ghaemiyeh.com
سرشناسه : شریعتی، رحمتالله، ۱۳۳۰ -
عنوان و نام پدیدآور : جوان، دین و تربیتپذیری/ رحمتالله شریعتینجفآبادی.
مشخصات نشر : قم: اندیشه صادق، [۱۳۹۵].
مشخصات ظاهری : ۵۶۷ ص.
شابک : ۳۰۰۰۰۰ ریال : 978-600-8409-01-4
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
یادداشت : کتابنامه به صورت زیرنویس.
موضوع : جوانان مسلمان
موضوع : Muslim youth
موضوع : جوانان -- زندگی مذهبی
موضوع : Young adults -- Religious life
رده بندی کنگره : BP۲۳۰/۱۶۵/ش۳۷ج۹ ۱۳۹۵
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۴۸۳
شماره کتابشناسی ملی : ۲۳۵۶۶۰۵
نام کتاب: جوان، دین و تربیتپذیری
مؤلف: دکتر رحمت الله شریعتی نجف آبادی
ناشر: .
صفحهآرا: سجاد کافی نجفآبادی
طرح جلد: گروه سلسبیل
چاپ:
نوبت چاپ: . اول.
شمارگان:1000
قیمت: تومان
شابک: 978-600-8409-01-4
آدرس مرکز پخش:
تلفن مرکز پخش:
هَذَا کِتَابُنَا یَنطِقُ عَلَیْکُم بِالْحَقِّ
جاثیه، 29
فیهَا کُتبٌ قَیمه
بینه، 3
جوان، دین و تربیتپذیری
دکتر رحمت الله شریعتی نجفآبادی
عضو هیئت علمی تماموقت دانشگاه آزاد اسلامی واحد نجفآباد
تصویر
^4 .j«g
تصویر
^5 .j«g
تصویر
^6 .j«g
تصویر
^7 .j«g
تصویر
^8 .j«g
تصویر
^9 .j«g
امروزه نسل جوان در معرض هجمۀ بیگانگان قرار گرفتهاند، به ویژه اینکه دنیای مجازی درصدد نابودی ارزشهای اصیل انسانی آنهاست.
بنابراین یکی از وظایف مهم نویسندگان متعهد این است که در آغاز به روحیات و خواستههای «فطری – معقولی» آنان آگاهی یافته سپس آنها را با روش حکمت و پند قند و جدالِ احسن به اسلام ناب جذب نمایند.
اگر اهل قلم، از راه امر به معروف و نهی از منکر، آنهم به روش شایسته، آنان را هدایت ننمایند، دشمنان آنها را به طرز تفکر خود متمایل مینمایند و دیگر مشکل مینماید آنها را به آیین آغازین اسلامی خود دعوت نمایند.
بسیاری از جوانان همان عقیده آغازین اجدادی را، به ویژه اگر سهل و بر مبنای دنیاگرایی باشد، میپذیرند، لذا بعید است از آن دست بکشند به همین دلیل روایت شده است: قبل از اینکه منحرفان مغز جوانان را از خرافات پر کنند، شیعیان باید آنها را به مذهب حق خود فرا بخوانند.
کتاب حاضر درصدد است نسل جوان را با سبک «عاطفی- برهانی» به اسلام راستین، بیشتر آشنا نموده تا به آن تمایل بیشتری پیدا نمایند.
نویسنده بر این باور است که اگر جوانان در سه بعد «اصول دین، خُلق و رفتار» اصلاح و راهیابی شوند، عمده ناهنجاریهای آنان از میان رفته به سعادت مطلق در دنیا و آخرت واصل میشوند، بنابرین سعی شده است کتاب پیشرو نیز در همین سمت و سو قرار گیرد.
هدف اصلی نویسنده این است که برای جوانان ثابت نماید دین اسلام قابل مقایسه با هیچ آیینی که در سطح جهان وجود دارد، نیست، چرا که تمام آنها یا آلوده به تحریفاند و یا بر مبنای تراوشهای فکری مردم.
این اثر از ویژگیهایی برخوردار است که از این قرارند:
یک مطالب آن، جامع و کوتاه و گویایند.
بهره جویی از هنر بیانی در آن، در جهت تبیین حقایق اسلام است که بخش هفتم و هشتم کتاب، گواه بر این مدعاست.
میتوان ادعا نمود که تقریبا کتاب بیشتر از هر چیز به یک دائرةالمعارف فرهنگ اسلامی شبیه است.
آمیختگی زیبایی الفاظ کتاب با محتوای غنی «عاطفی- برهانی» آن از اختصاصات این اثر و ثمر است
این کتاب حاصل تجربیات نیمقرن تدریس نویسنده به دانش آموزان و دانشجویان و طلاب و سپاهیان و بسیجیان وسخنرانیهاست، لذا مخاطبان جوان باید به ارزش و قداست مطالب این مجموعه پی برده، آن را با دقت و کراراً مطالعه نمایند.
کشف زیادی از رمز و رازهای مسایل عمیق با دو سبک «شکرگزاری و نیایش» ممکن و میسور است که این نوشتار از آن دو در «بخشهای هفتم و هشتم» بیبهره نیست.
بهره جویی از منابع حتیالمقدور دست اول « فیها کتب قیمه» و تبعیت نویسنده از تنها صدق و حق «هذا کتابنا ینتطق علیکم بالحق » و استمداد از عنایات خاص الهی «هذا من فضل ربی» در این مقال،ملموس و محسوس است.
اساساً ناشر قادر به تعریف درخور کتاب نیست، زیرا گفتهاند: معرِّف باید اجلا از معرَّف باشد» و « قدر زر زرگر شناسد، قدر گوهر گوهری» و «مشک آن است که خود ببوید نه آن که عطار بگوید».
هر بحث و تحقیقی که منتهی به حمایت و هدایت علمی و عملی و اخلاقی مردم مخصوصاً جوانان، به ویژه جوانان این مرز و بوم و علی الاخص فرهیختگان از آنها بشود، لازم و ضروری مینماید؛ هرچه و هرقدر در این جهت، وقت صرف گردد و سرمایهگذاری شود و پژوهش صورت گیرد ارزش دارد؛ بهویژه اینکه ابرقدرتها وسایل ارتباطی از قبیل ماهواره، اینترنت، ویدئو، رادیو، سی دی، کتب، مجلات و ... را بیش از هر زمان دیگر، در جهت انحراف شُبّان و جوانان در دست گرفتهاند.
نوشتاری که پیش روی شماست پیرامون «اصول دین و تربیت و مسائلی در این خصوص و روش جذب جوانان به اسلام و قرآن.» است. سعی نویسنده بیشتر بر این است که بعضی از مسایل مهم عقیدتی و بیشتر مورد نیاز جوانان در این خصوص را با بهترین وجه و متد و روش در اختیار آنان گذاشت و آن در صورتی میسور است که مختصات و ویژگیهای موضوعات اسلامی که بیشتر حساس و مورد احتیاج و نیاز است را به صورت معقول، فطری، به روز و کاربردی در معرض دید آنان قرار داد. همّ و غم راقم این سطور بیشتر در این سمت و سو و راستاست که نحوة بیان مسایل دینی به صورتی باشد که جوانان را به دین و دیانت سوق داده آنها را بیشتر از هر چیزی به اسلام شیعی مایل و نایل و واصل سازد.
اگر جوانان بدانند اسلام قابل مقایسه با ادیان تحریف شده و مکاتب تصنعی و ساختگی نیست و تنها دین به حق و آسمانی و مقبول و برتر، اسلام است، به دنبال تفکر غربی و شرقی نمیروند. به همین جهت بخش پنجم از این اثر به «جوان و نگاهی به مهمترین ادیان جهان» اختصاص داده شده است.
در این بخش سعی شده است تحریفات ادیان الهی مثل مجوس و یهود و مسیحیت در عصر حاضر، بیشتر توسط حامیان و مبلغین آنها گوشزد شود و نیز آشکار گردد که آیینهای بشری و غیرآسمانی، مناسب و مساعد روان و عقل و فطرت انسانی و جواب گوی نیازهای
بشری نیستند.
برای جوانان شبهات و سؤالاتی مطرح میشود، از جمله اینکه: مبانی و اصول آیین محمّد(صلی الله علیه و آله) چیست و اینکه آیا اسلام دین فطری و معقول و برهانی است؟ چگونه میتوان میان دین ثابت و ازلی و احتیاجات متغیر بشری ارتباط برقرار نمود؟ از نظر اسلام جوان چیست و کیست؟ آیا دعوت جوانان به اسلام، منهای شناخت عقل، عاطفه، تجمل گرایی، نیرو و نشاط آنان میسور و ممکن است؟ نظر اسلام در مورد رفاقت و الگوپذیری جوانان و سلامت جسم و روان آنان چیست؟ بخش اول این کتاب تحت عنوان «جوان و اصول دین» و بخش دوم آن ذیل «دین و روش جذب جوانان به اسلام» عهدهدار پاسخ به سؤالات مذکور است.
آیا ازدواج، که از مهمترین احتیاجات حیاتی جوان است، در اسلام مقدس است؟ آیا دینی به اندازه اسلام جوانان را به امر نکاح و ازدواج ترغیب میکند؟ از منظر اسلام هدف و فایدة ازدواج و معیار انتخاب همسر چیست؟ آیا ازدواج، آسان و فطری است؟ اسلام به شبهه ازدواج موقت چه پاسخی میدهد و... . بخش سوم این کتاب تحت عنوان «جوان و ازدواج» به سؤالات و شبهات مذکور پاسخ میدهد.
بسیاری از مردم مخصوصاً جوانان میپرسند: آیا خانواده در سعادت و شقاوت انسانها نقش دارد؟ چه رابطهای میان خانه و خانواده و جامعه و اخلاق جوانان وجود دارد؟ اسلام در خصوص استحکام و بقای روابط خوب خانواده چه دستوراتی دارد؟ خانواده شایسته کدام است؟ عوامل آرامش و نشاط اعضای خانواده کداماند؟ آیا اگر خانواده اصلاح شود اجتماع هم اصلاح میشود؟ اسلام در باب تکثیر نسل چه موضعی دارد؟ و ... بخش چهارم این کتاب تحت عنوان «جوان و خانواده اسلامی» به سؤالات مذکور پاسخ میدهد.
آیا نماز به عنوان ستون دین و مصداق اتم و اکمل عبادت، که پاسخ به بهترین ابعاد روحانی آدمی است، میتواند جوانان را از انحراف دور سازد و به خوشبختی در امر دنیا و آخرت سوق دهد؟ آیا در مواقعی که جوان به بنبست میرسد، پایگاهی قویمتر و مطمئنتر از نماز برایش وجود دارد؟ آیا واقعاً نماز سبب آرامش روان و اطمینان خاطر و قلب است؟ چرا عدهای با گزاردن نماز باز از استرس و هیجان و یأس و... رنج میبرند؟ آیا نماز سد محکمی در مقابل بزهکاری و اعتیاد و خودکشی آنان نمیباشد؟ آیا نماز در طول تاریخ یکسان برگزار میشده است؟ آیا نماز ذو مراتب است؟ و... . بخش پنجم این کتاب به شبهات یاد شده جواب میدهد. این قسمت تحت عنوان «نقش نماز در ایجاد امنیت روانی جوانان» است که در
جلد دوم کتاب «مجموعه مقالات برگزیده هفدهمین اجلاس سراسری نماز» در آبانماه1387به چاپ رسیده است.
بخش هفتم و هشتم به ترتیب در خصوص «جوان و شکرگزاری» و «جوان و نیایش» است که آن دو، مکمل بخش چهارم، یعنی «نقش نماز در ایجاد امنیت روانی جوانان» است. نویسنده رجاء واثق دارد که با مطالعه آن دو بخش منظوم و نوشتار زیبا و بیان شیوا، آن هم با گزارهایی مناسب آن دو، مردم به ویژه جوانان به حقایق حِکْمی- عرفانی دین اسلام دست خواهند یافت.
نهمین و آخِرین بخش کتاب به «جوان و حکمتها و اندرزهای نغز و مَسجع» اختصاص یافته است. آنها چون ریشه در ادیان الهی و غریزة آدمی دارند نقش تربیتی والایی دارند، لذا هر انسانی اعم از جوان و پیر و باسواد و بیسواد و سنتی و متجدّد و غربی و شرقی و ...، جداً پذیرای آنهایند، به ویژه اینکه آنها با سبک و متدِ مکتوبِ جذاب و نوشتة جالب و وزین و رزین توأمند.
مبنای شیوة نوشتاری بخش هفتم و هشتم و نهم، هنری-حِکْمی است، چراکه بیشتر مخاطبین کتاب، طلاب شابّ و دانشجویان جوان و دیگر فرهیختگان بُرنایند، زیرا آنها از ذوق سرشار و سلیقه درخور و هنر مناسب و عشق بایسته و ظرافت شایسته برخوردارند.
امید است جوانان عزیز این کشور و دیگر بلاد اسلامی با مطالعه این کتاب، که مشتمل بر هشت بخشِ به ترتیب:«جوان و اصول دین»، «دین و روش جذب جوانان به اسلام»،«جوان و ازدواج»، «نقش نماز در ایجاد امنیت روانی جوانان»، «جوان و نگاهی به مهمترین ادیان جهان»،«جوان و شکرگزاری»،«جوان و نیایش» و«جوان و حکمتها و اندرزهای نغز و مسجع» است، حتیالمقدور به زاوایای آیین اسلام پی برده، به حل معضِلات و جواب سؤالات و رفع شبهات دینی خود موفق و نایل و واصل آیند.
قبل از هر چیز باید دانست که چون موضوعات کتاب حاضر زیاد است، بحث در خصوص اصول دین اسلام باید مختصر و مفید باشد.
نظر به اینکه جوان چون بیشتر از سلامتی و قدرت جسمی و نشاط و شادابی و صحت روانی برخوردار است، تا حدودی عقاید خرافی در مغز و عقل و قلب او رسوخ پیدا نکرده است و او آلوده به تعصبات جاهلانهی گذشته و حال نگردیده است و دل و روح او آغشته به گناه و علقه به دنیا و متصف به آرزوهای طولانی و پوچ و پیرو هوی و هوس نیست و یا اگر هم باشد، قلیل و در حد کم و عارضی است و او بیشتر دنبال دلیل و برهان است تا تقلید کورکورانه، بنابراین میطلبد که هرچه زودتر در مورد جهان بینی، به ویژه اصول دین خود مخصوصاً توحید بیندیشد و تعقل نماید و آنها را مجهّز به منطق و استدلال نماید تا به اعتقاد وجود خدای واحد قهّار نایل آمده و نظام هستی را برای خود موجه نماید و به وظیفه خود در قبال خدا و جهان و انسان آشنا گردد و زیر بار مسئولیت الهی برود، در نتیجه به خوشبختی بینهایت و ابدی و ثابت در رسد.
تقلید در مطلق عقاید، به ویژه اصول خمسه غیر صحیح و بلا جواز است، لذا صحیح نیست شخصی از کسی که به خداوند سبحان معتقد است، در اعتقادش تقلید و پیروی نماید. وقتی مقلّد در ارتباط و توجیه احکام عملی، به وجود خداوند، عزّوجلّ، شک و ریب دارد، باید طبق مقتضای عقلی که خداوند به او هبه نموده است، در مورد توحید، به واسطه نظر در خودش و آفاق، تحقیق نماید تا به اثبات وجودش نایل آید.(1)
اما در فروع دین اسلام، که عبارتند از احکام شریعتِ وابسته به اعمال، استدلال و اجتهاد واجب عینی نیست، بلکه در آنها، یکی از امور اجتهاد یا احتیاط یا تقلید اعمال میگردد، مشروط بر اینکه فروع دین از ضروریات ثابت و قطعی در دین نباشد، مانند وجوب نماز و
1) محمدجمیل حمّود، الفوائد البهیة فی شرح عقائد الامامیة، ج1، ص81 ، 1431ق.
روزه و زکات و... .(1)
انسان از باب قاعده عقلانیِ«دفع ضرر محتمل، واجب است» و«شکر منعم، واجب است»، بایسته است به وجود (و وجوب) و یگانگی واجب تعالی معرفت برهانی پیدا نماید.(2)
امام صادق(علیه السلام) در مورد قاعده مذکور به ابن ابی العوجاء، زندیق معروف فرموده: «إن یکن الأمر کما تقول و لیس کما تقول نجونا و نجوت و إن یکن الأمر کما نقول و هو کما نقول نجونا و هلکت»(3)، یعنی اگر امر و حقیقت همان است که تو میگویی، یعنی احتمال بدهی خداوند و معاد وجود ندارد در حالیکه واقعیت چنین نیست که تو میگویی هم ما نجات پیدا کردهایم و هم تو و چنانچه واقعیت امر همان است که ما میگوییم و حداقل احتمال بدهیم توحید و قیامت، حقیقت دارند در حالیکه واقعیت همانگونه است که ما معتقدیم ما نجات پیدا نمودهایم و تو به هلاکت و شقاوت رسیدهای.
گفتنی است که اصول اعتقادی زیاد است که أهم آنها پنج قسم است که به ترتیب عبارتند از توحید و عدل و نبوت و امامت و معاد.
عقل حکم میکند که مردم مخصوصاً جوانان با دلیل قویم و برهان یقینی به واجب الوجود احدی و سرمدی باور پیدا کنند و به حقیقت نفس خود آگاه گردند؛ آن نفسی که وقتی آن را شناختند خدا را بشناسند و بدانند سرانجام آنها به معاد منتهی میشود.
اگر آنها عقل خود را معطل بگذارند و تفکر ننمایند و یا به دنبال افراد بیایمان و فاسق بروند، از لحاظ ذهنی بیمار شده، چه بسا برای رهایی از عدم توجیه ذهنی خود در مورد نظام عالم هستی و تناقض داشتن در مورد آن و رنج حاصل از آن، به مواد مخدره و خمر و امور غفلتآور و تخیل برانگیز روی آورند و سرانجام تن و روح و فکر آنها علیل گشته به خسران ابدی نایل و واصل گردند.
اسلام دینی است که به تفکر و تعقل بسیار بها میدهد. علی (علیه السلام) میفرماید: لا عبادۀ کالتفکر فی صنعۀ الله عزّ وجلّ.(4)
امام صادق (علیه السلام) میفرماید: مردی از بنیاسرائیل در جزیرهای سرسبز خدا را بسیار عبادت میکرد. ملکی از خداوند او را از آن آگاه ساخت و او آن ثواب را قلیل و کم یافت.
پس به او وحی نمود که با آن مرد مصاحبه کند، لذا آن ملک پیش او رفت و گفت: جایگاهت خوب و فقط برای عبادت مناسب است. او گفت: آری. فقط یک عیب دارد و آن این که پروردگارمان یک چهارپایی ندارد. لذا اگر الاغی میداشت آن را اینجا میچرانیدیم. حال که چرایی وجود ندارد، این علفها ضایع میشوند.
ملک گفت: خدا الاغ ندارد. او گفت: اگر میداشت مثل این علفها از بین نمیرفت. پس خدا به ملک وحی نمود: که من به اندازه عقلش به او پاداش میدهم.(1)
نکتهای که تذکرش لازم است اینکه جوانان بهتر است در آغاز تحقیق از قرآن و روایات و کتبی که علمای اسلام نوشتهاند، در مورد عقاید و جهانبینی و مبانی فکری خود استفاده نمایند که اگر آنها را فطری و عقلانی و عرفانی و علمی یافتند، بیشتر به صحت و درستی اصول دین پی میبرند و به التزام عملی در این خصوص نایل میآیند، علمای امامیه گفتهاند: «إنّ السَّمعیاتُ ألطافٌ فی العقلیات، به معنی أنّ الشَّرعَ مُرشدٌ، لا مؤسس لِمسألةِ وجودِ الخالقِ العظیمِ».(2)
وقتی اصول و فروع دین مورد تأیید عقل گردد، انسان بیشتر موفق به قبول و باور آنها گشته سعی میکند به وظایف انسانی دینی خود ملتزم گردد، پس سمعیات و امور دینی الطاف خداوند در امور عقلانی محسوب میگردند. در حقیقت قبل از آنکه انسان به خداوند عشق پیدا کند خداوند به انسان عشق پیدا نموده است.
بهترین برهانها برای وجود و یگانگی خداوند برهان صِدّیقین است و آن برهانی است که ملازم با صدق محض و محض صدق است. برهان حکمایی که به وسیله آن خداوند را از طریق نفس وجود و خود خداوند میشناسند و سپس به صفات علیا و اسمای حُسنای او و سرانجام به افعال متقنش پی میبرند، برهان صِدّیقین نامیده شده است. خواجه نصیرالدین طوسی فرموده است:«فإنّ الصدّیق هو ملازم الصّدق».(3)این در حالی است که متکلمین از افعال و مخلوقات و معلولهای حضرت حق به حضرت حق میرسند. برهان صدّیقین «لمّی» است و برهان دیگران «إِنّی» است. اولی به معنای از علةالعلل پی به آن و یا معلول آن بردن است و
دومی به معنای از معلول و مخلوق پی به علةالعلل بردن.
راهها برای اثبات و وصول به وجود خداوند بسیار زیاد است. نقل شده است: «الطُّرُقُ إلی الله بعدد أنفاس الخلائق»(1)، یعنی راهها به سوی خداوند به اندازه نَفَسهای خلائق است. هر نَفَس موجود زندهای، یک پدیده است که راهی به سوی پدید آورنده دارد. باز روایت شده است:«لو دلیتم بالارض السفلی لهبطتم علی الله تعالی» و در نسخه دیگر آمده است:«لو أدلیتم بحبل الی الارض السفلی لهبطتم علیالله تعالی»؛(2)یعنی اگر خودتان را برای سقوط به زمین اسفل به ریسمانی آویختید، بر خدا هبوط پیدا میکنید. قرآن کریم در این زمینه چه خوب میفرماید:«وَ لِکُلٍّ وِجْهَةٌ هُوَ مُوَلِّیهَا(فَاسْتَبِقُوا الْخَیْرَاتِ).»(3)
و فی کل شیء له آیة
تدلّ علی أنه واحد(4)
اگر به هر در و دیوار عالم طبیعت بنگریم توحید و مظهریت حضرت حق تعالی نمایان است. قرآن میفرماید:«وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللَّهِ لاَ تُحْصُوهَا»(5)و نعم ما قیل:
آفرینش همه تنبیه خداوند دل است
دل ندارد که ندارد به خداوند اقرار
این همه نقش عجب بر در و دیوار وجود
هرکه فکرت نکند، نقش بود بردیوار(6)
خلاصه اینکه انسان از هر طریق علمی که طی طریق نماید به حضرت ربالعالمین میرسد.
تمام مخلوقات و ممکنات، هماهنگ و واحد و مظهر و جلوه و رشحهی حضرت حق تعالیاند، لذا هر علمی که کاشف از جلوهای از جلوات عالم طبیعت باشد و مخصوصاً فلسفه و حکمت و عرفان و قرآن و روایات، که نظر به عمق نظام هستی دارند، سر از توحید و خداشناسی در میآورند. تمام کوچه و پس کوچههای عالم طبیعت راهی به شاه راه حضرت احدیت دارند، چون غیر از او حقیقتی نیست. علوم قبل از آنکه کاشف روابط پدیدهها باشد کاشف خداوند است.
بهر رنگی که خواهی جامه میپوش
که من آن قد رعنا میشناسم(1)
تمام کوچه و پسکوچههای عالم تکوین، راهی به سوی او دارند، چون غیر او حقیقتی نیست.
غیرتش غیر در جهان نگذاشت
زین سبب اصل جمله اشیا شد
رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) در مورد سعدبن عُباده فرموده است: إنّه لَغیورٌ و أنا أغیر منه و الله غیرمنّی(2).
قرآن در این باب چه زیبا و کوتاه و گویا میفرماید:«وَ لِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ فَأَیْنَمَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ وَاسِعٌ عَلِیمٌ.»(3)
وقتی جوانان به چنین بینشی دست یافتند، خداوند را ناظر بر اندیشهها و اخلاق و اعمال خود قرار داد، از خطا و عصیان مصون میگردند و به آرامشی غیر قابل توصیف واصل میشوند.
هرچند در مورد خداوند راهها زیادند اما جوانان، به ویژه فرهیختگان از آنها بایسته است بهترین برهانها را برگزیده به برهانهای سست متمسک نشوند و سؤالهای بچگانه و شبهات خام و ناپخته را از خود دور نمایند و در مورد توحید و به طور کلی عقاید، با استدلال و برهان توأم و همراه باشند.
بعضی از جوانانِ دور از فرهنگ اسلامی میپرسند خدا کجاست؟ و از کجا آمده است؟ و چرا علةالعلل گشته است؟ چرا دیگری علةالعلل نشده است؟ و... . آنها باید بدانند خداوند که عالَم طبیعت را خلق نموده است مکان را هم او آفریده است، چون مکان فرع بر جسم و ماده است. خدایِ مکان آفرین، در مکان محصور نمیگردد. وقتی کل مکان، مکان ندارد چگونه خداوند، مکان داشته باشد. وقتی او به همه چیز محیط و عین هستی مطلق و بی نهایت است، لذا جایی نیست که خداوند نباشد تا نوبت رسد به اینکه بپرسیم او از کجا آمده است. رفت و آمد مربوط به وجود محدود است، نه وجود فراگیر و محیط و خالص.
در واقع حقیقت وجود دومی ندارد و دومی آن همان وجود است. به همین دلیل در فلسفه
ثابت شده است: صرف الشیء لایتثنی و لایتکرر. در این خصوص ملاهادی سبزواری میفرماید:
اما الوجود ما له من ثانی
لیس قریً وراءَ عبّادان(1)
او عین هستی و یگانه و دارای همهی کمالات است، لذا علةالعلل بودن تنها به او میبرازد. در واقع او چون ذاتاً علةالعلل است، درست نیست بپرسیم به چه دلیل او علةالعلل شده است. زیرا امر ذاتی تعلیل بردار نیست و بقیه موجودات، ذاتاً معلول و مخلوق و از حیث ذاتی معدومند و نسبت به وجود و عدم علیالسویهاند، بنابراین وقتی موجود شدند میتوانیم بپرسیم چرا موجود شدند، برای اینکه وجود آنها ذاتی آنها نیست، بلکه عارضی است و عروض امر عارضی، علّت و دلیل میخواهد. ممکن، از جهت ذاتش معدوم است ولی از حیث علّتش موجود. یعنی وجود عارض ماهیات میشود و امر عارضی تعلیل بردار است. اگر انسان به ویژه جوان معرفت نفس پیدا کند، بسیاری از مشکلاتش راجع به توحید و جهانبینی حل میگردد و پی به وجود خدا میبرد و عقایدش صحیح میگردد.
جوانان باید روز به روز سطح معرفت ربوبی خود را بالا ببرند و پیش صاحب فن، تلمّذ نمایند و مطالعاتشان را در این باب تعمیق ببخشند و بدانند متّبَع آنها برهان و دلیل قویم است.(2)
بیزارم از آن کهنه خدایی که تو داری
هر لحظه مرا تازه خدای دگرستی(3)
و حسزاده آملی گفته است:
آن خدایی که تو پرستی نه خدا حسن است
که حسن را به خداوند خدای دگر است.(4)
سخنان سخیف و بی ارزش در مورد خداوند و به طور کلی در مورد عقاید سبب میشود عدّهای از دین و اصول آن متنفر گردند. در واقع نباید انسان بهانه به دست کسانی بدهد که روی خوشی با تعقل و تدیّن ندارند. فاسقان، تنها دنبال این دسته از افرادند تا وجدان خود را راضی نمایند.
مسایل و مباحث اعتقادی، تخصصی است و هر کسی حق ورود و اظهارنظر در آنها ندارد و اساساً بد دفاع نمودن از چیزی بدتر از انکار آن است.
آقای مطهری مینویسد: کشیشی میخواست «اصل غائیت» را اثبات نماید، لذا گفت: علت
اینکه خطوط منظم روی «طالبی» کشیده شده این است که وقتی میخواهیم طالبی را برای افراد خانواده تقسیم نماییم، قبلاً محل گذاشتن کارد مشخص باشد تا عادلانه تقسیم نماییم و جار و جنجال به وجود نیاید. آن وقت اگر کسی از او بپرسد چرا خربزه این چنین نیست، از پاسخ صحیح عاجز میماند.
نظیر آن، سخن شخصی است که میگفت: چرا خداوند به کبوتر بال داده است اما به شتر نداده است؟ جواب میداد: اگر شتر بال میداشت دیگر برای ما زندگی نمیماند. شتر پرواز میکرد و روی پشتبام ما مینشست، لذا خانه خشت و گلی ما خراب میشد. او نمیداند اساساً شتر به بال نیاز ندارد.
از کسی پرسیدند چه دلیلی بر وجود خدا هست. گفت: «تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها».(1)
عدّهای برای دلیل توحید میگویند: به این دلیل یک خدا وجود دارد که چند خروس در یک قفسه با هم نمیسازند. این استدلال، مثل استدلالهای قبل، علیل و غیر کارشناسی است، زیرا میتوان خدایانی را فرض نمود که برای تکوین عالم با عقل و مشورت کار میکنند، چنانکه چند نفر برای ادارهی شهری و یا کارخانهای همکاری و همیاری و مشورت میکنند.
چون مخاطب این کتاب بیشتر دانشجویان جوان و فرهیخته و اهل تعقل و اندیشه و چه بسا طلاب علوم دینیه و اهل علم است و آنان در خصوص عقاید، مخصوصاً توحید دنبال دلیل قویماند، نه تقلید علیل و از معقولات به خوبی استقبال میکنند و اینکه آنها مصداق قول معروف و مشهور:«نحن أبناء الدلیل نمیل حیث یمیل»اند و به ویژه اینکه قرآن سبب اصلی ورود اهل دوزخ را به دوزخ، عدم استماع سخن حق و تعقل ننمودن آنان دانسته میفرماید: «وَ قَالُوا لَوْ کُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ مَا کُنَّا فِی أَصْحَابِ السَّعِیرِ»(2)(بنابراین سبب اصلی ورود انسان به بهشت بهکار گرفتن عقل است. عقل در اصطلاح شش معنا دارد که اهم آنها عبارتند از: 1. قول امام صادق است که فرمود: العقل ما عُبد به الرحمن و اکتسب به الجنان 2. نفس ناطقه است که به وسیله آن، انسان از سایر جانوران جدا میشود. 3. ملکهای که در نفس انسان وجود
دارد و او را به اختیار خیرات و اجتناب از شرور فرامیخواند...(1))
و علیالأخص اینکه ملاصدرا فرموده است:»فاعلم أن المتّبع هو البرهان»(2)، چنانکه بیان شد ضمن اینکه بیان شد: بایسته و شایسته است مطالب در باب اصول دین، مخصوصاً توحید، مختصر و مفید و کوتاه و گویا باشد، میطلبد تنها به برهان صدیقین و عرفا در باب توحید اکتفا شود و اگر از استدلالهای دیگران استفاده شود استطرادی و حاشیهای و از روی ناچاری است و لاغیر.
خلاصه برهان صدیقین چنین است: وقتی به اصل وجود و بحت هستی و محض واقعیت توجه شود قبل از هر چیز خدا و یگانگی او اثبات میگردد. چون حقیقت هستی به هیچ وجه عدم نمیپذیرد، یعنی ضروری الوجود است و محال است معدوم گردد و غیر از هستی یا ماهیت و چیستی است که طبق نظر صائب ملاصدرا اعتباری و جعلی و قراردادی و غیر اصیل و در حکم نیستی است و یا عدم است که وجود ندارد تا در مقابل هستی خداوند قد عَلَم نماید و دومیِ او به حساب بیاید. و واجبالوجود یگانه جز آنچه گفته شد نیست، پس حقیقت وجود همان واجبالوجود است.
هستی از لحاظ خود هستی، معلول نیست، بلکه هستی از حیث اینکه جسم و جسمانی و اینکه توأم با محدودیت باشد معلول و وابسته است. تمام ممکنات موجود، مرکب از هستی و محدودیت و سلب هستیاند، یعنی آنها مرکب از وجود و ماهیت و متحصل و لا متحصلاند. ماهیت در اینجا به معنای حد وجود است. چون هستی مقید و محدود گردید معلول و وابسته به علةالعلل میگردد. پس هستی از حیث نفس هستی معلول نیست و الا تناقض و خلف و تحصیل حاصل پیش میآید که محالاند.
خلاصه برهان، آن هم بر طبق شکل بدیهیالانتاج اولیِ منطقی چنین است: حقیقت وجود، پذیرای عدم نیست و هر آنچه پذیرای عدم نباشد، واجبالوجود است، پس حقیقت وجود، واجبالوجود است(3)و از همه بیانها جالبتر و زیباتر، کلام علی(علیه السلام) است که میفرماید:«دلیلُه آیاتُه و وجودُه إثباتُه و معرفتُه توحیدُه»(4)دلیل وجود خداوند آیاتش میباشد(برهان إنّی) و وجود او اثباتش است(برهان لِمّی و صدیقین) و معرفتش باعث اعتقاد به توحیدش میشود.(5)
موجودِ از هر جهت بینهایت که«فوق ما لایتناهی بما لایتناهی مدة و شدة و عدة» است، یکی بیش نیست،آن هم نه یکتائی عددی، بلکه یکتائی وجودی و سعی.
آن فرد که غیر او احد نیست
اصل عدد است و از عدد نیست
صدیقین، که در رأس آنها ملاصدرا است، چون به حقیقت وجود مینگرند و هستی را قطع نظر از هر قید و اضافهای تحت مطالعه قرار میدهند اولین چیزی که کشف میکنند ذات و هویت واجبالوجود و علت نخستین است، سپس از ذات واجب الوجود به صفات علیا و اسماء حسنای او و سرانجام به افعال و آثار و معلولاتش که هستی بحت و محض و خالص نیستند و هستیهای محدود و توأم با سلبها و عدمهایند، استدلال میکنند(1)
و میرسند.
قرآن در این زمینه میفرماید:«شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لاَ إِلهَ إِلاَّ هُوَ وَ الْمَلاَئِکَةُ وَ أُولُوا الْعِلْمِ».(2)و باز میفرماید:«أَ وَ لَمْ یَکْفِ بِرَبِّکَ أَنَّهُ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ * أَلاَ إِنَّهُمْ فِی مِرْیَةٍ مِنْ لِقَاءِ رَبِّهِمْ أَلاَ إِنَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ مُحِیطٌ».(3)نتیجه اینکه خود خداوند شاهد برای خودش و محیط بر هر چیزی است.
آفتاب آمد دلیل آفتاب
گر دلیلت باید از وی رخ متاب
ملاصدرا در این مورد فرموده است: أسدّ البراهین و أشرفها الیه، هو الذی لا یکون الوسط فی البرهان غیرَها بالحقیقة، فیکون الطریق الی المقصود هو عین المقصود؛(4)محکمترین دلایل و شریفترین آنها به سوی خدا، آن است که حدّ وسط در برهان تنها «خدا» باشد، پس طریق مقصود، عین مقصود است.
علامه طباطبایی از طریق برهان صدیقین به اثبات وجود خداوند پرداخته مینویسد: وجود، حقیقت عینی و واحد و بسیط است و اختلاف ذاتی میان افراد آن، جز به نقض و کمال و شدّت و ضعف نیست و نهایت کمال وجود، حقیقتی است که تمامتر از او نباشد و اینکه تمام، قبل از نقص و فعل، قبل از قوه و وجود، قبل از عدم است. (منظور از قبلیت، قبلیت ذاتی است، نه زمانی)، پس در این صورت وجود یا بینیاز از غیر است که آن واجب الوجود بالذات است یا ذاتاً نیازمند به غیر است که آن، همان افعال و آثار و جلوات اوست که قوامی به جز واجبالوجود ندارند، زیرا روشن شد که حقیقت وجود هیچ نقصی ندارد و نقص به
سبب معلولیت آن است و معلول، مساوی علت نیست و این وجود که مرکب از ماهیت و وجود است، ذاتاً محتاج و دارای امکان فقری(1)است،(2)نه امکان ماهویِ مورد قبول مشائیان.
بعضی مثل طبیعیین از طریق حرکت به محرک غیر متحرک و واجبالوجود میرسند که برهانشان شامل مجردات نمیشود و عدیدی مانند متکلمین از راه حدوث زمانی به خداوند و قدیم زمانی، واصل میشوند. آنها میگویند: چون در زمان گذشتهی خیلی دیر موجودات نبودند، خداوند اراده نمود آنها را خلق نماید. در حقیقت آنها ملاک نیاز مخلوق به واجب تعالی را حدوث زمانی و خارج از ذات مخلوقات میدانند و تعدادی مانند مشائیان از طریق امکان ماهوی به اثبات خداوند نائل میآیند.
آنها بر این باورند که نسبت ماهیت به وجود و عدم علیالسویه است و باید علةالعلل و قدیم ذاتی وجود داشته باشد تا وجود و یا عدم را برای آن ماهیت ترجیح دهد. طبق نظر آنها ملاک نیاز معلول به علت، حدوث ذاتی و امکان ماهوی و امر ذاتی است. تمام آنها از طریق غیر واجبالوجود به اثبات واجبالوجود پرداختهاند که این، نقص است، بر خلاف ملاصدرا و تبعهی او که از طریق حقیقت وجود و صِرفِ هستی به ذات اقدس اله رسیدهاند.
در کتاب حکمت برین آمده است: حدوث زمانی، مورد تأیید بسیاری از متکلمین و عوام مردم است. آنها معتقدند: در لحظه وجود شیءِ بعد از عدم آن، نیاز به علت اثبات میشود تا آنجا که عدّهای از آنان اِبا ندارند که بگویند: اگر واجبالوجود پس از ایجاد عالم نابود گردد، ضرری به ممکنات نمیرسد. سبحانه و تعالی عما یقول الجهال علواً کبیراً.(3)
ملاصدرا در این زمینه میفرماید: چقدر سخافت زیاد دارند کسانی که معتقدند، حاجت عالم به قیوم آسمانها و زمین و مَنْ فیهما و ما علیهما، در حال حدوث زمانی است، نه در حال بقا (آنها میبایست واجب تعالی را هم علت محدثه میدانستند و هم علت مبقیه، نه تنها فقط علت محدثه) تا آنجا که بعضی از اینان، از روی جهل یا عناد تصریح کردهاند که عدم باری تعالی، ضرری به وجود عالم نمیرساند، چون حوادث با احداثش ایجاد شدهاند و این غایت
جهل و فَساد در اعتقاد است(1)و ملا هادی سبزواری در این باب فرموده است: هرکس که چنین سخنی گفته باشد باید خاک در دهانش ریخت؛ من تفوّه بأنه لو جاز علی الباری تعالی العدم لما ضرّ وجود العالم فاحثُ الترابَ فی فیه.(2)
وجه مشترک عرفان با حکمت الهی این است که هدف هر دو«معرفةالله» است. اما وجوه اختلاف این است که اولاً از نظر حکمت و فلسفه الهی هدف، معرفت نظام هستی است آنچنانکه هست. معرفتی که هدف حکیم است، نظامی را تشکیل میدهد که معرفةالله رکن مهم این نظام است. عرفا میگویند: هدف منحصر به معرفةالله است. از نظر عرفان همه چیز در پرتو معرفةالله و از وجههی توحیدی باید شناخته شود. تمام موجودات فانی در حقیقت وجود واجب تعالیاند، مثل فناء ظل و سایه در شمس، چنانکه علی(علیه السلام) فرموده است: «ما رَأیتُ شیئاً الا و رأیت الله قبله»(3)
و فیه و معه و بعده.
دلی کز معرفت نور و صفا دید
بهر چیزی که دید اول خدا دید
ملاصدرا در ادامه سخن مولی علی(علیه السلام) میفرماید: فکما أنه تعالی فی الاول «کان الله و لم یکن معه شیء» و لا اسم و لا رسم و لا سماء و لا ارض و لا غیر ذلک، کذلک فی الآخِر لا یبقی الا وجهه.(4)
ثانیاً. معرفت مطلوب حکیم، معرفت فکری و ذهنی است ولی معرفت مطلوب عارف، معرفت حضوری و شهودی است. حکیم، طالب علم الیقین است و عارف، طالب عین الیقین. از همین باب، داستان ابن سینا و ابو سعید ابی الخیر است که بعد از سه روز ملاقات آن دو در نیشابور، وقتی از ابن سینا پرسیدند ابوسعید را چگونه یافتی؟ گفت: آنچه را من میدانم او میبیند و وقتی از ابو سعید پرسیدند ابن سینا را چگونه یافتی؟ گفت: آنچه را میبینم او
میداند.(1)
روایت شده که وقتی عالم یهودی یا ذِعلِب نزد امیرالمؤمنین آمد و پرسید آیا تو پروردگارت را موقع عبادت میبینی؟ حضرت فرمود: وای بر تو! شایسته نیست پروردگاری را عبادت کنم که او را نبینم. پرسید: چگونه او را دیدهای؟ فرمود:«ویلک لا تدرکه العیون فی مشاهدة الأبصار ولکن رأته القلوب بحقائق الایمان».(2)
تفاوت معرفت با علم این است که اولی از ماده «عُرُف» به معنای یال است که لازمه آن معنا اتصال است، لذا معرفت به علم حضوری نزدیکتر است تا به علم حصولی. بر همین اساس بعضی گفتهاند: ان المعرفة أخص من العلم، لأنها علمٌ بعین الشیء مفصلاً عما سواه،(3)یعنی معرفت اخص از علم است، برای اینکه معرفت، علم به عین و واقعیت شیء است که همان علم حضوری میباشد و آن از غیرش، که علم حصولی است، جدا میگردد و به وسیله آن خصوصیات، عرفا از علما و حکما متمایز میگردند.
بسیاری از روایات از قبیل اینکه پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرموده است:«رأیت ربی فی احسن صورة»(4)و باز فرموده است:«رأیت ربّی فی صورة شابّ»(5)و در مورد علی(علیه السلام) روایت شده است که فرمود:«ان علیاً ممسوس بذات الله»؛(6)
یعنی علی(علیه السلام) قطعاً ذات خداوند را قلباً و عقلاً مسّ و درک نموده است و به قول قرآن:«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا عَلَیْکُمْ أَنْفُسَکُمْ»(7)و بر طبق فرمایشهای حضرت ختمی(صلی الله علیه و آله)(8)
که میفرماید:«من عرف نفسه فقد عرف ربّه» و«أعرفکم بنفسه أعرفکم بربّه» و«من رآنی فقد رأی الحق» و«أبیت عند ربّی یطعمنی و یسقینی»، همه از باب علم حضوری و معرفت درونی و قلبی و نفسانی است، چرا که آنها معصوم و مصون و محفوظ از گناهاند، لذا نفوسشان آینهی تمام نمای حضرت رب العالمین است.
ثالثاً. وسیلهای که حکیم و فیلسوف به کار میبرد قلب و تصفیه و تهذیب و تکمیل نفس
1) محمد کریمی زنجانی اصل، حکمت و معنویت، ص212 و 230.
2) کلینی، الکافی، ج1، ص98.
3) محمد جمیل حمود، الفوائد البهیة فی شرح عقائد الامامیة، ج1، ص46.
4) نک: ملاصدرا، مفاتیح الغیب، ص470.
5) نک: ابن عربی، الفتوحات المکیة، السِفر الثانی، ص114.
6) نک: رسائل فلسفی، ص191.
7) مائده، 105.
8) ملاصدرا، الشواهد الربوبیة، ص306.
است. خداوند به حضرت داود فرموده است:«فرّغ لی بیتاً. أنا عند المنکسرة قلوبُهم لأجلی»(1)یعنی خانه دلت را تنها برای من(خدا) از اغیار خالی و فارغ کن. من نزد کسانی هستم که به خاطر من دل شکستهاند. انکسار قلب و تصفیه دل، سبب حضور حضرت حق تعالی در آن است. این به اصطلاح از باب«تعلیق الحکم علی الوصف، مشعر بالعلیة»(2)است، چنانکه بیان گردید و از آن طرف خداوند بیان میدارد:«هَلْ أُنَبِّئُکُمْ عَلَی مَنْ تَنَزَّلُ الشَّیَاطِینُ * تَنَزَّلُ عَلَی کُلِّ أَفَّاکٍ أَثِیمٍ».(3)
عرفا به سخن پیامبر(صلی الله علیه و آله) که فرموده است: «من عرف نفسه فقد عرف ربّه» توجه خاص و ویژهای دارند، چون آنها میگویند: اگر انسان خود را منزه و مزکّا و بیغل و غش کند، نور «نور الانوار» به قلب او میتابد و خدا را از طریق نفس مستقیماً وجدان مینماید.
در آن روایت یک نوع برهانی نهفته است که راه و رهرو و مقصد یکی است. انسان میرسد به مرحلهای که حلاج گفت: انا الحق و لیس فی جُبّتی غیر الله و رأیت حبیبی بعین قلبی فقلتُ: من أنت؟ قال: أنت(4)و بایزید بسطامی گفته است: لیس فی دلقی سواه.(5)و وی گفت: سبحانی ما اعظم شأنی. چه خوب گفته است امیر خسرو:
من تو شدم تو من شدی من تن شدم تو جان شدی
تا کس نگوید بعد ازاین: من دیگرم تو دیگری(6)
از همین باب است پاسخ پیامبر(صلی الله علیه و آله) که وقتی از آن حضرت پرسیده شد خداوند کجاست فرمود: فی قلوب عباده.(7)
حال این سؤال مطرح است که چرا پیامبر و اهل بیت او این چنین شطحیاتی از خود بروز ندادند؟ برای اینکه آنها نظیر حلاج و بایزید و... به محو (فنای منیت در ذات حضرت حق)
1) سهروردی، لغت موران، ص310 و ملاصدرا، مفاتیح الغیب، ص 544.
2) ملاصدرا، الاسفار، ج6، ص116.
3) شعراء، 221و222.
4) مجموعه مصنفات شیخ اشراق، ج3، بستان القلوب، ص377.
5) علی اخگر، نهایة الظهور، مترجم: محمد کریمی، ص111.
6) نک: محمد کریمی زنجانی اصل، حکمت اشراقی در هند، ص146.
7) نک: ملاصدرا، تفسیر القرآن الکریم، ج6، ص40.
و محق (محو منیت و آثار آن در ذات احدیت) واصل شدند ولی آنها به حالت صحو (بقای بعد از فنا و هشیاری بعد از مستی و سکینت و آرامش و اطمینان) واصل نشدند، در حالیکه حضرت ختمی(صلی الله علیه و آله) و ائمه(علیه السلام) به تمام آن مقامات و حالات رسیدند. افزون بر آن، آنها وظیفه داشتند مطابق فهم مردم با مردم سخن بگویند و اسرار را برای عموم افشا ننمایند. کما اینکه قرآن میفرماید:«وَ إِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلاَّ عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ وَ مَا نُنَزِّلُهُ إِلاَّ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ».(1)
با این حال هیچ عارفی ادعا ندارد میتواند به کنه حضرت حق دست یازد. آنها معتقدند عارف تنها قادر است خدا را کشف و شهود نماید، پس اکتشاف، مقبول است و اکتناه، مردود.
در اسفار آمده است: محقق سهروردی در «شجرهی الهیه» گفته است: الواجب لذاته اجمل الأشیاء و اکملها...؛(2)واجبالوجود بالذات زیباترین اشیا و کاملترین آنهاست، برای اینکه هر جمال و کمالی، رشحه و آیه و ظل و فیض جمال و کمال اوست، چرا که او دارای جلال ارفع و نور اقهر است. او به سبب کمال نوریت و شدت ظهورش، محتجب و مستور و پوشیده است. حکمای متألّه و عارف به وسیله او، او را مشاهده و شهود و کشف مینمایند، نه اینکه به کنهش برسند، زیرا شدت ظهور و نیروی درخشش او و از آن طرف ضعف ذات مجردِ نوری ما، مانع است که به کنه او راه یابیم؛
چنانکه شدت ظهور خورشید و قوت نور آن، مانع است از اینکه چشمها به کنه و ذات و حقیقت آن برسند (با چشم نمیتوان به ظاهر خورشید نگریست تا چه رسد به باطن آن)، چرا که شدت نوریت خورشید، حجاب خورشید است، در حالیکه ما حق تعالی را میشناسیم و او را مشاهده و شهود و کشف مینماییم ولی به او احاطه علمی نداریم، چنانکه در وحی الهی وارد شده است: «وَ لاَ یُحِیطُونَ بِهِ عِلْماً * وَ عَنَتِ الْوُجُوهُ لِلْحَیِّ الْقَیُّومِ».(3)
عرفا به عکس فلاسفه خداوند را از همه چیز روشنتر میدانند و خود را در عقبات و کوچه و پس کوچهها و کوره راههای صعبالعبور عقل و برهان و استدلال قرار نمیدهند. آنها مانند محیی الدین خدا را حاضر و عالَم را غایب محسوب میدارند. آنها بر این باورند که باید درون را با عبادت مخلصانه و سیر و سلوک الهی صیقلی داد تا خورشید حقیقت در آن منعکس گردد. آنها بر این باورند که آن کس که ما را خلق کرده به ما عنایت دارد و خود را به ما نشان خواهد داد؛ زیرا قبل از اینکه انسان عاشق خداوند بشود او عاشق انسان بوده است.
شیخ اشراق در بعضی از آثار فارسی شیرین خود آورده است: بعضی، از یکی از متصوفه پرسیدند که: ما الدلیل علی وجود الصانع؟ فقال: قد اغنی الصباح عن المصباح؛(1)یعنی دلیل بر وجود صانع چیست؟ جواب داد: صبح روشن از چراغ بینیاز است. سهروردی از عمر نقل کرده است که: رأی قلبی ربّی و از علی(علیه السلام) روایت کرده است که فرمود: لو کشف الغطاء ما ازدَدْتُ یقیناً،(2)یعنی اگر پرده برطرف گردد یقین من نسبت به خدا زیاد نمیشود و این منافات با مراتب یقین ندارد. دنیا و آخرت برای آن حضرت یکسان است، لذا باور و اعتقادش به حضرت اله کم و زیاد نمیگردد. ملاصدرا از بعضی از عرفا نقل کرده است که گفتهاند: عرفت ربّی بربّی و لولا ربّی ما عرفت ربّی؛(3)یعنی من پروردگارم را به وسیله پروردگارم شناختم و اگر ربّ من نبود، ربّ و پروردگار خویش را نمیشناختم. یکی از عرفا گفته است: عرفت ربّی بعین ربّی.
وقتی ثابت شد که اصالت با وجود است هر صفتی که سر از کمال و جمال و وجود درآورد خداوند متصف به آن است. به عبارت دیگر حضرت حق مبدأ هر کمال وجودی است و مبدأ کمال، فاقد آن کمال نیست. پس در ذات خداوند حقیقت هر کمالی که از او افاضه میگردد وجود دارد و این همان عینیت ذات خداوند با صفات است.(4)یعنی این صفات طبق نظر حکما و متکلمان امامیه مفهوماً مغایر یکدیگرند، ولی در مصداق عین یکدیگر و عین ذات خداونداند.(5)
البته آن سخن با کلام علی(علیه السلام) که میفرماید:«کمال الاخلاص له، نفی الصفات عنه»(6)، منافات ندارد، یعنی کمال اخلاص برای خداوند نفی صفات از اوست، زیرا مراد آن حضرت نفی صفاتی است که غیر از وجود ذات او است. او هیچ صفتی زاید بر ذات ندارد و چنانکه بیان شد ذات او مصداق تمام نعوت و صفات کمالی است که سر از صرف الوجود در میآورد(7)،
نه صفاتی که ناشی از عدم میشود، مانند جهل و ضعف و نه صفاتی که ناشی از
ماهیت است، مثل محدودیت، چون یکی از معانی ماهیت حد وجود است. اساساً ماهیت و حدّ، لازم و ملزوم یکدیگرند. اساساً هر چیزی که تعریف ماهوی میشود محدود به همان تعریف میگردد، لذا شامل اشیای دیگر نمیشود.
آن حضرت در ادامه میفرماید:«لشهادة کل صفة آنها غیر الموصوف و شهادة کل موصوف انه غیر الصفة» که اشاره به برهان نفی صفاتِ عارض بر ذات خداوند دارد.(1)خلاصه اینکه آن حضرت به اعتباری خدا را متصف به صفاتی دانسته و به اعتباری نفی صفات نموده، میفرماید: «الذی لیس لصفته حد محدود و لا نعت موجود».(2)
بعضی گفتهاند: منظور از«کمال الاخلاص له نفی الصفات عنه» این است که باید خداوند را از صفات آفریدگان مبرّا دانست، چنانکه در ادامه در وصف فرشتگان آمده است:«لایجرون علیه صفاتِ المصنوعین»(3)که با توجه به آنچه بیان شد، استدلالشان تمام نیست.
امام صادق(علیه السلام) از هشام بن سالم میپرسد: آیا خداوند را توصیف مینمایی؟ گفت: بله! «هو السمیع البصیر». فرمود: اینها صفاتی است که مخلوقات در آن شریکاند. پرسید: شما چگونه توصیف میفرمایی؟ فرمود: هو نورٌ لا ظلمةَ فیه و حیاة لا موتَ فیه و علم لا جهلَ فیه و حق لا باطلَ فیه.(4)
آنچه آن امام همام فرموده است همان«بسیط الحقیقة کل الاشیاء و لیس بشیء منها» است، یعنی حقیقت بسیط، همة اشیا و محیط بر آنها و دارندة همة کمالات آنهاست. خلاصه اینکه او«کل الوجود و کله الوجود و کل العلم و کله العلم و...» است که کل الوجود، همان،«بسیط الحقیقه کل الاشیاء» است و کله الوجود، یعنی حضرت حق بحت وجود و محض هستی است و ماهیت ندارد.(5)
برخی از اندیشمندان مسلمان میان اسم و صفت خداوند تفاوتی اینچنین نهادهاند که: اسم مشتق است، چون علیم و قدیر و سمیع و بصیر و غیرهم و صفت مبدأ اشتقاق است مانند علم و قدرت و سمع و بصر و...(6)
اشاعره معتقد به صفات هفتگانهاند. آنها میگویند: آن صفات زاید بر ذات خداوند و
لازم آن ذات و قدیم به قدم ذات اویند. آنها ذات خداوند را با آن صفات، «قدمای ثمانیه» دانستهاند که این، یک نوع، شرک خفی است.
معتزله میگویند: اتصاف ذات خداوند به آن صفات این است که فعلی که صادر از آن ذات میشود، مثل فعل کسی است که متلبس و متصف به آن صفات شده است، پس معنای اینکه آن ذات عالم است، این است که در اِتقان و اِحکام و دقت جهاتش نسبت به چیزی، مثل فعل عالم، کار انجام میدهد ولی در واقع عالم نیست و همچنین است در بقیه صفات.
لازمة سخن آنها نیابت داشتن و نائب مناب و قائم مقام بودن ذات خداوند از صفات و خالی بودن آن ذات از آنهاست. در حقیقت آنها میگویند: در مورد صفات خداوند نتیجه را منظور بدار و مبادی را رها ساز، یعنی «خذ الغایات و اترک المبادی».(1)نتیجه سخن اینکه: هو عالمٌ، قادر، حی و لا أُثبت له علماً و لا قدرة و لا حیاة.(2)
کَرّامیه (گروهی که منسوب به محمد بن کَرّاماند) بر این باورند که صفات خداوند زاید بر ذات او و حادثند که این نظریه بدیهی البطلان است. زیرا ذات خداوند را خالی از صفات دانستهاند و دیگر آنکه ذات او دارای مادهی قابل و پذیرای صفاتی است که آنها در آن حادث میشوند که لازمهاش ترکیب و امکان است.(3)
برخی از متکلمین صفات ثبوتی و کمالی خداوند را هشت صفت دانستهاند که عبارتند از: غنی و عالم و قادر و حیّ و سمیع و بصیر و مرید و متکلم. اشاعره به جای متکلم به کلام معتقدند و صفت غنی را جزء آن صفات نشمردهاند،(4)
در حالیکه صفات کمالی را نمیتوان به شماری خاص محدود نمود و همچنین است صفات سلبیه.
در تقسیم صفات میتوان نوشت: صفات یا ثبوتی و جمالیاند و یا سلبی و جلالی. صفات ثبوتی آن دسته از صفاتیاند که کمال و جمالی را بیان نموده، واجد آنها باشند. این دو کمال و جمال ناشی از وجودند، مانند علم و قدرت و... . چنانکه بیان شد صفات ثبوتی به هشت صفت و بلکه، بنابر نظر دقیق فلسفی، بیشتر میرسند.
و صفات سلبی عبارتند از صفات نقص و کاستی، مانند جهل و عجز که از خداوند نفی میشوند. آنها را به این دلیل صفات جلالی گویند که خداوند اجلّ از این است که صفات
مذکور را داشته باشد. البته این نوع صفات به «سلب السلب» بر میگردند، مثلاً اگر گفته شود: خداوند جاهل نیست، یعنی او غیر عالم نیست و در نتیجه عالم است و چنانکه بیان شد صفات سلبی هفت صفت یا، بنابر نظر دقیق فلسفی، بیشترند که عبارتند از اینکه خدا جسم و جوهر و عرض و مرئی و در مکان (و حتی در زمان) و حالّ در چیزی و عاجز و دارای حدّ و... نیست.
نعوت و صفات ثبوتی یا ذاتیاند که تنها از ذات لم یزل و لا یزال خداوند انتزاع میشوند، مانند حیّ و قدرت و یا فعلیاند و آنها صفاتیاند که از ارتباط ذات خداوند با مخلوقات انتزاع و اخذ میشوند، مانند خالق و رازق.
ملاصدرا در تقسیم صفات به نحو و گونه و طرز دیگر میفرماید: الصفة اما ایجابیة ثبوتیة اما سلبیة تقدیسیة...(1)یعنی صفت یا ایجابیِ ثبوتی است یا سلبیِ تقدیسی که قرآن از آن دو به:«تَبَارَکَ اسْمُ رَبِّکَ ذِی الْجَلاَلِ وَ الْإِکْرَامِ»(2)یاد نموده است، پس صفت جلالی آن است که ذات خداوند اجلّ از مشابهت با غیر است و صفت اِکرام، آن است که خداوند به وسیله آن، متکرّم و با کرامت و جمیل میگردد و اولی عبارت از سلبها از نقائص و اَعدام است که تمام آنها به یک سلب بر میگردد که آن سلبِ امکان از حضرت حق تعالی است.
و دومی یعنی صفت اکرام به حقیقی (نفسی)، مانند علم و حیات و اضافی، مانند خالقیت و رازقیت و تقدم و علیت تقسیم میشود و تمام و کلیة حقیقیها به وجوب و حتمیت وجود، یعنی هستی متأکد و خالص و بحت و محض بر میگردد. و تمام اضافیها به یک اضافه منتهی میشود که عبارت از اضافه قیومیه است و این، تنها بیان شایستهی مقام است و الا اگر غیر از این بیان در مورد صفات خداوند گفته شود، به کثرت ذات احدی(و اجتماع فاعل و قابل و شرک خفی و...) منتهی میگردد که خداوند از آن پاک و منزه است(تعالی الله عن ذلک علوّاً کبیراً).
توجه به این مطلب، ضروری است که صفات فعلی و اضافی، مثل خالق و رازق در مقابل صفات ذاتی است، ولی صفات اضافی و اعتباری مانند عالمیت و قادریت، در مقابل صفات حقیقیه است و این صفات مانند آن صفات اضافی، زاید بر ذات متعالیهاند و هر دو به یک منشأ ذاتی منتهی میشوند ولی اینها اعتباریاند و آنها منتزع از مقام فعلاند. بنابراین رازقیت، یک نسبت و مصدر جعلی است، ولی رازق، ذاتی است که دارای رزق است.(3)
یکی از اصول دین اسلام، بلکه شیعه عدل است. به عبارت دیگر در مذهب شیعه اصل عدل یکی از اصول پنجگانه اعتقادی شمرده شده است.
طبعاً این سؤال پیش میآید که چه خصوصیتی برای اصل عدل وجود دارد که جزء اصول اعتقادی شمرده شده است و حال آنکه عدل یکی از صفات فعلی خداوند مثل رزاق و هادی است.
پاسخ این است که «عدل» هیچ امتیازی نسبت به سایر صفات ندارد. متکلّمین شیعه از این جهت این اصل را جزء اصول اعتقادی خود ذکر و برجسته نمودهاند که اشاعره، که اکثریت اهل تسنن را تشکیل میدهند، منکر این اصل، البته از جهت اینکه ذکر خواهد شد، شدهاند، ولی منکر علم و حیات و اراده و... نشدهاند.
عدل مورد وفاق شیعه و معتزله است و از این جهت آن دو فرقه را عدلیه خواندهاند و منظورشان از عدل این است که خداوند فیض و رحمت و همچنین بلا و نقمت خود را براساس استحقاقهای ذاتی، ذاتی و قبلی و حتی عارضی و بعدی میدهد، یعنی افاضه و پاداش و کیفر الهی، نظم و نظام خاصی در جهان آفرینش دارند.
در حقیقت عدلیه نامیدن معتزله درست نیست، زیرا آنها اشکالات زیادی دارند که نویسنده دوتای آنها را گوشزد میکند: یکی این که آنها گفتهاند: عالم در بدو خلقت به محدِث، یعنی خداوند، نیازمند بوده است، پس اکنون اگر علۀ العلل نباشد ضرری به موجودات نمیرسد(1)و دیگر این که آنها معتقدند خداوند در افعال اختیاری انسان هیچ دخالتی ندارد.
امام رضا (علیه السلام) میفرماید: یا یونس! لاتقل و بقول القدریۀ (معزله)، فان القدریۀ لم یقولوا بقول اهل الجتۀ و لابقول اهل النار و لابقول ابلیس. فان اهل الجنۀ قالوا: الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِی هَدَانَا
1) رحمت الله شریعتی، کلام برین، ص 491، 1395
لِهَذَا وَمَا کُنَّا لِنَهْتَدِیَ لَوْلا أَنْ هَدَانَا اللّهُ(1)و قال اهل النار: رَبَّنَا غَلَبَتْ عَلَیْنَا شِقْوَتُنَا وَکُنَّا قَوْمًا ضَالِّینَ و قال ابلیس: رَبِّ بِمَآ أَغْوَیْتَنِی لأُزَیِّنَنَّ لَهُمْ فِی الأَرْضِ وَلأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ(2)
اشاعره از این جهت منکر عدل، یعنی منکر چنین نظام مضبوط و عِلّی و معلولیاند. آنها میگویند: عدل به معنای نظام قانون مند، ملازم با مقهوریّت و محکومیّت خداوند است. ذات اقدس اله به هیچوجه تحت حاکمیت قانون و قاعده قرار نمیگیرد.
آنها رسماً نمیگویند: خدا عادل نیست ولی وقتی برای مثال، انسان را در افعال مجبور میدانند لازمهاش این است که خداوند، العیاذ بالله، بعضی از مردم را وادار به گناه مینماید سپس آنها را به جهنم میبرد که این عقلاً ظلم است.
به بیان دیگر هیچ فرقهای از فرق اسلامی مثل متکلمین اسلام یعنی شیعه و معتزله و اشاعره و مرجئه و خوارج و... منکر عدل به عنوان یک صفت از صفات الهی نیستند. اختلاف معتزله با اشاعره در تفسیر و توجیهی است که درباره عدل میکنند.
عقیده معتزله درباره عدل این است که برخی کارها «فی حد ذاته» عدل و برخی دیگر ظلم است، یعنی معتقد به «حسن و قبح ذاتی و عقلی اشیا» هستند ولی اشاعره معتقدند، هیچ کاری «فی ذاته» عدل یا ظلم نیست. آنچه خدا انجام دهد عین عدل است و آنچه انجام ندهد عین ظلم است. فرضاً خداوند به مطیعان کیفر بدهد و به عاصیان پاداش، عین عدل است.(3)«آنچه آن خسرو کند شیرین بود». در مقابل، معتزله بر این باورند که بد، بد است اگر به فرض خدا هم انجام دهد بد است و خوب، خوب است اگر به فرض خدا هم انجام ندهد خوب است.
اهل لغت در تعریف عدل گفتهاند: العدل لغةً بمعنی التسویة بین شیئین و منه العدیل الذی یعادلک فی المحل او فی الوزن و القدر و فلان یعدل فلاناً ای یساویه و...(4)یعنی عدل در لغت به معنای مساوی برقرار نمودن میان دو چیز است و از آن جمله به معنای عدیل است؛ یعنی فلانی معادل تو در محل و وزن و اندازه میباشد. فلانی عِدل دیگری است؛ یعنی مساوی اوست و اعتدال به معنای تعادل و حد وسط میان دو چیز و حالی میان دو حالِ کم و زیاد از
جهت کم و کیف است. عدّلته فاعتدل؛ یعنی او را بعد از اعوجاجش راست نمودم و او معتدل و راست شد.
و از جمله معانی عدل استقامت در حکم و قضاوت است. عادل در نظر مردم کسی است که قول و حکمش مرضی و رضایتمندانه باشد. کسی عدل دارد که از او شکّی ظاهر نشده باشد و اندیشه او منطقی و برهانی باشد یا کسی که میل به هوی و هوس نداشته باشد تا در حکم و قضاوت جور نماید و فلانی اهل مَعدله است؛ یعنی اهل عدل است و عکس عدل جور است. (اگر گفته شود عکس عدل ظلم است، چنانکه عکس قسط جور است، بهتر است؛ چنانکه پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) درباره حضرت مهدی(عج) فرموده است: «فیملأ الأرض عدلاً و قسطاً کما مُلئت ظلماً و جوراً»(1)هر چند اهل لغت میان عدل و قسط و ظلم و جور تفاوت قائل نباشند).
عدل در اصل مصدری است که به جای عادل مینشیند ولی عدل ابلغ و رساتر از عادل است، لذا میان «زید عدلٌ و زید عادلٌ» تفاوت وجود دارد که در اولی تأکیدش بیشتر است.
باید دانست موارد استعمال عدل زیاد است: یکی از آنها موزون و متعادل و متوازن بودن اجزای عالم است. در قرآن کریم آمده است:«وَ السَّمَاءَ رَفَعَهَا وَ وَضَعَ الْمِیزَانَ * أَلاَّ تَطْغَوْا فِی الْمِیزَانِ».(2)و پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرموده است: بِالعدلِ قامتِ السّمواتُ و الارض؛(3)یعنی به وسیله عدل، آسمانها و زمین برپا و پابرجاست. نقطه مقابل عدل، به معنای مذکور، بیتناسبی است، نه ظلم، لهذا عدل به این معنا از موضوع بحث خارج است. چون در توازن، مصلحت کل مطرح است، نه مصلحت جزء.
از موارد دیگر عدل، تساوی و نفی هرگونه تبعیض است.
اگر قید دوم نباشد و عدل صرفاً به معنای تساوی باشد، یعنی به همه کس به یک چشم نظر بشود، ظلم است، نه عدالت. اگر اعطای بالسویه عدل باشد، منع بالسویة و در نتیجه ظلم بالسویه هم، عدل است، چه ملاک، صرفاً برابری است و این صحیح نیست و چنانچه آن قید، یعنی نفی هرگونه تبعیض، نه تفاوت، رعایت گردد، عدالت به معنا و مفهوم صحیح و درست
استعمال شده است که در این صورت عدل به مورد و معنای سومی برمیگردد. پس میتوان نوشت:
از موارد دیگر عدل رعایت حقوق افراد و اعطا به هر ذی حق، حق او را (العدل هو اعطاء کل ذی حق حقه) و ظلم، عدم رعایت مذکور است و نیز در تعریف عدل گفته شده است: عدالت قرار دادن هر چیزی در جایگاه مناسب آن است. (العدل یضع الامور فی مواضعها).(1)مولوی در این خصوص مترنّم است:
عدل چه بْود؟ آبده اشجار را
ظلم چه بْود؟ آب دادن خار را
ظلم چه بْود؟ وضع در ناموضعی
که نباشد جز بلا را منبعی(2)
إنّ العدلَ هو الاستقامةُ فی الحکمِ و إنّ العادلَ هو المرضی فی حکمه و هذا یعنی أنّ العادلَ هو الحکیمُ الّذی یَضَعُ کلَّ شیءٍ موضِعَهُ.(3)
این معنا از عدل و ظلم، به حکم اینکه از یک طرف براساس اصل رعایت اولویتها و از طرف دیگر از یک خصوصیت ذاتی بشر ناشی میشود و آن اینکه ناچار است یک سلسله اندیشههای اعتباری استخدام نماید و باید و نبایدها بسازد و حُسن و قبحها انتزاع کند، از مختصات بشری است و در ساحت کبریائی راه ندارد. او همچنانکه مالک علی الاطلاق است، «اولی»ی علی الاطلاق است.
از موارد دیگر عدل، استحقاقها در افاضه و جودرسانی و امتناع ننمودن از افاضه و رحمت به آنچه امکان وجود یا کمال وجود دارد.
هر موجودی طبق قابلیتش از خداوند فیض میگیرد و خداوند هیچ منعی از حیث افاضه به آنها ندارد. در واقع در عالم، تفاوت وجود دارد، نه تبعیض. هر چند منشأ تفاوتها هم به وجهی، حضرت حق است و به وجهی دیگر لازمه علت و معلول و مراتب هستی و ضرورت و سنخیتِ حاکم در نظام هستی است. لذا میتوان گفت: العطیة بقدر القابلیة و القابلیة هی من قِبَل الفاعلیة.
عدل الهی در نظام تکوین به این معناست که هر موجودی هر درجه از وجود و کمال وجود را، که استحقاق و امکان آن را دارد، دریافت میکند و ظلم، منع فیض و امساک جود از موجودی است که استحقاق و قابلیت آن را داشته باشد.
عدل خداوند عین افاضه و فیضرسانی به موجودات است، نه اینکه موجودات بر خدا حقی داشته باشند که وظیفه خدا این باشد که باید آن حق را به آنها ادا نماید.(1)
اساساً موجودات نبودند تا طلب کار حضرت حق باشند. در ساحت کبریائی او اضافه اشراقیِ یک طرفی مطرح است، نه اضافه مقولی دو طرفی.
علی(علیه السلام) در نهجالبلاغه میفرماید: «لایَجری لِأحد إلا جَری علیه و لایَجری علیه الا جَری له و لو کان لأحد أن یَجریَ له و لایَجریَ علیه لَکانَ ذلکَ خالصاً لله سبحانه دونَ خَلقه»؛(2)یعنی کسی را بر دیگری حقی نیست مگر اینکه دیگری را هم بر او حقی است و آن دیگری را حقی بر او نیست مگر اینکه او را هم حقی است (حق و تکلیف لازم و ملزوم یکدیگرند) و اگر کسی را بر دیگری حقی باشد که دیگری را بر او حقی نباشد چنین حقی مختص به خداوند سبحان است.
فقها مسأله حسن و قبح عقلی را که یک بحث کلامی است وارد اصول فقه نمودند و آنها را به عنوان مناطات و ملاکات احکام تلقّی نمودند و ادعا نمودند در میان مناطات و ملاکات آنچه عقل از همه بدیهیتر و روشنتر درک میکند، حسن عدالت و اعتدال و قبح ظلم و عدوان است. به این ترتیب عدل و ظلم به صورت معیاری در فقه اسلامی درآمد.
کسی که ظلم میکند و فعل قبیح انجام میدهد، بنابر دلائلی است: یا اینکه او جاهل به حسن و قبح افعال است یا اینکه میداند آن کار زشت و تجاوزکارانه است ولی مجبور است آن را مرتکب شود و از ترکش عاجز است یا اینکه عالم و حرّ و آزاد است ولی محتاج به انجام دادن آن عمل است یا اینکه دانا و مختار و بینیاز است ولی برای جبران کمبودهای شخصی خود، تجاوز میکند و مرتکب جرم و جنایت و جور میشود و از روی شهوت و غضب و عبث و لهو و لعب ستم مینماید. او آن قدر ظلم کرده است که آن برایش به صورت ملکه در آمده است و به نوعی از سادیسم و مردم آزاری مبتلا گردیده است، لذا از ظلم و جور و اذیت و آزار لذت میبرد.
باید دانست تمام صور مذکور بر خداوند متعال محال مینماید، چرا که آنها سر از نقص در ذات او در میآورند، در حالیکه ثابت شد او محض کمال و کمال محض است، پس
واجب است حکم کنیم او منزه از ظلم و فعل فبیح است.(1)
جز اینکه بعضی از مسلمین مثل اشاعره بر خداوند جائز دانستهاند فعل قبیح انجام دهد – تقدست اسماؤه و تعالی عن ذلک – و بلا اشکال دانستهاند خداوند اهل طاعت را عقاب نماید و عُصات و کفار را به بهشت ببرد و اینکه تکلیف مالایطاق نماید و اینکه مرتکب کذب و خدعه و عمل از روی عبث و بدون هدف و غرض و مصلحت و فایده شود، به دلیل اینکه قرآن میفرماید:«لاَ یُسْأَلُ عَمَّا یَفْعَلُ وَ هُمْ یُسْأَلُونَ.»(2)آنها آیه را تحریف معنوی کردهاند. در حالیکه معنای آیه این است: خداوندی که حکیم مطلق است، هر عملی که انجام میدهد متقن و محکم و بیعیب و بلکه عین حکمت است، لذا مورد سؤال و چون و چرا واقع نمیشود، در حالیکه مردمِ طبعاً خطاکار در قبال اعمال خود مسئولاند، تا دانسته شود آیا عمل آنها مطابق قانون و حکمت حاکم بر نظام هستی هست یا نه. جای تعجب است که اشاعره خداوند را عادل هم میدانند. در حقیقت عدل در مورد خدا جز لفظِ بیمحتوا چیز دیگری نیست.
چه بسا امثال اینها، بهویژه امویان و پیروان آنها که چنین عقیدهای دارند، خود ظالم و جائر و سفیه و لاعب و مخادع و کاذب و عامل عمل قبیح و تارک فعل حَسن و جمیلاند و از باب قیاس به نفس، خداوند را همچنین توصیف نمودهاند. آنها میخواهند با ابراز عقاید فاسد مذکور، وجدان خود و مردم هم عقیدۀ آنها را از ملامت و سرزنش بر علیه خود بازدارند تا بتوانند هر چه بیشتر ظلم و عیاشی و کیافی کنند. تعالیالله عن ذلک علوّاً کبیراً. آنها دانسته یا نادانسته سخنان کفرآمیز میگویند و آسیبهای زیادی به افکار مردم، مخصوصاً نسل جوان، علیالاخص جوانان فرهیخته وارد میکنند. اعاذناالله و ایاکم من ذلک.
در بعضی از کتابها آمده است: و قد عُرف الامامُ علیّ و الائمة من بعده(علیه السلام) بالعدل حتی قیل:«العدل و التوحید علویان و الجبر و التشبیه امویان و من هنا انبثق مصطلح العدلیة».(3)
در قرآن آیات زیادی دالّ بر ابطال نظر اشاعره وجود دارد که عبارتند از:«مَا اللَّهُ یُرِیدُ ظُلْماً لِلْعِبَادِ»(4)و«وَ اللَّهُ لاَ یُحِبُّ الْفَسَادَ»(5)و«وَ مَا خَلَقْنَا السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ وَ مَا بَیْنَهُمَا
لاَعِبِینَ»(1)و«وَ مَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاَّ لِیَعْبُدُونِ».(2)
لذا کسانی که مینویسند:«خدا قادر است که مؤمنان را به آتش دوزخ بسوزاند و به جای آن، کافران را در بهشت متنعم سازد»، ناتمام است چرا که عمل قبیح از قِبل خداوند وجود خارجی ندارد تا تحت قدرت او درآید.(3)
در میان صفات پروردگار دو صفت است که از نظر شبهات و ایرادهای واردهی بر آنها، متقارب و نزدیک بههماند: یکی عدالت است که بحث شد و دیگری حکمت. منظور از حکمت خداوند این است که نظام آفرینش، نظام مستحکم و احسن و اصلح است. لازمه حکمت و عنایت حق تعالی این است که جهان خلقت دارای غایت و با هدف باشد. آنچه موجود میشود یا خود خیر است یا برای وصول به خیر است و شری در نظام وجود ندارد.
حکمت از شؤون علیم بودن و مرید بودن خداوند است و مبین اصل«علت غائی» برای جهان، بلکه عوالم هستی میباشد ولی عدالت از شؤون فاعلیت خداوند، یعنی از صفات فعل است، نه از صفات ذات.(4)
اشکال مشترک در مورد عدل و حکمت پروردگار، وجود بدبختیها و بلاها و تیرهروزیها و به عبارت جامعتر مسئله شرور است. این مسئله را میتوان تحت عنوان «ظلم» ایرادی بر عدل الهی شمرد و میتوان تحت عنوان «پدیدههای بیهدف» نقصی بر حکمت بالغه خداوند تلقی نمود که بحث آن خواهد آمد.
بسیاری از جوانان که از دین گریزانند پی به حقیقت اسلام نبردهاند. اسلام را نمیشود از افراد غیرمتخصص فراگرفت. اگر مردم، بهویژه جوانان به وسیله متون دین اسلام یا به وسیله اشخاص متخصص در امر دین، به اسلام آشنا میشدند شیفته آن آیین میگشتند.
باید دانست عدل از دو جهت مورد ملاحظه قرار میگیرد: یکی از لحاظ جهانبینی است که ثابت شد عالم براساس اعتدال و هماهنگی و توازن و رعایت استحقاقها و افاضه حق تعالی
بر طبق قابلیتها و امکان استفاضهی آنها به آنهاست. خداوند انسان را آزاد آفریده است. اگر خواست با عمل به دستوراتش سعادتمند شود و اگر خواست با ترک فرامینش شقاوتمند و دیگر از جهت اجتماعی است.
عدالت یکی از مسائلی که به وسیلهی اسلام حیات و زندگی را از سرگرفت و ارزش فوقالعاده یافت. پیامبر رحمت فرمود: «أُمِرْتُ لِأَعْدِلَ بَیْنَکُمُ»(1)اسلام به عدالت، تنها توصیه نکرد و یا تنها به اجرای آن قناعت ننمود، بلکه عمده این است که ارزش آن را بالا برد.
فرد باهوش و نکتهسنجی از امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) سؤال میکند: العدل أفضلُ أمِ الجود؟، یعنی آیا عدالت شریفتر است یا بخشندگی.
پاسخ سطحی این است که جود افضل و احسن است، چرا که عدالت رعایت حقوق دیگران و تجاوز نکردن به حدود و حقوق آنهاست، اما جود و بخشش این است که آدمی با دست خود حقوق یا حق مسلّم خود را نثار غیر نماید، یعنی جود بیش از عدالت معرّف و نشانهی کمال نفسانی و رقاء روح بشری است.
لکن جواب عمقی به سؤال مذکور که آن حضرت میدهد به عکس جواب ظاهری است که دیگران میدهند و آن به دو دلیل است: یکی اینکه«العدل یضع الامورَ مواضعها و الجود یُخرجها من جهتها»؛ یعنی عدل امور را در موضع و جای خود قرار میدهد و جود امور را از جهتشان خارج مینماید. عدالت عامل رشد اجتماع است و جود برطرفکننده نقص فردی است، لذا ریشهی این ارزیابی این است که اصول و مبادی اجتماعی بر اصول و مبادی اخلاقی تقدم دارد.
دیگر اینکه بنا بر قول آن حضرت: العدل سائسٌ عام و الجود عارضٌ خاص؛ عدالت سیاستمداری عمومی و مدیر و مدبری فراگیر است و جود یک امر عرضی و استثنائی و غیرذاتی و غیراصیل و خاص و فردی است. اساساً جواد زیاده بر استحقاق میبخشد ولی عادل، سبب اعتدال و هماهنگی جامعه میگردد.
بعد از آن دو مقدمه علی(علیه السلام) نتیجه میگیرد: فالعدل أشرفُهما و أفضلهما؛(2)یعنی از میان عدالت و جود، آنکه اشرف و افضل و احسن و اجمل است، عدالت است.
عدالت شاهراهی عمومی است که میتواند همه را در جهت وصول به رشد و تکامل، در خود بگنجاند و بدون مشکلی، عبور دهد، اما ظلم و جور کورهراهی است که خود ستمگر را
نمیتواند به مقصد برساند. ظلم و جور و تبعیض قادر نیست حتی روح خود ستمگر و روح آن کسی که به نفع او ستم میشود را راضی و آرام نگه دارد تا چه رسد به ستمدیدگان و پایمال شدگان.(1)
باز آن حضرت در جای دیگر فرموده است: فإنّ فیالعدل سعةً و مَن ضاقَ علیه العدل فالجور علیه اضیق(2)زیرا در عدل وسعت و گشایشی است و برای کسی که عدل ضیق و تنگ و سخت است جور و ستم تنگتر است. مَثَل بارز آن رضاشاه و صدام است که ظلم و بیعدالتی آنها، آنها را نابود ساخت.
عثمانبنعفّان قسمتی از اموال مسلمین را در دورهی خلافتش تُیول خویشاوندان و نزدیکان خود قرار داد. بعد از عثمان علی(علیه السلام) زمام امور را به دست گرفت. عدیدی از آن حضرت خواستند عطف به ماسبق نکند. در جواب فرمود: الحق القدیم لایبطله شیءٌ؛ یعنی حق کهن به هیچوجه باطل نمیشود.(3)
امیرالمؤمنین نه توانست تماشاچی صحنههای بیعدالتی باشد و نه توانست عدالت را فدای مصلحت نماید. فرمود: لولا حضور الحاضر و قیام الحجة بوجود الناصر و ما أخذالله علی العلماء...(4)یعنی اگر آن جمعیت بسیار برای بیعت من حاضر نمیشدند و اگر تمام شدن حجت و بسته شدن راه عذر بر من نبود و اگر پیمان خدا از دانشمندان نبود که در مقابل پرخوری ستمگر و گرسنگی ستمکش ساکت ننشینند، همانا افسار خلافت را روی شانهاش میانداختم و مانند روز اول کنار مینشستم.
وقتی دوستان خیراندیش به حضور امیر بیان و انام و یعسوب دین و آیین اسلام، علی(علیه السلام) آمدند و تقاضا نمودند که به خاطر مصلحت مهمتر، انعطافی در سیاست خود پدید آورد و پیشنهاد کردند خودت را از دردسر هوچیها راحت کن- دهن سگ به لقمه دوخته به- تو فعلاً در مقابل دشمنی معاویه قرار داری، چه مانعی دارد که به خاطر«مصلحت» فعلاً موضوع مساوات و برابری و عدالت را مسکوتعنه بگذاری. آن حضرت فرمود: أتامرونّی أن أطلب النصر بالجور فیمن وُلّیتُ علیه؟... و لو کان المال لی، لَسوّیت بینهم فکیف و إنما المال
مالالله(1)آیا شما به من دستور میدهید نصر و پیروزی در حکومت را به وسیله جور و ستم طلب نمایم؟ -هدف به هیچوجه، وسیله را توجیه نمیکند- اگر اموال از آنِ من میبود من آنها را بالسّویه میان مردم تقسیم میکردم. پس چگونه ممکن است مالالله را میان مردم به عدالت تقسیم نکنم.
خیر و شر از مفاهیم بدیهی تصوری و بینیاز از تعریف است و باید در شناخت آنها به تعریف لفظی بسنده کرد. ارسطو میفرماید: به حق گفتهاند که خیر آن است که هر چیزی به سوی آن گرایش و کشش دارد.(2)و شر، مقابل آن است. خیر و شر اعم از سعادت و شقاوت است، چرا که این دو تنها در مورد انسان اطلاق دارد ولی خیر و شر در مورد انسان و غیرانسان صادق است.
ملاصدرا برای شر چهار مصداق و مورد ذکر میکند که عبارتند از:
امور عدمی مثل فقر و کفر و موت
شرّ ادراکی، مانند درد و رنج و جهل مرکب
3.شرور اخلاقی و افعال ناپسند، مانند قتل و زنا و اکل مال یتیم
الهیین، حکیمانه و هدفمندانه بودن جهان را یادآور میشوند ولی مادیین شرور و نقصانات و پارهای از بینظمیها در جریان عالم را ماده نقض هدفداری و غایت داشتن طبیعت دانستهاند تا آنجا که فلاسفه ملحد، شرور را با اصل وجود آفریدگار متعال ناسازگار میدانند.(4)
خداوند طبق دانش و حکمت و عزت و رحمت بیانتهایش تمام مخلوقات را به نیکوترین وجه و معتدلترین شکل آفریده است. تمام اندیشمندان اسلامی و بعضاً غربیها قائلند این
جهان بهترین جهانهای ممکن (The best »f «»ssible w»rds) است. آیه قرآن که میفرماید:«الَّذِی أَحْسَنَ کُلَّ شَیْءٍ خَلَقَهُ وَ بَدَأَ خَلْقَ الْإِنْسَانِ مِنْ طِینٍ(1)»، مؤید نظریه مذکور است.
سراسر صنع دلدارم بهشت است
بهشت است آنجه زان نیکو سرشت است
شر یا عدمی و نیستی است، مثل ظلمت که نبود روشنائی است. مشهور در میان مردم این گزاره است که: بد آن است که نباشد. و یا موجودی است که صفتی که باید داشته باشد ندارد، که این نوع عدم، عدم ملکه است، مثل جاهل و یا موجودی است که منتهی به نیستی شیء دیگر میشود، مانند وجود گرگ که سبب نابودی گوسفند میگردد.(2)
وقتی شر عدمی است نیاز به خالق ندارد تا خدشهای به عدالت و حکمت او وارد آید، زیرا موجودات منسوب به او و مخلوق اویند، نه معدومات. البته عدم ملکه بهرهای از وجود را داراست، لذا مجعول و مخلوق خداوند واقع میشود که پاسخ آن داده خواهد شد.
بعضی گفتهاند: آنچه ذاتاً متعلق به خلقت و مورد جعل خداوند است، خیرات و کمالات است و تخلّل شرور و مضرتها و موذیها و ضرررسانندهها و غیره، در قضای خداوند به انجرار و منجر شدن و مجاز و عرض است؛ زیرا اگر اصل عالم طبیعت محقق نشده بود نقایص و شرور قلیل مطرح نبود، چنانکه نفع و خیر کثیر نیز در آن بوجود نمیآمد. آیه شریفهی«مَا أَصَابَکَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللَّهِ وَ مَا أَصَابَکَ مِنْ سَیِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِکَ»(3)، بیانگر نظریهی مذکور است، هر چند به وجهی دیگر، یعنی توحید افعالی همه امور از آن خداوند است.«قُلْ کُلٌّ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ».(4)
برعکس مسؤلان عربستان صعودی که خوبیها را به دولت خود نسبت میدهند و بدیها، مثل حادثه دلخراش کشتار حدود پانصد نفری حجاج در حج تمتع امسال را مطابق قضا و قدر و خواست خداوند میدانند. آنها از منافقین بدتراند زیرا آنها خوبیها را به خدا منتسب میدانند، هرچند بدیها را به پیامبر(صلی الله علیه و آله) نسبت دهند(5).
اساساً شر امر نفسی و مستقل نیست، بلکه وجود قیاسی است، لذا اگر گفته شود: فلان پدیده نسبت به فلان شیء شر است، وجود قیاسی آن، که در حقیقت وجود بالعرض است، شر است، نه اینکه وجود حقیقی و ذاتی آن، شر باشد. برای مثال زهرمار در مقایسه با انسان شر است، نه فی نفسه و خداوند آن دو موجود «فی نفسه» را که خیرند خلق نموده است، نه مقایسه و نسبت را که اعتباری و به جعل ذهن است، یعنی خداوند نسبت و مقایسه خلق نمیکند.
ارسطو گفته است عالم طبیعت خیرش غالب است و شرش قلیل که عنایت الهی چنین عالمی را موجب شده است، چرا که اگر این عالم که خیرش کثیر است خلق نمیشد موجب شر زیاد میشد. عبارت وی در این باب چنین است: لان ترک الخیر الکثیر لاجل (ترک) الشر القلیل، شر کثیر.(1)
ضمن اینکه بعضی از مردم پارهای از امور در این عالم را شر میدانند، اراده ازلی خداوند آن را به حال موجودات، خوب و مصلحت میداند.(2)باید دانست که الهامبخش این حقیقت، قرآن است که میفرماید:«وَ عَسَی أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئاً وَ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ وَ عَسَی أَنْ تُحِبُّوا شَیْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَکُمْ وَ اللَّهُ یَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ.»(3)
اساساً تزاحم و تضاد و سببسازی و سببسوزی از خواص لاینفک عالم طبیعت و ماده است، یعنی آنها ذاتی این جهان است و ذاتی، معلّل نیست. شیخ اشراق فرموده است: فلولا التضاد، ماصح الکون و الفساد و لولا الکون و الفساد، ماصح وجود اشخاص غیرمتناهیة... فصح أنه لولا التضاد ماصح دوام الفیض علی التجدد المستمر(4)پس اگر تضاد در عالم ماده نمیبود کون و فساد در آن صحیح نبود و اگر کون و فساد نبود وجود اشخاص غیرمتناهی از صحت و جواز برخوردار نبود، لذا صحیح است گفته آید: اگر تضاد در عالم ماده نمیبود دوام فیض بر مبنای تجدد مستمر صحیح نبود.
باز وی فرموده است: اگر کسی گوید که این قسم (عالم جسم و جسمانی) را چرا چنان نیافریدی که شر در آن نباشد، سؤالش فاسد است و همچنان بود که کسی گوید: آب را چرا غیرآب نکردند (تا سبب سیل و یخبندان نباشد) و آتش را غیرآتش ننمودند(5)(تا آتشسوزی
رخ ندهد) و این از جمله محالات ذاتیه است که قدرت حضرت حق تعالی به آن تعلق نمیگیرد، یعنی«آب را غیرآب کردن» واقعیت ندارد تا چه رسد که تحت قدرت او قرار گیرد. اشکال از قِبل قابل است، نه فاعل. ماحصل اینکه شرور، ضروری و لازم و لاینفک عالم جسم و جسمانی است و نبود آن، عین نبود عالم طبیعت است.
حل عمدهی اشکالات در مورد شرور به کلی نگریستن انسان وابسته است. اگر او از تنگنظری و جزئینگری و قضاوت سطحی و شتابزدگی دست بکشد خواهد دید اساساً شری در عالم وجود ندارد. اگر عالم جدا جدا مورد دقت قرار گیرد زشت و بیهدف و دور از حکمت مینماید ولی چنانچه آن سیستماتیکی و ارگانیکی و یکجا مورد توجه قرار گیرد دارای غایت و بسیار زیبا و جذاب خواهد بود.
جهان چون چشم و خط و خال و ابروست
که هر چیزش بجای خویش نیکوست
جهان یک واحد تفکیکناپذیر است که حذف یک جزء آن، عین حذف کل آن است، چرا که این قضیه مسلم و بدیهی است که:«ینتفی الکل بانتفاء جزئه».
وقتی عالم را در کل بنگریم مییابیم که در آن تفاوت، نه تبعیض، وجود دارد و تفاوتها موجب زیبائی عالم طبیعت است و آنها نیز ذاتی موجودات است و ذاتی، چنانکه بیان شد، مجعول واقع نمیشود. ابنسینا فرموده است: ماجعلالله المِشمِشة مشمشة بل اوجدها؛ یعنی خداوند زردآلو را زردآلو قرار نداده و خلق نکرده است، بلکه ایجادش نموده است. خداوند باران وجود را بر سرزمین ماهیات نازل میکند و هرکدام از آنها طبق ظرفیت خود بهره خود را میگیرند.
بعضی گفتهاند: هر چند فلاسفه بگویند که شر امر عدمی و یا ناشی از جزءنگری و یا امر مقایسهای و نسبی و اضافی و... است، شر و درد و گرفتاری و غم و... وجود دارد، بهویژه اینکه قرآن نیز وجود شر را مسلّم دانسته است و فرموده است:«قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ* مِن شَرِّ مَا خَلَقَ».(1)
و نیز فرموده است:«وَجَعَلَ الظُّلُمَاتِ وَالنُّورَ».(2)علیالاخص اینکه عدمی که
فلاسفه در مورد شرور گفتهاند عدم ملکه است که نحوهای از وجود را برخوردار است.
جان هاسپِرز مینویسد: داستایوسگی یک افسر نظامی را که مرض سادیسم دارد در نظر گرفته که بچهای را جلوی گرگها انداخته و قطعه قطعه شده است. شما میگویید آن افسر به جهنم خواهد رفت اما جهنم برای بچه چه فائدهای دارد. آن شر اتفاق افتاده است و قادر مطلق نیز نمیتواند جلوی آن افسر را بگیرد... .(1)
و اقبال لاهوری مینویسد: چگونه ممکن است میان نیکی و قدرت مطلقه خداوند با حجم عظیم بدیهایی که در آفریدههای او وجود دارد، سازگاری برقرار کنم؟ این مسأله دردناک واقعاً معمائی در خداپرستی شده است.(2)
در جواب گفته میشود: به فرض که شرور وجود داشته باشد و انسانی واقعاً آزار ببیند و یا مریض شود و یا هلاک گردد، در ابطال سخن آنها باید گفت: آنها که ملحدند و معتقد به معاد نیستند اشکالی در این خصوص ندارد، یعنی خدایی وجود ندارد تا به عدالت و حکمتش خدشه وارد گردد و الهیین که معتقدند در عالم آخرت عوضِ آلام و دردها داده میشود و جبران مافات میشود، آن هم به حدی و اندازهای که دردمندان را بسیار خوشحال کند باز مشکلی و شبههای در این باب وجود ندارد؛ چون کلینگری دارند.
گروهی از موحدان بر این باورند که اگر از منظری الهی به عالم بنگریم، جز خیر و خوبی در آن نخواهیم دید؛ چنانکه حضرت زینب(علیه السلام) پس از واقعه کربلا در پاسخ این پرسش که «کار خدا را با برادر و خویشاوندانت چگونه دیدی؟» فرمود: «ما رأیت الاّ جمیلاً».(3)
امام رضا(علیه السلام) فرموده است: المرض للمؤمن تطهیر و رحمة و للکافر تعذیب و لعنة و ان المرض لایزال بالمؤمن حتی لایکون علیه ذنب(4)و پیامبر(علیه السلام) فرموده است: اطلعتُ فی الجنة فرأیت اکثر اهلها الفقراء و اطلعتُ فی النار اکثر اهلها الاغنیاء(5)و باز پیامبر ختمی(صلی الله علیه و آله) فرموده است است: ما شرٌّ بشرٍّ بعده الجنة و ما خیرٌ بخیرٍ بعده النار(6)یعنی هیچ شری، که بعدش
1) جان. هاسپرس، فلسفه دین، ص12، قم.
2) محمد اقبال لاهوری، احیای فکر دینی در اسلام، ص95، ترجمه احمد آرام،1336.
3) [3] - محمدباقر مجلسی، بحارالأنوار، ج45، ص116.
4) شیخ صدوق، ثواب الاعمال و عقاب الاعمال، ص429، ترجمه: علیاکبر غفاری، 1363.
5) غزالی، کتاب الفقر و الزهد، ج4، ص195، 1402ق.
6) شیخ صدوق، ثواب الاعمال و عقاب الاعمال، ترجمه: علیاکبر غفاری، ص76، 1363.
بهشت باشد، شر نیست، بلکه خیر است و هیچ خوشی و خیری، که سرانجامش دوزخ باشد، خیر نیست، بلکه شر و بدبختی است. یک فرد الهی دنیا را پلی میداند که باید از آن عبور نماید و میداند که دیگر به آن پل برنمیگردد. حضرت مسیح(علیه السلام) فرمود: الدنیا قنطرة فاعبروها و لاتعمروها و علی(علیه السلام) فرمود: ان الله تعالی لم یرضها (الدنیا) ثواباً لأولیائه و لاعقاباً لأعدائه.(1)به همین دلیل دنیا زندان مؤمن است، چون وراء آن بهشت عنبر سرشت است و بهشت کافر، چون ورائش جهنم است. و باز روایت شده است: آخر الأنبیاء دخولاً فی الجنة سلیمانُ بنُ داودَ لمکان ملکه.(2)
اساساً دنیا دار امتحان است(3)و سختیها و موضع درست انسان در قبال آن، عامل بیداری و رشد و تعالی و سعادت انسان است. قرآن میفرماید:«فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً * إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً»(4)که تکرار در آیه، این را نتیجه میدهد که: حداقل هر سختی دو آسانی را در پی دارد.(5)
اقبال لاهوری که معتقد است حجم عظیمی از بدیها در مخلوقات خداوند
وجود دارد، نمیداند که اکثر آنها ناشی از سوءاختیار انسان است. در قرآن آمده است:«ظَهَرَ الْفَسَادُ فِی الْبَرِّ وَالْبَحْرِ بِمَا کَسَبَتْ أَیْدِی النَّاسِ لِیُذِیقَهُم بَعْضَ الَّذِی عَمِلُوا لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ».(6)گویا وی به روایات مذکور دسترسی نداشته است. پس جای تعجب از جان هاسپِرزِ بیدین نیست، بلکه از اقبال خداپرست است که در جواب شبهه خویش مینویسد: آموزش قرآن... مبتنی بر بهتریگری است، که معتقد به وجود جهانِ در حال نموّی است و این امید را میپرورد که آدمی بالاخره بر شر و بدی پیروز خواهد شد.(7)
با امید و شک و دودلی و جواب کلی و ناقص و اجمالی که در آن اهمال نهفته است نمیتوان معمای شبهه را حل نمود. بد دفاع کردن از دین بدتر از ابطال آن است. وی درست مصداق ضربالمثل معروف: «خود می کشی و خود تعزیه میخوانی» است.
عصاره سخن در مورد توحید ناب و عدل الهی در بیان حضرت علی(علیه السلام) نهفته شده است که فرمود: التوحید أن لاتتوهّمه و العدل أن لاتتهمه؛(1)یعنی توحید آن است که خدا را توهم نکنی (آنچه در وهم و خیال تو آید مخلوق ذهن تو است و خدا نیست) و عدل آن است که او را متهم (به عدم حکمت و هدفمداری و ظلم و جور) ننمائی.
یکی از سؤالاتی که توجه مردم مخصوصاً جوان تحصیل کرده را به خود جلب کرده و میکند، این است که چرا خداوند شیطانِ شرور را خلق کرده است؟
در پاسخ، به طور خلاصه، گفته میشود: خداوند شیطان جنّی را ضالّ و مضلّ قرار نداده است، بلکه او را تنها خلق نموده است. او با اختیار خود شیطنت را برگزیده است، چرا که خداوند از او خواست اقرار به گناهش نماید سپس توبه کند و او از آن درخواست سرباز زد.
علاوه بر اینکه او شر مطلق نیست، به دلیل اینکه انسان با عدم اعتنا و توجه به او میتواند به قلل جبال رفعت و تکامل عروج و صعود کند و از این جهت او نسبت به انسان خیر است. به عبارت بهتر انگیزه او اضلال و گمراه نمودن است ولی نتیجه و انگیختۀ او رشد و سعادت است.
افزون بر آن انسان شیطان نفسانی نیز دارد، بر این مبنا اَبالسه و عفاریت قادر میشوند به وسوسه انسان بپردازند؛ چون انسان ملهم به فجور و تقواست. اگر شیطان نمیبود وجود جهنم که ناشی از قهر خداوند است، در نظام کلی عالم، بیمعنا و غیرموجه مینمود.
در کارخانه عشق از کفر ناگزیر است
آتش کرا بسوزد گر بولهب نباشد(2)
بعضی از عرفا میگویند: یک شبی شیطان، معاویه را از خواب بیدار کرد. معاویه گفت: چرا چنین کردی؟ گفت: برای اینکه (نماز شب بگزاری و) به مسجد بروی و با مردم نماز صبح را سر وقت بخوانی. معاویه گفت: تو هرگز اهل خیر نیستی. او در پاسخ گفت:
ما هم از مستان این می بودهایم
عاشقان درگه وی بودهایم
گر عتابی کرد دریای کرم
بسته کی کردند دریاهای کرم
اصل نقدش داد ولطف و بخشش است
قهر بر وی چون غباری از غش است
تا دهد جان را فراقش گوشمال
جان بداند قدر ایام وصال
ترک سجده از حسد گیرم که بود
آن حسد از عشق خیزد نه از جحود
در بلا هم میچشم لذات او
مات اویم مات اویم مات او
خود اگر کفرست و گر ایمان او
دست باف حضرتست و آنِ او(1)
در حقیقت هدف شیطان از عمل مذکور آن بوده که معاویه (با سحرخیزی و) نماز در اول وقت صبح گزاردن، عُجب و غرور پیدا کند که این گناه بسیار بزرگی است، نه اینکه نمازش قضا شود، در نتیجه دل شکسته گردد که این، ثواب عظیمی دارد.(2)
در لطایف حکایات آمده است: حضرت موسی در طور سَینا با ابلیس برخورد نمود و از او پرسید: چرا به حضرت آدم سجده نکردی و هدف تیر لعنت گشتی؟ ابلیس گفت: گمان کردم تو عارفی. مگر نمیدانی عاشق به غیر معشوق سجده نمیکند (بر این اساس شیطان رئیس فرقه وهابیها و تکفیریهاست).
موسی گفت: آیا تو مخالفت با امر و فرمان خدا نکردی؟ شیطان گفت: مخالفت امر ایجابی ننمودم، یعنی به غیر خدا توجه ننمودم، بلکه مخالفت امر ابتلائی نمودم، یعنی به آدم سجده نکردم تا مبتلا به بلا و بدبختی فراقت گردم، پس مراد قول خداوند که فرمود: (اسجدْ)، (لاتسجدْ)، بوده است. (درحقیقت خدا به آدم و حوّا فرمود: به میوه ممنوعه نزدیک نشوید ولی میخواست به آن نزدیک شوند و باز فرمود: سجده کنید و نیز میخواست سجده کنند، چون معصوم بودند و به شیطان گفت: سجده کن ولی نمیخواست سجده کند، چون مغرور و حسود بود(3)).
موسی گفت: اگر امر چنین بود صورت مَلَکی تو به صورت شیطان مبدل نمیشد. ابلیس گفت: آیا نمیدانی صورت ملکی و شیطانی به منزله دو لباس عاریتی برای یک شخص و ذات لایتغیر و ثابت و عاشق است که با تغییر آن دو، شخص تغییر نمیکند، پس ذات من بر همان وصف ذاتی و حالت محبت و عشق خداوندی باقی است، بلکه محبت من تا به حال مشوب و مخلوط و توأم با طمعِ وصل و امید قرب است و اکنون ذات و نفس من از آن مشوبیت و توأم بودن محبت با طمع و امید، صفا میکند و لذت میبرد تا سرانجام به ساحل نجات و وصل نایل آید؛ در نتیجه از نظر من وصل و فصل و قرب و بعد، یکسان است.(4)
شیطان از منطق فقط سه قسمت آن را مورد عنایت و توجه قرار داده است. او به جای جدل به طریق احسن، به جدل به طریق اقبح و در عوض برهان، به سفسطه روی آورده است. او در خصوص داستان خلقت خود و آدم به تمثیل منطقی و قیاس فقهی گرایش دارد و از قیاس منطقی روی گردان بوده است. اساساً این نوع سخنان جز در عرفان کاذب کاربردی ندارد.
در قرآن آمده است: «قَالَ أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِی مِنْ نَارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِینٍ... وَ إِنَّ عَلَیْکَ لَعْنَتِی إِلَی یَوْمِ الدِّینِ... لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنْکَ وَ مِمَّنْ تَبِعَکَ مِنْهُمْ أَجْمَعِینَ».(1)و باز در قرآن آمده است:«وَ قَالَ الشَّیْطَانُ لَمَّا قُضِیَ الْأَمْرُ إِنَّ اللَّهَ وَعَدَکُمْ وَعْدَالْحَقِّ وَ وَعَدْتُکُمْ فَأَخْلَفْتُکُمْ... مَا أَنَا بِمُصْرِخِکُمْ وَ مَا أَنْتُمْ بِمُصْرِخِیَّ».(2)
مردم مخصوصاً جوانان فرهیخته به روشنی دریافتهاند که بشر برای وضع قانونی که ضامن سعادت دنیا و آخرت او باشد نیاز مبرم به انبیا دارد. پیامبر وسیله و واسطه است تا قانون و برنامه خداوند را از طریق وحی در اختیار مردم بگذارد، یعنی پیامبر واسطه میان خالق و خلق است. آن واسطهای که مادون خالق و مافوق مخلوق است، لذا پیامبر(صلی الله علیه و آله) باید معصوم باشد و هیچ رجس و پلیدی از او در مدت عمر او سر نزند.
بنابراین تنها خداوند، قادر است برنامههائی به صورت فرامین، توسط انبیا در اختیار بشر بگذارد که مطابق با اقتضای تن و روح و گذشته و آینده و دنیا و آخرت و روحیات جوان و پیر و زن و مرد و عالم و جاهل و سیاه و سفید و... باشد.
انسانی که قادر نیست حتی یک برنامه هفتگی غذائی برای خود تهیه نماید چگونه قادر است قانون و قاعده ثابت زندگی برای خود تهیه کند تا چه رسد که بخواهد قانونی برای بشر، آن هم با توجه به این سرا و آن سرا، آماده نماید تا به خواستههای ظاهر و باطن، یعنی جسم و جان و قلب و روحیات او پاسخ مثبت دهد و خوشبختی دو جهان را برای او تأمین نماید.
اصولاً عقل کلیاتی اجمالی در مورد بعضی از امور مربوط به دنیا و آخرت و انسان دارد که این کافی برای تأمین سعادت بشری نیست، یعنی انسان از جزئیات تفصیلی آنها اطلاع ندارد، لذا قادر نیست برنامهای تنظیم نماید تا همه آنها را زیر پوشش خود درآورد، به ویژه اینکه علم بشر مطلق و در نتیجه ثابت نیست و روز به روز وسعت و تکامل مییابد و امور فردی و اجتماعی و فردی پیچیدهتر میگردد و نیازهای او افزایش مییابد.
روند تغییرات حقوقی و قانونی در طول تاریخ بشر، نشان میدهد که با وجود پژوهشها و تلاشهای هزاران دانشمند متخصص در طول هزارها سال هنوز یک نظام حقوقی صحیح و منسجم و کامل و همهجانبه، حتی برای تأمین مصالح فردی و اجتماعی و دنیوی، به وجود
نیامده است، با اینکه در آنها از شرایع آسمانی نیز بهره برده شده است.(1)
برای روشن شدنِ اجمالی مسئله نُبُوّت یا نُبوئت به طرح چند مسأله از مسائل نبوت، چه نبوت عامه و چه نبوت خاصه، پرداخته میشود.
نبوت مأخوذ از «نبأ» و به معنای خبر است و نُبُوّت و نَباوَت به معنای شیء مرتفع است و نبی به غیر همزه به معنای مخبر و خبردهنده از جانب خدای عزّوجلّ است و اصل آن به همزه «نبیء» است، سپس همزه ترک شد. برای اینکه «نبیء» به معنای بیرون آینده از مکانی به مکان دیگر است، یعنی از مکانی به مکان دیگر رفتن و از جائی دور شدن است، لذا اَعرابی که به رسول خدا گفت: یا نبیءالله، یعنی ای کسی که از خدا دور است. سپس پیامبر(صلی الله علیه و آله) به انکار آن پرداخت و فرمود: مرا به وسیله نامم سرزنش مکن، پس من نبیالله هستم و در روایتی آمده است: لستُ بنبیءالله و لاکنی نبیّالله.
همزه در نبیء از لحاظ لغت ردیء و پست است و آن به خاطر کمی استعمال آن نزد عرب است، پس افصح، نبیّ است، برای اینکه هر«منبأ»ی رفیع القدر و المحل نیست.
خلاصه اینکه نبی به معنای خبرآورنده از جانب خداوند است و اگر نبی از نباوت مشتق شده باشد به معنای آنچه مرتفع از زمین باشد، لذا نبی کسی است که مشرف بر مردم است.
نبی در اصطلاح متکلمین انسانی است که از خداوند تعالی، بدون واسطهی بشری خبر کسب میکند.(2)ولی به آن تعریف ایراد وارد نمودند که آن شامل امام هم میشود، چون امام از راه الهام و تحدیث از خداوند خبر میگیرد. لذا فاسقان که منبأ خبر میشوند، خبرشان بیاعتبار است.
اگر مراد از نبی کسی باشد که به او وحی تشریعی القا میشود پس تعریف جامع و مانع است و تعریف شامل همه انبیا میگردد و شامل ملائکه و عرفا و ائمه(علیه السلام) نمیگردد.(3)
خواجه نصیرالدین طوسی میفرماید: بعثت و برانگیخته شدن پیامبر(صلی الله علیه و آله) خوب است، برای
آنکه آن، مشتمل بر فوایدی است، مانند کمک نمودن به عقل در اموری که عقل بر آنها دلالت میکند، مثل وحدت خالق. لذا گفتهاند: الواجبات الشرعیة الطاف فی الواجبات العقلیة؛ یعنی واجبات شرعی، لطفها و توفیقهای خداوند در واجبات عقلی هستند. انسان چیزی را که هم شرعی باشد و هم عقلانی بهتر میپذیرد. به این ترتیب شرع و عقل یکدیگر را تأیید میکنند.
و فائده دیگر، استفاده حکم است در اموری که عقل بر آن دلالت نمیکند، مانند اصل و نوع نماز خواندن و تعداد رکعات آن. عقل به بسیاری از دستورات انبیا راه نمییابد و تنها انبیا به آنها گوشزد میکنند و چه بسا تجربیات بشری به بعضی از آنها راه یابد.(1)مثلاً پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) گوشت خوک را تحریم نمود و بشر پس از سالیان دراز به حکمت آن تحریم پی برد.
یکی دیگر از مهمترین عوامل تربیت و تکامل انسان، وجود الگو و نمونه اخلاق پسندیده و رفتار است که اهمیت آن در مباحث روانشناسی و تربیتی به ثبوت رسیده است. انبیای الهی به عنوان انسانهای کامل و تربیتشده خداوندی، این نقش را به بهترین وجه ایفا میکنند. آنها به تعلیم بشر و تربیت او میپردازند.
یکی دیگر از برکات وجود انبیا در میان مردم این است که در صورت فراهم بودن شرایط لازم، رهبری اجتماعی و سیاسی و قضائی مردم را به عهده میگیرند. و بدیهی است که رهبر معصوم یکی از بزرگترین نعمتهای الهی برای جامعه میباشد و به وسیله او جلو بسیاری از نابسامانیهای اجتماعی گرفته میشود.(2)
امیرمؤمنان در این باب میفرماید: فبعث فیهم رسلَه و واتر الیهم انبیاءَه لیستأدوهم میثاقَ فطرته و یذکّروهم منسیَّ نعمته و یحتجوا علیهم بالتبلیغ و یُثیروا لهم دفائنَ العقول(3)یعنی پس خدای تعالی پیغمبران خود را در میان آنان برانگیخت و ایشان را پی در پی میفرستاد تا عهد و پیمان خداوند را که جبلی آنان بود بطلبند و به نعمت فراموش شده (توحید فطری) یادآوریشان کنند و از راه تبلیغ با ایشان گفتگو نمایند و عقلهای پنهان شده را بیرون آورده به کار اندازند.
یکی دیگر از دلایل حسن بعثت انبیا این است که آنها سبب اصلی صنعت مادر در میان
جوامع بشری شدند. آنها صنعت کشتیسازی و سدسازی و زرهسازی(1)
و فن درست مدیریت و روش رهبری صحیح و عادلانه و حکیمانه و سیاست معقول و... را به مردم تعلیم دادند. ریشه هر خیر و برکتی در علم و اخلاق و عرفان و صنعت و رشد و توسعه در میان مردم، انبیا(علیه السلام) بودند.
اسرار طبیعت همه اسرار من است
احکام شریعت همه اقوال من است (2)
بیرون از من حقیقتی دیگر نیست
عالم تفصیل و آدم، اجمال من است(3)
پیامبران و اولیای خاص الهی از نظر آگاهی و شناخت انسان و جهان و خداوند، در مرتبهای بسیار رفیع قرار دارند و هیچ چیز را بر رضای خداوند و عشق به او ترجیح نمیدهند. چنین افرادی همواره خدا را ناظر اعمال و کردار خود میدانند و اصولاً در محضر چنین خدایی، فکر گناه و معصیت به ذهن آنها خطور نمیکند تا چه رسد به انجام آن. آنان از سرِ عشق به مقام الهی، عبادت میکنند.
علاوه بر آن آنان میدانند نتایج ناگوار گناهان در دنیا و آخرت چه به روز آدمی میآورد و میدانند که معصیت، خدا و وجدان خود را از آنان سخت ناراضی میکند. و آنان با ارتکاب معصیت پیش حضرت احدیت و خود و مردم، چه در این سرا و چه در آن سرا، پست و بیارزش میشود. لذا از ملامت نفس لوامه در امان نیستند.
وقتی محیط خانه مساعد برای رشد و تکامل و تعالی انسانهائی باشد و لقمه حرام و شبههناک در زندگی آنان وجود نداشته باشد و از آغاز تا به مدتی بر اثر تعلیم و تربیت والدین، اندیشه پاک داشته باشند و به یاد خدا بوده باشند و در طول آن مدت، کار شایسته و بایستهای انجام داده باشند، به حدی که به ملکات مثبت نفسانی و سجایای خوب انسانی متصف شده باشند، دیگر غیرممکن است آنان اندیشه غیرمنطقی و نادرست و گناهآلود داشته باشند و از آنان گناهی سربزند، به ویژه اینکه معتقدیم آنها از امدادهای غیبی نیز برخوردارند.
آیا ممکن است یک استاد معارف اسلامی به دانشجویان، فحش ناموسی بدهد یا کتاب
یک دانشجو را بدزدد و یا چاقوکشی کند. جواب منفی است. در حقیقت او از این جهات معصوم است و انبیا از هر جهت.
خواجه نصیرالدین طوسی میفرماید: در نبی عصمت و مصونیت از خطا و گناه واجب است تا وثوق و اطمینان برای پیروان او حاصل شود، در نتیجه غرض و هدف از نبوت که عبارت از لزوم تبعیت محض از اوست تحقق پیدا کند. و در صورت عدم عصمت نبی نیز واجب است از او متابعت نمود، چرا که خداوند میفرماید:«وَمَا أَرْسَلْنَا مِن رَّسُولٍ إِلاَّ لِیُطَاعَ بِإِذْنِ اللّهِ»(1)و ما هیچ رسولی نفرستادیم مگر اینکه، به اذن خداوند اطاعت شود.
و واجب است ضدیت در متابعت از او را روا بداریم، چرا که فرض این است که او عصمت ندارد و این اصل مسلّم است که:«لاطاعةَ لمخلوق فی معصیة الخالق(2)»؛ هیچ اطاعتی از مخلوق در معصیت خالق وجود ندارد، در نتیجه به ضدیت و مخالفت او قیام کردهایم که این نقض غرض نبوت، یعنی اطاعت محض از اوست و علاوه بر آن باعث انکار او میگردد، زیرا وقتی گناه مرتکب شود باید به هر وسیلهای مانع او شد و این ایذاء و اذیت رساندن به اوست که جایز نیست.(3)
به این ترتیب نبی باید معصوم از خطا و گناه باشد.
قرآن در تأیید عصمت انبیا(علیه السلام) و مخصوصاً رسول خدا(صلی الله علیه و آله) میفرماید:«أُوْلَئِکَ الَّذِینَ هَدَی اللّهُ فَبِهُدَاهُمُ اقْتَدِهْ»(4)و باز میفرماید: «فَإِنَّهُ یَسْلُکُ مِن بَیْنِ یَدَیْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ رَصَدًا. لِیَعْلَمَ أَن قَدْ أَبْلَغُوا رِسَالَاتِ رَبِّهِمْ»(5)پس خداوند از جلو و پشت سر آنها (رسولان یا ملائکهی) خود، بهخاطر مراقبت از آنها، سلوک و حرکت دارد تا رسول خدا بداند انبای سَلَف یا ملائکه، رسالات پروردگارشان را کاملاً رساندهاند و خطائی رخ نداده است یا اینکه شیاطین نتوانستهاند استراق سمع نمایند.(6)
شیخ طوسی در این خصوص مینویسد: پیامبر(صلی الله علیه و آله) از اول عمرش تا آخر آن از خطا و سهو و نسیان در اقوال و افعال و ترکها و تقریراتش، مصون بوده است، لذا معصوم است، به دلیل اینکه اگر معصیتی انجام دهد، محل و منزلت و اعتبارش از قلبها ساقط میشود و اگر
سهو و نسیان بر او جایز باشد، اطمینان از خبرهایش (از عالم غیب) مرتفع میگردد، پس فائده و غرض بعثت که هدایت است، باطل میشود و آن محال است.(1)
در اینجا باید به دو نکته توجه نمود: 1. اینکه پیامبر در اَخذ وحی و عمل به آن و ابلاغش، مصون از اشتباه و خطا و خیانت و گناه است ولی در امور دیگر مثل مردم است.«قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ یُوحَی إِلَیَّ».(2)
چنانکه بیان شد؛ ولی اهل سنت (به استثنای بعضی) اهل بیت رسول خدا و ائمه و حتی ابوبکر و عمر و عثمان و علی و... را معصوم نمیدانند(4)و تنها به عصمت پیامبر ختمی اذعان و تصدیق دارند.
رابطه عصمت و اختیار، با توجه به بحث مربوط به منشأ عصمت، به خوبی روشن میگردد. عصمت به گونهای نیست که با آزادی و اختیار فرد معصوم در تنافی باشد. پیامبران به دلایلی که بیان شد که به خطا نمیروند و دارای ملکه عصمتاند، اما اگر بخواهند میتواند به انجام کارهای بد مبادرت ورزند، اما با اختیار آن را ترک میکنند، مانند فرد نرمال و بهنجار و عاقلی که اگرچه میتوانند به سیم برق دست بزند ولی چنین نمیکند، چون میداند آن، سبب نابودی وی میشود.
اختیار داشتن برای انجام دادن کار بدی، توسط شخص معصوم، به این معنا نیست که او حتماً آن کار را انجام دهد و یا انتظار انجام دادن آن برود، بلکه به این معناست که انجام آن
کار را مخالف شریعت و در نتیجه سبب شقاوت دنیا و آخرت میداند، لذا به اختیار خویش آن را همیشه ترک میکند. چون معنای اختیار و انتخاب به ترتیب به معنای خیر را برگزیدن و نخبه را مقدم داشتن است و او کار قبیح را خیر و نخبه نمیداند تا برگزیند. درست مانند فرد عاقلی که گرچه میتواند به سیم برق دست بزند و یا خود را از جای بسیار مرتفعی پرت نماید ولی چنین نمیکند.
قرآن به این نکته نیز اشاره دارد:«یَا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَیْکَ مِن رَّبِّکَ وَ إِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ»(1)ای پیامبر، آنچه از جانب پروردگارت به تو نازل شده، ابلاغ کن و اگر انجام ندهی پیامت را نرساندهای.
این آیه آشکارا بر توانائی پیامبر(صلی الله علیه و آله) بر عصیان و نافرمانی خدا دلالت میکند. اگر فرد معصوم برای انجام گناه قدرت نداشته باشد، خداوند نمیفرماید: ای پیامبر! اگر چنین نکنی، رسالتت را انجام ندادهای. پس آنها بر عصیان خدا توانائی دارند، هر چند آن را هیچ وقت انجام ندهند. قدرت بر گناه و عصمت در انبیا جمع است و تنافی و مغایرتی میان آنها برای آنها وجود ندارد.
برخی از اهل سنت نتوانستند میان امیال نفسانی و عصمت را جمع نمایند و به عدم تنافی آن دو، اذعان نمایند.(2)آنها نمیدانند معصومان، انسانهای مافوقاند، نه مافوق انسان. به تعبیر یکی از اندیشمندان، قوه سامعه از انسان، صوت حَسَن میخواهد، نه غنا و شخص میتواند صدای خوب را با صوت موزون، بدون شائبه حرام تأمین نماید و نیز سایر قوا. لذا انبیا(علیه السلام) راه حرام را برای پاسخ به قوا بستند و با حلال به مقتضیات قوا جواب حلال و مثبت دادند.(3)
طریق معرفت و شناخت صدق پیامبر(صلی الله علیه و آله)، ظهور معجزه به دست اوست و معجزه عبارت از ثبوت چیزی و عملی است که مطابق عادت مردم نباشد، مثل تبدیل شدن عصای موسی(علیه السلام) به حیَّه و مار بزرگ یا نفی چیزی است که طبق رسم و خوی مردم باشد، آن هم با خرق و
خراب کردن امور عادی باشد و مطابق ادعای پیامبر(صلی الله علیه و آله).(1)
نتیجه اینکه معجزه پیامبر نباید این باشد که بخواهد اعور و یک چشمی را سالم نماید، آن وقت نتیجه به عکس بشود، یعنی آن یک چشم سالم او را نیز از بین ببرد یا او را هم کور نماید و هم کر که این خرق عادت است، نه معجزه(2)
و چه بسا از این بشود پی برد که بیخود ادعای نبوت میکند. ولی در کرامت خرق عادت وجود دارد و ادعای نبوت وجود ندارد و نظیر او نیز یافت میشود و اگر او سوءاستفاده نماید کرامتش باطل میشود.
در معجزه شرط است که هیچ فردی از افراد که پیامبر برای آنها مبعوث شده است نتواند مثل یا نزدیک کار او را انجام دهد، لذا گفتهاند: المعجزة امرٌ خارق للعادة مقرونٌ بالتّحدی مع عدم المعارضة.(3)
نکتهای که در اینجا باید متذکر شد اینکه معجزه باید در جهت خیر یا حداقل در جهت امر مباح باشد، نه در جهت شر و خلاف عقل و شرع، پس آنچه گفته شده است که: «معجزهای که حضرت عیسی(علیه السلام) در عروسی کرد، که آب، شراب شد»،(4)تحریفی بیش نیست.
البته هدف آن معجزات، متفاوت است، لذا آنچه برای مریم(علیه السلام) واقع شد، برای سکونت و قوت قلب او بوده است و بنا بر نظر عدهای آن، ارهاص و مقدمهچینی برای بعثت حضرت عیسی(علیه السلام) است. و آنچه برای آصف بن برخیا رخ داد، دلالت بر وصایت به حق او برای حضرت سلیمان میکند و آنچه برای ائمه(علیه السلام) رخ داد و میدهد، دلالت بر وصایت و امامت و ولایت آنها از قِبَل خداوند متعال میکند.(5)
قرآن در مورد آصف بن برخیا میفرماید:«قَالَ الَّذِی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتَابِ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَنْ یَرْتَدَّ إِلَیْکَ طَرْفُکَ»(6)و آنکس (آصف) که بعضی از علوم کتاب نزد اوست (به قسمی از علم کتاب الهی آشناست) گفت: من پیش از آنکه چشم بر هم زنی تخت بلقیس را بدینجا میآورم.
نکتهای که در اینجا مطرح است اینکه او به بعضی از معارف کتاب آشنا بود و چنان معجزهای بسیار عظیم از خود بروز داد، در حالیکه در یک آیه دیگر خداوند میفرماید:«قُلْ کَفَی بِاللّهِ شَهِیدًا بَیْنِی وَ بَیْنَکُمْ وَ مَنْ عِندَهُ عِلْمُ الْکِتَابِ»(1)بگو: تنها گواه میان من و شما خدا و عالمان حقیقی به کل کتاب خدا (که ائمه(علیه السلام)اند) کافی خواهند بود که در این آیه«وَ مَنْ عِندَهُ عِلْمُ الْکِتَابِ» آمده است که منظور امامان دوازدهگانهاند، لذا فقط خدا میداند که قدرت روحی و اعجازی آنها تا چه حد است.
باید دانست: کرامتهای علی(علیه السلام) (بلکه معجزات او) برای تکمیل معجزات پیامبر(صلی الله علیه و آله) است و معجزه بر سبیل ارهاص و مقدمهچینی برای پیامبر(صلی الله علیه و آله) عبارت است از احداث امر خارقالعاده برای دلالت بعثت نبی، قبل از بعثت، از قبیل انکسار ایوان کسری و انطفاء و خاموشی آتش فارس و سایه افکندن ابر بر سر پیامبر و تسلیم سنگها در مقابل حضرت، به این معنا که مردم میشنیدند که سنگها بر آن حضرت سلام میکنند. و عکس معجزه به دست کذابین به سبب جزا و کیفر کذبشان جایز است و سحر هم که غیرواقعی، و مغلوب معجزه است.
قرآن از جنبههای مختلف معجزه است که به برخی از آنها به اجمال اشاره میشود:
قرآن به زبان عربی نازل شده و همانند دیگر متون عربی از حروف الفبای عربی تشکیل گردیده است اما ساختار عبارات آن به شیواترین و رساترین وجه است. خداوند برای ابلاغ پیام خود، شیواترین و زیباترین الفاظ و آسانترین کلمات از جهت تلفظ و جذابترین ترکیب را بهکار گرفته است (فصاحت) به گونهای که به بهترین شیوه، معانی خود را به مخاطبان میرساند (بلاغت). قال بعض الاکابر: البلاغة أداء المعنی بکماله الی النفس فی احسن صورة من اللفظ.(2)
هنگامی که اعراب و ادبا و علمای عرب زبان، آیات الهی را از زبان پیامبر(صلی الله علیه و آله) شنیدند ناگهان با سخنی نو که نه شعر بود و نه نثر روبرو شدند که آهنگی زیباتر از شعر و بیانی رساتر
از نثر داشت. کافران ناگزیر جوانان خود را از شنیدن قرآن برحذر میداشتند و یا هنگام تلاوت قرآن هیاهو به راه میانداختند تا صدای قرآن به کسی نرسد. قرآن میفرماید:«وَ قَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لَا تَسْمَعُوا لِهَذَا الْقُرْآنِ وَالْغَوْا فِیهِ لَعَلَّکُمْ تَغْلِبُونَ.»(1)
باید دانست اعجاز قرآن مربوط به نفس و خود قرآن است. نه اینکه به فرض عبارات قرآن رکیک باشد و هر وقت بلیغ و فصیحی خواست نظیر آن را بیاورد خداوند مانع شود که به این،«صَرفه» گویند و درست نیست. شیخ مفید در تعریف صرفه و تأیید آن میگوید: ان جهة ذلک(المعجزة) هو الصرف من الله تعالی لاهل الفصاحة و اللسان عن معارضة النبی بمثله...(2).
در تاریخ از ابن هشام نقل شده است(3)که ابن ابی العوجا و ابوشاکر دیصانی و عبدالملک بصری و ابن مقفع در بیتالحرام جمع شدند و حجاج را به خاطر قرآن مسخره و طعن میکردند، پس ابن ابیالعوجا گفت: هرکدام از ما با ربع و یک چهارم قرآن معارضه میکند و در پاسخ به تحدی و مقابله به مثل قرآن شرکت میکند و در سال آینده همینجا جمع خواهیم شد و اسلام و نبوت محمد را ابطال خواهیم نمود.
سال آینده در بیتالحرام مثل سال گذشته جمع شدند، پس ابن ابیالعوجاء گفت: من از وقتی از شما جدا شدم در معارضه با آیه:«فَلَمَّا اسْتَیْأَسُواْ مِنْهُ خَلَصُواْ نَجِیًّا»(4)فکر کردم و عاجز شدم و عبدالملک گفت: من از وقتی از شما جدا شدم در معارضه با آیه:«یَا أَیُّهَا النَّاسُ ضُرِبَ مَثَلٌ فَاسْتَمِعُوا لَهُ إِنَّ الَّذِینَ تَدْعُونَ مِن دُونِ اللَّهِ لَن یَخْلُقُوا ذُبَابًا وَ لَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ وَ إِن یَسْلُبْهُمُ الذُّبَابُ شَیْئًا لَّا یَسْتَنقِذُوهُ مِنْهُ ضَعُفَ الطَّالِبُ وَ الْمَطْلُوبُ»(5)فکر کردم و عاجز گردیدم و ابوشاکر گفت: من از وقتی از شما جدا شدم در معارضه با آیه:«لَوْ کَانَ فِیهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا»(6)فکر کردم و عاجز شدم و ناتوان گردیدم و ابن مقفع گفت: ای قوم، این قرآن از سنخ و نوع کلام بشر نیست، زیرا من از وقتی که از شما جدا شدم در معارضه با آیه:«وَ قِیلَ
یَا أَرْضُ ابْلَعِی مَاءکِ وَ یَا سَمَاء أَقْلِعِی وَ غِیضَ الْمَاء وَ قُضِیَ الأَمْرُ وَاسْتَوَتْ عَلَی الْجُودِیِّ وَ قِیلَ بُعْداً لِّلْقَوْمِ الظَّالِمِینَ».(1)
در این اثنا امام جعفر صادق(علیه السلام) در حالیکه از آنها گذر کرد که آیه:«قُل لَّئِنِ اجْتَمَعَتِ الإِنسُ وَ الْجِنُّ عَلَی أَن یَأْتُواْ بِمِثْلِ هَذَا الْقُرْآنِ لاَ یَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَلَوْ کَانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِیرًا»(2)تلاوت میفرمود.
البته آنچه نوشته شد بیشتر از جنبه ظاهری قرآن است و الا قرآن ظاهری دارد و باطنی و باطن آن همچنین باطنی دارد که تا به هفت بطن و متن میرسد. امام صادق(علیه السلام) در مراتب قرآن مجید فرموده است: فالعبارات للعوام و الإشارات للخواص و اللطائف للأولیاء و الحقائق للأنبیاء.(3)
یکی از ادیبان و بلیغان و حکمای عرب به نام ولید بن مغیره که از او به «ریحانة العرب» یاد میکنند، پس از شنیدن این آیه از قرآن:«حم* تَنزِیلُ الْکِتَابِ مِنَ اللَّهِ الْعَزِیزِ الْعَلِیمِ* غَافِرِ الذَّنبِ وَ قَابِلِ التَّوْبِ شَدِیدِ الْعِقَابِ»(4)گفت: من از محمد سخنی شنیدم که نه به سخن انسانها شبیه است و نه به سخنان جنیان، سپس در مورد قرآن چنین داوری نمود: و إنّ له لَحلاوة و إنّ علیه لَطلاوة و ان أعلاه لمثمر و إن أسفله لمغدق و إنه لیعلو و ما یعلی علیه،(5)یعنی سخن او شیرینی خاص و زیبائی ویژهای دارد و ساختار آن پربار و ریشه آن پربرکت است؛ سخنی والا است که هیچ سخنی والاتر از آن نیست و هرگز قابل رقابت نمیباشد.
گفتنی است که قرآن ظاهری دارد و باطنی و ظاهر آن هیچگاه با باطن آن در تعارض و تقابل نیست و برعکس. و آیات آن، مجمل و مغلق و رمزی و معماگونه نیست، ولی بعضی از اشعاری که عرفایی همچون حافظ سرودهاند ظاهر آنها با باطن آنها در تضاد است. مثل:
خیز تا در میخانه گشادی طلبیم
بر ره دوست نشینیم و مرادی طلبیم
گرچه افتاد ز زلفش گرهای درکارم
همچنان چشم گشاد ازکرمش میدارم(6)
و همچنین است شعر وی در ذیل:
طالع اگر مدد کند دامنش آورم به کف
گر بکشم زهی طرب ور بکشد زهی شرف(1)
نمونه دیگر شعر معماگونهی شمس الشعرا سروش است:
بدان لبانِ چو مرجان چنان زنم بوسهای
که رنگ میبرم ازآن لبانِ چون مرجان(2)
که مرجان اول به معنای لؤلؤ و مروارید زیباست و مرجان دوم کنایه از رنگ خون است، لذا معنای شعر این است: به آن لبهای قشنگ معشوق که مثل مروارید زیباست، چنان بوسهای محکم میزنم که رنگ قرمز و لعل گونهی آن را زایل سازد.
از جمله اعجازات فصاحی مخصوصاً بلاغی قرآن، دو آیهی:«وَلاَ تَقْتُلُواْ أَوْلاَدَکُم مِّنْ إمْلاَقٍ نَّحْنُ نَرْزُقُکُمْ وَإِیَّاهُمْ»(3)و:«وَلاَ تَقْتُلُواْ أَوْلادَکُمْ خَشْیَةَ إِمْلاقٍ نَّحْنُ نَرْزُقُهُمْ وَإِیَّاکُم»(4)است که فصاحت و زیبائی و شیوائی آن معلوم است و اما نکتهی بلاغی آن این است که در آیه اول خطاب به عوائل و عائلهمندان فقیر است و آن به قرینهی «مِّنْ إمْلاَقٍ» است، لذا فقر آنها، آنها را به قتل اولادشان منجر و منتهی میکند، پس مناسب در اینجا این است که خداوند اول رزق آنها را تضمین نماید، سپس رزق اولاد آنها را ولی در آیه دوم خطاب به عائلهمندان ثروتمند است و آن به قرینه «خَشْیَةَ إِمْلاقٍ» است، یعنی چیزی که آنها را به قتل اولادشان میکشاند فقر بالفعل نیست، بلکه تنها ترس از فقر بالقوه و در آینده است که ناشی از اطعام به اولادشان است، بنابراین مناسب مقام و حال این است که خداوند اول روزی اولاد را تضمین نماید سپس روزی عائلهمندان را.(5)
ماحصل اینکه در قرآن تناقض و حداقل اختلاف و تعارض، به هیچوجه، وجود ندارد با اینکه قرآن به تدریج در مدت بیست و سه سال بر پیامبر(صلی الله علیه و آله) نازل گشت و آن حضرت امّی و درس ناخوانده بود که این خود معجزهای بس بزرگ است. خداوند میفرماید:«أَفَلاَ
یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَلَوْ کَانَ مِنْ عِندِ غَیْرِ اللّهِ لَوَجَدُواْ فِیهِ اخْتِلاَفًا کَثِیرًا»(1)و باز میفرماید:«وَمَا کُنتَ تَتْلُو مِن قَبْلِهِ مِن کِتَابٍ وَلَا تَخُطُّهُ بِیَمِینِکَ إِذًا لَّارْتَابَ الْمُبْطِلُونَ».(2)
و باز میفرماید:«قُل لَّوْ شَاء اللّهُ مَا تَلَوْتُهُ عَلَیْکُمْ وَلاَ أَدْرَاکُم بِهِ فَقَدْ لَبِثْتُ فِیکُمْ عُمُرًا مِّن قَبْلِهِ أَفَلاَ تَعْقِلُونَ»(3)بگو: اگر خدا میخواست، من این آیات را برای شما نمیخواندم و خداوند از آن آگاهتان نمیکرد، زیرا بدون شک مدتها پیش از این، در میان شما زندگی نمودم (و هرگز آیهای نیاوردم). آیا تعقل نمیکنید.
إمرَءالقیس از مشاهیر فصحای عرب مدعی بود سه واژه به نامهای «یستهزؤن» و «کُبّار» و «عُجاب» در قرآن فصیح نیست، لذا بهتر این بود در آن کتاب مقدس نباشد. پیامبر(صلی الله علیه و آله) او را برای اثبات ادعایش نزد خود فراخواند. وقتی خدمت آن حضرت رسید حضرت به احترام او بلند شد. او در حالیکه داشت مینشست بلند شد و به سرعت نشست. دید پیامبر(صلی الله علیه و آله) هنوز ایستاده است باز بلند شد و آن حضرت نشست و او هم نشست. او از آن قعود و قیام مکرر آن حضرت و خودش و دیگران ناراحت شده، بیاختیار گفت:«أتستهزؤونی و أنا من کُبّار العرب إن هذا منک لشیء عُجاب».(4)
آیاتی که در آنها سه کلمه مذکور آمده است از این قرارند:«قُلْ أَبِاللّهِ وَ آیَاتِهِ وَ رَسُولِهِ کُنتُمْ تَسْتَهْزِؤُونَ».(5)«وَ لَقَدِ اسْتُهْزِیءَ بِرُسُلٍ مِّن قَبْلِکَ فَحَاقَ بِالَّذِینَ سَخِرُواْ مِنْهُم مَّا کَانُواْ بِهِ یَسْتَهْزِؤُونَ».(6)«وَ مَکَرُوا مَکْرًا کُبَّارًا».(7)«أَجَعَلَ الْآلِهَةَ إِلَهًا وَاحِدًا إِنَّ هَذَا لَشَیْءٌ عُجَابٌ».(8)
اگر مقایسهای میان کلام عرب که در جاهلیت میگفتند: «إنّ القتل أنفی للقتل»،(9)یعنی
خون، خون را میشوید با قرآن که میفرماید:« وَ لَکُمْ فِی الْقِصَاصِ حَیَاةٌ یَاْ أُولِیْ الأَلْبَابِ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ»(1)بشود متوجه میشویم که جنبه اعجازی کتاب محمد(صلی الله علیه و آله) یکی دو تا نیست و تازه هر جهت و جنبهای از آن، مثل عقاید و فروع دین و عرفان و تاریخ و سیاست و... در اوج قله است.
آنهائی که مثل مسیلمهی کذاب اهل یمامه معارضه با قرآن کردهاند وگفتهاند: «الفیل مالفیل؟ و ماادراک مافیل (الفیل)؟ له ذنب وبیل، و خرطوم طویل» و باز گفتهاند: «والمبذّرات بذراً، و الحاصدات حصداً، و الذاریات قمحاً و الطاحنات طحناً، و العاجنات عجنا، و الخابزات خبزاً، و الثاردات ثرداً و اللاقمات لقماً إهالةً و سمناً»،(2)جز سفاهت و حماقت خود را اثبات ننمودهاند. عبارات آنها وزن دارد آن هم از قرآن گرفتهاند ولی وزنه که ندارد هیچ محتوای بچهپسند نیز ندارد. خداوندا ما را به خِرّیت برسان و از خریت برهان.
و اما ترجمه این قسمت: قسم به دهقانان و کشاورزان، قسم به دروکنندگان، قسم به جداکنندگان گندم از کاه، قسم به خمیرکنندگان، قسم به نانپزندگان، قسم به تریدکنندگان و قسم به افرادی که لقمههای چرب و نرم برمیدارند(3).
و باز گفتهاند: یا ضَفْدَع بنت ضفدعین، نقی ما تنقنقین، نصفک فی الماء و نصفک فی الطین، لا الماء تکدرین و لا الشارب تمنعین(4)ای قورباغه دختر قورباغهها، ما از صدای تو محفوظیم، نیمی از تو در آب و نیم دیگر در گل است، نه آب را گلآلود میکنی و نه کسی را از آب خوردن جلوگیری مینمایی.
و باز در معارضه با کوچکترین سوره قرآن، یعنی سوره کوثر گفتهاند: انا اعطیناک الجماهر، فصلّ لربک وجاهر، إن مبغضک رجل کافر؛ ما به تو چیزهای ستبر و کلفت و گنده و زمخت دادیم، پس نمازگزار و نماز را با صدای بلند بخوان، همانا دشمن دارنده تو، مردی کافر است.
شگفتتر اینکه یکی از مبلغین مسیحی با تغییر الفاظ و اصلاح آن، از مسیلمه حمایت کرده و گفته است: انا اعطیناک الجواهر فصلّ لربک وجاهر و لاتعتمد قول ساحر. او«جماهر» را به«جواهر» تبدیل نموده و توجه نداشته که خداوند سیم و زر و در و گوهر به پیامبرش نداده است و اعتماد به قول ساحر در عرب معمول نبوده است، بلکه جادوگر، اهل گفتار نیست و برعکس مرد کار و عمل است که با فعل خود، دیگران را به تعجب وامیدارد(1).
در این خصوص به چند مورد از موارد مهم اشاره میشود: یکی از آنها به تعبیر قرآن سقف محفوظ آسمانی است که با اینکه مثل سقفهای معمولی نیست و بسیار رقیق است و با ضخامت چند صد کیلومتری است، ما را از خطرات شِهابهای سماوی حفظ میکند و دیگر اینکه از اشعهی مافوق بنفش، که از خورشید صادر میشود، جلوگیری مینماید. آن اشعه، بدن را میسوزاند، که مقدار کمی از آن مفید است زیرا میکروبهای آلوده به جوّ را میکشد، و نیز از اشعهای که از فوق منظومه شمسی است و در آن گازهای آبی رنگ موسوم به «اوزون» است، مانع میشود. پس چه خوب فرمود خدای مهربان:«وَ جَعَلْنَا السَّمَاءَ سَقْفًا مَّحْفُوظًا.»(2)
قرآن در مورد حرکت زمین میفرماید:«الَّذِی جَعَلَ لَکُمُ الْأَرْضَ مَهْدًا»(3)(حضرت موسی گفت: پروردگار من) همان کسی که زمین را برایتان مهد و گهوارهای قرار داد. قرآن در توصیف زمین از لفظ مهد (گاهواره) استفاده کرده که حرکتش چنان ملایم است که کودک در درون آن به آرامی به خواب میرود.
حرکت وضعی و انتقالی کره زمین، نیز مانند همان حرکت گاهواره نرم و آرام است. همچنین است آیهی«هُوَ الَّذِی جَعَلَ لَکُمُ الْأَرْضَ ذَلُولًا».(4)
آنقدر زمین آرام حرکت میکند که بشر هزاران سال، فکر میکرد زمین غیر متحرک است و خورشید به دور زمین حرکت میکند. هر چند قرآن یک نوع حرکت خاصی برای خورشید نیز اثبات نموده است و
میفرماید:«وَالشَّمْسُ تَجْرِی لِمُسْتَقَرٍّ لَّهَا * وَکُلٌّ فِی فَلَکٍ یَسْبَحُونَ.»(1)آنها، یعنی ماه و خورشید با حرکت خود، جوّ را میشکافند که این، یعنی حرکت جوّ شکن ماه و خورشید مخالف با حرکت افلاک در هیأت بطلمیوسی است.
قرآن در تأیید جاذبه عمومی میفرماید:«اللّهُ الَّذِی رَفَعَ السَّمَاوَاتِ بِغَیْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهَا»(2)خدا همان کسی است که آسمانها را بدون ستون، که آن را ببینید، برافراشت. یعنی ستون و جاذبه وجود دارد ولی شما آن را نمیبینید. نه اینکه معنایش این باشد که آسمانها ستون ندارد و میبیند که ستون ندارند. پس کلمه «غیر» قید «ترونها» است، نه «عمد». ضمن اینکه آیه مذکور با آیه«وَالسَّمَاء ذَاتِ الْحُبُکِ»(3)همخوانی میکند. یعنی آسمان دارای راههای ارتباطی است و حبک و طرق همان جاذبه عمومی است.(4)
و از جمله معجزات قرآن اثبات حیات در کرات است.(5)خداوند میفرماید: «وَ مِنْ آیَاتِهِ خَلْقُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ مَا بَثَّ فِیهِمَا مِن دَابَّةٍ وَ هُوَ عَلَی جَمْعِهِمْ إِذَا یَشَاء قَدِیرٌ».(6)
هرچند میتوان نوشت که باطن آیه قابلیت آن را دارد که به معنای دیگر باشد و هر معنائی از آن با ظاهر آن در تعارض نیست.
از دیگر اسرار شگفتانگیزی که در کتاب آسمانی بیان شده نیازمندی برخی گیاهان به تلقیح یا گردافشانی از طریق باد است. قرآن درخصوص آن میفرماید:«وَ أَرْسَلْنَا الرِّیَاحَ لَوَاقِحَ».(7)
از جمله معجزات قرآن پیشگوئیهای تاریخی است که مورخین به صدق آنها اذعان نمودهاند. هنگامی که سپاه ایران در دوران حکومت خسرو پرویز به قلمرو رومیان حمله برد، شام و فلسطین و آفریقا را فتح کرد و اورشلیم را غارت نمود و امپراطور روم شرقی را سخت
شکست داد. مشرکان مکه این خبر را به فال نیک گرفتند و پنداشتند که آنها بر سپاه محمد پیروز خواهند شد. اما قرآن در آیهای اعلام داشت که رومیان کمتر از ده سال دیگر ایران را شکست خواهند داد.
هنوز ده سال نگذشته بود که در سال دوم هجرت سپاه روم بر سپاه ایران پیروز شد. مقارن با این پیروزی، در جنگ بدر، مسلمانان نیز بر سران قریش غالب آمدند، چون آن پیروزی باعث خوشحالی و تقویت روحیه آنها شد.
قرآن در این خصوص میفرماید:«غُلِبَتِ الرُّومُ * فِی أَدْنَی الْأَرْضِ وَ هُم مِّن بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَیَغْلِبُونَ * فِی بِضْعِ سِنِینَ لِلَّهِ الْأَمْرُ مِن قَبْلُ وَ مِن بَعْدُ وَ یَوْمَئِذٍ یَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ».(1)
از جمله معجزات قرآن خبر بازگشت پیامبر(صلی الله علیه و آله) به مدینه است. آن هنگام که پیامبر به دستور خدا مکه را به قصد مدینه ترک میکرد، در بین راه با خود میاندیشید که آیا دوباره به مکه باز میگردد. در این هنگام آیهای نازل گشت:«إِنَّ الَّذِی فَرَضَ عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لَرَادُّکَ إِلَی مَعَادٍ».(2)نزول آیه در زمانی بود که هیچ شاهد و نشانی بر معاد و بازگشت وجود نداشت.
یکی از نویسندگان مسیحی مینویسد: نقادان به طور کلی عقیده دارند که نویسندهی پنج کتاب اول کتاب مقدس، موسی نبوده است. آنها معتقد بودند که کتابها و قسمتهایی که در آنها دربارهی آینده، پیشگوییهایی وجود دارد، بعد از انجام شدن آن وقایع نوشته شدهاند.(3)
از معجزات دیگر قرآن این است که آغاز خلقت انسان را از نطفهی مخلوط از اسپرماتوزوئید و اوول میداند -قرآن میفرماید:«إِنَّا خَلَقْنَا الْإِنسَانَ مِن نُّطْفَةٍ أَمْشَاجٍ»(4)که بعد از آن، علقه به وجود میآید، سپس مضغه و جنین. و عجیب این است که علقه از علاقه است، یعنی آغاز و اساس انسان، بعد از نطفه، علقه و علاقه و تعلق به پدر و مادر داشتن و انس با آنها است. قرآن میفرماید:«ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً... ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقًا آخَرَ(5)».
در زمان جاهلیت اعتقاد بر این بود که فرزند تنها از پدر است و مادر حکم دیگی را دارد که در آن غذا طبخ میشود و آنها چنین مترنم بودند:
بنونا بنو أبنائنا و بناتنا
بنوهنّ أبناء الرجال الا باعد(1)
یعنی فرزندان ما، فرزندان پسران ما است، در حالیکه فرزندان دختران ما، فرزندان مردان بیگانهاند.
درحقیقت سخن قرآن یک نوع پیشبینی علمی محسوب میگردد، به این معنا که دانشمندان در آینده، بعد از جاهلیت اولی، به این حقیقت قرآنی پی خواهند برد.
قرآن معجزات بسیار دیگری دارد که شایسته است ذیل آیات مربوطه به تفاسیر آنها مراجعه نمود. البته خود پیامبر معجزاتی نظیر معراج و انشقاق قمر و... دارد که باید به قرآن و روایات و کتب تاریخی در این زمینه مراجعه نمود.
تاریخ گواه است که مسلمانان به آموزش و حفظ و کتابت قرآن عنایت ویژهای داشتند، آنسان که تنها در یک جنگ (در واقع جنگ نبود، بلکه اعزام سپاه تبلیغ بود که به حمله ناگهانی دشمن علیه آنان منتهی گردید)(2)، شمار شهدائی که حافظ قرآن بودند، به هفتاد نفر رسید.(3)حال با توجه به اهتمام بسیار مسلمانان در حفظ قرآن و حتی کوشش برای به حساب آوردن تعداد آیات و کلمات و حروف و سورههای آن، چگونه میتوان گفت چنین کتابی تحریف شده باشد؟ اگر تحریفی صورت میگرفت، در تاریخ ثبت میشد و بیشک مسلمانان در برابر آن، واکنش تندی نشان میدادند و از آن مانع میشدند. به تعیبر دیگر، اجماع مسلمانان بر عدم تحریف قرآن خود، دلیلی بر تحریفناپذیری آن است.(4)
خداوند خود در آیاتی، حفظ و صیانت قرآن را بر عهده گرفته است: الف.«إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ»(5)بیتردید، ما این ذکر، یعنی قرآن را به تدریج نازل کردهایم و قطعاً نگهبان آن خواهیم بود. در این آیه که با نشانههای تأکید «إنّ» و «نحن» و «لام تأکید» و
«جمله اسمیه» آمده، خداوند با تأکید بسیار، نزول قرآن و نگاهبانی از آن را به خود نسبت داده است.
ب.«لَا یَأْتِیهِ الْبَاطِلُ مِن بَیْنِ یَدَیْهِ وَ لَا مِنْ خَلْفِهِ تَنزِیلٌ مِّنْ حَکِیمٍ حَمِیدٍ»؛(1)از پیش روی آن (قرآن) و از پشت سرش، باطل به سویش نمیآید؛ وحی نامهای است از حکیمی ستوده (صفات). منظور از باطل، که به هیچ روی در قرآن راهی ندارد، هر باطلی است که مایه وهن قرآن گردد و چون کم و زیاد کردن الفاظ قرآن موجب وهن آن میشود و خود از مصادیق باطل است، بر این اساس هیچگونه فزونی و کاستی در قرآن راه نمییابد.
در حالیکه اگر تحریفی در قرآن صورت میپذیرفت، امامان هرگز سکوت نمیکردند که این خود گواهی است بر تحریفناپذیری قرآن.
البته ممکن است روایاتی نیز باشد که بتوان از آنها تحریف قرآن را استنباط نمود.(3)اما علما و محققان بزرگ شیعه و سنی جملگی تصریح دارند که اینگونه روایات ضعیف است. یا اساساً تحریف معنوی صورت گرفته باشد، نه تحریف لفظی.
شیخ صدوق میفرماید: «اعتقادنا أن القرآن الذی أنزله الله تعالی علی نبیّه محمد(صلی الله علیه و آله) هو ما بین الدفَّتین و هو ما فی أیدی الناس»(4)اعتقاد ما این است: قرآنی که خداوند بر پیامبرش محمد(صلی الله علیه و آله) نازل فرمود همانی است که میان دو دَفّة و دو قسم اول و آخر آن و در دست مردم وجود دارد.
و آنچه از مجموع فحوای مطالب شیخ مفید در این خصوص میتوان به دست آورد اینکه به هیچ وجه زیادت و نقصان در آن روی نداده است.(5)جز اینکه وی گفته است: و اما
النقصان فان العقول لاتحیله و لاتمنع(1)اما عقل، نقصان آن کتاب را محال و ممتنع نمیداند که این نظر با آیههای«إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ» و...(2)، در تعارض است. این درحالی است که وی در ادامه میگوید: اما الزیادة فمقطوع علی فسادها من وجه؛ و اما زیاد شدن قرآن از جهتی(که همه فرق اسلامی اینگونه عقیده دارند)، قطعی الفساد است(3).
بر این اساس روشن میشود وهابیها که به شیعه تهمت تحریف قرآن میزنند چقدر نادانند!!!(4)
این در حالی است که صحیح بخاری از عمر نقل کرده است که آیه رجم، یعنی «الشیخ و الشیخة اذا زنیا فارجموها؛ اگر مرد و زن محصَن زنا کردند آنها را رجم نمایید»، در قرآن بوده است، سپس لفظ آن نسخ شد و حکمش باقی ماند.(5)و موارد دیگر از نسخ نیز از عایشه و دیگران نقل شده است.(6)به این ترتیب اهل سنت هم به تحریف لفظی قرآن معتقدند و هم به نظر ما مرتکب تحریف معنوی شدند.
در این زمینه روایاتی وجود دارد که حقیقت مسئله را روشن مینماید که بعضی از آنها از این قرارند: امام محمدباقر(علیه السلام) در خصوص آیه«وَ کَانَ رَسُولًا نَّبِیًّا»(7)میفرماید: نبیّ کسی است که در خواب (ملک، یعنی جبرئیل) را ببیند و صوت (ملک) را بشنود ولی (ملک) را به عین و چشم نبیند و رسول کسی است که صوت (وحی) را میشنود و در خواب (جبرئیل را) میبیند و به چشم نیز (او را در بیداری) رؤیت میکند.
و امام صوت را میشنود و ملک را (در خواب) رؤیت و (در بیداری) معاینه نمیکند(یسمع الصوت و لایری و لایعاین الملک)، سپس آن حضرت آیهی:«وَ مَا أَرْسَلْنَا
1) 5- همان، ص 54.
2) 3- حجر9، و فصلت، 41 و 42.
3) شیخ مفید، اوائل المقالات، ص 54.
4) نک: علی عطائی، چرا؟ چرا؟ پرسش و پاسخ در مدینه منوره، ج2، ص46، 1384.
5) رحمةالباری، ترجمه مختصر صحیح بخاری به زبان فارسی، جزء دوم، ص 546، باب پنجم، سنگسار کردن محصن، ح 2217.
6) صحیح مسلم، کتاب الرضاع، ص628.
7) مریم،51 و54.
مِن قَبْلِکَ مِن رَّسُولٍ وَ لَا نَبِیٍّ»(1)و لا محدَّثٍ را تلاوت نمود.(2)
و محدَّت آن کسی است که با او صحبت میشود و در خواب رؤیت نمیکند و در بیداری معاینت ندارد.
امام رضا(علیه السلام) فرمود: رسول کسی است که بر او جبرئیل نازل شود، پس او را ببیند و کلامش را بشنود و وحی بر او نازل کند و چه بسا و گاهی در خواب (او را) ببیند، مانند رؤیای (صادقه) ابراهیم(علیه السلام) در خواب و نبی چه بسا و گاهی کلام را بشنود و چه بسا و گاهی شخص او را ببیند و (صوت او را) نشنود و امام کسی است که کلام را بشنود و شخص را نبیند... و النبیّ ربّما یسمع الکلام و ربّما رَأّی الشخص و لم یَسمع.(3)
باید دانست در آیه «کَانَ رَسُولًا نَّبِیًّا» رسول مقدم است که به نظر میرسد که تقدم تنها در نام بردن باشد، به دلیل اینکه امام باقر و امام صادق(علیه السلام) فرمودند: ربما اجتمعت النبوة و الرسالة لواحدٍ،(4)یعنی رسول علاوه بر ویژگی خود، ویژگی نبی را نیز دارد، لذا ارزش رسول بیشتر از نبی است و به این ترتیب در نام بردن اول میآید، نه اینکه تقدم زمانی باشد که صحیح نیست، زیرا از این لحاظ اول نبی است سپس رسول.
ولی در آیه«وَمَا أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِکَ مِن رَّسُولٍ وَ لَا نَبِیٍّ إِلَّا إِذَا تَمَنَّی...»(5)که باز رسول مقدم است، به سبب این است که از سلب اخص سلب اعم لازم نمیآید، لذا باید بعد از آن، «لانبی» نیز بیاید ولی در آیه«وَ کَانَ رَسُولًا نَّبِیًّا» وقتی«رسول» ذکر شد، دیگر به ذکر «نبی» نیازی نیست، چون هر رسولی نبی است، نه به عکس. پس اگر سؤال شود که چرا در آیه«وَ کَانَ رَسُولًا نَّبِیًّا»، بعد از رسول، نبی آمده است؟ جواب آن همان است که پیش از این در مورد آن بحث شد.
و وقتی از آن حضرت(امام باقر و امام صادق(علیه السلام)) سؤال شد چگونه دانسته میشود که پیامبر(صلی الله علیه و آله) آنچه را در خواب میبیند حق است،(نه حقه و خدعه شیطانی) و اینکه آن ملک است؟ فرمود: خداوند از راه توفیق ملک را به او معرفی میکند(و یقین میکند که حق است،
نه حقه و خدعه). بعد آن حضرت فرمود: خداوند و وسیله کتاب شما، کتب را و به وسیله نبی شما، انبیاء را مختوم اعلام کرد.
اختلاف میان رسول و نبی به وجوهی است: اول: وجهی است که بیضاوی ذکر کرده است و آن اینکه رسول، بر خلاف نبی، صاحب شریعت است که آن، مردود است، برای اینکه شرایع بیشتر از پنج قسم نیست که انبیای پنجگانه اولوالعزم داشتند، جز اینکه قرآن به رسالت غیر اولی العزم تصریح نموده است.
دوم: وجهی است که از بعضی از عرفا نقل شده است که در رسالت، اعتبار تبلیغ احکام، اخذ و اعتبار گردیده است، چرا که قرآن میفرماید:«یَا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَیْکَ مِن رَّبِّکَ»(1)و در نبوت اعتبار اخبار از معارف و حقایقی است که متعلق و مربوط به تفاصیل و جزئیات صفات و افعال خداوند است. (در واقع به نبوت انبائی که شامل حضرت مریم(علیه السلام) نیز میشود باور دارند. میتوان گفت: آن حضرت و حضرت فاطمه(علیه السلام)، نبوت انبائیه داشتند، نه نبوت رسالیه و این منافات با محدثه بودن آن دو ندارد).
سوم: وجهی است که رسول آن است که صاحب کتاب باشد و نبی صاحب کتاب نباشد. بر این اساس باید سیصد و سیزده کتاب به تعداد رسل وجود داشته باشد، در حالیکه چنین نیست؛ چرا که پیامبر ختمی فرموده است: تعداد کتب انبیا(علیه السلام) به صد و چهار میرسد.(2)
چهارم: وجهی است که رسول کسی است که به سوی خلق خدا از جانب خداوند ارسال شود، آن هم به ارسال جبرئیل توسط حضرت حق به سوی او، به نحوی که او آن ملک را ببیند و نبی کسی است که نبوتش به الهام یا به وسیله خواب باشد که احادیث ما شیعه، مطابق آن وجه و نظر و رأی، وارد شده است.(3)
باید دانست عقل ما راهی برای تعیین تعداد انبیا و کتب آسمانی ندارد و اثبات اینگونه مطالب، از راه دلیل عقلی، میسّر نیست. از ابوذر روایت شده است که گفت: از پیامبر پرسیدم:
پیامبران چند نفرند؟ فرمود: صد و بیست و چهار هزار پیامبر. این روایت مشهور است. سؤال کردم مرسلین چند نفرند؟ فرمود: ثلاث مائة عشر جماً غفیراً؛ کل و تمام رسل سیصد و ده نفراند.(1)در یک روایت دیگری از ابوذر نقل شده: إن عدد الرسل ثلاثمائةٍ و ثلاثة عشرَ رسولاً؛(2)بهطور کلی و مجموعاً تعداد رسولان سیصد و ده نفرند. به نظر میآید تعداد سیصد و سیزده نفر رسول صحیحتر باشد.
بعضی از روایات تعداد انبیا را به صد و چهل و چهار هزار میرساند (ان عددهم مائة و اربع و اربعون ألف نبی) و از انس بن مالک روایت شده است که پیامبر فرمود: من بعد از هشت هزار پیامبر، که چهار هزار از آنها از بنی اسرائیل است، برانگیخته شدم. به نظر میآید تعداد صد و بیست و چهار هزار صحیحتر باشد.
در قرآن کریم، گروهی از پیامبران خدا به عنوان «اولوالعزم» معرفی شدهاند. «فَاصْبِرْ کَمَا صَبَرَ أُوْلُوا الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ»(3)ولی ویژگی آنان در قرآن مشخص نشده است. به حسب آنچه از روایات اهل بیت(علیه السلام) به دست میآید پیامبران اولوالعزم پنج نفرند که عبارتند از حضرات نوح و ابراهیم و موسی و عیسی و محمد(علیه السلام). از ظواهر آیات و روایات چنین استفاده میشود که پیامبران اولوالعزم(علیه السلام)در رتبه اول محمد(صلی الله علیه و آله) و پس از آن ابراهیم و پس از وی نوح و پس از وی موسی و پس از وی عیسی علیهم السلام است(4).
ویژگی آنها این است که هرکدام از ایشان کتاب و شریعت مستقلی داشتهاند و پیامبران معاصر یا متأخر، از شریعت آنان تبعیت مینمودند تا هنگامی که یکی دیگر از پیامبران اولوالعزم به رسالت مبعوث میشد و کتاب و شریعت جدیدی میآورد. در حقیقت رسالت و آیین آنها سراسری و ناسخ شریعت قبلی است(5).
شیخ بهائی فرموده است: نامهای انبیا در قرآن کریم که ذکر شده است به تعداد بیست و پنج پیامبر میرسد. به نظر میرسد وی ترتیب زمانی را رعایت کرده است. او حضرت رسول(صلی الله علیه و آله) را به اعتبار رتبه و مقام، اول یاد کرده است. عین عبارت وی چنین است: «اسماء
الانبیاء الذین ذکروا فی القرآن العزیز خمسة و عشرون نبیاً: نبینا محمد(صلی الله علیه و آله)، آدم، ادریس، نوح، هود، صالح، ابراهیم، لوط، اسماعیل، اسحاق، یعقوب، یوسف، أیوب، شعیب، موسی، هارون، یونس، داود، سلیمن، الیاس، الیسع، زکریا، یحیی، عیسی و کذا ذوالکِفل عند کثیر من المفسرین».(1)
اجتماع دو پیامبر(و بیشتر) در زمان واحد و چه بسا در مکان واحدی واقعیت پیدا کرد، اما آنها در عرض هم نبودند، بلکه در طول هم بودند، چنانکه حضرت لوط معاصر حضرت ابراهیم(علیه السلام) بود و حضرت هارون با حضرت موسی(علیه السلام) به پیامبری رسید و حضرت یحیی در عصر حضرت عیسی(علیه السلام) میزیست.(2)
مجمعالبیان ذیل آیه«وَ یَقْتُلُونَ النَّبِیِّینَ بِغَیْرِ حَقٍّ وَ یَقْتُلُونَ الِّذِینَ یَأْمُرُونَ بِالْقِسْطِ مِنَ النَّاسِ»(3)از پیامبر نقل کرده است که بنی اسرائیل در یک ساعت چهل و سه پیامبر را کشتند، لذا یک صد و دوزاده نفر از عبّاد بنی اسرائیل قیام کرده آنان را امر به معروف و نهی از منکر نمودند. بنی اسرائیل بیشرمانه آن عده را نیز کشتند.(4)
شیعه معتقد به زنده بودن دو پیامبر از پیامبران است که آنها عیسی و خضر(علیه السلام)اند، اما در مورد الیاس(بن یَسَع بن فنحاس بن العیزار بن هارون بن عمران) اختلاف است که اشهر این است که او زنده است ولی اشاعره به چهار پیامبر زنده باور دارند که عبارتند از عیسی و الیاس و ادریس و خضر.(5)
ابوذر از پیامبر(صلی الله علیه و آله) پرسید: خداوند چند کتاب نازل فرموده است؟ فرمود: «مائة کتاب و اربعة کتب»؛ یعنی صد و چهار کتاب نازل فرموده است. خداوند بر شِیث پنج صحیفه و بر ادریس (هو اول من خطّ بالقلم) سی صحیفه و بر ابراهیم بیست صحیفه نازل فرمود. و تورات (کتاب موسی) و انجیل (کتاب عیسی) و زبور ( کتاب داود) و فرقان (کتاب محمد(صلی الله علیه و آله)) را نازل فرمود.(6)
خاتم در لغت عاصم به معنای حلقه و انگشتری است که برای زینت به انگشت میکنند یا مادهی گلگونهای است که در گذشته برای ختم کتاب، به عنوان مهر کتاب در آخر کتاب، استعمال میشد و منظور از خاتم، ختم رسالت یا بستن درب منزل (پلمب یا مهر سربی) است که احدی آن را باز نکند و آن به این نحو است که ماده چسبندهای بر درب یا قفل میگذارند و آن را مهر و موم میکنند. و منظور از خاتمیت(در اصطلاح) پیامبر به معنای تنها زینت انبیا نیست که در آن ختمیت مطرح نباشد.(1)
خلاصه اینکه ختم، یک معنای اصلی بیشتر ندارد و آن رسیدن به پایان چیزی است و اینکه مهر زدن بر چیزی را نیز ختم میگویند، از همین باب است؛ زیرا همیشه بعد از پایان دادن چیزی، مثل پایان نامه یا نوشته، بر آن مهر مینهند.(2)
حکمت تعدد پیامبران و پی در پی آمدن آنان این است که از سوئی در زمانهای پیشین، تبلیغ رسالت الهی در همه اقطار زمین و در میان همه امتها به وسیلهی یک فرد، میسّر نبوده است و از سوی دیگر، گسترش و پیچیده شدن روابط و پیدایش پدیدههای اجتماع نوین، وضع قوانین جدید یا تغییر قوانین قبلی را میطلبدیده است؛ و از سوی دیگر، تحریفها و دگرگونیهائی که به مرور زمان و بر اثر دخالتهای جاهلانه و مغرضانه افراد و دولتهائی پدید میآمد، لذا نیاز به تصحیح تعالیم الهی را به وسیله پیامبر دیگری به وجود میآورده است.
بنابراین در شرایطی که تبلیغ رسالت الهی در همه جهان به وسیله یک پیامبر و به کمک یاران و جانشینان وی میسّر باشد و احکام و قوانین یک شریعت، پاسخگوی نیازهای حال و آینده جامعه باشد و پیشبینیهای لازم برای مسائل نوظهور، در آن شریعت شده باشد و نیز تضمینی برای بقاء و مصونیت آن از تحریفات وجود داشته باشد، دیگر موجبی برای مبعوث شدن پیامبر دیگری نخواهد بود. خلاصه اینکه ختم رسالت در عصری و نسلی و مصری وقتی به فعلیت میرسد که بشر قادر است طرح کلی و جهانی و با ثبات دینی (اسلام و قرآن) را
تحمل کند و آن از زمان پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) به بعد بوده است.
اما دانشهای عادی انسانها توان تشخیص چنین شرایطی را ندارد و خداوند متعال با علم نامتناهی خود، زمان تحقق این شرایط را میداند، یعنی اوست که میتواند ختم نبوت و زمان آن را اعلام نماید، چنانکه این کار را در آخرین کتاب آسمانی و آخرین انبیایش انجام داده است.
ولی ختم نبوت به معنای قطع رابطهی هدایت میان خدا و خلق نیست، بلکه هرگاه خدای متعال صلاح بداند میتواند از علوم غیبی خود، به بندگان شایستهاش افاضه نماید، هر چند به صورت«وحی نبوت» نباشد، چنانکه به عقیده شیعه، چنین علومی را به امامان معصوم(علیه السلام) عطا فرموده است.(1)نعم ما قال حافظ:
فیض روح القدس ار باز مدد فرماید
دیگران هم بکنند آنچه مسیحا میکرد
بنابراین یکی از ضروریات دین اسلام، مسئله خاتمیت است. خاتمیت بدین معناست که سلسله پیامبران الهی با پیامبر اسلام ختم میشود و پس از او هیچ پیامبری نیامده و نخواهد آمد. قرآن و روایات متواتراً و آشکارا بر این مسأله تأکید دارد.
با توجه به آنچه بیان شد معلوم میشود سخن و نظر اقبال لاهوری که مینویسد: «زندگی انسان در گذشته براساس غریزه اداره میشد که وحی مربوط به دوران غریزه است، ولی با پیشرفت انسان، تعقل و تفکر جای غریزه را گرفته است. خاتمیت، یعنی پایان دوران غریزه یا پایان هدایت براساس وحی و ظهور دوره هدایت عقل(2)(و بینیازی از قرآن)» ، چقدر بیاعتبار و سخیف و به دور از قرآن و سنت و انصاف و آگاهی است.
قرآن در آیاتی صراحتاً و در برخی ضمنی به خاتمیت پیامبر اسلام اشاره میکند، مثلاً در این آیه:«مَّا کَانَ مُحَمَّدٌ أَبَا أَحَدٍ مِّن رِّجَالِکُمْ وَلَکِن رَّسُولَ اللَّهِ وَخَاتَمَ النَّبِیِّینَ»(3)محمد پدر هیچ یک از مردان شما نیست ولی فرستاده خدا و خاتم النبیین است.
آن حضرت نه پدر زید است و نه پدر دیگری. البته او پسرانی به نامهای قاسم و طیّب و طاهر و ابراهیم داشت، ولی همه آنها قبل از بلوغ، چشم از جهان فرو بستند. صدر آیه ارتباط
نسبی را نفی میکند و ذیل آن، ارتباط معنوی ناشی از رسالت را اثبات میکند.
همچنین در قرآن، آیات دیگری هست که از فحوای آنها میتوان خاتمیت را دریافت. اینک به بعضی از این آیات اشاره میکنیم:
از این آیه به خوبی بر میآید که دین پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) تام و کامل است و دیگر نیازی نیست خداوند دین و پیامبر دیگری بفرستد تا نیازهای دینی بندگانش را برآورد.
فرق میان اکمال و تکمیل و اتمام و تتمیم همان فرق میان دو باب افعال و تفعیل است و آن اینکه اِفعال به حسَب اصل بر یک دفعه و یکباره و ناگهان دلالت میکند، لذا با ورود آن آیه در روز غدیرخم که، علی(علیه السلام) به خلافت بلافصل رسول خدا رسید، اسلام کامل و تام و مرضی خدا میشود.
راغب مینویسد: کمال شیء، حصول غرض از آن شیء است و تمام شیء، انتهای آن شیء است به حدی که احتیاج به چیزی خارج از آن شیء نیست (و تمام اجزای شیء وجود دارد) و ناقص آن است که به چیزی خارج از آن شیء (که جزء شی است) نیازمند است.(2)
به عبارت دیگر تمامکننده شیء، جزء آن شیء است و کمال شیء، هدف و غرض از آن شیء است که دیگر جزء آن شیء نیست.
به عبارت دیگر اشیائی که دارای آثارند دو نوعاند: نوعی از آن، آثاری است که مترتب بر شیء میشود و آن وقتی است که تمام اجزای آن شیء وجود داشته باشد که این را تمام گویند، مثل آیه«ثُمَّ أَتِمُّواْ الصِّیَامَ إِلَی الَّلیْلِ»(3)که اگر در میان روز اخلال در امساک روزه به وجود آید آن فاسد میشود، چون ناقص است.
و نوعی دیگر اثری است که مترتب بر چیزی میشود، بدون اینکه متوقف بر حصول تمام اجزایش باشد، بلکه اثر نهائیِ افزون بر تحقق مجموع اجزا است، مانند اثر کاملِ مترتب بر وجود تمام اجزای شیء، لذا وقتی هر جزء یا چند جزئی یافت شود اثر خودش را دارد و اگر جمیع اجزا یافت شود، کل و همه اثر مطلوب آن مجموعه یافت میشود(1)
که به آن کمال گویند، مثل آیه:«فَمَن لَّمْ یَجِدْ فَصِیَامُ ثَلاثَةِ أَیَّامٍ فِی الْحَجِّ وَ سَبْعَةٍ إِذَا رَجَعْتُمْ تِلْکَ عَشَرَةٌ کَامِلَة»؛(2)و هرکس به قربانی تمکن نیافت سه روز در حج روزه بدارد و هفت روز هنگام مراجعت که ده روز کامل شود.
بنابراین با وجود نعمت خلافت بلافصل علی(علیه السلام)، اسلام ناقص، تام و تمام میشود و وقتی آن مجموعه تمامیتش ملاحظه شود، اثر دیگری دارد که از اجزا و در جزء جزء اسلام نیست، بلکه آن اثر خارج از مجموعهی اسلام است و آن عبارت است سعادتآفرینی آن دین برای مسلمانان در دنیا و آخرت و شکستناپذیری آن و از این باب است:«تمّ لفلان امرُه و کمل عقلُه»؛ یعنی فلانی امورش به تمامیت رسید و وقتی چنین شد اثر دیگری برایش به وجود میآید و آن عبارت از کمال عقلانی او است.
آقای مطهری در این خصوص به طور واضحتر میفرماید که تمام در جائی گفته میشود که یک چیز همه اجزایش وجود داشته باشد تا تمام به حساب بیاید و الا ناتمام و ناقص است، مثل یک ساختمان که همه اجزای لازمش وجود داشته باشد، اما یک چیز کامل ممکن است تمام اجزای لازمش باشد ولی هنوز از لحاظ کیفی در حد پایین باشد، مثل یک جنین در رحم مادر که به حد تمام رسیده است، ولی هنوز به رشد درخور نیازمند است که وقتی به رشد لازم رسید، انسان کاملی میشود؛ به این ترتیب اختلاف تام و کامل به اختلاف کمّ و کیف است.(3)
خلاصه اینکه میتوان گفت:«کمالالشیء هو الشیء مع امر زائد»(4)و تمامالشیء هو مجموع الاجزاء الذی یحتاج الشیء الیه فی ذاته و حقیقته(5).
و آنچه را که از کتاب پروردگارت به تو وحی شده است بخوان. کلمه او را تغییر دهندهای نیست و جز آن (کتاب) هرگز پناهگاهی نخواهی یافت.
در تعبیر «لامبدل لکلماته» ضمیر کلماته به «کتاب ربک» باز میگردد؛ بدین معنا که هیچ امری نمیتواند کلمات قرآن را تغییر دهد. و «لن تجد» برای نفی ابد و تأکیدی بر تغییرناپذیری کلمات وحی است؛ یعنی هیچگاه غیر از خدا و کتاب او پناهگاهی وجود ندارد. در واقع این تعبیر، وجود پناهگاهی غیر از قرآن را تا ابد نفی مینماید. به این ترتیب آیه خاتمیت را اثبات مینماید.
«وَ مَا أَرْسَلْنَاکَ إِلَّا کَافَّةً لِّلنَّاسِ بَشِیرًا وَ نَذِیرًا»(1)و ما تو را جز (به سِمت) بشارتگر و هشداردهنده برای تمام مردم، نفرستادیم. در این آیه خداوند «مرسَل الیه» را کافه و تمام مردم دانسته است که جز بر خاتمیت دلالت ندارد.
«قُلْ یَا أَیُّهَا النَّاسُ إِنِّی رَسُولُ اللّهِ إِلَیْکُمْ جَمِیعًا»(2)بگو ای مردم! من پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله) به سوی همه و تمام شمایم.
مطابق این آیات، رسالت پیامبر اسلام جهانی و همگانی است و عموم انسانها را شامل میشود. در نتیجه انسانهای آینده نیز تا پایان جهان، مشمول این آیههااند. از این رو این آیات، هم بر جاودانگی قرآن دلالت دارد و هم بر خاتمیت پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله).
سیرتی و سنتی»؛(3)ای مردم حلال من تا روز قیامت حلال است و حرام من تا روز قیامت حرام است. آگاه باشید که خداوند عزوجل آن دو را در کتاب (قرآن) بیان فرموده و من آن دو را در سیرت و سنتم (باز بیشتر) تبیین نمودهام.
حلال ابداً الی یوم القیامة و حرامه حرام ابداً الی یوم القیامة، لایکون غیره و لایجیء غیره؛(1)حلال حضرت محمد(صلی الله علیه و آله) همیشه تا روز قیامت حلال است و حرام او، همیشه تا روز قیامت حرام است و غیر او حکمی نیست و جز او پیامبری نیاید.
تنصیص الرسول الاکرم(صلی الله علیه و آله) علی أن امیر المؤمنین، الإمام علی بن ابی طالب(علیه السلام) بمنزلة هارون من موسی و أنه (إلا انه) لانبی بعده، مما یدل علی کون النبیّ خاتماً للأنبیاء و الرسل و قد روی هذا الحدیث بطرق کثیرة فی مصادر الفریقین؛(2)نص صریح و گفتار غیر قابل تأویل رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) بر این است که امیرالمؤمنین، امام علی بن ابی طالب(علیه السلام) به منزلهی هارون نسبت به موسی است، جز اینکه هیچ پیامبری بعد از نبی مکرم نیست. آن حدیث از جمله احادیثی است که بر خاتمیت پیامبر(صلی الله علیه و آله) دلالت میکند. ضمن اینکه آن در منابع شیعه و سنی به طرق مختلف روایت شده است.
امیرالمؤمنین(علیه السلام) در روایتی میفرماید:«بعث الله سبحانه محمداً(صلی الله علیه و آله) لإنجاز عدته و إتمام نبوته»(3)خداوند سبحان، محمد(صلی الله علیه و آله) را برای وفای به عهد خود و اتمام (واکمال) نبوتش مبعوث ساخت.
در روایتی از پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) آمده است: مَثل من در میان پیامبران مَثل مردی است که خانهای بنا کرده و آن را کامل و زیبا ساخته است، جز اینکه یک آجر آن خالی است و هرکس وارد آن خانه میشود و به آن نگاه میکند، میگوید: «چه زیباست! جز اینکه جای این آجر خالی میباشد» سپس فرمود: من جای آن آجر خالیام و پیامبران به وسیله من ختم شدهاند.(4)و باز آن حضرت فرموده است: بُعثتُ الی الاسودِ والاحمرِ(5)به سیاه و سرخ، یعنی به سیاهپوستان و سرخپوستان برانگیخته شدهام.
در اینجا نگارنده این سطور بر خود بایسته میداند که به پنج ویژگی خاص پیامبر ختمی اشاره نماید. آن حضرت فرمود:«اُعطیتُ خمساً لم یُعطَها احد قبلی: جُعِلتُ لیَ الارضُ مسجِداً و
طَهوراً و نُصرتُ بالرّعب و اُحِلّ لیَ المغنَمُ و اُعطیتُ جوامعَ الکَلِم و اعطیتُ الشفاعةَ»(1)پنج چیز به من داده شده که پیش از من به کسی داده نشده است: زمین برای من محل سَجده و پاک کننده قرار داده شده است و به وسیله رعب در دل دشمن پیروز شدهام و غنیمت جنگی برای من حلال شده است و سخنان جامع و پر معنا به من اعطا شده است و شفاعت به من تفویض گردیده.
وقتی خاتمیت نبوت پیامبر(صلی الله علیه و آله) اثبات شد، خود به خود جهانی بودن آیین آن حضرت نیز اثبات میگردد ولی به عکس صحیح نیست؛ یعنی ممکن است شریعتی عمومی و جهانی باشد ولی خاتمیت نداشته باشد، مثل شرایع چهارگانهی قبل از شریعت حضرت رسول(صلی الله علیه و آله).
عقل حکم میکند که انسان مخصوصاً جوان فرهیخته، عبث و بیهوده خلق نشده است و برای بهترین غایت و هدف که همان عبادت توأم با شناخت است، خلق شده است.«وَ مَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنسَ إِلَّا لِیَعْبُدُونِ».(2)و راه وصول به آن جز از راه انبیا و رسل نیست و هرچه شریعت، شاملتر و کاملتر و معقولتر و بیشتر منطبق با بعد عرفانی انسان باشد، توفیق و سعادت همه جانبه انسان بیشتر و راه وصول به آن دو، سهلتر و سریعتر و مطمئنتر است.
اساساً در عصر حاضر دینی تمامتر و کاملتر از شریعت اسلام وجود ندارد. آن دینی که حاوی و مشتمل بر تمام چیزهائی است که هر انسان و جوانی، مخصوصاً جوان فرهیخته و حقطلب، به آن نیازمند است و این دین قابل مقایسه با ادیان انحرافی و خرافی عصر حاضر و ادیان صحیح در گذشته نیست. این آیینی است که به تمام ابعاد وجودی انسان از جمله ابعاد جسمانی و فطری و عقلانی و عرفانی، به بهترین نحو، پاسخگوست. در قرآن آمده است:«وَ نَزَّلْنَا عَلَیْکَ الْکِتَابَ تِبْیَانًا لِّکُلِّ شَیْءٍ»(3)و این کتاب را که روشنگر هر چیزی است و برای مسلمانان رهنمود و رحمت و بشارتگری است، به تدریج نازل کردیم.
البته منظور از هر چیز، یعنی هر آنچه به هدایت و تکامل و سعادت انسانها مربوط است نه اینکه کتابی باشد مشتمل بر مثلاً علم هواپیماسازی و انرژی هستهای و بهطور کلی حاوی همه
فنون و علوم تجربی بشری باشد، هر چند این، منافات ندارد که مبانی تمام معارف بشری در قرآن وجود داشته باشد، چنانکه قبلاً بیان شد. انسان قادر است تکنیک و صنعت را به نقطه اوج برساند ولی از قوانین مربوط به انسانیت سر در نمیآورد.
خلاصه اینکه جامعیت دین بدین معناست که آیین اسلام به همه ابعاد انسان توجه دارد و برای تمامی آنها متناسب با نیازهای بشری، قوانین عام و خاصی وضع نموده است؛ به گونهای که آدمی با عمل به آنها قادر است به فوز و رستگاری همه جانبه دنیوی و اخروی برسد. در واقع میتوان گفت: شریعت حضرت محمد بن عبدالله(صلی الله علیه و آله) تام و کامل و فراگیر و ثابت است و در پاسخ به نیازهای جسمی و روحی فردی و اجتماعی انسان هیچ نقصی ندارد و اگر انسان به قرآن عمل نماید به خوشبختی از هر جهت و حتی به رفاه مادی و نشاط روانی و علوم و فنون مورد نیاز دسترسی پیدا میکند.
در قرآن آمده است:«هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَی وَ دِینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ».(1)این آیه با صراحت تمام، غایت و هدف و سرانجام و عاقبت اسلام را پیروزی بر تمام ادیان معرفی میکند و باز در آن کتاب آمده است:«وَ قَاتِلُوهُمْ حَتَّی لاَ تَکُونَ فِتْنَةٌ وَ یَکُونَ الدِّینُ کُلُّهُ لِلّه».(2)
الآن نیز که در عالم کفر و شرک و نفاق و فتنه وجود دارد باید قتال و جهاد، بلکه دفاع کرد تا به تدریج ریشههای آنها بخشکد تا زمینه برای ظهور حضرت مهدی(عج) فراهم آید. در آن زمان تمام قدرتمندان فاسد و فتنهگر و مشرک و نفاق افکن، مخصوصاً وهابیها و سَلَفیها و داعشیها نابود خواهند شد،(3)چون در آن زمان، در تمام زمین، زمینه قتال و جهاد وجود خواهد داشت.
گفتنی است که پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) پیامبر جن نیز است.«قُلْ أُوحِیَ إِلَیَّ أَنَّهُ اسْتَمَعَ نَفَرٌ مِّنَ الْجِنِّ فَقَالُوا إِنَّا سَمِعْنَا قُرْآنًا عَجَبًا. یَهْدِی إِلَی الرُّشْدِ فَآمَنَّا بِهِ وَلَن نُّشْرِکَ بِرَبِّنَا أَحَدًا».(4)خلاصه
اینکه پیامبر، بر جن و انس و ملک و غیره مبعوث شده است.(1)
بعید نیست حیوانات هم طبق آیه«وَ مَا مِن دَآبَّةٍ فِی الأَرْضِ وَ لاَ طَائِرٍ یَطِیرُ بِجَنَاحَیْهِ إِلاَّ أُمَمٌ أَمْثَالُکُم مَّا فَرَّطْنَا فِی الکِتَابِ مِن شَیْءٍ ثُمَّ إِلَی رَبِّهِمْ یُحْشَرُونَ»(2)، به نحوی از پیامبر(صلی الله علیه و آله) و ائمه(علیه السلام) پیروی کنند و به تکالیفی خاص موظف و مکلف باشند، زیرا آنها هم بر مبنای آیه مذکور حشر و معاد دارند، چرا که آنها هم امتهائی مثل ما هستند، لذا به گونهای از اختیار برخوردارند، به همین دلیل میتوان آنها را تربیت کرد و اهلی نمود و از اِعمال بعضی از غرایز آنها جلوگیری نمود.
با بدان یار گشت همسرِ لوط
خاندان نبوتش گم شد
سگ اصحابکهف روزیچند
پی نیکان گرفت و مردم شد(3)
و کلب معلَّم(4)یعنی سگی که شاگرد و دانشجوی انسان میشود و اینکه به امام رضا(علیه السلام) گفته میشود: یا ضامن آهو و...، همه تا حدودی مؤید نظر راقم
این سطور است.(5)
از امام صادق(علیه السلام) روایت شده است که وقتی نمله و مورچهای گفت: «قَالَتْ نَمْلَةٌ یَا أَیُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَسَاکِنَکُمْ لَا یَحْطِمَنَّکُمْ سُلَیْمَانُ وَ جُنُودُهُ وَ هُمْ لَا یَشْعُرُونَ»(6)مورچه گفت: «به لانههای خود بروید تا سلیمان و لشکرش شما را پایمال نکنند، در حالیکه نمیفهمند»، باد، صدای مورچه را که در هوا عبور میکرد، به حضرت سلیمان رساند. آن حضرت ایستاد و گفت: مورچه را پیش من بیاورید، پس وقتی آن را آوردند، آن حضرت گفت: یا ایتها النملة! ای مورچه! آیا ندانستی که من نبیاللهام و به احدی ظلم نمیرسانم. مورچه گفت: نه چنین است که تو نبیالله و عادل نباشی! سلیمان گفت: پس چرا مورچهها را از ظلم من بر حذر داشتی و گفتی: ای مورچهها داخل لانههایتان بشوید...؟ مورچه گفت: ترسیدم که سربازان تو
به زینت (و قدرت) تو نظر کنند و مفتون و شیفته آن بشوند، در نتیجه از ذکر خدای متعال دور شوند(1)(و مرتکب ظلم شوند). البته بعید نیست آن رخداد از باب معجزه باشد و در این صورت با آنچه ادعای نویسنده است، تنافی و ناسازگاری ندارد.
1) عیون اخبارالرضا، ج2، باب32، ح8.
امام، اسم مصدر و به معنای طریق واضح و پیشوا و رهبر از ریشه «اَمّ» به معنای قصد کردن و توجه نمودن است؛ زیرا مردم با قصد و توجه خاص به سراغ امام میروند. بعضی از روشنفکران گفتهاند: کلمه «امت» از ریشهی «امّ» به معنای آهنگ و قصد و عزیمت کردن است و چون در ریشه «ام» مفهوم جلو و پیش رو نهفته است، بنابراین امام، چهار عنصر این معنای مرکب را میرساند: 1. انتخاب 2. حرکت 3. پیش رو 4. مقصد.(1)
امام در اصطلاح متکلمان شیعه کسی است که در مقام جانشینی رسول خدا، نسبت به همه امور دینی و دنیوی جامعه اسلامی، ریاست الهی عام و فراگیر دارد.(2)
براساس این تعریف، امام، همه منصبها و شئون پیامبری به جز نبوت را داراست. از این رو، امام باید دارای ویژگیهایی باشد که از این قرارند: از جانب خدا نصب گردد و دارای مقام عصمت و پیراستگی از عصیان و گناه و خطا و اشتباه باشد؛ زیرا بدون داشتن عصمت نمیتواند اعتماد مردم را جلب نماید و برای مردم الگو باشد و در قلبها و اندیشههای آنان راه یابد. و نسبت به امور دینی، علم لدنّی و وسیع و گسترده داشته باشد تا در تبیین این امور و رفع مشکلات علمی و دینی جامعه اسلامی، نیازمند دیگران نباشد.
امام به حسب مشرب امامیه مختص بر ظواهر اعمال و ارائهی طریق نیست، بلکه اهمّ و اصل آن، امامت بر باطنها و قلوب مردم است. او انسانهای قابل را از درون هدایت میکند. وی واسطه فیض میان خالق و خلق است.«وَ جَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا»(3)که از آن به هدایت امر تعبیر گردیده است. علامه طباطبائی میفرماید: فلا یبقی للإمامة الا الهدایة بمعنی الایصال الی المطلوب و هی نوع تصرف تکوینی فی النفوس بتسییرها فی سیر الکمال و نقلها من
موقف معنوی الی موقف آخر.(1)
متکلمان اهل سنت امامت را منصبی عادی و غیر الهی میدانند که با انتخاب مردم، به ویژه مهاجر و انصار و یا علمای اهل حلّ و عقد، به فردی واگذار میشود. بعضی از متفکران آنها بر این باورند که امام میتواند با زور و قدرت، سرپرستی جامعه را بر عهده گیرد و اگر چه فاسق و شرابخوار باشد، این آلودگیها موجب عزل و برکناری او نمیگردد.(2)
بر پایه این دیدگاه، امامت از نظر شیعه ادامه نبوت و رسالت و جزء اصول اعتقادی است، لذا پیامبر ختمی میباید امام بعد از خود را تعیین نماید و چون پیامبر جز وحی نمیگوید، چنین تعیینی، به تعیین خداوند است.
البته معصوم بودن، مساوی با امامت نیست، زیرا به اعتقاد شیعه حضرات مریم و فاطمه زهرا(علیه السلام) نیز دارای عصمت بودند، هرچند مقام امامت نداشتند و از نوبت اِنبائی برخوردار بودند و همچنین است حضرات فاطمه معصومه و زینب کبری(علیه السلام) و ابوالفضل العباس(علیه السلام).
ضرورت وجود امام به لطف بودن آن است. خواجه نصیرالدین طوسی بر وجوب نصب امام بر خداوند به این نحو استدلال نموده است: امام و نصب او از جانب خداوند لطف است و هر لطفی بر خداوند واجب است، پس امام و نصب او از جانب خداوند، بر خداوند واجب است. البته این وجوب، عقلی است، نه شرعی. صغرای آن استدلال، نزد عقلا معلوم و بدیهی است؛
زیرا برای انسان علم ضروری حاصل است به اینکه وقتی برای عقلا رئیسی عادل باشد نمیگذارد آنان بر یکدیگر غلبه داشته باشند و سبب تهاوش و اضطراب یکدیگر باشند و آنها را از معاصی باز میدارد و به آنها وعده برای کارهای خوب و وعید و کیفر برای ارتکاب خلاف میدهد و آنها را بر فعل طاعات تحریک میکند و بر انصاف و تعادل مبعوث مینماید که این عوامل، به صلاح، نزدیکتر و از فَساد دورترند.
و اما بحث قضیهی کبروی: لطف آن حقیقتی است که مکلف به وسیله آن به فعل صحیح و خوب، نزدیکتر میشود و از عمل قبیح، دورتر میگردد و لطف بهرهای از تمکین، یعنی قدرت بر فعل یا ترک ندارد. اول باید مکلف بهرهای از تمکن و توان و قدرت داشته باشد،
سپس برایش مسئله لطف مطرح باشد و از آن طرف لطف به حد الجاء و جبر نیز نرسد، مثل امام معصوم که باعث میشود مأموم به عمل خوب، بیشتر ترغیب شود و از کار زشت، بیشتر تنفر حاصل نماید و لطف امام جزء عوامل اختیار و قدرت نیست که اگر امام نباشد تکلیف ساقط شود، مثل اینکه کسی که مستطیع نباشد حج بر او واجب نمیشود، پس استطاعت لطف نیست، بلکه روحانی کاروان لطف است و امامِ لطفکننده (البته به اذن خداوند)، مأموم را نیز به عمل کار خوب مجبور نمیکند. این لطف، بر حضرت حق واجب است(1)
و ما باید تابع محض حضرات ائمه(علیه السلام) باشیم، چرا که گفتهاند: الواجبات الشرعیة الطاف فی الواجبات العقلیة. وقتی هم عقل، مردم را به کار خیری دعوت کند و هم شرع، مردم بیشتر به آن رغبت پیدا میکنند.
خلاصه اینکه امام اگر نباشد ما همچنان مکلف به اطاعت از پیامبریم ولی اگر باشد مردم بیشتر به کارهای خوب رغبت پیدا میکنند و از کارهای قبیح بیشتر متنفر میگردند؛ به ویژه اینکه ما موظف به اطاعت از اهل بیتِ نبوت هستیم و وقتی عقل نیز آن را تأیید نماید بیشتر انسان توفیق به تدیّن پیدا میکند، لذا ثابت میشود که واجبات شرعیه الطاف برای واجبات عقلیهاند.
افزون بر آن شرایط دشوار و سخت زندگی پیامبر اسلام مانند چند سال محصور بودن در شعب ابی طالب و ده سال جنگ با دشمنان اسلام و... اجازه نمیداد که همه احکام و قوانین اسلام را برای عموم مردم، بیان کند و همان اندازه که اصحاب فرا میگرفتند، نیز ضمانتی برای محفوظ ماندن نداشت و حتی برای مثال کیفیت وضو گرفتن آن حضرت که سالها در مرئی و منظر مردم بود، مورد اختلاف واقع شد و در جائی که احکام چنین عملی در معرض اختلاف باشد، خطر اشتباه در نقل و تحریفات عمدی در مورد احکام دقیق و پیچیده، به ویژه احکام و قوانینی که به هوسها و امیال سیاستمداران و منافع اقوام برخورد میکند، به مراتب بیشتر خواهد بود.
با وجود اینکه ائمه(علیه السلام) در طول تاریخ وجود داشتند و هنوز هم امامی معصوم در پس پرده غیبت وجود دارد و خواهد داشت، این همه ظلمها و جورها از ناحیه قدرتمندان و مردم به وجود آمد، حال اگر آنها نمیبودند خدا میداند چه به سر مردم در طول تاریخِ بعد از حیات پیامبر(صلی الله علیه و آله) میآمد و اساساً دیگر دین و آیینی وجود نداشت.
شیعه سرمایهای دارد که اهل تسنن ندارند و آن اینکه سنیها دورهای که یک شخصیت
1) علامه حلی، کشف المراد، ص362، به کوشش حسنزاده آملی.
معصوم در آن وجود داشته است که از سیرهی او میشود بهطور جزم بهره برد، بیشتر از بیست و سه سال نیست، چون آنها معصوم را تنها پیغمبر اکرم میدانند. درست است که پیغمبر در طول بیست و سه سال با شرایط مختلف بوده است و در آن شرایط و حالات، سیرهی پیغمبر بسیار آموزنده است، ولی شیعه همان بیست و سه سال را به علاوهی دویست و پنجاه سال دیگر دارد، یعنی شیعه مجموعاً در حدود دویست و هفتاد و سه سال دوره عصمت دارد و از سیرهی معصوم میتواند استفاده نماید.
برای مثال امام صادق(علیه السلام) در دوران بنی العباس شرایطی را داشته است که پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) نداشته است. از این جهت سرمایه شیعه غنیتر و جامعتر از اهل سنت است(1)،
بهویژه اینکه هنوز به واسطه فیض که وجود امام زمان(عج) در پس پردهی غیبت است اعتقاد دارد و از این حیث از همه ادیان آسمانی و حتی از فرق اسلامی، کاملتر و جامعتر است.
اهل سنت، برخلاف شیعه، هیچ یک از ویژگیهایِ منصوب بودن خلفا از طرف خداوند و علم لدنّی و خدادادی و ملکه عصمت برای آنها را قائل نیستند. آنها موارد زیادی از لغزشها و اشتباهات و عجز خلفا از پاسخگوئی به سؤالات دینی مردم را در کتب معتبر خودشان ثبت نمودهاند و از جمله از خلیفه اول نقل کردهاند که گفت:«إنّ لی شیطاناً یعترینی» و از خلیفه دوم نقل کردهاند که بیعت با خلیفه اول«فَلته» و کار عجولانه و حسابنشده بود و نیز بارها هر سه خلیفه گفتهاند:«لولا علیٌّ لَهلکَ عُمر» و اما لغزشهای خلیفه سوم و خلفای بنی امیه و بنی عباس واضحتر از آن است که بیان شود.(2)
ماحصل بحث همان سخن مولی امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) در نهجالبلاغه است که فرمود: «ألا و إن لکل مأموم اماماً یقتدی به ویستضیء بنور علمه»؛(3)به هوش باشید که بیگمان برای هر پیروی، پیشوائی است که به وی اقتدا کند و از فروغ دانش او روشنی بجوید.
با توجه به مطالبی که بیان شد، شیعه دیگر به قیاس و تمثیل نیاز ندارد؛ چرا که قرآن میفرماید:«وَ نَزَّلْنَا عَلَیْکَ الْکِتَابَ تِبْیَانًا لِّکُلِّ شَیْءٍ».(4)علاوه بر آن سیره و سنت پیامبر
اکرم(صلی الله علیه و آله) مورد تأیید قرآن است؛ چرا که بیان آن کتاب مقدس در این خصوص چنین است:«وَ مَا آتَاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ مَا نَهَاکُمْ عَنْهُ فَانتَهُوا».(1)افزون بر آن، مسئله امامت مورد توجه جدّی قرآن است که میفرماید:«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ أَطِیعُواْ اللّهَ وَ أَطِیعُواْ الرَّسُولَ وَ أُوْلِی الأَمْرِ مِنکُمْ»(2)پس با وجود آن آیات، دیگر نیازی به غیر قرآن از جمله قیاس مذکور احساس نمیشود.
اهل تسنن چون نارسائیهایی در احکام اسلام میبینند به قیاس، یعنی تشابهات سطحی و ظاهری روی میآورند. علت اصلی آن، گرایش به خلفای ثلاث و رویگردانی عملی از اهل بیت(علیه السلام) است.
ابوحنیفه گفته است: روایاتی که از پیامبر(صلی الله علیه و آله) به ما رسیده است قابل اعتماد نیست و معلوم نیست که پیامبر(صلی الله علیه و آله) گفته باشد. او گفته است: پانزده حدیث بر من ثابت شده است که حقیقتاً پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرموده است. در بقیه قیاس میکرد.
از آن طرف احمد بن حنبل و مالک بن انس منکر قیاس شدند. میگویند: مالک در تمام عمرش در دو مسئله قیاس نمود(3)و شافعی موضعی بینابین و متوسط داشت؛ در بعضی موارد به احادیث اعتماد میکرد و در بعضی دیگر قیاس مینمود.
ابوحنیفه ایرانی بود و ذهن ایرانیها به مسائل عقلی توجه دارد و در عراق سکونت داشت و خیلی قیّاس بود و از اهل حدیث که مرکزشان مدینه بود دور بود.
اهل تسنن نوشتهاند: ابوحنیفه روزی به سلمانی و پیرایشگر رفت. ریشش جوگندمی بود و هنوز موی سفیدش زیاد نشده بود. به پیرایشگر گفت: موهای سفید ریش مرا بکن تا دیگر ریش سفید نداشته باشم. پیرایشگر گفت: اتفاقاً خاصیت موی سفید این است که اگر کنده شود بیشتر در میآید. گفت: پس موهای سیاه را بکن. این، قیاس است و خندهآور و مسخره.
امام صادق(علیه السلام) به ابوحنیفه فرمود: به من رسیده است که تو قیاس میکنی. آیا درست است؟ گفت: بله. فرمود: قیاس نکن. اولین کسی که قیاس کرد شیطان بود، وقتی که به خدا گفت: تو مرا از آتش خلق کردهای و آدم را از گل، پس او میان آتش و گل قیاس و تمثیل نمود و اگر نوریت آدم را با نوریت آتش مقایسه میکرد و میان آن دو قیاس مینمود، به فضیلت مابین آن دو آگاهی حاصل مینمود و به صفای یکی بر دیگری شناخت پیدا میکرد.(4)
پس آنچه مردود است قیاس فقهی، که براساس یک نوع شباهت ظاهری است، میباشد، نه قیاس منطقی.
امامت عهدی الهی است و عهد الهی به ظالمان نمیرسد. هنگامی که ابراهیم(علیه السلام) از جانب خداوند بعد از مقام نبوت به مقام امامت رسید، مقام امامت را برای برخی از ذریه و فرزندان خود تقاضا نمود با اجابت خداوند مواجه گردید ولی با این قید که:«لاَ یَنَالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ»(1)پیمان من به بیدادگران نمیرسد.
ظلم به معنای عام شامل ظلم به خود و دیگران و خداوند میشود و شرک ورزیدن، ظلم به خدا(2)و بزرگترین ظلم محسوب میشود. ظلم به مردم و خدا، ظلم به خود نیز است. حضرت لقمان به فرزندش میفرماید: شرک به خدا نورز که شرک، ظلم بزرگی است.«إِنَّ الشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظِیمٌ».(3)بنابراین امامت که عهد و منصب الهی و مقام بالاتر از مقام نبوت است، ملازم با عصمت ائمهی هدی(علیه السلام) است.
علامه طباطبائی از یکی از اساتیدشان نقل میکند که خوب و بد بودن ذریه حضرت ابراهیم(علیه السلام) اینطور تفسیر میشود: اول اینکه فرض شود ذریه افرادی بودند که همیشه ظالم بودند. دوم اینکه در آغاز عمر عادل و خوب بودند و در اواخر عمر ظالم شدند. سوم اینکه در اول عمر ظالم بودند و در پایان عمر خوب شدند. چهارم اینکه در همه اوقات خوب و عادل بودند.
محال است ابراهیم(علیه السلام) امامت را با این شأن بزرگی که خود او میدانست در مورد آن، قضیه از چه قرار است که بعد از دوران نبوت و رسالت به او میگویند: چنین منصبی را به تو میدهیم، برای ذریه خود خواسته باشد که مصداق فرض اول و دوم باشد، پس درخواست شامل فرض سوم و چهارم میشود. و وقتی آیه«لاَ یَنَالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ»(4)نازل میشود، درخواست فرض سوم نیز محال مینماید، پس آیه شامل تنها فرض چهارم میگردد، لذا
منصب امامت و خلافت بلافصل به سه خلیفه اول محال است اعطا گردد، چون آنها در آغاز مشرک بودند (و به نظر راقم این سطور از اول تا آخر کافر ماندند). به این ترتیب امام معصوم و به حق و منصوب از جانب خداوند، تنها علی(علیه السلام) و یازده فرزند اوست.(1)
بخشی از آیهی33 سوره احزاب که به آیهی تطهیر شهرت یافته، آیهی«إِنَّمَا یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیرًا» است. شیعه و سنی بر این باورند که این آیه، فضیلت والایی را برای اهل بیت به اثبات رسانده است. اندیشمندان شیعه، این فضیلت را برابر عصمت میدانند.
عجیب این است که خداوند برای اینکه دشمنان داخلی به آیه تطهیر حساس نشوند و شیعه متوجه عنایت خاص خداوند به اهل بیت بشود، آیه تطهیر را میان آیاتی که مربوط به زنان پیامبر(صلی الله علیه و آله) است قرار داده است. شیعیان از این طریق فهمیدند که اهلبیت(علیه السلام) زنان پیامبر(صلی الله علیه و آله) نیستند که در آیه تطهیر، ضمائر مذکرند و قبل و بعد آن، مونث.
پیشبینی اعجازگونه قرآن، جملهی «وَ قَرْنَ فِی بُیُوتِکُنَّ؛(2)در خانههای خود بمانید» در مورد زنان پیامبر(صلی الله علیه و آله) است ولی مقصود عایشه دختر ابوبکر است.
ابن عباس نقل کرده که روزی پیامبر(صلی الله علیه و آله) درحالیکه تمام زنانش حاضر بودند فرمود: یکی از شما (عایشه) بر شتری قویهیکل و پیکر، سوار میشود و سگهای حَوأَب (که نام محلی معروف است) جلوی راهش میآیند و به او حمله میکنند و از سمت راست و چپش جمعیت فراوانی کشته میشوند و تماماً اهل جهنماند.
همین که عایشه به حوأب رسید سگها جلو آمده سخت حمله کردند، به طوری که بعضی از شترها رم نمودند. عایشه به یاد کلام پیامبر(صلی الله علیه و آله) افتاد و زمام شتر را برگردانید. همراهان عایشه دیدند اگر عایشه برگردد در برابر علی(علیه السلام) کاری از پیش نخواهند برد، لذا یکی از آنان به عایشه گفت: این محل، حوأب نیست و از حوأب گذشتهایم. عایشه گفت: شاهد شما کیست و از کجا می دانید اینجا حوأب نباشد؟
رفتند پنجاه نفر عرب را پول داده آوردند و شهادت دادند که اینجا حوأب نیست و از حوأب گذشتهاند. همین که عایشه شهادت آنان را شنید رو به بصره (برای جنگ با علی(علیه السلام))
حرکت کرد.
بعضی از اهل سنت میگویند: عایشه توبه کرد که این دروغی است آشکار زیرا هنگامی که خبر شهادت حضرت امیر(علیه السلام) به او رسید خشنود شد و شادی نمود و سجده شکر به جا آورد.
اگر او توبه کرد پس چرا سوار قاطر شهباء شد و از دفن سبط اکبر پیامبر(صلی الله علیه و آله) حسن بن علی(علیه السلام) در حجره جدّش جلوگیری نمود.(1)مخالفتش با امام زمان خود قطعی است و توبهاش غیرقطعی. اعمال بعدی او شاهد این است که توبه نکرده یا توبه را شکسته است.
اراده و خواست خدا در آیه تطهیر به دو گونه قابل تصور است: ارادهای که به فعل خود خداوند تعلق میگیرد و ارادهای که متعلَّق و مورد آن، افعال دیگران است. گونه اول اراده تکوینی و تخلفناپذیر است:«إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئًا أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ».(2)به این معنا که عصمت اهل بیت(علیه السلام) همان اراده فعلی و علم فعلی حضرت حق است، آن اراده و علم فعلی که منشأش، اراده و علم ذاتی اوست و آن عصمت و طهارتی است که ناشی از اختیار آنهاست.
گونه دوم: اراده تشریعی است که متعلَّق آن، فعل انسانهای متشرع، بلکه خود آنها است که برای تحقق فعل آنها، خواست و اراده آنها واسطه قرار میگیرد که یا فعل پسندیده و بایسته را انتخاب و اختیار کنند و یا عمل ناپسند و ناشایسته را.
برای نمونه، خداوند با تشریع وضو، اراده نموده است که مؤمنان را از آلودگیهای ظاهری و باطنی پاک سازد:«مَا یُرِیدُ اللّهُ لِیَجْعَلَ عَلَیْکُم مِّنْ حَرَجٍ وَلَکِن یُرِیدُ لِیُطَهَّرَکُمْ».(3)حال یا پاکی را انتخاب میکنند یا ناپاکی را. در واقع خداوند خواسته است که شما بندگان با خواست خود، طبق خواست او عمل کنید که نتیجهاش رضایت و بهشت اوست و در غیر این صورت، نتیجهاش، عدم رضایت و جهنم اوست که باز با خواست او منافات ندارد.
گفتنی است انسانهایی که اعمال آنها، مرضی خداوند است، در مورد آنها نیز میتوان گفت: اعمال آنها مثل اعمال معصومان، از مصادیق و موارد اراده و علم فعلی حضرت حق است با این تفاوت که آنها را به مردم معرفی نمیکند ولی براساس لطفش اهل بیت(علیه السلام) را به مردم معرفی نموده است؛ در هر حال هیچ جبری لازم نمیآید.
واژه رجس درباره مجموعهای از آلودگیهای ظاهری و باطنی به کار رفته(1)
و چون در این آیه با «ال» جنس یا استغراق همراه گشته، همه نوع پلیدی را در بر میگیرد. در نتیجه پیام آیه این است که خداوند با ارادهی تخلفناپذیر خود، هرگونه پلیدی را از اهل بیت(علیه السلام) زدوده و دفع نموده و آنان را پیراسته است.
برخی از راویان و مفسّران اهل سنت در تفسیر آیهی شریفه، حدیث «فأنا و اهل بیتی مطهرون من الذنوب» را از پیامبر(صلی الله علیه و آله) گزارش کردهاند.(2)
یکی از مفسّران اهل سنت در تفسیر آیه تطهیر مینویسد: فیه دلیل علی عصمة الأنبیاء من الکبائر قبل البعثة و أن الفاسق لایصلح للامامة.(3)اشکال عمدهی او این است ارتکاب گناه صغیره را بر آنها تجویز نموده است، در حالیکه آنها مرتکب و آلوده به هیچ گناهی اعم از کبیره و صغیره، در طول عمر خود نمیشوند.(4)
اگر آیه تطهیر را با آیهی«لَّا یَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ»(5)ملاحظه نماییم، قیاس شکل اول به این نحو به وجود میآید: اهل بَیت(علیه السلام) مطهراند و هر مطهری قرآن را درک میکنند، پس اهل بیت(علیه السلام) قرآن را درک میکنند. و همینطور از آیهی«إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُخْلَصِینَ»(6)و از آیهی«قَالَ فَبِعِزَّتِکَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ* إِلَّا عِبَادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ»(7)میتوان قیاس شکل اول تشکیل داد: حضرت یوسف(علیه السلام) مخلَص است و هیچ مخلصی مورد اغوای شیطان قرار نمیگیرد، پس حضرت یوسف(علیه السلام) مورد اغوای شیطان قرار نمیگیرد.
عدیدی از اهل سنت که آیهی تطهیر را دلیل بر عصمت اهل بیت(علیه السلام) نمیدانند، بر دو تعبیر «اِذهاب» و «تطهیر» تأکید دارند که پاک ساختن از پلیدیها و از میان بردن آلودگیها، نشانه آن است که آنان همچون دیگران از ارتکاب گناه ایمنی ندارند، زیرا اذهاب و تطهیر مربوط به رفع پلیدیهای موجود در شخص میباشند، نه دفع آنچه را هنوز تحقق نیافته است. رفع، گناههای موجود، در شخص را بر میدارد و دفع، گناهانی که میخواهند وارد شوند را مانع
میشود.(1)بررسی بیشتر، نادرستی آن سخن را آشکار میسازد و این واقعیت را مینمایاند که دامنه کاربرد آن دو واژه فراتر از رفع آلودگیهای موجود بوده، دفع پلیدیهای تحقق نیافته را در معصوم در بر میگیرد.
براساس روایات فراوانی که به حدیث کِسا شهرت یافتهاند، رسول خدا عبایی پشمی و سیاه که بر دوش داشت بر روی خود و علی و فاطمه و حسن و حسین(علیه السلام) انداخته، جمله «اللهم هؤلاء اهل بیتی» را برای آیندگان به یادگار نهاد و در پاسخ به امّ سلمه که یکی از شایستهترین همسران پیامبر(صلی الله علیه و آله) بود و پیوستن به اصحاب کسا را درخواست نمود، فرمود: رحمت خدا بر تو باد! تو همواره به راه خیر و رستگاری بودهای و چقدر من از تو راضی ام! لیکن این فضیلت، ویژه من و این گرامیان است.(2)
قرآن کریم در سورهی نساء، مؤمنان را به اطاعت از اولی الامر فرا میخواند و
نام آنان را کنار نام پیامبر(صلی الله علیه و آله) مینشاند:«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ».(3)
رسول خدا(صلی الله علیه و آله) افزون بر دریافت وحی و ابلاغ آن، حداقل دو وظیفه مهم دیگر بر عهده داشت: تفسیر و تبیین آموزههای وحیانی و فرمانروایی و حکمرانی. اطاعت از خدا با وظیفه نخست؛ یعنی دریافت و ابلاغ وحی پیوند میخورد و اطاعت از رسول خدا با دو وظیفه دیگر؛ یعنی تفسیر آموزههای وحیانی و فرمانروائی مرتبط است. در آیه مذکور، وجوب اطاعت اولی، عقلی است و وجوب اطاعت دومی، شرعی.
از کنار هم آمدن رسول و اولی الامر و بسنده شدن به یک «اطیعوا» برای هر دو، میتوان دریافت که اولوالامر جز دریافت وحی و ابلاغ آن، همسان پیامبرند و بر همگان است که تبیین معارف الهی را از آنان بجویند و حکومت بر جامعه اسلامی را بدانان سپارند.(4)
اطاعتی که قید و شرطی به همراه ندارد، اطاعتی همه جانبه و بی چون و چراست و این جز با عصمت رسول و اولوالامر سازگار نیست.
پیامبر(صلی الله علیه و آله) در روایتی میفرماید: لایزال الاسلام عزیزاً الی اثنی عشر خلیفة؛(1)همواره اسلام به دوزاده خلیفه عزیز خواهد بود. و در حدیث دیگر چنین میفرماید: همواره این دین، قدرتمند و شکستناپذیر خواهد بود تا دوازده خلیفه بر آن حکومت کنند و تمام آنها از قریشاند؛(2)
لایزال هذا الدّین عزیزاً منیعاً الی اثنی عشر خلیفة.کلّهم من قریش.
و باز از آن حضرت روایت شده است: لایزال الدّین قائماً حتی تقوم الساعة او یکون علیکم اثنا عشر خلیفة، کلّهم من قریش؛(3)دین تا قیامت پابرجاست، جز اینکه دوزاده خلیفه بر شما (حکومت) میکند. تمام آنها از قریشاند.
بدون شک این دوازده خلیفه تنها امامان شیعهاند؛ زیرا خلفای نخستین چهار نفرند و حاکمان بنی امیه چهارده نفرند که همه آنها به جز عمر بن عبدالعزیز مرتکب ظلم آشکار شدند و از سوئی حاکمان بنی عباس سی و هفت نفر بودند که همه آنها مایه سرافکندگی برای اسلام بودند. عجیب آنکه این احادیث از نگاه اهل سنت به صورت یک معما درآمده است.
از مهمترین آیاتی که میتوان بر حقانیت مولی امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) در امر عصمت و امامت استدلال نمود آیه ولایت است. خداوند میفرماید:«إِنَّمَا وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِینَ آمَنُواْ الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاَةَ وَیُؤْتُونَ الزَّکَاةَ وَهُمْ رَاکِعُونَ»(4)ولیّ شما، تنها خدا و پیامبر اوست و کسانی که ایمان آوردهاند: همان کسانی که نماز بر پا میدارند و در حال رکوع زکات میدهند. دلالت آیه بر امامت معصومانه امام علی(علیه السلام) با ذکر مقدماتی آشکار میگردد:
پروردگارا برای من نیز از اهل بیتم وزیری معین بفرما». در این لحظه آن آیه نازل شد.
ولیّ در آیه به معنای رهبر و صاحب اختیار است که آن از تعبیر «انما» به دست میآید، نه به معنای دوست و ناصر است که از ویژگی مؤمنان نسبت به یکدیگر است:«وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِنَاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِیَاء بَعْضٍ».(1)اگر «ولیّ» به معنای دوست و یاور بود هرگز ضرورتی نداشت موضوع زکات، آن هم در حال رکوع مطرح گردد، بنابراین آیه در مورد بیان ویژگیهای یک نفر به نام امام علی(علیه السلام) است.
منظور از زکات در این آیه به معنای انفاق که یک امر مستحبی میباشد، است نه زکات به اصطلاح فقهی؛ زیرا این واژه را در آیه مکی«وَ الَّذِینَ هُمْ لِلزَّکَاةِ فَاعِلُونَ»(2)، به کار رفته است، در حالیکه زکات اصطلاحی بعد از هجرت، در مدینه، واجب شد، لذا زکات به معنای انفاق شامل انگشتر نیز میشود. مهم بلکه اهم، انفاق یک انگشتر است، آن هم در حال رکوع، نه زکات به اصطلاح فقهی که واجب است همه مؤمنان بپردازند.
و انفاق نمودن در حال نماز، آن هم نماز مستحبی، خود عبادتی، افزون بر عبادت نماز مستحبی است و چه بسا لازم شود برای انفاق، نمازگزار نمازش را بشکند. خلاصه سخن اینکه عرفان علی(علیه السلام)، علی را از انفاق باز نمیدارد و انفاق آن حضرت او را از عرفان باز نمیدارد. او مظهر«عالٍ فی دنوّه و دانٍ فی علوّه» است.
علاوه بر اینکه امام حسین(علیه السلام) فرموده است: من ضمانت میکنم که صدقهای که به دست بندهی خدا داده میشود، پیش از او به دست خدا میرسد، چون خود او فرموده است: «یأخذ الصدقات».(3)افزون بر آن که امام صادق(علیه السلام) فرموده است: شخص قبل اینکه به عیادت بیمار برود به عیادت خدا رفته است؛ فیقول الله عزّوجلّ: من عاد مؤمناً فقد عادنی.(4)
از پیامبر(صلی الله علیه و آله) نقل شده است: للمریض اربع خصال...؛ بیمار چهار ویژگی دارد: 1. قلم از او رفع میشود، یعنی(در مورد کارهایی که نمیتواند انجام دهد) تکلیف ندارد. 2. خداوند برای مریض گویی مانند احسن و بهتر از آنچه در دوران سلامتی انجام میداد مینویسد. 3. دعای مریض در حق ملاقاتکننده او مستجاب میشود. و خداوند به ملک سمت شمال وحی
میکند مادامی که بنده در وثیقه و پیمان من است چیزی برایش ننویسد و به ملک سمت راست وحی میکند که برای بنده من دو برابر حسنات قرار بده و بنویس 4. مرض کودک، کفارة گناهان والدین و پدر و مادر او بهشمار میآید(1).
عدیدی سؤال میکنند اگر مقصود آیه، امام علی(علیه السلام) است، چرا الفاظ جمع در آن به کار رفته است. پاسخ این است که روش قرآن چنین است، چنانکه در آیه مباهله(2)کلمه «نساءنا» و «انفسنا» به صورت جمع آمده، حال آن که مفسران اسلامی اتفاق نظر دارند که مقصود از اولی فاطمه زهرا(علیه السلام) و مراد از دومی امام علی(علیه السلام) است. همچنین است در موارد بسیار دیگر.
با توجه به آنچه بیان شد اشکال رأی و نظر آلوسی، مفسر سنی مذهب، آشکار میگردد. وی مینویسد: بسیاری از عارفان نیز جانشینی بلافصل علی، کرمالله وجهه، را میپذیرند، اما نظر آنان از این جانشینی خلافت باطنی است، نه خلافت صوری و ظاهری. ترتیب درست خلافت صوری، همان است که در عمل تحقق یافته و اهل سنت از آن جانبداری نمودهاند.
خلافت باطنی، یعنی جانشینی در ارشاد و تربیت و یاریرسانی و تصرف روحانی؛ در حالیکه خلافت صوری عبارت از اجرای حدود و آمادهسازی لشکریان و دفاع از حریم اسلام و جنگ مسلحانه با دشمنان است. خلافت باطنی مغز خلافت ظاهری است.
آلوسی در پایان بحث مینویسد: آیا بر این اساس میتوان علی(علیه السلام) را برتر از خلفای دیگر دانست؟ وی به این پرسش پاسخ مجمل و با تردید میدهد.(3)
«یَا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَیْکَ مِن رَّبِّکَ وَإِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النَّاسِ»(4)ای پیامبر، آنچه از جانب پروردگارت به سوی تو نازل شده، ابلاغ کن و اگر انجام ندهی پیامش را نرساندهای. خدا تو را از (گزند) مردم نگاه میدارد.
بسیاری از مفسران و محدثان اهل سنت و تمامی مفسران و محدثان شیعه بر آناند که این آیه در مورد امامت علی(علیه السلام) و داستان غدیرخم نازل شده است.
پیامبر(صلی الله علیه و آله) در سرزمین غدیرخم دست علی(علیه السلام) را گرفت و بالا برد و فرمود: ایها الناس
مَن أَولی الناس بالمؤمنین من انفسهم؟؛ ای مردم چه کسی بر مؤمنان از خود آنان سزاوارتر و صاحب اختیارتر است؟
در پاسخ گفتند: خدا و پیامبر او بهتر میداند. پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: خداوند مولای من و من نیز مولای مؤمنانم و بر آنان از خودشان صاحب اختیارترم؛ چرا که در قرآن آمده است:«النَّبِیُّ أَوْلَی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنفُسِهِمْ».(1)سپس سه بار فرمود: فمن کنت مولاه فعلی مولاه. سپس آن حضرت به یاران خود دستور داد به علی(علیه السلام) به عنوان «امیر مؤمنان» تهنیت و تبریک بگویید. به همین رو همه به آن حضرت، آن ولایت را تبریک گفتند. ابوبکر و عمر رو به امام علی(علیه السلام) کردند و گفتند: «هنیئاً لک یا علی بن ابی طالب! اصبحتَ مولایَ و مولی کلّ مؤمن و مؤمنة».(2)
پس از نصب علی در روز غدیر آیهی «اکمال دین و اتمام نعمت» نازل گشت:«الْیَوْمَ یَئِسَ الَّذِینَ کَفَرُواْ مِن دِینِکُمْ فَلاَ تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکُمُ الإِسْلاَمَ دِینًا».(3)باز این قسمت آیه، میان دو قسمت دیگر جاسازی شده است تا از دستبرد دشمنان داخلی مصون و محفوظ بماند و شیعه از آن به عنوان سند مولویت و اولویت و امامت معصوم و دوزادهگانه بهره میجوید.
آقای مطهری در تفسیر«فلاتخشَوهم» میفرماید: منظور از آن اینکه: از کافران نگرانی نداشته باشید. کافران دیگر از اینکه از آن راهی که علیه اسلام مبارزه میکردند مأیوس شدهاند و فهمیدند دیگر کارشان پیش نمیرود. سپس قرآن میفرماید: «واخشونِ» از من بیم داشته باشید. یعنی از سنت من بیم داشته باشید که «هر قومی چنانکه در جهت فساد تغییر بکند نعمتم را از آنان سلب خواهم نمود»،(4)لذا خطر جدّی متوجه داخل است، نه خارج؛ زیرا قدرت اسلام جهانگیر شده است. به همین دلیل پیامبر(صلی الله علیه و آله) برای اعلان ولایت علی(علیه السلام) از مردم داخل بیم و هراس داشت(5)و خداوند فرمود:«وَ اللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النَّاسِ».(6)خداوند آن حضرت
را در خصوص به فعلیت رساندن «اکمال دین و اتمام نعمت» که امامت و عصمت علی(علیه السلام) است، حفظ کرد ولی بعد از رحلت آن حضرت شد آنچه شد.
البته آیات دیگر نیز بر امامت علی(علیه السلام) دلالت میکند که در این مختصر امکان بیان آنها نیست، چون اصل بر خلاصهنویسی است.
فقط در اینجا به دو نکته باید توجه نمود: یکی اینکه قرآن، طبق آیة«وَلَوْ قَاتَلَکُمُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَوَلَّوُا الْأَدْبَارَ ثُمَّ لَا یَجِدُونَ وَلِیًّا وَلَا نَصِیرًا سُنَّةَ اللَّهِ الَّتِی قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلُ وَلَن تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَبْدِیلًا(1)»، به ما مسلمانان آموخته است که اگر کفار و مشرکان به ما حمله کنند، ما در دفاع در مقابل آنها پیروز خواهیم بود و دیگر آنکه خداوند دعای پیامبر را مبنی بر عدم تسلط کفار و مشرکان بر امت او، به گونهای که اینها محتاج آنها بشوند، مستجاب نمود(2). بر این اساس است که میگوییم: تحریم آمریکا علیه ایران، نقش تعیینکنندهای ندارد.
پیامبر(صلی الله علیه و آله) وقتی آگاه شد سپاه روم در حال آماده شدن برای یورش به مدینه است سپاهی برای مقابله آماده نمود. در این لحظه به پیامبر(صلی الله علیه و آله) گزارش رسید منافقان تصمیم دارند در غیاب وی به اصطلاح دست به کودتا بزنند. آن حضرت برای پیشگیری علی(علیه السلام) را به جای خویش به عنوان رسیدگی به امور دینی و دنیوی مردم مدینه در مدینه به جای خویش نشاند.
منافقان بعد از شکست توطئه خود شایع کردند که روابط علی(علیه السلام) با پیامبر(صلی الله علیه و آله) به تیرگی گرائیده، لذا علی(علیه السلام) را با خود به جنگ با رومیان نبرده است. امام علی(علیه السلام) برای خنثی نمودن این شایعه خود را به پیامبر(صلی الله علیه و آله) رساند و وی را از جریان امر مطلع ساخت. در این هنگام پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: «اما ترضی أن تکون منی بمنزلة هارون من موسی الا أنه لانبی بعدی».(3)این حدیث به نام «حدیث منزلت» معروف است.
باز پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) در روایتی (مشهور به حدیث سفینه) اهل بیت خود را به کشتی نوح مانند کرده فرموده است: «ألا إن مَثل اهلِ بیتی فیکم مَثل سفینةِ نوحٍ فی قومه من رکبها نجا و من تخلّف عنها غرق.(4)آیةالله بروجردی فرموده است: متجاوز از صد نفر از بزرگان عامه در
جوامع و مصنفاتشان این حدیث را روایت کردهاند(1).
خواجه نصیرالدین طوسی روایتی را از پیامبر(صلی الله علیه و آله) نقل کرده است که به علی(علیه السلام) فرمود: انت أخی و وصیی و خلیفتی من بعدی و قاضی دینی.(2)
و باز پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: إنی تارک فیکم الثَقَلین احدُهما اکبر من الآخر: کتابُ الله، حبلٌ ممدود من السماء الی الارض و عترتی اهلُ بَیتی و أنهما لن یفترقا حتی یردا علیَّ الحوضَ.(3)این حدیث به «حدیث ثقلین» معروف است. در مکه از جوانی پرسیدم نظرتان در مورد حدیث ثقلین چیست؟ گفت: آن حدیث در آسمانها مشهورتر است تا در زمین.
امام دوزادهم فرزند امام حسن عسکری(علیه السلام) در پانزدهم شعبان سال 255 هجری در شهر سامرا (سُرَّ مَن رأی) چشم به دنیا گشود. گروهی از اهل سنت معتقدند آن حضرت در آینده متولد خواهد شد. نام و کنیه آن حضرت همانند نام و کنیه پیامبر(صلی الله علیه و آله) است. کنیه هر دو ابوالقاسم است. از لقبهای ایشان حجت و مهدی و قائم و امام زمان، امامی که در عهد خود مأمور هدایت خلق است و ولی عصر (و زمان آخِر، چون ظهورش در آخرین زمان است) است.
آن حضرت دو غَیبت داشت و دارد: غیبت صغری و غیبت کبری. غیبت صغری از سال260 هجری، یعنی با شهادت امام یازدهم آغاز شد. البته از آنجا که حضرت در دوران کودکی و پیش از امامت نیز از دیدهها پنهان بود، برخی غیبت را هنگام ولادت ایشان، یعنی سال 255 هجری میدانند که پایان آن سال 329 هجری است.
در دوران غیبت صغری، شیعیان از طریق چهار نائب خاص به ترتیب و یکی پس از دیگری به نامهای عثمان بن سعید و محمد بن عثمان و حسین بن نوح و علی بن محمد سمُری با آن حضرت ارتباط داشتند. در دوران غیبت کبری، شیعیان برای امور شرعی و حکومتی خود باید به نائبان عام آن حضرت، یعنی فقیهان آگاه و عادل مراجعه نمایند.
بر پایه روایات اسلامی، اعتقاد به ظهور مهدی و مصلح جهانی، امری تردیدناپذیر است؛
چنانکه پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: «لولم یبقَ من الدنیا الا یومٌ واحدٌ لطوّل الله ذلک الیوم حتی یخرجَ رجل من وُلدی فیملأها عدلاً و قسطاً کما ملئت ظلماً و جوراً(1)اگر از عمر جهان، جز یک روز باقی نمانده باشد، خداوند آن روز را به قدری طولانی میکند تا مردی از فرزندان من قیام نماید و دنیا را از عدل و قسط پر سازد، همانگونه که از ظلم و جور پر شده است.
باز از آن حضرت شبیه آن روایت، روایت شده است: المهدیُّ من وُلدی، اسمه اسمی و کنیته کنیتی، اشبه الناس بی خَلقاً و خُلقاً، یکون له غیبةٌ و حیرةٌ تَضلّ فیها الاُمم، ثم یُقبل کالشِّهاب الثاقب یملَأها عدلاً و قسطاً کما مُلئت جوراً و ظلماً.(2)
معمولاً جور در مقابل قسط و ظلم در مقابل عدل است. جور، حیف و ستمی است که از شخصی به دیگری تجاوز و سرایت میکند و یا به معنای میل (و انحراف) از قصد و اعتدال است. بعضی گفتهاند: جور خلاف استقامت در حکم و در سیره حکومتی است، لذا گفته میشود: حاکم در حکمش و سلطان در سیرهاش انحراف حاصل شد و آن وقتی است که آن دو از استقامت در حکم و حکومت فاصله بگیرند.
و ظلم، ضرر رساندن به کسی است که سزاوار آن نیست و عوض آن، به مظلوم داده نشود، خواه از حاکم باشد یا سلطان یا غیر آن دو، لذا خیانت در یک ششم درهم و یک درهم ظلم است و جور نیست، پس اگر در ظلم، قهر و میل ملاحظه شود جور است و اصل ظلم، نقصان در حق است و جور عدول از حق است.(3)
بعضی از اهل لغت گفتهاند: ظلم مثل جور است جز اینکه ظلم اعم از جور است، پس ظلم به معنای وضع شیء در غیر موضع آن است.(4)
برخی از احادیث که در منابع روایی شیعه و سنی آمده، بیانگر آن است که مردمانی از مشرق به پا میخیزند و زمینه برای نهضت جهانی حضرت مهدی(عج) فراهم میسازند: «یخرج ناسٌ من المشرق فیوطّئون للمهدی(سلطانه)».(5)و«المهدی(عج) و اصحابه یملّکهم الله
مشارق الارض و مغاربها... حتی لا یُری اثر للظلم»(1)و«لاتذهب الدنیا حتی یملّک العربَ رجلٌ من اهل بیتی یواطیء اسمه اسمی».(2)
یادآوری این احادیث میتواند امید به چشمانداز روشن آینده را در دلها زنده گرداند و منتظران منجی حقیقی عالم را به پرورش صفاتی نیکو رهنمون گردد. براساس این روایات، زمینهسازان ظهور و حضور مصلح کل، از مبارزه با دشمنان به ستوه نمیآیند(3)
و کشتهشدگان از آنها شهیدان راه خدا به شمار میروند.(4)
دل آنها همچون پارههای آهن است(5)که تندبادهای حوادث، آن را نمیلرزاند و ترس و واهمه را به خود نمیپذیرد. قرآن در این زمینه چه تعبیر جالب و بیان معجزهآسائی داشته میفرماید:«إِنَّ مَوْعِدَهُمُ الصُّبْحُ أَلَیْسَ الصُّبْحُ بِقَرِیبٍ»(6)و باز میفرماید:«وَ الْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ»(7)که مصداق اتم و اکمل متقین، امام زمان(عج) است.(8)
برخی از این روایات، خواستگاه این قیام و زمینهسازی را شهر قم میدانند؛ بدین بیان که مردمانی استوار چون پارههای آهن، پیرامون بزرگ مردی از اهل قم، که مردم را به سوی خدا میخواند، گرد میآیند و با توکل به خدا به پیش میروند:«رجلٌ من اهل قم یدعو الناس الی الحق، یجتمع معه قومٌ کزبر الحدید».(9)
در این زمان، علم و دانش (دینی) از کوفه (نجف) رخت بر میبندد و در قم رحل اقامت میافکند و از آنجا به سراسر جهان سرازیر میگردد.(10)
گفتنی است: قم در روایات در مرزهای جغرافیایی محصور نمیگردد و گسترهای وسیع مییابد؛ چنانکه امام صادق(علیه السلام) خطاب به گروهی از اهل ری فرمود: مرحباً باخواننا من اهل
1) علیبن ابراهیم، تفسیر القمی، ج2، ص87 و عبدعلیالعروسی، تفسیر نورالثقلین، ج3، ص506.
2) صحیح الترمذی، ج2، ص46، 1342.
3) ابن ماجه، سنن ابن ماجه، ج2، ص1366.
4) محمد نعمانی، الغیبة، ص273.
5) یوسف مقدسی شافعی، عقد الدرر، ص129.
6) هود،81.
7) اعراف،128.
8) فیض کاشانی، کتاب الصافی، 3/227.
9) مجلسی، بحارالأنوار، ج57، ح216.
10) مجلسی، بحارالأنوار، ج57، ح213.
قم(1)و هر چه آنان قمی بودن را از خود نفی میکردند، تغییری در تعبیر و عبارت امام نمیدیدند؛ چنانکه امام کاظم(علیه السلام) نیز در پاسخ به ادعای هارون که از بازگرداندن فدک سخن میگفت، حد آن را چنان تعیین فرمود که تمام قلمرو حکومت هارون را در بر میگرفت(2)که کنایه از این است که ما بنیان حکومت شما را بر باطل میدانیم و همواره در اندیشه تشکیل حکومت دینی، برخلاف سکولاریسم، به سر میبریم.
نکتهی درخور توجه اینکه تا یک پیشگویی در مورد ظهور امام زمان(عج) از معصومی در کتب معتبر شیعی مییابیم، نباید فوراً و به طور قطعی، تعیین مصداق نماییم و بعد چه بسا رسوا شویم، چون نظیر این مصادیق در طول تاریخ زیاد است. اگر حداقل در این خصوص احتمال توأم با دقت، آن هم با کمال احتیاط باشد، بلااشکال است.
هر چه زمان میگذرد بشر بیشتر متوجه میشود که باید تابع قرآن صامت و فرقان ناطق باشد. از تظاهرات و اعتصابات و درگیریهای مردم مخصوصاً جوانان و خودکشیها و اعتیادها و... در سطح بینالمللی متوجه میشویم که آنها راضی به وضع موجود منحط و مادی محض خود نیستند و یک حالت قلق و اضطراب و ناراحتی و یأس بر آنان حاکم است و تا زمانی که «یوم الخلاص» و «ساحل نَجات» نرسند آرامش حقیقی پیدا نخواهند نمود.
پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: انتظار الفرج من اعظمالفرج؛(3)از مهمترین فرجها و رستگاریها و گشایشها، انتظار فرج مولایمان صاحب الزمان(عج) است و باز روایت شده است: افضل أعمال امتی انتظار الفرج منالله عزّوجلّ.
هنوز کثیری از اهل سنت به این واقعیت پی نبردهاند، لذا به کوشش پیگیر و خالصانه و توأم با اندیشه صحیح نیازمنداند ولی سرانجام به ذویالقربی و اهل بیت پیامبر(صلی الله علیه و آله) روی خواهند آورد و به «انتظار مکتب اعتراض» باور پیدا خواهند نمود. علی(علیه السلام) فرموده است: لتعطفنّ الدنیا بعد شِماسِها عطفَ الضروس علی وَلدها؛(4)حتماً مردم دنیا به ما اهل بیت باز میگردند و مهربانی مینمایند، مانند بازگشت شتر بدخو و گازگیر و چموش، به بچه خود.
از اعتقادات افتخارآمیز شیعه این است که واسطه فیض میان خالق و خلق، که همان معصوم و حجت این عصر و زمان و زمین است، تا قیام قیامت برقرار است ولی مجوسیان تا
زمان زرتشت و یهودیان تا زمان موسی و مسیحیان تا زمان عیسی و اهل سنت تا عصر رسول به آن واسطه اعتقاد دارند.
فهم این حقایق و اعتقاد به آنها، به زمان طولانی نیاز دارد. به همین دلیل است که هنوز ظهور و حضور قائم آل محمد(عج) به فعلیت نرسیده است. آن قدر ملت ایران و سپس لبنان و عراق و فلسطین و... تلاش پیگیر کردهاند و در این خصوص خونها دادهاند و علما و دانشمندان شیعی سعی همه جانبه نمودهاند تا مردم متوجه شدهاند قرآن و اهل بیت(علیه السلام)، دو بال نجاتبخش و سعادتآفرین مطلقاند.
اهل سنت باید از عصیان و گناهِ جهالت نسبت به اهل بَیت و دوری از آن حضرات، به ویژه امام عصر(عج)، استغفار نمایند تا از عذاب تشتت و تفرقه و شکست و ورشکستگی و کشت و کشتار دسته جمعی به وسیله داعشیها و سلفیها و وهابیانِ ریشدار بیریشه و دگماتیستهای بیمنطق و مزدوران جاهل و ...،
چرا داعشها مقدسهای خشکند
که یکسر پشک و جز آنها که مشکند
در امانند؛ چرا که وجود آن حضرت، چه در غیبت و خفا و چه در حضور و ظهور، امانی از عذاب الهی است، چون طبق آیه مباهله:«انفسنا»(1)، آن حضرت، «نفس النبی» به شمار میآید و حضرت حق در مورد پیامبر(صلی الله علیه و آله) میفرماید:«وَ مَا کَانَ اللّهُ لِیُعَذِّبَهُمْ وَ أَنتَ فِیهِمْ وَ مَا کَانَ اللّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ یَسْتَغْفِرُونَ.»(2)
بایسته و شایسته است سخن معجزهآسای امام صادق(علیه السلام) را در نظر آوریم که با تأکید بر سرشت یگانه امامان معصوم(علیه السلام) میفرماید: اوّلنا محمد و اوسطُنا محمد و آخرنا محمد و کلّنا محمد.(3)
البته جهاد و مبارزه صرف و به دور از مرجعیت و ولایت فقیه که ریشه در امامت و عصمت دارد به ثمر نمیرسد و به اثر نمینیشند. نمونه بارز آن مبارزه مردم الجزایر و افغانستان و لیبی و مصر و... است که سرانجام وابسته تر به غرب غارتگر و آمریکای فریبکار شدند.
این مطالب، جوانان متدین و فرهیخته را به آینده نجاتبخش، در ظل حکمت و حکومت حضرت مهدی(عج) امیدوار نموده، از انحراف اخلاقی به اخلاق حسنه سوق میدهد تا از زمینه سازان با ارزش قیام آن حضرت شوند.
آیاتی که در خصوص حضرت مهدی(عج) است از این قراراند:«هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَی وَ دِینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ.»(1)و باز میفرماید:«هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَی وَ دِینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ وَ کَفَی بِاللَّهِ شَهِیدًا.»(2)تکرار آیات در سه نوبت، دلیل اهمیت زیاد مسئله و تأکید بر آن و قطعیت آن است.
منظور از دین حق در آن آیات اسلام است که بر همه ادیان تحریف شده غلبه پیدا خواهد نمود، چون اسلام شامل عقاید و اخلاق و احکامی است که منطبق بر وجدان و واقعیت و حقیقت است؛ به عبارت دیگر «الاسلام یعلو و لایعلی علیه».(3)
به همین دلیل است که اگر این دین به هرکسی مخصوصاً جوانان فرهیختهی اهل منطق و استدلال عرضه گردد، به سرعت قبول میکنند، بلکه میتوان ادعا نمود که جوانان فرهیخته، که آلودگی کمتری نسبت به اشخاص مسن دارند، در هر کجای جهان، چنانچه به اسلام، کما هو هو، آگاهی پیدا کند، از همه بیشتر و زودتر و سهلتر به آن گرایش پیدا میکنند.
از جابر در مورد آن آیات روایت شده است که آنها فعلیت پیدا نمیکنند مگر وقتی که هیچ یهودی و نصرانی و صاحب ملت و آیینی باقی نمیماند جز اسلام تا آنجا که گوسفند از گرگ و گاو از شیر و انسان از مار در امان است، یعنی در صلح و صفا با هم زندگی میکنند... و جزیه از مسیحیان برداشته میشود (در نتیجه مسلمان میشوند) و صلیب شکسته میگردد و خوکها کشته میشوند و آن، وقتی است که عیسی بن مریم از آسمان نازل میشود(4)و پشت سر امام مهدی(عج) نماز میخواند. در انجیل یوحنا و متی میتوان کیفیت نزول حضرت مسیح(علیه السلام) از آسمان را به زمین جستجو نمود.(5)
قرآن میفرماید:«بَقِیَّةُ اللّهِ خَیْرٌ لَّکُمْ إِن کُنتُم مُّؤْمِنِینَ.»(6)روایت شده است: حضرت حجّت(عج) اول سخنی که به زبان میآورد همان آیه است.
آن آیه یک معنای ظاهری دارد و آن اینکه: آن سودی که از راه خرید و فروش به انسان
میرسد که خداوند برای او مقرر فرموده است و مورد تأیید فطرت نیز است، بهتر از سود و منفعتی است که از طریق کمفروشی نصیب او میگردد و یک معنای باطنی دارد که آن کلام قائم المنتظر است که میفرماید: من بقیه و باقیمانده از قِبل و جانب خدا و حجت و خلیفه او بر شمایم و هر مسلمانی به او میگوید: السلام علیک یا بقیةالله فی ارضه.
وظیفه ما این است که مدام و حساب شده با دشمنِ محارب و بیدین به مبارزه بیامان و جدی بپردازیم تا فتنهها از بین بروند و ظهور مهدی موفور السّرور و الخیر تحقّق پیدا کند و دین اسلام بر همه عقاید خرافی و ادیان تحریف شده غلبه نماید.(1)«وَ قَاتِلُوهُمْ حَتَّی لاَ تَکُونَ فِتْنَةٌ وَ یَکُونَ الدِّینُ کُلُّهُ لِلّهِ.»(2)
باز قرآن میفرماید:«وَ لَقَدْ کَتَبْنَا فِی الزَّبُورِ مِن بَعْدِ الذِّکْرِ أَنَّ الْأَرْضَ یَرِثُهَا عِبَادِیَ الصَّالِحُونَ»(3)ما در کتاب زبور که از لحاظ رتبه بعد از قرآن قرار میگیرد، نوشتیم که زمین به ارث بندگان صالح میرسد که از این آیه و آیه«قَالَ مُوسَی لِقَوْمِهِ اسْتَعِینُوا بِاللّهِ وَ اصْبِرُواْ إِنَّ الأَرْضَ لِلّهِ یُورِثُهَا مَن یَشَاء مِنْ عِبَادِهِ وَ الْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ»(4)استنباط میشود که مسئله ظهور حضرت مهدی(عج) در لسان انبیا جاری بوده و در کتب آنها ثبت شده است. نتیجه اینکه صالح بودن و یاری خدا و صبر از عوامل و شرایط تسریع ظهور آن حضرت است.
در همین راستا و جهت خداوند میفرماید: «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ اصْبِرُواْ وَ صَابِرُواْ وَ رَابِطُواْ وَ اتَّقُواْ اللّهَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ.»(5)از امام باقر(علیه السلام) روایت شده است که فرمود: اصبروا علی أداء الفرائض و صابروا عدوّکم و رابطوا امامکم المنتظر(عج)(6)بر ادای فرائض صابر باشید و در مقابل دشمن یکدیگر را به صبر سفارش کنید و با امام مورد انتظارتان ارتباط معنوی برقرار نمایید و منتظر ظهورش باشید و به خاطر رضایت آن امام همام، مجهّز به تجهیزات دفاعی و فرهنگی باشید (و با تقوا باشید تا رستگار گردید).
نکتهای که باید متوجه آن بود اینکه هرکدام از ائمه(علیه السلام) اگر میتوانستند قدرت غاصبانه خلفا را نابود میساختند. به همین دلیل امام عصر(عج) چارهای جز غیبت نداشت و الا کشته
میشد و آثار و برکات نسل امامت نابود میگشت. امام صادق(علیه السلام) به سدیر صیرفی فرمود: «اگر یاورانی به تعداد این گوسفندان میداشتم قیام میکردم». سدیر میگوید: وقتی گوسفندان را شمردیم، بیش از هفده رأس نبودند.(1)
باز در قرآن آمده است:«وَ قُلْ جَاء الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْبَاطِلُ إِنَّ الْبَاطِلَ کَانَ زَهُوقًا.»(2)امام باقر(علیه السلام) میفرماید: إذا قام القائم ذهبت الدولة الباطل... و یبلغ سلطانه المشرق و المغرب... لو قد خرج قائم آل محمد لنصره الله بالملائکة المسوّمین... یکون جبرائیل علی مقدمته و میکائیل علی ساقته و اسرافیل علی یساره.(3)کَذَلِکَ یَضْرِبُ اللّهُ الْحَقَّ وَالْبَاطِلَ فَأَمَّا الزَّبَدُ فَیَذْهَبُ جُفَاءً وَ أَمَّا مَا یَنفَعُ النَّاسَ فَیَمْکُثُ فِی الأَرْضِ.(4)
باید دانست وعده خدا به مؤمنین تنها به تحقّق ظهور حضرت حجت(عج) است. قرآن در این زمینه میفرماید:«وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنکُمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَیَسْتَخْلِفَنَّهُم فِی الْأَرْضِ کَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ وَ لَیُمَکِّنَنَّ لَهُمْ دِینَهُمُ الَّذِی ارْتَضَی لَهُمْ وَ لَیُبَدِّلَنَّهُم مِّن بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْنًا یَعْبُدُونَنِی لَا یُشْرِکُونَ بِی شَیْئًا وَ مَن کَفَرَ بَعْدَ ذَلِکَ فَأُوْلَئِکَ هُمُ الْفَاسِقُونَ»(5)خداوند به بعضی از شما که ایمان (خالص) آوردهاند و عمل (کاملاً) صالحی انجام دادهاند (که منظور رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و اهل بیت(علیه السلام) و امام عصر(عج) یا شیعیان حقیقیاند) وعده داده است که آنها را در زمین خلیفه قرار دهد، چنانکه کسانی را که قبل از آنان بودند خلیفه قرار داد و دین آنها را که برایشان پسندیده است استقرار دهد و از پی ترس آنها، ترس آنها را تبدیل به امنیت گرداند. آنها مرا عبادت میکنند و نسبت به من هیچ شرکی نمیورزند و کسی که بعد از تحقّق آن نوید و یا بعد از بیان آن وعده، کفران نعمت کند و به وسیله کفر یا نفاق یا سایر معاصی مهلکه، شکر خدا نگزارد او واقعاً خارج از زیّ عبودیت است و فاسق.
شیعهای که این همه افتخار دارد و خداوند این همه به او عنایت فرموده است اگر معصیت کند واقعاً فاسق است، یعنی او باید با عقاید و اعمال درست و صحیح خود، زمینه ظهور را هر چه سریعتر فراهم سازد.
عیاشی به سند خود از علی بن الحسین(علیه السلام) روایت کرده است که آن حضرت آن آیه را تلاوت نموده فرمود: به خدا قسم شیعیان ما اهلالبیتاند (البته اهلالبیت بودن شیعه، ظل و فرع اهلالبیت پیامبر(صلی الله علیه و آله) است) که خداوند آن وعده را در مورد آنان، به دست مردی از ما، یعنی مهدیِ این امت(عج) به فعلیت خواهد رساند.
گفتنی است: دلیل اینکه پیامبر(صلی الله علیه و آله) در روایات متعدد اسم مبارک آن حضرت را صریحاً نام نبرده است شاید به خاطر آن بوده است که دشمن در غیبت صغری به او دسترسی پیدا نکند، چنانکه امام زمان(عج) در توقیعی فرموده است: مَن سمّانی فی مجمع الناس فعلیه لعنةالله(1)و شاید اکنون نام بردن آن حضرت بلااشکال باشد مگر اینکه تعبداً باید نام او را نبریم. و الله احکم و اعلم بالثواب و الوفاق و کیفیة الحال و حقیقة المآل.
قرآن در جای دیگر بعد از اشاره به داستان فرعون که مردم را به استضعاف کشانده بود میفرماید: «وَ نُرِیدُ أَن نَّمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِینَ.»(2)این آیه هر چند در مورد بنی اسرائیل و به قدرت رسیدن آنان بعد از رهائی از چنگال فرعون است ولی تعبیر «وَ نُرِیدُ...» اشاره به یک اراده مستمر الهی دارد و از این روی در بسیاری از روایات، بر ظهور حضرت مهدی(عج) تطبیق شده است.(3)
از لحاظ لغوی، رجعت از رجوع و رَجْع و به معنای عَود و برگشتِ بعد از رفتن است و آن از قول خداوند ناشی میشود که میفرماید:«إِنَّهُ عَلَی رَجْعِهِ لَقَادِرٌ.»(4)منظور اینکه او قادر بر ارجاع میت و مرده به حیاتِ بعد از موت و مرگ او است.
در اصطلاح، رجعت، عود بدن انسان همراه با روح او، به دنیا بعد از مرگ او و بعد از ظهور قائم منتظَر(عج) است. به این معنا که اجمالاً خداوند سبحان ارواح بعضی از مخلَصین را به ابدانشان بر میگرداند تا به فیض و شادی نصرت آن حضرت برسند. افزون بر آن رجوع، رجوع نبی اعظم(صلی الله علیه و آله) و اهل بَیت طاهرین او بعد از وفات مولای ما (یا همزمان با او)، امام
صاحب الزمان(عج) است.(1)
ثبوت رجعت از جمله عقاید است که ایمان به آن متوقف و متکی بر ادله سمعی از کتاب و سنت است و آن، از ضروریاتِ نزد شیعه است، نه از ضروریاتِ نزد فِرَق نوظهورِ بعد از موت نبی(صلی الله علیه و آله)؛ یعنی اهل سنت. اجمالاً منکر آن، خارج از ربقه و ریسمان ایمان است.
گویی آنها قرآن نمیخوانند و وقتی هم بخوانند نمیفهمند؛ زیرا بر قلوب آنها قفل زده شده است. آنها فراموش کردهاند که اول کسی که از رجعت سخن به میان آورد، عمر، خلیفه دوم بود که وقتی از غرفهای که پیامبر(صلی الله علیه و آله) در آن از دار دنیا رفته بود و بر او جامه کشیده بودند خارج گشت گفت: پیامبر(صلی الله علیه و آله) نمرده است. او به سوی پروردگارش رفته است، چنانکه موسی بن عمران به سوی پروردگارش رفت، لذا از قوم خود چهل شبانهروز غایب گشت، سپس بعد از اینکه گفته شد مرده است برگشت. به خدا قسم رسول خدا حتماً بر میگردد، پس دستان رجال و پاهای آنها را که گُمان میکنند رسول خدا مرده است قطع میکنم.(2)
وقتی ابوحنیفه به مؤمن طاق که از خواص امام جعفر صادق(علیه السلام) بود گفت: اگر رجعت حق است مبلغی اشرفی به من قرض بده تا در آن زمان به تو رد نمایم. او گفت: ضمانت بده که به صورت خوک نباشی تا من تو را شناخته آن را از تو بگیرم. مقصود ابوحنیفه از آن سخن استهزا و سخریه بود ولی خدا او را استهزا میکند.(3)
علامه طباطبائی در این خصوص میفرماید: روایات در خصوص رجعت، در یک معنای مشترکاند و آن اینکه سیر نظام دنیوی متوجه روزی است که در آن، آیات خدا به طور کامل ظاهر میشود، پس در آن روز خدای سبحان معصیت نمیشود، بلکه خالصانه عبادت میشود و هوای نفس و اغوای شیطان وجود ندارد.
در آن روز بعضی از اموات از جمله اولیاءالله و اعداءالله به دنیا بر میگردند و حق از باطل جدا میشود و این رجعت از مراتب رجعت روز قیامت است، هر چند ظهورش دون و پائینتر از ظهور قیامت است، چرا که در روز رجعت اجمالاً امکان شرّ و فساد وجود دارد، در حالیکه
روز قیامت اینگونه نیست.(1)
به این ترتیب جواز رجعت در مورد غیر معصومین عقلانی است و اما رجعت ائمه(علیه السلام) نیز از جمله اموری است که دلیل عقلی بر وجوب آن، دلالت میکند و آن اینکه زمین از حضرت حجت(عج) بعد از فرض عدم تجاوز از تعداد دوزاده امام، خالی است، لذا باید ائمه(علیه السلام) برگردند تا طبق لطف حضرت حق تعالی زمین از معصوم خالی نباشد. ماحصل نوشتار این است که رجعت هم دلیل سمعی دارد، چنانکه امام صادق(علیه السلام) میفرماید:«من لم یقل برجعتنا فلیس منا»؛(2)کسی که قائل به رجعت ما نیست، از ما (پیروان شیعه) نیست و قال ایضا: «لیس منا من لم یؤمن بکرّتنا و لم یستحلّ مُتعتَنا»(3)کسی که به رجعت ما ایمان نیاورد و متعه و ازدواج موقتی را (که ما طبق دستور قرآن کریم(4)حلال دانستهایم) حلال نداند از ما نیست و هم دلیل عقلی دارد که بیانش گذشت.
ماحصل اینکه شیعه معتقد است به اینکه رجعت، معاد اصغر و آن هم برای گروهی محدود است و آن از مراتب یا مقدمات معاد اکبر و آن هم تنها برای مردم است.
رجعت بیشتر با معاد جسمانی همخوانی دارد و آن یکی از «ایام الله» است. امام محمد باقر(علیه السلام) فرموده است: ایام الله سه یوم و روز است: روزی که قائم آل محمد قیام کند و روزی که کرّت و رجعت رخ مینماید و روز قیامت.(5)
اساساً رجعت منحصر برای سه گروه و صنف از مردم است: گروه اول رجعت برای مؤمنان محض و خالص است که بعضی از آنها در عهد مولای ما، قائم مهدی رجعت میکنند و برخی از آنها با پیامبر(صلی الله علیه و آله) و اهل بیت(علیه السلام) او، بعد از وفات امام عصر(عج) و گروه دوم رجعت کفار محض و معاند و مقصر- نه قاصر- است و گروه سوم رجعت اصحاب قصاص است.(6)منظور کسانیاند که قصاص به آنها تعلق دارد، چه قاتل باشند و چه مقتول. آن وقت مقتول، قاتل را قصاص میکند. طبرسی گوید: در عصر ظهور مؤمنان محض و ستمگران خالص (کافر) زنده میشوند، در نتیجه مؤمن از کافر انتقام میگیرد.(7)
از صریحترین دلایل سمعی در مورد رجعت، کلام خداوند است که میفرماید:«وَ إِذَا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَیْهِمْ أَخْرَجْنَا لَهُمْ دَابَّةً مِّنَ الْأَرْضِ تُکَلِّمُهُمْ أَنَّ النَّاسَ کَانُوا بِآیَاتِنَا لَا یُوقِنُونَ * وَ یَوْمَ نَحْشُرُ مِن کُلِّ أُمَّةٍ فَوْجًا مِّمَّن یُکَذِّبُ بِآیَاتِنَا»(1)چون عذاب برای مشرکین و کفار (در آستانه رستاخیز) واجب شود، برای آنان جنبندهای (که منظور از جنبده علی(علیه السلام) است که در زمان قیام قائم آل محمد رجعت میکند) از زمین بیرون آوریم تا با آنها تکلم کند که مردم به آیات ما، که همان نشانههای وجود و صفات خداوند است یقین نمیکردند و ایمان نمیآوردند و در آن روز از هر قومی، دستهای را که آیات ما را تکذیب میکنند، محشور میکنیم.
چون مشرکین و کفار ایمان به آیات خدا و پیامبر و معاد نمیآوردند و استعدادشان در این خصوص به کلی باطل گشته بود، در این هنگام وقت آن میرسد که امور خارقالعاده، که خداوند وعده داده است که از جمله آنها رجعت است، تحقق پیدا کند و آن امور خارقالعادهی به آنها نشان داده شود تا جبراً ایمان بیاورند (لذا توبه آنها مقبول نمیافتد) و شخصی نیز به آنان بگوید: چرا قبلاً ایمان نمیآوردید، پس اکنون باید اعتراف کنید که در اشتباه بودید(2)و مؤمنین نیز در این روز خوشحال میشوند از اینکه به ندای اسلام پاسخ مثبت داده بودند و اکنون سعادتمندند.
بعد از ظهور مهدی(عج) و در آستانه رستاخیز گروهی از مؤمنان خالص و کفار و منافقان و طاغیان بسیار شرور به این جهان باز میگردند. گروه اول که در مسیر معنوی با موانعی، در زندگی خود روبرو شدهاند و تکامل آنها ناتمام مانده است، با بازگشت به دنیا به سیر تکاملی خود ادامه میدهند و شاهد حکومت جهانی حق و عدل خواهند بود و در تشکیل و استفاده از برکات آن حکومت سهیم میشوند.
گروه دوم علاوه بر کیفر اخروی، در این جهان مجازاتهایی مانند مجازاتهای اقوام سرکش گذشته چون فرعونیان و عاد و ثمود خواهند دید.
اولیاءالله که در راه خدا کشته میشوند در روز رجعت به مرگ طبیعی بمیرند تا استعدادهای نهفتهی آنها شکوفا گردد و اولیاءاللهای که با مرگ طبیعی میمیرند در رکاب حضرت حجّت و یا در روز رجعت و... به شهادت برسند تا از فیض آن، محروم نمانند.
امام محمد باقر(علیه السلام) در خصوص آیهی«وَ لَئِن قُتِلْتُمْ فِی سَبِیلِ اللّهِ أَوْ مُتُّمْ لَمَغْفِرَةٌ مِّنَ اللّهِ وَ رَحْمَةٌ خَیْرٌ مِّمَّا یَجْمَعُونَ»(1)به جابر فرموده است: ای جابر آیا میدانی «سَبِیلِ اللّهِ» چیست؟ گفت: به خدا قسم نمیدانم جز اینکه از شما بشنوم. فرمود: قتل در راه علی(علیه السلام) و ذریهی اوست، پس کسی که در راه ولایتش کشته شود، در «سبیل الله» کشته شده است و احدی به آن آیه ایمان نمیآورد جز اینکه برای او یک قتل (شهادت) و یک مرگ (در راه خدا) وجود دارد: کسی که کشته شود، زنده میشود تا به مرگ طبیعی بمیرد و کسی که میمیرد زنده میشود تا کشتهی در راه خدا شود؛... إنه من قُتل یُنشر حتی یموت و من مات یُنشَر حتی یُقتل.(2)
شیخ طوسی مینویسد: کلمه «من» در آیه یعنی «من کل امة فوجاً» به معنای تبعیض (و بعضی) است، پس منظور، رجعت است، نه قیامت، در حالیکه در جای دیگر در مورد قیامت آمده است:(3)«وَ حَشَرْنَاهُمْ فَلَمْ نُغَادِرْ مِنْهُمْ أَحَدًا»؛(4)همه را جمع میکنیم و احدی را فروگذار نمیکنیم.
روایات در زمینه رجعت زیاد (و مختلف) است که شیخ به بعضی از آنها اشاره نموده میفرماید: پیامبر(صلی الله علیه و آله) و ائمه(علیه السلام)، در زمان مهدی(عج) با جماعتی از امتهای سابق و لاحق، برای ابراز و آشکار نمودن دولت حق و احقاق حقشان برمیگردند... پس اعتقاد به آن واجب است، چون دلیل رجعت، سمعی؛ یعنی قرآنی و روایی است و باید تعبداً به آن اعتقاد داشت.(5)(قبلاً بیان شد رجعت دلیل عقلی نیز دارد) و در زیارت اربعین میخوانیم: و اشهد أنّی بکم مؤمن و بایابکم موقن.(6)
از بعضی روایات استفاده میشود اسماعیل پسر حزقیل که خداوند او را در قرآن اسماعیل صادق الوعد نام برده(7)در هنگام رجعت حسینی به دنیا رجعت خواهد نمود، زیرا چون خداوند او را به پیامبری قومش فرستاد او را تکذیب کرده پوست سر و روی او را کندند، پس خداوند
«سطاطائیل» ملک عذاب را به نزد او فرستاد تا قوم او را عذاب کند. آن حضرت راضی نشد و از پروردگار خواست او را در عصر رجعت امام حسین(علیه السلام)، رجعت دهد تا همچون آن امام از قومش انتقام گیرد.(1)
آیه دیگری که دلیل بر رجعت است، آیه«وَ إِن مِّنْ أَهْلِ الْکِتَابِ إِلاَّ لَیُؤْمِنَنَّ بِهِ قَبْلَ مَوْتِهِ وَ یَوْمَ الْقِیَامَةِ یَکُونُ عَلَیْهِمْ شَهِیدًا»(2)و هیچ یک از اهل کتاب نیست مگر اینکه پیش از مرگش به او (حضرت مسیح) ایمان میآورد و روز قیامت آن حضرت بر آنها گواه خواهد بود.
علی بن ابراهیم از شهر بن حوشب روایت کرده است که گفت: حجاج به من گفت: ای شهر آیهای در قرآن است که (فهمش) مرا عاجز نموده است. پرسیدم: کدام آیه؟ گفت: آیهی«وَ إِن مِّنْ أَهْلِ الْکِتَابِ إِلاَّ...». به خدا سوگند هر یهودی و نصرانی را که امر میکنم گردنش را بزنند نمیبینم دو لبش (برای ایمان آوردن) حرکت کند تا بمیرد. گفتم: این تأویل صحیح نیست. پرسید پس تأویلش چیست؟ گفتم: عیسی(علیه السلام) قبل از قیامت به دنیا میآید، لذا هیچ اهل ملّتی اعم از یهودی و غیریهودی باقی نمیماند مگر اینکه قبل از مرگش به عیسی ایمان میآورد (که او نه خداست و نه فرزند او یا نه سومی از سه تای اَب و ابن و روح القدس) و آن حضرت پشت سر حضرت مهدی(عج) نماز میگزارد. گفت: وای بر تو! این تأویل از کجا برایت ثابت شده است و آن را از کجا آوردهای؟ گفت: از امام محمد باقر(علیه السلام). گفت: آن را از سرچشمهای صاف گرفتهای.
به عبارت روشنتر تمام اهل کتاب، پیش از رحلت مسیح(علیه السلام)، در عصر رجعت، به او ایمان میآورند و کسانی که پیش از بازگشت او به زمین بمیرند، در هنگام مرگ و کنار رفتن پردههای جهان ماده، حقیقت را میفهمند؛ آنها که منکر نبوت او بودند، به او ایمان میآورند و آنها که او را خدا میدانستند، به اشتباه خود پی میبرند- البته این ایمانِ اضطراری فایدهای ندارد-؛ اما کسانی که زمان بازگشت او را به زمین درک کنند، به حقانیت او ایمان میآورند و اگر در آن زمان هم، به فرض، ایمان نیاورند، در هنگام مرگ خود به اجبار ایمان خواهند آورد.
خداوند با این آیه بیان میکند که مسیح زنده است (چنانکه اشاعره به بقا و حیات چهار پیامبر قائلاند و آنها، چنانکه بیان شد، عبارتند از: عیسی و الیاس و ادریس و خضر)(1)و مرگ او پس از ایمان آوردن تمام اهل کتاب به وی، خواهد بود و بدین وسیله، مصلوب شدن و به قتل رسیدن او را رد میکنند.(2)
قمی باز در مورد آیه روایت کرده است که وقتی حضرت خیر البشر(صلی الله علیه و آله) رجعت میکند تمام مردم به او ایمان میآورند.(3)بعضی بر این باورند که آخرین معصوم، بعد از ظهور قائم و رجعت حسینی و رجعت قائم و دو رجعت علویه و رجعت سایر معصومین(علیه السلام)، خاتم الانبیاء محمدبن عبدالله(صلی الله علیه و آله) خواهد بود.(4)
در احادیث وارد شده است نصرت در آیهی«وَ إِذْ أَخَذَ اللّهُ مِیثَاقَ النَّبِیِّیْنَ... وَ لَتَنصُرُنَّهُ...»(5)در رجعت خواهد بود، چنانکه امام صادق(علیه السلام) فرموده است: به خدا سوگند! هر پیامبری را که خدا مبعوث گردانیده است از آدم(علیه السلام) و هر که بعد از اوست، تمام آنها را به دنیا بر میگرداند تا قتال و جدال در پیش روی حضرت امیر(علیه السلام) کنند.(6)
از بعضی از روایات فهمیده میشود که جنها نیز رجعت دارند. حتی شیطان (ابلیس) که از جنس جن است با تمام ذریه و اتباعش در عصر ظهور و به قول قرآن:«إِلَی یَومِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ»(7)رجعت میکنند و ابلیس به دست امام عصر کشته میشود.(8)
سرانجام خود آن حضرت نیز به دست زنی به نام «سعیدهی ریشدار» شهید میشود و امام حسین(علیه السلام) او را کفن و دفن میکند و سپس سلطنت، که این زمان را رجعت حسینی نامند.(9)
1) حمّود، الفوائد البهیة، ج2، ص320.
2) علامه طباطبائی، المیزان،5/136.
3) علی بن ابراهیم قمی، تفسیر القمی، ذیل آیه159 سوره نساء.
4) [4]- احمدعلی احمدی، اسلام و عقاید، ص310، 1339.
5) آلعمران،81.
6) محمدباقر مجلسی، رجعت، ص20، 1379.
7) حجر،38.
8) علی سعادتپرور، الشموس المضیئة فی الغیبة و الظهور و الرجعة، ص167، 1416ق.
9) [9]- احمدی، اسلام و عقاید، ص306.
از امام صادق(علیه السلام) روایت شده است که حضرت علی(علیه السلام) رجعتی مکرر دارد: إن لعلیّ فی الارض کرّة مع الحسین ابنه(علیه السلام) یقبل برایته حتی ینتقم له من بنی امیة و معاویة و آل معاویة و من شهد حربه... ثم کرة اخری مع رسول الله(صلی الله علیه و آله) حتی یکون خلیفته فی الارض و تکون الائمة(علیه السلام) عماله(1)علی رجعتی در زمین با فرزندش حسین خواهد داشت که با رایت و علم خود از بنی امیة و معاویه و آل معاویه و هرکسی که با امام حسین(علیه السلام) جنگیده است انتقام میگیرد... سپس یک کرّه و برگشت دیگری با رسول خدا(صلی الله علیه و آله) خواهد داشت تا اینکه خلیفه زمین (بعد از رسول خدا) خواهد شد و ائمه(علیه السلام) عمال و کارگزاران او خواهند شد. (این، با آنچه قبلاً گفته شد، که در رجعت پیامبر آخرین معصوم است، تعارض دارد).
گفتنی است: وقتی حکومت حضرت رسول و آل او در رجعت صغری به آخر رسید، در صور اول دمیده شده، رجعت کبری و قیامت آغاز میشود(2).
مردم مخصوصاً جوانان این کشور باید نسبت به ولایت فقیه، آگاهی کامل داشته باشند تا قدر و منزلت آن را به خوبی درک نمایند و برای شکرگزاری آن نعمت عظمی و پاسداریاش سعی وافر داشته باشند.
ولایت فقیه، ریشه در مرجعیت و مرجعیت، ریشه در نبوت و امامت و به طور کلی قرآن و روایت دارد. آن، به عنوان اکمال دین و تمامیت نعمت الهی، مرضی خداوند است. به عبارت دقیقتر آن، جلوه و رقیقه و رشحهی«الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَرَضِیتُ لَکُمُ الإِسْلاَمَ دِینًا»(3)است و عامل اصلی استقلال و هماهنگی و وحدت و قدرت و امنیت و اطمینان، آن امنیت و اطمینانی که طبق آیهی«وَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً قَرْیَةً کَانَتْ آمِنَةً مُطْمَئِنَّةً یَأْتِیهَا رِزْقُهَا رَغَداً مِنْ کُلِّ مَکَانٍ»، سبب رشد اقتصادی و فراوانی نعمت میگردند(4)و حفظ تمامیت ارضی کشور است.
امروزه آمریکا و همپیمانانش در هر کجای دنیا اراده کنند خرابکاری نمایند و امنیت آن را بهطور کلی به هم زنند قادرند جز ایران. امنیت و ثَبات این مرز و بوم، در جهان، زبانزد و مورد توجه عام و خاص است. همه این افتخارات، پاداش و جزای خیر خداوند به این ملتِ همیشه سرافراز شیعه و مُحب اهل بیت(علیه السلام) است که اگر در قبال آن، ناسپاسی کنند، آن، از آنها گرفته خواهد شد و به جای آن، به عذاب تشتّت و ذلت و فقر و وحشت از ابرقدرتها و جنگ و خونریزی و تجزیه کشور و... دچار خواهند گشت.«لَئِن شَکَرْتُمْ لأَزِیدَنَّکُمْ وَ لَئِن کَفَرْتُمْ إِنَّ عَذَابِی لَشَدِیدٌ»(1)و«فَکَفَرَتْ بِأَنْعُمِ اللَّهِ فَأَذَاقَهَا اللَّهُ لِبَاسَ الْجُوعِ وَ الْخَوْفِ بِمَا کَانُوا یَصْنَعُونَ».(2)
ای کاش جوانان و دانشجویان به اندازه قدرتمندان زورگوی جهان پی به ارزش و آثار مثبت و برکات ولایت فقیه، چه از نظر داخلی و خارجی و چه از نظر تاریخی و فرهنگی، میبردند. ابرقدرتها نیک میدانند تا در این کشور ولی فقیه جامع الشرایط و مورد حمایت همگانی حاکم باشد محال است بتوانند در آن نفوذ پیدا کنند و یا سلطه خود را در آن گسترش دهند تا چه رسد که قصد حمله نظامی کنند.
علت اصلی اینکه این نظام به عنوان یک الگوی کامل در سطح جهان مطرح
است این است که تمام دستگاههای اجرائی مملکت مطلقا تحت رهبری یک مرجع و فقیه عالیقدر و عادل و عارف و مدبر و عالم به وضع روز و آگاه از مسائل سیاسی جهان و بصیر نسبت به امور آن اداره میشود. همگان دانند تنها نظام مردمی که اسوه و مقتدای مقاومت دائمی در برابر تهاجم دشمن خارجی است سیستم ولایی ایران است.
از افتخارات این نظام همین بس که درصدد است حکومت حکیمانهی بر مبنای ولی مطلق فقیه خود را به جهان اسلام صادر کند و بر این اساس میتوان امیدوار بود که مردم این خطه، زمینه ساز ظهور منجی عالم، امام زمان باشند.
مشروعیت دینی نظام، به بیعت با رهبری دینی و اطاعت مطلق از آن است و همین، تنها عامل پشتیبانی تمام مردم متدّین و وطندوست است.
اگر نظام حکومتی این سرزمین، جمهوری دمکراتیک اسلامیِ منهای ولایت مطلقه فقیه میبود، کافی بود با آمدن یک رئیس جمهور خائن و طرفدار غرب، حکومت و نظامش به رژیم و حکومت استبدادی، حتی بدتر از قبل، بدل شود. نظام حکومتیِ صرفاً مبتنی بر آرای
مردم، لازم و غیرکافی است و وقتی لازم و کافی است که علاوه بر رأی مردم، در رأس همه امور، مرجعیت دینی و ولایت فقیه باشد. مردم ایران به خصوص جوانان فرهیخته به این دلیل از نظام اسلامی با جان و مال و از روی عشق حمایت میکنند که آن را شرعی و عرفی و معقول و حکیمانه بدانند. به ویژه وقتی بدانند تمام پستهای کلیدی به دست ولی فقیه و مشروعیت رئیس جمهور به تنفیذ حکم اوست.
کشورهای اروپائی و آمریکائی و مشرق زمین که ادعا دارند حکومتشان دموکراسی است، ظاهری و صوری است و در واقع همان حکومت سرمایهداران است که بدتر از حکومت استبدادی است. تمام قتل و غارتهای جهانی و ترورها و جنگافروزیها به وسیله همین حاکمانِ بر مبنای حکومت دمکراتیک است.
قبل از امام زمان(عج) هر امامی که شهید میشد، امام بعدی وجود داشت، لذا خطر جدّی جهان شیعه را تهدید نمیکرد ولی چون بعد از آن حضرت، دیگر امامی نیست، غایب شد و دستوراتی هم در زمینه حکومت اسلامی به شیعیان داده است که بیان خواهد شد.
بعد از رحلت نبی مکرّم خلافت انتخابی مطرح گشت که نه تنها انتخاب رخ نداد، بلکه انتصاب از جانب معدودی از دنیاپرستان کافر و فاسق بود. انتصاب رحمانی به انتصاب شیطانی مبدل گشت.
ولایت فقیه در عمل و ظاهر نیاز به بیعت مردم و رأی آنها دارد و در مشروعیت و باطن، ریشه در رضایت خدا، یعنی اسلام. در حقیقت در آن، انتصاب و انتخاب هر دو وجود دارد.
حضرت حق به جای اینکه مردم را که سبب خانه نشینی و حصر و یا مسمومیت و شهادت ائمه هدی شدند عذاب کند، براساس لطف مضاعفش به رهبری عام و غیرمعصوم، در عصر غیبت، یعنی ولی فقیه و عادل راضی گردید.
واژه ولایت در معانی دوستی و نصرت و متابعت و رهبری به کار رفته است.(1)
برخی محققان، وجود معنای دوستی و یاری را برای ولایت انکار کرده و آن را تنها به معنای رهبری و زمامداری دانستهاند.(2)
اصل معنای ولایت به معنای آمدن چیزی در پی چیز دیگر است. بی آنکه فاصلهای میان
آن دو باشد.(1)هنگامی که واژه وَِلایت درباره فقیه به کار میرود به معنای زمامداری است.
به راستی چقدر جالب است که در قرآن از رهبران الهی به ولیّ تعبیر میشود. «إِنَّمَا وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُواْ...»(2)نه تعبیر به مثلاً سلطان و یا مسلِّط و یا مَلِک و یا غالب و... که آن، نشاندهنده قرابت و نزدیکی ولی به مردم است و این نیست جز اینکه هدف، رشد مولّی علیه است، نه اینکه رابطه میان آن دو، زورمداری و زرمحوری و قلدری باشد، لذا اگر صِرف قدرت، منظور باشد، سخن «لرد اکتون» درست در میآید که میگوید:«(3)«»wer c»rru«ts(صلی الله علیه و آله) but abs»lute «»wer c»rru«ts abs»lutely»؛ یعنی قدرت و سلطهگری، مطلقا فساد میآورد. عدهای به غرض و مرض و غلط، آن سخن را تعمیم داده و هر قادر به حق و حقیقی را اینگونه میدانند، که این صحیح نیست.
ولایت فقیه ناشی از نیاز و ضرورت اجتماعیِ بر مبنای دین است. امیرالمؤمنان به طور کلی میفرماید: و اِنه لابدّ للناس من امیرٍ برٍّ او فاجرٍ؛(4)و حال آنکه ناچار برای مردم امیری لازم است خواه نیکوکار باشد یا بدکار.
اسلام برای زمامدار شرایط فراوانی بر شمرده است که چون مهمترین آنها فقاهت است، از آن تعبیر به ولایت فقیه میشود. بنابراین ولایت فقیه از سنخ ولایت بر محجوران و ناتوانها نیست، بلکه آن، ولایت مدیریتی بر خردمندان و امت اسلامی است که برای اجرای احکام دینی و تأمین مصالح مادی و معنوی جامعهی اسلامی و تحقق ارزشهای دین و شکوفا ساختن استعدادهای افراد جامعه و تقویت خردمندی و دینداری و کمالیابی صورت میگیرد.(5)
اینگونه ولایت، به دلیل قصور جامعهی اسلامی و انسانی نیست که برخی بر آن پافشاری میکنند تا ولایت فقیه را در ردیف ولایت بر میت و صغیر و سفیه قرار داده و با آن مقایسه کنند.(6)
امام خمینی در خصوص ولایت مطلقه فقیه میفرماید: «وقتی میگوییم ولایتی را که رسول اکرم و ائمه(علیه السلام) داشتند، بعد از غیبت، فقیه عادل دارد، برای هیچکس این توهم نباید
پیدا شود که مقام فقها همان مقام ائمه و رسول اکرم است؛ زیرا اینجا صحبت از مقام نیست، بلکه صحبت از وظیفه است».(1)
به این ترتیب نظریه ولایت مطلقهی فقیه بیانگر آن است که ولی امر مسلمین میتواند برای رعایت مصلحتهای والاتری که بقای نظام اسلامی در گرو آنهاست، برخی فروعات فقهی را نادیده بگیرد. باز وی در این خصوص میفرماید: حکومت (برمبنای ولایت فقیه) میتواند هر امری را، چه عبادی و یا غیرعبادی که جریان آن مخالف مصالح اسلام است، از آن مادامی که چنین است، جلوگیری کند. حکومت میتواند از حج، که از فرایض مهم الهی است، در مواقعی که مخالف صلاح کشور اسلامی دانست، موقتاً جلوگیری کند.
امام خمینی حکومت را شعبهای از ولایت مطلقهی رسول الله(صلی الله علیه و آله) و از احکام اولیهی اسلام و مقدم بر تمام احکام فرعیه حتی نماز و روزه میداند. وی معتقد است: حاکم میتواند مسجد یا منزلی را که در مسیر خیابان است، خراب کند و پول منزل را به صاحبش رد کند و نیز میتواند مساجد را در موقع لزوم تعطیل نماید و مسجدی که ضرار باشد، در صورتی که رفع (ضرار) بدون تخریب نشود، خراب کند. حکومت نیز میتواند قراردادهای شرعی را که خود با مردم بسته است، در موقعی که آن قرارداد مخالف مصالح کشور و اسلام باشد، یک جانبه لغو کند.(2)
به این ترتیب میتوان نوشت: فقیه جامعالشرایط، تمام اختیارات حکومتی معصومان را دارد. معصومین در بسیاری از مواقع خود را مقیّد در چارچوب احکام فرعی نمیکردند و برای مصلحت، گاهی مرزهای آن احکام را میشکستند که نمونههای آن را میتوانیم در احکامی چون: تحریم گوشت الاغ در جنگ خیبر از سوی پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله)(3)
و قرار دادن زکات بر اسبان از سوی حضرت علی(علیه السلام)(4)
و واجب کردن خمس در طلا و نقره در سال 220 ق از سوی امام جواد(علیه السلام)(5)پیدا کنیم.
از طرف دیگر ولایت مطلقه فقیه منافات با این ندارد که گفته آید: تفاوتی میان معصوم و غیرمعصوم از جهت مطاع بودن وجود ندارد جز در مواردی از جمله اینکه بنابر شأن نبوت و
عصمت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) درباره ازدواج دو نفر به نامهای دَلفا و جویبر که آنان را به ازدواج امر فرمود و مانند نماز عیدین که در عصر خود امام زمان واجب است(1)
و نماز جمعه که در عصر حضور و ظهور آن حضرت وجوبش تعیین خواهد شد. به بیان دیگر همه مردم باید مطلقا تابع ولی فقیه باشند، چنانکه باید تابع معصومان، باشند، هر چند میان پیامبر و اولیالامر و نایبان عام و به حق آنها از ثَری تا ثریا تفاوت باشد.
برای اینکه ائمه علاوه بر ولایت تشریعی که نمونههایی از آن ذکر شد، ولایت تکوینی نیز دارند. ولایت تکوینی به معنای تصرف در پدیدههای طبیعی و غیرطبیعی است که معجزه یا کرامت نامیده میشود، چنانکه هارون مکی با شنیدن این فرمان امام صادق(علیه السلام) که: «اجلس فی التّنّور»، بیدرنگ به درون آتش رفت!(2)و نهایت اطاعت خود را از امام به امام نشان داد و آتش به فرمان آن حضرت او را نسوزاند.
آنچه درباره فقهای عادل مورد تأکید است، دستیابی به ولایت تشریعی است، هرچند راه رسیدن به مرتبهای از مراتب ولایت تکوینی به روی هیچکس مخصوصاً ولیفقیه جامعالشرایط بسته نیست. حافظ چه خوب سروده است:
فیض روح القدس ار باز مدد فرماید
دیگران هم بکنند آنچه مسیحا میکرد
مسلمانان از همان صدر اسلام با دو مسئله اساسی روبهرو بودهاند: غیبت پیامبر در بسیاری از شهرها و دیگر، نیاز مبرم به دستورات اجتماعی و فردی. چنین شرایطی اقتضا میکرد که پیامبر(صلی الله علیه و آله) کسانی را آموزش دهد و در شهرهای مختلف، متصدّی امور مردم گرداند.
دستور پیامبر مبنی بر اینکه آنچه از من برای شما مسلمانان نقل میگردد، اگر با قرآن موافق بود، آن را برگیرید و اگر مخالف بود آن را دور بیندازید،(3)مبدأ نوعی استنباط، به صورتی ساده و ابتدائی شده به حساب میآید، بنابراین قدمت تفقّه و اجتهاد و فتوا به همان روزهای آغازین میرسد.(4)بلکه اجتهاد به معنای فهم حکم از عمومات و مطلقات و انضمام احادیث به یکدیگر و بحث از نسخ و تخصیص و تقیید و استنباط از ظواهر نصوص کتاب و
سنت، از آن زمان وجود داشت. هم در میان کسانی که به پیامبر دسترسی داشتند و هم آنها که دور بودند.(1)
پیامبر براساس دستوراتی که از جانب خداوند بر او نازل شده بود، ولایت فقیه را نظراً و عملاً پایهگذاری نمود. زیرا گروهی از بنی عامر، پیش از هجرت، با حضرت ملاقات کردند و عرض نمودند: ما در صورتی به تو ایمان میآوریم که پس از خود، خلافت را به ما واگذار نمایی، حضرت فرمود: الامر الیالله یضعه حیث یشاء.(2)
باز آن حضرت میفرماید: کسی که عهدهدار مسئولیتی در جامعهی مسلمین
گردد، در صورتی که بداند کسی داناتر از او به کتاب خدا و سنت پیامبر در آن جامعه وجود دارد، به خدا و رسول و همهی مسلمانان خیانت کرده است.(3)
ممکن است در یک جامعهای افقه و فقیهتر از ولی فقیه وجود داشته باشد ولی با توجه به سن زیاد و عدم قدرت شخص افقه و عدم تمایل او در انتخاب شدن و یا رأی نیاوردن او توسط مجلس خبرگان و توان و مدیریت والای ولی فقیه و تیزبینی او به مسایل سیاسی داخلی و خارجی و عدالت و تقوای زیاد او، عملاً همو برای رهبری جامعه انتخاب گردد که این بلااشکال است. علاوه بر آنکه اگر مجموعه اوصاف ولی فقیه ملاحظه گردد و مقبولیت عامه پیدا نماید، مطابق سخن پیامبر میشود. افزون بر آنکه میان مراجع و ولی فقیه هماهنگی و حمایت و هدایت وجود دارد و تعارضی وجود ندارد.
علاوه بر آن به نظر میآید که سخن پیامبر در مورد معصومین(علیه السلام) باشد که با وجود آنها، نوبت به دیگری نمیرسد و اساساً روایات تنها فقاهت را ملاک ولایت و سرپرستی نمیداند، بنابراین روایات در زمینه امامت معصوم و فقها دو دستهاند.
لذا برخی که به غلط میپندارند که موضوع «ولایت فقیه» اندیشه نوظهور است و در سالهای اخیر پدید آمده است، باید بدانند این مسئله از مسلّمات فقه شیعه است.(4)
صاحب جواهر (م. 1266ق) معتقد است کسانی که ولایت فقیه را خدشهدار میکنند، هیچ طمعی از فقه نچشیدند. عین عبارت وی در این زمینه چنین است: فمن الغریب وسوسةُ بعض الناس فی
ذلک، بل کأنّه ما ذاقَ من طعم الفقه شیئاً.(1)
شیخ مفید (م. 1413 ق) در این زمینه چنین میفرماید: اگر برای ولایت در آنچه (اجرای حدود) ذکر کردم، سلطان عادل (امام معصوم) وجود نداشت باید فقهای عادل و اهل حق و صاحبنظر و خردمند و با فضیلت، ولایت آنچه را به عهده سلطان عادل است بر عهده گیرند.(2)
اندیشمندان شیعه در ابواب گوناگون فقه، وظایفی را برای «حاکم» اسلامی مقرر داشتهاند و گاه در این باره تعابیری چون «سلطان» و «ناظر بر امور مسلمین» را به کار گرفتهاند. این عناوین در درجه نخست به ائمه(علیه السلام) اشاره دارد و در مرحله بعد به مجتهد عادل، چنانکه محقق کرکی مینویسد: مقصود از حاکم، امام معصوم یا نایب خاص او و در زمان غیبت(کبری)، بیانگر نایب عام (او) است، یعنی کسی که میتواند به صدور فتوا و حکم بپردازد... . هرگاه تعبیر حاکم به کار رود و قرینهای همراه آن نباشد، کسی جز فقیه جامعالشرایط مورد نظر نیست.(3)
در هر حال، برپاداشتن حدود و اجرای آن در روزگار غیبت واجب است، زیرا نیابت از امام معصوم(علیه السلام) در بسیاری از موارد برای فقیه جامعالشرایط ثابت میباشد. فقیه در امور اجتماعی، همان جایگاهی را دارد که امام معصوم دارد. از این جهت، تفاوتی میان امام(علیه السلام) و فقیه نیست... اگر فقها از ائمه(علیه السلام) نیابت عامه نداشته باشند، تمام امور مربوط به شیعه معطل میماند... .(4)
آیةالله حسین بروجردی با بهرهگیری از مقدمات عقلی و نقلی و با نگاهی کلی به شریعت اسلامی نتیجه میگیرد که با توجه به روح حاکم بر این مکتب چارهای جز پذیرش ولایت فقیهان نیست... معصومان، حتی در زمان حضور خود، کسانی را برای رسیدگی به امور اجتماعی مردم منصوب مینمودند. این گروه همان فقیهان اسلام شناساند که در زمان غیبت امام معصوم نیز تا آنجا که بتوانند مسئولیت رهبری سیاسی مسلمانان را برعهده میگیرند.(5)
امام خمینی(ره) در روزگار ما عملاً نظریهی ولایت فقیه را جامهی عمل پوشاند و حکومتی براساس ولایت فقیه بنیان نهاد. وی در تعبیری میفرماید: «موضوع ولایت فقیه چیز
تازهای نیست که ما آورده باشیم، بلکه این مسئله از اول مورد بحث بوده است... و ما فقط موضوع را بیشتر مورد بررسی قرار دادیم و شعب حکومت را ذکر کردیم و در دسترسی آقایان گذاشتیم تا مسئله روشنتر گردد... و الا مطلب همان است که بسیاری از فقیهان فهمیدهاند.(1)
همچنین وی در باب ویژگیهای ولی فقیه و اختیارات او معقتد است ولایت فقیه، ولایت کسی است که عادل و عالم به قوانین اسلام است و همان اختیاراتی را دارد که پیامبر اکرم و ائمه هدی در اداره حکومت داشتند. البته نباید پنداشت که مقام فقها و پیامبر و امامان معصوم یکی است، بلکه حکومت وظیفهای یکسان بر دوش آنهاست. همچنین ولایت در صورت عدم امکان، از عهدهی فقیه ساقط نمیشود. او باید با تلاش پیگیر خود «عدم امکان» را به «امکان» تبدیل نماید و هر آنچه میتواند، باید این مسئولیت را انجام دهد. البته حکومت فقیه در محدودهی قانون اسلام است و نباید از آن سرپیچی نمود، زیرا حکومت اسلام، حکومت قانون الهی است.(2)
از مجموعهی آنچه بیان شد میتوان نتیجه گرفت که حفظ حکومت اسلامی- شیعی از اوجب واجبات است. إن استقرّت استقرّ ماسواها و إن زالت زال ماسواها.
حاکمیت ولی فقیه از یک سو انتصابی و از نوع برهان لمّی است، یعنی صفاتی را که قرآن و روایات برای زمامدار جامعه دینی برشمردهاند باید در او وجود داشته باشد و رضایت خدا در چنین حاکمیتی است. از این رو چنین رهبری، منصوب عام از جانب خداست.
اما از سوی دیگر، حاکمیت ولی فقیه انتخابی و بر مبنای برهان اِنّی است، چرا که قرآن میفرماید:«وَ قُلِ الْحَقُّ مِن رَّبِّکُمْ فَمَن شَاء فَلْیُؤْمِن وَ مَن شَاء فَلْیَکْفُرْ»(3)و افزون بر آن، یکی از مسلّمات فقه اسلامی این است که: «إن الناس مسلّطون علی اموالهم»(4)، یعنی مردم بر اموالشان سلطه دارند و براساس اولویت باید پذیرفت هرکسی بر جان خود نیز تسلط دارد، زیرا تسلط بر جان، بر سلطه بر مال مقدم است. و اصولاً، حکومت، هر نوعی که باشد، مستلزم
نوعی سلطه بر جان و مال مردم است.
این دو مطلب چگونه با هم جمعپذیر است که از یک سو مردم آزاداند و بر جان و مال خود سلطه دارند و از دیگر سوی آنان نیاز به حکومت دارند و حکومت نیز سلطه مردم بر مال و جان خود را محدود میکند و یا از آنها میستاند.
در جواب گفته میشود: کسانی مثل رهبر و حاکم میتوانند بر جان و مال مردم مسلط شوند که با اجازه آنها باشد، بنابراین مردم این حق را دارند که حاکمیت و ولایتی را با اختیار بپذیرند، چون میدانند انتخاب آن حق، سعادت فرد و جامعه آنها را تضمین مینماید و سبب میشود بر جان و مال خود مسلط شوند. لذا حاکمیت ولی فقیه از جانب خداوند انتصابی است، ولی در مقام فعلیت و استقرار انتخابی. به عبارت دیگر افزون بر برخورداری از مشروعیت الهی ولایت فقیه، آن، مستلزم مقبولیت مردمی نیز هست تا فعلیت و مصداق پیدا کند. به همین دلیل از امیرمؤمنان نقل شده است: «لا رأی لمن لایطاع».(1)
براساس مبانی کلامی و عقلی، سکوت ائمه هدی و بهویژه امام غایب(عج) و بیتفاوتی او نسبت به آینده شیعه، جایز نبوده و بر آنان لازم است همچون دیگر احکام و فروع فقهی مورد نیاز مردم، تکلیف امور سیاسی و رهبری و هدایت جامعه را مشخص کنند.
بنابراین به صورت خلاصه میتوان چنین استدلال نمود که: ریاست و سرپرستی جامعه ضروری است و گریزی از آن نیست وگرنه هرج و مرج و کشت و کشتار به وجود میآید و از سوی دیگر واگذاری این امر به خود مردم روا نیست؛ زیرا اولاً منشأ نزاع و اختلاف و منجر به هرج و مرج میگردد و ثانیاً اتصاف جانشین به صفاتی، که نوعاً مردم از آن بی اطلاعاند لازم است، بنابراین بر امام غایب است که برای مردم والیانی را که مورد تأیید اوست به شیعه معرفی کند تا آنها در دوران غیبت سرگردان نمانند و اجرای حدود معطل نماند.
مقصود از فقیه، در بحث ولایت فقیه، مجتهد جامعالشرایط است. فقیه جامعالشرایط افزون بر شرایط عمومی مثل عقل و ایمان و پاکزادی و...، باید ویژگیهایی داشته باشد:
1) نهجالبلاغه، خطبه27.
میشود.(1)
قرآن در زمینه ظلمستیزی و عدالتپروری چنین میفرماید:«وَ لاَ تَرْکَنُواْ إِلَی الَّذِینَ ظَلَمُواْ فَتَمَسَّکُمُ النَّارُ»(2)و به کسانی که ستم کردهاند متمایل مشوید که آتش دوزخ به شما میرسد و اصابت میکند. آن کتاب، مأموریت پیامبر(صلی الله علیه و آله) را این چنین بیان میدارد:«وَ أُمِرْتُ لِأَعْدِلَ بَیْنَکُمُ».(3)
امام خمینی شبهه انحصاری شدن قدرت و دیکتاتوری و استبداد را (در دست یک حاکم) با شرط عدالت منتفی میداند و معتقد است عدالت رهبر هم به عنوان مکانیسمی درونی برای کنترل (از قدرتطلبی) و هم برای جلوگیری از فسادِ قدرت و خودکامگی است.(4)
علی(علیه السلام) میفرماید: ایها الناس إن أَحق الناس بهذا الامر أقواهم علیه و اعلمهم بامرالله فیه.(5)و این عبارة اخرای آیه قرآن است:«إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَاهُ عَلَیْکُمْ وَ زَادَهُ بَسْطَةً فِی الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ»(6)از همه حساستر اینکه زمامدار مسلمین باید مظهر تحقق و فعلیت آیه قرآن:«وَ لَن
یَجْعَلَ اللّهُ لِلْکَافِرِینَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ سَبِیلاً»(1)باشد و نباید کفار را از اسرار درونی کشور مطلع سازد، زیرا قرآن میفرماید:«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ لاَ تَتَّخِذُواْ بِطَانَةً مِّن دُونِکُمْ».(2)
قبلاً بیان شد که رهبری و ولایت، مقام نیست، بلکه یک وظیفه است که به وسیله آن، عدالت، حاکم و حدود الهی، اجرا میشود و از جور و ظلم و تجاوز، جلوگیری میگردد. علی(علیه السلام) میفرماید: و الله ما کانت لی فی الخلافة رَغبةٌ و لا فی الولایة إربَةٌ(3)به خدا قسم! مرا نه به خلافت رغبتی است و نه به حکومت حاجتی. حال مناسب است مهمترین روایاتی را که مؤید ولایت فقیه و ویژگیهای اویند از نظر گذرانده شوند که از این قرارند:
توقیع و نامه شریف ولیعصر(عج) به محمد بن عثمان است که: امّا الحوادث الواقعة فارجعوا فیها الی رواة حدیثنا فانهم حجتی علیکم و انا حجةالله علیهم(4)در رویدادهایی که پیش میآید، به راویان حدیث ما مراجعه کنید، زیرا آنان حجت و دلیل من بر شمایند و من حجت خدا بر آنان.
پیامبر بزرگ اسلام فرمود: اللهم ارحم خلفائی (ثلاث مرّاتٍ)، قیل یا رسول الله و مَن خلفائک؟ قال: الذین یأتون من بعدی و یروون حدیثی و سنتی(5)(سه دفعه فرمود:) خدایا جانشینان مرا مورد رحمت خویش قرار ده. از آن حضرت پرسیدند جانشینان شما چه کسانیاند؟ فرمود: آنان که پس از من میآیند و حدیث و سنت مرا روایت میکنند.
راوی حدیث کسی است که قدرت تعلیم و تفسیر و استنباط داشته باشد.
معلوم است که هیچکس با صرف ناقل بودن، صلاحیت جانشینی پیامبر را نمیتواند داشته باشد، لذا در برخی نقلها(6)به دنبال راوی حدیث و سنت، جمله «فیعلّمونها الناس من بعدی» آمده است.
با توجه به اینکه آن حضرت، راویان حدیث و سنت را به صورت مطلق، جانشین خود
معرفی کرده است، عالمان دینی در تمام مناصب «تفسیر و تبلیغ آیات الهی و قضاوت و رفع خصومت و زمامداری و تدبیر جامعه» خلیفهی آن حضرت خواهند بود.
مقبولهی عمر بن حنظله است که او از امام صادق(علیه السلام) پرسید: اگر در منازعات پیش قاضی یا سلطان باطل برویم، آیا صحیح است یا نه؟ آن حضرت فرمود: اگر به حق هم قضاوت کند باطل است، چون آن، رفتن نزد طاغوت است.«یُرِیدُونَ أَن یَتَحَاکَمُواْ إِلَی الطَّاغُوتِ وَ قَدْ أُمِرُواْ أَن یَکْفُرُواْ بِهِ».(1)سپس آن حضرت فرمود: یَنظُران مَن کان منکم ممن قد رَوی حدیثَنا... ؛(2)باید (آن دو نفر متخاصم و طرف دعوا) در پی کسی باشند که احادیث ما را روایت میکند و حلال و حرام الهی را بررسی کرده و در احکام اسلامی صاحب نظر گشته است. آنگاه باید داوری چنین کسی را بپذیرند، زیرا من او را حاکم بر شما قرار دادهام. در ادامه مقبوله آمده است: فاذا حکم بحُکمنا فلم یُقبَل منه فانما استخفّ بحکم الله و علینا رُدّ. و الرّاد علینا الراد علی الله و هو علی حد الشرک بالله.
امام محمد باقر(علیه السلام) به ابابن تغلب فرمود: در مسجد مدینه بنشین و برای مردم فتوا بده، به راستی که من دوست دارم مانند تو را در میان شیعیان خود
ببینم.(3)
امام حسین(علیه السلام) در روایتی میفرماید: مجاری الامور و الاحکام علی أیدی العلماء بالله، الاُمناء علی حلاله و حرامه؛(4)جریان کارهای و احکام الهی به دست علمای دین است که امین حلال و حرام خداوند میباشند.
در تفسیر منسوب به امام حسن عسکری(علیه السلام) دربارهی مرجعیت دینی در عصر و زمان غیبت آمده است: فاما من کان من الفقها صائناً لنفسه، حافظاً لدینه، مخالفاً لهواه، مطیعاً لامر مولاه، فللعوام أن یقلّدوه؛(5)آنکس از فقها که خویشتن را (از لغزشها) نگهدارد و از دین خود پاسداری نماید و با خواهشهای نفسانی مخالفت ورزد و مطیع فرمان مولایش باشد، بر عوام است که از او پیروی کنند.
باید دانست هر دستوری از پیامبر و ائمه، در هر مورد، مخصوصاً ولایت مطلقه فقیه که به ما رسیده است باید مطلقا امتثال نمود و آن، طبق آیات قرآن است:«وَ مَا آتَاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ مَا نَهَاکُمْ عَنْهُ فَانتَهُوا»(1)و«وَ مَا کَانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لَا مُؤْمِنَةٍ إِذَا قَضَی اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْرًا أَن یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ»(2)و«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ أَطِیعُواْ اللّهَ وَ أَطِیعُواْ الرَّسُولَ وَ أُوْلِی الأَمْرِ مِنکُمْ».(3)
معاد در لغت، مصدر از «عاد یعود عَوداً و معاداً» و به معنای بازگشتن و برگشتن است. معاد در اصطلاح، بعث و برانگیخته شدن جسم و روح انسان در روز رستاخیز برای محاسبهی نیات و اخلاق و افعال است تا اهل طاعت به ثواب و پاداش و اهل عصیان به کیفر و مجازات برسند. قرآن در این خصوص بیان میدارد:«اللَّهُ یَبْدَأُ الْخَلْقَ ثُمَّ یُعِیدُهُ ثُمَّ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ»(1)و«إِلَیَّ مَرْجِعُکُمْ فَأُنَبِّئُکُم بِمَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ».(2)
گفتنی است که معاد و قیامت اعم از رستاخیز و قیامت کبری است، بنابراین آن دو، شامل برزخ و قیامت صغری نیز میشوند، زیرا روایت شده است:«من مات فقد قامت قیامته».(3)
اعتقاد به معاد رکن اساسی در هر شریعت سماوی است و آن، تمایز و تفاوت میان دین الهی و مسلکهای مادی بشری است.
هر مسلمانی واجب است به معاد و حساب و ثواب و عقاب و...، ولو اجمالاً، اعتقاد داشته باشد. انسان نه خودش نابود میشود و نه اعمالش گم و گور میشود، بلکه نفس و روحش باقی است و حضرت حق از او بازخواست مینماید و او را به آنچه انجام داده است آگاه میسازد و نتایج اعمالش را به او میرساند، پس معاد برگشتن ارواح به اجساد خواهد بود.(4)
اساساً معرفت تفصیلی در کیفیت معاد، واجب نیست، یعنی لازم نیست انسان بداند آیا خود ابدان یا شبیه آنها ولی در صورت و هیأت همان ابدان، در قیامت بر میگردد؟ و اینکه آیا ارواح معدوم میشوند یا باقی میمانند تا اینکه به ابدان در موقع معاد برگردند؟ و اینکه آیا
معاد مختص انسان است یا شامل حیوانات نیز میشود؟ آیا معاد دفعی است یا تدریجی؟(1)شبهه آکل و مأکول چگونه حل میشود؟ و... .
بسیاری از مسائل مربوط به معاد از راه دلایل قرآنی و روایی اثبات میشوند ولی با عقل سلیم بشری تعارض ندارد، مثل معاد جسمانی و فشار قبر و...، ضمن اینکه اصل معاد و کلیاتی در مورد آن، عقلانی و برهانی است.
کسی که به خدا و رسول او اعتقاد قاطع دارد، به ناچار به هر خبری که قرآن دربارهی بعثت و ثواب و عقاب و بهشت و نعیم آن و آتش و دوزخ آورده است، ایمان و اعتقاد دارد. قرآن چه تصریحاً و چه تلمیحاً بیشتر از هزار آیه در مورد برزخ و قیامت کبری و لوازم آنها دارد.
اگر شخصی به آنها شک داشته باشد، به خالق کائنات و یا به قدرتش شک و شبهه دارد، بلکه شک و دودلی او به اصل ادیان آسمانی و صحت تمام شرایع سرایت پیدا میکند.(2)
معاد در زندگی مردم مخصوصاً جوانان نقش به سزائی دارد و از موضوعات بسیار مهم و سرنوشتساز در زندگی است. اگر انسان معیشت خود را از عنفوان جوانی به گونهای تنظیم نماید که صبغهی توحید و معاد به خود گیرد، از پوچی و غفلت و عبث و لغو و لعب و عاطل و باطل شدن قوا فاصله میگیرد و به حیات طیب و معقول نزدیک میگردد.«مَنْ عَمِلَ صَالِحًا مِّن ذَکَرٍ أَوْ أُنثَی وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیَاةً طَیِّبَةً وَ لَنَجْزِیَنَّهُمْ أَجْرَهُم بِأَحْسَنِ مَا کَانُواْ یَعْمَلُونَ»(3)و سختی و گرفتاری دنیا برایش، شکست و یأس و بنبست به حساب نمیآید و پیروزی و رفاه و گشایش در زندگی او را مغرور و مست و طاغی و عاتی و یاغی نمیسازد.
جوانی که به معاد و قیامت، اعم از قیامت صغری و برزخ و قیامت کبری و آخرت ایمان و باور ندارد، به خدا نیز اعتقاد و یقین ندارد یا حداقل ایمانش ناقص است، ولی به هر حال کافر به شمار میآید. او دیگر انسان نیست، بلکه حیوان و از حیوان نیز گمراهتر است.«لَهُمْ قُلُوبٌ لاَّ یَفْقَهُونَ بِهَا وَ لَهُمْ أَعْیُنٌ لاَّ یُبْصِرُونَ بِهَا وَ لَهُمْ آذَانٌ لاَّ یَسْمَعُونَ بِهَا أُوْلَئِکَ کَالأَنْعَامِ بَلْ هُمْ
أَضَلُّ أُوْلَئِکَ هُمُ الْغَافِلُونَ».(1)
برای چنین انسانی هیچ منعی در زندگی برای ناهنجاریها و پلیدیها وجود ندارد. او هیچ تصمیم جدی در حیات خود حتی در جهت رشد و خوشبختی دنیائی خود قادر نیست اتخاذ نماید. اینگونه انسانها وقتی دیدند لذائذ دنیا اشباعکننده روح آنها نیست، سرخورده و مأیوس و پوچگرا میشوند، لذا دیگر برای زندگی دنیا ارزشی قایل نیستند و چه بسا آنها به سبب رهائی از رنجش افکار مادیگرانه خود و اندیشههای ناشی از بیاعتقادی به معاد، که سرانجام سر از الحاد درمیآورد، معتاد به مواد مخدره بشوند و یا دست به خودکشی بزنند.
اساساً چون در امور مطلوبِ مادی و دنیایی، محدودیت وجود دارد و خواهان، زیاد است، چپاول و غارت و درگیری و زد و خورد و جرح و قتل به وجود میآید، برخلاف امور معنوی که نامحدودند، لذا در آنها صلح و صفا و صمیمیت حاکم است.
در عِوَض کسی که به فلسفه حیات میاندیشد و در نتیجه به شناخت صحیح حیات انسانی میرسد، در جهت وصول به فوز و سعادت و خوشبختی، با نشاط هر چه بیشتر، به سعی و تلاش میپردازد و خود را مجهز میکند تا از این پل دنیا به ساحل نَجات آخرت، با موفقیت، عبور نماید. او دنیای دنیّ را یک پل میانگارد که باید از آن بگذرد و میداند هرگز به آن پل دوباره عبورش نمیافتد، لذا نباید به آبادانی آن به گونهای مشغول شود که پل و صراط عقبی و قیامت خود را نابود سازد و از آخرتش باز ماند و آن را خراب نماید. حضرت مسیح فرمود: الدنیا قنطرة فاعبروها و لاتعمروها؛ دنیا پلی است که باید از آن عبور نمود ولی آبادش ننمود.
باید دانست دنیای دَنیّ حقیقی، در قبال عالم آخرت، مجازی بیش نیست، تا چه رسد به دنیای اَدنای مجازی مثل کامپیوتر و ماهواره و... که مجاز اندر مجاز است، پس دنیای مجازی پلی برای دنیای حقیقی و دنیای حقیقی پلی برای معاد و معاد پلی برای تقرب به خداست، لذا دنیای مجازی، پلِ پلِ پل بهشمار میآید.
چنانچه جوامع بشری به خدا و معاد ایمان داشته باشند و به لوازم آن ملتزم، قادرند جامعه خود را از لحاظ اخلاقی و صنعتی و تمدن به پیش ببرند و موفق به اجرای قوانین مدنی و اجتماعی و عرفی و معقول بشوند و به انصاف و عدل و قسط و احسان و ایثار در اجتماع متصف گردند.
از دقت در آیات قرآنی به دست میآید که بخش عمدهای از سخنان پیامبران و بحثها و جدالهای آنان با مردم، اختصاص به موضوع معاد داشته است و حتی میتوان گفت که تلاش
1) اعراف،179.
آنها برای اثبات این اصل، بیش از تلاشی بوده که برای اثبات توحید کردهاند؛ زیرا اکثر مردم، سرسختی بیشتری برای پذیرفتن این اصل، نشان میدادند. علت این سرسختی میل به بیبندوباری و عدم مسئولیتپذیری بوده است؛ زیرا همانگونه که اشاره شد اعتقاد به قیامت و حساب، پشتوانهی نیرومندی برای احساس مسئولیت و پذیرفتن محدودیتهای رفتاری و خودداری از ظلم و تجاوز و فساد و گناه است و با انکار آن، راه برای هوسرانیها و شهوتپرستیها و خودکامگیها باز میشود.«أَیَحْسَبُ الْإِنسَانُ أَلَّن نَجْمَعَ عِظَامَهُ * بَلَی قَادِرِینَ عَلَی أَن نُّسَوِّیَ بَنَانَهُ * بَلْ یُرِیدُ الْإِنسَانُ لِیَفْجُرَ أَمَامَهُ».(1)
اگر دقت شود بیشتر امراض روحی جوانان از جمله ضعف اعصابها و استرسها و افسردگیها و پیریهای زودرس و احساس پوچیها و امراض بدنیِ ناشی از فساد اخلاقی و فحشا از قبیل امراض مقاربتی و ایدز و سفلیس و سوزاک و هپاتیت و سرطان سینه و سرطان رحم و سکتهها و...، به سبب عدم اعتقاد به خدا مخصوصاً معاد است.
جوان به دلیل علمدوستی و حقیقتجوئی و علاقه به شناخت غایت و هدف از زندگی باید بعد از مسأله توحید به مسأله معاد توجه نموده و مشکلات در این خصوص را برای خود حل و فصل نمایند.
معاد پاسخ مثبت به حب نفس مجرد انسان و بقای خویش و سعادتمند شدن ابدی و مطلق اوست. ایمان به معاد مبتنی بر پذیرفتن روح و نفس به عنوان یک موجود مجرد و واحد و جاوید و با ثَبات است. آنها که معاد را رد میکنند انسان را مادی صرف و نجات و خوشبختی را منحصر در زندان دنیا میدانند. قرآن آنها را دهری معرفی کرده میفرماید:«وَ قَالُوا مَا هِیَ إِلَّا حَیَاتُنَا الدُّنْیَا نَمُوتُ وَ نَحْیَا وَ مَا یُهْلِکُنَا إِلَّا الدَّهْرُ وَ مَا لَهُم بِذَلِکَ مِنْ عِلْمٍ إِنْ هُمْ إِلَّا یَظُنُّونَ».(2)
انسان اگر عقیده داشته باشد که با مردن نابود میشود، سخت ناراحت و ناامید و بینشاط و افسرده و سرد میگردد و زندگی را بیمعنا و غیرموجه تلقی مینماید، لذا به دنبال اموری مثل شرابخواری و استعمال مواد میرود تا افکار فاسد و باطل و گزننده و ناراحتکننده خود را به کلی فراموش نماید، در نتیجه یک معتاد به تمام عیار میگردد و سلامتی و عمر را یکجا و به سرعت و مفت و مجانی از دست میدهد. او در اعمال و رفتار نیز ناهنجاری و اختلال و تناقض پیدا میکند.
اساساً جوانان بیبندوبار و فاسق از اعتقاد به معاد گریزانند و نفس لوامه خود را منکوب و لگدکوب و مغلوب مینمایند. آنها تا مست غرور و قدرتند از بدبختی خود غافلاند و وقتی بیدار شدند یا باید برگردند و توبه نمایند و یا دچار سرزنش نفس لوامه خود بشوند و برای فرار از آن باید پناه به مخدرات ببرند و... . به همین دلیل مستی غرور جوانی بدتر و مدتش بیشتر از مستی شراب است، به ویژه اینکه آن مستی، سبب این مستی میگردد؛ چنانکه روایت شده است: «سُکر الغفلة ابعد إفاقةً من سُکر الخُمور».(1)
واژه برزخ در اصل معنای چیزی است که در میان دو شیء حایل میشود. «مَرَجَ الْبَحْرَیْنِ یَلْتَقِیَانِ * بَیْنَهُمَا بَرْزَخٌ لَّا یَبْغِیَانِ».(2)بر همین اساس، به عالمی که میان دنیا و عالم آخرت قرار گرفته، برزخ گفته میشود. خبر وجود چنین جهانی که گاهی از آن تعبیر به عالم قبر یا عالم ارواح میشود، در آیات و احادیث آمده است. در این خصوص در قرآن آمده است:«وَ مِن وَرَائِهِم بَرْزَخٌ إِلَی یَوْمِ یُبْعَثُونَ» (3)و«وَ لاَ تَقُولُواْ لِمَنْ یُقْتَلُ فِی سَبیلِ اللّهِ أَمْوَاتٌ بَلْ أَحْیَاء وَلَکِن لاَّ تَشْعُرُونَ»(4)و«وَ لاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُواْ فِی سَبِیلِ اللّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْیَاء عِندَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ».(5)آیه آخری دربارهی شهدای بدر و احد نازل شده است.
در روایتی نقل شده است که خداوند به ارواح شهدای احد خطاب نمود و از آنها پرسید: چه آرزوئی دارید؟ ... آنها گفتند: تنها تقاضای ما این است که بار دیگر به جهان برگردیم و باز در راه تو شهید شویم. خداوند فرمود: فرمان تخلفناپذیر من این است که کسی دوباره به دنیا باز نگردد.
عرض کردند: حالا که چنین است، تقاضای ما این است که سلام ما را به پیامبر(صلی الله علیه و آله) و حال ما را به بازماندگان برسانی و بگویی که تو از ما راضی شدی و ما را نیز از خود راضی نمودی. در این هنگام، آیه آخری و دو آیه بعد از آن نازل شد.
امیرالمؤمنین از پیامبر دربارهی جنگجویان در راه خدا توضیح خواست. آن حضرت فرمود: هنگامی که جنگجویان، تصمیم به شرکت در میدان جهاد میگیرند، خداوند آزادی از دوزخ را برای آنها مقرر میدارد... و هنگامی که همسر و فرزند و بستگان آنها با آنان خداحافظی میکنند، از گناهان خویش خارج میشوند... و هنگامی که با دشمنان روبهرو میشوند، مردم جهان نمیتوانند میزان ثواب آنها را درک کنند... در این هنگام (که جنگ تن به تن شروع شود)، منادی صدا میزند: بهشت، زیر سایه شمیرهاست... و هنگامی که شهید روی زمین قرار میگیرد، زمین میگوید: آفرین به روح پاکیزهای که از بدن پاکیزه پرواز میکند. بشارت باد بر تو که نعمتهایی در انتظار تو است که هیچ چشمی ندیده و هیچ گوشی نشنیده و بر قلب هیچ انسانی خطور نکرده است. نظیر این سخن، سخن رسول خداست که از خداوند نقل میکند: اعددتُ لعبادی الصالحین ما لا عینٌ رأت و لا اذن سمعت و لاخطرَ علی قلب بشر(1).
باید دانست: منظور از بشر، انسان ظاهری است که خود کلمه بشر بدان دلالت دارد، چه بشره، روی آشکار شیء و صورت ظاهر آن است، پس حدیث شریف بیانگر آن است که بر قلب بشر خطور نکرده است، یعنی ظاهری از آن بیخبرند، نه انسانهای کامل و والا مقام و اهل باطن(2).
و خداوند میفرماید: من سرپرست بازماندگان اویم. هرکس آنها را خشنود کند مرا خشنود کرده و هرکس آنها را به خشم بیاورد، مرا به خشم آورده است.(3)
و دیگر آیه«النَّارُ یُعْرَضُونَ عَلَیْهَا غُدُوًّا وَ عَشِیًّا وَ یَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ الْعَذَابِ»(4)است که به صراحت وجود برزخ را برای کفار طغیانگری همچون فرعون و یارانش مطرح کرده است. این آیه بیانگر این است که در برزخ آتش بر فرعونیان عرضه میشود و در آخرت رسماً داخل جهنم میشوند.
از امیرمؤمنان روایت شده است که فرموده است: القبر روضة من ریاض الجنة او حفرة من حُفَر النار.(5)
شخصی از امام محمد باقر(علیه السلام) از حال موحدان و اقرارکنندگان به نبوت حضرت رسول(صلی الله علیه و آله) از مسلمانان که گناهکارند و میمیرند ولی امامی ندارند و ولایت شما را نمیشناسد (یعنی از اهل سنتاند)، سؤال نمود. آن حضرت فرمود: اینها در حفرهها و قبرهای خود هستند و از آنها خارج نمیشوند. هرکسی از آنها عمل صالحی داشته باشد و از او نسبت به ما دشمنی ظاهر نشده باشد پس او را در شکافی از شکافهای بهشتی، که خداوند آن را در مغرب خلق کرده است، میگذارند، لذا روح او در حفره و شکافِ مربوط به او داخل میشود تا اینکه روز قیامت خدا را ملاقات نماید، آن وقت خداوند حسنات و سیئات او را محاسبه میکند، پس اینان به امر خدا وابستهاند که یا به بهشت میروند و یا به جهنم و خداوند با مستضعفین و ابلهان و اطفال و اولاد مسلمانانی که بالغ نشدهاند همینگونه عمل میکند.
اما برای ناصبیها و دشمنان (ما اهل البیت) از اهل قبله، حفرههایی از آتش، که خداوند در مشرق خلق کرده است، فراهم میشود، پس در آن زبانه و شعله آتش و شراراههای آن و دود و فوران آتش سوزان داخل میشوند تا روز قیامت که مصیر (و مسیر) آنها جهنم و دوزخ خواهد بود.(1)
شیخ مفید فرموده است: اتفقت الإمامیة و الزیدیة و الخوارج علی أن الناکثین و القاسطین...(2)امامیه و زیدیه و خوارج بر این عقیده اتفاق نظر دارند که تمام ناکثین، یعنی عهدشکنان مثل طلحه و زبیر و قاسطین، یعنی ستمگران مثل معاویه از اهل بصره و شام، کافر و ضالّ و گمراه و ملعوناند؛ چون با علی(علیه السلام) جنگیدند، لذا آنها در آتش، مخلّد و همیشهاند ولی معتزله، تمام آنها را فاسق میدانند نه کافر که در جهنم خالد و همیشهاند. و قالت الخوارج بتکفیر مرتکب الکبائر(3)ضمن اینکه خوارج، مرتکب گناهان کبیره را کافر دانستهاند(که همیشه در جهنماند).
از علی(علیه السلام) نقل شده است که: اُمرتُ بقتال الناکثین و القاسطین و المارقین(4)به جنگ با بیعتشکنان و ستمگران و خوارج(که از دین برگشتهاند) مامور شدهام.
مردم طبق بیان امام صادق شش گروهاند: 1. اهل وعد به بهشت و آنان مؤمناناند.2. اهل وعید به آتش و آنها کافراناند. 3. مستضعفان مثل مجانین(مجنونها) و ابلهها و کسانی که دعوت به آنها نرسیده است. 4. مرجَون لامرالله و آنها مسلمانان ظاهریاند که حکمشان به روز قیامت تأخیر میافتد که یا ثواب است یا عقاب. 5. مؤمنان فاسق و آنها اعمالشان مخلوطی از خوبیها و بدیهاست که امید است خدا آنها را ببخشد. 6. اصحاب اعراف که اعمال خوب و بدشان مساوی است؛ لذا آنها در اعراف میمانند تا به مشیت خدا یکی از آن دو ترجیح یابد. غیر از دو دسته اول، بقیه اهل ضلالاند که به وجهی«مرجون لامرالله»اند(1).
اساس بهشت و جهنم، سنخیت و تناسب و نمود هر چیزی به اصلش است. مولوی گوید:
هیچ گندم کاری و جو بر دهد
دیدهای اسبی که کره خر دهد(2)
در حدیثی از امام صادق(علیه السلام) آمده است: «به خدا سوگند، من تنها از برزخ شما میترسم»؛ که اشاره به این دارد که مؤمنان در قیامت مشمول شَفاعت پیامبر(صلی الله علیه و آله) و امامان معصوماند ولی حساب برزخ جداست، یعنی در عالم برزخ از شفاعت خبری و اثری و ثمری نیست.
در روایتی از امام صادق(علیه السلام) نقل شده است: هنگامی که خداوند روح مؤمن را میگیرد، او را در قالبی همچون قالب دنیویاش در دنیا قرار میدهد.(3)
از امام صادق(علیه السلام) در مورد ارواح مؤمنین در عالم برزخ سؤال شد فرمود: (انهم) فی حجرات فیالجنة، یأکلون من طعامها و یشربون من شرابها و یقولون: ربنا اَقِم الساعةَ لنا و أنجز لنا ما وعدتنا و ألحِق آخِرَنا بأولنا.(4)
اهل برزخ از حال زندهها در دنیا باخبر میشوند. امام صادق(علیه السلام) فرمود: ارواح در صفت اجساد (بدن مثالی) در درختی در بهشتاند و یکدیگر را میشناسند و از هم سؤال میکنند،
پس وقتی روحی بر آنها وارد شد (فرشتهای میگوید:) او را رها کنید که از هول عظیم رها شده است. سپس ارواح از او سؤال میکنند: فلانی و فلانی چه شدند؟ اگر گفت: او را زنده ترک نمودم، امیدی به نجات او پیدا میکنند و اگر گفت: مرده است میگویند: سقوط کرده است. سقوط کرده است.(1)
رسول خدا در جنگ بدر امر فرمود اجساد بیست و چهار نفر از کشتهشدههای قریش را در چاهی از چاههای بدر ریختند. آن حضرت خطاب به آنها فرمود: آیا مسرور نمیشدید اگر اطاعت خدا و رسول خدا میکردید؟ عمر گفت: یا رسولالله با اجساد بیروح صحبت میکنی؟ آن حضرت فرمود: و الذی نفس محمد بیده ما انتم باسمع لما اقول منهم؛ قسم به آن کسی که جان محمد در دست اوست، شما در شنیدن آنچه میگویم شنواتر از آنان نیستید(2). یعنی آنان اکنون آنچه من میگویم میشنوند(3).
در عالم برزخ، دو فرشته به نام نکیر و منکَر از انسان بازخواست میکنند. امام سجاد(علیه السلام) در اینباره چنین میفرماید: ای فرزند آدم از مرگ غافل مباش. به همین زودی قبض روح خواهی شد. به منزلی منتقل میشوی. روح به تو بازگردانده میشود... اول چیزی که میپرسند، از پروردگار تو است. آنگاه از پیامبری که به سوی تو فرستاده شده است و از دینی که پذیرفتهای و از کتابی که تلاوت میکردی و از امامی که ولایت او را قبول نمودهای. آنگاه از عمرت میپرسند که در چه راهی سپری نمودهای و از مال و ثروت که از کجا کسب کردهای و در چه راهی صرف نمودهای.(4)
از اخبار وارده در این باب استفاده میشود که سؤال قبر اختصاص به اشخاصی دارد که در ایمان یا کفر به نهایت برسند و اشخاص متوسط، مانند ضعفا و دیوانگان و کودکان از سؤال در قبر مستثنایند.(5)قال ابوعبدالله(علیه السلام): «لایسأل فی القبر الا مَن محّض الایمان محضاً او محّض الکفر محضاً و الآخرون یلهون عنهم».(6)
در بسیاری از روایات آمده است که مؤمنان گناهکار، در برزخ و قبر، بر اثر پارهای از
رنجها و عذابها، که متناسب با گناهانشان متحمل میشوند، از گناهان تطهیر و پاک میگردند تا در عالم قیامت، سبکبار باشند.(1)
در مورد برزخ چند نکته وجود دارد که عبارتند از: 1. روایت شده است: من مات فقد قامت قیامته(2)هرکس بمیرد قیامتش برپا شده است. بر این مبنا قیامت به اصغر (برزخ و یا قبر) و اکبر (عالم آخرت) تقسیم میگردد؛ چنانکه بیان شد.
سهروردی در آثار خود از مکاشفهای سخن میگوید که او به جز بدنش، موجودی لطیف و مثالی، مشابه بدن خود را دیده است که در همه ویژگیهای خود به جز جرم و ماده، همانند بدن مادی بوده است.(4)
از امام صادق(علیه السلام) منقول است: و اذا قبضه الله عزّوجلّ صیر تلک الروح فی قالب کقالبه فی الدنیا فیأکلون و یشربون فإذا قدم علیهم القادم عرفوه بتلک الصورة التی کانت فی الدنیا(5)آنگاه که خداوند عزوجل روح مؤمن را قبض میکند در قالبی مثل قالب دنیویش قرار میدهد، پس (برزخیان) میخورند و میآشامند، به نحوی که چون کسی بر آنها درآید به همان صورت که در دنیا بوده بودهاند آنها را میشناسد.
میگردد. پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرموده است: و الذی بعثنی بالحق لَتموتُنَّ کما تنامون و لتُبعثُنَّ کما تستیقظون.(1)
روایت شده است: وقتی پیامبر از کفْن و دفْن سعد بن معاذ فارغ گردید، مادر سعد گفت: ای سعد! بهشت گوارایت باد، لذا پیامبر فرمود: ای مادر سعد بر پروردگارت بهشت را حتمی و قطعی مکن، چرا که به سعد یک فشار قبری اصابت نمود (که خدا میداند)، چون وی با اهل و خانوادهاش سوءخلق و بداخلاقی داشته است.(3)
از امام صادق(علیه السلام) در مورد شخص مصلوب سؤال شد که آیا فشار قبر دارد؟ فرمود: خداوند به هوا دستور میدهد او را فشار دهد؛«... ان الله ... یأمر الهواء أن یضغطه»(4)و در بعضی روایات آمده است: هیهات ما علی المؤمنین منها (ضغطة القبر) شیء(5)مؤمن هیچ فشار قبر ندارد. (شاید منظور از مؤمن، شیعه راستین باشد)
از امیر المؤمنین علی(علیه السلام) روایت شده است: کسی که در هر جمعهای سوره نساء را بخواند از فشار قبر در امان است.(6)شیخ عباس قمی گفته است: از خواص تربت خاک نجف، اسقاط عذاب قبر (فشار قبر) و ترک محاسبه منکَر و نکیر برای مدفون در آنجاست.(7)
محبت اوست از او مستور است و فرمود: بعضی از آنها هر جمعهای و بعضی مطابق عملشان، (اهلشان) را زیارت میکنند.(1)
و همچنین از آن حضرت در مورد زیارت اهل قبور روایت شده است: وقتی قبل از طلوع شمس مردههایتان را زیارت کنید هم میشنوند و هم اجابتتان میکنند و وقتی بعد از طلوع شمس زیارت کردید میشنوند ولی جواب نمیدهند.(2)امام علی(علیه السلام) میفرماید: اگر به مرده اجازهی کلام داده میشد به شما خبر میدادند که: «إنّ خیر الزاد، التقوی».(3)
از امام صادق(علیه السلام) در مورد وصول ثواب به برزخیان روایت شده است: سنت و روشی که بعد از موت شخص، عمل میشود، اجری مثل اجر کسی دارد که به آن سنت عمل میکند و صدقه جاریه مثل مسجد و مدرسه و کتابخانه و...، بعد از مرگش نیز جریان و دوام دارد و فرزند خوبی که برای والدین خود بعد از مرگشان دعا میکنند و حج و صدقه و آزاد نمودن برده و نماز و روزه به نیابت از آن دو، مفید است، یعنی آن دو شریک در ثواب آنهایند.(4)«وَنَکْتُبُ مَا قَدَّمُوا وَآثَارَهُمْ »(5)
برای معاد دلایل و براهین عقلی وجود دارد. هر چند آنها در قرآن و روایات یافت شوند. از جمله اینکه: 1. چون وعده به ثواب و وعید به عقاب در قرآن و روایات آمده است، مثل:«وَعَدَاللّهُ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِنَاتِ جَنَّاتٍ تَجْرِی...»(6)و«وَعَدَالله الْمُنَافِقِینَ وَ الْمُنَافِقَاتِ وَ الْکُفَّارَ نَارَ جَهَنَّمَ خَالِدِینَ فِیهَا ...»(7)و «قال (علیٌّ) (علیه السلام) فی صفة الدنیا: تغرّ و تضرّ و تمرّ. انالله تعالی لم یرضها ثواباً لاولیائه و لا عقاباً لاعدائه»(8)و وصول به هیچکدام از آن دو در دنیا واقع نشده است. به ویژه اینکه مؤمنی شهید میشود و کافری در رفاه و آسایش زندگی میکند و
ممکن است کافری صدها مؤمن را بکشد که او با اعدام شدنش جواب یک شهید را میدهد. پس اگر دار دیگری نباشد، وعد و وعید، باطل و تکالیف و بعثت انبیا عاطل میشود و این معنا عقلاً محال است و شرع نیز آن محالیت را ابطال مینماید ولی اشاعره دلیل معاد را سمعی میدانند نه عقلی.(1)
این برهان، یک قیاس استثنائی است. به این نحو که: اگر این عالم، سرانجام و هدفی به عنوان معاد نداشته باشد خالق آن حکیم نیست. لکن خالق آن، حکیم است، پس این عالم سرانجام و هدفی به عنوان معاد دارد.
آیه دیگر نیز عبث بودن و بطلان و عاطل بودن نظام خلقت را رد کرده، در وصف خردمندان میفرماید:«...وَ یَتَفَکَّرُونَ فِی خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَ الأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَذا بَاطِلاً سُبْحَانَکَ».(3)
دسته دیگر از آیات کریمه قرآن قابل انطباق بر برهان عدالت است. مقتضای عدل الهی این است که نیکوکاران و تبهکاران را به پاداش و کیفر اعمالشان برساند و فرجام آنها را از یکدیگر تفکیک نماید و چون چنین تفکیکی در این جهان نیست، ناچار جهان دیگری برپا خواهد نمود تا عدالت خود را عینیت ببخشد. قرآن در این زمینه میفرماید:«أَمْ نَجْعَلُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ کَالْمُفْسِدِینَ فِی الْأَرْضِ أَمْ نَجْعَلُ الْمُتَّقِینَ کَالْفُجَّارِ»(4)آیا کسانی را که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام دادهاند همچون مفسدان در زمین قرار میدهیم یا پرهیزگاران را همچون فاجران.
دیگر از براهین اثبات ضرورت معاد، برهان فطرت است. انسان به گونهای آفریده شده است که میل به خلود و بقا دارد و از نیستی و فنا گریزان است. به ویژه اینکه نفس انسان
مجرد و باقی و فناناپذیر است و دنیا شایستگی ابدیت و پاسخگویی مثبت آن را ندارد. به این ترتیب حیات جاویدان و سرای آخرت و معاد، ضروری و حتمی خواهد بود و الا میل به بقا و ثبات و محبت ابدیت خواهی در نهاد انسان باطل و عبث و بیهوده بوده است. پیامبر فرموده است: ما خُلقتم للفناء بل خلقتم للبقاء و انتم إنّما تُنْقَلون من دارٍ الی دارٍ.(1)
یکی از زنادقه وارد مجلسی شد که امام رضا(علیه السلام) در آن حضور داشت. امام فرمود: ای مرد! اگر اعتقاد شما صحیح باشد آیا ما و شما مساوی نیستیم و اقرار و تصدیق و نماز و روزه و زکات زیانی به ما میرساند؟ مرد ساکت شد. سپس امام در ادامه فرمود: اگر اعتقاد ما بر حق باشد، آیا چنین نیست که شما به هلاکت و شقاوت می رسی و ما به رستگاری و فوز.(2)
بنابراین با تغییر تدریجی بدن در دنیا و متلاشی شدن آن در مرگ، همچنان روح و منیت و شخصیت و نفس و هویت آدمی در آن دو عالم دنیا و قیامت ثابت و واحد است.
قبلاً بیان شد انسان در عالم برزخ و قیامت با بدن مثالی است، نه با بدن دنیایی و مادی. خلاصه اینکه اثبات معاد همان و مجرد بودن روح و نفس همان. با ثَبات و دوام روح و نفس است که گواه و حساب و عذاب و عقاب معنی میدهد.
قرآن در پاسخ مشرکین که میگویند: با مردن، ما نابود و مفقود میشویم، بیان میدارد: در موقع مرگ تمام حقیقت انسان گرفته میشود که از آن با کلمه «توفّی» به معنای به تمام و کمال گرفتن تعبیر میشود و چون میبینیم که بدن گرفته نمیشود، پس تمام حقیقت او همان روح اوست. بیان قرآن در این خصوص چنین است:«وَ قَالُوا أَئِذَا ضَلَلْنَا فِی الْأَرْضِ أَئِنَّا لَفِی خَلْقٍ جَدِیدٍ بَلْ هُم بِلِقَاء رَبِّهِمْ کَافِرُونَ * قُلْ یَتَوَفَّاکُم مَّلَکُ الْمَوْتِ الَّذِی وُکِّلَ بِکُمْ ثُمَّ إِلَی رَبِّکُمْ تُرْجَعُونَ»(1)و«أَخْرِجُواْ أَنفُسَکُمُ»(2)و«نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی».(3)
در فلسفه ثابت شده است رابطه نفس با بدن رابطه علت ایجادی از طرف نفس و علت اعدادی از طرف بدن است. «النفس و البدن یتعاکسان ایجاباً و اعداداً» و بنابر قول ملاصدرا: «النفس و البدن یتعاکسان فی القوة و الضعف»(4)و وقتی نفس از حالت بالقوه به حالت بالفعل رسید از بدن بی نیاز میگردد و مرگ جز این نیست.
جان عزم رحیل کرد گفتم که مرو
گفتا چکنم خانه فرو میآید(1)
و حافظ گفته است:
خرم آن روز کزین منزل ویران بروم
راحت جان طلبم وز پی جانان بروم(2)
یکی از مهمترین دلایل فلسفی در خصوص تجرد و غیرمادی بودن نفس، «انسان معلّق در فضا و غیر وابسته بودن نفس به بدن است که ابن سینا طرح کرده است. وی از ما میخواهد خود را فارغ از هرگونه احساس بیرونی، در ظرفی آرام و بدون ارتباط با اشیای پیرامون و بیرونی در نظر گیریم که در چنین وضعیت فرضی، آدمی از تمام امور غافل است اما از خود غافل نیست، پس هر انسانی به جز بدن، هویتی دارد که مجزا از بدن است(3)و آن همان «نفخه الهی و دمش قدسانی» است.
سهروردی نیز از مکاشفهای سخن میگوید که او به جز بدنش، موجودی لطیف و مثالی مشابه بدن خود را دیده است که در همه ویژگیهای خود به جز جِرم و ماده همانند بدن مادی بوده است.(4)
حضرت حق برای ایصال ثواب و عقاب جسمانی است.(1)
ماحصل اینکه باید معاد وجود داشته باشد تا انسان متقی به لذائذ مادی و جسمانی و روحی و روانی واصل گردد. قرآن کریم هر دو لذت مذکور را تأیید فرموده میفرماید:«لِلَّذِینَ اتَّقَوْا عِندَ رَبِّهِمْ جَنَّاتٌ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الأَنْهَارُ خَالِدِینَ فِیهَا وَ أَزْوَاجٌ مُّطَهَّرَةٌ وَ رِضْوَانٌ مِّنَ اللّهِ»(2)و... .
مرگ در زبان فارسی مترادف با موت در زبان عربی است. هنگامی که آن را برای بدن به کار میبرند، مقصود این است که بدن هر نوع حرکت و جنبش را از دست داده است؛ در حالی که اگر مرگ را به روح نسبت دهند مراد این است که روح، ابزار جسمانی خود (تن) را از دست داده است.
از نگاه ملاصدرا مرگ انسان نه به سبب ضعیف شدن بدن، بلکه به دلیل قوی شدن نفس روی میدهد. هنگامی که نفس به حدی از کمالات رسید که دیگر به بدن نیازی نداشت، آن را رها میکند، لذا مرگ اتفاق میافتد.
پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) میفرماید: مرگ، واپسین منزل از منازل دنیا و نخستین منزل از منازل آخرت است. امام باقر(علیه السلام) فرموده است: مرگ خوابی است که هر شب سراغ شما میآید جز اینکه مدتش طولانی است و وقتی مردم مردند میفهمند که خواب بودند (روایت شده است: الناس نیام اذا ماتو انتبهوا(3)). فرح و شادی خواب و هول و ترس آن در حد بسیار زیاد است، پس حال فرح و ترس مرگ چگونه است (خدا میداند)، پس خود را برای مرگ آماده سازید.(4)
و باز آن حضرت فرمود: هرکسی که میخوابد نَفْس او به آسمان عروج پیدا میکند و روحش در بدنش میماند و میان نفس و روح سبب و رابطهای مثل شعاع خورشید (با خورشید) وجود دارد. پس وقتی خداوند اذن و اجازه قبض ارواح (و مرگ) را بدهد روح،
نفس را اجابت میکند و به طرف آن میرود و وقتی اذن ردّ روح (و بیداری) را بدهد نفس، روح را اجابت میکند و این همان قول خداوند است که میفرماید:(1)«اللَّهُ یَتَوَفَّی الْأَنفُسَ حِینَ مَوْتِهَا».(2)
در حدیثی از پیامبر(صلی الله علیه و آله) میخوانیم: بیماریها و دردها همگی قاصدان مرگاند. هنگامی که عمر انسان به سر میرسد، فرشته مرگ (عزرائیل) میآید. او میگوید: ای بندهی خدا، چه اندازه خبر بعد از خبر و فرستاده بعد از فرستاده برای تو فرستادم؟ اما من آخرین خبرم و بعد از من خبری نیست. دعوت پروردگارت را از روی میل یا اکراه اجابت کن. پس هنگامی جان او را میگیرد و فریاد بستگانش بلند میشود، او صدا میزند: برای چه کسی فریاد میزنید و زاری میکنید؟ به خدا من دربارهی پایان عمرش به او ستمی نکردم و روزی او نخوردم؛ بلکه پروردگارش او را دعوت کرد. پس اگر شخصی گریه میکند، باید برای خودش زاری کند و من آنقدر به میان شما باز میگردم تا یک نفر از شما را باقی نگذارم.(3)
آنها که از مرگ وحشت دارند یا به دلیل عدم ایمان به معاد و گناهان زیاد است و یا به دلیل جهالت نسبت به آن است. آنها چون مرگ را نیستی میدانند و فطرتاً از نیستی ناراحت و گریزانند از آن بیم دارند ولی کسانی که به معاد یقین دارند و حقیقت مرگ را میشناسند و آن را امر عدمی نمیدانند، زیرا قرآن آن را امر وجودی دانسته میفرماید:«الَّذِی خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَیَاةَ لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا»(4)و افکار و اخلاق و اعمالشان پسندیده است از آن، هراسی به دل راه نمیدهند.
مردی به امام جواد(علیه السلام) عرض کرد: «چرا برخی مسلمانان مرگ را دوست نمیدارند؟ «فرمود: زیرا مرگ را نشناختند. اگر آن را میشناختند و از اولیای الهی بودند، آن را دوست میداشتند و میدانستند که سرای آخرت برای آنها بهتر از دنیاست.(5)به همین دلیل پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرموده است: الموت تحفة المؤمن(6)و روایت شده است: «أکیس الناس من کان اشدَّ ذکراً
للموت»(1)زیرکترین مردم کسانیاند که کاملاً به یاد مرگ هستند.
حافظ طبق گفتار خداوند سبحان که میفرماید: «إِنَّاللّهَ یَأْمُرُکُمْ أَن تُؤدُّواْ الأَمَانَاتِ إِلَی أَهْلِهَا»(2)، مرگ را عبارت از ادای بهترین امانت الهی، یعنی روح دانسته چنین میفرماید:
این جان عاریت که بحافظ سپرده دوست
روزی رخش ببینم و تسلیم وی کنم(3)
البته گونهای نگرانی از مرگ را میتوان در همه مشاهده نمود، زیرا گسستن از عزیزان خود بدون رنج نخواهد بود که این امری طبیعی است.
در روایت است که مردی به امام مجتبی(علیه السلام) گفت: «چرا ما مرگ را دوست نمیداریم؟ امام فرمود: شما خانه آخرت را ویران کردهاید و خانه دنیا را آباد ساختهاید، لذا دوست نمیدارید که از خانه آباد به ویرانه منتقل شوید.(4)
یکی از الطاف الهی این است که انسان از لحظهی مرگش باخبر نباشد و الا هر چه به آن لحظه نزدیکتر شود ناراحتی او افزونتر میشود و روز به روز از حرکت و تلاشش کاسته میشد. اگر شخصی بداند مرگ او زود فرا میرسد او از گناه به خاطر زشتی گناه دست نمیکشد، بلکه آن، به خاطر این است که اگر مرتکب گناه شود زود به عذاب گرفتار میشود و این هنر و عامل تکامل او نیست و اگر بداند عمر او طولانی است گناه میکند و مرتب توبه را به عقب میاندازد، ولی چنانچه از لحظه مرگش خبر نداشته باشد کمتر عصیان میکند و تا آخر عمر تلاش و فعالیت دارد. به همین دلیل قرآن میفرماید:«وَ مَا تَدْرِی نَفْسٌ بِأَیِّ أَرْضٍ تَمُوتُ».(5)دانستن زمان مرگ مشکلتر از مکان آن است و وقتی مکان آن ناشناخته باشد به طریق اَوْلی زمان آن نیز ناشناخته خواهد بود.
از قرآن و روایات بر میآید که فرشتگان وحی، جانها را یکسان نمیگیرند، بلکه بعضی را با احترام و آسانی و برخی را با خشونت و سختی میگیرند. قرآن در مورد مرگ آسان میفرماید:«الَّذِینَ تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلآئِکَةُ طَیِّبِینَ یَقُولُونَ سَلامٌ عَلَیْکُمُ ادْخُلُواْ الْجَنَّةَ بِمَا کُنتُمْ
تَعْمَلُونَ»(1)همانها (یعنی متقین) که فرشتگان (مرگ) روحشان را میگیرند، در حالی که پاک و پاکیزهاند؛ به آنها میگویند: «سلام بر شما»! وارد بهشت شوید به خاطر اعمالی که انجام میدادید.
امام صادق(علیه السلام) در این باره میفرماید: مرگ برای مؤمن به سان بوییدن بوی خوش است که به سبب خوشی آن، به خواب سبک میرود و همه دردها از او رخت بر میبندد.(2)
قرآن در مورد مرگ دشوار میفرماید:«فَکَیْفَ إِذَا تَوَفَّتْهُمْ الْمَلَائِکَةُ یَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَ أَدْبَارَهُمْ»(3)حال آنها (منافقین) چگونه خواهد بود هنگامی که فرشتگان (مرگ) به صورت و پشت آنها میزنند (و جانشان را میگیرند، بلکه میکنند)؟!
در این خصوص امام سجاد(علیه السلام) میفرماید: مرگ برای کافران به سان کندن لباسهای زیبا و گرانبها و پوشیدن کثیفترین و خشنترین لباسهاست و یا انتقال از خانههای مأنوس و سکنی گزیدن در وحشتآورترین منازل همراه با بزرگترین عذابها.(4)
مرگ ممکن است عارض تن بشود، چنانکه بیان شد و ممکن است عارض روح و قلب بشود و آن هنگامی است که آدمی از نظر تفکر و تعقل در درجه بسیار پایین باشد و برای سخنان حق گوش شنوا نداشته باشد. قرآن در این باره میفرماید:«إِنَّکَ لاَ تُسْمِعُ الْمَوْتَی وَ لاَ تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعَاءَ إِذَا وَ لَّوْا مُدْبِرِینَ»(5)مسلّماً تو نمیتوانی سخنت را به گوش مردگان برسانی و نمیتوانی کران را هنگامی که روی بر میگردانند و پشت میکنند فراخوانی. علی(علیه السلام) میفرماید: ...و منهم تارکٌ لانکار المنکَر بلسانه و قلبه و یده فذلک میّت الأحیاءِ؛(6)کسانی که نهی از منکر را به کلی ترک کرده و نه به زبان و نه به قلب و نه به دست با منکر مبارزه نمیکنند، مردگان زنده نمایند.
نوعی دیگر از مرگها، مرگ اختیاری، در مقابل مرگ طبیعی، است. انسان به مرحلهای میتواند برسد که به اختیار خود خلع بدن از روح کند و این مختص عرفا و اهل کرامت است؛
چنانکه روایت شده است: «موتوا قبل أن تموتوا».
بمیر ای دوست پیش از مرگ اگر میزندگی خواهی
که ادریس از چنین مردن بهشتی گشت پیش از ما(1)
باید دانست: از نظر قرآن و احادیث اسلامی مرگ انسان و جهان، سنتی حتمی است و گریزی از آن نیست.«کُلُّ نَفْسٍ ذَآئِقَةُ الْمَوْتِ».(2)
در بعضی روایات آمده است که ملک الموت، جبرائیل و میکائیل و اسرافیل (و حتی سطاطائیل، ملک عذاب(3)) را قبض روح میکند و سرانجام ملک الموت هم میمیرد(4)و خداوند میفرماید: «لمن المُلک الیومَ» و احدی نیست که جواب دهد، پس خود خداوند میفرماید:«لِلَّهِ الْوَاحِدِ الْقَهَّارِ.»(5)در بعضی اخبار وارد شده است که کشندهی ابلیس(ظاهراً ابلیس از کلمه یونانی«Diab»L»s» میباشد ولی لغویان عرب آن را از ماده «ابلاس» یعنی نومید کردن شمرده است(6). در قرآن آمده است: «فَسَجَدُواْ إِلاَّ إِبْلِیسَ»(7).)، قائم آل محمد خواهد بود و شاید مراد به قائم، خود رسول الله باشد؛ زیرا که قائم بالحق و بالاصاله خود آن حضرت میباشد و سایر ائمه از جانب آن حضرت وزرا و حکاماند، چنانکه در زمان رجعت کلیه، یعنی رجعت رسول الله، سلطنت بالاصالة برای او خواهد بود و سایر امامان به اذن او در اطراف عالم، متصرف و حاکم خواهند بود.(8)
یکی از سؤالات مهم و مورد توجه مردم، مخصوصاً جوانان در باب معاد این است که آیا معاد جسمانی است و یا روحانی و یا هم جسمانی و هم روحانی. با توجه به اینکه بیان شد اگر روح باقی نباشد معاد معنا نمییابد، پس شِق و قسم اول درست نیست و با توجه به آیات و
روایات، شق دوم نیز باطل اعلام میگردد، لذا شق سوم باقی میماند که باید به اثبات آن پرداخت.
منظور از معاد روحانی که مورد تأیید عموم فلاسفه و پیروان مشائیان است،(1)
این است که بعد از مرگ و حتی در قیامت فقط روح مجرد و غیرمادی، محشور میگردد و لذتها و آلام مربوط به تنها روح است.
ابنسینا افزون بر پذیرش لذتها و عذابهای عقلانی، خوشیها و آلام جسمانی را نیز با تأکید بر دیدگاه دین و سخنان پیامبر(صلی الله علیه و آله) پذیرفته است. لذتهای زودگذر دنیا همچون داروی بی حسی و بی هوشیاند که سبب میشوند فرد متوجه دورشدن از کمالات عقلی نشود، اما مرگ تأثیر این دارو را از بین میبرد و فرد به عذاب عقلانی خود پی میبرد.(2)
و برخی بر این باورند که علاوه بر باقی ماندن روح، بدن مادی بار دیگر به آن تعلق میپذیرد و هر دو، موضوع پاداشها و کیفرهای خاص خود قرار میگیرند، چنانکه در دنیا انسان از دو ساحت روح و بدن تشکیل شده است، ولی روح، حقیقت راستین انسان را تشکیل میدهد و هرکدام، لذات و آلام مربوط به خود را دارد.
باید توجه داشت که حیات اخروی از کمال و برتری خاصی برخوردار است و نمیتوان گفت: زندگی آن عالم به سان زندگی دنیاست، با این تفاوت که حیات در دنیا موقت و در آخرت دائمی است. اگر بنا چنین بود بر هم زدن نظام کنونی و تجدید همان حیات دنیوی با همهی آن نظامها و جریانها، کار لغو و عبث و تکراری بود، در حالی که قرآن خلاف آن را بیان نموده، میفرماید:«وَ مَا هَذِهِ الْحَیَاةُ الدُّنْیَا إِلَّا لَهْوٌ وَ لَعِبٌ وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِیَ الْحَیَوَانُ لَوْ کَانُوا یَعْلَمُونَ».(3)
آیاتی که هر دو معاد جسمانی و روحانی را تأیید میکنند عبارتند از: آیاتی که از احیای مردگان در امتهای پیشین سخن میگویند؛ مانند زنده شدن پرندگان به درخواست و دعای حضرت ابراهیم(علیه السلام) و سرگذشت اصحاب کهف و زنده شدن عُزَیر و زنده شدن مردگان به دعای حضرت عیسی(علیه السلام) و آیاتی که به روشنی گواهی میدهند انسان از خاک آفریده شده است و دوباره به آن باز میگردد و سپس از آن بیرون میآید:«مِنْهَا خَلَقْنَاکُمْ وَ فِیهَا نُعِیدُکُمْ وَ
مِنْهَا نُخْرِجُکُمْ تَارَةً أُخْرَی».(1)
خواجه نصیرالدین طوسی در مورد معاد جسمانی استدلال کرده است که آن در دین پیامبر(صلی الله علیه و آله) بالضروره معلوم و بدیهی است و قرآن نیز در آیات زیادی، مثل آیه«أَیَحْسَبُ الْإِنسَانُ أَلَّن نَجْمَعَ عِظَامَهُ * بَلَی قَادِرِینَ عَلَی أَن نُّسَوِّیَ بَنَانَهُ»(2)آیا مگر انسان میپندارد ما هرگز استخوانهای او را جمع نخواهیم کرد، بلکه قادریم بر اینکه سر انگشتهای او را تسویه و برابر گردانیم»، بر امکان، بلکه بر وقوعش اشاره نموده است، لذا اعتقاد به معاد جسمانی (علاوه بر اعتقاد به معاد روحانی) لازم و واجب است.(3)
اینکه آیه مذکور بیان میکند که سر انگشتهای انسان در روز قیامت همان سر انگشتهای او در دنیاست، دلیل بر معاد جرمانی و جسمانی نیست، چون آیه بیشتر از این را بیان نمیکند که در قیامت انسان هر کسی را که میبیند همان کسی است که در دنیا بوده است، حتی سر انگشتهای او هم، از لحاظ شکل، محفوظ است، بنابراین آیه با جسم مثالی، نه جسم مادی، سازش دارد، پس نظر خواجه و علامه حلی تمام نیست.
نکتهای که در اینجا باید تذکر داد اینکه اصالت انسان و درک لذتها و آلام، مربوط به روح است و بدن، وسیله و ابزار و زمینه و علت معدهای بیش نیست و سرانجام بدن انسان متلاشی و نابود میگردد، ولی روح باقی میماند و همراه بدن مثالی میگردد. همین مسئله را باید در عالم آخرت مورد توجه قرار داد، با این تفاوت که جسم مادی در این دنیا، در عالم آخرت تبدیل به جسم و بدن مثالی میگردد ولی روح و انانیت همچنان ثابت میماند.
در عالم آخرت هر چند انسان دو ساحتی است ولی درک و فهم لذتها و آلام مربوط به تنها روح است؛ با این تفاوت که روح، بعضی از لذائذ و آلام را مستقلاً دریافت میکند و بعضی از آنها را به وسیله بدن مثالی و نمیشود گفت: انسان دو تا «من» دارد که یکی منِ روحانی و دیگر منِ بدنِ مثالی؛ ضمن اینکه باید توجه داشت طبق نظر ملاصدرا روح و نفس در این عالم، محصول حرکت جوهری بدن مادی است و در آخرت روح انسان، ایجادکننده بدن مثالی است.
قرآن کریم طبق آیه «وَعَدَ اللّهُ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِنَاتِ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الأَنْهَارُ
خَالِدِینَ فِیهَا وَ مَسَاکِنَ طَیِّبَةً فِی جَنَّاتِ عَدْنٍ وَ رِضْوَانٌ مِّنَ اللّهِ أَکْبَرُ ذَلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ»،(1)هر دو لذت جسمانی و روحانی را تأیید فرموده که مدرک هر دو تنها روح است.
آنچه مهم است این که روایات راجع به تمثلات و حشر انسان با خودش و خودش با ملکات خویشتن، که هر کسی مهمان سفرۀ خویش است، و این که پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرموده است:« الدنیا مزرعۀ الأخرۀ»(2)، خیلی زیاد و شیرین و جذاب و گرهگشا هستند(3).
علامه طباطبائی در پاورقی بدایة الحکمة در این خصوص مینویسد: شخصیت انسان به نفس و روح اوست، نه به بدنِ دائماً متغیر او. انسانِ رجوعکننده در معاد با نفس و بدن، عین انسانی است که در دنیا بوده است.(4)(قال الصادق(علیه السلام): «فاذا قبضه الله عزّوجلّ، صیّر تلک الروح فی قالب کقالبه فی الدنیا فیأکلون و یشربون فاذا قدم علیهم القادم عرفوه بتلک الصور التی فی الدنیا»(5))؛ خواه مرگ استکمال برای روح باشد و بدن رجوعکننده با آن روح، به وسیله ایجاد جدیدی از جانب خداوند باشد یا مرگ استکمال برای روح و بدن باشد و بدن رجوعکننده با روح، همان بدن دنیایی باشد که استکمال یافته است، پس انسان با نفس و بدن خود، همان انسانی است که عیناً در دنیا بوده است.(6)
ابوعلی سینا در الهیات شفا میفرماید: المعاد منه روحانی و منه جسمانی، اما الجسمانی فقد اغنانا عن بیانه الشریعة الحقة المصطفویة... و اما الروحانی فنحن ذاکروه.(7)
باید دانست جمهور و عموم مسلمانان و عموم فقها و اهل حدیث معاد را تنها جسمانی میدانند، بنابراین که روح از نظر آنان، جسم ساری و جاری و نافذ در بدن است، مانند سریان آتش در فَحم و ذغال چوب و آب در گُل و زَیت و روغن زیتون در زیتونه و یک دانه
زیتون.(1)
در قرآن مسئله معاد به معنای اعاده معدوم نیست. به این معنا که شخصی، معدوم شود و عین همان شخص دوباره به وجود آید که این عقلاً و ذاتاً محال است؛ زیرا اگر در آن کتاب مقدس معاد از نظر جسم مطرح باشد، منطق آن این است که مردهها زنده میشوند، نه اینکه معدومها بار دیگر موجود میشوند. در قرآن کریم آمده است:«قَالَ مَنْ یُحْیِی الْعِظَامَ وَ هِیَ رَمِیمٌ؟ قُلْ یُحْیِیهَا الَّذِی أَنْشَأَهَا أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ هُوَ بِکُلِّ خَلْقٍ عَلِیمٌ»؛ (ابیّ بن خلف از پیامبر پرسید:) چه کسی استخوانها را که پوسیده است زنده میکند؟ (ای پیامبر) بگو کسی آنها را زنده میکند که اول دفعه آنها را ایجاد کرده است.
و اگر معاد از نظر روحی موردنظر باشد، بیان قرآن این است:«اللَّهُ یَتَوَفَّی الْأَنفُسَ حِینَ مَوْتِهَا وَ الَّتِی لَمْ تَمُتْ فِی مَنَامِهَا»(2)خداوند به وقت مرگ ارواح خلق را کاملاً میگیرد و آنها را که هنوز مرگشان فرانرسیده است، نیز در حال خواب روحشان را بتمامه قبض میکند. پس مردن، نیستی نیست، بلکه آن فقط انتقال از عالمی به عالم دیگر است؛ به دلیل اینکه «توفّی» در آیه؛ یعنی به تمام وجود تحویل گرفته شدن، زیرا آن از ماده «وَفَیَ» است، نه از ماده «فَوَت». به این ترتیب، توفی به معنای استیفا و به تمام وجود بازستاندن است و متوفا؛ یعنی کاملاً استیفا شده؛ به همین جهت کسی که از کسی طلبی دارد، وقتی تمام دَین و کل طلب خود را از او میگیرد، استیفا کرده است.
باید دانست در روز قیامت مثل بدنهای انسان خلق میشود که خدشهای به وحدت شخصیت او نمیرساند.(3)چون اصالت با روح است. در حقیقت بدن مثالی، جلوه روح و نشان از شخصیت اوست. در دنیا خَلق و خُلق از هم جدایند و در آخرت خَلق و خُلق متحد.
از مباحث گذشته روشن شد که حقیقت معاد این است که روح انسان پس از مفارقت از بدن به مشیت الهی بار دیگر به مثل همان بدن باز میگردد -از این جهت که اگر در قیامت او را ببینند میفهمند او همانی بوده است که در دنیا بوده است- تا به پاداش و کیفر اعمال دنیوی
خود برسد.(1)
برخی آیینها، معاد دینی را انکار کردهاند، ولی پاداش و کیفر اعمال را در شکل تناسخ پذیرفتهاند. تناسخ به این معناست که روح انسان پس از مرگ به بدن انسان دیگر و یا حیوان و یا گیاه منتقل میشود. گویند: هنگامی که کسی سگی را میزد، فیثاغورث به او گفت: «آن را مزن! من صدای یکی از دوستانم را در صدای آن شناختم». این قصه راست باشد یا دروغ، اسناد عقیدهی تناسخ به فیثاغورث را از آن میتوان پذیرفت.(2)
در «اوپانیشادها» آمده است: آنها که در زندگانی خود دارای عمل صالح و رفتار نیکاند، بعد از مرگ، روان ایشان در زهدانی پسندیده و پاک مانند رحم یک زن برهمنی یا یک زن کشتریه برحسب مراتب جای میگیرد؛ اما ارواح اشخاص بدکردار و شریر در رحم ناپسند و مکروه مأوا میگزیند، مثلاً در زِهدان سگ و گرگ و خوک و یا در رحم زنی از طبقه پایین جای میگیرد.(3)برحسب عقیده هندوان روح آدمی هنگام مرگ، در همه احوال جز در یک حالت خاص، که روح در مقامی جاویدان در اعلا علیین با برهما وحدت تام حاصل میکند یا در اسفل سافلین به طور ابد سرنگون میشود، سلسلهای از توالد و تجدید حیات را طی میکند و پیاپی از عالمی به عالم دیگر در میآید.
البته امروزه، تفسیرهای جدیدی از نظریه تناسخ ارائه دادهاند که بیشتر صبغه اخلاقی دارد، یعنی روح به بدن دیگری وارد نمیشود، بلکه اعمال خوب و بد ماست که بر نسل بعد اثر میگذارد.(4)شاید این تفسیر به خاطر اشکالاتی بوده است که بر نظریه تناسخ وارد آمده است.
برخی از حکمای اسلامی گفتهاند: تناسخ انواعی دارد که یکی از آنها تناسخ انفصالی است و مردود. برخی از مادیین، معاد خلق و مردم را در همین جهان پنداشتهاند. آنها میگویند: ما چون مردیم باز به ماده دیگر که همان نطفه است و مستعد فیضان روح، تعلق میگیریم تا اگر دارای اخلاق نیکو بودهایم در ظرف آینده به سعادت در دنیا بازگردیم و زندگی کنیم و اگر دارای اخلاق بد بودهایم در دوره و کوره بعد به فقر و مرض و شقاوت نایل خواهیم آمد. این نظر ناشی از تخیلات و اوهام ملل مشرک هند و چین و غیره مثل
یوذاسف و اتباع اوست. امام رضا فرموده است: «من قال بالتناسخ فهو کافر».(1)
دلایل ابطال تناسخ انفصالی این است که در نظام آفرینش هرگز چیزی از فعلیت به قوه نمیرسد، یعنی محال است روح کامل، به مادهی بالقوه و مستعد تعلق گیرد و دیگر اینکه لازمه آن نوع تناسخ، تکرار در بازگشت به دنیاست و این لغو است و بالاخره اینکه اجتماع دو نفس بر بدن واحد لازم میآید، به این معنا که اگر انسانی به بدن گیاهی یا حیوانی تعلق پیدا کند، آن گیاه و حیوان هرکدام نفسی دارد،(2)
لذا آن گیاه و حیوان (و انسان) بر اثر هرکدام دو نفس پیدا میکنند.
آنچه در این خصوص میتوان گفت و مورد قبول است تناسخ طولی یا تجسم عمل است که آن مربوط به اخلاق و مکتسبات نفسانی است که یا مَلَکی است و یا اعجمی و حیوانی و یا شیطانی است.
فباعتبار خُلقه الانسان
ملک او اعجم او شیطان(3)
گفتنی است که رابطه میان جرم و جریمه گاهی قراردادی است که باید تناسب میان آن دو رعایت شود، مثل جریمههای ناشی از تخلف از قوانین رانندگی و برخی از نوع علی و معلولی است که تناسب مذکور معنا ندارد.
نقل میکنند سلطانی به والی خود دستور داد که هرچه عجم (مهاجر) در شهرها هستند، همه را اِحصاء و آمارگیری کند. والی اشتباهاً احصاء را «اخصاء یعنی اخته نمودن» تصور نمود، لذا همه عجم را اخته نمود(4)و برخی از نوع تجسم عینی است که به طریق اَولی تناسب مذکور در آن وجود ندارد.
اساساً در دنیا خَلق و خُلق از هم جدایند ولی در دار آخرت خَلق و خُلق یکی میشوند، لذا خُلق آدمی انسان را در قیامت، که در دنیا به شکل آدم و خُلق شهوتپرست بوده است، به شکل خوک در میآورد.
ملاصدرا معتقد است هر انسانی در دنیا با توجه به اعمال و افکار خود، نفس خود را
میسازد و بدان شکل میدهد. بر این اساس در زندگیِ پس از مرگ، هر فرد صورتهایی میآفریند که مطابق با ملکات کسب شده است. آنان که ملکات پست دارند، صورتهایی میآفرینند مانند مار و عقرب و آتش و... که سبب عذابشان میشود و از این سو دارندگان ملکات ارزشمند نیز پدیدآورندگان صورتهاییاند که موجب لذتشان میگردد.
فردا که زوال شش جهت خواهد بود
قدر تو به قدر معرفت خواهد بود
در حسن صفت کوش که در روز جزاء
حشر تو به صورت صفت خواهد بود
ملاباقر مجلسی در جلد سوم بحار از شیخنا البهائی نقل فرموده است: «تناسخ باطل، تعلق روح به بدن دیگر در همین دنیاست که به اجماع مسلمین باطل است» و یک قسم تناسخ دیگر در نشئه عالم مثال و قبر و برزخ (و قیامت کبری) است که وقوعش در آیات و اخبار مستفیضه وارد شده است(1)و مورد تأیید میباشد.
دانشمندان بر این باورند که:«ما من ملة الا و للتناسخ فیه قدمٌ راسخٌ»(2)ملت و آئین به حقی نیست مگر اینکه قدم راسخی در خصوص تناسخ طولی و ملکوتی و روحانی و اخروی، نه عَرضی و جسمی و مُلکی و دنیوی، دارد.
مسخ درباره طغیانگران از بنی اسرائیل با تناسخ مذکور و اصطلاحی و مردود تفاوت بنیادی دارد؛ زیرا در تناسخ، روح پس از جدایی از بدن، به جنین یا بدن دیگر تعلق میگیرد؛ ولی در مسخ، روح از بدن جدا نمیشود؛ بلکه تنها شکل و صورت بدن تغییر میکند تا انسان تبهکار، خود را به صورت میمون و خوک ببیند و از آن رنج ببرد. علامه طباطبائی درباره مسخ میگوید: انسانهای مسخ شده، انسانهاییاند که با حفظ روح بشری، صورتاً مسخ شدهاند، نه اینکه نفس آنها نیز مسخ شده و به نفس میمون تبدیل گردد.(3)انسانهای مسخ شده معمولاً چند روزی زنده نمیمانند؛ إنّ الأخبار متظافرة فی أنّ الممسوخ لایعیش بعد المسخ الا ایاماً ثم یهلک.(4)
در قرآن سه آیه در مورد مسخ آمده است که عبارتند از:«فَقُلْنَا لَهُمْ کُونُواْ قِرَدَةً خَاسِئِینَ»(5)
و«وَ جَعَلَ مِنْهُمُ الْقِرَدَةَ وَ الْخَنَازِیرَ»(1)و«فَلَمَّا عَتَوْاْ عَن مَّا نُهُواْ عَنْهُ قُلْنَا لَهُمْ کُونُواْ قِرَدَةً خَاسِئِینَ».(2)مسخ، برداشته شدن پرده از چهرهی باطنی انسانهای گنهکار در همین دنیاست که به صورت محدودی در این مرحله از جهان هستی انجام شده است؛ اما پردهبرداری به صورت گستردهتر در زندگی پس از مرگ و به صورت عمومی در قیامت و رستاخیز خواهد بود.
در روایتی نقل شده است که شخصی به نام ابوبصیر در موسم حج به امام صادق(علیه السلام) عرض کرد: چقدر حجگزار زیاد است! امام فرمود:«ما اکثر الضجیجَ و اقل الحجیجَ چقدر ضجّهکننده زیاد است و حج گزار کم است! سپس امام(علیه السلام) به خواست خدا پرده از چشم ابوبصیر کنار زد و چون او به جمعیت حجگزار نگاه کرد، در میان حیوانات گوناگونی، اندکی انسان دید.(3)
اساساً انسان از لحاظ منطقی نوع ثابت، یعنی حیوان ناطق است و از جهت اخلاقی جنس مبهم است(4)که وقتی میمیرد فصل اخیرش از حیث سجیه و منش و شخصیت انسانی محقق میگردد و بهشت و جهنم هرکسی طبق همان فصل اخیر اوست.
خلاصه و عصارهی مطلب اینکه تناسخ باطنی و ملکوتی و طولی و برزخی و مثالی و معنوی و اخلاقی و روحی و نفسانی همان تجسم عمل است که آن تسمیه از باب مشاکلت است. ملا هادی سبزواری در این خصوص میفرماید: تسمیة الطولی و الملکوتی بتجسم الاعمال و تشبح الملکات بالتناسخ، من باب المشاکلة(5)تسمیه و نامیدن تناسخ طولی و ملکوتی به تجسم اعمال و عینیت یافتن افعال و مانند نمودن ملکات به تناسخ از باب مشاکلت است. آن، نظیر شعر ذیل است:
کند گر بر تو ظلم از کین، بداندیش
تو هم آن ظلم کن، بر وی، میندیش
زیرا ظلم دومی از باب مشاکلت است، یعنی چون بحث مورد نظر ظلم بوده، ظلم دوم آورده شده است.
ضمن اینکه باید دانست تعلق نفس به بدن اخروی چون تعلق نفس به بدن دنیوی نیست که استعدادش منشأ تعلق نفس است، بلکه بدنهای اخروی از نفس منبعثاند و قیام صدوری
به نفس دارند و چون هیولی ندارند حامل استعداد فیض جدید نیستند و صوری از مألوفات و مکروهات که محشور میشوند، به حول و قوهی احسنالخالقین همه مُنشأ و مخلوق نفوسند، چنانکه برخی از ارباب حقیقت، بعضی از مرادهای خود را به همت خویش در این عالم ایجاد میکنند. العارف خلاق بهمته.
حکیم سبزواری گوید: البدن الاخروی هو الدنیوی بعینه و بشخصه و الامتیاز بینهما لیس إلا بالکمال و النقص(1). و ملاصدرا را گوید: بدن دنیوی بالعرض زنده است و بدن آخرقی بالذات و دیگر آن که در دنیا نفس، هدف است بدن و در آخرت، به وجهی، بدن، یعنی ملکات نفسانی و خلق و خو هدف است، نه، یعنی ملاک ارزش، تجسم عمل است که در بدن برزخی و ملکوتی تجلی دارد و دیگر این که ابدان آخرتی برحَسب اعداد تصورات، بینهایتاند(2).
انسان وظیفه دارد بسان اهل سلوک به محاسبه و مراقبه بپردازد. زیرا روایت شده است: «حاسبوا انفسکم قبل أن تحاسبوا» و علی(علیه السلام) فرموده است: «من حاسب نفسه ربح و من غفل عنها خسر». که انسان در صورت توفیق محاسبه اگر حسنات داشته باشد، حمد و شکر خدا کند و از خدا بخواهد زیاد شوند و چنانچه لغزشی پیدا نماید استغفار و توبه نماید.
بعضی از کُمَّلین، خطورات ضمیر و واردات درونی خود را نیز تحت محاسبه و مراقبه خود درمیآورند که اگر از واردات حبیب نباشد با قلب منیب و فواد کئیب جبران و تدارک کنند. «إِن تُبْدُواْ مَا فِی أَنفُسِکُمْ أَوْ تُخْفُوهُ یُحَاسِبْکُم بِهِ اللّهُ فَیَغْفِرُ لِمَن یَشَاء وَیُعَذِّبُ مَن یَشَاء (3)».
اهل معرفت خواطر را چهار قسم دانستهاند که عبارتند از خاطر ربانی(نقر الخاطر) و ملکی(الهام) و نفسانی(هاجس) و شیطانی(وسواس)(4).
خواجه نصیرالدین طوسی فرموده است: اجماع و اتفاق علما بر اصل شفاعت است و معنای آن، عبارت از اسقاط و نابود نمودن عقاب از فاسقان امت محمد(صلی الله علیه و آله) است و به معنای طلب زیادتی منافع هم آمده است.
در باب معنا و منظور شفاعت میان متکلمین اختلاف وجود دارد: وعیدیه گفتهاند: آن عبارت از طلب زیادتی منافع برای مؤمنینِ مستحق ثواب است ولی تفضلیه معتقدند شفاعت برای فاسقان از این امت، یعنی امت پیامبر(صلی الله علیه و آله)، اسقاط عذاب و عقاب آنهاست و این حق و صحیح و کامل است، هر چند قبول هر دو بلااشکال است.
خواجه طوسی نظر اول را ابطال نموده است، به اینکه اگر شفاعت به معنای طلب زیادی منافع باشد، نه به معنای دیگر، لذا ما شافع و شافعتکننده برای پیامبر(صلی الله علیه و آله) خواهیم بود، آنجا که از خداوند متعال در موقع صلوات فرستادن، علو و بلندی درجات او را میخواهیم و این بیانگر نوعی از تقدم ما نسبت به پیامبر است و تالی و نتیجه باطل است، پس مقدم و شرط نیز باطل است.(1)
مقدس اردبیلی متن خواجه را مجمل دانسته میفرماید: وی احتمالاً «زیادی منافع» را در شفاعت تنها در صلوات رد میکند.(2)
در اینجا مناسب است معنای صلوات فرستادن ما بر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) روشن شود: انّ اصل الصلاة الانعطاف...(3)یعنی اصل صلات (که جمع آن صلوات است)، انعطاف و توجه خداوند متعال بر پیامبر با رحمت است و همچنین صلات ملائکه بر حضرتش با تزکیه و استغفار است و صلات مؤمنین، دعا و طلب رحمت برای حضرتش است و از روایات شیعه و سنی استفاده میشود که طریق صلات و صلوات مؤمنین این است که از خدا بخواهند بر پیامبر و آلش صلات و درود و رحمت بفرستد.
خلاصه اینکه صلوات ما بر پیامبر از لحاظ مفهومی غیر از شفاعت است و از آخر عبارت علامه استفاده میشود که صلوات مؤمنین با واسطه است، نه مستقیم.
باید دانست: شفاعت در قیامت کبری است، نه در برزخ، پس باید از برزخ و قبر ترسید.(4)
گفتنی است: خطیب نماز جمعه مدینه از روی بدعت و خصومت، که سبب اختلاف میشوند، در آغاز خطبه «بسم الله» نگفت و در پایان آن در مسجد النبی در موسم حج در سال 1422 ق اینگونه صلوات فرستاد: «اللهم صلّ و سلّم علی محمد و علی الخلفاء الراشدین ابی بَکر و عمر و عثمان و علی و علی سائر الصحابة اجمعین». اخیراً در پایان خطبههای نماز
جمعه و غیر آن، «آل» را میآورند.(1)
حق این است که شفاعت بر هر دو معنای مذکور اطلاق شود: هم بر طلب زیادی منافع برای مؤمنین، نه برای پیامبر، که خداوند رتبه و مقام آنها را در بهشت بالا برد و هم برای اسقاط مضارّ و ضررهاست. عرب میگوید: شفع فلان فی فلان، یعنی «طلب له زیادة منافع او اسقاط مضار».
باید دانست: خداوند تبارک و تعالی مغفرت خود را به اسباب استغفار و توبه و دعا و توسل و شفاعت مربوط دانسته است. آیاتی که بر آنها دلالت میکند عبارتند از:«اسْتَغْفِرُواْ رَبَّکُمْ ثُمَّ تُوبُواْ إِلَیْهِ یُمَتِّعْکُم مَّتَاعًا حَسَنًا»(2)و«قَالَ رَبُّکُمُ ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ»(3)و«إِنَّ اللّهَ لاَ یَغْفِرُ أَن یُشْرَکَ بِهِ وَ یَغْفِرُ مَا دُونَ ذَلِکَ لِمَن یَشَاء».(4)
ضمن اینکه توسل با شفاعت تفاوت دارد. توسل اعم از شفاعت است، چون متوسل گاهی نبی و امام است و گاهی عاصی و گناهکار؛ اما شفاعت درخصوص عاصیان مطرح است. چرا که انبیا و امامان گناهی ندارند، لذا شفاعت در آنها موضوعیت ندارد و این منافات ندارد که معصومین به نوعی از شفاعت دیگر که ارتقائی است متمسک شوند، مثلاً با قرائت قرآن و عمل به دستورات دینی ترقی یابند. علی(علیه السلام) به سبب اعطای انگشترش به سائل در رکوع، آیه ولایت در شأنش نازل شد؛ چون شفاعت به معنای جفت شدن و ضمیمه چیزی به چیزی است.
بعضی از امامان وقتی مریض میشدند به حائر امام حسین(علیه السلام) رفته، متوسل میشدند و یا برای این امر موالی و افرادی را میفرستادند و نباید گفت: آنها از حائر افضلاند، زیرا رسول خدا از بیتالله و حجراسود افضل است و در عین حال طواف و استلام میکرد. خداوند بقاعی دارد که واجب است در آنها دعا کرد تا خداوند دعای هرکسی را که خواست مستجاب نماید و حائر و کربلا یکی از آن بقعههاست. و نیز نباید گفت: دعای امام برای خودش از دعای دیگری برای او در حائر، افضل است(5).
شفاعت به قدری مهم است که انکار آن، سبب خروج از تشیع، بلکه اسلام است. قال
الصادق بن محمد(علیه السلام) من انکر ثلاثة اشیاء فلیس من شیعتنا المعراج و المسائلة فی القبر و الشفاعة.(1)
باید دانست: آنهایی که از آلودگیهای گناهان به هیچ وسیلهای پاک نشدهاند، اگر مؤمن از دنیا بروند، به واسطه شفاعت، که تجلی بزرگترین رحمت الهی در اولیای خدا، به ویژه رسول اکرم و اهل بیت کرامش(علیه السلام) میباشد، از عذاب دوزخ نجات خواهند یافت. عن النبی(صلی الله علیه و آله): ادّخرت شَفاعتی لاهل الکبائر من امتی(2)از پیامبر روایت شده است: شفاعتم را برای مرتکبین گناهان کبیره از امتم ذخیره نمودهام.
برحسب روایات فراوان «مقام محمود» در آیه کریمهی«وَ مِنَ اللَّیْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نَافِلَةً لَّکَ عَسَی أَن یَبْعَثَکَ رَبُّکَ مَقَامًا مَّحْمُودًا»(3)که به رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) وعده داده شده است، همین مقام شفاعت است و نیز تأویل آیه شریفهی: «وَ لَسَوْفَ یُعْطِیکَ رَبُّکَ فَتَرْضَی»(4)شفاعت در روز جزاست.
بنابراین، بزرگترین و نهائیترین امید مؤمنان گنهکار، شفاعت است ولی در عین حال نباید از «مکر الهی» ایمن شوند و باید همیشه بیمناک باشند که مبادا کاری از آنها سرزده باشد یا سر بزند که موجب سوء عاقبت و سلب ایمان، در هنگام مرگ گردد.(5)
اساساً همه فرق اسلامی، به جز وهابیها و سلفیها، شفاعت را قبول دارند. برای نمونه در کتاب «موطأ» آمده است: عن ابی هریرة: أنّ رسولالله(صلی الله علیه و آله) قال: إنّ لکلّ نبی دعوة فارید ان شاء الله أن اختبئی دعوتی شفاعة لامتی یوم القیامة(6)از ابوهریره نقل شده است که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: بدون شک برای هر پیامبری دعوتی است. (و برای من هم دعوتی است با این تفاوت که) اگر خدا بخواهد میخواهم دعوت خویش را زیر پوشش شفاعت، برای امتم در روز قیامت، قرار دهم.
در انجیل بَرنابا، که متقنترین اناجیل است در دو جای آن صریحاً مقام شفاعت حضرت رسول را در روز بازپسین و نیاز جمیع پیامبران و خلایق را به معاونت و شفاعت و رحمت آن
حضرت ذکر میکند.(1)
بُشر بن شُریح میگوید: به محمد بن علی(علیه السلام) گفتم: در کتاب خدا کدام «آیه اَرجی» و امیدوارکنندهترین آیه است؟ فرمود: قوم تو در اینباره چه میگویند؟ گفتم: میگویند: آیهی«قُلْ یَا عِبَادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلَی أَنفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِن رَّحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعًا»(2)بگو: ای بندگان من که بر خود اسراف و ستم کردهاید! از رحمت خداوند نومید نشوید که خدا همه گناهان را میآمرزد. فرمود: لکن ما اهل البیت اینگونه نمیگوئیم. گفتم: پس آن، کدام آیه است؟ فرمود: ما میگوئیم: «ولسوف یعطیک ربک فترضی»؛ و به زودی پروردگارت آنقدر به تو عطا خواهد کرد تا خشنود شوی که منظور از آن آیه، شفاعت است. به خدا قسم شفاعت است و به خدا قسم شفاعت است.(3)
از امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) نقل شده است که(4): اَرجی آیه، آیه«إِنَّ اللّهَ لاَ یَغْفِرُ أَن یُشْرَکَ بِهِ وَ یَغْفِرُ مَا دُونَ ذَلِکَ لِمَن یَشَاء» است. در قرآن آیهای امیدوارکنندهتر از آن نیست.
باز روایت شده است که علی(علیه السلام) به مردم روی آورده پرسید: کدام آیه در کتاب خدا نزد شما ارجی آیه است؟ بعضی گفتند:«إِنَّ اللّهَ لاَ یَغْفِرُ أَن یُشْرَکَ بِهِ وَیَغْفِرُ مَا دُونَ ذَلِکَ لِمَن یَشَاء».(5)حضرت فرمود: خوب آیهای است اما ارجی نیست. برخی دیگر گفتند:«وَمَن یَعْمَلْ سُوءًا أَوْ یَظْلِمْ نَفْسَهُ ثُمَّ یَسْتَغْفِرِ اللّهَ یَجِدِ اللّهَ غَفُورًا رَّحِیمًا».(6)حضرت فرمود: خوب آیهای است اما ارجی نیست. سپس تعدادی گفتند:«قُلْ یَا عِبَادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلَی أَنفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِن رَّحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعًا إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ».(7)حضرت فرمود: خوب آیه ای است اما ارجی آیه نیست. فریقی گفتند:«وَالَّذِینَ إِذَا فَعَلُواْ فَاحِشَةً أَوْ ظَلَمُواْ أَنْفُسَهُمْ ذَکَرُواْ اللّهَ فَاسْتَغْفَرُواْ لِذُنُوبِهِمْ وَمَن یَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلاَّ اللّهُ وَلَمْ یُصِرُّواْ عَلَی مَا فَعَلُواْ وَهُمْ
یَعْلَمُونَ».(1)حضرت فرمود: خوب آیهای است اما ارجی نیست، سپس آن حضرت از جمعیت کنارهگیری نموده فرمود: ارجی آیه، آیه«وَأَقِمِ الصَّلاَةَ طَرَفَیِ النَّهَارِ وَ زُلَفًا مِّنَ اللَّیْلِ إِنَّ الْحَسَنَاتِ یُذْهِبْنَ السَّیِّئَاتِ».(2)
منظور از «طرفی النهار»، نماز صبح و مغرب است و آن، در تقدیر این معنا را دارد که نمازهای دو طرف روز را با نمازهای ظهر و عصر بپادار و منظور از «زلفاً من اللیل» نماز عشا میباشد که نزدیک شب گزارده میشود.(3)
پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: یا علی! قسم به کسی که مرا به حق برانگیخت در حالیکه بشیر و نذیر بودم، هرکسی از شما برای وضو قیام کند از جوارحش گناهان ساقط میشود، پس وقتی برای نماز رو به سوی خدا نمود قلبش از نماز منصرف نشده باشد، دیگر هیچ گناهی ندارد. او مثل آن وقتی است که مادرش او را بیگناه زاده است، پس اگر میان دو نماز (مثل صبح و روز) گناهی از او سر بزند باز گناهش آمرزیده میشود تا آنجا که رسول خدا پنج نماز یومیه را برشمرد؛
سپس فرمود: یا علی نمازهای پنجگانه برای امت من مَثَل نهر جاری است که از در خانه یکی از شما جاری باشد، پس اگر در جسدش کثافتی باشد و خود را در پنج نوبت در آن نهر بشوید پس گمان نمیرود در آن، کثافتی بماند، لذا نمازهای پنجگانه برای امت من همین حکم را دارد،(4)یعنی کثافتهای روحی را میزدایند.
اختلاف روایات در باب «ارجی آیه» به اعتبارات و ملاحظات گوناگون است، مثلاً در قسمت اول یأس زدائی مطرح است و قسمت دوم مربوط به کسانی است که مشرک نیستند اما فسق و فجور دارند و بدون توبه از دنیا میروند، لذا آیه مذکور آنها را به شفاعت الهی امیدوار نموده است و در قسمت سوم تزکیه نفس مطرح است. پس در شفاعت تمام مشکلات روانی و اخلاقی انسان به بهترین وجه حل میگردد.
باید دانست شفاعت پلی برای ابطال حق و احقاق باطل نیست، بلکه آن عبارت است از اینکه انسان لیاقت راهیابی به بهرهمند شدن از رحمت و مغفرت الهی را پیدا کند تا به سعادت مطلق برسد. او باید بداند اصل شفاعت از عنایات و الطاف الهی در حق بندگان و گذشت و
محبت او نسبت به آنان است و آن، ضابطهمند است، یعنی باید اذن الهی در آن شفیع باشد، چنانکه خداوند میفرماید:«یَوْمَئِذٍ لَّا تَنفَعُ الشَّفَاعَةُ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمَنُ وَ رَضِیَ لَهُ قَوْلًا»(1)در آن روز، شفاعت سودی نبخشد مگر برای کسانی که خدای متعال به او اذن (شفاعت) داده و سخنش را پسندیده باشد و دیگر آن که شفاعت شوندگان مرضی حضرت حق باشند، چنانکه قرآن میفرماید:«لَا یَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضَی»(2)ملائکه شفاعت نمیکنند جز برای کسانی که خداوند از آنان راضی باشند. از امام صادق(علیه السلام) روایت شده است: إن شفاعتنا لا تنال مستخفاً بالصلاة(3)شفاعت ما به کسی که نماز را سبک بشمارد نمیرسد.
باید دانست: شفاعت معصومین(علیه السلام) شفاعت کبراست و شفاعت غیر آنها، شفاعت صغرا.
روشن است که منظور از اینکه شفاعتشونده مورد رضایت الهی باشد این نیست که تمام اعمالش پسندیده باشد وگرنه نیازی به شفاعت نبود، بلکه منظور از آن، مرضی بودن دین و ایمان شخص است و از همه مهمتر اینکه شفاعتشونده باید به اصل شفاعت ایمان داشته باشد، چنانکه از پیامبر اکرم روایت شده است: «من لم یؤمن بشفاعتی فلا أنالهالله شفاعتی»(4)کسی که به شفاعت من ایمان نداشته باشد پس خداوند شفاعت من را به او عطا نمیکند.
توحید در عبادت که به معنای پرستش تنها حضرت حق است اصل مسلم همه ادیان الهی است و هیچ مسلمانی با آن مخالفت ندارد. اگر اختلافی در اینباره وجود دارد، مربوط به مصادیق است که برخی از مسلمانان، به ویژه وهابیون و سلفیون (وهابیها پس از مدتی نام خود را عوض کرده، خود را سلفی خواندند و مدعیاند که از سلف اسلام و سنت رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) پیروی میکنند.(5)وهابیها باید بدانند با عوض کردن نام خود از نفرت خود در میان مسلمانان شیعه و سنی نمیتوانند بکاهند.)، برخی افعال را مثل توسل، عبادت دانسته، شرک میدانند، در حالیکه برخی دیگر آنها را، مثل بوسیدن حجرالاسود و... تکریم و تعظیم و به
فرمان خدا میدانند.(1)وهابیها به کسانی که معتقد به شفاعت و زیارت و توسل باشند، نسبت شرک میدهند و خون و مال آنها را مباح و حلال میدانند.(2)
وهابیها و سلفیها بر آن بودند که بقعه و ضریح مقدس پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) را ویران سازند. اما احترام و تجلیل همهی فرق اسلامی از آن بنا و بارگاه و مقبره ملکوتی، مانع از آن عمل فجیع شد.(3)
سجده در برابر بت، عین شرک و بتپرستی است ولی سجده ملائکه بر آدم و سجده فرزندان یعقوب و یعقوب و همسر وی بر یوسف، عین توحید در عبادت است؛ زیرا سجدهکنندگان میدانستند اولا مسجودان در سرنوشت انسان و جهان مستقل از خدا دخالت ندارند و ثانیاً آن سجده به فرمان خدا و برای تکریم و تعظیم عبد صالح خدا بوده است.
طبق نظر وهابیهای حنبلی چون ملائکه بر آدم و یعقوب بر یوسف سجده کردند پس باید مشرک باشند، در حالی که آنها مشرک نیستند.
و بنابراین که شیطان بر غیر خدا سجده نکرد، از تکفیریهای وهابی محسوب میشود، پس آنها مطیع و پیرو اویند و آنها طبق اصل «هرچه در بند آنی، بنده آنی»، شیطان پرستند و آنها چون حتی در ماههای حرام نیز میجنگند پس از مشرکین بدترند، پس نظریه آنها باطل و خود آنها بی اصل و ریشه و اساساند.
مشرکان در برابر بت سجده میکردند؛ زیرا معتقد بودند که بتان، مستقل از خدا، حق شفاعت دارند و عامل پیروزی در جنگ و دفع و رفع خطر در سفرند.
سجده بر بت و تعظیم و تکریم آن، شرک است ولی بوسیدن حجرالاسود و طواف به دور خانه خدا و سعی میان صفا و مروه شرک نیست، زیرا مسلمانان باور ندارند که سنگ و کوه، خدایند و آثار خدائی دارند و میدانند آن سه به اذن و امر حضرت حق است.
برخی میپندارند توسل به اولیای الهی و شفا خواستن از آنان و تبرک جستن به آثار و مقابر و ضریحهای آنها شرک است، در حالیکه با دلایلی شرک نیست بلکه توحید خالص است؛ زیرا خداوند میفرماید:«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ اتَّقُواْ اللّهَ وَ ابْتَغُواْ إِلَیهِ الْوَسِیلَةَ وَ جَاهِدُواْ فِی سَبِیلِهِ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ»(4)او در این آیه، مؤمنین را به تکلیفهایی امر فرموده است که
التزامشان به آنها، سبب نیل به فلاح و رستگاری است که یکی از آنها این است که مؤمنان برای تقرب به خدا، وسیله و توسل پیدا کنند و وسیلهای بهتر از پیامبر و ائمه(علیه السلام) وجود ندارد.(1)
و باز در قرآن آمده است:«وَ لِلّهِ الأَسْمَاء الْحُسْنَی فَادْعُوهُ بِهَا»(2)خداوند اسمای حُسنائی دارد، پس به وسیله آنها خدا را بخوانید. اسمای خداوند از هر اسمی بهتر و نیکوتر است. بعضی از روایات، مانند روایتی که از امام صادق(علیه السلام) در تفسیر این آیه نقل شده، میخوانیم که «به خدا سوگند، نامهای نیکوی خدا، ما هستیم»، اشاره به آن دارد که پرتو نیرومندی از آن صفات الهی در وجود اهل بیت عصمت و طهارت منعکس شده است و شناخت ایشان به شناخت خداوند کمک میکند.
از آیاتی که بر جواز توسل و مشروعیت آن، دلالت میکند قول خداوند است که: «لَوْ أَنَّهُمْ إِذ ظَّلَمُواْ أَنفُسَهُمْ جَآؤُوکَ فَاسْتَغْفَرُواْ اللّهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُواْ اللّهَ تَوَّابًا رَّحِیمًا».(3)
قرآن مجید به کسانی که بر خویشتن ستم کردهاند، فرمان میدهد که سراغ پیامبر روند و هم خود طلب مغفرت کنند و هم پیامبر برای آنان طلب مغفرت کند و نوید میدهد که در این صورت، خدا را توبهپذیر و رحیم خواهند یافت.
باز قرآن در این خصوص میفرماید:«قَالُواْ یَا أَبَانَا اسْتَغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا إِنَّا کُنَّا خَاطِئِینَ»(4)قرآن در داستان یوسف نقل میکند که برادران یوسف برای آمرزش گناه خود در مورد یوسف صدیق پیش یعقوب آمدند تا او برای آنها از خداوند استغفار بجوید تا آمرزیده شوند و این نشان از توسل و با وسیله به سوی خدا رفتن و مشروعیت آن دو است.
اهل سنت معتقدند سیره مسلمین مؤیّد مشروعیت توسل است. آنها میگویند عمر در سال قحطی متوسل به عباس بن عبدالمطلب شد و گفت: همانگونه که ما در قحطی به پیامبر متوسل میشدیم و آبسالی میشد، در زمان بعد از حیات آن حضرت نیز متوسل به عباس عموی پیامبر میشویم تا خدا به ما باران دهد و چنین هم شد.(5)
منصور دوانیقی از مالک بن انس، امام مالکیها از کیفیت زیارت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) سؤال
نمود. او گفت: پیامبر وسیله تو و وسیله پدرت آدم به سوی خداست و به آیه «وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذ ظَّلَمُواْ أَنفُسَهُمْ...» استناد نمود.(1)
معروف است شافعی، امام شافعیها، به عترت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) متوسل شد، لذا ابن حجر هیثمی شعری در این زمینه برای شافعی سروده است:
آله النبی ذریعتی
و هم الیه وسیلتی
ارجو بهم اعطی غداً
بیدی الیمنی صحیفتی؛(2)
آل پیامبر وسیله منند و آنها به سوی خداوند واسطه میشوند. امیدوارم که فردای قیامت به وسیله آنها به دست راستم نامه عملم داده شود.
بعد از این همه دلیل قرآنی و سیره مسلمین، ابن تیمیه و قَصیمی و محمد بن عبدالوهاب تمام آن دلایل را رد میکنند و آن را به اسم دین معرفی میکنند.
از امتیازات امامیه زیارت پیامبر(صلی الله علیه و آله) و ائمه(علیه السلام) و ساختن ضریحها و تزیین آنها است. زیارت آن قبور از مصادیق بارز و موارد بسیار عالی تعظیم شعائر اسلامی است.«وَ مَن یُعَظِّمْ شَعَائِرَ اللَّهِ فَإِنَّهَا مِن تَقْوَی الْقُلُوبِ»(3)زیرا آن، وسیله دانشافزائی دینی و سیر سلوک عرفانی و استجابت دعا و احیای امر معصومین، علهیم السلام، و تقرب الهی است.
زیارت قبور ائمه(علیه السلام) و اقامه مآتم و مقیم شدن مردم در عزاداری و نوحهگری آنها برای ائمه(علیه السلام) در آنجاها، نوعی از تقرب به خداست، مانند تقرب به او به وسیله عیادت مریض و تشییع جنازه و زیارت و به دیدار برادران دینی رفتن و کمک نمودن به فقیر، زیرا مثلاً عیادت مریض فی نفسه عمل صالحی است که بنده به واسطه آن، به خداوند متعال نزدیک میشود وآن، تقرب به مریض نیست تا موجب شود عملش را عبادت برای غیرخدا یا شرک در عبادت خداوند قرار دهد.(4)
امام حسین(علیه السلام) فرموده است: من ضمانت میکنم که صدقهای که به دست بندهی خدا داده
میشود، پیش از او به دست خدا میرسد، چون خود او فرموده است:(1)«و یأخذ الصدقات»(2)و امام صادق(علیه السلام) فرموده است: شخص قبل از اینکه به عیادت مریض برود به عیادت خدا رفته است؛ فیقول الله عزّوجل: من عاد مؤمناً فقد عادنی.(3)
اهل سنت روایتی را که مورد تأیید وهابیان است از عثمان بن حنیف نقل کردهاند که مردی مریض پیش پیامبر آمده گفت: از خدا بخواه من سالم شوم. حضرت فرمود: اگر میخواهی دعا کنم و اگر مایلی صبر کن که این برایت بهتر است. گفت: دعا کن. حضرت فرمود: یک وضوی خوبی بگیر و دو رکعت نماز بخوان و اینگونه دعا کن: «اللهم اِنی اسألک و اتوجه الیک بنبیک نبی الرحمة، یا محمد اِنی اَتوجه بک الی ربی فی حاجتی لتُقضی اللهم شفّعه فیّ». راوی حدیث میگوید: بلافاصله مریض بهبودی یافت و ابن تیمیه که توسل را تحریم کرده است سند حدیث را صحیح میداند.(4)
و این نوعی تعارض در گفتار است.
اساساً در ذات توسل و استشفاع، توحید و علم ربوبی نهفته است و آنها از موارد عمل به آیه قرآن است که میفرماید:«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ اتَّقُواْ اللّهَ وَ ابْتَغُواْ إِلَیهِ الْوَسِیلَةَ وَ جَاهِدُواْ فِی سَبِیلِهِ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ»(5)و در روایتی میخوانیم: «به وسیله امام به خدا نزدیک شوید».(6)
علامه طباطبائی فرموده است: هیچکس به هیچ مرحلهای از معنویت نرسید مگر در حرم مطهر امام حسین(علیه السلام) و یا در توسل به آن حضرت.
ممکن است بگوید: توسل در زمان حیات آن حضرت بود، نه در مرگ. در پاسخ گفته میشود: روی این حساب قرآن و نقل داستانها و سیره پیامبر(صلی الله علیه و آله) برای مردم، بعد از حیات آن حضرت بی فایده است؛ در حالی که با مرگ پیامبر(صلی الله علیه و آله)، سیره و دستوراتش نمیمیرد. علاوه بر آن پیامبر(صلی الله علیه و آله) زنده به حیات برزخی و ناظر اعمال ما و جوابگو به سلام ما در نمازهاست، پس او زنده است، زیرا وقتی شهدا زنده باشند به طریق اولی پیامبر(صلی الله علیه و آله) نیز زنده
است. خداوند در قرآن میفرماید:«وَ قُلِ اعْمَلُواْ فَسَیَرَیاللّهُ عَمَلَکُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ».(1)دیدن برای خدا و رسول و مؤمنان (یعنی ائمه) به یک معنا و ثابت و همیشگی است. نمیشود پیامبر(صلی الله علیه و آله) در مرگش دیگر نبیند و خدا ببیند و الا معنای آیه درست در نمیآید.
از امام صادق(علیه السلام) چنین نقل شده است: «تمام اعمال مردم هر روز صبح به پیامبر(صلی الله علیه و آله) عرضه میشود». در روایت دیگر از امام رضا(علیه السلام) نقل شده است که شخصی به وی عرض کرد: برای من و خانوادهام دعایی بفرمائید. فرمود: مگر من دعا نمیکنم؟ به خدا سوگند، اعمال شما هر روز و شب بر ما عرضه میشود(2)و اگر در این جهت نقصانی باشد برای رفعش دعا میکنم.
علاوه بر آن خداوند در آیات متعددی از جمله«وَسَلَامٌ عَلَی الْمُرْسَلِینَ(3)»، به انبیا سلام داده است که آن دلیل زنده بودن آن هاست، چراکه حکیم به مرده سلام نمیدهد.
سیوطی از امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) نقل کرده است که فرمود: از پیامبر(صلی الله علیه و آله) در مورد آیه«فَتَلَقَّی آدَمُ مِن رَّبِّهِ کَلِمَاتٍ فَتَابَ عَلَیْهِ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِیمُ»(4)سؤال نمودم، پس فرمود: خداوند آدم را در هند و حواء را در جده و ابلیس را در بَیسان (شهر فلسطین قدیم نزدیک اردن) و مار را در اصفهان هبوط داد. قوائم و ستونهای مار مثل قوائم شتر بود (و کان للحیة قوائم کقوائم البعیر). آدم صد سال در هند به خاطر گناهش گریه کرد تا اینکه خداوند جبرئیل (جبریل) را به سوی او فرستاد و گفت (خداوند میفرماید:) ای آدم آیا تو را با قدرتم خلق نکردم و روح خودم را در تو ندمیدم. آیا ملائکه من برای تو سجده نکردند؟ آیا حواء، کنیز خود، را به ازدواج تو در نیاوردم؟ آدم گفت: بلی، پرسید پس این گریه برای چیست؟ آدم جواب داد: چه چیزی مانع گریه من میشود، در حالیکه از جِوار رحمن خارج شدهام. گفت: «فعلیک بهؤلاء الکلمات فانّ الله قابل توبتک و غافر ذنبک. قل اللّهم إنّی اسألک بحق محمد و آل محمد، سبحانک لا اله الا انت عملتُ سوءاً و ظلمتُ نفسی فاغفرلی انّک انت الغفور الرحیم. اللّهم انّی اسألک بحق محمد و آل محمد، سبحانک لا اله الا انت عملتُ سوءاً و ظلمتُ نفسی فتب علیَّ انّک انت التواب الرحیم فهؤلاء الکلمات التی تلقّی آدمُ».(5)
با رفتن مردم چه شیعه و چه سنی آگاه و منصف به زیارتگاههای معصومان، حقانیت و مظلومیت آنها روشن میشود. امام رضا(علیه السلام) در این باره میفرماید: «إذ أن لکل امام عهداً فی عنق اولیائه و شیعته و أن من تمام الوفاء بالعهد و حسن الأداء زیارة قبورهم، فمن زارهم رغبةً فی زیارتهم و تصدیقاً بما رغبوا فیه کان ائمتهم شفهاءَهم یوم القیامة»(1)
زیرا هر امامی به گردن اولیا و دوستان و شیعیانش عهد و پیمان دارد و بدون شک از جمله تمامیت وفای به عهد و حسن ادای آن، زیارت قبور آنهاست، پس کسی که آنها را با رغبت و میل و با ایمان و تصدیق و معرفت آنها زیارت نماید، از شفاعت آنها در روز رستاخیز بهرهمند میشود.
انسان وقتی به آداب زیارت قبور ائمه از جمله غسل و پوشش لباس نظیف و عِطر زدن و صدقه دادن به فقراء و مشی باوقار به سوی حرم و تکبیر گفتن در بین راه و خواندن زیارت و گزاردن حداقل دو رکعت نماز بعد از زیارت به عنوان شکر برای توفیق خداوند برای او، توجه نماید مییابد که زیارت آنها جز عبادت و توحید خالص و کمالیابی انسان و تقرب به خدا چیز دیگر نیست، به ویژه اینکه از جمله آداب زائر بعد از نماز این است که بگوید: «اللّهم لک صلیت و لک رکعت و لک سجدت وحدک لا شریک لک، لانه ل اتکون الصلاة و الرکوع و السجود الا لک، لانّک أنت الله لا اله انت. اللّهم صلّ علی محمد و آل محمد و تقبّل منی زیارتی و اَعطنی سُؤلی بمحمد و آله الطاهرین».
نتیجه مهم زیارت، انسانسازی است، چون از جمله آداب زیارت، حسن رفاقت با مردم و کمسخن گفتن، آن هم سخن خوب و ذکر زیاد در هر حالتی و خشوع و کثرت نماز و ذکر صلوات و فروبستن چشم از نامحرم و کمکرسانی به حاجتمندان و تقوا و ورع و ترک خصومت و جدال (مزاح) و... است.(2)
اگر صِرف توسل و شَفاعت و وسیله، شرک باشد، پس طواف گرد کعبه و بوسیدن حجرالاسود و رمی جمرات و صبر و نماز و الفاظ نماز و قرآن و پیامبر(صلی الله علیه و آله) و طلبیدن آب از فرزند و غذا از همسر و... همه شرکند.
این جانب در مکه از یکی از وهابیها پرسیدم آیا استلام و بوسیدن حجرالاسود شرک
نیست؟ گفت: شرک نیست، زیرا بوسیدن آن، طبق روایات است. گفتم: پس توسل و زیارت نیز طبق روایات است که بعضی از آنها را خودتان نیز قبول دارید، پس چرا آنها را شرک میدانید؟
قرآن میان استعانت از تنها خداوند«اِیَّاکَ نَسْتَعِینُ»(1)و استعانت از صبر و نماز«وَ اسْتَعِینُواْ بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاَةِ»(2)جمع نموده است و منافات میان آن دو را دفع و رفع نموده است، پس هر دو به اذن او و عین عبادتاند.
حقیقت این است که دشمنان دیدند کسی سر قبور ائمه کفرشان نمیرود، لذا از روی حسادت دستور دادند قبور ائمه(علیه السلام) را خراب کنند و ضریح آنها را بدزدند. وهابیها و سلفیها حساب شده کار میکنند ولی به هدفشان نمیرسند. آنها میبینند در اربعین امام حسین(علیه السلام) دهها میلیون زائر پیاده و از مسافت دور به زیارت آن حضرت میروند. در کجای دنیا مجتمعی به این عظمت، حتی در مکه و مدینه، یافت میشود؟ همین زیارتها آمریکا را در عراق شکست داد و همین تاسوعاها و عاشوراها انقلاب اسلامی ایران را به اثر و ثمر و تداوم و استحکام رساند.
وهابیهای بیریشه و سلفیهای دگم، شیعه را مهدور الدم و مشرک میدانند و به آمریکای متجاوز و یهود اشغالگر و انگلیس مکار کاری ندارد، یعنی چراغ سبز نشان میدهند، بلکه مزدوران آنهایند. آنها مثل کمونیست معتقدند: هدف وسیله را مباح میسازد. آنها به جای اینکه هندوهای گاوپرست را که مدفوع گاو را متبرکاً به سر و صورت میزنند و در مقابل نرینه گاو (لینگا) تعظیم میکنند(3)به نقد بکشانند، شیعه علی(علیه السلام) را به نقد انتقامجویانه، بلکه به مسلخ و مقتل میکشانند.
آنها به قدری بی رحم و قسیالقلباند که قبور صحابه را، مثل حجر بن عدی در سوریه دستبرد میزنند و نبش قبر میکنند، لذا آنها مایه شین و ننگ جهان اسلاماند. آنها سرانجام به خودشان نیز رحم نمیکنند و یکدیگر را میکشند. آنها از هر وحشی وحشیترند، به طوری که ابرقدرتها نیز آنها را منفور و مطرود میدانند، چون آنان دیگر برای استعمارگران
قابل استفاده نیستند، بنابراین نام آنها را به «داعش» تغییر دادند ولی پس از چند صباحی از اینها نیز برائت و انزجار حاصل نمودند. آنها تنها گروهیاند که از خودشان راضی نیستند. آنها ریشداران بی ریشه و صورتداران بد سیرت و ضد فرهنگ و تمدّنند.
در سال 1216 آنها با یک حمله غافلگیرانه به کربلای معلا هجوم آورده به تخریب حرم امام حسین(علیه السلام) و سایر اماکن مقدسهی کربلا پرداختند و اموال با ارزش اماکن مقدسه را به غارت بردند و جمع کثیری از اهالی کربلا را کشتند و خانههای زیادی را غارت کردند و در سال 1344 قبور ائمه بقیع را خراب نمودند. جز قبر پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) را که از ترس نفرت عموم مسلمانان متعرض آن نشدند.(1)
اخیراً دو بارگاه ملکوتی امام دهم و امام یازدهم(عسکریین)(علیه السلام) را با کمال بیشرمی در سامرا ویران نمودند. در حقیقت آنها گفتهاند: دشمن اصلی ما اسرائیلیانند مشروط بر اینکه شیعه شوند.
جای تعجب اینجاست که اگر ما آنها را لعن کنیم عدهای میگویند: مسلمان، مسلمان را لعن نمیکند ولی اگر آنها دست به چنین فجایعی بزنند بلااشکال است. خداوند آنها را لعن نماید و اینها را هدایت.
از جمله دلایل مهم زیارت قبر پیامبر(صلی الله علیه و آله) قرآن کریم است که میفرماید:«وَ لاَ تُصَلِّ عَلَی أَحَدٍ مِّنْهُم مَّاتَ أَبَدًا وَ لاَ تَقُمْ عَلَیَ قَبْرِهِ إِنَّهُمْ کَفَرُواْ بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ مَاتُواْ وَ هُمْ فَاسِقُونَ».(2)خداوند پیامبر(صلی الله علیه و آله) را از نماز بر جنازه منافق و قیام بر قبرش منطوقاً نهی فرموده است و مفهوم نهی، مطلوبیت آن دو برای غیر منافق، یعنی مؤمنین مخصوصاً پیامبر ختمی و امامان است. روایات، گویای بر تأکید بر آن مطلوبیت و تشدید بر استحباب آن است.
این بنده کمترین وقتی سر قبر پیامبر(صلی الله علیه و آله) برای زیارت ایستاده بودم وهابیها مانع شدند، من، طبق آیه مذکور، گفتم: مگر پیامبر(صلی الله علیه و آله) منافق است؟ گفتند: خیر. گفتم: پس میتوان ایستاد، در حالیکه شما میگویید: نایست و برو و این، تناقضی آشکار است. یکی از آنها با خنده گفت:«الآیة، منطوق و کلامک، مفهوم. انت اصولیّ»، لذا مدتی آنجا ایستادم و دعا کردم و زیارت خواندم.
ولی ناراحت بودم که چرا آنجا کثیف است. به یکی دیگر از آنها گفتم: آن موضع را تمیز نمایید. آن موطن، مقبره است، نه مزبله. گفت: «شرک شرک». گفتم: «چرک چرک». سپس آیه«خُذُوا زِینَتَکُمْ عِنْدَ کُلِّ مَسْجِدٍ»(1)را تلاوت نمودم و گفتم «قابلیت اتخاذ مسجد بر آن مقبره بیشتر از قابلیت اتخاذ مسجد بر اصحاب کهف است.«الَّذِینَ غَلَبُوا عَلَی أَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَّ عَلَیْهِمْ مَسْجِداً»(2)و رفتم. فردا که آمدم دیدم آنجا را تمیز کرده بودند در نتیجه یافتم که آنها قرآن را نیافتند.
باز در قرآن آمده است:«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لَا تَرْفَعُوا أَصْوَاتَکُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِیِّ وَ لَا تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ کَجَهْرِ بَعْضِکُمْ لِبَعْضٍ أَن تَحْبَطَ أَعْمَالُکُمْ وَ أَنتُمْ لَا تَشْعُرُونَ».(3)
آیه شریفه، واضحالدلاله در نهی از رفع صوت و داد و فریاد در مقابل پیامبر(صلی الله علیه و آله)، در حیات او است و خدای سبحان فروداشتن صدا را نزد رسول خدا در حیات و بعد از مرگش تحسین نموده است؛ چرا که آیه اطلاق و کلّیت دارد و اگر خدا میخواست آیه تخصیص بخورد، مخصّص آن را میآورد و چون نیاورده است، پس غضّ صوت در زیارت قبر نبی مکرم واجب است. امام حسین(علیه السلام) به عایشه فرمود: إنّ الله حرّم مِن المؤمنین امواتاً ما حرّم منهم احیاء؛ یعنی چیزهایی را که خداوند برای پیامبر(صلی الله علیه و آله) در حیاتش حرام نموده است در مماتش نیز حرام نموده است.(4)
چون اصولیان گفتهاند: «المورد لایخصص الوارد»(5)، یعنی مورد و شرط و قید مثل مرگ پیامبر(صلی الله علیه و آله)، وارد و دستور کلی را تخصیص نمیزند. به همین دلیل خود وهابی-تکفیریها، آیه یاد شده را در مسجدالنبی روی تابلو برای جلوگیری از صدای بلند در برابر قبر و بارگاه پیامبر(صلی الله علیه و آله) نصب نمودهاند.(6)
باید توجه نمود که این قبیل احترامها، به پیامبر عظیمالشأن که در پنج آیهی اول سوره حجرات آمده است اختصاص به آن حضرت ندارد، بلکه همه پیشوایان اسلامی و علما و
اساتید و پدران و مادران و عموم بزرگان، شایسته اینگونه احترامهایند.(1)
و دیگر آیه«وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذ ظَّلَمُواْ أَنفُسَهُمْ جَآؤُوکَ فَاسْتَغْفَرُواْ اللّهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُواْ اللّهَ تَوَّابًا رَّحِیمًا»(2)، است که بحث آن گذشت.
قرآن تبرک جستن به آثار اولیای الهی را تأیید میکند. برای مثال در ماجَرای حضرت یعقوب وقتی وی از فراق یوسف و از شدت گریه، بینایی خود را از دست میدهد، حضرت یوسف به برادران خود میگوید: پیراهن مرا ببرید و بر دیدگان پدرم بیفکنید تا او بینایی خود را بازیابد. هرچند میان آندو فاصله زیاد باشد. قرآن میفرماید:«اذْهَبُواْ بِقَمِیصِی هَذَا فَأَلْقُوهُ عَلَی وَجْهِ أَبِی یَأْتِ بَصِیرًا»(3)و باز میفرماید«فَلَمَّا أَن جَاء الْبَشِیرُ أَلْقَاهُ عَلَی وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِیرًا».(4)
حال اگر مسلمانی خاک قبر و ضریح و مرقد خاتمالانبیا(صلی الله علیه و آله) را بر دیده بگذارد و قبر و ضریح اولیا و اوصیای الهی یعنی ائمه(علیه السلام) را به احترام ببوسد و یا به آنها تبرک جوید و معتقد باشد که خداوند در این خاک و آثار، اثری و ثمری نهاده است و در این کار داستان یوسف و یعقوب را درنظر گیرد، عملی موحدانه انجام داده است، نه مشرکانه.
در سنت و سیره مطهر و متد و روش پسندیده پیامبر(صلی الله علیه و آله) احادیث زیادی به چشم میخورد که به زیارت قبور تشویق مینماید، چون در زیارت این قبرها چه زیارت یک قبر و چه زیارت قبرهای متعدد، آثار فرهنگی زیادی وجود دارد، هرچند در بعضی از نصوص میان نهی و امر یعنی حرمت و حلّیت زیارت، جمع کرده است که قابل توجیهاند.
از آن جمله ابن ماجه از پیامبر(صلی الله علیه و آله) روایت کرده است که آن حضرت فرمود: من شما را از زیارت قبور نهی میکردم (که منظور نهی از زیارت قبور مشرکان است)، پس زیارت کنید (که منظور امر به زیارت قبور مسلمین است)؛ زیرا آن، شما را به دنیا بیرغبت میکند و به یاد آخرت میاندازد.(5)
و باز از همو روایت شده است که آن حضرت قبر مادرش، حضرت آمنه واقع در ابواء میان مکه و مدینه، را زیارت کرده گریه نمود و اطرافیانش را به گریه انداخت و گفت: از پروردگارم اجازه گرفتم در اینکه آن قبر را زیارت کنم، پس به من اجازه داد (ولی اجازه خواستم که استغفار نمایم، اجازه نداد)(1)،
لذا قبور را زیارت کنید، زیرا آنها، یادآور مرگاند.(2)
البته آن قسمت از این روایت که میگوید: «خدا به پیامبر(صلی الله علیه و آله) اجازه نداد برای مادرش حضرت آمنه بنت وهب طلب مغفرت کند»، صحیح نیست و شیعه آن را قبول ندارد، زیرا پدر و مادر پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) و اجداد آن حضرت تا آدم(علیه السلام) همه موحد بودند و احدی از آنها آلوده به شرک نبودهاند.
قال رسول الله: لم یزل ینقلنی من اصلاب الطاهرین الی ارحام المطهرات حتی اخرجنی فی عالمکم هذا و اجمعوا (الامامیة) علی أن عمه، اباطالب، رحمه الله، مات مؤمناً و أن آمنة بنت وهب کانت علی التوحید.(3)و حتی همسر هیچ پیامبری طبق آیه«الزَّانِیَةُ لاَ یَنْکِحُهَا إِلاَّ زَانٍ أَوْ مُشْرِکٌ»(4)و آیه «الْخَبِیثَاتُ لِلْخَبِیثِینَ»(5)زناکار و زانی و بدکاره نبودهاند.
اهل سنت نیز، جز وهابیها، قبول دارند که آباء و امهات پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) موحد و خداپرست و به دین ایراهیم(علیه السلام) بودند خدا را عبادت میکردند.(6)
وهابیها معتقدند از راه دور به زیارت اموات و حتی به زیارت پیامبر(صلی الله علیه و آله) و اهل بیت(علیه السلام) آن حضرت رفتن بدعت و حرام است و از پیامبر(صلی الله علیه و آله) نقل کردهاند: «لا تشدّ الرحال الا الی ثلاث مساجد، مسجد الحرام و مسجدی هذا و المسجد الاقصی»(7)بار سفر نبندید مگر به سوی سه مسجد: مسجدالحرام و مسجدالنبی و مسجدالاقصی. این حکم خلاف صریح آیه قرآن است که میفرماید:«قُلْ سِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانظُرُوا کَیْفَ بَدَأَ الْخَلْقَ»(8)و گریه را مطلقا حرام و
بدعت میدانند(1)، در حالی که اهل بدعت و اختلاف، خود آنهایند و آنها هستند که حلال پیامبر را حرام و حرام او را حلال نمودهاند. عامل اختلاف در طول تاریخ، از اواخر عمر پیامبر(صلی الله علیه و آله) تاکنون خلفای ثلاث و پیروان بی چون و چرای آنان، مخصوصاً وهابیها و سلفیها بودهاند.
آنها عمر را از پیامبر(صلی الله علیه و آله) بالاتر میدانند، زیرا وقتی عمر علناً گفت: «پیامبر(صلی الله علیه و آله) دو متعه را حلال نمود و من حرام میکنم» آنها قول عمر را ترجیح دادند.
اما احادیثی که در زیارت قبور از آن حضرت صادر شده است زیاد است که
از جمله آنها اینکه از ابوهریره نقل شده است که پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) به مقبرهای نزدیک شده فرمود: سلام بر شما، دار قوم مؤمنان و «اِن شاءالله» ما نیز به زودی به شما ملحق خواهیم شد.(2)
و از آن جمله از ابن عباس نقل شده که گفت: وقتی رسول خدا(صلی الله علیه و آله) از قبور مدینه گذر میکرد رویش را به آنها نموده فرمود: سلام بر شما ای اهل قبور، خدا ما را و شما را بیامرزد. شما زودتر رفتید و ما هم به دنبال شما خواهیم آمد. ...السلام علیکم یا اهل القبور، یغفر الله لنا و لکم، انتم سلفتمونا و نحن بالإثر.(3)
و از آن جمله اینکه از بُرَیده روایت شده است که پیامبر(صلی الله علیه و آله) به مردم تعلیم میداد که وقتی به سوی مقابر رفتید بگویید: سلام بر شما اهل دیار مؤمنان و مسلمین و ما «انشاءالله» به شما ملحق خواهیم شد. شما زودتر مردید. ما تابع و به دنبال شما در مرگ هستیم. از خداوند عافیت مسئلت میکنیم.
در این زمینه روایات زیادی از عامه وجود دارد که علامه امینی نقل کرده است(4)«من شاء فلیراجع».
وهابیها قَسَم به غیر خدا را شرک میدانند؛(5)در حالی که آن، یک نوع تعظیم نسبت به
«مُقسَم به» و مورد قسم و به اذن حضرت حق است. چون مورد قسم ارزش دارد، خود قسم نیز اعتبار و ارزش پیدا میکند.
در قرآن، چندین قَسَم به غیر خدا وجود دارد. آن قرآنی که الگوی اکبر و راهنمای جاوید و مطلق هر مسلمانی است. و از جمله آنهاست در آیات:«وَ التِّینِ وَ الزَّیْتُونِ * وَ طُورِ سِینِینَ * وَ هذَا الْبَلَدِ الْأَمِینِ»(1)و «وَ الْفَجْرِ * وَ لَیَالٍ عَشْرٍ * وَ الشَّفْعِ وَ الْوَتْرِ * وَ اللَّیْلِ إِذَا یَسْر»(2)...و قسم به شب تاریک هنگامی که به روز مبدل گردد» و...؛ به ویژه اینکه خداوند به جان پیامبر(صلی الله علیه و آله) نیز سوگند یاد کرده میفرماید:«لَعَمْرُکَ إِنَّهُمْ لَفِی سَکْرَتِهِمْ یَعْمَهُونَ»(3)ای پیامبر به جانت سوگند که قوم لوط در مستی شهوات خود سرگردانند.
هدف این سوگندها بیان عظمت و بها و استحقاق و قابلیت اموری است که خداوند به آنها قسم یاد میکند تا از این طریق نظر مردم به خصوص و علیالاخص مسلمانان را به تدبر و تفکر در آنها معطوف دارد.
اگر نظر وهابیها و تکفیریها و سَلَفیها در این خصوص صحیح باشد. پس خداوند در قسم خوردن به غیر خود، برای خود، شریک قائل و فعل حرامی مرتکب شده است که این درست نیست؛ زیرا در این صورت او برای خود شریک قایل شده است و محکوم امر و نهی اعتباری انسانی قرار گرفته است. در حالی که او تابع شریعت نیست، بلکه شریعت تابع اوست.
حتی خود پیامبر(صلی الله علیه و آله) در مواردی به غیر خدا قسم یاد کرده است. از آن جمله مردی حضور پیامبر(صلی الله علیه و آله) آمد و گفت: ای پیامبر خدا، پاداش کدام صدقه بزرگتر است؟ آن حضرت فرمود: أما و ابیک لَتُنْبَأنَّهُ أن تصدِّق و انت صحیحٌ...(4)سوگند به پدرت، از آن فوراً آگاه میشوی و آن اینکه صدقه دهی در حالی که سالم و به آن، حریص باشی، از فقر بترسی و به فکر زیستن در آینده باشی.
علمای اهل سنت با اینکه در سوگند به غیر خدا اختلاف دارند، معالوصف همگی سوگند به طلاق و عتاق و صدقه بودن ثروت را جائز میدانند و معتقدند که اگر کسی بر طلاق زن و آزادی برده و صدقه بودن اموال خود سوگند یاد کند، زن او رها و غلام او آزاد و
اموال او از موارد صدقه میشود، بدون اینکه نیاز به اجراء صیغه باشد، در حالی همه علمای شیعه چنین سوگندی را باطل میدانند و معتقدند در تحقق طلاق و عتاق و صدقه گردیدن اموال، بسان دیگر امور، باید صیغهی خاصی اجرا گردد.(1)
عرب جاهلی پس از تشرف به اسلام بر اثر رسوب عقاید شرک در قلوبشان، باز به لات و عُزّی و... سوگند یاد میکردند، از این جهت پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) فرمود: «من حَلَفَ فقال فی حِلفه باللاّت و العُزّی فلیقُل: «لا اله الا الله».(2)
دانستنی است که فتوای یکی از فقهای معاصر شیعه، به نام «آیة الله العظمی اصفهانی»، چنین است: ألأقوی أنه یجوز الحِلف بغیر الله و إن لم یترتّب علی مخالفتها اثمٌ و لا کفارةٌ کما إنه لیس فاصلاً فی الدعاوی و المرافعات(3)اقوی این است که سوگند به غیر خدا جایز است و مخالفت با آن گناه و کفاره ندارد، چنانکه در مقام داوری، رافع دعواها و مرافعات نمیباشد.
به طور کلی متکلمین ابدیت در ثواب و عقاب را واجب میدانند، چرا که آن، مشتمل بر لطف و دوام مدح و ذم است که اگر دوام نباشد برای صاحب ثواب، الم و برای صاحب عقاب، سرور ایجاد میشود که این دو خُلف و منافی ثواب و عقاب است و آن، نوعی از انقلاب است که محال مینماید.
لطف آن چیزی است که مکلّف با آن به طاعت نزدیکتر و از معصیت دورتر میشود و در لطف بهرهای از تمکن و قدرت نیست، به این معنا که مکلّف بدون لطف، تمکّن و قدرت برای طاعت و ترک معصیت دارد، لذا تمکّن و قدرت داشتن، شرط یا شطر تکلیف است و لطف سبب نمیشود عمل به حد الجاء و جبر برسد.(4)
اگر بنده بداند ثواب و عقاب، همیشگی است بیشتر به خوبیها گرایش و از بدیها نفرت دارد و آن، همان لطف است و لطف بر خدا واجب عقلی است، نه واجب شرعی.
البته مرجئه دوام مذکور را سمعی میدانند، نه عقلی. آنها میگویند: کسی که به فرض نماز نخواند و غسل جنابت نکند و کعبه را ویران و با مادر خود- العیاذ بالله- نکاح نماید، در حالیکه او دارای ایمان خالص باشد عذاب و عقاب نمیبیند، چرا که عمل از ایمان و جزو آن نیست و ایمان نیز نزد آنها معرفت خدا و محبت نسبت به او و ترک استکبار است(در نتیجه آنها از هر آدم جنایتکاری سلب مسئولیت میکنند؛ زیرا معتقدند ترازودار تنها خداست(1))، بناءً علی هذا در روایات که آمده است: عمل از ایمان است، بیشتر ناظر به نفی رأی مرجئه است، به ویژه اینکه کلمه مرجئه از ارجاء و ارجاء از رجاء مشتق شده است. ارجاء یعنی تأخیر یا از وقت است یا از مکان است و یا از چیز دیگر و تأخیر از چیزی به معنای عزل آن است، پس مرجئه امید دارد که خدا گناهانش را نادیده بگیرد.(و یا اینکه عمل را از نیت پس اندازند و در ردیفش نیاورند(2)) از آن طرف فرقه وعیدیه، مؤمنِ صاحب گناه کبیره را در جهنم خالد میدانند.(3)
آنچه مهم و با ارزش و صحیح است نظر اعتدالی و غیر افراط و تفریطی شیعه است که نشأت گرفته از اهل بیت(علیه السلام) است؛ زیرا طاعت و معصیت دائمی بنده، سبب مدح و ذم دائمی حضرت حق است و مدح و ذم دائمی نیز، سبب بهشت و جهنم دائمی اوست.
منشأ دوام ثواب این است که انسان فطرتاً خواهان سعادت سرمدی و رستگاری همیشگی است. شخصی از امام صادق(علیه السلام) پرسید: چرا خداوند انسان را خلق نموده است؟ فرمود: خداوند تبارک و تعالی مردم را عبث خلق نکرد و آنها را بیهوده رها ننمود، بلکه برای اظهار قدرتش آنها را آفرید و به طاعتش مکلّف نمود تا مستوجب رضوان او گردند. او آنها را خلق نکرد تا از آنها منفعت بجوید و به وسیله آنها دفع ضرر از خود نماید، بلکه او آنها را خلق کرد تا به آنها نفع برساند و آنها را به نعمتهای ابدی واصل نماید؛ «...، بل خلقهم لینفعهم و یوصلهم الی نعیم الابد».(4)
خلود در بهشت طبق وعده الهی و غیر قابل تغییر است ولی خلاف وعید عمل نمودن او برای مؤمنان فاسق و چه بسا کافر بلااشکال است؛ پس اگر خداوند فرمود: من خوبان را به بهشت میبرم باید به وعدهاش عمل نماید ولی اگر گفت: من فاسقان را به جهنم ابدی میبرم
میتواند خلاف آن، یعنی وعید عمل نماید.
با اثبات تجسم عمل به عنوان یک شاهد درونی، مسئله خلود ثواب و عقاب توجیه میگردد. تجسم اعمال به این معناست که اعمال نیک و بد انسان، صورتی دینوی دارند که ما آن را مشاهده میکنیم و نیز صورتی اخروی که هم اکنون در دل و نهاد عمل و ذات انسان نهفته است. اعمال انسان در روز قیامت پس از تحولات و تطوراتی که رخ میدهد، شکل کنونی خود را از دست میدهند و به صورت اخروی جلوه میکنند و ذاتی انسان میگردند و موجب لذت و فرح یا آزار و اندوه انسان میگردند.
حتی نیتها و ملکات نفسانی انسان نیز در جهان آخرت، تجسم مییابد. کسانی که شهوت و غضب بر آنها غلبه دارد و اعمال آنها پیوسته از این دو غریزه بر میخیزد، صورت اخروی آنها، حیوان شهوی و درندگی است و اگر مکر و حیله مبنای کارهای انسان باشد، صورت اخروی او شیطان است و اگر اخلاق پسندیده در نفس او رسوخ کند، به صورتهای زیبای بهشتی تمثل مییابد. علم و عقیده انسان نیز در عالم آخرت تجسم عینی دارند؛ روایت شده است: «أنا رأیک الحسن الذی کنت علیه».(1)
در حقیقت تجسم ابدی عمل، صورت تنزلیافته نفس ابدی انسان است. قرآن در این زمینه چنین بیانی دارد:«یَوْمَ تَجِدُ کُلُّ نَفْسٍ مَّا عَمِلَتْ مِنْ خَیْرٍ مُّحْضَرًا وَ مَا عَمِلَتْ مِن سُوءٍ».(2)در حقیقت صورت اخروی عمل، طبیعت ثانوی انسان میشود.
در حدیثی از امام صادق(علیه السلام) میخوانیم: «هنگامی که مرده در قبر گذارده میشود، شخصی در برابر او نمایان میگردد و به او میگوید: ای انسان، ما سه چیز بودیم: یکی رزق تو که با پایان عمرت قطع شد و دیگری خانوادهات که تو را گذاشتند و رفتند و من که عمل تو هستم و با تو ماندهام؛ ولی در نظر تو کمارزشتر از آن دو بودم».(3)
از پیامبر(صلی الله علیه و آله) روایت شده است: انّ کلّاً من اهل الجنة و اهل النار انّما یخلّدون بالنیات(4)بدون شک هرکدام از اهل بهشت و نار به سبب نیات و قصدهای دائمی خود در آن دو بهشت
و جهنم، مخلّد و جاویدند؛ به بیان روشنتر قول امام صادق(علیه السلام) به این نحو دلیل خلود اهل جنت و نار است که نیاتشان این است که: اگر همیشه در دنیا میبودند، آنها طاعت خدا میکردند و اینها معصیت و آن به خاطر این است که هر یک از انسانها طبق شاکله و نیت خود عمل میکند که آن بیان بیّن و روشن، تأویل«قُلْ کُلٌّ یَعْمَلُ عَلَی شَاکِلَتِهِ»(1)است(2)و در جای دیگر قرآن میفرماید:«وَ لَوْ رُدُّواْ لَعَادُواْ لِمَا نُهُواْ عَنْهُ وَ إِنَّهُمْ لَکَاذِبُونَ».(3)
ضمن اینکه باید دانست ارزش کار ارادی، تابع انگیزه و نیت فاعل است و حسن فعلی بدون حسن فاعلی، تأثیری در تکامل روح و سعادت ابدی انسان نخواهد داشت و به همین دلیل کارهایی که با انگیزههای مادی و دنیوی انجام میگیرد تأثیری در سعادت ابدی او ندارد و بزرگترین خدمات اجتماعی هم اگر به قصد خودنمایی و ریا باشد کمترین سودی برای فاعل در بر نخواهد داشت، بلکه ممکن است موجب زیان و انحطاط روحی او نیز بشود. قرآن میفرماید: «فَوَیْلٌ لِّلْمُصَلِّینَ * الَّذِینَ هُمْ عَن صَلَاتِهِمْ سَاهُونَ * الَّذِینَ هُمْ یُرَاؤُونَ * وَ یَمْنَعُونَ الْمَاعُونَ»(4)پس وای بر نمازگزارانی که در نماز خود سهلانگاری میکنند. همان کسانی که ریا میکنند و دیگران را از وسایل ضروری و مورد نیاز زندگی، که کم ارزش نیز است، منع مینمایند.
بر همین اساس قرآن کریم، تأثیر عمل صالح در سعادت اخروی را مشروط به ایمان و قصد تقرب دانسته است. حاصل آنکه: اولاً کار نیکو، منحصر به خدمت کردن به دیگران نیست. ثانیاً خدمت به دیگران نیز مانند عبادت فردی در صورتی مؤثر در کمال نهائی و سعادت ابدی خواهد بود که از انگیزه الهی سرچشمه گرفته باشد.(5)
قرآن میفرماید:«مَنْ عَمِلَ صَالِحًا مِّن ذَکَرٍ أَوْ أُنثَی وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیَاةً طَیِّبَةً وَ لَنَجْزِیَنَّهُمْ أَجْرَهُم بِأَحْسَنِ مَا کَانُواْ یَعْمَلُونَ».(6)
از پیامبر(صلی الله علیه و آله) روایت شده است که مرگ، که گویی میش املح و کبود و زیباست، آورده میشود، پس ندا داده میشود و گفته میشود: ای اهل بهشت آیا موت را میشناسید؟ پس آن
را میبینند و میشناسند، لذا به اهل نار گفته میشود: مرگ را میشناسید، پس آن را میبینند و میشناسند، لذا بین جنت و نار ذبح میشود؛ فیذبح بین الجنة و النار، سپس گفته میشود: یا اهل الجنة خلودٌ بلا موتٍ و یا اهلَ النار خلودٌ بلا موتٍ.(1)
با توجه به سبقت رحمت خداوند بر غضبش که روایت شده است: «سپس در آدم روح دمیده شد تا اینکه به دِماغش رسید، لذا عطسه کرد و گفت: الحمدلله. فقال الله له: «یرحمک الله»، قال الصادق(علیه السلام): «فسبقت له من الله رحمته»(2)و آیه قرآن که میفرماید:«نَبِّیءْ عِبَادِی أَنِّی أَنَا الْغَفُورُ الرَّحِیمُ»(3)و «رَحْمَتِی وَسِعَتْ کُلَّ شَیْءٍ»(4)و با توجه به این اصل که هدف خلقت، وصول به رحمت الهی است، «إِلاَّ مَن رَّحِمَ رَبُّکَ وَ لِذَلِکَ خَلَقَهُمْ»(5)، اکثر قریب به اتفاق بندگان خدا اهل نجاتند، چراکه اکثر، گناهانشان عارضی است و «العرضی یزول و الذاتی لا تزول».
محمدرضا قمشهای در این خصوص چنین سروده است:
خلقان همه بفطرت توحید زادهاند
این شرک، عارضی شمر و عارضی یزول
از رحمت آمدند برحمت روند خلق
این است سرّ عشق که حیران کند عقول
تمام فساق مؤمن سرانجام اهل نجاتاند. از امام محمدباقر(علیه السلام) روایت شده است: «کفار و مشرکین در جهنم، اهل توحید، یعنی مؤمنان فاسق را مذمت کرده میگویند: ما نمییابیم که توحید شما، چیزی از عذاب را کاسته باشد و حال آن که ما و شما حکم و عذاب مساوی داریم، پس برای خداوند گران و کریه میآید که چنین عار و عیب و شین و ننگی از ناحیه کفار برای مؤمنان فاسق باشد.
لهذا به ملائکه میفرماید: آنها را شفاعت کنید، به این ترتیب کسانی را، که خداوند میخواهد و شایسته شفاعت میداند، شفاعت میکنند، سپس خداوند به پیامبران میفرماید: آنها را شفاعت کنید، پس آنهایی را، که حضرت حق بخواهد شفاعت میکنند، سپس به
مؤمنین میفرماید: شفاعت کنید، بنابراین آنها کسانی را که خداوند بخواهد، شفاعت میکنند.
و بالاخره خداوند میفرماید: اَنا الرحمن الحریم؛ من هم رحمن هستم و هم رحیم، لذا به سبب رحمتم همه را از جهنم خارج کنید، چنانکه فَراش و پروانهها خارج میشوند.
سپس حضرت فرمود: ثم مدّت العمد و اوصدت علیهم و کان و الله الخلود؛ پس از آن عمودهای خیمههای آتش کشیده میشود و آن خیمهها آن کفار و مشرکین را احاطه میکند که این، به خدا قسم، همان خلود جهنم است که مخصوص کفار و مشرکین است».(1)در مورد تنها حضرت اله میتوان گفت: آخر مَن یشفع هو ارحم الراحمین(2)و به همین دلیل در قرآن وارد شده است: «قُل لِّلَّهِ الشَّفَاعَةُ جَمِیعًا».(3)
در اینجا بسیار مناسب است روایتی از علی(علیه السلام) نقل کرده به حل معظم معضِلات در این باب نایل و واصل آییم. آن حضرت فرموده است: «الیوم عمل بلا حساب و غداً حساب بلا عمل و الثواب و العقاب بعد الحساب و ما یصل الی المؤمن و الکافر من البلایا و العطیات فی الدنیا...(4)امروز عمل بدون حساب است و فردا حسابِ بدون عمل و ثواب و عقاب، بعد از حساب است و آنچه از بلایا و گرفتاریها و عطایا و بخششها در دنیا به مؤمن و کافر میرسد یا نتیجه بعضی اعمال است و یا ابتدائی است که نه به سبب ثواب ایمان و اعمال صالح است و نه به سبب عقاب کفر و اعمال طالح و سیّیء است، اگرچه ممکن است عقاب مؤمن، به علت سیئاتش یا بعضی از سیئاتش باشد و عطا و بخشش برای کافر، به سبب خیری یا خیراتی است که از کافر صادر شده است باشد.
و در اخبار وارد شده است که خداوند بنده مؤمنش را در دنیا به گرفتاریهایی مبتلا میکند تا ثوابِ آخرتش خالص گردد و به کافر در دنیا عطایایی عطا میکند تا عذاب آخرتش ناب و خالص گردد؛ ان الله یبتلی عبده المؤمن فی الدنیا حتی یخلص له الثواب فی
الآخرة و یعطی الکافر فی الدنیا عطایا حتی یخلص له العذاب فی الاخره.(1)
پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: «انّما الدنیا سجن المؤمن و جنة الکافر، و الموت جسر هؤلاء الی جنانهم و جسر هؤلاء الی جهیمهم و ما کذبت و لا کذبت؛(2)تحقیقاً دنیا زندان مؤمن و بهشت کافر است و مرگ پل آنان به بهشتهای آنها و پل اینان به دوزخهایشان است و من دروغ نگفتهام و تکذیب نشدهام و باز در خطبه معروفش فرموده است: «خطّ الموت علی ابن(او وُلد) آدم مخطّ القلادة علی جید الفتاة».(3)
و شک و شبههای وجود ندارد که مقتضی و مستدعی و عامل عقاب و ثواب، تنها در این دنیاست و ریب و تردیدی وجود ندارد در اینکه آن مقتضی، از نوع علت تامه نیست و الا آن دو از بنده جدا نمیشوند، بلکه مقتضی برای استحقاق است و لاغیر.(4)
هر چند صحیحتر این است که نوشته شود: ثواب و عقاب، نوعی از تناسخ طولیِ مورد قبول و تجسم و عینیت اعمال خوب و بد است. افزون بر آن بعضی مثل کفار عنود و مشرکین چموش، عین آتشاند، لذا در آن، خالد و ابدیاند.(5)قرآن در اینباره میفرماید:«فَاتَّقُواْ النَّارَ الَّتِی وَ قُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجَارَةُ أُعِدَّتْ لِلْکَافِرِینَ»(6)از آتشی بترسید که وقود و آتش زنه و چیز مستعد اشتعال و هیزم آن، مردم و سنگها یعنی بتها است که برای کافران آماده شده است. و باز فرموده است:«نَارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ * الَّتِی تَطَّلِعُ عَلَی الْأَفْئِدَةِ * إنها عَلَیْهِم مُّؤْصَدَةٌ * فِی عَمَدٍ مُّمَدَّدَةٍ».(7)
و در عین حال چه بسا گناه، سبب افاضه و افاده از جانب حضرت اله گردد، چنانکه اگر در عالم طبیعت، تضادی نمیبود، دوام رحمت و خیر و برکت از جانب خداوند، موضوعیت و معنا و مفهوم نمیداشت. در حدیث ربانی و قدسی آمده است: «انی جعلتُ معصیة آدم سبباً لعمارة العالم»(8)بدون شک من (خالق)، معصیت آدم را سبب عمارت و آبادانی عالم قرار
دادم. معصیت و عصیان و طغیان انسان دلشکسته بهتر از طاعت و عبادت کسی است که عُجب دارد، یعنی تخریب آن، تعمیر است و تعمیر این، تخریب؛ چرا که اساس آن رحمانی است و بِنای این شیطانی. انا عند قلب عبدیَ المؤمن؛ من (خدا) نزد قلب (شکسته) مؤمنام. و صریحاً روایت شده است: «انا عند المنکسرة قلوبهم لأجلی(1)من نزد قلوب شکستهام که آن شکستگی به خاطر من است.
خواجه نصیرالدین طوسی فرموده است: از سیئهی آدم تا سیئهی ابلیس تفاوت بسیار است.(2)تفاوت از آدمیت آدم است تا شیطنت شیطان، چه آن فرخندهکیش: «ربنا ظلمنا انفسنا» گفت و این عفریت بد اندیش:«رب بما اغویتنی».(3)لهذا از آن سیئهای نماند و از این حسنهای؛ چون آن، تواضع داشت و این تفاخر. او مصداق «حسنات الابرار سیئات المقربین» بود و این عنوان «خیرات الاشرار سیئات الاحرار».
در این موضع و موطن است که معنای حدیث «لولا اَن تذنبون لذهب بکم و جاء بقوم یذنبون؛ اگر شما گناه نمیکردید خداوند شما را میبرد و نابود میکرد و قوم دیگری را میآورد و حیات میداد تا گناه کنند- و بعد که به خود آمدند و پرده جهالت فرو انداختند، توبه کنند و به عیب و ناچیزی خود و به رحمت خدا پی برند و خداوند درِ مغفرت و عفوش را به رویشان باز کند»- برای ما روشن و ظاهر میگردد.
کفار و مشرکین و صدام صفتان، عین جهنماند، چرا که گناه و خباثت و خست و ذلت، ذاتی آنها گردیده است:«أُوْلَئِکَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِیهَا خَالِدُونَ»(4)و«وَ لاَ یَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ حَتَّی یَلِجَ الْجَمَلُ فِی سَمِّ الْخِیَاطِ»(5)و پیامبر(صلی الله علیه و آله) نیز فرمود: «و لم یبق فی النار الا اهل النار».(6)
سگ به دریای هفتگانه مشوی
چون که شستی پلیدتر باشد
خر عیسی گرش به مکه برند
چون بیاید هنوز خر باشد
اگر مؤمنان از گناهان بزرگ اجتناب کنند خدای مهربان گناه کوچکشان را میبخشد و اثر آنها را محو مینماید: چنانکه قرآن میفرماید:«إِن تَجْتَنِبُواْ کَبَآئِرَ مَا تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُکَفِّرْ عَنکُمْ سَیِّئَاتِکُمْ وَ نُدْخِلْکُم مُّدْخَلاً کَرِیمًا».(1)در روایت اهل بیت(علیه السلام) میخوانیم: «گناهان بزرگ، گناهانیاند که خداوند مجازات آتش برای آنها مقرر نموده است. بر طبق نظریهی دیگری، بعضی، شدت نهی از یک گناه را معیار بزرگ بودن آن میدانند. از امام صادق(علیه السلام) نقل شده است: گناه صغیره، با تکرار، صغیره نمیماند و از امام علی(علیه السلام) روایت شده است: بزرگترین گناه، گناهی است که انجام دهندهاش آن را کوچک شمرد».(2)
از مزایای مؤمنان این است که خدای سبحان استغفار فرشتگان و بندگان برگزیدهی خود را درباره آنها میپذیرد.«الَّذِینَ یَحْمِلُونَ الْعَرْشَ... وَ یَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِینَ آمَنُوا...»(3)و«فَبَایِعْهُنَّ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُنَّ»(4)و نیز دعا و استغفار مؤمنان را در حق آنان مستجاب مینماید و حتی ثواب اعمالی را که دیگران برای شخص مؤمن، هدیه مینماید به او میرساند.
از موارد بارز رحمت و عنایت حضرت ربالعالمین افزایش ثواب است که آیاتی از قرآن مؤید آن است. از جمله آنها «مَن جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَیْرٌ مِّنْهَا»(5)و«وَ مَنْ یَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَّزِدْ لَهُ فِیهَا حُسْنًا»(6)و«لِّلَّذِینَ أَحْسَنُواْ الْحُسْنَی وَ زِیَادَةٌ»(7)و«إِن تَکُ حَسَنَةً یُضَاعِفْهَا وَ یُؤْتِ مِن لَّدُنْهُ أَجْرًا عَظِیمًا»(8)و«مَن جَاء بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا وَ مَن جَاء بِالسَّیِّئَةِ فَلاَ یُجْزَی إِلاَّ مِثْلَهَا»(9)است.
البته وظیفه ما این است که خود را میان خوف و رجا و رهب و رغب و عذاب و عذب و عقاب و ثواب و دوزخ و بهشت و غضب و رحمت و سخط و رضا و انتقام و انتصار و ذلت و
عزت قرار دهیم. اگر خداوند میفرماید:«نبّیء عبادی اَنّی انا الغفور الرحیم»(1)، دنباله آن، این را هم گوشزد میکند که:«وَ أَنَّ عَذَابِی هُوَ الْعَذَابُ الأَلِیمَ».(2)
ضمن اینکه این را هم باید تذکر داد که: آیا عذاب و جهنم فی نفسه و ذاتاً عذاب است یا عذابش نسبی است، به این معنا که نرفتن کسی به بهشت، آن هم آن بهشتی که در نهایت جمال و لذت و بهجت و شادمانی و سرور نفسی و ذاتی است، عذاب به حساب میآید و آن هم چه بزرگ عذابی؛ به عبارت دیگر خود دوزخ از جهت اینکه دوزخ است عذاب ندارد ولی همین که انسان جائی را یافت که آن لذائذ بزرگ و سعادت مطلق در آن نیست، همین جهنم به شمار میآید و او را میسوزاند و چه سخت میسوزاند. آن، آتش حسرت و نار نافرمانی و حرّ انفعال و سوزش بیحیایی در مقابل جبار سماء است.
لذا جهنم من حیث هو هو عذاب نیست، بلکه از دست دادن بهشتِ بسیار بسیار برد و سلام و دارای نعمت فراوان و محروم بودن از رضوان الله، بینهایت سخت و غیرقابل تحمل و طاقتفرساست. به قول مولا علی(علیه السلام): «لانه لا یکون الا عن غضبک و انتقامک و سخطک و هذا ما لا تقوم له السموات و الارض».(3)
درک این امر، اختصاص به جن و انس دارد. هر چند به نحوی میتوان گفت: جهنم حکم بیمارستانی را دارد که انسان مریض را در آن درمان میکنند که این هم بر پایه رحمت رحمن و رحیم است. ان النار قد یتخذ دواءً لبعض الامراض و هو الدواء الذی لایشفی الا بالکی.(4)
حکیم سبزواری از قول علی(علیه السلام) نقل کرده است که فرمود: «اگر پردهی جهالت برطرف گردد و قیامت برپا شود میتوانم به جانم سوگند یاد کنم که بهشت از ظل و سایه لطف خدا و آتش و دوزخ از هیبت و قهر او خلق شدهاند».(5)
عاشقم بر لطف و بر قهرش بجدّ
ای عجب من عاشق این دو ضد
رضوان خدا بهتر از بهشت است، زیرا در قرآن آمده است: «وَرِضْوَانٌ مِّنَ اللّهِ أَکْبَرُ ذَلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ(6)»؛ کما اینکه غضب او سختتر از جهنم است، برای اینکه امام علی
میفرماید: لانه(بلاء الآخرة) لایکون إلا عن غضبک و انتقامک و سخطک(1).
میترسم اگر بیشتر از اینها پردهدری از رحمت و لطف و عنایت حضرت ستارالعیوب نمایم هم خودم و هم بعضی دیگر که این نوشته را میخوانند و مطالعه میکنند جرأت عصیان و طغیان در برابر خداوند رؤوف پیدا نمایند.
حقیقت این حقایق، بعد از برچیده شدن نظام عالم هویدا خواهد شد ولی مقداری را که از رحمت خداوند ناامید نشویم بدانیم مطلوب است و نه بیشتر. «وَ مَن یَقْنَطُ مِن رَّحْمَةِ رَبِّهِ إِلاَّ الضَّآلُّونَ».(2)
نداشتن حد نهایی رحمت خداوند و محال بودن آن، خود رحمتی است که سبب رشد و تکامل بیشتر انسان میشود، لذا باید برای اهل صلاح آیات عذاب بیشتر تلاوت شود تا مغرور نگردند و برای اهل فساد بیشتر آیات رحمت تلاوت شود که یکباره قطع امید نکنند و بدانند خداوند از گناه آنان، هر چه بزرگ باشد، بزرگتر است.
گویند: خداوند به عارفی، یعنی بایزید گفت میخواهی درونت را به مردم نشان دهم که دیگر یک نفر پیش تو نیاید. بلافاصله او به خداوند گفت: میخواهی رحمت و عنایت بیمنتهایت را به مردم نشان دهم تا یک نفر اطاعتت نکند. خداوند گفت: سر به سر. نه من تو را لو میدهم و نه تو من را.(3)
حداقل چیزی که در این خصوص میتوان گفت اینکه: بهشت موعود و معروف بهشت تن و جسم انسان است و بهشت دیگری نیز وجود دارد که بهشت جان و نفس آدمی است که آن خود خداوند و رضوان و لقای اوست.
از ابوبصیر روایت شده است که گفت: «به امام صادق(علیه السلام) عرض کردم: ای پسر رسول خدا فدایت بشوم مرا با بیان حقایقی به شوق بیاور و به کارهای خیر تشویقم کن. حضرت فرمود: ای ابومحمد بوی بهشت از مسیر هزار سال مسافت یافت و استشمام میشود و بدون شک نزدیکترین چیز برای اهل بهشت منزلی است که اگر جن و انس در آن نازل شوند طعام و
شراب به همه آنها میرسد، در حالیکه چیزی از آن کم نمیشود –یا من لاینقص من خزائنه شیءٌ(1)و بدون شک کمترین منزلت و مقام برای اهل بهشت این است که داخل بهشت شوند.
در این صورت برایشان سه حدیقه و بوستان بالا میرود و آشکار میگردد، لذا وقتی به نزدیکترین آن حدائق داخل شوند و برسند، در آن ازواج و همسران یا اقران و اصناف، الی ما شاء الله، میبینند.
پس وقتی بهشتی خدا را شکر و حمد نمود به او گفته میشود: سرت را به حدیقه دوم بالا بیاور، لذا در آن چیزهایی است که در اولی نیست، پس میگوید: ای پروردگار من، از این هم به من عطا بفرما، لهذا خداوند میفرماید: شاید اگر من آن را به تو دادم غیر آن را هم سؤال کنی، پس بنده میگوید: ای پروردگارم! این است. این است، یعنی همینطور است و صحیح فرمودی؛... رب هذه هذه. بناءً علی هذا وقتی داخل حدیقه دوم شود و مسرّتش عظیم گردد، زیاد خداوند را شکر و حمد میکند.
حضرت فرمود: پس به ملائکه گفته میشود: برایش حدیقه سوم، یعنی باب جنتِ با رفعت و بهشت عنبرسرشت را نیز باز کنید و به آن بنده گفته میشود: سرت را بالا بیاور، پس در این صورت برایش بابی از جنت خُلد برین باز میشود و در آن، دو برابر آنچه را در قبل بود میبیند، لذا موقعی که مسرّاتش چند چندان میگردد میگوید: ای پروردگار من برای تو حمدی است که به شمارش در نیاید، زیرا با بهشتها بر من منت گذاشتی و از آتشها نجاتم دادی. از نیران رهانیدیم و به جِنان رسانیدم.
به این ترتیب من گریه کردم و به امام گفتم: فدایت بشوم برای من از این مطالب، زیادتر بفرمائید. حضرت فرمود: ای ابومحمد همانا در بهشت نهری است که در جُلگهاش کنیزانی باطراوت و رسیده و کامل (یا ثَدْی و پستان برآمده) وجود دارد. وقتی مؤمن به جاریه و کنیزی مرور میکند که آن، او را از زیبائی به تعجب در میآورد، لذا آن را قلع مینماید، یعنی میکند و میرباید و خداوند به جای آن، جاریه دیگر میرویاند.
گفتم فدایت شوم! باز هم برایم حقایقی در این رابطه اضافه کنید. حضرت فرمود: مؤمن(چه مرد و چه زن) با هشتصد عَذراء و دختر و چهار هزار ثیّب و زن و دو زوجه از حورالعین تزویج میکند. پرسیدم: فدایت بشوم! هشتصد عذراء؟! حضرت در پاسخم فرمود: بله. آن مؤمن با هیچکدام از آنها در فِراش قرار نمیگیرد و همبستر نمیشود جز آنکه او را همان عذراء مییابد.
1) نک: سبزواری، شرح المنظومه، ص339، حاشیه، 1369.
پرسیدم، فدایت شوم، حورالعین از چه چیزی خلق شدهاند؟ در جواب فرمود: از تربت و بهشت نورانی -همانگونه که جهنم از غضب خداوند خلق شده است.(1)«مَن یَحْلِلْ عَلَیْهِ غَضَبِی فَقَدْ هَوَی»(2)(علی(علیه السلام) فرمود: و لعمری انّ الجنة خلقت من ظلّ لطفه و النار من هیبته)(3)، در حالی که مُخّ و مغز و اصل ساق آنها، از وراء و پشت هفتاد حله دیده میشود.
پرسیدم: فدایت بشوم آیا آنها کلامی دارند که با آن در بهشت سخن بگویند؟ در پاسخ فرمود: بله، کلامی دارند که به وسیله آن تکلم نمایند که خلایق مثل آن را نشنیدهاند. پرسیدم: آن کلام چیست؟ در پاسخ فرمود: ما جاویدانیم پس نمیمیریم و ما مستقیم و مستوی و در نعمت و رفاهیم، لذا ترس و باکی نداریم و ما مقیم در بهشتیم، بنابراین کوچ نمیکنیم و ما راضیایم، پس سخط و غضب نمیکنیم، خوشا به حال کسانی که برای ما خلق شدهاند و خوشا به حال کسانی که ما برای آنها خلق شدهایم.
ما حوریانی هستیم که اگر مویی از جلوی سر یکی از ما در جوّ سماء معلق گردد، نورش ابصار و چشمها را کور میکند.(4)نعم ما قال المعصوم(علیه السلام): «لاعیش الا عیش الآخرة».(5)
تمثل باشد از ادراکت ای دوست
برون نبود ز ذات پاکت ای دوست
رفیق خلوت شبهای تارت
تو را آگه کند از کار و بارت
اشعار مذکور اشاره به این دارند که منظور از حورالعین، که هم مذکرند و هم مؤنث، همان اعمالی است که جفت و قرین بهشتیهایند و به تعبیر دیگر آن، همان تجسم عمل است که بحث شد.
انسان بر اثر کمال و تعالی در علم و اخلاق و عمل میتواند از عالم مُلک به عالم ملکوت که زیبایی محض است راه یابد که حور و ازواج و وِلدان و غلمان و جَواری و خدمه و اقران، حداقلّ حظّ و لذّاند و آنها جزئیات عالم جبروتند.
ملاهادی سبزواری میفرماید: انسان کامل، به مُثُل نوریه و نمونههای اعلای جمال و زیبائی، ملحق میگردد. آن مُثُل نوریه ملکوتی که هرکدامشان مشتمل بر کمالات افراد مادی خوداند که آن مثل نوریه کثراتی در مقایسه با کثرات اجسام دارند و در عینحال خودشان دارای وحدت و کثرت مثال نوریاند. نیل به آن مثل، یعنی عالم ملکوت قبل از مرحله وصول به عالم جبروت است.
ملتحقٌ بمُثُل النوریة
واجدةٌ لسنخها عریّة(1)
حکیم سبزواری میفرماید: وقتی نفس، صِرف الحقیقة و کل وجودی را درک کند، به افراد آن حقیقت از لحاظ اینکه افراد آن حقیقتاند نایل میآید.(2)صعود به صِرف الحقیقة همان وصول به عالم جبروت است که مرحله کاملتر از قبلی است و بعد از آن نیز انسان قادر است به اسماء و صفات باری تعالی واصل شود.
وی میفرماید: پس جنت لقای یار و دیدار رب الارباب و نور الانوار و وصول به بهشت صفات و حضرت اله، ثمرهی طیبهی شجرهی معطرهی معرفت و حکمت است، لذا اگر کاشتی، برای مثل این دانش و بینش بکار و در جستجوی آن، به جدّ، رغبت و شوق نشان بده.(3)«لِمِثْلِ هَذَا فَلْیَعْمَلِ الْعَامِلُونَ»،(4)چنانکه در حدیث آمده است: تخلّقوا باخلاق الله.
فجنة اللقاء و جنة الصفة
یثمر للکمّل الغَرْس المعرفة
ان تغرسوا فمثل هذا اغرسوا
و فی ابتغائه بجدّ نافسوا(5)
روایت شده است: الدنیا حرام علی اهل الآخرة و الآخرة حرام علی اهل الدنیا و الدنیا و الآخرة حرام علی اهل الله؛(6)دنیا بر اهل آخرت حرام و آخرت بر اهل دنیا حرام و دنیا و آخرت بر اهل الله حرام است. مرد خدا، خدا خواهد که عین حُسْن و جمال مطلق است و دنیا و آخرت از مظاهر زیبا و جلال اویند. اگر بهشت شیرین است آن خسروِ بهشتِ شیرینآفرین، شیرینتر است. او هم خسرو است و هم شیرین و هم خالق خسرو و هم خالق شیرین. پس او
شیرینتر از خسرو و شیرین است و به اذن او خسرو و شیرین، خسرو و شیریناند.
چرا زاهد اندر هوای بهشت است
چرا بیخبر از بهشتآفرین است
بهشت معنوی همانی است که در مورد آن وارد شده است: «ان لله جنةً لیس فیها حور و لا قصور و لا لبن و عسل بل یتجلی فیها ربّنا ضاحکاً متبسّماً؛(1)خداوند بهشتی دارد که در آن حور و قصور و لبن و عسل وجود ندارد، بلکه در آن پروردگار ما تجلی دارد و جلوهگری مینماید، در حالیکه خندان و با تبسم است. در حقیقت بهشت، پاسخگوی تن انسان است و خدا پاسخگوی روح او. قال امیرالمؤمنین(علیه السلام): ان أطیب شیءٍ فی الجنة و ألذّه حبّ الله و الحبّ فی الله و الحمدلله.(2)
پس ای رفیق شفیق! اگر عاقلی و آخراندیش، تنها به آغُلت و آخُرت میندیش، بلکه به حسن عاقبت و دار آخرت هم بیندیش و الا درویشی هستی دلریش.
علی(علیه السلام) فرموده است: وقتی عارف از دنیا خارج میشود نه سائق و شهید، در قیامت دارد و نه رضوانی در جنت و نه مالک ناری در نار. سؤال شد عارف کجا مینشیند؟ حضرت فرمود:«فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِندَ مَلِیکٍ مُّقْتَدِرٍ»(3). فی کتاب فردوس العارفین قال المیرالمؤمنین(علیه السلام): العارف اذا خرج من الدنیا لم یجده السائق و الشهید.(4)
در فتوحات مکیه محییالدین آمده است: از بعضی از اهل کشف نقل شده است که گفتهاند: «اِنهم یخرجون الی الجنة حتی لا یبقی فیها احد من الناس البتة و یبقی ابوابها تصطفق و یُنبَت فی قعرها «الجَرْجیر» و یخلق الله لها اهلاً یملأها»(5)آن کفار و مشرکین نیز از جهنم به سوی بهشت خارج میشوند و البته احدی دیگر در جهنم باقی نمیماند و ابوابش باز میماند و در قعرش «جرجیر» یعنی علفهای هرزه میروید و خداوند اهلی را خلق میکند تا آن پر کند.
1) مجموعه رسائل فلسفی ملاصدرا، ص449، پائیز375. (اصل آن یافت نشده است).
2) مصباح الشریعة و مفتاح الحقیقة، منسوب به امام صادق(علیه السلام)، ص292، پائیز1381.
3) قمر،55.
4) نک: عبدالصمد همدانی، بحرالمعارف، ص4.
5) ملاصدرا، الشواهدالربوبیة، 315 و محیی الدین بن عربی، فتوحات مکیة، 2/179-178، طبع بولاق، 1278ق.
با توجه به مطالب گذشته بعید بل محال به نظر میآید که کفار و مشرکین و منافقین و... آخرالامر به بهشت روند مگر اینکه منظور از جنت در جهنم که عبارة اخرای همان «جرجیر» است باشد.
عامه روایت کردهاند: سیأتی علی جهنم زمانٌ ینبت فی قعرها الجرجیر(1)به زودی زمانی خواهد آمد که در قعر جهنم جرجیر میروید. بعضی روایت کردهاند که پیامبر(صلی الله علیه و آله) به جرجیر نظر کرد و گفت: «کَاَنّی أنظر الی منبته فی النار».
تنها بحث در این است که آیا عذاب سرمدی است یا اینکه سرانجام در دارالشقاء، نعیم وجود خواهد داشت که بعضی از عرفا میگویند: اما اهل النار فمآلهم الی النعیم - لکن فی النار- اذ لابد لصورة النار بعد انتهاء مدة العذاب أن یکون برداً و سلاماً علی من فیها و هذا نعیمهم(2)اما سرانجام برای اهل آتش نعمتهایی است که در جهنم وجود دارد؛ چرا که باید صورت نار بعد از انتهای مدتی برد و سرد و سلام برای اهل آن باشد و نعیم آنها جز این نیست.
محییالدین مدت جزا و عقوبت را به اندازهی عمر مشرک و کافر و... دانسته است(3)که وقتی آن مدت سپری شد، آن عذاب، عَذْب میشود و آن نار، برد و سرد میگردد و با برد و سلام به نحوی خو پیدا میکنند که اگر به بهشت بروند متألم و معذب میگردند، چنانکه حشره جُعَل به سرگین شتر و بوی آن علاقه زیاد دارد، در حالیکه مزاج او از ریح ورد و گل و بوی عِطر متضرر و متنفر میشود و خفاش از نور گریزان است و به ظلمت لیل شتابان. ماحصل آنکه آنان به عَذْبِ حرِّ عذاب گرفتارند و از حظ و لذّ برد بر کنار.
وی عدم خلود آتش مادی را اثبات نموده است ولی خلود غذاب وجدان گوشزد ننموده است.
اساساً هدف از عذاب موقت، جز ایصال به کمال مقدر و فرضیِ معذَّبین نیست، چنانکه طلا و نقره تا به وسیله آتش آب نشود از مواد مکدر خلاص نشود و عِیارش نقصان پیدا نکند؛ لیس ذلک المقدار من العذاب الا لاجل ایصالهم الی کمالاتهم المقدَّرة، کما یذاب الذهب و الفضة بالنار لاجل الخلاص مما یکدَّر و ینقص عیارة- کما قیل:
و تعذیبکم عَذْبٌ و سخطکم رِضیً
و قطعُکم وصلٌ و جورکم عدلٌ(1)
در حالی که عذاب کردن شما، عذب و گوارا و سخط و غضبتان، رضایت و قطعتان، وصل و اتصال و جورتان، عدل است.
باید دانست کسانی که چشمشان به نور حق و حقیقت روشن شده است میدانند کل و سراسر عالم، طوعاً او کرهاً، عُبّاد خداوندند و وجود و صفت و فعلشان جز به استعانت او و حول و قوت و قدرت وی نیست و تمام آنها محتاج به لطف و رحمت اویند؛ ...انّ العالم با سره عُبّاد الله... و کلّهم محتاجون الی رحمته و هو الرحمن الرحیم.(2)
از پیامبر(صلی الله علیه و آله) روایت شده است: بدون شک خداوند روزی که آسمانها و زمین را خلق کرد، صد رحمت خلق کرد، پس در زمین از آن رحمتها یک رحمت قرار داد که به وسیله آن، مادر به فرزندش عاطفه دارد و بعضی از بهائم نسبت به بعضی دیگر و همچنین پرندهها همین حکم را دارند، در حالیکه نود و نه قسم رحمتش را تا روز قیامت به تأخیر انداخته است، لذا وقتی روز قیامت متحقق شد آنها را با این یک رحمت دنیایی به صد رحمت میرساند و تکمیل میکند؛ انّ الله خلق یوم خلق السموات و الارض مأة رحمة... فاذا کان یوم القیامة اکملها بهذه الرحمة مأة.(3)
و باز روایت شده است که خداوند صد رحمت خلق کرده است که نود و نه رحمت را برای اهلبیت ذخیره کرده است و یک رحمت را برای سایر موجودات(4).
محییالدین در این خصوص چنین میفرماید: بدون شک در میان خودمان افرادی را یافتهایم که ذاتاً دارای رحمتاند که خداوند اگر آنها را در بین خلایق حاکم کند، اساساً صفت عذاب را از عالم میزدایند. به خدا قسم خداوند آن صفت و خصلت را به آنان داده است و معطی و عطاکننده کمال، احق و الیق به کمال است، «معطی الکمال احق به» و من و امثال من، صاحب آن نعمت و صفت هستیم، در حالی که ما بندگان، مخلوق و اصحاب اهواء
و اغراض میباشیم و شکی نیست که خداوند «سبحانه و تعالی»، نسبت به خلایقش ارحم و رحمکنندهتر است و از خودش در مورد خودش نقل کرده است که او ارحم الراحمین است، پس شکی نیست که او از ما نسبت به خلایقش ارحم و اشفق است و این در حالی است که ما از نفوس خویش، این مبالغهی در رحمت را سراغ داریم.(1)خلاصه آنکه معطی الرحمة، ارحم.
آنچه خداوند به ما تعلیم فرموده است اینکه او خلاف وعدهی خود عمل نمیکند اما طبق رحمت واسعهاش، به رغم وعیدش، انشاءالله، عمل مینماید، یعنی امکان دارد خداوند خلاف وعیدش عمل کند، اما امکان ندارد خلاف وعده داشته باشد و شاید، بلکه باید از اینها نیز، که تصور کنیم، بیشتر باشد. باید بمیریم تا عظمت شفاعت و اِعراض و کظم و شفقت و مودت و رحمت و لطف و عفو و صفح و نوازش او را بیابیم. گویند: حضرت ارحم الراحمین، در قیامت از بس رحم میکند شیطان نیز به طمع میافتد و حجاج سفاک و خونآشام نیز به رحمت حضرت ارحم الراحمین امیدوار میشود.
از امام صادق(علیه السلام) نقل شده است که فرمود: وقتی روز قیامت رحمت خدا منتشر میشود(آن رحمت به قدری وسیع و فراگیر است که) ابلیس نیز به رحمت خدا امیدوار میگردد(2).
ضمن اینکه از ابوبکر هذلی نقل شده است که وقتی آیهی«وَرَحْمَتِی وَسِعَتْ کُلَّ شَیْءٍ »(3)نازل شد، ابلیس گفت: پروردگارا! من نیز شیءام، لذا دنباله آن: «فَسَأَکْتُبُهَا لِلَّذِینَ یَتَّقُونَ»(4)، نازل شد(5).
قال رحمة الله الذی هو من مراحم الرحمن الرحیم: لایُنتظَر من العبد المعیوب کلّه الا الذلةُ و الذنب و من الرحموت الأرحم الأحق الأجمل الأکمل الا الثَباتُ و المغفرة و الرحمة، انت تعمل علی وَزان نعتک الإفاضیة و خصلتک الکمالیة، کما نحن نعمل علی وزان جبلتنا النقصانیة و ذاتنا القاصریة. فارحم رحمة الله (الراقم) و معلّمی رحمة الله، و متعلمی و مستمعی رحمة الله و أبا رحمة الله و امّ و اخوان و اخوات و زوجة رحمة الله، یا من هو عین الرحمة
الرحمانیة الرحیمیة الذی قال:«قُلْ یَا عِبَادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلَی أَنفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِن رَّحْمَةِ اللَّهِ»(1)و قال ایضاً: وَلِذَلِکَ(الرحمة) خَلَقَهُمْ (2)و فی الحدیث: و آخر من یشفع هو ارحم الراحمین.(3)
آنچه در این بخش، یعنی بخش دوم لازم است فهمیده و روشن شود این است که چه روش عملی و مفیدی باید در نظر گرفت تا جوانان، به دین، بهگونهای گرایش پیدا کنند که هم مجموعه اسلام را، هر چند اجمالی باشد، درک کنند و هم آن، به صورت باور در قلب آنان نفوذ کند، چرا که تنها ویژگی و نیاز اصلی مردم به خصوص جوانان، کشش قلبی و فطری و عقلانی به آیین الهی اسلام است که بحث در مورد آن نیاز به تخصّص، که خارج از حیطه عموم آنان است، دارد.
آنچه مهم است این است که انسان به خصوص جوان، اسلام را به عنوان یک مجموعه زنده و سیستم حیاتی و ارگانیک و به عنوان «الاسلام کله اسلام» مطالعه کند و از جزئینگری در این خصوص جداً بپرهیزد.
در اینجا لازم است به سه مقوله دین، جوان و روش توجّه نمود تا بهتر بتوان مردم و به ویژه جوانان را هر چه بیشتر به معرفت دینی و قبول آن متمایل ساخت؛ چرا که آگاهی از ویژگیها و احکام جوانان، کارشناسان را در امر توسعه امور معنوی آنها موفّقتر میسازد. چون درک آن سه مسأله تا حدودی خارج از دسترس علوم و علمای تجربی است، سعی شده بیشتر از آیات و روایات استفاده شود تا از علوم آزمایشی و تجربّیات.
بعضی مواقع بد دفاع نمودن از یک ارزش بدتر از عدم قبول و ابطال آن است. کسی که به راه غلط میرود بیشتر شانس آن را دارد که به راه آید تا کسی که راه را غلط میرود.(1)
به همین دلیل اسلام در متد و روش جلب و جذب مردم، مخصوصاً جوانان از برهان، موعظه حسنه، جدال به طریق بهتر و تسخیر عواطف و قلوب استفاده مینماید و به آنها که مانع حق و حقیقت میشوند با شمشیر پاسخ میدهد.
1) علی شریعتی، امت و امامت، ص170.
دین به معنای کیش، ملّت، صبغه، عادت، تدبیر، انقیاد، طریقت، شریعت، توحید «أَلا لِلَّهِ الدِّینُ الْخَالِصُ»(1)، عبادت خدا، پرهیزگاری، مقابل کفر و... است.
بعضی گفتهاند دین از «دِئنا» به معنای «شناختن» و «اندیشیدن» آمده است و عدّهای بر این باورند که از «دِنو» و «دینو» به معنای «قانون»، «حق» و «داوری» و «دانو» به معنای «حکم کردن» و «دیِه نو» به معنای «قاضی» اخذ شده است و جَماعتی آن کلمه را فارسی و به معنای «دیانت» میدانند.
فردوسی گوید:
بود دین و شاهی چو تن با روان
بدین هر دو، آن پای دار جهان
منوچهری چنین سراید:
من بدانم علم دین و علم طب و علم نحو
توندانی دال و ذال و راء و زاء و سین و شین
و سعدی گوید:«دین به دنیا فروشان خرند، یوسف را فروشند تا چه خرند؟»(2)همچنین به معنای طاعت هم آمده است.«لاَ یَدِینُونَ دِینَ الْحَقِّ»(3)(از دین حق اطاعت نمیکنند) و طبق آیات«إِنَّ الدِّینَ عِندَاللّهِ الإِسْلاَمُ»(4)و«لَکُمْ دِینُکُمْ وَلِیَ دِینِ»(5)میتوان نوشت:«الدین هو وضعٌ الهی لِاُلی الألباب یتناول الاصولَ و الفروع»، یعنی دین، قرارداد الهی و برای صاحبان عقل است که شامل اصول و فروع میباشد، چنانکه دو آیه فوق گویای آن است.
دین در اصطلاح و به معنای عام و در عرف قرآن عبارت است از: «سنّت اجتماعی که میان جامعه دایر است و آن سنت اجتماعی یا همان دین حق و فطری (اسلام) است یا دینی است که از راه خدا منحرف شده است».(6)خلاصه اینکه دین حق، جادّهای است که انسان جز با راست رَوی روی آن نجات پیدا نمیکند و گمراهی از آن، سقوط در هلاکت و کانون فَساد است.(7)
امّا دین در معنی خاص «مجموعه عقاید موروث و مقبول در باب روابط انسان با مبدأ وجودی و التزام بر سلوک بر مقتضای آن عقاید است».(1)
بنا بر نظر علّامه طباطبایی، «دین روش مخصوص در زندگی است که صلاح دنیا را به طوری که موافق کمال اخروی و حیات دایمی باشد تأمین مینماید. پس در شریعت باید قانونهایی وجود داشته باشد که روش زندگی را به اندازه احتیاج روشن سازد.»(2)به بیان دیگر دین عبارت است از: «یک سلسله معارف علمی و یک سلسله معارف عملیِ تابع آن، که مجموعاً اعتقاداتاند و اعتقاد و ایمان از امور قلبی است».(3)
دین به اعتبارات مختلف، متفاوت میشود: آن را «دین فطری» گویند؛ به این جهت که فطرت و نوع ساختمان وجودی انسان مقتضی آن و هادی به سوی آن است و «اسلام» نامیده میشود؛ چون بنده، تسلیم اراده خداوند سبحان میگردد. «إِنَّ الدِّین عِندَ الله الإِسلام».(4)اراده خداوند، صفت فعل است که شامل مجموعهای از جمله خلقت انسان و مقتضیات عمومی در فعل و ترک اوست و «دین خدا» نامیده میشود؛ چون حضرت حق از بندگانش فعلها و ترکهایی خواسته است و آن خواسته همان اراده است -که بیانش گذشت- و گاهی «سبیلالله» نامیده میشود؛ زیرا حضرت ربّ العالمین از انسان خواسته است آن راه را بپیماید تا به منتهای کمال و سعادت ممکن خود برسد.(5)«الَّذِینَ یَصُدُّونَ عَن سَبِیلِ اللّهِ وَ یَبْغُونَهَا عِوَجًا.»(6)
علی(علیه السلام) میفرماید:«اوّلُ الدِّینِ مَعرِفَتُهُ و کَمالُ مَعرِفَتِهِ التَّصدِیقُ بِهِ وَ کمالُ التَّصدِیقِ بِهِ تَوحِیدُهُ و کَمَالُ تَوحِیدِهِ الإِخلاصُ لَهُ وَ کَمَالُ الإِخلاصِ لَهُ نَفیُ الصِّفاتِ عَنهُ»(7)اساس دین، شناختن او(خدا)ست و شناختن کامل او، تصدیق و ایمان به اوست و کمال ایمان به او، اعتقاد به یگانگی اوست و کمال و تمامیّت توحید او، اخلاص نسبت به اوست و کمال اخلاص، نفی صفات زاید از اوست.
برای اینکه جوان بیشتر به دین علاقه پیدا کند، لازم است به اجمال ویژگیهای دین گوشزد شود:
در قرآن کریم آمده است:«لاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ قَد تَّبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ»(1)اکراه و تحمیلی در دین نیست؛ چرا که رشد -یافتن جادّه مستقیم- از غَیّ -نیافتن جادّه مستقیم- متمایز و روشن شده است. چون دین که عبارت است از یک سلسله معارف علمی و عملی، اعتقادی است و اسباب و عللِ اعتقاداتِ قلبی، مثل مقدّمات برهان، از سنخ باور و ادراکاند. حال اگر«لاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ» جمله خبری و بیانگر حال تکوینی باشد، از آن یک حکم دینی به دست میآید که اکراهی در دین نیست و اگر جمله انشایی باشد، در این صورت معنا این خواهد بود که: دیگران را از روی کراهت و اجبار وادار به اعتقاد و ایمان نکنید، بلکه باید با استدلال، دین را قبول کنند.
پس اسلام، با تدبیر پیشرفت کرده است نه با شمشیر و جِهاد در اسلام برای رفع و دفع مادّهی فَساد؛ یعنی زورگویانی که نمی گذارند مردم آزادانه فکر کنند و دین صحیح را انتخاب کنند، است. به عبارت دیگر جنگ در اسلام به منظور جهانگیری و توسعه ارضی نیست، بلکه برای احیای حق و دفاع از نفیسترین کالاهای فطرت؛ یعنی توحید میباشد. بعد از آنکه پرچم توحید برافراشته شد و امکان آزادیِ اندیشه فراهم گشت و زورگویان از قوم یهود و نصاری و... تسلیم شدند، مردم با دلیل و برهان، نه با تحمیل و بحران، دین فطری را پذیرفتند و کسانی هم که پذیرا نشدند آزاد بودند و مسلمانان با آنان نزاع نکردند.
نظر عدّهای از مفسّرین که میگویند: آیه«لاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ» با آیات جهاد نسخ شده، نادرست است؛ زیرا اجبار تنها در اعمال ظاهری و حرکات بدنی تأثیر میکند، بنابراین «اگر کافری را به زور وادار به گفتن شهادتین کردند، مسلمان حقیقی نمیشود، چنانکه اگر مسلمانی را با جبر و قهر مجبور به اظهار کفر کردند، کافر حقیقی نمیگردد».(2)
پس وظیفه این است که جوانان را با حجّت و استدلال، به دین و امور مربوط به آن دعوت نمود، نه با قهر و غلبه و بد جلوه دادن آن، که جز فرار نتیجهای ندارد. بعضی مواقع بد دفاع
کردن از چیزی، بدتر از ردّ و ابطال آن است، به همین دلیل بزرگان دین گفتهاند: «در امر به معروف لازم است مرض نابود شود نه مریض».
وقتی جوانِ عاقل، به خدا و دین او نیاز جبّلی (ذاتی) دارد، باید با منطق با او برخورد شود، نه با مغالطه و مکر و فریب، پس زیبنده حاجت او، حجّت، و لباس احتیاجش، احتجاج است. علی(علیه السلام) فرمود:«الحرّیَّة منَزَّهَةٌ مِنَ الغِلِّ وَ المَکر»(1)آزادی و آزادگی منزّه از غِشّ و فریبکاری است.
مکر و فریب، حربه نامرد مردم است
نامرد، حیله بازد و مردی رها کند
با توجّه به اینکه «دین، تحمیلی نیست و آنچه اسلام از مردم میخواهد ایمان است، نه تمکین مطلق»(2)، بر خلاف مسیحیّت که «اصول دین خود را برای عقل منطقه ممنوع اعلام کرده است».(3)این سؤال مطرح است که چرا «حکم مرتد» و از اسلام برگشته اعدام است و حکم زن مرتد، چه فطری و چه ملّی،(4)زندانی و تعزیر است، مگر اینکه توبه کنند؟».(5)
اکثر فقهای اهل سنّت، حکم مطلق ارتداد را اعدام میدانند مشروط بر اینکه مرتد توبه نکند. اِنَّهُ [المرتد] لا یُقتَلُ حَتَّی یُستَتاب... هذا قَولُ اَکثَرِ اَهلِ العِلم.(6)
در جواب سؤال و شبهه مذکور به چند مطلب اشاره میشود:
1) ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج20، ص334.
2) مرتضی مطهری، پیرامون جمهوری اسلامی، ص119.
3) مرتضی مطهری، علل گرایش به مادّیگری، ص67.
4) مرتد فطری کسی است که از پدر و مادر مسلمان و یا از پدر یا مادر مسلمان به دنیا آمده باشد و پس از بلوغ و پذیرش اسلام، از اسلام برگردد و مرتد ملی کسی است که والدین او غیر مسلمان باشند و پس از بلوغ پذیرای اسلام شود سپس از اسلام برگردد. (ر.ک: تحریرالوسیله، امام خمینی، ج2، ص329)
5) مختار امینیان، از اسلام تا ارتداد، ص179.
6) ابن قدامه، مغنی، ج10، ص76.
اسْتَیْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ ظُلْماً وَّ عُلُوًّا».(1)آنها که میگویند: ما دلیلی برای ردّ و اثبات خدا و اسلام نداریم، منصفاند و باید تحقیق کنند و حقیقت را بیابند.
«کسی که به حق بودن اصول دین یقین دارد و هیچ گونه شبههای در آن ندارد اما از روی عناد و لجاج و یا تعصّب یا انگیزههای سیاسی و اقتصادی و... آن را انکار میکند و التزام عملی و اخلاقی ندارد کافر [مرتد] میباشد».(2)این معنا از آیه 25 سوره محمد، استنباط میشود«إِنَّ الَّذِینَ ارْتَدُّوا عَلَی أَدْبَارِهِم مِّن بَعْدِ مَا تَبَیَّنَ لَهُمُ الْهُدَی الشَّیْطَانُ سَوَّلَ لَهُمْ».(3)بنابراین میتوان گفت: «اساس ارتداد، ارتکاب جرم و گناه است».(4)
جلد 28 وسائل الشیعه اختصاص به «کتاب الحدود و التعزیرات» دارد که در قسمتی از آن تمام روایات در خصوص مرتد آورده شده است: از جمله در مورد تعریف و حکم مرتد فطری از قول امام محمد باقر(علیه السلام) آمده است: «مَن رَغبَ عن الإسلام و کفر بما اُنزل علی محمد(صلی الله علیه و آله) بعد اسلامه فلا توبة له و قد وجب قتله و بانت منه امرأته و یقسّم ما ترک علی ولده»(5)و از جمله آنکه امام صادق(علیه السلام) فرموده است: در زمان امیرالمؤمنین(علیه السلام) مسلمانی نصرانی شد آن حضرت از او خواست توبه کند، او امتناع کرد، پس آن حضرت موهایش را گرفت سپس فرمود: ای بندگان خدا او را لگدکوب کنید آنها چنین کردند تا مرد.(6)
در مورد مرتد ملّی روایت شده است که شخصی از برادر موسی بن جعفر(علیه السلام) پرسید یک مسیحی اسلام آورده سپس از آن برگشته است. در پاسخ فرمود: از او بخواهید توبه نماید پس اگر با توبه برگشت که هیچ والا باید کشته شود.(7)
در خصوص حکم زن مرتد چه فطری و چه ملّی قتل نیست بلکه زندان ابدی میشود و کتک میخورد و زندگی بر او تنگ میشود تا بمیرد مگر اینکه توبه نماید و آزاد گردد.(8)
مرتد ندانسته و برخلاف دلیل منطقی به انکار اسلام میپردازد. او به جای اقرار به عدم
شناخت اسلام، ادّعای ابطال آن را میکند.«وَ لاَ تَقْفُ مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ».(1)به قول بعضی: «بعید نیست پدیده ارتداد، در صدر اسلام، از بعضی توطئههای سیاسی علیه اسلام و جامعه مسلمان حکایت میکرده و صرفاً به سبب تغییر عقیده و اظهار آن نبوده است».(2)
اگر قاضی شرع در تحقیقات خود به این نتیجه برسد که شخصی به دلیل برخی از مشکلات فکری و شبهات، مرتد شده است؛ جایز نیست حکم ارتداد را بر او جاری کند،(3)زیرا پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود:«إِدرَءُوا الحُدُودَ بِالشُّبَهاتِ»(4)اجرای حدود را با وجود شبهات دفع کنید.
و پیروی از هوی و هوس مرتد میشوند و الا بنا بر سخن امام صادق(علیه السلام):«اگر شخصی در چیزی که نمیداند اظهار نظر نکند، کافر نیست».(5)
یکی از کسانی که به ظاهر مرتد است (و در واقع و اصل بیدین بلکه ضد دین) ولید بن یزید است. وی وقتی به قرآن تفأل زد آیه«وَ اسْتَفْتَحُواْ وَ خَابَ کُلُّ جَبَّارٍ عَنِیدٍ».(6)آمد؛ بنابراین سخت متنفر شد و قرآن را در محلی قرار داد و با تیراندازی به آن این چنین سرود:
أتوعّد کل جبار عنید
فها أنا ذاک جبار عنیدُ
اذا ما جئتَ ربک یوم حشر
فقل یارب مزّقنی الولید(7)
آیا تو جبار هر عنید و سرکش را تهدید میکنی؟ من همان جبار عنیدم. زمانی که روز حشر فرا رسید به خدا بگو که ولید مرا تکه تکه نمود.
لازم است میان کافر قاصر و مقصّر و کافر جاحد و معاند و کافر حربی و مرتد تفاوت قائل شد؛ زیرا مبنای ارتداد، هوی و هوس و بیشتر عامل سیاسی است. «وَ قَالَت طَّآئِفَةٌ مِّنْ أَهْلِ الْکِتَابِ آمِنُواْ بِالَّذِیَ أُنزِلَ عَلَی الَّذِینَ آمَنُواْ وَجْهَ النَّهَارِ وَ اکْفُرُواْ آخِرَهُ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ»(1)و گروهی از اهل کتاب گفتند که به دین و کتابی که برای مسلمانان نازل شده اول روز به خدعه ایمان آورید و آخر روز کافر شوید. شاید به این حیله آنها نیز از دین اسلام برگردند. این آیه به ترفندی که یهودیان در صدر اسلام به کار میبردند، اشاره دارد؛ سران یهود به پیروان خود دستور میدادند صبحگاهان به اسلام تظاهر کنید و شامگاهان به آن کفر ورزید تا مردم از اسلام گریزان شوند.
آزادی اندیشه و فکر، غیر از آزادی عقیده است. اولی برخلاف دومی، مورد تأیید اسلام است. پس آن کسانی که مینویسند: «انسان در گزینش هر آیینی آزاد و رها است»،(2)ناتمام است؛ زیرا «بسا عقیدههایی که صرفاً مبنایش تقلید است و حتی مزاحم آزادی بشر»(3)به این ترتیب آزاد گذاردن مرتد، خلاف آزادی بشر است. اگر طبق ماده نوزده منشور جهانی حقوق بشر هر عقیدهای آزاد باشد، عقیده کسی که معتقد است هیچ عقیدهای آزاد نیست، گرفتار پارادوکس و تناقضگویی شده است. آیا عقیده شیطانپرستان که خونخواری و خوردن مگس و اورهی خود را تجویز میکنند و خود را مطلق العنان و افسار گسیخته میدانند، سبب مرض و نابودی خودشان و دیگران نمیگردد؟ آیا باید گاوپرستان هندوستان که مدفوع گاو را به عنوان تبّرک به سر و صورت خود میمالند، در اعتقاد خود و نشر آن آزاد باشند؟ و از توحید ناب اسلامی محروم؟ آیا در فرانسه بیان عقیده کسی که بر این باور است که آن کشور باید تجزیه شود آزاد است؟ جواب منفی است؛ چرا که گفتهاند: اگر بینی نابینا و چاه است اگر خاموش بنشینی گناه است.
آزادی مرتدان، مایه سستی عقاید مردم و جوانان به خصوص سادهلوحان و عوام و عامل خدشه به وحدت ملی و سبب فتنه و اغتشاش و درگیری و خونریزی میگردد، بهویژه اینکه اگر فحاشی به مقدسات دینی، بر آن افزوده شود.
استعمارگران وقتی میخواهند ملتی را تحت سلطه خود درآورند، قبل از هر چیز به
فرهنگ آن ملت حملهور میشوند و سپس اقتصاد آنها را نشانه میگیرند. همان کاری که فرعون مرتکب شد«اسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَأَطَاعُوهُ»(1)و فرعون قومش را ذلیل و زبون داشت تا همه مطیع فرمان وی شدند. ملتی که به هویّت فرهنگی ناب و مستدل خود پایبند باشد، محال است ذلت را بپذیرد.
مرتد نباید در جامعه از آزادی بیان برخوردار باشد، زیرا چه بسا بیانهایی که از نوع گزارش و خبر و اطّلاع و آگاهی نیست، بلکه از سنخ انشا و دستور و فعل و رفتار باشد. او با سخنان اهانتآمیز و یا مغالطه گونه خود مردم را علیه یکدیگر تحریک کرده، سبب اختلاف و بیارزشی قداستهای جامعه میگردد. در واقع مرتد به مقابله با توحید بر میخیزد، آن توحیدی که متعالیترین حقیقت انسانی و بهترین محصول آزادی و عدم مانع در تفکّر و تعقّل بشری در طول تاریخ است. اسلام عواملی را که سبب نابودی آزادی فکر و توحید ناب است از میان میبرد. وقتی آن عوامل نابود شدند، فطرت انسانی، انسان را به توحید اسلامی فرا میخواند و او را نسبت به آن شایق و چه بسا واصل میگرداند.
مرتد در قلبش به اصول و فروع دین اذعان دارد یا حداقل در این خصوص، شک و شبهه و اشکال دارد ولی در لفظ و عمل خلاف آن را نشان میدهد و این یک نوع نفاق است که آزادی او برای جامعه مضر است. اساساً محقق و صادق باید در جامعه آزاد باشد نه کاذب و مکذِّب و مضلّ و مخرّب. در مقابل، کسانی هستند که در قلب ایمان دارند، اما به زور و تحمیل، زبان به ارتداد میگشایند تا از دست کفار خلاصی یابند. در حقیقت آنها مؤمن واقعی هستند، مثل عمار یاسر که آیهی «مَنْ أُکْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالإِیمَانِ»(2)در شأنش نازل شده است. میتوان گفت: آزادی مرتد بدتر از آزادی پلنگ تیز دندان و گرگ درنده است؛ چرا که آن، روح و روان را و این، تن و جسم را نابود میکند. قاعده کلی این است: کسانی که در قلب مسلمانند اگر تحت فشار بگویند کافرند کافر نیستند و افرادی که در قلب کافرند اگر با تحمیل بگویند مسلمانند مسلمان نمیباشند.
طبق آیه «وَ إِنْ أَحَدٌ مِّنَ الْمُشْرِکِینَ اسْتَجَارَکَ فَأَجِرْهُ حَتَّی یَسْمَعَ کَلاَمَ اللّهِ ثُمَّ أَبْلِغْهُ مَأْمَنَهُ ذَلِکَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لاَّ یَعْلَمُونَ».(3)هر کسی حتی مشرکین میتوانند در پناه اسلام به تحقیقات اسلامی دست یازند و سپس به مأمن خویش بازگردند.
اسلام مردم را با برهان و تدبیر به دین متقاعد میسازد، نه با بحران و تحمیل و تزویر و شمشیر. جهاد و قتال تنها بر علیه کسانی است که به توده و قوم خود اجازه تفکر و اندیشه نمیدهند و حق انتخاب را از آنها سلب میکنند. آنها انسانیت را که برتر از انسان است نابود میسازند پس آنها از مضرین مردم و پستترین حیوانات درنده خویند.
اگر دین به اکراه بود میبایست حضرت اله قبل از همه، مردم را «کَرهاً او طَوعاً» مسلمان قرار میداد.«وَ لَوْ شَاء رَبُّکَ لآمَنَ مَن فِی الأَرْضِ کُلُّهُمْ جَمِیعًا أَفَأَنتَ تُکْرِهُ النَّاسَ حَتَّی یَکُونُواْ مُؤْمِنِینَ»(1)ای رسول ما اگر خدای تو میخواست، اهل زمین، یکسره ایمان میآوردند. تو کی توانی تا به جبر و اکراه همه را مؤمن و خدا پرست گردانی. ضمن اینکه از نظر عرف و عقل بلااشکال است که خداوند به جهت وصول انسان به سعادت مطلق سختگیری نماید. آن سختگیری که باعث سلب آزادی نمیشود و این جز لطف چیز دیگری نیست.
دین اسلام، به خصوص ایمان به خدا، فطری است؛ به این معنا که هم عقل، کلیات آن را تأیید میکند و هم انسان به طور ذاتی و غریزی به آن گرایش دارد و در این خصوص دیگقر نیازی به انبیا و معجزات آنها نیست؛ چون معجزه تنها دلیل صدق پیامبر(صلی الله علیه و آله) است. بنابراین خداوند میفرماید:«قُولُواْ آمَنَّا بِاللّهِ وَ مَآ أُنزِلَ إِلَیْنَا...»(2)بگویید به خدا و آنچه بر ما نازل شدهاست ایمان آوردهایم...؛ و این در جواب یهود و نصاری است که هرکدام میگفتند: ای مسلمانان، یهودی و یا نصرانی شوید.
علاوه بر آن، ایمان، قبل از تکلیف است؛ یعنی شخص چون به خدا ایمان دارد میگوید: اکنون مکلف هستم یا نیستم و یا بالغ شدهام یا بالغ نشدهام، و از آن روشنتر و کلیتر، آیه 30 سوره روم است: «فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفًا فِطْرَةَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا لَا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذَلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ وَلَکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لا یَعْلَمُونَ»(3)پس روی خود را بهطور حنیف،(4)یعنی با میل از گمراهی به استقامت به سوی دین کن، منظور فطرت و دین خدایی است که او بشر
را بر طبق آن فطرت الهی، یعنی توحید آفریده و سرشته است و در آفرینش حضرت حق دگرگونی نیست. این است دین مستقیم ولی اکثر مردم نمیدانند.
دین اصیلی که از آفرینندهی هستیِ ممکن سرچشمه گرفته است، به دلیل هماهنگی با فطرت و ساختار روحی و روانی انسان، به نیازهای روانی و اجتماعی او، به ویژه جوانان پاسخ میدهد و خود را با آنها سازگار مینمایاند. بنابراین آیین حقیقی ریشه در وجود آدمی دارد و میتوان گفت: انسانها بالطبع دینیاند،(1)مشروط بر این که آن دین از جانب خداوندی باشد که خالق آنها باشد.
روایات در معنای فطرة الله مختلفاند که عبارتند از:
1- دین الله، یعنی در بعضی از روایات به جای فطرةالله، دین الله آمده است.
2- توحید، و از همین باب است که پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: «هر مولودی بر طبق فطرت توحید به دنیا میآید، سپس پدر و مادر او -ممکن است- او را یهودی یا نصرانی و یا مجوسی کنند، چنانکه شتر، که حیوانی تمام عیار را نتیجه میدهد، آیا شده است که نتیجه ناقص بدهد؟»
3- لا اِلهَ اِلاّ الله و نبوت و ولایت. البته اینها بالاجمال هستند، نه بالتفصیل، چنانکه اگر توحید بالتفصیل منظور شود، مستلزم نبوت و ولایت است.
و از همین باب است که روایت شده اطفالتان را به سبب گریهی آنها نزنید؛ زیرا گریهی آنها در چهار ماه اول، شهادت به «لا اِلهَ اِلاّ الله» است و در چهار ماه بعد، صَلات (دعا و صلوات) بر نبیّ مکرَّم است و در چهار ماه بعد دعا بر پدر و مادر است.
البته این علم اجمالی و فطری است که خود کودک متوجه آن علم فطری و غریزی نیست و علم به علم ندارد؛ به این معنا که احساس حاجت میکند، پس با گریه طلب رفع حاجت دارد و در حقیقت بر طرف کننده حاجت، خداوند سبحان است. بعد که کمی رشد پیدا کرد، از ناحیه پدر و مادرش متوجه میشود که واسطهای میان خود و بر طرف کننده حاجتش وجود دارد، بدون اینکه آن را بشناسد، پس گریهاش طلب رحمت از پرودگارش برای پیامبر(صلی الله علیه و آله) است تا به واسطه نبی، رحمت به او (طفل) برسد، و بالاخره وقتی پدر و مادرش را میشناسد، گریه او دعا برای آنهاست و طلب رحمت برای خودش از طریق آن دو است.(2)
نمیدانند.
تذکر این نِکات، جوانان را متوجه میسازد که دین و ایمان بسیار عمیقتر از آن است که فکر میکنند. بعضی از آنها تصور میکنند اسلام همان است که بعضی از روشنفکر مآبان و متفلسفین معرفی میکنند و میگویند: ما طالب دین نو و فقه پویا و طرد کننده دین قدیم و فقه سنتّی هستیم؛ در حالی که در حدیث آمده است: «علیکم بالامر العتیق»(1)بر شما باد به امر و کار سنتی.
حقایق و اصول نو و کهنه ندارد. آنها ماوراء زمان و مکاناند؛ زیرا جمله «هر چیزی نو و جدیدش صحیح و مقبول است»، در قدیم هم مطرح و طبق نظر آنها صحیح بوده است و این یعنی سنت گرائی، ضمن اینکه جمله مذکور از نوعی پارادکس و تعارض بر خوردار است.
علاوه بر آن، روشنفکر مآبان انتظار دارند دین بر طبق هوی و هوس آنها پویا شود و بسط پیدا کند که این اومانیستی و خود محوری است، نه خدا محوری. پس باید بر عکس آن باشند؛ یعنی لازم است آنها آن قدر شعور و معرفت دینیشان بالا برود که مطابق دین خدا و رضای او باشد و این همان «توحید ناب» و «خدا مرکزی» است.
چون فطرت جوان، سالم و دست نخورده است، پس زودتر دین را درک و به آن گرایش پیدا میکند، چنانکه علی(علیه السلام) به فرزندش امام حسن(علیه السلام) میفرماید: «فبادرتُک بالأدب قبل أن یقسُوَ قلبُک و یشتغلَ لُبُّک»(2)من قبل از آن که قلبت قساوت پیدا کند و عقلت مشغول شود، به ادب کردنت مبادرت ورزیدم.
دلیل آنکه خداوند میفرماید:«وَلکِن أکثَر النَّاسِ لا یَعلَموُن»(3)اکثر مردم نمیدانند، این است که اختلافات و انحرافاتی که در حقایق دینی رخ داده است و بعضی از جوانان آن را پذیرفتند، معلول انحراف و خیانت علما و دانشمندانی است که مأمور ابلاغ دین حنیف و حقیقی به مردم به ویژه به جوانان هستند که به واسطه کتمان کردن آیین صحیح یا توجیه غیر وجیه و ناموجه و نادرست و تحریف مطالب، بر سایرین ظلم میکنند. پس چنانچه این آیین به شکل حقیقی و صحیح در میان جوانان انتشار یابد، به طور طبیعی آن را میپذیرند.
اینکه عدهای از پذیرفتن شریعت حق اِبا دارند به این دلیل است که از آن اطّلاع صحیح ندارند که آن هم طبق بیان قرآن، با کتمان دین حق، به علمای فاسد برمیگردد.«یَا أَهْلَ الْکِتَابِ لِمَ تَلْبِسُونَ الْحَقَّ بِالْبَاطِلِ وَ تَکْتُمُونَ الْحَقَّ وَ أَنتُمْ تَعْلَمُونَ»(1)ای اهل کتاب چرا حق را به باطل مشتبه میسازید تا چراغ حق را به باد شُبَهات خاموش کنید، درصورتی که به حقانیّت آن آگاهید.«وَ لاَ تَلْبِسُواْ الْحَقَّ بِالْبَاطِلِ وَ تَکْتُمُواْ الْحَقَّ وَ أَنتُمْ تَعْلَمُونَ»(2)حق را به باطل مپوشانید تا حقیقت را پنهان سازید و حال آنکه به حقانیت آن واقفید.
ممکن است سؤال شود که اگر دین، فطری و غریزی و فطری است چرا عدهای از جوانان آن را نمیپذیرند؟
در جواب باید گفت صرف اینکه دین یا هر چیز دیگر غریزی و فطری باشد، کافی در پذیرش و عمل بر طبق آن نیست، بلکه علاوه بر آن باید تربیت و تشویق وجود داشته باشد و جوّ و محیط و خانواده و رفیق و سجایا و اخلاق و اراده و تصمیم انسان و... موافق آن باشند و شخص، انحراف و اشتغال به کارهای ضدّ آن نداشته باشد. برای روشن شدن مطلب به سه مثال اشاره میشود:
انسان طبیعتاً و به نحو استعدادی، خطاط است ولی افزون بر آن باید تمرین کند و علاقه نشان دهد و نتیجه مثبت آن را نیز بداند تا بالفعل خطاط گردد و در آن ماهر شود.
هر شخصی به ویژه هر جوانی، اعم از دبیرستانی و دانشگاهی، فلسفه الهی و حکمت دینی را به طور غریزی دوست دارد، لکن باید مسائل فلسفی در کتابها و بحثهای او وجود داشته باشد و ذهن و رفتار و منش جوان مناسب آن باشد و مطالعاتی نیز در این زمینه داشته باشد تا او عملاً در فلسفه و حکمت رغبت و پیشرفت حاصل کند، یعنی استعداد عقلانی و برهانی او به فعلیت رسد، آن وقت فطری بودن آن به صورت باور و ایمان - که ملازم فعالیت ذهنی مناسب آن است- در میآید و به این دلیل است که همه فیلسوف نیستند.
قرآن برای هر فرد، پذیرای فطری دارد، ولی باید زبان عربی و علوم مربوطه را فراگرفت و فرصت و فراغت داشت و دنبال مشغولیّات ضدّ آن نرفت و همچنین با ترتیل، صوت زیبا، و درک معانی نیز توأم باشد تا کم کم استعداد قرآنی به فعلیّت در آید و غریزة درک و علاقه
آن شکوفا شود؛
اما اگر عدّهای شخص را در این امر استهزا کنند و یا آن شخص اخلاق ضدّ قرآنی داشته باشد و یا احیاناً دزد و قاتل و دنیا طلب باشد و جوّ و محیط و خانواده، مناسب نباشد و رفیق ناباب داشته باشد، چراغ علاقه فطری قرآنی او خاموش میشود.
پس غریزه، لازم و غیرکافی و یکی از علل است؛ یعنی آن، علت ناقصه محسوب میشود. بنابراین باید بقیه علل فراهم شود تا علل، تامّه گردد و غریزه مربوطه، به فعلیّت تامّ خود برسد. آنها علل محدثه و ایجاد کنندهاند و علل مبقیه و بقا دهنده نیز باید باشد. علل موجده و محدثه از اصطلاحات فلسفی(1)اند که در این بحث آمده است.
هر انسان ربّانی و به ویژه جوانان متدیّن به دین فطری؛ یعنی اسلام، از هر قید و بندی آزاد و رها هستند و بهترین حرّیت، بندگی انسان در مقابل خداوند است.
حافظ ازجورتوحاشا که بگرداند روی من از آن روز که در بند توام آزادم
جوان با ایمان و تحصیل کرده، خود را از جبر اجتماع و محیط و تاریخ و آداب و رسوم دست و پا گیر و طبیعت جسمانی و غریزه حیوانی آزاد مییابد.
قرآن پیامبر ختمی را اینگونه معرفی میفرماید:«یُحِلُّ لَهُمُ الطَّیِّبَاتِ وَ یُحَرِّمُ عَلَیهِمُ الخَبَائِثَ وَ یَضَعُ عَنهُم إصرَهُم و الاغلَالَ الَّتِی کَانَت عَلَیهِم».(2)
ولی فرد مادّی، خواهان آزادی و رهایی و هرزگی برای ارضای میل شهوانی و خاموش کردن آتش غضب خویش است. او افسار گسیخته و یله در سمت و سوی شکم و شهوت و شهرت و عیّاشی و کیّافی است.
اسیر سیرت سِیرت چو گشتهام ای دوست
امیر انفس و آفاق بودنم زانروست
ژان پل سارتر، آزادی را با خداشناسی در تضاد میبیند. بنابراین خدا را به دلیل اصل آزادی مردود و نامعقول میداند.(3)در حالی که نتیجه رد و طرد عالم قدسانی، گزینش و قبول وساوس شیطانی و هواجس نفسانی و آرزوهای طولانی و غرور و نادانی و اسارت دنیایی است.
طبق بیان مولی امیرالمؤمنین(علیه السلام) هر کسی هوی و هوس را ترک کند، آزاد و دارای حریّت است؛ «مَن تَرَکَ الشَّهوات کان حُرّا»ً.(1)سخن دیگر آن حضرت چنین است: بندهی غیر خودت مباش؛ زیرا خداوند تو را آزاد آفریده است؛ «و لا تکُن عَبدَ غیرک و قد جعلک الله حُرّاً».(2)باز آن حضرت فرموده است: «لِاَن یَکُونَ الحُرُّ عبداً لعَبیدِهِ خَیرٌ مَن أن یَکُونَ عَبداً لِشَهَواتِهِ»(3)اگر انسان آزاد به بردگی بندگان خود تن در دهد، بهتر از آن است که بنده شهوت خویش گردد. سخن آن امام همام به بیان دیگر چنین است: «عَبدُ الشَّهوةِ أذَلُّ مِن عَبدِ الرِّقِّ»(4)بنده شهوت خوارتر از بنده بندگی یا بندهی زرخرید؛ یعنی بنده مملوک است، چه آن بندگی باعث خواری در آخرت می شود بخلاف این بندگی و در دنیا نیز گاه هست که خواریی که به سبب آن حاصل میشود زیادتر است از خواری این. حافظ سروده است:
پدرم روضه رضوان بهدوگندم بفروخ
ناخلف باشم اگرمن به جوی نفروشم
و سعدی چنین انشاء فرموده است:
جهان بر آب نهاده است و آدمی بر باد
غلام همت آنم که دل برو ننهاد
دین اسلام که خاتم و اکمل الادیان است که آن هم بر اساس خاتم و اکمل الانبیا است، کمال انسان را محدود (به حدود اسلام) میداند؛ یعنی تا جایی که برنامه دینی انسان به حدّی رسید که کاملاً منطبق با خواستههای روحی و عقلانی وی شد و بالاتر از آن تصور نمیشود، متوقف میشود (و انسان دیگر نیازی به مکتب دیگر ندارد)؛ زیرا لازمه ثابت ماندن یک شریعت و قابل نسخ نبودن احکام آن، این است که کمال نهایی فردی و اجتماعی انسان (که همان تقرب به خداست)، همان اندازهای که هست و باید باشد،(5)در آن دین معتبر و در بیانات و نظامات آن منظور گردیده باشد. یعنی فقط اسلام و تقرب انسان باید مد نظر باشد و لاغیر.
و در این که جوان و به طور کلی انسان در برداشت و متدین شدن و سیر و سلوک
عقلانی و عملی به حدّی متوقّف نشود هیچ منافاتی میان آن و اصل اسلام ثابت وجود ندارد.
به بیان بهتر، دین کاملاً به خواستههای عاطفی، قلبی و برهانی جوابگو است. و طرح کلی دین به گونهای به رشد و کمال -نسبت به ادیان قبلی- رسیده است که انسان را از جهت انسانیّت اشباع کند و از این جهت کاملتر از آن قابل تصوّر نیست، ولی در عین حال انسان هر اندازه که خواست، میتواند از آن بهره گیرد.
بنابراین فاعلیت؛ یعنی اسلام به تمام و کمال خود رسیده است، اکنون نوبت قابلیت؛ یعنی انسان است. قرآن میفرماید:«أَنزَلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً فَسَالَتْ أَوْدِیَةٌ بِقَدَرِهَا»(1)(خداوند از [آسمان تشریع]، آبی [آب شریعتی که مایه حیات درخت تنومند جوان است] نازل کرد، که در هر رودی به قدر ظرفیّتش [در هر جوان به اندازه قابلیّتش] جاری شد). حکما گفتهاند: العطیة بقدر القابلیة و نویسنده در ادامه گفته است: و إن کانت القابلیة هی من الفاعلیة.
طرح کلی دین هیچ منافاتی با پیشرفت فردی و اجتماعی از لحاظ صنعت و زندگی مادی و معیشتی ندارد؛ زیرا اساس شریعت محمدی(صلی الله علیه و آله)، اصل انسان که همان «روح» اوست، میباشد و اگر جسم را به شکل حقیقی و واقعی ملاحظه کرده است از آن جهت است که بدن باید در خدمت حیات معقول انسانی قرار بگیرد، حال اگر از این حیث به دین توجه شود در مییابیم که هیچ نقص و کاستی ندارد.
علاوه بر آن قرآن در عین ثباتش، انعطافپذیر است؛ به این معنا که اگر فرمود: «وَ أَعِدُّواْ لَهُم مَّا اسْتَطَعْتُم مِّن قُوَّةٍ و َمِن رِّبَاطِ الْخَیْلِ»(2)، از کلمه قوه، که به صورت نکره است، به طور کلی نه جزئی میتوان استفاده نمود و هر نیرویی را در هر زمان و مکانی که مورد نیاز است آماده کرد. در عین حال قرآن یک مصداق هم بیان کرده و آن بستن اسبان است که در قدیم بیشتر مورد احتیاج بوده و اکنون نیز در راههای کوهستانی، دهات، جنگهای پارتیزانی و چریکی، مسابقات و... مورد نیاز است.
آنچه اصل است و ثابت، ایمان به خدا و تقرب به او و اعتقاد به عدالت او و معاد و نبوت و امامت است؛ به این معنا که اگر بشر و به خصوص جوان در این مسائل موفق شد، بقیه مسائل متغیر زندگی را خود میتواند حل نماید، آنچه که جوان از عهده حلّش بر نمیآید، دین است، نه
مسائل مادی، مثل صنعت، خدمات، تولید، توزیع و... .
مگر شوروی سابق از لحاظ مادی، تکنیک، لغو مالکیّت خصوصی و... از نظر ظاهربینان، در اوج قله رفعت نبود؟ پس چه شد که روسیه، رو سیاه تاریخ شد؟ آیا جز این نبود که سردمداران و حاکمانشان کالبدهایی خالی از معنویّت داشتند؟
آنها مثل اسرائیلیها ادّعا میکردند که شکست ناپذیرند، ولی با نامهای که از امام خمینی به آنها رسید، شد آنچه شد و جوانان لبنانی با ایمان به غیب و ولایت مطلقه فقیه، با وجود تجهیزات کم، کاری کردند که سربازان اسرائیل زودتر از موعد مقرّر، فرار را بر قرار ترجیح دادند و رسوای تاریخ شدند و از همه مهمتر شکست فاحش و عقبنشینی آنها در جنگ تجاوزکارانهی هفت هفتهی علیه مردم مظلوم غزه است.
گرایش مردم به خصوص جوانان به اسلام سبب بروز انقلاب اسلامی و ظهور خیزش قرآنی در جهان اسلام شده است.آنها با الگوگیری از ایران شیعی و توأم با امامتِ مطلقه ولی فقیه توانستند ثابت کنند که تنها دین اسلام عامل نجات و سعادت مطلق آنها و مردم غرب و شرق، در دنیا و آخرت است.
انشاءالله آنها به زودی پرچم پیروزی مطلق را به دست صاحب اصلی، امام عصر(عج) خواهند سپرد.
اگر جوانان در تقویت ایمان خود به عالم غیب، کوشا باشند میتوانند به سعادت جسمی و مادی و معنوی و روحی در دنیا، و سعادت مطلق ابدی در عالم آخرت برسند، و اما اگر از دین و طاعت حضرت حق و رسولش و ولایت ائمه و جانشینهای عام آنها جدا شوند، نه زندگی شرافتمندانه دنیوی دارند و نه حیات خالص و سراسر خوشبختی اخروی و از این نظام الهی نیز بی بهره میمانند.
دشمن با تهاجم فرهنگی سعی میکند بهترین نیروها و عصاره جامعه اسلامی را که جوانان هستند، به نیهیلیسم و پوچ و پوک گرایی و به انواع اعتیادهای غیر مشروع و غیر عرفی، به خصوص شیطانپرستی سوق دهد و از جهانبینی الهی، نماز، روزه، استقلال، آزادی معنوی و... دور سازد. خلاصه اینکه اسلام شیعی در هر عصری و نسلی و مصری و مکانی جوابگوی امور مادی و معنوی و دنیوی و اخروی است.
دین میگوید: «حیات انسان وسیعتر از عالم ماده و دنیاست».«وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِیَ
الْحَیَوَانُ لَوْ کَانُوا یَعْلَمُونَ»(1)به درستی که زندگانی، به حقیقت دار آخرت است، اگر میدانستند. و اصل بشر، روح و عقل و عاطفه است که ثابت و باقی و واحد است و بدن انسان هر آن، متحول و متبدّل و زیاد و کم و گم و گور میگردد و سرانجام روح از آن جدا میشود. سعدی گفته است:
تن آدمی شریفست به جان آدمیت
نه همین لباس زیباست نشان آدمیت(2)
در هر صورت تن باید در خدمت معنویت و تعالی روان قرار بگیرد، نه اینکه آن را نابود سازد. تنپروری غیر از تقویت و سالمسازی بدن است؛ چرا که گفتهاند: «عقل سالم در بدن سالم است».
این است که روایت شده: «اِنَّ لِبَدَنِکَ عَلَیْکَ حَقَاً» و علی(علیه السلام) فرمودهاست: «مَنْ کَتَمَ الاطّباءَ مَرَضَهُ خان بَدَنَهُ»(3)کسی که از اطبا مرضش را کتمان کند به کالبدش خیانت کرده است. و امام صادق(علیه السلام) فرموده است: «السِّواک یَذهَبُ بالدَّمعَةِ و یَجلو البَصَرَ»(4)مسواک زدن آب ریزش چشم را میبرد و چشم را جلا میدهد.
و از امام رضا(علیه السلام) نقل شده است: «لَیسَ مِن دَواءٍ اِلا وَ هُوَ یُهَیِّجُ داءً»(5)هر دارویی که مریض مصرف میکند باعث به وجود آمدن مرض دیگری میشود. و امام باقر(علیه السلام) فرموده است: «ما مِن شیءٍ أبغَضُ الی الله مِن بَطن مملوءٍ»(6)مبغوضترین چیز در نزد خداوند شکم پری است.
اسلام، دنیا و علم تجربی و ماده و جسم انسان و روح او را ضد هم تلقّی نمیکند. «و لذلک حدّ ارسطوطالیس الانسان بالناطق المائت و بالناطق الماشی برجلین و ما اشبه ذلک»(7)به همین سبب ارسطو انسان را به «ناطق میرا» و «ناطق رونده با دوپا» و نظیر آن تعریف کرده است.
1) عنکبوت،64.
2) نک: حسنزاده، دروس معرفت نفس، ص 221، 1381.
3) سید هاشم رسولی محلاتی، غررالحکم و دررالکلم، ج2، ص423.
4) شیخ حر عاملی، وسائل الشیعه، ج2، ص9.
5) کلینی، روضه کافی، ص273 و وسائل الشیعه، ج2، ص408، باب استحباب ترک المداواة... .
6) شیخ حر عاملی، وسائل الشیعه، ج24، ص248، باب4.
7) احمد بن محمد مسکویه، تهذیب الاخلاق و تطهیر الاعراق، ص88 .
پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: «اُطلُبُ العِلمِ وَ لَو بالصِّین» که منظور از آن، علم روز است؛ هر چند کسب آن نیاز به طی مسافت زیاد داشته باشد، چرا که در چین علم دین نبود. بنابراین انسان و به خصوص جوانان عزیز این مرز و بوم، میتوانند به کمک دنیا، تعالی روح پیدا کنند، چنانکه روایت شده: «الدُنیا مَزرعَة الآخِرة»؛ هر چند امام صادق(علیه السلام) فرمودهاست: «منظور از آن (سخن پیامبر)، معرفت نفس است، آن معرفتی که در آن، معرفت ربّ گنجانده شده است».(1)که منافات با آنچه بیان شد ندارد؛ زیرا تفاوت به اعتبار است.
به این ترتیب دین هیچ تعارض و منافاتی با پیشرفت اقتصادی، سیاست داخلی و خارجی، هنر و جلوههای زیبای زندگی، امور مربوط به تجهیزات نظامی و... ندارد، بلکه به وسیله دین است که میتوان در آن امور توسعه و پیشرفت حاصل کرد، پس خوشبختی بشر در گرو طهارت جامعه است. علی(علیه السلام) میفرماید: «مِن کمال السّعادة السّعی فی اِصلاح الجمهور»(2)از کمال سعادت این است که آدمی در راه اصلاح جامعه مجاهده نماید.
بعضی از جامعهشناسان معاصر بر این باورند که بنابر اصلی که از نفس توحید برمیآید نهتنها میان معاش و معاد و دنیا و آخرت تضادی نیست، بلکه آنها همآهنگ و علت و معلول همند. کسی که در این جا کوردل است در آن جا هم کوردل است. بهشت، عبارت است از باغی که بذرش را در زندگی این جهانی میافشانیم.(3)
این حقیقت در این جا مطرح میشود که مگر دین اسلام نبود که ما را، که هیچ قوه و نیروی نظامی نداشتیم، در مقابل دشمنِ تا به دندان مسلح و مجهز شاه و صدام، پیروز نمود؟ پس همین دین میتواند ما را به طریق اَولی در حال کنونی و زمان صلح نیز به ترقّیات روز افزون مادی و روحی نایل سازد.
این دین، دزدی، تجاوز، کمکاری، فحشا، بزهکاری، خیانت، خِلاف وعده، اعتیاد، بیکاری، تبعیض، رشوهخواری، عدم اطاعت از پیشوای عادل جامعه و... را تحریم کرده است و به بدکاران وعید عذاب و به خوبان وعده ثواب داده است. آیا اینها عامل پیشرفت زندگی مسلمانان نیست؟
ضمانت اجرایی اعمال خوب و معقول و مدیریت صحیح در حیات فردی و اجتماعی، مربوط به تدیّن به دین اسلام است و تنها همین آیین، زندگی خوب دنیوی و سلامتی و امنیّت جامعه و سعادت مطلق فردی را تضمین میکند و لاغیر. بعضی از غربیها به بعضی از دستورات اسلامی عمل کردند و به پیشرفت آن چنانی نایل آمدند و مسلط بر ما شدند.
اگر صرفاً مادیّت اُسّ و اساس باشد مسلماً زندگی مادّی هم مختل میشود. محصول لائیک و بی دینی و سکولاریسم و جدایی دین از زندگی، جز عقده، اعتیاد، خودکشی، مرضهای روحی و مقاربتی، قطع نسل، قتل، اختلال در امنیّت و... چیزی به دنبال ندارد.
آنچه پایه پر مایه است، آرامش است نه آسایش که اولی، دومی را به دنبال میآورد. بیشتر آمریکاییها و اروپاییها آسایش و رفاه دارند، ولی اطمینان خاطر و آرامش قلبی و وقار و سکینت ندارند و آنها در واقع آسایش هم ندارند؛ چرا که آرامش، اساس آسایش است؛ یعنی بی دینی آسایش را میبلعد. اساساً همه تمدنها، فرهنگها، اخلاق، ادبیات، هنر، عرفان، برهان، ایمان، کتابت، پوشش، ظرافتها و...، از انبیا و جوامع دینی و الهی سرچشمه گرفته است.
چنانچه ایمان به غیب، مبنای مردم، خاصّه جوانان و به خصوص جوانان تحصیلکرده نباشد، هر کاری بیهوده است. این نظر را، هم تاریخ و هم عقل و هم وجدان بشری و هم تجربه تأیید میکند که نظیر آزموده را آزمودن خطاست؛ «مَن جَرَّبَ المجرّب، حلت به الندامة».
پس تنها نباید مرزهای ورود مواد مخدره و... را بست، بلکه لازم است جوانان را نیز با فرهنگ غنی اسلام آشنا نمود و کتابخانه و کتابخوانی و کتب مربوطه را در فضای مناسبی افزایش داد و و از آن سو نیز باید مانع بعضی از روشنفکران خود فروخته شد، که مغز جوانان معصوم را از دین تهی میکنند.
گفتنی است: «افرادی مانند اقبال لاهوری که وحی را تجربه درونی پیامبر(صلی الله علیه و آله) میدانند تا بتوانند الگوهای سنتی را کنار بزنند و راه گریزی از خطاپذیری وحی و دین پیدا کنند و نقش پیامبر(صلی الله علیه و آله) را در تعبیر تجربهی باطنی با مقتضیات زمان و مکان هماهنگ سازند»(1)، چقدر سخیف فکر میکنند و در اشتباه فرو رفته اند.
1) اقبال لاهوری، احیای فکر دینی در اسلام، تجربه احمد آرام، ص 147 و نک: یوسفیان، کلام جدید، ص257 و 270، تابستان 1389.
دین بر طبق قرآن و برهان، همان اسلام است. قرآن میفرماید:«إِنَّ الدِّینَ عِندَ اللّهِ الإِسْلاَمُ»(1)همانا دین پسندیده در نزد خدا اسلام است؛ چرا که اسلام، تسلیم محض در مقابل خداوند است و طبق بیان آن کتاب مقدس:«وَ مَن یَبْتَغِ غَیْرَ الإِسْلاَمِ دِینًا فَلَن یُقْبَلَ مِنْهُ»(2)هیچ دینی غیر از اسلام قبول نیست؛ این دین، دارای مراتب و ضعف و شدت است:
اولین مرحله اسلام، قبول ظاهر اوامر و نواهی آن است که با اَدای شهادتین تحقّق مییابد، خواه آن در قلب نفوذ پیدا کند یا نفوذ نکند و قلب با آن مخالفت کند. چنانکه خداوند میفرماید:«قَالَتِ الْأَعْرَابُ آمَنَّا قُل لَّمْ تُؤْمِنُوا وَلَکِن قُولُوا أَسْلَمْنَا وَ لَمَّا یَدْخُلِ الْإِیمَانُ فِی قُلُوبِکُمْ»(3)اعراب بادیهنشین گفتند: ما ایمان آوردیم، بگو: ایمان نیاوردید ولیکن بگویید: اسلام آوردیم و هنوز ایمان در قلبهایتان داخل نشده است.
دومین مرحله اسلام، اولین مرحله ایمان است که اقرار و اعتقاد قلبی و اجمالی و سربسته به شهادتین است که لازمه آن، عمل در غالب فروع دین است. به عبارت روشنتر، تسلیم و انقیاد قلبی به اکثر اعتقادات حقه و تفصیلی همراه با اعمال صالح است، اگرچه ممکن است در بعضی موارد تخطّی و تخلفی به وجود میآید.
چنانکه خداوند در وصف متّقین میفرماید:«الَّذِینَ آمَنُوا بِآیَاتِنَا وَ کَانُوا مُسْلِمِینَ»(4)آنان کسانیاند که به آیات ما ایمان آوردند و تسلیم امر ما شدند. که این اسلام (در این آیه) بعد از ایمان، غیر از اسلام مرحله اول است.
سومین مرحله از اسلام، مرتبه دوم ایمان است و آن اعتقاد تفصیلی به تمام حقایق دینی است، چنانکه خداوند می فرماید: «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ یَرْتَابُوا وَ جَاهَدُوا بِأَمْوَالِهِمْ وَ أَنفُسِهِمْ فِی سَبِیلِ اللَّهِ أُوْلَئِکَ هُمُ الصَّادِقُونَ»(5)به درستی مؤمنان واقعی کسانی هستند که به خدا و رسول او ایمان آوردند و بعداً هیچگاه شکّ و رَیبی به دل راه ندادند و در راه خدا با مال و جانشان جهاد کردند. اینان به حقیقت راستگو هستند.
وقتی نفس به ایمان مذکور انس گرفت و به اخلاق مناسب آن متخلق شد و متمکن و توانا گردید، سایر قوای حیوانی و سبعی، از جمله قوای مایل به هوسهای دنیا و لذایذ و زخارف فانی آن، رام آن اخلاق میشوند و انسان به گونهای خدا را میپرستد که گویی او را میبیند. پس چنانچه او را ندید، حداقل معتقد است خداوند او را میبیند.
پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: «اُعبُدِ الله کأنّک تَراه فإن لم تکن تَراه فإنّه یَراک»؛ خداوند را به نحوی عبادت کن که گویی او را میبینی، پس اگر او را ندیدی، او تو را میبیند. او در باطن و سِرّش، چیزی را نمییابد که حاکی از عدم انقیاد نسبت به امر و نهی خداوند و پیامبر(صلی الله علیه و آله) باشد تا باعث سخط و غضب از ناحیه قضا و قدر حضرت حق گردد، چنانکه خداوند فرمود:«فلا وَ رَبِّکَ لاَ یُؤْمِنُونَ حَتَّی یُحَکِّمُوکَ فِیمَا شَجَرَ بَیْنَهُمْ ثُمَّ لاَ یَجِدُواْ فِی أَنفُسِهِمْ حَرَجًا مِّمَّا قَضَیْتَ وَ یُسَلِّمُواْ تَسْلِیمًا»(1)و نیز فرمود:«وَ الَّذِینَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ».(2)
و از همین باب است آیه:«إِذْ قَالَ لَهُ رَبُّهُ أَسْلِمْ قَالَ أَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعَالَمِینَ»(3)چون خداوند به حضرت ابراهیم(علیه السلام) فرمود: تسلیم شو، آن حضرت در جواب ادیبانه و ظرافتمندانه خود فرمود: تسلیم پرودگار عالمیان شدم که این امر تشریعی و اختیاری است و در آغاز عمر او بوده است. و در این مرحله، رضا، تسلیم، تحمل، صبر، زهد کامل، وَرَع، حبّ (به اهل بیت(علیه السلام))، و دشمنی (نسبت به هوی و هوس و کفار و دشمنان اهل بیت(علیه السلام)) به معنای کامل خود میرسند.
حکم و حالِ انسان در این مرحله، حال عبد مملوک نسبت به مولایش است و آن تسلیم صرف در قبال اراده و رضای اوست و حال و امر، در (قبول و باور به) مالکیت پرودگار عالمیان، جدّاً بیشتر است، بلکه اصلاً قابل مقایسه نیست. (وی باور دارد که) او حقیقت مالکیّتی را دارد که غیر از او هیچ چیز در ذات و صفات و افعال خود استقلال ندارد و این همان امکان فقری و هویّت تعلّقی صدرایی است که (ممکنات نسبت به حضرت حق دارند که) در حکمت متعالیه اثبات میشود.
هیچ اگر سایه پذیرد منم آن سایه هیچ
که نه از هیچ نشان است و نه از سایه هیچ
چهارمین مرحله دین و اسلام، سومین مرحله از ایمان است که چه بسا عنایت ربانی شامل حال انسان در مرحله سوم ایمان بشود و این حقیقت را به صورت باور و ایمان به او نشان دهد
که مالکیت تنها از آن خداست و هیچ چیزی سِوای او، به هیچ وجه، مالکیت نسبت به خودش، جز به اذن او ندارد و هیچ ربّی غیر از او واقعی نیست و این مقام و توفیق و افاضه الهی است که اراده انسان در آن بیتأثیر است.
گویا قول حضرت ابراهیم و اسماعیل(علیه السلام) که به خدا میگویند:«رَبَّنَا وَ اجْعَلْنَا مُسْلِمَیْنِ لَکَ وَ مِن ذُرِّیَّتِنَا أُمَّةً مُّسْلِمَةً لَّکَ وَ أَرِنَا مَنَاسِکَنَا»(1)، اشاره به این مرحله، که مرحله چهارم از دین اسلام است، داشته باشد و این، مینماید که یک امر تکوینی و خارج از خواست آنها باشد؛ یعنی درخواست اسلام و ارائه مناسک حج به آن حضرت با پسرش اسماعیل، درخواستی است که زمامش به دست آن دو نیست.
گفت همان الله تو لبیک ماست
آن نیاز و سوز و دردت پیک ماست
پنجمین مرحله اسلام و دین، همان مرحله چهارم ایمان است و آن فراگیری آن حالت مذکور در تمام شئون انسان است، یعنی درک و ایمان و اعتقاد به اینکه در تمام احوال و افعال و ازمان، او هیچ است یا هیچ نیست و تمام وجودش مصداق آن معنا است. چنانکه خداوند فرمود:«أَلا إِنَّ أَوْلِیَاءَ اللّهِ لاَ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاَ هُمْ یَحْزَنُونَ * الَّذِینَ آمَنُواْ وَ کَانُوا یَتَّقُون.»(2)
پس چنین مؤمنی باید به یقین رسیده باشد که هیچ استقلالی برای هیچ چیز جز خدا وجود ندارد و هیچ سببی نیست مگر به اذن حضرت حق، تا او این قدرت را داشته باشد که خود را در مقابل مکروهات و بلاها کنترل کند، و خود را نبازد و جَزَع و فَزَع و حَزَن و اَسَف در مورد ناملایمات، چه واقعی و چه محتمل، به خود راه ندهد و الا نمیشود که از هیچ چیز ترس و دلهره نداشته باشد و هیچ امری او را محزون و ناراحت و یا سر مست نکند. پس اسلام و دین، بعد از اسلام مرحله چهارم است.
امام خمینی فرمود: «من هیچ موقع از دشمن نترسیدم و این دشمن بود که از من میترسید». این قدرت، حاصل از یقین و عبودیت در حدّ بالاست. او وقتی به پیروزی رسید همان حالت ایمانی سابق خود را همچنان دارا بود و حفظ میکرد.
پس ای جوان دلیر و دلبر و برومند! تدبّر کن و بیندیش که چه سرمایه دینی و معنوی عظیمی داری که به هیچ وجه قابل مقایسه با دنیا و ما فیها و ادیان دیگر نیست، و نکند
ظاهربینان تو را فریب دهند که قرآن در وصف آنها فرمود: «یَعْلَمُونَ ظَاهِرًا مِّنَ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَ هُمْ عَنِ الْآخِرَةِ هُمْ غَافِلُونَ»(1)اکثر به امور ظاهری دنیا آگاهند و از عالم آخرت به کلی بی خبرند.
البته همین حالت هم میتواند درجاتی داشته باشد که بحث آن از حدّ این بحث خارج است.
وقتی اصول دین، فطری و غریزی و عقلانی است، پس درک آن برای عموم مردم، به ویژه جوانان فرهیخته سهل و مقبول است و طبق روایاتی از پیامبر(صلی الله علیه و آله) فروع آن هم آسان است؛ به این معنا که هدف احکام عملی، مشقّت و رنج دادن به مکلّفین نیست، بلکه تربیت و شکوفایی استعدادهای اوست؛ مثلاً اگر شخصی برای وضو و غسل آب پیدا نکرد باید تیمم کند، آن هم نه اینکه همه بدن را در تیمم بدل از غسل به خاک آلوده کند، بلکه قسمتی از آن را که اهل بیت(علیه السلام) معین فرمودهاند که همان تیمّمی است که معمول است و الا و در غیر این صورت آیین محمدی(صلی الله علیه و آله) سخت بود و بسیاری از دین خارج میشدند. مولانا در مثنوی فرموده:
سخت گیری و تعصّب، خامی است
تا جنینی، کار خون آشامی است
نقل میکنند عمار یاسر یا بنا بر نقل بعضی عمر، نزد پیامبر(صلی الله علیه و آله) آمد و عرضه داشت: جنب شدم و آبی هم نداشتم تا غسل کنم. حضرت پرسید: در این صورت چه کردی؟ عرضه داشت تمام لباسهایم را در آوردم و بر زمین غلت زدم! حضرت فرمود: الاغ چنین میکند!!! سپس آن حضرت از «باء» در آیه«فَامْسَحُواْ بِوُجُوهِکُمْ وَ أَیْدِیکُم مِّنْهُ»(2)استفاده کرد و دستورات لازم را به او داد.(3)
خداوند در دنباله آیه میفرماید:«مَا یُرِیدُ اللّهُ لِیَجْعَلَ عَلَیْکُم مِّنْ حَرَجٍ وَلَکِن یُرِیدُ لِیُطَهَّرَکُمْ وَ لِیُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَیْکُمْ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ»(4)خداوند نمیخواهد به ضرر شما حَرَج و
مشقّتی قرار دهد، بر عکس اراده او این است که شما را از لحاظ روحی پاک کند [چون وضو، غسل، و تیمم اسباب طهارتند] و نعمتش را [که دین است] بر شما تمام نماید. شاید شکرگزار باشید.
روایت شده که پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمودند:«ما بُعِثْتُ بِالرَّهبانیَّةِ الشّاقَّةِ ولکن بالحَنیفیة السَّمحَةِ»(1)من به رهبانیت و کنارهگیری، آن هم با اعمال سخت برانگیخته نشدهام ولی به دین حقگرا و معتدل و سهل و آسان مبعوث گردیدم. باز روایت شده که آن حضرت فرمود:«بُعِثْتُ علیکم بِالحَنیفیة السَّمحة السَّهلة البَیضاء».(2)
اساساً قرآن و عرفان و برهان از یکدیگر جداییناپذیر و مؤید یکدیگراند(3)و میتوان گفت: وحی، عمق عرفان و عرفان، عمق برهان و برهان و فلسفه، عمق علوم تجربی و علوم تجربی، عمق حواس باطنی و حواس باطنی، عمق حواس ظاهری و حواس ظاهری، عمق پدیدارهای مادیاند. در اسفار آمده است: حاشی الشریعة الحقة الهیة البیضاء أن یکون احکامها مصادمةً للمعارف الیقینیة الضروریة و تبّاً لفلسفة یکون قوانیها غیر مطابقة للکتاب والسنة(4)از شریعت حق و الهی و روشن دور است که احکام و قوانینش با معارف یقینی و ضروری فلسفه، در تعارض باشد. و هلاک باد فلسفهای که قوانینش مطابق با کتاب آسمانی و سنت نبوی نباشد.
تلاش مبلّغین و اندیشمندان اسلامی باید بیشتر متوجه جذب و کشش معنوی جوانان باشد؛ زیرا کودکان که مکلف نشدهاند و پیران نیز خلق و خویی، چه مثبت و چه منفی، که پیدا کردهاند به صورت ملکه و عادت درآمده است و تغییر آنها بسیار دشوار است.
علاوه بر این، سالخوردگان بیشتر در شرف مسافرت از سرای فانی به سرای باقیاند، ولی جوانان، مخصوصاً جوانان دبیرستانی و دانشگاهی و فرهیختگان بازاری و کارگری و... به گونهای هستند که بهتر میتوان آنها را به دین دعوت نمود، زیرا هیچ صفتی در آنها به صورت ملکه در نیامده است و اگر خصوصیت منفی در آنان وجود دارد به صورت حال و غیر
مستحکم است که میشود آن را به آسانی تغییر داد.
به ویژه اینکه پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرموده است: «لاَنْ یَهدیَ اللهُ علی یدیک رجلاً خیرٌ لک مما طلعت علیه الشمسُ و غَرَبت»(1)این که خداوند به دست تو ای علی مردی را هدایت کند، برای تو از همه چیزهائی که خورشید بر آنها طلوع و غروب میکند بهتر است.
نقل میکنند جهانگیرخان قشقایی که از فقیهان بزرگ عصر خود بود، در جوانی شاهنامه خوان و تار زن بود. در یکی از روزها از سمیرم به اصفهان آمد تا تار خرابش را تعمیر کند. از شخصی سراغ تار ساز را گرفت. او تار ساز معروف جلفا را به وی نشان داد و در ضمن به او گفت: ای جوان! دنبال علم و دانش برو که از تار زدن خیلی بهتر است. گفته آن ناصح دلسوز در وی اثر خود را گذاشت. از این رو، تار زدن را کنار گذاشت و با عشق زیادی به فراگیری علم پرداخت و یکی از بزرگان حکما و فقها و مدرسین اصفهان گردید.(2)
افزون برآن، ثمرهی شجرهی درخت تنومند جوانِ تربیت شده به معرفت و اخلاق مذهبی، مدتها دوام دارد و دیگران قادرند از او بهرهها ببرند، اما در این خصوص باید به چند مسأله توجه کرد:
در زبان عربی به جوانی، «شباب»، و به مرد جوان، «شابّ» و به زن جوان، «شابّه» میگویند. عقیده بر این است که شباب و جوانی، از زمان بلوغ تا چهل سال است.(3)
بعضی آن را از سن سی تا سن چهل میدانند.(4)در حدیث آمده است که سی ساله جوان است «ابن ثلاثینَ سَنَةً یسمّی شابّاً».(5)ابن منظور هم جوان را شصت ساله میداند: «اذا بلغ الرجل ستین...».(6)
این نظر با کلام پیامبر(صلی الله علیه و آله) که فرمود:«أکثرُ اعمارِ امّتی ما بین السِّتِّین و السَّبعین»(7)
1) نهجالفصاحه، ص 652، به کوشش مرتضی فرید تنکابنی، 1380.
2) مهدی نیلیپور، فرهنگ جوان، ص568، تابستان 1386.
3) المنجمد، معلوف، ذیل کلمه شباب.
4) سیاح، فرهنگ بزرگ جامع نوین، ذیل کلمه شباب.
5) مجمع البحرین، الشیخ فخرالدین الطرایحی، ج2، ص85.
6) لسان العرب، ابن منظور، ج7، ص12.
7) نک: مصباح الانس، الفناری، ص646، 1374؛ شرح فارسی شهاب الأخبار، ص82، باب1.
بیشترین عمر امّت من بین 60 تا70 سال است»، منافات دارد.
قرآن میفرماید: «أَوَلَمْ نُعَمِّرْکُم مَّا یَتَذَکَّرُ فِیهِ مَن تَذَکَّرَ»(1)آیا به شما به مقداری که برای یک نفر ممکن باشد فکر کند و پند گیرد و در امور دین و عواقب حالش نظر کند، مشروط بر اینکه بخواهد فکر کند و متذکر شود، عمر ندادیم؟ که در مقدار آن اختلاف است. بعضی آن را سی سال دانستهاند. از علی(علیه السلام) روایت شده که فرمود: «عمری که فرزند آدم نمیتواند بهانه بیاورد که نمیتوانم بیندیشم و... سی سال است». و عدهای چهل سال را نیز گفتهاند. از امام صادق(علیه السلام) روایت شده است: «آن آیه توبیخ و سرزنش کسی است که هیجده ساله است(2)و از فرصت استفاده نمیکند».
بعضی ملاک رشد را تنها به سن میدانند و بر این اساس ابوبکر پیر را بر علی(علیه السلام) جوان ترجیح دادند، که درست نیست؛ چراکه قرآن میفرماید:«إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَاکُمْ....»(3)
دلیل دیگر اینکه از پیامبر(صلی الله علیه و آله) روایت شدهاست: «لیس الاکبرُ هو الافضلُ بل الافضلُ هو الاکبرُ»(4)اکبر، افضل نیست بلکه افضل، اکبر است.
حقیقت انسان نه مذکر و نه مؤنث است و منحصراً نفس انسان مورد خطاب الهی است؛ یعنی صرف زن و مرد بودن در ارزشها و ارزشمند بودنها و ضدّ آنها تأثیر ندارد، بلکه تنها روح، صاحب درجه و درکه و دارای ایمان و کفر است و جز تقوی، هیچ معیار و مقیاسی برای کمال و سیر و سلوک و معراج مؤمن وجود ندارد.(5)و صرف زمان و عمر، وسیله سنجش نیست.
نهایت اینکه، در بهشت همه جواناند و مویی بر صورت احدی نمیروید؛ زیرا پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: «اهلُ الجنّةِ جُرْدٌ مُرْدٌ مُکَحَّلونَ»(6)اهل بهشت جوانان بی مویِ مطلق و مردان بی ریش اند [پسران خوبروی] و سرمه کشیده.
همچنین آن حضرت فرمود: «إنّ اوّلَ زُمرةٍ یَدخُلونَ الجنّةَ علی صورةِ القمرِ لیلةَ البدرِ ثم
یَلونَهم علی اشدِّ کوکبٍ دُرِّیٍّ فی السَّماء اضائةً»(1)اولین دستهای که داخل بهشت میشوند دارای صورتی هستند که مثل ماه شب چهاردهم میدرخشند، سپس کسانی که مانند کوکب و ستارهی بزرگ در نهایت درخشندگی هستند به دنبال آنها وارد جنت میشوند.
در مقابل، آن حضرت در وصف اهل نار فرمود: «ضرس الکافر یوم القیامة مثل جَبَل اُحُد»(2)دندان کافر در روز قیامت مانند کوه اُحد است. و نظیر آن، گفتار آن حضرت است که فرمود: «بعضی مردم در روز قیامت با صورتهایی محشور میشوند که صورتهای بوزینگان و خوکان نسبت به آنان زیباست».
و مانند آن، روایتی است که: «مخالف امام به گونهای محشور میشود که سر او مثل سر الاغ است». ملاصدرا مخالف امام را مخالف امام در افعال نماز جماعت نیز دانسته میفرماید:«من خالف الامام فی افعال الصلاة یحشر و رأسه رس الحمار»(3). درواقع وی مأموم را که در نماز جماعت جلو یا عقب میافتد احمق معرفی میکند(4). تمام این روایات مربوط به تجسم عمل است، نه اینکه جسم و ظاهر و زمان
اصالت داشته باشد و اگر زمان و مکان، سعد یا نحس داشته باشد مربوط به انسان سعید یا منحوسِ واقع در آنهاست.
جوانان باید بدانند که به تجربه ثابت شده که قابلیت تعلیم و تربیت در دوران جوانی به خصوص کودکی بسیار زیاد است. ارزش یک سال دوران پیش از بلوغ چند برابر دوران بلوغ و یک سال دوران بلوغ چند برابر دوران جوانی و یک سال دوران جوانی چند برابر دوران کهولت و میانسالی است و همچنین است دوران کهولت نسبت به پیری.
صوفی ابن الوقت باشد ای رفیق!
نیست فردا گفتن از شرط طریق(5)
باید دانست سالک اول ابن الوقت است، بعد که بالا میآید و محیط بر زمان و مکان میشود ابوالوقت میگردد و آن هنگام به طی الزمان و طی الارض دست مییابد و چنین
انسانی ابوالاقات و ابوالازمان و ابوالامکنه میشود(1).
جوانی فیض الهی است و فیض بالاتر از آن، شب زندهداری است. پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: «اِن لِربِّکم فی ایامِ دَهرِکم نفحاتٍ اَلا فتَعَرَّضوا لها و لا تعرضوا عنها»(2)در ایام زندگی شما، لحظاتی فرا میرسد که در معرض نسیم حیاتبخش الهی قرار میگیرید، پس خود را در مسیر فیض الهی قرار دهید و از آن اعراض نکنید.
و نیز آن حضرت فرمود: «اِنّ لله مَلَکاً یَنزِلُ فی کلِّ لیلةٍ فیُنادی یا ابناءَ العِشرینَ جِدّوا و اجتَهِدوا»(3)خداوند فرشتهای دارد که هر شب نازل میشود و ندا در میدهد که ای جوانان بیست ساله جدیّت کنید و برای نیل به سعادت مطلق اجتهاد و مجاهده نمایید. مولوی در این خصوص چنین میسراید:
اندر این ره میتراش و میخراش
تا دم آخر دمی فارغ مباش(4)
دوران شباب، ایام مؤاخذه و مسئولیت و بیداری و به خود آمدن و تعلیم دیدن و تربیت شدن و کمال جدیت در احراز کمالات معنوی است و الا جوان مصداق سخن امام باقر(علیه السلام) میشود که فرمود: «قال موسی: یا ربِّ أَیُّ عِبادِک ابغضُ الیک قال جیفَةٌ باللّیل بَطّال بِالنّهارِ»(5)حضرت موسی(علیه السلام) از خداوند پرسید کدام دسته از بندگان بیشتر مورد غضب تواند؟ خداوند فرمود: کسانی که در شب مثل مردار در خوابند و در روز عاطل و باطلند. در نتیجه فرصت طلایی جوانی از دست میرود که ثمره آن بر دادن ای دریغاست. علی(علیه السلام) فرمود: «اِنتَهَزوا فُرَصَ الخَیر فإنَّها تَمُرُّ مَرَّ السَّحاب»(6)فرصتهای خیر را غنیمت بشمارید که به راستی همانند گذشتن ابر بهاری میگذرد. سعدی میگوید:
ای که پنجاه رفت و در خوابی
مگر این پنج روزه دریابی(7)
1) حسن زاده آملی، دروس سرح اشارات و تنبیهات، نمط 9، ص، 177
2) فیض کاشانی، محجة البیضاء، ج5، ص.15.
3) ارشاد القلوب، ترجمه طباطبایی، ص129؛ مستدرک الوسائل، ج12، ص157.
4) مثنوی مولوی، دفتر اول، ش1822.
5) سفینة البحار، شیخ عباس قمی، ج2، ص624؛ بحارالأنوار، ج73، ص180.
6) غررالحکم و دررالکلم، ترجمه سیدهاشم رسولی محلاتی، ج2، ص273 .
7) سعدی، گلستان، ص 8.
دیگری گوید:
بر لب جوی نشین و گذر عمر ببین
کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس(1)
در این خصوص قرآن چه زیبا فرموده است: «وَ ابْتَغِ فِیمَا آتَاکَ اللَّهُ الدَّارَ الْآخِرَةَ وَ لَا تَنسَ نَصِیبَکَ مِنَ الدُّنْیَا وَ أَحْسِن کَمَا أَحْسَنَ اللَّهُ إِلَیْکَ وَلَا تَبْغِ الْفَسَادَ »(2)از چیزهایی که خداوند به تو داده است دار آخرت را طلب کن و نصیب و بهرهات را از دنیا [برای قیامت] فراموش مکن و نیکویی کن، چنانکه خداوند در مورد تو نیکویی کرد.
در تاریخ حیات و زندگی معقول و منقول خود و خویش هیچ چهار فرمانی به این شیوایی و زیبایی و خلاصه و با اشاره و تام و کامل، که اولی امر و دومی نهی و سومی باز امر و چهارمی نهی باشد، ندیده و نخواهم دید. چه خوب است که آنها با سه اصل عملی در آیین زردشت مقایسه شود که عبارتند از: گفتار نیک و پندار نیک و کردار نیک(3)تا دانسته شود تفاوت راه از کجاست تا به کجا.
ضمن اینکه جوانان باید متوجه باشند که جوانی و فراغت و ثروت، مفسده و هلاکت دارد و آنها از دامهای مهم شیاطین است.
إن الشباب و الفراغ و الجِدَة
مفسدة للمرء ایُّ مفسدة(4)
آن شعر به این معناست که:
جوانی و بیکاری و خواسته
بسی فتنهها زین سه برخاسته(5)
و بنابر گفتار حضرت علی(علیه السلام) «از صحت، قوت، فراغت، جوانی، نشاط و ثروت برای طلب آخرت غافل مشو»(6).
و باز آن حضرت فرمود: «ما اَقرَبَ الدّنیا مِن الذَّهابِ و الشَّیبَ مِن الشَّبابِ»(7)چه نزدیک است به دنیا، گذران و رفتن و به جوانی، پیری و در هم شکستن و نیز فرمود: «فَهَلْ یَنْتَظِرُ اهلُ
بَضاضَةِ الشّباب الّا حَوانِیَ الهَرَمِ»(1)کسی که در عنفوان جوانی و نیرومندی است، آیا جز در انتظار خمیدگی پیری است؟
انسان وقتی پیر و فرسوده و فرتوت شد نه فقط قدرت جوانی و شادابی را، بلکه توان جذب مواد غذایی و قوت بدنی و لذتها و خرّمیهای شباب و... را نیز از دست و کف میدهد و میگوید:
آن قوّت جوانی، آن صورت بهشتی
ای بیخرد تن من، از دست چون بِهَشتی؟
از پیران باید پرسید جوانی چیست، زیرا «آنچه در آینه جوان بیند پیر در خشت خام آن بیند»، نه از جوانان مگر جوانی که به فیض الهی نایل آمده است. نعم قول اسماعیل بن قاسم بن سوید:
فیالیتَ الشّبابَ لنا یعوُد یوماً
فاخبرَه بما فَعَلَ المَشیبُ(2)
یعنی: پس ای کاش جوانی روزی برگردد تا خبرش کنم که پیری چه به سر من آورد.
علی(علیه السلام) فرمود: دو چیزاند که کسی فضل و قدرشان را نمیشناسد مگر اینکه آن دو را از دست بدهد: یکی جوانی اوست و دیگری عافیت و سلامتی؛ «شَیئانِ لایَعرِفُ فَضلَهما الاّ مَنْ فَقَدَهما الشَّبابُ و العافیةُ».(3)
حافظ در این مورد چه خوب سروده است:
کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش
وه که بس بیخبر از غلغل چندین جرسی
یک جوان باید سعی نماید عمر خود را به وسیله عوامل ظاهری همچون ورزش و تغذیه سالم و مقوی و عدم استرس و همّ و غم و غصه و عوامل باطنی و معنوی مانند ایمان و ترک گناه، طولانی و همراه با صحت نماید. امام زین العابدین میفرماید: و الذنوب التی تعجّل الفَناء قطیعة الرحم و...(4)گناهانی که زندگی را به فنا و نابودی میکشاند عبارتند از: قطع رحم و سوگند دروغ و دروغ و زنا و ستم و سد معبر و ادعای پیشوایی غیرحق بر مسلمین(از همه امور سریعتر برای فنا کشتن پدر است).
میل و نیل جوان به کیش و آیین الهی و امور مربوط به آن بیشتر از هر دورانی است. ما خود شاهد بودیم که جوانان چه آسان به جبهه میرفتند و شهید میشدند؛ همانان که قبلاً در براندازی رژیم منحوس پهلوی سر از پا نمیشناختند.
در زمان پیامبر خاتم(صلی الله علیه و آله) جوانان بیشتر به ندای آن حضرت پاسخ مثبت میدادند، بنابراین قریش گرد حضرت ابوطالب جمع شدند و گفتند: برادرزادهات جوانان ما را فاسد نموده و مایه اختلاف ما شده است؛ «فقالوا یا اباطالب... إنَّ ابنَ أخیکَ أفسَدَ شَبابَنا و فَرَّقَ جَماعَتَنا».(1)
زمانی که مُصعَب بن عُمیر، نماینده مخصوص رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) برای تعلیم قرآن مجید و نشر معارف اسلامی به مدینه آمد، جوانان بیش از بزرگسالان دعوتش را اجابت کردند. «... یَدعوهم الَی الاسلام فَیُجیبُهُ الأحداثُ».(2)حتی خود مُصعَب جوان بود و در مقابل شکنجه نزدیکان خود سخت مقاومت کرد. او در غَزوه بدر در رکاب پیامبر(صلی الله علیه و آله) بود و در جنگ اُحُد نیز حضور جدّی داشت و شهید شد. «... و قُتِلَ بأُحُد شهیداً».(3)
پیامبر(صلی الله علیه و آله) در روزهای آخر زندگی خود، مسلمین را برای جنگ با کشور نیرومند روم بسیج کرد و آن حضرت اُسامة بن یزید که هیجده ساله بود را به فرماندهی برگزید که عمر و ابوبکر و... میبایست تحت امر او میبودند و این باعث مخالفت آنها شد. «... و استعمله النبیّ(صلی الله علیه و آله) و هو ابنُ ثمانی عَشَرَ سَنَة».(4)
و آن حضرت عِتاب بن اُسَید بیست و یک ساله را والی مکه قرار داد و او اولین امیری بود که پس از فتح مکه، در آنجا اقامه جماعت کرد. «و ولّی عتابَ بنَ اُسید و عمره احدی و عشرون سنةً امْرَ مکّةَ و اَمَره أن یصلِّیَ بالناس و هو اول امیر صَلَّی بمکَّةَ بعدَ الفتح جَماعةً».
طبق بعضی روایات، اصحاب کهف هم جوانانی بودند که قرآن از آنها با نام «فِتْیه» (جمع فَتی) نام میبرد.(5)و این هیچ منافاتی با بعضی از روایات دیگر ندارد که میگویند آنها کهول و میانسال بودند، ولی چون مؤمن و متقی بودند «فتیه»، که کلمهای است مشوب به مدح، نامیده
شدهاند.(1)پس «فتیه» به معنای «جوانمردان» میباشد و فتوت هم از این باب است، چنانکه از «جوان»، «جوانمردی» اتخاذ شده است و از «مرء»، «مروت».
دلیل آن میل و نیل و جذب و وصل به مذهب این است که نوعاً همه استعدادها در جوانی به فعلیت میرسند و اگر جوان تحت تدبیر مربیان متدین و عاقل و زمان و مکانشناس قرار نگیرد، بر اثر افراط و زیاده روی در قوای شهوی و غضبی و تفریط در قوای علمی و عقلانی و وجدانی، ممکن است به انحطاط کشیده شود. به این دلیل است که روایت شده: «الشباب شعبة من الجنون(2)جوانی شعبهای از شعب جنون است».
عدهای نسبت به جوانان بدبیناند؛ چون عقیده دارند که نیروی سکسی و جنسی و سبعیّت در آنها بیدار میشود، در حالی که نمیدانند استعدادهای مذهبی و عاطفی و عقلانی آنها نیز به فعلیت میرسند و این وظیفه مربیان است که آنها را در تعدیل و تنظیم قوا هدایت کنند. ضمن اینکه چه بسا قدرت شهوت و درندگی در پیری بیشتر از جوانی باشد. به همین دلیل است که بیشتر شهدا و جانبازان و... از جوانان است.
و اساساً جوانان متدین بیشتر مورد توجه و عنایت حضرت حق است. خداوند میفرماید: «الشباب المؤمن بقَدَری، الراضی بکتابی، القانع برزقی، التارک شهوتَه من اجْلی، هو عند کبعص ملائکتی.(3)در حقیقت اینگونه جوانان، نظیر بعضی از ملائکه مقرب پروردگارند.
درجات عقل افراد با مقایسه با سنین عمرشان، آنان را به گروههای «عادی»، «فوق عادی» و «دون عادی» تقسیم میکند. گروه «عادی» رشد عقلشان با سنین عمرشان تقریباً هماهنگ است و از این نظر خطر کمتری آنها را تهدید میکند. این گروه که اکثر جوانان را تشکیل میدهند باید از افراد با تجربه و کامل و متدین، به خصوص پدر و مادر دلسوز و آگاه خود کمک بگیرند.
و گروه «فوق عادی» درجه درک و هوششان بیشتر از سنشان است و خطر غرور آنها را تهدید میکند و گروه «دون عادی» عقلشان نسبت به سنین عمرشان کمتر است. این افراد نباید نا امید و مأیوس باشند.
حضرت سجاد(علیه السلام) فرمود: «مَن لَم یَکُن عقلُهُ اکملَ ما فِیه، کان هَلاکُهُ مِن اَیسَرِ ما فیه»(1)کسی که عقل وی از سایر قوایش کاملتر نباشد هلاکت و سقوط او، از آسانترین حوادث در زندگانی اوست. علی(علیه السلام) فرمود:«عِظَمُ الجَسَدِ و طولُهُ لا یَنفَعُ اذا کان القلبُ خاویاً»(2)بزرگی اندام و طول قامت برای کسی که روانش از عقل و فکر تهی است فایده نخواهد داشت. باز آن حضرت فرموده:«و رَأیُ الشَّیخِ أحَبُّ الی مِن مشهدِ الغلام»(3)اندیشه پیر را از جست و خیز و چست و چالاکی جوان بیشتر دوست دارم. منظور از این عقل، تعقل است، نه هوش.
اگر بدانیم: اساساً در جهان مسیحیت میان علم و دین تعارض وجود دارد(4)، یعنی هر چه علم پیشرفت کند دین به ویژه خداپرستی افت و افول پیدا میکند(5)، آن وقت پی به ارزش و عظمت اسلام از حیث حمایت آن از عقل و قلب خواهیم برد.
در حالی که دوزخیان در جهنم، سبب دخولشان را به جهنم، عدم استماع و یا عدم تعقل(6)و خداوند هدف از خلقت جهنم را عدم تفقه جن و انس(7)دانستهاند.
کمهوشی درجاتی دارد و در مواردی بسیار شدید است. ممکن است فرد پانزده ساله، از عهده کارهایی که کودک عادی چهارساله انجام میدهد، برنیاید.(8)این افراد احتمالاً به دلیل قدرت جسمی، خیال میکنند مثل مردان توان همه کاری را دارند، بنابراین امکان دارد دست به کارهای خطرناک بزنند.
عدهای کمبود شخصیت خود را با استعمال دخانیات و مواد مخدره، اذیت و آزار و ترور، شایعه سازی، افترا، غیبت، خدشهدار کردن امنیت و سلامت جامعه، و... جبران میکنند.
برخی از جوانان از اصالت برخوردار نیستند؛ چرا که از لحاظ استعمال دخانیات، خود را شبیه بزرگترها، و از جهت تراشیدن ریش، خود را مانند دختران و پسر بچهها میکنند. و این نوعی از تعارض در رفتار نیز است.
و از همین باب است تکبر و نخوت و غرور، که اساس آن حقارت و پستی است. در این حالت فرد با صفت خود بزرگبینی، میخواهد نقصهای خود را جبران کند، در حالی که ذلّت خود را افزون میکند. علی(علیه السلام) فرمود: «النّاسُ مِن خَوفِ الذُّلِّ مُتَعَجِّلوا الذُّلَّ»(1)اینها حکم کسانی را دارند که از ترسِ خواری، به سوی ذلّت و خواری میشتابند و با این کار، پستی و حقارت خویش را افزایش میدهند.
دلیل اینکه جوانان، بیشتر مایل به دین هستند این است که آنها به مادیات آلوده نشدهاند و ذهنشان به خرافات عادت پیدا نکرده است. بر همین اساس امام صادق(علیه السلام) به ابی جعفر احول، که از مبلغین مذهب تشیّع بود فرمود: «علیک بالأحداث فإنّهم أسرَعُ الی کلِّ خیر»(2)توجه تبلیغی خود را بیشتر متوجه نسل جوان معطوف بدار؛ زیرا جوانان نسبت به هر خیری سریعترند. و همچنین، چنانکه قبلاً بیان شد، آن حضرت فرمود: «بادِروا أحداثَکم بالحَدیثِ قبل أن یَسبِقَکم إلَیهِمُ المُرجِئَۀِ»(3)در تعلیم احادیث اسلامی به نوجوانان خود مبادرت کنید قبل از آنکه مرجئه(4)
آنها میگویند: کما أن الکافر عندنا هو الکافر عندالله فکذلک نجد المؤمن اذا أقرّ بایمانه أنه عندالله مؤمن...؛ چنانکه کسی را ما کافر میدانیم، نزد خدا هم کافر است، همچنین مؤمن زمانی که به ایمانش اقرار نمود او را نزد خدا مؤمن میدانیم. امام صادق(علیه السلام) فرمود: چگونه این دو برابرند، درصورتی که کفر فقط اقرار بنده است به اینکه خدایی نیست ولی ایمان ادعایی، جز با دلیل ثابت نمیشود که آن، نیت و اقرار و عمل است، پس آنها مرتکب قیاس معالفارق شدهاند. زیرا مؤمن وقتی در ایمانش صادق است که دارای عقیده قلبی و اقرار زبانی و عمل با اعضا باشد(کلینی، اصول کافی، ج 3، ص 66، ترجمه مصطفوی).
از شما نسبت به آنها سبقت بگیرند.1) غررالحکم و دررالکلم، ترجمه سید هاشم رسولی محلاتی، ج1، ص431.
2) کلینی، روضه کافی، ص93.
3) کلینی، کافی، ج6، ص47.
4) مرجئه یک گروه از متکلمین اسلامی محسوب میشوند که ایمان را تنها امری قلبی میدانند، بنابر نظر آنها میتوان نماز جماعت را به امامت فردی مثل معاویه خواند و به این ترتیب غیبت از معاویه و یزید حرام است. آنها نمیدانند روی این حساب خداوند که از فرعون و قارون و ابوجهل و... بد گفته است العیاذ بالله غیبت کرده و کار حرام مرتکب شده است.
دلیل آن امر هم این است که امام موسی بن جعفر(علیه السلام) فرمود: «مَن تَعَلَّمَ فی شَبابِهِ کان بمَنزلةِ الرَّسمِ فی الحَجَرِ»(1)کسیکه در جوانیاش تعلیم ببیند، آن فراگیری به منزله نقش در سنگ است. و نظیر آن از علی(علیه السلام) روایت شده است که فرمود: «اَلعِلمُ فی الصِّغَر کَالنَّقشِ فی الحَجَرِ»(2)معلومات دوران کودکی همانند نقشی است که بر سنگ، حجاری شده است، یعنی با گذشت زمان محو نمیشود و همواره باقی و ثابت خواهند ماند.
در همین راستا امام صادق(علیه السلام) فرمود: «مَن قَرَءَ القُرآنَ و هو شابٌّ مُؤمِنٌ، اختلط القرآنُ بِلَحمِهِ و دَمِهِ»(3)کسیکه در جوانی قرآن تلاوت کند، اگر با ایمان باشد، قرآن با گوشت و خونش در میآمیزد.
از روایتی از امام صادق(علیه السلام) که بیان فرمود: «اَلغُلامُ یَلعَبُ سَبعَ سِنینَ و یَتَعَلَّمُ الکتابَ سَبعَ سِنینَ و یَتَعَلَّمُ الحَلالَ و الحَرامَ سَبعَ سنینَ»(4)، استفاده میشود که تعلیم، به ویژه «تعلیم خط» باید از آغاز هشت سالگی و تعلیم حلال و حرام از آغاز پانزده سالگی شروع شود. البته این منافات ندارد که بعضی از آنها در بعضی دیگر داخل گردد.
زمانی، در روز اول باز شدن مدرسهها به دخترم که میخواست به دبستان برود گفتم: با چادر برو. بنابراین او چادر بر سر کرد و به مدرسه رفت. ظهر که آمد دیدم چادر ندارد. علت را پرسیدم، جواب داد: معلم گفته: چادر دست و پا گیر است، مخصوصاً اگر باد بیاید. پیش خودم گفتم این همان تز شاه سابق و ساقط است. بنابراین سریع به اداره آموزش و پرورش شکایت بردم و در نتیجه، آنها بخشنامه کردند که کسی حق جلوگیری از پوشش کامل و برتر -چادر- دختران را، هرچند نابالغ باشند، ندارد. ولی دختر بچه من همچنان با اکراه چادر میپوشید، ضمن اینکه مرتب مرا هدف طعنه خود قرا میداد. من به او میگفتم: باید از هم اکنون با حجاب کامل باشی تا ملکهات شود. بحمدالله در آخر سال به دلیل اینکه به سال اولیهای دبستان که با چادر بودند جایزه دادند، نسبت به من خوشبین شد.
آنچه بیان شد با روایات دیگر هیچ منافاتی ندارد، از جمله اینکه پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود:
«الوَلَدُ سیّد سبعَ سنینَ و عبدٌ سبعَ سنینَ و وزیرٌ سبعَ سنینَ»(1)فرزند در هفت سال اول سید پدر و مادر است؛ یعنی بر آنها آقایی میکند و والدین باید او را مورد رحمت و رأفت خود قرار بدهند و امر او را اطاعت بکنند و در هفت سال دوم که به مقدار قابل ملاحظهای نیرومند شده است دیگر مورد ترحم و عطوفت نیست، بلکه بنده است و خوب و بد را تشخیص میدهد و در رفتار و گفتارش مسئول است و مورد مؤاخذه قرار میگیرد، بنابراین مانند برده باید فرمانبردار والدین باشد و در هفت سال سوم دارای عقل است که لازم است مثل وزیر مورد مشورت قرار بگیرد و بار مسئولیت به دوش گیرد.
در روایت دیگری از قول علی(علیه السلام) نقل شده است: «یرفّ (گرامی داشته میشود) الصبی سبعاً و یؤدّب سبعاً و یستخدم سبعاً و منتهی طوله فی ثلاث و عشرین سنة و عقله فی خمس و ثلاثین و ما کان بعد ذلک فبالتجارب»(2)که این روایت به اعتبار و شرایط و حقایق و افراد و زمان و مکان دیگر است؛ پس تعارض و اختلافی در روایات وجود ندارد.
پیامبر رحمت (صلی الله علیه و آله) فرموده است: من پنج خصلت کودکان و اطفال را دوست دارم: اول آن که پیوسته گریاناند،(گریه کمال است)، دوم آنکه بر سر خاک گرد میآیند(دنبال رزق و برق دنیا نمیروند)، سوم آنکه بدون حِقد و کینه خصومت دارند، چهارم آن که برای فردا چیزی ذخیره نمیکنند، پنجم آن که خانه میسازند، سپس به دست خودشان خراب میکنند.
دلیل دیگر اینکه قلب جوان از قلب پیر رقیقتر است اینکه وقتی برادران یوسف(علیه السلام) برادرشان، عزیز مصر، را شناختند و اقرار کردند: ما خطاکاریم، آن حضرت فرمود:«قَالَ لاَ تَثْرِیبَ عَلَیْکُمُ الْیَوْمَ یَغْفِرُ اللّهُ لَکُمْ وَ هُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ»(3)امروز بر شما سرزنشی نیست، خداوند شما را میآمرزد، چون او ارحم الراحمین است. ولی چون به پدر، حضرت یعقوب، گفتند: بر ما خطاکاران از خداوند آمرزش بخواه، آن حضرت استغفار را (برای شب جمعه) به تعویق انداخت. «قَالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَکُمْ رَبِّیَ إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ».(4)که امام صادق(علیه السلام) دلیل آن تقدیم و این تأخیر را چنین بیان میفرماید: قلب جوان از قلب پیر رقیقتر است؛ «لِانَّ قلبَ الشّابِّ ارَقُّ مِن قلبَ الشَّیخ»(5)، در حالی که تحمل ظلم و جنایت مستقیماً متوجه شخص
یوسف و بخشش نیز حق او بود و جنایت (از ناحیه برادران) نسبت به یعقوب(علیه السلام)، به سبب جنایت آنها نسبت به یوسف بود و بخشش نیز حق حضرت یعقوب(علیه السلام) نبود.
خلاصه، جور دیدن و عفو، با لذّات مربوط به یوسف جوان و بالعرض منوط به یعقوب(علیه السلام) بود.
زیبایی و عشق و هنر سراسر عالم را فرا گرفته است. اذ کما ظهر صنعه و جماله فی کل الحقائق، سری عشقه الحقیقی فی کل عشق فعشقه النداء و باقی العشقات صدا. لولا اختلاف العنوان لرجع الی الاول. اذ قیل: اذا تمّ العشق فهو الله(1)زیرا چنانکه صنعت و جمالش در همه حقایق ظاهر و آشکار است، عشق حقیقی او در هر عشقی سریان و جریان دارد، پس عشق خداوند، ندا و دعوت اوست و باقی عشقها، صدا و پاسخ به آن(عشق حقیقی) است. به همین دلیل گفته شده است: وقتی عشق به غایت خود میرسد، خدا بهشمار میرود.
هنرمندترین هنرمندان خداوند است، چون زیباترین زیباها و احسن الخالقین تنها اوست. بنابراین معشوقترین معشوقها نیز اوست و طبق اصل اتحاد عشق و عاشق و معشوق، او عین عشق است و عاشقترین عاشقها نسبت به ذات خودش است و در مرحله بعد عشق به آثار خود دارد؛ چرا که گفته شده: «مَن أحَبَّ ذاتَه فأحبّ آثارَهُ»(2)، که بهترین اثر او حضرت ختمی مرتبت(صلی الله علیه و آله) است؛
زیرا آن حضرت فرمود: «کانَ یوسُفُ أحسنَ ولکنّی أملَحُ»(3)یوسف(علیه السلام) زیباترین فرد بود ولی من از او نمکینترم. و همین طور تا برسد به ناقصترین ناقصها که در اصطلاح فلسفه به آن «هیولی»، یعنی «مادة المواد» گویند؛ یعنی حضرت اله، هیولی را نیز دوست دارد.
پیمبر عشق و دین عشق و خدا عشق
ز تحت الارض تا فوق السماء عشق
جوان یکی از مصادیق معشوق خداوند است. بنابراین پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: بر شما باد که با خوبرویان نمکین صورت و مشکین چشم معاشرت نمایید؛«علیکُم بالوُجوهِ المِلاح و الحَدَقِ
السُّودِ»(1)و باز فرمود: «أطلُبوا الخَیرَ عِندَ حِسانِ الوُجوهِ»(2)خیر و خوبی را نزد خوبرویان جستجو کنید. سعدی با اقتباس از سنت نبوی چنین سروده است:
که گفت بر رخ زیبا نظر خطا باشد
خطا بود که نبیند روی زیبا را
در اینجا مناسب است به اموری که موجب نشاطاند اشاره شود. امام صادق(علیه السلام) فرمود: النشرة فی عشر اشیاء: المشی و المرکوب و... (3)ده عمل است که باعث شادابی و نشاط میشود: پیادهروی، سواری با مرکب، در آب فرورفتن، تماشای گیاهان سبز، خوردن (با اشتها)، آشامیدن، نگاه به زن (محرم) زیبا، مباشرت با زنان (جماع)، مسواک زدن و گفت و شنود با افراد مجرب و دانا.
نباید از این مسأله سوء استفاده شود و موارد زیبایی و عشق، در عرض زیبایی مطلق قرارگیرد، زیرا همچنان که انسان از وجود ناقص نیز به وجود کامل پی میبرد، از عشق ناقص به عشق مطلق راه مییابد. به همین دلیل عرفا گفتهاند: «اذا تَمَّ العشقُ فهوالله»(4)وقتی عشق به کمالیت و تمامیت خود برسد همان خداست.
حافظ چه خوب سروده است:
هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق بر او چو مرده به فتوای من نماز کنید
حکیم سبزواری گفته است: «ارادت و محبت، مراتب دارد: ادنا مرتبه آن، شهوت و رغبت حیوانی و بالاتر از آن، ارادت عقلانی است. تا به مرتبه عشق و محبت نفس ناطقه به خود و عشق و محبت عقل (کلی) به خویش برسد و سرانجام عشق ذات حق به خویشتن است که عرفا از آن به «اذا تم العشق فهو الله»، تعبیر و یاد کردهاند.(5)و اساساً تعشقها از او سرچشمه میگیرند.
و جامی چه زیبا سروده است:
از ندای تو درافتاد صدایی به حرم
خواست صد نعره لبیک ز اهل عرفات
در غیر این صورت مظاهر زیبای عالم به منزله بت تلقّی میشود. و این، شرک و فساد است؛ به این معنا که به زیبایی، به عنوان آیه و نشانه حضرت حق نگریسته نمیشود.
آنچه بیان شد «زیبایی اِنّی» است؛ یعنی از زیبایی معلول به زیبایی علت پی بردن و «زیبایی لمّی» عکس آن است، چنانچه دو روایت بعدی بیانگر آن است. امام صادق(علیه السلام) فرمود: «إنّ الله جمیلٌ و یُحبُّ الجمالَ و یُحبُّ أن یَری اَثَرَ النّعمةِ علی عبده»(1)خدا زیباست و زیبایی را دوست میدارد و دوست میدارد اثر نعمت زیبایی خود را بر بندهاش ببیند. و باز آن حضرت فرمود: «إنّ الله یُحبُّ الجمالُ والتجمّل»(2)
خدا زیبایی و خودآرایی را دوست دارد.
هرچه موجودی از زیبایی بیشتری برخوردار باشد، بیشتر نشان دهنده جمال ذات اقدس اله است. بنابراین جوان به ویژه جوان تحصیل کرده مؤمنِ ملیح، بیشتر دالّ بر علم و جمال مطلق خداوند است. او الحق و الانصاف آیة العظمی است.
ما وظیفه داریم جوانان را در امر زیبایی جهت دهیم و بگوییم: زیباییها در طول یکدیگرند و همه آنها به زیبایی صِرف و جاوید و قائم بالذّات میرسند، نه اینکه آنها در عرض زیبایی مطلق هستند، که اولی توحید جمیل است و دومی شرک چرک. ضربالمثلی است که میگوید: دختر جوان و ماهرویی بر پشتبام قالی تکان داد، که در واقع خودش را نشان داد. در حدیث قدسی آمده است: کنتُ کنزاً مخفیّاً فاحببتُ أن اُعرف فخلقتُ الخلق لکی اُعرف(3).
چرخ با ایناختران نغز و خوش زیباستی
صورتی در زیر دارد آنچه در بالاستی
به این ترتیب نباید جوان تجملگرا را از خود برانیم که اصلاً صحیح نیست؛ چرا که گفتهاند: «دارندگی و برازندگی».(4)
پری روی، تاب مستوری ندارد
در ار بندی، سر از روزن درآرد
باید به جوان فهماند که زیبایی و جمال، امر مادی نیست و از عالم غیب است و در عین حال نباید زیبایی محدود، مانع وصول و قرب به جمال بی نهایت و دایمی شود.
این همه آثار صنع، از فرّ اوست
جمله نقشی از نقوش پَرِّ اوست
زیبایی منحصر به زیبایی بدن انسان و جسم و طبیعت نیست، بلکه عوالم ملکوت، جبروت، علم، فلسفه، عرفان، قرآن، هنر، برهان، ایمان، جوانمردی، نماز، ایثار، زکات، حیا، حجاب، عقل، حلم، فراست، و... نیز زیبااند. امام حسن عسگری(علیه السلام) فرمود:«حُسنُ الصورةِ جَمالٌ ظاهرٌ و حُسنُالعقلِ جمالٌ باطنٌ»(1)زیبایی صورت، جمال ظاهری انسان است و زیبایی عقل و فکر، جمال باطنی اوست. و اگر جوان، زیبا و هنرمند و دارای قدرت و شهرت و ثروت، عالم و متدین باشد زیبائیاش افزونتر میشود.
باید دانست: اکثر افراد خوش سیما، خوش صدا اند و اکثر خوش صوتها خوش سیما، چرا که اعتدال در صورت، اعتدال در تارهای صوتی را در پی دارد و بر عکس. به همین دلیل خانمها که زیباترند خوش صوتترند و اکثر کسانی که از تقارن و اعتدال صورت و صوت برخوردارند خوش سیرت نیز هستند و چون چنین است زیبایی چند چندان میشود و در این جاست که حیا و حجاب و پوشش تجلی پیدا میکند. جوانان باید زیبایی ظاهر خود را مخصوصاً زیبایی صورت و دندان و لطافت پوست خود را با دخانیات و مواد مخدره و غصه خوردن و... خدشهدار نسازند.
پیغمبر(صلی الله علیه و آله) در این خصوص چنین فرموده است: «سَبعَةٌ یُظِلُّهُمُ اللهُ فی ظِلِّهِ... شابٌ نَشَأَ فی عبادة الله»(2)جوانی که در عبادت خداوند پرورش یافته یکی از هفت گروهی است که در ظل رحمت و زیبایی خداوند جای دارد. و نیز آن حضرت فرمود: «التَّوبَةُ حَسَنٌةٌ لکنّها فی الشّباب أحسنُ»(3)توبه خوب است ولی از جوان بهتر و زیباتر است.
چه خوب است جوان بگوید: ظلمت نفسی و اعترفت بذنبی فاغفرلی ذنوبی جمیعاً. انه لایغفر الذنوب الا انت(4).
آنچه مهم است این است که جوان نباید از حدّ اعتدال خارج شود، لهذا فلاسفه گفتهاند: «اگر چیزی از حدش خارج شد، به ضدش تبدیل میشود؛ اذا جاوز الشیء حدّه انعکس
ضدّه»(1). برای مثال وقتی محاسن جوانی میروید، باعث زیبایی بیشتر او میشود. به همین دلیل به ریش، محاسن گویند و چنانکه بیان شد تراشیدن آن، او را شبیه دختران، بلکه پسر بچهها میکند و این از حد خود تجاوز کردن و خلاف طبیعت است؛ چون هر یک از آنها حکم خاصی را اقتضا میکنند.
از سوی دیگر جوان نباید با سیگار کشیدن خود را مانند بزرگسالان قرا دهد که این حقارت و خود کمبینی است. پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: «شارب را بزنید و ریش بگذارید و خود را به یهود و گبران و... شبیه مسازید». چنانکه آن حضرت کراهت داشت به فرستادگان کسری که سبیل داشتند و بی ریش بودند نظر کند و به آنها فرمود: پروردگار مرا به چیدن شارب و گذاشتن ریش امر فرموده است.(2)
امام صادق(علیه السلام) فرمود: «فکان ذلک (الشَّعرُ) علامةَ الذَّکَرِ و عزَّ الرَّجُلِ الَّذی یَخرُجُ به مِن حَدِّ الصَّبی و شِبهِ النِّساءِ و أن کانت اُنثَی یَبقَی وَجهُها نَقیاً مِنَ الشَّعر لِتَبقی لها البَهجةُ و النَّضارةُ الّتی تُحَرِّکُ الرِّجالَ لِما فیه دَوامُ النَّسلِ و بَقاؤُهُ»(3)موقعی که طفل بالغ میشود اگر پسر باشد در صورتش موی میروید و این نشانه جنس مرد و مایه عزت و شخصیت او است؛ چه بدین وسیله از حد کودکی و شباهت زنان خارج میشود و اگر دختر باشد پاک و بدون مو باقی میماند تا طراوت و جذابیت که عامل و محرک مردان و مایه دوام نسل انسان است، در وی محفوظ باشد. بنابراین، زن ریشدار زشت است و مرد بیریش زشتتر و ریش کوسهای زشتترین.
همچنین تیره شدن عقل در عشق سوزان شهوانی، خروج از حد وسط، و ظلم و عامل عدم تکامل انسانی است. علی(علیه السلام) فرمود:«عَینُ المُحِبِّ عَمِیَّةٌ عَن مَعایِبِ المَحبوب و اُذُنُهُ صَمّاءُ عَن قُبحِ مَساوِیهِ»(4)چشم انسان علاقهمند و عاشق، از دیدن عیوب محبوب خویش نابیناست و گوشش از شنیدن قبایح و زشتیهای وی ناشنواست. وحشی بافقی چه خوب و زیبا سروده است:
اگر در کاسه چشمم نشینی
به جز از خوبی لیلی نبینی
والدین نباید در برخورد با فرزندان جوانشان از حد اعتدال خارج شوند و اَحیاناً آنها را مورد ضرب و شتم قرار دهند؛ چون اگر عاقلند که از اندرز و موعظه، پند میگیرند و اگر دیوانهاند جایشان در منزل نیست و ضرب و شتم نه تنها سودی نمیبخشد، بلکه مصائبی نیز به بار میآورد.(1)این حیوانات هستند که جز با ضرب تازیانه فرمان نمیپذیرند. «فإنّ العاقلَ یَتَّعِظُ بالأدب و البهائمَ لا تَتَّعِظُ الاّ بالضّربِ».(2)
امام رضا(علیه السلام) فرموده است: «لا تَضْرِبهُ و اهْجُرْهُ و لا تُطِلْ»(3)فرزند خود را نزنید، بلکه از او دوری و قهر کنید ولی طول نکشد.
از طرف دیگر نباید به فرزند بیش از حدّ محبت نمود و او را لوس و نُنُر کرد که یکی از علایم آن این است که موقع حرکت به بازوی پدر تکیه میکند.(4)جایز نیست که فرزند جوان هر چه خواست برایش تهیه کنند که آن سُکر و مستیآور است و چنانکه بیان شد، سُکران نعمت و غفلت حاکی از آن، بدتر از سکران خمر و شراب است. علی(علیه السلام) فرمود:«سُکرُ الغَفلَةِ و الغُرورِ اَبعدُ اِفاقةً مِن سُکرِ الخُمورِ»(5)مستِ غفلت و غرور دیرتر از مستِ عقلانیِ شَراب به هوش میآید.
لقمان حکیم وقتی فرزند خود را نصیحت میکرد، آمرانه و تحکمآمیز، یا تلخ و کدورت انگیز، یا موهن و تحقیر کننده، یا ذلتبار و آمیخته به تملّق نبود، بلکه او با زبان اندرز و نُصح و خیرخواهی، سخن میگفت.«وَ إِذْ قَالَ لُقْمَانُ لِابْنِهِ وَ هُوَ یَعِظُهُ یَا بُنَیَّ لا تُشْرِکْ بِاللَّهِ....»(6)نصیحت مشفقانه و دلسوزانه والدین، فرزند را منقاد و رام می نماید؛ به همین دلیل گفتهاند:«اول پند، آنگه بند» و«و هر چه در بند آنی بندهی آنی»(7).
امر به معروف باید توأم با دعوت به خیر باشد.(8)به بیان دیگر باید هم امر، معروف باشد و
هم امر به معروف و حتی نهی از منکر نیز باید معروف باشد، هر چند نهی از منکر است.
اساساً دعوت قرآن با حکمت و استدلال، موعظه حسنه و مجادله به طریق احسن است که آن حضرت مطابق قابلیت فرزند خود از روش پند و نصیحت استفاده میکند.
ممکن است فرزند جوان یا هر شخص دیگر از راه استدلال وارد شود که باید با او با دلیل برخورد کرد و یا اینکه با او مجادله به طریق حسن بل احسن نمود، اگر وظیفه، مجادله باشد؛ یعنی طرفِ بحث مجادله کند. در هر حال نباید از راه سفسطه و مغالطه و شعرگونه؛ یعنی تخیّلی صرف، در این موارد وارد شد.«ادْعُ إِلِی سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جَادِلْهُم بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ».(1)خلق را با حکمت و برهان و موعظه نیکو به راه خدا دعوت کن و با بهترین طریق با اهل جدل مناظره کن.
افزون بر آن، علم و تجربه جوان کم است، بنابراین اعتذار او پذیرفته میشود. علی(علیه السلام) فرمود: عذر نادانی جوان پذیرفته و مقبول است و علم او در جوانی محدود و محصور است؛ «جَهلُ الشَّبابِ معذورٌ و علمُهُ محصورٌ».(2)
پس انسان نباید همیشه از در منطق و استدلال خشک وارد شود، گاهی یک محبت کوچک اثری میبخشد که از هیچ چیز دیگر حاصل نمیشود. در حقیقت، در شرایطی، خُلّت مؤثرتر از حجت است. نقل کردهاند که حضرت علی(علیه السلام) با یک یهودی همسفر شد و همچنان در حرکت بودند، ناگهان یهودی گفت: بنا بود شما به شهر کوفه بروی، پس چرا دنبال من میآیی، آن حضرت فرمود: طبق دستور پیامبر(صلی الله علیه و آله) شما به گردن من حق بدرقه پیدا کردهای، در نتیجه آن یهودی مسلمان شد.(3)
یادم نمیرود که کسی برخورد تندی با یکی از وزرای اصفهانی شهید رجایی(پرورش) کرد. او در جواب گفت: تو از موسی(علیه السلام) بهتر نیستی و من از فرعون بدتر نیستم، اما خداوند به حضرت موسی(علیه السلام) و برادرش فرمود:«قُولَا لَهُ قَوْلًا لَّیِّنًا لَّعَلَّهُ یَتَذَکَّرُ أَوْ یَخْشَی»(4)با فرعون به نرمی سخن بگویید شاید متذکر شود یا بترسد.
برخورد تحمیلی و تهدیدآمیز و آمرانه و با تحکم، عایدی جز دشمنی و کینهتوزی ندارد.
علی(علیه السلام) فرمود: «الإفراطُ فی المَلامَةِ یَشُبُّ نیرانَ اللَّجاجِ»(1)افراط در سرزنش، آتشهای لجاجت را مشتعل میکند. فرزندان به دلیل اینکه مادرشان زیاد امر و نهی میکنند نسبت به او لجوجاند و بر عکس نسبت به پدر مطیع، چرا که دستور و سرزنش او کمتر است. البته این امر طبیعی مینماید، زیرا پدر بیرون خانه و مادر داخل آن است.
پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: «لَعَنَ اللهُ والدَینِ حَمَلا وَلَدَهُما علی عُقوقِهِما»(2)خدا لعنت کند پدر و مادری که با اعمال ناروای خود فرزندانشان را به تجاوز علیه خودشان وامیدارند. از آن طرف امام صادق(علیه السلام) نیز به فرزندان دستور داده است: «مَن نَظَرَ الی اَبَوَیهِ نَظَرَ ماقِتٍ و هُما ظالمانِ لَهُ لَم یَقبَلِ اللهُ لَهُ صَلاةً»(3)هر چند پدر و مادر ظالم هستند نباید با چشم بغض و کینه به آنها نگاه کرد و الا نمازشان قبول نیست. در مقابل، پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: «رِضَا الرَّبِّ فی رِضَا الوالِدَینِ وَ سَخَطُهُ فی سَخَطِهِما»(4)خشنودی خداوند در خشنودی پدر و مادر است و خشم او در خشم آن دو است.
این، رضا و سخطِ طولی است و اما رضا و سخط عرضی در گفتار امام حسین(علیه السلام) است که فرمود: من طلب رِضَیالله بسخط الناس کفاهالله امورَ الناس و من طلب رضیالناس بسخطالله و کّلهاللهُ الی الناس(5)هرکس رضای خدا را بخواهد هرچند به سبب غضب مردم باشد خداوند امور او را، که به وسیله مردم اصلاح میشود، کفایت میکند و هرکس رضای مردم را توأم با غضب خدا طلب نماید، خدا او را به مردم وامیگذارد.
قرآن در زمینه اشتغال میفرماید: «وَ لَقَدْ مَکَّنَّاکُمْ فِی الأَرْضِ وَ جَعَلْنَا لَکُمْ فِیهَا مَعَایِشَ قَلِیلاً مَّا تَشْکُرُونَ».(6)و به تحقیق، در زمین به شما سلطه و اقتدار و قدرت تصرّف بخشیدیم و
1) حسن بن شعبه، تحف العقول، ص84.
2) شیخ حر عاملی، وسائل الشیعة، ج21، ص390.
3) کلینی، کافی، ج2، ص349 ؛ بحارالأنوار، محمدباقر مجلسی، ج74، ص61، مکتبة الاسلامیة.
4) نهجالفصاحه، مجموعه کلمات قصار حضرت رسول(صلی الله علیه و آله)، ص503؛ پیام پیامبر(صلی الله علیه و آله)، ترجمه: خرمشاهی، ص388، 1376.
5) مستدرک الوسائل، ج12، ص 209.
6) اعراف،10.
به نفع شما در آن مایههای زندگی قرار دادیم، ولی اندکی از شما شکرگزار نعمتهای خداوند هستید.(1)
یکی از معضِلات خطرناک جامعه، بیکاری جوانان است و تا این مسأله مورد توجه جدی دولتمردان قرار نگیرد، مشکلات ناشی از آن رفع و دفع نمیگردد. نباید همّ و غمّ قوه اجرایی تنها در استخراج معادن مادی خلاصه شود.
آنها باید مردم، مخصوصاً جوانان را به منزله معادن هنر و ظرافت، صنعت، قدرت، فرهنگ، استقلال، معنویّت، اخلاق، خلاقیت، منبع ثروت و... به حساب آورند. امام صادق(علیه السلام) فرمود:«النّاسُ معادنُ کمعادنِ الذَّهَبِ و الفِضَّةِ»(2)باید از هر انسانی، به خصوص جوان فرهیخته، به اندازه لیاقت و توانائیش استفاده کرد. پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمودند: «اعملوا فکلٌّ مُیَسَّرٌ لما خُلِق له».(3)مولوی گفته است:
داند او خاصیت هر جوهری
در بیان جوهر خود چون خری
که همی دانم یجوز و لایجوز
خود ندانی اینکه حوری یا عجوز(4)
روزنامهها، جراید، رادیو، تلویزیون و... باید از بحثهای حاشیهای، تکراری، جناحی، فرو جناحی، حزبی، روزمرّگی و بلکه روز مَرْگی دست برداشته، مقالات و نوشتهها و سخنان و فیلمها و سریالهای خود را به سمت و سوی حل این مشکل اجتماعی قرار و سوق دهند.
امروزه بعد از امر فرهنگی مسأله اصلی، اقتصاد و اشتغال توده عظیم و برومند و بالنده کشور عزیز ایران است. اشتغال و اشتغال آفرینی علاوه بر حل مسأله معیشتی باعث میشود مواد مخدره، دزدی، بیعفتی، ناامنی، فکر گناه، خودکشی، غیبت، تهمت، افترا، شایعهسازی، مصرفگرایی و... از جامعه رخت بربندد. به این دلیل است که گفته شده: «النفسُ ان لم تشغلْها شَغَلَتْک»(5)نفس را مشغول کنید و الا آن شما را مشغول میکند.
یک عده آنقدر شغل و مسؤلیت، آن هم چه بسا متفاوت دارند که اساساً تمرکز در اندیشه
1) شیخ طوسی، التبیان، ج4، ص355؛ اعراف،10.
2) کلینی، روضه کافی، ص177.
3) شیخ عباس قمی، سفینة البحار، ذیل کلمه یسر، ص732.
4) مثنوی مولوی، دفتر سوم، ش 2650، ذفولیان.
5) تعلیم و تربیت، مرتضی مطهری، ص414. شهید مطهری این را در آن کتاب به عنوان حدیث نبوی نقل کرده است، اما سند آن در کتابهای روایی یافت نشد. حسنزاده آملی در کتاب «اتحاد عاقل به معقول» صفحه سیزده از قول حکما نقل کرده است که : نفس را مشغول بدار وگرنه او تو را مشغول میکند.
و عبادت توأم با توجه و معنویت را فراموش کردهاند، و یک دسته هم اصلاً کار و شغلی ندارند و عاطلند و باطل!
دسته اول حکمشان حکم قرآن است که میفرماید:«إِنَّ سَعْیَکُمْ لَشَتَّی»(1). در ضربالمثلها آمده است: خر ملانصرالدین ایام هفته کار میکرد و روز جمعه به سنگکشی میرفت(2).
باید در این خصوص برنامهریزی کرد و از ملاحظات و جانبداریهای بی جهت دست کشید. برای مثال کسی که سی سال کار کرده باید واقعاً بازنشست شود و حقوق کافی نیز دریافت کند، و شخص دیگری به جای او استخدام شود و برای ساعتهای اضافی در مدارس و دانشگاهها و... نیز باید نیرو استخدام کرد. البته این منافات با این ندارد که از مردان مجرب و آزموده و بازنشسته استفاده در خور بشود.
نباید در یک خانواده، زوج و زوجه و کلیه فرزندان اداری باشند و همواره جایزههای بجا و نابجا و در حد بالا دریافت کنند و در یک خانواده دیگر حتی در یک قبیله، لیسانسیهها و فوق لیسانسیهها چند سال منتظر استخدام باشند و عاقبت هم به نتیجهای نرسند. پس امکانات و تواناییها باید در سطح جامعه تعمیم پیدا کند.
نباید زنان را مجبور کرد به بازار کار و کارخانهها، آن هم کارهای سخت و خشن، بروند و با حقوق کم و برای جذب مشتری بیشتر، مشغول کار شوند و از آن سو مردان جوان تحصیل کرده بیکار بمانند.
از طرف دیگر بسیار زشت است مردم، مخصوصاً جوانان را مصرفگرا و غیر مولد بارآورد تا واردات نسبت به صادرات افزایش چشمگیر پیدا کند و سبب ایجاد شغل در خارج، و بیکاری و رکود و اقتصاد انفعالی در داخل کشور گردد.
لازم است تولید داخلی و خرید آن و ترویج و تقویت کشاورزی و کنترل آب و استفاده بهینه از ثروت مخصوصاً آب و زمین به صورت فرهنگ درآید و نهادینه گردد و الا بیکاری و فسادِ ناشی از آن افزایش مییابد و ایران ویران میشود. دشمن با واردات کالاهای ارزان و مرغوب و بعضاً خلاف شرع مانع پیشرفت علمی و صنعتی و فرهنگی میشود، بنابراین باید تولید زیاد شود و مصرف کاهش یابد و جنس داخلی را به خرید و فروش رساند، هر چند بعضی از آنها گران و یا از کیفیت خوب برخوردار نباشد؛ حداقل، شرعی و کارآفرین و
اشتغالزا است. سه قوه باید حامی و هادی شرکتهای خصوصی باشند و بر آنها فرض است در جهت بهبود وضع اقتصادی نهایت جدیت را داشته باشند تا واردات بدل به صادرات گردد و سرمایههای عظیم به ویژه نفت به نابودی کشیده نشود و اینها با تقویت صنعت مادر توسط دو لت منافات ندارد.
کشاورزی و هر صنعت جدید و مفید و بعضاً سنتی باید مورد حمایت اقتصادی و هدایت علمی و فنی مجریان امور قرارگیرد، چرا که ایران با جمعیت کم و نیروی زیاد و مستعد و کارآزموده جوان و دارای فرهنگ غنی و ریشهدار و زمین وسیع و آب فراوان، چه تحت کنترل و چه غیر تحت کنترل، میتواند در سطح جهان در اندک زمان به تولید زیاد و با کیفیت عالی برسد و صادر کند که نتیجه آن، اشتغالزایی و اقتصاد مقاومتی است.
امروزه اقتصاد در دنیا حرف اول را میزند. وقتی مملکت الگوی نمونه میشود که در امر معیشت مشکل نداشته باشد. پس اکنون بجاست صادرات و واردات تحت کنترل دقیق دستاندرکاران نظام درآید تا از هر جهت این مرز و بوم به پیشرفت چشمگیر نایل آید.
والدین و مسئولین مدارس و دانشگاهها و دولتمردان و... باید بیشتر به پیشگیری توجّه کنند تا درمان، و آن جز به تبلیغ اسلام ناب که حامی کار و کارگر و صنعت است به همین دلیل پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: «اطلب العلم و لو بالصّین» و تعلیم و تربیت دینی و عدالت و عدم تبعیض تام میّسر نیست. «العَدلُ جُنَّةٌ واقیةٌ و جَنَّةٌ باقیةٌ»(1)عدالت سپر محافظ بلا و سبب بهشت باقی است.
مردم از بلایای زمینی و آسمانی ناراحت نیستند، چون تبعیض در آنها وجود ندارد، پس گفتهاند: «البَلیةُ اذا عَمَّتْ طابَتْ»؛ بلیّه و مصیبت وقتی فراگیر شود خوب است. در حالی که ناراحتی آنها از تبعیض است، نه از تفاوت و عدالت.
از سوی دیگر توصیه بزرگان دین به جوانان این است که نباید دنبال سرگرمیهای نامشروع و غیر عرفی مثل قمار، مطالعه کتب رمان و افسانهای، توقف بیجا در معابر عمومی، به سر بردن با رفقای ناباب، دیدن فیلمهای مبتذل ویدئویی و ماهوارهای بروند و الا از مهمات واقعی حیات باز میمانند.(2)علی(علیه السلام) فرموده است: «مَنْ تَسَرَّعَ الی الشَّهواتِ، تَسرَّعَ الیه الآفاتُ»(3)آن کس که در شهوات، تندروی کند، آفتها و بلایا نیز با سرعت به سوی او
میشتابند. و باز آن حضرت فرمود: «وُلوعُ النّفسِ باللَّذاتِ یُغوی و یُرْدی»(1)حرص شدید به لذایذ و مشتهیات، آدمی را گمراه میکند و از راه سعادت منحرف میسازد و سرانجام باعث هلاکت و نابودی او میشود. و بالاخره فرمود: «طَهِّروا انفسَکم مِن دَنَسِ الشّهواتِ تُدرِکوا رَفیعَ الدَّرجاتِ»(2)جان خود را از شهوات پلید منزه سازید تا به مدارج عالی انسانی برسید.
اشتغال به کار علاوه بر تأمین مایحتاج زندگی از پیری زودرس جلوگیری میکند. پیرترین مرد شوروی «شیرعلی» کشاورز معروف بود که در سال 1972 به سن 167 سالگی درگذشت.(3)
مهمترین عاملی که انسان را از غم و غصه نجات میدهد کار است. به همین دلیل گفتهاند: بیگاری به از بیکاری است(4). بعضی از پزشکان گفتهاند: آنچه میخورید باعث زخم معده و اثنیعشر نمیشود، بلکه آنچه شما را میخورد مثل نگرانی و غم و غصه، موجب پیدایش زخم معده است.(5)
روانشناسان گفتهاند: اگر درونگرایی بعضی از جوانان از حد اعتدال تجاوز نماید به نوعی «در خود فرورفتگی عاطفی یا اوتیسم» میانجامد که مشخصهی آن قطع ارتباط با دیگران است که تنها کار درمان آن است.(6)
هیچ فردی نمیتواند ادعا کند که به دوست نیاز ندارد و قادر است به تنهایی زندگی کند. پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: «التَّوَدُّدُ الَی النّاسِ نصفُ العقلِ»(7)دوستی با مردم نصف عقل است. تنهایی طولانی، سبب افسردگی میشود. بنابراین انسان بعد از پدر و مادر و برادر و خواهر و...، به دوست صمیمی و صدیق احتیاج مبرم دارد. حافظ گوید:
همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست
همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت(1)
هرکسی که میخواهد میان مردم محبوب باشد و او را دوست بدارند باید با آنها دوستی کند. از وصایای پیامبر(صلی الله علیه و آله) به اعرابی این است که: «تحبّبْ إلی الناس یحبّوک»(2).
در اسلام نه تنها برای دوستیابی تأکید فراوان شده است بلکه برای استحکام آن دستور این است که شخص به دوستش اعلام کند دوستش دارد. امام صادق(علیه السلام) میفرماید: وقتی مردی را دوست میداری آن را به اطلاع او برسان تا دوستی مستحکم گردد؛ «اذا اَحبَبتَ رَجُلاً فاَخبِرهُ بِذلکَ فانه أثبت للمودة بینکما»(3).
هنر هر انسانی به انتخاب دوست صمیمی و صدیق و عالم و دائمی است، به نحوی که هیچ کدام از آنها در حق دیگری خیانت نکند و هر کدام عامل سعادت دنیا و آخرت دیگری باشد و این جز رفیق متدین که مصداق اَتَمِّ آن اولیاءالله به ویژه معصومین(علیه السلام) است، نیست؛ چرا که در دعای مستحبی روز دحوالارض آمده است: «واجْعلنی مِن مُرافقی اولیائک و اهل اجْتبائک و اصطفائک».(4)
مهم این است که انسان بتواند دوست حمیم و صمیم خود را به خوبی حفظ کند. امام علی(علیه السلام) در نکوهشِ نداشتن و از دست دادن دوست فرموده: «اَعجَزُ النّاسِ مَن عَجَزَ عَن اکتِسابِ الإِخوانِ، وَ اَعجَزُ مِنهُ مَن ضَیَّعَ مَن ظَفِرَ بِهِ مِنهم»(5)ناتوانترین مردم کسی است که از دوستیابی ناتوان باشد و ناتوانتر از او کسی است که دوستی از دوستان را که به دست آورده است، از دست بدهد. زیرا دوست یافتن آسانتر از نگهداشتن آن است. و باز آن حضرت میفرماید: «مَن اَعانَکَ علی دینِک فهو الرَّفیقُ»(6)دوست و رفیق کسی است که تو را در راه دینت یاری دهد. خیر اخوانک من اعانک علی طاعة الله.(7)
انسان به ویژه جوان، همیشه حتی در سفر و برای آخرت، محتاج رفیق خوب و شایسته و درخور و پاک و مجرب است. اساس و پایه گسترش دین و انحطاط آن، رفقای با ایمان و بیایمان است.
در وصیت پیامبر(صلی الله علیه و آله) به علی(علیه السلام) آمده است: از خانه که برای سفر خارج میشوی تنها مباش؛ زیرا شیطان ملازم شخص تنها است.(1)و باز روایت شده است: «الرَّفیقَ ثُمَّ الطَّریقُ»(2)و «الرفیق ثم السفر».(3)
در اهمیت و ارزش رفاقت شعر سعدی به خاطر میآید:
آنها که خواندهام همه از یاد من برفت
الا حدیث دوست که تکرار میکنم
به همین دلیل گفتهاند: «دوست واقعی آن است که یار شاطر باشد نه بار خاطر». دوست آیینه تمامنمای انسان است و بر عکس؛ به این معنا که هر کس را میتوان از دوستش شناخت و از دوست میتوان به معاشر آن رفیق پی برد، چنانکه علی(علیه السلام) فرمود: «فإّن الصّاحِبَ مُعتَبَرٌ بِصاحِبِهِ»(4)و باز روایت شده که: «لا یُعرَفُ الرَّجُلِ الا بِرَفیقِهِ»(5)مرد به وسیله دوستش شناخته میشود. دو رفیق، عجیب در یکدیگر اثر میگذارند، خواه بدانند یا ندانند. قال علی(علیه السلام): «لا تَصحَبِ الشَّریرَ فإنَّ طَبعَکَ یَسرِقُ مِن طَبعِهِ شَرًّا و انتَ لا تَعلَمَ».(6)
از لقمان نقل شده است که به پسرش گفت: ... کما لیس بین الذِئب و الکبش خُلّة کذالک لیس بین البارّ و الفاجر خلّة، من یقترب من الزِّفت یُعلّق به بعضُه...(7)چنانکه میان گرگ و گوسفند دوستی نباشد همچنین میان نیکوکار و بدکاره دوستی نباشد و هرکس به قیر نزدیک شود پارهای از آن به او میچسبد و همچنین هرکس با تبهکار در زندگی شریک شود از روشهای او بیاموزد.
به حکم تجرد ارواح گاهی بعضی از حقایقی که بر شخص کامل نازل میشود بر ندیم و جلیسش، چه خوب باشد و چه بد، نیز نازل میشود؛ چنانکه علی(علیه السلام) از پیامبر(صلی الله علیه و آله) از این جهت بیشترین بهره را برد ولی ندیم دیگر پیامبر(صلی الله علیه و آله) به نام عبداللهبنابیسرح، چون لایق مجاورت آن حضرت نبود، از جهت مذکور سوء استفاده نمود و نفسش او را گمراه ساخت؛ زیرا وقتی پیامبر(صلی الله علیه و آله) آیات«وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ... ثُمَّ أَنْشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ» را به او املا فرمود تا بنویسد بر زبان آن ندیم «فَتَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ»(1)جاری شد، لذا ادعا نمود قرآن بر او نیز نازل میشود و بر این اساس مرتد گشت. البته در این باب توجیهات دیگری نیز وجود دارد که ذیل شعر ]11[ در «منطق شرق» نویسنده آمده است.
و در مقابل فرمود: «مَع الإنصافِ تَدُومُ الاُخُوَّةُ»(2)روابط برادرانه با وجود انصاف و رفتار عادلانه قابل دوام و بقاست. و باز فرمود: «عَلیکَ بِمُجالَسَةِ اَصحابِ التَّجارِبِ فإنّها تُقَوَّمُ علیهم بِاَغْلَی الغَلاءِ و تَأخُذُ مِنهم بِأَرخَصِ الرَّخَصِ»(3)با مردان آزموده همنشین باش، چه اینان متاع گرانقدر تجربههای خود را به گرانترین بها تهیه کردهاند و تو آن را با ارزانترین قیمت، به دست میآوری.
در مورد هر سعادتمند یا شقی که مطالعه کنیم یا او را ببینیم، در مییابیم که رفیقش او را چنین یا چنان قرار داده است. به این دلیل پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: «المَرءُ علی دینِ خَلیلِهِ و قَرینِهِ»(4)شخص بر دین خلیل و رفیقش است. و از همین باب است: «النّاسُ بأُمَرائهم اَشبَهَ مِنهم بآبائهم»(5)مردم به اُمَرایشان شبیهترند تا به پدرانشان. پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: ببینید با چه کسانی دوست میشوید؛ زیرا هیچ کسی نمیمیرد مگر اینکه دوستان خوب و بدش در برابرش متمثل و مجسم شود.(6)
قرآن، هم جنبه مثبت و هم جنبه منفی دوستی را تأیید کرده است؛ مثلاً در آن، این دو
1) مؤمنون،14–12.
2) میرزا حسین نوری، مستدرک الوسائل، ج11، ص310.
3) ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج20، ص335، کلمه846؛ بزرگسالان و جوان، محمدتقی فلسفی، ج2، ص225.
4) وسائل الشیعه، شیخ حر عاملی، ج12، ص48.
5) بحارالأنوار، محمدباقر مجلسی، ج75، ص46 و الاصول من الکافی، الکلینی، ج2، ص642.
6) الاصول من الکافی، کتاب العشرة، ج2، ص638.
جنبه به خوبی گوشزد شده است.«الْأَخِلَّاء یَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ الا الْمُتَّقِینَ»(1)دوستان در این روز -روز قیامت- نسبت به یکدیگر دشمنند مگر متقین.
در قیامت، تأویل آیات و حقیقت اشیاء بُروز و تجسم پیدا میکند. حقیقت دوستی در معصیت، همان دشمنی در آخرت است و جلوهای از دوستیها در توسعه دینی، حورالعین، غلمان، بهشت و رضوان الله است، چنانکه در دنباله آیه مذکور، این آیه آمده که مؤیّد آن مطلب است: «اُدخُلُو الجَنَّةَ انتم و ازواجُکم تُحبَرونَ»(2)شما و ازواجتان در بهشت در حالی داخل شوید که مسرور هستید.
در آیه دیگر خداوند میفرماید: «یَقُولُ... یَا وَیْلَتَی لَیْتَنِی لَمْ أَتَّخِذْ فُلَانًا خَلِیلا(3)»؛ کافری میگوید: ... ای وای کاش فلانی را به عنوان رفیق اتخاذ نمیکردم. مفسرین در شأن نزول این آیه گفتهاند: عقبةبنابیمعیط، هرگاه از سفری به مکه باز میگشت، همه از جمله پیامبر(صلی الله علیه و آله) را طعام میداد؛ چون به آن حضرت علاقه داشت. روزی آن حضرت فرمود: به شرطی من از طعامت تناول میکنم که مسلمان شوی و او پذیرفت، ولی «اُبَیّ بن خلف» ناخلف اجازه نداد و گفت: دوست من نخواهی بود مگر اینکه نسبت به آن مرد (رسول الله) اسائه ادب کنی و او چنین کرد، و او روز قیامت خواهد گفت: ای وای! کاش راه آن حضرت را در پیش میگرفتم و بدبخت نمیشدم.
جوانان باید بدانند حقیقت رفقایشان در عالم آخرت تجسم عینی مییابد. اگر از اولیاءالله باشند به صورت زیبا و اگر از اشرار باشند به صورت کریه و زشت در برابر او متمثل میشوند. پیامبر(صلی الله علیه و آله) میفرماید: انظروا من تحادثون؟ فانه لیس من احد ینزل به الموتُ الا مُثّل له اصحابُه الی الله إن کانوا خیاراً فخیاراً و إن کانوا شراراً فشراراً و لیس احدٌ یموتُ الا تمثّلتُ له عند موته(4)بنگرید که با چه کسی رفیق میشوید؟ زیرا هیچ کس نیست که مرگش فرا رسد جز آنکه یارانش در پیش خدا برابرش مجسم شوند، اگر از نیکان باشند، از نیکانند (و بدانها شاد شوند) و اگر از بدان باشند، از بَدانند و هیچ کس نیست که بمیرد و هنگام مرگش من (پیامبر) در برابر او مجسم نشوم.
رفیق ناباب و ناصاف و ناپاک که به رفیقش میگوید: من در حق تو خیانت نمیکنم، دروغ میگوید؛ زیرا وقتی او به خداوند و خود خیانت کرد به رفیقش که هیچ، بلکه به نزدیکترین خویشاوندش نیز خیانت میکند.
زلیخا عاشق حقیقی یوسف(علیه السلام) نبود. او میخواست به کام خویش برسد، هر چند عشق به آن حضرت، تار و پود و اساس و کنه وجود او را فراگرفته بود.
آن زلیخا از سِپندان تا بعود
نامِ جمله چیز یوسف کرده بود(1)
بنابراین وقتی در مقابل یوسف شکست خورد دشمن درجه اول آن حضرت شد، پس او را به زندان انداخت. اما در مقابل، علی(علیه السلام) وقتی بر یکی از عاشقان حقیقیاش حدّی (به خاطر لغزشی) جاری کرد، او انگشتان قطع شدهاش را در دست دیگرش گذاشت و گفت: من جنایت کردم و علی(علیه السلام) همچنان معشوق من است. این است تفاوت میل شهوی و شیطانی، و عشق علوی و رحمانی.
رفیقی که روزی به نفع رفیقش خیانت میکند حتماً روز دیگر به ضرر او خیانت خواهد کرد، و رفیقی که به نفع رفیقش به دیگری ظلم کند، قطعاً روز دیگر به نفع دیگری به ضرر رفیقش ظلم خواهد کرد، و کسی که به نفع دوستش سخنچینی کند، وقت دیگر به ضرر او سخنچینی خواهد کرد، بنابراین روایت شده است: «با خائن و ظالم و نمّام رفاقت نکنید». حتی بعضی معصومین(علیه السلام) فرمودهاند: «رفیقی که روزی برای فضیلتی که در تو نیست مدحت میکند، روز دیگر برای صفت بدی که از آن منزهی مذمتت میکند».(2)چون مبنای این نوع دوستیها خودیت حیوانی و انانیت شیطانی است.
بعضی از فُسّاق ممکن است با شخص آبرومند و وجیهی باب رفاقت باز کنند تا هم او را مانند خودشان کنند و هم تنها نمانند و هم اینکه بدی خود را در پیش وجدان مرده خود توجیه کنند که مثلاً همه بدند و رواج، عامل جواز است و دیگران را نیز فریب دهند. علاوه برآن شخص خوب، حداقل چیزی که عایدش میشود این است که مورد اتهام دیگران قرار میگیرد و آبروی خود را از دست میدهد. پس لازم است پاکان، زیرک و باهوش باشند، نه پوک و پوچ.
یکی از دبیران به من میگفت: محصلی با ایمان دارم؛ زیرا همیشه از امام زمان(عج) سؤال
میکند و مرا به میهمانی نیز دعوت میکند. به او گفتم: احتمال بده بهایی باشد و به همین طریق باب رفاقت را با دانشآموزان معصوم هم باز کند. مدتی بعد به من گفت: همان بود که گفتی. پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: «اَولَی النّاسِ بِالتّهمَة مَن جالسَ اهلَ التّهمةِ»(1)شایستهترین مردم به اتّهام کسانی هستند که با اهل اتّهام درآمیزند.
اکثر قریب به اتفاق ترک تحصیلکنندگان، معتادان، بزهکاران و... وقتی داستان زندگی خود را شرح میدهند میگویند: رفیق باعث شد که چنین و چنان کنند و باشند. و مردان بزرگ نیز از راه رفیق به مقامات عالیه رسیدند.
بعضی از رفقا احمق؛ یعنی پاک و صاف، ولی پوک و پوچ هستند که به جای اینکه به نفع رفیق خود کارکنند به ضرر او کار میکنند. پس نباید با این افراد باب دوستی را باز کرد. امام صادق(علیه السلام) فرموده است: «اذا اَردْتَ اَن تَختَبِرَ عَقلَ الرَّجُلِ فی مَجلسٍ واحدٍ فَحَدِّثْهُ فی خِلالِ حَدیثِکَ بما لا یَکونُ فَإنْ اَنْکَرهُ فهو عاقلٌ و إن صَدَّقَهُ فهو احمقُ»(2)اگر بخواهی در یک مجلس، عقل مردی را آزمایش کنی، در خلال سخنانت مطلبی را ذکر کن که ناشدنی است. اگر متوجّه شد و انکارش کرد عاقل است، ولی اگر آن را پذیرفت و ناسنجیده تصدیق کرد او مرد احمقی است. علی(علیه السلام) فرمود: «و افرِرْ کُلَّ الفَرارِ مِنَ اللَّئیمِ الأحمقِ».(3)
شایان ذکر است همچنانکه در تعلیم و تربیت انسانی «اصل تدریج» مسلم است، در افساد و اضلال نیز آن اصل مورد قبول است؛ مثلاً کسی را که میخواهند معتاد کنند اول با او رفیق میشوند، بعد به او سیگار تعارف میکنند سپس خودش، تفنّنی و غیر رسمی آن را دنبال میکند. سپس ممکن است سیگارهایی به او بدهند که با مواد مخدره عجین شده باشد و بالاخره به مجرد اینکه او معتاد شد، اسیرش میکنند و در پایان نیز کار او به جاهای باریک و تنگ و تاریک میکشد. چه بسا تدریج در فسق، توأم با تسریع باشد و یا به جای تدریج، حالت دفعی و یکبارگی حاکم شود.
گویند: نجاشی شاعر مخصوص علی (علیه السلام) و در تقوا در سطح بسیار والایی بود. در یکی از روزهای ماه رمضان هنگام عبور به مسجد به یک دوست نااهلی برخورد نمود.
آن دوست او را به منزلش برد و گفت: برای نماز فرصت هست و آهسته سرش را به گوشش نزدیک نمود و اظهار داشت: شراب و کباب گوشت بره دارم. میل بفرمائید. نجاشی
ابتدا یکهای خورد و گفت: شراب و کباب و ماه رمضان؟ گفت: روزهات را با آن دو افطار کن و بعد توبه کن که دو نفر سرانجام آن دو را میل نمودند و شروع به بد مستی نمودند که همسایهها به اطلاع حضرت علی (علیه السلام) رساندند.
حضرت حکم جلب آن دو را صادر نمود ولی نجاشی فرار نمود و تنها صاحب خانه در مسجد هشتاد ضربه تازیانه خورد.
طایفه نجاشی ابتدا از راه خواهش سپس از راه تهدید خواستند از اجرای حد جلوگیری کنند که آن حضرت قبول نکرد. در نتیجه او به معاویه پناهنده شد.(1)
شیاطین جنی و انسی، هر کس را مطابق استعداد و مقام و شأنش، بر طبق قاعده تدریج، فریب میدهند. برای نمونه وقتی من قصد مطالعه کنم شیطان یک مرتبه نمیگوید مطالعه را ترک کن، بلکه از در خیرخواهی وارد میشود و ابتدا میگوید: در هنگام شب، اول غذای مقوی میل کن، بعد میگوید: بنشین و مطالعه کن، سپس دستور میدهد: تکیه بزن، و در پایان دستور میدهد: بخواب و بخوان. در نتیجه خوابم میبرد و مطالعه در طول شبِ دراز ترک میشود، که در اینجا معصومین(علیه السلام) دستور دادهاند که اصلاً به شیطان اعتنا نکنید تا قهر کند و برود؛ زیرا او به دلیل غرورش زود قهر میکند، و اگر یک جواب منفی شنید به سرعت دور میشود، چنانکه روایت شده و یا از مکاشفات است: «الشیطان مُتَکَبِّرٌ اِذا عُصِی لا یعودُ»؛ شیطان متکبر است، پس وقتی مورد عصیان و نافرمانی قرارگیرد بر نمیگردد و قهر میکند.
البته یک قاعده کلی هم وجود دارد و آن این است که: هر گناهکار و فاسقی، خود بزرگبین است و باید نسبت به آنها تکبر کرد. علی(علیه السلام) فرموده است: «التَّکَبُّرُ علَی المُتَکَبِّرینَ هو التّواضُعُ بِعَیْنِهِ»(2)تکبر کردن با افراد متکبّر، عین تواضع است. یعنی وقتی نسبت به متکبر، تکبر ورزیده شود، در واقع به متواضع، تواضع شده است.
در روایات آمده است که رفقایتان را آزمایش کنید؛ امام صادق(علیه السلام) فرموده است: «رفیقی که سه بار نسبت به تو خشمگین شود و دربارهی تو به بدی سخن نگوید و مذمت ننماید، شایسته رفاقت است».(3)اولیای خداوند امر فرمودهاند: «نه آن چنان با کسی رفیق شو و همه اسرارت را به او بگو و دربارهی او بذل بخشش زیاد داشته باش که بعد از جدایی پشیمان شوی، و نه آن چنان در وقت فراقت و جدایی، بدگویی کن تا باب رفاقت برای همیشه بسته
شود و احیاناً اگر با او رفیق شوی سخت نادم و خجالت زده شوی».
باید گفت؛ دوست و دوستی دارای مراتبی است که در رأس آنها تنها حضرت جلّ و علا قرار دارد و بقیه به ترتیب الاشرف فالاشرف است؛ چون فقط در رفاقت با خداوند است که اتصال و اتحاد و درک حضوری و عشقِ ذاتی و دائمی و مستحکم پا برجاست و همه محبتها نیز از او شروع میشوند و سرچشمه میگیرند و به او ختم میگردند. در دعای عرفه امام حسین(علیه السلام) آمده است: «خسرت صفقة عبد لم تجعل له من حبک نصیباً».
دوست نزدیکتر از من به من است
وین عجبتر که من از وی دورم
چه کنم با که توان گفت که دوست
درکنار من و من مهجورم
اوج و قله عشق و دوستی در نهمین مناجات از مناجاتهای پانزدهگانه حضرت سیدالساجدین(علیه السلام) است که میفرماید: «یاﻣُﻨﻲ قلوب المشتاقین و یا غایة آمال المحبّین اسئلک حبَّک و حبَّ من یحبّک و حبَّ کل عمل یوصلنی الی قربک... و امنن بالنظر الیک عَلَیَّ و انظر بعین الوُدّ و العطف الیَّ و لا تصرف عنی وجهک...»(1)ای آرزوهای قلبهای مشتاقان و ای نهایت آرمانهای دوستان! از تو درخواست محبتت و محبت کسی که دوستت دارد و دوستی هر عملی که مرا به قربت واصل سازد دارم... خدایا به چشم دوستی و مهر به من بنگر و صورتت را از من بر مگردان... .
انسان نباید دشمن داشته باشد و تا میتواند باید برای خود دوست هم سنخ انتخاب کند و این مقصود وقتی حاصل میشود که شخص، متدین باشد. علی(علیه السلام) فرموده است:
وَ لَیسَکَثیراً ألفُخِلٍّو صاحبٍ
وَ اِنَّ عَدُوًّا واحِداً لَکَثیرٌ(2)
هزار دوست و همنشین بسیار نیست، ولی بدون شک یک دشمن برای شخص زیاد است.
اما در حین حال اگر فردی دشمن پیدا کرد، چه بسا سبب خیر او شود. «عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد»، چرا که بیشتر دوستان فقط از انسان تعریف میکنند و عیوب او را نمیگویند و از این طریق باعث غرور طرف مقابلشان میشوند، ولی دشمن صراحتاً عیبگویی میکند، در نتیجه انسان بیشتر مراقب اعمال خود میگردد.
دوستی با مردم دانا نکوست
دشمن دانا به از نادان دوست(1)
وقتی علی(علیه السلام) در نهروان، از جَمیل، پیر آزموده، که سالیان دراز منشی ساسانیان بود، پرسید: شایسته است انسان چگونه باشد؟ جواب داد: باید دشمنان او زیاد باشند و دوستان او کم. «قال یَجِبُ أن یَکونَ قَلیلَ الصِّدیقِ کَثیرَ العَدِوِّ...» مثل آن که زیادیِ کشتیبان، باعث غرق کشتی میگردد.(2)
حضرت علی(علیه السلام) میفرماید: «اَعداءُ الرَّجُلِ قد یَکونونَ اَنْفَعَ مِن اِخوانِهِ لِأنَّهُم یَهدونَ الَیهِ عُیوبَهُ فَیَتَجَنَّبُها و یَخافُ شماتَتَهُم به فیضْبَطُ نِعمَتَهُ وَ یَتَحَرَّزُ مِن زَوالِها بغایَةِ طَوْقِهِ»(3)گاهی دشمنان بیش از برادران و دوستان برای آدمی مفیدند؛ زیرا آنان نقایص شخص را مییابند و به او اهدا میکنند و او از ترس شماتت دشمن، خویشتن را اصلاح میکند و بدین وسیله نعمتی را که دارد محافظت مینماید و با تمام قدرت از زوال آن جلوگیری میکند.
چه بسا در کلاس درس عدهای رابطه خوبی، بنا به عللی، با اینجانب، نداشته باشند. پس سعی میکنند انتقاد کنند، بلکه انتقام بگیرند. بنده هم سعی میکنم که آن موارد را در نمره آنها تأثیر ندهم و نهایت کاری که ممکن است انجام دهم این است که با آنها با عدل، نه با فضل، برخورد کنم، چون در برخورد مؤدّب نیستند. اما دوستان، به جز عدهای، همیشه از من تعریف و تمجید میکنند که هر چند بالطبع به این تعریفها علاقه دارم، اما باید آن منتقدین را نیز سبب تکامل خود بدانم. اگرچه از همه بهتر، دوست مؤمن و با تجربهای است که مؤدبانه و سِرِّی و دقیق انتقاد میکند.
در کتاب «الاصول من الکافی» چندین باب در مورد نوع برخورد برادران دینی با یکدیگر وجود دارد: از جمله آنها به زیارت برادران ایمانی رفتن، مصافحه و دست دادن، معانقه، تقبیل و بوسیدن، ادخال سرور بر مؤمن و... میباشد. هرکس مایل است از آنها اطلاع بیشتری کسب نماید به آن کتاب مراجعه نماید.(4)
در اینجا فقط باید به دو نکته توجه شود: 1. بوسیدن جوان از روی شهوت حرام است و اگر مسلم شود که کسی جوانی را از روی شهوت بوسیده است باید حد بخورد و حدش از سی تا نود تازیانه است که هر قدر حاکم شرع صلاح بداند او را میزند(5). 2. نگاه کردن از
روی شهوت به جوان اَمرد، یعنی پسری که هنوز مو در صورتش ظاهر نگشته است، حرام است. پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: فتنهی جوان زیبای امرد از فتنه دختر باکره بیشتر است(1).
گفتنی است تمام دوستیها و محبتها باید در طول رفاقت و عشق به خدا باشد؛ زیرا والاترین محبت و عشق، عشق به خداست. علی(علیه السلام) میفرماید: «إنّ اَطیَبَ شیءٍ فی الجنّةِ و اَلَذُّهُ حُبُّالله و الحُبُّ فیالله و الحمد لله»(2)خوشترین و لذیذترین چیز در بهشت، عشق به خدا یا عشق خداوند به بهشتیها و عشق در ذات خدا و «الحمدلله» گفتن است که بنده خالصِ حضرتِ حق، مصداق آنهاست که در بهشت تجسم عینی پیدا میکنند.(3)قرآن در مورد بهشتیها میفرماید: «و آخِرُ دَعوَاهُم أَنَ الحَمدُ لِلّهِ رَبِّ العالمِینَ»(4)و آخرین سخنشان حمد پروردگار عالمیان است. چنانکه قبلاً بیان شد.
بالاتر از همه آنها رضا و محبت حضرت حق از آنهاست. خداوند به آنها میفرماید: رِضایَ عنکم و مَحَبَّتی لکم خَیرٌ و اعظمُ مِمّا انتم فیه.(5)طبیعی است که چنین محبت و رضایتی، محبت و رضایت بنده را هم در پی دارد، قرآن میفرماید:«یَا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ * ارْجِعِی إِلَی رَبِّکِ رَاضِیَةً مَّرْضِیَّةً».(6)
خوش آن ساعت که بیخشم و غضب با ما تو بنشینی
نه در دل عقدهای ما را، نه بر ابرو تو را چینی
موطن اصلی انسان، آنسویی و آسمانی است، نه این سویی و زمینی: به همین دلیل خداوند میفرماید: به سوی پروردگارت برگرد. عطار گوید:
تو فکندی ز وطن دور مرا دستم گیر
که چنین بیدل و بیصبر ز حبّ الوطنم(7)
و منظور از وطن در حدیث «حب الوطن من الایمان»، وطن آخرتی است. شیخبهایی در این خصوص چنین سروده است:
1) وسائلالشیعة، نکاح، باب 21، ص 43.
2) مصباح الشریعة و مفتاح الحقیقة، ص292، 1381.
3) متن عربی مصباح از رسائی تامّ و کامل برخوردار نیست، لذا در ترجمه نیاز به تأویل دارد.
4) سورهی مبارکهی یونس/10.
5) تفسیر العیاشی، ج2، ص96 و 88 عن ثویر؛ بحارالأنوار، محمدباقر مجلسی، ج8، ص40 و 141.
6) فجر،27و28.
7) لغت نامه دهخدا ذیل کلمه وطن
این وطن مصر و عراق و شام نیست
این وطن جایی است کاورا نام نیست(1)
اساساً تا خدا به سوی انسان نیاید بشر به سوی او نمیرود. که این همان نحوه اتحادی است که میان عاشق و معشوق تحقق دارد. هم عاشق میل به معشوق دارد و هم معشوق میل به عاشق.
سعدی چه خوب انشاد فرموده است:
یا بفرما به سرایم یا بفرما به سر، آیم
غرضموصل تو باشد چهتوآیی چهمن آیم
بدیهی است که جوان وقتی کسی را دوست بدارد، از حرکات، لباسها، فرهنگ و... او تقلید میکند. در حقیقت او رفیق خود را مقتدا فرض مینماید و این تقریباً یک مسأله غریزی است و نباید با اصل آن مبارزه کرد، بلکه باید به او جهت مستقیم و فرهنگ اصیل داد و اسلام و شخصیتهای بزرگ آن را به او شناساند تا از فاسقان و بیدینان نقش نگیرد و از تشابه با آنها اجتناب کند.
کسی که به استادش علاقهمند است، به احتمال زیاد رشته تحصیلی او را دنبال میکند و سعی میکند خود را با او در اندیشه و اخلاق و عمل و نوع حرکات وفق دهد. فرد دیگری فوتبالیست یا خطیب یا شاعر یا قدرتمند یا صاحب جمال و... برایش ارزش دارد، بنابراین نا خودآگاه مسحور او میشود و هکذا... .
که اینها همه از باب سرایت و تعمیم است. به این معنا اگر جوان شیفته صورت یا سیرت و یا صوت کسی شد، شیفته تمام و کل بدن و لباس و شغل و عقیده و رشته تحصیلی و... او میشود و به عکس اگر مثلاً از رفتار و یا اخلاق کسی نفرت حاصل نمود آن نفرت را به سراسر و همه او و متعلقاتش سرایت میدهد و این، طبیعی و غریزی است.
قاعده کلی این است که گروهی، مردم و به ویژه جوانان را تحقیر میکنند و عقلشان را میربایند، در نتیجه اینها از آنها اطاعت میکنند، چنانکه قرآن میفرماید: فرعون قوم خود را سبک و خوار میکرد و عقل آنها را میربائید(2)و خود را بزرگ و روشنفکر جلوه میداد، پس آنها از او فرمان میگرفتند؛ چرا که آنها قوم فاسقی بودند. اگر آنها فاسق نبودند تبعیت ظالمانه را نمیپذیرفتند. «فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَأَطَاعُوهُ إِنَّهُمْ کَانُوا قَوْمًا فَاسِقِینَ».(3)چنانکه بحث آن گذشت.
دستهای دیگر رَجای واثق به حضرت حق و روز جزا دارند و از ذاکرین هستند، بنابراین پیامبر(صلی الله علیه و آله) شایسته و لایق قدوه و پیروی خوبی برای آنهاست؛ «لَقَدْ کَانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ».(1)خلاصه اینکه اصل الگوپذیری، فطریِ ثانویِ جوان است، به این ترتیب نمیتوان آن را نابود کرد، بلکه باید آن را جهت داد؛ چرا که همه در هر چیزی مثل اصلاح سر و صورت، لباس، مسکن، برخورد، نگاه، احترام، اندیشه، اخلاق، عمل و...، انگاره و اقتدایی خاص دارند.
انسان باید الگو و رفیقش تنها پیامبر(صلی الله علیه و آله) و اهل بیت(علیه السلام) او و کسانی که آنها تعیین و معرفی کردهاند باشد تا نتیجه مثبت و سعادت مطلق عایدش شود. قرآن کریم در این خصوص میفرماید: «وَ مَن یُطِعِ اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَأُوْلَئکَ مَعَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیهِم مِّنَ النَّبِیِّنَ وَ الصِّدِّیقِینَ وَ الشهَّدَاءِ وَ الصَّالِحِینَ وَ حَسُنَ أُوْلَئکَ رَفِیقًا»(2)
و کسانی که خدا و رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را پیروی میکنند، پس آنان (در روز رستاخیز) با افرادی، که خداوند نعمت خود را در بهشت بر آنها تمام کرده است، از جمله پیامبران (به ویژه حضرت محمد(صلی الله علیه و آله)) و صدیقین (آنها که اصلاً دروغ نمیگویند) و شهدا (ناظران و عالمان و گواهان نسبت به اعمال و نیّات مردم و تحمّل کنندگان آن آگاهی و گواهی و اداکنندگان آن گواهی در عالم آخرت) و صالحین (که منظور از این سه دسته ائمه هدی(علیه السلام) در بهشت میباشند)، همنشین خواهند بود و آنان (و اشخاصی که پیرو آنها هستند) تنها رفقای خوب (برای مردم به ویژه جوانان) هستند..
روایت شده است که: آیه مذکور در مورد «ثُوبان» مولای رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نازل شده است. او عاشق رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بود و طاقت فراق آن حضرت را نداشت. یک روز در حالی که رنگش تغییر کرده بود و جسمش لاغر گردیده بود نزد آن محبوب آمد. حضرت ختمی مآب از او پرسید: چرا رنگت دگرگون شده است؟ جواب داد: ای رسول خدا نه مریض هستم و نه دردمند، وقتی شما را نمیبینم شوق دیدارتان را پیدا میکنم، در نتیجه شما را ملاقات میکنم؛
اما وقتی به یاد قیامت میافتم، میترسم آنجا شما را نبینم، برای اینکه میدانم شما با پیامبران در موطن بالا سکونت داری و اگر من داخل بهشت شوم در منزل پایینتر از منزل شما خواهم بود و از لقای شما محروم خواهم ماند و چنانچه به بهشت نیایم، ابداً شما را نخواهم
دید. بنابراین آیه مذکور نازل شد و آن حضرت فرمود: «قسم به کسی که جانم در دست اوست بنده ایمان نمیآورد مگر اینکه او من را از خود و پدر و مادر و اهل و فرزندانش و مردم، بیشتر دوست داشته باشد».(1)
علی(علیه السلام) در این باب فرموده است: «فَتأَسَّ بِنَبِیِّکَ الأَطْیَبِ الأطْهَرِ(صلی الله علیه و آله) فإنّ فیه أُسوَةً لِمَن تَأسَّی و عَزاءً لِمَنْ تَعَزَّی و اَحَبَّ العبادِ الَی اللهِ المُتَأَسِّی بِنَبِیِّهِ وَ المُقْتَصُّ لِاَثَرِهِ»(2)پس به پیامبر خود(صلی الله علیه و آله) که از همه خلایق نیکوتر و پاکیزهتر است اقتدا نموده، از آن بزرگوار پیروی کن؛ زیرا آن حضرت اسوه و نمونه و سزاوار پیروی کردن است برای کسی که پیروی کردن، شایسته اوست و انتساب شایسته اوست برای کسی که بخواهد به او نسبت داشته باشد و محبوبترین بندگان نزد خدا کسی است که پیرو پیامبر(صلی الله علیه و آله) خود بوده و دنبال نشانة او برود.
در قرآن آمده است:«قُلْ إِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اللَّهُ وَ یَغْفِرْ لَکُمْ ذُنُوبَکُمْ»(3). این آیه حقیقتی را به صورت قیاس شکل اول اثبات نموده است و آن اینکه: «هرکس خدا را دوست دارد باید از رسول او پیروی نماید. و هرکس از رسول او پیروی نماید خدا او را دوست داشته میآمرزد. پس هرکس خدا را دوست دارد، خدا (نیز) او را دوست دارد و میآمرزد. نتیجه اینکه قرآن میان دوستی انسان به خدا و دوستی خدا به انسان، حد وسط و پل ارتباطی قرار داده است و آن، اطاعت از رسول خداست. حاصل اینکه بهترین مقتدی و الگو، پیامبر ختمی مرتبت(صلی الله علیه و آله) است که انسان با اطاعت او صداقت، عشق خود را به حضرت حق و حتی فرستادهی او اثبات و اعلام میکند.
سفیران حضرت حق اِکسیرانی هستند که مس روح انسان را به طلای ناب تبدیل میکنند. چه خوب است که هم جسم، سالم و زیبا و هم روح، با طراوت و شاداب و بشاّش باشد، پس باید در دوران جوانی علاوه بر ورزش و تغذیه سالم، علم و ایمان و عشق به ارزشهای اصیل، و محبت نسبت به اولیای خداوند تقویت شوند تا هر چه عمر افزون میشود، صفا و طراوات و امید نیز فزونی گیرد. این است که گفتهاند: «جوانیِ هر کسی زیبا و ارزشمند و الگو است الاّ استاد و عالم ربّانی، که پیرش خوب و لذت بخش است». به همین جهت وقتی خواجه نصیرالدین طوسی در وقت سحر به حل یک مسئله علمی دست مییافت، میفرمود: «أینَ ابناءُ
الملوک من هذه اللّذة»(1)کجایند فرزندان پادشاهان تا این لذت مرا – اگر اهلش هستند- درک کنند. الهی قمشهای چنین سروده است:
لذت دنیوی همه هیچ است نزد من
در خاطر از تغیّر آن هیچ ترس نیست
روزِ تَنَعُّم و شبِ عیش و طرب مرا
همچونشب مطالعهو روزِ درس نیست
و حافظ چه خوب گفته است:
حافظا در کنج فقر و خلوت شبهای تار
تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور
آنچه در کسب علم مهم است، عزم راسخ و خلوص و توکل برخداست و چه بسا ربطی به سن و استعداد و ثروت هم نداشته باشد. گویند سکاکی، ادیب دوران، در آغاز آهنگر بود. او صندوقچهای کوچک و ظریف، بازحمت زیادی، ساخت و آن را به رسم هدیه برای پادشاه وقت برد. او به انتظار تحسین پادشاه وصله او، بدون این که صنعتش مورد توجه واقع شود، نشسته بود.
در این موقع دانشمند بزرگی وارد شد و تمام حاضران با کمال احترام دو زانو در مقابل او نشستند. سکاکی که سنش به سی سال رسیده بود پی به ارزش علم و عالم برد. او پیش استادی شروع به تحصیل علم و دانش نمود. استاد برای این که استعداد سکاکی را بسنجد، یک مسئله بسیار ساده فقهی، طبق نظر شیخ ابوحنیفه، را به او تعلیم داد و آن این بود که استاد گفت:«پوست سگ با دباغی پاک میشود». فردا استاد از او پرسید دیروز: من چه گفتم؟ او با غرور هر چه بیشتر پاسخ داد:« سگ گفت: پوست استاد با دباغی پاک میشود». شاگردان به او خندیدند و او را از مدرسه اخراج نمودند.
او روزی، که در سن چهل سالگی بود، برای استراحت سر به کوه و صحرا نهاد. اتفاقاً گذر او به جایی افتاد که دید قطرههای آب از بلندی برروی تخته سنگی میچکد و سنگ را سوراخ نموده است. او با خود گفت: نه این سنگ از ذهن من سختتر است و نه آب از علم نرمتر، لذا با اطمینان خاطره و توکل بر خدا سرگرم فراگرفتن علوم متداول عصر خود گردید و یکی از علمای طراز اول، در زمان خود و زمانهای بعد از خود، شد او کتابی به نام «مفتاح العلوم» که دارای چهارده علم دز زمینههای مختلف ادبی بود تصنیف نمود.(2)
علی(علیه السلام) در مورد الگوپذیری میفرماید: [«و لقد کان فی رسول الله(صلی الله علیه و آله) کافٍ لک فی الأُسوة و دلیل لک علی ذم الدنیا و عیبها...(1)از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) پیروی کردن برای تو کافی است. او بر مذمت دنیا و معیوب بودن و بسیاری رسواییها و بدیهای آن، برای تو راهنما میباشد. حضرت رسول(صلی الله علیه و آله) گرسنهترین اهل دنیا بود و مانند برده روی زمین مینشست و با دستِ خود کفشش را میدوخت و جامهاش را خود وصله میکرد و بر الاغ برهنه سوار میشد و پشت سرش دیگری را سوار میکرد و وقتی پردهای نقشدار بر خانه (اتاق) او نصب میشد، به یکی از زنانش میفرمود: «ای فلانی آن را از من پنهان کن؛ زیرا من وقتی به آن نظر میکنم متذکر دنیا و زخارف آن میشوم».
او از دنیا با قلبش اعراض میکرد و یاد آن را از خودش زدوده بود و دوست میداشت زینت دنیا از جلوی چشمش غایب شود تا از آن لباس فاخر اتخاذ نکند و معتقد نشود که دنیا قرارگاه است و امیدی به اقامت در آن نداشته باشد... .
و اگر بخواهی دوباره از پیامبر(صلی الله علیه و آله) پیروی نمایی، از موسی(علیه السلام) تبعیت کن که میفرمود: «رَبِّ إِنِّی لِمَا أَنزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ(2)ای پروردگار من، من به آنچه از خیر و نیکویی برایم بفرستی نیازمندم». سوگند به خدا موسی(علیه السلام) از خدا چیزی نخواسته بود مگر نانی را که بخورد؛ زیرا گیاه زمین میخورد و به جهت لاغری و کمی گوشت او، سبزی گیاه از پوست نازک درونی شکم او دیده میشد.
و اگر باز برای دفعه سوم بخواهی پیروی کنی، از داوود(علیه السلام) تبعیت کن که به دست خود از لیف خرما، زنبیلهایی میبافت و به همنشینهای خود میگفت: کدام یک از شما در فروختن آنها مرا کمک میکند، در حالی که از ثمن و بهای آن قرص نان جوی میخورد.
و اگر باز بخواهی پیروی کنی، از عیسی بن مریم(علیه السلام) پیروی کن که بالشش سنگ بود و جامه خشن میپوشید و طعام خشن میخورد و خورش او گرسنگی بود و چراغش در شب، ماه بود و سایهبانش در زمستان، مشارق و مغارب زمین بود و میوه و سبزی خوشبوی او گیاهی بود که زمین برای چهارپایان میرویانید... نه زنی داشت که او را به فتنه افکند و نه فرزندی
داشت که او را اندوهگین سازد... مرکب او دو پایش بود و خادمش دو دست او بود].(1)
نباید تصور کرد که همه، مخصوصاً جوانان باید مانند آنها زندگی کنند؛ زیرا علی(علیه السلام) میفرماید: «إنّ الله تعالی فَرَض عَلَی ائمة الحقِّ (العدل) أن یُقَدِّروا اَنفُسَهُم بِضَعفَةِ النّاسِ کَیلا یَتَبَیَّغَ بالفَقیرِ فَقرُهُ»(2)خداوند تنها بر ائمهی عدل واجب کرده است که خود را با مردمانِ تنگدست برابر نهند تا فقر به فقیر فشار نیاورد.
دیگر اینکه، زمان آنها با زمان ما تفاوت دارد، چنانکه آن حضرت میفرماید: آیا همین که به من امیرالمؤمنین(علیه السلام) بگویند قانع باشم و در سختیهای روزگار با آنها شریک نباشم؟ «أَ أَقْنَعُ مِن نَفسی بِأن یُقالَ: هذا امیرُالمؤمنینَ(علیه السلام) و لا اُشارِکُهُمْ فی مَکارِهِ الدَّهرِ».(3)
علاوه بر آن، ائمه(علیه السلام) به قدری در سیر و سلوک غرقاند که حلالهای دنیا برای ما، حرامهای آن، برای آنهاست. آن حضرت فرمود: «اَلا و اِنَّکم لا تَقدِروُنَ عَلی ذلِکَ ولکِنْ اَعینونی بِوَرَعٍ و اجتِهادٍ و عِفَّةٍ و سَدادٍ»(4)و نیز میفرماید: «چگونه خانه دنیا را وصف کنم که آغازش رنج است و سرانجامش فنا و در حلالش حساب است و در حرامش عقاب».(5)
آنها طبق بیان قرآن:«فَاسْتَبِقُوا الْخَیْرَاتِ»(6)در کار خیر و کمال از همه جلوترند؛ چراکه آنان الگویی به تمام معنا هستند و حکم قیادت و رهبری، مخصوصاً رهبری دینی و فکری جز این نیست.
نام احمد نام جمله انبیاست چون که صد آمد نود هم پیش ماست(7)
بنا بر قول حکما «بسیط الحقیقة کلُّ الأشیاء و لیس بشیء منها»(8)یعنی موجودی که بسیط و دارای وجود جمعی، بلکه جمع الجمعی است کمالات همه اشیا را به نحو اعلی و اتم دارد، در حالی که هیچ کدام از آنها نیست؛ یعنی فاقد نقصان آنهاست.
قرآن نیز در این مورد میفرماید:«فَبَشِّرْ عِبَادِی الَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ»(1)به این معنا که رهبران الهی بین خوب و خوبتر، خوبتر را برمیگزیند.
آنچه مهم است این است که طبق دستورات دینی، حق هر کدام از دنیا و آخرت و امور مادی و دین باید رعایت شود؛ چرا که انسان مرکب از جسم و روح است و دنیا هم از مخلوقات حضرت رب العالمین و مزرعه آخرت است. از عالم، موسی بن جعفر(علیه السلام)، روایت شده که فرمود: «لَیسَ مِنّا مَنْ تَرکَ دنیاهُ لِدینِهِ و دینَهُ لِدنیاهُ»(2)از ما نیست آن کسی که دنیای خود را برای دینش یا دین خود را برای دنیای خویش ترک گوید. کسانی هم که میل دارند به بطن شریعت که طریقت است و متن طریقت که حقیقت است برسند، باید مو به مو دستورات شرع را عمل کنند.
ز خسرو گفتن و فرهاد شنیدن
طریقت کی بود همچون حقیقت
در این خصوص لازم است چند مطلب به طور خلاصه تذکر داده شود:
آنچه در آینه جوان بیند
پیر در خشت خام آن بیند(3)
چنانکه قبلاً بیان شد، و افزون بر آن اینکه آنها واسطه میان بزرگسالان و کودکان هستند و هرگونه رفتاری که از خود نشان دهند، با آنها و وابستگان آنها همان رفتار خواهد شد. در قرآن آمده است:«وَلْیَخْشَ الَّذِینَ لَوْ تَرَکُوا مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّیَّةً ضِعَافاً خَافُوا عَلَیْهِمْ»(4)و کسانی که اگر فرزندان ناتوانی از خود به یادگار بگذارند از آینده آنان میترسند، باید (از ستم دربارهی یتیمان مردم) بترسند.
و امام صادق(علیه السلام) میفرماید: «بَرُّوا آبائَکُم یَبَرَّکُم ابنائُکُم»(5)به پدر و مادرتان نیکویی کنید تا فرزندانتان هم به شما نیکویی کنند. و در دنباله حدیث آمده است: «و عِفّوا عن نساء النّاس
(نساء غیرکم) تعِفَّ نساؤکم(1)» و زنان مردم را عفیف بدانید و از تعرض به آنها امتناع ورزید تا از تعرض به زنان شما دست بردارند. در حقیقت هر بدی و خوبی علاوه بر تأثیر آنها بر روی شخص خوب و بد، بر روی جامعه و تاریخ تأثیر دارند، لذا ثواب و عقاب مضاعف است.(2)
روح، کودکی و جوانی و پیری و مذکری و مؤنثی و خواب و بیداری و زمان و مکان و صحت و سقم و مردن و زنده شدن و... ندارد، بلکه آنها مربوط به تن و جسد و جسم انسان هستند. به این ترتیب ایمان، کفر، ارزش، ضدّ ارزش، سعادت، شقاوت و... مربوط به روان آدمی است. پس اصالتاً قدر و منزلت و اهمیت جوان مربوط به روح ایمانی اوست؛ چرا که شادابی و زیبایی، مادی نیست؛ هرچند در بعضی موارد، ماده و جسم به عنوان زمینه شادابی و زیبائی محسوب میشوند.
جوانها چون نسبت به والدین و دیگر بزرگترها کم تجربهاند باید از آنها پیروی کنند. امام علی(علیه السلام) در این زمینه میفرماید: «لِیَتَأَسَّ صَغیرُکُمْ بِکَبیرِکم وَ لْیَرْأفْ کَبیرُکُم بِصغیرِکُم»(3)باید کوچک شما از بزرگتان پیروی کند و بزرگ شما به کوچکتان مهربان باشد. این کلام ترجمان گفتار پیامبر(صلی الله علیه و آله) است که فرمود: «لا تُحقِّرَنَّ اَحَداً مِنَ المسلمینَ فإنَّ صغیرَهم عند الله کبیرٌ»(4)هیچ یک از مسلمانان را کوچک نشمر که خردسال آنها در پیشگاه خداوند بزرگ است.
افزون بر آن اگر پدر و مادر مشرک یا کافر هم باشند باید نسبت به آنها خوش برخورد بود. قرآن میفرماید:«وَ إِن جَاهَدَاکَ عَلی أَن تُشْرِکَ بی مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ فَلا تُطِعْهُمَا وَ صَاحِبْهُمَا فِی الدُّنْیَا مَعْرُوفًا»(5)و اگر پدر و مادر، تو را بر شرک به خدا، که آن را به حق نمیدانی، وادار کنند، در این صورت دیگر امر آنها را اطاعت مکن، ولی در دنیا با آنها به حسن خلق مصاحبت کن؛ چنانکه امام صادق(علیه السلام) به زکریا بن ابراهیم که از نصرانیت به اسلام گرایش پیدا کرده بود فرمود: به مادر نصرانیت نیکویی کن و او نیکویی نمود و در نتیجه
مادرش مسلمان شد.(1)
آن حضرت فرموده است: ثلاثٌ لم یجعلِ الله لاحد من الناس فیهن رُخصةً...(2)خداوند در سه چیز به هیچ کس رخصت و اجازه(خلاف) قرار نداده است: نیکی نمودن به پدر و مادر؛ چه خوب باشند و چه بد، وفا نمودن به عهد، چه برای نیکوکار باشد و چه برای تبهکار و ادای امانت و پس دادن آن به صاحبش چه خوب باشد و چه بد.
طبق بیان امام رضا(علیه السلام): «قَرَنَ الله عَزَّ وَ جَلَّ حَقَّهُما بِحَقِّهِ فَقالَ اللهُ: اَنِ اشْکُرْ لِی وَ لِوَالِدَیْکَ»(6)خداوند حقّ والدین را قرین حق خود قرار داده و فرموده: شکرگزار من و والدین خود باش. تا آنجا که خداوند در احترام به والدین فرموده:«فلا تَقُلْ لهما اُفّ ٍو...(7)»؛ به پدر و مادرتان «اُف»، که دارای حداقل معنای ملالآور و تلخآمیز است، نگویید. آن حضرت در این باب فرموده است: اگر خداوند برای جلوگیری از رنجش و ملالت والدین، کلمهای موجَزتر و کوتاهتر از لفظ «اُف» میدانست (یعنی وجود میداشت) آن را در قرآن میآورد؛ «لَو عَلِمَ اللهُ لَفظَةً اَوجَزَ فی ترکِ عُقوقِ الوالدینِ مِن «اُفٍّ» لَأتَی بِهِ».(8)
به نظر فرزندان جوان و کم تجربه و قلیل الایمان یا خدای ناکرده بیایمان و تابع
1) کلینی، الاصول من الکافی، 2/160.
2) حسن بن شعبه، تحف العقول، ج2، ص 169، مترجم جعفری، 1377.
3) اسراء،24.
4) مجمع البیان، حسین بن فضل طبرسی، ج5-6، ص631.
5) تحف العقول، حسن بن شعبه، ص46.
6) مستدرک، میرزاحسین نوری، ج2، ص627؛ لقمان،14.
7) اسراء،23-24.
8) مجمع البیان، حسن بن فضل طبرسی، ج6-5، ص631؛ تفسیر نورالثقلین؛ ج3؛ ص151، اسراء،23.
اندیشههای غربی، پدر و مادر پیر باعث رنج و مشقتند؛ زیرا دیگر آن قدرت و قیافه و توان مالی و کاری دوران جوانی را ندارند، پس باید آنها را به محل سالمندان تحویل داد یا منتظر ماند تا بمیرند تا اگر مالی دارند به ارث ببرند و... . در حالی از دو آیه 23 و 24 سوره اسراء چند دستور به دست میآید:
1 فرزندان باید به والدین خود احسان کنند و عجیب است که خداوند آن را قرین عبادت خود قرار داده است«وَقَضَی رَبُّکَ أَلاَّ تَعْبُدُواْ إِلاَّ إِیَّاهُ وَبِالْوَالِدَیْنِ إِحْسَانًا»(1)و صلهی رحم نمایند و قطع رحم نکنند. امام زینالعابدین(علیه السلام) فرموده است: «والذنوب التی تعجّل الفناء، قطیعة الرحم و...»(2)گناهانی که عمر را تباه و کوتاه میکند قطع ارتباط با پدر و مادر است و... .
2 آنها تا آخر عمرشان باید نزد فرزندانشان باشند.«إِمَّا یَبْلُغَنَّ عِندَکَ الْکِبَرَ أَحَدُهُمَا أَوْ کِلاَهُمَ».(3)
3 به آنها نباید «اف» گفت.
4 نباید آنها را طرد و نهی کرد، بلکه باید آنچه نیاز دارند قبل از درخواستشان به آنها اهدا کرد. دستور دادهاند در موقع دادن چیزی به آنها، آن را در دست بگذارند و دو دستی به آنها تعارف کنند تا آنها بردارند؛ زیرا دست فرزندان باید زیر دست آنها باشد.
5 باید با قول معروف و مؤدبانه با آنها سخن گفت، چه مسلمان باشند و چه نباشند.
6 باید نسبت به آنها تواضع کرد.
7 باید در حق آنها دعا کرد و گفت: «رَّبِّ ارْحَمْهُمَا کَمَا رَبَّیَانِی صَغِیرًا».(4)پروردگارا چنانکه مرا از کودکی بپروردند تو آنها را رحمت فرما.
وقتی پیامبر(صلی الله علیه و آله) بفرماید: «البَرَکةُ مع اَکابرکم»(5)وجود پیران میان مردان برکت است. و باز بفرماید: «مِن اِجلال اللهِ اِجلالُ ذی الشَّیبَةِ المُسلِمِ»(6)از جمله تکریمهای خداوند، تکریم به کهنسالان مسلمان است. و امام علی(علیه السلام) بفرماید: «فإنّهم صِنفانِ: اِمّا اخٌ لَکَ فی الدّینِ و اِمّا
نظیرٌ لکَ فی الخلقِ»(1)ای مالک به مردم مصر محبّت و لطف کن و درندهخو مباش؛ زیرا آنها دو دستهاند یا برادر دینی تو هستند یا نظیر تو در خلقت و امام صادق(علیه السلام) بفرماید: «الشَّیخُ فی أهلِهِ کالنَّبِیِّ فِی أُمَّتِهِ»(2)وجود پیر سالخورده در خانوادهاش همانند پیامبر الهی در میان امّتش است و...، بنابراین پدران و مادران عین برکت هستند، و راه سعادت انسان، در گرو بزرگداشت پدر و مادر و مخصوصاً مادر است؛ چرا که پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: «الجنّة تحتَ أَقدامِ الأُمَّهاتِ»(3)بهشت تحت قدمهای مادران است.
دعای حضرت حجّت(عج) در این خصوص چنین است: «...و (تفضل) علی مشایخنا بالوَقار و السکینۀ و علی الشباب بالاِنابۀ و التوبۀ و علی النساء بالحیاء و العفۀ».(4)
لازم است جوانان بدانند آنچه آنها را به پیری زودرس و مرض مبتلا میکند، صرف سن و عمر طبیعی نیست، بلکه غم و غصه و ناراحتی و فشار و به اصطلاح «استرس» و عدم رعایت بهداشت و آلودگی هوا و مخصوصا گناه است. دکتر ژوزف مونتا گفته است: آنچه میخورید باعث زخم معده و اثنیعشر نمیشود، بلکه آنچه شما را میخورد، مثل نگرانی و غم و غصه، موجب پیدایش زخم معده میشود.(5)
علی(علیه السلام) فرمود:«اَلْهَمُّ نِصفُ الهَرَمِ»(6)اندوه نصف پیری است. امام صادق(علیه السلام) فرمود:«أربَعَةٌ تُهرِمُ قَبلَ أوانِ الهَرَمِ: أکلُ القَدیدِ و القُعودُ علَی النَّداوَةِ و الصُّعودُ فی الدَّرَجِ و مُجامَعَةُ العَجوزِ»(7)چهار چیز باعث پیری قبل از موعد میشود: 1. تغذیه کردن از گوشتی که بر اثر اشعه آفتاب خشکیده باشد.
1) فیض الاسلام، نهج البلاغه، آغاز نامه53، ص993.
2) جامع الأَخبار، ص181 (92)؛ ر.ک: بزرگسالان و جوان، محمدتقی فلسفی، ج1، ص56.
3) پیام پیامبر(صلی الله علیه و آله)، بهاءالدین خرمشاهی و مسعود انصاری، ص378؛ مستدرک الوسائل، ج15، ص180.
4) شیخ عباس قمی، کلیات مفاتیح الجنان، ص235، ثامن الائمه.
5) صفدر صانعی، سلامت تن و روان از نظر اسلام، ص87.
6) نهج البلاغه، کلمه135.
7) محمدباقر مجلسی، بحارالأنوار، ج75، ص230.
کار روزانهی توأم با زیاد از پله بالا رفتن.
آمیزش با زنان سالخورده.
میلهای هوسآلود به هر اکل و شربی، استعمال بیرویه دارو، اسراف در خوردن و آشامیدن قرآن علی رغم آن فرموده:«کُلُواْ وَ اشْرَبُواْ وَ لا تُسْرِفُواْ»(1)عدم رعایت بهداشت جسمانی و روانی، تغذیه ناسالم مادی و روحی، و امراض جسم و جان از جمله عوامل پیری زودرساند.
از موسی بن جعفر(علیه السلام)روایت شده که: «الحِمْیَةُ رَأسُ الدَّواءِ و المِعْدَةُ بَیتُ الدّاءِ»(2)پرهیز، سرسلسله داروها و معده، خانه (اتاق و مرکز) درد است. و علی(علیه السلام) فرموده است: «مَنْ اَکَلَ الطعامَ علی النَّقاءِ و اَجادَ الطعامَ تَمَضُّغاً و تَرَکَ الطعامَ و هو یَشتَهیهِ و لَم یَحْبِسِ الغائطَ اذا أتَی، لَم یَمرَضْ الاّ مَرَضَ المَوتِ»(3)کسی که در خوردن غذا نظافت را رعایت کند و آن را خوب بجود و تا اشتها دارد، دست از غذا بکشد، به موقع، تخلیه روده کند، جز به مرض مرگ، دچار بیماری دیگری نمیشود. انسان باید با اشتها شروع به غذا کند و با اشتها امساک نماید. رسول خدا(صلی الله علیه و آله) میفرماید:«کُلْ و انتَ تَشتَهی و اَمسِک و انتَ تَشتَهی».(4)
شکم بارگی انسان سبب دوری از رحمت و عنایت الهی و اشتغال روح به تدبیر بدن و انصراف از عالم غیب است و کمخوری و خالی بودن معده او از طعام از جمله عوامل سنخیت پیدا کردن او با عوالم ملکوت و جبروت است.
روایت شده است که شکم گرسنه از مهمترین علل تقرب بنده به بارگاه ربوبی است و در مقابل، مغبوضترین بنده در پیشگاه الهی آن است که شکمش پر باشد؛ «و اَقربُ ما یَکونُ العَبدُ مِنَ اللهِ اذا خَفَّ بَطنُهُ و ابغَضَ ما یکونُ العبدُ مِنَ اللهِ اذا امتَلَأَ بَطنُه».(5)ضمن اینکه پیامبر فرموده است: یا ربِّ اشبَع یوماً فأحمَدک و أجوع یوماً فأسئلک؛ روزی سیر میشوم تا سپاست
گویم و روزی گرسنه میشوم تا از تو درخواست کنم(1). علی(علیه السلام) فرمود: «طَهِّرُوا قُلوبَکُم مِنَ الحِقْدِ فإنَّهُ داءٌ مُوبِیءٌ»(2)قلبهای خود را از کینههای نهانی پاک کنید، چه آن یک بیماری مهلکی است نظیر وبا.
و باز فرمود: «الغَضَبُ نارٌ موقَدَةٌ مَنْ کَظَمَهُ اَطْفَأَها و مَن اَطْلَقَهُ کانَ اوّلَ مُحْتَرِقٍ بِها»(3)غضب آتشی مشتعل است و کسی که آن را فرو نشاند، آن را خاموش کرده است و الا خود اولین کسی است که در شعلههای آن میسوزد. امام علی(علیه السلام) فرموده است: «الحدّة ضربٌ من الجنون لان صاحبها یندَم فإن لم یندَم فجنونه مستحکمٌ»(4).
درباره علاج غضب گفتهاند: به پشت دست خود نگاه کنید و یا آب سرد بیاشامید و یا به طور کلی تغییر وضعیت بدهید. پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرموده است: وقتی غضب کردید بنشینید، پس اگر غضب رفت که هیچ و الا باید به پهلو خوابید(5)و در انجیل آمده است: «اذکرنی حین تغضب أذکرک حین أغضب»(6)ای بنده من وقتی غضب میکنی مرا یاد کن تا وقتی من غضب میکنم تو را یاد نمایم.
اساساً و طبق دستور امام صادق(علیه السلام) باید کودک و میانسال و کهنسال مسلمان را به ترتیب: فرزند، برادر و پدر بگیریم که اولی به رحمت و دومی به وصلت و سومی به رأفت نیاز دارند. «...فَارْحَمْ وَلَدَکَ و صِلْ اَخاکَ وَ بَرَّ اباکَ».(7)
کار پر تلاش، پوشیدن کفشی مناسب و راحت که پا را نزند و پوشیدن لباس سبک، تقلیل عمل جنسی، قلّت آمیزش با زنان از راه ازدواج موقت، عدم مشروبخوارگی، عدم اعتیاد به دخانیات، ترک هروئین، میانهروی در فعالیت (چنین نباشد که در قسمتی از روز
1) مجلسی، بحارالانوار، 67/318، باب ،58 زهد و درجات آن.
2) فهرست غرر، ص73؛ معجم الفاظ غررالحکم و دررالکلم، ص243.
3) فهرست غررالحکم و دررالکلم، ص293؛ معجم الفاظ غررالحکم و دررالکلم، ص208.
4) تصنیف غررالحکم و دررالکلم آمدی، ص301، به کوشش درایتی.
5) الرسالة القشیریة، ص357، 1374.
6) همان.
7) ر.ک: بزرگسالان و جوان، محمدتقی فلسفی، ج1، ص64؛ عوالم العلوم و المعارف و الاحوال من الآیات، بحرانی اصفهانی، ص265.
شخص خود را خسته نماید و در قسمت دیگر فعالیتش به صفر برسد)، عدم پر خوری و پر خوابی، خالی بودن سینه از کینه و حسادت امام علی(علیه السلام) فرمود: «الحَسَدُ یُذیبُ الجَسَدَ»(1)و در روایت دیگر آمده است: «الحَسَدُ اهلَکَ او افسَدَ للجسد»، مدارا کردن با بد، قانع بودن به آنچه کفاف میکند، حریص نبودن و عصبانی نشدن، از همه مهمتر ایمان به خدا و یاد کردن قلبی از او و از همه اساسیتر، توحید ناب و رفتار پاک و پندار زلال، از جمله عوامل بسیار ارزشمند در سلامت روح و تن و خانواده و جامعه و سعادت دنیا و آخرت است.
موحّد چه زر ریزی اندر برش
و یا تیغ هندی نهی بر سرش
امید و هراسش نباشد ز کس
بر این است مبنای توحید و بس
بهترین ورزش که میتواند جوانان را از نظر روانی و جسمانی تقویت کند شناست. در شنا نشاط و شادی وجود دارد و تمام بدن فعالیت میکند، لذا بدن از رشد متعادل و هماهنگ برخوردار میگردد و در نتیجه زیبایی اندام حاصل میگردد. علاوه بر آن شناگر نه غرق میشود و نه میگذارد دیگری غرق گردد. اگر جوانان به تیراندازی نیز روی آورند، بسیار خوب است، زیرا هم ورزش است و هم مانند شنا عمل مستحبی است و سبب میشود جوانان از عهده دفاع از میهن خوب برآیند. پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: علّموا ابنائکم السباحة و الرّمی.(2)
جوان، جوانمردی است که از خودیت بی خودی خویش و از غربت مغرب خود درآمده و به خودیت حقیقی و مطلق و نفسانیّت اشراق مشرق خویشتن نایل آمده باشد، آن خودیتی که از من و مایی به دور باشد و جز خدا را نبیند.
ز احمد چو میم مَنی شد جدا
احد ماند، کثرت شد آن دم فنا
پس آنگه کلام خود از خود شنید
به چشم خود آندم رخ خویش دید
چنانکه بیان شد مبنای زیبایی جوان، اعتدال و تناسب و تقارن است و هر چه او به پیری و مرگ نزدیک میشود آن سه مقوله رو به افول میگراید تا حدی که سبب مرگ میشوند.
اگر جوان در افکار و اخلاق و رفتار معتدل باشد خَهی سعادت و زِهی رستگاری او.
پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: «اللَّهُمَّ حَسِّن خُلقی کما حَسَّنتَ خَلقی»؛ خدایا چنانکه خَلق و خلقت مرا زیبا و نیکو قرار دادی خُلق و خوی مرا نیز حَسن و زیبا قرار بده.
عدالت، نحوه و حالت خاصی از اعتدال است. علی(علیه السلام) در تعریف عدالت میفرماید: «العَدلُ یَضَعُ الاُمورَ مواضِعَها»(1)عدل، امور را در مواضع و جاهای مناسب خود قرار میدهد. پیامبر(صلی الله علیه و آله) هدف از رسالتش را اجرای عدالت میداند. خداوند در این خصوص میفرماید:«قُل... اُمِرتُ لأعدلَ بینکم»(2)ای پیامبر بگو... من مأمور شدهام تا میان شما به عدالت عمل نمایم. عدالت آن قدر مهم است که قرآن آن را نزدیکترین امر به تقوا میداند.«اِعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَی».(3)
نظام آفرینش بر پایه عدل و تعادل استوار است. از پیامبر(صلی الله علیه و آله) نقل شده است: «بِالعدلِ قامتِ السَّمواتُ و الارضُ». از اعتدال و عدل و نظمی که سراسر عالم را فراگرفته است تعبیر به عدل تکوینی، و از اعتدالی که در سیستم دینی حاکم است تعبیر به عدل تشریعی و از اعتدالی که در گستره معیشتی جریان دارد تعبیر به اقتصاد و از اعتدالی که در قیامت نافذ است تعبیر به عدل جزایی مینمایند.
فلاسفه گفتهاند: از جمله مصادیق و زیر مجموعههای عدالت در اخلاق، عفت، سخاوت، شجاعت و حکمت است.(4)عدالت، جنس آن چهار فضیلت و آنها انواع عدالتند. آن فضایل، اوساط و حد وسطهای میان اطراف رذایلاند، چرا که عفّت، حد وسط میان رذیلتِ شهوترانی و رذیلت خُمودی و سخاوت، حد وسط میان اسراف و تبذیر و شجاعت، حد وسط میان تهور و بیباکی و جبن و ترسویی و حکمت، حد وسط میان عدم تمرکز در کسب معارف الهی و کودنی است.
در مقابل عدل، ظلم قرار میگیرد و آن به این معناست که برای نمونه بسیاری از جوانان امور را در موضع و جای خودشان قرار نمیدهند، یعنی به جای اینکه به حکمت و عدالت و... متصف و مزیّن شوند، خود را به نکبت و ظلم و... متصف و آلوده مینمایند.
در کتاب «عوالی اللآلی» از پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) نقل شده است و نیز در کتاب عُدّة الداعی آمده است که: «أوحَی اللهُ تَعالَی الَی داوودَ(علیه السلام) یا داوودُ إنّی وَضَعتُ خَمسَةً فی خَمسَةٍ (بل سِتَةً فی سِتَةٍ) و النّاسُ یَطلُبونَها فی خَمسَة ِ(بل فی سِتَة) غَیرِها فَلا یَجِدونَها: وَضَعتُ العِلمَ فی الجوعِ و الجَهدِ و هُم یَطلُبونَهُ فی الشِّبَعِ و الرّاحَةِ فلا یَجِدونَهُ و وَضَعتُ العِزَّ فی طاعَتی (او خِدمَتی) و هم یَطلُبونَهُ فی خِدمَةِ (او طاعَةِ) السُّلطانِ فلا یَجِدونَهُ و وَضَعتُ الغِنَی فی القَناعَةِ و هم یَطلُبونَهُ فی کَثرَةِ المالِ فلا یَجِدونَهُ و وَضَعتُ رِضایَ فی سَخَطِ النَّفسِ و هم یَطلُبونَهُ فی رِضَا النّفس فلا یَجِدونَهُ و وَضَعتُ الراحةَ فی الجَنَّةِ و هم یَطلُبونَها فی الدُّنیا فلا یَجِدونَها (و ششمین قسمت که تنها در کتاب عوالی اللآلی آمده است عبارت است از این که:) و وَضَعتُ الفَخرَ فی التَّقوَی و النّاسُ یَطلُبونَهُ بِالأنسابِ فَلا یَجِدونَهُ»(1)خداوند تعالی به داوود(علیه السلام) وحی نمود: ای داوود! من پنج چیز را در پنج چیز (بلکه شش چیز را در شش چیز) قرار دادم، در حالی که مردم آن پنج (یا شش) چیز را در پنج (یا شش) چیز دیگر جستجو میکنند، لذا آن (نتایج مثبتِ پنج یا شش چیز) را نمییابند.
به قول سعدی علیه الرحمه:
اندرون از طعام خالی دار
تا در او نور معرفت بینی
تهی از حکمتی به علت آن
که پُری از طعام تا بینی
من عزت را در طاعت و اطاعتم (یا در خدمت نمودن مردم به من- به نقل از «عوالی اللآلی» از قول رسول خدا(صلی الله علیه و آله)) قرار دادم ولی مردم آن را در خدمت به سلطان و تملقگویی او میطلبند، بنابراین آن را نمییابند.
من غِنا و بی نیازی را در قَناعت و کَفاف قرار دادم، اما مردم آن را در کثرت مال و ثروت میطلبند، بنابراین آن را نمییابند.
من رضای خود را در سخط و غضب نفس انسان قرار دادم، لکن مردم آن را در رضای نفس خود میجویند، لذا آن را نمییابند.
1) بحارالأنوار، محمدباقر مجلسی، ج75، ص453، باب33: النوادر و المواعظ و الحکم، ص453؛ مستدرک الوسائل، ج12، ص173.
دل بیغم در این عالم نباشد
اگر باشد بنی آدم نباشد
یکی از بهترین راههای جذب جوانان، به خصوص دانشآموزان و دانشجویان و به طور کلّی فرهیختگان، به دین و تدیّن این است که مبلّغین از طریق خطابه و کتب و وسایل ارتباط جمعی، آنها را متوجّه سازند که تنها آیین اسلام به خصوص مذهب شیعه اثنی عشری قادر است به طور صحیح و کامل به غریزه شهوی آنها پاسخ مناسب و در خور بدهد.
یکی از اصلیترین دغدغههای جوانان، ازدواج و تشکیل خانواده صمیمی، با نشاط و پایدار است. سلامت و موفقیت جامعه نیز وابسته به ایجاد خانوادههای مستحکم، امیدوار و پویاست. در اصل دهم قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران آمده است: «از آن جا که خانواده واحد بنیادی جامعه اسلامی است، همه قوانین و برنامهریزیهای مربوط باید در جهت آسان کردن تشکیل خانواده، پاسداری از قداست آن و استواری روابط خانوادگی بر پایه حقوق و اخلاق اسلامی باشد».
اگر جوانان، به ویژه جوانان تحصیل کرده، بدانند اسلام به راستی و به طور هماهنگ به تمام قوا و ابعاد وجودی انسان به ویژه جوانان نظر واقعبینانه داشته و دارد، به این دین جذب میشوند و چنانچه مجذوب و شیفته اسلام شوند، دیگران را با تلاش مضاعف، به آن دعوت میکنند و در نتیجه، خود به خود، خود و دیگران از مکاتب ساخته و پرداخته بشری باز داشته میشوند.
از منظر اسلام، خانواده کانونی است که جوامع بشری و نسلها را به یکدیگر پیوند عمیق و ریشهدار میزند و آن، ضامن بقای انسان در حال حاضر و در طول تاریخ است. آن کانونی که مرکز صمیمیترین و مستحکمترین روابطی است که شخصیّت زوج و زوجه به عمیقترین وجه در آن تجّلی و فعلیّت و کمال مییابد.
اسلام با نظریه «اصالت غرایز جنسی» و اینکه منظور و هدف از قوای شهوی، تنها ارضای شهوت زودگذر و ارضای لذّتهای آنی و حیوانی باشد، به مبارزه میپردازد و زناشویی را تنها وسیله حفظ و رشد نسل سالم و ازدیاد جمعیّت ریشهدار و داشتن فرزند صالح و ایجاد
محبّت، مودّت، رحمت و عطوفت میان زن و مرد، و رحامت و خویشاوندی در بین مردم معرّفی مینماید.
امروزه اگرچه موضوعات متنوّع آموزشی و مراکز علمی و رسانهها، سطح فرهنگ و اطّلاعات جوانان را بالا برده است، امّا جای آموزش ازدواج و انتخابِ همسرِ بهتر و تشویق در این خصوص تا حدودی خالی است. بنابراین لازم است در این نوشتار به طور مختصر و رسا بحثی پیرامون ازدواج و تشکیل مقدّسترین نهاد اجتماعی بشود تا مردم مخصوصاً جوانان، به جایِ روی آوردن به فحشا و اعتیاد که منجر به امراض خطرناک و صعب العلاج، به ویژه افسردگی و استرس و بدتر از همه نیهیلیسم و پوچگرایی میشود، به ازدواج موفقیتآمیز و مقبول شرع روی آورند.
انسان قادر نیست به تنهایی زندگی کند، به ویژه این که انسان از انس مشتق شده است. بر این اساس فلاسفه گفتهاند که: «انسان مَدَنیٌ بالطَّبع است». امروزه بیشتر از گذشته وسایل ارتباطی و تشکلهای اجتماعی جای خود را در میان جوامع بشری باز کرده است که اساس همه آنها غریزه تشکیل خانواده میباشد.
انسان مایل است تنها با انسان ارتباط برقرار کند؛ چون یکدیگر را درک میکنند و اساس و پایه این، وجود سنخیت میان روحهای بشری است. حکما گفته: السنخیة علة الانضمام؛ سنخیت و مناسبت میان دو چیز، سبب ضمیمه شدن آن دو به هم است. بنابراین بهترین ارتباط، ارتباط زناشویی است.
در بعضی از کشورها، مثل ایتالیا به جای ارتباط زناشویی ارتباط انسان با جانورانی مثل سگ، میمون، گربه و... مطرح است که البته طبیعی و فطری نیست؛ چون نسل بشر و عشق و محبّت انسانی انسانها به یکدیگر را نابود میسازد. آنها از جمعیت جوان و با نشاط محرومند و در آیندهای نه چندان دیر وارداتشان انسان به ویژه جوان و صادراتشان جانور خواهد بود.
این نوع ارتباطها نمیتواند پاسخگوی نیازهای همه جانبه بشری باشد؛ لذا آنها به انواع بیماریهای سکسی و روانی مبتلا گشتهاند. یکی از مهمترین راههای نجات از این چالشها تعدیل غریزه جنسی از راه طبیعی و مشروع؛ یعنی ازدواج میباشد که در این خصوص هیچ چیز قادر نیست جایگزین آن گردد.
نکاح یک امر طبیعی، همیشگی، معمولی و فراگیر است. رابطه توالد و تناسل در عالم
جمادات به صورت میل ترکیبی عنصری با عنصر دیگر و در نتیجه پدید آمدن عنصر سوم است و در عرصهگاه نباتات لقاح و تکثیر و در جرگه حیوانات ارتباط جنسی وجود دارد.
در قرآن آمده است: «سُبْحَانَ الَّذِی خَلَقَ الْأَزْوَاجَ کُلَّهَا مِمَّا تُنبِتُ الْأَرْضُ وَ مِنْ أَنفُسِهِمْ وَ مِمَّا لا یَعْلَمُونَ»(1)لذا باید هرگونه مشکلی را در خصوص زناشویی بر طرف کرد و وصول آن را برای همگان مثل آب و نان تسهیل نمود.
ازدواجهایی که تنها در راستای اشباع غرایز جنسی صورت میگیرند، سبب بروز اختلافهای خانوادگی و چه بسا طلاق میشود. قانون خلقت، جاذبه جنسی را به عنوان بقای نسل و آرامش روان میان زن و مرد قرار داده و هرگونه تغییری از این مسیر آرامش روحی را بر هم میزند و سبب جنون جنسی میگردد.
اساساً کسانی که ازدواج نمیکنند کُمیت عقلشان لنگ است؛ هر چند فیلسوف دهر و عالم زمانه خود باشند. زن و مرد هر کدام بر اساس حکمت الهی و قانون فطرت مکمّل یکدیگرند. زنِ بی مرد مثل مردِ بی زن، ناقص است. قرآن هر یک از زن و مرد یا زوج و زوجه را نسبت به دیگری به منزله لباس معرّفی میکند.«هُنَّ لِبَاسٌ لَّکُمْ وَ أَنتُمْ لِبَاسٌ لَّهُنَّ».(2)لباس عیوب را میپوشاند و سبب زیبایی و مصونیّت از بیماریهای
ناشی از تغییرات جوّی و مانع بروز حوادث نا مطلوب شناخته و نا شناخته میگردد.
روابط زن و شوهر و زوج و زوجه از تمامی روابط انسانی، به هم نزدیکتر است. صمیمیت مطلوب میان همسران اقتضا میکند هر یک حافظ اسرار دیگری و مسائل خانواده باشد.
در حفظ اسرار خانوادگی، زن و مرد به یکسان مسئولاند، ولی از آن جا که زنان معمولاً زودتر رنجیده خاطر میشوند و ارتباط کلامی وسیعتری نسبت به مردان دارند، باید در حفظ اسرار خانواده بیشتر اهتمام ورزند. پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: من زنی را که از خانه دامنکشان برای شکایت شوهرش بیرون شود، دشمن میدارم.(3)
ازدواج یکی از مستحبّات مؤکَّد در اسلام است و روایات زیادی در تشویق به آن و مذمّت از ترک آن وارد شده است. بعضی از اندیشمندان گفتهاند: اگر میخواهید همیشه جوان بمانید ازدواج کنید و قبل از خواب معده را تخلیه کنید و در مناطق کوهستانی ساکن شوید. کار
دوای گرانبهایی برای جلوگیری از پیری زودرس است(1).
در اسلام تأهّل قداست دارد و در مسیحیّت تجرّد؛ تا آنجا که بعضی از دانشمندان اروپایی گفتهاند: در همه آیینها نوعی بدبینی به علاقه جنسی یافت میشود مگر در اسلام. اسلام هرگز زناشویی را پلید نشمرده است.(2)بنا به عقیده اگوستین قدیس مسیحی باید اذعان کرد که رابطه جنسی بین زوجین گناه نیست، بدین شرط که منظور از آن، حصول فرزند باشد، معهذا مرد با تقوی کسی است که در زندگی زناشویی نیز بتواند شهوت را از خویشتن براند(3).
هیچ آیینی مثل اسلام جوانان را به ازدواج تشویق و ترغیب ننموده است؛ آن هم ازدواجی که عرفی، طبیعی، معقول و از هر جهت صحیح باشد. ازدواج سالم یک حکم فطری و هماهنگ با قانون آفرینش است که انسان برای بقای نسل و آرامش روان و آسایش تن و حلّ چالشهای زندگی خود به آن احتیاج دارد. تجربه نشان داده است کسانی که به عللی ازدواج نمیکنند دارای نوعی از خلی و سفاهتاند.
از پیامبر ختمی روایت شده است: من سعادة الرجل أن لاتحیض ابنته فی بیته؛ از جمله سعادتهای مرد این است که دخترش در خانه حیض نشود(4).
خداوند در قرآن کریم میفرماید: «أَنکِحُوا الْأَیَامَی مِنکُمْ»(5)مردان و زنان مجرّد خود را همسر دهید. در روایتی از امام کاظم(علیه السلام) یکی از سه طایفهای که در روز قیامت در سایه عرش خداوند قرار دارد کسی دانسته شده است که وسایل ازدواج برادر مسلمانش را فراهم آورد و خادم و خدمتگزار او و سرّ نگه دارش باشد؛ «ثَلاثَةٌ یَستَظِلّونَ بِظِلِّ عَرشِ اللهِ یومَ لا ظِلَّ الا ظِلُّهُ: رَجُلٌ زَوَّجَ اَخاهُ المُسلِمَ اَو اَخدَمَهُ اَو کَتَمَ لَهُ سِرّاً».(6)
نظیر آن، حدیث امام صادق(علیه السلام) است: «مَن زَوَّجَ اَعزَبَ کانَ مِمَّن یَنظُرُ اللهُ عَزَّوَجَلَّ اِلیهِ یَومَ
القِیامَةِ»(1)هر کس بی همسری را زن دهد از جمله کسانی است که خداوند در روز قیامت به او نظر (توأم با لطف و مرحمت) میکند.
فقر نمیتواند مانع ازدواج شود؛ چرا که خداوند میفرماید: «إِن یَکُونُوا فُقَرَاء یُغْنِهِمُ اللَّهُ مِن فَضْلِهِ... وَ لْیَسْتَعْفِفِ الَّذِینَ لا یَجِدُونَ نِکَاحًا حَتَّی یُغْنِیَهُمُ اللَّهُ مِن فَضْلِهِ»(2)اگر فقیر باشند خداوند از فضل خود آنان را بی نیاز میسازد... و کسانی که امکانی برای ازدواج نمییابند، باید پاکدامنی پیشه کنند تا خداوند از فضل خود آنان را بی نیازگرداند.
مردی به خدمت رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) رسید و از تهیدستی خود شکایت نمود. آن حضرت فرمود: «تَزَوَّج، فَتَزَوَّجَ فَوُسِّعَ لَهُ»(3)ازدواج کن و او ازدواج کرد و در زندگیاش گشایشی یافت.
اساساً طبق بیان امام صادق(علیه السلام) روزی و ازدواج توأمانند: «الرِّزقُ مَعَ النِّساءِ و العِیالِ».(4)امام صادق(علیه السلام) فرموده است: هم و غم برای روزی گناه است؛ زیرا بخت النصر، دانیال نبی(علیه السلام) را با چند درنده گرسنه به چاهی انداخت ولی خداوند به پیامبری از پیامبرانش وحی فرستاد که غذا برای دانیال ببرد(5).
ازدواجی که به قصد عبادت باشد هم بهرهی دنیایی دارد -که معلوم و بدیهی است- و هم بهرهی آخرتی. بهرهی آخرتیاش ملاقات با خداست، یعنی او خدا را با زوجهای دیدار نماید، در حالتی که هم خودش پاک است و هم خداوند او را به عنوان بنده پاک به حساب میآورد. از رسول مکرَّم(صلی الله علیه و آله) نقل شده است: «مَن اَحَبَّ اَن یَلقَی اللهَ طاهِراً مُطَهَّراً فَلیَلقَهُ بِزَوجَةٍ»(6)و در روایتی دیگر از آن حضرت نقل شده است: «اَلمُتَزَوِّجُ النّائِمُ اَفضَلُ عِندَ اللهِ مِنَ الصائِمِ القائِمِ العَزَبِ»(7)همسردار خفته نزد خداوند بر بی همسرِ روزهگیرِ شب زنده دار فضیلت دارد.
1) کلینی، کافی، ج5، ص331/2.
2) نور،32-33.
3) شیخ حر عاملی، وسایلالشیعه، ج20، ص43، باب استحبابالتزویج و لو عندالإحتیاج و الفقر و... .
4) نورالثقلین، ج3، ص595.
5) کلینی، الاصول من الکافی، ج 2، ص 571، تعلیقه شماره 3.
6) شیخ حر عاملی، وسایل الشیعه، ج20، ص18، ح24912.
7) محمدباقر مجلسی، بحارالأنوار، ج100، ص221، ح25.
اسلام همه راههای پاسخگویی به غریزه جنسی را به جز ازدواج مسدود کرده است تا خانواده - که کوچکترین نهاد اجتماعی است- به وجود آید. آن خانوادهای که بر مبنای سکونت و مودَّت و رحمت است تا نسل بشر پاک گردد و هدایت طبیعی و رشد بایسته ی خود را پیدا کند و جامعه، به عنوان امَّت واحد و قوی تلقّی گردد.
از آیه «وَ مِن آیاتِه أن خَلَقَ لکُم مِن اَنفُسِکُم اَزواجاً لِتسکُنُوا اِلَیها و جَعَلَ بَینَکُم مَوَدَۀً وَ رَحمَۀً...» (1)به دست میآید که اساس تشکیل خانواده شهوترانی نیست، بلکه آرامش و آسایش و مودَّت و محبت و رحمت و دلسوزی است، پس شهوت فرع است. این ازدواج است که دوام دارد و سبب میشود هر یک از زوج و زوجه به خدمت دیگری بشتابد، به ویژه اینکه در اسلام زناشویی یک امر مقدّس و عبادت به حساب آمده است.
مودت متقابل و دو طرفی، میان زوج و زوجه، است که هر یک را وادار به خدمت به دیگری میکند و رحمت یک جانبه و بلا عوض و ایثارگرانه است که اصولاً زوج نسبت به زوجهاش رحیم و دارای نرمش و انعطاف قلبی است.
زن، بیشتر به قلب مرد و مرد، بیشتر به جمال ظاهر زن توجه دارد، لذا پسندیده است مرد به زنش بگوید: عزیزم! دوستت دارم و زن به همسرش بگوید: عزیزم! من به تو افتخار میکنم.
تشکیل خانواده بهترین بِنا در پیشگاه ذات اقدس اله و بدترین امر برای شیطان رجیم است. در اسلام هیچ بنایی نزد خداوند محبوبتر از بنای زناشویی نیست. رسول خدا(صلی الله علیه و آله) میفرماید: «ما مِن شَیءٍ اَحَبّ اِلَی اللهِ مِن بَیتٍ یَعمُرُ فِی الاِسلامِ بِالنِّکاحِ»(2)هیچ چیزی محبوبتر نزد خدا از خانهای که آباد به نکاح است، نیست و در مقابل، از آن حضرت روایت شده است: «ما مِن شابٍّ تَزَوَّجَ فی حَداثَۀِ سِنِّهِ إلا عَجَّ شَیطانُهُ: یا وَیلَه یا وَیلَه! عَصَمَ مِنِّی ثُلُثَی دینِهِ، فَلیَتَّقِ اللهَ العَبدُ فی الثُّلُثِ الباقی»(3)هیچ جوانی نیست که در دوره جوانی خود ازدواج کند، مگر آن که شیطان او فریاد برآورد: وای بر من! وای بر من! دو سوم دینش را از (گزند) من حفظ کرد. بنابراین انسان باید برای حفظ یک سوم دیگر، تقوای خدا را در پیش گیرد.
پیامبر اکرم در یک خطاب کلی به همه جوانان میفرماید: ای جوانان، هرکدام میتوانید ازدواج کنید؛ زیرا ازدواج موجب عفت چشم و پاکدامنی میشود و هرکسی که قدرت
ازدواج ندارد، برای فرونشاندن آتش شهوتش روزه بگیرد؛ ...فانه اغضّ للبصر و أحصن للفرْج و من لم یستطع فعلیه بالصوم فانه له وِجاءٌ(1).
آیه «وَ لَقَد اَرسَلنا رُسُلاً مِن قَبلِکَ وَ جَعَلنا لَهُم اَزواجَاً وَ ذُرّیَّۀً»(2)، ازدواج و تولید نسل پیامبران را به عنوان دو شاخص مهم زندگی زناشویی آنان نام برده است.(3)آن رسولان با اینکه مرتبط با عالم غیب و وحیاند از جنس بشرند؛ چرا که خداوند برای آنها همسران و اولاد مقرّر داشته است. ازدواج و رسالت مکمّل یکدیگرند. انبیا(علیه السلام) با زناشویی خویش در تبلیغ رسالت خود موفّق گردیدند و با تولید نسل به تکثیر مسلمانان پرداختند.
گفته شده است: خداوند در قرآن از پیامبران متأهّل سخن رانده است، اما حضرت عیسی اگرچه مثل یحیی(علیه السلام) به سبب مسافرتهای طولانی ازدواج نکرد، در عوض وقتی از آسمان نزول پیدا کرد ازدواج نمود و اولاد دار شد و حضرت یحیی(علیه السلام) ازدواج کرد، هرچند با همسرش نزدیکی ننمود و آن به جهت دستیابی به ثواب ازدواج و چشم پوشی از نامحرم بوده است.(4)
البته این بیان محّل تأمّل است؛ چرا که بعضی میگویند: «فرضاً مجرّد زیستن در آیین مسیح موجه باشد با آمدن آیین اسلام، آیین مذکور نسخ میگردد.(5)پس ترک ازدواج آن حضرت، نمیتواند بهانه به دست جوانان برای ترک ازدواج دهد.
بعضی خیال میکنند ازدواج خلاف فضیلت اخلاقی و زهد است. چنین نیست. انسان میتواند از دامن زن به معراج برسد و برعکس.
بانویی به امام باقر(علیه السلام) عرض کرد: من متَبَتِّله و تارک دنیایم، پس ازدواج نمیکنم. امام فرمود: «از این تصمیم دست بردار؛ زیرا فاطمه زهرا(علیه السلام) که هیچ بانویی مانند او در فضیلت اخلاقی سبقت ننموده است، ازدواج کرده است».(6)إن امرأة سألت أبا جعفر فقالت: إنی
متبتِّلة...(1).
چه زیبا و راست گفته است پیامبر(صلی الله علیه و آله) که: «شِرارُکُم عُزّابُکُم»(2)بدترین شما مجردان شمایند و نیز آن حضرت فرمود: «اَکثَرُ اَهلُ النّارِ العُزّابُ».(3)
اوج قداست ازدواج در سطحی است که پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: مراسم عقد ازدواج را آشکار نمایید و آن را در مساجد قرار دهید.(4)ولی برگزاری مراسم عقد ازدواج در مسجد، به عنوان یک امر مستحب شرعی در نزد آنان ثابت نیست.(5)
قوای سه گانه مملکتی باید در تسهیل تشکیل خانواده کوشا و دقیق و جدّی و حامی و هادی باشند و بدانند هر طرح و چشماندازی بدون در نظر گرفتن خانواده مثمر نخواهد بود.
اگر انسان به وظایف اسلامیاش در قبال همسر و اولاد خود عمل نماید نتیجه ازدواج او فرزندانی مؤمن است که در بهشت عنبرسرشت به او ملحق میشوند. قرآن میفرماید: «وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ اتَّبَعَتْهُمْ ذُرِّیَّتُهُم بِإِیمَانٍ أَلْحَقْنَا بِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ».(6)
در روایتی از پیامبر(صلی الله علیه و آله) میخوانیم: «هنگامی که انسان وارد بهشت میشود، سراغ والدین و همسر و فرزندانش را میگیرد. به او گفته میآید: آنها به درجه و عمل تو نرسیدهاند. عرض میکند: پروردگارا! من برای خودم و آنها عمل میکردم. پس فرمان داده میشود که فرزندان به ایشان ملحق شوند».(7)و دنباله آیه بیانگر این است که: ما چیزی از اعمال آنها نمیکاهیم.
و اگر فرزندان فرزندان و... به آن افزوده گردد، تعداد آنها «لا تُعَدّ و لا تُحصی» خواهد شد و انسان در میان جمعیّتی از نسل خود قرار میگیرد و به لذّت غیر قابل وصف میرسد و بنا بر کلام خداوند، آن فرزندان مایه چشم روشنی او میگردند.(8)
1) مجلسی، بحارالانوار، 100/219، ح 13.
2) ر.ک: طبرسی، مجمع البیان، ج7، ص140؛ بحارالأنوار، ج10، ص221، ح31.
3) ر.ک: وسایل الشیعه، شیخ حر عاملی، ج20، ص20، باب کراهة العزوبة و ترک التزویج و ... .
4) کنزالعمّال، ح44536.
5) نک: مجمع المسائل، ج 1، ص 136، س 35 و رحیم نوبهار، سیمای مسجد، ص 335، 1372.
6) طور،21.
7) القرآن الکریم، همراه با شرح آیات منتخب، ذیل آیه مذکور.
8) فرقان،74.
پیامبر رحمت(صلی الله علیه و آله) فرمود: «تَناکَحوا تَکَثَّروا فاِنِّی اُباهی بِکُمُ الاُمَمَ یَومَ القِیامَةِ وَ لَو بِالسِّقطِ»(1)ازدواج کنید و (با تولید نسل) بر تعداد نفرات خود بیفزایید. بدون شک من به جمعیّت شما بر سایر امّتها، حتّی در مورد فرزند سقط شدة شما افتخار میکنم.
روایت دیگری از پیامبر(صلی الله علیه و آله) نقل شده است که: «تَزَوَّجوا فَاِنِّی مُکاثِرٌ بِکُمُ الاُمَمَ غَداً فی القیامۀِ حَتَّی إنَّ السِّقطَ یَجیءُ مُحْبَنطِئاً عَلَی بابِ الجَنَّۀِ فَیُقالُ لَهُ: أُدخُلِ الجَنَّۀَ فَیقولُ: لا، حَتَّی یَدخُلَ اَبوایَ الجَنَّۀ قَبلی»(2)یقیناً من فردای قیامت به وسیله شما دارای جمعیّت زیادتری نسبت به امّتهای دیگر خواهم بود، حتی فرزند سقط شده با حالت غضب بر در بهشت میآید، پس به او گفته میشود: داخل بهشت شو. او میگوید: داخل نمیشوم مگر اینکه پدر و مادرم قبل از من به بهشت داخل شوند. اهل لغت «محبنطیء» را غضبناک معنا کردهاند.(3)
جوان مستعد برای ازدواج باید همسری انتخاب کند که خود و فرزندانش در دنیا و آخرت سعادتمند شوند و آن همسری است که خود و خانوادهاش مؤمن باشند و از لحاظ ظاهری مناسب یکدیگر. بنا و اصل کفویّت و همتایی و تناسب و به هم آمدن، تدین به دین اسلام است. مؤمن، کفو مؤمنه است. انسان باید با کسی ازدواج کند که از خودش نسباً و حسباً و شرفاً بالا و والاتر باشد.(4)
وقتی زن و شوهر به معنای واقعی کلمه مسلمانند، در هر نژادی میتوانند با هم ازدواج کنند، ضمن اینکه برای تحکیم و برقراری ازدواج و دوام آن، تناسب و سنخیّت فرهنگی و هماهنگی روحیّات زن و مرد نیز باید منظور شود. پیامبر رحمت(صلی الله علیه و آله) فرموده است: «أنکِحوا الأکفاءَ وَ انکِحوا فیهِم و اختاروا لِنُطَفِکُم»(5)هم کفوها را با هم به ازدواج درآورید و نیز با کفوها ازدواج کنید و برای نطفههای خود، گزینش کنید و مناسب نطفهها همسر انتخاب نمایید. یا این که هدف اصلی از برگزیدگی همسر، نطفه و تولید نسل باشد، نه شهوترانی و
باز از آن حضرت نقل شده است که: «تَخَیَّروا لِنُطَفِکُم فإنَّ النِّساءَ یَلِدْن اَشباهَ اِخوانِهِنَّ وَ اَخَواتِهِنَّ»(1)برای نطفههای خود گزینش کنید؛ زیرا زنان بچههایی همانند برادران و خواهران خود به دنیا میآورند.
نتیجه این که کفو، هم شرعی است و هم عرفی. به همین دلیل است که در روایات اسلامی از ازدواج و نکاح با افراد زنگی، خزری، خوزی، سندی، هندی، قندهاری، نبطی و با کردها نهی شده است(2)و از امام صادق(علیه السلام) روایت شده است: «لا تُناکِحوا الزَّنجَ و الخَزَرَ فَإنَّ لَهُم اَرحاماً تَدُلُّ عَلَی غَیرِ الوَفاءِ قالَ و السند و الهند و القند لیس فیهم نجیب یعنی القندهار»(3)با زنگیها و خزریها ازدواج نکنید، زیرا نژاد آن بیوفااند و سندی و هندیها نجیب نیستند.
و نیز از آن حضرت در مورد منع ازدواج با اکراد نقل شده است: «و لا تُنکِحوا مِنَ الأکرادِ اَحَداً فَإنِّهُم جِنسٌ مِنَ الجِنِّ کُشِفَ عَنهُمُ الغِطاءُ».(4)
بعید نیست این نهیها به دلیل عدم تناسب فرهنگی در میان این خانوادهها باشد که چه بسا سبب تزلزل آن خانوادهها شود. در حقیقت این احادیث، موسمی و اکثری است؛ نه همیشگی و کلّی. به همین دلیل بعضی گفتهاند: آنها ناصبی بودند. بنابراین عقب ماندگی آنها، ذاتی آنها نیست، بلکه بیشتر به سبب استعمارگران و ظلمه است که در عصر ائمه(علیه السلام) نمیگذاشتند آنها رشد فرهنگی پیدا کنند. این سخن تنها در مورد آن اقوام نیست، بلکه در اقوام دیگر نیز صادق است. «و الله اعلم بالصواب و الصلاح و الوفاق و کیفیة الحال و حقیقه المآل».
طبق سخن رسول مکرّم(صلی الله علیه و آله) «انسان نباید فقط برای جمالِ زن ازدواج نماید؛ وگرنه از او زشتی خواهد دید و شایسته نیست تنها به سبب مالش با او وصلت کند؛ وگرنه خداوند او را به مال او وا میگذارد. پس نکاح باید با فرد متدیّن باشد»(5)، لذا مهمترین کفویّت، کفویّت از نظر
ایمان راستین است و بعد از آن، کفویت ظاهری ملاک نکاح است. اگر در زندگی زن و مردی، فقط باور قلبی به خدا، معاد و... حرف اوّل را بزند بقیه تناسبها ایجاد خواهد شد.
اساساً خود ازدواج و برکات آن، به علاوه گذشت و سازگار بودن زوجین، بسیاری از ناهمگونیها را به هم، همگون مینماید.(1)قالَ الإمام الحسن(علیه السلام): «لِرَجُلٍ جاءَ اِلَیهِ یَستَشیرُهُ فی التَّزویجِ ابنَتِهِ زَوَّجَها مِن رَجُلٍ تَقِیٍّ فَإنَّهُ إن اَحَبَّها اَکرَمَها وَ إن اَبغَضَها لَم یَظلِمها»(2)امام حسن(علیه السلام) خطاب به مردی که با ایشان درباره ازدواج دختر خود مشورت کرد، فرمود: او را به مردی با تقوا شوهر ده؛ زیرا اگر دختر تو را دوست داشته باشد گرامیاش میدارد و اگر دوستش نداشته باشد به وی ستم نمیکند.
آنها که تنها دنبال جمال خانمها میروند باید بدانند این نوع زنها سبب اذیّت و آزار و درد سر آنها میگردند؛ چون ایمان ندارند به شوهرانشان خیانت میکنند. آنها از نگاههای آلودهی جوانهای آلوده در امان نیستند. چه بسا آنها سبب آه و حسرت کسانی شوند که قادر نیستند ازدواج کنند. آن زنها به منزله صورتهای زیبایی هستند که در ماده بیارزش و هیولای زشت حلول پیدا کردهاند.
بهترین تمثیل در این خصوص تمثیل پیامبر(صلی الله علیه و آله) است: «إیّاکُم وَ خَضراءَ الدِّمَنِ، قیلَ: یا رسولَالله وَ ما خَضراءُ الدِّمَنِ؟ قالَ: المَرأةُ الحَسناءُ فی مَنبِتِ السّوءِ»(3)از خضراء الدّمن (گیاه روییده در خرابه) بپرهیزید. سوال شد: ای رسول خدا(صلی الله علیه و آله) خضراء الدمن چیست؟ فرمودند: زن زیبارویی که در خانوادهای فاسد رشد کرده باشد.
اسلام با زیبایی که پایه ازدواج و یا مقدّم برآن قرار میگیرد، مخالف است و الا جمال و زیبایی که فرع بر ایمان و بر مبنای آن است، مورد رضایت پیامبر(صلی الله علیه و آله) و ائمه(علیه السلام) است. پیامبر(صلی الله علیه و آله) میفرماید: «اَفضَلُ نِساءِ اُمَّتی اَصبَحُهُنَّ وَجهاً و اَقَلُّهُنَّ مَهراً»(4)بهترین زنان امّت من خوبروترین و کم مهریهترین آنانند و در مقابل، امام صادق(علیه السلام) میفرماید: «امّا شُؤمُ المَراَةِ فَکَثرَةُ مَهرِها وَ عُقوقُ زَوجِها»(5)شومی و ناخجستگی زن، زیاد بودن مهریهی او و نافرمانی از شوهرش میباشد.
بر این اساس، طبق سخن پیامبر(صلی الله علیه و آله): «اذا جاءَکُم مَن تَرضَونَ دینَهُ و امانَتَهُ... فَزَوّجوهُ...»(1)وقتی جوان متدیّن و امینی به خواستگاری آمد نباید او را رد کرد و طرد نمود، و الا در زمین فتنه و فساد بزرگ رخ مینماید. اصل و اساس، ایمان است و وقتی ایمان طرفین کامل بود نباید به ثروت نظر کرد. «مُلاحَظَةُ المالِ مَعَ تَمامِ الدّین لَیسَ مَحطَّ نَظَرِ ذَوی الهِمَمِ العَوالی»(2)در نظر گرفتن ثروت همسر، در حالی که دینش تمام و کامل است، مورد توجه اشخاص دارای همتهای عالی نیست.
اساساً خواستگاری باید از طریق پدر و مادر و با آگاهی و رضایت آنها و به طور کلّی رسمی و عرفی باشد. در غیر این صورت ضرر اصلی متوجه دختران خواهد شد. یکی از نویسندگان غربی مینویسد: پژوهشها نشان میدهد هرچه روابط جنسی قبل ازدواج کمتر باشد زندگی مشترک پایدارتر است و شخص خوشبختتر و سالمتر و موفقتر میباشد.(3)
باید قبل از ازدواج چشمها را کاملا باز کرد و بعد از آن چشمها را کاملا بست و الا ازدواج پا نمیگیرد؛ در حالی که اصل و اساس، ازدواج و استحکام و دوام آن است و طلاق، فرع و عارضی و در حالت اضطرار است. بسیاری از عیبها ناشی از این است که دنیاطلبان دنیا را مطلوب بالذات تلقّی میکنند و چون میبینند دنیا مطابق با خواست آنها نیست، از زندگی، به ویژه از ازدواج دلسرد میشوند.
شایسته نیست قبل از عقد رسمی دختر و پسر برای بهتر درک کردن یکدیگر رابطه خصوصی داشته باشند، آن هم درازمدت، هر چند در این خصوص اجازه پدر و مادر دختر وجود داشته باشد؛ زیرا چه بسا یا میل به ازدواج کاسته شود و یا شیطان وسوسه کند. زیرا در اینجا بیشتر شهوت حاکم است تا عقل و تدبر و در هر حال بیشترین ضرر متوجه دختران است.
بعضی قبل از عقد رسمی صیغة محرمیت جاری میکنند و مدتی با هم خوش میگذرانند که احتمال دارد پسر عدم تمایلش را ابراز دارد و یک سکه هم بپردازد که در این صورت نوعی طلاق صورت گرفته است و دختر بازنده اصلی است. علاوه بر آن ممکن است دختر مورد سرزنش همسر بعدی خود قرار بگیرد.
همچنین باید بلافاصله بعد از عقد، مراسم عروسی صورت گیرد که در غیر این صورت
ممکن است مشکلاتی غیر منتظره به وجود آید که از لحاظ عرفی شایسته و بایسته نیست.
بنا به عقیده بعضی دوران نامزدی شش ماه تا یک سال است، از شش ماه کمتر نباشد و از یک سال بیشتر نباشد، زیرا هم خانوادهها فرصت کافی خواهند داشت تا مقدمات زندگی مشترک آنها را فراهم آورند و هم دو طرف میتوانند شناخت خود را از یکدیگر کامل کنند. پس تفاوت این نظر با نظر قبلی به تفاوت شرایط بستگی دارد.
درست است که با جاری شدن خطبه عقد، دو طرف از هر نظر به یکدیگر حلال میشوند، اما بهتر آن است که ارضای کامل نیازهای جنسی خود را به پس از دوران عقد، یعنی مراسم عروسی موکول کنند و در دوران نامزدی به همان حدی که در عرف پسندیده است، بسنده نمایند. (1)
باید دانست که انتخاب همسر تنها با میل دختر و پسری است که میخواهند با یکدیگر ازدواج کنند، نه با میل پدر و مادر. مگر پدر و مادر میخواهند ازدواج کنند؟ ابن ابی یعفور میگوید: از امام صادق(علیه السلام) پرسیدم: من زنی را برای همسری خود انتخاب نمودم ولی پدر و مادرم زن دیگری را برای من برگزیدهاند، کدام را انتخاب نمایم؟ حضرت در پاسخ فرمود: «تَزَوَّجِ الَّتی هَویتَ وَ دَعِ الَّتی یَهوَی اَبَواکَ»(2)با آن که خودت مایلی ازدواج کن و آن را که پدر و مادرت دوست دارند رها کن. البته این مسأله منافات با مشورت از والدین ندارد.
شایان ذکر است که وقتی همه شرایط مساعد و امور مناسب برای ازدواج شرعی و عرفی از جمله مهمترین آنها، یعنی رشد عقلی و جسمی و جنسی، رخ نمود، شایسته نیست ازدواج به تأخیر بیفتد و الا سبب فتنه و فَساد میشود.
امام رضا(علیه السلام) میفرماید: روزی پیامبر(صلی الله علیه و آله) مردم را به مسجد دعوت کرد و بالای منبر رفت و به مردم خطاب کرد و فرمود: جبرئیل نزد من آمد و این پیام را از طرف خدا به من داده، گفت: دوشیزگان همانند میوههای روی درختانند که اگر رسیده شوند باید آنها را چید وگرنه تابش خورشید آن میوهها را تباه میکند و باد اجزای فاسد شدهی آنها را پراکنده میسازد. همچنین دوشیزگان وقتی به سنّ رشد رسیدند، دوایی برای آنها به جز شوهرانشان وجود ندارد که در غیر این صورت در پرتگاه خطر فسادند؛ زیرا آنها بشرند (و غریزه جنسی دارند و باید پاسخ مثبت بشنوند)؛ الامام الرضا(علیه السلام): «نَزَلَ جَبرئیلُ عَلَی النَّبیِّ(صلی الله علیه و آله) فَقال: یا محمد...».(3)
بعضی از مسائل پیرامون ملاک و معیار انتخاب همسر و هدف و فایده ازدواج، لازم و ملزوم یکدیگرند و در مصداق یکسانند، بنابراین بعضی از مطالب ممکن است تکراری باشد.
چرا انسان به نکاح و زناشویی پاسخ مثبت میدهد؛ زیرا نکاح از جمله رسوم و نهادهای اجتماعی است که در طول تاریخ و در تمام امتها متداول بوده و خواهد بود و این دلالت بر غریزی و فطری بودن آن دارد. بهترین دلایل آن، نیاز به ارتباط و تعاون و مجهز بودن زن و مرد به جهاز جنسی و نیروی شهوی و تولید مثل و علاقه به فرزند داشتن و... است.
انسان با ازدواج به اهداف مذکور و از جمله به تولید نسل فرهنگی-اسلامی میرسد. تولید نسل، کشش و گسترش وجودی انسان و از زمره و جرگه و حلقه و دسته آثار در زمان حیات و پس از مرگ اوست. علاوه بر آن با ازدواج اموال انسان از طریق رسیدن آن به اولادش محفوظ میماند؛ زیرا انسان خود را در آینه اولادش میبیند. پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرموده است: تمامی اعمال آدمی (پس از مرگ) قطع میشود مگر سه عمل که یکی از آنها فرزند صالح است و معلوم است که فرزند خوب از راه ازدواج به دست میآید.(1)
افزون بر آن، پایة زناشویی، مودت و رحمت و فرع آنها، شهوت است. بنابراین انسان از زنا تنفّر دارد؛ زیرا پایه آن تنها غریزه حیوانی و عامل قطع نسل و امراض خطرناک و نابودی عرض و مال است.(2)
فایده ازدواج رحمت به همسر است و رحمت به دیگری رحمت خداوند را به همراه میآورد؛ چون روایت شده است: «اِرحَم تُرحَم».
اوّلین و مهمترین نتیجهای که زناشویی به همراه دارد اخلاق است. با ازدواج بُعد عاطفی انسان شکوفا شده، از منیّت و غرور حاصل از آن در میآید؛ یعنی او به غیر خود هم مثل زوجه و فرزندان و خویشاوندان سببی توجّه و عنایت پیدا میکند. نکاح بهترین عامل کنترل طغیان غریزه جنسی است. پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرموده است: «زَوِّجوا اَیاماکُم فَاِنَ اللهَ یُحسِنُ لَهُم فی اَخلاقِهِم وَ یُوَسِّع لَهُم فی اَرزاقِهِم و یَزیدُهُم فی مُرُوّاتِهِم»(3)مردان و زنان بیهمسرتان را همسر دهید، زیرا خداوند به سبب آن، اخلاقشان را نیکو میگرداند و ارزاقشان را توسعه میدهد و
مروّتشان را زیاد مینماید. ازدواج، ارزش و پاداش پرستش و عبادت انسان را دهها و گاهی صدها برابر میکند.(1)
جوانانی که ازدواج نمیکنند: یا از لحاظ مالی مشکل دارند که خداوند قول داده آنها را از این جهت بی نیاز سازد و پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرموده است: «مَن تَرَکَ التَّزویجَ مَخافَةَ العَیلَةِ فَقَد اَساءَ الظَّنَّ بِاللهِ عَزَّ وَ جَلَّ»(2)و یا میخواهند یله وآزاد باشند و هر کاری که بخواهند انجام دهند که در حقیقت گرفتار رفقای فاجر و فاسد و فاسق میشوند و شاید هم به فحشا مبتلا شوند. به همین دلیل است که پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرموده است: «مَن تَزَوَّجَ اَحرَزَ نِصفَ دینِهِ فَلیَتَّقِ اللهَ فی نِصفِ الباقی».(3)
هر یک از زن و مرد به منزله لباساند. «هُنَّ لِبَاسٌ لَّکُمْ وَ أَنتُمْ لِبَاسٌ لَّهُنَّ».(4)نتیجه آن که اول باید با هم، مناسب و کفو باشند. روایت شده است: «المُؤمِنُ کُفوُ المُؤمِنَةِ وَ المُسلِمُ کُفوُ المُسلِمَةِ»(5)و دوم باید حافظ و پشتیبان هم باشند؛ چنانکه لباس، انسان را در مقابل گرما و سرما و حشرات حفظ مینماید. سوم اینکه آن دو مثل لباس، زینت یکدیگرند و چهارم اینکه هر کدام عیوب دیگری را میپوشانند، چنانکه لباس چنین است.
انسان مخصوصاً جوان با ازدواج، اولاد و فامیل پیدا کرده، ارتباط روحی و جسمی پیدا میکند و ارتباط، سبب نشاط و شادی و توسعه وجودی و رفع غم و غصّه و افسردگی و تنهایی میشود. پیامبر(صلی الله علیه و آله) میفرماید: «ما استَفادَ امرُؤٌ مُسلِمٌ فائِدَةً بعدَ الاِسلامِ اَفضَلَ مِن زوجَةٍ مُسلِمَةٍ تَسُرُّهُ اذا نَظَرَ اِلَیها و تُطیعُهُ إذا اَمَرَها وَ تَحفَظُهُ إذا غابَ عَنها فی نَفسِها وَ مالِهِ»(6)هیچ مرد مسلمانی بعد از اسلام هیچ فایدهای بیشتر و بهتر از زوجه مسلمانی که «وقتی آن مرد نگاهش میکند شادش کند و وقتی امرش میکند اطاعتش نماید و هنگامی که آن مرد از او غایب میشود خودش و مال شوهرش را حفظ کند»، نبرده است.
قرآن طبق آیه «فَالصَّالِحَاتُ قَانِتَاتٌ حَافِظَاتٌ لِلْغَیْبِ بِمَا حَفِظَ اللَّهُ»(1)، زنان صالح را زنانی میداند که دارای تواضعاند و در غیاب همسر خود، اسرار و حقوق او را ، در مقابل حقوقی که خدا برای آنان قرار داده است، حفظ میکنند.
مهمترین چیز برای زن این است که عیوب همسر خود را آشکار ننماید و مرتکب غیبت نشود. علی(علیه السلام) میفرماید: اکبر العیب أن تَعیب ما فیک مثلُه(2)بزرگترین عیب آن است که عیب دیگران را که نظیرش در تو وجود دارد بر ملأ سازی. زن باید سعی نماید، به جای غیبت نمودن عیوب خود را برطرف نماید.
در مقابل، از دعاهای آن حضرت این بود که: «اَعوذُبِکَ مِن إمرَاَةٍ تَشَیِّبُنی قَبلَ مَشیبی»(3)خدایا به تو پناه میآورم از زنی که مرا قبل از پیری، پیر کند.
فرد عزب و بی همسر، گوشهگیر و منزوی میگردد. چنین شخصی دیر یا زود به بیماری افسردگی و عقده روانی و خیالبافی مبتلا میگردد. انتحار و خودکشی بیشتر در میان مجرّدها دیده میشود و روایت شده است: «اَکثَرُ اَهل النّارالعُزابُ»(4)بیشتر اهل جهنّم، عزبهااند.
آنها معمولاً بیشتر از متأهلها دست به جنایات هولناک میزنند؛ زیرا نصف ایمان خود را از دست دادهاند و آن نصف دیگر نیز چه بسا کارساز نباشد. روایت شده است: «العَبدُ کُلَّما اِزدادَ لِلنساءِ حُبًّا ازدادَ فی الإیمان فَضلاً»(5)هر چه بنده محبّتش به زنان زیادتر شود، ایمانش افزایش مییابد.
نیروی واهمه عزبها بیشتر از متأهّلها فعّال است. شیطان از طریق همین نیرو، او را وسوسه میکند. اساساً نفر دومیِ شخصِ تنها و نفر سومی شخصی که در خلوت با زن نامحرم همراه است، شیطان است. چنین انسانی در نماز آشفته خاطر است و توجّه و عنایتش به هر چیزی جز حضرت حق است؛ چرا که شهوت، او را به نگاههای آلوده میخواند. گویی او در خاطرهاش
فیلمهای سکسی و جنسی و مستهجن دارد که مرتّب از جلوی ذهنش، مخصوصاً هنگام خوابیدن میگذرد. در حقیقت او به گناههای قلبی و ذهنی آلوده است. چنین انسانی احتمال دارد به گناه عینی و خارجی بزرگی هم دست یازد. در واقع او به دو گناه قلبی و خارجی مبتلاست.
بعضی میگویند: هنر آن است که آدمی خود را در معرض گناه اندازد ولی گناه نکند. آنها نمیدانند که این خود گناهی آشکار است، زیرا مقدمه گناه هم گناه است. حافظ چه خوب سروده است:
قدرت بازوی پرهیز به خوبان مفروش
که در این خیل حصاری به سواری گیرند
ازدواج، انسان را از رهبانیّت شوم مسیحیّت و دنیاگرایی زشت یهود خارج ساخته به تعادل زینت بخش در معیشت میرساند.
چه خوب است کسی که ازدواج میکند و یا کسی دیگر را به ازدواج میرساند برای رضای خدا باشد. حضرت ختمی مرتبت(صلی الله علیه و آله) میفرماید: «مَن نَکَحَ للهِ وَ اَنکَحَ للهِ اِستَحَقَّ وِلایَةُ اللهِ»(1)کسی که برای خدا ازدواج کند و برای خدا برای نکاح کسی اقدام نماید شایستهی ولایت خداوندی است. هم او تحت سرپرستی خداوند است«اللَّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا»(2)و هم خداوند سرپرستی او را به عهده میگیرد. «وَ هُوَ یَتَوَلَّی الصَّالِحِینَ»(3)چنین شخصی از خطا در اندیشه و عمل مصون و محفوظ است؛ یعنی او به ولایت مطلقه نایل آمده است.
امیرمؤمنان میفرماید: افضل الشَفاعات أن تشفع بین اثنین فی نکاح حتی یجمع الله بینهما(4)برترین واسطهگریها این است که میان دو نفر در امر نکاح واسطه شوی تا خداوند میان آندو را جمع نماید.
جوان با تشکیل خانواده به انبیا تأسّی پیدا میکند. انبیاء هم به مردم آموزش دین میدادند و هم با زنان آمیزش بسیار داشتند. در حقیقت آنها الگوی کامل در آموزش و آمیزشاند. امام رضا(علیه السلام) میفرماید: در خروس سفید پنج صفت از صفات پیامبران وجود دارد:
1- وقتشناسی؛ 2- غیرت؛ 3- سخاوت؛ 4- شجاعت؛ 5- آمیزش بسیار.(1)
اسلام، دین فطری و سهل و با سماحت و بلند نظر است. در اسلام رهبانیت و مخالفت با غریزه جنسی به شدت نکوهش شده است؛ چنانکه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: «لارهبانیة فی الإسلام. تزوّجوا فإنی مکاثربکم الأممَ»(2)در اسلام هیچ رهبانیتی وجود ندارد. ازدواج کنید؛ زیرا امت من به وسیله شما بر سایرین فزونی مییابند.
همسر عثمان بن مظعون - عثمان از یاران بسیار خوب پیامبر بود- . نزد پیامبر(صلی الله علیه و آله) آمد و گفت: عثمان روزها را روزه میگیرد و شبها را به عبادت بر پا میدارد. آن حضرت با شتاب و غضب پیش عثمان رفت. دید او مشغول نماز است. وقتی او پیامبر(صلی الله علیه و آله) را دید از نماز منصرف شد. پیامبر(صلی الله علیه و آله) به او فرمود: ای عثمان خدا مرا به رهبانیّت و عزلت و ترک دنیا نفرستاده است، بلکه مرا به دین حنیف و حق گرایانه و سهل و وسیع مبعوث کرده است. من روزه میگیرم و نماز میخوانم و با همسرم همبستر میشوم، و در جای دیگر فرمود: چرا برخی از اصحاب من از خوردن گوشت و استعمال بوی خوش اجتناب میکنند؟! همانا من هم گوشت میخورم و هم بوی خوش استعمال میکنم(3)پس هر کس آیین فطری مرا دوست دارد باید سنت مرا پیروی کند و از سنّت من نکاح و ازدواج است «... بَعَثَنی بِالحَنیفیَّةِ (السَّهلةِ) السَّمحَةِ...».(4)باز آن حضرت فرمود: «النِّکاحُ سُنَّتی فَمَن رَغِبَ عَن سُنَّتی فَلَیسَ مِنِّی».(5)
بنابراین، قانون ازدواج در آیین اسلام بسیار سهل و آسان است و تمام مشکلات پیچیده و دست و پا گیر در این خصوص ساخته دست بشر است، نه اسلام.
یکی از چالشهای ازدواج جوانان سنگینی مهریه است. درست است که طبق بیان قرآن «وَ آتُواْ النَّسَاء صَدُقَاتِهِنَّ نِحْلَةً»(6)«و مهر زنان را (به طور کامل) به عنوان بدهی (یا عطیّه) به آنان بپردازید»، باید مهریّه را پرداخت کرد و عقد بدون مهریّه صحیح نمیباشد، ولی مهریّه
1) شیخ صدوق، خصال، ابواب خمسه؛ ر.ک: پوشش زن در اسلام، اشتهاردی، ص17-18.
2) مجلسی، بحارالأنوار، 70/115.
3) کلینی، الفروع من الکافی، ج 5، ص496.
4) بروجردی، جامع احادیث شیعه، ج25،ص104، 1416 ق، باب بدء التزویج و فضله و حکمه و... .
5) ری شهری، منتخب میزان الحکمه، حدیث شماره2774؛ جامع الاخبار، ص101.
6) نساء،4.
زیاد و سنگین نیز مطرح و مورد توجه نیست.
آنچه مطرح است (مهرالسُّنه) است. طبق روایات، سفارش اکید شده که مسلمانان مهریّه زنان خود را بیشتر از (مهرالسُّنه) قرار ندهند.(1)پیامبر(صلی الله علیه و آله) مهریّه ازدواج هیچ کدام از دختران و همسرانش را بیشتر از500 درهم یا 50 مثقال شرعی طلا قرار نداد. بر مبنای بعضی روایات یک شتر معمولی در عصر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به مبلغ چهارصد درهم خرید و فروش میشد.(2)بعضی از علمای برجسته، مانند سیّد مرتضی (متوفّی در قرن پنجم) بیشتر از مهرالسُّنه را جایز نمیدانند.(3)
ضمناً مهریّه نباید کمتر از ده درهم باشد که مکروه است؛ چراکه علی(علیه السلام) فرموده است: «من دوست ندارم مهریه کمتر از ده درهم باشد، تا به اجرت زنا شباهت پیدا نکند»(4)و از طرف دیگر نباید در مهریّه زنان زیاده روی نمود؛ زیرا این کار موجب عداوت میشود.
قال علی(علیه السلام): «لا تُغالوا بِمُهورِ النِّساءِ فَتَکونَ عَداوَةً».(5)اگر زیاده روی، رسم و عادت شود فقرا نمیتوانند ازدواج کنند، در نتیجه جامعه به فساد و تباهی کشیده میشود.
عقد ازدواج بر دو قسم است: الف- عقد دائم ب- عقد موقّت یا متعه و یا بنابر قول عوام صیغه. هرگاه زن و مرد خودشان بخواهند صیغه عقد دائم را اجرا کنند، اوّل زن بگوید «زَوَّجتُکَ نَفسی عَلَی الصَّداقِ المَعلوم» و بلافاصله مرد بگوید:«قَبِلتُ التَّزویجَ» و دستور خواندن عقد موقت این است که هرگاه زن و مرد بخواهند خودشان صیغه را بخوانند، پس از آن که مهر و مدّت عقد را دقیقاً معین نمودند، ابتدا زن بگوید: «زَوَّجتُکَ نَفسی فی المُدُة المَعلومَة عَلَی المهرِ المَعلوم». بعد مرد بدون فاصله بگوید: «قَبلتُ».
خواندن صیغه باید به قصد انشاء باشد؛ یعنی قصد زن این باشد که خود را همسر مرد قرار دهد و قصد مرد هم این باشد که همسر بودن او را برای خود قبول نماید. صیغه عقد باید خوانده شود و تنها رضایت زن و مرد کافی نیست و به عربی هم خوانده شود.
ازدواج دختر باکره باید با اذن پدر یا جدّ پدری باشد و در غیر باکره که بکارتش به واسطه شوهر کردن از بین رفته باشد، اجازه پدر یا جد پدری لازم نیست. بهتر است در همه موارد از عرف پیروی شود تا مشکلی پیش نیاید.
مهمترین نکته در این خصوص این است که قبل از خواندن صیغه عقد چشم زن و مرد کاملاً باز باشد تا فریبی صورت نگیرد و بعد از عقد و ازدواج چشمها را باید کاملاً بست تا خانواده مختل نگردد، چنانکه بیان شد؛ چنانکه قبلاً بیان شد.
در اسلام حلیّتِ هم بستر شدنِ میان مرد و زن سه قسم است: نکاحی که میراث دارد، مثل عقد دائم، نکاحی که میراث ندارد، مثل متعه و به اصطلاح مردم صیغه و نکاح به «ملک یمین(1)، یعنی کنیز».
یکی از راههای جلوگیری از فحشا در جامعه ازدواج موقّت است. قرآن صریحاً، ازدواج موقّت را تجویز کرده است. «فَمَا اسْتَمْتَعْتُم بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَرِیضَةً»(2)و زنانی را که متعه (ازدواج موقّت) میکنید واجب است مهریه آنها را بپردازید.
امام فخر رازی معتقد است آیه مذکور نسخ شده است.(3)البته این درست نیست؛ زیرا شخصی که از امام صادق(علیه السلام) پرسید آیا آیه متعه نسخ شده است؟ فرمود: «نه، اگر عمر از آن نهی نمیکرد، جز پست فطرت زنا نمینمود».(4)
در عقد موقّت باید مقدار مهر و مدّت معین شود. در آن، طلاق وجود ندارد و پایان آن، با سپری شدن مدت زمان عقد و یا با بذل مدت، یعنی بخشش مدت زمان باقیمانده عقد از جانب شوهر، محقق میشود. پس از اتمام دوران عقد، زن باید عده نگه دارد. به این معنا که زن بعد از نزدیکی، دو حیض ببیند و اگر حیض نمیبیند مدت عده 45 روز است. زن حق مخارج از شوهر ندارد و از یکدیگر ارث نمیبرند، ولی فرزندانشان از آنان ارث میبرند. مرد میتواند زن را که به عقد موقّت خود در آورده است به عقد دائم خود درآورد.(5)
اسلام، اطفای غریزه شهوی و پاسخ مثبت به میل جنسی را تنها از راه ازدواجِ طبیعی و معقول و عرفی، جایز دانسته، تأیید و تشویق مینماید.
اگر یک جوان قادر به ازدواج نباشد یا باید عفت نفس پیشه بگیرد تا خداوند از فضل و کرمش او را بینیاز سازد. «إِنْ یَکُونُوا فُقَرَاءَ یُغْنِهِمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ...وَ لْیَسْتَعْفِفِ الَّذِینَ لاَ یَجِدُونَ نِکَاحاً حَتَّی یُغْنِیَهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ»(1)یا اینکه به ازدواج موقت روی آورد و چنانچه توان مالی دارد ازدواج دایم کند، چون اسلام راههای دیگر دفع شهوت را ممنوع و بسته اعلام و اعلان میدارد.
به همین دلیل خَضخَضه و خودارضایی را حرام و از گناهان کبیر دانسته است؛ چون نطفه انسان حکم بذر را دارد که بایسته و شایسته است در سرزمین طیب و پاک و پاکیزه و بلد طیب (رحم و زِهدان) قرار گیرد تا نبات فرزند به وجود آید و سپس فرزند ثمر دهد. «وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ مِنْ سُلاَلَةٍ مِنْ طِینٍ . ثُمَّ جَعَلْنَاهُ نُطْفَةً فِی قَرَارٍ مَکِینٍ . ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً ... ثُمَّ أَنْشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ»(2).
امام صادق(علیه السلام) در پاسخ به سؤالی در مورد خودارضایی، که نوعی انحراف جنسی است، فرمود: گناه بزرگی است که خداوند متعال در کتاب خود:«فَمَنِ ابْتَغَی وَرَاءَ ذلِکَ فَأُولئِکَ هُمُ العَادُونَ(3)» از آن نهی فرموده است و کسی که این عمل را انجام دهد، گویا با خودش ازدواج کرده است. اگر بدانم کسی این کار را انجام میدهد، هرگز با او غذا نمیخورم؛ «لما سئل عن الخضخضه فقال: اثم عظیم قد نهی الله فی کتابه... ».(4)کسی که مرتکب آن عمل شنیع شود تعزیر میشود. (5)
این عمل آثار سوء جسمی و روانی نیز در پی دارد که عبارتند از ضعف در حافظه(یعنی فراموشی در) کوتاه مدت و ناتوانی در تمرکز و حواس پرتی(6)و ضعف لذت در ازدواج و کم شدن قدرت باروری و اختلال در خواب(7)و از همه بدتر، آن، عذاب وجدان و احساس اینکه
خدا از آن راضی نیست را در پی دارد(1).
و از آن طرف عمل جنسی با حیوانات نیز حرام است و کسی که مرتکب آن عمل گردید تعزیر میشود که تعداد تازیانه آن، از حد شرعی کمتر است و تعیین تعدادش، منوط و مربوط به حاکم شرع است و اگر شخصی سه دفعه تکرار نمود و در هر دفعه تعزیر شد دفعه چهارم بنابر احتیاط اعدام میشود(2)و اگر حیوان مورد نزدیکی، حلالگوشت باشد گوشتش حرام میشود و باید ذبح شود و آن را بسوزانند. (3)
اسلام زنا را نیز حرام دانسته و قرآن فرموده است: «وَ لاَ تَقْرَبُوا الزِّنَی إِنَّهُ کَانَ فَاحِشَةً وَ سَاءَ سَبِیلاً»(4)به زنا نزدیک نشوید که همانا کار بسیار زشت و بد راه و مسیری است. کتاب آسمانی حد آن را صد تازیانه دانسته است: «الزَّانِیَةُ وَ الزَّانِی فَاجْلِدُوا کُلَّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا مِائَةَ جَلْدَةٍ».(5)
مساحقه که به معنای خاموش کردن غریزه جنسی زن به وسیله زن دیگر است نیز حرام است و حد آن صد ضربه تازیانه است و چنانچه مرتکب آن، شوهر داشته باشد، رجم و سنگسار میشود.(6)در آیاتی که به قوم رَسّ (قومی که در یمامه زندگی میکردند و پیامبرشان حنظله بود) اشاره شده، بر زشتی ارتباط جنسی زنان با یکدیگر، یعنی مساحقه و عذاب الهی تأکید شده است،(7)چنانکه قوم سَدوم (شهری از شهرهای قوم لوط) به همجنس بازی مردان با مردان آلوده شده بودند، در نتیجه زنان این قوم به مساحقه روی آوردند؛ پس گناه مساحقه به گردن لواط کنندگان نیز هست.
لواط و هم جنس بازی ذکور نیز حرام و مجازات آن، قتل یا رجم و سنگسار نمودن و یا احراق و سوزاندن او به وسیله آتش است که تعیین یکی از آنها، منوط و مربوط به حاکم شرع است.(8)
اساساً لواط و مساحقه و خضخضه خلاف غریزه و طبیعت جانداران است و هیچ حیوانی، در شرایط عادی، به آنها روی نمیآورد و هم جنس بازی مردان از زشتترین اعمال بشری است. به همین دلیل فرشتگان الهی قوم حضرت لوط پیامبر را سنگباران و سرزمین آنان را زیر و رو کردند.(1)«وَ أَمْطَرْنَا عَلَیْهِمْ مَطَراً فَانْظُرْ کَیْفَ کَانَ عَاقِبَةُ الْمُجْرِمِینَ».(2)
هر امری غیر از ازدواج شرعی، هوس آلود و غیر اشباع کننده (جنون جنسی) و انحراف از مسیر طبیعی است. آن، عزت و حیا و آبروی انسان را نابود میسازد و نسل بشر را قطع میکند و بزرگترین عامل بیماریهای مسری و مهلک و خانمان سوز و برانداز است و کشوری را در خطر نا امنی و سقوط حتمی قرار میدهد. اصولاً لواط سبب مساحقه میشود.
بوسیدن به وسیله هرکسی از روی شهوت، غیر از بوسیدن زوجین یکدیگر را، حرام است. امام صادق(علیه السلام) فرموده است: لیس القُبلة علی الفم الا للزوجة أو الولد الصغیر(3)بوسیدن دهن(لب) سزاوار نیست جز نسبت به همسر یا فرزند خردسال.
اسلام بوسیدن دختر شش ساله را برای مرد و بوسیدن زن برای پسر هفت ساله را قدغن نموده است، چون هم موجب انحراف جنسی و هم باعث بلوغ زودرس آنها میشود(4).
رودکی گوید:
کار بوسهچو آبخوردنشور
بخوری بیش تشنهتر گردی(5)
امروزه بزرگترین تأثیر رسانههای تصویری سینمایی و تلویزیونی و اینترنتی و ماهوارهای بر حوزه اخلاق جنسی، عادی سازی روابط جنسیِ خارج از چارت و چارچوب ازدواج و نکاح مشروع است. تحقیقات درباره جوانان مبتلا به سکس، نشان میدهد این برنامهها روابط جنسی نامشروع را برای آنان به امر طبیعی بدل کرده و همین، سبب اقدام آنها به روابط جنسی غیر مشروع بوده است(6)و آن، سبب کاهش حیا و در نتیجه موجب پایین آمدن سن روابط جنسی خلاف شرع و بالا رفتن سن ازدواج است که پیآمد آن ازدیاد پیری در جامعه و عدم قدرت دفاعی از کشور و نابودی آن است.
در برخی از کتب فقهی اهل سنت، اهل سنت، اجرای «عقد ازدواج» در مسجد را مستحب دانستهاند و درباره آن حدیثی از پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) نقل کردهاند.(1)ولی فقهای شیعه تنها آشکار بودن عقد ازدواج را مستحب دانستهاند و برگزاری مراسم عقد ازدواج در مسجد، به عنوان یک مستحب شرعی در نزد آنان ثابت نشده است. صاحب جواهر در مبحث «کراهت خرید و فروش در مسجد» میفرماید: آن دسته از عقود و ایقاعات همچون نذر و وقف و عتق (آزاد کردن بنده) که از عبادات محسوب میشوند، انجام دادن آنها در مسجد مکروه نمیباشد و شاید بتوان گفت: نکاح از این دسته اخیر است.(2)
البته چنانچه اجرای مراسم عقد ازدواج در مسجد به گونهای مزاحم نمازگزاران و یا همراه با اموری باشد که با شأن و منزلت والای مسجد، سازگاری نداشته باشد و یا اینکه موجبات هتک حرمت مسجد را فراهم آورد، در این صورت بیتردید اجرای مراسم عقد در مسجد جایز نیست.
در استفتائیهای از محضر امام خمینی آمده است: س. آیا تشکیل مجالس جشن عقدکنان و شیرینی خوری در مسجد جایز است؟ ج. اگر مزاحمتی با نمازگزاران و شؤن مسجد نداشته باشد، مانع ندارد.(3)
در استفتائیهای از محضر آیةالله گلپایگانی چنین آمده است: س. این جانب قصد دارم طبق سنت صدر اسلام مجلس عروسی و ولیمهی ازدواج پسرم را با حفظ تمام شعائر مذهبی در مسجد برگزار نمایم، نظرتان را بفرمائید. ج. برگزار نمودن مجلس عروسی در مسجد در صدر اسلام به صورت یک سنت معلوم نیست و بهتر است اینگونه مجالس را در منزل خود تشکیل دهید و نسبت به مسجد، اگر مزاحمت با نمازگزاران باشد، حرام است؛ و الا سزاوار نیست؛ زیرا مناسب وضع مسجد نیست و هتک حرمت است.(4)
آنچه مهم است اینکه در مراسم عروسی ولیمه داده شود؛ زیرا پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: «إن من
سنن المرسلین الإطعام عند التزویج».(1)ولیمه دادن دارای آثاری است؛ از جمله تجدید دیدار و صله رحم و آگاهی مردم از ازدواج است. آن حضرت فرمود: «أشیدوا النکاح و أعلنوه»(2)نکاح را آشکار و اعلام و اعلان نمایید، در نتیجه، آن از استحکام برخوردار میشود.
مراسم عروسی شادی آفرین است و اگر شادی و نشاط، جمعی باشد پایدارتر از نشاط فردی است. آن حضرت فرمود: «ایّما مسلم لقی مسلماً فسرّه سرّه الله عزوجلّ»(3)هر مسلمانی که با مسلمانی دیدار کند و او را شاد نماید خدای عزوجل او را مسرور خواهد ساخت. باز آن حضرت فرمود: شادی کنید اما کاری که مورد رضایت خدا نیست انجام ندهید(4).
بهتر است برای مراسم، مهمانی ترتیب داد که در غیر این صورت ممکن است آن، به صورت یک آرزوی برآورده نشده تا مدتها در ذهن عروس و داماد باقی بماند و یا موجب دلخوری گردد.
درست است که بهترین خانه خانهای است که در آن عروسی باشد و طلاق نباشد، چون رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: «ان الله عزوجل یحبّ البیت الذی فیه العُرس و یبغض البیت الذی فیه الطلاق»(5)، ولی مردم باید بیشتر به تشییع جنازه بروند تا مراسم عقد و عروسی، زیرا آن، یاد قیامت را در پی دارد و این، غفلت از آن را.
پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: همیشه جبرائیل درباره زن به من توصیههایی میکرد تا جایی که دانستم طلاق، تنها درصورت بروز فحشای آشکار، جایز میشود(6).
برخی نوجوانان پسر، داشتن دوست دختر را برای خود نوعی موقعیت و قدرت و هنر اجتماعی تلقی میکنند. از این رو برای نشان دادن اقتدار و هنر خویش سعی میکنند با دختران رابطه برقرار کنند، و این در حالی است که دختران در این خصوص بیش از پسران آسیب جدی متحمل میشوند.
بیهنرمندترین فرد جوان پستی است که خیال میکند هنرمندترین فرد کسی است که بیشترین تعداد دوست دختر را صید نماید و احمقترین احمقها همان دختراناند. آنها به منزله مرغان یک خروس شهوتراناند. آن صیاد شیاد کیّاف میخواهد بدون نفقه و مهریه به بیشترین لذت جنسی نایل آید.
دختری که حرمت و شأن خود را پایین آورد و به پسری اظهار علاقه نماید و یا به او عکس و یا نامهای دهد، بعد از بی وفایی پسر، به شدت دچار سرخوردگی و در نتیجه افسردگی میشود و تا آخر عمر از خود متنفر میشود، چرا که عمر خود را مفت و مجانی به خاطر آرزوها و هوسهایش از دست داده است. او دین و روح و جان و عمر خود را فدای پسر پست و بی دین و بی ارزش و حیلهگر نموده است.
وقتی پسر و دختر با دوست یابی پنهانی به خداوند خیانت میکنند، به یکدیگر نیز خیانت میکنند. اگر پسری نامهی محبتآمیز دختری را نسبت به خود، در چند نسخه زیراکس کند و پخش نماید، چنانچه به فرض، ازدواج با شخص دیگر صورت گیرد آن دختر همیشه مورد سرزنش خود و همسر و خانواده او قرار میگیرد و چه بسا منجر به طلاق شود، و اگر رابطه قطع گردد، زندگی همیشه برای او تلخ و نامیمون خواهد بود.
اساساً آنها تا جوانند به سبب هوا و هوسِ قبل از ازدواج و بعد از ازدواج، هر کدام با جنس مخالف دیگر خود ارتباط سری برقرار میکنند و وقتی آن ارتباط علنی شد منتهی به فرو پاشی خانواده میگردد.
اتخاذ دوستی سری، امری نا هنجار و خلاف شرع و عرف است که هدفی جز ارضای غریزه جنسی در آن حاکم نیست. پسر میخواهد مفتی و مجانی کامجویی کند و هرچه زودتر به شهوترانی خود برسد و زیر بار مهریه و نفقه و تولید مثل نرود. معلوم است که این نوع ارتباطات، اکثر قریب به اتفاق، به ازدواج منتهی نمیشود.
دختر و پسری که معتقدند برای درک یکدیگر باید با هم دوست سری شوند، باید بدانند در آن نوع دوستی، احساس و عشق و شیفتگی حاکم است، نه عقل و دوراندیشی، لذا انتخاب صحیح صورت نمیگیرد. اساساً برای شناخت صحیح یکدیگر باید از طرق عرفی و شرعی بهره جست.
قرآن میفرماید:«فَانکِحُوهُنَّ بِإِذْنِ أَهْلِهِنَّ... وَ لامُتَّخِذَاتِ أَخْدَانٍ»(1)دختران (کنیزان) را با اجازه خانوادههایشان (مالکان کنیزان) به همسری خود در آورید... (به شرط آنکه)
1) 1- نساء،25.
دوستگیران پنهانی نباشند. و باز میفرماید: «وَ لَا مُتَّخِذِی أَخْدَانٍ»(1)یعنی مردان هم نباید با دختران رابطه دوستی پنهانی برقرار نمایند. و در آیه دیگر میخوانیم: «وَلکِنْ لاَ تُوَاعِدُوهُنَّ سِرّاً إِلاَّ أَنْ تَقُولُوا قَوْلاً مَعْرُوفاً»(2)ولی پنهانی با آنها (زنانی که شوهرانشان مردهاند) قرار و پیمانی مگذارید مگر آنکه سخنی شایسته و پسندیده (آن هم به طور کنایهای برای ازدواج با آنها) بگویید. (اما اقدام به ازدواج با آنها در زمانی است که عده آنها به سر آمده باشد).
عرب جاهلی دوست پنهانی میگرفت و آن را جایز میدانست و به آن افتخار میکرد و آن را هنر تلقی میکرد، ولی در غرب و بعضاً در ایران اسلامی، در جاهلیت قرن بیست و یکم دوست سِرّی و پنهانی و علنی و آشکار اتخاذ میشود و چه بسا سینماها و تلوزیون و...، تا حدودی از آنها تقلید میکنند، لذا بدآموزی در آنها احساس میشود.
در میان دختر و پسری که دوستی سِرّی و آشکار وجود دارد احساس و لذت جنسی و کورتاژ و استثمار حاکم است، نه عشق و عاطفه و تولید نسل. حکم آنها نظیر حکم دو درازگوش نر و ماده است که ارتباطی جز ارتباط حیوانی و غریزه جنسی ندارد. اولین و عمده عامل زنا، نگاه غیر شرعی و سپس ارتباط سری و علنی است. قرآن میفرماید:«وَ لا تَقْرَبُواْ الزِّنی»(3)ضمن اینکه پژوهشها نشان میدهد هرچه روابط جنسی قبل از ازدواج کمتر باشد زندگی مشترک پایدارتر است و شخص خوشبختتر، سالمتر و موفقتر میباشد. (4)
اگر دوستی سرّی، منتهی به ازدواج نشود حتما منتهی به زنا میگردد و اگر منتهی به ازدواج گردد نیازی به ارتباط پنهانی ذلت بار نبوده است، چرا که ازدواج بعد از آن ارتباط با دلسردی صورت میگیرد و... . در ازدواج رسمی، عقل و درک و آینده بینی و تصمیم با بصیرت و مشورت و اذن ولی و تهیة مسکن و تولید نسل پاک، اصل است و غریزه جنسی، فرع. در ارتباط جنسی، احساس و غریزه و شهوت حاکم است، نه عقل و عرف و ایمان و در ازدواج شرعی عقل و عرف و ایمان حاکم است، نه احساس و غریزه و ایمان.
پایه ارتباط و دوستی سرّی، بسیار سست است، چرا که عامل ارتباط، شهوت و غضب است، نه عشق و آرامش و وقتی جدایی حاصل شود، که میشود، حاصلی جز شکست و افسردگی جدی مخصوصا برای دختر نیست. عشقهای از راه تلفن به طلاقهایِ از طریق
موبایل میانجامد. اساساً عشقهایی که صرفاً با نگاه غیر شرعی آغاز میشود با صرفاً یک اخم پایان میپذیرد و چه بسا به خصومت و قتل بینجامد. ماحصل اینکه هیچ پیمانی محکمتر و مقدستر از ازدواج بر پایه عقل و شرع نیست.
دوستیهای سرّی-جنسی که طرف مقابل در آن هیچ تعهد الزام آوری را نپذیرفته، لزوماً بادوام نخواهد بود؛ بدین بیان که چه بسا فرد در برخورد با دختر یا پسری جذابتر، دوست خود را رها سازد.
گفتنی است پسران و دخترانی که برای کسب تجربه با جنس مخالف دوست میشوند، باید بدانند انسان نمیتواند همه چیز را تجربه کند، چرا که پارهای از تجربیات بیگمان تلخ و ناگوار و مهلک است، لذا نوبت به تجربه دیگر نمیرسد.(1)دخترِ پست با بد حجابی خود، دوست فاسد مییابد و دختر محجب با حجاب برتر خود همسر مؤمن.«الْخَبِیثَاتُ لِلْخَبِیثِینَ...».(2)
آقایی به دانشجویی بد حجاب گفت: چرا حجابت را رعایت نکردهای؟ گفت: نگاه نکن. گفت: اگر میخواهی نگاهت نکنم پس چرا حجابت ناهنجار است و آرایش کردهای و بوی راه انداختهای و این، خُلفی است آشکار. وقتی درازگوش نر، درازگوش ماده را میبیند تحریک میشود. درازگوش ماده آنقدر خر نیست که به الاغ نر بگوید: نگاه نکن تا تحریک نشوی.
گرنه کارتدلبریو غارتو یغماستی
پس چرا اینسان جمال خویش آراستی
دانشجویی خوزستانی به من میگفت: اتخاذ و گرفتن دوست سِرّی دختر بِلا اشکال است. گفتم: فرضاً اگر دیدی خواهرت با جوانی رابطه مخفی دارد آیا به غیرتت بر نمیخورد؟ گفت: اتفاقاً فیلمی در موبایل من موجود است که وقتی مرد عرب خوزستانی وارد خانهاش شد دید مرد جوانی پهلوی همسرش است، لذا غیرت او گل کرده به او چند چاقو زد؛ سپس به من گفت: اجازه دهید آن فیلم را در موبایل شما بریزم. گفتم: این هم نوعی اشاعه فحشاست. خدا ما را از شر شیطان هنرمند نجات دهد که چه آسان دعوت به فحشا میکند.
دوستان پسر و دختر به هم میگویند: تا نظر یکدیگر را جلب و جذب ننماییم دست به
ازدواج نمیزنیم و عموماً نظر پسر جلب نمیشود، لذا باز بازنده اصلی دختراناند، چون ازدواج برای پسر مسئولیت زاست و ممکن است خدای ناکرده بر اثر ارتباط سرّی، کار به جاهای باریک و تاریک منتهی شود و نیاز به کورتاژ پیدا شود و... . اساساً در پنهانیها، خیانتها و توطئهها و سرقتها و قتلها و فحشاها و... به فعلیت میرسند، چون مانعی جز وسوسه شیطان وجود ندارد و در این موارد باز بازنده اصلی دختراناند مگر مسلح باشند.
بعثیهای زمان صدام زنانی بَزَک کرده به اطراف کردستان میفرستادند. آنها مأمور بودند سربازان ایرانیِ مستقر در کردستان را با چشم چرانی به خود جذب و جلب نمایند. همین که بعضی از آنها جلب میشدند با کُلت آنها را میکشتند و سرهای آنها به قیمت زیاد به بعثیها میفروختند. آنها قادر نبودند این حیلهها را در مورد پاسداران و بسیجیان اعمال کنند.
آنها که ارتباط تصنعی و غیر مرسوم دارند باید هر چه زودتر ارتباط پنهان و آشکار غیر شرعی و غیر عرفی و جاهلی جدید خود را قطع نمایند و الا مَثَل آنها، مَثَل قمار بازی است که هر چه میبازد باز به قمار بازی خود ادامه میدهد تا هستی تن و جان خود را تماماً به نابودی کشاند. آنها مانند آتش و پنبهاند که ارتباطشان اشتعال زاست.
همه بزرگان دینی به ویژه مراجع، ارتباط و تفریحات و به گردش رفتن آنها را قبل از ازدواج، غیر شرعی میدانند و همه آنها اظهار عشق و محبت بین دختر و پسر را به منظور ازدواج، گناه و حرام میدانند.
در عصر جاهلیت اولی و آغازین، اتخاذ دوست سرّی جایز بود ولی امروزه در غرب و چه بسا در میان بعضی از جوانان ایرانی ارتباط دوستی سرّی و علنی جایز دانسته شده است. دلیل آنها این است که ارتباط، سبب درک کردن یکدیگر است، در حالیکه در آن، تنها چیزی که وجود ندارد درک و حکمت است و تنها چیزی که وجود دارد محض نکبت و هتک حرمت و سُکر غفلت است.
جوان دفعتاً و یک مرتبه شقاوتند و بدبخت نمیشود. اول میگوید: یک نگاه به فلان دختر چه مشکلی را پیش میآورد؟ سپس میگوید: اگر با او سرّی رفیق شوم مگر چی میشود؟ بعد میگوید: اگر با او ملاعبه و شوخی کنم و ارتباط جنسی نامشروع برقرار کنم مگر اشکال دارد؟ و بالاخره بیان میدارد اگر طرف کورتاژ شود مگر کار خلاف بهداشت صورت گرفته است؟ تا سرانجام اعدام و جهنمی شود. کاسته شدن قبح عمل شیطانی مذکور نیز تدریجی است و آن، نظیر همان است که بیان شد.
دختر جوانی در نامهای نوشته است: من با پسری دوست صمیمی بودم، سپس با دیگری
ازدواج کردم، اکنون آن پسر مرا تهدید میکند یا خواهر شوهرت را برای دوستی با من آماده کن یا مسائل مربوط به دوستی سرّی را آشکار میکنم.
بعید نیست افرادی مثل بنی صدر ملعون و مسعود رجبی منفور و بعضی از سیاسیون مبغوضی که حاضرند به آمریکا و اسرائیل چراغ سبز نشان بدهند از این مشکلات داشته باشند، لذا مجبور بوده و هستند طبق خواست دشمنان اسلام و وطن فعالیت کنند.
خداوندا لحظهای از ما نظرت را بر مگردان و آنی ما را به خود وامگذار و ما را قدردان و شکرگزار اسلام و نظام اسلامی قرار بده و ثانیهای ما را از اهل بیت طهارت و عصمت جدا مکن تا بشود آنچه باید بشود و نشود آنچه نباید بشود و الا میشود آنچه نباید بشود و نمیشود آنچه باید بشود.
بسیار مناسب است بعد از بحث پیرامون «جوان و ازدواج»، پیرامون «جوان و خانواده اسلامی» نیز تحقیق و پژوهش شود، هرچند به ظاهر آن دو بحث، یکسان مینمایند ولی از لحاظهایی که بعداً روشن میشود متفاوتاند.
امید است در این خصوص تکرار مطالب خواننده را ناراحت ننماید و آن وقتی است که آنها را سخنان نغز به شمار آورد که با تکرار او را خوش آید.
در شعر ز تکرار سخن عیب نباشد
زیرا که خوش آید سخن نغز به تکرار
و مشکی بداند که هر چند تکرار شود بوی خوب آن بیشتر بخش شود؛ هو مسک ما کرّرته یتضوّع.
یکی از دغدغههای مردم مخصوصاً مسلمانان و به خصوص نسل جوان شیعی در عصر حاضر، با توجه به هجمههای گوناگون فرهنگی که از سوی مکتبهای مختلف نسبت به فرهنگ اسلامی، به ویژه خانواده صورت میگیرد، سلامت مادی و ظاهری و معنوی و روانی خانواده میباشد؛ زیرا توقع یک جامعه سالم بدون اصلاح نظام خانواده توقعی نابجا و بیمورد است.
اسلام با توجه به نیازهای فطری آدمی، با تشویق مؤمنان مبنی بر تشکیل خانواده و مبغوضترین حلال نامیدن طلاق، بر گرمی و استحکام بنیانِ خانواده تأکید کرده است، چرا که سلامتی و رشد ظاهری و باطنی جامعه مرهون سلامتی و رشد این کانون و نهاد مقدس است.
با این وصف در جهان صنعتی، این نهاد ارزشمند دچار چالشهای اساسی شده است، بهگونهای که تمامیت آن در معرض تهدید قرار گرفته است تا آنجا که خانوادههای دین مدار را هم تحت تأثیر قرار داده، دچار مشکلات اساسی نموده است.
بر این اساس ترسیم و تبیین ملاکهای اسلامی در معرفی خانواده نمونه و صحیح، به صورتی که تمام نیازهای اعضای خانواده اعم از نیازهای روانی و عقلانی، اقتصادی و مالی،
جنسی و جسمی و احساسی و عاطفی مورد توجه و پوشش قرار گیرد، امری ضروری است. بهویژه اینکه کودکان امانتهای الهی در دستان والدین هستند و تربیت آنان نیز یکی از اصلیترین وظایف زوج و زوجه است که خدای متعال بر دوش آنان نهاده است و آنان در روز واپسین در قبال آن مسئولند.
هر فردی در خانه حقی دارد که در قبال آن تکلیفی هم دارد، لذا رعایت آن دو سبب استحکام خانواده میشود و در صورت عدم رعایت آندو، این کانون مقدس آسیب می بیند و در نتیجه جامعه نیز به ناهنجاریهای جدی گرفتار میشود، همانطور که ما در خانوادههای غربی و صنعتی شاهد ناهنجاریهای جدی و اساسی هستیم.
با این توصیف، پژوهش و تحقیق در مورد حل چالشها و مشکلات خانواده امروزی، و بیان نظر اسلام در مورد علل و عوامل استحکام و اضمحلال خانواده، امری ضروری میباشد.
اجتماع خانواده از لحاظ کمیت از حداقل دو نفر به نام زوج و زوجه برخوردار است و از لحاظ کیفیت، به ویژه از منظر اسلام، از محکمترین بنیان هاست.
طبیعیترین شکل خانواده، همین است که هیچ عاملی به جز مرگ نتواند، پیوند زناشویی را پاره کند و میان زن و شوهر، جدایی بیفکند.
این، بسیار تفاوت دارد با ضربالمثلی که در افغانستان وجود دارد که: «زن خوب آن است که در خانه باشد یا در گور» و «با چادر سفید رفتی، با کفن سفید بیرون بیایی»(1).
کوشش مصلحان جامعه، مخصوصاً پیامبران خدا، این بوده است که نظام خانواده، مستحکم باشد و هیچ عاملی نتواند این کانون سعادت را متلاشی گرداند(2).
پیریزی شخصیت دینی و سلامتی جسمانی انسان، مخصوصاً جوان، خانه است که از دو جهت مورد توجه است: یکی از جهت زن و شوهر و دیگر از جهت نتیجه و ثمرهی آن دو، یعنی فرزند. اگر میخواهیم جامعه مستحکم داشته باشیم. باید خانواده را به صبغهی خدائی و اسلامی، رنگ آمیزی نمود. و آن را از دین گریزی به اسلام محوری در آورد تا امتی نمونه و ایده آل و عزیز و سرافراز در عاجل و آجل باشیم.
بعضی گفتهاند: کلمه انسان از انس مشتق شده است؛ چون انسان از آغاز تا سرانجامِ حیاتِ در دنیا، با اجتماع انس و الفت گرفته است و برخی هم گفتهاند: انسان به لحاظ این که
فراموش کار است و از نعمتهای پروردگارش، مخصوصاً نعمت خانواده غافل است، انسان نامیده شده است که اولی ترجیح دارد.
خانواده، کلیترین و پرجاذبهترین مسألهی مورد پژوهش است. هیچ بحثی به اندازه خانواده مورد احتیاج بشر نیست، به ویژه اگر آن از منظر اسلام باشد؛ زیرا در آن، مسایل بسیار زیاد و بحث برانگیزی، به عنوان زیر مجموعه «خانواده در اسلام» قرار می گیرد.
پیریزی سعادت و شقاوت انسان، از ازدواج و رحم مادر و خانه ناشی میشود. به قول برخی: بعضی از صفات انسان، ارثی است(1).
البته آن، به نحو اقتضا و استدعاست، نه به نحو علت تامه و نقش تعیینکننده. البته آن، به نحو اقتضا و استدعاست، نه به نحو علت تامه و نقش تعیین کننده(2). امیرالمؤمنین (علیه السلام) در جنگ جمل به فرزندش محمد بن حنفیه که در جنگ ناتوانی از خود نشان داد، فرمود: ادرکک عِرقٌ من امک؛ یک عرق و ژنی از مادرت به تو رسیده است(3)، لذا باید در امر تشکیل خانواده زیاد دقت شود و میطلبد که در این خصوص تحقیق شود.
یکی از مشکلات و تهدیدهای جدی عصر حاضر در این مرز و بوم، مخصوصاً در مغرب زمین تزلزل خانواده است که علت اصلی آن، دین گریزی و یا نقصان حاکمیت دینی در امور و شئون زندگی است. بسیاری از دولتها آنقدر که به کشاورزی و دامداری توجه دارند، به خانواده توجه ندارند و در این باب بودجه هزینه نمیکنند و در نظر نمیگیرند. چه بسا تا میتوانند با وسایل ارتباطی، خانوادهها را متزلزل و یا متلاشی میکنند تا بتوانند به سلطهگری خود ادامه دهند.
هیچ آیینی به اندازه اسلام نسبت به مسأله ازدواج و فرزندِ حاصل از آن، حساسیت نشان نداده است. در این خصوص پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرماید: ما بنی بِناءٌ فی الاسلام احبُّ الی الله من التزویج(4)در اسلام بنایی محبوبتر برای خدا از ازدواج وجود ندارد و درباره خانواده میفرماید: خیرکم خیرکم لاهله و انا خیرکم لاهلی(5)بهترین شما کسانیاند که برای اهل و
خانواده خود بهترین افراد باشند و من برای خانوادهام از شما بهترم و در این مورد در قرآن آمده است: یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا قُوا أَنفُسَکُمْ وَأَهْلِیکُمْ نَارًا(1)ای کسانی که ایمان آوردهاید خودتان و اهل و عِیالتان را از آتش نگاه دارید.
پدر و مادر نسبت به عقاید فرزندانشان نیز مسئولیت دارند. امام صادق (علیه السلام) میفرماید: قبل از این که مرجئه (یک فرقه از فرق کلامی اسلامی)، فَساد در عقاید کلامی فرزندانتان، به وجود آورند احادیث ما را به آنها تعلیم دهید؛ بادروا اولادکم بالحدیث قبل أن یسبقکم الیهم المرجئة(2).
خوشبختی انسان به وسیله دو چیز رقم میخورد که عبارتند از صحت بدن و سلامتی روان که پایهریزی آن دو به عهده پدر و مادر است. آنها باید به گونهای زندگی کنند که اسلام میان آنها و فرزندانشان حاکم باشد، تا به سعادت دنیا و آخرت نایل آیند. بنابراین اگر گفته شود: بهشت و یا جهنم انسان از خانواده شروع میشود، گزاف نیست؛ به عبارت دیگر، انسان از انعقاد نطفه تا دم گور به خانواده محتاج است تا آنجا که عالم آخرت جلوه، انعکاس و مظهر کامل همان خانواده است.
امروزه بسیاری از دانشمندان مغرب زمین پس از تحقیقات زیادی به این نتیجه رسیدهاند که انسان علاوه بر نیاز به صحت و سلامت جسمانی خود، به صحت و سلامت روانی و معنوی نیز نیاز مبرم دارد و در القای این مسئله به دانشمندان مذکور، ایران و فرهیختگان آن، سهم بسزایی داشتهاند.
گفتنی است: قرآن انسان را حاصل از نطفه زن و مرد میداند و میفرماید: «إِنَّا خَلَقْنَا الْإِنسَانَ مِن نُّطْفَةٍ أَمْشَاجٍ »(3).
به تعبیر آن کتاب آسمانی، مرحله بعد از نطفه، علقه است که ریشه در علاقه دارد، پس قانون حاکم بین زوج و زوجه و به طور کلی خانواده، محبت و مودت و رحمت و سکونت همراه با کرامت است، نه غریزه و شهوت و هوی و هوس توأم با خواری و ذلت.
پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) در این خصوص میفرماید: اکرموا اولادکم و أحسنوا آدابهم(4)و نیز آن حضرت می فرماید: احبّوا الصبیان و ارحموهم(5)، ضمن اینکه رحمت حضرت حق بر پدر و مادر، مرهون رحمت آنها به اولادشان است؛ ان الله لیرحم الرجل لشدة حبه ولده(6).
هدف اصلی آفرینش انسان عبودیت، در ظل معرفت الهی و تقرب حاصل از آنهاست، بنابراین خانواده باید در این راستا قرار گیرد.
اساساً مکان ها تفاوت دارند. بعضی از آنها از ارزش و قداست بیشتری برخودارند و بعضی کمتر؛ تفاوت آنها به تفاوت منسوب الیه و مضاف الیههای آن هاست، مثل خانهی خدا، بیت «اهل البیت»، مسجدالاقصی، طور سَینا، مسجد سهله، مسجد کوفه، مکه، مدینه، قبور ائمه (علیه السلام)، مراکز علمی و خانه...؛
به همین دلیل قرآن از بعضی از مکانها مثل مکه معظمه و برخی پدران و فرزندان (که لازمه آنها مادران هم هست)، مانند حضرت ابراهیم و اسماعیل (علیه السلام) با قسم یاد کرده است: وَطُورِ سِینِینَ. وَهَذَا الْبَلَدِ الْأَمِینِ(1)قسم به طور سَینا و قسم به این شهر امن و امان(یعنی مکه معظمه). لَا أُقْسِمُ بِهَذَا الْبَلَدِ.وَأَنتَ حِلٌّ بِهَذَا الْبَلَدِ.وَوَالِدٍ وَمَا وَلَدَ(2)قسم به این شهر(مکه مقدسه). شهری که تو(ای محمد) در آن ساکنی. و قسم به پدر و فرزندش(ابراهیم خلیل و فرزندش اسماعیل ذبیح).
و از همین باب است: شرف المکان بالمکین؛ شرافت مکان به کسی است که در آن جای میگیرد. همچنین است زمانها، مثل شب قدر و میلاد پیامبر و... .
در یک خانواده رابطهی خویشاوندی فرزندان، نَسَبی است؛ در حالی که رابطه خویشاوندی پدر با مادر سببی است. البته ممکن است پدر و مادر در یک خانواده قبل از ازدواج با یک دیگر رابطه نسبی نیز داشته باشند.
خانه یک واحد اجتماعی است. اولین و کوچکترین جایی که انسان زندگی اجتماعی خود را شروع میکند خانه است. سپس دبستان و دوره راهنمایی و دبیرستان و بالاخره دانشگاه است و انسان سرانجام به وسیع ترین مکان یعنی جامعه وارد می شود.
به عبارت دیگر در میان نهادهای اجتماعی «خانواده» مقام مهمی دارد. خانواده پایه اصلی جامعه است و اولین نهادی است که انسان پس از تولد به عضویت آن در میآید(3).
در این خصوص امام صادق میفرماید: خداوند خانهای را دوست میدارد که در آن عروسی و ازدواج صورت گیرد، نه طلاق و ویرانی بنای ازدواج؛ ان الله عزّ و جلّ یحب البیت الذی فیه العُرْس و یبغض البیت الذی فیه الطلاق(1).
و در جای دیگر از رسول حق (صلی الله علیه و آله) روایت شده است: «اذا دعیتم الی العُرُسات فاَبطئوا فانها تذکّر الدنیا و اذا دعیتم الی الجنائز فاَسرعوا فانها تذکر الآخرة(2)، چون به عروسیها دعوت شدید عجله نکنید که آن یاد آور دنیاست و وقتی به (تشییع) جنازهها خوانده شدید سرعت بگیرید که آن یادآور آخرت است»، که تعارضی میان آن دو حدیث نیست، چرا که جهات متفاوت است.
قرآن تعبیر بسیار جالبی درمورد ارتباط میان زن و مرد دارد. میفرماید: هُنَّ لِبَاسٌ لَّکُمْ وَأَنتُمْ لِبَاسٌ لَّهُنَّ(3)زنان لباس شما مردان هستند و شما لباس زنان هستید. زن و مرد مثل لباس، که زینت است، زینت یکدیگرند یا این که همانگونه که لباس عیوب انسان را میپوشاند، آن دو، ساتر و پوشاننده نقصانها و عیوب یکدیگرند.
از اینرو، سعادت و یا شقاوت انسان، وابسته به پدر و مادر، مخصوصاً مادر و به طور کلی خانه است؛ بعد از آن کودکستان نقش اساسی را در این رابطه به عهده میگیرد و پس از آن تا حدودی هم مراکز علمی.
پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرموده است: الشقی من شقِی فی بطن امه و السعید من سعِد فی بطن امه(4). همچنین از آن حضرت روایت شده است: الجنة تحت اقدام الامهات(5)
این مطالب با حدیث پیامبر (صلی الله علیه و آله) که میفرماید: «کل مولود یولد علی الفطرة فابواه یهوّدانه و ینصّرانه و یمجّسانه(6)»، منافات ندارد، زیرا طبق آن حدیث، در انسان بذرهای توحیدی و اخلاق حسنه وجود دارد، لذا آنها در قبال تعلیم و تربیت اسلامی، جواب مثبت میدهند و فعلیت و شکوفایی مییابند.
والدین علاوه بر اینکه تن و بدن فرزندان خود را، پرورش میدهند به تدریج خصلتهای روحی خود را به فرزندانشان انتقال میدهند. ذهن نونهالان خالی است و هر نقشی را به سرعت میپذیرد. علم و تربیت در کودکی، همچون نقش در سنگ است. به همین دلیل مردم به سبب خوبی یا بدی اشخاص میگویند، خدا پدر و مادر آنها را بیامرزد یا لعنت کند.
البته این سخن تعارض با حدیث مذکور، یعنی «کل مولود یولد ...» و با اختیار بشر در تمام دوران حیات او، ندارد. با این تفاوت که فرزند مفطور به فطرت توحیدی و تربیت شدهی در یک خانواده اسلامی، آسانتر میتواند سرنوشت سعادتمندانه الهی آینده خود را، رقم زند و بر عکس فرزندانی که در محیط فاسق و فسق و فجور، بزرگ شده به راحتی و با سرعت دنبال شیاطین انس و جن میروند؛ پس بذرهای مذکور به نحو اقتضا و استدعا و علت ناقصه و زمینهساز است و لاغیر.
یکی از مسایل بسیار مهمی که در قرآن و روایات مطرح است خانواده است. اساس خانواده هم فیزیکی است و هم متافیزیکی(1)،
به این ترتیب خانه غیر از خانواده است. خانواده عبارت است از خانه به علاوهی زوج و زوجه و پدر و مادر و فرزندان(2).
مبانی و پایههای حجاب، عفاف، شکوفایی کرامتهای انسانی و... در خانه و قبل از آن به وسیله زوج و زوجه، به ویژه رحم زوجه است. رسول حق فرمود: اَنکحوا الاکفاء و انکحوا منهم و اختاروا لنطفکم(3)کفوها و همسنخها را به ازدواج هم در آورید و براساس کفوها ازدواج کنید و هدفتان از ازدواج برای نطفه و تولیدنسل باشد(نه شهوترانی).
و باز از آن حضرت روایت شده است: تخیروا لنطفکم فان النساء یلدن اشباه اِخْوانهن و اَخَواتهن(4)برای نطفههای خود گزینش کنید، زیرا زنان بچههایی همانند برادران و خواهران خود به دنیا میآورند.
حکما گفتهاند: السنخیة علة الانضمام؛ تجانس و سنخیت، سبب اتصال و وصلت است.
کبوتر با کبوتر باز با باز
کند همجنس با همجنس پرواز
و آن، به انواعی تقسیم میشود: 1. سنخیت در انسان بودن است، لذا ارتباط جنسی انسان با جانوران معقول و فطری و عرفی و شرعی نیست. 2. سنخیت در ایمان است. وَلاَ تَنکِحُواْ الْمُشْرِکَاتِ حَتَّی یُؤْمِنَّ(1). 3. سنخیت در احصان و پاکدامنی است. وَالطَّیِّبَاتُ لِلطَّیِّبِینَ وَالطَّیِّبُونَ لِلطَّیِّبَاتِ(2). 4. کفائت و هم کفؤ بودن اصطلاحی است(3).
خانواده زیر بنای اجتماع است که اگر مترقی و اسلامی باشد، جامعه هم مترقی و اسلامی است و اگر جامعه مترقی باشد جوامع و کشور متعالی و سعادتمند در دنیا و آخرت است.
بدن و روح سالم و کاملِ انسان، در خانه و حتی قبل از آن پیریزی میشود. طبیعیترین و زیباترین شکل خانواده، این است که هیچ عاملی جز مرگ نتواند پیوند زناشویی را پاره کند. به قول معروف: زن با چادر به خانه شوهر میآید و با کفن از آن خانه بیرون میرود.
بسیاری از ناهنجاریهای اجتماعی، از قبیل سرقت، اعتیاد، خودکشی و...، از خانه و حتی قبل از آن یعنی رحم، نطفه و غذا شروع میشود. بیشتر بیحجابیها و یا بدحجابیها و فسادهای اخلاقی و بی اطلاعی از ارزش ذاتی بشری و خانه خرابیها، در خانه تحقق پیدا میکند.
بیحجابی و یا بدحجابی از زنا بدتر است، چرا که آن نوعی از اشاعه فحشاء است و گناه اشاعه فحشاء از فحشاء، بزرگتر است(4).
قرآن میفرماید: إِنَّ الَّذِینَ یُحِبُّونَ أَن تَشِیعَ الْفَاحِشَةُ فِی الَّذِینَ آمَنُوا لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ فِی الدُّنْیَا وَالْآخِرَةِ...(5)کسانی که دوست دارند زشتیها در میان مردم باایمان شیوع یابد، عذاب و عقاب دردناکی برای آنان در دنیا و آخرت است...
ریشهی شکها، شبههها، عقاید خرافی، چالش های نظری و ناهنجاری هایعلمی، خانواده است. اگر ظرف دل و ذهن فرزندان از معارف صحیح پر شود، دیگر او شبههپذیر نخواهد بود.
امام صادق، چنان که بیان شد، میفرماید: با دروا اولادکم بالحدیث قبل أن یسبقکم الیهم المرجئة(1).
اگر زن و مرد که دو عنصر اصلی و رکن خانه هستند، با مهر، عفت نفس، مناعت طبع، تعاون، انصاف، اغماض، عفو، صفح، حکمت و تدبیر زندگی کنند، فرزندان، که فروع آن کاشانه میباشند، متصف به همان خصوصیات میگردند و در دنیا و آخرت سعادتمند میشوند.
بهترین مردم کسانی هستند که مناسبترین و بهترین ارتباط را با خانواده خود، داشته باشند. پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) می فرماید: اقربکم منّی مجلساً یوم القیامة احسنکم خُلُقاً و خیرکم لاهله(2)نزدیکترین شما به من در همنشینی در روز قیامت، بهترین شما در خُلق و نیکوترینتان به اهل و خانوادهاش میباشد و در غیر این صورت سرانجامِ آنها جهنم است. خداوند می فرماید: یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا قُوا أَنفُسَکُمْ وَأَهْلِیکُمْ نَارًا(3)ای کسانی که ایمان آوردهاید خودتان و اهل و عِیالتان را از آتش نگاه دارید.
فرزندان بیشتر تابع و تحت تأثیر کسانی هستند که او را قبول و دوست دارند. آنها سعی میکنند در نوع لباس و کردار و اندیشه، تابع دوستان خود باشند. خواه دوستشان والدینشان باشد خواه کسانی دیگر.
پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) می فرماید: المرء علی دین خلیله فلینظر احدکم من یخالل(4)شخص آئین خود را بر مبنای دوستش قرار میدهد، لذا هر یک از شما باید بنگرد او با چه کسی طرح دوستی میریزد؛ بر این اساس پدر و مادر باید طوری با فرزندانشان رفتار نمایند، تا فرزندان آنها را قبول داشته، دوستشان بدارند و در دوستیابی با آنها مشورت نمایند.
الگوپذیری، اصلی مسلم است. انسان خصوصاً فرزندان در بسیاری از امور، تابع شخصی هستند که به او محبت دارند، به این ترتیب والدین باید در امر دوست یابی فرزندانشان، به
آنها کمک نمایند. آنها باید ماهرانه در فرزندانشان نفوذ پیدا کرده، با زبان و ادبیات خاص و درخواست های آنها، آشنا شوند، تا در هدایت و ارشاد آن ها به خیر، موفق تر باشند.
چونکه با کودک سر و کارت فتاد
پس زبان کودکی باید گشاد
اگر والدین متدین میبینند رفتار، لباس و عقیده فرزندشان به آنها نمیخورد، باید ببینند او با چه کسی دوست شده است و در آن موارد، شبیه او شده است. در غیر این صورت افراد فاسد با آنها دوست شده، سبب شقاوت آنها در دنیا و آخرت میشوند.
بسیاری از دوستیها و دوستها در دنیا، به دشمنی و دشمنها در عالم آخرت تبدیل میشوند، ولی متقین از آن قاعده مستثنی هستند. قرآن میفرماید: الْأَخِلَّاء یَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ إِلَّا الْمُتَّقِینَ(1)دوستان در آن روز دشمن یکدیگرند مگر پرهیزکاران.
رفاقت با ظالمی که از رفاقت با رسول خدا گریزان و به رفاقت با دشمن خدا و پیامبر او مایل گردیده است، از اصالت و صداقت برخوردار نیست و سبب پشیمانی و غفلت از یاد خدا میشود؛ چرا که او تنها خود را میخواهد. او با هر کس که مطابق میل و شهوتش باشد، رفیق میشود. این نوع خُلتها و دوستیها در دنیا دوام ندارد تا چه رسد در آخرت.
تجسمِ عمل آن نوع خلّتها، دشمنی و جهنم است. وَیَوْمَ یَعَضُّ الظَّالِمُ عَلَی یَدَیْهِ یَقُولُ ... یَا وَیْلَتَی لَیْتَنِی لَمْ أَتَّخِذْ فُلَانًا خَلِیلًا لَقَدْ أَضَلَّنِی عَنِ الذِّکْرِر(2)و(به خاطر آور) روزی را که ستمکار دست خود را(از شدت حسرت) به دندان میگزد و میگوید:... ای کاش فلان(شخص گمراه) را دوست خود انتخاب نکرده بودم؛ او مرا از یادآوری(حق) گمراه ساخت.
به این ترتیب پدر و مادر لازم است، فرزندانشان را به گونهای تربیت کنند که با بهترین شخص رفیق شده، در پندار و گفتار و کردار، از او الگو بگیرند. قرآن میفرماید: لَقَدْ کَانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِّمَن کَانَ یَرْجُو اللَّهَ وَالْیَوْمَ الْآخِرَ(3)مسلماً برای شما در زندگی رسول خدا سرمشق نیکویی بوده، برای آنها که امید به رحمت خدا و روز رستاخیر دارند.
همنشین تو از تو به باید
تا تو را علم و دین بیفزاید
در مقابل آن، اشعار نغز سعدی صاحب مغز مطرح است:
تاتوانی میگریز از یار بد
یار بد بدتر بود از مار بد
مار بد تنها اگر برجان زند
یار بد برجانو بر ایمانزند
نتیجه و خلاصه این که هرجا دوستی میان افراد باشد، سرایت اوصاف خوب یابد از یکی به دیگری تحقق مییابد. حکیم ابوالقاسم فردوسی در این خصوص سروده است:
به عنبر فروشان اگر بگذری
شود جامعه تو همه عنبری
وگر تو شوی نزد آن کشتگر
از او جز سیاهی نیابی دگر
از اینرو میتوان گفت، اساس و پایهریزی محبت و دوستییابی فرزندان، والدین به ویژه پدر است.
والدین باید فرزندانشان را به دو مطلب آگاهی دهند: یکی این که آنها دوستی را اتخاذ کنند که شادی و غم او، شادی و غم آنها باشد و آن جز امام معصوم و بعد از آن اولیاء الله نیست.
امیرالمؤمنین میفرماید: یا رمیلة، ما من مؤمن یمرض الا مرضنا لمرضه ... و لا یفرح الا فرحنا لفرحه(1)ای رمیله! هیچ مؤمنی مریض نمیشود جز این که ما به خاطر مرضش مریض میشویم... و هیچ مؤمنی شاد نمیشود مگر اینکه ما به خاطر شادیش شاد میشویم.
و دیگر این که در این عصر که به امام عصر (علیه السلام) دسترسی نیست شخص باید به دوستان آن حضرت محبت و عشق ورزد و با آنها طرح دوستی ریزد، در نتیجه ثواب دوستی مستقیم با او نصیب وی میشود.
امام زمان میفرماید: من لن یقدر علی صلتنا، فلیصل صالحی موالینا... یکتب له ثواب زیارتنا(2)کسانی که قادر بر وصلت و ارتباط مستقیم با ما نیستند باید با صلحایِ از دوستان ما ارتباط برقرار نمایند... تا برای آنها ثواب زیارت مستقیم با ما نوشته شود.
هدف از ازدواج نباید صرفاً جمال، ثروت، قدرت و شهوترانی باشد و الا با تغییر آنها، پیوند خانوادگی از بین میرود. پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: زناشویی کنید تا صاحب فرزند شوید، زیرا
من در روز قیامت به جنینهای سقط شده شما بر امتهای دیگر افتخار میکنم و باز از آن حضرت نقل شده است: ... تا آن جا که جنین سقط شده، خشمگینانه بر در بهشت توقف میکند و میگوید: تا پدر و مادرم وارد نشوند، وارد نمیشوم(1).
یا اینکه در روایت دیگری از آن حضرت نقل شده است: من تزوج احرز نصف دینه فلیتّق الله فی النصف الباقی(2)هرکس(با هدف تولید نسل پاک) ازدواج کند، نصف دین خود را حفظ کرده است، لذا شخص باید از نصف باقی از خدا بترسد. مؤمنان وظیفه دارند در این خصوص با نیت الهی ازدواج نمایند، حال نتیجه هر طور شد بلااشکال است؛ چون آنها مأمور وظیفهاند، نه نتیجه. و این، به آن معنا نیست که آنها مقدمات مناسب تشکیل خانواده را فراهم ننمایند.
بسیاری از انسانها، از طریق عمل به وظایف و احکام خانواده به مدارج عالیهی هنری، حِکْمی، اخلاقی، علمی، اجتماعی و سیاسی رسیدهاند. از دامن زن مرد به معراج میرسد. چرا که امام صادق (علیه السلام) فرموده است: اکثر الخیر فی النساء(3)زیادترین خیر( و برکت نظیر تولید نسل) در زنان است.
گفتنی است: بسیاری از مردم وقتی متوجه میشوند همسرشان دختر به بار آورده است ناراحت شده، مشاجره و دعوا راه میاندازند و خانواده را به فروپاشی سوق میدهند، در حالیکه نمیدانند امام صادق فرموده است: «البَنات حَسَناتٌ و البَنونَ نعمةٌ و انما یُثابُ علی الحسنات و یُسأل عن النعمة»(4)دختران، حسنات و پسران، نعمتند و بدون شک به حسنات ثواب داده میشود و از نعمت سؤال میشود که در چه مسیر و راهی قرار گرفت.
نکته جالب توجه اینکه برای دختران، حسنات و برای پسران، نعمت منظور شده است، یعنی اولی جمع است و دومی مفرد. پیامبر ختمی مآب فرمود: کسی که سه دختر تحت تکفل خود در آورد، بهشت بر او واجب میشود. پرسیدند: دو دختر؟ فرمود: دو دختر. پرسیدند:
یکی؟ فرمود: یکی؛ من عالَ ثلاثَ بناتٍ، وجبت له الجنة. فقیلَ: یا رسول الله و اِثنینِ؟ قالَ: و اِثنین. و قیل: و واحدةٌ؟ قال: و واحدةٌ(1).
خانه و خانواده، سلوک بی سالکِ عارف بالله است. از آن طرف آن، خشت زیر بنای افراد ستمگری چون یزید، معاویه، چنگیزخان مغول، رضاشاه و فرزندش، هیتلر، استالین، موشه دایان، صدام و ... بوده است. از کوزه همان تراود که در اوست.
انسان نسبت به آنچه که به امانت گرفته است، مخصوصاً در قبال خانوادهاش، مسؤول است؛ ان الله تعالی سائلٌ کل راع عما استرعاه أََحفظ ذلک ام ضیّعه حتی یسأل الرجل عن اهل بیته(2)بلاشک خداوند متعال از هر مسئول چیزی که مسئولیتش را به عهده گرفته است سؤال میکند که آیا آن چیز را حفظ یا ضایع نموده است تا آنجا که از اهل و عِیال او نیز سؤال میکند.
نیاز جنسی نمیتواند علت تامه تشکیل خانواده باشد، یعنی عامل اصلی ارتباط زن و شوهر، شهوترانی نیست. زیرا احتیاج مذکور همیشه شدید نیست. بسیاری از ازدواجها تا سنین بالا حتی تا دم مرگ ادامه دارد. زن و مرد پیر و فرتوت، لیلیوار و مجنون وار به زندگی زناشویی خود، همچنان ادامه میدهند. اگر علت اصلی جذب و انجذاب زوج و زوجه، عیاشی و کیافی میبود، با وارد کردن بسیاری از حیوانات در خانه، هم میتوان به هدف مذکور رسید.
آنهائی که اساس و اصلشان در ازدواج، زیبایی زن است و به خانواده زوجه توجه ندارند، نمیدانند که مَثَل زن زیبا که در خانوادهی سوء و بد، تربیت شده باشد مثل نیلوفر و پیچکهای قشنگ و سمی است که در آبگیر و برکهرشد یافته است که بسیار خطرناکاند.
پیامبر فرمود: ایها الناس ایاکم و خضراء الدِّمَن. قیل یا رسول الله (صلی الله علیه و آله) و ما خضراء الدمن؟ قال (صلی الله علیه و آله): المرأة الحسناء فی مَنبِت سوء(3)ای مردم! شما را از خضرای دِمَن و مَزبَلهدانها باز میدارم. سؤال شد: ای رسول خدا خضراء دمن چیست؟ فرمود: زن زیبا در رستنگاه(و خانواده) سوء و بد است.
بسیاری از آمریکاییها و اروپائیان، مخصوصاً ایتالیاییها و بعضاً غربزدهها با جانواران از قبیل سگ و گربه و میمون و خر و...، انس برقرار میکنند و از تشکیل خانواده، امتناع میورزند. این مسأله، خانواده و تولیدنسل را به شدت تهدید میکند؛ به این ترتیب با جانوری که روحیات انسان را درک نمیکند، نطفه او را ضایع میکند و چه بسا نجسالعین باشد نمیشود رابطه عاطفیِ توأم با درک متقابل برقرار کرد.
سگ به دریای هفتگانه مشوی
چون که شستی پلیدتر باشد
خر عیسی گرش به مکه برند
چون بیاید هنوز خر باشد(1)
آنها انسان را تا حد حیوان، بلکه پستتر از آن پایین آوردهاند، چرا که هیچ حیوانی در خصوص ارضاء و اطفای غریزه جنسی خود، با یک نوع حیوان دیگر ارتباط برقرار نمیکند. در شرایط عادی در حیوان حتی همجنس بازی هم وجود ندارد. این خصلت رسماً در بعضی از انسان ها مثل قوم لوط و بعضی از کشورهای آمریکایی و اروپایی و... یافت شده و میشود.
قرآن در این مورد میفرماید: أَئِنَّکُمْ لَتَأْتُونَ الرِّجَالَ شَهْوَةً مِّن دُونِ النِّسَاء(2)آیا شما به جای زنان، از روی شهوت به سراغ مردان میروید؟ این تنها بشر است که گاهی مصداق کامل «یحرفون الکم و الکیف و الطبیعة عن مواضعهم»؛ «انحراف انسانها به حدی است که به نسخ تکوینیات نیز پرداخته، کمیت و کیفیتهای طبیعی و حتی خود طبیعت را تحریف و دگرگونه میسازند» است.
قرآن نخواسته است زوجهای انسانی و حیوانی مخلوط و مخدوش بشوند، لذا میفرماید: جَعَلَ لَکُم مِّنْ أَنفُسِکُمْ أَزْوَاجًا وَمِنَ الْأَنْعَامِ أَزْوَاجًا(3)و از جنس شما همسرانی برای شما(و به نفع شما) قرار داد و آفرید و جفتهایی از چهارپایان (نیز) قرار داد.
کتاب الله چقدر جالب هدف ازدواج را بیان فرموده است : وَمِنْ آیَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَکُم مِّنْ أَنفُسِکُمْ أَزْوَاجًا لِّتَسْکُنُوا إِلَیْهَا وَجَعَلَ بَیْنَکُم مَّوَدَّةً وَرَحْمَةً إِنَّ فِی ذَلِکَ لَآیَاتٍ لِّقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ(4)و از جمله آیات خداوند این است که برای شما از جنس خودتان جفتهایی بیافرید تا با آن آرامش و سکونت پیدا کنید و بین شما دوستی و رحمت و عطوفت قرار داد، بدون شک در آنها، برای قومی که تفکر میکنند، آیات و نشانههای (تدبیر) خداوند وجود دارد.
زن بیشتر به قلب مرد توجه دارد، یعنی هدفش این است که قلب مرد را تسخیر کند و مرد بیشتر به جمال ظاهر زن توجه دارد؛ در همین راستا پیامبر فرموده است: اگر مردی به همسرش بگوید دوستت دارم این سخن هرگز از قلب او خارج نمیشود؛ قول المرء لزوجه انی احبّک لا یذهب من قلبها ابداً(1).
از قرآن و روایات اهلبیت استفاده میشود: آن خانهای که در آن الفت، راز و نیاز با خدا باشد با برکت و محبوب خداوند است. فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَن تُرْفَعَ وَیُذْکَرَ فِیهَا اسْمُهُ یُسَبِّحُ لَهُ فِیهَا بِالْغُدُوِّ وَالْآصَالِ. رِجَالٌ لَّا تُلْهِیهِمْ تِجَارَةٌ وَلَا بَیْعٌ عَن ذِکْرِ اللَّهِ وَإِقَامِ الصَّلَاةِ...(2)در خانههایی (مانند معابد، مساجد و منازل انبیاء و اولیاء الله)، خداوند رخصت داده که آن جا رفعت یابد و در آن ذکر نام خداوند شود و رجالی صبح و شام تسبیح و تنزیه ذات پاک او کنند. آن پاک مردانی که هیچ کسب و تجارتی آنان را از یاد خدا غافل نگرداند و نماز بپا داشته و زکات به فقیران دهند و از روزی که دل و دیدهها در آن روز حیران و مضطرب است ترسان و هراسانند.
چرا در اسلام سفارش شده است که نوافل در خانه خوانده شود، ولی نمازهای واجب در مسجد و به جماعت، برای اینکه خانه و اهل آن نورانی، بهشتی و مقرب خداوند بشوند. دین به ما دستور میدهد که مواظب باشید مثل یهودیها و نصارا نباشید که یک عبادت خرافی هم که انجام میدهند، به صلات(معبد یهود، معرب ثلوثا) و یا کلیسا و یا دیر (معبد مسیح) میروند.
وظیفه مسلمانان این است که خود و خانواده خود را، به وسیله نمازگزاردن به ویژه نافله خواندن، رعایت اصل حجاب، کنترل نگاه و شناخت ارزش انسان، مخصوصاً کمال زن و معرفت نسبت رفقای خود و فرزندان خویش و ... از آتش حفظ کنند. یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا قُوا أَنفُسَکُمْ وَأَهْلِیکُمْ نَارًا وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ(3)ای کسانی که ایمان آوردهاید! خود و خانواده خویش را از آتشی که هیزم آن، انسانها و سنگهاست نگه دارید.
بنابر قول برخی از صاحبنظران، در جهان اسلام، برای خانواده، شش نقش یا کارکرد عمدهی اجتماعی را میتوان برشمرد:
اساساً چیزی که پیوند ازدواج را محکم میکند فرزند است. تأخیر در فرزنددار شدن، تا حدودی طراوت فرزندداری را از بین میبرد و ممکن است دیگر فرزند پیدا نکنند.
هر چه انسان جوانتر باشد –حدود 20 سالگی- فرزند سالمتر و با هوشتر به دنیا میآورد. پیامبر فرمود: تناکحوا تناسلوا اباهی بکم الامم یوم القیامة(1)ازدواج کنید و تولید نسل نمائید تا من به وسیله شما به امتهای دیگر افتخار کنم.
والدین مسئولیت و نقش اساسی، در سه حیات بدنی، فکری و اخلاقی فرزندان را، در سه دوره هفت سالهی گوناگون دارند؛ یعنی میتوانند آنها را در تقویت بنیه بدنی و سلامتی آن، رشد اندیشه، ارتقای سطح جهان بینی، تزکیه نفس و اصلاح عاطفه، در آن سه دوره حمایت و هدایت نمایند.
پیامبر (صلی الله علیه و آله) میفرماید: فرزند در هفت سال اول سن خود سید و آقا و آزاد است، یعنی باید شرایطی فراهم شود که به راحتی آن چه را میخواهد انجام دهد تا استعدادش شکوفا شود. آموزش در این دوره به تخصص زیاد نیاز دارد و هفت سال بعد خادم و مطیع است و شایسته است پدر و مادر آنها را امر و نهی نمایند.
در این دوره فرزندان به معلمان ماهر و زبردست نیاز مبرم دارند، به همین دلیل در آمریکا کسانی را برای تدریس به دبستان میفرستند که دارای مدرک دکتری باشند، سپس در هفت سال بعد وزیر و مورد مشورت در امور خانه و بیرون آن است؛ الولد سید سبع سنین و خادم سبع سنین و وزیر سبع سنین(2).
علی(علیه السلام) میفرمایند: یُرَبَّی الصبیُّ سبعاً و یُؤَدَّب سبعاً و یُستَخدم سبعاً و منتهی طوله فی ثلاثٍ و عشرین سنةً و عقله فی خمسٍ و ثلاثین سنةً و ما کان بعدَ ذلک فبالتجارب(3)کودک به مدت هفت سال تربیت میشود و به مدت هفت سال ادبآموزی میشود و به مدت هفت
سال به خدمت گمارده میشود. رشد بدنی او تا سن 23 سالگی است و رشد عقلی او تا سن 35 سالگی است و آنچه بعداً فرامیگیرد، از راه تجارب است.
از معصوم روایت شده است: نحن نأمر صبیاننا بالصلوة اذا بلغوا خمس سنین و مروهم بالصلوة اذا بلغوا سبع سنین و اضربوهم اذا بلغوا تسع سنین(1)ما نونهالانمان را در سن پنج سالگی به نماز امر میکنیم. شما آنها را در سن هفت سالگی به نماز فرمان دهید و وقتی نه ساله شدند( میتوانید در امر نماز و یا کارهای خوب دیگر) بزنید(و آن در صورتی است که امر منحصر به زدن باشد، آن هم زدنی که آنها را به لجاجت و تنفر نکشاند).
گفتنی است: هرچند عاقّ والدین و نافرمانی آن دو از گناهان کبیره محسوب میشوند ولی پدر و مادر نباید سبب آن گناه کبیره شوند وگرنه ملعوناند. پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) به علی(علیه السلام) فرمود: یا علیُّ لعن الله والدینِ حَمَلا وَلَدَهُما علی عقوقهما(2).
امام سجاد (علیه السلام) اولین سخنی که در مورد حقوق پنجاه گانه، در رسالهی خود میفرماید: این که فرزند از تو است، خیر و شرش در همین دنیا به تو منسوب است؛ و اما حق ولدک فأن تعلم اَنه منک و مضاف الیک فی عاجل الدنیا بخیره و شره(3).
اگر درخت فرزند به بار نیکو نشست نگاه لذت بخش آن، بهترین ثمر و اثر است. انظُرُواْ إِلِی ثَمَرِهِ إِذَا أَثْمَرَ وَیَنْعِهِ(4)هنگامی که درخت میوه میدهد به میوهی آن و طرز رسیدنش بنگرید. و الا چنانچه ثمرش بد باشد نگاهش بسیار رنجآور است، چرا که جز زقوم نتیجهای ندارد.
فرزند سه حق بر گردن پدر دارد: یکی این که نام خوب روی او بگذارد و دیگر این که او را خوب ادب کند و دیگر این که قرآن به او بیاموزد. علی (علیه السلام) در این خصوص میفرماید: حق الولد علی الوالد أن یحسّن اسمه و یحسّن ادبه و یعلِّمه القرآن(5).
نکتهای که در اینجا تذکرش لازم است، این که در امر تأدیب و تربیت فرزندان باید از خداوند کمک خواست، چرا که تربیت از ظریفترین امور دینی است. در اینباره امامسجاد میفرماید: واعنّی علی تأدیبهم و تربیتهم و برّهم(1)و مرا در ادب کردن و تربیت نمودن و نیکوکاری آنها کمک کن.
عاطفه در حیات، سرّ استحکام زندگی است. اگر در زندگی عاطفه نباشد، به مثابه همان است که میگویند: سنگ روی سنگ بند نمیشود. هم بین زوج و زوجه باید، علاقه و عاطفه حکم فرما باشد و هم میان والدین و فرزندان. پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله)،چنان که بیان شد، فرمود: قول الرجل للمرأة انی احبک لا یذهب من قلبها ابداً(2)این که مرد به زنش بگوید: دوستت دارم، هیچ گاه از قلب زن بیرون نمیرود.
چه خوب است مرد به همسرش بگوید: عزیزم! الیالابد دوستت دارم. عاشقتم. و زن به شوهرش بگوید: الهی فدات بشوم. تو جان منی. من همیشه به تو افتخار میکنم. فاطمه زهرا (علیها السلام) به همسرش علی (علیه السلام) میفرمود: روحی لروحک الفداء و نفسی لنفسک الوقاء یا اباالحسن...(3)ای ابوالحسن، علی، روح من فدای روحت و نفس من حافظ نفست باد...
و باز آن حضرت رسول خدا، فرمود: جلوس المرء عند عیاله احب الی الله تعالی من اعتکاف فی مسجدی هذا(4)نشستن مرد پیش زن و بچهاش، نزد خدا، از اعتکاف در مسجد من یعنی مسجدالنبی محبوبتر است.
گاهی اوقات زن بهتر از مرد و مرد بهتر از زن کسی را ندارند. اگر مرد بدیهایی دارد، خوبیهایی هم دارد. باید از بدیهای او فرار کرده به سوی خوبیهایش پناه برد، چنان که کودک از دست مادرش ناراحت میشود و گریهکنان به دامن مادرش پناه میبرد. این دستور، ظل سخن حضرت سجاد در دعای ثُمالی است که فرمود: اللهم انی... هاربٌ منک الیک(5)
خدایا بدون شک من... از قهر تو فراری و به لطف تو پناه آورندهام. سعدی در این خصوص چه خوب مترنم است به این که:
ور بزنی به تیغ تیزم
در تو گریزم از گریزم
یکی از سیرههای پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) این بود که هر روز صبح دست پر مهر و محبت بر سر فرزندان و نوههایش میکشید، کان رسول الله (صلی الله علیه و آله) اذا اصبح مسح علی رئوس وُلده و وُلد ولده(1). باز آن حضرت میفرماید: کودکان را زیاد ببوسید چرا که برای هر بوسیدن شما درجه میدهند. درجه بالاتر از اجراست(2).
والدین باید سلامتی و رشد جسمی خود و فرزندان خویش را مورد توجه جدی قرار دهند. چرا که گفتهاند: عقل سالم در بدن سالم است.
تقویت جسم آنقدر مهم است خداوند درباره طالوت پادشاه میفرماید: « إِنَّ اللّهَ اصْطَفَاهُ عَلَیْکُمْ وَزَادَهُ بَسْطَةً فِی الْعِلْمِ وَالْجِسْمِ(3)»؛ خدا او را بر شما برگزیده و او را در علم و (قدرت) جسم، وسعت بخشیده است.
او هم جسم قوی و زیبا داشت و هم در حکمت نظری سرآمد بود. خَلق و خُلق او هر دو شایسته و بایسته برای رهبری جامعه آن زمان بودند.
روایت شده است که:« ان لبدنک علیک حقاً»(4)، پس بدن انسان برگردن انسان حقی دارد که انسان نیز در قبال آن تکلیفی دارد.
فلاسفه اثبات نمودهاند که بدن، مرتبهی نازلهی نفس است، نه اینکه بدن مباین و جدا و در مقابل آن باشد. روح، عمق تن است و تن، ظاهر آن. روح، در نزولش تن است و تن در صعودش، روح.
اساساً انسان باد و بال علم و عمل قادر است به عالم والا پرواز نماید. علم، بعد روانی انسان را تشکیل میدهد و عمل که مربوط به جوارح و اعضاست بعد جسمانی او را. به این ترتیب چنانچه اعضای خانه به جسم خود توجه ننمودند، جسم عکسالعمل نشان داده به روح و روان آسیب میرساند و به عکس اگر حق روح ادا نشود بدن مختل میگردد، چنانکه غم و غصه و بیایمانی و وسواس روی بدن تأثیر دارند.
جوانان باید بدانند که اسلام به هیچوجه میان طبیعت و ماوراء الطبیعۀ و دنیا و آخرت، تقارن و تباین قائل نشده. در قرآن آمده است:« وَابْتَغِ فِیمَا آتَاکَ اللَّهُ الدَّارَ الْآخِرَةَ وَلَا تَنسَ نَصِیبَکَ مِنَ الدُّنْیَا»(1)و روایت شده است که:« الدنیا مزرعۀ الاخرۀ(2)او الدنیا مزرعۀ والآخرۀ دار الحصاد(3)»
برای نمونه نوع علما وقتی یک مقدار سنشان بالا آمد اکثرشان مبتلا به غدهی پروستات میشوند که این بر اثر یک جا نشستن و راه نرفتن است(4).
مهدی الهی قمشهای نقل میکند: وقتی تکیه عالی قاپوی اصفهان را میساختند دیدند جوانی کارگر، بسیار سرمست و توانا از پایین داربست، از فاصله زیاد، مرتب آجرها را به استاد بنا میرساند. یکی از امرا با تعجب گفت: چقدر این جوان نیرو دارد! لابد او همسر و خانواده و زندگی آرامبخشی دارد.
برای اثبات این مسئله، رابطه او را با همسر و خانوادهاش تیره نمودند. ملاحظه نمودند او دیگر نمیتواند آجرها را به استاد بنا برساند و آنها برمیگردند.(5)به این ترتیب خانواده نقش بزرگی در تقویت بنیه جسمانی اعضا خانه میتواند ایفا نماید، مخصوصاً اگر هر کدام از آنها مناسب حال خود تغذیه و ورزش داشته باشند.
والدین فرزندان را از سنین کودکی باید با اصول عقاید آشنا کنند، آن هم به نحوی که در خور آن ها باشد و در این مورد نباید به آنها دروغ بگویند یا آنها را خرافهپرست تربیت نمایند.
بهترین اصول عقاید، گرایش به توحید و عدم قبول وجود شریک برای خداوند است و این که انسان بداند حق متعال به همهی امور آشکار و پنهان جهان و انسان، چه در گذشته و
چه در حال حاضر و چه در آینده، به طور دقیق،آگاه است و این که سرانجام حرکت انسان، حضرت حق است و به طور کامل به نتایج اعمالش میرسد(1).
پدر و مادر باید مانع شوند که فرزندانشان به تقلید کورکورانه متصف شوند. سعی کنند دلایل بیشتر دستورهایی را که برای آنها تجویز میکنند، به آنها تعلیم دهند.
در این صورت، پدر و مادر باید به فرزندان خود اندیشیدن و روش آن را بیاموزند، نه این که تنها اندیشهها را.
از اینرو آنها باید باید فرزندانشان را، به تدریج و با سهولت و توأم با استدلال، متخلق به اخلاقالله و متدین به دین اسلام نمایند. در مرحله اول باید خودشان را اصلاح کنند تا فرزندانشان مایل به اصلاح شوند. لذا آنها را باید با عمل، نه با زبانِ غیرموافق با عمل، دعوت به خیر کنند؛ أَتَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَتَنسَوْنَ أَنفُسَکُمْ(2)آیا مردم را به نیکی دعوت میکنید، اما خودتان را فراموش مینمایید. علی(علیه السلام) میفرماید: ولیکن تأدیبه بسیرته قبل تأدیبه بلسانه(3)( و رهبر جامعه) باید پیش از ادب نمودن و آراستن دیگری به زبان، به روش خود او را ادب و آراستن سازد؛ مثلاً اگر وعده به فرزندانشان دادند باید وفا کنند. قال الصادق (علیه السلام) ...اذا وعدتموهم شیئاً ففوا لهم لایدرون الا انکم ترزقونهم(4)...وقتی به فرزندانتان چیزی را وعده میدهید، پس به وعدهتان، که به نفع آنهاست، عمل کنید، زیرا آنها شما را رازق خود میپندارند.
فرزندان باید بدانند شکر والدینشان بسیار مهم و لازم است، چرا که در قرآن شکر آنها و خداوند با هم آمده و در یک ردیف و در کنار هم قرار گرفته است. أَنِ اشْکُرْ لِی وَلِوَالِدَیْکَ إِلَیَّ الْمَصِیرُ(5)به انسان وصیت کردیم که برای من(خدا) و برای پدر و مادرت شکرگزار باش که بازگشت (همة شما) به سوی خداست.
فرزندان باید عاشقانه به والدینشان نیکوئی کنند، چنان که حضرت یحیی در حق پدر و مادر بسیار نیکوئی میکرد و جبار و عصیانگر نبود. وَبَرًّا بِوَالِدَیْهِ وَلَمْ یَکُن جَبَّارًا عَصِیًّا(6).
روایت شده است: به پدر و مادرتان نیکوئی کنید تا فرزندانتان به شما نیکوئی کنند؛ برّوا آبائکم یبرَّکم ابناءُکم(1).
آنقدر پدر و مادر در پیشگاه خداوند با ارزشاند که روایت شده است: النظر الی الوالدین عبادة(2)نگاه به والدین عبادت است. راقم این سطور هر هفته صبحهای جمعه و اکنون بعد از نماز جمعه، به دیدار پدر و مادرم میشتابم و نهار در خدمت آنها هستم، در نتیجه به مدت یک هفته نیروی معنوی میگیرم و با نشاط زندگی میکنم. خدا آنها را در دو جهان سر بلند گرداند و حق ما را نسبت به آنها حلال نماید. امید است در قبال این لطف، خدا را بیشتر بشناسیم و شاکر او باشیم و فرزندانمان در این خصوص بهتر از ما باشند.
در این مورد باید به چند نکته توجه شود:
1- زندگی نباید بدون حساب و نظم و نظام و کتاب و برنامه و آغاز و انجام باشد. حسن تقدیر در معیشت یکی از سه خصلتی است که سبب میشوند انسان به حقیقت ایمان برسد. امام صادق(علیه السلام) میفرماید: لا یستکمل عبد حقیقة الایمان حتی یکون فیه خصال ثلاث... و حسن التقدیر فی المعیشة...(3)بنده به حقیقت ایمان( و تشیع) نمیرسد مگر اینکه در او سه خصلت نهادینه شده باشد... و(دوم) حسن و خوبی تقدیر و اندازهگیری در معیشت و زندگی است... .
خصلت اولی تفقه و عمق بخشی دینی و خصلت سومی صبر بر مصائب است. شخص نباید در برخورد با مشکلات به مردم بگوید: من مشکل دارم. او باید به مشکل بگوید من خدا دارم.
2- انسان نباید هلوع و حریص باشد که وقتی به او شر و فقر برسد جزع و فزع کند و وقتی به او خیر و رفاه برسد، آنرا از دیگران دریغ بدارد. إِنَّ الْإِنسَانَ خُلِقَ هَلُوعًا. إِذَا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعًا. وَإِذَا مَسَّهُ الْخَیْرُ مَنُوعًا(4)به یقین انسان حریص و کم طاقت آفریده شده است. هنگامی
که بدی به او رسد بیتابی میکند و هنگامی که خیر و خوبی به او رسد، آنرا از دیگران منع میکند و بخل میورزد.
امام حسین (علیه السلام) می فرماید: القناعة مال لاینفد(1)قناعت مالی است که تمام نمیشود. اگر مردم ثروت میخواهند باید قناعت پیشه کنند. سعدی گوید:
خدا از چنان بنده خرسند نیست
که راضی بقسم خداوند نیست
3- انسان نباید در شکم و شهوت، دیگران را اسیر خود کند، بلکه باید دیگران را هم در نظر بگیرد.تفاوت مؤمن و منافق ایناست که مؤمن طبق میل اهل و عِیالش غذا میخورد و منافق، اهل و عیالش، طبق میل و شهوت او غذا میخورند؛ المؤمن یأکل بشهوة اهله و المنافق یأکل اهلُه بشهوته [او بشهوة بطنه](2).
4- انسان تا میتواند نباید خود را مقروض کند، چرا که وام، دامی است که نتیجهاش غصه شب است که چگونه میتواند پرداخت نماید و ذلت روز نزد طلبکار است؛ همٌّ باللیل و ذلّ بالنهار(3).
چو دخلت نیست خرج آهسته تر کن
که می خوانند مداحان سرودی
اگر باران به کوهستان نبارد
به سالی دجله گردد خشک رودی
انسان نباید دنیا پرست باشد وگرنه آخرت او خراب میشود و نباید تنها به آخرت بیندیشد و الا دنیای او تباه میگردد؛ لذا شایسته است حق عاجل و آجل را ادا نماید. علی(علیه السلام) میفرماید: اعمل لدنیاک کانک تعیش ابداً و اعمل لآخرتک کانک تموت ابداً(4)آن چنان برای دنیایت عمل کن که گویی همیشه زندگی میکنی و( در عین حال) آن چنان برای آخرتت تلاش نما که گویی فردا میمیری، چنانکه آن حضرت فرمود: خالطوا الناس مخالطۀ إن متم معها بکوا و إن عشتم حسنوا الیکم(5)با مردم چنان در آمیزید که اگر از دنیا رفتید بر شما بگریند و اگر در حیات بودید شما را تحسین کنند (در مرگتان، تسلیت گویند و در حیاتتان، تهنیت).
5- انسان نباید غیرعاقلانه و سفیهانه خرید و فروش نماید. به این معنا که چیزهایی را که احتیاج ندارد بخرد، در نتیجه مجبور میشود بر اثر بیچارگی، چیزهایِ مورد نیازش را بفروشد و این ترجمان سخن امام علی(علیه السلام) است که میفرماید: من اشتری ما لایحتاج الیه باع مایحتاج الیه(1).
کار و تولید و ایجاد مهارت شغلی بهترین ارثی است که والدین برای فرزندان خود میگذارند. هر موجودی به فرا خور حالش فعال است. خداوند هر در هر لحظه و زمانی در شأن و کاری است؛ کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ(2). کار خداوند جز افاضه و تکمیل موجودات نیست. إِنَّ رَبَّکَ فَعَّالٌ لِّمَا یُرِیدُ(3). خدا کارگر نمونه است و ما سوی الله نمونه کارگر.
پروین اعتصامی در این خصوص چه خوب سروده است:
قطرهایکز جویباری میرود
از پی انجام کاری میرود
و ناصر خسرو نیز چنین انشاد فرموده است:
نشان داری که گُل از خار خیزد
بکن کاری که کار از کار خیزد(4)
بهترین تفریح انسان کار است. هیچ کس نابرده رنج به گنج نمیرسد. وَأَن لَّیْسَ لِلْإِنسَانِ إِلَّا مَا سَعَی(5). خواجه عبدالله انصاری گفته است: کار کن تا کاهل نشوی و رزق از خدا دان تا کافر نشوی(6).
پیامبر فرمود: مردی که برای عِیالش برای کسب روزی حلال زحمت میکشد نظیر مجاهد فی سبیل الله است؛ الکادّ علی عِیاله من حلّ کالمجاهد فی سبیل الله(7).
اساساً کار به شخص مهارت و نشاط و سلامتی و آبرو میدهد. بیعار ناشی از بیکاری، ما حصل سعی دیگران را سرقت میکند. تا آنجا که گفتهاند: بیگاری بهتر از بیکاری است.
آنها که کار نمیکنند و با کسی در این خصوص ارتباط ندارند دچار افسردگی و اعتیاد و گناه میشوند و از شکوفائی عقلانی و تقویت و زیبائی و متابولیسم و سوخت و ساز بدنی محرومند. اینان کار نمیکنند و از کسانی که کار میکنند و نمیخورند، ارتزاق میکنند.
علی (علیه السلام) میفرماید: کسی که آبی و زمین بیابد و آنگاه نتواند نیازهای خود را برآورد از رحمت خدا دور است(1).
شخصی از علی (علیه السلام) سؤال کرد اگر روزی مقدر است چگونه روزی کسی که در خانه مینشیند میرسد؟ آن حضرت در پاسخ فرمود: از همان جا که مرگش میرسد. اگر شخص در خانه بنشیند روزیش مرگ است، یعنی قَدَر و تقدیر خدا در رزق او، مناسب با قابلیت، یعنی تنبلی اوست و اگر تلاش نمود قَدَر خداوند مناسب با سعی و تلاش و فعالیت اوست.
امام صادق در گرمای تابستان کار میکرد و عرق میریخت؛ یکی از صوفیان آن حضرت را سرزنش کرده، گفت: اگر در این حال بمیری در طلب دنیا مردهای. آن حضرت فرمود: من تلاش میکنم تا از امثال تو بی نیاز باشم و دوست دارم خدا مرا در حال تلاش برای تحصیل روزی ببیند(2).
تذکر این نکته ضروری است که والدین نباید فرزندانشان را زود به بازار کار روانه کنند تا از تحصیل و تربیت عقب یا محروم بمانند. زشت است دختران زیبا را برای صِرفاً جذب مشتری یا ارزانی کار به مغازهها در بازار راه داد تا مانع رونق کار آقایان شوند، در نتیجه آنها از وظیفه اصلی خود که آموزش و پرورش و خانه داری است محروم بمانند و آقایان هم بیکار. انسان همیشه میتواند هر شغلی را انتخاب نماید اما علم اندوزی و تربیت از آغاز طفولیت است تا زمانی خاص(3).
هیچکس نباید از اشتغال و شغل ننگ و عار داشته باشد، لذا بر پدران و مادران است که فرزندانشان را به شغلی مناسب تشویق کنند؛ ضمن این که هر کسی باید مناسب با موقعیت خود، شغلی را انتخاب نماید.
تعلم و تعلیم و خانه داری و تربیت فرزند و حسن تبعّل و شوهر داری و... نیز شغلند. روی این حساب میتوان گفت: شغلها متفاوتند: شغلهایی مربوط به ذهن و شغلهایی مربوط به عاطفه و شغلهایی هم در ارتباط با دین و تبلیغ اسلام و شغلهائی نیز بدنیاند.
شغلها از لحاظ تأمین زندگی یکسانند. هیچ تمایزی از این جهت نیست و اگر تفاوتی در این جهت وجود دارد، تنها مربوط به دنیاست نه آخرت؛ با این تفاوت کسی که میتواند تدریس کند و یا پزشک خوبی باشد و یا طلبهی متدین و با استعداد و یا مسئول مملکتی ماهر و متخصص باشد اگر به شغل دیگری دست یازد گناه است.
والدین برای فرزندانشان مطابق با پیشرفت زمان و شأن آنها باید شغلی انتخاب نمایند و سعی نکنند شغل خودشان را به آنها تحمیل کنند.
ضمناً باید ساعات روز، بین کار و عبادت و استراحت و خواب تقسیم شود. بعضی همه اوقات را به تحصیل میپردازند؛ در نتیجه ممکن است دچار ضعف اعصاب و اضطراب و استرس شدید شوند. آن ها خیال میکنند بزرگان یک شبه عالم و دانشمند شدند. این افراد به فرض از بزرگان علمی هم بشوند نه برای خود مفیدند و نه برای دیگران؛ آنها دیوانگان عالم هستند.
برخی از فرزندان که تحت فشار والدین درس میخوانند و نمره خوبی هم میگیرند و در بهترین دانشگاه هم قبول میشوند چه بسا ممکن است دچار مرضهای بسیار خطرناک شوند و به انزوا روی بیاورند. ضعف اعصاب با انسان چنین میکند. آنها از همه کس وحشت دارند و احساس میکنند عدهای میخواهند به آنها حمله کنند. اصل اساسی در هر کاری اعتدال است، نه تفریط صحیح است و نه افراط.
یکی از نوادگان امام راحل روز جمعه مطالعه میکرد. امام به او فرمود: برو با بچههایی که دارند بازی می کنند بازی کن. من در طول عمرم یک ساعت از درسم را به تفریح و یک ساعت از تفریحم را به درس ندادم(1).
بسیاری از بزرگسالان بازی با کودک را کماهمیت و بیارزش تلقی میکنند و انتظار دارند کودکان ساکت و آرام باشند، در حالی که اسلام با دید وسیع و کامل خود میگوید: تُستحبّ عَرامَةُ الغلام فی صِغَره لیکون حلیماً فی کِبَره(2)بازی کردن طفل در خردسالی و رها کردن او برای بازی، مستحب و پسندیده است تا در بزرگسالی، بردبار و صبور بشود. اساساً هر انسانی به تفریح سالم، به ویژه اینکه توأم با جنب و جوش باشد، نیازمند است؛ زیرا آن باعث صحت و سلامتی تن و روان و مانع بسیاری از امراض شده، سبب طول عمر میگردد.
البته تفریح هم تنها به بازی نیست بلکه نگاه به طبیعت کردن و رنگها را دیدن و شنا کردن و مسافرت کردن و کتاب مطالعه را عوض نمودن و... را تفریح میگویند.
بهترین رنگ، رنگ زرد است که قرآن به آن تذکر داده است. إِنّهَا بَقَرَۀً صَفْرَاء فَاقِعٌ لَّوْنُهَا تَسُرُّ النَّاظِرِینَ(1). آسمان زیبا و آب آبی و زلال را دیدن و به درختان سرسبز نظر کردن آرام بخش و از جمله تفریحات بسیار مفید است. قرآن دستور میدهد به میوهها نظر کنید و رسیدن آنها را مورد توجه قرار دهید.آنها آیات و نشانههایی برای مؤمنین است. انظُرُواْ إِلِی ثَمَرِهِ إِذَا أَثْمَرَ وَیَنْعِهِ إِنَّ فِی ذَلِکُمْ لآیَاتٍ لِّقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ(2). آیا یکی از میوههای درخت، حضرت آدم و حوا (علیه السلام)، یعنی زوج و زوجه، نیستند که آنها باید به هم نگاه کنند و لذت ببرند و به توحید نایل آیند.
کمال تفریح در غذا خوردن به نگاه کردن به آن است. فَلْیَنظُرِ الْإِنسَانُ إِلَی طَعَامِهِ(3)پس انسان باید به طعامش( چه مادی و چه روحی) بنگرد. تفریح در تدریس به این است که بین آن مزاح سالم داشته باشیم، مشروط به این که از جاده اعتدال خارج نشویم. درباره اخلاق پیامبر اعظم فرموده اند: کان یمزح و لا یقول الا حقاً و لا یُؤذی قلباً و لا یُفرط فیه(4)پیامبر ختمی مزاح میکرد ولی جز حق چیز دیگری نمیگفت و قلبی را آزرده خاطر نمیکرد و در مزاح زیادهروی نمیکرد.
و از همه مهمتر این که بدانیم زمان آیندهی نونهالان غیر از زمان ما است، لذا شایسته است آنها را طوری تربیت نمائیم که در هر عصری از اعصار، بالاخص در روزگار ما که علوم و تکنیک پیش رفت قابل توجهی دارند، بتوانند جامعهای متمدن و نواندیش و نوآور به وجود آورند؛ از این رو باید هماهنگ با این پیش رفت، بنا به فرمایش علی (علیه السلام) «ادبوا اولادکم لغیر زمانکم؛ اولادتان را برای غیرزمان خودتان ادب نمایید.»، فرزندان را باید برای زمان خودشان تربیت کرد(5).
اگر مکان و جایی مضر و بر مبنای کفر و نفاق باشد حتی اگر مسجد هم باشد نباید در آن اقامت گزید و بهترین عمل مثل نماز در آن صورت بگیرد. ملاک حسن مکان، چه خانه و چه معبد، اهلیت داشتن اهل آن امکنه است.
قرآن در این رابطه حقیقت مطلب را به بهترین وجه در چهار آیه ذکر کرده است: وَالَّذِینَ اتَّخَذُواْ مَسْجِدًا ضِرَارًا وَکُفْرًا وَتَفْرِیقًا بَیْنَ الْمُؤْمِنِینَ وَإِرْصَادًا لِّمَنْ حَارَبَ اللّهَ وَرَسُولَهُ مِن قَبْلُ... لاَ تَقُمْ فِیهِ أَبَدًا لَّمَسْجِدٌ أُسِّسَ عَلَی التَّقْوَی مِنْ أَوَّلِ یَوْمٍ أَحَقُّ أَن تَقُومَ فِیهِ فِیهِ رِجَالٌ یُحِبُّونَ أَن یَتَطَهَّرُواْ... أَفَمَنْ أَسَّسَ بُنْیَانَهُ عَلَی تَقْوَی مِنَ اللّهِ وَرِضْوَانٍ خَیْرٌ أَم مَّنْ أَسَّسَ بُنْیَانَهُ عَلَیَ شَفَا جُرُفٍ هَار... لاَ یَزَالُ بُنْیَانُهُمُ الَّذِی بَنَوْاْ رِیبَةً فِی قُلُوبِهِمْ....(1)
آن مردم منافقی که مسجدی برای زیان رساندن به اسلام بر پا کردند و مقصودشان کفر و عناد و تفرقه کلمه بین مسلمین و مساعدت با دشمناندیرینه خدا و رسول او بود و با این همه، قسمهای مؤکد یاد میکنند که ما جز قصد خیر و توسعه اسلام نداریم، خدا گواهی میدهد که محققاً دروغ میگویند.
تو ای رسول ما هرگز در مسجد آنها قدم مگذار که همان مسجد (قبا) که بنیانش از اول بر پایه تقوای محکم بنا گردیده بر این که در آن اقامهی نماز کنی، شایستهتر است، زیرا در آن مسجد مردان پاکی هستند که مشتاق تهذیب نفوس خودند و خدا مردان پاک و مهذب را دوست میدارد.
آیا کسی که مسجدی به غرض و هدف تقوی و خدا پرستی تأسیس کرده و رضای حق را طالب است مانند کسی است که بنایی سازد بر پایه سستی در کنار سیل که زود به ویرانی کشد و عاقبت آن بنا از پایه به دوزخ افتد؟ و خدا هرگز ستمکاران را هدایت نخواهد فرمود.
بنیانی که آنها بر کفر و نفاق بنا کردند دلهای ایشان راهمیشه به حیرت و ریب افکند تا آن که از آن یا به مرگ یا به توبه، دل بر کنند و خدا به اسرار خلق دانا و به دقایق امور عالم آگاه است.
بنابراین، اعتبار محلّ به اعتبار حالّ و داخل شوندهی در آن است، لذا خداوند به خاطر ارزش و قداست حقیقیِ حالّ و مجازیِ محلّ به هر دو، قسم یاد کرده، میفرماید: لَا أُقْسِمُ بِهَذَا الْبَلَدِ. وَأَنتَ حِلٌّ بِهَذَا الْبَلَدِ. وَوَالِدٍ وَمَا وَلَدَ(2)، که بحث آن گذشت.
و از آن طرف روایت مشهوری است که :«لا تدخل الملائکة فی بیت فیه الکلب» که آن دارای سه معنای طولی است: 1- همان معنای ظاهری سگ بازی است، چنان که بعضی غربیها و غربزدهها از این کارهای ناشایست انجام میدهند. آنها با یزید سگباز و میمون باز محشور خواهند شد. در حقیقت روحیه آنان سگخصلتی و میمونصفتی است که روز قیامت به صورت سگ و میمون آشکار و بارز میشوند که این همان تجسم عمل است. در دنیا خَلقوخُلق از هم جدایند، یعنی متمایز مینمایند ولی در آخرت آن دو یکی میشوند.
2- منظور از بَیت خانهای است که در آن اختلاف باشد. در این خانه، خشم و غضب حاکم است. آن خشم و غضبی که نوعی از جنون است. امام علی (علیه السلام) میفرماید: الحدة ضرب من الجنون(1)تندی و عصبانیت نوعی از دیوانگی است. جنون، جنزدگی و دیوانگی است و جن و دیو نیز از آتش است، لذا شخص بداخلاق مثل دیو و جن آتشی است و داغ میکند.
باید دانست روایات در حالی که جوانی را شعبهای از جنون میداند (روایت شده است: « الشباب شعبۀ من الجنون»(2)
)، آن را در شمار یکی از دو نعمتی میداند که تنها پس از گذشتن آن، ارزشش معلوم میشود (شیئان لایعرف فضلهما الامن فقدهما: الشباب و العافیۀ)(3).
قرآن میفرماید: راه اختلاف و نزاع نپویید که در این صورت ترسناک و ضعیف شده و قدرت و عظمت شما نابود خواهد شد؛ وَلاَ تَنَازَعُواْ فَتَفْشَلُواْ وَتَذْهَبَ رِیحُکُمْ(4)نزاع مکنید که سست شوید و قدرت و شوکت شما از میان برود. خانه این افراد جای رفت و آمد ملائکه نیست.
چگونه میشود به زن پرخاشگری کرد، در حالی که به آن ها اف (کمترین توهین لفظی) هم نمیشود گفت. آنها امانتهای الهی هستند که شوهرانشان آنها را گرفتهاند و نباید در امانت خیانت کرد. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) میفرماید: اخبرنی أخی جبرئیل و لم یزل یوصینی بالنساء حتی ظننت أن لا یحل لزوجها یقول لها افٍّ... اخذ تموهن علی امانات الله(5).
یکی از گرانبهاترین وصیتهایی که از معصومین، به ما رسیده است این جمله است: «ایاک و ظلمَ من لایجد علیک ناصراً الا اللهَ(1)از ستم بر کسی که در مقابل تو هیچ پناه و یاوری جز خدا ندارد، هراسان باش.
3- مراد از بَیت، دل انسان است، دلی که در آن صفات رذیله باشد و در واقع انسان، خُلق کلبی دارد و خَلق انسانی. الهام های ملائکه در آن دل وارد و نافذ و راسخ نمیشود. کسانی که در شدت وحدّت عصبانیت میگویند: «آن روی سگیم بالا میآید»، از همین باب است.
گویی همه بالقوه خلق سگی دارند که نباید آن را بالفعل نماید. ضرب المثلی است که:
« اَجِعْ کلبَک یَتْبَعْک(2)سگ خود را گرسنه بدار تا پیرو تو باشد.
البته در بعضی از موارد این دو معنا (خُلق و خَلق) یک مصداق پیدا میکند و آن روز قیامت است که از آن به تجسم عمل تعبیر میشود.
زوج و حتی زوجه با تحمل و مدارا کردن با ناهنجاری های همسر به مقامات عالیه میرسد. حافظ چه زیبا سروده است:
آسایش دوگیتی تفسیر این دو حرف است
با دوستان مروّت با دشمنان مدارا
نقل میکنند: ابوالحسنخرقانی چون با سوءاخلاق همسرش ساخت خداوند شیری را به تسخیر او درآورد و او هیزمها را روی آن بار کرده، خودش هم سوار بر آن میشد(3). سعدی نیز نقل میکند که او در رودبار پلنگ سواری را دیده است و نتیجه میگیرد:
توهم گردن از حکم داور مپیچ
که گردن نپیچد ز حکم تو هیچ(4)
بهترین شیوه رفق و مدارا و تحمل، تجاهل و تغافل است. امیرالمؤمنین فرمود: لا عقل کالتجاهل(5)و باز فرمود: لا حلم کالتغافل.
در خانه باید مودت و رحمت حاکم باشد. مودت، اظهار حب است، یعنی زوج به زوجه بگوید: دوستت دارم. نسبت مودت به حب مانند نسبت خضوعی است که اثرش ظاهر است به خشوعی که عبارت است از نوع تأثر نفسانی از عظمت و کبریائی حق.
رحمت نوعی تأثر نفسانی به سبب مشاهدهی حرمان محروم از کمال و نیازش به رفع نقصان است که مرحوم راحم را به نجاتش از نقص فرا میخواند(1).
زدن زن دیه و یا قصاص به دنبال دارد؛ علاوه بر آن میان زدن و رابطه جنسی تعارض و تقابل جدی وجود دارد. پیامبر فرمود: چگونه یکی از شما همسرش را می زند و سپس در آغوشش میگیرد(2).
اگر کسی برای مدت طولانی مثلاً چهل روز با هیچ کس رابطه نداشته باشد یا نتواند ارتباط برقرار کند دچار افسردگی میشود. انسانها با پیوستگی و ارتباط زندهاند(3). و بهترین ارتباط، ارتباط روح زوج با روح زوجه است که ظل ارتباط روح انسان با حضرت اله است.
چنانکه قبلاً بیان: قالت فاطمۀ: روحی لروحک الفداء و نفسی لنفسک الوقاء یا اباالحسن. إن کنتَ فی خیر کنتُ معک و إن کنت فی شرکنت معک.
در ادبیات جدید، اصول زندگیِ بهینه به چند چیز دانسته شده است: یکی قرار دادن وقتی برای خانواده که اسمش را (Family time) گذاشتهاند.
دیگر این که زن و مخصوصاً شوهر باید یاد بگیرند حرف همدیگر را خوب گوش کنند(4). بسیاری از مردم فقط حرف می زنند و از هنر خوب گوش دادن محرومند. علی (علیه السلام) میفرماید: تعلّم حسن الاستماع کما تعلّم حسن القول(5).
دیگر این که باید همیشه سخن آن حضرت آویزه گوش ما باشد که میفرماید: اجملوا فی الخطاب تسمعوا جمیل الجواب(6)زیبا سخن بگوئید تا پاسخ زیبا دریافت کنید و این، ترجمان، بل تفسیر، بلکه تأویل کلام خداوند است که میفرماید: « وَقُولُواْ لِلنَّاسِ حُسْناً(7)و به مردم نیک بگویید». نتیجه اینکه هم باید سخنِ خوب و هم سخن را خوب بگوییم، یعنی سعی کنیم صدق و جد و فصاحت و بلاغت را عجین با سخنانمان کنیم.
و بالاخره این که سعی شود زن و مرد با رفتار مناسب، یکدیگر را به صلا ح و اصلاح دعوت کنند. روایت شده است:کونوا دعاة الناس بغیر السنتکم(8)مردم را به غیر زبانتان به خیر دعوت نمایید.
انگلیسیها ضربالمثلی دارند که میگویند: The v»ice »f acti»n is l»uder than the v»ice »f w»rd(1). ؛ صدای عمل و زبان بدنی از صدای سخن و تلفظ رساتر و بلیغتر است.
دیگر اینکه بسیاری از متدینان، تحکمانه و سلطهگرانه امر به معروف و نهی از منکر میکنند و به جای اینکه مرض را نابود کنند، مریض را نابود میکنند، در حالی که امر و نهی نیز بایسته و شایسته است معروف و پسندیده باشند، یعنی آنها باید امرِ معروف به معروف و نهیِ معروف از منکر نمایند.
بنا به نظر بعضی عوامل نشاط و آرامش، سادهزیستی و قناعت و اشتغال به ذکر خدا و دوری از غم و غصه و انسان مثبت بودن و دوری از منفیبافی (همچو زنبور عسل، نه مانند خرمگس) است(2).
در خانه باید اصل عفو و بالاتر از آن، صفح، حاکم باشد. بیان قرآن کریم چنین است: وَلْیَعْفُوا وَلْیَصْفَحُوا أَلَا تُحِبُّونَ أَن یَغْفِرَ اللَّهُ لَکُمْ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَّحِیمٌ(3)و باید با خَلق خدا عفو و صفح پیشه کنند. آیا دوست نمیدارید که خداوند هم در حق شما مغفرت فرماید؟ و خداوند بسیار آمرزنده و دارای رحمت است.
انسان در عفو بدی را میبیند و از آن در میگذرد ولی در صفح اساساً بدی را نادیده میگیرد تا طرف مقابل ناراحت نشود. اگر مردم مخصوصاً مرد در خانه آن دو صفت حسنه را از خود بروز دهند خداوند هم آنها را میبخشد و میانشان صلح و اصلاح برقرار میکند.
در مقابل عفو، کیفر دادن به مجرم و انتقام گرفتن از او مطرح است که صفت خوبی نیست، چرا که گفتهاند: در عفو لذتی است که در انتقام نیست. اصولاً کسانی که منتقم هستند اول خودشان در رنج و گرفتاری روحی قرار میگیرند تا بعد نوبت به کیفر و ناراحتی حاصل از آن برای طرف مقابل برسد. تازه وقتی هم انتقام گرفت پیآمدهای نامطلوبی در انتظار اوست و چهبسا کار به جاهای تاریک و باریک بکشد.
قرآن میفرماید: وَجَزَاء سَیِّئَۀ سَیِّئَةٌ مِّثْلُهَا(4)و جریمه و کیفر برای بدی کسی و انتقام از عمل قبیح او، که به اندازه بدی وی باشد، بد است.
بدی را بدی سهل باشد جزا
اگر مردی «اَحسن الی من اَسا»
البته این معنای باطنی آیه است و معنای ظاهری آن این است: و انتقام از بدی هر کسی، به اندازه بدی او (باید) باشد و (نه بیشتر). این معنایی است که مفسرین ابراز داشتهاند؛ اما اهل دل و حال به همان معنای باطنی گرایش و میل دارند. به همین دلیل دنباله آن قسمت از آیه، آمده است: فَمَنْ عَفَا وَأَصْلَحَ فَأَجْرُهُ عَلَی اللَّهِ إِنَّهُ لَا یُحِبُّ الظَّالِمِینَ. آیا صحیح است اگر به ناموس کسی تجاوز شد او هم به ناموس او تجاوز کند؟ جواب، منفی است.
مرتبه بالاتر از عفو و صفح، در برخورد حضرت یوسف با برادران خود، آشکار میشود. او تقصیر جنایت برادران رادر حق خود، به شیطان نسبت میدهد و میفرماید: وَجَاء بِکُم مِّنَ الْبَدْوِ مِن بَعْدِ أَن نَّزغَ الشَّیْطَانُ بَیْنِی وَبَیْنَ إِخْوَتِی(1)و خدا شما را از آن بیابان (به اینجا) آورد بعد از آنکه شیطان، میان من و برادرانم فساد کرد.
اوج مردانگی و آقایی آن حضرت وقتی است که به برادران خجالت زده و شرمنده خود گفت: اگر شما و برخورد شما نسبت به من نبود، من عزیز مصر و وزیر خزانه داری آن نمیشدم.
ماحصل این بحث اینکه اگر زن و مرد خانه به ویژگی ها و سجایای اخلاقی آن حضرت مزین شوند، جهنم خانه آنها در دنیا و آخرت، تبدیل به بهشت خانه آنها در آن دو عالم خواهد شد.
از پیامبر (صلی الله علیه و آله) روایت شده: و الکاد علی عِیاله من حلّ کالمجاهد فی سبیل الله؛ آن کسی که برای تأمین نفقه خانوادهاش از راه حلال زحمت میکشد گویی مجاهد در راه خداوند است(2).
امام صادق فرموده است:«مجادلۀ السیوف اهون من طلب الحلال»(3)جهاد با شمشیر از به دست آوردن روزی حلال آسانتر است.
اگر خدای ناکرده تأمین مایحتاج زندگی از راه حرام باشد در نسل خانواده تأثیر نامطلوبش آشکار خواهد شد. امام صادق این حقیقت را اعلان فرموده است: الحرام یَبین فی الذّریة(4).
از طرفی اگر زن خوب شوهرداری کند یک مجاهد فی سبیل الله محسوب میشود، چرا که پیامبر فرموده است: جهاد المرئة حسن التبعّل(1)جهاد زن خوب شوهرداری نمودن است. و باز از آن حضرت روایت شده است: اگر زن علاوه بر آن، رضایت شوهرش را بخواهد و از موافقت او تبعیت کند همه ثوابها از قبیل ثواب جمعه و جماعت و حج مستحبی و عیادت مریض و تشییع جنازه و... به او داده می شود؛ حسن التبعل احداکن لزوجها و طلبها مرضاته و اتّباعها موافقته یعدِل ذلک کله(2)خوب شوهرداری یکی از شما زنان برای همسر خود و طلب رضایت او و پیروی از موافقتش، معادل تمام کارهای خوب مذکور است.
در اسلام مرد و زن هر دو سید و مدیرند با این تفاوت که مرد، سید و سرپرست اهل و عِیالش است و زن، سرپرست خانه و امور داخلی آن. کل نفس من بنی آدم سیدٌ، فالرجل سیدُ اهله و المرأة سیدةُ بیتها(3)هر کسی از فرزندان بنی آدم سید و آقاست، پس مرد سید اهلش و زن سید خانهاش میباشد. بهترین خانه خانهای است که نه مردسالاری باشد و نه زنسالاری، بلکه خداسالاری باشد.
اساساً تفاوتهایی از نوع تفاوت تناسب، نه نقص و کمال، میان زن و شوهر وجود دارد و الا خلف و تناقض لازم میآید. زن باید خود را به زن نمونه و مرد هم باید خود را به مرد نمونه برساند. آنچه محکوم است تبعیض است، نه تفاوت. در کل نظام خلقت تفاوت وجود دارد و تفاوتها عامل زیبائی و خیرند. روایت شده است که خداوند لعنت میکند زنانی را که خود را شبیه مردان یا مردانی که خود را شبیه زنان قرار دهند(4).
اگر میان زن و مرد تفاوت وجود نمیداشت خانواده پا نمیگرفت. خداوند در این باره چنین میفرماید: الرِّجَالُ قَوَّامُونَ عَلَی النِّسَاء بِمَا فَضَّلَ اللّهُ بَعْضَهُمْ عَلَی بَعْضٍ وَبِمَا أَنفَقُواْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ فَالصَّالِحَاتُ قَانِتَاتٌ حَافِظَاتٌ لِّلْغَیْبِ بِمَا حَفِظَ اللّهُ(5)یعنی مردان به سبب بنیهی قوی و این که از مال خود به زنان نفقه میدهند،قوام بخشوخدمتگزار زنان میباشند.
خانمهای صالح کسانی هستند(که به عنوان شکرگزاری یا تکلیف) متواضع و خاضع نسبت به شوهران خود و مطیع آنان هستند و در غیب، حافظ حقوق و اسراری هستند که
خداوند به حفظ آنها دستور داده است. بنا به سخن حضرت علی (علیه السلام) زنان باید علارغم مردان، از سه صفت تکبر و ترس و بخل برخوردار باشند(1).
بنابراین زنان باید تسلیم شوهرشان باشند. شوهر یک نوکر مجانی برای همسرش است. اگر یک زن یک نوکر مجانی داشته باشد روزی چند بار از او تشکر میکند، پس لااقل او روزی یکی دو بار از شوهر خود تشکر نماید.
درست است که زن و مرد بر گردن یکدیگر حقوقی دارند که در قبال آنها تکلیفی هم دارند ولی بالاتر از آن این است که زن سعی کند موافقت شوهرش را در امور کسب کند تا همیشه با شادی و نشاط زندگی کنند و در حال حیات، سرد و جامد و مرده نباشند؛ چرا که روایت شده است: موافقة الزوج کمال السرور(2)موافقت شوهر کمال و نهایت سرور و شادی است و بالاتر از این آن که مردان مخصوصاً زنان بدی دیگری را با حسن و خوبی پاسخ دهند و یکی دیگری را غیر مستقیم تنبیه نماید. علی (علیه السلام) میفرماید: اِزجِرِ المسیئَ بثواب المحسن(3)یعنی بدکار را با پاداش نیکوکار زجر بده و تنبیه کن.
یکی از راههائی که بسیار سفارش شده است هدیه است. گاهی با هیچ چیزی جز هدیه نمیتوان محبت را افزود و کینه را از سینه زدود. پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) میفرماید: تهادَوا فان الهدیة تزید فی المحبة و تهادوا فان الهدیة تذهب بالضغینة(4)به یکدیگر هدیه بدهید، زیرا هدیه محبت را زیاد میکند و کینه را زایل مینماید.
بهترین نمونه خانواده، اهل بیت عصمت و طهارت است که خداوند خواسته است هیچ آلودگی و پلیدی نداشته باشند و پاک و مزکّی باشند، إِنَّمَا یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَیُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً(5)خداوند فقط میخواهد پلیدی و گناه را از شما اهل بَیت دور کند و کاملاً شما را پاک سازد.
آنها عالیترین الگوی حجاب و حیا و عفت نفس و الفت و زهد و به طور کلی تدین هستند و نسل آنها تا قیامت پاک و پاکیزه خواهد ماند. این خانواده کوچک از لحاظ بِنا و بزرگ از لحاظ محتوا بر همه خانوادههای لایق و خوب سایه پر مایه انداخته است. این خانوادهی حق، در عاقبت بر همه جوامع بشری و کشورهای باطل غلبه خواهد کرد.
در مقابل، بدترین الگو و سستترین خانه و خانواده، خانه و خانواده کسانی است که غیر خدا را دوست و سرپرست خود اتخاذ کرده اند. مَثَل خانههای آنان مَثَل لانه و کاشانه عنکبوت است و اگر کفار بدانند، آنها، سستترین خانهها است؛ مَثَلُ الَّذِینَ اتَّخَذُوا مِن دُونِ اللَّهِ أَوْلِیَاءَ کَمَثَلِ الْعَنکَبُوتِ اتَّخَذَتْ بَیْتاً وَإِنَّ أَوْهَنَ الْبُیُوتِ لَبَیْتُ الْعَنکَبُوتِ لَوْ کَانُوا یَعْلَمُونَ(1).
نظام عالم بر پایهی زیبائی و محبت و عشق استوار است. این دو در کل نظام هستی ساری و جاری و حاکم است. در حدیثقدسی آمده است: کنت کنزاً مخفیاً فاحببت أن اُعرف فخلقت الخلق لکی اُعرف(2)من(خداوند) گنج نهانی بودم و هستم و خواهم بود و دوست داشتم و دارم و خواهم داشت شناخته شوم، پس خلق کردم و میکنم و خواهم کرد تا شناخته شوم. عرفا گفتهاند: اذا تمّ العشق فهو الله؛ وقتی عشق به تمامیت و کمال خود میرسد، پس آن، خداست.
دین هم چیزی جز محبت نیست و محبت هم جز دین نیست. امام باقر(علیه السلام) میفرماید: هل الدین الا الحب، الدین هو الحب و الحب هو الدین(3)آیا دین جز محبت چیز دیگری است؟ دین همان محبت و محبت همان دین است.
مردمی که متدین واقعی به دین اسلام میشوند هم خداوند آنها را دوست میدارد و آنها خدا را دوست میدارند. در قرآن آمده است: فَسَوْفَ یَأْتِی اللّهُ بِقَوْمٍ یُحِبُّهُمْ وَیُحِبُّونَهُ(4). مبنا و پایهی حیات معقول انسان، محبت و مودت و عشق هدایت شده است. حافظ چه خوب سروده است:
هر آنکسی که در اینحلقه نیست زنده به عشق
بر او نمرده به فتوای من نماز کنید(5)
میان دو همسر شایسته هم، عشق و محبت متقابل وجود دارد که آنها باید آن را تقویت کرده نسبت به هم احترام نمایند.
دو عامل دیگر استحکام خانواده، رویآوردن و عنایت نسبت به هم از طریق سخنگفتن و حرف شنیدن است. اصولاً توجه و مکالمه و استماع زن و مرد به سخن یکدیگر، سبب افزایش محبت و در نتیجه استحکام خانواده میشود. بعضی هم هنر خوب سخن گفتن و هم با محتوا صحبت کردن را دارند. هم حرفِ خوب میزنند و هم حرف را خوب می زنند، اما هنر خوب و با دقت گوشدادن ندارند.
در استماع، چهره و وضعیت و حالت و رفتار هم باید هماهنگ با آن باشد؛ به همین دلیل گفتهاند: رنگ رخساره خبر میدهد از سرِّ درون. انسان با سخن گفتن شناخته میشود. تا مرد سخن نگفته باشد عیب و هنرش نهفته باشد. علی (علیه السلام) میفرماید: تکلّموا تعرفوا فان المرء مخبوءٌ تحت لسانه(1)صحبت کنید تا شناخته شوید، زیرا شخصیت مرد تحت زبان او مستور است. در ضربالمثلها آمده است: زبان باد بزن دل است.
چه خوب است مرد به زن خود بگوید: عزیزم دوستت دارم و زن به مرد بگوید: عزیزم من به تو افتخار میکنم. ضمن این که ارتباط غیر کلامی هم باید مناسب با آن گفتار باشد. امروزه میگویند: کل بدن پیام دارد (b»dy language). سبب بسیاری از دشمنیها در خانواده این است که اعضای خانواده نمیتوانند پیام خود را که حاکی از دوستی و محبت است به طور کامل و واضح و بلیغ برسانند.
عِطر و لباس هم از جلوههای پیام بدنی محسوب میشود. روایت شده که نبی مکرم (صلی الله علیه و آله) بعد از نماز که میخواستند بر همسرشان وارد شوند مسواک میکردند و عطر میزدند. اصحاب میپرسیدند مگر نماز تمام نشد؟ حضرت میفرموند: می خواهم پیش همسرم بروم(2).
شخصی بر امام باقر (علیه السلام) وارد شد و دید یک لباس قرمزی روی دوششان افکنده است. او تعجب کرد و امام تعجب را در چهرهی این فرد خواند و به او فرمود: خانم بنده این لباس را دوست میدارد(3).
البته محبتها و جلوههای آن باید در طول محبت خداوند و قرآن و اهل بیت باشد، نه در عرض آنها و در سمت و سوی دنیا. علاوه بر آن همیشه باید محبت و عشق اعضای خانواده نسبت به یکدیگر معتدل و هدایت شده باشد.
گفتگوی صمیمانه از بهترین و راحتترین راهها و راه کارهای ایجاد انس و الفت و محبت است. مرد در خانه باید بخشی از اوقاتش را برای ارتباط کلامی با همسر و حتی فرزندانش (Family Time) اختصاص دهد.
از جمله عوامل دیگر استحکام خانواده، مزاح و لطیفه گوئی است، مشروط بر این که موجب آزار دیگری نشود و از مرز حق خارج نگردد و از افراط هم دور باشد.
اساساً در لطیفه، زیبایی و ظرافت روحی و نُصح و خیرخواهی و هدایت و حمایت و هدف و ارشاد و رشد و نشاط موج میزند: لطیفه غیر از شوخی و جک است؛ زیرا هدف این دو بیشتر خنداندن است.
در مورد اخلاق پیامبر اعظم گفتهاند: کان یمزح و لایقول الا حقّاً و لا یؤذی قلباً و لا یفرط فیه(1).
مزاح و شوخی مخصوصاً میان والدین و فرزندان و بین استاد و دانشجو و به طور کلیدر بینمردم نباید سبب حرمت شکنی و خدشه بر بزرگ منشی و طعنه بر حشمت باشد، چرا که تا وقتی حشمت باقی است مودت هم باقی است و نابودی حشمت، نابودی حیاست. امام صادق می فرماید: لا تذهب الحشمة بینک و بین اخیک و ِابقِ منها فان ذهاب الحشمة ذهاب الحیاء و بقاء الحشمة بقاء المودة(2)حشمت و بزرگ منشی را میان خود و برادرت از میان مبر و آن را باقی بدار، زیرا نابودی حشمت، نابودی حیا و بقای حشمت، بقای مودت و دوستی است.
سخن قابل توجه برای مدرسان اینکه در مزاح باید ظرفیت شاگردان را در نظر بگیرند که مبادا سوءاستفاده کنند و خارج از نزاکت و صرفاً برای خنده مزاح نکنند، بلکه مزاح باید توأم
با محتوا و نکته باشد و در این خصوص اساتید باید از حرکات مناسب و معقول برخوردار باشند تا کلاس درس، جذاب و با نشاط باشد که در غیر این صورت نظم کلاس و مدیریت آن خدشه پیدا میکند و کلاس از هدف اصلیش باز میماند.
علی (علیه السلام) میفرماید: ایاک أن تذکُرَ من الکلام مایکون مضحکاً إن حکیتَ ذلک عن غیرک(1)تو را بر حذر میدارم از اینکه کلامی بگویی که خندهآور باشد، اگرچه از دیگری حکایت کنی و به همین دلیل گفتهاند:
ز شوخی بپرهیز ای با خرد
که شوخی تو را آبرو میبرد
از جمله عوامل دیگر مشورت با زن و همسر خود می باشد، مشروط بر این که عقل او آزمایش شده باشد، که در این صورت مرد به زوجهاش شخصیت داده است، لذا این امر سبب افزایش استحکام خانواده است. از علی(علیه السلام) روایت شده است: ایاک و مشاورة النساء الامن جرّبت بکمال عقل(2)از مشورت با زنان بپرهیز مگر اینکه با زنانی مشورت کنی که به کمال عقل و تعقل رسیده باشند.
یکی از پرسشهای دروندینی، چرایی پرهیز از مشورت با زنان است. علی(علیه السلام) میفرماید: «و ایاک و مشاورةَ النساءِ فان رأیَهُنَّ الی أفْنٍ و عَزْمَهنَّ الی وَهْنٍ؛ از مشاوره با زنان بپرهیز که نظریة آنها ناتوان و ناقص و تصمیماتشان ناپایدار است»(3).
با توجه به روایت قبلیِ آن حضرت، این حکم، کلی و مراد آن امام همام قطعاً منع مطلق نیست. به نظر میرسد منظور حضرتش از منع مشورت با زنان، همان رعایت احتیاط و دقت در گفتار و حذر از اندیشههای زنان معمولی و عدم اختلاط و ارتباط بیش از حد نیاز با آنها است. زیرا قرآن بهطور مطلق میفرماید: وَشَاوِرْهُمْ فِی الأَمْرِ(4).
افزون بر آن، پیامبر ختمی مآب با همسرش امّ سَلَمه، پس از امضای صلح حدیبیه و با دخترش فاطمه زهرا (علیها السلام)، درباره ازدواجش با حضرت علی(علیه السلام) مشورت نمود(1).
یکی دیگر از عوامل اتقان و ابرام و محکم بودن خانواده، ارتباط خانوادگی و صله رحم است. پایه صله رحم، حقِ رحم است که اعم از حق اسلام است. رَحِم، همخانوادة رحمت و از اسمای حسنای حضرت ربالعالمین است و همچنان که رحمت او عالمگیر است، انسان نیز که خلیفه به حق اوست باید رحمتش جهان شمول باشد.
اگر فامیل شخص مسلمان باشد دو حق وجود دارد: یکی حق اسلام و دیگری حق خویشاوندی. قال الصادق (علیه السلام): ... حق الرحم لایقطعه شئ و اذا کانوا علی امرک(ای دینک) کان لهم حقان: حق الرحم و حق الاسلام(2)هیچ چیزی حقِ رحم را قطع نمیکند و وقتی ارحام، هم کیش تو باشند دو حق برای آنها وجود دارد: یکی حقِ رحم و دیگر حق اسلام.
در تکمیل بحث، بسیار مناسب است سخن امام صادق، رئیس مذهب شیعه، در اینجا آورده شود. آن حضرت فرمود: خداوند در سه چیز به هیچکس رخصت و اجازة برکناری نداده است: بِرُّ الوالدینِ بَرَّینِ کانا او فاجرینِ و وفاءٌ بالعهدِ للبَرِّ و الفاجرِ و أداءُ الأمانةِ الی البَرِّ و الفاجرِ(3)1. نیکی نمودن به پدر و مادر؛ چه نیکوکار باشند و چه فاجر و بدکردار 2. وفا نمودن به عهد؛ چه برای محسن و نیکوکار باشد و چه برای تبهکار 3. پس دادن امانت به صاحبش؛ چه خوب باشد چه بد.
اصلفعلیت پیدا کردن صلهرحم و حداقل آن، قرابت و وصل و ارتباط میان رحمها، یعنی خویشاوندان است، اگرچه تحقق آن با یک سلام و یا با نوشیدن یک جرعه آب باشد. پیامبر (صلی الله علیه و آله) میفرماید: صِلوا ارحامکم فی الدنیا و لو بالسلام(4)و امام صادق (علیه السلام) میفرماید: صِل رَحِمَک و لو بشربةٍ من ماء(5). البته عوامل دیگری جهت استحکام میان افراد جامعه و خانوادهها وجود دارد که می توان در لا به لای این نوشتار پیدا نمود.
هدف اصلی از خلقت انسان، عبادت است. «وَ مَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاَّ لِیَعْبُدُونِ».(1)مصداق اتم و اکمل عبادت، نماز است. نماز یک نوع ارتباط عمیق و آگاهانه میان عبد و معبود است که اساس آن، معرفت و عشق است.
از آغاز خلقت، بشر به ویژه جوان به عبادت گرایش داشته است، هر چند ممکن است در این خصوص خطا در مصداق داشته باشد؛ چرا که عبودیّت فطری است. از آثار به جا مانده از گذشتگان پیداست که انسان همواره با اَشکال مختلف کُرنِش در مقابل حضرت حق روبرو بوده است که نماز روشنترین و جذابترین شکل عبودیّت است.
چون بسیاری از مسایل دینی نظیر توحّد، تألّه، یاد خدا، دوری از گناه، خلوص نیت، حکمت، عبادتِ سرّی مخصوصاً نمازِ در خلوت و...، بر خلاف شرک، ارتکاب جرم و جنایت، قتل و سرقت و...، قلبی و روحی و درونی هستند، پس محال است که به صورت ظاهر جلوه کنند تا از آنها آثار باستانی در اماکن و موزهها و غارها باقی بماند.
به بیان روشنتر مسایل معنوی، مثل ایمان و وجدان و آرامش و محبت و عشق به خدا و...، بروز خارجی ندارند تا به شکل آثار باستانی در موزهها باقی بماند ولی بت پرستی و فحشا و قمار بازی و مشروب خوارگی و...، عملیاند، لذا آثاری از آنها در موزه باقی میماند؛ به این ترتیب نمیتوان گفت: آنها حقهاند و اینها حق.
نماز و دعا در همه ادیان الهی بزرگ نظیر یهود، مسیحیّت و زرتشتی بوده است و در اسلام به بهترین شکل و کاملترین هیأت و عالیترین کیفیّت تجّلی دارد.(2)
روایت شده است که بعضی انبیا مثل آدم(علیه السلام) نمازشان دو رکعتی بوده است و به همان نحو امتش را نیز امر میفرمود. بعضی دیگر نمازشان سه رکعتی بوده است، مثل نوح(علیه السلام) و تعدادی چهار رکعتی، مثل ابراهیم(علیه السلام). و نماز محمد(صلی الله علیه و آله) دو و سه و چهار رکعتی بوده است
و مردم هم در این موارد تابع انبیایشان بودهاند. ملائکه نیز علاوه بر وحی و الهام، تصرفات و تأثیراتی دارند که یا با دو بال است یا با سه بال یا با چهار بال یا بیشتر؛ چرا که از «جناح» به «صلات» تعبیر شده است.(1)قرآن در این مورد میفرماید: «جَاعِلِ الْمَلَائِکَةِ رُسُلاً أُولِی أَجْنِحَةٍ مَّثْنَی وَ ثُلَاثَ وَ رُبَاعَ یَزِیدُ فِی الْخَلْقِ مَا یَشَاء».(2)
عالیترین نقش و تأثیر نماز برای مردم به ویژه جوانان، امنیت جان و سلامتی روان و منطقی بودن اندیشه و صحت جسم و تندرستی جِرم است.
هر انسانی احساس میکند که دوره و کُورهی کوران جوانی، بیشتر از همه دوران برای او خطرناک است و مرتب امنیت و سلامتی او تهدید میشود. بنابراین در آن زمان احساس نیاز بیشتری به عبادت و نماز میشود. اینجاست که اهمیت حدیث «نِعمَتان مَجهولَتان: الصِّحَّةُ والأمان» روشن میشود. افلاطون میگوید: «بزرگترین اشتباهی که پزشکان مرتکب میشوند این است که سعی دارند جسم بیمار را معالجه کنند، بدون اینکه لحظهای هم در صدد شِفای فکر و روح برآیند».(3)و از علی(علیه السلام) روایت شده است: «شیئان لایعرف فضلهما الامن فقدهما الشباب والعافیة». (4)
اشتباه کثیری از مردم این است که بیشتر به دنبال آسایش و رفاه، که مربوط به جسم و ظاهر است، میروند و از آرامش روانی، که اساس کار و زندگی است، بیبهرهاند.
نماز، هم جسم و بدن و نفس و جان انسان را سالم نگه میدارد و هم گناهان او را میزداید. علی(علیه السلام) میفرماید: «الصّلاةُ صابونُ الخطایا».(5)و نماز بهترین عامل شفای جسم مریض و روح علیل است. به عبارت دیگر صلات، دوای تن و طبیب عقل و حبیب دل است و یک دورهی سیر و سلوک.
نماز زیبنده هر انسانی مخصوصاً جوان به ویژه جوانی که آلوده نباشد، میباشد؛ چرا که جوان دارای زیباییهایی است که عبارتند از: زیبایی جوانی و زیبایی حاصل از طینت و سرشت پاک و زیبایی حاکی از ذهن زلال و عقل ناب و فطرت صاف و زیبایی ناشی از
1) اسرار الشریعة و اطوار الطریقة و انوار الحقیقة، سید حیدر آملی، ص169.
2) فاطر،1.
3) صفدر صانعی، سلامت تن و آرامش روان از نظر اسلام، ص101؛ مجموعه رسائل در شرح احادیثی از کافی، مهدی سلیمانی آشتیانی و محمدحسین درایتی، ج2، ص254، شرح دعاء النبی، بعد الصّلاة... .
4) حسن شیخ الاسلامی، هدایة العلم فی تنظیم غرر الحکم، ص293، 1371، قم.
5) ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج20، ص313؛ حکمت منسوب به علی ابن ابی طالب، ح598.
عبادت در شکل نماز. خلاصه اینکه جوان هم خَلقش زیباست و هم خُلقش، به این ترتیب او بیشتر از هر کس آیت خداوندی و دالّ بر کمالات حسنای حضرت اله است. هراندازه موجودی از کمالات بیشتری برخوردار باشد بیشتر مورد عنایت خداوند و آیت و نشانهی او است.
به این ترتیب بسیار مفید مینماید که ارتباط احکام و مختصات نماز و ویژگیهای جوان و جسم و نفس او، بیان و اثبات شود.
نکتهای در اینجا تذکرش لازم است اینکه چون بیشتر مباحث بخش دوم و سوم مربوط به جوان است، طبیعی است در این بخش بعضی مطالب در این خصوص تکراری باشد؛ امید است از این لحاظ ملالی حاصل نیاید. چرا که هر تکراری ملالآور نیست.
ناصر خسرو چنین سروده است:
در شعر ز تکرار سخن عیب نباشد
زیرا که خوش آید سخن نغز به تکرار
و باز گفته شده است: «هو المسک ما کرّرتَه یتضوّع»(1)آن (سخن)، مشکی عطرآگین است که هرچه تکرار کنی بوی مطبوع آن بیشتر پخش میشود و سعدی گفته است:
آنها که خواندهام همه از یاد من برفت
الا حدیث دوست که تکرار میکنم
در مورد اینکه جوانی در چه سنی است و معیار و ملاک آن چیست؟، اختلاف وجود دارد، چنانکه قبلاً بیان شد، علی(علیه السلام) در خصوص آیه «أَوَلَمْ نُعَمِّرْکُم مَّا یَتَذَکَّرُ فِیهِ مَن تَذَکَّرَ وَ جَاءکُمُ النَّذِیرُ»(2)آیا به شما به مقداری که برای یک نفر ممکن باشد فکر کند و پند گیرد و در امور دین و عواقب حالش نظر کند، مشروط بر اینکه بخواهد فکر کند و متذکر شود، عمر ندادیم؟،. میفرماید: «عمری که آدم نمیتواند بهانه بیاورد که نمیتوانم بیندیشم و...، سی سال است». امام صادق(علیه السلام) بیان میدارد: «آن آیه، توبیخ کسی است که هجده ساله است».(3)
ممکن است کسانی مثل اصحاب کهف پیر باشند ولی چون ایمان دارند، جوان بلکه جوانمرد نامیده شوند که قرآن از آنها تعبیر به «فتیه»، یعنی جوانمردان مینماید. «انهم فتیة
آمنوا بربهم».(1)امام صادق(علیه السلام) فرموده است: «ان اصحاب الکهف کانوا شیوخاً فسمّاهم الله عزّوجلّ فتیةً بایمانهم».(2)
پیر منم جوان منم
من نه منم نه من منم
تیر منم کمان منم
من نه منم نه من منم
شمس شکر نیز تویی
معجز تبریز تویی
لخلخه آمیز تویی
خواجه عطار مرا(3)
جوانی دوره تمامیّتِ الگوپذیری و فعلیتِ عبودیّت و تحقّقِ شاکله نماز است. همان زمان شبابت است که از آن به جوانمردی، نه نونهالمردی و نه میانسالمردی و نه پیرمردی، یاد میشود.
تجربه ثابت کرده است که انسان تا سن سی وپنج و چهل سالگی هرچه باید بشود میشود، یعنی پیریزی امور علمی و اخلاقی و هنری و تخصص شغلی و... در این سنین است. ابوعلیسینا تا سن هجده سالگی همه علوم را فراگرفت(4)و بعد از آن روی یافتههایش کار کرد و آنها را تعمیق بخشید که آن نشان از هوش سرشار آن فیلسوف و طبیب تواناست.
آیةالله ایزدی نجفآبادی، استاد راقم این سطور، میفرمود: شیطان پیشانی اشخاصی را که تا سن چهل سالگی خود را آراسته به صفات نیکو ننمودهاند میبوسد و میگوید: پدر و مادرم فدایت! هیچ وقت روی سعادت را نخواهی دید. قال النبی (صلی الله علیه و آله): إذا بلغ الرجل ُاربعین سنةً و لم یغلب خیرُه شرَّه قبّل الشیطانُ بین عینیه و قال: هذا وجهٌ لایفلح.(5)
امام جعفر صادق(علیه السلام) به ابو جعفر احول، مبلّغ بزرگ اسلام، فرمود: «عَلَیکَ بِالأحداثِ فإنّهم اَسرَعُ الَی کلِّ خَیرٍ»(6)در امر تبلیغ بر تو باد که روی جوانان کار کنی، زیرا جوانان نسبت به هر خیری سریعتر از هر چیزی هستند. به دلیل اینکه وقتی برادران یوسف(علیه السلام) برادرشان،
عزیز مصر را شناختند، آن حضرت فرمود: «لاتَثْریبَ عَلَیْکُمُ الْیَوْمَ یَغْفِرُاللّهُ لَکُمْ وَ هُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ»(1)،. ولی چون به پدر گفتند: برای ما خطاکاران از خداوند آمرزش بخواه، آن حضرت استغفار را تا شب جمعه به تعویق انداخت.«قَالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَکُمْ رَبِّیَ إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ».(2)
علاوه بر آن یوسف(علیه السلام) خداوند را به «ارحم الراحمین» و یعقوب(علیه السلام) به «رحیم» توصیف میکنند، در حالیکه مورد جنایت واقع شدن و عفو، بالذات مربوط به یوسف و بالعرض مربوط به یعقوب(علیه السلام) بود، چنانکه قبلاً بیان شد. امام موسی بن جعفر(علیه السلام) فرموده است: «مَن تَعلَّمَ فی شَبابهِ کان بِمنزلةِ الرَّسمِ فی الحَجَر».(3)
در عین حال باید توجه داشت که جوانی و فراغت و ثروت ممکن است از جمله عوامل فسادآور باشد.
ان الشبابَ و الفراغَ و الجِدَةَ
مفسدةٌ للمرءِ ایُّ مفسدة
ضمن اینکه نباید از شیوخ و پیران مجرب غافل بود. علی (علیه السلام) میفرماید: رأی الشیخ احبّ الیَّ من جَلَد الغلام؛ تدبیر پیر را از چابکی و چالاکی جوان بیشتر دوست دارم.(4)
والدین باید الگوی خوبی برای فرزندان خود باشند؛ زیرا فرزندان وارث اعتقادات، اخلاق و اعمال والدین خویشند. به همین دلیل خداوند به پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود:«وَ أْمُرْ أَهْلَکَ بِالصَّلاةِ وَاصْطَبِرْ عَلَیْهَا»(5)خانوادهات را به نماز امر کن و در این رابطه صبر پیشه خود ساز. قرآن، پیامبر ختمی مرتبت را اسوه و انگاره خوبی برای مردم، به خصوص جوانانی که به خدا و روز جزا امید دارند و او را زیاد یاد میکنند (و نماز میخوانند) معرفی میکند.«لَقَدْ کَانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِّمَن کَانَ یَرْجُوا اللَّهَ وَ الْیَوْمَ الْآخِرَ وَ ذَکَرَ اللَّهَ کَثِیرًا».(6)
انسان تا زمانی که در بحر جوانی غرق است قدر آن را نمیشناسد. علی(علیه السلام) میفرماید: «شَیئانِ لا یُعرَف فضلُهما الاّ مَن فَقَدَهُما: الشّباب و العافیة»(1)دو چیزند که کسی فضل و قدر و ارجشان را نمیشناسد مگر اینکه آن دو را از دست بدهد: یکی جوانی اوست و دیگری عافیت؛ به عبارت دیگر تا شخص پیر و فرتوت نگردد، به درستی قدر و منزلت بهار جوانی و طراوت آن را نمیداند.
جوانی بهار است ای برادر
همه گلها در آن روید سراسر
در دوره کهولت است که آرزو میکند: ای کاش جوانی برگردد تا از سختی ایام پیری به آن شکوه و شکایت کند، هر چند این رجعت محال است.
فیالیتَ الشبابَ یعود یوماً
فاُخبره بما فعل المشیب(2)
الالیت الشباب یعود یوماً
فاخبره بما فعل المشیب
معمولاً قلب جوان از قلب پیر، رقیقتر است؛ چرا که جوانان از آلودگیهای دنیا دورترند و قلبشان از تیرگیهای مادی پاک است. در تأیید این سخن، امام صادق(علیه السلام) میفرماید: «لِأنَّ قلبَ الشّبابِ اَرَقُّ مِن قلب الشّیخ».(3)مولوی در این باره چه خوب سروده است:
سختگیری و تعصب، خامی است
تا جنینی، کار خون آشامی است
برخی تصور میکنند که همه چیز را با زور و ضرب و شتم و قدرت بازو میتوانند حل کنند. تز آنها این است که«العصا لمن عصی»؛ عصا و چوب، مخصوص کسی است که عصیان میکند؛ در حالی کتک را، آن هم گاهی اوقات، به چهار پایان میزنند، نه انسان؛ چرا که او تنها با ادب تربیت میشود. علی(علیه السلام) میفرماید: «اِنَّ العَاقِلَ یَتَّعِظُ بِالآداب و البَهائِمُ لا تَتَّعِظُ الاّ بِالضَرب».(4)
منظور از آزادی انسان به خصوص جوان این است که او در امور، به ویژه امور معنوی، مثل تفکر و انتخاب دین و مشی زندگی و...، خود تصمیم بگیرد و انتخاب و اختیار نماید. انتخاب و اختیار یعنی با استدلال، نه با تحمیل و اجبار، نخبه و خیر را برگزیدن.
در این خصوص قلب صاف و عشق به حقیقت و مطالعه در جهان هستی و اندیشیدن در
نظام آفرینش و دوستی با اولیاءالله و مجالست با فرزانگان وارسته و عدم تبیعت از هوی و هوس و...، بسیار کارساز است و انسان را در تصمیمگیری معقول و منطقی موفق میسازد.
به یله و رها بودن و بیبندوباری و هر جایی آزادی گفته نمیشود، چرا که آنها خصلتهای حیوانی است که اساسشان شکم و شهوتپرستی است، در حالی پایه حریت و آزادی، اراده و عقل و دانش است تا شخص قادر باشد از میان امور، آنچه را که او را به سعادت مطلق نزدیک میکند برگزیند. آزادی اندیشه غیر از آزادی عقیده است که اولی مقبول و دومی مطرود است.
اگر بشر با اندیشه خود، جهانبینی خاصی، که منشأ عقلانی و فطری دارد، را برگیرد به او اندیشمند و آزاد اندیش گویند، مشروط بر اینکه عقده و تقلید کورکورانه و شخص پرستی و شهوت و حزب گرایی و... حاکم نباشد.
هر کس که از تقوای ذاتی و فطری که منظور همان تقوای در «هدیً للمتقین»(1)است و فطرت سالم برخوردار باشد و در حقیقت، عشق به هدایت مطلق داشته باشد خداوند او را حمایت و هدایت میکند.
انسان، آزاد مطلق نیست، بلکه در محدوده افعالش آزاد است و این آزادی خلاف قانونمندی عالم خلقت نیست. مقصود اینکه حریت و آزادی از قاعده علی و معلولی و قضا و قدر پیروی میکند.
اراده الهی بر این تعلق گرفته که مردم آزاد باشند و با انتخاب خودشان به یکی از دو راه سعادت و شقاوت نایل و واصل شوند، بنابراین اراده انسان در طول اراده حضرت حق است، نه در عرض آن. به این معنا که خداوند خواسته مردم بر طبق خواست خود تصمیمگیری کنند. در قرآن آمده است:«فَذَکِّرْ إِنَّمَا أَنتَ مُذَکِّرٌ*لَّسْتَ عَلَیْهِم بِمُصَیْطِرٍ»(2)و باز فرموده «وَ هَدَیْنَاهُ النَّجْدَیْنِ».(3)
فعل انسان اختیاری است ولی اصل اختیار، اختیاری نیست. فعلنا اختیاریٌّ ولکن اختیار فعلنا لیس باختیارنا.
ملائکه نیز بر طبق آیه«وَمَن یَقُلْ مِنْهُمْ إِنِّی إِلَهٌ مِّن دُونِهِ فَذَلِکَ نَجْزِیهِ جَهَنَّمَ»(4)و هرکس از آنها بگوید: من جز خدا، معبودی دیگرم، کیفر او را جهنم قرار میدهیم، مختار و مکلف
و اهل وعد و وعیداند، لذا اهل حدیث شیعه که آنها را مضطر و مجبور میدانند(1)، سخت در اشتباهاند.
چون انسان در دوره جوانیاش نسبت به تمام دورههای عمرش زیباتر است، ارزشمندتر است، چون بیشتر دلیل و آیت جمال خداوند است، به ویژه جوانانی که از جوانان دیگر ملیحتر هستند و افزون بر آن خداوند نسبت به آنها عنایت بیشتری دارد.
اینجاست که سخن رهبر انقلاب درست مینماید که فرمود: «جوانی بهار زندگی است»، مخصوصاً اگر جوانِ زیبا خَلق، زیبا خُلق، شیوا عابد و خاضع، آن هم در نهایت تواضع و خشوع گردد.
هیچ اگر سایه پذیرد منم آن سایه هیچ
که نه از هیچ نشان است و نه از سایه هیچ
ملاصدرا درباره لبّ و نهایت عشق فرموده است: «اذا تمّ العشق فهو الله»(2)وقتی عشق به کمال و تمامیت خود برسد همان خداست.
از ندای تو در افتاد صدایی به حرم
خواست صد نعرهی لبیک ز اهل عرفات
هر زیبایی که در نظام خلقت وجود دارد به حضرت جمال مطلق و جمیل بی قید منتهی میگردد. به همین دلیل است که پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: «اُطلُبو الخیرَ عند حِسان الوجوه»(3)خیر و خوبی را نزد خوبرویان جستجو کنید.
جوانان باید هر چه بیشتر با عبادت، به ویژه نماز، خود را پیرایش و آرایش دهند تا جمال حق بیشتر در آینه جمالشان رخ بنماید. امام صادق(علیه السلام) فرمود: «إنّ الله جمیل و یُحبُّ الجمال و یُحبُّ أن یَرَی اَثَرَ النّعمةِ عَلَی عبده»(4)خدا زیباست و تجمل و خودآرایی را دوست دارد چه پیرایش و آرایش ظاهری و چه باطنی و خداوند دوست میدارد اثر نعمت زیبایی را بر بندهاش ببیند. به همین دلیل گفتهاند: «دارندگی و برازندگی».
پری روی تاب مستوری ندارد
در ار بندی سر از روزن درآرد
شایسته است همیشه شکرگزار خداوند باشیم که بر ما مقرر فرموده و به ما اذن داده است که با گزاردن صلات فرضی و واجب و نَدْبی و مستحب با او مراوده و معاشقه داشته باشیم و عشقبازی کنیم. اساساً هنر آن است که حضرت حق عاشق ما باشد، نه ما عاشق او. قال ابویزید البسطامی: لیس العجب من حبی لک و أنا عبد فقیر و لکن العجب من حبک لی و انت مَلِک قدیر(1).
همه کردند چرا من نکنم
یک نظر رخسار زیبای تو را
باید دانست که عبادت به ویژه نماز و تعقل، جمال باطن است و خداوند باطن و اصل همه زیباییهاست. امام حسن عسکری(علیه السلام) فرمود: «حُسنُ الصّورة جمالٌ ظاهرٌ و حُسنُ العقل جمالٌ باطنٌ»(2)زیبایی صورت، جمال ظاهری انسان است و زیبایی عقل و تفکر، جمال باطنی اوست. نظیر آن سخن از امام علی(علیه السلام) نقل شده است: «حسن الصورة الجمال الظاهر و حسن النّیة جمال السَرائر».(3)طبق بیان پیامبر مکرم(صلی الله علیه و آله): جوانی که در عبادت خداوند پرورش یافته است، یکی از هفت گروهی است که در ظلّ ظلیل ربّ رحیم جای دارد.(4)
هر زیبایی که در عرض و مقابل خداوند قرار گیرد پَلَشت و چرک و شرک است و هر زیبایی و شیوایی و شیدایی که در طول او قرار گیرد توحید است. عشقهای دنیایی و عرْضی سبب کوری و کری میشود، چنانکه پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: حبّک للشیء یعمی و یصم(5)و در نتیجه عشقهای معنوی و طولی باعث بینایی و بصیرت و سمیعیت و شنیدنی میگردد.
هر زیبای ظاهری که در عرْض خدای زیبا باشد، زشت است و هر زشت ظاهری که در طول خدای زیبا باشد، زیباست و هر زیبای ظاهری که در طول خدای زیبا باشد،«نُّورٌ عَلَی نُورٍ(6)» است و هر زشت ظاهری که در عرْض خدای زیبا باشد،«ظُلُمَاتٌ بَعْضُهَا فَوْقَ بَعْضٍ»(7)است.
ضرب المثلی است که دختر جوان و ماه رویی بر پشت بام منزل خود فرشی تکان داد که در واقع خود را نشان داد. همه زیباییهای عالم گرد فرش الهی است که ما را به وجود عرشش راهنمایی میکنند و عرش هم منتهی به ذی العرش المجید الحمید میگردد.
روح پدرم شاد که فرمود به استاد
فرزند مرا عشق بیاموز و دگر هیچ
اسلام، هم به زیبایی ظاهر و زینت صوری توجه دارد و هم به زیبایی باطن و جمال معنوی. خداوند فرموده است:«یَا بَنِی آدَمَ خُذُوا زِینَتَکُمْ عِنْدَ کُلِّ مَسْجِدٍ»(1)و پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرموده است: «استَأکوا عَرْضاً و لا تستَأکوا طولاً»(2)عرضی و از بالا به پایین مسواک کنید، نه طولی. و باز آن حضرت فرموده است: «اکتحلوا وتراً و استاکوا عرضاً»(3)یکی در میان -نه هر شب- چشمتان را سرمه کنید و عرضی و از بالا به پایین مسواک نمایید. مسواک با روش مذکور سبب استحکام دندان و در نتیجه زیبایی صورت و سلامتی دستگاه گوارش است.
همچنین روایت شده است:«المالُ و البَنون زینةُ الحیوة الدّنیا. إنّ الثَّمانِیَ رکعاتٍ یُصلِّیها العبدُ آخِر اللّیل زینةُ الآخرة»(4)مال و فرزندان زینت زندگی دنیایند و بدون شک هشت رکعت نماز شب که بنده آخر شب به جا میآورد زینت آخرت است. حافظ گوید:
هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ
از یمن دعای شب و ورد سحری بود
قبل از هر چیز توجه به این نکته مهم است که راقم این سطور از رفاه جسم و لذت نفس حیوانی به «آسایش» و از اطمینان روح به «آرامش» تعبیر میکند.
کلماتی نظیر تأنّی و سکینت و ثَبات و وقار و طمانینه با آرامش- البته با قطع نظر از تفاوتهایی- هم معنیاند و در مقابل آنها، عجله و اضطراب و تذبذب و هَلَع و جزع و فزع و قلق قرار دارند.(5)
ایمان به حسب لغت اذعان و باورنمودن است و به حسب اصطلاح مجموع تصدیق به قلب و اقرار به لسان و عمل به جوارح است و این تعریف اصطلاحی مورد تأیید بسیاری از احادیث
معصومین(علیه السلام) است(1)و یقین ایمانی است که در آن هیچ شکی وجود ندارد. یقین سه مرتبه دارد که به ترتیب عبارتند از علم الیقین و عین الیقین و حق الیقین که اولی عام و دومی خاص و سومی خاص الخاص است. (2)
برای هر انسانی مسأله اساسی و مهم، ایمان و یقین نسبت به مبدأ آفرینش و اطمینان خاطر و آرامش قلبیِ حاصل از توحید است و اینکه عالَم و از جمله انسان، روی به سوی غایت و هدفی دارد که به آن در اصطلاح «معاد» میگویند و اینکه اذعان داشته باشد: اگر بر خدا تکیه نمود او کفایتش را میکند و امر او نافذ است؛ «وَ مَن یَتَوَکَّلْ عَلَی اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اللَّهَ بَالِغُ أَمْرِهِ».(3)
از پیامبر(صلی الله علیه و آله) روایت شده است که: «الصّبرُ نصفُ الایمان و الیقینُ الایمان کلّه»(4)صبر، نصف ایمان است و یقین، کل ایمان. مردی از علی(علیه السلام) خواست که او را به سوی کار خیر رهبری کند. آن حضرت فرمود: «ایّها السّائل استمِعْ ثمّ استفهِمْ ثمّ استیْقِن»(5)ای سائل بشنو سپس فهم کن بعد یقین کن.
یقین تا آنجا اهمیت دارد که «افضل عبادات» به حساب آمده است. روایت شده: «الیقینُ افضلُ العبادة»(6)و نقل شده است: «نومٌ عَلَی یَقینٍ خَیرٌ مِن صلاةٍ عَلَی شکّ»(7)خواب کسی که یقین دارد بهتر از نماز کسی است که بر مبنای شک و شبهه است.
هیچ کنحی بیدد و بی دام نیست
جز به خلوتگاه حق آرام نیست(8)
همچنین روایت شده: «اذا اراد الله بعبدٍ خیراً فقَّههُ فی الدّین و الهمه الیقین»؛(9)وقتی حضرت حق ارادة خیری به بندهاش داشته باشد او را در امر دین فقیه و عمیق مینماید و به او یقین الهام میکند.
1) ملا عبدالرزاق لاهیجی، سرمایه ایمان، ص164، 1364.
2) کشف المحجوب هجویری، ص497.
3) طلاق،3.
4) فرید تنکابنی، نهج الفصاحه، ح1859.
5) کلینی، اصول کافی، ج2، ص456.
6) محمدباقر مجلسی، بحارالأنوار، ج67، ص147.
7) محمد ری شهری، میزان الحکمة، ج10، ص776.
8) مولوی، مثنوی معنوی، دفتر دوم، بیت 591.
9) ر.ک: ارزش و افتخارات طلبه، محمد نوری، ص20؛ غررالحکم و درر الکلم، ص291، ح159.
بسیاری از غربیها به جای یقین، تلقین را اساس و پایه میدانند و واقعیت و حقیقت، مورد توجه آنها نیست؛ مثلاً میگویند: بسیاری از افراد متوجه شدهاند که اگر بعضی از چیزها را به طور مکرر به خودشان بگویند، این کار به آنها کمک خواهد کرد تا آن چیزها را قبول کنند.(1)
آنها متوجه نیستند که یقین و قبولِ امری، مربوط به علم و دانش است، نه فعل و عمل، بنابراین زیر بنای قبول و پذیرش آن، دلیل و برهان است، نه تلقین صِرف که ممکن است درست یا نادرست باشد.
امروزه رأی غالب در مغرب زمین طبق نظریه انیشتین این است که علوم نسبیاند نه مطلق، هر چند در فیزیک جدید برخی، نظریه وی را زیر سؤال بردهاند. بسیاری از دانشمندان غربی علوم را ظنونِ متراکمه تلقی میکنند و علم را وقتی صحیح میدانند که از توافق اکثری برخوردار باشد و بیشتر بتواند مسائل جدید را توجیه نماید.
بعضی علم را زمانی مقبول میدانند که در عمل مفید باشد. مکتب آنها پراگماتیسم و اصالت عملی است. جماعتی به جای نظر و عقلانیت در علوم، تعبیر به قدرت میکنند.(2)پس حرف مشترک تمام آنها این است که یقین و اطلاق و ثَبات و نظری بودن علم و عقلانیت آن، مخدوش است.
حال چنانچه بین این سخن و کلمات معصومین(علیه السلام) مقایسه صورت پذیرد، معلوم میشود تفاوت ره از کجاست تا به کجا! در این راستاست که کلام امام محمدباقر(علیه السلام) به گوش جان مینشیند که به سلمه و حکم میفرماید:«شرِّقا و غرِّبا فلا تجدانِ علماً صحیحاً الا شیئاً خرج من عندنا اهل البیت»(3)به مشرق و مغرب بروید، پس علم صحیحی را نمییابید مگر آنچه که از نزد ما اهل بیت(علیه السلام) خارج و صادر شده باشد.
ایمان به معنای این است که مؤمن، خود را از لحاظ فکری و اندیشة توأم با تصدیق، در امن و امان قرار دهد، که ارکان آن بنا بر گفتار امیرالمؤمنین(علیه السلام) دارای چهار رکن است: «الإیمان له ارکانٌ اربعة: التّوکّلُ علی الله و التفویضُ الأمر الی الله و الرّضا بقضاء الله و التّسلیم
لأمر الله عزّ و جلّ»(1)توکّل بر خداوند و وانهادن همه امور به او و راضی بودن به قضای او و تسلیم فرمان و دستور او.
وکلت الی المحبوب امری کله
فان شاء احیانی و ان شاء اتلفا(2)
تمام امور خود را به محبوب(خدا) واگذار نمودم؛ پس اگر خواست مرا یا زنده بدارد و یا تلف نماید.
بعضی خدا را با شرک میپرستند؛ چرا که وقتی از جانب خداوند به آنها خیری رسید نسبت به او مطمئن میشوند و اگر بلایی رسید، از او بر میگردند. اینان در دنیا و آخرت خاسر و زیان مندند «وَ مِنَ النَّاسِ مَن یَعْبُدُ اللَّهَ عَلَی حَرْفٍ...».(3)اکثر ایمان مؤمنان آلوده به شرک است؛ هرچند پیامبر(صلی الله علیه و آله) در خصوص ایمان خالص آنها تلاش نماید. «وَ مَا أَکْثَرُ النَّاسِ وَ لَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنِینَ»(4)و «وَ مَا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلاَّ وَ هُمْ مُشْرِکُونَ».(5)
قرآن در کوتاهترین عبارت، گویاترین مسأله روانی را به انسان گوشزد کرده و میفرماید: «أَلاَ بِذِکْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ»(6)آگاه باشید که با ذکر و ورد و یاد خداوند، قلبها آرامش پیدا میکند.
باید گفت نماز، اتمّ و اکمل مصادیق ذکر شده است، چنانکه خداوند میفرماید:«إِذَا نُودِی لِلصَّلَاةِ مِن یَوْمِ الْجُمُعَةِ فَاسْعَوْا إِلَی ذِکْرِ اللَّهِ».(7)و باز میفرماید: «فَاعْبُدْنِی وَ أَقِمِ الصَّلاَةَ لِذِکْرِی»(8). پس ذکر، اطمینان میآورد و اطمینان موجب مورد خطاب مستقیم خداوند قرارگرفتن است و این، سبب دخول در بهشت خاص حضرت ربوبی است.«یَا أَیَّتُهَا النَّفْسُ
الْمُطْمَئِنَّةُارْجِعِی إِلَی رَبِّکِ رَاضِیَةً مَّرْضِیَّةًفَادْخُلِی فِی عِبَادِی وَادْخُلِی جَنَّتِی».(1)روایت شده است که شأن نزول این آیات یا امام علی(علیه السلام) است(2)و یا امام حسین(علیه السلام)؛ چون هرکدام از آنها مجسمه ذکر و اطمینان و عبادت، به ویژه نماز است.
شادی واقعی و خوشی حقیقی، تنها در دین و معنویت وجود دارد، در حالیکه لذت حسی و مادی جز دفع الم موقتی، چیز دیگری نیست.
برای نمونه پیامبر ختمی مرتبت(صلی الله علیه و آله) به علی(علیه السلام) فرمود: «یا علی ثلاث فرحات للمؤمن: لِقَی الإخوان و الإفطار مِن الصّیام و التّهجّد مِن آخر اللّیل»(3)ای علی! سه لذّت برای مؤمن وجود دارد: ملاقات با برادران ایمانی و دوستان، افطار کردن، و شبزندهداری و لذّت حاصل از آن.
انسان به خصوص جوان وقتی به خدا، نظم عالم و معاد یقین پیدا کند، جداً در امنیت خاصی قرار میگیرد که اصطلاحاً به او «مؤمن» گویند که اگر به اوج ایمان رسد نشانهاش این است که وقتی به یاد خدا میافتد قلبش ترسان و لرزان میگردد و زمانی کهآیات خدا برایش تلاوت میگردد ایمانش افزایش مییابد و در نتیجه متکی و متوکل بر خدا میگردد. او کسی است که اقامه صلات میکند و زکات میدهد و حقّاً مؤمن است. «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ إِذَا ذُکِرَ اللّهُ وَ جِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَ إِذَا تُلِیَتْ عَلَیْهِمْ آیَاتُهُ زَادَتْهُمْ إِیمَاناً وَ عَلَی رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ*الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاَةَ...*أُوْلَئِکَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقًّا».(4)
بشر بر اثر تصلیت و نماز خواندن و به طور کلی پرستش، به منزلتی میرسد که خداوند به او «عبدی» خطاب میکند؛ یعنی ای بنده من، مثل«عبدی أطعنی اجعلْک مَثَلی...». در نتیجه، چنین انسانی هیچ خوف و ترسی نسبت به آینده و حزنی از گذشته و استرس و فشار و غمی ندارد. «یَا عِبَادِ لا خَوْفٌ عَلَیْکُمُ الْیَوْمَ وَ لا أَنتُمْ تَحْزَنُونَ».(5)
امام خمینی(ره) فرمود: «من هیچ موقع از دشمن نترسیدم و این تنها دشمن بود که از من میترسید». این قدرت، حاصل از یقین و عبودیت خالصانه و در حد بالاست. در حدیث آمده است هرکه از خدا بترسد همگی موجودات از او بترسند(6)و هرکس از غیر خدا بترسد خدای
او را از تمامی موجودات بترساند.(1)
ماحصل اینکه، تنها عبادت به خصوص نماز، گرهگشای امر مربوط به جسم، عقل، روح و قلب انسان است. بنابراین اهل نماز هیچ کم و کاستی احساس نمیکنند. روایت شده که اگر یکی از شما در هنگام شب برای طهارت (وضو)، جهت معالجه نفس، قیام کند، در حالیکه دارای عقده و گره روحی باشد، پس وقتی دستش را وضو دهد عقدهاش منحلّ و باز میگردد، سپس زمانی که صورتش را وضو دهد گرهاش بازتر میشود... . پس خداوند به کسانی که در ورای حجابند میگوید: به بندهام بنگرید که مشغول معالجه خودش است و از من سؤال میکند که من هم پاسخ مثبت به او میدهم؛ «یقوم احدکم من اللّیل... فإذا وضّأ یده انحلّت عقده (عقدته) فإذا وضّأ وجهه انحلّت عقدة (عقدته)... فیقول الله...».(2)
اگر قلب مریض باشد، سلامتی جسم سودی ندارد، ولی چنانچه جسم مریض باشد و روح سالم، اشکال چندانی نیست.
جراحات السِنان لها الالتیام
و لا یلتئم ما جرح اللسان(3)
جراحتهای شمشیر التیام مییابد ولی زخم زبان خوب نمیشود.
سلامتی روح، تنها وابسته به ایمان به خدا و معاد است. پیامبر(صلی الله علیه و آله) میفرماید: «ذکرُ الله شِفاءُ القلوب»(4)ذکر خدا شفای قلبهاست.
علی(علیه السلام) میفرماید: «و ادفعوا امواجَ البلاء بالدّعاء»(5)و «مَن ساء خُلقُه عذَّبَ نفسَه»(6)هر آن کس که خُلقش بد باشد، خودش را عذاب داده است.
وقتی انسان خدا را دارد چه غمی دارد؟ خداوند به پیامبر(صلی الله علیه و آله) میفرماید:«إِنَّا کَفَیْنَاکَ الْمُسْتَهْزِئِینَوَ لَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّکَ یَضِیقُ صَدْرُکَ بِمَا یَقُولُونَ... وَ اعْبُدْ رَبَّکَ حَتَّی یَأْتِیَکَ الْیَقِینُ»(7)ما به جای مسخرهکنندگان برایت مُکفی هستیم و بدون شک ما میدانیم سینهات به سبب بدگویی مسخرهکنندگان تنگ میشود. پس با حمد، پروردگارت را تسبیح کن و از
ساجدین (نمازگزاران) باش و تا دم مرگ پروردگارت را عبادت کن.
وقتی انسان به اعانت خداوند یقین دارد در حساسترین دوران زندگی خود هیچ حِکّ و حِکّه و شک و شُکه و شِبه و شبههای پیدا نمیکند. حضرت موسی(علیه السلام) به خدا عرضه میدارد: «ای پروردگار من! شرح صدر به من عطا فرما و امر مرا آسان نما و گره و لکنت زبانی مرا بگشا تا زیاد تسبیحت کنم و کثیر و بسیار ذکرت گویم». پس خداوند او را مورد لطف خود قرار میدهد و وقتی در مقابل سَحَره ماهر، وحشت و دهشت میکند حضرت اله میفرماید: چون تو واقعاً اعلی هستی مترس. «قَالَ رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی*... وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِّن لِّسَانِی*... کَیْ نُسَبِّحَکَ کَثِیرًاوَ نَذْکُرَکَ کَثِیرًا... قَالَ لَا تَخَافَا إِنَّنِی مَعَکُمَا أَسْمَعُ وَ أَرَی*... قُلْنَا لَا تَخَفْ إِنَّکَ أَنتَ الْأَعْلَی».(1)
وقتی انسان به خصوص جوان به آخرین مرحله ایمان رسید، ولیّ و مطیع و دوست و فرمانبردار خدا میگردد، بلکه حضرت حق، ولی و متولی و متصدی امور او میشود و انسان، جلوه و آیینه او میگردد، چنانکه پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: «مَن رآنی فقد رأی الحق»(2)هر کس مرا ببیند، حق و خدا را دیده است. وقتی نفس به اوج خود رسید میتواند بگوید: «سبحانی ما اعظم شأنی». در این مرحله انسان هیچ است، نه اینکه پوک و پوچ است، بلکه فهمیده است که هویت تعلقی پیدا کرده است. هر چه هست، تنها خداست. چنین بشری دیگر احساس جزع و فزع و حَزَن و اَسَف و غَرَق و تلف ندارد. او باقی به بقای حضرت اله است، نه باقی به ابقای او. «أَلا إِنَّ أَوْلِیَاءَ اللّهِ لاَ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاَ هُمْ یَحْزَنُونَ*الَّذِینَ آمَنُواْ وَ کَانُواْ یَتَّقُونَ».(3)
اصل انسان، ضمیر عابدانه و هویتِ عینِ ارتباط با خداوند است، چه بفهمد و چه نفهمد. این را میتوان عبادت تکوینی نام نهاد. او هرچند به زبانِ قالِ خویش نیازمندی به خدا و دین را انکار کند، اما زبان حال او حکایتی دیگر دارد. آنچه مهم و اساسی است اینکه نماز حال و تکوینی جوان، به نماز قال و تشریعی او منتهی شود.
سالها دل طلب جام جم از ما میکرد
آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد
او به مرحلهای میرسد که همه چیز را از خدا میطلبد. خداوند به موسی(علیه السلام) میفرماید: «سَلنی حتّی الدُّقَّة»(1)ای رسول من حتی نمک آشت را نیز از من بخواه. نظیر این دعا در مسیحیت نیز وجود دارد. ویلیام جیمز از قول یکی از دوستانش مینویسد: «هرگاه من کلیدی یا چیز دیگری را گم میکنم، از خداوند میخواهم که آن را برای من پیدا کند و میدانم دعای من مستجاب خواهد شد. اگر بگوییم مسیح دعای ما را اجابت میکند، جسارت است و حال آنکه اگر بگوییم خداوند جهان است که دعا و نماز ما به سوی اوست، اصولیترین حقیقت را بیان کردهایم».(2)
خود ویلیام جیمز مینویسد: مسأله حقیقی بودن و اصیل بودن مذهب نمیتواند حل بشود مگر آنکه درست بودن و نادرست بودن اثر دعا حل بشود؛ زیرا اعتقاد به یک «رابطه داد ستدی» بین آدمی و خدا پایه اساسی مذهب است.(3)
جوان به نماز ناب محتاج است و جوان ملیح، محتاجتر و نماز هم به جوان صاف و زلال و زیبا نیازمند است و مفتخر.
خداوند، فوق تصور انسان، به او نزدیک است، چنانکه میفرماید: «وَ إِذَا سَأَلَکَ عِبَادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ»(4)و وقتی بندگان من در مورد من از تو سؤال کردند (بگو) بدون شک من بسیار نزدیک هستم و دعوت خواهنده را اجابت میکنم، زمانی که از من بخواهد. آیا چنین دستوری و پذیرش درخواستی، در مکتبهای دیگر وجود دارد؟ و آیا اساساً امکان دارد وجود داشته باشد؟ جواب منفی است.
باز از پیامبر(صلی الله علیه و آله) روایت شده است: «مَن أحدث... و لستُ بربٍ جافٍ»(5)کسی که وضویش باطل شود و وضو نگیرد به من جفا کرده است، و کسی که وضویش باطل شود و وضو بگیرد و دو رکعت نماز نخواند باز به من جفا نموده است و کسی که وضویش باطل شود و وضو بگیرد و دو رکعت نماز بخواند و از من چیزی نخواهد باز به من جفا کرده است، و کسی که وضویش باطل شود و وضو بگیرد و دو رکعت نماز بخواند و از من چیزی بخواهد و جوابش را ندهم من به او جفا کردهام، در حالیکه من رب جافی و تو خالی نیستم.
عبادت چیزی جز محبت و عشق ورزیدن نیست. ابنسینا درباره پرستش میفرماید: تعبّده له فقط لأنه مستحَِق للعبادة لأنها نسبةٌ شریفة الیه لا لرغبةٍ أو رهبةٍ(1)تعبد و پرستش عارف، فقط برای خداست، زیرا او مستحق برای عبادت است، چراکه عبادت سنخیت و رابطه وجودی و نسبتِ با شرافت میان انسان با اوست، به گونهای که آن از روی رغبت و میل برای پاداش و یا بهخاطر ترس از عذاب نباشد.
پیامبر(صلی الله علیه و آله) میفرماید:«افضلُ النّاس مَن عشق العبادة فعانقها و احبّها بقلبه و باشرها بجسده و تفرّغ لها»(2)بهترین مردم کسانی هستند که با عبادت عشق میکنند، سپس با آن معانقه و مصافحه میکنند و با قلبشان آن را دوست دارند و با جسدشان به آن مباشرت جستهاند و برای آن فراغت حاصل کردهاند. یعنی به کار دیگر نپرداختهاند.
ابنسینا فرموده است: العبادة عند العارف ریاضةٌ ما... لیجرّها بالتعوید عن جناب الغرور الی جناب الحق(3)عبادت نزد عارف، ریاضتی خاص است... تا با عادت پیدا کردن به وسیله آن، انسان، خود و قوایش را از دنیای فریبنده به درگاه حضرت حق بکشاند.
امام صادق(علیه السلام) فرموده است: «لا تکرهوا الی انفسکم العبادة»(4)به خودتان عبادت را تحمیل نکنید. ماحصل اینکه دین و عبادت و نماز جز محبت و ذوق و شوق و عشق و شیدایی چیز دیگر نیست. روایت شده است: «هل الدّین الاّ الحبّ و البغض فی الله»(5)آیا دین جز حب و عشق و بغض و دشمنی به خاطر خدا نیست؟
آنچه از نماز پذیرفته میشود نماز با حضور قلب و عاشقانه است، نه نماز ساهی و عشقی. در حدیث قدسی آمده است که خداوند خطاب به بندهاش میفرماید: «یا عبدی اذا تقوم للصلوة استمع الیک کانّه لاعبدَلی غیرُک و تغفُل عنی کأن لک ارباباً کثیراً»(6)ای بنده من! وقتی برای نماز میایستی به دقت گوشم به تو است، به نحوی که جز تو بندهای ندارم، در
حالیکه تو آنچنان از من غافلی که گویی ارباب و خدایان زیادی داری.
حدیث مذکور به اینگونه نیز نقل شده است: «عبدی عند ما تقوم للصلاة استمع و انظر الیک و کأنه لیس لدیّ عبید غیرک، و انت غافل و کأن لک مئات الآلهة».(1)نماز یعنی فانی شدن انسان در خداوند . شبستری گوید:
تو تا خود را بکلی در نبازی
نمازت کی شود هرگز نمازی(2)
انسان باید کلیّه دردهای روانی و نفسانی خود را از طریق خود و درون خود و خود درمانی به وسیله درون درمان کند؛ چرا که دوای درد باطن، جز باطن چیز دیگری نیست. اشعاری منسوب به علی(علیه السلام) است که:
دوائک فیک! و لا تبصر
ودائک عنک و لم تشعر
و انت الکتاب المبین الذی
باحرفه یظهر المضمر
اتزعم انک جرم صغیرٌ
و فیک انطوی العالم الاکبر(3)
یعنی: 1- دوای داءت (بیماریت) در وجود تو است، در حالیکه آن را نمیبینی و داء و دردت از خودت میباشد، در حالیکه آن را حس نمیکنی.
2- و تو کتاب مبین و روشنگری هستی که با حروفش ما فی الضمیرت را ظاهر میکنی.
3- آیا تو گمان میکنی جِرم کوچکی هستی؟ در حالیکه در تو عالم بزرگتری خلاصه شده است. برخی اشعار مذکور را به علی بن ابیطالب قیروانی که دیوانی دارد نسبت میدهند نه به علی(علیه السلام).(4)
سعدی شیرین سخن چه خوب سروده است:
همه از دست غیر مینالند
سعدی از دست خویشتن فریاد!(5)
روایت شده است که کارت را خودت انجام بده و الا کسی برایت کاری انجام نمیدهد.«احمل نفسک لنفسک فان لم تفعل لم یحملک غیرُک».(6)در ضربالمثل آمده است:
1) /htt«: //www. 3y»sh.c»m
2) نک: شریعه شهود، درباره جلالالدین آشتیانی و...، به کوشش: خسرو پناه.
3) ر.ک: کتاب روح بشر، ناصرالدین صاحب الزمانی، ص197.
4) کتاب «گفتگو» مصاحبه با حسن حسن زاده آملی، ص116.
5) ر.ک: همان، ص197.
6) الحدیث، روایات ترتیبی، ج3، ص213 و ص294؛ وسائل الشیعه، ج15، ص161، باب وجوبه... .
ما حکّ جِلدَک مثلُ ظِفرِک؛ هیچ چیزی مثل ناخنت پوستت را خارش نمیدهد.
برگ سبزی به گور خویش فرست
کس نیارد ز پس تو پیش فرست
آنچه انسان را میخورد خود خوری است، نه خوراک خوری؛ یعنی به احتمال خیلی قوی تا درون و باطن انسان بیمار نباشد بیرون (جسم) او بیمار نخواهد بود. بنابراین غصه خوری و سپس پرخوری، انسان را از پا در میآورد. ارسطو میگوید: «بعضی میخورند تا زندگی کنند و برخی زندگی میکنند تا بخورند». افلاطون در جواب سؤال عتابآمیز فیلسوفی درباره سبب قلت اکل او (افلاطون) فرمود: «و إنما اُرید أن آکل لِأعیشَ و انت ترید أن تعیشَ لِتأکلَ والسلام».(1)
پیامبر(صلی الله علیه و آله) میفرماید: «لا تغضب فإن الغضب مفسدة»(2)غضب مکن؛ زیرا آن مفسده و ویرانکننده است.
دکتر ژوزف مونتاگو گوید: «آنچه میخورید باعث زخم معده و اثنی عشر نمیشود، بلکه آنچه شما را میخورد (نگرانی و استرس)، موجب پیدایش زخم معده و اثنی عشر است».(3)چنانکه بیان شد.
نماز، ظاهری دارد و باطنی که اصل آن، همان باطن است. محییالدین گوید: و الحق لایناجی بالالفاظ فی هذه الحالة و انما یناجی بالحضور معه(4). عرفا مرحله چهارم تکامل انسان را «اطمینان» دانستهاند و آخرین مرحله آن را «ولایت مطلقه». آنها به لطایف سبع که عبارتند از: نفس، عقل، قلب، روح، سرّ، خفیّ و اخفی اعتقاد دارند.
مرحله اول: نفس حیوانی است که همان حس و لذایذ مربوط به آن میباشد، چنانکه خداوند میفرماید: «زُیِّنَ لِلناسِ حُبُّ الشَّهَوات... ذلک مَتاعُ الحیوةِ الدُنیا و اللهُ عِندَهُ حُسنُ المَآبِ».(5)
مرحله دوم: عقل است که به دنبال لذایذِ باقی است، چنانکه خداوند میفرماید: «رَبَّنَا آتِنَا فِی الدُّنْیَا حَسَنَةً وَ فِی الآخِرَةِ حَسَنَة».(1)
مرحله سوم: در این مرحله، انسان حضور تمام اشیاء و اعمال را نزد حضرت حق درک میکند، که این همان مقام «و ان لم تکن تراه فانه یراک»(2)و اگر تو او را نبینی او تو را میبیند و مقام «وَ أَقِیمُواْ الصَّلاَةَ وَ آتُواْ الزَّکَاةَ»(3)میباشد.
مرحله چهارم: حصول اطمینان انسان به حضور حضرت حق در همه ممکنات و کائنات است؛ یعنی مقام «اعبد ربّک کانّک تراه» است. این عبارت پیش از عبارت قبلی است؛ یعنی «اعبد ربّک کانّک تراه و ان لم تکن تراه فإنّه یراک». و زبان حال این مرحله، قول خداوند است که میفرماید: «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ آمِنُواْ بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ».(4)انسان در این مرحله نفسش را از مراتب علم خدا میداند. در قوس نزول، او در منتهای عالم وحدت و بدایت عالم کثرت است.
مرحله پنجم: سرّ الهی است که عارف متوجه میشود تمام ممکنات و کائنات و از جمله خود او عین ربط الی الله و نفسِ اضافه هستند. نه اینکه مرتبط به او و مضاف باشند. یعنی چنین نیست که شیئی باشند که ارتباط به خدا داشته باشند، چرا که شیء، تنها اوست و بقیه، فَیْءاند، چنانکه علی(علیه السلام) میفرماید: «ما رأیت شیئاً الا و رأیت الله قبله و معه و فیه و بعده»(5)یعنی «لیس فی الدار غیره دیارٌ»؛ در عالم، غیر خدا وجود ندارد. «و هو الخلوّ عن الغیریة بل الخلوّ عن رؤیة الخلوّ؛ و عارف توجهی به خلوّ و غیر خدا ندارد. چنین نیست که خلو را ببیند. او رؤیت خلو ندارد.» که از آن به«وحدت در کثرت نزولی» و «قُل هُوَ اللهُ اَحَد»(6)تعبیر میکنند.
مرحله ششم: هنگامی که سیر پنجم، که همان ظهور وحدت در آینه کثرت در نزول قوسی است، تمام شد ظهور کثرت در مرآت وحدت، در مرتبه عروج قوسی، رخ مینماید. در مرحله پنجم، عارف خدا را در همه اشیا میدید و در مرحله ششم، اشیاء را در خدا مندک و منتهی مییابد. در این مقام و منزلت، نبوت، رسالت، ولایت و وصایت، خلافت و امامت تحقق
پیدا میکند.
مرحله هفتم: مقام «اَخفی» است که اشاره به این آیه دارد:«وَ اِن تَجهَر بِالقَولِ فَاِنَّهُ یَعلَمُ السِّرَّ و اَخفَی».(1)طبق سخن امام جعفر صادق(علیه السلام): سرّ، چیزی است که انسان آن را پیش خودش کتمان میکند و «أخفی» چیزی است که در خاطر و ذهن او میآید و خطور میکند، سپس او آن را فراموش میکند؛ «السّرُّ ما کتمته فی نفسک و أخفی ما خطر ببالک ثم انسیته».(2)این، مرتبه و رتبه واحدیت و احدیت، است. در مقام واحدیت ذات خداوند و صفاتش مطرح و مطمح است و در مقام احدیت فقط «ذات لم یزل و لا یزال» که از آن «واحدیّت» به «عالم لاهوت» و از این «احدیّت» به «حقیقت هاهوت» تعبیر میگردد. عارف در این مرحله، مصداق «لم ترهُ العیون بمشاهدة الأبصار ولکن رأته القلوب بحقائق الایمان»(3)و «لم اعبد ربّاً لم اره»(4)میگردد. در حقیقت او به ولایت مطلقه و اینکه خدا سرپرستی او را به عهده بگیرد. «وَ هُوَ یَتَوَلَّی الصَّالِحِینَ»(5)، رسیده است.
هفت شهر عشق را عطار گشت
ما هنوز اندر خم یک کوچهایم
اصل کلمه «نماز» نیم شدن، یعنی خم و دوتاه شدن برای تعظیم و کرنش است(6)و صلات از صِله یا صِلت و یا وصل مشتق شده است که به معنای اتصال و ارتباط میباشد؛ بنابراین میتوان گفت: نماز که به معنای تعظیم و بزرگ داشتن است سبب صلات که به معنای وصل و تقرب است میباشد؛ به این ترتیب صلات، رساتر از نماز است.
آنچه در نماز مهم است حضور همه جانبه به خصوص حضور قلب و تقرب به خداست،
1) طه، 7
2) شیخ صدوق، معانی الأخبار، ص143.
3) نک: علی و فلسفهی الهی، علامه طباطبائی، ص55؛ بحارالأنوار، ج4، ص27، باب نفی الرؤیة و تأویل الآیات... .
4) ر.ک: رشحات البحار، محمدعلی شاهآبادی، ص177 و 265؛ درخشان پرتویی از اصول کافی، محمدحسین همدانی نجفی، ج1، ص121.
5) اعراف،196.
6) لغت نامه دهخدا، ذیل کلمه نماز.
چنانکه پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: «الصّلوة قربان کلّ مؤمن»(1)و نیز روایت شده است: «لا صلوة الا بحضور القلب».(2)
یک چشم زدن غافل از آن ماه نباشم
شاید که نگاهی کند و آگاه نباشم
آنها که نماز نمیخوانند وجودشان عین جهنم است و آنها که نماز میخوانند و دلشان را به دنیا سپردهاند، جایگاهشان در «ویلِ»(3)جهنم است. حضرت حق میفرماید: «فَوَیْلٌ لِّلْمُصَلِّینَ*الَّذِینَ هُمْ عَن صَلَاتِهِمْ سَاهُونَ».(4)بعضی گفتهاند: میان «عن صلاتهم...» و «فی صلاتهم ...» تفاوت وجود دارد. در اولی شخص از اصل نماز غافل است، اما در دومی انسان اصل نماز را قبول دارد ولی در قسمتهایی از آن غفلت و سهو دارد.
اولین چیزی که در نماز حضور مییابد کالبد نمازگزار است و سپس جز خدا را ندیدن و فنای حق گردیدن و باقی به بقای حضرت اله گشتن.
نماز سه مرحله دارد: نماز اهل شریعت، نمار اهل طریقت، و نماز اهل حقیقت. نماز اهل شریعت، مشتمل بر افعال، کیفیات و ترکها است و هر کدام به دو قسم «واجب و مفروض» و «مستحب و مسنون» تقسیم میشود که تمام آنها در نمازهای پنجگانه یومیه، هزار و سیصد و سی فعل و کیفیت و ترک است که رساله عملیه عهدهدار بیان آنهاست.
نماز اهل طریقت برای خلوص نیت و تقرب الی الله است، چنانکه از عرفا نقل شده است: «إنّ الصلوة خدمة و قربة و وصلة فالخدمة هی الشریعة و القربة هی الطریقة و الوصلة هی الحقیقة».(5)
گفته شده است که شریعت این است که خدا را عبادت کنی و طریقت، این است که برای او حاضر شوی و این معنا را درک و وجدان کنی و حقیقت، این است که او را شهود کنی و حاضر و ناظر ببینی.
هدف از عبادت مخصوصاً نماز، قرب و تقرب است، چنانکه خداوند میفرماید: «وَ اسْجُدْ
1) ثوابالأعمال و عقابالأعمال، ص29؛ شرح فارسی شهابالأخبار( کلمات قصار پیامبر خاتم(صلی الله علیه و آله)، محمد بن سلامت قضاعی، ص86، باب اول).
2) ر.ک: اسرار الشریعة، سید حیدر آملی، ص77.
3) ویل در مقابل وَیْس است و اصل آن در لغت عذاب و هلاکت است و نیز به معنای وادی در جهنم و بابی از ابواب آن است. (لسان العرب، ج15، ص422).
4) ماعون،4و5.
5) 1- سید حیدر آملی، اسرار الشریعه و اطوار الطریقه و انوار الحقیقه، ص181.
وَ اقْتَرِبْ»(1)سجده کن و نزدیک شو. محییالدین بر این باور است که نماز، مظهر بندگی(2)و تواضع و دلشکستگی است. به همین دلیل ما مأمور شدهایم در سجده شریفتترین قسمت بدن خود را که پیشانی است، بر پستترین چیز، یعنی زمین بگذاریم. بهترین محصول نماز، انکسار قلوب است، زیرا آن، سبب تقرب میشود(3).
حالت سجده و لفظ آن نماد نقطه اوج کرنش و پرستش عاشق است. به همین دلیل وقتی بنده خدا را سجده میکند ابلیس ندا در میدهد: ای وای بنده اطاعت نمود و من عصیان ورزیدم و سجده نمود و من ابا و امتناع کردم؛ «إنّ العبد اذا سجد نادی ابلیس: یا ویلهْ اطاع و عَصیت و سجد و اَبَیت».(4)و پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: خداوند عقل را برای ادای حق عبودیت آفریده است، نه برای ادراک حق ربوبیت (که محال است)؛ «إنّ الله تعالی خلق العقل لِأداء الحقوق العبودیة لا لادراک حق الربوبیة».(5)
پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرموده است:«ما عرفناک حق معرفتک(6)». بر این اساس هیچکس قادر نیست حق عبادت و اطاعت خدا را بهجا آورد. امام علی(علیه السلام) دربارهی فرشتگان میفرماید: لو عاینوا کنه ما خفِی عنهم منک... لعرفوا أنهم لم یعبدوک حقَ عبادتک و لم یطیعوک حقَ طاعتک(7)اگر ملائکه حقیقت تو را که بر آنها پنهان است آشکار ببینند(که محال است)، خواهند فهمید که عبادت و طاعت سزاوار الوهیت تو را بجا نیاوردهاند.
نماز اهل حقیقت، وصلت حقیقی به حق تعالی و شهود واقعی او است. صلات، خدمت (شریعت) و قربت (طریقت) و وصلت (حقیقت) است. اگر انسان راه خدا را طی کرد و حریم او را حفظ نمود خدا نیز او را حفظ میکند و عارف، او را در حضور خود، حاضر و ناظر و مُدرَک به درکِ عقل و قلب مییابد. «احفظ الله یحفظک، احفظ الله تجده امامک».(8)
1) آخرین آیه سوره علق.
2) محییالدین، الفتوحات المکیة، 6/259.
3) همو، 6/195.
4) 1- علامه مجلسی، بحار الأنوار، ج79، ص233، باب فضل الصلاة و عقاب تارکها... .
5) سید حیدر آملی، اسرار الشریعه و اطوار الطریقه و انوار الحقیقه، ص48.
6) عوالی اللئالی، ج 4، ص 132، ح 227.
7) نهجالبلاغه، خطبه 108، فیضالاسلام.
8) سید حیدر آملی، اسرار الشریعه و اطوار الطریقه و انوار الحقیقه، ص86؛ مکارم الاخلاق، ص469.
این جانب وقتی کلاس درس تمام میشود به دانشجویان میگویم: شما را به خدا میسپارم و خدا را به شما. همانگونه که خدا ما را حفظ میکند ما نیز باید شأن و مقام او را حفظ نموده مایه افتخار او باشیم.
چنانکه پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرموده است: «حبّب اِلَیَّ من دنیاکم ثلاث: الطیب و النساء و جُعِلَتْ قرةُ عینی فی الصلوة»(1)که «طیب و عِطر» اشاره به قیام علمی و عملی شریعت دارد و آن تخلق به اخلاق پسندیده و تهذیب نفس است و «نساء» اشاره به قیام ذوقی و مهربانی و وجدانی طریقت دارد؛ چرا که اصل و مادر تمام بشریت و پرورش جسمی و روانی و عاطفی آنها، حضرت حوّا(علیه السلام) بوده است.«اتَّقُواْ رَبَّکُمُ الَّذِی خَلَقَکُم مِّن نَّفْسٍ وَاحِدَةٍ».(2)
و «صلات»، اشاره و دلالت به حقیقت دین دارد، چنانکه پیامبر ختمی مرتبت فرمود: «الاحسان أن تعبد الله کانّک تراه و إن لم تکن تراه فإنّه یراک».(3)احسان این است که خدا را بهگونهای عبادت کنی که گویی او را میبینی و اگر تو او را ندیدی او تو را میبیند.
البته مادون و درجه نازله آن احسان، احسانی است که هریک از ما در حق دیگری اعمال میکند. قرآن میفرماید:«إِنْ أَحْسَنتُمْ أَحْسَنتُمْ لِأَنفُسِکُمْ وَإِنْ أَسَأْتُمْ فَلَهَا»(4)اگر نیکی کنید، به خودتان نیکی میکنید و اگر بدی کنید باز هم به خود میکنید.
گویند درویشی در راه همی میگفت:«هرچه کنی به خود کنی گر همه نیک و بد کنی». پیرزنی به آن گفته اعتقاد نداشت، لذا به او نان سمی داد. آن درویش آن را نخورد تا اینکه به مرد مسافری بسیار گرسنه برخورد کرده آن را به او داد و او آن را خورد و مرد. بعد معلوم شد آن مسافر، فرزند آن پیرزن بوده است(5).
باید دانست که مراد از نماز اهل حقیقت، مشاهده یار و لقاء الله و میل و نیل و وصل به محبوب است. بنابراین نماز، مظهر عبودیت و تذلّل و سپاسگزاری است. چنانکه وقتی پیامبر(صلی الله علیه و آله) کثرت نماز، به خصوص نماز شب، باعث تورّم پاهایش شده بود و مورد اعتراض عایشه قرار گرفت که در مورد تو نازل شده است: «لِیَغْفِرَ لَکَ اللَّهُ مَا تَقَدَّمَ مِن ذَنبِکَ وَ مَا
تَأَخَّرَ»(1)، فرمود:«افلا أکون عبداً شکورا(2)»؛ پس آیا بنده شکر گزار نباشم؟
بیا عاشقی را رعایت کنیم
ز مردان عاشق حکایت کنیم
بهترین مصداق ذکر و نماز و شور و شیدا و کیف و حال همانا حسین زهرا(علیه السلام) است. باید اذعان کرد که یکی از عالیترین اهل راز و نماز و آه و زار در عرصه زمین و گستره گیتی و طول عصر و زمان، آن امام همام مظلوم است، آن خلیفه و وصی به حقی که دین و دنیا را مزیّن نمود و به انسان حیاتی مجدد عطا فرمود.
آن حضرت، عبودیت و شهادت را به هم درآمیخت، بلکه تألیف کرد تا انسانها را از بند عبودیت الناس به عقال پرستش الله درآورد. او ثارالله و خون خدا بود که دیه و خون بهایش تنها ذات «لم یزل و لایزال» اوست؛ چرا که حکم «فانی» همان حکم «مفنی فیه» است؛ چرا که روایت شده است: «العبودیة جوهرة کنهها الربوبیة».(3)عبودیت ظاهری دارد که مربوط به عوام است و جوهر و اصل و باطنی نیز دارد که به عابد، ربوبیت و سلطه میدهد، یعنی او بر اثر پرستش خالصانه و عارفانه خود میتواند طبیعت را منقاد و رام خود نماید.
آن «اَعْبد العابدین» و«اَعْشَق العشّاق»، از مصادیق بارز«رِجالٌ لا تُلهیهِم تِجارَةٌ و لا بیَعُ عَن ذِکرِ اللهِ و اِقامِ الصلوةِ...*لِیَجزیَهُمُ اللهُ اَحسَنَ ما عَمِلوا و یَزیدَهُم مِن فَضلِه و الله یَرزُقُ مَن یَشاءُ بِغَیرِ حِسابٍ»(4)بود.
نمازگزار سرانجام به مرحلهای میرسد که مثل سلمان، بهشت بیشتر شائق و عاشق اوست تا او نسبت به آن. از پیامبر(صلی الله علیه و آله) روایت شده است که فرمود: «الجنة أشوق الی سلمانَ من سلمان [الجنة] الیها».(5)
صدرالمتألهین در این خصوص میفرماید: «برای اینکه سلمان در بهشت معنوی قرار دارد و فارغ از بهشت صوری و ظاهری است». جنت معنوی همان است که در مورد آن وارد شده
است: «إنّ لله جنةً لیس فیها حورٌ و لا قصور و لا لبن و لا عسل بل یتجلّی فیها ربُّنا ضاحکاً متبسماً»(1)خداوند بهشت خاصی دارد که در آن حورالعین و قصرها و لبن و شیر و عسل وجود ندارد، بلکه پروردگار ما در آن تجلی میکند، در حالیکه خندان و متبسم است.
اکنون جالب است به گوشههایی از اقامه نمازِ آزادگانِ افتخارآفرین اشاره گردد. یکی از آنها نقل میکند: یک روز «ضابطِ» عراقی به همراه چند سرباز، وارد آسایشگاه شد و پس از به خط کردن ما، رو به همراهان خود گفت: «به نظر شما کدام را (برای تنبیه) انتخاب کنیم؟» یکی از سربازهای نا پاک در پاسخ، شروع به خواندن این آیه شریفه کرد:«سِیمَاهُمْ فِی وُجُوهِهِم مِّنْ أَثَرِ السُّجُودِ ذَلِکَ مَثَلُهُمْ فِی التَّوْرَاة وَ مَثَلُهُمْ فِی الْإِنجِیلِ»(2)، سپس با خندهای نفرتانگیز مشغول انتخاب عزیزانی شد که جای مهر بر پیشانیشان نقش بسته بود.(3)
نمونه دیگر: مصادف با سالگرد عملیات «بستان»، بچهها از شدت گرسنگی مشغول خوردن چمنهای میدان شدند. آنان برای رفع تشنگی، ناگزیر از نوشیدن آب چالهای شدند. وقتی آب تمام شد با خاک تیمم کردند. مکبّر نماز جماعت، جوان دوازده سالهای بود که با پدرش اسیر شده بود. عراقیها با مسلسلهای خود نماز جماعت آنها را محاصره کردند. پس از نماز، افسران عراقی به صفوف آنان نزدیک شدند و دستور دادند هر کس به اتاق خودش برود. آنان بدون توجه به زورگوییهای افسران، بلند فریاد زدند: «ایُّها المُسلِمون اِتَّحِدُوا اِتَّحِدُوا»، در نتیجه سیصد سرباز به اصطلاح ضد شورش، برای هزار و دویست اسیر وارد عمل شدند. در عرض چند ثانیه صحرای محشری بپاشد و بچهها با داد و فریاد ناشی از شتم و ضرب سربازان، هر کدام در گوشهای افتاده بودند.
صدای «یا حسین» و «یا زهرا» و «یا مهدی» در محوطه اردوگاه طنین انداخته بود و همین، آتشِ خشمِ بعثیهای بی هدف و با عبث را بیشتر شعلهور میساخت، در نتیجه چند نفر به شهادت رسیدند و تعدادی بیشمار زخمی گردیدند.(4)
دیگری میگوید: گلوله به بازوی راست و ترکش به ران راستم اصابت کرده بود، به
طوری که سنگینی جسمم را با نیم دیگر میکشیدم. از زخمها مدام خون میریخت و بی اندازه درد داشتم. از طرفی مرا در اطاقی حبس کرده بودند که چهار دیوارش بسته بود و یک توالت فرنگی و یک دوش حمام در پایین اتاقی بود. به یاد نماز افتادم، جهت قبله را با استنباط زیاد کشف کردم. با خونم وضو گرفتم. و از پشتِ دست چپم به عنوان مهر استفاده کردم. آن شب چه شبی و چه مبارک سحری بود.(1)
من از آن دم که وضو ساختم از چشمه عشق
چار تکبیر زدم یکسره بر هر چه که هست
دیگری نقل میکند: یک روز در آسایشگاه با تعدادی نزدیک به صد نفر نماز جماعت تشکیل شد. مدام و به ترتیب هر امام جماعتی را زندانی میکردند که بر اثر شکنجه چشم و گوششان معیوب شد. بعد که سربازان از مقاومت آزادگان عاجز شدند، در آسایشگاهها تلویزیونهایی رو به قبله (قسمت جنوبی آسایشگاه) نصب کردند و دستور دادند همیشه باید روشن باشد. بچهها تلویزیونها را بیرون گذاشتند، حتی بعضی از آسایشگاهها، آب داخل تلویزیون ریختند. عراقیها جداً مستأصل شده، گفتند: آیا شما اسیر ما هستید یا ما اسیر شما؟(2)
آزادهای بیان کرد: شبی سرباز عراقی از پشت پنجره، مسئول آسایشگاه را صدا زد و پرسید: چرا الان دو ساعت به نماز صبح مانده نماز میخوانند؟ حتماً در دوره شاه نماز نخواندهاند و میخواهند جبران مافات کنند. او گفت: اینها نماز شب میخوانند. آن سرباز پرسید: چرا یک ساعت است قنوت گرفتهاند و گریه میکنند؟ او ضمناً یکی از آزادگان را که گریه میکرد مورد خطاب قرار داد و گفت: مگر مرد گریه میکند؟ آن آزاده گفت: برای بدبختی شما گریه میکنم و نمیدانم چه وقت میخواهید به حقیقت برسید؟ پس او را به مدت ده شب به زندان انفرادیِ فاقد دستشویی حبس کردند!
هنگام نماز ظهر یکی از سربازان عراقی میشنید که کسی در قنوت میخواند: «رَبَّنَا أَفْرِغْ عَلَیْنَا صَبْرًا وَ ثَبِّتْ أَقْدَامَنَا وَ انصُرْنَا عَلَی الْقَوْمِ الْکَافِرِینَ»(3)، پس او بر آشفته شد که: منظور از قوم کافر ماییم؟ بنابراین او را به مدت ده شب زندانی کردند.(4)
نقل شده است: یک شب در حیات، کسی متوجه شد فردی به خاطر یخ زدگی با شکم
روی زمین افتاده است. او را به داخل آسایشگاه بردند و با پتو گرمش کردند تا به هوش آمد. او گفت: برای نماز بایستی غسل میکردم و چون آب سرد بود دچار سرگیجه شدم و دیگر چیزی نفهمیدم.(1)«طوبی لهم کلهم اجمعون»
نتیجه اینکه، این انقلاب و ادامه موفقیتآمیز آن رایگان به دست نیامده است. بنابراین باید شکر نعمت کرد و دیگران را به اعجاز پیروزی خون بر زور و تدبیر بر شمشیر متوجه ساخت.«وَ أَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّکَ فَحَدِّثْ».(2)همین نمازها، اذکار و اوراد، دعاها و ظفر در پیامرسانی انقلاب به وسیلهی آزادگان، باعث بیداری عراقیها و تشکیل حکومت اسلامی شیعی آنها گردید.
علاوه بر آن سربازان آمریکایی و سربازان کشورهای مسلمان و غیر مسلمان در عراق مظلوم، سبب بیداری ملتها بهویژه آمریکاییها میشوند، و بنابراین ظهور ولی عصر را نزدیکتر میکنند. خداوند میفرماید: «وَ اسْتَعِینُواْ بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاَةِ وَ إنها لَکَبِیرَةٌ إِلاَّ عَلَی الْخَاشِعِینَ».(3)
انقلاب اسلامی ایران به عنوان الگوی حسن بل احسن در تمام بلاد و کشورهای اسلامی پذیرفته شده است. محرکین خیزشهای مسلمانان کشورهای اسلامی اقرار میکنند که انقلابهای آنها نشأت یافته از انقلاب اسلامی ایران است. انقلاب ایران و دیگر مناطق اسلامی، امکان تشکیل حکومت حضرت مهدی(عج) را ممکن و میسور میکند.
ماحصل اینکه نماز نا امنترین اماکن را به امنترین اماکن تبدیل میکند، چنانکه ترک آن، سبب تبدیل امنترین اماکن به ناامنترین اماکن میشود. بسیاری از استرسها و عصبانیتها و افسردگیها و اعتیادها و جرح و قتل و خودکشیها و به طور کلی ناهنجاریها نتیجه مستقیم قطع ارتباط با خداست. همیشه افرادِ مظهر نارالله، از رزمندگانِ ثارالله، وحشت و دهشت داشتهاند.
امام صادق(علیه السلام) میفرماید: من خاف اللهَ اخاف اللهُ منه کلَ شیء و من لم یخف اللهَ اخافه اللهُ من کل شیء(4)هرکسی از خدا بترسد، خداوند هر چیزی را از او میترساند و آنکس که از خدا نترسید، خداوند او را از هر چیزی میترساند.
همانگونه که سلامتی جسم و روان رابطه مستقیمی با ایمان به خدا و پرستش و گزاردن نماز دارد، مرضهای جسمی و روانی نیز رابطه مستقیمی با شرک و کفر و ضایع کردن نماز دارند.
فرض کنیم از هم اکنون جوانانی چند، خدا و قرآن و ذکر و دعا و به طور کلی دین را کنار بگذارند، بلافاصله از امنیت و سلامتی جسمانی و نفسانی محروم میشوند؛ چرا که وجدانشان و به تعبیر قرآن «نفس لوامهشان»، آنها را سخت میآزارد و اساساً هر نوع ناراحتی روحی برای جسم مضر و زیانآور است.
در نتیجه به قرصهای آرامبخش، که اضطراب آنها را موقتاً برطرف میکند(1)، دخانیات، انواع غذاهای مطبوع، چه حلال و چه حرام، و تفریحات سالم و غیر سالم روی میآورند و به دلیل تنوع طلبی و زیاده خواهی و تلذّذ، سرانجام به هروئین و مشروبات الکلی تمایل پیدا میکنند، هر چند در واقع مشروب خوارگی لذت بخش نیست بلکه آنها آن را میخورند تا از عذاب روحی و استرس و هیجان نجات پیدا کنند و عاقبت نیز معتاد میشوند، ضمن اینکه عملاً به اعمال نادرست؛ یعنی گناه و فَساد دست یازیدهاند. خلاصه اینکه آن قرصها برای انسان آرامش دائمی نمیآورند، بلکه او را به آرامگاه ابدی میبرند.
ممکن است این افراد با مشکلات مالی نیز مواجه شوند که برای جبران آن، هر کاری، حتی سرقت میکنند. پس هر آن انتظار میرود که دستگیر و حبس شوند که دلهره و هیجان از پیامدهای آن است. آنان به محض نظر نمودن به ناموس مردم میل شهوانی پیدا میکنند و اکثر نیز به فحشا و منکر دچار میگردند. چنین اشخاصی از شخصیت، تهی و خالی میشوند، بنابراین برخورد آنها با رفقایشان بیادبانه و با فحاشی و مغرورانه و... است. در حقیقت آنها با این کارها میخواهند کمبودهای خود را جبران نمایند.
آنها از وسایل نقلیه نیز درست و صحیح استفاده نمیکنند و اکثر بر اثر سرعتهای غیر مجاز یا حرکتهای خلاف قوانین راهنمایی و رانندگی و یا نگاه به داخل ماشینها و... تصادف میکنند؛ و اصلاً برایشان مهم نیست تعدادی را مجروح و یا مقتول میکنند که در آن صورت نیز یا فرار میکنند و یا دستگیر میشوند. آنها از استرس و فشار قبر دنیوی مینالند، بعد هم از عذاب الهی و فشار در قبر اخروی مصون نیستند. آنها از هیچ گناهی مثل قمار بازی، اعمال خلاف عفت، بزهکاری، تجاوز و... بی بهره نیستند. آن قدر به کمک رفقایشان به
1) چگونه ناراحتی عصبی خود را کاهش دهیم، ترجمه السید منشاوی، ص108.
فحشا و منکر ادامه میدهند تا نابود گردند، ضمن اینکه دیگران را نیز نابود میکنند.
فکر آنها اساساً مثل روانشان مریض است. دنیا برای آنها گیجکننده است. از اراده قوی جدّاً بی نصیب هستند. به عبارت دیگر هیچ کاری را که به عزم قوی نیاز داشته باشد، نمیتوانند انجام دهند. آنان نوعاً عصبی و مأیوس و بدبین و مسخره کنندهاند. فحاشی، چاقوکشی، زد و خورد، داد، دعوا، ادعا، فریاد و... از خصوصیات بارز و چه بسا از حداقل خصوصیت منفی آنهاست.
این افراد، حاضر به وطنفروشی نیز هستند. و حتی خودفروشی نیز میکنند. آدمکشی برایشان آسان است. آنها بسیار سریع افرادی را که با آنها برخورد دارند به فَساد و تباهی و پشیمانی میکشانند. نمونه آن تفنگداران آمریکایی و سربازان اسرائیل در عراق و مصر و سوریه و... بودند.
علامه حلّی به فرزندش فخرالمحققین وصیت میکند: «و ایّاک و مصاحبة الأراذل و معاشرة الجهال فإنّها تفید خلقاً ذمیماً و ملکة ردیة».(1)
چنین افرادی از احترام و رفاقت و شفقت جداً و قطعاً بی بهرهاند. آنها بر اثر عیاشی و کیّافی زیاد، زیبایی ظاهری و توان جسمانی خود را سریع از دست میدهند و از سلامتی اندیشه و تهذیب نفس و رفتار حَسَنه کاملاً محروم و بی نصیب هستند. آنها عالم را بی هدف و تهی و به اصطلاح غربیها «کی به کیِه» (Wh» is wh») تلقی میکنند.
بعضی از این اشخاص آرزوهای عجیبی دارند: اگر مَردند دوست دارند زن باشند و اگر زنند دوست دارند مرد باشند! این مردان نامرد، ژست و خیز زنانه دارند و آن زنان پست، فُکُل و کاکل و کت و شلوار و کلاه دارند و سیگار هم استعمال میکنند! اینان از مردان، حسد میبرند و آنان از زنان.(2)
در اینجا لازم است به چند نکته توجه شود: یکی اینکه پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: حُبِّبَ إلیَّ من دنیاکم ثلاث: النساء و...(3)از دنیای شما سه چیز بهنظر من خوشآیند است: زنان و...؛ چراکه زن مظهر رحمت و محبت و مادری و ربوبیت و پرورشدهندگی است؛ به این ترتیب اگر مرد زن را صرفاً از جنبه جنسی و شهوی دوست بدارد، موقت و حیوانی و انحراف است.
دیگر اینکه نساء جمعی است که مفرد ندارد و به معنای تأخیر است، زیرا اول آدم(علیه السلام)
آفریده شد سپس حوا(علیه السلام) و مرد، مظهر عقل کل و زن، مظهر نفس کل است.
آسمان مرد و زمین زن در خِرد
آنچه آن انداخت این میپرورد(1)
دیگر اینکه روح که اصل و اساس زن و مرد است مذکر و مؤنث ندارد؛ پس مرد نباید مورد غبطه زن قرار گرفته بگوید: ای کاش مرد بودم و زن مورد حسادت مرد قرار گرفته بگوید: ای کاش زن بودم. ضمن این آنها باید بدانند تنها ملاک ارزش نزد خدا تقوی است(2).
لباس جوان بی دین غربگرا زننده است. او میخواهد کم بودش را با لباس فاخر و با رنگ مخصوص جبران کند. سعیاش این است که خود را با پوشش خاص مطرح و مورد توجه سازد. در حالیکه نمیداند لباس شهرت حرام است، چون مردم را مشمئز میکند و سبب میشود آنها به غیبت او بپردازند. به همین دلیل روایت شده است: «رحم الله امراً جَبَّ الغیبةَ عن نفسه»(3)خدا رحمت کند کسی را که غیبت کردن دیگران را از خودش بخشکاند.
علی(علیه السلام) میفرماید: کُلْ من الطعام ما تشتهی و ألبِس من الثیاب ما یشتهی الناسُ؛ تا آنجا که میل و اشتها داری غذا بخور، ولی مطابق با میل و رغبت مردم لباس بپوش(4).
آنها هر چند جوان زیبا باشند؛ چون، بُزدل و بد دل و بد سیرتند، زشت مینمایند. آنها به منزله تندیسهای جمیلی هستند که درونشان را کثافت فراگرفته است. مار خوش خط و خال و پر زهر و کشندهاند و یا مانند صندوق بلدیه به ظاهر زیبا و از درون پر از آشغال. نسل اینها نوعاً به سبب عدم ازدواج نابود میگردد. آنها هرچه پیرتر میشوند افسردهتر میشوند؛ چرا که دیگر از طراوت و پول و رفیق و زور بازو و... آنها اثری و ثمری و خبری یافت نمیشود.
آنان به فنای ابدی به اعتقاد خودشان لحظه به لحظه نزدیکتر میشوند. بعد از مرگ نیز به اعتقاد ما عذاب الهی کاملاً آنها را محاصره میکند. در دنیاگویی آنها در بحر و دریای تاریکی محض به سر میبرند. بر فرازشان ابر تیرهای است که شروع به باریدن کرده است. در کشتیای سوارند که سوراخ است و دریا موج میزند. در نتیجه مشرف بر غرق شدناند.«أَوْ
کَظُلُمَاتٍ فِی بَحْرٍ لُجِّیٍّ یَغْشَاهُ مَوْجٌ... ظُلُماتٌ بَعضُها فَوقَ بَعضٍ... وَ مَن لَم یَجعَل لَه اللهُ نُوراً فَمالَهُ مِن نُور».(1)
آنها اعتدال روانی ندارند. و چون خائنند همیشه میترسند، چنانکه در روانشناسی ثابت شده است که: «الخائن خائف». به این ترتیب هر آن احتمال دستگیریشان میرود. بنابراین ممکن است در موقع دستگیری، برای فرار، کسی یا کسانی را نیز بکشند و بالاخره دستگیر شده اعدام میگردند.
نوعاً بدن این افراد ضعیف است. هرجا میکروبی باشد، اول در بدن آنها وارد میشود. آنها که متدیّناند و اهل نماز و روزه و دعا، اگر یک لحظه از خدا غافل شوند چه بلایی بر سرشان میآید!؟ آنها که یک عمر در غفلتند و به ترک نماز و به طور کلی ترک عبادت، آلوده گشتهاند چه عذاب و فاجعه غمانگیزتری در انتظارشان است!
آنها ممکن است برای رهایی از جهنم زندگی، عذاب وجدان، شماتت خانواده، مردم محله خود و...، دست به خودکشی بزنند.
سرتاسر وجودشان را یأس و طمع و حسد و دروغ و نیرنگ فراگرفته است. اعمال و اخلاق و اندیشهشان، سرتاسر متناقض است.
آنها چون هیچ منعی در زندگی ندارند، خواستار بهرهمندی از هر لذتی، هر چند مضر میباشند، در حالیکه جسم آنها واقعاً تحمل آن همه لذت را ندارد. بنابراین چه بسا مرگ زودرس آنها را تهدید کند.
آنها از نظافت ظاهری نیز بی نصیبند، تا چه رسد به نظافت و طهارت باطنی. وضو نمیگیرند تا چرک صورت و پلیدی سیرتشان را از بین ببرند و غسل نمیکنند، در نتیجه منی، تمام خلل و فُرج عروقی و تنفسی آنها را میگیرد.
خداوند آنها را که نماز میخوانند در یک آیه چنین توصیف میکند:«فَخَلَفَ مِن بَعْدِهِمْ خَلْفٌ أَضَاعُوا الصَّلاةَ وَ اتَّبَعُوا الشَّهَوَاتِ فَسَوْفَ یَلْقَوْنَ غَیًّا»(2)اما پس از آنان، یعنی پیامبران، فرزندان ناشایستهای از آنها روی کار آمدند که نماز را تباه کردند و از شهوات پیروی نمودند؛ لذا به زودی مجازات گمراهی خود را خواهند دید.
آنها که در نماز ساهی و سهلانگاراند و حضور قلب ندارند و یا از وقتش تأخیر میاندازند و یا نماز را ریاکارانه میگذارند در غیّ، که به معنای وادی و چاهی و نهری در جهنم است،
خواهند افتاد(1)، پس وای به حال تارکین صلات.
به این ترتیب باید گفت: آنها که این چنین نماز میگزارند، جهنم در انتظار آنهاست و آنها که آن را به طور کلی ترک میکنند، عین جهنماند. چنانکه نظیر این سخنان در خصوص «فویل للمصلین» بیان گردید. بعید نیست طبق سیاق سوره ماعون سهل انگاری در نماز سبب تکذیب دین بشود.
در اینجا بسیار مناسب است در این خصوص حدیثی از پیامبر نقل شود. آن حضرت فرموده است:«یقول الکلب: الحمدلله الذی خلقنی کلباً و لم یخلُقنی خنزیراً و یقول الخنزیر الحمدلله الذی خلقنی خنزیراً و لم یخلقنی کافراً و یقول الکافر الحمدلله الذی خلقنی کافراً و لم یجعلنی منافقاً و المنافق یقول الحمدلله الذی خلقنی منافقاً و لم یخلقنی تارک الصلوة»(2)سگ میگوید: حمد مخصوص خدایی است که مرا سگ (قرار داد و) خلق کرد و خوک (قرار نداد و) خلقم نکرد و خوک میگوید: حمد خدا راست که مرا به صورت خوک خلق کرد و مرا کافر خلق نکرد و کافر میگوید: حمد خدا راست که مرا کافر خلق کرد و منافق قرار نداد و منافق میگوید: ستایش مخصوص ذاتی است که مرا منافق خلق کرد و تارک الصلوة خلق نکرد.
خلاصه اینکه هر جا اضاعه صلات باشد، اتباع شهوت و بحران غضب و استرس و طغیان و فشار روحی و افسردگی، نتیجه مستقیم آن است. به همین دلیل است که خداوند میفرماید:«ادْعُواْ رَبَّکُمْ تَضَرُّعًا وَ خُفْیَةً إِنَّهُ لاَ یُحِبُّ الْمُعْتَدِینَ. وَ لاَ تُفْسِدُواْ فِی الأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاَحِهَا وَادْعُوهُ خَوْفًا وَ طَمَعًا إِنَّ رَحْمَتَ اللّهِ قَرِیبٌ مِّنَ الْمُحْسِنِینَ»(3)پروردگار خود را -آشکارا- از روی تضرع و در پنهانی بخوانید - و از تجاوز دست بردارید که- او متجاوزان را دوست نمیدارد. و در زمین پس از اصلاح آن فساد نکنید و او را با بیم و امید بخوانید. - بیم از مسئولیتها و امید به رحمتش. و نیکی کنید- زیرا رحمت خدا به نیکوکاران نزدیک است.
بنابراین آنها که مینویسند: «غالباً در ماورای چهرهی بسیاری از تبهکاران، قیافه یک سرپرست سختگیر و جفا پیشه وجود دارد و یک ولی زورگوی نادان، پنهان است»(4)، ناتمام است.
امروزه کثیری از جوانان، مخصوصاً جوانان غربی، از استرس و عصبانیت در عذابند و از احساس افسردگی، پوچی، بی هویتی، نا امیدی، نا کامی و شکست رنج میبرند.
در طی یک نظرخواهی از گروهی از مردم آمریکا در سال 1968، 52% اظهار داشتند که از احساس تنهایی و افسردگی رنج میبرند.(1)
آنها تنها راه فرار و نجات را در تریاک، هروئین، داروهای شیمیایی، الکل، L.S.D و... میدانند. یک سوم قتل نفسها، یک چهارم خودکشیها، 67% موارد تجاوز جنسی به اطفال، 39% تجاوز به زنان، بر اثر مصرف الکل بوده است. مصرف الکل هر سال 12000 اسپانیایی را به کام مرگ میکشاند.(2)«إِنَّمَا الْخَمْرُ وَالْمَیْسِرُ وَالأَنصَابُ وَالأَزْلاَمُ رِجْسٌ مِّنْ عَمَلِ الشَّیْطَانِ فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ»(3)بدون تردید شراب و قمار و بتپرستی و تیرهای گروبندی (نوعی بختآزمایی) همه آنها پلید و از نوع عمل شیطان است، پس از آنها دوری کنید تا شاید رستگار شوید». در واقع تمدن بی تدیّن و صناعت بی عبادت، توان مقابله با چالشهای مذکور را به هیچ عنوان ندارد.
اسلام بر مبنای نظافت استوار شده است، چنانکه پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) فرموده است: «بُنِی الاسلام علی النظافة».(4)آنها که به طهارت صوری و ظاهری و معنوی و باطنی دست مییازند مورد محبت و مودت خداوند متعال هستند. در قرآن آمده است: «إِنَّ اللّهَ یُحِبُّ التَّوَّابِینَ وَ یُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِینَ».(5)خداوند آنها را که از کثافت و نجاست به نزاکت و طهارت روی میآورند دوست میدارد. در واقع اینان از پاکان ظاهری و باطنیاند و مورد دوستی خدا میباشند.«وَ یُحِلُّ لَهُمُ الطَّیِّباتِ و یُحَرِّمُ عَلَیهِمُ الخَبائِثَ وَ یَضَعُ عَنهُم اِصرَهُم و الاغلَالَ الَّتی کانَت عَلیهِم».(6)
پس در حقیقت همه عبادات برای دوری از قذارت جسم و روح و تنزیه آن دو است. علی(علیه السلام) میفرمایند:«فَرضَ الله الایمانَ تطهیراً مِنَالشّرک و الصّلوة تنزیهاً عَنِ الکبر... و السّلام
اماناً مِن المخاوف»(1)خداوند ایمان را برای تطهیر از شرک واجب کرد و نماز را جهت تنزیه از کبر... و سلام کردن را سبب امان از خوف از یکدیگر قرار داده است.
به همین دلیل خداوند میفرماید: ای پیامبر نماز به پای دار؛ زیرا نماز از فحشا و منکر باز میدارد. ولی باید دانست که نماز تنها فایده سلبی ندارد، بلکه فایده اثباتی نیز دارد و آن اینکه نماز، ذکر و یاد حضرت حق است و ذکر از هر امری (مثل امور دنیایی) بالاتر است.«وَ أَقِمِ الصَّلاةَ إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهَی عَنِ الْفَحْشَاء وَ الْمُنکَرِ وَ لَذِکْرُ اللَّهِ أَکْبَرُ».(2)
امام صادق(علیه السلام) میفرماید: «هر کس خواست بداند که نمازش قبول است یا نه، ببیند که نمازش او را از قبایح باز داشته است یا نه که نمازش به قدر آنچه از قبایح باز داشته است، پذیرفته میشود».(3)
ویلیام جیمز آمریکایی مینویسد: «مؤثرترین داروی شفابخش نگرانیها، همانا ایمان و اعتقاد مذهبی است... . هرچه انسان پیرتر میشود کمتر میتواند بدون اعتقاد مذهبی زندگی کند».(4)و روانکاو دیگری مینویسد: «در میان تمام بیماران میانسال من... یک نفر نبود که مسألهاش، مسأله یافتن یک نگرش دینی به حیات (معقول) نباشد»(5)و به عقیده بعضی: «زیبایی، شهرت، محبوبیت، قدرت و ثروت فوقالعاده، هیچ یک به تنهایی و یا حتی مشترکاً برای سعادت بشر و احساس آرامش او کافی به شمار نمیرود».(6)
به این ترتیب هرچه زمان میگذرد علمای تجربی به خصوص روانشناسان، پی میبرند که راه علاج و درمان دردهای مزمن هلاک کننده مخصوصاً هیجانات روحی و فشارهای روانی مردم، مخصوصاً جوانان، چیزی جز دین و عبادت و نماز نیست، چنانکه شواهدی در این خصوص ذکر گردید.
یکی از بزرگترین معضِلات در زمان معاصر پدیده «استرس» است که بیشتر، از رهآوردهای تکنیک و صنعت و هنر خشک و بی روح، در عصر نوین است. روانشناسان در
1) ر.ک: اسرار الشریعة و اطوار الطریقة و انوار الحقیقة، سید حیدر آملی، ص67.
2) عنکبوت،45 .
3) قرآن کریم، همراه با شرح آیات منتخب، ص401، محمد فقیهی رضایی.
4) سلامت تن و آرامش روان از نظر اسلام، صفدر صانعی، ص204.
5) Jung ,Carl G. , M»dern man in search »f A s»ul «. 284
6) کتاب روح بشر، ناصر الدین صاحب الزمانی، ص212.
تعریف استرس میگویند: «محروم شدن از تمایلات شخصی و عدم موفقیت در زندگی روزمره را استرس و هیجان و فشار و نگرانی گویند. به عبارت دیگر اگر برآورده شدن احتیاجات شخصی به موانع برخورد نماید، استرس و نگرانی روحی به وجود میآورد».(1)
بنا به عقیده عدهای، هیجانات از نوع احساسات زودگذر یا ممتد، خَلقی (به وجود آمدن دفعی) هستند. هنگامی که یک تغییر ناگهانی و ناراحت کننده ای، برخلاف تمایلات موجود، رخ دهد و یا حوادثی در خارج، مخالف خواستهای انسانی به وجود آید، هیجان و ناراحتی به وجود میآید.(2)به نظر راقم اشکال این دو تعریف، خلط و خبط بین سبب و مسبَّب است.
بهنظر میرسد انسان از دو عذاب دنیوی و اخروی رنج میبرد: یکی استرس است و دیگری فشار شب اول قبر.
جهت معالجه استرس، دکتر بنسون روش اندیشه تجریی را برای مدت ده تا بیست دقیقه، یک تا دو بار در روز پیشنهاد میدهد بدین شکل: 1- در وضع راحتی بنشینیم؛ 2- چشمهایمان را ببندیم؛ 3- اندیشه خود را بر یک لغت یا جملهی مخصوص تمرکز دهیم؛ 4- فکرهای دیگر را از ذهن خود خارج کنیم.(3)
البته این روش، موقتی و غیر فراگیر است؛ چرا که نگرانی اصلی، ناشی از معضلات فلسفه حیات همچنان وجود دارد. به علاوه اساس دستور شماره سه تمرکز است که در عبادت به نحو کاملی تحقق دارد. پس آن روش چندان چیز تازهای نیست و همه روانشناسان تجربی آن را تجویز نمیکنند؛ چرا که در این باره (درمان استرس) اختلاف نظر وجود دارد. بند چهارم نیز همان استرس و هیجان است که راه خروج آن بیان نشده است.
برخی دیگر گفتهاند، برای رفع استرس به سه اصل باید توجه کرد:
به خاطر مسائل کوچک خود را ناراحت نکنید.
در واقع تمام مشکلاتی که با آن مواجه میشوید همان مسائل کوچک هستند.
اگر در برابر فشار این مسائل کوچک یارای مقابله ندارید با آنها بسازید.(4)
این دستور نیز جز خطابه و شعار، چیز دیگری نیست و همه یک چیز را بیان میکنند که: «با مشکلات بسازید» و این یک دستور اخلاقی است، نه روانشناسی؛ یعنی استرس، درد بی درمان است و لا غیر.
اگر قبول کردیم که تنها خداوند کفایت عبدش را میکند، زهی سعادت است. چنانچه خداوند میفرماید:«ألیس اللهُ بکافٍ عبدَه».(1)پس چه بسا دستورات عملی روانشناسان برای رفع استرس، خود استرسزا باشند.
اشکال اساسی این است که روانشناسان انسان را به درستی و به طور واقعی نشناختهاند و نمیدانند که حقیقت انسان بزرگتر از آن است که آنها میشناسند، پس حلال مشکلات مذکور، تنها شریعت محمدی است.
البته عدهای از آنان به زوایای جدیدی از روان انسان پی بردهاند؛ مثلاً روانشناسان قدیم فکر میکردند انسان تنها جسم و منیت (روان خودآگاه) است، در حالیکه فروید ثابت کرد که حقیقت انسان علاوه بر جسم، شامل سه قسمت دیگر نیز هست: 1- من یا ضمیر آگاه؛ 2- او یا ضمیر نا خودآگاه؛ 3- فرا خود؛
فروید، علیرغم کسانی که اعتقاد داشتند روش و رفتار زندگی آنان فقط از عقل و منطق و اراده سرچشمه میگیرد، معتقد بود یک دسته نیروهای پنهانی وجود دارد، که انسان هیچگونه آگاهی و کنترلی نسبت به آنها ندارد، میتوانند بیشتر رفتار و روش زندگی انسان را تحت کنترل قرار دهند. فروید تنها در توجیه مذهب نظر نادرستی داشت، در حالیکه شاگردش یونگ به اصالت مذهب پی برد.(2)
اساساً حل مشکل اساسی جسم مردم به خصوص جوانان و به خصوص روح، بهعهده انبیا(علیه السلام) و بهویژه خاتم آنهاست. اگر به آیات و روایات در این باب مراجعه کنیم، جداً به حقایقی دست مییابیم که روانشناسان به بعضی از آنها آن هم به طور ناقص رسیدهاند؛ مثلاً ما گمان میکنیم کسانی که فشار روحی دارند از عالم هستی طرد شدهاند، در حالیکه روایت شده که خداوند میفرماید: «اَنا عِندَ المُنکَسِرة قلوبهم لأجلی»(3)و در قرآن آمده است:«وَ اِنَ تَجهَر بِالقَولِ فَاِنَّهُ یَعلَمُ السِّرَّ و اَخفَی»(4)اگر گفتاری را آشکار کنی، پس خداوند سرّ و مخفیتر را میداند. به این ترتیب قرآن مدعی است انسان دارای امر سرّی و سرّیتر است و با این حال این مطلب کجا و نظر فروید در باب ضمیر نا خودآگاه کجا!
باز در قرآن میخوانیم:«وَ فِی اَنفُسِکُم اَفَلا تُبصِرون».(1)باید گفت: علت عمده فشارهای ناشی از حسد و ترس و عداوت و عقده نسبت به یکدیگر، برخورد نادرست افراد با یکدیگر است.
انسان باید به خود بنگرد تا متوجه شود که محال مینماید ذات او شناخته شود. حکیم سبزواری دربارهی کلام پیامبر(صلی الله علیه و آله) که فرمود:«من عرف نفسه فقد عرف ربه(2)»، بیان میدارد: هو أن یکون من قبیل التعلیق علی المحال(3). بعضی بزرگان گفتهاند: الهی در ذات خودم متحیرم تا چه رسد در ذات تو(4).
اسلام برای رفع فشار و استرس، سلام کردن به یکدیگر را سفارش میکند و ثواب بیشتر را برای کسی قرار میدهد که زودتر سلام کند و دستور میدهد جواب سلام بهتر است، احسن باشد و آن را از موارد درجات به حساب میآورد. قال الباقر(علیه السلام):«فَأَمَّا الدَّرَجاتُ(5)فإفشاءُ السَّلامِ وَ إطعامُ الطّعامِ و الصّلاةُ باللّیلِ و النّاسُ نیامٌ».(6)
قرآن آیات زیادی در باب نماز جماعت، نماز جمعه، حج، زکات مال و فطره، صدقه، صلهرحم، عفو، گذشت، رحمت الهی، احسان و... دارد که هرکدام باعث رفع فشار روحی مخصوصِ آن، از فرد و جامعه میشود. برای نمونه روایت شده است که: حلال نیست مسلمانان بیشتر از سه روز، از برادر ایمانی خود دوری کند. قال رسول الله(صلی الله علیه و آله): «لا یحلّ لمسلم أن یهجر اخاه فی الکلام فوق ثلاث».(7)
و اساساً در اسلام قنوط و نا امیدی حرام و نادرست است.«قُل یا عِبادِیَ الذینَ اسرَفُوا علی انفُسِهم لا تَقنَطُوا مِن رَحمَةِ اللهِ اِنَّ الله یَغفِرُ الذُنوبَ جمیعاً اِنَهُ هُوَ الغفُورُ الرحیم».(8)«و لا تاْیئسوا مِن رَوْح اللهِ اِنهُ لا یاْیئسُ مِن رَوحِ اللهِ اِلاّ القَومُ الکافِروُن».(9)
1) ذاریات،21.
2) نک: الفناری، مصباح الانس، ص 132، 1374.
3) ملاصدرا، الاسفار، ج 7، ص 22، تعلیقه و نک: رحمتالله شریعتی، حکمت احکم، ص 446، بوستان کتاب، 1393.
4) الهینامه حسنزاده آملی.
5) آن حضرت می فرماید: سه چیز از جمله درجات به حساب میآید و سه چیز از موارد کفارات و سه چیز از جمله موبقات و هلاک کنندهها و سه چیز از مصادیق منجیات است.
6) خصال، شیخ صدوق، ج1، ص84.
7) شرح لمعه، ج5، ص429، به کوشش کلانتر و مستدرک سفینۀ البحار، نوری، ج2، ص102.
8) زمر،53.
9) یوسف،87.
از امام صادق(علیه السلام) روایت شده است که فرمود: عجبت لمن فزع من اربع کیف لایفزع الی اربع: عجبت لمن خاف کیف لایفزع الی...؛ تعجب میکنم از کسی که از چهار چیز، جزع و فزع و وحشت و دهشت داشته است و به چهار چیز دیگر پناه نمیبرد:
تعجب میکنم از کسی که ترس او را فراگرفته است و به قول خداوند:«حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَکِیلُ(1)» پناه نمیبرد؛ زیرا من شنیدم که خداوند عزوجل به دنبال آن آیه میفرماید: «فَانقَلَبُواْ بِنِعْمَةٍ مِّنَ اللّهِ وَفَضْلٍ لَّمْ یَمْسَسْهُمْ سُوءٌ (2)».
و تعجب میکنم از کسی که غم او را فراگرفته است و به قول خداوند: «لَّا إِلَهَ إِلَّا أَنتَ سُبْحَانَکَ إِنِّی کُنتُ مِنَ الظَّالِمِینَ(3)» پناه نمیبرد؛ زیرا من شنیدم که خداوند عزّوجلّ به دنبال آن میفرماید: «فَاسْتَجَبْنَا لَهُ وَنَجَّیْنَاهُ مِنَ الْغَمِّ وَکَذَلِکَ نُنجِی الْمُؤْمِنِینَ(4)».
و تعجب میکنم از کسی که فریب خورده است و به او نیرنگ زده شده است و به قول خداوند: «وَأُفَوِّضُ أَمْرِی إِلَی اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصِیرٌ بِالْعِبَادِ (5)» پناه نمیجوید؛ زیرا من شنیدهام که خداوند عزوجل به دنبال آن میفرماید: «فَوَقَاهُ اللَّهُ سَیِّئَاتِ مَا مَکَرُوا(6)».
و تعجب میکنم از کسی که دنیا و زینت آن را خواسته است و چگونه به قول خداوند: «مَا شَاء اللَّهُ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ (7)» پناه نمیبرد؛ زیرا من شنیدهام که خداوند عزوجل به دنبال آن میفرماید: «إِن تَرَنِ أَنَا أَقَلَّ مِنکَ مَالًا وَوَلَدًا فَعَسَی رَبِّی أَن یُؤْتِیَنِ خَیْرًا مِّن جَنَّتِکَ(8)». و«عسی»، موجبه است(9).
اعتیاد (Acc»ut»mania)، نوعی مکانیزم دفاعی است که برخی افراد جهت فرار از عذاب و موقعیت رنجآور خود، بدان متوسل میشوند.(1)
با توجه به مطالب و مباحث گذشته، روشن شد که نماز عامل اصلی ایجاد امنیت است. مؤمن نمازگزار از عذاب نفس لوامه به دور است. او اهل یقین و دارای سلامت کامل روانی و جسمانی است. به این ترتیب نیازی به مواد مخدر ندارد؛ چرا که در عبادت به ویژه نماز، که مصداق بارز و اتم و اکمل عبادت است -به چه دلیل نماز مصداق بارز عبادت است؛ زیرا قرآن میفرماید:«إِنَّنِی أَنَا اللَّهُ لَاإِلَهَ إِلَّا أَنَا فَاعْبُدْنِی وَ أَقِمِ الصَّلَاةَ لِذِکْرِی»(2)، آگاهی و حضور قلب و هوشیاری و لذت جان، مطرح است؛
زیرا قرآن میفرماید:«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ لا تَقْرَبُواْ الصَّلاَةَ وَ أَنتُمْ سُکَارَی حَتَّیَ تَعْلَمُواْ مَا تَقُولُونَ»(3)«وَ إِذَا قَامُواْ إِلَی الصَّلاَةِ قَامُواْ کُسَالَی یُرَآؤُونَ النَّاسَ وَ لاَ یَذْکُرُونَ اللّهَ إِلاَّ قَلِیلاً».(4)در غیر این صورت، یعنی با تجویز مشروبخواری، یعنی نا آگاهی، خلف لازم میآید. معتاد شدن، عین غفلت و مستی و گیجی است، پس آن دو با هم سازش ندارند؛ یعنی نماز و اعتیاد مثل دو بعد مغرب و مشرق از هم دورند.
ای جوان باقدرت و عظمت! اگر در همه امورت و مخصوصاً در عبادت و صلاتت از مستی و سستی رستی و از علقه دنیا گسستی، آنوقت به قربت حضرت حق پیوستی و در دنیا و آخرت سعادتمندی وگرنه بسیار رذلی و پستی و بدبختی.
مواد مخدر جز زیان و ضرر و خسارت چیز دیگری برای بشر به ارمغان نمیآورد و اهل عبادت به خصوص جوانان اهل نماز و راز و نیاز از آنها دورند؛ چرا که قرآن میفرماید: «إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِی خُسْرٍ إِلَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ».(5)اگر بعضی عاشق اعتیادند، چرا به اعتیاد منفی روی میآورند؟ آنها باید به اعتیاد مثبت و ملکات نفسانی نظیر شنا، تیراندازی، اسب سواری، مطالعه، ذکر و ورد و دعا، نماز، انفاق، راستی، و به طور کلی سجایای اخلاقی میل و نیل داشته باشند و لا غیر، تا تفاوت آن دو نوع اعتیاد را متوجه شوند. اصولاً زندگی
انسان بر پایه عادات مثبت و ملکات انسانی است و این چنین هم باید باشد، نه عادت منفی که مهلک است.
میان ماه من تا ماه گردون
تفاوت از زمین تا آسمان است
اساساً فرد متقی آن قدر مشغول عبادت است که وقتی برای غیر عبادت ندارد. اگر انسان نسبت به کرنش و نماز، محبت پیدا کند و از آنها لذت حقیقی و عمقی و دائمی ببرد، دیگر لذتهای دروغین و موقتیِ حاصل از سیگار، تریاک، مرفین، هروئین، L.S.D، داروهای شیمیایی، شراب و... جایی ندارند و عذاب به حساب میآیند.
وقتی هدف از خلقت، عبادت است، چنانکه خداوند میفرماید:«وَ مَا خَلَقْتُ الْجِنَّ و الانسَ إِلَّا لِیَعْبُدُونِ».(1)آیا دیگر معنی دارد شخص پناه به چیزهایی ببرد که او را از عبادت که فوز عظیم و سعادت مطلق است باز میدارد.
رسانهها باید علاوه بر تبلیغات گسترده و برنامههایی پیرامون پدیده شوم اعتیاد برای جوانان، فرهنگ نمازخوانی را نیز در برنامههای خود بگنجانند و درباره آن تبلیغ کنند. مردم و به خصوص جوانان باید به عشق حقیقی هدایت شوند؛ یعنی به آنها تفهیم شود که بعضی از لذتها، انسان را از لذایذ عظمی و بهجتهای روحی و پایدار باز میدارند.
زاهد ار راه به رندی نبرد معذور است
عشق کاری است که موقوف هدایت باشد
مگر انسان چقدر عمر میکند که دائماً در پی خوشیهای متنوع است؟ اگر شخص به لذت واقعی و حقیقی راه پیدا کند، دیگر تنوعخواهی و انزجار از یک لذت و میل به لذت دیگر مورد و معنا ندارد. چنانکه بهشتیها این گونهاند. «خَالِدِینَ فِیهَا لَا یَبْغُونَ عَنْهَا حِوَلًا».(2)
اعتیاد در غرب به طور جدی، عامّ البلوی و امّ البلوی و جهنم دنیاست و نماز در ایران زمین و بلاد اسلامی و...، عام الرحمه و ام البرکه و بهشت دنیاست، پس باید شکر آن را گزارد؛ هر چند عدهای از آن نعمت عظمی قدردانی نمیکنند.
اساساً مواد مخدّره از خبائث است و حرام میباشد. از وظایف مهم پیامبر رحمت(صلی الله علیه و آله) این است که امور طیب و پاکیزه را برای مسلمانان حلال شمرد و چیزهای نا پاک و خبیث را تحریم نماید. در این خصوص خداوند میفرماید: «یُحِلُّ لَهُمُ الطَّیِّبَاتِ وَ یُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ الْخَبَآئِثَ»(3)، پس نباید خود را در دام هلاکت بار اعتیاد انداخت. «وَ أَنفِقُواْ فِی سَبِیلِ اللّهِ وَ لاَ
تُلْقُواْ بِأَیْدِیکُمْ إِلَی التَّهْلُکَةِ».(1)
با توجه به این آیات فقهای اسلام فتوا به حرمت اشیای مضّر دادهاند. شهید ثانی در شرح لمعه، ضابطه حرمت مواد و چیزهای زیانبار را اضرار به بدن و افساد مزاج دانسته است و میگوید: «و ضابط المحرم ما یحصل به الضرر علی البدن و افساد المزاج»(2)ملاک و مناط حرام، چیزی است که برای بدن مضر و برای مزاج مفسد و تباه کننده باشد.
روشن است که اصل پیروزی انقلاب اسلامی و در پی آن پیروزی دیگر کشورهای اسلامی، وابسته به یک نفر؛ یعنی امام خمینی (ره) بود و او تنها به خدا متکی بود. اگر عبادت و نماز و هشیاری و ایمان او نبود و مردم به خصوص جوانان، معتاد به عبادت و نماز و دعا نبودند، معلوم نبود سرانجام این مردم چه میشد! مشخص و معلوم بود که آنها حق مراسم مذهبی را نداشتند و عبادت و نماز، قاچاق محسوب میشد و بعد از اینکه نفت و دیگر منابع ما را به غارت میبردند و تمام میشد، جوانان دختر و پسر ما را غارت مینمودند و... .
حکم یک فرد معتاد بدتر از حکم مردی است که اربابان مختلفی دارد و هر کدام او را به سمت و سویی میکشاند، چرا که او بی جنبوجوش و ساکت و مرده نماست. یک زمانی پلیس در نیمه شب به شخصی مظنون و مشکوک میشود و میگوید: بی حرکت! او بلافاصله میگوید: کو حرکت! بنابراین معلوم میشود او معتاد است. و حکم اهل عبادت و نماز، حکم مردی است که تابع یک مرد الهی باشد. «ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا رَّجُلًا فِیهِ شُرَکَاء مُتَشَاکِسُونَ وَ رَجُلًا سَلَمًا لِّرَجُلٍ هَلْ یَسْتَوِیَانِ مَثَلًا».(3)
ما باید تا میتوانیم با عبادت به خصوص نماز، دنیا و آخرتمان را آباد کنیم و از دنیا از جهت عبادت و نماز بهرهمان را فراموش نکنیم و همانگونه که خداوند به ما نیکویی کرد، به دیگران نیکویی کنیم که در غیر این صورت جز فساد در زمین و هلاکت حَرْث و نسل چیز دیگری جستجو ننمودهایم. حضرت موسی(علیه السلام) به قارون فرمود:«وَ ابْتَغِ فِیمَا آتَاکَ اللَّهُ الدَّارَ الْآخِرَةَ وَ لَا تَنسَ نَصِیبَکَ مِنَ الدُّنْیَا وَ أَحْسِن کَمَا أَحْسَنَ اللَّهُ إِلَیْکَ وَ لَا تَبْغِ الْفَسَادَ فِی الْأَرْضِ».(4)خلاصه و عصاره اخلاق، همین آیه است. این بهترین سخنی است که تاکنون در این خصوص شنیده و دیدهام و خواهم دید و شنید، چنانکه قبلاً بیان شد. و خداوند
میفرماید:«وَ یُهْلِکَ الْحَرْثَ وَ النَّسْلَ».(1)
زندگی انسان، سراسر بر اساس عادات و ملکات است. هر کس نسبت به کار و شغل دائمیاش عادتهایی دارد. این لطف خداست که هر انسانی میتواند طبق عادات خود کارهایش را سریع و آسان و با کمترین اشتباهی انجام دهد.
اخلاق نیز بر پایه پر مایه ملکات و عادات نفسانی است. کسی که دائماً مؤدبانه سخن میگوید و برخورد صادقانه و عفت و حیای لازم و مناسب دارد، ملکه ادب و راستی و عفت پیدا میکند. پس بعید است انسان خلاف صفات و سجایای اخلاقیِ مناسبِ افعالِ خود، عمل نماید.
اگر عادات بشری نبود چه بسا و بلکه به طور کلی در زندگی دینی و دنیوی اختلالات اساسی به وجود میآمد و انسان قادر به ادامه حیات مادی و معنوی نبود. پس هر عادت و تکرار کاری و اعتیادی نادرست و منفی و ملالآور نیست، بلکه عادتی منفی و نامطلوب است که زندگی انسان را با چالش و خطر جدی روبرو سازد. تکرار در یادآوری خدا و لطفش در مورد بنده روحافزا و نشاطآور است، ولی استعمال دخانیات برای یک یا دو بار، ضرر محسوسی ندارد، ولی اگر کراراً انجام گرفت، منجر به اعتیاد منفی میشود که ترک آن بسیار مشکل است، و عاقبت چیزی جز مرگ زودرس برای معتاد نخواهد بود.
اگر عادت به امر مهمی مثل نماز و به طور کلی تدین، توأم با شناخت صحیح باشد، جزء طبیعت ثانوی انسان میشود و دائمی است. چه خوب است والدین فرزندان خود را از کودکی به نماز، آن هم نماز در خور آنها، تشویق کنند تا در آغاز تکلیف یک مرتبه با نمازهای یومیه واجب و دیگر تکالیف روبرو نشوند و در نتیجه زدگی به بار بیاورد.
اهل بیت(علیه السلام) فرزندانشان را از پنج سالگی به نماز تشویق و توصیه میکردند.به این ترتیب آنها که مینویسند: «نمازی که طبق عادت باشد ارزش ندارد؛ چرا که ترک عادت موجب مرض است، و روزه و نمازی ارزش و ثواب دارد که عادی انسان نشده باشد و با سختی انجام گیرد تا سبب قرب انسان گردد(2)چرا که روایت شده است: افضَلُ الاَعمالُ احمَزُها»(3)، دلیل و
استدلالشان نادرست است. «إنّ هذا النوع من الاستدلال اشبه منه بتشبث الغریق بالحشیش».(1)
چرا که اولاً ترک عادت مثبت، مثل ترک حیا و عفت، موجب مرض، بلکه هلاکت و بدبختی است و ترک عادت منفی، سرانجام، سبب نجات و رستگاری است.
ثانیاً تغییر اوقات نماز و اختلاف رکعتها و انواع نمازها مثل نماز یومیه، جماعت، جمعه، عید، آیات، حتی نوافل و روزههای منقطع در زمانهای گوناگون و روزههای مستحبی، سبب میشوند که گزاردن نماز و روزه گرفتن زیاد عادی و در نتیجه راحت و آسان نباشند.
به همین دلیل است که پیامبر(صلی الله علیه و آله) از وصال در روزه نهی فرموده است و گفته است: «افضل الصّوم صوم داود(علیه السلام) و هو أن یصوم یوماً و یفطر یوماً»(2)هرچند در آنها نیز به نحوی عادت وجود دارد.
ثالثاً مگر چه اشکال دارد که تکرار عمل خوب، سبب اعتیاد و عادی شدن آن گردد تا علی الدوام اثر و ثمرش عاید صاحبش گردد؟
اساساً عشق انسان به عبادت، عبادت را آسان و عادی مینماید. آیا آسانی و عادی شدن عبادت از این جهت اشکال دارد؟ جواب منفی است. مگر استاد درسی که بر اثر تکرار تدریس، مجرب و دارای ملکه تدریس شده است، بی ارزش است؟ اساساً استاد نمونه جز با تکرار تعلیم و تدریس، نمونه نمیشود. تفاوت استاد نمونه و نمونه استاد، جز از طریق تجربه و تکرار و در نتیجه عادت و ملکه و عدم تجربه و تکرار و در نتیجه عدم عادت و ملکه نیست. به این ترتیب انسان هم میتواند با اشیا کار کند و بر آنها اثر بگذارد، و هم کار میتواند بر او تاثیر داشته باشد.
رابعاً میان افضل و احمز در روایت مذکور عموم و خصوص من وجه حاکم است، بنابراین بعضی افضلها احمز و سختند و بعضی احمزها افضلند.
خامساً قبلاً بیان شد اسلام دین سهل و آسان و فطری است. اگر بنا بود تحمل هر سختی ارزشمند باشد باید الاغ که سختکوش و سختکار و شلاقخور است، افضل از انسان باشد. اساساً مگر کفار و ظلمه و منافقین سختی تحمل نمیکنند؟ آیا در این صورت با ارزشند؟ جواب منفی است. حافظ شیرازی چه خوب نفاق و منافق را وصف نموده است:
واعظان کین جلوه در محراب و منبر میکنند
چون بخلوت میروند آن کار دیگر میکنند
خلاصه اینکه بهصورت ملکه درآمدن نماز به سبب زیاد نماز گزاردن و عشق و معرفت نسبت به آن است و اینها ارزشمنداند.
«اللهم... و صلِّ علی محمدٍ کما أقام الصلوةَ و آتَی الزکوةَ... و صلِّ علی محمدٍ کَما... فرّجتَ به الکُروب و صلِّ علی محمدٍ کما دفعتَ به الشَّقاءَ و کشَفت به الغمّاءَ... و نجّیتَ به من البلاء».(1)
عبادت به خصوص نماز، در همه زمانها و همگانی و در تمام عمر انسان است؛ چرا که قرآن میفرماید:«و مآ اَرسَلنا مِن قَبلِکَ مِن رَّسُولٍ الاّ نُوحی اِلیهِ أَنَّهُ لا اِلهَ اِلاَّ اَنَا فَاعبُدُونِ»(2)«وَ لَقَد بَعَثنا فِی کُلِ اُمَّةٍ رَسُولاً اَنِ اعبُدُوا اللهَ و اجتَنِبُوا اَلطاغُوتَ»(3)و علی(علیه السلام) فرموده است: من در سن هفت سالگی قبل از مردم نماز میخواندم؛ «صلّیت قبلَ النّاسِ بسبعِ سنینَ».(4)بعید نیست از آن کلام بشود استنباط نمود که پیامبر(صلی الله علیه و آله) و علی(علیه السلام) قبل اسلام نماز میخواندند.
گفتنی است: در ضمن خصومتی میان علی و عثمان، عثمان به علی گفت: ابوبکر و عمر از تو بهترند. آن حضرت فرمود: من از تو و از آن دو بهترم؛ زیرا من خدا را قبل از آن دو عبادت میکردم(عبدتُ الله قبلهما) و تو بعد از آن دو، او را عبادت میکردی(5).
نماز را باید به گونهای گزارد که گویی هر نمازی، نماز وداع است و عامل قرب و وصلت. قال رسول الله(صلی الله علیه و آله): «صلِّ صَلاةَ مودّعٍ فإنّ فیها الوُصلةَ و القُربَی».(6)و به وجهی دیگر میتوان گفت: «إنَّ الصَّلوةَ خِدمَة وَ قُربَة وَ وُصلَة».(7)به برکت «الله اکبر» در آغاز نماز، مصلّی یقین میکند که:
آنچه در فکر تو آید آن فناست
آن که در وهم تو ناید آن خداست
هم جوان به نماز نیاز دارد و هم نماز به جوان نیازمند است؛ چرا که هر یک زیب و زینت دیگری میباشد، پس شایسته و بایسته است که جوان با صفا و جمال، نماز را با حال و به طور تمام و کمال بخواند و یک لحظه از خداوند غافل نباشد و الا نماز او بی مخاطب میشود.
جوان ملیح چون بیشتر مورد عنایت خداست باید برای شکرگزاری نعمت شبابت و طراوت و سلامتی، بیشتر اهل راز و زار و نماز و دعا و به طور کلّی عبادت عاشقانه باشد.
استرس و اضطراب، به علّت شلوغی و سر و صدای زیاد و دوری از طبیعت آرام است، و این در حالی است که قرآن ما را به جمال و زیبایی طبیعت فرا میخواند. از جمله میفرماید: «وَ لَکُم فیها جَمالٌ حینَ تُریحُونَ وَ حینَ تَسرَحُونَ».(1)
عبادت و نماز نه تنها سبب آرامش قلب و دل میشود، بلکه ترس، دلهره، اضطراب و فشار روحی را تبدیل به ازدیاد ایمان و تسلیم میکند. مؤمنان، در گرفتاریهای طاقتفرسا به خدا پناه برده ایمانشان افزایش مییابد. «وَ لَمّا رَأَی المُؤمِنُونَ الأَحزابَ... وَ ما زادَهُم اِلّا اِیماناً وَّ تَسلیماً».(2)
امنیّت و اطمینان خاطر در زندگی فردی و اجتماعی، به قدری مهم است که اگر در کشوری و قریهای وجود داشته باشد سبب فراوانی نعمت و روزی میگردد. این نظریه را میتوان از قرآن استنباط کرد:«وَ ضَرَبَ اللهُ مَثَلاً قَریَةً کانَت آمِنَةً مُطمَئِنَّةً یَّاتیها رِزقُها رَغَداً مِّن کُلِّ مَکانٍ».(3)
باید اذعان داشت که وقتی مضطرّی دعا کرد، فقط خداست که اجابتش میکند، نه قدرتمندان ستمگر و اغنیای غافل از خدا.«أَمَّن یُجیبُ المُضطَرَّ اِذا دُعاهُ وَ یَکشِفُ السُّوءَ».(4)
اهل نماز هیچگاه شکست و محرومیّت ندارند و میدانند که هرچه در دنیا از دست میدهند در دار دیگر بیشتر و بهتر از آن را حیازت میکنند و این، منافات با تلاش بیوقفه انسان ندارد.
هرچه در این راه نشانت دهند
گر نستانی بِه از آنَت دهند
وقتی انسان جدّاً مقیم الصَّلوة شد، اصل و اساس برای او، زیبایی دائمی روح و روان است، نه جمال موقتی جسم و تن. در کتاب «روح بشر» آمده است که خانمی در نامهای نوشته است:
«از اینکه زن آفریده شدهام بیزارم...، اگر بدانید چقدر به مرد بودن مردم حسد میبرم!».(1)بسا همین آرزوها سبب تغییر ظاهر وی و تبدیل شکل ساختمان بدنی او به مردان گردد؛ در حالیکه روح، مذکر و مؤنّث ندارد. در حقیقت او اصالت ارزش را به جِرم خود داده، نه به روان خویش.
اکثر استرسها و اضطرابها و افسردگیها و... حاصل از سوء برخورد افراد با یکدیگر است. بنابراین اهل عبادت و نماز، باید به وسیله جَماعات و جمعهها هرچه بیشتر ارتباط دوستانه و برادرانه و رفاقت معنوی خود را مستحکم و تعمیق کنند، در غیر این صورت عباداتشان مقبول درگاه حضرت حق نمیافتد. علاوه بر آن، چنان قبلاً متذکر شدیم، پیامبر(صلی الله علیه و آله) دوری مؤمنان از یکدیگر را حرام اعلام فرموده است. «لا یَحِلُّ لِمُسلِم أَن یَهجُرَ اَخاهُ فِی الکَلام فوقَ ثَلاث».(2)
اعتقاد بر این است که اهل عبادت و طاعت سرانجام بعد از خوف و دهشت، به امنیّت مطلق و جهانی خواهند رسید، در نتیجه تنها خداوند را میپرستند و هیچ شرکی ندارند.«و لَیُبَدِّلَنَّهُم مِن بَعدِ خَوفِهِم أَمناً یَعبُدونَنِی لا یُشرِکُونَ بِی شَیئاً».(3)
انسان بر اثر عبودیّت و ذکر و ورد، به مرحله ربوبی میرسد؛ یعنی او مسلّط بر قوای خیالی، شهوی و غضبی خویش میگردد، چنانکه روایت شده است: «اَلعُبُودیَةُ جُوهَرَة کنهُها اَلرُّبُوبیَّة».(4)در نتیجه او از تشتّت فکر به تمرکز اندیشه که اساس همه موفقیتها و قدرتهاست، نایل میآید.
انسان بر اثر عبادت خدا و اطاعت از او، غنی مطلق و زندهی ابدی و خلاق دائمی میشود. ما ورد فی الحدیث القدسی: یا ابن آدم أنا غنی لا أفتقر اطعنی فیما امرتک اجعلک غنیاً لاتفتقر. یا ابن آدم أنا أحیٰ لا اموت أطعنی فیما امرتک اجعلک حیاً لاتموت. یا ابن آدم أنا أقول للشیء: کن فیکون أطعنی فیما امرتک اجعلک تقول للشیء: کن فیکون(5).
عبادت و نماز باید با شور و حال و عاشقانه و با آگاهی و صحّتِ توأم با خلوص، باشد؛ یعنی نماز باید هم مورد قبول عرفا و هم مورد تأیید فقها قرار گیرد.
بیا عاشقی را رعایت کنیم
ز مردان عاشق حکایت کنیم
پیامبر ختمی مرتبت(صلی الله علیه و آله) میفرماید: «أَفضَلُ النّاسِ من عِشق العِبادَةَ فَعانقها وَ أَحَبَّها بِقَلبِه وَ باشرها بِجَسَدِه وَ تَفَرَّغ لَها»(1)و باز روایت شده است: «لا تُکرِهُوا إلَی أنفُسِکُمُ العِبادَة».(2)چنانکه قبلا بیان شد.
وقتی با نماز و روزه میتوانیم زمستان خشک و سردمان را به بهار با طراوت و عطرآگین تبدیل کنیم، به طریق اولی قادریم بهارمان را هرچه بیشتر و بهتر با صفا و روحافزا نماییم. عَنِ الصّادِقِ(علیه السلام): «اَلشِّتَاءُ رَبِیعُ المُؤمِنِ یَطولُ فِیه لَیلُهُ فَیَستَعِینُ بِه عَلَی قِیامِهِ وَ یقصُرُ فِیه نَهَارُهُ فَیَستَعِینُ بِه عَلَی صِیامِه»(3)زمستان، بهار مؤمن است که در آن او از شبهای بلندش برای شب زندهداری و سحرخیزی و از روزهای کوتاهش جهت صوم و گرفتن روزه استعانت میجوید.
چنانچه انسان بتواند نمازهای مستحبی، مخصوصاً نماز شب، بخواند، خداوند برایش پاداشهایی در نظر میگیرد که هیچ کسی حتی خود پیامبر ختمی مرتبت هم نمیداند که چیستند؛«تَتَجَافَی جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضَاجِعِ... فَلاَ تَعْلَمُ نَفْسٌ مَا أُخْفِیَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْیُنٍ جَزَاءً بِمَا کَانُوا یَعْمَلُونَ».(4)طبرسی در این خصوص حدیثی بسیار جالب از پیامبر(صلی الله علیه و آله) نقل میکند که خداوند میفرماید: اعددتُ لعبادی الصالحین ما لا عین رأت و لا أذن سمعت و لا خطر علی قلب بشر(5)برای بندگان صالح خود چیزهایی آماده کردهام که چشمی آنها را ندیده است و گوشی آنها را نشنیده است و آنها به قلب احدی خطور نکرده است.
اگر انسان دقیقاً طبق دستورات قرآن و روایات معصومین(علیه السلام) عمل کند میتواند ره صد ساله را یک شبه طی کند. حافظ در مورد امام عصر(عج) چه خوب سروده است:
طی مکان ببین و زمان در سلوک شعر
کاین طفل یک شبه ره صد ساله میرود
ارزش انسان به زیاد کار کردن نیست، بلکه به نیت خالص و رعایت احسن عمل است. قرآن میفرماید:«الَّذِی خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَیَاةَ لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا».(1)قاعده در مقبولیت عمل هم حسن فاعلی است و هم حسن فعلی. بسیاری از ثوابها به ترک و عمل ننمودن است، مثل دزدی نکردن و دروغ نگفتن و غیبت ننمودن و سکوت کردن و... .
بنابراین اکثر و احمز و زیادی و سختی کار، معیار فضیلت نیست، بلکه اطاعت محض یک مؤمن از کل و تمام فرامین واجب تعالی و ابتغاء مرضات الله و رضای او، ملاک و معیار و مناط ارزش و پذیرش عملاند؛ پس احسنیت، مقبول است، نه اکثریت.
بسیاری عمل ریاکارانه انجام میدهند و در این خصوص برای خدا شریک قایلاند که خداوند در قیامت میفرماید: من بهترین شریک هستم، بنابراین کسی که برای من در عملش یکی از خلایق من را شریک قرار بدهد، تمام آن عمل را برای آن شریک رها میکنم و جز آنچه را که برای من خالصانه انجام داده است نمیپذیرم(2)یعنی فقط اعمال مخلصانه را قبول میکنم. در ادعیه نبویه آمده است: اللهم انی اعوذ بک من الشرک الخفیّ.(3)
امام صادق(علیه السلام) فرمود: روزی رسول خدا(صلی الله علیه و آله) از اصحاب و یارانش پرسید: «کدامتان روزه سال میگیرید؟» سلمان اصفهانی گفت: «من؛ زیرا در هر ماهی سه روز روزه میگیرم که طبق آیه«مَن جَاءَ بِالحَسَنَةِ فَلَهُ عَشرُ أَمثالِها»(4)گویی در طول سال روزه گرفتهام». باز آن حضرت پرسید: «کدامتان روزه دهر میگیرید؟» سلمان در پاسخ گفت: «من؛ زیرا من روزه ماه شعبان را به روزه شهر رمضان متّصل میکنم، بنابراین گویی آن، روزهی روزگار است».
باز پرسید: «کدامتان شب زندهداری میکنید؟» سلمان فرمود: «من؛ چرا که تو ای حبیب من! فرمودی: هر کسی، شب با وضو بخوابد گویی شب زندهداری کرده است».
باز پرسید:«کدامتان قرآن را هر روز ختم میکنید؟» سلمان فرمود: «من -زیرا روزی سه دفعه سوره اخلاص (توحید) را تلاوت میکنم-؛ برای اینکه ای حبیب من! روزی به علی(علیه السلام) فرمودی: یا ابا الحسن! مَثَل تو در امّت من مَثَل«قُل هُوَ اللهُ أَحَد» است. بنابراین کسی که یک مرتبه آن را بخواند، ثلث قرآن را خوانده است، و کسی که دو مرتبه بخواند، دو ثلث آن را، و
کسی که سه دفعه آن را تلاوت کند، گویی ختم قرآن برداشته است. بنابراین کسی که تو را با زبانش دوست بدارد ثلث دینش کامل شده است و آن کس که با زبان و قلبش تو را دوست بدارد، دو ثلث دین و ایمانش کامل شده است، و کسی که تو را با زبان و قلب دوست بدارد و با قدرتش یاریت کند، دین و ایمانش کامل شده است».(1)
موضوع بحث قرآن، انسان است و هدفش انسان سازی. آن کتاب حکم کیمیا و اِکسیر را دارد. بنابراین قلعِ وجود انسان را به نقرهی کمال و مس هستیش را به طلایِ تزکیه تبدیل میکند.
از بارزترین امور در خصوص کیمیا، توبه است. قرآن توبه را به عنوان کیمیا معرفی کرده است، زیرا گناه را تبدیل به حسنه مینماید.«إِلَّا مَن تَابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عَمَلًا صَالِحًا فَأُوْلَئِکَ یُبَدِّلُ اللَّهُ سَیِّئَاتِهِمْ حَسَنَاتٍ».(2)در حقیقت توبه گناه را که پاک میکند هیچ، بلکه سبب میشود به اندازه جُرم، به گناهکار ثواب دهند.
نفس گناهکار به منزله درخت زقوم و شجرهی خبیثه است که جز میوه تلخ و سمی اثری و ثمری ندارد و وقتی آن، به وسیله توبه تبدیل به شجره طیبه گردید میوه طیب و مطبوع و شفابخش میدهد؛ چرا که آن یکی، مظهر نفس اماره است و این یکی، مظهر نفس لوامه. خداوند با لطف خودش مجرمین را تشویق به اصلاح به وسیله توبه میکند.
از دیگر موارد کیمیا، دوست شفیق و رفیق صمیمی است. رفیق خوب، مصاحب فاسدش را به رفیق صالح متحول میسازد. حافظ در این خصوص چه خوب سروده است:
دریغ و درد که تا این زمان ندانستم
که کیمیای سعادت رفیق بود رفیق
در حقیقت تنها اهل بیت(علیه السلام) کیمیای سعادت مطلقند که به یُمن لطف خود، خاک پست انسان را به زر کمال تبدیل مینمایند.
انسان منحصراً موجودی است که قادر است قلعِ کمبود و مسِ نقص وجودش را به نقرهی عُلُوّ بشری و طلایِ تعالیِ انسانی دگرگون سازد. در مقابل، شیطانِ جنی و انسی میتواند انسان را از خلیفة اللهی به خلیفة الشیطانی درآورد.
اکنون در اینجا بسیار مناسب است که ذیلاً خاطرهای جالب آورده شود:
آیتالله آقا موسی شبیری زنجانی، نقل کردهاند که: در سفری که حضرت امام(ره) و پدرم برای زیارت به مشهد مقدّس رفته بودند، امام خمینی؛ در صحن امام رضا(علیه السلام) با حاج شیخ حسنعلی نخودکی، سالک الیالله، برخورد میکند. امام امّت که در آن زمان شاید در حدود سی الی چهل سال سن بیشتر نداشت، وقت را غنیمت میشمارد و به ایشان میگوید: «با شما مطلبی داشتم». حاج شیخ حسنعلی نخودکی میگوید:«من در حال اعمال هستم. شما در بقعه حر عاملی بمانید من خود نزد شما میآیم».
بعد از مدّتی که امام و سیّد احمد در بقعه حرّ عاملی میمانند، حاج شیخ حسنعلی نخودکی میآید و میگوید: «چه کار دارید؟» امام(ره)؛ خطاب به ایشان و رو به گنبد و بارگاه امام رضا(علیه السلام) کرد و گفت: «تو را به این امام رضا(علیه السلام) اگر (علم) کیمیا داری به ما هم بده». حاج شیخ حسنعلی نخودکی، انکار به داشتن علم (کیمیا) نکرد، بلکه به امام(ره)؛ فرمودند: «اگر ما کیمیا به شما بدهیم و شما تمام کوه و در و دشت را طلا کردید، آیا قول میدهید که به جا استفاده کنید و آن را حفظ کنید؟ و در هر جایی به کار نبرید؟» (منظور اینکه: اگر اسم اعظم یا علم کیمیا را به شما تعلیم دادم، مبادا به وسیله آنها در کارهای خداوند دخالت بکنید و کوهی را طلا نمایید و دشتی را سرسبز کنید و... که در غیر این صورت نقض غرض در نظام حکیمانه الهی میشود).
امام خمینی؛ که از همان ایّام جوانی، صداقت از وجودشان میبارید سر به زیر انداختند و به ایشان گفتند: «نه نمیتوانم چنین قولی به شما بدهم». حاج شیخ حسنعلی نخودکی که این را از امام شنید رو به ایشان کرد و فرمود: «حالا که نمیتوانید کیمیا را حفظ کنید من بهتر از کیمیا را به شما یاد میدهم و آن اینکه بعد از نمازهای واجب: 1- یک بار آیةالکرسی را تا«و هُوَ العَلیُّ العَظِیم»(1)بخوانید؛ 2- تسبیحات فاطمةالزهرا(علیه السلام)؛ 3- سه بار سوره توحید«قُل هُوَ اللهُ أَحَد» را بخوانید؛ 4- سه بار صلوات بفرستید؛ 5- سه بار آیه مبارکه«وَ مَن یَتَّقِ اللَّهَ یَجعَل لَّهُ مَخْرَجًاوَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لَا یَحْتَسِبُ وَ مَن یَتَوَکَّل عَلَی اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُإِنَّ اللَّهَ بَالِغُ أَمْرِهِ
قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِکُلِّ شَیءٍ قَدْرًا»(2)را تلاوت کنید. این از کیمیا برایت بهتر است».
نمازگزاران چند دستهاند: دستهای که در نمازشان سهو و غفلت و تأخیر و چه بسا ریاکاری دارند و زکات نمیدهند و یا به طور کلی نمازشان را ترک میکنند. قرآن در این خصوص میفرماید:«فَوَیْلٌ لِلْمُصَلِّینَالَّذِینَ هُمْ عَنْ صَلاَتِهِمْ سَاهُونَالَّذِینَ هُمْ یُرَاءُونَ*وَ یَمْنَعُونَ الْمَاعُونَ».(1)در این نمازها هرگز ارتباط میان عابد و معبود برقرار نمیشود. نماز آنان بی مخاطب است، چرا که اساساً نماز برای تقرب و اتصال به خداوند است. حافظ در این خصوص چه خوب سروده است:
صد نامه فرستادم و آن شاه سواران
پیکی ندوانید و غلامی نفرستاد(2)
ولی آنها که نماز نمیخوانند و اصلاً آن را قبول ندارند، عین جهنم و ملعون و محروم از رحمت حضرت حقاند.
دسته دیگر کسانیاند که در نماز، حریصاند و در مشکلات، جزعکننده و در رفاه، خسیس نیستند. بلکه همیشه در نمازند و در اموالشان حق معلوم و معین شدهای برای سائل و محروم وجود دارد و...؛«إِلاَّ الْمُصَلِّینَالَّذِینَ هُمْ عَلَی صَلاَتِهِمْ دَائِمُونَوَ الَّذِینَ فِی أَمْوَالِهِمْ حَقٌّ مَعْلُومٌ*لِلسَّائِلِ وَ الْمَحْرُومِ».(3)
مصداق بارز و اکمل و اعلای مصلین آن نمازگزارانیاند که در اوج خطر و گرما و تشنگی، در آن ریگهای سوزان و تفتیده کربلا، در ظهر عاشورا، آن هم محصور از چهار طرف به وسیله دشمن قسی القلب و با عُده و عِده کم و بسیار دور از شهر و خانه و کاشانه و خانواده و خویشاوند، عاشقانه و مستانه و دلداده، پیشنهاد نماز دادند که امام حسین(علیه السلام) سخت منتظر همان بود، بنابراین با قبول حسن بل اَحْسَن تقبل نمود و فرمود، «ذکرتَ الصلاةَ جعلک اللهُ مِنَ المُصلّین».
چرا که آنها باید ثابت کنند که فرشتگان در سجده به انسان آن سانی اشتباه نکردند و پشیمان نشدند و باید سخن حضرت اله را به کرسی حق بنشانند که فرمود: «إِنِّی أَعْلَمُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ»(4)من چیزهایی میدانم که شما نمیدانید. به این دلیل آنها مظهر «وَ عَلَّمَ آدَمَ
الأَسْمَاء کُلَّهَا»(1)شدند.
طوبی لهم که چه آسان وضوی خون گرفتند و نماز عشق و وداع گزاردند، آنها به انسانیت، آبرو و به عشق، اعتبار و به سیر و سلوک، افتخار و به علم، ایمان و به ایمان، علم و به فحاشان، ادب و به بانوان، حُجب و حیا و عفاف و حجاب و به مردان، غیرت و حمیت و به این دو، عزت و عفت و به نشستگان، قیام و به قائمین، جهاد و به مجاهدین، عرفان و به عرفا استدلال و به سیاستمداران دگم، عاطفه و به راهبان، برهان و به مسببین بحران، جدال و به فلاسفه، کشف و به گوشهگیران، دفاع و به خشک مقدسان، تفکر و به ظاهربینان، بصیرت و به جوانان، طهارت و به ساکنان، تکان و به ایستادگان، جهت و به خردهگیران، انصاف و به انتقامگیرندگان، انتقاد و به منتقدین، واقعبینی و به غربیها، اشراق و به شرقیها، صنعت و به مستضعفان، اقتدار و به سنیها، محبتِ توأم با ولایت به عترت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و به شیعیان، وحدت کلمه و کلمة وحدت و به مسلمانان، ایمان و به ایران ویران، عمران و سرزمینی آباد و اسلام ناب و ظفر و پیروزی در دفاع مقدس و به انقلاب اسلامی، دوام و ثَبات و برکت و حرکت و به تارکین صلات، صلات و به این امت یگانه، امامی دردانه و رهبری فرزانه و به همه نسلها و در تمام مصرها و عصرها، قرآن ناطق و فرقان صامت عطا کردند.
در مقابل، به کفار، خجلت و به منافقان، سرافکندگی و فضیحت و به مرتدان، افسردگی و ترس و اضطراب و به موهنانِ پیامبر(صلی الله علیه و آله) ذلّت و به محرقین قرآن، وعید عذاب دو جهان و به وهابیت ریش دارِ بی ریشه و مزدور بی مزد و تروریست وحشی و ضد شیعه و سنی، انزجار و نفرت جهانی و به غرب و شرق زورمند و زرمند و مزور و مغرور، ذلت و دهشت و وحشت و شکست دادند.
آنها چه ماهرانه و هنرمندانه و عارفانه و عالمانه و کارشناسانه و عامدانه و عاشقانه در این همایش صحنه هستی، به آرایش و پیرایش و پالایش انسان پرداختند و تأویل حدیث قدسی «کنتُ کنزاً مخفیاً (ای خفیاً) فاحببت أن اُعرَفَ فخلقت الخلقَ لِکَی اُعرَف»(2)و تنزیل قرآن کریم«و ما خلقت الجن والانس الا لیعرفون» و تفسیر کتاب حکیم «إِلاَّ مَن رَّحِمَ رَبُّکَ
1) همان/31.
2) من (خدا)، گنج مخفی بلکه خفیّ بودم (و هستم و خواهم بود)، لذا دوست داشتم (و دارم و خواهم داشت)، معروف بشوم (تا قابلها مرا بشناسند، در نتیجه به کمال شایسته خود برسند)، به این ترتیب دست به خلقت زدم (و میزنم و خواهم زد) تا شناخته شوم (و بشر با شناخت من از قوه به فعل و از افت به رشد و از نقص به تمامیت و کمال و از ریزش به رویش برسد).
وَ لِذَلِکَ خَلَقَهُمْ»(1)شدند.
به همین دلیل تربت و خاک پاک کربلا، تحسین حضرت علی(علیه السلام) را قبل از وقوع حادثه تاسوعا و عاشورا برانگیخت و فرمود:«واهاً ایتها التربة لیحشُرَنَّ منک اقوامٌ یدخلون الجنةَ بغیر حساب»(2)شگفتا از تو ای خاک که اقوامی از درون تو محشور میگردند که بدون حساب وارد بهشت میشوند.
پس نماز ما کجا و نماز آنها کجا؛ این التراب و رب الارباب و این الثَری و الثریا و این الظلمة و النور و این الذرّة و الدرّة و این الطَخیاء و البیضاء.
خدایا از نمازمان و به طور کلی اعمال و اخلاق و افکارمان به تو پناه میبریم. امید است از قصور و تقصیر و افراط و تفریط ما در کلیه امور صرف نظر بکنی.
از آن روزی که ما را آفریدی
به غیر از معصیت چیزی ندیدی
خداوندا به حق هشت و چارت
ز مو بگذر شتر دیدی ندیدی
و به ما قلبی پاک و دلی که تنها در آن عرش تو باشد عطا بفرما.
الهی سینهای ده آتش افروز
در آن سینه دلی و آن دل همه سوز
هر آن دل را که سوزی نیست دل نیست
دل افسرده غیر از مشتِ گل نیست
بسیار مناسب است غزلی از مولوی، که از شاهکارهای هنری او دربارهی اتحاد عشق و عاشق و معشوق است، در اینجا آورده شود:
پیر منم جوان منم
تیر منم کمان منم
یار مگو که من منم
من نه منم، نه من منم
گر تو تویی و من منم
من نه منم، نه من منم
عاشق زار او منم
بی دل و یار او منم
یار و نگار او منم
غنچه و خار او منم
لاله عِذار او منم
چارهی کار او منم
بر سر دار او منم
من نه منم، نه من منم
باغ شدم ز ورد او
داغ شدم ز پیش او
لاف زدم ز جام او
گام زدم ز گام او
عشق چه گفت نام او
من نه منم، نه من منم
دولت شِید او منم
بازِ سپید او منم
راه امید او منم
من نه منم، نه من منم
آب گذشت از سرم
بخت برفت از برم
ماه بریخت اخترم
من نه منم نه من منم
روح مرا حیات از او
ذات مرا صفات از او
فقر مرا زکات از او
من نه منم نه من منم
جان مرا جمال از او
نفس مرا جلال از او
عشق مرا کمال از او
من نه منم نه من منم
غرق شدم ز روح او
بحر شدم ز نوح او
تا برسد فتوح او
من نه منم نه من منم
گفت برو تو شمس حق
هیچ مگو ز آن و این
تا شودت گمان، یقین
من نه منم، نه من منم(1)
1) m»hrestan.ir
چون عنوان این کتاب «جوان، دین و تربیت پذیری» است، میطلبد که دربارهی ارزش و مرتبه ادیان دیگر بحث و بررسی شود و آنها مورد نقد و واکاوی قرار گیرند و برای اینکه جوانان مسلمان تصور نکنند اسلام یک دین همطراز با دیگر ادیان است و شاید یکی از ادیان دیگر، بر حق باشد و اسلام دین تحریف شده باشد و یا اینکه چون اسلام بیشتر از حدود هزار وچهارصد سال قدمت دارد از قیمت و اعتبار چندانی برخوردار نباشد، یعنی هرچه دین قدیمیتر باشد، بیشتر به صحت نزدیک است، پس دین یهود و بعد از آن آیین زردشت و مسیحیّت معتبر است.
لذا ضروری مینماید سربسته در مورد ادیانِ مطرح و مورد توجه جهان، تحقیق بشود تا جوانان مسلمان به قدر و منزلت آئین خود واقف گردند و شکر نعمتِ هدایت به سعادت مطلق به وسیله اسلام گزارند.
نتیجهای که از این بخش حاصل میشود این است که اصل ادیان آسمانی در زمان خودشان مورد تأیید اسلام است ولی بعداً عدهای طبق هوی و هوس خود آنها را تحریف و کم و زیاد نمودند و چنانچه به فرض همان ادیان، دست نخورده باقی میماندند با آمدن دین کاملتر از آن ادیان، آن ادیان، دیگر مورد تبعیت واقع نمیشوند. در غیر این صورت باید پذیرفت: خداوند کار لغو و بیهوده انجام داده است و در این خصوص هدف معقول نداشته است.
اساساً دین اسلام قابل مقایسه با ادیان موجود و تحریف شده در جهان نیست، ضمن اینکه یک مسلمان اصل ادیان آسمانی را که قرآن و روایات تأیید و معرفی مینمایند باور دارد. در حقیقت هر مسلمانی متدین به اصل ادیان دیگر میباشد ولی نه به عکس، لذا گفتهاند: «چون که صد آمد نود هم پیش ماست» ولی به عکس این چنین نیست، پس هر مسلمانی یهودی و زردشتی و مسیحی است و نه به عکس.
بلکه میتوان اذعان نمود که هر پیرو دین آسمانی دیگر غیر از اسلام باید مسلمان باشد و
الا مسیحی و یا یهودی واقعی نیست. برای مثال کسی که مسیحی است باید جمله مسیح(علیه السلام) که فرمود: «فارقلیط و احمد خواهد آمد» را باور داشته باشد، روی این حساب لازم است مسلمان شود و الا مسیحی حقیقی نیست و همچنین است در مورد یهود و... .
گفتنی است: ادیان به دو قسم ابراهیمی و غیر ابراهیمی تقسیم میشود. ادیان ابراهیمی عبارتند از اسلام، مسیحیت و یهودیت و ادیان غیر ابراهیمی، چه آسمانی و چه غیر آسمانی، عبارتند از آیین زرتشت، هندوئیسم، بودیسم و تاتوئیسم.(1)
اسلام به عنوان «بسیط الحقیقة کل الاشیا و لیس بشیءٍ منها»، کمالات تمام ادیان آسمانی را در بر دارد ولی از نقصها و کاستیها و تحریفات آنها بری و به دور است. اینک بررسی آن ادیان:
هندوئیسم(2)
حدود 3500 سال پیش قومی که خود را «آریا»، یعنی نجیب و شریف میخواندند از آسیای مرکزی به هندوستان و ایران و اروپا مهاجرت کردند.
آئین هندو در قدیم دین برهمایی خوانده میشد که به «برهما»، خدای هندوان اشاره میکرد و معتقد بود. هندوئیسم شکل تکامل یافته آنیمیسم است و به همین دلیل بنیانگذار آن معلوم نیست. آئین بسیاری از اقوام گذشته جانپرستی (Animism) بوده است. براساس این آئین، همه مظاهر طبیعت، روح دارند و برای بهرهبرداری از آنها باید به نیایش و سپاس و ستایش آنها پرداخت.(3)
آنیمیسم، اصطلاحی است که از واژه لاتینی anima به معنای جان و روان مشتق شده است که نخستین بار انسان شناسی، انگلیسی به نام ای.بی.تایلر (1917 1832م) آن را به کار گرفت. وی بر آن بود که اقوام ابتدایی، همه موجودات جهان را زنده و دارای نفوس یا ارواح میپنداشتند. آنیمیسم بدین معناست که مظاهر طبیعت، روح و احساس دارند و از همین رو بر زندگی آدمی اثر گذارند. تقدیس این پدیدهها نیز به دلیل همین باور است.
هندوئیسم و آئین هندو گونهای از فرهنگ و آداب و سنن اجتماعی است که با تهذیب نفس و ریاضت همراه شده است و در تمدن و حیات فردی و جمعی مردم هندوستان نقش
بزرگی داشته است.
هندوان به عدهی بی شماری از خدایان آسمانی و زمینی معتقدند و در مقابل آنها کرنش میکنند و برای هر یک بتخانههای باشکوهی میسازند. این خدایان با هم خویشاوندی سببی و نسبی دارند.
فرهنگ و تربیت در وِدا(1)یا مجموعهی کتب مقدس
حدود قرن 6 ق.م در اوج اقتدار روحانیان هندو، که بْرَهمنَ نامیده میشوند، نظام طبقاتی شدیدی پذیرفته شد که مدت 2500 سال سایه سنگین خود را بر کشور پهناور هندوستان افکنده بود و هنوز هم بقایای آن وجود دارد.
در این نظام چهار کاسْت و طبقه اجتماعی اصلی وجود داشت که عبارتند از:1. برهمنان، یعنی روحانیان؛ 2. شاهان و شاهزادگان و جنگاوران؛ 3. بازرگانان و دهقانان؛ 4. طبقه کارگران.
معاشرت افراد یک طبقه با طبقات دیگر شرعاً و عرفاً ممنوع بود، به خصوص طبقه اخیر که هرگونه تماس، حتی نگاه کردن افراد طبقه بالا به این گروه گناه بزرگ شمرده میشد. فروتر از این چهار طبقه، گروهی از بومیان غیر آریایی به نام «نجسها» بودند. افراد این طبقه به هیچ وجه حق نداشتند در محلههای آن طبقات چهارگانه تردد کنند و هرگاه از باب ضرورت برای حمل زباله و کنّاسی به اماکن میرفتند، موظف بودند با صدای بلند حضور خود را اعلام کنند که مبادا نگاه افراد طبقات بالا به این گروه بیفتد. در این صورت، بیننده باید با غسل خود را طاهر نماید.
گوش دادن به تلاوت کتابهای مقدس نیز بر آنها حرام بود و اگر فردی از ایشان در این مورد استراق سمع میکرد، برای مجازات، سرب مذاب در گوش او میریختند.
عجیبتر اینکه افراد طبقه نجسها به این وضع خو گرفته، آن را حق میپنداشتند و باور داشتند که این تیره بختی زاییدهی بد کرداری آنان در زندگانی پیشین است که از طریق تناسخ(2)آن را دریافت کردهاند. (پیروان آئین جِین [jain] که شاخهای از شاخههای آئین هندوست بر این باورند که زنان راهی به کمال ندارند و برای این امر باید به انتظار مرد شدن
در دورههای بعدیِ تناسخ باقی بمانند).(1)البته این سنت غلط اجتماعی در سال 1955 رسماً لغو شد ولی جلوههای آن باقی است.
رود خروشان و پر برکت «گَنْگ» (تندرو) در هندوستان از تقدس والایی برخوردار است و غسل کردن در آن، به خصوص در شهر بَنارِس، عبادتی مهم شمرده میشود.
گفتنی است کتاب اوپانیشادها توجه مردم را از آداب و رسوم ظاهری به اسرار درونی جلب میکند. این کتاب عرفانی شهرت جهانی دارد و به فارسی به نام «سرّ اکبر» توسط دارا شکوه ترجمه شده است تا آنجا که برخی از مطالب توحیدی آن در نوشتههای علامه طباطبای آمده است.(2)
آریائیان هندوستان مانند سایر مشرکان به خدای حقیقی جهان نیز معتقد بودند و او را بْرَهما به معنای قائم بالذات و ازلی و ابدی مینامیدند. در دورانهای بعد بتهای بیشمار و بتخانههایی باشکوه و گوناگون ساختند.
خدایان تثلیث هندو عبارتند از: 1. برهما، خدای ایجادکننده(3)2. شیوا، خدای فانی کننده که مجسمهی چهار دست و در حال رقص او فراوان است. رقص شیوا نقش او را در ایجاد و در عین حال انهدام نشان میدهد. 3. ویشنو، خدای حفظکننده. جلوههای دهگانهی این خدا برای مردم در طول تاریخ عبارتند از: ماهی، لاکپشت و... و بودا و کَلْکی، یعنی ویشنو تا کنون نُه بار به شکل حیوان یا انسان تجلی یافته و به خدمترسانی مردم پرداخته است. آخرین تجلی او کلکی نام دارد که موعود آخرالزمان است و برای اصلاح جهان، ظهور خواهد نمود.(4)
پرهیز از آزار جانداران، اصل مهمی است که همچنان در آئین هندوان پابرجاست. این آموزه، خوردن گوشت حیوانات را عملی غیر اخلاقی میداند. در این میان، گاو مقدسترین حیوان به شمار میرود و نوشیدن ادرار و خوردن سرگین آن برای تبرک و تطهیر درونی، معمول است.(5)
در آئین جِین پرهیز از آزار جانداران تا نباتات و جمادات پیش میرود و کندن زمین برای کشاورزان ممنوع شمرده شده است. استفاده از محصولات زیر زمین مانند چغندر، هویج، شلغم و سیبزمینی که کندن زمین را همراه دارد، حرام است. پیروان این آئین بیمارستانهایی بزرگ برای معالجه حیوانات اهلی و وحشی دائر کردهاند. آنان آب را قبل از نوشیدن صاف میکنند که مبادا کرمی وارد دهانشان شود و جان بدهد.(1)
شیواپرستان، عورت شیوا را نیز میپرستند و آن را لینگا مینامند. مجسمههای لینگا و معابد آن نیز فراوان است.
افرادی از شیواپرستان، به نام لینگاوات، یعنی حاملان لینگا، پیوسته مجسمهای از لینگا را که داخل کیف کوچکی است به گردن آویخته دارند. چیزهای شگفتآوری مانند قربانی انسان و نوشیدن شراب در کاسهی سر مردگان به برخی از فرقههای شیوایی نسبت داده میشود.
فرقههای «شَکْتی» (نیرو) معتقدند قوهی الهی در جنس لطیف قرار دارد. از اینجاست که در معابد شکتی زنانی جوان میرقصند. برخی از این فرقهها رقصهای وحشیانه و آوازهای گوش خراش و حرکات جنونآمیز را برای تکامل روحی لازم میدانند.
بعد احیاگر شیوا در قالب پرستش اندام جنسی نرینه (لینگا) جلوهگر شده است. مجسمههای لینگا و معابد آن بسیار است. به گفته ویل دورانت، گاندی از اینکه غربیان عورتپرستی را کاری زشت دانستهاند، گلهمند بوده است.(2)
در آئین جِین (پیروز)، که پنج قرن قبل از میلاد پایهگذاری شد، پوشیدن لباس را حرام میدانند و معتقدند مَهاویرا تا آخر عمر برهنه به سر برد. در حدود سال 79 ق.م دو فرقه به وجود آمدند: فرقه آسمان جامگان که هیچ لباسی را نپذیرفتند و فرقه سفید جامگان که استفاده از اندکی پارچه را جایز دانستند. گاندی جزء دسته دوم محسوب میشود.(3)
براساس قانون کار ما (کردار)، آدمی نتیجهی اعمال خود را در دورههای بازگشت مجدد خود در این جهان میبیند. کسانی که کار نیک انجام دادهاند، در مرحله بعد، زندگی مرفه و
خوشی دارند و آنان که کار بد میکنند، در بازگشت با بینوایی و بدبختی دست به گریبان خواهند بود و چه بسا به شکل حیوان بازگشت میکنند. هندوان معتقدند آدمی همواره در گردونهی تناسخ و تولدهای مکرر در جهان پر رنج گرفتار است. شاعری از روی طنز، چارپایی را مخاطب قرار داده و این رباعی را گفته است:
ای رفته و باز آمده «بل هم» گشته
نامت ز میان مردمان گم گشته
ناخن همه جمع آمد و سم گشته
ریشت زعقب در آمده دمگشته
تنها راه رهایی انسان از گردونهی تناسخ و تولدهای مکرر در جهان پر درد و بلا، پیوستن به «نیروانا» (خاموشی و آرامش) و در اصطلاح «فنای فی الله» است.
برحسب عقیده هندوان، روح آدمی هنگام مرگ، در همه احوال جز در یک حالت خاص، که روح در مقامی جاویدان در اعلا علیین با برهما وحدت تام حاصل میکند یا در اسفل سافلین بهطور ابد سرنگون میشود، سلسلهای از توالد و تجدید حیات را طی میکند و پیاپی از عالمی به عالم دیگر درمیآید. چرخه توالد، پی در پی در یک سلسله بی انتها ادامه دارد.
در اوپانیشادها آمده است: آنها که در زندگانی خود دارای عمل و رفتار نیکواند، بعد از مرگ، روانشان در رحم یک زن برهمنی جای میگیرد؛ اما روح اشخاص بدکردار در رحم سگ و یا گرگ و یا خوک مأوی میگزیند.(1)
یکی از اصول مسلم آیین هندوان آن است که ما همه قبلاً زندگی کردهایم و شرایط حیات کنونی ما نتیجهی حیاتهای پیشین ماست(2)و با زندگی کنونی، زندگی آینده خود را رقم میزنیم.
طبیعتاً این طرز تفکر معاد دینی را انکار مینماید. علاوه بر آن عقیده به تناسخ میتواند دستاویزی برای ستمکاران و سودپرستان گردد تا عزت و رفاه فعلی خویش را معلول پاکی و وارستگی حیات پیشین بدانند و بدبختی مظلومان و محرومان را نتیجه زشتکاری آنها در مراحل پیشین حیات و بدین وسیله اعمال زشت خویش و ظلمها و بی عدالتی را در جامعهی تحت سلطه خویش توجیه نمایند و خود را بری از عامل خوشبختیها و بدبختیها بدانند.
حکیمان و دانشمندان هندو میگویند: همه خدایان بی شمار آن دین، همه مظاهر یک خدای واحد و بزرگند و تمام موجودات بخشهایی از کالبد عظیم الوهیت به شمار میروند. از دیدگاه آنان این جهان و همهی اجزای آن در حقیقت خیالی بیش نیست. این خیال را مایا (Maya)، یعنی فریب و وهم مینامند. به عقیدهی آنان تمام این صورتهای وهمی سرانجام نابود میشوند و تنها برهما ثابت و پایدار و باقی است.
اصول ایمان هندوان چهار چیز است: 1. الوهیت روح؛ 2. وحدت موجودات؛ 3. وحدت خدایان؛ 4. وحدت مذاهب و ادیان.
در قرون اخیر عرفان هندویی غربیان را مسحور خود کرده است، همانطور که عرفان اسلامی جمعی از غربیان را به اسلام جلب نموده است(1).
قوانین اخلاقی، تصوف و اندیشههای لطیف آیین هندو از روزگار کهن جذابیت داشته است و به گفته بعضی، تأثیر تفکرات هندو بر اهل تصوف در مسیحیت و اسلام دیده میشود(2)
Religi»n, V»l. 15, ««. 460-10
. البته قسمت اخیری عبارت محل تأمل است.آئین هندو با خودمحوری میانهای خوب ندارد و یک هندو میتواند علاوه بر آئین خود به هر یک از ادیان جهان بگرود. با این وصف، شدیدترین تعصبها را میتوان میان هندوان یافت. کافی است به یاد بیاوریم که مهاتما گاندی به سبب اعتقاد به برابری هندوان و مسلمانان، مورد دشمنی گروهی از هندوان قرارگرفت و یکی از ایشان با گلوله او را از پای درآورد.
جنایات هندوان در کشمیر ناگفتنی است. ستیز آنان با اسلام و مسلمین و همکاری با رژیم غاصب اسرائیل با این هدف در سایت اینترنتی(www. Hinduunity.c»m) وجود دارد.
واضع فلسفه یوگا فیلسوف هندی به نام پاتانجَلی بود که در حدود دو قرن پیش از میلاد میزیست. او راهی که برای نجات نفس اختراع کرده است یوگا خوانده میشود(3).
به عقیدة هندوان، دستیابی به حقیقت یا اتحاد با خدای توانا از طریق یوگا (Y»ga) یعنی یوغ و رِبقَه و بند و ریسمان اطاعت به گردن نهادن حاصل میشود. یوگا به ریاضتهای سخت
و طاقتفرسا دلالت میکند و معمولاً با نشستن آرام و پیوسته به شکل چهار زانو و همراه با تأمل انجام میگیرد. شیوههایی دیگر نیز معمول است، مانند ایستادن، وارونه ایستادن، خم شدن، آویختن دستها و زیستن بر روی تختی که در سراسر آن میخهای تیزی سربرآورده است. این عملیات چه بسا برای دهها سال ادامه یابد و با مشقتهای دیگر مانند در پیش رو نهادن آب و تشنه به سر بردن همراه باشد.(1)
با آنکه هدف از ریاضت، وصول به حقیقت است، گاهی کشف و کراماتی را پدید میآورد. (که چه بسا آن برای شهرتیابی و چه بسا کسب درآمد و... باشد). یوگی (Y»gin) معمولاً آن امور، یعنی انجام دادن کارهای عجیب و غیبگویی را مانع کمال خود مییابد و بسیار میشود که به آن خوارق عادت ابداً توجهی نکند و از اظهار آن روی برگرداند.
حبس دم به گونهای است که بر اثر تمرینهای سخت، تنفس کاهش مییابد و یوگی در طول سال به چند نفس بسنده میکند. همچنین ضربان نبض و سایر کارهای بدن را میتوان با یوگا در اختیار گرفت. در همة این حالات بدن شیوههای نوی برمیگزیند و زنده میماند.
چه بسا یک یوگی را به مدت شش ماه دفن کنند و پس از این مدت قبر او را بشکافند و او را بیرون آورند و وی با یکبار تنفس زندگی را از سرگیرد(2). توانیهای دیگری نیز برای برخی از آنان میسّر میگردد، مانند رهایی از جاذبه ی زمین و متوقف نمودن قطار و به جوش آوردن آب با یک نگاه و غیره.
جوکی یا سالک ایمان دارد که در آیین یوگا میتوان هر عضو را از راه تمرکز حواس و توجه به آن، بیحس کرد و نیز میتوان به دلخواه خود نامرئی شد و یا بدن را از حرکت بازداشت و یا به رازهای گذشته وآینده آگاهی حاصل کرد(3).
آئین بودا یکی از شاخههای کیش هندوست. این آئین از هندوستان بیرون آمده سراسر مناطق خاوری را در نوردیده است و به علت داشتن اندیشههای عرفانی لطیف و گسترش در مناطق پر جمعیت جهان، پیروان زیادی دارد و اخیراً به اروپا و آمریکا نیز سرایت نموده است.
بودا (بیدار) لقب گوتاما (متولد در سال 563 ق.م) است. وی شاهزاده و بنیانگذار مکتب اصلاحی بودیسم است. به عقیدهی بودائیان در دورانهای پیشین جهان نیز تعدادی بودا آمدهاند.
بودا در 29 سالگی شبانه از کاخ و تنعمات آن گریخت و زندگی راهبان را پیش گرفت. اندیشههای اصلاحی بودا در مخالفت با تعصبهای برهمنان بوده است. او اختلاف طبقاتی را باطل میشمرد.
بودا در بیست و نه سالگی اتفاقاً روزی تنها از کاخ خویش بیرون آمد و شخص بیماری را دید. لذا دانست که عاقبت تندرستی بیماری است. برحسب تصادف با دیگر به پیرمردی برخورد و فهمید سرانجام جوانی پیری است. برای بار سوم که به تنهایی از کاخ خود بیرون رفته بود مردهای را در سر راه خویش دید که کسان او بر سرش شیون میکردند، برخلاف تصور که گمان میکرد آدمی همواره تندرست و زنده خواهد ماند، فهمید که زندگی هرچند دراز باشد، سرانجام مرگ و نابودی است.
چونکار جهان را بقایی نیافت و آن را فانی و بیحاصل دانست، کاخ و پادشاهی خود را گذاشته به دشت و جنگل پناه برد...(1).
ابراهیم ادهم داستان معروفی شبیه داستان مشهور بودا دارد. در ابتدا پادشاه بلخ بود و جریانی رخ داد که توبه نمود و در سلسله اهل تصوف قرار گرفت.(2)عطار نیشابوری نقل کرده است: ابراهیم ادهم پادشاه بلخ بود. ابتدای حال او در وقت پادشاهی آن بود که عالمی زیر فرمان داشت. و چهل سپر زرّین در پیش و چهل گرز زرین در پس او میبودند. یک شب بر تخت خفته بود. نیمه شب سقف خانه بجنبید، چنانکه کسی بر بام بُوَد. گفت: کیست؟ گفت: آشنایم. شتر گم کردهام. گفت: ای نادان! شتر بر بام میجویی؟. شتر بر بام چگونه باشد؟ گفت ای غافل! تو خدای را بر تخت زرین و مجلل و در جامه اطلس میجویی. شتر بر بام جستن از آن عجیبتر است؟ از این سخن هیبتی در دل وی پدید آمد و آتشی در دل وی پیدا گشت. متفکر و متحیر و اندوهگین شد.(3)او از کاخ بیرون گریخت و بر اثر ریاضت از عرفای بنام و معروف روزگار گشت.
تعالیم وی، که بر آئین هندو پایهگذاری شده است، ترک دنیا و تهذیب نفس و تأمل و مراقبه و تلاش برای رهایی از گردونهی زندگی پر رنج این جهان را توصیه میکند و برای وصول به نیروانا(1)(فنای کل و رهایی و آرامش) اهمیت زیادی قائل است. او برهما و خدا را قبول ندارد و جهان را ازلی و ابدی و بی نیاز از خالق میداند.(2)
بعید نیست در برخی از فرقههای بودایی از خدا و خداپرستی اثری یافت شود؛ چرا که بعضی بر این باورند که در برخی از فرقههای بودایی، از خدا (به معنای واقعی کلمه) اثری نمیتوان یافت. (3)
او راه درست را راه میانه، که میان لذت و رنج است، میداند که از راههای هشتگانه به دست میآید. آنها عبارتند از: 1- ایمان درست؛ 2- عزم درست؛ 3- سخن درست؛ 4- کردار درست؛ تا آدمی هرگز دزدی نکند و دست به خودکشی نیالاید و کاری نکند که روزی پشیمان گردد. 5- کار درست؛ تا آدمی ربا نخورد و ریا نورزد و از مال دزدی کسب نکند. 6- کوشش درست؛ تا آدمی همواره در پی نیکی بکوشد و از آنچه زشت است بپرهیزد. (سه قسمت اخیر تقریباً یکسانند). 7- اندیشه درست؛ تا آدمی همواره آرام باشد و نگذارد غم اندیشه او را دگرگون نماید. 8- تمرکز درست حواس؛ که زمانی برای شخص حاصل میشود که هفت قانون مذکور را به کار بسته و به آرامش واقعی دست یافته باشد.(4)
آنگاه بودا دستورهایی را دربارهی درستی بدینگونه بیان میکند: 1- پرهیز از آزار و بی جان نمودن جانوران؛ 2- احتراز از تصرف در مالی که به شخص عطا نشده است؛ 3- پرهیز از بی عصمتی و نا پاکدامنی؛ 4- اجتناب از مکر و فریب؛ 5- خودداری از مستی و شرابخواری؛ 6- خودداری از پرخوری و شکمپروری، خاصه هنگام بعدازظهر؛ 7- چشم پوشیدن از تماشای رقص و آواز طربناک و تماشای لهو و لعب؛ 8- فاصله گرفتن از استعمال زیورها و عطریات و آرایشها؛ 9- نخفتن در بسترهای نرم؛ 10- دوری از قبول زر و سیم.(5)
1) 2- نیروانا کلمهای است سانسکریت به معنای خاموش ساختن و از میان بردن. این لفظ پیش از بودا بهصورت«نیروان جاین»(Nirvan- Jain)، در مفهوم حالت خوش و سعادت ابدی بهکار رفته است. و در دین بودایی به معنای آخرین مقصد حیات انسانی است.(محمدجواد مشکور، خلاصة الادیان در تاریخ دینهای بزرگ، ص 74، 1359).
2) نک: المیزان فی تفسیر القرآن، ج10، ص297.
3) 1- حسن یوسفیان، کلام جدید، ص6، 1390.
4) آشنایی با ادیان بزرگ، ص48.
5) جان بایرناس، تاریخ جامع ادیان، ص168، 1386.
این تعلیماتی است که از بودا مسلم میدانند. بودا چیزهای دیگر از قبیل عبادات و قربانیها و غیبگوییها و فلسفه و اسرار را اضافی و غیر قابل قبول میداند.(1)
آئین بودا سه فرقه دارد: 1- چرخ بزرگ که در چین رواج دارد. این شعبه از آئین بودا از اعتقادات و سنن کنفوسیوس(2)و لائوتْسه(3)در چین وشینتو(4)در ژاپن آمیخته شده است. 2- چرخ کوچک در سریلانکا و کشورهای جنوب شرقی آسیا مشاهده میشود.(5)چرخ الماس، این فرقه در تبت وجود دارد.(6)
زردشت و زرتشت و رزدهشت از واژه «زَرَثوشْتْرَ» میآید که معادل زرد اشتر یعنی دارندهی شتر زرد است.
زردتشت، ایرانی و اهل آذربایجان بوده است. براساس نظریه مشهور، وی در سال 660 قبل از میلاد به دنیا آمد و در سن 30 سالگی به پیامبری مبعوث شد و در سن 77 سالگی در بلخ افغانستان شهید شد.(7)برخی گفتهاند: برحسب سنت، زمان او را حدود 551-628 و بعضی 1000 پیش از میلاد میدانند.(8)
1) المیزان، ج10، ص293.
2) کنفوسیوس، مرکب از دو کلمه«گونگ و فیلسوف»، متوفای 479 ق. م.، حکیم و سیاستمدار چینی بود که آیین تازهای برای مردم چین آورد که با وجود مقبولیت عامه، پس از چندی از رونق افتاد و جای خود را به آیین بودا داد(حسین توفیقی، آشنایی با ادیان بزرگ، ص 48، 1385). او وفاداری به آداب و رسوم ملی و خانوادگی را در درجه اول اهمیت قرار داد و برای دنیا و زندگی، ارزش و اهمیت فراوانی قایل بود. وی در پاسخ یکی از شاگردان خود که از زندگی پس از مرگ سؤال کرده بود پاسخ داد:«ما هنوز دربارهی زندگی چیزی نمیدانیم، چگونه میتوانیم دوران پس از مرگ را بشناسیم(لغتنامه دهخدا، ذیل کلمه کنفوسیوس).
3) لائوتسِه، فیلسوف چینی، حدود شش قرن قبل میلاد میزیست و دارای کتاب«راه پرهیزکاری» بود(فرهنگ معین، ذیل کلمه لائوتسه).
4) شینتو یعنی«طریقه خدایان»، آیین باستانی ژاپن است. این آیین اِلههی خورشید به نام اماتراسو(Amaterasu) را نگهبان سرزمین اجدادی میداند و خاندان سلطنتی را از نسل این خدا و تجسم وی میشمارد(حسین توفیقی، آشنایی با ادیان بزرگ، ص 53، 1385). شینتو منشعب از ادیان کنفوسیوس و بودایی میباشد. این دین بیشتر به اجداد و قوای طبیعی اهمیت میدهد(فرهنگ معین، اعلام، ذیل کلمه شینتو).
5) جان بایرناس، تاریخ جامع ادیان، ص168، 1386.
6) آشنایی با ادیان بزرگ، ص49.
7) توفیقی، آشنائی با ادیان بزرگ، ص62.
8) خسرو قلیزاده، فرهنگ اساطیر ایرانی، ص235، 1388 و نک: القرآن الکریم، همراه با شرح آیات منتخب، ص343، 1384.
در چند قرن بعد از ورود آریائیان به ایران، انسان اصلاحگری برخاست و آریائیان را که خواستار ترک خرافات قدیم بودند به آئین تازه دعوت نمود و آئین مغان را برانداخت.
برخی از پژوهشگران معتقدند که دوگانهپرستی یعنی ایمان به خدای خیر و خدای شر در دین زردشت از مغان قدیم آمده است؛ زیرا در کتاب گاتها که قدیمیترین بخش اوستا و دارای صبغه ایرانی است، چیزی در مورد دوگانگی یافت نمیشود،(1)ولی از کتابهای تاریخی برمیآید که مغان قدیم دوگانهپرست بودهاند.(2)
به این ترتیب سخن جان بایرناس مبنی بر اینکه: «دیو اگر خالق حقیقی همهی شرور است پس بالضرورة او نیز باید مانند حق تعالی ازلیت داشته باشد... و الا لازم میآید که قائل به خلقت شر و بدی به دست خدای خیر و نیکی بشوم»(3)، باطل و نادرست است.
این پیامبر مصلح که خود را فرستادهی خدای خوبی و روشنایی معرفی میکرد، زردشت نام داشت. دینی که این پیغمبر ایرانی تعلیم فرمود یک آئین اخلاقی و طریقه یگانهپرستی است.(4)
زردشت مدعی بود آئین خود را از اهورا مزدا(دانای توانا) دریافت کرده تا جهان را از تیرگی پاک نماید و آن را به سوی نیکی و روشنایی رهنمون شود.
زردشتیان به نامهایی چون گبر و مجوسی و پارسی خوانده میشوند. واژه «المجوس» در دستور زبان عربی، اسم جنس جمعی و مفرد آن مجوسی است؛ مانند«عرب» و«عربی»،«روم» و«رومی» و...(5). آن کلمه در قرآن کریم در کنار پیروان ادیان دیگر یافت میشود: «إِنَّ الَّذِینَ ءَامَنُوا وَ الَّذِینَ هَادُوا وَ الصَّابئیِنَ وَ النَّصَارَی وَ المَجُوسَ وَ الَّذِینَ أَشْرَکُوا إِنَّ الله یَفْصِلُ بَیْنَهُمْ یَوْمَ القِیَامَةِ...».(6)
این آیه ملت مجوس یا مغان زرتشتی را اهل کتاب دانسته و آن طایفه را با یهود و نصاری که از امم خداپرست و دارای شرایع آسمانی(البته در اصل) هستند در یک ردیف آورده و کلمهی مجوس را با«واو» وصل و عطف، به ایشان میپیوندد و به وسیله موصول که«الذین»
باشد آنان را از مشرکان جدا میسازد.
در تأیید آن سخن، احادیثی از پیامبر(صلی الله علیه و آله) و علی(علیه السلام) به ما رسیده است که از آن جمله حدیث پیامبر است که فرمود: سُنّوا بهم سُنة اهل الکتاب؛ با ایشان همانطور که با اهل کتاب رفتار میشود، رفتار نمایید(1).
تاریخ حیات زردشت و زمان ظهور او بسیار مبهم است، به طوری که میتوان گفت: اخبار دقیق مربوط به او به ما نرسیده و غیر روشن است. مجوس، کتاب مقدس خود را در ماجَرای تسلط اسکندر بر ایران به کلی از دست دادند، به طوری که حتی یک برگ آن نماند. تا اینکه در زمان پادشاهان ساسانی باز به رشته تحریر درآمد.(2)
اکثر علمای اسلام زردشتیان را اهل کتاب دانستهاند. احادیثی در این باب موجود است: امام صادق(علیه السلام) در جواب کسی که سؤال نمود: آیا در میان مجوس پیامبری مبعوث شد؟ فرمود: من برای آنها کتابی محکم مییابم که دارای مواعظ بلیغی و مثالهای شفادهنده است. آنها به ثواب و عقاب اقرار دارند. آنها شرایعی دارند که بدان عمل میکنند، چراکه قرآن میفرماید: «... وَ إِنْ مِّنْ أُمَّةٍ إِلا خَلاَ فِیهَا نَذِیرٌ».(3)پس در میان آنها پیامبری همراه با کتابی از جانب خداوند مبعوث شد ولی آنها آن را انکار و جحد نمودند.(4)
در آئین زردشت سه اصل عملی «گفتار نیک، پندار نیک و کردار نیک» وجود دارد. نکته قابل توجه اینکه کاملتر از این اصول سهگانه در آئین بودا، که بیان شد، وجود دارد. علاوه بر آنکه اینگونه سخن گفتن کلی، حکم باد را دارد که به هر قفلی میخورد ولی باز نمیکند. با آن سه اصل نمیتوان مشکلات فکری و عملی و اخلاقی مردم مخصوصاً جوانان را حل نمود و نظر کسانی که اصول مذکور را بر این سخن پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) که میفرماید: «الایمانُ اقرارٌ باللّسان و معرفةٌ بالقلب و عملٌ بالأرکان»(5)تطبیق نمودهاند(6)، تمام نیست، بلکه خطاست.
1) نک: محمدجواد مشکور، خلاصةالادیان در تاریخ دینهای بزرگ، ص 112، 1359.
2) المیزان، ج14، ص392.
3) فاطر،24.
4) المیزان، ج17، ص39.
5) 5- بحارالأنوار، ج10، ص367، باب ما کتبه صلواتالله علیه... . حدیث مذکور به گونه دیگر نیز وارد شده است: «الایمان قول باللسان و اقرار بالجَنان و عمل بالارکان».
6) توفیقی، آشنایی با ادیان بزرگ، ص 59، 1385.
احترام به آتش به عنوان یکی از مظاهر خدای روشنایی (نورالانوار) و افروخته نگهداشتن آن و انجام دادن مراسمی خاص در اطراف آن در معابدی به نام آتشکده به رهبری موبدان، مشخصترین ویژگی این آئین است.
معمولاً آتشدانها در میان آتشکده جای داشت و پیوسته آتش مقدس در آن میسوخت. محافظ آتشکده را هیربد میگویند... پس آنگه آن توده چوبهای مقدس را مشتعل میسازند و به خواندن نیایش و سرودهای مذهبی مشغول میشوند. موبدان و هیربدان همواره دستمال بر دهان بستهاند که مبادا دم ایشان به آتش پاک دمیده آن را پلید سازد(1).
همچنین آبادانی و کشاورزی و دامداری و شهرنشینی در آئین مذکور مورد ستایش قرارگرفته است. احترام به حیوانات، مخصوصاً سگ و گاو همچنین خوشرفتاری با مردم نیز جایگاه ویژه دارد. برخی از آداب و رسوم سرزمین ایران از قبیل مراسم چهارشنبهسوری و سوگند خوردن به روشنایی چراغ و چیزهای دیگر با تعالیم زردشتی ارتباط دارد.
سؤالی که در اینجا مطرح است و زردشتیان کنونی آن را باید پاسخ دهند اینکه چه تفاوتی میان آتش و عناصر دیگر، از جهت جسمانیت، وجود دارد که آتش را، برخلاف آن عناصر، مقدس شمردهاند. اگر آتش مظهر نور است، خورشید هم همین حکم را دارد و نورش شدیدتر است. تمام موجودات چه مادی و چه غیر مادی، نوریاند که نور مطلق خداوندی را نشان میدهند، پس تبعیض مردود و محکوم است و آتش پرستی با توحیدِ موردِ قبول حضرت زردشت(علیه السلام) منافات دارد.
با توجه به آنچه بیان شد، آنها که مینویسند:«زردشتیان آتش را نمیپرستند بلکه آن را نشانی از فروغ ایزدی میدانند»(2)، صحیح نیست.
کتاب آسمانی زردشتیان اوستا نام دارد که به معنای اساس و بنیان و متن است. زردشتیان و پژوهشگران بر این مسأله اتفاق دارند که اوستا در اصل بسیار بزرگتر بوده است. اوستای کنونی دارای83000 کلمه است و احتمالاً اصل آن دارای 345700 کلمه، یعنی تقریباً چهار برابر بوده است.
اوستا دارای پنج بخش است که یکی از آنها یسْنا (=جشن و پرستش) است. قسمتی از این بخش، گاتها (به معنای سرود) نامیده میشود. این بخش که مشتمل بر ادعیه و معارف دینی و
معروفترین قسمت اوستاست، به خود زردشت نسبت داده میشود، در حالیکه سایر قسمتها را به پیشوایان دین زردشت نسبت میدهند. و بخشهای دیگر، شامل نیایش و امور حلال و حرام و ذکر و تسبیح و مراسم مذهبی میباشد.
کسی نمیداند گرایش زردشتیان به خدایان دوگانه، یعنی خدای نیکی و خدای بدی یا خدای روشنایی و خدای تاریکی در چه عصری آغاز شده است. در قسمت گاتها (از یَسْنای اوستا) که به خود زردشت نسبت داده میشود، اهریمن در برابر خرد مقدس صفآرائی میکند و نه در برابر آهورامزدا که خدای واحد و فوق پروردگاران روشنایی و تاریکی است. همچنین گروهی از زردشتیان به نام زُروانیان در عصر ساسانی پدید آمدند که معتقد به خدای یکتا به نام زروان بودند و او را از خدای روشنایی و تاریکی برتر میشمردند.(1)
با مطالعه در آئین زردشت معلوم میشود که وی در میان ایرانیان به اصلاح دینی قیام کرده و خرافات مذهب باستانی آریاییان را مورد حمله قرار میداده است. از جمله آنکه وی از اهورا مزدا تبلیغ میکرده و خدایان قوم خود را که دِئو (=دیو) خوانده میشدهاند، باطل میدانسته و آنها را خدای دروغ دوستان مینامیده است.
در آئین زردشت، اهورا مزدا دست یارانی دارد که به منزله فرشتگان ادیان ابراهیمی هستند. آنها واسطه فیض محسوب میشوند. آنها رهبری به نام خرد مقدس(عقل اول) دارند. پس از آنها، دست یاران دیگری نیز وجود دارند که تشکیلات آن خرد مقدساند. در مقابل، اهریمن نیز تشکیلاتی دارد؛ لذا اهورا مزدا و اهریمن در عرض هم قرارنمیگیرند بلکه دومی، در طول و مخلوق اولی است. بر این اساس تشکیلات خدای خیر و خدای شر به حدیث «جنود عقل و جهل» شباهت دارد.(2)
زردشتیان به جاودانگی روح عقیده دارند. آنان میگویند روان پس از ترک جسم تا روز رستاخیز در عالم برزخ میماند. همچنین آنان به صراط و میزان اعمال و بهشت و دوزخ معتقدند. بهشت آئین زردشت چیزی مانند بهشت اسلام است، ولی به خاطر مقدس بودن آتش، دوزخ زردشتی جایی بسیار سرد و کثیف است که انواع جانوران در آن، گناهکاران را آزار میدهند.
به عبارت روشنتر در دوزخ زرتشتی از شعلههای آتش فروزان خبری نیست، زیرا چنانکه میدانیم، آتش مقدس است و هرگز نباید به لوث وجود گناهکاران آلوده گردد. آنچه دوزخیان زرتشتی را شکنجه و عذاب میدهد نبودن آتش و وجود سرمای سخت و
ظلمات محض است. این تاریکی به حدی شدید و غلیظ است که قابل لمس با دستها است و بوی نامطبوع این شکنجهگاهها به قدری مادی و جسمانی است که میتوان آن را با کارد برید(1).
این تناقصی آشکار میان تقدس بخشیدن به آتش و اعتقاد به دوزخ و جهنم آتشین که مورد تأیید زردشت میباشد است که متوجه زردشتیان میباشد. آنها اگر مثل اشراقیان نور را مقدس میدانستند بهتر بود. بر این اساس به احتمال بسیار قوی اعتقاد به جهنم بسیار سرد و زیر صفر از تحریفات(2)مغرضین پس از حضرت زردشت(علیه السلام) است.
بحث در مورد یهود بسیار وسیع است، لذا سعی میشود بیشتر در مورد اشکالاتی که متوجه آنهاست، بحث شود.
قبل از بعثت حضرت موسی(علیه السلام) بنیاسرائیل بر دین جدشان، حضرت ابراهیم(شیخالانبیاء)(علیه السلام) بودند و در میان آنها اسحاق و یعقوب و یوسف(علیه السلام) مبعوث شدند و همهی آنها به توحید و نفی شرک دعوت میکردند و اینکه خدا مادی و جسمانی نیست و شکل و اندازهای ندارد، اما از داستانهای بنیاسرائیل در قرآن فهمیده میشود که آنها قومی مادی و حسی بودند و بالاتر از ماده را قبول نداشتند و اگر هم چیزی دربارهی خدا میگفتند، تشریفاتی بوده و حقیقت نداشته و به آن اعتقادی نداشتند؛ زیرا آنها سالهای طولانی در اسارت فرعونیان و قبطیان بودند و آن دو گروه بت میپرستیدند و به همین دلیل، بت پرستی با روح و جان بنیاسرائیل درآمیخته بود؛ اگرچه تعصب نژادی، آنها را وادار میکرد که دین آباء و اجدادشان را به صورتی تشریفاتی نگه دارند.
به همین خاطر بیشتر آنها از خدا تصور موجودی جسمانی و مادی داشتند و هر زمان که موسی(علیه السلام) میخواست چیزی از معارف الهی را به ذهن آنها نزدیک کند، آنها از آن، یک تصور مادی در ذهنشان ایجاد میکردند. به همین دلیل وقتی در مسیرشان به قومی رسیدند که بت میپرستیدند، خوششان میآمد و دلشان میخواست که بتهایی مانند آنها داشته باشند، به همین جهت از موسی(علیه السلام) خواستند که برای آنها بتی قرار دهد تا بدان تواضع و خضوع کنند.
در روایتی آمده است که یکی از یهودیان برای طعنه زدن به اسلام و مسلمانان به امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) گفت: شما سی سال از وفات پیامبرتان(صلی الله علیه و آله) نگذشت که به روی هم شمشیر کشیدید. حضرت فرمود: ولی شما یهودیان پایتان از آب دریا خشک نشده بود که به پیامبرتان(صلی الله علیه و آله) گفتید: معبودی برای ما قرار ده، همانگونه که آنها معبودانی دارند.(1)
حضرت یعقوب(علیه السلام) دوازده پسر داشت و به اسرائیل ملقب بود. اهل کتاب این اسم مرکب را چنین معنا میکنند: کسی که بر خداوند مظفر شد. به گفتهی تورات، کشتی گرفتن حضرت یعقوب(علیه السلام) با خدا که به پیروزی او بر خدا انجامید، علت ملقب شدن وی به اسرائیل است.(2)اسرائیل مرکب از دو کلمه «اسرا» به معنای عبد و «ئیل» به معنای الله است.
یهودیان از نژاد عبرانیاند. این نژاد با اعراب و آشوریان و چند قوم دیگر خاورمیانه، اصلی مشترک دارند. از پیشینهی تاریخی قوم عبرانی اطلاع دقیقی در دست نیست. برخی دانشمندان معتقدند نام «عبرانی» را کنعانیان پس از ورود حضرت ابراهیم(علیه السلام) به سرزمین کنعان به او دادند،(3)زیرا او با عبور از رود فرات وارد کنعان شد. براساس آنچه در تورات آمده است، خداوند با ابراهیم(علیه السلام) عهد بست که از نیل تا فرات به فرزندان او که از اسحاق پدید آیند، عطا نماید.(4)
بنا به تحقیقات اخیر دانشمندان، کلمه«عبری» و«عربی»، هر دو از یک ریشه و به معنای«بدوی» و«و بیابانی» است و چون آنها از بیابانهای عربستان به سرزمین فلسطین هجوم آورده و در آنجا ساکن شده بودند، از اینجهت آنان را عبرانی، یعنی بدوی گفتهاند(5).
در اخبار اسلامی آمده که دانشمندان یهود و مسیحیان نجران نزد پیامبر(صلی الله علیه و آله) به گفتگو و نزاع دربارهی حضرت ابراهیم(علیه السلام) برخاستند. یهودیان میگفتند: او یهودی بود. مسیحیان نیز میگفتند: او نصرانی بود. به این ترتیب، هرکدام مدعی بودند که حضرت ابراهیم(علیه السلام) از آنهاست تا امتیاز بزرگی برای خود ثابت کنند؛ زیرا از حضرت ابراهیم(علیه السلام) در میان تمام پیروان مذاهب به عظمت یاد میشد. به همین جهت آیهی«مَا کَانَ إِبْرَاهِیمُ یَهُودِیًّا وَ لا نَصْرَانِیًّا وَلَکِنْ کَانَ حَنِیفًا مُّسْلِمًا وَ مَا کَانَ مِنَ المُشْرِکِینَ»(6)نازل شد و ادعای آنان را تکذیب نمود؛ زیرا او
سالها پیش از موسی(علیه السلام) و عیسی(علیه السلام) میزیسته است و تورات و انجیل پس از او نازل شده است.(1)
حضرت ابراهیم(علیه السلام) مسلم، به اصطلاح قرآن بود. اسلام او به معنای تسلیم مطلق بودن در برابر فرمان خدا و توحید کامل و خالص از هرگونه شرک است که او پرچمدار آن بود، لذا اسلام تنها به معنای پیروان پیامبر ختمی نیست.
از آیه استنباط میشود که یهود، مسلمانِ حنیف و حقگرا و مسیحیان، موحد نبودند.
هرچند قرآن، طبق آیهی«لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النَّاسِ عَدَاوَةً لِّلَّذِینَ ءَامَنُوا الْیَهُودَ وَ الَّذِینَ أَشْرَکُوا وَ لَتَجِدَنَّ أَقْرَبَهُم مَّوَدَّةً لِّلَّذِینَ ءَامَنُوا الَّذِینَ قَالُوا إِنَّا نَصَارَی ذَلِکَ بِأَنَّ مِنْهُمْ قِسِّیسِینَ وَ رُهْبَانًا وَ أَنَّهُمْ لاَ یَسْتَکْبِرُونَ»(2)، نوعاً یهود را نسبت به مؤمنین، چموش و لَدود و عنود و کفور و لجوج و مسیحیان نصارا را نسبت به آنها دوستِ نزدیک معرفی مینماید.
تاریخ اسلام، گواه این مطلب است که در بسیاری از صحنههای نبردهای ضد اسلامی، یهود به طور مستقیم یا غیر مستقیم دخالت داشت و از هیچ کارشکنی و دشمنی خودداری نمیکرد و افراد بسیار کمی از آنها به اسلام گرویدند، در حالیکه در غزوات اسلامی، مسلمانان را کمتر با مسیحیان مواجه میبینیم و نیز افراد زیادی از آنها، مانند نجاشی و یارانش، را مشاهده میکنیم که به صفوف مسلمین پیوستند. قرون گذشته نیز شاهد اسلام آوردن بسیاری از مسیحیان بوده است، در حالیکه از میان یهود و بت پرستان، عده کمی به اسلام گرویدند(3)و این حاکی از اعجاز قرآن کریم است.
دو موضوع بسیار مهم در تاریخ حضرت ابراهیم(علیه السلام) وجود دارد که در تورات کنونی اشارهای به آنها نشده است: یکی بت شکنی و به آتش افکنده شدن وی است و دیگری داستان بنای کعبه و این، منافات دارد با ادعای یهود که آن حضرت را از خود میدانند.
تورات داستان ذبح فرزند ابراهیم(علیه السلام) را میآورد و میگوید: حضرت ابراهیم(علیه السلام) مأموریت یافت حضرت اسحاق(علیه السلام) را قربانی کند ولی این مسأله را با وی در میان نگذاشت و به او گفت: میخواهم گوسفندی قربانی کنم و آن گوسفند را خداوند برایم خواهد فرستاد(4)و این، دروغ و خلاف بیان قرآن است که میفرماید:«... قَالَ یَا بُنَیَّ إِنِّی أَرَی فِی الْمَنَامِ أَنِّی
أَذْبَحُکَ... ».(1)
یهود مانند مجوس و مسیحیان و مسلمانان از آغاز بر توحید استوار شده است و همه انبیای یهود، از حضرت موسی(علیه السلام) تا انبیای پرشمار بعدی، با شرک مبارزه کردهاند. بدیهی است که پیروان بعضی ادیان توحیدی نیز در مواردی از دین خود غافل میشدند و به گونهای به شرک روی میآوردند.(2)این مسأله هیچگاه نظر پژوهشگران را نسبت به اصل ادیان تغییر نداده است. آنان با قطع نظر از لغزشهای پیروان یک دین، از تحقیقات خود دانستهاند که ادیان دو گونهاند: 1- ادیانی که مردم را از شرک برحذر میدارند، مانند ادیان ابراهیمی؛ 2- ادیانی که شرک را به مردم تعلیم میدهند مانند بعضی از ادیان شرقی.
نام خاص خدا در دین یهود «یَهْوَه» یعنی باشنده (موجود) است. این نام بسیار احترام دارد و بر زبان آوردن آن از طریق قرائت تورات حرام است. بر اثر این تحریم، کسی تلفظ حقیقی آن را نمیداند و گاهی در کتابهای علمی مغرب زمین، از باب احتیاط آن را بدون حرکت (YHWH) ثبت میکنند.
هنگام تلاوت تورات «یهوه» به «اِدونای» به معنای آقای من تبدیل میشود.عمومی و فراگیرترین نام خداوند در سراسر کتاب مقدس، «اُلوهیم» است.(3)
یکی دیگر از نامهای خدا «اِهْیِه اَشِرْ اِهْیِه» است، به معنای «هستم آنچه هستم». این نام در متون یهود(4)و در برخی ادعیهی اسلامی آمده است، مثل «و علی جمیع الرسل و باهِیّاً شَراهیّاً».(5)
وهْب بن وهب، که در آغاز عصر بنی العباس به جعل حدیث اشتغال داشت، در یکی از احادیث ساختگی خویش، «یاهو» را اسم اعظم خدا معرفی کرد و این امر به مذاق صوفیان خوش آمد و آن را ترویج کردند، در حالیکه ترکیب «یاهو» از نظر دستورزبان عربی کاملاً غلط است؛ زیرا از «یَهْوَه» اقتباس شده است. یهوه و یاهو نام برخی از بتهای خاورمیانهی قدیم بوده است. (6)البته این نظریه قابل تأمل و نقد و بررسی است، چرا که از روایات استفاده
میشود که دعای «یا هو یا من لا هو الا هو اغفرلی و انصرنی عل القوم الکافرین»(1)، اسم اعظم است.
باید دانست خدای فارسی و خواتای پهلوی، همچون «اله» و «الله»، نام ذات باری تعالی است و خدا در نزد یهودیان یهوه است. خدا به معنای «از خود زنده» و «خود آینده» و «از خود به وجود آمده» و «از خود آغاز کرده»(2)، معقول نیست. به همین دلیل لفظ خدا برای بیان ذات حضرت حق رسا نیست.
یهود، علی رغم مسیحیت، موحد است و در مورد حضرت حق مشترکات زیادی میان اسلام و یهود وجود دارد. در کتاب اوّل موسی آمده است: در ابتدا خدا آسمانها و زمین را آفرید و زمین تهی و خالی بود و تاریکی... و خدا گفت که روشنایی شود و روشنایی شد... و خدا روشنایی را روز خواند و تاریکی را شب خواند(3). البته توحیدی که در اسلام مطرح است قابل مقایسه با توحید یهود نیست. آن از باب احدیت است و این از حیث واحدیت.(4)
آن فرد که غیر از او احد نیست
اصل عدد است و از عدد نیست
در کتاب مقدس با این تصور غالب، روبروییم که خداوند فقط خدای بنی اسرائیل است. براساس اسفار پنجگانه پیدایش، خروج، لاویان، اعداد و تثنیه، یهود خدایی است کاملاً ملی و شخصی.(5)
بنی اسرائیل با تکیه بر قوم گرائی و نژادپرستی، خود را از غیر یهودیان جدا نمودند، لذا وقتی به سرزمین مقدس وارد شدند موسی بدانها دستور داد با اقوام ساکن در آنجا عهدی نبندند و از آنان دختری به همسری نگیرند و مذبحهایشان را ویران کنند و بی هیچ ترحمی آنها را نابود سازند.(6)
در کتاب عاموص پیامبر آمده است: ای بنی اسرائیل این کلامی که خداوند به شما میفرماید به تمامی خاندانی که از مصر بیرون آورده، گفتم بشنوید. از جمیع قبایل زمین شما را به انفراده شناختم، پس سزای تمامی گناهان شما را به شما ردّ خواهم نمود(1).
یهودیت سنتی، برخلاف سنت متداول در فلسفه ارسطوئی و افلاطونی، به مباحث عقلی دربارهی خدا و جهان بیعلاقهاند. در این سنت آموخته میشود: هرکس که دربارهی چهارچیز بیندیشد، بهتر است که به دنیا نیاید: در بالا چیست، در پائین چه خبر است، پیش از آفرینش جهان چه بوده است و پس از انقراض عالم چه خواهد شد.(2)
یهود به وحدانیت خداوند معتقدند. خداوند حقیقتی است که در شش قرن پیش از میلاد در این بیان اشعیا (نام پیامبری در عهد کورش) آمده است: من یهوه هستم و غیر از من خدایی نیست.(3)وحدانیت خداوند مهمترین موضوع مورد تأکید و تأیید عهد عتیق است.
بنابر کتاب مقدس یهودیان، هستی وجودش، مدیون یک خداست، خدایی که آفریدگار زمین و آسمان است و از آنجا که انسان بر صورت او آفریده شده است، همه انسانها با هم خواهر و برادرند.(4)
در اینجا سخن بر سبیل عدالت رفته است، در حالیکه قبلاً یهود طرفداری از تبعیض و نژادپرستی میکردند و این تعارضی آشکار در نوشتار آنهاست و به همین دلیل کتابهای آنها، از حضرت موسی(علیه السلام) نیست، بلکه دیگران نوشتند، چنانکه خودشان بر این مطلب اذعان دارند. (5)
ضمن اینکه باید دانست عبارت «انسان بر صورت او یعنی خدا آفریده شده است»، اشاره به حدیث پیامبر(صلی الله علیه و آله): «ان الله خلق آدم علی صورته»، دارد. امام رضا(علیه السلام) میفرماید: شخصی نزد پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) دیگری را چنین دشنام داد: «قبّح الله وجهک و وجه من یشبهک؛ خدای زشت و نکوهیده کناد چهرهی تو را و هر آن کس که همانند توست». رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: چنین مگو؛ زیرا خداوند آدم را نیز به همین صورت آفریده است. (6)برخی ضمیر در
«صورته» را با قطع نظر از سخن آن امام به خدا یا به آدم(علیه السلام) برمیگردانند. (1)
قرآن در این خصوص میفرماید: «وَ قَالَتِ الْیَهُودُ عُزَیْرٌ ابْنُ اللَّهِ وَ قَالَتِ النَّصَارَی الْمَسِیحُ ابْنُ اللَّهِ...»(2)یهود گفتند: «عزیر پسر خداست». و نصاری گفتند: «مسیح پسر خداست». این سخنی است که با زبان خود میگویند، که همانند گفتار کافران پیشین است، خدا آنها را بکشد، چگونه از حق انحراف مییابند.
اعتقاد به ابوت و بنوت از عقاید وَثَنیه و بتپرستهای برهمنی و بودائی است که به اهل کتاب سرایت کرده است.(3)
باز قرآن از قول یهود میفرماید:«وَ قَالَتِ الیَهُودُ وَ النَّصَارَی نَحْنُ أَبْنَؤُ اللهِ وَ أحِبَّؤُهُ...(4)»؛ یهود و نصاری گفتند: «ما، فرزندان خدا و دوستان (خاص) او هستیم». بگو: «پس چرا (خداوند) شما را در برابر گناهانتان مجازات میکند؟ بلکه شما بشری از نوع مخلوقاتی هستید که (خداوند) آفریده است.
در حقیقت اهل کتاب مانند کافران گذشتهی خود، کلمات کفرآمیز و شرکآلود به زبان جاری میکنند که حاکی از کفر و شرک قلبی آنان است، هرچند به ظاهر پدری و فرزندی را از باب لقب تشریفی تلقی کنند.(5)
در بعضی از کتب یهود مطالب«خرافی- شرکآمیز» وجود دارد. از جمله اینکه: وقتی مردم روی زمین زیاد شدند و دخترانی آوردند پسران خدا دیدند که دختران خدا زیبا هستند، آمدند از آن دختران برای خود همسران انتخاب کرده فرزندانی آوردند که همان جباران روی زمیناند. خدا دید شر آدمی زیاد شده است، لذا غمگین و متأسف شد و تصمیم گرفت تا همه آدمیان و جانوران را هلاک کند(6).
این ، علاوه بر شرکآلود بودن، ظلمی آشکار خداوند و موجه جلوه دادن تجاوز صهیونیستها علیه دیگران است.
خدای تلمود(تفسیر متن تورات) شبیه انسان است... میگرید... بر اریکه تکیه میزند و در اطرافش گروه فرشتگان و کروبیان حلقه زدهاند و هر روز سه بار تورات میخواند(1).
موضوع تغذیه تا آنجا اهمیت دارد که هرکس زیادتر در مستراح درنگ کند عمرش زیادتر میشود(2).
باز قرآن در مورد یهود میفرماید:«وَ قَالَتِ الیَهُودُ یَدُ اللهِ مَغْلُولَةٌ غُلَّتْ أَیْدِیهِمْ وَ لُعِنُوا بِمَا قَالُوا بَلْ یَدَاهُ مَبْسُوطَتَانِ یُنْفِقُ کَیْفَ یَشَاءُ... (3)»و یهود گفتند: «دست خدا (با زنجیر) بسته است». دستهایشان بسته باد! و به خاطر این سخن، از رحمت (الهی) دور شوند! بلکه هر دو دست (قدرت) او، گشاده است، هرگونه بخواهد میبخشد.
وقتی یهودیان آیاتی را شنیدند که در آنها صدقات، به عنوان قرض دادن به خداوند تعبیر شده است، مانند آیهی:«مَنْ ذَا الَّذِی یُقْرِضُ اللهَ قَرْضًا حَسَنًا فَیُضَعِفَهُ لَهُ أضْعَافًا کَثِیرَةً...(4)»، با ریشخند گفتند: دست خدا بسته است و نمیتواند برای نیازش در ترویج دین خود و زنده کردن دعوتش خرج کند و به همین خاطر از مردم قرض خواسته است.
از امام صادق(علیه السلام) در تفسیر آیهی«وَ قَالَتِ الیَهُودُ یَدُ اللهِ مَغْلُولَةٌ... »نقل شده است: یهود گفتند: خدا کار خلقت را تمام کرده و دیگر هیچ کار جدیدی نمیکند جز آنچه در ابتدا تقدیر کرده که عالم به طور خودکار باشد، خداوند سخن آنها را رد کرده و فرموده است: «بلکه دستان او باز است...».(5)
یهود قائل به دوام صحت شریعت موسی(علیه السلام) هستند و میگویند: نسخ باطل است(6)زیرا آن، دلیل پشیمانی خداوند است. آنها گفتهاند: موسی(علیه السلام) فرموده است: شریعتی لا تُنسَخ؛ شریعت من هیچگاه نسخ و باطل نمیشود.
استدلال آنها مغالطهآمیز و باطل است، برای اینکه احکام و شریعت، منوط و مربوط و تابع مصالح است و مصالح، با تغییر زمانها و مکانها و اختلاف مکلَّفین، متغیر و دگرگون میشوند و در غیر این صورت، مردم و حتی یهود باید تابع صرف و محض حضرت آدم باشند
که در این صورت یهود باطل میشود. شریعت یهود، به دلیل تحریف و نابودی تورات به دست بخت النصر، مردود و منسوخ است. به این ترتیب باید آنها تابع محض پیامبر ختمی(صلی الله علیه و آله) شوند.
و اینکه یهود روایت کردهاند که: «شریعتی لا تنسخ» از مفتریات و بافتههای ابن راوندی میباشد و به فرض صحت آن، میتوان گفت: دوام و عدم نسخ آن شریعت، نسبی و تا شریعت حضرت مسیح(علیه السلام) است.(1)
یکی از اشکالات مهمی که متوجه یهود است اینکه شجرهی منهیه را علم دانستهاند،(2)و این، بیانگر این است که عقل و وحی در تعارضاند، در حالیکه روایات اسلامی آن را حسد از نوع غبطه دانستهاند.(3)باید دانست حضرت آدم قبل از نهی از آن شجره، مورد تعلیم خداوند به تمام اسماء و حقایق بوده است:«وَ عَلَّمَ ءَادَمَ الأسْمَاءَ کُلَّهَا...».(4)
عین عبارت کتاب مقدس در این زمینه چنین است: و زن به مار گفت که از میوهی درختان باغ میخوریم اما از میوهی درختی که در وسط باغ است خدا فرموده است که از آن مخورید و آن را لمس ننمایید، مبادا که بمیرید و مار به زن گفت که البته نمیمیرید و حال اینکه خدا میداند روزی که از آن میخورید چشمانِ شما گشوده شده چون خدایانی که نیک و بد را میدانند خواهید شد. پس زن... درختی که مر دانشمندی را مرغوب است پس از میوهاش گرفت و خورد و به شوهرش نیز داد که خورد. آنگاه چشمهای هر دوی ایشان گشوده شده دانستند که برهنهاند(5).
نتیجه اینکه علاوه بر اشکال مذکور، عمده اشکال دیگر یهود این است که کتاب مقدس آنها، خدا را دروغگو معرفی نموده است. مار راستگو درآمد و خدا دروغگو.
یهود خدا را انسان وار معرفی کرده می نویسند: ...(آدم و حوا در بهشت) دانستند برهنهاند و برگهای درخت انجیر را دوخته برای خود فوطه (لنگ) ساختند و آواز خدا را شنیدند که ... در باغ می خرامید و آدم و زنش خویشتن را از حضور خدا ...پنهان کردند و خداوند خدا آدم را آواز کرده وی را گفت: کجائی؟ او دیگر جواب گفت که آواز تو را شنیدم و ترسیدم ...
پنهان شدم ... خداوند گفت که اینک آدم نظر به دانستن نیک و بد چون یکی از ما شده است، پس حال مبادا ... از درخت حیات بگیرد و خورده دائماً زنده ماند. پس ...او را ...از باغ عدن راند.(1)
در هیچ جای کتاب مقدس یهودیان سخنی از معاد نیامده است. این خود، دلیل محکمی است بر اینکه تورات رایج کنونی تورات حقیقی موسی(علیه السلام) نیست؛ چون معاد از اصول مهم عقاید دینی است.(2)از نظر تورات، دینداری، در جلب نعمتهای این جهان و بی دینی، در سلب آنها تأثیر مستقیمی دارد.
عالم دینی یهود، موسی بن مَیمون که به آئین یهود لباسی نو پوشاند، آخرین اصل خود را، یعنی سیزدهمین اصل، «قیامت و جاودانگی نفس آدمی» قرار داد(3)و این، نشان میدهد که آئین یهود ناقص است و نیازمند به مکمل دارد.
تورات واژهی عبری و به معنای قانون است؛ زیرا در کتاب تورات احکام و قوانین زیادی وجود دارد.
یکی از قدیمترین و معروفترین نقدهای تورات و کتاب مقدس را باروخ اسپینوزا انجام داده است. وی میگوید: ما در شرایطی زیست میکنیم که مسائلی تعصبآمیز به نام دین معروف شده است و مردم برای عقل در اعتقادات خود سهمی قائل نیستند. تقریباً همه (اهل کتاب) معتقدند که موسی تورات را تألیف کرده است، بهگونهای که فرقه فَریسیان از یهود در تأکید بر این عقیده مخالف آن را مرتد دانستهاند.
به همین دلیل ابن عَزرا با اشاراتی مبهم، اشتباه بودن این اعتقاد عمومی را متذکر شد. سپس اسپینوزا به بررسی علمی اسفار پنجگانهی تورات میپردازد و اثبات میکند که نویسندهی آنها نمیتواند حضرت موسی(علیه السلام) باشد، بلکه نویسندهی آنها کسی است که سالها پس از وی میزیسته است.(4)
یکی از مسائلی که در قرن نوزدهم رواج یافت بررسی انتقادی کتاب مقدس بود. در پرتو این پژوهشها، پنج کتاب اول عهد عتیق نشانهای از چند مؤلفی بودن به دست داد. بررسی
دقیق داستانهای مکرر و تفاوت سبکها و واژگان و فکر، دلالت بر این دارد که آنها در هیئت کنونیشان، مجموعهای از چندین روایت (با سبکهای متفاوت) و متعلق به زمانهای مختلف است. بعضی بخشها در عصر تبعید یا اسارت بابِلی، یعنی800 سال پس از موسی(علیه السلام) به رشتهی تحریر درآمده است.(1)
یکی دیگر از نویسندگان مسیحی در همین باره میگوید: نقادان به طور کلی عقیده دارند نویسندگان پنج کتاب اول، چهار شخص مختلف بودهاند. نقادان معتقد بودند که کتابها و قسمتهایی که در آنها درباره وقایع آینده پیشگوییهایی وجود دارد بعد از انجام شدن آن وقایع نوشتهاند.(2)عزیر نزد یهود بسیار محترم است و او را ملقّب به لقب تشریفیِ «عزیر ابن الله» میکنند، چون او تورات را برای بار دوم، بعد از نابودی آن، توسط بخت النصر جمعآوری نمود.(3)
در قرآن آمده است:«مِنَ الَّذِینَ هَادُوا یُحَرِّفُونَ الْکَلِمَ عَنْ مَوَاضِعِهِ... »(4)بعضی از یهود، سخنان را از جای خود تحریف میکنند و میگویند: شنیدیم و مخالفت کردیم و بشنو؛ که هرگز نشنوی! و راعِنا (= ما را تحمیق کن) تا با زبان خود، حقایق را بگردانند و در آیین خدا، طعنه زنند ولی اگر آنها میگفتند: «شنیدیم و اطاعت نمودیم و سخنان ما را بشنو و به ما مهلت ده (تا حقایق را درک نماییم) برای آنان بهتر و با واقعیت سازگارتر بود.
باز در قرآن آمده است:«وَ إِذْ قُلْنَا ادْخُلُوا هذِهِ الْقَرْیَةَ... وَ قُولُوا حِطَّةٌ... فَبَدَّلَ الَّذِینَ ظَلَمُوا قَوْلاً غَیْرَ الَّذِی قِیلَ لَهُمْ».(5)به فرمودهی قرآن بنی اسرائیل میبایست در هنگام ورود از در معبد بیت القدس، کلمه «حطّة» (خداوندا، گناهان ما را بریز) را بر زبان جاری میکردند ولی آنها این کلمه را از روی استهزا و مخالفت با دستور خدا تغییر دادند و به جای آن گفتند: «حِنطة» (گندم).(6)از امام صادق(علیه السلام) روایت شده است: «نحن باب حطتکم»؛ بدین مفهوم که ما برای شما به منزله دری هستیم که بنی اسرائیل میبایست از آن وارد میشدند و «حطّه» میگفتند تا گناهانشان بخشیده شود و پاداش الهی را دریافت کنند و اگر مسلمانان هم میخواهند مشمول
آمرزش و رحمت الهی قرار گیرند باید به ولایت ما اهل بیت(علیه السلام) اعتراف کنند و به حریم محرم ما اهل بیت(علیه السلام) وارد گردند.(1)
همچنان که باید وهابیت را از مسلمانان جدا دانست، صهیونیستها را نیز باید از یهود جدا دانست.
یهودیت تبلیغ ندارد؛ زیرا یهودیان دین خود را نعمتی الهی میدانند که مخصوص نژاد بنیاسرائیل است. با این وصف اگر کسی یهودی شود، او را میپذیرند.
در «تَلْمود» (تلمو به کتابی بزرگ که احادیث و احکام یهود را در بر دارد اطلاق میشود) توصیه شده است که هرگاه کسی بخواهد یهودی شود باید ذلتهای این قوم را به او تفهیم نمود تا اگر مرد این میدان نیست، پا در آن نگذارد.(2)تحمیل به یهودیت به ندرت وجود داشته است. یهودیان معمولاً مردم را به صهیونیسم دعوت میکنند.
در اواخر قرن نوزدهم گروه بزرگی از یهودیان روسیه اخراج شدند. عدهای از آنان در غرب اروپا ساکن شدند و گروهی به فلسطین رفتند و در مکانی نزدیک دریای مدیترانه ساکن شدند و نام «صِهیون» را برای آنجا برگزیدند. فلسطین در آن زمان تابع خلافت عثمانی بود.
صهیون نام تپهای است در قدس که در زمان شکوفایی دولت بنی اسرائیل در عصر داود و سلیمان(علیه السلام) مرکز نظامی بوده است. این نام همواره یادآور اقتدار آن قوم بوده و در کتب انبیای متأخر از آن یاد شده است.
در همان زمان، یهودیان اروپا و روسیه با نادیدهگرفتن سنت انتظار، برای کسب استقلال و عزت برخاستند و صهیونیسم را بنیاد نهادند و به دنبال آن، مهاجرت یهودیان به فلسطین آغاز شد.
اندیشمندان مسلمان این عمل را توطئهای خطرناک دانستند و مسلمانان را از همکاری با مهاجران براساس آیهی«وَ اللهَ أَعلَمُ بِأَعدَائِکُمْ وَ کَفَی بِاللهِ وَلِیًّا وَ کَفَی بِاللهِ نَصِیرًا»(3)برحذر داشتند.(4)مسلمانان هنگامی از عمق فاجعه آگاهی یافتند که راه چاره بسته شده بود.
صهیونیستها مهمان نوازی مسلمانان فلسطین را از یاد بردند و با قساوتآمیزترین شیوه، آن سرزمین را اشغال نمودند و پس از چندی بخشهایی از کشورهای همسایه را گرفته ضمیمهی کشور صهیونیستی خود نمودند.
این در حالی است که تورات یهودیان را از طمع ورزیدن به اموال و املاک همسایه برحذر داشت(1)و همچنین گفته است: «ملعون باد کسی که حد همسایه خود را تغییر دهد».(2)
استکبار جهانی به سرکردگی انگستان و آمریکا به پشتیبانی همه جانبه از صهیونیسم برخاست.(3)صهیونیستها با اتکا به آن حمایتها و با بهرهبرداری از ضعف و ذلت و زبونی رهبران کشورهای اسلامی، موقعیت خود را محکم نمودند و وضعی را پیش آوردند که اکنون با تلخکامی شاهد آن میباشیم.
در بیشتر از نیم قرنی که از تشکیل رژیم صهیونیستی میگذرد، غاصبان فلسطین از هیچ جنایتی فروگذاری نکردهاند و با شیوههای گوناگون به گسترش سلطهی ظالمانهی خود ادامه دادهاند. همچنین آنان قطعنامهها و بیانیههای مجامع بینالمللی را به چیزی نگرفتهاند. کسانی هم که صلح طلبی صهیونیستها را باور کردهاند، در اندک زمانی به دورویی و ناجوانمردی آنان پی بردهاند.(4)
به حمدالله با بیداری اسلامی و خیزشهای فراگیر دینی و دفاع جوانمردانه مجاهدین اسلامی در لبنان و غزه و سوریه و مصر و یمن و... و با هدایتها و حمایتهای بی دریغ نظام جمهوری اسلامی از آنان روز به روز اسرائیل به پایان عمر نکبت بار خود نزدیک میشود. «...إِنَّ مَؤعِدَهُمُ الصُّبْحُ أَلَیْسَ الصُّبْحُ بِقَریبِ».(5)
چون تحقیق همه جانبه در مورد مسیحیت، بسیار گسترده است و کتاب گنجایش آن را ندارد، لذا صلاح در این است که پژوهش، گزینشی صورت گیرد، آن هم تنها دربارهی چند
عقیده از عقاید مهم و زیربنای آن دین باشد تا مردم مخصوصاً جوانان، علیالاخص جوان فرهیخته و باسواد پی به اشکالات آن آئین در عصر جدید ببرند و از ارزش اسلام غافل نمانند.
اسلام چون ریشه در وحی دارد و از تراوشهای فکری بشری نیست، قابل مقایسه با مسیحیت تحریف شده و به دور از وحی و تعقل و متأثر از بعضی از ادیان شرقی نیست.
کثیری از جوانان با توجه به ظاهر فریبنده مسیحیت، شیفته آن میشوند و بدون اینکه از اصول و جهان بینی غیر معقول آن مطلع باشند از آن دفاع میکنند. جوانان فرهیخته باید بدانند جهان از جهت فرهنگ، به ویژه از حیث مسیحیت در چه وضع و موقعیتی است که کتاب حاضر عهدهدار بیان مسائلی در این خصوص است.
جوانان مسلمان باید سطح بینش و نگرش و مطالعه خود را در مورد دین خود به نحوی بالا ببرند تا به مجرد اینکه با یک شبههای از شبهات عقیدتی از جانب دوستانِ بعضاً منحرف و بی دین خود مواجه شدند، خود را نبازند و بتوانند پاسخ منطقی به آنان در آن مورد بدهند.
بعضی میگویند: مسیحیان چون پیشرفت کردهاند و پیروان آن زیادند، پس دین آنها حق است. افزون بر اینکه میبینند زیادی از پیروان مسیح، ثروتمند و یا مخترع و مکتشفاند. این یک مغالطهای بیش نیست؛ زیرا کثرت و قلّت پیروان یک دین ربطی به صحت و سقم آن دین ندارند. علی(علیه السلام) میفرماید: ایها الناس لاتستوحشوا فی طریق الحق لقلة اهله(1)ای مردم در راه حق به خاطر قلت و کمی اهل و پیروانش وحشت به دل راه ندهید.
اصولا هر آیینی در آغاز پیرو کمی دارد. به علاوه عده زیادی از دانشمندان در هنر و صنعت، از آیین و دین خود، آگاهی ندارند، بلکه دینشان همان دین آباء و اجدادشان است. نگارندهی این سطور سعی کرده خلأ در این خصوص را پر نماید.
اگر دقت شود دلیل عمدهی پیشرفت اروپائیان و آمریکائیها مدیون مبارزه کردن آنها با خرافات دینی و تحقیق منطقی در مورد علم و دانش است.
اساساً حقانیت و صحت یک آئین به منطقی و معقول بودن جهان بینی آن دین وابسته است، نه به این است که پیروان آن دین مقتدرند یا ضعیف و یا خوشبختاند یا عقب مانده و یا در صنعت رشد دارند یا افت.
یکی از دوستان فرهیخته به نگارندهی این سطور میگفت: اگر اشکال مسیحیت، تثلیث است، ولی کمال آن، در نظم و بهداشت و محبت و مودت و خدمت به همنوع و امور مربوط به دنیاست. نگارنده به او گفت: وقتی اصلیترین اصول آن، معیوب است، دیگر نباید سراغ
1) نهج البلاغه دشتی، اول خطبه 201.
امور دیگر رفت. برای مثال اگر به شما بگویند: یک هواپیمایی وجود دارد که همه چیز آن کامل و صحیح است؛ فقط یک اشکال دارد و آن اینکه وقتی در اوج جوّ قرارگرفت ممکن است موتورش خاموش شود و همهی سرنشینان را به کشتن بدهد. آیا معقول است با آن هواپیما مسافرت کرد؟ جواب منفی است.
وقتی غربیها در عصر رنسانس با دین یهود و مسیحیت خرافی مبارزه نمودند و علوم تجربی را دنبال کردند، ترقی علمی روز افزونی پیدا کردند ولی همزمان بسیاری از جوانان این مرز و بوم، تقلیدوار، خیال کردند اسلام عامل بدبختی آنها شده است، لذا از آن دست کشیده و بدبخت و عقب افتاده شدند، چون دین آنها حق و مشوق علوم تجربی بود.
«حَنَّه» و «اشیاع» دو خواهر بودند که اولی به همسری «عمران» که از شخصیتهای برجسته بنی اسرائیل بود درآمد و زکریایِ پیامبر، دومی را به عنوان زوجه خود برگزید.
سالها گذشت که حنّه فرزندار نشد. روزی پرندهای را دید که به جوجههای خود غذا میدهد. مشاهدهی این محبت مادرانه، آتش عشق فرزند را در دل او شعلهور ساخت و از صمیم دل، از درگاه الهی تقاضای فرزند نمود و چیزی نگذشت که دعای خالصانه او مستجاب شد.
حضرت حق به عمران وحی فرستاده بود که پسری پر برکت که میتواند بیماران غیر قابل علاج را درمان کند و مردگان را به فرمان خداوند زنده نماید به او خواهد داد که او به عنوان پیامبر به سوی بنی اسرائیل فرستاده خواهد شد. او این جریان را با همسر خود «حنّه» در میان گذاشت، لذا هنگامی که او باردار شد، تصور میکرد، فرزند مذکور همان است که در رحم دارد؛ بی خبر از اینکه کسی که در رحم او است مادر آن فرزند میباشد و به همین دلیل، نذر کرد که پسر را خدمتگزار خانه خدا «بیتالمقدس یا مسجدالاقصی یا قبله پیشینیان» نماید.
مادر مریم به هنگام تولد فرزندش مشاهده نمود که فرزندش دختر است. در این موقع نگران شد، زیرا خدمتکاران بیت المقدس تنها از میان پسران انتخاب میشدند. قرآن، چگونگی حال مادر مریم را پس از تولد فرزندش شرح میدهد که او با ناراحتی، اظهار داشت خداوندا، من این فرزند را دختر آوردم و تو میدانی که پسر و دختر برای هدفی که من نذر کردهام همانند نیستند. به هر حال من او را مریم (زن عبادت کار) نامیدم و او و فرزندانش را از وسوسههای شیطانِ رانده شده از رحمتت، در پناه تو قرار میدهم.
خداوند مریم را جهت رشد جسمانی و عقلانی و عرفانی به خوبی پذیرفت و او را همچون
گیاه ارزنده و نیکویی پرورش داد و آن پذیرش به این نحو بود که حضرت رب العالمین، زکریا را به عنوان کفیل مریم و معلم و مربی او برگزید؛ زیرا عمران قبل از تولد او چشم از جهان فرو بسته بود.
مادر مریم پس از وضع حمل، نوزاد خود را به معبد آورد و به دانشمندان و بزرگان بنی اسرائیل خطاب نمود که این نوزاد جهت خدمتگزاری خانه خدا نذر شده است، لذا سرپرستی او را به عهده بگیرید.
از آنجا که مریم از خانوادهای بزرگ (خاندان عمران) بود، دانشمندان و عابدان بنی اسرائیل برای سرپرستی او بر یکدیگر سبقت میجستند، لذا تصمیم بر قرعه گرفتند و قرعه به نام زکریا افتاد و سرپرستی او نسبت به مریم مسلم و قطعی شد.
مریم تحت سرپرستی زکریای نبی و همسر خالهاش بزرگ شد و آن چنان غرق عبادت خدا بود که هنگامی که نه ساله شد روزها را روزه میگرفت و شبها را به عبادت میپرداخت و آن چنان در پرهیزکاری و معرفت پروردگار، پیش رفت که از احبار و عبّاد و سلّاک آن زمان و زمین، سبقت جست و هنگامی که زکریا در کنار محراب او قرار میگرفت و برای دیدار او میآمد، غذاهای مخصوصی کنار محراب او مشاهده میکرد که از آن به تعجب میافتاد.
روزی از او پرسید: این غذا را از کجا آوردهای؟ مریم جواب داد: این از طرف خداست که به هرکس بخواهد بی حساب روزی میدهد. در این جا بود که زکریا پروردگارش را خوانده، عرض میکند خداوندا از جانب خودت فرزند پاکیزهای به من عطا فرما، پس هنگامی که او در محراب، نماز میخواند، فرشتگان به او یحیی را بشارت دادند.
مریم محدَّثه بود، یعنی فرشتگان با او سخن میگفتند. آنها به او بشارت دادند که ای مریم: خدا تو را برگزیده و پاکت ساخته و بر تمام زنان جهان آن روز تو را برتری داده است. بنابر قول امام صادق(علیه السلام) او بانوی نمونه زمان خود بود و فاطمه(علیه السلام) بانوی نمونه همه بانوان اولین و آخرین. او چون چنین بود، خداوند عیسای آن چنانی به او عطا فرمود.
ملائکه به دنبال آن بشارت، به او گفتند: ای مریم به شکرانهی آن نعمت برای پروردگارت خضوع کن و سجده به جا آور و با رکوع کنندگان، رکوع کن. مسیح، کلمه خداست که خدا نام او را مسیح، عیسی بن مریم گذاشت. او در دنیا و آخرت، صاحب وجاهت است.
مریم میخواست مکانی خالی و فارغ از هرگونه دغدغه پیدا کند که به راز و نیاز با خدای بی نیاز خود بپردازد و چیزی او را از یاد محبوبش غافل ننماید، به همین جهت طرف شرق بیتالمقدس را که شاید محلی آرامتر و یا از جهت تابش آفتاب پاکیزهتر و مناسبتر بود،
برگزید. در این هنگام حجابی میان خود و دیگران افکند تا خلوتگاه او از هر نظر کامل شود.
در این موقع جوان زیبایی را میبیند که به خلوتگاه او راه یافته است، لذا بلافاصله صدا میزند: من از تو به خدای رحمان پناه میبرم! اگر با تقوا هستی به من تعرض مکن.
اما دیری نپایید که آن جوان زیبا گفت: من (جبرائیل) فرستادهی پروردگار توام و بلافاصله افزود: من آمدهام تا پسر پاکیزهای از نظر خلق و خوی و جسم و جان به تو ببخشم! مریم گفت: چگونه ممکن است من صاحب پسری شوم، در حالیکه تاکنون انسانی با من تماس نداشته و هرگز زن آلودهای نبودهام؟ او با صراحت به مریم گفت: مطلب همین است که پروردگارت فرموده که این کار بر من سهل و آسان است. سپس افزود: ما میخواهیم او را آیه و اعجازی برای مردم قرار دهیم و او را رحمتی از سوی خود برای بندگان بنماییم و این امری است که جای گفتگو ندارد.
سرانجام مریم باردار میشود و این سبب میشود از بیتالمقدس به مکان دوردستی برود.(این درحالی است که فاطمه بنت اسد برای وضع حمل علی (علیه السلام) به داخل کعبه راه مییابد) او هرگز نمیخواست وضع حمل او را ببینند. او با آغاز درد زائیدن، راه بیابان را در پیش گرفت و آن درد، او را به کنار تنه درخت خرمای خشکیدهای کشاند. او پیش خود میگفت: اگر مردم به من بگویند: فرزند را از کجا آوردی چه بگویم! لذا گفت: ای کاش پیش از این مرده بودم و به کلی فراموش میشدم.
ناگهان صدایی به گوشش رسید که از طرف پایین پا، آن صدا بلند بود و آشکارا میگوید: غمگین مباش. درست بنگر، پروردگارت از زیر پای تو چشمهی آب گوارایی را جاری ساخته است و نظری به بالای سرت بیفکن و بنگر چگونه آن تنه درخت به نخل باروری تبدیل شده است، لذا تکانی به این درخت نخل بده تا رطب تازه بر تو فرو ریزد. از این غذای لذیذ و نیروبخش بخور و از آن آب گوارا بنوش و چشمت را به این مولود جدید روشن بدار و اگر از آینده نگرانی، آسودهخاطر باش، هرگاه کسی از انسانها را دیدی و از تو در این زمینه توضیح خواست با اشاره بگو: من برای خدای رحمان روزهی سکوت گرفتهام و به همین دلیل امروز با احدی سخن نمیگویم؛ زیرا نوزاد به جای او سخن خواهد گفت.
سرانجام در حالیکه مریم کودکش را در آغوش داشت از بیابان به آبادی و به سراغ بستگان و اقوام خود بازگشت.
بعضی هنگامی که کودکی نوزاد را در آغوش او دیدند و به سابقه پاکدامنی او آگاهی
داشتند، سخت نگران شدند و بعضی به شک و تردید افتادند و بعضی که در قضاوت عجول بودند، لذا گفتند: ای مریم تو مسلماً کار بسیار عجیب و بدی انجام دادی. ای خواهر هارون! پدر تو آدم بدی نبود و مادرت نیز هرگز آلودگی نداشت. در این هنگام مریم به فرمان خدا سکوت کرد و اشاره به نوزادش نمود تا او جواب آنها را بدهد. به او گفتند: ما چگونه با کودکی که در گاهواره است، سخن بگوییم.
در این حال نوزاد گفت: من بندهی خدایم. او به من کتاب آسمانی عطا فرموده و مرا پیامبر قرار داده است. خداوند مرا پر برکت برای بندگان در هر جا باشم، قرار داده است و مرا تا زمانی که زندهام به نماز و زکات توصیه کرده است و مرا نسبت به مادرم نیکوکار قرار داده و جبار و شقی قرار نداده است. سلام خدا بر من آن روز که متولد شدم و آن روز که میمیرم (نه آن که بنا بر عقیدهی مسیحیان مصلوب میشوم) و آن روز که برانگیخته میشوم.
خداوند میفرماید: تورات و انجیل را به او آموختیم و او را به عنوان رسول به سوی بنی اسرائیل قرار دادیم.(1)
مسیح طبق آیهی «... وَ لأُحِلَّ لَکُمْ بَعْضَ الَّذِی حُرِّمَ عَلَیْکُمْ...».(2)و سخنان او، شریعت جدیدی در میان قوم بنی اسرائیل آورده است؛ لذا سخن مسیحیان که میگویند: مسیح فرموده است: «تا آسمان و زمین زایل نشود، همزهای و یا نقطهای از تورات هرگز زایل نخواهد شد»(3)، صحیح نیست.
سرانجام حضرت مسیح شروع کرد معجزاتش را به طور مفصل بیان نماید. در اینجا مناسب است فقط به یک معجزه بسیار عجیب اشاره شود و آن اینکه مسیحیان به آن حضرت نسبت میدهند که وی در یک عروسی آبهای شش خمره را تبدیل به شراب کرد(4). البته این، دروغ و تهمتی آشکار است؛ چراکه در تورات و انجیل فعلی با آن همه تحریفات تحریم مسکرات به چشم میخورد(5).
تثلیث یا اقانیم ثلاثه یا ثالوث اقدس(Trinity) یعنی اعتقاد به سه خدای مستقل به نامهای
اَب و اِبن و روحالقدس است(1). اَب، خدای آسمانی و اِبن، خدای زمینی است که همان عیسی مسیح است و روحالقدس همان مریم(علیه السلام) است و یا منظور، جبرائیل است. انجیلها روحالقدس را به شکل کبوتری ترسیم کردهاند که بر عیسی فرود آمد و در او استقرار یافت(2)، لذا مسیحیان در مورد روحالقدس نظر واحد ندارند.
کلمه «تثلیث» هرگز در کتاب مقدس مسیحیان نیامده است و نخستین کاربرد آن در تاریخ مسیحیت به سال180 میلادی باز میگردد. البته به گمان مسیحیان، عبارت مربوط به «اعطای حق تعمید» در انجیل متّی، بیانگر تثلیث است: «ایشان را به اسم اب و ابن و روحالقدس، غسل تعمید دهید». بعید نیست مسیحیان، تثلیث را از هندوها، که معتقد به سه خدای برهما و شیوا(شیوا=siva) و ویشنو اند، اقتباس کرده باشند.
نویسندگان عهد جدید با تأثیر از یهودیت، معمولاً خدا را «پدر» مینامند.(3)پسر نیز همان خداست که لباس جسمانی به تن کرده است. روحالقدس نیز نه فرشتهای از فرشتگان الهی است، بلکه خود خداست که در قلوب مردم و در جهان میزید. همو جامعه مسیحیت را ارشاد میکند و تعلیم میدهد و به نویسندگان کتاب مقدس، مثل تورات و انجیل و رسالهها الهام میبخشد. با توجه به این بیان، خداوند یگانه محسوب میشود.
با گذشت زمان، مسیحیان مدعی شدند در طبیعتِ سهگانهی خدا رازی است که با تعابیر بشری نمیتوان آن را تبیین نمود. در این جاست که به جای تعقل به تعبد روی میآورند.
نمایندگان تمام کلیساهای ممالک مختلف اعتقاد نامهای تصویب کردند به نام «اعتقاد نامه نیقیه» که نص آن چنین است:
ما ایمان داریم به خدای واحد، پدر قادر مطلق، خالق همهی چیزهای مرئی و غیرمرئی و به خداوند واحد عیسای مسیح، پسر خدا، که از پدر بیرون آمده، فرزند یگانه و مولود از او، که از ذات پدر است(4)و اینکه به وسیلهی او(پدر) همه چیز وجود یافت و برای خاطر ما آدمیان و برای نجات ما نزول کرد و مجسّم(متجسد) شد و انسانی گردید و رنج برد (و مصلوب شد و) روز سوم برخاست و به آسمان صعود کرد و (دوباره) خواهد آمد تا زندگان و مردگان را
داوری نماید و ما ایمان داریم به روح القدس... .(1)
این اعتقاد نامه یک کلام فرعی دارد که از این قرار است: «لعنت باد بر کسانی که میگویند: زمانی بود که عیسی وجود نداشت و بر کسانی که اقرار میکنند پسر خدا از ذات یا (از) جنس دیگری (غیر از آنچه بیان گردید) است و یا آنکه پسر خدا، مخلوق و یا قابل تغییر و تبدیل است».(2)
البته این اعتقاد نامه به این صورت و بدین سرعت بر اثر فشار امپراتور به تصویب رسید. بعضی عبارات اعتقاد نامه به شدت مورد انتقاد قرارگرفت که اسقف اسکندریه به شدت از آن دفاع کرد تا اینکه آن، پس از چندین نسل جنبه تقدس پیدا کرد و اصلی زوال ناپذیر شد.(3)
اگر در منطق فرقان و قرآن، قانون«لا إِکرَاهَ فِی الدِّینِ قَد تَّبَیَّنَ الرُشْدُ مِنَ الْغَیِّ...».(4)حاکم است، در منطقه بحرانِ ضدِ برهان و خلط و خبط و ناهنجاری و سردرگمی مسیحیت، قاعده تحمیل و تزریق و تزویر و شمشیر وجود دارد. یا باید مردم با دلیل عقلانی دست از تثلیث بکشند و یا باید با زور و تزویر مردم را خفه نمایند، بلکه بکشند. آیا مگر میشود با سکوت مرگ بار در چند قرن، در مورد امری خلاف وجدان و عقل و وحی مثل تثلیث، آن امرِ خلاف را مقدس و معقول و زوال ناپذیر نمود؟
اساس کار خدای آسمانی، فریب و دروغ و مکر بود، یعنی درواقع او نه متجسد شد و نه به صلیب کشیده شد. در حقیقت انسان شدن و فرزند گردیدن پدر آسمانی، کذب محض و سراب صِرف و شعبدهبازی بحت بود. بیچاره مسیحیان سادهلوح که دچار خدای حقهباز و گرفتار روحالقدس خرافی شدهاند.
از دیدگاه اسلامی، تثلیث باطل است؛ زیرا که از سه حال خارج نیست:
یا هریک از این سه خدا، مستقل میباشند که در این صورت با وحدت و یکتائی خدا مخالف است و هر کدام با دو دیگری میتواند خدای جهان باشد، پس هر کدام از آن سه وجود، محتاج و محدود و نیازمند است و هر یک مسلوبالکمال از کمال دو خدای دیگر است و این با وجوب وجود و یگانگی او سازش ندارد.
یا اینکه سه خدا دارای یک شخصیت بوده و هر یک جزئی از آن را تشکیل میدهند،
که در این صورت مستلزم ترکیب بوده و با بساطت خدا مخالف است.
ضمن این که به اعتقاد مسیحیان، اناجیل سهگانه «مَرقُس(2)و لوقا و متّی» در مورد حضرت عیسی(علیه السلام) چندان غلوّ نمیکنند، اما در سراسر انجیل یوحنا مطالب غلوّآمیزی مانند الوهیت آن حضرت وجود دارد. مثلاً میگوید: علت مخالفت یهودیان با عیسی آن بود که وی خود را خدا خواند.(3)که مقصود از این عبارت تأکید بر الوهیت و مقام خدایی مسیح است.
در سخنانی که از حضرت عیسی مسیح در اناجیل چهارگانه ثبت شده، آن حضرت بارها با تعبیر «خدای من» از خدای عزّوجلّ یادکرده است، مثلاً در انجیل یوحنا میخوانیم: نزد پروردگار خود و پدر شما و خدای خود و خدای شما میروم.(4)
اگر این سخنان ریشه در وحی میداشتند اینقدر تعارض و اختلاف نمیداشتند. اساساً تعدد و تعارض اناجیل، دلیل تحریف آنهاست. در کتاب سیر تاریخی انجیل برنابا آمده است: یکی از اهداف اصلی انجیل برنابا در نوشتن انجیل، برافروختن چراغ توحید میباشد که عیسی نیز مانند پیامبران دیگر همان را روشن میداشته و ترویج میفرموده است.
باید از مسیحیان پرسید: چگونه شد که تنها حضرت مسیح مقام الوهیت یافت و هیچ پیامبر دیگری حتی حضرت آدم(علیه السلام) که نه پدر داشت و نه مادر از چنان خصوصیتی برخوردار نبود؟ افزون بر آن چگونه میشود مسیح را که واجب الوجود بود را به صلیب بکشند؟ همه چیز شنیده بودیم غیر از خداکشی!!!
جالب است که انجیل برنابا میگوید: چون آدم و حوّا(علیه السلام) از بهشت بیرون شدند، مشاهده کردند که بالای دروازهی بهشت نوشتهاند: لا اله الا الله محمد رسول الله.(5)البته مسیحیان این انجیل را قاچاق و بی اعتبار میدانند.
ضمن اینکه باید توجه نمود که مسیحیان ناخواسته به هیچ خدایی نباید معتقد باشند، چرا که یکی از تفسیرهای آنها دربارهی روحالقدس این است که او همان خداست که در قلوب مردم و جهان زندگی میکند، پس روحالقدس همان خداست و نیز بر این باور و عقیدهاند که عیسی مسیح همان خداست که لباس جسمانی به تن کرده(1)و چون خدایِ پسر کشته شد، پس خدای آسمانی نیز کشته شد، چون حکم وحدت و عینیت جز این نیست.
مسیحیان نسبت به کتاب مقدس (عهد عتیق و عهد جدید) نظری کاملاً موافق دارند و تمام القاب و احترامات شایستهی یک کتاب آسمانی، مثل کتاب خدا و وحی را نسبت به آن روا میدارند.
یهودیان و مسیحیان، تورات را نوشتهی خود حضرت موسی(علیه السلام) میدانند. مسیحیان درباره چهار انجیل معتقدند که آنها سالها پس از حضرت عیسی نگارش یافتهاند و به گفتهی آنان در آغاز مسیحیت، تنها کتابهای عهد عتیق به عنوان کتاب خدا مطرح بودند ولی کتب عهد جدید اندک اندک در مجامع مسیحی جنبه الهی پیدا کرد. عهد جدید که مجموعهی آن بیش از یک سوم عهد قدیم نیست از 27 کتاب (اناجیل اربعه) و رسالههای پراکنده در موضوعات کاملاً مختلف تشکیل یافته است.(2)
مسیحیان هرگز نمیگویند: عیسی کتابی به نام انجیل آورده است. مسیحیان، عیسی را تجسم وحی میدانند و به عقیدهی آنان، وی حامل پیام و وحی نیست، بلکه عین پیام و وحی بوده است. بدین سبب، ما مسیحیان خواستار انجیلی نیستیم که عیسی آن را نوشته یا به شاگردانش املا کرده باشد. این روحالقدس بود که از طریق الهام، نویسندگان اناجیل را برای نوشتن این کتب و ثبت برگزیدهی سخنان و کارهای بسیار زیاد عیسی، در آنها رهنمون شد. جامعهی مسیحیان، با راهنمایی روحالقدس از میان نوشتههای مسیحی بی شمار، به 27 کتاب -که انجیلهای چهارگانه نیز جزو آنهاست- اقرار کرد و پذیرفت که آنها با الهام الهی نگارش یافتهاند.(3)
مسلمانان عقیده دارند که خدا پیامبر اسلام را فرستاد و قرآن را به او وحی کرد و امت
اسلامی به دنبال آن پدید آمد ولی مسیحیان میگویند که جامعهی مسیحیت به ارشاد روحالقدس، ایمان ویژه (دارند) و کتابهای خویش را، که از وحی خدا در عیسی سخن میگویند، پدیدآورد. به همین شیوه، جامعه مقرر کرد که کتابهای مقدس مسیحیت مجموع 46 کتاب عهد عتیق یهود و 27 کتاب عهد جدید باشد، نه چیز دیگر. عهد عتیق نزد پروتستانها 39 کتاب است؛ زیرا آنها 7 کتاب «اپوکریفایی»(1)را نمیپذیرند(2).
اشکالاتی که در این خصوص به اهل کتاب وارد است اینکه: اولاً کتابهای آنها مصداق وحی، مثل قرآن نیستند؛ لذا هر اشتباه و خطا و تحریفی رخ بدهد، میگویند: بشر جایزالخطاست و نفس اماره او را به تحریف رهنمون میسازد. ثانیاً کتب و رسالههای آنها زیاد است که این تعدد و تکثر، اهل کتاب را گیج و مشوش و مغلوط و سردرگم میکند و این سبب میشود که در بحث با مسلمانان راه گریز و فرار داشته باشند و حداقلش آن است که مردم به این زودیها نمیتوانند به تحریف و دستبرد آن پی ببرند و علاوه بر آن، سردمداران و سیاستمداران مسیحیت، هر وقت خواستند و صلاح بدانند از آن نوشتهها حذف کنند و یا آنها را تأیید بنمایند؛ چنان که یهود به قول قرآن چنین کردند و چنانکه بیان شد، پروتستانها 7 کتاب «اپوکریفائی» را حذف کردند.(3)
روی این حساب نباید همه آن کتب و رسائل را قطعی و مسلم بدانند که در این صورت آنها از ارزش و اعتبار ساقط میشوند. قرآن چه جالب در این خصوص میفرماید: «وَ مَا قَدَرُواللهَ حَقَّ قَدْرِهِ إِذْ قَالُوا مَا أَنْزَلَ اللهُ عَلَی بَشَرٍ مِّنْ شَیءٍ قُلْ مَنْ أَنْزَلَ الْکِتَبَ الَّذِی جَاءَ بِهِ مُوسَی نُورًا وَ هُدًی لِّلنَّاسِ تَجْعَلُونَهُ قَرَاطِیسَ تُبْدُونَهَا وَ تُخْفُونَ کَثِیرًا...».(4)
از امام صادق(علیه السلام) در ذیل آیه نقل شده است: آنها وحی الهی را در کاغذها مینوشتند، سپس آنچه را میخواستند آشکار میکردند و آنچه را میخواستند، پنهان مینمودند.(5)هرچند این آیه در شأن یهود لجوج است ولی مخاطب آن، شامل مسیحیان نیز میشود، چرا که آنها اساس وحی را به بازی گرفتهاند و آن را در حق هر اهل و نا اهلی ساری و جاری میدانند، یعنی مورد وحی هر کسی میتواند باشد.
دانشمندان علوم تجربی ارتباطگیری آفریدگار را با انسان از مقولههای علمی بیرون میدانند و میگویند: معجزه را نمیتوان با علم اثبات نمود. از این رو در مورد مفاهیم دینی و در مورد وجود خارجی انبیاء(علیه السلام) به دلیل ذکر نشدن آنان در منابع تاریخی مستقل، القای شبهه میکنند.
براساس دیدگاه علمی هرگاه علم گامی به جلو نهاده، خداوند قدمی به عقب گذارده است؛ چنانکه اگوست کنت میگوید: علم، پدر طبیعت و کائنات (= خدا) را از شغل خود منفصل کرد و او را به محل انزوا سوق داد. (1)
به نظر میرسد مسیحیان چون دریافتند هرچه علم به پیش میرسد خرافی بودن بسیاری از اصول و فروع مسیحیت بیشتر روشن میگردد، لذا اناجیل را وحی ندانستند تا مثل کتب دیگر قابلیت خطاپذیری داشته باشد و در نتیجه سختی تحمل دفاع از حقانیت آن آیین (البته حقانیت از منظر خود آنها) از دوش آنها برداشته شود و اینها همه یعنی بی اعتباری مسیحیت.
بهویژه اینکه کتاب مقدس، صفاتی نظیر شرابخواری، مستی، دروغگویی، بیغیرتی، شهوترانی، بی بند و باری و بی احترامی به پدر و مادر را به انبیای الهی نسبت میدهد. (2)
موضوعاتی عجیب مربوط به داستان مسیح است که آدمی را کاملاً در شک و تردید میاندازد: برای مثال ذکر شده است که در دو قرن اولی میلاد، انجیلهای فراوانی نوشته شده بود که شمارهی آنها به یکصد و اندی میرسید و اناجیل چهارگانهی معروف از آنها به شمار میرفت، سپس کلیسا تمام آنها را تحریم نمود، مگر انجیلهای چهارگانه را که به واسطهی موافقت داشتن متنهایش با روش کلیسا، صورت قانونی به خود گرفت.
«شیلسوس» در کتاب «خطاب حقیقی» نصاری را مورد سرزنش قرار داده میگوید: آنان با انجیلها بازی کردند، آنچه را امروز نوشته بودند، فردای آن روز محوش میکردند. در سنه 384 میلادی پاپ «داماسیوس» دستور داد: ترجمه جدیدی از عهد قدیم و جدید، به خط لاتینی بنویسند، تا در کلیسا صورت قانونی داشته باشد. ترجمه نامبرده که مخصوص انجیلهای چهارگانهی: «متّی و مَرقُس و لوقا و یوحنا» بود خاتمه یافت. این ترجمه در سال 1546 تثبیت شد، سپس در سال 1590 تخطئه شد و دستور داده شد، نسخه جدیدی طبع کنند
و پس از آن باز تخطئه شد و دوباره طبع شد.(1)
آری از انجیلهای متروک، یکی انجیل «برنابا»(Barnabas) است که یک نسخه آن چند سال قبل پیدا شد و به عربی و فارسی ترجمه کردند. این انجیل تمام قسمتهای داستان مسیح را عیناً مطابق آنچه قرآن شریف در آن زمینه بیان داشته معرفی نموده است(2)اینکه آن انجیل تحریم شده(3)و قاچاق به حساب آمده است.
در قرون اخیر عدهای از دانشمندان عربی مشاهده کردهاند که بین عقاید مسیحیان و ادیان هندی تشابه عجیبی وجود دارد. آنان در مطالعات خود متوجه شدند که عقاید تثلیث و فدا و تصلیب و سایر مسائل اعتقادی مسیحیان عیناً در مذاهب بتپرستان وجود داشته و در اعتقادات بنی اسرائیل سابقه نداشته است.
دانشمندان محقق، حتی در برابر جملههایی از انجیل، عبارتهای مشابهی در کتابهای هندو و بودائی یافتند که حیرتشان را برانگیخت. آنان دیدند که حتی لقبهای گوسفند خدا و فرزند خدا(4)و بردارندهی گناهان و فدا شونده و غیر اینها که به مسیح اطلاق و مربوط میشود، در آن مذاهب نیز هست و چون سابقهی تاریخی آن ادیان بیشتر است، دانشمندان نظر دارند که اعتقادات و اصطلاحات مسیحیان در این باب باید از آن ادیان گرفته شده باشد.
در سال 1947 در بیابانهای فلسطین، در غارهایی بر کرانهی بحرالمیت، طومارهائی کشف شد که یک جنبش فکری در باب مسیحیت پدیدآورد. فرقهای از یهودیان در صحرا زندگی میکردند و انتظار مسیحای بنی اسرائیل را میکشیدند. آنان نوشتههای خود را در کوزه کردند و در آن غار به ودیعت نهادند.
تاکنون چند هزار کتاب دربارهی این طومار نوشته شده است، از آن جمله کتابی
به نام «مفهوم طومارهای بحرالمیت» نوشته «پاوِل دِیْویس» است. در آن کتاب چنین آمده است:
چیزی که عامی نمیداند، اما دانشمند میداند، این است که در عصر مسیح و پس از آن، بتپرستان برای خدایان خود باورهایی داشتند و نامهایی میگفتند که عین آنها در عقیدهی مسیحی اظهار شده است. میترا منجی بشر بود و همین طور تمّوز و ادونیس و اوزیرس. اعتقاد به فادی بودن مسیح که سرانجام در مسیحیت وارد شد، یک اعتقاد یهودی نبود و مسیحیان
نخستین در فلسطین نیز آن را باور نداشتند.
مسیحای مورد انتظار یهودیان و مسیحیانِ یهودی الاصل، پسر خدا نبود، بلکه پیامبری از طرف خدا بود. او بنا نبود با خون خویش، کفارهی گناهان دیگران شود...!
آنچه شایسته مطالعه میباشد، آن است که اقوامی که در ابتدا، دعوت مسیحی در آن بسط و توسعه پیدا کرد، مانند روم و هند و غیر آن، خود پیش از گرویدن به دین جدید، آیین بتپرستی «صابئی و برهمائی و بودائی» داشتهاند، که به طور کلی در تمام آنها قسمت عمدهای از ظهور «لاهوت» در مظهر «ناسوت»، (ظاهر شدن خدا در لباس انسان) بوده است.
علاوه برآنچه از کتب مربوط به ادیان و مذاهب قدیم استفاده میشود: تحمل صَلْب و عذاب چوبهی دار و فدائی مردم شدن، موضوعات و مسائلی است که میان قدمای بتپرستان هند و چین و مصر و کلدان و آشور و ایران رایج بوده است.
دوان در کتاب «خرافات تورات و نظائر آن در ادیان دیگر» مینویسد: هنگامی که دیده را به مملکت «هند» بدوزیم، میبینیم بزرگترین و مشهورترین روش عبادتی آنان همان «تثلیث» یعنی سه بودن خدای واحد است، که در لغت سنسکریت این روش تعلیم را «تری مورتی» یعنی سه بودن اقنومها، مینامند، که روی هم «اقانیم ثلاثه» معنی میدهد. اقنومهای سه گانه نزد آنان: «برهما و ویشنو(1)و شیوا(2)»
میباشد. آنان عقیده داشتند که این سه اقنوم متحد، از هم انفکاکی ندارند و به گمان خود، آن سه را خدای واحد میدانستند.(3)
و همچنین مینویسد: هندیها اقنوم سوم را به صورت کبوتر میکشند، چنانکه نصاری هم آن را به همان شکل نشان میدهند... !
باید دانست: تمام اختلافات به هوی و هوس برمیگردد که جلوههای آن، کتمان حقایق توسط علما و عدمتحقیق و پژوهش مردم و سکوت نکردن جاهلان است. امام علی در یک جمله معجزهآسا میفرماید: لو سکت من لا یعلم سقط الاختلاف(4).
یهود با همکاری بعضی از مسیحیان خیانت کار تصمیم بر قتل مسیح گرفتند و خداوند نقشههای آنها را نقش بر آب کرد و پیامبرش را از چنگال آنها رهایی بخشید. خداوند
میفرماید:«وَ قَولِهِمْ إنَّا قَتَلْنَا الْمَسِیحَ عِیسَی ابْنَ مَرْیَمَ رَسُولَ اللهِ وَ مَا قَتَلُوهُ وَ مَا صَلَبُوهُ وَلکِنْ شُبِّهَ لَهُمْ وَ إِنَّ الَّذِینَ اخْتَلَفُوا فِیهِ لَفِی شَکٍّ مِنْهُ مَالَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ إلاَّ اتِّبَاعَ الظَّنَّ وَ مَا قَتَلُوهُ یَقِینَا».(1)
اناجیل چهارگانه کنونی همگی مسأله مصلوب شدن مسیح را ذکر کردهاند. به دار آویخته شدن مسیح یکی از مهمترین مسائل زیر بنای آیین مسیحیت کنونی را تشکیل میدهد، زیرا مسیحیان عصر حاضر مسیح را فرزند خدا و یکی از خدایان سه گانه میدانند که هدف اصلی آمدن او به این جهان، فدا شدن و باز خریدن گناهان بشر بوده است. به همین دلیل مسیحیت را مذهب «نَجات» یا «فِداء» مینامند و مسیح را «ناجی» و «فادی» لقب میدهند.
دلایل ابطال ادعای مذکور از این قرارند:
اولاً. مسیح پیامبری همچون سایر پیامبران خداست. او نه خدا بود و نه فرزند خدا. و اگر او را به این دلیل فرزند خدا میدانند که پدر نداشت، حضرت آدم را باید «ابن الله» میدانستند، چون نه پدر داشت و نه مادر.
ثانیاً. فدا و قربانی گناهان دیگران شدن مطلبی غیر منطقی است، زیرا هرکس در گرو اعمال خویش است و راه نجات نیز تنها ایمان و عمل صالح خود انسان است.
ثالثاً. عقیدهی «فدا»، گناهپرور و تشویق کنندهی انسان به فَساد و تباهی و آلودگی است.
مسیحیان با اشاره به سرپیچی حضرت آدم(علیه السلام) از فرمان الهی، بر این مطلب تأکید میورزند که گناه یک شخص، نژاد بشر را آلوده میسازد؛ به گونهای که همه آدمیان احساس آلودگی میکنند و خود را نیازمند پاک شدن مجدد میدانند. از سویی دیگر، یک نماینده از بشر که خود کاملا بیگناه و با حکمت الهی متحد باشد، میتواند کفارهی این گناه قرارگیرد و آثار آن را زایل سازد(2). به باور مسیحیان، عیسی کفارهی آن آسیب را یک بار و برای همیشه پرداخت کرد و با تسلیم کامل و اطاعت مطلق، دیواری را از میان برد که میان خدا و انسان متمرد، از طریق گناه، ایجاد شده بود. (3)
رابعاً. اناجیل چهارگانه کنونی که گواهی به مصلوب شدن عیسی(علیه السلام) میدهند همگی سالها بعد از مسیح به وسیله شاگردان و یا شاگردان شاگردان او نوشته شدهاند، لذا در این خصوص از اعتبار برخوردار نیست.
عدهای از رماننویسان مسیحیت مثل دانته، شاعر ایتالیایی، در قرن 14، معتقدند اشخاص بیگناه حتی آدم و هابیل و نوح و موسی و ابراهیم و داود و یعقوب و...، که قبل از میلاد مسیح از دنیا رفتهاند، چون خدا را«کما هو حقه» نشناختند و رسم تعمید در مورد آنها صورت نگرفت، لذا در لیمبو، بالاترین طبقه جهنم، که نه نشانی از عذاب است و نه خبری از نعمتهای بهشتی، جای داشتند و مسیح داخل آن شده، روحهای همه آنها را از آنجا با خود بیرون آورد و رستگار نمود(1).
خامساً. در اناجیل میخوانیم که شخص محکوم بر چوبهی دار از خدا شکایت کرد که چرا او را تنها گذارده و به دست دشمن برای قتل سپرده است. اگر مسیح(علیه السلام) برای فدا به دنیا آمده است، پس اعتراض او نادرست است.(2)
سادساً. کسی که به مسیح(علیه السلام) خیانت نمود، نقش جاسوس را ایفا نمود. ضمناً او شباهت کاملی به حضرت مسیح داشت، لذا او به جای آن حضرت دستگیر شده، مصلوب شد.(3)
سابعاً. بعضی از اناجیل موجود مانند انجیل برنابا رسماً مصلوب شدن مسیح(علیه السلام) را نفی کرده و نیز بعضی از فرق مسیحی در مصلوب شدن عیسی تردید کردهاند و حتی بعضی از محققان معتقد به وجود دو عیسی در تاریخ شدهاند: یکی «عیسای مصلوب» و دیگری «عیسای غیر مصلوب» که میان آن دو پانصد سال فاصله بوده است.
ثامناً. چگونه ممکن است عیسای خداوند، مصلوب شود؟ آیا این طرز تفکر خرافیترین مسئله در عالم انسانیت نیست؟ آنها با محتوای آیهی«إِذْ قَالَ اللهُ یَعِیسَی إِنِّی مُتَوَفِّیکَ وَ رَافِعُکَ إِلَیَّ وَ مُطَهِّرُکَ مِنَ الَّذِینَ کَفَرُوا»(4)، مخالفت میکنند، در حالیکه آن با الوهیت مسیح ، البته به اعتقاد آنها، مناسبتر است. آیا وجوب و واجب الوجود بودن مسیح و الوهیت او با حیات و رفعتش به سوی خدا منطبقتر نیست؟ هرچند او در واقع بندهی خدا و رسول اوست و لا غیر.
ارباب کلیسا در قرون وسطی خود را خازنان بهشت معرفی و با اندیشهی دنیاطلبی و مالاندوزی، سند بهشت موعود را در قبال دریافت پول، پیش فروش میکنند. تامس گسکوین در سال 1450 میلادی گفته است: امروزه گناهکاران میگویند: من پروایی ندارم که در برابر خداوند چقدر گناه میکنم؛ زیرا با اعتراف و طلب آمرزش نزد کشیش و خرید آمرزش نامه پاپ کلاً از تمامی معاصی و کفارهها برائت حاصل میکنم(1).
تنی چند از واعظان پرشور، مناطق مختلف اروپا را زیر پا گذاشتند و در همه جا اعلام کردند که هر مؤمنی میتواند با پرداخت مقداری پول به کلیسا از مجازات معاف شود و خود را بازخرید کند و نجات دهد(2).
مارتین لوتر در قرن شانزدهم اعلام داشت که معلومات مذهبی و وسیله بخشایش مردم از گناهان، در انحصار پاپ و کلیسا نیست. وی در قلمرو عقاید خود ادعای کلیسا را مبنی بر فروش بهشت و آمرزش و عفو گناهان و میانجیگری اولیای مسیحی برای نجات از معاصی، باطل دانست. وی گفت: ایمان و فقط ایمان، برای نجات انسان کافی است. خداوند متعال، رحیم و بخشاینده به صاحبان ایمان است(3).
از دیگر خرافات مسیحیان،«عشای ربانی» است و آن یادبود و بازسازی شام آخر عیسی با شاگردان در شب قبل از مرگ اوست. در اناجیل کنونی آمده است که آن حضرت در چنین مراسمی، نان و شراب را به عنوان گوشت و خون خود به شاگردان داد تا آنها را بخورند و بنوشند(4).
ارتدکسها مراسم عشای ربانی را در روزهای یکشنبه و اعیاد برگزار میکنند ولی کاتولیکها میگویند: عشای ربانی قلب عبادات روزانه است و به همین دلیل، آن مراسم را هر روز برپا میدارند(5). خلاصه اینکه این رسم در تمام فرق مسیحی مثل کاتولیک و ارتدکس و پروتستان پذیرفته شده است. و به یاد آن شب، شرابی مینوشند و نانی میخورند(6).
بعید نیست مراسم نان و شراب از مهرپرستی وارد مسیحیت شده باشد، با این تفاوت که مهرپرستان مراسم نان و عسل بهجا میآورند(1).
از دیگر خرافات مسیحیت اینکه بعضی از اندیشمندان مسیحی فلسفهی افلاطونی و ارسطوئی را چنان با تعلیم مسیحی آمیخته بودند که انکارشان، انکار مسیحیت تلقی میگردید. ایان باربور در اینباره میگوید: الهیات اهل کتاب در قرون وسطی چنان با مکتب ارسطو آمیخته بود که هر معارضهای با کیهانشناسی ارسطو به حساب معارضه با مسیحیت میگذاشتند(2).
قرآن با اشاره به مسألهی رسالت حضرت عیسی(علیه السلام) و کارشکنی و تکذیب بنی اسرائیل در مقابل او میگوید:«وَ إَذْ قَالَ عِیسَی ابْنُ مَرْیَمَ یَا بَنِی إِسرَائِیلَ إِنِّی رَسُولُ اللهِ إِلَیْکُمْ مُصَدِّقًا لِّمَا بَیْنَ یَدَیَّ مِنَ التَّوْرَاةِ وَ مُبَشِرًا بِرَسُولٍ یَأتِیَ مِنْ بَعْدِی اسْمُهُ أَحْمَدُ...».(3)
و (به یاد آورید) هنگامی را که عیسی بن مریم گفت: «ای بنی اسرائیل! من فرستادهی خدا به سوی شما هستم، در حالیکه تصدیق کنندهی کتابی که قبل از من فرستاده شده (تورات) میباشم و بشارت دهنده به رسولی هستم که بعد از من میآید و نام او احمد است». هنگامی که او (احمد) با معجزات و دلایل روشن به سراغ آنان آمد، گفتند: «این سحری آشکار است».
و در آیه دیگر قرآن: «الَّذِینَ یَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِیَّ الْأُمِّیَّ الَّذِی یَجِدُونَهُ مَکْتُوباً عِنْدَهُمْ فِی التَّوْرَاةِ وَ الْإِنْجِیلِ...»(4)، مصداقِ آن بشاراتِ تورات و انجیل را معیّن فرموده است که کسی جز پیامبر ختمی نیست.
بر این اساس حضرت عیسی(علیه السلام) حلقهی اتصالی است که امت موسی و کتاب او را به امت پیامبر اسلام و کتاب او یعنی قرآن پیوند میدهد.
در کتابهای موجود یعنی تورات و کتابهای وابسته به آن و انجیل و کتابهای وابسته
به آن، تعبیرات و نشانههای فراوانی دربارهی ظهور پیامبر بزرگی دیده میشود که آنها جز به اسلام و حضرت رسول(صلی الله علیه و آله) تطبیق نمیکند.
در سه جا در انجیل یوحنا، روی کلمهی «فارقلیط» تکیه شده است که در ترجمههای فارسی، «تسلی دهنده» ترجمه شده، اما در متن سریانی اناجیل که از اصل یونانی گرفته شده، به جای تسلی دهنده، «پارقلیط» و در متن یونانی «پیرکلتوس» آمده که در یونانی به معنای «شخص مورد ستایش» و معادل محمد و احمد است.
هنگامی که ارباب کلیسا دیدند انتشار چنین ترجمهای به تشکیلات آنها ضربهی شدیدی وارد میکند به جای پیرکلتوس، «پاراکلتوس» نوشتند که به معنای «تسلی دهنده» است و با این تحریف آشکار، این سند زنده را دگرگون کردند، هرچند با وجود این تحریف نیز، بشارت روشنی از یک ظهور بزرگ در آینده وجود دارد.(1)
اگر آیات مذکور، دروغ از آب در میآمدند، کافی بود یهود و نصاری و حتی مشرکین در عصر پیامبر خاتم، آن دروغ را آشکار مینمودند و اسلام را از راه بحث و جدال منکوب و سرکوب میکردند و دیگر نیازی به آن همه جنگها در صدر اسلام و بعد از آن نبود و به یقین آنها، آن فضاحت را به صورت مهمترین حوادث تاریخی خود ذکر و ثبت میکردند ولی کار به صورت عکس واقع شد(2)، یعنی به جای بحث و اقرار، جنگ و انکار را در پیش گرفتند.
در دائرةالمعارف بزرگ فرانسه در این باره آمده است:
«محمد» مؤسس دین اسلام و فرستادهی خدا و خاتم پیامبران است، کلمهی «محمد» به معنای بسیار حمد شده است و بر اثر تصادف عجیب نام دیگری که مرادف لفظ محمد میباشد، احمد است که احتمال قوی میرود، مسیحیان عربستان، آن لفظ را به جای «فارقلیط» به کار میبرند. احمد به معنای بسیار ستوده شده و مجلل، ترجمهی لفظ «پیرکلتوس» است که اشتباهاً لفظ «پاراکلتوس» را به جای آن گذاردهاند. به این ترتیب نویسندگان مذهبی مسلمان مکرر گوشزد کردهاند که مراد از این لفظ بشارت ظهور پیامبر اسلام است. قرآن مجید نیز
آشکارا در آیه شگفت انگیز سورهی صف به این موضوع اشاره میکند.(1)
«فخرالاسلام» مؤلف «انیسالاسلام» که یکی از کشیشان مسیحی بود و تحصیلات خود را نزد کشیشان مسیحی به پایان رسانده است، در مقدمهی آن کتاب مینویسد: «بعد از تجسّس بسیار، خدمت کشیش والامقامی رسیدم که از نظر زهد و تقوی ممتاز بود. فرقه کاتولیک از سلاطین و غیره سؤالات دینی خود را از او میپرسیدند. من نزد او مدتی مذاهب مختلف نصارا را فراگرفتم. او شاگردان فراوانی داشت. کلیدهای منزل او همه در دست من بود. فقط کلید یکی از صندوق خانهها را پیش خود نگاه داشته بود.
در این بین روزی کشیش مذکور به من گفت، به شاگردها بگو: توان تدریس ندارم. وقتی نزد آنها آمدم، دیدم مشغول بحثاند. آن بحث، منتهی به معنی لفظ «فارقلیط» شد.
پس از بازگشت استاد، او پرسید: امروز چه مباحثهای کردید؟ ماجَرا را به او گفتم. کشیش گفت: واقع خلاف همه این اقوال است. من اصرار نمودم که معنای آن را برایم بگویید. وی سخت گریست و گفت: من آن را به تو میگویم به شرط اینکه به کسی نگویی و الا من و تو را خواهند کشت. من به تمام مقدسات سوگند یاد کردم که آن را فاش نمیکنم. پس گفت: این اسم از اسماء پیامبر خاتم مسلمین است و به معنای «احمد» و «محمد» است.
پس از آن کلید اطاق کوچک را به من داد و گفت: در فلان صندوق را باز کن و فلان و فلان کتاب را بیاور. کتابها را آوردم. به من گفت: این دو کتاب به خط یونانی و سریانی پیش از ظهور پیامبر اسلام بر پوست نوشته بود. در هر دو کتاب لفظ «فارقلیط» را به معنای «احمد و محمد» ترجمه نموده بودند. سپس اضافه کرد: علماء نصارا قبل از ظهور او اختلافی از آن جهت نداشتند ولی بعد از ظهور محمد(صلی الله علیه و آله) برای بقای ریاست خود و استفاده مادی، آن را تأویل (بلکه تحریف) نمودند.
سؤال کردم دربارهی دین نصارا چه میگویی؟ گفت: با آمدن دین اسلام منسوخ و متروک است و آن را سه بار تکرار نمود. سپس پرسیدم: در این زمان طریقه نجات و صراط مستقیم کدام است؟ گفت: در متابعت پیامبر اسلام منحصر است. پرسیدم: آیا تابعان او اهل
1) دائرة المعارف بزرگ فرانسه، ج23، ص1476.
نجاتند؟ جواب داد: آری والله! و آن را سه دفعه تکرار نمود. بعد از آن من و استاد بسیار گریستیم و سرانجام گفت: اگر آخرت و نَجات میخواهی، البته باید دین حق یعنی اسلام را قبول کنی و من همیشه تو را دعا میکنم، به شرط آنکه در روز قیامت شاهد باشی که من در باطن مسلمان و از تابعان حضرت محمدام. هیچ شکی نیست که امروز بر روی کرهی زمین، دین اسلام، دین خداست».(1)
1) فخرالاسلام، انیس الاسلام، مقدمه.
چون بخش پنجم کتاب در مورد نماز است و نماز، بارزترین مصداق شکرگزاری و نیایش است؛ به دلیل اینکه وقتی پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله) به واسطه کثرت عبادت مورد اعتراض واقع شد فرمود: «افلا أکون عبداً شکوراً»(1)آیا بنده شکرگزار (خدا) نباشم؟ و امام علی(علیه السلام) فرموده است: «لو لم یتوعّدِ اللهُ علی معصیته لکان یجب أن لایُعْصی شکراً لنعمته(2)اگر خداوند (مردم را به وسیله انبیا) بر معصیت و نافرمانی خود نترسانیده بود، برای سپاسگزاری از نعمتهای او واجب بود که او را معصیت نکنند (برای آن که شکر نعمت به گفتار و کردار عقلاً واجب است، پس ترک معصیت نیز که لازمه اطاعت و سپاسگزاری است واجب خواهد بود). و به قول بعضی: عبادت (به ویژه نماز)، عالیترین عکسالعمل سپاسگزارانهی انسان است از پدیدآورندهی خلقت، اظهار شیفتگی و عشق انسان است به کامل مطلق و جمیل علی الاطلاق، و بالاخره سلوک و سیر الی الله است.(3)و در قرآن آمده است: «قُلْ مَا یَعْبَؤُاْ بِکُمْ رَبِّی لَوْلَا دُعَاؤُکُمْ...»(4)بگو: «پروردگارم برای شما توجه و عنایت و اعتنا و ارجی قائل نیست اگر دعای شما نباشد».
حکیم سبزواری گفته است: طلب و دعا از عوامل سعادت انسان است، از این جهت که انسان در آن، متذکر خدا میشود. به همین دلیل خداوند به موسی(علیه السلام) وحی کرد که همه چیز را حتی نمک طعامت را از من طلب کن. چه خوب گفته شده است:
هر چند دعا کنی اجابت نکنم
زیرا که مراد من از آن زاری توست(5)
لذا بسیار مناسب است چند فقره و فرازی از موارد سپاس گزاری و نیایش، در دو بخش بیان و گوشزد شود؛ به ویژه آنکه آنها کلام با وزن و وزنه و سجع و سَخته و سخن پاکیزه و سنجیده است و چون از این بخش تا آخر، سَبک سخنها بیشتر انشائی است تا خبری، مناسبتر دیده شد آنها در بخش ششم و هفتم و هشتم قرار گیرند.
آنها محصول عمر نویسنده و برگرفته از آیات و روایات و سخنان فرزانگان است و در حقیقت میتوان آنها را «گنجینههای قویم و وزین تجربه دینی» قلمداد نمود که یک جوان سلیم النفس و آگاه، با مطالعه و امعان نظر و دقت در آنها، به اذن خداوند، هرچه صحیحتر و سریعتر و آسانتر به غایت نهایی و هدف پایانی و دارالسلام مطلوب برسد.
امید است به فضل حضرت حق این دو بخش شکرگزاری و نیایش، مثل بخشهای دیگر برای اهل علم و دانش، مخصوصاً جوانانِ اهل مطالعه و عزیز و با ذوق و سلیقه و شور و شیدا و عارف بالله، مطبوع و دلنشین و متبوع و متَّبَع قرارگیرد و این دو سنخ کلام مسجع، جذاب و یادگار ماندگار و اثر عالی و مثمر باشد و به عنوان «ختامِ مسک گونه نماز» تلقی و محسوب گردند.«خِتَامُهُ مِسْکٌ وَ فِی ذَلِکَ فَلْیَتَنَافَسِ الْمُتَنَافِسُونَ».(1)
توجه به دو نکته لازم و ضروری مینماید: یکی این که بعضی از مطالب این دو بخش مربوط به چند سال قبل است و دیگر این که منظور از «رحمت» در آنها، بیشتر و اغلب، نام نویسنده است؛ زیرا اسم او «رحمت الله» است. این منافات ندارد که در برخی موارد منظور از «رحمت» انسان نوعی و یا... باشد، روی این حساب مقصود از معدودی از آن، صفت عام حضرت حق است؛ ضمن اینکه اگر بعضی مطالب، سَبُک و دور از انتظار مینماید، نسبی است، ولی در هر حال نکته یا نکتههای خاص خود را دارد. آنچه مهم است این است که نویسنده خواسته است در قالب شکرگزاری و نیایش درهایی به معارف اسلامی برای جوانان باز و گشوده شود.
خُلقاً)اظهار نعمت حضرت حق شود(1)، چرا که خداوند میفرماید: «وَ أَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّکَ فَحَدِّثْ»(2)و حبّذا ملکه و خُلقی که در آن، نعمت او در آنچه او پسندد، صرف گردد، چرا که در قرآن آمده است: «لَئِن شَکَرْتُمْ لأَزِیدَنَّکُمْ وَ لَئِن کَفَرْتُمْ إِنَّ عَذَابِی لَشَدِیدٌ».(3)و چه خوب است رضا به قسمت و خرسندی از مقدار کَفاف!
چو حافظ در قناعت کوش وز دنییّ دون بگذر
که یک جو منّت دو نانِ دو صد من زر نمیارزد
شکرت(4)ای جانانِ جانم که «راء» در اول اسم راقم «رحمت» از حروف مقطعه است که به صورت «الر» در شش سوره بعد از سوره توبه آمده است و دو حرف دیگر آن اسم، «حاء و میم» است که در هفت سوره بعد از سوره زمر به صورت «حم» آمده است که به «حوامیم» معروفند و «تاء» آخر آن، حرف قسم است که اختصاصاً بر لفظ «الله» داخل میشود.
شکرت که هم ریاضی خواندهام و هم ریاضت داشتهام و هم فلسفه خواندهام و هم بیدغدغه بودهام.
شکرت ای دلدار و دلآرامم که در کِشتگاه دلم آنقدر معرفت و عشق، کاشتی و کِشتی تا در برداشت، نفْسم بکُشتی.
در حیرتم که اگر خاموش باشم، دلم در جوش و خروش است و اگر ناطق باشم، خرد مدهوش و بیهوش است.
شکرت که صلاتی مشربم و قرآنی مکتبم و امامی مذهبم و ولایی مسلَکم.
شکرت که از میان حیوانات، آدم برگزیده شدم و از میان آدمیان، سالم انتخاب گردیدم و از میان سالمها، عاقل هستم و از میان عقلا، پیرو مکتبم و از میان مکتبها، مسلمانم و از میان مسلمانان شیعهام و از میان شیعهها، ایرانیام و از میان ایرانیها، اصفهانیام و از میان اصفهانیها، نجفآبادیام.
1) از باب اینکه انسان دارای سه بعد جهانبینی و ملکه نفسانی و عمل است.
2) ضحی،11.
3) ابراهیم،7.
4) شکر، تصور نعمت و اظهار آن است. بعضی گفتهاند: شکر، مقلوب کَشْر، که به معنای کشف است، میباشد. مقابل شکر، کفر است. شکر سه نوع است: 1. شکر قلب و آن تصور نعمت است. 2. شکر زبان و آن ثنا و تحسین منعِم است. 3. شکر اعضای بدن و آن، به کار گرفتن آنها به قدر استحقاق آنها و بر طبق خواست منعِم است.(مفردات راغب اصفهانی، ذیل کلمه«شکر»)
الشکر لله شکراً ازلاً ابداً سرمداً
قد صارلی نجفآباد سکناً و موطناً
نعم ما قال الله:«لَا أُقْسِمُ بِهَذَا الْبَلَدِ وَ أَنتَ حِلٌّ بِهَذَا الْبَلَدِ».(1)و از میان نجفآبادیها، معلمم و از میان معلمین، معلم فلسفهام و از میان معلمین فلسفه، معلم فلسفه صدرایی هستم و از میان معلمین فلسفه صدرایی، وِلایی هستم.
شکرت که در نماز تلفن همراه ندارم، یعنی همراهم همراهم نیست و الا حضور قلب، همراه نداشتم.
ای خسرو شیرین بیان، شکرت که شکر نخورده کام دلم را شیرین کردهای. حمد فقط تو را سزد که مرا از آنانی قرار ندادی که شکر خورده، کام دلشان تلخ است.
خدایا تو فرمودی:«یَا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِی إِلَی رَبِّکِ رَاضِیَةً مَّرْضِیَّةً».(2)رحمت هم در جواب گفت: لبّیْک و سَعْدَیْک. چنان که امام حسن(علیه السلام) هر موقع در قرآن تلاوت میکرد: «یا ایها الذین آمنوا»، میفرمود: لبّیک اللّهم لبّیک.(3)شکرت که فهمیدم در نماز با خدا صحبت میکنم و در قرآن، خدا با من.
سبحانه و سُعْدانَه که رحمت در تدریس حکمت صدرایی و مشایی و اشراقی از طرف نا اهلان مشمول موهبت «وَ إِنِّی عُذْتُ بِرَبِّی وَ رَبِّکُمْ أَن تَرْجُمُونِ»(4)، شده است و اکنون آن مانع، رفع شده است. خدا نکند اهل نکبت سدّ راه تعلیم حکمت رحمت شوند.
شکرت که در مقابل سارقین درسم، در فوق لیسانس (نه فوقش لیسانس)، بعد از اعتراض، علیوار سکوت کردهام، چرا که «اَسرقُ السّرّاق مَن سَرَقَ درسَ الأستاذ»؛ بدترین دزدان کسانیاند که درس استاد را میدزدند و اکنون که آن مسروق به این جانب مسترد شد، ادریسوار به تدریس آن مشغولم. بارالها کسانی را که سبب زحمت در جهت تدریس حکمت رحمتاند، دلالت و هدایت بفرما.
چراغی را که ایزد برفروزد
هر آنکس پف کند ریشش بسوزد(5)
آخرت عطا بفرما، چرا که در دعاهای هر روز ماه رجب آمده است: «و اقْسِمْ لی فی شهرنا هذا خیرَ ما قَسَمْتَ واحْتِمْ لی فی قضائک خیرَ ما حَتَمْتَ، واخْتِمْ لی بالسعادة فیمن خَتَمْتَ»؛(1)و در دعای سحر آمده است: «اللّهم إنّی أسئلک من جلالک بأجَلّه و کلُّ جلالک جلیلٌ».(2)
شکرت که میگویم: شکرت و نمیپویم: کفرت. شکرت که سبحان الله میگویم و سبحانک اللهم که شکرت میگزارم.
شکرت که شب و روزِ رحمت به خواندن و نوشتن و تدریس و ارشاد میگذرند.
شکرت که شنا گرَم و وزرشکار و پیاده روندهام و چرخ سوار، لذا در رفت و آمد، گرد و دود و بوق و ترس و آه و حسرت به وجود نمیآورم و لباسهایم از معمول پایینتر است و زیاد اسیر اصلاح سر و صورت و مو و ریشم نیستم و سپاس مر خدای راست که شکل اصلاح موی سرم به شکل موهای پشت گردن گورخر و یا نظیر تاج شاهنشاهی و یا مطابق الگوی ایتالیاییها نیست.
سبحانک و تعالیتَ که فهمیدم چگونه نقش تو بر روی آبِ اسپرماتوزوئید و اوول (تخمک، یعنی سلول جنسی ماده)، نقش بر آب نیست و نقش قلدرمآبان بر آهن، نقش بر آب است و سرانجام، آن قطرهی منقش چه منیّتی و اَنانیتی و چه مُنیَتی و بُغیتی (آرزو) پیدا کرده و میکند.
شکرت که معراج رحمت، صلات و طرف نجوایش، ارحم الراحمین و مِرقاتش، قرآن و وسیله قربش، ولی خدا، قطب عالم امکان، حضرت ولی العصر و الزمان(عج) است.
سپاس مر تو راست که در حال حیات و معاش، نه جنازهام و نه جیفه و نه مردهام و نه افسرده. «الحمد الله الذّی لم یجعَلْنی مِنَ السَّواد المخترم»؛ حمد خدا را سزد که مرا از جمله مردگان سیاه قرار نداد.
شکرت که بیشتر به ملت وابستهام، تا به دولت. نه سربار دولتم و نه انگل امت.
شکرت که حال دارم و موبایل (گران قیمت) ندارم و فقر دارم و نیاز ندارم.
شکرت که رحمت فهمیده است امکان دارد نماز با شوق و عشق و شور و شعور و میل و نیل و لذت خواند و گزارد، چرا که کافی است نمازگزار آداب نماز را رعایت کند و خود را به خدا سپارد، آن وقت خداوند به وجد و حالش میآورد، پس درِ درگاه خدا بسته نیست بلکه دست و پای ما بسته است.
شکرت که کسی نیستم، لذا کسی هستم و اگر کسی بودم آن وقت کسی نبودم. شکراً لک اگر پُستی ندارم پَستی هم ندارم، لذا هم پُست دارم و هم پست نیستم.
شکرت که نموّ جسمانی رحمت از شیر پاک و طاهر مادر و روزی طیّب و حلالِ توأم با رنج بسیار پدر و مادر بوده است و رشد روانیاش از پستان ایمان و روح با طهارت و تقوای اساتیدش بوده است. شکرت که نمردم و دیدم عکس محسن حججی، حجت خدا، مزین به دو جمله بود: بابا نان حلال داد. محسن سر داد.
الحمدلله که هم قرآن به سر میکنم و هم به دل.
شکرت که در سفر خطر نکردم و در حَضَر ضرر نکردم.
سبحانک و تعالیتَ که مستانه، در آستانه زمستان، به تدریس ادریسی مشغول شدم و میشوم و شتاء جهل را به ربیع علم تبدیل کرده و میکنم و پاییز زرد را به بهار سبز متحول نموده و مینمایم. شکرت که تابستان امسال و پارسال و هر سال کلاس نگرفتم تا تابستانم زمستان نگردد و در نتیجه زمستانم تابستان شود.
سبحانک اللهم که در صیف به تصنیف پرداختم و کوخ گِلیم را به کاخ گُلی تعویض ننمودم و چه لذتها بردم که هیچ رهزنی نیارست آن را سرقت کند.
شکرت که رنگرز رحمت، خداست، چرا که فرمود:«صِبْغَةَ اللّهِ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللّهِ صِبْغَةً»؛(1)خوشا و خنکا و نعم و حَبَّذا که همنشین توأم تا از تو رنگ زَین و شَنگ بگیرم و برگیرم.
شکرت که اگر با اولیاء خاصت حشر و نشر ندارم، دوستشان دارم. شاعری گفته است: اُحبّ الصالحین و لستُ منهم لعل الله برزقنی صلاحاً(2)
شکرت که نه آواز و آوازه دارم و نه صورت و صولت و نه صیت و صات و نه مال و نال و نه منصب و جاه و الا از درس و بحث و حلم و علم، خبری و اثَری و ثمنی و ثمری نمیبود.
لک الحمد که اگر زمیندار بودم زمینگیر بودم و اگر در دامِ دامداری گرفتار بودم، آدمدار نبودم و اگر طبیب تنها بودم حبیب دلها نبودم.
شکرت که فهمیدهام لذت حقیقی، در ترک لذت حیوانی است.
شکرت که رحمت زمینی، درس آسمانی میدهد.
ای به قربان لب و فَم و لسان و نای و درک و علم و عقل و فهمم بروم که شکرگزار تواند.
شکرت که همّ و غَم بز و بزغاله، جَزدَره و جِزغالهام نکرده است.
احمدک اللهم که خانه گِلیم را خراب نکردم تا تن و جانم تباه شود و مدتی بی خانه گردم و برای همیشه اسیر وام ربایی.
حمدت که دانستم: التوحید، أن اَنسی غیرَ الله و حدّ التوبة أن اَنسی ذنبی. حاصل توبه، عریان و نسیان و فقدان از عصیان و عدوان و طغیان است. شبستری میگوید:
خبر داده اندت از خرابات
که التوحید اسقاط الاضافات
^img1.«ng39. الحمدلله که مایل به میل (استوارت میلِ) ضد اخلاق و بیل (بیل کلینتونِ) بیحیا و پوتینِ(1)شرقیِ مقلدِ غرب: اروپا و آمریکا و بوشِ موش صفتِ قتّالِ ملتِ افغان و عراق و شارُونِ ضدِ هارون و بلرِ خوک خصلتِ اهلِ نفاق نیستم.
از دست و زبان که برآید
کز عهده شکرش بدر آید
بنده همان به که ز تقصیر خویش
عذر بدرگاه خدا آورد
قربان خودم که خر ندارم
از کاه و جوش خبر ندارم
شکرت که جوان مرگ نشدم و اِن تَشَأ پیر خرفت هم نخواهم شد ولی آه و واویلا که دارم مفت پیر میشوم. تنم لب گور است و آفتاب عمرم دم بوم.
دریغا که بر خوان الوان عمر
دمی چند خوردیم و گفتند بس
شکرت که غرب نرفتم و نان غربی نخوردم و الا در غربت مغرب، غروب میکردم و از شروق مشرق محروم میماندم.
لک الحمد که از صلاتم دستگیرم شد که نسبت رحمت به ارحم الرحمین مثل نسبت موج به دریاست، چرا که موج از دریا خیزد و با آن آمیزد و در آن گریزد و از آن ناگزیر است و ناگریز و در عین حال جزئی از آن نیز نیست.
شکر شِکَری، مر حضرت احدی راست که رحمت به دانشجویان جوان و دانشجویان جوان، به رحمت، پر و بال علم و عبادت و عشق دهند.
1) راسپوتین.
در خدا گم شو کمال این است و بس
گم شدن گم کن وصال این است و بس(1)
شکرت که از اساتید بی رنگ، رنگ بی رنگی گرفتم. و از تو رنگ اسلام؛ پس سپاس توراست که صباغ و نقاش و رنگرَیز و رنگرَزَم تویی.«صِبْغَةَ اللّهِ وَمَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللّهِ صِبْغَةً»(2).
بسیاری پرسند؟ خدا کو؟ رحمت گوید: جز خدا کو؟ تفاوت آن «کو» و این «کو» به تفاوت «کاه» و «کوه» است. سُئل عن رسول الله(صلی الله علیه و آله) أین الله؟ فقال: «فی قلوب عباده».(3)کسی در کلاس رحمت از رحمت پرسید: کو خدا؟ او از او پرسید؟ کو منِ تو؟ لذا میشود پرسید: کو کوه ولی نمیشود پرسید: خدا کو؟ خدایِ زمان و مکان آفرین، در زمان و مکان محصور نمیشود. حاصل اینکه انغمار در ماده و مادیات جز انحراف در تفکر توحیدی نمیباشد. یارو کوه به کوه در پی آهو و تیهو و تاهو بود و از «یاهو یاهو» جداً به دور. شکرت که از افت شرک به رشد توحید رسیدهام.
طوبی آنان که وقتی بیدار میشوند که هنگام بیدارشدن است و وقتی میخوابند که هنگام خوابیدن است و زمانی میگویند که باید بگویند و زمانی صامتند که زمان صَمت است.
نیکا کسی که دنیایش، آخرتش شد و انجام و آخرتش، آخُر و آغُل نشد.
شکرت که دوستانم اگر چه در آغل روند عاقلند و دشمنانم اگر چه در کاخ روند احمقند. حمد تنها تو را سزد که دشمنها نیز دارم؛ چرا که سعی وافر دارند عیوب مرا به من بگویند، در نتیجه افت من به رشد منتهی میشود، ولی دوستان چه بسا از روی تملّق تعریفم کنند که سبب غرور من میشوند.
حمدت که فهمیدم: گذشتهها نگذشته است، بلکه همه در من جمعند، پس آهآه از یوم الجمع.
سپاس مر تو راست که کثیری از دعاها و نفرینهای رحمت، مستجاب نشد و الا به ضررش تمام میگشت.
شکرت که رسیدم به این که من داراتر از تو هستم، چرا که من تو را دارم و تو مرا و
انت کلّک الوجود و انت کلّ الوجود و انا لست بشیءٍ بل انا ظلّ و فَیء و فرع.
ممنونت که رحمت، مال و جاه نیافت، در عِوَض، نماز و حال یافت و الا از حسرت و خسران هلاک و تباه میگشت. باباطاهر چه زیبا و شیوا و کوتاه و گویا گفته است: خوشا آنکس که بارش کمترک بی!
یکی نان دارد و دندان ندارد. یکی جان دارد و جانان ندارد. شکرت که رحمت هم این دارد و هم آن.
شکرت که همکار توأم، چرا که تو معلمی من هم معلمام. تو صلات و صلوات داری من هم صلات و صلوات دارم. تو اهل تقوی و اهل مغفرتی من هم، هم آن دارم و هم این. تو خالقی من هم خالقم، پس من مَثَل و نمود و نماد و علامت و فَیْء و فرع و خلیفه توام.
ظهور تو به من است و وجود من از تو
فلستَ تظهر لولایَ؛ لم اک لولاک(1)
سایهی معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد
ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود(2)
شکرت که همهی ماسَوی را در خدمت و اطاعت و هدایت و حمایت رحمت قرار دادهای.
شکرت که فهمیدم روزگار نمیایستد تا من از آن، عبور کنم، بلکه این روزگار است که برکالبد من میگذرد، نه بر روح من؛ زیرا روح زمانی و زمینی و متناهی و محدود نیست.
استغفرک اللّهم از این که تو را با صَلا و صدا و صوت و ندا و نوای بلند میخواندم، چرا که فرمودی:«إِذْ نَادَی رَبَّهُ نِدَاءً خَفِیًّا».(3)
شکرت که دانستم کتابداری و کتاب خری و کتاب خوانی و کتابدانی مهم نیست. خوشا آن کس که خود، کتاب شود و کتاب آفریند. این زمان، زمانی است که اهل تلاوت و درایت و هدایت، کتاب الله شوند و از اهل کتاب بیزار. به قول شمس مغربی:
مرا به هیچ کتابی مکن حواله دگر
که من حقیقت خود را کتاب میبینم(4)
شکرت که در دانشگاه آزاد گرفتارم و از لیبرالیسم غربی آزاد.
شکرت که چون تو مرا داری، ( نه این که من تو را دارم؛ زیرا من کیستم که تو را داشته باشم)، پس نقص و کم و همّ و غمی ندارم. الحمد لک که به زشتترین مخلوقات، اذن عشق ورزیدن به زیباترین زیباها، یعنی خودت دادی.
چگونه از عهده شکرت بدرآیم که به رحمتِ بی نام و نان و باغ و راغ و آب و جاه و عنوان و نشان، سر و سامان و شوقِ ایمان و ذوق اطمینان و شور عرفان و اشتیاق برهان و درایت قرآن و عشق بسیار عطا فرمودی.
خُنُک آن که رحمت از راه زحمت، روزی خورد و با رنج به گنج رسد و نانِ عنوان و آبِ نام و لقمه جاه نمیخورَد؛ پس ای رنجورِ در این دنیای پر از رنج، رنج بیگنج و گنج بی رنج مجو. شکر خدا راست که وی به سبب اتخاذ پُست، پَست نگردیده است. بهترین پُست او این است که هیچ پُست پَست و بلندی ندارد. بدا به حال کسانی که از راه پَستی به پُستی رسیدهاند. منت خدای راست عزّوجلّ که به رحمت لقمه لقمانی خورانید و جرعه سلمانی چشانید و از نکبت شیطانی رهانید و به حکمت قرآنی رسانید.
طوبی لی که پیر ناشده توبه کردم که استغفار پیر، استهزاء را ماند و استفراغ آرد و ویل لمن کان بعکس ذاک.
سبحانک که دانستم اثر و صنع توأم، لذا چگونه به خود نبالم و به خویش ننازم و خوش نخرامم.
شکرت که علم رحمت، سبب کثرت حیرت شده است. ربِّ زدنی فیک تحیّراً.
نیکا که وزر وزارت و سؤال مسئولیت و حبّ ریاست و سعی شتّی ندارم تا در عبادت، اخلاصم خلاص نشود چرا که گفتهاند: بالإخلاص یکون الخلاص و در نماز تمرکزم بیشتر گردد.
شکرت که راه کربلا باز شد، چرا که، بنا بر قول امام صادق(علیه السلام) روح مَن سِواه فداه کربلا اسراری دارد که چنانچه ائمه(علیه السلام) به مردم میگفتند، حج (حج مستحبی) تعطیل میشد. ولکن الآن لَأقولُ : وا اَسفی علی اهل کربلاء المعلی و جیل النجف الأشرف و آل من کان فی سامَرّاء (سُرّ من رأی) و مَشاهد الائمة و قبور هم(علیه السلام) و واهاً لهم ثم واهاً واها و سبحان الله الأعلی.«إِنَّما أَشکُو بَثِّی وَ حُزنِی إِلَی اللهِ»(1)«فَصَبرٌ جَمِیلٌ».(2)عسیالله ان یُهلک اعداءالله المشرکین جمیعاً و الله المستعان علی ما وقع و یقع و سیوقع من قِبَل المنافقین و الوهابین.
کی(چه کسی)، کِی و کجا «الله» گفت و لبیک نشنید، چرا که نفْس گفتن «الله» همان لبّیک خداست. علی ای حالٍ یُجیبهم اِذا ناجوه و یُلبّیهم اذا نادوه.(3)و روایت شده است: «أدعوا
و انتم موقنون بالإجابة».(1)مولوی چه خوب انشاد فرموده است:
گفت: لبّیکم نمیآید جواب
زآن همی ترسم که باشم ردّ باب
گفت آن الله تو لبّیک ماست
وآن نیاز و درد و سوزت پیک ماست(2)
شکرت که مصداق «رایتُ ربّی بعین قلبی» شدهام. امید است در آینده از موارد «من رآنی فقد رأی الحق»(3)گردم.
بسا کسی که شنید و ندید و بسا که دید و دقت نکرد و دقت کرد و ندانست و دانست و عمیق نشد و عمیق شد و علم یقینی پیدا نکرد و علم یقینی پیدا کرد و به عین الیقین نرسید و به عین الیقین واصل شد و به حق الیقین نرسید و به حق الیقین نایل شد و عاشق نشد و عاشق شد و فانی نشد و فانی شد و به صحو بعد از فَنا راقی نشد. ای خوش آن کس آن همه را داشت و این را هم.
بعضی نه سر آسوده میخواهند و نه دل آسوده و جَماعتی سرآسوده میخواهند و قومی دل آسوده و شکرت که رحمت هر دو را میخواهد. حمد تنها تو را سزد که به رحمت آرامش دادی؛ چرا که هر که را آرامش دادی آسایش نیز دادی و اگر آرامش ندادی آسایش نیز ندادی اگرچه آسایش داشته باشد.
ناس از عاقبت کار ترسند و خواجه عبدالله انصاری از اول کار و تارک الصلات از هیچکدام و رحمت از هر دو.
شکرت که عبد شکورم نه عبد شبکور و انسان مافوقم، نه مافوق انسان.
شکرت که خاکیام و مَلَکی، نه خوکیام و سَفَهی. غریق منّت توأم که انسان ارضا ناشدهام؛ نه حیوان ارضا شده.
سبحانک ربّ البیت العتیق که احمقتر از بوش میش جبلّت و شارون قارون خصلت وجود ندارد، از این رو آفتِ حماقت شیطانیِ آنها همان عافیتِ فطانت رحمانی ماست.
خدایا با تو هر شرّی، خیر است و بی تو هر خیری شرّ است. چرا که اَحسن الحَسن قول اخ الحَسن(علیه السلام) است که:«ماذا وَجَدَ مَن فَقَدَکَ و ما الّذی فقد مَن وجدک».
گداترین گدا، گدایی است که از گدایان گدایی کند، هر چند بسیار داشته باشد و غنیترین اَغنیا، غنیی است که تنها به غنّی مطلق قناعت و بسنده کند و لو هیچ نداشته باشد؛
مدح خدا راست اگر از دومی باشم.
شکرت که کلامت را نیوشیدم و جامت را بنوشیدم و راهت را بپوییدم و مشک دولت کریمهات را ببوییدم.
خوشا آن کس که جوش و شور و خروشش در سِرّش باشد، نه سر به سر و سراسر، آن هم سرسری، در سَرَش، تا دم به دم گوشِ سرّش، صفیر سروش نیوش کند.
سپاس خدای راست اگر رحمت مصداق منظومۀ یکی از دانشجویانش باشد. او چنین سروده است:
رحمت الله، رحمتِ
او مرحم زخم غم
چون رحمت الله، ارحمِ
احوال میپرسد از رمه
او عاشق و دوست همه
او خیرخواه و ناصحِ
در امر و نهی او مقتدی
هر دائی را او هست دوا
او در کلاسش جدیِ
درس و بحثش شادیِ
او شبههها حل میکند
او رشد علمی میدهد
او در تواضع بی مثال
او در سلامها پیش قدم
او قلعها نقره کند
او مسها را زر میکند
هر که او بیند سلامش میدهد
او هم جواب، احسن میدهد(1)
برخی گویند کو استاد نیست
در حقیقت غیر او استاد نیست
گر من ز پل هم بگذرم
زانچه میگویند، من برترم
ورنه از کل پستترم
بل ز مادون، دونترم
رحمت الله ای خدا کن قرین مغفرت
در جوار و قرب تو در آخرت
خنک آن شب که از جمله مبشرات و بشارتیهایم این باشد که: یا (رحمة الله) «خُذِ الْکِتَابَ بِقُوَّةٍ».(2)و خبر خوشِ غیبی برای ما همه این باشد:«خُذُواْ مَا آتَیْنَاکُم بِقُوَّةٍ وَ اذْکُرُواْ مَا فِیهِ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ».(3)
شکرت که شغلم خورانیدن حلالها و طیبات علمی و کلامی و فلسفی و قرآنی و عرفانی و اخلاقی به دانشجویان و خودم است تا تبدیل به عمل صالح شوند، چنان که تهیه
نفقات در خانوادهام تنها برای همین منظور است و الا اسراف است. اعاذنا الله و ایّاکم عن هذا.«یا أَیُّهَا الرُّسُلُ کُلُوا مِنَ الطَّیِّبَاتِ وَ اعْمَلُوا صَالِحًا».(1)شکرت که رحمت در کلاس تدریس مصداق بارز شعر شاه قاسم انوار است. او سروده است:
نغمهی مطرب خوشگو همه پند است و شِفا
ساغر ساقی مه رو همه فتح است و گشاد(2)
و اگر چنین نیست، چنینش کن.
87 . حمد خدا راست که بوکسور نشدم تا به خاطر این که یک مشت نخورم، همیشه مشت بخورم.
88 . شکرت که دانستم شیطان در اِغوا و فریب انسان، جدیِ جدی است؛ زیرا آنجا که برای پدر و مادر ما قسم یاد کرد که ناصح آنهاست: «وَ قَاسَمَهُمَا إِنِّی لَکُمَا لَمِنَ النَّاصِحِینَ»(3)، دروغ گفت، چرا که رسماً و مؤکداً گفته است: «رَبِّ بِمَآ أَغْوَیْتَنِی... وَ لأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ»(4)و از همه روشنتر، برای اغوا و فریب او، قسم هم یاد کرده است: «قَالَ فَبِعِزَّتِکَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ»(5)پس آنجا که سوگند خورد که ناصح است ناصح نبود، این جا که قسم یادکرده که ناصح نیست، بطریق اولی ناصح نیست.
شکرت و حمدت و مدحت و ثنایت که توفیقمان دادی همیشه برای حضرت مهدی(عج) جانانِ شیعیان، جانانه دعا کنیم و از خداوند بخواهیم در عَلَن برای ظَفَر و فَرَج و حضور و ظهور و بروزِ آن محبوب جانها و معشوق دلها و سُرور صدور و سکون قلوب، تعجیل و تسریع و شتاب فرماید.
شکرت که روزی مردم در دست رحمت نیست و الا روزی چند دفعه، رزق مرد را قطع مینمود یا حداقل از روی تبعیض، کم یا زیاد میکرد ولی رحمت خداوند وسیع است و به همه روزی و وسیله معاش میدهد.
شکرت که فهمیدم کلّ عالم هستی، در صلات و صلواتند: صلوات خدا همان رحمانیت او در دنیا برای همه و رحیمیتش در آخرت برای تنها مؤمنین است.«انما یرحَمُاللهُ من
عباده الرُّحَماءِ» که ثمرهی آن شجرهی طوبی آسا و سدرةالمنتهیسان از رحمانیت، اخراج مردم از ظلمات به نور است(1)و صلات و صلوات ملائکه همان قیام و رکوع و سجود و استغفار آنها برای مؤمنین(2)
و واسطه بودن آنها در فیض رسانی از عالم جبروت و رحموت و ملکوت به عالم مُلک و ناسوت و طبیعت است و صلات آسمانیها و زمینیها (و حتی آسمان و زمین) همان نماز و تسبیح است که تمام آنها آگاه به این دو هستند(3)و بالاخره صلات و صلوات انسان همان نمازهای یومیه است«وَ اَقِمِ الصلوة لذکری»(4)و صلوات خاص خداوند(5)همان فرستادن درود به پیامبر(صلی الله علیه و آله) و آل او است.«إِنَّ اللَّهَ وَ مَلَائِکَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَی النَّبِیِّ یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَیْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِیماً».(6)ما حصل آن که در تمام عوالم هستی، وصلت و ارتباط و سنخیت حاکم است و نماز اعلام و اعلان وَصلتی خاص میان عابد و معبود است.
شکرت به سبب نعمت یُسرت؛ و صبرت به علت رحمت عُسرت.
شکر و منّت تو راست که عدهای از نفّاثات فی العُقَد و حُسّادان فی السَّقَر و حَقَده صَعود و فَسَقه وَیل و ظلمه هاویه، در حق ما بد گفتند، چرا که آن، سبب سرافرازی ما شد و سرافکندگی آنها. نعم ما قال خواجه نصیر الدین طوسی:
دی در حق ما کسی بدی گفت
دل را ز غمش نمیخراشیم
ما نیز نکوئیش بگویم
تا هر دو دروغ گفته باشیم
خواجه در ابریشم و ما در گلیم
عاقبت ای دل همه یکسر گلیم
نمد سبزوار، از پشم است
زیر ابروی مردمان، چشم است
آنچه در جوی میرود آب است
آنچه در چشم میرود خواب است
و بالاخره اگر خطم زشت است ولی در خط شرع و در نهج عشقم.
چرا لبخند زنند بر خط زشتم
زیرا تعجیل کردم تند تند نوشتم
منّت تو راست که پُست پَست ندارم، یعنی بهترین پستی که دارم این است که هیچ پست ندارم و از پِستان پَستان مست نمیدوشم و بر پشت پَلَشتان سوار نیستم و بر پشت کنندگان صلات و صیام پشت کردهام.
سبحانک و بحمدک که شک و حِکّ و شبهه و شکه ندارم. کم دارم، اگر بگویم: شکم دارم چه غم دارم. شکرت که مثل خر بیخرد نیستم که خر داده و زر داده و سر هم داده و هیچ هم بهدست نیاورده.
شکر مر تو راست که فهمیدم: احسن الحَسَن، قولُ الحَسَن، ابنِ ابی الحسن و اخِ الحسین(علیه السلام): «استعدَّ لسفرک و حصِّلْ زادک قبلَ حلول أجلک».(1)
کلام رحمت حق این چنین از این پاکیزهتر نبود کلامی
نه خل هستم که کلاًّ رُک بگویم
نه از بُلهم که طرّاً جک نویسم
از هزل و کذب و کید بدورم
تا قول فصل و حتم و جدّ بجویم
امام صادق(علیه السلام) ذیل آیه«ادْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِی بَیْنَکَ وَ بَیْنَهُ عَدَاوَةٌ کَأَنَّهُ وَلِیٌّ حَمِیمٌ»(2)فرمود: «إن الحسنة التقیة و السیئة الإذاعة».(3)
ای صد فغان برای ملت افغان که عاقبت از آنچه رنجیدند و رهیدند، عینا به همان دوباره در رسیدند.
الحمدلله که همه شوق و اشتیاقم ابوالفضلِ ولاییِ تاسوعایی و همه شور و افتخارم حسینِ نمازیِ عاشورایی و همه ذوق و حالم زینبِ پیام رسانِ خون و قیام کربلایی است.
خوشا آنان که ازلاً و ابداً و سرمداً از شجره کلمه طیبه، ثمرهی بهیّه و شهیّه برچینند، آن بر و میوهای که مصداق«وَ فَاکِهَةٍ کَثِیرَةٍ*لَّا مَقْطُوعَةٍ وَ لَا مَمْنُوعَةٍ»(4)است.
هردم از این باغ بری میرسد
تازهتر از تازه تری میرسد
گفتم:
چه خوش است دوغاب فروشی
هیچکس نخرد خودت بنوشی
اساساً در نقد خوبی از بدی جدا میشود و در انتقاد تنها عیوب آشکار میگردد(1)و در انتقام عذاب و عقاب صورت میگیرد.
تو ای حکیم حلیم و علیم صبور، جداً و قطعاً، اهل حمدی و مستحق مدحی و سزد تو را شکری؛ زیرا ما را از اذان و اقامهی ولادت در زایشگاه تا صلاتِ بعد از کفْن و قبل از دفْن در قبرستان، در صراط مستقیم عبودیت تثبیت فرمودهای.
شکراً لک! که طویله گوسفندان را مایه سکینت و برکت قرار دادی، چرا که پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: «الغَنَم برکة» و امام صادق(علیه السلام) دستور داده است: «صلّوا فیها (المرابض) فإنّها برکة»(2)و کاخ سفید ستمگران غرب را لرزان و قصر کرملین را ویران و در آینده نزدیک آن دیگری را خراب اندر خراب و هباءً منثوراً مقدر خواهی فرمود؛ زیرا در قرآن آمده است: «وَ لاَ تَرْکَنُواْ إِلَی الَّذِینَ ظَلَمُواْ فَتَمَسَّکُمُ النَّارُ».(3)
شکرت که دولتهای همجِوارِ مستقیم و غیرمستقیمِ ستمگر، مخصوصاً اسرائیل، به طمع اشغال و تصاحب وطن ما و دیگران، اذیت و آزار، به ما و آنها را روا داشته و میدارند، لذا طبق سنّت قطعی الهی، هر چه زودتر خداوند تمام سرزمینهایشان را به ارث ما و دیگران، درمیآورد، چنان که خداوند میفرماید:«وَ قَالَ الَّذِینَ کَفَرُواْ لِرُسُلِهِمْ لَنُخْرِجَنَّکُم مِّنْ أَرْضِنَآ... فَأَوْحَی إِلَیْهِمْ رَبُّهُمْ لَنُهْلِکَنَّ الظَّالِمِینَ وَ لَنُسْکِنَنَّکُمُ الأَرْضَ مِن بَعْدِهِمْ»(4)و در این خصوص پیامبر(صلی الله علیه و آله) نیز بیان میدارد: «مَن آذی جارَهُ طمعاً فی مسکنه ورَّثَه الله داره». به علاوه این که طبق قانون الهی وقتی نعمت ستمگران افزون گردد، به دنبال آن، رهبت و وحشت و دهشت از زوال نعمت پیش میآید، بر عکس، دنباله استیصال و نقمت ما و دیگران، آرزو و امید و رجای واثق به نابودی نقمت و گرفتاری وجود دارد. علی(علیه السلام) میفرماید: «المأمول مع النّقم. المرهوب مع النعم».(5)
چه خوش گفت آن نهاوندی به طوسی
که مرگ خر بود سگ را عروسی
ممنونم و شاکر اگر جسم بپرورانم و نفس بآرایم و قلب ببالایم و مغبونم و خاسر اگر جِرم بزدایم و روح بآلایم و دل به دنیا بسپارم.
حتماً و قطعاً و جداً سپاس و حمد و مدح، تنها از آنِ تو و مخصوص و ویژه تو است، چرا که ما را به بهترین نعمت که نماز است، آن نمازی که بر محور استوار ولایت و مقبولیتش در پیشگاه و بارگاه و دربار تو، بر پایه پر مایه حضور قلب است، هدایت و دلالت و حمایت نمودهای و فرمودهای: ای بنده من وقتی برای صلات و نماز قیام میکنی سخت به تو گوش فرا میدهم و توجهِ بحت و محض دارم، به نحوی که گویی هیچ بندهای غیر از تو ندارم، در حالیکه تو در آن حال به گونهای از من غافلی که گویی برایت «اربابٌ متفرقون» و خدایانی زیاد وجود دارند؛ «یا عبدی اذا تقوم للصلوة استمع الیک کأنه لا عبدَ لی غیرُک و تغفُل عنی کأن لک ارباباً کثیراً».(1)شراشر و سراسر این حدیث قدسی، گویای عشق آغازینت به ماست، پس شکرت به سبب عشقت و حمدت به علت حلمت و مدحت به خاطر غفرانت.
شکرت ای خداوند که به زیباترین سخن دست یافتم و آن فرمودهی حضرت فاطمه(علیه السلام) است که بیان داشته است: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: این جبرئیل است که به من خبر میرساند که سعید، آن هم سعید تام و کامل و سعید اصیل و حقیقی، کسی است که علی(علیه السلام) را در حیات و بعد از وفات من دوست بدارد؛ هذا جبرئیل(علیه السلام) یُخبرنی:«إن السعیدَ، کلَّ السعیدِ، حقَ السعید(، اصل السعید، بطن السعید و فوق السعید)، من أحبّ علیاً فی حیاتی و بعد وفاتی».(2)
«نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَ نُقَدِّسُ لَکَ»(3)که حضرت فاطمه زهرا(علیه السلام)، بهترین زنان عالمیان را، که عصاره ختم نبوت و خلاصه بدو امامت و سرّ تمام خلافت و زبده کل وصایت و زوجه ابو الأئمه است، به ما معرفی فرمودی. کمپانی در مدح امالائمة، صدّیقهی طاهره(علیه السلام) چنین انشاد فرموده است:
دختر فکر بکر من، غنچه لب چو وا کند
از نمکین کلام او حق نمک ادا کند(1)
شکرت که به اذنت نوشتم: ای به قربان خودم که به قربان تو است.
شکرت که به این مطلب رسیدم: ارزش سخن به عمل و ارزش عمل به نیت و ارزش نیت به اصابت و انطباق به سنت حضرت احمد(صلی الله علیه و آله) است. قال رسول الله(صلی الله علیه و آله): «لا یُقبَل قولٌ الا بعمل و لا یقبل قولٌ و لا عملٌ الابنیة و لا یقبل قول و لا عمل و لا نیة الّا بإصابة السنة».(2)
شکرت که زبده اخلاق نوشتم: اَحسنُ الإحسانِ، احسانُ ابی الإحسان(3)
لِمَن یُسیء أبا الإحسان؛ بهترین احسان، احسانِ پدر احسان به کسی، که به پدر احسان بدی میکند، است.
الحمد لله رب العالمین که نمردم و فهمیدم: ولایت بی اطاعت با اطاعت بیولایت در یک عرض است. امام سجاد(علیه السلام) میفرماید: «ان المحب لِمن یُحب مطیعٌ».(4)
چه زیبا گفته است آن که گفته است: تا آدمی، اسیر سیرت و سنت حضرت احمد(صلی الله علیه و آله) نگردد. امیر هوی و هوس نفس خود نمیگردد. و چه زیباتر گفته است آن که گفته است: الحمد لله الذی جعل العبید ملوکاً بطاعته و جعل الملوک عبیداً بمعصیته(5).
شکرت که رحمت به قیمت چند وعظ نغز و پند قند پی برده است: حکمت و سعادت در این است که انسان قیمتی زندگی کند و نکبت و شقاوت در این است که به هر قیمتی زندگی کند.
طوبی لمن یأکلون لکی یعیشوا و ویل لمن یعیشون لکی یأ کلوا. خوشا به سعادت کسانی که میخورند تا بتوانند زندگی کنند و وای به حال کسانی که زندگی میکنند تا بخورند.
ای هیچ بلکه کمتر از هیچ! به خاطر هیچ بر هیچ مپیچ و چون هیچ بودی و هیچ خواهی شد پس اکنون هیچ باش و ذرّهای غرّهای به خویش راه مده.
دنیا و ما فیها همه هیچ اندر هیچ
ای هیچ ز بهر هیچ بر هیچ مپیچ
و دیگری گفته است:
در این درگَهْ که گَهْ گهْ کَهْ کُه و کُهْ کَهْ شود ناگهْ
مشو غرّه به امروزت که از فردا نهای آگه
و حافظ چنین انشاد فرموده است:
با خرابات نشینان ز کرامات ملاف
هر سخن جائی و هر نکته مکانی دارد
سپاس خدای را که رحمت انسانِ جفت و جور است، نه حیوانِ جفتْ جو.
الحمدلله که رحمت مثل کسانی نیست که: «حرف مفت خیلی میزنند ولی مفتی حرف نمیزنند».
شکرت که رحمت مثل خودت دیرگیر است اما سختگیر.
شکر سزاوار توست که رحمت هم امر و نهیش، معروف و پسندیده است و هم امر به معروف و نهی از منکر میکند. وای بر کسی که نتیجه امر به معروفش، تحریک و تشویق به منکر گردد و در نهی از منکر، مریض را نابود نماید، نه مرض را.
شکرت که رحمت همکار خداست، چرا که هر دو معلماند و بی انصافی است که مردم رحمت را به منزله شمع بدانند، زیرا او در کلاسِ تعلیم و تدریس میسوزد تا بسازد ولی شمع را میسازند تا بسوزد.
شکرت که رحمت قابلیت استفاضه از رحمتت را داراست، لذا مصداق ضربالمثل: «خدا جامه دهد کو اندام. نان دهد کو دندان. دین دهد کو دیندار»، نمیباشد.
شکرت که همی گویم: شکرت و هیچ وقت نبودهام کافر نعمتت و مذعنم که نتوانم بجای آورم حق شکرت. قال داود(علیه السلام):«الهی، کیف أشکرک و شکری لک، نعمة من عندک؟ فأوحی الله الیه: الآن قد شکرتنی»(1)
و شاکرم اگر نعمت بینم و شکورم اگر منعم.
خدایا شکر تنها تو را سزد که رحمت را عاقل خلق کردهای، چرا که ارسطو گوید: عاقل آنچه را میداند نمیگوید ولی آنچه را میگوید میداند.(2)
شکرت که برای غصه خوردن وقت نمیگذارم ولی برای تغذیه وقت میگذارم، چرا که آدمی آنچه را میخورد برای سلامتی و حیات است ولی آنچه آدم را میخورد موجب مرض و مرگ است؛ پس آنچه را میخوریم مبقی است و آنچه ما را میخورد مهلک.
شکر خدای را سزد که الف قامت رحمت هنوز دال نشده است و اگر در شیخوخت و کهولت سن، چنان شد، هرگز مباد قامت روح ایمانی شیعی او چنین گردد. ناصرخسرو چه خوب سروده است:
ای خواجه از این مار و از این باز حذر کن
زیرا الف پشت تو زینهاست شده دال(1)
نشدهام، چرا که نه شخص بی اولاد بی غم است و نه پادشاه.
شکراً لله که رحمت هیچ موقع ریشش را از ریشه نزده است تا شبیه امردها و جوانان نورس نباشد و در عنفوان جوانی نیز سیگارکش نبود تا شبیه میانسالها نشود. او هیچگاه نقش غیر خود را بازی نکرد و خود را گم ننمود. روایت شده است: «شرّ کهولکم من تشبّه بشبّابکم».(3)
شکرت که بهترین عید مسلمانان، علی الأخص شیعه، عید غدیر خم است.
علی در عرش بالا بی نظیر است
علی بر عالم و آدم امیر است
به عشق نام مولایم نوشتم
چه عیدی بهتر از عید غدیر است
زن بلا باشد به هر کاشانهای
بی بلا هرگز مبادا خانهای(4)
امید است به بلای اولیا و انبیا نیز گرفتار آیم و از بلای ظالم و جائر بری و رها باشم. امیرمؤمنان(علیه السلام) فرموده است: بلا برای ظالم، ادب و برای مؤمن، آزمایش و برای انبیا درجه و برای اولیا کرامت است(5)و معروف است که: «البلاء للوَلاء»(6)، یعنی
هرکه در این بزم مقربتر است
جام بلا بیشترش میدهند
صفایی ندارد چون پرستو شدن
خوشا پرکشیدن فوق پرستو شدن
تو که عشق نداری ارسطو شوی
بناچار بایست پرستو شوی
اصفهان را نیمه خوانند از جهان
صد جهان من دیدهام در اصفهان(1)
و هم شیرازی، زیرا دلداده شیراز حافظپرورم. حافظ شیرازی سروده است:
اگرچه زندهرود آبحیات است
ولی شیراز ما از اصفهان به(2)
شکرت که مقروض نیستم و گرنه هم و غم آن در شب و خواری و ذلت آن در روز مرا مریض و علیل یکرد. امام صادق فرموده است: الدَّین غمّ باللیل و ذُل بالنهار(3).
شکرت که از سقیفهی نکبت اهل ثلاث به سفینه حکمت اهل نجات راه یافتم.
شکرت که ما را از شرّ سامَّه(جانور سمی) و هامَّه(گزنده) و عامَّه(سال قحط) و لامّه(چشم زخم(4)) و حاسد و نَفْث(سحر) و نفخ(دمش) و بغی جن و انس و عرب و عجم(5)و تور و بربر نجات دادهای.
شکرت که ما را نه از مغضوبان، یعنی یهودیان قرار دادهای و نه از ضالین، یعنی مسیحیان، بلکه ما را به صراط مستقیم، یعنی اسلام زلال احمدی، هدایت و حمایت نمودهای(6). علی (علیه السلام) میفرماید: الیمین و الشِمال مَضلّة و الطریق الوُسطی هی الجادة.(7)
خدایا سپاس تنها تو را سزد که ما را عارف و آشنای اهلبیت مقرر فرمودی، نه منکر آنها تا کافر باشیم، مثل وهابیها و تکفیریها و نه از جمله کسانی قرار دادی که نه عارفند و
1) لغتنامه دهخدا، ذیل اصفهان، برخی ابیات دربارهی اصفهان.
2) همان.
3) ابنشعبه حرّانی، تحفالعقول، ج 2، ص 154، ترجمه جعفری.
4) گویند: چشم شخصی آنقدز گیرایی داشت و چشمی شور بود که خودش را نیز گرفت، زیرا گفته بود:« قد من چقدر بلند است!»، در نتیجه هلاک شد (حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات، نَمَط 10، ص323، پاورقی شماره 5، 1394)
5) کلینی، الاصول من الکافی، ج 2، ص 570-569.
6) طبرسی، مجمعالبیان، ج 2-1، ص 108.
7) نهج البلاغه، خطبه 16.
نه منکر، مثل اکثر اهل سنت و جماعت؛ زیرا امام صادق فرمود: من عرفنا کان مؤمناً و من أنکرنا کان کافراً و من لم یعرفنا و لم ینکرنا کان ضالاً(1).
شکرت که برادرانی دارم که مصداق این ضربالمثل نیستند:«برادر که در بند خویش است نه برادر است و نه خویش است(2)».
حمدت سزد که آدم خلق شدم تا از راه گوش رشد نماید، نه جانور تا از راه نوش.
آدمی فربه شود از راه گوش
جانور فربه شود از حلق و نوش(3)
شکرت که آخوند بیعمامهام، نه خر بییال و دُم.
این مقدمه در تکمیل مقدمه «جوان و شکرگزاری» است. چنانکه قبلاً بیان شد میان شکرگزاری و عبادت ارتباط مستقیم وجود دارد. علی(علیه السلام) میفرماید: «... و إن قوماً عبدوا الله شکراً فتلک عبادة الأحرار»(1)...
و (دسته سوم) قومی هستند که خدا را به خاطر شکرگزاری عبادت میکنند که آن، عبادت آزادگان (سرافراز) است.
و اکنون درخصوص این بخش کتاب گفته میشود: عبادت همان دعاست و برعکس. زیرا در قرآن آمده است: «وَقَالَ رَبُّکُمُ ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ إِنَّ الَّذِینَ یَسْتَکْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِی سَیَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دَاخِرِینَ»(2)، لذا بخش هفتم این کتاب که دربارهی«جوان و نیایش» است، ضروری مینماید.
دعا در لغت ندا و اعلان کردن و استدعا و درخواست نمودن است و در اصطلاح طلب ادنا و پائینتر از اعلا و بالاتر، جهت برآوردن حاجتی، بر وجه خضوع و استکانت و فروتنی است.(3)ولی امر، عکس دعاست و آن طلب شخص اعلا از ادنا برای انجام فعلی خاص است و التماس طلب مساوی از مساوی برای انجام فعلی به طور مکرر است.(4)
انسان باید ظاهر و باطنش گویای دعا و عبادت باشد؛ یعنی در دعا و عبادت باید خضوع و تواضع بدنی و خشوع و تواضع قلبی توأمان باشند. در حدیث آمده است: یابن عمران هب لی من قلبک الخشوع و من بدنک الخضوع(5)ای موسی از ناحیه قلبت خشوع و از ناحیه بدنت خضوع را به من هدیه کن؛ بنابراین اساس دعا، درخواست واقعی انسان، تنها از خداوند است.
قرآن میفرماید:«أَمَّنْ یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَ یَکْشِفُ السُّوءَ».(1)و هر عبادتی هم نوعی دعا محسوب میشود.
بعضی بر این باورند که: دعا باید همچون سخن گفتن طفلی با پدرش باشد. و هر چه گستاخانهتر و همچون یک طلبکار، مصرانهتر دعا بشود، به اجابت نزدیکتر است.(2)در اهمیت دعا همین بس که «فقدان نیایش در میان ملتی، برابر است با سقوط قطعی آن ملت».(3)
بخش هشتم کتاب دربارهی «جوان و نیایش» است. سعی شده است در این بخش بسیاری از سخنان آموزنده و اخلاقی و تربیتی، که خیلی مفید و دارای نقش تعیین کننده برای مردم مخصوصاً جوانان است، در قالب دعا آورده شود و با سبکی نو و شیوا و جذاب در معرض دید و در اختیار آنها قرارگیرد.
عناصری که دعاهای اسلامی را تشکیل میدهند عبارت از: 1. فصاحت و بلاغت زبان است. متون دعاهای دینی ما از زیباترین متون ادبی و هنری و عالیترین نثر در زبان و بهترین نمونه بهکارگیری از فصاحت و بلاغت در بیان است و این نشان میدهد که اسلام به زیبایی و هنر اهمیت به سزایی میدهد.
موسیقی کلمه و کلام و هماهنگی و نظم تمام متن است. کلمات از نظر اشتقاق و از جهت سجع با هم هماهنگی دارد و دارای موسیقی و هماهنگی حساب شدهای است. و همچنین جمله و کلام دارای یک آهنگ عبارتی خاص است و نیز تمام متن، یک منحنی صوتی خاص و یک زیر و بم خوش آهنگ و متناسب و معنادار و هماهنگ با مضمون دعا دارد و اینها سبب تلطیف روح و ایجاد زمینه عشق میشوند.
عنصر فکری و حِکْمی در دعاهای شیعه است. تمام متن دعاهای شیعی از اول تا آخر، که نمونه کامل آن صحیفه سجادیه است، دربارهی خداشناسی، انسانشناسی و معارف عقلی و اصول اخلاقی و تربیتی و انسانی است. منظور از حکمت طبق بیان موسی بن جعفر(علیه السلام)، فهم و عقل است.(4)
عنصر سیاسی و اجتماعی در دعاهای شیعه است. چنانکه میدانیم از زمان امام چهارم به بعد، رهبری شیعه و شیعه در نهایت سختی قرار میگیرند، لذا آن حضرت تنها از طریق دعا
میتواند به بیان وظایف سیاسی و اجتماعی خود بپردازد. اگر دقت شود نویسنده تمام عناصر مذکور را در بخش هفتم «جوان و نیایش»، لحاظ و اعمال کرده است.(1)
در کافی از امام صادق(علیه السلام) روایت شده است: ما کلّم رسولالله(صلی الله علیه و آله) العباد بکنه عقله قط(2). و باز از آن حضرت نقل شده است: قال رسولالله(صلی الله علیه و آله): إنا معاشرَ الأنبیاء اُمرنا أن نکلّم الناس علی قدر عقولهم(3)اما آنها با خداوند متعال مطابق عقول خودشان مناجات و راز و نیاز داشتند.
نیایش تنها وسیله وصول به نیازمندیهای شخصی و مادی نیست، بلکه آن، بیان فقر ذاتی و تجلی عشق و گرایش به زیبایی مطلق انسان نیز هست. انسان نه تنها در لباس ظاهر و قیل و قال و از لحاظ شرعی دعا میکند، بلکه در باطن و کیف حال و از جهت عرفانی نیز مظهری از دعاست. چنانکه در کتابهای دعا آمده است: «حسبی حسبی حسبی مِن سؤالی علمک بحالی»(4)ای خداوند تنها علمت به درخواست و دعای من، کافی در اجابت آن است.
گفتنی است: اساساً انسان از نظر اخلاقی حیوانی است که دعا میکند. همانگونه که در منطق، فصل ذاتی انسان، ناطق است در دعا نیز فصل ذاتی او دعا کردن است. چه خوب گفته است آنکه گفته است:
هر چند دعا کنی اجابت نکنم
زیرا که مراد من از آن زاری توست
لذا اگر انسان دعا نکند انسان نیست و افزون بر آن از اثرات و ثمرات دعا که رشد و تکامل در انسانیت است محروم میماند. نعم ما قیل:
ده بود آن نه دل که اندر وی
گاو و خر باشد و ضیاع و عقار(5)
ویلیام جیمز، چنان که قبلاً تذکر داده شد، گفته است: مسأله حقیقی بودن مذهب نمیتواند
حل بشود مگر آن که درست بودن و نادرست بودن اثر دعا حل شود؛ زیرا اعتقاد به یک «رابطه داد و ستدی» میان آدمی و خدا پایه اساسی مذهب است.(1)
هر موجودی در صحنه هستی ممکن، دعا و درخواست مخصوص به خود را دارد؛ به این معنا که دعا و عبودیت و کرنش، ذاتی و فطری آنها و مخصوصاً انسان، که بیشتر در صورت و شکل نماز است، میباشد.«یَسْأَلُهُ مَن فِی السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ ».(2)
انسان در دو بعد علم و گرایش و نظر و عبادت خلاصه میشود، به این ترتیب مردم مخصوصاً جوانان از لحاظ اندیشه شایسته است اندیشه خود را ارتقا دهند و از جهت شرعی باید همیشه ارتباط عابدانه خود را با مبدأ هستی برقرار سازند تا در سکینت و سکونت مطلق و آسایش و آرامش حقیقی و دارالسلام و ساحل نجات رضوان الله قرارگیرند که در غیر این صورت تکویناً عابدند و تشریعاً عابد نیستند.
دعا به قدری کارساز است که ممکن است قضای الهی را خنثی کند مگر وقتی که قضا به مرحله امضا برسد که دیگر دعا مؤثر نمیافتد، چون امضا، مقارن با حصول حادثه است. ایجاد حادثهای ناگوار توسط خداوند، بر علم و مشیت و اراده و تقدیر و قضا و امضای خداوند نسبت آن حادثه، توقف دارد که ممکن است در مرحله مشیت تا امضا، بداء حاصل شود که سبب آن بداء ممکن است دعا باشد.(3)البته دعا و تغییر قضا و قدر توسط آن، باز طبق قضا و قدر است، با این تفاوت که قضا و قدر در دعا، قویتر از قضا و قدر است. به همین دلیل امام جعفر صادق(علیه السلام) فرموده است: «الدعا یرد القضاء و قد ابرم ابراماً و ضم اصابعه»(4)و در قرآن آمده است: «قُلْ مَا یَعْبؤاْ بِکُمْ رَبِّی لَوْ لاَ دُعَاؤُکُمْ».(5)
خدایا ما را از تیه و حیرت و عُسر، بِرَهان و به طیب و رحمت و یُسر برسان.
خدایا به رحمانیها، انجام عافیت و خیر عاقبت عطا فرما و به شیطانیها، آفت در عاقبت و عاهت در نهایت برسان.
الهنا ما را از حضیض درکات ذلتِ منغّص بِرَهان و به اوج درجات عزّتِ مقدّس برسان.
رحمت همیشه در نماز سوره اخلاص(توحید) میخواند، چرا که آن را دوست دارد؛ به ویژه اگر آن اخلاص را با اخلاص قرائت نماید و علی(علیه السلام) هم همینگونه بود، پس هر جا علی را بردی رحمت را هم ببر و الا آن حضرت ناراحت میشود و تو از ناراحتی اولیایت هرگز خوشنود نیستی.
مولانا ما را از رَوث ثَنَویت و فَرث وَثَنیت و لوث تثلیث و چرک شرک بِرَهان و به لبن خالص عرفان و عسل مصفای بُرهان و شَراب طهور اخلاص و سَرِهی توحید و حقیقت صلات و لبّ ولایت برسان.
یا ربِّ وقتی با تو نجوی کردم اجابت کن و چون ندایت کردم لبّیک بگو.
اللّهم آنِسْنا بالذکر الخَفیّ، لأنّ دعوة َ العبدِ سِرّاً دعوةً واحدةً، تَعْدِلُ سبعینَ دعوةً علانیةً.
مولانا دعا و ذکر کم و سرّی، دعا و ذکر کثیر و مقبول است و ذکر و ورد آشکار و زیاد، ذکر و ورد قلیل و غیر مقبول است، پس از اینم خارج کن و به آنم داخل نما.
اگر بندهای بگوید: یا ربِّ یا ربِّ یا ربِّ، از طرف خداوند خطاب شود لبّیک بنده من، هر چه میخواهی طلب کن تا به تو عطا کنم و بر من توکل کن تا امورت را کفایت کنم.
خدایا شاهد باش رحمت هم گفت و هم نوشت: یا ربَّ یا ربَّ یا ربَّ، لذا مرا در مورد عشق به نماز و دعا و جهاد و شهادت یاری کن و در همه کارها کفایت نما، چون در تمام امورم بر تو توکل میکنم.
مستحب است قبل از تکبیرة الاحرام، شش تکبیر گفته شود و افضل این است: وقتی سه تکبیر پشت سر هم گفته شد، گفته شود: «اللهم انت المَلِکُ الحقُّ المبینُ لااله الا انت سبحانکَ اِنی ظَلَمتُ نفسی فَاغْفِرلی ذَنبی اِنّهُ لا یَغفِرُ الذنوبَ اِلّا انت». سپس دو تکبیر دیگر گفته شود و خوانده شود: «لبّیک و سَعْدَیْکِ و الخیرُ فی یدیکَ و الشّرُ لیس اِلیکَ و المهدیُّ مَن هَدَیتَ لا ملجأ منک اِلّا الیک سبحانک و حَنانَیْک تبارکتَ و تعالیتَ سبحانک ربِّ البیتِ»، سپس دو تکبیر دیگر گفته شود و گفته شود: «وجَّهتُ وجهی للذی فَطَرَ السمواتِ والارضَ عالمِ الغیبِ و الشهادة حنیفاً مسلماً و ما انا من المشرکین، اِن صَلاتی و نُسُکی و مَحْیایَ و مماتی لله ربِّ العالمین، لا شریکَ له و بذلک اُمِرْتُ و اَنَا اوّلُ المسلمینَ». سپس آهسته «اعوذ بالله من الشیطان الرجیم» گفته شود و بالاخره قرائت خوانده شود.(1)خدایا توفیق
1) تحریر الوسیله، امام خمینی(ره)، ج1، ص146.
ادای آن را به من عنایت بفرما و این استحباب را برایم به فعلیت برسان.
یا هادیَ الضّالین المضلّین اهدنا الصراط المستقیم.
اللهم اَخرجنا من الدنیا سالماً الی دار السلام.(1)
اللهم اِنی اسئلک... اَنْ تجعَلَ دعایی اوّلَه فلاحاً و اوسطه نَجاحاً و آخِره صَلاحاً، اِنک انت علاّمُ الغیوب.(2)
یا من یعفو عن الکثیر و یعطی الکثیرَ بالقلیل، رحمت را از نقمتِ کثرت وارهان و به نعمت وحدت برسان.
خدایا ما بیچارگان را چاره باش و هیچ کارهها را کاره باش.
منافقین در نفاقشان، نفاق و سستی ندارند و اکثر مؤمنان در ایمانشان، توحید و استقامت ندارند. سبحانک و حَنانَیْکَ ما را در بهترین امور، یعنی در صلات و ولاء، شتابان قرار بده.
الهی به رجب یک وجب بیشتر نمانده است، مبادا رجب بر ما بگذرد و ما از خود نگذریم و الا تو از ما بگذر.
یا من یُحیِ الارضَ المیتةَ! دامن و شکمم را بایر کن و دل و جانم را دایر؛ زیرا چنانچه شکمم دایر باشد دلم بایر است. آنها که فقط شکم دارند چه کم دارند و آنان که فقط عشق دارند چه غم دارند.
اللّهم همان گونه که به رحمت هاضمهای قوی و حافظهای حدید دادی، قلبی رقیق و عقلی دقیق هم عطا بفرما. خدایا توفیقمان ده هم غذا را خوب هضم نماییم و هم معارف حقه را.
یا سیدَنا و مولانا هم سَرِ آسوده و هم سِرّ نالوده ده. هم آسایش معیشت و هم آرامش عبادت عطا فرما.
استغفرک اللهم من الصلات و الصِّیام و القیام فی الحَجَّةِ الإسلام و... و تُبْتُ الیک من تَوْباتِی التی تبتُ الیک. سعدی چنین سروده است:
عاصیان از گناه توبه کنند
عارفان از عبادت استغفار
را میخواهم و میخواهم آنچه تو میخواهی و طالب آنی هستم که تو طالب آنی.
دو دنیا را به یک جا از دل تنگ
برون کردیم که تا جای تو باشد.(1)
خوش آنان که الله یارشان بی
بحمد و قل هوالله کارشان بی
خوشان آنان که دائم در نماز ند
بهشت جاودان بازارشان بی
یا ایها الناس فانظروا اِلی آثار السید رحمة الله کیف یُحیی طلابَ الصفوفِ بعدَ موتهم و یرشدهم بعد غیّهم.
خدایا رحمتت در سجدهات سر به خاکِ پاک میگذارد، در عِوَض، تو هم دلش را از خاک بردار و پاکِ پاک کن.
سبحانک و حَنانَیْک چشم سَرم را به چشمه سِرّم و گوش رأسم را به گوش هوشم و زبان دهنم را به دهانه قلبم و شامه دَماغم را به دَماغه دِماغ دلم متصل بفرما.
سبحانک و تبارکْتَ ما را کرِ سمیع و کور بصیر و گنگ ناطق، در شرایط خاص، قرار بده. چه برای کر، بزنی (کف بزنی)، چه برای کور برقصی، چه از لال زخم زبان طلبی، یکسان است.
سبحانک اللهم اگر کورم کردی کور بینا و اگر کرم کردی کر شنوا و اگر گنگم نمودی گنگ گویا و اگر دیوانهام نمودی دیوانه عاشق قرارم ده.
سبحانک ربِّ البیت العتیق! رویم نیکو کردی، خویم را نیز ذی جود و زبونم را یاهو(2)گوی قرار ده. حسّن خُلقی کما حستَ خَلقی.
یا رحیم! رحمت را کودک صفت قرار بده؛ زیرا کودک بالغریزه فهمیده است با زار و گریه بهتر میتوان طلب کرد تا با داد و خنده.
یا غیاثَالمستغیثین به حق آیه کریمهی«الَّذِینَ هُمْ عَلَی صَلَاتِهِمْ دَائِمُونَ»(3)رحمت را در تکبیر و قیام و رکوع و سجود صلات، قوی و اکید و جدّی و مایل و شایق و عاشق و سرانجام به قربت واصل کن؛ چرا که همه جا، همین جاست و اینجا، هیچ کجا نیست. نان
اینجا، آب اینجا، کجا روَم از اینجا.(1)
مُصلّی و نمازگزار کجا و مقیم و به پا دارندهی صلات کجا؟ تالی فرقان کجا و قرآن ناطق کجا؟ خوش آن که مصلی نیز مقیم شود و تالی فرقان همچنین قرآن ناطق.
خدایا اغنیا را به خانه گِلیت و گُلیت خواندهای و فقرا را به صلات لقایت. آنان سنگ و گِل و سَر دارند و اینان قلب و دل و سِرّ. آنان سرگرم صورتند و اینان محو در معنا. خدایا به اغنیا، صفت درویشی بده و به درویشان خصلت بی نیازی و آنان را اینان قرار بده و اینان را آنان.
به یک اهل علم روحانی که هر سال یکی دو بار به حج مشرف میشود گفتم: شما که این همه به خانه خدا میروی پس کی به اهلیت علم واصل میشوی و خدا را عبادت میکنی؟ تا تو خاکی باید دور خاک بگردی. دعا کن عالم بشوی و اهل دل، تا خاک پیشت آید و به دورت بگردد.
یا ربِّ به رحمتِ ناشکسته، شکستگی عطا کن، نه ورشکستگی.
عقل، بطن روح و عشق، عمق آن بطن است. خدایا عُقلا را عاشق کن و عشّاق را دیوانه خود، چرا که عاقلتر از دیوانهی تو کسی نیست.
الهی چه کنم؟ اگر نماز نخوانم سر به سر و سراسر، در به در و خاک بر سرم و اگر بخوانم دم به دم در ویل و در جهنمم، چرا که فرمودهای:«فَوَیْلٌ لِّلْمُصَلِّینَ الَّذِینَ هُمْ عَن صَلَاتِهِمْ سَاهُونَ»،(2)پس ای معشوقِ رحمت، به ارحم الراحمینیت سوگند، به رحمت، به سبب رحمتت، صلات و راز و نیاز و زار، نثار نما و نماز لقاء، عطا، تا نه به سَقَر نزول کند و نه به صَعود(3)صُعود، بل به بهشت عنبر سرشت، وصلت و وصول حاصل نماید.
یا سیدَنا و مولانا عبادت عاشقانه و عارفانه نصیب ما فرما، هر چند کم باشد و الا خرواری از عبادت ریاکارانه به خردل و ارزنی نمیارزد و انبانی را ماند بسیار ارزان.
وسیله صدق «فَلَا نُقِیمُ لَهُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ وَزْنًا».(1)
یا اَحسن الخالقین، سفیر کبیرت فرمود: «حسِّنْ خُلقی کما حَسَّنْتَ خَلقی»؛ خَلقم را حَسَن کردی، خُلقم را نیز حسن کن. خدایا صوت و صورتم را بیتا کردی، طینت و سیرتم را نیز زیبا نما.
بارالها! در دنیا خَلق و خُلق از هم جدایند و در آخرت متحد، پس هر دو را نیکو و جمیل قرار ده.
مولانا و سیّدَنا ما را از دیوان دنیّ و دَدانِ دونْ صفت بِرَهان و مگذار ایمانمان به اسلام و عشقمان به اهل بیت پیامبر(علیه السلام)، ما را با کسبهی دین و با حملهی تعصب و عمله ارتجاع همآواز کند.
أستغفرک اللهم من عبادتنا و احمدک اللهم من عفوک.
ربَّنا ما را از جهالت به معرفت و از معرفت به تحیّر و از تحیّر به سکونت و اطمینان و یقین و از یقین به سمت و سوی وصالت برسان.
یا من«هُوَ یُطْعِمُ وَ لاَ یُطْعَمُ»(2)رحمت را سیر، گرسنه بدار.
ای خدا ما را از منافقان دور دار که در عَلَن بایزیدیاند و در خَفا با یزیدند.
ظاهرت طعنه زند بر بایزید
وز درونت شرم میدارد یزید
خدایا ما را در جهاد اکبر و دشوار و جهاد اصغر و آسان، موفق بدار که این سر در راه سردار دادن است و آن دل به دست دلدار دادن.
یا ارحمالراحمین پدر و مادرم را نمرده رحم کن و بیامرز که اسمم را رحمتالله گذاشتند، چرا که ارحم بودند، لذا رحمت نامم نهادند و گفتهاند: «الاسماء تنزل من السماء» و قال الباقر(علیه السلام): «اصدق الأسماء ما سمی بالعبودیة و افضلها أسماء الأنبیاء و الأئمة»(3)کعبدالله و عبدالرحمن و الرحیم و محمد و علی و...!
یا غافر الذنب: اجداد طاهرِ مرا بیامرز که فامیلم را شریعتی گذاشتند و از والدینم درگذر که نامم را رحمت الله و مرا هم ببخش و هدایت کن که به ظاهر، رحمت و به باطن، زحمتم تا در سرّ و عَلَن، ذو نعمت و رأفت و اهل اغماض و گذشت گردم. چه خوش است که از شریعت درگذرم و پس از وصول به طریقت، به حقیقت دررسم.
ز خسرو گفتن و فرهاد شنیدن
طریقت کی بود همچون حقیقت
یا ایّها الرحمن الرحیم، رحمت، نمود و نماد و فیء و موج است و تو بود و وجود و شیء و بحر. رحمت، تویی و رحمت، رحمت نما.
یا لا اله الا انت، «من رأس مالِهِ الرجاء و سلاحُهُ البُکاء» را اول رحم کن سپس اذن دخول به عالم ملکوت بلکه جبروت ده.
ای خدایی که صَلاحم را در صَلات و سِلاحم را در جِهاد و خلوصم را در صیام و خَلاصم را در اخلاص گذاشتی، از من آهِ گه گاهی و از تو نگاه همیشگی.
جهان بر آب نهاده و آدمی بر باد غلام همت آنم که دل بر او ننهاد
تو و طوبی و ما و قامت یار
فکر هر کس بقدر همت اوست
یا سیدی و مولایَ! عبد الهَوائیام را به عبدِ الهُویی تبدیل کن و روز شبْکوریام را به شب شکوری تبدیل نما.
یا دائمُ یا دَیْمومُ یا حیُّ یا قیومُ! گُل گفتم، هرچند شُل گفتم که: گلترین گل، گلِ واجب الوجودی توست و سستترین سست، مست ذات اقدس توست.
حبیبَنا زیبا شود آن که در مقابل تُویِ بیتا، دوتا شود و در مقابل ماسَواک یکتا گردد و راست قامت و ایستا؛ چرا که اگر در مقابل تو، الف قامتم دال نشود در مقابل خلق تو دال قامتم الف نشود.
ای خدای صمدی که ماسَوایت همه محدود و تو خالی و میانْ تهی و ذو زوجِ ترکیبیِ بد ترکیب از ماهیت و وجود است و ای احدی که احدی غیر از تُویِ احدی، احد و صمد نیست، ملت ایران را مخلّع به خِلعت عزّت و قدرت و استقلال و توحید کن و ایرانِ این ملت را هم ویران منما و هیچ ویرانی به هیچ ایرانیِ وطن دوست مرسان.
یا الهی و ربّی رحمتِ هیولای اولایِ هیچ ندار را، قابل دیدار تنها صورت یار غار خودت نما.
محبوبم! پرخورم مکن تا شکمْ خَر و خر خمیازه و پر کار و پر خواب و پر خُرخُر، در نیایم (میان چه چه بلبل و خُرخُر پرخور تفاوت از زمین تا آسمان است) و پرخَر از بازار و کم فهم و کَسِل و غیر متمرکز در عبادت شوم.
یا خبیر رحمت را مظهر«هُوَ یُطْعِمُ وَ لاَ یُطْعَمُ»(1)قرار ده؛ چو او خلیفهی توست.
خدایا ریش رحمت روز به روز در سفیدی، فُسحت و وسعت و رَحبَت پیدا میکند،
1) انعام،14.
ریشهاش را هم سفید و نورانی کن و الا ظاهر و باطنش دوگونه و دوگانه میشود، لذا به نفاق شباهت پیدا میکند. امید است سفیدی ریشم از سفیدی قلبم ناشی شده باشد.
مولایَ! رحمت را موفق کن: آنقدر در موقع خوابیدن صادقانه،«رَبِّ ارْجِعُونِ»(1)بگوید تا در لحظه تحققِ رسمیِ«انا الیه راجعون»(2)، نگوید:«...رب ارجعونِ*لعلّی أعمل صالحاً فیما ترکتُ...»(3)و الا خداوند در پاسخ آن تقاضا گوید:«...کلاّ إنها کلمةٌ هو قائلها...»(4)و سختتر از آن پاسخ، این است:«...اخْسَؤُوا فِیهَا وَ لَا تُکَلِّمُونِ».(5)اعاذنا الله و ایّاکم عن ذلک.
خدایا به ما پیشه حفاری در سرزمین نفس عطا بفرما تا به «کنّا کنزاً مخفیین» برسیم و خیال نکنیم که تنها حفاران چاه به گنج و جاه میرسند که آن یقینی و حقیقی است و این ظنی و وهمی.
ربِّ زدنی علماً. ربِّ انعمتَ فَزِدْ. یا صانعُ یا حاذقُ: در اجسام گوناگون ماتم و در اشجار رنگارنگ متحیرم و در اجناس حیوانات درشگفتم و در افراد لُونًا لُون و ملل و بلاد گوناگون در عجبم و بیش از همه در اطوار جورواجور خودم در حیرتم. ربِّ زِدنی فیک تحیّراً.
یا مُطلقَ الاُساری! همانگونه که به توانگران نعمت آزاد کردن اسیران و بندگان دادی، به رحمت هم قدرت اسیر کردن و بنده کردن آزادگان مرحمت بفرما.
یا شاهد! مرگم را در فِراش قرار مده، بل در جِهاد و در دفاع از حریم حرم اَمن اسلام مقرر بفرما، تا حرامیان نامحرم از حلول در آستانه مَحرمت محروم شوند.
یا علّامَ الغیوب! ملتِ خیزانِ ایران را در مقابل شیاطین جن و انس و دشمنان دُژ ماندِه و خشمگین، مظهر و جلوه«لاَ تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لاَ نَوْمٌ»(6)قرار ده تا ایران ویران نشود و چهرهی منحوس ویرانی در ایران رخ ننماید.
یا طاهرَ الطُّهر المبارَک: همیشه ما را ملبّس به لباس تقوی و ورع و مُحرِم در حریم
حَرَمت و مَحرم اَسرارت قرار بده. هم ما را مقوّی به تقوی نما تا از محرمات حذر کنیم و هم ما را متصف به ورع کن تا از مکروهات بدور شویم.(1)
خدایا به رحمت تقوای ستیز بیاموز تا در انبوه مسئولیت نلغزد و از تقوای پرهیز مصونش دار تا در خلوت عزلت نپوسد.(2)
یا ستّار! پاک زنان و مردان ایران زمین را از فسق و فجور و بی حجابی و بد حجابی، پاک و بری و مهذّب کن و به عفّت و حیا موفق، چرا که گفتهاند: عفیف کسی است که کشف عورت نمیکند، اگر چه عاری از لباس و خالی از ثیاب باشد و فاجر کسی است که کشف عورت میکند، اگر چه کاسی به کِساء و ساتر به حجاب باشد.
رحمانا! رحمت را از تجارت سر به سر خسارت و ذلت، وارهان و به صلات تماماً سود و سیادت، مخصوصاً در رجب و شعبان و رمضان، دررسان.
یا قائمَ القسط! رحمت را نه راستی و نه چپی و نه فرا جَناحی و نه فرو جَناحی و نه غربی و نه شرقی و نه یهودی و نه مسیحی و نه ثَنَوی و نه وثَنی و نه برهمنی و نه بودایی و نه مجوسی و نه زردشتی و نه وهابی و نه سَلَفی و نه داعشی و نه تکفیری قرار بده، بلکه او را مقیم صلات و مُؤتی زکات و مُنفِق رزق و جان بر کف در راه اعتلای دینت و خدمتگزار خلقت و وفاکننده به عهدت و صابر در بأساء و ضَرّاء قرار بده.(3)
یا رحیم، رحمت را رحم کن؛ چرا که ریش را به ریشه میشناسد، نه ریشه را به ریش و از طریق سیرت به صورت راه مییابد، نه از طریق صورت به سیرت که آن، برهان «لمّی» است و این برهان «انّی».
خداوندِ الرحمن الرحیم، رحمت را جّداً رحمت کند، چرا که رحمتش وسیع است و ابو علی سینا فرموده است: اِسْتَوْسِعْ رحمةَ الله(4)، لذا اگر از او بپرسند: تو فلانی را دوست میداری یا بهمانی را؟ پاسخ میدهد هر دو را، ولی اَحَقّ را بیشتر از حق دوست دارم. و حق را بیشتر از دوست، دوست. و خدا را بیشتر از آن بیشتر؛ چرا که اوّلیت و اَوْلویت و مولویت تنها او را سزد.
چه بسا غَوایتِ آدمِ متواضع و در خط خدایی، برکاتی داشته باشد و چه بسا عبادت انسان متکبر و در خط عُجب و حبّ نفس، زیانهایی ببار آورد، لذا باید به مذنبین بشارت داد و
به صدیقین انذار، خدایا ما را مطیع و فروتن و در مسیرت قرار بده.
اگر گناه آدم(علیه السلام) اینقدر ثمر دارد، ثواب او چقدر اثر دارد، چرا که خَرابی آدم، سبب ِعمارت عالَم گردید و توبه او علت طهارت و عصمت خاص او. یا رحمنَ الدنیا و یا رحیم الآخرة! رحمت الله را مرحوم فرما، نه محروم و او را محرم نما، نه نامحرم، چرا که جدّ و جدّه او، آدم و حوّایِ مذنب با دعای همراه با توبه و اوبه و انابه و ناله و گریه و زاری در ظل رحمت حضرت الهیتت قرارگرفتند، نه این که آن دو، مَلَک و فرشتهی معصوم بودند. آن دو انسان مافوق بودند، نه مافوق انسان و نه فوقش انسان.
دُمادُم و دَمادَم و دَم به دَم، در درد دلم با دلدار گویم: یا الهی! دوستار آهم پس دردم بده و خواستار فوزم پس صبرم بده و مشتاق یُسرم پس عُسرم بده و مُفتاق علمم پس تقوا و حلمم بده و محتاج وِصالم پس صیام و صلاتم بده.
ای خسروِ شیرین بیان، کامم را به مَلاحت و حلاوت قرائت حمدِ صلاتت و سوره اخلاص نمازت شیرین کن.
آخر خَر چه داند قدر حلوای نبات
آدم میشناسد ارج سودای نماز
نظیر آن معنا را سعدی چه خوب در شعر ذیل آورده است:
بفروختهای دین خود از بی خبری
یوسف که بده درم فروشی چه خری
80 . یا ظاهر یا باطن، ظاهرم را چون باطن مخلصان گردان و باطنم را چون ظاهر مُرائیان. همانگونه که به دشمنت آهن آهنین دادی به دوستت آه عارفان مرحمت فرما.
81 . خدایا فرمودهای: اگر آدمیان گناه نمیکردند خلقی را خلق میکردم تا گناه کنند و توبه نمایند تا درِ رحمتم باز شود(1)، پس اگر رحمت، مذنب نباشد، غفار کیست و اگر قبیحکار نباشد، ستار چیست؟
82 . یا غافر الذنب و یا قابل التوب! اگر ثواب دارم به لطف تو است و اگر گناه دارم بیامرزم، چرا که جدّ و جدّه من هم مذنب بودند و استغفار کردند و تو آمرزیدی و من فرزند آنان هستم. الهی لیس لک شریک فیُؤتیٰ و لا وزیر فیُرشیٰ و لا حاجب فیُنادیٰ اِن اطعتک فلک الحمد و الفضل و اِن عصیتک فلک الحجة فباثبات حجتک عَلَیَّ و قطع ِ حجتی، اغفرلی.(2)
میکنم، یعنی اگر گناه کردم باید توبه کنم و تو هم خدایی میکنی، یعنی اگر معصیت شدی ببخش. من شَین مطلقم و تو زَین محضی. اگر من بنده خوبی نیستم، تو مولای خوب منی. قربانت بشوم! آخر من بندهام و تو خدایی.
84 . یا الله به عظمت ابتهاج خودت و پیامبر خاتمت، ابتهاج رحمتِ واله و شیدا و شیفتهات را مزید و شدید گردان و وعدهی حقِ«وَ لَدَیْنَا مَزِیدٌ»(1)را در حق او اکید و عتید نما و بر منِ بیتاب هم متاب.
85 . ای طاهر طُهر مطهّر مبارَک: آخر ما خاکییم و اَخَسّ مراتب هستی و تو پاکی و اَعلای درجات هستی، پس چه زیباست که فرمودهای: چه کنم با مشتی خاک (خاکی) مگر بیامرزم. روی این حساب مبادا با حساب و کتاب با ما برخورد نمایی و الا زیر مهمیز حسابرسی رسمیات حتماً خورد میشویم؛ چرا که فرمودهای: «...فإنه لیس عبد أنصبه للحساب الا هلک».(2)
86 . یا فکّاکَ الرقابِ من النار: پُری و پروایی و خاکی و پاکی و منش و خوی افلاکی خواهم، نه پوکی و خوکی و پوچی و هیچی و خیکی.
87 . یا الله! به وحدت ذاتت سوگند میدهم، وحشت خلوتم را بزُدا و به کثرت مخلوقت قَسَم میدهم، اُنسم را به اِنس و ناس و خلقت بیفزا.
88 . خدایا رای زن را رهزن مکن و رهزن را رای زن مکن. و فاسق را عالم نکن و عالم را فاسق مکن.
89 . اللّهم انی فَرِرتُ منک و إلیک و انما شکوتُ بَثّی و همّی و حزنی منک و إلیک.
ور بزنی به تیغ تیزم
در تو گریزم از گریزم
فردوسی سروده است:
جهان سربسر حکمت و عبرت است
چرا بهرهی ما همه غفلت است
و سعدی گفته است:
تهی از حکمتی بعلت آن
که پری از طعام تا بینی
معبودا دم به دم بنما و دَمادَم برُبا؛ زیرا نمودنت شیرین است و ربودنت دلنشین.
خدایا ما را موفق کن از گدایان گدایی نکنیم و تنها از تو سؤال کنیم ولی از
آنها، درس سماجت بگیریم و از دزدان، درس احتیاط و برنامه ریزی و از بیادبان، ادب و از شب پره، پرواز در شب و از گاو، تیزبینی و وقار و از سگ، دقت که ناشی از حافظه قوی است و وفا و از فَرَس، فَراست و هوش و از الاغ، روش آب خوردن و از خروس، شور و خروشِ سحری و از غاز، شبانی و حیا و متانت و از مار، جوان شدنِ بعد از پیری که توأم با پوستانداختن است و از عقرب، دل آتشینی و آمادگی در دفاع، آن هم از ورای خود و از آهو، چابکی و سرعت در دوندگی، جهت مسابقه خود در خیرات و از شتر، صبر و مقاومت و طمئنینه و از زنبور عسلِ مهندسِ کندوسازی، نظم و نظافت و از پرندگان، صلات و از گیاهان و درختان، دوام در سجده و از کرات سماوی، حساب و اعتدال و میزان و از سماوات و زمین و متعلقات آنها، سبحان الله گفتن و از سایهها، سجده و از کل موجودات، تسبیح بگیریم.
گفتی که تو را عذاب خواهم فرمود
من در عجبم که آن کجا خواهد بود
آنجا که توئی عذاب نبود آنجا
وانجا که تو نیستی کجا خواهد بود؟
ای که میترسی ز مرگ اندر قرار
هان ز خود ترسانی ای جان هشدار
زشت، روی توست نی رخسار مرگ
جان تو همچون درخت و مرگ، برگ(1)
در حقیقت مرگ، گسترش حیات است و به سوی معشوق واصل شدن. لهذا انسان بر اثر عبودیت، مرگ به معنای نیستی را شکار میکند و سر میبرد و نابود میکند و به حیات طیبهی ابدی واصل میشود.
این جان عاریت که به حافظ سپرده دوست
روزی رخش ببینم و تسلیم وی کنم
و در غیر این صورت، یعنی در کفر و الحاد، حیات وجود ندارد تا مرگ موضوعیت پیدا کند. کافر قبل از مرگش مرده است و مؤمن بعد از مرگش نیز نمرده است. در واقع حیات با
1) نک: قیام و انقلاب مهدی، ص 112.
ثواب، حیات است و حیات با عقاب، حیات نیست؛ بلکه آتش و دوزخ است.
یا ربّاه هر چیزِ شکسته، جز دلِ شکسته، شکستگیِ سببِ ورشکستگی است، پس دلِ شکسته به رحمتِ دل ناشکسته مرحمت کن تا دیگران از رحمت بشکن بشکنی بشنوند. و چنان پای کوبی و دست افشانی کند تا مردم و احشام و اشجار را از شورش، بشوراند و از سازش، برقصاند.
خداوندا پُستِ تَرک پُست به رحمت مرحمت فرما، چرا که مقام در ترک مقام است و پَستی، در پُست پرستی است.
یا رحمةً للعالمین! رحمت را از لذّت ترک و طرح لذّت متلذّذ بفرما. سعدی چه خوب مترنم است:
اگر لذت ترک لذت بدانی
دگر لذت نفس لذت نخوانی
ناصرخسرو نیز چنین سروده است:
لذت علمی چو از دانا به جان تو رسد
زان سپس ناید بچشمت لذت جسمی لذیذ
یا حبیبَ قلوبِ الصادقین! ای کاش گناه رحمت همهاش این باشد که: هر چه با «لَنْ تَرانی» او را برانی، بگوید: «اَرِنی» تا این که موسی آسا بفهمد با این کالبد ممکن نیست، خدا رؤیت شود و از این جهالت توبه کند و سرانجام بداند تا نمیرد، نبیند.
یا الهَ العالَمین! زود، زادِ شَراب طهورم ده، نه آن چنان که تا جام به لب رسد جان به لب رسد. اساساً ساقی، اصل است و شراب، فرع. رؤیت روی ساقی، حضرت رب العالمین، چنان آدمی را مست میکند که نوبت به مستی شراب او نمیرسد. «سَقَاهُمْ رَبُّهُمْ شَرَاباً طَهُوراً».(1)رودکی گوید:
ای بلبل خوشآوا آواده
ای ساقی، آن قدح را با ماده(2)
ساقی شراب رحمانی بهتر از شراب رحمانی است و ساقی شراب دنیایی بدتر از شراب دنیایی است، پس مرا از این ساقی وارهان و به آن ساقی برسان. شراب دنیوی یک غذای ضد غذای بدن است و شراب اخروی یک غذای تام و تمام روح.
هر کس از خدا بترسد همه از او میترسند و هر که از خدا نترسد، از هر چیزی میهراسد.(1)
سبحانک اللهم! انت اهل التقوی و اهل المغفرة فاجْعَلنی اهلَ التقوی و اهل المغفرة.
یا کریمُ یا ربِّ! رحمت را از سُکران غفلت در معیشت و نسیان غرور در عالم طبیعت که بدتر از کفران نعمت و سکران شراب است نجات ده. «سُکر الغرور ابعد افاقةً من سکر الخمور». به او سکرانِ خوبْ مستِ صلات عطاء نما، نه سکرانِ بد مست شَراب.
یا الهنا و یا مولانا ما را از سُکاری و کُسالی در فرائض و نوافل وارهان، چرا که فرمودی:«لاَ تَقْرَبُواْ الصَّلاَةَ وَ أَنتُمْ سُکَارَی»(2)و باز فرمودی:«وَ لاَ یَأْتُونَ (المنافقون) الصَّلاَةَ إِلاَّ وَ هُمْ کُسَالَی».(3)در نماز نه سَکِر و نه پَکَر باشم و نه کَسِل و فَشَل.
یا ربّی رحمت را از نسیان شیطانی وارهان و به سُکران رحمانی دررسان.
یا الهی و سیدی و ربی، رحمت را از خشوع نفاق که همان خضوع جسم و تواضع تن و نفاق قلب است، نجات ده و به خشوع قلب و خضوع بدن دررسان.
یا سیدی و الهی و مولای، رحمت را به عبادتی واصل و نایل کن که به محبتت و از محبتت به رؤیتت بینجامد، چرا که گفتهاند: العبادةُ باعثةٌ للمحبة و المحبة باعثةٌ للرؤیة. به این ترتیب سعدی شیرازی که میگوید:
عبادت به جز خدمت خلق نیست
به تسبیح و سجاده و دلق نیست(4)
ناتمام و بلکه خطاست.
اللهم مولانا ما را از دونْ مستی و بد بی هوشی و زشت مدهوشیِ شراب برهان و به خوش مستی سَکْرتِ صلات برسان.
یا قابلَ التوب! جدّاً از تو میخواهم یک بار، خالصانه و محضاً لک بگویم: «استغفرالله ربّی و اتوب الیه» و از تمام گناهان به عنوان این که ترک امر مولوی حضرت حق تعالی است، همیشه، دست بکشم. مولوی در این خصوص چنین انشاد فرموده است:
توبه کن مردانه سرآور بره
که فمن یعمل بمثقال یره
غیرُ. لأنه قال الصادق(علیه السلام): «القلبُ حَرَمُ الله فلا یُسکِنْ فی حَرَمِ الله غیرُ الله».
سیدی! تو که باب رحمت بی نهایتت مفتوح است و خوان نعمت بی حسابت مبسوط، به رحمت حالی آشفته و دلی شوریده و فؤادی شیدایی و قلبی داغدار و چشمی اشکبار و سَری سوداییِ بی قرار و سینهای شَرحه شَرحه آتشبار مرحمت فرما. مولای سگ رحمت را گرسنه بدار تا سگ رحمت، تابع رحمت شود و الا رحمت تابع سگ شده آن روی سگیش بالا میآید. در ضربالمثلها آمده است: أجِع کلبک یَتبَعک(1)سگتد را گرسنه بدار تا تابع تو شود.
یا ولیَّ المؤمنین یا غایةَ آمالِ العارفین یا غیاثَ المستغیثین یا حبیبَ قلوب الصادقین و یا الهَ العالمین! ما را از حَرَق و غَرَق و اَسَف و حَزَن و تلف و تَعَب و وَجَع و الم و مرض و جزع و فزع و مَرَح و فرح نجات ده و نزد خودت و در جِوارت اسکان ده و در مقعد صدقت، در جایگاه پادشاهی مقتدرانه است؛«فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِندَ مَلِیکٍ مُّقْتَدِرٍ»(2)متوطن ساز.
خداوندا، اگر ما را به شب خیزی و اشک ریزی و سَهَر در سَحَر موفق کردی از دعا کردن در حق مؤمنان، ما را محروم ننما، چرا که امام حسین(علیه السلام) از زینب(علیه السلام) درخواست کرد: مرا در نماز شب و نافله لیل فراموش نکن؛ یا اختاه لا تَنسینی عندَ نافلةِ اللیل.
ای خدا ما را کربلایی کن
بعد از آن با ما هر چه خواهی کن
خداوندا در دنیا به تو در مورد معیشت و زندگی گرفت و گیری نکردیم، تو هم در آخرت گرفت و گیری به اعمال ما مکن. دیده را نادیده و نادیده را دیده و کرده را ناکرده و ناکرده را کرده انگار.
از آن روزی که ما را آفریدی
بغیر از معصیت چیزی ندیدی
خداوندا به حق هشت و چارت
ز ما بگذر شتر دیدی ندیدی
تو خدایی، نه بازرگان؛ چیزی نیستیم تا شویم بدهکار.
خدایا ما را موفق کن هفت منزل سیر و سلوک را که به ترتیب عبارتند از: یقظه و توبه و تقوی و تخلیه و تحلیه و تجلیه و لقاء باطنی و دائمی یار، نه دیدار ظاهری و موقتی آن، بی سالک و بخوبی و سریع و دقیق بگذرانیم.
خدایا از غفلت و جهل درآرم و به ذکر و علم برسانم و به حکمت حیرت بِوِصالم و به سکون و یقین بنشانم.
یا ربِّ در آغاز، خودت دَرَم دمیدی و گفتی«وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی»(1)، لذا خودت دوباره، به آسانی آن منفوخ و گوهر روحیام را مقبوض و متوفی بفرما تا در حضورت راه یابم و به درگاهت بار یابم؛ نعم ما قلتَ: «اللَّهُ یَتَوَفَّی الْأَنفُسَ حِینَ مَوْتِهَا».(2)
یا رحیم الدنیا والاخره، رحمت زمینی را ارحم آسمانی و ارحم آسمانی را امیدوار به ارحم الراحمین نما.
خدایا! همه نقشهها و توطئهها علیه و بر ضد رحمت را نقش بر آب نما و تمام کثراتی را که سبب حجابش شده است سراب کن.
مولایَ! رحمت را موفق به بایستها نما. میان یلان سرفرازش نما.
ای رسول خدا(صلی الله علیه و آله)! ای اهل بیت(علیه السلام)! ای قطب الاقطاب نظام آفرینش! ای امام همام زمین و آسمان و جن و انس مهدی تمام زمان و زمین! و ای ملائکه! همیشه در نمازهایم به شما سلام میکنم، لذا از شما انتظار سریع و اکید دارم دعا کنید خداوند رحمت ناقابل را قابل کند تا جواب سلام شما را که واجب است بدهید، با گوش جان بشنود، چرا که در زیارت امام حسین(علیه السلام) آمده است: «أشهد أنک تشهد مقامی و تسمع کلامی و ترد سلامی»(3)، بنابراین مرده و زنده اهل عصمت و طهارت یکسان است.(4)و از امام صادق(علیه السلام) روایت شده است: یا عبدالله... و أنک حیّ عند ربک ترزَق فاسأل ربک و ربی فی قضاء حوائجی(5).
الهنا شَیْد و تلوین شیّاد و مکّار را شیٖد و شِیدا و بیتاب نما.
امید است ما توسط عبادات و دعاها و طاعات قابلیت پیدا کنیم و بتوانیم خود را در معرض و محل دمشها و وزشهای گهگاهی و گاهگاهی الهی قرار دهیم، چرا که روایت شده است:«إنّ لِربّکم فی ایام دهرکم نفحاتٍ (نفخاتٍ) ألا فتعرّضوا لها و لا تُعرضوا عنها».(1)
معشوقا! از تو خواهم به توبه و در حال نوبه و نوحه و ندبه از حوبه، اوبه کنم.
خواجه عبدالله انصاری گوید:
بازآ بازآ هر آنچه هستی بازآ
گر کافر و گبر و بتپرستی بازآ
این درگه ما، درگه ناامیدی نیست
صد بار اگر توبه شکستی بازآ(2)
حافظ گوید:
من رند و عاشق در موسم گل
آنگاه توبه! استغفرالله(3)
که منظور وی این است که هرگز وی از رندی، یعنی ملامتی- که ظاهر خود را در ملامت دارد و باطنش سلامت باشد- توبه نخواهد کرد.
یا ناصر المستضعفین و قاصم المستکبرین! برای دعا جهت تعجیل صاحب العصر و الزمان(عج) توفیقمان ده، چرا که روایت شده است: «و اکثروا الدعاءَ بتعجیل الفرج فإنّ ذلک فرجُکم».(4)
خدایا از شِرَّتِ سهو و سَکرتِ لهو و خِسّت جهل و شیطنت شیطان و غفلت حق به تو پناه میبرم.«وَ إِمَّا یَنْزَغَنَّکَ مِنَ الشَّیْطَانِ نَزْغٌ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ».(5)
أسئلک التوبة و حُسْنَ الاَوْبَة و النزوع عن الحَوْبة.
خدایا ما را از هَنْء نُعاس و وَهْن خواب و مست دنیا و خمر شَراب و سهو فُؤاد بران و به محبت عُشّاق حضرت حق و مودّت اولیاء الله و عبادت سلّاک و تجرّد زهّاد و مشقت رُهبان برسان.
بارالها با آب زلال حکمتهای عرشیهات، زنگار تار شبهههای فرشیهی ما را زایل نما.
اعوذبک من مکرالشیطان و جورالسلطان و رِجسالأزلام و نَجَس الأنصاب و خبث
الأوثان و ترک الصلاة و فَطْر الصیام.
اعوذ بکلمات الله التامة من شرّ کل سامّة و من کل عین لامّةٍ؛ به وسیله کلمات تام و تمام خداوند که منظور ائمه هدی(علیه السلام)اند از شر و نحوست هر چیز سمّی و چشمزخمی به خدا پناه میبرم(1).
خدایا همچنان که جِرمم کوچک است جُرمم را کوچک قرار ده و الا جریمهی جُرم جِرم صغیر، جُرم بزرگ و طاقت فرسا خواهد بود.
درود بر حامل زیب و زیور و زینت رسالت و خاتم نبوت، حضرت محمّد(صلی الله علیه و آله) و سلام بر کمال دیانت و تمام وصایت، سید عرب و عجم، علیِ عدالتگستر در جهان، که آن رسول، در دنیا در قبال اذیت امت، سَماحت و شفقت نمود و در آخرت در عِوَض شِکوه و شکایت، رأفت و شَفاعت خواهد نمود.
بَلَغَ العُلی بکماله کشف الدُّجی بجماله
حسُنت جمیع خِصاله صلّوا علیه و آله
و این وصی، مظلوم به دنیا آمد و مظلوم زیست و مظلوم جان به جان آفرین تسلیم نمود. آن، در تنزیل با مشرکین جنگید و این، در تأویل با منافقین و رحمت با تحریف وهابیان و تفسیر تکفیریان.
ای رحیمِ ودود، طبق فرمان انبیایت، در آغاز، طلب مغفرت میکنم، سپس به وسیله توبه به درگاهت مایل و نایل و واصل میگردم تا مورد رحمت و محبت تو قرارگیرم و از آثار آن دو، که بهشت و رضوان اکبرت است، بهرهمند گردم.(2)«وَ اسْتَغْفِرُواْ رَبَّکُمْ ثُمَّ تُوبُواْ إِلَیْهِ إِنَّ رَبِّی رَحِیمٌ وَدُودٌ».(3)
یا عزیزنا! ما را با نزول در منزلت اهل اذان و صلات و زکات و خمس و جهاد و...، ثواب و پاداش مرحمت و عنایت فرما و با صُعود به صَعودِ (نام کوهی در دوزخ) اهل عَنود، عذاب و عقاب منما.
معبودَنا ما را از صُعود به صَعود عنیدی و هبوط شهوی و هاویه سفسطی و نکبت مغلطی و مستی قلبی و شک شبهه فلسفی و علقه دنیوی و هُویّ هوسی و فرود سَقَطی و سقوط سَقَری«وَ مَا أَدْرَاکَ مَا سَقَرُلاَ تُبْقِی وَ لاَ تَذَرُلَوَّاحَةٌ لِلْبَشَرِ»(4)و شرک بشری برهان و به
بَصَر بصیری و گوش هوشی و عقل وحیانی و صعود به فلسفه نظری و حکمت عملی و تدریس ادریسی و ذوق ابداعی و سلوک صوفیِ صافی و صلات عشقیِ جدّی و صیام شوقی و زکات سّری و حج قلبی و دفاع جانانه از اسلام علوی برسان.
ای خدای تنها و معشوق رعناء و محبوب دلها و رحمان ریَحان و ذی جود قهرمان و مأنوس زیبا و خور تابان و آفتاب درخشان و ماه تابان و چشمه جوشان و لعل بدخشان و یاقوت رخشان و امید بیتا! از آن جهت اذان گویم و نمازگزارم و به طور کلی عبادت کنم و... تا موفق به رؤیت رویت و دیدن وجهت و ملذَّذ به نگاه لب لعلت و خدّ زیبت و گونه گلت و صورت ماهت و قد سروت و قامت مستقیمت و جست و خیز دلربایت شوم بل محو ذاتت گردم و به صحو بعد از محوت و محقت دررسم، لذا صلوات و صلاتم نه برای توبره آخُر و آغُلِ دنیای دنیّ و دون و نه به سبب طوبای آخرت و نه به علت سدرة المنتهای جنت است. من از دنیا و عقبی و بهشت گذشتم و تنها به تو پیوستم.
یا لااله الاالله حقًّا حقًّا! شنگولم و منگولم اگر شیٖد و شیبا و شاد و شَیدا شوم و خشمگینم و رنجور اگر شَید و شیاد و شوم و شَهْوان گردم.
ای همه چیزم و همهی امیدم! و ای آنکه از پسِ هر شبِ یأس، صبحِ یأسِ امید دمیدی! از تو در فرائض، سجده طولانی و تقرب خواهم و زار و راز و نیاز و ناله، چرا که فرمودهای:«وَ اسْجُدْ وَ اقْتَرِبْ»(1). وقتی این آیه نازل شد پیامبر اکرم در سجود میفرمود: اعوذ بعفوک من عقابک و اعوذ برضاک من سختک و اعوذ بمعافاتک من عقوبتک و اعوذ بک منک، انت کما اثنیت علی نفسک و فوق ما یقول القائلون(2).
ای خدا همی خواهم که به سجده بیفتم، چنان که سحره فرعون چنین بودند. « وَأُلْقِیَ السَّحَرَةُ سَاجِدِینَ »(3)نه این که به سجده بروم، چنان که اکثر مردم چناناند.
ای معبود و معشوقم! و در نوافل قنوت طولانی نصیبم نما، تا در آن شعر و دعا و شعور و نوا و ادب و نداء در هم آمیزم و مترنم به ترنم منظوم ذیل گردم:
الهی عبدک العاصی أتاکا
مقرّاً بالذنوب و قد دعاکا(4)
خدایا بندهی عاصی نزد تو آمده است و تنها تو را خوانده است، در حالی که به گناهانش اقرار
میکند.
ای محبوب دل اهل دل! مصلین را همه اهل آه و آهن و قوم با عزت و امت با قَدرت و جیل با ابهت و جماعت با وحدت و هنگ با فرهنگ و فرهنگِ با فطرتِ هماهنگ با عقل و مجتمعِ مایل به جمعه و جماعت و طائفهی طائف به دور کعبه و ملت با شوکت و شوکت با حکومت و حکومت با حکمت و عدالت و نظام با شریعتِ توأم با محبت و قرین با طریقتِ با شور و شوق و عجین با حقیقتِ همراه با عشق و ولایت و... قرار بده.
یا معبودَنا! ما را از منافقین قرار مده و الا بر مسلمانان حرام است برای میّت منافق نماز گزارند و دعا بخوانند و بر سر قبر آنها برای آمرزش آنها بایستند.(1)
مکن نماز بر آن هیچکس که هیچ نکرد عمر در سر تحصیل مال کرد و نخورد(2)
چرا داعشها مقدسهای خشکند
که یکسر پشک جز آنها که مشکند
یُرِیدُونَ ( آل سعود و الداعشیون و اسرائیل و آمریکا) لِیُطْفِؤُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَاللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ کَرِهَ الْکَافِرُونَ(3)
کی شود دریا ز پوز سگ نجس
کی شود خورشید از پف منطمس(4)
مَن اُعطی التّوکل اعطی الکفایة» و در قرآن آمده است:«لَئِن شَکَرْتُمْ لأَزِیدَنَّکُمْ»(1)و«وَ مَن یَتَوَکَّلْ عَلَی اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ»(2)و«اسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ إِنَّهُ کَانَ غَفَّاراً».(3)و اگر آیهی«فَاذْکُرُونِی أَذْکُرْکُمْ»(4)، ملاحظه شود میتوان گفت: چهارمین چیزی که خدا به بنده اعطا میکند توفیق یاد و ذکر انسان از خداست که ذکر خدا از انسان را در پی دارد.
یا ایّها المَلِک القدّوس السّلام المؤمن المهیمن! رحمت، با سَعَت و رحبتِ در خور معرفتش نسبت به تو، دعا میکند، تو هم با فسحت و وسعت بی نهایت رحمتت، اجابت کن(5)و اما آن دعا و مسألت این است: رحمانا و مولانا و الهَنا و سیدَنا! بحرین و لبنان و غزه و عراق و سوریه و یمن و افغانستان و مسجد الأقصی و ما و مَن فی اطرافه و اکنانه و ایران و... را از خرابی و ویرانی و قتل و غارت و هلاکتِ حرث و نسل و فَساد در برّ و بحر و جوّ، توسط آمریکا و اسرائیل و اروپا، جدّاً و حتماً و بتّاً و قطعاً، به دور بدار و خیزش اسلام خواهی اعراب را منتهی به پیروزی نهایی بفرما.
یا ایّها العزیز الجبار المتکبر الذی لا اله الا هو! رحمت را به مرحمتت، فقیه و حکیم و عارف قرار بده تا خلیفه و نمونه و مثال و مثیل و مَثَلِ تو در روی زمین باشد و او را در امر ابلاغ و تبلیغ و تنفیذ و تحکیم شریعت محمدی و شیعه علوی و پیامرسانی خون و قیام و عرفان حسینی و سلحشوری عاشورایی و وحی و حکمت کربلایی، در میان نسلها و در اعصار و امصار، کاملاً موفق و صد در صد مؤید «من عندک» قرار بده. یا رب مرا و ما را در این باب دریاب، چرا که روایت شده است:«اذا اراد الله بعبد خیراً، افقهه فیالدین» و باز روایت شده است:«الحکمة ضالّة المؤمن یأخذها حیث وجدها»(6)و قرآن فرموده است:«وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِیَعْبُدُونِ ای لیعرفون».(7)
ایّها الخالقُ الباریء المصوّر، لک الأسماء الحسنی و الصفات العلیا! خواهم بهرکفاف بخورم و ما بقی را بخورانم، نه این که به زیادت بخورم و هیچ نخورانم و نه این که نخورم و
بخورانم و از همه بدتر اینکه: نخورم و نخورانم. پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: خوشا کسی که زیادی مال را به دیگران ببخشد و زیادی سخن را برای خود نگاه دارد.(1)
چه گنجها که نهادند و دیگری برداشت
چه رنجها که کشیدند و دیگری آسود
امام صادق فرموده است: من کثر اشتباکه بالدنیا کان أشدّ حسرةً عند فراقها؛ کسی که به دام دنیا بیشتر گرفتار آید، در موقع جدایی از دنیا، حسرت و پشیمانیش در موردآن(دنیا) بیشتر گردد(2).
و به او روزهای عطا فرما که خوابش عبادت و سکوتش تسبیح و عملش مقبول و دعایش مستجاب باشد. قال الصادق(علیه السلام): نوم الصائم عبادة و صَمته تسبیح و عمله متقبل و دعاؤه مستجاب.
یکی از اولیاء الله به واسطه مراقبتی به لقای «من رآنی فی المنام فقدر آنی فان الشیطان لایتمثل بی» تشرف حاصل نمود. از آن عالی جناب ذکر خواست. حضرت فرمود: من به شما ذکر سکوت میدهم(6).
یا ص! صلّ علی س و آل س کما صلّیت علی الیاس و ا ِل یاسین.
ای پاک پاک! به حق پاکانت، پاک ما را از ناپاکی، پاک پاک نما.
خوشا جوان زیبا صورت و خوش سیرت و پاک طینت و قوی هیکل و رهیده از
1) مطهری، سیر نبوی، ص255، 1377.
2) عدة الداعی، ص 115.
3) ر.ک: صد کلمۀ در معرفت نفس، حسن حسنزاده آملی، ص5554.
4) سبزواری، شرح المنظومه، ص 335، 1369 و نک، رحمت الله شریعتی، حکمت احکم، ص 44، بوستان کتاب، 1390
5) الکافی، کلینی، ج1، ص134؛ مصباح الهدی، محسن حسینی، ص60.
6) حسن حسن زاده آملی، انسان در عرف عرفان، ص26، 1394
شهوت و رسیده به عبادت و مصلّیِ با ادب و فخرِ حضرت حق. پیامبر(صلی الله علیه و آله) میفرماید: «إنّ الله تعالی یباهی بالشّابّ العابد الملائکةَ یقول: اُنظروا إلی عبدی ترک شهوته من أجْلی».(1)
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است
با دوستان مروت، با دشمنان مدارا
خداوندا، به جوانان توفیق ده تا عبادت، مخصوصاً نماز خوب و خالصانه خود را به سوی تو صعود دهند تا تو بهترین مصلحت آنها را به سوی آنها هبوط دهی. قالت فاطمة(علیه السلام):«من اصعد الیالله خالص عبادته أهبطاللهُ الیه افضل مصلحته».(3)
پروردگارا، به رحمت، آن نوع ایمانی را عطا فرما که در موقع غضب از حق خارج نشود و در وقت خوشی در باطل داخل نگردد و در عصرِ قدرت و مکنت بیشتر از حقش نگیرد.(4)
خدا بیامرزد آن کسی را که به رحمت یک نصیحت نمود: مالت را در کساد و ایمانت را در رواج نگه دارد.
نعم ما قال الرسول(صلی الله علیه و آله): «اللّهم لا تکِلنی الی نفسی طرفةَ عینٍ ابداً».(5)
صلوات و سلام حضرت حق بر امام حسین(علیه السلام) باد که فرمود: «لو بایعت یزید فعلی الاسلام السلام».
چه زیباست این دعا: «یا واحد یا أحد یا فرد یا صمد یا من لم یلد و لم یولد و لم یکن له کفواً احد! اسئلک بنبیّک، نبّیِ الرحمةِ و عترتِه، ائمة الأمة: أن تصلّی علیه و علیهم و أن تجعل لی من أمری فرجاً قریبا و مَخرجاً وَحیّاً و فلاحاً سریعاً و خَلاصاً عجیلاً و اجیراً جزیلاً. إنی اجدک علی کل شیء قدیراً علیماً»(6)و چه خوش است سخن امام حسن(علیه السلام) در موقع
ورود به مسجد: «الهی ضَیْفک ببابک یا محسنُ قد أتاک المسئ فتجاوز عن قبیح ما عندی بجمیل ما عندک یا کریمُ».
الهی و ربی! هر چه به رحمت موقعیت علمی بیشتر میدهی بیشتر احساس نیاز به حفظت از او میشود. لأن الحَسَنَ من کلٍ، حَسَنٌ و منه احسن لمکانه من الأساتیذ و القبیحَ من کلٍ، قبیح و منه أقبح لمکانه من الأساتیذ.
چه زیباست سخن حضرت عیسی(علیه السلام) به حواریین: «الدنیا قَنطرة فاعبروها و لا تعمروها».(1)
ای قهار مطلق، خَریّت وهابیتِ آل عفریت را به حُرّیّت اهل خِرّیت بدل نما.
ای جانان مطلق! جانانه عشق عشقیِ ما را به عشق جدّیِ غیرِ عشقی دگرگونه کن.
خداوندا پاکم کن آنگاه خاکم کن، لذا از پاک و ناپاک هیچ ندارم باک.
یا قاصمَ الجبارین! منافقین را از شبکوری و خرگوشی و بحرانِ جدال و مراء، برهان و به شکوری و خر کوشی و بُرهان منطقی و فلسفی، برسان و الا به آنها از ثمرهی شجرهی خبیثهی زقوم دوزخ بخوران.
ای معبود مطلق! اگر من گهگاهی در نماز تأخیر دارم مرحومم بدار و محرومم مدار؛ چرا که: «اگر دیر آمدم شیر آمدم».
یا ربَّ العالمین! جوانان معتاد به مواد را معتاد به نماز نما تا به امنیت روان و صحت جسم و جان برسند و در هیچ مشکلی هراسان نشوند.
مشکلی نیست که آسان نشود
مرد باید که هراسان نشود
اگر خویش راضی نباشد ز خویش
چو بیگانگانش براند ز پیش
شیئان عجیبان هما أبْرَد من یخ
شیخ یتصبّی و صبیّ یتشیخ؛
دو چیز عجیب، سردتر از یخاند، میانسالی که خود را مثیل و شبیه نوجوان بنمایاند و نوجوانی که خود را مثیل و نظیر میانسال. زنی که خود را شبیه و نظیر و الگوی مرد نشان دهد،
1) خصال، شیخ صدوق، ص65.
زن نیست؛ بلکه شیطان و ابلیس و لاقیس است و مردی که خود را شبیه زن نشان دهد، مرد نیست؛ بلکه امردِ نامرد است. خدایا رحمت و رحمتخواهان رحمت را از شَهْوان شیطان و وسواس خناس و شیظان بلاز(1)و تلبیس ابلیس و تلقین لاقیس و نفریت عفریت نگاه دار.
تو گویی که عفریت لاقیس بود
به زشتی نمودار ابلیس بود
یا اهل الحکمة المطلقة! رحمت را خِرّیتِ ضد خَریّت قرار ده تا از حکمت، لذت برد و از نکبتِ ضد حکمت نفرت ورزد.
یا عالم الخفایا! اگر رحمت را جاهل قرار دادی، عالم به جهلش قرار بده تا جهلش را تبدیل به علم نماید. چه خوب گفته است ابن سینا:
نموت و لیس لنا حاصلُ
سِوی عُلِمنا أنه ما عَلِم؛
میمیریم در حالیکه برای ما حاصلی جز این نیست که آگاه شدهایم به اینکه آگاه نشدهایم. میدانیم که مردیم و چیزی با خود نبردیم. برخلاف کسانی که جاهلاند و خیال میکنند عالماند و فاسقتریناند و تصور میکنند نیکوتریناند. اینها در جهل و فسق مرکباند و آنها در جهل و آلودگی بسیط.
یا اهل التقوی والمغفرة! ما را از پنج چیز میانی حفظ نما: ما بین دو گوش (چشم) و ما بین دو فکّ (زبان) و ما بین دو کف (دارائی) و ما بین دو پا (دامن) و مابین دو جنب(شکم). الهنا و مولانا! رحمت را از شرّ لقلقه (لسان) و قبقبه (بطن) و ذبذبه (ذَکَر) وارهان و به خیر صَمت و حکمت و عفت در رسان. روایت شده است: رحم الله اِمرءاً أمسک ما بین فکیه و اطلق ما بین کفیه(2)(و حفظ ما بین رِجلیه و صان ما بین اُذُنَیْه و عصم مابین جنبیه).
یا دائم الفضل علی الطبیعة أعطنا علومنا العمیقة و ارزقنا ارزاقنا الوسیعة و اهدنا سبلنا الشرعیة و أوصلنا جنّاتنا، راضیة مرضیة. اللهم ارزقنی من فضلک وجودک رزقاً و اسعاً، حلالاً طیّباً، مبارکاً دائماً، لامِلئاً و لا خالیاً(3).
خدایا رحمت را که از تلبیس و کفر ابلیس و تسویف و فسق لاقیس و تزیین و اثم عفریت به تو پناه میآورد، پناهش ده.
ای پناه دهندهی پناه خواهان! رحمت، به اقتدای پیامبر رحمت(صلی الله علیه و آله)، از همسری که
او را قبل از پیری، پیر میکند به تو پناه میآورد. آن حضرت فرمود: اعوذ بک من إمرأة تُشیّبنی قبل مَشیبی.(1)
خدایا از سرگذشتن را سرگذشت ما و از سِرّ نگذشتن را سرشت ما قرار ده.
خدایا مقدّر فرما: به داعشی پلیدتر از هر پلیدی، سر بدهیم اما سِرّ ندهیم تا برای آنها نه سری ماند و نه سروری و نه بهره دنیوی ماند و نه ثواب اخروی عاشقان را سرشوریده به پیکر عجب است دادن سر، نه عجب، داشتن سر عجب است
ای ساقی شراب طهور! مستم کن، ولی مست می وصل ذاتت، نه مست غفلت و غرور و سَکرتِ خُمور. علی(علیه السلام) میفرماید: سُکر الغفلة و الغرور أبعد إفاقة من سکر الخُمور.(3)خدایا مذنبینِ دل شکسته را بشارت ده و صدیقین اهل عجب را انذار.
خدایا همانگونه که رحمت را بالغ جسمانی مقرر فرمودی، بالغ حِکْمی و عقلانی و قدسانی و عرفانی نیز مقرر فرما. مولوی چه خوب انشاد فرموده است:
خلق اطفالند جز مست خدا
نیست بالغ جز رهیده از هوی(4)
خاقانی گوید:
و طفل میخواندمت زهی بالغ
مست میگفتمت زهی هشیار(5)
خدا از چنان بنده، خرسند نیست
که راضی بقسم خداوند نیست(7)
دیدهی پاک این چنین بیند
نازنین جمله نازنین بیند
کل من فی الوجود یطلب صیداً
انما الإختلاف فی الشبکات(1)
یا من أظهر الجمیل و ستر القبیح! از رحمت درگذر که دائم با حال و قال گوید: یا رب یا رب یا رب! هذا عبدک بُهلولٌ(2)، بین یدیک مغلول و فیاستغفارک مشغول.
خدایا ما را در حلقه و دسته و زمره و جرگه کسانی قرار بده که برای عمارت آخرت دنیا را ویران نکنند و برای عمارت دنیا آخرت را خراب ننمایند و با دادههای خدایی در جستجوی سعادت آخرت باشند و بهره و نصیب خود را از دنیا فراموش ننمایند و نیکوکار باشند؛ چنانکه خداوند در حق آنان نیکویی نموده است و مفسد نباشند.«وَ ابْتَغِ فِیمَا آتَاکَ اللَّهُ الدَّارَ الْآخِرَةَ وَ لاَ تَنْسَ نَصِیبَکَ مِنَ الدُّنْیَا وَ أَحْسِنْ کَمَا أَحْسَنَ اللَّهُ إِلَیْکَ وَ لاَ تَبْغِ الْفَسَادَ فِی الْأَرْضِ إِنَّ اللَّهَ لاَ یُحِبُّ الْمُفْسِدِینَ».(3)ناصر خسرو سروده است:
کنم نیکی چو نیکی کرد با من
خداوند جهان، دادارِ سبحان(4)
و ما را از افرادی قرار مده که پیامبر دربارهی آنها فرموده است: بدترین مردم کسی است آخرت خود را به دنیایش بفروشد و بدتر از او کسی است که آخرت خود را به دنیای دیگری بفروشد(5).
ای دادار بیدار و حامی هر گرفتار! به ما آن ده که آن به.
ای دادار سبحان! به رحمت می ناب و زلال صلات و عشق دیدار یار غار و نی نای الله خوان عطا بفرما.
میگو با ذوق و دل آگاه
الله الله الله الله(6)
اسلامی و ایمان سینایی لطف و مرحمت بفرما. شیخ الرئیس چه خوب سروده است:
کفر چو منی گزاف و آسان نبود
محکمتر از ایمان من ایمان نبود
در دهر یکی چون من و آن هم کافر
پس در همه دهر یک مسلمان نبود
الهی و أمَلی و بُنْیتی و سُؤلی و مُنیَتی و مولای و سیدی إن کان النَدَمُ علی الذنب تَوبةً فإنی و عزّتِک من النادمین و إن کان الإستغفارُ من الخطیئة حِطَّةً فانی لک من المستغفرین(1)امام سجاد(علیه السلام) میفرماید: ای خدای من! اگر پشیمانی از گناه توبه است، پس من بلا ریب و بدون شک و به عزتت سوگند از پشیمانانام و اگر طلب بخشش از خطا، سبب ریزش و محو گناه است، پس من از طلبکنندگان بخشش از توام.
بار خدایا رحمت را عالمِ رؤوف قرار ده و سفیه شرور مقرر مفرما. به او درایت توأم با رعایت و دقت عطا فرما و از سَفاهتِ همراه با تنها روایت و گفتار، بری و بیزار فرما. قال الصادق(علیه السلام): ... لِأن العلماء همتهم الرعایة و السفهاء همتهم الروایة.(2)
چه خوش است!«از گل بویی و از خرس مویی»(3)و چه زشت است!«بلبلان خاموش و خر عرعر کند»(4).
خدایا و بارالها! همانگونه که به پیامبرت وحی کردی: بخوان و بخوان، به رحمت نیز الهام کن: بنویس و بنویس. روح عنصر المعالی شاد باد که در قابوسنامه نوشته است: مرد آنگاه توانا شود که نوشتن گیرد.
ویژگیهایی وجود دارد. فقد روی أن الله سبحانه و تعالی (خصّص) عِوَضَ الحسین(علیه السلام) من قتله بأربع خصال: جعل الشفاء فی تربته و إجابة الدعاء تحت قبّته و الائمة من ذریته و أن لایعدّ ایام زائریه من اعمارهم.(1)
خداوندا رحمت را از حظّ و لَذّ مال و منال دنیای دنیّ دور بدار وگرنه به حزن و حسرت از دست دادن آن، هنگام مرگ، سخت دچار خواهد شد. قال الصادق(علیه السلام): من کثر اشتباکه بالدنیا کان اشد حسرة عند فراقها.(2)علاوه بر آن پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: ما یعبد الله بشیءٍ مثل الزهد فی الدنیا.(3)دنیاگرایان در رفاه بیش از حد خندان و در نتیجه مغرورند و در فقر بیاندازه گریان و در پی آن مأیوسند که هر دو خطر روانی به دنبال دارد.
الهی کیف أدعوک و أنا أنا و کیف اقطع رجائی منک و انت انت(4).
ای رحمت! از روی حقیقت به بارگاه رحمت حق عزّوجل برو و بگو: لبیک. آمدم. اگر گفت اینجا چرا آمدی؟ بگو به کجا روم و به کدام سمت و سو رو کنم؟
این ره است و دگر دوم ره نیست
این درست آن دگر دوم در نیست
اگر گفت به اذن چه کسی آمدی؟ بگو
بر ضیافتخانهی فیض نوالت منع نیست
در گشاده است و صلا در داده، خوان انداخته
اگر گفت تا به حال کجا بودی؟ بگو حل مشکل من ازین به بعد است. ما مضی فات. اگر گفت چی آوردهای؟ بگو دلشکسته، زیرا گفتهای:
در کوی ما شکسته دلی میخرند و بس
بازار خودفروشی از آن سوی دیگر است
و افزون بر آن در اینجا بیچارگی چاره کار است.
جز نداری نبود مایه دارایی من
طمع بخششم از درگه سلطان من است
و علاوه بر آن تو آفریدی رایگان. روزی دادی رایگان. بیامرز رایگان. تو خدایی نه بازرگان.
اگر گفت بیرونش کنید بگو
نمیروم ز دیار شما بکشور دیگر
برون کنید از در درآیم از در دیگر
اگر گفت این جرئت را از که آموختی؟ بگو از حلم تو.
اگر گفت قابلیت استفاضه نداری. بگو قابلیت را نیز تو افاضه میکنی. باز اگر از تو اعراض نمود بگو:
به والله به بالله به تاللهِ
بحقِ آیهی نصر من اللهِ
که مُو از دامنت دست بر ندیرُم
اگر کشته شوم الحکم لله
اگر گفت مذنب و گناهکاری بگو اولاً تو غفاری، یعنی اگر گناهکار نباشم تو غفور نیستی و ثانیاً من مَلَک نیستم و آدمزادهام و ثالثاً
ناکرده گنه در این جهان کیست بگو
آنکس که گنه نکرده و زیست بگو
من بد کنم و تو بد مکافات دهی
پس فرق میان من و تو چیست بگو
اگر گفت این حرفها را از کجا یاد گرفتی بگو
بلبل از فیض گل آموخت سخن ورنه نبود
این همه قول و غزل تعبیه در منقارش
اگر گفت چه میخواهی؟ بگو:
جز تو ما را هوای دیگر نیست
جز لقای تو هیچ در سر نیست(1)
پس قسم به دادار بیدار که آیم به دیدار خدای دلآگاه، دیدار پروردگارِ بیزار از آزارِ مردمِ مردمآزار.
ای منزل آهن از آسمان! آه آهنین شهدای مظلوم حجاج بلاد اسلامی مخصوصاً ایرانی را سبب سقوط هرچه سریعتر آلسعود قرار ده و آنها را به عذابِ صُعود بر قله کوه صَعود در دوزخ گرفتار نما.
خدایا داعشیها را منافق و منافقان را کافر و کافران را ضالّ و ضالین را مسلمان و مسلمانان را مؤمن و مؤمنان را متقی و متقیان را اهل یقین مقرر بفرما(2).
ربَّ اجعَلْ هذه المقالةَ و الرسالةَ و الکتابةَ، تکملةً و مقبولةً و مغفرةً و ورداً و ذکراً و فکراً و تعقلاً للمسلمین و المسلمات. ربّ إنّی حاولتُ لیلاً و نهاراً و حَضَراً و سفراً و تعباً و فرحاً و غِنیً و فقراً و مدرساً و مسجداً و مسکناً و مکتباً و سرّاً و علانیةً عند بیتک المحرم. ربَّنا لِیُقیموا الناسُ الصلوةَ فاجْعَلْ افئدةً منهم تَهوی إلیها و ارزقهم من ثمراتها و اثراتها و برکاتها لعلّهم یشکرون. الحمدلله الذی وَهَبَ لی هذا التوفیقَ. إنّ ربّی لَسمیع الدعاءِ. ربّ
اجعلنی مقیمَ الصلوةِ و من ذُرّیّتی. ربَّنا و تقبّلْ دعاءِ. ربَّنَا اغفرلی و لِوالِدَیَّ و للموٌمنین یوم یقوم الحساب.
تا تو را دیدم ندادم دل به کس
تا دلم، خواندت بدادی آنچه هست
به نظر میرسد چون بخش هفتم و هشتم این کتاب، که به ترتیب در مورد شکرگزاری و نیایش است، ضروری و مفید است، ولی غیر کافی است، لازم مینماید، بخش دیگری در تکمیل آن، افزوده و ضمیمه گردد.
این بخش از جهاتی نسبت به آن دو بخش، حالت خاص و جزئی دارد و بیشتر به صورت نصیحت و اندرز آن هم توأم با حکمت و در شکل و هیأت کلمات شیوا و زیبا و دلنشین است؛ به نحوی که مستقیماً مردم مخصوصاً جوانان فرهیخته را مخاطب خود قرار دهد.
آن سخنان، اکثر کوتاه و گویااند، لذا بیشتر به دل مینشینند. زیرا ادبا گفتهاند: خیرالکلام ما قلّ و دلّ؛ لذا هیچکسی نباید خود را از آنها بی نیاز بداند و الا از آدمیت کم دارد.
آن کلماتِ نغز و موزون و مستحکم، بیشتر حاصل تجربیات فلاسفه و علمای علم اخلاق و عرفاست که بعضاً، بلکه کلاً ریشه در قرآن و روایات و احادیث قدسی دارند.
در حقیقت نویسنده سعی وافر دارد از هنر کلامی و نوشتاری در جهت رشد علمی و هنری و اخلاقی و عرفانی و حِکْمی جوانان بهره لازم و کافی برگیرد؛ چرا که سعدی شیرین بیان گفته است: علم از بهر دین پروردن است، نه از بهر دنیا خوردن.(1)
اصولاً بعضی از سخنان و بیانها معجزه آمیزند، به نحوی که وقتی جوانان سلیمالنفس آنها را بخوانند و یا بشنوند، آنچنان تحت تأثیر واقع میشوند که قابل وصف و توضیح نیست؛ به ویژه این که اگر از سخنان انبیا و اوصیای عظام باشد و علی الاخص چنانچه آنها در قالب شعر و سجع و نظم خاصی درآیند.
گفت پیغمبر که إنّ فی البیان
سحراً و حق گفت: آن خوش پهلوان(2)
چون جوان از فطرت سالم برخوردار است، به محض این که سخنان حکیمانهای بشنود و یا
مطالعه نماید و یا رفتار شایسته و بایستهای ببیند، به سرعت میپذیرد و خود را با آنها تطبیق مینماید.
آنچه مهم است و نگارنده این سطور بر خود بایسته میداند اینکه بهترین روش برگزیده شود تا در این خصوص موفقیت بیشتر حاصل آید. علی(علیه السلام) میفرماید:«إن للقلوب شهوةً و اقبالاً(و نفرةً) و ادباراً، فأتوها من قبل شهوتها و اقبالها فان القلب إذ اُکره عَمِیَ».(1)
حکمت هم یا نظری است و یا عملی. حکمت نظری مربوط به جهان بینی و انسان شناسی است و حکمت عملی مربوط به قضایای اخلاقی و بایدها و نبایدهاست که این بخش، بیشتر در خصوص قسمت دوم است. نعم ما قال الله: «ادْعُ إِلَی سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جَادِلْهُمْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ...».(2)
حکمتها و عبرتهای قدسی(3)
إنّ الله جلّ جلالهُ یقول: عبدی! خَلقتُ الأشیاء لأجْلک و خَلقتُک لأجلی. وَهَبتُک الدّنیا بالإحسان و الآخرة بالإیمان(4)خداوند جل جلاله میفرماید: تمام موجودات را برای تو خلق نمودم، در حالیکه تو را برای خودم. دنیا را از روی احسان و لطف به تو هدیه دادم، در حالیکه آخرت را به سبب ایمان. (دنبال روزی که برایت تضمین شده است، مرو، بلکه پیگیر امر آخرتت باش. آخُرت را مرس. آخِرت را برس).
خداوند به یکی از پیامبران الهی وحی نموده است: قُل لِلمؤمنینَ لا یَلبَسوا لباسَ أعدائی و لا یَطعَموا مَطاعِمَ أعدائی و لا یَسلُکوا مَسالِکَ أعدائی فیکونوا أعدائی کما هم أعدائی(5)به مؤمنان بگو لباس دشمنان مرا نپوشند و طعام دشمنان مرا میل نکنند و سلک و سلوک دشمنان مرا نپویند که در نتیجه دشمنان من میشوند، همان طور که آنها دشمنان مناند.
خداوند عزّوجلّ فرموده است: أنا خیر شریکٍ. مَن أشرکَ مَعی غیری فی عملٍ لمأقبلْه إلاّ
ما کان لی خالصاً(1)من بهترین شریکام (اگر بندهای برای خداوند شریک قائل شد، خداوند او را به آن شریک وا میگذارد). کسی که با من، غیرِ مرا در عمل شریک قرار داد، آن عمل را قبول نمیکنم جز آن عملی که برای من خالص باشد.
إنّ الله یقول: یا ابْنَ آدمَ! یأتی رزقُکَ و انت تَحزنُ و یَنقُص مِن عُمْرکَ و انت لا تَحزنُ تَطلُبُ ما یُطغیکَ و عندک ما یَکفیکَ(2)ای فرزند آدم! روزیت میآید، در حالیکه حزن و اندوه آن را داری و از عمرت کاسته میگردد ولی محزون نمیشوی، چیزی را که سبب طغیانت میشود میطلبی، در حالیکه نزد تو چیزی که برایت کفایت میکند وجود دارد.
دریغا و صد افسوس که برداشتهایم،آنچه بگذاشتنی است و بگذاشتهایم، آنچه برداشتنی است.
خداوند تبارک و تعالی میفرماید: یابن آدمَ ما تُنصِفُنی، أتَحَبَّبُ إلیکَ بِالنِّعَمِ و تَتَمَّقْتَ إلیَّ بِالمَعاصی، خَیری عَلَیکَ مُنزَلٌ و شَرُّکَ إلیَّ صاعدٌ...؛(3)ای فرزند آدم! با من با انصاف و عدالت رفتار نمینمایی! من با نعمتهایم با تو دوستی مینمایم، در حالیکه تو با معصیت با من دشمن میکنی. خیر من همیشه بر تو نازل است و شرّ تو دائم به سوی من صاعد... .
خداوند به موسی(علیه السلام) وحی کرد: ای موسی: لا تَفْرَح بِکَثرَةِ المالِ و لا تَدَعْ ذِکری عَلَی کُلِّ حالٍ فإنَّ کَثرَةَ المالِ تُنسِی الذُّنوبَ و إنَّ تَرْکَ ذِکری یُقسِی القُلوبَ(4)به سبب زیادی ثروت شاد مباش و یاد مرا در هر حال وامگذار؛ زیرا کثرت مال، فراموشی از گناهان را در پی دارد و ترک ذکر و یاد من قساوت قلب را.
خداوند متعال میفرماید: إذا أرَدتُ أن أجمَعَ لِلمُسلِمِ خَیرَ الدّنیا و خَیرَ الآخِرَةِ جَعَلتُ لَهُ قَلبًا خاشعاً و لِساناً ذاکراً و جَسَداً عَلَی البَلاءِ صابِراً و زَوجَةً مُؤمِنَةً تَسُرُّهُ إذا نَظَرَ إلَیها و تَحفَظُهُ إذا غابَ عنها فی نَفسِها و مالِهِ(5)وقتی برای مُسلم تمام خیر دنیا و خیر آخرت را خواستم جمع نمایم، برایش قلب خاشع و زبان ذاکر و جسدِ صابر بر بلا و زوج مؤمنی، که وقتی به او نظر
1) همان، ص688، باب ابی عبدالله جعفربن محمدالصادق(علیه السلام).
2) کنزالفوائد، محمد بن کراجکی، ج1، ص62 و بحارالأنوار، 74/44.
3) محمدباقر مجلسی، بحارالأنوار، ج74، ص19.
4) اصول کافی، ج2، ص497.
5) جواهرالسنیة فی احادیث القدسیة، شیخ حر عاملی، ص254، الباب الحادی عشر فیما ورد بشأن سیدنا و نبینا محمد بن عبدالله... .
میافکند سرور پیدا نماید و زمانی که از او غایب میشود خودش و مالِ شوهرش را حفظ نماید، به وجود میآورم.
خداوند به موسی(علیه السلام) وحی کرد: ای موسی! الفَقیرُ مَن لَیسَ لَهُ مِثلی کَفیلٌ و المریضُ مَن لَیسَ لَهُ مِثلی طَبیبٌ و الغریبُ مَن لَیس لَهُ مثلی مونِس(1)فقیر (واقعی) کسی است که کفیل و وکیل و ضامنی مثل من ندارد و مریض کسی است که طبیبی مانند من ندارد و غریب کسی است که مونسی همانند من ندارد. (کسی به رحمت گفت: هم مریضم و هم فقیر. رحمت گفت: پیش حبیب برو، نه طبیب و نزد کریم برو نه عبدالکریم).
گر طبیبانه بیایی به سر بالینم
به دو عالم ندهم لذت بیماری را
در «صُحُف موسی(علیه السلام)» و کتاب آسمانی او آمده است: خداوند میفرماید: عَجِبتُ لِمَن أیقَنَ بِالموتِ کَیفَ یَفرَحُ بِالدّنیا و عَجِبتُ لِمَن أیقَنَ بِالنّارِ کَیفَ یَضحَکُ و عَجِبتُ لِمَن أیقَنَ بِالحسابِ کَیفَ یَعمَلُ السَّیِّئات(2)در شگفتم از کسی که به مرگ یقین دارد، چگونه به سبب دنیا (و در دنیا) شاد است و تعجب دارم از کسی که به آتش یقین دارد (که آن قطعی است)، چگونه میخندد و عجب از کسی دارم که به حساب (قیامت) باور دارد، چگونه مرتکب بدیها میگردد.
گرگ اجل یکایک از این گله میبرد
گله را ببین که چه آسوده میچرد!
امام حسن(علیه السلام) بر جوانی گذشت و او را خندان دید. به جوان گفت: از صراط گذشتهای؟ گفت: نه! گفت به بهشت خواهی رفت یا به دوزخ؟ گفت: ندانم. گفت: از چه رو میخندی؟ راوی گفت: دیگر جوان را خندان ندیدند!(3)
مردی نزد امام جعفر صادق آمده درخواست موعظه نمود. آن حضرت فرمود: إن کان الله تبارک و تعالی قد تکفّل بالرزق فاهتمامک لماذا؟ و إن کان الرزق مقسوماً فالحرص لماذا؟ و ان کان الحساب حقاً فالجمع لماذا؟[و ان کان الثواب من الله فالکَسَل لماذا؟] و ان کان الخَلَفُ(جایگزینی و عوض دادن) من الله عزّوجلّ حقاً فالبخل لماذا؟ و ان کان العقوبةُ من الله
عزوجلّ النارَ فالمعصیة لماذا؟ و إن کان الموت حقاً فالفرح لماذا؟ و ان کان العَرْض علی الله عزوجلّ حقاً فالمکر لماذا؟ و ان کان الشیطان عدوّاً فالغفلةُ لماذا؟ و ان کان المَمَرُّ علی الصراط حقاً فالعُجْب لماذا؟ و ان کان کل شیء بقضاء من الله و قدره فالحزن لماذا؟ و ان کانت الدنیا فانیةً فالطمأنیة الیها لماذا(1)؟
در مناجات خداوند با موسی(علیه السلام)، خداوند میفرماید: ای فرزند عمران، کذب مَن زعم یُحبُّنی فإذا جنّه اللّیلُ نام عنّی. ألیس کلُ محبٍّ یحبّ خلوةَ حبیبه؟...(2)دروغ میگوید کسی که باور دارد مرا دوست میدارد؛ زیرا او در وقتی که پردهی شب او را فراگیرد میخوابد (و از مناجات با من محروم است)، آیا نه چنین است که هر مُحب و عاشقی خلوت با معشوق خود را دوست دارد...؟
خداوند به داود وحی فرمود که ای داود: تُریدُ و أُریدُ و لا یکون إلا ما أُریدُ فإن أسلَمتَ لِما أریدُ أعطیتُک ما تُریدُ و إن لَم تُسلِم لما أُریدُ أتعَبْتُکَ فیما تُریدُ و لا یکونُ إلا ما أریدُ(3)تو چیزی را میخواهی، من نیز چیزی را میخواهم، در حالیکه جز آنچه را من میخواهم تحقق پیدا نمیکند، پس اگر در مقابل اراده من تسلیم شدی، هرآنچه را که میخواهی به تو عطا میکنم و اگر در مقابل اراده من تسلیم نشدی ، تو را در آنچه میخواهی به تعب و رنج میافکنم و جز آنچه من اراده مینمایم، تحقق پیدا نمیکند.
هرچه دلم خواست نه آن میشود
آنچه خدا خواست همان میشود
در حدیث قدسی وارد شده است: یا ابنَ آدم أنا غنی لا أفتقر، أطعنی فیما امرتک اجعلْک غنیاً لا تفتقر. یا ابن آدم أنا حی لا اموت أطعنی فیما أمرتک أجعلْک حیّاً لا تموت. یا ابن آدم انا أقول للشیء: کن فیکون أطعنی فیما امرتک اجعلْک تقول للشیء: کن فیکون.(4)
لقمه لقمانی در لسان قرآنی(5)
در حدیث نبوی آمده است: حقاً أقول: لم یکن لقمانُ نَبِیّاً ولکن کان عبداً کثیر التفکر،
حَسَن الیقین احبّ اللهَ فاحبَّه و منَّ علیه بالحکمة(1)حقیقت را میگویم: لقمان، پیامبر نبود، ولکن بندهای بود که زیاد تفکر مینمود و یقین نیکو داشت. خداوند را دوست داشت، پس خدا نیز او را دوست داشت و با اعطای حکمت به او بر وی منت نهاد.
محدث قمی میگوید: قیل: إن بطلمیوس کان تلمیذ جالینوس و جالینوس تلمیذ بلیناس و بلیناس تلمیذ أرسطو و أرسطو تلمیذ افلاطون و افلاطون تلمیذ سقراط و سقراط تلمیذ بقراط و بقراط تلمیذ جاماسب و جاماسب أخو کشتاسب و هو من تلامذة لقمان الحکیم، مثل فیثاغورث الحکیم المشهور.(2)
دو صفت بارز لقمان، شکرگزاری و عدم کفر ورزی او بوده است که از آن دو، به حکمت تعبیر میشود. حکمت، قضایایی است که مطابق با واقع، از جهت اشتمالشان به نحوی بر سعادت انسان، است.(3)به عبارت دیگر حکمت آن علم با منفعت برای انسان است که حد وسط میان جهل و عدم تمرکز (جربزه)(4)و افراط و تفریط در امور، در آن لحاظ شده باشد. به همین دلیل قرآن در مورد وی میفرماید: «وَ لَقَدْ ءَاتَیْنَا لُقْمَانَ الْحِکمَةَ أنِ اشْکُرْ للهِ وَ مَنْ یَشْکُرْ فَإِنَّمَا یَشْکُرُ لِنَفْسِهِ وَ مَنْ کَفَرَ فَإِنَّ اللهَ غَنِیٌّ حَمِیدٌ».(5)
مولوی گوید:
شکر کن تا نایدت از بد بتر
ورنه، مانی ناگهان در گل چو خر(6)
لقمان حبشی بسیار به دیدن داودِ نبی میرفت و او را اندرز میداد و مستحکم به حکمت میکرد و مواعظ و حکمتها و علومی را در اختیار او میگذاشت. او مورد غبطهی داود(علیه السلام) بود.
روزی داود به لقمان حکیم گفت: خوشا به حالت که حکمت را به تو دادهاند و بلای نبوت را به من.(7)
لقمان به دیدن قاضیان و پادشاهان و صاحب منصبان میرفت و از بهر پُستشان به آنها تسلیت میگفت و برایشان اظهار ترحم و دلسوزی مینمود که چگونه به سلطنت و قدرت دل بستهاند و از خداوند بی خبر شدهاند. او به حالشان زار زار گریه میکرد که حضرت حق به چنین مقامی مبتلایشان نموده است.
یکی از نصایح لقمان به فرزندش«براثا یا باثار» این بود که:«یا بُنَیَّ أقِمِ الصَّلاةَ»(1)ای پسرک من نماز را برپا بدار. امام صادق(علیه السلام) فرمود: بعد از معرفت خدا هیچ چیزی بهتر از نماز سراغ ندارم که با آن بنده به خدا تقرب جوید.(2)
از جمله اندرزهای دیگر لقمان این است:«وَ اقصِدْ فِی مَشیِکَ وَ اغضُضْ مِنْ صَوْتِکَ إِنَّ أَنکَرَ الأَصواتِ لَصَوْتُ الحَمِیرِ»(3)ای پسرک من! در مشی و روشت میانهرو باش و از صدایت بکاه؛ زیرا زشتترین صداها، صدای خَران است (که بی جهت و وقت و بی وقت فریاد سرمیدهند). امام صادق(علیه السلام) مصداق آن را عطسه نمودن با صدای بلند و زشت و بلند بودن و ناخوشایندی صدای انسان در سخن گفتن معرفی فرموده است.(4)
به این ترتیب هر صدای بلندی، مخصوصاً صدای بلند دانشجو در مقابل استاد و بحث و جدالهای با صدای غیرمتعارف و دعواها و خصومتهای با صدای ناهنجار، بهویژه اگر همراه با فحاشی و ناسزاگویی باشد و...، از جمله مصادیق بارز«انکر الاصوات»اند. موتورسواران و رانندگانی که ممتد بوق میزنند و سبب سر و صداهای ناهنجار در معابر عمومی میشوند، به منزله نفس و خود الاغ و خر بی خرد و بییال و دم محسوب میشوند. آنها سر خر دارند و دندان سگ. آنها احمقهایی هستند که سر بزرگ دارند و ریش دراز(5).
سعدی گوید:
خر بر آدمی شرف دارد
که دل مردمان بیازارد
مسکین خر اگرچه بیتمیز است
چون بار همی برد عزیز است(6)
پسرک من! از آن روزی که به دنیا آمدهای، هماره از دنیا داری دور میشوی و به آخرت نزدیک. همیشه از بهر تعلم در مقابل علما زانوی تواضع بزن ولی با آنها مجادله مکن و الا از تعلیم آنها محروم میمانی.
در دنیا آنچنان داخل مشو که به آخرتت ضرر رساند و آنقدر روزه بگیر که از شهوتت جلوگیری نماید و آنقدر روزه مگیر که از نماز بازت بدارد؛ زیرا نماز نزد حضرت اله از روزه محبوبتر است.
پسرک من! دنیا دریایی عمیق است که دانشمندان زیادی در آن هلاک گردیدند. ایمان تو، کشتی تو است و بادبان آن، توکل و آذوقه تو، تقوی. اگر به ساحل رسیدی به سبب رحمت خداست و الا از بهر گناهانت میباشد.
پسرک من! ساعاتی از عمرت را برای طلب علم قرار بده، چرا که هیچ چیزی جز ترک علم، عمر گرانمایه را ضایع نمیکند.
پسرک من! هرگز با اشخاص حَکَر و لجوج و چموش، ممارات و منازعه و جدال مکن، بلکه راه مدارا را پیش بگیر، چراکه گفتهاند: «مِن علاماتِ اللَّئیمِ المُمارات و السَّفَه»(1)و با هیچ ستمگری سازگاری و دوستی مکن و با هیچ فاسقی برادری مَوَرز و با هیچ متهمی رفاقت منما و علم خود را مانند پولت خزینه و گنجینه کن و به هرکس و ناکس عرضه مدار.
پسرک من! از خدای عزّوجلّ آنچنان بترس که اگر در قیامت نیکیهای همه جن و انس را داشته باشی، باز ترس آن را داشته باشی که عذابت کند و به رحمت خداوند امیدوار باش، آنچنان که اگر در قیامت با تمامی گناهان جن و انس روبرو شوی، باز احتمال و امید این که تو را بیامرزد، داشته باشی؛ به همین دلیل باید گفت: پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) بشیر مذنبین و گناهکاران و نذیر صدیقین و راستگویان واقعی است؛ پس باید میان خوف و رجا بود.
پسرک من! به دنیا اعتماد مکن؛ زیرا خداوند هیچ خلقی ذلیلتر از دنیا نیافریده است. آیا نمیبینی که نعیم دنیا را مزد و پاداش مطیعان و بلای دنیا را عقوبت گنهکاران قرار نداده است؟ قال علی(علیه السلام) فی صفة الدنیا:(الدنیا) تغرّ و تضرّ و تمرّ، ان الله تعالی لم یرضها ثواباً لاولیائه و لا عقاباً لاعدائه.(2)
از جمله اندرزهای نغز حضرت لقمان، که جامع همه حکمتها باشد، این است که: لا
أتکلّف ما قد کفیته و لا أُضیّع ما ولیّته؛(1)خود را دربارهی چیزی که برایم ضمانت شده است(مثل روزی)، به زحمت نیندازم و آنچه را به خود من واگذار شده است(مثل بهشت)، ضایع نسازم.
و اگر در ضربالمثلها آمده است که:«بهشت را به بها نمیدهند، به بهانه میدهند(2)»، نسبت به خدای رحمان و رحیم است و اگرنه نسبت به ما، کلام دکتر شهید بهشتی درست مینماید که فرمود:«بهشت را به بها میدهند نه به بهانه».
پسرک من! اگر دربارهی مردن شک داری، خواب را از خودت بردار و اگر دربارهی قیامت شک داری، بیداری را از خودت مرتفع ساز که قادر به هیچ کدام نیستی.
پسرک من! زیاد نزدیک دنیا مشو که از آن دور (و محروم) میشوی و زیاد هم دور مشو که خوار (و فقیر) خواهی شد.
پسرک من! به خداوند چنان امیدوار باش که از مکرش ایمِن نباشی و از او چنان بترس که از رحمتش نا امید مباشی.
پسرک من! دنیا را به منزله پلی فرض کن که بر روی نهری زدهاند که تو از آن بگذری و رهایش نمایی و دیگر تا ابد به سویش برنگردی، لذا هیچ عاقلی به قیمت تخریب آخرت آن را تعمیر نمینماید. (ما باید خانه آخرت را تعمیر نماییم، چون به معمور داشتن آن مأموریم و دنیا را عمران و آباد ننماییم، چرا که در این خصوص مأمور نیستیم، اما اکثر مردم دنیایی را که نباید آباد کنند، آباد میکنند و آخرتی که باید آباد نمایند، آباد نمینمایند، لذا از مرگ وحشت و نفرت دارند).
حکمت نامه لقمان(3)
پسرم مبادا خروس، زرنگتر از تو و مراقبتر از تو بر نمازها باشد! مگر آن را نمیبینی که هنگام هر نمازی، بانگ میزند و سحرگاهان -در حالیکه تو خوابی- با صدایش اعلان وقت میکند.(4)
پسرم! یا دانشمند باش یا دانشآموز(و دانشجو) یا مستمع دانش باش و یا دوستدار دانش و
پنجمی نباش وگرنه هلاک میشوی.(1)حضرت ختمی مآب فرموده است: «اکرموا العلماء فانهم ورثة الانبیاء فمن اکرمهم فقد اکرم اللهَ و رسوله».(2)
قال النبی(صلی الله علیه و آله): لاتجلسوا عند کل داعٍ مدّعٍ، الذی یدعوکم من الیقین الی الشک و من الاخلاص الی الریاء و من التواضع الی التکبر و من النصیحة الی العداوة و من الزهد الی الرغبة و تقرّبوا من عالم یدعوکم من الکبر الی التواضع و من الریاء الی الاخلاص و من الشک الی الیقین و من الرغبة الی الزهد و من العداوة الی النصیحة(3).
پسرم! تا وقتی که به دانستههای پیشین خود عمل نکردهای، در یادگیری آنچه نمیدانی، خیری نیست؛ زیرا مَثل آن، مثل کسی است که هیزمی را جمع کرده و یک بسته آن را برمیدارد و در حالیکه ناتوان از حمل آن است، یک بسته دیگر بر آن میافزاید.(4)
پسرم! همانطوری که پادشاهان، حکمت را برای شما واگذاشتهاند، شما نیز دنیا را برایشان واگذارید.(5)(بسیاری از پادشاهان از حکمت سر در نمیآورند، لذا به دنبالش نیز نیستند و حکمت حکما را دستبرد نمیزنند، پس این خوب معاملهای است که دنیای فانی داده شود و حکمت باقی گرفته شود. سود دارترین معامله، نکبت دادن و حکمت گرفتن است).
پسرم! آنچه را که نمیدانی، از دانشمندان بیاموز و آنچه را که میدانی، به مردم بیاموز تا در ملکوت از تو یاد گردد.(6)
پسرم! به راستی که اگر حکیم تو را بزند و رنجیده شوی، بهتر از این است که نادان تو را با روغن خوش بمالد.(7)(و خرسند شوی. عنف و ضرب عالم بهتر از لطف و عفو جاهل است و به قول سعدی: جور استاد به ز مهر پدر(8)).
پسرم! اگر حکیم تو را دور کند، بهتر از این است که احمق تو را نزدیک نماید.(1)(چرا که آن، تنبیه و رویش و رشد است و این، تخسیر و ریزش و افت است). مولوی گوید:
دل نگه دارید ای بیحاصلان
در حضور حضرت صاحبدلان
پسرم! بکوش امروزت بهتر از دیروز و فردایت بهتر از امروز باشد؛ زیرا هر که دو روزش برابر باشد، مغبون است و هرکس امروزش بدتر از دیروز باشد، ملعون است.(2)
پسرم! زبانت را به «خدایا مرا بیامرز» عادت بده؛ زیرا خدا را لحظاتی است که سائل را در آن، دست خالی باز نمیگرداند.(3)بهویژه اینکه خداوند فرموده است: «وَأَمَّا السَّائِلَ فَلَا تَنْهَرْ»(4).
پسرم! در تشییع جنازهها شرکت کن؛ زیرا آنها آخرت را به یادت میآورند، ولی در عروسیها حاضر نشو، چراکه آنها، تو را مشتاق دنیا میکنند.(5)
پسرم! از زنا بپرهیز؛ زیرا(نزدیک شدن به آن، منهی عنه خداوند است.«لاَ تَقْرَبُوا الزِّنَی إِنَّهُ کَانَ فَاحِشَةً وَ سَاءَ سَبِیلاً»(6)و) آغازش ترسناک و پایانش پشیمانی.(7)
پسرم! به موسیقی گوش نده؛ زیرا آخرت را از یادت میبرد.(8)
پسرم! با کسی که در کارها تجربه دارد، مشورت نما؛ زیرا او نظرش را که گران به دست آورده است، به تو میدهد، در حالیکه تو آن را رایگان دریافت میکنی.
ای پسرم! چنان شیرین نباش که بلعیده شوی و چنان تلخ مباش که طرد شوی.(9)
ای پسرم! تنها خیر، شر را خاموش میکند، چنان که آب، آتش را خاموش میکند و با شر
نمیتوان شر را خاموش نمود، چنان که با آتش نمیشود، آتش را خاموش کرد.(1)پسرم اگر کسانی از سر نادانی به تو خندیدند، تو برای شفایشان گریه کن(2).
به همین دلیل حضرت مسیح فرموده است: شنیدهاید که در تورات آمده است: چشمی به چشمی و دندانی به دندانی، ولی من میگویم با شریر مقاومت مکنید بلکه هر که بر رخساره راست تو سیلی زند، دیگری را نیز به سوی او بگردان و اگر کسی خواهد با تو دعوی کند و خواهد که پیراهنت را بگیرد، قبای خود را نیز به وی واگذار(3).
البته کسی مانند مارکس که پی به حقیقت آن اندرز نبرده است با دید انتقاد بل انتقام به آن نگریسته میگوید: اصول اجتماعی مسیحیت، بیغیرتی، حقارت، خواری و خلاصه تمامی صفات پست را وعظ میکند(4).
پسرم!... هرگاه گناهی مرتکب شدی، در پیِ آن صدقهای بده تا آتش گناه را خاموش نماید.(5)
پسرم! هیچ سرمایهای، مانند تندرستی و هیچ نعمتی مانند پاک سرشتی نیست.
پسرم! کاری را که گذشته است، پیگیری نکن (مثلاً چیزی را که فروختهای فکرش را مکن) و کار پیش رو را رها نکن (والا) آن، اندیشه را گمراه و خِرد را (خُرد و) سبک میگرداند.(6)
پسرم! بدان که به چهارصد پیغمبر، خدمت نمودم (در گلستان سعدی عمر لقمان سه هزار سال ثبت شده است و بعضی عمر وی را به چهار هزار سال نیز رساندهاند)(7)و از میان سخنان آنان، چهار سخن را دریافتهام که چنیناند: هرگاه در نماز بودی دلت را حفظ کن و هرگاه سر سفره بودی، گلویت را نگه دار و هرگاه در خانه دیگری بودی، چشمت را نگه دار و هرگاه
1) تنبیه الخواطر، ج2، ص38.
2) طلوع اندیشه، شماره 78، ص 60، جامعة الامام المنتظر.
3) انجیل متی5: 17-48 و محمدجواد مشکور، خلاصةالادیان، ص 157، 1359 و حسین توفیقی، آشنایی با ادیان بزرگ، ص 145، 1385.
4) آندره پییتر، مارکس و مارکسیسم، ترجمه شجاعالدین ضیائیان، ص 237، 1360.
5) مجلسی، بحارالأنوار، ج13، ص426، ح21.
6) قصص الانبیاء، ص193، ح243.
7) محمد محمدی ری شهری، حکمت نامه لقمان، ص24.
در میان مردم بودی، زبانت را نگه دار.(1)
پسرم! هفت هزار حکمت آموختهام، اما چهارتا از آنها را حفظ کن تا با من به بهشت بیایی: کشتیات را محکم کن؛ زیرا دریا، عمیق است. بارت را سبک کن؛ زیرا بالا رفتن از گردنه، سخت است، توشهات را زیاد بردار؛ زیرا سفر، طولانی است. عملات را خالص گردان؛ زیرا ارزیاب، بیناست.(2)
پسرم! تو را از غضب و خشم باز میدارم؛ چرا که آغاز خشم، دیوانگی است و آخر آن، پشیمانی؛ ایاک و الغضب فاوّله جنون و آخره ندم.(3)
پسرم! از بسیاری دارایی بپرهیز؛ زیرا فردا حسابرسی تو دربارهی آن به درازا میکشد و در حدیث قدسی آمده است: «... فإنه لیس عبدٌ اَنصبه للحساب الا هلک».(4)
بر طبق آیهی«إِنَّمَا یُوَفَّی الصَّابِرُونَ أَجْرَهُم بِغَیْرِ حِسَابٍ»(5)، عطایِ صابرانِ در طاعت و معصیت و مصیبت، بیحساب و تام و کامل است؛ یعنی آنها در قیامت بدون حسابرسی و نشر دیوان عمل وارد بهشت میشوند(6). از مصادیق بارز و آشکار صبر، طبق آیات قبل از آیه مذکور، نماز شب و علم توحیدی است.
پسرم! از دوستی با فاسقان بپرهیز. آنان چون سگانند که اگر نزد تو چیزی را بیابند، میخورند وگرنه تو را سرزنش میکنند و رسوایت میکنند و دوستی آنان میان خودشان لحظهای است. دشمنی مؤمنان از دوستی فاسقان، بهتر است؛ زیرا فاسق، خدا را رعایت نمیکند، چگونه حال تو را رعایت نماید.
دوستی با مردم دانا نکوست
دشمن دانا به از نادان دوست(7)
پسرم! هرگاه دیدی در مجلسی خداوند یاد میگردد با آنان بنشین؛ زیرا اگر دانا باشی، دانشت تو را سود میدهد و اگر نادان باشی، آنان به تو میآموزند و اگر خداوند به رحمت، بر آنان نظرکند، رحمت خداوند به همراه آنان، شامل حال تو نیز میشود و در مجلسی که
خداوند در آن یاد نمیشود، ننشین... اگر خداوند جلّ و علا بر اهل آن خشم گیرد، تو را نیز همراه آنان گرفتار مینماید.
خدای نامه(1)
خدایا: عقیدهی مرا از دست عقدهام مصون و محفوظ بدار.
خدایا: به من قدرت تحمل عقیدهی مخالف و معارض ارزانی کن تا با استدلال، طرف را مجاب نمایم.
خدایا: تو را همچون حضرت سجاد(علیه السلام) سپاس میگذارم که دشمنان من و ملت ایران و بلاد اسلامی را از میان احمقها برگزیدهای، چرا که آنها نعمتهاییاند که تنها به بندگان خاصت عطا مینمایی (هرچند آنها فی نفسه نقمت و نکبتاند).
خدایا: به من توفیق تلاش، در شکست و صبر، در نومیدی و رفتنِ بی همراه و جهاد بی سلاح و کار بی پاداش در دنیا و تنها برای خودت و دین بی دنیا و مذهب بی عوام زدگی و عظمت بی نام و خدمت بی نان و ایمان بی ریا و خوبی بی نمود در ظاهر و با نمود در دل و تنهاییِ در انبوه جمعیت روزی فرما.
خدایا: به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ، بر بیثمری لحظهای که برای زیستن گذشته است، حسرت نخورم و مردنی ارزانی کن که عین حیاتِ با ارتزاق از جانب و قِبَل تو باشد.
خدایا: شریعتی را از مصلحت پرستی مصون بدار تا از برای آن، حقیقت پرستی، ذبح شرعی نشود، در نتیجه این حرام گردد و آن حلال.
خدایا: لطف و رحمتی کن تا ایمانم، نام و نان برایم نیاورد. قوتم بخش تا نانم را و حتی نامم را در خطرِ ایمانم فدا نمایم تا از آنها باشم که پول دنیا را میگیرند و برای دین کار میکنند، نه آنها که پول دین را میگیرند و برای دنیا کار میکنند.
خدایا: همواره تو را سپاس میگزاریم که هرچه مردم این کشور و این ملت بیشتر در راه تو و در طریق تبلیغ دین و پیام تو حرکت میکنند و رنج میبرند و فداکاری میکنند، دشمنان به جای دلنوازی میزنند و به جای همگامی سدّ راه میشوند و به جای حق شناسی، حق کشی مینمایند و به جای فشردن دستان آنها، به آنها سیلی میزنند و پیش از دشمن اصلی حمله میکنند.
1) نک: فلسفه نیایش،دکتر علی شریعتی، ص83-64. قسمت کمی از خدای نامه از اوست.
پروردگارا اکنون، طبق وعدهات، نوبت تو است که مدد رسانی و کافران و ملحدان و وهابیان و صهیونیستها و ابرنامردها را نابود سازی.
حمد و شکر مختص تو است که روز به روز آنها را رسوا مینمائی و از قدرتشان میکاهی و ما را بیشتر توان و عزت میدهی و به ظهور ولی عصرت امیدوار میسازی.
حمد و مدح تنها تو را سزد که روزی ما تنها در دست تو است و اگر در دست بندگانت میبود؛ روزی چند دفعه قطع میکردند، مخصوصاً اگر در دست اروپائیان و آمریکائیان میبود، روزی چند وهله، بلکه به طور کلی قطع میکردند و در نتیجه یا ما را گرسنه، نابود میساختند و یا به بردگی میگرفتند.
شکرت که ما را به اسلامی دعوت نمودی که گرایش و پذیرش آن، ما را در دو جهان سربلند نمود و خواهد نمود و سبب شد، دشمنان انسی و جنی ما رو به هلاکت و نابودی روند.
خدایا: در برابر هرآنچه انسان ماندن را به تباهی و فساد میکشاند، مرا با نداشتن و نخواستن، روئینتن کن.
خدایا: مرا از فقر ترجمه و زبونی تقلید نجاتبخش تا قالبهای ارثی را بشکنم، و تا در برابر «قالب»ریزی غرب بایستم و تا همچون اینها و آنها دیگران حرف نزنند و من فقط دهنم را تکان دهم.(1)
خدایا: مرا یاری ده تا جامعهام را بر سه پایهی کتاب، ترازو و آهن استوار کنم و دلم را از سه سرچشمه حقیقت، زیبایی و خیر سیراب سازم.
خدایا: چگونه زیستن را تو به من بیاموز، «چگونه مردن» (که انعکاسی از زیستن مطلوب برای تنها تو است) را خود خواهم دانست.(2)
خدایا: مرا از این فاجعهی پلید «مصلحت پرستی» که چون همهکسگیر شده است، وقاحتش از یاد رفته و بیمارییی شده است که، از فرط عمومیتش، هرکه از آن سالم مانده باشد بیمار مینماید مصون بدار، تا: «به رعایت مصلحت، حقیقت را ذبح شرعی نکنم».(3)
خدایا: مرا به عنوان یک «من علی وار: یک روح در چند بعد: خداوند سخن بر منبر، خداوند پرستش در محراب، خداوند کار در زمین، خداوند پیکار در صحنه، خداوند وفا در کنار محمد(صلی الله علیه و آله)، خداوند مسئولیت در جامعه، خداوند قلم در نهجالبلاغه، خداوند پارسایی
در زندگی، خداوند دانش در اسلام، خداوند انقلاب در زمان، خداوند عدل در حکومت، خداوند پدری و انسانپروری در خانه، و... بندهی خدا در همه جا و همه وقت و به عنوان یک شیعی مسئول، وفادار به: مکتب و وحدت و عدالت و رهبری و برابری و فداکردن همهی مصلحتها در پای حقیقت قرارم بده.(1)
خدایا: نه معلم، شمع است و نه شمع، معلم؛ زیرا شمع را میسازند تا بسوزد، ولی معلم میسوزد تا بسازد. پس معلم، معلم است و شمع، شمع. و نه آن به این ماند و نه این به آن.
خدایا: آلبرت هیوبار میگوید: بزرگترین اشتباه این است که از اشتباه بترسیم ولی من (رحمت) میگویم: بزرگترین اشتباه این است که مرتکب بزرگترین اشتباه شویم و یقین کنیم هیچ اشتباهی مرتکب نشدهایم و حقیقت جز این نیست.(2)
خدایا: امرسون میگوید: کارتان را آغاز کنید، توانایی انجامش به دنبال میآید؛ ولی من میگویم: کار خوبتان را با نام خدا آغاز کنید. آن وقت مطمئن باشید کارتان به انجام با ثمر و اثر میرسد. و امام صادق(علیه السلام) میفرماید: أغلقوا ابواب المعصیة بالاستعاذة و افتحوا ابواب الطاعة بالتسمیة(3)درهای معصیت را با گفتن«اعوذ بالله من الشیطان الرجیم» ببندید و درهای طاعت را با قول «بسم الله الرحمن الرحیم» بگشایید.
خدایا: ویکتور هوگو میگوید: امید در زندگانی همان قدر اهمیت دارد که بال برای پرندگان؛ ولی من میگویم: امید به منزله حیات عقلانی و روانی انسان است و نومیدی، گمراهی و اضطراب و استرس و افسردگی و کفر و زندقه است.
خدایا: پطر کبیر میگوید: آنقدر شکست میخورم تا راه شکست دادن را بیاموزم؛ ولی من میگویم: شکست در راه خدا شکست نیست و عدم شکست در راه شیطان، شکست است. چه زیباست که انسان اجازه ندهد شکست او را شکست بدهد، بلکه او شکست را شکست بدهد.
خدایا: شوپنهاور میگوید: اشخاصی که هرگز وقت ندارند، همانهایی هستند که کمتر کار میکنند؛ ولی من میگویم: اشخاصی که همیشه به مردم وقت میدهند همانهائی هستند که همیشه در وقت خود، یعنی با نظم و انسجام و شناخت هر عملی در زمان خاص و در خور آن، کار میکنند؛ آن هم کارِ کاری، نه کاری که کار نیست.
خدایا: جهجی هالندی میگوید: خداوند به هر پرندهای دانه میدهد ولی آن را داخل لانهاش نمیکند؛ ولی من میگویم: از ما حرکت و از خدا برکت. خداوند به هر جنبندهای،
هرکدام را به گونهای خاص، روزی میدهد، چه قدردان باشند و چه نباشند؛ ولی آن را به انسان تفویض نمیکند و الا هر روز چند دفعه آن را قطع میکرد.
الهینامه(1)
الهی! چه عذابی از ستر و حجاب، سختتر است؟ به حق خودت از جهنم ستر و حجابم وارهان و به بهشت قرب و وصلت برسان. وحشی بافقی چه خوب سروده است:
کجا رفتی بیا ای از نظر دور
که ما را سوخت اندوه جدایی(2)
و اوحدی نیز در این باب چنین انشاد کرده است:
بیا کز وصل من کارت برآید
به باغ من گل از خارت برآید(3)
الهی! استادی به شاگردش گفته بود: همین صدام، شرّ مطلق نیست؛ زیرا اگر تو را بکشد شهید میشوی و اگر تو او را بکشی به عنوان مجاهد به بهشت میروی. فنعم ما قال: حسنزاده: لولا الشیطان لبطلالتکلیف. سبحانک ما أحسنَ صنعَک.
الهی! از لباس فقر، فخر دارم و از فاخر، شرم، که در آن، همرنگ فقیر دل شکستهام و در این، بیم دل شکستن است، پس نوع ثیاب و لباسها، بیانگر شخصیت انسان است. لولا اللباس لا لتبس الامر علی اکثر الناس. پیامبر به هیچ چیزی از اوصافش افتخار نکرد جز به فقر. آن حضرت فرمود: الفقر فخری و به افتخر(4).
الهی! خانه کجا و صاحب خانه کجا؟ طائف آن کجا و عارف این کجا؟ آن، سفر جسمانی است و این، سفر روحانی. آن سفر عَرْضی و سطحی است و این سفر طولی و عمقی. آن، سیر آفاقی نماید و این سیر انفسی. آن سفر است و پرخطر و این، حضر است و پر فرح. آن برای ثروتمند توانمند است و این، برای درویش دل ریش. آن، شهر و اهل و عیال را ترک و وداع کند و این ماسَوا را. آن ترک مال کند و این ترک جان. سیر و سفر آن، در برههای از زمان است و سیر و سفر این، در همه زمانها و ماورای آنها. آن میرود که برگردد و این میرود که باقی به بقاءالله گردد. آن فرش پیما با هواپیما است و این، عرش پیما با روح پیما. آن مُحرم میشود و این مَحرم. آن لباس احرام میپوشد و این، از خود عاری میشود. آن
لبیک میگوید و این لبیک میشنود. آن استلام حج میکند و این انشقاق قمر. آن را کوه صفا است و این را روح با صلح و صفا. آن، آب زمزم نوشد و این آب حیات. آن عرفات بیند و این عرصات. آن از عرفات به مشعر کوچ کند و این از دنیا به محشر. آن در مِنی، مُنا میخواهد و این، ترک تمنّی. آن، بهیمه قربانی کند و این، خود را. آن رمی جمرات کند و این، رجم همزات. آن بهشت طلبد و این بهشت آفرین. آن را لا فسوق و لا جدال فی الحج است و این را«هما فی تمام العمر». آن حاجی شود و این فانی. خنک آن که حاجی فانی شود.
الهی! چند صباحی بر من گذشت که فکر میکردم منِ من، همان تنِ من است. بعد فهمیدم: منِ من، غیر از تنِ من است، سپس به این حقیقت رسیدم که منِ من، همان تویی و اکنون پی بردم به این که مَنی وجود ندارد و تنها تویی و لا غیر.
بینی و بینک اِنّی ینازعنی
فارفع بلطفک إنی من البینی
الهی! تا حال تو را پنهان میپنداشتم و ماسَوایت را آشکار. اکنون جز تو را پنهان میدانم و تو را آشکار. و در عین حال کلام منظوم و مقبول عطار بسیار وزین و رزین مینماید که سروده است:
جان نهان در جسم و تو در جان نهان
ای نهان اندر نهان ای جان جان(1)
الهی! اگر به تو بنگرم، من، «أیْس»ام و اگر به خود بنگرم، من «لیس»ام، چرا که فلاسفه گفتهاند: الممکن من حیث ذاته لیس و من حیث علته أیس.
الهی! درشگفتم که در کلاس تدریس دانشجویان گربهای پیدا نمودم که گربه نبود و آدمی را پیدا نمودم که آدم نبود. چون او با تقلید از صدای گربه کلاس را به هم ریخت، پس از اینکه با حِیلی فهمیدم چه کسی بوده است، اظهار پشیمانی نمود و قول داد تنها صدای خود و آبا و اجدادش را آشکار و تعقیب نماید.
الهی! درشگفتم که چرا دیر شکفتم. خداوندا کمکم کن تا مغز علوم را خوب بشکافم تا از آن شکوفهها و ثمرها و اثرها عاید من و جامعه امروز و فردا گردد.
الهی! ما را از ددانِ دونِ دنیایِ دنیّ برهان و به قرب «من اظهر الجمیل و ستر القبیح» برسان. سعدی گوید:
نه هر آدمیزاده از دَد بهست
که دد ز آدمی زادهی بد بهست(2)
الهی! نعم ما قال الرسول الاعظم: شر العَمی، عَمَی القلب و چه نیکو گفته است آن که گفته
است: کور چشمِ سَر، از مشاهده خلق محروم است و کور چشم دل از رؤیت حق، پس تو که به ما چشم سر دادهای، چشم سرّ نیز عطا فرما تا خلق و حق بین شویم.
الهی! هراس من از خویش بیش از هراس از شیطان است که این دشمن بیگانه است و آن آشنا و هم خانه. سعدی شیرینبیان چه خوب مترنم است:
همه از دست غیر مینالند
سعدی از دست خویشتن فریاد(1)
الهی! شکرت که والدینم بهترین ارث را برای من گذاشتهاند و آن فقر بوده است و الا ممکن بود من قمارباز و یا معتاد میشدم و یا هم آن بودم و هم این و یا حداقل مال مییافتم و حال نمییافتم و کی شریعتی، شریعتی میشد؟
الهی! آنچه خواستم ندادی و خوب شد که ندادی و الا مثل دوست آوازه خوان قدیمیِ همشهریام میشدم که سر از آمریکا درآورده است و آنچه نخواستم دادی و خوب شد که دادی و آن کرسی تدریس حکمت متعالیه و دروس عمومی در دانشگاه است.
الهی! ندانسته و جاهلانه از تو قرار و ثَبات میخواستم و اکنون دانسته و عالمانه از تو بیقراری و واله شدن میخواهم؛ زیرا من، مظهر «یا من کل یوم هو فی شأن» میباشم.
الهی! وقتی پیامبر خاتم، انسان کامل مطلق، بفرماید: ما عرفتک حق معرفتک و ما عبدتک حق عبادتک، منِ انسان نمای جاهل باید بگوید: ما عبدتک و ما عرفتک.
الهی! همانگونه که توانگران را به آزاد نمودن از دربندان رستگار نمودی، من تهیدست را به بنده نمودنِ آزادان سرفراز فرما.
الهی! زمانی در کلاسها به عنوان شاگرد، مستمع بودم، سپس در دبیرستانها گوینده شدم و بالاخره در دانشگاهها هم گوینده شدهام و هم مستمع. اکنون فهمیدهام: تنها گوینده تویی و من و دانشجویان، مستمع. خدایا به من و دانشجویان گوش ملکوتی عنایت فرما و خرگوشی آنها را به خر کوشی مبدل نما.
الهی! أفرّ من«مَن اظهر القبیح و ستر الجمیل» الی«من اظهر الجمیل و ستر القبیح».(2)
الهی! پدر و مادرم را نمرده بیامرز و عمر طویل آنها را اطول و درجات آنها را مزید فرما که اگر اهل رحمت و دارای شریعت نمیبودند، رحمتالله، رحمتالله نبود و شریعتی، شریعتی.
الهی! حسنزاده را شِفا ده، چرا که همو بود که مرض جهل مرا به کلام امام حسین(علیه السلام) که میفرماید:«کیف یستدلّ علیک بما هو فی وجوده مفتقر الیک»(1)، شفا داد، لذا فهمیدم: وجود حضرت حق نیازمند دلیل، که خارج از وجود او باشد، نیست، پس دلیل نیز مخلوق خداوند است؛ زیرا قرآن میفرماید:«یَا أَیُّهَا النَّاسُ قَدْ جَائَکُمْ بُرْهَانٌ من رَّبِّکُمْ وَ أَنْزَلْنَا إِلَیْکُمْ نُورًا مُبِیناً»(2)بر این مبنا باید گفت: دلیل وجود حضرت حق تنها خود اوست، بلکه این تنها مخلوق است که دلیل هستیاش، تنها حضرت رب العالمین است، آن هم با برهان لمی یقینی، نه با برهان إنّی غیر یقینی. خلاصه اینکه تنها خدا دلیل و راهنمای وجود ممکنات هستی است، نه به عکس. به همین دلیل عبارات بعدی سخن آن امام همام، اثبات کنندهی همین مطلب است که بیان شد.
الهی! مرا از کسانی قرار مده که حرفِ مفت میزنند ولی مفتی حرف نمیزنند.
الهی! من کتمان سرّ را از تو یاد گرفتهام و مدارا را از پیامرسانت و صبر را از اوصیایت.
الهی! من از حیوانات، سکوت و از گدایان، سماجت و از خروس، سحرخیزی و از موران، تهیه زاد برای آخرت و از بی ادبان، ادب و از نابینایان که تا جای، به وسیله عصای خود، نبینند، پای ننهند، حکمت برگرفتم.
الهینامه جواد محدثی(3)
الهی! منِ هر جایی را یک جایی کن، و از خودم برهان و خدایی کن، سنگم کن تا هر جایی نباشم و آنگاه خاکم کن، اما ببخشای و پاکم کن.
الهی! خوشم که معبودم تویی، خرسندم که مقصودم تویی، نه دوری که نخوانمت، نه مستوری که نبینمت و نه مجهولی که نشناسمت.
الهی! تا رحمت و فضل تو در کار است ، از حساب چه باک؟!«مَن لم یَعرِفکَ بالرّحمة فقد جفاک» و«من انصبتَه للحساب فهو هلاک».
الهی! دلیل علیل، همچون سیف کلیل است و برهان قاطع مانند نور ساطع. معقولات ما را منقول نما و منقولات ما را معقول.
الهی! مدح و قدح خلایق، چه سود و زیان؟ مناط سعادت و شقاوت، قبول و ردّ خالق است. رفوزهی تو، هرجا هم که قبول شود، مردود است و مقبول تو، هرجا هم که ردّش کنند، محمود است.
الهی! نگاهت را از این گنهکار، دریغ مدار و نگاهم را از گناه، نگاه دار.
من فقیرم، من حقیرم، من اسیر
بار دیگر از کرم، دستم بگیر
الهی! قسم به رازدار بیدار که جز به دیدار دادار نگیرم قرار و نگردم آرام و از ماسوی الله هستم بینیاز و بیزار. سوگند به دادار آگاه که بیزارم از زرق و برق و کشف حجاب در بازار.
هیچ کنجی بی دَد و بی دام نیست
جز به خلوتگاهِ حق آرام نیست(1)
الهی! نه هرکه میرود میرسد و نه هرکه میدود میبرد و نه هرکه فرار میکند نجات مییابد و نه هرکه کور است راه گم میکند و نه هرکه پُست ندارد پَست است و نه هرکه قوی است در امان است و نه هرکه غنی است عزیز است و نه هرکه فقیر است ذلیل. ان الله یحب عبده الفقیر المتعفّف ذا العیال(2)و فی الحدیث القدسی: «إن من عبادی مَن لا یُصلحه الا الفقر».(3)
الهی! تواضع ثمر علم است و تکبّر، شَرَر آن. آن میسازد و این میسوزد، آن بالا می برد و این بر زمین میزند، آن، راهنماست و این، رهزن.
الهی! هرکه اسیر تو شد، آزاد است و هرکه از تو رها شد، گرفتار. زهد «نداشتن» نیست، بلکه «در بند داشتهها بودن» است.
حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی
من از آن روز که در بند توام آزادم(4)
حضرت ختمی مآب فرموده است: ما یُعبدالله بشیء مثل الزهد فی الدنیا(5).
الهی! یکی به رنج پستی میرسد و دیگری به گنج هستی. یکی را درد «ماندن» میکُشد و یکی را شوق «رفتن». یکی به شرافت میاندیشد و دیگری به اشرافیت دل میبندد.
الهی! شهیدان سِلاح و صَلاح و جهاد اصغر و اکبر را به هم سرشتند و بقاء را در فناء و ماندن را در رفتن دیدند. زار و راز شب داشتند و شب زار و راز. راه خدا را از روح خدا آموختند و قرآن و برهان و عرفان را به هم آمیختند و خود را فدای خدا نمودند. بزمشان را
ساقی باش و نامشان را باقی دار.
مناجات نامه(1)
الهی! ترسانم از بدی خود، بیامرز مرا به خوبی خود.
الهی! هرکس از آنچه ندارد مفلس است و من از آنچه دارم.
الهی! فضل تو را کران نیست و شکر تو را زبان نیست.
الهی! هرکس تو را شناخت هرچه غیر توست بینداخت.
الهی! دانایی ده که از راه نیفتیم و بینایی ده که در چاه نیفتیم.
الهی! مگوی که چه آوردهای، که از درویشانم و مپرس که چه کردهای، که از رسوایانم. آخر تو کریمی و من عبدالکریم و تو رحیمی و من عبدالرحیم.
الهی! تو بساز که دیگران ندانند و تو نواز که دیگران نتوانند.
الهی! ما که در دنیا معصیت میکردیم، دوست تو محمد غمگین میشد و دشمن تو ابلیس و لاقیس شاد، الهی، اگر فردای قیامت عقوبت کنی، باز دوست تو محمد غمگین شود و دشمن تو ابلیس شاد. الهی، دو شادی به دشمن مده و دو اندوه بر دل دوست منه.
الهی! اگر بپرسی حجت نداریم و اگر بسنجی بضاعت نداریم و اگر بسوزی طاقت نداریم، ماییم همه مفلسان بی مایه و همه از طاعت بی پیرایه و همه مفتاق و محتاج و بی سرمایه. خدایا! ما در قیامت مفتاقیم و محتاج، نه توانمندِ استدلال و احتجاج. حاجتمندیم نه دارندهی حجت. از تو خُلّت خواهیم نه عدالت. طالب کرامت هستیم، نه کتابت. ترسان و لرزان هستیم از حسابت و شادان و خندان هستیم از غفرانت.
الهی! چون به تو بنگریم پادشاهیم و تاج بر سر و چون به خود نگریم خاکیم بلکه از خاک کمتر و در واقع خاک بر سر.
الهی! چون نیکان را استغفار باید کرد، نانیکان را چه باید کرد؟ ربِّ صلّ علی محمد و آل محمد وافعل بنا ما انت اهله و لاتفعل بنا ما نحن اهله یا اهل التقوی و اهل المغفرة یا ارحم الراحمین(2). طاهر عریان در دعای خود چنین سروده است:
دارم دلکی غمین بیامرز و مپرس
صد حادثه در کمین بیامرز و مپرس
شرمنده شوم اگر بپرسی عملم
ای اکرم اکرمین بیامرز و مپرس(1)
الهی! حجابها را از راه بردار و ما را به ما مگذار.
الهی! اگر من را نمینگری، خود را نگر و آبروی من پیش دشمن مبر.
الهی! ما را لیاقت و قابلیتی نیست که درخور فیض تو باشد. الهی! آفریدی رایگان و روزی دادی رایگان، بیامرز رایگان که تو خدایی نه بازرگان.
الهی! اگر چه بهشت، چشم و چراغ است، بیدیدار تو درد و داغ است. آدم به جهنم رود و با دیدار تو بهتر از بهشت رود بیدیدار تو.
الهی! گریخته بودم، تو خواندی، ترسیده بودم، بر خوان تو نشاندی، در آغاز میترسیدم که مرا بگیری به بلای خویش، اکنون میترسم که بفریبی به عطای خویش.
الهی! ابوجهل از کعبه میآید و ابراهیم از بتخانه، کار به عنایت بود باقی بهانه.
الهی! دیگران مست شرابند و من مست ساقی. شراب آنها عقل رباید و شراب این دل. ساقی آنها پلید و فانی است و ساقی من جمیل و باقی. وحشی بافقی چه خوب مترنم است:
ساقی بده باده که اکسیر وجود است
شویندهی آلایش هر بود و نبود است(2)
باده و مدام و شراب و میای که تو به بندهات میدهی، مدام و باقی و حلال و طیّب و وسیع و روحانی و قدسانی و به هوشآورنده و لذتبخش است، بهویژه اگر آن نوشیدن همراه با نوشیدن اولیاءت باشد. ابنسینا گفته است:
می گرچه حرام است ولی تا که خورد
آنگاه چه مقدار و کِی و با که خورد
هرگاه که این چهار شرط آمد جمع
گر می نخورد مردم دانا، که خورد؟
الهی! چون آتش فراق داشتی با آتش دوزخ چکار داشتی؟
الهی! اگر درون پلید مرا به مردم نشان دهی، همه از من فراری میشوند، آن وقت من هم رحمتهای واسعهات را به خلایق نشان خواهم داد، در نتیجه دیگر مطاع و پیروی نمیشوی. پس نه تو آن کن و نه من این. سر به سر.
گفتی که تو را عذاب خواهم فرمود
من در عجبم که آن کجا خواهد بود
آنجا که تویی، عذاب نبود آنجا
و انجا که تو نیستی کجا خواهد بود؟
الهی! بیزارم از آن طاعتی که مرا به عجب آورد و بندهی آن معصیتم که مرا به عذر آورد؛
چرا که گفتهاند: العذر عند کرام الناس مقبول.(1)
الهی! چون توانستم، ندانستم و چون که دانستم، نتوانستم.
الهی! چاشنی دادی، تمام کن و برقی تابانیدی مدام کن و بدن ما را بر آتش دوزخ حرام کن و دیدار خود در بهشتِ ما را دوام کن.
الهی! نوازندهی غریبان تویی و من غریبم. دردم، دردم، دوا کن که تویی طبیبم، ای دلیل هر گمگشته، حبیبم.
هرکس ز در تو حاجتی میخواهد
من آمدهام از تو، تو را میخواهم
الهی! همه از روز پسین ترسند و من از روز پیشین. الهی! همه میترسند که فردا چه خواهد شد و من میترسم که دی چه رفت. اگر پیشین ما درست باشد، از پسین، وحشت و دهشتی نیست. اگر اول ما به خیر باشد، عاقبتبخیریم. الهی اگر کاسنی تلخ است از بوستان است و اگر رحمت مجرم است از دوستان است.
الهی! اگرچه گناه و خطای من افزون است، اما عفو و کرم تو از حد بیرون است. الهی، اگر مجرمم، مسلمانم و اگر بد کردهام، پشیمانم.
الهی! هر روز که برمیآید ناکَسترم و چندان که پیش میروم واپسترم.
الهی! اگر مرا به جرمم بگیری، من نیز تو را به کرمت بگیرم؛ زیرا کرمت از جرمم بیش است. آخر من بندهام و خطاکار و تو پروردگار آمرزندهی گناهکار.
الهی! از هیچ چیز، همه چیز توانی و از همه چیز به هیچ نمانی. تو آفریننده این و آنی.
الهی! اگر دوستی نکردم، دشمنی هم نکردم، اگر بر گناه مصرم اما بر یگانگی تو مقرم.
الهی! آنچه در دست من است، ندانم روزی کیست و آنچه روزی من است، ندانم در دست کیست.
الهی! برای حل مشکلات روانی و اقتصادیام تا حبیب دارم، پیش طبیب نمیروم و تا کریم دارم، پیش عبدالکریم نمیروم.
الهی آنکه را عقل دادی چه ندادی و آنکه را عقل ندادی چه دادی(2).
حکمت نامه جوان(1)
واژهی «جوان» یا «بُرنا» در زبان فارسی به این معناست: انسان یا حیوان یا درخت که به حد میانهی عمر طبیعی خود رسیده باشد، اما در فرهنگ عربی، دو تعبیر رایج در مورد جوان وجود دارد؛ یکی: فتی به معنای طراوت و شادابی و دیگری: شباب به معنای شکوفایی و برخورداری از حرارات.
قال الامام علی(علیه السلام): أربعةُ اشیاءَ لا یَعرفُ قَدرَها إلا أربعةٌ: الشَّبابُ لا یَعرفُ قَدرَهُ الا الشُّیوخُ و العافیةُ لا یَعرفُ قدرَها الا اهلُ البلاء و الصِّحَّةُ لا یَعرفُ قدرَها الا المرضَی و الحیاةُ لا یَعرفُ قدرَها الا المَوتَی(2)قدر و ارزش چهار چیز را جز چهار گروه نمیشناسند: قدر جوانی را جز پیران نمیشناسند و قدر آرامش و آسایش و راحتی را جز اهل بلا و گرفتاری نمیشناسد و قدر صحت و سلامتی را جز بیماران نمیشناسند و قدر حیات و زندگی را جز مردگان نمیشناسند.
نعم ما قال الله تعالی:«وَ اْبْتَغِ فِیمَا ءَاتَیکَ اللهُ الدَّارَ الآخِرَةَ وَ لا تَنْسَ نَصِیبَکَ مِنَ الدُّنیَا...»(3)به وسیله آنچه خداوند به تو عنایت فرموده است، سرا و خانهی آخرت را بجوی و بهرهات را از دنیا فراموش مکن.
امام علی(علیه السلام) در مورد قسمت دوم آیه مذکور میفرماید: «لا تَنْسَ صِحَّتَکَ و قُوَّتَکَ و فَراغَکَ و شَبابَک و نَشاطَک أن تَطلُبَ بِها الآخرةَ»(4)سلامتی و قوت و فراغت و جوانی و نشاطت را که با آنها قادری آخرت خود را طلب نمایی، فراموش منما.
عن الامام علی(علیه السلام): «مُروا الأحداثَ بالمِراءِ و الجِدال، و الکُهولَ بالفکر و الشُّیوخَ بالصَّمْت»(5)جوانان را به مباحثه و جدال و میانسالان را به فکر و پیران را به سکوت امر نمایید.
از پیامبر(صلی الله علیه و آله) روایت شده است: «ما بَعَثَ اللهُ نَبِیّاً الا و هو شابٌّ و ما أوُتِیَ علمٌ عالماً الا و هو شابٌّ»(6)خداوند هیچ پیامبری را جز در جوانی مبعوث ننمود و به هیچ عالمی جز در جوانی، علم داده نشد. (لذا اگر شخص در جوانی دانشمند نشد، بسیار بعید است که در پیری
دانشمند گردد).
پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله) میفرماید: «العلمُ خزائنُ و مَفاتیحُهُ السُّؤالُ فاسألوا رَحِمَکُمُ اللهُ فإنَّه یُؤجَرُ أربعةٌ: السّائلُ و المُتکلِّمُ و المُستَمِعُ و المُحبُّ لهم»(1)دانش، گنجینههایی است که کلید آن پرسش است، لذا چهار گروه مأجورند و پاداش میبرند: سؤال کننده و پاسخ دهنده و شنونده و دوستدار آنها.
گفتنی است: علم، کثیر و زیاد است و عمر، کم و کوتاه، لذا باید علم را گلچین نمود. علی(علیه السلام) میفرماید: العلم اکثر من أن یُحاط به، فخُذوا من کل علم أحسنَه(2)دانشها بیشتر از آناند که بتوانی همه آنها را بیاموزی و بر آنها احاطه یابی؛ پس باید گلچین کرده از هر دانشی بهترینهای آن را برگزینی.
علمی که صد درصد یقینی و مفید برای دنیا و آخرت باشد قرآن است. خداوند میفرماید: «قُلْ هَلْ عِندَکُم مِّنْ عِلْمٍ فَتُخْرِجُوهُ لَنَا إِن تَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَإِنْ أَنتُمْ إَلاَّ تَخْرُصُونَ»(3). آنها که راهی غیر از راه قرآن میپویند مرتکب جهل و خطا میشوند. در قرآن آمده است: «وَلَیْسَ عَلَیْکُمْ جُنَاحٌ فِیمَا أَخْطَأْتُم بِهِ وَلَکِن مَّا تَعَمَّدَتْ قُلُوبُکُمْ»(4).
از امام علی(علیه السلام) روایت شده است: المَنیّةُ و لا الدَّنیَّةُ و التَّقَلُّلُ و لا التَّوسُّلُ(5)مردن، آری! و تن به پستی دادن، نه! و به اندک ساختن، آری! و به این و آن متوسل شدن، نه.
امام صادق(علیه السلام) فرموده است: «مَن أراد عِزًا بلا عَشیرةٍ و غِنیً بلا مالٍ و هَیبَةً بلا سلطانٍ فَلیَنقُلْ مِن ذُلِّ مَعصِیةِ الله إلی عِزِّ طاعَتِهِ»(6)هرکس عزت و آقایی بدون عشیره و تبار و بی نیازی بدون ثروت و هیبت و ابّهت بدون سلطنت و قدرت میخواهد از ذلّت معصیت حضرت حق به عزّت طاعت او منتقل گردد. و باز آن حضرت فرموده است: ان الله تبارک و تعالی
فوّض الی المؤمن اموره کلها و لم یفوّض الیه أن یذلّ نفسه(1).
علی(علیه السلام) میفرماید: دوستان سه گروهند: دوست و دوستِ دوست و دشمنِ دشمن و دشمنان نیز سه گروهند: دشمن و دشمن دوست و دوستِ دشمن.
حواریون از عیسی(علیه السلام) پرسیدند: با چه کسانی همنشینی نماییم؟ فرمود: «مَن یُذَکِّرُکُمُ اللهَ رُؤیتُهُ و یَزیدُ فی علمکم مَنطقُه و یُرَغِّبُکم فی الآخرةِ عَملُهُ»(2)آن کس که دیدنش شما را متذکر خداوند نماید و گفتارش در علم شما بیفزاید و رفتارش شما را به عالم آخرت ترغیب و دوستدار نماید.
رسول خدا(صلی الله علیه و آله) میفرماید: «التَّوبَة حَسَنٌ ولکن فی الشَّبابِ أحسَنُ»(3)توبه خوب و زیباست، ولی در جوانی خوبتر و زیباتر است.
رسول خدا(صلی الله علیه و آله) میفرماید: «ما مِن شَیءٍ أحبَّ إلی الله تعالی مِن شابٍّ تائبٍ، و ما مِن شیءٍ أبغضَ إلی الله تعالی مِن شَیخٍ مُقیمٍ علی مَعاصیهِ»(4)هیچ چیز نزد خداوند متعال محبوبتر از جوانِ توبهکننده نیست و هیچ چیز نزد خداوند مبغوضتر از پیری که بر نافرمانی خداوند اصرار میورزد، نیست.
در اخبار داود(علیه السلام) آمده است که خداوند به او وحی فرموده است که:«لَو یَعلَمُ المُدبِرونَ عَنّی کیفَ انتِظاری لهم و رِفقی بِهم و شَوقی إلی تَرکِ مَعاصیهم، لَماتوا شَوقاً إلیَّ و تَقَطَّعَت أوصالُهم مِن مَحَبَّتی»(5)اگر پشت کنندگان از من، میدانستند، انتظار کشیدنم برای آنها و رفق و مدارایم به حالشان و شوق و علاقهام به ترک معاصی آنان چگونه است، از فرط اشتیاق به من میمردند و بند بند وجودشان از شدت محبت و دوستی آنها به من از هم میگسست. عطار گوید:
تا که از جانب معشوق نباشد کششی
کوشش عاشق بیچاره به جائی نرسد
رسول خدا(صلی الله علیه و آله) میفرماید: «إنّ الله تعالی یُحِبُّ إذا عَمِلَ أحدُکم عملاً أن یُتقِنَهُ»(6)خداوند
دوست میدارد وقتی یکی از شما عملی انجام دهد، آن را محکم و استوار گرداند. البته حدیث به نحو دیگری از آن حضرت در خصوص حفر قبر سعد بن معاذ نقل شده است: «ولکنَّ اللهُ یُحِبُّ عبداً إذا عَمِلَ عَمَلاً أحکَمَهُ».(1)
خواجه عبدالله انصاری گفته است: کاری کن تا کاهل نشوی و رزق از خدا دان تا کافر نشوی(2). کار باید هم کاری باشد و هم تمام. به همین دلیل گفتهاند: کار از محکمکاری عیب نمیکند و الاکرام بالاتمام و ان الله کامل و لایقبل الا الکامل(3)و الاعمال بخواتیمها و کار با خرقه نیست، کار با حرفه است(4).
کاری بکن بهر ثواب
نه سیخ بسوزد نه کباب(5)
از پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله) روایت شده است:«الشَّعرُ الحَسَنُ مِن کِسوَةِاللهِ تعالی فأکرِموهُ»(6)موی خوب و زیبا، از جامههای خداوند متعال است، آن را عزیز بدارید.
از پیامبر(صلی الله علیه و آله) روایت شده است:«مَنِ اتَّخَذَ شَعراً فَلیُحسِنْ وِلایَتَهُ أو لِیَجُزَّهُ»(7)هرکس مویش را بلند گذاشت، از آن نیکو مراقبت نماید وگرنه آن را کوتاه نماید.
از پیامبر(صلی الله علیه و آله) روایت شده است: «لِلرِّجالِ: قُصّوا أظافیرَکم و لِلنِّساءِ: أُترُکْنَ فإنَّهُ أزیَنُ لَکُنَّ»(8)به مردان فرمود: ناخنهایتان را کوتاه کنید و به زنان فرمود: ناخن بگذارید؛ زیرا برایتان زیباتر است.
امام علی(علیه السلام) میفرماید: «حُسْنُ الأخلاقِ بُرهانُ کَرَمِ الأعراقِ»(9)خوش خلقی، برهان و دلیلِ کرم و بزرگواری اصل و ریشه در خانواده است.
1) بحارالأنوار، ج6، ص220، الباب8...، ح14.
2) لغتنامه دهخدا، ذیل کلمه کار.
3) محمد التیجانی، ثم اهتدیت، ص 44، 1411 ق.
4) لغتنامه دهخدا، ذیل کلمه«کار».
5) پایگاه اطلاعرسانی تبیان.
6) من لا یحضره الفقیه، ج1، ص129، ح327.
7) الکافی، ج6، ص485، ح2.
8) الکافی، ج6، ص492، ح10.
9) تصنیف غررالحکم و دررالکلم، ص254، ح5358.
علی(علیه السلام) میفرماید: «العِفَّةُ تُضَعِّفُ الشَّهوَةَ»(1)عفت و پاکدامنی، شهوت را سست و ضعیف میکند. و باز فرمود: «زکاةُ الجمالِ العَفافُ»(2)زکاتِ زیبایی، پاکدامنی است.
امام علی(علیه السلام) میفرماید:«ثَلاثٌ فیهِنَّ المُروءَةُ: غَضُّ الطَّرفِ و غَضُّ الصّوتِ و مَشیُ القَصدِ»(3)در سه چیز نشانههای جوانمردی است: چشم فروبستن (در برابر نامحرمان)، پایین آوردن صدا (و الا از موارد«إِنَّ أَنْکَرَ الْأَصْوَاتِ لَصَوْتُ الْحَمِیرِ»(4)،محسوب میگردد) و اعتدال در راه رفتن (و یا مشی متعالی در زندگی داشتن و اقتصاد و میانهروی را در همه امور رعایت نمودن).
رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرموده است: «لَعَنَ اللهُ المُتَشَبِّهاتِ بِالرِّجالِ مِنَ النِّساءِ و لَعَنَ اللهُ المُتَشَبِّهینَ مِنَ الرِّجالِ بِالنِّساءِ»(5)خداوند لعنت کند زنانی را که خود را شبیه مردان میسازند و لعنت کند مردانی را که خود را شبیه زنان مینمایند. (زنان مردنما، زن نیستند و مردان زن نما، مرد. آنها بی هویتند و آیة الشیطان العظمی).
رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرموده است: «یا مَعْشَرَ الشَّبابِ عَلَیکُم بِالباهِ فَإن لَم تَستَطیعوهُ فَعَلَیکُم بِالصِّیامِ فإنّهُ وَجاؤُهُ»(6)ای جماعت جوان! بر شما باد به ازدواج، پس اگر ناتوانید، بر شما باد به روزه گرفتن که روزه مهار شهوت است.
امام صادق(علیه السلام) میفرماید:«خَیرُ شُبّانِکُم مَن تَشَبَّهَ بِکُهولِکُم و شَرُّ کُهولِکُم مَن تَشَبَّهَ بِشُبّانِکُم»(7)بهترین جوانان شما کسانیاند که به میانسالهایتان تشبّه بیابند و بدترین میانسالهایِ شما کسانیاند که به جوانان شما تشبّه یابند.
پیامبر(صلی الله علیه و آله) میفرماید: «الشَّبابُ شُعبَةٌ مِنَ الجُنونِ»(8)جوانی شعبه و شاخهای از دیوانگی است. به علی(علیه السلام) منسوب است که فرمود: العشق مرضٌ لیس فیه اجرٌ و لاعِوَضٌ(9). و روایت
شده است: البرکة مع اکابرکم.(1)
در عهد صبا، کرد جهالت پرتت
ایام شباب، کرد غفلت پستت(2)
چون پیر شدی، رفت نشاط از دستت
کی صید کند مرغ سعادت، شستت
امام علی(علیه السلام) میفرماید:«إذا أبصَرَتِ العَینُ الشَّهوَةَ، عَمِیَ القَلبُ عَنِ العاقِبَةِ»(3)هرگاه چشم، صحنه شهوتآلود را ببیند، قلب از دیدن سرانجام، کور میگردد. (کسی که زیبایی زنی را ببیند، زشتی عاقبت آن را نمیبیند، لذا محفوظ از بلا و خطر نیست و کسی زیبایی او را نبیند، زشتی عاقبت آن را میبیند، لذا مصون از بلا و خطر است؛ چرا که در آن، احساس و بحران حاکم است و در این، قرآن و برهان).
رسول خدا(صلی الله علیه و آله) میفرماید: «مَن عَشِقَ فَکَتَمَ و عَفَّ فماتَ فَهُوَ شَهیدٌ»(4)کسی که عاشق شود و کتمان نماید و پاک دامنی پیشه سازد تا از دنیا برود، شهید است.
رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نیز فرموده است: «مَن عَشِقَ و کَتَمَ و عَفَّ و صَبَرَ، غَفَرَ اللهُ لَهُ و أدخَلَهُ الجَنَّةَ».(5)
شکی نیست که جوامع بشری مخصوصاً اجتماع انسانی امروز، به الگوهای برجسته تاریخ صدر اسلام، سخت نیازمند است. بیان قرآن در این خصوص چنین است: «...لَقَد کانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللهِ أُسوَةٌ حَسَنَةٌ...».(6)
سلمان محمدی یکی از آن الگوها و نمادها است که مردم به ویژه جوانان و خاصتاً مسئولین مملکتی باید او را از جهت حکمت، عبادت، خلق، تقوی، زهد، ورع، حمایت از مردم سالاری و ولایت، سرمشق جدی خود قرار بدهند تا خود و دیگران را به سعادت دنیا و
1) نک: مجموعه مصنفات شیخ اشراق، ج3، فی حقیقة العشق، ص290.
2) مهدی نیلیپور، فرهنگ جوان، ص248، تابستان 1386 و جنگ جوان، ص169. جهت عدم تکرار «پرتت» به جای «پستت» آمده است.
3) تصنیف غررالحکم و دررالکلم، ص305، ح6978.
4) کنزالعمال، ح7000؛ شرح نهج البلاغه لابن ابی الحدید، ج20، ص233.
5) کنزالعمال، ج3، ح7002؛ منهاج النجاح، فی ترجمة الفلاح، محمد بن حسین شیخ بهایی-علی بن طیفور بسطامی، مقدمه2، ص86، ح13.
6) احزاب،21.
آخرت برسانند.
سلمان هیچ وقت آلوده به شرک و گناه نشد، لذا او بسیار نزدیک به عصمت است، به همین دلیل پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: «سلمانُ منّا اهلَ البَیْت».
بعضی از روایات بیانگر این است که سلمان حضرت مسیح را دیده و ملاقات نموده است که آن اعم از این است که در عالم ملکوت و یا رؤیا دیدار و کشف نموده است یا عمرش زیاد بوده است.
سلمان جهان دیده و محقق، ابراهیم آسا دست رد بر کوکب مجوس و ماه یهود و خورشید مسیحیت زد و سرانجام مبرهن داشت که:«إنَّ الدِّینَ عِنْدَ اللهِ الإسلامُ...».(1)
در عصر رنسانس، بسیاری از اروپاییها و ایرانیها از دین دست کشیدند ولی اروپاییها پیشرفت نمودند و ایرانیها مستعمرهی آنها شدند، چرا که دین آنها خرافی بود و دین اینها، حق.
اما امروزه ایرانیها بیشتر پایبند به دین اسلام شدهاند و اروپاییها و آمریکاییها و... از روی حماقت با آن مبارزه میکنند، لذا ایرانیها در حال پیشرفتاند و آنها در حال ورشکستگی و رکود و اضمحلال. امید است، خداوند ما را بیشتر توفیق دهد، از تقلید ویرانگر دست برداشته، به تحقیق سعادتبخش نائل آییم. چرا که آنها مصداق ضربالمثل «خرش کن و بارش کن یا خرش کن افسار بیار سرش کن(2)»اند.
سلمان اولین سبقت گیرندگان به اسلام از جهت ایرانی است. او زهد و حکمت و حکومت را با هم به خوبی تلفیق و تألیف نمود.
بهترین نمونه و الگو برای تمام مسئولین اجرایی مملکت، از جهت بی رغبتی به دنیا و تواضع در برابر مردم و قبول نمودن مسئولیت برای مدیریت جامعه براساس حکمت و تخصص و تعهد، حضرت سلمان المحمدی و سلمان الخیر است.
از علی(علیه السلام) روایت شده است: «سلمانُ الفارسی کلقمان الحکیم»(3)، یعنی آن دو در حکمت عملی یکسانند و طبق سخن امام صادق(علیه السلام) حکمت سلمان بالاتر از حکمت لقمان است که منظور حکمت نظری است.(4)سلمان مسلمان، سِلم و زهد و حکمت و حکومت را درهم
آمیخت.
روزی سلمان بر جماعتی از یهود میگذشت، آنان او را بسیار زدند. وقتی به او گفتند از خدایت بخواه تا نجاتت دهد، از خدا درخواست نمود که: «خدایا بر بلا صابرم گردان». گفتند: پس دعا کن بر ما عذاب نازل کند. سلمان دعا نکرد و گفت: شاید در میان شما کسی باشد که بعداً مسلمان شود. گفتند: پس دعا کن عذاب بر کسانی نازل شود که قابل هدایت نیستند. سلمان از خدا عذابشان را طلبید، لذا تازیانههایشان افعی شدند و آنان را بلعیدند.(1)
سلمان همیشه در هر ماه سه روز روزه میگرفت که طبق آیه«مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا...».(2)گویی همیشه روزه بوده است (پیامبر –ص- میفرماید: وای به حال آن کسی که آحادش – گناهانش که یک برابر نوشته میشود- بر عشراتش- نیکوئیهایش که ده برابر محاسبه میشود – پیشی گیرد)(3)و همه شب با طهارت میخوابید، لذا در عبادت چنان است که تمام شب را عبادت کرده باشد، چون پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرموده است: «مَن باتَ علی طُهرٍ فکأنّما أحیَی اللّیل کلَّها» و هر روز سه دفعه سوره توحید را میخواند که طبق سخن آن حضرت در حکم کسی است که ختم قرآن کرده باشد.(4)
سلمان به ابودرداء نوشت: هرگز به آنچه میخواهی نمیرسی جز به ترک مشتهیات نفسانی و هرگز به آنچه آرزویش را داری نائل نمیشوی مگر با صبر نسبت به اموری که کراهت داری، پس کلامت، ذکر و سکوتت، فکر و نظرت، عبرتآمیز و عبرتآموز باشد.(5)
من کلام سید الاوصیاء(علیه السلام): الصبر علی ثلاثة وجوه: فصبر علی المعصیة و صبر علی الطاعة و صبر علی المصیبة.(6)و من کلامه: کل قول لیس لله فیه ذکر فلغو و کل صمت لیس فیه فکر فسهو و کل نظر لیس فیه اعتبار فلهو.(7)
نقل میکنند: سلمان خانه نداشت و از دیوار و درختان جهت سایه استفاده میکرد. بنّایی
گفت: آیا خانهای برایت بِنا کنم تا در آن ساکن شوی؟ فرمود: نه، به آن حاجت نیست. آن بنّا همیشه آن را پیشنهاد میداد تا اینکه به سلمان گفت: من خانهای را که موافق تو باشد، میسازم و آن خانهای است که وقتی در آن بایستی سرت به سقفش میخورد و اگر دراز بکشی سر و پایت به دیوارهای آن میخورد، پس موافقت شد.(1)
عُمَر با مشورت علی(علیه السلام) سلمان را حاکم مدائن نمود. مردم برای استقبال سلمان بیرون شهر تجمع کردند. سواری از دور دیده شد. وقتی نزدیک او شدند پیرمردی با محاسنی سفید و بر الاغی سوار دیدند. او سفره نانی داشت و کوزه آبی. از او سراغ سلمان گرفتند. گفت: سلمان من هستم. او به جای کاخ به طرف خانه کوچکی در کنار مسجد رفت و به اداره امور پرداخت. به نحوی که عُمَر از روش ساده زیستی و نان از دسترنج خود تهیه نمودن و مردمی زیستن او سخت ناراحت شده، نامهای عتابآمیز و انتقادآمیز برایش نوشت.
سلمان در جواب نوشت: از حصیر بافی و نان جو خوردن من ایراد گرفته بودی؛ این چیزی نیست که یک مؤمن به خاطر آن ملامت شود.
هرکه نان از عمل خویش خورد
منّت از حاتم طایی نبرد
اما این که نوشتهای با رفتارم حکومت را ضعیف و خوار میکنم، پس بدان که خواری در مسیر طاعت خدا، محبوبتر از عزت در نافرمانی اوست. تو میدانی پیامبر(صلی الله علیه و آله) خدا با مردم نزدیک بود و الفت داشت و ساده زیست میکرد و در عین حال بهترین زمامدار نیز بود. او نمونه بارز «بهلول و خرقه و نان جو و سرکه» بود. نان از شغل خسیس خوردن به که زیر بار منت رئیس بردن.
نظر کردن به درویشان، بزرگی کم نگرداند
سلیمان با همه حشمت، نظرها داشت با موران
ای سلیمان در میان زاغ و باز
لطف حق شو با همه مرغان بساز(2)
سلمان در بستر مرگ گریه میکرد. شخصی پرسید، چرا گریه میکنی در صورتی که پیامبر(صلی الله علیه و آله) از تو راضی بود. فرمود: گریهام به خاطر توصیه پیامبر(صلی الله علیه و آله) است که فرمود: باید نصیب شما از دنیا، همچون ره توشه یک مسافر باشد. اینک من در حالی از دنیا میروم که
پیرامون من این همه وسایل است، در حالیکه در کنارش فقط آفتابهای بود و کاسهای.(1)
علی(علیه السلام) بر روی قبر سلمان فارسی(علیه السلام) چنین نوشت:
وَفَدتُ علی الکریم بغیر زادٍ
من الحسنات و القلبِ السلیمِ
و حمل الزّاد اقبح کل شیءٍ
اذ کان الوفود علی الکریم(2)
او به جای این که عاشق بهشت باشد، بهشت عاشق وی بوده است. در عوالی اللئالی از پیامبر(صلی الله علیه و آله) روایت شده است که فرمود: الجنة الی سلمان اشوق من سلمان الی الجنة(3)بهشت به سلمان مشتاقتر است از سلمان به بهشت.
نقل میکنند: روزی سلمان در بین راه مردی را دید که از شام با بار خرما و اَنجیر، در حالیکه خسته بود، میآید. او با مشاهده سلمان که ظاهری ساده و فقیرانه داشت تصور نمود باربر و حمال است. صدایش زد و گفت: بار مرا در قبال مزد به مقصد برسان. سلمان بار را به دوش گرفته همراه او رفت. او دید مردم زیاد به او سلام میکنند. از کسی پرسید که او کیست؟ گفت: سلمان حاکم مدائن، لذا با وحشت و دهشت و عذرخواهی خواست بار را از او بگیرد که قبول نکرد و گفت: باید بار را به مقصد برسانم.(4)
سلمان در دفاع از ولایت و خلافت بلا فصل علی(علیه السلام) زیر گوش ابوبکر فرمود: کردید (ابوبکر را جانشین پیامبر(صلی الله علیه و آله) نمودید) و نکردید (علی(علیه السلام) را از صحنه زمامداری خارج نمودید) و حق امیر(علیه السلام) ببردید؛ ابوبکر! حق را به اهلش واگذار کن.(5)
باید دانست: اساس ولایت، مودت به اهل بیت(علیه السلام) است و قرآن آن را طبق آیه: « قُل لَّا أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَی»(6)، واجب دانسته است. محمدبن ادریس شافعی(متوفای سال 204) این حقیقت را در قالب شعر ریخته و میگوید:
یا اهل بیت رسول الله حبّکم
فرض من الله فی القرآن أنزله
کفاکم من عظیم القدر إنکم
من لم یصلِّ علیکم لاصلاة له(7)
خداوند که بر مبنای آیه«إِنَّ رَبِّی رَحِیمٌ وَدُودٌ »(1)، نسبت به خلایق و بندگان، ودود است به این معناست که او یک نوع محبت خاصی دارد که دارای آثار و تبعات ظاهری مثل الفت و مراوده و افاضه نعمت و احسان است(2). به این ترتیب مودت ما به اهل بیت باید توأم با ابراز محبت به آنها و کمک به آنها و اطاعت از آنان باشد.
از جمله مواعظ سلمانِ همیشه مسلمانِ سلیم النفس به حذیفه این است: دامنه علم وسیع و مدت عمر کوتاه است. فقط به فراگرفتن علوم دینی بپرداز.(3)
وقتی از سلمان سؤال کردند آیا از همسرت رضایت داری فرمود: خلیلم رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: آنان که راجع به اسرار خصوصی خود با دیگران سخن میگویند همچون حِماریاند که در گل و لجن فرو میروند.
شخصی از سلمان اندرز خواست. فرمود: هیچگاه غضب مکن که اختیارات را سلب میکند، لذا دیگر مالک خود نیستی، پس در این صورت دست و زبان خود فروبند. قال علی(علیه السلام): الغَضَب یُردی صاحبَه و یُبدی معایبَه.(4)
امام صادق(علیه السلام) از سلمان نقل میکند که گفت: از اموری خندهام میگیرد: یکی از دنیاپرستان، در حالیکه مرگ آنها را تعقیب میکند و دیگر از آنان که پیوسته خوشحالند و راضی اما نمیدانند خداوند از آنها راضی هست یا نیست.(5)
آن امام همام فرمود: وقتی مشاجرهای میان سلمان و مردی رخ داد، مرد از روی استهزاء پرسید، تو کیستی؟ فرمود: هر دو در آغاز آبی نجس بودیم و در آخر لاشهای گندیده خواهیم بود و در آخرت، هرکس میزان عملش سبکتر باشد، درماندهتر است و آن کس که میزان عملش سنگینتر است بزرگتر. و پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرموده است: «إنّ حَسَبَ الرَّجُلِ دینُهُ، و مُروءَتُهُ خُلُقُهُ، و أصلُهُ عَقلُهُ(6)حسب و نسب مرد، دین او و مروّت و شخصیت و مردانگی او، خلق او و اصل و اساس او، عقل او میباشد.
مردی از عدم توفیق در شب زندهداری خود، به سلمان شکایت نمود. سلمان فرمود: «لا
تَعصَ الله بِالنّهار»(1)در روز معصیت خدا مکن.
بنا به قول بعضی از اساتید کرام، حضرت سلمان دارای حجب و حیا و عفت بیبدیل و نظیر بود، به طوری که در طی عمر طولانی خود حتی یکبار به دامن و عورت خود نگاه نکرد (مگر به ضرورت)، چنان که طبق برخی از روایات، علی(علیه السلام) قبل از ورود به کنیف و طهارتخانه به ملائکهی نویسنده اعمال، که بر دوش هر فردی قرار دارند، میفرمود: اینجا منتظر بمانید تا من از آنجا خارج شوم. قول میدهم در آنجا هیچ عمل منافی حیا انجام ندهم.
وقتی در عالم رؤیا از او پرسیده شد منزلگاهت (قبر و دوزخ) را چگونه یافتی؟ سه دفعه فرمود: «علیک بالتوکل فنعم الشیء التوکل(2)بر تو باد به توکل، پس توکل خوب چیزی است.
سلمان از مقام خداوند بسیار خوف داشت؛ روایت شده است که وقتی آیه قرآن: «وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ أَجْمَعِینَ»(3)را شنید به حدی ترس او را فراگرفت که از همه چیز غافل شد، لذا آیهی: «إِنَّ الْمُتَّقِینَ فیِ جَنَّاتٍ وَ عُیُونٍ»(4)نازل شد.(5)
سلمان به ابودرداء که روزها را روزه میگرفت و شبها نماز مستحبی میگزارد و دیگر هیچ، فرمود: «إنّ لِربّکَ عَلَیکَ حَقاً و إن لاهلک علیک حقاً و إن لجسدک علیک حقاً و أعْطِ کلَّ ذی حق حقَّه، صُم و أفطِر و نُم و ائتِ اهلک و لا تهلک اهلک»(6)هرچند شیخ اشراق گفته باشد: «و أهلک أهلک»(7)که این یک مسئله عرفانی است؛ یعنی سیر و سلوک با اسارت خانوادگی تناسب ندارد.
حکمت مسیحائی(8)
حضرت مسیح(علیه السلام) به زن جوانی که چهرهاش پژمرده شده بود و دوست میداشت شاداب گردد، فرمود: وقتی غذا میخوری، هرگز سیر مخور؛ زیرا وقتی غذا زیاد شود آب صورت و
1) الصدوق، توحید، ص97، باب معنی التوحید و العدل.
2) سلمان المحمدی، مظفر، ص188.
3) حجر،43.
4) حجر،45.
5) سلمان المحمدی، المظفر، ص114.
6) الاصابة فی تمییز الصحابة، ج2، ص60، فی حاشیته... .
7) مجموعه مصنفات شیخ اشراق، ج2، قصة الغربة الغربیة، ص288.
8) ر.ک: مسیحا نَفَس، علیرضا سبحانی نسب و ...، پاییز1377.
طراوت آن را میبرد. ...لأنَّ الطّعامَ إذا تَکاثَرَ عَلَی الصّدرِ فزادَ فی القَدْرِ ذَهَبَ ماءُ الوَجهِ... .(1)
حضرت مسیح(علیه السلام) فرمود: هرکس غم و غصهاش بسیار باشد، بیمار شود و هرکس بد اخلاق باشد، خود را شکنجه میکند (علی(علیه السلام) فرموده است: «من ساء خُلقُه عذّب نفسَه»(2)باز فرمود: ثلاثٌ لا یَهنأ لصاحبهنَّ عیشٌ: الحقد و الحسد و سوء الخلق؛ سه چیز است که برای صاحبش زندگی گوارا و خوشی نمیگذارد که عبارتند از دشمنی و حسادت و بد خلقی)(3)و هرکس سخن بسیار گوید، بسیار در اشتباه افتد و هرکس دروغ بسیار گوید، ابهتش از بین میرود و هرکه با بزرگان درافتد، جوانمردیاش از بین برود.
حضرت عیسی(علیه السلام) به حواریون (فرستادگان مسیح(علیه السلام) و گروهی که با پند و اندرز، خود را از گناهان دور نگاه میداشتند) فرمود: حضرت موسی(علیه السلام) به شما دستور داد که به خدای تبارک و تعالی سوگند دروغ یاد نکنید، اما من به شما دستور میدهم که به خدا سوگند یاد نکنید، نه به دروغ و نه به راست و حضرت موسی(علیه السلام) به شما دستور داد: زنا نکنید. من به شما دستور میدهم که حتی فکر زنا نیز نکنید (و قرآن میفرماید: وَ لا تَقرَبُوا الزِّنّی).(4)
حضرت عیسی(علیه السلام) و سه تنِ همراه، در بین راه به سه خشت طلا برخورد نمودند. آن حضرت به آنها فرمود: این خشتها قاتل مردمند و از آنها گذشتند، سپس آن سه تن از آن حضرت جدا شده به طرف خشتها رفتند. دو نفر از آنها به سومی گفتند: برو غذا بخر تا بخوریم. او غذا خرید و آن را مسموم نمود. تا آنها بخورند و بمیرند و در طلا شریک نباشند. آن دو نفر برای این که سومی شریک نباشد وی را کشتند و غذای مسموم را خوردند و مردند. حضرت عیسی نزد آنها بازگشت و دید آنها کشته شدهاند. به اذن حضرت حق آنها را زنده نمود و فرمود: مگر به شما نگفتم: این خشتها قاتلاند.
حضرت عیسی(علیه السلام) به حواریون فرمود: ای بنی اسرائیل! بر دنیای از دست رفتهتان افسوس مخورید در صورتی که دینتان در امان باشد، همانگونه که دنیا دوستان بر دین از دست رفتهشان افسوس نخورند، در صورتی که دنیایشان در امان باشد... . فقالوا: فمن نجالس یا روح الله؟ فقال: من یذکرکم الله رؤیتُة و یزید فی علمکم منطقُه و یرغبکم فی الآخرة عملُه.(5)
حضرت عیسی(علیه السلام) به یکی از یارانش فرمود: آنچه را دوست نداری در مورد تو انجام دهند با دیگران انجام مده! اگر کسی به گونه راست تو سیلی نواخت طرف چپ را در اختیارش قرار ده... و إن لَطَمَ أحدٌ خدّک الأیمنَ فأعطِ الأیسَرَ.(1)مراد آن حضرت در موارد خاصی است که چنین برخوردی اثر اخلاقی مثبتی داشته باشد و الا انسان آزاده نه بر دیگری ستم میکند و نه زیر بار ستم میرود. قرآن می فرماید:«وَ إِنْ عَاقَبتُمْ فَعَاقِبُوا بِمِثلِ مَا عُوقِبتُمْ بِهِ وَ لَئِنْ صَبَرْتُمْ لَهُوَ خَیرٌ لِلصَّابِرِینَ».(2)
حضرت عیسی(علیه السلام) باز در تکمیل همین خصوص فرموده است: یا عَبیدَ السوءِ! إذا اُخِذ قَمیصُ أحدِکم فَلیُعطِ رداءَه مَعَهُ... و مَن سُخِّرَ مِنکُم مِیلاً فَلیَذهَبْ مِیلاً آخَرَ مَعَهُ(3)ای بندگان بدکردار! هرگاه پیراهن یکی از شما را گرفتند باید عبای خود را نیز بدهد... و هرکه او را فرسنگی به کار گرفتند، فرسنگ دیگری نیز برود.
گویند: یک ناشرِ کتابی، کتاب شخصی را برای چاپ آن ربود. نویسنده بلافاصله به چاپخانهی او رفت و گفت: این کتاب دو جلد است. یک جلد دیگر آن پیش من است، بگیر چاپ کن.
آن حضرت فرمود به درستی به شما میگویم: همچون غربال نباشید که آرد پاک و طیّب را بیرون میریزد و نخاله را نگه میدارد... . شما این گونهاید: حکمت را از دهانتان بیرون میریزید و نکبت را در دلهایتان نگه میدارید.
روایت شده که روزی حضرت عیسی(علیه السلام) در باران و رعد شدیدی قرارگرفت و به دنبال جایی میگشت که در آن پناه گیرد.
در دوردست خیمهای برای او نمایان شد و به طرف آن رفت ولی ناگهان زنی در آن دید و از آن خیمه دور شد. سپس غاری دید، به طرف آن رفت ولی ناگهان شیری در آن دید، لذا دستش را بر غار تکیه داد و گفت: خداوندا! برای هرچیز پناهگاهی قرار دادی، ولی برای من پناهگاهی قرار ندادی؟
پس خداوند به او وحی نمود: پناهگاه تو مرکز رحمت من است. به عزتم سوگند که روز قیامت صد حوریه بهشتی را که با دست قدرتم آفریدهام، به ازدواجت درآورم و در مراسم ازدواجت چهار هزار سال که هر روزش به اندازه عمر دنیاست اطعام میکنم و به یک منادی
دستور میدهم که ندا در دهد: جشن عروسی است، زاهدانِ دنیا کجایند؟ عروسی عیسای زاهد حاضر شوید.
خداوند به عیسی(علیه السلام) فرمود: ...و از نفرین ستمدیده برحذر باش! که من بر خود قسم یاد کردهام که دری از آسمان به رویش بگشایم و درخواستهایش را برآورده کنم؛ اگرچه مدتی بگذرد.
حضرت عیسی(علیه السلام) با یارانش بر لاشهی حیوانی گذر کردند. یاران گفتند: این سگ مرده چه بوی بدی دارد! آن حضرت فرمود: چه دندانهای سفیدی دارد!
خداوند فرمود: ای عیسی مرا بسان خواندن غریق اندوهناکی که او را فریادرسی نیست، بخوان (تا دعایت مستجاب نمایم)؛ یا عیسی! اُدعُنی دعاءَ الغریقِ الحزینِ الّذی لَیسَ لَهُ مغیثٌ.
حافظ وظیفهی تو دعا گفتن است و بس
در بند آن مباش که نشنید یا شنید(1)
ای عیسی! به نامم، سوگند دروغ مخور که عرش من از خشم بلرزد.
حکمتهای جامع حضرت عیسی ابن مریم(علیه السلام)(2)
خداوند فرمود: ای عیسی! کسی که با عصیان تمرد میکند تو را نفریبد، او که روزی مرا میخورد و جز مرا میپرستد (و بنا بر کلام امام حسین(علیه السلام): یأکلون رزقه و یعبدون غیره)(3)و هنگام سختی مرا میخواند و من به او پاسخ (مثبت) میدهم و باز به عملکرد پیشین خود باز میگردد و بر من میشورد یا خود را در معرض خشم من قرار میدهد؛ پس به خودم سوگند که او را چنان سخت مؤاخذه کنم که از آن رهایی نیابد و در برابر من به پناهگاهی دست نیابد؛ از آسمان و زمین من به کجا میتواند بگریزد؟
ای عیسی! هیچ آفریدهای را همچون نعمت دینم گرامی نداشتم و نعمتی چون مهر خویش بدو ندادم.
ای عیسی! اعضای آشکار خود را با آب بشوی و آنچه را در اندرون داری با گفتار نیک پاک کن، چرا که به درگاه من باز گرداندهای. مسیح گفته است: هیچکس با خوردن چیزی نجس نمیشود. چیزی که انسان را نجس میسازد، سخنان و افکار اوست(4).
ای عیسی! در هرجا هستی مرا در نظر داشته باش و گواهی ده که من تو را آفریدم و تو بندهی من هستی و بدان که من به تو صورت بخشیدم و (تو را) به زمین فرو فرستادم.
ای عیسی! دو زبان (کفر و ایمان) یک دهان را نشایند و دو دل در یک سینه جای نگیرند و چنین است خاطرها «مَا جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَیْنِ فِی جَوْفِهِ».(1)
ای عیسی! در پیش خود مرا یاد کن تا در پیش خودم یادت کنم و در میان همگان یادم کن تا در میان همگانی یادت کنم که از گروه آدمیان بهتر باشند.
ای عیسی! به ستمگران بنی اسرائیل بگو: ...برای اهل دنیا عطر به خود میزنید و درون شما نزد من چونان مرداری است گندیده و بد بو... . ضمن اینکه باید دانست: ظاهر بسیاری از غربیها نظیف و باطنشان کثیف است؛ برعکس، بسیاری از شرقیها که ظاهرشان کثیف و باطنشان تمیز و طاهر است؛ درحالی که مؤمن کسی است که ظاهر و باطنش طاهر و تمیز است.
ای عیسی! به آنها بگو: به هنگام شنیدن دشنام کر باشند و از دل به من روی آورند که من صورتهای آنها را نمیخواهم.
در کتاب ارشاد القلوب آمده است: عیسی(علیه السلام) همواره میگفت: خدمتگزار من دستانم میباشد و مرکبم پاهایم و بسترم زمین و بالشم سنگ است... و چراغ شبم نورِ ماه و خورشم گرسنگی... و شب سر بر بستر مینهم در حالیکه چیزی با خود ندارم و صبح سر از خاک برمیدارم و باز در کنارم ثروتی نیست، با این حال در روی کره زمین هیچ کس را ثروتمندتر از خودم نمییابم.(2)
پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) به امّ ایمن فرمود: حضرت عیسی(علیه السلام) نه شامی را برای صبحانه نگه میداشت و نه صبحانهای را برای شام... . او از آب باران میآشامید... و میگفت: هر روزی، روزی خود را میآورد.(3)
به حضرت عیسی(علیه السلام) گفته شد: ای روح الله چگونه صبح نمودی؟ فرمود: صبح کردم در حالیکه خداوند تعالی را بالای سرم و آتش (جهنم) را در پیش روی خودم و مرگ را در طلب خود میبینم (سرانجام طلب من جز مرگ نیست). آنچه را آرزو دارم بدان نمیرسم و
آنچه را ناخوشایندم است نمیتوانم دفع نمایم. پس کدام فقیری از من مستمندتر است؟(1)او آرامش داشت ولی آسایش نداشت، پس میتوان گفت: فقیرترین فقرای الهی، ثروتمندترین ثروتمندان دنیوی است.
امام رضا(علیه السلام) فرمود: نقش انگشتر عیسی(علیه السلام) این دو جمله بود که آنها را از انجیل برگرفته بود: طوبَی لِعَبدٍ ذُکِرَ اللهُ مِن أجْلِهِ و وَیلٌ لِعَبدٍ نُسِیَ الله مِن أجْلِهِ؛ خوشا به حال بندهای که موجب یاد خدا شود و وای به حال بندهای که باعث فراموش شدن خدا گردد.
چه خوب است! جوانان، مخصوصاً دانشجویان آن دو جمله را به عنوان عوذَه و حرز مورد استفاده قرار دهند.(2)و زنجیر بدون حرز به گردن آویزان نکنند، به ویژه اگر طلا باشد که حرام است. اساساً زنجیر برای آقایان به منزله افساری است که به گردن الاغ و سگ میاندازند. به همین دلیل در ضربالمثلها آمده: «خرش کن افسار بیار سرش کن»(3).
در کلاس درس به یکی از دانشجویان گفتم: زنجیر را از گردنت درآر. گفت آن یادگاری دوستم است. گفتم: شاید او میخواسته همیشه تو را در زنجیر اسارت خود ملاقات کند.
ای بنی اسرائیل! در نهان از خدا شرم کنید، همچنان که آشکارا از مردم شرم میدارید. آن حضرت به یارانش فرمودند: اگر یکی از شما برادرش را ببیند که جامهاش از روی شرمگاهش کنار رفته است، آیا نمیپوشاند؟ پس اگر یکی از شما عیب برادرش را ببیند، بپوشاند.
زنهار از نگاه (شهوت آلود) که آن بذر خواهش در دلها میافشاند و همین برای به گناه افکندن نگاهکننده کافی است. در حقیقت نگاه کلید گناه است ( لا نومٌ أثقل من الغفلة و لا رقٌ أملک من الشهوة).
ای بنی اسرائیل! هر یک از شما نوشیدنی خود را گوارا نمییابد مگر آنگاه که خاشاک از آن برگیرد، اما از این که لقمه حرامی به اندازه ماده فیلی ببلعد باکی ندارد!
در روایت است که حضرت یحیی(علیه السلام) خطاب به عیسی ابن مریم علیهماالسلام فرمود: تو روح خدا و کلمهی او هستی، برای همین تو از من بهتری و عیسی گفت: نه، تو از من بهتری؛
زیرا خداوند بر تو سلام فرستاده(1)و من خودم بر خودم سلام فرستادهام(2).(3)
امام کاظم(علیه السلام) فرمود: روش یحیی بن زکریا علیهماالسلام این بود که میگریست و هیچگاه خنده نمیکرد و عیسی ابن مریم علیهماالسلام هم میخندید(امام صادق میفرماید: ضحک المؤمن تبسّمٌ؛ خندهی مؤمن نوعی از تبسم است(4)) و هم میگریست و کاری که عیسی(علیه السلام) میکرد برتر بود از کاری که یحیی انجام میداد.(5)چراکه اساس هر دو دلخوشی است. به همین دلیل در ضربالمثلها آمده است:«گریه را هم دلخوش میباید(6)» و«کجا خوش است آنجا که دل خوش است(7)». و «چون یار اهل است، کار سهل است»
امام صادق(علیه السلام) میفرماید: عیسی ابن مریم علیهماالسلام با لباس بلندی از پشم که مریم علیهماالسلام برایش دوخته بود به آسمان عروج کرد اما خداوند به او وحی فرستاد آن بافته را به طرف زمین پرتاب نماید؛ چرا که به هر حال زینت دنیوی میباشد.(8)شاید آن، دلیل عروج روحانی مسیح باشد.
حضرت مسیح(علیه السلام) فرموده است: حکایت دنیا و آخرت حکایت مردی است که دو زن دارد که اگر یکی را خشنود کند، دیگری به خشم آید.(9)محبت دنیا و آخرت در دل مؤمن جمع نمیشود، همچنان که آب و آتش در یک ظرف جمع نمیشود.
روایت شده است: دنیا به صورت زنی چشم آبی در برابر حضرت مسیح(علیه السلام) مجسّم شد. حضرت از او پرسید چند شوهر داشتهای؟ گفت: زیاد. حضرت پرسید همه آنها تو را طلاق دادهاند؟ دنیا گفت: نه، بلکه همه را کشتم. حضرت فرمود: پس وای بر شوهران باقیماندهی تو، چگونه از گذشتگان عبرت نمیگیرند؟(10)
1) مریم،15 (و سلام علیه یوم ولد...).
2) مریم،33 (و سلام علیَّ یوم ولدتُ...).
3) الجامع الصغیر، ج2، ص249، ح6086.
4) تحفالعقول، ج 2، ص 168، ترجمه جعفری.
5) وسایل الشیعة، ج12، ح15792.
6) لغتنامه دهخدا، ذیل کلمه گریه.
7) لغتنامه دهخدا، ذیل کلمه خوش.
8) تفسیر صافی، ج1، ص518.
9) روضة الواعظین، ص448.
10) بحارالأنوار، ج1، ص152 و نک: احمد بن فهد حلی، عدة الداعی و نجاح الساعی، ص120، 1407ق.
حضرت عیسی(علیه السلام) روی آب راه میرفت. شخصی عرض کرد: ای پیامبر به طرف تو بیایم؟ فرمود: بیا. آن مرد یک پایش را در آب گذاشت و رفت تا پای دیگرش را نیز داخل آب بگذارد، زیر آب رفت. حضرت فرمود: دستت را بده ای کوته ایمان. اگر آدمی به وزن دانه یا ذرّهای یقین داشت در آن صورت روی آب راه میرفت.(1)پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: اگر آن حضرت یقین بیشتری داشت در هوا نیز راه میرفت.
از مسیح(علیه السلام) پرسیدند: سختترین چیزها چیست؟ فرمود: خشم خدا. سپس پرسیدند: چگونه میتوان خود را از خشم خدا نگه داشت؟ در جواب فرمود: به اینکه خشمگین نشوید.(2)
وصّی الخضرُ عیسی (علیه السلام): کُن بَشّاشاً و لاتکن عبّاساً و کن نَفّاعاً و لاتکن ضرّاراً(3)خضر به عیسی (علیه السلام) سفارش نمود: شکفته روی و خوشحال باش و عبوس و اخمو نباش و سودرسان باش و ضرر رسان مباش
حضرت مسیح(علیه السلام) فرموده است: یا عبید السوء تلومونَ الناسَ علی الظن و لاتلومون انفسکم علی الیقین(4)ای بندگان بد، به صرف گمانی که به مردم میبرید آنان را سرزنش میکنید و با وجود یقینی که به کردگار خود دارید، خویشتن را سرزنش نمیکنید.
قال عیسی(علیه السلام): یا معشر الحواریین إرضوا بدنیّ الدنیا مع سلامة الدین کما رضی اهلُ الدنیا بدنیّ الدین مع سلامة الدنیا.(5)
آن حضرت فرمود: حق را از اهل باطل فراگیرید و باطل را از اهل حق نگیرید. سخنسنج باشید؛ قالَ المسیحُ(علیه السلام): خُذوا الحقَّ مِن أهلِ الباطلِ و لا تَأخُذوا الباطلَ مِن أهلِ الحقِّ کونوا نُقّادَ الکلامِ.(6)
علی(علیه السلام) میفرماید: خذِ الحکمة ممن أتاک بها و انظر الی ما قال و لاتنظر الی من قال(7)
1) 1- الدر المنثور: ج2، ص203؛ میزان الحکمه: ج14، ح23027.
2) بحارالأنوار، مجلسی، ج14، ص323، باب21.
3) منازل السائرین، باب الاعتصام، طبع قدیم ونک: حسنزاده، نمط 9، 279
4) میزان الحکمة، ترجمه فارسی، ج 7، ح 11541.
5) شیخ بهایی، الکشکول، جزء اول، ص132.
6) المحاسن، البرقی، ج1، ص229، باب خذوا الحق... .
7) عبدالواحد الآمدی، غررالحکم و درر الکلم، ج 1، فصل 30، ص 355، حدیث 11، 1407، بیروت.
حکمت را از هرکس که آن را میآورد بگیر و به گفته بنگر و به گوینده منگر.
و فی الحدیث: من طلب مالایعنیه فاته ما یعنیه؛ کسی که طالب لغویات و حشویات باشد از دست دهند فواید موائد است(1).
از حضرت مسیح(علیه السلام) پرسیدند: برترین مردم کیست؟ فرمود: کسی که سخنش ذکر خدا باشد و سکوتش تفکر و نگاهش عبرتآموز (که در غیر این صورت اولی، لغو و دومی، سهو و سومی لهو محسوب میشود).(2)
از اندرزهای خداوند متعال به حضرت عیسی(علیه السلام) این است که: ای عیسی به بنی اسرائیل بگو: در حالیکه زیر پاهای شما حرام قرار دارد و در خانههایتان بت، مرا مخوانید؛ زیرا من سوگند خوردهام که هرکس مرا بخواند پاسخش را بدهم و پاسخ من به آنان نفرین کردن برایشان است.(3)
پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: هنگامی که یهودیان قصد کشتن عیسی(علیه السلام) را نمودند، جبرئیل نزد او آمده و بالهایش را بر او انداخت تا محفوظ بماند. در این لحظه عیسی(علیه السلام) متوجه نوشتهای در میان بالهای جبرائیل شد که از این قرار بود: «اللّهمّ إنّی أدعوکَ بِاسْمِکَ الواحدِ الأعزِّ و أدعوکَ اللّهمّ بِاسمِکَ الصَّمَدِ و أدعوکَ اللّهمّ بِاسمِکَ العَظیمِ الوَتْرِ و أدعوکَ اللّهمّ بِاسمِکَ الکَبیرِ المُتَعالِ الّذی ثَبَتَ أرکانُکَ کُلُّها أن تَکشِفَ عَنّی ما أصبَحتُ و أمسَیتُ فیه». هنگامی که عیسی(علیه السلام) این دعا را خواند او را به آسمانها بالا برد.(4)اگر کسی این دعا را با اخلاص بخواند سریع اجابت میشود.
روزی عیسی(علیه السلام) و یارانش برای طلب باران از شهر خارج شده وارد صحرا گشتند. حضرت در آن جا به آنها فرمود: هرکس گناهی انجام داده به شهر بازگردد. همه مردم به جز یک نفر مراجعه کردند. او به آن حضرت گفت: روزی در نماز زنی از مقابل من عبور کرد. من به او نگاه کردم و چشمم به سوی او چرخید، پس همین که رفت انگشت خود را داخل چشمم کردم و آن را درآوردم و به طرف زن پرتاب کردم. حضرت فرمود: پس دعا کن. او دعا کرد و حضرت آمین گفت و باران نازل شد.
هنگامی که حضرت عیسی(علیه السلام) و دوستش به دریا رسیدند آن حضرت با نام خدا به آب زد و از آن گذشت. دوست او نیز متعاقبش همان ذکر را گفته به حضرت در میان دریا ملحق گردید. در این لحظه از روی عُجب با خود گفت: اگر من مثل آن حضرت بتوانم بر روی آب حرکت کنم پس وی چه فضیلتی بر من دارد؟ ناگاه داخل آب شد و از حضرت کمک طلبید. وی از او خواست توبه نماید و هیچ گاه چیزی را نخواهد که در شأن او نیست.(1)
علی سید الوصیین و تاج العارفین و وصی رسول رب العالمین علیهماالسلام فرموده است:«احتجْ إلی من شئتَ تکن اسیره و استغنِ عمن شئتَ تکن نظیره(2)و أنعِم علی من شئتَ تکن امیره»؛ به هرکس خواستی احتیاج داشته باش، در نتیجه اسیر او خواهی بود و از هرکس خواستی بی نیاز باش، لذا مانند او خواهی بود و به هرکس خواستی انعام کن، پس امیر او خواهی بود. به این نحو نیز نقل شده است: أفضِلْ علی من شئتَ تکنْ امیرَه و استَغنِ عمن شئتَ تکن نظیره واحتجْ الی من شئتَ تکن أسیره(3). و حافظ چه خوب سروده است:
سخن گفتن کرا یاراست اینجا
تعالی الله چه استغناست اینجا
خوشا آندم کز استغنای مستی
فراغت باشد از شاه و وزیرم(4)
قال ابوحنیفة لمؤمن الطاق: مات امامُک، یعنی جعفر الصادق(علیه السلام) فقال له مؤمن الطاق: لکن امامک من المنظَرین الی یوم الوقت المعلوم(5)، فضحک المهدی و أمر لمؤمن الطاق بعشرة آلاف درهم؛ ابوحنیفه به مؤمن طاق گفت: امام تو، یعنی جعفر صادق(علیه السلام) مرده است. مؤمن طاق (بلافاصله) به او گفت: ولی امام تو (شیطان) تا وقت معلوم، مورد انتظار مرگ از جانب خدا خواهد بود، پس مهدی (خلیفه) خندید و به مؤمن طاق ده هزار درهم جایزه داد.
اول مقامات، الانتباه و هو الیقظة من سِنة (چرت) الغفلة؛ ثم التوبة و هی الرجوع الی الله بعد الإباق (عدم رجوع)، ثم الورع و التقوی، لکن ورع اهل الشریعة عن المحرمات و ورع اصحاب الطریقة عن الشبهات، ثم المحاسبة و هی تعداد ما صدر عن الانسان بینه و بین نفسه و بینه و بین بنی نوعه، ثم الإرادة و هی الرغبة فی نیل المراد مع الکَدّ (رنج و زحمت)، ثم الزهد و هو ترک الدنیا و حقیقته التبرّی عن غیر المولی، ثم الفقر و هو تخلیة القلب عما خلت (انقطعت) عنه الید و الفقیر من عرف أنه لا یقدر علی شیءِ، ثم الصدق و هو استواء الظاهر و الباطن، ثم الصبر و هو حمل النفس علی المکاره، ثم التصبّر و هو ترک الشکوی و قمع (کوبیدن) النفس، ثم الرضا و هو التلذد بالبلوی، ثم الاخلاص و هو اخراج الخلق عن معاملة الحق (عبادات به عنوان معامله و برای اخذ بهشت از خدا نباشد)، ثم التوکل و هو الاعتماد فی کل اموره علی الله سبحانه مع العلم بأن الخیر فیما اختاره.(1)
از ثمرات و اثرات پربار سیر و سلوک، در جامعه، که حلال اختلافات است، این است که انسان هم صبر جمیل داشته باشد و هم صفح ظریف. امام صادق میفرماید: الصفح الجمیل أن لاتُعاقب علی الذنب و الصبر الجمیل الذی لیس فیه شکوی؛ گذشت نیکو این است که بر گناه مجازات مکنی و صبر زیبا آن است که عاری از شکوه و شکایت باشد(2).
روی فی الحدیث: أنه لمّا نزل قولُه تعالی«وَ اسْجُدْ وَ اقْتَرِبْ»(3)، سجد النبی(صلی الله علیه و آله) فقال فی السجود:«اعوذ بعفوک من عقابک و اعوذ برضاک من سختک و اعوذ بمعافاتک من عقوبتک و اعوذ بک منک، انت کما اثنیت علی نفسک و فوق ما یقول القائلون».(4)
در سجده، انسان عالیترین قسمت خود را، که پیشانی است، بر پستترین چیز، که زمین است، میگذارد تا اعلام بدارد در مقابل خدای بینهایت و مطلق، صفر و هیچ است، لذا سجده نمود و نماد و سمبل و مظهر فقر ذاتی انسان است. در حدیث آمده است: اذا صلّی
احدُکم فلیُلزم جبهتَه و أنفَهه الارضَ حتی یخرجَ منه الرَّغَمُ(1)در حال نماز پیشانی و روی و دماغ را به خاک مالید تا ذلت و خضوع خارج و آشکار گردد. مولوی گوید:
حبّذا آن وضع و شادا آن دعا
آن دعای دلنواز جانفزا.
از علی(علیه السلام) سؤال شد: خود را چگونه مییابی؟ (حالت چطور است؟) فرمود: کیف یکون حالُ من یفنی ببقائه و یسقم بصحته و یُؤتی من مأمنه(2)چگونه است حال کسی که به هستی خود نیست میگردد. (حیات او سبب مرگ اوست) و به تندرستیاش بیمار میشود و مرگ به سوی او از مأمن و پناهگاهش میآید.
مردی از حکیمی جویای حال رفیقش، فلانی، شد. او در پاسخ گفت: مات، فقال: و ما سبب موته؟ قال: حیاته.(3)
از والیس حکیم، در ایام پیریاش، کسی از احوالش جویا شد. در پاسخ گفت: هوذا أموت قلیلاً قلیلاً(4)حال من حالِ کسی است که دارد به تدریج میمیرد.
زندگی کردن من مردن تدریجی بود
هرچه جان کند تنم عمر حسابش کردم
راقم این سطور وقتی دانشجویی وارد کلاس درس میشود، این شعر را میخواند:
باز بلبل به بوستان آمد
بوی انفاس دوستان آمد(5)
علی(علیه السلام) در مذمت مَلَق و حسد چنین میفرماید: الثَناء باکثَر من الاستحقاق مَلَقٌ(6)و التقصیر عن الاستحقاق عِیٌّ او حسدٌ(7)(و بقدر الاستحقاق هو تعریف و ثناء بحق بل باحق)؛ ستودن بیش از آنچه شایسته است ملق و چاپلوسی است و کمتر از آنچه سزاوار است عِیّ و ناتوانی و یا حسد و رشک است.
حلیم کسی است که در عین توانایی، در هیچ کاری قبل از وقتش شتاب نمیکند و در
کیفر مجرمان عجله به خرج نمیدهد.«إِنَّ إِبْرَاهِیمَ لَأَوَّاهٌ حَلِیمٌ»(1)ابراهیم شخصی بسیار مهربان و حلیم و بردبار بود. امام حسین(علیه السلام) در تعریف حلم میفرماید: الحکم کظم الغیظ و ملک النفس؛ حلم فروشاندن خشم و مسلط بودن بر نفس است(2). علی(علیه السلام) فرموده است: آدم احمق را به خاطر کار زشتش با هیچ چیزی مثل سکوت نمیتوان مجازات نمود.(3)
علی(علیه السلام) میفرماید: من اشتری ما لا یحتاج الیه باع ما یحتاج الیه(4)هرکسی چیزهایی را که احتیاج ندارد بخرد، چیزهایی را که احتیاج دارد میفروشد و باز روایت شده است: هرکس لباس کهنه ندارد لباس نو نیز ندارد.
پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) فرموده است: لا یُخَلَّوَن رجلٌ بامرأة الا کان ثالثهما الشیطان؛ هیچ مردی با زنی خلوت نمیکند جز اینکه سومی آن دو، شیطان است.(5)
علی(علیه السلام) میفرماید: شتّان ما بینَ عملینِ: عمل تذهب لذتُه و تبقی تَبِعَتُه و عمل تذهب مؤونتُه و یبقی أجرُه(6)چه دور است میان دو عمل (بد و خوب): عملی که لذت آن بگذرد و دنباله (زیان و کیفر) آن باقی بماند و عملی که رنج آن بگذرد و اجرش باقی بماند.
باز آن حضرت فرمود: الارتقاء الی الفضائل صَعبٌ مُنجٍ(7)(و) الإنحطاط الی الرّذائل سَهلٌ مُردٍ(8)بالا رفتن به سوی فضیلتها دشوار است اما نجات بخش (و) پایین آمدن به سوی رذائل و پستیها، به منزله زمینی هموار، یعنی آسان است ولی نابودکننده.
باز فرمود: اتّق الله بعض التُقی و إن قَلّ و اجعل بینک و بین الله ستراً و ان رقّ.(9)
باز فرمود: إذا قدرتَ علی عدوّک فاجعل العفو عنه شکراً للقدرة علیه.(10)
1) توبه،114.
2) حسین مظاهری، الأخلاق، 2/19، 1389.
3) قرآن کریم همراه با شرح آیات منتخب، ص38.
4) شیخ بهایی، الکشکول، الجزء الاول، ص261.
5) الترغیب و الترهیب، 3/38.
6) فیض الاسلام، نهج البلاغه، حکمت117.
7) غررالحکم و دررالکلم آمدی، 2/281، به قلم رسولی محلاتی.
8) همان، 1/465.
9) شیخ بهایی، الکشکول، ص126.
10) همان.
ج. چند کلمه از کلمات پیامبر(صلی الله علیه و آله)(1)
پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: هر چه فرزند آدم پیرتر میشود، دو صفت در او جوانتر میگردد: حرص و آرزو.
دو گروه از امت هستند که اگر صلاح یابند، امت من صلاح مییابد و اگر فاسد شوند، امت من فاسد میشود: علما و حکام.
ناداری بلاست. از آن بدتر، بیماری تن و از بیماری تن دشوارتر، بیماری دل.
مؤمن از یک سوراخ دو بار گزیده نمیشود؛ لا یُلدَغُ المؤمن من جُحْر مرتین.
از جمله اخلاق مؤمن تملق گویی نیست، جز در طلب علم؛ لیس من أخلاق المؤمن المَلَق إلا فی طلب العلم.(2)
هر دل سوختهای را عاقبت پاداشی است.
پروردگار همه یکی است و پدر همه یکی. همه فرزند آدمید و آدم از خاک است. (ولی) گرامیترین شما نزد خداوند پرهیزکارترین شماست.
بدترین مردم کسی است که گناه را نبخشد و از لغزش چشم نپوشد و باز از او بدتر کسی است که مردم از گزند او در امان و به نیکی او امیدوار نباشند.
لما اجتمع یعقوب مع یوسف علی نبینا و علیهماالسلام قال: یا بنیَّ! حدِّثْنی بخبرک (من قِبَلِ اخوتک) فقال له: یا ابتِ لا تسئلنی عما فعل بی اخوتی، و اسئلنی عما فعل الله سبحانه بی.(3)
چون تو را ستایش کنند، بگو: خدا مرا بهتر از آنچه گمان دارند بساز و از آنچه از من نمیدانند بر من ببخش و مرا مسئول آنچه میگویند قرار مده.
اگر خدا خیر بندهای را اراده کند، نفس او را واعظ و رهبر او قرار میدهد.
فقری سختتر از نادانی و ثروتی بالاتر از خردمندی و عبادتی بالاتر و والاتر از تفکر نیست.
علی(علیه السلام) فرمود: اضربوا بعض الرأی ببعضٍ حتی یتولّد منه الصواب(4)بعضی آراء را به بعضی دیگر بزنید تا رأی صواب حاصل گردد. این همان صغری و کبرایی است که در منطق
مطرح است.
پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: هرکس به خاطر خداوند چهل روز زندگی کند چشمههای حکمت از دلش به زبان او جاری خواهد شد.
بهترین خانه شما آن است که یتیمی در آن به عزت زندگی کند.
مؤمن خندهرو و شوخطبع است و منافق عبوس و خشمناک.
المؤمنون هیّنون لیّنون(1)مؤمنان هَیِّن و سهلخو و دارای هَوْن و وقار و لیّن و دور از خشونتاند. اساساً مؤمن، بَسّ (نرمخو) و بَشّ (خوشرو) و بشّاش و هَشّ (شادمان) و بَسّام (خندهرو) است.
دست یکدیگر را به دوستی بفشارید که کینه را از سینه میبرد. خوشرویی حِقد و کینه را از دل و سینه میبرد.
خدایا مرا به دانش توانگر ساز و به بردباری زینت بخش (یا علیم و یا حلیم! به اهل علم، حلم و به اهل حلم، علم عطا فرما) و به پرهیزکاری گرامی بدار و به تندرستی زیبایی ده.
خوشا کسی که زیادی مال را به دیگران ببخشد و زیادی سخن را برای خود نگاه دارد. رحم الله إمراً أمسک ما بین فکّیه و أطلق ما بین کفّیه(2)خدا رحمت کند کسی را که ما بین دو فک خود، یعنی زبان را نگه دارد و ما بین دو دستش را، یعنی مال و منال را رها سازد.
پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: «من وقی شرّ لَقلَقة و قبقبة و ذَبذَبَة فقد وُقی الشرُّ کلُّه»(3)هرکسی از شر زبان و شکم و دامن (عورت) حفظ شود، از تمام شرها حفظ میشود و باز روایت شده است: «هلاک المرءِ فی ثلاثٍ: قبقبةٌ و ذبذبةٌ و لقلقةٌ»(4)هلاکت انسان در سه چیز است، شکم و عورت و زبان.
مولوی در«کلیات دیوان شمس» خود چه زیبا سروده است:
فرج و گلو فرج گلو
کرده تو را دَنگ و دَلُو
هرکس از این دو بگذرد
باشد کل او، باشد کل او(5)
قال رسول الله(صلی الله علیه و آله): ثلاثة مجالستهم تمیت القلب: الجلوس مع الأنذال و الحدیث مع النساء و الجلوس مع الاغنیاء(1)سه گروهند که نشست و برخاست با آنها قلب را میمیراند: جلوس با مردم خسیس و گفتگو با زنان و نشست و برخاست با اغنیا.
آن حضرت فرمود: از ناسزا گفتن، به جز کینهی مردم سود (و عایدی) نمیبری.
امام رضا(علیه السلام) فرمود: شخصی نزد پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) دیگری را چنین دشنام گفت: قبّح الله وجهک و وجه من یشبهک؛ خدای زشت و نکوهیده کناد چهرهی تو را و هر آن کس را که همانند توست. رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: چنین مگو؛ زیرا «ان الله خلق آدمَ علی صورته»؛ خداوند آدم را همین گونه آفریده است.(2)
برخی ضمیر در «صورته» به خدا برگرداندهاند؛ پس معنای حدیث این میشود: خداوند انسان را چنان آفریده است که میتواند خداگونه و مَثَل و خلیفه حضرت حق گردد. عدیدی ضمیر را به آدم برمیگردانند، لذا معنای حدیث این میشود: خداوند حضرت آدم را برخلاف سایر انسانها از آغاز به صورت انسانی کامل آفریده است، به این ترتیب مراحلی چون نطفه و علقه و مضغه و جنین و کودکی را نگذرانده است.(3)
این درحالی است که مارکس آلمانی(1818- 1883 م) حدیث مذکور را به عکس معنا کرده مینویسد: به اعتقاد مسیحیان، خداوند انسان را بهصورت خویش آفریده است(4)درحالی که درواقع، آدمیان به صفات خود ماهیت الهی بخشیده و به سیمای خویش خدا را پدید آوردهاند(5). درواقع وی معقتد است که خدا بهصورت انسان و به وسیله انسان آفریده شده است.
روزی یکی از اهل حال به رفقای خود میگفت: اگر من میان دخول در بهشت و دو رکعت نماز مخیر میبودم، دو رکعت نماز را اختیار میکردم، به دلیل اینکه در بهشت، مشغول
حظّ و لذّ خود هستم و در دو رکعت نماز، مشغول به حضرت حق، ولیم، میباشم. و این کجا و آن کجا؛ ...، و فی الرکعتین مشغول بحق ولیّی و أین ذاک عن هذا.(1)نتیجه اینکه خداوند هر روز در نماز صبح بهتر از بهشت به ما عطا میفرماید، پس قدر آن را باید داشته باشیم. سعدی مترنم است به(2):
بهشت روی من، آن لُعبت پری رخسار
که در بهشت نباشد به لطف او حوری
ماها! همه شیرینی و لطف و نمکی
نه ماه زمین که آفتاب مَلَکی
انصاف میدهم که لطیفان و دلبران
بسیار دیدهام نه بدین لطف و دلبری
چه دلها بردی ای ساقی به ساق شهوت انگیزت
دریغا بوسه چندی بر زنخدان دلاویزت
امیر خسرو دهلوی سروده است(3):
ساقی بیار می که چنان سوخت دل ز عشق
کز سوز این کباب همه خانه بو گرفت
و حافظ شیرازی چه خوب گفته است:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را(4)
در اینجا چه خوب است اکنون که شب عاشورای حسینی محرم 1437 است از باب حسناتفاق یادی از حسین زهرا، جد امام زمان بشود. مورخین نوشتهاند: امام حسین به ابوالفضل العباس فرمود: به سوی دشمن برو پس اگر توانستی آنها را وادار کن جنگ را به فردا موکول کنند؛ شاید برای حضرت حق نمازی گزاریم و دعایی کنیم و استغفاری نماییم؛ زیرا خدا نیک میداند که من نماز برای او و تلاوت کتاب او و دعای زیاد و استغفار را بسیار دوست دارم؛ ... فهو یعلم أنی کنت قد اُحبّ الصلاة له و تلاوة کتابه و کثرة الدعاء و الاستغفار(5). گویند : آن حضرت از جمله آیاتی که تلاوت میفرمود آیات«وَلاَ یَحْسَبَنَّ الَّذِینَ کَفَرُواْ أَنَّمَا نُمْلِی لَهُمْ خَیْرٌ لِّأَنفُسِهِمْ إِنَّمَا نُمْلِی لَهُمْ لِیَزْدَادُواْ إِثْمًا وَ...(6)»بوده است.
ابنسینا عشق را محبت مفرط دانسته میفرماید:«والحب اذا افرط سمّی عشقاً(1)حب وقتی به حد افراط و اوج خود برسد عشق نامیده میشود و آن را به حقیقی و مجازی و مجازی را نیز به نفسانی و حیوانی تقسیم میکند.
عشق حقیقی عبارت از محبت و مودت زیاد به خدا و صفات علیا و اسمای حسنا و برتر اوست(2). در حقیقت این عشق بیواسطه است که مصداق بارز و تمام و کامل آن، حسین تاسوعایی و عاشورایی است. و عشق مجازی عبارت از عشق به غیر خدا است که سرانجام منتهی به عشق حقیقی میگردد.
عشق مجازی یا حیوانی است که برای تولید نسل است و چهبسا از آن سوءاستفاده شود و انسان را به گناه و عصیان آلوده سازد و یا عشق نفسانی است که عارف سعی بر این دارد که به وسیله آن به عشق حقیقی نایل آید. به این نحو که معشوقِ غیر خدایی، نفس عارف را نرم و با شوق و دارای وجد و رقت کرده از شواغل دنیوی دور میسازد تا فقط متوجه معشوق گردد و مستعد و آماده برای وصول به عشق حقیقی گردد. عین عبارت شیخ الرئیس در این خصوص چنین است: و هو یجعل النفس لیّنة شیّقة ذاتَ وجدٍ و رقةٍ، منقطعةً عن الشواغل الدنیویة، معرضةً عما سوی معشوقه، جاعلةً جمیعَ الهموم هماً واحداً و لذلک یکون الاقبال علی المعشوق الحقیقی أسهل...(3)
یا ارحم الراحمین! رحمت الله، مثل پیامبر رحمةً للعالمین، دوست دارد روزی سیرش نمایی تا شکرت گزارد و حمدت نماید و روزی گرسنهاش بداری تا تقاضایت نماید و از تو مسئلت بدارد. رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: یا ربِّ أشبَعُ یوماً فأحمدُک و أجوع یوماً فأسئلُک.(4)
بهترین درخواست و سؤال، سؤال از الله است و بدترین سؤال، سوال از الناس، برای اینکه این، بعدآور است و آن، قربآور. علی(علیه السلام) میفرماید: التقرّب الی الله تعالی بمسألته و الی الناس بترکها(5)و قال ابن العباس (رض): اقرب ما یکون العبد الی الله، اذا سأله و ابعد ما یکون عن الناس، إذا سئلهم.(6)و خداوند میفرماید: «إِذَا سَأَلَکَ عِبَادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ».(7)
1) ابنسینا، الاشارات والتنبیهات، ج 3، ص 360 ونک: حسین مظاهری، الأخلاق، 2/179، 1389.
2) ملاصدرا، الاسفار، ج 7، ص 174.
3) ابنسینا، الاشارات و التنبیهات، ج 3، ص 383.
4) مجلسی، بحارالأنوار، 67/318.
5) آمدی، غررالحکم و دررالکلم، 1/502، به قلم رسولی محلاتی، 1377.
6) شیخ بهایی، الکشکول، ص215.
7) بقره،186.
اگر در یمنی چو با منی پیش منی
ور پیش منی چو بی منی در یمنی
قال الله تعالی: یا داود: فرّغ لی بیتاً أنا عند المنکسرة قلوبهم لأجلی و یا «إِبْرَاهِیمَ وَ إِسْمَاعِیلَ أَنْ طَهِّرَا بَیْتِیَ لِلطَّائِفِینَ وَ الْعَاکِفِینَ وَ الرُّکَّعِ السُّجُودِ»(1). اکنس بیتک من قاذورات الأبالسة و رشّ فیه ماءَ وَردِ الإخلاص فی العلم و العمل، حتی یحلّ محبوبک فیه و الا فلا تطمع فی وصاله.(2)
یکی از دانشمندان بنی اسرائیل در دعایش گفت: یا ربّ کم اعصیک و لاتعاقبنی! فاوحی الله الی نبی ذلک الزمان: قل لعبدی: کم اعاقبک و لاتدری! الم اسلبک حلاوة مناجاتی؟(3)ای پروردگار من! چقدر گناهت کنم و عقاب و عذابم نکنی، لذا خداوند به پیامبر آن زمان وحی فرستاد که: چقدر عذابت نمایم و نفهمی! آیا شیرینی مناجاتم را از تو سلب ننمودهام؟ (آیا کیفر و جریمهای بدتر از این، یعنی لذت نبردن از عبادت برای عارف سراغ داری؟).
شیخ طوسی روایت کرده است که: پیامبر(صلی الله علیه و آله) در مسجد نشسته بود. مردی داخل شد و نمازگزارد و رکوع و سجدهاش تمام نمود، پس آن حضرت فرمود: نَقَرَ کنقر الغُراب. لئن مات هذا و هذه صلاته، لیموتن علی غیر دینی(4)رکوع و سجودش به منزله نک زدن کلاغ بود. اگر او بمیرد و اینگونه نمازش باشد، به غیر دین من از دنیا رفته است.
آنچه من گفتم بقدر فهم توست
مردم اندر حسرت فهم درست
روایت شده است که خداوند به داود نبی وحی کرد که: أن أهون ما أنا صانع بعبدٍ غیر عامل بعلمه من سبعین عقوبة باطنیة أن أخرج من قلبه حلاوة ذکری(5)بدون شک کمترین عذاب من از هفتاد عقوبت باطنی به بنده غیرعامل به علمش این است که از قلبش شیرینی یادم را خارج میکنم.
ای خداوند آرزوی رحمت همه این است که اگر او را به بهشت بردی به حوریانت سفارش دهی مزاحمش نشوند تا فانی در ذاتت شود و باقی به بقایت. او را از آنان آزاد نما و در خودت گرفتار که این اسارت به از آن رهایی است.
قال علی(علیه السلام): عجبت لمن عَرَفَ سوءَ عواقبِ اللّذّات، کیف لا یعِفّ(1)درشگفتم در مورد کسی که بدیِ سرانجام لذتهای (گناه) را میشناسد ولی عفت نفس پیشه نمیسازد.
قال المسیح علی نبینا و علیه السلام: لو لمیعذّب الله الناس علی معصیته، لکان ینبغی أن لایعصوه شکراً لنعمته؛ اگر خداوند مردم را به سبب معصیتش عذاب نمیکرد شایسته بود برای شکر نعمتش او را معصیت و نافرمانی نمیکردند.
مرد تمام آنکه نگفت و بکرد
وآنکه بگوید بکند نیمرد
وآنکه بگوید نکند زن بود
نیم زنست آنکه نگفت و نکرد(2)
اگر در بیت اول،«مرد تمام»و«نیممرد» جابجا شوند و در بیت دوم به جای«زن»،«نامرد» جایگزین شود، اجدر و بهتر است؛ زیرا هم امر به معروف و نهی از منکر رعایت میشود و هم به مقام زن طعنه و خدشه وارد نمیشود.
در حضور مولانا جعفر صادق(علیه السلام)، گفتار پیامبر(صلی الله علیه و آله): «النظر الی وجه العالم عبادة»، یادآوری شد، امام فرمود: «هو العالم الذی اذا نظرت الیه ذکرک الآخرة و من کان علی خلاف ذلک فالنظر الیه فتنةٌ».(3)
و نیز آن حضرت فرمود: الدنیا سجن المؤمن والصبر حصنه و الجنة مأواهُ و الدنیا جنة الکافر و القبر سجنه و النار مأواه(4)دنیا زندان مؤمن است و صبر دژ آن و بهشت منزلش و دنیا بهشت کافر است و قبر زندانش و آتش جایگاهش.
رحمت از زنان بیشتر از شیطان ترس و وحشت و دهشت دارد؛ زیرا خداوند در مورد آنها میفرماید:«إِنَّ کَیْدَکُنَّ عَظِیمٌ»(5)و درباره این میفرماید:«إِنَّ کَیْدَ الشَّیْطَانِ کَانَ ضَعِیفاً».(6)
و باز آن حضرت فرمود: لیس لابلیسَ جُندٌ أشدُّ من النساء و الغضب(7)شیطان سپاه و لشکری قویتر از زن و غضب ندارد.
روی أن الله سبحانه و تعالی أوحی الی موسی یا موسی أُدعنی علی لسانٍ لم تعصِنی به فقال(علیه السلام): أنّی لی بذلک؟ فقال: أدعنی علی لسان غیرک(1)روایت شده است که خداوند سبحانه و تعالی به موسی(علیه السلام) وحی کرد که مرا (در دعا) با زبانی که با آن معصیت نکردهای بخوان. آن حضرت گفت: آن زبان را از کجا بیاورم؟ خداوند فرمود: با زبانِ غیر خودت دعا کن، یعنی هرکس برای دیگری دعا کند؛ چرا که آن، به اخلاص نزدیکتر است و خداوند در عون و کمک بندهای است که در عون برادر مؤمنش باشد. موسی بن جعفر(علیه السلام) فرمود: اوشکُ دعوةٍ و اسرعُ إجابةٍ، دعوةُ المؤمن لأخیه بظَهر الغیب(2)نزدیکترین دعا و با سرعتترین آن، به إجابت و قبول، دعای مؤمن برای برادر دینیاش، به صورت غایب، است.
سقراط حکیم در پاسخ کسی که از او دربارهی دلیل کَم گویی سؤال کرده بود فرمود: حق سبحانه برای تو دو گوش و یک زبان خلق کرد «لتسمع ضعف ما تقول لا لتقول اکثر مما تسمع(3)»؛ تا ضعف آنچه را میگویی بشنوی، نه اینکه بیشتر از آنچه را میشنوی بگویی. و حتی هر آنچه را که میشنوی نباید بگویی.
یکی از علما به نام سیف الله نورمحمدی فرموده است: هاتفی در میان خواب و بیداری به من چنین گفت: من أراد العلم بلاکلالة الطبع فلیعبد الله بلاکلالة الطبع؛ هرکس خواستار علم بدون خستگی طبع است، باید بدون خستگی طبع خدا را عبادت کند.(4)علم خواهی طاعت رحمان ببر.
شخصی از امام محمدباقر(علیه السلام) پرسید: در هر سالی چگونه شب قدر شناخته میشود؟ فرمود: وقتی ماه رمضان آمد، در هر شبی صد بار سوره دخان بخوان، لذا وقتی شب بیست و سوم آمد، ناظر تصدیقی که از آن سؤال کردی خواهی بود؛ ...فانک ناظرٌ الی تصدیق الذی سألتَ عنه.(5)
و من کلام بعض الوزراء: من کانت همته ما یدخل فی بطنه، کانت قیمته ما یخرج منها(6)(منه)؛ هرکس همتش به ما فی بطنه باشد، قیمتش به ما یدفع من مخرجه است.
علی(علیه السلام) میفرماید: ثلاثة من کنوز الجنة: الصدقة و کتمان المصیبة و کتمان المرض.(1)و باز آن حضرت فرمود: البشاشة حبالة المودة؛ بشاشت و شادابی، دام صید مودت است.(2)
مرّ عبدالله بن المبارک برجل واقف بین مزبلة و مقبرة، فقال له: یا هذا إنک واقف بین کنزین من کنوز الدنیا: کنزل الأموال و کنز الرجال.(3)
سلیمان بن علی از حمید طویل درخواست موعظه نمود، پس او گفت: وقتی در خلوت معصیت خدا میکنی، اگر میدانی خدا تو را میبیند، لذا بر امر عظیمی (خدا) جرئت کردهای و اگر میدانی او تو را نمیبیند، بنابراین (هم جاهل گشتهای و هم) کافر شدهای.(4)
حاتم اصم گفته است: در سه حال نفس و خودت را پاک بدار: 1. وقتی با جوارح و اعضایت کار میکنی، یادآور نظر و توجه خدا به رفتارت باش و چون سخن میگویی یادآور شنیدن خدا از گفتارت باش و زمانی که ساکن و ساکت و صامتی و در ضمیرت فرورفتهای، یادآور علم خدا به درونت باش(5)(نیت گناه نکن. یاد گناه، گناه است)، زیرا خداوند میفرماید:«إِنَّنِی مَعَکُمَا أَسْمَعُ وَ أَرَی».(6)
رحمت، در روز عاشورای حسینی، درسال 1437، گفتار ماندگار یادگار رسول خدا، امام همام، حسین زهرا علیهماالسلام را، به رشته نوشته درآورد و آن اینکه آن حضرت وقتی به روی زمین افتاد فرمود: الهی رضاً بقضائک و تسلیماً لامرک و لا معبودَ سِواک یا غیاث المستغیثین(7).
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حائل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها(8)
امام سجاد(علیه السلام) فرمود: «ما من قطرة احبُّ الی الله عزّوجلّ من قطرتین: قطرة دمٍ فی سبیل الله
و قطرة دَمعة فی سَواد اللیل لا یرید بها عبدٌ الا اللهَ عزّوجلّ»(1)هیچ قطرهای نزد خدا محبوبتر از دو قطره نیست: قطره خونی که در راه خدا ریخته شود و قطره اشکی که برای خدا در دل تاریک شب فروریزد.
امام حسین(علیه السلام) مرگ در راه خدا را بسیار دوست میداشت. آن حضرت در خطبه معروفش فرمود: خُط الموت علی ابن آدم مخط القِلادة علی جید الفتاد. مع أن الزینة بدون المتزین لا امکان لها(2).، مرگ بر فرزند آدم ثبت و مقرر شده است و گویی آن ثبت در محل گردنبند زن جوان است و شهادت همان گردنبند و شهید، یعنی امام حسین همان محل گردنبند است. البته این، تشبیه معقول به محسوس است.
توبه سه نوع است: توبه عوام که توبه از ترک واجبات و ارتکاب محرمات است و توبه خواص که توبه از مکروهات و ترک مندوبات و مستحبات است و توبه اخص الخواص که توبه از توجه به غیر حق تعالی است، مثل توبه پیامبر ما، خاتم النبیین(صلی الله علیه و آله)(3)، چنانکه فرمود: انه لیُغان علی قلبی و إنی لاستغفر الله فی کل یوم سبعین مرّة(4)اضطراب و شوریدگی در قلب من است و به همین دلیل روزی هفتاد بار استغفار میجویم.
خداوند بقدری رئوف و مهربان است، که به جای اینکه انسان از گناهش حیا نماید، او حیا میکند. امام سجاد(علیه السلام) میفرماید: و من عقوبات المعاصی جنّبتَنی حتی کانک استحییتَنی.(5)سعدی چه خوب سروده است:
کرم بین و لطف خداوندگار
گنه بنده کردست و او شرمسار(6)
سعدی آن شعر را ذیل عبارت «هرگه که یکی از بندگانِ گنهکارِ پریشان روزگار، دست اِنابت به امید اجابت به درگاه حق جلّ و علا بردارد، ایزد تعالی در وی نظر نکند. بازش بخواند. باز اعراض کند. دیگر بارش به تضرّع و زاری بخواند. حق سبحانه و تعالی فرماید: یا ملائکتی قد استحییتُ من عبدی و لیس له غیری فقد غفرتُ له. دعوتش را اجابت کردم و حاجتش را برآوردم که از بسیاری دعا و زاری بنده همی شرم دارم»(7)، آورده است.
1) بحارالأنوار، 69/378، ح31.
2) محسن خرازی، بدایة المعارف فی شرح عقائد الامامیة، ج 2، ص 248، 1424 ق.
3) حکیم سبزواری، شرح المنظومه، 5/374، به کوشش حسنزاده.
4) نک: ابن ماجه، کتاب الادب، باب الاستغفار، 2/1254.
5) شیخ عباس قمی، کلیات مفاتیح الجنان، ص444، شیرازی.
6) لغت نامه دهخدا، ذیل کلمه لطف.
7) سعدی، گلستان، ص4 (دیباچه)، به کوشش نور الله ایزدپرست.
بعضی از بزرگان چنین گفتهاند: لیس العید لمن لبس الجدید، انما العید لمن أمن من الوعید؛ عید نه برای کسانی است که لباس نو و جدید میپوشند، بلکه عید برای کسانی است که از وعید و عذاب و عقاب و کیفر الهی درامانند.
از بعضی راهبان و عرفا پرسیدند: عید شما چه موقعی است، گفتند: «یوم لا نعصی فیه الله سبحانه و تعالی فذلک عیدنا. لیس العید لمن لبس الفاخرة، انما العید لمن أمن من عذاب الآخرة. لیس العید لمن لبس الرقیق، انما العید لمن عرف الطریق. لله درّ من قال:
مبارکباد عید آن دردمند بیکسی کو را
که نه کس را مبارکباد گوید نه کسی او را(1)
گفتنی است: علاوه بر روز جمعه، اول ماه شوّال و دهم ماه ذیالحجه از اعیاد مسلمانان است که دومی، عید فطر و سومی، عید غدیر و عیدالله الاکبر و عید آلمحمد و عظیمترین اعیاد است. نام این عید در آسمان، روز عهد معهود و در زمین، روز میثاق است. تمم انبیا این روز را عید میگرفتهاند(2).
خواجه نصیرالدین طوسی فرموده است: «لا بدّ لطالب العلم من الجدّ و المواظبة و الملازمه. قیل: من طلب شیئاً و جَدَّ وَجَدَ و من قرع باباً و لَجَّ وَلَجَ و قیل بقدر ما یسعی، ینال ما یتمنَّی و البطنة تذهب الفطنة. (شکم پرستی، فطنت و زیرکی و فهم در علم را میبرد). وی وقتی در سحرگاهان، به حل یک مشکل علمی نایل میآمد میگفت: این ابناء الملوک من هذه اللذة. قیل: ما حُفظ فرّ و ما کُتب قرّ.(3)
علی(علیه السلام) میفرماید: لا مالَ اعودُ (پرسودتر) من العقل و لا وحدة اوحشُ من العُجب و لا عقلَ کالتدبیر و لا اکرم کالتقوی و لا قرینَ کحُسن الخُلق(خوی نیکو دلها را بهدست میآورد) و لا میراث کالأَدب و لا قائد کالتوفیق و لا تجارةَ کعمل الصالح و لا ربح کالثواب و لا ورع کالوقوف عند الشبهة و لا زهد کالزهد فی الحرام و لاعلم کالتفکر و لا عبادة کأداءِ الفرائض و لا ایمان کالحیاء و الصبر و لا حسبَ(بزرگواری و سرافرازی) کالتواضع و لا شرف
کالعلم و لا عزّ کالحلم و لا مُظاهرة أوثق من المشاورة.(1)
علی(علیه السلام) درباره حکمتها و رازهای احکام حضرت حق چنین میفرماید: فرض الله الایمان تطهیراً من الشرک، و الصلاة تنزیهاً عن الکبر، و الزکاة تسبیباً للرّزق، و الصیامَ ابتلاءً لإخلاص الخَلق و الحج تقویةً للدین. و الجهاد عزّاً للاسلام، و الامرَ بالمعروف مصلحةً للعوام و النهی عن المنکر ردعاً (طرداً) للسُّفهاء، و صلةَ الرحم مَنماةً (رشد) للعدد(صله رحم سبب رشد تعداد یاوران انسان میشود) و القصاص حِقناً للدماء و اقامة الحدود اعظاماً للمحارمِ(حرامها) و ترک شرب الخمر تحصیناً للعقل و مجانبة السِّرقة ایجاباً للعفة(باز ایستادن از دستدرازی به مال مردم) و ترک الزنا تحصیناً للنَّسَبِ و ترک اللواط تکثیراً للنسل و الشهادات استظهاراً علی المُجاحَدات (و شهادتها را برای کمک خواستن بر علیه انکارشدهها) و ترک الکذب تشریفاً للصدق والسلام اَماناً من المَخاوِف و الإمامة نظاماً للاُمة و الطاعة تعظیماً للامامة.(2)
باز آن حضرت نظیر همین سخنان را در جای دیگر فرموده است: «إن افضل ما توسّل به المتوسّلون الی الله (سبحانه و تعالی) الایمان به و برسوله و الجهاد فی سبیله فانه ذَروَةُ (سربلندی) الإسلام و کلمة الإخلاص (گفتن «لا اله الا الله») فانها الفِطرة (فطری و جبلّی و غریزی) و إقامُ الصلوة فانها المِلّة (ملّیت دین اسلام) و ایتاء الزکوة فإنها فریضةٌ واجبةٌ(برای نیازمندان) و صوم شهر رمضان فإنه جُنّة (سپر) من العقاب و حج البیت و اعتمارُه فانهما یَنفیان الفقرَ و یَرْحَضانِ (میشویند) الذنبَ و صلة الرحم فانها مَثْرَأةٌ فی المال و مَنْسَأةٌ (تأخیر مرگ) و صدقة السرّ فانها تکفّر الخطیئة و صدقة العلانیة فانها تدفع مَیْتَةَ السوء(مردن بد مثل مرگ ناشی از تصادف) و صنائع المعروف (کارهای پسندیده) فانها تقی مصارعَ الهَوانِ(3)(پس کارهای خوب انسان را از جاهای سقوط ذلتبار حفظ میکند).
ط. چند حکمت برگزیدهی اخلاقی- فلسفی از علی(علیه السلام)(4)
ابن ابیالحدید در آخرین جلد«شرح نهجالبلاغه» خود، یعنی جلد بیستم، نهصد و نود و هشت حکمت که منسوب به حضرت علی است، تحت عنوان«الحکم المنسوبة الی
امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب» آورده است که نویسنده، برگزیدههایی از آنها را، طبق شمارههای کتاب مذکور، در اینجا آورده است که از این قرارند:
الهی، کفانی فخراً أن تکون لی رباً و کفانی عزّاً أن أکون لک عبداً، انت کما أرید، فاجعلنی کما ترید؛ خدایا! افتخار من همین بس که تو پروردگار من هستی و عزت و سربلندی من به نهایت خود میرسد، چون من بندهی تو هستم. تو همانگونه که من میخواهم و انتظار دارم هستی، پس مرا همانگونه که تو میخواهی قرار بده.
العقل فی القلب و الرحمة فی الکبد و التنفس فی الرئة؛ عقل در قلب است(نه در مغز. قلب از علل اعدادی و زمینهای تعقل است، نه از علل حقیقی آن) و رحمت در جگر و تنفس در شش.
عدمالادب سببُ کلِّ شرّ؛ بیادبی سبب هر شرّ و بدبختی است.
من لم یقهر حسدَه کان جسده قبراً لنفسه؛ کسی که بر حسادتش غالب نیاید، جسد و تن او قبر او میشود.
اخترْ أن تکون مغلوباً و انت منصِف و لأتخْتر أن تکون غالباً و انت ظالم.
اکبر الفخر ألّا تفخر، بزرگترین فخر و افتخار این است که فخر نفروشی.
ما أصعب اکتساب الفضائل و أیسر اتلافها!؛ کسب فضایل چقدر سخت است ولی اتلافش چقدر آسان.
العمر أقصر من أن تعلّم کلَ ما یحسُن بک علمه؛ فتعلَّمْ الاهم فالأهم؛ عمر کوتاهتر از این است که هرچه را دانستنش برایت خوب است فرابگیری؛ پس مهمترین علم را، اول و مادون آن، دوم فرابگیرید.
غایة الأدب أن یستحِیَ الانسانُ من نفسه؛ نهایت ادب این است که انسان از خودش حیا کند و خجالت بکشد.(باید محور، نفس لوامه و وجدان باشد).
لاتقسِروا اولادکم علی آدابکم فانهم مخلوقون لزمان غیر زمانکم؛ بر فرزندانتان آداب و عادات و رسوم خودتان را تحمیل نکنید، زیرا آنها برای زمانی غیر از زمان شما خلق شدهاند.
لاتطلب سرعة العمل و اطلب تجویدَه؛ فانه الناس لایسألون فی کَمْ فَرَغَ من العمل، انما یسألون عن جودة صنعته؛ در کارها هیچوقت سرعتعمل طلب مکن، بلکه جودت و خوبی آن را خواستار شو، زیرا مردم سؤال نمیکنند در چه مدتی از عمل فارغ میشوی، بلکه تنها درخواستشان حسنعمل و خوبی کار است.
سُئل عن القَدَر فقال: اُقصر أم اُطیل؟ قیل: بل تُقصِر، فقال: جلّ الله أن یرید الفحشاء و عزّ عن أن یکون له فی الملک إلاما یشاء؛ از علی(علیه السلام) دربارهی«قَدَر» سؤال شد، پس گفت: کوتاه پاسخ دهم یا به تفصیل؟ گفته شد: پاسخ، کوتاه باشد. لذا فرمود: خدا بزرگتر از این است که اراده فحشاء نماید، بنابراین انسان مجبور نیست و عزیزتر از این است که در مُلک و حکومت خود جز آنچه خواسته باشد تحقق یابد، به این ترتیب انسان، مفوَّض و به خود وانهادۀ صِرف نمیباشد، بنابراین خداوند اراده کرده است که انسان کارها را با ارادهاش انجام دهد. ماحصل اینکه اشعریِ جبری و معتزلیِ تفویضیِ محکوماند.
لقد سبق الی جنّات عدن اقوامٌ ما کانوا اکثرَ الناس صلاةً و لا صیاماً و لاحجّاً و لا إعتماراً و لکن عقلوا عن الله أمرَه فحسُنت طاعتُهم و صحّ و رعًهم و کمُل یقینُهم ففاقوا غیرَهم بالحُظوة و رفیع المنزله؛ بدون تردید گروههایی به بهشتهای عدن سبقت جستند، نه بهخاطر اینکه نماز و روزه و حج و عمرهی آنها زیاد بود، بلکه بهخاطر آنکه در امور مربوط به خداوند تعقل میکردند، پس طاعت آنها خوب و ورعشان صحیح و یقینشان کامل شد، لذا بر دیگران در علوّ درجه و رفعت مرتبه فایق آمدند.
اربع القلیل منهنّ کثیر: النار و العداوة و المرض والفقر؛ چهار چیز است، هرچند کم باشد، زیاد است: آتش و دشمنی و مرض و بیچیزی.
اربعة من الشقاء: جار السّوء و ولد السوء و امْرأة السوء و المنزل المزیَّق؛ چهار چیز است که از جملهی بدبختیهاست: همسایه بد و فرزند بد و زن بد و منزل تنگ.
اربعة تدعوا الی الجنة: کتمان المصیبة و کتمان الصدقه و برّ الوالدین و الإکثار من قول«لا اله الا الله»؛ چهار چیز است که به بهشت دعوت میکند: مخفی داشتن مصیبت و پنهان نمودن صدقه و نیکویی به پدر و مادر و زیاد گفتن کلمه«لا اله الا الله».
«الروح حیاة البدن و العقل حیاة الروح» که نظم منطقی آن اینگونه است: العقل حیاة الروح و الروح حیاة البدن فالعقل حیاة البدن. روی این حساب لبّ و مغز بدن، روح است که فلاسفه از آن به عنوان«روح بخاری» تلقی میکنند و لب روح، عقل است.
و والاتر از آن روح، روح منفوخ و دمیده شدهی روح«انسانی- الهی» است که از آن به«روح الله» تعبیر میشود(1)و در حدیث از بعضی از ائمه(علیه السلام) نقل شده است که: ان روح المؤمن لاشدّ اتصالاً بروح الله من اتصال شعاع الشمس بها(2).
أشرف الاشیاء العلم؛ و الله تعالی عالمٌ یحبّ کلَّ عالم.
إن لم تعلمْ من أین جئتَ، لم تعلم الی أین تذهب؛ اگر ندانی از کجا آمدهای نمیدانی به کجا میروی.
ثلاث موبماتٌ: الکبر، فانه حطّ ابلیس عن مرتبته و الحرص، فانه أخرج آدم من الجنة و الحسد، فانه دعا ابن آدم الی قتل اخیه؛ سه چیز است که از هلاککنندههایند و آنها عبارتند از: کبر، زیرا آن، ابلیس را از مقامش فرود آورد و حرص، زیرا آن، آدم را از بهشت اخراج نمود و حسد، زیرا آن، قابیل را به کشتن هابیل فراخواند.
السفر میزان الأخلاق، مسافرت، معیار اخلاق است. در مسافرتها اشخاص شناخته میشوند.
الفرق بینالمؤمن و الکافر الصلاة، فمن ترکها و ادّعی الایمان کذّبه فعلُه و کان علیه شاهدٌ من نفسه؛ تفاوت میان مؤمن و کافر، نماز است، پس کسی که نماز را ترک گفت و ادعای ایمان نمود، فعلش آن ایمان را تکذیب میکند و نفس او بر آن ادعا، شاهد و گواه است.
لاکثیر مع إسراف و لاقلیل مع احتراف(حرفه داشتن) و لاذنب مع اعتراف.
کُلْ من الطعام ما تشتهی و الْبَس من الثیاب مایشتهی الناسُ؛ تا آنجا که اشتها داری غذا بخور، ولی مطابق با میل مردم لباس بپوش.
أیها المستکثر من الذنوب، إن أباک أُخرج من الجنة بذنب واحد.
لیس یزْنی فَرْجُک أن غَضَضْتَ طَرْفَک؛ اگر چشمت را فروبندی دامنت به زنا مرتکب نمیشود.
البغی آخر مدةِ الملوک؛ تجاوز از حد، آخرین مدت پادشاهان است.
حضرت ختمی مرتبت فرموده است: المُلک یبقی مع الکفر و لایبقی مع الظلم(1)که عبارة اخرای آن، سخن حضرت علی(علیه السلام) که فرموده است: للحق دولة و للباطل جَولة(2)و معنای این، همان سخن آن حضرت است که فرمود: دَولة العادل من الواجبات و دولة الجائر من الممکنات(3).
لاتضعْ سرَّک عندَ مَن لا سرّ له عندک؛ سرّ و راز خود را نزد کسی که سری از او پیشت نیست، مگذار.
العلم افضل الکنوز و أجملها، خفیف المحمَل، عظیمالجَدوی؛ فی الملإ جمالٌ و فی الوحدة اُنس؛ علم باارزشترین و زیباترین گنجهاست، حمل آن، خفیف و سبک است، علم چون مادی نیست وزن ندارد، بلکه وزنه و ارزش دارد. فائده آن بزرگ و بسیار است. در میان مردم، جمال و زیبایی محسوب میشود و در وحدت و تنهایی، انس است.
الناس من خوف الذُّلّ فی ذُلٍّ؛ مردم بهخاطر ترس از ذُل و ذلت، همیشه در ذلتاند.
بئس الزادُ الی المعاد، العُدوان علی العباد؛ عدوان و دشمنی بر بندگان خدا، برای معاد زاد و توشهی بدی محسوب میشود.
لانعمةَ فی الدنیا اعظم من طول العمر و صحة الجسد؛ هیچ نعمتی در دنیا، بزرگتر و باارزشتر از طول عمر و سلامتی جسم نیست.
ألا ادلّکم علی ثمرة الجنة! لا اله الا الله بشرط الاخلاص؛ آیا شما را به ثمره جنت و میوه بهشت راهنمایی نکنم؟ که آن کلمهی«لا اله الا الله» است، مشروط بر اینکه در آن اخلاص باشد.
الذکر ذکران: احدهما ذکرالله و تحمیده فما احسنَه و أعظم اجره و الثانی ذکرالله عندما حرّم الله و هو افضل من الاول!
یا من لیس الا هو، یا من لا یَعلم ما هو الا هو، اُعْفُ عنّی!
آنچه من گفتم بقدر فهم توست
مردم اندر حسرت فهم درست
امید است به فضل و کرم حضرت حق مصداق شعر
منم که معجز من متن جانفرای من است
کلیم عصرم و نک قلم عصای من است
باشم.
أقول فی حسن الختام و مِسک المقال : أستغفر اللهَ مِن الزَّلَل و الفَشَل و الکَسَل و السَّفَهِ و الخَتْل و الغَدْر و الخَذْل و الحمد لله اولاً و آخراً و ظاهراً و باطَناً و ما توفیقی إلا بالله و إلیه أنیب و علیه التُّکلان فی الإفتتاح و الإختتام. إلهنا إختم لنا و لإخواننا المؤمنین بالحسنی واجعل عاقبة أمورنا خیراً بمحمد صلی الله علیه و آله الطاهرین(علیه السلام). ثم سلام الله و رحمته و برکاته علینا و علی معلّمینا و هادینا و حامینا و آباءنا و أمهاتنا و ذوی حقوقنا و إخواننا المؤمنین و جمیع عباده الصالحین.
گر خطا گفتیم اصلاحش تو کن
مصلحی تو ای خداوند سخن(1)
1) مثنوی مولوی، دفتر دوم، بیت 693، نیکلسون.