ghaemiyeh.com
سرشناسه:خدامیان آرانی، مهدی، ۱۳۵۳ - Khuddamiyan Arani, Mehdi
عنوان و نام پدیدآور:راه روشنایی/مهدی خدامیان .
مشخصات نشر:قم: وثوق، ۱۳۹۹.
مشخصات ظاهری:۱۲۸ ص.
شابک:978-600-107381-6
وضعیت فهرست نویسی:فیپا
یادداشت:کتاب حاضر نخستین بار با عنوان « راه روشنایی: دوری از دشمنان اهل بیت علیهم السلام» توسط نشر دارالنشر اسلام در سال ۱۳۹۵ منتشر شده است .
عنوان دیگر:راه روشنایی: دوری از دشمنان اهلبیت علیهالسلام.
موضوع:تولی و تبری
موضوع:*Tawalla and tabarra
رده بندی کنگره:BP۱۹۶/۶۵
رده بندی دیویی:۲۹۷/۳۷۷۵
شماره کتابشناسی ملی:۷۳۶۹۲۶۶
وضعیت رکورد:فیپا
راه روشنایی
مهدی خدامیان
سخن اوّل··· 9
فصل اوّل: نگاهی به قرآن··· 13
فصل دوم: همراه با اهلبیت علیهمالسلام··· 37
فصل سوم: روش شیعیان··· 59
فصل چهارم: ظلم دشمنان··· 71
فصل پنجم: برترین عمل··· 81
فصل هفتم: زیارت و دعا··· 103
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَ-نِ الرَّحِیمِ
وقتی کودک بودی، مادر، تو را با اهلبیت علیهمالسلام آشنا کرد و به تو آموخت که عشق به آنان، معنای حقیقی دین است، او از حضرت فاطمه علیهاالسلامسخنها
گفت و برایت قصّه مظلومیتش را بیان کرد.
اینگونه بود که از ظلمها و ستمهایی که دشمنان در حقّ فاطمه علیهاالسلام روا داشتند، آگاه شدی. تو دانستی که شیعه باید با دشمنانِ اهلبیت علیهمالسلامدشمن باشد، این معنای «تبرّی» بود که تو به آن باور پیدا کردی.
سالها گذشت، تو دیگر جوانی بودی که با اندیشههای مختلف آشنا میشدی، سخنها را میشنیدی، حس کنجکاوی داشتی، سخنانی به گوش تو میرسید که تو را متحیّر کرده بود، سخنانی که بوی دوستی با دشمنان اهلبیت علیهمالسلام را میداد و بیزاری از آن دشمنان را زیر سوال میبرد.
وقتی پیش من آمدی، من در چهرهات نگرانی زیادی دیدم، تو ترسیده بودی که مبادا راه را گم کنی! با من سخن گفتی، از دغدغههایت حرف زدی، میخواستی تا من به تو کمک کنم. آن روز، آیات و روایات را برایت بازگو کردم، کلام خدا و اهلبیت علیهمالسلام نور است و رهگشا. در چهره تو آرامشی یافتم. شکر خدا که تو راه را پیدا کردی.
وقتی میخواستی بروی به من گفتی: «چقدر خوب بود کتابی درباره اهمیّت دشمنی با دشمنان اهلبیت علیهمالسلام مینوشتی و این سخنانی را که
گفتی در آن ذکر میکردی». سخنت به دلم نشست، از تو خواستم دعا کنی تا خدا این توفیق را به من بدهد. میدانم آن روز تو از صمیم قلب، دعا کردی.
اکنون من نمیدانم چگونه خدا را شکر کنم، او بر من منّت نهاد و توفیق نوشتن کتاب «راه روشنایی» را به من ارزانی داشت، البته از تو هم باید تشکر کنم که این ایده را به ذهنم انداختی و دعایم کردی. ممنونم دوست جوان من!
مهدی خُدّامیان آرانی
شهریور 1395 هجری شمسی
من اینجا هستم. تو کجا هستی؟ من در دانشگاه هستم، در کلاس درس. استادی برای من سخن میگوید، نمیخواهم جایِ تو قضاوت کنم، من فقط نظرم را میگویم: «قرآن سخن این استاد را تأیید نمیکند»، اگر خدا بخواهد در اینباره بیشتر سخن خواهم گفت.
نگاهی به من میکنی و منتظر هستی تا ماجرا را شرح دهم، تو در کنار من هستی و سخن استاد را میشنوی، اینجا کلاس درس است و استاد چنین سخن میگوید:
هرگز با کسی دشمنی نکنید. کسی که با مذهب عشق آشنا شد، دیگر فرعون و موسی، ابلیس و آدم را یکسان میبیند، در نگاه یک عاشق، «صلحکُلّ» بین همه برقرار شده است.
شما باید کلام «مُحییالدین عربی» را بخوانید، او به درجهای از عرفان رسیده بود که به علی علیهالسلام، معاویه، عُمر و ابوبکر، عشق میورزید و همه آنان را دوست داشت.(1)
هنوز کنارم هستی، سخنان استاد ادامه پیدا میکند، تو این سخنان را با
1) . کتاب فتوحات مکیّه لمحیی الدین عربی ج 2 ص 6.
تعجّب میشنوی، تعجّب میکنی که من اینجا چه میکنم و چرا به این سخنان گوش میدهم؟
تعجّب نکن! اینجا دانشگاهی در تهران است، من هم دانشجوی رشته ادبیات عرب این دانشگاه هستم. از نگاهت همه چیز را میفهمم، انتظار داری که بلند شوم و اجازه بگیرم و حرفم را بزنم، امّا من بد سابقه شدهام، چندین بار سر کلاس وارد بحث شدهام و استاد مقداری از من ناراحت شده است و...
من فعلاً سکوت میکنم، سکوت من نشانه رضایت نیست، امیدوارم شرایط مرا درک کنی.
و اکنون به تاریخ سفر میکنم، به گذشتههای دور... من به شهر مدینه میروم... امامباقر علیهالسلام پنجمین امام من است، آمدهام تا از سخنان او بهره ببرم، اینجا شهر مدینه است، از کوچهها عبور میکنم، تو هم همراه من میآیی، اینجا مسجد پیامبر است...
امامباقر علیهالسلام در اینجا تفسیر قرآن میگوید:
«مَا جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَیْنِ فِی جَوْفِهِ».
«خدا در درون هیچ کس، دو دل قرار نداده است».
این آیه 4 سوره «اَحزاب» است، امروز امامباقر علیهالسلام درباره این آیه سخن میگوید، به سخن او گوش فرا میدهم:
خدا در درون انسان، دو دل قرار نداده است تا با یک دلش، ما را دوست بدارد و با دل دیگرش دشمنان ما را دوست بدارد! کسی که ما را دوست دارد
دیگر نمیتواند دشمنان ما را دوست بدارد، چون او یک دل بیشتر ندارد. کسی که ادّعا میکند ما اهلبیت علیهمالسلام را دوست دارد باید محبّت و دوستی خود را خالص گرداند، هر کس میخواهد بداند که آیا واقعاً ما را دوست دارد یا نه، باید خود را امتحان کند، اگر هم ما را و هم دشمنان ما را دوست دارد، او دیگر از ما نیست و ما هم از او نیستیم!
خدا، جبرئیل و میکائیل، دشمن کسانی هستند که در دوست داشتن ما، دشمنان ما را شریک سازند!(1)
این سخنان، مرا به فکر وا میدارد و افق تازهای در ذهن من باز میکند، اگر من، هم حضرت علی علیهالسلام و هم دشمن او را دوست بدارم، در مسیر سعادت و رستگاری قرار نگرفتهام... من باید مواظب باشم مبادا راه را گم کنم.
هر کس از راه قرآن و اهلبیت علیهمالسلام جدا شد، به گمراهی افتاد، من باید
اندیشه و زندگی خود را بر اساس گفتار اهلبیت علیهمالسلام تنظیم کنم، خدا به آنان مقام عصمت را داده است، آنان حقیقت قرآن هستند.
1) . عن أبی جعفرع فی قوله: (ما جعل الله لرجل من قلبین فی جوفه) فیحب بهذا ویبغض بهذا ، فأما محبنا فیخلص الحب لنا کما یخلص الذهب بالنار لا کدر فیه ، من أراد أن یعلم حبنا فلیمتحن قلبه فان شارکه فی حبنا حب عدونا فلیس منا ولسنا منه ، والله عدوهم وجبرئیل ومیکائیل والله عدو للکافرین: تفسیر القمی ج 2 ص 171، البرهان ج 4 ص 410، بحار الانوار ج 24 ص 318.
میخواهم قرآن بخوانم، همان قرآنی که از حضرت ابراهیم علیهالسلام هفتاد بار یاد کرده است و از من خواسته پیرو راه او باشم، ابراهیم علیهالسلام، پرچمدار توحید است و همه آزادگان تاریخ از او به بزرگی یاد میکنند.
وقتی حضرت ابراهیم علیهالسلام به دنیا آمد، در کودکی پدرش از دنیا رفت و او یتیم شد، آذر، عموی او بود و او را بزرگ کرد. آذر، حقّ بزرگی بر ابراهیم علیهالسلام داشت و برای همین ابراهیم علیهالسلام همواره او را همچون پدر، عزیز میشمرد.(1)
وقتی ابراهیم علیهالسلام دید که عمویش آیین بتپرستی دارد با او سخن گفت و او را از پرستش سنگها منع کرد، ولی آذر سخن ابراهیم را نپذیرفت و به عبادت بتها ادامه داد.
اینجا بود که دیگر ابراهیم علیهالسلام از عمویش برای همیشه جدا شد و قلبش را از عشق به عمو شستشو داد.
کسی که پیرو ابراهیم علیهالسلام است نمیتواند به کسانی که باطلگرا هستند عشق بورزد، او چارهای ندارد باید راه خود را جدا کند، راه ابراهیم علیهالسلام چیزی
1) . وأما ما ذکر فی القرآن من إبراهیم وأبیه آذر وکونه ضالا مشرکا فلا یقدح فی مذهبنا...: بحار الانوار ج 35 ص 156، کما انه ذکر نسب ابراهیم کذا: ابراهیم بن تارخ راجع: مناقب آل ابی طالب ج 1 ص 135، بحار الانوار ج 15 ص 106، روض الجنان ج 13 ص 88، تفسیر المحیط ج 1 ص 536، تاریخ الطبری ج 1 ص 162، الکامل فی التاریخ لابن الاثیر ج 1 ص 94، قصص الانبیاء لابن کثیر ج 1 ص 167.
جز این نیست: «جدایی کامل از باطل».
وقت آن است که آیه 48 سوره «مریم» را در اینجا بنویسم:
«وَأَعْتَزِلُکُمْ وَمَا تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ»
«من از شما و از همه بتهایی که میپرستید، جدا میشوم».
این درس بزرگ ابراهیم علیهالسلام است، جدا شدن از مسیر باطل!
آن استاد در کلاس درس دانشگاه، چه سخنانی برای من گفت؟ چرا از من خواست که با هیچکس، دشمنی نکنم؟
مُحییالّدین عربی، فریاد عشق برآورده است و از من میخواهد حقّ و باطل را با هم دوست بدارم و به «صلحکُلّ» برسم!
این سخن مخالف قرآن است، قرآن از من میخواهد تا ابراهیم علیهالسلام را الگوی خود قرار بدهم، همان ابراهیم علیهالسلامکه از باطل جدا شد، همان ابراهیم علیهالسلام که به جنگ باطل رفت، تبر در دست گرفت و به بتخانه رفت و بتها را شکست، اگر مذهب صلحکل، درست بود پس چرا ابراهیم علیهالسلام جان خود را به خطر انداخت؟ چرا او با بتپرستان مبارزه کرد تا آنجا که او را دستگیر کردند و در میان آتش انداختند!
من میخواهم به مکّه بروم، میخواهم همراه این پدر و پسر باشم، میدانم که تو هم دوست داری با من بیایی!
این پدر، همان ابراهیم علیهالسلام است، او پسرش را به قربانگاه میبرد! او آماده است تا اسماعیل خود را در راه خدا قربانی کند. خدا میخواهد اینگونه او را امتحان کند.
گوش کن!
اسماعیل با پدر سخن میگوید:
-- مگر ما به قربانگاه نمیرویم تا در راه خدا قربانی کنیم؟
-- آری، پسرم.
-- پس چرا قربانی با خود برنداشتی، گوسفندی و یا شتری!
اشک در چشمان پدر حلقه میزند و میگوید:
-- عزیز دلم! تو همان قربانی من هستی، خدا به من دستور داده است که تو را در راه او قربانی کنم.
-- پدر! آنچه خدا به تو فرمان داده است انجام بده!
من مات و مبهوت این ایمان اسماعیل هستم، او چگونه توانسته است به
اوج مقام تسلیم برسد؟
آنان به سوی سرزمین «مِنا» میروند، لحظاتی میگذرد، آنان نزدیک قربانگاه هستند، ناگهان پیرمردی جلو راه آنان میآید و میگوید: «ای ابراهیم! چرا میخواهی این جوان بیگناهت را به دست خودت به قتل برسانی؟».
ابراهیم علیهالسلام میفهمد که این پیرمرد همان شیطان است، شیطان آمده است تا او را وسوسه کند و نگذارد او از این امتحان بزرگ، سربلند بیرون بیاید. اینجاست که ابراهیم هفت سنگ برمیدارد و به سوی شیطان پرتاب میکند و شیطان هم فرار میکند. (بعد از آن خدا، جبرئیل را میفرستد تا گوسفندی را به دست ابراهیم علیهالسلام بدهد و او آن گوسفند را به جای اسماعیل قربانی کند).
و این سنّت در تاریخ میماند، هر حاجی که به سفر حجّ میرود باید به همان جا که شیطان سر راه ابراهیم علیهالسلام آشکار شد، برود و هفت سنگ به آنجایگاه بزند، این کار از اعمال مهم حجّ است!
ابراهیم علیهالسلام با این کار میخواست چه پیامی را به همه ما برساند؟ چرا او هفت عدد سنگ برداشت و به سوی شیطان زد؟
ابراهیم علیهالسلام به دنبال آن بود که مرز بین حقّ و باطل آشکار شود، پیروان او در مقابل باطل استوار بایستند و هرگز به باطل، محبّت پیدا نکنند.
آری، دشمنان اهلبیت علیهمالسلام پیروان شیطانند، من باید مواظب باشم، مبادا به آنان محبّت پیدا کنم. دشمنی با باطل، آیین و مرام ابراهیم علیهالسلام است، هر کس پیرو اوست باید دشمنی باطل را در دل داشته باشد و این دشمنی را در عمل نشان بدهد.
آیا تا به حال در آیه 57 سوره «احزاب» دقّت کردهای؟ آنجا که قرآن میگوید:
«إِنَّ الَّذِینَ یُؤْذُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِی الدُّنْیَا وَالاَْخِرَةِ...».
«کسانی را که خدا و پیامبر او را اذیّت میکنند، خدا در دنیا و آخرت آنان را لعنت میکند و برای آنان عذابی خوارکننده، آماده کرده است».
تو خودت میدانی که خدا، جسم نیست، هیچکس نمیتواند او را اذیّت کند، او صفات و ویژگیهای انسانها را ندارد، انسانها نمیتوانند او را آزار بدهند و او را به خشم آورند. پس به راستی منظور از این سخن چیست؟
معنای این سخن این است: هر کس پیامبر را اذیّت کند، خدا را اذیّت کرده است، قرآن اینگونه به انسانها هشدار میدهد تا پیامبر را آزار ندهند و او را به خشم نیاورند. هر کس پیامبر را آزار دهد، خدا را آزار داده است.
آن شب را فراموش نمیکنم، شبی که مهمان خانه دوست بودم و دور آن
خانه زیبا طواف میکردم. صدایی به گوشم رسید. یکی در کنار من راه میرفت و با صدای بلند چنین میگفت: «خدایا ! تو لعنت کن آنانی که
خلفای پیامبر تو را لعنت میکنند».
من اوّل به او توجّه نکردم، امّا او این سخن را بارها و بارها تکرار کرد، گویا او میخواست که من این دعا را بشنوم !
او خیال میکرد که من دارم در حال طواف، زیارت عاشورا میخوانم، برای همین جمله خود را بارها تکرار کرد.
نگاهی به او کردم، لبخندی زدم و به او سلام کردم. او جواب سلام مرا داد. به او گفتم آیا دوست داری قدری با هم گفتگوی علمی داشته باشیم. قبول کرد. کناری رفتیم و گفتگوی ما آغاز شد، من گفتم:
-- برادر ! آیا قول میدهی که این نشست ما، فقط یک گفتگوی علمی باشد.
-- بله. من از بحث علمی بسیار خوشحال میشوم.
-- برادر ! تو در هنگام طواف چه دعایی میخواندی؟
-- من این دعا را میخواندم: «خدایا
! هر کس که خلفای پیامبر را لعنت کند، تو آنها را لعنت کن».
-- برادر ! منظور شما از خلفای پیامبر چه کسانی هستند؟
-- منظور من، خلیفه اوّل و دوم و سوم میباشند که بعضیها آنان را لعنت میکنند.
-- خوب، بگو بدانم چه کسانی آنها را لعنت میکنند؟
-- من شنیدهام که شیعیان آنان را لعنت میکنند.
-- برادر! آیا تا به حال، دلیل این کار را از ایشان پرسیدهای؟
-- نه.
-- برادر! پس گوش کن، میخواهم مطلبی برایت بگویم، مطلب من سه
مقدّمه دارد، مقدّمه اوّل من این است: قرآن میگوید: «هر کس پیامبر را آزار دهد، خدا در دنیا و آخرت او را لعنت میکند». آیا این آیه را خواندهای؟
-- آری، این، آیه 57 سوره احزاب است.
-- آیا قبول داری اگر کسی پیامبر را خشمناک و غضبناک کند، خدا را آزار داده است؟
-- آری !
-- مقدّمه دوم من را بشنو ! آیا این حدیث را شنیدهای که پیامبر فرمود: «دخترم، فاطمه پاره تن من است، هر کس او را بیازارد مرا آزرده است، هر کس او را غضبناک کند، مرا غضبناک کرده است».(1)
-- بله. این حدیث در کتابهای معتبر ما نقل شده است، این حدیث حتّی در کتاب «صحیح بخاری» هم آمده است و تو میدانی که «صحیح بخاری»، بهترین کتاب ما میباشد.
-- یعنی این حدیث صحیح است و اشکالی ندارد؟
-- بله. حدیث صحیح است.
-- امّا مقدّمه سوم، در کتاب «صحیح بخاری» این حدیث نقل شده است که وقتی فاطمه علیهاالسلام از ابوبکر ارث خود را طلب نمود، ابوبکر از پرداخت آن به فاطمه علیهاالسلام خودداری کرد. به همین دلیل، فاطمه علیهاالسلام از ابوبکر خشمناک شد و دیگر فاطمه علیهاالسلام هرگز با ابوبکر سخن نگفت.(2)
-- خوب، حالا حرف اصلی تو چیست؟
-- اگر سه مقدّمه مرا قبول کردی. حالا من این سه مقدّمه را کنار هم میگذارم: فاطمه علیهاالسلام از ابوبکر خشمناک بود، هر کس فاطمه علیهاالسلام را آزار دهد، پیامبر را آزار داده است، هر کس پیامبر را آزار دهد، لعنت خدا برای اوست.
1) . فاطمة بضعةٌ منّی فمن أغضبها أغضبنی: صحیح البخاری ج 4 ص 210، 219، ابنتی بضعةٌ منّی، یریبنی ما رابها ویؤینی ما آذاها: صحیح مسلم ج 7 ص 141، فاطمةٌ بضعةٌ منّی، یؤینی ما آذاها: مسند أحمد ج 4 ص 5 ، صحیح مسلم ج 7 ص 141 ، سنن الترمذی ج 5 ص 360 ، المستدرک ج 3 ص 159 ، امّالی الحافظ الإصفهانی ص 47 ، شرح نهج البلاغة ج 16 ص 272 ، تاریخ مدینة دمشق ج 3 ص 156 ، تهذیب الکمال ج 35 ص 250 ، وراجع: سنن الترمذی ج 5 ص 360 ، مجمع الزوائد ج 4 ص 255 ، فتح الباری ج 7 ص 63 ، المعجم الکبیر ج 20 ص 20 ، الجامع الصغیر ج 2 ص 208 ، فیض القدیر ج 3 ص 20 و ج 4 ص 215 و ج 6 ص 24 ، کشف الخفاء ج 2 ص 86 ، الإصابة ج 8 ص 265 ، تهذیب التهذیب ج 12 ص 392 ، تاریخ الإسلام للذهبی ج 3 ص 44 ، البدایة والنهایة ج 6 ص 366 .
2) . فأبی أبو بکر أن یدفع إلی فاطمة منها شیئاً، فوجدت فاطمة علی أبی بکر فی ذلک، فهجرته...: صحیح البخاری ج 5 ص 83، صحیح مسلم ج 5 ص 154، السقیفة وفدک للجوهری ص 107، فتح الباری ج 6 ص 139،عمدة القاری ج 17 ص 258، صحیح ابن حبّان ج 11 ص 153، مسند الشامیین ج 4 ص 198، شرح نهج البلاغة ج 6 ص 46، نصب الرایة ج 2 ص 360، کنز العمّال ج 15 ص 499.
-- منظور تو از این حرفها چیست؟
-- من بیش از این توضیح نمیدهم، تو خودت بنشین و فکر کن ! ببین به چه نتیجهای میرسی، اگر شیعیان بعضی از اطرافیان پیامبر را لعن میکنند، دلیلش واضح است. من از کتابهای خود شما دلیل آوردم. آنانی که فاطمه علیهاالسلامرا آزردند، خدا آنها را لعنت کرده است !
پس از رحلت پیامبر، مردم با ابوبکر بیعت کردند، حوادث دردناکی برای عزیزان پیامبر پیش آمد، چند ماه گذشت. فاطمه علیهاالسلام در بستر بیماری افتاد، ابوبکر و عمر تصمیم گرفتند به عیادت فاطمه علیهاالسلام بروند. آنان به علی علیهالسلامخبر
دادند و قرار شد نزد فاطمه علیهاالسلام بروند.
ابوبکر و عُمَر وارد خانه فاطمه علیهاالسلام شدند . سلام کردند و نشستند، فاطمه علیهاالسلام جواب آنان را نداد و روی خود را برگرداند .(1)
عُمَر نگاهی به ابوبکر کرد و از او خواست تا سخن خود را آغاز کند .
ابوبکر چنین گفت: «ای فاطمه ! ای عزیز دل پیامبر ، تو میدانی که من تو را بیش از دخترم، عائشه دوست دارم».(2)
امّا فاطمه علیهاالسلام جوابی نداد، ابوبکر گفت: «ای دختر پیامبر! آیا میشود ما را ببخشی ؟».(3)
فاطمه علیهاالسلام همانطور که روی خود را به دیوار کرده بود، چنین گفت:
-- آیا شما از پیامبر شنیدید که فرمود: «فاطمه، پاره تن من است و من از او هستم ، هر کس او را آزار دهد مرا آزار داده است و هر کس مرا آزار دهد خدا را آزرده است؟»
-- آری ، ای دختر پیامبر ! ما این حدیث را از پیامبر شنیدیم .
1) . فأذنت لهما، فدخلا علیها فسلّما فردّت ضعیفاً...: بحار الأنوار ج 29 ص 157 ، الموسوعة الکبری عن فاطمة الزهراء ج 14 ص 216 .
2) . فتکلّم أبو بکر فقال: یا حبیة رسول اللّه ، واللّه إنّ قرابة رسول اللّه أحبّ إلیّ من قرابتی، وإنّک لأحبّ إلیّ من عائشة ابنتی: الإمامة والتبصرة ج 1 ص 20 ، بحار الأنوار ج 28 ص 37 ، الغدیر ج 7 ص 229 ، قاموس الرجال ج 12 ص 328 ، أعیان الشیعة ج 1 ص 318 ، هامش مؤمر علماء بغداد ص 186.
3) . ثمّ أقبل یعتذر إلیها ویقول: ارضی عنّی یا بنت رسول اللّه: بحار الأنوار ج 29 ص 32 وراجع: عمدة القاری ج 15 ص 20 ، کنز العمّال ج 5 ص 605 ، سیر أعلام النبلاء ج 2 ص 121 ، تاریخ الإسلام للذهبی ج 3 ص 47 ، البدایة والنهایة ج 5 ص 310 ، السیرة النبویّة لابن کثیر ج 4 ص 575.
-- شکر خدا که شما به این سخن اعتراف کردید .
فاطمه علیهاالسلام دستان خود را به سوی آسمان گرفت و روی خود را به سوی آسمان کرد و از سوز دل چنین فرمود: «بارخدایا ! تو شاهد باش ، این دو نفر مرا آزار دادند و من از آنها راضی نیستم ».(1)
سپس رو به آنها کرد و فرمود: «به خدا قسم ! هرگز از شما راضی نمیشوم ، من منتظر هستم تا به دیدار پدرم بروم و شکایت شما را به او کنم ».(2)
1) . قالت: نشدتکما باللّه، هل سمعتما رسول اللّه یقول: فاطمة بضعه منّی، فمن آذاها فقد آذانی... کتاب سلیم بن قیس ص 391 ، بحار الأنوار ج 28 ص 303، علل الشرائع ج 1 ص 187 ، بحار الأنوار ج 43 ص 203 .
2) . لا واللّه لا أرضی عنکما أبداً حتّی ألقی أبی رسول اللّه صلّیاللّهعلیهوآله وأُخبره بما صنعتما، فیکون هو الحاکم فیکما...: کتاب سلیم بن قیس ص 391 ، بحار الأنوار ج 28 ص 303 و ج 43 ص 199.
روز 18 ذی الحجّه سال 11 هجری فرا رسید، وقتی پیامبر از سفر حجّ به سوی مدینه باز میگشت، جبرئیل کنار غدیر خمّ بر او نازل شد و از او خواست تا ولایت علی علیهالسلام را برای مردم اعلام کند و از همه آنان بخواهد با علی علیهالسلامبیعت کنند.
پیامبر در صحرای غدیر توقف کرد و دستور داد تا همه در آنجا جمع شوند، سپس علی علیهالسلام را نزد خود فرا خواند و دست او را گرفت و فرمود: «مَنْ کُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلیٌّ مَوْلاهُ؛ هر کس من مولای او هستم این علی، مولای اوست ». پیامبر سه روز آنجا ماند تا همه با علی علیهالسلام بیعت کنند.
عصر روز بیست و دوم ذیالحجّه بود که پیامبر به سوی مدینه حرکت کرد، راهی طولانی در پیش بود، چند ساعت گذشت، هوا تاریک شد، پیامبر برای نماز مغرب و عشاء توقف کوتاهی کرد و سپس به حرکت ادامه داد.
هوا تاریکتر شد، آنجا مسیری کوهستانی بود، درّهای عمیق در پیش رو بود، گردنهای که عبور از آن سخت بود، در آنجا جادّه ، تنگ میشد ، همه باید در یک ستون قرار میگرفتند و از آنجا عبور میکردند، شتر پیامبر اوّلین شتری بود که از گردنه عبور کرد ، پشت سر او ، حُذیفه و عمّار بودند، نام آنجا
«عَقَبه هَرشا » بود.(1)
همه جا را سکوت فرا گرفته بود، در دل شب ، فقط پرتگاهی هولناک به چشم میآمد، ناگهان صدایی به گوش پیامبر رسید، جبرئیل با پیامبر چنین سخن گفت: «ای محمّد ! عدّهای از منافقان در بالای همین کوه کمین کردهاند و تصمیم به کشتن تو گرفتهاند» .(2)
خدا پیامبر را از خطر بزرگ نجات داد و جبرئیل را فرستاد تا این خبر را به پیامبر بدهد، عدّهای از منافقان تصمیم شومی گرفته بودند، آنها وقتی دیدند پیامبر آن مراسم با شکوه را در غدیر خُمّ برگزار کرد و از همه مردم برای علی علیهالسلام بیعت گرفت ، جلسهای تشکیل دادند و تصمیم گرفتند تا پیامبر را ترور کنند .(3)
وقتی که آنها خبر دار شدند که پیامبر در شب از « عَقَبه هَرشا » عبور میکند در دل شب خود را به بالای این کوه رساندند . آنها چهارده نفر بودند و میخواستند با نزدیک شدن شتر پیامبر ، سنگ پرتاب کنند تا شتر پیامبر از این مسیر باریک خارج شود و در این درّه عمیق سقوط کند و با سقوط شتر ، پیامبر کشته شود.
این نقشه آنان بود و منتظر بودند نقشه خود را اجرا کنند، امّا خدا جبرئیل را فرستاد تا به پیامبر خبر بدهد . جبرئیل نام آن منافقان را برای پیامبر گفت و پیامبر با صدای بلند آنها را صدا زد .
صدای پیامبر در دل کوه پیچید ، منافقان با شنیدن صدای پیامبر ترسیدند، عمّار و حُذیفه ، شمشیر خود را از غلاف کشیدند و از کوه بالا رفتند، وقتی منافقان دیدند که رازشان آشکار شده است ، فرار کردند.
حُذیفه، نفسزنان برگشت و به پیامبر خبر داد که منافقان فرار کردند.
1) . عَقَبة هَرشَی إلی ذات الأصافر میلان، ثمّ إلی الجُحفَة، ولیس بین الطریقین إلاّ میلین: معجم ما استعجم ج 3 ص 954.
2) . قعدوا له فی العقبة وهی عقبة اَرشَی هَرشَی بین الجُحفَة والأبواء، فقعدوا عن یمین العقبة...: تفسیر القمّی ج 1 ص 174، بحار الأنوار ج 31 ص 632؛ اتّفقوا علی أن یَنفِروا بالنبیّ ناقتَهُ علی عقبة هَرشَی، وقد کانوا عملوا مثل ذلک فی غزوة تبوک: بحار الأنوار ح 28 ص 97.
3) . والرأی أن نقتل محمّداً قبل أن یدخل المدینة... فقعد سبعة عن یمین العقبة...: إقبال الأعمال ج 2 ص 249.
آن منافقان که در آن شب، نقشه ترور پیامبر را داشتند کسانی بودند که به ظاهر مسلمان بودند ولی برای رسیدن به ریاست و حکومت ، حاضر بودند هر کاری بکنند .
آنها میدانستند که علی علیهالسلام همه خوبیها را در خود جمع کرده است و فقط او شایستگی رهبری را دارد ، امّا عشق به ریاست ، لحظهای آنها را رها نکرد، آنان همان کسانی بودند که بعد از پیامبر، حقّ علی علیهالسلام را غصب کردند و به خانه فاطمه علیهاالسلام هجوم بردند و آنجا را به آتش کشیدند.
بار دیگر آیه 57 سوره «احزاب» را در اینجا مینویسم:
«إِنَّ الَّذِینَ یُؤْذُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِی الدُّنْیَا وَالاَْخِرَةِ...».
«کسانی را که خدا و پیامبر را اذیّت میکنند، خدا در دنیا و آخرت آنان را لعنت میکند و برای آنان عذابی خوارکننده، آماده کرده است».
من کسانی را که نقشه ترور پیامبر را کشیدند، لعن میکنم، چون آنان با این کار خود، پیامبر را آزردند، هر کس که پیامبر را بیازارد خدا او را لعنت کرده است.
در اینجا میخواهم آیه 25 سوره «رعد» را بیان کنم:
«وَالَّذِینَ یَنْقُضُونَ عَهْدَ اللَّهِ مِنْ بَعْدِ مِیثَاقِهِ...أُولَئِکَ لَهُمُ اللَّعْنَةُ وَلَهُمْ سُوءُ الدَّارِ»
«کسانی که پیمان خدا را میشکنند، به لعنت گرفتار میشوند و در روز قیامت، منزلگاه آنان جهنّم است».
در این آیه، قرآن از کسانی سخن میگوید که به پیمان خدا وفادار نمیمانند و برای همین شایسته لعنت میباشند و در روز قیامت به عذاب گرفتار خواهند شد.
وقتی تاریخ را میخوانم متوجّه میشوم که دشمنان اهلبیت علیهمالسلام همان کسانی هستند که پیمان خدا را شکستند و عهد خود را فراموش کردند.
روز هجدهم ذیالحجّه سال 11 هجری بود، پیامبر از سفر حجّ به سوی مدینه باز میگشت، جبرئیل کنار غدیر خم بر او نازل شد و آیه 67 سوره مائده را برای پیامبر خواند:
«یَ-أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَآ أُنزِلَ إِلَیْکَ مِن رَّبِّکَ...» .
«ای پیامبر ! آنچه بر تو نازل کردهایم برای مردم بگو که اگر این کار را نکنی، وظیفه خود را انجام ندادهای».
اینجا بود که پیامبر در آن صحرا توقف کرد و دستور داد تا همه در آنجا جمع شوند، سپس علی علیهالسلام را نزد خود فرا خواند و دست او را گرفت و فرمود: «مَنْ کُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلیٌّ مَوْلاهُ؛ هر کس من مولای او هستم این علی، مولای اوست ».
سپس پیامبر چنین دعا کرد: «خدایا ! هر کس علی را دوست دارد تو او را دوست بدار ویاری کن ، و هر کس با علی دشمنی کند با او دشمن باش و او را ذلیل کن ».(1)
بعد از آن بود که پیامبر از همه مردم خواست تا با علی علیهالسلام بیعت کنند، اوّلین کسانی که با آن حضرت پیمان بستند، ابوبکر و عُمر بودند، آنان در هنگام بیعت چنین گفتند: «خوشا به حال تو ای علی ! به راستی که تو ، مولای ما و مولای همه مردم شدی ».(2)
بیعت با علی علیهالسلام ، پیمان خدا بود، آنان آن روز، گوی سبقت را از همه ربودند و زودتر از همه بیعت کردند، ولی آنان چقدر زود همه چیز را فراموش کردند و پیمان خود را شکستند...
نزدیک به هفتاد روز از «غدیر خُمّ» گذشته است، پیامبر از دنیا رفته است،
1) . بصائر الدرجات ص 97، قرب الإسناد ص 57، الکافی ج 1 ص 294، التوحید ص 212، الخصال ص 211، کمال الدین ص 276، معانی الأخبار ص 65، کتاب من لا یحضره الفقیه ج 1 ص 229، تحف العقول ص 459، تهذیب الأحکام ج 3 ص 144، کتاب الغیبة للنعمانی ص 75، الإرشاد ج 1 ص 351، کنز الفوائد ص 232، الإقبال بالأعمال ج 1 ص 506، مسند أحمد ج 1 ص 84 ، سنن ابن ماجة ج 1 ص 45، سنن الترمذی ج 5ص 297.
2) . فقال له عمر: بخ بخ یابن أبی طالب، أصبحت مولای...: روضة الواعظین ص 350، الإرشاد ج 1 ص 177، العمدة ص 195.
گروه زیادی در «سَقیفه» جمع شدهاند، سقیفه، سایهبانی است که کنار شهر مدینه واقع شده است، در آنجا شوری برپا شده است، انصار (مسلمانانی که اهلمدینه هستند) میخواهند با «سعد» بیعت کنند، سعد یکی از بزرگان انصار است. دور سعد میچرخند و شعار میدهند، ظاهرا هیچکس با خلافت سعد مخالف نیست!
ناگهان ابوبکر و عُمَر از راه میرسند، آنها از دیدن این همه جمعیّت که در آنجا جمع شدهاند تعجّب میکنند.
ابوبکر جلو میرود و چنین سخن میگوید: «ای انصار! ما از نزدیکان پیامبر هستیم. بیایید خلافت ما را قبول کنید، ما قول میدهیم که هیچ کاری را بدون مشورت شما انجام ندهیم».(1)
در این میان یکی از جا برمیخیزد و میگوید: «نزدیکان پیامبر، بیش از ما شایستگیِ خلافت را دارند».(2)
این سخن همه را به فکر فرو میبرد، باید خلافت را به نزدیکان پیامبر سپرد، امّا چه کسی از علی علیهالسلام به پیامبر نزدیکتر است؟ مگر پیامبر او را برادر خود خطاب نمیکرد؟ مگر در روز غدیر، پیامبر او را به عنوان جانشین خود معرّفی نکرد؟ چرا این مردم اینقدر عوض شدهاند؟
اکنون عُمَر برمیخیزد تا برای مردم سخن بگوید، سخن او کوتاه و مختصر است: «ای مردم، بیایید با کسی که از همه ما پیرتر است بیعت کنیم».(3)
به راستی منظور عُمَر کیست؟ آیا سنّ زیاد، میتواند ملاک انتخاب خلیفه
1) . وأنتم یا معشر الأنصار! من لا ینکر فضلکم فی الدین ولا سابقتهم العظیمة فی الإسلام، رضیکم اللّه أنصارا لدینه ورسوله...: تاریخ الطبری ج 3 ص 218، الکامل فی التاریخ ج 2 ص 12 و 13، الإمامة والسیاسة ج 1 ص 21، وراجع: صحیح البخاری ج 3 ص 1341 ح 3467، الطبقات الکبری ج 2 ص 269؛ تاریخ ابن خلدون ج 2 ص 64؛ عمدة القاری ج 24 ص 8، کنز العمّال ج 5 ص 646.
2) . فلمّا رأی بشیر بن سعد الخزرجی ما اجتمعت علیه الأنصار من أمر سعد... وکان حاسداً له وکان من سادة الخزرج...: شرح نهج البلاغة ج 6 ص 9، بحار الأنوار ج 28 ص 345.
3) . فقلت والجمع یسمعون: ألا أکبرنا سنّاً وأکثرنا لیناً: بحار الأنوار ج 30 ص 291.
باشد؟ چرا باید دوباره سنّتهای غلط روزگار جاهلیّت زنده شود؟
سخن عُمر ادامه پیدا میکند: «بیایید با ابوبکر بیعت کنیم».(1)
همه نگاهها بهسوی آن دو خیره میشود. عُمَر میگوید: «ای ابوبکر! تو بهترین ما هستی، دستت را بده تا با تو بیعت کنم».(2)
عُمَر دست ابوبکر را میگیرد و میگوید: «ای مردم! با ابوبکر بیعت کنید».(3)
سرانجام مردم با ابوبکر به عنوان خلیفه بیعت میکنند و اینگونه بنای ظلم و ستم بر اهلبیت علیهمالسلام گذاشته میشود.
به راستی چه شد که ابوبکر و عُمر، عهد خود را شکستند؟ آنان که در روز غدیر زودتر از همه با علی علیهالسلام بیعت کردند، پس چرا در اینجا چنین کاری کردند؟ چرا آنان مردم را به سوی خود فرا خواندند و حقّ اهلبیت علیهمالسلام را غصب کردند؟
قرآن وعده داده است که هر کس، پیمان خدا را از یاد ببرد و آن را بشکند، به لعنت خدا گرفتار میشود و در روز قیامت، منزلگاه او جهنّم است.
1) . فهلمّوا إلی عُمَر فبایعوه، فقالوا: لا، فقال عمر: فلِمَ؟ فقالوا: نخاف الإثرة...: کنز العمّال ج 5 ص 652 وراجع تاریخ الطبری ج 3 ص 218، الکامل فی التاریخ ج 2 ص 12 و 13، الإمامة والسیاسة ج 1 ص 21.
2) . فمن ذا ینبغی له أن یتقدّمک أو یتولّی هذا الأمر علیک، ابسط یدک نبایعک: تاریخ الطبری ج 3 ص 218، الکامل فی التاریخ ج 2 ص 1312.
3) . فکثر اللّغط وارتفعت الأصوات، حتّی فرقتُ من الاختلاف، فقلت: ابسط یدک یا أبا بکر، فبسط یده فبایعته...: صحیح البخاری ج 6 ص 2505، مسند أحمد ج 1 ص123، صحیح ابن حبّان ج 2 ص 148 و ص 155، تاریخ الطبری ج 3 ص 205، السیرة النبویّة لابن هشام ج 4 ص 308، تاریخ دمشق ج 30 ص 281 و ص 284، الکامل فی التاریخ ج 2 ص 11، شرح نهج البلاغة ج 2 ص 23، أنساب الأشراف ج 2 ص 265، السیرة النبویّة لابن کثیر ج 4 ص 487.
حتماً بارها آیه 159 سوره «بقره» را خواندهای، آنجا که قرآن چنین میگوید:
«إِنَّ الَّذِینَ یَکْتُمُونَ مَا أَنْزَلْنَا مِنَ الْبَیِّنَاتِ وَالْهُدَی مِنْ بَعْدِ مَا بَیَّنَّاهُ لِلنَّاسِ فِی الْکِتَابِ أُولَئِکَ یَلْعَنُهُمُ اللَّهُ وَیَلْعَنُهُمُ اللَّاعِنُونَ».
«کسانی که آیات خدا را پنهان میکنند، خدا و همه لعنتکنندگان، آنان را لعنت میکنند».
پنهان کردن حقیقتی (که خدا برای هدایت مردم فرستاده است)، بزرگترین گناه است، کسی که این حقیقت را از مردم پنهان کند، گرفتار لعن خدا میشود و شایسته است که همه مردم او را لعنت کنند. این پیامی است که از این آیه فهمیده میشود.
ولایت علی علیهالسلام ، امری آسمانی بود، خدا در قرآن بارها به این امر اشاره کرده است، پیامبر هم در هر زمان و مکان مناسب، این حقیقت را برای مردم بازگو کرد، امّا دشمنان اهلبیت علیهمالسلام تلاش بسیاری کردند و برنامههایی را اجرا کردند تا ولایت علی علیهالسلام بر مردم پنهان بماند، آنان تا آنجا که توانستند فضائل علی علیهالسلام را کتمان کردند.
بعد از رحلت پیامبر، خط نفاق نقشههای خود را عملی کرد و ابوبکر را به عنوان خلیفه معرفی کرد، آنان عدّهای از مردم را با پول خریدند، عدّهای را هم ترساندند و گروهی را هم با تبلیغات خود، فریب دادند، در اینجا میخواهم نمونهای از این فریبکاریها را نقل کنم:
دو سه روز از ماجرای سقیفه گذشته است، ابوبکر وارد مسجد میشود و بالای منبر پیامبر میرود. یک نفر از درِ مسجد وارد میشود و رو به ابوبکر میکند و میگوید: «ای خلیفه خدا».
همه تعجّب میکنند، آیا ابوبکر اینقدر مقام پیدا کرده که خلیفه خدا شده است؟! ابوبکر از بالای منبر فریاد میزند: «من خلیفه خدا نیستم، بلکه خلیفه پیامبر هستم و به این راضی هستم که مرا به این نام بخوانید».(1)
آری، اینگونه است که لقب خلیفه رسول خدا برای ابوبکر، عنوان رسمی شناخته میشود. بعد از آن، ابوبکر سخنان خود را ادامه میدهد: «ای مردم! هیچکس شایستگی خلافت را همانند من ندارد، آیا من اوّلین کسی نبودم که نماز خواندم، آیا من بهترین یار پیامبر نبودم؟!».(2)
اینگونه است که ابوبکر حقیقت را کتمان میکند، مردم به یاد دارند علی علیهالسلاماوّلین کسی بود که به پیامبر ایمان آورد و با آن حضرت نماز خواند.(3)
مگر تا مدّتها، فقط علی علیهالسلام و خدیجه علیهاالسلام همراه پیامبر نماز نمیخواندند؟ آن روزها که هنوز ابوبکر مسلمان نشده بود...(4)
چرا ابوبکر اینگونه حقیقت را کتمان میکند؟ آیا او نمیترسد به لعنت خدا گرفتار بشود؟ قرآن وعده داده است هر کس حقیقت را کتمان کند، خدا او را
1) . قیل لأبی بکر: یا خلیفة اللّه، فقال: لست خلیفه اللّه ولکنّی خلیفة رسول اللّه، وأنا راضٍ بذلک...: کنز العمّال ج 5 ص 589، حواشی الشیروانی ج 9 ص 75، تفسیر القرطبی ج 14 ص 455، الطبقات الکبری ج 3 ص 183.
2) . لمّا أبطأ الناس عن أبی بکر، قال: مَن أحقّ بهذا الأمر منّی؟ ألست أوّل من صلّی...: کنز العمّال ج 5 ص 590، الطبقات الکبری ج 3 ص 182.
3) . أوّل من صلّی مع النبیّ علیّ: سنن الترمذی ج 5 ص 395، معرفة السنن والآثار ج 5 ص 39، نصب الرایة ج 4 ص 356، الطبقات الکبری ج 3 ص 21، تاریخ دمشق ج 42 ص 26، تاریخ الطبری ج 2 ص 55، البدایة والنهایة ج 3 ص 36.
4) . مکث الإسلام سبع سنین لیس فیه إلاّ ثلاثة: رسول اللّه وخدیجة وعلیّ: شرح الأخبار ج 1 ص 178، مناقب آل أبی طالب ج 1 ص 291، بحار الأنوار ج 38 ص 231.
لعنت خواهد کرد.
چند روز میگذرد، دیگر وقت آن است که حکومت، علی علیهالسلام را برای بیعت با ابوبکر مجبور کند، مأموران به خانه فاطمه علیهاالسلام هجوم میبرند و درِ خانه را آتش میزنند، فاطمه علیهاالسلام برای یاری علی علیهالسلام اقدام میکند، آنان فاطمه علیهاالسلامرا
زیر آماج تازیانهها قرار میدهند و بعد از آن علی علیهالسلام را به مسجد میآورند.
ابوبکر در مسجد آماده است تا مراسم بیعت برگزار شود، در اطراف او عدّهای با شمشیر ایستادهاند، عُمَر شمشیر خود را بالای سر علی علیهالسلام قرار داده است.(1)
عُمَر رو به علی علیهالسلام میکند و به او میگوید: «ای علی! با ابوبکر بیعت کن و اگر این کار را نکنی گردنت را میزنم».(2)
آنگاه علی علیهالسلام پاسخ میدهد: «اگر مرا بکشید بندهای از بندگان خدا و برادر پیامبر را کشتهاید». عُمر این سخن را میشنود، پس میگوید: «ای علی! تو بنده خدا هستی، در این مطلب، حرفی نیست، ولی تو برادر پیامبر نیستی!».(3)
علی علیهالسلام چنین جواب میدهد: «آیا آن روز که پیامبر میان مسلمانان، پیمان برادری میبست را فراموش کردهاید؟ پیامبر در آن روز فقط با من پیمان برادری بست».(4)
همه سکوت میکنند، آری، خاطرهای برای همه زنده میشود. روزی که پیامبر بین مسلمانان، پیمان برادری میبست، میان هر دو نفر از آنها عقد
1) . وعُمَر قائم بالسیف علی رأسه وخالد بن الولید وأبو عبیدة الجرّاح وسالم مولی أبی حذیفه...: کتاب سلیم بن قیس ص 151، الاحتجاج ص 109، بحار الأنوار ج 28 ص 270.
2) . فقال: إن أنا لم أفعل فمه؟ قالوا: إذا واللّه الّذی لا إله إلاّ هو نضرب عنقک...: الإمامة والسیاسة ج 1 ص 30، وراجع الاحتجاج ج 1 ص 207، مناقب آل أبی طالب ج 2 ص 115، کتاب سلیم بن قیس ج 2 ص 593،المسترشد ص 378، الاحتجاج ج 1 ص 213 و 215، بحار الأنوار ج 40 ص 180.
3) . فقال: إذا تقتلون عبد اللّه وأخا رسوله، قال عمر: أمّا عبد اللّه فنعم وأمّا أخو رسوله فلا وأبو بکر ساکت لا یتکلّم: الإمامة والسیاسة ج 1 ص 30، وراجع الاحتجاج ج 1 ص 207.
4) . أتجحدون أنّ رسول اللّه آخی بینی وبینه؟ قال: نعم، فأعاد علیهم ثلاث مرّات: کتاب سلیم بن قیس ص 153.
برادری برقرار کرد. در آن روز، علی علیهالسلام با چشم گریان نزد پیامبر آمد و
فرمود: «ای رسول خدا، بین همه مردم، پیمان برادری بستی، امّا برای من، برادری قرار ندادی!».
پیامبر رو به علی علیهالسلام کرد و فرمود: «ای علی! تو در دنیا و آخرت برادر من هستی».(1)
در مسجد هیاهو میشود، از هر طرف سر و صدا بلند میشود. عُمَر میبیند الان است که اوضاع خراب شود، پس رو به ابوبکر میکند و فریاد میزند: «چرا بالای منبر نشستهای و هیچ نمیگویی؟ آیا دستور میدهی تا من گردن علی علیهالسلام را بزنم؟».(2)
بار دیگر ترس در وجود همه مینشیند، شمشیرها در دست هواداران خلیفه میچرخد! همه مردم آرام میشوند، هر کس بخواهد اعتراض کند با شمشیرهای برهنه روبرو خواهد بود...
قرآن میگوید هر کس آنچه را که خدا برای هدایت مردم فرستاده است، کتمان کند، به لعنت خدا گرفتار میشود، چه چیزی از امر ولایت علی علیهالسلام برای هدایت مردم، مهمتر بود؟ ولایت علی علیهالسلام ، حقیقت قرآن بود، کسانی که این حقیقت را کتمان کردند خدا آنان را لعنت میکند.
1) . جاءه علیّ وعیناه تدمعان فقال: یا رسول اللّه، آخیت بین أصحابک ولم تؤخ بینی وبین أحد الفصول المهمّة لابن الصبّاغ ج 1 ص 219؛ وراجع الأمالی للمفید ص 174، کنز الفوائد ص 282، الأمالی للطوسی194، بحار الأنوار ج 8 ص 185 و ج 22 ص 499، سنن الترمذی ج 5 ص 300، المستدرک للحاکم ج 3 ص 14، کنز العمّال ج 11 ص 598.
2) . فقام عُمَر فقال لأبی بکر...: ما یجلسک فوق المنبر وهذا جالس محارب لا یقوم فیبایعک، أو تأمر به فنضرب عنقه: کتاب سلیم بن قیس ص 107، بحار الأنوار ج 28 ص 276.
آیا میدانی قرآن در 41 آیه درباره «لعنت کردن دشمنان حقیقت» سخن گفته است؟ قرآن در این آیات، کافران، ستمکاران و منافقان و... را لعنت کرده است.
آیا میدانی در قرآن 24 آیه وجود دارد که نشان میدهد خدا، خودش دشمنان حقیقت را لعنت میکند؟
من در اینجا ترجمه چهار آیه را ذکر میکنم:
1 - سوره بقره آیه 89 : «لعنت خدا بر کافران باد!».
2 - سوره آلعمران آیه 87 : «سزای آن ستمگران این است که خدا آنان را لعنت میکند».
3 - سوره هود آیه 18 : «همانا لعنت خدا بر ستمکاران میباشد».
4 - سوره أحزاب آیه 64 : «خدا کافران را لعنت کرده است».(1)
(فَلَعْنَةُ اللَّهِ عَلَی الْکَافِرِینَ)، سوره بقره آیه 89
(أَلَا لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَی الظَّالِمِینَ)، سوره هود آیه 18
إِنَّ اللَّهَ لَعَنَ الْکَافِرِینَ، سوره أحزاب آیه 64
هر کس قرآن را با دقّت بخواند، متوجّه میشود که لعنِ ستمکاران، کاری زیبا و پسندیده است، آری، لعنِ ستمکاران، کارِ خدا میباشد.
1) . (أُولَئِکَ جَزَاؤهُمْ أَنَّ عَلَیْهِمْ لَعْنَةَ اللَّهِ)، سوره آل عمران آیه 87
خدا هم «لعنکننده» است، اگر من ستمکاران را لعنت کنم، از قرآن پیروی کردهام و کاری را انجام دادهام که خدا آن را دوست دارد و به آن فرمان داده است.
در آیه 87 سوره آلعِمران چنین میخوانم: «خدا و فرشتگان همواره ستمگران را لعنت میکنند»، آری، فرشتگان هم «لعنتکننده» هستند، آنان که از هر خطایی به دور هستند، ستمکاران را لعن میکنند.(1)
از طرف دیگر، پیامبران بزرگ هم «لعنتکننده» بودهاند و کافران را لعنت کردهاند. در آیه 78 سوره مائده چنین میخوانم: «گروهی که کفر ورزیدند، از زبان داوود و عیسی مورد لعنت قرار گرفتند».(2)
داوود و عیسی علیهماالسلام دو پیامبر خدا بودند، قرآن میگوید: «این دو پیامبر، کافران را به خاطر ظلم و ستمی که کردند، لعنت کردند»، البته این لعنتکردن در دل نبوده است، بلکه این دو پیامبر، کافران را با زبان لعن کردهاند.
عدّهای میگویند: «دشمنان را در دل لعنت کنید، لازم نیست این لعن را بر زبان خود، آشکار کنید». وقتی من این آیه قرآن را با دقّت بخوانم، میفهمم که این سخن اشتباه است، قرآن میگوید: داوود و عیسی علیهماالسلام با زبان، دشمنان را لعنت کردند! من هم باید از آنان پیروی کنم.
در زیارت عاشورا میخوانم که پیامبر «بنیاُمیّه» را در هر محفل و مجلسی، لعنت میکرد. بنیاُمیّه، همان خاندانی بودند که ظلم و ستم فراوان بر پیامبر و فرزندان او روا داشتند (ابوسفیان، معاویه، یزید و...).
حضرت علی علیهالسلام در قنوت نماز خود، دشمنان را لعنت میکرد، همه امامان معصوم علیهمالسلام نیز اینگونه بودند و دشمنان حقّ و حقیقت را با زبان لعنت میکردند تا شیعیان راه را گم نکنند. شیعیان واقعی هم در طول تاریخ اینگونه بودهاند.
وقتی من دشمنان را لعنت میکنم، از خدا و فرشتگان و پیامبران و امامان و مومنان پیروی میکنم.
نام او «زکریّا بن آدم» بود، او از علمای بزرگ شیعه بود و در قم زندگی میکرد و مردم قم به او احترام زیادی میگذاشتند. او بارها به مدینه سفر کرد و خدمت امامرضا علیهالسلام رسید و از علم آن حضرت بهره زیادی برد. او در قم به نشر احادیث اهلبیت علیهمالسلامپرداخت و به مکتب شیعه خدمت بزرگی نمود.
در اینجا میخواهم ماجرایی را که او نقل کرده است بیان کنم:
زکریابنآدم به خانه امامرضا علیهالسلام رفته بود، ساعتی در خدمت امام بود و سوالات خود را میپرسید، در این هنگام، در اتاق باز شد و امامجواد علیهالسلام در حالی که چهار سال داشت وارد اتاق شد، سلام کرد و جواب شنید، امامرضا علیهالسلامفرزند دلبندش را بوسید. بعد از آن امامجواد علیهالسلام به گوشهای از
اتاق رفت.
لحظاتی گذشت، امامرضا علیهالسلام دید که فرزندش دو دستش را بر زمین نهاده است سرش را به طرف آسمان بلند کرده است و به فکر فرو رفته است. امامرضا علیهالسلام چنین گفت: «عزیز من! جانم به فدایت! در چه فکری هستی؟». امامجواد رو به پدر کرد و گفت: «به آن دو نفری که در حقّ مادرم فاطمه ظلم کردند، فکر میکنم، به خدا قسم! بدن آن دو را از خاک در میآورم و در آتش میسوزانم و خاکستر آنها را به باد میدهم و در دریا میریزم».
وقتی امامرضا علیهالسلام این سخن را شنید، فرزندش را در آغوش کشید و پیشانی او را بوسید و گفت: «پدر و مادرم به فدای تو! بهراستی که تو شایستگی آن را داری که بعد از من، امام گردی!».(1)
1) . عن زکریا بن آدم قال : إنی لعند الرضا إذ جئ بأبی جعفرع وسنة أقل من أربع سنین ، فضرب بیده إلی الأرض ورفع رأسه إلی السماء فأطال الفکر ، فقال له الرضا(ع) : بنفسی فلم طال فکرک ؟ فقال : فیما صنع بأمی فاطمة ، أما والله لأخرجنهما ثم لأحرقنهما ثم لأذرینهما ثم لأنسفنهما فی الیم نسفا ، فاستدناه وقبل بین عینیه ، ثم قال : بأبی أنت وأمی أنت لها یعنی الإمامة: بحار الانوار ج 50 ص 59.
لحظهای صبر کن! با این عجله کجا میروی؟ با تو سخن میگویم.
صدایم را میشنود، به من نگاه میکند، من خودم را به او میرسانم، از او خواهش میکنم تا به سؤل من پاسخ بدهد. او لحظهای درنگ میکند، وقت زیادی ندارد، او نگران است، نکند مأموران حکومتی از راه برسند و برای او دردسر درست کنند.
نام او «ابنثُویر» است، او از یاران امامصادق علیهالسلام است، من میدانم او مدّت زیادی خدمت آن حضرت بوده است، اکنون حکومت به دنبال اوست، این روزگار، روزگار خفقان و استبداد است، اگر کسی شیعه واقعی باشد با خلافت عباسی مشکل پیدا میکند و نمیتواند سخنان دروغ آنان را باور کند. خلیفه از چنین افرادی در هراس است.
تو هنوز هم همراه من هستی، نگاهی به ابنثُویر میکنی و میگویی: چرا
نگران هستی؟ چرا فرار میکنی؟ دوست من، خطری برای تو ندارد، او فقط یک نویسنده است، او میخواهد برای جوانان از مکتب آسمانی تشیّع
بنویسد، از او نهراس! او جاسوس حکومت نیست!
سخن تو هراس را از دل ابنثُویر برد، اکنون ما در خانه او نشستهایم، او برای ما دوغِ خنک آورده است، در این هوای گرم مدینه، چقدر این نوشیدنی دلنشین است!
به من رو میکنی و میگویی: قلم و کاغذت را بردار و سؤلت را بپرس!
من که وامدار تو هستم، به سخنت گوش میکنم و چنین میپرسم:
-- ابنثُویر! من شنیدهام که شما مدّت زیادی خدمت امامصادق علیهالسلامبودهاید.
-- آری، من همیشه حسرت آن روزها را میخورم.
-- برای چه؟
آن روزها حکومت بنیعبّاس درگیر جنگ با بنیاُمیّه بود و برای همین به مسائل شهر مدینه، زیاد فکر نمیکرد و ما آزادانه خدمت امام خود میرفتیم. امروز دشمنان، دیدار با امامصادق علیهالسلام را ممنوع کردهاند.
-- ابنثُویر! تو از آن روزها که خدمت امام بودی، چه خاطره مهمی در ذهنت مانده است؟ من به دنبال مهمترین نکتهای هستم که در ذهن توست.
ابنثویر سکوت میکند و به فکر فرو میرود، لحظاتی میگذرد، سوال
دیگری از او میپرسم: «اگر تو جای من بودی و میخواستی برای جوانان شیعه، کتاب بنویسی، از آن روزها، چه خاطرهای را در کتاب خودت
مینوشتی؟».
اینجاست که او سر خود را بالا میگیرد و چنین میگوید: «من میدیدم که بعد از هر نماز واجب، امامصادق علیهالسلام چهار نفر مرد و چهار زن را لعنت میکرد، همان کسانی که در حقّ اهلبیت علیهمالسلام ظلم و ستم فراوان کردند، امام آنان را نام میبرد و آنان را لعنت میکرد».(1)
وقتی این سخن را میشنوم به فکر فرو میروم، امامصادق علیهالسلام با این کار خود میخواستند چه درس مهمی به شیعیان خود بدهند؟ اگر هر شیعهای بعد از نماز، همانند امام، این کار را انجام بدهد، دیگر هرگز راه گم نمیکند. بیزاری از دشمنان حقّ و حقیقت، نیمه گمشده دین و راه روشنایی است! لعن بر دشمنان، باعث میشود تا مرز بین من و بین خط نفاق و کفر از بین نرود، زندگی من، جهت آسمانی بگیرد و از جهت شیطانی دور بشود.
نمیدانم نام «کُتب اَربعه» را شنیدهاید؟
«کتابهای چهارگانه».
در شیعه، چهار کتاب وجود دارد که معتبرترین کتابها میباشند و در قرن چهارم و پنجم هجری نوشته شدهاند. هیچ کتاب دیگری به اعتبار این چهار کتاب نمیرسد: «کتاب کافی، کتاب فقیه، کتاب تهذیب، کتاب استبصار».
این ماجرایی که در اینجا نوشتم در کتاب «کافی» ذکر شده است، ماجرای دیدار «ابنثُویر» با امامصادق علیهالسلام را میگویم. کتاب «کافی» را شیخ کُلینی
1) . سمعنا أبا عبد اللّهع وهو یلعن فی دبر کل مکتوبة أربعة من الرجال ، وأربعا من النساء : التیمی والعدوی وفعلان ، ومعاویة ، ویسمیهم ، وفلانة وفلانة وهندا و أم الحکم أخت معاویة: الکافی ج 3 ص 342، وسائل الشیعة ج 6 ص 462، بحار الانوار ج 83 ص 58.
نوشته است. او یکی از بزرگترین دانشمندان شیعه است و کتاب او ارزش علمی بسیار زیادی دارد. او در «شهر ری» به دنیا آمد و در سال 329 هجری در بغداد فوت کرد.
این سخن را به خاطر بسپار: کتاب «کافی»، معتبرترین کتاب حدیثی شیعه میباشد.
یاد آن روزهایی به خیر که کودک بودم، وقتی در مجلس روضه شرکت میکردم، پیرمرد باصفایی را میدیدم که به پهنای صورت، اشک میریخت، هنگامی که روضه تمام میشد، فریاد برمیآورد: «بر چهار ملعون و چهار ملعونه لعنت!».
اکنون فهمیدم که او با این کار خود میخواست سنّت امامصادق علیهالسلام را زنده نگاه دارد، او فهمیده بود که نباید گذاشت راه گم شود. خدایش رحمت کند، چقدر امروز جای او خالی است...
روزهای آخر زندگی پیامبر است، خبر رسیده است که نیروهای کشور «رُوم» قصد حمله به مدینه را دارند، پیامبر شخصی به نام «اُسامه» را به عنوان فرمانده سپاه اسلام مشخّص میکند و به او دستور میدهد تا اردوگاه خود را در خارج شهر برپا کند و از مسلمانان میخواهد تا به اردوگاه اسامه بپیوندند.
همچنین پیامبر به گروهی از یاران باوفایش مأموریّت داده است تا در مدینه بمانند و علی علیهالسلام را در اداره امور پایتخت اسلام یاری کنند. پیامبر بارها تأکید میکند لشکر اُسامه هر چه سریعتر به سوی دشمن حرکت کند.
پیامبر میداند که عدّهای ریاست طلب برای تصرّف حکومت و خلافت ، نقشههایی کشیدهاند و میخواهند حقّ علی علیهالسلام را غصب کنند، پیامبر میخواهد تا این افراد فرصتطلب ، از شهر مدینه دور باشند.
مدّتی میگذرد، شب بیست و سوم ماه صفر فرا میرسد، صدای اذان مغرب به گوش میرسد و مردم در مسجد منتظر آمدن پیامبر هستند تا نماز
را با آن حضرت بخوانند ، ولی هر چه صبر میکنند از پیامبر خبری نمیشود ، گویا حال پیامبر بدتر شده است!
علی علیهالسلام به مسجد میآید و در محراب میایستد و مردم پشت سر او نماز میخوانند .(1)
عائشه دختر ابوبکر است، او فرستادهای را به اردوگاه اُسامه میفرستد تا به پدرش خبر بدهد که هر چه زودتر به مدینه بازگردد زیرا بیماری پیامبر شدت یافته است. وقتی ابوبکر این خبر را میشنود همراه با عُمر به سوی مدینه حرکت میکند.
صدای اذان صبح به گوش میرسد، مردم به سوی مسجد میشتابند تا نماز صبح را پشت سر پیامبر بخوانند، ولی بیماری پیامبر شدت یافته است ، او نمیتواند به مسجد بیاید .(2)
ناگهان ابوبکر وارد مسجد میشود ، همه تعجّب میکنند که او در اینجا چه میکند ؟ مگر پیامبر به او دستور نداده بود که همراه سپاه اُسامه به سوی مرزهای روم برود ؟ ! او برای چه به مدینه برگشته است ؟
ابوبکر به سوی محراب میرود و در جایگاه پیامبر میایستد و رو به مردم میکند و میگوید : «ای مردم ، پیامبر نمیتواند برای نماز به مسجد بیاید ، برای همین مرا فرستاده است تا نماز بخوانم» .
عُمَر هم کنار ابوبکر ایستاده و مواظب است که کسی اعتراضی نکند .(3)
1) . وإن هو لم یقدر علی الخروج أمر علیّ بن أبی طالبع فصلّی بالناس... : بحار الأنوار ج 28 ص 109.
2) . فلمّا کان یوم الأربعاء ، بدأ برسول اللّه، فحُمّ وصُدِع... : الطبقات الکبری ج 2 ص 189 ، تاریخ الإسلام للذهبی ج 2 ص 713.
3) . إنّ النبیّ لمّا ثقل فی مرضه ، دعا علیّاً فوضع رأسه فی حجره ، وأُغمی علیه ، وحضرت الصلاة فأُؤِن بها ، فخرجت عائشة فقالت : یا عمر ، اخرج فصلّ بالناس ، فقال : أبوک أولی بها ، فقالت : صدقت ، ولکنّه رجل لیّن ، وأکره أن یواثبه القوم ، فصلّ أنت ، فقال لها عمر : بل یصلّی هو ، وأنا أکفیه إن وثب واثب أو تحرّک متحرّک ، مع أنّ محمّداًص مغمیً علیه لا أراه یفیق منها ... : بحار الأنوار ج 22 ص 485 ، غایة المرام ج 3 ص 35.
بلال از جا برمیخیزد و به مردم میگوید : «لحظهای درنگ کنید تا من بروم و از پیامبر سؤل کنم که آیا او ابوبکر را برای نماز فرستاده است ؟» .
آخر همه میدانند که جانشین پیامبر، علی علیهالسلام میباشد ، او در این مدّت ، بارها به جای پیامبر نماز خوانده است ، امّا ابوبکر تا به حال سابقه نداشته است به جای پیامبر نماز بخواند .
بلال به سوی خانه پیامبر میرود و ماجرا را به پیامبر خبر میدهد، پیامبر ناراحت میشود و به اطرافیان خود میگوید: «مرا بلند کنید و به مسجد ببرید» .
ابوبکر در محراب ایستاده است و عدّهای هم پشت سر او نماز میخوانند ، عُمَر هم کنار او ایستاده و مواظب اوست، در طرف دیگر مسجد ، عدّه زیادی ایستادهاند و نمیدانند چه کنند .
پیامبر وارد مسجد میشود و به سوی محراب میرود و با دست اشاره میکند و ابوبکر به کنار میرود .
پیامبر تصمیم میگیرد تا مردم، نماز صبح را دوباره بخوانند، پیامبر نمیتواند روی پای خود بایستد ، برای همین، روی زمین مینشیند و نماز را به صورت نشسته از ابتدا میخواند و به آن مقدار نمازی که ابوبکر خوانده است، اعتنایی نمیکند.(1)
بعد از نماز ، پیامبر رو به ابوبکر میکند و میگوید: «مگر من به شما نگفته
1) . فقامص وإنّه لا یستقلّ علی الأرض من الضعف ، فأخذ بید علیّ بن أبی طالب والفضل بن العبّاس ، فاعتمد علیهما ورجلاه یخطّان الأرض من الضعف ، فلمّا خرج إلی المسجد ، وجد أبا بکر قد سبق إلی المحراب ، فأومأ إلیه بیده أن تأخّر عنه ، فتأخّر أبو بکر ، وقام رسول اللّه مقامه فکبّر ، وابتدأ الصلاة التی کان ابتدأها أبو بکر ، ولم یبن علی ما مضی من فعاله... : بحار الأنوار ج 22 ص 467.
بودم که به سپاه اُسامه بپیوندید ؟ چرا از دستور من سرپیچی کردید و به مدینه بازگشتید ؟» .
ابوبکر در جواب میگوید : «من به اردوگاه اُسامه رفته بودم امّا چون شنیدم حال شما بدتر شده است با خود گفتم بیایم و یک بار دیگر شما را ببینم» .
پیامبر رو به آنها میکند و میفرماید : «هر چه سریعتر به سپاه اُسامه ملحق شوید و به سوی روم حرکت کنید ، بار خدایا ! هر کس را که از سپاه اُسامه تخلّف کند ، لعنت کن!» .(1)
سپس پیامبر به خانه خود برمیگردد، ابوبکر به فکر فرو میرود، همه منتظرند ببینند آیا او به سخن پیامبر عمل میکند، پیامبر کسی را که از سپاه اسامه تخلف کند، لعنت کرده است، اگر او خود را به اردوگاه اسامه نرساند، به لعنت پیامبر گرفتار خواهد شد.
ابوبکر در فکر است، عُمر نزد او میآید و با او سخن میگوید، وقتی سخن عُمر تمام میشود، ابوبکر دیگر به اردوگاه اسامه باز نمیگردد.(2)
1) . ثمّ قالص : ألم آمر أن تنفذوا جیش أُسامة ؟ فقالوا : بلی یا رسول اللّه ، قال : فلم تأخّرتم عن أمری ؟ قال أبو بکر : إنّی کنت قد خرجت ثمّ رجعت لأجدّد بک عهداً ، وقال عمر : یا رسول اللّه ، إنّی لم أخرج لأنّنی لم أحبّ أن أسأل عنک الرکب ! فقال النبی(ص) : نفّذوا جیش أُسامة ، نفّذوا جیش أُسامة... : بحار الأنوار ج 22 ص 468 .
2) . وهمّ أبو بکر بالرجوع إلی أُسامة واللحوق به ، فمنعه عمر : تثبیت الإمامة ص 19 ، کتاب الأربعین للماحوزی ص 255.
هر حاجی که به سفر حجّ میرود باید «رَمی» را انجام بدهد، یعنی حاجی باید به سرزمین «مِنا» برود و در روز عید قربان، هفت سنگ به جایگاه شیطان بزند. به این کار «رمی جمرات» میگویند.
در یکی از سالها که امامصادق علیهالسلام میخواست به سفر حجّ برود، «محمّدعلوی» که یکی از خویشاوندان آن حضرت بود، در این سفر با امام همراه بود.
روز عید قربان فرا رسید و همه برای سنگ زدن به جایگاه شیطان حرکت کردند. آن سال، حجّ خیلی شلوغ شده بود و مردم از دور و نزدیک برای انجام این واجب الهی آمده بودند.
محمّدعلوی همراه امامصادق علیهالسلام به سمت جایگاه شیطان رفتند و هفت
سنگ خود را پرتاب کردند. محمّدعلوی میخواست به سوی قربانگاه برود تا گوسفند خود را قربانی کند، امّا دید که امامصادق علیهالسلام پنجسنگ دیگر در دست دارد و گویا میخواهد آنها را پرتاب کند.
او خیلی تعجّب کرد، در روز عید قربان، هر حاجی فقط هفت سنگ به جایگاه شیطان میزند، پس چرا امام پنجسنگ اضافه هنوز در دست دارد؟
او لحظهای صبر کرد، ناگهان دید که امام سه سنگ را به یک طرف و دو سنگ دیگر را به طرف دیگر پرتاب کرد. تعجّب او زیادتر شد، رو به امام کرد و گفت:
-- آقای من! جانم به فدای شما! شما امروز سه سنگ به این طرف و دو سنگ به آن طرف پرتاب کردید. من تا به حال نشنیدهام که کسی چنین کاری را انجام بدهد؟
-- ای محمّد علوی! وقتی ایّام حجّ فرا میرسد و مردم اینجا میآیند، فرشتگان، آن دو دشمن اصلی ما را از قبر بیرون میآورند و یکی را اینطرف و دیگری را آن طرف، قرار میهند.
-- آقای من! چه کسی میتواند این منظره را ببیند؟
-- فقط امام معصوم میتواند آنها را ببیند. من به یکی از آنان دو سنگ و به دیگری سه سنگ پرتاب کردم!(1)
-- چرا به یکی دو سنگ و به دیگری سه سنگ؟
-- زیرا گناه یکی از آنان از دیگری بیشتر است.
اینگونه بود که محمّدعلوی به راز این کار امامصادق علیهالسلام پیبرد، او به خوبی دانست که حجّ واقعی با برائت و بیزاری از دشمنان اهلبیت علیهمالسلام کامل میشود.
1) . انّ أبا جعفر علیه السلام رمی الجمرات قال فاستتمها ثم بقی فی یده بعد خمس حصیات فرمی اثنتین فی ناحیة وثلثة فی ناحیة فقال له جدی جعلت فداک لقد رأیتک صنعت شیئا ما صنعه أحد قط رأیتک رمیت الجمرات ثم رمیت بخمسة بعد ذلک ثلاثة فی ناحیة واثنین فی ناحیة قال نعم انه إذا کان کل موسم أخرجا الفاسقین الغاصبین ثم یفرق بینهما هیهنا لا یراهما الا امام عدل فرمیت الأول اثنتین والاخر ثلاثة لان الاخر أخبث من الأول: بصائر الدرجات ص 307، بحار الانوار ج 27 ص 305.
کجا ایستادهام و به سخن تو گوش میدهم؟
سال 36 هجری است و من در شهر بصره هستم. چند ماه پیش مردم با علی علیهالسلام بیعت کردند و او را به عنوان خلیفه برگزیدند. طلحه و زبیر هم با آن حضرت بیعت کردند، امّا وقتی علی علیهالسلام با بیعدالتیها به مبارزه پرداخت، آن دو نفر که شیفته دنیا و ریاست بودند، ناراضی شدند و با علی علیهالسلام دشمنی کردند.
آنان به مکّه سفر کردند، عائشه (همسر پیامبر) قبلاً به مکّه رفته بود، این سه نفر با هم پیمان بستند و مردم را برای جنگ با علی علیهالسلام شوراندند و جنگ «جَمَل» را راه انداختند.
آنان به شهر بصره رفتند و در آنجا شورشی بزرگ بر پا کردند و گروهی از شیعیان را کشتند و آتش فتنهای بزرگ را روشن نمودند. اینجا بود که علی علیهالسلامدرباره آنان برای یارانش سخن گفت و آن دو نفر را لعن نمود و
دستور داد تا یارانش برای مقابله با آنان آماده شوند.
وقتی به طلحه و زبیر خبر رسید که علی علیهالسلام آنان را لعن میکند، پیامی را برای آن حضرت فرستادند، پیام آنان این بود: «یا علی! ما تو را شجاعترین مرد عرب میدانستیم، چرا لعن کردن ما را جزئی از دین خود قرار دادی؟ آیا فکر میکنی که با لعن کردن ما میتوانی ما را شکست بدهی؟».
وقتی پیام آنان به علی علیهالسلام رسید، آن حضرت در جواب چنین فرمود: «شما
گفتید که مرا شجاعترین مرد عرب میدانستید و اعتراض کردید که چرا شما را لعن کردهام، بدانید در هر موقعیت باید کاری را انجام داد. من شما را لعن میکنم امّا زمانی که جنگ آغاز شود، چنان دست به شمشیر میبرم که ترس، همه وجود شما را فرا بگیرد، در آن لحظه خدا مرا یاری خواهد نمود».(1)
آری، طلحه و زبیر خیال میکردند که لعن کردن، کارِ شجاعان نیست، امّا علی علیهالسلام با این سخن حقیقت را آشکار کردند، همه میدانهای نبرد، مثل هم نیستند، در هر موقعیت باید به گونهای رفتار کرد، هنگام جنگ، باید سلاح در دست گرفت و با باطل روبرو شد، امّا وقتی جنگ آغاز نشده است با لعن باید راه حقّ را از راه باطل جدا کرد، زمانی که باطل، همه توان خود را برای فریب دادن مردم به کار میبرد و تلاش میکند تا حقّ را بپوشاند، لعن دشمنان است که میتواند راه را روشن کند و مانع فریب خوردن مردم شود.
1) . فقد کنا نری أنک أشجع فرسان العرب أتتخذ اللعن لنا دینا وتری أن ذلک یکسرنا عنک،... وأما قولکما : إنی أشجع فرسان العرب وهربکما من لعنی ودعائی فإن لکل موقف عملا: الکافی ج 1 ص 345، بحار الانوار ج 32 ص 130.
مناسب میبینم در اینجا مطلبی را بیان کنم: بعضی از افراد چنین میگویند: «سنّیها دستبسته نماز میخوانند، وقتی ما همانند آنان نماز نمیخوانیم با این کار، مخالفت خود را با سنّیها نشان دادهایم، اگر ما بر اساس دستورات اهلبیت علیهمالسلام زندگی کنیم، دیگر کافی است و لعن دشمنان لازم نیست، زیرا ما با عمل به دستورات اهلبیت علیهمالسلام به صورت عملی با دشمنان، مخالفت میکنیم».
ولی من میدانم این سخن، نادرست است، اگر من به سخن مولایم علی علیهالسلامگوش فرا بدهم، وظیفه خود را به خوبی میفهمم، حضرت علی علیهالسلام فرمود: «در هر موقعیت باید کاری را انجام داد»، این که نمازم را همانند سنّیها نخوانم، این که من عزاداری کنم، هرگز جای بیزاری از دشمنان را نمیگیرد. من نباید بیزاری از دشمنان اهلبیت علیهمالسلام را از یاد ببرم چرا که امامرضا علیهالسلام فرمود: «کمال دین در ولایت ما اهل بیت علیهمالسلام و بیزاری از دشمنان ماست».
همه ما باید برای ظهور آقا و مولایمان حضرت مهدی علیهالسلام دعا کنیم، روزی که مولای ما از پس پرده غیبت آشکار شود، همه سیاهیها و ستمها به پایان خواهد رسید و مردم عدالت واقعی را به چشم خواهند دید.
وقتی خدا به مهدی علیهالسلام اجازه ظهورش را بدهد، آن حضرت در مکّه کنار کعبه قیام خود را آغاز خواهد کرد و سپس با یارانش به سوی مدینه حرکت خواهد کرد و همه دشمنانی را که در مدینه جای گرفتهاند نابود خواهد نمود، سپس او به حرم پیامبر خواهد رفت و بعد از نماز و زیارت، برنامه اصلی خود را اجرا خواهد کرد.
حتماً میپرسی چه برنامهای؟
مهدی علیهالسلام در آن روز از دشمنان مادر مظلومش انتقام خواهد گرفت، اگر روزگاری دشمنان، خانه فاطمه علیهاالسلام را آتش زدند و فاطمه را میان در و دیوار قرار دادند، باید گرفتار عذابی سخت شوند.
در روزگار ظهور، آن دو دشمن اصلی، به امر خدا زنده میشوند تا محاکمه شوند و در آتشی بس بزرگ سوزانده شوند.(1)
و آن وقت است که دل هر شیعهای شاد و مسرور میشود، آری، آن روز، دشمنانِ فاطمه علیهاالسلام در آتش میسوزند و به سزایِ عمل ننگین خود میرسند و همه دوستان خدا شاد میشوند.
مهدی علیهالسلام بعد از آن به سوی شهر کوفه حرکت میکند، زیرا خدا چنین خواسته است که پایتخت حکومت مهدوی، کوفه باشد.
1) . الإمام الباقرع: ثمّ یدخل المسجد فینقص الحائط حتّی یضعه إلی الأرض... وذلک الحطب عندنا نتوارثه: دلائل الإمامة ص 455.
اسم او «حارِث اَسَدی» و از یاران امامباقر علیهالسلام بود، او در کوفه زندگی میکرد، در یکی از سالها که برای حجّ به مکّه رفته بود، در آنجا با امامباقر علیهالسلامملاقات کرد، او تلاش میکرد که در بیشتر وقتها با امام همراه باشد تا بتواند بهره بیشتری ببرد.
یک روز امامباقر علیهالسلام برای «حارِث اَسَدی» این ماجرا را نقل میکند:
سالها پیش همراه با پدرم به داخل کعبه رفتم. دو ستون در داخل کعبه بود، کنار یکی از ستونها، سنگ مرمر قرمزی بود. وقتی پدرم نمازش را خواند به من گفت: «در همین جا، دشمنان ما در زمان پیامبر نشستند و با هم پیمان بستند. پیمان آنان این بود که هر وقت پیامبر از دنیا رفت، آنان تلاش کنند که حکومت به خاندان پیامبر نرسد».(1)
«حارِث اَسَدی» این ماجرا را شنید و به فکر فرو رفت، این اوّلین باری بود اسم «صحیفه ملعونه» به گوشش رسیده بود، پیماننامهای که بین گروهی
1) . عن الحارث بن الحصیرة الأسدی ، عن أبی جعفرع قال : کنت دخلت مع أبی الکعبة فصلی علی الرخامة الحمراء بین العمودین فقال : فی هذا الموضع تعاقد القوم إن مات رسول الله ( صلی الله علیه وآله ) أو قتل ألا یردوا هذا الامر فی أحد من أهل بیته أبدا ، قال : قلت : ومن کان ؟ قال : کان الأول والثانی وأبو عبیدة بن الجراح وسالم ابن الحبیبة: الکافی ج 4 ص 545، بحار الانوار ج 28 ص 85.
از منافقان در کعبه بسته شد، آنان با هم پیمان بستند که حقّ علی علیهالسلام را غصب کنند. پیماننامهای که لعنت خدا را برای آنان به همراه داشت.
عربهای جاهلی رسمی داشتند که پیمانهای مهم خود را یا در کعبه میبستند یا نوشتهای مینوشتند و آن را در کعبه قرار میدادند. منافقان برای اینکه خاطر جمع باشند که همه به این پیمان عمل میکنند، در داخل کعبه اینگونه پیمان بستند، سپس آن را در گوشهای از کعبه زیر خاک مخفی کردند.
مناسب میبینم در اینجا سخنی کوتاه از امامصادق علیهالسلام بنویسم که درباره این «صحیفه ملعونه» است، آن حضرت فرمودند: «زمانی که آن نوشتار نوشته شد، حسین علیهالسلامبه شهادت رسید». (هنگام نوشتن آن صحیفه، امامحسین علیهالسلامتقریباً هفت سال داشت).(1)
آری، همه مصیبتهای اهلبیت علیهمالسلام از همان روز آغاز شد، همه دشمنیها در آن روز برنامهریزی شد.
1) . هکذا کان فی سابق علم الله عز وجل الذی أعلمه رسول اللهص أن إذا کتب الکتاب قتل الحسین وخرج الملک من بنی هاشم فقد کان ذلک کله: الکافی ج 8 ص 180، جامع احادیث الشیعة ج 13 ص 89، بحار الانوار ج 28 ص 123.
روز عاشورا است، همه یاران شهید شدهاند و امامحسین علیهالسلام تک و تنها در میدان ایستاده است، یک طرف خیمهها، اشکها، سوزها، زنان بیپناه، تشنگی! یک طرف باران سنگ و تیر و نیزه!
حسین علیهالسلام بر روی اسب، شمشیر به دست، گاه نگاهی به خیمهها میکند، گاه نگاهی به مردم کوفه، تیرها بر بدن امام اصابت میکند. تمام بدن امام از تیر پر شده است.
وای، خدایا! چه میبینم! سنگی به پیشانی امام اصابت میکند و خون از پیشانی او جاری میشود.
امام لحظهای صبر میکند، امّا دشمن امان نمیدهد و این بار تیری زهرآلود بر سینه آن حضرت مینشیند، صدای امام در دشت کربلا پیچیده است: «بسم اللّه و باللّه و علی ملّة رسول اللّه».(1)
تیر به سختی در سینه امام فرو رفته است. چارهای نیست باید تیر را بیرون
1) . فقال الحسینع : بسم اللّه وباللّه وعلی ملّة رسول اللّه: مقتل الحسین(ع)، للخوارزمی، ج 2، ص 34؛ فرماه ... وأبو أیّوب الغنوی بسهمٍ مسموم فی حلقه، فقال : بسم اللّه ولا حول ولا قوّة إلاّ باللّه، وهذا قتیل فی رضی اللّه: المناقب لابن شهر آشوب، ج 4، ص 111؛ بحار الأنوار، ج 45، ص 55 .
بیاورد. امام به زحمت، تیر را بیرون میآورد و خون میجوشد، امام خونها را جمع میکند و به سوی آسمان میپاشد و میگوید: «بار خدایا! همه این بلاها در راه تو چیزی نیست».(1)
امام بار دیگر خونها را برمیدارد و صورت خود را با آن رنگین میکند. آری! امام میخواهد به دیدار خدا برود، پس چهره خود را خون آلود میکند و میفرماید: «میخواهم اینگونه به دیدار جدّم پیامبر بروم و به او بگویم: ایرسول خدا! آن دو دشمن اصلی، مرا کشتند».(2)
آری، امام در روز عاشورا از «سقیفه» و دو کسی که بنای ظلم را بنا نهادند، یاد میکند، اگر در روز سقیفه، بنای ظلم گذارده نمیشد، هرگز در کربلا خونی ریخته نمیشد.
همراه من به کوفه بیا! با هم به خانه «محمّدبنکثیر» میرویم. او یکی از یاران امامصادق علیهالسلام است. او دیشب خوابی عجیب دیده است و بسیار پریشان است!
او تا دیشب عادت داشت که قبل از شروع نماز و بعد از پایان نماز، دو دشمن اصلی اهلبیت علیهمالسلام را لعن میکرد، امّا از امروز، دیگر به خود اجازه نمیدهد آن دو را لعن کند!
حتماً میپرسی: برای چه؟ من که گفتم او خوابی عجیب دیده است. دیشب
پرندهای را در خواب دید. آن پرنده، ظرف کوچکی را با خود داشت. داخل آن ظرف، مایعی به رنگ قرمز بود. محمّدبنکثیر در خواب، خیال کرد که آن مایع قرمز رنگ، عطری گرانبهاست. او نوعی عطر را میشناخت که رنگ قرمز داشت و بسیار خوشبو بود. او خیال کرد که آن پرنده، آن عطر را همراه خود دارد. آن پرنده پرواز کرد تا به قبر دو دشمن اصلی اهلبیت علیهمالسلام رسید.
آنان از قبر بیرون آمدند و آن پرنده مقداری از آن مایعقرمز رنگ را به چهره آنان مالید و بعد پرواز کرد و رفت. آن دو نفر هم به قبر خود بازگشتند، او در خواب از کسی سؤل میکند: ماجرا چیست؟ در جواب به او گفته میشود: «هر شب جمعه این پرنده میآید و این مایع قرمز رنگ را به صورت این دو نفر میمالد».
اکنون محمّدبنکثیر دیگر نمازهای خود را به گونه دیگر میخواند، او در نمازهایش، در آن دو دشمن اصلی را لعنت نمیکند...
مدّتی میگذرد، او برای سفر حجّ به مکّه سفر میکند، بعد از انجام حجّ به مدینه میرود، قبر پیامبر را زیارت میکند و سپس خدمت امامصادق علیهالسلام میرسد. بعد از سلام، امام به او رو میکند و میگوید: «آیا آن پرنده را در خواب دیدی؟».
او به یاد خواب خود میافتد، خوابی که برای او معمای بزرگی شده بود، او منتظر است که امام این معما را بشکافد. امام به او لبخندی میزند و میگوید: «آن پرنده فرشتهای از فرشتگان خداست، ولی آن مایع قرمز رنگ، عطر گرانبها نیست، بلکه خون مظلومانی است که در روی زمین ریخته میشود. آن فرشته از طرف خدا مأمور است. هر وقت مظلومی در سرتاسر جهان کشته میشود، آن فرشته مقداری از خون او را برمیدارد و به کنار قبر آن دو دشمن ما میبرد و خون آن مظلوم را به صورت آنان میمالد زیرا آن دو نفر در خون آن مظلوم سهم دارند، آنان علّت و اساس همه ظلمها و ستمها میباشند».
وقتی محمّدبنکثیر این سخن را میشنود، نفس راحتی میکشد، او میفهمد که تعبیر خوابش چیست، او خدا را شکر میکند، و بار دیگر لعن دشمنان را آغاز میکند...(1)
1) . عن محمد بن کثیر الکوفی قال: کنت لا أختم صلاتی ولا أستفتحها إلا بلعنهما فرأیت فی منامی طائرا معه تور من الجوهر فیه شئ أحمر شبه الخلوق فنزل إلی البیت المحیط برسول الله ثم أخرج شخصین من الضریح فخلقهما بذلک الخلوق فی عوارضهما ثم ردهما إلی الضریح وعاد مرتفعا فسألت من حولی : من هذا الطائر وما هذا الخلوق ؟ فقال : هذا ملک یجئ فی کل لیلة جمعة یخلقهما فأزعجنی ما رأیت فأصبحت لا تطیب نفسی بلعنهما، فدخلت علی الصادقع فلما رآنی ضحک وقال : رأیت الطائر؟... والله ما هو ملک موکل بهما لاکرامهما...: مناقب آل ابیطالب ج 3 ص 363، بحار الانوار ج 30 ص 237.
نام او بشّار بود، در کوفه زندگی میکرد، او از یاران امامصادق علیهالسلام بود، او خبردار شده بود که آن حضرت به کوفه سفر کرده است، خیلی خوشحال شد و گاه گاهی خدمت آن حضرت میرسید.
روزی از روزها بشّار از خانه بیرون آمد تا به دیدار امامصادق علیهالسلام برود، در مسیر راه دید که شلوغ شده است، یک مأمور حکومتی یک زن را میخواهد دستگیر کند، او آن زن را کتک میزند و مردم هم تماشا میکنند، مأمور آن زن را به سمت زندان برد. وقتی بشّار صدای ناله آن زن را شنید، خیلی دلش به درد آمد.
بشّار از مردم پرسید: مگر این زن چه کرده است که او را این گونه کتک زدند و به زندان بردند؟ مردم پاسخ دادند: او وقتی داشت از اینجا عبور میکرد محکم بر روی زمین افتاد، وقتی از جا بلند شد چنین گفت: «ای فاطمه! خدا کسانی که به تو ستم کردند را لعنت کند». اینسخن به گوش مأموران رسید و برای همین او را کتک زدند و به زندان بردند.
بشّار با شنیدن این ماجرا بسیار اندوهناک شد، او به خانه امامصادق علیهالسلام رفت. ظرف خرمایی نزد امام بود و امام از آن خرما میخورد، امام از بشّار
خواست که نزدیکتر شود و از آن خرما بخورد، بشّار گفت: «آقای من! فدای شما بشوم، من میل ندارم زیرا در مسیر آمدن، ماجرایی را دیدم که مرا بسیار ناراحت کرده است». امام از او خواست تا ماجرا را شرح بدهد. بشّار هم ماجرای آن زن را گفت.
وقتی امام این ماجرا را شنید، اشکش جاری شد و گریه زیادی کرد، سپس به بشّار گفت: «اکنون به مسجد سَهله میروم و برای آزادی آن زن دعا میکنم».
وقتی امام به مسجد سهله (مسجدی مقدّس که در کوفه واقع شده است)، رسید، دو رکعت نماز خواند و سپس دعا کردند و به سجده رفتند، سجده امام طول کشید. بعد از لحظاتی امام سر از سجده برداشتند و گفتند: «ای بشّار! بیا برویم که آن زن از زندان آزاد شد».
در بیرون مسجد، امام یکی از شیعیان خود را دید و او خبر آورد که مأموران آن زن را از زندان آزاد کردهاند. امام پرسید:
-- آن زن چگونه آزاد شد؟
-- من کنار زندان بودم، دیدم که مأموری به آن زن گفت: گناه تو چیست؟ آن زن هم ماجرای خودش را بیان کرد. آن مأمور زن را آزاد کرد و میخواست دویست سکّه نقره به او بدهد ولی آن زن آن را قبول نکرد.
-- آن زن دویست سکّه را قبول نکرد؟
-- بله. او قبول نکرد با این که نیازمند بود.
اینجا بود که امام هفت سکّه طلا را به آن شخص دادند و به او گفتند: «به خانه آن زن برو و سلام مرا به او برسان و این سکّهها را به او بده».
بشّار با امام خداحافظی کرد و همراه با آن کسی که خبر آزادی زن را آورده
بود به سوی خانه آن زن حرکت کردند، درِ خانه او را زدند و سلام امام را به او رساندند و هدیه امام را به او دادند.(1)
آن زن شرایط شهر کوفه را میدانست، او آگاه بود که حکومت، عاشق دشمنان اهلبیت علیهمالسلام است، او خبر داشت که در این حکومت، دشنام دادن به دشمنان اهلبیت علیهمالسلام گناه بزرگی است، پس چرا در وسط کوچه فریاد برآورد: ««ای فاطمه! خدا کسانی که به تو ستم کردند را لعنت کند»!
آن روز، او محکم از پهلو به زمین خورد، گویا درد زیادی در استخوان سینه خود احساس کرد، آنجا بود که او به یاد فاطمه علیهاالسلام افتاد...
آری، آن زن در آن روز، درد شکستن پهلو را به خوبی حس کرد، دست خودش نبود، و ناخودآگاه آن جمله بر زبانش جاری شد، او به خوبی فهمید که آن ظالمان با فاطمه علیهاالسلام چه کردند...
ماجرای در و دیوار!
شکستن پهلوی دختر پیامبر...
وقتی درِ خانه نیمسوخته شده بود، عُمَر جلو آمد، او میدانست که فاطمه علیهاالسلامپشت در ایستاده است، او لگد محکمی به در زد...
فاطمه علیهاالسلام بین در و دیوار قرار گرفت!
صدای نالهاش بلند شد!
میخِ در که از آتش داغ شده بود، در سینه او فرو رفت، فریاد برآورد: «بابا! یا رسول اللّه! ببین با دخترت چه میکنند».(2)
1) . عن بشار المکاری أنه قال دخلت علی أبی عبد اللّهع بالکوفة و قد قدم طبق رطب طبرزد وهو یأکل فقال لی یا بشار ادن فکل قلت هناک الله وجعلنی الله فداک قد أخذتنی الغیرة من شئ رایته فی طریقی أوجع قلبی وبلغ منی فقال لی بحقی علیک لما دنوت فأکلت قال فدنوت وأکلت فقال لی حدیثک قلت رأیت جلوازا یضرب رأس امرأة ویسوقها إلی الحبس وهی تنادی بأعلی صوتها المستغاث بالله ورسوله ولا یغیثها أحد قال ولم فعل بها ذاک قال سمعت الناس یقولون انها عثرت فقالت لعن الله ظالمیک یا فاطمة فارتکب منها ما ارتکب....: المزار لابن المشهدی ص 254، بحار الانوار ج 47 ص 380، جامع احادیث الشیعة ج 4 ص 557.
2) . صفقة عمر علی خدّها حتّی أبری قرطها تحت خمارها فانتثر...: الهدایة الکبری ص 407؛ وهی تجهز بالبکاء تقول: یا أبتاه یا رسول اللّه! ابنتک فاطمة تُضرب؟...: الهدایة الکبری ص 407؛ وقالت: یا أبتاه یا رسول اللّه! هکذا کان یُفعل بحبیبتک وابنتک؟...: بحار الأنوار ج 30 ص 294.
نام او «کُمیت» است، او شاعری است که با شعر خود، خدمت بزرگی به زنده نگاه داشتن مکتب اهل بیت علیهمالسلام نمود. او با اشعار خود، حکومت ظالمان را زیر سوال میبرد و بصیرت و آگاهی را در جامعه رشد میداد، برای همین بود که حکومت بنیامیّه برای سر او جایزه قرار داده بودند.
او نزد امامصادق علیهالسلام آمد و شعرش را که در مدح اهلبیت علیهمالسلام بود، خواند، امام خواست هدیهای ارزشمند به او بدهد، ولی کمیت نپذیرفت و گفت: «به خدا سوگند، من به خاطر دنیا برای شما شعر نگفتم و هرگز در برابر آن مزدی نمیگیرم، من برای رضای خدا و رضایت پیامبر این شعر را سرودهام». اینجا بود که امام در حقّ او دعای فراوان کرد.
کمیت در راه این آرمان خود، سختیهای فراوان کشید و سرانجام مظلومانه به دست ستمگران به شهادت رسید.(1)
1) . راجع: الغدیر ج 2 ص 189.
مدّتها بود که سوالی در ذهن او نقش بسته بود، او میخواست حقیقت را درباره دو دشمن اصلی اهلبیت علیهمالسلام بداند، به راستی کسانی که در حقّ فاطمه علیهاالسلام ظلم کردند و درِ خانهاش را آتش زدند، نزد خدا چگونهاند؟
روزی از روزها که او نزد امامصادق علیهالسلام بود، چنین گفت: «آقای من! میخواهم سوالی از شما بپرسم». امام به او رو کرد و گفت: «سوال را بپرس». او گفت: «میخواهم بدانم نظر شما درباره دو دشمن اصلی اهلبیت علیهمالسلامچیست؟».
امام در پاسخ چنین گفت: «ای کمیت! تا روز قیامت، هر خونی که در میان مسلمانان ریخته میشود، و هر مالی که به حرام تصرّف میشود، هر زنایی که انجام میگیرد، آن دو نفر در آن گناهان شریک هستند. ای کمیت! ما همواره بزرگ و کوچک خود را به سبّ و لعن دو نفر فرمان میدهیم».(1)
وقتی سخن به اینجا رسید، امام سکوت کرد، کمیت حقیقت را فهمید و دانست که لعن بر آن دو دشمن اصلی، سنتی پابرجا در میان اهلبیت علیهمالسلام است.
1) . دخلت الکمیت فأنشده وذکر نحوه ثم قال فی آخره : إن الله عز وجل یحب معالی الأمور ، ویکره سفسافها ، فقال الکمیت ، یا سیدی أسألک عن مسألة ، وکان متکئا فاستوی جالسا وکسر فی صدره وسادة ، ثم قال : سل فقال : أسألک عن الرجلین ؟ فقال : یا کمیت ابن زید ما أهریق فی الاسلام محجمة من دم ولا اکتسب مال من غیر حله ، ولا نکح فرج حرام إلا وذلک فی أعناقهما إلی یوم القیامة ، حتی یقوم قائمنا ، ونحن معاشر بنی هاشم نأمر کبارنا وصغارنا بسبهما والبراءة منهما: بحار الانوار ج 47 ص 323، اختیار معرفة الرجال ج 2 ص 464، معجم رجال الحدیث ج 15 ص 129.
حتماً نام «شیخصدوق» را شنیدهای؟ او بزرگترین دانشمند شیعه در قرن چهارم بود، او کتابهای متعددی نوشته است و با این کار خود، خدمت بزرگی به حفظ فرهنگ شیعه نموده است. او در شهر ری زندگی میکرد و در همان جا از دنیا رفت. امروزه عدّه زیادی به زیارت قبر او میروند، نام پدربزرگ او «بابِوَیْه» بود، برای همین مردم بیشتر او را به نام «ابنبابِوَیْه» میشناسند.
شاید بپرسی که «بابِوَیْه» به چه معناست؟ در زبان فارسی قدیم این کلمه معنای «پسرِ بابا» را میداد.
شیخ صدوق سخنی مهم در زمینه بیزاری از دشمنان دارد، مناسب میبینم سخن او را در اینجا ذکر کنم، او چنین میگوید: «بر شیعیان واجب است که از دشمنان اهلبیت علیهمالسلام بیزاری بجویند. شیعیان باید باور داشته باشند دشمنی با اهلبیت علیهمالسلام، دشمنی با خداست».(1)
نام یکی از کتابهای شیخصدوق، «ثواب الاعمال» است. او در این کتاب، حدیثهایی را جمعآوری کرده است که درباره ثواب رفتارها و کردارها
1) . ویجب أن یتبرأ إلی الله عز وجل من الأوثان الأربعة والإناث الأربعة ومن جمیع أشیاعهم وأتباعهم...: الهدایة ص 45، بحار الانوار ج 8 ص 366،
میباشد.
اکنون میخواهم یک حدیث از آن کتاب را در اینجا بنویسم: امامصادق علیهالسلام
فرمود: «کسی که ما را دوست بدارد و با دشمنِ ما هم دشمنی نماید و این دشمنی، به خاطر خدا باشد، وقتی از دنیا برود، خدا گناه او را میبخشد، هرچند گناه او بسیار زیاد باشد».(1)
در این حدیث، امامصادق علیهالسلام از نکته مهمی سخن میگوید، نباید دشمنی من با دشمنان خدا به خاطر دنیا و اختلاف شخصی باشد، نفرت و بغضی که ریشه در منافع شخصی من دارد، ارزشی ندارد. من باید به خاطر خدا با دشمنان اهلبیت علیهمالسلام دشمن باشم.
مومن واقعی کسی است که دوستیها و دشمنیهای او از روی اخلاص است و در آن هیچ اثری از انگیزههای شخصی نیست، بلکه جلوهای از اخلاص است. رفتاری که از روی اخلاص باشد، خدا آن را میپذیرد و به آن پاداش بزرگی میدهد.
دشمنی با دشمنان خدا، گناهان انسان را پاک میکند و رحمت خدا را به سوی انسان جذب میکند، کسی که تبرّی دارد، راه را گم نکرده است اگر گناهانی هم داشته باشد، باز هم شایستگی آن را دارد که خدا به او مهربانی نماید، زیرا او در مسیر صحیح است، هر چند خطاکار است، ولی کسی که محبّت دشمنان خدا را در قلب خود جای داده است به بیراهه رفته است.
وقتی تصمیم میگیری با قطار به مشهد بروی، بلیط تهیه میکنی و به ایستگاه میروی، مهم این است که قطاری سوار شوی که به مشهد میرود، وقتی سوار قطار شدی دیگر مهم نیست در طول مسیر چه کنی. تو در هر حال به مقصد میرسی.
1) . أبی عبد اللّهع قال : من أحبنا وأبغض عدونا فی الله من غیر ترة وترها إیاه فی شئ من أمر الدنیا ثم مات علی ذلک فلقی اللّه وعلیه من الذنوب مثل زبد البحر غفرها اللّه له: ثواب الاعمال ص 170، وسائل الشیعة ج 16 ص 180، بحار الانوار ج 27 ص 55.
باید تلاش کنیم تا سوار قطاری شویم که به سوی خدا میرود، اگر در این قطار باشیم خواب ما، تفریح ما، غذا خوردن ما، استراحت ما مانع رسیدن ما به مقصد نمیشود، وای از آن روزی که ما سوار قطار شیطان شویم! اگر در آن قطار، تمام شبانه روز هم مشغول عبادت باشیم فایدهای ندارد.
کسی که در قلب خود، محبّت دشمنان خدا را جای داده است، اگر چه نماز بخواند و روزه بگیرد، در مسیر شیطان، گام برمیدارد، امّا کسی که دوستی اهلبیت علیهمالسلام را همراه با دشمنی دشمنان در قلب خود دارد، او در مسیر خداست، اگر گناهی از او سر بزند، باز شایستگی آن را دارد که خدا گناه او را ببخشد.
مناسب میبینم در اینجا این ماجرا را نقل کنم:
گروهی از شیعیان از راه دوری به مدینه آمدند تا با امامسجّاد علیهالسلام دیدار داشته باشند. وقتی آنان به خانه امام آمدند چنین گفتند: «ای فرزند پیامبر! اقوام ما به دیدار دشمنان شما میروند و هدیههای گرانبها به دست میآورند، ولی ما دیدار شما را انتخاب کردهایم تا حقّ پیامبر را ادا کرده باشیم».
امام به آنان نگاهی کرد و فرمود: «هر کس ما را به خاطر خدا دوست بدارد و با دشمنان ما هم به خاطر خدا دشمنی بورزد، روز قیامت با پیامبر و علیو ابراهیم علیهمالسلام همراه خواهد بود».(1)
آری، این ثواب دوستی اهلبیت علیهمالسلام و دشمنی با دشمنان میباشد، همنشینی با عزیزان خدا در روز قیامت، پاداش کسانی است که راه را گم نکنند.
1) . عن أبی خالد الکابلی قال : أتی نفر إلی علی بن الحسین بن علیع فقالوا : إن بنی عمنا وفدوا إلی معاویة بن أبی سفیان طلب رفده وجائزته ، وإنا قد وفدنا إلیک صلة لرسول الله(ص) فقال علی بن الحسین(ع): قصیرة من طویلة ، من أحبنا لا لدنیا یصیبها منا وعادی عدونا لا لشحناء کانت بینه وبینه أتی الله یوم القیامة مع محمّد وإبراهیم وعلی: المحاسن ج 1 ص 165، الامالی للطوسی ص 156، بحار الانوار ج 27 ص 56.
نمیدانم نام «آیت اللّه کمپانی» را شنیدهای یا نه؟
او در حوزه علمیّه نجف، شاگردان زیادی داشت و مقام علمی او برای همه آشکار بود، او به زبان فارسی و عربی، شعر میسرود و هنر خویش را در راه دفاع از اهلبیت علیهمالسلام به کار میگرفت.
اشعار او زبانزد اهلعلم است، وقتی یک دانشمند بزرگ شعر میگوید، شعر او ارزش زیادی دارد، زیرا شعر او برگرفته از معرفت و بصیرت است.
اکنون میخواهم یکی از اشعار او را بیان کنم:
ماه محرّم نزدیک بود، او به یاد مصیبت شیرخواره کربلا، علیاصغر علیهالسلام
افتاد، ذوق او شکفت و این شعر به زبان عربی بر زبانش جاری شد:
فما رَماه اِذْ رَماهُ حَرمَله
و انَما رَماهُ مَن مَهَّدَ له
سَهمٌ اَتی مِن جانب السقیفه
و قَوسُه عَلی یَدِ الخلیفه
«آیا حرمله به گلوی علیاصغر علیهالسلام تیر زد؟ نه. تیر را کسی به
سوی او رها کرد که زمینهساز ظلم و ستم بود، تیری که گلوی او را برید از طرف سقیفه آمد، تیر از کمانی رها شد که دست خلیفه بود».
آری، سقیفه، آغازگر ظلم و ستمی است که بر اهلبیت علیهمالسلام روا شد، همه ظلمها از آنجا آغاز شد، اگر در مدینه، درِ خانه فاطمه علیهاالسلام را آتش نمیزدند،
اگر آن روز دختر پیامبر را با تازیانه نمیزدند، کسی جرأت نمیکرد در کربلا، تیر به گلوی علیاصغر علیهالسلام بزند...
من اکنون میخواهم به کلاس درس «استاد غزالی» بروم، آیا تو همراه من میآیی؟ حتماً نام او را شنیدهای، همان استادی که خیلیها او را به عنوان «امام» میشناسند و او را سرآمد عارفان سنّیها میخوانند. من میخواهم به سالهای دور بازگردم، به قرن پنجم هجری! به شهر طوس در خراسان. استاد غزالی در آنجا زندگی میکند.
وقتی وارد شهر میشوم، به مسجد بزرگ شهر میروم، میدانم که استاد در آنجا برای شاگردانش درس میگوید، من در گوشهای مینشینم، خوشحالم که تو را هم در کنار خود میبینم.
گوش کن، استاد سخن میگوید: «بدانید که اگر کسی جریان کربلا و کشته شدن حسین را برای مردم بگوید، کار حرامی انجام داده است. شما باید از این کار حرام دوری کنید. شما مواظب زبان خود باشید، این زبان شما باید
ذکر خدا بگوید، نه این که به گناه و کار حرام مشغول باشد».(1)
دوست من! آیا میبینی او چه سخن عجیبی میگوید؟!
این چه عرفان عجیبی است که استاد غزالی از آن سخن میگوید او چرا نقل حوادث تاریخی را حرام میداند؟
مگر چه رمز و رازی در نقل حوادث تاریخی اسلام است که او چنین فتوا میدهد؟ یزید با کمال سنگدلی، امامحسین علیهالسلام و یاران او را به شهادت رساند و امامسجّاد علیهالسلام را اسیر کرد و به شام برد، او ظلمهای فراوان به اهلبیت علیهمالسلامروا داشت، برای چه نقل این حوادث، گناه است؟ من باید بیشتر تحقیق کنم...
از سخن استاد غزالی تعجّب نکن، او در قرن پنجم هجری اینچنین میگوید، امّا این تفکّر ریشه در جای دیگر دارد، احمدبنحنبل که در قرن دوم زندگی میکرد، نیز از این تفکّر دفاع میکند. او یکی از بزرگترین رهبران سنّیها است.
یک روز، جمعی از پیروانش از او سوال میکنند که نظر خود را درباره جنگ معاویه با علی علیهالسلام بگوید، او پاسخ میدهد: «در اینباره جز خیر و خوبی چیزی نمیگویم!».(2)
آری، به نظر او باید این حوادث را به خیر و خوبی تفسیر کرد! وقتی مردم با علی علیهالسلام به عنوان خلیفه بیعت کردند، معاویه از بیعت با آن حضرت خودداری
کرد و با علی علیهالسلام دشمنی فراوان نمود و در صفین با سپاه خود به جنگ آن حضرت آمد. معاویه ظلمهای زیادی نمود، تعداد زیادی از مسلمانان را فقط به خاطر دوستی با علی علیهالسلام به قتل رساند و خانههای آنان را خراب کرد.
1) . قال الغزالی: یحرم علی الواعظ وغیره روایة مقتل الحسین وحکایته...: الصواعق المحرقة ص 221، وراجع الغدیر ج 10 ص 211.
2) . أخْبرنا أبو بکر المرُّوذیُّ، قال: قیل لأبی عبد اللَّه ونحْن بالعَسکَر... فقال: یا أبا عبد اللَّه، ما تقُول فیما کان من علیٍّ ومعاویة رحمهما اللَّه؟ فقال أبو عبد اللَّه: ما أقول فیها إِلَّا الحُسنی، رحمهم اللَّه أجْمعین: السنة لابی بکر بن الخلال ج 2 ص460 ح 713.
طبق نظر احمدبنحَنبَل ما باید همه این حوادث را به خیر و خوبی تفسیر کنیم و از آن عبور کنیم!
گروهی بر این باورند که نباید تاریخ اسلام را بررسی کرد، نباید حوادثی را که بعد از پیامبر در جامعه اسلامی روی داد، تحلیل کرد.
دیگر وقت آن است که حدیث مهمی را بیان کنم تا حقیقت آشکار شود، روزی از روزها که جمعی از شیعیان خدمت امامباقر علیهالسلام بودند، امام رو به آنان کرد و فرمود: «عدّهای از ظلم و ستمهایی که دشمنان بر ما روا داشتهاند، بیخبرند و از آن هیچ اطلاعی ندارند، چنین افرادی شریک دشمنان ما هستند».(1)
این سخن، پیام مهمّی دارد: اگر من تاریخ را نخوانم، اگر ماجرای سوختن در خانه فاطمه علیهاالسلام را ندانم، اگر از حوادث کربلا بیخبر باشم، با این کار خود شریک ظلمهایی هستم که به اهلبیت علیهمالسلام شده است!
آری، آنان که میخواهند من تاریخ را ندانم میخواهند من در حقّ اهلبیت علیهمالسلام ظلم و ستم کنم!
دشمنان حقّ و حقیقت، ستمهای فراوانی بر اهلبیت علیهمالسلام روا داشتند،
عدّهای میگویند: «نقل حوادث تاریخی چه فایدهای برای امروز ما دارد؟»، آنان میگویند: «این که بیش از هزار سال پیش، در شهر مدینه چه روی داد و خانه فاطمه علیهاالسلامدر آتش سوخته شد، چه نتیجهای برای ما دارد؟».
من باید قدری فکر کنم! اگر من از آن ماجراها بیخبر باشم، راه را گم میکنم. آن مصیبتها نقل تاریخ نیست، شرح ظلمهایی است که بر
1) . عن أبی جعفرع قال : من لم یعرف سوء ما اتی إلینا من ظلمنا وذهاب حقنا وما رکبنا به، فهو شریک من أتی إلینا فیما ولّینا به: بحار الانوار ج 27 ص 55.
اهلبیت علیهمالسلام گذشته است، حکایتی از گذشته نیست، بلکه زندگی امروز است! اگر من آن حوادث را ندانم، در زمین دشمن، بازی میکنم، با ندانستن، به دشمن کمک میکنم، به راحتی فریب دسیسههای آنان را میخورم! من راه را گم میکنم!
حتماً در جامعه متوجّه دشمنیها شدهای، ولی این دشمنیها برای منافع شخصی و گروهی است، یک حزب با حزب رقیب خود، دشمنی میکند و این یک امر کاملاً طبیعی به نظر میآید.
وقتی میبینم دشمنیهایی که برای به دست آوردن پول و قدرت بیشتر است، امری طبیعی است، از خود میپرسم: چرا عدّهای میخواهند دشمنی با دشمنان حقّ را کمرنگ جلوه دهند و آن را امری غیر طبیعی و بیاهمیّت نشان دهند.
شنیده بودم که در آخرالزمان، امور عجیبی روی میدهد. چه چیزی عجیبتر از این که آن دشمنی که برای منافع مادی و دنیایی است، یک امر طبیعی به حساب میآید، ولی دشمنی با دشمنان حق، غیر طبیعی حساب میشود و اگر کسی از دشمنی با دشمنان اهلبیت سخن بگوید، عدّهای به او میگویند: «از عشق و محبّت سخن بگو!». آیا این سخنان باعث نمیشود که راه گم بشود؟
من باید به نوشتن ادامه بدهم، رسالت بزرگی بر عهده من است، از خدا میخواهم مرا یاری کند... اگر این کتاب را به پایان نبرم، وظیفه خود را انجام ندادهام و در روز قیامت باید جوابگو باشم!
معمولاً در مرامنامه «احزاب» چنین مینویسند: «هر عضو باید همحزبی خود را دوست بدارد و از طرف دیگر با اعضایِ حزب رقیب، دشمنی کند».
وقتی من این نکته را دانستم به فکر فرو رفتم: شیعیان در حزب حضرت علی علیهالسلام هستند، این حزب، حزب خداست. تنها حزبی است که بر مدار حقّ است، چه شده است که بعضیها با حزب دیگر، طرح دوستی میریزند و حزب شیطان را تقویت میکنند؟
این چه دردی است که جامعه را فرا گرفته است؟ عدّهای حاضرند برای منافع دنیایی خود با حزب رقیب خود، دشمنی کنند، ولی به ما اشکال میگیرند و از ما میخواهند با حزب دشمنان علی علیهالسلام ، دشمنی نکنیم!
اینجا شهر مدینه است، صدای هیاهویی به گوش میرسد، چه خبر شده است؟ آنجا خانهای است، گروه زیادی در آنجا جمع شدهاند، چرا در کنار آن خانه، هیزمها قرار میدهند؟
چرا یک نفر شعله آتش در دست گرفته است؟ چرا او فریاد میزند: «این خانه و اهل آن را در آتش بسوزانید».
چرا او نزدیکتر میآید و هیزمها را آتش میزند؟ خدای من! آتش زبانه میکشد.
چرا او میخواهد اهل این خانه را بسوزاند؟ مگر اهل این خانه چه کار کردهاند که سزایشان سوختن است؟
صدای گریه بچهها از این خانه به گوش میرسد، چرا همه فقط نگاه میکنند؟ چرا هیچکس اعتراضی نمیکند؟
در این میان یکی جلو میآید، به آن مردی که هیزمها را آتش زد میگوید:
-- ای عُمَر! در این خانه، فاطمه، حسن و حسین هستند.
-- باشد، هر که میخواهد باشد، من این خانه را آتش میزنم.(1)
اکنون برای من روشن میشود که اینجا خانه فاطمه علیهاالسلام است. چرا میخواهند خانه دختر پیامبر را آتش بزنند؟
این حکومت، یک قاضی بیشتر ندارد، آن قاضی هم عُمَر است. او فتوایی عجیب داده است: «برای حفظ اسلام، سوزاندن این خانه واجب است».(2)
این چه فتوایی است؟ چرا بیشتر مردم با سکوت خود، این حکومت را تأیید میکنند؟ چقدر این مردم بیوفا شده اند، آنان که روز عید غدیر با علی علیهالسلام بیعت کردند، هنوز طنین صدای پیامبر در گوش این مردم است: «هر کس من مولای اویم، علی مولای اوست».(3)
چرا این مردم، اینقدر زود عهد و پیمان خود را شکستند و برای آتش زدن این خانه هیزم آوردهاند؟ پیامبر بارها کنار درِ این خانه میایستاد و به فاطمه علیهاالسلام و فرزندانش سلام میداد. هنوز طنین صدای پیامبر به گوش میرسد که فرمود: «خانه دخترم فاطمه، خانه من است! هر کس حریم خانه او را نگه ندارد، حریم خدا را نگه نداشته است».(4)
آتش زبانه میکشد، فاطمه علیهاالسلام پشت در ایستاده است، او برای یاری حقّ و
1) . والذی نفس عمر بیده، تخرجنّ أو لأحرقنّها علی من فیها، فقیل له: یا أبا حفص، إنّ فیها فاطمة! قال: وإن!: الغدیر ج 5 ص 372، الإمامة والسیاسة ج 1 ص 19.
2) . لمّا ولّی أبو بکر ولّی عمر القضاء، وولّی أبو عُبیدة المال: کنز العمّال ج 5 ص 640، وراجع فتح الباری ج 12 ص 108، الدرایة فی تخریج الحدیث الهدایة ج 2 ص 166، فیض القدیر ج 2 ص 126.
3) . بصائر الدرجات ص 97، قرب الإسناد ص 57، الکافی ج 1 ص 294، التوحید ص 212، الخصال ص 211، کمال الدین ص 276، معانی الأخبار ص 65، مسند أحمد ج 1 ص 84، سنن ابن ماجة ج 1 ص 45، سنن الترمذی ج 5ص 297، المستدرک للحاکم ج 3 ص 110.
4) . لمّا حضرت رسول اللّه الوفاة، دعا الأنصار وقال: یا معشر الأنصار، قد حان الفراق، وقد دُعیت وأنا مجیب الداعی، وقد جاورتم فأحسنتم الجوار، ونصرتم فأحسنتم النصرة، وواسیتم فی الأموال، ووسعتم فی المسلمین... واحفظونی معاشر الأنصار فی أهل بیتی...: بحار الأنوار ج 22 ص 476.
حقیقت قیام کرده است. او آمده است تا از علی علیهالسلام دفاع کند، او میخواهد کاری کند تا راه حقّ و حقیقت، گم نشود، او آماده است هستی خود را فدا کند تا ولایت باقی بماند.
درِ خانه نیمسوخته میشود، عُمَر جلو میآید، او میداند که فاطمه علیهاالسلام پشت در ایستاده است... او لگد محکمی به در میزند. فاطمه علیهاالسلام بین در و دیوار قرار میگیرد، صدای نالهاش به آسمان میرود....
عُمَر در را فشار میدهد، صدای ناله فاطمه علیهاالسلام بلندتر میشود. میخِ در که از آتش داغ شده است در سینه او فرو میرود.(1)
فاطمه علیهاالسلام با صورت به روی زمین میافتد، صورتش خاکآلود شده است، رو به حرم پیامبر میکند و چنین میگوید: «بابا! یا رسول اللّه! ببین با دخترت چه میکنند».(2)
این آغاز ظلم و ستمی است که بر اهلبیت علیهمالسلام روا شد، حکومتی که بعد از پیامبر روی کار آمد، بنای ظلم و ستم بر خاندان پیامبر را گذاشت، ظلم و ستمی که حد و اندازه نداشت و تا زمان ظهور امامزمان علیهالسلام ادامه دارد. من باید با دانستن این حوادث، راه خود را از آن ستمکاران جدا کنم.
1) . فضرب عمر الباب برجله فکسره، وکان من سعف، ثمّ دخلوا فأخرجوا علیّاًع ملبیّاً...: تفسیر العیّاشی ج 2 ص 67، بحار الأنوار ج 28 ص 227؛ عصر عمر فاطمة خلف الباب، ونبت مسمار الباب فی صدرها، وسقطت مریضة حتّی ماتت: مؤمر علماء بغداد ص 181.
2) . صفقة عمر علی خدّها حتّی أبری قرطها تحت خمارها فانتثر...: الهدایة الکبری ص 407؛ وهی تجهز بالبکاء تقول: یا أبتاه یا رسول اللّه! ابنتک فاطمة تُضرب؟...: الهدایة الکبری ص 407؛ وقالت: یا أبتاه یا رسول اللّه! هکذا کان یُفعل بحبیبتک وابنتک؟...: بحار الأنوار ج 30 ص 294.
سال 185 هجری بود، «هارون» به عنوان خلیفه عباسی بر سرتاسر جهان اسلام حکومت میکرد، در آن زمان، خاندان «بَرامکه» قدرت زیادی داشتند، هارون به آنان مجال زیادی داده بود و در واقع، هارون با کمک آنان توانسته بود بر دشمنانش پیروز شود.
بَرامکه که اصل آنان از «بلخ» بود، با اهلبیت علیهمالسلام دشمنی نمودند و باعث شهادت امامکاظم علیهالسلام شدند، همین کار باعث شد تا به خشم خدا گرفتار شوند و هارون دستور کشتن آنان را بدهد و آنان از اوج عزت به نهایت ذلّت و خواری رسیدند.(1)
من اکنون از روزگاری سخن میگویم که هنوز قدرت در دست آنان بود:
یکی از آنان نزد امامرضا علیهالسلام آمد و از آن حضرت درباره ابوبکر و عُمر سوال کرد. امام در پاسخ چنین گفت: «سبحان اللّه و الحمد للّه ولا اله الا اللّه و اللّه اکبر!».
1) . راجع: عیون اخبار الرضاع ج 2 ص 549.
گویا امام میدانست که او در طلب حقیقت نیست و میخواهد فتنهای به پا کند. بار دیگر آن شخص سؤل خود را مطرح کرد و اصرار زیادی نمود، امام در پاسخ، جملهای کوتاه گفتند تا برای کسانی که در جستجوی حقّ هستند، راه گم نشود. پاسخ امام این بود: «ما اهلبیت علیهمالسلام مادری نیکوکار داشتیم که وقت جان دادن از آن دو نفر خشمناک بود، خشم مادرِ ما تا لحظه جان دادنش ادامه داشت، از وقتی که او از دنیا رفته است، خبری به ما نرسیده است که او از آن دو نفر راضی و خشنود شده است».(1)
با این سخن، امامرضا علیهالسلام حقیقت را برای همه آشکار ساخت، حضرت فاطمه علیهاالسلام از آن دو نفر ناراضی بود، تاریخ این سخن فاطمه علیهاالسلام را به یاد دارد که به آن دو نفر چنین گفت: «به خدا قسم ! هرگز از شما راضی نمیشوم ، من منتظر هستم تا به دیدار پدرم بروم و شکایت شما را به او کنم ».(2)
1) . أن رجلا من أولاد البرامکة عرض لعلی بن موسی الرضاع فقال له : ما تقول فی أبی بکر ؟ قال له : سبحان الله والحمد لله ولا إله إلا الله والله أکبر، فالح السائل علیه فی کشف الجواب، فقال علیه السلام : کانت لنا أم صالحة ماتت وهی علیهما ساخطة ولم یأتنا بعد موتها خبر أنها رضیت عنهما: الطرائف فی معرفة مذاهب الطرائف لابن ادریس ص 252.
2) . لا واللّه لا أرضی عنکما أبداً حتّی ألقی أبی رسول اللّه صلّیاللّهعلیهوآله وأُخبره بما صنعتما، فیکون هو الحاکم فیکما...: کتاب سلیم بن قیس ص 391 ، بحار الأنوار ج 28 ص 303 و ج 43 ص 199.
من در کوفه هستم. در خانه شیخ احمد بَزَنطی!
او یکی از یاران امامرضا علیهالسلام میباشد و مردم به او علاقه زیادی دارند و به او احترام میگذارند. خانه شیخ احمد، محل رفت و آمد شیعیان است. من هم مهمان او هستم.
آنجا را نگاه کن! گروهی از جوانان وارد خانه میشوند، آنان به دیدار شیخ احمد آمدهاند، چه ادب و شکوهی دارند! همه دو زانو در برابر شیخ نشستهاند و منتظر هستند تا او برایشان سخنی بگوید و موعظهای نماید. این جوانان میدانند که باید اعتقادات خود را فقط از اهلبیت علیهمالسلام بگیرند و مسیر زندگی خود را با سخنان آنان تنظیم کنند.
لحظاتی با سکوت میگذرد، تو به من نگاهی میکنی، گویا میخواهی بدانی چرا شیخ سخنی نمیگوید؟ شیخ به آنان همچنان نگاه پدرانه مینماید، او میخواهد تشنگی آنان به شنیدن سخن امامرضا علیهالسلام بیشتر
شود.
اکنون شیخ از جا برمیخیزد، همه به احترام شیخ از جا برمیخیزند، شیخ چند قدم جلو میرود، از کنار تاقچه، صندوقچه کوچکی را برمیدارد و برمیگردد و سرجای خود مینشیند.
او صندوقچه را باز میکند، نامهای را از آن بیرون میآورد، آن را میبوسد و روی چشم میگذارد و آن را باز میکند و چنین میگوید: این نامهای است که امامرضا علیهالسلام برای من نوشته و در آن حدیثی از امامباقر علیهالسلام را برای من بیان کرده است.
نفسها در سینه حبس شده است، سکوت است و سکوت. همه مشتاقند سخن امامِ خود را بشنوند، آنان میدانند که پیروی از سخن اماممعصوم، تنها راه سعادت است.
شیخ نامه را میخواند: «هر کس دوست دارد که بین او و خدا، هیچ حجاب و مانعی نباشد، هر کس دوست دارد خدا به او با مهربانی نظر کند، باید آلمحمّد علیهمالسلام را دوست بدارد و از دشمنان آنان بیزاری بجوید. به امامت امامزمانش اعتقاد داشته باشد، آگاه باشید هر کس چنین باشد خدا به او نظر
مهربانی میکند و او هم به اوج معرفت میرسد».(1)
همه شیعیان باید فکر کنند، آیا این سه ویژگی در آنان هست یا نه؟ همه ما آلمحمّد علیهمالسلام را دوست داریم، اگر چه اکنون امامزمان از دیدهها پنهان است، ولی ما به امامت او اعتقاد داریم و برای ظهورش، دعا میکنیم، خدا را شکر میکنیم که از این دو ویژگی، بیبهره نماندهایم، امّا همه سخن در ویژگی دوم است!
«دشمنی با دشمنان آل محمّد».
آیا واقعا من اینگونه هستم؟ آیا از دشمنان اهلبیت علیهمالسلام بیزاری میجویم؟
باید فکر کنم!
نکند که من هم مثل عدّهای شده باشم که محبتِ دشمنان اهلبیت علیهمالسلام در دلم جای کرده باشد؟
نکند من هم مثل عدّهای به مذهبِ عشق، ایمان آورده باشم، همان مذهبی که میگوید من نباید با هیچکس (حتّی با ستمکاران) دشمنی کنم!
من نیاز به خلوت دارم، مرا تنها بگذار! هیاهوی زندگی کاری با من کرد که من فرصت نکردم با سخنان امامان معصوم آشنا شوم و به همین سادگی، نزدیک بود که راه را گم کنم!
خدایا! مرا ببخش!
1) . ابن عیسی عن البزنطی قال : کتب إلی الرضا علیه السلام : قال أبو جعفر علیه السلام : من سره أن لا یکون بینه وبین الله حجاب حتی ینظر إلی الله وینظر الله إلیه فلیتول آل محمّد ویبرأ من عدوهم ویأتم بالامام منهم ، فإنه إذا کان کذلک نظر الله إلیه ونظر إلی الله: قرب الاسناد ص 315، بحار الانوار ج 27 ص 51.
اگر در درّهای عمیق و هولناک گرفتار شوم و بخواهم نجات پیدا کنم، باید به دستاویز محکمی چنگ بزنم، دستاویزی که هرگز گسسته نشود، باید طناب محکمی پیدا کنم. اگر این طناب محکم نباشد ممکن است مرا تا مقداری از قعر درّه بالا آورد، امّا در میانه راه پاره شود و به درّه سقوط کنم.
عشق به این دنیا و جلوههای آن، همانند درّهای عمیق است، اگر من بخواهم از قعر این درّه به قلّه سعادت و رستگاری برسم، باید دستاویزی محکم پیدا نمایم، امّا سوال این است: محکمترین دستاویز چیست؟
گروهی از شیعیان نزد امامصادق علیهالسلام نشستهاند، امام به آنان نگاهی میکند و میپرسد:
-- محکمترین دستاویز چیست؟
-- آقای ما! نماز محکمترین دستاویز است.
-- نماز فضیلت زیادی دارد ولی پاسخ سوال من، نماز نیست.
-- زکات.
-- زکات فضیلت زیادی دارد، ولی محکمترین دستاویز نیست.
-- روزه و حجّ و جهاد در راه خدا.
-- همه اینها فضیلت و ثواب زیادی دارند، امّا محکمترین دستاویز چیز دیگری است.
-- آقای ما! هیچکس جز شما جواب این سوال را نمیداند.
-- بدانید که محکمترین دستاویز ایمان، دوستی و دشمنی به خاطر خداست. اگر شما دوستان خدا را دوست بدارید و از دشمنان خدا بیزاری بجویید به محکمترین دستاویز ایمان چنگ زدهاید.(1)
آری، وقتی تولّی و تبرّی در کنار هم باشند، گوهر ایمان شکل میگیرد و آن وقت است که انسان از ایمان واقعی بهرهمند شده است و جای امیدواری است که او از سرگردانیها نجات یابد و به ساحل امن سعادت برسد.
1) . قال أبو عبد اللّهع: أی عری الایمان أوثق ؟ فقالوا : الله ورسوله أعلم ، فقال : قولوا : فقالوا : یا بن رسول الله الصلاة ، فقال : إن للصلاة فضلا ، ولکن لیس بالصلاة ، قالوا : الزکاة ، قال : إن للزکاة فضلا ولیس بالزکاة... قالوا : فاللّه ورسوله أعلم فقال : قال رسول اللّه: إن أوثق عری الایمان الحب فی الله والبغض فی اللّه وتوالی ولی اللّه وتعادی عدو اللّه: المحاسن ج 1 ص 165، الکافی ج 2 ص 126، معانی الاخبار ص 398، وسائل الشیعة ج 16 ص 168.
یک رسم در قوم بنیاسرائیل وجود داشت که افرادی از جامعه جدا میشدند و به کوه یا بیابان پناه میبردند و در آنجا برای خود ساختمانی کوچک میساختند و مشغول عبادت میشدند.
مردم به آنان احترام زیادی میگذاشتند و آنان را زاهدانی میدانستند که به خاطر خدا دست از دنیا و جلوههای پرفریب آن برداشتهاند و جوانی خود را صرف عبادت خدا کردهاند.
شبی از شبها، یکی از این زاهدان، مقداری با خود فکر کرد و با خود گفت: چه کسی بهتر از من است؟ من مدّتها خدا را عبادت کردهام، دیگر وقت آن است که خدا به من مقامی بس بزرگ عطا کند.
او با این سخنان دچار خودبینی شد، او از یاد برد که خدا به او توفیق عبادت داده است و اگر توفیق خدا نبود، او هرگز نمیتوانست دو رکعت نماز هم بخواند.
او همچنان مست از غرور خودش بود که خدا فرشتهای را فرستاد تا این پیام مهم را برای او بیان کند: «تو سالهای سال مرا عبادت کردهای، امّا من در این دنیا، پاداش عبادت تو را دادم و تو را در میان مردم، عزیز کردم، تو نسبت به دنیا زهد ورزیدی و نتیجه زهد خود را هم دیدی زیرا زندگی راحت و آسودهای داری، هر کس زهد را انتخاب کند، زودتر به راحتی و آرامش میرسد، پاداش زهد تو همان آرامش و راحتی توست. اکنون از تو سؤل میکنم: آیا به خاطر من به دوستانم، عشق ورزیدهای؟ آیا به خاطر من با دشمن من، دشمنی کردهای؟».(1)
او نتوانست پاسخی بدهد، زیرا او دین را فقط عبادت و زهد میدانست، او با گوهر دین بیگانه بود، او تولّی و تبرّی نداشت، برای همین خدا او را از درگاه خود دور کرد.
اگر او راه را گم نمیکرد، اگر او با دوستان خدا، دوستی میکرد و با دشمنان خدا، دشمنی، حتماً به رستگاری میرسید.
1) . أن الله أوحی إلی بعض عباد بنی إسرائیل وقد دخل قلبه شئ : أما عبادتک لی فقد تعززت بی ، وأما زهدک فی الدنیا فقد تعجلت الراحة ، فهل والیت لی ولیا أو عادیت لی عدوا ؟ ثم أمر به إلی النار ، نعوذ بالله منها: بحار الانوار ج 28 ص 57.
لعن دشمنان از آموزههای قرآنی است، خدا در قرآن به ما یاد داده است تا دشمنانی که ظلم و ستم میکنند را لعنت کنیم.
واژه «لعن» به معنای «دوری از رحمت خدا» میباشد، وقتی ما کسی را لعن میکنیم، در واقع از خدا میخواهیم تا آن شخص را از رحمت خود دور کند و به عذاب، گرفتارش نماید.
در اینجا میخواهم آیه 93 سوره «نساء» را ذکر کنم:
«وَمَنْ یَقْتُلْ مُؤْمِنًا مُتَعَمِّدًا فَجَزَاؤُهُ جَهَنَّمُ خَالِدًا فِیهَا وَغَضِبَ اللَّهُ عَلَیْهِ وَلَعَنَهُ وَأَعَدَّ لَهُ عَذَابًا عَظِیًما »
«هر کس مؤنی را از روی عمد به قتل برساند، مجازات او دوزخ است که جاودانه در آن میماند و خدا بر او غضب میکند و او را لعنت مینماید و عذابی بس بزرگ برای او فراهم میآورد».(1)
آری، هر گاه کسی مؤنی را عمداً به قتل برساند و انگیزه او، بغض و کینه نسبت به دینِ مومن باشد، توبه او قبول نمیشود و خدا او را لعنت میکند.
خلاصه سخن آن که قرآن میگوید: خدا قاتلِ مومن را لعنت میکند، به راستی کدام مومن از امام حسین علیهالسلام برتر و بالاتر است؟ آیا میتوان باور کرد
1) . إن کان قتله لإیمانه فلا توبة له، وإن کان قتله لغضب أو لسبب شیء من أمر الدنیا فإن توبته أن یقاد منه...: الکافی ج 7 ص 276، من لایحضره الفقیه ج 4 ص 95، تهذیب الاحکام ج 10 ص 163، وسائل الشیعة ج 29 ص 30، مستدرک الوسائل ج 18 ص 220، جامع احادیث الشیعة ج 14 ص 345، تفسیر العیاشی ج 1 ص 267، البرهان ج 2 ص 149.
که خدا قاتل امامحسین علیهالسلام را لعنت نمیکند؟
مگر میتوان شهادت امامحسین علیهالسلام را از یاد برد؟ مصیبت او جگرسوز است، وقتی او در کربلا به دستور یزید، مظلومانه به شهادت رسید، همه اهل آسمانها عزادار او گشتند، فرشتگان برای غربت او گریستند، مصیبت او دل آنها را هم به درد آورد، هنوز هم زمین و زمان برای او اشک میریزد.
پیش از این درباره استاد غزالی سخن گفتم، یک روز یکی از شاگردان او چنین پرسید: «جناب استاد! به نظر شما آیا ما میتوانیم یزید را لعنت کنیم؟».
استاد غزالی در جواب گفت: «کشتن حسین، باعث کفر یزید نمیشود، یزید یک معصیت انجام داده است، کشتن حسین، معصیت و گناه بزرگی است، امّا باعث نمیشود که قاتل حسین، کافر بشود، لعن یزید جایز نیست و هر کس قاتل حسین را لعنت کند، فاسق است و معصیت خدا را نموده است».
کاش یک نفر به او میگفت: ای غزالی! مگر تو قرآن نخواندهای؟ قرآن که میگوید خدا قاتل مؤن را لعنت میکند، مردم تو را امام و رهبر خود میدانند، چگونه شده است که از قرآن اینگونه بیخبر ماندهای؟
ای حسین!
من از دشمنان تو بیزار هستم، از کسانی که امروز هم با نام و یاد تو، دشمن هستند، بیزارم!
من با دوستان تو، دوست هستم و با دشمن تو، دشمن هستم، من فریاد بر میآورم:
بار خدایا! همه آنانی که باعث قتل مولای من شدند را لعنت کن! من با همه کسانی که به روی مولای من شمشیر کشیدند، دشمن هستم، لعنت کن کسانی را که تیر و نیزه پرتاب کردند، کسانی که به سوی مولای من سنگ زدند، کسانی که برای کشتن او در کربلا جمع شدند، من از همه آنان بیزارم.
وقت آن است که حدیثی را نقل کنم: پیامبر فرمود: «وقتی دخترم فاطمه در محراب خود به نماز میایستد، هفتاد هزار فرشته به او سلام میکنند. اینها، همه فرشتگان مقرّب درگاه خدایند، آنان به او چنین میگویند: ای فاطمه! خدا تو را برگزید و از پلیدیها پاک گردانید و تو را سرور زنان جهان قرار داد».(1)
این سخن پیامبر این حقیقت را آشکار میسازد که فاطمه علیهاالسلام مقامی بالاتر از همه زنان مومن دارد، او سرآمد همه زنان مومن است، اکنون میخواهم این سوال را بپرسم: قرآن میگوید اگر کسی مومنی را به قتل برساند خدا او را لعنت میکند، اگر کسی باعث قتل فاطمه علیهاالسلام بشود، آیا به لعن خدا گرفتار نمیشود؟
بعد از رحلت پیامبر، حوادثی در شهر مدینه روی داد، عدّهای به خانه فاطمه علیهاالسلام هجوم بردند، درِ خانه او را آتش زدند و او را اذیّت و آزار کردند و باعث بیماری او شدند که بعد از مدّتی، او مظلومانه جان داد و به شهادت رسید. آری، کسانی که باعث شهادت او شدند، به لعن خدا گرفتار شدند.
1) . إن رسول الله کان جالسا ذات یوم وعنده علی وفاطمة والحسن والحسین فقال: اللهم إنک تعلم أن هؤاء أهل بیتی وأکرم الناس علی فأحبب من أحبهم... وإنها لتقوم فی محرابها فیسلم علیها سبعون ألف ملک من الملائکة المقربین، وینادونها بما نادت به الملائکة مریم فیقولون: یا فاطمة إن الله اصطفاک وطهرک واصطفاک علی نساء العالمین: الامالی للصدوق ص 575، روضة الواعظین ص 149، مناقب آل ابیطالب ج 3 ص 135، بحار الانوار ج 37 ص 85، تفسیر نور الثقلین ج 1 ص 338.
یکی از شیعیان حضور امامصادق علیهالسلام رسید، آن حضرت او را اهلمعرفت یافتند و برای همین این حدیث را برای او بیان کردند:
خدا در روز قیامت به سه گروه، نظر رحمت نمیکند و آنان را به عذاب سختی گرفتار میسازد:
گروه اوّل کسانی هستند که به دروغ، ادعای امامت میکنند.
گروه دوم کسانی هستند که ولایت امام معصوم را قبول نمیکنند.
گروه سوم کسانی هستند که بر این باورند که دو دشمن اصلی ما، مسلمان بودهاند.(1)
این یک واقعیت است: «کسانی که در خانه فاطمه علیهاالسلام را آتش زدند، بهرهای از اسلام نداشتند»، اگر من باور داشته باشم که آنان از دین خدا بهرهای برده بودند، به عذاب سختی گرفتار خواهم شد. این سخن صریح امامصادق علیهالسلام
1) . ثلاثة لاینظر اللّه الیهم یوم القیامة ولایزکیهم و لهم عذاب الیم: من زعم انه امام و لیس به امام، ومن جحد امامة امام من اللّه و من زغم انّ لهما فی الاسلام نصیبا: الکافی ج 1 ص 373، وسائل الشیعة ج 28 ص 341، بحار الانوار ج 30 ص 384.
است. این حدیث در کتاب «اصول کافی» ذکر شده است، این کتاب، معتبرترین کتاب حدیثی شیعه میباشد.
من باید لحظهای فکر کنم: به راستی چرا دشمنان با خاندان پیامبر دشمنی کردند؟ چرا حقّ علی علیهالسلام را غصب کردند؟ چرا این همه ظلم و ستم نمودند؟
وقتی من میتوانم به جواب سوال خود برسم که باور کنم آنان بهرهای از ایمان نداشتند، هدف آنان، دشمنی با خدا و دشمنی با پیامبر بود، آنان دشمن دین خدا بودند و نمیخواستند خدا در روی زمین، عبادت شود.
آری، آنان با خدا دشمن بودند و میخواستند مردم را از دین دور کنند، البته برای این هدف خود، چارهای جز ظلم به اهلبیت علیهمالسلام نداشتند، آنان نمیتوانستند به صورت علنی با اسلام و پیامبر دشمنی کنند، ولی وقتی پیامبر از دنیا رفت، فضا را مناسب دیدند و موقعیّت را برای ظلم بر اهلبیت علیهمالسلامآماده دیدند، برای همین تا آنجا که توانستند در حقّ خاندان پیامبر ستم نمودند.
نمیدانم نام «ابوبصیر» را شنیدهای؟ او یکی از یاران امامصادق علیهالسلام است و حق بزرگی بر همه ما شیعیان دارد، او کسی بود که در راه حفظ و نشر احادیث اهلبیت علیهمالسلام تلاش زیادی کرد و با این کار خود بر عظمت مکتب شیعه افزود.
امامصادق علیهالسلام به او بشارت بهشت داد و او را از بندگان خوب خدا برشمرد و فرمود: «ابوبصیر از جمله کسانی است که باعث باقی ماندن دین شدند، اگر او و دوستانش نبودند، چیزی از حقایق دین، باقی نمیماند».(1)
اینگوشهای از ویژگیهای ابوبصیر است، من فکر میکنم با همین مقدار، تو به مقام او پیبردی. خوشا به حال او که عمر خود را صرف دنیا نکرد، از لحظههای زندگی خود بهره گرفت و اینگونه نام خود را ماندگار کرد و رضایت امامزمانش را برای خود خرید، کاش من هم راهی مییافتم تا اینگونه امام خود را از خود راضی میکردم! کاش این آرزوی من بود! آرزویی بزرگ که سعادت دنیا و آخرت را با خود دارد. به راستی چه آرزویی برتر از این که امامزمان از من راضی باشد؟
1) . سمعت أبا عبد اللهع یقول بشر المخبتین بالجنة برید بن معاویة العجلی و أبو بصیر لیث بن البختری المرادی و محمّد بن مسلم و زرارة أربعة نجباء أمناء الله علی حلاله و حرامه لو لا هؤاء انقطعت آثار النبوة و اندرست: اختیار معرفة الرجال ج ص 398، خلاصة الاقوال ص 82، معجم رجال الحدیث ج 4 ص 197.
دیگر وقت آن است تا حدیثی از ابوبصیر را در اینجا بنویسم:
ابوبصیر نزد امامصادق علیهالسلام بود، امام رو به او کرد و فرمود: روز قیامت روزی است که اعمال همه حسابرسی میشود، در آن روز، خدا دستور میدهد تا شیطان را برای حسابرسی بیاورند. فرشتگان شیطان را در حالی که هفتاد غُلّ و هفتاد زنجیر دارد میآورند، در این هنگام دشمن اصلی ما را به صحرای قیامت میآورند در حالی که او را با صد و بیست غُلّ و صد و بیست زنجیر بستهاند.
اینجاست که شیطان از فرشتگان سوال میکند: من همان کسی هستم که انسانها را گمراه کردم، گناه من باید از همه بیشتر باشد، امّا این شخص کیست که خدا عذاب او را دوبرابر عذاب من قرار داده است؟
فرشتگان در جواب به او میگویند: «او دشمن اصلی اهلبیت علیهمالسلام است».
شیطان
میپرسد: «مگر او چه کرده است که عذاب او دوبرابر عذاب من است؟».
فرشتگان پاسخ میدهند: «او در حقّ علی علیهالسلام ظلم کرد و حقّ او را غصب کرد، برای همین خدا او را اینگونه عذاب میکند».(1)
1) . عن أبی بصیر عن أبی عبد اللّهع انه إذا کان یوم القیمة یؤی بإبلیس فی سبعین غلا وسبعین کبلا فینظر الأول إلی زفر فی عشرین ومائة کبل وعشرین ومائة غل فینظر إبلیس فیقول : من هذا الذی أضعفه الله له العذاب وأنا أغویت هذا الخلق جمیعا؟: تفسیر العیاشی ج 2 ص 223، البرهان ج 3 ص 296، تفسیر نور الثقلین ج 2 ص 534.
مناسب میبینم در اینجا، چند حدیث بنویسم تا مطالب این کتاب، کاملتر باشد:
یکی از شیعیان نزد امامصادق علیهالسلام آمد و گفت: یکی از آشنایان من، حضرت علی علیهالسلام را دوست دارد، امّا از دشمنان او، بیزاری نمیجوید. امامصادق علیهالسلام فرمود: «چنین شخصی دشمن ماست، پشت سر چنین شخصی، نماز نخوان او شایستگی امامجماعت شدن را ندارد».(1)
امامصادق علیهالسلام فرمود: «اگر در قلب کسی ذرّهای از محبّت دو دشمن اصلی ما باشد، سزاوار است که خدا به او اجازه ورود به بهشت ندهد».(2)
آری، بهشت جلوه مهربانی خداست و اگر کسی محبّت دو دشمن
اهلبیت علیهمالسلام را در دل داشته باشد، وارد بهشت نمیشود.
امامصادق علیهالسلام فرمود: «به خدا قسم، اگر جبرئیل و میکائیل، دشمنان ما را دوست بدارند، خدا آنها را به خاطر محبّت دشمنان ما، در آتش جهنّم خواهد سوزاند».(1)
امامصادق علیهالسلام فرمود: «هر کس هر روز صبح، دو دشمن اصلی ما را لعنت کند، خدا در نامه اعمال او، هفتاد کار نیک ثبت میکند و ده گناه او را میبخشد و ده درجه مقامش را بالاتر میبرد».(2)
به امامصادق علیهالسلام خبر دادند که یکی از دوستان ما، شما را دوست دارد، ولی در دشمنی با دشمنان شما، ضعیف است، ما او را به خوبی میشناسیم، او هرگز محبّتی به دشمنان شما ندارد، امّا بیزاری او از دشمنان شما کم است! امامصادق علیهالسلام چنین فرمود: «او هرگز از شیعیان ما نیست. کسی که ادّعای محبّت ما بنماید ولی از دشمنان ما بیزاری نجوید، دروغگویی بیش نیست».(3)
1) . لو ان جبرائیل و میکائیل کان فی قلبهما شی لأکبّهما اللّه فی النار علی وجوههما: مستطرفات السرائر ص 567، بحار الانوار ج 45 ص 339.
2) . من ذکرهما فلعنهما کل غداة کتب اللّه له سبیعن حسنة و محی عنه عشر سیئات و رفع له عشر درجات: تفسیر العیاشی ج 1 ص 378، بحار الانوار ج 30 ص 222.
3) . هیهات، کذب من ادعی محبّتنا ولمیتبرأ من اعدائنا: مستطرفات السرائر ص 266، بحار الانوار ج 27 ص 58.
امامصادق علیهالسلام فرمود: «نشانههای مومن سه چیز است: شناخت خدا، شناخت دوستان خدا، شناخت دشمنان خدا».(1)
آری، کسی که دشمنان خدا را نشناسد، او مؤن واقعی نیست، مومن باید بداند خدا با چه کسانی دشمن است و از آنان بیزار باشد.
امامکاظم علیهالسلام فرمود: در جهنّم درّهای وجود دارد که به آن «درّه محیط» میگویند، اگر ذرّهای از آتش آن به زمین برسد، همه زمین نابود میشود.
کسانی که در جهنّم گرفتار عذاب هستند از عذاب آن درّه به خدا پناه میبرند!
در آن دّره، کوهی وجود دارد، هر کس در آن درّه هست از آتش آن کوه به خدا پناه میبرد.
در آن کوه، چاهی است که هر کس در آن کوه است از عذاب آن چاه به خدا پناه میبرد...
در آنجا هفت صندوق است، در هر کدام از آن صندوقها، یک نفر به عذاب گرفتارند.
آن هفت نفر اینان هستند:
1 - «قابیل» که برادرش را به قتل رساند.
1) . ثلاث من علامات المومن، علمه باللّه ومن یحب و من یبغض: الکافی ج 2 ص 126، المحاسن ج 1 ص 263، بحار الانوار ج 66 ص 246.
2 - «نمرود» که با ابراهیم علیهالسلام دشمنی کرد و آن حضرت را به آتش انداخت.
3 - «فرعون» که ادعای خدایی کرد.
4 - «یهودا» که دین موسی علیهالسلام را تحریف کرد.
5 - «بولس» که دین عیسی علیهالسلام را منحرف کرد و باعث گمراهی مردم شد.
6 و 7 - دو دشمن اصلی اهلبیت علیهمالسلام.(1)
آری، این هفت نفر کسانی بودند که با حقّ و حقیقت، دشمنی کردند و مسیر تاریخ را تغییر دادند و برای همین به سختترین عذابها گرفتار میشوند.
1) . یقال له محیط لوطلع منه شرارة لا حرق من علی وجه الأرض وان أهل النار یتعوذون من حر ذلک الوادی ونتنه وقذره وما أعد الله فیه لأهله ، وان فی ذلک الوادی لجبلا یتعوذون أهل ذلک الوادی من حر ذلک الجبل ونتنه وقذره... قال أما الخمسة فقابیل الذی قتل هابیل ونمرود الذی حاج إبراهیم فی ربه قال أنا أحیی وأمیت وفرعون الذی قال أنا ربکم الأعلی ویهودا الذی هود الیهود وبولس الذی نصر النصاری ومن هذه الأمة أعرابیان: ثواب الاعمال ص 215، بحار الانوار ج 57 ص 127.
اینجا شهر مدینه است، در خانه امامباقر علیهالسلام هستم، گروهی از شیعیان در حضور امام هستند، لحظاتی میگذرد، «زیاد کوفی» وارد میشود و سلام میکند، او نزد امام میرود، دست امام را میبوسد.
زیاد کوفی از راه دوری آمده است، او اهل کوفه است و به عشق دیدار امام، بیابانها را پشت سر گذاشته تا به مدینه رسیده است، او رنج فراوانی کشیده است، اکنون پای او درد گرفته و نمیتواند به درستی راه برود.
اکنون امام رو به او میکند و از علّت درد پایش سوال میکند، امام میخواهد اینگونه از او دلجویی کند، او در پاسخ میگوید: «من از سفری دور و دراز میآیم، من این همه راه را فقط به خاطر عشق شما آمدهام»، او این سخن را میگوید و سکوت میکند.
اشک در چشم او جمع شده است، معلوم است او حرفی در دل دارد، هیچکس سخنی نمیگوید، امام با مهربانی به او نگاه میکند، لحظاتی میگذرد و او چنین میگوید: «آقای من! همه هستی من فدای شما باد! گاهی که با خود خلوت میکنم، شیطان مرا ناامید میکند، او مرا به یاد گناهانم میاندازد و اینجاست که یأس مرا فرا میگیرد و از عذاب خدا
میهراسم،
امّا در همان لحظه به یاد این میافتم که من شما را دوست دارم و از دشمن شما جدا شدهام».
وقتی امام این سخن را میشنود به او چنین میگوید: «مگر دین چیزی غیر از محبّت ما و دشمنی با دشمنان ماست؟». سپس امام آیه 7 سوره «حجرات» را میخواند:
«... وَلَکِنَّ اللَّهَ حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الاْءِیمَانَ...وَکَرَّهَ إِلَیْکُمُ الْکُفْرَ وَالْفُسُوقَ وَالْعِصْیَانَ»
«خدا ایمان را محبوب مومنان قرار داد... و کفر و پلیدی و گناه را در نظر آنان ناپسند گرداند».
وقتی سخن امام به پایان میرسد، آرامشی عجیب همه را فرا میگیرد، آنان میفهمند که دین واقعی چیست.(1)
این کار خداست، خدا هر کس را که دوست بدارد، عشق به اهلبیت علیهمالسلامرا در قلبش قرار میدهد، این عشق، همان ایمان واقعی است، هر کس از این عشق، بهرهای ندارد، ایمان ندارد.
نکته مهمتر این است که دشمنی با دشمنان حقّ، نیز کار خداست، این خداست که نفرت از دشمنان اهلبیت علیهمالسلام را در دلهای شیعیان قرار میدهد، این نفرت و دشمنی، جزئی از دین است.
اگر همه دنیا را به یک شیعه بدهند تا دشمنان اهلبیت علیهمالسلام را دوست بدارد، او نمیتواند این کار را بکند، دل شیعه واقعی در دست خودش که نیست، این خداست که دل او را از نفرت آن دشمنان، پر کرده است.
1) . إنّی ربّما خلوت فأتانی الشیطان فیذکّرنی ما سلف من الذنوب والمعاصی، فکأنّی آیس، ثمّ أذکر حبّی لکم وانقطاعی. وکان متّکئاً، قال: یا زیاد، هل الدین إلاّ الحبّ والبغض؟ ثمّ تلا هذه الآیات الثلاث کأنّها فی کفّه: حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الاْءِیمَانَ الآیة، وقال: (یُحِبُّونَ مَنْ هَاجَرَ إِلَیْهِمْ)، وقال: (إِن کُنتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ) : تفسیر فرات الکوفی ص 430، مستدرک الوسائل ج 12 ص 226، بحار الأنوار ج 65 ص 63، جامع أحادیث الشیعة ج 16 ص 210.
من برای زندگی در این دنیا دو راه بیشتر ندارم، یا باید به حزب خدا بپیوندم یا به حزب شیطان. وقتی من از دشمنان آلمحمّد علیهمالسلام بیزاری
میجویم، از شیطان و حزب او و دوستانش بیزار شدهام.
حقیقت دین چیزی جز تولّی و تبرّی نیست.
تولّی یعنی با دوستان خدا دوست بودن!
تبرّی یعنی با دشمنان خدا دشمن بودن!
دین یعنی این که من دوستان خدا را دوست بدارم و دشمنان خدا را هم دشمن بدارم!
تبرّی، یعنی شیطان ستیزی و شیطان گریزی!
تبرّی، یعنی بیرنگی تمام جاذبهها و جلوههای شیطانی در زندگی من! تبرّی، برای همیشه، بریدن از همه پلیدیها و پیوستن به همه خوبیها!
این که من با دوستان خدا دوست باشم و با دشمنان خدا، دشمنی کنم، اصل دین است. این یک امر قلبی است. آری، دوستی با دوستان خدا چیزی است که در دل من جای دارد، دشمنی با دشمنان خدا هم در دل من است. این اصل دین است و زیر بنای اصل «امامت» است.
ولی وقتی نوبت به «عمل» میرسد، دیگر سخن از فروع دین به میان میآید، من باید دوستی با دوستان خدا را زبان و رفتار خود نشان بدهم، باید دشمنی با دشمنان خدا را هم با زبان و رفتار خود نشان بدهم، پس تولّی و تبرّی جزء فروع دین میشود.
وقتی کودک بودم برای من از فروع دین میگفتند، آنان برایم چنین گفتند: «فروع دین دهتا است: اول: نماز، دوّم: روزه... نهم: تولّی دهم: تبرّی».
آری، بر من واجب است که رفتار و کردار خود را بر اساس تولّی و تبرّی تنظیم کنم. اینجا سخن از «عمل» است و برای همین این دو از فروع دین میشوند، امّا وقتی سخن از «قلب» است دیگر تولّی و تبرّی فرع دین نیست، بلکه اصل دین است.
امامباقر علیهالسلام
فرمود: «مگر دین چیزی غیر از محبّت ما و دشمنی با دشمنان
ماست؟».
حتماً بارها «زیارت عاشورا» را خواندهای، این زیارت، یادگاری از امامصادق علیهالسلاماست، آن حضرت آن را به یاران خود یاد داد و به آنان گوشزد کرد که هر کس این زیارت را هر روز بخواند، خدا هر روز به او ثواب دو هزار حجّ میدهد.
شیعه واقعی با زیارت عاشورا، انس دارد و با پیامهای آن آشناست، من در اینجا میخواهم قسمتی از پیامهای این زیارت را بنویسم.
اینجا دیگر جای شرح و تفسیر نیست، «در خانه اگر کس است یک حرف بس است».
ابتدا به امامحسین علیهالسلام سلامی بده و چنین بگو!
سلام بر تو ای حسین!
سلام بر تو که در کربلا غریب ماندی و همه یاران تو شهید شدند.
ای تنها مانده در غربت و تنهایی!
سلام بر تو و همه یاران باوفای تو!
سلام من بر تو جاودانه باد، تا آن دم که زندهام.
سلام من به تو تا روز قیامت...
لعنت خدا بر کسانی باد که بنای ظلم و ستم بر شما را نهادند و حقّ شما را غصب کردند، امامتِ جامعه حقّی بود که خدا به شما داده بود ولی آنان، شما را کنار زده و مقام امامت را از آنِ خود کردند.
لعنت خدا بر کسانی که خون شما را ریختند، خدا لعنت کند کسانی را که شرایط را برای کشتن شما فراهم نمودند. من از همه آنان و پیروان آنان بیزار هستم.
حسین جان! من با هر کس که با شما دوست باشد، دوست هستم و با هر کس که دشمن شما باشد، دشمن هستم. تا روز قیامت بر این عقیده خواهم بود...
حسین جان!
هیچ سعادتی بالاتر از این نیست که انسانها به خدای مهربان، نزدیک و
نزدیکتر
شوند و برای همین آنها برای این امر تلاش میکنند، ولی من برای نزدیکتر شدن به خدا، دو کار انجام میدهم:
اوّل: محبّت شما را در قلب خویش دارم.
دوم: با دشمنان شما دشمن هستم.
من از همه کسانی که به جنگ شما آمدند بیزارم، من از کسانی که ظلم به شما و ستم به شیعیان شما را بنا نهادند، بیزار هستم.
آری! سرمایه من برای نزدیک شدن به خدا این دو امر مهم است: محبّت شما، برائت از دشمنان شما.
حسین جان!
من با دوستی شما و دشمنی با آن ستمکاران، به پیامبر، علی، فاطمه، حسن علیهمالسلامنزدیکتر
میشوم، من اینگونه به شما هم نزدیکتر میشوم!
من با دوستان و شیعیان شما دوست هستم، من از کسانی که پیرو دشمنان شما هستند، بیزار هستم.
آری! من با دوست شما دوست و با دشمن شما دشمن هستم.
این خدا بود که معرفت شما را به من کرم نمود و مرا با دوستانتان آشنا نمود و در قلب من، بغضِ دشمنان شما را قرار داد، اکنون از خدا میخواهم تا در دنیا و آخرت مرا با شما قرار بدهد و کاری کند که من در راه شما، ثابتقدم باشم.
از خدا میخواهم که شفاعت شما را در روز قیامت نصیبم سازد و توفیق دهد تا همراه با حضرت مهدی علیهالسلام انتقام خون شما را بگیرم.
خدایا! لعنت کن اوّلین کسی را که بنای ظلم بر محمّد و آل محمّد را نهاد.
بار خدایا! من اوّلین کسی را که در حقّ محمّد و آل محمّد ظلم نمود، لعنت میکنم.
بار خدایا! اوّلی و دومی و سومی را لعنت کن!
خدایا!
معاویه و یزید و ابنزیاد و عُمَرسعد را تا روز قیامت لعنت کن!
این خلاصهای از پیامهای مهم زیارت عاشورا بود، حتماً شنیدهای که فرشتگان آسمان هم به زیارت حسین علیهالسلام میآیند، وقتی آنها به کربلا میآیند، همین زیارت عاشورا را میخوانند.
وقتی تو امامحسین علیهالسلام را اینگونه زیارت میکنی، مانند کسانی هستی که در کربلا همراه امام حسین علیهالسلام بودند و جان خود را فدای او نمودند.
خدا برای تو ثواب بسیار زیادی مینویسد و گناهان زیادی را هم از پرونده اعمال تو پاک میکند، مقام و جایگاه تو نزد خدا فزونی مییابد و خدا حاجت تو را روا میکند و تو را به آرزویت میرساند و دل تو را شاد میکند و در روز قیامت رحمت و مهربانی خود را بر تو ارزانی میدارد. (تمام ثوابی که برای زیارت عاشورا ذکر کردم، برگرفته از سخن امامصادق علیهالسلام میباشد).(1)
1) . ... فإذا فعلوا ذلک کتب اللّه تعالی لهم ثواب ألف حجّة وألف عمرة وألف غزوة، کلّها مع رسول اللّه، وکان له أجر وثواب مصیبة کلّ نبیّ ورسولووصیّ وصدّیق وشهید مات أو قُتل منذ خلق اللّه الدنیا إلی أن تقوم الساعة....مصباح المتهجّد ص 772 و 778، وراجع کامل الزیارات ص 326، وسائل الشیعة ج 14 ص 509، مستدرک الوسائل ج 10 ص 316، المصباح للکفعمی ص 482، بحار الأنوار ج 98 ص 290، جامع أحادیث الشیعة ج 12 ص 414.
اکنون قدری فکر کن! این همه ثواب و فضیلت که در این زیارت است، به خاطر چیست؟
جواب یک سخن بیشتر نیست: زیارت عاشورا، جلوه عشق به دوستان خدا و جلوه بیزاری از دشمنان خداست! وقتی زیارت عاشورا میخوانی هرگز راه را گم نمیکنی.
این سخن امامرضا علیهالسلام چقدر زیباست: «کمال دین در ولایت ما اهل بیت علیهمالسلامو بیزاری از دشمنان ماست».(1)
آری، زیارت عاشورا، آیینهای است که کمال دین را نشان میدهد.
تو خودت میدانی که لعن دشمنان، مخصوص «زیارت عاشورا» نیست، وقتی تو زیارتنامه دیگر امامان را میخوانی، میبینی که در آنجا هم لعن دشمنان آمده است. لعن دشمنان، جزئی از زیارتنامهها میباشد، وقتی نجف میروی، وقتی کاظمین میروی، وقتی مشهد میروی و... در همه این زیارتها، هم به اهلبیت علیهمالسلام سلام میکنی و هم دشمنان را لعن کنی. تو اینگونه دیگر هرگز راه را گم نمیکنی. لعن دشمنان، نیمی از دین و راه روشنایی است.
1) . وروی عن الرضاع أنه قال : کمال الدین ولایتنا والبراءة من عدونا: مستطرفات السرائر ص 640.
امامصادق علیهالسلام فرمودند: یکی از حقوق ما بر شیعیان این است که بعد از نماز، این دعا را بخوانند:
خدایا! از تو میخواهم بر محمّد و آل محمّد درود بفرستی و به برکت دعای من، شادی و سرور را بر محمّد و آل محمّد و شیعیان آنان وارد کنی...
خدایا!
دشمنان اهلبیت را به عذاب خود گرفتار کن، همان دشمنانی که نعمت تو را کفران کردند، به پیامبر تو خیانت کردند، پیمان خود را شکستند.
خدایا! لعنت کن کسانی که دین تو را تغییر دادند و بنای ظلم و ستم بر اهلبیت را پایهگذاری کردند.
خدایا! کسانی را لعنت کن که با مکر و نیرنگ مردم را فریب دادند و راه جنگ با اهلبیت علیهمالسلام را هموار ساختند.
خدایا! هر کس که به آن دشمنان علاقه دارد و از آنان پیروی میکند و در دین تو، بدعت میگذارد، لعنت کن، آنان را به گونهای لعنت کن که به عذاب سختی گرفتار آیند.(1)
1) . عن أبی عبد الله ع أنه قال من حقنا علی أولیائنا وأشیاعنا أن لا ینصرف الرجل منهم من صلاته حتی یدعو بهذا الدعاء وهو: «اللهم إنی أسألک بحقک العظیم العظیم أن تصلی علی محمد وآل محمد الطاهرین وأن تصلی علیهم صلاة تامة دائمة...اللهم وضاعف لعنتک وبأسک ونکالک وعذابک علی اللذین کفرا نعمتک وخونا رسولک واتهما نبیک وبایناه وحلا عقده فی وصیه ونبذا عهده فی خلیفته من بعده...: مهج الدعوات ص 334، بحار الانوار ج 83 ص 60.
سه نفر از شیعیان، نزد امامرضا علیهالسلام رفتند، آنها دیدند که امام در سجده است، برای همین مدّتی صبر کردند، سجده امام طول کشید... امام در سجده خود، دعایی میخواندند.
لحظاتی گذشت... امام سر از سجده برداشتند و به آنان چنین فرمودند: «هر کس این دعا را در سجده بخواند، همانند کسی است که همراه پیامبر در جنگ شرکت کرده است و به پیامبر یاری رسانده است».
آنان از امام خواستند تا آن دعا را برای آنان بازگو کند، آنان دوست داشتند این دعا برای آیندگان به یادگار بماند، امام با روی باز این پیشنهاد را پذیرفت.
اکنون این دعا در دسترس ما میباشد، دعایی که بهتر است در «سجده شکر» خوانده شود. من ترجمه این دعا را در اینجا ذکر میکنم:
بار خدایا! معبودا!
از تو میخواهم کسانی را که دین تو را تغییر دادند، لعنت کنی همان کسانی که سخنان دروغ به پیامبر تو نسبت دادند، همان کسانی که با دین تو،
مخالفت کردند و مردم را از راه حق، دور نمودند.
خدایا! آن دشمنانی را لعنت کن که نعمت تو را کفران کردند، به پیامبر تو تهمت زدند، دوستان تو را کشتند و در جایگاهی قرار گرفتند که هرگز شایسته آن نبودند! همان کسانی که بعد از پیامبر، ادعای ولایت نمودند و مردم را از اهلبیت دور نمودند.
خدایا! من با لعنت بر آنان به تو نزدیک میشوم و این لعنت را راهی برای رضایت تو میدانم!
خدایا! بر عذاب و ذلّت و زبونی آن دشمنان بیفزا و پیروان آنان را نیز به آتش جهنّم گرفتار ساز!
بار خدایا! معبودا!
آن دشمنان، پیروان زیادی دارند، از تو میخواهم که جمعیّت آنان را متفرق کنی، امور زندگی آنان را از هم گسسته کنی، میان آنان اختلاف بیندازی، مرگ بزرگان آنان را برسانی، پرچم آنان را در هم بشکنی، ترس در دل آنان قرار دهی و کسی را از آنان باقی نگذاری!
خدایا! آن دشمنان اصلی اهلبیت را به گونهای عذاب کن که همه اهلجهنّم از آن عذاب به تو پناه ببرند...(1)
پایان
ارتباط با نویسنده و ارسال نظر: پیامک به شماره 9 6 5 4 3000
همراه نویسنده 33 94 261 0913 سایت نویسنده: www.Nabnak.ir
1) . دخلنا علیه وهو ساجد فی سجدة الشکر فأطال فی سجوده ثم رفع رأسه فقلنا له أطلت السجود فقال من دعا فی سجدة الشکر بهذا الدعا کان کالرامی مع رسول الله) یوم بدر قالا قلنا فنکتبه قال اکتبا إذا أنتما سجدتما سجدة الشکر فتقولا: «اللهم العن اللذین بدلا دینک وغیرا نعمتک واتهما رسولک صلی الله علیه وآله وخالفا ملتک... وجلسا فی مجلس لم یکن لهما بحق وحملا الناس علی أکتاف آل محمد... اللهم فرق جمعهم وشتت أمرهم وخالف بین کلمتهم وبدد جماعتهم...»: مهج الدعوات ص 257، بحار الانوار ج 83 ص 223.
تصویر
^jpg.111
تصویر
^jpg.112
تصویر
^jpg.113
تصویر
^jpg.114
تصویر
^jpg.115
تصویر
^jpg.116
تصویر
^jpg.117
تصویر
^jpg.118
1 . الاحتجاج علی أهل اللجاج ، أبو منصور أحمد بن علی بن أبی طالب الطبرسی (ت 620 ه ) تحقیق: إبراهیم البهادری ومحمّد هادی به، طهران : دار الاُسوة ، الطبعة الاُولی ، 1413 ه .
2 . الإرشاد فی معرفة حجج اللّه علی العباد ، محمّد بن محمّد بن النعمان العکبری البغدادی (الشیخ المفید) (م 413 ه ) ، تحقیق : مؤسّسة آل البیت:، قمّ ، مؤسّسة آل البیت: ، 1413 ه ، الطبعة الأولی .
3 . أعیان الشیعة ، السیّد محسن الأمین الحسینی العاملی الشقرائی (ت 1371 ه ) ، به کوشش : السیّد حسن الأمین ، بیروت : دار التعارف ، 1403 ه ، الطبعة الخامة .
4 . الإقبال بالأعمال الحسنة فیما یعمل مرّة فی السنة ، أبو القاسم علیّ بن موسی الحلّی الحسنی المعروف بابن طاووس (ت 664 ه ) ، تحقیق: جواد القیّومی ، قمّ : مکتب الإعلام الإسلامی ، الطبعة الاُولی ، 1414 ه .
5 . الأمالی، أبو جعفر محمّد بن الحسن المعروف بالشیخ الطوسی (ت 460 ه ) ، تحقیق : مؤسّسة البعثة ، قمّ : دار الثقافة ، الطبعة الاُولی ، 1414 ه .
6 . الأمالی ، محمّد بن علی بن بابویه القمّی (الشیخ الصدوق) (ت 381 ه ) ، تحقیق : مؤسّسة البعثة ، قمّ : مؤسّسة البعثة ، الطبعة الاُولی ، 1417 ه .
7 . الإمامة والسیاسة (المعروف بتاریخ الخلفاء) ، عبد اللّه بن مسلم الدینوری (ابن قتیبة) (ت 276 ه ) ، تحقیق : علی شیری ، قمّ : مکتبة الشریف الرضی ، 1413 ه ، الطبعة الأولی.
8 . أنساب الأشراف ، أحمد بن یحیی بن جابر البلاذریّ (ت 279 ه ) ، إعداد : محمّد باقر المحمودیّ ، بیروت : دار المعارف ، الطبعة الثالثة.
9 . بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمّة الأطهار، محمّد باقر بن محمّد تقی المجلسی (ت 1110ه)، تحقیق: دار إحیاء التراث، بیروت: دار إحیاء التراث، الطبعة الاُولی، 1412ه.
10 . البدایة والنهایة ، أبو الفداء إسماعیل بن عمر بن کثیر الدمشقی (ت 774 ه ) ، تحقیق : مکتبة المعارف ، بیروت : مکتبة المعارف .
11 . بصائر الدرجات ، أبو جعفر محمّد بن الحسن الصفّار القمّی المعروف بابن فروخ (ت 290 ه ) ، قمّ : مکتبة آیة اللّه المرعشی ، الطبعة الاُولی ، 1404 ه .
12 . تاریخ ابن خلدون ، عبد الرحمان بن محمّد الحضرمی (ابن خلدون) (ت 808 ه ) ، بیروت : دار الفکر ، 1408 ه ، الطبعة الثانیة .
13 . تاریخ الإسلام و وفیات المشاهیر والأعلام ، محمّد بن أحمد الذهبی (ت 748 ه ) ، تحقیق : عمر عبد السلام تدمری ، بیروت : دار الکتاب العربی ، 1409 ه ، الطبعة الأولی .
14 . تاریخ الطبری (تاریخ الاُمم والملوک) ، محمّد بن جریر الطبری (ت 310 ه ) ، تحقیق : محمّد أبو الفضلإبراهیم ، مصر : دار المعارف .
15 . تاریخ دمشق ، علی بن الحسن بن هبة اللّه (ابن عساکر الدمشقی) (ت 571 ه ) ، تحقیق : علی شیری ، بیروت : دار الفکر ، 1415 ه ، الطبعة الأولی.
16 . تحف العقول عن آل الرسول، أبو محمّد الحسن بن علی الحرانی المعروف بابن شعبة (ت 381ه)، تحقیق: علی أکبر الغفّاری، قمّ: مؤسّسة النشر الإسلامی، الطبعة الثانیة، 1404ه.
17 . تفسیر القمّی ، علیّ بن إبراهیم القمی ، تصحیح : السیّد طیّب الموسوی الجزائری ، النجف : مطبعة النجف .
18 . تفسیر نور الثقلین، عبد علی بن جمعة العروسی الحویزی (ت 1112ه)، تحقیق: السیّد هاشم الرسولیالمحلاّتی، قمّ: مؤسّسة إسماعیلیان، الطبعة الرابعة، 1412ه.
19 . التوحید، أبو جعفر محمّد بن علی بن الحسین بن بابویه القمّی المعروف بالشیخ الصدوق (ت 381ه)، تحقیق: هاشم الحسینی الطهرانی، قمّ: مؤسّسة النشر الإسلامی، الطبعة الاُولی، 1398ه.
20 . تهذیب الأحکام فی شرح المقنعة، أبو جعفر محمّد بن الحسن المعروف بالشیخ الطوسی (ت 460ه)، بیروت: دار التعارف، الطبعة الاُولی، 1401ه.
21 . تهذیب التهذیب ، أبو الفضل أحمد بن علیّ بن حجر العسقلانیّ (ت 852 ه . ق) ، تحقیق : مصطفی عبد القادر عطا ، بیروت : دار الکتب العلمیّة ، الطبعة الاُولی 1415 ه .
22 . تهذیب الکمال فی أسماء الرجال ، یونس بن عبد الرحمان المزّی (ت 742 ه ) ، تحقیق : بشّار عوّاد معروف ، بیروت : مؤسّسة الرسالة ، 1409 ه ، الطبعة الأولی.
23 . جامع أحادیث الشیعة ، السیّد البروجردی ( ت 1383 ه ) ، قمّ : المطبعة العلمیة .
24 . الجامع الصغیر فی أحادیث البشیر النذیر ، عبد الرحمان بن أبی بکر السیوطی (ت 911 ه ) ، بیروت : دار الفکر ، 1401 ه ، الطبعة الأولی.
25 . الخرائج والجرائح ، سعید بن عبد اللّه الراوندی (قطب الدین الراوندی) (ت 573 ه ) ، تحقیق : مؤسّسة الإمام
المهدی(عج) ، قمّ : مؤسّسة الإمام المهدی(عج) ، 1409 ه ، الطبعة الأولی .
26 . الخصال ، أبو جعفر محمّد بن علیّ بن الحسین بن بابویه القمّی المعروف بالشیخ الصدوق (ت 381 ه ) ، تحقیق : علی أکبر الغفّاری ، بیروت : مؤسّسة الأعلمی ، الطبعة الاُولی ، 1410 ه .
27 . خلاصة الأقوال (رجال العلاّمة الحلّی)، حسین بن یوسف الحلّی (العلاّمة) (726 ه ) ، قمّ : منشورات الشریف الرضی .
28 . الدرّ النظیم، ابن حاتم العاملی، (664 ه )، قمّ : مؤسّسة النشر الإسلامی التابعة لجامعة المدرّسین ، الطبعة الأولی .
29 . دلائل الإمامة ، أبو جعفر محمّد بن جریر الطبریّ الإمامی (ق 5 ه ) ، تحقیق : مؤسّسة البعثة ، قم : مؤسّسة البعثة .
30 . روضة الواعظین ، محمّد بن الحسن الفتّال النیسابوری (ت 508 ه ) ، تحقیق : حسین الأعلمی ، بیروت : مؤسّسة الأعلمی ، 1406 ه ، الطبعة الأولی .
31 . السقیفة وفدک، أبو بکر أحمد بن عبد العزیز الجوهری البصری البغدادی (ت 323ه)، تحقیق: محمّد هادی الأمینی، بیروت: شرکة الکتبی للطباعة والنشر، الطبعة الاُولی، 1401ه.
32 . سنن ابن ماجة ، أبو عبد اللّه محمّد بن یزید بن ماجة القزوینی (ت 275 ه ) ، تحقیق : محمّد فؤاد عبد الباقی ، بیروت : دارإحیاء التراث ، الطبعة الاُولی ، 1395 ه .
33 . سنن أبی داوود، أبو داوود سلیمان بن أشعث السجستانی الأزدی (ت 275ه)، تحقیق: محمّد محیی الدین عبد الحمید، دار إحیاء السنّة النبویّة.
34 . سنن الترمذی (الجامع الصحیح) ، محمّد بن عیسی الترمذی (ت 297 ه ) ، تحقیق : أحمد محمّد شاکر ، بیروت : دار إحیاء التراث .
35 . السنن الکبری ، أبو عبد الرحمن أحمد بن شعیب النسائی، تحقیق : عبد الغفّار سلیمان البنداری، بیروت : دار الکتب العلمیة ، الطبعة الاُولی ، 1411 ه .
36 . سیر أعلام النبلاء ، أبو عبد اللّه محمّد بن أحمد الذهبیّ (ت 748 ه ) ، تحقیق : شُعیب الأرنؤوط ، بیروت : مؤسّسة الرسالة ، الطبعة العاشرة 1414 ه .
37 . شرح الأخبار فی فضائل الأئمّة الأطهار: ، أبو حنیفة القاضی النعمان بن محمّد المصریّ (ت 363 ه ) ، تحقیق : السیّد محمّد الحسینی الجلالی ، قمّ : مؤسّسة النشر الإسلامی ، الطبعة الاُولی ، 1412 ه .
38 . شرح نهج البلاغة ، عبد الحمید بن محمّد المعتزلی (ابن أبی الحدید) (ت 656 ه ) ، تحقیق : محمّد أبو الفضل إبراهیم ، بیروت : دار إحیاء التراث ، الطبعة الثانیة، 1387 ه .
39 . صحیح ابن حبّان بترتیب ابن بلبان ، علی بن بلبان الفارسی (ت 739 ه ) ، بیروت : مؤسّسة الرسالة ، 1414 ه ، الطبعة
الثانیة .
40 . صحیح البخاری ، أبو عبد اللّه محمّد بن إسماعیل البخاری (ت 256 ه ) ، تحقیق : مصطفی دیب البغا ، بیروت : دار ابن کثیر ، الطبعة الرابعة 1410 ه .
41 . صحیح مسلم ، أبو الحسین مسلم بن الحجّاج القشیری النیسابوری (ت 261 ه ) ، تحقیق : محمّد فؤاد عبد الباقی ، القاهرة : دارالحدیث ، الطبعة الاُولی ، 1412 ه .
42 . الصواعق المحرقة فی الردّ علی أهل البدع والزندقة ، أحمد بن حجر الهیثمی الکوفی (ت 974 ه ) ، إعداد : عبد الوهاب بن عبد اللطیف ، مصر : مکتبة القاهرة ، الطبعة الثانیة ، 1385 ه .
43 . الطبقات الکبری ، محمّد بن سعد کاتب الواقدی (ت 230 ه ) ، بیروت : دارصادر .
44 . الطرائف فی معرفة مذاهب الطوائف ، أبو القاسم رضی الدین علیّ بن موسی بن طاووس الحسنی (ت 664 ه ) ، مطبعة الخیام- قمّ ، الطبعة الاُولی ، 1400 ه .
45 . علل الشرائع، أبو جعفر محمّد بن علی بن الحسین بن بابویه القمّی المعروف بالشیخ الصدوق (ت 381ه)، بیروت: دار إحیاء التراث، الطبعة الاُولی، 1408ه.
46 . عمدة القاری فی شرح صحیح البخاری، أبو محمّد بدر الدین بن محمّد العینی الحنفی (ت 855ه)، مصر: إدارة الطباعة المنیریة.
47 . عیون أخبار الرضا7 ، أبو جعفر محمّد بن علیّ بن الحسین بن بابویه القمّیّ المعروف بالشیخ الصدوق (ت 381 ه ) ، تحقیق : السیّد مهدیّ الحسینیّ اللاجوردیّ ، طهران : منشورات جهان .
48 . غایة المرام وحجّة الخصام فی تعیین الإمام، هاشم بن إسماعیل البحرانی (ت 1107ه)، تحقیق: السیّد علی عاشور، بیروت: مؤسّسة التاریخ العربی، 1422ه.
49 . الغدیر فی الکتاب والسنّة والأدب ، عبد الحسین أحمد الأمینیّ (ت 1390 ه ) ، بیروت : دار الکتاب العربیّ ، الطبعة الثالثة 1387 ه
50 . فتح الباری شرح صحیح البخاری ، أحمد بن علی العسقلانی (ابن حجر) (ت 852 ه ) ، تحقیق : عبد العزیز بن عبد اللّه بن باز ، بیروت : دار الفکر ، 1379 ه ، الطبعة الأولی .
51 . الفتوح ، أحمد بن أعثم الکوفی (ت 314 ه ) ، تحقیق : علی شیری ، بیروت : دار الأضواء ، 1411 ه ، الطبعة الأولی.
52 . الفقیه = کتاب من لایحضره الفقیه ، أبو جعفر محمّد بن علیّ بن الحسین بن بابویه القمّی المعروف بالشیخ الصدوق (ت 381 ه ) ، تحقیق : علی أکبر الغفّاری ، قمّ : مؤسّسة النشر الإسلامی .
53 . فیض القدیر شرح الجامع الصغیر، محمّد عبد الرؤوف المناوی، تحقیق: أحمد عبد السلام، بیروت: دار الکتب العلمیة،
الطبعة الاُولی، 1415ه.
54 . قرب الإسناد، أبو العبّاس عبد اللّه بن جعفر الحمیری القمّی (ت بعد 304ه)، تحقیق: مؤسّسة آل البیت، قمّ: مؤسّسة آل البیت، الطبعة الاُولی، 1413ه.
55 . الکافی ، أبو جعفر ثقة الإسلام محمّد بن یعقوب بن إسحاق الکلینی الرازی (ت 329 ه ) ، تحقیق : علی أکبر الغفّاری ، طهران : دارالکتب الإسلامیة ، الطبعة الثانیة ، 1389 ه .
56 . کامل الزیارات ، أبو القاسم جعفر بن محمّد بن قولویه (ت 367 ه ) ، تحقیق : عبد الحسین الأمینی التبریزی ، النجف الأشرف : المطبعة المرتضویة ، الطبعة الاُولی ، 1356 ه .
57 . الکامل فی التاریخ ، علی بن محمّد الشیبانی الموصلی (ابن الأثیر) (ت 630 ه ) ، تحقیق : علی شیری ، بیروت : دار إحیاء التراث العربی ، 1408 ه ، الطبعة الأولی.
58 . کتاب الغیبة، الشیخ ابن أبی زینب محمّد بن إبراهیم النعمانی (ت342ه)، تحقیق: علی أکبر الغفاری، طهران: مکتبة الصدوق: 1399ه.
59 . کتاب سلیم بن قیس، سلیم بن قیس الهلالی العامری (ت حوالی 90ه)، تحقیق: محمّد باقر الأنصاری، قمّ: نشرالهادی، الطبعة الاُولی، 1415ه.
60 . کشف الخفاء ومزیل الإلباس، أبو الفداء إسماعیل بن محمّد العجلونی (ت 1162ه)، بیروت: مکتبة دار التراث.
61 . کمال الدین وتمام النعمة ، أبو جعفر محمّد بن علیّ بن الحسین بن بابویه القمّی المعروف بالشیخ الصدوق (ت 381 ه ) ، تحقیق : علی أکبر الغفّاری ، قمّ : مؤسّسة النشر الإسلامی ، الطبعة الاُولی ، 1405 ه .
62 . کنز العمّال فی سنن الأقوال والأفعال ، علی المتّقی بن حسام الدین الهندی (ت 975 ه ) ، تصحیح : صفوة السقّا ، بیروت : مکتبة التراث الإسلامی ، 1397 ه ، الطبعة الأولی.
63 . کنز الفوائد، أبو الفتح الشیخ محمّد بن علی بن عثمان الکراجکی الطرابلسی (ت 449ه)، إعداد: عبد اللّه نعمة، قمّ: دار الذخائر، الطبعة الاُولی، 1410ه.
64 . اللهوف فی قتلی الطفوف ، أبو القاسم علیّ بن موسی بن طاووس الحسینی الحلّی (ت 664 ه ) ، تحقیق : فارس تبریزیان ، طهران : دار الأُسوة ، الطبعة الاُولی ، 1414 ه .
65 . مجمع الزوائد ومنبع الفوائد، نور الدین علی بن أبی بکر الهیثمی (ت 807ه)، تحقیق: عبد اللّه محمّد درویش، بیروت: دار الفکر، الطبعة الاُولی، 1412ه.
66 . مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل، المیرزا حسین النوری (ت 1320ه)، تحقیق: مؤسّسة آل البیت، قمّ: مؤسّسة آل البیت، الطبعة الاُولی، 1408ه.
67 . المستدرک علی الصحیحین ، محمّد بن عبد اللّه الحاکم النیسابوری (ت 405 ه ) ، تحقیق : مصطفی عبد القادر عطا ، بیروت : دار الکتب العلمیّة ، 1411 ه ، الطبعة الأولی.
68 . المسند ، أحمد بن محمّد الشیبانی (ابن حنبل) (ت 241 ه ) ، تحقیق : عبد اللّه محمّد الدرویش ، بیروت : دار الفکر ، 1414 ه ، الطبعة الثانیة .
69 . معانی الأخبار، أبو جعفر محمّد بن علی بن الحسین بن بابویه القمّی المعروف بالشیخ الصدوق (ت 381ه)، تحقیق: علی أکبر الغفّاری، قمّ: مؤسّسة النشر الإسلامی، الطبعة الاُولی، 1361ه.
70 . المعجم الکبیر ، سلیمان بن أحمد اللخمی الطبرانی (ت 360 ه ) ، تحقیق : حمدی عبد المجید السلفی ، بیروت : دار إحیاءالتراث العربی ، 1404 ه ، دوم .
71 . معجم رجال الحدیث ، أبو القاسم بن علیّ أکبر الخوئی (ت 1413 ه ) ، قمّ : منشورات مدینة العلم ، الطبعة الثالثة ، 1403 ه .
72 . معرفة السنن والآثار، أبو بکر أحمد بن الحسین البیهقی (ت 458ه)، مصر: المجلس الأعلی للشؤون الإسلامیة.
73 . مقاتل الطالبیّین ، أبو الفرج علیّ بن الحسین بن محمّد الإصبهانیّ (ت 356 ه ) ، تحقیق : السیّد أحمد صقر ، قمّ : منشورات الشریفالرضیّ ، الطبعة الاُولی 1405 ه .
74 . مناقب آل أبی طالب = مناقب ابن شهرآشوب ، أبو جعفر رشید الدین محمّد بن علیّ بن شهر آشوب المازندرانی (ت 588 ه ) ، قمّ : المطبعة العلمیة .
75 . مؤتمر علماء بغداد، بین السنّة والشیعة، تحقیق السیّد مرتضی الرضوی، القاهرة: 1399ه.
76 . نصب الرایة، عبد اللّه بن یوسف الحنفی الزیلعی (ت 762ه)، القاهرة: دار الحدیث، 1415ه.
77 . وسائل الشیعة إلی تحصیل مسائل الشریعة ، محمّد بن الحسن الحرّ العاملی (ت 1104ه ) ، تحقیق : مؤسّسة آل البیت: ، قمّ ، الطبعة الاُولی ، 1409 ه .
78 . الهدایة الکبری، أبو عبد اللّه الحسین بن حمدان الخصیبی (ت 334ه)، بیروت: مؤسّسة البلاغ للطباعة والنشر، الطبعة الرابعة، 1411ه.
سوالات
1 . این جمله، ترجمه کدام آیه است؟ «هر کس خدا و پیامبر را آزار دهد، لعنت خدا بر او باد».
الف . احزاب، 57
ب . بقره، آیه 89
ج . هود آیه 18
2 . وقتی ابوبکر و عمر میخواستند از حضرت فاطمه علیهاالسلام عیادت کنند، آن حضرت چگونه رفتار کردند؟
الف . جواب سلام آنها را داد
ب . جواب سلام آنان را نداد
ج . اجازه ملاقات
نداد.
3 . چند نفر در توطئه «هرشا» با هم نقشه قتل پیامبر را ریخته بودند؟.
الف . 20 نفر
ب . 3 نفر
ج . 14 نفر
4 . انصار در سقیفه جمع شدند تا در ابتدا با چه کسی بیعت کنند؟
الف . ابوبکر
ب . عثمان
ج . سعد
5 . این سخن از کیست؟ «ای انصار! خلافت ما را قبول کنید، ما در هر کاری با شما مشورت میکنیم»
الف . عمر
ب . ابوبکر
ج . ابوسفیان
6 . در روز سقیفه، چه چیزی به عنوان فضیلت برای ابوبکر ذکر شد؟
الف . جهاد در راه خدا
ب . زودتر مسلمان شدن
ج . سن و سال زیاد
7 . در قرآن چند بار درباره «لعنت کردن دشمنان حقیقت» سخن به میان آمده است؟
الف . 21 بار
ب . 41 بار
ج . 100 بار
8 . این معنای کدام آیه است: «گروهی که کفر ورزیدند از زبان داوود و عیسی علیهماالسلاممورد لعنت
قرار گرفتند».
الف . احزاب آیه 57
ب . مائده آیه 78
ج . هود آیه 18
9 . امام جواد علیهالسلام به سجده رفت و در حق دشمنان حضرت زهرا علیهاالسلام نفرین کرد، این ماجرا را چه کسی نقل کرده است؟
الف . ابنثُویر
ب . زکریا بن آدم
ج . اسحاق بن زکریا
10 . امامصادق علیهالسلام چه هنگامی چهار ملعون و چهار ملعونه را لعنت میکرد؟
الف . بعد از هر نماز مستحب و واجب
ب . در هنگام قنوت نماز
ج . بعد از نماز واجب
11 . چه کسی به پیامبر خبر داد که ابوبکر به مسجد آمده و در محراب نماز ایستاده است؟
الف . عباس، عموی پیامبر
ب . حضرت علی علیهالسلام
ج . بلال
12 . امامصادق علیهالسلام بعد از اتمام «رمی جمرات»، به نشانه برائت از دشمنان، چند سنگ دیگر به دو طرف دیگر پرتاب کردند؟
الف . هفت سنگ
ب . پنج سنگ
ج . شش سنگ
13 . این سخن از کیست: «همان زمانی که صحیفه ملعونه نوشته شد، حسین علیهالسلامشهید شد».
الف . امامسجّاد علیهالسلام
ب . امامزمان علیهالسلام
ج . امامصادق علیهالسلام
14 . چه کسی در خواب دید که شبهای جمعه، فرشتگان خون هر مظلومی را به مدینه میآورند و صورت دشمنان اهلبیت علیهمالسلام را با آن آغشته میکنند؟
الف . محمّدبنکثیر
ب . محمدعلوی
ج . زکریا بنآدم
15 . مأموران حکومتی زنی را که لعن دشمنان کرده بود، دستگیر کردند، امامصادق علیهالسلامبرای
دعا کردن در حق او به کجا رفتند؟
الف . مسجد کوفه
ب . مسجد سهله
ج . مسجد الحرام
16 . امام سجاد علیهالسلام فرمودند: «هر کس ما را به خاطر خدا دوست بدارد و با دشمنان ما هم به خاطر خدا دشمنی بورزد، روز قیامت با... همراه خواهد بود».
الف . پیامبر
ب . پیامبر و فاطمه و علی علیهمالسلام
ج . پیامبر و علی و ابراهیم علیهمالسلام
17 . امامصادق علیهالسلام فرمود: «هر کس هر روز صبح، دو دشمن اصلی ما را لعنت کند، خدا در نامه اعمال او، ...کار نیک ثبت میکند و... گناه او را میبخشد».
الف . صد، ده
ب . هفتاد، ده،
ج . صد، هفتاد
18 . امامصادق علیهالسلام فرمود: «اگر ...، دشمنانِ ما را دوست بدارند، خدا آنها را به خاطر محبّت دشمنان ما، در آتش جهنّم خواهد سوزاند».
الف . اسرافیل و میکائیل
ب . جبرئیل و میکائیل
ج . جبرئیل و اسرافیل
19 . در دعای امامرضا علیهالسلام این نکته آمده است: «خدایا! من لعنت دشمنان را ... میدانم».
الف . برترین دعا
ب . بالاترین عبادت
ج . راهی برای رضایت تو
20 . امامصادق علیهالسلام فرمود: «محکمترین دستاویز ایمان... میباشد».
الف . ایمان و تقوا
ب . نماز و روزه
ج . دوستی و دشمنی به خاطر خدا
پاسخنامه سوالات کتاب «راه روشنایی»
نام.........................
نام خانوادگی.........................
نام پدر..................
سال.................
تولد.................
شماره شناسنامه......................
تلفن.................
لطفاً پاسخنامه را تا تاریخ.................به آدرس زیر، ارسال کنید:
آدرس:....................