ghaemiyeh.com
سرشناسه : شریفانی، محمد، 1340 -
عنوان و نام پديدآور : کلام امیر (علیهالسلام): ترجمه و شرح نهجالبلاغه/ محمد شریفانی.
مشخصات نشر : قم: نشر حبیب، 1401.
مشخصات ظاهری : 9 ج.
شابک : دوره:978-622-5710-26-9 ؛ ج.1: 978-622-5710-27-6 ؛ ج. 2978-622-5710-28-3: ؛ ج.3978-622-5710-29-0 : ؛ ج.4978-622-5710-30-6 : ؛ ج.5: 978-622-5710-31-3 ؛ ج.6978-622-5710-32-0 : ؛ ج.7978-622-5710-33-7 : ؛ ج.8: 978-622-5710-34-4 ؛ ج.9:978-622-5710-35-1
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
یادداشت : کتابنامه.
مندرجات : ج.1. خطبه 1تا30.-ج.2. خطبه 31تا83.-ج.3.خطبه 84 تا 108.-ج.4. خطبه 109-145.-ج.5.خطبه 146تا 178.- ج.6.خطبه 179تا193.-ج.7.خطبه 194تا241.-ج.8. نامه 1تا31.-ج.9.نامه 32تا 79.
عنوان دیگر : ترجمه و شرح نهجالبلاغه.
موضوع : علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق -- خطبهها
موضوع : Ali ibn Abi-talib, Imam I, 600-661 -- *Public speaking
موضوع : علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق . نهجالبلاغه -- نقد و تفسیر
موضوع : Ali ibn Abi-talib, Imam I. Nahjol - Balaghah -- Criticism and interpretation
رده بندی کنگره : BP39/5
رده بندی دیویی : 297/9515
شماره کتابشناسی ملی : 9117569
اطلاعات رکورد کتابشناسی : فاپا
خیراندیش دیجیتالی: کانون فرهنگی اندیشه اصفهان
ویراستار کتاب: شهناز محققیان
کلام امیر علیه السلام
ترجمه و شرح نهج البلاغه
جلد 9
دکتر محمد شریفانی
عضو هیئت علمی دانشگاه علامه طباطبایی
سرشناسه: شریفانی، محمد، 1340 -....
عنوان و نام پدیدآور: (علیه السلام) محمد شریفانی.
مشخصات نشر: قم: نشر حبیب، 1401-
مشخصات ظاهری: 474 صفحه
شابک: دوره 9-26-5710-622-978
978-622-5710-35-1-9ج
وضعیت فهرست نویسی: فيپا
یادداشت: کتابنامه.
موضوع: علی بن ابی طالب (علیه السلام)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40 ق. -- خطبه ها علی بن ابی طالب (علیه السلام) امام اول، 23 قبل از هجرت - 40 ق. نهج البلاغه -- نقد و تفسیر
رده بندی دیویی: 297/9515
رده بندی کنگره: BP 39/5
شماره کتابشناسی ملی: 9117569
عنوان کتاب: کلام امیر جلد 9
مؤلف: محمد شریفانی
ویراستار: سمیه بازیار
صفحه آرا و طراح جلد: سمیه بازیار
ناشر: نشر حبیب
چاپ اول: 1401
چاپ: عترت
شمارگان: 1000
شابک جلد: 1 - 35 - 5710 - 622 - 978
شابک دوره: 9 - 26 - 5710 – 622 - 978
بیان نقش فریبکارانه معاویه...30
رواج یافتن سب و دشنام امام...31
نتیجه شبهه افکنی ها...32
انحراف مردم از راه راست...33
برحذر داشتن معاویه از اسارت در دام تعلقات مادی...33
نامه 33...35
ویژگی های مردم شام...36
دستورالعمل های امام برای کارگزار خود...40
نامه 34...
دلداری به محمد بن ابی بکر...45
دقت در عزل و نصب ها...45
خیرخواهی مالک...46
رضایت امیرالمؤمنین (علیه السلام) از مالک اشتر...46
دعا برای مالک...47
فرمان آمادگی برای مقابله با دشمن...47
پیوسته آماده بودن...48
یاری و لطف خداوند...48
نامه 35...49
خبر اشغال مصر به وسیله معاویه...50
جایگاه محمد بن ابی بکر نزد امام...50
دعوت مکرر مردم و اجتناب آن ها...51
شکوه از بی وفایی مردم...52
دعا از سوز دل...52
شهادت آرزوی مؤمنان...52
نامه 36...55
دشمن شکست خورده...56
زمان رویارویی دو لشکر...57
کم طاقتی دشمن در میدان جنگ...57
فرار از معرکهٔ جنگ...58
بیان جامعه شناختی اجمالی قریش...58
نفرین بر قریش...59
برخورد قاطعانه با پیمان شکنان...59
روحیه شکست ناپذیری...59
پایداری و استقامت...60
استناد به شعر بنی سلیم...61
نامه 37...63
اشاره به شخصیت واژگونه معاویه...64
سوء استفاده معاویه از قتل عثمان...65
نامه 38...67
ستایش امام از مردم مصر...68
توصیف مالک اشتر...69
ایثار امام...71
نامه 39...73
دین فروشی عمروعاص...74
ذكر صفات رذیله معاویه...74
پستی عمرو عاص...75
پیروی از خداوند عامل خوشبختی دنیا و آخرت...75
اشاره به کیفر و مجازات مجرمان...76
تخویف و انذار اخروی...76
نامه 40...77
تأثیر ویرانگر خیانت...78
بیان مصادیق خیانت...79
شیوه حسابرسی از کارگزاران حکومتی...79
نامه 41...
امانت بودن حکومت نزد حاکم...82
یادآوری جایگاه کارگزار...83
منحرف شدن از مسیر حق با تغییر شرایط...83
خیانت در امانت...83
انگیزه جهاد عبدالله بن عباس...84
مردم فریبی...85
فرصت طلبی...85
نداشتن احساس گناه...86
بی حیایی در اختلاس...87
نداشتن ترس از خدا...87
عقل گریزی کارگزار...88
استفاده از اموال جهادگران...89
سفارش به تقوا...89
انصاف و مساوات...90
شاد نشدن امام از جمع آوری مال...91
زیاده روی در سرکشی...92
نامه 42...95
جابه جایی مدیران...96
حفظ حرمت مدیران...96
تقدیر از مدیران وظیفه شناس... 96
احضار و دفع اتهام...97
مأموریت و سمت جدید...97
جهاد برای برپایی دین...98
نامه 43...99
نارضایتی امام از عملکرد مصقله...100
یادآوری حقوق مردم...100
توبيخ مصقله...102
نصیحت امام به مصقله...102
حقوق مسلمانان در بیت المال... 103
نامه 44...105
تشویق زیاد به صبر و استقامت...106
فریب شیطان به هر وسیله...107
ابطال سخن زیاد...107
نقد زیاد...108
نامه 45...111
نکوهش عثمان بن حنیف...113
انتظار امام از عثمان...114
پرهیز از لقمه شبهه ناک...115
استفاده از لقمه حلال...116
نقش امامت در زندگی انسان...117
داستان غم انگیز فدک...122
هدف نهایی آفرینش...128
نکوهش دنیا و دنیا پرستان...135
سوگند به خدا...142
مهار نفس...142
گریه های امام از خوف خداوند...142
شکمبارگی انگیزه حیوانات...143
ترس از معاد...145
نامه 46...151
نقش کارگزار کارآمد در حکومت داری...152
دستور به رعایت مکارم اخلاقی...153
نتیجه رفتار هنجارشکنانه یک مسئول...155
نامه 47...157
سفارش به تقوا...158
پرهیز از دنیا...159
غم دنیا نخوردن...159
گفتار حق...160
دشمنی با ظالم و یاور مظلوم...161
سفارش به تقوا و نظم...161
سفارش به اصلاح بین دو طرف اختلاف...161
سفارش دربارهٔ یتیمان...163
سفارش دربارهٔ همسایگان...163
سفارش درباره قرآن...164
سفارش به نماز...165
سفارش به زیارت خانه خدا...165
سفارش به جهاد...166
پرهیز از قطع رابطه...167
ترک گریز از یکدیگر...167
امر به معروف و نهی از منکر...168
امام مظهر رحمت و کرم...169
منع از مثله کردن...169
نامه 48...171
پرهیز از ظلم و تجاوز...172
خودآگاهی معاویه...173
سرنوشت جباران...173
هشدار برای یاد قیامت...174
هدف اصلی نامه...174
علی و قرآن...175
نامه 49...175
مشغولیت به دنیا...178
حرص دنیاپرستان...178
فزون خواهی دنیاطلبان...179
جدایی از دنیا...180
اعتبار و عبرت اندوزی از سرنوشت پیشینیان...180
نامه 50...181
ارزش های لازم برای رهبر...182
ضرورت اعتماد امام و مأموم...183
حق گزاری علوی...185
مسئولیت فرماندهان نظامی...186
کیفر خیانت...186
نصیحت و اندرز مشفقانه...186
نامه 51...187
کسب توشه برای آخرت...188
ثواب تكاليف بیش از خود تکالیف...189
پاداش عمل بهترین مشوق...189
رفتار منصفانه با مردم...190
حوصله در گره گشایی از مردم...191
محروم نکردن نیازمندان...191
پرهیز از تاراج اموال مردم...191
ممنوع بودن شلاق زدن...193
احترام به مالکیت مردم...
توصیه به نصیحت کردن سپاهیان...193
مراعات تكاليف الهى...193
نامه 52...195
اوقات نماز...196
رعایت حال ضعیفان...197
نامه 53...199
انتخاب مالک به عنوان فرمانروای مصر...201
اهداف چهارگانه مأموریت مالک...201
ستورات اخلاقی...203
سفارش امام برای کیفیت فرمانروایی...206
رعایت انصاف...216
5.4. تعجیل در مجازات ظالم...217
توصیه به همراهی با مردم...219
نقاط ضعف مرفهین بی درد...220
ویژگی های توده مردم...221
توصیه به عیب پوشی...223
عدم پذیرش اظهارات سخن چینان...225
توصیه به مشورت...227
پرهیز از بدگمانی به خداوند...228
وزیران...229
پاداش نیکوکاران و کیفر بدکاران...233
اقشار مختلف اجتماعی...238
اقشار مردم...240
ویژگی های فرمانده لشکر...245
برقراری رابطه عاطفی بین کارگزار و فرماندهان نظامی...247
پرهیز از منت...247
بزرگ بودن کارهای به ظاهر کوچک...248
برترین فرماندهان لشکر...249
رجوع به کتاب و سنت...254
قاضیان...256
رسیدگی به کار کارگزاران...261
اوصاف کارگزاران حکومت...262
تأمین مالی کارگزاران...262
اتمام حجت...263
نظارت مستمر بر اعمال کارگزاران...263
تنبیه خیانتکار...264
مالیات...266
منشیان و کارگزاران...271
تاجران و صنعتگران...276
6 مفاسد اقتصادی تاجران...278
طبقه پایین جامعه...281
نکات عام در مورد همه گروه های ذکر شده...287
مدیریت صحیح و اثربخش...290
توجه به واجبات الهی...292
ارتباط مردم و حاکم...294
پرهیز از زیاده خواهی اطرافیان...297
صلح...301
پرهیز از خونریزی...307
چند سفارش...310
پرهیز از کارهای شتاب زده و نسنجیده...315
تمام کردن حجت...317
5 درخواست حسن عاقبت از خداوند...318
نامه 54...321
منطق امیرالمؤمنین (علیه السلام) در احتجاج با اصحاب جمل...322
هدف مردم از بیعت...323
تخلف از عهد و پیمان...324
نفاق و دورویی...324
ادعای ترس برای بیعت...324
پیمان نبستن آسان تر از شکستن پیمان...325
دستاویز اصلی طلحه و زبیر در خروج بر امام...325
دعوت نهایی...326
نامه 55...327
دنيا؛ وسیلهٔ آزمایش انسان...329
انسان ها وسیله آزمایش یکدیگر... 329
حجت بودن امام بر معاویه...330
تبلیغات معاویه علیه امام...330
نصایح امام به معاویه...331
تهدید معاویه به جنگ...333
نامه 56...335
سفارش به رعایت تقوای الهی...336
پرهیز از حب دنیا...336
زیان بار بودن خواسته های نفس...337
هواستیزی ...337
نامه 57...339
نهایت انصاف و عدالت خواهی امام...340
در نظر گرفتن خدا...340
نامه 58...343
تکیه بر نقاط مشترک...344
اختلاف بر سر خون عثمان...344
پیشنهاد فرونشاندن آتش جنگ...345
پافشاری دشمن بر خواسته های غیر منطقی...346
آتش جنگ...346
درخواست عمل به حکم قرآن...346
7 باقی ماندن عده ای بر ضلالت خود...347
نامهٔ 59...349
مسئولیت های فرمانده...350
بزرگی الطاف الهی...353
نامه 60...355
فرمان به مأموران جمع خراج...356
تعیین وظیفه سپاهیان...356
اعلان بیزاری حضرت از آزار و اذیت مردم...357
پرهیز از هرگونه درگیری...357
برخورد منطقی با فرماندهان...358
حضور شخصی امام در صحنه...358
نامه 61...359
وظیفه شناسی...361
نتیجه رهاسازی مسئولیت...361
فراهم کردن زمینه تهاجم دشمن...362
کوتاهی کردن در حفظ مرزها...362
نامه 62...363
بعثت پیامبر...364
اختلاف در بین امت بعد از فوت پیامبر...365
جانشینی پیامبر حق مسلم امام...365
شگفتی امام از بیعت مردم...366
سکوت و کناره گیری امام...366
توجه به حفظ اسلام...367
شناخت چهره فریبکارانه دنیا...368
حاکمیت دین و ارزش های الهی... 369
عدم سکوت در برابر دشمن...369
شناخت دشمن...
اشتياق وافر امام به لقای پروردگار...369
اولویت خدمت خالص بر شهادت...370
نتیجه تظاهر به اسلام...371
احساس مسئولیت امام در برابر اسلام...371
تشویق به جهاد...372
آمادگی برای جهاد...372
هوشیاری و بیداری برای جهاد...373
نامه 63...375
نامه به ابوموسی...376
اجابت دعوت امام...376
برکناری ابوموسی...377
تهدید امام به ابوموسی...377
محاصره دشمن...378
گوشزد کردن خطر اصلی...378
هشدار و نصیحت امام...378
پر کردن نقاط ضعف ها...379
يقين و اطمینان امام از راه خود...380
نامه 64 ...381
الفت و اتفاق بین بنی امیه و بنی هاشم...382
انگیزه های وحدت و جدایی...383
مصلحتی بودن اسلام بنی امیه...383
پاسخ به ادعاهای معاویه...383
جواب امام به ادعای اعلام جنگ معاویه... 384
یقین امام به حقانیت خود...384
اشاره به شعر شاعر بنی اسد...385
شمشیر امام... 385
حالات روحی و روانی معاویه...386
ظلم و خیانت معاویه...386
ادعای معاویه به چیزی که ربطی به او ندارد... 387
تأثیر اصل وراثت...388
شکست و ذلت پیشینیان معاویه... 388
اتهام قتل خلیفه... 388
خون خواهی عثمان ابزاری در دست معاویه...389
نامه 65...391
اتمام حجت با معاویه...392
غفلت و دنیا زدگی معاویه...393
غرور و خودخواهی معاویه...393
فرار از حق...394
التباس حق و باطل...394
هشدار خیرخواهانه امام به معاویه...394
سخنان بی اساس معاویه...397
تشبيهات امام در مورد معاویه...397
بلند پروازی معاویه...397
دست رد برسینه معاویه...398
سفارش آخر امام به معاویه برای برگشتن از راه خود...399
نامه 66...401
اضطراب انسان به دلیل نرسیدن به خواسته ها...402
احیای حق هدف از زندگی...402
تلاش در راه رسیدن به حق...403
سعادت انسان در اندوخته های پیش فرستاده...403
نامه 67...405
برپایی مراسم حج...406
پاسخ گویی به مردم...406
ارتباط مستقیم با مردم...407
مراقبت از بیت المال...407
تقسیم بیت المال بطور صحیح...408
وظیفه مردم مکه نسبت به حجاج...408
تفسیر دو واژه الْعاكِفُ وَ الْبادِ...409
دعای امام...409
نامه 68...411
تشبیه دنیا...412
دنیا فریبنده ای زودگذر...412
کوتاهی عمر دنیا...413
نتیجه انس با دنیا... 413
نامهٔ 69...415
تمسک به قرآن...417
تقید به حلال و حرام قرآن...417
گذشته دنیا و عبرت گرفتن از آن...418
تکریم و تعظیم نام خدا...419
یاد مرگ و اطمینان به آن...419
ناپسندی اغماض در خطای خود و دقت در اعمال دیگران...420
یکی بودن در نهان و عیان...421
ناپسندی عملی که نیاز به پوزش دارد...421
حفظ آبرو...421
مصداق دروغ گویی... 422
عفو و گذشت...422
توصیه به بردباری...422
بهره برداری از نعمت ها...424
ضایع نکردن نعمت ها...424
آشکار کردن آثار نعمت ها در زندگی...424
برترین انسان ها...424
ذخیره آخرت...424
پرهیز از همنشین بد...425
سفارش به محل سکونت...426
پرهیز از غفلت...426
اندیشه وری...427
ممنوعیت نشستن در بازار...427
نگاه به زیر دست...428
توصیه به نماز جمعه...429
اطاعت از خدا...429
عبادت با نشاط...429
اهتمام به واجبات...430
اسیران دنیا...430
پرهیز از همنشین بد...431
بزرگداشت خداوند...431
پرهیز از خشم...432
نامه 70...435
ملحق شدن به معاویه... 436
افراد فاسد و کوردل...436
اهل دنیا...437
جهان بر پایه عدالت...437
يقين صد درصد امام به حقانیت خود...438
استمداد از خداوند...438
نامهٔ 71...441
حسن ظن به افراد...442
ایرادات منذر...442
فروختن آخرت خود برای دنیای دیگران...443
بیان حقارت منذر...443
ویژگی های یک مأمور... 444
دستور عزل منذر...444
نامه 72...445
مقدر شدن اجل انسان ها در علم الهی...446
روزی مقدر...447
دنیا شناسی...447
چرخش دنیا...447
مصیبت ها و نعمت ها لطف خداوند...447
نامه 73...449
بی نتیجه بودن پاسخ به معاویه...450
پاسخ امام به معاویه در مورد سپردن حکومت شام به او...451
سرنوشت شومی به دلیل عدم اعتقاد به معاد...451
تهدید شدید امام...452
5 معاویه در کنترل شیطان...452
نامه 74...455
پیمان با دو قبیله بزرگ...456
قرآن عامل اصلی وحدت...456
انگیزه های نقض عهد...458
متحد بودن همه به تعهدات قرآنی...458
پیمان با خدا...458
نامه 75...461
طرفین نامه...462
اشاره به قتل عثمان...462
پرداختن به مسائل اصلی...463
نامه 76...465
1 برخورد یکسان...466
پرهیز از غضب...466
توجه دادن به انگیزه های قرب و بعد از خداوند...467
نامهٔ 79...269
دو عامل زوال حکومت ها...470
کتابنامه...471
شناسنامه نامه
تاریخ زمان و مکان وقوع: پس از صفین در کوفه سال 37 هجری
مخاطب: معاویه
علت مکاتبه: وصول نامه توهین آمیز معاویه
موضوع: اخلاقی، سیاسی
هدف و نتیجه: پاسخگویی و رد شبهات و تهمت ها (1)
از نامه های امام علیه السلام به معاویه که در این نامه چند هدف مورد نظر است اول نصیحت و حالت دنیا را به او خاطرنشان کردن است و این که دنیا جای تجارت است و نتیجه آن یا سود آخرت است اگر سرمایه خوب باشد که همان اعمال شایسته است یا از دست دادن آخرت است اگر سرمایه اعمال نادرست باشد؛
دوم: هشدار به او که دنیا را چنان که هست بنگرد و حقیقت دنیا را بشناسد یا به دنیا با چشم معرفت یعنی دیده بصیرت نگاه کند و از دگرگونی ها و ناپایداری آن آگاه شود؛
سوم: یادآور شده است که خداوند متعال دارای علمی است که به طور حتم درباره او تحقق می یابد؛ زیرا اگر علم خدا بر انجام کاری تعلق بگیرد، ناگزیر از انجام است؛
چهارم: او را به ترس از خدا امر می کند و نهی می کند از این که از جمله کسانی باشد که برای خدا عظمتی قائل نیستند تا او را بندگی و اطاعت کنند.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص 165
وَ أَرْدَيْتَ جيلًا مِنَ النَّاسِ كَثِيراً خَدَعْتَهُمْ بِغَيْكَ وَ أَلْقَيْتَهُمْ فِي مَوْجٍ بَحْرِكَ تَغْشَاهُمُ الظُّلُمَاتُ وَتَتَلَاطَمُ بِهِمُ الشُّبُهَاتُ فَجَازُوا عَنْ وِجْهَتِهِمْ وَ نَكَصُوا عَلَى أَعْقَابِهِمْ وَ تَوَلَّوْا عَلَى أَدْبَارِهِمْ وَ عَوَّلُوا عَلَى أَحْسَابِهِمْ إِلَّا مَنْ فَاءَ مِنْ أَهْلِ الْبَصَائِرِ فَإِنَّهُمْ فَارَقُوكَ بَعْدَ مَعْرِفَتِكَ وَ هَرَبُوا إِلَى اللَّهِ مِنْ مُوَازَرَتِكَ إِذْ حَمَلْتَهُمْ عَلَى الصَّعْبِ وَ عَدَلْتَ بِهِمْ عَنِ الْقَصْدِ فَاتَّقِ اللَّهَ يَا مُعَاوِيَةٌ فِي نَفْسِكَ وَ جَاذِبِ الشَّيْطَانَ قِيَادَكَ فَإِنَّ الدُّنْيَا مُنْقَطِعَةٌ عَنْكَ وَ الْآخِرَةَ قَرِيبَةٌ مِنْكَ وَ السَّلَامُ.
وَ أَرْدَيْتَ جِيلًا مِنَ النَّاسِ كَثِيراً خَدَعْتَهُمْ بِغَيْكَ وَ أَلْقَيْتَهُمْ فِي مَوْجٍ بَحْرِكَ (1)
أَلْقَيْتَهُمْ: آن را انداختی
جمعیت زیادی از مردم را هلاک نمودی آنان را به گمراهیات فریفتی و در موج دورویی خود انداختی.
نکته ها
به تناسب نقشی که طبقه حاکمه در اخلاق و رفتار مردم دارد، مسئولیت فریب و گمراه سازی مردم بر عهده آن هاست؛ آن چنان که پاداش رفتارهای نیک و خصلت های پسندیده جامعه نصیب آن ها خواهد شد. (2)
سخن امام دو پهلوست هم هشداری است به معاویه که نباید موجب هلاکت مردم شود و با خدعه و نیرنگ آن ها را گرفتار ضلالت کند؛ هم اخطار است به مردم که فریب دشمنان دوست نما را نخورند و از اسارت و بردگی آن ها خود را خلاص کنند و راه خود را از راه آن ها جدا سازند. (3)
مشابه
قالَ نُوحٌ رَبِّ إِنَّهُمْ عَصَوْنِى وَ اتَّبَعُوا مَنْ لَمْ يَزِدْهُ مَالُهُ وَ وَلَدُهُ إِلَّا خَسَاراً وَ مَكَرُوا مَكْراً كباراً (4)نوح گفت: پروردگارا آن ها نافرمانی من کردند و از کسانی پیروی نمودند که اموال و فرزندانشان چیزی جز زیانکاری بر آن ها نیفزود و مکر عظیمی به کار بردند.
1) أَرْدَيْتَ: به هلاکت رساندی؛ از ریشهٔ «ارداء» به معنای هلاک کردن اوقعت في الهلاك و الضلالة. چیلا: گروه فراوان صنف، جمعیت و نسل؛ الجيل من الناس: الصنف منهم فالترك جيل و الروم جيل و الهند جيل.
2) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص204.
3) اندیشه سیاسی_تربیتی علوی در نامه های نهج البلاغه، ج4، ص44.
4) نوح، 21 و 22.
استعاره
مستعار: موج مستعار منه
مستعارله: شبهه ای که در دل آن ها ایجاد کرده
جامع: امام کلمۀ «موج» را برای شبهه ای که معاویه در دل مردم ایجاد کرده و در هدف های باطل خود آنان را غرق کرده استعاره آورده است و شباهت این هدف ها با موج در بازی با ذهن و اندیشه آن ها و در نتیجه پریشان حالی آنان است.
تَغْشَاهُمُ الظُّلُمَاتُ وَتَتَلَاطَمُ بِهِمُ الشُّبُهَاتُ فَجَازُوا عَنْ وِجْهَتِهِمْ وَنَكَصُوا عَلَى أَعْقَابِهِمْ (1)
فَجَازُوا: عبور کردند؛ از ریشهٔ «جواز» به معنای عبور و عدول کردن.
وجْهَتِهِمْ: سمت و سویشان.
نکَصُوا بازگشتند؛ از ریشهٔ «نکوص» به معنای بازگشت و رجوع؛ أي انقلبوا.
تاریکی ها آنان را پوشانده و شبهه ها آنان را به تلاطم افکنده پس از راه حق منحرف شدند، به گذشته جاهلی برگشتند.نکته
تعبیر به «الظُّلُمَات» و «الشُّبُهَاتُ» اشاره به کارهایی همچون مطرح کردن قتل عثمان و دفاع از او و برافراشتن پیراهن خونینی به نام پیراهن عثمان و شورانیدن مردم با این شگرد و فریب علیه خلیفه و جانشین بحق پیامبر است کار این شبهه افکنی به جایی رسید که مردم سالیان دراز امیرالمؤمنین علیه السلام را لعنت می کردند و بر منابر دشنام می دادند. (2)
مشابه
قَدْ كانَتْ آياتي تُثلى عَلَيْكُمْ فَكُنْتُمْ عَلى أَعْقَابِكُمْ تَنْكِصُون (3)در گذشته آیات من به طور مداوم بر شما خوانده می شد اما شما اعراض می کردید و به عقب باز می گشتید. فَلَمَّا تَراءَتِ الْفِئَتانِ نَكَصَ عَلى عَقِبَيْه (4)ولی چون دو فوج روبه رو شدند، او بازگشت و گفت من از شما بیزارم.
وَ تَوَلَّوْا عَلَى أَدْبَارِهِمْ وَ عَوَّلُوا عَلَى أَحْسَابِهِمْ إِلَّا مَنْ فَاءَ مِنْ أَهْلِ الْبَصَائِرِ فَإِنَّهُمْ فَارَقُوكَ بَعْدَ مَعْرِفَتِكَ وَ هَرَبُوا إِلَى اللَّهِ مِنْ مُوَازَرَتِكَ (1)
فَاءَ: برگشت؛ رجع فَارَقُوک: از تو جدا شدند. هربوا: فرار کردند.
مُوَازَرَه: یاری کردن؛ از ریشۀ «وزر» به معنای بارهای سنگین است و وزیر را بدین جهت وزیر می گویند که بار مسئولیت سنگینی به دوش می کشد و «موازره) نیز به معنای معاونت آمده است؛ زیرا هرکسی به هنگام معاونت بخشی از بار دیگری را بر دوش می کشد؛ المعاونة
به حقیقت پشت کردند و تکیه بر حسب و نسب نمودند جز گروهی از بینایان که از مسیر بازگشتند که پس از شناخت تو از تو جدا شدند و از یاری تو به سوی حق گریختند.
نکته
شدت تبلیغات و شبهه افکنی معاویه موجب شد که اکثریت در دام فریب او گرفتار شوند. (إلّا) استثنای از «جیل» اشاره به فریب خوردگانی است که بر اثر القای شبهه مانند شبهه قتل عثمان و خونخواهی او به معاویه پیوسته بودند ولی اعمال او را که از نزدیک دیدند و اطرافیانش را که از فاسدان و بازماندگان عصر جاهلیت بودند، مشاهده کردند به اشتباه خود پی بردند. (2)
مشابه
قَدْ جَاءَكُمْ بَصَائِرُ مِنْ رَبِّكُمْ فَمَنْ أَبْصَرَ فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ عَمِيَ فَعَلَيْهَا وَ مَا أَنَا عَلَيْكُمْ بِحَفِيظٌ (3)از سوی پروردگارتان برای شما نشانه های روشن آمد. هر که از روی بصیرت می نگرد به سود اوست و هرکه چشم بصیرت بر هم نهد به زیان اوست و من نگهدارنده شما نیستم. وَ إِذا ذَكَرْتَ رَبَّكَ فِي الْقُرْآنِ وَحْدَهُ وَلَّوْا عَلَى أَدْبَارِهِمْ نُفُوراً (4)و چون پروردگارت را در قرآن به یکتایی یاد،کنی باز می گردند و می رمند.
1) عَوَّلُوا: تکیه کردند؛ از ریشه «تعویل» به معنای اعتماد کردن؛ على كذا، اعتمد عليه. أحْسَابِ: جمع «حسب» گاه به معنای فضایل و افتخارات پدران و نیاکان می آید و گاه به معنای صفات برجسته ای آمده که در خود انسان است مانند شجاعت و سخاوت و علم و معرفت
2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 10، ص 20.
3) انعام، 104.
4) اسراء، 46.
فَقَاتِلُوا الَّتي تَبْغِى حَتَّى تَفى إِلى أَمْرِ الله (1)با آن که تعدی کرده است، بجنگید تا به فرمان خدا بازگردد.
إِذْ حَمَلْتَهُمْ عَلَى الصَّعْبِ وَ عَدَلْتَ بِهِمْ عَنِ الْقَصْدِ زیرا آنان را به کاری دشوار واداشتی و از راه راست منحرف نمودی.
نکته
كلمة «الصّعب» کنایه است برای کارهایی که از نظر دین انجام آن ها دشوار بوده است و معاویه مردم را به آن کارها وامی داشته است؛ از آن رو که ارتکاب چنین اعمالی باعث انحراف آنان از راه حق و گرفتاریشان در هلاکت می شد. (2)
مشابه
وَ اللَّهِ لَا يَزَالُونَ حَتَّى لَا يَدَعُوا لِلَّهِ مُحَرَّماً إِلَّا اسْتَحَلُّوهُ وَلَا عَقْداً إِلَّا حَلُّوهُ (3)به خدا قسم بنی امیه همواره ستم می نمایند تا از حرام های خدا حرامی را باقی نگذارند مگر حلال کند.
فَاتَّقِ اللَّهَ يَا مُعَاوِيَةُ فِي نَفْسِكَ وَ جَاذِبِ الشَّيْطَانَ قِيَادَكَ فَإِنَّ الدُّنْيَا مُنْقَطِعَةٌ عَنْكَ وَ الْآخِرَةَ قَرِيبَةٌ مِنْكَ وَ السَّلَام (4)
ای معاویه، دربارهٔ خود از خدا پروا کن و عنانت را از دست شیطان به در آر که دنیا از تو جدا گشته و آخرت به تو نزدیک شده والسلام
نکته ها
عبارت «جَاذِبِ الشَّيْطَانَ قِيَادَک» نشان می دهد که امام از سر دلسوزی و به منظور استمرار بخشیدن به رسالت پیامبران و رفع هرگونه بهانه از معاویه و یکسره کردن کار او به تقوا سفارشش می.کند معاویه زمام خویش را به شیطان سپرده بود. امام به او توصیه می کند که زمامش را از دست او بگیرد؛ چرا که به پایان عمر نزدیک می شود و مهمترین
چیز برای انسان حسن عاقبت است که با آن می تواند مشکلات را حل کند. (1)
مشابه
إِنَّ الشَّيْطَانَ لَكُمْ عَدُوٌّ فَاتَّخِذُوهُ عَدُوًّا (2)همانا شیطان دشمن شماست او را دشمن خود بدانید.
شناسنامه نامه
تاریخ زمان و مکان وقوع: روزگار غارتگری در کوفه، سال 39 هجری
مخاطب: قثم بن عباس
علت مکاتبه: اطلاع امام از توطئه پنهانی معاویه در مکه و حمله یزیدبن شجره و تبلیغ وی در مراسم حج
موضوع: سیاسی، اخلاقی
هدف و نتیجه: تربیت کارگزارانی محکم و استوار با یقینی مؤمنانه (1)
نامه امام به فرماندار مکه است و علت نوشتن این نامه آن است که معاویه در موسم حج و هنگام اجتماع مردم برای اعمال گروهی را فرستاد تا مردم را به اطاعت از او دعوت کنند و مردم عرب را از یاری علی علیه السلام متفرق کرده به ذهن مردم القا کنند که علی علیه السلام یا خود قاتل عثمان است یا زمینه قتل او را فراهم آورده است که در هر دو صورت شایسته امامت نیست و از طرفی به زعم خود فضایل و اخلاق و روش او را در بذل و بخشش در بین مردم شایع کنند. این بود که امام علیه السلام این نامه را به فرماندارش در مکه نوشت و او را از این مطلب آگاه ساخت تا بر این اساس به آن چه سیاست ایجاب می کند اقدام کند.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص 172
أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ عَيْنِي بِالْمَغْرِبِ كَتَبَ إِلَيَّ يُعْلِمُنِي أَنَّهُ وُجَّهَ إِلَى الْمَوْسِمِ أُنَاسٌ مِنْ أَهْلِ الشَّامِ الْعُمْيِ الْقُلُوبِ الصُّمَّ الْأَسْمَاعِ الْكُمْهِ الْأَبْصَارِ الَّذِينَ يَلْتَمِسُونَ الْحَقَّ بِالْبَاطِل وَيُطِيعُونَ الْمَخْلُوقَ فِى مَعْصِيَةِ الْخَالِقِ وَيَحْتَلِبُونَ الدُّنْيَا دَرَّهَا بِالدِّينِ وَ يَشْتَرُونَ عَاجِلَهَا بِآجِلِ الْأَبْرَارِ الْمُتَّقِينَ وَ لَنْ يَفُوزَ بِالْخَيْرِ إِلَّا عَامِلُهُ وَ لَا يُجْزَى جَزَاءَ الشَّرِّ إِلَّا فَاعِلُهُ فَأَقِمْ عَلَى مَا فِي يَدَيْكَ قِيَامَ الْحَازِمِ الصَّلِيبِ وَ النَّاصِحِ اللَّبِيبِ التَّابِعِ لِسُلْطَانِهِ الْمُطِيعِ لِإِمَامِهِ وَ إِيَّاكَ وَ مَا يُعْتَذَرُ مِنْهُ وَ لَا تَكُنْ عِنْدَ النَّعْمَاءِ بَطَراً وَلَا عِنْدَ الْبَأْسَاءِ فَشِلًا وَالسَّلَامُ.
أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ عَيْنِي بِالْمَغْرِبِ كَتَبَ إِلَيَّ يُعْلِمُنِي أَنَّهُ وُجِّهَ إِلَى الْمَوْسِمِ أُنَاسٌ مِنْ أَهْلِ الشَّامِ الْعُمْيِ القُلُوبِ الصُّمَّ الْأَسْمَاعِ الْكُمْهِ الْأَبْصَارِ (1)
وجه: روانه شد.
الْمَغْرِبِ: شام؛ در شمال غربی عراق قرار دارد؛ الشام لأنه في مغرب كوفة و مكة.
الْمَوْسِمِ: مراد موسم حج است؛ از ریشهٔ «وسم» در اصل به معنای نشانه گذاردن است سپس به محل اجتماع یا زمان اجتماع به جهت این که نشانه بر آن گذارده می شود اطلاق شده و در میان مسلمین مخصوصاً فقها موسم به معنای ایام حج است؛ موقع أداء الحجّ و مجمع الحجاج في مكة المكرمة.
الْعُمْي: نابينا؛ جمع «اعمى»؛ جمع أعمى: من لا يبصر.
الصُّمَّ الْأَسْمَاع: کرگوش ها؛ حق ناشنواها.
الْكُمْهِ الْأَبْصَار: کور چشم ها؛ چشم بسته ها.
اما بعد، مأمور اطلاعاتی من در مغرب به من نوشته که مردمی از اهل شام به حج گسیل شده اند که دل هایشان بسته و گوش هایشان کر و دیدگانشان کور است.
نکته
معاویه به صورت پنهانی گروهی از عوامل خود را گسیل کرده بود تا مردم را به اطاعت از او فراخوانده از یاری امیرالمؤمنین علیه السلام بازدارند و در دل های آن ها این شبهه را تقویت کنند که علی یا شخصاً در قتل عثمان دخالت داشته یا این که از یاری رساندن به او خودداری کرده است؛ بنابراین چنین کسی شایسته خلافت پیامبر نیست و در مقابل روش حکومتی
1) عَيْنِي: چشمم مراد جاسوس است؛ عین در لغت به معنای چشم است اما از آن جا که مأموران اطلاعاتی حکومت به منزله چشم برای رئیس حکومت هستند از آن ها تعبیر به «عین» می شود. يُعْلِمُنِي: به من اعلام می کند.
معاویه را در میان مردم انتشار دهند. (1)
مشابه
أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلى قُلُوبِ أَقْفالُها (2)آیا پس آن ها در قرآن تدبر نمی کنند یا بر دل هایشان قفل نهاده شده است. وَلا تَكُونُوا كَالَّذِينَ قالُوا سَمِعْنا وَهُمْ لا يَسْمَعُون (3)و همانند کسانی نباشید که می گفتند شنیدیم ولی در حقیقت نمی شنیدند. وَ لَهُمْ أَعْيُنٌ لا يُبْصِرُونَ بِها (4)ایشان را چشم هایی است که بدان نمی بینند. إِنَّهَا لَا تَعْمَى الْأَبْصَارُ وَ لَكِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتى فِي الصُّدُورِ (5)زیرا چشم ها نیستند که کور می شوند بلکه دل هایی که در سینه ها جای دارند کور باشند. في قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً (6)در دل هایشان مرضی است و خدا نیز بر مرضشان بیفزوده است.
الَّذِينَ يَلْبِسُونَ الْحَقِّ بِالْباطِلِ (7)کسانی که حق را به باطل می آمیزند. نکته
مقصود آن است که آن ها می دانند که علی علیه السلام بر حق و معاویه بر باطل است لکن آن را پنهان می کنند و با شبهه قتل عثمان و خونخواهی او و دیگر دلایل بیهوده، حق را مخفی می کنند. (8)
مشابه
وَ لا تَلْبِسُوا الْحَقَّ بِالْباطِل وَ تَكْتُمُوا الْحَقَّ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُون (1)و حق را در چهره باطل آشکار نسازید و حق را کتمان نکنید در حالی که [آن را] می دانید. استعاره
مستعار: دَرَّه
مستعار منه: شیر
مستعارله: دنیا و خوشی های آن
جامع: امام علیه السلام دنیا را به شتری تشبیه کرده است که شیر آن را برای استفاده می دوشند. شامیان خواست های خود را با استفاده از،دین پی می گرفتند و ادعای دینداری می کردند و همه را در راستای دستیابی مال و منال دنیا مورد استفاده قرار می دادند.
وَيُطِيعُونَ الْمَخْلُوقَ فِي مَعْصِيَةِ الْخَالِقِ و در نافرمانی خالق از مخلوق اطاعت می کنند.
مشابه
وَإِنْ جاهَداكَ لِتُشْرِكَ بى ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ فَلا تُطِعْهُما (2)و اگر آن دو بکوشند که تو چیزی را که بدان آگاه نیستی شریک من قرار دهی، اطاعتشان مکن. امام على علیه السلام: «لَا طَاعَةَ لِمَخْلُوقِ فِى مَعْصِيَةِ الْخَالِقِ﴾ (3)اطاعت و پیروی مخلوق سزاوار نیست جایی که نافرمانی خدا در آن باشد
وَيَحْتَلِبُونَ الدُّنْيَا دَرَّهَا بِالدِّين (4)
دین را وسیله ساخته اند و با آن منافع دنیا را می دوشند.
نکته ها
«احتلاب» کنایه است برای به دست آوردن متاع دنیا از هر راهی که امکان دارد. (1)
یکی از وسیله های مؤثر برای دوشیدن از دنیا دین است. بسیار اتفاق افتاده که دین را دکان و مقدسات دینی را ملعبه و ابزار سوء استفاده قرار داده اند. (2)
وَ يَشْتَرُونَ عَاجِلَهَا بِآجِلِ الْأَبْرَارِ الْمُتَّقِينَ وَ لَنْ يَفُوزَ بِالْخَيْرِ إِلَّا عَامِلُهُ وَ لَا يُجْزَى جَزَاءَ الشَّرِّ إِلَّا فَاعِلُهُ (3)
لَنْ يَفُوزَ: هرگز نایل نمی شود.
لَا يُجْزَی: جزا داده نمی شود
و به بهای آخرت نیکان پرهیزکار دنیای نقد را می خرند حال آن که جز نیکوکار به خیر دست نیابد و جز بدکردار کسی جزای بد نبیند.
نکته
«خیر» از دیدگاه امام بر پایۀ جزا و پاداش آن نزد خداوند اندازه گیری می شود. امام هرگز خوشی و آسایش دنیوی را ملاک خیر نمی داند. (4)
مشابه
وَ لِكُلِّ دَرَجَاتٌ مِمَّا عَمِلُوا وَلِيُوَفِّيَهُمْ أَعْمَالَهُمْ وَ هُمْ لا يُظْلَمُون (5)برای هرکدام [از گروه مؤمنان و کافران] بر پایه اعمالی که انجام داده اند درجاتی است [که در آن قرار می گیرند]، و تا خدا اعمالشان را به طور کامل به آنان بدهد و آنان مورد ستم قرار نمی گیرند. أُولئِكَ الَّذِينَ اشْتَرَوُا الضَّلالَةَ بِالْهُدى فَما رَبِحَتْ تِجارَتُهُمْ وَ مَا كَانُوا مُهْتَدِينَ (6)اینان گمراهی را به هدایت خریدند پس تجارتشان سود نکرد و در شمار هدایت یافتگان در نیامدند. بَلْ تُؤْثِرُونَ الْحَياةَ الدُّنْیا (7)آری، شما زندگی این جهان را بر می گزینید.
فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَه (1)پس هرکس به وزن ذره ای نیکی کرده باشد آن را می بیند و هرکس به وزن ذره ای بدی کرده باشد آن را می بیند. امام علی علیه السلام: «كُلُ نَعِيمٍ دُونَ الْجَنَّةِ مَحْقُورٌ، وَ كُلُّ بَلَاءٍ دُونَ النَّارِ عَافِيَة (2)هر نعمتی بی بهشت ناچیز و هر بلایی بی جهنم عافیت است.
فَأَقِمْ عَلَى مَا فِي يَدَيْكَ قِيَامَ الْحَازِمِ الصَّلِيبِ (3)پس زمام کار خویش را با هوشیاری و سرسختی به دست گیر.
وَ النَّاصِحِ اللَّبِيبِ التَّابِعِ لِسُلْطَانِهِ الْمُطِيعِ لِإِمَامِهِ (4) و چون خیرخواه خردمند که پیرو حکومت و فرمان بردار امام خویش است به کار پرداز.
مشابه
إِنَّمَا يَتَذَكَّرُ أُولُوا الْأَلْبابِ قطعاً خردمندان متذکر می شوند. (5)
وَ إِيَّاكَ وَ مَا يُعْتَذَرُ مِنْهُ مبادا کاری انجام دهی که به عذرخواهی مجبور شوی.
نکته
گرچه عذرخواهی پس از ارتکاب خطا عملی پسندیده است ولی خردمند آینده نگر سعی می کند عصیان و خطایی نداشته باشد تا نیازمند به عذرخواهی شود. (6)
1) زلزال، 7 و 8.
2) نهج البلاغه، حکمت 386
3) الحازم محتاط. الصَّليب محکم؛ از ریشهٔ «صلب» به معنای شدت یافتن و هر شیء شدید و محکم است و صلیب را بدین جهت صلیب می گویند که از چوب های محکم برای دار زدن از آن استفاده می شود.
4) اللبيب: خردمند؛ صاحب عقل و خرد و از ریشه «لب» به معنای مغز گرفته شده است.
5) زمر، 9.
6) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص 207.
وَ لَا تَكُنْ عِنْدَ النَّعْمَاءِ بَطِراً (1) و چون نعمتی به چنگ آوردی سرخوشی مکن.
مشابه
فَلَمَّا نَسُوا ما ذُكِّرُوا بِهِ فَتَحْنا عَلَيْهِمْ أَبْوابَ كُلِّ شَيْءٍ حَتَّى إِذَا فَرِحُوا بِمَا أُوتُوا أَخَذْنَاهُمْ بَغْتَةً فَإِذَا هُمْ مُبْلِسُونَ (2)چون همۀ اندرزهایی را که به آن ها داده شده بود، فراموش کردند، همه درها را به رویشان گشودیم تا از آن چه یافته بودند شادمان گشتند پس به ناگاه فروگرفتیمشان و همگان نومید گردیدند.
وَ لَا عِنْدَ الْبَأْسَاءِ فَشِلًا وَالسَّلَام (3)
و آن گاه که به سختی در افتادی سستى مكن. والسلام.
مشابه
هوَ الصَّابِرِينَ فِي الْبَأْسَاءِ وَالضَّرَّاءِ وَ حِينَ الْبَأْسِ أُولئِكَ الَّذِينَ صَدَقُوا وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُتَّقُون (4)و نیز کسانی هستند که چون عهدی می بندند بدان وفا می کنند و آنان که در بینوایی و بیماری و به هنگام جنگ صبر می کنند اینان راستگویان و پرهیزکاران اند.
1) بَطِر: سرمست شخصی است که مست ناز و نعمت است؛ از ریشه «بطر» گرفته شده است؛ شدة الفرح وكثرة النشاط.
2) انعام، 44
3) الْبَأْسَاءِ: مشكلات الشّدّة ولا أفعل له لأنه اسم غير صفة. فشلًا: ترسو و ضعیف؛ انسان سست و تنبل؛ از ریشهٔ «فَشَل» به معنای ضعف و سستی یا ضعفی که همراه با ترس باشد؛ الجبن و الضعف.
4) بقره، 177.
شناسنامه نامه
تاریخ، زمان و مکان وقوع: پس از نهروان در کوفه سال 38 هجری
مخاطب: محمد بن ابی بکر
علت مکاتبه: دل تنگی محمد بن ابی بکر و شهادت مالک اشتر در قلزم
موضوع: سیاسی
هدف و نتیجه: دلجویی از محمد بن ابی بکر؛ گرامیداشت یاد مالک اشتر (1)
از نامه های آن حضرت است به محمد بن ابی بکر که به علت عزلش از حکومت مصر و قرار گرفتن مالک اشتر به جای او دل تنگ شده بود.
علت این تغییر آن بود که محمد بن ابی بکر در روبه رو شدن با دشمن از خود ضعف نشان می داد و در میان یاران علی علیه السلام برای نبرد با دشمن کسی پرجرأت تر و نیرومندتر از مالک اشتر وجود نداشت و معاویه پس از ماجرای صفین برای یورش به اطراف شهرهای اسلامی آماده می شد؛ از طرفی مصر مورد توجه عمرو عاص بود و امام می دانست که آن جا جز به وسیلهٔ مالک اشتر نمی تواند حفظ شود این بود که عهد و فرمانی به او نوشت و او را به جانب مصر فرستاد امام مطلع شد که محمد به خاطر این عمل افسرده شده است پس
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص172.
از آن که مالک اشتر پیش از رسیدن به مصر فوت کند این نامه را امام علیه السلام به محمد نوشت نامه کاری را که انجام داده است به اطلاع او می رساند و رضایت او را جلب می کند و دلیل گماردن مالک اشتر را به جای او بازگو می نماید که نه به سبب رنجش از وی و نه به دلیل کوتاهی از جانب او بوده است.
أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ بَلَغَنِى مَوْجِدَتُكَ مِنْ تَسْرِيحِ الْأَشْتَرِ إِلَى عَمَلِكَ وَ إِنِّى لَمْ أَفْعَلْ ذَلِكَ اسْتِبْطَاءً لَكَ فِي الْجُهْدِ وَ لَا اَزْدَيَاداً فِي الْجِدٌ وَ لَوْ نَزَعْتُ مَا تَحْتَ يَدِكَ مِنْ سُلْطَانِكَ لَوَلَّيْتُكَ مَا هُوَ أَيْسَرُ عَلَيْكَ مَدُّونَةً وَ أَعْجَبُ إِلَيْكَ وِلَايَةً إِنَّ الرَّجُلَ الَّذِي كُنْتُ وَلَّيْتُهُ أَمْرَ مِصْرَ كَانَ رَجُلًا لَنَا نَاصِحاً وَ عَلَى عَدُوِّنَا شَدِيداً نَاقِمَا فَرَحِمَهُ اللَّهُ فَلَقَدِ اسْتَكْمَلَ أَيَّامَهُ وَ لَاقَى حِمَامَهُ وَنَحْنُ عَنْهُ رَاضُونَ أَوْلَاهُ اللَّهُ رِضْوَانَهُ وَ ضَاعَفَ الثَّوَابَ لَهُ فَأَصْحِرْ لِعَدُوِّكَ وَ امْضِ عَلَى بَصِيرَتِكَ وَ شَمِّرْ لِحَرْبِ مَنْ حَارَبَكَ وَ ادْعُ إِلى سَبِيلِ رَبِّكَ وَ أَكْثِرِ الِاسْتِعَانَةَ بِاللَّهِ يَكْفِكَ مَا أَهَمَّكَ وَ يُعِنْكَ عَلَى مَا نَزَلَ بِكَ إِنْ شَاءَ اللَّهُ.
أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ بَلَغَنِي مَوْجِدَتْكَ مِنْ تَسْرِيحَ الْأَشْتَرِ إِلَى عَمَلِكَ وَ إِنِّي لَمْ أَفْعَلْ ذَلِكَ اسْتِبْطَاءً لَكَ فِي الْجَهْدَ وَ لَا ازْدِيَاداً لَكَ فِي الْجِدٌ (1)
اسْتِبْطَاء: كُند و کم شمردن؛ از ریشه «بطء» به معنای گندی است.
ازدياداً: طلب زیادی.
الْجَهْدَ: تلاش و کوشش؛ الطاقة و من رواها الجهد بالفتح فهو من قولهم أجهد جهدك في كذا أي أبلغ الغاية.
اما بعد، خبر یافتم که از فرستادن اشتر به قلمرو حکومتت دلتنگ شده ای. من این کار را به سبب کاهل دانستن تو در کار یا انتظار تلاش بیشتر از تو، انجام ندادم.
نکته
گاه بعضی افراد، اشخاصی امین، بافضیلت و دارای کمالات بسیار هستند اما از جهت مدیریت و فرمانروایی توانایی اداره سرزمین های پرخطر و حادثه ساز را ندارند. اعزام مالک اشتر به مصر دلیل بر اشراف کامل امام به شرایط خاص و شناخت اصحاب است. (2)
وَ لَوْ نَزَعْتُ مَا تَحْتَ يَدِكَ مِنْ سُلْطَانِكَ لَوَلَّيْتُكَ مَا هُوَ أَيْسَرُ عَلَيْكَ مَدُّونَةً وَ أَعْجَبُ
1) مَوْجِدَتُک: خشم تو خشم و ناراحتى الغضب والحزن، وجدت على فلان موجدة. تشریح: ارسال؛ فرستادن کسی به دنبال کاری است و به معنای هرگونه رهاسازی نیز آمده است؛ ازاین رو به طلاق دادن همسر «تسریح» می گویند؛ الإرسال عمل فرمانداری فرماندار را عامل می گویند
2) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص 209.
إِلَيْكَ وِلَايَةً (1)
أَيْسَرُ: آسان تر.
مَدُّونَةً: زحمت
اگر از حکومت مصر آن چه در اختیار توست از تو گرفتم تو را حاکم منطقه ای قرار می دهم که زحمتش برایت آسان تر و حکومتش برای تو خوشایندتر باشد.
إِنَّ الرَّجُلَ الَّذِي كُنْتُ وَلَّيْتُهُ أَمْرَ مِصْرَ كَانَ رَجُلًا لَنَا نَاصِحاً وَ عَلَى عَدُوِّنَا شَدِيداً نَاقِماً (2)مردی که او را به امارت مصر گماشتم برای ما مردی خیرخواه و نسبت به دشمنانمان سخت گیر بود. نکته
برنامه ریزی دلسوزانه و مبتنی بر مصالح جامعه اسلامی به خصوص در صحنه های مبارزه با دشمن از نکات برجسته شخصیت مالک اشتر بود. (3)
مشابه
لَيْسَ عَلَى الضُّعَفَاءِ وَ لا عَلَى الْمَرْضى وَ لا عَلَى الَّذِينَ لا يَجِدُونَ مَا يُنْفِقُونَ حَرَجٌ إِذا نَصَحُوا لِلَّهِ وَرَسُولِهِ ما عَلَى الْمُحْسِنِينَ مِنْ سَبِيلٍ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ (4)بر ناتوانان و بیماران و آنان که هزینه خویش نمی یابند هرگاه در عمل برای خدا و پیامبرش اخلاص ورزند گناهی نیست اگر به جنگ نیایند که بر نیکوکاران هیچ گونه عتابی نیست و خدا آمرزنده و مهربان است. 4. رضایت امیرالمؤمنین(علیه السلام) از مالک اشتر
فَرَحِمَهُ اللَّهُ فَلَقَدِ اسْتَكْمَلَ أَيَّامَهُ وَ لَاقَى حِمَامَهُ وَنَحْنُ عَنْهُ رَاضُونَ (5)
خداوند رحمتش کند که عمرش را به سر برد و مرگش را دیدار کرد در حالی که از او خشنودیم.
1) نَزَعْتُ: برداشتم؛ عزل کردم. وَلَّيْتُک: تو را سرپرست کردم.
2) ناقم: انتقام گیرنده؛ انکار کننده از ریشهٔ «نَقَم» است؛ من نقمت على فلان كذا إذا أنكرته عليه و كرهته منه.
3) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص209.
4) توبه، 91.
5) اسْتَكْمَلَ أَيَّامَه: روزهایش را کامل کرد. حِمام: مرگ؛ از ریشهٔ «حَمّ» به معنای مقدر ساختن و از آن جا که مرگ با تقدیر الهی صورت می گیرد به آن «حمام» یعنی آن چه مقدر شده، گفته می شود؛ الموت.
نکته
از نقاط برجسته زندگی سیاسی امیرالمؤمنین علیه السلام بهره گیری از نیروهای کارآمد است حتی پس از برکناری آن ها از مسئولیت خاص مانند محمد بن ابی بکر است. (1)
مشابه
امام على علیه السلام: وَ قَدْ جَاءَهُ نَعْى الْأَشْتَرِ رَحِمَهُ اللَّهُ - مَالِكٌ وَ مَا مَالِكُ وَ اللَّهِ لَوْ كَانَ جَبَلًا لَكَانَ فِنْداً أَوُا وَ لَوْ كَانَ حَجَراً لَكَانَ صَلْداً لَا يَرْتَقِيهِ الْحَافِرُ وَ لَا يُوفِى عَلَيْهِ الطَّائِر (2)
مالک رفت اما چه بود مالک؟ سوگند به خدا اگر کوه بود، کوهی جدامانده و بزرگ بود و اگر سنگ بود سنگی سخت بود که هیچ حیوان شمدار رهنورد به آن بالا نمی رود و هیچ پرنده ای بر آن نمی پرد.
أَوْلَاهُ اللَّهُ رِضْوَانَهُ وَ ضَاعَفَ الثَّوَابَ لَهُ (3) خداوند رضوانش را به او عنایت نماید و ثوابش را دو چندان کند.
فَأَصْحِرْ لِعَدُوِّكَ وَ امْضِ عَلَى بَصِيرَتِكَ (4)
برای جنگ با دشمنت بیرون رو و بر اساس بصيرتت حرکت کن.
نکته
جمله «وَ امْضِ عَلَى بَصِيرَتِک» دستور به هوشیاری کامل در برابر توطئه ها و نقشه های دشمن است که با دقت آن ها را پیگیری و خنثی کند. (5)
1) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص 209.
2) نهج البلاغه، حکمت 443.
3) أَوْلَاهُ اللَّهُ: خدا نصیبش کند؛ اولی از ریشهٔ «ولایت» به معنای کسی است که کسی را به کاری بگمارد یا چیزی را در اختیار او بگذارد و در این جا معنای دوم در نظر است؛ یعنی خداوند رضا و خشنودی و بهشت خود را در اختیار مالک اشتر گذاشت.
4) فَأَصْحِرْ: به صحرا برو؛ از ریشهٔ «اصحار» به معنای بیرون رفتن و ظاهر شدن در صحراست؛ أخرج له إلى الصحراء و أبرز له من أصحر الأسد من خيسه إذا خرج إلى الصحراء. امض: حرکت کن.
5) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 10، ص43.
وَ شَمِّرْ لِحَرْبِ مَنْ حَارَبَكَ وَ ادْعُ إِلَى سَبِيلِ رَبِّكَ (1) با کسی که با تو می جنگد بجنگ و او را به راه پروردگارت بخوان.
نکته
تشمیر: کنایه از آمادگی کامل و لازم برای گام گذاشتن در این راه است که نباید از آن غفلت گردد. (2)
مشابه
ادْعُ إِلى سَبيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجَادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَن (3)مردم را با حکمت و اندرز نیکو به راه پروردگارت بخوان و با بهترین شیوه با آنان مجادله کن
وَ أَكْثِرِ الِاسْتِعَانَةَ بِاللَّهِ يَكْفِكَ مَا أَهَمَّكَ وَ يُعِنْكَ عَلَى مَا يُنْزِلُ بِكَ إِنْ شَاءَ اللَّه (4)از خداوند فراوان یاری بخواه که تو را از امور مهم کفایت کند و در حوادث یاریات دهد، اگر خدا بخواهد.
مشابه
قالَ مُوسَى لِقَوْمِهِ اسْتَعينُوا بِاللَّهِ وَ اصْبِرُوا (5)موسی به قوم خود گفت از خدا یاری جویید و استقامت پیشه کنید.
شناسنامه نامه
تاریخ زمان و مکان وقوع: پس از شهادت محمد بن ابی بکر در کوفه، سال 38 هجری
مخاطب: عبدالله بن عباس
علت مکاتبه: شهادت محمد بن ابی بکر
موضوع: سیاسی
هدف و نتیجه: گرامیداشت یاد محمد و شرح تنهایی و مظلومیت امام علیه السلام (1)
از نامه های آن حضرت است به عبدالله بن عباس پس از شهادت محمدبن ابی بکر در مصر. محور و هدف این نامه چند مطلب است: اول، اطلاع دادن به ابن عباس، از تصرف مصر به وسیله سپاه معاویه؛ دوم، خبر دادن به ابن عباس از کشته شدن محمدبن ابی بکر تا او نیز در اندوه این سوگ با امام شریک باشد و ابراز ستایش در ضمن اظهار غم و اندوه نسبت به او سوم، اطلاع دادن به ابن عباس از وضع خود با مردم به عنوان شکوه و گله از ایشان؛ زیرا آن بزرگوار، آنان را به پیوستن بر محمد بن ابی بکر و یاری او ترغیب کرد ولی آن ها گوش ندادند و نیز به دلیل کوتاهی کردن هر کدام از آن ها اشاره فرموده است؛ چهارم: درخواست نجات هر چه زودتر از دست آن ها از پیشگاه خداوند متعال
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص 172.
أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ مِصْرَ قَدِ افْتُتِحَتْ وَ مُحَمَّدُ ابْنُ أَبِي بَكْرٍ (رَحِمَهُ اللَّهُ قَدِ اسْتُشْهِدَ فَعِنْدَ اللَّهِ نَحْتَسِبُهُ وَلَداً نَاصِحاً وَ عَامِلًا كَادِحاً وَ سَيْفاً قَاطِعاً وَ رُكْناً دَافِعاً وَ قَدْ كُنْتُ حَتَثْتُ النَّاسَ عَلَى لِحَاقِهِ وَ أَمَرْتُهُمْ بِغِيَاتِهِ قَبْلَ الْوَقْعَةِ وَ دَعَوْتُهُمْ سِرّاً وَ جَهْراً وَ عَوْداً وَ بَدْءاً فَمِنْهُمُ الآتِي كَارِها وَ مِنْهُمُ الْمُعْتَلُّ كَاذِبَاً وَ مِنْهُمُ الْقَاعِدُ خَاذِلًا أَسْأَلُ اللَّهَ أَنْ يَجْعَلَ لِى مِنْهُمْ فَرَجا عَاجِلًا فَوَاللَّهِ لَوْ لَا طَمَعِي عِنْدَ لِقَائِي عَدُوّى فِى الشَّهَادَةِ وَ تَوْطِينِي نَفْسِي عَلَى الْمَنِيَّةِ لَأَحْبَبْتُ أَنْ لَا أَبْقَى مَعَ هَؤُلَاءِ يَوْماً وَاحِداً وَ لَا أَلْتَقِيَ بِهِمْ أَبَداً).
أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ مِصْرَ قَدِ افْتُتِحَتْ وَ مُحَمَّدُ بْنُ أَبِي بَكْرِ رَحِمَهُ اللَّهُ قَدِ اسْتُشْهِدَ فَعِنْدَ اللَّهِ نَحْتَسِبُهُ (1)
نَحْتَسِبُهُ: اجر آن را از ریشهٔ «احتساب» به معنای اجر است هر چند که احتساب در اصل به معنای این است که کاری را به حساب خدا بگذارند و معنای التزامی آن از خدا پاداش طلبیدن است؛ يقال احتسب ولده إذا مات كبيرا، و افترط ولده إذا مات صغيرا، ويقال: احتسبت كذا عند الله أى طلبت به الحسبة بكسر الحاء و هي الأجر.
اما بعد مصر به دست دشمن افتاد محمد بن ابی بکر که خدایش رحمت کند، شهید شد. اجر این مصیبت را از خدا می خواهم.
نکته
عبارت «فَعِنْدَ اللَّهِ نَحْتَسِبُهُ» اشاره دارد که امام ضمن درخواست اجر و پاداش خداوند برای محمد بن ابی بکر تأثر عمیق خویش را در غم از دست دادن محمد نشان می دهد و او را مورد ستایش قرار می دهد. (2)
وَلَداً نَاصِحاً وَ عَامِلًا كَادِحاً وَ سَيْفاً قَاطِعاً وَ رُكْناً دَافِعاً (3) او برایم فرزندی خیرخواه کارگزاری سخت کوش شمشیری برنده و رکنی مدافع بود.
نکته ها
نامیدن محمد به عنوان فرزند به دلیل برخورداری از ارزش های اخلاقی و پیروی
مخلصانه از آن حضرت است و هم این که به اعتبار تربیت وی در دامن علی علیه السلام همچون فرزند خود می باشد؛ چراکه او ربیب امام یعنی پسر همسرش و مادرش اسماء دختر عمیس خثعمی بود. (1)
تعبیر به سیف با وصف برندگی او کنایه از ایستادگی محمد در مقابل دشمن است. (2)
مشابه
يا أَيُّهَا الْإِنْسانُ إِنَّكَ كَادِحٌ إِلى رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاقيه (3)ای انسان تو با تلاش و رنج به سوی پروردگارت می روی و او را ملاقات خواهی کرد. فَاسْتَجابَ لَهُمْ رَبُّهُمْ أَنَّى لا أُضيعُ عَمَلَ عَامِلٍ مِنْكُمْ مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنثى (4)پروردگارشان دعایشان را اجابت فرمود که من کار هیچ کارگزاری را از شما چه زن و چه مرد، همه از یکدیگرید، ناچیز نمی سازم.
وَ قَدْ كُنْتُ حَثَقْتُ النَّاسَ عَلَى لَحَاقِهِ وَ أَمَرْتُهُمْ بِغِيَاتِهِ قَبْلَ الْوَقْعَةِ وَ دَعَوْتُهُمْ سِرّاً وَ جَهْراً وَ عَوْداً وَ بَدْءاً فَمِنْهُمُ الْآتِى كَارِها (5)
الْوَقْعَة: حادثه؛ وقوع جنگ و نبرد.
عوْداً: مكرر.
بدءا: در ابتدا.
کارها: با اکراه.
من مردم را به پیوستن به او برانگیختم و آنان را قبل از وقوع حادثه به یاری اش دستور دادم و از آنان در آشکار و نهان و به طور مکرر برای حرکت به جانب او دعوت نمودم.
مشابه
حَتَّى يُؤَيَّدَهُ اللَّهُ بِثَلَاثَةِ أَجْنَادِ الْمَلَائِكَةِ وَالْمُؤْمِنِينَ وَالرُّغْب (6)تو برای آن شتاب و عجله مکن که خداوند صاحب الامر ما را با سه لشکر از فرشتگان و مؤمنین و رعبی تأیید می کند.
وَ مِنْهُمُ الْمُعْتَلَّ كَاذِبَاً وَ مِنْهُمُ الْقَاعِدُ خَاذِلًا (1)
خَاذِل: ترک کننده یاری بی یاورگذارنده؛ کسی که دست از کمک و یاری بر می دارد و نتیجه اش خوار شدن طرف مقابل است.
برخی بهانۀ دروغ تراشیدند و عده ای دست از یاری اش برداشته، اعتنایی نکردند.
مشابه
فَرِحَ الْمُخَلَّفُونَ بِمَقْعَدِهِمْ خِلافَ رَسُولِ اللَّهِ وَ كَرِهُوا أَنْ يُجَاهِدُوا بِأَمْوَالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فِي سَبيلِ اللَّهِ وَ قالُوا لا تَنْفِرُوا فِى الْحَرِّ قُلْ نارُ جَهَنَّمَ أَشَدُّ حَرًّا لَوْ كَانُوا يَفْقَهُونَ (2)آنان که در خانه نشسته اند و از همراهی با رسول خدا صلی الله علیه و آله تخلف ورزیده اند خوشحال اند. جهاد با مال و جان خویش را در راه خدا ناخوش شمردند و گفتند در هوای گرم به جنگ نروید. اگر می فهمند بگو گرمای آتش جهنم بیشتر است.
أَسْأَلُ اللَّهَ أَنْ يَجْعَلَ لِي مِنْهُمْ فَرَجاً عَاجِلًا از خدا می خواهم به زودی مرا از این مردم برهاند.
نکته
بدترین حالت برای رهبری لایق و با تعهد آن است که با یارانی ناشایست و سست سر و کار داشته باشد در این شرایط از او کاری ساخته نخواهد بود. (3)
مؤمنان «فَوَاللَّهِ لَوْ لَا طَمَعِي عِنْدَ لِقَائِي عَدُوِّى فِي الشَّهَادَةِ وَتَوْطِينِي نَفْسِي عَلَى الْمَنِيَّةِ لَأَحْبَبْتُ أَلَّا أَبْقَى أَلْقَى مَعَ هَؤُلَاءِ يَوْماً وَاحِداً وَ لَا أَلْتَقِيَ بِهِمْ أَبَدا (4)
لَا أَلْتَقِی: ملاقات نمی کنم.
1) الْمُعْتَلُّ كَاذِباً: مریض دروغین؛ گرفتار دروغین؛ «معتل» به معنای بیمار و گاه به معنای کسی است که عذر و بهانه می آورد و خود را معذور می شمرد. الْقَاعِدُ: نشسته؛ در این جا یعنی از جنگ دست کشیده و نشسته؛ ترک کننده جنگ.
2) توبه، 81.
3) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص212.
4) تَوْطِین: آماده کردن از ریشهٔ «وطن» به معنای وطن گزیدن و از آن جا که هرکس که در محلی که سکنا می گزیند، خود را آماده برای زیستن در آن جا می کند توطین به معنای آماده سازی آمده است. لأَحْبَبْتُ: حتماً دوست می داشتم
به خدا قسم، اگر به وقت جنگ با دشمن علاقه ام به شهادت نبود و خود را برای مرگ آماده نکرده بودم دوست داشتم که حتی یک روز هم با این مردم نباشم و با آنان روبه رو نگردم.
مشابه
امام على علیه السلام: وَ اللَّهِ لَوْ لَا رَجَائِى الشَّهَادَةَ عِنْدَ لِقَائِى الْعَدُوَّ وَ لَوْ قَدْ حُمَ لِي لِقَاؤُهُ لَقَرَّبْتُ رگابِي ثُمَّ شَخَصْتُ عَنْكُمْ فَلَا أَطْلُبُكُمْ مَا اخْتَلَفَ جَنُوبُ وَ شَمَال (1)به خدا سوگند، اگر به وقت برخورد با دشمن اگر برخوردش مقدر باشد امید شهادت نداشتم، بر مرکب خود قرار می گرفتم و از شما جدا می شدم و تا زمانی که باد جنوب و شمال می وزد، بودن با شما را طلب نمی کردم.
امام علی علیه السلام: مَلَكَتْنِي عَيْنِي وَ أَنَا جَالِسٌ فَسَنَحَ لِى رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم فَقُلْتُ يَا رَسُولَ اللَّهِ مَا ذَا لَقِيتُ مِنْ أُمَّتِكَ مِنَ الْأَوْدِ وَ اللَّدَدِ فَقَالَ ادْعُ عَلَيْهِمْ فَقُلْتُ أَبْدَلَنِي اللَّهُ بِهِمْ خَيْراً مِنْهُمْ وَ أَبْدَلَهُمْ بِی شَرّاً لَهُمْ مِنِّی (2)نشسته بودم خواب به چشمم مسلط شد و رسول خدا صلی الله علیه و آله بر من آشکار گردید گفتم: ای رسول خدا صلی الله علیه و آله بسیار کجی (نافرمانی) و دشمنی از امت تو دیدم فرمود: آنان را نفرین کن گفتم خدا به جای ایشان بهترین اشخاص را به من بدهد و به جای من بدترین کس را بر آن ها بگمارد.
شناسنامه نامه
تاریخ زمان و مکان وقوع: پس از حملهٔ بسر بن ارطاه به یمن سال 39 هجری
مخاطب: عقیل بن ابیطالب
علت مکاتبه: درخواست رأی امام درمورد جنگ پس از شکست و فرار بسر بن ارطاه
موضوع: سیاسی اعتقادی
هدف و نتیجه: اعلام مواضع قاطع امام (1)
ماجرای این نامه چنین است که بعد از داستان حکمیت، چون معاویه شنید علی بار دیگر آماده پیکار با او می شود در وحشت فرو رفت و برای تضعیف اراده مردم کوفه و عراق دست به برنامه های ایزایی زد؛ از جمله ضحاک بن قیس را با سه هزار لشکر به عراق فرستاد. ماجرای حمله ضحاک به عقیل رسید و سخت نگران شد و نامه ای به امام نوشت و امام در پاسخ نامه او این نامه را نوشتند.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص 173.
فَسَرَّحْتُ إِلَيْهِ جَيْشاً كَثِيفاً مِنَ الْمُسْلِمِينَ فَلَمَّا بَلَغَهُ ذَلِكَ شَمَّرَ هَارِباً وَ نَكَصَ نَادِماً فَلَحِقُوهُ بِبَعْضِ الطَّرِيقِ وَ قَدْ طَفَّلَتِ الشَّمْسُ لِلْإِيَابِ فَاقْتَتَلُوا شَيْئاً كَلَا وَ لَا فَمَا كَانَ إِلَّا كَمَوْقِفِ سَاعَةٍ حَتَّى نَجَا جَرِيضًا بَعْدَ مَا أُخِذَ مِنْهُ بِالْمُخَنَّقِ وَ لَمْ يَبْقَ مِنْهُ غَيْرُ الرَّمَقِ فَلَأَياً بِلَأَي مَا نَجَا فَدَعْ عَنْكَ قُرَيْشِاً وَ تَرْكَاضَهُمْ فِي الضَّلَالِ وَتَجْوَالَهُمْ فِى الشَّقَاقِ وَ جِمَاحَهُمْ فِى التّيهِ فَإِنَّهُمْ قَدْ أَجْمَعُوا عَلَى حَرْبِي كَإِجْمَاعِهِمْ عَلَى حَرْبِ رَسُولِ اللَّهِ قَبْلِي فَجَزَتْ قُرَيْشاً عَنِّى الْجَوَازِى فَقَدْ قَطَعُوا رَحِمِي وَ سَلَبُونِى سُلْطَانَ ابْنَ أُمِّى وَ أَمَّا مَا سَأَلْتَ عَنْهُ مِنْ رَأْيِي فِي الْقِتَالِ فَإِنَّ رَأْيِي قِتَالُ الْمُحِلِّينَ حَتَّى أَلْقَى اللَّهَ لَا يَزِيدُنِي كَثْرَةُ النَّاسِ حَوْلِي عِزَّةً وَ لَا تَفَرَّقُهُمْ عَنِّى وَحْشَةً وَ لَا تَحْسَبَنَّ ابْنَ أَبِيكَ وَلَوْ أَسْلَمَهُ النَّاسُ مُتَضَرَّعاً مُتَخَشّعاً وَ لَا مُقِرّاً لِلضَّيْمِ وَاهِناً وَ لَا سَلِسَ الزَّمَامِ لِلْقَائِدِ وَ لَا وَطِي ءَ الظَّهْرِ لِلرَّاكِبِ الْمُقْتَعِدِ وَ لَكِنَّهُ كَمَا قَالَ أَخُو بَنِي سُلَيْمٍ فَإِنْ تَسْأَلِينِي كَيْفَ أَنْتَ فَإِنَّنِي صَبُورٌ عَلَى رَيْبٍالزَّمَانِ صَلِيبٌ يَعِزُّ عَلَيَّ أَنْ تُرَى بِى كَآبَةٌ فَيَشْمَتَ عَادٍ أَوْ يُسَاءَ حَبِيبُ.
فَسَرَّحْتُ إِلَيْهِ جَيْشاً كَثِيفاً مِنَ الْمُسْلِمِينَ فَلَمَّا بَلَغَهُ ذَلِكَ شَمَّرَ هَارِباً وَ نَكَصَ نَادِماً (1)لشکری انبوه از مسلمانان را به جانب آن دشمن روانه کردم چون با خبر شد به سرعت گریخت و با پشیمانی بازگشت.
نکته ها
شرح حال دشمن است که شورشگرانه یکی از مناطق تحت حاکمیت امام را مورد هجوم و حمله خود قرار داده بود امام وقتی در جریان قرار گرفت سپاهی از قوای مسلح را به سوی آنان اعزام می کند و دشمن پس از اطلاع از این موضوع فرار می کند. (2)
1) فَسَرَّحْتُ فرستادم از ریشهٔ «تسریح» به معنای فرستادن کسی دنبال کاری است و به معنای هرگونه رها ساختن نیز آمده است؛ أرسلت كثيفاً: انبوه؛ از ریشهٔ «کثافت» گرفته شده و در عربی به معنای آلودگی نیامده بلکه این واژه در فارسی به معنای آلودگی است؛ متراكما كثيرا شَمَّر: آماده باش هيّا. نَكَصَ: عقب رفت؛ از ریشهٔ «نکص» و «نکوص» به معنای بازگشت و عقب نشینی است؛ رجع إلى عقبه.
2) قطره ای از دریا، ج4، ص304.
تعبیر «مِنَ الْمُسْلِمِینَ» اشاره به این دارد که لشکر مخالف و فرمانده اصلی آن ها در شام از مسلمانان نبودند. (1)
تعبیر «شَمَّرَ هَارِباً» سخریه ای است نسبت به ضحاک زیرا «شمر» معمولاً به معنای دامن همت به کمر زدن برای انجام کار مهمی است نه برای فرار که ضحاک آن را انتخاب کرده بود. (2)
واژهٔ «نادماً» وضع روحی دشمن را نشان می دهد که از کرده خود پشیمان شده، دچار ترس و وحشت شدند. (3)
فَلَحِقُوهُ بِبَعْضِ الطَّرِيقِ وَ قَدْ طَفَّلَتِ الشَّمْسُ لِلْإِيَابِ (4)
در بعضی از جاده ها به او رسیدند و این زمانی بود که خورشید در مرز غروب قرار داشت.
نکته
تعبیر «طَفَّلَتِ الشَّمْسُ» با توجه به این که طفول» به معنای نزدیک شدن است، اشاره به این است که دو لشکر هنگامی به هم رسیدند که خورشید نزدیک غروب بود و تعبیر «ایاب» کنایه از این است که خورشید صبحگاهان گویا از مقر خود به سوی ما می آید و عصر به مقرش باز می گردد و این تعبیر لطیفی است برای غروب آفتاب. (5)
فَاقْتَتَلُوا شَيْئاً كَلَا وَ لَا فَمَا كَانَ إِلَّا كَمَوْقِفِ سَاعَةٍ حَتَّى نَجَا جَرِيضَاً (6)لحظاتی چند بین آنان جنگ در گرفت دشمن جز به اندازۀ ساعتی درنگ نداشت تا این که با غم و غصه رهایی یافت.
1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 10، ص61.
2) همان.
3) قطره ای از دریا، ج4، ص304.
4) طَفَّلَتِ: نزدیک شد؛ الشمس بالتشديد إذا مالت للمغيب. إِيَاب: رفتن غروب کردن
5) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 10، ص61.
6) كَلَا وَ لا مانند لا ولا؛ کنایه از سرعت است. جريض: غم زده اندوهناک؛ کسی که بر اثر شدت اندوه با هیجان گلوگیر شده است؛ أی غص ريقه من شدّة الجهد الكرب، وحكى عن الاصمعي ويقال هو يجرّض نفسه: أي يكاد يموت.
نکته
انسان هایی که عقیدۀ راسخ به مبدأ و معاد نداشته باشند مقاومت آن ها در جبهه های جنگ تا آن جاست که خطری برای خود احساس نکنند و الّا ننگ فرار را انتخاب می کنند. (1)
تشبیه
مشبه: قضیه درگیری
مشبه به: موضوعی بی اهمیت
وجه شَبَه: به عبارت «كلا و لا» تشبيه قضیه درگیری به موضوعی بی اهمیت و اندک ناپایدار است این دو کلمه کوتاهی هستند که گاهی در گفتار پیش می آیند و گذرا مورد اشاره قرار می گیرند؛ بنابراین نبرد دشمن را با سپاهی که فرستاده بود، ناچیز بیان فرموده است.
بَعْدَ مَا أُخِذَ مِنْهُ بِالْمُخَنَّقِ وَ لَمْ يَبْقَ مِنْهُ غَيْرُ الرَّمَقِ فَلَأَيَا بِلَأَي مَا نَجَا (2)
لأى: شدت و فشار؛ الشدّة و العسر وقيل: البطء.
پس از آن که دچار تنگنا شده بود و از او جز رمقی باقی نبود، در نتیجه با چه مشکلی از مهلکه به در رفت!
فَدَعْ عَنْكَ قُرَيْشاً وَ تَرْكَاضَهُمْ فِى الضَّلَالِ وَ تَجْوَالَهُمْ فِي الشَّقَاقِ وَ جِمَاحَهُمْ فِي التَّيهِ فَإِنَّهُمْ قَدْ أَجْمَعُوا عَلَى حَرْبِي كَإِجْمَاعِهِمْ عَلَى حَرْبٍ رَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم قَبْلِي (3)
تَجْوَالَ: بسیار جولان کردنشان؛ جولان شدید
الشقاق: دشمنی؛ مخالفت و جدایی.
جمَاحَهُمْ: عصیان آن ها سرکشی کردن؛ جموح در اصل به معنای حیوان چموش است سپس به انسان های سرکش و حتی حوادث و برنامه هایی که در اختیار انسان،نیست، اطلاق شده است.
التّيه: گمراهی و ضلالت.
اجماع تصميم؛ العزم.
1) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص214
2) الْمُخَنَّقِ: گلوگاه؛ از ریشهٔ «خَنق» به معنای فشردن گلوی کسی است؛ بالتشدید موضع الخنق في الحيوان من عنقه. الرمق: طاقت؛ بقية النفس والروح.
3) دغ: رها كن. ترکَاص: کوشش؛ دویدن شدید؛ از ریشهٔ «رکَض» به معنای دویدن گرفته شده است و «ترکان» به معنای مبالغه است.
یاوه گویی قریش را با این تاخت و تاز شدیدشان در گمراهی و جولانشان در دشمنی و سرکشی کردنشان را در گمراهی رها کن که اینان در جنگ با من همدست شدند؛ چنانکه پیش از من در جنگ با پیامبر هم دست شدند!
نکته
کلمه «الترکاض» کنایه از گمراهی از راه خدا و فرورفتن قریش در باطل، بدون توقف است.
فَجَزَتْ قُرَيْشاً عَنِّى الْجَوَازِى فَقَدْ قَطَعُوا رَحِمِي وَ سَلَبُونِي سُلْطَانَ ابْنِ أُمِّى (1)
جزادهندگان از جانب من جزای قریش را بدهند که آنان با من قطع رحم کردند و حکومت فرزند مادرم (پیامبر) را از من ربودند.
مشابه
رسول الله: ضَغَائِنُ فِي صُدُورِ أَقْوَامٍ لَا يُبْدُونَهَا لَكَ إِلَّا مِنْ بَعْدِی (2)کینه هایی در سینه های گروهی وجود دارد و امروز قادر بر اظهار آن نیستند ولی بعد از من در برابر تو اظهار خواهند کرد.
وَ أَمَّا مَا سَأَلْتَ عَنْهُ مِنْ رَأْيِي فِي الْقِتَالِ فَإِنَّ رَأْيِي قِتَالُ الْمُحِلِّينَ حَتَّى أَلْقَى اللَّهَ (3) پرسیده بودی که نظرم دربارۀ پیکار با این جماعت چیست؟ در نظر دارم با این جماعت پیمان شکن تا زمان لقای خداوند بجنگم.
لَا يَزِيدُنِي كَثْرَةُ النَّاسِ حَوْلِى عِزَّةً وَ لَا تَفَرَّقُهُمْ عَنِّى وَحْشَةً (4) نه فراوانی اطرافیان بر عزتم می افزاید و نه پراکنده شدنشان از اطرافم سبب وحشتم می گردد.
نکته
انسان موحدی که خدا را سرچشمۀ همۀ قدرت ها می داند و هیچ حرکتی را از هیچ کس
1) الْجَوَازِى: مكافات و جزای عمل؛ جمع «جازیه» به معنای جزا و مکافات عمل است. مفهومش این است که مکافات اعمال قریش دامان آن ها را بگیرد؛ جمع جازية كالجوارى جمع جارية و هى أنواع العقاب للنفوس السيئة. سَلَبو: سلب کردند
2) کتاب سلیم بن قيس الهلالی، ج2، ص569.
3) الْمُحِلَّینَ: پیمان شکنان؛ الناقضين للبيعة يقال لمن نقض عهده و بيعته: محلّ و لمن حفظه: محرم.
4) لَا يَزيدُ: نمی افزاید.
بدون اذن خداوند عملی نمی داند باکی از کمی و زیادی دشمن ندارد و قلت و کثرت یاران برایش اهمیتی ندارد. (1)
مشابه
ها تَخْشَوْنَهُمْ فَاللَّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشَوْهُ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنين (2)آیا از آن ها می ترسید با این که خداوند سزاوارتر است که از او بترسید، اگر مؤمن هستید. فَلا تَخْشَوُا النَّاسَ وَاخْشَوْنِ وَ لا تَشْتَرُوا بِآیاتی ثَمَناً قَليلا (3)پس، از مردم مترسید، از من بترسید و آیات مرا به بهای اندک مفروشید.
وَ لَا تَحْسَبَنَّ ابْنَ أَبِيكَ وَ لَوْ أَسْلَمَهُ النَّاسُ مُتَضَرِّعاً مُتَخَشَّعاً وَ لَا مُقِرّاً لِلظَّيْمِ وَاهِناً وَ لَا سَلِسَ الزِّمَامِ لِلْقَائِدِ وَ لَا وَطِيءَ الظَّهْرِ لِلرَّاكِبِ الْمُتَقَعَدِ (4)
مُتَخَشّع: خشوع کننده.
لِلضَّيْم: ستم؛ ظلم وستم و مصدر آن به معنای ظلم کردن و قهر و غلبه نمودن است؛ الظلم.
واهن: سستی کننده؛ ضعیفا.
سَلسَ الزَّمَامِ: به آسانی زمام دهنده؛ سلس مطیع و منقاد و گاه به معنای سهل و آسان است.
وَطِيءَ الظَّهْرِ: پشت خود را هموار کننده؛ وطی صفت مشبهه است و به معنای نرم و ملایم و تسلیم است.
الْمُتَقَعَدِ: کسی که همواره بر پشت مرکب سوار است؛ الراكب على ظهر البعير.
مپندار که پسر،پدرت اگر چه مردم رهایش کنند در برابر دشمن زار و فروتن گردد یا از ناتوانی تن به ستم دهد یا زمام امر خویش به دست کسی سپارد یا به کسی سواری دهد.
مشابه
امام على علیه السلام: يَا دُنْيَا يَا دُنْيَا إِلَيْكِ عَنِّى أَبِي تَعَرَّضْتِ أَمْ إِلَى تَشَوَّقْتِ لَا حَانَ حِينُكِ غُرّى غَيْرِي لَا حَاجَةَ لِي فِيكِ قَدْ طَلَّقْتُكِ ثَلاثاً لَا رَجْعَةَ لِي فِيهَا (5)ای دنیا ای دنیا از من بگذر آیا برای فریب خود را به من عرضه می به من عرضه می کنی و می نمایی؟ یا به من شوق داشته مرا خواهانی نزدیک مباد هنگام (فریب) تو و چه دور است آرزوی تو! دیگری را بفریب که
مرا به تو نیازی نیست و تو را سه بار طلاق گفته ام.
وَ لَكِنَّهُ كَمَا قَالَ أَخُو بَنِي سَلِيمٍ: فَإِنْ تَسْأَلِينِي كَيْفَ أَنْتَ فَإِنَّنِي صَبُورٌ عَلَى رَيْبِ الزَّمَانِ صَلِيبُ يَعِزُّ عَلَيَّ أَنْ تُرَى بِي كَابَةٌ فَيَشْمَتَ عَادٍ أَوْ يُسَاءَ حَبِيبٍ (1)
كآبة: غم و اندوه و انکسار ناشی از آن.
فَيَشْمَتَ: از ریشهٔ «شماتت» به معنای شاد شدن دشمن عادٍ: دشمن؛ از ریشهٔ عداوت» گرفته شده
بلکه فرزند پدرت چنان است که آن شاعر بنی سلیم گفته است:
«اگر از من بپرسی که چگونه ای؟ گویم: در برابر حوادث زمانه شکیبا و استوارم» «بر من سخت است که محزونم ببینند تا دشمن سرزنش کند یا دوست غمگین شود».
نکته
استناد به این شعر می رساند که امام نه تنها در درون خود ترس و هراسی از دشمن نداشت بلکه در چهرۀ بیرونی خود حسرت اندوه و خودباختگی را بر دل دشمن باقی می گذارد؛ اندوهی که دوستان را غمگین و دشمنان را شاد می کند. (2)
شناسنامه نامه
تاریخ، زمان و مکان وقوع: پیش از صفین در کوفه سال 37 هجری
مخاطب: معاویه
علت مکاتبه: ادعاهای دروغین و تهمت های معاویه به امام علیه السلام
موضوع: سیاسی
هدف و نتیجه: پاسخگویی و رد تهمت ها و شبهه ها (1)
این نامه خطاب به معاویه در سال 36 هجری پیش از شروع جنگ صفین و افشای ادعاهای دروغین معاویه دربارۀ عثمان است.
1) شناسنامه نهج البلاغه
فَسُبْحَانَ اللَّهِ مَا أَشَدَّ لُزُومَكَ لِلْأَهْوَاءِ الْمُبْتَدَعَةِ وَ الْحَيْرَةِ الْمُتَّبَعَةِ مَعَ تَضْيِيعِ الْحَقَائِقِ وَ اطَّرَاحَ الْوَثَائِقِ الَّتِي هِيَ لِلَّهِ طِلْبَةٌ وَ عَلَى عِبَادِهِ حُجَّةٌ فَأَمَّا إِكْثَارُكَ الْحِجَاجَ فِي عُثْمَانَ وَ قَتَلَتِهِ فَإِنَّكَ إِنَّمَا نَصَرْتَ عُثْمَانَ حَيْثُ كَانَ النَّصْرُ لَكَ وَخَذَلْتَهُ حَيْثُ كَانَ النَّصْرُ لَهُ وَ السَّلَامُ.
فَسُبْحَانَ اللَّهِ مَا أَشَدَّ لُزُومَكَ لِلْأَهْوَاءَ الْمُبْتَدَعَةِ وَالْحَيْرَةِ الْمُتَّبَعَةِ (1) سبحان الله! چه سخت گرفتار هواهای بدعت آمیز و سرگردانی ناشی از پیروی شیطان شده ای.
مَعَ تَضْيِيعِ الْحَقَائِقِ و همراه با آن حقایق را ضایع می کنی.
وَ اطَّرَاحَ الْوَثَائِقِ الَّتِي هِيَ لِلَّهِ تَعَالَى طِلْبَةٌ وَ عَلَى عِبَادِهِ حُجَّةٌ (2)
و پیمان هایی را که خواسته خداوند و حجت بر بندگانش است کنار می نهی.
نکته
معاويه مصداق بارز شخصی است که آن چه دل او می خواهد و منافع و خواسته های نفسانی اش اقتضا می کند انجام می دهد او بدعت گذاری در دین که شیوۀ خلافت اسلامی را تبدیل به سلطنت و بسیاری از آداب دینی دیگر را تغییر می داد. (3)
مشابه
عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ السلام قَالَ: إِنَّ اللَّهَ أَخَذَ مِيثَاقَ النَّبِيِّينَ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلَى أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ قَالُوا بَلَى فَكُنْتُ أَوَّلَ مَنْ أَجَابَ (4)خدا از پیغمبران پیمان گرفت و آن ها را بر خودشان گواه ساخت که مگر من پروردگار شما نیستم؟ گفتند چرا، در آن جا من نخستین پاسخ دهنده بودم.
1) لِلْأَهْوَاءَ الْمُبْتَدَعَةِ: هواهای برخواسته از بدعت.
2) أَطْرَاحَ الْوَثَائِقِ: ضایع کردن حقایق؛ از ریشه «طرح» به معنای دور افکندن. طلبة: مطلوب اشاره به این است که خداوند وفای به تمام این پیمانها را از بندگانش مطالبه می کند.
3) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص 217
4) بصائر الدرجات في فضائل آل محمد (صلی الله علیه و آله)، ج1، ص83.
فَأَمَّا إِكْثَارُكَ الْحِجَاجَ فِي عُثْمَانَ وَ قَتَلَتِهِ فَإِنَّكَ إِنَّمَا نَصَرْتَ عُثْمَانَ حَيْثُ كَانَ النَّصْرُ لَكَ وَ خَذَلْتَهُ حَيْثُ كَانَ النَّصْرُ لَهُ وَالسَّلَام (1)
خَذَلْتَهُ: او را تنها گذاشتی؛ او را خوار کردی.
اما پرگویی تو دربارۀ عثمان و قاتلان،او تا وقتی یاری عثمان به سود تو بود به یاری او برخاستی، و وقتی او نیاز به یاری داشت او را تنها گذاردی. والسلام.
1) إِكْثَارُكَ الْحِجَاجَ: زیاد احتجاج کردن تو؛ «حجاج» به معنای مجادله کردن برای غلبه بر حریف است. نَصَرْتَ: یاری کردی.
شناسنامه نامه
تاریخ، زمان و مکان وقوع: پس از نهروان در کوفه، سال 38 هجری
مخاطب: مردم مصر
علت مکاتبه: اعزام مالک اشتر به سوی مصر و انتصاب وی به فرمانداری آن کشور
موضوع: سیاسی
هدف و نتیجه: سامان بخشیدن اوضاع مصر؛ ابراز مستقیم علاقه شخصی امام به یار وفادار خویش (1)
این نامه توصیفی از اهل مصر است که به خاطر خدا مطابق فطرتشان خشمگین شده اند و اشاره به مخالفت آنان با بدعت هایی است که به عثمان نسبت داده شده و بدان جهت آن ها خشمگین به مدینه آمدند که مبادا حدود الهی تعطیل شود اگر کسی بگوید که بنابراین امام علیه السلام راضی به قتل عثمان بوده است زیرا او قاتلان عثمان را برای آمدن به مدینه به منظور قتل عثمان، ستایش کرده است پاسخ این است که چنین اشکالی وارد نیست؛ زیرا ممکن است آمدن آن ها به مدینه تنها برای اعتراض به عثمان بوده باشد نه برای کشتن او، بنابراین، ستایش امام علیه السلام از ایشان به خاطر اعتراض که آن اعتراضی بجاست و درخور ستایش بوده است. اما قاتلان عثمان و کسانی که او را در خانه محاصره کردند شاید در آن میان از مردم مصر جز اندکی نبودند و در سخن امام عام چیزی که دال بر مدح قاتلان عثمان باشد، وجود ندارد.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص170.
مِنْ عَبْدِ اللَّهِ عَلِيٌّ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ إِلَى الْقَوْمِ الَّذِينَ غَضِبُوا لِلَّهِ حِينَ عُصِيَ فِي أَرْضِهِ وَ ذُهِبَ بِحَقِّهِ فَضَرَبَ الْجَوْرُ سُرَادِقَهُ عَلَى الْبَرِّ وَ الْفَاجِرِ وَ الْمُقِيمِ وَ الظَّاعِن فَلَا مَعْرُوفٌ يُسْتَرَاحُ إِلَيْهِ وَ لَا مُنْكَرُ يُتَنَاهَى عَنْهُ أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ بَعَثْتُ إِلَيْكُمْ عَبْداً مِنْ عِبَادِ اللَّهِ لَا يَنَامُ أَيَّامَ الْخَوْفِ وَ لَا يَنْكُلُ عَنِ الْأَعْدَاءِ سَاعَاتِ الرَّوْعِ أَشَدَّ عَلَى الْفُجَّارِ مِنْ حَرِيقِ النَّارِ وَ هُوَ مَالِكُ ابْنُ الْحَارِثِ أَخُو مَذْحِجِ فَاسْمَعُوا لَهُ وَ أَطِيعُوا أَمْرَهُ فِيمَا طَابَقَ الْحَقَّ فَإِنَّهُ سَيْفٌ مِنْ سُيُوفِ اللَّهِ لَا كَلِيلَ الظُّبَةِ وَ لَا نَابِي الضَّرِيبَةِ فَإِنْ أَمَرَكُمْ أَنْ تَنْفِرُوا فَانْفِرُوا وَ إِنْ أَمَرَكُمْ أَنْ تُقِيمُوا فَأَقِيمُوا فَإِنَّهُ لَا يُقْدِمُ وَلَا يُحْجِمُ وَ لَا يُؤَخِّرُ وَ لَا يُقَدِّمُ إِلَّا عَنْ أَمْرِى وَقَدْ آثَرْتُكُمْ بِهِ عَلَى نَفْسِي لِنَصِيحَتِهِ لَكُمْ وَ شِدَّةِ شَكِيمَتِهِ عَلَى عَدُوِّكُمْ.
مِنْ عَبْدِ اللَّهِ عَلِيٌّ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ إِلَى الْقَوْمِ الَّذِينَ غَضِبُوا لِلَّهِ حِينَ عُصِيَ فِي أَرْضِهِ وَ ذُهِبَ بِحَقِّهِ فَضَرَبَ الْجَوْرُ سُرَادِقَهُ عَلَى الْبَرِّ وَ الْفَاجِرِ وَ الْمُقِيمِ وَ الظَّاعِنِ فَلَا مَعْرُوفٌ يُسْتَرَاحُ إِلَيْهِ وَ لَا مُنْكَرْ يُتَنَاهَى عَنْهُ (1)
يُسْتَراحُ: آرامش حاصل می شود.
از بنده خدا علی علیه السلام امیر مؤمنان به مردمی که برای خدا خشم گرفتند، وقتی دیگران خدا را در زمینش معصیت کردند و حق او را از میان بردند و ستم سراپرده اش را بر سر خوب و بد، مقیم و مسافر بر پای داشت نه معروفی ماند که در پناهش بیاسایند و نه از منکری جلوگیری می شد.
نکته
فساد و تبهکاری زمامداران نقش بسزایی در گسترش فساد در سطح جامعه دارد؛ آن چنان که با فرمانداری فرد فاسدی همچون عبدالله بن ابی در مصر جامعه به فساد کشیده شده بود و بارزترین نشانه فساد فراگیری ظلم و ستم است. (2)
استعاره
مستعار: سرادق
مستعار منه
مستعارله: ظلم فراگیر
جامع: کلمۀ «سرادق» را برای ظلمی که فراگیر نیک و بد و حاضر و مسافر می باشد، استعاره آورده است؛ همچون چادری که در برگیرندهٔ اهل چادر است.
أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ بَعَثْتُ إِلَيْكُمْ عَبْداً مِنْ عِبَادِ اللَّهِ لَا يَنَامُ أَيَّامَ الْخَوْفِ وَ لَا يَنْكُلُ عَنِ الْأَعْدَاءِ سَاعَاتِ الرَّوْع (1)
اما بعد بنده ای از بندگان خدا را به سوی شما گسیل داشتم که هنگام وحشت نخوابد و ساعات هولناک از دشمنان نهراسد و عقب ننشیند.
نکته
ستودن مالک اشتر به عنوان بنده ای از بندگان خدا بالاترین فضیلت و امتیازی است که امام برای او قائل شده است؛ چراکه حتی پیامبر عبودیتش مقدم بر رسالت اوست. (2)
مشابه
سُبْحانَ الَّذى أَسْرى بِعَبْدِهِ لَيْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرام (3)پاک و منزه است خدایی که بنده اش را شبی از مسجد الحرام به مسجد اقصی برد. كَفَى بِي عِزّاً أَنْ أَكُونَ لَكَ عَبْدا (4)معبودا مرا همین عزت و آبرو بس که تو را بنده باشم.
أَشَدَّ عَلَى الْفُجَّارِ مِنْ حَرِيقِ النَّارِ وَ هُوَ مَالِكُ بْنُ الْحَارِثِ أَخُو مَذْحِج (5) از آتش سوزان بر بدکاران سوزنده تر است و او مالک بن حارث از قبیلهٔ مذحج است.
1) يَنْكُلُ: می ترسد؛ در اصل از ریشهٔ «نکول» به معنای عقب رفتن از روی ترس گرفته شده و گاه به هرگونه عقب نشینی از کار گفته می شود؛ النكول الرّجوع الروع: ترس؛ گاه به معنای ترساندن و به وحشت انداختن آمده است.
2) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص221.
3) اسراء، 1.
4) كنز الفوائد، ج1، ص385.
5) مَذْحِجِ: نام قبیله مالک است؛ قبیله ای از یمن بود و مالک اشتر از رؤسای آن قبیله بود؛ سپس به مدینه و آن گاه به کوفه آمد و در زمره شیعیان خالص و خاصان امیرالمؤمنین علی علیه السلام درآمد.
مشابه
محمدٌ رَسُولُ اللَّهِ وَ الَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاءُ بَيْنَهُم (1)محمد پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و کسانی که با او هستند بر کافران سخت گیرند و با یکدیگر مهربان
فَاسْمَعُوا لَهُ وَ أَطِيعُوا أَمْرَهُ فِيمَا طَابَقَ الْحَقَّ فَإِنَّهُ سَيْفٌ مِنْ سُيُوفِ اللَّهِ لَا كَلِيلُ الظُّبَةِ وَ لَا نَابِي الضَّرِيبَة (2)
الظُّبَةِ: تیزی شمشیر و نیزه و خنجر؛ بالتخفيف: حد السيف.
نابی: شمشیر کندی است که برندگی ندارد و در اصل «نبوه» به معنای مرتفع شدن گرفته شده و شمشیر کند چون در محل فرو نمی رود و در بالا می ایستد به آن «نابی» گفته می شود؛ من السيوف: الذى لا يقطع.
الضريبة: مضروب و محلی است که ضربه به آن وارد می شود.
سخنش را بشنوید و امرش را در آن چه مطابق حق است اطاعت نمایید که او شمشیری از شمشیرهای خداست که تیزی اش کُند نگردد و ضربتش بی اثر نشود.
نکته ها
کنایه از آن است که مالک با موفقیت حوادث را پشت سر می گذارد، بدون این که در آن ها توقف یا عقب گرد کند. (3)
عبارت «فِيمَا طَابَقَ الْحَقَّ» اشاره به این است که هیچ کس به جز انبیا و اوصیا، معصوم نیست؛ بنابراین اطاعت از اوامر آن ها باید محدود به مطابقت با حق باشد. (4)
مشابه
وَ لَا تَقُولَنَّ إِنِّي مُؤَمَّرُ آمُرُ فَأُطَاعُ فَإِنَّ ذَلِكَ إِدْغَالٌ فِي الْقَلْبِ وَ مَنْهَكَةٌ لِلدِّينِ وَ تَقَرُّبُ مِنَ الْغِيَر (5)فرمان می دهم باید اطاعت شوم؛ که این وضع موجب فساد دل، و کاهش و ضعف دین و باعث نزدیک شدن زوال قدرت است.
فَإِنْ أَمَرَكُمْ أَنْ تَنْفِرُوا فَانْفِرُوا وَ إِنْ أَمَرَكُمْ أَنْ تُقِيمُوا فَأَقِيمُوا فَإِنَّهُ لَا يُقْدِمُ وَ لَا يُحْجِمُ وَ لَا يُؤَخِّرُ وَ لَا يُقَدِّمُ إِلَّا عَنْ أَمْرِى (1) اگر شما را دستور به حرکت داد حرکت کنید و اگر فرمان توقف،داد، بازایستید که او قدم برنمی دارد و بازپس نمی نهد و به تأخیر نمی اندازد و پیش نمی برد، مگر به فرمان من.
نکته
امام به کنایه این مطلب را بیان داشته است که مالک در جنگ و امثال آن دستوری نمی دهد، مگر این که به جا و به موقع باشد؛ زیرا اوامر امام علیه السلام این چنین بوده است، بنابراین هرکسی که موافق آن دستورها حرکت کند پس دستورهای امام علیه السلام نیز چنین است و مقصود امام علیه السلام این نیست که تمام اوامر مالک از کلی و جزئی به طور معیّن و به تفصیل مطابق اوامر اوست بلکه مقصود امام علیه السلام این است که به مالک قوانین کلی سیاست و تدبیر مدون و فنون جنگ را آموخته و او را به حدی آماده کرده است که می تواند اجتهاد کند و جزئیات امور را از روی آموخته ها استخراج نماید. (2)
وَ قَدْ أَثَرْتُكُمْ بِهِ عَلَى نَفْسِي لِنَصِيحَتِهِ لَكُمْ وَ شِدَّةِ شَكِيمَتِهِ عَلَى عَدُوِّكُم (3)
شما را در فرستادن او بر خود مقدم داشتم؛ چون او را خیر خواه شما و نسبت به دشمنتان سرسخت تر یافتم.
نکته
این که امیرالمؤمنین علیه السلام با نیاز شدید به امثال مالک در کنار خود، ایثارگرانه او را به نقطه حساسی همچون مصر فرستاد نهایت اخلاص آن حضرت در حفظ کیان اسلام بود. (4)
1) يُحْجِمُ: عقب نشینی؛ از ریشهٔ احجام به معنای بستن دهان حیوان است؛ سپس به هرگونه منع کردن و بازداشتن و منصرف کردن اطلاق شده است؛ الاحجام ضد الإقدام.
2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 7، ص 344
3) آثَرْتُكُمْ: شما را مقدم داشتم. شکیمَتِهِ دلیری؛ لجامی است که در دهان حیوان می گذارند و به وسیله آن او را از حرکت های نامناسب باز می دارند و در این جا اشاره به این است که دشمنان شما را مهار می کند و از حرکت باز می دارد؛ القوى الأبى، وأصل الشكيمة: الحديدة المعترضة في فم الفرس.
4) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص 222.
شناسنامه نامه
تاریخ، زمان و مکان وقوع: پس از صفین در کوفه سال 38 هجری
مخاطب: عمروعاص
علت مکاتبه: همکاری و همراهی وی با معاویه به طمع حکومت مصر
موضوع: سیاسی
هدف و نتیجه: افشاگری؛ ارشاد نکوهش و هدایتگری (1)
نامه امام به عمرو عاص پس از جنگ صفین که امام او را به جهت سرسپردگی اش به معاویه ملامت کرده و معاویه را با اوصافی که شایسته اوست، توصیف می کند.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص166.
شناسنامه نهج البلاغه، ص166. فَإِنَّكَ قَدْ جَعَلْتَ دِينَكَ تَبَعاً لِدُنْيَا امْرِئٍ ظَاهِرِ غَيَّهُ مَهْتُوكِ سِتْرُهُ يَشِينُ الْكَرِيمَ بِمَجْلِسِهِ وَ يُسَفِّهُ الْحَلِيمَ بِخِلْطَتِهِ فَاتَّبَعْتَ أَثَرَهُ وَ طَلَبْتَ فَضْلَهُ اتَّبَاعَ الْكَلْبِ لِلضّرْغَامِ يَلُوذُ إِلَى مَخَالِبِهِ وَ يَنْتَظِرُ مَا يُلْقِي إِلَيْهِ مِنْ فَضْلِ فَرِيسَتِهِ فَأَذْهَبْتَ دُنْيَاكَ وَ آخِرَتَكَ وَ لَوْ بِالْحَقِّ أَخَذْتَ أَدْرَكْتَ مَا طَلَبْتَ فَإِنْ يُمَكِّنِ اللَّهُ مِنْكَ وَ مِنِ ابْنِ أَبِي سُفْيَانَ أَجْزِكُمَا بِمَا قَدَّمْتُمَا وَ إِنْ تُعْجِزَا وَتَبْقَيَا فَمَا أَمَامَكُمَا شَرِّ لَكُمَا وَالسَّلَامُ﴾ .
فَإِنَّكَ قَدْ جَعَلْتَ دِينَكَ تَبَعاً لِدُنْيَا امْرِى تو با این کار دین خود را برای دنیای کسی خرج کردی...
ظَاهِرٍ غَيُّهُ مَهْتُوکِ سِتْرُهُ يَشِينُ الْكَرِيمَ بِمَجْلِسِهِ وَيُسَفِّهُ الْحَلِيمَ بِخِلْطَتِهِ (1)
يُسَفّهُ: او را سفیه می گرداند.
الْحَلِيمَ: در این گونه موارد به معنای عاقل است؛ از ریشهٔ «حلم» به معنای عقل گرفته است.
بِخِلْطَتِهِ: با مجالستش؛ از ریشه «خلط» به معنای معاشرت.
که گمراهی اش معلوم و پردۀ حیایش دریده شده شخص بزرگوار را در مجلس خود بد می گوید و هنگام معاشرت، بردباران را سفیه می شمارد.نکته ها
«کریم» یعنی کسی که خویشتن دار است و خود را از بی آبرویی ها دور نگه می دارد؛ در صورتی که مجلس معاویه مجلس اوباش و پر از فرصت طلبان بنی امیه و آکنده از فساد بود و اختلاط با ایشان سبب پستی و لکه دار شدن شایستگان می شد. (2)
عبارت «يُسَفِّهُ الْحَلِيمَ بخِلْطَتِهِ» اشاره به این است که آن قدر سخنان بی ارزش و ناموزون در مجلس او گفته می شد که آدم عاقل در آن مجلس سفیه شمرده می شد. (3)
مشابه
قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَی (1)هدایت از گمراهی مشخص شده است.
فَاتَّبَعْتَ أَثَرَهُ وَ طَلَبْتَ فَضْلَهُ اتَّبَاعَ الْكَلْبِ لِلضّرْغَامِ يَلُوذُ بِمَخَالِبِهِ وَ يَنْتَظِرُ مَا يُلْقَى إِلَيْهِ مِنْ فَضْلِ فَرِيسَتِهِ (2)
فريسته: شکار؛ از ریشه «فَرس» به معنای دریدن و کشتن گرفته شده است؛ ما يصيده السبع ويقتله.
تو به دنبال او رفتی و بخشش او را خواستی چونان سگی که در پی شیر رود و به چنگال او چشم بدوزد و انتظار کشد تا پسماندۀ شکارش را به سمت او اندازد.
نکته
«و طلبت فضله» اشاره دارد به هدف عمرو عاص از پیروی معاویه. (3)
تشبیه
مشبه: پیروی عمرو عاص از معاویه
مشبه به: پیروی سگ از شیر
وجه شبه: امام علیه السلام پیروی او از معاویه را تشبیه به پیروی سگ از شیر کرده است تا او را تحقیر کند و از عملش متنفر سازد و به وجه شبه در عبارت «یلوذ... فریسته» «چشم طمع دارد. طعمه اش اشاره کرده و منظورش این است که پیروی عمروعاص از معاویه از روی پستی و بی ارزشی و دون همتی و به خاطر آن است که طمع دارد معاویه از پسماندۀ مالش چیزی به او ببخشد و این چشمداشت از وی مثل پیروی سگ از شیر است و این تشبیه نهایت نفرت و زشتی کار را به عمروعاص می رساند.
فَأَذْهَبْتَ دُنْيَاكَ وَ آخِرَتَكَ وَ لَوْ بِالْحَقِّ أَخَذْتَ أَدْرَكْتَ مَا طَلَبْتَ (4) پس دنیا و آخرتت را به باد دادی در حالی که اگر به حق روی می آوردی آن چه خواسته بودی، می یافتی.
نکته
منظور از «دنیا» روزی حلالی است که خداوند به عمروعاص بخشیده بود و او از آن دست کشید و روزی ناپاک و زیان دنیا و آخرت را به جایش برگزید. (1)
فَإِنْ يُمَكِّنِ اللَّهُ مِنْكَ وَ مِن ابْنِ أَبِي سُفْيَانَ أَجْزِكُمَا بِمَا قَدَّمْتُمَا (2)
اگر خداوند مرا بر تو و پسر ابوسفیان تسلط دهد جزای آن چه انجام دادید به شما خواهم داد.
وَ إِنْ تُعْجِزَا وَ تَبْقَيَا فَمَا أَمَامَكُمَا شَرِّ لَكُمَا وَالسَّلَام (3) و اگر مرا از پای نشاندید و خود برقرار ماندید آن چه از عذاب الهی پیش روی شماست برای شما بدتر است. والسلام
مشابه
اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَياةُ الدُّنْيا لَعِبٌ وَ لَهُوَ وَزِينَةٌ وَ تَفاخُرٌ بَيْنَكُمْ وَ تَكَاثُرَ فِي الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلَادِ كَمَثَلِ غَيْثٍ أَعْجَبَ الْكُفَّارَ نَبَاتُهُ ثُمَّ يَهِيجُ فَتَراهُ مُصْفَرًا ثُمَّ يَكُونُ حُطاماً وَ فِي الْآخِرَةِ عَذَابٌ شَدِيدٌ وَ مَغْفِرَةٌ مِنَ اللَّهِ وَرِضْوانُ وَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا إِلَّا مَتاعُ الْغُرُورِ (4)بدانید که زندگی این جهانی بازیچه است و بیهودگی و آرایش و فخر فروشی و افزون جویی در اموال و اولاد همانند بارانی به وقت است که روییدنیهایش کافران را به شگفت افکند؛ سپس پژمرده می شود و بینی که زرد گشته است و خاشاک شده است و در آخرت نصیب گروهی عذاب سخت است و نصیب گروهی آمرزش خدا و خشنودی او و زندگی دنیا جز متاعی فریبنده نیست.
شناسنامه نامه
تاریخ زمان و مکان وقوع: روزگار غارتگری ها در کوفه، سال 40 هجری
مخاطب: یکی از فرمانداران
علت مکاتبه: خیانت در امانت
موضوع: سیاسی اعتقادی
هدف و نتیجه: تربیت کارگزارانی امین و معتمد (1)
امام این نامه را به یکی از فرمانداران خود نوشت و او را به خاطر خیانت به بیت المال توبیخ فرمود. این نامه بنابر معروف به عبدالله بن عباس نوشته شده است که امام او را به جهت عدم رعایت موازین صحیح در بیت المال سرزنش کرده است در ابتدای نامه احسان خود را به او یادآور می شود و سپس به بدیهای او نسبت به خود اشاره می کند و او را به تقوای الهی و بازگرداندن اموال مسلمین فرمان می دهد و سپس سوگند یاد می کند که اگر حسن و حسین علیهما السلام نیز مرتکب چنین کاری شوند ملاحظه آن ها را نیز نمی کنم.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص174.
أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ بَلَغَنِي عَنْكَ أَمْرُ إِنْ كُنْتَ فَعَلْتَهُ فَقَدْ أَسْخَطْتَ رَبَّكَ وَ عَصَيْتَ إِمَامَكَ وَ أَخْزَيْتَ أَمَانَتَكَ بَلَغَنِى أَنَّكَ جَرَّدْتَ الْأَرْضَ فَأَخَذْتَ مَا تَحْتَ قَدَمَيْكَ وَ أَكَلْتَ مَا تَحْتَ يَدَيْكَ فَارْفَعْ إِلَيَّ حِسَابَكَ وَاعْلَمْ أَنَّ حِسَابَ اللَّهِ أَعْظَمُ مِنْ حِسَابِ النَّاسِ وَالسَّلَامُ .
أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ بَلَغَنِي عَنْكَ أَمْرُ إِنْ كُنْتَ فَعَلْتَهُ فَقَدْ أَسْخَطْتَ رَبَّكَ وَ عَصَيْتَ إِمَامَكَ وَ أَخْزَيْتَ أَمَانَتَكَ (1)
أَخْزَيْتَ: خوار و ناچیز کردی؛ از ریشهٔ «خزی» در اصل به معنای شکست روحی است که یا از ناحیه خود انسان است و به صورت حیای مفرط آشکار می شود یا از ناحیه دیگری است که بر انسان تحمیل می گردد. این ماده گاه به معنای افتادن در بلا و گاه به معنای رسوایی و شرمندگی ناشی از آن است.
أَمَانَتَك امانت تو؛ الوديعة، قال الشارح المعتزلى جعلتك شريكا فيما قمت فيه من الأمر، وانتمننى الله عليه من سياسة الأمة، وسمّى الخلافة أمانة.
اما بعد، خبر برنامه ای از تو به من رسیده که اگر انجام داده باشی، پروردگارت را به خشم آورده و امام خویش را نافرمانی نموده در امانت خیانت کرده ای.
نکته ها
خیانت در بیت المال قبل از آن که نافرمانی و تخلف از دستورات رهبر باشد، موجب خشم خداوند خواهد بود؛ زیرا او از لحظه وقوع جرم و بر تمام مراحل تا پایان کار اشراف کامل دارد و همه چیز در محضر او صورت می پذیرد. (2)
کارگزاران نظام به خصوص آن ها که بر منطقه وسیع و پر درآمدی همچون بصره فرمانروایی می کنند، از یک طرف مقام و منصب امانتی است در دست آن ها و از طرف دیگر شخص آنان باید امین باشند که عهده دار چنین مسئولیتی شده اند و خیانت در بیت المال امانت را خدشه دار می کند. (3)
بَلَغَنِي أَنَّكَ جَرَّدْتَ الْأَرْضَ فَأَخَذْتَ مَا تَحْتَ قَدَمَيْك وَ أَكَلْتَ مَا تَحْتَ يَدَيْكَ (1) به من خبر رسیده که محصولات زمین را برده و آن چه زیر دو پایت بوده برگرفته و هرچه از بیت المال در اختیار داشتی خورده ای.
فَارْفَعْ إِلَيَّ حِسَابَكَ وَ اعْلَمْ أَنَّ حِسَابَ اللَّهِ أَعْظَمُ مِنْ حِسَابِ النَّاسِ وَ السَّلَامِ حسابت را پیش من فرست و معلومت باد که حسابرسی خداوند از حسابرسی مردم بزرگتر است. والسلام.
نکته ها
منظور از «حساب» که امام به آن اشاره کرده حساب درآمد بیت المال اعم از زمین های خراجیه و زکات و غنائم و مانند آن است و فرماندار حضرت موظف شده است که تمام درآمدها و هزینه ها را بنویسد تا مشخص شود که حیف و میلی در بیت المال واقع شده است یا نه. (2)
دستور امام به ارسال عملکرد مالی به مرکز، دلیل بر وجود حسابرسان ورزیده در مرکزیت حکومت است که می توانند سوء استفاده های مالی و قصور یا تقصیر در اداره اموال عمومی را به خوبی تشخیص دهند. (3)
مشابه
فَلَنَسْتَلَنَّ الَّذِينَ أُرْسِلَ إِلَيْهِمْ - وَلَنَسْتَلَنَّ الْمُرْسَلِين (4)به طور قطع از کسانی که پیامبران را به سوی آن ها فرستادیم سؤال خواهیم کرد و از پیامبران [نیز] سؤال می کنیم. وَاللَّهِ لَأَنْ أَبِيتَ عَلَى حَسَكِ السَّعْدَانِ مُسَهَّداً أَوْ أُجَرَّ فِي الْأَغْلَالِ مُصَفَّداً أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ أَنْ أَلْقَى اللَّهَ وَرَسُولَهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ ظَالِماً لِبَعْضِ الْعِبَادِ وَ غَاصِباً لِشَيْءٍ مِنَ الْحُطَامِ وَكَيْفَ أَظْلِمُ أَحَداً لِنَفْسِ يُسْرِعُ إِلَى الْبِلَى قُفُولُهَا وَيَطُولُ فِى الثَّرَى حُلُولُهَا (5)به خدا قسم اگر شب را به
بیداری به روی خار سعدان به روز آرم و با قرار داشتن غل ها و بندها به بدنم روی زمین کشیده شوم پیش من محبوب تر است از این که خدا و رسولش را در قیامت دیدار کنم در حالی که به بعضی از مردم ستم نموده و چیزی از مال بی ارزش دنیا غصب کرده باشم! چگونه به کسی ستم کنم برای وجودی که به سرعت به سوی کهنگی و پوسیدگی پیش می رود و اقامتش در زیر توده خاک طولانی می شود؟!
شناسنامه نامه
تاریخ، زمان و مکان وقوع: روزگار غارتگری ها در کوفه، سال 40 هجری
مخاطب: یکی از فرمانداران
علت مکاتبه: خیانت در بیت المال
موضوع: سیاسی، اقتصادی
هدف و نتیجه: حسابرسی دقیق امام علیه السلام و برخورد قاطع ایشان (1)
حضرت این نامه را به یکی از کارگزارانش (2)نوشته است و او را به جهت رعایت نکردن موازین صحیح در بیت المال سرزنش و نکوهش کرده است و همچون پدری دلسوز او را به راه صحیح فرا می خواند.
أَمَّا بَعْدُ، فَإِنِّي كُنْتُ أَشْرَكْتُكَ فِي أَمَانَتِي وَ جَعَلْتُكَ شِعَارِي وَ بِطَانَتِي وَ لَمْ يَكُنْ فِي أَهْلِى رَجُلٌ رَجُلٌ مِنْ أَهْلِى أَوْثَقَ مِنْكَ فِي نَفْسِي لِمُوَاسَاتِي وَ مُوَازَرَتِي وَ أَدَاءِ الْأَمَانَةِ إِلَيَّ؛ فَلَمَّا رَأَيْتَ الزَّمَانَ عَلَى ابْنِ عَمِّكَ قَدْ كَلِبَ وَ الْعَدُوَّ قَدْ حَرِبَ وَ أَمَانَةَ النَّاسِ قَدْ خَزِيَتْ وَ هَذِهِ الْأُمَّةَ قَدْ فَتَكَتْ فَنَكَتْ وَ شَغَرَتْ، قَلَبْتَ لِابْنِ عَمِّكَ ظَهْرَ الْمِجَنِّ، فَفَارَقْتَهُ مَعَ الْمُفَارِقِينَ وَ خَذَلْتَهُ مَعَ الْخَاذِلِينَ وَ خُنْتَهُ مَعَ الْخَائِنِينَ، فَلَا ابْنَ عَمَّكَ آسَيْتَ وَ لَا الْأَمَانَةَ أَدَّيْتَ، وَ كَأَنَّكَ لَمْ تَكُنِ اللَّهَ تُرِيدُ بِجِهَادِكَ وَ كَأَنَّكَ لَمْ تَكُنْ عَلَى بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّكَ وَ كَأَنَّكَ إِنَّمَا كُنْتَ تَكِيدُ هَذِهِ الْأُمَّةَ عَنْ دُنْيَاهُمْ وَ تَنْوِى غِرَّتَهُمْ عَنْ فَيْئِهِمْ؛ فَلَمَّا أَمْكَنَتْكَ الشَّدَّةُ فِى خِيَانَةِ الْأُمَّةِ أَسْرَعْتَ الْكَرَّةَ وَعَاجَلْتَ الْوَثْبَةَ وَ اخْتَطَفْتَ مَا قَدَرْتَ عَلَيْهِ مِنْ أَمْوَالِهِمُ الْمَصُونَةِ لِأَرَامِلِهِمْ وَ أَيْتَامِهِمُ اخْتِطَافَ الذَّنْبِ الْأَزِلَّ دَامِيَةَ الْمِعْزَى الْكَسِيرَةَ، فَحَمَلْتَهُ إِلَى الْحِجَازِ رَحِيبَ الصَّدْرِ بِحَمْلِهِ غَيْرَ مُتَأَثْمٍ مِنْ أَخْذِهِ. كَأَنَّكَ لَا أَبَا لِغَيْرِكَ حَدَرْتَ إِلَى أَهْلِكَ تُرَاثَكَ مِنْ أَبِيكَ وَ أَمَّكَ. فَسُبْحَانَ اللَّهِ! أَمَا تُؤْمِنُ بِالْمَعَادِ، أَوَ مَا تَخَافُ نِقَاشَ الْحِسَابِ؟
أَمَّا بَعْدُ فَإِنِّي كُنْتُ أَشْرَكْتُكَ فِي أَمَانَتِي وَ جَعَلْتُكَ شِعَارِى وَ بِطَانَتِي (1)اما بعد، من تو را در امانتم (حکومت) شریک خود نمودم و نسبت به خویش از همه نزدیک تر قرار دادم.
نکته
امیرالمؤمنین علیه السلام در مقام انتخاب و انتصاب کارگزاران و فرمانداران نه بر اساس علم غیب بلکه بر اساس شواهد و قراین ظاهری به عنوان رهبری بر مسند ولایت عمل کرد. از این پس از نشستن بر مسند قدرت به مفاسدی آلوده می شدند. (2)
1) شعار همراز؛ به لباس زیرین گفته می شود که با موی بدن انسان تماس دارد و از این رو به صاحب سر و محرم راز نیز شعار می گویند؛ واژۀ «شعار» معنای دیگری هم دارد و آن علامت است و همچنین به سخنان و جمله هایی که اهداف قوم و ملتی را نشان می دهند شعار گویند؛ ما يلى الجسد من الثياب. بطانه: محرم؛ لباس زیرین؛ در مقابل «ظهاره» است که به لباس رویین گفته می شود. همچنین به افرادی که محرم اسرار هستند «بطانه» گفته می شود و منظور امام معنای اخیر است؛ خاصته.
2) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص 229
وَ لَمْ يَكُنْ رَجُلٌ مِنْ أَهْلِي أَوْثَقَ مِنْكَ فِي نَفْسِي لِمُوَاسَاتِي وَ مُوَازَرَتِي وَ أَدَاءِ الْأَمَانَةِ إِلَى (1)
مُوَازَرَه: کمک کردن معاونت از ریشهٔ «وزر» به معنای سنگینی گرفته شده است؛ زیرا کسی که به دیگری کمک می کند بخشی از بار سنگین او را بر دوش می گیرد و وزیر را نیز بدین جهت «وزیر» می گویند
هیچ کس از خاندانم در غم خواری و یاری و امانتداری نزد من هم پایه تو نبود.فَلَمَّا رَأَيْتَ الزَّمَانَ عَلَى ابْن عَمَّكَ قَدْ كَلِبَ وَ الْعَدُو قَدْ حَرِبَ وَ أَمَانَةَ النَّاسِ قَدْ خَزِيَتْ وَ هَذِهِ الْأُمَّةَ قَدْ فَتَكَتْ فَنَكَتْ وَ شَغَرَتْ (2)
خَرْيَتْ: خوار و بی ارزش شد.
فنگت بدون فکر کاری را انجام داد؛ تعدی؛ لجاجت و سرکشی؛ از ریشهٔ «فنک»؛ التعدّی و الغلبة.
شَغَرَتْ: بدون حامی شد؛ بی پناه و بی دفاع شدن؛ فعل ماضی از ریشهٔ «شعر»؛ الأمة: خلت من الخير، وشغر البلد خلا من الناس و قيل معناه تفرّقت
از آن هنگام که دیدی زمان بر پسر عمویت سخت شده و دشمن سرسختی نشان داده و امانت مردم دستخوش خیانت شده و این امت بر تبهکاری دلیر و پراکنده و بی پناه گشته...
نکته
مقصود امام علیه السلام از این نکوهش آن است که وی از راه منحرف گشته و رعایت عدالت را نکرده است. (3)
قَلَبْتَ لِابْنِ عَمَّكَ ظَهْرَ الْمِجَنِّ فَفَارَقْتَهُ مَعَ الْمُفَارِقِينَ وَ خَذَلْتَهُ مَعَ الْخَاذِلِينَ وَ خُنْتَهُ مَعَ الْخَائِنِينَ فَلَا ابْنَ عَمَّكَ آسَيْتَ وَ لَا الْأَمَانَةَ أَدَّيْتَ (4)
خُنْتَهُ: خیانت کردی
آسیت: همکاری کردی؛ از ریشهٔ «مواسات» به معنای همکاری کردن.
تو نیز از پسر عمویت روی گرداندی و [همراه] با جداشدگان خود را از او جدا کردی و با آنان
1) أَوْثَقَ: با اطمینان تر. مُوَاسَاتِ: یاری کردن
2) کلب سخت شد؛ ضربه زدن بر اسب یا مهمیز است؛ از ریشهٔ «کلب»؛ فعل ماضی در این جا به معنای شدت یافتن و سخت شدن. حرب: بسیار خشمگین شد.
3) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج7، ص 356.
4) قلبت: زیرورو کردی؛ پشت کردی. مجَنِّ: سپر؛ از ریشهٔ «جن» به معنای پوشانیدن گرفته شده؛ زیرا سپر انسان را در برابر ضربات دشمن می پوشاند.
که دست از یاری اش کشیدند همساز شدی و با خیانت کاران هم آواز گشتی نه پسر عمویت را یاری رساندی و نه امانت را ادا نمودی.
نکته ها
این عبارت کنایه از دشمنی پس از دوستی است جدایی عبدالله از امام و همراهی او با کسانی که در مقام خوار کردن امام برآمدند و وارد شدن در صف کسانی که نسبت به حضرت خائنانه رفتار کردند و خیانت در امانتی که در اختیار داشت، معنای پشت کردن به آن حضرت است. (1)
جمله «قَلَبْتَ لِابْنِ عَمِّكَ ظَهْرَ الْمِجَنِّ» کنایه از پشت کردن به کسی است؛ زیرا مجاهدان در میدان جنگ هنگامی که روبه روی طرف مقابل می ایستند روی سپر به طرف آن هاست اما اگر فرار کنند باطن سپرها مقابل آن ها خواهد بود؛ پس این جمله به عنوان کنایه از پشت کردن به شخص یا چیزی به کار می رود. (2)
مشابه
خَذَلُوا الْحَقَ وَ لَمْ يَنْصُرُوا الْبَاطِل (3)حق را فروگذاشتند و به یاری باطل برنخاستند. غُلِبَ وَ اللَّهِ الْمُتَخَاذِلُونَ وَ ايْمُ اللَّهِ إِنِّي لَأَظُنُّ بِكُمْ أَنْ لَوْ حَمِسَ الْوَغَى وَ اسْتَحَرَّ الْمَوْتُ قَدِ انْفَرَجْتُمْ عَنِ ابْنِ أَبِي طَالِبٍ انْفِرَاجَ الرَّأْس (4)به خدا قسم شکست خوردند آنان که با یکدیگر همراهی نکردند. سوگند به خدا گمانم در حق شما این است که اگر جنگ شدت گیرد و تنور مرگ گرم شود شما مانند جدا شدن سر از بدن از پسر ابوطالب جدا شوید.
وَ كَأَنَّكَ لَمْ تَكُنِ اللَّهَ تُرِيدُ بِجِهَادِكَ وَ كَأَنَّكَ لَمْ تَكُنْ عَلَى بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّكَ گویا جهادت برای خدا نبود و گویا تو بُرهانی برای کارهایت از جانب خدا نداشتی.
مشابه
هما كانَ اللَّهُ لِيَذَرَ الْمُؤْمِنِينَ عَلَى مَا أَنْتُمْ عَلَيْهِ حَتَّى يَمِيزَ الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ (5)خدا بر آن نیست که شما مؤمنان را بدین حال که اکنون هستید رها کند می آزماید تا ناپاک را از پاک جدا سازد.
تشبیه
مشبه: کارگزارش
مشبه به: کسی که در کوشش و تلاش خود خدا را منظور نداشته بلکه هدفش دنیا بوده
وجه شَبَه: او را تشبیه کرده است به کسی که در کوشش و تلاش خود خدا را منظور نداشته بلکه هدفش دنیا بوده است و نیز به کسی که پروردگار خود را از روی دلیل نشناخته بلکه نسبت به او و به وعدو وعید او ناآگاه است. وجه شبه، همان مشارکت او با کسانی است که غیر خدا را می جویند و نسبت به او جاهلاند و در پی غیر خدایند
وَ كَأَنَّكَ إِنَّمَا كُنْتَ تَكِيدُ هَذِهِ الْأُمَّةَ عَنْ دُنْيَاهُمْ وَتَنْوِي غِرَّتَهُمْ عَنْ فَيْنِهِمْ (1)
غره: خدعه کردن و غافل نمودن
فيتهم: غنيمتشان.
شاید هم می خواستی که با این مردم در دنیایشان حیله کنی و به نیرنگ، غنائمشان را صاحب شوی.
فَلَمَّا أَمْكَنَتْكَ الشِّدَّةُ فِى خِيَانَةِ الْأُمَّةِ أَسْرَعْتَ الْكَرَّةَ وَ عَاجَلْتَ الْوَثْبَةَ وَ اخْتَطَفْتَ مَا قَدَرْتَ عَلَيْهِ مِنْ أَمْوَالِهِمُ الْمَصُونَةِ لِأَرَامِلِهِمْ وَ أَيْتَامِهِمُ اخْتِطَافَ الذَّنْبِ الْأَزَلِّ دَامِيَةَ الْمِعْزَى الْكَسِيرَةَ (2)
الْوَثْبَةَ: پیروزی؛ از ریشهٔ «وَثب» به معنای پریدن و جستن برای گرفتن چیزی.
اختطاف: ربودن چیزی با سرعت
لأرامل: بيوه زنان.
الذَّنْبِ الْأَزَلِّ: گرگ چابک انسان یا حیوانی است که ران های باریکی داشته باشد و با توجه به این که چنین کسی با سرعت می تواند راه برود این واژه به معنای سریع و پرشتاب می آید؛ از ریشه «زلل»؛ خفيف الوركين و ذلك أشدّ على عدوه.
دَامِيَة: مجروح و خون آلود؛ از ریشه دم» به معنای خون گرفته شده است.
الْمِعْزَى: بز.
الْكَسِيرَةَ: شکسته و استخوان شکسته و هنگامی که درباره گوسفند و امثال آن به کار می رود به معنای دست و پا شکسته است.
هنگامی که فرصتِ خیانت بیشتر برایت فراهم شد سریع تر تاختی و به شتاب از جای جستی و هرچه توانستی از اموالی که برای بیوه زنان و یتیمان نهاده بودند ربودی آن سان که گرگ تیز پا که بز مجروح و از پا افتاده را می رباید.
تشبیه
مشبه: کارگزارش
مشبه به: کسی که از عبادت خود هدفی جز فریب مردم مسلمان و به چنگ آوردن دنیای آن ها ندارد.
وجه شَبَه: یعنی همان طور که شخصی که دیگری را نسبت به چیزی فریب می دهد به دنبال فرصتی است تا آن چیز را به هنگام فرصت برباید تو نیز در سرعت اقدام به خیانت چنین بودی.
تشبیه
مشبه: عمل کارگزارش در ربودن مالی که به چنگ آورده
مشبه به: ربودن ران بز از کارافتاده توسط گرگی چالاک
وجه شَبَه: وجه شبه به سرعت ربودن و خفت و پستی اوست اما این که امام علیه السلام در این تشبیه گرگ چابک را انتخاب کرده از آن روست که لاغری ران های وی او را کمک می کند تا به تندی بجهد و طعمه را به سرعت برباید.
فَحَمَلْتَهُ إِلَى الْحِجَازِ رَحِيبَ الصَّدْرِ بِحَمْلِهِ غَيْرَ مُتَأَنِّمٍ مِنْ أَخْذِهِ (1)
و آن مال را با خیال راحت به حجاز منتقل کردی بدون این که در این غارتگری احساس گناه کنی!
نکته
عبارت «رحيب الصدر» کنایه است از شادمانی و خوشحالی وی به سبب این اموال یا کثرت اموالی که او به اختیار خود گرفته است؛ زیرا طبیعی است که هرگاه انسان چیزی
1) رَحِيبَ: گشاده و وسیع؛ از ریشۀ «رُحب» به معنای وسعت یافتن رحيب «الصدر» به کسی گفته می شود که خونسرد بی تفاوت و دارای سعه صدر باشد. مُتَأَتِّم: کسی که احساس گناه می کند.
را در دل بپرورد و دست یازد هر چه ممکنش باشد برداشت می کند و به اختیار می گیرد. (1)
مشابه
رَحْبُ الْبُلْعُومِ مُنْدَحِقُ الْبَطْن يَأْكُلُ مَا يَجِد (2)پس از من مردی گشاده گلو و شکم برآمده، بر شما غالب می شود، آن چه بیابد بخورد.
كَأَنَّكَ لَا أَبَا لِغَيْرِكَ حَدَرْتَ إِلَى أَهْلِكَ تُرَاثَكَ مِنْ أَبِيكَ وَ أُمِّكَ (3)
دشمنت بی پدر باد، انگار میراث رسیده از پدر و مادرت را به جانب خانواده ات بردی.
نکته
عبارت «لَا أَبَا لِغَيْرِكَ» نوعی احترام است به آن فرماندار؛ زیرا در آن جا که می خواهند تحقیر کنند می گویند یا ابا لک یعنی بی پدر شوی بنابراین امام در عین سرزنش شدید، احترام او را نیز به مقدار لازم حفظ می کند. (4)
«فَسُبْحَانَ اللَّهِ أَ مَا تُؤْمِنُ بِالْمَعَادِ أَ وَ مَا تَخَافُ نِقَاشَ الْحِسَابِ﴾ (5)
سبحان الله آیا به قیامت ایمان نداری؟ و از حسابرسی خدا نمی ترسی؟!
1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 7، ص358
2) نهج البلاغه، خطبه 57
3) لَا أَبَا لِغَيْركَ: وای بر تو؛ جمله ای توبیخی است. حَدَرْتَ: شتافتی؛ فرود آمدن و پایین رفتن است و از آن جا که پایین رفتن معمولاً به سرعت انجام می شود، این واژه به معنای سرعت کردن نیز به کار می رود.
4) پیام امام امیرالمؤمنين، ج 10، ص123.
5) نِقَاشَ الْحِسَابِ: دقت و سخت گیری در حساب؛ مناقشته.
أَيُّهَا الْمَعْدُودُ كَانَ عِنْدَنَا مِنْ أُولِي الْأَلْبَابِ، كَيْفَ تُسِيخُ شَرَاباً وَ طَعَاماً وَ أَنْتَ تَعْلَمُ أَنَّكَ تَأْكُلُ حَرَاماً وَ تَشْرَبُ حَرَاماً وَ تَبْتَاعُ الْإِمَاءَ وَ تَنْكِحُ النِّسَاءَ مِنْ أَمْوَالِ الْيَتَامَى وَالْمَسَاكِينِ وَالْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُجَاهِدِينَ الَّذِينَ أَفَاءَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ هَذِهِ الْأَمْوَالَ وَ أَحْرَزَ بِهِمْ هَذِهِ الْبِلَادَ؟ فَاتَّقِ اللَّهَ وَارْدُدْ إِلَى هَؤُلَاءِ الْقَوْمِ أَمْوَالَهُمْ، فَإِنَّكَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ ثُمَّ أَمْكَنَنِي اللَّهُ مِنْكَ لَأَعْذِرَنَّ إِلَى اللَّهِ فِيكَ وَ لَأَضْرِبَنَّكَ بِسَيْفِي الَّذِي مَا ضَرَبْتُ بِهِ أَحَداً إِلَّا دَخَلَ النَّارَ؛ وَ وَ اللَّهِ لَوْ أَنَّ الْحَسَنَ وَالْحُسَيْنَ فَعَلَا مِثْلَ الَّذِي فَعَلْتَ مَا كَانَتْ لَهُمَا عِنْدِى هَوَادَةٌ وَلَا ظَفِرَا مِنِّى بِإِرَادَةٍ حَتَّى آخُذِ الْحَقِّ مِنْهُمَا وَأَزِيحَ الْبَاطِلَ عَنْ مَظْلَمَتِهِمَا وَأُقْسِمُ بِاللَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ مَا يَسُرُّنِى أَنَّ مَا أَخَذْتَهُ مِنْ أَمْوَالِهِمْ حَلَالٌ لِي أَتْرُكُهُ مِيرَاثًا لِمَنْ بَعْدِي. فَضَحٌ رُوَيْداً، فَكَأَنَّكَ قَدْ بَلَغْتَ الْمَدَى وَ دُفِنْتَ تَحْتَ الثَّرَى وَ عُرِضَتْ عَلَيْكَ أَعْمَالُكَ بِالْمَحَلَّ الَّذِي يُنَادِى الظَّالِمُ فِيهِ بِالْحَسْرَةِ وَيَتَمَنَّى الْمُضَيَّعُ فِيهِ الرَّجْعَةَ، وَلاتَ حِينَ مَناصِ .
أَيُّهَا الْمَعْدُودُ كَانَ عِنْدَنَا مِنْ أُولى الْأَلْبَابِ كَيْفَ تُسِيعُ شَرَاباً وَ طَعَاماً وَ أَنْتَ تَعْلَمُ أَنَّكَ تَأْكُلُ حَرَاماً وَتَشْرَبُ حَرَاماً (1) ای کسی که نزد ما از خردمندان شمرده می شدی چگونه آشامیدن و خوردن این مال را بر خود گوارا می دانی در حالی که می دانی حرام می خوری و حرام می آشامی؟!
نکته
«كَيْفَ تُسِیخُ...» اشاره به این که تمام زندگی تو آمیخته با حرام شده و آب و غذایی که از اموال غصب شده بیت المال به دست می آوری نوشیدن و خوردنش بر تو حرام است و مهریه ای که از حرام برای زنان قایل می شوی سبب می شود زندگی خانوادگی تو آلوده شود. (2)
مشابه
فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ (3)پس هرکس به وزن ذره ای نیکی کرده باشد آن را می بیند و هرکس به وزن ذره ای بدی کرده باشد آن را می بیند.
لَيْسَتِ الرَّوِيَّةُ كَالْمُعَايَنَةِ مَعَ الْإِبْصَارِ فَقَدْ تَكْذِبُ الْعُيُونُ أَهْلَهَا وَ لَا يَغُشُ الْعَقْلُ مَنِ اسْتَنْصَحَهُ (1)و آن حضرت فرمود: اندیشه مانند دیدن با چشم ها نیست که گاهی چشم ها به صاحبانش دروغ می گویند ولی خرد به کسی که از او نصیحت خواهد، خیانت نمی کند.
وَتَبْتَاعُ الْإِمَاءَ وَتَنْكِحُ النِّسَاءَ مِنْ أَمْوَالِ الْيَتَامَى وَالْمَسَاكِينِ وَالْمُؤْمِنِينَ وَالْمُجَاهِدِينَ الَّذِينَ أَفَاءَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ هَذِهِ الْأَمْوَالَ وَ أَحْرَزَ بِهِمْ هَذِهِ الْبِلَادَ (2)
می شود به صاحبان اصلی باز می گردد.
أَخْرَزَ: حفظ کرد.
کنیزان می خری و با زنان ازدواج می کنی آن هم از مال یتیمان و مساکین و مؤمنان جهاد کننده ای که خداوند این اموال را به آنان بخشیده و به وسیلهٔ آنان این شهرها را حفظ کرده.
نکته ها
اشاره به این است که اگر این اموال مال افراد ثروتمندی بود، غصب آن ها کمتر قبح و زشتی داشت ولی غصب اموالی که متعلق به دو گروه یتیمان و محرومان و مجاهدان و مدافعان اسلام است بسیار قبیح تر و زشت تر است. (3)
این خلاف انصاف و عدالت است که دسترنج رزمندگان اسلام که با شرکت در جهاد و نثار خون خود به وجود آمده است توسط دیگرانی که سهمی در جهاد نداشتند تصرف شود و خود آن ها از این اموال محروم گردند. (4)
فَاتَّقِ اللَّهَ وَ ارْدُدْ إِلَى هَؤُلَاءِ الْقَوْمِ أَمْوَالَهُمْ فَإِنَّكَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ ثُمَّ أَمْكَنَنِي اللَّهُ مِنْكَ لَأُعْذِرَنَّ إِلَى اللَّهِ فِيكَ وَ لَأَضْرِبَنَّكَ بِسَيْفِي الَّذِى مَا ضَرَبْتُ بِهِ أَحَداً إِلَّا دَخَلَ النَّارَ (5)
از خدا پروا کن! به این قوم اموالشان را برگردان اگر برنگردانی آن گاه خداوند به من قدرت دستیابی به تو را بدهد، چنانت عقوبت کنم که عذر خواهم نزد حق باشد و با شمشیرم گردنت
1) نهج البلاغه حکمت 281
2) تَبْتَاعُ الْإِمَاءَ: كنيزان را می خری. أَفَاءَ: بازگشت؛ از ریشهٔ «فی»؛ گویی اموالی که در دست کفار بوده جنبۀ غصب داشته و هنگامی که به غنیمت گرفته
3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 10، ص 127.
4) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص 232
5) ازدد: برگردان. أُعْذِرَةً: عذر خود را ظاهر ساختن؛ از ریشه «اعذار».
را بزنم؛ شمشیری که احدی را با آن نزدم جز این که وارد جهنم شد.
نکته ها
امام برای بیان حساسیت و جایگاه اموال عمومی از هر سه شیوۀ ممکن یعنی تقوای الهی، تحریک عواطف انسانی و تهدید عملی استفاده کرده است. (1)
بیان این حقیقت که هرکس با شمشیر امیرالمؤمنین علیه السلام کشته شود به طور قطع به جهنم خواهد رفت حاکی از یقین آن حضرت به حقانیت راهش می باشد. (2)
وَ وَ اللَّهِ لَوْ أَنَّ الْحَسَنَ وَالْحُسَيْنَ فَعَلَا مِثْلَ الَّذِي فَعَلْتَ مَا كَانَتْ لَهُمَا عِنْدِي هَوَادَةٌ وَ لَا ظَفِرَا مِنِّى بِإِرَادَةٍ حَتَّى آخُذَ الْحَقَّ مِنْهُمَا وَ أُزِيحَ الْبَاطِلَ عَنْ مَظْلَمَتِهِمَا (3)
به خدا قسم اگر حسن و حسینم آن چه تو انجام دادی انجام می دادند، از من نرمشی نمی دیدند و به مرادی نمی رسیدند تا این که حق را از آنان باز ستانم و باطلی را که از ستمشان به وجود آمده، نابود سازم.
نکته ها
امام بیان می کند که لازمه عدالت، جریان یکسان بودن قانون نسبت به همگان بوده است و هیچ انگیزه ای نمی تواند از شکل گیری عدالت در جریان قانون جلوگیری نماید. (4)
تصریح به نام امام حسن علیه السلام و امام حسین علیه السلام نه بدان معنی است که آنان مرتکب چنین خلافی خواهند شد چراکه آن ها معصوم بوده و هرگز چنین احتمالی درباه آن ها نمی رود. به هر حال این گونه موارد قاطعیت و انعطاف ناپذیری امام را به اثبات می رساند. (5)
مشابه
قُلْ إِنْ كَانَ لِلرَّحْمنِ وَلَدٌ فَأَنَا أَوَّلُ الْعابِدین (6)بگو: اگر خدای رحمان را فرزندی می بود، من از نخستین پرستندگان می بودم.
1) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص 232.
2) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص 233
3) هَوَادَةٌ: نرمش؛ صلح و علاقه به کسی است و در این جا معنای اول اراده شده است؛ المصالحة والمصانعة. زِیحَ: از بین می برم؛ از ریشهٔ «ازاحه» به معنای زایل کردن.
4) قطره ای از دریا، ج1، ص354
5) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص233
6) زخرف، 81.
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُونُوا قَوَّامِينَ بِالْقِسْطِ شُهَداءَ لِلَّهِ وَ لَوْ عَلَى أَنْفُسِكُمْ أَوِ الْوَالِدَيْنِ وَ الْأَقْرَبِينَ إِنْ يَكُنْ غَنِيًّا أَوْ فَقيراً فَاللَّهُ أَوْلى بهما (1)ای کسانی که ایمان آورده اید، به عدالت فرمانروا باشید و برای خدا شهادت دهید هر چند به زیان خود یا پدر و مادر یا خویشاوندان شما، چه توانگر و چه درویش بوده باشد؛ زیرا خدا به آن دو سزاوارتر است.
وَ أُقْسِمُ بِاللَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ مَا يَسُرُّنِى أَنَّ مَا أَخَذْتَهُ مِنْ أَمْوَالِهِمْ حَلَالٌ لِي أَتْرُكُهُ مِيرَاثَاً لِمَنْ بَعْدِي (2) به خدا پروردگار جهانیان سوگند می خورم اگر اموالی که به حرام از مردم ستاندی مال حلالی برای من بود که آن را برای بازماندگانم به میراث گذارم چیزی نبود که مرا خوشحال نماید.
نکته
امام علی علیه السلام که الگوی خداجویان است اگر مال حلالی بر هم انباشته کند و برای وارثان بر جای گذارد خوشحال نیست آن که مال حلالی فراهم کند و آن را ره توشه آخرت قرار دهد باید خوشحالی کند؛ چراکه در عین حال دیگران را هم محروم نساخته. (3)
مشابه
پیامبر: اللَّهُمَّ ارْزُقُ مُحَمَّداً وَ آلَ مُحَمَّدٍ وَ مَنْ أَحَبَّ مُحَمَّداً وَ آلَ مُحَمَّدٍ الْعَفَافَ وَالْكَفَافَ وَارْزُقْ مَنْ أَبْغَضَ مُحَمَّداً وَ آلَ مُحَمَّدِ الْمَالَ وَ الْوَلَدَ (4)بار خدايا به محمد و آل محمد و دوستان آن ها پاک دامنی و به مقدار کفاف روزی کن و به دشمنان محمد و آل محمد، مال و فرزند روزی کن.
وَ لا تَجْعَلْ يَدَكَ مَغْلُولَةً إِلى عُنُقِكَ وَ لا تَبْسُطُها كُلَّ الْبَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلُوماً مَحْسُورا (5)نه هرگز دست خود در احسان به خلق محکم بسته دار و نه بسیار باز و گشاده دار که هرکدام کنی به نکوهش و حسرت خواهی نشست. وَابْتَغِ فيما آتاك اللهُ الدَّارَ الْآخِرَةَ وَ لا تَنْسَ نَصيبَكَ مِنَ الدُّنْیا (6)و به او گفتند در آن چه
خدا به تو داده سرای آخرت را جست وجو کن و بهره ات را از دنیا فراموش منما.
فَضَحِ رُوَيْداً فَكَأَنَّكَ قَدْ بَلَغْتَ الْمَدَى وَ دُفِنْتَ تَحْتَ الثَّرَى وَ عُرِضَتْ عَلَيْكَ أَعْمَالُكَ بِالْمَحَلَّ الَّذِي يُنَادِى الظَّالِمُ فِيهِ بِالْحَسْرَةِ وَ يَتَمَنَّى الْمُضَيَّعُ فِيهِ الرَّجْعَةَ وَ لَاتَ حِينَ مناص (1)
الثَّرَى: خاک.
عُرضَت: عرضه شد.
يُنَادِی ندا می دهد
يَتَمَنَّى: تمنا می کند.
الْمُضَيَّعُ: ضایع کننده
مناص: پناهگاه و فریادرس؛ از ریشهٔ «نوص»؛ عرب هنگامی که حادثه سخت و وحشتناکی رخ می داده مخصوصاً در جنگ ها این کلمه را تکرار می کرد و می گفت مناص مناص یعنی پناهگاه کجاست؟ و چون این مفهوم با فرار مقارن است گاهی به معنای محل فرار نیز آمده است؛ بنابراین جمله ولات حين مناص مفهومش این است که راه فرار و نجات و پناهگاهی نیست؛ المهرب و المخلص.
در این غارتگری آهسته بران که گویی به مرگ رسیده ای و زیر خاک دفن شده ای و اعمالت بر تو عرضه شده آن هم در جایی که ستمکار به حسرت فریاد بر می دارد و ضایع کننده عمر درخواست برگشت به دنیا دارد در حالی که آن زمان زمان رهایی نیست.
نکته
«فَضَحٌ رُوَيْداً»: ضرب المثل ادیبانه ای است که عرب به کسی می گوید که از او انتظار دارد که چاشتگاه شتر بیزبان را آهسته بچراند تا بتواند با خوردن علف بیابان رمقی بیابد و از گرسنگی رها گردد و راه سفر را طی کند و شتربان را به مقصد برساند. از این ضرب المثل در موردی استفاده می شود که می خواهد به کسی بگوید تندروی نکند و اسب سرکش هوای نفس را نجهاند و خود را به هلاکت نیندازد. (2)
1) فَضَحٌ رُوَيْداً: عجله نکن؛ به چرا بردن گوسفندان به هنگام برآمدن آفتاب است؛ «ضَحَ» صیغه امر است از ریشهٔ «تضحیه» در جایی گفته می شد که منظور این بود که گوسفندان را آهسته در چراگاه حرکت دهند تا به اندازه کافی سیر شود سپس این جمله در مواردی که منظور دست نگه داشتن و آرام بودن است؛ أمر بالأناة و السكون، وأصلها الرّجل يطعم إبله ضحى ويسيرها مسرعا ليسير فلا يشبعها: فيقال له: ضح رويدا. المَدی: پایان کار و رسیدن به سنین بالا.
2) اندیشه سیاسی - تربیتی علوی در نامه های نهج البلاغه، ج 4، ص490.
مشابه
وَ أَنْذِرْهُمْ يَوْمَ الْحَسْرَةِ إِذْ قُضِيَ الْأَمْرُ (1)آنان را از روز حسرت که کار به پایان آمده بترسان. فَيَا لَهَا حَسْرَةً عَلَى كُلِ ذِي غَفْلَةٍ أَنْ يَكُونَ عُمُرُهُ عَلَيْهِ حُجَّةً وَ أَنْ تُؤَدِّيَهُ أَيَّامُهُ إِلَى الشَّقْوَةِ نَسْأَلُ اللهَ سُبْحَانَهُ أَنْ يَجْعَلَنَا وَإِيَّاكُمْ مِمَّنْ لَا تُبْطِرُهُ نِعْمَةٌ وَلَا تُقَصِّرُ بِهِ عَنْ طَاعَةِ رَبِّهِ غَايَةٌ وَلَا تَحُلُّ بِهِ بَعْدَ الْمَوْتِ نَدَامَةٌ وَ لَا كَآبَة (2)حسرت و اندوه بر آن بی خبری که عمر نابودشده اش بر او حجت است و پایان زندگی اش شقاوت! از خدا درخواست دارم ما و شما را از کسانی قرار دهد که نعمت آنان را به طغیان نیندازد و هدفی آنان را در عبادت پروردگار خود مقصر نسازد و پس از مرگ ندامت و اندوه بر او فرود نیاید. امام على علیه السلام: إِنَّ أَعْظَمَ الْحَسَرَاتِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ حَسْرَةُ رَجُلٍ كَسَبَ مَالًا فِي غَيْرِ طَاعَةِ اللَّهِ [فَوَرَّثَهُ رَجُلًا فَوَرِثَهُ رَجُلٌ فَأَنْفَقَهُ فِي طَاعَةِ اللَّهِ سُبْحَانَهُ فَدَخَلَ بِهِ الْجَنَّةَ وَ دَخَلَ الْأَوَّلُ بِهِ النَّار (3)و آن حضرت فرمود: بزرگترین حسرت ها در روز قیامت، حسرت مردی است که از حرام کسب ثروت کرده و آن را مردی به ارث برده و در طاعت خدای سبحان انفاق نموده، پس به خاطر انفاقش وارد بهشت می گردد و ارث گذارنده داخل جهنم می شود.
شناسنامه نامه
تاریخ، زمان و مکان وقوع: پیش از صفین در کوفه، سال 37 هجری
مخاطب: عمرو بن ابی سلمه مخزومی
علت مکاتبه: نصب نعمان بن عجلان زرقی و عزل عمروبن ابی سلمه از فرمانداری بحرین
موضوع: سیاسی
هدف و نتیجه: لبیک عمرو به دعوت امام علیه السلام جهت شرکت در نبرد صفین (1)
عمر و بن ابی سلمه پسر همسر پیامبر مادرش ام سلمه و پدرش ابوسلمه پسر عبد الاسد بن هلال بن عمر بن مخزوم است و اما نعمان بن عجلان از جمله بزرگان انصار از قبیله بنی زریق است.
موضوع نامه اطلاع عمرو بن ابی سلمه است بر تعیین نعمان به جای او و نیز اطلاع بر این که این عمل به خاطر خلافی نبوده است که از او سرزده باشد تا او را مستحق نکوهش و برکناری سازد بلکه امام علیه السلام از او سپاسگزار است؛ از آن رو که به خوبی حکومت کرده و رعایت امانت را نموده است. آنگاه هدف خود را از برکناری و احضار وی به اطلاع رسانده که عبارت از یاری و کمک گرفتن از او در برابر دشمن است تا دلش آرام گیرد و از مقام حکومت با میل و رغبت جدا شود.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص 155
و من كتاب له (عليه السلام) إلى عمر بن أبي سلمة المخزومي و كان عامله على البحرين، فعَزَلَه و استعمل نعمان بن عجلان الزرقى مكانه أَمَّا بَعْدُ، فَإِنِّي قَدْ وَلَّيْتُ النُّعْمَانَ بْنَ عَجْلَانَ الزُّرَقِيَّ عَلَى الْبَحْرَيْنِ وَ نَزَعْتُ يَدَكَ، بِلَا ذَمِّ لَكَ وَ لَا تَثْرِيبٍ عَلَيْكَ، فَلَقَدْ أَحْسَنْتَ الْوِلَايَةَ وَ أَدَّيْتَ الْأَمَانَةَ؛ فَأَقْبِلْ غَيْرَ ظَنِينِ وَلَا مَلُومٍ وَلَا مُتَهَم وَ لَا مَأْثُومِ. [فَقَدْا فَلَقَدْ أَرَدْتُ الْمَسِيرَ إِلَى ظَلَمَةِ أَهْلِ الشَّامِ وَ أَحْبَبْتُ أَنْ تَشْهَدَ مَعِي فَإِنَّكَ مِمَّنْ أَسْتَظْهِرُ بِهِ عَلَى جِهَادِ الْعَدُوِّ وَإِقَامَةِ عَمُودِ الدِّينِ، إِنْ شَاءَ اللَّه.### 1. جابه جایی مدیران﴿أَمَّا بَعْدُ فَإِنِّى قَدْ وَلَّيْتُ النُّعْمَانَ بْنِ عَجْلَانَ الزُّرَقِيَّ عَلَى الْبَحْرَيْنِ
اما بعد، نعمان بن عجلان زرقی را والی بحرین قرار دادم.
نکته
امام با مدیریت هوشمندانه بر اساس شرایط به جابه جایی مدیران می پردازد. امام با این کار از ایستایی و درجا زدن و تضعیف مدیریت و تبدیل شدن مسئولیت به یک حق پیشگیری می نماید. (1)
وَ نَزَعْتُ يَدَكَ بِلَا ذَمِّ لَكَ وَ لَا تَثْرِيبٍ عَلَيْكَ (2)
تقریب: سرزنش و ملامت از ریشۀ «ثرب» در اصل به معنای پوسته نازکی از پیه که گاهی روی معده ها و روده ها را می پوشاند و هنگامی که به باب تفعیل (تثریب می رود به معنای کنار زدن آن پوسته است؛ سپس به معنای سرزنش و توبیخ و ملامت به کار رفته گویی با این کار پرده گناه از چهره طرف کنار زده می شود؛ بلا لوم علیک و التثريب: الاستقصاء في اللوم.
و تو را از آن جا برداشتم بدون این که نکوهش و ملامتی بر تو باشد.
فَلَقَدْ أَحْسَنْتَ الْوِلَايَةَ وَ أَدَّيْتَ الْأَمَانَةَ زمامداری را به خوبی انجام دادی و امانت را ادا کردی.
مشابه
وَ إِنَّ عَمَلَكَ لَيْسَ لَكَ بِظُعْمَةٍ وَ لَكِنَّهُ فِي عُنُقِكَ أَمَانَةٌ (1)حکمرانی برای تو طعمه نیست، بلکه امانتی است بر عهده ات. إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى أَهْلِها (2)خدا به شما فرمان می دهد که امانت ها را به صاحبانشان بازگردانید.
فَأَقْبِلْ غَيْرَ ظَنِينِ وَ لَا مَلُومٍ وَلَا مُتَّهَم وَ لَا مَأْلُوم (3)
به جانب من بیا بی آن که نسبت به تو سوءظن و سرزنش یا اتهام و گناهی باشد.
نکته
جابه جایی فرمانداران متناسب با توانایی ها و صلاحیت های آنان و تعیین جایگاه خدمت، هرکدام از نشانه های رهبر لایق و شایسته است که امیرالمؤمنین علیه السلام مصداق بارز آن می باشد. (4)
فَلَقَدْ أَرَدْتُ الْمَسِيرَ إِلَى ظَلَمَةِ أَهْلِ الشَّامِ وَ أَحْبَبْتُ أَنْ تَشْهَدَ مَعِى عزم حرکت به جانب ستمکاران شام را دارم دوست داشتم در این سفر همراهم باشی.
نکته
عبارت «أَحْبَبْتُ أَنْ تَشْهَدَ مَعِی» به معنای شهادت در رکاب حضرت نیست بلکه به معنای حضور با آن حضرت است. (5)
1) نهج البلاغه نامه 5.
2) نساء، 58.
3) ظنین: بدگمان؛ از ریشهٔ ظنه» به معنای تهمت گرفته شده است فرق آن با متهم که در عبارت آمده ممکن است این باشد که سوءظن به متهم از ظنین بیشتر است و در جایی گفته می شود که قراینی بر اتهام کسی وجود داشته باشد؛ المتهم، والظنّة: التهمة و الجمع الظنن. مَأْثُوم: مرتکب گناه؛ کسی که برای او گناهی ذکر می کنند ولی «آثم» به معنای شخص گناهکار است و هر دو از ریشهٔ «آثم» به معنای گناه گرفته شده است.
4) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص235
5) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 10، ص143.
فَإِنَّكَ مِمَّنْ أَسْتَظْهِرُ بِهِ عَلَى جِهَادِ الْعَدُوِّ وَإِقَامَةِ عَمُودِ الدِّينِ إِنْ شَاءَ اللَّه (1) زیرا تو از کسانی هستی که در جنگ با دشمن و به پاکردن ستون دین به آنان پشت قوی می کنم، اگر خدا بخواهد.
مشابه
هوَ قاتِلُوهُمْ حَتَّى لا تَكُونَ فِتْنَةٌ وَيَكُونَ الدِّينُ كُلُّهُ لِلَّهِ (2)با آنان نبرد کنید تا دیگر فتنه ای نباشد و دین همه دین خدا گردد.
شناسنامه نامه
تاریخ زمان و مکان وقوع: پس از صفین در کوفه سال 38 هجری
مخاطب: مصقلة بن هبیره شیبانی
علت مکاتبه: تقسیم ناعادلانه غنائم و بیت المال از سوی مصقله
موضوع: سیاسی اعتقادی
هدف و نتیجه: هشدار و نتیجه (1)
این نامه به مصقلة بن هبیره شیبانی فرماندار فارس است. خلاصه این نامه ملامت و سرزنش شدید این فرماندار است؛ زیرا به خدمت امام گزارش داده بودند که او اموال بیت المال را بی حساب وکتاب به قوم و قبیله خود می دهد امام او را سخت بر این کار ملامت می کند و نصیحت می فرماید که آخرت خود را به دنیا و دین خود را به دینار نفروشد.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص167.
و من كتاب له (عليه السلام) إلى مصقلة بن هبيرة الشيباني و هو عامله على أردشير خُرّة:
بَلَغَنِي عَنْكَ أَمْرُ إِنْ كُنْتَ فَعَلْتَهُ فَقَدْ أَسْخَطْتَ إِلَهَكَ وَ عَصَيْتَ إِمَامَكَ؛ أَنَّكَ تَقْسِمُ فَيْءَ الْمُسْلِمِينَ الَّذِى حَازَتْهُ رِمَاحُهُمْ وَ خُيُولُهُمْ وَ أُرِيقَتْ عَلَيْهِ دِمَاؤُهُمْ فِيمَنِ اعْتَامَكَ مِنْ أَعْرَابِ قَوْمِكَ. فَوَالَّذِي فَلَقَ الْحَبَّةَ وَبَرَأَ النَّسَمَةَ لَئِنْ كَانَ ذَلِكَ حَقَّاً لَتَجِدَنَّ لَكَ عَلَيَّ هَوَاناً وَ لَتَخِفَّنَّ عِنْدِي مِيزَانَا، فَلَا تَسْتَهِنْ بِحَقِّ رَبِّكَ وَ لَا تُصْلِحْ دُنْيَاكَ بِمَحْقِ دِينِكَ فَتَكُونَ مِنَ الْأَخْسَرِينَ أَعْمَالًا أَلَا وَ إِنَّ حَقٌّ مَنْ قِبَلَكَ وَ قِبَلَنَا مِنَ الْمُسْلِمِينَ فِى قِسْمَةِ هَذَا الْفَيْءِ سَوَاءٌ، يَرِدُونَ عِنْدِي عَلَيْهِ وَ يَصْدُرُونَ عَنْه .
بَلَغَنِي عَنْكَ أَمْرُ إِنْ كُنْتَ فَعَلْتَهُ فَقَدْ أَسْخَطْتَ إِلَهَكَ (1) خبر انجام کاری از تو به من رسیده که اگر آن را به جا آورده باشی، خدایت را به خشم آورده و امام خود را غضبناک کرده ای.
نکته
این تعبیر نشان می دهد که امام خبری را که به او رسیده بود صددرصد تصدیق نفرمود و جانب احتیاط را رعایت کرد که مبادا شخص بی گناهی متهم گردد. (2)
مشابه
ذلِكَ بِأَنَّهُمُ اتَّبَعُوا مَا أَسْخَطَ اللَّهَ وَ كَرِهُوا رِضْوانَهُ فَأَحْبَطَ أَعْمَالَهُم (3)این به خاطر آن است که آن ها از آن چه خداوند را به خشم می آورد پیروی کردند و از آن چه موجب خشنودی او است کراهت داشتند لذا اعمالشان را حبط و نابود کرد.
وَعَصَيْتَ إِمَامَكَ أَنَّكَ تَقْسِمُ فَيْءَ الْمُسْلِمِينَ الَّذِي حَازَتْهُ رِمَاحُهُمْ وَ خُيُولُهُمْ وَ أُرِيقَتْ
عَلَيْهِ دِمَاؤُهُمْ فِيمَنِ اعْتَامَكَ مِنْ أَعْرَابِ قَوْمِكَ (1)
حَازَتْهُ: آن را جمع کرد؛ جمعته
رِمَاحُهُمْ: نیزه هایشان؛ از مادۀ «رمح» به معنای نیزه است؛ الرُّمْحُ: من السلاح معروف.
خُيُولُهُمْ: اسب هایشان؛ از مادۀ «خیل» به معنای اسب است؛ این واژه در اصل به معنای تکبر و خودپسندی است. به عقيدة راغب اسبان را از آن جهت «خیل» گفته اند که هر که به آن سوار شود در خود احساس تکبر می کند.
أُريقت: ریخته شد.
دِمَاؤُهُمْ: خون هایشان؛ جمع «دَم» به معنای خون.
اعتام: برگزید؛ از ریشه اعتیام» و «عیم در اصل به معنای تشنگی و علاقه به شیر است و از آن جا که انسان هنگامی که علاقه شدید به چیزی پیدا کرد تلاش می کند نوع خوب آن را به دست آورد واژۀ «عیمه» به معنای هرچیز خوب و برگزیده ای آمده است؛ بنابراین جمله «اعتامک» یعنی تو را برگزیده اند؛ اختارک من بین الناس، أصله من العيمة، و هي خيار المال، وقد روی فیمن اعتماک بالقلب و الصحيح المشهور الأول.
خبر این است که غنائمی که نیزه ها و اسب های اهل اسلام گرد آورده و خونشان در این راه به زمین ریخته در میان بادیه نشینان قبیله ات که تو را انتخاب نموده اند، تقسیم می کنی!
نکته ها
غنائمی که در بیت المال گرد آمده باید در راه عمران و آبادانی و رفاه و پیشرفت امت اسلامی به مصرف برسد و هیچ کس حق ندارد آن ها را به مصارف شخصی و فامیلی اختصاص دهد. (2)
«فی» اموالی است از کفار که بدون جنگ به حکومت اسلامی منتقل می شود و مصرف آن مانند مصرف خمس است. رئیس دولت اسلامی مجاز است که آن را در راه مصالح امت اسلامی به مصرف برساند. (3)
مشابه
إِنَّ هَذَا الْمَالَ لَيْسَ لِي وَ لَا لَكَ وَ إِنَّمَا هُوَ فَيْءٌ لِلْمُسْلِمِينَ وَ جَلْبُ أَسْيَافِهِمْ فَإِنْ شَرِكْتُهُمْ فِي حَرْبِهِمْ كَانَ لَكَ مِثْلُ حَظِّهِمْ وَ إِلَّا فَجَنَاةُ أَيْدِيهِمْ لَا تَكُونُ لِغَيْرِ أَفْوَاهِهِم (4)این مال نه از آن من است نه از آن تو بلکه غنیمت مسلمانان و اندوخته شمشیرهای ایشان است؛ پس اگر با آن ها در کارزارشان شریک بوده ای تو را هم مانند آنان نصیب و بهره می باشد و اگر نه،
چیده دست های آن ها برای دهان های دیگران نمی باشد.
فَوَالَّذِي فَلَقَ الْحَبَّةَ وَ بَرَأَ النَّسَمَةَ لَئِنْ كَانَ ذَلِكَ حَقَّاً لَتَجدَنَّ لَكَ عَلَيَّ هَوَاناً وَ لَتَخِفَّنَّ عِنْدِي مِيزَاناً (1)
هوان: خواری
لَتَخِفَّنَّ: قطعاً سبک خواهی شد.
به حق کسی که دانه را شکافت و انسان را آفرید، اگر این برنامه حقیقت داشته باشد، خود را نزد من خوار و بی اعتبار خواهی یافت.
نکته
نحوه برخورد امام با اصحاب به خصوص کارگزاران وابسته به نوع عملکرد آن ها بود. (2)
مشابه
فَلا نُقِيمُ لَهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَزْناً (3)ما در روز قیامت برایشان منزلتی قائل نیستیم.
فَلَا تَسْتَهِنْ بِحَقِّ رَبِّكَ وَ لَا تُصْلِحْ دُنْيَاكَ بِمَحْقِ دِینِکَ فَتَكُونَ مِنَ الْأَخْسَرِينَ أَعْمَالًا (4)
بِمَحْق: از بین بردن؛ محو و نابود کردن؛ محق محقا الشيء: أبطله و محاه.
پس حق خداوندت را سبک مشمار و دنیای خود را با نابودی دین خویش آباد مکن که از زیانکارترین مردم خواهی بود.نکته
فروش دین به دنیا و فدا کردن مصالح آخرتی به جای تحصیل منافع دنیوی، بلا و ضایعه ای است که اکثراً دامن مسئولان و کارگزاران را می گیرد و دره هولناکی است که آن ها را در خود فرو می برد. (5)
1) فَلَقَ الْحَبَّةَ: دانه را شکافت. النَّسَمَةَ: آفرید؛ در اصل به معنای نفس کشیدن و وزش ملایم نسیم است و گاه به خود انسان یا روح او اطلاق می شود.
2) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص 236
3) كهف، 105.
4) لَا تَسْتَهنَّ: سبک مشمار؛ از ماده «وهن» به معنای سستی. لَا تُصْلِحُ: آباد نکن.
5) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص 236.
أَلَا وَإِنَّ حَقَّ مَنْ قِبَلَكَ وَ قِبَلَنَا مِنَ الْمُسْلِمِينَ فِي قِسْمَةِ هَذَا الْفَيْءِ سَوَاءٌ يَرِدُّونَ عِنْدِي عَلَيْهِ وَ يَصْدُرُونَ عَنْه (1)
يَصْدُرُونَ: خارج می شوند.
آگاه باش که حق مسلمانانی که نزد تو و ما هستند از تقسیم غنیمت برابر است. آنان برای گرفتن سهم خود نزد من می آیند سهم خویش را می گیرند و می روند.
نکته ها
عبارت «يَردُونَ عِنْدِى عَلَيْهِ وَ يَصْدُرُونَ عَنْه» با توجه به این که تعبیر به ورود و صدور در اصل مربوط به ورود تشنگان به آبشخور و برگرفتن آب و بیرون رفتن از آن است، اشاره به این نکته می کند که بیت المال همچون نهر عظیمی است که خداوند آن را جاری ساخته و همگان در آن یکسان اند هر کسی از طریق آبشخور به این نهر می رسد و بهره خود را می گیرد و از آن خارج می شود. (2)
منظور از «عِنْدِی» این است که این کار با نظر من و طبق برنامه من باید انجام بگیرد نه این که نمایندگانم خودسرانه هرگونه که مایل باشند بیت المال را تقسیم کنند. (3)
مشابه
فَإِنَّ فِى الْعَدْلِ سَعَةً وَ مَنْ ضَاقَ عَلَيْهِ الْعَدْلُ فَالْجَوْرُ عَلَيْهِ أَضْيَق (4)زیرا گشایش امور با عدالت است و کسی که عدالت او را در مضیقه اندازد ظلم و ستم، مضیقه بیشتری برای او ایجاد می کند. إِنَّ أَفْضَلَ قُرَّةِ عَيْنِ الْوِلَاةِ اسْتِقَامَةُ الْعَدْلِ فِى البلاد (5)برترین چیزی که موجب چشم روشنی زمامداران می شود برقراری عدالت در شهرهاست.
شناسنامه نامه
تاریخ زمان و مکان وقوع: روزگار غارتگری ها در کوفه، سال 39 هجری
مخاطب: زیاد بن ابیه
علت مکاتبه: اطلاع امام علیه السلام از فریب کاری معاویه و برادرخواندگی زیاد بن ابیه
موضوع: سیاسی علمی
هدف و نتیجه: هشدار نسبت به توطئه معاویه (1)
از نامه های آن حضرت است به زیاد بن ابیه زمانی که به حضرت خبر رسید معاویه به زیاد نامه نوشته و می خواهد او را با ملحق کردن به نَسب خود بفریبد. سرچشمه این نامه این است که امام باخبر می شود که معاویه نامه ای به زیاد نوشته است که او را برادر واقعی خود بداند؛ به این ترتیب که زیاد را فرزند نامشروع ابوسفیان معرفی کند که از زن بدکاره ای متولد شده و از این طریق او را بفریبد و در چنگال خویش برای رسیدن به اهدافش قرار دهد.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص174.
و من كتاب له (عليه السلام) إلى زياد ابن أبيه و قد بلغه أن معاوية كتب إليه يريد خديعته بإستلحاقه:
وَ قَدْ عَرَفْتُ أَنَّ مُعَاوِيَةَ كَتَبَ إِلَيْكَ يَسْتَزِلُّ لُبَكَ وَ يَسْتَفِلُ غَرْبَكَ، فَاحْذَرْهُ، فَإِنَّمَا هُوَ الشَّيْطَانُ يَأْتِي الْمَرْءَ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ وَ عَنْ يَمِينِهِ وَ عَنْ شِمَالِهِ لِيَقْتَحِمَ غَفْلَتَهُ وَيَسْتَلِبَ غِرَّتَهُ. وَقَدْ كَانَ مِنْ أَبِي سُفْيَانَ فِي زَمَنِ عُمَرَ بْنِ الْخَطَّابِ فَلْتَةٌ مِنْ حَدِيثِ النَّفْسِ وَ نَزْغَةٌ مِنْ نَزَغَاتِ الشَّيْطَانِ لَا يَثْبُتُ بِهَا نَسَبٌ وَ لَا يُسْتَحَقُّ بِهَا إِرْثٌ وَ الْمُتَعَلِّقُ بِهَا كَالْوَاغِلِ الْمُدَفَّعِ وَ النَّوْطِ الْمُذَبْذَبِ. فَلَمَّا قَرَأَ زِيَادٌ الْكِتَابَ قَالَ شَهِدَ بِهَا وَ رَبِّ الْكَعْبَةِ، وَ لَّمْ تَزَلْ فِي نَفْسِهِ حَتَّى ادَّعَاهُ مُعَاوِيَةٌ .
وَ قَدْ عَرَفْتُ أَنَّ مُعَاوِيَةَ كَتَبَ إِلَيْكَ يَسْتَزِلُّ لُبَّكَ وَ يَسْتَفِلُّ غَرْبَكَ فَاحْذَرْهُ فَإِنَّمَا هُوَ الشَّيْطَانُ (1)
يَسْتَفلُ: رخنه می کند؛ از ریشهٔ «فَلَل» به معنای کُند کردن و شکستن چیزی؛ يريد أن يفلّ عزمک
غَرْبَ: چابکی و چالاکی؛ نشاط و هیجان و تصمیم؛ الغرب: حد السيف و هو مجاز عن العزم، و يصح أن يكون الجملة مجازا مركبا.
آگاه شدم که معاویه برای لغزاندن خردت و سست کردن عزمت نامه ای برایت فرستاده. از او حذر کن که بی تردید او شیطان است.
نکته
معاویه نه تنها خود فریب خورده شیطان بود که بر اثر فرورفتن در دام مفاسد دنیوی و به دلیل برخورداری از هوش و ذکاوت بالا، خود شیطان مجسمی شده بود که چهره ای شاخص همچون زیاد را به انحراف کشید. (2)
مشابه
وَ كَذلِكَ جَعَلْنا لِكُلِّ نَبِيٍّ عَدُوًّا شَياطِينَ الْإِنْسِ وَالْجِنِّ يُوحَى بَعْضُهُمْ إِلَى بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُورا (3)و همچنین برای هر پیامبری دشمنانی از شیاطین انس و جن قرار دادیم.
برای فریب یکدیگر، سخنان آراسته القا می کنند.
وَإِنَّ الشَّيَاطِينَ لَيُوحُونَ إِلَى أَوْلِيَائِهِمْ لِيُجَادِلُوكُمْ وَإِنْ أَطَعْتُمُوهُمْ إِنَّكُمْ لَمُشْرِكُون وشياطين (1)به دوستان خود القا می کنند که با شما مجادله کنند؛ اگر از ایشان پیروی کنید از مشرکانید. و إذا لَقُوا الَّذِينَ آمَنُوا قالُوا آمَنَّا وَ إِذا خَلَوْا إِلى شَياطينِهِمْ قَالُوا إِنَّا مَعَكُمْ إِنَّمَا نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُنَ (2)و چون به مؤمنان می رسند می گویند ایمان آورده ایم و چون با شیطان های خویش خلوت می کنند، می گویند: ما با شما هستیم، ما مسخره شان می کنیم.
يَأْتِي الْمَرْءَ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ وَ عَنْ يَمِينِهِ وَ عَنْ شِمَالِهِ لِيَقْتَحِمَ غَفْلَتَهُ وَيَسْتَلِبَ غِرَّتَهُ (3)
که از مقابل و پشت سر و از راست و چپ به سوی آدمی می آید تا به هنگام غفلت بر او هجوم آورد و عقلش را برباید.
نکته
منظور این است که شیطان برای فریفتن انسان ها از هر وسیله ای استفاده می کند؛ گاه از طریق تطمیع و زمانی تهدید و گاه شهوت و هواپرستی و هنگامی از طریق آمال و آرزوها که در همه این ها یک چیز مد نظر است و آن گمراه ساختن انسان است. (4)
مشابه
قالَ فَبِمَا أَغْوَيْتَنِي لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَ الْمُسْتَقِيمَ ثُمَّ لَآتِيَنَّهُمْ مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ وَ عَنْ أَيْمَانِهِمْ وَ عَنْ شَمَائِلِهِمْ وَ لا تَجِدُ أَكْثَرَهُمْ (5)شاكرين گفت: حال که مرا نومید ساخته ای من هم ایشان را از راه راست تو منحرف می کنم آن گاه از پیش و از پس و از چپ و راست بر آن ها می تازم و بیشترشان را شکرگزار نخواهی یافت.
وَ قَدْ كَانَ مِنْ أَبِي سُفْيَانَ فِي زَمَنِ عُمَرَ بْنِ الْخَطَّابِ فَلْتَةٌ مِنْ حَدِيثِ النَّفْسِ وَ نَزْغَةٌ مِنْ
نَزَغَاتِ الشَّيْطَانِ لَا يَثْبُتُ بِهَا نَسَبُ وَ لَا يُسْتَحَقُّ بِهَا إِرْثٌ (1)
نزغات: شیطان به وسوسه های او گفته می شود که افراد را به جان هم می اندازد
لَا يَثْبُتُ: ثابت نمی شود.
لَا يُسْتَحَقُّ: مستحق نمی شود.
ابوسفیان در زمان حکومت عمر بن خطاب سخنی بدون اندیشه بر زبانش آمد که سببش هوای نفس و وسوسه شیطان بود این سخن نه نسبی را اثبات می کند و نه کسی را مستحق میراث می سازد.
نکته ها
امام علیه السلام زیاد را متوجه علت نادرستی فریبکاری معاویه ساخته است؛ به این ترتیب که معاویه می خواهد او را با پیوند دادن به خود به عنوان این که برادر اوست، غافلگیر کند پس امام علیه السلام به وی هشدار می دهد که این رابطه برادری که معاویه در پی آن است در صورتی درست است که نسبت پسری زیاد از قول ابوسفیان صحیح باشد در حالی که ادعای فرزندی او برای ابوسفیان به اثبات نرسیده بلکه سخن ابوسفیان که من چنین و چنان کردم سخنی ناسنجیده و از روی هوای نفس بود که بدون دقت و فکر بر زبان آورده است. (2)
اعتراف ابوسفیان به عمل نامشروع زنا آن هم با زنی شوهردار دلیل بر پستی و رذالت او و استناد معاویه به این عمل و طرح علنی آن در حضور دیگران نشان از فساد دربار معاویه و عادی بود این جنایات در آن جاست. (3)
وَالْمُتَعَلِّقُ بِهَا كَالْوَاغِلِ الْمُدَفَّع والنَّوْطِ الْمُذَبْذَب (4)
النَّوْطِ الْمُذَبْذَب: ظرف و مانند آن است که دنبال پالان بیاویزند که وقتی راکب مرکب را حرکت می دهد یا حرکتش را سریع می نماید، آن ظرف پیوسته می جنبد.
1) فَلْتَةٌ: سخنی بی اساس؛ از ریشهٔ «فلت» در اصل به معنای از دست در رفتن چیزی است لذا به سخنانی که بدون مطالعه از دهان انسان می پرد و همچنین حوادث ناگهانی و بدون تأمل «فلته» می گویند؛ الكلام أو الأمر بغير روية. نَزْغَةٌ: وسوسه و تمایل؛ از ریشه نزغ به معنای وارد شدن در کاری است به قصد افساد و به هم انداختن مردم و
2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 7، ص370.
3) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص238.
4) وَاغِلِ: هجوم آورنده کسی است که به جمع شراب خواران درآید تا شراب بخورد ولی چون از آنان نیست پیوسته رانده شود و ممنوع گردد؛ از ریشهٔ «وغل» به معنای کسی است که برای نوشیدن آب از آبشخور دیگران هجوم می آورد در حالی که از آنان نیست. الْمُدَفَّع: دفع می شود؛ از ریشهٔ «دفع» به معنای کسی است که او را از کاری جلوگیری می کنند.
کسی که به آن سخن دل خوش نماید مانند کسی است که ناخوانده به محفل شراب خواران درآید و آنان پیوسته او را برانند و چونان کاسه ای چوبین است که به پالان شتر بندند و همواره با جنبش شتر از این سو به آن سو بجنبد.
نکته
عبارت «النوط المذبذب» اشاره به این است که چیزی از قبیل کاسه یا قدح چوبی و مانند این ها که به بار سوار می آویزند پیوسته در حرکت است و تا وقتی که به پشت بار آن سوار است و او مرکب را تند می راند در حال جنبیدن است. (1)
تشبیه
مشبه: کسی که به سفیانیان بچسبد
مشبه به: کسی که به جمع باده گساران می پیوندند ولی قبولش نمی کنند وجه شَبَه امام هرکس را که خود را به سفیانیان می چسباند تشبیه به کسی کرده است که می خواهد به جمع باده گساران بپیوندد ولی آن ها قبولش نمی کنند و او را از خود می رانند امویان هرگز زیاد را از خود ندانستند.
مشبه: کسی که به سفیانیان بچسبد
مشبه به: کاسه چوبین
وجه شَبَه: امام کسی را که به سفیانیان بچسبد تشبیه به کاسه چوبینی فرموده است که در حال تزلزل و لرزان است وجه شبه همان تزلزل و نپیوستن وی به فامیل مشخص و ناآرامی اوست؛ چنان که کاسه چوبین در حال لرزش می باشد و برقرار و ثابت نیست.
فَلَمَّا قَرَأَ زِيَادُ الْكِتَابَ قَالَ شَهِدَ بِهَا وَ رَبِّ الْكَعْبَةِ، وَ لَمْ تَزَلْ فِي نَفْسِهِ حَتَّى ادَّعَاهُ مُعَاوِيَةٌ. زیاد چون نامۀ امام را خواند گفت: به خدای کعبه سوگند که او به برادری من با معاویه شهادت داد و پیوسته این مسئله را در خاطر داشت تا معاویه او را برادر خود خواند.
1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 7، ص370.
شناسنامه نامه
تاریخ، زمان و مکان وقوع: قبل از جمل در مدینه، سال 36 هجری
مخاطب: عثمان بن حنیف انصاری فرماندار (بصره)
علت مکاتبه: دعوت عثمان بن حنیف به مهمانی ثروتمندان بصره
موضوع: اخلاقی، سیاسی، اعتقادی
هدف و نتیجه: ارائه الگوی ساده زیستی به کارگزاران (1)
نامه امام به عثمان بن حنیف والی بصره مشتمل بر چند هدف است: 1. اما امام علیه السلام به آن چیزی اشاره کرده است که می خواسته به خاطر آن عثمان بن حنیف را مورد پرخاش قرار دهد، یعنی پذیرش فوری مهمانی که در آن برای او غذاهای رنگارنگ و گوارا آماده کرده بودند؛ 2. امام علیه السلام به عنوان سرزنش عثمان بن حنیف را در این کار تخطئه می کند؛ 3. به وی دستور داده است تا از اینگونه مواردی که برایش پیش می آید دوری کند و از غذایی که برایش آماده می کنند که احتمال حرمت آن می رود و کیفیت آن معلوم نیست باید احراز کند؛ 4. توجه داده است بر این که وی امام و پیشوایی دارد که باید از او پیروی کند؛ 5. امام دلیل آورده است که عثمان باید از حال امام در امور دنیا پیروی کند حال امام آن بود که از پوشیدنی های دنیا به مقداری که بدنش را بپوشاند یعنی دو جامه کهنه و از خوراکی ها به اندازه ای که شدت
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص142.
گرسنگی او را برطرف سازد، یعنی دو قرص نان بسنده می کرد بدون اعتنا به زینت و آرایش؛ 6. به اصحاب این نکته را نیز خاطرنشان کرده است که این نوع ریاضت در حد توان آن ها نیست زیرا آن نوع،توانایی مشروط به داشتن استعداد و آمادگی است که آنان بدان مرحله از استعداد نرسیده اند. به وسیلهٔ سوگند نیکو بر نادرستی چیزی توجه داده است که احتمال می داده بر بعضی از اذهان ناپاک دربارۀ آن بزرگوار خطور کند و آن این که پارسایی وی در دنیا آمیخته به ریاست و در ورای آن پارسایی ظاهری علاقه به دنیا و مال اندوزی دنیا وجود دارد.
و من كتاب له ( عليه السلام) إلى عثمان بن حنيف الأنصارى و كان عامله على البصرة وقد بلغه أنه دُعِى إلى وليمة قوم من أهلها، فمضى إليها قوله:
أَمَّا بَعْدُ، يَا ابْنَ حُنَيْفٍ فَقَدْ بَلَغَنِى أَنَّ رَجُلًا مِنْ فِتْيَةِ أَهْلِ الْبَصْرَةِ دَعَاكَ إِلَى مَأْدُبَةٍ فَأَسْرَعْتَ إِلَيْهَا، تُسْتَطَابُ لَكَ الْأَلْوَانُ وَ تُنْقَلُ إِلَيْكَ الْجِفَانُ؛ وَ مَا ظَنَنَّتُ أَنَّكَ تُجِيبُ إِلَى طَعَامِ قَوْمٍ عَائِلُهُمْ مَجْفُو وَ غَنِيُّهُمْ مَذَعُوٌّ فَانْظُرْ إِلَى مَا تَقْضَمُهُ مِنْ هَذَا الْمَقْضَمِ، فَمَا اشْتَبَهَ عَلَيْكَ عِلْمُهُ فَالْفِظْهُ، وَ مَا أَيْقَنْتَ بِطِيبٍ وَجْهِهِ ] وُجُوهِهِ فَنَلْ مِنْهُ .
أَمَّا بَعْدُ يَا ابْنَ حُنَيْفٍ فَقَدْ بَلَغَنِي أَنَّ رَجُلًا مِنْ فِتْيَةِ أَهْلِ الْبَصْرَةِ دَعَاكَ إِلَى مَأْدُبَةٍ فَأَسْرَعْتَ إِلَيْهَا تُسْتَطَابُ لَكَ الْأَلْوَانُ وَ تُنْقَلُ إِلَيْكَ الْجِفَانُ (1)
تُسْتَطَابُ: لَک برای تو طلب می شود؛ به این معناست که انواع خوب از (غذاهای رنگارنگ) برای تو طلب می شود؛ از ریشه «طیب» به معنای پاکیزه و لذیذ است.
الْأَلْوَانُ: رنگارنگ
الْجِفَانُ: کاسه های بزرگ؛ جمع «جُفنه» به معنای ظرف های بزرگ غذاخوری است. این تعبیر نشان می دهد که مجلس مورد نظر در این نامه مجلس گسترده ای بوده که گروهی از اشراف در آن دعوت داشتند؛ جمع جفن و هو القصعة الكبيرة.
اما بعد ای پسر حنیف، به من خبر رسیده که مردی از جوانان اهل بصره تو را به مهمانی خوانده و تو هم به آن مهمانی شتافته ای با غذاهای رنگارنگ و ظرف هایی پر از طعام که به سویت آورده می شده، پذیرایی ات کرده اند.
نکته ها
این عبارت می رساند که امام کسانی را گمارده بود که بر اعمال و رفتار کارگزاران حکومتی بدون هیچ گونه دخالتی نظارت کنند و آن ها را به مرکز خلافت گزارش دهند. (2)
حضور کارگزار علوی بر سر سفره های رنگین درخور نکوهش و ملامت است؛ چراکه در بیشتر مواقع کسانی هستند که چنین سفره هایی را می گسترانند و توقعاتی دارند که
1) فِتْيَةِ: جوانان؛ جمع «فتی» در اصل به معنای جوان نوخاسته و شاداب است و گاهی به افراد صاحب سن وسالی که زندگی پرنشاط دارند نیز گفته می شود و در این جا به معنای اشراف است؛ جمع فتی کفتيان وفتو الشاب و الجواد. مَأْدُبَةٍ: سفره طعام؛ از ریشه «ادب» به معنای دعوت های رسمی و قابل توجه است که در آن آداب رعایت شود؛ بضمّ الدال: طعام يدعى إليه الجماعة و أدب القوم يأدبهم بالكسر أي دعاهم إلى طعامه.
2) اندیشه سیاسی - تربیتی علوی در نامه های نهج البلاغه، ج 5، ص 183.
می خواهند از نفوذ کارگزار استفاده کنند. (1)
وَ مَا ظَنَنْتُ أَنَّكَ تُجِيبُ إِلَى طَعَامِ قَوْمٍ عَائِلُهُمْ مَجْفُقٌ وَغَنِيُّهُمْ مَدْعُو (2)
خیال نمی کردم مهمان شدن به سفره قومی را قبول کنی که محتاجشان را به جفا می رانند و توانگرشان را به مهمانی می خوانند!
نکته
شرکت در مهمانی و قبول دعوت اشخاص نه تنها منع شرعی و اخلاقی ندارد بلکه یکی از حقوق متقابل مؤمنین به یکدیگر است که از مهمان پذیرایی کنند و در احادیث بر این امر تاکید شده است اما بعضی از مهمانی ها شبهه ناک بوده و یا پذیرایی هایی که در آن صورت می گیرد شبهه ناک و اسراف است. مثلاً مهمانی هایی که به انگیزه های مختلف تشکیل می شود که در آن چه بسا تصمیماتی گرفته می شود که خلاف قوانین شرعی است و یا غیبت و تهمت و دروغ... در آن جا وجود د دارد؛ لذا امام از چنین مهمانی هایی منع می کنند. (3)
مشابه
قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِينَةَ اللَّهِ الَّتى أَخْرَجَ لِعِبادِهِ وَ الطَّيِّبَاتِ مِنَ الرِّزْقِ قُلْ هِيَ لِلَّذِينَ آمَنُوا فِي الْحَياةِ الدُّنْيا خالِصَةً يَوْمَ الْقِيامَةِ كَذلِكَ نُفَصِّلُ الآيَاتِ لِقَوْمٍ يَعْلَمُون (4)بگو: چه کسی لباس هایی را که خدا برای بندگانش پدید آورده و خوردنی های خوش طعم را حرام کرده است؟ بگو این چیزها در این دنیا برای کسانی است که ایمان آورده اند و در روز قیامت نیز خاص آن ها باشد آیات خدا را برای دانایان اینچنین به تفصیل بیان می کنیم
فَانْظُرْ إِلَى مَا تَقْضَمُهُ مِنْ هَذَا الْمَقْضَمِ فَمَا اشْتَبَهَ عَلَيْكَ عِلْمُهُ فَالْفِظْهُ (1) به لقمه ای که بر آن دندان می گذاری دقت کن لقمه ای را که حلال و حرامش بر تو روشن نیست بیرون افکن.
نکته
در اغلب موارد سفره های رنگین اشراف و ثروتمندان جامعه از اموال مشکوک و لقمه های مشتبه پر شده است که آثار منفی روانی و معنوی برای شرکت کننده به همراه دارد. (2)
مَقْضَم: خوردنی.
الفظه: آن را دور بینداز؛ از ریشهٔ «لفظ» به معنای بیرون افکندن از دهان است و الفاظ را بدین جهت الفاظ می گویند که گویی از دهان بیرون افکنده می شوند؛ لفظت الشيء من فمى ألفظه لفظا من باب ضرب؛ رميت به.
مشابه
حَلَالٌ بَيِّنُ، وَ حَرَامٌ بَيِّنٌ، وَ شُبُهَاتٌ بَيْنَ ذلِكَ، فَمَنْ تَرَكَ الشُّبُهَاتِ نَجَا مِنَ الْمُحَرَّمَاتِ، وَ مَنْ أَخَذَ بِالشُّبُهَاتِ ارْتَكَبَ الْمُحَرَّمَاتِ، وَ هَلَكَ مِنْ حَيْثُ لَا يَعْلَمُ (3)حلال و حرامی است آشکار و شبهه ناک هایی است میان آن ها هرکس شبهه ناک ها را ترک کند از حرام ها نجات می یابد و هرکس به شبهات اخذ کند مرتکب حرام ها می شود و از ناحیه ای که نمی داند هلاک می شود. اميرالمؤمنين علیه السلام: أَوْرَعُ النَّاسِ مَنْ وَقَفَ عِنْدَ الشُّبْهَة (4)پارساترین مردم کسی است که در موارد شبهه توقف کند.
اميرالمؤمنين علیه السلام: أَقِفُ عِنْدَ الشُّبُهَاتِ وَ فِيهَا وَقَع (5)می گوید: از شبهات خود را نگاه می دارم، ولی در آن ها افتاده.
1) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص 240.
2) مَا تَقْضَمُ: آن چه می خوری؛ از ریشهٔ «قضم» به معنای جویدن و گاه به معنای خوردن است و مقضم به غذایی که به دهان می گذارند اطلاق می شود؛ المقضم: معلف الدابة، يأكل منه الشعير بأطراف أسنانه و الفضم: الأكل بأطراف الأسنان إذا أكل يابسا يقال: قضمت الدابّة شعيرها من باب تعب و من باب ضرب لغة: كسرته بأطراف أسنانها.
3) کافی (ط، دار الحديث)، ج1، ص157.
4) تحف العقول، ص 486
5) نهج البلاغه، خطبه 87
وَ مَا أَيْقَنْتَ بِطِيبٍ وُجُوهِهِ فَنَلْ مِنْهُ (1)
و آن چه را می دانی از راه های حلال به دست آمده بخور.
مشابه
فَلْيَنْظُرِ الْإِنْسانُ إِلى طَعامِه (2)انسان باید به غذای خویش بنگرد. وَ لَا تُدْخِلُوا بُطُونَكُمْ لعَقَ الْحَرَامِ فَإِنَّكُمْ بِعَيْنِ مَنْ حَرَّمَ عَلَيْكُمُ الْمَعْصِيَةَ وَ سَهَّلَ لَكُمْ سُبُلَ الطَّاعَة (3)در در شکم های خود لقمه های حرام وارد نکنید زیرا در برابر مراقبت خداوندی هستید که گناه را بر شما حرام کرده و راه بندگی را بر شما آسان نموده است.
أَلَا وَإِنَّ لِكُلِّ مَأْمُومٍ إِمَاماً يَقْتَدِى بِهِ وَ يَسْتَضِيءُ بِنُورِ عِلْمِهِ؛ أَلَا وَإِنَّ إِمَامَكُمْ قَدِ اكْتَفَى مِنْ دُنْيَاهُ بِعِمْرَيْهِ وَ مِنْ طُعْمِهِ بِقُرْصَيْهِ؛ أَلَا وَإِنَّكُمْ لَا تَقْدِرُونَ عَلَى ذَلِكَ، وَ لَكِنْ أَعِينُونِي بِوَرَع وَ اجْتِهَادٍ وَ عِفَةٍ وَ سَدَادٍ. فَوَاللَّهِ مَا كَنَزْتُ مِنْ دُنْيَاكُمْ تِبْراً وَ لَا ادَّخَرْتُ مِنْ غَنَائِمِهَا وَفْراً وَ لَا أَعْدَدْتُ لِبَالِي ثَوْبِى طِمْراً وَ لَا حُزْتُ مِنْ أَرْضِهَا شِبْراً وَ لَا أَخَذْتُ مِنْهُ إِلَّا كَقُوتِ أَتَانٍ دَبِرَةٍ، وَ لَهِيَ فِي عَيْنِي أَوْهَى وَأَوْهَنُ مِنْ عَفْصَةٍ مَقِرَةٍ .
أَلَا وَإِنَّ لِكُلِّ مَأْمُومٍ إِمَاماً يَقْتَدِى بِهِ وَ يَسْتَضِيءُ بِنُورِ عِلْمِهِ (1)
معلومت باد که هر مأمومی را امامی است که به او اقتدا می کند و از نور علمش بهره می گیرد.
نکته
اشاره به این که انسان در این مسیر پرپیچ وخم زندگی مادی و معنوی نمی تواند رها باشد بلکه باید خودش با تمام شرایط لازم پیشوای خلق باشد یا از پیشوای شایسته ای پیروی کند وگرنه در این بیابان هولناک زندگی به بیراهه خواهد افتاد. (2)
مشابه
يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ فَمَنْ أُوتِيَ كِتابَهُ بِيَمِينِهِ فَأُولئِكَ يَقْرَؤُنَ كِتابَهُمْ (3)[ياد كن] روزی را که هر گروهی از مردم را با پیشوایشان می خوانیم؛ پس کسانی که نامه اعمالشان را به دست راستشان دهند پس آنان نامه خود را [با شادی و خوشحالی] می خوانند. وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا (4)و همه را پیشوایانی ساختیم که به امر ما هدایت می کردند. الْإِمَامَةَ أُسُ الْإِسْلَامِ النَّامِي وَ فَرْعُهُ السَّامِی (5)امام سنگ بنای اسلام بالنده و شاخه های پربار آن است.
إِنَّهُ لَيْسَ عَلَى الْإِمَامِ إِلَّا مَا حُمِّلَ مِنْ أَمْرِ رَبِّهِ الْإِبْلَاغُ فِي الْمَوْعِظَةِ وَالِاجْتِهَادُ فِي النَّصِيحَةِ وَالْإِحْيَاءُ لِلسُّنَّةِ وَ إِقَامَةُ الْحُدُودِ عَلَى مُسْتَحِقِّيهَا وَإِصْدَارُ السُّهْمَانِ عَلَى أَهْلِهَا (1)امام به غیر آن چه از جانب خدا مأمور است وظیفه ای ندارد، تکلیف او ابلاغ کامل پند و اندرز، و جدیت در خیرخواهی و زنده کردن سنت و اقامه حدود بر کسی که سزاوار حد است، و رساندن سهم بیت المال به کسی که مستحق آن است.
أَلَا وَ إِنَّ إِمَامَكُمْ قَدِ اكْتَفَى مِنْ دُنْيَاهُ بِعِمْرَيْهِ وَ مِنْ طُعْمِهِ بِقُرْصَيْهِ (2)
آگاه باش امام شما از تمام دنیایش به دو جامه کهنه و از خوراکش به دو قرص نان قناعت نموده.
أَلَا وَإِنَّكُمْ لَا تَقْدِرُونَ عَلَى ذَلِكَ وَلَكِنْ أَعِينُونِي بِوَرَعَ وَ اجْتِهَادٍ وَ عِفَّةٍ وَ سَدَادٍ (3) معلومتان باد که شما تن دادن به چنین روشی را قدرت ندارید ولی مرا با ورع و کوشش در عبادت و پاکدامنی و درستی یاری کنید.
نکته
منظور از ورع پرهیزهای دینی و اجتهاد وظیفه شناسی و عمل به وظایف و مسئولیت هاست. همان طور که عفت گریز از پستی ها و زشتی ها می باشد سداد حضور در میدان عمل و انجام وظایف بندگی خداوند است. (4)
مشابه
وَ مَا تَعَبَّدَ لِيَ الْمُتَعَبِّدُونَ بِمِثْلِ الْوَرَع عَنْ مَحَارِمِي (5)و عبادت کنندگان به من، بمانند پروا از حرام های من مرا عبادت نکرده اند. قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله الْإِسْلَامُ عُرْيَانٌ فَلِبَاسُهُ الْحَيَاءُ وَ زِينَتُهُ الْوَفَاءُ وَ مُرُوءَتُهُ الْعَمَلُ
1) نهج البلاغه، خطبه 105
2) طِمْرَيْهِ دو لباس پوسیده و کهنه اش در اصل از ریشهٔ «طمر» گرفته شده که به معنای پوشاندن است؛ در این جا امام علیه السلام آن را به صورت تثنیه آورده تا یکی اشاره به پیراهن و دیگری به زیر جامه باشد؛ بالکسر هو الثوب الخلق العتيق أو الكساء البالي من غير الصوف. قَرْصَيْهِ: دو قرص نانش
3) سَدَادٍ: راستی و درستی در کردار و رفتار
4) قطره ای از دریا، ج4، ص432.
5) وسائل الشيعة، ج 15، ص 223
الصَّالِحُ وَ عِمَادُهُ الْوَرَعُ وَلِكُلِّ شَيْءٍ أَسَاسٌ وَ أَسَاسُ الْإِسْلَامِ حُبُّنَا أَهْلَ الْبَيْتِ (1)رسول خدا صلی الله علیه و آله (صلی الله علیه و آله) فرمود: اسلام حقیقتی است لخت و برهنه جامه اش حیاء است و زیورش وقار و مردانگیش کار خوب و ستونش ورع و پارسایی هر چیزی بنیادی دارد و بنیاد اسلام دوستی ما خاندان است. قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ عِ إِيَّاكَ وَ السَّفِلَةَ فَإِنَّمَا شِيعَةُ عَلِيٌّ مَنْ عَفَ بَطْنُهُ وَفَرْجُهُ وَ اشْتَدَّ جِهَادُهُ وَ عَمِلَ لِخَالِقِهِ وَ رَجَا ثَوَابَهُ وَ خَافَ عِقَابَهُ فَإِذَا رَأَيْتَ أُولَئِكَ فَأُولَئِكَ شِيعَةُ جَعْفَرِ (2)امام صادق علیه السلام فرمود: از مردم پست دوری کن همانا شیعه علی کسی است که عفت شکم و فرج داشته باشد آن ها را از حرام و مشتبه نگهدارد و سخت بکوشد و جهاد کند، و برای خالقش عمل کند و بثواب او امیدوار باشد و از عقابش بترسد، اگر این گونه مردم را،دیدی آن ها شیعه جعفرند. وَ بِهَذَا الْإِسْنَادِ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص سَلُوا اللَّهَ الْهُدَى ﴿وَ سَلُوهُ مَعَ الْهِدَايَةِ هِدَايَةَ الطَّرِيقِ وَ سَلُوا اللَّهَ السَّدَادَ وَ سَلُوهُ مَعَ السَّدَادِ سَدَادَ الْعَمَلِ﴾ (3)از خداوند حرکت در راه راست و صراط مستقیم را بخواهید و از آستان مقدسش استواری و سداد درخواست کنید و در کنار استواری در ایمان و اندیشه پایداری و استواری در میدان عمل و وظیفه شناسی را خوهان باشید وَ لْيَخْشَ الَّذِينَ لَوْ تَرَكُوا مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّيَّةً ضِعافاً خافُوا عَلَيْهِمْ فَلْيَتَّقُوا اللَّهَ وَلْيَقُولُوا قَوْلاً سديداً (4)و بترسند آن ها که اگر فرزندان ناتوانی از خود به یادگار بگذارند از آینده آن ها بیمناک اند پس از [مخالفت] خدا پروا کنید و [با یتیمان مردم] با نرمی و محبّت سخن بگویید.
فَوَاللَّهِ مَا كَنَزْتُ مِنْ دُنْيَاكُمْ تِبْراً وَ لَا ادَّخَرْتُ مِنْ غَنَائِمِهَا وَفْراً وَ لَا أَعْدَدْتُ لِبَالِي ثَوْبِي
طِمْراً وَ لَا حُزْتُ مِنْ أَرْضِهَا شِبْراً (1)
لِبَالِي تَوْبی: برای لباس پوسیده ام.
طمراً: لباس کهنه.
لَا حُزْتُ: تصرف نکردم؛ حیازت نکردم.
شبرا: یک وجب.
به خدا قسم من از دنیای شما طلایی نیندوخته و از غنائم فراوان آن ذخیره ای برنداشته، و عوض این جامه کهنه ام جامه کهنه دیگری آماده نکرده ام و از زمین های آن یک وجب به مالکیت خود در نیاوردم
نکته
مقصود از امور مربوط بخود کارهای شخصی و کسب و مملکت داری امام است که مانند متکبران خود خواه نباشد که در همه کارها به نوکران و خدمتگزاران دستور می دهند بلکه مانند فقرا و ناتوانان زندگی،کند تا فقرا از او پیروی کنند یعنی به فقر و تنگدستی خود، راضی و خرسند شوند و ثروتمندان با خود بگویند اگر ثروت مایه فضیلت بود، خدا آن را بپیشوای ما عطا می کرد. (2)
وَ لَا أَخَذَتْ مِنْهُ إِلَّا كَقُوتِ أَتَانِ دَبَرَةٍ وَ لَهِيَ فِي عَيْنِي أَوْهَى وَ أَوْهَنُ مِنْ عَفْصَةٍ مَقِرَةٍ (3)
عَفْصَةٍ: دانه بلوط؛ گاه به درخت بلوط گفته می شود و گاه به ثمره آن که «مازو» نام دارد و این ماده شیرابه ای است که از آن ترشح می کند و علاوه بر تلخی حالت قابضیت دارد.
مقر: تلخ؛ گاه به معنای تلخ و گاه به معنای ترش می آید و در این جا همان معنای تلخی مراد است و تأکیدی است بر مفهوم «عنصه».
و از آن جز خوراک ناچیزی برنگرفتم دنیای شما در چشم من از دانه تلخ درخت بلوط ناچیزتر است!
نکته
وضعیت زندگی امیرالمؤمنین علیه السلام در تأمین ضروریات زندگی بیانگر بدبینی شدید آن
1) تبراً: قطعات طلا و نقره پیش از آن که آن را به صورت شمش یا زینت آلات در آورند. وفر: مال فراوان؛ از ریشه «وفور» به معنای فزونی و فراوانی گرفته شده و گاه به هر چیز فراوان اطلاق می شود.
2) أصول الکافی، ج 2، ص273.
3) آتَانِ دَبِرَةٍ: به چهارپایی گفته می شود که از کثرت کار و زحمت کشیدن پشت او مجروح شده و به همین دلیل نسبت به تغذیه بی میل است. أَوْهَنُ: سست تر.
حضرت به زرق و برق های دنیوی و فرومایه بودن دارایی ها و لذت های مادی در حد شیره تلخ درخت بلوط است. (1)
مشابه
قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ علیه السلام: إِنَّ اللَّهَ جَعَلَنِي إِمَاماً لِخَلْقِهِ فَفَرَضَ عَلَيَّ التَّقْدِيرَ فِي نَفْسِي وَ مَطْعَمِي وَ مَشْرَبِي وَ مَلْبَسِى كَضُعَفَاءِ النَّاسِ كَيْ يَقْتَدِيَ الْفَقِيرُ بِفَقْرِى وَلَا يُطْغِيَ الْغَنِيَّ غِنَاهُ (2)امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود خدا مرا پیشوای خلقش قرار داد و بر من واجب ساخت که دربارۀ خود و خوراک و نوشابه و پوشاکم مانند مردم ضعیف و مستمند، خود تنگ بر گیرم، تا فقیر از فقر من پیروی کند و ثروتمند به وسیلهٔ ثروتش سرکشی و طغیان ننماید.
تشبیه
مشبه: حقیقت دنیا
مشبه به: میوه تلخ بلوط
وجه شَبَه: درخت بلوط انواع و اقسامی دارد یکی از آن ها دارای میوه تلخی است که در فارسی به آن مازو می گویند که هم تلخ است و هم گس و به دلیل گس بودن در دباغی برای محکم ساختن چرم از آن استفاده می کنند خوردن چنین میوه ای بسیار ناگوار و تنفر آمیز است و هرکس در دهان بگذارد فورا آن را بیرون می افکند. امام باطن و حقیقت دنیا را در قالب این مثال مجسم ساخته است.
بَلَى كَانَتْ فِي أَيْدِينَا فَدَتْ مِنْ كُلِّ مَا أَظَلَّتْهُ السَّمَاءُ، فَشَعَتْ عَلَيْهَا نُفُوسُ قَوْمٍ وَ سَخَتْ عَنْهَا نُفُوسُ قَوْمِ آخَرِينَ، وَنِعْمَ الْحَكَمُ اللَّهُ. وَ مَا أَصْنَعُ بِفَدَي وَ غَيْرِ فَدَي؟ وَالنَّفْسُ مَظَانُّهَا فِي غَدٍ جَدَتْ تَنْقَطِعُ فِي ظُلْمَتِهِ آثَارُهَا وَ تَغِيبُ أَخْبَارُهَا، وَحُفْرَةٌ لَوْ زِيدَ فِي فُسْحَتِهَا وَ أَوْسَعَتْ يَدَا حَافِرِهَا لَأَضْغَطَهَا الْحَجَرُ وَ الْمَدَرُ وَ سَدَّ فُرَجَهَا التُّرَابُ الْمُتَرَاكِمُ. وَإِنَّمَا هِيَ نَفْسِى أَرُوضُهَا بِالتَّقْوَى لِتَأْتِيَ آمِنَةً يَوْمَ الْخَوْفِ الْأَكْبَرِ وَ تَثْبُتَ عَلَى جَوَانِبِ الْمَزْلَقِ؛ وَ لَوْ شِئْتُ لَاهْتَدَيْتُ الطَّرِيقَ إِلَى مُصَفَّى هَذَا الْعَسَلِ وَ لُبَابٍ هَذَا الْقَمْح وَ نَسَائِجِ هَذَا الْقَنِّ، وَ لَكِنْ هَيْهَاتَ أَنْ يَغْلِبَنِي هَوَايَ وَ يَقُودَنِي جَشَعِي إِلَى تَخَيَّرِ الْأَطْعِمَةِ، وَلَعَلَّ بِالْحِجَازِ أَوْ الْيَمَامَةِ مَنْ لَا طَمَعَ لَهُ فِي الْقُرْصِ وَ لَا عَهْدَ لَهُ بِالشَّبَع، أو أبِيتَ مِبْطَاناً وَ حَوْلِى بُطُونُ غَرْثَى وَ أَكْبَادٌ حَرَّى، أَوْ أَكُونَ كَمَا قَالَ الْقَائِلُ: وَ حَسْبُكَ عَاراً] دَاءً أَنْ تَبِيتَ بِبَطْنَةٍ وَ حَوْلَكَ أَكْبَادٌ تَحِنُّ إِلَى الْقِدِّ» أَ أَقْتَعُ مِنْ نَفْسِى أَنْ يُقَالَ هَذَا أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ وَ لَا أُشَارِكُهُمْ فِي مَكَارِهِ الدَّهْرِ، أَوْ أكُونَ أَسْوَةٌ لَهُمْ فِي جُشُوبَةِ الْعَيْشِ .
بَلَى كَانَتْ فِي أَيْدِينَا فَدَتْ مِنْ كُلِّ مَا أَظَلَّتْهُ السَّمَاءُ فَشَجَّتْ عَلَيْهَا نُفُوسُ قَوْمٍ وَ سَخَتْ عَنْهَا نُفُوسُ قَوْمِ آخَرِينَ وَنِعْمَ الْحَكَمُ اللَّهُ﴾ (1)
شَجَّتْ: بخل ورزید؛ از ریشه «شُح به معنای بخل همراه با حرص.
سَخَتْ: سخاوت نمود.
آری از آن چه آسمان بر آن سایه انداخته فقط فدک در دست ما بود که گروهی از این که در دست ما باشد بر آن بخل ورزیدند و ما هم به سخاوت از آن دست برداشتیم و خداوند نیکوترین حاکم است.
نکته ها
اشاره به غاصبان حکومت است که آن ها نسبت به مالکیت فدک بخل ورزیدند و از آن بیم داشتند که اگر در دست بنی هاشم باشد ممکن است پایه های حکومت آن ها را سست
1) أَظَلَّتْهُ: سایه افکند بر آن
کند. (1)
«نِعْمَ الْحَكَمُ اللَّهُ» اشاره به ماجراهای دردناکی است که در داستان فدک واقع شد و امام آن را به داوری الهی در روز قیامت می سپارد. (2)چرا که جامعه و افکار عمومی از حکومت و حاکمان متاثر است و آن ها بر جهل و عناد خود پای می فشرند و فضای مناسبی برای طرح این دعوا وجود ندارد. (3)
مشابه
وَ ما أَفاءَ اللَّهُ عَلى رَسُولِهِ مِنْهُمْ فَما أَوْجَفْتُمْ عَلَيْهِ مِنْ خَيْلٍ وَ لا رِكَابٍ وَ لَكِنَّ اللَّهَ يُسَلِّطُ رُسُلَهُ عَلى مَنْ يَشَاءُ وَ اللَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدیر (4)و آن چه خدا از دارایی شان به پیامبر خود غنیمت داد آن نبود که شما با اسب یا شتری بر آن تاخته بودید؛ بلکه خدا پیامبرانش را بر هر که بخواهد مسلط می سازد و خدا بر هر چیزی قادر است.
وَ مَا أَصْنَعُ بِفَدَةٍ وَ غَيْرِ فَدَي وَ النَّفْسُ مَظَانُّهَا فِي غَدٍ جَدَتْ تَنْقَطِعُ فِي ظُلْمَتِهِ آثَارُهَا وَ تَغِيبُ أَخْبَارُهَا (5)
جَدَثْ: قبر.
مرا با فدک و غیر فدک چه کار؟ در فردا جای شخص در گور است که آثار آدمی در تاریکی آن از بین می رود و اخبارش پنهان می گردد.
نکته
امام بینش عمیق خود در نگرش به حیات دنیوی و بی اعتبار بودن شئون مختلف دنیا و توجه به سرانجام زندگی همه انسان ها یعنی مرگ و فناء مادی را منشا بی اعتنایی به فدک معرفی می کند. (6)
مشابه
قال على علیه السلام: وَ اللَّهِ لَأَنْ أَبِيتَ عَلَى حَسَكِ السَّعْدَانِ مُسَهَّداً أَوْ أُجَرَّ فِي الْأَغْلَالِ مُصَفًّداً
1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 10، ص194.
2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 10، ص194.
3) قطره ای از دریا، ج4، ص453
4) حشر، 6.
5) ما أَصْنَعُ بِقَدَي: ما را با فدک چه کار؟ مَظَانٌ: جایگاه؛ جمع «مظنه» به معنای مکانی است که انسان گمان یا اطمینان دارد در آن جا چیزی موجود است.
6) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص245.
﴿أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ أَنْ أَلْقَى اللَّهَ وَرَسُولَهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ ظَالِماً لِبَعْضِ الْعِبَادِ وَ غَاصِباً لِشَيْءٍ مِنَ الْحُطَامِ وَ كَيْفَ أَظْلِمُ أَحَداً لِنَفْسٍ يُسْرِعُ إِلَى الْبِلَى قُفُولُهَا وَيَطُولُ فِي الثَّرَى حُلُولُهَا (1)اگر شب را بیدار روی خار سعدان (نوعی خار تیز) بگذرانم و مرا به غل ها بسته بکشند، خوشتر است برای من که روز قیامت خدا و پیامبرش را ملاقات کنم در حالی که به بعضی از بندگان ستم کردم چیزی از مال دنیا غصب کرده باشم چگونه به کسی ستم روا دارم، در حالی که نفس من به سرعت رو به فرسودگی و پوسیدگی می رود و در زیر خاک ماندنش به طول می انجامد.
وَ حُفْرَةٌ لَوْ زِيدَ فِي فُسْحَتِهَا وَ أَوْسَعَتْ يَدَا حَافِرِهَا لَأَضْغَطَهَا الْحَجَرُ وَ الْمَدَرُ وَ سَدَّ فُرَجَهَا التَّرَابُ الْمُتَرَاكِم (2)
أضْغَط: از ریشهٔ «اضغات» به معنای فشار آوردن و از ریشهٔ «ضعت» به معنای فشار گرفته شده است.
الْمَدَرُ: به گل های سفت و به هم چسبیده می گویند مانند پاره خشت.
فرج: رخنه ها.
التُّرَابُ الْمُتَرَاكِمُ: خاک های انبوه.
گودالی که اگر به گشادگی آن بیفزایند و دست های گور کن به وسیع کردن آن اقدام نماید. باز هم سنگ و کلوخ زمین آن را به هم فشارد و خاک روی هم انباشته رخنه هایش را ببندد.
وَ إِنَّمَا هِيَ نَفْسِى أَرُوضُهَا بِالتَّقْوَى لِتَأْتِيَ آمِنَةً يَوْمَ الْخَوْفِ الْأَكْبَرِ وَ تَثْبُتَ عَلَى جَوَانِبِ الْمَزَّلَقِ (3)
این است نفس من که آن را به پرهیزکاری ریاضت می دهم تا با امنیت وارد روز خوف اکبر گردد و در اطراف لغزشگاه ثابت بماند.
نکته
اعتقاد راسخ به شرایط سخت قیامت و صحنه های هولناک و وحشتناک آن آنقدر در عمق جان امام جای گرفته است که به راحتی مرکب چموش نفس خود را رام کرده و با
ریاضات و تمرین های مداوم نفس را به تقوای الهی وا می دارد. (1)
مشابه
الَّذِينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَلْبِسُوا إِيمَانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولئِكَ لَهُمُ الْأَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ (2)کسانی که ایمان آوردند و ایمان خود را با ظلم نیامیختند امنیت از برای آن ها است و همانا آنان هدایت یافتگانند. وَ إِنْ مِنْكُمْ إِلا وارِدُها كَانَ عَلى رَبِّكَ حَتْماً مَقْضِيًّا ثُمَّ نُنَجِّي الَّذِينَ اتَّقَوْا وَ نَذَرُ الظَّالِمِينَ فيها جِثِيًّا (3)و هیچ یک از شما نیست که وارد جهنم نشود و این حکمی است حتمی از جانب پروردگار تو آن گاه پرهیزکاران را نجات می دهیم و ستمکاران را هم چنان به زانو نشسته در آن جا وا می گذاریم إِنِّي أَعُوذُ بِالرَّحْمَنِ مِنْكَ إِنْ كُنْتَ تَقِيَّا (4)مريم گفت از تو به خدای رحمان پناه می برم که پرهیزکار باشی
وَ لَوْ شِئْتُ لَاهْتَدَيْتُ الطَّرِيقَ إِلَى مُصَفَّى هَذَا الْعَسَلِ وَ لْبَابِ هَذَا الْقَمْحَ وَ نَسَائِجِ هَذَا الْقَرٌّ وَلَكِنْ هَيْهَاتَ أَنْ يَغْلِبَنِي هَوَايَ وَيَقُودَنِي جَشَعِي إِلَى تَخَيْرِ الْأَطْعِمَةِ (5)
القز: ابريشم
يَقُودَنِی: وادار می کند مرا.
جشع: گرسنگی؛ حرص و طمع و گاه به حرص شدید گفته می شود.
تَخَيرِ الْأَطْعِمَةِ: انتخاب غذاها.
اگر می خواستم هر آینه می توانستم به عسل مصفا و مغز این گندم، و بافته های ابریشم راه برم، اما چه بعید است که هوای نفسم بر من غلبه کند و حرصم مرا به انتخاب غذاهای لذیذ وادار نماید.
نکته
تحمل سختی ها و ریاضت شدید نفس ممکن است برای افراد مستمند و گرفتار فراوان
صورت پذیرد اما برای انسان توانا که در اوج عزت و اقتدار اجتماعی به سر می برد کمتر اتفاق می افتد و امام علی حقیقت کم نظیر تاریخ است. (1)
مشابه
قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِينَةَ اللَّهِ الَّتى أَخْرَجَ لِعِبَادِهِ وَالطَّيِّبَاتِ مِنَ الرِّزْقِ (2)بگو: چه کسی لباس هایی را که خدا برای بندگانش پدید آورده و خوردنی های خوش طعم را حرام کرده است؟
وَلَعَلَّ بِالْحِجَازِ أَوْ الْيَمَامَةِ مَنْ لَا طَمَعَ لَهُ فِي الْقُرْضِ وَ لَا عَهْدَ لَهُ بِالشَّبَعِ أَوْ أَبِيتَ مِبْطَاناً وَ حَوْلِي بُطُونٌ غَرْثَى وَ أَكْبَادٌ حَرَّى أَوْ أَكُونَ (3)
غَرْتَی: گرسنه.
أَكْبَادٌ حَرَّی: جگرهای سوخته؛ از ریشهٔ «حرارت» گرفته شده.
در حالی که شاید در حجاز یا یمامه کسی زندگی کند که برای او امیدی به یک قرص نان نیست، و سیری شکم را به یاد نداشته باشد یا آن که شب را با شکم سیر صبح کنم در حالی که در اطرافم شکم های گرسنه و جگرهایی سوزان باشد.
كَمَا قَالَ الْقَائِلُ:
وَ حَسْبُكَ دَاءً أَنْ تَبِيتَ بِبِطْنَةٍ *** وَ حَوْلَكَ أَكْبَادٌ تَحِنُّ إِلَى الْقِدْ (4)
بطنة: پر خوری؛ سیر بودن شکم؛ از ریشه «بطن» به معنای شکم.
تَحِنُّ: آرزو داشتن؛ از ریشه حنین به معنای تمایل و توجه به چیزی
القد: پوست یا پوسته ای است شبیه مشک که در آن چیزی می ریزند و گاه به قطعات گوشت خشکیده ای که در آن می ریزند نیز قد گفته شده است.
یا آن گونه باشم که شاعر سروده تو را بیماری همان اندازه بس که سیر بخوابی حال آن که پیرامون تو شکم های گرسنه و به پشت چسبیده باشد.
1) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص 245
2) اعراف، 32.
3) الْقُرْصِ: در اصل به معنای هر چیز گرد و مدوری است و لذا در مورد خورشید و ماه به کار می رود و نان های گرد و مدور را نیز به همین جهت قرص نان می گویند و تثنیه آن در عبارت امام اشاره به خوراک یک روز است زیرا بسیاری از مردم در آن زمان فقط دو بار در شبانه روز غذا می خوردند. منطان: کسی که شکمش پر از غذا باشد؛ از ریشهٔ «بطن» به معنای شکم گرفته شده؛ این واژه صیغه مبالغه است.
4) حَسْبُكَ: تو را کافی است
نکته
عبارت «تَحِنُّ إِلَى الْقِدِّ» اشاره به ضرب المثل معروفی است که مردم می گویند فلان کس از گرسنگی پوست شکمش به پشتش چسبیده بود. (1)
أَ أَقْنَعُ مِنْ نَفْسِي بِأَنْ يُقَالَ هَذَا أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ وَ لَا أُشَارِكُهُمْ فِي مَكَارِهِ الدَّهْرِ أَوْ أَكُونَ أُسْوَةٌ لَهُمْ فِى جُشُوبَةِ الْعَيْشِ (2) آیا به این قناعت کنم که به من امیر مؤمنان گفته شود ولی در سختی های روزگار با آنان شریک نباشم یا در تلخی های زندگی الگویشان محسوب نشوم؟!
نکته
حاکمیت اسلامی می تواند توده های جامعه را به ایثار و فداکاری وادارد تا آن جا که مردم جان و مال خود را بر سر ارزش های الهی در طبق اخلاص بگذارند. نه تنها باید در تلخ و شیرین روزگار در کنار مردم و همسان با آن ها باشد بلکه در تحمل سختی ها و تسلط بر خواسته های نفسانی باید جلودار آن ها باشد. (3)
مشابه
لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَة (4)برای شما شخص رسول الله مقتدای پسندیده ای است.
فَمَا خُلِقْتُ لِيَشْغَلَنِي أَكْلُ الطَّيِّبَاتِ كَالْبَهِيمَةِ الْمَرْبُوطَةِ هَمَّهَا عَلَفْهَا، أَوِ الْمُرْسَلَةِ شُغُلُهَا تَقَمُّمُهَا، تَكْتَرشُ مِنْ أَعْلَافِهَا وَ تَلْهُو عَمَّا يُرَادُ بِهَا، أَوْ أَتْرَكَ سُدًى أَوْ أَهْمَلَ عَابِثًا أَوْ أَجْرَ حَبْلَ الضَّلَالَةِ أَوْ أَعْتَسِفَ طَرِيقَ الْمَتَاهَةِ. وَكَأَنِّي بِقَائِلِكُمْ يَقُولُ إِذَا كَانَ هَذَا قُوتُ ابْنِ أَبِي طَالِبٍ، فَقَدْ قَعَدَ بِهِ الضَّعْفُ عَنْ قِتَالِ الْأَقْرَانِ وَ مُنَازَلَةِ الشُّجْعَانِ! أَلَا وَإِنَّ الشَّجَرَةَ الْبَرْيَّةَ أَصْلَبُ عُوداً وَ الرَّوَاتِعَ الْخَضِرَةَ أَرَقُ جُلُوداً وَ النَّابِتَاتِ الْعِذْيَةَ أَقْوَى وَقُوداً وَ أَبْطَأُ خُمُوداً. وَ أَنَا مِنْ رَسُولِ اللَّهِ كَالضَّوْءِ مِنَ الضَّوْءِ وَالذَّرَاعِ مِنَ الْعَضُدِ؛ وَ اللَّهِ لَوْ تَظَاهَرَتِ الْعَرَبُ عَلَى قِتَالِي لَمَا وَلَّيْتُ عَنْهَا، وَ لَوْ أَمْكَنَتِ الْفُرَصُ مِنْ رِقَابِهَا لَسَارَعْتُ إِلَيْهَا وَ سَأَجْهَدُ فِي أَنْ أَطَهِّرَ الْأَرْضَ مِنْ هَذَا الشَّخْصِ الْمَعْكُوسِ وَ الْجِسْمِ الْمَرْكُوسِ، حَتَّى تَخْرُجَ الْمَدَرَةُ مِنْ بَيْنِ حَبِّ الْحَصِيدِ .
فَمَا خُلِقْتُ لِيَشْغَلَنِى أَكْلُ الطَّيِّبَاتِ كَالْبَهِيمَةِ الْمَرْبُوطَةِ هَمُّهَا عَلَفْهَا أَوِ الْمُرْسَلَةِ شُغْلُهَا تَقَمُّمُهَا تَكْتَرِشُ مِنْ أَعْلَافِهَا وَتَلْهُو عَمَّا يُرَادُ بِهَا (1)
تَقَمُّم: در آشغال و زباله چریدن؛ برگرفتن تمام آن چه در سفره و خوردن آن است و در اصل از ریشه «قم» به معنای رفت و روب کردن خانه و همچنین برچیدن گیاهان به طور کامل به وسیله لب های حیوان گرفته شده است.
تَكْتَرش: شکم را انباشه می کند؛ در اصل از ریشهٔ «كَرَش» به معنای معده حیوان گرفته شده بنابراین «اکتراش» به معنای پر کردن معده است.
تَلْهو: غفلت می کند
آفریده نشدم تا خوردن غذاهای پاکیزه مرا سر گرم کند به مانند حیوان به آخور بسته که همه اندیشه اش علف خوردن است یا چهار پای رها شده که کارش به هم زدن خاکرو به هاست. از علف های آن شکم را پر می کند و از منظور صاحبش از سیر کردن او بی خبر می باشد.
نکته ها
امام علیه السلام به پاره ای از انگیزه هایی که باعث پارسایی و ترک غذاهای لذیذ در دنیا شده است توجه داده از جمله آن که وی برای این آفریده نشده است تا خوردن غذاهای خوب او را از هدف اصلی بازدارد. (2)
فرومایگی انسان و تنزل او تا سر حد یک حیوان خلاف خواست خداوند است چرا که حکمت الهی بر آن است که انسان خلیفه الهی؛ و مقصد نهایی او قرب خداوند است. (1)
مشابه
وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنْسَ إِلا لِيَعْبُدُونِ (2)جن و انس را جز برای پرستش خود نیافریده ام. أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً وَ أَنَّكُمْ إِلَيْنا لا تُرْجَعُونَ (3)آیا پندارید که شما را بیهوده آفریده ایم و شما به نزد ما بازگردانده نمی شوید؟ 7. 2. هدفدار بودن خلقت
أَوْ أُتْرَكَ سُدًى أَوْ أَهْمَلَ عَابِثًا أَوْ أَجْرٌ حَبْلَ الضَّلَالَةِ أَوْ أَعْتَسِفَ طَرِيقَ الْمَتَاهَةِ (4)
عَابِتْ: بدون هدف از مادۀ «عَبَث» به معنای بیهوده.
جُرَّ: بكشم؛ از مادۀ «جَرَّ» به معنای کشیدن.
حَبْلَ الضَّلَالَةِ: ریسمان گمراهی
الْمَتَاهَة: حيرت؛ اسم مكان است از ریشهٔ تیه» به معنای سرگردانی و ضلالت گرفته شده است.
هیهات از این که رهایم ساخته، یا بیکار و بیهوده ام گذاشته باشند، یا کشاننده عنان گمراهی باشم یا در حیرت و سرگردانی بیراهه روم.
نکته
امام چهار صفت برای انسان های حیوان صفت بیان می دارد: 1. بدون هیچ گونه هدف انسانی و الهی شب و روز را به پایان می رساند؛ 2.هدف های کودکانه داشته با سرگرمی های تکراری روزگار خود را سپری می کند. خود گمراه است و دیگران را نیز گمراه می کند و از خدا دور می دارد، 4. به خواسته های نفسانی و شهوات حیوانی می پردازد. (5)
مشابه
أَ يَحْسَبُ الْإِنْسانُ أَنْ يُتْرَكَ سُدىً أَلَمْ يَكُ نُطْفَةً مِنْ مَنِيٌّ يُمْنِي ثُمَّ كَانَ عَلَقَةً فَخَلَقَ
فَسَوَّى فَجَعَلَ مِنْهُ الزَّوْجَيْنِ الذَّكَرَ وَ الْأُنثى (1)آیا انسان می پندارد که او را به حال خود واگذاشته اند؟ آیا او نطفه ای از منی که در رحمی ریخته شده، نبوده است؟ سپس لخته ای خون؟ آن گاه به اندام درستش بیافرید و آن ها را دو صنف کرد: نر و ماده. أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً وَ أَنَّكُمْ إِلَيْنا لا تُرْجَعُون (2)آیا پندارید که شما را بیهوده آفریده ایم و شما به نزد ما بازگردانده نمی شوید؟
وَ كَأَنَّى بِقَائِلِكُمْ يَقُولُ إِذَا كَانَ هَذَا قُوتُ ابْنِ أَبِي طَالِبٍ فَقَدْ قَعَدَ بِهِ الضَّعْفُ عَنْ قِتَالِ الْأَقْرَانِ وَ مُنَازَلَةِ الشَّجْعَانِ (3)
الشُّجعان: دلاوران
انگار گوینده ای از شما می گوید اگر خوراک فرزند ابی طالب این است پس ضعف و سستی او را از جنگ با هماوردان و معارضه با شجاعان مانع می گردد!نکته
با توجه به زهد امام ممکن است برای هر شنونده ای این پرسش ایجاد شود که آیا وهن و سستی بر امام غالب نمی شد و این همه شجاعت و توانایی امام در جنگ ها از کجاست؟
أَلَا وَ إِنَّ الشَّجَرَةَ الْبَرَّيَّةَ أَصْلَبُ عُوداً وَ الرَّوَاتِعَ الْخَضِرَةَ أَرَقُ جُلُوداً وَ النَّابِتَاتِ الْعِذْيَةَ أَقْوَى وَقُوداً وَ أَبْطَأُ خُمُودا (4)
أَرَقٌ جُلُوداً: پوست نازک تر.
الْعِذْيَةَ: گیاهانی که تنها با آب باران سیر می شوند؛ به سرزمینی می گویند که دور از آب باشد و جز از آب باران سیراب نگردد.
وقوداً: شعله ها؛ هیزم.
خموداً: خاموش شدن آتش است سپس به هرگونه فروکش کردن فعالیتی اطلاق شده است.
1) قیامت، 36 تا 39
2) مؤمنون، 115.
3) قِتَالَ الْأَقْرَان: جنگاوری با امثال خود. مُنَازَلَةِ: پیکار و جنگ؛ از ریشهٔ «نزول» آمده که شخص جنگجو در برابر حریف خود نزول و پیکار می کند.
4) أَصْلَبُ عُوداً: از نظر چوب سفت تر. الرواتع: درختان؛ جمع «راتع» در این جا به معنای درخت شاداب و خرم است؛ از ریشهٔ «تع» به معنای چریدن در مرتع است.
بدانید درختان بیابانی چوبشان سخت تر و درختان سرسبز پوستشان نازک تر و گیاهان صحرایی آتششان قوی تر و خاموشی آن ها دیرتر است.
نکته ها
«الشَّجَرَةَ» اشاره به درختان «النَّابِتَاتِ» اشاره به بوته هاست. هر دو اگر در بیابان های خشک و کم آب پرورش پیدا کنند بسیار مقاومند در حالی که یکی از آن ها اگر بر لب نهرها بروید و دائما از آب کافی برخوردار باشد بسیار کم دوام تر است به همین دلیل افرادی که در ناز و نعمت پرورش پیدا می کنند سست و ناتوان هستند و افرادی که لابه لای مشکلات بزرگ می شوند قوی و نیرومندند. (1)
امام على علیه السلام از قوت و نیروی الهی برخوردار است و گاهی به اقتضای مسائل دینی از آن نیرو استفاده می کرد؛ بنابراین این همه زهد بر توان او تأثیر نداشت. (2)
تشبیه
مشبه: دشمنان امام
مشبه به: درختان سرسبز و خرم
وجه شَبَه: همانند کردن دشمنان همچون معاویه با درختان سرسبز و خرم باغ ها، در این تمثیل درختان اصلند و دشمنان و همگنان آن حضرت فرع، و وجه اشتراک همان سرسبزی و شادابی است که در اثر رفاه و خوراک لذیذ به دست می آید و حکم قطعی آن نرم و نازک بودن پوست و ناتوانی از مقاومت و کمی استقامت در برابر رویدادها و علاقه به ناز و نعمت و رفاه است و غرض امام علیه السلام آن است که دیگران بدانند دشمنان او از وی ناتوان ترند و در نتیجه شبهه مزبور برطرف گردد.
وَ أَنَا مِنْ رَسُولِ اللَّهِ كَالضَّوْءِ مِنَ الضَّوْءِ وَالذَّرَاعِ مِنَ الْعَضُدِ (3)
العَضُد: بازو.
من و رسول خدا صلی الله علیه و آله همچون دو درختی هستیم که از یک ریشه روییده، و چون ساعد و بازو می باشیم.
نکته ها
عبارت «كَالضَّوْءِ مِنَ الضَّوْءِ» اشاره به این است که نور ایمان و قوت و قدرت من از نور ایمان و قدرت پیغمبر گرفته شده است. (1)
عبارت «الذَّرَاعِ مِنَ الْعَضُدِ» اشاره به این است که هرگاه بازو محکم باشد ذراع نیز محکم خواهد بود. (2)
مشابه
و عَنْهُ علیه السلام قَالَ كُنَّا إِذَا احْمَرَ الْبَأْسُ وَ لَقِيَ الْقَوْمُ الْقَوْمَ اتَّقَيْنَا بِرَسُولِ اللَّهِ فَمَا يَكُونُ أَحَدٌ أَقْرَبَ إِلَى الْعَدُوِّ مِنْه (3)در گفتار آن حضرت است وقتی تنور معرکه سرخ می شد خود را به رسول خدا صلی الله علیه و آله حفظ می کردیم پس هیچ کدام از ما به دشمن نزدیک تر از پیامبر نبود. قَالَ النَّبِيُّ ص النَّاسُ مِنْ أَشْجَارٍ شَتَّى وَ أَنَا وَ أَنْتَ يَا عَلِيُّ مِنْ شَجَرَةٍ وَاحِدَة (4)رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود که مردم از درخت های متعدده هستند و من و تو از یک درختیم. قال رسول الله: وَلَكِنْ لَا يُبَلِّغُ عَنِّى إِلَّا أَنَا أَوْ رَجُلٌ مِنِّى (5)«فرمان رسیده است که آن را خود و یا فردی که از من است ابلاغ کند.
تشبیه
مشبه: تشبیه امام
مشبه به: درخت بیابانی
وجه شبه: امام علیه السلام در برافروختن آتش جنگ تواناتر و در شعله ور ساختن آن مقاوم تر و پایدارتر و همچون نباتات بیابانی که در برابر آفات مقاومتر هستند.
وَ اللَّهِ لَوْ تَظَاهَرَتِ الْعَرَبُ عَلَى قِتَالِي لَمَا وَلَّيْتُ عَنْهَا وَ لَوْ أَمْكَنَتِ الْفُرَصُ مِنْ رِقَابِهَا
لَسَارَعْتُ إِلَيْهَا (1) به خدا قسم اگر عرب در جنگ با من همدست شوند من از مقابله با آنان روی بر نگردانم، و اگر فرصت ها دست دهد شتابان بدان سو (شام) می روم.
نکته
ادعای همراه با سوگند امیرالمؤمنین که هرگز در برابر اقتدار مجموعه عرب و اتحاد آنان در میدان نبرد عقب نشینی نخواهد کرد و پا به فرار نخواهد گذاشت حقیقتی است که لحظه های حماسه ای او در صحنه های نبرد در طول تاریخ زندگانیش به اثبات می رساند. (2)
وَ سَأَجْهَدُ فِي أَنْ أُطَهِّرَ الْأَرْضَ مِنْ هَذَا الشَّخْصِ الْمَعْكُوسِ وَ الْجِسْمِ الْمَرْكُوسِ حَتَّى تَخْرُجَ الْمَدَرَةُ مِنْ بَيْنِ حَبِّ الْحَصِيدِ (3)
الْحَصِيد: درو شده؛ از ریشهٔ «حصاد» به معنای درو کردن.
و خواهم کوشید تا زمین را از این موجود وارونه و سرنگون کالبد (معاویه) پاک نمایم، تا سنگریزه ها از میان دانه های درو شده بیرون رود.
نکته ها
امام علیه السلام وعده داد که بکوشد تا روی زمین را از آن شخص واژگون و کالبد سرنگون پاک سازد» مقصود امام علیه السلام از آن شخص معاویه بود و این که امام علیه السلام تعبیر به شخص و جسم کرد به دلیل رجحان جنبه بدنی معاویه بر جنبه روانی اش بود، از آن رو که وی به کمال بدن خود بیش از کمال روحش توجه داشت به حدی که گویا او تنها جسم و کالبد است. (4)
عبارت «الشَّخْصِ الْمَعْكُوسِ» اشاره به این است که افکارش واژگونه است حق در نظر او باطل و باطل در نظر او حق است. (5)
عبارت «الْجِسْمِ الْمَرْكُوسِ» اشاره به این است که نه تنها افکار او وارونه است بلکه از نظر
1) مَا وَلَّيْتُ: روی گردان نشدم.
2) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص249.
3) الْمَرْكُوس: سرگشته شده؛ واژگونه؛ از ریشهٔ «رکس» به معنای پشت و رو کردن یا چیزی را با سر روی زمین گذاردن است. الْمَدَرَةُ: قطعه گل خشکیده.
4) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 7، ص 396.
5) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 10، ص215.
ظاهر نیز انسانی کج اندیش و بدرفتار و واژگونه محسوب می شود. (1)
عبارت «حَتَّى تَخْرُجَ الْمَدَرَةُ» اشاره به این است که هنگامی که محصول را از زمین های زراعتی بر می دارند غالبا دانه های با ارزش با سنگ و کلوخ و شن آمیخته می شود و کشاورزان آن ها را از میان دانه ها خارج می سازند تا قابل استفاده باشد. (2)
مشابه
يا أَيُّهَا النَّبِيُّ جاهِدِ الْكُفَّارَ وَ الْمُنافِقِينَ وَ اغْلُظْ عَلَيْهِم (3)ای پیامبر، با کافران و منافقان بجنگ و با آنان به شدت رفتار کن جایگاهشان جهنم است که بد سرانجامی است. أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاءُ بَيْنَهُم (4)در برابر کفار سرسخت و شدید و در میان خود مهربان اند. تشبیه
مشبه: دانه کلوخ (معاویه)
مشبه به: دانه دور شده (مؤمنان)
وجه شبه: دانه کلوخ از میان دانه گندم دور شده و جدا گردد، دانه کلوخ یعنی معاویه و دانه دور شده یعنی مؤمنان و وجه تشبیه آن است که امام علیه السلام مؤمنان را از وجود معاویه خالص و آن ها را جدا می کند تا ایمانشان رشد کند و دینشان استوار گردد، زیرا وجود معاویه در بین آن ها وسیله مهمی برای تباه ساختن عقیده شان و نابودی دینشان است.
إِلَيْكِ عَنِّى يَا دُنْيَا، فَحَبْلُكِ عَلَى غَارِبِكِ، قَدِ انْسَلَلْتُ مِنْ مَخَالِبِكِ وَ أَفْلَتُ مِنْ حَبَائِلِكِ وَ اجْتَنَبْتُ الذَّهَابَ فِي مَدَاحِضِكِ. أَيْنَ الْقُرُونُ الَّذِينَ غَرَرْتِهِمْ بِمَدَاعِيكِ؟ أَيْنَ الْأُمَمُ الَّذِينَ فَتَنْتِهِمْ بِزَخَارِفِكِ؟ فَهَا هُمْ رَهَائِنُ الْقُبُورِ وَ مَضَامِينُ اللَّعُودِ. وَاللَّهِ لَوْ كُنْتِ شَخْصاً مَرْئيّاً وَ قَالَباً حِسّيّاً لَأَقَمْتُ عَلَيْهِ حُدُودَ اللَّهِ فِي عِبَادٍ غَرَرْتِهِمْ بِالْأَمَانِيِّ وَ أُمَمٍ أَلْقَيْتِهِمْ فِي الْمَهَاوِي وَمُلُوبٍ أَسْلَمْتِهِمْ إِلَى التَّلَفِ وَ أَوْرَدْتِهِمْ مَوَارِدَ الْبَلَاءِ، إِذْ لَا وِرْدَ وَ لَا صَدَرَ هَيْهَاتَ، مَنْ وَطِئَ دَحْضَكِ زَلِقَ وَ مَنْ رَكِبَ لُجَجَكِ غَرِقَ، وَ مَنِ ازْوَر عَنْ حَبَائِلِكِ وُفِّقَ، وَ السَّالِمُ مِنْكِ لَا يُبَالِى إِنْ ضَاقَ بِهِ مُنَاخُهُ وَ الدُّنْيَا عِنْدَهُ كَيَوْمٍ حَانَ انْسِلَاخُهُ اعْزُبِی عَنِّى فَوَاللَّهِ لَا أَذِلُّ لَكِ فَتَسْتَذِلِّينِي وَ لَا أَسْلَسُ لَكِ فَتَقُودِينِي .
إِلَيْكِ عَنِّي يَا دُنْيَا فَحَبْلُكِ عَلَى غَارِبِكِ قَدِ انْسَلَلْتُ مِنْ مَخَالِبِكِ وَ أَفْلَتٌ مِنْ حَبَائِلِكِ وَ اجْتَنَبْتُ الذَّهَابَ فِي مَدَاحِضِكِ (1)
انْسَلَلْتُ: رها شده ام؛ از ریشهٔ «سَلَّ» به معنای کشیدن و خارج شدن به آرامی است.
مَخَالِب چنگال ها؛ جمع مخلب به چنگال پرندگان و درندگان گفته می شود
أفَلَتُ: گریخته ام؛ از ریشهٔ «فلت» به معنای رهایی یافتن است.
حَبَائِل: تورها؛ جمع «حباله» به معنای دام.
مَدَاحِضِ: لغزشگاه ها؛ جمع «مدحض» به معنای لغزشگاه است.
ای دنیا از من فاصله بگیر که مهارت را بر گردنت انداختم، از چنگالت بیرون جستم از دام هایت فرار کردم و از رفتن در لغزشگاه هایت دوری گزیدم.
نکته
این که امام دنیا را صاحب چنگال هایی دانسته است کنایه از این که دنیا انسان را به طرف خواسته ها و زینت ها تا سر حد هلاکت ابدی می کشاند همچنان که شیر طعمه خود را
1) إِلَيْكِ عَنِّی: از من دور شو؛ جمله ای است که ظاهراً از دو جار و مجرور تشکیل شده در حالی که «الیک» اسم فعل و به معنای «ابعد» یعنی دور شو.است این احتمال نیز وجود دارد که جمله دارای فعل مقدری باشد که همان «ارجع» و «ابعد» است. غَارِب: گردن؛ محلی است که میان پشت و گردن شتر واقع است و به معنای گردن و آخرین نقطه پشت نیز آمده است.
می کشد. (1)
مشابه
يَا دُنْيَا يَا دُنْيَا أَبِي تَعَرَّضْتِ أَمْ إِلَى تَشَوَّقْتِ هَيْهَاتَ هَيْهَاتَ [لَا حَانَ حِينُكِ] غُرَّى غَيْرِى لَا حَاجَةَ لِي فِيكِ قَدْ طَلَّقْتُكِ ثَلَاثَاً لَا رَجْعَةَ الِى فِيكِ فِيهَا فَعُمُرُكِ قَصِيرٌ وَ خَطَرُكِ يَسِيرٌ وَ أَمَلُكِ حَقِيرٌ آهُ آهُ مِنْ قِلَّةِ الزَّادِ وَ بُعْدِ السَّفَرِ وَ وَحْشَةِ الطَّرِيقِ وَ عَظِيمِ الْمَوْرِد (2)على علیه السلام فرمود: ای دنیا از من دور شو آیا می خواهی مرا فریب دهی تو توانایی نداری علی را از راه بیرون کنی برو دیگری را گول بزن که من به تو نیازی ندارم و سه طلاقه گفته ام که دیگر رجوعی ندارد، زندگی در تو کوتاه و مشکلات بیشتر و نفع اندک و آرزوها کوچک می باشد. تشبیه
مشبه: دنیا
مشبه به: شتر پر شیر و جذاب
وجه شَبَه: امام دنیا را به شتری که ممکن است پر شیر و جذاب و جالب باشد تشبیه می کند ولی هنگامی که صاحبش می خواهد از او صرف نظر کند و در چراگاه رهایش سازد. افسار او را بر پشت یا گردنش می افکند او هم خود را آزاد می بیند. از صاحبش دور می شود و در چراگاه به حال خود مشغول می گردد.
تشبیه
مشبه: دنیا
مشبه به: پرتگاه
وجه شَبَه: دنیا تشبیه به پرتگاهی شده که لغزشگاه های فراوان دارد. لغزش های شهوات و مال و منال امام می فرماید من از آن لغزشگاه ها دوری جسته ام و به این ترتیب نه در دام و نه در چنگال و نه در پرتگاه های او افتاده ام.
أَيْنَ الْقُرُونُ الَّذِينَ غَرَرْتِهِمْ بِمَدَاعِبِكِ أَيْنَ الْأُمَمُ الَّذِينَ فَتَنْتِهِمْ بِرْخَارِفِكِ فَهَا هُمْ رَهَائِنُ
الْقُبُورِ وَ مَضَامِينُ اللُّحُودِ﴾ (1)
فَتَنْتِهِمْ بِزَخَارِفِ: به زیورهایت آن ها را به فتنه انداختی.
رهَائِنُ: گروگان ها؛ جمع رهینه» به معنای گروگان
مَضَامِينُ: قرار یافته ها جمع مضمون»؛ در اصل به معنای جنینی است که در شکم مادر است سپس به هر چیزی که در لابه لای چیز دیگری قرار گرفته اطلاق می شود
اللحود: لحدها؛ جمع «لحد» به معنای شکافی است که در طرف پایین قبر ایجاد می کنند و میت را در آن قرار می دهند.
کجایند گذشتگانی که به بازیهایت آنان را فریفتی؟! کجایند ملّت هایی که با زر و زیورت آنان را مغرور نمودی؟! اینک اینان گروگان های قبور و فرورفته در لابلای لحدهایند.
نکته
امام دشمنی و ضرر و زیان دلبستگی به دنیا را نه تنها در قالب نظر و اندیشه بیان داشته است بلکه نمونه های عینی آن را در قالب نمونه ها و رویدادهای تاریخی ارائه داده است. (2)
مشابه
هوَ كَمْ أَهْلَكْنَا قَبْلَهُمْ مِنْ قَرْنٍ هَلْ تُحِسُّ مِنْهُمْ مِنْ أَحَدٍ أَوْ تَسْمَعُ لَهُمْ رِكْزا (3)چه بسیار اقوام (بی ایمان و گناهکاری) را قبل از آن ها هلاک کردیم آیا احدی از آن ها را احساس می کنی یا کمترین صدایی از آنان را می شنوی. أَ فَلَمْ يَهْدِ لَهُمْ كَمْ أَهْلَكْنا قَبْلَهُمْ مِنَ الْقُرُونِ يَمْشُونَ فى مَسَاكِنِهِمْ إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآيَاتٍ لأولى النهی (4)آیا آن همه مردمی که پیش از این در مساکن خویش راه می رفتند و ما همه را هلاک کردیم، سبب هدایت اینان نشده اند؟ این ها نشانه هایی است برای خردمندان كَمَثَلِ غَيْثٍ أَعْجَبَ الْكُفَّارَ نَبَاتُهُ ثُمَّ يَهِيجُ فَتَراهُ مُصْفَرًا ثُمَّ يَكُونُ حُطاماً وَ فِي الْآخِرَةِ عَذَابٌ شَديدٌ وَمَغْفِرَةٌ مِنَ اللَّهِ وَ رِضْوانُ وَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا إِلَّا مَتَاعُ الْغُرُور (5)همانند بارانی به وقت است که روییدنی هایش کافران را به شگفت افکند سپس پژمرده می شود و بینی که زرد گشته است و خاشاک شده است و در آخرت نصیب گروهی عذاب سخت است و نصیب گروهی آمرزش خدا و خشنودی او و زندگی دنیا جز متاعی فریبنده نیست.
وَ اللَّهِ لَوْ كُنْتِ شَخْصاً مَرْئِيّاً وَ قَالَباً حِسّيّاً لَأَقَمْتُ عَلَيْهِ حُدُودَ اللَّهِ (1) به خدا قسم این دنیا اگر موجودی قابل دیدن و جسمی سزاوار لمس بودی، حدود خدا را بر تو جاری می ساختم.
نکته ها
نگاه بدبینانه امام به دنیا و جنایت هایی که در آن صورت گرفته است. حضرت را در موضع انتقام از آن قرار می دهد و سوگند یاد می کند که اگر دنیا شخصی قابل رویت بود در رابطه با قربانیانی که گرفته است و بندگانی که به خاطر آرزوها فریب داده حدود خدا را درباره او اجرا می نماید. (2)
از مجموع بیانات امیرالمؤمنین علیه السلام پیرامون دنیا در موارد مختلف فهمیده می شود که مقصود امام از نکوهش شدید از دنیا و شئون آن دلبستگی به زرق و برق های فریبنده آن است در غیر این صورت از جهتی دنیا راهی است به سعادت آخرت. (3)
فِي عِبَادٍ غَرَرْتِهِمْ بِالْأَمَانِي وَ أَمَمٍ أَلْقَيْتِهِمْ فِي الْمَهَاوِي وَ مُلُوكٍ أَسْلَمْتِهِمْ إِلَى التَّلَفِ وَ أَوْرَدْتِهِمْ مَوَارِدَ الْبَلَاءِ إِذْ لَا وِرْدَ وَ لَا صَدَرَ (4)
صَدَرَ: خارج شدن؛ نقطه مقابل «ورد» یعنی خارج شدن از کنار آب است سپس به هر نوع خروج اطلاق می شود.
در رابطه با بندگانی که به آرزوها فریبشان دادی و ملت هایی که در پرتگاه های هلاکت انداختی و پادشاهانی که تسلیم نابودی کردی و به سر چشمه های بلا وارد نمودی به جایی که در ورود و خروجش امنیت نباشد.
نکته
«مهاوی» به پرتگاه گفته می شود و در این جا از جاذبه های هواوهوس حکایت می کند که از امکانات فریب دنیا محسوب می شوند و کرسی های اقتدار و سلطه جویی ها که سرانجام
1) مرئيّاً: دیدنی.
2) قطره ای از دریا، ج2، ص 537.
3) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص251.
4) الْمَهَاوِی: پرتگاه ها؛ جمع «مهوی» و «مهواه» به معنای دره است و به هرجای خطرناکی که انسان را در معرض هلاکت قرار می دهد اطلاق می شود. ورد وارد شدن به آب در اصل به معنای وارد شدن بر کنار آب نهر است سپس به هرگونه ورود اطلاق می شود.
به دلیل حق ستیزی به نابودی حاکمان می انجامد. (1)
مشابه
لَقَدْ كانَ في قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِأُولِی الْأَلْبابِ (2)در سرگذشت های آن ها درس عبرتی برای صاحبان اندیشه است. كَمْ تَرَكُوا مِنْ جَنَّاتٍ وَعُيُونٍ وَ زُرُوعِ وَ مَقامٍ كَرِيمٍ وَ نَعْمَةٍ كَانُوا فِيهَا فَاكِهِينَ كَذَلِكَ وَ أَوْرَثْنَاها قَوْماً آخَرينَ فَما بَكَتْ عَلَيْهِمُ السَّماءُ وَالْأَرْضُ وَ ما كانُوا مُنْظَرِينَ (3)بعد از خود چه باغ ها و چشمه سارها بر جای گذاشتند و کشتزارها و خانه های نیکو و نعمتی که در آن غرق شادمانی بودند. بدین سان بودند و ما آن نعمت ها را به مردمی دیگر واگذاشتیم. نه آسمان بر آن ها گریست و نه زمین و نه به آن ها مهلت داده شد.
هَيْهَاتَ مَنْ وَطِئَ دَحْضَكِ زَلِقَ وَ مَنْ رَكِبَ لُجَجَكِ غَرِقَ وَ مَنِ ازْوَرَّ عَنْ حَبَائِلِكِ وفّق (4)
لجَجَك: امواج تو.
مَنِ ازْوَر: کسی که رها شد
وُفِّقَ: توفیق یافت.
لا يُبَالِی: باکی ندارد.
مُنَاخُهُ: محل استراحتش
حَانَ انْسِلَاخُه: زوالش حاضر شد.
اغربی: از من دور شو؛ از ریشۀ «عُزُوب» به معنای دور شدن گرفته شده؛ به کسانی که ازدواج نکرده اند «عَزَب» می گویند زیرا از زندگی خانوادگی دورند.
هیهات! هرکس گام در لغزشگاه هایت نهد بلغزد و هر که سوار آب های متراکمت گردد غرق شود، و آن که از دام های تو به یک سو رود موفق گردد.
نکته
سوار شدن بر امواج خواسته های نفسانی و گوش دادن به هواها و آرزوهای دور و دراز
نتیجه اش فرو افتادن در دریای خیانت و عصیان است. (1)
وَ السَّالِمُ مِنْكِ لَا يُبَالِى إِنْ ضَاقَ بِهِ مُنَاخُهُ وَ الدُّنْيَا عِنْدَهُ كَيَوْمٍ حَانَ انْسِلَاخُهُ اعْزُبِي عَنِّي و کسی که از فتنه های تو سالم است باکی ندارد که گرفتار تنگی زندگی باشد، و دنیا نزد او مانند روزی است که لحظه پایانش فرا رسیده از من دور شو.
نکته
تحمل مشکلات و مشکلات و استقامت در تنگناها و فشارهای زندگی از آن جهت برای مؤمنان واقعی به مبدأ و معاد آسان است که حیات دنیوی را آن گونه که هست می بینند یعنی دورانی کوتاه و گذرا که در هر لحظه ممکن است همه چیز به پایان برسد. (2)
مشابه
عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام: قَالَ سَمِعْتُهُ يَقُولُ اصْبِرُوا عَلَى طَاعَةِ اللَّهِ وَ تَصَبَّرُوا عَنْ مَعْصِيَةِ اللَّهِ فَإِنَّمَا الدُّنْيَا سَاعَةٌ فَمَا مَضَى فَلَيْسَ تَجِدُ لَهُ سُرُوراً وَ لَا حُزْناً وَ مَا لَمْ يَأْتِ فَلَيْسَ تَعْرِفُهُ فَاصْبِرْ عَلَى تِلْكَ السَّاعَةِ الَّتِي أَنْتَ فِيهَا فَكَأَنَّكَ قَدِ اغْتَبَطْتَ (3)شنیدم امام صادق علیه السلام می فرمود بر رنج طاعت و بندگی شکیبا باشید و از نافرمانی خدا خویشتنداری کنید. زندگانی دنیا همین یک دم است از گذشته نه لذتی باقی مانده و نه رنج و درماندگی پایدار مانده است از آینده اطلاعی در دست نیست که چه چیز پیش آید. پس در همین لحظات حاضر شکیبایی پیشه،کنید تصور کنید که در همین لحظه به سوی مرگ می روید.
استعاره
مستعار: مداحض، لجج، حبال
مستعار منه:
مستعارله: شهوت ها و لذت های دنیا
جامع: مداحض لجج حبال استعاره اند برای شهوت ها و لذت های دنیا: 1. از آن جهت که شهوت های دنیا زمینه آن را دارند که باعث دل بستگی شوند و انسان را به افزون طلبی یا تجاوز از حد اعتدال به مرز حرام بکشانند 2. از آن رو که خواسته ها و
آرمان های دنیایی بی پایان است و از پیامدهای حتمی کسی که سرگرم بدان و غرق در آن شده آن است که خویشتن را در دریایی غرق می کند که کناره ندارد و در نتیجه از قبول رحمت حق سرباز زده، همچون کسی که خود را در دریایی ژرف افکند به هلاکت ابدی مبتلا شود. از نظر این که انسان وقتی فریب دنیا را خورد و در راه علاقه به دنیا به خواسته های خود رسید دنیا مانع جهش و پرش او به ساحت قدس خداوندی می شود همان طور که بندهای صیاد بال پرنده را از پریدن باز می دارند
فَوَاللَّهِ لَا أَذِلُّ لَكِ فَتَسْتَذِلِّينِي وَ لَا أَسْلَسُ لَكِ فَتَقُودِينِي (1)
تَقُودِینی: مرا به سمت دلخواهت می کشی.
به خدا قسم رام تو نشوم تا مرا به خواری نشانی و عنان به دستت نگذارم تا هر کجا خواهی بیری.
نکته
امام در این جمله به این نکته اشاره می کنند که کسی در دنیا و در برابر بازیگری های آن خوار نمی شود مگر این که خود را خوار ساخته و زمام اختیار کسی را در دست نمی گیرد مگر این که کسی خود زمام اختیارش را به دست او بسپارد زیرا انسان تا وقتی که تمنیات نفسانی خود را کنترل نماید و نیروی حیوانی خویش را به دست عقل بسپارد محال است که دنیا بتواند او را خوار سازد. (2)
مشابه
وَ قالَ الشَّيْطانُ لَمَّا قُضِيَ الْأَمْرُ إِنَّ اللَّهَ وَعَدَكُمْ وَعْدَ الْحَقِّ وَ وَعَدْتُكُمْ فَأَخْلَفْتُكُمْ وَ ما كانَ لِىَ عَلَيْكُمْ مِنْ سُلْطَانٍ إِلا أَنْ دَعَوْتُكُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لى فَلا تَلُومُونِي وَلُومُوا أَنْفُسَكُمْ (3)و شیطان هنگامی که کار تمام می شود می گوید خداوند به شما وعده حق داد و من هم به شما وعده (باطل) دادم و تخلف کردم من بر شما تسلطی نداشتم جز این که دعوتتان کردم و شما پذیرفتید بنابراین مرا سرزنش نکنید خود را سرزنش کنید.
وَ ايْمُ اللَّهِ يَمِيناً - أَسْتَثْنِي فِيهَا بِمَشِيئَةِ اللَّهِ - لَأَرُوضَنَّ نَفْسِي رِيَاضَةً تَهِشُ مَعَهَا إِلَى الْقُرْصِ إِذَا قَدَرْتُ عَلَيْهِ مَطْعُوماً وَ تَقْنَعُ بِالْمِلْحِ مَأْدُوماً، وَ لَأَدَعَنَّ مُقْلَتِي كَعَيْنِ مَاءٍ نَضَبَ مَعِينُهَا، مُسْتَفْرِغَةً دُمُوعَهَا. أَتَمْتَلِيُّ السَّائِمَةُ مِنْ رِعْيِهَا فَتَبْرُكَ، وَتَشْبَعُ الرَّبِيضَةُ مِنْ عُشْبِهَا فَتَرْبِضَ، وَيَأْكُلُ عَلِيٌّ مِنْ زَادِهِ فَيَهْجَعَ؟ قَرَّتْ إِذَا عَيْنُهُ إِذَا اقْتَدَى بَعْدَ السِّنِينَ الْمُتَطَاوِلَةِ بِالْبَهِيمَةِ الْهَامِلَةِ وَالسَّائِمَةِ الْمَرْعِيَّةِ.
وَ ايْمُ اللَّهِ يَمِيناً أَسْتَثْنِي فِيهَا بِمَشِيئَةِ اللَّهِ (1) قسم به خداوند قسمی که فقط اراده حق را از آن استثنا می کنم.
لأَروضَنَّ نَفْسِي رِيَاضَةً تَهِشُ مَعَهَا إِلَى الْقُرْصِ إِذَا قَدَرْتُ عَلَيْهِ مَطْعُوماً وَ تَقْنَعُ بِالْمِلْحِ مادوماً (2)
مَأْدُوماً: به عنوان خورشت؛ از ریشهٔ «ادام» به معنای نان خورش بنابراین «مادوم» چیزی است که آن را به صورت نان خورش درآورده باشد.
آن چنان نفس خویش را به ریاضت و ادارم که به یک قرص نان زمانی که برای خوردن یابد شاد شود و به جای خورش به نمک قناعت کند.
وَ لَأَدَعَنَّ مُقْلَتِي كَعَيْن مَاءٍ نَضَبَ مَعِينُهَا مُسْتَفْرِغَةً دُمُوعَهَا (3)
مَعِين: آب جاری؛ از ریشهٔ «معَن» به معنای جاری شدن آب است و ماء معین به جاری شدن آب گفته می شود سپس در مورد جریان اشک از چشم ها به کار رفته است.
مُسْتَفْرِغَةً: خالی می کند.
دموع: اشک ها.
1) أَسْتَثْنِی: استثنا می کنم.
2) لَأَرُوضَنَّ: قطعاً ریاضت می دهم؛ «رِيَاضَةً» رام کردن با تربیت است به همین جهت به ورزش های جسمانی و پرورش های روحانی از طرق مختلف اطلاق می شود و اگر به باغ روضه گفته می شود از این رو است که زمین را با برنامه منظمی پرورش دادهاند و خرم و سرسبز ساخته اند. تَهِش: شاد می شود؛ از ریشهٔ «هشاشه» به معنای خوشحالی و تبسم کردن.
3) مُقْلَتِی: مردمک چشم. نَضَبَ: خشک شد؛ از ریشهٔ «نضوب» به معنای فرورفتن آب در زمین و خشکیدن چاه یا چشمه است و این واژه گاه در مورد چشم نیز به کار می رود هنگامی که اشک آن تمام شود.
و کاسه چشمم را در گریه های شب و روز قرار دهم تا چون چشمه ای که آبش فرو رفته اشکی در آن نماند.
تشبیه
مشبه: کاسه چشم خود
مشبه به: چشمه آبی
وجه شبه: امام علیه السلام کاسه چشم خود را همچون چشمه آبی به حال خود وا می گذارد که آبش خشکیده باشد وجه شبه آن است که اشکهای چشم تمام شده، و در اشتیاق به ملأ اعلی و آن چه از خوشبختی ابدی برای اولیای خدا آماده شده و همچنین از ترس محروم ماندن از آن ها با گریه از اشک تهی گردد.
12 شکمبارگی انگیزه حیوانات
أَتَمْتَلِيُّ السَّائِمَةُ مِنْ رِعْيِهَا فَتَبْرُكَ وَ تَشْبَعُ الرَّبِيضَةُ مِنْ عُشْبِهَا فَتَرْبِضَ وَيَأْكُلُ عَلِيٌّ مِنْ زَادِهِ فَيَهْجَعَ قَرَّتْ إِذَا عَيْنُهُ إِذَا اقْتَدَى بَعْدَ السِّنِينَ الْمُتَطَاوِلَةِ بِالْبَهِيمَةِ الْهَامِلَةِ السَّائِمَةِ الْمَرْعِيَّة (1)
تبرک: می آرامد؛ از ریشهٔ «بروک» به معنای آرام گرفتن به روی زمین.
الربيضَةُ: گله گوسفندان و مانند آن است که به همراه شبان ها به آغل خود می آیند؛ از ریشه «ربض» و «ربوض» به معنای جمع کردن دست و پا و به زمین نشستن حیوانات است.
عُشب: علف و گیاه زیاد گیاهان تر است در مقابل حشیش که به گیاهان خشک گفته می شود.
تریض: می خوابد.
يَهْجَعَ: می خوابد؛ از ریشهٔ «هجوع» به معنای خواب سبک.
الْهَامِلَةِ: رها شده؛ از ریشهٔ همل» به معنای رها کردن حیوان بدون چوپان است.
السَّائِمَةِ الْمَرْعِيَّةِ: حيوان مشغول چریدن؛ اسم مفعول از ریشهٔ «رعی» به معنای حیوانی است که آن را به چرا برده اند.
علف
آیا به همان گونه که حیوان چرنده شکمش را با چریدن پر کند و بخوابد، و رمه گوسپند که از سیر می شود و به جانب خوابگاهش می رود علی هم از توشه خود بخورد و بخوابد؟! چشمش روشن که پس از سالیانی دراز به چهار پایان رها شده و گوسپندان چرنده اقتدا کند!
نکته
از نظر امام حقیقت وجود آدمی غیر از خور و خواب و شهوت است بلکه افق های دیگری را نشان می دهد که مهمترین وظیفه انسان عمل به واجبات و فرایض است و این
1) السَّائِمَةُ: حیوان چرنده؛ حیوانی که آن را برای چرا در بیابان رها می کنند؛ از ریشهٔ «سوم» به معنای رها کردن حیوان در بیابان برای چریدن است. رغیها چریدن خود؛ علف هایی که حیوان به هنگام چرا می خورد؛ از ریشهٔ «رَعَی» به معنای چریدن.
تکالیفی است که پروردگار از بندگان خواسته و همگان را به آن مکلف ساخته است. (1)
تشبیه
مشبه: دنیا پرستان
مشبه به: گوسفندان و چهارپایان
وجه شَبَه: دنیا پرستانی که جز عیش و نوش هدفی ندارند. شبیه به گوسفندان و چهارپایانی هستند که کار آن ها خوردن و خوابیدن است و از اوج عظمت انسانیت فرود و همتراز حیوانات رها شده در بیابان شده اند.
1) قطره ای از دریا، ج1، ص542
طُوبَى لِنَفْسٍ أَدَّتْ إِلَى رَبِّهَا فَرْضَهَا وَ عَرَكَتْ بِجَنْبِهَا بُؤْسَهَا وَ هَجَرَتْ فِي اللَّيْلِ غُمْضَهَا، حَتَّى إِذَا غَلَبَ الْكَرَى عَلَيْهَا افْتَرَشَتْ أَرْضَهَا وَ تَوَسَّدَتْ كَفَّهَا، فِي مَعْشَرٍ أَسْهَرَ عُيُونَهُمْ خَوْفُ مَعَادِهِمْ وَ تَجَافَتْ عَنْ مَضَاجِعِهِمْ جُنُوبُهُمْ وَ هَمْهَمَتْ بِذِكْرِ رَبِّهِمْ شِفَاهُهُمْ وَتَقَشَّعَتْ بِطُولِ اسْتِغْفَارِهِمْ ذُنُوبُهُمْ، أُولَئِكَ حِزْبُ اللَّهِ أَلا إِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ. فَاتَّقِ اللَّهَ يَا ابْنَ حُنَيْفٍ، وَلْتَكْفُفْ أَقْرَاصُكَ لِيَكُونَ مِنَ النَّارِ خَلَاصُكَ.
طُوبَى لِنَفْسٍ أَدَّتْ إِلَى رَبِّهَا فَرْضَهَا وَ عَرَكَتْ بِجَنْبِهَا بُؤْسَهَا وَ هَجَرَتْ فِي اللَّيْلِ غُمْضَهَا حَتَّى إِذَا غَلَبَ الْكَرَى عَلَيْهَا افْتَرَشَتْ أَرْضَهَا وَ تَوَسَّدَتْ كَفَّهَا فِي مَعْشَرٍ (1)
بوس: سختی هرگونه ناراحتی در مقابل نعمت و راحتی است.
غُمُضَ: چشم پوشی و دیده بر هم نهادن و مخفی شدن است سپس به حالت خواب که انسان در آن حالت دیده بر هم می نهد اطلاق شده و در این جا همین معنا اراده شده است؛ از ریشه «غموض».
الکَری: چرت؛ خواب و خوابیدن
تَوَسَّدَ: بالش زیر سرش؛ از ریشهٔ «وساده» به معنای بالش
خوشا به حال کسی که واجبات پروردگارش را به جا آورده و مشکلات را تحمل نموده و در شب از خواب خوش دوری کرده است تا وقتی که خواب بر او چیره شود زمین را فرش خود گرفته و دست را بالش زیر سر کند.
نکته ها
اشاره به این که عابد کسی نیست که شب و روز در گوشه ای مشغول عبادت باشد. عابد کسی است که به هنگام روز به ادای فرایض فردی و اجتماعی می پردازد و شب هنگام به در خانه خدا می رود. (2)
عبارت «افْتَرَشَتْ أَرْضَهَا وَ تَوَسَّدَتْ كَفَّهَا» اشاره به نهایت قناعت است که آن ها انتظار ندارند در بسترهای نرم و راحت آسوده بخوابند به علاوه چنین بسترهایی کمتر به انسان
1) طُوبَى: مؤنث «اطیب» است؛ پاکیزه ترین و بهترین همه نیکی ها را شامل می شود و در این موارد شبیه دعاست که برای افرادی گفته می شود. عَرَكَتْ: تحمل کرد؛ از ریشهٔ «عرک» در اصل به معنای مالش دادن است سپس به تأثیرگذاری بر هرچیزی که در نتیجه نابود شود و از بین برود اطلاق شده است.
2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 7، ص 239.
اجازه می دهد که سحرگاهان از خواب برخیزد و رو به درگاه خدا آورد. (1)
عبارت «وَ عَرَكَتْ بِجَنْبِهَا بُؤْسَهَا» کنایه از پایداری در برابر ناگواری هاست. (2)
عبارت «وَ هَجَرَتْ فِي اللَّيْلِ غُمْضَهَا» کنایه است از شب زنده داری با عبادت پروردگار و سرگرم بودن به ذکر خدا تا وقتی که خواب بر او غلبه کند. (3)
مشابه
علی بن الحسين علیه السلام فرمود: مَنْ عَمِلَ بِمَا افْتَرَضَ اللَّهُ عَلَيْهِ فَهُوَ مِنْ أَعْبَدِ النَّاسِ (4)كسى که بدان چه خدا بر او واجب ساخته عمل کند عابدترین مردمست.
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: يَا عَلِيٌّ أَحَبُّ الْعَمَلِ إِلَى اللَّهِ ثَلَاثُ خِصَالٍ مَنْ أَتَى اللَّهَ بِمَا افْتَرَضَ عَلَيْهِ فَهُوَ مِنْ أَعْبَدِ النَّاسِ وَ مَنْ وَرِعَ عَنْ مَحَارِمِ اللَّهِ فَهُوَ مِنْ أَوْرَعِ النَّاسِ وَ مَنْ قَنِعَ بِمَا رَزَقَهُ فَهُوَ مِنْ أَغْنَى النَّاس (5)اى علی، سه خصلت نزد خدا از هر عملی محبوب تر است: 1. انجام واجبات کسی که واجبات الهی را انجام دهد از عابدترین مردم است. 2. ترک گناهان کسی که از گناه بپرهیزد از پرهیزکارترین مردم است. 3. قناعت، هر که به آن چه خدا روزی کرده قناعت کند از بی نیازترین خلق است.
أَسْهَرَ عُيُونَهُمْ خَوْفُ مَعَادِهِمْ وَ تَجَافَتْ عَنْ مَضَاجِعِهِمْ جُنُوبُهُمْ وَ هَمْهَمَتْ بِذِكْرِ رَبِّهِمْ شِفَاهُهُمْ وَ تَقَشَّعَتْ بِطُولِ اسْتِغْفَارِهِمْ ذُنُوبُهُمْ أُولئِكَ حِزْبُ اللَّهِ أَلا إِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ (6)
مَضَاجِع: خوابگاه ها؛ جمع «مضجع».
هَمْهَمَتْ: آهسته گویا شد؛ از ریشهٔ «همهمه» به معنای سخن گفتن آهسته.
شفاه: لب هایش.
تَقَشَّعَتْ: محو شد؛ از ریشهٔ «تقشع» به معنای از میان رفتن و پراکنده شدن؛ از ریشهٔ «قشع» به معنای برطرف ساختن.
1) همان، ص 239
2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 7، ص401.
3) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 7، ص 402
4) الکافی (ط، الإسلامية)، ج 2، ص 83
5) تحف العقول، ص 6.
6) أَسْهَرَ: بیدار نگه داشت؛ از ریشهٔ «سَهر» به معنای بیدار ماندن تَجَافَتْ برکنار شد؛ خالی شد؛ از ریشهٔ «تجافی» به معنای دوری گزیدن و ریشه اصلی آن «جفاء» به معنای دوری کردن است.
در میان جمعیتی که ترس از قیامت دیده هایشان را بیدار گذاشته و پهلوهاشان از بستر استراحت جدا شده و لب هایشان به ذکر پروردگارشان آهسته و آرام گویاست، و گناهانشان به کثرت استغفار از بین رفته «اینان حزب خدایند و بدانید که حزب خدا رستگارانند».
مشابه
تَتَجافى جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضاجع (1)از بستر خواب پهلو تهی می کنند. كانُوا قَليلاً مِنَ اللَّيْلِ ما يَهْجَعُونَ وَ بِالْأَسْحَارِ هُمْ يَسْتَغْفِرُون (2)اندکی از شب را می خوابیدند و به هنگام سحر استغفار می کردند. وَ مَنْ يَتَوَلَّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْغَالِبُونَ (3)و هرکه خدا و پیامبر او و مؤمنان را ولی خود گزیند، بداند که پیروزمندان گروه خداوندند. اسْتَحْوَذَ عَلَيْهِمُ الشَّيْطانُ فَأَنْساهُمْ ذِكْرَ اللَّهِ أُولئِكَ حِزْبُ الشَّيْطَانِ أَلَا إِنَّ حِزْبَ الشَّيْطَانِ هُمُ الْخاسِرُون (4)شیطان بر آن ها چیره شده است و نام خدا را از یادشان برده است. ایشان حزب شیطان اند آگاه باش که حزب شیطان زیان کنندگانند استعاره
مستعار: تقشّع
مستعار منه
مستعارله: از بین رفتن گناهان
جامع: «تقشّع» را استعاره آورده است برای از بین رفتن و محو شدن گناهان از صفحات دل ها. همه این عبارات برای آن است که امام علیه السلام می خواهد مردم را وادار به اطاعت پروردگار کند و آنان را به ورود در جرگه اولیای خدا جذب نماید.
فَاتَّقِ اللَّهَ يَا ابْنَ حُنَيْفٍ وَلْتَكْفُفْ أَقْرَاصُكَ لِيَكُونَ مِنَ النَّارِ خَلَاصُكَ (5)
پسر حنیف! از خدا پروا کن و قرص های نان خودت تو را بس باشد، تا این روش موجب خلاصیات از آتش جهنم گردد.
نکته
منظور از قانع بودن فقر و تهیدستی نیست بلکه تعادل و استفاده معقول و کفایت کردن را بیان می کند که این از جلوه های اهل ایمان و حزب الله است. (1)
مشابه
الْقَنَاعَةُ مَالٌ لَا يَنْفَد (2)قناعت ثروتی پایان ناپذیر است. عثمان بن حنیف انصاری
عثمان بن حنیف از مشاهیر و برجستگان صحابه پیامبر و از اصحاب امام علی علیه السلام کنیه اش ابو عمرو می باشد و پیش از آن که به استانداری بصره منسوب شود از کارگزاران خلیفه دوم بود و با او همکاری داشته است وی به دلیل سوابق روشن و ارزش های شخصیتی و برجستگی های اخلاقی و کمالاتی که داشت از جانب امیرالمؤمنین علیه السلام به استانداری بصره منسوب می گردد.
در کتاب استیعاب آمده است روزی خلیفۀ دوم با اطرافیانش مشورت کرد تا فرد شایسته ای را برای اداره امور عراق برگزیند مشاوران خلیفه عثمان بن حنیف را تأیید و پیشنهاد کردند و از نظر بینش سیاسی و کاردانی او را ستودند و به دلیل تجربیاتی که داشت و حساسیت های سیاسی موجود در عراق آن روز صلاحیت او را برای تصدی امور آن سامان امضا کردند و خلیفه نیز بی درنگ حکم کارگزاری او را امضا کرد.
در فتنه بصره و جنگی که طلحه و زبیر به راه انداختند دست به نیرنگ زدند و عثمان بن حنیف را غافلگیرانه به دام انداختند و پس از آزار و اذیت فراوان سر و صورت او را تراشیدند و به زندانش انداختند سپس از ترس انصار و هواداران او آزادش و از شهر بصره اخراجش کردند.
عثمان بن حنیف در منزل ذی قار به خدمت امام رسید و رفتار و کردار طلحه و زبیر را به امام گزارش داد عرض کرد با ریش و وضع و قیافه کهنسالی به بصره رفتم و حال به صورت جوانی که موی در صورت ندارد برگشتم. امام به او فرمود به یقین اجر و خیر تو محفوظ است.
عثمان بن حنیف از جمله 12 نفری است که از بیعت با ابوبکر خودداری کرد و در خانه امام تحصن نمودند که همگی خواهان خلافت امام بودند او بعد از شهادت امام در کوفه ساکن
شد و در زمان حکومت معاویه رحلت کرد.
بررسی داستان فدک
پس از جریان فتح خیبر و مصالحه ای که بين مسلمانان و یهودیان پیش آمد بخشی از وادی خیبر که حدوداً در بیست فرسخی مدینه واقع شده است فدک می باشد. ساکنان فدک که یهودی بودند محضر پیامبر رسیدند و برای نشان دادن حسن نیت خودشان همه یا بخشی از آن را به حضرت بخشیدند. فدک نه غنیمت جنگی بلکه چیزی بود که بدون درگیری در اختیار آن حضرت گذاشته شد و پیامبر و هرگونه که اراده می کرد می توانست از آن استفاده نماید.
قریه فدک بسیار سرسبز و حاصل خیز و درآمد سالانه قابل توجهی داشت. رسول خدا صلی الله علیه و آله به امر حق آن را در اختیار اهل بیت و فاطمه (سلام الله علیها) قرار داد و آن حضرت هم با استفاده از عواملی که داشت با بهره برداری از عایدات آن نیازمندان و تهی دستان را پاسخ می داد؛ لذا حضرت فاطمه در خطبه فدکیه پیش از آن که از فدک به عنوان ارث نحله؛ فيء و امثال آن تعبیر کند مدعی است که مُلکی که در اختیار من و جزء متصرفات من بوده مورد تجاوز قرار گرفته است و عواملی را که از من در آن جا مشغول کار و فعالیت بودند اخراج کرده اند. خلاصه این که بدخواهان حسد ورزیدند و فدک را از دست اهل بیت گرفتند.
هدف عمده دختر پیامبر از طرح قضیه فدک در مسجد تنها فدک نبود بلکه مبارزه بی امان آن حضرت با کسانی است که حق نشناسانه بنیان حاکمیت الهی را متزلزل کردند و خلافت را به انحراف کشیدند و اساس فتنه بزرگی را در تاریخ اسلام پایگذاری کردند.
در واقع فدک رمز مبارزه برای دستیابی به یک هدف بزرگ بود که انقلاب همه جانبه ای را بر علیه حاکمیت به راه انداخت و حزبی را که در جریان سقیفه بر محور ابوبکر و عمر شکل گرفته بود نگران ساخت. (1)
1) قطره ای از دریا، ج4، ص 345 تا 452.
شناسنامه نامه
تاریخ، زمان و مکان وقوع: پس از نهروان در کوفه سال 38 هجری
مخاطب: مالک اشتر نخعی
علت مکاتبه: راهنمایی و ارشاد
موضوع: سیاسی
هدف و نتیجه: لزوم ارائه توصیه های حکومتی و تبیین اصول ملک داری (1)
مخاطب: این نامه مالک اشتر نخعی است هنگامی که امام علی علیه السلام از جنگ صفین بازگشت مالک را دوباره به جزیره فرستاد تا به کار خویش ادامه دهد و چون قضیه حکمیت تحمیلی به انجام رسید و مصر دچار فتنه و آشوب شد و محمد بن ابوبکر نتوانست بر اوضاع مسلط شود حضرت به او نامه نوشت و او را احضار کرد تا او را برای مأموریتی جدید و حساس گسیل دارد امام اوضاع آشفته مصر را برای مالک تشریح کرد و به او فرمود هیچ کس جز تو شایسته مهار کردن اوضاع مصر نیست و هر چه زودتر به سوی مصر حرکت کن.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص 170.
وَ أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّكَ مِمَّنْ أَسْتَظْهِرُ بِهِ عَلَى إِقَامَةِ الدِّينِ وَأَقْمَعُ بِهِ نَخْوَةَ الْأَثِيمِ أَسْدُّ بِهِ لَهَاةَ التَّغْرِ الْمَخُوفِ فَاسْتَعِنْ بِاللَّهِ عَلَى مَا أَهَمَّكَ، وَ اخْلِطِ الشِّدَّةَ بِضِغْثٍ مِنَ الدِّينِ، وَارْفُقْ مَا كَانَ الرِّفْقُ أَرْفَقَ وَ اعْتَزِمُ بِالشِّدَّةِ حِينَ لَا تُغْنِي عَنْكَ إِلَّا الشَّدَّةَ، وَ اخْفِضْ لِلرَّعِيَّةِ جَنَاحَكَ وَ ابْسُطُ لَهُمْ وَجْهَكَ وَ أَلِنْ لَهُمْ جَانِبَكَ، وَ آسِ بَيْنَهُمْ فِى اللَّحْظَةِ وَ النَّظْرَةِ وَالْإِشَارَةِ وَ التَّحِيَّةِ، حَتَّى لَا يَطْمَعَ الْعُظَمَاءُ فِي حَيْفِكَ وَ لَا يَيْأَسَ الضُّعَفَاءُ مِنْ عَدْلِكَ؛ وَالسَّلَام.
أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّكَ مِمَّنْ أَسْتَظْهِرُ بِهِ عَلَى إِقَامَةِ الدِّينِ (1) اما بعد تو از کسانی هستی که من به پشتیبانی آنان دین را اقامه می کنم.
نکته
رهبر هر اندازه دارای کمالات و اقتدار باشد به تنهایی نمی تواند قوانین و دستورالعمل های دینی را اجرا کند چهره های برجسته و معاونان کارآمد و حضور مردم در صحنه از شرایط اصلی موفقیت رهبران است. (2)
وَ أَقْمَعُ بِهِ نَخْوَةَ الْأَثِيمِ (3)
الأثيم: گناهکار؛ المخطئ المذنب.
و نخوت گنهکار را قلع و قمع می نمایم.
وَ أَسُدُّ بِهِ لَهَاةَ التَّغْرِ الْمَخُوفِ (4)
و رخنه ترسناک حدود و مرزها را می بندم.
1) أَسْتَظْهِرُ کمک می گیرم؛ از ریشهٔ «استظهار» به معنای کمک گرفتن و یاری طلبیدن؛ أجعلک کظهری أتقوی بک.
2) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص257
3) أَقْمَعُ: ریشه کن می کنم؛ از ریشۀ «قمع» به معنای منصرف ساختن کسی از مقصود خویش؛ مقهور کردن و در هم شکستن و به تسلیم واداشتن است؛ مقمعه گرز و عمود آهنین است که بر سر افراد متمرد می کوبند و آن ها را از کارشان باز می دارند. نَخْوَةَ: تكبر و خودبرتربینی؛ بالكبر.
4) لَهَاةَ: زبان کوچک؛ سپس به هرگونه گلوگاهی اطلاق شده است. التغر: دهانه ورود دشمن در مرز؛ به معنای مرز و در اصل به معنای هرگونه شکاف آمده است.
نکته
به دلیل حساسیت بیشتر نقاط مرزی کارگزاران این گونه نقاط باید از برجستگی ها و کمالات بیشتری برخوردار باشند. (1)
استعاره
مستعار: لَهَاةَ
مستعار منه: باز بودن دهان و مرز
مستعار له: مرزهای کشور
جامع: کلمۀ «لهاة» را استعاره آورده است برای آن چه از مرزهای کشور که در صورت باز بودن احتمال فساد در آن ها می رود و برای بستن آن نیاز به سپاه و سازو برگ است؛ از باب تشبیه به شیری که دهانش را برای دریدن شکار خود باز کرده است.
فَاسْتَعِنْ بِاللَّهِ عَلَى مَا أَهَمَّكَ در هرچه بر تو مهم آید از خداوند کمک بخواه.
مشابه
إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَ إِيَّاكَ نَسْتَعين (2)فقط تو را می پرستیم و از تو یاری می طلبیم و بس. قالَ مُوسَى لِقَوْمِهِ اسْتَعِينُوا بِاللَّهِ وَ اصْبِرُوا إِنَّ الْأَرْضَ لِلَّهِ يُورِثُهَا مَنْ يَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقین (3)موسی به قومش گفت از خدا مدد جویید و صبر پیشه سازید که این زمین از آن خداست و به هرکس از بندگانش که بخواهد آن را به میراث می دهد و سرانجام نیک از آن پرهیزکاران است
وَ اخْلِطِ الشَّدَّةَ بِضِغْثٍ مِنَ الدِّينِ (4)
1) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص258.
2) حمد، 5.
3) اعراف، 128
4) ضعت: دسته ای از چوب های نازک مانند ساقه گندم و جو یا رشته های خوشه خرماست و به معنای بسته هیزم یا گیاه خشکیده نیز آمده است و گاه به خوابهای آشفته و در هم اطلاق می شود و در این جا به معنای مجموعه ای از عوامل نرمش است؛ النصيب من الشيء يختلط بغيره. اللين: با کمی نرمش.
و سخت گیری را با آمیزه ای از نرمی در هم آمیز.
نکته
اشاره به این که کشورداری و اصولاً برنامه های اجتماعی و شخصی را نمی توان با شدت عمل به سامان رسانید بلکه باید نرمش و شدت با هم آمیخته شود که اگر برنامه سخت گیرانه باشد، موجب تنفر می شود و اگر تماماً نرمش باشد، موجب سستی می گردد. (1)
وَ ارْفُقْ مَا كَانَ الرِّفْقُ أَرْفَقَ (2) آن جا که نرمی و مدارا بهتر است نرمش داشته باش.
«وَ اعْتَزِمْ بِالشِّدَّةِ حِينَ لَا تُغْنِي عَنْكَ إِلَّا الشَّدَّةُ﴾ (3)
و جایی که جز خشونت به کار نیاید خشونت کن.
وَاخْفِضْ لِلرَّعِيَّةِ جَنَاحَكَ وَ ابْسُطْ لَهُمْ وَجْهَكَ (4) نسبت به رعیت فروتن باش و با خوشرویی برخورد کن و با ملایمت رفتار نما.
نکته
این عبارت کنایه از برخورد با گشاده رویی و چهره باز با رعیت است نه درهم کشیدگی و گرفته بودن چهره. (5)
مشابه
وَاخْفِضْ جَناحَ لِلْمُؤْمِنین (6)و در برابر مؤمنان فروتن باش. فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُم (7)به سبب رحمت خداست که تو با آن ها این چنین
خوش خوی و مهربان هستی.
امام حسن علیه السلام: أَعْرَفُ النَّاسِ بِحُقُوقِ إِخْوَانِهِ، وَأَشَدُّهُمْ قَضَاءَ لَهَا، أَعْظَمُهُمْ عِنْدَ اللَّهِ شَأْناً، وَ مَنْ تَوَاضَعَ فِي الدُّنْيَا لِإِخْوَانِهِ فَهُوَ عِنْدَ اللَّهِ مِنَ الصِّدِّيقِينَ، وَ مِنْ شِيعَةِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طالب علیه السلام حقاً (1)هرکس به حقوق برادرانش شناساتر باشد و بیشتر آن ها را رعایت کند، مقامش نزد خدا بالاتر است و هرکه در دنیا برای برادرانش فروتن باشد نزد خدا از صدیقان است و به راستی از شیعه علی بن ابی طالب است.
وَ أَلِنْ لَهُمْ جَانِبَكَ وَ آسِ بَيْنَهُمْ فِى اللَّحْظَةِ وَالنَّظْرَةِ وَالْإِشَارَةِ وَ التَّحِيَّةِ (2)
النظرة: نگاه دقيق.
و در نظر انداختن به آنان با گوشه چشم و خیره نگاه کردن و اشاره و تحیت یکسان معامله کن.
نکته
امام بیان می کند که در نگاه با گوشه چشم و نگاه تند اشاره و سلام میان مردم رفتار یکسان داشته باشد. (3)
حَتَّى لَا يَطْمَعَ الْعُظَمَاءُ فِي حَيْفِكَ وَ لَا يَيْأَسَ الضُّعَفَاءُ مِنْ عَدْلِكَ وَالسَّلَام (4) تا زورمندان به تو طمع ستمکاری نبندند و ناتوانان از عدالتت ناامید نشوند. والسلام.
نکته
اطمینان و اعتماد مردم به عدالت حاکمان و مشاهده آثار و مصادیق آن در رفتار مدیران جامعه، نقش بسزایی در پیشگیری از ستم ظالمان دارد؛ آن چنان که تأثیر انکارناپذیری در آرامش خاطر مظلومان و محرومان خواهد داشت. (5)
مشابه
امیرالمؤمنین علیه السلام: وَ آسِ بَيْنَهُمْ فِي اللَّحْظَةِ وَالنَّظْرَةِ حَتَّى لَا يَطْمَعَ الْعُظَمَاءُ فِي حَيْفِكَ
لَهُمْ وَ لَا يَيْأَسَ الضُّعَفَاءُ مِنْ عَدْلِک (1)و در نظر انداختن به آنان با گوشه چشم و خیره نگاه کردن و اشاره و تحیت یکسان معامله کن تا زورمندان به تو طمع ستمکاری نبندند و ناتوانان از عدالتت ناامید نشوند
1) نهج البلاغه، نامه 27.
شناسنامه نامه
تاریخ زمان و مکان وقوع: پس از ضربت در کوفه نوزدهم رمضان سال 40 هجری
مخاطب: امام حسن و امام حسین علیهما السلام
علت مکاتبه: ضربت ناجوانمردانه اشقی الاشقيا ملعون دو عالم ابن ملجم مرادی
موضوع: اخلاقی، سیاسی
هدف و نتیجه: آخرین وصایا و هدایتگری ها (1)
امام علیه السلام در این نامه به چند چیز سفارش کرده است. 1. سفارش به تقوای الهی که اساس همه کارهای خیر است؛ 2. پارسایی در دنیا و بیان این که مبادا مردم در پی دنیا باشند، هر چند که دنیا در پی آنان برآید یعنی با آن چه به صورت خیر و نیکی در خود آماده ساخته و بر آن ها رو آورد؛ 3. مبادا بر آن چه از دست داده و از خیرات دنیا محروم مانده اند افسوس خورند که این تأسف نخوردن خود از لوازم پارسایی واقعی در دنیاست؛ 4. نباید جز حق را بگویند و آن همان چیزی است که از اوامر و نواهی خداوند شایسته گفتن است؛ 5. با ستمگر، دشمن و یاور ستمدیده باشند و این خود از لوازم گفتن حرف حق و عمل کردن به خاطر حق است؛ زیرا کسی که طرفدار عدالت راستین،است ناگزیر باید از ستمگر متمایل به سمت ظلم و جور دوری کند و با او بستیزد تا این که او را به راه فضیلت عدالت بازگرداند، پس در این صورت یار و یاور ستمدیده خواهد بود.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص 175.
أُوصِيكُمَا بِتَقْوَى اللَّهِ، وَ أَلَّا تَبْغِيَا الدُّنْيَا وَإِنْ بَغَتْكُمَا، وَ لَا تَأْسَفَا عَلَى شَيْءٍ مِنْهَا زُوِيَ عَنْكُمَا، وَ قُولَا بِالْحَقِّ وَ اعْمَلَا لِلْأَجْرِ، وَ كُونَا لِلظَّالِمِ خَصْماً وَ لِلْمَظْلُومِ عَوْناً أُوصِيكُمَا وَ جَمِيعَ وَلَدِى وَ أَهْلِي وَ مَنْ بَلَغَهُ كِتَابِي بِتَقْوَى اللَّهِ، وَ نَظْمِ أَمْرِكُمْ، وَصَلَاحٍ ذَاتِ بَيْنِكُمْ، فَإِنِّى سَمِعْتُ جَدَّكُمَا (صلى الله عليه وآله يَقُولُ: صَلَاحٌ ذَاتِ الْبَيْنِ أَفْضَلُ مِنْ عَامَّةِ الصَّلَاةِ وَالصِّيَامِ. اللَّهَ اللَّهَ فِي الْأَيَّتَامِ، فَلَا تُغِبُّوا أَفْوَاهَهُمْ وَ لَا يَضِيعُوا بِحَضْرَتِكُمْ. اللَّهَ اللَّهَ فِي جِيرَانِكُمْ، فَإِنَّهُمْ وَصِيَّةُ نَبِيِّكُمْ مَا زَالَ يُوصِي بِهِمْ حَتَّى ظَنَنَّا أَنَّهُ سَيُوَرِّثُهُمْ. وَ اللَّهَ اللَّهَ فِي الْقُرْآنِ لَا يَسْبِقُكُمْ بِالْعَمَلِ بِهِ غَيْرُكُمْ. وَ اللَّهَ اللَّهَ فِى الصَّلَاةِ فَإِنَّهَا عَمُودُ دِينِكُمْ وَاللَّهَ اللَّهَ فِي بَيْتِ رَبِّكُمْ لَا تُخَلُّوهُ مَا بَقِيتُمْ، فَإِنَّهُ إِنْ تُرِكَ لَمْ تُنَاظَرُوا وَ اللَّهَ اللَّهَ فِي الْجِهَادِ بِأَمْوَالِكُمْ وَأَنْفُسِكُمْ وَ أَلْسِنَتِكُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ. وَ عَلَيْكُمْ بِالتَّوَاصُلِ وَ التَّبَاذُلِ، وَإِيَّاكُمْ وَالتَّدَائِرِ وَالتَّقَاطِعَ لَا تَتْرُكُوا الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْيَ عَنِ الْمُنْكَرِ، فَيُوَلَّى عَلَيْكُمْ أَشْرَارُكُمْ شِرَارُكُمْ، ثُمَّ تَدْعُونَ فَلَا يُسْتَجَابُ لَكُمْ. ثُمَّ قَالَ: يَا بَنِي عَبْدِ الْمُطَّلِبِ، لَا أُلْفِيَنَّكُمْ تَخُوضُونَ دِمَاءَ الْمُسْلِمِينَ خَوْضاً، تَقُولُونَ قُتِلَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ اقْتِلَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ؛ أَلَا لَا تَقْتُلُنَّ بِي إِلَّا قَاتِلِي، انْظُرُوا إِذَا أَنَا مِتُّ مِنْ ضَرْبَتِهِ هَذِهِ فَاضْرِبُوهُ ضَرْبَةً بِضَرْبَةٍ؛ وَ لَا تُمَتَّلُوا بِالرَّجُلِ، فَإِنِّي سَمِعْتُ رَسُولَ الله (صلى الله عليه وآله) يَقُولُ: إِيَّاكُمْ وَالْمُثْلَةَ وَ لَوْ بِالْكَلْبِ الْعَقُورِ).
أَوصِيكُمَا بِتَقْوَى اللَّهِ سفارش می کنم شما را به تقوای الهی.
مشابه
إِنْ تَتَّقُوا اللَّهَ يَجْعَلْ لَكُمْ فُرْقانا (1)اگر از خدا بترسید شما را بصیرت شناخت حق از باطل دهد. پیشه
وَ مَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَيَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِب (2)هرکس تقوای الهی را کند، خداوند راه نجاتی برای او فراهم می کند و او را از جایی که گمان ندارد روزی می دهد.
وَ أَلَّا تَبْغِيَا الدُّنْيَا وَإِنْ بَغَتْكُمَا (1)
و این که در طلب دنیا مباشید؛ هر چند دنیا شما را طلب کند.
مشابه
وَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا إِلَّا مَتَاعُ الْغُرُور (2)و این زندگی دنیا جز متاعی فریبنده نیست. إِنَّما بَغْيُكُمْ عَلی أَنْفُسِكُمْ (3)ای مردم این سرکشی به زیان خودتان است.
وَ لَا تَأْسَفَا عَلَى شَيْءٍ مِنْهَا زُوِيَ عَنْكُمَا (4)
و بر آن چه از دنیا به دست نیاورده اید، اندوه مخورید.
نکته ها
این عبارت بیانگر رویکردی از زهد در دنیاست که آدمی به داشته ها یا بهره های مادی اش دل خوش نگردد و با اعتماد به آن ها راه بغی و عصیان در پیش نگیرد و اگر به هر دلیلی بهره های مادی اش را از دست داد دچار اندوه نشود. (5)
بیان امیرالمؤمنین علیه السلام ناظر بر این حقیقت است که تأسف و اندوه بر دنیای از دست رفته نه تنها مشکلی را حل نمی کند بلکه خود مشکلی بر مشکلات می افزاید. (6)
مشابه
پیامبر خدا: مَنْ قَالَ قَبَّحَ اللَّهُ الدُّنْيَا قَالَتِ الدُّنْيَا قَبَّحَ اللَّهُ أَعْصَانَا لِلرَّبِّ (7)اگر کسی بگوید نفرین بر دنیا دنیا گوید نفرین بر نافرمان ترین ما نسبت به پروردگار.
أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ الْمَرْءَ قَدْ يَسُرُّهُ إِدْرَاكَ مَا لَمْ يَكُنْ لِيَفُوتَهُ، وَيَسُوؤُهُ فَوْتُ مَا لَمْ يَكُنْ لِيُدْرِكَهُ
1) ألا تَبْغِيَا: که نخواهید که طلب نکنید؛ «تبغیا» از ریشهٔ «بغاء» به معنای طلب کردن؛ لا تطلبا. بَغَتْكُمَا: شما را خواست.
2) آل عمران، 185
3) يونس، 23
4) لَا تَأْسَفَا: تأسف نخورید. زوی: گرفته شد؛ از ریشهٔ «زی» به معنای دور کردن و نهی کردن و گرفتن است و در این جا به معنای گرفته شده، آمده است؛ قبض عنكما.
5) قطره ای از دریا، ج4، ص29.
6) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص260.
7) كنز الفوائد، ج 2، ص160.
فَلْيَكُنْ سُرُورُكَ بِمَا نِلْتَ مِنْ آخِرَتِكَ، وَ لْيَكُنْ أَسَفُكَ عَلَى مَا فَاتَكَ مِنْهَا، وَ مَا نِلْتَ مِنْ دُنْيَاكَ فَلَا تُكْثِرُ بِهِ فَرَحاً، وَ مَا فَاتَكَ مِنْهَا فَلَا تَأْسَ عَلَيْهِ جَزَعاً، وَ لْيَكُنْ هَمُّكَ فِيمَا بَعْدَ الْمَوْتِ (1)اما بعد انسان را گاهی دست یافتن به چیزی که از دست رفتنی،نبود شاد می نماید و از دست رفتن آن چه به دست آمدنی نبود، ناراحت می سازد پس به آن چه از آخرتت به آن رسیده ای شاد باش و به آن چه از آخرتت از دست رفته به غم بنشین. به آن چه از دنیا به آن می رسی زیاد خوشحال مباش و به آن چه از دنیا از دستت می رود بیش از اندازه غمگین مشو و باید همه تلاشت برای بعد از مرگ باشد.
وَ قُولَا بِالْحَقِّ وَ اعْمَلَا لِلْأَجْر حق بگویید و برای ثواب الهی بکوشید.
مشابه
تَواصَوْا بِالْحَقِ وَ تَواصَوْا بِالصَّبْر (2)و یکدیگر را به حق سفارش کردند و یکدیگر را به صبر سفارش کردند. قُلِ الْحَقَّ فِي الْخَوْفِ وَالْأَمْنِ وَ لَا تَخْشَ إِلَّا اللَّه (3)در همه حال و در شرایط خوف و امن حق بگویید و از غیر خدا پروایی نداشته باشید. قُلِ الْحَقَّ وَ إِنْ كَانَ مُرّا (4)پیوسته حق را تبلیغ کن، هرچند که تلخ باشد. فَإِنَّ خَيْرَ النَّاسِ عِنْدَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ أَقْوَمُهُمْ لِلَّهِ بِالطَّاعَةِ فِيمَا لَهُ وَ عَلَيْهِ وَأَقْوَلُهُمْ بِالْحَقِّ وَلَوْ كَانَ مُرّاً فَإِنَّ الْحَقَّ بِهِ قَامَتِ السَّمَاوَاتُ وَالْأَرْضِ (5)به راستی بهترین مردم در پیشگاه خدای عزّ وجلّ کسی است که در فرمان برداری از خدا در آن چه بر او واجب است یا از آن نهی شده، آماده تر و در گفتن حق هرچند تلخ،بود گویاتر باشد؛ زیرا حق است که آسمان و زمین بدان پابرجاست
وَ كُونَا لِلظَّالِمِ خَصْماً وَ لِلْمَظْلُومِ عَوْناً (1)
دشمن ستمگر و یار ستمدیده باشید.
نکته
در منطق اسلام، معیار دوستی و دشمنی حق و عدالت است نه رابطه نسبی و سببی و تعصبات قبیله ای و نژادی مسلمان موظف به دشمنی با ظالم است، گرچه از نزدیک ترین افرادش باشد و مکلف به دفاع از مظلوم است گرچه غریب و بیگانه باشد. (2)
مشابه
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: مَنْ أَصْبَحَ لَا يَهُمُ بِظُلْمٍ أَحَدٍ غَفَرَ اللَّهُ مَا اجْتَرَمَ (3)هرکه صبح کند و قصد ستم به کسی نداشته باشد خدا خطایی که مرتکب شود، بیامرزد.
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: وَ مَنْ أَخَذَ لِلْمَظْلُومِ مِنَ الظَّالِمِ كَانَ مَعِي أَخَذَ لِلْمَظْلُومِ مِنَ الظَّالِمِ كَانَ مَعِى فِى الْجَنَّةِ مُصَاحِبا (4)هرکس حق ستمدیده ای را از ستمگری بازستاند در بهشت همنشین من خواهد بود.
امام سجاد علیه السلام: اللَّهُمَّ إِنِّى أَعْتَذِرُ إِلَيْكَ مِنْ مَظْلُومٍ ظُلِمَ بِحَضْرَتِي فَلَمْ أَنْصُرْهُ (5)بار خدایا از درگاه تو پوزش می طلبم اگر در محضر من بر ستمدیده ای ستمی رفته و من به یاری او برنخاسته باشم.
أُوصِيكُمَا وَ وَ جَمِيعَ وَلَدِى وَ أَهْلِى وَ مَنْ بَلَغَهُ كِتَابِي بِتَقْوَى اللَّهِ وَ نَظْمِ أَمْرِكُمْ شما و همه فرزندان و خاندانم را و هرکه نوشته ام به او می رسد به تقوای الهی و نظم در کارها وصیت می کنم.
وَ صَلَاحٍ ذَاتِ بَيْنِكُمْ فَإِنِّى سَمِعْتُ جَدَّكُمَا (صلی الله علیه و آله يَقُولُ صَلَاحُ ذَاتِ الْبَيْنِ أَفْضَلُ مِنْ عَامَّةِ)
الصَّلَاةِ وَالصِّيَامِ (1) و شما را به اصلاح میان مسلمانان وصیت می کنم؛ زیرا از جدّ شما صلی الله علیه و آله شنیدم که می فرمود: «اصلاح میان مسلمانان از بیشتر نماز و روزه ها بهتر است».
نکته
کلمه «ذات» کنایه از حالتی است که باعث جدایی و دوری گردد. (2)
مشابه
فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ أَصْلِحُوا ذاتَ بَيْنِكُمْ وَأَطِيعُوا اللَّهَ وَرَسُولَهُ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنین (3)پس اگر از مؤمنان هستید از خدای بترسید و با یکدیگر به آشتی زیست کنید و از خدا و پیامبرش فرمان برید. وَ ما كَانَ رَبُّكَ لِيُهْلِكَ الْقُرى بِظُلْمٍ وَ أَهْلُها مُصْلِحُون (4)و چنین نبود که پروردگارت آبادی ها را به ظلم و ستم نابود کند در حالی که اهلش درصدد اصلاح بوده باشند! يَقُولُ صَدَقَةٌ يُحِبُّهَا اللَّهُ إِصْلَاحٌ بَيْنِ النَّاسِ إِذَا تَفَاسَدُوا وَ تَقَارُبٌ بَيْنِهِمْ إِذَا تَبَاعَدُوا (5)امام صادق علیه السلام فرمود صدقه ای را که خدا دوست دارد اصلاح میان مردم است، زمانی که اختلاف و فساد یابند و نزدیک ساختن آن ها به یکدیگر زمانی که از هم دور شوند. امام صادق علیه السلام فرمود: إِذَا رَأَيْتَ بَيْنَ اثْنَيْنِ مِنْ شِيعَتِنَا مُنَازَعَةً، فَافْتَدِهَا مِنْ مَالِى (6)هرگاه میان دو نفر از شیعیان ما نزاعی،دیدی از مال من فدیه بده.
پیامبر اسلام صلى الله عليه وسلم فرمود: أَلَا أُخْبِرُكُمْ بِأَفْضَلَ مِنْ دَرَجَةِ الصَّيَامِ وَالصَّدَقَةِ وَالصَّلَاةِ قَالُوا بَلَى يَا رَسُولَ اللَّهِ قَالَ صَلَاحُ ذَاتِ الْبَيْنِ وَ فَسَادُ ذَاتِ الْبَيْنِ وَ هِيَ الْحَالِقَة (7)آیا شما را به چیزی بالاتر از روزه داری صدقه و نماز آگاه سازم؟ عرض کردند آری یا رسول الله فرمود: آشتی دادن بین مردم زیرا برهم زدن بین مردم، نابودکننده است.
اللَّهَ اللَّهَ فِي الْأَيْتَامِ فَلَا تُغِبُّوا أَفْوَاهَهُمْ وَ لَا يَضِيعُوا بِحَضْرَتِكُمْ (1) خدا را! خدا را! دربارۀ یتیمان، آنان را گاهی سیر و گاهی گرسنه مگذارید، مبادا که در کنار شما تباه شوند.
مشابه
وَ يُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلى حُبِّهِ مِسْكِيناً وَ يَتيماً و أسيرا (2)و طعام را در حالی که خود دوستش دارند به مسکین و یتیم و اسیر می خورانند. إِنَّ الَّذِينَ يَأْكُلُونَ أَمْوالَ الْيَتامى ظُلْماً إِنَّمَا يَأْكُلُونَ فِي بُطُونِهِمْ نَاراً وَ سَيَصْلَوْنَ سَعِيرا (3)آنان که اموال یتیمان را به ستم می خورند شکم خویش پر از آتش می کنند و به آتشی فروزان خواهند افتاد. امام صادق علیه السلام فرمود: مَا مِنْ عَبْدِ يَمْسَحُ يَدَهُ عَلَى رَأْسِ يَتِيمٍ تَرَحْماً لَهُ إِلَّا أَعْطَاهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لِكُلِّ شَعْرَةٍ نُوراً يَوْمَ الْقِيَامَةِ (4)بندۀ مؤمنی نیست که بر سر یتیمی از روی ترحم و دل سوزی دست کشد، مگر این که خداوند عزّوجلّ در ظلمات روز قیامت به عدد هر موی آن یتیم، نوری به او عطا فرماید.
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله: إِنَّ الْيَتِيمَ إِذَا بَكَى اهْتَزَّ لَهُ الْعَرْشِ (5)چون یتیم گرید، عرش به لرزه می افتد.
اللَّهَ اللَّهَ فِي جِيرَانِكُمْ فَإِنَّهُمْ وَصِيَّةُ نَبِيِّكُمْ مَا زَالَ يُوصِي بِهِمْ حَتَّى ظَنَنَّا أَنَّهُ سَيُوَرِّثُهُمْ (6)
ظننا: گمان کردیم
يُوَرّثُ: وارث قرار می دهد از مادۀ «وَرَثَ» به معنای به ارث بردن؛ از باب تفعیل به معنای ارث دادن یا ارث گذاردن.
خدا را خدا را در نظر بگیرید در حق همسایگانتان که سفارش شده پیامبرتان هستند. پیوسته درباره آنان سفارش می کرد به اندازه ای که پنداشتیم برایشان میراث معین خواهد نمود.1) فَلَا تُغِبُّوا أَفْوَاهَهُمْ: دهان های آن ها را گاه و بیگاه سیر نکنید؛ تغبوا از ریشه «غَبّ» به معنای عاقبت گرفته شده و این ماده گاهی بر کارها و اموری که یک در میان انجام می شود اطلاق می گردد؛ لا تطعموهم يوما بعد يوم فتجيعوهم.
2) انسان، 8.
3) نساء، 10.
4) وسائل الشيعة، ج 3، ص 286
5) بحار الأنوار (ط، بیروت)، ج72، ص1.
6) چیرانِكُمْ: همسایگانتان. مَا زَالَ يُوصِی: پیوسته وصیت می کرد
مشابه
وَ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ لا تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئاً وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْسَاناً وَبِذِي الْقُرْبِي وَ الْيَتَامَى وَالْمَسَاكِينِ وَ الْجارِ ذِي الْقُرْبى وَالْجارِ الْجُنُبِ وَ الصَّاحِبِ بِالْجَنْبِ وَ ابْنِ السَّبیل (1)خدای را بپرستید و هیچ چیز شریک او مسازید و با پدر و مادر و خویشاوندان و یتیمان و بینوایان و همسایه خویشاوند و همسایه بیگانه و یار مصاحب و مسافر رهگذر و بندگان خود نیکی کنید. رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: هَلْ تَدْرُونَ مَا حَقُّ الْجَارِ مَا تَدْرُونَ مِنْ حَقِّ الْجَارِ إِلَّا قَلِيلًا أَلَا لَا يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ مَنْ لَا يَأْمَنُ جَارُهُ وَائِقَه (2)می دانید حق همسایه چیست؟ و شما از حقوق همسایه فقط اندکی می دانید ایمان به روز قیامت و خداوند نیاورده کسی که همسایه از وی در امان نباشد
اميرالمؤمنين علیه السلام: سَلْ عَنِ الرَّفِيقِ قَبْلَ الطَّرِيقِ وَ عَنِ الْجَارِ قَبْلَ الدَّار (3)قبل از راهی شدن به سفری از همسفر جویا شوید و پیش از خرید خانه از همسایه تحقیق کنید.
امیرالمؤمنين علیه السلام: هَلْ تَدْرُونَ مَا حَقُّ الْجَارِ مَا تَدْرُونَ مِنْ حَقِ الْجَارِ إِلَّا قَلِيلًا (4)آيا می دانید حق همسایه چیست؟ شما از حق همسایه جز اندکی را نمی دانید.
وَ اللَّهَ اللَّهَ فِى الْقُرْآنِ لَا يَسْبِقُكُمْ بِالْعَمَلِ بِهِ غَيْرُكُمْ (5) خدا را! خدا را! در نظر آورید در حق،قرآن مباد دیگران در عمل به قرآن از شما پیشی گیرند.
نکته
سفارش درباره محتوای قرآن کریم یعنی قوانین و دستورها و ترس از خدا در صورت ترک آن ها و نهی از این که مبادا دیگران در عمل به قرآن پیشی گیرند، که این خود باعث شتافتن و پیشی گرفتن بدوست. (6)
مشابه
أَوَّهِ عَلَى إِخْوَانِيَ الَّذِينَ تَلَوُا الْقُرْآنَ فَأَحْكَمُوهُ وَ تَدَبَّرُوا الْفَرْضَ فَأَقَامُوهُ أَحْيَوُا السُّنَّةَ وَ أَمَاتُوا
الْبدْعَةَ دُعُوا لِلْجِهَادِ فَأَجَابُوا وَ وَثِقُوا بِالْقَائِدِ فَاتَّبَعُوه (1)آه بر آن برادرانم که قرآن را تلاوت کرده آن را استوار داشتند و واجبات را اندیشه نموده بر پا کردند سنت را زنده نمودند و بدعت را می راندند به جهاد دعوت شدند اجابت کردند به پیشوا اعتماد نموده تابعش شدند.
وَ اللَّهَ اللَّهَ فِى الصَّلَاةِ فَإِنَّهَا عَمُودُ دِينِكُمْ خدا را، خدا را! دربارۀ نماز که نماز ستون دین شماست.
نکته
نماز قوی ترین و نزدیک ترین پل ارتباطی انسان با خداست اقامهٔ این فریضه الهی به صورت صحيح تأثیر انکارناپذیری در اخلاق و رفتار و حالات روانی نمازگزار خواهد داشت. (2)
مشابه
پيامبر صلی الله علیه و آله: إِنَّ عَمُودَ الدِّينِ الصَّلَاةُ وَ هِيَ أَوَّلُ مَا يُنْظُرُ فِيهِ مِنْ عَمَلِ ابْنِ آدَمَ فَإِنْ صَحَّتْ نُظِرَ فِي عَمَلِهِ وَ إِنْ لَمْ تَصِحَ لَمْ يُنْظُرْ فِى بَقِيَّةِ عَمَلِهِ (3)نماز ستون دین است و آن نخستین چیز از اعمال انسان است که [در قیامت] به آن نظر می شود. اگر نماز صحیح بود به سایر اعمال رسیدگی می شود و اگر صحیح نبود به سایر اعمال او توجه نخواهد شد.
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: مَثَلُ الصَّلَاةِ مَثَلُ عَمُودِ الْفُسْطَاطِ إِذَا ثَبَتَ الْعَمُودُ نَفَعَتِ الْأَطْنَابُ وَ الْأَوْتَادُ وَ الْغِشَاءُ، وَإِذَا انْكَسَرَ الْعَمُودُ لَمْ يَنْفَعْ طُنُبٌ، وَ لَاوَتِدٌ، وَ لَاغِشَاءٌ (4)نسبت نماز به سایر طاعات و اعمال صالحه، همچون دیرک سراپرده است که اگر دیرک برقرار باشد طناب ها، میخ ها و پرده ها مفید واقع می شوند و اگر دیرک بشکند، از وجود طناب ها و میخ ها و پرده ها سودی عاید نمی شود.
وَ اللَّهَ اللَّهَ فِي بَيْتِ رَبِّكُمْ لَا تُخَلُّوهُ مَا بَقِيتُمْ فَإِنَّهُ إِنْ تُرِكَ لَمْ تُنَاظَرُوا (5)
خدا را، خدا را! دربارۀ خانه پروردگارتان تا وقتی هستید آن جا را خالی مگذارید که اگر خالی گذاشته شود از کیفر حق مهلت نیابید.
نکته
مسئله برائت و استکبارستیزی که در مناسک حج دیده می شود در کنار وحدت و یکپارچگی که زائران خانه خدا نسبت به یکدیگر احساس می کنند، می تواند عامل بزرگی برای اقتدار جامعه اسلامی باشد و مانعی بر سر راه بیگانگان فراهم آورد. (1)
مشابه
امام صادق علیه السلام: لَا يَزَالُ الدِّينُ قَائِماً مَا قَامَتِ الْكَعْبَة (2)اسلام بر پاست تا زمانی که کعبه بر پاست.
الإمامُ الصّادقُ عليه السلام لَمّا قالَ لَهُ عبدالرّحمنِ: إِنَّ ناسا مِن هؤلاءِ القُصَاصِ يَقولونَ: إذا حَجَّ رجُلٌ حجّةً ثُمَّ تَصدَّقَ ووَصَلَ كَانَ خَيرا:لَهُ كَذَبوا، لَو فَعلَ هذا النّاسُ لعُطّلَ هذا البَيتُ، إنَّ الله تعالى جَعَلَ هذا البَيتَ قِياما للنّاسِ. (3)امام صادق علیه السلام در پاسخ به عبدالرحمن که عرض کرد: عده ای از این داستان گویان می گویند اگر کسی یک حج به جا آورد و سپس به جای رفتن مکرر به حج صدقه بدهد و صله رحم به جا آورد، کار بهتری انجام داده است. فرمود: دروغ می گویند اگر مردم این کار را بکنند این خانه به تعطیلی کشانده می شود در حالی که خداوند متعال این خانه را قوام کار مردم قرار داده است.
وَ اللَّهَ اللَّهَ فِى الْجِهَادِ بِأَمْوَالِكُمْ وَأَنْفُسِكُمْ وَأَلْسِنَتِكُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ خدا را، خدا را! در نظر بگیرید دربارۀ جهاد در راه خدا با اموال و جان و زبانتان.
نکته
منظور از جهاد با «انفس» همان حضور در میدان های جنگ برای حفظ اسلام و کشورهای اسلامی در مقابل دشمنان است و جهاد به اموال، کمک های مالی است که برای بسیج اسلام در زمان های گذشته می شد و امروزه نیز تمام کمک هایی که در مسائل مختلف فرهنگی و اجتماعی و اقتصادی و برای حفظ اسلام مشمول آن است. (4)
مشابه
هوَ الَّذِينَ هَاجَرُوا وَ جاهَدُوا فِي سَبيلِ اللَّهِ أُولئِكَ يَرْجُونَ رَحْمَتَ اللَّهِ (5)کسانی که ایمان
آورده اند و آنان که مهاجرت کرده اند و در راه خدا جهاد نموده اند به رحمت خدا امید دارند.
وَ الَّذِينَ جاهَدُوا فينا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا وَ إِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنين (1)کسانی را که در راه ما مجاهدت کنند به راه های خویش هدایتشان می کنیم و خدا با نیکوکاران است.
وَ عَلَيْكُمْ بِالتَّوَاصُلِ وَ التَّبَاذُل (2)
و بپرهیزید از دوری و قطع رابطه با هم.
مشابه
كَانَ مِنَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ تَواصَوْا بِالصَّبْرِ وَ تَوَاصَوْا بِالْمَرْحَمَةِ أُولئِكَ أَصْحابُ الْمَيْمَنَة (3)تا از کسانی باشد که ایمان آورده اند و یکدیگر را به صبر سفارش کرده اند و به بخشایش اینان اهل سعادت اند. امام صادق علیه السلام: تَقَرَّبُوا إِلَى اللَّهِ بِمُوَاسَاةِ إِخْوَانِكُمْ (4)با مواسات میان برادران خویش، به خداوند تقرب جویید.
هوَ الَّذِينَ يَصِلُونَ مَا أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ وَيَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ وَيَخَافُونَ سُوءَ الْحِسَابِ (5)آنان که آن چه خدا به پیوستن آن فرمان داده پیوند می دهند و از پروردگارشان می ترسند و از سختی بازخواست خداوند بیمناکند
وَ إِيَّاكُمْ وَ التَّدَابُرَ وَ التَّقَاطِعَ (6)
و بپرهیزید از پشت کردن به یکدیگر و از هم بریدن
1) عنکبوت، 69.
2) تَوَاصُلِ پیوستن به هم؛ از ریشهٔ «وَصل» هرگونه ارتباط و پیوند معنوی و مادی و عقلانی و عاطفی را شامل می شود. التَّبَاذُلِ: بخشش به یکدیگر؛ از ریشهٔ «بذل» از قبیل ذکر خاص بعد از عام است؛ زیرا یکی از طرق پیوند افراد جامعه با یکدیگر بذل کمک های مادی به افرادی است که به هر دلیل نیازمند شده اند.
3) بلد، 17 و 18
4) روضة الواعظين وبصيرة المتعظين (ط، القديمة)، ج 2، ص 386
5) رعد، 21.
6) التَّدَائِرَ: پشت به هم کردن از ریشه «دبر» به معنای پشت کردن به هم و قهر کردن و دشمنی با یکدیگر نمودن. التَّقاطع: گسیختن از هم به معنای هرگونه قطع رابطه است.
مشابه
الَّذِينَ يَنْقُضُونَ عَهْدَ اللَّهِ مِنْ بَعْدِ مِيثَاقِهِ وَ يَقْطَعُونَ مَا أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ وَيُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ أُولئِكَ هُمُ الْخاسِرُون (1)کسانی که پیمان خدا را پس از بستن آن می شکنند و آن چه خدا به پیوستن آن فرمان داده می گسلند و در زمین فساد می کنند، زیانکاران اند. إِيَّاكَ وَ مُصَاحَبَةَ الْقَاطِع لِرَحِمِهِ فَإِنِّى وَجَدْتُهُ مَلْعُوناً فِي كِتَابِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فِي ثَلَاثَةِ مواضع (2)از دوستی کسی که قطع رحم می کند بپرهیز؛ زیرا من او را در سه جای قرآن لعن شده یافتم. امام صادق علیه السلام فرمود: يَقُولُ لَا يَفْتَرِقُ رَجُلَانِ عَلَى الْهِجْرَانِ إِلَّا اسْتَوْجَبَ أَحَدُهُمَا الْبَرَاءَةَ وَ اللَّعْنَةَ وَ رُبَّمَا اسْتَحَقَّ ذَلِكَ كِلَاهُمَا فَقَالَ لَهُ مُعَتِّبُ جَعَلَنِيَ اللَّهُ فِدَاكَ هَذَا الظَّالِمُ فَمَا بَالُ الْمَظْلُومِ قَالَ لِأَنَّهُ لَا يَدْعُو أَخَاهُ إِلَى صِلَتِه (3)دو مرد با قهر کردن از هم جدا نشوند جز این که یکی از آن ها مستحق بیزاری و لعنت است و بسا که هر دو مستحق آن باشند معتب به آن حضرت عرض کرد خدا مرا قربانت،کند این جزای ظالم است، مظلوم چه تقصیری دارد؟ فرمود: برای آن که برادر خود را به پیوست و آشتی با خویش دعوت نمی کند و از گفته او صرف نظر نمی کند (آن گفته را نشنیده نمی گیرد).
لَا تَتْرُكُوا الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْيَ عَنِ الْمُنْكَرِ فَيُوَلَّى عَلَيْكُمْ [أَشْرَارُكُمْ] شِرَارُكُمْ ثُمَّ تَدْعُونَ فَلَا يُسْتَجَابُ لَكُمْ (4)
امر به معروف و نهی از منکر را وانگذارید که بدکارانتان بر شما مسلط شوند، آن گاه دعا کنید و به اجابت نرسد.
مشابه
وَ لَتَكُنْ مِنْكُمْ أُمَّةٌ يَدْعُونَ إِلَى الْخَيْرِ وَيَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُون (5)باید که از میان شما گروهی باشند که به خیر دعوت کنند و امر به معروف و نهی از منکر کنند اینان رستگاران اند.
ثُمَّ قَالَ يَا بَنِى عَبْدِ الْمُطَّلِبِ لَا أَلْفِيَنَّكُمْ تَخُوضُونَ دِمَاءَ الْمُسْلِمِينَ خَوْضَاً تَقُولُونَ قُتِلَ أمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ (1)
سپس فرمود: ای فرزندان عبدالمطلب، نیابم شما را که به بهانهٔ کشته شدن من در خون مسلمانان فروافتید و گویید امیرالمؤمنین کشته شد امیرالمؤمنین کشته شد! معلومتان باد که فقط قاتلم باید قصاص شود.
نکته
امام با درایت و بینش برای جلوگیری از سوء استفاده و به هم خوردن امنیت جامعه این دستورالعمل را صادر کردند که خون ایشان بهانه ای برای به هم زدن امنیت عمومی نشود. (2)
أَلَا لَا تَقْتُلُنَّ بِي إِلَّا قَاتِلِي انْظُرُوا إِذَا أَنَا مِتُّ مِنْ ضَرْبَتِهِ هَذِهِ فَاضْرِبُوهُ ضَرْبَةً بِضَرْبَةٍ وَ لَا تُمَتِّلُوا بِالرَّجُلِ فَإِنِّي سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ يَقُولُ إِيَّاكُمْ وَالْمُثْلَةَ وَ لَوْ بِالْكَلْبِ الْعَقُور (3)ملاحظه نمایید هرگاه من از این ضربت او از دنیا رفتم تنها او را یک ضربت بزنید و گوش و بینی و اعضای او را قطع مکنید که من از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم می فرمود: «از مثله کردن دوری کنید هر چند دربارهٔ سگ گازگیرنده باشد».
مشابه
إِنْ أَبْقَ فَأَنَا وَلِيُّ دَمِي وَ إِنْ أَفْنَ فَالْفَنَاءُ مِيعَادِي وَإِنْ أَعْفُ فَالْعَفْوُ لِي قُرْبَةٌ وَ هُوَ لَكُمْ حَسَنَةٌ فَاعْفُوا أَلا تُحِبُّونَ أَنْ يَغْفِرَ اللَّهُ لَكُمْ (4)(5)اگر ماندم در خون خود مرا اختیار است، و اگر
1) لا أَلْفِيَنَّكُمْ: هرگز نبینم شما را؛ از ریشۀ «لفو» در اصل به معنای جدا ساختن مانند جدا کردن گوشت از استخوان است و (الفاء) به معنای یافتن ناگهانی است. تَخُوضُونَ: می ریزید؛ از ریشهٔ خوض در اصل به معنای فرورفتن در آب است سپس به ورود عمیق در هرچیزی حتی در مباحث علمی اطلاق شده است.
2) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص 265.
3) لا تُمَثَلُوا: مثله نکنید؛ از ریشه «مثل» به معنای بریدن و جدا کردن اعضای بدن کسی و عقوبت نمودن؛ المثلة: قطع الاعضاء. الْعَقُور: هار؛ به معنای درنده و گزنده؛ صیغهٔ مبالغه از ریشهٔ «عقر» به معنای مجروح ساختن و زخمی نمودن است؛ این واژه غالباً در مورد سگ به کار می رود ولی گاه به حیوانات دیگر نیز اطلاق می شود.
4) نور، 22.
5) نهج البلاغه، نامه 23.
مُردم، مرگ مرا وعده گاه دیدار است. اگر ببخشم، بخشش موجب نزدیکی من است به خدای باری و اگر شما ببخشید برای شما نیکوکاری پس ببخشید. آیا دوست نمی دارید که خدا شما را بیامرزد.
وَ إِنْ عَاقَبْتُمْ فَعاقِبُوا بِمِثْلِ ما عُوقِبْتُمْ بِهِ وَ لَئِنْ صَبَرْتُمْ لَهُوَ خَيْرٌ لِلصَّابِرِین (1)اگر عقوبت می کنید، چنان عقوبت کنید که شما را عقوبت کرده اند و اگر صبر کنید صابران را صبر نیکوتر است. پيامبر صلی الله علیه و آله: خُطْبَةً أَبَداً إِلَّا أَمَرَنَا فِيهَا بِالصَّدَقَةِ وَ نَهَانَا عَنِ الْمُثْلَة (2)رسول خدا صلی الله علیه و آله هرگز خطبه ای برایمان ایراد نفر مود مگر این که در آن به صدقه دستور داد و از مثله کردن نهی فرمود.
شناسنامه نامه
تاریخ زمان و مکان وقوع: به هنگام حکمیت در صفین سال 37 هجری
مخاطب: معاویه
علت مكاتبه: طلب داوری دروغین قرآن از سوی سپاه شام
موضوع: اخلاقی، سیاسی
هدف و نتیجه: افشاگری فریب کاری معاویه (1)
از نامه های امام علیه السلام است به معاویه در روز هریز امام سپاهیان خود را برای نبرد و کسب پیروزی نهایی بسیج کرد لشکر بر دشمن یورش برد و دشمن در آستانه شکست قرار گرفت. معاویه که خود را شکست خورده می دید پا در رکاب اسب کرد که فرار کند ولی عمروعاص پیشنهاد کرد که قرآن ها بر سر نیزه زده شود. هنگامی که قرآن ها بر سر نیزه رفت و عراقیان شنیدند که دشمن اعلام کرده است که به حکم قرآن تن دهد دچار اختلاف شدند، بعضی با ادامه جنگ موافقت کردند و برخی به مخالفت برخاستند معاویه از این فرصت استفاده کرد و نامه ای به امام نوشت.
امام در پاسخ نامه معاویه این نامه را نوشت و به افشای باطن پلید معاویه پرداخت.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص163.
فَإِنَّ الْبَغْيَ وَ الزُّورَ يُوتِغَانِ الْمَرْءَ فِي دِينِهِ وَ دُنْيَاهُ وَ يُبْدِيَانِ خَلَلَهُ عِنْدَ مَنْ يَعِيبُهُ؛ وَقَدْ عَلِمْتُ أَنَّكَ غَيْرُ مُدْرِي مَا قُضِيَ فَوَاتُهُ، وَ قَدْ رَامَ أَقْوَامٌ أَمْراً بِغَيْرِ الْحَقِّ فَتَأَلَّوْا عَلَى اللَّهِ فَأَكْذَبَهُمْ. فَاحْذَرْ يَوْماً يَغْتَبِطُ فِيهِ مَنْ أَحْمَدَ عَاقِبَةَ عَمَلِهِ وَيَنْدَمُ مَنْ أَمْكَنَ الشَّيْطَانَ مِنْ قِيَادِهِ فَلَمْ يُجَاذِبُهُ. وَ قَدْ دَعَوْتَنَا إِلَى حُكْمِ الْقُرْآنِ وَ لَسْتَ مِنْ أَهْلِهِ، وَ لَسْنَا إِيَّاكَ أَجَبْنَا وَلَكِنَّا أَجَبْنَا الْقُرْآنَ فِي حُكْمِهِ، وَالسَّلَامُ.
فَإِنَّ الْبَغْيَ وَالزُّورَ يُوتِغَانِ الْمَرْءَ فِي دِينِهِ وَ دُنْيَاهُ وَيُبْدِيَانِ خَلَلَهُ عِنْدَ مَنْ يَعِيبُهُ (1)
يُوتِغَانِ: هلاک می کنند؛ از ریشهٔ «وَتَغ» به معنای هلاک شدن و فاسد گشتن و هنگامی که به باب افعال برود به معنای هلاک کردن و فاسد نمودن
يُبْدِيَانِ: آشکار می کنند؛ یهلکان و الوتغ بالتحریک الهلاك، وقد وتغ يوتغ وتغا: أى أثم و هلك.
مَنْ يَعِيبُ: کسی که عیب جویی می کند.
ستم و بهتان انسان را در دین و دنیایش رسوا و انگشت نما می کند و عیب و نقصش را نزد جویان آشکار می نماید.
نکته
ساده ترین شکل مقابله با مظلومان و توده های مردم با ستمگران افشاگری و عیب جویی از آن هاست تا آن جا که حیثیت و اعتباری برای آنان باقی نمی گذارند. (2)
مشابه
اجْتَنِبُوا قَوْلَ الرُّور (3)از بت های پلید و سخن باطل و دروغ اجتناب ورزید. وَ قالَ الَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ هَذَا إِلَّا إِفْكُ افْتَراهُ وَ أَعانَهُ عَلَيْهِ قَوْمٌ آخَرُونَ فَقَدْ جَاؤُ ظُلْماً وَ زُوراً (4)و کافران گفتند که این جز دروغی که خود بافته است و گروهی دیگر او را بر آن یاری داده اند هیچ نیست. حقا آن چه می گویند ستم و باطل است.
1) الْبَغْيَ: ظلم وستم. الزور: خلاف و باطل؛ در اصل از ریشه «زور» به معنای قسمت بالای سینه گرفته شده سپس به هر چیزی که از حد وسط منحرف گردد اطلاق می شود و از آن جا که سخنان باطل از حق منحرف گشته به آن «زور» گفته می شود؛ شهادت زور به معنای شهادت دروغ و باطل است؛ خلاف الحق ويطلق كثيرا على الشهادة الكاذبة.
2) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص266.
3) حج، 30.
4) فرقان، 30
وَ قَدْ عَلِمْتُ أَنَّكَ غَيْرُ مُدْرِي مَا قُضِيَ فَوَاتُهُ (1) تو می دانی آن چه از دستت رفته به دست نخواهی آورد.
نکته ها
مقصود امام علیه السلام از چیزی که فوت آن مقدر شده است همان است که معاویه آن را در جنگ با امام علیه السلام بهانه ای برای خود ساخته بود یعنی خونخواهی عثمان. (2)
این که معاویه با ایجاد آشوب و شورش علیه حکومت برحق امیرالمؤمنین علیه السلام به دنبال حاکمیت همیشگی بنی امیه می باشد و می خواهد آسایش و آرامشی را برای خود و دودمانش فراهم سازد آرزویی است که هرگز به آن نمی رسد. (3)
مشابه
فاحذرِ الدُّنيا فَإِنَّهُ لا فَرَحَ فِي شَيءٍ وَصَلْتَ إِليهِ مِنها، وَلَقَد عَلِمْتَ أَنَّكَ غَيْرُ مُدرِي مَا قُضِی فَواتُه (4)از دنیا بپرهیز زیرا آن چه از زرق و برق دنیا نصیب تو می شود، شادی آفرین نیست و من می دانم تو به آن چه فرمان الهی بر از دست رفتن آن صادر شده، نخواهی رسید. سرنوشت جباران
و قَدْ رَامَ أَقْوَامٌ أَمْراً بِغَيْرِ الْحَقِّ فَتَأَلَّوْا عَلَى اللَّهِ فَأَكْذَبَهُمْ (5)
المعتزلي: فتالوا أي حلفوا
اقوامی به ناحق قصد کاری کردند و حکم خدا را به تأویل بردند و خداوند نیز آنان را تکذیب کرد.
نکته
اشاره به اصحاب جمل است که طالب حکومت و سلطنت بودند و امر خدا را تأویل کردند، یعنی در مورد حکومت خداوند و خلافت حقه توجیه کردند و خروج و سرکشی خود را در برابر خلافت حقه با خون خواهی عثمان و امثال آن از شبهه های بیهوده تأویل کردند. (6)
1) مَا قُضِيَ فَوَاتُهُ: آن چه از دست رفت.
2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 7، ص417
3) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص266.
4) مكاتيب الأئمة عليهم السلام، ج1، ص382.
5) رام: طلب؛ قصد کرد فَتَأَلَّوْا: سوگند خوردند؛ از ریشهٔ «اليَّه» به معنای سوگند یاد کردن؛ هنگامی که به باب تفعل برود به معنای هم قسم شدن می آید؛ التأويل: حمل الكلام على خلاف ما قصد منه فى الظاهر أو حمل المجمل على أحد محتملاته، وفي الشرح
6) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 7، ص418.
فَاحْذَرْ يَوْماً يَغْتَبِطُ فِيهِ مَنْ أَحْمَدَ عَاقِبَةَ عَمَلِهِ وَيَنْدَمُ مَنْ أَمْكَنَ الشَّيْطَانَ مِنْ قِيَادِهِ فَلَمْ يُجَاذِبهُ (1)
يَنْدَمُ: پشیمان می شود.
أَمْكَنَ: امکان داد؛ از ریشهٔ «امکان»؛ در این جا به معنای آسان کردن و وسایل کاری را فراهم کردن که نتیجه آن سلطه بر چیزی یا شخصی می شود.
قياده افسار؛ از ریشهٔ «قیاده» به معنای رهبری کردن.
فَلَمْ يُجَاذِبُهُ: آن را پس نگرفت.
بر حذر باش از روزی که هرکس سرانجام کارش را نیکو نموده، شادمان، می گردد و هرکس زمامش را به شیطان سپرده و برای بازستاندن آن نکوشیده، پشیمان می شود.
مشابه
وَ أَنْذِرْهُمْ يَوْمَ الْحَسْرَةِ إِذْ قُضِيَ الْأَمْرُ وَ هُمْ فى غَفْلَةٍ وَهُمْ لا يُؤْمِنُون (2)و آنان را از روز حسرت بیم ده، آن گاه که داوری انجام گیرد و حال آن که آن ها [اکنون] در غفلتاند و سرِ حسرت بیم ایمان آوردن ندارند. وَ لَوْ أَنَّ لِكُلِّ نَفْسٍ ظَلَمَتْ ما فِي الْأَرْضِ لَافْتَدَتْ بِهِ وَ أَسَرُّوا النَّدامَةَ لَمَّا رَأَوُا الْعَذَابَ وَ قُضِيَ بَيْنَهُمْ بِالْقِسْطِ وَ هُمْ لا يُظْلَمُون (3)و هرکس ستم کرده اگر تمامی آن چه روی زمین است در اختیار داشته باشد برای نجات خویش می دهد و هنگامی که عذاب را ببینند پشیمانی خود را کتمان می کنند و در میان آن ها به عدالت داوری می شود و ستمی بر آن ها نخواهد شد!
وَ قَدْ دَعَوْتَنَا إِلَى حُكْمِ الْقُرْآنِ وَ لَسْتَ مِنْ أَهْلِهِ تو ما را به حکم قرآن خواندی در حالی که اهل قرآن نیستی.
نکته
امام به این حکمیت ساختگی و دروغین قرآن هرگز راضی نبود ولی جمعی از یاران ناآگاه آن را بر امام تحمیل نمودند و هنگامی که عاقبت سوء آن را مشاهده کردند، پشیمان
شدند و بر قبول حکمیت از سوی امام معترض شدند. (1)
مشابه
عِبَادَ اللَّهِ إِنِّي أَحَقُّ مَنْ أَجَابَ إِلَى كِتَابِ اللَّهِ وَ لَكِنَّ مُعَاوِيَةَ وَ عَمْرَو بْنَ الْعَاصِ وَ ابْنَ أَبِي مُعَيْطٍ وَ حَبِيبَ بْنَ مَسْلَمَةَ وَ ابْنَ أَبِى سَرْح لَيْسُوا بِأَصْحَابِ دِينِ وَ لَا قُرْآنٍ إِنِّى أَعْرَفُ بِهِمْ مِنْكُمْ صَحِبْتُهُمْ أَطْفَالًا وَ صَحِبْتُهُمْ رِجَالًا فَكَانُوا شَرَّ أَطْفَالِ وَ شَرَّ رِجَال (2)ای بندگان خدا، من از هرکس دیگر به پاسخ گویی بدین دعوت و پذیرفتن حکم قرآن شایسته ترم، ولی معاویه و عمرو بن عاص و ابن ابی معیط و حبیب بن مسلمه و ابن ابی سرح نه اهل دین اند و نه مرد قرآن من بهتر از شما ایشان را می شناسم؛ چه از خُردی با آنان همدم بوده و در کلان سالی با آن ها همنشین بوده ام و می دانم که ایشان بدترین کودکان بودند و اینک بدترین مردان اند. كَأَنَّهُمْ أَئِمَّةُ الْكِتَابِ وَ لَيْسَ الْكِتَابُ إِمَامَهُم (3)گویی پیشوای قرآناند و قرآن پیشوای آنان نیست.
وَ لَسْنَا إِيَّاكَ أَجَبْنَا وَ لَكِنَّا أَجَبْنَا الْقُرْآنَ فِي حُكْمِهِ وَالسَّلَامُ و ما نیز دعوت تو را نپذیرفتیم بلکه به حکم قرآن گردن نهادیم والسلام.
نکته
امام راه مغلطه و سفسطه را بر معاویه می بندد و قاطعانه اعلام می کند که او در همه حال تسلیم قرآن است. (4)
شناسنامه نامه
تاریخ زمان و مکان وقوع: پیش از صفین در کوفه، سال 37 هجری
مخاطب: معاویه
علت مکاتبه: ارشاد و هشدار
موضوع: اخلاقی، سیاسی
هدف و نتیجه: هشدار و تحذیر نسبت به حب (1)
از نامه های آن حضرت است به معاویه که نامه را با توجه به عیب ها و کاستی های دنیا آغاز کرده تا میل و رغبت به دنیا را کم کند و چند مورد از معایب دنیا را یادآور شده است.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص155.
أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ الدُّنْيَا مَشْغَلَةٌ عَنْ غَيْرِهَا وَ لَمْ يُصِبْ صَاحِبُهَا مِنْهَا شَيْئاً إِلَّا فَتَحَتْ لَهُ حِرْصاً عَلَيْهَا وَ لَهَجاً بِهَا، وَ لَنْ يَسْتَغْنِيَ صَاحِبُهَا بِمَا نَالَ فِيهَا عَمَّا لَمْ يَبْلُغْهُ مِنْهَا، وَ مِنْ وَرَاءِ ذَلِكَ فِرَاقُ مَا جَمَعَ وَ نَقْضُ مَا أَبْرَمَ؛ وَ لَوِ اعْتَبَرْتَ بِمَا مَضَى حَفِظْتَ مَا بَقِيَ؛ وَالسَّلَامُ.
أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ الدُّنْيَا مَشْغَلَةٌ عَنْ غَيْرِهَا (1) اما بعد دنیا آدمی را از دیگر امور باز می دارد.
نکته
از جمله زیان های بزرگ دنیاطلبی این است که انسان هر اندازه بیشتر داشته باشد حرص و آزش فزون تر می گردد و از آمال و آرزوهای دنیوی پر می شود و وقتی برای رسیدن به خود و تأمین سعادت در زندگی جاویدان باقی نمی گذارد. (2)
مشابه
إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ فَلا تَغُرَّنَّكُمُ الْحَياةُ الدُّنْيا وَ لا يَغُرَّنَّكُمْ بِاللَّهِ الْغَرُورُ (3)مسلماً وعده الهى حق است. مبادا زندگانی دنیا شما را بفریبد و مبادا شیطان شما را مغرور سازد. اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَياةُ الدُّنْيا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زِينَةٌ وَ تَفاخُرٌ بَيْنَكُمْ وَ تَكَاثُرَ فِي الْأَمْوالِ وَالْأَوْلَادِ كَمَثَلِ غَيْثٍ أَعْجَبَ الْكُفَّارَ نَبَاتُهُ ثُمَّ يَهِيجُ فَتَراهُ مُصْفَرًا ثُمَّ يَكُونُ حُطاماً وَ فِي الْآخِرَةِ عَذَابٌ شَدِيدٌ وَ مَغْفِرَةٌ مِنَ اللَّهِ وَرِضْوانُ وَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا إِلا مَتاعُ الْغُرُور (4)بدانید که زندگی این جهانی بازیچه است و بیهودگی و آرایش و فخر فروشی و افزون جویی در اموال و اولاد؛ همانند بارانی به وقت است که روییدنی هایش کافران را به شگفت افکند سپس پژمرده می شود و می بینی که زرد گشته و خاشاک شده است و در آخرت نصیب گروهی عذاب سخت است و نصیب گروهی آمرزش خدا و خشنودی او و زندگی دنیا جز متاعی فریبنده نیست.
وَ لَمْ يُصِبْ صَاحِبُهَا مِنْهَا شَيْئاً إِلَّا فَتَحَتْ لَهُ حِرْصاً عَلَيْهَا وَ لَهَجاً بِهَا (5)
دنیادار به چیزی از دنیا نمی رسد جز آن که دری از حرص و شیفتگی به آن به رویش باز می شود.
مشابه
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله: لَوْ كَانَ لِابْنِ آدَمَ وَادِيَانِ مِنْ ذَهَبٍ لَابْتَغَى إِلَيْهِمَا ثَالِثَا وَ لَا يَمْلَأُ جَوْفَ ابْنِ آدَمَ إِلَّا التُّرَابُ (1)اگر آدمی را دو صحرای طلا باشد در جست وجوی سومی بر می آید و درون آدمی را چیزی جز خاک انباشته نمی کند.
اميرالمؤمنين علیه السلام: يَقُولُ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ مَنْهُومَانِ لَا يَشْبَعَانِ طَالِبُ دُنْيَا وَ طَالِبٌ علمٍ (2)رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: دو پرخورند که سیر نشوند دنیاطلب و جوینده دانش.
وَ لَنْ يَسْتَغْنِيَ صَاحِبُهَا بِمَا نَالَ فِيهَا عَمَّا لَمْ يَبْلُغُهُ مِنْهَا (3) دنیادار به آن چه از دنیا دست یافته نسبت به آن چه به دست نیاورده بی نیاز نمی شود.
نکته
دل بستگی به دنیا که پیوسته رو به ازدیاد است تا آن جا در جان انسان نفوذ می کند که سختی جان کندن را به دنبال دارد؛ زیرا آن چه در تمام عمر به دست آورده باید بگذارد و برود. (4)
مشابه
امام صادق علیه السلام فرمود: مَثَلُ الدُّنْيَا كَمَثَلِ مَاءِ الْبَحْرِ كُلَّمَا شَرِبَ مِنْهُ الْعَطْشَانُ ازْدَادَ عَطَشاً حَتَّى يَقْتُلَهُ (5)دنیا مانند آب دریاست که هر چه شخص تشنه از آن بیشتر آشامد تشنگی اش بیشتر شود تا او را بکشد.
إِنَّ هذا أَخى لَهُ تِسْعٌ وَتِسْعُونَ نَعْجَةً وَ لِيَ نَعْجَةٌ وَاحِدَةٌ فَقَالَ أَكْفِلْنِيهَا وَ عَزَّنِي فِي الْخِطاب (6)همانا این برادر من است نودونه میش دارد و برای من است یک میش اما او اصرار دارد که این یکی را هم به من واگذار و از نظر سخن بر من غلبه کرده است.
وَ مِنْ وَرَاءِ ذَلِكَ فِرَاقُ مَا جَمَعَ وَنَقْضُ مَا أَبْرَمَ (1) و به دنبال آن چه فراهم نموده جدایی و فراق و پنبه شدن رشته هاست.
وَ لَوِ اعْتَبَرْتَ بِمَا مَضَى حَفِظْتَ مَا بَقِيَ وَ السَّلَامِ اگر از گذشته عبرت گیری آن چه،مانده حفظ خواهی نمود. والسلام.
مشابه
أَ فَلَمْ يَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَتَكُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ يَعْقِلُونَ بِها أَوْ آذَانٌ يَسْمَعُونَ بِهَا فَإِنَّهَا لَا تَعْمَى الْأَبْصَارُ وَ لكِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتى فِی الصُّدُورِ (2)آیا در زمین گردش نکرده اند تا دل هایی داشته باشند که با آن بیندیشند یا گوش هایی که با آن بشنوند؟ در حقیقت، چشم ها کور نیست لیکن دل هایی که در سینه هاست کور است. يَصِفُ الْعِبْرَةَ وَ لَا يَعْتَبِرُ وَ يُبَالِغُ فِى الْمَوْعِظَةِ وَ لَا يَتَّعِظ﴾ (3)عبرت را می ستاید ولی عبرت نمی گیرد در موعظه مبالغه می کند ولی موعظه نمی پذیرد.
شناسنامه نامه
تاریخ، زمان و مکان وقوع: قبل از جنگ جمل، سال 36 هجری
مخاطب: فرماندهان سپاه
علت مکاتبه: هشدار و تحذیر
موضوع: سیاسی اعتقادی
هدف و نتیجه: تبیین سلسله مراتب حکومتی و اهمیت اطاعت از فرماندهان (1)
این نامه را امام علیه السلام برای فرماندهان لشکرش نوشته است. این نامه نشان می دهد که زمامدار صالح آن کسی است که تنها اطراف و اطرافیان خود را نبیند بلکه بر همه مناطق به ویژه مرزها که می تواند کانون خطر باشد و بر همه افراد و آحاد ملت و یکایک افراد رعیت و احزاب و گروه ها اشراف داشته باشد تا مشکلاتی برای مردم پدید نیاید
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص145.
مِنْ عَبْدِ اللَّهِ عَلِيَّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ إِلَى أَصْحَابِ الْمَسَالِح؛ أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ حَقَّاً عَلَى الْوَالِى أَلَّا يُغَيِّرَهُ عَلَى رَعِيَّتِهِ فَضْلُ نَالَهُ وَ لَا طَوْلٌ خُصَّ بِهِ، وَ أَنْ يَزِيدَهُ مَا قَسَمَ اللَّهُ لَهُ مِنْ نِعَمِهِ دُنُوّاً مِنْ عِبَادِهِ وَ عَطْفاً عَلَى إِخْوَانِهِ. أَلَا وَ إِنَّ لَكُمْ عِنْدِي أَلَّا أَحْتَجِزَ دُونَكُمْ سِرّاً إِلَّا فِي حَرْبٍ وَ لَا أَطْوِيَ دُونَكُمْ أَمْراً إِلَّا فِي حُكْمِ وَ لَا أُؤَخِّرَ لَكُمْ حَقّاً عَنْ مَحَلَّهِ وَ لَا أَقِفَ بِهِ دُونَ مَقْطَعِهِ، وَ أَنْ تَكُونُوا عِنْدِي فِي الْحَقِّ سَوَاءً، فَإِذَا فَعَلْتُ ذَلِكَ وَجَبَتْ لِلَّهِ عَلَيْكُمُ النِّعْمَةُ. وَلِى عَلَيْكُمُ الطَّاعَةُ وَ أَلَّا تَنْكُصُوا عَنْ دَعْوَةٍ وَ لَا تُفَرِّطُوا فِى صَلَاحٍ وَ أَنْ تَخُوضُوا الْغَمَرَاتِ إِلَى الْحَقِّ؛ فَإِنْ أَنْتُمْ لَمْ تَسْتَقِيمُوا لِى عَلَى ذَلِكَ لَمْ يَكُنْ أَحَدٌ أَهْوَنَ عَلَيَّ مِمَّنِ أَعْوَجَّ مِنْكُمْ، ثُمَّ أَعْظِمُ لَهُ الْعُقُوبَةَ وَ لَا يَجِدُ عِنْدِي فِيهَا رُخْصَةً. فَخُذُوا هَذَا مِنْ أَمَرَائِكُمْ وَ أَعْطُوهُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ مَا يُصْلِحُ اللَّهُ بِهِ أَمْرَكُمْ، وَالسَّلَامُ.
مِنْ عَبْدِ اللَّهِ عَلَى بْنِ أَبِي طَالِبٍ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ إِلَى أَصْحَابِ الْمَسَالِحٍ أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ حَقَّاً عَلَى الْوَالِي أَلَّا يُغَيِّرَهُ عَلَى رَعِيَّتِهِ فَضْلُ نَالَهُ وَ لَا طَوْلٌ خُصَّ بِهِ (1)
طَوْلٌ خُصَّ: به نعمتی که به آن اختصاص یافت؛ طَوْلُ: نعمت از ریشهٔ «طول» گرفته شده که امتداد چیزی را بیان می کند و از آن جا که نعمت ها امتداد وجودی بخشنده نعمت است، این واژه بر آن اطلاق شده است. این واژه گاه به خصوص توانایی های مالی یا به هرگونه قدرت نیز اطلاق می شود «و اولوالطول» به معنای قدرتمندان است.
از بنده خدا علی بن ابی طالب امیر مؤمنان به مرزبانان اما بعد بر والی لازم است که هرگاه امتیازی به دست آورد یا به نعمتی مخصوص گردید رفتارش با رعیت دگرگون نشود.
نکته ها
امام خود را بنده خدا معرفی می کند که این بندگی همچون انسانیت در همه انسان ها مشترک است؛ اعم از این که به لوازم آن تن بدهند یا تن ندهند. آنان که حقیقت بندگی را دریافتند همواره سربلند و سرافرازند و آنان که از لوازم بندگی گریزان اند در خسران و ضلالت گرفتارند. (2)
1) أَصْحَابِ الْمَسَالِح: نیروهای مسلح؛ مسالح جمع «مسلحه» به معنای مرز است و مرزها معمولاً مناطقی هستند که در اطراف کشور قرار دارند و ممکن است از آن جا به کشور نفوذ یا حمله کنند به همین دلیل همیشه حکومت ها بخشی از نیروهای مسلحشان را در این مناطق می گمارند؛ جماعات تكون بالثغر يحمون البيضة و المسلحة هي الثغر، كالمرغبة. فَضْلٌ نَالَهُ: امتیازی که آن را به دست آورد.
2) اندیشه سیاسی - تربیتی علوی در نامه های نهج البلاغه، ج 5، ص 430.
اشاره به این که والی و زمامدار باید چنان باشد که رسیدن به قدرت او را دگرگون نسازد؛ دست و پای خود را گم نکند و گرفتار عُجب و خودپسندی و در نتیجه استبداد نشود. (1)
مشابه
فرازی از مناجات امیرالمؤمنین علیه السلام در مسجد کوفه: أَنْتَ الْخَالِقُ وَ أَنَا الْمَخْلُوقُ وَأَنْتَ الْمَالِكُ وَ أَنَا الْمَمْلُوكُ وَ أَنْتَ الرَّبُّ وَ أَنَا الْعَبْدُ (2)تو آفریدگاری و من آفریده، تو مالکی و من برده، تو پروردگاری و من برده.
امیرالمؤمنين السلام: إِنَّ حَوَائِجَ النَّاسِ إِلَيْكُمْ نِعْمَةُ مِنَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ فَاغْتَنِمُوهَا وَ لَا تَمَلُّوهَا فَتَتَحَوَّلَ نِقَما (3)نیازمندی های مردم به شما نعمت خداست بر شما. آن را مغتنم بشمارید و از آن ملول نشوید که به نقمت بدل می شود.
وَ أَنْ يَزِيدَهُ مَا قَسَمَ اللَّهُ لَهُ مِنْ نِعَمِهِ دُنُوّاً مِنْ عِبَادِهِ وَ عَطْفاً عَلَى إِخْوَانِهِ (4) و با آن اموال و نعمت ها بیشتر به بندگان خدا نزدیک شود و به برادرانش مهربانی بیشتری روا دارد.
أَلَا وَ إِنَّ لَكُمْ عِنْدِى أَلَّا أَحْتَجزَ دُونَكُمْ سِراً إِلَّا فِي حَرْبٍ (5) بدانید حق شما بر من است که چیزی را از شما جز اسرار جنگ پنهان ندارم.
نکته ها
روش پیامبر اسلام این بود که هرگاه رهسپار میدان جنگ می شد هدف خود را اعلام نمی کرد؛ چراکه اگر اعلام می کرد ممکن بود جاسوسان و منافقان دشمن را مطلع کنند و سپاه اسلام به هدف خود دست نیابد. (6)
در میان گذاشتن مسائل مهم با کارگزاران و مشورت با آن ها دادن حس اعتماد به نفس
1) 1 پیام امام امیرالمؤمنین، ج 7، ص312.
2) إقبال الأعمال (ط، القديمة)، ج1، ص 337
3) تصنيف غرر الحكم و درر الكلم، ص448
4) دُنُوّاً: نزدیکی.
5) أَلَّا أَحْتَجِزَ: که مخفی کنم؛ از ریشهٔ «حجز» به معنای منع کردن و فاصله افکندن سپس به پنهان داشتن و مستور نمودن که مانع از مشاهده یا اطلاع از چیزی است اطلاق شده است؛ لا أستر.
6) اندیشه سیاسی - تربیتی علوی در نامه های نهج البلاغه، ج 5، ص 437.
و شخصیت به آن هاست که در تحریک عواطف و احساسات آن ها و ایثار و جهاد نقش بسزایی خواهد داشت. (1)
وَ لَا أَطُوىَ دُونَكُمْ أَمْراً إِلَّا فِي حُكم (2) و جز در حکم خدا بدون مشورت با شما کاری نکنم.
نکته
کارگزاران و مأموران حکومتی نیز جزئی از مردم هستند و در حق خود حقوق و انتظاراتی دارند برآورده شدن آن انتظارات و توجه دلسوزانه رهبری نسبت به رفع مشکلات آنان تلاش صادقانه آن ها را به دنبال خواهد داشت. (3)
مشابه
عَنْ أَبي عَبْدِ اللَّهِ علیه السَّلام قَالَ: إِذَا كَانَ الْحَاكِمُ يَقُولُ لِمَنْ عَنْ يَمِينِهِ وَ لِمَنْ عَنْ يَسَارِهِ مَا تَرَى مَا تَقُولُ فَعَلَى ذَلِكَ لَعْنَةُ اللَّهِ وَ الْمَلائِكَةِ وَ النَّاسِ أَجْمَعِينَ أَلَّا يَقُومُ مِنْ مَجْلِسِهِ وَ تُجْلِسُهُمْ مَكَانَهُ (4)راوی گوید امام صادق علیه السّلام فرمود هرگاه قاضی به افرادی که در دو طرف راست و چپ او نشسته اند بگوید: «نظرت چیست؟ چه می گویی؟» پس بر او لعنت خداوند و فرشتگان و مردم همگی باد مگر این که از جایگاه خود برخیزد و آن افراد را به جای خود قرار دهد.
وَ شَاوِرْهُمْ فِي الْأَمْر (5)و در کارها با ایشان مشورت کن. مستعار: اطوی
مستعار منه: اهمیت احکام الهی
مستعارله: کتمان امری
استعاره
1) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص 271.
2) لا أطوی: پنهان نکنم؛ از ریشه «طی» در اصل به معنای پنهان داشتن و مخفی داشتن است و معنای دیگر «طی» پیچیدن و در نوردیدن است؛ به همین جهت پیمودن راه را طی طریق می گویند و بعید نیست که هر دو معنا به یک ریشه بازگردد.
3) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص271.
4) الکافی (ط، الإسلامية)، ج7، ص41. 5.
5) آل مران، 159
جامع: امام کلمۀ «اطوی» از مصدر «طیّ» را استعاره برای کتمان امری آورده است؛ یعنی هیچ کاری را پنهان از ایشان انجام نمی دهد مگر این که حکمی از احکام الهی بوده باشد زیرا من هستم که حکم الهی مانند حدود و امثال آن را بدون مشورت و مراقبت کسی انجام می دهم نه شما.
وَ لَا أُؤَخِّرَ لَكُمْ حَقَّاً عَنْ مَحَلَّه (1) و حقی را که از آن شماست از موردش به تأخیر نیندازم.
وَ لَا أَقِفَ بِهِ دُونَ مَقْطَعِهِ وَ أَنْ تَكُونُوا عِنْدِي فِي الْحَقِّ سَوَاءٌ (2) و تا آن را به انجام نرسانم باز نایستم و همۀ شما نزد من درباره حق، مساوی باشید.
مشابه
قال رسول الله: عَلِيٌّ مَعَ الْحَقِّ وَ الْحَقُّ مَعَ عَلِيَّ اللَّهُمَ أَدِرِ الْحَقَ مَعَ عَلِيٌّ حَيْثُمَا دَارَ (3)
علی همراه حق و حق همراه علی است و پروردگارا، حق را همراه علی و هرجا که باشد قرار بده.
اميرالمؤمنين علیه السلام: فَإِذَا أَدَّتِ الرَّعِيَّةُ إِلَى الْوَالِى حَقَّهُ، وَ أَدّى إِلَيْهَا الْوَالِي كَذلِكَ، عَزَّ الْحَقُّ بَيْنَهُمْ، فَقَامَتْ مَنَاهِجُ الدِّينِ، وَ اعْتَدَلَتْ مَعَالِمُ الْعَدْلِ (4)پس هرگاه رعیت، حق والی را پرداخت و همچنین والی حق رعیت را داد، حق در میان ایشان عزیز و ارجمند گردد و قواعد دین برپا شود و نشانه های عدل و داد برقرار گردد.
فَإِذَا فَعَلْتُ ذَلِكَ وَجَبَتْ لِلَّهِ عَلَيْكُمُ النِّعْمَةُ چون رفتارم با شما اینگونه شد نعمت خداوند بر شما تمام می شود.
وَ لِي عَلَيْكُمُ الطَّاعَةُ وَ أَلَّا تَنْكُصُوا عَنْ دَعْوَةٍ وَ لَا تُفَرِّطُوا فِي صَلَاحٍ وَ أَنْ تَخُوضُوا الْغَمَرَاتِ إِلَى الْحَقِّ (1)
الْغَمَرَاتِ: حوادث سخت؛ جمع «غمره» در اصل از «غمر» به معنای از بین بردن اثر چیزی گرفته شده سپس به آب زیادی که تمام چهرۀ چیزی را می پوشاند و پیش می رود غمره و غامر گفته شده و در این جا به معنای امواج شداید و مشکلات است؛ الغمرة: اللّجة من البحر يغرق من وقع فيه.
و بر شما واجب است از من اطاعت نمایید و از دستورم سر نپیچید و در کاری که به صلاح است، تقصیر ننمایید و به خاطر حق در امواج بلاها و سختی ها فرو روید.
فَإِنْ أَنتُمْ لَمْ تَسْتَقِيمُوا لِى عَلَى ذَلِكَ لَمْ يَكُنْ أَحَدٌ أَهْوَنَ عَلَيَّ مِمَّنِ اعْوَجَّ مِنْكُمْ ثُمَّ أُعْظِمُ لَهُ الْعُقُوبَةَ وَ لَا يَجِدُ عِنْدِي فِيهَا رُخْصَةً (2)
و اگر شما در آن چه گفتم استوار نباشید هیچ کس از شما نزد من خوارتر از کسی که به راه کج رفته نخواهد بود او را سخت کیفر می دهم و از عقوبتم رهایی نخواهد یافت.
فَخُذُوا هَذَا مِنْ أُمَرَائِكُمْ وَ أَعْطُوهُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ مَا يُصْلِحُ اللَّهُ بِهِ أَمْرَكُمْ وَالسَّلَام چنین عهدی را از هرکس امیر شما باشد، بگیرید و در آن چه خداوند کارهای شما را بدان اصلاح می کند از ایشان اطاعت کنید. والسلام.
نکته
واژه «أُمَرَائِكُمْ» به صورت جمع آمده که اشاره به امام و زمامدارانی است که بعد از او به حق بر مردم حکومت می کنند نه این که منظور فرماندهان لشکر باشد؛ زیرا آن ها خودشان مخاطب این کلام هستند. (3)
1) «لَّا تَنْكُصُوا» سرپیچی نکنید؛ از ریشهٔ «نکص» به معنای بازگشت از چیزی یا جایی است و از آن جا که سرپیچی کردن نوعی بازگشت از اطاعت است به این معنا نیز به کار رفته است؛ لا ترجعوا أى لا تردّوا الدّعوة. لَا تُفَرِّطُوا: کوتاه نیایید.
2) أَهْوَنَ: پست تر. اغوج: منحرف شد؛ از ریشهٔ «عَوَج» به معنای کم شدن و عِوَج معنای اسم مصدری دارد و هرگونه کجی را شامل می شود و گاه به معنای انحرافات معنوی و عملی به کار می رود در این جا همین معنا مراد است.
3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 7، ص323.
شناسنامه نامه
تاریخ زمان و مکان وقوع: اوایل حکومت امام علیه السلام در مدینه سال 35 هجری
مخاطب: مأموران جمع آوری مالیات
علت مکاتبه: ارشاد و راهنمایی و تبیین سیاست های نوین حکومتی
موضوع: مالیات
هدف و نتیجه: آموزش و اصلاح رفتارهای مدیریتی (1)
این نامه به کارگزاران مالیات است. امام در این نامه ثواب زحمات گردآوری کنندگان خراج را به عنوان ذخیره روز قیامت یاد می کند؛ سپس به رعایت عدالت و محبت به مردم در هنگام گرفتن خراج سفارش می کند.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص 138
مِنْ عَبْدِ اللَّهِ عَلِيٌّ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ إِلَى أَصْحَابِ الْخَرَاج؛ أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ مَنْ لَمْ يَحْذَرُ مَا هُوَ اسَائِرًا صَائِرَ إِلَيْهِ لَمْ يُقَدِّمْ لِنَفْسِهِ مَا يُحْرِزُهَا، وَاعْلَمُوا أَنَّ مَا كُلَّفْتُمْ بِهِ يَسِيرٌ وَ أَنَّ ثَوَابَهُ كَثِيرٌ؛ وَ لَوْ لَمْ يَكُنْ فِيمَا نَهَى اللَّهُ عَنْهُ مِنَ الْبَغْى وَالْعُدْوَانِ عِقَابٌ يُخَافُ، لَكَانَ فِي ثَوَابِ اجْتِنَابِهِ مَا لَا عُذْرَ فِي تَرْكِ طَلَبِهِ. فَأَنْصِفُوا النَّاسَ مِنْ أَنْفُسِكُمْ وَ إِصْبِرُوا لِحَوَائِجِهِمْ، فَإِنَّكُمْ خُزَانُ الرَّعِيَّةِ وَ وَكَلَاءُ الْأُمَّةِ وَسُفَرَاءُ الْأَئِمَّةِ، وَلَا تُحْشِمُوا أَحَداً عَنْ حَاجَتِهِ وَ لَا تَحْبِسُوهُ عَنْ طَلِبَتِهِ، وَ لَا تَبِيعُنَّ النَّاسَ لِلنَّاسِ فِي الْخَرَاجِ كِسْوَةَ شِتَاءٍ وَ لَا صَيْفٍ وَ لَا دَابَّةَ يَعْتَمِلُونَ عَلَيْهَا وَ لَا عَبْداً، وَ لَا تَضْرِبُنَّ أَحَداً سَوْطاً لِمَكَانِ دِرْهَمٍ وَ لَا تَمَسُّنَّ مَالَ أَحَدٍ مِنَ النَّاسِ مُصَلِّ وَ لَا مُعَاهَدٍ إِلَّا أَنْ تَجِدُوا فَرَساً أَوْ سِلَاحاً يُعْدَى بِهِ عَلَى أَهْلِ الْإِسْلَامِ، فَإِنَّهُ لَا يَنْبَغِي لِلْمُسْلِمِ أَنْ يَدَعَ ذَلِكَ فِي أَيْدِي أَعْدَاءِ الْإِسْلَامِ فَيَكُونَ شَوْكَةً عَلَيْهِ، وَ لَا تَدَّخِرُوا أَنْفُسَكُمْ نَصِيحَةً وَ لَا الْجُنْدَ حُسْنَ سِيرَةٍ وَلَا الرَّعِيَّةَ مَعُونَةً وَ لَا دِينَ اللَّهِ قُوَّةً، وَأَبْلُوهُ فِي سَبِيلِ أَبْلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ مَا اِسْتَوْجَبَ عَلَيْكُمْ، فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ قَدِ اصْطَنَعَ عِنْدَنَا وَ عِنْدَكُمْ أَنْ نَشْكْرَهُ بِجُهْدِنَا وَ أَنْ نَنْصُرَهُ بِمَا بَلَغَتْ قُوَّتُنَا، وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِيُّ الْعَظِيمِ.
مِنْ عَبْدِ اللَّهِ عَلِيٌّ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ إِلَى أَصْحَابِ الْخَرَاجِ أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ مَنْ لَمْ يَحْذَرْ مَا هُوَ صَائِرَ إِلَيْهِ لَمْ يُقَدِّمْ لِنَفْسِهِ مَا يُحْرِزُهَا (1)
لَمْ يُقَدِّمُ لِنَفْسِهِ: برای خودش ذخیره نکرد.
يُحرز: حفظ می کند.
از بنده خدا علی علیه السلام امیر مؤمنان به مأموران جمع مالیات اما بعد هرکس از قیامتی که به سوی آن خواهد رفت نترسد، چیزی که در آن روز از عذاب نگاهش دارد برای خود پیش نفرستد.
مشابه
يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِن أَكْيَسَكُمْ أَكْثَرُكُمْ لِلْمَوْتِ ذِكْر (2)اى مردم به درستی که زیرک ترین شما کسی است که بیشتر به یاد مرگ است.
وَاعْلَمُوا أَنَّ مَا كُلَّفْتُمْ بِهِ يَسِيرٌ وَ أَنَّ ثَوَابَهُ كَثِيرٌ (1)
آگاه باشید تکلیفی که بر عهده شماست آسان [یا: اندک] است و پاداش آن فراوان است.
نکته
منظور امام از این عبارت کوشش های مربوط به جمع آوری خراج یا تمام تکالیفی است که انسان ها دارند. (2)
مشابه
وَ ما جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي الدِّينِ مِنْ حَرَج (3)و برایتان در دین هیچ تنگنایی پدید نیاورد. يُريدُ اللَّهُ بِكُمُ الْيُسْرَ وَ لا يُريدُ بِكُمُ الْعُسْرَ (4)خدا برای شما خواستار آسایش است نه سختی.
وَ لَوْ لَمْ يَكُنْ فِيمَا نَهَى اللَّهُ عَنْهُ مِنَ الْبَغْيِ وَالْعُدْوَانِ عِقَابٌ يُخَافُ لَكَانَ فِي ثَوَابِ اجْتِنَابِهِ مَا لَا عُذْرَ فِي تَرْكِ طَلَبِهِ (5) اگر در ستم و دشمنی که خداوند شما را از آن بازداشته عقابی نبود که مردم از آن بترسند، ترکش به اندازه ای ثواب دارد که در ترک آن بهانه ای برای کسی نباشد.
نکته
اشاره به این که ظلم و ستم کیفر شدیدی دارد ولی در ترک آن ثواب فوق العاده ای است بنابراین نه به جهت کیفرش بلکه به موجب ثواب ترکش، اگر انسان آن را ترک گوید بسیار بجاست. (6)
مشابه
امیرالمؤمنين علیه السلام: لَوْ لَمْ يَتَوَعَّدِ اللَّهُ سُبْحَانَهُ عَلَى مَعْصِيَتِهِ لَكَانَ يَجِبُ أَلَّا يُعْصَى شُكْراً
لنعمه (1)و آن حضرت فرمود اگر خداوند در برابر گناه، تهدید به عذاب نکرده بود، هر آینه واجب بود به خاطر شکر نعمتش نافرمانی نشود.
فَأَنْصِفُوا النَّاسَ مِنْ أَنْفُسِكُمْ پس میان خود و مردم با انصاف باشید.
نکته
«انصاف» به معنای نصف کردن است؛ یعنی هرکس در هر کاری و در هر سمتی باید به همان اندازه که نفع می گیرد نفع برساند و به همان اندازه که دیگری را متضرر می کند خودش هم متضرر شود. (2)
مشابه
پیغمبر فرمود: مَا أَحْبَبْتَ أَنْ يَأْتِيَهُ النَّاسُ إِلَيْكَ فَأْتِهِ إِلَيْهِمْ وَمَا كَرَفْتَ أَن يَأْتِيَهُ النَّاسُ إِلَيْكَ (3)هرگونه دوست داری مردم با تو رفتار کنند تو با آن ها رفتار کن و هرچه را ناخوش داری مردم با تو کنند، با آن ها مکن.
امیر المؤمنين علیه السلام: أَنْصِفِ اللَّهَ وَأَنْصِفِ النَّاسَ مِنْ نَفْسِكَ وَ مِنْ خَاصَّةِ أَهْلِكَ وَ مَنْ لَكَ هَوَى فِيهِ فِيهِ هَوَى مِنْ رَعِيَّتِكَ فَإِنَّكَ إِلَّا تَفْعَلْ تَظْلِمْ وَ مَنْ ظَلَمَ عِبَادَ اللَّهِ كَانَ اللَّهُ خَصْمَهُ دُونَ عِبَادِهِ وَ مَنْ خَاصَمَهُ اللَّهُ أَدْحَضَ حُجَّتَهُ وَ كَانَ لِلَّهِ حَرْباً حَتَّى يَنْزِعَ أَوْ يَتُوبَ وَ لَيْسَ شَيْءٌ أَدْعَى إِلَى تَغْيِيرِ نِعْمَةِ اللَّهِ وَ تَعْجِيلِ نِقْمَتِهِ مِنْ إِقَامَةٍ عَلَى ظُلْمٍ فَإِنَّ اللَّهَ يَسْمَعُ سَمِيعٌ دَعْوَةَ الْمُضْطَهَدِينَ وَ هُوَ لِلظَّالِمِينَ بالْمِرْصَاد (4)حق خدا و حقوق خلق را دربارۀ خود، خاصان، کسان و آن عده از رعیت که با هم روابط دوستانه دارند رعایت کن که هر روشی غیر از این ستم است و هرکه به بندگان خدا ستم کند خصمش خداست نه بندگان و هرکه را خدا خصم باشد محبت و دلیلش را باطل سازد و در جنگ با خداست تا دست بردارد و توبه نماید. هیچ چیز همانند ادامه ظلم باعث زوال نعمت نگردد. خدا دعای ستمدیدگان را می شنود و در کمین ستمکاران است.
وَ اصْبِرُوا لِحَوَائِجِهِمْ فَإِنَّكُمْ خُزَانُ الرَّعِيَّةِ وَ وَكَلَاءُ الْأُمَّةِ وَسُفَرَاءُ الْأَئِمَّةِ (1)
و برای انجام نیازهایشان شکیبایی بورزید، که شما خزانه داران رعیت و وکیلان امت و سفیران پیشوایان هستید.
نکته
امام از خراج ستانان خواسته که برای رفع نیازهای مردم شکیبا باشند و با سه استدلال آن را اثبات می کند: 1. آن چه به عنوان خراج در دسترس آن ها قرار گرفته است مال مردم است و آن ها خزانه دار آن می باشند و اموال شخصی آن ها نیست؛ 2. آن ها وکیل مردم هستند نه قیم آن ها و وکیل باید در حدودی که موکل به او اختیار داده است عمل کند؛ 3. خراج ستانان سفیر مقام والای امامتاند و باید سیره امام را در رفتار و اندیشه امام را در پندار و فرامین امام را در گفتار منعکس کنند. (2)
مشابه
امیرالمؤمنین علیه السلام: وَ اعْلَمُوا أَنَ الصَّبْرَ مِنَ الْإِيمَانِ بِمَنْزِلَةِ الرَّأْسِ مِنَ الْجَسد (3)نسبت صبر به ایمان مانند نسبت سر به بدن است.
امیرالمؤمنين علیه السلام: الصَّبْرُ صَبْرَانِ صَبْرٌ عَلَى مَا تَكْرَهُ وَ صَبْرٌ عَمَّا تُحِب (4)صبر بر دو قسم است صبر بر آن چه نمی پسندی و صبر از آن چه دوست داری.
وَ لَا تُحْشِمُوا أَحَداً عَنْ حَاجَتِهِ وَ لَا تَحْبِسُوهُ عَنْ طَلِبَتِهِ (5) احدی را به خاطر نیازش نرنجانید و او را از خواسته اش منع ننمایید.
وَ لَا تَبِيعُنَّ لِلنَّاسِ فِي الْخَرَاجِ كِسْوَةَ شِتَاءِ وَ لَا صَيْفِ وَ لَا دَابَّةٌ يَعْتَمِلُونَ عَلَيْهَا وَ لَا
1) خُزَانُ: خزانه داران. سُفَرَاءُ: فرستادگان؛ نمایندگان؛ السفير الرسول
2) اندیشه سیاسی - تربیتی علوی در نامه های نهج البلاغه، ج 5، ص 487
3) بحار الأنوار (ط، بیروت)، ج 2، ص111.
4) نهج البلاغه، حکمت 55.
5) لا تُحْشِمُوا: به خشم نیاورید؛ از ریشهٔ «احشام» به معنای خجل ساختن و هنگامی که به باب افعال برود نیز همان معنا را می بخشد؛ گاه نیز به معنای خشمگین آمده است همان معنای اول مناسب تر است و حشمت به معنای حیا و شرمندگی است و گاه به معنای شایستگی است؛ حشمته و احتشمته بمعنى أى أغضبته وأخجلته.
عَبْداً (1)
صَيْفِ: تابستان
دَابَّةً يَعْتَمِلُونَ عَلَيْهَا: چهارپایی که با آن کار می کنند.
برای گرفتن مالیات جامه تابستانی و زمستانی مردم یا چهارپایی که با آن کار می کنند یا بندهٔ آن ها [و امثال آن از اثاث ضروری زندگی مردم] را مفروشید.
وَ لَا تَضْرِبُنَّ أَحَداً سَوْطاً لِمَكَانِ دِرْهَم وَ لَا تَمَسُّنَّ مَالَ أَحَدٍ مِنَ النَّاسِ مُصَلَّ وَ لَا مُعَاهَدٍ إِلَّا أَنْ تَجِدُوا فَرَساً أَوْ سِلاحاً يُعْدَى بِهِ عَلَى أَهْلِ الْإِسْلَامِ (2)
فَرَس: اسب.
يُعْدَی: تعدی می شود
کسی را برای گرفتن در همی تازیانه مزنید به اموال هیچ کس چه مسلمان نمازگزار و چه ذمّی دست نزنید، مگر اسب و سلاحی نزد آنان بیابید که با آن بر مسلمانان تجاوز کنند.
نکته
این جمله اشاره به منافقان و افراد نفوذی است که مرکب سواری و سلاحی دارند و آن را در اختیار دشمنان اسلام قرار می دهند. در این موارد می توان این وسایل را از آنان گرفت بی آن که قیمت آن ها پرداخته شود. (3)
فَإِنَّهُ لَا يَنْبَغِي لِلْمُسْلِمِ أَنْ يَدَعَ ذَلِكَ فِي أَيْدِي أَعْدَاءِ الْإِسْلَامِ فَيَكُونَ شَوْكَةً عَلَيْهِ (4) زیرا شایسته مسلمان نیست که اسب و سلاح را در دست دشمنان اسلام واگذارد تا سبب نیرومندی آنان علیه اسلام شود.
1) لَا تَبيعُنَّ: هرگز نفروشید. كِسْوَةَ شِتَاء لباس زمستانی
2) سَوْط: تازیانه مُعَاهَد: دو معنا دارد: اهل ذمه و اقلیت های مذهبی که در داخل کشورهای اسلامی به طور مسالمت آمیز با مسلمانان زندگی می کنند و کفاری که در خارج کشورهای اسلامی هستند و با مسلمانان عهد و پیمان دارند. در این جا منظور همان معنای اول است.
3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 7، ص 337
4) شَوْكَةً: قوت و نيرو؛ القوة.
نکته
احترام حق مالکیت عمومی است؛ یعنی همۀ شهروندان اعم از مسلمانان و اقلیت های مذهبی باید از احترام حق مالکیت برخوردار باشند. اگر کشور اسلامی ناامن باشد هیچ کس در آن آسایش نمی بیند و اگر دولتمردان محیط را نا امن کنند و هر روز به بهانه ای اموال مردم را از آن ها بگیرند دیگران نیز رحم نمی کنند و حقوق یکدیگر را محترم نمی شمارند. (1)
وَ لَا تَدَّخِرُوا أَنْفُسَكُمْ نَصِيحَةً وَ لَا الْجُنْدَ حُسْنَ سِيرَةِ وَ لَا الرَّعِيَّةَ مَعُونَةً وَ لَا دِينَ اللَّهِ قُوَّةً (2)
مَعُونَةً: کمک و یاری.
از خیرخواهی نسبت به خویش و خوش رفتاری با لشکر اسلام و یاری رساندن به رعیت و تقویت دین دریغ مکنید.
وَ أَبْلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ مَا اسْتَوْجَبَ عَلَيْكُمْ فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ قَدِ اصْطَنَعَ عِنْدَنَا وَعِنْدَكُمْ أَنْ نَشْكُرَهُ بِجُهْدِنَا وَ أَنْ نَنْصُرَهُ بِمَا بَلَغَتْ قُوَّتُنَا وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِيُّ الْعَظِيمِ (3)
آن چه در راه خدا بر شما واجب است انجام دهید؛ زیرا خدای سبحان از ما و شما خواسته که او را به اندازه توانایی خود سپاسگزار باشیم و در نهایت قدرت به یاری اش برخیزیم و قدرتی نیست جز از جانب خداوند بزرگ
نکته
«فَإِنَّ اللَّهَ» اشاره به این است که انجام این امور همه نوعی شکر نعمت های خداست و ما در برابر الطاف پروردگار مدیون هستیم که این وظایف را انجام دهیم. (4)
1) اندیشه سیاسی - تربیتی علوی در نامه های نهج البلاغه، ج 5، ص 501
2) لا تَدَّخِرُوا: منع نکنید از ریشه «ذخیره» گرفته شده که وقتی به باب افعال می رود «ذال» آن تبدیل به «دال» شده و در هم ادغام می گردد؛ بنابراین لا تدخروا» به معنای ذخیره نکنید است و در این جا به معنای دریغ مدارید، آمده است. حُسْنَ سِيرَة: خوش رفتاری.
3) أبلُوا: ادا كنيد؛ تلاش و کوشش کردن برای انجام چیزی است و گاه به معنای امتحان کردن یا فرسوده نیز آمده است و در این جا معنای اول اراده شده است؛ أبليته أعطيته. اصْطَنَع: طلب نمود؛ خواست؛ از ریشهٔ «اصطناع» به معنای طلب کردن و خواستن چیزی است و گاه به معنای ساختن و پرورش دادن آمده و در این جا همان معنای اول منظور است.
4) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 7، ص 339.
مشابه
لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلا وُسْعَها (1)خداوند هیچ کس را جز به اندازه توانایی اش تکلیف نمی کند. لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ وَ لَئِنْ كَفَرْتُمْ إِنَّ عَذَابِي لَشَدید (2)و پروردگارتان اعلام کرد که اگر مرا سپاس گویید، بر نعمت شما می افزایم و اگر کفران کنید بدانید که عذاب من سخت است.
شناسنامه نامه
تاریخ زمان و مکان وقوع: نامعلوم
مخاطب: فرمانداران شهرها علت مکاتبه: ارشاد و راهنمایی
موضوع: اعتقادی
هدف و نتیجه: جلوگیری از افراط و تفریط در عبادات (1)
نامه امام به کارگزاران که متضمن توصیه های اخلاقی و مدیریتی اعم از دفاعی و غیر دفاعی است. در واقع توصیه به نماز است و وظایف عبادی کارگزاران را بیان می کند. یکی از نمازهایی که باید کارگزاران حکومت علوی با مردم برگزار کنند نماز جمعه است. امام جمعه باید طی دو خطبه به تحلیل سیاسی و اجتماعی بپردازد و مردم را به تقوا سفارش کند.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص177.
أَمَّا بَعْدُ، فَصَلُّوا بِالنَّاسِ الظُّهْرَ حَتَّى تَفِيءَ الشَّمْسُ مِثْلَ مِنْ مَرْبِضِ الْعَنْزِ، وَصَلُّوا بِهِمُ الْعَصْرَ وَالشَّمْسُ بَيْضَاءُ حَيَّةٌ فِى عُضْوِ مِنَ النَّهَارِ حِينَ يُسَارُ فِيهَا فَرْسَخَانِ، وَ صَلُّوا بِهِمُ الْمَغْرِبَ حِينَ يُفْطِرُ الصَّائِمُ وَ يَدْفَعُ الْحَاجُ إِلَى مِنِّي، وَصَلُّوا بِهِمُ الْعِشَاءَ حِينَ يَتَوَارَى الشَّفَقِ إِلَى ثُلُثِ اللَّيْلِ، وَصَلُّوا بِهِمُ الْغَدَاةَ وَ الرَّجُلُ يَعْرِفُ وَجْهَ صَاحِبِهِ؛ وَصَلُّوا بِهِمْ صَلَاةَ أَضْعَفِهِمْ وَ لَا تَكُونُوا فَتَّانِينَ.
أَمَّا بَعْدُ فَصَلُّوا بِالنَّاسِ الظُّهْرَ حَتَّى تَفِيءَ الشَّمْسُ مِثْلَ مِنْ مَرْبِضِ الْعَنْزِ (1)
الْعَنْزِ بز؛ از ریشۀ «معز» به معنای هرگونه بز و گاه به معنای حیوانی است که دارای مو و دم کوتاه است.
اما بعد نماز ظهر را با مردم بخوانید تا وقتی که سایه خورشید به اندازه دیوار آغل بزها بالا آمده باشد.
مشابه
رَسُولُ اللَّهِ: إِذَا زَالَتِ الشَّمْسُ فُتَّحَتْ أَبْوَابُ السَّمَاءِ وَ أَبْوَابُ الْجِنَانِ وَ اسْتُجِيبَ الدُّعَاءُ فَطُوبَى لِمَنْ رُفِعَ لَهُ عِنْدَ ذَلِكَ عَمَلٌ صَالِحُ (2)
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: چون زوال ظهر شود درهای آسمان و درهای بهشت گشوده گردد و دعا مستجاب شود. خوشا بر کسی که در آن هنگام عمل صالحی از او بالا رود!
وَصَلُّوا بِهِمُ الْعَصْرَ وَالشَّمْسُ بَيْضَاءُ فِي عُضْوِ مِنَ النَّهَارِ حِينَ يُسَارُ فِيهَا فَرْسَخَانِ (3)و نماز عصر را زمانی با مردم بخوانید که خورشید سفید و زنده و در قسمتی از روز باشد که در آن مدت دو فرسنگ راه توان پیمود. مشابه
رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله: مَا مِنْ عَبْدِ اهْتَمَّ بِمَوَاقِيتِ الصَّلَاةِ وَ مَوَاضِعِ الشَّمْسِ إِلَّا ضَمِنْتُ لَهُ الرَّوْحَ
1) تفیء: بر می گردد؛ از ریشهٔ «فی» به معنای بازگشت است. مَرْبِضِ الْعَنْزِ: ديوار آغل بزها؛ مَرْبِض از ریشهٔ بض» به معنای به سینه نشستن حیوان است و از آن جا که حیوانات این کار را غالباً در آغل می کنند، «مربض» به معنای آغل و محل استراحت گوسفند و بز آمده است؛ محلّ نوم الشاة طوله يقرب من ذراعين و عرضه يقرب من ذراع.
2) الأمالي (للصدوق)، ص 575
3) عُضْوِ مِنَ النَّهَارِ: قسمتی از روز.
عِنْدَ الْمَوْتِ وَ انْقِطَاعَ الْهُمُومِ وَ الْأَحْزَانِ وَ النَّجَاةَ مِنَ النَّارِ (1)پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: هیچ بنده ای به حفظ اوقات نماز و جریان و حرکت خورشید اهتمام نورزد جز این که راحتی وقت مرگ و قطع غم و اندوه ها و نجات از آتش را برایش ضمانت کنم.
وَصَلُّوا بِهِمُ الْمَغْرِبَ حِينَ يُفْطِرُ الصَّائِمُ وَيَدْفَعُ الْحَاجِّ إِلَى مِنِّي (2)
و نماز مغرب را وقتی با مردم بخوانید که روزه دار افطار می نماید و حاجی به جانب منا می رود.
وَ صَلُّوا بِهِمُ الْعِشَاءَ حِينَ يَتَوَارَى الشَّفَقُ إِلَى ثُلُثِ اللَّيْلِ (3)
و نماز عشا را از وقتی که سرخی پنهان می شود تا ثلث از شب با مردم بخوانید.
وَصَلُّوا بِهِمُ الْغَدَاةَ وَ الرَّجُلُ يَعْرِفُ وَجْهَ صَاحِبِهِ (4) نماز صبح را زمانی بخوانید که شخص می تواند چهره دوستش را بشناسد.
وَصَلُّوا بِهِمْ صَلَاةَ أَضْعَفِهِمْ وَ لَا تَكُونُوا فَتَّانِين (5)
نماز را در حد توان ضعیف ترین مردم به جا آورید و آنان را [با طول دادن بیش از اندازه نماز] در فتنه می ندازید.
نکته
این عبارت اشاره به این دارد که باید با رعایت حال افراد ضعیف، سوره های کوتاه را انتخاب کنند و رکوع و قنوت را طولانی نسازند تا بیماران و پیران اذیت نشوند و این که
1) الأمالي (للمفيد)، ص 136
2) يُفْطِرُ الصَّائِمُ: روزه دار افطار می کند. يَدْفَعُ الْحَاجُ: حاجی حرکت می کند؛ و يدفع الحاج إلى منى وقت الافاضة من عرفات إلى منى و هو آخر يوم عرفة يبتدء من المغرب الشرعي.
3) يَتَوَاری: پنهان می شود؛ يَتَوَارَى الشَّفَقُ: يزول الحمرة المغربية الحادثة بعد غروب الشمس. ثُلُثِ اللَّيْل: یک سوم شب.
4) الْغَدَاةَ: نماز صبح.
5) صَلَاةَ أَضْعَفِهم: نماز ضعیف ترینشان. فَتَانِين: فساد و فتنه کنندگان
اسباب ضعف و سرخوردگی آن ها را فراهم نسازد. (1)
مشابه
در روایت دیگر از امام صادق علیه السلام از پدرش از امام علی علیه السلام نقل شده: قَالَ آخِرُ مَا فَارَقْتُ عَلَيْهِ حَبِيبَ قَلْبِي أَنْ قَالَ يَا عَلِيٌّ إِذَا صَلَّيْتَ فَصَلِّ صَلَاةَ أَضْعَفِ مَنْ خَلْفَک (2)
آخرين باری که حبیبم پیامبر خدا صلی الله علیه و آله را ملاقات کردم فرمود یا علی هرگاه نماز خواندی، مثل ضعیف ترین فردی که پشت سر شماست نماز بخوان.
اميرالمؤمنين علیه السلام: وَ إِذَا قُمْتَ فِي صَلَاتِكَ لِلنَّاسِ فَلَا تَكُونَنَّ مُنَفِّراً وَ لَا مُضَيِّعاً فَإِنَّ فِي النَّاسِ مَنْ بِهِ الْعِلَّةُ وَ لَهُ الْحَاجَةُ وَ قَدْ سَأَلْتُ رَسُولَ اللَّهِ صِحِينَ وَجَّهَنِي إِلَى الْيَمَنِ كَيْفَ أَصَلَّى بِهِمْ فَقَالَ صَلِّ بِهِمْ كَصَلَاةِ أَضْعَفِهِمْ وَ كُنْ بِالْمُؤْمِنِينَ رَحِيما (3)چون با مردم به نماز جماعت بایستی نه چنان نماز بگزار که مردم را رمیده کنی نه به آن صورت که نماز را ضایع نمایی، که در میان مردم هم بیمار وجود دارد و هم کسی که حاجتی دارد و باید به دنبال آن برود. من از رسول خدا صلی الله علیه و آله هنگام سفری که مرا به یمن فرستاد پرسیدم: «با مردم چگونه نماز بگزارم؟» فرمود: «با آنان نمازی بخوان مانند نماز ناتوانترین آنان و به مردم مؤمن مهربان باش».
شناسنامه نامه
تاریخ، زمان و مکان وقوع: پیش از شهادت مالک اشتر؛ کوفه سال 38 هجری
مخاطب: مالک اشتر نخعی
علت مکاتبه: لزوم ارائه چهره علوی حکومت به گذشتگان و آیندگان
موضوع: سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، اخلاقی، اعتقادی
هدف و نتیجه: تبیین دقیق اصول سیاست علوی و ملک داری اسلامی (1)
این نامه طولانی ترین و پر محاسن ترین و جامع ترین نامۀ امام علیه السلام است که به مالک اشتر نوشته اند.
مالک بن حرث اشتر نخعی از مردم یمن است وی از جمله بزرگترین اصحاب امام علیه السلام و یاران با فضیلت و دلاورانی است که آن حضرت در جنگ ها بدانها تکیه داشت. نقل کرده اند، طرماح وقتی بر معاویه وارد شد معاویه به او گفت به علی بن ابی طالب بگو: من به تعداد دانه های کنجد کوفه سرباز آماده کرده ام و قصد حمله دارم. طرماح در جواب او گفت: علی علیه السلام خروسی به نام اشتر دارد که تمام این دانه های کنجد تو را از روی زمین
1) شناسنامه نهج البلاغه ص171.
می چیند روحیه معاویه از این سخن در هم شکست.
این نامه با ذکر اهمیت ماموریتی که به مالک داده شد تذکرات اخلاقی مهمی را در باب حکومت داری و برخورد با اقشار مختلف مردم بیان کرده و ضمن آن توجه ویژه به حقوق محرومین داشته است به مالک یادآور می شود که حاکم اسلامی باید وقت خاصی برای دیدار چهره به چهره مردم قرار دهد سپس به لزوم انتخاب مشاوران زبده و خردمند اشاره می کند و مبارزه با هرگونه سوء استفاده مالی را در دستور کار قرار می دهد همچنین در مورد لزوم هوشیاری در برابر دشمن و ترجیح صلح عاقلانه و هوشمندانه بر جنگ و خونریزی و اهتمام بر برگزاری فرایض دینی برای عموم مردم سخن می گوید و در پایان از خداوند توفیق انجام این امور را برای مالک خواستار می شود.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ هَذَا مَا أَمَرَ بِهِ عَبْدُ اللَّهِ عَلِيٌّ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ مَالِكَ بْنَ الْحَارِثِ الْأَشْتَرَ فِى عَهْدِهِ إِلَيْهِ حِينَ وَلَّاهُ مِصْرَ جِبَايَةَ خَرَاجِهَا وَ جِهَادَ عَدُوِّهَا وَ اسْتِضْلَاحَ أَهْلِهَا وَ عِمَارَةَ بِلَادِهَا أَمَرَهُ بِتَقْوَى اللَّهِ وَإِيْتَارِ طَاعَتِهِ وَ اتَّبَاعِ مَا أَمَرَ بِهِ فِي كِتَابِهِ مِنْ فَرَائِضِهِ وَ سُنَنِهِ الَّتِي لَا يَسْعَدُ أَحَدٌ إِلَّا بِاتِّبَاعِهَا وَ لَا يَشْقَى إِلَّا مَعَ جُحُودِهَا وَ إِضَاعَتِهَا وَ أَنْ يَنْصُرَ اللَّهَ سُبْحَانَهُ بِيَدِهِ وَ قَلْبِهِ بِقَلْبِهِ وَ يَدِهِ وَ لِسَانِهِ فَإِنَّهُ جَلَّ اسْمُهُ قَدْ تَكَفَّلَ بِنَصْرِ مَنْ نَصَرَهُ وَ إِعْزَازِ مَنْ أَعَزَّهُ وَ أَمَرَهُ أَنْ يَكْسِرَ مِنْ نَفْسِهِ عِنْدَا نَفْسَهُ مِنَ الشَّهَوَاتِ وَ يَنْزَعَهَا يَزَعَهَا عِنْدَ الْجَمَحَاتِ فَإِنَّ النَّفْسَ أَمَّارَةٌ بالسُّوءِ إِلَّا مَا رَحِمَ اللَّهُ.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ هَذَا مَا أَمَرَ بِهِ عَبْدُ اللَّهِ عَلِيٌّ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ مَالِكَ بْنَ الْحَارِثِ الأَشْتَرَ فِى عَهْدِهِ إِلَيْهِ حِينَ وَلَاهُ مِصْرَ (1) این فرمانی است که بنده خدا امیرالمؤمنین در پیمانش به مالک بن حارث اشتر زمانی که او را به فرمانروایی مصر برگزید دستور داد.
جِبَايَةَ خَرَاجِهَا (2) تا مالیات های آن را جمع کند.
نکته
«خراج» به معنای مالیات سرزمین های است که در جنگ ها به دست مسلمانان فتح شد ولی در این جا مفهوم گسترده ای دارد و تمام امور مالی مربوط به دولت اسلامی را فرامی گیرد اعم از خراج و زکات و جزیه و خمس. (3)
وَ جِهَادَ عَدُوِّهَا
و با دشمنش جهاد نماید.
وَ اسْتِصْلَاحَ أَهْلِهَا (1) و به اصلاح اهلش برخیزد.
نکته
این اصلاحات که امام بر روی آن تاکید می فرماید هم اصلاحات فکری و فرهنگی و اخلاقی را شامل می شود و هم اصلاحات معیشتی و اقتصادی را در بر می گیرد ضمن این که به مالک توصیه می کند که اصلاحات را از خودش شروع کند. (2)
مشابه
وَ قَالَ علیه السلام مَنْ نَصَبَ نَفْسَهُ لِلنَّاسِ إِمَاماً- افَعَلَيْهِ أَنْ يَبْدَأَا فَلْيَبْدَأُ بِتَعْلِيمِ نَفْسِهِ قَبْلَ تَعْلِيمِ غَيْرِهِ وَ لْيَكُنْ تَأْدِيبُهُ بِسِيرَتِهِ قَبْلَ تَأْدِيبِهِ بِلِسَانِهِ وَ مُعَلِّمُ نَفْسِهِ وَ مُؤَدِّبُهَا أَحَقُّ بِالْإِجْلَالِ مِنْ مُعَلِّمِ النَّاسِ وَ مُؤَدِّبِهِم (3)آن که خود را در مرتبه پیشوایی قرار می دهد باید پیش از مؤدب نمودن مردم به مؤدب نمودن خود اقدام کند و پیش از آن که دیگران را به گفتار ادب نماید، باید به کردارش مؤدب به آداب کند و آن که خود را بیاموزد و ادب نماید به تعظیم سزاوارتر است از کسی که فقط دیگران را بیاموزد و تأدیب کند.
وَ عِمَارَةَ بِلَادِهَا (4) و شهرهایش را آباد سازد.
نکته
تأمین امنیت مرزها و ایجاد قدرت دفاعی نیرومند در مرزها برای جلوگیری از تجاوز بیگانگان از ضرورت های اجتناب ناپذیر هر نظام است تا مردم آرامش و امکان کار و زندگی داشته باشند. (5)
أَمَرَهُ بِتَقْوَى اللَّهِ (1) او را فرمان می دهد به تقوای الهی.
وَ إِيْثَارِ طَاعَتِهِ وَ اتَّبَاعِ مَا أَمَرَ بِهِ فِي كِتَابِهِ مِنْ فَرَائِضِهِ وَ سُنَنِهِ الَّتِي لَا يَسْعَدُ أَحَدٌ إِلَّا بِاتِّبَاعِهَا وَ لَا يَشْقَى إِلَّا مَعَ جُحُودِهَا وَ إِضَاعَتِهَا (2)
لَا يَشْقَی: بدبخت نمی گردد.
جُحُودِهَا: انکار کردن آن.
إِضَاعَتِهَا: ضایع کردن آن.
و مقدم داشتن طاعت خدا و پیروی آن چه را که خداوند در کتابش از واجبات و سنت های خود امر فرموده که کسی جز به پیروی آن ها خوشبخت نمی شود، و جز به انکار و ضایع نمودن آن ها بدبخت نمی گردد.
نکته
تاکید بر اطاعت همه جانبه از خداوند آن هم در چارچوب دستورات و مقررات قرآن از آن جهت است که قرآن همه آن چه را که انسان در رسیدن به سعادت دنیا و آخرت نیاز دارند بیان داشته است. (3)
مشابه
وَ ما آتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا (4)و آن چه را رسول [او] به شما داد، آن را بگیرید و از آن چه شما را باز داشت، بازایستید
وَ أَنْ يَنْصُرَ اللَّهَ سُبْحَانَهُ [بِيَدِهِ وَ قَلْبِهِ] بِقَلْبِهِ وَ يَدِهِ وَ لِسَانِهِ فَإِنَّهُ جَلَّ اسْمُهُ قَدْ تَكَفَّلَ بِنَصْرِ
1) تَقْوَى: حفظ و صیانت و نگهداری؛ از مادۀ «وَقَی» گرفته شده و ارتقاء به معنای احتفاظ است؛ ترجمه صحیح تقوا خود نگهداری و صیانت است که در مورد ممکن است به تملک نفس هم تعبیر شود.
2) إِيْتَارِ طَاعَتِهِ: تقديم اطاعتش. لَا يَسْعَدُ: سعادتمند نمی شود.
3) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص281.
4) حشر، 7.
مَنْ نَصَرَهُ وَ إِعْزَازِ مَنْ أَعَزَّهُ (1)
و دیگر آن که خداوند سبحان را به قلب و دست و زبانش یاری،کند زیرا خداوند یاری کننده خود و عزّت آن کس را که او را عزیز بدارد ضامن شده است.
مشابه
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تَنْصُرُوا الله ينصركم (2)ای کسانی که ایمان آورده اید، اگر خدا را یاری کنید یاریتان می کند. هوَ اللَّهُ يُؤَيِّدُ بِنَصْرِهِ مَنْ يَشَاءُ إِنَّ فِي ذَلِكَ لَعِبْرَةً لِأُولِي الْأَبْصارِ (3)و خدا هر که را بخواهد به یاری خود تأیید می کند، یقیناً در این [ماجرا] برای صاحبان بینش عبرتی است.
وَ أَمَرَهُ أَنْ يَكْسِرَ مِنْ نَفْسِهِ عِنْدَ نَفْسَهُ مِنَ الشَّهَوَاتِ وَ ايَنْزَعَهَا يَزَعَهَا عِنْدَ الْجَمَحَاتِ فَإِنَّ النَّفْسَ أَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلَّا مَا رَحِمَ اللَّهُ (4)
الْجَمَحَاتِ: طغيان ها؛ جمع «جمحه»: حوادث یا عوامل سركش؛ جمح الفرس: تغلب على راكبه و ذهب به لا ينثنى.
او را دستور می دهد که نفس را به وقت خواسته های نابجا درهم شکند، و آن را به هنگام سرکشی ها باز دارد که نفس امر کننده به بدی است مگر خداوند رحم نماید.
مشابه
وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسِى (5)و من نفس خود را تبرئه نمی کنم، إِلَهِي إِلَيْكَ أَشْكُو نَفْساً بِالسُّوءِ أَمَّارَةٌ وَ إِلَى الْخَطِيئَةِ مُبَادِرَةٌ وَ بِمَعَاصِيكَ مُولَعَةً وَ بِسَخَطِكَ مُتَعَرَّضَةً تَسْلُكُ بِي مَسَالِكَ الْمَهَالِكِ وَ تَجْعَلُنِي عِنْدَكَ أَهْوَنَ هَالِكِ كَثِيرَةَ الْعِلَلِ طَوِيلَةَ الْأَمَلِ إِنْ مَسَّهَا الشَّرُّ تَجْزَعُ وَ إِنْ مَسَّهَا الْخَيْرُ تَمْنَعُ مَيَّالَةً إِلَى اللَّعِبِ وَ اللَّهْوِ مَمْلُوةً بِالْغَفْلَةِ وَ السَّهْوِ تُسْرِعُ بِي إِلَى الْحَوْبَةِ وَ تُسَوِّفُنِي بِالتَّوْبَة (6)خدايا من به سوی تو شکایت
1) تَكَفَّلَ: به عهده گرفت؛ تضمین کرد. إعزاز: عزیز داشتن.
2) محمد، 7.
3) آل عمران، 13.
4) أَنْ يَكْسِرَ: که بشکند. يزع: باز می دارد؛ از ریشهٔ «وزع» به معنای بازداشتن و خویشتن داری کردن و گاه به معنای جمع کردن نفرات گرد هم به کار رفته به مناسبت این که آن ها را از پراکندگی باز می دارند؛ یکفّها.
5) یوسف، 53.
6) بحار الأنوار (ط، بیروت)، ج91، ص 89.
می کنم از نفسی که مرا همواره به بدی وا می دارد و به سوی گناه با سرعت می فرستد و به نافرمانی هایت حریص است و به موجبات خشمت دست می آلاید. مرا به راه هایی که منجر به هلاکت می کشد وا می دارد و به صورت پستترین هلاک شدگان در می آورد. بیماری هایش بسیار و آرزوهایش دراز است. اگر ناراحتی به او برسد بی تاب می شود و اگر خیری به او برسد بخل می ورزد به بازی ها و سرگرمی های بیهوده بسیار تمایل دارد و مملو از غفلت و سهو است مرا به سرعت به سوی گناه می برد و نسبت به تو به امروز و فردا می کند.
الْمُؤْمِنَ لَا يُصْبِحُ وَ لَا يُمْسِي إِلَّا وَ نَفْسُهُ ظَنُونَ عِنْدَه (1)مؤمن شب را به روز، و روز را به شب نمی برد مگر آن که به نفس خود بد گمان است.
1) نهج البلاغه، خطبه 176
ثُمَّ اعْلَمْ يَا مَالِكُ أَنَّى قَدْ وَجَهْتُكَ إِلَى بِلَادٍ قَدْ جَرَتْ عَلَيْهَا دُوَلٌ قَبْلَكَ مِنْ عَدْلٍ وَ جَوْرٍ وَ أَنَّ النَّاسَ يَنْظُرُونَ مِنْ أُمُورِكَ فِى مِثْلِ مَا كُنْتَ تَنْظُرُ فِيهِ مِنْ أُمُورِ الْوِلَاةِ قَبْلَكَ وَيَقُولُونَ فِيكَ مَا كُنْتَ تَقُولُهُ تَقُولُ فِيهِمْ وَإِنَّمَا يُسْتَدَلَّ عَلَى الصَّالِحِينَ بِمَا يُجْرِي اللَّهُ لَهُمْ عَلَى أَلْسُنِ عِبَادِهِ فَلْيَكُنْ أَحَبَّ الذَّخَائِرِ إِلَيْكَ ذَخِيرَةُ الْعَمَلِ الصَّالِحِ فَامَّلِكِ هَوَاكَ وَ شُحَّ بِنَفْسِكَ عَمَّا لَا يَحِلُّ لَكَ فَإِنَّ الشَّحَّ بِالنَّفْسِ الْإِنْصَافُ مِنْهَا فِيمَا أَحَبَّتْ أَوْ كَرِهَتْ وَ أَشْعِرْ قَلْبَكَ الرَّحْمَةَ لِلرَّعِيَّةَ وَالْمَحَبَّةَ لَهُمْ وَالنُّطْفَ بِهِمْ وَلَا تَكُونَنَّ عَلَيْهِمْ سَبْعاً ضَارِياً تَغْتَنِمُ أَكْلَهُمْ فَإِنَّهُمْ صِنْفَانِ إِمَّا أَخٌ لَكَ فِي الدِّينِ وَإِمَّا نَظِيرُ لَكَ فِي الْخَلْقِ يَفْرُطُ مِنْهُمُ الزَّلَلُ وَتَعْرِضُ لَهُمُ الْعِلَلُ وَيُؤْتَى عَلَى أَيْدِيهِمْ فِي الْعَمْدِ وَالْخَطَا فَأَعْطِهِمْ مِنْ عَفْوِكَ وَ صَفْحِكَ مِثْلِ الَّذِي تُحِبُّ وَ تَرْضَى أَنْ يُعْطِيَكَ اللَّهُ مِنْ عَفْوِهِ وَ صَفْحِهِ فَإِنَّكَ فَوْقَهُمْ وَ وَالِي الْأَمْرِ عَلَيْكَ فَوْقَكَ وَ اللَّهُ فَوْقَ مَنْ وَلَّاكَ وَ قَدِ اسْتَكْفَاكَ أَمْرَهُمْ وَ ابْتَلَاكَ بِهِمْ وَ لَا تَنْصِبَنَّ نَفْسَكَ لِحَرْبِ اللَّهِ فَإِنَّهُ لَا يَدَيْ] يَدَ لَكَ بِنِقْمَتِهِ وَ لَا غِنَى بِكَ عَنْ عَفْوِهِ وَ رَحْمَتِهِ وَ لَا تَنْدَمَنَّ عَلَى عَفْوِ وَ لَا تَبْجَحَنَّ بِعُقُوبَةٍ وَ لَا تُسْرِعَنَّ إِلَى بَادِرَةِ وَجَدْتَ عَنْهَا مِنْهَا مَنْدُوحَةً وَ لَا تَقُولَنَّ إِنِّي مُؤَمَّرٌ أَمْرُ فَأُطَاعُ فَإِنَّ ذَلِكَ إِدْغَالٌ فِي الْقَلْبِ وَ مَنْهَكَةُ لِلدِّينِ وَ تَقَرُّبُ مِنَ الْغِيَرِ وَ إِذَا أَحْدَثَ لَكَ مَا أَنْتَ فِيهِ مِنْ سُلْطَانِكَ أَبَّهَةً أَوْ مَخِيلَةٌ فَانْظُرْ إِلَى عِظَمٍ مُلْكِ اللَّهِ فَوْقَكَ وَ قُدْرَتِهِ مِنْكَ عَلَى مَا لَا تَقْدِرُ عَلَيْهِ مِنْ نَفْسِكَ فَإِنَّ ذَلِكَ يُطَامِنُ إِلَيْكَ مِنْ طِمَاحِكَ وَيَكُفٌ عَنْكَ مِنْ غَرْبِكَ وَ يَفِيءُ إِلَيْكَ بِمَا عَرَبَ عَنْكَ مِنْ عَقْلِكَ إِيَّاكَ وَ مُسَامَاةَ اللَّهِ فِي عَظَمَتِهِ وَ التَّشَبُّهَ بِهِ فِى جَبَرُوت﴿فَإِنَّ اللَّهَ يُذِلُّ كُلَّ جَبَّارٍ وَ يُهِينُ كُلِّ مُخْتَالٍ.
ثُمَّ اعْلَمْ يَا مَالِكُ أَنَّى قَدْ وَجَهْتُكَ إِلَى بِلَادٍ قَدْ جَرَتْ عَلَيْهَا دُوَلٌ قَبْلَكَ مِنْ عَدْلٍ وَ جَوْرٍ (1)
ای مالک، آگاه باش که تو را به شهرهایی روانه کردم که پیش از تو فرمانروایانی در آن به عدالت وستم حکومت کردند.
1) وَجَّهْتُک: تو را فرستادم. جَرَتْ عَلَيْهَا دُولٌ: بر آن دولتهایی حکومت کردند.
نکته
امام علیه السلام مالک را متوجه می کند که این موقعیت ها ناپایدار است و چند صباحی باقی نمی ماند و به دیگری منتقل می شود. (1)
وَ أَنَّ النَّاسَ يَنْظُرُونَ مِنْ أُمُورِكَ فِى مِثْلِ مَا كُنْتَ تَنْظُرُ فِيهِ مِنْ أُمُورِ الْوَلَاةِ قَبْلَكَ وَ يَقُولُونَ فِيكَ مَا كُنْتَ تَقُولُهُ] تَقُولُ فِيهِمْ و مردم به وضع تو به همان صورت می نگرند که تو به حاکمان پیش از خود می نگریسته ای، و همان را در حق تو می گویند که تو در باره حاکمان گذشته مصر می گفته ای.
نکته
توجه دادن مالک به اهمیت قضاوت مردم است مردمی که در رابطه با دولت های پیشین و مدیریت های گذشته داوری کردند و در رابطه با مالک و دیگران نیز این قضاوت وجود خواهد داشت و مردم حق دارند با نگاه تیز بین مدیران را زیر نظر داشته باشند. (2)
وَ إِنَّمَا يُسْتَدَلُّ عَلَى الصَّالِحِينَ بِمَا يُجْرِي اللَّهُ لَهُمْ عَلَى أَلْسُنِ عِبَادِهِ (3)
شایستگان را به ذکر خیری که خداوند بر زبان بندگانش جاری می کند می توان شناخت
فَلْيَكُنْ أَحَبَّ الذَّخَائِرِ إِلَيْكَ ذَخِيرَةُ الْعَمَلِ الصَّالِح پس باید محبوب ترین اندوخته ها در نزد تو عمل صالح باشد.
نکته
اشاره به فضا سازی برای قضاوت به حق مردم است که در فضای اندیشه و عمل صالح شکل می گیرد پس محبوب ترین ذخیره ای که باید به آن داده شود عمل صالح می باشد. (4)
مشابه
هوَ الْباقِياتُ الصَّالِحَاتُ خَيْرٌ عِنْدَ رَبِّكَ ثَواباً وَ خَيْرٌ مَرَدًّا (5)و نیکی های ماندگار، نزد
پروردگارت از حیث پاداش بهتر و خوش فرجام تر است.
فَمَنْ كانَ يَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلاً صالِحاً (1)پس هرکس به لقای پروردگار خود امید دارد باید به کار شایسته بپردازد.
فَامْلِكِ هَوَاكَ وَ شُحَّ بِنَفْسِكَ عَمَّا لَا يَحِلُّ لَكَ فَإِنَّ الشُّحَّ بِالنَّفْسِ الْإِنْصَافُ مِنْهَا فِيمَا أَحَبَّتُ أَوْ كَرِهَتْ (2)
بنابراین بر هواهایت مسلط باش نسبت به خود از آن چه بر تو حلال نیست بخل بورز، زیرا بخل به خود انصاف دادن از خود است در رابطه با آن چه محبوب یا منفور انسان است.
نکته
منظور از کشیدن عنان نفس و میدان ندادن به آن این نیست که مطلقا پاسخی به غرایز داده نشود بلکه اعتدال و انصاف در استفاده از آن مطرح است. (3)
مشابه
امام صادق علیه السلام فرمود: احْذَرُوا أَهْوَاءَكُمْ كَمَا تَحْذَرُونَ أَعْدَاءَكُمْ فَلَيْسَ شَيْءٌ أَعْدَى لِلرِّجَالِ مِنِ اتَّبَاعِ أَهْوَائِهِمْ وَ حَصَائِدِ أَلْسِنَتِهِمْ (4)از هواهای نفسانیتان بپرهیزید همان طور که از دشمنانتان می پرهیزید هیچ چیز برای مردان کشنده تر از پیروی هواهای نفس هایشان و نتیجه گفته های زبانشان نیست.
وَ أَمَّا مَنْ خَافَ مَقامَ رَبِّهِ وَنَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوى فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِيَ الْمَأْوِي (5)و اما كسى که از ایستادن در برابر پروردگارش هراسید و نفس [خود] را از هوس باز داشت پس جایگاه او همان بهشت است. قَالَ علیه السلام: لَا عَدُوَّ أَعْدَى عَلَى الْمَرْءِ مِنْ نَفْسِهِ (6)دشمنی دشمن تر از نفس آدمی برای او
1) كهف: 110.
2) فَامْلكُ هَوَاک: هوایت را مالک باش شع: بخل؛ در اصل به معنای بخل توأم با حرص است که به صورت عادت در آید و این هر دو از رذایل اخلاقی است؛ در این جا اشاره به این است که شدیدا از آن چه بر تو حرام است بپرهیز و خویشتن را از آن بازدار همچون بخیلی که مردم را از اموال خود باز می دارد.
3) قطره ای از دریا، ج 3، ص 52
4) مشكاة الأنوار فی غرر الأخبار، ص64.
5) نازعات 40 و 41
6) مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل، ج11، ص137.
وجود ندارد.
وَ أَشْعِرْ قَلْبَكَ الرَّحْمَةَ لِلرَّعِيَّةِ وَالْمَحَبَّةَ لَهُمْ وَ النُّطْفَ بِهِمْ (1) مهربانی و محبت و لطف به رعیت را شعار قلب خود قرار ده.
نکته
اشاره به این است که باید قلب تو مستقیما با رحمت و محبت و لطف نسبت به رعایا در تماس باشد. (2)
مشابه
و حُسْنُ الْوِلَايَةِ عَلى مَنْ يَلِى حَتَّى يَكُونَ لَهُمْ كَالْوَالِدِ الرَّحِيم (3)چنان نسبت به رعایا نیکی کند که همچون پدری مهربان باشد. وَ ما أَرْسَلْنَاكَ إِلا رَحْمَةً لِلْعالَمینَ (4)ما تو را جز برای رحمت جهانیان نفرستادیم.
وَ لَا تَكُونَنَّ عَلَيْهِمْ سَبْعاً ضَارِياً تَغْتَنِمُ أَكَلَهُمْ فَإِنَّهُمْ صِنْفَانِ إِمَّا أَخٌ لَكَ فِي الدِّينِ وَإِمَّا نَظِيرٌ لَكَ فِي الْخَلْقِ يَفْرُطُ مِنْهُمُ الزَّلَلُ (5)
يَفْرُطُ مِنْهُمُ الزَّلَلُ: لغزش ها از آن ها سر می زند؛ یفرط از ریشهٔ فرط به معنای عجله و شتاب کردن در انجام کاری است؛ این واژه در مورد کسی که برای انجام کاری سبقت می گیرد به کار می رود؛ زلل: خطا و لغزش
بر رعیت همچون حیوان درنده مباش که خوردن آنان را غنیمت دانی که رعیت بر دو گروهند یا برادر دینی تواند یا انسان هایی مانند،تو که خطاهایی از آنان سر می زند.مشابه
قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ: ﴿الْخَلْقُ عِيَالُ اللَّهِ، فَأَحَبُّ الْخَلْقِ إِلَى اللَّهِ مَنْ نَفَعَ
1) أَشْعرُ: بفهمان.
2) پیام امام امیرالمؤمنين، ج 10، ص378.
3) کافی (ط، دارالحدیث)، ج2، ص342.
4) انبیاء، 107.
5) اریا: درنده؛ از ریشهٔ «ضرو» در اصل به معنای حمله شدید به کسی یا چیزی است؛ از این رو در حمله گوسفندان به زراعت نیز به کار می رود؛ ضارى المعتاد للصيد، الجرىء عليه. تَغْتَنِمُ: غنیمت می شماری.
عِيَالَ اللَّهِ، وَ أَدْخَلَ عَلى أَهْلِ بَيْتٍ سُرُوراً (1)مخلوق عیال خدا هستند و محبوب ترین آن ها نزد خدا کسی است که بعیال خدا سود دهد و به خانواده ای شادی رساند.
وَ تَعْرِضُ لَهُمُ الْعِلَلُ وَ يُؤْتَى عَلَى أَيْدِيهِمْ فِي الْعَمْدِ وَ الْخَطَا فَأَعْطِهِمْ مِنْ عَفْوِكَ وَ صَفْحِكَ مِثْلِ الَّذِى تُحِبُّ وَ تَرْضَى أَنْ يُعْطِيَكَ اللَّهُ مِنْ عَفْوِهِ وَ صَفْحِهِ (2)
صَفْحِهِ: چشم پوشی؛ الصفح الإعراض عن الذنب و غفرانه.
علل گناهی بر آنان عارض می شود و گناهانی از آنان به عمد یا اشتباه بروز می کند، پس همان گونه که علاقه داری خداوند بخشش و چشم پوشی را به تو عنایت نماید رعیت را مورد عفو و چشم پوشی قرار بده.
نکته ها
مقصود امام علیه السلام از بیماری ها و ناروایی هایی که در اجتماع بر آنان عارض می شود همان کارهای سرگرم کننده ای است که آن ها را از اجرای اوامر مختلف حاکم آن طور که شایسته است باز می دارد. (3)
عبارت «يُؤْتَى عَلَى أَيْدِيهِمْ» (دستشان باز گذاشته شده است)، کنایه از اینست که مردم معصوم نیستند و لغزش هایی از آن ها سر می زند همچنین مسئولین و کارگزاران نیز چنین هستند و دچار لغزش می شوند در چنین شرایطی حاکمان باید مانند پدری مهربان از مودت و رحمت استفاده نماید. (4)
مشابه
فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ كُنْتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَ شَاوِرْهُمْ فِى الْأَمْرِ فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُتَوَكِّلين (5)به سبب رحمت خداست که تو با آن ها این چنین خوشخوی و مهربان هستی اگر تندخو و سخت دل می بودی از گرد تو پراکنده می شدند پس بر آن ها ببخشای و برایشان آمرزش بخواه و در کارها با ایشان مشورت کن و چون قصد کاری کنی بر خدای توکل کن که خدا
توکل کنندگان را دوست دارد.
فَإِنَّكَ فَوْقَهُمْ وَ وَالِي الْأَمْرِ عَلَيْكَ فَوْقَكَ وَ اللَّهُ فَوْقَ مَنْ وَلَّاكَ چرا که تو از نظر قدرت برتر از آنانی و آن که بر تو ولایت دارد بالاتر از تو می باشد، و خداوند برتر از آن کسی که تو را والی مصر نموده است.
وَ قَدِ اسْتَكْفَاكَ أَمْرَهُمْ وَ ابْتَلَاكَ بِهِمْ (1) خداوند کفایت امور رعیت را از تو خواسته و به خاطر آنان تو را در عرصه آزمایش قرار داده است.
وَ لَا تَنْصِبَنَّ نَفْسَكَ لِحَرْبِ اللَّهِ فَإِنَّهُ لَا يَدَى يَدَ لَكَ بِنِقْمَتِهِ وَ لَا غِنَى بِكَ عَنْ عَفْوِهِ وَ رَحْمَتِهِ (2)
لَا غِنَی بک: بی نیاز نیستی.
خود را در موقف جنگ با خدا قرار مده که تو را تحمل کیفر او نیست و از عفو و رحمتش بی نیاز نمی باشی.
نکته
در نگاه امام علیه السلام برخورد خصمانه با مردم همانند محاربه با خدا بوده که حضرت به دو دلیل از آن نهی کرده است: 1. گرفتار شدن در قهر خداوند که راه فراری از آن وجود ندارد، 2. از دست دادن عفو و رحمت پروردگار که بنده در همه حال به آن نیازمند است. (3)
مشابه
قَالَ رَسُولُ اللَّهِ لَقَدْ أُسْرِيَ بِي فَأَوْحَى اللَّهُ إِلَى مِنْ وَرَاءِ الْحِجَابِ مَا أَوْحَى وَ شَافَهَنِي مِنْ دُونِهِ بِمَا شَافَهَنِي فَكَانَ فِيمَا شَافَهَنِي أَنْ قَالَ يَا مُحَمَّدُ مَنْ أَذَلَّ لِي وَلِيّاً فَقَدْ أَرْصَدَ لِي بِالْمُحَارَبَةِ وَ مَنْ حَارَبَنِي حَارَبْتُهُ قَالَ فَقُلْتُ يَا رَبِّ وَ مَنْ وَلِيُّكَ هَذَا فَقَدْ عَلِمْتُ أَنَّهُ مَنْ حَارَبَكَ
حَارَبْتَه (1)رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: همانا پروردگار من مرا به آسمان بالا برد، و از پس پرده حجاب به من وحی کرد آن چه کرد و بی واسطه با من سخن گفت تا آن که به من فرمود: ای محمد هر که دوستی از من خوار کند بجنگ با من کمین کرده و آن که با من جنگ کند با او بجنگم.
وَ لَا تَنْدَمَنَّ عَلَى عَفْوِ وَ لَا تَبْجَحَنَّ بِعُقُوبَةٍ (2)
از گذشتی که از مردم کردهای پشیمان مشو و بر کیفری که داده ای شاد مباش.
نکته
این سخن اشاره به این است که تا می توانی جانب عفو را بگیر و کمتر مجازات کن زیرا اگر اثر کیفر در کوتاه مدت باشد اثر عفو در دراز مدت خواهد بود. (3)
مشابه
الْغَضَبُ يُرْدِى صَاحِبَهُ وَيُبْدِى مَعَايِبَه (4)صاحب خشم کاری چند می کند که عیب های او ظاهر می گردد.
وَلَا تُسْرِعَنَّ إِلَى بَادِرَةٍ وَجَدْتَ عَنْهَا] مِنْهَا مَنْدُوحَةً (5)
مَنْدُوحَةً: راه چاره؛ از ریشه «ندح» به معنای وسعت بخشیدن؛ این واژه ممکن است اسم مفعول باشد به معنای جایی که آن را وسیع ساخته اند یا اسم مکان به معنای مکان وسیع و گسترده؛ السعة في الأمر وعدم الضيق و الاضطرار.
و به خشمی که راه بیرون رفتن از آن وجود دارد شتاب مکن.
1) المحاسن، ج1، ص 135.
2) لَا تَنْدَمَنَّ: هرگز پشیمان نباش لا تَبْجَحَنَّ: هرگز مباهات نکن؛ از ریشهٔ «بَجَحَ» به معنای شادی کردن و افتخار نمودن؛ البجح بسكون الجيم: الفرح و السرور.
3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 10، ص 385
4) تصنيف غرر الحکم و درر الكلم، ص302.
5) لَا تُسْرِعَنَّ: هرگز شتاب نکن. بَادِرَةٍ: كار یا سخن عجولانه؛ حرکات و افعال شتاب زده ای که از انسان به هنگام خشم و غضب سر می زند؛ از ریشه «بدور» به معنای سرعت گرفتن؛ الحدة.
وَ لَا تَقُولَنَّ إِنِّى مُؤمرٌ آمُرُ فَأَطَاعُ فَإِنَّ ذَلِكَ إِدْغَالٌ فِى الْقَلْبِ وَ مَنْهَكَةٌ لِلدِّينِ وَ تَقَرُّبٌ من الغير (1)
ادْغَال: داخل کردن چیزی در چیزی که مایه فساد آن می شود؛ از ریشهٔ «دغل» به معنای داخل شدن در جایی به صورت مخفیانه است. از آن جا که فاسدان و مفسدان معمولاً به این صورت وارد می شوند مفهوم فساد نیز غالباً وجود دارد. «دَغَل» به معنای فساد و گاه شخص مفسد به کار می رود و در این جا نیز به معنای فساد است؛ إدخال الفساد في الأمر. مَنْهَكَةٌ آن چه موجب تضعیف و سستی می شود؛ از ریشهٔ «نهک» به معنای خسته کردن و ضعیف نمودن و «منهکه» به ضعف و ناتوانی یا اسباب ضعف و ناتوانی اطلاق می شود؛ الضعف.
الْغِيرِ: دگرگونی ها؛ حوادث دگرگون کننده؛ جمع غیره.
و فریاد مزن که من بر شما گمارده ام فرمان می دهم باید اطاعت شوم، که این وضع موجب فساد دل و کاهش و ضعف دین و باعث نزدیک شدن زوال قدرت است.
مشابه
لَهُ مُعَقِّباتٌ مِنْ بَيْن يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ يَحْفَظُونَهُ مِن (2)برای او فرشتگانی است که پی در پی او را به فرمان خدا از پیش رو و از پشت سرش پاسداری می کنند. شكْرُ الْغَفْلَةِ وَ الْغُرُورِ أَبْعَدُ إِفَاقَةً مِنْ سُكْرِ الْخُمُو (3)انسان از مستی غفلت و فریب بسیار دیرتر از مستی شراب هوشیار می شود
وَ إِذَا أَحْدَثَ لَكَ مَا أَنْتَ فِيهِ مِنْ سُلْطَانِكَ أُبْهَةً أَوْ مَخِيلَةً فَانْظُرْ إِلَى عِظَمٍ مُلْكِ اللَّهِ فَوْقَكَ وَ قُدْرَتِهِ مِنْكَ عَلَى مَا لَا تَقْدِرُ عَلَيْهِ مِنْ نَفْسِكَ فَإِنَّ ذَلِكَ يُطَامِنُ إِلَيْكَ مِنْ
طِمَاحِكَ وَيَكُفُّ عَنْكَ مِنْ غَرْبِكَ وَ يَفِيءُ إِلَيْكَ بِمَا عَزَبَ عَنْكَ مِنْ عَقْلِكَ (1)
مَخِيلَةً: تكبر و خودپسندی؛ الكبر.
يُطَامِنُ: پایین می آورد؛ از ریشهٔ «طمأنه» به معنای فرونشاندن و آرام کردن و پایین آوردن؛ یسکن.
طِمَاحِک: سرکشی تو؛ جماحها عن المشتهيات، طمح البصر: ارتفع.
يَكُف: باز می دارد.
غربک: تندی تو شدت و تندی
يَفِيءُ: باز می گردد.
عَزَبَ: غائب شد؛ الفرس حدته و أول جريه.
هرگاه حکومت برای تو خود بزرگ بینی و کبر به وجود آورد به بزرگی سلطنت خداوند که فوق توست و قدرتی که بر تو دارد و تو را بر خودت آن قدرت و توانایی نیست نظر کن که این نظر کبر و غرورت را می نشاند و تندی و شدت را از تو باز می دارد و عقل از دست رفته را به تو باز می گرداند.
نکته
امام در این عبارت نگاه به عظمت ملک خداوند را سرچشمه سه اثر برای مغروران به قدرت می شمارد آن ها را از مرکب غرور پیاده می کند؛ از شدت عمل آن ها می کاهد و عقل از دست رفته به سبب غفلت ناشی از غرور را به آن ها باز می گرداند. (2)
إِيَّاكَ وَ مُسَامَاةَ اللَّهِ فِي عَظَمَتِهِ وَ التَّشَبُّهَ بِهِ فِي جَبَرُوتِهِ فَإِنَّ اللَّهَ يُذِلُّ كُلَّ جَبَّارٍ وَيُهِينُ كُل مُخْتَالٍ (3)
یهین: پست می کند
مُخْتَال: متکبر؛ از ریشۀ «خُیلاء» به معنای تخیلاتی است که انسان بر اثر آن خود را بزرگ می بیند.
از برابر داشتن خود با عظمت حق و از تشبّه خود با جبروت خداوند بر حذر باش که حضرت او هر گردن کشی را خوار و هر متکبری را بی ارزش و پست می کند.
مشابه
کَذلِكَ يَطْبَعُ اللَّهُ عَلى كُلِّ قَلْبِ مُتَكَبِّرٍ جَبَّارٍ (1)این گونه، خدا بر دل هر متکبّر و زورگویی مهر می نهد. إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ كُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ (2)خدا خود پسندِ لاف زن را دوست نمی دارد. امام صادق فرمود: الْكِبْرُ رِدَاءُ اللَّهِ فَمَنْ نَازَعَ اللَّهَ رِدَاءَهُ أَكَبَهُ اللَّهُ فِي النَّارِ (3)تكبر در بدترین مردم است از هر جنسی که باشند (اگرچه پست و بی مقدار باشند) کبر و بزرگ منشی لباس مخصوص خداست.
أَنْصِفِ اللَّهَ وَأَنْصِفِ النَّاسَ مِنْ نَفْسِكَ وَ مِنْ خَاصَّةِ أَهْلِكَ وَ مَنْ لَكَ هَوَى فِيهِ فِيهِ هَوًى مِنْ رَعِيَّتِكَ فَإِنَّكَ إِلَّا تَفْعَلْ تَظْلِمْ وَ مَنْ ظَلَمَ عِبَادَ اللَّهِ كَانَ اللَّهُ خَصْمَهُ دُونَ عِبَادِهِ وَ مَنْ خَاصَمَهُ اللَّهُ أَدْحَضَ حُجَّتَهُ وَ كَانَ لِلَّهِ حَرْباً حَتَّى يَنْزِعَ أَوْ يَتُوبَ وَ لَيْسَ شَيْءٌ أَدْعَى إِلَى تَغْيِيرِ نِعْمَةِ اللَّهِ وَ تَعْجِيلِ نِقْمَتِهِ مِنْ إِقَامَةٍ عَلَى ظُلْمٍ فَإِنَّ اللَّهَ يَسْمَعُ سَمِيعٌ دَعْوَةَ الْمُضْطَهَدِينَ وَ هُوَ لِلظَّالِمِينَ بِالْمِرْصَادِ.
أَنْصِفِ اللَّهَ وَ أَنْصِفِ النَّاسَ مِنْ نَفْسِكَ وَ مِنْ خَاصَّةِ أَهْلِكَ وَ مَنْ لَكَ هَوَى فِيهِ] فِيهِ هَوَى مِنْ رَعِيَّتِكَ (1) خدا و مردم را از جانب خود و خواص از خاندانت و کسانی از رعیتت که به او علاقه داری انصاف ده، که اگر انصاف ندهی ستم کرده ای.
نکته
معیار در برخورد منصفانه با دیگران وجدان خود انسان است برای دیگران آن را بخواهد که برای خود می خواهد عامل از بین رفتن انصاف و عدالت اشتیاق به جلب رضایت دوستان و خویشاوندان است چه بسا که برای خشنودی آنان حق دیگران را ضایع می کند. (2)
مشابه
امام صادق علیه السلام فرمود: سَيِّدُ الْأَعْمَالِ ثَلَاثَةُ إِنْصَافُ النَّاسِ مِنْ نَفْسِكَ حَتَّى لَا تَرْضَى بِشَيْءٍ إِلَّا رَضِيتَ لَهُمْ مِثْلَهُ (3)سرور اعمال سه چیز است انصاف دادن بمردم از خود، تا آن جا که هر چه خشنودت کند مثلش را برای مردم بخواهی.
إِنْصَافُ النَّاسِ مِنْ نَفْسِكَ وَ مُوَاسَاتُكَ أَخَاكَ وَ ذِكْرُ اللَّهِ فِي كُلِّ مَوْطِن (4)رعايت انصاف درباره مردم نسبت به خویشتن و مواسات با برادران دینی داشتن و در هر حال به یاد خدا بودن.
فَإِنَّكَ إِلَّا تَفْعَلْ تَظْلِمُ وَ مَنْ ظَلَمَ عِبَادَ اللَّهِ كَانَ اللَّهُ خَصْمَهُ دُونَ عِبَادِهِ﴾
و هر که به بندگان خدا ستم کند خداوند به جای بندگان ستمدیده خصم او می باشد،
نکته
ظالم در حق بندگان خدا در موضع ظلم نسبت به پروردگار است و لذا خداوند با قطع نظر از بندگان با ایشان دشمن خواهد بود. (1)
وَ مَنْ خَاصَمَهُ اللَّهُ أَدْحَضَ حُجَّتَهُ وَ كَانَ لِلَّهِ حَرْباً حَتَّى يَنْزِعَ أَوْ يَتُوبَ (2)
و هر که خداوند خصم او باشد عذرش را باطل کند و شخص ستمکار محارب با خداست تا وقتی که از ستم دست بردارد و توبه کند.
نکته
درافتادن با خواست و قدرت الهی و مقابله با خداوند نتیجه ای جز شکست و عذاب دنیوی و اخروی را به دنبال نخواهد داشت. (3)
مشابه
خَبَتْ زِدْناهُمْ سَعيراً (4)هر بار که آتش آن فرو نشیند شراره ای [تازه] برایشان می افزاییم.
وَ لَيْسَ شَيْءٌ أَدْعَى إِلَى تَغْيِيرِ نِعْمَةِ اللَّهِ وَ تَعْجِيلِ نِقْمَتِهِ مِنْ إِقَامَةٍ عَلَى ظُلْمٍ فَإِنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ دَعْوَةَ الْمُضْطَهَدِينَ وَ هُوَ لِلظَّالِمِينَ بِالْمِرْصَادِ (5)
مرْصَادِ: کمینگاه.
چیزی در تغییر نعمت خدا و سرعت دادن به عقوبت او قوی تر از ستمکاری نیست که خداوند شنوای دعای ستمدیدگان و در کمین ستمکاران است.1) قطره ای از دریا، ج3، ص94.
2) أَدْحَضَ: باطل کرد؛ از ریشهٔ «دحض» به معنای باطل شدن و هنگامی که به باب افعال می رود به معنای ابطال نمودن است؛ باطل کردن حجت در این جا به معنای عدم پذیرش عذر است؛ أبطلها. يَنْزِعَ: دست بردارد؛ از ریشه «نزع» به معنای برکندن و جدا کردن و رها نمودن است؛ يرجع.
3) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص283.
4) اسراء، 97.
5) أَدْعَى: موجب تر؛ دعوت کننده تر. الْمُضْطَهَدِينَ: ستمدیدگان؛ جمع «مضطهد» به معنای مظلوم و ستمدیده؛ از ریشهٔ «صهد» به معنای ظلم است.
نکته ها
جهل و حماقت ستمگران است که با قرار گرفتن بر مسند قدرت تصور می کنند پیوسته این منصب و مقام باقی خواهد ماند و در چنگال عدل الهی گرفتار نمی شوند. (1)
این جمله هشدار است به ظالمان که بدانند مجازات کیفر آن ها تنها حواله به قیامت نمی شود بلکه در این جهان نیز گرفتار کیفر اعمال خود خواهند شد. (2)
مشابه
أَمَّنْ يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ وَيَكْشِفُ السُّوءَ (3)یا [کیست] آن کس که در مانده را چون وی را بخواند اجابت می کند و گرفتاری را برطرف می گرداند. إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصَادِ (4)زیرا پروردگار تو سخت در کمین است. مَنْ عَمِلَ بِالْجَوْرِ عَجَّلَ اللَّهُ هُلْکه (5)هر که بجور و ستم عمل کند خدا هلاکت او را تعجیل فرماید. امام صادق علیه السلام فرمود: قَالَ إِنِّى لَمْ أَسْتَعْمِلْكَ عَلَى سَفْكِ الدِّمَاءِ وَ اتِّخَاذِ الْأَمْوَالِ وَ إِنَّمَا أَسْتَعْمِلُكَ لِتَكُفَّ عَنِّى أَصْوَاتَ الْمَظْلُومِينَ فَإِنِّى لَنْ أَدَعَ ظُلَامَتَهُمْ وَ إِنْ كَانُوا كَفَّارا (6)من تو را برای خونریزی و غارتگری دارایی مردم به فرمانروایی نرساندم و همانا تو را تنها برای این به فرمانروایی رساندم که صدای ناله ستمدیدگان را از من بازداری؛ زیرا به راستی که من از ستمی که به آنان روا داشته اند نگذرم هر چند کافر باشند.
وَلْيَكُنْ أَحَبَّ الْأُمُورِ إِلَيْكَ أَوْسَطُهَا فِي الْحَقِّ وَأَعَمُّهَا فِي الْعَدْلِ وَأَجْمَعُهَا الرِضَا لِرِضَى الرَّعِيَّةِ فَإِنَّ سُخْطَ الْعَامَّةِ يُجْحِفُ برِضًا برضَى الْخَاصَّةِ وَإِنَّ سُخْطَ الْخَاصَّةِ يُغْتَفَرُ مَعَ ارِضًا رِضَى الْعَامَّةِ وَ لَيْسَ أَحَدٌ مِنَ الرَّعِيَّةِ أَثْقَلَ عَلَى الْوَالِي مَدُّونَةٌ فِي الرَّخَاءِ وَ أَقَلَّ مَعُونَةً لَهُ فِى الْبَلَاءِ وَ أَكْرَةِ لِلْإِنْصَافِ وَ أَسْأَلَ بِالْإِلْحَافِ وَ أَقَلَّ شُكْراً عِنْدَ الْإِعْطَاءِ وَ أَبْطَأَ عُذْراً عِنْدَ الْمَنْعِ وَ أَضْعَفَ صَبْراً عِنْدَ مَّلِمَّاتِ الدَّهْرِ مِنْ أَهْلِ الْخَاصَّةِ وَإِنَّمَا عَمُودُ عِمَادُ الدِّينِ وَ جِمَاعُ الْمُسْلِمِينَ وَ الْعُدَّةُ لِلْأَعْدَاءِ الْعَامَّةُ مِنَ الْأُمَّةِ فَلْيَكُنَّ صِغْوک لَهُمْ وَ مَيْلُكَ مَعَهُمْ.
وَلْيَكُنْ أَحَبَّ الْأُمُورِ إِلَيْكَ أَوْسَطُهَا فِي الْحَقِّ (1) باید محبوب ترین امور نزد تو میانه ترینش در حق باشد.
مشابه
وَ كَذلِكَ جَعَلْنَاكُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النَّاسِ (2)و بدین گونه شما را امتی میانه قرار دادیم تا بر مردم گواه باشید.
وَأَعَمُّهَا فِي الْعَدْلِ و همگانی ترینش در عدالت.
نکته
بر اساس بیان قرآن کریم فلسفه ارسال پیامبران و نازل کردن کتاب و میزان برای اجرای عدل و قسط است. پس هر گونه تصمیم گیری حاکمان که به اجرای هر چه بیشتر عدل بینجامد باید نزد آنان محبوب تر باشد. (3)
مشابه
امیرالمؤمنين علیه السلام: فَإِنَّ فِى الْعَدْلِ سَعَةً وَ مَنْ ضَاقَ عَلَيْهِ الْعَدْلُ فَالْجَوْرُ عَلَيْهِ أَضْيَق (4)
زیرا گشایش امور با عدالت است، کسی که عدالت او را در مضیقه اندازد، ظلم و ستم مضیقه بیشتری برای او ایجاد می کند.
وَ أَجْمَعُهَا لِرِضَى الرَّعِيَّةِ و جامع ترینش در خشنودی رعیت باشد
فَإِنَّ سُخْطَ الْعَامَّةِ يُجْحِفُ بِرِضَى الْخَاصَّةِ وَ إِنَّ سُخْطَ الْخَاصَّةِ يُغْتَفَرُ مَعَ رِضَى الْعَامَّةِ (1)
يُغْتَفَرُ: بخشیده می شود.
چرا که خشم عموم خشنودی خواص را بی نتیجه می کند و خشم خواص در برابر خشنودی عموم بی اثر است.نکته
اکثریت مردم اگر در کنار حکومتی باشند نارضایتی اقلیت مرفه و برخوردار اثری نخواهد داشت. (2)
وَ لَيْسَ أَحَدٌ مِنَ الرَّعِيَّةِ أَثْقَلَ عَلَى الْوَالِي مَنُونَةً فِي الرَّخَاءِ (3)
و به وقت آسانی و رفاه احدی از رعیت بر والی پر خرج تر نیست.
وَ أَقَلَّ مَعُونَةٌ لَهُ فِي الْبَلَاءِ (4) و زمان مشکلات کم یاری تر هستند.
وَ أَكْرَةَ لِلْإِنْصَافِ و هنگام انصاف ناخشنودتر هستند.
وَ أَسْأَلَ بِالْإِلْحَافِ (1) و در خواهش و خواسته با اصرارتر.
وَ أَقَلَّ شُكراً عِنْدَ الْإِعْطَاءِ و زمان بخشش کم سپاس تر.
وَ أَبْطَأَ عُذْراً عِنْدَ الْمَنْعِ (2) و وقت منع از عطا دیر عذر پذیرتر.
وَ أَضْعَفَ صَبْراً عِنْدَ مُلِمَّاتِ الدَّهْرِ مِنْ أَهْلِ (3) و در حوادث روزگار بی صبرتر از خواص نیست.
مشابه
لَئِنْ كَفَرْتُمْ إِنَّ عَذَابِي لَشَدِيد (4)و اگر ناسپاسی نمایید قطعاً عذاب من سخت خواهد بود.
وَ إِنَّمَا عِمَادُ الدِّينِ وَجِمَاعُ الْمُسْلِمِينَ وَالْعُدَّةُ لِلْأَعْدَاءِ الْعَامَّةُ مِنَ الْأُمَّةِ فَلْيَكُنْ صِغْوَكَ
1) إِلْحَافِ: اصرار؛ از ریشهٔ «لحف» در اصل به معنای پوشاندن و ملحفه کشیدن آمده است سپس به معنای اصرار و پافشاری در چیزی به کار رفته است؛ گویا به قدری اصرار می کند که تمام وجود طرف را می پوشاند؛ شدّة السؤال و الاصرار فيه.
2) أَبْطَاً: دیرترین؛ کندترین.
3) مُلِمَّاتِ الدَّهْرِ: حوادث بزرگ روزگار؛ از ریشهٔ «لَمَّ» به معنای جمع کردن؛ سپس واژۀ «ملمات» به حوادث شدید و ناراحت کننده اطلاق شده گویی این گونه حوادث تمام فکر انسان را جمع کرده و متوجه به خود می سازد؛ ما یلم و ينزل من خطوبه و بلاياه.
4) ابراهیم، 7.
لَهُمْ وَ مَيْلُكَ مَعَهُمْ﴾ (1)
الْعُدَّةُ لِلْأَعْدَاء: وسيله دفع دشمنان.
صغو میل؛ گرایش به چیزی داشتن؛ المیل.
همانا ستون دین و جمعیت مسلمانان و مهیا شدگان برای جنگ با دشمن توده مردمند، پس باید توجه و میل تو به آنان باشد.
نکته
توده های مردم از آن جا که از هر جهت بیشترین قدرت و توانمندی را دارند ستون اصلی دین و حاکمیت دینی محسوب می شوند. (2)
مشابه
وَ اصْبِرْ نَفْسَكَ مَعَ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَدَاةِ وَ الْعَشِيِّ يُريدُونَ وَجْهَهُ وَ لَا تَعْدُ عَيْنَاكَ عَنْهُمْ تُرِيدُ زِينَةَ الْحَياةِ الدُّنْيا وَ لَا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنَا قَلْبَهُ عَنْ ذِكْرِنا وَ اتَّبَعَ هَوَاهُ وَ كَانَ أَمْرُهُ فُرُطا (3)و با کسانی که پروردگارشان را صبح و شام می خوانند [و] خشنودی او را می خواهند، شکیبایی پیشه کن و دو دیده ات را از آنان بر مگیر که زیور زندگی دنیا را بخواهی و از آن کس که قلبش را از یاد خود غافل ساخته ایم و از هوس خود پیروی کرده و [اساس] کارش بر زیاده روی است اطاعت مکن.
وَ لْيَكُنْ أَبْعَدَ رَعِيَّتِكَ مِنْكَ وَ أَشْنَأَهُمْ عِنْدَكَ أَطْلَبُهُمْ لِمَعَايِبِ النَّاسِ فَإِنَّ فِي النَّاسِ عُيُوباً الْوَالِى أَحَقُّ مَنْ سَتَرَهَا فَلَا تَكْشِفَنَّ عَمَّا غَابَ عَنْكَ مِنْهَا فَإِنَّمَا عَلَيْكَ تَطْهِيرُ مَا ظَهَرَ لَكَ وَ اللَّهُ يَحْكُمُ عَلَى مَا غَابَ عَنْكَ فَاسْتُرِ الْعَوْرَةَ مَا اسْتَطَعْتَ يَسْتَرِ اللَّهُ مِنْكَ مَا تُحِبُّ سَتْرَهُ مِنْ رَعِيَّتِكَ أَطْلِقُ عَنِ النَّاسِ عُقْدَةَ كُلِّ حِقْدٍ وَاقْطَعْ عَنْكَ سَبَبَ كُلِّ وِتْرِ وَ تَغَابَ عَنْ كُلِّ مَا لَا يَضِحُ لَكَ وَ لَا تَعْجَلَنَّ إِلَى تَصْدِيقِ سَاعِ فَإِنَّ السَّاعِيَ غَاشُ وَ إِنْ تَشَبَّهَ بِالنَّاصِحِينَ.
وَ لْيَكُنْ أَبْعَدِ رَعِيَّتِكَ مِنْكَ وَ أَشْنَأَهُمْ عِنْدَكَ أَطْلَبُهُمْ لِمَعَايِبِ النَّاسِ فَإِنَّ فِي النَّاسِ عُيُوباً الْوَالِي أَحَقُّ مَنْ سَتَرَهَا (1)
باید دورترین رعیت تو از حریم تو و در شدت کینه تو نسبت به او کسی باشد که در حق مردم عیب جوتر است زیرا در مردم عیوبی هست که والی در پوشاندن آن عیوب از همه کس سزاوارتر است.
نکته
گسترش رذیله عیب جویی و سخن چینی که نوعا در اطراف حاکمان زمینه بیشتری دارد از عوامل بزرگ آلوده سازی فضای جامعه است و نقش موثری در ایجاد تفرقه و عداوت در بین مردم دارد. (2)
فَلَا تَكْشِفَنَّ عَمَّا غَابَ عَنْكَ مِنْهَا فَإِنَّمَا عَلَيْكَ تَطْهِيرُ مَا ظَهَرَ لَكَ وَ اللَّهُ يَحْكُمُ عَلَى مَا غَابَ عَنْكَ (3) پس در رابطه با عیوبی که از مردم بر تو پنهان است کنجکاوی مکن، چرا که فقط در آن چه از عیوب مردم نزد تو معلوم است وظیفه اصلاح داری و نسبت به آن چه از عیوب رعیت بر تو پنهان است خداوند داوری می کند.
مشابه
پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: لَا يُبْلِغُنِي أَحَدٌ مِنْكُمْ عَنْ أَصْحَابِي شَيْئاً فَإِنِّي أُحِبُّ أَنْ أَخْرُجَ إِلَيْكُمْ وَ أَنَا سَلِیمُ الصَّدْر (1)هیچ کس از اصحاب من برای من سخن چینی نکند و چیزی را که پشت سرم شنیده به من نرساند که من دوست دارم با دلی صاف و سینه ای سالم از بین شما بروم.
فَاسْتُرِ الْعَوْرَةَ مَا اسْتَطَعْتَ يَسْتُرُ اللَّهُ مِنْكَ مَا تُحِبُّ سَتْرَهُ مِنْ رَعِيَّتِكَ أَطْلِقُ عَن النَّاسِ (2)
پس تا می توانی عیوب مردم را بپوشان تا خداوند عیوب تو را که علاقه داری از مردم پوشیده بماند پرده پوشی کند.
نکته
اشاره به این که درباره دیگران عیب پوش باش تا خدا عیوب تو را مستور دارد این پاداش الهی در دنیاست. در آخرت نیز پاداشی مهم تر و عالی تر در انتظار عیب پوشان است. (3)
مشابه
پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: كَانَ بِالْمَدِينَةِ أَقْوَامٌ لَهُمْ عُيُوبُ فَسَكَتُوا عَنْ عُيُوبِ النَّاسِ فَأَسْكَتَ اللَّهُ عَنْ عُيُوبِهِمُ النَّاسَ فَمَاتُوا وَ لَا عُيُوبَ لَهُمْ عِنْدَ النَّاس (4)مردمی در مدینه بودند که دارای عیب بودند ولی از پی جویی عیوب مردم ساکت بودند خداوند نیز مردم را از عیوب آنان بی اطلاع و ساکت گردانید تا جایی که مردند و مردم از عیوبشان اطلاع نیافتند، و نیز مردمی که در مدینه بودند عیوبی نداشتند.
عُقْدَةَ كُلّ حِقْدٍ وَ اقْطَعْ عَنْكَ سَبَبَ كُلِّ وِتْرِ وَ تَغَابَ عَنْ كُلِّ مَا لَا يَضِحُ لَكَ (1)
تَغَابَ: نادیده بگیر؛ تغافل کن؛ فعل امر از ریشهٔ «تغابی» به معنای تغافل و از مادۀ «غباوه» به معنای جهل و بی خبری گرفته شده گویی کسی که خود را به فراموشی و تغافل میزند از آن امر جاهل و بی خبر است؛ التجاهل و التغافل لَا يَضِحُ: روشن نمی شود؛ از ریشه «وضوح» به معنای روشن شدن چیزی.
گره هر کینه ای که از مردم به دل داری بگشای و رشته هر انتقامی را قطع کن و در هر چه از دیگران برایت ثابت نشده خود را به غفلت زن.
نکته
امام علیه السلام به مالک دستور می دهد تا همه ابهامات و ذهنیت های ناخرسندانه را از دل و جان خویش بزداید و از هرگونه بددلی و بدبینی که در دراز مدت خواستگاه کینه و دشمنی می شود برحذر باشد. (2)
مشابه
إِنْ جَاءَكُمْ فَاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا أَنْ تُصيبُوا قَوْماً بِجَهَالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلَى مَا فَعَلْتُمْ نَادِمِينَ (3)ای کسانی که ایمان آورده اید اگر فاسقی برایتان خبری آورد، خوب وارسی کنید مبادا به نادانی گروهی را آسیب برسانید و [بعد] از آن چه کرده اید پشیمان شوید.
وَ لَا تَعْجَلَنَّ إِلَى تَصْدِيقِ سَاعٍ فَإِنَّ السَّاعِيَ غَاشٌ وَ إِنْ تَشَبَّهَ بِالنَّاصِحِينَ (4)
غاش: خیانت کننده؛ خائن و بدخواه از ریشهٔ «غِشَّ» به معنای خیانت و بدخواهی
در باور کردن گفتار سخن چینان شتاب مکن، زیرا سخن چین خائن است گرچه خود را شبیه خیر خواهان نشان دهد.
1) حِقْدِ: كینه و عداوتی که در قلب نهفته شده و در انتظار فرصت برای ظهور و بروز است. وثر: عداوت؛ در اصل به معنای تنها بودن است و از آن جا که هر گاه کسی کشته شود بازماندگان او تنها می مانند و طبعاً کینه او را در دل می گیرند این واژه به معنای کینه و عداوت نیز به کار می رود؛ الحقد.
2) قطره ای از دریا، ج3، ص124
3) حجرات، 6.
4) لَا تَعْجَلَنَّ: هرگز عجله نکن. السَّاعِی: سخن چین؛ از ریشهٔ «سعی» در اصل به معنای هرگونه تلاش و کوشش است ولی در این گونه موارد به کسی گفته می شود که سعی در سخن چینی و عیب جویی افراد دارد.
مشابه
پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: أَلَا أُخْبِرُكُمْ بِشِرَارِكُمْ؟ قَالُوا بَلَى يَا رَسُولَ اللَّهِ قَالَ الْمَشَّاءُ ونَ بِالنَّمِيمَةِ وَ الْمُفَرَّقُونَ بَيْنَ الْأَحِبَّةِ وَالْبَاغُونَ لِلْبِرَاءِ الْعَيْب (1)رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: آیا مردم بدگوهر را به شما معرفی نمایم؟ گفتند: آری ای رسول خدا صلی الله علیه و آله رسول خدا صلی الله علیه و آله گفت: آنان که در راه خبر چینی گام می زنند و دوستان جانی را از هم جدا میسازند و برای پاکان عیب و عار می تراشند، مردمانی بدگوهرند.
1) الزهد، ص16.
وَ لَا تُدْخِلَنَّ فِي مَشُورَتِكَ بَخِيلًا يَعْدِلُ بِكَ عَنِ الْفَضْلِ وَيَعِدُكَ الْفَقْرَ وَ لَا جَبَاناً يُضْعِفُكَ عَنِ الْأُمُورِ وَ لَا حَرِيصاً يُزَيِّنُ لَكَ الشَّرَةَ بِالْجَوْرِ فَإِنَّ الْبُخْلَ وَ الْجُبْنَ وَ الْحِرْصَ غَرَائِزُ شَتَّى يَجْمَعُهَا سُوءُ الظَّنِّ بِاللَّهِ.
وَ لَا تُدْخِلَنَّ فِي مَشُورَتِكَ بَخِيلًا يَعْدِلُ بكَ عَنِ الْفَضْلِ وَيَعِدُكَ الْفَقْرَ (1)
در امور خود بخیل را وارد مشورت مکن که تو را از بخشش مانع گردد، و از تهیدستی می ترساند.
نکته
شخص تنگ نظر جز بر آن چه که در نظر وی مصلحت دارد، یعنی تنگ نظری و آن چه لازمه آن از قبیل ترساندن از بیچارگی است رأی نمی دهد و این خود باعث دور داشتن شخص مشورت کننده از کار خیر است. (2)
مشابه
وَ أَمْرُهُمْ شُورى بَيْنَهُمْ وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ (3)و کارشان در میانشان مشورت است و از آن چه روزیشان داده ایم انفاق می کنند. مَنْ شَاوَرَ الرِّجَالَ شَارَكَهَا فِى عُقُولِهَا (4)آن کس که با برجستگان هم فکری کند در عقلانیت آن ها مشارکت کرده است.
وَ لَا جَبَاناً يُضْعِفُكَ عَنِ الْأُمُورِ وَ لَا حَرِيصاً يُزَيِّنُ لَكَ الشَّرَةَ بِالْجَوْرِ (5)
و همچنین با بزدل و ترسو که تو را در اجرای برنامه هایت سست می نماید، و نه با طمع کار که حرص بر اندوختن و ستمگری را در نظرت می آراید.
فَإِنَّ الْبُخْلَ وَالْجُبْنَ وَالْحِرْصَ غَرَائِزُ شَتَّى يَجْمَعُهَا سُوءُ الظَّنِّ بِاللَّهِ (1)
همانا بخل و ترس و حرص سرشت هایی جدای از هماند که جمع کننده آن ها در انسان ظن به خداوند است.
نکته
سوءظن به خداوند که در حقیقت ناشی از جهل و عدم شناخت صفات جمال و کمال خداوند است اساس و پایه صفات رذیل های همچون بخل؛ ترس و حرص در انسان است. (2)
مشابه
ها أَنْتُمْ هَؤُلاءِ تُدْعَوْنَ لِتُنْفِقُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَمِنْكُمْ مَنْ يَبْخَلُ وَ مَنْ يَبْخَلُ فَإِنَّمَا يَبْخَلُ عَنْ نَفْسِهِ وَاللَّهُ الْغَنِيُّ وَأَنْتُمُ الْفُقَراءُ وَ إِنْ تَتَوَلَّوْا يَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَيْرَكُمْ ثُمَّ لَا يَكُونُوا أَمْثَالَكُمْ (3)شما همان [مردمی] هستید که برای انفاق در راه خدا فرا خوانده شده اید. پس برخی از شما بخل می ورزند، و هرکس بخل ورزد تنها به زیان خود بخل ورزیده، و [گرنه] خدا بی نیاز است و شما نیازمندید؛ و اگر روی برتابید [خدا] جای شما را به مردمی غیر از شما خواهد داد که مانند شما نخواهند بود. أَنْفِقُوا خَيْراً لِأَنْفُسِكُمْ وَ مَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ (4)و مالی برای خودتان در راه خدا انفاق کنید و کسانی که از خست نفس خویش مصون مانند، آنان رستگارانند.
إِنَّ شَرَّ وُزَرَائِكَ مَنْ كَانَ لِلْأَشْرَارِ قَبْلَكَ وَزِيراً وَ مَنْ شَرِكَهُمْ فِي الْأَثَامِ فَلَا يَكُونَنَّ لَكَ بِطَانَةً فَإِنَّهُمْ أَعْوَانُ الْأَثَمَةِ وَ إِخْوَانُ الظُّلَمَةِ وَ أَنْتَ وَاجِدٌ مِنْهُمْ خَيْرَ الْخَلَفِ مِمَّنْ لَهُ مِثْلُ آرَائِهِمْ وَ نَفَاذِهِمْ وَ لَيْسَ عَلَيْهِ مِثْلُ آصَارِهِمْ وَأَوْزَارِهِمْ وَ آثَامِهِمْ مِمَّنْ لَمْ يُعَاوِنْ ظَالِماً عَلَى ظُلْمِهِ وَ لَا آثِماً عَلَى إِثْمِهِ أُولَئِكَ أَخَلٌّ عَلَيْكَ مَدُّونَةً وَ أَحْسَنُ لَكَ مَعُونَةٌ وَ أَحْنَى عَلَيْكَ عَطْفاً وَ أَقَلُّ لِغَيْرِكَ إِلْفاً فَاتَّخِذْ أُولَئِكَ خَاصَّةً لِخَلَوَاتِكَ وَ حَفَلَاتِكَ ثُمَّ لْيَكُنْ آثَرُهُمْ عِنْدَكَ أَقْوَلَهُمْ بِمُرِّ الْحَقِّ لَكَ وَ أَقَلَّهُمْ مُسَاعَدَةً فِيمَا يَكُونُ مِنْكَ مِمَّا كَرِهَ اللَّهُ لِأَوْلِيَائِهِ وَاقِعاً ذَلِكَ مِنْ هَوَاكَ حَيْثُ وَقَعَ وَالْصَقْ بِأَهْلِ الْوَرَعِ وَ الصِّدْقِ ثُمَّ رُضَهُمْ عَلَى أَلَّا يُطْرُوكَ وَ لَا يَبْجَحُوكَ بِبَاطِلِ لَمْ تَفْعَلْهُ فَإِنَّ كَثْرَةَ الْإِطْرَاءِ تُحْدِثُ الزَّهْوَ وَتُدْنِي مِنَ الْعِزَّةِ.
إِنَّ شَرَّ وُزَرَائِكَ مَنْ كَانَ لِلْأَشْرَارِ قَبْلَكَ وَزِيراً وَ مَنْ شَرِكَهُمْ فِي الْأَثَامِ فَلَا يَكُونَنَّ لَكَ بِطَانَةً فَإِنَّهُمْ أَعْوَانُ الْأَثَمَةِ وَإِخْوَانُ الظَّلَمَةِ (1)
بدترین وزرای تو وزیری است که پیش از تو وزیر اشرار بوده و در گناهانشان شرکت داشته چنین کسی نباید از محرمان تو باشد که اینان یاران اهل،گناه و برادران اهل ستماند.
مشابه
وَ اجْعَلْ لى وَزِيراً مِنْ أَهْلی هارُونَ أَخى (2)و یاوری از خاندان من برای من قرار ده برادرم هارون را.
وَ أَنْتَ وَاجِدٌ مِنْهُمْ خَيْرَ الْخَلَفِ مِمَّنْ لَهُ مِثْلُ آرَائِهِمْ وَنَفَادِهِمْ وَ لَيْسَ عَلَيْهِ مِثْلُ آصَارِهِمْ وَ
1) وزیراً: کمک و معاون؛ از ریشهٔ «وزر» به معنای سنگینی؛ «وزیر» به کسی گفته می شود که بخشی از سنگینی بار مسئولیت را متحمل می شود. بطانة: همراز در اصل به معنای زیرین است سپس این واژه به معنای محرم اسرار به کار رفته است؛ خاصته الملاصقون به. الْأَثَمَةِ: گناهکاران؛ جمع «آثم» به معنای گناهکار
2) طه، 29 و 30.
أَوْزَارِهِمْ وَ آثَامِهِمْ مِمَّنْ لَمْ يُعَاوِنْ ظَالِماً عَلَى ظُلْمِهِ وَ لَا آثِماً عَلَى إِثْمِهِ أُولَئِكَ (1)
اَثام: گناهان؛ جمع «اثم» به گناه.
لمْ يُعَاوِن: کمک نکرد.
البته در حالی که قدرت داری جانشینی بهتر از آنان بیابی که در کشور داری مانند آنان دارای رأی و کار دانی است و بار سنگین گناهان آنان هم بر او نیست از کسانی که اهل ستم را در ستمکاری و گناهکاران را در گناهشان یاری نکرده است.
نکته
حاکم اسلامی موظف است که سوابق کارگزاران خود را مورد مطالعه و دقت قرر دهد تا افرادی که در دورانی همراه انسان های شرور بودهاند مشخص گردد و به آن ها اعتماد نکند چرا که آن ها نمی توانند یک شبه انسان های قابل اعتمادی شوند. (2)
أَخَتْ عَلَيْكَ مَثْونَةً وَ أَحْسَنُ لَكَ مَعُونَةً وَ أَحْنَى عَلَيْكَ عَطْفاً وَ أَقَلُّ لِغَيْرِكَ إِلْفاً (3)
إلف: انس؛ الفت داشتن و انس گرفتن.
هزینه اینان بر تو سبک تر و همکاریشان بهتر و نسبت به تو در طریق عطوفت مایل تر، و الفتشان با بیگانه کمتر است.
فَاتَّخِذْ أُولَئِكَ خَاصَّةً لِخَلَوَاتِكَ (4) اینان را از خاصان خود در خلوت ها و مجالس خویش قرار ده.
وَ حَفَلَاتِكَ ثُمَّ لْيَكُنْ آثَرُهُمْ عِنْدَكَ أَقْوَلَهُمْ بِمُرَّ الْحَقِّ لَكَ (5)
مرّ: تلخ.
1) آصار: گناهان جمع «اصر» در اصل به معنای نگهداری و محبوس ساختن است سپس به کارهای سنگین که انسان را از فعالیت باز می دارد و همچنین به گناهانی که بر دوش انسان سنگینی می کند اطلاق شده است؛ جمع إصر: الاثام. أَوْزَارِ: گناهان؛ جمع وزر» به معنای بار سنگین است و گناهان بزرگ که مسئولیتش بر دوش انسان سنگینی می کند.
2) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص292.
3) أَخَفٌ: سبک تر. أحْنَى: مایل تر؛ در اصل به معنای توجه داشتن به چیزی است.
4) لِخَلَوَاتِ خلوت ها؛ مجالس سری.
5) حَفَلَاتِ: مجالس علنی؛ جمع «حفل» در اصل به معنای محلی است که آب در آن جمع می شود سپس به هر محل اجتماع بزرگ و مجلسی اطلاق شده است؛ جلساتک فی المجالس و المحافل. آثرهم: برگزیده ترین آن ها.
و نیز باید از وزرایت برگزیده ترینشان نزد تو وزیری باشد که سخن تلخ حق را به تو بیشتر بگوید.
نکته
عبارت «بِمُرِّ الْحَقِّ» اشاره به این است که بیان حق گاهی شیرین است و در بسیاری از اوقات تلخ ولی به منزله داروی شفابخشی است که گرچه موقتا کام انسان را تلخ می سازد ولی بیماری های جانکاه را از انسان دور می کند و این یکی از آزمایش های خواص و اطرافیان زمامداران است. (1)
وَ أَقَلَّهُمْ مُسَاعَدَةً فِيمَا يَكُونُ مِنْكَ مِمَّا كَرِهَ اللَّهُ لِأَوْلِيَائِهِ وَاقِعاً ذَلِكَ مِنْ هَوَاكَ حَيْثُ وَقَعَ و نسبت به آن چه که خداوند برای اولیایش خوش ندارد کمتر تو را یاری دهد، گرچه این برنامه بر علیه میل تو به هر جا که خواهد برسد.
نکته
حاکمان موظفند افرادی را بیشتر به کار بگیرند که برای آن ها جلب رضای خدا و اطاعت از قوانین و مقررات الهی مهم است نه خواسته و انتظارات زمامداران. (2)
مشابه
فَلَا تَكُفُّوا عَنِّى مَقَالَةٌ بِحَقِ أَوْ مَشُورَةٌ بِعَدْل (3)وقتی با من روبه رو می شوید هرگز از گفتن حرف حق و ارایه مشورت دادگسترانه خودداری نکنید.
وَ الْصَقْ بِأَهْلِ الْوَرَع وَ الصِّدْقِ ثُمَّ رُضْهُمْ عَلَى أَلَّا يُطْرُوكَ وَ لَا يَبْجَحُوكَ بِبَاطِلٍ لَمْ تَفْعَلْهُ (4)
به اهل پاکدامنی و صدق بپیوند و آنان را آنچنان تعلیم ده که تو را زیاد تعریف نکنند،
بیهوده به کاری که انجام نداده ای تو را شاد ننمایند.
نکته ها
حاکم اسلامی موظف است یاران و همکاران خود را به گفتن حق عادت دهد و خود نیز آماده شنیدن حقایق تلخ و ناگوار باشد. (1)
هدف امام این است که در برابر مداحی اطرافیان روی خوش نشان ندهد و اظهار خوشحالی نکند خواه در مورد انجام کارهای نیک باشد و یا ترک کارهای بد. (2)
مشابه
وَ مَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ وَ الصِّدِّيقِينَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصَّالِحِينَ وَحَسُنَ أُولئِک رفیقا (3)و کسانی که از خدا و پیامبر اطاعت کنند، در زمره کسانی خواهند بود که خدا ایشان را گرامی داشته [یعنی] با پیامبران و راستان و شهیدان و شایستگانند و آنان چه نیکو همدمانند. إِيَّاكَ أَنْ تُثْنِيَ عَلَى أَحَدٍ بِمَا لَيْسَ فِيهِ فَإِنَّ فِعْلَهُ يَصْدُقُ عَنْ وَصْفِهِ وَ يُكَذِّبُک (4)بپرهیز از این که ستایش کنی بر کسی به آن چه نبوده باشد در او پس بدرستی که کار او راست می گوید از صفت او و تکذیب می کند
فَإِنَّ كَثْرَةَ الْإِطْرَاءِ تُحْدِثُ الزَّهْوَ وَ تُدْنِي مِنَ الْعِزَّةِ (5)
الْعِزَّة: غرور وكبر.
که تمجید فراوان ایجاد کبر و نخوت کند و به گردنکشی نزدیک نماید.
نکته
حالت خود بزرگ بینی زمامداران که در اغلب موارد از تعریف و تمجیدهای بی ضابطه اطرافیان ناشی می شود پیامدهای ناگواری در عملکرد آنان و نحوه تعامل آن ها با مردم خواهد داشت. (6)
وَ لَا يَكُونَنَّ الْمُحْسِنُ وَ الْمُسِيءُ عِنْدَكَ بِمَنْزِلَةٍ سَوَاءٍ فَإِنَّ فِي ذَلِكَ تَزْهِيداً لِأَهْلِ الْإِحْسَانِ فِي الْإِحْسَانِ وَ تَدْرِيباً لِأَهْلِ الْإِسَاءَةِ عَلَى الْإِسَاءَةِ وَ أَلْزِمْ كُلَّا مِنْهُمْ مَا أَلْزَمَ نَفْسَهُ وَ اعْلَمْ أَنَّهُ لَيْسَ شَيْءٌ بِأَدْعَى إِلَى حُسْنِ ظَنِّ وَالٍ رَاعٍ بِرَعِيَّتِهِ مِنْ إِحْسَانِهِ إِلَيْهِمْ وَتَخْفِيفِهِ الْمَئُونَاتِ عَلَيْهِمْ وَ تَرْكِ اسْتِكْرَاهِهِ إِيَّاهُمْ عَلَّى مَا لَيْسَ لَهُ قِبَلَهُمْ فَلْيَكُنْ مِنْكَ فِي ذَلِكَ أَمْرٌ يَجْتَمِعُ لَكَ بِهِ حُسْنُ الظَّنِّ بِرَعِيَّتِكَ فَإِنَّ حُسْنَ الظَّنِّ يَقْطَعُ عَنْكَ نَصَباً طَوِيلًا وَ إِنَّ أَحَقَ مَنْ حَسُنَ ظُنُّكَ بِهِ لَمَنْ حَسُنَ بَلَاؤُكَ عِنْدَهُ وَإِنَّ أَحَقَّ مَنْ سَاءَ ظَنُّكَ بِهِ لَمَنْ سَاءَ بَلَاؤُكَ عِنْدَهُ وَ لَا تَنْقُضْ سُنَّةٌ صَالِحَةً عَمِلَ بهَا صُدُورُ هَذِهِ الْأُمَّةِ وَ اجْتَمَعَتْ بهَا الْأَلْفَةُ وَ صَلَحَتْ عَلَيْهَا الرَّعِيَّةُ وَ لَا تُحْدِثَنَّ سُنَّةً تَضُرُّ بِشَيْءٍ مِنْ مَاضِي تِلْكَ السُّنَنِ فَيَكُونَ الْأَجْرُ لِمَنْ سَنَّهَا وَ الْوِزْرُ عَلَيْكَ بِمَا نَقَضْتَ مِنْهَا وَأَكْثِرُ مُدَارَسَةَ الْعُلَمَاءِ وَ مُنَاقَشَةَ الْحُكَمَاءِ فِي تَثْبِيتِ مَا صَلَحَ عَلَيْهِ أَمْرُ بِلَادِكَ وَ إِقَامَةِ مَا اسْتَقَامَ بِهِ النَّاسُ قَبْلَكَ
وَلَا يَكُونَنَّ الْمُحْسِنُ وَالْمُسِيءُ عِنْدَكَ بِمَنْزِلَةٍ سَوَاءٍ فَإِنَّ فِي ذَلِكَ تَرْهِيداً لِأَهْلِ الْإِحْسَانِ فِي الْإِحْسَانِ وَ تَدْرِيباً لِأَهْلِ الْإِسَاءَةِ عَلَى الْإِسَاءَةِ وَ أَلْزِمْ كُلَّا مِنْهُمْ مَا أَلْزَمَ نَفْسَهُ (1)
نیکوکار و بدکار در برابرت یکسان نباشند که این کار نیکوکار را در انجام کار نیک بی رغبت، و بدکار را در بدی ترغیب می کند هرکدام را نسبت به کارشان پاداش بخش.
نکته ها
برخورد یکسان با افراد صالح و انسان های فاسد به طور قطع سردی و بی تفاوتی نیکوکاران و جرئت و جسارت بدکاران را به دنبال خواهد داشت. (2)
انسان ها از نظر شخصیت و داشته هایشان و آثار وجودی شان یکسان نیستند پس هرکس باید در جایگاه و موقعیتی که دارد مورد احترام قرار گیرد. (3)
مشابه
هَلْ جَزاءُ الْإِحْسانِ إِلا الْإِحْسانُ (1)مگر پاداش احسان جز احسان است؟ إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا وَ الَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُون (2)در حقیقت، خدا با کسانی است که پروا داشته اند و [با] کسانی [است] که آن ها نیکوکارند. وَ ما يَسْتَوِي الْأَعْمَى وَالْبَصِيرُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَلَا الْمُسي (3)و نابينا و بینا یکسان نیستند و کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته کرده اند [نیز] با [مردم] بدکار یکسان] نیستند.
وَ اعْلَمْ أَنَّهُ لَيْسَ شَيْءٌ بِأَدْعَى إِلَى حُسْنِ ظَنِّ رَاعٍ بِرَعِيَّتِهِ مِنْ إِحْسَانِهِ إِلَيْهِمْ آگاه باش که چیزی برای جلب خوش بینی حاکم بر رعیت بهتر از نیکی به آنان نیست.
نکته
این حقیقتی است که تجربه نشان داده است که اگر والی به فکر رعایا باشد و زمامداران هزینه ها را بر آن ها سبک کنند و اموری را که از وظایف آن ها نیست یا قدرت بر آن ندارند از آن ها نخواهند رابطه عاطفی قوی و محکمی در میان آن ها برقرار خواهد شد. (4)
مشابه
فَعَلَيْكُمْ بِالتَّنَاصُحِ فِي ذَلِكَ وَ حُسْنِ التَّعَاوُنِ عَلَيْهِ (5)پس بر شما باد به خیرخواهی در حق یکدیگر و کمک نیکوی یکدیگر بر این کار
وَ تَخْفِيفِهِ الْمَثُونَاتِ عَلَيْهِمْ (6) و سبک کردن هزینه بر دوش ایشان
نکته
حاکم اسلامی موظف است طاقت و توان مردم را در امور مختلف مدنظر قرار دهد و از
تحمیل هر گونه خواسته ای خارج از حدود شرعی پرهیز نماید. (1)
وَ تَرْكِ اسْتِكْرَاهِهِ إِيَّاهُمْ عَلَى مَا لَيْسَ لَهُ قِبَلَهُمْ و اجبار نکردنشان به حقی که حاکم بر آنان ندارد نیست.
فَلْيَكُنْ مِنْكَ فِي ذَلِكَ أَمْرٌ يَجْتَمِعُ لَكَ بِهِ حُسْنُ الظَّنِّ بِرَعِيَّتِكَ فَإِنَّ حُسْنَ الظَّنِّ يَقْطَعُ عَنْكَ نَصَباً طويلًا﴾ (2)
به صورتی باید رفتار کنی که خوش گمانی بر رعیتت را در کمک همه جانبه به حاکم فراهم آری، که این خوش گمانی رنجی طولانی را از تو بر می دارد.
وَ إِنَّ أَحَقَّ مَنْ حَسُنَ ظُنُّكَ بِهِ لَمَنْ حَسُنَ بَلَاؤُكَ عِنْدَهُ وَ إِنَّ أَحَقَّ مَنْ سَاءَ ظَنُّكَ بِهِ لَمَنْ سَاءَ بَلَاؤُكَ عِنْدَهُ و به خوش گمانی تو کسی شایسته تر است که از تو احسان دیده و به بد گمانیت کسی سزاوارتر است که از جانب تو به او ناراحتی رسیده
نکته
اشاره به این که همان گونه که نیکی کردن سبب حسن ظن است هر قدر بیشتر نیکی کنی حسن ظن بیشتری فراهم می شود و همان گونه که بدی کردن سبب سوء ظن می شود هر قدر بدی بیشتر باشد سوء ظن هم بیشتر است. (3)
وَ لَا تَنْقُضْ سُنَّةً صَالِحَةً عَمِلَ بِهَا صُدُورُ هَذِهِ الْأُمَّةِ وَ اجْتَمَعَتْ بِهَا الْأُلْفَةُ وَصَلَحَتْ عَلَيْهَا الرَّعِيَّةُ (4)
1) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص 296.
2) نَصَب: رنج و تعب؛ از ریشهٔ «نصب» به معنای ثابت قرار دادن؛ هنگامی که نیزه را بر زمین می کوبند و جای آن را محکم می سازند نصب گفته می شود و از آن جا که رنج و تعب انسان را از کار متوقف می سازد. این واژه بر آن اطلاق شده است و دشمنان اهل بیت را از این جهت ناصبی می گویند که گویی پرچم عداوت برافراشته اند؛ نَصَباً طَوِيلًا: مشقت طولانی.
3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 10، ص 437.
4) لَا تَنْقُضُ: از بین مبر. صُدور: پیشتازان
روشی را که بزرگان امت بر اساس آن رفتار کرده اند و به سبب آن در میان مردم الفت برقرار شده، و اصلاح جامعه بر پایه آن بوده از بین مبر.
مشابه
أَبَا جَعْفَرِ علیه السلام السَّلام يَقُولُ مَنِ اسْتَنَّ بِسُنَّةِ عَدْلٍ فَاتَّبِعَ كَانَ لَهُ أَجْرُ مَنْ عَمِلَ بِهَا مِنْ غَيْرِ أَنْ يَنْقُصَ مِنْ أُجُورِهِمْ شَيْءٌ وَ مَنِ اسْتَنَّ بِسُنَّةِ جَوْرٍ فَاتَّبِعَ كَانَ لَهُ مِثْلُ وِزْرِ مَنْ عَمِلَ بِهِ مِنْ غَيْرِ أَنْ يُنْقَصَ مِنْ أَوْزَارِهِمْ شَيْءٍ (1)امام باقر می فرمود: هرکس روش عادلانه ای را پایه گذاری کند و دیگران بدان عمل نمایند پاداشی به مثل پاداش عمل کنندگان به وی داده شود بدون این که از پاداش آنان چیزی کاسته گردد و هرکس روش ستمگرانه ای را پایه گذاری کند و دیگران بدان عمل نمایند وزر و و بالی مانند وزر و وبال عمل کنندگان بر گردن او خواهد بود بدون آن که چیزی از وزر آنان کاسته گردد.
وَ لَا تُحْدِثَنَّ سُنَّةً تَضُرُّ بِشَيْءٍ مِنْ مَاضِي تِلْكَ السُّنَنِ فَيَكُونَ الْأَجْرُ لِمَنْ سَنَّهَا وَ الْوِزْرُ عَلَيْكَ بِمَا نَقَضْتَ مِنْهَا (2) و روشی را که به روش های گذشته ضرر می زند به وجود نیاور، که پاداش و اجر برای کسی است که روش های درست را بر پا کرده و گناه از بین بردن آن روش ها بر گردن توست.
نکته
مخالفت بی دلیل با سنت های حسنه باقی مانده از پیشینیان هر ملت آثار سوء تفرقه و عداوت را به دنبال خواهد داشت و به علاوه نکوهش و ملامت الهی را نیز به دنبال دارد. (3)
مشابه
أَبَا جَعْفَرِ علیه السَّلام يَقُولُ لَمَجْلِسٌ أَجْلِسُهُ إِلَى مَنْ أَثِقُ بِهِ أَوْثَقُ فِي نَفْسِي مِنْ عَمَلِ سَنَةٍ (4)امام باقر علیه السلام فرمود: نشستن نزد کسی که باو اعتماد دارم از عبادت یک سال برایم اطمینان بخش تر است. مَنْ أَكْثَرَ مُدَارَسَةَ الْعِلْمِ لَمْ يَنْسَ مَا عَلِمَ وَ اسْتَفَادَ مَا لَمْ يَعْلَمْ (5)با دانشمندان بسیار گفت وگو کن هر که بسیار کند درس گفتن علم را فراموش نکند آن چه را دانسته و فایده برد آن چه را
ندانسته.
وَ أَكْثِرُ مُدَارَسَةَ الْعُلَمَاءِ وَ مُنَاقَشَةَ الْحُكَمَاءِ فِي تَثْبِيتِ مَا صَلَحَ عَلَيْهِ أَمْرُ بِلَادِكَ وَ إِقَامَةِ مَا اسْتَقَامَ بِهِ النَّاسُ قَبْلَكَ (1)
در استوار ساختن آن چه صلاح کار شهرهایت بر آن است و برپا داشتن آن چه مردم پیش از این به آن مستقیم شده اند با دانشمندان و اندیشمندان زیاد گفت وگو کن.
1) مُنَاقَشَةَ: بحث دقيق با دانشمندان در اصل به معنای بیرون کشیدن خار از بدن به وسیلهٔ منقاش است سپس به هرگونه بحث دقیق و حسابرسی کامل اطلاق شده است؛ المحادثة و البحث. اسْتَقَامَ: برپا داشت.
وَاعْلَمْ أَنَّ الرَّعِيَّةَ طَبَقَاتُ لَا يَصْلُحُ بَعْضُهَا إِلَّا بِبَعْضٍ وَلَا غِنَى بِبَعْضِهَا عَنْ بَعْضٍ فَمِنْهَا جُنُودُ اللَّهِ وَ مِنْهَا كُتَابُ الْعَامَّةِ وَ الْخَاصَّةِ وَمِنْهَا قُضَاةُ الْعَدْلِ وَ مِنْهَا عُمَّالُ الْإِنْصَافِ وَ الرِّفْقِ وَ مِنْهَا أَهْلُ الْجِزْيَةِ وَ الْخَرَاج مِنْ أَهْلِ الذَّمَّةِ وَ مُسْلِمَةِ النَّاسِ وَ مِنْهَا التَّجَارُ وَ أَهْلُ الصَّنَاعَاتِ وَ مِنْهَا الطَّبَقَةُ السُّفْلَى مِنَ ذَوِي الْحَاجَاتِ الْحَاجَةِ وَالْمَسْكَنَةِ وَ كُلّ قَدْ سَمَّى اللَّهُ لَهُ سَهْمَهُ وَوَضَعَ عَلَى حَدِّهِ وَ فَرِيضَتِهِ فَرِيضَةً فِي كِتَابِهِ أَوْ سُنَّةِ نَبِيَّهِ صَعَهْداً مِنْهُ عِنْدَنَا مَحْفُوظاً.
وَاعْلَمْ أَنَّ الرَّعِيَّةَ طَبَقَاتٌ لَا يَصْلُحُ بَعْضُهَا إِلَّا بِبَعْضٍ وَ لَا غِنَى بِبَعْضِهَا عَنْ بَعْضٍ فَمِنْهَا جُنُودُ اللَّهِ (1)
جُنُودُ: سربازان؛ الجند: جمع أجناد و جنود و الواحد جندى: العسكر.
آگاه باش که مردم مملکت گروه های مختلفند که هر گروه جز به گروه دیگر اصلاح نمی شود، و با داشتن گروهی از گروه دیگر بی نیازی نیست.
وَ مِنْهَا كُتَابُ الْعَامَّةِ وَ الْخَاصَّةِ وَمِنْهَا قُضَاةُ الْعَدْلِ وَ مِنْهَا عُمَّالُ الْإِنْصَافِ وَ الرِّفْقِ وَ مِنْهَا أَهْلُ الْجِزْيَةِ وَ الْخَرَاج مِنْ أَهْلِ الذِّمَّةِ وَ مُسْلِمَةِ النَّاسِ وَ مِنْهَا التَّجَارُ وَ أَهْلَ الصَّنَاعَاتِ وَ مِنْهَا الطَّبَقَةُ السَّفْلَى مِنْ ذَوِي الْحَاجَةِ وَ الْمَسْكَنَةِ (2)
الرفق: مهربانی.
الْجِزْيَةِ: مالی است که از اهل کتاب گرفته می شود اگر کمتر از مالیات مسلمانان نباشد قطعاً بیشتر نیست؛ الخراج المعروف المجعول على رأس الدّمى يأخذه الامام في كلّ عام، قال تعالى: «حتى يعطوا الجزية عن يد وهم صاغرون قيل: سمّيت بذلك لأنها قضاية منهم لما عليهم، وقيل: لأنها يجتزى بها و يكتفى بها منهم.
الطَّبَقَةُ السُّفْلَى: طبقه پایین
اینان عبارتند از ارتش حق و نویسندگان عمومی و خصوصی و قاضیان عدل و مأموران انصاف و مدارا و اهل جزیه و مالیات از غیر مسلمان و مسلمان و تاجران و صنعتگران و طبقه پایین از نیازمندان و افتادگان
وَ كُلٌّ قَدْ سَمَّى اللَّهُ لَهُ سَهْمَهُ وَ وَضَعَ عَلَى حَدِّهِ فَرِيضَةً فِي كِتَابِهِ أَوْ سُنَّةِ نَبِيِّهِ صَعَهْداً مِنْهُ عِنْدَنَا مَحْفُوظاً خداوند سهم هر یک از این طبقات را مقرر فرموده و در کتابش یا سنت پیامبرش صلّی الله علیه و آله عهدی محفوظ را بر حد و اندازه و اجب آن نزد ما قرار داده است.
نکته ها
دین اسلامی که دینی فراگیر است برای هر قشری از اقشار جامعه آنچنان که وظایف و تکالیف آن ها را بیان داشته سهم و جایگاه آن ها را نسبت به اموال عمومی و امکانات کشوری نیز مشخص کرده است. (1)
منظور از کتاب خاصه نویسندگانی است که از خاصان والی و زمامدار و صاحب اسرار و امضاکننده قراردادهای مهم و پیمان های صلح هستند و کتاب عامه تمام کارمندانی را شامل می شود که حساب و کتاب درآمدها و هزینه های دولت را در دست دارند. (2)
فَالْجُنُودُ بِإِذْنِ اللَّهِ حُصُونُ الرَّعِيَّةِ وَ زَيْنُ الْوِلَاةِ وَ عِزَّ الدِّينِ وَ سُبُلُ الْأَمْنِ وَ لَيْسَ تَقُومُ الرَّعِيَّةُ إِلَّا بِهِمْ ثُمَّ لَا قِوَامَ لِلْجُنُودِ إِلَّا بِمَا يُخْرِجُ اللَّهُ لَهُمْ مِنَ الْخَرَاجَ الَّذِي يَقْوَوْنَ بِهِ عَلَى جِهَادِ عَدُوِّهِمْ وَيَعْتَمِدُونَ عَلَيْهِ فِيمَا يُصْلِحُهُمْ وَ يَكُونُ مِنْ وَرَاءِ حَاجَتِهِمْ ثُمَّ لَا قِوَامَ لِهَذَيْنِ الصِّنْفَيْنِ إِلَّا بِالصِّنْفِ الثَّالِثِ مِنَ الْقُضَاةِ وَالْعُمَّالِ وَالْكُتَابِ لِمَا يُحْكِمُونَ مِنَ الْمَعَاقِدِ وَيَجْمَعُونَ مِنَ الْمَنَافِعِ وَيُؤْتَمَنُونَ عَلَيْهِ مِنْ خَوَاصِ الْأُمُورِ وَ عَوَامِّهَا وَ لَا قِوَامَ لَهُمْ جَمِيعاً إِلَّا بِالتَّجَارِ وَ ذَوِى الصَّنَاعَاتِ فِيمَا يَجْتَمِعُونَ عَلَيْهِ مِنْ مَرَافِقِهِمْ وَ يُقِيمُونَهُ مِنْ أَسْوَاقِهِمْ وَ يَكْفُونَهُمْ مِنَ التَّرَفُقِ بِأَيْدِيهِمْ مِمَّا مَا لَا يَبْلُغُهُ رِفْقُ غَيْرِهِمْ ثُمَّ الطَّبَقَةُ السُّفْلَى مِنْ أَهْلِ الْحَاجَةِ وَ الْمَسْكَنَةِ الَّذِينَ يَحِقُ رِفْدُهُمْ وَ مَعُونَتُهُمْ وَ فِي اللَّهِ لِكُلِّ سَعَةٌ وَلِكُلِّ عَلَى الْوَالِى حَقِّ بِقَدْرِ مَا يُصْلِحُهُ وَ لَيْسَ يَخْرُجُ الْوَالِى مِنْ حَقِيقَةِ مَا أَلْزَمَهُ اللَّهُ تَعَالَى مِنْ ذَلِكَ إِلَّا بِالاهْتِمَامِ وَالِاسْتِعَانَةِ بِاللَّهِ وَ تَوْطِينِ نَفْسِهِ عَلَى لُزُومِ الْحَقِّ وَ الصَّبْرِ عَلَيْهِ فِيمَا خَفَّ عَلَيْهِ أَوْ ثَقُلَ.
فَالْجُنُودُ بِإِذْنِ اللَّهِ حُصُونُ الرَّعِيَّةِ وَ زَيْنُ الْوِلَاةِ وَ عِزَّ الدِّينِ وَ سُبُلُ الْأَمْنِ وَ لَيْسَ تَقُومُ الرَّعِيَّةُ إِلَّا بِهِمْ (1)
عز الدين: عزت دین؛ واژۀ «عزیز» که از عزت گرفته شده در لغت به معنای هر چیزی است که رسیدن به آن سخت است از این رو به زمینی که عبور از آن به سختی ایجاد می شود (عزاز» نامیده می شود و نیز هر چیزی که بر اثر کمیابی دسترسی به آن مشکل باشد به آن عزیز می گویند همچنین افراد قوی و نیرومند که غلبه بر آن ها مشکل است یا غیر ممکن «عزیز» نامیده می شوند و لذا واژۀ «عزت» هم به معنای قدرت و هم به معنای کمیابی و هم به معنای گرانبها بودن به کار می رود.
سُبُلُ الْأَمْن: جاده های امنیت.
ارتش به اذن خداوند در مردم و زینت حاکمان و ارجمندی دین و راه های امنیت اند، که مردم بدون آنان برپای نمانند.
نکته ها
امام علیه السلام باذن الله فرموده تا روشن کند منظور وی سپاهیان حق است که بر پایه
1) حُصُونُ: نگهبانان الحصن واحد الحصون: و هو المكان المرتفع لا يقدر عليه لارتفاعه و منه: الفقهاء حصون الاسلام كحصن سور المدينة. زَيْنُ الْوِلَاةِ: زينت زمامداران.
مصلحت و حکمت به وجود آمده اند، نه هر نوع سپاهی. (1)
هر اندازه نیروها از قدرت بیشتری برخوردار باشند اعتبار و شخصیت زمامداران برتر خواهد بود چرا که جایگاه و منزلت داخلی حاکمان تا حد زیادی وابسته به میزان اقتدار و توانایی نیروهای مسلح است. (2)
مشابه
وَ لِلَّهِ جُنُودُ السَّماواتِ وَالْأَرْضِ وَ كانَ اللهُ عَلِيماً حَكيما (3)و سپاهیان آسمان ها و زمین از آن خداست و خدا همواره دانای سنجیده کار است.
ثُمَّ لَا قِوَامَ لِلْجُنُودِ إِلَّا بِمَا يُخْرِجُ اللَّهُ لَهُمْ مِنَ الْخَرَاج سپس نظام ارتش جز با مالیاتی که خداوند برای آنان قرار داده استوار نگردد.
الَّذِي يَقْوَوْنَ بِهِ عَلَى جِهَادِ عَدُوِّهِمْ (4) مالیاتی که به وسیله آن در جنگ با دشمن توانا می شوند.
وَ يَعْتَمِدُونَ عَلَيْهِ فِيمَا يُصْلِحُهُمْ (5) و برای اصلاح زندگی خود به آن تکیه می نمایند.
وَيَكُونُ مِنْ وَرَاءِ حَاجَتِهِمْ و مایه رفع نیازمندی های آنان است.
ثُمَّ لَا قِوَامَ لِهَذَيْنِ الصِّنْفَيْنِ إِلَّا بِالصَّنْفِ الثَّالِثِ مِنَ الْقُضَاةِ وَ الْعُمَّالِ وَ الْكِتَابِ لِمَا يُحْكِمُونَ مِنَ الْمَعَاقِدِ وَ يَجْمَعُونَ مِنَ الْمَنَافِعِ وَ يُؤْتَمَنُونَ عَلَيْهِ مِنْ خَوَاصِ الْأُمُورِ وَ
عَوَامهَا (1)
يُؤْتَمَنُونَ: مورد اطمینان واقع می شوند.
سپس کار ارتش و مالیات دهندگان استوار نگردد جز با گروه سوم که عبارت اند از قضات و کارگزاران حکومت و منشیان حسابگر که قراردادها را محکم می کنند و آن چه را به سود رعیت است جمع می نمایند و در امور خصوصی و عمومی بر آنان اعتماد می شود.
نکته
تعبير «خَوَاصِ الْأُمُورِ وَ عَوَامهَا» اشاره به این است که کار این نویسندگان گاه ثبت و ضبط مسائل سری و مافوق و گاه مربوط به ثبت هزینه ها و درآمدهای معمولی است آن ها وظیفه دارند هم اسناد طبقه بندی شده را حفظ کنند و هم درآمدها و هزینه های جاری را. (2)
مشابه
فَلَا وَرَبِّكَ لَا يُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فِيمَا شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لَا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجًا مِمَّا قَضَيْتَ وَيُسَلِّمُوا تَسْلیماً (3)ولی چنین نیست به پروردگارتان قسم که ایمان نمی آورند، مگر این که تو را در اختلافات خود به داوری طلبند و سپس در دل خود از داوری تو احساس ناراحتی نکنند و کاملا تسلیم باشند.
وَ لَا قِوَامَ لَهُمْ جَمِيعاً إِلَّا بِالتَّجَارِ وَ ذَوِى الصَّنَاعَاتِ فِيمَا يَجْتَمِعُونَ عَلَيْهِ مِنْ مَرَافِقِهِمْ وَ يُقِيمُونَهُ مِنْ أَسْوَاقِهِمْ (4)و کار اینان نیز به سامان نشود جز با تاجران و صنعتگران که آن چه برای مردم سودمند است فراهم می آورند و بازارها را به آن برپا می دارند.
1) يُحْكِمُونَ: محکم می کنند المعاقد: معاهده ها؛ جمع «معقد» در اصل به معنای محل گره زدن است سپس به هر معامله و قراردادی به مناسبت این که گرهی در میان طرفین ایجاد می کند اطلاق می شود و ریشه اصلی آن «عقد» به معنای گره زدن است؛ المعاقد جمع معقد و هو العقد و القرار في المعاملات ويطلق على الأوراق المتضمنة للمعاهدات.
2) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ج 10، ص458.
3) نساء، 65
4) ذَوِي الصَّنَاعَاتِ: صنعتگران. مَرَافِقِ: منافع جمع (مرفق) به معنای اموری است که انسان از آن ها منتفع و بهره مند می شود.
وَ يَكْفُونَهُمْ مِنَ التَّرَفُّقِ بِأَيْدِيهِمْ مِمَّا] مَا لَا يَبْلُغُهُ رِفْقُ غَيْرِهِمْ (1)
و به کارهایی که به نفع مردم است دست می زنند کارهایی که از غیر ایشان ساخته نیست.
ثُمَّ الطَّبَقَةُ السُّفْلَى مِنْ أَهْلِ الْحَاجَةِ وَ الْمَسْكَنَةِ الَّذِينَ يَحِقُّ رِفْدُهُمْ وَ مَعُونَتُهُمْ وَ فِي اللَّهِ لِكُلِّ سَعَةٌ (2)سپس جمع نیازمند و از کار افتاده است که احسان و یاری ایشان لازم است و برای هرکدام از این گروه ها نزد خداوند گشایشی است. نکته
عبارت «فِي اللَّهِ لِكُلِّ سَعَةٌ» اشاره به عدالت اجتماعی است که هر یک از اصناف و طبقات جامعه متناسب با جایگاه و خدمات کار ارائه می دهد چرا که خداوند برای هر فرد و قشری از اقشار جامعه حقی قائل شده است. (3)
مشابه
وَلا يَحُضُّ عَلى طَعامِ الْمِسْکین (4)و مردم را به طعام دادن به بینوا وانمی دارد. فَقَسَمَ بَيْنَهُمْ مَعَايِشَهُمْ وَوَضَعَهُمْ مِنَ الدُّنْيَا مَوَاضِعَهُم (5)پس روزی آنان را در میانشان تقسیم کرد و هرکس را در دنیا در جایی که سزاوار بود قرار داد.
وَ لِكُلِّ عَلَى الْوَالِي حَقٌّ بِقَدْرِ مَا يُصْلِحُهُ و برای هر یک از این طبقات به مقداری که امور آنان را اصلاح نماید بر عهده والی حقّی است.
1) يَكْفُونَ: کفایت می کنند. التَّرَفُقِ: کسب کردن؛ بهره مند شدن و استفاده کردن؛ جمله «مَا لَا يَبْلُغُهُ رِفْقُ غَيْرِهِمْ» اشاره به این است که خداوند استعدادها و موقعیت های اجتماعی را مختلف آفریده است؛ چه بسیار کارهایی که از فردی ساخته است و از فردی دیگر ساخته نیست و نتیجه زندگی اجتماعی همین است که هر کس بر طبق استعداد و توان خود به کاری مشغول می شود و دیگران از آن بهره مند می گردند و در برابر به او بهره می دهند.
2) يَحِقُ رفْدُهُم: مساعدت و یاری آن ها سزاوار است؛ رفد: عطا و بخشش و کمک کردن است.
3) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص 303.
4) ماعون، 3.
5) نهج البلاغه، خطبه 193
نکته
هر قشر و گروهی روزی خودش را متناسب با استعدادها و توانمندی هایش دارد و می تواند از آن استفاده کند. (1)
وَ لَيْسَ يَخْرُجُ الْوَالِي مِنْ حَقِيقَةِ مَا أَلْزَمَهُ اللَّهُ مِنْ ذَلِكَ إِلَّا بِالِاهْتِمَامِ وَالِاسْتِعَانَةِ بِاللَّهِ وَ تَوْطِينِ نَفْسِهِ عَلَى لُزُومِ الْحَقِّ وَ الصَّبْرِ عَلَيْهِ فِيمَا خَفَّ عَلَيْهِ أَوْ ثَقُلَ (2) و والی از ادای آن چه خداوند بر عهده او قرار داده برنیاید جز با کوشش و یاری خواستن از خداوند و مهیا نمودن خود بر به کارگیری حق و استقامت بر آن چه این که بر او آسان باشد یا سخت.
نکته
امام سه شرط برای موفقیت والی در انجام وظیفه در برابر گروه های اجتماعی ذکر فرموده است: 1. تلاش و کوشش در این راه؛ 2. یاری جستن از خدا، 3. آماده بودن برای تحمل مشکلاتی که در این راه است. (3)
1) قطره ای از دریا، ج 3، ص 186
2) تَوْطِین: آماده سازی؛ وادار ساختن بر چیزی است. «توطین نفس» یعنی خویشتن را به کاری وادار کردن؛ در اصل از ماده «وطن» گرفته شده گویی انسان آن کار را وطن خویش قرار می دهد و آن توقف می کند این واژه گاه به معنای عادت دادن نیز آمده است.
3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 10، ص 462.
فَوَلَّ مِنْ جُنُودِكَ أَنْصَحَهُمْ فِي نَفْسِكَ لِلَّهِ وَلِرَسُولِهِ وَلِإِمَامِكَ وَأَظْهَرَهُمْ أَنْقَاهُمْ جَيْباً وَ أَفْضَلَهُمْ حِلْماً مِمَّنْ يُبْطِئُ عَنِ الْغَضَبِ وَيَسْتَرِيحُ إِلَى الْعُذْرِ وَيَرْأَفُ بِالضُّعَفَاءِ وَيَنْبُو عَلَى الْأَقْوِيَاءِ وَ مِمَّنْ لَا يُثيرُهُ الْعُنْفَ وَ لَا يَقْعُدُ بِهِ الضَّعْفُ ثُمَّ الْصَقْ بِذَوِى الْمُرُوءَاتِ وَالْأَحْسَابِ وَ أَهْلِ الْبُيُوتَاتِ لصَّالِحَةِ وَالسَّوَابِقِ الْحَسَنَةِ ثُمَّ أَهْلِ النَّجْدَةِ وَالشَّجَاعَةِ وَالسَّخَاءِ وَالسَّمَاحَةِ فَإِنَّهُمْ جِمَاعٌ مِنَ الْكَرَمِ وَشُعَبٌ مِنَ الْعُرْفِ ثُمَّ تَفَقَدْ مِنْ أُمُورِهِمْ مَا يَتَفَقَّدُ الْوَالِدَانِ مِنْ وَلَدِهِمَا وَ لَا يَتَفَاقَمَنَّ فِي نَفْسِكَ شَيْءٌ قَوَّيْتَهُمْ بِهِ وَ لَا تَحْقِرَنَّ لُطْفاً تَعَاهَدْتَهُمْ بِهِ وَ إِنْ قَلَّ فَإِنَّهُ دَاعِيَةٌ لَهُمْ إِلَى بَذْلِ النَّصِيحَةِ لَكَ وَ حُسْنِ الظَّنِّ بِكَ وَ لَا تَدَعْ تَفَقْدَ لَطِيفَ أُمُورِهِمُ اتَّكَالًا عَلَى جَسِيمِهَا فَإِنَّ لِلْيَسِيرِ مِنْ لُطْفِكَ مَوْضِعاً يَنْتَفِعُونَ بِهِ وَ لِلْجَسِيمِ مَوْقِعاً لَا يَسْتَغْنُونَ عَنْهُ.
فَوَلَّ مِنْ جُنُودِكَ أَنْصَحَهُمْ فِي نَفْسِكَ لِلَّهِ وَ لِرَسُولِهِ وَلِإِمَامِكَ وَ [أَطْهَرَهُمْ] أَنْقَاهُمْ جَيْباً (1) آن که پیش تو نسبت به خداوند و پیامبر و پیشوایت خیرخواه تر و پاکدامن تر و بردبارتر است او را به فرماندهی ارتشت انتخاب کن
نکته
فرماندهان نظامی از آن جهت که در صحنه های خطر وارد می شوند و کار اصلی آن ها فداکاری و جانفشانی در برابر دشمنان مهاجم به سرزمین های اسلام است باید از خیرخواه ترین و دلسوزترین افراد نسبت به اطاعت از خداوند و پیامبر و امام باشند. (2)
مشابه
أَبِي عَبْدِ اللَّهِ لا قَالَ: «يَجِبُ لِلْمُؤْمِنِ عَلَى الْمُؤْمِنِ النَّصِيحَةُ لَهُ فِي الْمَشْهَدِ وَ الْمَغِيبِ (3)بر عهده مؤمن است که در حضور و غیاب دیگران خیر خواه آنان باشد.
1) جَيْب: یقه پیراهن و گریبان؛ از آن جایی که این قسمت از پیراهن با سینه مجاورت دارد و سینه نیز با قلب مجاور است این واژه گاه بر سینه و گاه بر قلب نیز اطلاق می شود؛ أَنْقَاهُمْ جَيْباً: پاکدل ترین آن ها؛ أطهرهم في القلب و النفس و ألزمهم للتقوى.
2) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص 305
3) الكافي (ط، الإسلامية)، ج2، ص208.
وَ أَفْضَلَهُمْ حِلْماً مِمَّنْ يُبْطِيُّ عَنِ الْغَضَبِ وَ يَسْتَرِيحُ إِلَى الْعُذْرِ وَ يَرْأَفُ بِالضُّعَفَاءِ وَ يَنْبُو عَلَى الْأَقْوِيَاءِ وَ مِمَّنْ لَا يُثِيرُهُ الْعُنْفُ وَ لَا يَقْعُدُ بِهِ الضَّعْفُ (1)
يَرْأَفُ: مهربانی می کند؛ رأفة رحمه أشدّ رحمة فهو رؤوف.
يَنْبُو: توفق می کند؛ ریاست می کند برتری می جوید؛ از ریشهٔ «نبو» در اصل به معنای اثر نگذاشتن شمشیر و تیر و امثال آن است سپس به معنای موافق نبودن و تسلیم نشدن به کار رفته و در این جا همین معنا اراده شده است؛ تجافی و تباعد. يُثير برانگیخت؛ از ریشهٔ «اثاره» به معنای برانگیختن و برانگیزاندن است؛ به هیجان درآورد؛ آثاره هیجه
الْعُنْفُ: خشونت؛ الشدّة و القساوة.
لا يَقْعُدُ: زمین گیرش نمی کنند؛ قعد به: أعجزه.
از آنان که دیر به خشم آیند و پوزش پذیرترند و به ناتوانان مهربان، و در برابر زورمندان گردن فرازند و از آنان که خشونت او را برنینگیزد و ناتوانی وی را بر جای ننشاند [انتخاب کن].
نکته
عبارت «مِمَّنْ يُبْطِيُّ عَنِ الْغَضَبِ» اشاره به این دارد که سربازان تحت فرمان برای فرمانده مانند بازوان او هستند که برای بهره گیری هر چه بیشتر از قدرت و توانشان باید هنگام خشم بر اعصاب خود مسلط باشد و اگر خطایی از آنان سر زد به زودی عذر آنان را بپذیرد. (2)
ثُمَّ الْصَقْ بِذَوِى الْمُرُوءَاتِ وَالْأَحْسَابِ وَ أَهْلِ الْبُيُوتَاتِ الصَّالِحَةِ وَ السَّوَابِقِ الْحَسَنَةِ (3)
أَحْسَاب: اشاره به اصالت نژاد و جنبه های مثبت وراثت دارد؛ جمع «حَسَب».
با صاحبان مکارم و شرافت و خانواده های شایسته و دارای سوابق نیکو پیوند محکم برقرار کن.نکته ها
عبارت «أَهْلِ الْبُيُوتَاتِ الصَّالِحَةِ» اشاره به خاندان های است که پاکدامن و صالح العمل هستند. (4)
1) يُبْطِئُ: خودداری می کند؛ بطو: يبطىء ضد أسرع. يَسْتَرِیحُ: طلب راحتی می کند
2) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص 305
3) الْصَقُ: ارتباط برقرار کن؛ به داشتن روابط نزدیک و تنگاتنگ اشاره دارد؛ یعنی با گروه هایی که چنین ویژگی هایی دارند جهت انتخاب فرماندهان لشکر ارتباط برقرار کن. ذَوِى الْمُرُوءَاتِ: مردمان آبرومند؛ جمع مروت از ریشۀ «مرء» گرفته شده که معمولاً به معنای شخصیت استعمال می شود.
4) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 10، ص466.
«السَّوَابِقِ الْحَسَنَةِ» ناظر به خانواده هایی است که نه تنها امروز بلکه در گذشته به سبب اعمال خوبشان نام نیکی از خود به یادگار گذارده اند. (1)
ثُمَّ أَهْلِ النَّجْدَةِ وَ الشَّجَاعَةِ وَ السَّخَاءِ وَ السَّمَاحَةِ فَإِنَّهُمْ جِمَاعٌ مِنَ الْكَرَمِ وَ شُعَبٌ مِنَ العرف (2)
جماع: مجموعه؛ در اصل مصدر است و در این گونه موارد به معنای وصفی به کار می رود یعنی جامع بودن و جمع کردن؛ جمعه، يقال: الخمر جماع الاثم أى جامعة لكلّ أصنافه.
الْعُرْفِ: معروف و شناخته شده؛ از ماده «عرفان» و «معرفت» گرفته شده؛ به همه انواع نیکیها اشاره دارد.
پس از آن با دلاور مردان و شجاعان و بخشندگان و جوانمردان رابطه برقرار ساز، زیرا اینان جامع بزرگواری و شاخه هایی از خوبی و احسانند.
ثُمَّ تَفَقَّدْ مِنْ أَمُورِهِمْ مَا يَتَفَقَّدُ الْوَالِدَانِ مِنْ وَلَدِهِمَا سپس از آنان چنان دلجویی کن که پدر و مادر از فرزندشان دلجویی می نمایند.
وَ لَا يَتَفَاقَمَنَّ فِي نَفْسِكَ شَيْءٌ قَوَّيْتَهُمْ بِهِ وَ لَا تَحْقِرَنَّ لُطْفاً تَعَاهَدْتَهُمْ بِهِ وَ إِنْ قَلَّ فَإِنَّهُ دَاعِيَةٌ لَهُمْ إِلَى بَذْلِ النَّصِيحَةِ لَكَ وَ حُسْنِ الظَّنِّ بِكَ (3)
تَعَاهَدْتَ: به عهده گرفتی؛ انجام دادی؛ از ریشهٔ «تعاهد» و از ماده «عهد» گاه به معنای پیمان بستن و گاه به معنای سرپرستی و رسیدگی نمودن است و این که در بعضی از روایات آمده به هنگام ورود در مسجد «تعاهد نعلین کنید اشاره به معنای وارسی کردن جهت آلوده نبودن است.
دَاعِيَةٌ: دعوت کننده.
و نباید چیزی که آنان را به وسیله آن نیرومند می سازی در دیده ات بزرگ آید و لطفی که نسبت به ایشان متعهد شده ای کوچک شماری گر چه کوچک،باشد زیرا لطف تو آنان را نسبت به تو خیر خواه و خوش گمان می نماید
1) همان.
2) النَّجْدَةِ: بلندهمت؛ در اصل به معنای ارتفاع می آید و در این جا به معنای رفیع بودن مقام و روح بزرگ و جایگاه اجتماعي والاست؛ الرفعة. السَّمَاحَةِ: بخشش؛ سعه صدر و بزرگواری؛ البذل.
3) لا يَتَفَاقَمَنَّ: هرگز بزرگ جلوه نمی کند؛ از ریشهٔ تفاقم» به معنای بزرگ و خطیر بودن است؛ فقم فقما الأمر: عظم، تفاقم الأمر: عظم و لم يجر على استواء. لَا تَحْقِرَنَّ: هرگز کم مشمار
وَ لَا تَدَعْ تَفَقْدَ لَطِيفِ أَمُورِهِمُ اتَّكَالًا عَلَى جَسِيمِهَا فَإِنَّ لِلْيَسِيرِ مِنْ لُطْفِكَ مَوْضِعاً يَنْتَفِعُونَ بِهِ وَ لِلْجَسِيمِ مَوْقِعاً لَا يَسْتَغْنُونَ عَنْهُ (1)
جسیم: بزرگ
لَا يَسْتَغْنُونَ: بی نیاز نمی شوند.
از بررسی امور ناچیز آنان به امید بررسی کارهای بزرگشان چشم مپوش که نیکی اندک تو جایی دارد که از آن بهره مند می گردند و برای احسان بزرگ تو نیز موقفی است که از آن بی نیاز نیستند.
1) لَا تَدَعُ: وانگذار. تَفَقَّدَ: تحت نظر گرفتن.
وَ لْيَكُنْ أَثَرُ رُءُوسِ جُنْدِكَ عِنْدَكَ مَنْ وَاسَاهُمْ فِي مَعُونَتِهِ وَ أَفْضَلَ عَلَيْهِمْ مِنْ جِدَتِهِ بِمَا يَسَعُهُمْ وَيَسَعُ مَنْ وَرَاءَهُمْ مِنْ خُلُوفِ أَهْلِيهِمْ حَتَّى يَكُونَ هَمُّهُمْ هَمّاً وَاحِداً فِي جِهَادِ الْعَدُوِّ فَإِنَّ عَطْفَكَ عَلَيْهِمْ يَعْطِفُ قُلُوبَهُمْ عَلَيْكَ وَ إِنَّ أَفْضَلَ قُرَّةِ عَيْنٍ الْوِلَاةِ اسْتِقَامَةُ الْعَدْلِ فِى الْبِلادِ وَ ظُهُورُ مَوَدَّةِ الرَّعِيَّةِ و إِنَّهُ لَا تَظْهَرُ مَوَدَّتُهُمْ إِلَّا بِسَلَامَةِ صُدُورِهِمْ وَ لَا تَصِحُ نَصِيحَتُهُمْ إِلَّا بِحِيطَتِهِمْ عَلَى وُلَاةِ [أَمُورِهِمْ الْأُمُورِ وَ قِلَّةِ اسْتِثْقَالِ دُوَلِهِمْ وَ تَرْكِ اسْتِبْطَاءِ انْقِطَاعِ مُدَّتِهِمْ فَافْسَحْ فِي آمَالِهِمْ وَوَاصِلْ مِنْ فِي حُسْنِ الثَّنَاءِ عَلَيْهِمْ وَ تَعْدِيدِ مَا أَبْلَى ذَوُو الْبَلَاءِ مِنْهُمْ فَإِنَّ كَثْرَةَ الذِّكْرِ لِحُسْنِ فِعَالِهِمْ أَفْعَالِهِمْ تَهُزُ الشَّجَاعَ وَ تُحَرِّضُ النَّاكِلَ إِنْ شَاءَ اللَّهُ ثُمَّ اعْرِفْ لِكُلِّ امْرِيَّ مِنْهُمْ مَا أَبْلَى وَلَا تَضُمَّنَّ بَلَاءَ امْرِي إِلَى غَيْرِهِ وَ لَا تُقَصِّرَنَّ بِهِ دُونَ غَايَةِ بَلَائِهِ وَلَا يَدْعُوَنَّكَ شَرَفُ امْرِيَّ إِلَى أَنْ تُعْظِمَ مِنْ بَلَائِهِ مَا كَانَ صَغِيراً وَ لَا ضَعَةُ امْرِيَّ إِلَى أَنْ تَسْتَصْغِرَ مِنْ بَلَائِهِ مَا كَانَ عَظِيماً.
وَ لْيَكُنْ أَثَرُ رُءُوسِ جُنْدِكَ عِنْدَكَ مَنْ وَاسَاهُمْ فِي مَعُونَتِهِ (1)
و باید برگزیده ترین سران سپاهت نزد تو کسی باشد که در کمک به سپاهیان مواسات را رعایت نماید.
وَ أَفْضَلَ عَلَيْهِمْ مِنْ جِدَتِهِ بِمَا يَسَعُهُمْ وَيَسَعُ مَنْ وَرَاءَهُمْ مِنْ خُلُوفِ أَهْلِيهِمْ (2)
خُلُوفِ: برجای گذاشته اند؛ جمع «خلف» به معنای بازماندگانی است که هنگام سفر از خود در وطن می گذارد و معمولا زنان و فرزندان کوچک و افراد ناتوان اطلاق می شود؛ المتخلّفون جمع خلف بالفتح.
و از توانگری خود به آنان احسان کند به اندازه ای که بتواند سپاهیان و خانواده های آنان را که از خود به جای نهاده اند اداره نماید.
نکته
با زیردستان نباید تنگ نظرانه برخورد کرد بلکه از امکانات و بهره هایی که در اختیار دارد.
نه تنها به اندازه رفع نیاز و گذران زندگی بلکه در سطحی که کاستی های آنان و نگرانی های معیشتی اشان برطرف شود باید به آن ها کمک کرد. (1)
حَتَّى يَكُونَ هَمُّهُمْ هَمّاً وَاحِداً فِي جِهَادِ الْعَدُوِّ فَإِنَّ عَطْفَكَ عَلَيْهِمْ يَعْطِفُ قُلُوبَهُمْ عَلَيْكَ (2)تا اندیشه آنان در جنگ با دشمن یک اندیشه باشد، چرا که عنایت تو نسبت به آنان دل هایشان را متوجه تو می گرداند.
نکته
هر اندازه سربازان توجه خاص و احسان فرمانده را نسبت به رفع نیازهای خود مشاهده کنند به همان اندازه رابطه عاطفی قوی تری بین آنان به وجود خواهد آمد و هنگام رویارویی با دشمن فداکاری بیشتری از خود نشان خواهند داد. (3)
مشابه
وَ إِذا حَكَمْتُمْ بَيْنَ النَّاسِ أَنْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ (4)و چون میان مردم داوری می کنید، به عدالت داوری کنید. وَ إِذا قُلْتُمْ فَاعْدِلُوا وَ لَوْ كانَ ذا قربی (5)و چون به داوری [یا شهادت] سخن گویید دادگری کنید هر چند [درباره] خویشاوند [شما] باشد.
وَ إِنَّ أَفْضَلَ قُرَّةِ عَيْنِ الْوِلَاةِ اسْتِقَامَةُ الْعَدْلِ فِى الْبِلَادِ وَ ظُهُورُ مَوَدَّةِ الرَّعِيَّةِ (6) برترین چیزی که موجب چشم روشنی زمامداران می شود برقراری عدالت در شهرها و ظهور دوستی و محبت رعیت است.
مشابه
الْعَدْلُ يَضَعُ الْأُمُورَ مَوَاضِعَهَا وَ الْجُودُ يُخْرِجُهَا مِنْ جِهَتِهَا (1)عدل جریان امور را در مجرای طبیعی خودش قرار می دهد اما جود جریان ها را از مجرای طبیعی خودشان خارج می سازد.
و إِنَّهُ لَا تَظْهَرُ مَوَدَّتْهُمْ إِلَّا بِسَلَامَةِ صُدُورِهِمْ وَ لَا تَصِحُ نَصِيحَتُهُمْ إِلَّا بِحِيطَتِهِمْ عَلَى ولاة الأمور (2) و دوستی رعیت آشکار نشود مگر به سلامت دل آنان و خیر خواهی ایشان درست و راست نگردد جز آن که زمامداران خود را حمایت نمایند.
نکته
سلامت صدور اشاره به خوش بینی و نفی هر گونه کینه و عداوت است. اگر رعایا به اعمال زمامداران خوش بین باشند و هیچ گونه عداوتی از آنان به دل نگیرند محبت و وفاداری آنان به حکومت آشکار می گردد. (3)
وَ قِلَّةِ اسْتِثْقَالِ دُوَلِهِمْ وَ تَرْكِ اسْتِبْطَاءِ انْقِطَاعِ مُدَّتِهِمْ (4)
و حکومت حاکمان را بر خود سنگین نشمارند و توقع به پایان رسیدن زمان حکومتشان را نداشته باشند.
نکته
رفتار حکومت با مردم باید به گونه ای باشد که به خستگی مردم از دست حکومت و کارگزاران نینجامد و حکومت حاکمان را توان فرسا تلقی نکنند و از درازی مدت فرمانروایی آنان به ستوه نیایند. (5)
1) نهج البلاغه، حکمت 437.
2) بِحِيطَتِهِمْ: جمع شدن آن ها؛ الحيطة على وزن الشيمة مصدر حاطه يحوطه حوطا و حياطة و حيطة: أى كلاه و رعاه.
3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 10، ص 475
4) اسْتِثْقَالِ سنگین شمردن؛ از ریشهٔ «ثقل» گرفته شده است؛ استفعال من الثقل تحمّل الشدّة و الاستنكار بالقلب. اسْتِبْطَاءِ کند شمردن؛ از ریشهٔ «بطء» به معنای کند بودن؛ بطؤ: بالضمّ ككرم بطاء ككتاب و أبطأ ضد أسرع و منه الخبر: من بطأ به عمله لم ينفعه نسبه، أى من أخره عمله السيىء و تفريطه فى العمل الصالح لم ينفعه في الآخرة شرف النسب.
5) قطره ای از دریا، ج3، ص216.
فَافْسَحْ فِي آمَالِهِمْ وَ وَاصِلْ فِي حُسْنِ الثَّنَاءِ عَلَيْهِمْ وَ تَعْدِيدِ مَا أَبْلَى ذَوُو الْبَلَاءِ مِنْهُمْ (1)
مَا أَبْلَی: آن چه انجام داد. ذَوُو الْبَلَاءِ: تلاشگران.
پس آرزوهای رعیت را بر آور و نیکو ستودن آنان را پیوسته دار و رنج و زحمت و کوشش و ابتلای صاحبان فعالیت را در نظر داشته باشفَإِنَّ كَثْرَةَ الذِّكْرِ لِحُسْنِ أَفْعَالِهِمْ تَهُنَّ الشُّجَاعَ وَ تُحَرِّضُ النَّاكِلَ إِنْ شَاءَ اللَّهُ (2)
چه این که بسیار یاد کردن کارهای خوب دلیر را به هیجان آورده و ترسو را به کوشش وامی دارد ان شاء الله.
نکته
نظارت همیشگی حاکمان و فرماندهان بر افراد تحت فرمان و تشویق آنان در همه کارهای مثبت و ارزنده افراد پر تلاش را به کار بیشتر واخواهد داشت و افراد تنبل و سست عنصر را نیز متوجه نقصان و ایرادشان خواهد کرد. (3)
ثُمَّ اعْرِفْ لِكُلِّ امْرِي مِنْهُمْ مَا أَبْلَى وَ لَا تَضْمَّنَّ بَلَاءَ امْرِيَّ إِلَى غَيْرِهِ وَ لَا تُقَصِّرَنَّ بِهِ دُونَ غَايَةِ بَلَائِهِ (4) سپس کوشش هر یک از آنان را به دقت بشناس و زحمت کسی را به دیگری نسبت مده، و
1) فَافْسَحُ: برآورد؛ فسحت له في المجلس فسحا من باب نفع فرجت له عن مكان يسعه و فسح المكان بالضم، و أفسح لغة. الْبَلَاءِ: آزمایش کردن؛ گاه به وسیله نعمتها و گاه به وسیلهٔ مصائب صورت می گیرد و به همین جهت بلاء گاه به معنای نعمت و گاه به معنای مصیبت آمده است.
2) تهز: به هیجان در می آورد؛ از ریشهٔ «هَزَّ» به معنای جنبش دادن و تحریک شدید است؛ یقال هزّه و هزّ به إذا حرّكه. تُحَرِّضُ: به تلاش تشویق می کند از ریشهٔ تحریض» به معنای برانگیزاندن و ترغیب کردن بر چیزی؛ قوله تعالی و حرّض المؤمنين على القتال، أى حتهم والتحريض الحثّ و الاحماء عليه. النَّاكِل سستی کننده؛ انسان کم کار یا ترسو و عقب نشینی کننده است؛ از ریشهٔ «نکول» به معنای ترسیدن و عقب نشینی کردن.
3) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص310.
4) لَا تَضْمَّنَّ: هرگز محاسبه نکن؛ از ریشهٔ «تضمن» به معنای در بر داشتن و شامل شدن چیزی است و در این جا به این اشاره دارد که نقاط قوت کسی را برای دیگری قرار نده و ضمیمه دیگری نساز.
در اجر و مزدش به اندازۀ رنجی که برده کوتاهی مکن.
وَ لَا يَدْعُوَنَّكَ شَرَفُ امْرِي إِلَى أَنْ تُعْظِمَ مِنْ بَلَائِهِ مَا كَانَ صَغِيراً وَ لَا ضَعَةُ امْرِي إِلَى أَنْ تَسْتَصْغِرَ مِنْ بَلَائِهِ مَا كَانَ عَظِيماً (1)
لَا يَدْعُوَنَّ: دعوت نکند.
تُعْظم عظیم می شماری
ضَعَةُ: فرودستی؛ پایین بودن؛ اسم مصدر من وضع يضع أى خشة مقامه وحسبه.
تَسْتَصْغِرَ: کوچک می شماری
و مقام کسی باعث نشود که کوشش اندکش را بزرگ شماری و معمولی بودن شخص علت نگردد که کار بزرگش را اندک دانی.
نکته
در قضاوت و ارزیابی ها باید به کیفیت کار توجه کرد نه شخصیت انجام دهنده آن چه بسا چهره های برجسته و بزرگ کارهای ناچیزی ارائه می دهد و افراد گمنام و سطح پایین کارهای مهم و سرنوشت سازی انجام می دهند. (2)
وَارْدُدْ إِلَى اللَّهِ وَ رَسُولِهِ مَا يُظْلِعُكَ مِنَ الْخُطُوبِ وَيَشْتَبِهُ عَلَيْكَ مِنَ الْأُمُورِ فَقَدْ قَالَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ تَعَالَى لِقَوْمٍ أَحَبَّ إِرْشَادَهُمْ - يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِى الْأَمْرِ مِنْكُمْ فَإِنْ تَنَازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَ الرَّسُولِ فَالرَّدُّ إِلَى اللَّهِ الْأَخْذُ بِمُحْكَمِ كِتَابِهِ وَ الرَّدُّ إِلَى الرَّسُولِ الْأَخْذُ بِسُنَّتِهِ الْجَامِعَةِ غَيْرِ الْمُفَرَّقَةِ.
وَ ارْدُدْ إِلَى اللَّهِ وَرَسُولِهِ مَا يُضْلِعُكَ مِنَ الْخُطُوبِ وَيَشْتَبِهُ عَلَيْكَ مِنَ الْأُمُورِ (1)
جایی که کارها بر تو مشکل شود و در اموری که برایت شبهه حاصل گردد حل آن را به خدا و پیامبرش ارجاع ده.
نکته
تعبیر «مَا يُضْلِعْكَ» با توجه به این که ضلع به معنای بار سنگینی است که گاه انسان را به این سو و آن سو مایل می کند اشاره به این است که هر حکم مشکل و پیچیده ای پیش آمد باید از طریق مراجعه به کتاب و سنت حل شود. (2)
فَقَدْ قَالَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ تَعَالَى لِقَوْمٍ أَحَبَّ إِرْشَادَهُمْ - يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِى الْأَمْرِ مِنْكُمْ فَإِنْ تَنَازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَ الرَّسُولِ (3)
که خداوند به مردمی که هدایتشان را علاقه داشته فرموده ای کسانی که ایمان آورده اید، خدا و پیامبر و اولی الامر از خودتان را اطاعت کنید و اگر در برنامه ای اختلاف کردید حکمش را به خدا و رسول باز گردانید».
نکته
از وظایف مهم کارگزاران این است که در امور مهم و سرنوشت ساز با عجله و شتاب تصمیم نگیرند و در آن جا که کوچکترین شبهه و ابهامی در کار است به حاکم و رهبر
اسلامی مراجعه کنند. (1)
مشابه
وَ لَوْ رَدُّوهُ إِلَى الرَّسُولِ وَ إِلى أُولى الْأَمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الَّذِينَ يَسْتَنْبِطُونَهُ (2)و اگر آن را به پیامبر و اولیای امر خود ارجاع کنند، قطعاً از میان آنان کسانی اند که می توانند درست و نادرست آن را دریابند. فَإِنْ تَنَازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَ الرَّسُول (3)پس هرگاه در امری [دینی] اختلاف نظر یافتید آن را به [کتاب] خدا و [سنت] پیامبر [او] عرضه بدارید.
فَالرَّدُّ إِلَى اللَّهِ الْأَخْذُ بِمُحْكَمِ كِتَابِهِ وَ الرَّدُّ إِلَى الرَّسُولِ الْأَخْذُ بِسُنَّتِهِ الْجَامِعَةِ غَيْرِ الْمُفَرَّقَةِ بازگردان به خدا قبول آیات محکم او و ارجاع به رسول پذیرفتن سنت اوست که جمع کننده همگان بر یک رأی است و پراکنده نیست.
نکته
اشاره به احادیث و سیره نبوی است که مورد قبول مسلمانان و مشهور در میان آن هاست و اخذ به آن سبب سبب هیچ گونه اختلاف و تفرقه ای نمی شود. (4)
مشابه
لَا تُخَاصِمْهُمْ بِالْقُرْآنِ فَإِنَّ الْقُرْآنَ حَمَّالٌ ذُو وُجُوهِ تَقُولُ وَيَقُولُونَ... وَلَكِنْ حَاجِجُهُمْ بِالسُّنَّةِ فَإِنَّهُمْ لَنْ يَجِدُوا عَنْهَا مَحِيصا (5)با آنان با قرآن به مناظره برنخیز چراکه قرآن تحمل معانی گوناگون دارد تو چیزی از قرآن می گویی آنان چیز دیگر ولی با کمک سنت پیامبر با آنان احتجاج کن که در برابر آن جز پذیرش گزیری ندارند.
ثُمَّ اخْتَرْ لِلْحُكْمِ بَيْنَ النَّاسِ أَفْضَلَ رَعِيَّتِكَ فِی نَفْسِكَ مِمَّنْ لَا تَضِيقُ بِهِ الْأُمُورُ وَ لَا تُمَحْكُهُ الْخُصُومُ وَ لَا يَتَمَادَى فِى الزَّلَّةِ وَ لَا يَحْصَرُ مِنَ الْفَيْءِ إِلَى الْحَقِّ إِذَا عَرَفَهُ وَ لَا تُشْرِفُ نَفْسُهُ عَلَى طَمَعِ وَ لَا يَكْتَفِى بِأَدْنَى فَهُم دُونَ أَقْصَاهُ وَ أَوْقَفَهُمْ فِي الشُّبُهَاتِ وَآخَذَهُمْ بِالْحُجَج وَ أَقَلَّهُمْ تَبَرُّماً بِمُرَاجَعَة الْخَصْمِ وَأَصْبَرَهُمْ عَلَى تَكَشُفِ الْأُمُورِ وَ أَصْرَمَهُمْ عِنْدَ اتَّضَاحِ الْحُكْمِ مِمَّنْ لَا يَزْدَهِيهِ إِطْرَاءٌ وَ لَا يَسْتَمِيلُهُ إِغْرَاءٌ وَ أُولَئِكَ قَلِيلٌ ثُمَّ أَكْثِرْ تَعَاهَدَ قَضَائِهِ وَ أَفْسِحُ افْسَحْ لَهُ فِي الْبَذْلِ مَا ايُزِيخَا يُزِيلُ عِلَّتَهُ وَ تَقِلُّ مَعَهُ حَاجَتُهُ إِلَى النَّاسِ وَ أَعْطِهِ مِنَ الْمَنْزِلَةِ لَدَيْكَ مَا لَا يَطْمَعُ فِيهِ غَيْرُهُ مِنْ خَاصَّتِكَ لِيَأْمَنَ بِذَلِكَ اِغْتِيَالَ الرِّجَالِ لَهُ عِنْدَكَ فَانْظُرْ فِي ذَلِكَ نَظَراً بَلِيغاً فَإِنَّ هَذَا الدِّينَ قَدْ كَانَ أَسِيراً فِى أَيْدِى الْأَشْرَارِ يُعْمَلُ فِيهِ بِالْهَوَى وَ تُطْلَبُ بِهِ الدُّنْيَا.
ثُمَّ اخْتَرْ لِلْحُكْمِ بَيْنَ النَّاسِ أَفْضَلَ رَعِيَّتِكَ فِی نَفْسِكَ مِمَّنْ لَا تَضِيقُ بِهِ الْأُمُورُ (1)
لا تضيقُ: در تنگنا قرار نمی گیرد
برای قضاوت بین مردم برترین شخص نزد خودت را انتخاب کن کسی که امور قضاوت او را دچار تنگنا نکند.
نکته
از حساس ترین بخش حکومت دستگاه قضایی آن است زیرا آن چنان که نیروهای نظامی امنیت خارجی کشور اسلامی را تأمین می کنند تشکیلات قضایی و دادگستری امنیت داخلی نظام اسلامی را در برابر تبهکاران و مفسدان بر عهده دارد. (2)
1) اختر: انتخاب کن. الحكم: قضاوت؛ مصدر حكم يحكم و جاء منه حكم تحكيما و تحكّم تحكّما و حاکم و تحاكم و هو إنشاء نفساني يتعلق بالنسبة بين الموضوع و المحمول ايجابا أو سلبا فيسمى تصديقا و خبرا إذا حكى عما ورائه، و يحتمل الصدق، و الكذب و إنشاء إذا لم يحك بأقسامه من الأمر والنهى و القسم و الدعاء وغير ذلك، وينسب إلى الشرع فيقال: الحكم الشرعي، و هو طلب الشارع الفعل أو تركه مع استحقاق الدم بمخالفته أو بدونه أو تسويته ويتولّد منه الحكم الوضعى بأقسامه أو هو إنشاء مستقل في بعض صوره، و الحكم الشرعى عند الأشاعرة خطاب الله المتعلّق بأفعال المكلفين، و هذا التفسير أعم و أتمّ و الحكم القضائي إنشاء إثبات حق لأحد المترافعين كما إذا اقيم البينة أو اعترف المدعى عليه أو نفيه كما إذا أنكر و حلف.
2) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص 314
وَ لَا تُمَحْكُهُ الْخُصُومُ (1) و بر خورد مدعیان پرونده وی را گرفتار لجبازی ننماید.
مشابه
اللَّجَاجُ أَكْثَرُ الْأَشْيَاءِ مَضَرَّةً فِى الْعَاجِلِ وَالآجِل (2)لجاجت به حسب ضرر و زیان در دنیا و آخرت بیشترین چیزهاست.
وَ لَا يَتَمَادَى فِي الزَّلَّةِ (3)
و در خطا پافشاری نورزد.
مشابه
وَ لَوْ رَحِمْناهُمْ وَ كَشَفْنا ما بِهِمْ مِنْ ضُرٍّ لَلَجُوا فى طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُون (4)و اگر ایشان را ببخشاییم و آن چه از صدمه بر آنان وارد آمده است برطرف کنیم، در طغیان خود کوردلانه اصرار می ورزند.
وَ لَا يَحْصَرُ مِنَ الْفَيْءِ إِلَى الْحَقِّ إِذَا عَرَفَهُ (5)
و هنگام شناخت حق از باز گشت به آن در نماند.
وَ لَا تُشْرِفُ نَفْسُهُ عَلَى طَمَعِ وَ لَا يَكْتَفِي بِأَدْنَى فَهْمِ دُونَ أَقْصَاهُ (6) و درونش به طمع میل نکند و در رسیدن به حقیقت مقصود به اندک فهم اکتفا ننماید.
1) لا تُمَسِّكُهُ: او را به لجاجت وادار نمی کند؛ از ریشه «محک» به معنای پرخاشگری و لجاجت؛ محک: الرجل: لج و ماحک زید عمرا: لاجه. خُصُومُ: طرف دعوا.
2) تصنيف غرر الحكم و درر الکلم ص 463.
3) لَا يَتَمَادَى: ادامه نمی دهد؛ از ریشهٔ «تمادی» به معنای استمرار و ادامه و اصرار در انجام چیزی است. الزَّلَّةِ: لغزش؛ موضع الخطر و المزلّة، المزلق.
4) مومنون، 75
5) لَا يَحْصَرُ: از گفتن حق عاجز نمی شود؛ از ریشهٔ «حصر» به معنای به تنگنا افتادن است و بسیار می شود که آن را در فروماندن به هنگام سخن گفتن اطلاق می کنند و در این جا به هر دو معنا به کار می رود. الْفَيْءِ: بازگشتن
6) لَا تُشْرِفُ: مشرف نمی شود.
مشابه
عَنْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ علیه السلام قَالَ: أَكْثَرُ مَصَارِع الْعُقُولِ تَحْتَ بُرُوقِ الْمَطَامِع (1)اميرالمؤمنين علیه السلام در نهج البلاغه می فرماید: بیشترین قربانگاه عقل ها در پرتو طمع هاست.
رَأْسُ الْوَرَع ترك الطمع (2)سر پرهیزکاری ترک طمع است.
وَ أَوْقَفَهُمْ فِى الشُّبُهَاتِ وَآخَذَهُمْ بِالْحُجَج و در نگش در شبهات از همه بیشتر باشد و دلایل را بیش از همه به کار گیرد.
مشابه
قَالَ رَسُولُ اللَّهِ: حَلَالٌ بَيِّنٌ وَ حَرَامٌ بَيِّنُ وَ شُبُهَاتٌ بَيْنَ ذَلِكَ فَمَنْ تَرَكَ الشُّبُهَاتِ نَجَا مِنَ الْمُحَرَّمَاتِ وَ مَنْ أَخَذَ بِالشُّبُهَاتِ ارْتَكَبَ الْمُحَرَّمَاتِ وَ هَلَكَ مِنْ حَيْثُ لَا يَعْلَم (3)رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: حلالی است روشن و حرامی است روشن و در بین این امور مشتبهی هم هست، هر که مورد شبهه را ترک کرد از محرمات نجات یافته و هر که بدان اخذ کرد و در نتیجه مرتکب حرام شود و ندانسته هلاک گردد.
وَ أَقَلَّهُمْ تَبَرُّماً بِمُرَاجَعَة الْخَصْمِ (4) و از رفت و آمد نزاع کنندگان کمتر ملول شود.
وَ أَصْبَرَهُمْ عَلَى تَكَشُفِ الْأُمُورِ و در کشف امور از همه شکیباتر باشد.
وَ أَصْرَمَهُمْ عِنْدَ اتَّضَاحِ الْحُكْمِ (5)
1) وسائل الشيعة، ج16، ص 24.
2) تصنيف غرر الحكم و درر الكلم، ص 272.
3) الكافي (ط، الإسلامية)، ج1، ص62.
4) تبرم: ملول و دلتنگ شدن؛ از ریشهٔ «برم» در اصل به معنای تابیدن ریسمان و طناب و امثال آن است و سپس بر هر چیزی خسته کننده ای اطلاق شده و در این جا به معنای ناراحتی شدید و خستگی است.
5) أَصْرَمَهُمْ: قاطع ترین آن ها؛ از ریشهٔ «صرم» به معنای بریدن و قطع کردن گرفته شده که گاه به معنای برش معنوی و قاطعیت نیز آمده است؛ القطع.
و در وقت روشن شدن حکم از همه قاطع تر باشد.
مِمَّنْ لَا يَزْدَهِيهِ إِطْرَاء وَ لَا يَسْتَمِيلُهُ إِغْرَاءٌ وَ أُولَئِكَ قَلِيلٌ ثُمَّ أَكْثِرْ تَعَاهُدَ قَضَائِهِ (1)
لَا يَسْتَمِيلُهُ: او را متمایل نمی سازد؛ از ریشهٔ «استماله» به معنای متمایل ساختن به سوی خویش.
إِغْرَاء: تشویق و تحریک برای انجام کاری؛ در اصل به معنای چسبانیدن چیزی به چیز دیگر است.
کسی که ستایش مردم او را دچار خودبینی نکند و تمجید و تعریف او را به تعریف کننده مایل ننماید، که آراستگان به این صفات در جامعه اندکند.
نکته
اشاره به این که هر چند واجدان این صفات مورد اعتمادند با این حال چون مسئله قضاوت بسیار مهم است و ممکن است گاه گرفتار خطا و اشتباه و یا انحراف شوند بازرسهایی بفرست تا احکام قضایی آن ها را بررسی کنند و یا خودت از نزدیک پاره ای از قضاوت های آن ها را بررسی کن که این کار قاضی را در طرفداری از عدالت تقویت می کند. (2)
وَ افْسَحْ لَهُ فِي الْبَذْلِ مَا يُزِيحُ يُزِيلُ عِلَّتَهُ وَ تَقِلُّ مَعَهُ حَاجَتُهُ إِلَى النَّاسِ (3)
تقل: کم می شود.
قضاوت قاضی را هر چه بیشتر بررسی کن و در پرداخت مال به او گشاده دست باش آن مقدار که نیازش را بر طرف کند.
وَ أَعْطِهِ مِنَ الْمَنْزِلَةِ لَدَيْكَ مَا لَا يَطْمَعُ فِيهِ غَيْرُهُ مِنْ خَاصَّتِكَ لِيَأْمَنَ بِذَلِكَ اغْتِيَالَ الرِّجَالِ لَهُ عِنْدَكَ (4) و احتیاجش به مردم کم شود و آنچنان مقامش را نزد خود بالا بر که از نزدیکانت احدی در
1) لَا يَزْدَهِيهِ: او را به تکبر وادار نمی کند؛ از ریشهٔ «ازدهاء» به معنای عُجب و خودبینی و خودپسندی است؛ افتعال من الزهو و هو الكبر. إطراء: مدح و ثنا؛ ثناخوانی و تمجید و مدح فراوان است؛ كثرة المدح.
2) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ج 10، ص 493.
3) افْسَحْ لَهُ: بگستر. عِلَّتَه: احتياج او.
4) اغْتِيَالَ: غافلگیر شدن در اصل به معنای غافلگیر کردن و زیان رساندن است و گاه به معنای کشتن غافل گیرانه آمده است؛ الأخذ على غرّة.
نفوذ به او طمع ننماید تا از ضایع شدنش به توسط مردم نزد تو در امان بماند.
فَانْظُرْ فِي ذَلِكَ نَظَراً بَلِيغاً فَإِنَّ هَذَا الدِّينَ قَدْ كَانَ أَسِيراً فِي أَيْدِي الْأَشْرَارِ يُعْمَلُ فِيهِ بِالْهَوَى وَ تُطْلَبُ بِهِ الدُّنْيَا در دستوراتی که دادم نیک بنگر که همانا این دین در دست بدکاران اسیر گشته بود، که با نام دین به هوا پرستی پرداخته و دنیای خود را به دست می آوردند.
نکته
این سخن به زمان عثمان اشاره می کند که گروهی از افراد فاسد و مفسد از بنی امیه و بنی مروان قدرت را در دست گرفتند اموال بیت المال را به غارت می بردند و آن چه برای آن ها مهم نبود حفظ اسلام و نگهداری از این دین بود. (1)
1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 10، ص 495.
ثُمَّ انْظُرْ فِي أُمُورِ عُمَّالِكَ فَاسْتَعْمِلْهُمُ اخْتِيَاراً] اخْتِبَاراً وَ لَا تُوَلِّهِمْ مُحَابَاةً وَأَثَرَةً فَإِنَّهُمَا جِمَاعٌ مِنْ شُعَبِ الْجَوْرِ وَ الْخِيَانَةِ وَتَوَنَّ مِنْهُمْ أَهْلَ التَّجْرِبَةِ وَالْحَيَاءِ مِنْ أَهْل الْبُيُوتَاتِ الصَّالِحَةِ وَ الْقَدَمِ فِى الْإِسْلَامِ الْمُتَقَدِّمَةِ فَإِنَّهُمْ أَكْرَمُ أَخَلَاقاً وَأَصَحُ أَعْرَاضاً وَ أَقَلُّ فِي الْمَطَامِع [إِشْرَافاً] إِشْرَاقاً وَ أَبْلَغْ فِى عَوَاقِبِ الْأُمُورِ نَظَراً ثُمَّ أَسْبِغْ عَلَيْهِمْ الْأَرْزَاقَ فَإِنَّ ذَلِكَ قُوَّةٌ لَهُمْ عَلَى اسْتِصْلَاحِ أَنْفُسِهِمْ وَ غِنِّي لَهُمْ عَنْ تَنَاوُلِ مَا تَحْتَ أَيْدِيهِمْ وَحُجَّةٌ عَلَيْهِمْ إِنْ خَالَفُوا أَمْرَكَ أَوْ ثَلَمُوا أَمَانَتَكَ ثُمَّ تَفَقَدْ أَعْمَالَهُمْ وَ ابْعَثِ الْعُيُونَ مِنْ أَهْل الصَّدْقِ وَ الْوَفَاءِ عَلَيْهِمْ فَإِنَّ تَعَاهُدَكَ فِي السِّرِّ لِأُمُورِهِمْ حَدْوَةٌ لَهُمْ عَلَى اسْتِعْمَالِ الْأَمَانَةِ وَ الرَّفْقِ بِالرَّعِيَّةِ وَ تَحَفَّظُ مِنَ الْأَعْوَانِ فَإِنْ أَحَدٌ مِنْهُمْ بَسَطَ يَدَهُ إِلَى خِيَانَةِ اجْتَمَعَتْ بِهَا عَلَيْهِ عِنْدَكَ أَخْبَارُ عُيُونِكَ اكْتَفَيْتَ بِذَلِكَ شَاهِداً فَبَسَطْتَ عَلَيْهِ الْعُقُوبَةَ فِي بَدَنِهِ وَ أَخَذْتَهُ بِمَا أَصَابَ مِنْ عَمَلِهِ ثُمَّ نَصَبْتَهُ بِمَقَامِ الْمَذَلَّةِ وَ وَسَمْتَهُ بالْخِيَانَةِ وَقَلَّدْتَهُ عَارَ التُّهَمَةِ:
ثُمَّ انْظُرْ فِي أُمُورِ عُمَّالِكَ فَاسْتَعْمِلْهُمُ اخْتِبَاراً (1) سپس در امور کارگزاران حکومتت دقت کن و آنان را پس از آزمایش به کار گیر
وَ لَا تُوَلِّهِمْ مُحَابَاةً وَ أَثَرَةً فَإِنَّهُمَا جِمَاعٌ مِنْ شُعَبِ الْجَوْرِ وَ الْخِيَانَةِ (2)
أَثَرَةً: استبداد؛ حب نفس شدید؛ خودرایی در کارها و بدون مشورت عمل کردن؛ از ریشهٔ «أثر» به معنای تأثیرگذاری یا مقدم داشتن خویشتن بر دیگری است؛ الاستبداد و الانعام للحب و المودة.
از راه هواوهوس و خود رأیی آنان را به کار گردانی مگمار، زیرا هواوهوس و خود رأیی جامع همه شعبه های ستم و خیانت است.
وتَوَةٌ مِنْهُمْ أَهْلَ التَّجْرِبَةِ وَ الْحَيَاء (1) از عمال حکومت کسانی را انتخاب کن که اهل تجربه و حیاءاند.
مِنْ أَهْلِ الْبُيُوتَاتِ الصَّالِحَةِ وَالْقَدَمِ فِي الْإِسْلَامِ الْمُتَقَدِّمَةِ (2) و از خانواده های شایسته و در اسلام پیش قدم ترند.
فَإِنَّهُمْ أَكْرَمُ أَخْلَاقاً وَأَصَحُ أَعْرَاضاً وَ أَقَلُّ فِي الْمَطَامِع (إِشْرَافاً إِشْرَاقاً وَأَبْلَغُ فِي عَوَاقِبِ الْأُمُورِ نَظَراً) (3) چرا که اخلاق آنان کریمانه تر و خانواده ایشان سالم تر و مردمی کم طمع تر، و در ارزیابی عواقب امور دقیق ترند.
ثُمَّ أَسْبِغْ عَلَيْهِمُ الْأَرْزَاقَ فَإِنَّ ذَلِكَ قُوَّةٌ لَهُمْ عَلَى اسْتِصْلَاحٍ أَنْفُسِهِمْ (4) سپس جیره آنان را فراوان ده زیرا این برنامه برای آنان در اصلاح وجودشان قوّت است.
وَ غِنَّى لَهُمْ عَنْ تَنَاوُلِ مَا تَحْتَ أَيْدِيهِمْ و از خیانت در آن چه زیر دست آنان می باشد بی نیاز کننده است.
نکته
وقتی چشم و دل کارگزاران سیر شود انگیزه سوء استفاده های مالی از بین می رود و با دقت بیشتری از امانت هایی که در اختیار دارند مراقبت خواهند کرد. (5)
1) تَوَجَّ: طلب کن؛ از ریشه «وخی» به معنای قصد کردن و آهنگ چیزی نمودن؛ التوخى: التقصد، ثلمت الاناء من باب ضرب كسرته من حافته، الثلمة كبرمة: الخلل الواقع في الحائط و غيره.
2) القَدَمِ: سابقه؛ صاحب قدم یعنی کسی که دارای حسن سابقه است.
3) أَعْرَاض: آبروها؛ جمع عرض
4) أسبع: فراوان نما؛ از ریشهٔ سبوغ به معنای فراخی نعمت است و در اصل به معنای گشاد بودن پیراهن یا زره و اسباغ به معنای چیزی را فراوان ساختن
5) قطره ای از دریا، ج3، ص246
وَ حُجَّةٌ عَلَيْهِمْ إِنْ خَالَفُوا أَمْرَكَ أَوْ ثَلَمُوا أَمَانَتَكَ (1) و اگر از فرمانت سر بر تابند و یا در امانت خیانت کنند بر آنان حجّت است.
نکته
حاکم اسلامی موظف است بگونه ای به رفع نیازهای مادی کارگزاران خود بپردازد تا دغدغه اداره زندگی شخصی تمرکز آن ها را بر هم نزند و به اموال بیت المال که در اختیار آن هاست چشم طمع نداشته باشند و اگر مرتکب در خیانت شوند قبلاً حجت بر آن ها تمام شده باشد. (2)
مشابه
ثُمَّ مَنْ قَدْ عَلِمْتُمْ بَعْدَهُ فِى فَضْلِهِ وَ زُهْدِهِ - سَلْمَانُ وَ أَبُو ذَرٍّ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمَا فَأَمَّا سَلْمَانُ فَكَانَ إِذَا أَخَذَ عَطَاهُ رَفَعَ مِنْهُ قُوتَهُ لِسَنَتِهِ حَتَّى يَحْضُرَ عَطَاؤُهُ مِنْ قَابِلِ فَقِيلَ لَهُ يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ أَنْتَ فِي زُهْدِكَ تَصْنَعُ هَذَا وَ أَنْتَ لَا تَدْرِي لَعَلَّكَ تَمُوتُ الْيَوْمَ أَوْ غَدَا فَكَانَ جَوَابَهُ أَنْ قَالَ مَا لَكُمْ لَا تَرْجُونَ لِيَ الْبَقَاءَ كَمَا خِفْتُمْ عَلَيَّ الْفَنَاءَ أَ مَا عَلِمْتُمْ يَا جَهَلَةً أَنَّ النَّفْسَ قَدْ تَلْتَاثُ عَلَى صَاحِبِهَا إِذَا لَمْ يَكُنْ لَهَا مِنَ الْعَيْشِ مَا يَعْتَمِدُ عَلَيْهِ فَإِذَا هِيَ أَحْرَزَتْ مَعِيشَتَهَا اطْمَأَنَّتْ. (3)سپس بعد از رسول الله از فضل و زهد سلمان و ابوذر شنیده اید اما سلمان هنگامی که سهمیه خود را از بیت المال می گرفت قوت سال خود را از آن بر می داشت تا سال دیگر فرارسد. کسی به او گفت سلمان تو با این که زاهدی چنین می کنی با این که نمی دانی شاید مرگ تو امروز یا فردا فرارسد؟ جواب سلمان این بود چرا همان گونه که درباره مرگ من می ترسید درباره بقای من امیدوار نیستید؟ آیا شما جاهلان نمی دانید که نفس آدمی گاه بر صاحبش می پیچد هرگاه وسیله زندگی قابل اعتمادی نداشته باشد اما هنگامی که معیشت خود را فراهم ساخت آرامش پیدا می کند؟
ثُمَّ تَفَقَدْ أَعْمَالَهُمْ وَابْعَثِ الْعُيُونَ مِنْ أَهْلِ الصِّدْقِ وَالْوَفَاءِ عَلَيْهِمْ (4)
1) ثَلَمُوا أَمَانَتَک: در امانت تو خیانت کردند؛ از ریشهٔ «ثَلم» به معنای شکافتن یا شکستن چیزی است و در این جا در مورد امانت به کار رفته و اشاره به خیانت در امانت است.
2) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص318.
3) الكافي (ط، الإسلامية)، ج 5، ص 65.
4) تَفَقَدْ: تحت نظر بگیر. ابْعَثِ الْعُيُونَ: جاسوسان را بفرست.
به کارهایشان رسیدگی کن و جاسوسانی از اهل راستی و وفا بر آنان بگمار.
مشابه
إِنَّ الْوَفَاءَ تَوْأَمُ الصِّدق (1)وفاء قرین راستی است.
فَإِنَّ تَعَاهُدَكَ فِي السِّرِّ لِأُمُورِهِمْ حَدْوَةٌ لَهُمْ عَلَى اسْتِعْمَالِ الْأَمَانَةِ وَ الرَّفْقِ بِالرَّعِيَّةِ (2)زیرا بازرسی پنهانی تو از کارهای آنان سبب امانت داری ایشان و مدارای با رعیت است.
وَ تَحَفَّظُ مِنَ الْأَعْوَانِ فَإِنْ أَحَدٌ مِنْهُمْ بَسَطَ يَدَهُ إِلَى خِيَانَةٍ اجْتَمَعَتْ بِهَا عَلَيْهِ عِنْدَكَ أَخْبَارُ عُيُونِكَ اكْتَفَيْتَ بِذَلِكَ شَاهِداً (3)
اكْتَفَيْتَ: اکتفا کردی.
از یاران و یاوران بر حذر باش اگر یکی از آنان دست به خیانت دراز کند و مأموران مخفی تو بالاتفاق خیانتش را گزارش نمایند اکتفای به همین گزارش تو را بس باشد.
نکته
این عبارت اشاره می کند که از سستی در برخورد با خیانتکار باید پرهیز شود وقتی خیانتش با توجه به گزارشات مامورین قابل اعتماد ثابت شد دلیلی برای مسامحه وجود ندارد. (4)
فَبَسَطْتَ عَلَيْهِ الْعُقُوبَةَ فِي بَدَنِهِ وَ أَخَذْتَهُ بِمَا أَصَابَ مِنْ عَمَلِهِ ثُمَّ نَصَبْتَهُ بِمَقَامِ الْمَذَلَّةِ وَ وَسَمْتَهُ بِالْخِيَانَةِ وَ قَلَّدْتَهُ عَارَ التُّهَمَةِ (5)
وَسَمْتَه: نشان دار كردی؛ وسما وسمة أثر فيه بسمة وكي، والميسم بكسر الميم اسم الالة التي يكوى بها.
قَلَّدت: برگردن آویزان کردی.
1) نهج البلاغه، خطبه 41 1.
2) حَدْوَةً: ترغیب و تشویق کردن؛ در اصل از ریشهٔ «حداء» به معنای حرکت دادن سریع شتران با آواز مخصوص است؛ الحث.
3) تحفظ: زیر نظر بگیر. الأعوان: معاونان.
4) قطره ای از دریا، ج 3، ص 252
5) أَخَذْتَ: مجازات کردی؛ در اصل از ریشهٔ «اخذ» به معنای گرفتن ولی بسیار می شود که به معنای مجازات کردن به کار می رود زیرا هنگام مجازات نخست مجرم را دستگیر و سپس مجازات می کنند. نَصَبْتَهُ: قرار دادی.
و او را به جرم خیانت کیفر بدنی بده و وی را به اندازۀ عمل ناپسندش عقوبت کن و سپس او را به مرحله ذلت و خواری بنشان و داغ خیانت را بر او بگذار، و گردن بند عار و بد نامی را به گردنش بینداز.
وَ تَفَقَدْ أَمْرَ الْخَرَاج بِمَا يُصْلِحُ أَهْلَهُ فَإِنَّ فِى صَلَاحِهِ وَ صَلَاحِهِمْ صَلَاحِاً لِمَنْ سِوَاهُمْ وَ لَا صَلَاحَ لِمَنْ سِوَاهُمْ إِلَّا بِهِمْ لِأَنَّ النَّاسَ كُلَّهُمْ عِيَالٌ عَلَى الْخَرَاجِ وَ أَهْلِهِ وَ لْيَكُنْ نَظُرُكَ فِي عِمَارَةِ الْأَرْضِ أَبْلَغَ مِنْ نَظَرِكَ فِي اسْتِجْلَابِ الْخَرَاجِ لِأَنَّ ذَلِكَ لَا يُدْرَكُ إِلَّا بِالْعِمَارَةِ وَ مَنْ طَلَبَ الْخَرَاجَ بِغَيْرِ عِمَارَةِ أَخْرَبَ الْبِلَادَ وَ أَهْلَكَ الْعِبَادَ وَ لَمْ يَسْتَقِمْ أَمْرُهُ إِلَّا قَلِيلًا فَإِنْ شَكَوْا ثِقَلَا أَوْ عِلَّةَ أَوِ انْقِطَاعَ شِرْبٍ أَوْ بَالَّةٍ أَوْ إِحَالَةَ أَرْضِ اغْتَمَرَهَا غَرَقُ أَوْ أَجْحَفَ بِهَا عَطَسٌ خَفَّفْتَ عَنْهُمْ بِمَا تَرْجُو أَنْ يَصْلُحَ بِهِ أَمْرُهُمْ وَ لَا يَثْقُلَنَّ عَلَيْكَ شَيْءٌ خَفَّفْتَ بِهِ الْمَدُّونَةَ عَنْهُمْ فَإِنَّهُ ذُخْرَ يَعُودُونَ بِهِ عَلَيْكَ فِي عِمَارَةِ بِلَادِكَ وَ تَزْيِينِ وِلَايَتِكَ مَعَ اسْتِجْلَابِک حُسْنَ ثَنَائِهِمْ وَ تَبَجُحِكَ بِاسْتِفَاضَةِ الْعَدْلِ فِيهِمْ مُعْتَمِداً فَضْلَ قُوَّتِهِمْ بِمَا ذَخَرْتَ عِنْدَهُمْ مِنْ إِجْمَامِکَ لَهُمْ وَ الثَّقَةَ مِنْهُمْ بِمَا عَوَّدْتَهُمْ مِنْ عَدْلِكَ عَلَيْهِمْ وَ رِفْقِكَ بِهِمْ فَرُبَّمَا حَدَثَ مِنَ الْأُمُورِ مَا إِذَا عَوَّلْتَ فِيهِ عَلَيْهِمْ مِنْ بَعْدُ احْتَمَلُوهُ طَيِّبَةً أَنْفُسُهُمْ بِهِ فَإِنَّ الْعُمْرَانَ مُحْتَمِلٌ مَا حَمَّلْتَهُ وَ إِنَّمَا يُؤْتَى خَرَابُ الْأَرْضِ مِنْ إِعْوَازِ أَهْلِهَا وَ إِنَّمَا يُعْوِزُ أَهْلُهَا لِإِشْرَافِ أَنْفُسِ الْوُلَاةِ عَلَى الْجَمْعِ وَ سُوءٍ ظَنّهِمْ بِالْبَقَاءِ وَقِلَّةِ انْتِفَاعِهِمْ بِالْعِبَرِ.
وَ تَفَقَدْ أَمْرَ الْخَرَاجِ بِمَا يُصْلِحُ أَهْلَهُ فَإِنَّ فِي صَلَاحِهِ وَ صَلَاحِهِمْ صَلَاحاً لِمَنْ سِوَاهُمْ (1)در مسئله مالیات به صورتی که اصلاح مالیات دهندگان در آن است رسیدگی کن، چه این که صلاح و بهبودی مالیات و مالیات دهندگان صلاح دیگران است.
وَ لَا صَلَاحَ لِمَنْ سِوَاهُمْ إِلَّا بِهِمْ لِأَنَّ النَّاسَ كُلَّهُمْ عِيَالٌ عَلَى الْخَرَاجِ وَ أَهْلِهِ و برای دیگران آسایش جز با بهبودی آنان وجود ندارد چرا که تمام مردم جیره خوار مالیات و پرداخت کنندگان آن هستند.
مشابه
لَا تُوَكَّلْ بهَا إِلَّا نَاصِحاً شَفِيقاً وَ أَمِيناً حَفِيظاً غَيْرَ مُعْنِفٍ وَ لَا مُجْحِفٍ وَ لَا مُلْغِبٍ وَ لَا مُتْعِب (2)جز خیر خواه و مهربان و امین و حافظ، چوپانی بر حیوانات مگمار که با حیوانات
درشتی نکند و آن ها را به جبر و مشقت نراند و نرنجاند و خسته ننماید.
وَ ليَكُنْ نَظَرُكَ فِي عِمَارَةِ الْأَرْضِ أَبْلَغَ مِنْ نَظَرِكَ فِي اسْتِجْلَابِ الْخَرَاجِ باید اندیشه ات در آبادی زمین از تدبیرت در جمع آوری مالیات بیشتر باشد.
لِأَنَّ ذَلِكَ لَا يُدْرَكُ إِلَّا بِالْعِمَارَةِ وَ مَنْ طَلَبَ الْخَرَاجَ بِغَيْرِ عِمَارَةِ أَخْرَبَ الْبِلَادَ وَ أَهْلَكَ الْعِبَادَ وَ لَمْ يَسْتَقِمْ أَمْرُهُ إِلَّا قَلِيلًا زیرا مالیات جز با آباد کردن زمین به دست نمی آید و هرکس بخواهد منهای آباد نمودن مالیات بگیرد شهرها را خراب کرده و بندگان خدا را به هلاکت انداخته و حکومتش جز اندک زمانی نماند.
فَإِنْ شَكَوْا ثِقَلًا أَوْ عِلَّةً أَوِ انْقِطَاعَ شِرْبٍ أَوْ بَالَّةٍ أَوْ إِحَالَةَ أَرْضِ اغْتَمَرَهَا غَرَقُ أَوْ أَجْحَفَ بِهَا عَطَش خَفَّفْتَ عَنْهُمْ بِمَا تَرْجُو أَنْ يَصْلُحَ بِهِ أَمْرُهُمْ (1)
بَالَّةٍ: آن چه زمین را خیس می کند؛ ترکننده از ریشهٔ «بل» به معنای مرطوب شدن و «باله» در این جا اشاره به باران و رطوبت های زمینی است که گیاهان را پرورش می دهد؛ القليل من الماء يبلّ به الأرض والظاهر أنّه في الأراضي التي يسقيه الأمطار فحسب، فاذا قلّت الأمطار يقال: اصيب بالبالة.
شرب: آب گرفتگی؛ النصيب من الماء.
إحالة: تغییر و دگرگونی؛ در اصل به معنای تغییر یافتن است و در این جا که اضافه به «ارض» شده است اشاره به دگرگونی زمین بر اثر آب گرفتگی است که موجب گندیدن بذر گیاه و ثمر ندادن می شود؛ تغیرت عمّا عليه من الاستواء فلم ينجب زرعها و لا أثمر نخلها، و ذلك يكون على أثر السيول والأمطار الغزيرة.
اغْتَمَر: آب گرفتگی.
أَجْحَفَ: از بین برد؛ از ریشهٔ «اجحاف» به معنای کندن پوست چیزی است سپس به معنای به مشقت انداختن و بی اثر ساختن و خراب کردن است.
اگر مالیات دهندگان از سنگینی مالیات، یا بر خورد به آفات، یا خشک شدن چشمه ها، یا کمی باران یا تغییر زمین بر اثر آب گرفتگی یا بی آبی شکایت کنند مالیات را به اندازه ای که اوضاع آنان بهبود یابد تخفیف ده.
1) ثِقَلَا: سنگینی؛ الشيء بالضم ثقلا و زان عنب ويسكن للتخفيف فهو ثقيل. عِلَّةً آفات در اصل به معنای بیماری است و در این جا به معنای آفاتی است که به گیاهان و درختان می رسد.
وَ لَا يَثْقُلَنَّ عَلَيْكَ شَيْءٍ خَفَّفْتَ بهِ الْمَدُّونَةَ عَنْهُمْ فَإِنَّهُ ذُخْرٌ يَعُودُونَ بِهِ عَلَيْكَ فِي عِمَارَةِ بلَادِكَ (1) و این تخفیف خرجی آنان بر تو سنگین نیاید، زیرا تخفیف تو ذخیره ای است که با آباد کردن شهرهای تو.
مشابه
وَ إِنْ سَأَلُوا مَعُونَةً عَلَى إِصْلَاح مَا يَقْدِرُونَ عَلَيْهِ بِأَمْوَالِهِمْ فَاكْفِهِمْ مَئُونَتَه (2)هرگاه کمکی از تو خواستند برای اصلاح کردن چیزی که با اموال خود قادر بر آن نیستند به آن ها کمک کن.
وَ تَزْيِينِ وِلَايَتِكَ مَعَ اسْتِجْلَابِكَ حُسْنَ ثَنَائِهِمْ (3)
و آرایش حکومتت به تو باز می گردانند علاوه ستایش مردم را به خود جلب نموده
وَ تَبَأْحِكَ بِاسْتِفَاضَةِ الْعَدْلِ فِيهِمْ و شادمان هستی که سفره عدالت را در بین آنان گسترده ای.
مُعْتَمِداً فَضْلَ قُوَّتِهِمْ بِمَا ذَخَرْتَ عِنْدَهُمْ مِنْ إِجْمَامِكَ لَهُمْ (4)
إِجْمَامِ: رفاه و آسایش دادن؛ از ریشهٔ «جموم» که به معنای اجتماع کردن است و از آن جا که انسان به هنگام استراحت خاطری جمع دارد این واژه به آن اطلاق شده است؛ الاراحة.
در حالی که با قوت بخشیدن به آنان به وسیله ذخیره ای که در تخفیف مالیات نزد ایشان نهاده ای می توانی بر آنان اعتماد کنی.
1) الْمَئُونَةَ: رنج و هزينه. ذخر: ذخيره.
2) بحار الأنوار (ط، بيروت)، ج 74، ص 240.
3) استجلاب: جلب کردن. تبجح: شادمانی؛ از ریشه «بجح» به معنای مسور شدن و فرح و شادی است؛ البجح: الفرح، يقال: بجح بالشى بالكسر و بالفتح لغة ضعيفة و بجحته فتبجّح. أى فرحته ففرح وفي حديث أهل الجنة في خيراتها يتبجحون.
4) مُعْتَمِداً: تکیه کردی؛ قاصدا. ذَخَرْتَ: ذخیره کردی.
وَ الثَّقَةَ مِنْهُمْ بِمَا عَوَّدْتَهُمْ مِنْ عَدْلِكَ عَلَيْهِمْ وَ رِفْقِكَ بِهِمْ (1) و با عدالت و مهربانیت که آنان را به آن عادت داده ای بر آنان مطمئن باشی.
فَرُبَّمَا حَدَثَ مِنَ الْأُمُورِ مَا إِذَا عَوَّلْتَ فِيهِ عَلَيْهِمْ مِنْ بَعْدُ احْتَمَلُوهُ طَيِّبَةً أَنْفُسُهُمْ بِهِ (2)چه بسا گرفتاری هایی پیش آید که پس از نیکی به مالیات دهندگان اگر حل آن را به آنان واگذاری با طیب خاطر بپذیرند.
فَإِنَّ الْعُمْرَانَ مُحْتَمِلٌ مَا حَمَّلْتَهُ چه این که بر مملکت آباد آن چه بار کنی تحمل کشیدنش را دارد.
نکته
اشاره به این که اساس کار عمران و آبادی است؛ اگر زمین های کشاورزی و سایر منابع درآمد مردم یک کشور آباد گردد و بنیه اقتصادی همه قوی شود مشکلات قابل حل است. (3)
وَ إِنَّمَا يُؤْتَى خَرَابُ الْأَرْضِ مِنْ إِعْوَازِ أَهْلِهَا (4) و علت خرابی زمین بی چیزی و تنگدستی اهل آن زمین است.
نکته
عمده ترین عامل ویرانی کشور حرص و آز زمامداران بر اخذ مالیات و جمع آوری ثروت بدون توجه به وضعیت عمومی مردم و عدم احساس مسئولیت در تأمین نیازها و رفاه و آسایش جامعه است. (5)
وَإِنَّمَا يُعْوِرُ أَهْلُهَا لِإِشْرَافِ أَنْفُسِ الْوَلَاةِ عَلَى الْجَمْع وَ سُوءٍ ظَنْهِمْ بِالْبَقَاءِ وَقِلَّةِ انْتِفَاعِهِمْ
بالعبر (1)
و فقر و نداری آنان ناشی از زراندوزی والیان و بدگمانی آنان به بقای حکومت، و کم بهره گیری آنان از عبرت ها و پندهاست.
1) إِشْرَافِ: روى آوردن. أَنْفُسِ الْوِلَاةِ: دل های زمامداران.
ثُمَّ انْظُرْ فِي حَالِ كِتَابِكَ فَوَلِّ عَلَى أُمُورِكَ خَيْرَهُمْ وَاخْصُصْ رَسَائِلَكَ الَّتِى تُدْخِلُ فِيهَا مَكَايِدَكَ وَ أَسْرَارَكَ بِأَجْمَعِهِمْ الوُجُودِ لِوُجُوهِ صَالِحِ الْأَخْلَاقِ مِمَّنْ لَا تُبْطِرُهُ الْكَرَامَةُ فَيَجْتَرِئَ بِهَا عَلَيْكَ فِي خِلَافٍ لَكَ بِحَضْرَةِ مَلَإٍ وَلَا اتَّقَصِّرُ تَقْصُرُ بِهِ الْغَفْلَةُ عَنْ إِبْرَادِ مُكَاتَبَاتِ عُمّالِكَ عَلَيْكَ وَ إِصْدَارِ جَوَابَاتِهَا عَلَى الصَّوَابِ عَنْكَ- [وَ] فِيمَا يَأْخُذُ لَكَ وَيُعْطِي مِنْكَ وَ لَا يُضْعِفُ عَقْداً اعْتَقَدَهُ لَكَ وَ لَا يَعْجِزُ عَنْ إِطْلَاقِ مَا عُقِدَ عَلَيْكَ وَ لَا يَجْهَلُ مَبْلَغَ قَدْرِ نَفْسِهِ فِي الْأُمُورِ فَإِنَّ الْجَاهِلَ بِقَدْرِ نَفْسِهِ يَكُونُ بِقَدْرِ غَيْرِهِ أَجْهَلَ ثُمَّ لَا يَكْنِ اخْتِيَارُكَ إِيَّاهُمْ عَلَى فِرَاسَتِكَ وَ اسْتِنَامَتِكَ وَ حُسْنِ الظَّنِّ مِنْكَ فَإِنَّ الرَّجَالَ يَتَعَرَّضُونَ ايَتَعَرَّفُونَ لِفِرَاسَاتِ الْوُلَاةِ بِتَصَنُّعِهِمْ وَ حُسْنِ حَدِيثِهِمْ خِدْمَتِهِمْ وَ لَيْسَ وَرَاءَ ذَلِكَ مِنَ النَّصِيحَةِ وَالْأَمَانَةِ شَيْءٌ وَلَكِنِ اخْتَبِرْهُمْ بِمَا وُلُوا لِلصَّالِحِينَ قَبْلَكَ فَاعْمِدُ لِأَحْسَنِهِمْ كَانَ فِي الْعَامَّةِ أَثَراً وَ أَعْرَفِهِمْ بِالْأَمَانَةِ وَجْهَا فَإِنَّ ذَلِكَ دَلِيلٌ عَلَى نَصِيحَتِكَ لِلَّهِ وَ لِمَنْ وَليتَ أَمْرَهُ وَاجْعَلْ لِرَأْسِ كُلِّ أَمْر مِنْ أُمُورِكَ رَأْساً مِنْهُمْ لَا يَفْهَرُهُ كَبِيرُهَا وَ لَا يَتَشَتَّتُ عَلَيْهِ كَثِيرُهَا وَ مَهْمَا كَانَ فِي کتَابِكَ مِنْ عَيْبٍ فَتَغَابَيْتَ عَنْهُ أُلْزِمْتَه
ثُمَّ انْظُرْ فِي حَالِ كَتَابِكَ فَوَلِّ عَلَى أُمُورِكَ خَيْرَهُمْ (1) پس در حال نویسندگان و منشیان حکومت دقت کن و امورت را به بهترین آن ها بسپار
وَ اخْصُصْ رَسَائِلَكَ الَّتِي تُدْخِلُ فِيهَا مَكَايِدَكَ وَ أَسْرَارَكَ بِأَجْمَعِهِمْ الوُجُودِا لِوُجُوهِ صَالِحِ الْأَخْلَاقِ (2)
نامه هایت را که در بر دارنده امور محرمانه است به آنان که در تمام خوبی های اخلاق از دیگران جامع ترند بسپار.
مِمَّنْ لَا تُبْطِرُهُ الْكَرَامَةُ فَيَجْتَرِئَ بِهَا عَلَيْكَ فِي خِلَافٍ لَكَ بِحَضْرَةِ مَلَإٍ (1)
کسی که پست و مقام او را مست نکند و منزلتش باعث جرأت او در مخالفت با تو در جمع حاضران نگردد.
وَ لَا تُقَصِّرُا تَقْصُرُ بِهِ الْغَفْلَةُ عَنْ إِيرَادِ مُكَاتَبَاتِ عُمَّالِكَ عَلَيْكَ وَ إِصْدَارِ جَوَابَاتِهَا عَلَى الصَّوَابِ عَنْكَ و غفلتش سبب کوتاهی در رساندن نامه های کارگزارانت به تو و گرفتن جوابهای صحیح آن نامه ها از تو نشود.
فيمَا يَأْخُذُ لَكَ وَ يُعْطِي مِنک و در آن چه برای تو می ستاند و یا از جانب تو می دهد فروگذاری ننماید.
نکته
نحوه نگارش و استفاده صحیح از واژه ها اصطلاحات به خصوص در قراردادها مسئله بسیار مهمی است که تنظیم کنندگان آن باید از تجربه و تخصص کافی برخوردار باشند تا بتوانند به گونه ای محکم با رعایت همه جوانب حقوقی به انجام برسانند. (2)
وَ لَا يُضْعِفُ عَقْداً اعْتَقَدَهُ لَكَ وَ لَا يَعْجِزُ عَنْ إِطْلَاقِ مَا عُقِدَ عَلَيْكَ﴾ (3)
عقداً: پیمان؛ المعاهدة في أمر بين اثنين
لَا يَعْجِزُ: عاجز نیست.
إطلاق: بر هم زدن.
1) لَا تُبْطِرُه: او را سرکش نمی کند؛ از ریشهٔ «بَطَر» به معنای طغیان و غرور بر اثر فزونی نعمت یا رسیدن به مقام و قدرت است؛ وقد تكرّر في الحديث ذكر البطر و هو كما قيل: سوء احتمال الغنى و الطغيان عند النعمة ويقال: هو التجبّر وشدّة النشاط وقد بطر بالكسر يبطر بالفتح. پر؛ قيل: الملأ جماعة من الناس يملئون العين و القلب هيبة، وقيل: هم أشراف الناس ورؤساؤهم الذين يرجع إلى قولهم.
2) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص325.
3) لَا يُضْعِفُ: ضعیف نمی گرداند.
و پیمان و قراردادی که برای تو می بندد سست نبندد و از به هم زدن قراردادی که به زیان تو منعقد شده ناتوان نماند.
وَ لَا يَجْهَلُ مَبْلَغَ قَدْرِ نَفْسِهِ فِى الْأُمُورِ فَإِنَّ الْجَاهِلَ بِقَدْرِ نَفْسِهِ يَكُونُ بِقَدْرِ غَيْرِهِ أَجْهَلَ (1)به مرتبه و اندازه اش جاهل نباشد تا در امور به اندازه مقام خود وارد گردد، که جاهل به مقام خویش به مقام دیگران جاهل تر است.
ثُمَّ لَا يَكُنِ اخْتِيَارُكَ إِيَّاهُمْ عَلَى فِرَاسَتِكَ وَ اسْتِنَامَتِكَ وَ حُسْنِ الظَّنِّ مِنْكَ (2) انتخاب منشیان به فراست و اعتماد و خوش گمانی خودت نباشد.
نکته
به دلیل حساسیت کار دبیران و منشیان حکومتی در انتخاب آنان نباید به نظر شخصی قناعت کرد بلکه از ابعاد مختلف باید بررسی کرد و با صاحب نظران متعدد مشورت نمود چرا که جاذبه های ظاهری اشخاص گاه باطن فاسد و منافقانه آن ها را پنهان می سازد. (3)
فَإِنَّ الرِّجَالَ يَتَعَرَّضُونَ لِفِرَاسَاتِ الْوُلَاةِ بِتَصَنُّعِهِمْ وَ حُسْنِ [حَدِيثِهِمْ خِدْمَتِهِمْ وَ لَيْسَ وَرَاءَ ذَلِكَ مِنَ النَّصِيحَةِ وَ الْأَمَانَةِ شَيْءٌ (4)
بتَصَنُّع: ظاهرسازی و تلاش برای خوب نشان دادن شخص یا چیزی است؛ از ریشهٔ «صنع» و صنعت گرفته شده و هنگامی که به باب تفعل می رود به معنای تکلف برای ساختن چیزی است.
1) لَا يَجْهَلُ: جاهل نیست. حَضْرَة: حضور جمعيت.
2) فراست: درک درون افراد هوشیاری و مهارت در شناخت باطن و ظاهر امور؛ این واژه در اصل به معنای صید کردن است و به همین مناسبت در مسائل مربوط به هوشیاری نیز به کار رفته است؛ بالكسر الاسم من قولک تفرّست فيه خيرا، و هي نوعان أحدهما ما يوقعه الله فى قلوب أوليائه فيعلمون بعض أحوال النّاس بنوع من الكرامات وإصابة الحدس و الظن و هو ما دلّ عليه ظاهر الحديث: اتقوا فراسة المؤمن فانّه ينظر بنور الله، وثانيهما نوع يعلم بالدلائل و التجارب. اسْتِنَامَتِک انس داشتن تو اعتماد داشتن تو؛ از ریشهٔ «نوم» به معنای خواب گرفته شده زیرا انسان در حالت خواب به آرامش دست می یابد؛ إلى كذا: سكن إليه.
3) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص 326
4) يَتَعَرَّضُونَ: طلب می کنند. فراسه: هوش و زیرکی
چرا که مردان برای جلب نظر حاکمان خود را به ظاهر سازی و خوش خدمتی می شناسانند در حالی که پشت پرده این ظاهر سازی خبری از خیرخواهی و امانت داری نیست.
وَ لَكِنِ اخْتَبِرْهُمْ بِمَا وُلُّوا لِلصَّالِحِينَ قَبْلَكَ (1) بلکه آنان را به کارهایی که برای نیکان پیش از تو انجام داده اند امتحان کن.
فَاعْمِدُ لِأَحْسَنِهِمْ كَانَ فِي الْعَامَّةِ أَثَراً وَ أَعْرَفِهِمْ بِالْأَمَانَةِ وَجْهَا فَإِنَّ ذَلِكَ دَلِيلٌ عَلَى نَصِيحَتِكَ لِلَّهِ وَ لِمَنْ وُفِّيتَ أَمْرَهُ (2) پس به آن شخص روی آر که در میان مردم اثرش نیکوتر و در امانت داری معروفتر است، که این برنامه نشانه خیرخواهی تو برای خدا و برای کسی است که عهده دار کار اویی.
نکته
یکی از بهترین شاخصه ها در گزینش افراد شایسته سابقه همکاری و همرای آن ها است با چهره های صالح و مورد تأیید و پذیرش قرار گرفتن در دوران خدمت است. (3)
وَ اجْعَلْ لِرَأْسِ كُلِّ أَمْرِ مِنْ أُمُورَكَ رَأْساً مِنْهُمْ لَا يَظْهَرُهُ كَبيرُهَا وَ لَا يَتَشَتْتُ عَلَيْهِ كَثِيرُهَا (4)
برای هر کاری از کارهایت رئیسی از منشیان قرار ده که بزرگی امور او را عاجز نکند، و کثرت کارها پریشانش نسازد.
وَ مَهْمَا كَانَ فِي كُتَّابِكَ مِنْ عَيْبٍ فَتَغَابَيْتَ عَنْهُ أُلْزِمْتَه (5)
1) بِمَا وُلُوا: آن چه بر عهده داشته اند.
2) اعمد: تکیه کن.
3) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص 326
4) لَا يَقْهَرُهُ: غالب نمی شود؛ ناتوان نمی کند. لَا يَتَشَتَّتُ: پریشان نمی سازد.
5) فَتَغَابَيْتَ: غفلت کردی؛ از ریشه «تغابی» به معنای تغافل و از ریشهٔ «غَباوة» به معنای جهل و بی خبری است. گویا کسی که خود را به فراموشی و تغافل می زند دربارۀ آن امر جاهل و بی خبر است؛ تغافلت عنه. الزمتَه: تو مسئول آن هستی.
چنان چه در منشیانت عیبی باشد و تو از آن بی خبر بمانی مسئول آن هستی.
نکته
اشاره به این که تعیین مسئول برای هر کار سلب مسئولیت از مقامی بالاتر نمی کند چرا که او باید در عین تقسیم کار و مدیریت ها بر وضع مدیران خود نظارت مستمر داشته باشد. (1)
1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج11، ص45.
ثُمَّ اسْتَوْصِ بِالتَّجَارِ وَ ذَوِى الصَّنَاعَاتِ وَ أَوْصِ بِهِمْ خَيْراً الْمُقِيمِ مِنْهُمْ وَالْمُضْطَرِب بِمَالِهِ وَ الْمُتَرَفِّقِ بِبَدَنِهِ فَإِنَّهُمْ مَوَادُّ الْمَنَافِعِ وَ أَسْبَابُ الْمَرَافِقِ وَ جُلَّابُهَا مِنَ الْمَبَاعِدِ وَ الْمَطَارِحَ فِي بَرَّكَ وَ بَحْرِكَ وَ سَهْلِكَ وَ جَبَلِكَ وَ حَيْثُ لَا يَلْتَئِمُ النَّاسُ لِمَوَاضِعِهَا وَ لَا يَجْتَرِهُونَ عَلَيْهَا فَإِنَّهُمْ سِلْمٌ لَا تُخَافُ بَائِقَتُهُ وَ صُلْحُ لَا تُخْشَى غَائِلَتُهُ وَ تَفَقَّدْ أُمُورَهُمْ بِحَضْرَتِكَ وَ فِي حَوَاشِي بِلَادِكَ وَ اعْلَمْ مَعَ ذَلِكَ أَنَّ فِي كَثِيرٍ مِنْهُمْ ضِيقاً فَاحِشَاً وَ شَعاً قَبيحاً وَ احْتِكَاراً لِلْمَنَافِعِ وَ تَحَكَّماً فِى الْبِيَاعَاتِ وَ ذَلِكَ بَابُ مَضَرَّةِ لِلْعَامَّةِ وَ عَيْبٌ عَلَى الْوِلَاةِ فَامْنَعْ مِنَ الِاحْتِكَارِ فَإِنَّ رَسُولَ اللَّهِ صَمَنَعَ مِنْهُ وَلْيَكُنِ الْبَيْعُ بَيْعاً سَمْحاً بِمَوَازِينِ عَدْلٍ وَ أَسْعَارٍ لَا تُجْحِفُ بِالْفَرِيقَيْنِ مِنَ الْبَائِعِ وَ الْمُبْتَاعِ فَمَنْ قَارَفَ حُكْرَةٌ بَعْدَ نَهْيِكَ إِيَّاهُ فَنَكَّلْ بِهِ وَ عَاقِبُهُ مِنْ فِي غَيْرِ إِسْرَافِ.
ثُمَّ اسْتَوْصِ بِالتَّجَارِ وَ ذَوِي الصَّنَاعَاتِ وَ أَوْصِ بِهِمْ خَيْراً الْمُقِيمِ مِنْهُمْ (1)
درباره تاجران و صنعتگران پذیرای سفارش باش و نسبت به آنان سفارش به نیکی کن بدون فرق بین آنان که در یک جا مقیمند.
وَ الْمُضْطَرِبِ بِمَالِهِ وَ الْمُتَرَفِّقِ بِبَدَنِهِ فَإِنَّهُمْ مَوَادُّ الْمَنَافِعِ (2) و آنان که با مال خود در رفت و آمدند و آنان که با هنر دست خود در پی کسب و سودند.
وَأَسْبَابُ الْمَرَافِقِ وَ جُلَّابُهَا مِنَ الْمَبَاعِدِ وَ الْمَطَارِح فِي بَرَكَ وَ بَحْرِكَ وَ سَهْلِكَ وَ جَبَلِكَ
1) اسْتَوْصِ: سفارش کن؛ از ریشهٔ «وصیت» به معنای پذیرش وصیت آمده است و به تعبیر دیگر خویشتن را سفارش به چیزی کردن در مقابل «أوص» که به معنای سفارش به دیگران است. ذوى الصَّنَاعَاتِ: صنعتگران أوص: سفارش كن.
2) الْمُضْطَرِبِ بِمَالِهِ: تاجر سيار که از نقطه ای به نقطه دیگر برای فروش اموال خود مسافرت می کند؛ التاجر الذى يدور بماله من بلد إلى بلد للكسب.
وَ حَيْثُ لَا يَلْتَئِمُ النَّاسُ لِمَوَاضِعِهَا وَ لَا يَجْتَرِءُونَ عَلَيْهَا (1)
مباعد: جاهای دور؛ جمع «مبعد» به معنای نقطه دوردست. الْمَطَارح: جاهای دورافتاده؛ جمع «مطرح» به معنای نقطه دوردست؛ جمع مطرح: الأرض البعيدة.
سهل: زمین هموار.
لا يَجْتَرِءُونَ: جرئت نمی کنند.
چه این که اینان مایه های منافع و اسباب راحت جامعه و جلب کننده سودها از مکان های دور دست در بیابان و دریا و زمین هموار و ناهموار منطقه حکومت تواند، از مناطقی که مردم در آن جمع نمی شوند و به رفت و آمد در آن ها جرأت نمی کنند.
نکته
از آثار ارزنده تجارت برقراری تعادل در اجناس و کالا در مناطق مختلف جهان و یا سطح کشورهاست بدین معنی که گاه تراکم کالا در یک منطقه موجب رکود و زیانهای اقتصادی در آن منطقه گشته و فقر و نیاز شدید نسبت به همان کالا در نقطه ای دیگر و این مشکل با تجارت برطرف می شود. (2)
فَإِنَّهُمْ سِلْمٌ لَا تُخَافُ بَائِقَتُهُ وَ صُلْحُ لَا تُخْشَى غَائِلَتُهُ (3)
اینان اهل سلامت اند که از ضرر آنان بیمی نیست و اهل صلح و مسالمت اند که ترسی از بدی و آسیب آنان وجود ندارد.
مشابه
وَ الَّذِينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَالْفِضَّةَ وَ لا يُنْفِقُونَها فِي سَبيلِ اللَّهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذَابٍ أَلِيمٍ (4) و کسانی که زر و سیم عذابی دردناک خبر ده.
را گنجینه می کنند و آن را در راه خدا هزینه نمی کنند ایشان را از
1) أَسْبَابُ الْمَرَافِق: اسباب آسایش جامعه. جلاب: جلب کننده ها؛ جمع «جالب» به معنای وارد کننده و گردآوری نماینده؛ جمع جالب
2) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص329.
3) بَائِقَتُه فتنه گری؛ ستم کردن و ایجاد حادثه وحشتناک است از ریشهٔ «بووق» به معنای فاسد شدن و هلاک گشتن؛ الداهية. غَائِلَتُهُ: آسیب رساندن؛ از ریشهٔ «غول» که در اصل به معنای فسادی است که به طور پنهانی در چیزی نفوذ می کند لذا به قتل های مخفی و ترور «غیله» گفته می شود؛ الشر.
4) توبه، 34.
وَ تَفَقَدْ أَمُورَهُمْ بِحَضْرَتِكَ وَ فِي حَوَاشِي بِلَادِكَ (1) از آنان که در منطقه حکومت تو به سر می برند و آنان که در گوشه و کنار شهرهایت هستند کنجکاوی کن.
وَ اعْلَمْ مَعَ ذَلِكَ أَنَّ فِي كَثِيرٍ مِنْهُمْ ضِيقاً فَاحِشَاً وَ شُحّاً قَبيحاً (2) ولی روشن باش که با همه آن چه تذکر دادم در میان ایشان گروهی تنگ نظر و بخیل به شکلی قبیح و زشت وجود دارد.
وَ احْتِكَاراً لِلْمَنَافِعِ وَ تَحَكَّماً فِي الْبِيَاعَاتِ وَ ذَلِكَ بَابُ مَضَرَّةِ لِلْعَامَّةِ وَ عَيْبٌ عَلَى الْوِلَاةِ (3) و مردمی محتکر و نرخ گذارانی به دلخواه در امر خرید و فروش وجود دارد، که در این وضع زیان جامعه و عیب و ننگ زمامداران است.
مشابه
امیرالمؤمنين علیه السلام: الْمُحْتَكِرُ الْبَخِيلُ جَامِعُ لِمَنْ لَا يَشْكُرُهُ وَ قَادِمٌ عَلَى مَنْ لَا يَعْذِرُه (4)
محتكر بخيل ثروتی جمع می کند برای وارثانی که هرگز از او راضی نخواهند شد و بر خدایی وارد می شود که او را معذور نخواهد داشت
فَامْنَعْ مِنَ الِاحْتِكَارِ فَإِنَّ رَسُولَ اللَّهِ صَمَنَعَ مِنْهُ
1) حَوَاشِي: اطراف.
2) ضيق: سختی؛ تنگ نظری؛ سخت گیری در معامله
3) شحاً: بخل؛ سخت گیری؛ بخل توأم با حرص است که به صورت عادت درآمده؛ البخل مع حرص فهو أشدّ من البخل لأن البخل في المال و هو فى مال و معروف تقول: شحّ يشحّ من باب قتل و في لغة من باب ضرب و تعب فهو شحيح... اختکاراً: گردآوری احتیاجات مردم و ذخیره کردن و به انتظار گرانی نشستن؛ در اصل از ماده «حکر» به معنای ظلم و ستم و بدرفتاری است و از آن جا که احتکار طعام از روشنترین مصداقهای ظلم و بدرفتاری است این واژه بر آن اطلاق شده است؛ حبس المنافع عن الناس عند الحاجة إليها. تَحَكُّماً فِي الْبيَاعَاتِ: زورگویی در معاملات بیاعات جمع «بیعه» به معنای متاع است و منظور از تحکم در «بیاعات» تعیین نرخ ظالمانه برای متاع هاست؛ التطفيف فى الوزن و الزيادة في السعر.
4) مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل، ج 13، ص 273.
پس از احتکار جلوگیری کن که رسول خدا صلی الله علیه و آله آن را منع فرمود.
وَ لْيَكُنِ الْبَيْعُ بَيْعاً سَمْحاً (1) داد و ستد باید آسان باشد.
بِمَوَازِينِ عَدْلٍ و بر موازین عدالت صورت گیرد.
وَ أَسْعَار لا تُجْحِفُ بالفَرِيقَيْنِ مِنَ الْبَائِع و الْمُبْتَاع (2)
الْمُبْتَاع: مشتری و خریدار.
و به نرخی معامله شود که به فروشنده و خریدار اجحاف نشود.
فَمَنْ قَارَفَ حُكْرَةً بَعْدَ نَهْيِكَ إِيَّاهُ فَنَكَّلْ بِهِ وَ عَاقِبُهُ مِنْ فِي غَيْرِ إِسْرَافٍ (3)
نَكّل: به او را عقوبت کن؛ او را کیفر ده؛ از ریشهٔ «تنکیل» به معنای کیفر و مجازات دادن.
هرگاه کسی پس از نهی تو دست به احتکار زد او را مجازات کن ولی در مجازاتش از زیاده روی بپرهیز.
نکته ها
منظور از این مجازات همان مجازات بازدارنده است که از آن تعبیر به تعزیر می شود. هدف آن است که محتکر را از تکرار عمل بازدارند و دیگران هم عبرت گرفته و به سراغ احتکار نروند. (4)
«فِي غَيْرِ إِسْرَافِ» این تعبیر اشاره به مطلبی در بابا تعزیرات در فقه است که تعزیر باید
1) سَمْحاً: آسان؛ آسان گرفتن و سخاوت نمودن؛ بفتح فسكون أى السهلة التي لا ضيق فيها و لا حرج و سمح به يسمح بفتحتين سموحا و سماحا وسماحة أي جاد.
2) أَسْعَارٍ: قيمت ها؛ جمع «سعر» به معنای نرخ اجناس است. لَا تُجْحِفُ: اجحاف نمی کند.
3) قَارَفَ نزدیک شد؛ از ریشهٔ «مقارفه» به معنای نزدیک شدن به چیزی یا ارتکاب عملی است؛ قارف الذنب و غیره إذا داناه ولا صقه وإن شئت إذا أتاه و فعله. حُكْرة: احتكار.
4) پیام امام امیرالمؤمنین، ج11، ص 56.
متناسب با گناه مجرم باشد و این که گفته اند به اختیار حاکم شرع است منظور اختیار در انتخاب مجازات مناسب گناه است﴾. (1)
مشابه
إِنَّهُ لا يُحِبُّ الْمُسْرِفِينَ (2)او اسرافکاران را دوست نمی دارد.
اللَّهَ اللَّهَ فِى الطَّبَقَةِ السُّفْلَى مِنَ الَّذِينَ لَا حِيلَةَ لَهُمْ مِنَ الْمَسَاكِينِ وَالْمُحْتَاجِينَ وَ أَهْلِ الْبُؤْسَى وَ الزَّمْنَى فَإِنَّ فِى هَذِهِ الطَّبَقَةِ قَانِعاً وَ مُعْتَراً وَ احْفَظِ اللَّهَ لِلَّهِ مَا اسْتَحْفَظَكَ مِنْ حَقِّهِ فِيهِمْ وَ اجْعَلْ لَهُمْ قِسْماً مِنْ بَيْتِ مَالِكِ وَ قِسْماً مِنْ غَلَّاتِ صَوَافِي الْإِسْلَامِ فِي كُلِّ بَلَدٍ فَإِنَّ لِلْأَقْصَى مِنْهُمْ مِثْلَ الَّذِي لِلْأَدْنَى وَكُلُّ قَدِ اسْتَرْعِيتَ حَقَّهُ وَ لَا يَشْغَلَنَّكَ عَنْهُمْ بَطَرُ فَإِنَّكَ لَا تُعْذَرُ ابتضييع التَّافِهِ بِتَضْيِيعِكَ التَّافِهَ لإِحْكَامِكَ الْكَثِيرَ الْمُهِمَّ فَلَا تُشْخِصْ هَمَّكَ عَنْهُمْ وَ لَا تُصَعِّرْ خَدَّكَ لَهُمْ وَ تَفَقَدْ أُمُورَ مَنْ لَا يَصِلُ إِلَيْكَ مِنْهُمْ مِمَّنْ تَقْتَحِمُهُ الْعُيُونُ وَ تَحْقِرُهُ الرَّجَالُ فَفَرِّغْ لِأُولَئِكَ ثِقَتَكَ مِنْ أَهْلِ الْخَشْيَةِ وَالتَّوَاضْعِ فَلْيَرْفَعْ إِلَيْكَ أُمُورَهُمْ - ثُمَّ اعْمَلْ فِيهِمْ بِالْإِعْذَارِ إِلَى اللَّهِ [سُبْحَانَهُ يَوْمَ تَلْقَاهُ فَإِنَّ هَؤُلَاءِ مِنْ بَيْنِ الرَّعِيَّةِ أَحْوَجُ إِلَى الْإِنْصَافِ مِنْ غَيْرِهِمْ وَ كُلّ فَأَعْذِرْ إِلَى اللَّهِ فِى تَأْدِيَةِ حَقَّهِ إِلَيْهِ وَتَعَهَّدْ أَهْلَ الْيُثْمِ وَ ذَوِى الرَّقَةِ فِي السِّنَّ مِمَّنْ لَا حِيلَةَ لَهُ وَ لَا يَنْصِبُ لِلْمَسْأَلَةِ نَفْسَهُ وَ ذَلِكَ عَلَى الْوَلَاةِ ثَقِيلٌ وَ الْحَقُّ كُلُّهُ ثَقِيلٌ وَ قَدْ يُخَفِّفُهُ اللَّهُ عَلَى أَقْوَامٍ طَلَبُوا الْعَاقِبَةَ فَصَبَّرُوا أَنْفُسَهُمْ وَ وَثِقُوا بِصِدْقِ مَوْعُودِ اللَّهِ لَهُمْ.
ثُمَّ اللَّهَ اللَّهَ فِى الطَّبَقَةِ السُّفْلَى مِنَ الَّذِينَ لَا حِيلَةَ لَهُمْ مِنَ الْمَسَاكِينِ وَالْمُحْتَاجِينَ وَ أَهْلِ الْبُؤْسَى وَالزَّمْنَى (1)
خدا را خدا را در طبقه پایین اجتماع، از آنان که راه چاره ندارند و از کار افتادگان و نیازمندان و دچارشدگان به زیان و سختی و صاحبان امراضی که از پا در آمده اند.
فَإِنَّ فِي هَذِهِ الطَّبَقَةِ قَانِعاً وَ مُعْتَرَاً وَ احْفَظِ لِلَّهِ مَا اسْتَحْفَظَكَ مِنْ حَقِّهِ فِيهِمْ (2)
در میان اینان کسانی هستند که روی سؤال و اظهار حاجت دارند و کسانی که عفت نفسشان
1) الْبُؤْسَى: فقیران؛ از ریشهٔ «بوس» گرفته شده که به معنای شدت فقر است در مقابل «بأس» که به معنای شجاعت است؛ هى البؤسى كالنعمى للنعيم بمعنى الشدّة. الزَّمْنَى: زمین گیر؛ جمع «زمن» به معنای کسی است که به بیماری هایی گرفتار شده که او را از کار انداخته است؛ أولو الزمانة و الفلج.
2) قانعاً: الذى يسئل لحاجته. مُعْتَراً: نیازمندی که روی گدایی ندارد؛ الّذى يتعرّض للعطاء من غير سؤال.
مانع از سؤال است؛ بنابراین آن چه خداوند در مورد آنان از حفظ حقوق از تو خواسته به حفظ آن پرداز.
نکته
در بین نیازمندان بعضی درخواست و گدایی را دارند ولی بعضی دیگر آنقدر عزت نفس و حجب و حیا دارند که سختی و گرسنگی را تحمل می کنند ولی به دیگران اظهار نیاز نمی کنند دغدغه حضرت نسبت به هر دو گروه زیاد است. (1)
وَ اجْعَلْ لَهُمْ قِسْماً مِنْ بَيْتِ مَالِكِ وَ قِسْماً مِنْ غَلَّاتِ صَوَافِي الْإِسْلَامِ فِي كُلِّ بَلَدٍ فَإِنَّ لِلْأَقْصَى مِنْهُمْ مِثْلَ الَّذِي لِلْأَدْنَى وَ كُلِّ قَدِ اسْتُرْعِيتَ حَقَّهُ (2)
نصیبی از بیت المال که در اختیار توست و سهمی از غلات خالصه جات اسلامی را در هر منطقه برای آنان قرار ده که برای دورترین آن ها همان سهمی است که برای نزدیکترین آنان است در هر صورت رعایت حق هر یک از آنان از تو خواسته شده.
نکته ها
به دلیل نیازهای همه جانبه قشر زمین گیر و ناتوان جامعه چه بسا نتوان با سرانه عمومی افراد نیازهای آن ها را تأمین کرد پس باید منابع درآمد ثابت و قابل توجهی به آن ها اختصاص داد که به صورت معقولی مشکل آنان را برطرف سازد. (3)
عبارت «لِلْأَقْصَى مِنْهُمْ مِثْلَ الَّذِي لِلْأَدْنَى» اشاره به این است که حاکم اسلامی مجاز نیست برای حاضران در مرکز حکومت امتیازی نسبت به افراد دور دست قائل شود. (4)
1) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص 333
2) صَوَافِی: زمین هایی که جزء غنائم هستند؛ جمع «صافیه» به معنای زمین هایی است که به عنوان غنیمت به دست مسلمانان افتاده یا از طریق دیگری در اختیار حکومت اسلامی قرار گرفته است. این زمین ها که عمدتاً همان زمین های خراجی است درآمدش به همه مسلمانان تعلق دارد و تعبیر به صافیه برای آن است که آن را جزء خالصه جات می دانستند که اشخاص حق خاصی در آن نداشتند؛ جمع صافية: أرض الغنيمة. اسْتُرْعِيتَ حَقَّهُ: رعایت حقش از تو خواسته شده.
3) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص333.
4) پیام امام امیرالمؤمنین، ج11، ص63.
وَ لَا يَشْغَلَنَّكَ عَنْهُمْ بَطَرٌ فَإِنَّكَ لَا تُعْذَرُ بِتَضْيِيعِكَ التَّافِةَ لِإِحْكَامِكَ الْكَثِيرَ الْمُهِمَّ (1)پس نشاط و فرو رفتن در نعمت تو را از توجه به آنان باز ندارد چه این که از بی توجهی به امور کوچک آنان به بهانه پرداختن به کارهای زیاد و مهم معذور نیستی. نکته ها
«بَطرُ» حالتی است که از نعمت به انسان دست می دهد پول و سرمایه و مقام و شهرت؛ وقتی نعمتی به انسان دست می دهد یک حالت غرور و مستی پیدا می کند که که اهل بطر می شود.
مقصود امام علیه السلام از کلمهٔ «التافه» امور ناچیز و کمترین حالات مردم ضعیف است. (2)
لَا تُعْذَرُ: معذور نیستی.
التَّافِه: کوچک؛ چیز قلیل و کم ارزش؛ از پشه «تفه» به معنای کاستی و قلت؛ الحقير.
مشابه
وَ لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ خَرَجُوا مِنْ دِيارِهِمْ بَطَراً وَ رِئَاءَ النَّاس (3)همانند آن کسان مباشید که سرمست غرور و برای خودنمایی از دیار خویش بیرون آمدند و دیگران را از راه خدا بازداشتند و خدا به هر کاری که می کنند احاطه دارد.
فَلَا تُشْخِصٌ هَمَّكَ عَنْهُمْ وَ لَا تُصَعِّرْ خَدَّكَ لَهُمْ وَ تَفَقَدْ أُمُورَ مَنْ لَا يَصِلُ إِلَيْكَ مِنْهُمْ مِمَّنْ تَقْتَحِمُهُ الْعُيُونُ وَتَحْقِرُهُ الرّجَالُ (4)
از اندیشه ات در امور ایشان دریغ مکن و رخ از آنان برمتاب، نسبت به امور نیازمندان و محتاجانی که به تو دسترسی ندارند از آنان که دیدهها خوارشان می شمارد، و مردم تحقیرشان می کنند کنجکاوی کن
1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 7، ص508.
2) بطر: فساد و سرمستی؛ طغیان و غرور بر اثر فزونی نعمت است و ترک شکرگزاری در معنای آن نهفته شده است.
3) انفال، 47.
4) تُشْخِصُ هَمَّكَ: اهتمام خود را منصرف نکن؛ از ریشهٔ اشخاص در اصل به معنای تیز زدن در نقطه بالاتر از هدف است و سپس به خارج ساختن و بیرون کردن اطلاق شده است؛ أشخص همه رفعه. تُصَعِّرْ خَدَّک با تکبر رفتار مکن؛ از ریشهٔ «صعر» در اصل یک نوع بیماری است که به شتر دست می دهد و گردن خود را کج می کند؛ تصعير الخد: إمالته كبرا. تَقْتَحِمُ: با تحقیر می نگرند؛ از ریشه «اقتحام» در اصل به معنای داخل شدن در کار شدید و پر زحمت است؛ تزدریه.
نکته
عبارت «مِمَّنْ تَقْتَحِمُهُ الْعُيُونُ» اشاره به این است که توده مردم به آنان چندان اعتنایی ندارند و آن ها را کوچک می شمارند. (1)
فَرَّغْ لِأُولَئِكَ ثِقَتَكَ مِنْ أَهْلِ الْخَشْيَةِ وَ التَّوَاضُعِ فَلْيَرْفَعْ إِلَيْكَ أُمُورَهُمْ (2) برای به عهده گرفتن امور اینان انسانی مورد اعتماد خود را که خدا ترس و فروتن است مهیا کن، تا وضع آنان را به تو خبر دهد.
نکته
اشاره به این دارد که کسی را که برای شناسایی این افراد انتخاب می کنی باید تمام هم و غمش همین کار باشد نه این که در کنار کارهای دیگر به این کار هم رسیدگی کند. (3)
ثُمَّ اعْمَلْ فِيهِمْ بِالْإِعْذَارِ إِلَى اللَّهِ (سُبْحَانَهُ يَوْمَ تَلْقَاهُ فَإِنَّ هَؤُلَاءِ مِنْ بَيْنِ الرَّعِيَّةِ أَحْوَجُ إِلَى الْإِنْصَافِ مِنْ غَيْرِهِمْ) سپس با آنان به صورتی عمل کن که به وقت لقاء حق عذرت پذیرفته شود، زیرا اینان در میان رعیت از همه به دادگری و انصاف نیازمندترند.
نکته
احساس مسئولیت در برابر یکایک نیازمندان و محرومان جامعه بار سنگینی است که امیرالمؤمنین بر دوش بالاترین مقام اجرایی حکومتی می گذارد آن هم به گونه ای که در برابر خداوند بتواند پاسخگو باشد. (4)
وَ كُلُّ فَأَعْذِرْ إِلَى اللَّهِ فِي تَأْدِيَةِ حَقِّهِ إِلَيْهِ و در ادای حق همگان باید چنان باشی که عذرت نزد خداوند قبول شود.
1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج11، ص66.
2) فَرّغ: اختصاص بده؛ از ریشهٔ «فراغ» در اصل به معنای خالی شدن ظرف و مانند آن است و هنگامی که به باب تفعیل برود به معنای خالی کردن می آید؛ سپس این واژه در مورد کسی که فکر خود را از همه چیز خالی می کند و تنها به یک موضوع می اندیشد استعمال شده است.
3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج11، ص66
4) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص334.
نکته
امام بیان می دارد که با ادای حق هر یک از آنان در پیشگاه خداوند عذر خود را آماده ساز به این معنا که با آنان طوری رفتار کند که روز ملاقات با پروردگارش عذر و بهانه ای که دارد مقبول واقع شود. (1)
وَتَعَهَّدْ أَهْلَ الْيُثْمِ وَ ذَوِى الرّقَةِ فِى السِّنَّ مِمَّنْ لَا حِيلَةَ لَهُ وَ لَا يَنْصِبُ لِلْمَسْأَلَةِ نَفْسَهُ (2)به اوضاع یتیمان و سالخوردگان که راه چاره ای ندارند و خود را در معرض سؤال از مردم قرار نداده اند رسیدگی کن. مشابه
فَأَمَّا الْيَتِيمَ فَلا تَقْهَر (3)و اما [تو نیز به پاس نعمت ما] یتیم را میازار. يَا عَلِيٌّ مَنْ كَفَى يَتِيماً فِي نَفَقَتِهِ بِمَالِهِ حَتَّى يَسْتَغْنِيَ وَجَبَتْ لَهُ الْجَنَّةُ الْبَتَّةَ يَا عَلِيٌّ مَنْ مَسَحَ يَدَهُ عَلَى رَأْسِ يَتِيمٍ تَرَحْماً لَهُ أَعْطَاهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِكُلِّ شَعْرَةٍ نُوراً يَوْمَ الْقِيَامَةِ (4)اى علی کسی که بودجه ی زندگی یتیمی را از مال خود فراهم کند بهشت بر او واجب است. ای علی کسی که از روی مهربانی دست بر سر یتیمی بکشد خداوند بشماره ی هر مویی نوری در قیامت باو ببخشد. رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ يَقُولُ: مَنْ عَالَ يَتِيماً حَتَّى يَسْتَغْنِيَ، أَوْجَبَ اللَّهُ - عَزَّوَ جَلَّ - لَهُ بِذلِكَ الْجَنَّةَ (5)کسی که یتیمی را سرپرستی کند و او را به مرحله بی نیازی برساند خداوند بهشت را بر او واجب می گرداند.
وَ ذَلِكَ عَلَى الْوِلَاةِ ثَقِيلَ وَالْحَقُّ كُلُّهُ ثَقِيلٌ آن چه سفارش کردم بر حاکمان سنگین است البته همه حق سنگین است.
نکته
تحمل همه سختی ها و امور طاقت فرسا بر همگان مشکل است جز آن ها که چشم
بصیرتشان باز شده و به وعده های پاداش الهی ایمان و اعتقاد راسخ پیدا کرده اند در این صورت است که تحمل هیچ مشکلی طاقت آن ها را طاق نمی کند و صبرشان در برابر بلا و مصیبت لبریز نمی شود. (1)
وَ قَدْ يُخَفِّفُهُ اللَّهُ عَلَى أَقْوَامٍ طَلَبُوا الْعَاقِبَةَ فَصَبَّرُوا أَنْفُسَهُمْ وَ وَتَقُوا بِصِدْقِ مَوْعُودِ اللَّهِ لَهُمْ (2)
و گاهی خداوند آن را بر اقوامی سبک می کند که خواهان عاقبت به خیری هستند و خود را به صبر و استقامت واداشته و به صدق آن چه خداوند به آن وعده داده اعتماد کرده اند.
نکته
عبارت «فَصَبَّرُوا أَنْفُسَهُمْ» اشاره به این است که خود را به استقامت و شکیبایی وادار می کنند تا عادت و حالت آن ها شود. (3)
مشابه
وَ لَا تَظُنُّوا بى اسْتِثْقَالًا فِي حَقٌّ قِيلَ لِى وَ لَا الْتِمَاسَ إِعْظَامِ لِنَفْسِى فَإِنَّهُ مَنِ اسْتَثْقَلَ الْحَقَ أَنْ يُقَالَ لَهُ أَوِ الْعَدْلَ أَنْ يُعْرَضَ عَلَيْهِ كَانَ الْعَمَلُ بِهِمَا أَثْقَلَ عَلَيْهِ (4)و گمان نکنید که شنیدن سخن حق بر من سنگین است و مپندارید که تعظیم نابجای خود را از شما درخواست دارم زیرا آن که اگر سخن حق به او گفته شود یا عدالت به او پیشنهاد گردد بر او سنگین آید، عمل به حق و عدل بر او دشوارتر است.
وَاجْعَلْ لِذَوِي الْحَاجَاتِ مِنْكَ قِسْماً تُفَرِّغُ لَهُمْ فِيهِ شَخْصَكَ وَ تَجْلِسُ لَهُمْ مَجْلِساً عَاماً فَتَتَوَاضَعُ فِيهِ لِلَّهِ الَّذِي خَلَقَكَ وَ تُقْعِدُ عَنْهُمْ جُنْدَكَ وَ أَعْوَانَكَ مِنْ أَحْرَاسِكَ وَ شُرَطِكَ حَتَّى يُكَلِّمَكَ مُتَكَلِّمُهُمْ غَيْرَ مُتَتَعْتِع فَإِنِّي سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ صِيَقُولُ فِي غَيْرِ مَوْطِنٍ لَنْ تُقَدَّسَ أُمَّةٌ لَا يُؤْخَذُ لِلضَّعِيفَ فِيهَا حَقَّهُ مِنَ الْقَوِيِّ غَيْرَ مُتَتَعْتِعِ ثُمَّ احْتَمِلِ الْخُرَّقَ مِنْهُمْ وَ الْعِيَّ وَنَحْ عَنْهُمُ الضّيقِ وَالْأَنْفَ يَبْسُطِ اللَّهُ عَلَيْكَ بِذَلِكَ أَكْنَافَ رَحْمَتِهِ وَ يُوجِبْ لَكَ ثَوَابَ طَاعَتِهِ وَ أَعْطِ مَا أَعْطَيْتَ هَنِيئاً وَ امْنَعْ فِي إِجْمَالٍ وَ إِعْذَارٍ
وَ اجْعَلْ لِذَوِي الْحَاجَاتِ مِنْكَ قِسْماً تُفَرِّغُ لَهُمْ فِيهِ شَخْصَكَ (1) از جانب خود وقتی را برای آنان که به شخص تو نیازمندند قرار ده و در آن وقت وجود خود را برای آنان از هر کاری فارغ کن.
وَ تَجْلِسُ لَهُمْ مَجْلِساً عَاماً فَتَتَوَاضَعُ فِيهِ لِلَّهِ الَّذِي خَلَقَكَ و جلوست برای آنان در مجلس عمومی باشد و برای خداوندی که تو را آفریده تواضع کن.
وَ تُقْعِدُ عَنْهُمْ جُنْدَكَ وَ أَعْوَانَكَ مِنْ أَحْرَاسِكَ وَ شُرَطِكَ حَتَّى يُكَلِّمَكَ مُتَكَلِّمُهُمْ غَيْرَ مُتَتَعْتع (2)
و لشگریان و یاران از پاسبانان و محافظان خود را از این مجلس برکنار دار، تا سخنگوی نیازمندان بدون ترس و نگرانی و لکنت و تردید با تو سخن بگوید.
1) تُفَرِّغُ شَخْصَكَ: وقت خودت را خالی می کنی.
2) أَخْرَاسِك: محافظان؛ جمع «حارس» و «حَرَسی» به معنای نگهبان؛ از مادۀ «حراست» به معنای نگهبانی گرفته شده است؛ الحرس حرس السلطان و هم الحرّاس الواحد حرسى والحرس اسم مفرد بمعنى الحرّاس كالخدام والخدم. شرط: پلیس ها؛ جمع «شرطه» به معنای پاسبان الشرط: قوم من أعوان الحكومة يعلمون أنفسهم بعلامات الخدمة يعرفون بها. مُتَتَعْتِع: لکنت زبانی؛ به شخصی که دارای لکنت زبان است گفته می شود؛ از ریشهٔ «تعتعه» به معنای لکنت زبان گرفته شده و در واقع شبیه به اسمای اصوات است؛ التعتعة في الكلام التردّد فيه من حصر أو عى.
نکته
در نشست های مردمی به خصوص وقتی مردم خود را روبه روی حاکم به گونه ای متواضعانه ببینند چه بسا با تندی و خشونت مطالب خود را بیان کنند در این صورت وظیفه حاکم است که بر اعصاب خود مسلط بوده و تحمل شنیدن اظهارات آن ها را داشته باشد. (1)
فَإِنِّي سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ صِيَقُولُ فِي غَيْرِ مَوْطِنٍ لَنْ تُقَدَّسَ أُمَّةٌ لَا يُؤْخَذُ لِلضَّعِيفِ فِيهَا حَقَّهُ مِنَ الْقَوِيِّ غَيْرَ مُتَتَعْتِعِ من بارها از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم می فرمود امتی به پاکی و قداست نرسد مگر این که حق ناتوان را از قدرتمند با صراحت و روانی کلام بگیرد.
ثُمَّ احْتَمِلِ الْخُرْقَ مِنْهُمْ وَ الْعِيَّ وَ نَحٌ عَنْهُمُ الضَّيقَ وَالْأَنْفَ يَبْسُطِ اللَّهُ عَلَيْكَ بِذَلِكَ أَكْنَافَ رَحْمَتِهِ وَ يُوجِبْ لَكَ ثَوَابَ طَاعَتِهِ (2)
نح: دور کن؛ فعل امر از باب تفعیل و از ریشهٔ «تنحیه» به معنای دور کردن و زایل کردن گرفته شده است.
الْأَنْفَ: خودبزرگ بینی؛ خودداری از کاری بر اثر استکبار و خودبرتربینی؛ الانفة و هي خصلة تلازم الكبر.
أَكْنَاف: اطراف؛ الجوانب.
آن گاه خشونت و درست حرف نزدن آنان را تحمل کن تنگ خویی و غرور و خودپسندی نسبت به آنان را از خود دور کن تا خداوند جوانب رحمتش را بر تو بگشاید و ثواب طاعتش را بر تو واجب کند.
مشابه
لَوْ كُنْتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِک (3)و اگر تندخو و سختدل بودی قطعاً از پیرامون تو پراکنده می شدند. لَقَدِ اسْتَكْبَرُوا فِى أَنْفُسِهِمْ وَ عَتَوْا عُتُوًّا كَبيراً (4)قطعاً در مورد خود تکبر ورزیدند و سخت سرکشی کردند.
1) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص 336.
2) الْخُرْقَ: بداخلاقی؛ سخت گیری؛ در برابر رفق» که به معنای مدارا کردن است. الْعِيَّ: ناتوانی؛ کندزبانی؛ «عی» به معنای کند زبان که معنای وصفی دارد؛ عى: يقال عيى من باب تعب عجز عنه و لم يهتد لوجه مراده العى بكسر العين وتشديد الياء: التحيّر في الكلام.
3) آل عمران، 159
4) فرقان، 21.
وَ أَعْطِ مَا أَعْطَيْتَ هَنِيئاً وَ امْنَعْ فِي إِجْمَالٍ وَ إِعْذَارٍ ثُمَّ أُمُورٌ مِنْ أُمُورِكَ (1)
آن چه عطا می کنی به خوشرویی عطا کن و خودداری از عطا را با مهربانی و عذر همراه نما قسمتی از امور است که باید خودت به انجام آن ها بر خیزی.
نکته
گاه حاکم در شرایطی نیست که بتواند خواسته ای را برآورد و یا مشکلی را از مراجعه کننده ای برطرف سازد در این صورت موظف است او را با چهره باز و معذرت خواهی جواب دهد. (2)
مشابه
وَ إِمَّا تُعْرِضَنَّ عَنْهُمُ ابْتِغاءَ رَحْمَةٍ مِنْ رَبِّكَ تَرْجُوها فَقُلْ لَهُمْ قَوْلاً مَيْسُوراً (3)و اگر به انتظار گشایشی که از جانب پروردگارت امید می داری از آن ها اعراض می کنی، پس با آن ها به نرمی سخن بگوی. قَوْلُ مَعْرُوفٌ وَ مَغْفِرَةٌ خَيْرٌ مِنْ صَدَقَةٍ يَتْبَعُها أَذى (4)گفتار نیکو و بخشایش، بهتر از صدقه ای است که آزاری به دنبال داشته باشد.
ثُمَّ أُمُورٌ مِنْ أُمُورِكَ لَا بُدَّ لَكَ مِنْ مُبَاشَرَتِهَا مِنْهَا إِجَابَةُ عُمَّالِكَ بِمَا يَعْيَا عَنْهُ كُتَابُكَ وَ مِنْهَا إِصْدَارُ حَاجَاتِ النَّاسِ عِنْدَ يَوْمَ وُرُودِهَا عَلَيْكَ بِمَا تَحْرَجُ بِهِ صُدُورُ أَعْوَانِكَ وَ أَمْضِ لِكُلِّ يَوْمٍ عَمَلَهُ فَإِنَّ لِكُلِّ يَوْمٍ مَا فِيهِ: وَاجْعَلْ لِنَفْسِكَ فِيمَا بَيْنَكَ وَبَيْنَ اللَّهِ تَعَالَى أَفْضَلَ تِلْكَ الْمَوَاقِيتِ وَ أَجْزَلَ تِلْكَ الْأَقْسَامِ وَ إِنْ كَانَتْ كُلُّهَا لِلَّهِ إِذَا صَلَحَتْ فِيهَا النِّيَّةُ وَ سَلِمَتْ مِنْهَا الرَّعِيَّةُ.
ثُمَّ أُمُورٌ مِنْ أُمُورِكَ لَا بُدَّ لَكَ مِنْ مُبَاشَرَتِهَا مِنْهَا إِجَابَةُ عُمَّالِكَ بِمَا يَعْيَا عَنْهُ كُتَابُكَ (1)قسمتی از امور است که باید خودت به انجام آن ها،برخیزی از جمله پاسخ دادن به کارگزاران دولت آن جا که منشیانت از پاسخ گویی ناتوانند.
نکته
پاره ای از موضوعات است که شخص حاکم خود باید به آن بپردازد از جمله مسائل مهم کارگزاران که از طریق مسئولان دفتر و منشیان حل شدنی نیست چراکه اینگونه مسائل در حقیقت مسائل مردم است که چه بسا تصمیم گیری سریع و دقیق در آن ضرورت داشته باشد. (2)
وَ مِنْهَا إِصْدَارُ حَاجَاتِ النَّاسِ عِنْدَ يَوْمَ وُرُودِهَا عَلَيْكَ بِمَا تَحْرَجُ بِهِ صُدُورُ أَعْوَانِكَ (3)و نیز جواب دادن به حاجات و مطالب مردم در همان روزی که حاجاتشان به تو می رسد و پاسخش همکارانت را تنگدل و ناراحت می کند
وَ أَمْضِ لِكُلِّ يَوْمٍ عَمَلَهُ فَإِنَّ لِكُلِّ يَوْمٍ مَا فِيهِ وَ اجْعَلْ لِنَفْسِكَ فِيمَا بَيْنَكَ وَبَيْنَ اللَّهِ (4)برنامه هر روز را در همان روز انجام ده زیرا هر روز را کاری مخصوص به همان روز است. نکته
هر روز مشکلات خاص خود را دارد و اگر کار امروز به فردا افکنده شود مشکلی بر
مشکل افزوده می گردد و پاسخ گویی به آن آسان نخواهد بود و ممکن است سبب شود که باز کارهای آن روز به روزهای دیگر موکول شود و سرانجام بسیاری از کارها عقب افتد. (1)
أَفْضَلَ تِلْكَ الْمَوَاقِيتِ وَ أَجْزَلَ تِلْكَ الْأَقْسَامِ وَ إِنْ كَانَتْ كُلُّهَا لِلَّهِ إِذَا صَلَحَتْ فِيهَا النِّيَّةُ وَ سَلِمَتْ مِنْهَا الرَّعِيَّةُ (2) بهترین اوقات و با عظمت ترین ساعات را برای خود در آن چه بین تو و خداوند است اختصاص ده، هر چند همه کارها در تمام اوقات برای خداست اگر نیت صحیح باشد، و رعیت از آن کارها روی آسایش ببیند.
مشابه
يَا أَبَا ذَرِّ لِيَكُنْ لَكَ فِي كُلِّ شَيْءٍ نِيَّةٌ حَتَّى فِي النَّوْمِ وَالْأَكل (3)ای ابا ذر باید برای تو در هر چیزی هدفی باشد حتی در خوردن و خوابیدن عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ: كَانَ عَلِيٌّ علیه السلام إِذَا هَالَهُ شَيْءٌ فَزِعَ إِلَى الصَّلَاةِ ثُمَّ تَلَا هَذِهِ الْآيَةَ وَ اسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ (4)ابو عبد الله صادق علیه السلام گفت: از کتاب خدا الهام بگیرید که می گوید: «با دستاویز صبر و تحمل و استعانت از نماز و راز و نیاز به درگاه خداوند بر مشکلات زندگی فائق شوید.
إِنَّ ناشِئَةَ اللَّيْلِ هِيَ أَشَدُّ وَطْئاً وَ أَقْوَمُ قِيلاً إِنَّ لَكَ فِي النَّهارِ سَبْحاً طويلاً (5)همانا برنامه (عبادت) شبانه پابرجاتر و با استقامت تر است همانا تو در روز تلاش مستمر و طولانی خواهی داشت.
وَلْيَكُنْ فِي خَاصَّةِ مَا تُخْلِصُ بِهِ لِلَّهِ دِينَكَ إِقَامَةُ فَرَائِضِهِ الَّتِي هِيَ لَهُ خَاصَّةً فَأَعْطِ اللَّهَ مِنْ بَدَنِكَ فِي لَيْلِكَ وَ نَهَارِكَ وَ وَفِّ مَا تَقَرَّبْتَ بِهِ إِلَى اللَّهِ [سُبْحَانَهُ مِنْ ذَلِكَ كَامِلًا غَيْرَ مَثْلُومٍ وَ لَا مَنْقُوصٍ بَالِغاً مِنْ بَدَنِكَ مَا بَلَغَ وَ إِذَا قُمْتَ فِي صَلَاتِكَ لِلنَّاسِ فَلَا تَكُونَنَّ مُنَفِّراً وَ لَا مُضَيِّعاً فَإِنَّ فِي النَّاسِ مَنْ بِهِ الْعِلَّةُ وَ لَهُ الْحَاجَةُ وَ قَدْ سَأَلْتُ رَسُولَ اللَّهِ صَحِينَ وَجَّهَنِي إِلَى الْيَمَنِ كَيْفَ أَصَلَّى بِهِمْ فَقَالَ صَلِّ بِهِمْ كَصَلَاةِ أَضْعَفِهِمْ وَ كُنْ بِالْمُؤْمِنِينَ رَحِيماً.
وَ لْيَكُنْ فِي خَاصَّةِ مَا تُخْلِصُ بِهِ لِلَّهِ دِينَكَ إِقَامَةُ فَرَائِضِهِ الَّتِي هِيَ لَهُ خَاصَّةً و باید در خصوص آن چه به آن دینت را برای خدا خالص می کنی اقامه واجبات باشد واجباتی که مخصوص به خداوند است. نکته
اشاره به این که مبادا تصور کنی که انجام وظایف زمامداری مخصوصا خدمت به نیازمندان می تواند مانع از عبادات و اقامه فرائض گردد که هر یک از این دو جای مخصوص به خود دارد و هیچ کدام نمی تواند جانشین دیگری شود. (1)
فَأَعْطِ اللَّهَ مِنْ بَدَنِكَ فِي لَيْلِكَ وَ نَهَارِک وَ وَفٌ مَا تَقَرَّبْتَ بِهِ إِلَى اللَّهِ [سُبْحَانَهُ] مِنْ ذَلِكَ كَامِلًا غَيْرَ مَثْلُومٍ وَ لَا مَنْقُوصٍ بَالِغاً مِنْ بَدَنِكَ مَا بَلَغَ (2)
روی این ملاک از بدنت در شب و روز در اختیار خداوند قرار بده و از آن چه موجب قرب تو به خداوند می شود به نحو کامل و بدون کم و کاست انجام ده گر چه هر گونه صدمه و فرسایشی به بدنت وارد آید.
نکته
عبارت «غَيْرَ مَثْلُومٍ» با توجه به این که تلمه در اصل به معنای شکاف و شکستگی است در این جا اشاره به کم نگذاردن از نظر اجزا و شرایط و ترک موانع نماز است. (3)
وَ إِذَا قُمْتَ فِي صَلَاتِكَ لِلنَّاسِ فَلَا تَكُونَنَّ مُنَفِّراً وَ لَا مُضَيِّعاً فَإِنَّ فِي النَّاسِ مَنْ بِهِ الْعِلَّةُ وَ لَهُ الْحَاجَةُ (1)
چون با مردم به نماز جماعت بایستی نه چنان نماز بگزار که مردم را رمیده کنی نه به آن صورت که نماز را ضایع نمایی، که در میان مردم هم بیمار وجود دارد و هم کسی که حاجتی دارد و باید به دنبال آن برود.
نکته
در نماز جماعت برای امام جماعت رعایت اعتدال واجب است که نه آنقدر طولانی شود که افراد را از نماز متنفر کند و نه آنقدر با عجله که نماز را ضایع کند. در واقع رعایت حال افراد ناتوان ضروری است. (2)
وَقَدْ سَأَلْتُ رَسُولَ اللَّهِ صِحِينَ وَجَّهَنِي إِلَى الْيَمَنِ كَيْفَ أُصَلَّى بِهِمْ فَقَالَ صَلَّ بِهِمْ كَصَلَاةِ أَضْعَفِهِمْ وَ كُنْ بِالْمُؤْمِنِينَ رَحِيماً (3) من از رسول خدا صلی الله علیه و آله هنگام سفری که مرا به یمن فرستاد پرسیدم با مردم چگونه نماز بگزارم؟ فرمود: «با آنان نمازی بخوان مانند نماز ناتوان ترین آنان، و به مردم مؤمن مهربان باش».
مشابه
يَا مُعَاذُ إِيَّاكَ أَنْ تَكُونَ فَتَاناً عَلَيْكَ بِالشَّمْسِ وَضُحَيهَا وَ ذَوَاتِهَا (4)ای معاذ فتنه گر مباش لازم است سوره والشمس و ضحاها و امثال آن از سوره های کوتاه را بخوانی عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام أَنَّهُ قَالَ: يَنْبَغِي لِلْإِمَامِ أَنْ يَكُونَ صَلَاتُهُ عَلَى صَلَاةِ أَضْعَفِ مَنْ خَلْفَهُ (5)سزاوار است نماز امام همانند نماز ضعیف ترین کسی باشد که پشت سر او نماز می خواند.
وَ أَمَّا ابَعْدَ هَذَا بَعْدُ فَلَا تُطَوَّلَنَّ احْتِجَابَكَ عَنْ رَعِيَّتِكَ فَإِنَّ احْتِجَابَ الْوِلَاةِ عَنِ الرَّعِيَّةِ شُعْبَةٌ مِنَ الضّيقِ وَ قِلَّةُ عِلْمٍ بِالْأُمُورِ وَ الِاحْتِجَابُ مِنْهُمْ يَقْطَعُ عَنْهُمْ عِلْمَ مَا احْتَجَبُوا دُونَهُ فَيَصْغُرُ عِنْدَهُمُ الْكَبِيرُ وَيَعْظُمُ الصَّغِيرُ وَيَقْبُحُ الْحَسَنُ وَيَحْسُنُ الْقَبِيحُ وَيُشَابُ الْحَقُّ بِالْبَاطِلِ وَ إِنَّمَا الْوَالِى بَشَرُ لَا يَعْرِفُ مَا تَوَارَى عَنْهُ النَّاسُ بِهِ مِنَ الْأُمُورِ وَ لَيْسَتْ عَلَى الْحَقِّ سِمَاتٌ تُعْرَفُ بِهَا ضُرُوبُ الصِّدْقِ مِنَ الْكَذِبِ وَإِنَّمَا أَنْتَ أَحَدُ رَجُلَيْن إِمَّا امْرُؤٌ سَخَتْ نَفْسُكَ بِالْبَذْلِ فِى الْحَقِّ فَفِيمَ احْتِجَابُكَ مِنْ وَاجِبِ حَقٌّ تُعْطِيهِ أَوْ فِعْلِ كَرِيمٍ تُسْدِيهِ أَوْ مُبْتَلَى بِالْمَنْعِ فَمَا أَسْرَعَ كَفَّ النَّاسِ عَنْ مَسْأَلَتِكَ إِذَا أَيسُوا مِنْ بَذْلِكَ مَعَ أَنَّ أَكْثَرَ حَاجَاتِ النَّاسِ إِلَيْكَ - [مَا] مِمَّا لَا مَدُّونَةَ فِيهِ عَلَيْكَ مِنْ شَكَاةِ مَظْلِمَةٍ أَوْ طَلَبِ إِنْصَافٍ فِي مُعَامَلَةٍ.
وَ أَمَّا بَعْدُ فَلَا تُطَوَّلَنَّ احْتِجَابَكَ عَنْ رَعِيَّتِكَ فَإِنَّ احْتِجَابَ الْوِلَاةِ عَنِ الرَّعِيَّةِ شُعْبَةُ مِنَ الضيق و قله عِلْمٍ بِالْأُمُورِ (1) اما بعد از این، پنهان ماندنت را از رعیت طولانی مکن، که در پرده ماندن حاکم شعبه ای است از تنگ خویی و کم اطلاعی به امور.
وَ الِاحْتِجَابُ مِنْهُمْ يَقْطَعُ عَنْهُمْ عِلْمَ مَا احْتَجَبُوا دُونَهُ فَيَصْغُرُ عِنْدَهُمُ الْكَبِيرُ وَ يَعْظُمُ الصَّغِيرُ وَيَقْبُحُ الْحَسَنُ وَيَحْسُنُ الْقَبِيحُ و يُشَابُ الْحَقُّ بِالْبَاطِلِ (2)
و پنهان ماندن حاکم از رعیت حاکمان را از دانستن آن چه بر آنان پوشیده است باز می دارد، بر این اساس کار بزرگ پیش آنان کوچک و کار کوچک بزرگ جلوه می کند، زیبا زشت گردد و زشت زیبا شود و حق به باطل آمیخته می گردد.
وَ إِنَّمَا الْوَالِى بَشَرُ لَا يَعْرِفُ مَا تَوَارَى عَنْهُ النَّاسُ بِهِ مِنَ الْأُمُورِ وَ لَيْسَتْ عَلَى الْحَقِّ
سِمَاتٌ تُعْرَفُ بِهَا ضُرُوبُ الصِّدْقِ مِنَ الْكَذِبِ (1)
سمات: نشانه ها و علامت ها؛ جمع «سمه» به معنای علامت جمع سمة كعدة و أصلها وسم و هي العلامات.
ضُرُوبُ: أنواع.
زمامدار انسانی است که آن چه مردم از او پوشیده دارند نخواهد دانست، و حق را هم نشانه ای نیست که به وسیله آن انواع راستی از دروغ شناخته شود.
مشابه
فَإِنِّي لَسْتُ فِي نَفْسِي بِفَوْقِ أَنْ أُخْطِئَ وَ لَا آمَنُ ذَلِكَ مِنْ فِعْلِي إِلَّا أَنْ يَكْفِيَ اللَّهُ مِنْ نَفْسِى مَا هُوَ أَمْلَكُ بِهِ مِنِّی (2)من در نظر خود نه بالاتر از آنم که خطا کنم و نه در کارم از اشتباه ایمنم مگر این که خداوند مرا از نفسم کفایت کند، نفسی که خداوند از من به آن مالک تر است.
وَ إِنَّمَا أَنْتَ أَحَدُ رَجُلَيْنِ إِمَّا امْرُؤٌ سَخَتْ نَفْسُكَ بِالْبَذْلِ فِي الْحَقِّ فَفِيمَ احْتِجَابُكَ مِنْ وَاجِبِ حَقٌّ تُعْطِيهِ أَوْ فِعْلٍ كَرِيمٍ تُسْدِيهِ أَوْ مُبْتَلَى بِالْمَنْعِ (3)
و تو یکی از دو مردی یا انسانی هستی که وجودت به بخشیدن در راه خدا سخاوتمند است پس نسبت به حق مردم و اجبی که باید عطا کنی یا کار نیکی که باید ادا نمایی علت روی نشان ندادنت به رعیت چیست؟
فَمَا أَسْرَعَ كَفَّ النَّاسِ عَنْ مَسْأَلَتِكَ إِذَا أَيسُوا مِنْ بَذْلِكَ مَعَ أَنَّ أَكْثَرَ حَاجَاتِ النَّاسِ إِلَيْكَ (4) یا انسانی هستی مبتلا به بخل، که در این صورت زود باشد که مردم دست درخواستشان را از تو باز دارند آن گاه که از عطا و بخششت نا امید گردند.
1) لَا يَعْرِفُ: نمی داند. تواری: پوشیده شد؛ الوری: ما تواری عنک و استتر.
2) نهج البلاغه، خطبه 216
3) سَخَتْ: سخاوت کرد؛ آماده کرد؛ من سخا يسخو: جادت. تُسْدِی: انجام می دهی؛ از ریشهٔ «اسداء» به معنای بخشیدن و عطا کردن است؛ از ریشهٔ «سدو» به معنای دست به سوی چیزی بردن؛ الأسداء: الاعطاء.
4) فَمَا أَسْرَعَ: چقدر سریع است.
مشابه
يَا أَبَا جَعْفَرٍ بَلَغَنِي أَنَّ الْمَوَالِيَ إِذَا رَكِبْتَ أَخْرَجُوكَ مِنَ الْبَابِ الصَّغِيرِ فَإِنَّمَا ذَلِكَ مِنْ بُخْل مِنْهُمْ لِئَلَّا يَنَالَّ مِنْكَ أَحَدٌ خَيْراً وَ أَسْأَلُكَ بِحَقِّى عَلَيْكَ لَا يَكُنْ مَدْخَلُكَ وَ مَخْرَجُكَ إِلَّا مِنَّ الْبَابِ الْكَبِيرِ فَإِذَا رَكِبْتَ فَلْيَكُنْ مَعَكَ ذَهَبٌ وَ فِضَّةٌ ثُمَّ لَا يَسْأَلُكَ أَحَدٌ شَيْئاً إِلَّا أَعْطَيْتَهُ (1) ابوجعفر! به من خبر رسید که هنگام خروج از منزل غلامان و خدمتکارانت، درب کوچک منزل را می گشایند و همراه تو از منزل خارج می شوند. این کار آنان به خاطر پستی و تنگ چشمی آنان است تا با مستمندان مواجه نشوی و خیر تو به آنان نرسد. از تو درخواست می کنم و تو را به آن حقی که بر گردنت دارم سوگند می دهم که ورود و خروج تو همیشه از درب بزرگ باشد و چون بخواهی بر مرکب سوار شوی همراه خود مقداری سکه طلا و نقره بردار و هرکس دست مسألت دراز کند او را از عطای خود بهره مند ساز.
عَنْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ علیه السَّلام قَالَ: أَيُّمَا وَالِ احْتَجَبَ عَنْ حَوَائِجِ النَّاسِ احْتَجَبَ اللَّهُ عَنْهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَ عَنْ حَوَائِجِه (2)امیر مؤمنان علیه السّلام فرمود: هر زمامداری که خویش را از رسیدگی به نیازهای مردم به دور دارد خداوند او را در روز رستاخیز از [دستیابی به] خواسته هایش به دور خواهد داشت
مِمَّا لَا مَدُّونَةَ فِيهِ عَلَيْكَ مِنْ شَكَاةِ مَظْلِمَةٍ أَوْ طَلَبِ إِنْصَافٍ فِي مُعَامَلَةٍ (3) با این که بیشترین حاجات مردم از تو چیزی است که برایت زحمت و رنجی ندارد، از قبیل شکایت از ستمی یا درخواست انصاف در خرید و فروشی
ثُمَّ إِنَّ لِلْوَالِي خَاصَّةً وَ بِطَانَةً فِيهِمُ اسْتِنْثَارٌ وَ تَطَاوُلٌ وَ قِلَّةُ إِنْصَافٍ فِي مُعَامَلَةٍ فَاحْسِمْ مَنُونَةَ مَادَّةَ أُولَئِكَ بِقَطْع أسْبَابِ تِلْكَ الْأَحْوَالِ وَ لَا تُقْطِعَنَّ لِأَحَدٍ مِنْ حَاشِيَتِكَ وَ حَامَّتِكَ قَطِيعَةً وَ لَا يَطْمَعَنَّ مِنْكَ فِي اعْتِقَادِ عُقْدَةٍ تَضُرُّ بِمَنْ يَلِبِهَا مِنَ النَّاسِ فِي شِرْبٍ أَوْ عَمَلٍ مُشْتَرَك يَحْمِلُونَ مَنُونَتَهُ عَلَى غَيْرِهِمْ فَيَكُونَ مَهْنَأُ ذَلِكَ لَهُمْ دُونَكَ وَ عَيْبُهُ عَلَيْكَ فِي الدُّنْيَا وَالآخِرَةِ وَ أَلْزِمِ الْحَقَّ مَنْ لَزِمَهُ مِنَ الْقَرِيبِ وَ الْبَعِيدِ وَ كُنْ فِي ذَلِكَ صَابِراً مُحْتَسِباً وَاقِعاً ذَلِكَ مِنْ قَرَابَتِكَ وَ [خَوَاصِّكَ] خَاصَّتِكَ حَيْثُ وَقَعَ وَ ابْتَغِ عَاقِبَتَهُ بِمَا يَثْقُلُ عَلَيْكَ مِنْهُ فَإِنَّ مَغَبَّةَ ذَلِكَ مَحْمُودَةٌ وَإِنْ ظَنَّتِ الرَّعِيَّةُ بِكَ حَيْفَاً فَأَصْحِرْ لَهُمْ بِعُذْرِكَ وَ اعْدِلْ عَنْكَ ظُنُونَهُمْ بِإِصْحَارِكَ فَإِنَّ فِي ذَلِكَ رِيَاضَةً مِنْكَ لِنَفْسِكَ وَ رِفقاً بِرَعِيَّتِكَ وَ إِعْذَارًا تَبْلُغُ بِهِ حَاجَتَكَ مِنْ تَقْوِيمِهِمْ عَلَى الْحَقِّ.
ثُمَّ إِنَّ لِلْوَالِى خَاصَّةً وَ بِطَانَةً فِيهِمُ اسْتِنْثَارُ وَ تَطَاوُلٌ وَ قِلَّةُ إِنْصَافٍ فِي مُعَامَلَةٍ فَاحْسِمْ مَادَّةَ أُولَئِكَ بِقَطْعِ أَسْبَابٍ تِلْكَ الْأَحْوَالِ (1)
تطاول: مقدم شمردن خود بر دیگران؛ برتری جویی؛ از ریشه (طول) به معنای مرتفع شدن؛ وأطال الرجل على الشيء مثل أشرف و زنا و معنی و تطاول علا و ارتفع
فَاحْسِم: قطع کن؛ از ریشۀ «حسم» به معنای قطع کردن قطع الدم بالکی و حسمه حسما من باب ضرب: قطعه.
همانا زمامداران را خواص و نزدیکانی است که خود خواه و چپاولگرند، و در معاملات انصاف ندارند ریشه ستمکاریشان را با بریدن اسباب آن بخشکان
نکته
نزدیکان و آشنایان صمیمی آنچنان که می توانند پشتوانه ها و فریادرسان خوبی برای روزهای گرفتاری باشند می توانند هنگام قدرت و زمامداری عوامل انحراف و خطاهای بزرگ باشند. (2)
1) بِطَانَةً: همراز لباس زیرین به افرادی که محرم اسرار هستند «بطانه» گفته می شود و منظور امام از این واژه معنای اخیر است؛ الرّجل: دخلاؤه و أهل سرّه ممن يسكن إليهم و يثق بمودّتهم. اسْتِثْثَارٌ: خودخواهی؛ چیزی را به خود اختصاص دادن؛ از ریشهٔ «أثر» در اصل به معنای علامتی بر چیزی گذاردن گرفته شده و از آن جا که وقتی انسان چیزی را به خود اختصاص می دهد گویی اثری بر آن می گذارد این ماده در آن معنا به کار رفته است؛ طلب المنافع لنفسه خاصة.
2) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص344.
وَ لَا تُقْطِعَنَّ لِأَحَدٍ مِنْ حَاشِيَتِكَ وَ حَامَّتِكَ قَطِيعَةً (1)
حَامَّه: خویشاوندان؛ از ریشهٔ «حَمَّ» به معنای گرم کردن گرفته شده به مناسبت این که علاقه و دوستی آن ها گرم و داغ است به همین دلیل دوست صمیمی را «حمیم» می گویند؛ الحامة القرابة
قطِيعَةً: قطعه زمين؛ محال ببغداد أقطعها المنصور أناسا من أعيان دولته ليعمروها و يسكنوها، و منه حدثنی شیخ من أهل قطيعة الربيع، و أقطعته قطيعة أى طائفة من أرض الخراج و الأقطاع إعطاء الإمام قطعة من الأرض و غيرها و يكون تملیکا و غیر تملیک
به هیچ یک از اطرافیان و اقوام خود زمینی از اقطاع مسلمین واگذار مکن.
مشابه
وَ اللَّهِ لَوْ وَجَدْتُهُ قَدْ تُزُوِّجَ بِهِ النِّسَاءُ وَ مُلِكَ بِهِ الْإِمَاءُ لَرَدَدْتُهُ فَإِنَّ فِي الْعَدْلِ سَعَةً وَ مَنْ ضَاقَ عَلَيْهِ الْعَدْلُ فَالْجَوْرُ عَلَيْهِ أَضْيَق (2)به خدا قسم اگر آن املاک را بیابم به مسلمین بر می گردانم گر چه مهریه زنان شده باشد یا با آن کنیزان خریده باشند زیرا گشایش امور با عدالت است کسی که عدالت او را در مضیقه،اندازد ظلم و ستم، مضیقه بیشتری برای او ایجاد می کند.
وَ لَا يَطْمَعَنَّ مِنْكَ فِي اعْتِقَادِ عُقْدَةٍ تَضُرُّ بِمَنْ يَلِيهَا مِنَ النَّاسِ فِي شِرْبٍ أَوْ عَمَلٍ مُشْتَرَبٍ يَحْمِلُونَ مَنُونَتَهُ عَلَى غَيْرِهِمْ فَيَكُونَ مَهْنَأُ ذَلِكَ لَهُمْ دُونَكَ وَ عَيْبُهُ عَلَيْكَ فِي الدُّنْيَا وَ الآخِرَةِ (3)
نباید در تو طمع ورزد کسی به گرفتن مزرعه ای که در آبشخور آن به همسایه زیان رساند، یا کاری که باید با شرکت به سامان رسد مشقت کار مشترک را به همسایگان تحمیل کند، در آن صورت سودش برای آن طمع کاران و عیب و زشتی آن در دنیا و آخرت بر عهده تو خواهد بود.
وَ أَلْزِمِ الْحَقَّ مَنْ لَزِمَهُ مِنَ الْقَرِيبِ وَ الْبَعِيدِ وَ كُنْ فِي ذَلِكَ صَابِراً مُحْتَسِباً وَاقِعاً (4)
1) لَا تُقْطِعَنَّ: هرگز اختصاص نده؛ از ریشۀ «قطع» به معنای جدا کردن این واژه هنگامی که به باب افعال می رود به معنای تخصیص دادن چیزی به کسی مثلاً زمینی را در اختیار کسی قرار دادن می باشد. حَاشِيَتِک: اطرافیان تو.
2) نهج البلاغه، خطبه 7
3) عُقْدَةٍ: زمين زراعي؛ الضيعة، والعقدة أيضا المكان الكثير الشجر و النخل، اعتقد الضيعة: اقتناها. مَهنَا: گوارایی چیز مرغوب و گوارا؛ مصدر هناته.
4) مختسباً: قصد قربت کننده.
حق را نسبت به هر که لازم است از نزدیک و دور رعایت کن و در این زمینه شکیبا و مزد خواه از خدا باش.
ذَلِكَ مِنْ قَرَابَتِكَ وَ خَاصَّتِكَ حَيْثُ وَقَعَ وَابْتَغِ عَاقِبَتَهُ بِمَا يَنْقُلُ عَلَيْكَ مِنْهُ فَإِنَّ مَغَبَّةَ ذَلِكَ مَحْمُودَةٌ (1)
گر چه این برنامه به زیان نزدیکان و خاصانت باشد و در این مورد نسبت آن چه بر تو گران است جویای عاقبتش باش، که سرانجام رعایت حق پسندیده و نیکوست.
نکته
اشاره به این است که رعایت عدالت و عدم تبعیض در میان نزدیکان و غیر آن ها در دنیا عاقبت نیکی دارد زیر سبب اطمینان و خشنودی توده مردم و همراهی آن ها با حکومت می شود و در آخرت نیز ثواب نیکوکاران و مجاهدان را در بر دارد. (2)
مشابه
أَنَّهُ لَنْ يُغْنِيَكَ عَنِ الْحَقِ شَيْءٌ أَبَداً وَ مِنَ الْحَقِّ عَلَيْكَ حِفْظُ نَفْسِک (3)و تو را هرگز چیزی از حق بی نیاز نگرداند و از جمله حقوق بر تو پاییدن نفس خویش است.
وَ إِنْ ظَنَّتِ الرَّعِيَّةُ بِكَ حَيْفاً فَأَصْحِرْ لَهُمْ بِعُذْرِكَ وَ اعْدِلْ عَنْكَ ظُنُونَهُمْ بِإِصْحَارِكَ فَإِنَّ فِي ذَلِكَ رِيَاضَةً مِنْكَ لِنَفْسِكَ وَ رِفْقاً بِرَعِيَّتِكَ وَ إِعْدَاراً تَبْلُغُ بِهِ حَاجَتَكَ مِنْ تَقْوِيمِهِمْ عَلَى الْحَقِّ (4)
أَصْحِرْ: آشکار کن؛ از ریشهٔ «صحرا» به معنای بیابان گرفته شده و «اصحار» یعنی به بیابان رفتن از آن جا که در بیابان همه چیز ظاهر و آشکار می شود این ماده به معنای آشکار ساختن به کار رفته است.
اعْدِلْ: برگردان؛ از ریشهٔ «عدول» به معنای برگرداندن.
إِصْحَارِكَ: اظهار عذر؛ و أصحرت بكذا أى كشفته، مأخوذ من الاصحار، و هو الخروج إلى الصحراء.
تقویم: صاف و راست کردن و کجی ها را از بین بردن.
1) ابتغ: در نظر بگیر مَغَبَّةَ: نتیجه عاقبت و نتیجه چیزی؛ العاقبة.
2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج11، ص 102.
3) نهج البلاغه، نامه 59.
4) ظَنّتِ الرَّعِيَّةُ: مردم تو را متهم کردند. حَيْفاً: ظلم ظلم و ستم و بی انصافی و از آن جا که وقتی چیزی به وسیله ظلم و ستم از دست برود انسان افسوس می خورد؛ این واژه امروز به معنای افسوس خوردن به کار می رود؛ الحيف الظلم والجور.
هرگاه رعیت گمان ستمی بر تو ببرد آشکارا عذرت را به آنان ارائه کن، و به اظهار عذر گمان های آنان را از خود بگردان، چراکه اظهار عذر موجب عادت دادن نفس به اخلاق حسنه و مهربانی و نرمی نسبت به رعیت است و این عذرخواهی تو را به خواسته ات در واداشتن رعیت به حق می رساند.
نکته ها
اگر ستمگری و اجحاف به بیت المال و سوء استفاده به نفع خواص و نزدیکان در بین مردم شایع شد بر حاکم است که با صراحت واقعیات را بازگو کند اگر خلافی مرتکب شده است عذرخواهی کند و گرنه ابهامات را از ذهن افراد برطرف سازد. (1)
مهمترین تأثیر سیاسی اجتماعی این عذرخواهی این است که مردم را در مسیر حق استواری می بخشد هنگامی که کارگزاران خود را در مسیر حق مشاهده می کنند مردم هم متأثر می شوند. (2)
مشابه
إِذْ عَقَدَهَا لآخَرَ بَعْدَ وَفَاتِهِ فَصَيَّرَهَا فِى حَوْزَةٍ خَشْنَاءَ يَخْشُنُ مَسُّهَا وَ يَغْلُظُ كَلْمُهَا وَ يَكْثُرُ الْعِثَارُ فِيهَا وَ الِاعْتِذَارُ مِنْهَا (3)خليفه اول به هنگام مرگ خلافت را به عقد دیگری درآورد و به دست کسی سپرد که مجموعه ای از خشونت سختگیری؛ اشتباه و پوزش طلبی بود.
وَلَا تَدْفَعَنَّ صُلْحاً دَعَاكَ إِلَيْهِ عَدُوُّكَ وَلِلَّهِ فِيهِ رِضًا فَإِنَّ فِي الصُّلْحِ دَعَةً لِجُنُودِكَ وَرَاحَةً مِنْ هُمُومِكَ وَ أَمْناً لِبِلَادِكَ وَلَكِنِ الْحَذَرَ كُلَّ الْحَذَرِ مِنْ عَذَوّكَ بَعْدَ صُلْحِهِ فَإِنَّ الْعَدُو رُبَّمَا قَارَبَ لِيَتَغَفَّلَ فَخُذْ بِالْحَزِمِ وَ اتَّهِمْ فِي ذَلِكَ حُسْنَ الظَّنِ وَ إِنْ عَقَدْتَ بَيْنَكَ وَبَيْنَ عَدُوٌّ لَكَ عَدُوّكَ عُقْدَةً أَوْ أَلْبَسْتَهُ مِنْكَ ذِمَّةً فَحُطْ عَهْدَكَ بِالْوَفَاءِ وَارْعَ ذِمَّتَكَ بِالْأَمَانَةِ وَ اجْعَلْ نَفْسَكَ جُنَّةً دُونَ مَا أَعْطَيْتَ فَإِنَّهُ لَيْسَ مِنْ فَرَائِضِ اللَّهِ شَيْءٌ النَّاسُ أَشَدُّ عَلَيْهِ اجْتِمَاعاً مَعَ تَفَرُّقِ أَهْوَائِهِمْ وَ تَشَتُتِ آرَائِهِمْ مِنْ تَعْظِيمِ الْوَفَاءِ بِالْعُهُودِ وَ قَدْ لَزِمَ ذَلِكَ الْمُشْرِكُونَ فِيمَا بَيْنَهُمْ دُونَ الْمُسْلِمِينَ لِمَا اسْتَوْبَلُوا مِنْ عَوَاقِبِ الْغَدْرِ فَلَا تَغْدِرَنَّ بِذِمَّتِكَ وَ لَا تَخِيسَنَّ بِعَهْدِكَ وَ لَا تَخْتِلَنَّ عَدُوَّكَ فَإِنَّهُ لَا يَجْتَرِئُ عَلَى اللَّهِ إِلَّا جَاهِلَ شَقِيٌّ وَ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ عَهْدَهُ وَ ذِمَّتَهُ أَمْناً أَفْضَاهُ بَيْنَ الْعِبَادِ بِرَحْمَتِهِ وَ حَرِيماً يَسْكُنُونَ إِلَى مَنَعَتِهِ وَيَسْتَفِيضُونَ إِلَى جِوَارِهِ فَلَا إِدْغَالَ وَ لَا مُدَالَسَةَ وَ لَا خِدَاعَ فِيهِ وَ لَا تَعْقِدُهُ] تَعْقِدْ عَقْداً تُجَوِّزُ فِيهِ الْعِلَلَ وَ لَا تُعَوِّلَنَّ عَلَى لَحْنِ الْقَوْلِ] قَوْلِ بَعْدَ التَّأْكِيدِ وَالتَّوْثِقَةِ وَ لَا يَدْعُونَكَ ضِيقُ أَمْرِ لَزِمَكَ فِيهِ عَهْدُ اللَّهِ إِلَى طَلَبِ انْفِسَاخِهِ بِغَيْرِ الْحَقِّ فَإِنَّ صَبْرَكَ عَلَى ضِيقِ أَمْرٍ تَرْجُو انْفِرَاجَهُ وَفَضْلَ عَاقِبَتِهِ خَيْرٌ مِنْ غَدْرِ تَخَافُ تَبِعَتَهُ وَ أَنْ تُحِيطَ بِكَ مِنَ اللَّهِ فِيهِ طِلْبَةٌ لَا تَسْتَقِيلُ] تَسْتَقْبلُ فِيهَا دُنْيَاكَ وَ لَا آخِرَتَكَ.
وَ لَا تَدْفَعَنَّ صُلْحاً دَعَاكَ إِلَيْهِ عَدُوُّكَ و لِلَّهِ فِيهِ رِضًا فَإِنَّ فِي الصُّلْحِ دَعَةً لِجُنُودِكَ وَ رَاحَةً مِنْ هُمُومِكَ وَ أَمْناً لِبِلَادِكَ (1)
از صلحی که دشمنت به آن دعوت می کند و خشنودی خدا در آن است روی مگردان زیرا صلح موجب آسایش لشگریان و آسودگی خاطر آن ها و امنیت شهرهای توست.
نکته
از نظر اسلام روابط سالم اجتماعی با زیاده خواهی ها و خودکامگی ها تأمین نمی گردد بلکه صلح و امنیت عمومی است که اساس سعادت اجتماعی بشر را تأمین می کند البته صلحی که ارزش های اسلامی در آن رعایت گردد. (2)
وَ لَكِنِ الْحَذَرَ كُلَّ الْحَذَرِ مِنْ عَدُوّكَ بَعْدَ صُلْحِهِ فَإِنَّ الْعَدُوَّ رُبَّمَا قَارَبَ لِيَتَغَفَّلَ فَخُذْ بِالْحَزْمِ وَاتَّهِمْ فِي ذَلِكَ حُسْنَ الظَّن (1)
خُذُ بِالْحَزْمِ: جانب احتیاط را بگیر.
ولی پس از صلح به کلی از دشمن حذر کن چه بسا که دشمن برای غافلگیر کردن تن به صلح دهد. در این زمینه طریق احتیاط گیر و به راه خوش گمانی قدم مگذار.
نکته
اسلام دین منطق و عقل است هرگز گرهی را که با دست می توان باز کرد به دندان نمی گشاید بدون تردید جنگ در حد و اندازه اش مشکلات بسیار برای لشکریان و دردسر بسیار برای حاکمان و زمینه تخریب و ویرانی فراون برای آبادی ها را به دنبال خواهد داشت. (2)
وَ إِنْ عَقَدْتَ بَيْنَكَ وَ بَيْنَ عَدُوِّكَ عُقْدَةً أَوْ أَلْبَسْتَهُ مِنْكَ ذِمَّةً فَحُطْ عَهْدَكَ بِالْوَفَاءِ وَ ارْعَ ذِمَّتَكَ بِالْأَمَانَةِ وَ اجْعَلْ نَفْسَكَ جُنَّةً دُونَ مَا أَعْطَيْتَ (3)
ازع: مراعات کن
اگر بین خود و دشمنت قراردادی بستی، یا از جانب خود به او لباس امان پوشاندی، به قرار دادت وفا کن و امان دادنت را به امانت رعایت،نما و خود را سپر تعهدات خود قرار ده
نکته
چه بسا وفای به عهد و یا احترام به اصل پناهندگی ضرر و زیان هایی را برای حاکم یا کارگزاران او داشته باشد ولی چاره نیست برای تحقق بخشیدن به بسیاری از فضائل و کمالات باید هزینه لازم را نیز پرداخت نمود. (4)
مشابه
وَ أَوْفُوا بِالْعَهْدِ إِنَّ الْعَهْدَ كَانَ مَسْؤُلاً (5)و به پیمان [خود] وفا کنید، زیرا که از پیمان
پرسش خواهد شد.
وَ الَّذِينَ هُمْ لِأَمَانَاتِهِمْ وَعَهْدِهِمْ رَاعُونَ (1)و کسانی که امانت ها و پیمان خود را مراعات می کنند.
فَإِنَّهُ لَيْسَ مِنْ فَرَائِضِ اللَّهِ شَيْءٌ النَّاسُ أَشَدُّ عَلَيْهِ اجْتِمَاعاً مَعَ تَفَرُّقِ أَهْوَائِهِمْ وَ تَشَنُّتِ آرَائِهِمْ زیرا مردم بر چیزی از واجبات الهی چون بزرگ شمردن وفای به پیمان با همه هواهای گوناگون و اختلاف آرایی که دارند اتفاق ندارند.
مِنْ تَعْظِيمِ الْوَفَاءِ بِالْعُهُودِ وَ قَدْ لَزِمَ ذَلِكَ الْمُشْرِكُونَ فِيمَا بَيْنَهُمْ دُونَ الْمُسْلِمِينَ مشرکین هم علاوه بر مسلمین وفای بر عهد را بر خود لازم می دانستند، چرا که عواقب زشت پیمان شکنی را آزموده بودند.
لِمَا اسْتَوْبَلُوا مِنْ عَوَاقِبِ الْغَدْرِ فَلَا تَغْدِرَنَّ بِذِمَّتِكَ وَ لَا تَخِيسَنَّ بِعَهْدِكَ وَ لَا تَخْتِلَنَّ عَدُوّكَ فَإِنَّهُ لَا يَجْتَرِئُ عَلَى اللَّهِ إِلَّا جَاهِلٌ شَقِى (2)
تَخِيسَنَّ: نقض نکن؛ از ریشهٔ «یس» به معنای فاسد شدن و متعفن گردیدن گرفته شده و سپس به معنای خیانت و نقض عهد به کار رفته است؛ خاس بالعهد نقضه
تَخْتِلَنَّ: حیله گری نکن؛ از ریشهٔ «خَتل» به معنای خدعه و نیرنگ غافل گیرانه؛ الختل: الخداع و المكر.
لا يَجْتَرى: جرئت نمی ورزد.
پس در آن چه به عهده گرفته ای خیانت نورز و پیمان خود را مشکن، و دشمنت را گول مزن، که بر خداوند جز نادان بدبخت گستاخی نکند.
وَ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ عَهْدَهُ وَ ذِمَّتَهُ أَمْناً أَفْضَاهُ بَيْنَ الْعِبَادِ بِرَحْمَتِهِ وَ حَرِيماً يَسْكُنُونَ إِلَى
1) معارج، 32.
2) اسْتَوْبَلُوا: سخت و ناگوار یافتید؛ از ریشه «استیبال» به معنای آزمودن و ریشه اصلی آن «وبل» به معنای بارش شدید باران است و چون چنین بارشی مشکلاتی ایجاد می کند این واژه در مورد ضرر و زیان و امتحانات سخت به کار رفته است؛ استفعال من الوبال أى ينتظرون و بال عاقبة الغدر والوبال الوخم يقال استوبلت البلد: استوخمت فلم توافق ساكنها. فَلَا تَغْدِرَنَّ بِذِمَّتِک: هرگز در برابر عهدی که بسته ای نیرنگ به راه نینداز.
مَنَعَتِهِ وَيَسْتَفِيضُونَ إِلَى جِوَارِهِ (1)
خداوند عهد و پیمانش را امان قرار داده و رعایت آن را از باب رحمتش بر عهده همه بندگان گذاشته، عهد و پیمان حریم امنی است تا در استواری آن بیاسایند، و همگان به پناه آن روند.
استعاره
مستعار: حريم
مستعار منه:
مستعار له: عهد و پیمان
جامع: لفظ: «الحریم» را استعاره برای عهد و پیمان آورده و با کاربرد کلمه: «السکون» به برخورداری بنده از نعمت و بهره برداری از جوار رحمت خداوند اشاره نموده و بدین وسیله بر جهت استعاره که همان اعتماد و اطمینان به خدا و در امان ماندن از فتنه است توجه داده و حریم را به نوعی مانع تشبیه کرده است.
فَلَا إِدْغَالَ وَ لَا مُدَالَسَةَ وَ لَا خِدَاعَ فِيهِ وَ لَا تَعْقِدْ عَقْداً تُجَوِّزُ فِيهِ الْعِلَلَ وَ لَا تُعَوِّلَنَّ عَلَى لَحْنٍ قَوْلٍ بَعْدَ التَّأْكِيدِ وَ التَّوْثِقَةِ (2)
لَا تُعَوِّلَنَّ: هرگز تکیه نکن.
الْعِلَلَ: بیماری و فساد؛ جمع عله؛ در این جا به معنای ابهاماتی است که سرچشمه توجیهات فاسد و مفسد می شود.
لَحْن قَوْلِ: سخنی که قابل توجیه و تاویل است؛ سخنی که از قواعد خود منصرف گردد و نتجه خلافی از آن گرفته شود؛ کالتورية و التعريض و هى أداء المقصود بلفظ يحتمل غيره من المعنى.
بنابراین در عهد و پیمان خیانت و فریب و مکر روا نیست عهد و پیمانی برقرار مکن که در آن راه تأویل و بهانه و توریه و فریب باز باشد و پس از تأکید و استوار نمودن عهد و پیمان گفتار
1) افضَاهُ: آن را افشا کرد؛ از ریشه «افضاء» به معنای توسعه دادن و از ریشهٔ «فضا» گاهی به معنای گستردن و منتشر ساختن نیز به کار می رود و در بالا همین معنا اراده شده است؛ بسطه استفاض الماء: سال. مَنَعَتِه: نیرو و قوت؛ قوت و قدرتی است که انسان را در مقابل دشمن یا حوادث ناگوار حفظ می کند. يَسْتَفِيضُونَ: پناه می برند.
2) إِدْغَالَ: افساد؛ از ریشهٔ «دَغل» به معنای داخل شدن در یک مکان به صورت مخفیانه است و از آن جا که فاسدان و مفسدان معمولاً به این صورت وارد می شوند مفهوم فساد نیز غالبا در آن وجود دارد و «دَغَل» به معنای فساد و گاه شخص مفسد می آید؛ الدغل: الفساد. مُدَالَسَةَ: خيانت خدعه و خیانت کردن است و ریشه اصلی آن «دَلَس» به معنای ظلمت است و سپس به معنای خیانت به کار رفته است؛ مفاعلة من التدليس فى البيع وغيره كالمخادعة و هى إرائة الشيء وتعريفه بخلاف ما هو عليه.
توریه مانند و دو پهلو به کار مبر.
نکته
هرگز در شأن حاکم اسلامی نیست که خود ناقض اصول اسلامی باشد و از آن جا که مقصد اصلی در اسلام نشر فضائل و کمالات بشری است بیشترین تقید به آن ها را باید حاکمان اسلامی داشته باشند. (1)
مشابه
يَزْعُمُ أَنَّهُ قَدْ بَايَعَ بِيَدِهِ وَ لَمْ يُبَايِعْ بِقَلْبِهِ فَقَدْ أَقَرَّ بِالْبَيْعَةِ وَ ادَّعَى الْوَلِيجَةَ فَلْيَأْتِ عَلَيْهَا بِأَمْرِ يُعْرَفُ وَ إِلَّا فَلْيَدْخُلْ فِيمَا خَرَجَ مِنْه (2)او گمان می کند تنها با دست بیعت نموده نه با قلب. پس به بیعتش با من اقرار کرده و نسبت به امر باطنی مدعی است، باید بر اثبات مدعایش دلیل مقبول بیاورد و گرنه واجب است به همان بیعت اول باز گردد.
وَ لَا يَدْعُوَنَّكَ ضِيقُ أَمْرٍ لَزِمَكَ فِيهِ عَهْدُ اللَّهِ إِلَى طَلَبِ انْفِسَاخِهِ بِغَيْرِ الْحَقِّ فَإِنَّ صَبْرَكَ عَلَى ضِيقِ أَمْرِ تَرْجُو انْفِرَاجَهُ (3) و نباید در تنگنا افتادنت به خاطر این که عهد و پیمان خدا برای تو الزام آور شده تو را به فسخ آن به طور نامشروع بکشاند، چرا که صبر تو در تنگنای عهد و پیمان که امید گشایش و برتری عاقبتش را داری بهتر است.
نکته
اشاره به این که مشکلات آخرت در برابر مشکلات دنیا قابل مقایسه نیست و خشم پروردگار با هیچ چیز قیاس نشود بنابراین باید تنگناها و مشکلات پیمانی که بسته شده تحمل شود و باید از پیمان شکنی که مجازات الهی را در پی دارد پرهیز کرد. (4)
وَفَضْلَ عَاقِبَتِهِ خَيْرٌ مِنْ غَدْرِ تَخَافُ تَبِعَتَهُ وَ أَنْ تُحِيطَ بِكَ مِنَ اللَّهِ فِيهِ طِلْبَةٌ لَا تَسْتَقْبِلُ فِيهَا دُنْيَاكَ وَ لَا آخِرَتَكَ (5)
زیرا شکیبایی تو در مشکلات پیمان ها که امید پیروزی در آینده را به همراه دارد، بهتر از پیمان شکنی است که از کیفر آن می ترسی و در دنیا و آخرت نمی توانی پاسخ گوی پیمان شکنی باشی.
إِيَّاكَ وَ الدِّمَاءَ وَ سَفْكَهَا بِغَيْرِ حِلْهَا فَإِنَّهُ لَيْسَ شَيْءٌ أَدْعَى لِنِقْمَةٍ وَ لَا أَعْظَمَ لِتَبِعَةٍ وَ لَا أَحْرَى بِزَوَالِ نِعْمَةٍ وَ انْقِطَاعِ مُدَّةٍ مِنْ سَفْكِ الدِّمَاءِ بِغَيْرِ حَقَّهَا وَاللَّهُ سُبْحَانَهُ مُبْتَدِيُّ بِالْحُكْمِ بَيْنَ الْعِبَادِ فِيمَا تَسَافَكُوا مِنَ الدِّمَاءِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ فَلَا تُقَوِّيَنَّ سُلْطَانَكَ بِسَفْكِ دَمٍ حَرَامٍ فَإِنَّ ذَلِكَ مِمَّا يُضْعِفُهُ وَ يُوهِنُهُ بَلْ يُزِيلُهُ وَيَنْقُلُهُ وَ لَا عُذْرَ لَكَ عِنْدَ اللَّهِ وَ لَا عِنْدِي فِى قَتْلِ الْعَمْدِ لِأَنَّ فِيهِ قَوَدَ الْبَدَنِ وَ إِنِ ابْتُلِيتَ بِخَطَا وَ أَفْرَطَ عَلَيْكَ سَوْطُكَ أَوْ سَيْفُكَ أَوْ يَدُكَ بِالْعُقُوبَةِ فَإِنَّ فِي الْوَكْزَةِ فَمَا فَوْقَهَا مَقْتَلَةً فَلَا تَطْمَحَنَّ بِكَ نَخْوَةُ سُلْطَانِكَ عَنْ أَنْ تُؤَدِّيَ إِلَى أَوْلِيَاءِ الْمَقْتُولِ حَقَّهُمْ.
إِيَّاكَ وَ الدِّمَاءَ وَسَفْكَهَا بِغَيْرِ حِلِّهَا از ریختن خون به ناحق بر حذر باش.
نکته
قتل نفس از روی عمد علاوه بر مجازات سنگین در آخرت در دنیا نیز پیامدهای خطرناک و اجتناب ناپذیری به دنبال خواهد داشت انتقام شدید الهی و مجازات سخت او را موجب خواهد شد. (1)
فَإِنَّهُ لَيْسَ شَيْءٌ أَدْعَى لِنِقْمَةٍ وَ لَا أَعْظَمَ لِتَبِعَةٍ وَ لَا أَحْرَى بِزَوَالِ نِعْمَةٍ وَ انْقِطَاعِ مُدَّةٍ مِنْ سَفْكِ الدِّمَاءِ بِغَيْرِ حَقَّهَا (2)
أعْظَمَ لِتَبعَةٍ: وخيم تر از نظر نتایج؛ در اصل از «تبع» به معنای متابعت و پیروی کردن و دنبال چیزی رفتن گرفته شده و سپس به مجازات و کیفر که به دنبال اعمال انسان دامان او را می گیرد اطلاق شده است.
زیرا چیزی در نزدیک ساختن انتقام حق و عظمت مجازات و از بین رفتن نعمت و پایان گرفتن زمان حکومت به مانند خون به ناحق ریختن نیست.
مشابه
وَ مَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خَالِداً فيها وَ غَضِبَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَلَعَنَهُ وَ أَعَدَّ لَهُ عَذَاباً
عظيماً (1)و هرکس عمداً مؤمنی را بکشد کیفرش دوزخ است که در آن ماندگار خواهد بود؛ و خدا بر او خشم می گیرد و لعنتش می کند و عذابی بزرگ برایش آماده ساخته است. مِنْ أَجْلِ ذَلِكَ كَتَبْنَا عَلَى بَنِي إِسْرَائِيلَ أَنَّهُ مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسَادٍ فِي الْأَرْضِ فَكَأَنَّما قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعاً وَ مَنْ أَحْياهَا فَكَأَنَّما أَحْيَا النَّاسَ جَميعاً (2)از این روی بر فرزندان اسرائیل مقرر داشتیم که هرکس کسی را- جز به قصاص قتل یا [به کیفر] فسادی در زمین- بکشد چنان است که گویی همه مردم را کشته باشد و هرکس کسی را زنده بدارد، چنان است که گویی تمام مردم را زنده داشته است.
وَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ مُبْتَدِى بِالْحُكْمِ بَيْنَ الْعِبَادِ فِيمَا تَسَافَكُوا مِنَ الدِّمَاءِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ فَلَا تُقَوِّيَنَّ سُلْطَانَكَ بِسَفْكِ دَمٍ حَرَامٍ فَإِنَّ ذَلِكَ مِمَّا يُضْعِفُهُ وَيُوهِنْهُ بَلْ يُزِيلُهُ وَيَنْقُلُهُ (3)
يُوهِنُ: سست می کند.
يُزِيلُ: از بین می برد.
يَنْقُلُ: منتقل می کند.
خداوند در قیامت اول چیزی که بین مردم حکم می کند در رابطه با خون هایی است که به ناحق ریخته اند. پس حکومت را به ریختن خون حرام تقویت مکن که ریختن خون حرام قدرت را به سستی کشاند، بلکه حکومت را ساقط نموده و به دیگری انتقال دهد.
نکته
«يُزيله» اشاره به نابودی مطلق یک حکومت است مانند کشورهایی که بر اثر شکست مستعمره کشوری دیگر و یا ملحق به آن شده است. (4)
مشابه
قَالَ علیه السلام: يَوْمُ الْمَظْلُومِ عَلَى الظَّالِمِ أَشَدُّ مِنْ يَوْمِ الظَّالِمِ عَلَى الْمَظْلُوم (5)روز ستم کشیده (انتقام روز رستخیز) بر ستمگر سخت تر است از روز ستمگر (تسلط او در دنیا) بر ستم کشیده.
وَ لَا عُذْرَ لَكَ عِنْدَ اللَّهِ وَ لَا عِنْدِي فِي قَتْلِ الْعَمْدِ برای تو در قتل عمد نزد خدا و نزد من عذری نیست.
لِأَنَّ فِيهِ قَوَدَ الْبَدَنِ وَ إِنِ ابْتُلِيتَ بِخَطَا وَ أَفْرَطَ عَلَيْكَ سَوْطُكَ أَوْ سَيْفُكَ أَوْ يَدُكَ بِالْعُقُوبَةِ فَإِنَّ فِي الْوَكْزَةِ فَمَا فَوْقَهَا مَقْتَلَةً فَلَا تَطْمَحَنَّ بِكَ نَخْوَةُ سُلْطَانِكَ عَنْ أَنْ تُؤَدِّيَ إِلَى أَوْلِيَاءِ الْمَقْتُولِ حَقَّهُمْ (1)
مَقْتَلَةٌ: قتل.
لَا تَطْمَحَنَّ: هرگز بالا نبرد؛ از ریشه «طموح» به معنای بالا بردن و تکبر کردن گرفته شده و در عبارت بالا به معنای کبر و غرور است.
نَخْوَةٌ: تكبر؛ في الحديث إنّ الله أذهب بالإسلام نخوة الجاهلية بالفتح فالسكون أى افتخارها و تعظمها.
چرا که کیفر قتل عمد کشتن قاتل است و اگر دچار اشتباه شدی و تازیانه یا شمشیر یا دستت در کیفر دادن از حد بیرون رفت چه این که در مشت زدن و بالاتر از آن بیم قتل است مبادا نخوت حکومت تو را از پرداخت خون بها به خاندان مقتول مانع گردد.
1) قود: قصاص در اصل از «قود» و «قیادت» گرفته شده که به معنای راه بردن و سوق دادن چیزی و یا شخصی است؛ از آن جا که قاتل را به محل قتل می برند این واژه به معنای قصاص آمده است؛ القود بالتحریک القصاص، يقال: أقدت القاتل بالقتيل: قتلته به و بابه قال. الْوَكزَه: مشت زدن؛ از ریشهٔ «وَکز» به معنای زدن و عقب راندن گرفته شده است؛ وکزه ضربه و دفعه، ويقال: و كزه أى ضربه بجمع يده على ذقنه و أصابه بوكزة أى بطعنة وضربة.
وَ إِيَّاكَ وَ الْإِعْجَابَ بِنَفْسِكَ وَ الثَّقَةَ بِمَا يُعْجِبُكَ مِنْهَا وَ حُبَ الْإِطْرَاءِ فَإِنَّ ذَلِكَ مِنْ أَوْثَقِ فُرَصِ الشَّيْطَانِ فِى نَفْسِهِ لِيَمْحَقَ مَا يَكُونُ مِنْ إِحْسَانِ الْمُحْسِنِينَ وَإِيَّاكَ وَ الْمَنَّ عَلَى رَعِيَّتِكَ بِإِحْسَانِكَ أَوِ التَّزَيَّدَ فِيمَا كَانَ مِنْ فِعْلِكَ أَوْ أَنْ تَعِدَهُمْ فَتُتْبِعَ مَوْعِدَكَ بِخُلْفِكَ فَإِنَّ الْمَنَّ يُبْطِلُ الْإِحْسَانَ وَالتَّزَيَّدَ يَذْهَبُ بِنُورِ الْحَقِّ وَ الْخُلْفَ يُوجِبُ الْمَقْتَ عِنْدَ اللَّهِ وَ النَّاسِ قَالَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ وَتَعَالَى تَعَالَى كَبُرَ مَقْتًا عِنْدَ اللَّهِ أَنْ تَقُولُوا ما لا تَفْعَلُونَ وَ إِيَّاكَ وَ الْعَجَلَةَ بِالْأُمُور قَبْلَ أَوَانِهَا أَو التَّسَاقُطَ التَّسَقُطَ فِيهَا عِنْدَ إِمْكَانِهَا أَوِ الدَّجَاجَةَ فِيهَا إِذَا تَنَكَّرَتْ أَوِ الْوَهْنَ عَنْهَا إِذَا اسْتَوْضَحَتْ فَضَعْ كُلَّ أَمْر مَوْضِعَهُ وَأَوْقِعُ كُلَّ عَمَلِ أَمْرِ مَوْقِعَهُ.
وَ إِيَّاكَ وَالْإِعْجَابَ بِنَفْسِكَ وَ الثَّقَةَ بِمَا يُعْجِبُكَ مِنْهَا وَ حُبَ الْإِطْرَاءِ (1)
از خودپسندی و تکیه بر آن چه تو را آلوده به خودپسندی کند و از علاقه به ستایش و تعریف مردم برحذر باش.
مشابه
امام صادق علیه السلام فرمود: قَالَ إِبْلِيسُ لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَيْهِ لِجُنُودِهِ إِذَا اسْتَمْكَنْتُ مِنِ ابْنِ آدَمَ فِي ثَلَاثٍ لَمْ أُبَالِ مَا عَمِلَ فَإِنَّهُ غَيْرُ مَقَبُولٍ مِنْهُ إِذَا اسْتَكْثَرَ عَمَلَهُ وَنَسِيَ ذَنْبَهُ وَ دَخَلَهُ الْعُجْبُ (2)شيطان لعین به لشگر خود گفت: من اگر در سه مورد بر آدمیزاده دست یابم پس از آن هر عملی که بجا آورد خاطر پریشان نگردم که می دانم عملش پذیرفته نیست: هنگامی که عمل خود را زیاد پندارد و گناه خود را فراموش کند و خودپسندی در او راه یابد.
قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام: مَنْ أُعْجِبَ بِنَفْسِهِ هَلَكَ وَ مَنْ أُعْجِبَ بِرَأْيِهِ هَلَک (3)هرکس خود را بزرگ ببیند هلاک می شود و آن کس که فکر و رای خود را بزرگ ببیند هلاک می شود.
إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى قَدْ أَذْهَبَ عَنْكُمْ بِالْإِسْلَامِ نَخْوَةَ الْجَاهِلِيَّةِ وَ التَّفَاخُرَ بِآبَائِهَا وَ
1) الْإِعْجَابَ: خودپسندی. حُبَ الْإطراء: دوست داشتن مدح؛ از ریشهٔ «طراوة» به معنای تروتازه بودن و هنگامی که به باب افعال می رود معنای ثناخوانی و مدح کردن می آید. گویی کسی می خواهد با مدح خود شخص را تروتازه نگهدارد و در بسیاری از موارد به ثناخوانی بیش از حد و تملق میز گفته می شود و این جا همین معنا اراده شده است.
2) الخصال، ج1، ص111.
3) بحار الأنوار (ط، بیروت)، ج69، ص306.
عَشَائِرِهَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّكُمْ مِنْ آدَمَ وَ آدَمُ مِنْ طِين (1)امام باقر علیه السلام فرمود: در روز فتح مکه رسول خدا صلی الله علیه و آله به منبر رفت و فرمود ای گروه مردم همانا خداوند نخوت و تکبر دوران جاهلیت و افتخار کردن به پدران را از میان شما برد همانا شما همگی از آدم علیه السلام هستید، و آدم نیز از (خاک و) گل آفریده شده.
فَإِنَّ ذَلِكَ مِنْ أَوْثَقِ فُرَصِ الشَّيْطَانِ فِى نَفْسِهِ لِيَمْحَقَ مَا يَكُونُ مِنْ إِحْسَانِ الْمُحْسِنِينَ (2)زیرا این حالات از مطمئن ترین فرصت های شیطان در نظر اوست تا نیکی نیکوکاران را نابود کند.
نکته
انسان خود پسند از عملکرد خود راضی است و به گونه ای حق خدا را ادا شده تلقی می کند و این نوعی جهل به خداوند و نشناختن جایگاه خود نسبت به ذات خداوند است. (3)
وَ إِيَّاكَ وَ الْمَنَّ عَلَى رَعِيَّتِكَ بِإِحْسَانِكَ أَوِ التَّزَيَّدَ فِيمَا كَانَ مِنْ فِعْلِكَ أَوْ أَنْ تَعِدَهُمْ فَتُتْبِعَ مَوْعِدَكَ بِخُلْفِكَ بپرهیز از این که احسانت را بر رعیت منت گذاری یا کرده خود را بیش از آن چه هست بزرگ شماری یا به رعیت و عده ای دهی و خلاف آن را به جا آوری.
نکته
منت گذاری بر افراد هنگام احسان نسبت به آنان موجب تلخ شدن کام آنان و بی ارزش شدن نعمت نزد آن ها خواهد شد چرا که تحقیرشان را به همراه دارد. (4)
مشابه
لا تُبْطِلُوا صَدَقَاتِكُمْ بِالْمَنِّ وَ الْأَذِی (5)بخشش های خود را با منت و آزار، باطل نسازید.
1) الزهد، ص 56.
2) فُرص: فرصت ها؛ الفرصة: النوبة، و الممكن من الأمر. يَمْحَقَ: نابود می کند؛ نقصان و کم شدن تدریجی و سرانجام نابود شدن است؛ یقال محقه محقا من باب نفعه: نقصه و أذهب منه البركة، وقيل: المحق ذهاب الشيء كلّه حتى لا يرى له أثر.
3) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص353.
4) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص353.
5) بقره، 264.
فَإِنَّ الْمَنَّ يُبْطِلُ الْإِحْسَانَ وَالتَزَيَّدَ يَذْهَبُ بِنُورِ الْحَقِّ وَ الْخُلْفَ يُوجِبُ الْمَقْتَ عِنْدَ اللَّهِ وَ النَّاسِ قَالَ اللَّهُ تَعَالَى كَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللَّهِ أَنْ تَقُولُوا مَا لَا تَفْعَلُونَ (1)
چرا که منّت موجب بطلان احسان و کار را بیش از آن چه هست پنداشتن باعث از بین بردن نور حق در قلب و خلف وعده سبب خشم خدا و مردم است خداوند بزرگ فرموده: «این باعث خشم بزرگ خداست که بگویید و انجام ندهید.
نکته
«التَّزَيُّد» یعنی واقعیت را بیش از آن چه هست و برخلاف آن چه هست ارائه کردن. (2)
مشابه
قَوْلُ مَعْرُوفٌ وَ مَغْفِرَةٌ خَيْرٌ مِنْ صَدَقَةٍ يَتْبَعُها أَذىً وَ اللَّهُ غَنِيٌّ حَلیم (3)گفتاری پسندیده [در برابر نیازمندان] و گذشت [از اصرار و تندی آنان] بهتر از صدقه ای است که آزاری به دنبال آن باشد و خداوند بی نیاز بردبار است. كَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللَّهِ أَنْ تَقُولُوا ما لا تَفْعَلُونَ (4)نزد خدا سخت ناپسند است که چیزی را بگویید و انجام ندهید. بَلَى مَنْ أَوْفِى بِعَهْدِهِ وَ اتَّقَى فَإِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُتَّقين (5)آری، هر که به پیمان خود وفا کند، و پرهیزکاری نماید، بی تردید خداوند پرهیزکاران را دوست دارد.
وَ إِيَّاكَ وَ الْعَجَلَةَ بِالْأُمُورِ قَبْلَ أَوَانِهَا أَوِ النَّسَقُطَ فِيهَا عِنْدَ إِمْكَانِهَا (6)
از عجله در کارهایی که وقتش نرسیده یا سهل انگاری در اموری که انجامش ممکن نشده بپرهیز
1) التَّزَيَّدَ: کاری را بیشتر از واقع نشان دادن؛ تفعل من الزيادة أى احتساب العمل أزيد مما يكون. مَقْتاً خشم؛ در اصل به معنای بغض شدید و خشم به کسی است که کار بدی انجام داده است؛ المقت البغض.
2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج11، ص134.
3) بقره، 263.
4) صف، 3.
5) آل عمران، 76.
6) أَوان: زمان و موقع. التَّسَقْطَ: شانه خالی کردن؛ در اصل به معنای تدریجاً به سراغ چیزی رفتن است که لازمه آن در بسیاری از موارد سستی و اهمال کاری است که نقطه مقابل در جهت تفریط نسبت به عجله است.
نکته
انجام عجولانه کارها قبل از موعد خلاف عقل و منطق است؛ کوتاهی از انجام آن ها هنگام فرا رسیدن وقت و موقعیتشان رفتاری نسنجیده است. (1)
مشابه
وَيَدْعُ الْإِنْسانُ بِالشَّرِّ دُعاءَهُ بِالْخَيْرِ وَ كانَ الْإِنْسَانُ عَجُولا (2)و انسان [همان گونه که] خیر را فرا می خواند [پیشامد] بد را می خواند و انسان همواره شتاب زده است. بِئْسَما خَلَفْتُمُونِي مِنْ بَعْدِى أَ عَجِلْتُمْ أَمْرَ رَبِّكُم (3)پس از من چه بد جانشینی برای من بودید! آیا بر فرمان پروردگارتان پیشی گرفتید؟ يَا أَبَا ذَرِّ إِيَّاكَ وَ التَّسْوِيفَ بِأَمَلِكَ فَإِنَّكَ بِيَوْمِكَ وَ لَسْتَ بِمَا بَعْدَهُ يَا أَبَا ذَرِّ إِذَا أَصْبَحْتَ فَلَا تُحَدِّثُ نَفْسَكَ بِالْمَسَاءِ وَإِذَا أَمْسَيْتَ فَلَا تَحَدِّثْ نَفْسَكَ بِالصَّبَاحِ (4)ای ابا ذر بپرهیز از به دنبال افکندن آرزویت زیرا که تو در همان روز خویشی و بعد آن روز نیستی اگر فردایی برای تو بود فردا آن طور باش که در همان روزی و اگر فردایی نداشتی پشیمانی بر آن چه که آن روز از دست داده ای
أَوِ الدَّجَاجَةَ فِيهَا إِذَا تَنَكَّرَتْ أَوِ الْوَهْنَ عَنْهَا (5)
یا لجبازی در چیزی که نامعلوم است یا سستی در آن چه که روشن است بر حذر باش.
إِذَا اسْتَوْضَحَتْ فَضَعْ كُلَّ أَمْرٍ مَوْضِعَهُ وَ أَوْقِعْ كُلَّ أَمْرٍ مَوْقِعَهُ (6)
هر چیزی را در جای خودش بگذار و هر کاری را به موقع خودش انجام ده.
1) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص354.
2) اسراء، 11.
3) اعراف، 150.
4) وسائل الشيعة، ج 1، ص111.
5) تَنَكَّرَتُ: مبهم شد؛ از ریشهٔ «تنگر» به معنای ابهام داشتن و ناآشنا بودن در مقابل واضح و روشن بودن است. اللَّجَاجَةَ: لجبازي؛ لج فى الأمر لجاجة إذا لازم الشيء و واظبه من باب ضرب.
6) اسْتَوْضَحَتْ: آشکار شد؛ از ریشهٔ «استیضاح» به معنای توضیح خواستن گرفته است و معمولاً به صورت متعدی به یک مفعول به کار می رود ولی در جمله بالا به معنای فعلاً لازم به کار رفته یعنی واضح شدن. أوقع: قرار بده.
نکته
نتیجه ترک شتاب زدگی و سستی نکردن در اعمال آن است که هر عمل یا گفته ای را در جایگاه خاص خود و متناسب با موقعیت آن انجام دهد. (1)
مشابه
الْعَدْلُ يَضَعُ الْأُمُورَ مَوَاضِعَهَا (2)عدالت هر چیزی را در جایگاه خودش قرار می دهد. وَ مُجْتَنِي الثَّمَرَةِ لِغَيْرِ وَقْتِ إِينَاعِهَا كَالزَّارِع بِغَيْرِ أَرْضِهِ (3)هرکس میوه را پیش از رسیدن بچیند چون کشاورزی است که بذر را در زمین دیگری باشد.
وَ إِيَّاكَ وَ الِاسْتِثْثَارَ بِمَا النَّاسُ فِيهِ أُسْوَةٌ وَ التَّغَابِيَ عَمَّا تُعْنَى بِهِ مِمَّا قَدْ وَضَحَ لِلْعُيُونِ فَإِنَّهُ مَأْخُوذُ مِنْكَ لِغَيْرِكَ وَ عَمَّا قَلِيلِ تَنْكَشِفُ عَنْكَ أَغْطِيَةُ الْأُمُورِ وَ يُنْتَصَفُ مِنْكَ لِلْمَظْلُومِ امْلِكُ حَمِيَّةَ أَنْفِكَ وَسَوْرَةَ حَدَّكَ وَ سَطْوَةَ يَدِكَ وَ غَرْبَ لِسَانِكَ وَ احْتَرِسْ مِنْ كُلِّ ذَلِكَ بِكَفِّ الْبَادِرَةِ وَ تَأْخِيرِ السَّطْوَةِ حَتَّى يَسْكُنَ غَضَبُكَ فَتَمْلِكَ الِاخْتِيَارَ وَ لَنْ تَحْكُمَ ذَلِكَ مِنْ نَفْسِكَ حَتَّى تُكْثِرَ هُمُومَكَ بِذِكْرِ الْمَعَادِ إِلَى رَبِّكَ.
وَ إِيَّاكَ وَ الِاسْتِنْثَارَ بِمَا النَّاسُ فِيهِ أُسْوَةٌ (1)
از این که چیزی را به خود اختصاص دهی در حالی که همه مردم در آن مساوی هستند بپرهیز.
نکته
امتیاز خواهی حاکمان که همه ابزار قدرت در دست آن هاست آثار سوئی در اعتماد مردم نسبت به آنان خواهد داشت و به شایعات و دشمنی ها در مورد آنان دامن خواهد زد چرا که مردم به طور طبیعی نظاره گر حاکمان هستند. (2)
وَ التَّغَابِيَ عَمَّا تُعْنَى بِهِ مِمَّا قَدْ وَضَحَ لِلْعُيُونِ (3)و از غفلت در آن چه که توجه تو به آن ضروری است و برای همگان معلوم است بر حذر باش
فَإِنَّهُ مَأْخُوذُ مِنْكَ لِغَيْرِكَ وَ عَمَّا قَلِيلٍ تَنْكَشِفُ عَنْكَ أَغْطِيَةُ الْأُمُورِ وَيُنْتَصَفُ مِنْكَ لِلْمَظْلُومِ (4)
1) الِاسْتِثْثَارَ: انحصار طلبی؛ چیزی را به خود اختصاص دادن؛ از ریشهٔ «أثر» به معنای علامتی است که از چیزی باقی می ماند و گویی شخص انحصار طلب در اشیایی علامت می گذارد که از آن من و مخصوص من است. أَسْوَةٌ: مساوی؛ حالتی است که از پیروی کردن از دیگری حاصل می شود و چون نتیجه آن مساوات میان دو چیز است این واژه به معنای مساوی نیز به کار رفته است.
2) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص 355.
3) التَّغَابي: تغافل؛ التغافل وَضَحَ لِلْعُيُونِ: واضح شد برای چشم ها.
4) أَغْطِيَةُ الْأُمُورِ: پرده های واقعیت ها.
زیرا آن چه را به خود اختصاص داده ای از تو به نفع دیگران میگیرند، و در اندک زمانی پرده از روی کارهایت برداشته می شود و داد مظلوم را از تو بستانند.
مشابه
وَ مَنْ تَكُونُ لَهُ عاقِبَةُ الدَّارِ إِنَّهُ لا يُفْلِحُ الظَّالِمُون (1)و [نیز] کسی که فرجام [نیکوی] آن سرا برای اوست داناتر است در حقیقت، ظالمان رستگار نمی شوند.
امْلِكْ حَمِيَّةَ أَنْفِكَ وَ سَوْرَةَ حَدَّكَ وَ سَطْوَةَ يَدِکَ وَ غَرْبَ لِسَانِكَ وَ احْتَرِسْ مِنْ كُلِّ ذَلِكَ بِكَفِّ الْبَادِرَةِ وَ تَأْخِيرِ السَّطْوَةِ حَتَّى يَسْكُنَ غَضَبُكَ فَتَمْلِكَ الِاخْتِيَارَ﴾ (2)
سَوْرَةَ: خشم و غضب الرّجل: سطوته وحدة بأسه.
سَطْوَةَ يَدِکَ: ضرب دستت به معنای سلطه غلبه و قدرت است.
غَرْبَ: تیزی و تندی؛ هنگامی که به «لسان» اضافه شود اشاره به سخنان تند و خشونت آمیز است. ریشه اصلی آن همان «غروب» است و از آن جا که یک شیء برنده مانند شمشیر می شکافد و در هدف خود فرو می رود و پنهان می شود «غرب» بر آن اطلاق شده است؛ حدّته
الْبَادِرَة: سخن يا كار عجولانه و ناصوابی که به هنگام غضب از انسان سر می زند؛ سرعة السطوة و العقوبة.
خشم و شدت و غضب و سرکشی و قدرت و تیزی زبانت را در اختیار گیر، و از تمام این امور به باز داشتن خود از شتاب در انتقام و تأخیر انداختن حمله و سطوت خود را حفظ کن، تا خشمت آرام گردد و عنان اختیارت را مالک شوی.
نکته
خشم و غضب برای انسان که تعادل فکر و ذهن را بر هم می زند برای همه گان خطرناک است و بهترین روش هنگام بر افروخته شدن خشم بردباری نشان دادن و دوری گزیدن از تصمیم عجولانه است تا آن چه که غضب فرو نشیند و انسان بتواند عاقلانه تصمیم بگیرد. (3)
وَ لَنْ تَحْكُمَ ذَلِكَ مِنْ نَفْسِكَ حَتَّى تُكْثِرَ هُمُومَكَ بِذِكْرِ الْمَعَادِ إِلَى رَبِّكَ﴾ (4)
و هرگز حاکم و مسلط بر خود نخواهی شد تا این که بسیار به یاد بازگشت به خداوند افتی.
1) قصص، 37.
2) حَمِيَّةَ أَنْفِک: غرور خودت؛ از ریشه «حمی» به معنای شدت حرارت است سپس این واژه به معنای خشم و تعصب آمیخته با خشم و نخوت و تکبر به کار رفته است و هنگامی که اضافه بر «انف» شود به خشم و تکبر اشاره دارد و انتخاب «آنف» به معنای بینی در این جا برای آن است که آدم های متکبر سر خود را بالا می گیرند و در واقع نوک بینی شان به طرف بالا قرار می گیرد.
3) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص 356
4) هُمُوم: دل مشغولی و دغدغه؛ جمع «هَمَّ» به معنای اراده و عزم بر چیزی.
وَ الْوَاجِبُ عَلَيْكَ أَنْ تَتَذَكَّرَ مَا مَضَى لِمَنْ تَقَدَّمَكَ مِنْ حُكُومَةٍ عَادِلَةٍ أَوْ سُنَّةٍ فَاضِلَةٍ أَوْ أَثَرِ عَنْ نَبِيِّنَا صَأَوْ فَرِيضَةٍ فِي كِتَابِ اللَّهِ فَتَقْتَدِيَ بِمَا شَاهَدْتَ مِمَّا عَمِلْنَا بِهِ فِيهَا وَ تَجْتَهِدَ لِنَفْسِكَ فِی اتَّبَاعِ مَا عَهِدْتُ إِلَيْكَ فِي عَهْدِي هَذَا وَ اسْتَوْثَقْتُ بِهِ مِنَ الْحُجَّةِ لِنَفْسِى عَلَيْكَ لِكَيْلَا تَكُونَ لَكَ عِلَّةٌ عِنْدَ تَسَرُّعِ نَفْسِكَ إِلَى هَوَاهَا: وَ مِنْ هَذَا الْعَهْدِ وَ هُوَ آخِرُهُ وَ أَنَا أَسْأَلُ اللَّهَ بِسَعَةِ رَحْمَتِهِ وَ عَظِيمٍ قُدْرَتِهِ عَلَى إِعْطَاءِ كُلِّ رَغْبَةٍ أَنْ يُوَفِّقَنِي وَ إِيَّاكَ لِمَا فِيهِ رِضَاهُ مِنَ الْإِقَامَةِ عَلَى الْعُذْرِ الْوَاضِحِ إِلَيْهِ وَ إِلَى خَلْقِهِ مِنْ مَعَ حُسْنِ الثَّنَاءِ فِي الْعِبَادِ وَ جَمِيلِ الْأَثَرِ فِي الْبِلَادِ وَ تَمَامِ النِّعْمَةِ وَتَضْعِيفِ الْكَرَامَةِ وَ أَنْ يَخْتِمَ لِى وَ لَكَ بِالسَّعَادَةِ وَ الشَّهَادَةِ - إِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ إِلَى اللَّهِ رَاغِبُونَ وَالسَّلَامُ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهِ عَلَيْهِ وَعَلَى آلِهِ وَ سَلَّمَ الطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِينَ وَ سَلَّمَ تَسْلِيماً كَثِيراً وَ السَّلَامُ.
وَ الْوَاجِبُ عَلَيْكَ أَنْ تَتَذَكَّرَ مَا مَضَى لِمَنْ تَقَدَّمَكَ مِنْ حُكُومَةٍ عَادِلَةٍ أَوْ سُنَّةٍ فَاضِلَةٍ أَوْ أَثَرٍ عَنْ نَبِيِّنَا أَوْ فَرِيضَةٍ فِي كِتَابِ اللَّهِ (1) بر تو واجب است که به یاد حکومت های عدل پیش از خود باشی، و نیز لازم است که به روش های خوب یا اثری که از پیامبرمان رسیده یا فریضه ای که در کتاب خداوند است توجه نمایی
مشابه
إِنَّما يَتَذَكَّرُ أُولُوا الْأَلْبابِ (2)تنها خردمندانند که عبرت می گیرند. وَلَقَدْ وَصَّلْنا لَهُمُ الْقَوْلَ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُون (3)و به راستی این گفتار را برای آنان پی در پی و به هم پیوسته نازل ساختیم امید که آنان پند پذیرند.
فَتَقْتَدِيَ بِمَا شَاهَدْتَ مِمَّا عَمِلْنَا بِهِ فِيهَا وَ تَجْتَهِدَ لِنَفْسِكَ فِي اتَّبَاعِ مَا عَهِدْتُ إِلَيْكَ فِي عَهْدِى هَذَا وَ اسْتَوْثَقْتُ بهِ مِنَ الْحُجَّةِ لِنَفْسِى عَلَيْكَ لِكَيْلَا تَكُونَ لَكَ عِلَّةً عِنْدَ
تَسَرُّع نَفْسِكَ إِلَى هَوَاهَا (1)
علة: دليل و بهانه. تَسَرُّع: شتافتن.
پس به آن چه دیدی ما بر اساس آن عمل کردیم اقتدا نمایی و در دنبال کردن آن چه که در این عهدنامه برایت مقرر کردم و به وسیلهٔ آن حجت را بر تو تمام نمودم کوشش کنی، تا برای تو به هنگام شتاب نفس به سوی هواوهوس بهانه و عذری نباشد.
نکته
عبارت «فَتَقْتَدِيَ بِمَا شَاهَدْتَ» اشاره به این دارد که گرچه دوران حکومت ظاهری اميرالمؤمنين کوتاه و مانع تراشی های دشمنان اجازه تحقق بخشیدن به خواسته ها و ایده های آن حضرت را نداد با این حال زندگی سیاسی آن حضرت برای همیشه می تواند راهنمای زمامداران باشد. (2)
وَ أَنَا أَسْأَلُ اللَّهَ بِسَعَةِ رَحْمَتِهِ وَ عَظِيمٍ قُدْرَتِهِ عَلَى إِعْطَاءِ كُلِّ رَغْبَةٍ أَنْ يُوَفِّقَنِي (3) من از خداوند با رحمت فراگیرش و بزرگی قدرتش بر انجام هر گونه درخواست مسئلت می نمایم.
وَ إِيَّاكَ لِمَا فِيهِ رِضَاهُ مِنَ الْإِقَامَةِ عَلَى الْعُذْرِ الْوَاضِحَ إِلَيْهِ وَ إِلَى خَلْقِهِ مَعَ حُسْنِ الثَّنَاءِ فِي الْعِبَادِ وَ جَمِيلِ الْأَثَرِ فِي الْبِلَادِ وَ تَمَامِ النِّعْمَةِ وَ تَضْعِيفِ الْكَرَامَةِ (4) من و تو را به آن چه رضای او در آن است، از معذور بودن نزد خودش و مخلوقش، به همراه ثنای نیک در بین بندگانش و آثار زیبا در شهرهایش و تمام نعمت و فزونی کرامت توفیق دهد.
وَ أَنْ يَخْتِمَ لِي وَ لَكَ بِالسَّعَادَةِ وَ الشَّهَادَةِ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ وَ السَّلَامُ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ
1) تَفْتَدِی: اقتدا می کنی. اسْتَوْثَقْت: تعهد گرفتم.
2) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص358.
3) رَغْبَةٍ: علاقه به چیزی داشتن؛ در این جا اسم مصدر و به معنای اسم مفعول است یعنی خداوند قادر است هر امر مطلوب و مرغوبی را در اختیار بندگان بگذارد.
4) تَضْعِیفِ: چندبرابر نمودن؛ مضاعف ساختن؛ این واژه گاه به معنای ضعیف ساختن یا ضعیف شمردن هم آمده است.
صَلَّى اللَّهِ عَلَيْهِ وَ عَلَى آلِهِ وَسَلَّمَ الطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِينَ وَ سَلَّمَ تَسْلِيماً كَثِيراً وَ السَّلَامُ و پایان زندگی من و تو را سعادت و شهادت قرار دهد همه ما به سوی او باز می گردیم و سلام و درود بر رسول خدا صلی الله علیه و آله صلّی الله علیه و بر اهل پاکیزه و پاکش باد. و السلام.
معرفی مالک اشتر
مالک اشتر شخصیت برجسته ای است که عصر رسول خدا صلی الله علیه و آله را درک کرده است. در کلام امام علیه السلام آنچنان توصیف شده که با دیگر اصحابش قابل مقایسه نمی باشد. در نامه ای که امام به دو تن از فرماندهان ارتش اسلام نوشته است مالک را به سرکردگی آن ها برگزیده و به ایشان و همه نیروهای تحت امرشان دستور اطاعت و فرمان برداری از او را می دهد.
امام در نامه ای که برای مردم مصر نوشته است توصیف بلندی از مالک دارد که شخصیت بالای آن بزرگ مرد و جوانمرد را نشان می دهد.
مالک مردی توانمند،قوی شجاع و جنگاور بود. افتخار فرماندهی سپاه امام را داشت. هر چند که به دلیری و شجاعت شهره بود اما با درک مکتب اخلاقی امام و خلقیات انسانی و اسلامی پیشاهنگ فضیلت بود و در میدان کمالات نفسانی پهلوانانه گوی سبقت را از دیگران ربوده بود.
هنگامی که خبر شهادت مالک به حضرت رسید در غم هجران یار و برادری مهربان و مسلمانی پاک باخته و شیعه ای مخلص و فرماندهی لایق به سوگ نشست. (1)
1) قطره ای از دریا، ج3، ص22.
شناسنامه نامه
تاریخ، زمان و مکان وقوع: اوایل حکومت امام علیه السلام در مدینه سال 36 هجری
مخاطب: طلحه و زبیر
علت مکاتبه: بیعت شکنی و طرح ادعاهای پوچ اصحاب جمل
موضوع: سیاسی
هدف و نتیجه: پاسخگویی به اتهامات راهنمایی و ارشاد و هشدار به عملکرد ناکثین (1)
از نامه های امام علیه السلام برای طلحه و زبیر است که به وسیلۀ عمران بن حصین خزاعی برای آن ها فرستاد این نامه به نکاتی مهم توجه دارد: 1. امام می فرماید من برای بیعت سراغ مردم نرفتم و آن ها با اصرار و بدون اکراه و اجبار سراغ من آمدند؛ 2. امام به طلحه و زبیر می فرماید که شما می پندارید که من قاتل عثمان بوده ام و این را بهانه برای نقض بیعت قرار داده اید بهترین راه این است که آن هایی که در این راه بی طرف مانده اند بین من و شما حکومت کنند؛ 3. به طلحه و زبیر می فرماید از این راه که در پیش گرفته اید برگردید که عذاب الهی را در پی دارد.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص 140.
و من كتاب له (عليه السلام) إلى طلحة و الزبير (مع عمران بن الحصين الخزاعي)، ذكره أبو جعفر الإسكافى فى كتاب المقامات في مناقب أمير المؤمنين (علیه السلام):
أَمَّا بَعْدُ، فَقَدْ عَلِمْتُمَا - وَ إِنْ كَتَمْتُمَا أَنَّى لَمْ أُرِدِ النَّاسَ حَتَّى أَرَادُونِي وَ لَمْ أُبَايِعْهُمْ حَتَّى بَايَعُونِي، وَ إِنَّكُمَا مِمَّنْ أَرَادَنِي وَ بَايَعَنِي، وَ إِنَّ الْعَامَّةَ لَمْ تُبَايِعْنِي لِسُلْطَانٍ غَالِبٍ وَ لَا الْحِرْصِ لِعَرَضٍ حَاضِرٍ؛ فَإِنْ كُنْتُمَا بَايَعْتُمَانِي طَائِعَيْنِ فَارْجِعَا وَ تُوبَا إِلَى اللَّهِ مِنْ قَرِيبٍ، وَ إِنْ كُنْتُمَا بَايَعْتُمَانِي كَارِهَيْنِ فَقَدْ جَعَلْتُمَا لِي عَلَيْكُمَا السَّبِيلَ بِإِظْهَارِكُمَا الطَّاعَةَ وَإِسْرَارِكُمَا الْمَعْصِيَةَ؛ وَ لَعَمْرِى مَا كُنْتُمَا بِأَحَقِّ الْمُهَاجِرِينَ بِالتَّقِيَّةِ وَالْكِتْمَانِ وَإِنَّ دَفْعَكُمَا هَذَا الْأَمْرَ قَبْلَ مِنْ قَبْلِ أَنْ تَدْخُلَا فِيهِ كَانَ أَوْسَعَ عَلَيْكُمَا مِنْ خُرُوجِكُمَا مِنْهُ بَعْدَ إِقْرَارِكُمَا بِهِ. وَقَدْ زَعَمْتُمَا أَنِّي قَتَلْتُ عُثْمَانَ، فَبَيْنِي وَبَيْنَكُمَا مَنْ تَخَلَّفَ عَنِّى وَ عَنْكُمَا مِنْ أَهْلِ الْمَدِينَةِ، ثُمَّ يُلْزَمُ كُلُّ امْرِئٍ بِقَدْرِ مَا احْتَمَلَ. فَارْجِعَا أَيُّهَا الشَّيْخَانِ عَنْ رَأْيِكُمَا، فَإِنَّ الآنَ أَعْظَمُ أَعْظَمَ أَمْرِكُمَا الْعَارُ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَجْتَمَعَ يَتَجَمَّعَ الْعَارُ وَ النَّارُ، وَالسَّلَام).
أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ عَلِمْتُمَا وَ إِنْ كَتَمْتُمَا أَنِّى لَمْ أُرِدِ النَّاسَ حَتَّى أَرَادُونِي وَ لَمْ أُبَايِعْهُمْ حَتَّى بَايَعُونِي وَ إِنَّكُمَا مِمَّنْ أَرَادَنِي وَبَايَعَنِي (1)
لَمْ أُرِدِ النَّاسَ: من مردم را اراده نکردم.
ارادونی: آن ها مرا اراده کردند.
لَمْ أُبَايِعُهُمْ: من با آن ها بیعت نکردم.
بَايَعُونِی: آن ها با من بیعت کردند.
اما بعد، شما دو نفر می دانید، هرچند پنهان می دارید که من در پی مردم نرفتم تا آنان به من روی آوردند و با آنان بیعت نکردم تا آنان با من بیعت کردند و شما از کسانی بودید که به من روی آوردید و با من بیعت نمودید.
نکته ها
عبارت «وَ إِنْ كَتَمْتُمَا» اشاره بر آن است که طلحه و زبیر پس از شکستن بیعت با امام
1) عَلِمْتُمَا: شما دو نفر دانستید؛ از ماده «علم» به معنای دانستن. كَتَمْتُمَا: شما دو نفر کتمان کردید.
علیه السلام، قصد بیعت و آزادی در عمل را در مورد خود و جمع زیادی از مردم کتمان نمودند و وانمود کردند که امام علیه السلام آن ها را به اجبار وادار بر بیعت با خود کرده است. (1)
کتمان حقیقت و واقعیت در آن جا که اذعان و اعتراف به آن یک ضرورت است از نظر شرع حرام و در منطق عقل نیز مورد ملامت می باشد. (2)
مشابه
الَّذِينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ يَعْرِفُونَهُ كَمَا يَعْرِفُونَ أَبْنَاءَهُمْ وَإِنَّ فَرِيقاً مِنْهُمْ لَيَكْتُمُونَ الْحَقَّ وَهُمْ يَعْلَمُون (3)اهل کتاب همچنان که فرزندان خود را می شناسند او را می شناسند ولی گروهی از ایشان در عین آگاهی حقیقت را پنهان می دارند. فَمَا رَاعَنِي إِلَّا وَ النَّاسُ إِلَى كَعُرْفِ الضَّبُعِ إِلَى يَنْثَالُونَ عَلَيَّ مِنْ كُلِّ جَانِبِ حَتَّى لَقَدْ وطِئَ الْحَسَنَانِ وَ شُقَّ عِطْفَايَ مُجْتَمِعِينَ حَوْلِى كَرَبيضَةِ الْغَنَم (4)روز بیعت فراوانی مردم چون یال های پرپشت کفتار بود، از هر طرف مرا احاطه کردند تا آن که نزدیک بود حسن و حسین علیهما السلام لگد مال گردند و ردای من از دو طرف پاره شد.
إِنَّ الْعَامَّةَ لَمْ تُبَايِعْنِي لِسُلْطَانٍ غَالِبٍ وَلَا الْحِرْصِ لِعَرَضٍ حَاضِرِ (5) عموم مردم با من به سبب سلطه و چیرگی من یا به خاطر مالی آماده بیعت نکردند.
نکته ها
شرایط امیرالمؤمنین علیه السلام هنگام قتل عثمان و شناختی که مردم از اخلاق و رفتار آن حضرت داشتند به گونه ای نبود که کسی را اجبار به بیعت نمایند یا افرادی به طمع رسیدن به قدرت یا ثروت با او بیعت کنند. (6)
بیعت های غیر واقعی ممکن است از دو چیز سرچشمه بگیرد: 1. مردم را مجبور سازند
1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 7، ص 519
2) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص 361.
3) بقره، 146.
4) نهج البلاغه، خطبه 3.
5) عَرَضٍ حَاضِرِ: ثروت نقد و حاضر؛ «عرض» در اصل به معنای چیزی است که ثبات و پایداری ندارد و عارضی و کم دوام است؛ از این رو به متاع دنیای مادی عرض گفته اند چون معمولاً ناپایدار است و در این جا به همین معناست؛ در کتب فقهی «عَرَض» به کالایی گفته می شود که در مقابل درهم و دینار است.
6) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص 361.
که با کسی بیعت کنند که این بیعت باطل است؛ 2. مردم را تطمیع کنند و آرای آن ها را بخرند که این بیعت هم غیر واقعی و باطل است. (1)
فَإِنْ كُنْتُمَا بَايَعْتُمَانِي طَائِعَيْنِ فَارْجِعَا وَ تُوبَا إِلَى اللَّهِ مِنْ قَرِيبٍ پس اگر شما از روی رغبت بیعت کردید تا زود است برگردید و به محضر خداوند توبه کنید.
نکته
تخلف از هرگونه عهد و قرارداد و زیر پا گذاشتن بیعت که از روی آگاهی و آزادی باشد از مصادیق گناه است. (2)
وَ إِنْ كُنْتُمَا بَايَعْتُمَانِي كَارِهَيْنِ فَقَدْ جَعَلْتُمَا لِى عَلَيْكُمَا السَّبِيلَ بِإِظْهَارِكُمَا الطَّاعَةَ وَ إسْرَارِكُمَا الْمَعْصِيَةَ (3) و اگر با ناخشنودی بیعت کردید، طاعت خویش را بر من آشکار نمودید و سرپیچی خود را از من پوشیده داشتید و با این کار، راه بازخواست از خودتان را بر من گشودید.
نکته
همان گونه که پیمان شکنی برخلاف عقل و شرع است تظاهر به عهد و پیمان آن گاه که در دل اعتقادی به آن وجود ندارد نوعی نفاق و دورویی است که در منطق دین شديداً نکوهش شده است. (4)
مشابه
وَ بَايَعَنِي النَّاسُ غَيْرَ مُسْتَكْرهِينَ وَ لَا مُجْبَرِينَ بَلْ طَائِعِينَ مُخَيَّرِين (5)و مردم بدون اکراه و اجبار، بلکه از روی میل و اختیار با من بیعت کردند.
وَ لَعَمْرِى مَا كُنْتُمَا بِأَحَقِّ الْمُهَاجِرِينَ بِالتَّقِيَّةِ وَالْكِتْمَانِ به جانم سوگند شما از دیگر مهاجران به تقیه و کتمان سزاوارتر نبودید.
وَإِنَّ دَفْعَكُمَا هَذَا الْأَمْرَ قَبْلَ مِنْ قَبْلِ أَنْ تَدْخُلَا فِيهِ كَانَ أَوْسَعَ عَلَيْكُمَا مِنْ خُرُوجِكُمَا مِنْهُ بَعْدَ إِقْرَارِكُمَا بِهِ نپذیرفتن بیعت من پیش از آن که در آن شرکت جویید برای شما آسان تر بود از این که پس از شرکت جستن در آن خارج شوید.
نکته
اشاره به این که اگر ادعا می کنید بیعت شما از روی تقیه و ترس از مخالفت بوده، این اشتباه بزرگی است؛ چراکه امروز که قدرت در دست من است شما از پیمان شکنی و نقض بیعت ترسی ندارید چگونه ادعا می کنید بیعت شما از روی ترس بوده در حالی که ترک بیعت آسان تر از نقض بیعت است. (1)
وَ قَدْ زَعَمْتُمَا أَنِّي قَتَلْتُ عُثْمَانَ فَبَيْنِي وَبَيْنَكُمَا مَنْ تَخَلَّفَ عَنِّى وَ عَنْكُمَا مِنْ أَهْلِ الْمَدِينَةِ ثُمَّ يُلْزَمُ كُلُّ امْرِي بِقَدْرِ مَا احْتَمَلَ فَارْجِعَا (2)پنداشتید که من عثمان را کشتم میان من و شما از مردم مدینه کسانی هستند که با من بیعت نکرده و به شما نیز یاری نرسانده اند. اینان داوری کنند تا هرکس به هر اندازه دخالت داشته گناه را به گردن گیرد.
نکته
واگذاری قضاوت دربارۀ هواداران و فعالان در قتل عثمان به افراد بی طرف در مدینه به دلیل اطمینان حضرت به عدم دخالت خود و نقش مؤثر امثال طلحه و زبیر در آن رویداد می باشد. (3)
مشابه
أَتَأْمُرُونِّى أَنْ أَطْلُبَ النَّصْرَ بِالْجَوْرِ فِيمَنْ وُلّيتُ عَلَيْهِ وَ اللَّهِ لَا أَطُورُ بِهِ مَا سَمَرَ سَمِيرٌ وَ مَا أَمَّ نَجْمٌ فِى السَّمَاءِ نَجْماً وَا لَوْ كَانَ الْمَالُ لِى لَسَوَّيْتُ بَيْنَهُمْ فَكَيْفَ وَإِنَّمَا الْمَالُ مَالُ اللَّهِ (4)آيا مرا فرمان می دهید که پیروزی را طلب کنم به ستم کردن بر کسی که زمامدار او شده ام؟
به خدا سوگند، چنین نکنم تا شب و روز از پی هم می آیند و در آسمان ستاره ای از پس ستاره دیگر طلوع می کند. اگر این مال از آن من بود، باز هم آن را به تساوی به میانشان تقسیم می کردم تا چه رسد به این اموال که از آن خداوند است.
أَيُّهَا الشَّيْخَانِ عَنْ رَأْيِكُمَا فَإِنَّ الآنَ [أَعْظَمُ أَعْظَمَ أَمْرِكُمَا الْعَارُ مِنْ قَبْلِ أَنْ [يَجْتَمِعَ] يَتَجَمَّعَ الْعَارُ وَ النَّارُ وَالسَّلَام (1)
ای دو پیرمرد، از نظر خویش بازگردید که اگر امروز بازگردید بزرگ ترین چیز [که دامن گیرتان شود] ننگ است و فردا هم ننگ است و هم آتش دوزخ والسلام.
نکته
گرچه در ابتدا اعتراف به اشتباه در نزد مردم به خصوص برای افراد سرشناس نوعی ذلت و سرزنش عمومی را به دنبال دارد اما در نظر اکثر افراد اقرار صادقانه به اشتباهات نوعی شهامت و شجاعت محسوب می شود. (2)
شناسنامه نامه
تاریخ زمان و مکان وقوع: پیش از صفین در کوفه سال 37 هجری
مخاطب: معاویه
علت مکاتبه: ادعاهای دروغین و تهمت های معاویه به امام علیه السلام
موضوع: اخلاقی، سیاسی
هدف و نتیجه: پاسخ گویی و رد تهمت ها و شبهه ها (1)
از نامه های امام علیه السلام به معاویه است. هدف اصلی این نامه، تبادل اسرای کوفه و شام بود و مطالب آن برای این است که معاویه از کیفرهای الهی بترسد و این پیشنهاد را عملی سازد. امام در این نامه به جایگاه انسان در نظام خلقت اشاره کرده و سپس به نسبت ناروایی که معاویه در مسئله قتل عثمان به امام داده اشاره می کند و آن را نشانه دنیاطلبی معاویه می داند.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص153.
اَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحانَهُ قَدْ جَعَلَ الدُّنْيا لِما بَعْدَها وَ ابْتَلَى فِيها أَهْلَهَا لِيَعْلَمَ أَيُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً. وَلَسْنَا لِلدُّنْيا خُلِقْنا، وَلا بِالسَّعْي فيها أُمِرْنَا، وَإِنَّمَا وُضِعْنَا فِيهَا لِنَبْتَلَى بها وَ قَدِ ابْتَلانِي اللهُ بِكَ وَ ابْتَلاكَ،بی فَجَعَلَ أَحَدَنا حُجَّةً عَلَى الْآخَرِ، فَعَدَوْتَ عَلى طَلَب الدُّنْيا بتَأْوِيلَ الْقُرْآنِ، وَطَلَبْتَنى بما لَمْ تَجْنِ يَدَى وَ لَا لِسانِي، وَ عَصَبْتَهُ] عَصَيْتَهُ أَنَّتَ وَ أَهْلَ الشَّامِ،بی وَ البَ عَالِمُكُمْ جاهِلَكُمْ، وَقائِمُكُمْ قاعِدَكُمْ. فَاتَّقِ اللَّهَ في نَفْسِكَ، وَ نازِعَ الشَّيْطَانَ قِيادَكَ وَ اصْرِفْ إِلَى الْآخِرَةِ وَجْهَكَ، فَهِيَ طَرِيقُنا وَ طَريقُكَ، وَاحْذَرْ أَنْ يُصِيبَكَ اللهُ مِنْهُ بِعاجِلِ قارِعَة تَمَسُّ الأَصْلَ، وَتَقْطَعُ الدّابِرَ فَإِنِّي أُولى لَكَ بِاللَّهِ اَلِيَّةً غَيْرَ فَاجِرَة، لَئِنْ جَمَعَتْني وَ إِيَّاكَ جَوامِعُ الْأَقْدارِ لا أَزَالُ بِبَاحَتِكَ حَتَّى يَحْكُمَ اللهُ بَيْنَنَا، وَ هُوَ خَيْرُ الْحَاكِمِينَ.
أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ قَدْ جَعَلَ الدُّنْيَا لِمَا بَعْدَهَا وَابْتَلَى فِيهَا أَهْلَهَا لِيَعْلَمَ أَيُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا اما بعد، خداوند سبحان دنیا را برای جهان پس از آن قرار داد و مردم را در آن می آزماید تا بداند کدامین آنان کردارش نیکوتر است.
نکته
زندگی موقت دنیا نه برای استراحت و خوشگذرانی است بلکه در هر وضعیتی که باشد نوعی ابتلا و امتحان الهی است برای بروز استعدادها و شکوفایی قوای انسانی. (1)
مشابه
إِنَّا جَعَلْنا ما عَلَى الْأَرْضِ زِينَةً لَها لِنَبْلُوَهُمْ أَيُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً (2)ما هرچه در روی زمین است زینت آن قرار دادیم تا امتحانشان کنیم که کدامشان به عمل بهترند. وَلَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَالْجُوعِ وَنَقْصٍ مِنَ الْأَمْوالِ وَ الْأَنْفُسِ وَ الثَّمَرَاتِ وَ بَشِّرِ الصَّابِرِينَ (3)البته شما را به اندکی ترس و گرسنگی و بینوایی و بیماری و نقصان در محصول می آزماییم و شکیبایان را بشارت ده.
وَاعْلَمُوا أَنَّما أَمْوالُكُمْ وَ أَوْلادُكُمْ فِتْنَة (1)بدانید که دارایی ها و فرزندان وسیله آزمایش شمایند.
وَ لَسْنَا لِلدُّنْيَا خُلِقْنَا وَ لَا بِالسَّعْيِ فِيهَا أُمِرْنَا وَإِنَّمَا وُضِعْنَا فِيهَا لِنُبْتَلَى بِهَا ما برای دنیا آفریده نشده ایم و به کوشیدن در آن مأمور نگشته ایم، بلکه ما را در دنیا نهاده اند تا به آن آزموده شویم.
نکته
مقصود از تلاش در دنیا آن است که انسان مأمور به تلاش برای کسب دنیا تنها به خاطر دنیا نشده است مگر به قدر ضرورت. (2)
مشابه
قُلْ مَتاعُ الدُّنْيا قَلِيلٌ وَالآخِرَةُ خَيْرٌ لِمَنِ اتَّقَى وَ لا تُظْلَمُونَ فتیلا (3)بگو: متاع این جهانی اندک است و آخرت از آن پرهیزکاران است و به شما حتی به قدر رشته ای که در میان هستهٔ خر ماست، ستم نمی شود. وَ مَنْ أَرادَ الْآخِرَةَ وَ سَعى لَهَا سَعْيَهَا وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولئِكَ كَانَ سَعْيُهُمْ مَشْكُوراً (4)و هرکه خواهان آخرت باشد و در طلب آن سعی کند و مؤمن باشد جزای سعیش داده خواهد شد. أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ (5)آیا مردم پنداشته اند که چون بگویند ایمان آوردیم رها شوند و دیگر آزمایش نشوند؟
وَ قَدِ ابْتَلَانِي اللَّهُ بِكَ وَ ابْتَلَاكَ بِي (6) و خداوند مرا به وسیله تو و تو را به وسیله من آزموده است.
نکته
منظور از آزمایش امام علیه السلام به وسیله معاویه همان نافرمانی و ستیز وی با امام علیه السلام
است؛ به طوری که اگر امام از مقاومت در برابر او کوتاهی کند و رودرروی او نایستد، سرزنش خواهد شد بنابراین معاویه از طرف خدا وسیله امتحان و اتمام حجت برای امام علیه السلام است و جهت آزمایش معاویه به وسیله امام علیه السلام دعوت امام از وی به طرف حق، و بر حذر داشتن او از پیامدهای بد گناه و نافرمانی اوست به حدی که اگر دعوت خدایی امام عیلام را لبیک نگوید مستوجب نکوهش و مجازات خواهد بود. (1)
مشابه
الَّذِي خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَياةَ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلا (2)آن که مرگ و زندگی را بیافرید تا بیازمایدتان که کدام یک از شما به عمل نیکوتر است.
فَجَعَلَ أَحَدَنَا حُجَّةً عَلَى الْآخَرِ و هر یک از ما را حجت بر دیگری نهاده است.
فَعَدَوْتَ عَلَى إِطَلَبِ الدُّنْيَا بِتَأْوِيلِ الْقُرْآنِ فَطَلَبْتَنِي بِمَا لَمْ تَجْنِ يَدِى وَ لَا لِسَانِي وَ عَصَيْتَهُ أَنْتَ وَ أَهْلُ الشَّامِ بی وَ أَلَّبَ عَالِمُكُمْ جَاهِلَكُمْ وَ قَائِمُكُمْ قَاعِدَكُمْ (3)
عَصَيْتَهُ: مفهومش این است که تو و اهل شام مرتکب گناه شده اید و قتل عثمان را به دروغ به من نسبت داده اید.
أَلَّبَ: تحریک و تحریض نمود؛ از ریشهٔ «لبابه» به معنای صاحب عقل شدن است؛ از این رو عاقل را «لبیب» می گویند ولی در این جا به معنای وادار کردن و تشویق نمودن است؛ التأليب التحريص.
تو با تأویل قرآن در پی دنیا دویده ای و از من خونی را طلب کرده ای که دست و زبانم به آن آلوده نگشته است و تو و مردم شام مرا به آن متهم ساختید دانای شما نادانتان را و ایستاده تان نشسته ها را [به جنگ با من] تحریک کرد.
نکته
عبارت «وَ أَلَّبَ عَالِمُكُمْ جَاهِلَكُمْ...» نشان می دهد که معاویه و همدستان او تبلیغات گسترده ای دربارۀ این دروغ یعنی شرکت امام در قتل عثمان به راه انداخته بودند تا به عنوان
1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 7، ص 527.
2) ملک، 2.
3) عَدَوْتَ: تاختی جهیدی؛ از ریشهٔ «عدو» در اصل به معنای گذشتن و جدا شدن است سپس به معنای دویدن؛ سرعت گرفتن و تاختن بر چیزی است و در این جا به معنای تاختن بر دنیاست. لَمْ تَجْنِ: جنایت نکرد؛ از ریشهٔ «جنایت» گرفته شده و در این جا به این معناست که دست و زبان من مرتکب چنین کاری نشده است.
انجام وظیفه مذهبی همه را به نبرد با امام بکشانند. (1)
فَاتَّقِ اللَّهَ فِي نَفْسِكَ وَ نَازِعِ الشَّيْطَانَ قِيَادَكَ وَ اصْرِفْ إِلَى الْآخِرَةِ وَجْهَكَ فَهِيَ طَرِيقُنَا وَ طَرِيقُک (2)
اضرف: برگردان.
از خدا بترس و مهار خویش را از دست شیطان بیرون آور روی خود را به سوی آخرت بگردان که این راه راه ما و راه توست.
نکته
مقصود امام علیه السلام، منع معاویه از حرکت به سمت جنگ با امام است و از آن رو که سوگند یاد کرده است بر فرض آن که دست روزگار آن ها را در یک جا گرد آورد، در برابر او استوار بماند تا خداوند ما بین آن ها داوری کند. (3)
مشابه
عَنْ أَبِي الْحَسَنِ الْأَوَّلِ علیه السلام قَالَ: إِيَّاكَ أَنْ تُتْبِعَ النَّفْسَ هَوَاهَا فَإِنَّ فِي هَوَاهَا رَدَاهَا وَ تَرْكُ هَوَاهَا دَوَاؤُهَا (4)امام کاظم علیه السلام فرمود: از پیروی هوای نفس بپرهیز؛ زیرا هلاکت در پیروی از هوای نفس است و دوای آن ترک هواست.
وَ مَنْ يَتَّخِذِ الشَّيْطَانَ وَلِيًّا مِنْ دُونِ اللَّهِ فَقَدْ خَسِرَ خُسْراناً مبینا (5)و هرکس که به جای خدا شیطان را به دوستی برگزیند، زیانی آشکار کرده است. قالَ الشَّيْطانُ لَمَّا قُضِيَ الْأَمْرُ إِنَّ اللَّهَ وَعَدَكُمْ وَعْدَ الْحَقِّ وَ وَعَدْتُكُمْ فَأَخْلَفْتُكُم (6)چون کار به پایان،آید شیطان گوید: خدا به شما وعده داد و وعده او درست بود و من نیز به شما وعده دادم ولی وعده خود خلاف کردم.
استعاره
مستعار: قياد
مستعار منه: کشاندن به سوی معصیت
مستعارله: امیال طبیعی
جامع: امام لفظ «قیاد» را برای امیال طبیعی استعاره آورده است و جهت این استعاره، آن است که این امیال در حقیقت افساری است که انسان را به سمت معصیت و گناه می کشد وقتی که به دست شیطان سپرده شده باشد و بدان وسیله غرق در لذت های کشنده و مهلک گردیده باشد.
وَ احْذَرْ أَنْ يُصِيبَكَ اللَّهُ مِنْهُ بِعَاجِلِ قَارِعَةٍ تَمَسُّ الْأَصْلَ وَتَقْطَعُ الدَّابِرَ فَإِنِّي أُولِى لَكَ باللَّهِ أَلِيَّةٌ غَيْرَ فَاجِرَةِ (1)
تَمَسُّ الْأَصْلَ: ریشه کن می کند؛ از ریشهٔ «مس» به معنای اصابت کردن و تمس الاصل» در این جا کنایه از قطع ریشه است؛ تقطعه.
الدابر: دنباله؛ نسل های بعد؛ المتأخر من النسل.
اولی سوگند می خورم؛ از ریشهٔ «ایلاء» به معنای قسم خوردن است و در اصل انلاء» با دو همزه بوده که همزه دوم تبدیل به یاء شده است؛ الیمین.
غَيْرَ فَاجِرَةٍ: تخلف ناپذیر.
بترس از آن که خداوند به زودی بلایی به تو رساند که بنیادت را برکند و نسلت را نابود سازد. من برایت به خدا سوگند می خورم؛ سوگندی که آن را بر هم نمی زنم.
مشابه
الْقارِعَةُ مَا الْقارِعَةُ وَ ما أَدْراكَ مَا الْقارِعَةُ (2)قارعه. چیست قارعه؟ و تو چه دانی که قارعه چیست؟ فَقُطِعَ دَابِرُ الْقَوْمِ الَّذِينَ ظَلَمُوا وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمین (3)پس سپاس پروردگار جهانیان را که ریشه ستمکاران برکنده شد.
لَئِنْ جَمَعَتْنِي وَ إِيَّاكَ جَوَامِعُ الْأَقْدَارِ لَا أَزَالُ بِبَاحَتِكَ حَتَّى يَحْكُمَ اللَّهُ بَيْنَنَا وَ هُوَ خَيْرُ الحاكمين (1)(2) که اگر دست تقدیر من و تو را در آشیانه تو یک جا جمع کند آن قدر در برابر تو بمانم «تا آن گاه که خدا میان ما داوری کند که او بهترین داوران است».
نکته
منظور از عبارت «جَوَامِعُ الْأَقْدَارِ»: مقدرات جامع و فراگیر است؛ زیرا بعضی از مقدرات جنبه شخصی دارد ولی بعضی جنبه فراگیر و امام در این جا به مقدرات فراگیر که دو گروه را در برابر هم قرار می دهد اشاره می کند. (3)
مشابه
هوَ إِنْ كَانَ طَائِفَةٌ مِنْكُمْ آمَنُوا بِالَّذِى أُرْسِلْتُ بِهِ وَ طَائِفَةٌ لَمْ يُؤْمِنُوا فَاصْبِرُوا حَتَّى يَحْكُمَ اللَّهُ بَيْنَنا وَ هُوَ خَيْرُ الْحاكِمین (4)اگر گروهی از شما به آن چه من از جانب خدا بدان مبعوث شده ام ایمان آورده اند و گروهی هنوز ایمان نیاورده اند، صبر کنید تا خدا میان ما حکم کند که او بهترین داوران است. فَإِنْ [يُمَكِّنِ] يُمَكِّنِّى اللَّهُ مِنْكَ وَ مِنِ ابْنِ أَبِي سُفْيَانَ أَجْزِكُمَا بِمَا قَدَّمْتُمَا وَ إِنْ تُعْجِزَا وَ تَبْقَيَا فَمَا أَمَامَكُمَا شَرِّ لَكُمَا (5)اگر خداوند مرا بر تو و پسر ابو سفیان تسلط دهد، جزای آن چه انجام دادید به شما خواهم داد و اگر مرا از پای نشاندید و خود برقرار ماندید، آن چه از عذاب الهی پیش روی شماست برای شما بدتر است.
1) اعراف، 87
2) بَاحَ: میدان؛ از ریشۀ «بوح» به معنای ظهور و آشکار شدن است و از آن جا که فضاهای وسیع مانند فضای حیات خانه یا میدان های مختلف محلی است که افراد در آن ظاهر و آشکار می شوند «باحة» به معنای میدان و فضای باز به کار رفته است؛ باحة الدار وسط ها، ساحت ها.
3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج11، ص179.
4) اعراف، 87
5) نهج البلاغه، نامه 39.
شناسنامه نامه
تاریخ، زمان و مکان وقوع: پیش از صفین در کوفه، سال 37 هجری
مخاطب: شریح بنهانی فرمانده لشکر مقدم (امام)
علت مکاتبه: حرکت سپاهیان به سوی شامیان
موضوع: اخلاقی
هدف و نتیجه: تبیین اخلاق فرماندهی (1)
از سفارش های آن حضرت است که به شریح بنهانی هنگامی که وی را به فرماندهی لشکر به طرف شام فرستاد، در این نامه شریح را نسبت به فریبکاری دنیا و سرکشی نفس هشدار می دهد. شاید علت این نصایح شیطنت های معاویه بوده که سران سپاه و یاران علی علیه السلام را با اموال هنگفتی فریفت
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص158.
و من كلام وصية له ( عليه السلام) وَصّى [به] بها شريح بن هانئ لما جعله على مقدمته إلى الشام:
اتَّقِ اللَّهَ فِي كُلِّ صَبَاحٍ وَ مَسَاءٍ، وَ خَفْ عَلَى نَفْسِكَ الدُّنْيَا الْغَرُورَ وَلَا تَأْمَنْهَا عَلَى حَالٍ وَاعْلَمْ أَنَّكَ إِنْ لَمْ تَرْدَعْ نَفْسَكَ عَنْ كَثِيرٍ مِمَّا تُحِبُّ مَخَافَةَ مَكْرُوهِهِ مَكْرُوهِ، سَمَتْ بِكَ الْأَهْوَاءُ إِلَى كَثِيرٍ مِنَ الضَّرَرِ؛ فَكُنْ لِنَفْسِكَ مَانِعَاً رَادِعاً، وَ [الِنَزَوَاتِكَ] لِنَزْوَتِكَ عِنْدَ الْحَفِيظَةِ وَاقِمَا قَامِعاً.
اتَّقِ اللَّهَ فِي كُلِّ صَبَاحٍ وَ مَسَاءٍ در هر صبح و شب از خدا پروا کن.
نکته
انسان مؤمن در همه حال و همۀ شرایط باید زندگی خود را در محضر خدا ببیند و بر اساس خواست او که همان تقواست تنظیم کند. (1)
مشابه
وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَاعْلَمُوا أَنَّكُمْ مُلاقُوهُ وَبَشِّرِ الْمُؤْمِنين (2)و از خدا بترسید و بدانید که با او ملاقات خواهید کرد و مؤمنان را بشارت ده.
وَ خَفْ عَلَى نَفْسِكَ الدُّنْيَا الْغَرُورَ وَ لَا تَأْمَنْهَا عَلَى حَالِ (3)
لَا تَأْمَنُ: ايمن مباش.
و از دنیای فریب کار بر خود بیم دار و در هیچ حال خود را از او ایمن مپندار
مشابه
وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسِي إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلا ما رَحِمَ رَبِّی (4)من هرگز نفس خویش را تبرئه نمی کنم همانا که نفس هر آینه بسیار به زشتی ها امر می کند مگر نفسی را که به او
پروردگارم رحم کند.
قَالَ رَسُولُ اللهِ صلى الله عليه وسلم: حُبُّ الدُّنْيَا رَأْسُ كُل خَطِيئَة (1)دوستی دنیا، رأس همه گناهان است.
وَ اعْلَمْ أَنَّكَ إِنْ لَمْ تَرْدَعْ نَفْسَكَ عَنْ كَثِيرٍ مِمَّا تُحِبُّ مَخَافَةَ مَكْرُوهِ سَمَتْ بِكَ الْأَهْوَاءُ إِلَى كَثِيرِ مِنَ الضَّرَرِ (2)
الْأَهْوَاءُ: تمایلات خودسرانه.
بدان که اگر از بسیاری از چیزهایی که دوست داری به سبب ترس از امری ناخوشایند خودداری نکنی هواوهوس ها تو را به زیان های بسیاری می کشاند. (3)
نکته
نفس انسان در ابتدا پاک و خدایی آفریده شده اما غرایز و شهوات موجود در آن زمینه مساعدی برای تمایل به فساد است اگر انسان به این سو کشیده شود به مرور زمان چیرگی و تسلط شهوت و غضب بیشتر خواهد شد و او را به سوی سقوط و عذاب می کشاند.
فَكُنْ لِنَفْسِكَ مَانِعاً رَادِعاً وَ لِنَزْوَتِكَ عِنْدَ الْحَفِيظَةِ وَاقِماً قَامِعا (4)پس نفس خویش را از بسیاری از هوس ها بازدار و بازگردان و سرکشی خشم خود را خُرد و سركوب كن.
1) مصباح الشريعة، ص 138.
2) لم تَرْدَعْ: باز نداشتی؛ الردع المنع. سَمَتْ بالا برد؛ از ریشه «سمو» به معنای بالا گرفته شده و در این جا به معنای تسلط آمده است؛ كدعت من سما يسمو أی رفعت بک.
3) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص 367
4) نَزْو: پرید و جهید؛ از ریشهٔ «نَزو» به معنای پریدن بر چیزی است و به کارهای ناگهانی اطلاق می شود؛ النزوة: الوثبة الشهوانية وتستعمل لركوب الذكر على الانثى الْحَفِيظة: خشم و غضب؛ از ریشهٔ «حفظ» به معنای نگهداری و حراست است؛ به این دلیل که انسان را به نگهداری چیزی وادار می کند؛ الغضب. وَاقِماً: چیره؛ قاهر؛ از ریشهٔ «وَقم» به معنای وادار کردن کسی بر کاری و غلبه نمودن است؛ الّذي يردّ الشيء شديدا من وقمته أى رددته أقبح الردّ و قهرته. قامع: خُردکننده؛ کوبنده؛ از ریشهٔ «قمع» به معنای سرکوب کردن؛ القمع القلع و الدق المهلك من الرأس.
شناسنامه نامه
تاریخ، زمان و مکان وقوع: قبل از نبرد جمل؛ در مدینه سال 36 هجری
مخاطب: مردم کوفه
علت مکاتبه: تجمع ناکثین و حرکت امام به سمت بصره
موضوع: سیاسی
هدف و نتیجه: تقاضای اعزام سپاهیان کمکی از کوفه به سمت بصره (1)
از نامه های آن حضرت است به اهل کوفه زمانی که از مدینه عازم بصره بود. هدف امام در این نامه این است که مردم کوفه را که بر اثر شیطنت های ابوموسی اشعری در حال تردید به سر می بردند وادار به حرکت کند زیرا محتوای نامه این است که امام می فرماید: از دو حال خارج نیست یا می خواهیم ستمگری را از پای درآوریم یا خود ستم کنیم در هر صورت وظیفه شما حرکت کردن به سوی ماست که اگر می خواهیم دست ستمگر را کوتاه کنیم ما را یاری نمایید و اگر می خواهیم دست به ستم دراز کنیم ما را از آن باز دارید.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص142.
و من كتاب له (عليه السلام) إلى أهل الكوفة عند مسيره من المدينة إلى البصرة:
أَمَّا بَعْدُ، فَإِنِّي خَرَجْتُ عَنْ مِنْ حَتَّى هَذَا إِمَّا ظَالِماً وَ إِمَّا مَظْلُوماً، وَ إِمَّا بَاغِياً وَ إِمَّا مَبْغِيّاً عَلَيْهِ؛ وَ إِنِّي أُذَكَّرُ اللَّهَ مَنْ بَلَغَهُ كِتَابِي هَذَا لَمَّا نَفَرَ إِلَيَّ، فَإِنْ كُنْتُ مُحْسِنَاً أَعَانَنِي، وَإِنْ كُنْتُ مُسِيئاً اسْتَعْتَبَنِي.
أَمَّا بَعْدُ فَإِنِّي خَرَجْتُ مِنْ حَبِّى هَذَا إِمَّا ظَالِماً وَ إِمَّا مَظْلُوماً وَ إِمَّا بَاغِياً وَ إِمَّا مَبْغِيّاً عَلَيْهِ (1)
مَبْغِيّاً عَلَيْهِ: ستمديده.
اما بعد، من از جایگاه خود بیرون آمدم یا ستمگرم یا ستمدیده یا متجاوزم یا کسی که به او تجاوز شده.
مشابه
أَلَا وَإِنَّ الظُّلْمَ ثَلَاثَةُ: فَظُلْمُ لَا يُغْفَرُ، وَظُلْمٌ لَا يُتْرَكُ، وَظُلْمٌ مَغْفُورٌ لَا يُطْلَبُ (2)آگاه باشید ظلم بر سه قسم است ظلمی که آمرزیده نمی شود و ظلمی که بازخواست می شود، و ظلمی که آمرزیده شده بازخواست نمی شود. قال رسول الله: انْصُرْ أَخَاكَ ظَالِماً أَوْ مَظْلُوماً، قَالَ: أَنْصُرُهُ مَظْلُوماً فَكَيْفَ أَنْصُرُهُ ظَالِماً؟ فَقَالَ: كُفَّهُ عَن الظُّلْم (3)برادر خود را یاری کن چه ستمگر باشد و چه ستمدیده. اگر ستمگر است او را از ستم بازدار و اگر ستمدیده است او را یاری کن.
وَ إِنِّي أُذَكَّرُ اللَّهَ مَنْ بَلَغَهُ كِتَابِي هَذَا لَمَّا نَفَرَ إِلَيَّ فَإِنْ كُنْتُ مُحْسِنَاً أَعَانَنِي وَ إِنْ كُنْتُ
مُسِيئاً اسْتَعْتَبَنِي (1)
مسيئ: بدكار.
اسْتَعْتَبَنِی: از من خواست تا رضایت دهم؛ از ریشۀ «عُتبی» به معنای سرزنش کردن و «استعتاب» بدین مفهوم است که از دیگری می خواهیم ما را آن قدر سرزنش کند که راضی شود و سپس به معنای رضایت طلبیدن به کار رفته است.
در هر صورت من خدا را به یاد کسانی می آورم که نامه ام به آنان می رسد که به جانب من بیایند تا اگر نیکوکارم یاری ام دهند و اگر بدکارم مرا به بازگشت به راه حق وادارند.
نکته
معیار برای رد یا قبول یک گروه و همراهی یا جدایی از آن ها، باید حق و حقیقت باشد. سایر عوامل نظیر تعصبات قومی، غرض ورزی های شخصی، منافع مادی نباید در تصمیم گیری ها نقش داشته باشد. (2)
مشابه
تَعاوَنُوا عَلَى الْبرِّ وَ التَّقْوى وَلا تَعاوَنُوا عَلَى الْإِثْمِ وَالْعُدْوانِ (3)در نیکوکاری و پرهیزکاری همکاری کنید نه در گناه و تجاوز.
شناسنامه نامه
تاریخ، زمان و مکان وقوع: پس از صفین در کوفه، سال 37 هجری
مخاطب: مردم شهرهای دوردست
علت مکاتبه: رواج برخی شایعات غیر واقعی در خصوص نبرد صفین از سوی شامیان و خوارج
موضوع: سیاسی
هدف و نتیجه: جلوگیری از اشاعه شایعات (1)
این نامه را امام به سرزمینهای مختلف حکومتش فرستاد تا آنان را از حوادث جنگ صفین آگاه کند.
دو سپاه در آغاز رویارویی هر دو در زمرهٔ مسلمانان بودند و اختلاف در بین آن ها تنها در مسئلۀ خون عثمان بود و اختلاف دیگری در اصول یا فروع دین وجود نداشت. امام بدون تردید در موضوع خون عثمان بی گناه بود و معاویه نیز آن را به خوبی می دانست ولی او برای رسیدن به خواسته های شیطانی اش راه لجاجت و سرکشی را در پیش گرفته بود.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص 165.
و من كتاب له (عليه السلام) كتبه إلى أهل الأمصار يقص فيه ما جرى بينه و بين أهل صفين:
وَ كَانَ بَدْءُ أَمْرِنَا أَنَّا الْتَقَيْنَا بِالْقَوْمِ وَ الْقَوْمُ مِنْ أَهْلِ الشَّامِ، وَالظَّاهِرُ أَنَّ رَبَّنَا وَاحِدٌ وَ نَبِيَّنَا وَاحِدٌ وَدَعْوَتَنَا فِي الْإِسْلَامِ وَاحِدَةٌ، وَلَا نَسْتَزِيدُهُمْ فِي الْإِيمَانِ بِاللَّهِ وَ التَّصْدِيقِ بِرَسُولِهِ وَ لَا يَسْتَزِيدُونَنَا وَ الْأَمْرُ وَاحِدٌ إِلَّا مَا اخْتَلَفْنَا فِيهِ مِنْ دَمِ عُثْمَانَ وَنَحْنُ مِنْهُ بَرَاءُ فَقُلْنَا تَعَالَوْا إِنْدَاوِى ] نُدَاوِ مَا لَا يُدْرَكُ الْيَوْمَ بِإِطْفَاءِ النَّائِرَةِ وَ تَسْكِينِ الْعَامَّةِ، حَتَّى يَشْتَدَّ الْأَمْرُ وَ يَسْتَجْمِعَ فَتَقْوَى عَلَى وَضْعِ الْحَقِّ فِي مَوَاضِعِهِ مَوَاضِعَهُ؛ فَقَالُوا بَلْ نُدَاوِيهِ بِالْمُكَابَرَةِ، فَأَبَوْا حَتَّى جَنَحَتِ الْحَرْبُ وَ رَكَدَتْ وَ وَقَدَتْ نِيرَانُهَا وَ حَمِشَتْ؛ فَلَمَّا ضَرَّسَتْنَا وَ إِيَّاهُمْ وَوَضَعَتْ مَخَالِبَهَا فِينَا وَ فِيهِمْ أَجَابُوا عِنْدَ ذَلِكَ إِلَى الَّذِي دَعَوْنَاهُمْ إِلَيْهِ، فَأَجَبْنَاهُمْ إِلَى مَا دَعَوْا وَ سَارَعْنَاهُمْ إِلَى مَا طَلَبُوا، حَتَّى اسْتَبَانَتْ عَلَيْهِمُ الْحُجَّةُ وَ انْقَطَعَتْ مِنْهُمُ الْمَعْذِرَةُ. فَمَنْ تَمَّ عَلَى ذَلِكَ مِنْهُمْ فَهُوَ الَّذِي أَنْقَذَهُ اللَّهُ مِنَ الْهَلَكَةِ، وَ مَنْ لَجَّ وَ تَمَادَى فَهُوَ الرَّاكِسُ الَّذِي رَانَ اللَّهُ عَلَى قَلْبِهِ وَ صَارَتْ دَائِرَةُ السَّوْءِ عَلَى رَأْسِهِ.
وَ كَانَ بَدْءُ أَمْرِنَا أَنَّا الْتَقَيْنَا وَ الْقَوْمُ مِنْ أَهْلِ الشَّامِ وَ الظَّاهِرُ أَنَّ رَبَّنَا وَاحِدٌ وَ نَبِيَّنَا وَاحِدٌ وَ دَعْوَتَنَا فِي الْإِسْلَامِ وَاحِدَةٌ (1)
آغاز ماجرا این بود که ما با شامیان روبه رو شدیم ظاهر قضیه آن بود که پروردگار ما یکی است و پیامبر ما یکی است و دعوت ما به اسلام یکسان است.
نکته
تعبیر به «ظاهر» اشاره به این است که بسیاری از گردانندگان این صحنه و سردمداران آن اعتقادی به خدا و اسلام و نبوت نداشتند ولی امام به ظاهر حال آن ها در این جا قناعت می کند؛ در حالی که در موارد دیگر به صراحت سخن گفته است. (2)
وَ لَا تَسْتَزِيدُهُمْ فِي الْإِيمَانِ بِاللَّهِ وَالتَّصْدِيقِ بِرَسُولِهِ وَ لَا يَسْتَزِيدُونَنَا الْأَمْرُ وَاحِدٌ إِلَّا مَا
اخْتَلَفْنَا فِيهِ مِنْ دَمِ عُثْمَانَ وَنَحْنُ مِنْهُ بَرَاءُ (1)
نه ما از ایشان می خواستیم که بر ایمانشان به خدا و تصدیقشان به پیامبرش بیفزایند و نه ایشان از ما چنین چیزی را طلب می کردند در همه چیز یکسان بودیم جز در مورد خون عثمان که با هم اختلاف داشتیم و دست ما به آن آلوده نبود.
فَقُلْنَا تَعَالَوْا نُدَاوِ مَا لَا يُدْرَكُ الْيَوْمَ بِإِطْفَاءِ النَّائِرَةِ وَ تَسْكِينِ الْعَامَّةِ حَتَّى يَشْتَدَّ الْأَمْرُ وَ يَسْتَجْمِعَ فَنَقْوَى عَلَى وَضْعِ الْحَقِّ مَوَاضِعَهُ (2)
نقوی: قوی می شویم.
گفتیم: بیایید تا امروز با خاموش کردن آتش جنگ و آرام کردن مردم، مسئله را حل کنیم تا خلافت استوار شود و مسلمانان متحد گردند و نیرو یابیم تا حق را در جایگاهش بنهیم.
نکته
مشکل امیرالمؤمنین علیه السلام و جامعۀ آن روز آن بود که در نقطه مقابل حضرت کسانی فعال بودند که به دنبال تشخیص واقعیت نبودند بلکه از خون عثمان صرفاً به عنوان ابزاری برای تحریک مردم علیه امام استفاده می کردند؛ از این رو به پیگیری عادلانه و عالمانه موضوع رضا نمی دادند. (3)
مشابه
وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنا لِوَليّهِ سُلْطانا (4)و هرکس که به ستم کشته شود، به طلب کننده خون او قدرتی داده ایم. فَادْخُلْ فِيمَا دَخَلَ فِيهِ النَّاسُ ثُمَ حَاكِمِ الْقَوْمَ إِلَى أَحْمِلْكَ وَ إِيَّاهُمْ عَلَى كِتَابِ اللَّهِ تَعَالَى وَ أَمَّا تِلْكَ الَّتِى تُريدُ فَإِنَّهَا خُدْعَةُ الصَّبِيَّ عَنِ اللَّبَنِ فِي أَوَّلِ الْفِصَال (5)بیا مانند دیگران از من اطاعت کن سپس آنان را نزد من به محاکمه کشان تا بین تو و ایشان به کتاب خدا داوری کنم ولی آن چه تو می خواهی مانند گول زدن طفل در ابتدای بازگرفتن او از شیر است.
1) لَا نَسْتَزِيدُهُم: طلب زیادت نمی کنیم. براء: بیزار بودن
2) تَعَالَوْا نُدَاو: بیایید مداوا کنیم. النَّائِرَة: آتش فتنه؛ از ریشهٔ «نور» به معنای کینه و عداوت است و گاه به شعله ای که ناشی از کینه و عداوت است، اطلاق می شود؛ فاعلة من النار، أى العداوة.
3) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص 370.
4) اسراء، 33.
5) نهج البلاغه، نامه 64.
فَقَالُوا بَلْ نُدَاوِيهِ بِالْمُكَابَرَةِ (1) گفتند: چاره کار را جز در جنگ ندانیم.
فَأَبَوْا حَتَّى جَنَحَتِ الْحَرْبُ وَ رَكَدَتْ وَ وَقَدَتْ نِيرَانُهَا وَ حَمِشَتْ (2)
رکَدت: مستقر و ثابت شد؛ ثبتت.
حمِشَت: سخت؛ محکم شد؛ از ریشهٔ «حمش» به معنای تهییج کردن و به خشم آوردن و برانگیختن گرفته شده و در این جا به معنای شدت جنگ است؛ التهبت غضبا.
از پیشنهاد ما روی گرداندند تا جنگ بالش را گشود و استوار و محکم شد و شعله هایش برافروخت و زبانه کشید.
فَلَمَّا ضَرَّسَتْنَا وَ إِيَّاهُمْ وَ وَضَعَتْ مَخَالِبَهَا فِينَا وَ فِيهِمْ أَجَابُوا عِنْدَ ذَلِكَ إِلَى الَّذِي دَعَوْنَاهُمْ إِلَيْهِ فَأَجَبْنَاهُمْ إِلَى مَا دَعَوْا وَ سَارَعْنَاهُمْ إِلَى مَا طَلَبُوا حَتَّى اسْتَبَانَتْ عَلَيْهِمُ الْحُجَّةُ وَانْقَطَعَتْ مِنْهُمُ الْمَعْذِرَةُ (3)
هنگامی که جنگ دندان هایش را در ما و در آنان فرو برد و چنگال هایش را در تن ما و آنان بفشرد به آن چه آنان را فراخوانده بودیم گردن نهادند ما نیز دعوتشان را پذیرفتیم و به سرعت به آن چه خواستند تن دادیم تا حجت بر آنان آشکار گشت و عذرشان پایان یافت.
نکته
این سخن اشاره به زمانی است که آن ها از جنگ خسته شدند و فریب های معاویه برای آن ها آشکار شد و قرآن ها را بر سر نیزه کردند و از سپاه امام خواستند که دست از جنگ
1) نُدَاوِيهِ بِالْمُكَابَرَةِ: آن را با دشمنی درمان می کنیم؛ «مکابره» به معنای برتری جویی، عداوت، دشمنی، لجاجت و درگیری در امور منفی.
2) ابوا: امتناع کردند. جَنَحَتِ: شروع شد؛ أقبلت.
3) ضَرَّسَتْنَا: دندان هایش در ما فرو رفت؛ از ریشهٔ «ضَرس» به معنای گزیدن با دندان است و هنگامی که به باب تفعیل می رود به معنای شدت گزیدن با دندان است و در این جا کنایه از آثار زیانبار جنگ می باشد؛ ضرست عضتنا بأضراسها، يقال: ضرّ سهم الدهر أى اشتدّ عليهم. مخَالِبَ چنگالها؛ جمع مخلب» به معنای چنگال؛ المخالب جمع مخلب و هو من الطير بمنزلة الظفر للانسان. سَارَعْنَاهُمْ: بر آن ها سبقت گرفتیم. اسْتَبَانَتْ: آشکار شد
بردارند و به حکم قرآن عمل کنند. (1)
فَمَنْ تَمَّ عَلَى ذَلِكَ مِنْهُمْ فَهُوَ الَّذِي أَنْقَذَهُ اللَّهُ مِنَ الْهَلَكَةِ وَ مَنْ لَجَّ وَ تَمَادَى فَهُو الرَّاكِسُ الَّذِي رَانَ اللَّهُ عَلَى قَلْبِهِ وَ صَارَتْ دَائِرَةُ السَّوْءِ عَلَى رَأْسِهِ (2)
الراکس: پیمان شکن؛ کسی که در امری واژگون شده است؛ از ریشهٔ «رکس» به معنای وارونه کردن چیزی و آن را با سر بر زمین گذاردن و به فرد پیمان شکن که کار خود را وارونه انجام می دهد نیز اطلاق می شود؛ الرکكس: ردّ الشيء مقلوبا.
ران: پوشاند؛ مهر زد؛ از ریشهٔ «رین» در اصل به معنای زنگاری است که روی اشیای قیمتی می نشیند و به افرادی که زنگار معصیت یا کفر بر قلبشان می نشیند نیز اطلاق می شود؛ غلب و غطی.
هرکس از آنان بر این سخن اقرار دارد خداوند او را از هلاکت برهاند و هرکه لجاجت ورزد و در گمراهی اش بماند [خوارج] پیمان شکن است و خداوند بر دلش پرده افکنده و حوادث ناگوار به گرد سرش چرخیده.
نکته
با این که در پایان جنگ صفین حقایق برای بسیاری از لشکریان معاویه روشن شده بود جمعی راه حق را برگزیدند و به علی ملحق شدند اما عده ای همچنان بر ضلالت خود باقی ماندند. (3)
مشابه
كَلاً بَلْ رانَ عَلى قُلُوبِهِمْ ما كانُوا يَكْسِبُون (4)چنین نیست که آن ها می پندارند، بلکه اعمالشان چون زنگاری بر دل هایشان نشسته است! وَ يَتَرَبَّصُ بِكُمُ الدَّوائِرَ عَلَيْهِمْ دائِرَةُ السَّوْءِ وَ اللَّهُ سَمِيعٌ عَلِیمٌ (5)و برای شما پیشامدهای بد انتظار می برند پیشامد بد برای آنان خواهد بود و خدا شنوای داناست. فَقَاتِلُوا أَئِمَّةَ الْكُفْرِ إِنَّهُمْ لا أَيْمانَ لَهُمْ لَعَلَّهُمْ يَنْتَهُون (6)با پیشوایان کفر قتال کنید که ایشان را رسم سوگند نگه داشتن نیست باشد که از کردار خود بازایستند.
شناسنامه نامه
تاریخ زمان و مکان وقوع: پس از صفین، سال 37 هجری
مخاطب: اسود بن قطبه
علت مکاتبه: راهنمایی و ارشاد
موضوع: اخلاقی سیاسی
هدف و نتیجه: تبیین احکام مدیریتی و ارزش های اخلاقی (1)
از نامه های امام علیه السلام به قطبه، رئیس سپاه حلوان (2)است امام علیه السلام در این نامه فرمانده لشکر حلوان را از پیروی هوای نفس که در اشکال مختلف ظاهر می شود، بر حذر می دارد و آن را مانعی بر سر راه عدالت می شمرد و او را با وضع دنیای زودگذر آشنا می کند و ساعات بیکاری دنیا را موجب حسرت در قیامت می شمرد.
و من كتاب له (عليه السلام) إلى الأسود بن قطبة صاحب جند حلوان:
أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ الْوَالِيَ إِذَا اخْتَلَفَ هَوَاهُ مَنَعَهُ ذَلِكَ كَثِيراً مِنَ الْعَدْلِ، فَلْيَكُنْ أَمْرُ النَّاسِ عِنْدَكَ فِي الْحَقِّ سَوَاءٌ، فَإِنَّهُ لَيْسَ فِى الْجَوْرِ عِوَضٌ مِنَ الْعَدْلِ، فَاجْتَنِبْ مَا تُنْكِرُ أَمْثَالَهُ، وَ ابْتَذِلْ نَفْسَكَ فِيمَا افْتَرَضَ اللَّهُ عَلَيْكَ رَاجِياً ثَوَابَهُ وَ مُتَخَوّفاً عِقَابَهُ وَ اعْلَمْ أَنَّ الدُّنْيَا دَارُ بَلِيَّةٍ لَمْ يَفْرُغْ صَاحِبُهَا فِيهَا قَطُّ سَاعَةً إِلَّا كَانَتْ فَرْغَتُهُ عَلَيْهِ حَسْرَةٌ يَوْمَ الْقِيَامَةِ، وَ أَنَّهُ لَنْ يُغْنِيَكَ عَنِ الْحَقِّ شَيْءٌ أَبَداً وَ مِنَ الْحَقِّ عَلَيْكَ حِفْظُ نَفْسِكَ وَالِاحْتِسَابُ عَلَى الرَّعِيَّةِ بِجُهْدِكَ، فَإِنَّ الَّذِى يَصِلُ إِلَيْكَ مِنْ ذَلِكَ أَفْضَلُ مِنَ الَّذِي يَصِلُ بِكَ؛ وَالسَّلَامُ.
أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ الْوَالِيَ إِذَا اخْتَلَفَ هَوَاهُ مَنَعَهُ ذَلِكَ كَثِيراً مِنَ الْعَدْلِ (1) اما بعد، هرگاه هوای والی گوناگون،باشد او را از مقدار زیادی از عدالت باز می دارد.
نکته
امام علیه السلام بر ضرورت ترک خواسته های گوناگون و خودداری از پیروی هوای نفس توجه داده است به دلیل پیامد ناروایی که دارد یعنی باز ماندن از اجرای موارد بسیاری از عدالت؛ زیرا پیروی از خواسته های گوناگون باعث انحراف از میانه روی در کارها می شود. (2)
فَلْيَكُنْ أَمْرُ النَّاسِ عِنْدَكَ فِي الْحَقِّ سَوَاءٌ فَإِنَّهُ لَيْسَ فِي الْجَوْرِ عِوَضٌ مِنَ الْعَدْلِ (3)
پس باید امور مردم در حق نزد تو برابر باشد زیرا در ستم عوضی از عدل نیست.
نکته
در جوامع خدا پرست و جوامع منکر خداوند ظلم و عدل بازتاب یکسان ندارد همه جوامع نسبت به عدالت و عدالت خواهی رویکردی مثبت و طرفدارانه دارند و نسبت به
1) اخْتَلَفَ هَوَاهُ: به دنبال هوس هایش رفت؛ من موضع إلى موضع تردّد، و منه الحديث «من اختلف إلى المساجد أصاب إحدى الثمان» و مثله «كنت أختلف إلى ابن أبي ليلي في مواريث لنا».
2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 7، 557
3) سَوَاءً: یکسان؛ قال في المغني: تكون بمعنى مستو. الْجَوْرِ: جور و ستم؛ الميل عن الحق و هو خلاف العدل.
ستم و ستمگری عکس العملی منفی و ستیز جویانه دارند. (1)
مشابه
وَ قُلِ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكُمْ فَمَنْ شاءَ فَلْيُؤْمِنْ وَ مَنْ شاءَ فَلْيَكْفُر (2)بگو: این سخن حق از جانب پروردگار شماست هر که بخواهد ایمان بیاورد و هرکه بخواهد کافر شود. هوَ إِذا حَكَمْتُمْ بَيْنَ النَّاسِ أَنْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ (3)و چون در میان مردم به داوری نشینید، به عدل داوری کنید. وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْكَافِرُون (4)و هرکه بر وفق آیاتی که خدا نازل کرده است حکم نکند، کافر است. مَا أَحْبَبْتَ أَنْ يَأْتِيَهُ النَّاسُ إِلَيْكَ فَأْتِهِ إِلَيْهِمْ وَ مَا كَرِهْتَ أَنْ يَأْتِيَهُ إِلَيْكَ فَلَا تَأْتِهِ إِلَيْهِم (5)آن چه دوست داری مردم دربارۀ تو انجام بدهند همان را درباره آن ها انجام ده و آن چه دوست نداری مردم دربارۀ تو انجام دهند، درباره آن ها نجام نده.
فَاجْتَنِبْ مَا تُنْكِرُ أَمْثَالَهُ وَ ابْتَذِلْ نَفْسَكَ فِيمَا افْتَرَضَ اللَّهُ عَلَيْكَ رَاجِياً ثَوَابَهُ وَ مُتَخَوَّفاً عِقَابَهُ (6)
مُتَخَوّفاً عِقَابَهُ: ترسان از عقابش
از آن چه نظایر آن را نمی پسندی دوری کن و خود را با امید به ثواب و بیم از عقاب در کاری بدار که خدا بر تو واجب ساخته.
وَ اعْلَمْ أَنَّ الدُّنْيَا دَارُ بَلِيَّةٍ آگاه باش که دنیا خانه آزمایش است.
1) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص 373.
2) كهف، 29.
3) نساء، 58
4) مائده، 44.
5) الزهد، ص21.
6) ابْتَذِلْ: بذل کن؛ از ریشهٔ «بذل» به معنای بخشش؛ هنگامی که به باب افتعال می رود، «ابتذال» معنای دیگری به خود می گیرد و به معنای بی ارزش ساختن و کهنه کردن و گاه به معنای خضوع و تواضع و تسلیم نمودن می آید. راجياً ثَوَابَهُ: امیدوار به ثوابش.
مشابه
وَنَبْلُوكُمْ بِالشَّرِّ وَالْخَيْرِ فِتْنَةً وَ إِلَيْنَا تُرْجَعُونَ (1)و شما را به خیر و شر می آزماییم و همه به نزد ما باز می گردید.
لَمْ يَفْرُغْ صَاحِبُهَا فِيهَا قَط سَاعَةً إِلَّا كَانَتْ فَرْغَتُهُ عَلَيْهِ حَسْرَةً يَوْمَ الْقِيَامَةِ (2)
قط: هرگز من أسماء الأفعال بمعنى انته وكثيرا ما تصدّر بالفاء.
و دنیادار ساعتی در آن [از تلاش در راه خدا] آسوده نباشد مگر آن که همان مایه حسرت او در روز قیامت گردد.
مشابه
رَبِّ ارْجِعُونِ لَعَلَّى أَعْمَلُ صالِحاً فيما تَرَکت (3)ای پروردگار من، مرا بازگردان. شاید، کارهای شایسته ای را که ترک کرده بودم به جای آورم. هوَ أَنْذِرْهُمْ يَوْمَ الْحَسْرَةِ إِذْ قُضِيَ الْأَمْرُ وَ هُمْ فِي غَفْلَةٍ وَ هُمْ لا يُؤْمِنُونَ (4)آنان را از روز حسرت که کار به پایان آمده و آنان همچنان در حال غفلت و بی ایمانی هستند، بترسان.
وَ أَنَّهُ لَنْ يُغْنِيَكَ عَنِ الْحَقِّ شَيْءٌ أَبَداً هرگز چیزی تو را از حق بی نیاز نسازد.
نکته
اشاره به این که همه کارهایت باید بر محور حق بگردد که پیروزی در دنیا و نجات آخرت در پرتوی طرفداری از حق حاصل می شود.
وَ مِنَ الْحَقِّ عَلَيْكَ حِفْظُ نَفْسِكَ وَ الِاحْتِسَابُ عَلَى الرَّعِيَّةِ بِجُهْدِكَ (1) و از جمله حقوقی که بر تو لازم گشته آن است که خود را نگاه داری و به قدر توان خود در کار رعیت تلاش کنی.
نکته
سپاس از نعمت ها و امکاناتی که خداوند در مسائل مادی و معنوی به ما داده است به کارگیری آن نعمت ها در مسیر رضای خداست که خدمت به خلق از بارزترین آن هاست. (2)
فَإِنَّ الَّذِي يَصِلُ إِلَيْكَ مِنْ ذَلِكَ أَفْضَلُ مِنَ الَّذِي يَصِلُ بِكَ وَ السَّلَام زیرا سودی که از این کار به تو می رسد بیش فایده ای است که تو به مردم می رسانی. والسلام.
مشابه
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ لا يَضُرُّكُمْ مَنْ ضَلَّ إِذَا اهْتَدَيْتُمْ إِلَى اللَّهِ مَرْجِعُكُمْ جَمِيعاً فَيُنَبِّئُكُمْ بما كُنْتُمْ تَعْمَلُون (3)ای کسانی که ایمان آورده اید، به خود پردازید. اگر شما هدایت یافته اید آنان که گمراه مانده اند به شما زیانی نرسانند. بازگشت همه شما نزد خداست تا شما را به آن کارها که می کرده اید آگاه گرداند. مَثَلُ الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ فى سَبيلِ اللَّهِ كَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنابِلَ فِي كُلِّ سُنْبُلَةٍ مِائَةُ حَبَّةٍ وَ اللَّهُ يُضاعِفُ لِمَنْ يَشاءُ وَ اللهُ واسِعٌ عَلِيمٌ (4)مثل آنان که مال خود را در راه خدا انفاق می کنند مثل دانه ای است که هفت خوشه برآورد و در هر خوشه ای صد دانه باشد. خدا پاداش هرکه را که بخواهد چندبرابر می.کند خدا گشایش دهنده و داناست.
شناسنامه نامه
تاریخ زمان و مکان وقوع: پیش از صفین در کوفه سال 37 هجری
مخاطب: فرماندارانی که در محل عبور لشکریان خدمت می کنند.
علت مکاتبه: آماده سازی مردم نسبت به تبعات ناشی از نقل و انتقال لشکریان
موضوع: نظامی اخلاقی، اجتماعی
هدف و نتیجه: جلوگیری از ستم و خسارت های احتمالی عبور سپاه (1)
این نامه فرمان امام به مأموران جمع آوری مالیات است خلاصه مضمون نامه عبارت است از اطلاع دادن به کسانی از خراجگیران و کارگزاران شهرها که در مسیر سپاه قرار داشتند تا آگاهی یافته و متوجه باشند و از آن ها حذر کنند و همچنین سفارش لازم به سپاه نسبت به آن چه برای آنان شایسته است و از سوی خدا برایشان مقرر شده است. امام علیه السلام اعلام کرده است که از بدرفتاری سپاه نسبت به آن گروه از اهل ذمه بپرهیزند؛ زیرا جز به مقدار رفع گرسنگی یک شخص ناچار که هیچ راهی جز آن برای سیر شدن ندارد، کس دیگری از طرف او اجازه ندارد از اموال مردم استفاده کند.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص157.
مِنْ عَبْدِ اللَّهِ عَلِي أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ إِلَى مَنْ مَرَّ بِهِ الْجَيْشُ مِنْ جُبَاةِ الْخَرَاجِ وَ عُمَّال الْبِلَادِ أَمَّا بَعْدُ، فَإِنِّي قَدْ سَيَّرْتُ جُنُوداً هِي مَارَةٌ بِكُمْ إِنْ شَاءَ اللَّهُ؛ وَقَدْ أَوْصَيْتُهُمْ بِمَا يَجِبُ لِلَّهِ عَلَيْهِمْ مِنْ كَفِّ الْأَذَى وَصَرْفِ الشَّذَا، وَأَنَا أَبْرَأُ إِلَيْكُمْ وَ إِلَى ذِمَّتِكُمْ مِنْ مَعَرَّةِ الْجَيْشِ إِلَّا مِنْ جَوْعَةِ الْمُضْطَرٌ لَا يَجِدُ عَنْهَا مَذْهَباً إِلَى شِبَعِهِ؛ فَنَكَّلُوا مَنْ تَنَاوَلَ مِنْهُمْ شَيْئاً ظُلْماً عَنْ ظُلْمِهِمْ، وَ كُفُّوا أَيْدِيَ سُفَهَائِكُمْ عَنْ مُضَادَّتِهِمْ مُضَارَّتِهِمْ وَ التَّعَرُّضِ لَهُمْ فِيمَا اسْتَثْنَيْنَاهُ مِنْهُمْ. وَ أَنَا بَيْنَ أَظْهُرِ الْجَيْشِ، فَارْفَعُوا إِلَيَّ مَظَالَمَكُمْ وَ مَا عَرَاكُمْ مِمَّا يَغْلِبُكُمْ مِنْ أَمْرِهِمْ وَ مَا لَا تُطِيقُونَ دَفْعَهُ إِلَّا بِاللَّهِ وَ فَأَنَا أُغَيْرُهُ بِمَعُونَةِ اللَّهِ، إِنْ شَاءَ اللَّهِ.
مِنْ عَبْدِ اللَّهِ عَلِيٌّ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ إِلَى مَنْ مَرَّ بِهِ الْجَيْشُ مِنْ جُبَاةِ الْخَرَاجِ وَ عُمَّالِ الْبِلَادِ (1) از بنده خدا علی علیه السلام امیرالمؤمنین به جمع کنندگان مالیات و کارگزاران شهرهایی که سپاه از منطقهٔ آنان عبور می کند.
أَمَّا بَعْدُ فَإِنِّي قَدْ سَيَّرْتُ جُنُوداً هِيَ مَارَةٌ بِكُمْ إِنْ شَاءَ اللَّهُ وَ قَدْ أَوْصَيْتُهُمْ بِمَا يَجِبُ لِلَّهِ عَلَيْهِمْ مِنْ كَفَّ الْأَذَى وَ صَرْفِ الشَّذَا (2)
گف: خودداری
الشَّذَا: آسیب زدن؛ شر؛ از ریشهٔ «شذو» به معنای شر رسانیدن؛ الشذى الضرب والشر، لقد أشذيت و آذيت.
اما بعد من سپاهی را فرستادم که به خواست خداوند از منطقه شما عبور می کنند و آنان را به آن چه خداوند بر آنان واجب نموده، سفارش کرده ام که از آزار مردم و رساندن رنج به آنان اجتناب نمایند.
نکته ها
امیرالمؤمنین علیه السلام مسئولین را توجیه می کند که به وظایفشان عمل کنند و نظامیان را توجیه می کند که مبادا موجبات آزار و اذیت شهروندان را فراهم آورند. (3)
عبارت «مِنْ كَفَّ الْأَذَى»: ناظر به این حقیقت است که در اجرای دستورات الهی به خصوص آن جا که پای حقوق مردم در کار باشد نسبت به هیچ کس حتی سپاهیان که همچون بازوی حاکم اسلامی محسوب می شوند اغماضی نخواهد کرد. (1)
اعلان بیزاری حضرت از آزار و اذیت مردم
وَ أَنَا أَبْرَأَ إِلَيْكُمْ وَ إِلَى ذِمَّتِكُمْ مِنْ مَعَرَّةِ الْجَيْشِ إِلَّا مِنْ جَوْعَةِ الْمُضْطَرَّ لَا يَجِدُ عَنْهَا مَذْهَباً إِلَى شِبَعِهِ (2)
جَوْعَةِ گرسنگی؛ مرّة من جاع.
من پیش شما و به خاطر تعهدی که با شما دارم از ستم سپاه به شما بیزارم، مگر این که گرسنگی کسی را ناچار کند و برای سیر کردن خویش راهی غیر آن نیابد.
مشابه
إِنَّما حَرَّمَ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةَ وَالدَّمَ وَ لَحْمَ الْخِنْزِيرِ وَ ما أُهِلَّ بِهِ لِغَيْرِ اللَّهِ فَمَنِ اضْطُرَّ غَيْرَ بِاعْ وَ لا عادٍ فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحیمٌ (3)خداوند گوشت مردار و خون و گوشت خوک و آن چه نام غیر خدا به هنگام ذبح بر آن گفته شود حرام کرده است، ولی آن کس که مضطر شود برای حفظ جان خود از آن بخورد در صورتی که ستمگر و متجاوز نباشد، گناهی بر او نیست خداوند بخشنده و مهربان است.
فَنَكَّلُوا مَنْ تَنَاوَلَ مِنْهُمْ شَيْئاً ظُلْماً عَنْ ظُلْمِهِمْ (4) کسی را که به ستم دست به اموالتان دراز کند، کیفر دهید.
نکته
در منطق امیرالمؤمنین علیه السلام هیچ کس از محدوده قوانین الهی مستثنا مستثنا نمی شود؛ لذا در صورت تخلف سپاهیان و نیروهای قدرتمند نظامی باید عدالت درباره آن ها اجرا شود و
1) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص 375.
2) ابراُ: بیزاری می جویم مَعرَّة: آزار و اذیت؛ عیب و عار؛ از ریشهٔ «عَرَّ» که در اصل به معنای بیماری جرب است سپس توسعه یافته و به هرگونه زیان و ضرر و عیبی اطلاق شده است؛ المضرة عرّه معرّة أى ساءه.
3) بقره، 173.
4) فنکلوا: مجازات کنید؛ از ریشه «تنکیل» به معنای مجازات کردن و گاه به معنای منع نمودن آمده است. از آن جا که مجازات سبب منع از انجام کاری می شود ممکن است هر دو به یک معنا بازگردد و در اصل از ریشه «نکل» به معنای لجام حیوان است. در این جا به معنای منع کردن است؛ أى عاقبوا خوّفوا جبّنوا، نكل ينكل بالضم: جبن.
در واقع اسلام برای کسی مصونیت قضایی قائل نیست. (1)
وَ كُفُّوا أَيْدِيَ سُفَهَائِكُمْ عَنْ مُضَارَتِهِمْ وَ التَّعَرُّضِ لَهُمْ فِيمَا اسْتَثْنَيْنَاهُ مِنْهُمْ (2)
مَا اسْتَثْنَيْنَاه: آن چه ما استثنا کردیم.
و دست نادانان خود را از ضربه زدن به سپاه و تعرض به آنان در آن چه استثنا کردم، بازدارید.
وَ أَنَا بَيْنَ أَظْهُرِ الْجَيْشِ فَارْفَعُوا إِلَيَّ مَظَالِمَكُمْ وَ مَا عَرَاكُمْ مِمَّا يَغْلِبُكُمْ مِنْ أَمْرِهِمْ وَ مَا لَا تُطِيقُونَ دَفْعَهُ إِلَّا بِاللَّهِ وَبِي فَأَنَا أَغَيَّرُهُ بِمَعُونَةِ اللَّهِ إِنْ شَاءَ اللَّه (3)
عَرَاكُمْ: به شما برسد؛ از ریشهٔ «عرو» به معنای رسیدن یا رساندن است؛ عراه الأمر غشیه.
يَغْلِبُكُمْ: شما را در فشار قرار می دهد.
أغَيَّرُه: من آن را تغییر می دهم.
من به دنبال سپاه در حرکتم شکایات خود را به من برسانید و از ستمی که از آنان به شما می رسد و جز به کمک خدا و من قدرت دفع آن را ندارید شکایت با من در میان نهید تا به یاری خدا آن ستم را از شما برگردانم، انشاءالله.
نکته
اشاره به این که کشور اسلامی سرپرست دارد و ظالمان نمی توانند به ظلم خود ادامه دهند اگر شکایتی دارید نباید خودتان وارد عمل شوید که منجر به هرج و مرج می شود بلکه شکایات را نزد من بیاورید تا با داوری عادلانه حق را به حق دار برسانم و ظالم را کیفر دهم و مظلوم را رهایی بخشم. (4)
شناسنامه نامه
تاریخ زمان و مکان وقوع: پس از نهروان در کوفه سال 38 هجری
مخاطب: کمیل بن زیاد نخعی
علت مکاتبه: اطلاع یافتن امام علیه السلام از ترک حوزه مأموریتی و رفتن به قرقیسا
موضوع: سیاسی
هدف و نتیجه: تلاش کمیل در رفع اشتباه و جبران خطای خود در مقابله با حملات عبد الرحمن بن قبات و جلب رضایت حضرت امیر علیه السلام (1)
نامه امام علیه السلام به کمیل بن زیاد نخعی است. وی از یاران و رازداران امیرالمؤمنین بود؛ شخصی مورد وثوق و از سران شیعه است کمیل از سوی امام به کارگزاری شهری به نام هیت در شمال عراق گماشته شد وی به جای آن که پادگان شهر خود را نیرومند سازد و از تاخت و تاز نیروهای معاویه به عراق پیشگیری کند شهر را از نیروی نظامی خالی گذاشته و به قرقیسیا (شهری در کنار فرات که زیر فرمانروایی معاویه بود) تاخته است. که همین سفیان بن عوف غامدی از این وضع باخبر شد با سپاهی از هیت گذشت و به انبار تاخت و چون سی سرباز بیشتر در شهر انبار نبودند آنان را کشتند و به خانه های مردم بی پناه و زنی
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص169.
مسلمان و زنی یهودی تجاوز کرده و زیورهایشان را ربودند و کسی نبود که از مردم دفاع کند؛ به همین مناسبت امام این نامه سرزنش آمیز را برای کمیل می نویسد.
أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ تَضْبِيعَ الْمَرْءِ مَا وُلِّي وَ تَكَلَّفَهُ مَا كُفِي لَعَجْزٌ حَاضِرٌ وَرَأَي مُتَبَّرٌ؛ وَإِنَّ تَعَاطِيَكَ الْغَارَةَ عَلَى أَهْلِ قِرْقِيسِيَا وَ تَعْطِيلَكَ مَسَالِحَكَ الَّتِي وَلَّيْنَاكَ لَيْسَ الَهَا بِهَا مَنْ يَمْنَعُهَا وَ لَا يَرُدُّ الْجَيْشَ عَنْهَا لَرَأَيْ شَعَاعٌ؛ فَقَدْ صِرْتَ جِسْراً لِمَنْ أَرَادَ الْغَارَةَ مِنْ أَعْدَائِكَ عَلَى أَوْلِيَائِكَ، غَيْرَ شَدِيدِ الْمَنْكِبِ وَ لَا مَهِيبِ الْجَانِبِ وَ لَا سَاةٌ تُغْرَةً وَ لَا كَاسِرِ لِعَدُوِّ شَوْكَةً، وَ لَا مُغْنِ عَنْ أَهْلِ مِصْرِهِ وَلَا مُجْرٍ عَنْ
أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ تَضْيِيعَ الْمَرْءِ مَا وُلَّى وَ تَكَلُّفَهُ مَا كُفِيَ لَعَجْزٌ حَاضِرٌ وَ رَأَى مُتَبَّرُ (1)
متبر: فاسد و پوچ اسم مفعول از ریشهٔ «تبار» به معنای هلاکت گرفته شده سپس به هر چیز بیهوده و بی اثر اطلاق شده است؛ المتبر: الهالک و الفاسد، قال تعالى: إِنَّ هؤلاءِ مُتَبَّرُ ما هُمْ فِيهِ (اعراف، 139).
اما بعد، ضایع نمودن آن چه بر عهده آدمی نهاده اند و بر دوش کشیدن زحمت کاری که به دیگری واگذار شده ناتوانی آشکار و نظریه ای هلاک کننده است.
نکته
منظور از «مَا وُلَّی منطقۀ هیت» و منظور از «مَا كُفِی قرقیسیا» و امثال آن است. این کار به این می ماند که سیلابی حرکت کرده و انسان خانه خود را که در معرض سیلاب است رها کند و در فکر این باشد که سیلاب را به خانه دشمن هدایت نماید. (2)
عبارت «لَعَجْزُ حَاضِرُ» به این معناست که انسان تکلیف الزامی خود را انجام ندهد و به امور غیر ضروری بپردازد که نوعی ناتوانی روحی را از خود به نمایش گذاشته است. (3)
وَ إِنَّ تَعَاطِيَكَ الْغَارَةَ عَلَى أَهْلِ قِرْقِيسِيَا وَ تَعْطِيلَكَ مَسَالِحَكَ الَّتِي وَلَّيْنَاكَ لَيْسَ
[لَهَا] بِهَا مَنْ يَمْنَعُهَا وَ لَا يَرُدُّ الْجَيْشَ عَنْهَا لَرَأَى شَعَاعٌ (1)
شَعَاع: بی اساس و باطل؛ شیء پراکنده و متفرق است؛ رأی شجاع یعنی فکر باطل و بيهوده؛ المتفرّق المبعثر.
تاخت و تاز به اهل قرقیسیا و واگذاری مرزهایی که تو را بر آن ها حکومت داده ایم و کسی نیست که آن ها را حفظ کند و سپاه دشمن را از آن ها برگرداند، فکری است نادرست.
فَقَدْ صِرْتَ جِسْراً لِمَنْ أَرَادَ الْغَارَةَ مِنْ أَعْدَائِكَ عَلَى أَوْلِيَائِكَ غَيْرَ شَدِيدِ الْمَنْكِبِ وَ لَا مَهِيبِ الْجَانِبِ (2) برای دشمنانت که خواهان غارت دوستانت بودند، پل شده ای نه تو را بازوی توانایی است و نه دشمن را از ناحیه تو ترسی
نکته
تعبیر به «جسر» اشاره به این است که تو زمینه نفوذ آن ها را در منطقه تحت فرمانت بدون توجه و بر اثر اشتباه در محاسبه فراهم ساختی؛ منطقه را خالی کردی و به سراغ جای دیگری رفتی که از حوزه مأموریت تو خارج بود. (3)
وَ لَا سَادٌ تُغْرَةً وَ لَا كَاسِر لِعَدُوُّ شَوْكَةً وَ لَا مُغْنِ عَنْ أَهْلِ مِصْرِهِ وَ لَا مُجْزِ عَنْ أَمِيرِه (4)
نه مرزی را بستی و نه شوکت دشمن را شکستی و نه حاکمی بودی که به درد اهل شهرش بخورد و نه می توانی از امیر خود کاری را کفایت کنی
1) تَعَاطِی: دست اندازی سرگرم شدن و مشغول به کاری شدن یا سراغ کار مهم و خطرناک و پرزحمتی رفتن است، کاری که در مقابل آن عطا و مزدی قرار داده شده است؛ التعاطى تفاعل من العطاء يفيد معنى التناول. قرقیسیا: نام شهری است بر ساحل فرات؛ من القرى التي على الفرات ملحقة بالشام في ذلك الزمان. مَسَالِحَ: پست های نگهبانی در مرزها پادگان ها؛ جمع «مسلحه» به محل تجمع نیروها و پادگان نظامی اطلاق می شود؛ جمع مسلحة: الموضع الذى يقام فيه طائفة من الجند لحمايتها.
2) الْمَنْكِب: شانه؛ عضوی از اعضای انسان.
3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 12، ص225.
4) تُغْرَةً: مرز؛ مکان هایی است که بیم حمله دشمن به آن جا می رود؛ الثلمة. مجز: کفایت کننده؛ کاف و مغن و أصله مجزئ فخفّفت الهمزة فصار مجزى و اعل إعلال الناقص فصار مجز.
شناسنامه نامه
تاریخ، زمان و مکان وقوع: پس از نهروان در کوفه، سال 3 هجری
مخاطب: مصریان
علت مکاتبه: اعزام مالک اشتر و انتصاب وی به فرمانداری مصر
موضوع: سیاسی اعتقادی
هدف و نتیجه: رفع مشکلات محمد در اداره مصر و نگه داشتن مصر در حیطهٔ قلمرو خلیفهٔ مسلمین (1)
از نامه های آن حضرت است به اهل مصر که با مالک اشتر فرستاد؛ زمانی که او را به حکومت مصر منصوب کرد این نامه را امام پس از شنیدن خبر شهادت محمد بن ابوبکر نوشت.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص169.
أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ بَعَثَ مُحَمَّداً صَنَذِيراً لِلْعَالَمِينَ وَ مُهَيْمِناً عَلَى الْمُرْسَلِينَ فَلَمَّا مَضَى [صلی الله علیه و آله] تَنَازَعَ الْمُسْلِمُونَ الْأَمْرِ مِنْ بَعْدِهِ فَوَاللَّهِ مَا كَانَ يُلْقَى فِي رُوعِي وَ لَا يَخْطُرُ بِبَالِى أَنَّ الْعَرَبَ تُزْعِجُ هَذَا الْأَمْرَ مِنْ بَعْدِهِ صَعَنْ أَهْلِ بَيْتِهِ وَ لَا أَنَّهُمْ مُنَحُوهُ عَنِّي مِنْ بَعْدِهِ فَمَا رَاعَنِى إِلَّا انْثِيَالُ النَّاسِ عَلَى فُلَانِ يُبَايِعُونَهُ فَأَمْسَكْتُ يَدِى حَتَّى رَأَيْتُ رَاجِعَةَ النَّاسِ قَدْ رَجَعَتْ عَنِ الْإِسْلَامِ يَدْعُونَ إِلَى مَحْقٍ دَيْنِ مُحَمَّدٍ ص فَخَشِيتُ إِنْ لَمْ أَنْصْرِ الْإِسْلَامَ وَ أَهْلَهُ أَنْ أَرَى فِيهِ تَلْماً أَوْ هَدْمَاً تَكُونَ الْمُصِيبَةُ بِهِ عَلَيَّ أَعْظَمَ مِنْ فَوْتِ وِلَايَتِكُمُ الَّتِى إِنَّمَا هِيَ مَتَاعٌ أَيَّامٍ قَلَائِلَ يَزُولُ مِنْهَا مَا كَانَ كَمَا يَزُولُ السَّرَابُ أَوْ كَمَا يَتَقَشَّعُ السَّحَابُ فَنَهَضْتُ فِي تِلْكَ الْأَحْدَاثِ حَتَّى زَاحَ الْبَاطِلُ وَزَهَقَ وَاطْمَأَنَّ الدِّينُ وَ تَنَهْنَه إِنِّى وَ اللَّهِ لَوْ لَقِيتُهُمْ وَاحِداً وَهُمْ طِلَاعُ الْأَرْضِ كُلِّهَا مَا بَالَيْتُ وَ لَا اسْتَوْحَشْتُ وَ إِنِّى مِنْ ضَلَالِهِمُ الَّذِى هُمْ فِيهِ وَالْهُدَى الَّذِي أَنَا عَلَيْهِ لَعَلَى بَصِيرَةٍ مِنْ نَفْسِى وَيَقِينِ مِنْ رَبِّي وَ إِنِّى إِلَى لِقَاءِ اللَّهِ لَمُشْتَاقُ وَ حُسْنِ ثَوَابِهِ لَمُنْتَظِرُ رَاجِ وَ لَكِنَّنِي آسَى أَنْ يَلِيَ هَذِهِ الْأُمَّةَ أَمْرَ هَذِهِ الْأُمَّةِ سُفَهَاؤُهَا وَفُجَارُهَا فَيَتَّخِذُوا مَالَ اللَّهِ دُوَلًا وَ عِبَادَهُ خَوَلًا وَ الصَّالِحِينَ حَرْباً وَ الْفَاسِقِينَ حِزْبَاً فَإِنَّ مِنْهُمُ الَّذِي قَدْ شَرِبَ فِيكُمُ الْحَرَامَ وَ جُلِدَ حَداً فِي الْإِسْلَامِ وَ إِنَّ مِنْهُمْ مَنْ لَمْ يُسْلِمْ حَتَّى يُضِخَتْ لَهُ عَلَى الْإِسْلَامِ الرَّضَائِحُ فَلَوْ لَا ذَلِكَ مَا أَكْثَرْتُ تَأْلِينَكُمْ وَ تَأْنِيبَكُمْ وَ جَمْعَكُمْ وَ تَحْرِيضَكُمْ وَلَتَرَكْتُكُمْ إِذْ أَبَيْتُمْ ووَنَيْتُمْ أَلَا تَرَوْنَ إِلَى أَطْرَافِكُمْ قَدِ انْتَقَصَتْ وَ إِلَى أَمْصَارِكُمْ قَدِ افْتُتِحَتْ وَ إِلَى مَمَالِكِكُمْ تُزْوَى وَ إِلَى بِلَادِكُمْ تُغْرَى انْفِرُوا رَحِمَكُمُ اللَّهُ إِلَى قِتَالِ عَدُوِّكُمْ وَ لَا تَتَّاقَلُوا إِلَى الْأَرْضِ فَتُقِرُوا بِالْخَسْفِ وَ تَبُوءُوا بِالذُّلِّ وَيَكُونَ نَصِيبُكُمُ الْأَخَسَّ وَ إِنَّ أَخَا الْحَرْبِ الْأَرِقُ وَ مَنْ نَامَ لَمْ يُنَمْ عَنْهُ وَالسَّلَامَ.
أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ بَعَثَ مُحَمَّداً صَنَذِيراً لِلْعَالَمِينَ وَ مُهَيْمِناً عَلَى الْمُرْسَلِينَ (1) اما بعد، خداوند سبحان محمّد (صلی الله علیه و آله) را ترساننده جهانیان از عذاب فردا، و گواه بر انبیا
1) مُهَيْمِناً: شاهد و گواه؛ درباره ریشه این واژه در میان ارباب لغت دو قول وجود دارد برخی آن را از ریشه هیم می دانند که به معنای مراقبت و حفظ و نگهداری است و برخی آن را از ریشه ایمان می دانند که همزه آن تبدیل به هاء شده سپس الف آن حذف گردیده و در این صورت هیمن به معنای آرام بخشیدن است بنابراین طبق تفسیر اول «مهیمن» به کسی گفته می شود که بر چیزی مسلط است و از آن مراقبت و نگهداری می نماید و به معنای دوم به کسی گفته می شود که سبب آرامش اشخاص یا اشیایی می گردد و مناسب در این جا معنای اول است؛ أصل مهیمن مؤيمن فقلبت الهمزة هاءا كما قيل في أرقت الماء هرقت، وقد صرّف فقيل: هيمن الرجل إذا ارتقب و حفظ و شهد.
فرستاد.
نکته
عبارت «مُهَيْمِناً عَلَى الْمُرْسَلِينَ» نشان می دهد که پیغمبر اسلام به تمام آیین های آسمانی پیش از خود ایمان داشت و در حفظ ارزش های والای آن ها می کوشید. (1)
مشابه
لَقَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ إِذْ بَعَثَ فِيهِمْ رَسُولا (2)به يقين خداوند بر مؤمنان منت نهاد [که] پیامبری از جنس خودشان در میان آنان برانگیخت وَ أَنْذِرْهُمْ يَوْمَ الْحَسْرَةِ إِذْ قُضِيَ الْأَمْرِ (3)آنان را از روز حسرت که کار به پایان آمده وَ يَوْمَ نَبْعَثُ فِي كُلِّ أُمَّةٍ شَهِيداً عَلَيْهِمْ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ جِئْنَا بِكَ شَهِيداً عَلى هؤلاء (4)و روزی باشد که از هر امتی شاهدی از خودشان بر خودشان برانگیزیم و تو را بیاوریم تا بر آنان شهادت دهی.
فَلَمَّا مَضَى [صلی الله علیه و آله] تَنَازَعَ الْمُسْلِمُونَ الْأَمْرَ مِنْ بَعْدِهِ چون از جهان در گذشت (صلی اله علیه و آله) پس از او مسلمانان در رابطه با خلافت به نزاع برخاستند.
مشابه
و حضرت فاطمه (سلام الله علیها) می فرماید: فَلَمَّا اخْتَارَ اللَّهُ لِنَبِيِّهِ دَارَ أَنْبِيَائِهِ وَ مَأْوَى أَصْفِيَائِهِ ظَهَرَ فِيكُمْ حَسَكَةُ النِّفَاقِ وَ سَمَلَ جِلْبَابُ الدّین (5)پس هنگامی که خداوند خانه پیامبران و جایگاه برگزیدگانش را برای حضرتش انتخاب کرد و دیده از این جهان فروبست خارهای نفاق در بین شما سر برآوردند و پوشش دین رو به کهنگی و پوسیدگی گذاشت
فَوَاللَّهِ مَا كَانَ يُلْقَى فِي رُوعِي وَ لَا يَخْطُرُ بِبَالِي أَنَّ الْعَرَبَ تُزْعِجُ هَذَا الْأَمْرَ مِنْ بَعْدِهِ
صعَنْ أَهْلِ بَيْتِهِ وَ لَا أَنَّهُمْ مُنَحُوهُ عَنِّى مِنْ بَعْدِهِ (1)
تُزْعِجُ: برمی گرداند؛ ترد. منحوه دورکنندگان او؛ مبعدوه.
به خدا قسم در قلبم نمی افتاد و بر خاطرم نمی گذشت که عرب پس از پیامبر صلّی الله علیه و آله خلافت را از خاندانش بیرون برند، یا آن را بعد از او از من دور دارند.
نکته ها
دلایل جانشینی امام آنقدر زیاد و قطعی و غیر قابل انکار بود که حضرت با قسم جلاله می فرماید حتی در ذهن من خطور نمی کرد مردم با دیگران بیعت کنند و سالیان سال این حق مسلم اهل بیت را ضایع نمایند. (2)
اشاره به این که از همه لایق تر برای جانشینی پیغمبر اهل بیت او به طور عام بودند و به اهداف و نیات و نظرات وی از همه آشناتر بودند و در میان اهل بیت به طور خاص کسی از امام لایق تر برای این مقام نبود. (3)
فَمَا رَاعَنِي إِلَّا انْثِيَالُ النَّاسِ عَلَى فُلَانٍ يُبَايِعُونَهُ (4)
چیزی مرا شگفت زده نکرد مگر شتافتن مردم به جانب فلان که با او بیعت می کردند.
مشابه
وَ ما مُحَمَّدٌ إِلا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِكُم (5)جز این نیست که محمد پیامبری است که پیش از او پیامبرانی دیگر بوده اند. آیا اگر بمیرد یا کشته شود شما به آیین پیشین خود باز می گردید؟
فَأَمْسَكْتُ يَدِى حَتَّى رَأَيْتُ رَاجِعَةَ النَّاسِ قَدْ رَجَعَتْ عَنِ الْإِسْلَامِ يَدْعُونَ إِلَى مَحْقِ دَيْنِ
1) روع: هراس؛ قلب و عقل و فکر است؛ از ریشه روع به معنای فزع و اضطراب گرفته شده که کانون آن قلب آدمی است؛ الروع: القلب. بالی: ذهنم؛ البال: الخاطر.
2) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص383.
3) پیام امام امیرالمؤمنين، ج11، ص 234
4) مَا رَاعَنِی: مرا بیمناک نکرد. انْثِيَالُ: هجوم؛ هجوم آوردن و حرکت ناگهانی به سوی چیز یا شخصی است؛ از ریشه تول؛ الانصباب
5) آل عمران، 144
مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله (1)
محق: نابود کردن؛ قيل: المحق ذهاب الشيء كلّه حتى لا يرى له أثر.
از مداخله در کار دست نگاه داشتم تا آن که مشاهده نمودم گروهی از اسلام باز گشته و مردم را به نابود کردن دین محمّد صلی الله علیه و آله دعوت می کنند.
فَخَشِيتُ إِنْ لَمْ أَنْصُرِ الْإِسْلَامَ وَ أَهْلَهُ أَنْ أَرَى فِيهِ ثَلْماً أَوْ هَدْماً تَكُونُ الْمُصِيبَةُ بِهِ عَلَيَّ أَعْظَمَ مِنْ فَوْتِ وِلَايَتِكُمْ (2)
ترسیدم اگر به یاری اسلام و اهلش برنخیزم رخنه ای در دین ببینم یا شاهد نابودی آن باشم که مصیبت آن بر من بزرگ تر از فوت شدن حکومت بر شماست.
نکته
دو انگیزه برای امام وجود داشت که در مقابل آنان بایستد: 1. پیشگیری از انهدام دین و بنیان های ارزشی آن بود، 2. توسعه دین و گسترش آن. (3)
مشابه
اللَّهِ لَوْ تَظَاهَرَتِ الْعَرَبُ عَلَى قِتَالِي لَمَا وَلَّيْتُ عَنْهَا وَ لَوْ أَمْكَنَتِ الْفُرَصُ مِنْ رِقَابِهَا لَسَارَعْتُ إِلَيْهَا وَ سَأَجْهَدُ فِي أَنْ أَطَهِّرَ الْأَرْضَ مِنْ هَذَا الشَّخْصِ الْمَعْكُوسِ وَالْجِسْمِ الْمَرْكُوسِ حَتَّى تَخْرُجَ الْمَدَرَةُ مِنْ بَيْنِ حَبِّ الْحَصِيد (4)به خدا سوگند اگر عرب برای جنگ با من پشت به پشت هم بدهند من از آنان رویگردان نمی شوم و اگر فرصت یار شود و امکان تسلط بر او وجود داشته باشد شتابان به سوی آنان حمله ور می شوم و تلاش می کنم تا زمین را از لوث وجود این شخص وارونه و این جسم کج اندیش (معاویه) پاک سازم تا نخاله ها از دانه ها باز شناخته شوند. عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عَلَيْهِ السَّلَامُ، قَالَ: إِنَّ النَّاسَ لَمَّا صَنَعُوا مَا صَنَعُوا إِذْ بَايَعُوا أَبَا بَكْرِ، لَمْ يَمْنَعْ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ مِنْ أَنْ يَدَّعُوَ إِلى نَفْسِهِ إِلَّا نَظَراً لِلنَّاسِ وَ تَخَوَّفاً عَلَيْهِمْ أَنْ يَرْتَدُّوا
1) أَمْسَكْتُ: کشیدم. رَاجِعَةَ: بازگشت کننده و تانیث آن به سبب تقدیر لفظ «طائفه» است.
2) ثَلْماً: رخنه و ترک، شکاف و گاه به معنای بی حرمتی نیز آمده است. در این جا مراد شکاف در پیکر آیین اسلام است؛ كبرمة: الخلل الواقع في الحائط و غيره. هَدْم: نابودی؛ هدمت البناء من باب ضرب: أسقطته.
3) قطره ای از دریا، ج4، ص200.
4) نهج البلاغه، نامه 45.
عَنِ الْإِسْلَامِ، فَيَعْبُدُوا الْأَوْثَانَ، وَ لَا يَشْهَدُوا أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ، وَأَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ، وَ كَانَ الْأَحَبَّ إِلَيْهِ أَنْ يُقِرَّهُمْ عَلَى مَا صَنَعُوا مِنْ أَنْ يَرْتَدُّوا عَنْ جَمِيعِ الْإِسْلَامِ (1)زرارة از امام باقر علیه السّلام روایت کند که فرمود همین که مردم پس از رحلت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) کردند آن چه را کردند و با ابو بکر بیعت نمودند چیزی جلوگیر امیر مؤمنان علیه السّلام نشد از این که مردم را به امامت خویش دعوت کند جز صلاح اندیشی برای خود مردم و ترس از این که مبادا از اسلام برگردند و بت ها را بپرستند و گواهی بیگانگی خداوند و رسالت محمد (صلی الله علیه و آله) ندهند و این مطلب که آن ها را بدان کاری که کرده بودند واگذارد نزد او بهتر بود از این که مردم در اثر مقاومت او یکسره از اصل دین اسلام برگردند.
الَّتِي إِنَّمَا هِيَ مَتَاعُ أَيَّامٍ قَلَائِلَ يَزُولُ مِنْهَا مَا كَانَ كَمَا يَزُولُ السَّرَابُ أَوْ كَمَا يَتَقَشَّعُ السَّحَابُ (2)
حکومتی که متاع دوران کوتاه زندگی است و همچون سراب از بین می رود، یا همچون ابر از هم می پاشد.
تشبیه
مُشَبَّه: حکومت و ولایت
مشبه به: سراب ابرهایی که به سرعت متلاشی می شوند
وجه شَبَه: این ها تشبیهات جالبی است از ناپایداری زندگی دنیا و مقام ها و مواهب آن پرده بر می دارد سراب نه فقط به هنگامی که انسان به سراغش می رود به زودی از دیدگان محو می شود بلکه اساسا امری خیالی و توهمی است. همچنین ابرهایی که رگبار می زنند و به سرعت عبور می کنند گرچه موقتا سایه ای آرامبخش و آبی که مایه حیات است با خود دارند ولی دوران عمرشان کوتاه و بسیار زودگذر است.
فَنَهَضْتُ فِي تِلْكَ الْأَحْدَاثِ حَتَّى زَاحَ الْبَاطِلُ وَ زَهَقَ وَاطْمَأَنَّ الدِّينُ وَ تَنَهْنَهِ إِنِّي (1)
بنابراین در میان آن فتنه ها قیام کردم تا باطل از بین رفت و نابود شد، و دین به استواری و استحکام رسید.
مشابه
الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ (2) امروز دين شما را به کمال رسانیدم و نعمت خود بر شما تمام کردم و اسلام را دین شما برگزیدم.
وَ اللَّهِ لَوْ لَقِيتُهُمْ وَاحِداً وَ هُمْ طِلاعُ الْأَرْضِ كُلَّهَا مَا بَالَيْتُ وَ لَا اسْتَوْحَشْتُ (3)
لَا اسْتَوْحَشْتُ: وحشت نکردم.
به خدا قسم اگر به تنهایی با دشمنان روبرو شوم در حالی که تمام زمین را پر کرده باشند، مرا نه باک است و نه ترس.
وَ إِنِّي مِنْ ضَلَالِهِمُ الَّذِى هُمْ فِيهِ وَ الْهُدَى الَّذِي أَنَا عَلَيْهِ لَعَلَى بَصِيرَةٍ مِنْ نَفْسِي وَيَقِينٍ مِنْ رَبِّي من بر گمراهی آنان و هدایت خویش از جانب خود بر بصیرت از سوی پروردگارم بر یقینم.
وَ إِنِّى إِلَى لِقَاءِ اللَّهِ لَمُشْتَاقُ وَالِحُسْنِ حُسْنِ ثَوَابِهِ لَمُنْتَظِرُ رَاجِ (4) هر آینه من آرزومند لقای خدایم و به پاداش نیک او در انتظار و امید.
1) زَاحَ: رفت؛ از ریشه زواح به معنای زایل شدن و دور گشتن است. این واژه گاهی به صورت اجوف یایی نیز آمده است؛ ذهب. زَهَقَ: نابود شد؛ از ریشهٔ «زهوق» به معنای از بین رفتن و نابود شدن گرفته شده و در مورد چیزی گفته می شود که به طور کامل محو و نابود گردد؛ زال و اضمحل. تنهنه آرام گرفت؛ از ریشهٔ نهنهه به معنای باز داشتن و جلوگیری کردن و گاه به معنای ثابت و استوار ماندن به کار می رود؛ سكن و أصله الكفّ تقول: نهنهت السبع فتنهنه أى كفّ عن حركته و إقدامه.
2) مائده، 3.
3) طِلاعُ: پر بودن چیزی؛ فرا گیر و پرکننده است و از طلوع آفتاب گرفته شده که همه جا را پر می کند؛ ملؤها. مَا بَالَيْتُ: باکی ندارم.
4) راج: امید دارند؛ امیدوار.
نکته
یاد معاد و اعتقاد راسخ به پاداش و مجازات الهی در آخرت بیشترین تأثیر را در عملکرد دنیای انسان دارد امیرالمؤمنین پیرامون پاداش های الهی به حقیقتی بالاتر از یقین دست یافته است. از این رو هیچ گونه مانعی او را از ادامه راه خدا باز نمی دارد. (1)
لَكِنَّنِي آسَى أَنْ يَلِيَ أَمْرَ هَذِهِ الْأُمَّةِ سُفَهَاؤُهَا وَفُجَّارُهَا فَيَتَّخِذُوا مَالَ اللَّهِ دُوَلًا وَ عِبَادَهُ خَوَلًا وَالصَّالِحِينَ حَرْباً وَ الْفَاسِقِينَ حِزْباً (2)
اما تأسفم از این است که حکومت این امت به دست بیخردان و تبهکاران افتد، و مال خدا را در بین خود دست به دست کنند و عباد حق را به بردگی گیرند و با شایستگان به جنگ خیزند و فاسقان را همدست خود نمایند.
نکته ها
واژه «فُجَّارُ» اشاره به معاویه و همدستان اوست و «سُفَهَاؤُ» اشاره به لشکریان ناآگاهی است که دنبال اهداف او حرکت می کردند. (3)
جمله «فَيَتَّخِذُوا مَالَ اللَّهِ دُوَلًا وَ عِبَادَهُ خَوَلا» اشاره به انجام کارهایی شبیه دوران خلافت عثمان است که بیت المال به دست گروهی از اقوام و خویشان او افتاد و افراد ناصالح را به فرمانداری بلاد منصوب کرده بود این ها مردم را به زنجیر کشیده و فاسقان را جزء حزب خود قرار داده بودند. (4)
1) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص 380
2) آسی: اندوهگین می شوم؛ از ریشه أسی به معنای حزن و اندوه گرفته شده است یعنی غمگین می شوم؛ أحزن. یلی: سرپرستی کند؛ حکومت را بر عهده بگیرد؛ از ریشهٔ ولایت به معنای سرپرستی کردن و حکومت کردن دولا دست به دست گردیدن؛ به چیزهایی گفته می شود که دست به دست می گردد؛ جمع دولة و مال را از این جهت دولت می گویند که دست به دست می شود و همچنین حکومت ها را که دست به دست می شوند دولت می گویند؛ فی المال بالضم: أن يكون مرّة لهذا ومرة لذاك. خولا برده کردن؛ برده و خدمتگذذار است؛ این واژه هم بر مفرد اطلاق می شود و هم بر جمع؛ از ریشه خول به معنای سرکشی و مراقبت مداوم از چیزی است گرفته شده و چون برگان و خدمتگذاران از امور صاحبان خود سرکشی و مراقبت می کنند این واژه بر آن ها اطلاق شده است؛ العبيد.
3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج11، ص 242
4) پیام امام امیرالمؤمنین، ج11، ص242.
فَإِنَّ مِنْهُمُ الَّذِي قَدْ شَرِبَ فِيكُمُ الْحَرَامَ وَ جُلِدَ حَداً فِي الْإِسْلَامِ وَ إِنَّ مِنْهُمْ مَنْ لَمْ يُسْلِمْ حَتَّى رُضِخَتْ لَهُ عَلَى الْإِسْلَامِ الرَّضَائِخُ (1)
زیرا از اینان کسی است که در میان شما شراب حرام نوشید و حدّی که در اسلام مقرر بود بر او جاری گشت، و هم از اینان کسی است که مسلمان نشد تا این که برای اسلام آوردنش به او بخشش کمی شد.
نکته
آن ها که بیعتشان با پیامبر زمانی انجام گرفت که پیامبر (صلی الله عله و آله) از باب تالیف قلوب کمک های شایانی به آن ها کرد و ابو سفیان سرکرده اموی از مصادیق بارز آن هاست بیشترین مشکلات را برای امیرالمؤمنین علیه السلام و اسلام به وجود آوردند. (2)
فَلَوْ لَا ذَلِكَ مَا أَكْثَرْتُ تَأْلِيبَكُمْ وَتَأْنِيبَكُمْ وَ جَمْعَكُمْ وَ تَحْرِيضَكُمْ وَ لَتَرَكْتُكُمْ إِذْ أَبَيْتُمْ ووَنَيْتُمْ (3)
أبيتم: امتناع کردید.
وَنَيْتُمْ: سست و ضعیف شدید؛ از ریشه ونی به معنای سستی کردن و به ضعف گراییدن؛ ضعفتم و فترتم
اگر از حکومت این نابکاران بر شما نمی ترسیدم این مقدار شما را ترغیب و توبیخ نمی کردم و در جمع و تحریک شما کوشش روا نمی داشتم و زمانی که سر باز زدید و سستی نمودید رهایتان می کردم.
نکته
رنج های طاقت فرسای روحی و روانی امام به خاطر خطری بود که از ناحیه دشمنان اسلام احساس می نمود از این رو به دلیل احساس مسئولیتی که در برابر اسلام می کرد سعی در جمع آوری مردم و سازماندهی آن ها در مقابله با دشمن داشت. (4)
1) حُلدَ حَداً: حد زده شد. الرَّضَائِخُ: مزايا؛ جمع رضیخه به معنای عطایی است که به دست می دهند و گاه به معنای عطای قلیل و کم می آید؛ الرضيخة: شيء قليل يعطاه الانسان يصانع به عن شيء يطلب منه كالأجر.
2) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص 380
3) تأليب: ترغیب و تحریک؛ جمع کردن و گرد آوردن و تشویق به اجتماع نمودن؛ التأليب: التحريض و الاغراء تَأْنِيبَ: توبيخ شديد؛ أشدّ اللوم.
4) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه ص381.
أَلَا تَرَوْنَ إِلَى أَطْرَافِكُمْ قَدِ انْتَقَصَتْ وَ إِلَى أَمْصَارِكُمْ قَدِ افْتُتِحَتْ وَ إِلَى مَمَالِكِكُمْ تُزْوَى و إِلَى بِلَادِكُمْ تُغْرَى انْفِرُوا (1)
أَمْصَارِكُمْ: شهرهايتان.
تُزْوَى: تصرف می شود؛ از ریشه زی به معنای دور کردن و جمع و قبض نمودن چیزی است؛ تقبض.
تغزی: مورد حمله واقع می شود.
انْفِرُوا: کوچ کنید.
آیا شما نمی بینید سرزمین شما با حمله دشمن کم شده و شهرهایتان تحت فرمان آنان در آمده و کشورهایتان ربوده شده و در شهرهای شما جنگ در گرفته؟!
رَحِمَكُمُ اللَّهُ إِلَى قِتَالِ عَدُوِّكُمْ وَ لَا تَتَّاقَلُوا إِلَى الْأَرْضِ فَتَقِرُوا بِالْخَسْفِ وَ تَبُوءُوا بِالذُّلِّ ويَكُونَ نَصِيبُكُمُ الْأَخَس (2)
خَسْف: ذلت و خواری؛ در اصل به معنای پنهان شدن و مخفی گشتن است سپس به معنای ذلت که انسان را از دیده ها پنهان می دارد اطلاق می شود.
تبوءُوا: باز می گردید؛ از ریشه بواء به معنای بازگشت کردن و منزل گرفتن و در این جا به معنای بازگشت به ذلت است؛ بالذلّ ترجعوا به الْأَخَس: پست ترین.
خدا شما را بیامرزد به جانب جنگ با دشمنانتان کوچ کنید و خود را بر زمین سنگین مسازید که تن به خواری بسپارید و به ذلّت برگردید و پست ترین برنامه نصیب شما شود.
مشابه
انْفِرُوا خِفافاً وَ ثِقالاً وَ جَاهِدُوا بِأَمْوالِكُمْ وَأَنْفُسِكُمْ في سَبِيلِ اللَّهِ ذَلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُون (3)به جنگ بروید خواه بر شما آسان باشد خواه دشوار و با مال و جان خویش در راه خدا جهاد کنید اگر بدانید خیر شما در این است إِلا تَنْفِرُوا يُعَذِّبْكُمْ عَذَاباً أَلِيماً وَ يَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَيْرَكُمْ وَ لَا تَضُرُّوهُ شَيْئاً وَ اللَّهُ عَلَى كُلِّ
1) أَطْرَافِ: نواحی کشور. انْتَقَصَتْ: ناقص شد؛ از دست رفت.
2) تَتَّاقَلُوا: میخکوب شدید؛ از ریشهٔ ثقل به معنای سنگینی و در موردی به کار می رود که انسان تمایل به ماندن در جایی داشته باشد و حاضر به حرکت نباشد؛ بالتشديد، أصله تتثاقلوا. فَتُقِرُّوا: اعتراف می کنید؛ از ریشه تقریر به معنای ثابت نگه داشتن در مکانی است؛ تعترفوا بالضيم و تصبروا له.
3) توبه، 41.
شَيْءٍ قَدیر (1) اگر به سوی میدان جهاد حرکت نکنید خداوند شما را مجازات دردناکی می کند و گروه دیگری غیر از شما بجای شما قرار می دهد و هیچ زیانی به او نمی رسانید و خداوند بر هر چیزی توانا است.
وَ لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللَّهُ بِبَدْرٍ وَ أَنْتُمْ أَذِلَّةٌ فَاتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُون (2)هر آینه خدا شما را در بدر یاری کرد و حال آن که ناتوان بودید پس از خدای،بترسید،باشد که سپاسگزار شوید
وَ إِنَّ أَخَا الْحَرْبِ الْأَرِقُ وَ مَنْ نَامَ لَمْ يُنَمْ عَنْهُ وَ السَّلَام (3)
مَنْ نَامَ: کسی که خوابید.
مرد جنگجو همیشه بیدار و هوشیار است و هر که از دشمن آسوده بخوابد دشمن نسبت به او نخواهد خفت والسلام.
نکته
انسان هایی که خود را برای جهاد آماده کرده اند پیوسته هشیار و بیدارند زیرا به این واقعیت پی برده اند که اگر آن ها را غفلت و خواب فرا بگیرد دشمنان آن ها در توطئه و ایجاد فتنه علیه آن ها به خواب نخواهند رفت. (4)
شناسنامه نامه
تاریخ، زمان و مکان وقوع: قبل از نبرد جمل؛ در مسیر بصره سال 36 هجری
مخاطب: ابوموسی اشعری
علت مکاتبه: فتنه انگیزی ابوموسی اشعری در جلوگیری از پیوستن کوفیان به سپاه امام علیه السلام
موضوع: سیاسی
هدف و نتیجه: شناخت حق و حقگو همراه با تبیین شرایط و مقتضیات جنگی و نهایتا توصیه به استعفا (1)
از نامه های امیرالمؤمنین است که در ربذه به مردم کوفه نوشت و آنان را به جنگ با ناکثین فرا خواند لیکن فرماندار کوفه که بر خلاف خواست امام و به درخواست برخی از کوفیان در مقام خود ابقا شده بود مردم را از رفتن به یاری امام باز می داشت زیرا او خود یکی از امتیاز دارنی بود که اصلاحات را به زیان خویش احساس می کرد وی عبدالله بن قیس است که در سال فتح خیبر اسلام آورد در جریان جنگ جمل که ابوموسی درون خود را آشکار کرد امام او را برکنار و قرظة بن کعب انصاری را به جای او گماشت.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص 144.
مِنْ عَبْدِ اللَّهِ عَلِيٌّ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ إِلَى عَبْدِ اللَّهِ بْنِ قَيْسٍ أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ بَلَغَنِي عَنْكَ قَوْلُ هُوَ لَكَ وَ عَلَيْكَ فَإِذَا قَدِمَ عَلَيْكَ رَسُولِی رَسُولِي عَلَيْكَ فَارْفَعْ ذَيْلَكَ وَ اشْدُدْ مِنْزَرَكَ وَ اخْرُجْ مِنْ جُحْرِكَ وَ انْدُبْ مَنْ مَعَكَ فَإِنْ حَقَّقْتَ فَانْفُذُ وَإِنْ تَفَضَّلْتَ فَابْعُدْ وَايْمُ اللَّهِ لَتُؤْتَيَنَّ مِنْ حَيْثُ أَنْتَ وَ لَا تُتْرَكُ حَتَّى يُخْلَطَ زُبْدُكَ بِخَاثِرِكَ وَ ذَائِبُكَ بِجَامِدِكَ وَ حَتَّى تُعْجَلُ عَنْ قِعْدَتِكَ وَ تَحْذَرَ مِنْ أَمَامِكَ كَحَذَرِكَ مِنْ خَلْفِكَ وَ مَا هِيَ بِالْهُوَيْنَى الَّتِي تَرْجُو وَ لَكِنَّهَا الدَّاهِيَةُ الْكُبْرَى يُرْكَبُ جَمَلُهَا وَايْذَلُ يُذَلَّلٌ صَعْبُهَا وَيُسَهَّلُ جَبَلُهَا فَاعْقِلْ عَقْلَكَ وَ امْلِک أَمْرَكَ وَ خُذْ نَصِيبَكَ وَ حَظَّكَ فَإِنْ كَرِهْتَ فَتَنَجَّ إِلَى غَيْرِ رَحْبٍ وَ لَا فِي نَجَاةٍ فَبِالْحَرِي لَتُكْفَيَنَّ وَ أَنْتَ نَائِمٌ حَتَّى لَا يُقَالَ أَيْنَ فُلَانٌ وَاللَّهِ إِنَّهُ لَحَقِّ مَعَ مُحِقٌّ وَ مَا ايْبَالِي أَبَالِي مَا صَنَعَ الْمُلْحِدُونَ وَالسَّلَامُ.
مِنْ عَبْدِ اللَّهِ عَلِيٌّ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ إِلَى عَبْدِ اللَّهِ بْنِ قَيْسٍ از بنده خدا علی علیه السلام یرالمؤمنین، به عبد الله بن قيس.
نکته
تلاش و کوشش ابوموسی از از پروا دادن مردم مخالفت او با امام علیه السلام بود و امام از هدف او که بازداشتن مردم از یاری امام بود آگاهی داشت که ستیزه با دین و خواری اهل ایمان بود. (1)
أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ بَلَغَنِي عَنْكَ قَوْلٌ هُوَ لَكَ وَ عَلَيْكَ فَإِذَا قَدِمَ رَسُولِي عَلَيْكَ فَارْفَعْ ذَيْلَكَ وَاشْدُدْ مِنْزَرَكَ وَ اخْرُجْ مِنْ جُحْرِكَ وَ انْدُبْ مَنْ مَعَكَ (2)
جُحْرِ: لانه؛ بالضم: ثقب الحيّة ونحوها من الحشار.
اندب: فرا بخوان؛ بسیج کن.
اما بعد از جانب تو سخنی به من رسیده که هم به سود توست و هم به زیان تو، چون فرستاده ام به نزدت آمد دامن به کمر زن و کمربندت را محکم ببند، و از لانه ات بیرون رو، و کسانی را که با تو هستند به جانب ما بر انگیز.
نکته ها
دو جمله دامن به کمر بزند و کمربندش را محکم ببندد کنایه از آماده شدن برای اجرای فرمان قطعی و سرعت در کار است. (1)
«جُحْرِ» کنایه از این است که تو همچون شیری نیستی که در بیشه ها زندگی کند بلکه همچون روباهی که در سوراخ و لانه خود می خزد و در واقع این سخن حکم عزل ابوموسی را در بردارد. (2)
بیان امام این حقیقت را می رساند که هر گونه مخالفت با رهبری نظام اسلامی نوعی ضربه به خویشتن و اقدام بر خلاف رضای خدا خواهد بود. (3)
فَإِنْ حَقَّقْتَ فَانْفُذُ وَ إِنْ تَفَضَّلْتَ فَابْعُدْ (4)
تَفَضَّلْتَ: مردد و دو دل شدی از ریشه فَشَل به معنای سستی کردن و تاخیر انداختن و ترسیدن در انجام کاری است.
پس اگر حق را یافتی روانه شو و اگر ترسیدی از کوفه دور شو.
وَايْمُ اللَّهِ لَتُؤْتَيَنَّ مِنْ حَيْثُ أَنْتَ وَ لَا تُتْرَكُ حَتَّى يُخْلَطَ زُبْدُكَ بِخَاثِرِكَ وَ ذَائِبُكَ بِجَامِدِكَ (5)به خدا قسم هر کجا باشی به سراغت،آیند و دست از سرت برندارند تا گوشت و استخوان و تر و خشکت به هم آمیخته شود.
نکته
بدترین فاجعه در شرایط حساس و سخت جنگ آن است که به آشوبگران و تضعیف کنندگان و روحیه سربازان اسلامی میدان داده شود و دست آن ها برای تفرقه افکنی
1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 6، ص125.
2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 11، ص 255.
3) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص 386.
4) حَقَّقَ: اثبات کرد و تصدیق نمود؛ از ریشه تحقیق به معنای اثبات کردن و تصدیق نمودن فَانْفُذُ: اجرا کن؛ از ریشه نفوذ به معنای خارج شدن از چیزی و به سوی دیگری رفتن است و کنایه از انجام وظیفه نیز آمده است.
5) زُبُدُک: گوشت؛ چیزی است که روی آب یا روی شیر جمع می شود و به سرشیر و خامه و کره نیز اطلاق می گردد؛ بالضم ما يستخرج بالمخض من اللبن خَاثِرِ: استخوان؛ از ریشۀ «خَثر» به معنای غلیظ شدن و به دوغ غلیظ که به هنگام زدن ماست برای کره گرفته در مشک باقی می ماند خاثر می گویند؛ خثر اللبن خثورة من باب قتل بمعنى ثخن و اشتد و رجل خاثر النفس أي ثقيل كسلان.
و دلسرد کردن نیروهای رزمنده بازگذاشته شود. (1)
وَ حَتَّى تُعْجَلُ عَنْ قِعْدَتِكَ وَ تَحْذَرَ مِنْ أَمَامِكَ كَحَذَرِكَ مِنْ خَلْفِكَ (2) تا جایی که فرصت نشستن نیابی و از روبرو همانند پشت سر وحشت کنی.
نکته ها
اشاره به این است که تو را محاصره خواهند کرد که راه پس و پیش نداشی باشی. (3)
کنایه از این که نهایت ترس و نگرانی او را فرا خواهد گرفت. (4)
وَ مَا هِيَ بِالْهُوَيْنَى الَّتِي تَرْجُو وَ لَكِنَّهَا الدَّاهِيَةُ الْكُبْرَى يُرْكَبُ جَمَلْهَا وَيُذَلَّلُ صَعْبُهَا وَ يُسَهَّلُ جَبَلُهَا (5)
داهِيَة: حادثه کوبنده؛ حادثه عظیم و مصیبت سخت؛ از ریشه دهو به معنای کسی را به مصیبتی گرفتار ساختن.
يُسَهل: آسان می شود.
این فتنه چنان که می پنداری آسان نیست فتنه بزرگ دهشت زایی است که باید بر مرکبش سوار شد و دشوارش را آسان و سختش را هموار ساخت.
نکته
هر اندازه هدفی بزرگ باشد و دشمن با اقتدار و توطئه خطرناک به صحنه بیاید به همان نسبت باید با آمادگی بیشتر به مقابله با او شتافت و با تجهیزات بهتر نقشه های او را خنثی نمود. (6)
فَاعْقِلْ عَقْلَكَ وَ امْلِكْ أَمْرَكَ وَ خُذْ نَصِيبَكَ وَ حَظَّكَ فَإِنْ كَرِهْتَ فَتَنَحٌ إِلَى غَيْرِ رَحْبٍ
1) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج الباغه، ص 386.
2) قعده: حالت نشستن؛ جای نشستن
3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج11، ص257.
4) قطره ای از دریا، ج 4، ص 217
5) لَهُوَيْنَی: آسان؛ مصغر هونی به معنای سست تر و آسان تر و آرام تر؛ بنابراین هوینی به معنای چیز کوچک و ساده است. تَرْجُو: امید داری.
6) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص 387
وَلَا فِي نَجَاةٍ (1)
اعقِل: زدن پایبند به شتر که زانوی او را می بندد و قادر به حرکت نیست؛ از ریشهٔ عقل عقال طناب مخصوصی است که زانوی شتر را با آن می بندند و جمله اعقل عقلک مفهومش این است که عقل خود را مهار کن و در مسیر صحیح قرار بده و اندیشه خود را به کار گیر.
تنح: کناره گیری کرد؛ از ریشه تنحی به معنای دور شدن و دست کشیدن از کاری؛ ماده اصلی آن نحو به معنای قصد کردن است.
رحب: وسیع بودن و گستردگی و گشایش.
عقلت را به کار گیر کارت را مالک شو و نصیب و بهره ات را بیاب، اگر این برنامه خوشایند تو نیست دور شو به جایی که فراخی و نجاتی در آن نیست.
نکته
اگر فرماندار و کارگزاری در برابر دستورات رهبری تمکین نکرد طرد او یک ضرورت است و در عین حال در محاصره قرار دادن و ایجاد محدودیت هر چه بیشتر برای او اجتناب ناپذیر خواهد بود. (2)
مشابه
وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِى فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنْكا (3)و هرکس که از یاد من اعراض کند، زندگیش تنگ شود.
فَبِالْحَرِى لَتُكْفَيَنَّ وَ أَنْتَ نَائِمٌ حَتَّى لَا يُقَالَ أَيْنَ فُلَانٌ (4) در خور این است که این کار را دیگران انجام دهند و تو در خواب باشی، خوابی که نگویند فلانی کجاست؟!
نکته
این از هنرهای یک رهبر موفق و آگاه است که به گونه ای خلاءها را پر کند و نقاط ضعف نیروهای خود را برطرف سازد که عدم شرکت یا فرار عده ای به اقتدار و انسجام
نیروهای او زیانی نرساند. (1)
مشابه
وَ إِنْ تَتَوَلَّوْا يَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَيْرَكُمْ ثُمَّ لا يَكُونُوا أَمْثَالَكُم (2) و اگر روی برتابید، به جای شما مردمی دیگر آرد که هرگز همسان شما نباشند.
وَ اللَّهِ إِنَّهُ لَحَقِّ مَعَ مُحِقٌّ وَ مَا أَبَالِى مَا صَنَعَ الْمُلْحِدُونَ وَالسَّلَامُ (3)
به خدا قسم این مبارزه حق است که به دست کسی که بر حق است انجام می گیرد، و او نسبت به آن چه که ملحدان انجام می دهند باکی ندارد و السّلام.
نکته
اشاره به این که ما در مسیر و هدف خود کمترین تردیدی نداریم باید برویم و این آتش فتنه را خاموش کنیم خواه ملحدان و منافقان به ظاهر مسلمان با ما همراهی کنند یا نکنند. (4)
مشابه
اللَّهُمَّ أَدِرِ الْحَقَ مَعَهُ حَيْثُ دَارَ (5)خدایا حق را با او همراه کن هرگونه که حرکت کند.
شناسنامه نامه
تاریخ، زمان و مکان وقوع: پیش از صفین در کوفه سال 37 هجری
مخاطب: معاویه
علت مکاتبه: تکرار ادعاهای دروغین و تهمت های ناروای معاویه به امام علیه السلام
موضوع: سیاسی نظامی
هدف و نتیجه: خاتمه دیپلماسی (1)
امام این نامه را در پاسخ نامه ای که معاویه پس از جنگ جمل به امام نوشته است فرستاد. معاویه به امام نامه ای نوشت و در آن نامه خود را به نمایندگی از بنی امیه با علی از بنی هاشم همسنگ معرفی می کند و ادعا دارد که امام در جریان شورش علیه عثمان به یاری اش برنخاسته و طلحه و زبیر را کشته و عایشه را به در به دری و آوارگی انداخته است و چون به زور مقام خلافت را غصب کرده است معاویه در میان سپاهی از مهاجران و انصار به نبرد با او خواهد آمد و امام در پاسخ او نامه حاضر را نوشته است.
1) شناسنامه نهج البلاغه ص 156
أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّا كُنَّا نَحْنُ وَ أَنْتُمْ عَلَى مَا ذَكَرْتَ مِنَ الْأُلْفَةِ وَ الْجَمَاعَةِ فَفَرَّقَ بَيْنَنَا وَ بَيْنَكُمْ أَمْسِ أَنَّا آمَنَّا وَ كَفَرْتُمْ وَ الْيَوْمَ أَنَّا اسْتَقَمْنَا وَ فُتِنْتُمْ وَ مَا أَسْلَمَ مُسْلِمُكُمْ إِلَّا كَرْهاً وَ بَعْدَ أَنْ كَانَ أَنْفُ الْإِسْلَامِ كُلُّهُ لِرَسُولِ اللَّهِ ص حَرْباً] حِزْبَاً وَ ذَكَرْتَ أَنِّي قَتَلْتُ طَلْحَةَ وَ الزُّبَيْرَ وَ شَرَّدْتُ بِعَائِشَةَ وَ نَزَلْتُ بَيْنَ الْمِصْرَيْنِ وَ ذَلِكَ أَمْرٌ غِبْتَ عَنْهُ فَلَا عَلَيْكَ وَ لَا الْعُذْرُ فِيهِ إِلَيْكَ وَذَكَرْتَ أَنَّكَ زَائِرِى فِي جَمْعِ الْمُهَاجِرِينَ وَالْأَنْصَارِ وَ قَدِ انْقَطَعَتِ الْهِجْرَةُ يَوْمَ أُسِرَ أَخُوكَ فَإِنْ كَانَ فِيكَ فِيهِ عَجَلٌ فَاسْتَرْفِهُ فَإِنِّي إِنَّ أَزْرْكَ فَذَلِكَ جَدِيرٌ أَنْ يَكُونَ اللَّهُ إِنَّمَا بَعَثَنِي إِلَيْكَ لِلنِّقْمَةِ مِنْكَ وَ إِنْ تَزُرْنِي فَكَمَا قَالَ أَخُو بَنِي أَسَدٍ: مُسْتَقْبِلِينَ رِيَاحَ الصَّيْفِ تَضْرِبُهُمْ بِحَاصِبٍ بَيْنَ أَغْوَارٍ وَ جُلْمُود وَ عِنْدِى السَّيْفُ الَّذِى أَعْضَضْتُهُ بِجَدِّكَ وَ خَالِكَ وَ أَخِيكَ فِي مَقَامِ وَاحِدٍ [فَإِنَّكَ وَ إِنَّكَ وَاللَّهِ مَا عَلِمْتُ الْأَغْلَفَ الْقَلْبِ الْمُقَارِبُ الْعَقْلِ وَالْأَوْلَى أَنْ يُقَالَ لَكَ إِنَّكَ رَقِيتَ سُلَّماً أَطْلَعَكَ مَطْلَعَ سُوءٍ عَلَيْكَ لَا لَكَ لِأَنَّكَ نَشَدْتَ غَيْرَ ضَالَّتِكَ وَ رَعَيْتَ غَيْرَ سَائِمَتِكَ وَ طَلَبْتَ أَمْراً لَسْتَ مِنْ أَهْلِهِ وَ لَا فِي مَعْدِنِهِ فَمَا أَبْعَدَ قَوْلَكَ مِنْ فِعْلِكَ وَ قَرِيبٌ مَا أَشْبَهْتَ مِنْ أَعْمَامٍ وَ أَخْوَالٍ حَمَلَتْهُمُ الشَّقَاوَةُ وَ تَمَنِّى الْبَاطِلِ عَلَى الْجُحُودِ بِمُحَمَّدٍ صَفَصْرِعُوا مَصَارِعَهُمْ حَيْثُ عَلِمْتَ لَمْ يَدْفَعُوا عَظِيماً وَ لَمْ يَمْنَعُوا حَرِيماً بِوَقْع سُيُوفٍ مَا خَلَا مِنْهَا الْوَغَى وَ لَمْ تُمَاشِهَا الْهُوَيْنَى وَقَدْ أَكْثَرْتَ فِي قَتَلَةِ عُثْمَانَ فَادْخُلْ فِيمَا دَخَلَ فِيهِ النَّاسُ ثُمَّ حَاكِمِ الْقَوْمَ إِلَيَّ أَحْمِلْكَ وَ إِيَّاهُمْ عَلَى كِتَابِ اللَّهِ تَعَالَى وَ أَمَّا تِلْكَ الَّتِى تُرِيدُ فَإِنَّهَا خُدْعَةُ الصَّبِيٌّ عَنِ اللَّبَنِ فِي أَوَّلِ الْفِصَال وَ السَّلَامُ لِأَهْلِه.
أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّا كُنَّا نَحْنُ وَ أَنْتُمْ عَلَى مَا ذَكَرْتَ مِنَ الْأَلْفَةِ وَ الْجَمَاعَةِ فَفَرَّقَ بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمْ أمس (1) اما بعد، همان طور که گفتی ما و شما با هم در الفت و اتفاق بودیم، ولی در گذشته بین ما و شما جدایی افتاد.
1) فَرَّقَ: جدا کرد.
أَنَّا آمَنَّا وَ كَفَرْتُمْ وَ الْيَوْمَ أَنَّا اسْتَقَمْنَا وَفُتِنْتُمْ (1)
زیرا ما ایمان آوردیم و شما کفر ورزیدید و امروز هم ما به راه راستیم و شما دچار فتنه اید.
مشابه
إِنَّ الَّذِينَ قالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلائِكَةُ أَلَا تَخَافُوا وَ لَا تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِي كُنْتُمْ تُوعَدُون (2) سپس
همانا کسانی که گفتند پروردگار ما خداوند یگانه است استقامت کردند فرشتگان بر آن ها نازل می شوند و به آن ها می گویند نترسید و غمگین نباشید و بشارت باد شما را به آن بهشتی که به شما وعده داده شده است.
وَ لكِنَّكُمْ فَتَنْتُمْ أَنْفُسَكُمْ وَ تَرَبَّصْتُمْ وَ ارْتَبْتُمْ وَغَرَّتْكُمُ الْأَمَانِيُّ (3)اما شما خویشتن را در بلا افکندید و به انتظار نشستید و در شک بودید و آرزوها شما را بفریفت
وَ مَا أَسْلَمَ مُسْلِمُكُمْ إِلَّا كَرْهاً وَ بَعْدَ أَنْ كَانَ أَنْفُ الْإِسْلَامِ كُلُّهُ لِرَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و اله [حَرْباً] حزباً (4) و مسلمان شما اسلام نیاورد مگر از روی بی میلی و این در حالی بود که تمام بزرگان عرب تسلیم رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و آله شدند و همدست وی گشتند.
نکته ها
تعبیر به «کرهاً» اشاره به این است که ابوسفیان در فتح مکه ظاهرا ایمان آورد ولی در دل ایمان نداشت. (5)
وَذَكَرْتَ أَنِّي قَتَلْتُ طَلْحَةَ وَ الزُّبَيْرَ وَ شَرَّدْتُ بِعَائِشَةَ وَ نَزَلْتُ بَيْنَ الْمِصْرَيْنِ وَ ذَلِكَ أَمْرٌ
1) اسْتَقَمْنَا: استقامت کردیم. فُتِنْتُمْ: در تردید افتادید؛ از ریشه فتنه که معانی متعددی دارد از جمله آزمایش و امتحان؛ فریب دادن؛ بلا و عذاب؛ ضلالت و گمراهی و شرک و بت پرستی
2) فصلت، 30.
3) حدید، 14.
4) أَنْفُ الْإِسْلَامِ: بزرگ اسلام؛ کنایه از بزرگان و اشراف عرب است که قبل از فتح مکه اسلام آوردند؛ واژه انف در اصل به معنای بینی است ولی گاه کنایه از آغاز چیزی و گاه کنایه از افراد و اشخاص برجسته است؛ كلّ شيء أوله و طرفه.
5) پیام امام امیرالمؤمنین، ج11، ص269.
غِبْتَ عَنْهُ فَلَا عَلَيْكَ وَ لَا الْعُذْرُ فِيهِ إِلَيْكَ ﴾ (1)
الْمِصْرَين: دو شهر؛ مراد کوفه و بصره است؛ الكوفة و البصرة.
غِبتَ عَنْهُ: غایب بودی از آن
گفته بودی که طلحه و زبیر را من کشتم و عایشه را تبعید نمودم و میان دو شهر کوفه و بصره فرود آمدم این امور به تو ربطی ندارد تو را در این مسأله زیانی نیست و هم نیازی ندارد که عذرش را از تو بخواهم.
نکته
جریان عایشه و شرکت او در جنگ جمل از حوادث ناخوشایند تاریخ اسلام است که با سوء استفاده از جايگاه خود نسبت به رسول خدا صلی الله علیه و آله منشأ ریخته شدن خون بسیاری از مسلمانان گردید. امام به احترام پیامبر او را تبعید نکرد و بیشترین مدارا را با داشت. (2)
وَ ذَكَرْتَ أَنَّكَ زَائِرِى فِى جَمْع الْمُهَاجِرِينَ وَ الْأَنْصَارِ وَ قَدِ انْقَطَعَتِ الْهِجْرَةُ يَوْمَ أُسِرَ و یاد آور شدی که با لشگری از مهاجرین و انصار به جنگ من خواهی آمد معلومت باد از آن روزی که برادرت اسیر شد هجرت قطع گشت و شما را نشاید که به خود مهاجر گویید). مشابه
فَقَاتِلُوا أَئِمَّةَ الْكُفْرِ إِنَّهُمْ لا أَيْمَانَ لَهُمْ لَعَلَّهُمْ يَنْتَهُونَ (3)با پیشوایان کفر قتال کنید که ایشان را رسم سوگند نگه داشتن نیست باشد که از کردار خود باز ایستند. فَقاتِلُوا الَّتي تَبْغِى حَتَّى تَفى إلى أمر الله (4)با آن که تعدی کرده است بجنگید تا به فرمان خدا باز گردد.
أَخُوكَ فَإِنْ كَانَ [فِيكَ] فِيهِ عَجَلْ فَاسْتَرْفِهُ فَإِنِّى إِنْ أَزْرْكَ فَذَلِكَ جَدِيرٌ أَنْ يَكُونَ اللَّهُ
إِنَّمَا بَعَثَنِي إِلَيْكَ لِلنِّقْمَةِ مِنْكَ وَ إِنْ تَزُرْنِي (1)
نقْمَةِ: انتقام گرفتن.
اکنون اگر به دیدار من عجله داری آسوده باش که اگر به دیدارت آیم سزاوار است که خداوند مرا برای عقوبت تو بر انگیخته باشد.
فَكَمَا قَالَ أَخُو بَنِي أَسَدٍ:
مُسْتَقْبِلِينَ رِيَاحَ الصَّيْفِ تَضْرِبُهُمْ بِحَاصِبٍ بَيْنَ أَغْوَارٍ وَ جُلْمُود (2)
جُلْمود: صخره سنگ بزرگ تخته سنگ؛ الأحجار الصلبة.
و اگر تو به دیدار من آیی مانند آن است که برادر بنی اسد گفته: به استقبال باد تابستانی روند که سنگ ریز و درشت را بر می گیرد و بر آنان می کوبد.
وَ عِنْدِى السَّيْفُ الَّذِي أَعْضَضْتُهُ بِجَدِّكَ وَ خَالِكَ وَ أَخِيكَ فِي مَقَامِ وَاحِدٍ (3) شمشیری که به وسیله آن جد و دایی و برادرت را کشتم پیش من است.
نکته
شمشیر امیرالمؤمنین علیه السلام که در غزوه بدر؛ احد و احزاب علیه کفار گرفته شده به دلیل کفر و عناد آنان بود و عینا به همان دلیل علیه معاویه و یارانش گرفته می شد. (4)
1) اسْتَرْفه: آرامش داشته باش؛ شتاب مکن؛ از ریشه رفاهیه به معنای زندگی آرام راحت بخش است. در این جا یه معنای آسوده باش نفس عنک من الرفاهية و هى السعة. إِنْ آزرک: اگر با تو دیدار کنم.
2) حَاصِب: باد تندی که خاک و شن به همراه دارد؛ طوفان و بادی است که سنگ ریزه ها را به حرکت در می آورد و پشت سر هم بر جایی می کوبد و در اصل از «حصباء» به معنای سنگریزه گرفته شده است؛ ریح فيها حصباء و هي الرمل. أغْوَارٍ: غبارها؛ المنخفضة من الأرض.
3) أَعْضَضْتُهُ: آن را به گاز گرفتن واداشتم؛ از ریشه عَضَّ به معنای گزیدن؛ اعضاض به معنای چیزی را به گزیدن وادار کردن و در این جا اشاره به ضربات شمشیر است؛ بالضاد المعجمة: أى جعلت السيف يعضهم ويقتلهم، قال ابن ميثم: و أغصصت السيف بفلان أى جعلته يغص به فقرأه بالغين المعجمة والصاد المهملة فجعله من المقلوب وفيه تعسّف.
4) 4 پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص391.
وَ إِنَّكَ وَ اللَّهِ مَا عَلِمْتُ الْأَغْلَفُ الْقَلْبِ الْمُقَارِبُ الْعَقْلِ (1)
به خدا قسم چنانکه دانستم بر دلت غلاف گمراهی پوشیده و عقلت اندک و ناقص است.
نکته ها
تعبیر به «الْأَغْلَفُ الْقَلْبِ» به این معناست که قلب تو در غلاف قرار گرفته و چیزی به آن منتقل نمی شود و درک نمی کند. (2)
عبارت «الْمُقَارِبُ الْعَقْلِ» اشاره به کم عقلی معاویه است زیرا مقارب به معنای چیزی است که حد وسط میان خوب و بد و دارای کمبود باشد یعنی عقل تو کمبودی دارد و ناقص است که این سخنان دور از منطق را بر زبان جاری می کنی. (3)
مشابه
وَ قالُوا قُلُوبُنا غُلْفٌ بَلْ لَعَنَهُمُ اللَّهُ بِكُفْرِهِمْ فَقَليلاً ما يُؤْمِنُون (4)گفتند: دل های ما در حجاب است. نه خدا آنان را به سبب کفری که می ورزند مطرود ساخته و چه اندک ایمان می آورند.
وَ الْأَوْلَى أَنْ يُقَالَ لَكَ إِنَّكَ رَقِيتَ سُلَّماً أَطْلَعَكَ مَطْلَعَ سُوءٍ عَلَيْكَ لَا لَكَ (5)شایسته است درباره تو گفته شود که بر نردبانی بالا رفته ای که تو را بر جای بدی مشرف ساخته که به زیان توست نه سود تو. نکته
ارتکاب خیانت و غصب مقام والای خلافت و ادعای جانشینی پیامبر قرار دادن خویشتن است در لبه پرتگاهی که راه نجاتی برای آن یافت نمی شود. خیانتی که معاویه
1) الْأَغْلَفُ: غلاف شده؛ چیزی که در غلاف است؛ از ریشهٔ غلاف گرفته شده که صفات مشبهه است که مفرد و جمع در آن یکسان است؛ أغلف: أى خلقة و جبلّة مغشاة بأغطية فلا يفقه. الْمُقَارِبُ: ناقص و ضعيف؛ بالكسر: الذي ليس بالتمام
2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج11، ص278.
3) همان.
4) بقره، 88.
5) رَقِيتَ سُلَّماً: از نردبان بالا رفتی.
مرتکب شد و نظام سیاسی اسلام را دچار انحراف نمود. (1)
استعاره
مُستعار: سُلَّماً
مستعار منه:
مُستَعارله: حالتی که معاویه در آن قرار دارد
جامع: کلمه سلم استعاره از حالتی است که معاویه در آن قرار دارد و درواقع بلند پروازی او را نشان می دهد در حالی که ابزار لازم و صلاحیت های بایسته را برای بالا رفتن در اختیار ندارد لذا به مانند کسی است که در پی پیدا کردن گمشده دیگری راه افتاده است.
لِأَنَّكَ نَشَدْتَ غَيْرَ ضَالَّتِكَ وَ رَعَيْتَ غَيْرَ سَائِمَتِكَ وَ طَلَبْتَ أَمْراً لَسْتَ مِنْ أَهْلِهِ وَ لَا فِي مَعْدِنِهِ (2)
سَائِمَ: چهارپایی که در بیابان می چرد؛ الأنعام المجتمعة للرعى.
چرا که چیزی را خواستی که گمشده تو نیست و گوسپندی را چراندی که مالکش نمی باشی و امری را خواستی که نه اهلش هستی و نه در معدنش قرار داری.
نکته ها
اشاره به این که تو از یک سو ادعای خونخواهی عثمان می کنی و از سوی دیگر بر امام و پیشوای خود به مبارزه بر می خیزی در حالی که مشروعیت ظاهری امام و پیشوای تو از مشروعیت ظاهری خلافت عثمان بسیار روشن تر است. (3)
معاویه جایگاه خود را نسبت به امام به خوبی می دانست ولی تنها ریاست طلبی و حب جاه و مقام موجب شد که پا روی حق بگذارد و پرچم مخالفت را در برابر آن حضرت برافرازد. (4)
فَمَا أَبْعَدَ قَوْلَكَ مِنْ فِعْلِكَ وَ قَرِيبٌ مَا أَشْبَهْتَ مِنْ أَعْمَامٍ وَ أَخْوَالٍ حَمَلَتْهُمُ الشَّقَاوَةُ وَ تَمَنِّى الْبَاطِلِ عَلَى الْجُحُودِ بِمُحَمَّدٍ صلی الله علیه و اله (1)
چه اندازه گفتارت از عملت دور است، چه زود شبیه عموها و دایی هایت شدی که شقاوت و آرزوهای باطل آنان را به انکار محمد صلی الله علیه و اله واداشت.
فَصْرِعُوا مَصَارِعَهُمْ حَيْثُ عَلِمْتَ لَمْ يَدْفَعُوا عَظِيماً وَ لَمْ يَمْنَعُوا حَرِيماً بِوَقْعِ سُيُوفٍ مَا خَلَا مِنْهَا الْوَغَى وَ لَمْ تُمَاشِهَا الْهُوَيْنَى وَقَدْ أَكْثَرْتَ (2)
لَمْ يَمْنَعُوا: جلوگیری نکردند.
بِوَقْع سُيُونٍ: فرو بردن شمشيرها.
الْوَغَى: جنگ؛ سر و صدایی است که از جنگجویان در میدان جنگ ظاهر می شود و به صدای گروه زنبوران نیز وغی گفته می شود و گاه به صورت کنایه از میدان جنگ یا میدان نبرد استعمال می شود.
لَمْ تُمَاشِهَا: با آن نمی سازد؛ از ریشه مماشات گرفته شده که به معنای با چیزی همراهی کردن است؛ صيغة جحد من ماشي يماشى أى لا يصاحبها الهوينا، ولا تماسّها كما في نسخة اخرى.
الْهُوَيْنَی: سهل انگاری؛ چیز کوچک؛ ساده و آسان
همان گونه که می دانی با او جنگیدند تا به خاک و خون در افتادند، نه از حادثه عظیمی به خود دفاع کردند و نه حریمی را در برابر شمشیرهایی که می دان نبرد از آن خالی نیست و با سهل انگاری سازگاری ندارد حمایت نمودند.
فِي قَتَلَةِ عُثْمَانَ فَادْخُلْ فِيمَا دَخَلَ فِيهِ النَّاسُ ثُمَّ حَاكِمِ الْقَوْمَ إِلَيَّ أَحْمِلْكَ وَإِيَّاهُمْ عَلَى كِتَابِ اللَّهِ تَعَالَى در باره کشندگان عثمان زیاد از اندازه سخن گفتی بیا مانند دیگران از من اطاعت کن، سپس آنان را نزد من به محاکمه کشان، تا بین تو و ایشان به کتاب خدا داوری کنم.
وَ أَمَّا تِلْكَ الَّتِي تُرِيدُ فَإِنَّهَا خُدْعَةُ الصَّبِيَّ عَنِ اللَّبَنِ فِي أَوَّلِ الْفِصَالِ وَ السَّلَامُ لِأَهْلِهِ (1)ولی آن چه تو می خواهی به مانند گول زدن طفل در ابتدای باز گرفتن او از شیر است. سلام بر اهلش. نکته
عبارت «وَ السَّلَامُ لِأَهْلِه» کنایه از این که تو با این اعمال و گفتار و رفتارت اهل این که سلام الهی شامل حالت شود نیستی. (2)
شناسنامه نامه
تاریخ زمان و مکان وقوع: پس از نهروان در کوفه سال 38 هجری
مخاطب: معاویه
علت مکاتبه: طرح ادعاهای تکراری دروغین از سوی معاویه
موضوع: سیاسی اخلاقی
هدف و نتیجه: پاسخگویی به ادعاهای پوچ خوارج و هشدار و تحذیرا (1)
این نامه پاسخ امام است به نامه ای که معاویه به او نوشته و پس از پیکار امیرالمؤمنین با خوارج به دست او رسیده است. در این نامه به معاویه در مورد روشی که در پیش گرفته است هشدار می دهد و او را به جبران گذشته دعوت می کند.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص168.
أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ آنَ لَكَ أَنْ تَنْتَفِعَ بِاللَّمْحِ الْبَاصِرِ مِنْ عِيَانِ الْأُمُورِ فَقَدْ سَلَكْتَ مَدَارِجَ أَسْلَافِكَ بِادْعَائِكَ الْأَبَاطِيلَ وَ اقْتِحَامِكَ غُرُورَ الْمَيْنِ وَ الْأَكَاذِيبِ وَ بِانْتِحَالِكَ مَا قَدْ عَلَا عَنْكَ وَ ابْتِزَازِكَ لِمَا قَدِ اخْتُزِنَ دُونَكَ فِرَاراً مِنَ الْحَقِّ وَ جُعُوداً لِمَا هُوَ أَلْزَمُ لَكَ مِنْ لَحْمِكَ وَ دَمِكَ مِمَّا قَدْ وَعَاهُ سَمْعُكَ وَ مُلِئَ بِهِ صَدْرُكَ فَمَا ذَا بَعْدَ الْحَقِّ إِلَّا الضَّلَالُ الْمُبِينُ وَبَعْدَ الْبَيَانِ إِلَّا اللَّبْسُ فَاحْذَرِ الشُّبْهَةَ وَاشْتِمَالَهَا عَلَى لُبْسَتِهَا فَإِنَّ الْفِتْنَةَ طَالَمَا أَغْدَفَتْ جَلَابِيبَهَا أَغْشَتِ الْأَبْصَارَ ظُلْمَتُهَا وَ قَدْ أَتَانِي كِتَابٌ مِنْكَ ذُو أَفَانِينَ مِنَ الْقَوْلِ ضَعُفَتْ قُوَاهَا عَنِ السِّلْمِ وَ أَسَاطِيرَ لَمْ يَحُكْهَا مِنْكَ عِلْمٌ وَ لَا حِلْمٌ أَصْبَحْتَ مِنْهَا كَالْخَائِضِ فِي الدَّهَاسِ وَالْخَابِطِ فِى الدِّيمَاسِ وَ تَرَقَّيْتَ إِلَى مَرْقَبَةٍ بَعِيدَةِ الْمَرَامِ نَازِحَةِ الْأَعْلَامِ تَقْصُرُ دُونَهَا الْأَنْوِقُ وَيُحَاذَى بِهَا الْعَيُّوقُ وَ حَاشَ لِلَّهِ أَنْ تَلِيَ لِلْمُسْلِمِينَ مِنْ بَعْدِى صَدْراً أَوْ وِرْداً أَوْ أُجْرِيَ لَكَ عَلَى أَحَدٍ مِنْهُمْ عَقْداً أَوْ عَهْداً فَمِنَ الْآنَ فَتَدَارَتْ نَفْسَكَ وَ انْظُرْ لَهَا فَإِنَّكَ إِنَّ فَرَّطْتَ حَتَّى يَنْهَدَ إِلَيْكَ عِبَادُ اللَّهِ أُرْتِجَتْ عَلَيْكَ الْأُمُورُ وَ مُنِعْتَ أَمْراً هُوَ مِنْكَ الْيَوْمَ مَقْبُولٌ وَالسَّلَامُ.
أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ آنَ لَكَ أَنْ تَنتَفِعَ باللَّمْحِ الْبَاصِرِ مِنْ عِيَانِ الْأُمُورِ (1) اما بعد، زمان آن رسیده که با دیدی دقیق به مشاهده امور روشن برخیزی و از آن بهره مند گردی
نکته
«اللَّمْح» کنایه از درک دقیق و روشن چیزهای مفیدی است که جای دقت و عبرت گرفتن هستند. (2)
مشابه
أَلَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ اللَّهِ (3)آیا مؤمنان را وقت آن نرسیده است که
1) آن وقت؛ فعل ماضی از ریشهٔ این به معنای نزدیک شده و وقتش فرا رسیده است؛ (آن): قرب و حان. لمح چشم در اصل به معنای درخشیدن برق است سپس به معنای نگاه کردن سریع آمده است؛ النظر بالعين الصحيحة. الْبَاصِرِ: بینا؛ نگاه دقیق؛ دو واژه لمح و باصر هنگامی که با هم به کار می روند مفهومش این است که با نگاه دقیق و سریع چیزی را نگریستن.
2) قطره ای از دریا، ج4، ص232.
3) حدید، 16.
دل هایشان در برابر یاد خدا و آن سخن حق که نازل شده است، خاشع شود؟
فَقَدْ سَلَكْتَ مَدَارِجَ أَسْلَافِكَ بِادِّعَائِكَ الْأَبَاطِيلَ (1)
تو با ادعاهای باطل به راه پیشینیانت رفتی و خود را بی پروا در عرصه فریب و دروغ ها انداختی.
نکته
اشاره به دلیل نیازمندی معاویه به هشداری است که قبلا بیان شد یعنی رفتن او به راهی که پیشینیانش رفته اند با چهار نشانه ای که یاد شد ادعاهای بیهوده اش ادعای چیزی که حق او نبود، از قبیل خون عثمان، طلحه، زبیر و نظیر این ها ورودش در منجلاب های دروغ ورودش در غفلت از پیامد بدان ها اما دروغ های وی در ادعای خود روشن است و چیزی که از حد او بالاتر است همان امر خلافت می باشد و چیزی که نزد او به امانت گذارده بودند و او در ربود، عبارت از اموال و سرزمین های مسلمانان بود که بر آن ها مسلط شده بود، مقصود امام علیه السلام این است که از طرف خدا این امانت در نزد او بوده است. (2)
مشابه
إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَ نا عَلى أُمَّةٍ وَ إِنَّا عَلَى آثَارِهِمْ مُهْتَدُونَ (3)ما نیاکان خود را بر مذهبی یافتیم و ما نیز به آثار آن ها هدایت شده ایم.
وَ اقْتِحَامِكَ غُرُورَ الْمَيْنِ وَ الْأَكَاذِيبِ وَ بِانْتِحَالِكَ مَا قَدْ عَلَا عَنْكَ (4)
انْتِحَالِک: به خود بستن؛ ادعا کردن چیزی است که تعلق به گوینده ندارد و گاه به معنای اعتقاد به چیزی داشتن و آن را به عنوان مذهب خود پذیرفتن آمده است؛ ادعاء ما ليس له.
آن چه را برتر از مرتبه توست به خود بستی و بیت المالی را که برای دیگران اندوخته شده ربودی
1) مَدَارِجَ: راه جمع مدرجه به معنای گذرگاه؛ الطرائق. الْأَبَاطِیلَ: پوچ و بیهوده؛ جمع الباطل على غير قياس.
2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 7 ص558
3) زخرف، 22.
4) اقْتِحَام:ِ فرو رفتن؛ ورود در چیزی بدون مطالعه است و بعضی به معنی ورود در چیزی با قدرت و شدت گرفته اند و بعضی آن را ورود در کارهای سخت و هولناک تفسیر کرده اند؛ الدخول فى الشيء من غير روية. غُرُورَ: بالضمّ مصدر و بفتح الأول صفة بمعنى الفاعل. الْمَيْنِ: فریب و دروغ؛ الكذب.
نکته
منظور از ادعای باطل همان ادعای خلافت است که معاویه در شام برای خود بیعت گرفت و منظور از ورود و دروغ در فریب افکنی ادعای خونخواهی عثمان است و منظور از نسبت دادن چیزی که در شأن او نیست همان حکومت مصر و شام است. (1)
وَ ابْتِزَازِكَ لِمَا قَدِ اخْتُزِنَ دُونَكَ فِرَاراً مِنَ الْحَقِّ وَ جُحُوداً لِمَا هُوَ أَلْزَمُ لَكَ مِنْ لَحْمِكَ وَ دَمِكَ مِمَّا قَدْ وَعَاهُ سَمْعُكَ وَ مُلِئَ بِهِ صَدْرُكَ (2)
همه این برنامه هایت به خاطر فرار از حق و انکار نمودن واقعیاتی است که از گوشت و خون برای تو لازمتر بود همان واقعیاتی که گوشت شنیده و سینه ات از آن پر شده
التباس حق و باطل
فَمَا ذَا بَعْدَ الْحَقِّ إِلَّا الضَّلَالُ الْمُبِينُ وَ بَعْدَ الْبَيَانِ إِلَّا اللَّبْسُ آیا بعد از حق جز گمراهی آشکار چیزی هست و پس از بیان روشن غیر از اشتباه برنامه ای وجود دارد؟
مشابه
فَما ذا بَعْدَ الْحَقِّ إِلا الضَّلالُ فَأَنَّى تُصْرَفُونَ (3)اینچنین است خداوند پروردگار به حق شما با این حال بعد از حق جز گمراهی وجود دارد پس چرا از پرستش او روی می گردانید.
فَاحْذَرِ الشُّبْهَةَ وَ اشْتِمَالَهَا عَلَى لُبْسَتِهَا فَإِنَّ الْفِتْنَةَ طَالَمَا أَغْدَفَتْ جَلَابِيبَهَا وَ أَغْشَتِ الْأَبْصَارَ ظُلْمَتُهَا (4)
طَالَما: در زمانی طولانی این کار تحقق یافته است.
أَغْشَتِ الْأَبْصَارَ: چشم ها را ضعیف کرد؛ از ریشه غشیان در اصل به معنای پوشاندن و احاطه کردن است.
أَغْدَفَتْ: فرو افکندن و رها ساختن این واژه در مورد فرو افکندن پرده یا نقاب بر صورت نیز به کار می رود؛ المرأة قناعها: أرسلته على وجهها.
از اشتباه و حق و باطل را به هم آمیختن دوری کن که فتنه دیر زمانی است که پرده هایش را بر چهره افکنده و تاریکیش دیده های بینا را نابینا ساخته
نکته ها
منظور از فتنه همان اختلاف و شکافی است که معاویه در جهان اسلام افکنده بود. نخست از شامیان برای خونخواهی عثمان بیعت گرفت و سپس در مسأله خلافت بدعتی که سابقه نداشت ایجاد کرد و خلفا را یکی پس از دیگری به زور تعیین کردند. (1)
کلمه جلابیب کنایه است برای کارهای شبهه ناکی که چشمان اشتباهکاران را بر حق، نابینا می سازد، همان طوری که زن به هنگام آویختن چادر بر روی صورتش، چیزی را نمی بیند.
مشابه
فَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَة (2)اما آن ها که در دلشان میل به باطل است، به سبب فتنه جویی و میل به تأویل از متشابهات پیروی می کنند. استعاره
مستعار: اللبسه
مستعار منه:
مستعارله: آن چه در داخل آن اشتباه کاری
جامع: کلمه اللبسه (پرده پوشی) استعاره آورده شده برای آن چه در داخل آن اشتباه کاری قرار گرفته است از باب شباهت آن به پیراهن و نظایر آن و دلیل برحذر داشتن روی از این کار و توقف و تأمل در برابر آن را چنین بیان کرده است.
وَ قَدْ أَتَانِي كِتَابٌ مِنْكَ ذُو أَفَانِينَ مِنَ الْقَوْلِ ضَعُفَتْ قُوَاهَا عَنِ السِّلْمِ وَ أَسَاطِيرَ لَمْ يَحُكْهَا مِنْكَ عِلْمٌ وَلَا حِلْمٌ (1)
أَسَاطِير: حکایات و داستان های دروغین؛ جمع اسطوره؛ در این جا هم اشاره به مطالب سست و بیهوده و بی ارزش است؛ الأباطيل واحدها اسطورة بالضم و إسطارة بالكسر.
لَمْ يَحُكْهَا: آن را نبافته است؛ از ریشهٔ حیاکه به معنای بافتن است و در این جا اشاره به این است که معاویه در نامه خود مطالب بی اساس و دور از منطقی را به هم بافته بود.
از طرف تو نامه ای به من رسید با سخنانی بی تناسب که از آشتی و صلح نشانه ای ندارد، و کلمات افسانه گونه ای که دانش و بردباری آن را بر نبافته است.
نکته ها
عبارت «ضَعُفَتْ قُوَاهَا عَنِ السّلْمِ» اشاره به این است که هیچ اثری از خیرخواهی و سلامت در آن وجود نداشت. (2)
عبارت «أَسَاطِيرَ لَمْ يَحُكْهَا» اشاره به این است که الفاظ و جمله هایی که در نامه ات به هم بافته بودی از علم و عقل نشأت نگرفته بود بلکه مجموعه ای از شیطنت ها را در الفاظی ناموزون ریخته بودی که نشانه جهل و بی خبری نویسنده اش بود. (3)
مشابه
فَذلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمُ الْحَقُّ فَما ذا بَعْدَ الْحَقِّ إِلا الضَّلالُ فَأَنَّى تُصْرَفُون (4)این چنین است خداوند پروردگار به حق شما با این حال بعد از حق جز گمراهی وجود دارد پس چرا [از پرستش او روی می گردانید.
أَصْبَحْتَ مِنْهَا كَالْخَائِضِ فِى الدَّهَاسِ وَ الْخَابِطِ فِي الدِّيمَاسِ (1)
الْخَابِط: گم کرده راه؛ کسی که کوکورانه و بدون اطلاع کاری را انجام می دهد.
الديماس: محل تاریک؛ دخمه های زیر زمینی؛ بالكسر: المكان المظلم و كالسراب و نحوه.
با این گفته های بی اساست به کسی مانی که در شنزار فرو رفته یا به تاریکی در منطقه ای بی نشانه قدم بر می دارد.
تشبیه
مُشَه: معاويه
مشبه به: کسی که در تاریکی قدم می گذارد
وجه شَبَه: امام معاویه را به کسی تشبیه می کند که مسیر خود را از دخمه های زیر زمینی و تاریک انتخاب کرده و می خواهد به نقطه ای برسد که که از مرتبه او بالاتر است زیرا مقام خلافت مسلمانان تقوایی در حد عصمت می خواهد که ذره ای از آن در وجود معاویه نیست.
تشبیه
مشبه: معاویه
مشبه به: کسی که در شنزار فرو رفته وجه شَبَه امام معاویه را به کسی تشبیه می کند که می خواهد از شن زاری عبور کند و پاهایش تا زانو در آن فرو رفته در واقع امام به این اشاره می کند که مقام خلافت مسلمانان هرگز به معاویه نمی رسد و هیچ گاه شایستگی آن را ندارد.
وَ تَرَقَّيْتَ إِلَى مَرْقَبَةٍ بَعِيدَةِ الْمَرَامِ نَازِحَةِ الْأَعْلَامِ تَقْصُرُ دُونَهَا الْأَنُوقُ وَ يُحَاذَى بِهَا
1) خَائِضِ: فرو رفته؛ از ریشهٔ خوض در اصل به معنای وارد شدن تدریجی در آب است ولی بعدا هر گونه ورود در چیزی و یا حتی شروع به چیزی اطلاق شده است. الدَّهَاسِ: فرو رونده در زمین نرم؛ زمین بسیار سستی است که پای انسان در آن فرو می رود و عبور از آن بسیار مشکل است؛ المكان السهل دون الرمل.
الْعَيُّوقُ (1)
نَازِحَةِ: دور؛ دور دست؛ دور کننده؛ از ریشهٔ نزح به معنای دور شدن و دور کردن این واژه بر کشیدن آب از چاه نیز اطلاق می شود.
دُونَهَا الْأَنُوقُ: عقاب به آن راه ندارد؛ انوق: به معنای عقاب است و گاه به سیمرغ که پرنده ای افسانه ای است نیز اطلاق می شود و از آن جا که اهمیت فوق العاده ای برای تخم خود قائل است بر بالای قله های کوه ها رفته و در آن جا تخم گذاری می کند؛ بالفتح: طائر و هو الرخمة أو كارها فى رءوس الجبال و الأماكن الصعبة البعيدة.
الْعَيُّوقُ: ستاره عیوق؛ ستاره معروفی است که بسیار دور دست به نظر می رسد و در کنار کهکشان یا ستاره ثریا دیده می شود و ضرب المثل است در دوری؛ نجم فوق زحل
خود را به جای بلندی برده ای که رسیدن به آن،سخت و نشانه هایش دور است، عقاب بلند پرواز به آن نمی رسد و هر که بر آن بالا رود با ستاره عیوق برابری می کند.
تشبیه
مشبه: معاویه
مشبه به: پرنده ای ناتوان
وجه شَبَه: امام معاویه را به پرنده ناتوان و شکسته بالی تشبیه کرده است که می خواهد خود را به جایگاه عقاب بر فراز کوه ها برساند یا به اوج آسمان ها در کنار ستاره عیوق قرار بگیرد و با این همه ضعف و ناتوانی این همه بلند پروازی ها ممکن نیست زیرا علم و دانشی فوق العاده می خواهد که در معاویه وجود نداشت.
وَ حَاشَ لِلَّهِ أَنْ تَلِى لِلْمُسْلِمِينَ [مِنْ] بَعْدِى صَدْراً أَوْ وِرْداً أَوْ أُجْرِى لَكَ عَلَى أَحَدٍ مِنْهُمْ عَقْدَاً أَوْ عَهْداً فَمِن (2) پناه به خدا که تو پس از من حکومت مسلمین را برای دخالت در امورشان به دست گیری یا برای یکی از آنان با تو قرار داد و پیمانی به اجرا گذارم!
مشابه
وَ قُلْنَ حَاشَ لِلَّهِ ما هذا بَشَراً إِنْ هذا إلا مَلَكُ كَريم (3)و گفتند: معاذ الله، این آدمی
نیست این جز فرشته ای بزرگوار نیست.
الآنَ فَتَدَارَتْ نَفْسَكَ وَ انْظُرْ لَهَا فَإِنَّكَ إِنْ فَرَّطْتَ حَتَّى يَنْهَدَ إِلَيْكَ عِبَادُ اللَّهِ أُرْتِجَتْ عَلَيْكَ الْأمُورُ وَ مُنِعْتَ أَمْراً هُوَ مِنْكَ الْيَوْمَ مَقْبُولٌ وَ السَّلَامُ (1)
از هم اکنون خود را دریاب و برای خویش چاره ای بیندیش که اگر کوتاهی ورزی و بندگان خدا برای جنگ با تو برخیزند درها به رویت بسته شود و آن چه امروز از تو پذیرفته است پس از آن پذیرفته نشود. و السلام
1) فَتَدَارَتْ نَفْسَكَ: نفست را دریاب فَرَّطْتَ: تفریط کردی يَنْهَدَ: به پا می خیزد؛ از ریشهٔ «نهود» به معنای برآمدن؛ بلند شدن و برخواستن؛ ترفع أُرْتِجَتْ: بسته شد؛ از ریشه رتج به معنای قفل کردن و بستن؛ اغلقت.
شناسنامه نامه
تاریخ، زمان و مکان وقوع: پس از جمل در کوفه؛ سال 36 هجری
مخاطب: عبدالله بن عباس
علت مکاتبه: ارشاد و راهنمایی
موضوع: اخلاقی
هدف و نتیجه: نظارت اخلاقی مدیریتی بر کارگزاران (1)
این نامه را امام برای ابن عباس نوشتند و از جمله مطالب آن این است که امام له امام علیه السلام، ابن عباس را بر فضیلت پاکدامنی و بردباری بدین وسیله توجه داده است که مبادا لذتی از لذایذ دنیایی و یا انتقام گیری را که دو طرف افراط و یا تفریط است آن دو فضیلتی بداند که بالاترین فضیلتی است که عاید وی می گردد سپس او را متوجّه بر چیزی کرده است که شایستگی آن را دارد تا برترین عمل دنیایی وی باشد یعنی فرونشاندن باطل و بر پا داشتن حق.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص147.
أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ الْعَبْدَ الْمَرْءَ لَيَفْرَحُ بِالشَّيْءِ الَّذِي لَمْ يَكُنْ لِيَفُوتَهُ وَيَحْزَنُ عَلَى الشَّيْءِ الَّذِي لَمْ يَكُنْ لِيُصِيبَهُ فَلَا يَكُنْ أَفْضَلِ مَا نِلْتَ فِي نَفْسِكَ مِنْ دُنْيَاكَ بُلُوغُ لَذَّةٍ أَوْ شِفَاءٌ غَيْظٍ وَ لَكِنْ إِطْفَاءُ بَاطِلٍ وَا أَوْ إِحْيَاءُ حَقٌّ وَ لْيَكُنْ سُرُورُكَ بِمَا قَدَّمْتَ وَ أَسَفُكَ عَلَى مَا خَلَّفْتَ وَ هَمُّكَ فِيمَا بَعْدَ الْمَوْتِ.
أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ الْعَبْدَ] الْمَرْءَ لَيَفْرَحُ بِالشَّيْءِ الَّذِي لَمْ يَكُنْ لِيَفُوتَهُ وَ يَحْزَنُ عَلَى الشَّيْءِ الَّذِي لَمْ يَكُنْ لِيُصِيبَهُ (1)
يَحْزَنُ: ناراحت می شود؛ از مادۀ حُزن به معنای اندوه و ناراحتی.
اما بعد، آدمی از رسیدن به چیزی که از او فوت نمی شود خوشحال می گردد، و از فوت چیزی که نصیب او نمی گردد اندوهناک می شود (این خوشحالی و اندوه بی جاست).
نکته
اضطراب ها و افسردگی ها در زندگی انسان به دلیل نرسیدن به خواسته هایی است که انتظار می کشد در حالی که بر اساس مقدرات الهی رسیدن به چنان خواسته ای امکان نداشته است و این به دلیل محروم بودن از فضیلت زهد است. (2)
مشابه
لِكَيْلا تَأْسَوْا عَلى ما فاتَكُمْ وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتاكم (3)تا بر آن چه از دستتان می رود اندوهگین نباشید و بدانچه به دستتان می آید شادمانی نکنید.
فَلَا يَكُنْ أَفْضَلَ مَا نِلْتَ فِي نَفْسِكَ مِنْ دُنْيَاكَ بُلُوغُ لَذَّةٍ أَوْ شِفَاءُ غَيْظِ (4)برترین برنامه از دنیایت نزد تو رسیدن به کامیابی یا به کار بردن خشم و غضب نباشد.
وَ لَكِنْ إِطْفَاءُ بَاطِلِ وَا أَوْ إِحْيَاءُ حَقٌّ باید بهترین کار نزد تو نابود کردن باطل یا زنده کردن حق باشد.
وَ لْيَكُنْ سُرُورُكَ بِمَا قَدَّمْتَ وَ أَسَفُكَ عَلَى مَا خَلَّفْتَ وَ هَمُّكَ فِيمَا بَعْدَ الْمَوْتِ (1) باید خوشحالی ات معطوف به چیزی شود که از پیش فرستاده ای و اندوهت بر ثروتی که بعد از خود به جای می گذاری و اندیشه ات متوجه جهان بعد از مرگ باشد.
نکته
بعد از بیان این سخن امام به ابن عباس از ایشان چنین نقل شده است:
وَ كَانَ ابْنُ عَبَّاسٍ يَقُولُ مَا انْتَفَعْتُ بِكَلَامِ بَعْدَ كَلَامِ رَسُولِ اللَّهِ صكَانْتِفَاعِى بِهَذَا الْكَلَام (2)از عبدالله بن عباس نقل است که بهره از سخنی بعد از پیامبر (صلی الله علیه وآله) نبردم به اندازۀ نامه ای که امیرالمؤمنین علیه السلام برایم نوشت به این مضمون «... أَسَفُک» ناراحتی تو.
شناسنامه نامه
تاریخ، زمان و مکان وقوع: پس از صفین در کوفه سال 38 هجری
مخاطب: قثم بن عباس (فرماندار مکه)
علت مکاتبه: تبلیغات سوء عمال معاویه برای حجاج
موضوع: : اخلاقی-سیاسی
هدف و نتیجه: رسیدگی به امور حاجیان و دفع تبلیغات مسموم دشمن (1)
از نامه های آن حضرت است به قثم بن عباس که عامل حضرت در مکه بود. این نامه شامل چند بخش است: 1. دستوراتی که امام به قشم بن العباس والی مکه می دهد که با مردم به خوبی رفتار کند 2 دستوراتی درباره اموال بیت المال می دهد که بخشی از آن را به نیازمندان اختصاص دهد، 3. دستور خاصی به ساکنان مکه و مالکان خانه های این شهر می دهد.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص166.
أَمَّا بَعْدُ فَأَقِمْ لِلنَّاسِ الْحَجَّ وَذَكَرْهُمْ بِأَيَّامِ اللَّهِ وَ اجْلِسْ لَهُمُ الْعَصْرَيْنِ فَأَفْتِ الْمُسْتَفْتِيَ وَ عَلْمِ الْجَاهِلَ وَ ذَاكِرِ الْعَالِمَ وَ لَا يَكُنَّ لَكَ إِلَى النَّاسِ سَفِيرٌ إِلَّا لِسَانَّكَ وَ لَا حَاجِبٌ إِلَّا وَجْهُ وَ لَا تَحْجُبَنَّ ذَا حَاجَةٍ عَنْ لِقَائِكَ بِهَا فَإِنَّهَا إِنْ ذِيدَتْ عَنْ أَبْوَابِكَ فِي أَوَّلِ وِرْدِهَا لَمْ تُحْمَدْ فِيمَا بَعْدُ عَلَى قَضَائِهَا وَ انْظُرْ إِلَى مَا اجْتَمَعَ عِنْدَكَ مِنْ مَالِ اللَّهِ فَاصْرِفْهُ إِلَى مَنْ قِبَلَكَ مِنْ ذَوِى الْعِيَالِ وَ الْمَجَاعَةِ مُصِيباً بِهِ مَوَاضِعَ الْمَفَاقِرِا الْفَاقَةِ وَالْخَلَّاتِ وَ مَا فَضَلَ عَنْ ذَلِكَ فَاحْمِلْهُ إِلَيْنَا لِنَقْسِمَهُ فِيمَنْ قِبَلَنَا وَ مُرْ أَهْلَ مَكَّةَ أَلا يَأْخُذُوا مِنْ سَاكِنٍ أَجْراً فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ يَقُولُ سَواءٌ الْعَاكِفُ فِيهِ وَ الْبَادِ فَالْعَاكِفُ الْمُقِيمُ بِهِ وَ الْبَادِى الَّذِي يَحُجُّ إِلَيْهِ مِنْ غَيْرِ أَهْلِهِ وَفَقَنَا اللَّهُ وَإِيَّاكُمْ لِمَحَابِّهِلم و السلام.
أَمَّا بَعْدُ فَأَقِمْ لِلنَّاسِ الْحَجَّ وَذَكِّرْهُمْ بِأَيَّامِ اللَّهِ (1) اما بعد، برای مردم حج را برپا دار و ایام الله را به یادشان آر.
مشابه
وَ لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَيْهِ سَبيلا (2)برای خدا، حج آن خانه بر کسانی که قدرت رفتن به آن را داشته باشند واجب است. وَ لَقَدْ أَرْسَلْنَا مُوسَى بِآيَاتِنا أَنْ أَخْرِجْ قَوْمَكَ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ وَذَكِّرْهُمْ بِأَيَّامِ اللَّهِ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآيَاتٍ لِكُلِّ صَبَّارٍ شَكُورٍ (3)ما موسی را با آیات خود فرستادیم (و دستور دادیم قوم خود را از ظلمات به سوی نور بیرون آر و ایام الله را به آن ها متذکر شو در این نشانه هایی است برای هر صبرکننده شکرگزار
وَ اجْلِسْ لَهُمُ الْعَصْرَيْنِ فَأَفْتِ الْمُسْتَفْتِيَ وَ عَلَّمِ الْجَاهِلَ وَ ذَاكِرِ الْعَالِمَ (4)
دو طرف روز را به خاطر آنان بنشین و آن را که از تو فتوا خواهد فتوا ده، جاهل را بیاموز، و با دانا به گفت وگو برخیز
نکته
اشاره به این که نباید در قصر فرمانداری بروی و درها را به روی خود ببندی و از مردم بیگانه شوی بلکه باید صبح و عصر با مردم در تماس باشی و سه مشکل را حل کنی: 1. پاسخ به سئوالات دینی 2. علم آموزی جاهلان 3. حل کردن مسائل پیچیده دینی با کمک عالمان.
وَ لَا يَكُنْ لَكَ إِلَى النَّاسِ سَفِيرٌ إِلَّا لِسَانُكَ وَ لَا حَاجِبٌ إِلَّا وَجْهك بین تو و مردم پیام رسانی جز زبانت و دربانی جز چهره ات نباشد.
نکته
تصریح امیرالمؤمنین علیه السلام بر ارتباط مستقیم و صحیح با مردم بیانگر اصرار آن حضرت بر ارتباط حداکثری حاکم اسلامی به خصوص در سرزمین مکه با مردم است. (1)
وَ لَا تَحْجُبَنَّ ذَا حَاجَةٍ عَنْ لِقَائِكَ بِهَا فَإِنَّهَا إِنْ ذِيدَتْ عَنْ أَبْوَابِكَ فِي أَوَّلِ وِرْدِهَا لَمْ تُحْمَدْ فِيمَا بَعْدُ عَلَى قَضَائِهَا (2)
و نیازمندی را از دیدارت محروم مکن که اگر در ابتدای کار از درگاهت رانده شود، برای روا شدن حاجتش در آخر کار ستایش نشوی
مشابه
فَلَا تُطَوَّلَنَّ احْتِجَابَكَ عَنْ رَعِيَّتِكَ فَإِنَّ احْتِجَابَ الْوَلَاةِ عَنِ الرَّعِيَّةِ شُعْبَةٌ مِنَ النِّيقِ وَ قِلَّةُ عِلْمٍ بِالْأُمُور (3)نباید دوری تو از مردم به درازا کشد؛ زیرا فاصله گرفتن و دور شدن زمامداران از مردم خود، یک نوع تنگخویی نسبت به آنان و کم اطلاعی از کارهاست.
وَ انْظُرْ إِلَى مَا اجْتَمَعَ عِنْدَكَ مِنْ مَالِ اللَّهِ فَاصْرِفْهُ إِلَى مَنْ قِبَلَكَ مِنْ ذَوِى الْعِيَالِ وَ
الْمَجَاعَةِ مُصِيباً بِهِ مَوَاضِعَ الْمَفَاقِرِ الْفَاقَةِ وَالْخَلَّاتِ در بیت المالی که نزد تو جمع شده دقت کن و آن را برای عیالمندان و گرسنگانی که در نزد تو هستند مصرف کن و به فقیران و نیازمندان برسان
نکته
مِنْ ذَوِى الْعِيَالِ وَ الْمَجَاعَةِ توجه ویژه در میان اقشار جامعه به افراد عائله مند به دلیل بار سنگین اداره زندگی بر دوش آنان است چرا که به طور طبیعی اداره فرزندان متعدد در شرایط مختلف مشکلات عدیده ای را برای سرپرست خانواده به وجود می آورد. (1) مشابه
كَانَ رَسُولُ اللَّهِ صِيَقْسِمُ صَدَقَاتِ الْبَوَادِي فِي الْبَوَادِي وَ صَدَقَاتِ أَهْلِ الْحَضَرِ فِي أَهْلِ الْحَضَر (2)
وَ مَا فَضَلَ عَنْ ذَلِكَ فَاحْمِلْهُ إِلَيْنَا لِنَقْسِمَهُ فِيمَنْ قِبَلَنَا (3) به مردم مکه فرمان بده از کسانی که در این منطقه مسکن می گیرند اجاره نگیرند، زیرا خداوند می فرماید: «عاکف و بادی در آن مساویند». (4)
مَجَاعَةِ: گرسنگی.
الفاقة: فقر شديد.
خَلَّات مستمندان؛ جمع خَلَّه به معنای فقر و از ریشه خلل گرفته شده است زیرا افراد فقیر خللی در زندگی آن ها وجود دارد.
و اضافه آن را نزد من فرست تا میان کسانی که پیش ما هستند تقسیم کنیم.
وَ مُرْ أَهْلَ مَكَّةَ أَلا يَأْخُذُوا مِنْ سَاكِنٍ أَجْراً فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ يَقُولُ سَواءٌ الْعَاكِفُ فِيهِ وَ البادِ (5)
1) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص401.
2) الكافي (ط، الإسلامية)، ج1، ص538.
3) الباد: مسافر؛ کسی که از بادیه آمده این واژه در اصل البادی بوده که یاء آن به جهت تخفیف افتاده است؛ در این جا منظور غیر اهل مکه است؛ مخفف البادى ساكن البادية.
4) اصرف: برگردان؛ صرف کن.
5) عاكِفُ: منظور اهل مکه است که در آن جا اقامت دارند؛ از ریشه عکوف به معنای روی آوردن به چیزی و ملازمت و اقامت در چیزی.
نکته
منظور از عبارت «الْعاكِفُ فِيهِ وَ الْبادِ»: این است که سرزمین مکه به تصریح قرآن مربوط به تمام جهان اسلام است و همه مسلمین نسبت به مسجد الحرام یکسانند. آن جا خانه خداست و خانه بندگان خدا و ساکنان و مسافران حقی یکسان نسبت به مسجدالحرام و متعلقات آن دارند. (1)
مشابه
إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَيَصُدُّونَ عَنْ سَبيلِ اللَّهِ وَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ الَّذِي جَعَلْنَاهُ لِلنَّاسِ سَواءً الْعاكِفُ فِيهِ وَ الْبَادِ وَ مَنْ يُرِدْ فِيهِ بِالْحادِ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذاب الیم (2) آن هایی را که کافر شدند و مردم را از راه خدا و مسجد الحرام که برای مردم چه مقیم و چه غریب یکسان است باز می دارند و نیز هر که را در آن جا قصد کجروی یا ستمکاری داشته باشد، عذاب دردآور می چشانیم.
فَالْعَاكِفُ الْمُقِيمُ بِهِ وَ الْبَادِى الَّذِي يَحْجُ إِلَيْهِ مِنْ غَيْرِ أَهْلِهِ مقصود از عاکف مقیم مکه و بادی آن شخصی است که از دیار دیگر به حج می رود و اهل مکه نیست.
وَفَقَنَا اللَّهُ وَإِيَّاكُمْ لِمَحَابِّهِ وَالسَّلَام (3) خداوند ما و شما را به آن چه محبوب اوست موفق نماید. و السلام
شناسنامه نامه
تاریخ، زمان و مکان وقوع: قبل از خلافت؛ مدینه سال 34 هجری
مخاطب: سلمان فارسی
علت مکاتبه: ارشاد و راهنمایی
موضوع: اخلاقی
هدف و نتیجه: هشدار و تحذیر نسبت به دنیا خصوصا به عنوان والی (1)
از نامه های آن حضرت است به سلمان فارسی رحمة الله علیه پیش از خلافت حضرت این نامه را هنگامی امام به سلمان نوشته است که سلمان والی مدائن بود و امام پیوسته بر آگاهی و شناخت سلمان می.افزاید در این نامه به وصف دنیا می پردازد و هشدار می دهد که هر چه از این جهان بیشتر تو را به شگفتی وا می دارد باید بیشتر از آن رویگردان شد زیرا ناپایدارتر است.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص136.
أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّمَا مَثَلُ الدُّنْيَا مَثَلُ الْحَيَّةِ لَيَّنْ مَسُّهَا قَاتِلُ سَمَّهَا فَأَعْرِضْ عَمَّا يُعْجِبُكَ فِيهَا لِقِلَّةِ مَا يَصْحَبُكَ مِنْهَا وَضَعْ عَنْكَ هُمُومَهَا لِمَا أَيْقَنْتَ بِهِ مِنْ فِرَاقِهَا وَ تَصَرُّفِ حَالَاتِهَا وَكُنْ آنَسَ مَا تَكُونُ بِهَا أَحْذَرَ مَا تَكُونُ مِنْهَا فَإِنَّ صَاحِبَهَا كُلَّمَا اطْمَأَنَّ فِيهَا إِلَى سُرُورٍ أَشْخَصَتْهُ عَنْهُ إِلَى مَحْذُورٍ أَوْ إِلَى إِينَاسٍ أَزَالَتْهُ عَنْهُ إِلَى إِيحَاشِ وَ السَّلَام.
أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّمَا مَثَلُ الدُّنْيَا مَثَلُ الْحَيَّةِ لَيِّنْ مَسُّهَا قَاتِلٌ سَمُّهَا (1)
قَاتِلٌ سَمُّهَا: زهرش کشنده است؛ سم به هر ماده کشنده گفته می شود؛ جمع آن سموم است.
اما بعد دنیا همچون مار است چون به آن دست نهی نرم، ولی زهرش کشنده است.
مشابه
يَعْلَمُونَ ظَاهِراً مِنَ الْحَياةِ الدُّنْيا وَهُمْ عَنِ الآخِرَةِ هُمْ غَافِلُون (2)آن ها تنها ظاهری از زندگی دنیا را می دانند و از آخرت و پایان کار بی خبرند. تشبیه
مشبه: دنیا
مشبه به: مار خوش خط و خال
وجه شَبَه: امام ظواهر فریبنده و جاذبه های پر زرق و برق دنیا را همچون ماری می داند که نرم و خوش خط و خال است ولی درون خود زهری کشنده و نابودکننده دارد.
فَإِنَّ الدُّنْيَا رَنِقٌ مَشْرَبُهَا رَدِغٌ مَشْرَعُهَا يُونِقُ مَنْظَرُهَا وَيُوبِقُ مَخْبَرُهَا غُرُورٌ حَائِلٌ وَضَوْءُ آفِلٌ وَ ظِلٍّ زَائِلٌ وَسِنَادٌ مَائِل (3) زیرا آبشخور دنیا ناصاف و کدر چشم هاش گل آلود و لغزنده دیدگاهش زیبا و فریبنده و آزمایشگاهش تباه کننده است.
نکته
دوگانگی ظاهر و باطن دنیا در سخنان امام به صورت های مختلفی آمده است: نرم
بودن ظاهر و قاتل بودن سم درونی ذکر شده و در جای دیگر تشبیه به زن زیبایی شده که شوهرانش را یکی بعد از دیگری به قتل می رساند و گاه تشبیه به آبگاهی شده که آبش گوارا ولی مسیر ورود در کنار آب خطرناک و هلاکت بار.است این تشبیهات اشاره به این که دنیا ظاهری جالب و دلپذیر اما باطنی آلوده و خطرناک دارد.
مشابه
قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله: هَذِهِ الدُّنْيَا مَثَلُ ثَوْبٍ شُقَ مِنْ أَوَّلِهِ إِلَى آخِرِهِ فَيَبْقَى مُتَعَلِّقاً بِخَيْطٍ فِي آخِرِهِ يُوشِكُ ذَلِكَ الْخَيْطُ أَنْ يَنْقَطِع (1)رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: داستان این دنیا همانند جامه ای است که از آغاز تا پایانش شکافته است و به یک نخ در پایان آویخته است، و نزدیک است که آن نخ هم جدا شود.
فَأَعْرِضْ عَمَّا يُعْجِبُكَ فِيهَا لِقِلَّةِ مَا يَصْحَبُكَ مِنْهَا وَضَعْ عَنْكَ هُمُومَهَا لِمَا أَيْقَنْتَ بِهِ مِنْ فِرَاقِهَا وَ تَصَرُّفِ حَالاتِهَا (2)
ضع: پیاده کن؛ زمین بگذار؛ برکنار کن.
أيْقَنْتَ: یقین کردی.
از آن چه در دنیا تو را خوشایند است دوری کن چرا که از کالایش اندکی همراه تو می ماند و اندوهش را از خود بگذار چون فراقش و دگرگونیش را باور داری.
نکته
عبارت «وَ تَصَرُّفِ حَالاتِهَا» اشاره به این که دنیا افزون بر این که عمرش کوتاه است در همان مدتی که با ماست یکنواخت نیست و پیوسته در حال دگرگونی است. (3)
وَكُنْ آنَسَ مَا تَكُونُ بِهَا أَحْذَرَ مَا تَكُونُ مِنْهَا فَإِنَّ صَاحِبَهَا كُلَّمَا اطْمَأَنَّ فِيهَا إِلَى سُرُورٍ
أَشْخَصَتْهُ عَنْهُ إِلَى مَحْذُورٍ أَوْ إِلَى إِينَاسِ أَزَالَتْهُ عَنْهُ إِلَى إِيحَاشِ وَ السَّلَامِ (1)
إيناس: انس گرفتن؛ از ریشه انس.
إيحَاشِ: تنها کردن؛ غربت دادن به وحشت انداختن؛ از ریشه وحشت به معنای به وحشت افکندن.
به وقتی که انس تو با دنیا بیشتر است همان زمان از آن بیشتر برحذر باش که دنیادار چون به لذت و خوشی آرام گرفت دنیا او را به عرصه بلا و سختی فرستاد یا هر زمان به انس با دنیا مطمئن شد او را به ترس و وحشت دچار ساخت! و السلام
مشابه
وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنْكاً (2)و هرکس که از یاد من اعراض کند، زندگیش تنگ.
شناسنامه نامه
تاریخ، زمان و مکان وقوع: نامعلوم
مخاطب: حارث همدانی
علت مکاتبه: ارشاد و آموزش
موضوع: سیاسی اخلاقی
هدف و نتیجه: تبیین اخلاق کارگزاران و اوصاف مؤمنین (1)
این بخشی است از نامه طولانی امام علیه السلام به حارث همدانی، که اوامری در آن فرموده، و از چیزهایی نیز او را منع کرده است محور سخن بر اساس تعلیم اخلاق پسندیده و آداب نیکو است. مجموع نامه حاوی یک سری نصایح و محاسن اخلاقی است که امام به حارث بیان داشته است.
1) شناسنامه نهج البلاغه ص 178.
وَ تَمَسَّكَ بِحَبْلِ الْقُرْآنِ وَ انْتَصِحْهُ اسْتَنْصِحْهُ وَ أَحِلَّ حَلَالَهُ وَحَرَّمْ حَرَامَهُ وَ صَدِّقْ بِمَا سَلَفَ مِنَ الْحَقِّ وَاعْتَبِرُ بِمَا مَضَى مِنَ الدُّنْيَا لِمَا بَقِيَ مِنْهَا فَإِنَّ بَعْضَهَا يُشْبِهُ بَعْضاً وَ آخِرَهَا لَاحِقٌ بِأَوَّلِهَا وَ كُلُّهَا حَائِلٌ مُفَارِقٌ وَ عَظْمِ اسْمَ اللَّهِ أَنْ تَذْكُرَهُ إِلَّا عَلَى حَقٌّ وَ أَكْثِرْ ذِكْرَ الْمَوْتِ وَ مَا بَعْدَ الْمَوْتِ وَ لَا تَتَمَنَّ الْمَوْتَ إِلَّا بِشَرْطٍ وَثِيقِ وَ احْذَرْ كُلَّ عَمَلٍيَرْضَاهُ صَاحِبُهُ لِنَفْسِهِ وَ [ايَكْرَهُهُ] يُكْرَهُ لِعَامَّةِ الْمُسْلِمِينَ وَ احْذَرُ كُلَّ عَمَل يُعْمَلُ في السِّرِّ وَيُسْتَحَى مِنْهُ فِي الْعَلَانِيَةِ وَاحْذَرْ كُلَّ عَمَل إِذَا سُئِلَ عَنْهُ صَاحِبُهُ أَنْكَرَهُ اوَا أَوْ اعْتَذَرَ مِنْهُ وَلَا تَجْعَلْ عِرْضَكَ غَرَضاً لِنبَالِ الْقَوْمِ الْقَوْلِ وَ لَا تُحَدِّثِ النَّاسَ بِكُلِّ مَا سَمِعْتَ بِهِ فَكَفَى بِذَلِكَ كَذِباً وَ لَا تَرُدَّ عَلَى النَّاسِ كُلَّ مَا حَدَّثُوكَ بِهِ فَكَفَى بِذَلِكَ جَهْلًا وَاكْظِمِ الْغَيْظَ وَ احْلُمْ عِنْدَ الْغَضَبِ وَ تَجَاوَزْ عِنْدَ الْمَقْدِرَةِ تَجَاوَزْ عِنْدَ الْمَقْدَرَةِ وَ احْلُمْ عِنْدَ الْغَضَبِ وَ اصْفَحْ مَعَ الدَّوْلَةِ تَكُنْ لَكَ الْعَاقِبَةُ وَ اسْتَصْلِحْ كُلَّ نِعْمَةٍ أَنْعَمَهَا اللَّهُ عَلَيْكَ وَ لَا تُضَيَّعَنَّ نِعْمَةً مِنْ نِعَمِ اللَّهِ عِنْدَكَ وَلْيُرَ عَلَيْكَ أَثَرِ مَا أَنْعَمَ اللَّهُ بِهِ عَلَيْكَ وَاعْلَمْ أَنَّ أَفْضَلَ الْمُؤْمِنِينَ أَفْضَلُهُمْ تَقْدِمَةً مِنْ نَفْسِهِ وَ أَهْلِهِ وَ مَالِهِ- وَ إِنَّكَ فَإِنَّكَ مَا تُقَدِّمْ مِنْ خَيْرٍ يَبْقَ لَكَ ذُخْرُهُ وَ مَا تُؤَخِّرُهُ يَكُنْ لِغَيْرِكَ خَيْرُهُ وَ احْذَرْ صَحَابَةَ مَنْ يَفِيلُ رَأيُهُ وَ يُنْكَرُ عَمَلُهُ فَإِنَّ الصَّاحِبَ مُعْتَبَرُ بِصَاحِبِهِ وَ اسْكُنِ الْأَمْصَارَ الْعِظَامَ فَإِنَّهَا جِمَاعُ الْمُسْلِمِينَ وَاحْذَرْ مَنَازِلَ الْغَفْلَةِ وَالْجَفَاءِ وَ قِلَّةَ الْأَعْوَانِ عَلَى طَاعَةِ اللهِ وَ اقْصُرْ رَأْيَكَ عَلَى مَا يَعْنِيكَ وَ إِيَّاكَ وَ مَقَاعِدَ الْأَسْوَاقِ فَإِنَّهَا مَحَاضِرُ الشَّيْطَانِ وَ مَعَارِيضُ الْفِتَنِ وَأَكْثِرُ أَنْ تَنْظُرَ إِلَى مَنْ فُضّلْتَ عَلَيْهِ فَإِنَّ ذَلِكَ مِنْ أَبْوَابِ الشُّكْرِ وَ لَا تُسَافِرْ فِي يَوْمِ جُمُعَةٍ حَتَّى تَشْهَدَ الصَّلَاةَ إِلَّا فَاصِلًا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَوْ فِي أَمْرِ تُعْذَرُ بِهِ وَأَطِعِ اللَّهَ فِي جُمَلِ جَمِيعِ أُمُورِكَ فَإِنَّ طَاعَةَ اللَّهِ فَاضِلَةٌ عَلَى مَا سِوَاهَا وَ خَادِعْ نَفْسَكَ فِي الْعِبَادَةِ وَارْفُقْ بِهَا وَلَا تَقْهَرْهَا وَ خُذْ عَفْوَهَا وَنَشَاطَهَا إِلَّا مَا كَانَ مَكْتُوباً عَلَيْكَ مِنَ الْفَرِيضَةِ فَإِنَّهُ لَا بُدَّ مِنْ قَضَائِهَا وَتَعَاهُدِهَا عِنْدَ مَحَلَّهَا وَإِيَّاكَ أَنْ يَنْزِلَ بك الْمَوْتُ وَ أَنْتَ ابقَ مِنْ رَبِّكَ فِي طَلَبِ الدُّنْيَا وَ إِيَّاكَ وَ مُصَاحَبَةَ الْفَسَّاقِ فَإِنَّ الشَّرَّ بِالشَّرِّ مُلْحَقِّ وَ وَفِّرِ اللَّهَ وَأَحْبِبْ أَحِبَّاءَهُ وَاحْذَرِ الْغَضَبَ فَإِنَّهُ جُنْدٌ عَظِيمٌ مِنْ جُنُودِ إِبْلِيسَ وَالسَّلَام.
وَ تَمَسَّكَ بِحَبْلِ الْقُرْآنِ وَ [انْتَصِحْهُ] اسْتَنْصِحْهُ (1)
به ریسمان قرآن چنگ زن و از آن طلب پند کن.
مشابه
هوَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعاً وَ لا تَفَرَّقُوا (2)و همگی به ریسمان خدا چنگ زنید و پراکنده نشوید. فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَيُؤْمِنْ بِاللَّهِ فقد اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَى لَا انْفِصَامَ لَهَا وَاللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ (3)پس هرکس که به طاغوت کفر ورزد و به خدای ایمان آورد، به چنان رشته استواری چنگ زده که گسستنش.نباشد. خدا شنوا و داناست. فَاسْتَمْسِكْ بِالَّذِي أُوحِيَ إِلَيْكَ فِي عَلِي إِنَّكَ عَلَى صِرَاطٍ مُسْتَقیم (4)پس در آن چه به تو وحی شده است چنگ بزن که تو بر راه راست هستی.
وَ أَحِلَّ حَلَالَهُ وَ حَرَّمْ حَرَامَهُ وَ صَدِّقْ (5)
صدق: تصديق كن.
حلالش را حلال و حرامش را حرام شمارو به آن چه که از حق گذشته است تصدیق کن.
نکته
هدف امام برگرفتن الگوی رفتاری در جهات مختلف زندگی از قرآن است یعنی باید منطبق بر الگوی وحیانی قرآن عمل شود حلال آن حلال و حرام آن تا روز واپسین حرام است. (6)
1) تَمَسَّک: چنگ بزن؛ از مادۀ «مَسَک» به معنای نگهداشتن و حفظ است؛ از این ماده در باب افعال امساک است که در لغت به معنای آن است که انسان بخواهد چیزی را نگهداری کند؛ ممسک یعنی آن که چیزی را نگه می دارد حَبْل ریسمان؛ چیزی را می گویند که ما را به چیز دیگری می رساند. اسْتَنْصِحْ: خير بطلب؛ از مادۀ نَصَحَ.
2) آل عمران، 103
3) بقره، 256.
4) زخرف، 43
5) أَحِلَّ: طلب كن. حَرَّم: حرام کن.
6) قطره ای از دریا، ج4، ص257.
مشابه
يا أَيُّهَا النَّاسُ قَدْ جَاءَكُمْ بُرْهَانٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ أَنْزَلْنَا إِلَيْكُمْ نُوراً مُبینا (1)ای مردم از جانب پروردگارتان بر شما حجتی آمد و برای شما نوری آشکار نازل کرده ایم. قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِينَةَ اللَّهِ الَّتى أَخْرَجَ لِعِبادِهِ وَ الطَّيِّبَاتِ مِنَ الرِّزْقِ قُلْ هِيَ لِلَّذِينَ آمَنُوا فِي الْحَياةِ الدُّنْيا خالِصَةً يَوْمَ الْقِيامَةِ كَذلِكَ نُفَصِّلُ الآيَاتِ لِقَوْمٍ يَعْلَمُون (2)بگو چه کسی زینت های الهی را که برای بندگان خود آفریده و روزی های پاکیزه را حرام کرده است بگو این ها در زندگی دنیا برای کسانی است که ایمان آوردهاند [اگرچه دیگران نیز با آن ها مشارکت دارند ولی] در قیامت خالص [برای مؤمنان] خواهد بود اینچنین آیات [خود] را برای کسانی که آگاهند شرح می دهیم.
بِمَا سَلَفَ مِنَ الْحَقِّ وَاعْتَبِرْ بِمَا مَضَى مِنَ الدُّنْيَا لِمَا بَقِيَ مِنْهَا فَإِنَّ بَعْضَهَا يُشْبِهُ بَعْضاً وَ آخِرَهَا لَاحِقُ بِأَوَّلِهَا وَكُلُّهَا حَائِلٌ مُفَارِقٌ (3)
مُفَارِقٌ: جدا شونده؛ چیزی است که جدا می شود یعنی نعمت های دنیا پایدار نیست.
از گذشته جهان برای باقی مانده آن پند گیر، زیرا بعضی از آن شبیه بعض دیگر است، و انجامش به آغازش می پیوندد و همه آن از بین رفتنی و از دست دادنی است.
نکته
تعبیر به حائل درباره حوادث دنیا اشاره به زوال آن هاست و تعبیر به مفارق اشاره به جدایی آن هاست یعنی ممکن است زائل نشود و از بین نرود ولی از ما جدا گردد و دور شود. (4)
مشابه
إِنَّ الدَّهْرَ يَجْرِى بِالْبَاقِينَ كَجَرْيِهِ بِالْمَاضِين (5)بندگان خدا روزگار بر باقیماندگان چنان گذرد که بر گذشتگان گذشت.
1) نساء، 174.
2) اعراف، 32.
3) اعتبر: عبرت بگیر؛ از مادۀ «عَبَرَ» یعنی عبور از حالی به حالی؛ هنگامی که اشک جریان پیدا می کند و از چشم به روی گونه می غلطد و سرازیر می شود عرب آن را عبره می گوید حَائِلٌ: زائل؛ از ریشه حول و حیلوله به معنای چیزی که در میان دو چیز حاجب و مانع می شود و نیز به معنای تغیر و تبدل آمده و در بالا معنای دوم اراده شده است یعنی نعمت های دنیا دائما در تغییر است.
4) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 11، ص 337
5) نهج البلاغه، خطبه 157.
الْمَاضِي لِلْمُقِيمِ عِبْرَةٌ وَالْمَيِّتُ لِلْحَيَّ عِظَةُ وَ لَيْسَ لَأَمسِ إِنْ مَضَى عَوْدَةٌ وَلَا الْمَرْءُ مِنْ غَدٍ (1) «عَلَى ثِقَة» گذشته عبرتی است برای امروز و مردگان پند و اندرزی برای زندگانند روزی که گذشت هرگز باز نمی گردد و به فردا نیز اطمینانی نیست
وَ عَظْمِ اسْمَ اللَّهِ أَنْ تَذْكُرَهُ إِلَّا عَلَى حَقٌّ (2) نام خدا را بزرگ دار در این که از نام خدا جز به حق یاد کنی.
نکته
کسی که عظمت الهی را درک کند و جایگاه رفیع حضرت حق را در هستی بیابد و او را خالق و مالک بر همه اشیاء بداند به خود اجازه نمی دهد نام مقدس او را در موضوعی دروغ و باطل بر زبان جاری کند. (3)
مشابه
وَ لا تَجْعَلُوا اللَّهَ عُرْضَةً لِأَيْمَانِكُمْ أَنْ تَبَرُّوا وَ تَتَّقُوا وَتُصْلِحُوا بَيْنَ النَّاسِ (4)خدا را وسیله سوگندهای خویش قرار مدهید تا از نیکوکاری و تقوی و اصلاح در میان مردم بازایستید. وَاذْكُرْ رَبَّكَ فى نَفْسِكَ تَضَرُّعاً وَ خِيفَةً وَدُونَ الْجَهْرِ مِنَ الْقَوْلِ بِالْغُدُوِّ وَالْآصَالِ وَلا تَكُنْ مِنَ الْغافِلین (5)پروردگارت را در دل خود به تضرع و ترس بی آن که صدای خود بلند کنی، هر صبح و شام یاد کن و از غافلان مباش
وَ أَكْثِرُ ذِكْرَ الْمَوْتِ وَ مَا بَعْدَ الْمَوْتِ وَ لَا تَتَمَنَّ الْمَوْتَ إِلَّا بِشَرْطٍ وَثِيقٍ (6)
بسیار یاد مرگ و بعد از مرگ باش مرگ را جز با شرط محکم و استوار آرزو مکن.
نکته
جمله «وَ لَا تَتَمَنَّ الْمَوْتَ» اشاره به این است که انسان نباید بدون اطمینان به ایمان و
اعمال صالح آرزوی مرگ کند و چون هیچ اطمینانی برای هیچ کس جز معصومان به چنین شرطی نیست باید پیوسته از آرزوی مرگ خودداری شود. (1)
مشابه
رَجُلٌ مِنَ الْأَنْصَارِ رَسُولَ اللَّهِ صفَقَالَ مَنْ أَكْيَسُ النَّاسِ وَ أَكْرَمُ النَّاسِ فَقَالَ صَأَكْثَرُهُمْ ذِكْراً لِلْمَوْتِ وَأَشَدُّهُمُ اسْتِعْدَاداً لَهُ أُولَئِكَ هُمُ الْأَكْيَاسُ ذَهَبُوا بِشَرَفِ الدُّنْيَا وَ كَرَامَةِ الْآخِرَةِ (2)يكى از بزرگان می گوید مردی از انصار از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله پرسید: زیرک ترین و گرامی ترین مردم کیست؟ فرمود آن که از همه بیشتر مرگ را یاد،کند و آماده، مرگ باشد آنانند زیرکان که هم شرافت دنیا را دارند و هم در آخرت بزرگ و بزرگوارند. قُلْ إِنْ كَانَتْ لَكُمُ الدَّارُ الآخِرَةُ عِنْدَ اللَّهِ خالِصَةً مِنْ دُونِ النَّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ وَ لَنْ يَتَمَنَّوْهُ أَبَداً بِمَا قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ وَاللَّهُ عَلِيمٌ بِالظَّالِمِین (3)بگو اگر سرای دیگر در نزد خدا مخصوص شماست نه سایر مردم پس آرزوی مرگ کنید اگر راست می گویید ولی آن ها هرگز به موجب اعمال بدی که پیش از خود فرستاده اند هرگز آرزوی مرگ نخواهند کر و خداوند از ستمکاران آگاه است. أَوَ مَنْ كانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْناهُ وَ جَعَلْنَا لَهُ نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي النَّاس (4)آیا کسی که مرده بود سپس او را زنده کردیم و نوری بر او قرار دادیم که با آن در میان مردم راه برود. هوَ ما يَسْتَوِي الْأَحْيَاءُ وَ لَا الْأَمْواتُ إِنَّ اللَّهَ يُسْمِعُ مَنْ يَشَاءُ وَ مَا أَنْتَ بِمُسْمِعٍ مَنْ فِي الْقُبُور (5)و زندگان و مردگان برابر نیستند. خدا هر که را خواهد می شنواند. و تو نمی توانی سخن خود را به مردگانی که در گور خفته اند بشنوانی
وَ احْذَرْ كُلَّ عَمَل يَرْضَاهُ صَاحِبُهُ لِنَفْسِهِ وَ [يَكْرَهُهُ] يُكْرَهُ لِعَامَّةِ الْمُسْلِمِينَ وَاحْذَرُ (6)
از هر عملی که کننده اش آن را برای خود می پسندد و برای مسلمین خوشایند نیست بر حذر
باش.
مشابه
طُوبى لِمَنْ مَنَعَهُ عَيْبُهُ عَنْ عُيُوب الْمُؤْمِنِين (1)خوشا به حال کسی که عیوب و اعمال خودش او را از این که به فکر عیوب دیگران بیفتد باز می دارد.
كُلَّ عَمَلٍ يُعْمَلُ بِهِ فِي السِّرِّ وَيُسْتَحَى مِنْهُ فِي الْعَلَانِيَةِ و از هر برنامه ای که در نهان انجام می گیرد و در آشکار از آن شرم می رود دوری کن.
وَ احْذَرْ كُلَّ عَمَل إِذَا سُئِلَ عَنْهُ صَاحِبُهُ أَنْكَرَهُ وَا أَوْ اعْتَذَرَ مِنْهُ (2) از کارهایی که اگر از کنندهاش سؤال شود به انکار بر می خیزد یا از آن پوزش می طلبد بپرهیز .
نکته
جمله «مبادا کاری را در پنهانی انجام دهد که در حضور مردم از آن شرمنده باشد» اشاره دارد به نافرمانی از اوامر خداوند و دوری جستن از کارهای مباحی که پست است، و همچنین هر کاری که چنین زمینه ای دارد که اگر بپرسند انکار کند و از آن پوزش بطلبد. (3)
مشابه
وَ ما أُريدُ أَنْ أُخالِفَكُمْ إِلى ما أَنْهَاكُمْ عَنْهُ (4)اگر شما را نهی می کنم برای آن نیست که خود سودی ببرم.
وَ لَا تَجْعَلْ عِرْضَكَ غَرَضاً لِنِبَالِ الْقَوْلِ (5)
لَا تَردَّ: رد نکن.
آبرویت را نشانه تیرهای گفته های مردم قرار مده.
1) کافی (ط، دار الحديث)، ج 15، ص 379.
2) اعْتَذَرَ: پوزش طلبید.
3) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 7، ص583.
4) هود، 88.
5) عِرْضَ: آبرو؛ حیثیت شخصیت ناموس و شرف؛ شاید به این اعتبار که اینها اموری است که عارض می گردد و ممکن است در معرض زوال قرار گیرد. غَرَضاً لِنبَالِ الْقَوْلِ: هدفی برای تیرهای سخن؛ غرض هدفی که به سوی آن تیر انداخته می شود؛ نبال: جمع نبل به معنای تیر.
نکته
به این معنا که آدمی نباید کاری کند که سوژه مردم کوچه و بازار گردد. و هرکسی وظیفه دارد آبروی خودش را حفظ کند (1)در واقع باید از انجام اعمالی که سوء ظن مردم را به دنبال دارد و برای مؤمن ممنوع است برحذر بود. (2)
وَ لَا تُحَدِّثِ النَّاسَ بِكُلِّ مَا سَمِعْتَ بِهِ فَكَفَى بِذَلِكَ كَذِباً وَ لَا تَرُدَّ عَلَى النَّاسِ كُلَّ مَا حَدَّثُوكَ بِهِ فَكَفَى بِذَلِكَ جَهْلًا و هر آن چه را شنیدی با مردم در میان مگذار که همین کار بر دروغ گویی کفایت می کند، و نیز هر آن چه را برای تو می گویند تکذیب مکن که این گواه بر جهل است.
مشابه
أَمَا إِنَّهُ لَيْسَ بَيْنَ الْحَقِ وَ الْبَاطِلِ إِلَّا أَرْبَعُ أَصَابِع (3)آگاه باشید که بین حق و باطل جز چهار انگشت فاصله نیست.
وَ اكْظِمِ الْغَيْظَ وَ احْلُمْ عِنْدَ الْغَضَبِ (4)
خشم را فرو خور به هنگام توانایی گذشت کن.
وَ تَجَاوَزْ عِنْدَ الْمَقْدَرَةِ و به وقت غضب بردبار باش
وَ احْلُمْ عِنْدَ الْغَضَبِ وَاصْفَحْ مَعَ الدَّوْلَةِ تَكُنْ لَكَ الْعَاقِبَةُ (5)
1) قطره ای از دریا، ج4، ص260.
2) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص408.
3) نهج البلاغه، خطبه 141.
4) اكْظِمِ الْغَيْظَ: خشم را فرو ببر؛ از ریشه «کَظم» که در اصل به معنای بستن دهان مشک است سپس به معنای فرو بردن خشم به کار رفته گویی انسان گلوی خود را می فشارد که خشم از درون او بیرون نیاید همانگونه که گلوی مشک را می بندد تا آبی که درون آن است بیرون نریزد. احلم: بردبار باش.
5) اصْفَح: درگذر. الدولة: قدرت.
و زمان حکومت و قدرت چشم پوشی داشته باش تا عاقبت خوشی برایت باشد.
نکته ها
عبارت «وَ احْلُمْ عِنْدَ الْغَضَبِ» مربوط به جایی است که عوامل غضب فراهم شده ولی حلم و بردباری سبب می شود که انسان در مقابل کار خلاف مرتکب خلافی نشود. (1)
عبارت «وَ اصْفَحْ مَعَ الدَّوْلَةِ» اشاره به کسانی است که به حکومت می رسند و بسیار می شود که در این هنگام افراد به تسویه حساب های خود با مخالفان می پردازند. (2)
مشابه
الَّذِينَ يُنْفِقُونَ فِى السَّرَّاءِ وَالضَّرَّاءِ وَ الْكاظِمِينَ الْغَيْظَ وَالْعَافِينَ عَنِ النَّاسِ وَ اللَّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنینَ (3)آن کسان که در توانگری و تنگدستی انفاق می کنند و خشم خویش فرومی خورند و از خطای مردم در می گذرند خدا نیکوکاران را دوست دارد. قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ علیه السلام مَنْ كَظَمَ غَيْظاً وَ هُوَ يَقْدِرُ عَلَى إِمْضَائِهِ حَشَا اللَّهُ قَلْبَهُ أَمْناً وَ إِيمَاناً يَوْمَ الْقِيَامَة (4)امام باقر عليه السّلام فرمود: هر که خشمی را فرو خورد که بتواند آن را اعمال کند، خدا روز قیامت دلش را از ایمنی و ایمان پر کند. فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اصْفَحْ إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ (5)عفوشان کن و از گناهشان درگذر که خدا نیکوکاران را دوست می دارد. فَلَمَّا تَبَيَّنَ لَهُ أَنَّهُ عَدُوٌّ لِلَّهِ تَبَرَّأَ مِنْهُ إِنَّ إِبْرَاهِيمَ لَأَوَّاةٌ حَليم (6)و چون برای او آشکار شد که پدرش دشمن خداست از او بیزاری جست زیرا ابراهیم بسیار خدای ترس و بردبار بود. هوَ إِذْ تَأَذَّنَ رَبُّكُمْ لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ (7)اگر شکرگزاری کنید (نعمت خود را) بر شما خواهم افزود.
وَ اسْتَصْلِحْ كُلَّ نِعْمَةٍ أَنْعَمَهَا اللَّهُ عَلَيْكَ (1) از هر نعمتی که خداوند در اختیارت گذاشته به راه صلاح مصرف کن.
وَ لَا تُضَيَّعَنَّ نِعْمَةً مِنْ نِعَمِ اللَّهِ عِنْدَكَ (2) و هیچ نعمت خداداده را به تباهی نبر.
مشابه
إِنَّ اللَّهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ (3)خدا چیزی را که از آن مردمی است دگرگون نکند تا آن مردم خود دگرگون شوند.
وَلْيُرَ عَلَيْكَ أَثَرُ مَا أَنْعَمَ اللَّهُ بِهِ عَلَيْكَ (4) باید نشانه نعمت هایی که خداوند به تو داده در تو دیده شود.
وَاعْلَمْ أَنَّ أَفْضَلَ الْمُؤْمِنِينَ أَفْضَلُهُمْ تَقْدِمَةً مِنْ نَفْسِهِ وَ أَهْلِهِ وَ مَالِهِ آگاه باش بهترین مؤمنین بهترین ایشان است در پیش فرستادن جان و اهل و مالش در راه حق.
مشابه
هوَ يَزِيدُ اللَّهُ الَّذِينَ اهْتَدَوْا هُدى وَ الْباقِياتُ الصَّالِحَاتُ خَيْرٌ عِنْدَ رَبِّكَ ثَوَاباً وَ خَيْرٌ مَرَدًّا (5)و خدا بر هدایت آنان که هدایت یافته اند خواهد افزود و نزد پروردگار تو پاداش و نتیجه کردارهای شایسته ای که باقی ماندنی اند بهتر است.
فَإِنَّكَ مَا تُقَدِّمُ مِنْ خَيْرٍ يَبْقَ لَكَ ذُخْرُهُ وَ مَا تُؤَخِّرُهُ يَكُنْ لِغَيْرِكَ خَيْرُهُ (6)
که هر آن چه از نیکی پیش فرستی برای تو ذخیره شود و آن چه را به جای گذاری خیرش برای غیر تو خواهد بود.
نکته
ارزش هر کار عاقلانه انجام شدن در منطق اسلام بر اساس سود و زیان آخرتی و زندگی جاویدان سنجیده می شود لذا از دارایی های ما آن مفید است که برای آخرت خود ذخیره سازی کنیم در غیر این صورت زحمتش بر دوش ما و بهره اش نصیب دیگران خواهد بود. (1)
مشابه
وَ ما تُقَدِّمُوا لِأَنْفُسِكُمْ مِنْ خَيْرِ تَجِدُوهُ (2)هر نیکی را که پیشاپیش برای خود روانه می دارید نزد خدایش خواهید یافت. ما عِنْدَكُمْ يَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللهِ باقٍ (3)آن چه نزد شماست فنا می شود و آن چه نزد خداست باقی می ماند.
وَ احْذَرْ صَحَابَةَ مَنْ يَفِيلُ رَأَيْهُ وَ يُنْكَرُ عَمَلُهُ فَإِنَّ الصَّاحِبَ مُعْتَبَرُ بِصَاحِبِهِ (4)
مُعْتَبَرُ: اعتبار یافته وسیله آزمایش و معیار سنجش؛ از ریشهٔ «عبرت» گرفته شده است.
از همنشینی با کسی که رأیش سست و کارش زشت است بپرهیز که هر دوستی را از دوستش می شناسند.
مشابه
الْخَبيثَاتُ لِلْخَبيثينَ وَ الْخَبيثُونَ لِلْخَبيثَاتِ وَ الطَّيِّبَاتُ لِلطَّيِّبِينَ وَالطَّيِّبُونَ لِلطَّيِّبَاتِ أُولئِكَ مُبَرَّؤُنَ مِمَّا يَقُولُونَ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَرِزْقٌ کَریم (5)زنان ناپاک برای مردان ناپاک و مردان ناپاک برای زنان ناپاک و زنان پاک برای مردان پاک و مردان پاک برای زنان پاک آن ها از آن چه در باره شان می گویند.منزهند آمرزش و رزق نیکو برای آن هاست.
قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم الْمَرْءُ عَلَى دِينِ خَلِيلِهِ وَ قَرِينِهِ (1)رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: انسان هم کیش دوست و رفیق خویش است.
رُوِيَ أَنَّ سُلَيْمَانَ السَّلام قَالَ لَا تَحْكُمُوا عَلَى رَجُلٍ بِشَيْءٍ حَتَّى تَنْظُرُوا إِلَى مَنْ يُصَاحِبُ فَإِنَّمَا يُعْرَفُ الرَّجُلُ بِأَشْكَالِهِ وَ أَقْرَانِهِ وَ يُنْسَبُ إِلَى أَصْحَابِهِ وَ أَخْدَانِهِ (2)روایت است که سلیمان علیه السلام فرمود: در باره کسی هیچ قضاوت نکنید تا ببینید با که یار است همانا مرد شناخته شود بهمگنان و همنشینانش و او را به یاران و همسرانش و ابندند. قَارِنْ أَهْلَ الْخَيْرِ تَكُنْ مِنْهُمْ وَ بَايِنْ أَهْلَ الشَّرِّتَبِنْ عَنْهُمْ (3)به اهل خیر نزدیک شو تا از آنان گردی و از اهل شر جدا شو تا از آنان به حساب نیایی
وَ اسْكُنِ الْأَمْصَارَ الْعِظَامَ فَإِنَّهَا جِمَاعُ الْمُسْلِمِينَ (4) در شهرهای بزرگ مسکن گزین که آن جا مرکز اجتماع مسلمین است.
نکته
زیستن در شهرهای بزرگ روح و فکر انسان را گسترش می دهد زیرا افکار بلند و کارهای عظیم و مراکز علمی و دانش و کارخانه های بزرگ در این شهرها و در اطراف آن هاست و این سبب رشد فکر و نمو انسان ها می شود. (5)
وَ احْذَرُ مَنَازِلَ الْغَفْلَةِ وَالْجَفَاءِ وَ قِلَّةَ الْأَعْوَانِ عَلَى طَاعَةِ اللَّهِ (6) از اقامت در مراکز غفلت و ستمکاری و آن جا که مددکاران بر طاعت خدا اندکند بپرهیز
وَ اقْصُرْ رَأْيَكَ عَلَى مَا يَعْنِيكَ (1)
اندیشه ات را در اموری که به کارت آید مشغول دار.
نکته
زندگی طولانی نیست که بتوان دست به هر کاری زد بلکه فرصت کوتاه است و اقتضا می کند که اهداف مفید و سازنده را انتخاب و فکر و وقت خود را بر آن متمرکز نمود. (2)
مشابه
مَرَّ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِب علیه السلام بِرَجُلٍ يَتَكَلَّمُ بِفُضُولِ الْكَلَامِ فَوَقَفَ عَلَيْهِ ثُمَّ قَالَ يَا هَذَا إِنَّكَ تُمْلِي عَلَى حَافِظُيْكَ كِتَاباً إِلَى رَبِّكَ فَتَكَلَّمْ بِمَا يَعْنِيكَ وَدَعْ مَا لَا يَعْنِيكَ (3)روایت شده است که امیرالمؤمنین علی علیه السلام از کنار مردی گذشت که سخنان یاوه می گفت. ایستاد و فرمود ای فلان هر چه می گویی به دو فرشته ای که بر تو گماشته اند املا می کنی و آنان می نویسند بنابراین آن چه برای تو سودمند است بگو و آن چه را یاوه است رها کن. عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ سَمِعْتُ أَبِى يَقُولُ: مِنْ حُسْنِ إِسْلَامِ الْمَرْءِ تَرْكُهُ مَا لَا يَعْنِيهِ رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: از نشانه های خوبی اسلام انسان آن است که سخنان و کارهای بی فایده را ترک نماید.
وَ إِيَّاكَ وَ مَقَاعِدَ الْأَسْوَاقِ فَإِنَّهَا مَحَاضِرُ الشَّيْطَانِ وَ مَعَارِيضُ الْفِتَنِ (4)
مَعَارِیضُ معرض ها؛ تیرهایی که با کمان پرتاب می کردند؛ جمع «معراض تیرهایی که آخر آن پر نبود و وسط آن ضخیم تر از دو طرف بود و به همین دلیل نوک آن اصابت نمی کرد بلکه از عرض اصابت می کرد و محل مورد حمله را می کوبید؛ اگر می خواستند کسی را با تیر هدف هلاکت قرار دهند از تیرهایی که آخر آن پر داشت و از نوک اصابت می کرد استفاده می کردند و اگر می خواستند کسی را بکوبند و از کار بیندازند بی آن که بدنش مجروح شود از معراض استفاده می کردند. امام اشاره به این نکته دارد که تیرهای فتنه ها از دکه های بازارها به سوی افراد پرتاب می شود.
1) اقْصُرْ رَأْيَک: اندیشه ات را منحصر کن. یعنیک: برای تو اهمیت دارد؛ از ریشهٔ «عنا» و «عنایه به معنای قصد چیزی کردن است و «ما یعنیک» اشاره به اموری است که مربوط به انسان است در مقابل ما لا یعنی که مربوط به انسان نیست.
2) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص411
3) الأمالي ( للصدوق)، ص33
4) مَقَاعِدَ الْأَسْوَاقِ: نشستن در بازارها؛ مقاعد جمع مقعد به معنای محل جلوس است و در این جا به معنای دکه هایی است که در بعضی از بازارها بوده و افراد متعدد روی آن می نشستند. مَحَاضِر: محل های حضور.
از نشستن در گذرگاه های بازار حذر کن زیرا آن مراکز محل حضور شیطان و پیش آمدن فتنه هاست.
نکته ها
بازارها شیطان ها هستند چرا که آن جا محل هواها و جای دشمنی هایی است که آغازگر آن ها شیطان است از این رو امام از نشستن بر سر بازارها برحذر می دارد. (1)
بازار محل کسب و کار است و هر جا که سود و زیانی در کار باشد به دلیل سود جویی شیطان نیز حضور دارد ربا پدیده ای است که در همین معاملات تجاری و در بازار شکل گرفت است و احتار و گران فروشی و تقلب همگی از وساوس شیطانی است که از آسیب های موجود در کسب و کار است. (2)
مشابه
وَ شَرَّ بِقَاعِ الْأَرْضِ الْأَسْوَاقُ وَ هُوَ مَيْدَانُ إِبْلِيسَ يَغْدُو بِرَايَتِهِ وَيَضَعُ كُرْسِيَّهُ وَيَبُثُ ذُرِّيَّتَهُ (3)پیامبر: بدترین جاهای زمین بازارهاست که میدان شیطان است بامداد پرچم خود را بر می افرازد و تخت خود را می نهد و زاد و ولد خود را پراکنده می سازد. قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ: لَا تَكُونَنَّ دَوَّاراً فِي الْأَسْوَاق (4)امام صادق فرمودند: هرگز در بازار پرسه نزنید.
أَكْثِرُ أَنْ تَنْظُرَ إِلَى مَنْ فَضَّلْتَ عَلَيْهِ فَإِنَّ ذَلِكَ مِنْ أَبْوَابِ الشُّكْر (5) در رابطه با کسی که تو را بر او برتری داده اند زیاد توجه داشته باش، که این توجه از جمله راه های شکرگزاری است.
مشابه
انْظُرْ إِلَى مَنْ هُوَ تَحْتَكَ وَلَا تَنْظُرْ إِلَى مَنْ هُوَ فَوْقَكَ فَإِنَّهُ أَجْدَرُ أَنْ لَا تَزْدَرِيَ نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكَ (6)به زیر دستانت نگاه کن و به بالا دستان منگر که این سبب می شود به نعمت های پروردگار اعتراض کنی.
وَ لَا تُسَافِرْ فِي يَوْمِ جُمُعَةٍ حَتَّى تَشْهَدَ الصَّلَاةَ إِلَّا فَاصِلا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَوْ فِي أَمْرِ تُعْذَرُ بِهِ (1)در روز جمعه سفر مکن تا به نماز جمعه حاضر،شوی مگر سفری که برای جهاد بروی، یا کاری که نسبت به آن معذوری مشابه
قَالَ رَسُولُ اللَّهِ: مَنْ أَتَى الْجُمُعَةَ إِيمَاناً وَ احْتِسَاباً اسْتَأْنَفَ الْعَمَلَ (2)هرکس از سر ایمان و اخلاص و تقرّب به باری تعالی به نماز جمعه حاضر شود اعمالش را از نو آغاز کند. يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا نُودِيَ لِلصَّلاةِ مِنْ يَوْمِ الْجُمُعَةِ فَاسْعَوْا إِلى ذِكْرِ اللَّه (3)ای کسانی که ایمان آورده اید چون ندای نماز روز جمعه در دهند، به نماز بشتابید.
وَأَطِع اللَّهَ فِى جُمَلِ جَمِيع أُمُورِكَ فَإِنَّ طَاعَةَ اللَّهِ فَاضِلَةٌ عَلَى مَا سِوَاهَا (4) در تمام کارهایت از خدا اطاعت کن که اطاعت از خدا از همه چیز برتر است.
مشابه
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَ لا تَوَلَّوْا عَنْهُ وَأَنْتُمْ تَسْمَعُون (5)ای کسانی که ایمان آورده اید از خدا و پیامبرش اطاعت کنید و در حالی که سخن او را می شنوید از او روی بر مگردانید.
وَ خَادِعْ نَفْسَكَ فِي الْعِبَادَةِ وَ ارْفُقُ بِهَا وَ لَا تَقْهَرْهَا وَ خُذْ عَفْوَهَا وَ نَشَاطَهَا (6)
لَا تَقْهَرْهَا: منكوبش مكن.
عَفْوَهَا: آسودگی و فراغتش؛ یکی از معانی آن مقدار اضافی چیزی است و در این جا اشاره به اوقات فراغت است.
نفس خود را در عبادت بفریب و با او به رفق و مدارا باش و به او سختگیری مکن، و زمانی که نشاط و فراغت دارد به عبادتش آر
نکته
عبارت «وَ ارْفُقُ بهَا» اشاره به این که نباید در عبادات مستحب انسان به خود فشار آورد مبادا از آن دلزده شود بلکه باید در اوقات فراغت و حالت نشاط به سراغ آن برود تا همیشه عشق به عبادات مستحب در آن وجود داشته باشد. (1)
إِلَّا مَا كَانَ مَكْتُوباً عَلَيْكَ مِنَ الْفَرِيضَةِ فَإِنَّهُ لَا بُدَّ مِنْ قَضَائِهَا وَتَعَاهُدِهَا عِنْدَ مَحَلَّهَا (2)مگر در آن چه بر تو واجب است که تو را از انجامش و مراعات آن در زمان معینش چاره ای نیست. نکته
انجام عبادات در حال نشاط و شادی در مورد عبادات مستحبی است که اصرار زیادی بر انجام آن ها نیست اما در بخش فرائض و انجام واجبات تمایل و عدم تمایل انسان اثر ندارد. به هر حال باید انجام شود و بعضی مثل نماز در هر شرایطی تعطیل نمی گردد. (3)
إِيَّاكَ أَنْ يَنْزِلَ بِكَ الْمَوْتُ وَ أَنْتَ آبِقٌ مِنْ رَبَّكَ فِي طَلَبِ الدُّنْيَا (4) بترس از این که مرگ بر تو در آید و تو در آن وقت برای به دست آوردن دنیا از خداوندت فراری باشی.
مشابه
قُلْ إِنَّ الْمَوْتَ الَّذِى تَفِرُّونَ مِنْهُ فَإِنَّهُ مُلاقِيكُمْ ثُمَّ تُرَدُّونَ إِلى عَالِمِ الْغَيْبِ وَالشَّهَادَةِ فَيُنَبِّئُكُمْ بما كُنْتُمْ تَعْمَلُون (5)بگو آن مرگی که از آن می گریزید شما را درخواهد یافت و سپس نزد آن دانای نهان و آشکارا برگردانده می شوید تا به کارهایی که کرده اید آگاهتان سازد.
تشبیه
مشَبَّه: اسیران دنیا
مُشَبَّه به: بردگان گریزپا
وجه شبه: آبق به معنای برده گریز پاست و امام اسیران دنیا را به بردگان گریز پایی تشبیه کرده که از مولای خود یعنی از ذات پاک پروردگار گریخته و اسیر دنیا گشته اند و از آن جا که مرگ خبر نمی کند و انسان حال خود را در یک ساعت بعد نمی داند باید از این موضوع برحذر باشد.
وَ إِيَّاكَ وَ مُصَاحَبَةَ الْفُسَّاقِ فَإِنَّ الشَّرَّ بِالشَّرِّ مُلْحَقِّ از هم نشینی با بدکاران دوری کن، که بدی به بدی پیوندد.
مشابه
وَ قَالَ على علیه السلام: فَسَادُ الْأَخْلَاقِ مُعَاشَرَةُ السُّفَهَاءِ وَ صَلَاحُ الْأَخْلَاقِ مُعَاشَرَةُ الْعُقَلَاءِ (1)فساد و تباه شدن خوهای نیکو معاشرت و آمیزش با بیخردان و بدخویان و نادانان است و صلاح و شایسته گردیدن خوها(ی پسندیده) معاشرت با خردمندان است.
وَ وَكَّرِ اللَّهَ وَ أَحْبِبْ أَحِبَّاءَ هُ (2)
خداوند را بزرگ دار و دوستانش را دوست بدار
نکته
منظور از بزرگ داشتن خداوند این است که هم در سخن گفتن درباره پروردگار رعایت ادب کند و هم در عمل او را همه جا حاضر و ناظر بداند و قدمی بر خلاف رضای او برندارد. (3)
مشابه
ما لَكُمْ لا تَرْجُونَ لِلَّهِ وَقاراً (1)شما را چه می شود که از شکوه خداوند نمی ترسید. لا تَجِدُ قَوْماً يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ يُوَادُّونَ مَنْ حَادَّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَ لَوْ كَانُوا آبَاءَ هُمْ أَوْ أَبْناءَهُمْ أَوْ إِخْوانَهُمْ أَوْ عَشِيرَتَهُمْ أُولئِكَ كَتَبَ في قُلُوبِهِمُ الْإِيمَانَ وَ أَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ وَ يُدْخِلُهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِى مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيها رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ أُولئِكَ حِزْبُ اللَّهِ أَلا إِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْمُفْلِحُون (2)هیچ قومی را که ایمان به خدا و روز قیامت دارد نمی یابی که با دشمنان خدا و رسولش دوستی کنند هر چند پدران یا فرزندان یا برادران یا خویشاوندان آن ها باشند آن ها کسانی هستند که خداوند ایمان را بر صفحه قلوبشان نوشته و با روحی از ناحیه خودش آن ها را تقویت فرموده و آن ها را در باغ هایی از بهشت داخل می کند که نهرها از زیر درختانش جاری است جاودانه در آن می مانند خدا از آن ها خشنود و آن ها نیز از خدا خشنودند آن ها حزب اللهاند بدانید حزب الله رستگارانند.
وَ احْذَرِ الْغَضَبَ فَإِنَّهُ جُنْدٌ عَظِيمٌ مِنْ جُنُودِ إِبْلِيسَ وَ السَّلَام (3) از خشم بپرهیز که خشم سپاهی بزرگ از سپاهیان ابلیس است. و السلام.
مشابه
امام باقر علیه السلام فرمود: إِنَ هذَا الْغَضَبَ جَمْرَةٌ مِنَ الشَّيْطَانِ، تُوقَدُ فِي قَلْبِ ابْنِ آدَمَ، وَإِنَّ أَحَدَكُمْ إِذَا غَضِبَ احْمَرَّتْ عَيْنَاهُ، وَ انْتَفَخَتْ أَوْدَاجُهُ، وَ دَخَلَ الشَّيْطَانُ فِيهِ، فَإِذَا خَافَ أَحَدُكُمْ ذلِكَ مِنْ نَفْسِهِ، فَلْيَلْزَمِ الْأَرْضَ، فَإِنَّ رِجْزَ الشَّيْطَانِ لَيَذْهَبُ عَنْهُ عِنْدَ ذلِكَ (4)(این غضب) (و خشمی که در وجود شماست) شراره ای است شیطانی که در دل آدمیزاد شعله ور می شود، و چون کسی از شما خشمگین شود چشمانش سرخ شود و رگهای گردنش ورم کند و شیطان در وجودش در آید پس هرگاه کسی از شما از این حالت خویش بترسد، به زمین بچسبد زیرا وسوسه شیطان در آن هنگام از او دور شود.
اميرالمؤمنين علیه السلام: الْغَضَبُ مَمْحَقَةٌ لِقَلْبِ الْحَكِيمِ وَ مَنْ لَمْ يَمْلِكْ غَضَبَهُ لَمْ يَمْلِكْ
عَقْلَهُ (1)خشم، موجب تباهی دل حکیم است و هرکس که اختیار خشمش را نداشت مالک عقلش نیست.
1) تحف العقول، ص 357.
شناسنامه نامه
تاریخ، زمان و مکان وقوع: پیش از صفین در کوفه؛ سال 37 هجری
مخاطب: سهل بن حنیف انصاری (حاکم مدینه)
علت مکاتبه: پس از اطلاع امام از گریختن گروهی از مدینه جهت پیوستن به معاویه
موضوع: سیاسی
هدف و نتیجه: آرامش بخشی و رفع نگرانی از اذهان یاران (1)
از نامه های آن حضرت است به سهل بن حنیف انصاری که کارگزار حضرت در مدینه بود. بعد فرار افراد به سوی معاویه که پس از صفین و جریان حکمیت بود امام این نامه را به کارگزار خود می فرستد و به او می آموزد که از فرار این گونه افراد نباید دلتنگ شد زیرا خیری در وجودشان نیست که بتوانند به اجرا در آورنده برنامه حق و عدل و مساوات باشند. اینان از حق و دادگری به سوی باطل و خودخواهی رفته اند.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص158
أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ بَلَغَنِي أَنَّ رِجَالًا مِمَّنْ قِبَلَكَ يَتَسَلَّلُونَ إِلَى مُعَاوِيَةَ فَلَا تَأْسَفْ عَلَى مَامٌ يَفُوتُكَ مِنْ عَدَدِهِمْ وَ يَذْهَبُ عَنْكَ مِنْ مَدَدِهِمْ فَكَفَى لَهُمْ غَيّاً وَ لَكَ مِنْهُمْ شَافِياً فِرَارُهُمْ مِنَ الْهُدَى وَالْحَقِّ وَإِيضَاعُهُمْ إِلَى الْعَمَى وَالْجَهْلِ فَإِنَّمَا هُمْ أَهْلُ دُنْيَا مُقْبِلُونَ عَلَيْهَا وَ مُهْطِعُونَ إِلَيْهَا وَ قَدْ عَرَفُوا الْعَذَلَ وَرَأَوْهُ وَ سَمِعُوةً وَوَعَوْهُ وَ عَلِمُوا أَنَّ النَّاسَ عِنْدَنَا فِي الْحَقِّ أَسْوَةٌ فَهَرَبُوا إِلَى الْأَثَرَةِ فَبُعْداً لَهُمْ وَ سُحْقاً إِنَّهُمْ وَاللَّهِ لَمْ يَفِرُّوا يَنْفِرُوا مِنْ جَوْرٍ وَ لَمْ يَلْحَقُوا بِعَدْلٍ وَ إِنَّا لَنَطْمَعُ فِى هَذَا الْأَمْرِ أَنْ يُذَلَّلَ اللَّهُ لَنَا صَعْبَهُ وَيُسَهِّلَ لَنَا حَزْنَهُ إِنْ شَاءَ اللَّهُ وَالسَّلَام.
أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ بَلَغَنِي أَنَّ رِجَالًا مِمَّنْ قِبَلَكَ يَتَسَلَّلُونَ إِلَى مُعَاوِيَةَ فَلَا تَأْسَفْ عَلَى مَا يَفُوتُكَ مِنْ عَدَدِهِمْ وَيَذْهَبُ عَنْكَ مِنْ مَدَدِهِمْ (1)
اما بعد، به من خبر رسیده که مردمی که نزد تواند پنهانی به جانب معاویه می روند، بر آن چه که از عدد ایشان کم می شود و از کمکشان کاسته می گردد افسوس به خود راه مده.
فَكَفَى لَهُمْ غَيّاً وَ لَكَ مِنْهُمْ شَافِياً فِرَارُهُمْ مِنَ الْهُدَى وَالْحَقِّ وَإِيضَاعُهُمْ إِلَى الْعَمَى وَ الْجَهْل (2)
در ضلالت آنان و آرامش خاطر تو همین بس که از هدایت و حق گریختند، و به طرف کور دلی و نادانی شتافتند.
نکته
برای ماندن افراد گمراه و تبهکار نباید تلاش کرد چرا که بودن آنان اگر ضرری نداشته باشد نفعی هم ندارد و باعث تشتت و تضعیف روحیه دیگران می شوند. (3)
1) قِبَلک نزدتو؛ حضور يَتَسَلَّلُونَ: یکی پس از دیگری می روند؛ از ریشهٔ «تسلل» به معنای خارج شدن مخفیانه است و از ریشه «سل» به معنای برکندن و جدا ساختن؛ يخرجون إلى معاوية هاربين في خفية و استتار. لَا تَأْسَف: غصه نخور؛ لا تحزن.
2) غَيّاً: گمراهی؛ الضلال. ايضاع: با سرعت رفتن؛ سرعت کردن در انجام کاری این واژه به معنای فاسد کردن هم آمده است ولی در این جا معنای سرعت مورد نظر است؛ الاسراع
3) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص 414.
مشابه
فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّمَا يَنْكُثُ عَلَى نَفْسِهِ وَ مَنْ أَوْفِى بِمَا عَاهَدَ عَلَيْهُ اللَّهَ فَسَيُؤْتِيهِ أَجْراً عَظِيماً (1)و هر که بیعت را بشکند به زیان خود شکسته است و هر که بدان بیعت که با خدا بسته است وفا کند او را مزدی عظیم دهد. لَوْ خَرَجُوا فِيكُمْ ما زادُوكُمْ إِلَّا خَبَالاً وَ لَأَوَضَعُوا خِلالَكُمْ يَبْغُونَكُمُ الْفِتْنَةِ (2)اگر با شما به جنگ بیرون آمده بودند، چیزی جز اضطراب به شما نمی افزودند، و تا فتنه انگیزی کنند و برای دشمنان به جاسوسی پردازند در میان شما رخنه می کردند
فَإِنَّمَا هُمْ أَهْلُ دُنْيَا مُقْبِلُونَ عَلَيْهَا وَمُهْطِعُونَ إِلَيْهَا (3) اینان اهل دنیایند به آن روی آورده و به دنبالش افتاده اند.
مشابه
أَيُّهَا النَّاسُ لَا تَسْتَوْحِشُوا فِي طَرِيقِ الْهُدَى لِقِلَّةِ أَهْلِهِ فَإِنَّ النَّاسَ قَدِ اجْتَمَعُوا عَلَى مَائِدَةٍ شِبَعُهَا قَصِيرٌ وَ جُوعُهَا طَوِيل (4)ای مردم در راه هدایت و رستگاری از جهت کمی پیروان آن و بسیاری (مخالفین) نگران نباشید زیرا مردم گرد آمدهاند بر سر خوانی که سیری آن اندک و گرسنگیش بسیار است.
وَ قَدْ عَرَفُوا الْعَدْلَ وَ رَأَوْهُ وَ سَمِعُوهُ وَ وَعَوْهُ وَ عَلِمُوا أَنَّ النَّاسَ عِنْدَنَا فِي الْحَقِّ أُسْوَةٌ فَهَرَبُوا إِلَى الْأَثَرَةِ (5)
الأثرة: انحصار طلبی؛ برتری دادن شخص یا چیزی بر دیگری؛ گاه در مورد تبعیضات ناروا به کار می رود و گاه در مورد ایثار به نفس؛ الاستبداد.
عدالت را شناختند و دیدند و شنیدند و فهمیدند و دانستند که مردم در پیشگاه ما در حق با هم مساویند، و در عین حال گریختند تا خود را به نان و نوایی برسانند.
مشابه
وَ اللَّهِ لَوْ وَجَدْتُهُ قَدْ تُزُوِّجَ بِهِ النِّسَاءُ وَ مُلِكَ بِهِ الْإِمَاءُ لَرَدَدْتُهُ فَإِنَّ فِي الْعَدْلِ سَعَةً وَ مَنْ ضَاقَ عَلَيْهِ الْعَدْلُ فَالْجَوْرُ عَلَيْهِ أَضْيَق (1)سوگند به خدا اگر بخشیده عثمان را بیابم به مالک آن بازگردانم اگرچه از آن زن ها شوهر داده و کنیزان خریده شده باشد، زیرا در عدل و درستی وسعت و گشایشی است و بر کسی که عدل و درستی تنگ گردد جور و ستم تنگ تر شود.
فَبُعْداً لَهُمْ وَ سُحْقاً إِنَّهُمْ وَاللَّهِ لَمْ يَفِرُّوا يَنْفِرُوا مِنْ جَوْرٍ وَ لَمْ يَلْحَقُوا بِعَدْلٍ (2)
سحق: ساییدن و نرم کردن به معنای دور ماندن و یا دور ماندن از رحمت خدا آمده است.
از رحمت خدا دور باشند و دور به خدا قسم آنان از ستم فرار نکرده، و به عدالت روی ننموده اند.
وَ إِنَّا لَنَطْمَعُ فِي هَذَا الْأَمْرِ أَنْ يُذَلَّلَ اللَّهُ لَنَا صَعْبَهُ وَ يُسَهِّلَ لَنَا حَزْنَهُ إِنْ شَاءَ اللَّهُ وَ السلام (3)
حَزْنَ: ناهموار؛ عرب بخش هایی از زمین را که ناهموار است «حَزن» می نامد و غم و اندوه را از این جهت «حُزن» می گویند که نوعی خشونت و ناهمواری در روح انسان است.
امیدواریم خداوند در این مسأله خلافت دشواریش را بر ما آسان و ناهمواریش را بر ما هموار نماید، ان شاء الله. و سلام بر تو.
سهل بن حنیف انصاری
سهل بن حنیف انصاری برادر عثمان بن حنیف است کسی که والی بصره بود. زمانی که جنگ جمل را پیش آوردند سهل یکی از برترین و برجسته ترین اصحاب امیرالمؤمنین بود که مقام شایسته ای نزد آن حضرت داشت. در جنگ بدر حضور داشت و در جنگ احد زمانی که سست پیمانان صحنه جنگ را بر خلاف دستور مقام فرماندهی ترک کردند او ثابت قدم و استوار ایستادگی کرد پس از رحلت پیامبر هنگامی که امام از مدینه عازم بصره شد او را
جانشین خویش کرد سهل در صفین هم حضور داشت و از سوی امام والی فارس شد. سرانجام در سال 38 هجری در کوفه رحلت کرد و امام بر او نماز خواند. (1)
1) قطره ای از دریا، ج 4، ص 276
شناسنامه نامه
تاریخ، زمان و مکان وقوع: اوایل حکومت امام در مدینه سال 35 هجری
مخاطب: منذر بن جارود عبدی
علت مکاتبه: خیانت مالی منذر
موضوع: اخلاقی اقتصادی
هدف و نتیجه: عزل و دستگیری منذر (1)
از نامه های آن حضرت است به منذر بن جارود عبدی که او را در بعضی نواحی به کار گمارد و او در امانت کارگزاریش خیانت کرد.
امیرالمؤمنین این نامه را به او نوشت و وی را فراخواند هنگامی که به کوفه آمد او را از فرمانداری برکنار کرد و سی هزار درهم بر عهده او قرار داده به زندانش انداخت.
محور سخن این نامه سرزنش وی به خاطر خیانتش می باشد.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص138.
أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ صَلَاحَ أَبِيكَ غَرَّنِي مِنْكَ وَ ظَنَنْتُ أَنَّكَ تَتَّبِعُ هَدْيَهُ وَ تَسْلُكُ سَبِيلَهُ فَإِذَا أَنْتَ فِيمَا رُقِّيَ إِلَيَّ عَنْكَ لَا تَدَعُ لِهَوَاكَ انْقِيَاداً وَ لَا تُبْقِي لَآخِرَتِكَ عَتَادَاً تَعْمُرُ دُنْيَاكَ بِخَرَابِ آخِرَتِكَ وَ تَصِلُ عَشِيرَتَكَ بِقَطِيعَةِ دِينِكَ وَ لَئِنْ كَانَ مَا بَلَغَنِي عَنْكَ حَقَّاً لَجَمَلُ أَهْلِكَ وَ شِسْعُ نَعْلِكَ خَيْرٌ مِنْكَ وَ مَنْ كَانَ بِصِفَتِكَ فَلَيْسَ بِأَهْلِ أَنْ يُسَدَّ بِهِ ثَغْرُ أَوْ يُنْفَذَ بِهِ أَمْرٌ أَوْ يُعْلَى لَهُ قَدْرُ أَوْ يُشْرَكَ فِي أَمَانَةٍ أَوْ يُؤْمَنَ عَلَى جِبَايَةٍ فَأَقْبِلْ إِلَيَّ حِينَ يَصِلُ إِلَيْكَ كِتَابِي هَذَا إِنْ شَاءَ اللَّهُ.
أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ صَلَاحَ أَبِيكَ غَرَّنِي مِنْكَ وَ ظَنَنْتُ أَنَّكَ تَتَّبِعُ هَدْيَهُ وَ تَسْلُكُ سَبِيلَهُ (1)
اما بعد، درستی پدرت مرا نسبت به تو خوشبین نمود و فکر کردم پیرو او هستی، و به روش او می روی.
نکته
هر چند ژن و تأثیرگذاری پدر و مادر در سرنوشت فرزندان یک اصل مسلم علمی است و روایات اسلامی نیز این را تأیید می کنند اما در مواردی خلاف انتظار در می آید و فرزندان از محیط و شرایط فرهنگی بیشتر متأثر می گردند. (2)
فَإِذَا أَنْتَ فِيمَا رُقِّيَ إِلَيَّ عَنْكَ لَا تَدَعُ لِهَوَاكَ انْقِيَاداً (3)
ناگاه به من گزارش رسید که در تبعیت از هوای نفس دست بردار نیستی.
نکته
افراد ضعیف الایمان در شرایط عادی به ارزش های اسلامی پایبند هستند اما آن گاه که در معرض امتحان قرار گرفتند و هواهای نفسانی و مطامع مادی آن ها را احاطه کرد دچار
1) غَرَّنِي: مرا فریفت. تَتَّبِعُ هَدْيَهُ: راه و روش او را دنبال می کنی؛ «هدی» به معنای طریقه و روش.
2) قطره ای از دریا، ج4، ص285
3) رقی: رسانده شد؛ از ریشهٔ «رقی» به معنای بالا رفتن است سپس به گزارش هایی که از مقامات پایین به مقامات بالا داده می شود اطلاق شده است و در این جا همین معنا اطلاق شده است؛ بالتشديد رفع إلى، وأصله أن يكون الانسان في موضع عال فيرقى إليه شيء. انقياداً: تبعیت.
لغزش می شوند. (1)
مشابه
أَعْدَى عَدُوِّكَ نَفْسُكَ الَّتِي بَيْنَ جَنْبَيْک (2)پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: دشمن ترین دشمنانت نفس خود تو است که در درون خویشتن است.
وَلَا تُبْقِي لَآخِرَتِكَ عَتَاداً (3) و ذخیره ای برای آخرتت باقی نمی گذاری.
تَعْمُرُ دُنْيَاكَ بِخَرَابٍ آخِرَتِكَ با ویران کردن آخرتت دنیایت را آباد می کنی
وَ تَصِلُ عَشِيرَتَكَ بِقَطِيعَةِ دِينِكَ (4) و به قیمت جدا شدن از دینت به خویشانت می پیوندی.
نکته
این که انسان برای دیگران و جلب رضای خویشاوندان آخرت خود را تباه سازد دچار خسران و جهالت شده است. (5)
وَ لَئِنْ كَانَ مَا بَلَغَنِى عَنْكَ حَقّاً لَجَمَلُ أَهْلِكَ وَ شِسْعُ نَعْلِكَ خَيْرٌ مِنْكَ (6) اگر آن چه از تو به من گزارش شده درست باشد شتر خانواده ات و بند کفشت از تو بهتر است!
نکته
حقارت منذر از آن جا ناشی می شود که به امام خبر رسید او چهارصد درهم از بیت المال
1) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص416.
2) مجموعه ورام، ج1، ص57.
3) عتاداً: ذخيره؛ شيء آماده؛ العدّة.
4) تَصِلُ: صله رحم می کنی.
5) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص 417.
6) شِسْعُ: بند؛ تسمه و قطعات باریکی است که از چرم می برند؛ و وشسع النعل به معنای بند کفش است؛ سیر بین الاصبعين في النعل العربي.
را اختلاس کرده و مشغول عیاشی و سگ بازی و مانند آن است در حالی که خود را نماینده امام معصوم و خلیفه بر حق مسلمانان می داند. (1)
وَ مَنْ كَانَ بِصِفَتِكَ فَلَيْسَ بِأَهْلِ أَنْ يُسَدَّ بِهِ ثَغْرُ أَوْ يُنْقَذَ بِهِ أَمْرٌ أَوْ يُعْلَى لَهُ قَدْرٌ أَوْ يُشْرَكَ فِي أَمَانَةٍ أَوْ يُؤْمَنَ عَلَى جِبَايَةٍ (2)
ينفذ: اجرا شود.
يُعْلَى: بالا رود.
جِبَايَة: جمع آوری زکات و اموال بیت المال و مانند آن است و در اصل از «جباوه» به معنای جمع آوری کردن گرفته شده است.
کسی که مانند تو باشد نه اهلیت دارد که مرزی به وسیلۀ او بسته شود و نه برنامه ای به توسط او اجرا گردد و یا مقامش را بالا برند، یا در امانتی شریکش نمایند، یا از خیانت او در امان باشند.
فَأَقْبِلْ إِلَيَّ حِينَ يَصِلُ إِلَيْكَ كِتَابِي هَذَا إِنْ شَاءَ اللَّهُ (3) زمانی که این نامه به دستت رسد به طرف من حركت كن ان شاء الله.
شناسنامه نامه
تاریخ، زمان و مکان وقوع: پس از نبرد جمل؛ در کوفه سال 36 هجری
مخاطب: عبدالله بن عباس
علت مکاتبه: ارشاد و راهنمایی
موضوع: اخلاقی
هدف و نتیجه: دنیاشناسی و تبیین مقدرات الهی (1)
این نامه را امام علیه السلام به ابن عباس نوشتند و بیان می دارد که درست است که سررسید و روزی هر انسانی از پیش تعیین شده است اما بر پایه قانون و حساب و کتابی است که از مشیت پروردگار سرچشمه می گیرد و این که همین حساب و کتاب هم در برابر اراده انسان آگاه دگرگون پذیر و کم و زیاد شونده است.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص148.
أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّكَ لَسْتَ بِسَابِقِ أَجَلَكَ وَ لَا مَرْزُوقٍ مَا لَيْسَ لَكَ وَ اعْلَمْ بِأَنَّ الدَّهْرَ يَوْمَانِ يَوْمٌ لَكَ وَ يَوْمٌ عَلَيْكَ وَ أَنَّ الدُّنْيَا دَارُ دُولِ فَمَا كَانَ مِنْهَا لَكَ أَتَاكَ عَلَى ضَعْفِكَ وَ مَا كَانَ مِنْهَا عَلَيْكَ لَمْ تَدْفَعْهُ بِقُوَّتِكَ.
أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّكَ لَسْتَ بِسَابِقِ أَجَلَكَ (1)
اما بعد تو بر مرگت پیشی نخواهی جست.
نکته ها
در علم و قدرت خداوند در مجموعه آفرینش برای هر انسانی دوران مشخصی وجود دارد و آگاهی از این که اجل هر انسانی در علم الهی مقدر شده و تغییر ناپذیر است انسان را از آرزوهای دور و دوراز و حرص باز می دارد. (2)
در فرهنگ قرآن به دو اجل مسمی (حتمی) و معلق اشاره شده است. اجل مسمی به این معناست که برای هر چیزی زمان مشخصی است که با سرآمد آن عمر آن پایان می یابد و همه آفریده های الهی را شامل می شود و اجل معلق قابل تغییر است و خداوند خود را منشأ اصلی تغییر اجل ها معرفی می کند. البته تغییر در اجل معلق و تاخیر در آن نیازمند زمینه ها و بسترهایی است که شخص خود با اعمال و رفتارش به آن شکل می بخشد. (3)
مشابه
وَلِكُلِّ أُمَّةٍ أَجَلٌ فَإِذا جاءَ أَجَلُهُمْ لا يَسْتَأْخِرُونَ سَاعَةً وَلا يَسْتَقْدِمُون (4)هر امتی را مدت عمری است چون اجلشان فراز آید، یک ساعت پیش و پس نشوند. وَ ما مِنْ دَابَّةٍ فِي الْأَرْضِ إِلا عَلَى اللهِ رِزْقُها (5)هیچ جنبنده ای در روی زمین نیست، جز آن که روزی او بر عهده خداست.
وَ لَا مَرْزُوقِ مَا لَيْسَ لَكَ و رزقی که روزی تو نیست به تو نخواهند داد.
مشابه
أَ هُمْ يَقْسِمُونَ رَحْمَتَ رَبِّكَ نَحْنُ قَسَمْنا بَيْنَهُمْ مَعيشَتَهُمْ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيا (1)آيا آن ها رحمت پروردگارت را تقسیم می کنند ما معیشت آن ها را در حیات دنیا در میان آنان تقسیم کردیم.
وَاعْلَمْ بِأَنَّ الدَّهْرَ يَوْمَانِ يَوْمٌ لَكَ وَيَوْمٌ عَلَيْكَ آگاه باش روزگار دو روز است روزی به نفع تو و روزی به ضرر تو.
نکته
طبیعت زندگی به گونه ای است که برنامه ثابت و یکنواخت ندارد همیشه باید در انتظار تغییر و دگرگونی بود نه به داشته ها دل خوش کرد که ممکن است هر لحظه از دست برود و نه به نداشته ها غمگین بود که ممکن است ناگهانی به دست آید. (2)
وَ أَنَّ الدُّنْيَا دَارُ دُوَلِ (3) و دنیا خانه ای است که دست به دست می گردد.
فَمَا كَانَ مِنْهَا لَكَ أَتَاكَ عَلَى ضَعْفِكَ وَ مَا كَانَ مِنْهَا عَلَيْكَ لَمْ تَدْفَعْهُ بِقُوَّتِک آن چه از دنیا نصیب توست به تو می رسد هر چند ناتوان باشی و آن چه به ضرر توست با نیروی خود قدرت دفعش را نخواهی داشت.
مشابه
إِنْ يَمْسَسْكُمْ قَرْحٌ فَقَدْ مَسَّ الْقَوْمَ قَرْحٌ مِثْلُهُ وَ تِلْكَ الْأَيَّامُ نُدَاوِلُهَا بَيْنَ النَّاسِ وَلِيَعْلَمَ اللَّهُ
الَّذِينَ آمَنُوا وَ يَتَّخِذَ مِنْكُمْ شُهَداءَ وَ اللهُ لا يُحِبُّ الظَّالِمین (1)اگر بر شما زخمی رسید، به آن قوم نیز هم چنان زخمی رسیده است. و این روزگار است که هر دم آن را به مراد کسی می گردانیم تا خدا کسانی را که ایمان آورده اند بشناسد و از شما گواهان گیرد. و خدا ستمکاران را دوست ندارد
1) آل عمران، 140.
شناسنامه نامه
تاریخ زمان و مکان وقوع: پیش از صفین در کوفه سال 37 هجری
مخاطب: معاویه
علت مکاتبه: ارشاد و هشدار
موضوع: اخلاقی
هدف و نتیجه: خیرخواهی امام علیه السلام در هدایت معاویه (1)
از نامه های آن حضرت است به معاویه در این نامه امیرالمؤمنین حقیقتی را روشن می کند تا معاویه بداند که امام فریب توطئه ها و دسیسه های او و مشاوران توطئه گرش را نخورده و به خوبی او و شیطان های آموزش دهنده اش را می شناسد و اگر اقدام قاطعی نمی کند تنها برای باز نگاه داشتن روزنه امید به روی مردم و حقیقت خواهان است.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص155.
أَمَّا بَعْدُ فَإِنِّى عَلَى التَّرَدُّدِ فِي جَوَابِكَ وَ الِاسْتِمَاعِ إِلَى كِتَابِكَ لَمُوَهِّنَّ رَأيِي وَ مُخَطَّيٌّ فِرَاسَتِي وَ إِنَّكَ إِذْ تُحَاوِلُنِي الْأُمُورَ وَ تُرَاجِعُنِي السُّطُورَ كَالْمُسْتَثْقِلِ النَّائِمِ تَكْذِبُهُ أَحْلَامُهُ وَ الْمُتَحَيَّرِ الْقَائِمِ يَبْهَظُهُ مَقَامُهُ لَا يَدْرِي أَ لَهُ مَا يَأْتِي أَمْ عَلَيْهِ وَ لَسْتَ بِهِ غَيْرَ أَنَّهُ بِكَ شَبِيةٌ وَ أُقْسِمُ بِاللَّهِ إِنَّهُ لَوْ لَا بَعْضُ الِاسْتِبْقَاءِ لَوَصَلَتْ مِنِّي إِلَيْكَ إِلَيْكَ مِنِّى قَوَارِعُ تَقْرَعُ الْعَظْمَ وَ تَنْهَسُ تَهْلِسُ اللَّحْمَ وَاعْلَمْ أَنَّ الشَّيْطَانَ قَدْ تَبَطَكَ عَنْ أَنْ تُرَاجِعَ أَحْسَنَ أُمُورِكَ وَ تَأْذَنَ لِمَقَالِ [نَصِيحِكَ] نَصِيحَتِكَ وَ السَّلَامُ لِأَهْلِه.
أَمَّا بَعْدُ فَإِنِّى عَلَى التَّرَدُّدِ فِي جَوَابِكَ وَ الِاسْتِمَاع إِلَى كِتَابِكَ لَمُوَفِّنْ رَأْيِي وَ مُخَطَّنٌ فِرَاسَتِي (1)
مُخَطَّى فِرَاسَتی: تخطئه کننده فراستم
اما بعد، من در جواب های پیاپی به تو و گوش دادن به نامه ات رأیم را بی نتیجه دانسته، و فراستم را تخطئه می کنم.
نکته
امام در پاسخگویی به نامه های معاویه وظیفه اخلاقی و شرعی خود را انجام می داد و این شدت تواضع حضرت است که رأی خود را سست و زیرکی و درایت خود را خطا قلمداد می کند. (2)
مشابه
إِنَّكَ لا تُسْمِعُ الْمَوْتَى وَ لا تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعاءَ إِذا وَلَّوْا مُدْبِرین (3)مسلماً تو نمی توانی سخنت را به گوش مردگان برسانی و نمی توانی کران را هنگامی که روی برمی گردانند و پشت می کنند فراخوانی!
وَ إِنَّكَ إِذْ تُحَاوِلُنِي الْأُمُورَ وَ تُرَاجِعُنِي السُّطُورَ كَالْمُسْتَشْقِلِ النَّائِمِ تَكْذِبُهُ أَحْلَامُهُ (1) تو در اموری که از من درخواست داری و نامه هایی که برای پاسخ گرفتن به جانب من می فرستی، کسی را می مانی که به خواب سنگین فرو رفته و خواب های بی پایه اش دروغ از آب در می آید.
تشبیه
مشبه: وضعیت روانی معاویه
مُشبَّه به: کسی که به خواب فرو رفته است
وجه شَبَه: اما موضعیت روانی معاویه را به کسی تشبیه کرده است که در خواب سنگینی فرو رفته و در رویاهای دروغین خویش غوطه می خورد بدون این که در عالم واقع بهره ای برای خود داشته باشد به این معنا که خیالات و آرزوهای معاویه برای رسیدن به خلافت خواب های آشفته ای هستند که هرگز تعبیر ندارند. سرنوشت شومی به دلیل عدم اعتقاد به معاد
وَ الْمُتَحَيّرِ الْقَائِمِ يَبْهَظُهُ مَقَامُهُ لَا يَدْرِى أَلَهُ مَا يَأْتِي أَمْ عَلَيْهِ وَ لَسْتَ بِهِ غَيْرَ أَنَّهُ (2) و چون سرگردان به پا ایستاده ای که ایستادنش او را به سنگینی و سختی انداخته نمی داند آن چه او را پیش می آید آیا به سود اوست یا به زیان او.
نکته
عبارت «وَ لَسْتَ بهِ غَيْرَ أَنَّهُ» این را می رساند که امام به جای این که بگوید تو شبیه به چنین شخص گمراهی هستی می گوید او شبیه تو است اشاره به این که تو در این گمراهی و سرگردانی اصل و اساس محسوب می شوی و گمراهان شبیه تو اند. (3)
تشبیه
مشبّه: معاويه
مشبه به: فرد گمراه
1) تُحَاوِلُنِى الْأُمُورَ: از من اموری را طلب کردی از ریشۀ «مُحاوله» به معنای طلب کردن چیزی یا طلب کردن توام با حیله است و در این جا معنای دوم مناسب تر است.
2) يَبْهَظُهُ: موجب دشواری می شود؛ به سختی می اندازد؛ از ریشهٔ «بهظ» به معنای سنگین کردن و فشار آوردن؛ بهظه: أثقله.
3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 11، ص 400.
وجه شبه: امام معاویه را به شخص سرگردانی تشبیه کرده است که نه توان اقامت در جایش را دارد و نه قدرت بر تصمیم گیری جهت حرکت به سوی مقصدی و از آینده نیز بیمناک و نگران است.
بِكَ شَبِيه وَ أَقْسِمُ بِاللَّهِ إِنَّهُ لَوْ لَا بَعْضُ الِاسْتِبْقَاءِ لَوَصَلَتْ إِلَيْكَ مِنِّي قَوَارِعُ تَقْرَعُ الْعَظْمَ وَ [تَنْهَسُ] تَهْلِسُ اللَّحْمَ (1)
تَهْلِسُ اللَّحْمَ: گوشت را آب می کند؛ از ریشه «هلس» به معنای بیماری سل است بعضی «هلاس» را به معنای بیماری هایی که سبب لاغری می شود گرفته اند و از آن جایی که بیماری سل شخص مبتلا را لاغر می کند در مورد این بیماری به کار رفته است.
تُرَاجِعُنِي السُّطُور: پی در پی به من نوشته ها را بر می گردانی؛ پی در پی به من نامه نگاری می کنی؛ سطور: جمع سطر به معنای سطرهای نامه است و در این جا «با» در تقدیر است یعنی با سطور نامه خود پیوسته به من مراجعه می کنی و مطالبه مقامات داری
كَالْمُسْتَثْقِل النَّائِمِ: کسی که به خواب سنگینی فرورفته.
تَكْذِبُهُ أَحْلَامُهُ: خواب هایش به او دروغ می گویند؛ کنایه از این که خواب های نادرست می بیند.
تو همانند چنین کسی نیستی ولی او شبیه توست به خدا قسم اگر علاقه ام به باقی ماندن مردم مؤمن نبود ضربات کوبنده ای از طرف من به تو می رسید که استخوان را بکوبد و گوشت را آب کند.
نکته
مقصود از آن سختی های جنگ است و این که سختی های آن استخوان را درهم می شکند و گوشت را می زداید کنایه آورده از شدّت و سختی جنگ. (2)
وَ اعْلَمْ أَنَّ الشَّيْطَانَ قَدْ تَبَطَكَ عَنْ أَنْ تُرَاجِعَ أَحْسَنَ أُمُورِكَ وَ تَأْذَنَ لِمَقَالِ انَصِيحِكَ] نَصِيحَتِكَ وَ السَّلَامُ لِأَهْلِهِ (3)
1) الِاسْتِبْقَاءِ: خواستار بقای تو هستم؛ باقی گذاشتن چیزی است و گاه به معنای رحم کردن آمده است. قوَارِعُ: حوادث ناگوار؛ جمع قارعه» به معنای حادثه سخت و کوبنده است؛ از ریشهٔ «قرع» به معنای کوبنده؛ الشدائد تَقْرَعُ الْعَظمَ: استخوانها را در هم می کوبد.
2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 7، ص594
3) تبط: تو را باز داشت؛ از ریشهٔ «تثبیط» به معنای جلوگیری از انجام کاری؛ ثبطه عن كذا: شغله. تَأْذَنَ: گوش دهی؛ بفتح الذال: تسمع.
آگاه باش که شیطان تو را از این که به بهترین امورت بازگردی و گفتار نصیحت کننده خود را بشنوی باز داشته و سلام بر اهلش.
نکته
گاه شیطان بر بعضی از افراد به گونه ای مسلط می شود که همه راه های توبه و بازگشت از راه غلط را بر روی او می بندد و هیچ موعظه و ارشادی بر او تأثیر نمی گذارد. کسی که از روی لجاجت خود را به خواب زده نمی توان بیدار کرد. (1)
مشابه
وَ مَنْ يَتَّخِذِ الشَّيْطَانَ وَلِيًّا مِنْ دُونِ اللَّهِ فَقَدْ خَسِرَ خُسْراناً مُبینا (2)و هرکس که به جای خدا شیطان را به دوستی برگزیند زیانی آشکار کرده است.
شناسنامه نامه
تاریخ، زمان و مکان وقوع: قبل از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله در مدینه سال 10 هجری
مخاطب: قبایل ربیعه و یمن
علت مکاتبه: فرمان حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله در گسترش اسلام در یمن
موضوع: تاریخی سیاسی
هدف و نتیجه: تنظیم عهدنامه صلح مابین قبایل همدان و مذحج توسط شخص حضرت امیر علیه السلام (1)
گزیده ای از پیمان نامه ای است که امام میان قبیله های یمن و ربیعه نوشته است. چون پیامبر (صلی الله علیه و آله) امیرالمؤمنین را یک بار در سال هشتم پس از فتح مکه و بار دیگر در سال دهم هجرت برای از میان برداشتن اختلافات میان قبایل به یمن فرستاد و امام این پیمان نامه را در یمن نوشته سپس در مکه برای زیارت خانه خدا به پیامبر پیوسته است.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص 136
هَذَا مَا اجْتَمَعَ عَلَيْهِ أَهْلُ الْيَمَنِ حَاضِرُهَا وَ بَادِيهَا وَ رَبِيعَةُ حَاضِرِهَا وَ بَادِيهَا أَنَّهُمْ عَلَى كِتَابِ اللَّهِ يَدْعُونَ إِلَيْهِ وَيَأْمُرُونَ بِهِ وَيُجِيبُونَ مَنْ دَعَا إِلَيْهِ وَ أَمَرَ بِهِ لَا يَشْتَرُونَ هِ ثَمَناً قَلِيلًا وَ لَا يَرْضَوْنَ بِهِ بَدَلًا وَ أَنَّهُمْ يَدٌ وَاحِدَةٌ عَلَى مَنْ خَالَفَ ذَلِكَ وَ تَرَكَهُ - وَ أَنَّهُمْ أَنْصَارٌ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ دَعْوَتُهُمْ وَاحِدَةٌ لَا يَنْقُضُونَ عَهْدَهُمْ لِمَعْتَبَةِ عَاتِبٍ وَ لَا لِغَضَبِ غَاضِبٍ وَلَا لِاسْتِذْلَالِ قَوْمٍ قَوْماً وَ لَا لِمَسَبَّةِ قَوْمٍ قَوْمًا عَلَى ذَلِكَ شَاهِدُهُمْ وَغَائِبُهُمْ وَ سَفِيهُهُمْ وَ عَالِمُهُمْ وَ حَلِيمُهُمْ وَ جَاهِلُهُمْ ثُمَّ إِنَّ عَلَيْهِمْ بِذَلِكَ عَهْدَ اللَّهِ وَ مِيثَاقَهُ إِنَّ عَهْدَ اللَّهِ كَانَ مَسْئُولًا وَكَتَبَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِب .
هَذَا مَا اجْتَمَعَ عَلَيْهِ أَهْلُ الْيَمَنِ حَاضِرُهَا وَ بَادِيهَا وَ رَبِيعَةُ حَاضِرُهَا وَ بَادِيهَا أَنَّهُمْ عَلَى كِتَابِ اللهِ يَدْعُونَ إِلَيْهِ وَ يَأْمُرُونَ بِهِ (1)
این عهدی است که شهر نشین و بادیه نشین اهل یمن و مقیم و بیابان گرد قبیله ربیعه بر آن اتفاق کرده اند به این که کتاب خدا را پیروی نمایند و به آن دعوت کنند و مردم را به آن دستور دهند.
نکته
این پیمان را امام برای پایان دادن به اختلافات بین دو قبیله ایجاد کرد و زیربنای این عهدنامه را و عامل اصلی وحدت و اتحاد را قرآن شمرده است. (2)
وَ يُجِيبُونَ مَنْ دَعَا إِلَيْهِ وَ أَمَرَ بِهِ (3)
1) الْيَمَنِ: سرزمینی است در جنوب جزیره العرب که محل ظهور یکی از تمدن های بسیار کهن است. این واژه به تمام فرزندان قحطان که چند قبیله را تشکیل می دهند نیز اطلاق می شود و در این جا بیشتر ناظر به معنای دوم است زیرا در مقابل قبیله ربیعه قرار گرفته است؛ کلّ من ولده قحطان نحو حمیر و عک و جذام و كندة والازد و غيرهم. حَاضِر شهر نشین به افراد شهرنشین گفته می شود که در شهر حضور دارند؛ أهل القرى والمدن بادی صحرانشین؛ به ساکنان بادیه و بیابان نشین ها اطلاق می گردد؛ سكّان البدو ربيعَةُ: نام فرزند نزار بن معد بن عدنان اسست و قبایلی از او سرچشمه گرفته اند؛ هو ربيعة بن نزار بن معد بن عدنان و هم بکر و تغلب و عبد القيس.
2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج11، ص411.
3) يُجِيبُونَ: جواب می دهند.
و از هرکس به قرآن دعوت نمود و به آن فرمان داد قبول کنند.
لَا يَشْتَرُونَ بِهِ ثَمَناً قَلِيلًا وَ لَا يَرْضَوْنَ بِهِ بَدَلًا (1)
آن را به هیچ قیمتی معامله نکنند و به جای آن چیزی را نپذیرند.
وَ أَنَّهُمْ يَدٌ وَاحِدَةٌ عَلَى مَنْ خَالَفَ ذَلِكَ وَ تَرَكَهُ أَنْصَارُ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ دَعْوَتُهُمْ وَاحِدَةٌ و بر علیه کسی که با قرآن مخالفت کرده و آن را ترک نماید متحد و یار یکدیگر و همصدا باشند. نکته ها
عبارت «لا يشترون به ثمنا» کنایه از پایبندی و عمل به قرآن است. (2)
جامعه اسلامی که قرآن را محور تصمیم گیری ها و و مراودات خود قرار داده است با کسانی که حقایق این کتاب آسمانی را زیر پا بگذارند به طور یکپارچه و متحد مخالفت خواهد کرد. (3)
مشابه
يُدْعَوْنَ إِلى كِتابِ اللَّهِ لِيَحْكُمَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ يَتَوَلَّى فَرِيقٌ مِنْهُمْ وَ هُمْ مُعْرِضُونَ (4)چون دعوت شدند تا کتاب خدا درباره آن ها حکم کند گروهی از ایشان بازگشتند و اعراض کردند يا قَوْمَنا أَجِيبُوا داعِيَ اللَّهِ وَ آمِنُوا بِهِ يَغْفِرْ لَكُم (5)قوم ما، این دعوت کننده به خدا را پاسخ گویید و به او ایمان بیاورید تا خدا گناهانتان را بیامرزد. وَلا تَشْتَرُوا بِآيَاتِى ثَمَناً قَليلاً وَ إِيَّايَ فَاتَّقُون (6)و آیات مرا به بهای اندک مفروشید و از من بیمناک باشید.
لَا يَنْقُضُونَ عَهْدَهُمْ لِمَعْتَبَةِ عَاتِبٍ وَ لَا لِغَضَبٍ غَاضِبٍ وَ لَا لِاسْتِذْلَالِ قَوْمٍ قَوْماً (1)
لاسْتِذْلال: خوار کردن.
پیمان خود را به خاطر سرزنش کسی، یا خشم شخصی، یا خوار نمودن و ناسزا گفتن گروهی به گروه دیگر نشکنند.
نکته
عبارت «لَا لِاسْتِذْلَالِ قَوْمٍ قَوْماً» یعنی بدان جهت که قبیله دیگر، افراد قوم و قبیله آنان را خوار شمرده و یا دشنام داده است پیمان شکنی نمی کنند. (2)
مشابه
وَ الَّذِينَ يَنْقُضُونَ عَهْدَ اللَّهِ مِنْ بَعْدِ میثاقه (3)و آنان که پیمان خدا را پس از استوار کردنش می شکنند.
وَ لَا لِمَسَبَّةِ قَوْمٍ قَوْماً عَلَى ذَلِكَ شَاهِدُهُمْ وَ غَائِبُهُمْ وَ سَفِيهُهُمْ وَ عَالِمُهُمْ وَ حَلِيمُهُمْ وَ جَاهِلُهُمْ (4)
بر این پیمان نامه حاضر و غایب نادان و دانا عاقل و جاهلشان متعهدند.
ثُمَّ إِنَّ عَلَيْهِمْ بِذَلِكَ عَهْدَ اللَّهِ وَ مِيثَاقَهُ إِنَّ عَهْدَ اللَّهِ كَانَ مَسْئُولًا وَ كَتَبَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طالب عهد خدا و پیمانش با این پیمان نامه بر عهده ایشان است همانا از عهد خدا پرسش خواهد شد. و این پیمان نامه را علی بن ابی طالب نوشت
نکته
اشاره به این که گرچه این پیمان نامه بین دو قبیله ربیعه و یمن منعقد شده ولی در واقع
نوعی پیمان الهی است زیرا آن ها در پیشگاه خدا متعهد شده اند که این پیمان را نشکنند و به آن وفادار باشند. (1)
مشابه
وَ لَقَدْ كانُوا عاهَدُوا اللَّهَ مِنْ قَبْلُ لا يُوَلُّونَ الْأَدْبارَ وَ كانَ عَهْدُ اللَّهِ مَسْؤُلا (2)اینان پیش از این با خدا پیمان بسته بودند که در جنگ به دشمن پشت نکنند. خدا از پیمان خود بازخواست خواهد کرد. قَالَ رَسُولُ اللَّهِ: عِدَةُ الْمُؤْمِنِ أَخُذُ بِالْيَدِ يَحُثُ عَلَى الْوَفَاءِ بِالْمَوَاعِيدِ وَ الصِّدْقِ فِيهَا (3)وعده مؤمن در حکم تعهد پرداخت است وادار کند بوفاکردن بوعده ها و انجام آن ها مقصودش اینست که چون مؤمن وعده دهد اعتماد بدان بمانند آنست بدست آورده است.
شناسنامه نامه
تاریخ زمان و مکان وقوع: اوایل حکومت امام علیه السلام؛ مدینه اواخر سال 35 هجری
مخاطب: معاویه
علت مکاتبه: تعیین تکلیف کارگزاران پیشین و اعلام مواضع
موضوع: سیاسی
هدف و نتیجه: علنی ساختن نیات پلید و طغیان معاویه نسبت به خلیفه بر حق (1)
از نامه های آن حضرت است که در آغاز بیعت مردم با آن حضرت به خلافت، از مدینه به معاویه نوشت. هدف از این نامه آن بوده است که از معاویه هر چه زودتر بیعت گرفته شود زیرا اگر کار به درازا کشد مشکلات بیشتر در پیش خواهد بود.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص139
مِنْ عَبْدِ اللَّهِ عَلِيٌّ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ إِلَى مُعَاوِيَةَ بْنِ أَبِي سُفْيَانَ أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ عَلِمْتَ إِعْذَارِى فِيكُمْ وَإِعْرَاضِي عَنْكُمْ حَتَّى كَانَ مَا لَا بُدَّ مِنْهُ وَلَا دَفْعَ لَهُ وَ الْحَدِيثُ طَوِيلٌ وَالْكَلَامُ كَثِيرٌ وَقَدْ أَدْبَرَ مَا أَدْبَرَ وَ أَقْبَلَ مَا أَقْبَلَ فَبَايِعْ مَنْ قِبَلَكَ وَ أَقْبِلْ إِلَيَّ فِي وَفْدٍ مِنْ أَصْحَابِكَ وَ السَّلَام.
مِنْ عَبْدِ اللَّهِ عَلِيٌّ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ إِلَى مُعَاوِيَةَ بْنِ أَبِي سُفْيَانَ از بنده خدا علی علیه السلام یر مؤمنان به معاویه پسر ابوسفیان.
أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ عَلِمْتَ إِعْذَارِى فِيكُمْ وَ إِعْرَاضِي عَنْكُمْ حَتَّى كَانَ مَا لَا بُدَّ مِنْهُ وَلَا دَفْعَ لَهُ (1)اما بعد، عذر و حجتم را در رابطه با شما و روی گردانیم را از شما آگاهی، تا به وقوع پیوست آن چه که از آن چاره ای نبود و جلوگیری از آن امکان نداشت. نکته ها
معاویه با این که از مرکزیت اسلام دور بود ولی از آن جهت که از بستگان عثمان و منصوب از طرف او در سرزمین شام علل و عوامل قتل عثمان را به خوبی متوجه بود و می دانست که علی هیچ نقشی در قتل عثمان نداشته و بیشترین تلاش را برای جلوگیری از قتل او به کار گرفته است. (2)
عبارت «فَقَدْ عَلِمْتَ إِعْذَارِى فِيكُمْ» اشاره به همان خیر خواهی هایی دارد که در حق عثمان انجام داده است که در رأس همه آن ها تأکید امام بر بازگشت خلیفه از خطاها و اصلاح مفاسدی بود که در تشکیلات خلافت وجود داشت. (3)
عبارت «وَ إِعْرَاضِي عَنْكُمْ» اشاره به این دارد که صحابه اجماع کردند و مردم در خانه حضرت اجتماع نمودند تا این که بیعت صورت گرفت در حالی که امام تمایلی به پذیرش آن نداشت. (4)
وَ الْحَدِيثُ طَوِيلٌ وَ الْكَلَامُ كَثِيرٌ وَقَدْ أَدْبَرَ مَا أَدْبَرَ وَ أَقْبَلَ مَا أَقْبَلَ فَبَايِعُ مَنْ قِبَلَكَ وَ أَقْبِلْ إِلَيَّ فِي وَفْدِ مِنْ أَصْحَابِكَ وَ السَّلَامِ (1)
مَنْ قِبَلَک: کسی که در برابر توست
وَفْدِ: گروه؛ گروهی که به عنوان نماینده پیش کسی می روند؛ الواردون علی الملک.
داستان طولانی و سخن بسیار است گذشته گذشت و آمد آن چه آمد، از آنان که نزد تواند برای من بیعت گیر و با گروهی از یارانت به سوی من بیا. والسلام.
نکته ها
اشاره به این که فعلا مشکل مهم مسلمانان مساله بیعت و تحکیم پایه های حکومت اسلامی است مسائل فرعی را باید برای وقت دیگر گذارد باید با یارانت به صفوف مسلمانان بپیوندی که همه جز اندکی با من بیعت کردند. (2)
عبارت «فَبَايِعْ مَنْ قِبَلَكَ» اشاره به این که تو از طرف من با یارانت بیعت کن. (3)
شناسنامه نامه
تاریخ، زمان و مکان وقوع: پس از نبرد جمل؛ در بصره سال 36 هجری
مخاطب: عبدالله بن عباس
علت مکاتبه: نصب ابن عباس به فرمان برداری بصره
موضوع: سیاسی اخلاقی
هدف و نتیجه: راهنمایی و ارشاد حکومتی؛ نصب فرماندار جدید بصره (1)
از سفارشات آن حضرت است به عبد الله بن عباس وقتی که او را در بصره به جای خود قرار داد. هنگامی که امام پس از جنگ جمل وارد بصره شد و در طول یک ماه اوضاع نابسامان شهر را سروسامان داد چون مردم بصره اطمینان یافتند که امیرالمؤمنین قصد انتقام جویی از مخالفان خود را در بصره ندارد و کینه ای هم از کسانی که به جنگ او برخاستند ندارد. وارد کوفه شد که آن جا را مرکز خلافت خود کند و برای ادامه این سیاست عبدالله بن عباس را که دست پرورده امام بود در بصره گماشت.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص145.
سَعَ النَّاسَ بِوَجْهِكَ وَ مَجْلِسِک و حُكْمِكَ وَ إِيَّاكَ وَ الْغَضَبَ فَإِنَّهُ طَيْرَةٌ مِنَ الشَّيْطَانِ وَ اعْلَمْ أَنَّ مَا قَرَّبَكَ مِنَ اللَّهِ يُبَاعِدُكَ مِنَ النَّارِ وَ مَا بَاعَدَكَ مِنَ اللَّهِ يُقَرِّبُكَ مِنَ النَّارِ.
سَعِ النَّاسَ بِوَجْهِكَ وَ مَجْلِسِكَ وَ حُكْمِكَ (1) در برخورد با مردم و در نشستن با ایشان و داوری میان آنان گشاده رو باش.
نکته
برترین انتظاری که مردم از نمایندگان حکومت دارند برخورد عادلانه با اقشار و طبقات مختلف و دوری از تبعیض و ستم به زیردستان و آحاد جامعه است. (2)
مشابه
قَالَ رَسُولُ اللَّهِ: إِنَّكُمْ لَنْ تَسَعُوا النَّاسَ بِأَمْوَالِكُمْ فَسَعُوهُمْ بِأَخْلَاقِكُمْ (3)شما نمی توانید به وسیله اموالتان به همگی مردم بهره برسانید پس به وسیلۀ اخلاقتان ایشان را بهره مند سازید.
وَ إِيَّاكَ وَالْغَضَبَ فَإِنَّهُ طَيْرَةٌ مِنَ الشَّيْطَانِ (4)
از خشم حذر کن، که آن سبکسری و انگیزه شیطانی است.
مشابه
قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله الْغَضَبُ يُفْسِدُ الْإِيمَانَ كَمَا يُفْسِدُ الْخَلُّ الْعَسَلَ (5)رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: غضب ایمان را فاسد کند چنان که سرکه عسل را. عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عَلَيْهِ السَّلَامُ قَالَ: إِنَّ هَذَا الْغَضَبَ جَمْرَةٌ مِنَ الشَّيْطَانِ، تُوقَدُ فِي قَلْبِ ابْنِ آدَمَ،
1) سَع النَّاسَ بِوَجْهِک: با روی گشاده با مردم رفتار کن
2) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص426.
3) من لا يحضره الفقیه، ج 4، ص 376.
4) إِيَّاكَ وَ الْغَضَبَ: از خشم و غضب بپرهیز. طيْرَةٌ: سبکی و کم عقلی؛ شیطانی و خفت عقل؛ طیره فال بد زدن و در این جا مناسب همان معنای اول است زیرا در حال غضب انسان حالت سبک مغزی شیطانی پیدا می کند
5) الکافی (ط، الإسلامية)، ج2، ص302.
وَ إِنَّ أَحَدَكُمْ إِذَا غَضِبَ احْمَرَّتْ عَيْنَاهُ، وَ انْتَفَخَتْ أَوْدَاجُهُ، وَ دَخَلَ الشَّيْطَانُ فِيهِ (1)امام باقر عليه السّلام فرمود: (این غضب) (و خشمی که در وجود شماست) شراره ای است شیطانی که در دل آدمیزاد شعله ور می شود و چون کسی از شما خشمگین شود، چشمانش سرخ شود و رگ های گردنش ورم کند و شیطان در وجودش در آید.
وَ اعْلَمْ أَنَّ مَا قَرَّبَكَ مِنَ اللَّهِ يُبَاعِدُكَ مِنَ النَّارِ وَ مَا بَاعَدَكَ مِنَ اللَّهِ يُقَرِّبُكَ مِنَ النَّارِ (2)آگاه باش آن چه تو را به خدا نزدیک کند از آتش جهنّم دور می نماید، و آن چه تو را از خدا دور کند به آتش نزدیک خواهد نمود.
نکته
تقید به انجام فرائض دینی و رعایت تقوای الهی هنگام مواجه با خواسته های نفسانی آنچنان که انسان را به خدا نزدیک می کند او را از خشم و غضب خدا دور می سازد و در نتیجه از آتش خشم الهی او را حفظ می نماید. (3)
مشابه
عَنْ أَبِي جَعْفَرِ عَلَيْهِ السَّلَامُ، قَالَ: خَطَبَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ النَّاسَ فِي حِجَّةِ الْوَدَاعٍ، فَقَالَ: أَيُّهَا النَّاسُ، إِنَّهُ - وَ اللَّهِ - مَا مِنْ شَيْءٍ يُقَرِّبُكُمْ مِنَ الْجَنَّةِ وَيُبَاعِدُكُمْ مِنَ النَّارِ إِلَّا وَقَدْ أَمَرْتُكُمْ بِهِ، وَ مَا مِنْ شَيْءٍ يُقَرِّبُكُمْ مِنَ النَّارِ وَيُبَاعِدُكُمْ مِنَ الْجَنَّةِ إِلَّا وَقَدْ نَهَيْتُكُمْ عَنْه (4)رسول خدا صلی الله علیه و آله در سخنرانی حجة الوداعش فرمود: آیا مردم به خدا هیچ چیزی نیست که شما را به بهشت نزدیک و از دوزخ دور کند جز آن که به شما فرمان دادم بدان، و هیچ چیزی نیست که شما را به دوزخ نزدیک و از بهشت دور کند جز آن که شما را از آن نهی کردم
شناسنامه نامه
تاریخ، زمان و مکان وقوع: اوایل حکومت امام در مدینه سال 35 هجری
مخاطب: امیران و فرماندهان لشکر
علت مکاتبه: ارشادی و راهنمایی
موضوع: نظامی، اخلاقی
هدف و نتیجه: آموزش و اصلاح رفتارهای مدیریتی (1)
امام علیه السلام فرماندهان را از بازداشتن افراد خود از حق و رفتار به باطل با آنان برحذر داشته است و خاطر نشان کرده است که همین امر باعث نابودی همگنان پیشین ایشان بوده است. امام در این نامه یک اصل از تقدیر علمی تاریخ را آموزش می دهد: در هر اجتماعی که فرمانروایان کشوری و فرماندهان لشکری هر دو منشأ قدرت و مسئول اداره مردم هستند حق طبیعی مردم را از آنان بازداشتند و از به کار بردن و سود جستن از حقوق گوناگون بی بهره ساختند و مردم مجبور می شوند با پول و و اگر ندارند با تملق و چرب زبانی و ستایش حاکمان حق خود را بخرند و چون این شیوه برای به دست آوردن حق شیوه باطلی است خود به باطلهای دیگر می انجامد در نتیجه این فرماندهان و قدرتمندان هستند که مردم را از حق بی بهره ساخته اند.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص139.
أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّمَا أَهْلَكَ مَنْ كَانَ قَبْلَكُمْ أَنَّهُمْ مَنَعُوا النَّاسَ الْحَقَّ فَاشْتَرَوْهُ وَ أَخَذُوهُمْ بالْبَاطِل فَاقْتَدَوْه.
أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّمَا أَهْلَكَ مَنْ كَانَ قَبْلَكُمْ أَنَّهُمْ مَنَعُوا النَّاسَ الْحَقَّ فَاشْتَرَوْهُ (1)
اما بعد، پیشینیان را این معنی به تباهی کشید که مردم را از حق باز داشتند، آن ها هم حق را به دنیا فروختند.
نکته
اشاره به این دارد که هنگامی که حاکمان حاضر نشوند حق مردم را از طریق صحیح به آن ها بدهند مردم برای رسیدن به حق خود از طریق فاسد وارد می شوند. (2)
مشابه
وَ شَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْس (3)او را به بهای اندک، به چند درهم فروختند. امام على علیه السلام: مَنِ اسْتَبَدَّ بِرَأيِهِ هَلَک (4)و هرکه خودرایی نمود (در کار مشورت نکرد) تباه گشت.
وَأَخَذُوهُمْ بِالْبَاطِل فَاقْتَدَوه (5)
دیگر آن که مردم را به باطل بردند، آن ها هم باطل را پیروی کردند.
نکته
عبارت «أَخَذُوهُمْ بِالْبَاطِلِ» یعنی فرمانروایان پیشین با مردم بر باطل رفتار کردند، آنان نیز از باطل پیروی نمودند و راه کسانی را رفتند که آن ها را به باطل برده بودند. (6)
قرآن کریم.
نهج البلاغه.
انصاری، محمدعلی فروغ حکمت، ج 1-3، مشهد بیان هدایت نور، 1397.
امین، سیدمحسن، اعیان الشیعه، ج 1، بیروت: دارالتعارف، 1403ق.
اربلی، علی بن عيسى، كشف الغمة فى معرفة الأئمة (طالقديمة)، ج1، تبريز: بنی هاشمی، 1381ق.
ابن طاووس، على بن موسى، إقبال الأعمال (ط - القديمة)، ج 3، تهران: دار الكتب الإسلاميه 1409ق.
ابن شهر آشوب، مناقب آل أبیطالب علیهم السلام، ج 4، بیجا جمع احياء الثقاه الاسلاميه، 1412ق.
ابن شعبه حرانی حسن بن علی تحف العقول، ج1، قم: جامعه مدرسین، 1404ق.
ابن بابويه، محمد بن على معانى الأخبار، ج1، قم انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، 1403ق.
ابن بابویه محمد بن علی علل الشرائع، ج 2، قم کتاب فروشی داوری، 1385.
ابن بابویه، محمد بن علی الخصال، ج 1، قم: جامعه مدرسین، 1362.
ابن بابویه، محمد بن على التوحيد للصدوق)، ج 1، قم جامعه مدرسین، 1398ق.
ابن بابویه، محمدبن على الأمالي (للصدوق)، تهران: کتابچی، 1376.
ابن اثیر جزری مبارک بن محمد النهاية في غريب الحديث و الأثر، قم: مؤسسه مطبوعاتی اسماعیلیان، 1367.
ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج1، ترجمه محمودرضا افتخار زاده، تهران: انتشارات مدبر، 1393
ابن ابی یعقوب،احمد تاریخ یعقوبی، ج 2، قم: معارف، 1396
برقی احمد بن محمد بن خالد المحاسن، ج1، قم: دار الكتب الإسلامية، 1371ق.
بحرانی، ابن میثم شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج1، مترجم محمدصادق عارف، مشهد: بنیاد پژوهش های اسلامی، 1375
تمیمی آمدی، عبدالواحد بن محمد غرر الحكم و درر الكلم، ج1، قم: دارالکتاب الاسلامی، 1410ق.
جواهری، محمدرضا، شناسنامه نهج البلاغه، ج1، بی جا: میکائیل، 1393.
جعفری، محمدتقی، ترجمه و تفسیر نهج البلاغه علامه جعفری)، ج6، تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامی، 1376.
حر عاملی، محمد بن حسن، وسائل الشيعة، ج 19، قم: مؤسسه آل البيت عليهم السلام، 1409ق.
شریف الرضی، محمد بن حسین، تنبيه الغافلين و تذكره العارفين، ج1، ترجمه فتح الله کاشانی، تهران: پیام حق، 1378.
شريف الرضى محمد بن حسین، ترجمه و شرح نهج البلاغة (فيض الإسلام)، ج1، فیض الاسلام اصفهانی، علی نقی، تهران: فيض الإسلام.
صفار، محمد بن حسن، بصائر الدرجات في فضائل آل محمّد صلّى الله عليهم، ج1، قم: مكتبة آية الله المرعشي النجفي، 1404ق.
طوسی، محمد بن الحسن مصباح المتهجد و سلاح المتعبّد، ج1، بیروت: مؤسسة فقه الشيعة، 1411ق.
طبری، محمدبن جریر، تاریخ طبری، ج3، تهران: اساطیر، 1362.
طبری،آملی، عمادالدين أبي جعفر محمد بن أبي القاسم، بشاره المصطفى لشيعه المرتضى، ج 2، نجف: المكتبة الحيدرية، 1383ق.
طبرسی، احمد بن على، لإحتجاج على أهل اللجاج (للطبرسي)، ج2، مشهد: نشر مرتضی، 1403ق.
علی بن موسی امام هشتم علیه السلام، صحيفة الإمام الرضا عليه السلام، ج1، مشهد: کنگره جهانی امام رضا علیه السلام، 1406ق.
عسکری، حسن بن عبدالله الفروق فى اللغة، ج1، بيروت: دار الآفاق الجديدة، 1400ق.
عریضی، علی بن جعفر، مسائل علی بن جعفر و مستدركاتها، ج1، قم: مؤسسة آل البيت عليهم السلام، 1409ق.
عروسى الحویزی، عبدعلی بن جمعة تفسير نورالثقلين، ج3، قم: اسماعیلیان، 1415ق.
قمی، علی بن ابراهیم تفسیر القمی، ج 2، قم: دارالکتاب، 1404ق.
کلینی، محمد بن یعقوب الکافی (ط - الإسلامية)، ج 2، تهران: دار الكتب الإسلامية 1407ق.
ليثي واسطی، علی بن محمد عيون الحكم والمواعظ (لليثى)، ج1، قم: دارالحدیث، 1376
مجلسی، محمدباقر بن محمد تقى، بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج 56، بیروت: دارالإحياء التراث العربي، 1403ق.
محمديوسف كاندهلوى حياة الصحابه، ج3، مترجم: صلاح الدین شهنوازی، بیجا: احسان، 1397.
محمدیان، محمد علی از زبان علی، ج1، قم: نشر معارف، 1396
محمدی ری شهری، محمد میزان الحکمه، ج 8، قم: دارالحدیث، 1384.
منسوب به جعفر بن محمد مصباح الشريعة الباب الثانى بيروت: اعلمی، 1400ق.
مکارم شیرازی، ناصر، پیام امام امیرالمؤمنین، ج1-6، تهران: گوهر اندیشه، 1393.
مفيد، محمد بن محمد الجمل و النصرة لسيد العترة في حرب البصرة، ج1، قم: کنگره شیخ مفید، 1413ق.
مفید، محمد بن محمد الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد، ج1، قم: کنگره شیخ مفید، 1413ق.
مغنیه، محمد جواد در سایه سار نهج البلاغه، ج1، مترجم محمدباقر معموری، بیجا: مؤسسه دارالکتاب الاسلامی، 1387.
مصطفوی، حسن، التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج 4، تهران: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، 1368
نصر بن مزاحم، وقعة صفین، ج1، قم: مكتبة آية الله المرعشي النجفي، 1404ق.
هلالی سلیم بن قیس کتاب سلیم بن قيس الهلالی، ج 2، قم: الهادی، 1405ق.
هاشمی خویی، میرزا حبیب الله منهاج البراعة فى شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، مترجم حسن زاده آملی و محمد باقر کمره ای تهران مكتبة الإسلامية، 1344.