کلام امیر علیه السلام ترجمه و شرح نهج البلاغه

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

سرشناسه : شریفانی، محمد، 1340 -

عنوان و نام پديدآور : کلام امیر (علیه‌السلام): ترجمه و شرح نهج‌البلاغه/ محمد شریفانی.

مشخصات نشر : قم: نشر حبیب، 1401.

مشخصات ظاهری : 9 ج.

شابک : دوره:978-622-5710-26-9 ؛ ج.1: 978-622-5710-27-6 ؛ ج. 2‌978-622-5710-28-3: ؛ ج.3‌978-622-5710-29-0 : ؛ ج.4‌978-622-5710-30-6 : ؛ ج.5: 978-622-5710-31-3 ؛ ج.6‌978-622-5710-32-0 : ؛ ج.7‌978-622-5710-33-7 : ؛ ج.8: 978-622-5710-34-4 ؛ ج.9:978-622-5710-35-1

وضعیت فهرست نویسی : فاپا

یادداشت : کتابنامه.

مندرجات : ج.1. خطبه 1تا30.-ج.2. خطبه 31تا83.-ج.3.خطبه 84 تا 108.-ج.4. خطبه 109-145.-ج.5.خطبه 146تا 178.- ج.6.خطبه 179تا193.-ج.7.خطبه 194تا241.-ج.8. نامه 1تا31.-ج.9.نامه 32تا 79.

عنوان دیگر : ترجمه و شرح نهج‌البلاغه.

موضوع : علی‌بن ابی‌طالب (ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق -- خطبه‌ها

موضوع : Ali ibn Abi-talib, Imam I, 600-661 -- *Public speaking

موضوع : علی‌بن ابی‌طالب (ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق . نهج‌البلاغه -- نقد و تفسیر

موضوع : Ali ibn Abi-talib, Imam I. Nahjol - Balaghah -- Criticism and interpretation

رده بندی کنگره : BP39/5

رده بندی دیویی : 297/9515

شماره کتابشناسی ملی : 9117569

اطلاعات رکورد کتابشناسی : فاپا

خیراندیش دیجیتالی: کانون فرهنگی اندیشه اصفهان

ویراستار کتاب: شهناز محققیان

اشاره

کلام امیر علیه السلام

ترجمه و شرح نهج البلاغه

جلد 8

دکتر محمد شریفانی

عضو هیئت علمی دانشگاه علامه طباطبایی

سرشناسه شریفانی، محمد، 1340 -....

عنوان و نام پدیدآور: (علیه السلام)/ محمد شریفانی.

مشخصات نشر: قم: نشر حبیب، 1401-

مشخصات ظاهری: 430 ص

شابک: دوره 9-26-5710-622-978

8ج. - 4-34-5710-622-978

وضعیت فهرست نویسی: فيپا

یادداشت: کتابنامه.

موضوع: علی بن ابیطالب (علیه السلام) امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق -- خطبه ها

علی بن ابی طالب (علیه السلام)، امام اول 23 قبل از هجرت - 40ق. نهج البلاغه- نقد و تفسیر

رده بندی دیویی: 297/9515

رده بندی کنگره: BP 39/5

شماره کتابشناسی ملی: 9117569

عنوان کتاب کلام امیر جلد 8

مؤلف: محمد شریفانی

ویراستار: سمیه بازیار

صفحه آرا و طراح جلد: سمیه بازیار

ناشر: نشر حبیب

چاپ اول: 1401

چاپ: عترت

شمارگان: 1000

شابک جلد: 4 - 34 - 5710 – 622 - 978

شابک دوره: 9 - 26 - 5710 - 622 - 978

فهرست

نامه 1

1.

نامه امام به سران کوفه...30

2.

آگاه کردن مردم از وضع عثمان...31

3.

علت قتل عثمان...31

4.

تندروی طلحه و زبیر دربارۀ عثمان...32

5.

خشم گرفتن عایشه به عثمان...33

6.

قتل عثمان...33

7.

بیعت با امام...33

8.

فتنه اهل مدینه...34

9.

دعوت مردم به جهاد با دشمن...35

نامهٔ 2...37

1.

نامۀ امام به مردم کوفه پس از فتح بصره...38

2.

تشکر از مجاهدان کوفه...38

3.

اجابت دعوت امام...39

نامه 3...41

1. نامه امام به شریح بن حارث...42

2 برخورد امام با شریح...43

3.

خانه قبر...43

4.

خسارت دنیا و آخرت...45

5.

بی ارزشی اموال دنیا...46

6.

خانه فریب...46

7.

حدود خانه فریب...47

8.

ویژگی های خریدار دنیا...50

9.

سرگذشت خریداران پیشین...50

10.

حسابرسی در قیامت...52

11.

گواهی دادن به سند امام...53

نامه 4...55

1.

جنگ با اهل عصیان...56

2.

کنار گذاشتن افراد سست...56

نامه 5...59

1.

امانت بودن حکمرانی...60

2.

عملکرد خودسرانه، ممنوع...61

3.

دقت در مراقبت از بیت المال...62

نامه 6...

1.

استدلال امام بر خلافت خود...66

2.

استناد به شورای مهاجر و انصار...67

3.

مخالفت معاویه با امام از مصادیق بدعت...67

4.

هواپرستی، دلیل اتهام معاویه به امام...68

نامه 7...71

1.

سیاست معاویه؛ بازی با کلمات...72

2.

گمراهی و بیهوده گویی معاویه...73

3.

سرانجام انکارکنندگان بیعت...75

نامه 8 ...77

1.

اتمام حجت با معاویه...78

2.

مُخیّر بین جنگ و صلح...79

نامه 9...83

1. دشمنی های قریش...84
2.

اهل بیت پیامبر پاسداران دین...86

3.

انگیزه مؤمن و کافر...87

4.

در امنیت بودن مسلمانان قریش...87

5.

بنی هاشم؛ پیشگام در حمایت از پیامبر...88

6.

خویشاوندان شهید پیامبر...89

7.

پیشینه امام در راه اسلام...90

8.

درخواست معاویه برای تحویل قاتلان عثمان...92

9.

توصیه امام به معاویه برای دست برداشتن از مخالفت...92

نامه 10...95

1.

دنیاگرایی معاویه...96

2.

رسیدن ناگهانی مرگ...98

3.

برحذر داشتن معاویه از مشاوران گمراه...99

4.

افشای نفاق معاویه...100

5.

پاسخ به تهدید معاویه...102

6.

اکراه معاویه در پذیرش اسلام...102

7.

خونخواهی دروغین...104

8.

پیشگویی های امام...104

نامه 11...107

1.

آموزش فنون نظامی...108

2.
1. محل استقرار لشكر...108
3.
2. مشخص کردن جبهه...109
4.
3. نقاط حساس...109
5.
4. یکی از تقسیم های مهم لشکر...110
6.
5. شیوه آسایش شبانه لشکر...110
1.
6. توصیه به بدنه لشکر...111

نامه 12...113

1.

سفارش به تقوای الهی...114

2.

آغازگر نبودن در جنگ...115

3.

زمان حرکت سپاه...115

4.

زمان استراحت سپاه...116

.5 شیوه رویارویی با دشمن...117

6. حذر کردن از کینه...118

نامه 13...119

1.

دستور امام به اطاعت از فرمان مالک اشتر...120

2.

اعتماد همه جانبه به مالک...120

نامه 14...123

1.

آداب اخلاقی در جنگ...124

2.
1. شروع کننده جنگ نباشید...124
3.
1.
1. آغاز نکردن،جنگ دلیل حقانیت...125
4.
2. چگونگی رفتار با دشمن پس از پیروزی...125
5.
2.
1. رفتار با اسیران و مجروحان و فراریان...125
6.
2.
2. رفتار با زنان...126
7.
2.
3. سنت پیامبر در برابر زنان مشرک...127
8.
2.
4. باعث ننگ بودن آزار زنان...127

نامه 15...129

1.

خداوند؛ هدف نهایی...130

2.

کینه دشمنان، انگیزه جنگ با امام...131

3.

نهایت لطف امام به دشمنان...132

نامه 16...

1.

تقویت عزم و اراده لشكر...136

2.

حداکثر استفاده از شمشیر...136

3.

ضربات محکم بر پیکر دشمن...137

4.

جلوگیری از داد و فریاد در جنگ...139

5.

اشاره به نفاق بنی امیه...139

نامه 17...141

1 پاسخ امام به ادعاهای معاویه...142

1.
1. سازش نکردن امام با معاویه درباره حکومت شام...142
2.
2. جنگ حق علیه باطل؛ نه جنگ اعراب...143
3.
3. فرض باطل معاویه در یکسان بودن با امام...143
4.
4. تفاوت یاران امام و یاران معاویه...143
5.

تفاوت های میان امام و معاویه...144

6.
1. شرافت نسب...144
7.
2. افتخار هجرت با پیامبر و نسب آشکار...144
8.
3. تفاوت ها در صفات و افعال دینی...145

2 4 بدترین فرزندان ...146

2.
5. اشاره به موهبت بعثت و نبوت...146
3.

اعراب تسلیم در برابر اسلام...147

4.

یکسان نبودن نحوه پذیرش اسلام...147

5.

نصیحت مشفقانه امام به معاویه...148

نامه 18...151

1.

بصره محل رویش فتنه ها...152

2.

توصیه به رفتار اخلاقی با مردم بصره...153

3.

توصیف قبیله بنی تمیم...154

4.
1. دارای شخصیت های برجسته...154
5.
2. شجاعت...155
6.
3. خویشاوندی با امام...156
7.

دستور به مدارا و خویشتن داری...157

8.

مراقبت از حسن ظن امام...157

نامه 20...159

1. هشدار شدید به متخلفان...160

نامه 21...161

1.

توصیه به میانه روی...162

2.

آخرت گرایی...164

3.

تکبر در برابر ارباب رجوع...165

4.

انفاق در راه خدا...165

5.

توجه دادن به نتیجه عمل...166

نامه 22...169

1.

انواع مواهب دنیا...170

2.

شادی و اندوه برای آخرت...171

3.

شادی و اندوه برای دنیا...171

4.

آخرت مقصد نهایی...172

نامه 23...173

1.

وصایای مهم امام پیش از شهادت...174

2.
1. نفی تمام شاخه های شرک...174
3.
2. ضایع نکردن سنت...175
4.
3. تأکید بر توحید و نبوت...175
1.
4. توصیه به عبرت گیری از احوالات امام...175
2.
5. توجه جدی به مرگ...176
3.
6. توصیه امام در مورد قاتلش...176
4.
7. آگاهی و اشتیاق امام به مرگ...176
5.
8. برای امام مرگ همچون آب...177

نامه 24...179

1.

وصیت های امام دربارۀ مصرف اموالش پس از مرگ...180

2.

تعیین امام حسن به وصایت...180

3.

وصی قرار دادن امام حسین بعد از امام حسن...181

4.

سهم پسران فاطمه (سلام الله علیها) مساوی سهم سایر پسران علی...181

5.

دلیل سپردن تولیت به فرزندان فاطمه...181

6.

سفارش به چگونگی رسیدگی به موقوفات...182

7.
1. حفظ اصل مال...182
8.
2. نفروختن نهال های نورس...182
9.

روشن کردن وضعیت کنیزان...183

10.
1. کنیزان باردار یا صاحب فرزند...183
11.

کنیزان فرزند مرده...184

نامه 25...185

1.

دستورهای اخلاقی به گردآورندگان زکات...187

2.
1. امر به تقوا...187
3.
2. تحمیل نکردن خود بر مردم...187
4.
3. با آرامش و وقار رفتن...188
5.

روش مطالبه زکات...189

6.
1. ابلاغ مأموریت خود به مردم...189
2.
2. حفظ احترام مالکان اموال...189
3.
3. کسب اجازه از صاحب رمه...190
4.
4. مدارا با چهارپایان...190
5.

روش تقسیم زکات...191

6.

احترام به نظر صاحب مال...191

7.

انتخاب نکردن حیوانات ناقص به عنوان زکات...192

8.

صفات مأموران انتقال زكات...192

9.
1. دین دار و امین...192
10.
2. مهربان با حیوانات... 193
11.
3. سرعت در رساندن اموال به دست حاکم اسلامی...193
12.

كيفيت انتقال حيوانات زكات...194

13.
1. جدا نکردن حیوان شیرخوار از مادر...194
14.
2. چگونگی دوشیدن و سواری...194
15.
3. خسته نکردن حیوان...195
16.
4. استفاده از گیاهان به اندازه کافی...195
17.
5. رعایت حال حیوانات...195
18.

بیان هدف نهایی...196

نامه 27...197

1.

سفارش های امام به محمد ابن ابی بکر...198

2.
1. بال محبت بگشا...198
3.
2. متواضع باش...198
4.
3. گشاده روی باش...199
5.
4. عادل باش...199
6.
5. ضعفا را از عدالتت نومید نکن...200
1.
6. بازپرسی خدا از اعمال نهان و آشکار...200
2.

دلایل شادمانی پرهیزکاران...201

3.
1. استفاده از دنیا و آخرت...201
4.
2. سعادت آخرت تنها از آن پرهیزکاران...201
5.
3. بهره گیری از دنیا...201
6.
4. تجارت سودبخش در دنیا...202
7.
5. همسایگی خدا در آخرت...202
8.
6. هشدار! نزدیکی مرگ...203
9.

اهل بهشت و اهل دوزخ...204

10.

انسان در برابر مرگ...205

11.

مرگ، پیوسته همراه انسان...206

12.

عمق آتش دوزخ...206

13.

توصیف جهنم...207

14.

حسن ظن به خداوند داشتن...208

15.

احترام امام به مردم مصر...208

16.

جهاد با نفس...209

17.

دفاع از دین تا آخرین نفس...209

18.

خشنودی خداوند...209

19.

نماز اول وقت...210

20.

یکسان نبودن هدایت و گمراهی...210

21.

خطر منافق...211

22.

دوری از نفاق و دورویی...211

نامهٔ 28...213

1. اشاره امام به بخشی از نامه معاویه...214
2.

سوء استفاده از نام شخصیت های برجسته اسلام...214

3.

انس و ارتباط امام با پیامبر...215

4.

برحذر داشتن معاویه از داوری ناآگاهانه...216

5.

فرزند آزاد شدگان کجا و مهاجران نخستین کجا؟!...217

6.

وصله ناهمگون...217

7.

محکوم را چه به داوری...218

8.

تحقیر کردن معاویه...218

9.

بیان انحراف معاویه...219

10.

بیان فضایل بنی هاشم...221

11.
1. حمزه...221
12.
2. جعفر طیار...222
13.
3. فضایل فراوان اهل بیت...222
14.
4. اهل بیت دست پرورده پروردگار...223
15.

افتخار به شرافت خانوادگی...225

16.

مقایسه خاندان پیامبر و بنی امیه...226

17.

شرافت در دوران اسلام و دوران جاهلیت...227

18.

افتخار قرابت و پیروی از ادیان الهی...228

19.

احتجاج مهاجران بر انصار...228

20.

نسبت دادن حسادت به امام...229

21.

استیضاح و محکوم کردن معاویه...230

22.

مظلومیت عیب نیست...230

23.

خلفا، مخاطب واقعی سخن...231

24.

دشمن واقعی عثمان...231

25.

دخالت معاویه در خون عثمان...231

22.

عذرخواهی بابت خیرخواهی!...233

23.

دل به رضای خدا بستن...233

24.

ترس از شمشیر دور باد از پسران عبدالمطلب...234

25 پاسخ قاطعانه...234

26. تهدید معاویه با سپاهی از مهاجر و انصار...235

27 سپاه مشتاق برای دیدار با پروردگار...235

28. یادآوری ضرب شمشیر بنی هاشم...236

نامهٔ 29...239

1.

اتمام حجت...240

2.

عفو و گذشت امام...241

3.

آماده پیکار با افراد خیره سر...242

4.

تهدید مردم بصره...243

5.

رعایت عدالت در سیره امام...243

نامه 30...245

1.

امر به تقوامداری...246

2.

ضرورت معرفت...247

3.

نشانه های آشکار بندگی...247

4.

نتیجه بی توجهی به نشانه های الهی...248

5.

سرانجام بدکرداری...249

6.

عواقب نفس پرستی...249

نامه 31...253

1.

اوصاف وصیت کننده...255

2.
1. فناپذیر...255
3.
2. تسلیم زمانه...255
1.
3. در سراشیبی عمر...256
2.
4. تسلیم روزگار... 256
3.
5. نکوهش گر دنیا...256
4.
6. در خانه مردگان...256
5.
7. مسافر دنیا...257
6.

ویژگی های گیرنده نامه...257

7.
1. آرزوهای دست نیافتنی...258
8.
2. حرکت در مسیر فنا...258
9.
3. هدف بیماری ها...259
10.
4. اسیران زمان...259
11.
5. برخورد کننده با مصیبت ها...260
12.
6. بنده دنیا...261
13.
7. فریفته دنیا...261
14.
8. بدهکار آرزوها...262
15.
9. در بند مرگ...263
16.
10. هم پیمان اندوه ها...263
17.
11. قرین غم ها...264
18.
12. آماج بلاها...264
19.
13. زمین خورده شهوت ها...265
20.
14. جانشین مردگان...265
21.

پشت کردن دنیا...266

22.
1. سرپیچی روزگار...266
23.

روی آوری آخرت...266

24.

نتیجه توجه به چالش های دنیا...267

6.

اندیشه در سرنوشت خویش... 267

7.

راهکار غلبه بر هوای نفس...268

8.

حقیقت سرنوشت...268

9.

اندیشه جدی در سرنوشت خویش...269

10.

صداقت با خویشتن...269

11.

جایگاه فرزندان نزد والدین...270

12.

جایگاه خاص امام حسن نزد امیرالمؤمنین علیه السلام...270

13.

اتحاد و یگانگی پدر و فرزند...271

14.

فلسفه نوشتن نامه امام...271

15.

سفارش به تقوا و یاد خدا...272

16.
1. سفارش به تقوا...272
17.
2. التزام به فرمان خدا...272
18.

چنگ زدن به ریسمان خدا...273

19.

محکمترین وسیله نجات... 273

20.

اندرزهای امام برای تکامل روح...274

21.
1. احیای قلب...274
22.
2. راه مهار کردن روح سرکش...274
23.
3. دوری کردن از غفلت...275
24.
4. دقت در زندگی پیشینیان...276
25.

سیر و سیاحت...277

26.
1. سیر و سفر در دیار و آثار گذشتگان...277
27.
2. پیمودن مسیر پیشینیان...278
28.

چهار دستور سرنوشت ساز...280

29.
1. آباد کردن آخرت...280
20.
2. نفروختن آخرت به دنیا...281
21.
3. نهی از سخن گفتن بدون علم...281
22.
4. لزوم شناخت محدوده و توانایی خود...282
23.
5. لزوم شناخت هنگام عمل...282
24.
6. رعایت احتیاط در شبهات...283
25.

امر به معروف و نهی از منکر...285

26.
1. دستور به امر به معروف و نهی از منکر...285
27.
2. امر به جهاد...286
28.
3. پرهیز از رکود در مجاهده...286
29.
4. مجاهده حقیقی...287
30.

دین شناسی و شکیبایی...288

31.
1. امر به تفقه در دین...288
32.
2. سفارش به صبر و مقاومت...289
33.

پناهگاه محکم...290

34.
1. توکل به خداوند...290
35.
2. پناهگاه محکم...290
36.
3. سفارش به اخلاص...291
37.
4. مشورت با خداوند...292
38.

بهترین سخن و بدترین علم...294

39.
1. اهمیت فهم در وصایای امیرالمؤمنین...294
40.
2. معیار سخن برتر...294
41.
3. بهره برداری از علوم دارای خیر...295
42.

در اندیشه سعادت فرزند...296

43.
1. انگیزه نوشتن وصیت نامه...296
25.
2. بیان دلیل برای طرح وصایا...297
26.
2.
1. کاستی در اندیشه...297
27.
2.
3. بی اعتباری عمر...297
28.
2.
4. هجوم آفتهای دنیا...297
29.
2.
5. سرکشی و غرور...298
30.

قلب پاک جوان...299

31.
1. تاثیر پذیری بیشتر قلب جوان...299
32.
2. مسئول بودن والدین در تربیت فرزندان...299
33.
3. بهره گیری از تجارب پیشینیان...300
34.
4. پیروی از سیره بزرگان...301
35.
5. استفاده از تجربه دیگران...301
36.

پدری مهربان و کوله باری از علم و تجربه...302

37.
1. تحلیل تمدن های پیشین...302
38.
2. توجه ظریف امام به تاریخ...303
39.
3. غربالگری حقایق تاریخی...303
40.
4. گزینش تجارب مفید...303
41.

ادب آموزی و تعلیم قرآن و احکام...305

42.
1. تقدم تربیت بر تعلیم...305
43.
2. مهمترین مسئولیت والدین...305
44.
3. تقدم بخشیدن به قرآن در تعلیم و تربیت...306
45.
4. آموزش احکام...307
46.

شبهه زدایی و پاسداری از عقیده...308

47.
1. ریشهٔ شبهات و راه درمان آن ها...308
48.
2. پاسداری جدی از عقاید جوانان...308
29.
3. ابراز امیدواری بر رشد فرزند...309

30 دستورات حیات بخش...310

30 1. عمده ترین عامل سعادت انجام واجبات...310

30.
2. تبعیت از گذشتگان...311
31.

الگو پذیری و قهرمان جویی...312

32.
1. نظر در کار خود...312
33.
2. تفکر و تدبر...312

31 3 معرفت و کردار...313

31.
4. طلب دانش در جهت فهم حقایق...314
32.
5. دام های فریبنده در راه متعلمان...314
33.

اخلاص و اغتنام فرصت...316

34.
1. پناه بردن به خدا ابزار پیشگیری از انحراف...316
35.
2. گریز از شبهه و ضلالت...316
36.
3. خضوع در پیشگاه خداوند...316
37.
4. پرهیز از علم غیر نافع...318
38.
5. حفظ خویشتن از گمراهی در جاده علم ...318
39.
6. توصیه به دقت در وصیت نامه...318
40.

خداشناسی و دنیا شناسی... 319

41.
1. اعتقاد به توحید...319
42.
2. ضابطه مند بودن دنیا...320
43.
3. جهل انسان به اسرار آفرینش...321
44.
4. ناتوانی انسان از درک...321
45.
5. تمسک به عنایت الهی...322
46.
6. تعبد و دل بستگی...322
34.

پیامبر برترین رهبر...323

35.
1. پیامبر بهترین پیشوا...323
36.
2. تشویق فرزندش...324
37.
3. فاصله بین امام و فرزند...324
38.

درس هایی درباره خداشناسی...325

39.
1. نفی شریک برای خداوند...325
40.
2. استدلال به پادشاهی خداوند...325
41.
3. بیان اوصاف خداوند...325
42.
3.
1. یگانگی خداوند...325
43.
3.
2. توحید در حاکمیت...326
44.
3.
3. جاودانگی خداوند...326
45.
3.
4. ازلیت و ابدیت خداوند...326
46.
3.
5. عظمت خداوند...326
47.
3.
6. ربوبیت خداوند...327
48.
4. راه انجام اعمال شایسته...327
49.

شیفتگان و فریفتگان دنیا...329

50.
1. پندگیری از مثل ها...329
51.
2. تشبیه مردم دنیا به مسافر...330
52.
3. تحمل سختی های زندگی...331
53.
4. سعادت آخرت محبوب ترین چیز...331
54.
5. مثل دنیا پرستان بی ایمان...332

37 خود میزان بودن...334

37.
1. میزان قرار دادن نفس... 334
38.
2. گستره عدالت اسلامی...335
37.
3. ناپسندی ظلم به دیگران...335
38.
4. احسان به دیگران...335
39.
5. قباحت عیب جویی از دیگران...336
40.
6. ایجاد صفا و صمیمیت...336
41.
7. سکوت بجا و حکیمانه...336
42.

آفت خرد...338

43.
1. پرهیز از خودپسندی...338
44.
2. توصیه به تلاش و کوشش...338
45.
3. خضوع در برابر پروردگار...340
46.

راهی دراز و پر مشقت...341

47.
1. مشقت بار بودن راه های دنیا...341
48.
2. تهیه زاد و توشه...342
49.
3. سبک باری در زندگی...343
50.
4. دعوت به انفاق در راه خدا...343
51.
5. غنیمت شمردن فرصت انفاق...344
52.
6. روز تنگدستی و سختی...344
53.

بهشت یا دوزخ جایگاه نهایی...346

54.
1. گردنه های دشوار در پیش روی آدمی...346
55.
2. احساس مسئولیت در رابطه با سفر آخرت...347
56.

نیایش...349

57.
1. سفارش به دعا و تضرع به درگاه خداوند...349
58.
2. ضرورت طلب رحمت از خداوند...350
59.
3. رابطه بی حجاب خدا با خلق...350
60.
4. سفارش به توبه...351
41.
5. عدم تعجیل در عقوبت...351
42.
6. عفو الهی...352
43.
7. پرده پوشی خداوند...352
44.
8. عدم اصرار بر محاکمه خطاکاران...352
45.
9. بدل شدن توبه به حسنه...353
46.
10. گشوده بودن باب تو به در هر زمان...354
47.
11. دعوت به تقاضای حاجت از خداوند...355
48.
12. یاری طلبیدن در امور از خداوند...355
49.
13. راه مناجات با خداوند...356
50.

حکمت تأخير يا عدم استجابت دعا...357

51.
1. کلیدهای خزاین رحمت...357
52.
2. گشوده بودن درهای نعم الهی...358
53.
3. موانع برآورده نشدن دعا...359
54.
3.
1. آلودگی نیت...359
55.
3.
2. ارتقای معنوی...360
56.
3.
3. گوارایی عطا...360
57.
3.
4. اصلاح خواسته...360
58.
3.
5. تعطیل در اجابت دعا...361
59.
3.
6. دعای مطلوب...362
60.

آخرت هدف آفرینش...363

61.
1. آخرت، مقصد اصلی...363
62.
2. کوتاه بودن دوران حیات دنیوی...363
63.
3. تشبیه مرگ به صیاد هوشمند...364
64.
4. لزوم دقت در باب مرگ...365
43.
5. پرهیز از سهل انگاری در توبه...365
44.

یاد مرگ...366

45.
1. دعوت به فراوانی یاد مرگ...366
46.
2. آماده رویارویی با مرگ...366
47.
3. هشدار بر فریب کاری دنیا...367
48.
4. فناپذیری و پلید درون دنیا...367
49.
5. تقسیم بندی غفلت زدگان دنیا...368
50.
6. حیوانات بی افسار یا گرفتار...370
51.
7. غرق شدن در نعمت های الهی...370
52.
8. حیرت و نابینایی دلبستگان به دنیا...371
53.

کشف حقیقت...372

54.
1. تشبیه اهل دنیا به مسافران...372
55.
2. حرکت اجباری به سوی پایان عمر...373
56.
3. دست نیافتنی بودن همه آرزوها... 374
57.
4. پرهیز از بیقراری در طلب دنیا...375
58.
5. بیان یک استدلال...376
59.

کرامت نفس و آزادگی...377

60.
1. بهای زیاده خواهی دنیا...377
61.
2. آفرینش آزاد انسان...377
62.
3. رسیدن به اهداف از طریق مشروع...378
63.
4. برحذر بودن از طمع...379
64.
5. طمع عامل فساد انسان...379
65.
6. تأکید بر مسئلۀ عزت و آزادگی...379
66.
7. سفارش به روزی حلال...380
47.

رازداری و استغنا...381

48.
1. فایده سکوت...381
49.
2. در اختیار گرفتن زبان و دهان...381
50.
3. دعوت به میانه روی و اعتدال...382
51.
4. ترک یأس و ناامیدی...382
52.
5. خویشتن داری از گناه...383
53.
6. همراه بودن تلاش با تدبیر...384
54.

نکات ظریف اخلاقی...386

55.
1. تأثیر هم نشین...386
56.
2. بدترین طعام...387
57.
3. بدترین ستم...387
58.
4. توصیه به نرمش و مدارا...388
59.
5. نصیحتگر دلسوز...389
60.
6. پرهیز از آرزوهای دراز...389
61.
7. بهترین تجربه...390
62.
8. بهره گیری از فرصت ها...390

9.48. ضایع کردن توشه آخرت...391

48.
10. اندیشه در عاقبت کار...391
49.
11. دوست متهم و بدنام...392
50.
12. سهل گیری در دنیا...393
51.
13. مشقت ناشی از زیاده خواهی...393
52.
14. ناپسند بودن لجاجت...393
53.

حقوق دوستان...395

54.
1. اصرار اسلام بر اتحاد و پرهیز از تفرقه...395
49.
2. روی گردانی...395
50.
3. بخل ورزی...396
51.
4. دوری کردن...396
52.
5. سخت گیری...396
53.
6. جرم و بزهکاری... 397
54.
7. تواضع...397
55.
8. محدودیت های تواضع در برابر مردم...398
56.
9. اشاره به اصل تولی و تبری...398
57.
10. نصیحتگر با اخلاص...399
58.
11. تشبیه خشم به داروی تلخ...399
59.
12. آثار مدارا در تعاملات...400
60.
13. برخورد کریمانه با دشمن...401
61.
14. آثار نامبارک افراط در محبت...402
62.
15. حسن ظن به افراد... 401
63.
16. پرهیز از ضایع ساختن حقوق دوستان...402
64.
17. پرهیز از تضییع حقوق خانواده...402
65.
18. ظرفیت محبت سنجی...403
66.
19. سفارش به اصرار بر پیوند...403
67.
20. مأيوس نشدن از ظلم و ستم...403
68.
21. قباحت شدید کفران احسان...404
69.

دو نوع رزق...405

70.
1. پرهیز از حرص در به دست آوردن روزی...405
71.
2. زشت ترین صفات...406
72.
3. دنیای ما...406
50.
4. راضی بودن به تقدیر الهی...407
51.

پندهای گوهربار...408

52.
1. وحدت قوانین حاکم بر جامعه بشری...408
53.
2. خردمندان هوشیار...408
54.
3. صبر بر حوادث تلخ... 409
55.
4. توصیه به میانه روی...410
56.
5. قوی کردن پیوندهای دوستی...410
57.

فضایل اخلاقی...412

58.
1. خویشاوندان دور و بیگانگان نزدیک...412
59.
2. حرکت در صراط مستقیم لازمه حق...412
60.
3. حرکت در محدوده خویش...413
61.
4. مطمئن ترین سپر...413
62.

حکمت های ناب علوی...414

63.
1. نومیدی...414
64.
2. اعتماد نکردن به ظاهر آراسته افراد...414
65.
3. به تأخیر انداختن شر...415
66.
4. نتیجه ایمنی از روزگار و بزرگ شمردن آن...416
67.
5. تیرانداز خطاکار... 416
68.
6. تغییر اوضاع زمانه...416
69.
7. تأکید بر نیکی به همسایه...417
70.
8. پرهیز از شوخی های ناپسند...418
71.

درباره زنان...419

72.
1. پرهیز از مشاوره با زنان...419
73.
2. توصیه به عفاف و حجاب زنان...419
54.
3. پرهیز از ارتباط غیر ضروری مردان و زنان...420
55.
4. کرامت زن و کاملترین حجاب...420
56.
5. توانایی کمتر در زنان نسبت به مردان...421
57.
6. رعایت احترام...421
58.
7. پرهیز از بدگمانی و سوءظن...421
59.

مدیریت مطلوب و نامطلوب... 423

60.
1. تقسیم کار بین افراد...423
61.
2. احترام به خویشاوندان...423
62.

حسن ختام...425

63.
1. سپردن همه چیز به خداوند...425

کتابنامه...427

نامه 1

اشاره

شناسنامه نامه

تاریخ زمان و مکان وقوع: قبل از نبرد جمل بر سر چشمه ای مابین مدینه و بصره (ذی قار)، سال 36 هجری

مخاطب: کوفیان

موضوع: تاریخی سیاسی

هدف و نتیجه: روشنگری درباره ناکثین (1)

پیشگفتار نامه

این نامه را امام علیه السلام به مردم کوفه به هنگام حرکت از مدینه به طرف بصره در سال 36 هجری نوشته و امام حسن و عمار یاسر به کوفه بردند. هدف امام در این نامه بیان سه مطلب است: 1. طلحه و زبیر و عایشه که اکنون به بهانه خون خواهی عثمان جنگ جمل را به راه انداختند خود در قتل او دست داشتند؛ 2. مردم با اختیار و از روی میل و رغبت با امام بیعت کردند؛ 3. بر مردم کوفه لازم است که در مقابل فتنه جمل به پا خیزند.


1) شناسنامه نهج البلاغه، ص 98.

و من كتاب له (عليه السلام) إلى أهل الكوفة عند مسيره من المدينة إلى البصرة مِنْ عَبْدِ اللَّهِ عَلِيٌّ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ إِلَى أَهْلِ الْكُوفَةِ جَبْهَةِ الْأَنْصَارِ وَ سَنَامِ الْعَرَبِ أَمَّا بَعْدُ فَإِنِّى أَخْبِرُكُمْ عَنْ أَمْرِ عُثْمَانَ حَتَّى يَكُونَ سَمْعُهُ كَعِيَانِهِ إِنَّ النَّاسَ طَعَنُوا عَلَيْهِ فَكُنْتُ رَجُلاً مِنَ الْمُهَاجِرِينَ أُكْثِرُ اسْتِعْتَابَهُ وَ أُقِلْ عِتَابَهُ وَكَانَ طَلْحَةُ وَالزُّبَيْرُ أَهْوَنُ سَيْرِهِمَا فِيهِ الْوَجِيفْ وَ أَرْفَقُ حِدَائِهِمَا اَلْعَنِيفُ وَكَانَ مِنْ عَائِشَةَ فِيهِ فَلْتَةُ غَضَبٍ فَأَتِيحَ لَهُ قَوْمٌ فَقَتَلُوهُ وَ بَايَعَنِي النَّاسُ مُسْتَكْرَهِينَ وَ لاَ مُجْبَرِينَ بَلْ طَائِعِينَ مُخَيَّرِين وَاعْلَمُوا أَنَّ دَارَ أَلْهِجْرَةِ قَدْ قَلَعَتْ بِأَهْلِهَا وَ قَلَعُوا بِهَا وَ جَاشَتْ جَيْشَ الْمِرْجَلِ وَ قَامَتِ الْفِتْنَةُ عَلَى الْقُطْبِ فَأَسْرِعُوا إِلَى أَمِيرِكُمْ وَ بَادِرُوا جِهَادَ عَدُوِّكُمْ إِنَّ شَاءَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَل.

1. نامه امام به سران کوفه

مِنْ عَبْدِ اللَّهِ عَلِيٌّ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ إِلَى أَهْلِ الْكُوفَةِ جَبْهَةِ الْأَنْصَارِ وَ سَنَامِ الْعَرَبِ (1)

از بنده خدا علی امیرالمؤمنین به اهل کوفه، یاران بلند مقام و سروران عرب

نکته ها

امام علیه السلام به جهت تحریک و تهییج مردم کوفه برای حضور در صحنه نبرد از آنان با جمله «جَبْهَةِ الْأَنْصَارِ وَ سَنَامِ الْعَرَبِ» به عظمت یاد می کند. (2)

مراد از «انصار» در این جا انصار پیغمبر در مدینه که معمولاً در مقابل مهاجران قرار داده می شوند، نیست چون در کوفه جبهه انصاری نبود بلکه منظور یاران امام علیه السلام است. (3)


1) جَبْهَةِ: پیشانی؛ کنایه از سران و بزرگان است؛ در اصل به معنای پیشانی است و از آن جا که پیشانی عضو آشکار بدن است به جمعیت نیرومندی که اقدام برای جلب خیر یا دفع شر کنند و همچنین به رئیس یک جمعیت نیز اطلاق شده است؛ الجبهة للنّاس و غيره معروفة و هي ما بين الحاجبين إلى قصاص مقدم الرأس أى موضع السجود من الرأس و لذا سمّى المنزل العاشر من من منازل القمر جبهة لأن كواكبها الأربع كالجبهة للكواكب الموسومة بالأسد و يقال: جبهة الأسد لذلك. في الصحاح و اللسان، الجبهة من الناس بالفتح: الجماعة يقال جاءتنا جبهة من الناس أى جماعة منهم. وعلى الأول يقال لأعيان النّاس وأشرافهم و سادتهم و رؤسائهم جبهة من حيث إنّ الجبهة أعلا الأعضاء وأسناها و تسميتهم بذلک کتسميتهم بالوجوه و المراد بالأنصار ههنا الأعوان وليس يريد بهم بنى قبيلة والأنصار جمع نصير كشريف و أشراف لا جمع ناصر لأنه يجمع على النصر كصاحب وصحب. سَنَام: کوهان شتر؛ کنایه از برجستگی و بلندی مقام است؛ بفتح أوله كالسحاب حدبة في ظهر البعير. الجمع: أسنمة و يقال بالفارسية: كوهان شتر. و من حيث إن السنام أعلا أعضاء البعير يقال لأعلا كلّ شيء سنامه.

2) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص 20.

3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج9، ص24.

استعاره

مستعار: سنام

مستعار منه: جایگاه بلند کوفیان

مستعارله: کوفیان

جامع: واژۀ «سنام» را برای کوفیان استعاره آورده است که سرآمد بودن آن ها را از دیدگاه حضرت نشان می دهد تا جایگاه بلندشان را به دیگران نشان دهد، همان طور که به کوهان شتر سنام گفته می شود؛ زیرا نسبت به تمام بدن در رفعت و بلندی قرار دارد.

2. آگاه کردن مردم از وضع عثمان

أَمَّا بَعْدُ فَإِنِّى أُخْبِرُكُمْ عَنْ أَمْرِ عُثْمَانَ حَتَّى يَكُونَ سَمْعُهُ كَعِيَانِهِ (1) اما بعد، شما را از وضع عثمان آگاه می کنم چنان که شنیدنش چون دیدنش باشد.

نکته ها

امام شبهه قتل عثمان را که اصحاب جمل و اهل شام و به طور کلی، کسانی که می خواهند فساد به وجود آورند بر سر زبان ها انداخته بودند و حتی مایه تمام آشوب ها در اسلام قرار گرفته بود ذکر کرده و پاسخ آن را نیز داده است. (2)

«حَتَّى يَكُونَ سَمْعُهُ كَعِيَانِه» در عین کوتاهی بیان، عوامل اصلی قتل عثمان به گونه ای به تصویر کشیده شده است که گویا خواننده این وقایع را مشاهده می کند. (3)

3. علت قتل عثمان

إِنَّ النَّاسَ طَعَنُوا عَلَيْهِ فَكُنْتُ رَجُلًا مِنَ الْمُهَاجِرِينَ أُكْثِرُ اسْتِعْتَابَهُ وَ أُقِلُّ عِتَابَهُ (4)


1) کعِیانه: مانند دیدنش از ریشهٔ «عین» به معنای زیر نظر گرفتن دیدن؛ بالكسر كالضراب مصدر عاين يقال عاينه معاينة وعيانا إذا شاهده و رآه بعينه لم يشك في رؤيته إياه.

2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 7، ص3.

3) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص20.

4) طَعَنُوا: طعنه زدند؛ از مادۀ طعن به معنای عیبگویی و عیب گرفتن طعن فيه وعليه بالقول طعنا و طعنانا من بابی نصر و منع قدحه و عابه و هو في الأصل كما في المفردات للراغب: الضرب بالرمح و بالقرن و ما يجرى مجراهما ثم استعير للوقيعة. اسْتِعْتَابَ: جلب رضایت از ریشهٔ عتبی به معنای سرزنش کردن؛ به این مفهوم است که از دیگری می خواهیم ما را آن قدر سرزنش کند که راضی شود و سپس به معنای رضایت طلبیدن به کار رفته است؛ من الأضداد يقال استعتبه إذا أعطاه العتبى وكذا إذا طلب منه العتبى و العتبى هى الرضا. يقال: استعتبته فأعتبنى أى استرضيته فأرضانی؛ فالمعنى على الوجه الثاني أني طلبت منه العتبى و الرضا بمعنى أن يرجع عما أحدث مما صار سبب سخط القوم و طعنهم عليه حتى يرضوا عنه. و هذا هو الأنسب بالمقام أو طلبت من القوم العتبى له على ما سيتضح في الشرح إنشاء الله تعالى و في الكنز استعتاب خشنودی خواستن و آشتی خواستن و بازگشت خواستن از بدی و غیر آن. عتاب سرزنش عتاب آن است که از روی جرئت و جسارت کسی را مورد خطاب قرار داده و خلافی را به او گوشزد کنی؛ برخورد سرزنش گرایانه را عتاب گویند؛ عتاب بالكثر مصدر ثان من باب المفاعلة كضراب يقال عاتبه عليه معاتبة وعتابا إذا لامه و واصفه الموجدة وخاطبه الإدلال

مردم از او عیب جویی کردند و من فردی از مهاجران بودم که او را به اصلاح روش های نادرستش و جلب رضایت مردم واداشتم و کمتر در پی سرزنشش بودم.

نکته ها

اشاره ای گذرا به علت قتل عثمان می کند که مردم به علت بدعت هایی که خلیفه به وجود آورده بود، او را سرزنش می کردند و چون دست از خطاها و اطرافیان فرصت طلب خویش برنداشت انقلاب کردند و او را کشتند. (1)

جمله «أُكْثِرُ اسْتِعْتَابَهُ» به این معناست که من بسیار از عثمان خواستم که به سوی خود آید و به سوی آن چه مورد رضایت مردم است برگردد ولی ثمر بخش نیفتاد. (2)

مشابه

طَعَنُوا فِي دِينِكُمْ (3)و آیین شما را مورد طعن قرار دهند.

4. تندروی طلحه و زبیر درباره عثمان

وَ كَانَ طَلْحَةُ وَ الزُّبَيْرُ أَهْوَنُ سَيْرِهِمَا فِيهِ الْوَجِيفُ وَ أَرْفَقُ حِدَائِهِمَا الْعَنِيفُ (4)

وَجِيفُ: تاختن از ریشۀ «وَجفَ» به معنای اضطراب و از همان جایی که به عنوان سرعت سیر، اضطراب در سیرکننده پیدا می شود این واژه به معنای سرعت نیز به کار رفته است؛ الوجيف وجف الشيء بمعنى اضطرب، و الوجيف ضرب من سير الإبل والخيل فيه سرعة و اضطراب أو جفت البعير أسرعته. و فى أقرب الموارد: وجف الفرس و البعير: عدا وسار العنق، وفي حديث على أهون سيرهما فيه الوجيف.

حِدَاء: تحریک آوازی که برای راندن شتر می خوانند؛ به هر گونه برانگیختن و تحریک برای انجام کاری استعمال می شود؛ حداء: بكسر أوله وضمّه أيضا ككتاب و ذباب واوى من حدو سوق الابل والغناء لها. يقال حدا الابل و بالابل يحدو حدوا و حداء و حداء من باب نصر ساقها و غنّى لها فهو حاد. يقال حدت الريح السحاب أى ساقتها. عَنِيفُ: شدت و خشونت؛ از ریشهٔ عنف» به معنای خشونت و شدت عمل؛ الشديد من القول و السير. والذي ليس له رفق بركوب الخيل. عنف به و علیه من باب کرم لم يرفق به و عامله بشدّة.

و سبک ترین برنامه طلحه و زبیر دربارۀ او تندروی و نرم ترین کارشان فشار آوردن به او بود.


1) قطره ای از دریا، ج1، ص21.

2) همان، ص22.

3) توبه، 12.

4) أَهْوَنُ: آسان تر. سَيْرهما: رفتار آن دو.

نکته

نقل شده است که وقتی عثمان و مدافعانش اجازه ندادند مهاجمان از در خانه اش وارد شوند طلحه آنان را از در خانه یکی از انصار که همسایه عثمان،بود، هدایت کرد و از آن طریق آنان را به پشت بام خانه خلیفه برد. (1)

مشابه

قُلُوبٌ يَوْمَئِذٍ واجِفَةٌ (2)در آن روز دل هایی در هراس باشند.

5. خشم گرفتن عایشه به عثمان

وَ كَانَ مِنْ عَائِشَةَ فِيهِ فَلْتَةٌ غَضَبٍ (3) عایشه هم ناگهان در حق او خشم گرفت.

6. قتل عثمان

فَأُتِيحَ لَهُ قَوْمٌ فَقَتَلُوهُ (4) آن گاه عده ای بر کشتن وی مهیا شدند و او را کشتند.

7. بیعت با امام

وَ بَايَعَنِي النَّاسُ غَيْرَ مُسْتَكْرَهِينَ وَ لَا مُجْبَرِينَ بَلْ طَائِعِينَ مُخَيَّرِينَ (5)

مُخَيَّرِین: اختیار داران؛ از ماده «خیر» به معنای اختیار داشتن؛ خِيَرَه اسم مصدر است به معنی اختیار.


1) قطره ای از دریا، ج1، ص23.

2) نازعات، 8.

3) فَلْتَه: حرکت ناگهانی؛ به معنای کاری که بدون مطالعه و ناگهانی انجام می شود و «فلتات اللسان» سخنانی است که از انسان بی مطالعه و از روی غفلت صادر می گردد؛ بالفتح، في الصحاح يقال كان ذاك الأمر فلتة أى فجأة إذا لم يكن عن تردّد و لا تدبّر. و في أقرب الموارد حدث الأمر فلتة أى فجأة من غير تردّد و لا تدبّر حتى كأنه افتلت سريعا، قال: يقال كانت بيعة أبي بكر فلتة.

4) أُتيح: مورد هجوم واقع شد؛ از ریشه «تیح» به معنای آماده شدن برای انجام کاری است؛ تاح له الشيء يتوح توحا من باب نصر و اتيح له الشيء قدّر له و تهيّىء و أتاح الله له الشيء أي قدره له، قاله في الصحاح.

5) بَايَعَنِی: با من بیعت کرد. مُسْتَكْرَهِینَ: اکراه شدگان؛ از ریشهٔ «كَرَهَ» به معنای ناپسند داشتن و امتناع؛ قال الفاضل الشارح المعتزلي: وقد ذكر أن خط الرضى رضوان الله عليه مستكرهين بكسر الراء و الفتح أحسن وأصوب و إن كان قد جاء استكرهت الشيء بمعنى كرهته. انتهى. أقول: الاستكراه قد جاء بمعنى الاكراه كما جاء بمعنى عد الشيء و وجدانه كريها و من الأول حديث رفع عن امتى الخطاء و ما استكرهوا عليه أى ما اكرهوا عليه فلو قرئ المستكرهين بفتح الراء لكان بمعنى المكرهين و الإكراه و الإجبار واحد. و قالوا في المعاجم أكرهه على الأمر: حمله عليه قهرا، وكذا قالوا أجبره على الأمر أكرهه عليه فلو قرئ بالفتح للزم التكرار لأنه والمجبرين حينئذ بمعنى واحد فالكسر متعين كما اختاره الرضى. و المستكره بالكسر بمعنى الكاره أى ناخوش و ناپسند دارنده یقال استكرهت الشيء أى كرهته كما أشار إليه الفاضل الشارح. مُجْبَرين مجبور شدگان؛ از مادهٔ «جبر» به معنای اجبار طائعين: رضایتمندان

و مردم بدون اکراه و اجبار بلکه از روی میل و اختیار با من بیعت کردند.

نکته

مردم با میل و اختیار و آزادی با امام علیه السلام بیعت کردند و روا نبود که بیعت خود را نقض کنند؛ چراکه در این صورت ناچارند تاوان عهدشکنی خودشان را بپردازند مانند اصحاب جمل که عهدشکنی کردند و فتنه گری نمودند. (1)

مشابه

الَّذِينَ يَنْقُضُونَ عَهْدَ اللَّهِ مِنْ بَعْدِ مِيثَاقِهِ وَيَقْطَعُونَ ما أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ وَيُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ (2)کسانی که پیمان خدا را پس از بستن آن می شکنند و آن چه خدا به پیوستن آن فرمان داده می گسلند و در زمین فساد می کنند. فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّمَا يَنْكُثُ عَلى نَفْسه (3)و هرکه بیعت را بشکند، به زیان خود شکسته است. فَمَا رَاعَنِي إِلَّا وَ النَّاسُ كَعُرْفِ الضَّبُعِ إِلَيَّ يَنْثَالُونَ عَلَيَّ مِنْ كُلِّ جَانِبٍ حَتَّى لَقَدْ وُطِئَ الْحَسَنَانِ وَ شُقَّ عِطْفَای (4)مردم همانند پال کفتار بر سرم ریختند و از هر طرف به من هجوم آوردند به طوری که دو فرزندم در آن ازدحام کوبیده شدند و ردایم از دو جانب پاره شد. لَوْ لَا حُضُورُ الْحَاضِرِ وَ قِيَامُ الْحُجَّةِ بِوُجُودِ النَّاصِرِ وَ مَا أَخَذَ اللَّهُ عَلَى الْعُلَمَاءِ أَلَّا يُقِرُّوا عَلَى كِفَّةِ ظَالِمٍ وَ لَا سَغَبٍ مَظْلُومٍ لَأَلْقَيْتُ حَبْلَهَا عَلَى غَارِبِهَا وَ لَسَقَيْتُ آخِرَهَا بِكَأْسِ أَوَّلِهَا وَ لَأَلْفَيْتُمْ دُنْيَاكُمْ هَذِهِ عِنْدِى أَزْهَدَ مِنْ عَفْطَةِ عَنْز (5)اگر حضور حاضر و تمام بودن حجت بر من به خاطر وجود یاور نبود و اگر نبود عهدی که خداوند از دانشمندان گرفته که در برابر شکم بارگی هیچ ستمگر و گرسنگی هیچ مظلومی سکوت ننمایند، دهنه شتر حکومت را بر کوهانش می انداختم و پایان خلافت را با پیمانه خالی اولش سیراب می کردم، آن وقت می دیدید که ارزش دنیای شما نزد من از اخلاط دماغ بز، کمتر است.

8. فتنه اهل مدینه

وَ اعْلَمُوا أَنَّ دَارَ الْهِجْرَةِ قَدْ قَلَعَتْ بِأَهْلِهَا وَ قَلَعُوا بِهَا وَ جَاشَتْ جَيْشَ الْمِرْجَلِ وَ قَامَتِ


1) قطره ای از دریا، ج1، ص26.

2) بقره، 27.

3) فتح، 10.

4) نهج البلاغه، خطبه 3.

5) نهج البلاغه، خطبه 3.

الْفِتْنَةُ (1)

جَاشَت: جوشید؛ از ریشهٔ «جیش» به معنای جوشیدن و به هیجان آمدن.

مرْجَل: دیگ؛ خواه آن را از سفال ساخته باشند یا مس و غیر آن لذا هنگامی که کسی سخت عصبانی می شود می گویند: «جاشت مراجله»؛ القدر اسم آلة على وزن مفعل.

قامت: قرار یافت.

بدانید که سرای هجرت [مدینه] مردمش را از خود راند و مردم نیز از آن جا رفتند. دیگ آشوب در مدینه جوشان شد و فتنه برپا گشت

نکته ها

تعبیر «به پا خاستن فتنه» اشاره به فتنهٔ طلحه و زبیر و عایشه است که با طرحی از پیش تهیه شده برای کنار زدن علی علیه السلام از خلافت و تجزیه کشور اسلامی فتنه ای به پا کردند و امام نسبت به آن هشدار می دهد. (2)

واژۀ «قلع» کنایه از این است که مردم و سرزمین های اسلامی از این آشوب در اضطراب و نگرانی هستند. (3)

تشبیه

مشبه: به هم ریختگی مدینه

مشبه به: دیگ در حال جوش

وجه شَبَه: همان طور که دیگ در حال جوشیدن دچار غلیان و جوش و خروش است به هم ریختگی پیش آمده در شهر مدینه بر اثر فتنه نیز مردم را دچار اضطراب و جوشش کرده بود.

9. دعوت مردم به جهاد با دشمن

عَلَى الْقُطْبِ فَأَسْرِعُوا إِلَى أَمِيرِكُمْ وَ بَادِرُوا جِهَادَ عَدُوِّكُمْ إِنْ شَاءَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَل (4)

بادروا: پیش دستی کنید؛ بادروا أى سارعوا أمر من المبادرة.


1) دار الهجرة: مراد مدینه است. قَلَعَتْ دور انداخت؛ از مادۀ «قلع» به معنای کندن؛ قلعت بأهلها: يقال قلع المنزل بأهله إذا لم يصلح لاستيطانهم و منه قولهم كما في الصحاح، هذا منزل قلعة بالضم أى ليس بمستوطن.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 9، ص 32.

3) قطره ای از دریا، ج1، ص27.

4) القطب محور. أَسْرِعُوا: بشتابید؛ از مادۀ «سَرَعَ» به معنای شتاب و سرعت.

پس به سوی امیرتان بشتابید و اگر خدا خواهد به سوی جهاد با دشمن خود به پیش تازید.

نکته

اشاره به این دارد که شما چرا خاموش نشسته اید در حالی که مدینه پایتخت اسلام یکپارچه جنب و جوش و شورش است و مؤمنان مدینه با هم برای خاموش کردن آتش فتنه شورشیان در بصره یکپارچه حرکت کرده اند. (1)

مشابه

وَ قاتِلُوهُمْ حَتَّى لا تَكُونَ فِتْنَةٌ (2)با آن ها بجنگید تا دیگر فتنه ای نباشد. بحث تاریخی

عثمان در دوران خلافت دوازده ساله خود دست اطرافیانش را برای سوء استفاده از اموال مسلمین باز گذاشته بود او خزانه مملکت را برای فامیل های اموی خودش قرار داده بود و چنین کارهایی باعث قتل او.گشت مردم از او می خواستند که توبه کند و رفتار خود را تغییر دهد ولی فایده نداشت و این ناهنجاری ها به جایی رسید که کارهای عثمان برای مردم توجیه ناپذیر بود.

مصریان از عبدالله بن ابی سرح والی مصر ناراضی بودند جمعی از آن ها به مدینه آمدند و عثمان او را عزل کرد و محمد بن ابی بکر را به ولایت مصر.گماشت. آن ها به همراه محمد رهسپار مصر شدند. در بین راه به قاصد عثمان برخوردند که با شتاب به سوی مصر می رفت. او را تفتیش کردند و نامۀ عثمان را نزد او یافتند که به والی معزول دستور داده بود که محمد را بکشد و همراهانش را سر و ریش بتراشد و زندان کند و برخی از آن ها را به دار آویزد. مصریان بازگشتند و با برخی از قبایل مدینه همدست شدند و عثمان را در خانه محاصره کردند و آب را بر او بستند ولی امیرالمؤمنین علیه السلام سه مشک آب برایش فرستاد این محاصره 49 روز طول کشید و سرانجام عثمان به دست دو تن از مهاجمان به قتل رسید. (3)


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 9، ص32.

2) بقره، 193.

3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 9، ص33.

نامه 2

اشاره

شناسنامه نامه

تاریخ زمان و مکان وقوع: پس از پیروزی بر شورشیان جمل در بصره ماه رجب سال 36 هجری

مخاطب: کوفیان

موضوع: سیاسی

هدف و نتیجه: قدردانی (1)

پیشگفتار نامه

این نامه را امام بعد از فتح بصره به مردم کوفه یا مصر نوشته و توسط عمر بن سلمه ارحبی برای ایشان فرستاده است. در این نامه امام علیه السلام برای کوفیان دعا می کند و از خدا می خواهد برای آنان که خاندان پیامبر را یاری کردند و عملاً در مقام سپاسگزاری از نعمت هایش برآمدند بهترین پاداش را عنایت فرماید.


1) شناسنامه نهج البلاغه، ص146.

و من كتاب له علیه السلام إليهم بعد فتح البصرة:

وَ جَزَاكُمُ اللَّهُ مِنْ أَهْلِ مِصْرِ عَنْ أَهْلِ بَيْتِ نَبِيِّكُمْ أَحْسَنَ مَا يَجْزِى الْعَامِلِينَ بِطَاعَتِهِ وَ الشَّاكِرِينَ لِنِعْمَتِهِ فَقَدْ سَمِعْتُمْ وَأَطَعْتُمْ وَ دُعِيتُمْ فَأَجَبْتُم.

1. نامۀ امام به مردم کوفه پس از فتح بصره

«و من كتاب له علیه السلام إليهم بعد فتح البصرة»

از نامه های آن حضرت است به مردم کوفه پس از فتح بصره.

2. تشکر از مجاهدان کوفه

وَ جَزَاكُمُ اللَّهُ مِنْ أَهْلِ مِصْرٍ عَنْ أَهْلِ بَيْتِ نَبِيِّكُمْ أَحْسَنَ مَا يَجْزِي الْعَامِلِينَ بِطَاعَتِهِ وَ الشَّاكِرِينَ لِنِعْمَتِهِ (1)

عَامِلِين بِطَاعَتِهِ: طاعتگزاران؛ مطمتعلّق للعاملين، ولنعمته للشاكرين يقال عمل بطاعته و شكر لنعمته.

شاکرین: سپاسگزاران.

خداوند به شما مردم کوفه از جانب اهل بیت پیامبرتان علیهم السلام و پاداش نیکو دهد؛ بهترین پاداشی که به مطیعان و شکرگزاران نعمتش عنایت می کند.

نکته ها

امام علیه السلام سپاس حقیقی از ایثار و فداکاری مردم کوفه را اجر و پاداشی الهی می داند که در سرای جاویدان به بهترین صورت نصیبشان خواهد شد. (2)

جمله «عَنْ أَهْلِ بَيْتِ نَبِيِّكُمْ» اشاره به این است که قیام شما مردم نه تنها حمایت از اسلام و قرآن بود بلکه حمایت از اهل بیت نیز محسوب می شد و این ثواب مضاعفی برای شما دارد. (3)


1) جَزَا پاداش؛ الجزاء يائى و هو ما فيه الكفاية من المقابلة إن خيرا فخير و إن شرًا فشر، قال تعالى: وَجَزاءُ سَيِّئَةٍ سَيِّئَةٌ مِثْلُها يقال: جزاه كذا وبكذا وعلى كذا يجزيه جزاء من باب ضرب. أَهْلِ: خانواده؛ خاندان؛ قال الخليل: أهل الرّجل أخص النّاس به أهل البلد و البيت سكانه، و أهل كل نبي امته، وأهل الأمر ولاته و أهل الاسلام من يدين به.

2) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص 22

3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 9، ص38.

مشابه

وَ جَزاهُمْ بِما صَبَرُوا جَنَّةً وَ حَرِيراً (1)به پاداش صبری که کرده اند پاداششان را بهشت و حریر داد. إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ (2)اى اهل بیت، خدا می خواهد پلیدی را از شما دور کند و شما را پاک دارد.

3. اجابت دعوت امام

فَقَدْ سَمِعْتُمْ وَأَطَعْتُمْ وَ دُعِيتُمْ فَأَجَبْتُم (3)

دُعِيتُمْ: دعوت شديد.

أَجَبْتُم: پاسخ گفتید.

دستورم را شنیدید و اطاعت کردید و دعوت شدید و اجابت نمودید.

مشابه

أَوَّهِ عَلَى إِخْوَانِيَ الَّذِينَ تَلَوُا الْقُرْآنَ فَأَحْكَمُوهُ وَ تَدَبَّرُوا الْفَرْضَ فَأَقَامُوهُ أَحْيَوُا السُّنَّةَ وَ أَمَاتُوا الْبِدْعَةَ دُعُوا لِلْجِهَادِ فَأَجَابُوا وَ وَثِقُوا بِالْقَائِدِ فَاتَّبَعُوه (4)آه بر آن برادرانم که قرآن را تلاوت کرده آن را استوار داشتند و واجبات را اندیشه نموده بر پا کردند سنت را زنده نمودند و بدعت را می راندند به جهاد دعوت شدند اجابت کردند به پیشوا اعتماد نموده تابعش شدند. بحث تاریخی

امیرالمؤمنین علیه السلام قرظة بن کعب انصاری را به فرمانداری کوفه برگزید. او از رزمندگان اسلام در جنگ احد و سایر جنگ های بعد بود. هنگامی که عمر، عمار یاسر را حاکم کوفه کرد، ده نفر از اصحاب پیامبر خدا را برای تعلیم مردم به همراه او فرستاد که یکی از آن ها قرظة بود. او به سال 23 هجری به فتح ری توفیق یافت در جنگ جمل حضور نداشت؛ از همین رو امام علی علیه السلام نامه ای را به عنوان سپاسگزاری و قدرشناسی از فداکاریهای مردم کوفه در جنگ با طاغیان جمل برای وی نوشت و ارسال فرمود وفات او در ایام خلافت امیرالمؤمنین علیه السلام واقع شد و حضرت بر او نماز گزارد. از او فرزندانی بود به نام عمرو و علی.


1) انسان، 12.

2) احزاب 33

3) سَمِعْتُمْ: شنیدید. أَطَعْتُمْ: اطاعت کردید.

4) نهج البلاغه، خطبه 182

در واقعه کربلا عمر و راه پدر را ادامه داد و امام حسین علیه السلام را یاری کرد و به شهادت رسید ولی برادرش از راه پدر منحرف شد و به سپاه ابن زیاد پیوست

این نامه

مورد بحث را عبیدالله بن ابورافع نوشته است که به املای امیرالمؤمنین علیه السلام است؛ اگرچه مخاطب و گیرنده نامه قرظة است ولی در حقیقت نامه خطاب به مردم کوفه نوشته شده این نامه گزیده ای از یک نامه طولانی است که بعد از سلام و ستایش مردم کوفه و توحید و عبادت به گزارش بیعت شکنی و تفرقه افکنی و تعدّی و سرکشی بصریان و مناظره ها و گفت وگوهای خود و تذکرات خداپسندانه می پردازد تا همه بدانند که حضرت خواهان جنگ نبوده و تا حد امکان برای جلوگیری از جنگ تلاش کرده است.

حضرت سیاست جنگی خود را که مبتنی بر اصول اسلام است، روشن می کند و راه های شبهه و تشکیک و تردید را در مورد سیاست جنگی خود می بندد در این نامه اشاره ای زودگذر به امان دادن به مردم بصره و رفع هر گونه دلهره و اضطراب از ایشان است. (1)


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 9، ص 40.

نامه 3

اشاره

شناسنامه نامه

تاریخ، زمان و مکان وقوع: اوایل حکومت امام علیه السلام در مدینه سال 35 هجری

مخاطب: شریح بن حارث

موضوع: سیاسی اخلاقی

هدف و نتیجه: آموزش رفتار حاکمان و کارگزاران، ارائه الگوهای رفتاری (1)

پیشگفتار نامه

منظور امام از نوشتن این نامه به شریح این است که مخاطبش را از دنیازدگی و افتادن در دام تعلقات و اعتماد به تکیه گاه های مادی بر حذر دارد فرمایش حضرت هشداری به دست اندرکاران مدیریت جامعه است که دچار غرور و خودشیفتگی نشوند و مسئولیت خویش را که امانتی در دست آنان است از یاد نبرند؛ به ویژه دست اندرکاران قضاوت که اگر از مسیر عدالت و دادگری منحرف شوند راه فراری از سقوط در آتش ندارند و باید بیش از صاحب منصبان از تقوای الهی برخوردار باشند.


1) شناسنامه نهج البلاغه، ص 137.

و من كتاب له علیه السلام الشريح بن الحارث قاضيه: وَ رُوِيَ أَنَّ شُرَيْحَ بْنَ الْحَارِثِ قَاضِيَ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ لَام إِشْتَرَى عَلَى عَهْدِهِ دَاراً بِثَمَانِينَ دِينَاراً فَبَلَغَهُ ذَلِكَ فَاسْتَدْعَى شُرَيْحاً وَ قَالَ لَهُ بَلَغَنِي أَنَّكَ إِبْتَعْتَ دَاراً بِثَمَانِينَ دِينَاراً وَ كَتَبْتَ لَهَا كِتَاباً وَ أَشْهَدْتَ فِيهِ شُهُوداً فَقَالَ لَهُ شُرَيْحٌ قَدْ كَانَ ذَلِكَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ قَالَ فَنَظَرَ إِلَيْهِ نَظَرَ الْمُغْضَبِ ثُمَّ قَالَ لَهُ يَا شُرَيْحُ أَمَا إِنَّهُ سَيَأْتِيكَ مَنْ لَا يَنْظُرُ فِي كِتَابِكَ وَ لَا يَسْأَلُكَ عَنْ بَيْنَتِكَ حَتَّى يُخْرِجَكَ مِنْهَا شَاخِصاً وَيُسْلِمَكَ إِلَى قَبْرِكَ خَالِصاً فَانْظُرْ يَا شُرَيْحُ لَا تَكُونُ ابْتَعْتَ هَذِهِ اَلدَّارَ مِنْ غَيْرِ مَالِكَ أَوْ نَقَدْتَ الثَّمَنَ مِنْ غَيْرِ حَلَالِكَ فَإِذَا أَنْتَ قَدْ خَسِرْتَ دَارَ الدُّنْيَا وَ دَارَ الآخِرَةِ أَمَا إِنَّكَ لَوْ كُنْتَ أَتَيْتَنِي عِنْدَ شِرَائِكَ مَا اشْتَرَيْتَ لَكَتَبْتُ لَكَ كِتَاباً عَلَى هَذِهِ النُّسْخَةِ فَلَمْ تَرْغَبْ فِي شِرَاءِ هَذِهِ الدَّارِ بِدِرْهَمٍ فَمَا فَوْقُ وَ النُّسْخَةُ هَذِهِ هَذَا مَا اِشْتَرَى عَبْدٌ ذَلِيلٌ مِنْ مَيِّتٍ قَدْ أُزْعِجَ لِلرَّحِيلِ اشْتَرَى مِنْهُ دَاراً مِنْ دَارِ الْغُرُورِ مِنْ جَانِبِ اَلْفَانِينَ وَ خِطَّةِ الْهَالِكِينَ وَ تَجْمَعُ هَذِهِ الدَّارَ حُدُودٌ أَرْبَعَةُ الْحَدُّ الْأَوَّلُ يَنْتَهِي إِلَى دَوَاعِى اَلآفَاتِ وَ الْحَدُّ الثَّانِي يَنْتَهِي إِلَى دَوَاعِى الْمُصِيبَاتِ وَ الْحَدُّ الثَّالِثُ يَنْتَهِي إِلَى الْهَوَى الْمُرْدِي وَ الْحَدُّ الرَّابِعُ يَنْتَهِي إِلَى الشَّيْطَانِ الْمُغْوِى وَ فِيهِ يُشْرَعُ بَابُ هَذِهِ الدَّارِ اِشْتَرَى هَذَا الْمُغْتَرُّ بِالْأَمَلِ مِنْ هَذَا الْمُرْعَجِ بِالْأَجَلِ هَذِهِ الدَّارَ بِالْخُرُوجِ مِنْ عِزَّ الْقَنَاعَةِ وَ الدُّخُولِ فِي ذُلّ الطَّلَب وَ الضَّرَاعَةِ فَمَا أَدْرَكَ هَذَا الْمُشْتَرِئَ فِيمَا اشْتَرَى مِنْهُ مِنْ دَرَبٍ فَعَلَى مُبَلْبِلِ أَجْسَامِ الْمُلُوكِ وَ سَالِبٍ نُفُوسِ الْجَبَابِرَةِ وَ مُزِيلٍ مُلْكِ الْفَرَاعِنَةِ مِثْلِ كِسْرَى وَ قَيْصَرَ وَ تُبْعِ وَ حِمْيَرَ وَ مَنْ جَمَعَ الْمَالَ عَلَى الْمَالِ فَأَكْثَرَ وَ مَنْ بَنَى وَ شَيَّدَ وَ زَخْرَفَ وَ نَجَّدَ وَ إِدَّخَرَ وَ اعْتَقَدَ وَ نَظَرَ بِزَعْمِهِ لِلْوَلَدِ إِشْخَاصُهُمْ جَمِيعاً إِلَى مَوْقِفِ الْعَرْضِ وَ الْحِسَابِ وَ مَوْضِعِ الثَّوَابِ وَ الْعِقَابِ إِذَا وَقَعَ الْأَمْرُ بِفَصْلِ اَلْقَضَاءِ وَ خَسِرَ هُنالِكَ الْمُبْطِلُونَ شَهِدَ عَلَى ذَلِكَ الْعَقْلُ إِذَا خَرَجَمِنْ أَسْرِ الْهَوَى وَ سَلِمَ مِنْ عَلَائِقِ الدُّنْيَا.

1. نامۀ امام به شریح بن حارث

و من كتاب لهم اكتبه الشريح بن الحارث قاضيه: وَ رُوِيَ أَنَّ شُرَيْحَ بْنَ الْحَارِثِ

قَاضِيَ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ لامَ اشْتَرَى عَلَى عَهْدِهِ دَاراً بِثَمَانِينَ دِينَاراً فَبَلَغَهُ ذَلِكَ فَاسْتَدْعَى شُرَيْحاً وَ قَالَ لَهُ: (1)

گفته اند: شریح پسر حارث قاضی امیرمؤمنان علیه السلام در زمان حکومت آن حضرت، خانه ای به هشتاد دینار خرید این خبر به امام رسید و آن گاه شریح را خواست و به او فرمود:

نکته

آن چه برای توده های مردم مجاز و قابل انجام است، نظیر گرایش به تجملات، برای دولتمردان به خصوص چهره های سرشناس و منسوب از طرف،رهبر مانند قضات، شایسته نیست. (2)

2. برخورد امام با شریح

بَلَغَنِي أَنَّكَ ابْتَعْتَ دَاراً بِثَمَانِينَ دِينَاراً وَ كَتَبْتَ لَهَا كِتَاباً وَ أَشْهَدْتَ فِيهِ شُهُوداً فَقَالَ لَهُ شُرَيْحٌ قَدْ كَانَ ذَلِكَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ قَالَ فَنَظَرَ إِلَيْهِ نَظَرَ الْمُغْضَبِ ثُمَّ قَالَ لَهُ (3)

ثَمَانِين: هشتاد.

كتاباً: سند.

أَشْهَدْتَ: به شهادت گرفتی

مُغْضَب: خشمگین؛ از ماده «غَضَب» به معنای خشم؛ غضبان خشمناک صفت مشبهه است؛ مغضوب: غضب شدگان.

به من خبر دادند که خانه ای به هشتاد دینار خریده ای و برای آن سندی نوشته ای و بر آن گواهانی گرفته ای! شریح گفت: آری چنین است ای امیرمؤمنان امام خشمگین به او نگریست و سپس به او فرمود:

3. خانه قبر

يَا شُرَيْحُ أَمَا إِنَّهُ سَيَأْتِيكَ مَنْ لَا يَنْظُرُ فِي كِتَابِكَ وَ لَا يَسْأَلُكَ عَنْ بَيْنَتِكَ حَتَّى


1) دینار: ضرب کرد، گونه ای سکه زر که در گذشته ضرب می شده است؛ الدينار ضرب من النقود القديمة الذهبية و في أقرب الموارد أنه فارسى معرّب و أصله دنار بالتشديد بدليل جمعه علی دنانير و تصغيره على دنينير، لأنهما يرجعان الكلمة إلى أصلها غالبا فابدل من أحد حرفى تضعيفه ياء لئلا يلتبس بالمصادر التى يجيء على فعّال كقوله تعالى: وَ كَذَّبُوا بِآيَاتِنا كِذَّاباً (نبأ، 29) إلا أن يكون بالهاء فيخرج على أصله مثل الصنارة والدنامة لأنه أمن الان من الالتباس، قاله في الصحاح. اسْتَدْعَى: خواست؛ از مادۀ «دَعَی» به معنای دعوت کردن؛ خواستن؛ أي طلبه.

2) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص23.

3) بَلَغَنِی: به من خبر رسید؛ از ماده «بلغ» به معنای رسیدن. ابْتَعْتَ: خریدی؛ از ماده «بَیعَ» به معنای خریدن ابتاعَ، ابْتِيَاعا الشيء: آن چیز را خرید.

يُخْرِجَكَ مِنْهَا شَاخِصاً وَ يُسْلِمَكَ إِلَى قَبْرِكَ خَالِصاً فَانْظُرْ (1)

يُسْلِمَكَ إِلَى قَبْرِكَ: تو را می سپارد؛ من التسلیم ای یعطیک قبرک ویناولک إِيَّاه يقال: سلّمه إلى فلان أي أعطاه إياه فتناوله منه، ويمكن أن يؤخذ من الاسلام لأنّ أسلم جاء بمعنى سلّم أيضا يقال فلان أسلم أمره إلى فلان أى سلّمه إليه. خالص: تنها؛ الخالص هو المحض والمراد هنا العارى من أعراض الدنيا وحطامها أي يخرجك عاريا منها.

ای شریح! آگاه باش که به زودی کسی [عزرائیل] به سراغ تو می آید که سند خانه را نگاه نمی کند و از گواهت نمی پرسد تا آن که تو را از آن خانه بیرون نماید و تنها و بی هیچ چیز به گورت سپارد.

نکته ها

تعبیر به «شاخص» از مادۀ شخوص به معنای مسافرت گرفته شده است و مفهوم جمله این است که تو را به صورت مسافری به عالم دیگر می فرستد. (2)

مفهوم

«يُخْرِجَكَ مِنْهَا شَاخِصاً» این است که تجملات و تشریفات زائد بر نیاز، دیر یا زود از انسان جدا شده و مایۀ حسرت انسان در آخرت می گردد. (3)

«يُسْلِمَكَ إِلَى قَبْركَ خَالِصاً» اشاره به این است که انسان چیزی از اموال دنیا جز کفن با خود به گور نمی برد. (4)


1) سَيَأْتِيک مَنْ: به زودی کسی به نزد تو می آید؛ المراد من من إما الموت أو ملك لموت و الثاني أولى لأنّ من يستعمل غالبا في ذوى العقول كما أنّ ما يستعمل غالبا فى غير ذوى العقول وإنّما قلنا غالبا لأنّ ما قد يستعمل في ذوى العقول كقوله تعالى: وَ السَّماءِ وَ ما بَناها (شمس، 6) و من فى غير ذوى العقول كقوله تعالى فَمِنْهُمْ مَنْ يَمْشِي عَلَى بَطْنِهِ (نور، 45) و التفصيل مذكور فى الموصولات من كتب النحو. بَيْنَ: خانه تو؛ الحجّة و في نسخة الأربعين عن بيتك أى دارك التى اشتريتها و الأول أنسب بالمقام، و ما يختلج في البال أن الثانى حرّف من الكتاب و إلّا لقال عليه السّلام حتى يخرجك منه لا من دارک كما لا يخفى على العارف بأساليب الكلام، و الشاهد لذلك ترجمة ابن خاتون العاملي بالفارسية في شرحه على الأربعين للشيخ بهاء الدين قدّس سرّه حيث قال زود باشد که بر تو وارد شود شخصی که نگاه بسند تو نکند و از گواهان تو چیزی نپرسد، الخ. على أن النسختين متفقتان في الأول. شاخصاً: دور شونده؛ واکرد چشم را و وا داشت؛ شخصت عینه باز ماند چشم او؛ قال الراغب في المفردات: قال تعالى: تشخص فيه الأبصار، شاخصة أبصارهم أى أجفانهم لا تطرف. و في مجمع البيان التفسير: شخص المسافر شخوصا إذا خرج من منزله و شخص عن بلد إلى بلد و شخص بصره إذا نظر إليه كأنه خرج إليه. يقال: شخص بصره فهو شاخص إذا فتح عينيه و جعل لا يطرف مع دوران في الشحمة، وشخص الميت بصره و ببصره أى رفعه، و في منتهى الارب: شخص بصره: ويمكن أن يتخذ الشاخص من شخص المسافر من بلد إلى بلد شخوصا بمعنى ذهب و سار و خرج من موضع إلى غيره، و منه حديث إقامة العاقل أفضل من شخوص الجاهل.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 9، ص45.

3) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص24

4) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 9، ص45.

مشابه

إِنَّما يُؤَخِّرُهُمْ لِيَوْمٍ تَشْخَصُ فِيهِ الْأَبْصارُ (1)عذابشان را تا آن روز که چشم ها در آن خیره می ماند به تأخیر می افکند. فَإِذَا هِيَ شاخِصَةُ أَبْصَارُ الَّذِينَ كَفَرُوا (2)در آن هنگام چشم های کافران از وحشت از حرکت باز می ماند.

4. خسارت دنیا و آخرت

يَا شُرَيْحُ لَا تَكُونُ ابْتَعْتَ هَذِهِ الدَّارَ مِنْ غَيْرِ مَالِكَ أَوْ نَقَدْتَ الثَّمَنَ مِنْ غَيْرِ حَلَالِكَ فَإِذَا أَنْتَ قَدْ خَسِرْتَ دَارَ الدُّنْيَا وَ دَارَ الْآخِرَةِ (3)

ای شریح، مواظب باش که این خانه را از مال دیگران یا با پول حرام خریده باشی که در این صورت هم خانه دنیا را خراب کرده ای و هم آخرت را از دست داده ای

نکته ها

اسراف و تبذیر مسئولان مملکتی در بیت المال قبل از عذاب آخرت، دنیای آن ها را به رسوایی خواهد کشاند. (4)

یکی از علل حساسیت منصب قضاوت این است که پیوسته در معرض رشوه قرار دارد. امام، شریح را از حرام بودن بهایی که برای خرید خانه پرداخته است، بیم می دهد که مبادا از راه حرام و خریدوفروش احکام به دست آورده باشد که در این صورت به سبب گناهانی که از راه حرام خواری گریبانگیرش شده به زیان و خسران اخروی و محروم شدن از نعمت های الهی محکوم می گردد. (5)

تفاوت دو جمله «مِنْ غَيْرِ مَالِک» و «مِنْ غَيْر حَلَالِک» در این است که اولی اشاره به چیزی است که جزء اموال شخص نیست مثلاً شریح خانه ای را که خریده قیمت آن را از بیت المال بردارد، چیزی که ظاهراً و واقعاً مال او نیست اما جمله دوم اشاره به اموالی است که ظاهراً مال او و در اختیار اوست ولی از طریق رشوه به دست آمده که حلال نیست. (6)


1) ابراهیم، 42

2) انبیاء، 97.

3) ابْتَعْتَ: خریده باشی. خَسِرْت: خسران دیدی

4) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص24.

5) قطره ای از دریا، ج1، ص35.

6) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 9، ص46.

5. بی ارزشی اموال دنیا

أَمَا إِنَّكَ لَوْ كُنْتَ أَتَيْتَنِي عِنْدَ شِرَائِكَ مَا اشْتَرَيْتَ لَكَتَبْتُ لَكَ كِتَابَاً عَلَى هَذِهِ النُّسْخَةِ فَلَمْ تَرْغَبْ فِي شِرَاءِ هَذِهِ الدَّارِ بِدِرْهَم فَمَا فَوْقُ (1) آگاه باش اگر زمان خرید خانه نزد من آمده بودی، برای تو سندی می نوشتم که دیگر در خرید آن به در همی رغبت نمی کردی و آن سند این است:

6. خانه فریب

وَ النُّسْخَةُ هَذِهِ هَذَا مَا اشْتَرَى عَبْدٌ دَلِيلٌ مِنْ مَيَّتٍ قَدْ أُزْعِجَ لِلرَّحِيلِ اشْتَرَى مِنْهُ دَاراً مِنْ دَارِ الْغُرُورِ مِنْ جَانِبِ الْفَانِينَ وَ خِطَّةِ الْهَالِكِينَ وَتَجْمَعُ (2)

رحیل: کوچ.

دَارِ الْغُرُورِ: خانه فريب؛ الغرور بضم الغين المعجمة مصدر يقال غره يغره غرورا من باب نصر أي خدعه و أطمعه بالباطل ولذا قيل: الغرور تزيين الخطاء بما يوهم أنه صواب وكذا قيل: الغرور شرك الطريق بفتحتين، والمراد من دار الغرور الدنيا قال تعالى و لذا توصف الدنيا بالغرور بالفتح ويقال: دنيا غرور بل أحد معاني الغرور بالفتح الدنيا، قال ابن السكيت كما في صحاح الجوهري: الغرور الشيطان و منه قوله تعالى وَ لا يَغُرَّنَّكُمْ بِاللَّهِ الْغَرُورُ. أقول: الصواب أن كل ما يغر الانسان من مال و جاه و شهوة و شيطان و غيرها فهو غرور بالفتح و إنما فسر بالشيطان لأنه الغار الحقيقي و تلک الامور آلات و وسائط. إذ هو أخبث الغارين وبالدنيا لأنها تغر و تضر و تمر كما قاله عليه السلام و سيأتي في باب المختار من حكمه فانین نابود شدگان

خِطَّةِ: زمینی که برای ساخته شدن خط کشی و علامت گذاری شده است؛ واحدة خطط قال الجوهري في الصحاح: الخطة بالكسر الأرض يختطها الرجل لنفسه و هو أن يعلم عليها علامة بالخط ليعلم أنه قد اختارها لنفسه ليبنيها دارا، و منه خطط الكوفة والبصرة و المراد منها البقعة و الناحية و الجانب و أمثالها ويقال بالفارسية: سرزمين. هَالِکین هلاک شدگان.

تَجْمَعُ: در بر دارد؛ تجمع هذه الدار: أي تحويها وتحيط بها.


1) لَمْ تَرْغَبُ: رغبت نشان ندادى؛ الأفعال كما تتغير معانيها بتغيّر الأبواب سواء كانت الأبواب مجردة أو غير مجردة کذلک تتغيّر معانيها بتغيّر صلاتها، وكذا الحكم فى مصادرها، فالرغبة ومشتقاتها إذا كانت صلتها كلمة في الجارة تفيد معنى الارادة و الميل إلى الشيء ونحوهما يقال: رغب في الشيء إذا أراده و أحبّه، و مال إليه و طمع فيه و حرص عليه، وإذا كانت صلتها كلمة عن الجارة تفيد الاعراض و الترك يقال: رغب عنه إذا زهد فيه و لم يرده و أعرض عنه و تركه قال تعالى: وَ مَنْ يَرْغَبُ عَنْ مِلَّةِ إِبْرَاهِيمَ إِلَّا مَنْ سَفِهَ نَفْسَه.

2) ميّت: مرده؛ أصله ميوت على وزن فيعل من الموت. أزعج: ناچار شد؛ ازعج بالبناء للمفعول أى شخص به للرحيل يقال أزعجه فانزعج أي أقلقه و قلعه من مكانه فقلق و اقتلع، هذا إن كانت اللام للتعليل و إن كانت بمعنى إلى فالمعنى سيق إليه يقال: أزعجه إلى المعصية أى ساقه إليها كما في لسان العرب فى مادة أزز على ما في أقرب الموارد.

این خانه ای است که آن را بندهای خوار، از کسی که در آستانه مرگ است خریده؛ خانه ای از سرای فریب که در کوی نابود شوندگان و در کوچه هلاک شوندگان قرار دارد.

نکته ها

امام علیه السلام مسائل ششگانه ضروری در تنظیم سند یعنی نام فروشنده و خریدار، آدرس و نشانی ملک، مشخصات و حدود چهارگانه قیمت و بها تعیین مسئول ضرروزیان و گواهان را بیان داشته است. (1)

سرای غرور کنایه از دنیاست؛ از آن رو که مردم به آن مغرور می شوند و با داشتن زخارف دنیوی از آن چه بعد از آن وجود دارد غفلت می کنند. (2)

مشابه

كُلُّ مَنْ عَلَيْها فان (3)هر چه بر روی زمین است، دستخوش فناست. كُلُّ شَيْءٍ هالِكٌ إِلا وَجْهَهُ (4)هر چیزی نابودشدنی است مگر ذات او. مَا الْحَياةُ الدُّنْيا إِلَّا مَتاعُ الْغُرُورِ (5)و این زندگی دنیا جز متاعی فریبنده نیست. إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ فَلا تَغُرَّنَّكُمُ الْحَياةُ الدُّنْيا وَ لا يَغُرَّنَّكُمْ بِاللَّهِ الْغَرُورُ (6)وعده خدا حق است. زندگی دنیا فریبتان ندهد و نیز شیطان فریب کار به کرم خدا مغرورتان نسازد.

7. حدود خانه فریب

هَذِهِ الدَّارَ حُدُودٌ أَرْبَعَةُ الْحَدُّ الْأَوَّلُ يَنْتَهِي إِلَى دَوَاعِى الآفَاتِ وَ الْحَدُّ الثَّانِي يَنْتَهِي إِلَى دَوَاعِى الْمُصِيبَاتِ وَ الْحَدُّ الثَّالِثُ يَنْتَهِي إِلَى الْهَوَى الْمُرْدِي وَ الْحَدُّ الرَّابِعُ يَنْتَهِي إِلَى


1) 1 پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص 25

2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 7، ص13.

3) الرحمن، 26.

4) قصص، 88.

5) آل عمران، 185

6) لقمان، 33.

الشَّيْطَانِ الْمُغْوِى وَ فِيهِ يُشْرَعُ بَابُ هَذِهِ الدَّارِ (1)

الْهَوَى الْمُرْدِی: هوس های تباه کننده؛ المردى: اسم فاعل من الإرداء بمعنى الاهلاك، فالهوى المردى أى الهوى المهلک، و الردى الهلاك و المراد هنا هلاك الدين ويقال أيضا: أرداه في البئر مثلاً أى أسقطه فيها، فالمعنى على هذا الوجه الهوى المسقط إلى هوة جهنم و مال المعنيين واحد.

الْمُغْوِی: گمراه کننده؛ کالمردى فاعل من الاغواء أى المضل، و هو إشارة إلى قوله تعالى حاكيا عن الشيطان: قال رَبِّ بِما اغویتنی (حجر، 41).

يُشْرَعُ: باز می کند؛ بالبناء للمفعول من الاشراع أى يفتح، وفي القاموس أشرع بابا إلى الطريق فتحه. أو من الاشراع بمعنى التهيؤ أى يتهيأ للدخول و الخروج.

این خانه را چهار حد در بر دارد حد نخست به آفات و بلاها منتهی می شود و حد دوم به مصیبت ها و حد سوم به هواها و هوس های تباه کننده و حد چهارم به شیطان گمراه کننده ختم می گردد و در آن به حد چهارم باز می شود.

نکته ها

منظور از جمله «يَنْتَهى إِلَى الْهَوَى الْمُرْدِی» این است که وجود غرایز و شهوات از نعمت های الهی است و عامل بقای انسان اما اگر از حدود عقل و شرع تجاوز کند، عامل هلاکت و نگون بختی انسان است. (2)

«دواعی» در مورد آفت ها و مصیبت ها اشاره به اسباب آن است که زندگی انسان ها را احاطه کرده است. (3)

حدود چهارگانه آن خانه را کنایه از امور نامطلوبی قرار داده است که سرانجام دنیا به


1) يَنْتَهی: منتهی می شود. دَوَاعِی الآفاتِ: عوامل و انگیزه های آفت ها؛ دواعی جمع الداعية بمعنى السبب، قال الحريري: و تاقت نفسي إلى أن أفض ختم سره و أبطن داعية يسره أى أعرف باطن سبب يسره نقله في أقرب الموارد، دواعي الدهر: صروفه، دواعى الصدر: همومه و لكن المراد هنا معناها الأول أى أسباب الافات و المصيبات. و في الحلية و الحد الأول منها و في الأربعين و الحد الثاني منها ينتهى إلى دواعى العاهات و هي جمع العاهة أى الافة و أصل العاهة عوهة، يقال: عيه الزرع و أيف و أرض معيوهة أى ذات عاهة وطعام ذو معوهة أى من أكله أصابته عاهة و في النهاية الأثيرية: في الحديث نهى عن بيع الثمار حتى تذهب العاهة، أى الافة التي تصيبها فتفسدها يقال: عاه القوم و أعوهوا إذا أصابت ثمارهم و ماشيتهم العاهة، و منه الحديث: لا يورد ذو عاهة على مصح، أي لا يورد من بابله آفة من جرب أو غيره على من إبله صحاح لئلا ينزل بهذه ما نزل بتلك فيظن المصح أن تلك أعدتها فيأثم. وفي مجمع البحرين: في الحديث بظهر الكوفة قبر لا يلوذ به ذو عاهة إلا شفاه الله، أى آفة من الوجع، وفي الحديث: لم يزل الإمام مبرءا عن العاهات أي هو مستوى الخلقة من غير تشويه. وقيل: الفرق بين الافات والعاهات أن العاهات تكون الأمراض الظاهرية من قبيل برص أو جذام، والافات تكون الأمراض الباطنية من مثل الحمى.

2) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص25.

3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 9، ص 50.

آن منتهی می شود حد اول را منتهی به اسباب و علل آفات دانسته و با این مطلب اشاره به این کرده است که لازمه وجود خانه علاقه به اموری است که باعث کمال خانه داری می باشد؛ از قبیل وجود همسر و خدمتگزار و مرکب سواری و آن چه بر این ها مترتب است از وجود فرزندان و کنیزان و نوازندگان و بقیه افزون طلبیهای دنیا که وجود هرکدام باعث ایجاد نیاز به امور دیگری است آنان که غنی،ترند محتاج ترند و همه این امور در معرض آفات و بلاها و امراض و مرگ و میرها هستند و این که امام آن را اولین حد خانه دانست به علت این است که خانه نیازمند به آن است حد دوم منتهی می شود به اموری که باعث مصیبت هاست این جا نیز اشاره به همان امور نخستین است که از لوازم و نیازمندی های خانه است اما به اعتبار این که این امور در معرض امراض و مرگ و میرهاست که لازمه اش مصیبت ها می باشد حد سوم منتهی می شود به پیروی هوا و هوس هلاک کننده زیرا کسی که در دنیا به جست و جوی و تهیه منزل می افتد معلوم می شود به دنیا و وابستگی هایش علاقه فراوان دارد و بدون توجه به امر خداوند از تمایلات شهوانی و نفسانی پیروی می کند و از مجموعه این مطالب تعبیر به هواوهوس می شود و روشن است که این امر موجب سقوط انسان در دوزخ و هلاکت وی در آن است حد چهارم منتهی می شود به شیطان اغواکننده این امر را آخرین حد قرار داده است به دلیل آن که دورترین محدوده ای است که حدود دیگر به آن پایان می پذیرد به این بیان که شیطان از جهت گمراه کنندگی سرآغاز علاقه آدمی به دنیا و انگیزه پیروی نفس از هواوهوس،است شیطان به این طریق آدمی را گمراه می کند معاصی و خلافکاریها و امور شهوانی که آدمی را از رفتن در راه خدا باز می دارد، در پیش انسان جلوه می دهد و به او القا می کند که این امور برایش اصلح است. (1)

جملة «و فيه يشرع باب هذه الدار» اشاره می کند به این که شیطان به منظور گمراه کردن و اغواگری اش اموری را بر می انگیزد که لازمه اش دنیا طلبی و به دست آوردن کالای بی ارزش آن می باشد و آدمی را وادار می کند بر آن که به فکر خرید و به دست آوردن خانه و لوازم و متعلقات آن بیفتد؛ بنابراین شیطان به منزله حد چهارم خانه است و آن چه به سبب اغواگری او به وجود می آید و به آن وسیله باب دخول در دنیاطلبی و خرید و به دست آوردن منزل و خانه باز می شود، باب آن است که در همین طرف حد چهارم واقع است. (2)

مشابه

قالَ فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ إِلَّا عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ (3)گفت: به عزتت سوگند همه آنان را گمراه می کنم مگر بندگان خالص شده ات را.


1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج1، ص15.

2) همان.

3) ص، 8382.

8. ویژگی های خریدار دنیا

اشْتَرى هَذَا الْمُغْتَرُ بِالْأَمَلِ مِنْ هَذَا الْمُزْعَجِ بِالْأَجَلِ هَذِهِ الدَّارَ بِالْخُرُوج مِنْ عِزَّ الْقَنَاعَةِ وَ الدُّخُولِ فِي ذُلِّ الطَّلَبِ (1)

الْمُزْعَج: کنده شده؛ انْزَعَجَ، انْزِعاجاً: نگران شد سرگردان شد، آن چیز کنده شد؛ زَعَجَ، زَعْجاهُ: بیرون کرد، راند.

ذُلُّ الطَّلَبِ: پستی خواهش.

این شخص فریفته به آرزو این خانه را از کسی که اجل، او را از جای کنده، به قیمت خروج از عزت قناعت و ورود در خواری و پستی خرید

9. سرگذشت خریداران پیشین

وَ الضَّرَاعَةِ فَمَا أَدْرَكَ هَذَا الْمُشْتَرِى فِيمَا اشْتَرَى مِنْهُ مِنْ دَرَةٍ فَعَلَى مُبَلْبِلِ أَجْسَامِ الْمُلُوكِ وَ سَالِبِ نُفُوسِ الْجَبَابِرَةِ وَ مُزِيلٍ مُلْكِ الْفَرَاعِنَةِ مِثْلِ كِسْرَى وَ قَيْصَرَ وَ تُبَّعَ وَ حِمْيَرَ وَ مَنْ جَمَعَ الْمَالَ عَلَى الْمَالِ فَأَكْثَرَ وَ مَنْ بَنَى وَ شَيَّدَ وَ زَخْرَفَ وَ نَجَّدَ وَ ادَّخَرَ وَ اعْتَقَدَ وَ نَظَرَ بِزَعْمِهِ لِلْوَلَدِ إِشْخَاصُهُمْ (2)

مُبَلْبِلِ أَجْسَامِ: بیمار کننده جسم ها؛ اسم فاعل من بلبل القوم بلبلة وبلبالا إذا هيجهم و أوقعهم في الهم و وسواس الصدور.

سَالِب: گیرنده؛ نابود کننده

مزیل: نابودکننده.

کسری: عنوان پادشاهان ایران؛ بكسر الكاف وفتحها أيضا لقب ملوك الفرس، و هو معرب خسرو أى واسع الملک و أحد جموعه: أكاسرة.

قیصر: عنوان پادشاهان روم؛ لقب ملوک الروم و جمعه، قياصرة.

تبع: عنوان پادشاهان یمن؛ بضم التاء المثناة من فوق و تشديد الباء الموحدة المفتوحة لقب ملوك اليمن والجمع: تبايعة.

حِمْيَر: قبیله ای است از قبایل بنی سبا که ضحاک پادشاه از آن قبیله بوده یا نام پسر عبد الشمس بن يعرب بوده که در خطه یمن دولتی به نام حمیریها تأسیس کرده؛ بكسر أوله و فتح ثالثه.

أكثر: افزود.

شید: برافراشت؛ محکم نمود؛ شید: الشيد بكسر الشين ما يطلى به الحائط من حص أو بلاط ونحوهما وبالفتح المصدر يقال: شاده یشیده شیدا بالفتح،جصصه، و هو مشيد أى معمول بالشيد قال تعالى: وَ قَصْرِ مَشِيد و نقل إلى باب التفعيلللمبالغه، أو يكون من شيد البناء أى رفعه كما في أقرب الموارد و كذا في الصحاح حيث قال: و المشيد بالتشديد المطول، أو من شيد قواعده أى أحكمها قال الكسائي: المشيد للواحد من قوله تعالى وَ قَصْرٍ مَشِيدٍ و المشيد بالتشديد للجمع من قوله تعالى فِي بُرُوحِ مُشَيَّدَةٍ نقله فى الصحاح. أقول: الظاهر أن الكسائى أراد أن المشيد و المشيد بمعنى واحد إلا أن الأول يستعمل في المفرد والثانى فى الجمع فلا يقال قصر مشيد بالتشديد أو بروج مشيدة بالتخفيف فتأمل.

زَخْرَفَ: زینت دادند؛ زخرفه أى زينه و حسنه و الزخرف كل ما حسن به الشيء و المزخرف المزين قال الله تعالى: حَتَّى إِذا أَخَذَتِ الْأَرْضُ زُخْرُفَها وَ ازَّيَّنَتْ (یونس، 26.)نجد: زینت کرد؛ بالنون والجيم المشددة والدال المهملة يقال: نجد البيت أى زينه بالبسط و الفرش والوسائد، وفي اللسان نجدت البيت بسطته بثياب موشية و النجد محركة متاع البيت من فرش و نمارق و ستور، جمعه أنجاد، ونجود البيت ستوره التي تعلق على حيطانه يزين بها. أو يكون نجد من النجد بمعنى ما ارتفع من الأرض أى رفع البناء، و هذا المعنى على نسخة الشيخ في الأربعين حيث قال: «نجد فزخرف أنسب إن لم يكن متعينا، و على نسخة الرضى المعنى الأول أنسب فإن زخرف أعنى ذهب يستعمل غالبا في تزيين سقف البيت، و نجد في تزيين أرضه.ادَّخَرَ: ذخیره کرد؛ ادخر: أي اكتسب المال و خبأه لوقت الحاجة إليه، و هو افتعل من الذخر لكنه أبدل من التاء دالا فادغم الدال فيه فلك أن تقول ادخر، و لك أن تقول اذخر اعْتَقَدَ: جمع آوری و نگهداری کرد.وَلَدِ: اولاد؛ فرزندان؛ بسكون الثانى وحركات الواو و بفتحههما كل ما ولده شيء ويطلق على الذكر والانثى و المثنى و المجموع، و هو مذكر و الجمع أولاد و ولدة بالكسر فالسكون والدة بإبدال الواو همزة و ولد بالضم فالكسر فالأخير جاء جمعا و مفردا کالفلک قال تعالى: ﴿وَ الْفُلْكِ الَّتِي تَجْرِى فِى الْبَحْرِ بِما يَنْفَعُ النَّاسَ (البقرة، 161)، و قال تعالى: حَتَّى إِذَا كُنْتُمْ فِي الْفُلْكِ وَ جَرَيْنَ بِهِمْ بِرِيحٍ طَيِّبَةٍ (یونس، (24) فالأولى مفرد و الثانية جمع.

بزَعْمِه: با ظن و گمان خویش

إِشْخَاصُهُمْ: فرستادنشان.


1) مُغْتَرُّ: فریفته؛ از مادۀ «غرر به معنای فریب دادن؛ تطمیع به باطل؛ غرور: فریب دهنده. أمل: آرزو.

2) الضَّرَاعَةِ: ذلت؛ خوارى الذلة: مصدر من ضرع ضراعة من بابى منع و شرف أى خضع و ذل و تذلل. أدْرَكَ: زيان أدرك بمعنى لحق يقال: طلب الشيء حتى أدركه أى حتى لحقه ووصل إليه. درک: قال في الصحاح: الدرك التبعة، تسكن و تحرك، يعني أن الدرك يقرأ على وجهين بفتح الأولين و بفتح الأول و سكون الثاني يقال: ما لحقک من درک فعلی خلاصه و المراد من الدرك هنا ما يضر بملكية المشترى كأن يدعى أحد كان المبيع ملكه و بيع بغير حق وكان البائع غاصبا و غير ذلك.

هر زیانی که بر این خریدار در آن چه خریده وارد شود بر عهده خراب کننده بدن های پادشاهان و گیرنده جانِ جباران و نابودکننده فرمانروایی فرعونیان [یعنی ملک الموت] است؛ کسانی چون پادشاهان ایران، روم، یمن و حمیر و آنان که ثروت بر روی ثروت نهادند و همچنان بر آن افزودند و آنان که ساختند و استوار کردند و آراستند و زینت نمودند، ذخیره ساختند و به ظن و گمان خویش برای فرزند تدبیری اندیشیدند.

نکته ها

مرگ به سراغ همه می رود اما مرگ پادشاهان قدرتمند که تمام زندگی و هستی خود را صرف حاکمیت بیشتر کردهاند همچون پادشاهان ایران و روم به مراتب سخت تر و عبرت انگیزتر است. (1)

«زخرف» اشاره به تزیین بنای ساختمان و (نجد) اشاره به تزیین وسایل از قبیل پشتی و


1) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص26.

فرش و پرده است. (1)

«اعتقد» به معنای محکم کاری و نگهداری کردن از طریق تنظیم اسناد و مانند آن است که دنیاپرستان با وسواس زیاد سعی دارند ذخیره های اموال خود را با اسناد محکم از تسلط دیگران بر آن حفظ کنند و به گمان خود برای فرزندانشان به یادگار بگذارند. (2)

مشابه

قُلْ إِنَّ الْمَوْتَ الَّذِي تَفِرُّونَ مِنْهُ فَإِنَّهُ مُلَاقِيكُمْ ثُمَّ تُرَدُّونَ إِلى عَالِمِ الْغَيْبِ وَالشَّهَادَةِ فَيُنَبِّئُكُمْ بما كُنْتُمْ تَعْمَلُون (3)بگو: آن مرگی که از آن می گریزید شما را در خواهد یافت و سپس نزد آن دانای نهان و آشکارا برگردانده می شوید تا به کارهایی که کرده اید، آگاهتان سازد. وَ خَسِرَ هُنالِكَ الْمُبْطِلُون (4)و آنان که بر باطل بوده اند آن جا زیان خواهند دید.

10. حسابرسی در قیامت

جَمِيعاً إِلَى مَوْقِفِ الْعَرْضِ وَالْحِسَابِ وَ مَوْضِعِ الثَّوَابِ وَ الْعِقَابِ إِذَا وَقَعَ الْأَمْرُ بِفَصْلِ الْقَضَاءِ وَ خَسِرَ هُنَالِكَ الْمُبْطِلُونَ (5)(6)

فرشته مرگ همۀ اینان را به محل بازپرسی و حساب و جایگاه ثواب و عقاب روانه کند، آن گاه که فرمان خداوند برای جدایی حق از باطل فرود آید و «آن جاست که تبهکاران زیان بَرَند».

نکته

ذکر «جمع کردن ملوک» و محل اجتماع آن ها که توقفگاه عرض اعمال و حساب و


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 9، ص 52.

2) همان، ص53.

3) جمعه، 8.

4) غافر، 78

5) غافر، 78

6) مَوْقِفِ الْعَرْضِ: محل بازپرسی العرض: أى عرض أعمالهم عليهم من عرض الشيء عليه و له أى أراه إياه. قال تعالى: ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلائِكَةِ (بقرة، (31) وَ عُرِضُوا عَلى رَبِّكَ صَفًّا (كهف، (47) إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ (أحزاب، 73) وَ عَرَضْنا جَهَنَّمَ يَوْمَئِذٍ لِلْكَافِرِينَ عَرْضاً (كهف، 101) وَيَوْمَ يُعْرَضُ الَّذِينَ كَفَرُوا عَلَى النَّارِ (أحقاف، 35). فَضْل الْقَضَاءِ: پایان داوری؛ الفصل إبانة أحد الشيئين من الاخر حتى تكون بينهما فرجة و يوم الفصل أحد أسماء القيامة قال تعالى هذا يَوْمُ الْفَصْلِ جَمَعْناكُمْ وَ الْأَوَّلِينَ ( مرسلات، 39) أى اليوم يبين الحق من الباطل، وقال تعالى إِنَّ يَوْمَ الْفَصْلِ مِيقَاتُهُمْ أَجْمَعِينَ (دخان، 42) وقال: وَ هُوَ خَيْرُ الْفاصِلينَ (أنعام، 58) فقوله عليه السلام: فصل القضاء أي فصل القضاء بين الحق و الباطل. خسر: زیان کرد.

جایگاه ثواب و عقاب است به سبب این است که آدمی را از این امور و موارد بیم دهد و در عمل کردن برای آخرت و ایمن شدن از خطرات و شرور آن، تشویق و ترغیب کند. (1)

11. گواهی دادن به سند امام

شَهِدَ عَلَى ذَلِكَ الْعَقْلُ إِذَا خَرَجَ مِنْ أَسْرِ الْهَوَى وَسَلِمَ مِنْ عَلَائِقِ الدُّنْيَا (2)

عَلَائِق الدُّنْيَا: وابستگی های دنیا

بر این قباله عقلی گواهی می دهد که از اسارت هواوهوس بیرون آمده و از وابستگی های دنیا سالم مانده.

شریح کیست؟

شریح بن حارث مدت شصت سال در کوفه قضاوت کرده است تنها در فتنه عبدالله بن زبیر از قضاوت کناره گیری کرد. وی مردی بذله گو و اهل مزاح بود او یک بار مورد خشم امام قرار گرفت و حضرت او را از کوفه طرد کرد و تا زمانی که حضرت از او راضی نشده بود در تبعید به سر می برد. شریح عصر جاهلیت را درک کرده است ولی چون به محضر پیامبر نرسیده بود او را از تابعان شمرده اند شریح در برابر شهوات و مال ومنال دنیا سست و بی اراده بود و هرگز نمی توانست قاضی مطلوب نظام سیاسی علوی باشد ولی ساده لوحی و تعصب غلط کوفیان بب ابقای او شد؛ لذا امام علیه السلام ناگزیر بود که بر احکام صادره از این قاضی سست نهاد نظارت کند رفتار او در زندگی طولانی اش بر بی لیاقتی اش گواهی دارد

گاهی امام علیه السلام او را مخاطب می ساخت و با موعظه هایی که توأم با انتقاد و انذار بود، تلاش می کرد که او را به راه آورد و از افراط و تفریط های او بکاهد و به لوازم شغل حساسی که داشت ملتزم و پایبندش سازد ولی تنها نتیجه ای که داشت اتمام حجت بود. (3)


1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج1، ص17.

2) أَسْر الْهَوَى: اسارت هواوهوس. سلم: سالم ماند.

3) اندیشه های سیاسی تربیتی علوی، ج1، ص121.

نامه 4

اشاره

شناسنامه نامه

تاریخ زمان و مکان وقوع: قبل از نبرد جمل در مدینه، سال 36 هجری

مخاطب: عثمان بن حنیف

علت مکاتبه: تجمع ناکثین

موضوع: نظامی سیاسی

هدف و نتیجه: طریقهٔ جذب نیرو و تبیین مبانی گفت وگو با دشمن (1)

پیشگفتار نامه

این نامه را امام علیه السلام به عثمان بن حنیف فرماندار بصره نوشته است. وی نامه ای به امام فرستاد و از ورود فتنه انگیزان جمل به شهر بصره خبر داد امام السلام در پاسخ آن ها این نامه را نوشت و در این نامه به عثمان دستور می دهد ابتدا گروه شورشیان را نصیحت کند و اگر زیر بار نرفتند از ابزار زور و نظامی در مقابله با آن ها استفاده کند.


1) شناسنامه نهج البلاغه، ص143.

و من كتاب له علیه السلام إلى بعض أمراء جيشه فَإِنْ عَادُوا إِلَى ظِلِّ الطَّاعَةِ فَذَاكَ الَّذِى نُحِبُّ وَإِنْ تَوَافَتِ الْأُمُورُ بِالْقَوْمِ إِلَى اَلشَّقَاقِ وَالْعِصْيَانِ فَانْهَدْ بِمَنْ أَطَاعَكَ إِلَى مَنْ عَصَاكَ وَاسْتَغْنِ بِمَنِ انْقَادَ مَعَكَ عَمَّنْ تَقَاعَسَ عَنْكَ فَإِنَّ الْمُتَكَارِهَ مَغِيبُهُ خَيْرٌ مِنْ مَشْهَدِهِ وَقُعُودُهُ أَغْنَى مِنْ نُهُوضِه.

1. جنگ با اهل عصیان

و من كتاب له (عليه السلام) إلى بعض أمراء جيشه: فَإِنْ عَادُوا إِلَى ظِلَّ الطَّاعَةِ فَذَاكَ الَّذِى نُحِبُّ وَ إِنْ تَوَافَتِ الْأُمُورُ بِالْقَوْمِ إِلَى الشَّقَاقِ وَ الْعِصْيَانِ (1)

ظل: سایه.

نُحِبُّ: دوست داریم.

تَوَافَتِ: پیوست؛ توافت الامور: أي تتامت.

شقاق: اختلاف از مادۀ «شقَّ» به معنای شکافتن و شکاف است؛ بالكسر: المخالفة والعداوة.

اگر به سایه اطاعت از ما بازگشتند این همان است که ما دوست داریم و اگر حوادث و پیشامدها آنان را به اختلاف و سرپیچی کشاند، تو با یاری کسانی که از تو فرمان می برند، با عصیانگران پیکار کن.

2. کنار گذاشتن افراد سست

فَانْهَدْ بِمَنْ أَطَاعَكَ إِلَى مَنْ عَصَاكَ وَ اسْتَغْنِ بِمَنِ انْقَادَ مَعَكَ عَمَّنْ تَقَاعَسَ عَنْكَ فَإِنَّ الْمُتَكَارِةَ مَغِيبُهُ خَيْرٌ مِنْ مَشْهَدِهِ وَقُعُودُهُ أَغْنَى مِنْ نُهُوضِه (2)

تَقَاعَسَ: سرپیچی کرد؛ تقاعس عنك أى أبطأ وتأخر عنک و تكاره القتال.

متکاره: کسی که به کاری مایل نیست؛ المتسخط من تكارهه إذا تسخطه و لم يرض به يقال فعله على تكاره و متکارها.

مَغِيبُهُ: غایب بودنش؛ از مادۀ «غیب» به معنای نهان؛ نهفته.

مَشْهَدِ: حضور؛ بودن.

قُعُود: نشستن مراد خودداری کردن از یاری است.

نهوض: برخاستن؛ مراد به یاری برخاستن است.


1) عَادُوا: بازگشتند.

2) فَانْهَدْ: پس پیکار کن؛ أي انهض أمر من نهد إلى العدو من بابى منع و نصر أى قصد لهم و أسرع في قتالهم و نهض إليهم، والمناهدة المناهضة في الحرب يقال: نهد لعدوّه و إليه نهودا و نهدا بالفتح و التحريك اذا صمد لهم. اسْتَغْنِ: بی نیازی بجو؛ از مادهٔ «غنی» به معنای بی نیازی؛ بالغين المعجمة أمر من الاستغناء و في كثير من النسخ جعل بالمهملة من الاستعانة وكذا مال غير واحد من المفسّرين والمترجمين إلى المهملة لكنّه مذهب مهمل و طريقة عمياء كما سيتضح لك وجهه فى تقرير الإعراب و تحرير المعنى إنشاء الله تعالى. انْقَادَ: اطاعت کرد.

و با کسی که مطیع توست، از کسی که یاری ات نمی دهد بی نیازی جو؛ زیرا کسی که از پیکار ناخشنود است نبودنش بهتر از بودنش و در خانه نشستنش بهتر است از به یاری برخاستنش.

نکته ها

در صورتی که نیروهای خودی طرف دشمن را گرفته با او همکاری کنند یا بی تفاوت بمانند نباید ناامید شد بلکه با باقیمانده اندک ولی با اراده و مصمم باید به مقابله با دشمن پرداخت. (1)

سست عنصرها و کسانی که از جنگیدن کراهت دارند نبودشان بهتر از بودنشان است؛ چراکه کراهت دارندگان اثر منفی می گذارند و به سستی و مسئولیت گریزی دیگران دامن می زنند پس نه تنها حضور آنان نفعی ندارد بلکه زیان هم دارد که باعث شایعه پراکنی و تبلیغات سوء می شوند. (2)

تفاوت «شقاق» و «عصیان» در این است که شقاق به معنای جدایی است و عصیان و نافرمانی چیزی فراتر از جدایی است. (3)

مشابه

وَلَوْ خَرَجُوا فِيكُمْ ما زادُوكُمْ إِلا خَبالاً وَ لَأَوْضَعُوا خِلالَكُمْ يَبْغُونَكُمُ الْفِتْنَةِ (4)اگر با شما بیرون آمده بودند جز فساد برای شما نمی افزودند و به سرعت خود را میان شما می انداختند و در حق شما فتنه جویی می کردند. كَمْ مِنْ فِئَةٍ قَليلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثِيرَةً بِإِذْنِ الله (5)چه بسا گروه اندکی که بر گروه بسیاری غلبه کند.


1) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص 28

2) قطره ای از دریا، ج1، ص39.

3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 9، ص63.

4) توبه، 47.

5) بقره، 249

نامه 5

اشاره

شناسنامه نامه

تاریخ، زمان و مکان وقوع: پس از نبرد جمل در کوفه، سال 36 هجری

مخاطب: اشعث بن قیس فرماندار آذربایجان

علت مکاتبه: هشدار و تحذیر

موضوع: سیاسی، اعتقادی

هدف و نتیجه: هشدار دربارهٔ استفاده نامشروع از بیت المال (1)

پیشگفتار نامه

این نامه فرمان امیرالمؤمنین علیه السلام است که به خط عبیدالله بن ابی رافع در شعبان سال 36 نگاشته شد و به وسیله زیاد بن مرحب برای اشعث بن قیس کندی که حاکم آذربایجان بود، ارسال گردید.


1) شناسنامه نهج البلاغه، ص150.

و من كتاب له لام إلى أشعث بن قيس عامل أذربيجان وَ إِنَّ عَمَلَكَ لَيْسَ لَكَ بِطُعْمَةٍ وَ لَكِنَّهُ فِي عُنُقِكَ أَمَانَةٌ وَ أَنْتَ مُسْتَرْعَى لِمَنْ فَوْقَكَ لَيْسَ لَكَ أَنْ تَفْتَاتَ فِي رَعِيَّةٍ وَ لَا تُخَاطِرَ إِلَّا بِوَثِيقَةٍ وَ فِي يَدَيْكَ مَالٌ مِنْ مَالِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ أَنْتَ مِنْ خُزَانِهِ حَتَّى تُسَلِّمَهُ إِلَيَّ وَ لَعَلَّى أَلَّا أَكُونَ شَرَّ ولاتِكَ لَكَ. وَ السَّلام.

1. امانت بودن حکمرانی

وَ إِنَّ عَمَلَكَ لَيْسَ لَكَ بِطُعْمَةٍ وَ لَكِنَّهُ فِي عُنُقِكَ أَمَانَةٌ وَ أَنْتَ مُسْتَرْعَى لِمَنْ فَوْقَكَ (1)به اشعث پسر قیس، عامل آذربایجان: کاری که بر عهده توست [حکمرانی] طعمه تو نیست بلکه امانتی بر گردنت است و از تو خواسته شده تا فرمان بردار مافوق خود باشی.

نکته ها

هر پست و مقام و مسئولیتی که به کسی واگذار می گردد لقمه چرب و نرمی برای بلعیدن نیست تا انسان همۀ خواسته های خود را در آن جست وجو نماید بلکه امانتی است که به همه افراد جامعه تعلق دارد. (2)

رهبر بصیر و توانمند با بهره گیری از نیروهای نظارتی بر کارگزاران خود نظارت کامل دارد و از جهات مثبت و منفی کار آن ها را مرتباً زیر نظر دارد. (3)

مشابه

إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى أَهْلِها (4)خدا به شما فرمان می دهد که امانت ها را به صاحبانشان بازگردانید.


1) طُعْمَةٍ: چیز خوردن است؛ گاهی به صورت کنایه به کار می رود؛ مثلاً می گویند فلان کس «خبیث الطعمه» است؛ یعنی کسب وکار بدی دارد؛ بضم الطاء المهملة المشالة: المأكلة ووجه الكسب والجمع طعم كصرد على وزان الغرفة و الغرف. عُنقك: عهده تو گردن تو مُسْتَرْعی: فرمان بردار؛ على هيئة المفعول أى من استرعاه آخر فوقه بمعنى أن طلب منه حفظ أمر من الامور و جعله راعيا لذلك الأمر فذلك الاخر مسترع، و منه ما في زيارة الأئمة عليهم السّلام و استرعاكم أمر خلقه، أي جعلكم رعاة و ولاة و حفظة على خلقه وجعلهم رعيّة لكم تحكمون بهم بما أجزتم و أمرتم.

2) قطره ای از دریا،ج 1، ص 42

3) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص29.

4) نساء، 58.

2. عملکرد خودسرانه ممنوع

لَيْسَ لَكَ أَنْ تَفْتَاتَ فِي رَعِيَّةٍ وَ لَا تُخَاطِرَ إِلَّا بِوَثِيقَةٍ (1)

لَا تُخَاطِرَ: به امر خطیر اقدام نمی کنی؛ المخاطرة: الإقدام في الامور العظام و الاشراف فيها على الهلاك يقال: خاطر بنفسه مخاطرة، إذا عرّضها للخطر. وثيقة: امانت؛ الوثيقة ما يوثق به فى الدين فهي فعلية بمعنى المفعول أى موثوق به لأجل الدّين، والتاء فيها لنقل اللفظ من الوصفية إلى الإسميّة كالحقيقة ويقال فلان أخذ فى أمره بالوثيقة أى احتاط فيه.

تو حق نداری که در امور رعیت به دلخواه خویش عمل نمایی و یا به کاری خطیر اقدام کنی مگر با استناد به فرمانی که به تو می رسد.

نکته ها

هر مسئول باید طبق شرح وظایفی که دارد عمل کند و از دور زدن قانون و حذف مقام برتر از خودش به هر بهانه ای پرهیز نماید. (2)

جمله «لَا تُخَاطِرَ» از ریشه «خَطَرَ» است و امور مهم را خطیر» می گویند، به سبب خطرهایی که آن را تهدید می کند. منظور امام این است که در اموری که با سرنوشت مردم سروکار دارد جز با دقت و تأمل و مشورت کافی و در صورت لزوم گرفتن اذن از امام و پیشوایت اقدام مکن. (3)

مشابه

وَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ: كُلُّكُمْ رَاعٍ وَكُلُّكُمْ مَسْئُولٌ عَنْ رَعِيَّتِهِ (4)از پیغمبر صلى الله عليه وسلم روایت است که همه شما سرکار هستید و از زیردستان خود مسئولیت دارید


1) تَفْتَات: استبداد می کنی؛ از ریشهٔ «فوت» گرفته شده که گاه به معنای از دست رفتن و گاه به معنای سبقت جستن است و طبق معنای دوم هنگامی که به باب افتعال برود به معنای استبداد و خودسری است؛ مضارع افتأت بالفاء و الهمزة من باب الافتعال وأصله فأت و فى القاموس افتأت برأيه استبد، ويصح أن يقرأ تفتات كتحتاج من الافتيات و أصله الفوت، والافتيات الاستبداد أى السبق إلى الشيء من دون ايتمار من يؤتمر إليه ويقال بالفارسية: خودسر كار کردن، و فلان افتات برأيه أى استبد به کافتأت بالهمزة وفلان لا يفتات عليه أى لا يعمل شيء دون أمره. رَعِيَّة: مراعات شده؛ از ریشه (عَی در اصل به معنای به چرا بردن گوسفندان است که توأم با مراعات و نگهداری است و این تعبیر نشان می دهد که در حکومت اسلامی دولت باید در خدمت مردم و مراقب و محافظ آن ها باشد؛ الرعية: المرعية فعلية بمعنى مفعولة و الجمع رعايا كشظية وشظايا.

2) قطره ای از دریا، ج1، ص43

3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 9، ص 72.

4) بحار الانوار، ج72، ص38.

3. دقت در مراقبت از بیت المال

وَ فِي يَدَيْكَ مَالٌ مِنْ مَالِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ أَنْتَ مِنْ خُزَانِهِ حَتَّى تُسَلِّمَهُ إِلَيَّ وَ لَعَلَّى أَلَّا أَكُونَ شَرَّ وَلَاتِكَ لَكَ وَالسَّلَام (1)

در دست تو مالی از اموال خدای عزّوجلّ است و تو یکی از خزانه داران او هستی تا آن را به من تسلیم کنی. امیدوارم برای تو از بدترین والیان نباشم. والسلام.

نکته ها

حضرت عامل آذربایجان را تهدید می کند که اگر به درستی و امانت دارانه انجام وظیفه نکند توقعی از ایشان نداشته باشد. (2)

زمامدار مؤمن و متعهد نسبت به افراد تحت امر خود در صورت تخلف آنان دارای شدت عمل و سخت گیری خواهد بود در عین آن که بنای او بر رأفت و مهربانی اسلامی است. (3)

بحث تاریخی

هنگامی که امیرالمؤمنین علیه السلام حکومت را به دست گرفت یکی از کسانی که از آن حضرت می ترسید و نگران آن بود که او را از ولایت آذربایجان برکنار،نمایند اشعث بن قیس بود؛ زیرا: 1. سابقه خوشی در اسلام نداشت؛ 2. رفتار ناپسند و حرف های توهین آمیزی از او نسبت به حضرت امیر علام صادر شده بود و جایی برای مصالحه وجود نداشت.

نقل شده است که وقتی نامۀ امام به اشعث رسید، برخی از دوستانش را خواست و نامه حضرت را با ایشان در میان گذاشت و گفت امیرالمؤمنین علیه السلام با این نوشته اش مرا به وحشت انداخت و در هر حال مرا در رابطه با اموال آذربایجان و حیف و میل هایی که شده است مؤاخذه خواهد کرد؛ بنابراین نزد معاویه می روم و با او هم پیمان می شوم دوستانش گفتند در این صورت مرگ برای تو از این کار بهتر است؛ زیرا شهر و دیار خود را رها کرده و دنباله رو اهل شام و سیاست معاویه خواهی بود. او از این امر خجالت زده شد و سکوت اختیار کرد اما گفته او به کوفه منعکس شد تا این که به گوش امام رسید امام نامه ای نوشت و او را به خاطر مطلبی که گفته بود توبیخ کرد و نامه را همراه حجر بن عدی برای اشعث فرستاد. حجر نامه را


1) خُزَانِ: نگهبانان؛ الخزّان جمع الخازن كطلاب و طالب و هو الذي يتولّى حفظ المال المخزون و المدخر. ولات: سرپرست ها؛ و لا تک: الولاة جمع الوالي كالقضاة و القاضى و الوالى الولى كما يقال القادر و القدير و هو المتولّى للشيء و الفاعل له.

2) قطره ای از دریا، ج1، ص44.

3) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص 30.

به اشعث رساند و او را به باد ملامت گرفت و سوگندش داد که آیا به راستی آشنایان و خویشان خود را ترک می کنی و با شامیان هم صدا می شوی؟ برخورد حجر او را متأثر ساخت و همراه خودش او را به کوفه برد در محلی به نام نخیله که نزدیک کوفه است مال و ثروت خودش را در اختیار حضرت گذاشت. امام تمام اموال او را که از بیت المال بود در اختیار گرفت. اشعث، امام حسن و امام حسین و عبدالله جعفر را واسطه قرار داد تا این که حضرت ثروتش را به وی بازگرداند و امام سی هزار درهم را به او برگرداند او از جمله کسانی است که مورد لعن امام علیه السلام قرار گرفته است. (1)


1) قطره ای از دریا، ج1، ص44.

نامه 6

اشاره

شناسنامه نامه

تاریخ زمان و مکان وقوع: پس از نبرد جمل در کوفه، سال 36 هجری

مخاطب: معاویه

علت مکاتبه دعوت: به حق و آزمایش جریر بن عبدالله بجلی

موضوع: سیاسی اعتقادی

هدف و نتیجه: تبیین مشروعیت حکومت امام علیه السلام متوجه نمودن معاویه به رعایت انصاف (1)

پیشگفتار نامه

آن چه در این نوشته آمده قسمتی از یک نامه است که امام علیه السلام به معاویه نوشته و آن را به وسیله عبدالله بجلی استاندار معزول همدان به شام فرستاد امام در این نامه در چند چیز با معاویه اتمام حجت می کند: 1. مسئلۀ بیعت بیعت او همانند بیعت مردم با خلفای پیشین بود بنابراین هیچ کس نمی تواند به مخالفت با آن برخیزد و باید همه با آن هماهنگ باشند؛ 2. آن ها که از حوزۀ بیعت دور بودهاند چون به آن ها خبر می رسد که مهاجرین و انصار با کسی بیعت کرده اند آن ها نیز باید بپذیرند؛ 3. اگر کسی بخواهد از این بیعت خارج شود، باید او را بازگردانند و اگر مقاومت کند مسلمانان می توانند با او به جنگ برخیزند؛ 4. قتل عثمان را بهانه ای برای سرپیچی از بیعت قرار دادن بسیار نادرست و بی معناست.


1) شناسنامه نهج البلاغه، ص150.

و من كتاب له علیه السلام إلى معاوية إِنَّهُ بَايَعَنِي الْقَوْمُ الَّذِينَ بَايَعُوا أَبَا بَكْرٍ وَعُمَرَ وَعُثْمَانَ عَلَى مَا بَايَعُوهُمْ عَلَيْهِ فَلَمْ يَكُنْ لِلشَّاهِدِ أَنْ يَخْتَارَ وَلَا لِلْغَائِبِ أَنْ يَرُدَّ وَ إِنَّمَا الشُّورَى لِلْمُهَاجِرِينَ وَالْأَنْصَارِ فَإِنِ اجْتَمَعُوا عَلَى رَجُلٍ وَ سَمَّوْهُ إِمَاماً كَانَ ذَلِكَ لِلَّهِ رِضًا فَإِنْ خَرَجَ عَنْ أَمْرِهِمْ خَارِجٌ بِطَعْنِ أَوْ بِدْعَةٍ رَدُّوهُ إِلَى مَا خَرَجَ مِنْهُ فَإِنْ أَبَى قَاتَلُوهُ عَلَى اتَّبَاعِهِ غَيْرَ سَبِيلِ الْمُؤْمِنِينَ وَ وَلاهُ اللَّهُ مَا تَوَلَّى وَ لَعَمْرِى يَا مُعَاوِيَةُ لَئِنْ نَظُرْتَ بِعَقْلِكَ دُونَ هَوَاكَ لَتَجِدَنَّى أَبْرَأَ النَّاسِ مِنْ دَمِ عُثْمَانَ وَلَتَعْلَمَنَّ أَنِّي كُنْتُ فِي عُزَلَةٍ عَنْهُ إِلا أَنْ تَتَجَنَّى فَتَجَنَّ مَا بَدَا لَكَ وَ السَّلَام.

1. استدلال امام بر خلافت خود

و من كتاب لهم إلى معاوية: إِنَّهُ بَايَعَنِى الْقَوْمُ الَّذِينَ بَايَعُوا أَبَا بَكْرٍ وَ عُمَرَ وَ عُثْمَانَ عَلَى مَا بَايَعُوهُمْ عَلَيْهِ فَلَمْ يَكُنْ لِلشَّاهِدِ أَنْ يَخْتَارَ وَ لَا لِلْغَائِبِ أَنْ يَرُدَّ (1)

بَايَعُوا: بیعت کردند.

يَخْتَارَ: بر می گزیند.

همان مردمی که با ابوبکر و عمر و عثمان بیعت کردند با همان شرایط دست بیعت به من دادند. آن که حضور داشته حق ندارد دیگری را برگزیند و آن که غایب بوده، حق ندارد آن را رد کند.

نکته ها

امیرالمؤمنین علیه السلام برای اثبات امامت خویش به اجماع مردم نه نص صریح پیامبر استدلال فرموده است؛ زیرا معاویه و دیگران اعتقاد به نص نداشتند و گرنه کار به سقیفه شورا و حکمیت کشیده نمی شد بلکه در نزد ایشان تنها دلیل بر نصب خلیفه و امام همان اجماع مسلمانان بود؛ لذا اگر حضرت به دلایل عقلی و نصوص صریح احتجاج می کرد پذیرشی در نزد آنان نداشت حضرت با استفاده از مجادله منطقی از حق خودش سخن می گوید. (2)

آن چه در نحوه انتخاب خلفای سه گانه صورت پذیرفت با هیچ کدام از انتخابات مردمی سازگار نبود؛ با این حال معاویه آن را پذیرفته بود ولی مرتبۀ عالی تر آن، یعنی خلافت امیرالمؤمنین علیه السلام را نمی پذیرفت. (3)


1) بَايَعَنِی: با من بیعت کرد

2) قطره ای از دریا، ج1، ص49 و 50.

3) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص32.

2. استناد به شورای مهاجر و انصار

وَ إِنَّمَا الشُّورَى لِلْمُهَاجِرِينَ وَ الْأَنْصَارِ فَإِنِ اجْتَمَعُوا عَلَى رَجُلٍ وَ سَمَّوْهُ إِمَاماً كَانَ ذَلِكَ لِلَّهِ رِضًا (1)

شورا تنها برای مهاجران و انصار است اگر بر خلافت کسی اتفاق کردند و او را پیشوا خواندند، خداوند را خشنود ساخته اند.

3. مخالفت معاویه با امام از مصادیق بدعت

فَإِنْ خَرَجَ عَنْ أَمْرِهِمْ خَارِجٌ بِطَعْنٍ أَوْ بِدْعَةٍ رَدُّوهُ إِلَى مَا خَرَجَ مِنْهُ فَإِنْ أَبَى قَاتَلُوهُ عَلَى اتِّبَاعِهِ غَيْرَ سَبيلِ الْمُؤْمِنِينَ وَوَلَّاهُ اللَّهُ مَا تَوَلَّى (2)

وَلَّاهُ اللهُ: خدا او را الزام کرد؛ بر گردنش گذاشت.

پس اگر کسی با عیب جویی یا بدعت گذاری از فرمان آن جمع خارج شود، او را به آن جمعی که از راه آن خارج شده [اهل شورا] بازگردانند و اگر فرمان نبرد با او به خاطر پیروی از غیر راه مؤمنان پیکار می کنند و خداوند آن چه خود بر عهده گرفته، بر گردن او نهد.

نکته ها

اقدام معاویه و بی اعتنایی به انتخاب مردمی اخلال در نظم عمومی و وحدت جهان اسلام بود که تکلیف حاکم اسلامی مبارزه و قتال با آن است. (3)

عادت امام علیه السلام این نبود که خود جنگ آغاز کند و تنها پس از اقدام دشمن به جنگ پا می گذاشت و همیشه پیش از آن اتمام حجت می کرد اما جنگ برای دشمنان امام وسیله ای برای پیروزی و چیرگی به هر شیوه ممکن بود. (4)


1) الشُّوری: شوری کاری است که در آن مشورت می کنند شوری اسم است به معنی مشورت؛ تَشَاوَرَ، تَشَاوُراً: با هم مشورت و تبادل نظر کردند؛ فعلى من المشاورة و هى المفاوضه فى الكلام ليظهر الحق، قوله تعالى: وَ أَمْرُهُمْ شوری بَيْنَهُمْ (حمعسق، 38) أى لا يتفرّدون بأمر حتى يشاوروا غيرهم فيه، قال الفيومي في المصباح: شاورته في كذا و استشرته: راجعته لأرى رأيه فيه، فأشار على بكذا أرانى ما عنده فيه من المصلحة فكانت إشارته حسنة و الاسم: المشورة، وتشاور القوم و اشتوروا و الشورى اسم منه و أمرهم شورى بينهم أى لا يستأثر أحد بشيء دون غيره. سموه» او را نامیدند

2) طعن: عیب جویی. رَدُّوه: او را بازگرداندند.

3) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص 32

4) در سایه سار نهج البلاغه، ج 5، ص 36.

مشابه

وَ مَنْ يُشاقِقِ الرَّسُولَ مِنْ بَعْدِ مَا تَبَيَّنَ لَهُ الْهُدى وَيَتَّبِعْ غَيْرَ سَبِيلِ الْمُؤْمِنِينَ نُوَلِّهِ مَا تَوَلَّى وَ نُصْلِهِ جَهَنَّمَ وَ ساءَتْ مَصيراً (1)هر که پس از آشکار شدن راه هدایت با پیامبر مخالفت ورزد و از شیوه ای جز شیوۀ مؤمنان پیروی کند بدان سوی که پسند اوست بگردانیمش و به جهنمش افکنیم و جهنم سرانجام بدی است.

4. هواپرستی، دلیل اتهام معاویه به امام

وَ لَعَمْرِي يَا مُعَاوِيَةُ لَئِنْ نَظَرْتَ بِعَقْلِک دُونَ هَوَاکَ لَتَجِدَنِّى أَبْرَأَ النَّاسِ مِنْ دَمِ عُثْمَانَ وَ لَتَعْلَمَنَّ أَنِّي كُنْتُ فِي عُزْلَةٍ عَنْهُ إِلَّا أَنْ تَتَجَنَّى فَتَجَنَّ مَا بَدَا لَكَ وَ السَّلَام (2)

تَتَجَنَّی: مرا بی جهت متهم می کنی؛ در اصل از ریشهٔ جنایت» گرفته شده و هنگامی که به باب تفعل می رود مفهومش این است که کسی می خواهد جنایتی را بر عهده دیگری بگذارد در حالی که او مرتکب آن نشده است و این همان مفهوم تهمت است؛ تتجنّى من الجناية. التجنّى: طلب الجناية و هو أن يدعى عليك أحد ذنبا لم تفعله. تجنّى عليه أى رماه باثم لم يفعله.

تَجَنَّ: تهمت بزن؛ این واژه فعل امر است از ریشه «تجنّی»؛ مفهوم تمام جمله این است که ای معاویه تو خود می دانی نسبت دادن خون عثمان به من یک تهمت است حال که می دانی هر چه می خواهی در این زمینه بگو؛ «فتجنّ» أمر من تتجنّى بلا كلام فالكلمة بالفتحات. وقد ذهب غير واحد من الشرّاح والمترجمين إلى أنها بضم الجيم و النون فعل مضارع من جنّه إذا ستره كتمدّ من مد أى تستّر وتخفّى ما ظهر لك و لكنّها و هم بلا ارتياب، وكانت العبارة في نسختنا المصححة العتيقة و في نسخة صديقنا اللاجوردى قد قوبلت بنسخة الرضى، رحمه الله، هي الأول على أنّ تتجنّى قرينة قوية على أنها أمر منها و اسلوب العبارة ينادى بأعلى صوتها على أنّها أمر و أوّل ما تبادر ذهننا إليه قبل الفحص و الاستقراء أنها أمر من تتجنّى.

ای معاویه، به جان خودم سوگند، اگر با دیده عقل خود نه از روی هواوهوس، بنگری مرا از بیزارترین مردم نسبت به خون عثمان خواهی یافت و خواهی دانست که از آن گوشه گیری کردم، مگر آن که بخواهی جنایت را بر گردن من گذاری و آن چه برایت آشکار است، بپوشانی. والسلام.

نکته ها

امیرالمؤمنین علیه السلام نسبت به بهره برداری از قتل عثمان به معاویه هشدار داد اما معاویه به ناحق آن را بهانه ایستادگی در برابر حضرت و پیراهن خونین عثمان را ابزاری برای تهاجم به حضرت قرار داد. (3)


1) نساء، 115.

2) لَعَمْرِی: قسم به جانم. أَبْرَأَ النَّاسِ: بی گناه ترین مردم؛ برکنارترین مردم. عُزلةٍ گوشه گیری؛ بالضم اسم بمعنى الاعتزال.

3) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص32.

این که معاویه امام را به دست داشتن در قتل عثمان و نسبت های ناروای دیگر متهم می کند یا آن که اصحاب جمل و بدعتی که در نقض بیعت با آن حضرت به وجود آوردند، نه تنها نادیده گرفتن نصوص روشن رسول اکرم صلی الله علیه و آله بلکه نادیده گرفتن بیعت امت اسلامی با امیرالمؤمنین علیه السلام بود. (1)

معاویه را سوگند می دهد که اگر با دیده عقل بنگرد و از هواوهوس چشم بپوشد او را بی گناه ترین فرد در قتل عثمان خواهد یافت؛ زیرا آن حضرت هنگام کشته شدن عثمان در خانه خود حضور داشت و از واقعه برکنار،بود البته این کناره گیری امام علیه السلام پس از آن بود که مدت مدیدی با دست و زبان از او دفاع می کرد و هم عثمان را نصیحت می کرد و هم از مردم می خواست دست از آزار وی بردارند و چون دیگر سعی و کوشش خود را بی نتیجه دید دست برداشت و به خانه خود پناه برد. (2)

بحث تاریخی

امیرالمؤمنین علیه السلام خلیفه منصوص و منصوب پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بود. در بازگشت از حجة الوداع جمعیت صد هزار نفری حاجیان شاهد مراسم نصب على علم به خلافت بودند و حدیث غدیر را از زبان مبارک پیامبر شنیدند و ضمن تبریک دست علی علیه السلام را به عنوان جانشین پیامبر فشردند اما با رحلت پیامبر توطئه گران خلافت را از محور خود خارج کردند و این دوران 25 سال طول کشید بعد از سه خلیفه هنگامی که مردم با امیرالمؤمنین علیه السلام بیعت کردند، عده ای از جمله معاویه مخالف رهبری امام بودند و در مخالفت خود بر دو اصل تکیه داشتند یکی این که خلافت امام به نص و نصب الهی نیست و دیگر این که خلافت سه خلیفهٔ پیشین به رأی نخبه های امت یعنی مهاجران و انصار بوده و مشروعیت داشته است. امام السلام با هیچ کدام از دو اصل مورد قبول آن ها موافق نبود و در فرصتهای مختلف هم بر اصل اول پای فشرده و هم بر عدم تحقق شورای واقعی تأکید کرده بود؛ به خصوص که تناقض گویی هایی به هنگام روی کار آمدن خلیفه اول حتى اصل شورایی بودن خلافت و حکومت را هم خدشه دار کرده است.

حضرت در نامه ای که به معاویه نوشت از روش جدل یعنی با استفاده از مسلمات طرف مقابل برای محکوم کردن او استفاده کرده است. این روش برای غلبه بر طرف مقابل و واداشتن او به اعتراف مؤثر است و قرآن برای دعوت به حقیقت پس از ذکر استفاده از حکمت و موعظه


1) قطره ای از دریا، ج1، ص51.

2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 7، ص29.

به شیوه جدال احسن سفارش کرده است امیرالمؤمنین علیه السلام برای به راه آوردن معاویه از همین شیوه استفاده کرد. اگر معاویه قابلیت هدایت،داشت دست از لجاج و عناد بر می داشت و به راه می آمد و چون قابلیت نداشت به سرکشی و طغیان خود ادامه داد. (1)


1) اندیشه سیاسی تربیتی علوی، ج1، ص 207.

نامه 7

اشاره

شناسنامه نامه

تاریخ زمان و مکان وقوع: هنگام نبرد صفین، سال 37 هجری مخاطب: معاویه

علت مکاتبه: وصول نامه معاویه و تکرار ادعاهای پوچ او در خصوص خونخواهی عثمان

موضوع: سیاسی، اخلاقی

هدف و نتیجه: پاسخ گویی و رد شبهات و تهمت ها (1)

پیشگفتار نامه

این نامه پاسخ به نامه ای است که معاویه برای حضرت در اواخر جنگ صفین نوشت؛ نامه ای که بسیار جسورانه و بی ادبانه بود و به نکات مختلفی در آن اشاره کرده بود، به بهانه این که اهل شام این بیعت را نپذیرفتند. امام در پاسخ او جواب دندان شکنی می دهد. (2)


1) شناسنامه نهج البلاغه، ص161.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 9، ص 86.

و من كتاب منه السلام إليه أيضا:

أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ أَتَتْنِي مِنْكَ مَوْعِظَةٌ مُوَصَّلَةٌ وَ رِسَالَةٌ مُحَبَّرَةٌ نَمَّقْتَهَا بِضَلَالِكَ وَ أَمْضَيْتَهَا بِسُوءٍ رَأْيِكَ وَ كِتَابُ اِمْرِئٍ لَيْسَ لَهُ بَصَرُ يَهْدِيهِ وَ لَا قَائِدٌ يُرْشِدُهُ قَدْدَعَاهُ أَلْهَوَى فَأَجَابَهُ وَ قَادَهُ الضَّلَالُ فَاتَّبَعَهُ فَهَجَرَ لَاغِطاً وَضَلَّ خَابِطاً. وَمِنْهُ: لِأَنَّهَا بَيْعَةٌ وَاحِدَةٌ لا يُثَنَّى فِيهَا النَّظَرُ وَ لَا يُسْتَأْنَفُ فِيهَا الْخِيَارُ الْخَارِجُ مِنْهَا طَاعِنٌ وَالْمُرَوِّى فِيهَا مُدَاهِنٌ.

1. سیاست معاویه؛ بازی با کلمات

أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ أَتَتْنِي مِنْكَ مَوْعِظَةٌ مُوَصَّلَةٌ وَ رِسَالَةٌ مُحَبَّرَةٌ نَمَّقْتَهَا بِضَلَالِكَ وَ أَمْضَيْتَهَا بسُوءٍ رَأْیک (1)

مُحَبَّرَةٌ: مُزين؛ تزیین شده؛ از ریشهٔ «حَبر» به معنای زینت کردن و «جبر» به معنای زیبایی است؛ بصيغة المفعول من تحبير الخط و الشعر و غيرهما بمعنى تحسينها قال الجوهري في الصحاح: قال الأصمعي و كان يقال لطفيل الغنوى في الجاهلية محبّر لأنّه كان يحسّن الشعر. قال الشهاب الفيومى فى المصباح: حبرت الشيء حبرا من باب قتل زينته و الحبر بالكسر اسم منه فهو محبور و حبرته بالتثقيل مبالغة.

نَمَّقْتَهَا: آن را زیبا کردی و آراستی؛ از ریشه «تنمیق» به معنای تزیین؛ نمّق الكتاب تنميقا حسنه و زينه، فقوله عليه السلام نمقتها بضلالک أی زيّنتها.به أمضيت الأمر إمضاء أى أنفذته أو بمعنى إمضاء الصكوك و الرسائل لتوقيعها البصر: العين و نفاذ القلب.

قاد الرجل الفرس قودا وقيادة وقيادا بالكسر: مشى أمامها آخذا بقيادها نقيض ساقه، قال الخليل، كما في مصباح الفيومى القود أن يكون الرّجل أمام الدّابة آخذا بقيادها، والسوق أن يكون خلفها فإن قادها لنفسه قيل: اقتادها لنفسه. وقاد الأمير الجيش قيادة فهو قائد و جمعه قادة وقوّاد و قود.

أمْضَيْتَ: امضا کردی؛ از ریشهٔ «امضاء» به معنای ارسال و اجرا و نافذ کردن چیزی است و از آن جا که امضای اسناد و قراردادها نوعی انفاذ آن است این واژه در آن جا نیز به کار می رود.

بِسُوءٍ رَأْيِک: با رأی فاسدت.

اما بعد، پندنامه ای با جمله هایی بر بافته از تو به من رسید؛ نامه ای آراسته که آن را به گمراهی ات مزین کرده ای و از روی بداندیشی به سوی من فرستاده ای.

نکته ها

تعبیر به «مُوَصَّلَةٌ» اشاره به ناهمگون بودن نامۀ معاویه است که تمسک به آیاتی کرده است که هیچ ارتباطی به مقصود او نداشته و امام را به شقّ عصای مسلمین، یعنی ایجاد


1) أَتَثنی: به من رسید. مُوَصَّلَةٌ: تلفیق شده از کلام های مختلف و متضاد مانند لباس وصله دار؛ از ریشهٔ «وصل» به معنای پیوند است؛ سخن به هم پیوسته ای است که از حرفهای این و آن گرفته شده و با ظاهری زیبا به نگارش درآمده است؛ موصلة: بصيغة المفعول من وصل الشيء بالشيء وصلا و وصله لأمه أى ربطه به.

اختلاف متهم می کند در حالی که کلمات او مصداق بارز ایجاد اختلاف است. (1)

تعبير «رسَالَةٌ مُحَبَّرَةٌ» اشاره به این است که معاویه سعی کرده است به هر وسیله ای که ممکن است نامه خود را حق به جانب معرفی کند به این دلیل گاهی از قیامت و عذاب الهی سخن می گوید و گاه مصالح مسلمین را مطرح می کند و گاهی آیات قرآن را سپر قرار می دهد. (2)

«نَمَّقْتَهَا بِضَلَالِک» اشاره به این است که امضا کردن چنین نامه ای جز از انسان کج فکر و نادان صورت نمی گیرد یا اگر امضا را به معنای ارسال،بگیریم مفهومش این است که فکر نادرست تو به تو اجازه داد که چنین نامۀ زشت و جسورانه ای را برای امام و پیشوای مسلمانان بفرستی. (3)

2. گمراهی و بیهوده گویی معاویه

وَ كِتَابُ امْرِئٍ لَيْسَ لَهُ بَصَرُ يَهْدِيهِ وَ لَا قَائِدٌ يُرْشِدُهُ قَدْ دَعَاهُ الْهَوَى فَأَجَابَهُ وَ قَادَهُ الضَّلَالُ فَاتَّبَعَهُ فَهَجَرَ لَاغِطاً وَضَلَّ خَابِطاً (4)

قائد: راهنما

الْهَوَى: هواوهوس؛ قال المبرد فى الكامل الهوى من هویت مقصور و تقدیره فعل فانقلبت الياء ألفا فلذلك كان مقصورا، وإنما كان كذلك لأنك تقول هوى يهوى كما تقول فرق يفرق و هو هو كما تقول هو فرق كما ترى و كان المصدر على فعل بمنزلة الفرق والحذر و البطر لأنّ الوزن واحد فى الفعل و اسم الفاعل. فأما الهواء من الجو فممدود یدلك على ذلك جمعه إذا قلت أهوية، لأن أفعلة إنّما تكون جمع فعال و فعال و فعيل كما تقول قذال و أقذلة و حمار و أحمرة فهواء كذلك و المقصور جمعه أهواء فاعلم لأنّه على فعل و جمع فعل أفعال كما تقول جمل و أجمال وقتب و أقتاب، قال الله عزّ و جلّ وَ اتَّبَعُوا أَهْوَاءَهُمْ (محمد، 19).

هَجَرَ: هذیان و بیهوده گویی؛ الهذیان و قد هجر المريض يهجر هجرا من باب قتل خلط و هذى فهو هاجر والكلام مهجور. قال الجوهرى فى الصحاح قال أبو عبيد يروى عن إبراهيم ما يثبت هذا القول في قوله تعالى إِنَّ قَوْمِي اتَّخَذُوا هَذَا الْقُرْآنَ مَهْجُوراً (الفرقان، 33) قال: قالوا فيه غير الحق ألم تر إلى المريض إذا هجر قال غير الحق، قال: و عن مجاهد نحوه. و الهجر: الاسم من الإهجار و هو الافحاش فى المنطق أى الكلام القبيح المهجور لقبحه. وفي الحديث: و لا تقولوا هجرا. لاغِطاً کسی که مطالب بیهوده و بی معنایی را فریاد می کند؛ از ریشه لغط» به معنای جار و جنجال به راه انداختن؛ ذو اللغط، قال في المصباح: لغط لغطا من باب نفع و اللغط بفتحتين اسم منه و هو كلام فيه جلبة و اختلاط و لا يتبين. قال عمرو بن أحمر؛ الباهلي؛ قال المرزوقى فى الشرح اللغط: الصوت يعنى هزّتها أى هزة القدور السود المذكورة في صدر الأشعار في الغليان و انتصب جنح الظلام على الظرف يريد أنها تغلى إذا جنح الظلام بالعشی و ذاک وقت الضيافة و كأنّ لغطه صوت رعد من غيث ذى تعجرف، و العجارف شدّة وقوع المطر وتتابعه يريد أنه هبت الريح فيه و صار له هزمة أى صوت شبه صوت القدر فى غليانها بصوت الرعد من سحاب هكذا.

خابطاً رونده؛ از ریشهٔ «خَبط» به معنای سرگردان بودن و بی هدف گام برداشتن؛ الخبط الحركة على غير نظام يقال: خبط الليل اذا سار فيه على غير هدى وفلان خبط خبط عشواء أى تصرّف فى الامور على غير بصيرة. وقال الفيومى حقيقة الخبط الضرب وخبط البعير الأرض ضربها بيده. وقد يكنى بالخابط عن السائل كقول زهير بن أبي سلمي في قصيدة يمدح فيها هرم بن سنان: استعار الورق فكنّى به عن المال كما استعار الخبط فكنّى به عن طلبه و الخابط عن طالبه، و أصله أنّ العرب تقول إذا ضرب الرجل الشجر ليحت و ينفض ورقه فيعلّقه قد خرج يختبط الشجر، و الورق المنفوض يسمّى الخبط بالفتحتين و يقال للرجل: إنّ خابطه ليجد ورقا أى إن سائله ليجد عطاء، لكنه ليس بمراد ههنا و المقصود هو المعنى الأول.


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 9، ص 90.

2) همان.

3) همان، ص91.

4) كِتَابُ: نامه. امْرِي: مرد؛ شخص.

نوشته کسی است که نه خود بصیرتی دارد تا هدایتش کند و نه رهبری که ارشادش نماید. هواوهوس او را خوانده و او نیز اجابت کرده و گمراهی او را کشانده و او نیز به دنبالش رفته پس هذیان درهم آمیخت و بانگ بیهوده برآورد و گمراه گشت و به خطا رفت.

نکته ها

بسیاری از انسان ها گرچه به ظاهر می نگرند ولی بصیرت و درک حقیقت را ندارند. این گونه افراد برای منافع مادی خود به راحتی پا بر روی حق می گذارند. (1)

تعبير «فَهَجَرَ لَاغِطاً» می رساند که انسانی که سررشته تفکر و اراده اش را شهوات نفسانی به دست بگیرد نه گفتار او در چارچوب حق خواهد بود نه رفتارش در راه حق رقم خواهد خورد. (2)

مشابه

فَإِنَّها لا تَعْمَى الْأَبْصَارُ وَ لكِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتى فِى الصُّدُور (3)چشم ها نیستند که کور می شوند بلکه دل هایی که در سینه ها جای دارند کور باشند. استعاره

مستعار: بصر

مستعار منه: انسان هواپرست که دیده ندارد

مستعارله: عقل

جامع: بصر برای عقل استعاره آورده شده است؛ بنابراین برای انسان هواپرست نه دیده ای است که او را در این امور راهنمایی کند و نه پیشوای برحق یا اندیشمند صالحی


1) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص 34

2) همان.

3) حج، 46

که وی را به سوی طریق حق ارشاد کند و به این سبب ناچار هرگاه هوای نفسش وی را به خود دعوت کند پاسخ مثبت می دهد و اندیشه های ظالمانه و گمراه کننده نفس را که بر خلاف فرمان الهی است مشتاقانه می پذیرد و پیروی می کند.

3. سرانجام انکارکنندگان بیعت

وَ مِنهُ: لِأَنَّهَا بَيْعَةً وَاحِدَةٌ لَا يُثَنَّى فِيهَا النَّظَرُ وَ لَا يُسْتَأْنَفُ فِيهَا الْخِيَارُ الْخَارِجُ مِنْهَا طَاعِنُ وَ الْمُرَوِّى فِيهَا مُدَاهِنٌ (1)

الْخِيَارُ: اختيار. طاعن طعنه زننده

الْمُرَوّى: فکر کننده؛ کسی که دربارهٔ چیزی شک و تردید دارد و فکر و اندیشه می کند؛ از ریشه «ترویه» که گاهی به معنای سیراب کردن و گاه به معنای مطالعه کردن دربارۀ چیزی آمده است؛ من روّيت في الأمر تروية أو من روأت بالهمز إذا نظرت فيه و تفكّرت وأصلها من الرّوية و هى الفكر و التدبّر.

مُدَاهن: منافق؛ چاپلوس؛ توجیه گر؛ المصانع يقال داهنه مداهنة و أدهنه إذا خدعه و ختله و أظهر له خلاف ما يضمر قال تعالى: وَدُّوا لَوْ تُدْهِنُ فَيُدْهِنُون.

از این نامه است زیرا خلافت یک بیعت است و تجدید نظر در آن راه ندارد و گزینش از سر گرفته نشود هرکس از آن سر باز زند، حق را انکار کرده و هرکس در پذیرفتنش درنگ کند، منافق است.

نکته ها

امام علیه السلام بیان می کند که بیعت من برای آنان امثال طلحه و زبیر الزام آور است و برای معاویه نیز مسئولیت آفرین می باشد و هیچ کس نمی تواند در آن تجدیدنظر و اظهار عقیده کند؛ زیرا مهاجرین و انصار در آن شرکت داشتند. (2)

جمله «الْخَارِجُ مِنْهَا طَاعِنُ» می رساند که خروج از بیعت انسانی همچون امام نوعی به استهزا گرفتن حقیقت و از مظاهر بارز نفاق و دورویی است. (3)

بحث تاریخی

در گرماگرم جنگ صفین معاویه دست به ترفند عجیبی زد و نامه ای به امام علیه السلام ارسال کرد که در آن به زعم خویش امام را توصیه کرده است. او همچون واعظان سخن را با آیه ای آغاز می کند وَ لَقَدْ أُوحِيَ إِلَيْكَ وَ إِلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكَ لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ وَ لَتَكُونَنَّ مِنَ


1) النَّظَرُ: تأمل کردن؛ یعنی بیعت بعد از انجامش قابل تأمل و تجدید نظر نیست. لَا يُسْتَأْنَفُ: از سر گرفته نمی شود.

2) قطره ای از دریا، ج1، ص56.

3) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص34.

الخاسرين (1) ای پیامبر به تو و پیامبران پیش از تو وحی شده است که اگر مشرک شوی، عملت باطل می شود و از زیانکاران خواهی بود.

معاویه بعد از ذکر آیه به امام علیه السلام گوشزد می کند که مبادا کاری کند که اعمال نیکش باطل شود و با ایجاد تفرقه در میان مسلمانان سوابق درخشان خود را بر باد دهد.

به خیال خام معاویه، محور وحدت خود اوست و همه باید بر گرد محور او بچرخند و به خواسته هایش جامه عمل بپوشانند. او با ذکر حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله با این مضمون که اگر اهل صنعا و عدن در خون ناحق یک مسلمان شریک شوند خداوند همه آنان را سرنگون جهنم می کند اظهار شگفتی می کند که اگر کسی سران مسلمانان و سروران مهاجران را به کشتن دهد چه سرنوشتی خواهد داشت.

می گوید که ابوالحسن که برای خلافت و حکومت می جنگد باید بداند که اگر خلافت حق اوست در جنگ با مسلمانان معذور است و اگر خلافت حق او نیست مقصر است ولی به هیچ وجه خلافت حق او نیست؛ چراکه مردم شام با او بیعت نکرده و به خلافت او راضی نیستند. علی باید از خداوند بیمناک باشد و خود را از کیفر او به دور دارد و شمشیر خود را در غلاف کند و دامن خود را به خون مسلمانان نیالاید. در پایان خود را دلسوز امت جا می زند و شکوه می کند از این که اژدهای جنگ امت را بلعیده و از مسلمانان بیش از اندکی زنده نمانده اند.

نامه معاویه به امام از زرق و برق ظاهری عبارات و جملات و لاف زنی بی حدوحصر و تظاهر و ریاکاری برخوردار بود و در حقیقت معاویه چهرۀ شوم خود را در پشت پرده الفاظ پنهان کرده بود؛ بنابراین چاره ای نبود جز این که نویسندۀ آن که بیگانه از همه فضایل و آلوده به همه رذایل بود معرفی شود امام این نامه را نوشت و با درایت و صراحت کامل چهره پلید معاویه را افشا کرد. (2)


1) زمر، 65.

2) اندیشه سیاسی تربیتی علوی در نامه های نهج البلاغه، ج1، ص 232 تا 239.

نامه 8

اشاره

شناسنامه نامه

تاریخ، زمان و مکان وقوع: قبل از صفین در کوفه سال 37 هجری

مخاطب جریر بن عبدالله بجلی

علت مکاتبه: اتلاف وقت معاویه در بیعت

موضوع: سیاسی

هدف و نتیجه: یک سو و یکسره شدن بیعت معاویه (1)

پیشگفتار نامه

از نامه های امام است به جریر بن عبدالله بجلی هنگامی که او را به سوی معاویه برای اتمام حجت نهایی فرستاد که اگر معاویه آماده بیعت است بیعت کند و اگر آماده بیعت نیست مفهومش این است که قصد جنگ دارد.


1) شناسنامه نهج البلاغه، ص151.

و من كتاب له علیه السلام إلى جرير بن عبدالله البجلي لما أرسله إلى معاوية: أَمَّا بَعْدُ فَإِذَا أَتَاكَ كِتَابِي فَاحْمِلْ مُعَاوِيَةَ عَلَى الْفَصْلِ وَ خُذْهُ بِالْأَمْرِ الْجَزْمِ ثُمَّ خَيَّرُهُ بَيْنَ حَرْبٍ مُجْلِيَةٍ أَوْ سِلْمٍ مُخْزِيَةٍ فَإِنِ اِخْتَارَ الْحَرْبَ فَانْبِذْ إِلَيْهِ وَ إِنِ اخْتَارَ السِّلْمَ فَخُذْ بَيْعَتَهُ. وَالسَّلَامُ.

1. اتمام حجت با معاویه

و من كتاب له علیه السلام إلى جرير بن عبد الله البجلى لما أرسله إلى معاوية: أَمَّا بَعْدُ فَإِذَا أَتَاكَ كِتَابِي فَاحْمِلْ مُعَاوِيَةَ عَلَى الْفَصْلِ وَ خُذْهُ بِالْأَمْرِ الْجَزْمِ ثُمَّ خَيَّرْهُ بَيْنَ حَرْبٍ مُجْلِيَةٍ أَوْ سِلْمٍ مُخْزِيَةٍ (1)

خَيَّرُه: او را مخیر کن.

حَرْبٍ مُجْلِيَة: جنگی که موجب اخراج و ترک وطن شود؛ «مجلیه» از ریشهٔ «اجلاء» به معنای اخراج از وطن است و ریشه اصلی آن (جلاء)) به معنای آشکار شد و به همین مناسبت به خروج از شهر نیز اطلاق شده است؛ گویی شخص در شهر مخفی است و با خروج آشکار می گردد و «جلاء» به معنای صیقل دادن نیز نوعی آشکار شدن رنگ حقیقی است که در زیر زنگار پوشیده شده است؛ مجلية من الإجلاء و هو الإخراج من الوطن قهرا. يقال: أجلى فلان القوم عن بلدهم و ديارهم إذا أخرجهم عنها قهرا.

سلم مُخْزِيَة: صلحی که دلالت بر عجز و ناتوانی کند؛ «مُخْزِيَة» از ریشهٔ «خَزَىَ» به معنای رسوایی و ذلت آمده است و شاید ریشه اصل رسوایی باشد که سبب ذلت هم می شود و جمعی از لغت دانان ریشه اصلی آن را بدحالی حاصل از وقوع در بلا و رسوایی و ذلت دانسته اند؛ مخزية أى مهينة مذلّة فاضحة من الخزى بالكسر فالسكون بمعنى الهوان و الذلّ يقال: أخزاه إخزاء إذا أوقعه فى الخزى، وأخزى الله فلانا أى فضحه. و في نسخة نصر في كتاب صفين الاتي ذكرها: محظية من الحظوة بضم الحاء وكسرها، والحظة كالعدة: المكانة و الحظ من الرّزق يقال: أحظاه أي جعله ذا حظوة، و أحظاه به أى تفضّل عليه،به و روى أيضا مجزية، بالجيم أى كافية.

به جریر پسر عبدالله بجلی آن گاه که او را نزد معاویه فرستاد اما بعد، وقتی نامه من به تو رسید


1) الْفَصْلِ: حكم قطعى؛ قضاوت نهایی و بی بازگشت؛ در اصل به معنای جدایی است و به حکم قطعی که از قاضی و غیر قاضی صادر می شود فصل گفته می شود؛ زیرا میان ارباب دعوا جدایی می افکند و مسائل مشتبه را از هم جدا می سازد؛ فاحمل معاوية على الفصل: يقال: حمله على الأمر إذا أغراه به. و الفصل القطع أى إبانة أحد الشيئين من الاخر حتى تكون بينهما فرجة يقال: فصلت الشيء فانفصل أى قطعته وانقطع و القضاء بين الحق و الباطل من حيث إنه يفصل بين الحق و الباطل، أى فاصل قاطع و حديث و فد عبد القيس فمرنا بأمر،فصل، أى لا رجعة فيه ولا مردّ كما في النهاية الأثيرية. وقوله تعالى هذا يَوْمُ الْفَصْلِ (المرسلات، 38) أى اليوم يبيّن الحق من الباطل و يفصل بين الناس بالحكم، فالمراد فاحمل معاوية على الحكم القطعى من الطاعة أو العصيان. جَزْم قاطع وخذه بالأمر الجزم يقال: جزم الأمر أى قطع به قطعا لا عودة فيه. تقول: أمرته أمرا جز ما و هذا حكم جزم و حلف يمينا جزما، فالمراد: خذه بالأمر المقطوع به إما الحرب أو السلم.

معاویه را وادار تا کار را یکسره کند و تردید را کنار گذارد آن گاه او را میان جنگی آواره ساز و صلحی ذلت بار مخیر گذار

نکته ها

حاصل مأموریت جریر این بود که امر معاویه را فیصله دهد و او را وادار کند که به طور جزم و قطع یکی از دو کار را انتخاب کند؛ یا آماده جنگ شود که در نتیجه با اجبار از وطنش بیرون رانده خواهد شد یا این که تسلیم می شود که در این صورت مقهور و ذلیل و خوار می شود. (1)

عدل و انصاف که از نشانه های بارز حکومت امام علیه السلام بود، اقتضا می کرد که معاویه را ابتدا مخیر بین جنگ و صلح قرار دهد. (2)

2. مُخیّر بین جنگ و صلح

فَإِنِ اخْتَارَ الْحَرْبَ فَانْبِذْ إِلَيْهِ وَ إِنِ اخْتَارَ السِّلْمَ فَخُذْ بَيْعَتَهُ وَالسَّلَام (3) اگر جنگ را قبول کرد به او اعلام جنگ کن و اگر تسلیم شد از او بیعت بگیر. والسلام.

نکته

اهداف معاویه از تأخیر در پاسخ نامه امام اولاً به دنبال کسب آمادگی بیشتر بود و ثانياً تحقیر فرستاده امام و در حقیقت بی اعتنایی به آن حضرت و ایجاد خستگی و تضعیف قوای رزمی امیرالمؤمنین علیه السلام. (4)

مشابه

وَ إِمَّا تَخافَنَّ مِنْ قَوْمٍ خِيانَةً فَانْبِذْ إِلَيْهِمْ عَلی سَواء (5)اگر می دانی که گروهی در پیمان خیانت می ورزند به آنان اعلام کن که همانند خودشان عمل خواهی کرد. معرفی جریر بن عبدالله بجلی

جریر، چهل روز قبل از رحلت پیامبر و در سال دهم هجرت مسلمان شد. در زمان


1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 7، ص38.

2) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص35.

3) فَانْبِذْ إِلَيْهِ: پیمان صلح را واگذار و با او اعلان جنگ کن؛ از ریشهٔ «نبذ» در اصل به معنای دور افکندن اشیای بی ارزش است و گاه به معنای اعلام کردن نیز آمده است؛ گویی سخنی به سوی طرف افکنده می شود خواه این سخن الغای پیمان باشد یا اعلان جنگ و در این جا به معنای اعلان جنگ است؛ فانبذ إليه نبذت الشيء من يدى من باب ضرب إذا طرحته و رميت به.

4) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص36.

5) انفال، 58

خلافت عمر مأموریت جنگی پیدا کرد. او در رأس قبیلهٔ بجلیه که در فتح قادسیه نقش پراهمیتی داشتند در جنگ های عراق شرکت داشت و سرانجام در کوفه مسکن گزید. در دورۀ خلافت عثمان حاکم همدان بود در دورۀ خلافت امیرالمؤمنین علیه السلام به کوفه احضار شد و نامه حضرت را برای معاویه برد و هرگونه تغییری که در راه و رسم و روش او پدید آمد در همان چند ماهی بود که در دمشق زندگی کرد. او فردی نالایق بود و از مقام و منزلت خود سقوط کرد در کوفه مسجدی داشت که از مساجد ملعونه شمرده می شد و امیرالمؤمنین علیه السلام مردم را از نماز خواندن در آن نهی کرد.

بعد از ماجرای جمل و تخلف معاویه از بیعت مکاتباتی میان امام و معاویه صورت گرفت که از قرائن استفاده می شود که نخستین نامه حضرت را جریر برای معاویه برده است. هنگامی که حضرت نامه را به او داد مالک اشتر عرض کرد که او را نفرست او را واگذار و تصديقش نكن من می دانم که میل او و تصمیمش هماهنگ با آن هاست. حضرت در جواب مالک فرمود رهایش کن ما منتظر می مانیم تا ببینیم چه پاسخی برای ما می آورد.»

او نامه حضرت را به شام برد و تسلیم معاویه کرد معاویه به مدت 4 ماه او را نگاه داشت و از پاسخ دادن به نامۀ حضرت خودداری کرد. طول این مدت یاران حضرت را مضطرب کرده بود و احیاناً نگرانی خود را اظهار می کردند و از حضرت می خواستند که مقدمات جنگ را فراهم سازد.

از نظر امیرالمؤمنین علیه السلام باید به مردم فرصت داده شود که به دور از هیاهو و به دور از تطمیع و تهدید دربارۀ انتخاب راه بیعت یا جنگ تصمیم بگیرند و کاری نباید کرد که احساسات آن ها تحریک و آتش خشم آن ها برافروخته شود و ناخواسته به سوی میدان جنگ کشانیده شوند خدا هم تا اتمام حجت نکند مردم گناهکار و متخلف را مؤاخذه و مجازات نمی کند.

امیرالمؤمنین سیاستمداری ورزیده است و با شهود باطنی، حقایقی را می بیند که دیگران از درک آن ها عاجزند؛ امثال مالک، شاگردانی مخلص برای امام بودند برخی برای شروع جنگ عجله داشتند و برخی اصولاً مخالف جنگ بودند حضرت طرفدار جنگ است البته جنگی حساب شده و توأم با تدبیر و مدیریت صحیح و فرماندهی دقیق. شتاب زدگی با سیاست جنگی حضرت سازگار نیست باید فرصت داد تا کسی اگر قابل هدایت و توبه است بازگردد و اگر کسی بازنگشت باید اتمام حجت شود.

ماه ها از اقامت جریر در شام گذشت و گویا از مدتی که حضرت به او داده بود، تجاوز

کرد و مردم نگران خیانت او شدند؛ از این رو حضرت نامه ای به او نوشت و او را احضار کرد.

جریر به کوفه بازگشت و مردم نگران سازشکاری او با معاویه بودند و شدیداً در معرض اتهام و اعتراض بود روزی مالک اشتر خدمت مولا رسید و گفت من عرض کردم که او را نفرست و زبان به سرزنش جریر گشود و به او گفت تو همانی که عثمان دینت را در همدان از تو خرید جریر پس از شنیدن این پرخاش ها و نکوهش ها در کوفه نماند و به قرقیسا رفت و در آن جا گروهی از قبیلهٔ قیس نزد او گرد آمدند حضرت آن ها را پراکنده ساخت و محل تجمعشان را به آتش کشید جریر در سال 51 هجری دار فانی را وداع گفت. (1)


1) اندیشه سیاسی تربیتی علوی، ص 258 تا 265.

نامه 9

اشاره

شناسنامه نامه

تاریخ زمان و مکان وقوع: قبل از نبرد جمل در ذی قار سال 36 هجری

مخاطب: معاویه

علت مکاتبه: درخواست سپردن قاتلان عثمان به معاویه

موضوع: سیاسی، تاریخی

هدف و نتیجه: پاسخگویی و هشدار و تحذیر است. (1)

پیشگفتار نامه

از جمله نامه های امام علیه السلام است که آن را برای معاویه نگاشته است. این نامه پاسخی به نامه زشت و جسورانه معاویه به آن حضرت که مشتمل بر انبوهی از اهانت ها و شیطنت ها بوده است نگاه نامه بیشتر به پاسخ سخنان شیطنت آمیز معاویه معطوف است


1) شناسنامه نهج البلاغه، ص144.

و من كتاب له علیه السلام إلى معاوية: فَأَرَادَ قَوْمُنَا قَتْلَ نَبِيِّنَا وَاجْتِيَاحَ أَصْلِنَا وَهَمُّوا بِنَا الْهُمُومَ وَ فَعَلُوا بِنَا الْأَفَاعِيلَ وَمَنَعُونَا الْعَذْبَ وَأَحْلَسُونَا الْخَوْفَ وَاضْطَرُّونَا إِلَى جَبَلٍ وَعْرٍ وَأَوْقَدُوا لَنَا نَارَ الْحَرْبِ فَعَزَمَ اللَّهُ لَنَا عَلَى الذَّبٌ عَنْ حَوْزَتِهِ وَالرَّمْي مِنْ وَرَاءِ حُرْمَتِهِ مُؤْمِنُنَا يَبْغِي بِذَلِكَ الْأَجْرَ وَ كَافِرُنَا يُحَامِي عَنِ الْأَصْلِ وَ مَنْ أَسْلَمَ مِنْ قُرَيْشٍ خِلْوٌ مِمَّا نَحْنُ فِيهِ بِحِلْفٍ يَمْنَعُهُ أَوْ عَشِيرَةٍ تَقُومُ دُونَهُ فَهُوَ مِنَ الْقَتْلِ بِمَكَانِ أَمْنٍ وَكَانَ رَسُولُ اللَّهِ (صلى الله عليه وآله إِذَا إِحْمَرَّ الْبَأْسُ وَأَحْجَمَ النَّاسُ قَدَّمَ أَهْلَ بَيْتِهِ فَوَقَى بِهِمْ أَصْحَابَهُ حَرَّ السُّيُوفِ وَ الْأَسِنَّةِ فَقُتِلَ عُبَيْدَةُ بْنُ الْحَارِثِ يَوْمَ بَدْرٍ وَ قُتِلَ حَمْزَةُ يَوْمَ أَحْدٍ وَ قُتِلَ جَعْفَرٌ يَوْمَ مُؤْتَةَ وَأَرَادَ مَنْ لَوْ شِئْتُ ذَكَرْتُ إِسْمَهُ مِثْلَ الَّذِي أَرَادُوا مِنَ الشَّهَادَةِ وَ لَكِنَّ آجَالَهُمْ عُجِّلَتْ وَ مَنِيَّتَهُ أَخَّلَتْ فَيَا عَجَباً لِلدَّهْرِ صِرْتُ يُقْرَنُ بِي مَنْ لَمْ يَسْعَ بِقَدَمِي وَ لَمْ تَكُنْ لَهُ كَسَابِقَتِي الَّتِي لَا يُدْلِي أَحَدٌ بِمِثْلِهَا إِلَّا أَنْ يَدَّعِيَ مُدَّعِ مَا لَا أَعْرِفُهُ وَ لَا أَظُنُّ اللَّهَ يَعْرِفُهُ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَى كُلِّ حَالٍ وَ أَمَّا مَا سَأَلْتَ مِنْ دَفْعِ قَتَلَةِ عُثْمَانَ إِلَيْكَ فَإِنِّي نَظَرْتُ فِي هَذَا اَلْأَمْرِ فَلَمْ أَرَهُ يَسَعُنِى دَفْعُهُمْ إِلَيْكَ وَلَا إِلَى غَيْرِكَ وَلَعَمْرِي لَئِنْ لَمْ تَنْزِعْ عَنْ غَيْکَ وَ شِقَاقِکَ لَتَعْرِفَنَّهُمْ عَنْ قَلِيلٍ يَطْلُبُونَكَ لَا يُكَلِّفُونَكَ طَلَبَهُمْ فِي بَرِّ وَ لا بَحْرٍ وَلا جَبَلٍ وَلَا سَهْلٍ إِلَّا أَنَّهُ طَلَبٌ يَسُوءُكَ وِجْدَانُهُ وَ زَوْرٌ لَا يَسُرُّكَ لُقْيَانُهُ وَالسَّلَامُ لِأَهْلِه).

1. دشمنی های قریش

فَأَرَادَ قَوْمُنَا قَتْلَ نَبِيِّنَا وَ اجْتِيَاحَ أَصْلِنَا وَ هَمُّوا بِنَا الْهُمُومَ وَ فَعَلُوا بِنَا الْأَفَاعِيلَ وَ مَنَعُونَا الْعَذْبَ وَأَحْلَسُونَا الْخَوْفِ وَاضْطَرُونَا إِلَى جَبَل وَعْر وَ أَوْقَدُوا لَنَا نَارَ الْحَرْب (1)

الْأَفَاعِیلَ: عمل های زشت و پست؛ بدرفتاری ها؛ بی حرمتی ها؛ جمع «افعال» و آن جمع «فعل» است و در این گونه موارد به معنای کارهای بزرگ و دسیسه ها و توطئه هاست؛ الفعل بالكسر اسم الحدث جمعه فعال مثل قدح و قداح و يجمع على الأفعال أيضا، و يجمع الأفعال على الأفاعيل. وقيل: الأفاعيل جمع أفعولة وهي الفعل الذمّى و يقال لمن أثر آثارا منكرة: فعل الأفاعيل.

الْعَذْبَ: شیرین و گوارا؛ گاه جنبه ظاهری دارد و گاه جنبه باطنى و معنوى؛ بفتح أوله وسكون ثانيه: قال الراغب: ماء عذب: طيب بارد قال تعالى: هذا عَذْبٌ فُراتٌ سائِعٌ شَرابُهُ (الفاطر، 12). عذب الماء عذوبة من باب شرف: ساغ مشربه فهو عذوب و استعذبته رأيته عذبا و جمعه عذاب مثل سهم وسهام. والعذب أيضا المستساغ من الطعام. والطيب من العيش. أَخْلَسُونَا: ملازم ما ساختند؛ ما را وادار کردند؛ از ریشهٔ «حلس» به معنای پارچه نازکی است که زیر جهاز شتر می گذارند و در واقع به بدن شتر چسبیده است؛ سپس به هر چیزی که ملازم با دیگری باشد اطلاق شده است؛ أحلسونا الخوف: قال المرزوقي في شرح الحماسة: الحلس واحد من أحلاس البيت. قال: قال الخليل وهو ما يبسط تحت حرّ المتاع من مسح و جوالق و نحوهما. وفي الصحاح عن الأصمعي: الحلس للبعير و هو كساء رقيق يكون تحت البرذعة، و أحلاس البيوت ما يبسط تحت حرّ الثياب وفی الحدیث کن حلس بيتك أى لا تبرح و قولهم نحن أحلاس الخيل أي نقتنيها و نلزم ظهورها، و أحلست البعير أى ألبسته الحلس، و أحلست فلانا يمينا إذا أمررتها عليه. و أحلست السماء أى مطرت مطرا دقيقا دائما. وفي النهاية الأثيرية: وفي حديث الفتن عدّ منها فتنة الأحلاس، الأحلاس جمع جلس و هو الكساء الذي يلى ظهر البعير تحت القتب، شبهها به للزومها و دوامها و منه حديث أبي موسى قالوا: يا رسول الله فما تأمرنا؟ قال: كونوا أحلاس بيوتكم أى ألزموها. و منه حديث أبي بكر كن حلس بيتك حتى يأتيك يد خاطئة أو منيّة قاضية. فتحصل ممّا قدمنا في الحلس أنّ المراد من قوله عليه السّلام أحلسونا (الخوف أنّهم) جعلوا الخوف لهم كالحلس أى جعلوه ملازما لهم من حيث إنّ الحلس ملازم ظهر البغير وأحلاس البيوت ملازمة لها أو أنّهم ألبسوهم الخوف و هذا كالأول يفيد أنهم ألزموهم الخوف.

جَبَلٍ وَعْرِ: کوه دشواری که نتوان بر آن صعود کرد؛ وعر بفتح أوله وسكون ثانيه المكان الصلب الغليظ ضدّ السهل، يقال و عر و طريق وعر و مطلب وعر ويقال بالفارسية: دشوار و سخت و الوعر أيضا المكان المخيف الوحش و الجبل الوعر الصعب المرتقى

أَوْقَدُوا: شعله ور ساختند؛ از ریشه «ایقاد» به معنای برافروختن آتش و از ریشهٔ «وقود» به معنای شعله ور ساختن است.


1) اخْتِيَاحَ: ریشه کن ساختن؛ از ریشهٔ جوح» به معنای هلاک کردن. الْهُمُومَ: غم ها و اندوه ها؛ جمع «هم» به معنای نگرانی ها و نقشه ها و تصمیم هاست و در این جا به معنای توطئه هایی است که قریش بر ضد پیغمبر کردند و مایۀ غم و اندوه فراوان شدند؛ اصل واژه به معنای قصد کردن و از آن جا که قصد در بسیاری از موارد توأم با نگرانی ها و اندوه هاست به معنای اندوه و نگرانی نیز به کار رفته است؛ الهم بالفتح: واحد الهموم أى القصد، أو ما تجيل لفعله و ايقاعه فکرک والهم أيضا مصدر هممت بالشيء من باب نصر إذا نويته و عزمت عليه و قصدته.

قوم ما [قريش] خواستند پیامبر ما را بکشند و ریشه ما را برکنند علیه ما نقشه ها کشیدند و کارها کردند و ما را از زندگی شیرین بازداشتند و با وحشت دست به گریبان ساختند و به اقامت در کوه های صعب العبور واداشتند و آتش جنگ را علیه ما بر افروختند.

نکته ها

مخالفان در میان خود پیمان نامه ای علیه یاران پیامبر نوشتند که با آن ها غذا نخورند و آب نیاشامند و ازدواج و هیچ دادوستد نکنند. برای آن ها هیچ امنیتی نبود مگر این که پیامبر به آن ها تحویل داده شود تا او را به قتل رسانند و مثله اش کنند. (1)

جملة «أَوْقَدُوا لَنَا نَارَ الْحَرْبِ» اشاره به زندگی مسلمانان در مدینه است که جنگ های متعددی از سوی کفار قریش که در رأس آنان ابوسفیان پدر معاویه بود، تحمیل شد که


1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 7، ص45.

معاویه در روشن ساختن آتش این جنگ ها سهم بسزایی داشت. (1)

مشابه

وَ إِذْ يَمْكُرُ بِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِيُثْبِتُوكَ أَوْ يَقْتُلُوكَ أَوْ يُخْرِجُوک (2)و [یاد کن] هنگامی را که کفر پیشگان دربارۀ تو نیرنگ می زدند تا تو را به زندان بیندازند یا به قتل برسانند یا [از وطن] بیرونت کنند. استعاره

مستعار: احلاس

مستعار منه: ویژه قرار دادن

مستعارله: دشمنان ترس و بیم را ملازم و همراهشان ساخته بودند

جامع: امام (علیه السلام) واژۀ «احلاس» را استعاره از این قرار داده است که دشمنان، ترس و بیم را ملازم و همراهشان ساخته بودند؛ همچنان که آن پارچه نازک و رقیق همراه و چسبیده به بدن شتر است و آتش را هم استعاره از جنگ آورده و به آن اضافه اش کرده است؛ زیرا جنگ از حیث آزار رسانیدن و از بین بردن همه چیز مانند آتش است.

2. اهل بیت پیامبر پاسداران دین

فَعَزَمَ اللَّهُ لَنَا عَلَى الذَّبٌ عَنْ حَوْزَتِهِ وَ الرَّمْي مِنْ وَرَاءِ حُرْمَتِهِ (3)

اما خداوند خواست که ما پاسدار پیامبر [یا: آیین] او و حافظ حریمش باشیم.

نکته ها

جمله «وَ الرَّمْى مِنْ وَرَاءِ حُرْمَتِهِ» کنایه از حفظ حریم اسلام و پیغمبر اکرم صلى الله عليه وسلم است زیرا تیراندازان در پشت سنگرها قرار می گیرند تا به دفاع از لشکر و حفظ آن ها بکوشند. (4)

جمله «فغرم الله لنا» اشاره می کند که خدا درباره ما تصمیم قاطع گرفت و برای ما چنین مقرر کرد که از حوزۀ اسلام دفاع کنیم و دین را حمایت کنیم تا هتک حرمتش نشود. در این عبارت حمایت از حرمت دین را کنایه از جانبداری از آن آورده است. (5)


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج9، ص112.

2) انفال، 30.

3) الذب: دفاع؛ دفع کردن؛ دور ساختن؛ الدفع والمنع. حَوْزَته: جایگاه و موقعیت مراد شریعت الهی است؛ في الصحاح الحوزة الناحية و حوزة الملک بيضته.

4) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 9، ص112.

5) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج4، ص51.

در این عبارات امام برتری خود و خانواده اش را بر دیگران شرح می دهد و مدعای خود را مبنی بر افضلیت خود و خانواده اش بیان می کند؛ (1)چراکه نزدیکترین افراد به پیامبر خدا خویشاوندان او بودند و بیشترین دفاع را از آن حضرت و دین او همانان انجام دادند. آن چنان که در پاسداری و حفاظت از ارزش های دینی و احیای آن نیز بیشترین نقش را ایفا کرده اند. (2)

مشابه

إِنَّ هَذَا الْأَمْرَ لَمْ يَكُنْ نَصْرُهُ وَ لَا خِذْلَانُهُ بِكَثْرَةٍ وَ لَا بِقِلَّةٍ وَ هُوَ دِينُ اللَّهِ الَّذِي أَظْهَرَهُ وَ جُنْدُهُ الَّذِي أَعَدَّهُ وَ أَمَدَّهُ حَتَّى بَلَغَ مَا بَلَغَ وَ طَلَعَ حَيْثُ طَلَعَ وَنَحْنُ عَلَى مَوْعُودٍ مِنَ اللَّهِ وَاللَّهُ مُنْجِزُ وَعْدَهُ وَ نَاصِرُ جُنْدَه (3)پیروزی و شکست اسلام به فراوانی لشکر و اندکی آن نبود. آن دین خداست که خدایش پیروز کرد و ارتش حق است که آن را مهیا نمود و یاری داد تا رسید به آن جا که باید برسد و طلوع کرد تا جایی که باید طلوع کند ما را از جانب حق وعده پیروزی است و خداوند و فاکننده به وعده خویش است و لشکرش را یاری می دهد.

3. انگیزه مؤمن و کافر

مُؤْمِنُنَا يَبْغِي بِذَلِكَ الْأَجْرَ وَ كَافِرُنَا يُحَامِي عَنِ الْأَصْلِ (4)

مؤمن ما در این کار پاداش الهی را می جُست و کافرِ ما از خاندان و تبار خود حمایت می کرد.

4. در امنیت بودن مسلمانان قریش

وَ مَنْ أَسْلَمَ مِنْ قُرَيْشٍ خِلْوَ مِمَّا نَحْنُ فِيهِ بِحِلْفٍ يَمْنَعُهُ أَوْ عَشِيرَةٍ تَقُومُ دُونَهُ فَهُوَ مِنَ الْقَتْلِ بِمَكَانِ أَمْنِ از قریش هرکس مسلمان می شد از آن آزار که ما گرفتارش بودیم، ایمن بود، چه یا هم سوگند [کافران] بود و از او دفاع می کردند و یا خویشانش به یاری اش برمی خاستند و در نتیجه از کشته شدن در امان بود.

نکته


1) قطره ای از دریا، ج1، ص68.

2) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص38.

3) نهج البلاغه، خطبه 146.

4) يَبْغِی می خواهد؛ أى يطلب. ومنه قوله صلى الله عليه و آله: ألا إنّ الله يحبّ بغاة العلم؛ أي طلّابه جمع باغ كهداة و هاد. يُحَامِی: حمایت می کند.

قبیله قریش از طایفه ها و تیره هایی تشکیل شده بود و در هر خاندانی از آن افراد نیازمند و ستمدیده دیده می شد و هرکس از آنان مسلمان می شد از طرف قبیله خویش و اطرافیان و یارانش در برابر آزار و اذیت ستمگران حمایت می شد در حالی که این مطلب درباره پیامبر صدق نمی کند؛ زیرا حتی از سوی قبیله و یاران خویش مورد آزار و اذیت قرار گرفتند؛ مثلاً عموی پیامبر ابولهب و همسرش از جمله کسانی بودند که به آزار پیامبر می پرداختند. (1)

5. بنی هاشم؛ پیشگام در حمایت از پیامبر

وَ كَانَ رَسُولُ اللَّهِ إِذَا احْمَرَ الْبَأْسُ وَ أَحْجَمَ النَّاسُ قَدَّمَ أَهْلَ بَيْتِهِ فَوَقَى بِهِمْ أَصْحَابَهُ حَرَّ السُّيُوفِ وَ الْأَسِنَّةِ (2)

الْأَسِنَّةِ: نيزه ها؛ جمع «سنان» به معنای سرنیزه.

هرگاه تنور جنگ گرم می شد [کارزار سخت می شد] و مردم پای واپس می گذاشتند، رسول خدا صلی الله علیه و آله اهل بیت خود را پیش می فرستاد و بدین روش اصحاب خود را از ضربه های سخت شمشیر و نیزه مصون می ساخت.

نکته ها

«احْمَرَّ الْبَأْسُ» اشاره به شعله ور کردن آتش جنگ است؛ به سبب این که جنگ مانند آتشی است که به هنگام افروختگی کاملاً سرخ می شود و شاید سرخ شدن در این جا کنایه از خون ریزی است که هنگام شدت جنگ آشکار می گردد. (3)

مشابه

إِذْ تُصْعِدُونَ وَ لا تَلْوُونَ عَلَى أَحَدٍ وَ الرَّسُولُ يَدْعُوكُمْ فِي أُخْرَاكُمْ فَأَثَابَكُمْ غَمَّا بِغَمَّ لِكَيْلا تَحْزَنُوا عَلى ما فاتَكُمْ وَ لا ما أَصابَكُمْ وَاللَّهُ خَبِيرٌ بِما تَعْمَلُون (4)هنگامی را که در حال گریز [از کوه] بالا می رفتید و به هیچ کس توجه نمی کردید و پیامبر، شما را از پشت سرتان فرا می خواند پس [خداوند] به سزای [ این بی انضباطی ] غمی بر غمتان [ افزود ]، تا


1) در سایه سار نهج البلاغه، ج 5، ص 52

2) احْمَرَّ الْبَأْسُ: جنگ شدید شد؛ بأس در اصل به معنای شدت و قوت و قدرت است و به معنای مشکلات شدید و جنگ نیز آمده است. أَحْجَمَ النَّاسُ: مردم به عقب برگشتند؛ از ریشهٔ حجم» به معنای بازداشتن از چیزی است و جمله «احجم الناس» به معنای خودداری کردن مردم در میدان جنگ است؛ أى نكصوا و تأخروا هيبة وكفّوا عن الحرب قال الجوهري: حجمته عن الشيء أحجمه بالضم أى كففته عنه، يقال: حجمته عن الشيء فأحجم أى كففته فكفّ، و هو من النوادر مثل كببته فأكب.

3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 9، ص 116

4) آل عمران، 153

سرانجام بر آن چه از کف داده اید و برای آن چه به شما رسیده است اندوهگین نشوید، و خداوند از آن چه می کنید آگاه است.

قال على السلام: كُنَّا إِذَا احْمَرَ الْبَأْسُ اتَّقَيْنَا بِرَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه وآله فَلَمْ يَكُنْ أَحَدٌ مِنَّا أَقْرَبَ إِلَى الْعَدُوِّ مِنْه (1)وقتی تنور معرکه سرخ می شد خود را به رسول حفظ می کردیم، پس هیچ کدام از ما به دشمن نزدیکتر از پیامبر نبود.

فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ الآنَ حَمِيَ الْوَطِيسُ (2)هم اکنون تنور جنگ شعله ور شده است. تشبیه

مشبه: جنگ

مشبه به: شعله سوزان آتش

وجه شَبَه: امام علیه السلام گرمی و شدت کارزار در جنگ را به شعله های سوزان آتش تشبیه کرده است؛ زیرا همان گونه که شعله ور بودن آتش موجب سوزانندگی می شود، شدت گرفتن در جنگ نیز موجب نابودی می گردد.

6. خویشاوندان شهید پیامبر

فَقُتِلَ عُبَيْدَةُ بْنُ الْحَارِثِ يَوْمَ بَدْرٍ وَ قُتِلَ حَمْزَةُ يَوْمَ أُحُدٍ وَ قُتِلَ جَعْفَرُ يَوْمَ مُؤْتَةَ وَأَرَادَ مَنْ لَوْ شِئْتُ ذَكَرْتُ اسْمَهُ مِثْلَ الَّذِى أَرَادُوا مِنَ الشَّهَادَةِ وَ لَكِنَّ أَجَالَهُمْ عُجِّلَتْ وَ مَنِيَّتَهُ أَجَلَتْ (3)

عُجّلت: زودتر آمد.

مَنِيَّتَهُ: مرگش.

أُجلتْ: به تأخیر افتاد.

پس عبیده پسر حارث در جنگ بدر حمزه در جنگ احد و جعفر در جنگ موته کشته شدند. یکی دیگر بود که اگر می خواستم نامش را می آوردم او نیز همچون آنان خواهان شهادت بود، اما مدت آنان زودتر به سر رسید و مرگ او به تأخیر افتاد.

نکته

امام علیه السلام از اشتیاق خویش برای شهادت خبر می دهد این شیفتگی به همان اندازه


1) نهج البلاغه کلمات غریب 9

2) من لا يحضر الفقیه، ج 4، ص 377.

3) مُؤْتَةَ: محلی است در شام ذَكَرْتُ اسْمَهُ: نام آن را بردم.

اشتیاق معاویه برای به دست آوردن سلطه و فرمانروایی بود. (1)

مشابه

فَقُلْتُ يَا رَسُولُ اللَّهِ أَوَلَيْسَ قَدْ قُلْتَ لِي يَوْمَ أُحُدٍ حَيْثُ اسْتُشْهِدَ مَنِ اسْتُشْهِدَ مِنَ الْمُسْلِمِينَ وَحِيزَتْ عَنِّى الشَّهَادَةُ فَشَقَّ ذَلِكَ عَلَيَّ فَقُلْتَ لِي أَبْشِرْ فَإِنَّ الشَّهَادَةَ مِنْ وَرَائِكَ فَقَالَ لِي إِنَّ ذَلِكَ لَكَذَلِكَ فَكَيْفَ صَبْرُكَ إِذا فَقُلْتُ يَا رَسُولَ اللَّهِ لَيْسَ هَذَا مِنْ مَوَاطِنِ الصَّبْرِ وَ لَكِنْ مِنْ مَوَاطِنِ الْبُشْرَى وَ الشُّكْرِ (2)گفتم یا رسول الله مگر نه این است که در روز احد افرادی از مسلمانان شهید شدند و من از فیض شهادت بازماندم و از این بابت غمگین شدم، شما به من فرمودید: بر تو بشارت باد که عاقبت به شهادت می رسی؟ در پاسخم فرمود: «آن چه گفتی صحیح است ولی بگو هنگام شهادت شکیبایی ات چگونه است؟» گفتم: این از موارد شکیبایی نیست بلکه جای مژده و شکرگزاری است. «فَقُلْتَ لِي أَبْشِرْ فَإِنَ الشَّهَادَةَ مِنْ وَرَائِکَ﴾ (3)بر تو بشارت باد که عاقبت به شهادت می رسی.

مَا ضَرَّ إِخْوَانَنَا الَّذِينَ سُفِكَتْ دِمَاؤُهُمْ وَهُمْ بِصِفِّينَ أَلَّا يَكُونُوا الْيَوْمَ أَحْيَاءٌ يُسِيغُونَ الْغُصَصَ وَ يَشْرَبُونَ الرَّنْقَ قَدْ وَ اللَّهِ لَقُوا اللَّهَ فَوَفَّاهُمْ أُجُورَهُمْ وَ أَحَلَّهُمْ دَارَ الْأَمْنِ بَعْدَ خَوْفِهِمْ أَيْنَ إِخْوَانِيَ الَّذِينَ رَكِبُوا الطَّرِيقَ وَ مَضَوْا عَلَى الْحَقِّ أَيْنَ عَمَّارٌ وَ أَيْنَ ابْنُ التَّيْهَانِ وَ أَيْنَ ذُو الشَّهَادَتَيْنِ وَ أَيْنَ نُظَرَاؤُهُمْ مِنْ إِخْوَانِهِمُ الَّذِينَ تَعَاقَدُوا عَلَى الْمَنِيَّةِ وَ أَبْرِدَ بِرُءُوسِهِمْ إِلَى الْفَجَرَةِ (4)برادرانمان که در صفین خونشان ریخته شد از این که امروز زنده نیستند چه زیانی کردند؟ که اگر بودند غصه ها می خوردند و شربت تلخ اندوه را می نوشیدند به خدا سوگند، خدا را ملاقات کردند و او مزدشان را به تمامی عطا کرد و پس از ترس در خانه امن خویش جایشان داد. کجایند برادرانم که قدم در راه نهادند و بر اساس حق درگذشتند؟ کجاست عمار؟ کجاست ابن تیهان؟ کجاست ذوالشهادتین؟ کجایند همانندان ایشان، برادرانشان که با هم پیمان جانبازی بستند و سرهایشان به سوی تبهکاران فرستاده شد؟!

7. پیشینه امام در راه اسلام

فَيَا عَجَباً لِلدَّهْرِ إِذْ صِرْتُ يُقْرَنُ بِي مَنْ لَمْ يَسْعَ بِقَدَمِي وَ لَمْ تَكُنْ لَهُ كَسَابِقَتِي الَّتِي لَا يُدْلِي


1) در سایه سار نهج البلاغه، ج 5، ص55.

2) نهج البلاغه، خطبه 156

3) نهج البلاغه، خطبه 156.

4) نهج البلاغه، خطبه 182

أَحَدٌ بِمِثْلِهَا إِلَّا أَنْ يَدَّعِيَ مُدَّعِ مَا لَا أَعْرِفُهُ وَ لَا أَظُنُّ اللَّهَ يَعْرِفُهُ وَالْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَى كُلِّ حَالٍ (1)

سابقتی گذشته من.

لَا يُدْلِي: اعلان نمی کند؛ از ریشهٔ ادلاء به معنای ابراز داشتن و اعلان کردن است در اصل از ریشه «دلو» گرفته شده و هنگامی که به باب افعال می رود به معنای افکندن و فرستادن دلو به چاه برای کشیدن آب است؛ سپس به هرگونه ابراز نظر کردن اطلاق شده است؛ لا یدلی واوى من دل و يقال أدلى برحمه أى توسّل بقرابته، و أدلى بحجته أى أحضرها و احتجّ بها. و أدلى إلى الحاكم بمال أى دفعه إليه ليجعله وسيلة إلى قضاء حاجته منه و في القرآن الكريم: وَ لا تَأْكُلُوا أَمْوالَكُمْ بَيْنَكُمْ بِالْبَاطِلِ وَ تُدْلُوا بِها إِلَى الْحُكّامِ (البقرة، (189) و الأصل في ذلك من دلوت الدلو و أدليتها ثم استعير للتوصل إلى الشيء. وفي الشفاعة يقال: دلوت بفلان أى استشفعت به ولا يقال حينئذ أدليت به قال المرزوقي في معناه: إذا اتفق ما لا بدلی منک و من معونتك من حاجة أو عارض سبب فانّى معتمد على غيرى فى التنجز والاستعساف، ومعنى «أدلوها» من قولك دلوت الدلو إذا أخرجتها من البئر أى أتسبب بغيرى و أصون من التبذل عرضى.

مدع: ادعاکننده.

لَا أَعْرِفُهُ: او را نمی شناسم.

شگفتا از روزگار که قرین کسی شدم که هرگز چون من برای اسلام قدمی برنداشته و در اسلام سابقه ای چون سابقه من نداشته است؛ سابقه ای که کسی را به مثل آن دسترسی نیست مگر آن که مدعی چنین ادعایی کند که من خبر ندارم و گمان نمی برم که خداوند نیز آن را بداند و در همه حال خدای را سپاس

نکته ها

منظور از «دهر» مردم زمانه است که مقام آن حضرت را نشناختند و او را با کسانی قرین ساختند و مقایسه کردند که هرگز گامی چون گام امام در راه اسلام برنداشته بودند. (2)

مقصود از «مدعی» معاویه است که امکان دارد در دین و سابقه در اسلام، برای خود ادعای فضیلت کند که به کلی در او وجود ندارد. (3)

«الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَى كُلِّ حَالِ»: این از ویژگی های مردان الهی است که هیچ گاه احساس شکست نکرده و هرگز ناامیدی به درونشان راه پیدا نمی کند و آن ها را از کوشش ایثارگرانه در راه حق بازنمی دارد. (4)


1) فَيَا عَجَباً لِلدهر: شگفتا از این روزگار صِرْتُ يُقْرَنُ: بی طوری شدم که همانند، قرار داده می شود به من.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 9، ص122.

3) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 7، ص 55

4) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص39.

مشابه

هَلْ يَسْتَوِي الْأَعْمَى وَالْبَصِيرُ أَمْ هَلْ تَسْتَوى الظُّلُماتُ وَ النُّور (1)بگو آیا نابینا و بينا یکسان است؟ یا ظلمت ها و نور برابرند؟ جَعَلَهَا فِي جَمَاعَةٍ زَعَمَ أَنَّى مِنْهُمْ فَيَا لَلَّهِ وَ لِلشُّورَى مَتَى اعْتَرَضَ الرَّيْبُ فِيَّ مَعَ الْأَوَّلِ مِنْهُمْ حَتَّى صِرْتُ أُقْرَنُ إِلَى هَذِهِ النَّظَائِرِ (2)امر حکومت را به شورایی سپرد که به گمانش من هم (با این منزلت خدایی) یکی از آنانم! خداوندا چه شورایی من چه زمانی در برابر اولین آن ها در برتری و شایستگی مورد شک بودم که امروز هم پایه این اعضای شورا قرار گیرم؟!

8. درخواست معاویه برای تحویل قاتلان عثمان

وَ أَمَّا مَا سَأَلْتَ مِنْ دَفْعِ قَتَلَةِ عُثْمَانَ إِلَيْكَ فَإِنِّى نَظَرْتُ فِي هَذَا الْأَمْرِ فَلَمْ أَرَهُ يَسَعُنِي دَفْعُهُمْ إِلَيْكَ وَ لَا إِلَى غَيْرِكَ (3) اما این که خواسته بودی قاتلان عثمان را نزد تو فرستم، من در این کار اندیشیدم دیدم برایم میسر نیست که آنان را به سوی تو یا شخص دیگری روانه سازم.

نکته

معاویه به ولایت و فرمانروایی امام علیه السلام بر مسلمانان اقرار نمی کرد ولی وی را به رسیدگی به دادخواهی و شکایت های مردم و مجازات ستمگران ملزم می دانست و این مانند این است که به خرد و دانش شخصی ایمان نداشته باشی و در عین حال او را به آموزش مردم ملزم کنی. (4)

9. توصیه امام به معاویه برای دست برداشتن از مخالفت

وَ لَعَمْرِي لَئِنْ لَمْ تَنْزِعْ عَنْ غَيَّكَ وَ شِقَاقِکَ لَتَعْرِفَنَّهُمْ عَنْ قَلِيلِ يَطْلُبُونَكَ لَا يُكَلِّفُونَكَ طَلَبَهُمْ فِي بَرَّ وَلَا بَحْرِ وَلَا جَبَل وَ لَا سَهْلِ إِلَّا أَنَّهُ طَلَبُ يَسُوءُ كَ وِجْدَانُهُ وَ زَوْرٌ لَا يَسُرُّكَ لقْيَانُهُ وَالسَّلَامُ لِأَهْلِه (5)

غَيْک: گمراهى تو؛ الغى الضلال

شِقَاقِک: اختلاف تو تفرقه و نفاق و ناسازگاری و در اصل به معنای شکاف و جدایی میان دو چیز است؛ الشقاق: الخلاف.

لَا يُكَلِّفُونَک: تو را به زحمت نمی اندازند.

سهل: زمين.

يَسُوءُ ک: تو را خوش نمی آید.

زور دیدار گاه معنای مصدری دارد به معنای دیدار کردن و ملاقات نمودن و گاه به معنای زائر است. در این جا همان معنای مصدری منظور است؛ بالفتح جاء مصدرا و غير مصدر و على الثانى يستوى فيه المفرد والمثنى و الجمع و المذكر والمؤنث. يقال: رجل زور و قوم زور و نساء.زور قال الجوهرى الزّور، الزائرون يقال: رجل زائر و قوم زور و زوار مثل سافر و سفر و سفار، ونسوة زور أيضا. زاره زورا من باب قال: أتاه بقصد الالتقاء به. لقيان: دیدار ملاقات لقاء مصدر است به معنای ملاقات نمودن؛ بضم اللام وكسرها مصدر من لقيت فلانا من باب علم أي صادقته و رأيته.


1) رعد، 16.

2) نهج البلاغه، خطبه 3.

3) دفع: تحويل.

4) در سایه سار نهج البلاغه، ج 5، ص 57

5) لَعَمْرِی: سوگند به جانم؛ العمر بالفتح الحياة و الدّين، قال في أقرب الموارد و منه لعمري في القسم أى لديني. لَئِنْ لَمْ تَنْزِعُ: اگر دست برنداری؛ النزع عن الشيء الكفّ عنه.

به جان خودم سوگند، اگر از این گمراهی و اختلاف باز، نایستی به زودی آنان را خواهی شناخت که تو را می جویند و تو را به زحمت نیندازند که در بیابان و دریا و کوه و دشت در پی ایشان روی لکن این جست وجو برای تو ناخوشایند است و زیارتی است که دیدارش تو را خرسند نسازد. سلام بر آن که شایسته اسلام است.

نکته ها

اگر دشمن با همۀ اتمام حجت ها و ارائه برهان و دلیل حق را نپذیرفت، راهی جز تهدید او و اخطار به او نسبت به عواقب لجاجت و عناد باقی نمی ماند. (1)

جمله «لَتَعْرِفَنَّهُمْ عَنْ قَلِيلِ يَطْلُبُونَک» می رساند که با دشمنی که فقط زبان زور را می فهمد و بر تداوم راه باطل اصرار می ورزد نباید مدارا کرد باید به تعقیب او شتافت و راه هرگونه شورش و طغیان را بر او بست. (2)

بحث تاریخی

هنوز جنگ صفین آغاز نشده بود ولی با گستاخی ها و توطئه های معاویه، کاملاً بستر جنگ مهیا شده بود و برای امیرالمؤمنین علیه السلام چاره ای جز قبول جنگ نبود. امام به هیچ وجه جنگ را نمی پسندید و سیاست او برخلاف سیاست های جنگ سالارانه بود. حضرت به تمام معنا صلح طلب بود.

در چنان شرایطی که تنور جنگ در حال افروخته شدن و شعله ور شدن بود و فتنه قاسطین التكليف الأمر بما يشق عليك من الكلفة بمعنى المشقة.


1) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص41.

2) همان.

همچون آتش زیر خاکستر آماده سر برآوردن بود شخصی به نام ابومسلم خولانی که از تابعین شامی بود و هرگز اسلام ناب را نمی شناخت و تنها با اسلام اموی آشنا بود، به همراه عده ای نزد معاویه آمد و با او به مناظره پرداخت و او را به سبب این که با شخصی می خواهد بجنگد که از نظر مصاحبت با پیامبر و هجرت و سابقه و قرابت برتری دارد مورد انتقاد و نکوهش قرار داد. هنگامی که در برابر ترفند معاویه سر تسلیم فرود آورد و فریفته شد، معلوم شد که فردی جاهل است.

معاویه گفت ما با علی علیه السلام سر جنگ نداریم او قاتلان عثمان را پناه داده است. ما تصمیم داریم آن ها را قصاص کنیم. او اگر قاتلان عثمان را تحویل ما بدهد با او نمی جنگیم.

ابو مسلم و همراهانش درخواست کردند که نامه ای برای امام فرستاده شود و از او درخواست شود که قاتلان عثمان را تحویل معاویه دهد؛ چراکه او ولی دم عثمان است. معاویه که در تردستی و شیطنت ماهر و استاد بود نامه ای برای امیرالمؤمنین علیه السلام نوشت و خود ابومسلم را مأمور کرد که نامه را به کوفه ببرد و تقدیم حضرت نماید و جواب را دریافت کند و بازگردد. او رهسپار کوفه شد وارد شهر شد و نامه را در حضور جمع تقدیم امیرالمؤمنین علیه السلام کرد و خود به پا خاست و پس از حمد و ثنای خداوند حضرت را مخاطب ساخته چنین گفت که تو امروز ولی امر مسلمانان و زمامدار امت می باشی من دوست نمی دارم که این مقام والا به غیر تو واگذار گردد مشروط بر این که خود پاسدار حق باشی و خواسته ما را برآورده کنی. اگر قاتلان عثمان را تحویل مادهی تو امیر و رهبر مایی در این صورت هرکس با تو مخالفت کند، تو را یاری می کنیم امام فرمود: فردا بیا و پاسخت را بگیر.

در روز بعد مردم که متوجه مأموریت ابو مسلم شده بودند به طور خودجوش در مسجد اجتماع کردند و شعار «كنا قتل عثمان» را سر دادند و به ابومسلم فهماندند که قاتل عثمان شخص یا اشخاص معینی نیستند بلکه همگان قاتل اویند؛ چراکه او به امت خیانت کرده و قاتلان او به نمایندگی از همۀ امت او را کشتند شکوه جمعیت و شعارهای کوبنده، چشم او را خیره کرد ولی از آن جا که او قلبش با معاویه بود نتوانست از بیراهه به راه راست آید.

ابو مسلم به محضر امیرالمؤمنین علیه السلام رسید تا پاسخ نامه معاویه را دریافت کند و از این که از تحویل گرفتن قاتلان عثمان ناکام مانده با ناراحتی و سرافکندگی پاسخ نامه معاویه را دریافت کرد و با صدای ملایم به طوری که اطرافیان نزدیکش بشنوند چند بار گفت الان طاب الضّراب اکنون نبرد در کام ها گواراست. (1)


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج9، ص124.

نامه 10

اشاره

شناسنامه نامه

تاریخ زمان و مکان وقوع: پیش از صفین در کوفه، سال 37 هجری مخاطب: معاویه

علت مکاتبه: خونخواهی دروغین معاویه

موضوع: اخلاقی، سیاسی

هدف و نتیجه: پاسخگویی و رد تهمت ها و شبهه ها افشاگری (1)

پیشگفتار نامه

از نامه های امام علیه السلام به معاویه است که از 4 بخش تشکیل شده است: 1. معاویه را نصیحت می کند و نسبت به عواقب کارهایش هشدار می دهد؛ هرچند امید چندانی به هدایت او ندارد؛ 2. به معاویه گوشزد می کند که چگونه می خواهد زمامداری امت اسلامی را بر عهده بگیرد در حالی که نه سابقه درخشانی در اسلام دارد و نه از خانواده باتقوایی است؛ 3. گوشزد می کند که مردم را رها کن و تنها به میدان بیا و با من نبرد تن به تن کن تا تکلیف مسلمانان روشن گردد؛ 4. بهانه خونخواهی عثمان را مطرح می کند که تو به خوبی می دانی که چه کسی قاتل عثمان بوده چرا به سراغ او نمی روی؟


1) شناسنامه نهج البلاغه، ص 154.

و من كتاب له (عليه السلام) إليه أيضا:

وَ كَيْفَ أَنْتَ صَانِعُ إِذَا تَكَشَفَتْ عَنْكَ جَلَابِيبُ مَا أَنْتَ فِيهِ مِنْ دُنْيَا قَدْ تَبَهَّجَتْ بِزِينَتِهَا وَ خَدَعَتْ بِلَذَّتِهَا دَعَتْكَ فَأَجَبْتَهَا وَ قَادَتْكَ فَاتَّبَعْتَهَا وَأَمَرَتْكَ فَأَطَعْتَهَا وَ إِنَّهُ يُوشِكُ أَنْ يَقِفَكَ وَاقِفٌ عَلَى مَا لاَ يُنْجِيكَ مِنْهُ مِجَنِّ فَاقْعَسْ عَنْ هَذَا الْأَمْرِ وَ خُذْ أُهْبَةَ الْحِسَابِ وَ شَمِّرْ لِمَا قَدْ نَزَلَ بِكَ وَ لَا تُمَكِّنِ الْغُوَاةَ مِنْ سَمْعِكَ وَإِلا تَفْعَلْ أُعْلِمْكَ مَا أَغَفَلْتَ مِنْ نَفْسِكَ فَإِنَّكَ مُتْرَفٌ قَدْ أَخَذَ الشَّيْطَانُ مِنْكَ مَأْخَذَهُ وَبَلَغَ فِيكَ أَمَلَهُ وَ جَرَى مِنْكَ مَجْرَى الرُّوحِ وَالدَّمِ وَ مَتَى كُنْتُمْ يَا مُعَاوِيَةُ سَاسَةَ الرَّعِيَّةِ وَ وُلاَةَ أَمْرِ الْأُمَّةِ بِغَيْرِ قَدَمٍ سَابِقٍ وَ لَا شَرَفٍ بَاسِقٍ وَ نَعُوذُ بِاللَّهِ مِنْ لُزُومِ سَوَابِقِ الشَّقَاءِ وَ أَحَذِّرُكَ أَنْ تَكُونَ مُتَمَادِياً فِي غِرَّةِ الْأُمْنِيَّةِ مُخْتَلِفَ الْعَلَانِيَةِ وَ السَّرِيرَةِ وَ قَدْ دَعَوْتَ إِلَى الْحَرْبِ فَدَعِ النَّاسَ جَانِبَاً وَ أُخْرُجْ إِلَيَّ وَأَعْفِ الْفَرِيقَيْنِ مِنَ الْقِتَالِ لِتَعْلَمَ أَيُّنَا الْمَرِينُ عَلَى قَلْبِهِ وَالْمُغَطَّى عَلَى بَصَرِهِ فَأَنَا أَبُو حَسَنٍ قَاتِلُ جَدَّكَ وَ أَخِيكَ وَ خَالِكَ شَدْحاً يَوْمَ بَدْرٍ وَ ذَلِكَ السَّيْفُ مَعِى وَ بِذَلِكَ الْقَلْبِ أَلْقَى عَدُوّى مَا اسْتَبْدَلْتُ دِيناًوَلَا اسْتَحْدَثْتُ نَبِيَّاً وَإِنِّي لَعَلَى الْمِنْهَاج الَّذِى تَرَكْتُمُوهُ طَائِعِينَ وَدَخَلْتُمْ فِيهِ مُكْرَهِينَ وَ زَعَمْتَ أَنَّكَ جِئْتَ ثَائِراً بِدَمِ عُثْمَانَ وَلَقَدْ عَلِمْتَ حَيْثُ وَقَعَ دَمُ عُثْمَانَ فَاطْلُبُهُ مِنْ هُنَاكَ إِنْ كُنْتَ طَالِباً فَكَأَنِّي قَدْ رَأَيْتُكَ تَضِجُ مِنَ الْحَرْبِ إِذَا عَضَّتْكَ ضَجِيجَ الْحِمَالِ بِالْأَثْقَالِ وَ كَأَنِّى بِجَمَاعَتِكَ تَدْعُونِى جَزَعاً مِنَ الضَّرْبِ الْمُتَتَابِعِ وَ الْقَضَاءِ الْوَاقِعِ وَ مَصَارِعَ بَعْدَ مَصَارِعَ إِلَى كِتَابِ اللَّهِ وَ هِيَ كَافِرَةٌ جَاحِدَةٌ أَوْ مُبَايِعَةٌ حَائِدَة.

1. دنیاگرایی معاویه

وَ كَيْفَ أَنْتَ صَانِعٌ إِذَا تَكَشَفَتْ عَنْكَ جَلَابِيبُ مَا أَنْتَ فِيهِ مِنْ دُنْيَا قَدْ تَبَهَّجَتْ بِزِينَتِهَا وَ خَدَعَتْ بِلَذَّتِهَا دَعَتْكَ فَأَجَبْتَهَا وَ قَادَتْكَ فَاتَّبَعْتَهَا وَ أَمَرَتْكَ فَأَطَعْتَهَا (1)

تَبَهَّجَتْ: زیبا کرد؛ از ریشهٔ «بَهَجَ» به معنای زیبایی و طراوت تبهج مسرور شدن به سبب زیبایی است؛ «تبهجت» أى تحسّنت.

دَعَتْک: تو را دعوت کرد

أَجَبْتَهَا: آن را پذیرفتی.

قَادَتْک: تو را راهنمایی کرد.

أَطَعْتَهَا: آن را اطاعت کردی


1) تَكَشَفَتْ: آشکار شد؛ تكشفت عنك أى ارتفعت و زالت عنک و «انقشعت» و «تقشعت» بمعنی انکشفت و تكشفت يقال: انقشع السحاب و تقشع أى زال و انكشف. جَلَابِيبُ: چادرها؛ این جا مراد پوشش ها؛ جمع جلباب چادر و پارچه ای است که تمام بدن را می پوشاند و به پیراهن بلند و گشاد نیز اطلاق می شود؛ جلابيب جمع الجلباب بكسر الجيم وسكون اللام و تخفيف الباء و بكسر اللام و تشديد الباء أيضا: الملحفة و هى الثوب الواسع فوق جميع الثياب و تجلبب الرّجل جلببة أى لبس الجلباب و لم تدغم لأنها ملحقة بد حرج.

چه خواهی کرد اگر از دنیایی که در آن هستی پرده ها کنار رود؟ دنیایی که با زینت هایش خود را آراسته و با لذت هایش فریب داده، تو را خواند و تو اجابت کردی به سوی خود کشاند و تو در پیش شدی، فرمانت داد و اطاعتش کردی.

نکته ها

اشاره به دنیازدگی معاویه است که در آن غرق شده و تمام ارزش های الهی و انسانی را از یاد برده است که اگر پرده ها کنار رود رسوایی او را در پی خواهد داشت که در دام فریب و لذت های آن گرفتار شده است. (1)

از فریب های دنیا این است که زینت های خود را که به زودی از انسان خواهد گرفت همچون لباس زیبا و فریبنده بر قامت انسان پوشانیده و تصور این را که چنین زینتی همیشه با او خواهد بود برای او ایجاد خواهد کرد. (2)

استعاره

مستعار: جلابیب

مستعار منه: مانعیت

مستعارله: لذت های مادی

جامع: واژۀ «جلابیب» که به معنی پوشش های بدن،است استعاره از لذت های مادی است که بر اثر بهره گیری از متاع های دنیا نصیب دنیاداران می شود؛ زیرا این لذت ها و متعلقات آن ها مانع می شوند از آن که آدمی زندگی اخروی را که در پیش دارد، ببیند؛ چنان که لباس بدن را می پوشاند.

تشبیه

مشبه: زرق و برق دنیا

مشبه به: لباس های رنگارنگ


1) قطره ای از دریا، ج1، ص81

2) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص43.

وجه شَبَه: امام علیه السلام زرق و برق دنیا را به لباس های رنگارنگی تشبیه کرده که در تن می پوشند یا چادری که به سر می کشند. زینت های دنیا را فریبنده و لذت هایش را مایه جلب و جذب به سوی آن شمرده؛ هوس بازان که از ماهیت دنیا بی خبرند به سوی آن جلب می شوند و برای این که بتوانند به این زینت ها ادامه بدهند سر به فرمان دنیا می نهند و اوامرش را اطاعت می کنند

2. رسیدن ناگهانی مرگ

وَ إِنَّهُ يُوشِكُ أَنْ يَقِفَكَ وَاقِفٌ عَلَى مَا لَا يُنْجِيكَ مِنْهُ مِجَنْ فَاقْعَسْ عَنْ هَذَا الْأَمْرِ وَخُذْ أَهْبَةَ الْحِسَابِ وَ شَمِّرْ لِمَا قَدْ نَزَلَ بِكَ (1)

ینجیک: نجاتت می دهد.

مجن: سپر؛ «مجنّ» الترس: و بعض النسخ «منج» اسم الفاعل من قوله عليه السلام پنجیک.

اقْعَسُ: عقب رو؛ از ریشهٔ «قَعَس» به معنای برآمدن سینه به طرف جلو و فرو رفتن پشت است؛ سپس به معنای عقب نشینی از کاری آمده است و در این جا یعنی ای معاویه از امر خلافت عقب نشینی کن؛ اقعس عن هذا الأمر: أمر من قعس عنه قعسا من باب علم أى تأخّر عنه كتقاعس و اقعنسس كما في صحاح الجوهرى؛ و على نسخة نصر أمر من أيس منه إياسا من باب علم أى قنط و قطع الرجاء منه.

أهبة: مهيا شدن؛ وسایل انجام کاری است؛ الأهبة في الصحاح: تأهب استعدّ، و أهبة الحرب عدتها؛ والجمع اهب.

شمر: آماده باش از ریشهٔ تشمیر به معنای جمع کردن؛ برچیدن و آمده شدن است و معادل آن در فارسی دامن همت به کمر زدن است.

دیری نخواهد گذشت که کسی تو را بر موقفی نگاه دارد که نجات دهنده ای از آن نجاتت ندهد. پس، از این کار دست بردار برای حساب مهیا شو و خود را برای بلاهایی که بر سرت فرود می آید، آماده ساز.

نکته ها

جمله «عَلَى مَا لَا يُنْجِيكَ مِنْهُ مِجَنٌ» می رساند که از عوامل فریب دنیا آن است که در آن انسان تنها نیست و هنگام گرفتاری امکانات آن به فریاد رسیده یا انسان ها به کمک او می شتابند و حال آن که با ورود به سرای ابدی یکباره انسان تنها می ماند و هیچ کس و هیچ چیز از انسان جز پرونده عملش در کنارش نخواهد بود. (2)


1) يُوشِكُ: نزدیک است؛ از ریشهٔ «وَشَكَ» به معنای تند رفتن؛ بنابراین به این معناست که به زودی فلان امر تحقق می یابد؛ «یوشک» بالكسر أى يقرب و يدنو و يسرع، يقال: أو شک پوشک إيشاكا فهو موشک، و الوشیک السريع.و العلامة تقول: پوشک بفتح الشين و هي لغة رديئة، انتهى كلامه. تقفک: تو را باز می دارد

2) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص43

«شَمِّرْ لِمَا قَدْ نَزَلَ بک» این جمله یا اشاره به حوادث دردناکی است که در همین دنیا دامان معاویه و طرفدارانش را می گرفت یا اشاره به حوادث روز قیامت است. (1)

مشابه

يَوْمَ تَجِدُ كُلُّ نَفْسٍ مَا عَمِلَتْ مِنْ خَيْرٍ مُحْضَراً وَ ما عَمِلَتْ مِنْ سُوءٍ (2)روزی که هرکس کارهای نیک و کارهای بد خود را در برابر خود حاضر بیند. وَ قِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْؤُلُون (3)و نگه داریدشان، باید بازخواست شوند. إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ كُلُّ أُولئِكَ كَانَ عَنْهُ مَسْؤُلا (4)از آن چه نمی دانی پیروی مکن همانا گوش و چشم و دل ها همه مسئول اند.

3. برحذر داشتن معاویه از مشاوران گمراه

وَلَا تُمَكِّنِ الْغُوَاةَ مِنْ سَمْعِكَ وَ إِلَّا تَفْعَلْ أُعْلِمْكَ مَا أَغْفَلْتَ مِنْ نَفْسِكَ فَإِنَّكَ مُتْرَفٌ قَدْ أَخَذَ الشَّيْطَانُ مِنْكَ مَأْخَذَهُ وَ بَلَغَ فِيكَ أَمَلَهُ وَ جَرَى مِنْكَ مَجْرَى الرُّوحِ وَ الدَّمِ (5)

الإغفال: الإهمال و الترك.

مُتْرَفٌ: متنعمان طاغی و گردن کش؛ کسی که نعمت و رفاه تو را به طغیان واداشته؛ «المترف» مفعول، و في الصحاح: أترفته النعمة أى أطغته. وفي بعض النسخ مشكول على هيئة الفاعل و الصواب ما قدمناه؛ قال الله تعالى: وَ ارْجِعُوا إلى ما أُتْرِفْتُمْ فِيهِ (أنبياء: 14).

المأخذ: راه؛ المنهج و المسلك، ويروى على هيئة الجمع أعنى الماخذ أيضا، و جاءت الماخذ بمعنى المصائد أيضا.

بلغ: رسید.

جری: نفوذ کرد.

به سخن گمراهان گوش مده و اگر چنین نکنی تو را از آن چه در غفلتی آگاه سازم. همانا تو ناز پرورده ای هستی که شیطان در بندت کشیده و به آرزوی خویش درباره تو رسیده و چون جان و خون در وجودت روان گشته.

نکته ها

امام به این واقعیت اشاره می کند که انسان هر چه در لذت ها بیشتر فرو رود بیشتر از


1) همان، ص138.

2) آل عمران، 30

3) صافات، 24.

4) اسراء، 36.

5) لَا تُمَكِّن: توانایی نده. الْغُوَاةَ: گمراهان؛ جمع غاوی: به معنای گمراه؛ «الغواة» كالقضاة جمع غاو أى الضال.

معنویات دور می شود و شهوات و هوای نفس بیشتر در نهاد او ریشه می دواند. (1)

از عوامل بزرگ لغزش و فریب انسان وسوسه های حاشیه نشینان شیطان صفت و دوستان فریب خورده ای است که با پیشنهادهای اهریمنی خود انسان را به تباهی می کشند. (2)

منظور از اغفال نفس، آن است که آن را به خودش واگذارد. امام علیه السلام با این بیان که تو را آگاه خواهم کرد معاویه را تهدید فرمود و چنان که از سیاق کلام معلوم می شود، مراد اعلام به فعل است نه به قول و گفتار؛ زیرا همین که وی در تنگنای جنگ و قتال قرار می گیرد، می فهمد که این امور بر اثر اغفال نفس و ترک اطاعت خدا به سرش آمده و آسایش و راحت او را گرفته است. (3)

امام در این عبارت هم ریشۀ انحرافات را به معاویه بازگو می کند و هم راه درمان این درد را نشان می دهد. (4)

مشابه

كَلَّا إِنَّ الْإِنْسانَ لَيَطْغَى أَنْ رَآهُ اسْتَغْنی حقا (5)که آدمی نافرمانی می کند، هرگاه که خویشتن را بی نیاز بیند. وَ ما أَرْسَلْنا فِي قَرْيَةٍ مِنْ نَذِيرٍ إِلَّا قَالَ مُتْرَفُوها إِنَّا بِمَا أُرْسِلْتُمْ بِهِ كَافِرُونَ (6)ما هيچ بیم دهنده ای به قریه ای نفرستادیم، جز آن که توانگران عیاش آن گفتند: ما به آن چه شما را بدان فرستاده اند ایمان نمی آوریم.

4. افشای نفاق معاویه

متى كُنْتُمْ يَا مُعَاوِيَةُ سَاسَةَ الرَّعِيَّةِ وَ وُلَاةَ أَمْرِ الْأُمَّةِ بِغَيْرِ قَدَمٍ سَابِقٍ وَ لَا شَرَفٍ بَاسِقٍ وَ نَعُوذُ بِاللَّهِ مِنْ لُزُومِ سَوَابِقِ الشَّقَاءِ وَ أُحَذِّرُكَ أَنْ تَكُونَ مُتَمَادِياً فِي غِرَّةِ الْأُمْنِيَّةِ مُخْتَلِفَ


1) در سایه سار نهج البلاغه، ج 5، ص64.

2) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص43

3) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 7، ص 65.

4) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 9، ص137.

5) علق، 6و7.

6) سبأ، 34.

الْعَلَانِيَةِ وَالسَّرِيرَةِ﴾ (1)

ولاة: زمامداران.

بَاسِقٍ: عالی و بلند؛ از ریشهٔ «بسوق» گرفته شده است؛ باسق أى عال رفيع، يقال: بسق فلان على أصحابه أي علاهم و بسق النخل بسوقا أى طال و ارتفعت أغصانه و منه قوله تعالى: وَ النَّخْلَ باسقات (ق (12) قال هشام أخو ذى الرّمة في أبيات يرثى بها أخاه ذا الرّمة و ابن عمه أو في بن دلهم.)الشَّقَاءِ: بدبختى.أُحَذِّرُكَ: تو را بر حذر می دارم.مُتَمَادِياً: مستمر رونده؛ متماديا: فاعل من التمادى و أصله المدى أى الغاية يقال: تمادى فلان في غيه أي دام على فعله و لج و بلغ فيه المدى.غرة: غرور و فريب.الغرّة: الغفلة.الأمنيّة: آرزو؛ ریشه اصلی آن «منی» به معنای تقدیر و فرض است و این که به آرزوها، تمنا» و «امنیه» گفته می شود به این دلیل است که انسان مطالبی را در عالم خیال خود برای آینده فرض و تقدیر می کند و به آن دل می بندد؛ واژهٔ «امنيه غالباً در مواردی به کار می رود که آرزوهای دست نیافتنی در میان است؛ الامنية بضم الهمزة واحدة الأماني: ما يتمناه الإنسان ويؤمل إدراكه و طمع الناس.مختلف: متفاوت.السريرة: باطن.

ای معاویه از چه زمان شما زمامدار رعیت و والی امر امت بوده اید؟ نه پیشینه ای در دین و نه شرفی بلند پایه داشته اید به خدا پناه می بریم از آن که به شقاوت دیرینه دچار شویم. تو را بر حذر می دارم از این که همچنان فریب آرزوها را خوری و ظاهرت برخلاف باطنت باشد.نکته هاولَاةَ أَمْرِ الْأُمَّةِ»: این جمله نشان می دهد که منظور امام عصر ظهور اسلام است؛ زیرا در هنگام ظهور اسلام خاندان بنی امیه و در رأس آنان ابوسفیان در جبهه مخالف اسلام کار می کردند. (2)«بِغَيْرِ قَدَمٍ سَابِقِ» به این واقعیت اشاره می کند که حکومت و زمامداری بر امت اسلامی نیاز به شرایطی دارد؛ از جمله پیشگام بودن در اسلام و شرافت بالای نسب. (3)«مُخْتَلِفَ الْعَلَانِيَةِ وَالسَّرِيرَةِ»: اشاره به نفاق معاویه است که در ظاهر به عنوان خون خواهی عثمان و دفاع از مقام خلافت برخاسته و در باطن هدفی جز حکومت بر شام نداشت. (4)

1) سَاسَةَ: سياستمداران؛ ساسة: جمع سائس كبطلة جمع باطل إلّا أنّ حرف العلة فيها أبدلت ألفا و أصلها سيسة.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 9، ص 140.

3) همان.

4) همان، ص 141

مشابه﴿وَ أَمَّا طُولُ الْأَمَلِ فَيُنْسِي الْآخِرَةِ (1)و آرزوی دراز، آخرت را از یاد می برد.

5. پاسخ به تهدید معاویه

وَ قَدْ دَعَوْتَ إِلَى الْحَرْبِ فَدَعِ النَّاسَ جَائِباً وَ اخْرُجْ إِلَيَّ وَ أَعْفِ الْفَرِيقَيْنِ مِنَ الْقِتَالِ لِتَعْلَمَ أَيُّنَا الْمَرِينُ عَلَى قَلْبِهِ وَ الْمُغَطَّى عَلَى بَصَرِهِ (2)

الْمَرِينُ عَلَى قَلْبِهِ: کسی که گناه بر قلبش غلبه نموده؛ المرين: اسم مفعول من ران كالمدين من دان، و في النهاية الأثيرية: يقال: رين بالرجل رينا إذا وقع فيما لا يستطيع الخروج منه، وأصل الرين الطبع و التغطية و منه قوله تعالى: كَلَّا بَلْ رانَ عَلَى قُلُوبِهِمْ (المطففين، 15) أى طبع و ختم و منه حديث على عليه السّلام: لتعلم أينا المرين على قلبه و المغطّى على بصره؛ والمرين المفعول به الرين؛ ومنه حديث مجاهد في قوله تعالى و أحاطَتْ بِهِ خَطِيئَتُهُ ﴾ (البقرة، (77) قال: هو الرّان، و الرّان و الرّين سواء كالذام و الذيم و العاب و العيب. انتهى كلامه ولا يخفى عليك أن ابن الأثير أشار بقوله: «و منه حديث على عليه السّلام لتعلم أينا المرين على قلبه و المغطّى على «بصره» إلى هذه الفقرة من ذلك الكتاب الذي نحن بصدد شرحه و ابن الأثير هذا هو مبارك بن أبى الكرام أثير الدين محمد الجزري توفى بموصل سنة 606 من الهجرة. وفي الصحاح للجوهري: الرّين الطبع والدنس، يقال: ران على قلبه ذنبه يرين رينا و ريونا أى غلب. و قال أبو عبيدة في قوله تعالى: كَلَّا بَلْ رانَ عَلى قُلُوبِهِمْ ما كانُوا يَكْسِبُونَ ﴾ أى غلب. وقال الحسن، هو الذنب على الذنب حتى يسواد القلب. وقال أبو عبيدة: كلّ ما غلبك فقد ران و رانک و ران علیک و قال أبو زيد: يقال: رين بالرّجل إذا وقع فيما لا يستطيع الخروج منه و لا قبل له به وران النعاس في العين و رانت الخمر عليه غلبته. وقال القناني الأعرابي: رین به أي انقطع به و رانت نفسه ترين رينا أى خبثت و غنّت. انتهى قول الجوهري.

مُغَطّی: پوشیده شده.

مرا به جنگ فراخواندی پس مردم را واگذار و خود به تنهایی به جانب من بیا و هر دو سپاه را از پیکار معاف دار، تا دانسته شود که قلب کدام یک از ما را زنگار گناه، سیاه کرده و بر دیدهٔ کدام یک از ما پرده افتاده؟

مشابه

كَلاً بَلْ رانَ عَلى قُلُوبِهِمْ ما كانُوا يَكْسِبُون (3)حقا که کارهایی که کرده بودند بر دل هاشان مسلط شده است.

6. اکراه معاویه در پذیرش اسلام

فَأَنَا أَبُو حَسَنِ قَاتِلُ جَدَّكَ وَ أَخِيكَ وَ خَالِكَ شَدْخاً يَوْمَ بَدْرٍ وَ ذَلِكَ السَّيْفُ مَعِي وَ


1) بحار الانوار، ج 70، ص75.

2) دع: کنار بگذار. أغف: معاف دار؛ أعف: أمر من الإعفاء، وفي بعض النسخ مشكول بضمّ الفاء و همزة الوصل و لكنه و هم و الصواب الأول يقال: أعفاه من الأمر أى براه منه. و في الصحاح يقال: أعفنى من الخروج معك أي دعنى منه؛ و استعفاه من الخروج معه أى سأله الاعفاء.

3) مطففین، 14.

بِذَلِكَ الْقَلْبِ أَلْقَى عَدُوّى مَا اسْتَبْدَلْتُ دِيناً وَ لَا اسْتَحْدَثْتُ نَبِيّاً وَ إِنِّي لَعَلَى الْمِنْهَاجِ الَّذِي تَرَكْتُمُوهُ طَائِعِينَ وَ دَخَلْتُمْ فِيهِ مُكْرَهِينَ (1)

الْمِنْهَاج: مسير؛ روش؛ المنهاج: كالمعراج: الطريق الواضح.

طائِعِینَ: اطاعت کنندگان با میل و رغبت

مُكْرَهِینَ: اکراه دارندگان.

منم ابوالحسن کشنده جد و دایی و برادرت که آنان را در جنگ بدر درهم کوفتم. اینک همان شمشیر با من است و با همان قلب دشمنم را ملاقات می کنم نه دینم را تغییر داده ام و نه پیامبری تازه برگزیده ام بر همان راه حقی گام می نهم که شما آن را به اختیار خود رها کردید، و به اجبار در آن وارد شدید

نکته

«شَدْخاً» به معنای شکستن چیز تو خالی است. این تعبیر بیانگر این حقیقت است که جد و برادر و دایی معاویه که در روز جنگ بدر کشته شدند جمجمه هایی توخالی داشتند که خالی از مغز متفکر بود. (2)

مشابه

إِذْ تَسْتَغِيثُونَ رَبَّكُمْ فَاسْتَجابَ لَكُمْ أَنَّى مُمِدُّكُمْ بِأَلْفِ مِنَ الْمَلَائِكَةِ مُرْدِفين (3)و آن گاه که از پروردگارتان یاری خواستید و خدا پذیرفت که من با هزار فرشته که از پی یکدیگر می آیند یاریتان می کنم. وَ لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللَّهُ بِبَدْرِ وَ أَنْتُمْ أَذِلَّةٌ فَاتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ (4)و بی تردید خدا در [جنگِ] بدر شما را یاری داد، در حالی که [از نظر سازو برگ جنگی و شمار نفرات نسبت به دشمن] ناتوان بودید؛ بنابراین از خدا پروا کنید، باشد که سپاسگزاری نمایید. إِذْ تَقُولُ لِلْمُؤْمِنِينَ أَ لَنْ يَكْفِيَكُمْ أَنْ يُمِدَّكُمْ رَبُّكُمْ بِثَلاثَةِ آلافٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ مُنْزَلِينَ (5)آن گاه که به مؤمنان می گفتی: «آیا کافی نیست که پروردگارتان شما را به سه هزار نفر از فرشتگانی که از آسمان فرود آیند یاری کند؟»


1) شَدْخ: شکستن سر؛ شدخا قال الجوهري في الصحاح الشدخ كسر الشيء الأجوف، تقول: شدخت رأسه، من باب منع فانشدخ و شدّخت الرّؤوس شدّد للكثرة؛ انتهى. لَا اسْتَحْدَثْتُ: به وجود نیاوردم

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 9، ص145.

3) انفال، 9.

4) آل عمران، 123

5) آل عمران، 124.

7. خون خواهی دروغین

وَ زَعَمْتَ أَنَّكَ جِئْتَ ثَائِراً بِدَمِ عُثْمَانَ وَ لَقَدْ عَلِمْتَ حَيْثُ وَقَعَ دَمُ عُثْمَانَ فَاطْلُبُهُ مِنْ هُنَاكَ إِنْ كُنْتَ طَالِباً (1) می پنداری که به خونخواهی عثمان آمده ای! حال آن که می دانی خون عثمان را چه کسانی ریختند اگر طالب خون اویی از آنان بخواه

نکته

اشاره به این که اگر شرکای خون عثمان را می خواهی دوستان تو طلحه و زبیر بودند و اگر به دنبال کسانی هستی که او را تنها گذاشت و فریاد استغاثه او را پاسخ ندادند، خودت هستی که عثمان به تو نامه نوشت و تقاضای کمک کرد و تو پاسخ ندادی. (2)

8. پیشگویی های امام

فَكَأَنِّي قَدْ رَأَيْتُكَ تَضِلُّ مِنَ الْحَرْبِ إِذَا عَضَّتْكَ ضَحِيجَ الْحِمَالِ بِالْأَثْقَالِ وَ كَأَنَّى بِجَمَاعَتِكَ تَدْعُونِي جَزَعاً مِنَ الضَّرْبِ الْمُتَتَابِعِ وَ الْقَضَاءِ الْوَاقِعِ وَ مَصَارِعَ بَعْدَ مَصَارِعَ إِلَى كِتَابِ اللَّهِ وَ هِيَ كَافِرَةٌ جَاحِدَةٌ أَوْ مُبَايَعَةٌ حَائِدَةٌ (3)

جمال: شترها؛ جمع «جَمَل».

جَزَعاً: وحشت.

الضَّرْبِ الْمُتَتَابِع: ضربه های متوالی.

مَصَارِعَ: کشته ها.

جَاحِدَ: منكر.

مُبَايَعَةٌ: بیعت کننده.

حَائِدَةٌ منحرف؛ از ریشهٔ «حید» به معنای میل به یک طرف؛ این واژه به معنای بیعت شکن نیز به کار می رود؛ حائدة: أجوف يائى من حاد يحيد حيدا من باب باع يقال: حاد عن الطريق إذا مال عنه وعدل.


1) ثائراً: خون خواهی کننده؛ از ریشهٔ «ثئر» به معنای خون خواهی گرفته شده و این که درباره بعضی از معصومین گفته می شود یا «ثارالله» یعنی ای کسی که خون خواهش خداست نه یک فرد و یک قبیله؛ ثائرا بعثمان: ثأر القتيل وبالقتيل ثأرا أو ثؤرة من باب منع طلب دمه و قتل قاتله فهو ثائر و الثائر ليس من حقه أن يبقى، والأصل في الثائر القاتل، فوضعه موضع الواتر المنتقم، يقال: ثأرت فلانا و ثأرت بفلان إذا قتلت قاتله.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 9، ص150.

3) تضح: ناله می کنی. عَضَّتْ: فشار آورد؛ سخت گردید؛ از ریشهٔ «عض» به معنای دندان گرفتن عضتک عضه عضا و عضيضا من باب منع أى أمسكه بأسنانه و یقال بالفارسیة گاز گرفت او را یقال عضه و عزّ به و عزّ عليه و هما يتعاضان إذا عضّ كلّ واحد منهما صاحبه و كذلك المعاضة و العضاض و أعضضته الشيء فعضه و فى الحديث فأعضوه بهن أبيه و لا تكنوا، ويقال: أعضضته سيفى أى ضربته.به و عضه الزمان أى اشتدّ عليه. وعزّ الشيء أى لزمه و استمسک به.

گویی تو را می بینم چون شترانی که زیر بار سنگین فریاد می کشند، از فرو رفتن دندان های جنگ بر پیکر خویش فریاد برآورده ای و گویی سپاهیانت را می بینم که از ضربه های پیاپی و سرنوشتی که بر سرشان فرود آمده و از سرنگون شدن های پی در پی با ناله و زاری مرا به کتاب خدا می خوانند همان کسانی که یا کافر و منکر حقاند یا بیعت کرده و پیمان شکسته اند.

نکته ها

هی به یاران معاویه بر می گردد که گروهی از آنان در ظاهر از اسلام دم می زدند و در باطن در راه شرک گام نهادند و گروهی دیگر ابتدا با امام بیعت و سپس پیمان شکنی کردند و همراه سپاه جمل در بصره با امام جنگیدند و نیز در جنگ صفین به همراه معاویه با امام نبرد کردند. هر دو گروه به قرآن اعتقاد نداشتند و به دستورات آن عمل نمی کردند بلکه آن را وسیله ای برای رسیدن به اهداف شوم خود می دانستند. (1)

کلمۀ «مصرع» در این جا مصدر میمی و به معنای هلاکت است یعنی به سبب بی تابی از هلاکت هایی که به بعضی از آن ها بعد از دیگری ملحق می شود یا جزع و بی تابی که بعد از هلاکت پدران گذشته آن ها بر ایشان وارد می شود این از نشانه های آشکار بر حقانیت آن حضرت است که پیش از وقوع قضیه اطلاع داشت که قوم معاویه، او را به کتاب خدا می خوانند. (2)

جملۀ «مُبَايَعَةُ حَائِدَةٌ» به این معناست که این ها جمعیتی هستند که با امام بیعت کرده بودند و پس از آن به سوی معاویه رفته بودند.

شناخت دقیق و عمیق امیرالمؤمنین علیه السلام از دشمن سرسخت خود، معاویه و چشم غیب بینی که خداوند به ایشان داده بود آن حضرت را قادر می ساخت که وضعیت شخص او و گروه همراهش را در صحنه نبرد پیش بینی نماید و دقیقاً آن چه خبر می دهد واقع شود. (3)

تشبیه

مشبه: داد و فریاد معاویه

مشبه به: ناله شترها در زیر بارهای سنگین

وجه شَبَه: وجه شبه سختی و شدت آزردگی است که در هر دو (معاویه) گرفتار و شتر زیر بار موجود است و ضجّه و ناله کنایه از آزردگی و رنج می باشد.


1) در سایه سار نهج البلاغه، ج 5، ص 68

2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 7، ص 69.

3) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص 47.

استعاره

مستعار: عضّ

مستعار منه: گاز گرفتن

مستعارله: عملی که جنگ انجام می دهد

جامع: برای عملی که جنگ انجام می دهد واژه «عض» را که به معنای گاز گرفتن است استعاره آورده است وجه تشبیه آن است که این سختیها و سنگینی ها مثل فشار زیر دندانها باعث ایجاد درد می شود.

نامه 11

اشاره

شناسنامه نامه

تاریخ، زمان و مکان وقوع: پیش از صفین در کوفه، سال 37 هجری

مخاطب: زیاد بن نصر و شریح بنهانی

علت مکاتبه: حرکت بخشی از سپاهیان به عنوان مقدمه سپاه اصلی از کوفه

موضوع: نظامی

هدف و نتیجه: رسیدن به منطقهٔ سوق الجیشی مناسب و جلوگیری از پیشروی دشمن (1)

پیشگفتار نامه

از وصیت های آن حضرت است هنگامی که لشکری را به سوی دشمن فرستاد امام لشکری به فرماندهی زیاد بن نضر حارثی و شریح بنهانی از لشکرگاه نخیله در نزدیکی کوفه به سوی شام اعزام فرمود در بین راه میان آن دو اختلاف نظر پیش آمد و هر یک به شکایت از دیگری نامه ای برای حضرت نوشت و امام در پاسخ آن ها این نامه را مرقوم فرمود. در این نامه تمام امور مهمی را که مربوط به روشهای لشکرکشی و موضع گیری در برابر دشمن است و چگونگی استفاده از فرصتها و پرهیز از کمین دشمن و چگونگی حمایت از لشکر در شبها هنگام استراحت و مسائل دقیق دیگری از این قبیل را بیان فرموده است.


1) شناسنامه نهج البلاغه، ص 157

و من وصية له علیه السلام وصى بها جيشا بعثه إلى العدو:

فَإِذَا نَزَلْتُمْ بِعَدُوُّ أَوْ نَزَلَ بِكُمْ فَلْيَكُنْ مُعَسْكَرَكُمْ فِي قُبُلِ الْأَشْرَافِ أَوْ سِفَاحَ الْجِبَالِ أَوْ أَثْنَاءِ الْأَنْهَارِ كَيْمَا يَكُونَ لَكُمْ رِدْءاً وَدُونَكُمْ مَرَداً وَلْتَكُنْ مُقَاتَلَتْكُمْ مِنْ وَجْهِ وَاحِدٍ أَوِ اثْنَيْنِ وَاجْعَلُوا لَكُمْ رُقَبَاءَ فِى صَيَاصِي الْجِبَالِ وَ مَنَاكِبِ الْهِضَابِ لِئَلَّا يَأْتِيَكُمُ الْعَدُوُّ مِنْ مَكَانِ مَخَافَةٍ أَوْ أَمْنِ وَاعْلَمُوا أَنَّ مُقَدِّمَةَ الْقَوْمِ عُيُونُهُمْ وَ عُيُونَ الْمُقَدِّمَةِ طَلَائِعُهُمْ وَإِيَّاكُمْ وَالتَّفَرُّقَ فَإِذَا نَزَلْتُمْ فَانْزِلُوا جَمِيعاً وَإِذَا ارْتَحَلْتُمْ فَارْتَحِلُوا جَمِيعاً وَ إِذَا غَشِيَكُمُ اللَّيْلُ فَاجْعَلُوا الرِّمَاحَ كِفَّةً وَ لَا تَذُوقُوا النَّوْمَ إِلَّا غِرَاراً أَوْ مَضْمَضَةً.

1. آموزش فنون نظامی

1. 1. محل استقرار لشكر

فَإِذَا تَزِلْتُمْ بعَدُو أو نزل بكُمْ فَلْيَكُنْ مُعَسْكَرَكُمْ فِي قُبل الْأَشْرَافِ أَوْ سِفاح الْجِبَالِ أَوْ أَثْنَاء الْأَنْهَارِ كَيْمَا يَكُونَ لَكُمْ رِدْءاً وَ دُونَكُمْ مَرَدّاً (1)

سفاح الْجِبَالِ: دامنه کوه؛ سفاح در اصل به معنای ریزش آب است سپس به دامنه کوه «سفاح» گفته شده؛ زیرا آب از آن فرو می ریزد. این واژه به عنوان کنایه در مورد زنا نیز به کار رفته است.

أثْنَاء: پیچ وخم؛ از ریشهٔ «ثَنَی» به معنای پیچ وخم است؛ این واژه به معنای وسط چیزی به کار می رود.

الْأَنْهَار: رودها.

ردءاً: کمک؛ یار و یاور.

مردا: محل بازگرداندن و دفع کردن.

چون بر دشمن فرود آمدید یا دشمن بر شما فرود آمد لشکرگاه خود را در مکانی بلند، یا دامنه کوه ها، یا میان رودها قرار دهید تا پناهگاهی برای شما و مانعی بر سر راه دشمن باشد.

نکته

هدف از این دستور این است که هنگامی که لشکر در کنار بلندی ها یا دامنه کوه یا کنار نهر باشد این احتمال که دشمن، لشکر را دور بزند و از عقب حمله کند یا لشکر را به محاصره درآورد بسیار ضعیف خواهد بود. (2)


1) مُعَسْكَرُكُمْ: اردوگاه لشکر شما. قبل الْأَشْرَافِ: جلوى بلندی ها مثل تپه؛ اشراف جمع «شرف» به معنای مکان مرتفع است.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 9، ص158.

1. 2. مشخص کردن جبهه

وَلْتَكُنْ مُقَاتَلَتُكُمْ مِنْ وَجْهِ وَاحِدٍ أَوِ اثْنَيْنِ (1)

جنگ شما باید از یک جانب یا از دو جانب باشد.

نکته

به این دلیل که نیروی دشمن تقسیم گردد و از تمرکز امکانات آن جلوگیری شود و از امکانات نیروهای خودی هم به صورت بهینه استفاده شود. (2)

1. 3. نقاط حساس

وَ اجْعَلُوا لَكُمْ رُقَبَاءَ فِي صَيَاصِى الْجِبَالِ وَ مَنَاكِبِ الْهِضَابِ لِئَلَّا يَأْتِيَكُمُ الْعَدُوُّ مِنْ مَكَانِ مَخَافَةٍ أَوْ أَمْنِ (3)

مَنَاكِبِ: ارتفاعات؛ جمع «منکب» به معنای شانه و دوش است.

الْهِضَابِ: تپه هایی که ارتفاع زیادی ندارند و قله آن پهن و گسترده است؛ با توجه به این که «هضاب» به معنای کوه های نسبتاً مسطح است، «مناكب هضاب» به معنای قسمت های بالای این گونه کوه هاست که شانه کوه محسوب می شود.

يَأْتِيَكُمُ: بر شما وارد می شود.

مَخَافَة: ترسناک

و بر قله کوه ها و فراز تپه ها نگهبانانی بگمارید تا دشمن از نقطهٔ خطر یا محلی که مورد اطمینان شماست به شما حمله نکند.

نکته ها

امام در این دستور دو نقطه حساس را مورد توجه قرار داده است: یکی قله کوه ها و دیگر فراز تپه ها و بلندی ها؛ چراکه اشراف بر تمام اطراف دارند و قرار دادن دیده بان در آن جا جلوی حمله های غافلگیرانه را می گیرد. (4)

جمله «مَكَانِ مَخَافَةٍ أَوْ أَمْنِ» ناظر به این است که حمله غافلگیرانه دشمن ممکن است


1) مُقَاتَلَتُكُمْ: جنگ شما. وَجْهِ وَاحِدٍ: یک سو.

2) قطره ای از دریا، ج1، ص89.

3) رقباء: دیده بان ها. صَيَاصِي: بلندی ها؛ جمع «صیصیه» در اصل به معنای شانه ای است که بافنده تار و پود پارچه خود را با آن نظم می بخشد یا شاخکی که در پای بعضی از پرندگان است که بافنده تار و پود پارچه خود را با آن نظم می بخشد یا شاخکی که در پای بعضی از پرندگان است؛ سپس به قلعه های محکم که بر فراز کوه ها ساخته می شود و نیز به قله کوه ها اطلاق شده است و در این جا معنای اخیر اراده شده است.

4) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 9، ص 160.

از محلی باشد که انتظار آن نمی رود یا محلی که انتظار آن می رود؛ بنابراین دیده بان باید تمام این نقاط را زیر نظر داشته باشد. (1)

1. 4. یکی از تقسیم های مهم لشکر

وَاعْلَمُوا أَنَّ مُقَدِّمَةَ الْقَوْمِ عُيُونُهُمْ وَ عُيُونَ الْمُقَدِّمَةِ طَلَائِعُهُمْ (2) بدانید مقدمه سپاه، دیده بان آن است و دیده بانها جاسوسان لشکرند.

نکته

جلوداران و پیشتازان نیروها باید از زبده ترین و کارآمدترین نیروها باشند؛ چراکه آن ها فتح خاکریزهای دشمن را بر عهده داشته آنان حلقه های محاصره را از بین برده، خط شکن محسوب می شوند. (3)

1. 5. شیوه آسایش شبانه لشکر

وَ إِيَّاكُمْ وَالتَّفَرُّقَ فَإِذَا نَزَلْتُمْ فَانْزِلُوا جَمِيعاً وَ إِذَا ارْتَحَلْتُمْ فَارْتَحِلُوا جَمِيعاً وَ إِذَا غَشِيَكُمُ اللَّيْلُ فَاجْعَلُوا الرّمَاحَ كِفَّةً (4)

الرِّمَاحَ: نيزه ها.

كفَّةً: کفه ترازو؛ جمع «كفاف» به معنای شیء مدوّر است و کفه ترازو را به همین مناسبت کفه می گویند که به صورت دایره است.

از تفرقه دوری کنید. هرگاه فرود می آیید همگان فرود آیید و هرگاه کوچ می کنید همگان کوچ کنید. وقتی شب فرا می رسد نیزه ها را گرداگرد خود قرار دهید.

نکته ها

پراکندگی نیروها از یکدیگر و عدم ارتباط و انسجام آن ها بزرگ ترین عامل سلطه دشمن بر یکایک آن ها بوده و زمینه ساز شکست آنان خواهد بود. (5)


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج9، ص 160.

2) عُيُونُهُمْ: دیده بانان؛ از ماده «عین» به معنای دیده؛ العيون واحد العين بفتح العين، و معناه ههنا: الجاسوس و الراصد و يقال بالفارسية ديدبان ففي الصحاح: العين: الديدبان و الجاسوس. و في النهاية الأثيرية: و في الحديث أنه بعث بسبسة عينا يوم بدر أى جاسوسا و اعتان له إذا أتاه بالخبر؛ ومنه حديث الحديبية كان الله قد قطع عينا من المشركين أي كفى الله منهم من كان يرصدنا ويتجسس علينا أخبارنا. طلائع طلایه دار؛ طلائعهم جمع طليعة وطليعة الجيش هم القوم الذين يبعثون ليطلعوا طلع العدوّ كالجواسيس.

3) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص 49

4) ارتَحَلْتُمْ: کوچ کردید. غَشِيَكُمُ: شما را فرا گرفت.

5) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص49.

تاریکی شب به خصوص بخش آخر آن، زمینه مساعدی است برای غافلگیری که آمادگی کامل نیروها را می طلبد. (1)

مشابه

وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمیعاً وَ لا تَفَرَّقُوا (2)و همگی به ریسمان خدا چنگ زنید و پراکنده نشوید. وَ لا تَنازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَ تَذْهَبَ ريحُكُمْ (3)و با هم نزاع مکنید که شست شوید و مهابت شما از بین برود.

1. 6. توصیه به بدنه لشکر

وَ لَا تَذُوقُوا النَّوْمَ إِلَّا غِرَاراً أَوْ مَضْمَضَةً (4)

نخوابید، مگر اندک یا همچون مضمضه آب در دهان [اندکی بخوابید و بیدار شوید، باز بخوابید و به همین ترتیب تا به صبح].

بحث تاریخی

زیاد بن نضر حارثی و شریح بنهانی دو سرداری بودند که در رأس قبیله مذحج و اشعریان به عنوان طلایه سپاه علوی از نخلستان کوفه روانه شام شدند تا دشمن را از یورش به سوی عراق و مخصوصاً كوفه که مقر حکومت و ولایت و فرماندهی امیرالمؤمنین علیه السلام بود، بازدارند و مسیر را برای حرکت سپاه علوی دیده بانی و از وجود جاسوسان دشمن و نیروهای ضربتی او پاک سازی کنند.

این دو فرمانده مأمور بودند که از هم جدا نشوند و از اختلافات سلیقه ای که موجب سستی نیروها می شود پرهیز کنند.

متأسفانه سلیقه های شخصی بر آن ها غالب شد و هر چند هر دوی آن ها حُسن نیت داشتند، گرفتار اختلاف شدند؛ به گونه ای که نتوانستند یکدیگر را تحمل کنند. در عین حال هیچ کدام درایت و روشن بینی را از دست ندادند و هریک به طور جداگانه نامه ای به محضر امام


1) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص50.

2) آل عمران، 103.

3) انفال، 46

4) غرارا: خواب کوتاه و کم. مَضْمَضَةً: گرداندن آب در دهان؛ در این جا کنایه از کم خوابیدن.

فرستادند و از یکدیگر شکایت کردند.

زیاد از اصحاب امیرالمؤمنین علیه السلام بود و در جنگ صفین فرماندهی قبیله مذحج و اشعریان یمن را بر عهده داشت و شریح از بزرگان اصحاب و یاران امام علی علیه السلام بود و از حُسن اتفاق و بخت و اقبال بلند برخوردار بود او روحیه ای متین و استوار داشت و از تنی سالم و نیرومند برخوردار بود و 120 سال عمر کرد امام این نامه را در جواب آن ها فرستاد. (1)


1) اندیشه سیاسی تربیتی علوی، ج1، ص349.

نامهٔ 12

اشاره

شناسنامه نامه

تاریخ، زمان و مکان وقوع: پیش از صفین در کوفه سال 37 هجری

مخاطب: معقل بن قیس ریاحی

علت مکاتبه: حرکت سه هزار سرباز به سوی شام به عنوان مقدمه سپاه اصلی از مداین

موضوع: نظامی

هدف و نتیجه: تجهیز و تکمیل سپاهیان (1)

پیشگفتار نامه

این نامه از وصایای امام علیه السلام است به معقل بن قیس ریاحی در هنگامی که او را با سه هزار نفر به عنوان مقدمه لشکر خویش به سوی شام.فرستاد معقل بن قیس یکی از قهرمانان کوفه و مورد اکرام و احترام بود وی از شیعیان بود و در دوران خلافت امیرالمؤمنین علیه السلام رئیس پلیس کوفه بود و در جنگ جمل یکی از امیران لشکر شد.


1) شناسنامه نهج البلاغه، ص159.

و من وصية له علیه السلام وصى بها معقل بن قيس الرياحي حين أنفذه إلى الشام في ثلاثة آلاف مقدمة له:

اتَّقِ اللَّهَ الَّذِي لَا بُدَّ لَكَ مِنْ لِقَائِهِ وَ لاَ مُنْتَهَى لَكَ دُونَهُ وَ لَا تُقَاتِلَنَّ إِلَّا مَنْ قَاتَلَكَ وَ سِرِ الْبَرْدَيْنِ وَغَوِّرْ بِالنَّاسِ وَرَفَّهُ فِي السَّيْرِ وَلَا تَسِرْ أَوَّلَ اللَّيْلِ فَإِنَّ اللَّهَ جَعَلَهُ سَكَناً وَقَدَّرَهُ مُقَاماً لاَ طَعْناً فَأَرِحْ فِيهِ بَدَنَكَ وَ رَوِّحْ ظَهْرَكَ فَإِذَا وَقَفْتَ حِينَ يَنْبَطِحُ اَلسَّحَرُ أَوْ حِينَ يَنْفَجِرُ الْفَجْرُ فَسِرْ عَلَى بَرَكَةِ اللَّهِ فَإِذَا لَقِيتَ الْعَدُوَّ فَقِفْ مِنْ أَصْحَابِكَ وَسَطاً وَ لاَ تَدْنُ مِنَ الْقَوْمِ دُنُو مَنْ يُرِيدُ أَنْ يُنْشِبَ الْحَرْبَ وَ لا تَبَاعَدْ عَنْهُمْ تَبَاعُدَ مَنْ يَهَابُ الْبَأْسَ حَتَّى يَأْتِيَكَ أَمْرِي وَ لَا يَحْمِلَنَّكُمُ شَنَآنُهُمْ عَلَى قِتَالِهِمْ قَبْلَ دُعَائِهِمْ وَ الْإِعْذَارِ إِلَيْهِمْ.

1. سفارش به تقوای الهی

اتَّقِ اللَّهَ الَّذِي لَا بُدَّ لَكَ مِنْ لِقَائِهِ وَ لَا مُنْتَهَى لَكَ دُونَهُ (1)

دُونَهُ: غير او؛ قد مضى ذكر معانى دون فى شرح المختار السادس من كتبه عليه السّلام ورسائله و ههنا بمعنی سوی أي ليس لک سواه منتهی

از خداوندی که ناگزیر از دیدار او هستی و جز آستان او تو را پایانی نیست، بترس.

نکته

تقوا مداری حس مسئولیت را در انسان زنده می کند و جهاد مبارزه در راه خدا را که ارزش عبادی دارد و نیت خالص می طلبد بر آدمی سهل و مشکلات جنگ را تحمل پذیر می کند. (2)

مشابه

وَاتَّقُوا اللَّهَ وَاعْلَمُوا أَنَّكُمْ مُلاقُوه (3)و از خدا پروا کنید و بدانید که او را دیدار خواهید کرد. وَ أَنَّ إِلى رَبِّكَ الْمُنْتَهی (4)و این که پایان [کار] به سوی پروردگار توست. ثُمَّ نَجِّي الَّذِينَ اتَّقَوْا وَ نَذَرُ الظَّالِمینَ فيها جِثِيًّا (5)آن گاه کسانی را که پرهیزکار بوده اند


1) لقائه: دیدارش لَا مُنْتَهی: پایانی نیست

2) قطره ای از دریا، ج1، ص92.

3) بقره، 223.

4) نجم، 42

5) مریم، 72

می رهانیم و ستمگران را به زانو در افتاده در [دوزخ] رها می کنیم.

2. آغازگر نبودن در جنگ

وَ لَا تُقَاتِلَنَّ إِلَّا مَنْ قَاتَلَكَ (1) جز با کسی که با تو بجنگد نجنگ.

نکته

جنگ در اسلام هدف نیست بلکه ابزاری است برای برطرف سازی موانع بر سر راه حق، پس جز در صورت ضرورت نباید به آن اقدام کرد. (2)

مشابه

هوَ إِنْ جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَها وَ تَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْعَليم (3)و اگر به صلح گراییدند تو [نیز] بدان گرای و بر خدا توکل نما که او شنوای داناست.

3. زمان حرکت سپاه

وَ سِرِ الْبَرْدَيْنِ وَ غَوِّرُ بِالنَّاسِ وَ رَفَّهُ فِي السَّيْرِ (4)

غَوّز: هنگام گرمای روز آن ها را استراحت بده؛ از ریشهٔ «غَور» که در منابع لغت دو معنا برای آن ذکر شده است: نخست خوابیدن در نیمه روز که گاه از آن تعبیر به قیلوله می شود و دوم فرو رفتن در باطن و عمق چیزی است و در این جا معنای اول مورد نظر است؛ «غوّر» أمر من التغوير مأخوذ من الغائرة أى الظهيرة و في الصحاح التغوير: القيلولة يقال: غوّروا أى انزلوا للقائلة قال أبو عبيد: يقال للقائلة: الغائرة. وفى النهاية الأثيرية وفي حديث السائب لما ورد على عمر بفتح نهاوند قال: ویحک ما وراءک؟ فوالله ما بت هذه الليلة إلّا تغويرا؛ يريد بقدر النومة القليلة التي تكون عند القائلة يقال غوّر القوم إذا قالوا رَفهُ رفاه بده؛ از ریشۀ «ترفیه» و «رفوه» به معنای آسایش و راحت بودن زندگی است و رفاه» نیز به عنوان یکی از مصدرهای این واژه ذکر شده است؛ رقّه أمر من الترفيه أى الإراحة والتخفيف و التنفيس و التوسيع، أو من رفّه الراعي الإبل إذا أوردها متى شاء، و في الصحاح: رفهت الإبل بالفتح ترفه رفها و رفوها إذا وردت الماء كل يوم متى شاءت و الاسم الرّفه بالكسر. و أرفتها أنا. ورفّه ترفيها و رفاهية على فعالية ورفهنية و هو ملحق بالخماسي بالألف في آخره و إنّما صارت ياء لكسرة ما قبلها و يقال بینی و بینک ليلة رافهة و ثلاث ليال روافه إذا كان يسار فيهن سيرا لينا، ورفّه عن غریمک أى نفس عنه، والأول أوسع و أعم وباسلوب الكلام وسياقه أدلّ و ألصق، وسيأتي تقرير كلّ واحد منهما في المعنى.


1) لَا تُقَاتِلَنَّ: هرگز جنگ مکن.

2) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص51.

3) انفال، 61.

4) سر: حرکت کن؛ سر أمر من السير كما أن قوله لا تسر نهى عنه و مشتق منه. الْبَرْدَيْنِ: هنگام سرد شدن زمین و هوا از حرارت روز یعنی صبح و عصر؛ «تثنیه برد» به معنای سرما و اشاره به صبح و عصر است که هوا نسبتاً خنکتر است؛ «البردان»: الغداة و العشى، قال الجوهري في الصحاح: البردان: العصران، و کذلك الأبردان و هما الغداة و العشى؛ قال ابن الأثير فى النهاية فيه، يعنى في الحديث: من صلى البردين دخل الجنّة، البردان و الأبردان: الغداة و العشى وقيل ظلّاهما، ومنه حديث ابن الزبير كان يسير بنا الأبردين؛ و حديثه فضالة بن أبی شریک و سربها البردين أقول و سيأتى رواية هشام بن سالم قال: سمعت أبا عبد الله عليه الاخر مع السّلام يقول: سيروا البردين.

سپاه خود را در صبح و عصر که هوا خنک است به حرکت درآور. سپاهیان را در میان روز استراحت ده. آرام برو.

نکته

حرکت شتاب زده و عجولانه رزمندگان در فاصله های دور به طرف دشمن، موجب تحلیل قوای آن ها و حضور با خستگی در میدان نبرد است. (1)

4. زمان استراحت سپاه

وَ لَا تَسِرْ أَوَّلَ اللَّيْلِ فَإِنَّ اللَّهَ جَعَلَهُ سَكَناً وَ قَدَّرَهُ مُقَاماً لَا ظَعْنا فَأَرِحْ فِيهِ بَدَنَكَ وَ رَوِّحْ ظَهْرَكَ فَإِذَا وَقَفْتَ حِينَ يَنْبَطِعُ السَّحَرُ أَوْ حِينَ يَنْفَجِرُ الْفَجْرُ فَسِرْ عَلَى بَرَكَةِ اللَّهِ (2)

مقاماً توقفگاه ظَعْناً: سفر؛ ظعنا الظعن الارتحال، يقال: ظعن ظعنا و ظعنا من باب منع أى سار و رحل. و في القرآن الكريم: اللَّهُ جَعَلَ لَكُمْ مِنْ بُيُوتِكُمْ سَكَناً وَ جَعَلَ لَكُمْ مِنْ جُلُودِ الْأَنْعَامِ بُيُوتاً تَسْتَخِفُونَهَا يَوْمَ ظَعْنِكُمْ وَيَوْمَ إِقَامَتِكُمْ (النحل، 28). أرخ راحت ساز؛ أرح: على وزن أقم أمر من الأراحة.

روخ: آسوده نما؛ روّح: أمر من الترويح.

ظهر: پشت؛ الظهر هنا بمعنى الركاب، لا بمعنى خلاف البطن قال الجوهري في الصحاح: الظهر: الركاب. وبنو فلان مظهرون إذا كان لهم ظهر ينقلون عليه كما يقال منجبون إذا كانوا أصحاب نجائب. انتهى كلامه. و الركاب: الإبل التي يسار عليها؛ الواحدة راحلة و لا واحد لها من لفظها و الجمع الركب مثال الكتب. فيكون معنى الترويح من قولهم روّح فلان إبله ترويحا إذا ردّها إلى المراح. قال الجوهري: أراح إبله أى ردّها إلى المراح وكذلك الترويح و لا يكون ذلك إلّا بعد الزوال انتهى.

يَنْبَطِحُ السَّحَرُ: سحر گسترده می شود؛ از ریشهٔ «بطح» به معنای گستردن است. این واژه گاه به معنای دراز کشیدن در روی زمین نیز آمده است؛ ينبطح يقال: انبطح الرجل إذا اسبطر على وجهه ممتدا على وجه الأرض و ههنا كناية عن الانبساط و الإتساع فينبطح أى ينبسط ويتسع و منه البطحاء و الأبطح أى مسيل واسع فيه دقاق الحصى. وتبطح السّيل أى اتسع في البطحاء.

يَنْفَجِرُ: سر بر می آورد.

الْفَجْرُ: صبحگاه.


1) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص51.

2) سَكَناً آرامش؛ سكنا السكن بالتحريك: ما سكنت إليه. قَدَّرَهُ آن را مقدر کرد.

ابتدای شب حرکت مکن که خداوند آن وقت را برای آرامش قرار داده و برای استراحت نهاده نه برای کوچ کردن بدن و مرکب خود را به شب آسوده دار چون شب را آسودی تا وقت سحر رسید یا بامداد درآمد بر اساس برکت حق حرکت کن.

مشابه

فالِقُ الْإِصْباح وَ جَعَلَ اللَّيْلَ سَكَناً (1)[هموست که] شکافنده صبح است و شب را برای آرامش قرار داده است. وَالْمُسْتَغْفِرِينَ بِالْأَسْحَارِ (2)و آمرزش خواهان در سحرگاهان. هُوَ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ اللَّيْلَ لِتَسْكُنُوا فِيهِ وَ النَّهارَ مُبْصِراً (3)اوست کسی که برای شما شب را قرار داد تا در آن بیارامید و روز را روشن [گردانید]

5. شیوه رویارویی با دشمن

فَإِذَا لَقِيتَ الْعَدُوَّ فَقِفْ مِنْ أَصْحَابِكَ وَسَطاً وَ لَا تَدْنُ مِنَ الْقَوْمِ دُنُو مَنْ يُرِيدُ أَنْ يُنْشِبَ الْحَرْبَ وَلَا تَبَاعَدْ عَنْهُمْ تَبَاعُدَ مَنْ يَهَابُ الْبَأْسَ حَتَّى يَأْتِيَكَ أَمْرِى (4)

هرگاه با دشمن رویاروی شدی، وسط سپاه بایست نه مانند کسی که خواهان جنگ است به دشمن نزدیک شو و نه چون کسی که از جنگ می ترسد از او فاصله بگیر [در این حال باش] تا فرمان من به تو برسد.

نکته

قرار گرفتن فرمانده لشکر در وسط آن ها از یک سو مایۀ قوت قلب لشکر است و از سوی دیگر آسان تر می تواند فرمانش را به تمام لشکر برساند. (5)


1) انعام، 96.

2) آل عمران، 17.

3) یونس، 67

4) لَا تَدْنُ: نزدیک نشو. يُنْشِبَ: شعله ور می کند؛ از ریشهٔ «نشوب» به معنای درگیر شدن و دخالت کردن در چیزی و گاه به معنای شعله ور شدن جنگ است و انشاب که از باب افعال است به معنای فرو بردن چنگ در گریبان کسی است و گاه به معنای برافروختن آتش جنگ می آید؛ ينشب الحرب ينشب مضارع من باب الإفعال في الصحاح نشب الشيء في الشيء بالكسر؛ من باب علم نشوبا أى علق و أنشبته أنا فيه أى أعلقته فانتشب و أنشب الصائد: أعلق، و يقال: نشبت الحرب بينهم. يَهَابُ می ترسد؛ يهاب أجوف يائى تقول ها به يهابه هيبا وهيبة و مهابة إذا خافه و حذره فهو هائب و هیوب، و رجل مهيب أي يها به الناس.

5) قطره ای از دریا، ج1، ص94.

6. حذر کردن از کینه

وَ لَا يَحْمِلَنَّكُمْ شَنَآنُهُمْ عَلَى قِتَالِهِمْ قَبْلَ دُعَائِهِمْ وَ الْإِعْذَارِ إِلَيْهِمْ (1)

کینه آنان سبب نشود تا پیش از آن که آنان را به اطاعت فراخوانی و حجت را بر ایشان تمام کنی، جنگ را آغاز نمایی.

نکته

بغض و عداوت آنان او را بر آن ندارد که پیش از اتمام حجت و دعوتشان به سوی امام بر حق با آن ها آغاز به جنگ کند؛ چراکه در این صورت جنگ برای خدا نخواهد بود، بلکه به منظور هواوهوس و عداوت و دشمنی خواهد بود و از طاعت و عبادت خدا خارج خواهد شد. (2)

مشابه

إِنَّما بَغْيُكُمْ عَلَى أَنْفُسِكُمْ (3)ای مردم سرکشی شما فقط به زیان خود شماست. وَلا يَحيقُ الْمَكْرُ السَّيِّئُ إِلا بِأَهْلِه (4)و نیرنگ زشت جز صاحبش را نگیرد. فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّما يَنْكُثُ عَلى نَفْسِه (5)پس هر که پیمان شکنی کند، تنها به زیان خود پیمان می شکند. وَ لا يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلَى أَلَّا تَعْدِلُوا اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوى وَ اتَّقُوا اللَّهَ (6)و البته نباید دشمنی گروهی شما را بر آن دارد که عدالت نکنید. عدالت کنید که آن به تقوا نزدیک تر است و از خدا پروا کنید.


1) شَنَآنُ: عداوت مصدر است به معنای خصومت و دشمنی داشتن؛ الشنان البغض و العداوة. الْإِعْذَارِ إِلَيْهِمْ: راه عذرشان را بستن به معنای اتمام حجت کردن و راه عذر را بر دیگری بستن.

2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 7، ص 79

3) يونس، 23.

4) فاطر، 43.

5) فتح، 10.

6) مائده، 8

نامه 13

اشاره

شناسنامه نامه

تاریخ زمان و مکان وقوع: پیش از صفین در کوفه، سال 37 هجری

مخاطب: زیاد بن نصر و شریح بنهانی

علت مکاتبه: بروز تشتت و تفرقه در سپاهیان پیش قراول

موضوع: نظامی، اخلاقی

هدف و نتیجه: جلوگیری از تفرقه؛ معرفی مالک به عنوان فرمانده خود (1)

پیشگفتار نامه

از نامه های امام علیه السلام است که به دو تن از سران سپاهش یعنی شریح بن هانی و زیاد بن نگاشته که در واقع بیانگر دو چیز است: 1. نخست دستوری است که به آن دو فرمانده لشکر که از مالک اشتر پیروی کنند و زیر نظر او قرار گیرند و دیگر آن که اوصافی از مالک اشتر را بیان کرده که شایستگی او را برای هر فرماندهی نشان می دهد.


1) شناسنامه نهج البلاغه، ص158

و من كتاب له علیه السلام إلى أميرين من أمراء جيشه:

وَ قَدْ أَمَّرْتُ عَلَيْكُمَا وَ عَلَى مَنْ فِي حَيِّرْكُمَا مَالِكَ بْنَ الْحَارِثِ الْأَشْتَرَ فَاسْمَعَا لَهُ وَ أَطِيعًا وَ اجْعَلاَهُ دِرْعاً وَ مِجَنّاً فَإِنَّهُ مِمَّنْ لاَ يُخَافُ وَهْنُهُ وَلا سَقْطَتُهُ وَ لَا بُطُوهُ عَمَّا الْإِسْرَاعُ إِلَيْهِ أَحْزَمُ وَ لَا إِسْرَاعُهُ إِلَى مَا الْبُطْءُ عَنْهُ أَمْثَلُ.

1. دستور امام به اطاعت از فرمان مالک اشتر

وَقَدْ أَمَّرْتُ عَلَيْكُمَا وَعَلَى مَنْ فِى حَيَّزِكُمَا مَالِكَ بْنَ الْحَارِثِ الْأَشْتَرَ فَاسْمَعَا لَهُ وَأَطِيعًا (1)

مالک بن حارث اشتر را فرماندۀ شما و همه کسانی که در فرمان شما هستند، قرار دادم. فرمانش را بشنوید و اطاعت کنید.

2. اعتماد همه جانبه به مالک

وَ اجْعَلَاهُ دِرْعاً وَ مِجَنِّاً فَإِنَّهُ مِمَّنْ لَا يُخَافُ وَهْنُهُ وَ لَا سَقْطَتُهُ وَ لَا بُطْؤُهُ عَمَّا الْإِسْرَاعُ إِلَيْهِ أَحْزَمُ وَ لَا إِسْرَاعُهُ إِلَى مَا الْبُطْءُ عَنْهُ أَمْثَلُ (2)

سقطت: لغزش وسقوط السقاط: ككتاب قال الجوهري في الصحاح: السقطة العثرة و الزلّة و كذلك السقاط.

الْإِسْرَاع: شتاب.

أَحْزَمُ: به هوشیاری و دوراندیشی نزدیک تر؛ از ریشهٔ «حزم» به معنای محکم کاری کردن؛ الحزم: ضبط الرجل أمره و أخذه بالثقة والحذر من فواته من قولهم حزمت الشيء أى شددته، و هذا الرأى أحزم من هذا أى أدخل في باب الحزم والاحتياط. البطئ: درنگ. أَمْثَلُ: اولى و افضل؛ أمثل: قال ابن الأثير في النهاية: وفيه يعنى في الحديث، أشدّ الناس بلاء الأنبياء ثم الأمثل فالأمثل أى الأشرف فالأشرف والأعلى فالأعلى في الرتبة و المنزلة. يقال هذا أمثل من هذا أى أفضل و أدنى إلى الخير، وأماثل الناس خيارهم، ومنه حديث التراويح قال عمر: لو جمعت هؤلاء على قارئ واحد لكان أمثل أى أولى و أصوب.


1) حَيّز: تحت امر؛ از ریشهٔ «حیازه» به معنای تملک کردن و در اختیار گرفتن؛ الحيّز أصله من الواو. وقد يقال: الحيّز مخفّفا مثل هين و هين، ولين ولين. قال الجوهرى الحيّز ما انضم إلى الدار من مرافقها وكلّ ناحية حيّز، قال تعالى: وَ مَنْ يُوَلِّهِمْ يَوْمَئِذٍ دُبُرَهُ إِلَّا مُتَحَرِّفاً لِقِتَالٍ أَوْ مُتَحَيِّزاً إِلى فِئَةٍ فَقَدْ بِاءَ بِغَضَبٍ مِنَ اللَّهِ، الاية (17، انفال) أي صائرا إلى حيّز. أطيعا: اطاعت کنید.

2) درع: لباس آهنین درعا الدرع بكسر الدال وسكون الراء مصنوع من حديد يلبس فى كان الاصل من نسخة صفين: ألا تبدءوا القوم حتى تلقاهم فتدعوهم وتعذر اليهم الحروب للوقاية من الضرب و الطعن يقال بالفارسية: زره. مؤنثة و قد يذكر جمعه القليل أدرع و أدراع فاذا كثرت فهى الدروع رجل دارع أى لا بس الدرع أى عليه درع كأنه ذو درع مثل تامر. مجن سپر؛ از ریشۀ «جنّ» به معنای پوشانیدن؛ المجنّ بالكسر الترس و هو اسم آلة من الجن و الجمع مجان بالفتح. وكذا المجنّة و الجنّة. وأصل الجنّ ستر الشيء عن الحاسّة و الترس يجنّ صاحبه و الجنّة: السترة يقال: استجن بجنّة أى استتر بسترة. قال عزّ من قائل: اتخذوا أيمانهم جنّة، و في الكافي عن الصادق عليه السّلام الصوم جنة، وفي التهذيب و الفقيه عن رسول الله صلّى الله عليه واله الصوم جنّة من النّار، و الولد ما دام في بطن امه جنين جمعه أجنّة، قال تعالى: وَ إِذْ أَنْتُمْ أَجِنَّةٌ فِي بُطُونِ أُمَّهاتِكُمْ، و الجنان بالفتح القلب لكونه مستورا عن الحاسة و كذا سمّى الجنّ جنّا لاستتارهم و اختفائهم عن الأبصار وعلى هذا القياس ما اشتق من الجنّ فانّه لا يخلو فيه معنى الاستتار. وَهُن: ضعف و سستى؛ الوهن: الضعف و «السقطة»: الغلطة والخطاء، وفى نسختى الطبرى و نصر: فإنّه ممن لا يخاف رهقه و لاسقاطه الرهق محرّكة السفه و النوك و الخفّة وركوب الشرّ والظلم و غشيان المحارم، و في نهاية الأثيرية: و في حديث على عليه السّلام انه وعظ رجلا في صحبة رجل رهق أى فيه خفّة وحدّة، يقال: رجل فيه رهق إذا كان يخف إلى الشر ويغشاه، و الرهق السفه، و غشيان المحارم و منه حديث أبي وائل انه صلّى على امرأة كانت ترهق أى تتهم بشرّ، و منه الحديث سلک رجلان مفازة أحدهما عابد و الاخر به رهق، انتهى. وفي القرآن الكريم فَمَنْ يُؤْمِنْ بِرَبِّهِ فَلَا يَخافُ بَخْساً وَ لا رَهَقاً (الجن، 14) و روی و لا وهيه و هو قريب من الوهن معنى.

و او را زره و سپر خویش قرار دهید که او کسی نیست که بیم سستی یا خطا و لغزش بر او رود و در جایی که شتاب باید کرد کُندی کند یا در جایی که درنگ باید کرد، شتاب نماید.

نکته ها

فرمانده لشکر باید کاملاً از نفرات خود حفاظت کند؛ همچون زره و سپر برای افراد آن گونه برنامه ریزی کند که ضایعات به حداقل برسد. (1)

ویژگی های فرمانده لایق 1. سستی به خرج ندهد؛ 2. در محاسبات خود دقت کند که کمتر دچار اشتباه شود؛ 3. گاهی در جنگ نیاز هست که با سرعت هرچه تمام تر عمل کند؛ 4. گاهی در جنگ خونسردی و ترک شتاب لازم است. (2)

استعاره

مستعار: دِرْعاً وَ مِجَنَّاً

مستعار منه: حفظ کردن از خطرات

مستعارله: صلاح های جنگی

جامع: در این عبارت واژه های زره و سپر استعاره اند؛ زیرا چنان که این دو، صاحبشان را در جنگ از تأثیر سلاح دشمن حفظ می کنند، او هم که دارای مهارت جنگی و اندیشه درست است یاران خود را از شرّ جنگ و نقشه های دشمن محافظت می کند.


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 9، ص174.

2) همان.

نامه 14

اشاره

شناسنامه نامه

تاریخ زمان و مکان وقوع: قبل از جنگ در مسیر صفین، سال 37 هجری

مخاطب: سپاهیان

علت مکاتبه: صف کشی سپاهیان در برابر یکدیگر

موضوع: نظامی اخلاقی

هدف و نتیجه: جنگ و نبردی مبتنی بر اصول شرع مقدس اسلام و عاری از درنده خویی و بی حرمتی به انسان و طبیعت (1)

پیشگفتار نامه

از وصایا و سفارش های امام است به لشکرش پیش از روبه رو شدن با دشمن در صفین. امام در این نامه سفارش می کند که مسئلۀ اخلاق در هیچ جا حتی در میدان جنگ نباید فراموش شود مخصوصاً امام در این وصیت دربارۀ زنان سفارش زیادی می کند که کمترین آزاری به آنان نرسانند.


1) شناسنامه نهج البلاغه، ص160.

و من وصية له علیه السلام لعسكره قبل لقاء العدو بصفين:

لا تُقَاتِلُوهُمْ حَتَّى يَبْدَءُ وكُمْ فَإِنَّكُمْ بِحَمْدِ اللَّهِ عَلَى حُجَّةٍ وَ تَرْكُكُمْ إِيَّاهُمْ حَتَّى يَبْدَءُ وكُمْ حُجَّةٌ أَخْرَى لَكُمْ عَلَيْهِمْ فَإِذَا كَانَتِ الْهَزِيمَةُ بِإِذْنِ اللَّهِ فَلا تَقْتُلُوا مُدْبِراً وَلا تُصِيبُوا مُعْوِراً وَ لَا تُجْهِزُوا عَلَى جَرِيحٍ وَلَا تَهِيجُوا النِّسَاءَ بِأَذًى وَإِنْ شَتَمْنَ أَعْرَاضَكُمْ وَ سَبَيْنَ أَمَرَاءَكُمْ فَإِنَّهُنَّ ضَعِيفَاتُ الْقُوَى وَالْأَنْفُسِ وَالْعُقُولِ إِنْ كُنَّا لَنُؤْمَرُ بِالْكَفِّ عَنْهُنَّ وَإِنَّهُنَّ لَمُشْرِكَاتٌ وَإِنْ كَانَ الرَّجُلُ لَيَتَنَاوَلُ الْمَرْأَةَ فِي الْجَاهِلِيَّةِ بِالْفَهْرِ أَوِ الْهِرَاوَةِ فَيُعَيَّرُ بِهَا وَعَقِبُهُ مِنْ بَعْدِهِ.

1. آداب اخلاقی در جنگ

1. 1. شروع کننده جنگ نباشید

اشاره

لَا تُقَاتِلُوهُمْ حَتَّى يَبْدَءُ وكُمْ (1) دست به جنگ نزنید تا آنان شروع کنند.

نکته

از اصول ثابت اخلاق اسلامی در جبهه جنگ آن است که قوای اسلامی نباید آغازگر جنگ باشند؛ چراکه از دیدگاه اسلام هدف اجرای عدالت و معنویت است و جز در حد ضرورت نباید ابزار جنگ گرفت. (2)

مشابه

فَمَنِ اعْتَدَى عَلَيْكُمْ فَاعْتَدُوا عَلَيْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدى عَلَيْكُمْ (3)پس هرکس بر شما تعدی کرد، همان گونه که بر شما تعدّی کرده بر او تعدی کنید و از خدا پروا کنید. فَإِنْ بَغَتْ إِحْدَاهُما عَلَى الْأُخْرِى فَقَاتِلُوا الَّتي تَبْغِي حَتَّى تَفِيءَ إِلَى أَمْرِ اللَّهِ (4)اگر یکی از آن دو بر دیگری تعدی کرد با آن طایفه ای که تعدی می کند بجنگید تا به فرمان خدا بازگردد.


1) يَبْدَءُ وكُمْ: عليه شما شروع می کنند؛ مهموز اللام من البدأ يقال: بدأ الشى و به يبدأ بدءا من باب منع أى افتتحه و قدمه وا و البدأ و البدىء: الأول. ومنه قولهم افعله بادىء بدء على وزن فعل، و بادىء بدىء على وزن فعيل أى أوّل شيء.

2) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص54.

3) بقره، 194.

4) حجرات، 9.

1. 1. 1. آغاز نکردن جنگ، دلیل حقانیت

فَإِنَّكُمْ بِحَمْدِ اللَّهِ عَلَى حُجَّةٍ وَ تَرْكُكُمْ إِيَّاهُمْ حَتَّى يَبْدَءُ وَكُمْ حُجَّةٌ أُخْرَى لَكُمْ عَلَيْهِمْ (1) زیرا سپاس خدا را که حجت با شماست و این نیز حجت دیگری از شما بر آن ها خواهد بود که آنان آغازگر جنگ باشند.

1. 2. چگونگی رفتار با دشمن پس از پیروزی

1. 2. 1. رفتار با اسیران و مجروحان و فراریان

فَإِذَا كَانَتِ الْهَزِيمَةُ بِإِذْنِ اللَّهِ فَلَا تَقْتُلُوا مُدْبِراً وَ لَا تُصِيبُوا مُعْوِراً وَ لَا تُجْهِزُوا عَلَى جَرِيحٍ (2)هرگاه دشمن به اذن خدا گریخت، فراری را نکشید و ناتوان را آسیب نرسانید و زخمی را از پای در نیاورید.


1) حُجّةٍ: منطق؛ الحجّة بالضمّ الدليل والبرهان و الجمع حجج و حجاج قال تعالى: قُلْ فَلِلَّهِ الْحُجَّةُ الْبَالِغَةُ (الأنعام، 149) تقول: حاجة فحجّه أي غلبه بالحجّة. و احتج على خصمه أي ادعى و أتى بالحجة. و احتجّ بالشيء جعله حجّة و عذرا له و قال الراغب فى المفردات الحجة الدلالة المبينة للحجّة أى المقصد المستقيم، و الذى يقتضى صحة أحد النقيضين.

2) الْهَزِيمَةُ: شكست الهزيمة هزم العدوّ هزما من باب ضرب أى كسرهم و فلهم و هزمت الجيش هزما و هزيمة فانهزموا أى وقعت عليهم الهزيمة. قال الراغب في المفردات: اصل الهزم غمز الشيء اليابس حتى ينحطم كهزم الشّنّ، و هزم القثّاء والبطيخ و منه الهزيمة لأنه كما يعبر عنه بذلك يعبر عنه بالحطم و الكسر، قال تعالى: فَهَزَمُوهُمْ بِإِذْنِ اللَّهِ جُنْدٌ ما هُنالِكَ مَهْزُومٌ مِنَ الْأَحْزاب و أصابته هازمة الدهر أى كاسرة كفاقرة. و هزم الرعد تكسر صوته.مدبر: پشت کنندهلا تُصِيبُوا: صدمه نزنید.مغور: ناتوان از ریشهٔ «عور» به معنای عیب؛ سپس به معنای نقاط آسیب پذیر به کار رفته است و «معور» به کسی گفته می شود که توانایی دفاع از خود را ندارد و در برابر حمله مخالفان آسیب پذیر است؛ معور: من العورة. قال الجوهري في الصحاح: العورة كلّ خلل يتخوّف منه في ثغر أو حرب، و عورات الجبال شقوقها. وهذا مكان معور أي يخاف فيه القطع. وقال ابن الأثير في النهاية: كلّ عيب و خلل في شيء فهو عورة و منه حديث على عليه السّلام و لا تجهزوا على جريح و لا تصيبوا معورا. اعور الفارس إذا بدا فيه موضع خلل للضرب فيه.لَا تُجهزوا: نکشید؛ از ریشهٔ «اجهاز» به معنای تسریع در قتل مجروحان و پایان دادن به عمر آن هاست، شبیه چیزی که امروز به آن زدن تیر خلاص گفته می شود؛ و لا تجهزوا على جريح الجريح فعيل بمعنى المفعول أى المجروح و هو المصاب بجرح، جمعه جرحى كقتيل و قتلى. يستوى فيه المذكر والمؤنث يقال: رجل جريح و امرأة جريح. أجهز على الجريح اجهازا أى شدّ عليه و أسرع و أتم قتله. و في الصحاح أجهزت على الجريح إذا أسرعت قتله وقد تممت عليه، و لا تقل أجزت على الجريح.جَرِيحٍ: مجروح.

نکته هارعایت این اصولی که بیان شد مربوط به جایی است که لشکر دشمن متلاشی شده و احتمال بازگشت و حمله مجدد در کار نیست. (1)هدف در جنگ ها در هم شکستن قدرت نظامی دشمن است نه انتقام جویی و خونریزی. (2)مشابه﴿قَالَ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام: لَيْسَ لِأَهْلِ الْعَدْلِ أَنْ يَتْبَعُوا مُدْبِراً وَ لَا يَقْتُلُوا أَسِيراً وَ لَا يُجْهِزُوا عَلَى جَرِيحٍ وَ هَذَا إِذَا لَمْ يَبْقَ مِنْ أَهْلِ الْبَغْيِ أَحَدٌ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُمْ فِئَةٌ يَرْجِعُونَ إِلَيْهَا فَإِذَا كَانَ لَهُمْ فِئَةٌ يَرْجِعُونَ إِلَيْهَا فَإِنَّ أَسِيرَهُمْ يُقْتَلُ وَ مَدْبِرَهُمْ يُتْبَعُ وَ جَرِيحَهُمْ يُجْهَزُ (3)امام صادق علیه السلام فرمود طرفداران عدالت حق ندارند که فراریان را دنبال کنند و اسیری را به قتل برسانند و مجروحی را بگشند و این در صورتی است که از لشکر دشمن کسی که جنگ را ادامه دهد اسیرانشان به قتل می رسند و فراریان را دنبال می کنند و مجروحان را می کشند. فَمَنِ اعْتَدَى عَلَيْكُمْ فَاعْتَدُوا عَلَيْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدَى عَلَيْكُمْ وَاتَّقُوا اللَّهَ وَاعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُتَّقين (4)پس هرکس بر شما تعدّی کرد همان گونه که بر شما تعدی کرده، بر او تعدی کنید و از خدا پروا بدارید و بدانید که خدا با تقوا پیشگان است.

1. 2. 2. رفتار با زنان

وَلَا تَهيجوا النِّسَاءَ بِأَذَى وَإِنْ شَتَمْنَ أَعْرَاضَكُمْ وَ سَبَبْنَ أُمَرَاءَ كُمْ فَإِنَّهُنَّ ضَعِيفَاتُ الْقَوَى والْأَنْفُسِ وَالْعُقُولِ (5)

شَتَمْنَ: دشنام دادند.

أَعْرَاضَ: نواميس؛ أعراضكم الأعراض جمع العرض بكسر العين المهملة وسكون الراء أحد معانيه النفس يقال: أكرمت عن عنه عرضي أي صنت عنه نفسي.

سَبَيْنَ: ناسزا گفتند.


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج9، ص184.

2) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص 54

3) مرآة العقول، ج18، ص360.

4) بقره، 194.

5) لا تَهِیجُوا: به هیجان در نیاورید؛ لا تهيجوا في بعض النسخ مشكولة بضم التاء وفتح الهاء وكسر الياء المشدّدة من التهييج، و في بعضها بضم التاء وكسر الهاء من الإهاجة، و نسخة الرضى رضوان الله عليه مشكولة بفتح التاء و كسر الهاء يقال: هاج الشيء يهيج هيجا و هياجة و هياجا و هيجانا أى ثار و انبعث، وهاج الشيء و بالشيء أثاره و بعثه يتعدى و لا يتعدى. وكذا يقال: هيّج الشيء تهييجا إذا أثاره و بعثه إلّا أنّ كثرة المباني تدلّ على كثرة المعاني فلا بد في التهييج من زيادة الهيجان و مبالغته و تكثيره و الظاهر أنّه لا حاجة فى المقام إلى المبالغة و التكثير. و أما القراءة الثانية فما وجدت لها معنى يناسب المقام وأظنّها مصحفة فقراءة الرضى متعيّنة. اذی: اذیت کردن.

زنان را با آزردن تحریک نکنید هر چند آن ها به شما و امیرانتان ناسزا گویند؛ زیرا توان و جان و عقلشان ضعیف است.

نکته

حاصل معنا این که با آزار رساندن به زنان شرارت آن ها را برانگیخته نکنید، ممکن است شرارت را به نهایت رسانند و به آبروریزی و دشنام فرمانروایان دست بزنند. (1)

1. 2. 3. سنت پیامبر در برابر زنان مشرک

إِنْ كُنَّا لَنُؤْمَرُ بِالْكَفِّ عَنْهُنَّ وَ إِنَّهُنَّ لَمُشْرِكَاتٌ (2) حتی زمانی که مشرک بودند از پیامبر مأموریت داشتیم از آزارشان خودداری کنیم.

1. 2. 4. باعث ننگ بودن آزار زنان

وَ إِنْ كَانَ الرَّجُلُ لَيَتَنَاوَلُ الْمَرْأَةَ فِى الْجَاهِلِيَّةِ بِالْفَهْرِ أَوِ الْهِرَاوَةِ فَيُعَيَّرُ بِهَا وَ عَقِبُهُ مِنْ بَعْدِهِ (3)

الْهِرَاوَة: عصا؛ قطعه چوبی مانند عصا و چماق؛ الهراوة بالكسر: العصاء الضخمة جمعها الهراوى بالفتح كالمطايا: تقول: هروته وتهريته إذا ضربته بها و اعلم أنّ جمع الهراوة والادارة وأمثالهما كان قياسه هراوی و اداوی علی وزن فعائل نحو رسالة و رسائل لكنّهم تجنبوه و فعلوا به ما فعلوا بالمطايا و الخطايا وجعلوا فعائل فعالى و أبدلوا هنا الواو لتدلّ على انه قد كانت فى الواحدة و او ظاهرة قالوا أداوى و هراوى فهذه الواو بدل من الألف الزائدة في أداوة وهراوة و الألف الذى فى آخر الأداوى و الهراوى بدل من الواو التى فى أداوة وهراوة و الزموا الواو هاهنا كما الزموا الياء في المطاياء قاله الجوهري في أدو من الصحاح.

يُعيَّرُ: توبیخ می شود.

عقب: نسل، فرزند، خواه دختر باشد یا پسر؛ عقبه عقب الرجل ولده و ولد ولده و فيها لغتان عقب و عقب بالتسكين و هي مؤنثة عن الأخفش كما في صحاح الجوهري جمعها أعقاب.

و اگر در روزگار جاهلیت مردی زنی را با سنگ یا چماق می زد او و فرزندانش را به این عمل


1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 7، ص 86.

2) كَفَّ: خودداری کردن

3) يَتَنَاوَلُ: تعرض می کند. فهر: سنگ کوچکی که با آن گرد و بشکنند؛ قطعه سنگ صافی که مشت انسان را پر می کند؛ الفهر: بالكسر الحجر ملء الكفّ يذكّر ويؤنث والجمع أفهار وقيل هو الحجر مطلقا، وفي الحديث: لما نزلت تبت يدا أبي لهب، جاءت امرأته و في يدها فهر، نقله ابن الأثير فى النهاية، قال مزرد بن ضرار.

سرزنش می کردند و این امر موجب ننگ آن ها می شد.

نکته

در این عبارت مفسده ای که مترتب بر آزار و اذیت زنان در جنگ می باشد، بیان شده است که هرکس این عمل ناروا را انجام دهد نه تنها در دنیا مایه ننگ اوست، بلکه بعد از مرگ نیز نام ننگی برای او و بازماندگانش است و سبب کیفر اخروی او نیز می شود. این تعبیر امام برای آن است که هر چه بیشتر مردم را از این کار دور بدارد و به همین منظور از زدن زنان به وسیلۀ سنگ و چوب به طور کنایه تعبیر به تناول فرموده است. (1)


1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 7، ص 87.

نامه 15

اشاره

شناسنامه نامه

تاریخ زمان و مکان وقوع: در میدان صفین و پیش از حیله بر نیزه شدن قرآن ها، سال 37 هجری

مخاطب: خداوند متعال

علت مکاتبه: شدت یافتن جنگ

موضوع: نظامی، اخلاقی

هدف و نتیجه: آموزش نیایش به مردم (1)

پیشگفتار نامه

از دعاهای امام علیه السلام است که همواره هنگام روبه رو شدن با دشمن در میدان جنگ می خواند. امام در این نامه ناراحتی خود را از بروز جنگ آشکار می سازد و از کثرت دشمن و پراکندگی مسلمانان در نبود پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به خدا شکایت می برد.


1) شناسنامه نهج البلاغه، ص 162.

و من دعاء له علیه السلام كان علیه السلام يقول إذا لقى العدو محاربا:

اَللَّهُمَّ إِلَيْكَ أَفْضَتِ الْقُلُوبُ وَمُدَّتِ الْأَعْنَاقُ وَشَخَصَتِ الْأَبْصَارُ وَ نُقِلَتِ الْأَقْدَامُ وَأَنْضِيَتِ الْأَبْدَانُ اللَّهُمَّ قَدْ صَرَّحَ مَكْنُونُ الشَّنَآنِ وَ جَاشَتْ مَرَاجِلُ الْأَضْغَانِ اللَّهُمَّ إِنَّا نَشْكُو إِلَيْكَ غَيْبَةَ نَبِيِّنَا وَكَثْرَةَ عَدُوِّنَا وَ تَشَتَّتَ أَهْوَائِنَا رَبَّنَا افْتَحْ بَيْنَنَا وَبَيْنَ قَوْمِنَا بِالْحَقِّ وَ أَنْتَ خَيْرُ الْفَاتِحِينَ.

1. خداوند؛ هدف نهایی

اللَّهُمَّ إِلَيْكَ أَفْضَتِ الْقُلُوبُ وَ مُدَّتِ الْأَعْنَاقُ وَ شَخَصَتِ الْأَبْصَارُ وَ نُقِلَتِ الْأَقْدَامُ وَ (1)

شَخَصَتِ: خیره گشت؛ از ریشه شخوص» به معنای خیره شدن چشم است به چیزی به گونه ای که پلک را باز و بسته نکند؛ شخصت الأبصار: أي ارتفعت أجفانها ناظرة إلى عفوک و رحمتک و فی روایة من کتاب نصر: اللهم إلیک رفعت الأبصار وفي رواية اخرى و رفعت الأيدى و شخصت الأبصار، كما تقدمت. نُقِلَتِ برداشته شد؛ و نقلت الأقدام بالنّون، وفي رواية من كتاب صفين.

أُنْضِيَتِ: ضعيف و فرسوده گردید؛ از ریشهٔ «انضاء» به معنای لاغر و نحیف کردن بدن انسان یا حیوان است و به معنای فرسوده و رنجور ساختن

أُنْضِيَتِ الْأَبْدَانُ: بار الها دل ها به سوی تو روانه گشته گردن ها به سمت تو کشیده چشم ها به تو دوخته، قدم ها به جانب تو رهسپار گشته و بدن ها در راهت به لاغری رسیده است.

نکته ها

انسانی که اعتقاد راسخ به توحید الهی دارد جز خدا را عبادت نمی کند و هیچ گونه عمل اختیاری را خارج از محدوده مقررات الهی و بدون جلب رضای او انجام نمی دهد. (2)

با تعبیر باز شدن دل ها به سوی حق تعالی، اشاره به کمال اخلاص برای خدا در حال جهاد کرده و با کشیده شدن گردن ها و خیره شدن چشم ها به جانب ذات اقدس او لازمه اخلاص را که چنین وضع و هیئت مخصوصی برای انسان حاصل می شود، اراده فرموده و با جابه جا شدن گام ها و لاغری جسدها اشاره به این مطلب کرده است که سفر جهاد و


1) أَفْضَتِ: وصل شد؛ از ریشهٔ «افضاء» به معنای وصول به چیزی است گویی در فضای او وارد شده است؛ أفضت: بسكون الفاء من الإفضاء أفضى فلان إلى فلان وصل إليه و حقيقته أنّه صار في فضائه أى في ساحته، و في القرآن الكريم: وَ كَيْفَ تَأْخُذُونَهُ وَ قَدْ أَفْضى بَعْضُكُمْ إِلى بَعْضٍ وَ أَخَذْنَ مِنْكُمْ مِيثاقاً غَلِيظاً (النساء، 26). قال الشيخ الجليل أبو علي في تفسير المجمع: الإفضاء إلى الشيء الوصول إليه بالملامسة و أصله من الفضاء و هو السعة. مدت: کشیده شد.

2) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص 56

رنج های فراوانش تنها برای خدا و وصول به قرب و رضایت او انجام شده است. (1)

مشابه

ما كانَ لِأَهْلِ الْمَدِينَةِ وَ مَنْ حَوْلَهُمْ مِنَ الْأَعْرابِ أَنْ يَتَخَلَّفُوا عَنْ رَسُولِ اللَّهِ وَ لَا يَرْغَبُوا بِأَنْفُسِهِمْ عَنْ نَفْسِهِ ذلِكَ بِأَنَّهُمْ لا يُصيبُهُمْ ظَمَأٌ وَلا نَصَبٌ وَلَا مَخْمَصَةٌ فِي سَبيلِ اللَّهِ وَ لا يَطَؤُنَ مَوْطِئاً يَغِيظُ الْكُفَّارَ وَلا يَنالُونَ مِنْ عَدُوٌّ نَيْلاً إِلا كُتِبَ لَهُمْ بِهِ عَمَلٌ صَالِحٌ إِنَّ اللَّهَ لَا يُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ وَ لا يُنْفِقُونَ نَفَقَةً صَغِيرَةً وَ لا كَبِيرَةً وَلا يَقْطَعُونَ وادِياً إِلَّا كُتِبَ لَهُمْ لِيَجْزِيَهُمُ اللَّهُ أَحْسَنَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ (2)مردم مدینه و بادیه نشینان پیرامونشان را نرسد که از [فرمان] پیامبر خدا سر باز زنند و جان خود را عزیزتر از جان او بدانند چراکه هیچ تشنگی و رنج و گرسنگی در راه خدا به آنان نمی رسد و در هیچ مکانی که کافران را به خشم می آورد، قدم نمی گذارند و از دشمنی غنیمتی به دست نمی آورند مگر این که به سبب آن عمل صالحی برای آنان در کارنامه شان نوشته می شود؛ زیرا خدا پاداش نیکوکاران را ضایع نمی کند و هیچ مال کوچک و بزرگی را انفاق نمی کنند و هیچ سرزمینی را نمی پیمایند مگر این که به حساب آنان نوشته می شود تا خدا آنان را به بهتر از آن چه می کردند، پاداش دهد.

2. کینه دشمنان انگیزه جنگ با امام

اللَّهُمَّ قَدْ صَرَّحَ مَكْنُونُ الشَّنَآنِ وَ جَاشَتْ مَرَاجِلُ الْأَضْغَانِ (3)

جَاشَت: به جوش آمد؛ از ریشهٔ «جیش» به معنای جوشیدن و به غلیان آمدن این واژه در غلیان ظاهری اشیا یا غلیان معنوی و درونی مانند غلیان غم و غصه در درون سینه ها اطلاق می شود؛ جاشت أی غلت مَرَاجِلُ: دیگها؛ جمع «مرجل» به معنای دیگ؛ المراجل القدور جمع المرجل بمعنى القدر اسم آلة على وزن مفعل.

الْأَضْغَانِ: کینه توزی؛ جمع «ضغن» به معنای کینه؛ الأضعان: الأحقاد جمع الضغن.

بار الها، کینه پنهان آشکار شده و دیگ های دشمنی به جوش آمده است.

نکته

اشاره به این که این ها همان کینه های عصر جاهلیت و زمان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله است که در زمان


1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 7، ص89.

2) توبه، 120 و121

3) صَرَّحَ: آشکار شد؛ انضيت الأبدان أى هزلت ناقص،واوى، قال عارق الطائى الحماسة (615): أي إذا حملتها الابال العيس تهزل لبعد المسافة. وقال ابن الأثير في النهاية في الحديث أنّ المؤمن لينضى شيطانه كما ينضى أحدكم بعيره أى يهزله ويجعله نضوا، والنضوا الدابَّة التى أهزلتها الأسفار وأذهبت لحمها ومنه حديث على عليه السّلام كلمات لور كبتم فيهنّ المطى لأنضيتموهنّ، وحديث ابن عبد العزيز انضيتم الظهر أى هزلتموه. مَكْنُونُ الشَّنَآنِ: عداوت و دشمنی پنهان.

پیروزی آن حضرت همه را مخفی کردند و به ظاهر مسلمان شدند ولی کینه و عداوت را در دل پنهان کردند بعد از وفات پیامبر زمینه را برای آشکار ساختن آن کینه ها مناسب دیدند. (1)

مشابه

وَ لا يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلَى أَلَّا تَعْدِلُوا اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوى (2)و البته نباید دشمني گروهی شما را بر آن دارد که عدالت نکنید عدالت کنید که آن به تقوا نزدیک تر است. استعاره

مستعار: دیگ ها

مستعار منه: جوشش خون

مستعارله: قلب ها

جامع: کلمه دیگ ها استعاره از قلب هاست به این اعتبار که به سبب کینه و عداوتشان خون در دل هایشان در جوشش و غلیان است؛ مثل جوشش آب در میان دیگ هاست و چون در واقع غایب بودن رسول خدا و فقدان آن حضرت، سبب آشکار شدن عداوت و ظاهر شدن کینه ها و افزایش یافتن دشمنان و اختلاف و تشتت افکار شده بود ناچار امام علیه السلام از پیدا شدن این امور و شرور به خدا شکایت کرده است.

3. نهایت لطف امام به دشمنان

اللَّهُمَّ إِنَّا نَشْكُو إِلَيْكَ غَيْبَةَ نَبِيِّنَا وَكَثْرَةَ عَدُوِّنَا وَ تَشَتَّتَ أَهْوَائِنَا رَبَّنَا افْتَحْ بَيْنَنَا وَبَيْنَ قَوْمِنَا بِالْحَقِّ وَ أَنْتَ خَيْرُ الْفَاتِحِينَ (3)(4)

أَهْوَائِنَا: تمايلات ما.

افتح: داوری فرما از ریشهٔ «فتح» به معنای پیروزی و گاه به معنای گشودن و گاه به معنای داوری کردن است که همه آن ها نوعی گشودن محسوب می شود.

الفاتحِینَ: کارگشایان.

بارالها، به تو شکوه می کنم از نبودن پیامبرمان و فراوانی دشمنانمان و پراکندگی خواسته هایمان. پروردگارا، میان ما و دشمنانمان به حق حکم فرما که تو بهترین داورانی».


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 9، ص 195.

2) مائده، 8

3) اعراف، 89.

4) نَشْكُو: شکایت می کنیم. تشت: پراکندگی.

نکته

هدف نهایی امام آن است که آنان به سوی حق بازگردند و با سایر مسلمانان دست به دست هم بدهند و در برابر دشمن بایستند. (1)

مشابه

رَبَّنَا افْتَحْ بَيْنَنَا وَبَيْنَ قَوْمِنَا بِالْحَقِّ وَ أَنْتَ خَيْرُ الْفَاتِحِینَ (2)بار پروردگارا، میان ما و قوم ما به حق داوری کن که تو بهترین داورانی


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 9، ص196.

2) اعراف، 89.

نامه 16

اشاره

شناسنامه نامه

تاریخ، زمان و مکان وقوع: روزهای آغازین نبرد صفین، سال 37 هجری

مخاطب: سپاهیان (فرماندهان)

علت مکاتبه: نزدیک شدن به لحظات شروع نبرد

موضوع: نظامی

هدف و نتیجه: دمیدن روح شجاعت در کالبد سپاهیان (1)

پیشگفتار نامه

این نامه از سخنان امام علیه السلام است که در میدان جنگ به عنوان تعلیم فنون و رموز نبرد با دشمن برای یارانش بیان می فرمود.


1) شناسنامه نهج البلاغه، ص160.

و كان يقول السلام لأصحابه عند الحرب:

لا تَشْتَدَّنَّ عَلَيْكُمْ فَرَّةٌ بَعْدَهَا كَرَّةٌ، وَلاَ جَوْلَةٌ بَعْدَهَا حَمْلَةٌ، وَأَعْطُوا السُّيُوفَ حُقُوقَهَا، وَ وَطَّئُوا لِلْجُنُوبِ مَصَارِعَهَا، وَاذْمُرُوا أَنْفُسَكُمْ عَلَى الطَّعْنِ الدَّعْسِيٌّ وَالضَّرْبِ الطلحْفِي وَأَمِيتُوا الْأَصْوَاتَ فَإِنَّهُ أَطْرَدُ لِلْفَشَل فَوَالَّذِي فَلَقَ الْحَبَّةَ وَبَرَءَ النَّسَمَةَ مَا أَسْلَمُواوَ لَكِنِ اسْتَسْلَمُوا وَأَسَرُّوا اَلْكُفْرَ فَلَمَّا وَجَدُوا أَعْوَاناً عَلَيْهِ أَظْهَرُوهُ.

1. تقویت عزم و اراده لشکر

لَا تَشْتَدَّنَّ عَلَيْكُمْ فَرَّةٌ بَعْدَهَا كَرَّةٌ وَ لَا جَوْلَةٌ بَعْدَهَا حَمْلَةٌ (1)

کره: یک بار بازگشت و حمله بر دشمن است و علی علیه السلام را از این رو کرار گفته اند که پیوسته به دشمن بازمی گشت و حمله خود را تکرار می کرد.

جَوْلَةٌ: جولان دادن این طرف و آن طرف حرکت کردن؛ این واژه هم معنای مصدری دارد و هم اسم مصدری؛ بعضی «جوله» را به معنای فرار کوتاه مدت ذکر کرده اند ولی با توجه به مؤمنان علیه السلام در این جا این معنا بعید به نظر می رسد؛ الجولة مصدر، أى الدوران فى الحرب يقال: جال القوم جولة إذا انكشفوا ثمّ كرّوا و قال عبد الشارق بن عبد العزّى الجهني. وقال الشارح المرزوقي: يقول: قرع أسماعنا في أثناء التهيؤ و التطالع دعوة تأدّت من مكان غائب عن عيوننا فدرنا دورة ثم رجعنا إلى أماكننا.

دشوار نباشد گریختنی که پس از آن بازگشتی باشد یا عقب نشینی ای که از پی آن حمله ای باشد.

نکته

همیشه فرار کردن از جنگ ها نکوهیده نیست بلکه گاه بهترین راه برای پایین آوردن تلفات نیروها و تجدید قوا و سازماندهی و تهاجم بر دشمن با موقعیت بهتر است. (2)

2. حداکثر استفاده از شمشیر

وَ أَعْطُوا السُّيُوفَ حُقُوقَهَا وَ وَطْئُوا لِلْجُنُوبِ مَصَارِعَهَا (3)

جُنُوبِ: پهلوها؛ جمع «جنب»؛ الجنوب جمع الجنب بالفتح فالسكون كفلس و فلوس يقال بالفارسية: پهلو و قال الراغب في المفردات: أصل الجنب الجارحة و جمعه جنوب قال الله عزّ و جلّ «فتكوى بها جباههم و جنوبهم» و قال تعالى: تَتَجافى جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضاجِع و قال عزّ و جلّ: قياماً وَقُعُوداً وَ عَلى جُنُوبِهِمْ ثم يستعار في الناحية التي تليها كعادتهم في استعارة سائر الجوارح لذلك نحو اليمين والشمال كقول الشاعر: من عن يميني مرّة و أمامي.

مصارع: قتلگاه ها؛ جمع «مصرع» به معنای محلی است که کسی بر زمین می افتد؛ المصارع: جمع المصرع، يقال: صرعه على الأرض صرعا من باب منع أى طرحه عليها و المصرع مكان الصرع، و مصارع القوم حيث قتلوا.


1) لَا تَشْتَدَّنَّ: سخت و دشوار نباشد. فَرَّة:ٌ یک بار فرار کردن الفرّة الفرار، فعلة للمرّة، والكرّة: الجوع، والحملة في الحرب.

2) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص58.

3) السُّيُوفَ: شمشيرها؛ جمع السيف معروف و هو مأخوذ من قولهم: ساف إذا هلك لأنه به يقع الهلك. قال . القلقشندى فى صبح الأعشى (ص) 139 ج 2 طبع مصر): السيف إن كان من حديد ذكر و هو المعبّر عنه بالفولاذ قيل: سيف فولاذ. و إن كان من حديد انثى و هو المعبّر عنه في زماننا بالحديد قيل: سيف أنيث فان كان متنه من حديد انثى وحداه من حديد ذكر كما في سيوف الفرنجة قيل: سيف مذكّر، ويقال: إنّ الصاعقة إذا نزلت إلى الأرض وردّت (بردت، ظ) صارت حديدا، وربّما حفر عليها و اخرجت فطبعت سيوفا، فتجيء في غاية الحسن و المضاء. ثمّ إن كان عريض الصفيح قيل له: صفيحة، وإن كان محدقا (مدققا، ظ) لطيفا قيل له قضيب؛ فإن كان قصيرا قيل: أبتر؛ فإن كان قصره بحيث يحمل تحت الثياب ويشتمل عليه. وَطُئُوا: آماده سازید؛ وطنوا بالنّون كما في النسخة الخطية التي عندنا قوبلت على نسخة الرضي، و في نسخة الجامع الكافي و غيرها مما تلوناها عليك، يقال: وطن البلد. توطينا أى اتخذه محلا و مسكنا يقيم به، و وطن نفسه على الأمر و للأمر أى مهدها لفعله و ذلّلها وحملها عليه، قال سيار بن قصير الطائي.

حق شمشیرها را ادا کنید پهلوی دشمن را به خاک رسانید.

نکته ها

«وَطَّئُوا لِلْجُنُوب» این جمله اشاره به این است که ضربات خود را چنان محکم بر دشمن وارد سازید که با همان ضربات نخستین بر خاک بیفتد. گویی جایگاهشان را از پیش برای فرو غلتیدن و به خاک افتادن فراهم ساخته اید. (1)

حقوق شمشیرها را ادا کنند این مطلب کنایه از این است که آن چه سزاوار انجام دادن است به جا آورند و فعل «عطا» استعاره از کارهایی است که به وسیله شمشیرها در این راه انجام می شود. (2)

قتلگاه های خود را وطن پهلوهایشان قرار دهند کنایه از آن که بر کشته شدن در راه خدا تصمیم قطعی بگیرید و برای وقوع در ورطهٔ هولناک جنگ خود را آماده کنید. لازمه وطن گرفتن در جایی که پس از قتل در آن می افتد عزم جازم و اقدام لازم برای آن می باشد. (3)

3. ضربات محکم بر پیکر دشمن

وَ اذْمُرُوا أَنْفُسَكُمْ عَلَى الطَّعْنِ الدَّعْسِي وَ الضَّرْبِ الطَّلَحْفِي (4)

الطَّلَحْفِ: شديدترين ضربه؛ الطلخفيّ: بكسر الطاء وفتح اللام وسكون الخاء المعجمة، قال الجوهري في مادة «طلخف من الصحاح» ضرب طلخف بزيادة اللام مثال حبجر أى شديد.


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 9، ص201.

2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 7، ص92.

3) همان.

4) اذْمُرُوا: ترغیب و تحريض کنید؛ امر از ریشهٔ «زَمرَ» به معنای تهییج کردن و برانگیختن؛ اذمروا بالذال المعجمة اخت الدال المهملة، ذمره على الأمر بالتخفيف من باب نصر، و بالتشديد أيضا حصّه مع لوم ليجد فيه يقال: القائد يذمر أصحابه في الحرب أى يسمعهم المكروه ليشحذهم، ورأيتهم يتذامرون فى الحرب، و أقبل يتذمر أى يلوم نفسه على التفريط في فعله و هو ينشطها لئلا تفرط ثانية، وفلان يتذمم ويتذمّر ويرفع أذياله و يتشمّر، و هو ذمر من الأذمار: شجاع، قاله في الأساس و ذمرته أذمره ذمرا حثثته، ذمار اسم فعل للحضّ على الحرب و تذامر القوم أى حثّ بعضهم بعضا و ذلك في الحرب. الطعن: با شدت نیزه زدن فرو کردن نیزه در بدن دشمن؛ این واژه به صورت کنایی به معنای عیب جویی نیز به کار می رود. الدَّعْسِ: اثر؛ نشانه؛ از ریشهٔ «دَعس» به معنای پر کردن و گاه به معنای اثر گذاشت این واژه در جایی که نیزه ای در بدن دشمن فرو کنند و گویی جوف او را پر می کند و بر بدن او اثر می گذارد به کار رفته است؛ الدعسي: الدعس بالفتح فالسكون الدفع فى الأصل، ثمّ يستعمل فى الطعن و شدة الوطأ و الجماع قاله المرزوقي في شرحه على الحماسة قال العبّاس بن مرداس قال الجوهري في الصحاح. الدعس بالفتح: الأثر، يقال: رأيت طريقا دعسا أى كثير الاثار، و المدعاس الطريق الذى لينته المارّة و الدّعس الطعن و قد يكنّى به عن الجماع، ودعست الوعاء: حشوته، و المدعس: الرمح يدعس به، ويقال: المداعس الصم من الرمح، انتهى ما أردنا من نقل كلامه، يقال: بينهم مداعسة أي مطاعنة بالرماح، و في القاموس: الدّعس كالمنع حشو الوعاء و بما ذكرنا علمت أنّ الطعن بمعنى الضرب بالرماح فانّ الدعسى صفة للطعن و الدعس و الدواعس و المدعس والمداعس قد استعملت فى فصيح الكلام للرّماح فقط، وقد قال الأشتر في أبيات آت نقلها فاصبروا للطعان بالأسل السمر و ضرب يجرى به الأمثال و الأسل التحريك في الأصل نبات دقيق الأغصان تتخذ منه الغرابيل ويقال للرّماح الأسل على التشبيه و المستدق اللسان والذراع الأسلة.

خود را برای وارد کردن نیزۀ کاری و ضربتِ کارگر شمشیر تهییج کنید.

نکته ها

امام علیه السلام جنگجویان را به استفاده از تمام وسایل جنگی آن زمان ترغیب می کند آن هم استفاده ای در حد اعلی است و برای این کار باید خود را تهییج کنند و هیجان لازم را در درون خویش به وجود آورند؛ زیرا پیروزی از آن گروهی است که سخت تر می جنگد. (1)

مشابه

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا لَقيتُمْ فِئَةً فَاثْبُتُوا (2)ای کسانی که ایمان آورده اید، چون با گروهی برخورد می کنید پایداری ورزید.


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 9، ص 202.

2) انفال، 45

4. جلوگیری از داد و فریاد در جنگ

وَ أَمِيتُوا الْأَصْوَاتَ فَإِنَّهُ أَطْرَدُ لِلفشل (1)

فَشَلِ: اضطراب الفشل بالتحريک ضعف مع جبن مصدر من فشل الرجل من باب علم إذا جبن و ضعف و تراخي عند حرب أو شدّة. قال الفيومى فى مصباح المنير: فشل فشلا فهو فشل عن باب تعب و هو الجبان الضعيف القلب. تقول: دعى إلى القتال ففشل أى جبن، و ذهبت قوته فهو فشل.

صداها را در سینه حبس کنید که بیشتر از هر چیزی سستی را از شما دور می سازد.

نکته

در جنگ باید از صداها کاسته شود و زیاد فریاد نزنند؛ زیرا که داد و فریاد کردن از نشانه های ترس و سستی است و عدم آن علامت ثبات و مقاومت می باشد. (2)

مشابه

سخنان به عمر بن وهب در جنگ بدر خطاب به مشرکان در وصف یاران پیامبر: اً مَا تَرَوْنَهُمْ خُرْساً لَا يَتَكَلَّمُونَ يَتَلَمَّظُونَ تَلَمُّظَ الْأَفَاعِي مَا لَهُمْ مَلْجَأَ إِلَّا سُيُوفُهُمْ وَ مَا أَرَاهُمْ يُوَلُّونَ حَتَّى يُقْتَلُونَ، وَ لَا يُقْتَلُونَ حَتَّى يَقْتُلُونَ بِعَدَدِهِمْ، فَارْتَتُوا رَأْيَكُمْ (3)آیا نمی بینید که آن ها خاموشاند و سخن نمی گویند؛ گویی زبان خود را همچون زبان مار افعی در اطراف دهان می ی گردانند. آن ها هیچ پناهگاهی جز شمشیرهایشان ندارند و هرگز فرار نخواهند کرد تا کشته شوند و کشته نمی شوند تا از ما به تعداد خودشان به قتل برسانند. مطلب چنین است. حال هر تصمیمی می خواهید بگیرید.

5. اشاره به نفاق بنی امیه

فَوَ الَّذِي فَلَقَ الْحَبَّةَ وَبَرَأَ النَّسَمَةَ مَا أَسْلَمُوا وَ لَكِنِ اسْتَسْلَمُوا وَ أَسَرُّوا الْكُفْرَ فَلَمَّا وَجَدُوا أَعْوَاناً عَلَيْهِ أَظْهَرُوه (4)

بَرَأَ: آفرید.

النَّسَمَةَ: جانداران؛ به معنای انسان و گاه به معنای روح و گاه به هر موجود ذی روحی اطلاق می شود. ریشه اصلی آن «نسیم» به معنای وزش ملایم باد است

مَا أَسْلَمُوا: اسلام نیاوردند.

اسْتَسْلَمُوا: تظاهر به اسلام کردند

أَسَرُّوا: پنهان کردند.

وَجَدُوا: یافتند.

أَعْوَان: ياران.

أظهروه: آشکار کردند.


1) أَمِيتُوا الْأَصْوَاتَ: صداها را خاموش سازيد؛ إماتة الصوت: إخفاؤه. أطرد: طرد کننده تر؛ الطرد الإبعاد، تقول طردته فاطرد أي أبعدته فابتعد.

2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 7، ص93.

3) تفسیر قمی، ج2، ص262.

4) فَلَقَ: شکافت. الْحَبَّةَ: دانه.

سوگند به خدایی که دانه را شکافته و جانداران را آفریده که اینان اسلام نیاوردند، بلکه تسلیم شدند و کفر را در درون خود پنهان داشتند و چون یاورانی بر کفر خویش یافتند آن را آشکار نمودند.

نکته

در فتح مکه ابوسفیان اظهار اسلام کرد برای این که از آثار و عواقب شرک مصون بماند و لذا به زبان اظهار اسلام کرد اما در دل باور نداشت و هنگامی که یارانی پیدا کرد، کفر خود را آشکار نمود. (1)


1) قطره ای از دریا، ج1، ص108.

نامهٔ 17

اشاره

شناسنامه نامه

،تاریخ، زمان و مکان وقوع: هنگام نبرد صفین، سال 37 هجری

مخاطب: معاویه

علت مکاتبه: وصول نامه معاویه پس از شکست های پیاپی وی در صحرای صفین و تکرار تمنای ولایت شام

موضوع: سیاسی اعتقادی

هدف و نتیجه: پاسخگویی و رد شبهات تهمت ها (1)

پیشگفتار نامه

امام علیه السلام در این نامه از امور چهارگانه ای که نامۀ معاویه شامل آن بود، پاسخ داده است که در نامه بررسی شده است.


1) شناسنامه نهج البلاغه، ص161.

و من كتاب له علیه السلام إلى معاوية جوابا عن كتاب منه إليه:

وَ أَمَّا طَلَبُكَ إِلَى الشَّامَ فَإِنِّى لَمْ أَكُنْ لِأُعْطِيَكَ الْيَوْمَ مَا مَنَعْتُكَ أَمْسِ وَ أَمَّا قَوْلُكَ إِنَّ الْحَرْبَ قَدْ أَكَلَتِ الْعَرَبَ إِلَّا حُشَاشَاتِ أَنْفُسِ بَقِيَتْ أَلَا وَمَنْ أَكَلَهُ الْحَقُّ فَإِلَى الْجَنَّةِ وَ مَنْ أَكَلَهُ الْبَاطِلُ فَإِلَى النَّارِ وَ أَمَّا اسْتِوَاؤُنَا فِي الْحَرْبِ وَ الرِّجَالِ فَلَسْتَ بِأَمْضَى عَلَى الشَّكِّ مِنِّى عَلَى الْيَقِينِ وَ لَيْسَ أَهْلُ الشَّامِ بِأَحْرَصَ عَلَى الدُّنْيَا مِنْ أَهْلِ الْعِرَاقِ عَلَى الْآخِرَةِ وَ أَمَّا قَوْلُكَ إِنَّا بَنُو عَبْدِ مَنَافٍ فَكَذَلِكَ نَحْنُ وَلَكِنْ لَيْسَ أُمَيَّةُ كَهَاشِمٍ وَلَا حَرْبٌ كَعَبْدِ الْمُطَّلِبِ وَ لَا أَبُو سُفْيَانَ كَأَبِي طَالِبٍ وَلَا الْمُهَاجِرُ كَالطَّلِيقِ وَلَا الصَّرِيحُ كَاللَّصِيقِ وَلَا الْمُحِقِّ كَالْمُبْطِلِ وَلاَ الْمُؤْمِنُ كَالْمُدْغِلِ وَ لَبِئْسَ الْخَلْفُ خَلْفٌ يَتْبَعُ سَلَفاً هَوَى فِي نَارِ جَهَنَّمَ وَ فِي أَيْدِينَا بَعْدُ فَضْلُ النُّبُوَّةِ الَّتِي أَذْلَلْنَا بِهَا الْعَزِيزَ وَ نَعَشْنَا بِهَا الذُّلِيلَ وَ لَمَّا أَدْخَلَ اللَّهُ الْعَرَبَ فِي دِينِهِ أَفْوَاجاً وَ أَسْلَمَتْ لَهُ هَذِهِ الْأُمَّةُ طَوْعاً وَ كَرْهاً كُنْتُمْ مِمَّنْ دَخَلَ فِى الدِّينِ إِمَّا رَغْبَةً وَ إِمَّا رَهْبَةً عَلَى حِينَ فَازَ أَهْلُ السَّبْقِ بِسَبْقِهِمْ وَذَهَبَ اَلْمُهَاجِرُونَ الْأَوَّلُونَ بِفَضْلِهِمْ فَلَا تَجْعَلَنَّ لِلشَّيْطَانِ فِيكَ نَصِيباً وَ لَا عَلَى نَفْسِكَ سَبِيلاً. وَالسَّلَامُ.

1. پاسخ امام به ادعاهای معاویه

1. 1. سازش نکردن امام با معاویه درباره حکومت شام

«وَ أَمَّا طَلَبُكَ إِلَيَّ الشَّامَ فَإِنِّى لَمْ أَكُنْ لِأُعْطِيَكَ الْيَوْمَ مَا مَنَعْتُكَ أَمْسِ﴾ (1)

مَنَعْتُكَ أَمْسِ: دیروز تو را منع کردم.

اما [حکومت] شام که از من خواسته ای من کسی نیستم که آن چه دیروز به تو ندادم، امروز در اختیار گذارم.

نکته

امیرالمؤمنین که امام بر حق است نمی تواند کسی را بر مسند حاکمیت قرار دهد که نه اعتقادی به مبانی و اصول اسلامی دارد و نه تقیدی به ارزشها و دستورات الهی. (2)


1) طلبك إلى: رغبت و تمايل تو به من؛ قال في أقرب الموارد طلب إلى رغب، وقال الفاضل الشارح المعتزلى: يقال: «طلبت إلى فلان كذا و التقدير طلبت كذا راغبا إلى فلان كما قال تعالى في تسع آيات إلى فرعون» أى مرسلا، و في تعليقة نسخة خطية عندنا فسّرت العبارة هكذا: أي طلبك الشام قاصدا إلى بذلك، و سيأتي وجه آخر في بيان الإعراب.

2) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص 60.

1. 2. جنگ حق علیه باطل؛ نه جنگ اعراب

وَ أَمَّا قَوْلُكَ إِنَّ الْحَرْبَ قَدْ أَكَلَتِ الْعَرَبَ إِلَّا حُشَاشَاتِ أَنْفُسٍ بَقِيَتْ أَلَا وَ مَنْ أَكَلَهُ الْحَقُّ فَإِلَى الْجَنَّةِ وَ مَنْ أَكَلَهُ الْبَاطِلُ فَإِلَى النَّارِ (1) اما این که گفتی «جنگ، عرب را به کام خود فرو برده و از او جز نیمه جانی باقی نمانده» بدان کسی که در راه حق جان دهد، به سوی بهشت می رود و کسی که در راه باطل کشته شود، به سمت آتش می رود.

1. 3. فرض باطل معاویه در یکسان بودن با امام

وَ أَمَّا اسْتِوَاؤُنَا فِي الْحَرْبِ وَ الرِّجَالِ فَلَسْتَ بِأَمْضَى عَلَى الشَّرِّ مِنِّي عَلَى الْيَقِينِ (2)

اما این که گفتی «ما در جنگ و نفرات جنگی برابریم»، چنین نیست که تو در شک و من بر یقین گام می زنم.

1. 4. تفاوت یاران امام و یاران معاویه

وَ لَيْسَ أَهْلُ الشَّامِ بِأَحْرَصَ عَلَى الدُّنْيَا مِنْ أَهْلِ الْعِرَاقِ عَلَى الْآخِرَةِ و اهل شام بر دنیا آن اندازه حریص نیستند که اهل عراق به آخرت.

نکته

امام اشاره می کند که دو تفاوت در میان یاران من و طرفداران توست: این ها همراه امام عادلی می جنگند که به وظیفۀ خود یقین دارد و آن ها را در راه روشنی سیر می دهد در حالی که تو هدف روشنی نداری جز این که به مال و مقام برسی. (3)

مشابه

إِنْ تَكُونُوا فَإِنَّهُمْ يَأْلَمُونَ كَما تَأْلَمُونَ وَ تَرْجُونَ مِنَ اللَّهِ ما لا يَرْجُون (4)اگر شما درد کشید، آنان همان گونه که شما درد می کشید درد می کشند و حال آن که شما چیزهایی


1) حُشَاشَاتِ أَنْفُسِ: نیمه جان ها؛ جمع «حشاشه» به معنای نفس آخر و واپسین دم است؛ حشاشات: جمع حشاشة بالضم الحشاش و الحشاشة بقيّة الرّوح في المريض قال في الأساس: و ما بقى منه إلا حشاشة؛ وقال المرزوقي في الشرح: الحشاشة هي روح القلب، و رمق من حياة النفس وقد آذنت بالمفارقة، والمهجة خالصة النفس؛ وفي منتهى الأرب: حشاش بالضم كغراب بقیه جان در بیمار و جریح، حشاشه بالهاء کذلک.

2) اسْتِوَاؤُنَا: مساوات ما. أَمْضَی: محکم تر؛ نافذتر و مؤثرتر در اقدام و عمل؛ از مادۀ «مضی» به معنای عبور و گذر کردن.

3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 7، ص 216

4) نساء، 4.

از خدا امید دارید که آن ها امید ندارند و خدا همواره دانای سنجیده کار است.

2. تفاوت های میان امام و معاویه

2. 1. شرافت نسب

وَ أَمَّا قَوْلُكَ إِنَّا بَنُو عَبْدِ مَنَافٍ فَكَذَلِكَ نَحْنُ وَ لَكِنْ لَيْسَ أُمَيَّةُ كَهَاشِمٍ وَلَا حَرْبٌ كَعَبْدِ الْمُطَّلِبِ وَ لَا أَبُو سُفْيَانَ كَأَبِي طَالِبٍ اما این که گفتی «ما فرزندان عبد منافیم» ما نیز چنین هستیم لکن نه امیه چون هاشم است و نه حرب مانند عبدالمطلب و ابوسفیان کجا و ابوطالب کجا؟

نکته

معاویه با عبارت: «إِنَّا بَنُو عَبْدِ مَنَافٍ...» به یکسان بودن خودش با امام در شرافت و فضیلت اشاره می کند و این جمله از کلام او در حکم صغرای قیاس مضمر از شکل اول می باشد و کبرای آن در تقدیر چنین است عده ای که از یک خانواده باشند، هیچ کدامشان را بر دیگری فخر و مباهاتی نیست. (1)

2. 2. افتخار هجرت با پیامبر و نسب آشکار

وَ لَا الْمُهَاجِرُ كَالطَّلِيقِ وَلَا الصَّرِيحُ كَاللَّصِيقِ (2)

لصیق: چسبیده شده؛ کسی که خود را به افرادی منسوب می کند در حالی که از آنان نیست؛ کسی که نسب او روشن نیست و او را به شخص یا قبیله ای نسبت می دهند؛ مجاز اللصيق» أصل اللصيق: الدّعى في قوم الملصق بهم وليس منهم من قولك لصق الشيء بغيره من باب تعب لصقا و لصوقا لزق و قال في الأساس و من المجاز: فلان ملصق و لصيق، دعى.

مهاجر در راه خدا کجا و اسیر آزاد شده کجا؟ آن که نسبی صریح و آشکار دارد، کجا و آن که خود را به خاندانی بسته است کجا؟


1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 7، ص101.

2) طلیق: اسیری که با منت یا فدیه آزاد شده است؛ از ریشهٔ «طلاق» به معنای رهایی؛ الطلیق قال ابن الأثير في النهاية: و في حديث حنين: و خرج إليها و معه الطلقاء هم الذين خلّى عنهم يوم فتح مكة وأطلقهم و لم يسترقهم واحدهم طليق فعيل بمعنى مفعول و هو الأسير إذا طلق سبيله، و منه حديث الطلقاء من قريش والعتقاء من ثقيف كأنه ميز قريشا بهذا الاسم حيث هو أحسن حيث هو أحسن من العتقاء. صَرِيحُ: کسی که دارای حسب و نسب صحیحی است؛ به کسی گفته می شود که نسب او خالص و روشن باشد؛ الصريح: الخالص من كلّ شيء، قال الفيومي في المصباح: صرح الشيء بالضمّ صراحة وصروحة: خلص من تعلقات غيره فهو صريح، و عربی صريح خالص النسب والجمع صرحاء، وكلّ خالص صريح، و منه قول صريح و هو الذي لا يفتقر إلى إضمار أو تأويل.

نکته ها

اشاره به این که من از نخستین مهاجران از مکه به مدینه ام که همواره در خدمت پیغمبر اکرم بوده ام ولی تو و پدرت ابوسفیان همچنان در شرک و کفر در مکه ماندید تا روزی که مکه به وسیله لشکر اسلام فتح شد و پیامبر حکم آزادی تو و سایر اسیران را با گفتن «اذهبوا و انتم الطلقاء» صادر فرمود. (1)

شرافت علی علیه السلام از جهت سلامت و روشن بودن سلسله نسب است، برخلاف معاویه که نسبی ناسالم دارد و این فرق دو اعتبار و امتیاز دارد؛ چون پیوسته ملازم با طرفین بوده و نمی توان آن را انکار کرد. (2)

مشابه

هوَ الَّذِينَ آمَنُوا وَهَاجَرُوا وَ جَاهَدُوا فِي سَبيلِ اللَّهِ وَ الَّذِينَ آوَوْا وَ نَصَرُوا أُولئِكَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقًّا لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَرِزْقٌ كَرِيمٌ وَ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْ بَعْدُ وَهاجَرُوا وَ جَاهَدُوا مَعَكُمْ فَأُولئِكَ مِنْكُمْ وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى بِبَعْض فى كِتابِ الله (3)و کسانی که ایمان آورده و هجرت کرده و در راه خدا به جهاد پرداخته و کسانی که [مهاجران را] پناه داده و یاری کرده اند، آنان همان مؤمنان واقعی اند، برای آنان بخشایش و روزی شایسته ای خواهد بود. و کسانی که بعداً ایمان آورده و هجرت نموده و همراه شما جهاد کرده اند، اینان از زمره شمایند و خویشاوندان نسبت به یکدیگر [از دیگران] در کتاب خدا سزاوارترند. آری خدا به هر چیزی داناست.

2. 3. تفاوت ها در صفات و افعال دینی

وَ لَا الْمُحِقُّ كَالْمُبْطِل وَلَا الْمُؤْمِنُ كَالْمُدْغِل (4)

و نه اهل حق مانند اهل باطل و نه مؤمن چون مفسد


1) پیام امام امیرالمؤمنين، ج 9، ص218

2) قطره ای از دریا، ج1، ص117.

3) انفال، 74و 75.

4) مُبْطِل: باطل گرا. مدغل: مفسد؛ دغل کار؛ از ریشهٔ «دغل» به معنای فتنه و فساد است؛ المدغل: اسم فاعل من الإدغال، قال الجوهرى في الصحاح الدغل بالتحريك الفساد مثل الدّخل، يقال: قد أدغل في الأمر إذا أدخل فيه ما يخالفه و يفسده. و في النهاية الأثيرية: فيه يعني في الحديث اتخذوا دين الله دغلا أى يخدعون النّاس، وأصل الدغل الشجر الملتف الذى يكمن أهل الفساد فيه، وقيل: هو من قولهم أدغلت في هذا الأمر إذا أدخلت فيه ما يخالفه ويفسده و منه حديث عليّ عليه السّلام ليس المؤمن بالمدغل هو اسم فاعل من أدغل.

نکته

اشاره به این که نه تنها نسب ما بنی هاشم با نسب بنی امیه قابل قیاس نیست، صفات افعال ما نیز قابل مقایسه نیست ما همواره در راه حق گام برداشتیم و دودمان بنی امیه بر طريق باطل ما خالصانه به پیغمبر ایمان آوردیم ولی شما منافقانه اظهار ایمان کردید. (1)

2. 4. بدترین فرزندان

وَ لَبِئْسَ الْخَلْفُ خَلْفٌ يَتْبَعُ سَلَفاً هَوَى فِي نَارِ جَهَنَّمَ (2)

سَلَف: گذشته؛ قدیمی

هوی: سقوط کرد؛ از ریشهٔ «هوی» در اصل به معنای سقوط کردن از بلندی است و چون نتیجه آن هلاکت است گاهی به هلاکت نیز اطلاق می شود

بد فرزندی است آن که پیرو پدری است که در آتش دوزخ سرنگون گشته است!

نکته

امام، معاویه را تنها به انحراف اسلاف و جد پدرش نکوهش نمی کند بلکه تکیه سخن امام بر این است که این فرزند همان راه پدران را که اهل دوزخ اند، دنبال می کند. (3)

مشابه

إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَ نا عَلى أُمَّةٍ وَ إِنَّا عَلَى آثَارِهِمْ مُقْتَدُونَ (4)ما پدران خود را بر آیینی [و راهی] یافته ایم و ما از پی ایشان رهسپاریم.

2. 5. اشاره به موهبت بعثت و نبوت

وَ فِي أَيْدِينَا بَعْدُ فَضْلُ النُّبُوَّةِ الَّتِى أَذْلَلْنَا بِهَا الْعَزِيزَ وَ نَعَشْنَا بِهَا الذَّلِيلَ (5)


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 9، ص218

2) خَلْفٌ: جانشين. يَتْبَعُ: دنبال می کند.

3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 9، ص219.

4) زخرف، 23.

5) أَذللنا: خوار گرداندیم. نَعَشْنَا: بالا بردیم؛ از ریشهٔ «نعش» به معنای بالا بردن است و نعش میت را به این سبب نعش می گویند که دارای ارتفاعی است یا این که روی دست ها بلند می شود؛ در این جا منظور این است که افراد ذلیل اما با ایمان و پاکدل در سایه اسلام به عزت رسیدند؛ نعشنا: نعشه الله ينعشه من باب منع أى رفعه، قال الجوهري: لا يقال أنعشه الله، وسمّى سرير الميت نعشا لارتفاعه و إذا لم يكن عليه ميت محمول فهو سرير، قاله ابن الأثير في النهاية، وقال المرزوقي في شرحه على الحماسة (368): النعش شبيه بالمحفّة كان يحمل عليه الملك إذا مرض؛ ثم كثر حتى سمّى النعش الذي فيه الميت نعشا.

از این گذشته، ما را فضیلت نبوت است که با آن عزیز را ذلیل و ذلیل را بلند مرتبه ساختیم.

نکته

آن چه امیرالمؤمنین علیه السلام در این نامه از برابری ها بین دو انسان بیان فرموده، برگرفته از معیارهای فضیلت و رذیلت در اسلام است که ریشه در فطرت انسانی نیز دارد. (1)

مشابه

لَقَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ إِذْ بَعَثَ فِيهِمْ رَسُولاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ وَيُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَالْحِكْمَةَ وَ إِنْ كانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِي ضَلالٍ مُبين (2)به یقین، خدا بر مؤمنان منت نهاد [که] پیامبری از خودشان در میان آنان برانگیخت تا آیات خود را بر ایشان بخواند و پاکشان گرداند و کتاب و حکمت به آنان بیاموزد، قطعاً پیش از آن در گمراهی آشکاری بودند.

3. اعراب تسلیم در برابر اسلام

وَ لَمَّا أَدْخَلَ اللَّهُ الْعَرَبَ فِي دِينِهِ أَفْوَاجاً وَ أَسْلَمَتْ لَهُ هَذِهِ الْأُمَّةُ طَوْعاً وَ كَرْهاً (3)

آن گاه که خداوند عرب را گروه گروه به دین خود وارد کرد و این امت از روی رضا یا به اجبار اسلام آورد.

مشابه

إِنَّا فَتَحْنَا لَكَ فَتْحاً مبيناً لِيَغْفِرَ لَكَ اللَّهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَ مَا تَأَخَّرَ وَ يُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكَ وَيَهْدِيَكَ صِراطاً مُسْتَقِيماً وَ يَنْصُرَكَ اللَّهُ نَصْراً عَزيزاً (4)ما تو را پیروزی بخشیدیم [چه] پیروزی درخشانی تا خداوند از گناه گذشته و آینده تو درگذرد و نعمت خود را بر تو تمام گرداند و تو را به راهی راست هدایت کند و تو را به نصرتی ارجمند یاری نماید. إذا جاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَالْفَتْحُ وَ رَأَيْتَ النَّاسَ يَدْخُلُونَ فى دينِ اللَّهِ أَفْوا جان فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ وَ اسْتَغْفِرْهُ إِنَّهُ كَانَ تَوَّاباً (5)چون یاری خدا و پیروزی فرارسد و ببینی که مردم دسته دسته در دین خدا در آیند پس به ستایش پروردگارت نیایشگر باش و از او آمرزش خواه که وی


1) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص61

2) آل عمران، 164

3) طَوعاً: از روی رغبت. گزها: از روی اکراه.

4) فتح، 1 تا 3.

5) نصر، 1 تا 3.

همواره تو به پذیر است.

4. یکسان نبودن نحوه پذیرش اسلام

كُنْتُمْ مِمَّنْ دَخَلَ فِى الدِّينِ إِمَّا رَغْبَةً وَ إِمَّا رَهْبَةً عَلَى حِينَ فَازَ أَهْلُ السَّبْقِ بِسَبْقِهِمْ وَ ذَهَبَ الْمُهَاجِرُونَ الْأَوَّلُونَ بِفَضْلِهِمْ (1)

فاز: نایل گشت.

أَهْلُ السَّبق: سبقت جويان.

شما از آن کسان بودید که یا به خاطر رغبت به دنیا یا از بیم جان اسلام آوردید و آن هنگامی بود که پیشی گرفتگان به اسلام به سبب پیشی گرفتنشان رستگار شده بودند و مهاجران نخستین بهره خود را از فضیلت برده بودند.

مشابه

وَ السَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَالْأَنْصَارِ وَالَّذِينَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسَانٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ (2)و پیشگامان نخستین از مهاجران و انصار و کسانی که با نیکوکاری از آنان پیروی کردند خدا از ایشان خشنود و آنان [نیز] از او خشنودند. وَ آخَرينَ مِنْهُمْ لَمَّا يَلْحَقُوا بِهِم (3)و نیز بر جماعت هایی دیگر از ایشان که هنوز به آن ها نپیوسته اند.

5. نصیحت مشفقانه امام به معاویه

فَلَا تَجْعَلَنَّ لِلشَّيْطَانِ فِيكَ نَصِيباً وَ لَا عَلَى نَفْسِكَ سَبِيلًا وَ السَّلَامُ (4) پس برای شیطان در وجود خویش نصیبی قرار مده و او را بر خود مسلط نساز. والسلام.

نکته ها

اشاره به این که با این سخنان خود را فریب می دهی و با این مقایسه های نابه جا شیطان را بر خود مسلط می سازی و در نتیجه موقعیت خویش را فراموش می کنی و می خواهی بر جای پیامبر اکرمصلى الله عليه وسلم تکیه زنی کاری که دنیا و آخرت تو را تباه خواهد کرد. (5)


1) رَغْبَةً: از روی رغبت؛ رغبة: بالفتح فالسكون مصدر من قولك رغب فيه من باب علم إذا أراده بالحرص عليه و أحبّه. رَهْبَةً: از روی ترس رهبة كالرغبة أى الخوف مصدر رهب الرّجل منه من باب علم إذا خاف منه.

2) توبه، 100

3) جمعه، 3.

4) فَلَا تَجْعَلَنَّ: قرار مده

5) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 7، ص224.

این که سلطه شیطان را در وجود خود نپذیرد کنایه از این است که تحت تأثیر شیطان قرار نگیرد و باب وسوسه های آن را بر روی خود ببندد و این یک روانشناسی روشن از شخصیت معاویه است که عملاً شیطان را در نفس خویش پذیرا گشته و به سلطة جهنمی او سر سپرده است. (1)

بحث تاریخی

معاویه برای جهان اسلام نقشه شومی طراحی کرده بود. او می خواست کشور اسلام را تجزیه کند و بخشی از آن را خود متصرف شود و بخش دیگر را به امیرالمؤمنین علیه السلام واگذارد. امیرالمؤمنین علیه السلام هرگز راضی نشد که جهان اسلام تجزیه شود و حکومت های متعددی پدید آید این همان نقشه ای بود که بعدها از سوی دولت کفر طراحی شد و جهان پهناور اسلام به صورت کشورهای کوچکی درآمد تا هرگز به صورت کشوری مقتدر اداره نشود و برای سردمداران کفر خطری نداشته باشد.

تجزيه جهان اسلام و تشکیل دولت های محلی میراثی است که طراح آن معاویه بود. بعد از شهادت امام امر دایر بود بر این که معاویه بر بخشی از جهان اسلام حکومت کند و امام مجتبی اسلام بر بخش دیگر اما امام مجتبی اسلام هرگز به تجزیه جهان اسلام و تنش دائمی راضی نشد؛ همان چیزی که امیرالمؤمنین علیه السلام به آن راضی نشده بود.

اگر امر دایر شود بین تجزیۀ جهان اسلام و کناره گیری پیشوایان واقعی و متعهدین به اسلام، آن هایی که حقیقتاً اقتدار امت اسلامی را خواهان اند راه دوم را انتخاب می کنند و آنان که از غیرت اسلامی محروماند راه اول را می روند. (2)


1) قطره ای از دریا، ج1، ص119.

2) اندیشه های سیاسی تربیتی علوی، ج1، ص82.

نامه 18

اشاره

شناسنامه نامه

تاریخ زمان و مکان وقوع: پس از نبرد جمل در کوفه، سال 36 هجری

مخاطب: عبدالله بن عباس (فرماندار بصره)

علت مکاتبه: بدرفتاری ابن عباس با قبیله بنی تمیم

موضوع: اخلاقی، سیاسی

هدف و نتیجه: ارشاد حکومتی و هشدار؛ اصلاح رفتار ناپسند ابن عباس (1)

پیشگفتار نامه

نقل شده است که وقتی ابن عباس از طرف امیرالمؤمنین علیه السلام به ولایت بصره مأموریت یافته بود، با مردم آن جا بنای بدرفتاری را گذاشت؛ زیرا آن ها در جنگ جمل از دشمنان امام و پیروان طلحه و زبیر و عایشه بودند؛ بنابراین ابن عباس نسبت به آنان تندی را آغاز کرد و ایشان را از خود دور کرد و با یادآوری جنگ جمل آن ها را مورد طعن و سرزنش قرار داد تا آن جا که آنان را پیروان شتر و یاران عسکر که نام شتر عایشه بود و نیز حزب شیطان می نامید. این امر بر عده ای از بنی تمیم که از شیعیان حضرت بودند از قبیل حارثة بن قدامه گران آمد لذا حارثة نامه ای به شکایت از ابن عباس برای امام علیه السلام نوشت.


1) شناسنامه نهج البلاغه، ص147.

و من كتاب له علیه السلام إلى عبد الله بن عباس و هو عامله على البصرة:

وَاعْلَمْ أَنَّ الْبَصْرَةَ مَهْبِطُ إِبْلِيسَ وَمَغْرِسُ الْفِتَنِ فَحَادِتْ أَهْلَهَا بِالْإِحْسَانِ إِلَيْهِمْ وَ أَحْلُلْ عُقْدَةَ الْخَوْفِ عَنْ قُلُوبِهِمْ وَ قَدْ بَلَغَنِى تَنَمُّرُكَ لِبَنِي تَمِيمٍ وَ غِلْظَتُک عَلَيْهِمْ وَ إِنَّ بَنِي تَمِيمٍ لَمْ يَغِبْ لَهُمْ نَجْمٌ إِلا طَلَعَ لَهُمْ آخَرُ وَ إِنَّهُمْ لَمْ يُسْبَقُوا بِوَغْمٍ فِي جَاهِلِيَّةٍ وَ لَا إِسْلَامِ وَ إِنَّ لَهُمْ بِنَا رَحِماً مَاسَّةً وَ قَرَابَةً خَاصَّةً نَحْنُ مَأْجُورُونَ عَلَى صِلَتِهَا وَ مَأْزُورُونَ عَلَى قَطِيعَتِهَا فَارْبَعْ أَبَا الْعَبَّاسِ رَحِمَكَ اللَّهُ فِيمَا جَرَى عَلَى لِسَانِكَ وَ يَدِكَ مِنْ خَيْرٍ وَ شَرٌّ فَإِنَّا شَرِيكَانِ فِي ذَلِكَ وَ كُنْ عِنْدَ صَالِحٍ ظَنِّى بِكَ وَ لَا يَفِيلَنَّ رَأْيِي فِيكَ. وَالسَّلَامُ.

1. بصره محل رویش فتنه ها

وَ اعْلَمْ أَنَّ الْبَصْرَةَ مَهْبِطُ إِبْلِيسَ وَ مَغْرِسُ الْفِتَنِ (1)

بدان که بصره جایگاه فرودِ شیطان و کشتگاه فتنه هاست.

نکته ها

اشاره به این که آن جا اقوام گوناگونی زندگی می کنند که هم با یکدیگر مشکل دارند و هم با بیرون این سرزمین و به همین دلیل طلحه و زبیر و عایشه آن جا را برای فتنه انگیزی علیه امام انتخاب کردند. (2)

امام علیه السلام در اول نامه، بصره را فرودگاه شیطان نامید و این مطلب اشاره به فرود آمدن شیطان از بهشت در آن جا و کنایه از آن است که به این دلیل آن جا مبدأ اندیشه های باطل و افکار فاسد است که از ابلیس در آن جا به وجود آمده و لازمه اینگونه افکار برانگیختن فتنه و آشوب است. (3)


1) مَهْبِطُ: جایگاه؛ بكسر الباء کمجلس: موضع الهبوط يقال: هبط هبوطا من باب ضرب أي انحدر و نزل. مَغْرِسُ: کشتزار؛ در اصل به معنای محل غرس درختان است؛ سپس به محل پیدایش هر امری اطلاق شده است؛ و مغرس: كمجلس أيضا موضع الغرس، يقال: غرس الشجر غرسا من ذلك الباب أيضا أى أثبته في الأرض، ويبنى اسما الزمان والمكان من الثلاثى الصحيح المجرّد على وزن مفعل بكسر العين إذا كانت عين مضارعه مكسورة، و على مفعل بفتح العين إذا كانت عين المضارع مضمومة أو مفتوحة إلّا إحدى عشرة لفظة أتت بكسر العين مع أنّ مضارعها مضموم؛ فالضابطة قائلة بأنّ المهبط و المغرس على وزن مفعل بالكسر، ففتح العين فيهما كما اختاره الشيخ محمد عبده ليس بصحيح، و نسختنا التي قوبلت على نسخة الرضى مشكولة بالكسر فيهما.

2) پیام امام امیرالمؤمنين، ج 7، ص231.

3) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 7، ص 107.

مشابه

و لا تَسْتَوِي الْحَسَنَةُ وَ لاَ السَّيِّئَةُ ادْفَعْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِي بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُ عَدَاوَةٌ كَأَنَّهُ وَلِيٌّ حَمِيمٌ وَ ما يُلَقَّاهَا إِلَّا الَّذِينَ صَبَرُوا وَ ما يُلَقَّاها إِلا ذُو حَظٍّ عَظیم (1)و نیکی با بدی یکسان نیست [بدی را] به آن چه خود بهتر است دفع کن؛ آن گاه کسی که میان تو و میان او دشمنی است گویی دوستی یکدل می گردد * و این [خصلت] را جز کسانی که شکیبا بوده اند نمی یابند و آن را جز صاحب بهرهای بزرگ نخواهد یافت. قَالَ على علیه السلام: عَاتِبْ أَخَاكَ بِالْإِحْسَانِ إِلَيْهِ وَ ارْدُدْ شَرَّهُ بِالْإِنْعَامِ عَلَيْهِ (2)برادرت را با نیکی به او سرزنش کن و شرّش را با بخشش به او بازگردان.

وَ قُلْنَا اهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ (3)و فرمودیم فرود آیید، شما دشمن یکدیگرید. استعاره

مستعار: مغرس

مستعار منه: فتنه

مستعارله: بصره

جامع: واژۀ «مغرس» را که به معنای رویشگاه درخت است برای بصره استعاره آورده است به اعتبار این که آن جا محل روییدن فتنه های بسیاری است.

2. توصیه به رفتار اخلاقی با مردم بصره

اشاره

فَحَادِتْ أَهْلَهَا بِالْإِحْسَانِ إِلَيْهِمْ وَاحْلُلْ عُقْدَةَ الْخَوْفِ عَنْ قُلُوبِهِمْ (4)

عُقْدَةَ: گره

با مردم آن به نیکی رفتار کن و ترس و ناامنی را از دلشان برطرف ساز.


1) فصلت، 34و 35.

2) نهج البلاغه، کلمه قصار 158

3) بقره، 36

4) حَادِث: روشن ساز؛ صیغه امر از «محادثه» به معنای مراقبت و بررسی و زدودن زنگار است؛ حادث أهلها بالاحسان إليهم أى تعاهدهم تعدهم به، قال ابن الأثير فى النهاية فى حديث الحسن حادثوا هذه القلوب بذكر الله [فإنّها سريعة الدثور أى اجلوها به و اغسلوا الدرن عنها و تعاهدوها بذلك كما يحادث السيف بالصقال، ففى المقام أمره الأمير عليه السّلام أن يجلو قلوب أهلها و يغسل درن الأحقان و الضغائن ورين الوساوس الموذية المودية عنها بصقال الاحسان و ماء البرّ. احْلُلْ: باز کن.

نکته

وجود دلهره و احساس ناامنی در دل ها عامل بزرگی برای گسترش سوءظن و راهی برای توسعه اختلافات و وقوع جرائم و مفاسد است. (1)

مشابه

ادْفَعْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِي بَيْنَكَ وَبَيْنَهُ عَدَاوَةٌ كَأَنَّهُ وَلِيٌّ حَمِيمٌ (2)[بدی را] به آن چه خود بهتر است دفع کن؛ آن گاه کسی که میان تو و میان او دشمنی است، گویی دوستی یکدل می گردد. وَ لا تَسْتَوِي الْحَسَنَةُ وَ لاَ السَّيِّئَةُ ادْفَعْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِي بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُ عَدَاوَةٌ كَأَنَّهُ وَلِيٌّ حَمِيمٌ وَ ما يُلَقَّاهَا إِلَّا الَّذِينَ صَبَرُوا وَ ما يُلَقَّاها إلا ذُو حَظِّ عَظیم (3)و نیکی با بدی یکسان نیست [بدی را] به آن چه خود بهتر است دفع کن؛ آن گاه کسی که میان تو و میان او دشمنی است گویی دوستی یکدل می گردد * و این [خصلت] را جز کسانی که شکیبا بوده اند نمی یابند و آن را جز صاحب بهره ای بزرگ، نخواهد یافت. قَالَ على السلام: عَاتِبْ أَخَاكَ بِالْإِحْسَانِ إِلَيْهِ وَ ارْدُدْ شَرَّهُ بِالْإِنْعَامِ عَلَيْهِ (4)امام على علیه السلام فرمود: برادرت را با نیکی به او سرزنش کن و شرّش را با بخشش به او بازگردان استعاره

مستعار: عقده

مستعار منه ترس

مستعارله: سختی و آزردگی

جامع: واژۀ «عقده» را که به معنای گره است استعاره از سختی و آزردگی بسیار آورده است که ترس از مخالفت با بیعت آن حضرت بر روحیه آن ها وارد می کند

توصیف قبیله بنی تمیم

3. 1. دارای شخصیت های برجسته

وَ قَدْ بَلَغَنِي تَنَمُّرُكَ لِبَنِي تَمِيمٍ وَ غِلْظَتُكَ عَلَيْهِمْ وَ إِنَّ بَنِي تَمِيمٍ لَمْ يَغِبْ لَهُمْ نَجْمٌ إِلَّا


1) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص 63

2) فصلت، 34.

3) فصلت، 34 و 35.

4) نهج البلاغه، کلمه قصار 158.

طَلَعَ لَهُمْ آخَرُ (1)

به من خبر رسیده که با بنی تمیم درشتی کرده ای و از در خشونت در آمده ای. بنی تمیم جمعیتی هستند که هرگاه دلاوری از میانشان می میرد سلحشور دیگری جایش را می گیرد.

نکته

تبدیل حالت دشمنی و عناد به دوستی و اعتماد و تغییر دادن صحنه های تضاد و درگیری به وحدت و انسجام هنر بزرگی است که حاکم اسلامی باید از آن به خوبی بهره مند باشد. (2)

مشابه

وَ لَوْ كُنْتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِک (3)و اگر تندخو و سخت دل بودی، قطعاً از پیرامون تو پراکنده می شدند. استعاره

مستعار: نجم

مستعار منه: روشنگری و هدایت مستعارله شخص بزرگ

جامع: سید قوم و بزرگ یک جمعیت نقش روشنگر و هادی دارد که مردم به وسیله او راهنمایی می شوند و در انتخاب راه های صحیح و درست به او و اندیشه هایش اقتدا می کنند؛ همان گونه که از ستارگان برای راهنمایی و روشنگری استفاده می کردند.

3. 2. شجاعت

وَ إِنَّهُمْ لَمْ يُسْبَقُوا بِوَغْمٍ فِي جَاهِلِيَّةٍ وَ لَا إِسْلَامِ (4)


1) تَنَمُّرُک: بدخویی و بدرفتاری تو؛ النمر سبع معروف أصغر من الأسد و أخبث و أجرأ منه و هو منقط الجلد نقطا سودا و بيضا سمّى به للنمر التي فيه و منه النمرة بفتح النون و كسر الميم و هي كساء فيه خطوط بيض و سود تلبسه الأعراب. غلظتک: خشونت تو.

2) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص63.

3) آل عمران، 159.

4) لَمْ يُسْبَقُوا: کسی از آن ها سبقت نگرفته. وَغْمِ جنگ؛ این واژه هم به معنای جنگ آمده و هم به معنای کینه؛ و غم الوغم بالفتح فالسكون: الحرب و القتال الترة و الذحل الثقيل و الحقد الثابت فى الصدر، قال ابن الأثير المتوفّى «606 ه ق ) فى وغم من النهاية: وفي حديث على عليه السّلام: «إنّ بني تميم لم يسبقوا بوغم فى جاهلية و لا اسلام (الوغم الترة و جمعها أوغام)، و وغم عليه بالكسر أي حقد و تو غم إذا اغتاظ. انتهى.

کسی در زمان جاهلیت و اسلام در نبرد بر ایشان پیشی نگرفته است.

نکته

یکی از خصوصیات بنی تمیم آن بود که آن ها چون مرد می باشخصیت و بلندپرواز بودند هیچ گونه آزاری را بر خود هموار نمی کردند بلکه چه در دوران جاهلیت و چه در زمان اسلام در مقابل کوچکترین آزاری به جوش و خروش و فریاد در می آمدند و انتقام خود را می گرفتند و در این امر کسی بر آنان تقدم نداشت. (1)

3. 3. خویشاوندی با امام

وَ إِنَّ لَهُمْ بِنَا رَحِماً مَاسَّةً وَ قَرَابَةً خَاصَّةً نَحْنُ مَأْجُورُونَ عَلَى صِلَتِهَا وَ مَأْزُورُونَ عَلَى قَطِيعَتِهَا (2)

اربع: مدارا کن؛ از ریشهٔ «ربوع» به معنای مدارا کردن و خویشتنداری نمودن؛ اربع بالباء الموحدة قال الجوهري: ربع الرّجل يربع من باب منع، إذا وقف و تحبّس و منه قولهم اربع علی نفسک و اربع علی ظلعک أی ارفق بنفسک و كف، و في نسخة مخطوطة من النهج جاءت الكلمة بالتاء المثناة (ارتع) وكأنها مصحفة.

اینان را با ما پیوند خویشاوندی شدید و قرابتی خاص است که اگر آن را پاس داریم، پاداش گیریم و اگر پاس نداریم، مؤآخذه شویم.

نکته

تکلیف به صله رحم و تحریم قطع رابطه با خویشاوندان و تأکید بسیار اخلاقی بر ارتباط عاطفی و انسانی هرچه بیشتر بین خویشاوندان از شاخصه های مثبت و ارزنده اخلاق اسلامی است. (3)

مشابه

هوَ الَّذِينَ يَصِلُونَ ما أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ وَيَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ وَيَخافُونَ سُوءَ الْحِسَابِ (4)و


1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 7، ص108.

2) رَحِماً مَاسَّةً: خویشاوندی متصل؛ «ماسه» به معنای نزدیک و قریب است؛ از ریشهٔ «مس» به معنای تماس؛ رحما: قال الراغب في المفردات: الرّحم رحم المرأة و منه استعير الرّحم للقرابة لكونهم خارجين من رحم واحدة يقال: رحم و رحم، قال تعالى: وَ أَقْرَبَ رُحْماً، انتهى، وفى الأساس للزمخشري: وقعت النطفة في الرحم هو الذي يصوّركم في الأرحام و هی منبت الولد و وعاؤه في البطن وبينهما رحم. مَأزُورُونَ: گناهکاران؛ از ریشهٔ «وزر» به معنای گناه؛ مأزورون من الوزر فأصله موزورون بالواو إلّا أنّه عليه السّلام قال: مأزورون طلبا للمطابقة بين مأجورين و مأزورين و نحوه قوله عليه السّلام لأشعث بن قيس إن صبرت جری علیک القدر و أنت مأجور و إن جزعت جری علیک القدر و أنت مأزور و سيأتي في الحكمة 291

3) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص64.

4) رعد، 21.

آنان که آن چه خدا به پیوستنش فرمان داده، می پیوندند و از پروردگارشان می ترسند و از سختی حساب بیم دارند.

فَهَلْ عَسَيْتُمْ إِنْ تَوَلَّيْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ وَتُقَطِّعُوا أَرْحَامَكُم (1)و کسانی که پیمان خدا را پس از بستن آن می شکنند و آن چه خدا به پیوستن آن فرمان داده، می گسلند و در زمین فساد می کنند. وَاتَّقُوا اللَّهَ الَّذى تَسائَلُونَ بِهِ وَ الْأَرْحَامَ إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلَيْكُمْ رقیبا (2)و از خدایی که به [نام] او از همدیگر درخواست می کنید پروا نمایید و زنهار از خویشاوندان مبرید که خدا همواره بر شما نگهبان است. وَيَقْطَعُونَ مَا أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ يُوصَل (3)همانانی که پیمان خدا را پس از بستن آن می شکنند.

4. دستور به مدارا و خویشتن داری

فَارْبَعْ أَبَا الْعَبَّاسِ رَحِمَكَ اللَّهُ فِيمَا جَرَى عَلَى لِسَانِكَ وَيَدِكَ مِنْ خَيْرٍ وَشَرِّ فَإِنَّا شَرِيكَانِ ای ابوالعباس، خدایت رحمت کند در آن چه از نیکی و بدی بر دست و زبانت جاری می شود مدارا نما که ما هر دو در آن شریکیم. نکته

امام در دستوری که دربارۀ مدارا کردن با مخالفان می دهد به این نکته اشاره می فرماید:

که تو نماینده منی و هر کاری از تو سر زند هم به حساب تو می نویسند و هم به من؛ بنابراین باید کاملاً مراقب باشی. (4)

5. مراقبت از حسن ظن امام

فِي ذَلِكَ وَ كُنْ عِنْدَ صَالِحٍ ظَنِّی بِكَ وَ لَا يَفِيلَنَ رَأْيِي فِيكَ وَ السَّلَامُ (5)

چنان کن که گمان نیک من به تو همچنان باقی باشد و کاری مکن که نظرم دربارۀ تو برگردد. والسلام.


1) رعد، 22

2) نساء، 1.

3) بقره، 27.

4) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 7، ص234.

5) صَالِحٍ ظَنِّى: حسن ظن من. لَا يَفِيلَنَ: هرگز ضعیف و سست نشود؛ از ریشهٔ «فیل» به معنای نادرست یا ضعیف بودن؛ لا يفيلن: فال رأيه يفيل فيالة و فيولة من باب ضرب أخطأ وضعف، وفيل رأيه تفييلا: قبّحه و ضعفه و خطاه، ورجل فائل الرأى وفيل الرأى أى ضعيفة.

نکته

نگاه اولیه امیرالمؤمنین علیه السلام به افرادی که از طرف او منصوب می شوند نگاه مثبت و بر اساس حسن ظن است مگر آن که رفتارهای ناشایست آنان نظر حضرت را تغییر دهد. (1)

بحث تاریخی: سیمای بصره

بصره یکی از شهرهای اسلامی است که در دوران خلافت عمر سال 18 هجری بنا شده است. این شهر در ساحل شط العرب واقع در کشور عراق و مقابل خرمشهر است. نخلستان های آن مهم و منابع نفتی آن سرشار است، برخلاف کوفه که با هدف نظامی گری بر سر کار آمد و در حکم یک پادگان برای ارتش اسلام بود بصره با هدف تجارت به وجود آمد و مردمی که از سرزمین حجاز به آن جا مهاجرت کردند در پی آب و هوا و زمین و امکانات مادی بودند و این شهر به لحاظ اقتصادی و علمی و فرهنگی رونق یافت. مردم شهر بصره به لحاظ سیاسی و اعتقادی ضعیف بودند کوفه هم نقاط قوت و هم نقاط ضعف داشت ولی بصره یا نقطه قوتی نداشت یا اگر داشت قابل قیاس با نقاط ضعفش نبود.

حمایت های بی دریغ مردم بصره از طلحه و زبیر و عایشه و مخالفت سرسختانه آن ها با حکومت نوپای علوی لکه ننگی است بر دامن بصره که هرگز زدوده نشده است.

بصره که از موقعیت طبیعی و جغرافیایی ویژه ای برخوردار بود، اگر قدرشناس می بود و فرصت را غنیمت می شمرد می توانست مرکزی برای فرهنگ و تمدن اسلامی باشد و همچون ستاره ای پر فروغ بدرخشد. امام علی علیه السلام ضمن انتقادهای تند و کوبنده ای که بر ر آنان باریده، سعی کرده است جایگاه اصلی آن را معرفی کند و آنان را به راه راست آورد و از افراط و تفریط برحذر دارد.

اما با کمال گشاده رویی خطایشان را بخشوده و راه را برای بیداری و آگاهی آنان و جبران گذشته از فرمانروای خود یعنی ابن عباس انتظار داشت که سیره پسندیده علوی را دنبال کند و بصره را به سوی طغیان و سرکشی سوق ندهد.

امام با روشن بینی الهی و آسمانی خود عیب های کوچک و بزرگ بصره را می دید و هرگز قصد انتقام نداشت بلکه می کوشید مردم آن را متوجه نقاط قوت خود سازد و آن ها را اصلاح کند و به سوی نیک نامی سوق دهد. (2)


1) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص64.

2) اندیشه سیاسی تربیتی علوی در نامه های نهج البلاغه، ج 2، ص116.

شناسنامه نامه

اشاره

تاریخ زمان و مکان وقوع: پس از نبرد جمل در کوفه، سال 36 هجری مخاطب زیاد بن ابیه

علت مکاتبه: وصول اخبار حاکی از خیانت

موضوع: سیاسی

هدف و نتیجه: هشدار و تحذیر نسبت به خیانت در بیت المال (1)

پیشگفتار نامه

از نامه های آن حضرت است به زیاد بن ابیه زمانی که در حکومت بصره جانشین عبد الله بن عباس بود و عبد الله در آن وقت از جانب حضرت بر بصره و نواحی اهواز و فارس و کرمان حکمران بود از این نامه استفاده می شود که زیاد قصد خیانت در بیت المال و طفره رفتن در پرداخت تمام خراج را داشت امام باخبر شد و این نامه را برای او نوشت.


1) شناسنامه نهج البلاغه، ص148.

و من كتاب له علیه السلام إلى زياد ابن أبيه و هو خليفة عامله عبد الله بن عباس على البصرة و عبد الله عامل أمير المؤمنين (عليه السلام) يومئذ عليها و على كور الأهواز و فارس و کرمان و غیرها:

وَإِنِّي أَقْسِمُ بِاللَّهِ قَسَماً صَادِقاً لَئِنْ بَلَغَنِي أَنَّكَ خُنْتَ مِنْ فَيْءِ الْمُسْلِمِينَ شَيْئاً صَغِيراً أَوْ كَبِيراً لَأَشُدَّنَّ عَلَيْكَ شَدَّةً تَدَعُكَ قَلِيلَ الْوَفْرِ ثَقِيلَ الظَّهْرِ ضَئِيلَ الْأَمْرِ. وَالسَّلَامُ.

1. هشدار شدید به متخلفان

وَ إِنِّي أُقْسِمُ بِاللَّهِ قَسَماً صَادِقاً لَئِنْ بَلَغَنِي أَنَّكَ خُنْتَ مِنْ فَيْءِ الْمُسْلِمِينَ شَيْئاً صَغِيراً أَوْ كَبِيراً لَأَشُدَّنَّ عَلَيْكَ شَدَّةً تَدَعُكَ قَلِيلَ الْوَفْرِ ثَقِيلَ الظَّهْرِ ضَئِيلَ الْأَمْرِ. وَالسَّلَامِ. (1)

تَدَعُ: رها کند؛ واگذارد؛ از مادۀ «وَدَعَ» که واو آن در مضارع حذف می شود.

الْوَفِّر: مال و ثروت؛ وفور؛ وافر از همین ماده است.

ضَئِيلَ: کم اهمیت؛ بی مقدار؛ کوچک.

به خدا سوگند می خورم سوگند صادقانه اگر به من خبر رسد که در بیت المال مسلمانان در مالی اندک یا زیاد خیانت ورزیده ای چنان بر تو سختگیری کنم که تو را تهیدست و سنگین بار و ذلیل و پست کند! والسلام.

نکته ها

امام به او صریحاً نفرمود که تو خیانت کرده ای بلکه سخن را به نحو مشروط بیان کرد: «اگر باخبر شوم که مرتکب چنین خیانتی شده ای»؛ زیرا اگر صریحاً بیان کند، فرد جسورتر می شود. (2)

شدت عمل و سختگیری حاکم اسلامی نسبت به کارگزاران در صورت بروز خیانت، هشدار به همه کسانی است که زمینه خیانت در آن ها دیده می شود و در حقیقت نوعی پیشگیری از جرم است. (3)


1) خُنْتَ: خیانت کرده ای؛ از ماده «خانَ، يَخونُ». فيء: غنیمت و هر مالی که به بیت المال مسلمین متعلق باشد.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 9، ص248.

3) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص68.

نامه 21

اشاره

شناسنامه نامه

تاریخ زمان و مکان وقوع: پس از نبرد جمل در کوفه، سال 36 هجری مخاطب زیاد بن ابیه

علت مکاتبه: ارشاد و راهنمایی

موضوع: اخلاقی، اقتصادی

هدف و نتیجه: هشدار درباره اسراف و سفارش به میانه روی (1)

پیشگفتار نامه

امام علی علیه السلام سعد را که از آزاد شدگان حضرت بود مأمور کرد که به بصره برود و اموالی را که در خزانه بصره بود به کوفه بیاورد میان سعد و زیاد گفت وگو و نزاعی بود. هنگامی که سعد به کوفه آمد از رفتار زیاد شکایت کرد و حضرت این نامه را به زیاد نوشت.


1) شناسنامه نهج البلاغه، ص149.

و من كتاب له علیه السلام الى زياد ايضا:

فَدَعِ الْإِسْرَافَ مُقْتَصِداً وَ اذْكُرْ فِي الْيَوْمِ غَداً وَ أَمْسِكْ مِنَ الْمَالِ بِقَدْرِ ضَرُورَتِكَ وَ قَدِّمِ الْفَضْلَ لِيَوْمِ حَاجَتِكَ أَتَرْجُو أَنْ يُعْطِيَكَ اللَّهُ أَجْرَ الْمُتَوَاضِعِينَ وَ أَنْتَ عِنْدَهُ مِنَ الْمُتَكَبَّرِينَ وَتَطْمَعُ وَ أَنْتَ مُتَمَرِّغْ فِى النَّعِيمِ تَمْنَعُهُ الضَّعِيفَ وَالْأَرْمَلَةَ أَنْ يُوجِبَ لَكَ ثَوَابَ الْمُتَصَدِّقِينَ وَ إِنَّمَا الْمَرْء مَجْزِيٌّ بِمَا أَسْلَفَ وَ قَادِمٌ عَلَى مَا قَدَّمَ وَالسَّلَامُ.

1. توصیه به میانه روی

فَدَعِ الْإِسْرَافَ مُقْتَصِداً وَ اذْكُرْ فِي الْيَوْمِ غَداً (1)

بالإسراف لوضعهم البذر في غير المحرث فقال: إِنَّكُمْ لَتَأْتُونَ الرّجالَ شَهْوَةً مِنْ دُونِ النِّسَاءِ بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ مُسْرِفُونَ وصف فرعون بالإسراف بقوله: إِنَّهُ كانَ عالِياً مِنَ الْمُسْرِفِينَ أقول: ويفهم من بعض الأخبار أنّ الإسراف على ضربين: حرام و مكروه فالأول مثل إتلاف مال و نحوه فيما هو فوق المتعارف و الثاني إتلاف شيء ذي نفع بلا غرض و منه إهراق ما بقى من شرب ماء الفرات و نحوها خارج الماء وقد روى ذلك عن على عليه السّلام. انتهى قوله.

مُقْتَصِد: معتدل القصد والاقتصاد واسطة الامور، قال سالم بن وابصة؛ قال المرزوقى فى الشرح القصد: واسطة الامور، فما تعدّاه سرف و ما انحط عنه قصور، و لذلك قيل لمن ليس بجسيم ولا ضئيل وليس بقصير ولا طويل: هو قصد و مقتصد، و قال في شرح الحماسة: القصد ما لا سرف فيه، و لذلك قيل اقتصد في كذا، و طريق قاصد إذا كان على حد الإستواء، و من كلامهم ضلّ عن قصد الطريق، كما قيل: ضلّ عن سواء السبيل. قال ابن الأثير في النهاية في الحديث ما عال مقتصد و لا يعيل أى ما افتقر من لا يسرف في الإنفاق ولا يقتر، انتهى وقال الأمير عليه السّلام لهمام في الخطبة 191 من النهج في وصف المتقين منطقهم الصواب، و ملبسهم الإقتصاد.

اسراف را رها کن و میانه رو باش امروز در اندیشه فردایت باش


1) دع: رها کن. إسراف: اسراف؛ ضدّ القصد، و قال الراغب السرف تجاوز الحد في كل فعل يفعله الإنسان و إن كان ذلك في الانفاق أشهر، قال تعالى: وَ الَّذِينَ إِذا أَنْفَقُوا لَمْ يُسْرِفُوا وَ لَمْ يَقْتُرُوا وَ لا تَأْكُلُوها إسْرافاً وَ بِداراً و يقال: تارة اعتبارا بالقدر، و تارة بالكيفية؛ ولهذا قال سفيان ما أنفقت في غير طاعة الله فهو سرف و إن كان قليلا، قال الله تعالى: وَ لا تُسْرِفُوا إِنَّهُ لا يُحِبُّ الْمُسْرِفِينَ..... وَ أَنَّ الْمُسْرِفِينَ هُمْ أَصْحابُ النَّارِ أى المتجاوزين الحدّ في امورهم، و سمّى قوم لوط مسرفين من حيث إنّهم تعدّوا في وضع البذر في الحرث المخصوص له المعنى بقوله تعالى: نِسَاؤُكُمْ حَرْثٌ لَكُمْ، و قوله في القصاص فَلا يُسْرِفْ فِى الْقَتْلِ فسرفه أن يقتل غير قاتله إما بالعدول عنه إلى من هو أشرف منه أو بتجاوز قتل القاتل إلى غيره حسبما كانت الجاهليّة تفعله. قال السيّد نعمة الله الجزائرى فى فروق اللغات الإسراف والتبذير: قيل التبذير إنفاق المال فيما لا ينبغى و الإسراف صرفه زيادة على ما ينبغى و بعبارة اخرى الإسراف تجاوز الحد في صرف المال و التبذير اتلافه في غير موضعه فهو أعظم من الإسراف و لذا قال تعالى: إِنَّ لْمُبَذِّرِينَ كَانُوا إِخْوانَ الشَّيَاطِينِ قيل: وليس الإسراف متعلقا بالمال فقط بل بكلّ شيء وضع في غير موضعه اللائق به، ألا ترى أنّ الله وصف قوم لوط

نکته ها

اشاره به سفره های رنگین زیاد و تجمل پرستی است که این کار برای همه مسلمانان نکوهیده است؛ مخصوصاً برای حاکمان و منصوبین از طرف آن ها. (1)

خردمندترین و زیرک ترین افراد آن ها هستند که در همه حالات و فراز و نشیب های زندگی دنیا توجه به آخرت و آماده سازی زادو توشه برای سرای جاویدان را مد نظر داشته باشند. (2)

مشابه

كُلُوا وَاشْرَبُوا وَلا تُسْرِفُوا إِنَّهُ لا يُحِبُّ الْمُسْرِفين (3)و بخورید و بیاشامید و [لی] زیاده روی مکنید که او اسراف کاران را دوست نمی دارد. هوَ الَّذِينَ إِذا أَنْفَقُوا لَمْ يُسْرِفُوا وَ لَمْ يَقْتُرُوا (4)و کسانی اند که چون انفاق کنند، نه ولخرجی می کنند و نه تنگ می گیرند. وَ آتِ ذَا الْقُرْبى حَقَّهُ وَ الْمِسْكِينَ وَ ابْنَ السَّبِيلِ وَ لا تُبَذِّرْ تَبْذِيراً (5)و حق خویشاوند را به او بده و مستمند و در راه مانده را [دستگیری کن] و ولخرجی و اسراف مکن. وَ اقْصِدْ فِي مَشْيِكَ وَاغْضُضْ مِنْ صَوْتِكَ إِنَّ أَنْكَرَ الْأَصْوَاتِ لَصَوْتُ الْحَمِير (6)و در راه رفتن خود میانه رو باش و صدایت را آهسته،ساز که بدترین آوازها بانگ خران است. فَالْمُتَّقُونَ فِيهَا هُمْ أَهْلُ الْفَضَائِلِ مَنْطِقُهُمُ الصَّوَابُ وَ مَلْبَسُهُمُ الاقْتِصَادُ وَ مَشْيُهُمُ التَّوَاضُعُ (7)مؤمنین در دنیا اهل فضایل اند. گفتارشان درستی، پوشش آن ها میانه روی، روش آنان تواضع است. عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهُ عَلَيْهِ السَّلَامُ، قَالَ: إِنَّ الْقَصْدَ أَمْرٌ يُحِبُّهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ، وَإِنَّ السَّرَفَ أَمْرُ يُبْغِضُهُ اللَّهُ حَتَّى طَرْحَكَ النَّوَاةَ؛ فَإِنَّهَا تَصْلُحُ لِشَيْءٍ، وَ حَتَّى صَبَّكَ فَضْلَ شَرَابِكَ (8)امام


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 9، ص254.

2) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص69.

3) اعراف، 31.

4) فرقان، 67

5) اسراء، 26

6) لقمان، 19.

7) نهج البلاغه، خطبه 191.

8) کافی، ج 7، ص 339

صادق علیه السلام فرمود: میانه روی کاری است که خدایش دوست می دارد و زیاده روی کاری است که خدا را ناخوش آید حتی اگر هسته خرما را که ممکن است روزی به کار آید دور افکنی و پسماندۀ آبی را که آشامیده ای بر زمین بریزی.

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَلْتَنْظُرْ نَفْسٌ مَا قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ خَبِيرٌ بِمَا تَعْمَلُون (1)ای کسانی که ایمان آورده اید از خدا پروا کنید و هرکسی باید بنگرد که برای فردای خود از پیش چه فرستاده است و [باز] از خدا بترسید در حقیقت، خدا به آن چه می کنید، آگاه است.

2. آخرت گرایی

وَ أَمْسِكْ مِنَ الْمَالِ بِقَدْرِ ضَرُورَتِكَ وَ قَدِّمِ الْفَضْلَ لِيَوْمِ حَاجَتِكَ (2)

الْفَضْلَ: زياده و اضافه مال.

از مال به مقدار نیازت نگهدار و زیادی آن را برای روز نیازمندی خود روانه ساز.

نکته

این دستور اشاره به انفاق مال در راه خداست؛ زیرا هر خردمندی می داند که صرف کردن مال زاید بر احتیاج دنیوی در راه خدا و جلو فرستادن آن برای روز شدت نیازمندی از، مصلحت های بسیار مهم است. (3)

مشابه

فَلَا تَحْمِلَنَّ عَلَى ظَهْرَكَ فَوْقَ طَاقَتِک فَيَكُونَ ثِقَلُ ذَلِكَ وَبَالًا عَلَيْكَ وَ إِذَا وَجَدْتَ مِنْ أَهْلِ الْفَاقَةِ مَنْ يَحْمِلُ لَكَ زَادَكَ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ فَيُوَافِيكَ بِهِ غَداً حَيْثُ تَحْتَاجُ إِلَيْهِ فَاغْتَنِمْهُ وَ حَمِّلْهُ إِيَّاهُ (4)پس بیش از قدرتت بر خود بار مکن که سنگینی اش وزر و وبالت شود. اگر محتاجی را یافتی که قدرت بر دوش نهادن زادو توشه ات را تا قیامت دارد و در فردای محشر که به آن توشه نیازمند شدی در اختیارت بگذارد وجودش را غنیمت بدان و زادو توشه ات را بر دوشش بگذار.


1) حشر، 18.

2) أَمْسك: حفظ كن. قدم: پیش فرست.

3) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 7، ص118.

4) نهج البلاغه، نامه 31.

3. تکبر در برابر ارباب رجوع

أَ تَرْجُو أَنْ يُعْطِيَكَ اللَّهُ أَجْرَ الْمُتَوَاضِعِينَ وَ أَنْتَ عِنْدَهُ مِنَ الْمُتَكَبِّرِينَ (1) آیا امید آن داری که خداوند ثواب فروتنان را به تو بخشد در حالی که تو نزد او از متکبران هستی!؟

نکته ها

استفهام انکاری به منظور از بین بردن طمع او در ثواب نیکوکاران و مؤدیان حقوق مستحقان می باشد؛ زیرا پاداش هر عمل نیکی از لوازم خود آن عمل و به اندازۀ آن است. (2)

اصل تواضع و فروتنی با مصادیق خود در امور اقتصادی و اجتماعی در اسلام فضیلتی بزرگ محسوب شده و در نقطه مقابل تکبر و غرور امری نکوهیده و ناصواب دیده می شود. (3)

مشابه

احْذَرُوا الْكِبْرَ فَإِنَّهُ رَأْسُ الطُّغْيَانِ وَ مَعْصِيَةُ الرَّحْمَنِ (4)حذر کن از تکبر پس به درستی که آن سر طغیان و سرکشی است و نافرمانی پروردگار مهربان. عَنْ أَبي عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ: لَا يَدْخُلُ الْجَنَّةَ عَبْدُ فِي قَلْبِهِ مِثْقَالُ ذَرَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ مِنْ كِبْر (5)امام صادق علیه السلام فرمود: بنده ای که به اندازۀ دانۀ خردلی تکبر در دلش باشد به بهشت در نیاید.

4. انفاق در راه خدا

وَتَطْمَعُ وَ أَنْتَ مُتَمَرِّغُ فِى النَّعِيمِ تَمْنَعُهُ الضَّعِيفَ وَ الْأَرْمَلَةَ وَا أَنْ يُوجِبَ لَكَ ثَوَابَ الْمُتَصَدِّقِينَ (6)


1) تَرْجُو: امید داری

2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 7، ص119.

3) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص69.

4) غرر الحکم، ج1، ص160.

5) ثواب الاعمال، ص221

6) مُتَمَرِّغُ فِي النَّعِيمِ: غوطه ور در نازونعمت؛ کسی که در خاک می غلتد؛ از ریشه «تمرغ» به معنای در خاک غلت زدن؛ متمرغ في الصحاح مرّغته فى التراب تمريغا فتمرغ أى معكته و تمعک قال ابن الأثير في النهاية: التمرغ: التقلب في التراب و منه حديث عمار: «أجنبنا في سفر وليس عندنا ماء فتمرّغنا فى التراب ظنّ أنّ الجنب يحتاج أن يوصل التراب إلى جميع جسده كالماء. قال الزمخشرى فى الأساس: مرغ دابته فتمرغ و هذا مراغ الدواب و مراغتها و متمرّغها، و مرغته تمريغا إذا أشبعت رأسه و جسده دهنا، و تمرّغ بالدهن و من المجاز فلان يتمرغ في النعيم؛ يتقلب فيه. الْأَرْمَلَةَ: بیوه زنان؛ به زنی گفته می شود که شوهرش از دنیا رفته است؛ «ارمل» به مردی گفته می شود که زوجه اش از دنیا رفته است؛ این واژه گاهی به معنای از دست دادن زادو توشه نیز به کار می رود و در اصل از ریشه «رمل» به معنای شن گرفته شده، گویی این گونه افراد از شدت ناتوانی فقر و نیاز به زمین می چسبند؛ واژهٔ «ارامل» به مساکین نیز اطلاق می شود؛ الأرملة: قال الجوهرى فى الصحاح الأرمل: الرّجل الذى لا امرأة و الأرملة: المرأة التي لا زوج لها، وقد أرملت المرأة إذا مات عنها زوجها؛ قال ابن السكيت الأرامل المساكين من نساء و رجال، قال ويقال لهم و إن لم يكن فيهم نساء، ويقال: قد جاءت أرملة من نساء ورجال محتاجين قال ويقال للرجال المحتاجين الضعفاء: أرملة وإن لم يكن فيهم نساء انتهى ما في الصحاح. و هذه الصفة يشترك فيها المؤنّث و المذكر، و اشتقاقه من أرمل القوم إذا نفدت نفقاتهم، و حقيقته صاروا من الفقر في الرّمل، كما يقال أترب الرّجل و الشّهادة في اشتراك الرّجل و المرأة في هذه الصفة قول جرير: هذى الأرامل، البيت. وقال الزمخشري في الأساس: أرمل: افتقر و فنی زاده و هو من الرمل كادقع من الدقعاء، و منه الأرملة و الأرامل، قال: و في كتاب العين. ولا يقال شيخ أرمل إلا أن يشاء شاعر في تمليح كلامه كقول جرير: هذى الأرامل، البيت. و أرملت المرأة ورملت من زوجها و لا يكون إلا مع الحاجة.

آیا در حالی که غرق در نازونعمتی و از کمک به افتادگان و بیوه زنان دریغ می داری، طمع آن بسته ای که ثواب صدقه دهندگان را به تو دهند؟

نکته

اعتقاد ما بر این است که اعمال ما در قیامت ظهور و بروز پیدا می کند و در برابر دیدگان ما مجسم می گردد در نتیجه زیبایی و زشتی آن همان است که مقتضای باطن آن اعمال در دنیاست. (1)

مشابه

عَنْ أَبِي جَعْفَرِ السَّلام قَالَ: الْبِرُّ وَ صَدَقَةُ السِّرِّ يَنْفِيَانِ الْفَقْرَ وَ يَزِيدَانِ فِي الْعُمُرِ وَيَدْفَعَانِ عَنْ سَبْعِينَ مِيتَةَ سَوْءٍ (2)امام باقر علیه السلام فرمود نیکی و صدقه نهانی فقر را دور می کند و عمر را بیفزاید و هفتاد مرگ بد را دور می سازد.

5. توجه دادن به نتیجه عمل

وَ إِنَّمَا الْمَرْءُ مَجْزِيٌّ بِمَا أَسْلَفَ وَ قَادِمٌ عَلَى مَا قَدَّمَ وَ السَّلَامِ (3)

قادم: گام بردارنده؛ رسنده.

آدمی را به آن چه پیشاپیش فرستاده اجر دهند و به آن چه از پیش فرستاده درآید. والسلام.

مشابه

يُنَبَّوا الْإِنْسانُ يَوْمَئِذٍ بِما قَدَّمَ وَ أَخَّرَ (4)آن روز است که انسان را از آن چه از دیرباز یا پس از آن انجام داده آگاهی دهند.


1) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص70.

2) النوادر، ص139

3) مَجْزی: مستحق پاداش. أَسْلَف: پیش فرستاد.

4) قیامت، 13.

ذلِك بما قَدَّمَتْ يَداكَ وَ أَنَّ اللَّهَ لَيْسَ بِظَلامِ لِلْعَبيدِ (1)این [کیفر] به سزای چیزهایی است که دست های تو پیش فرستاده است و [گرنه] خدا به بندگان خود بیدادگر نیست. وَ ما تُقَدِّمُوا لِأَنْفُسِكُمْ مِنْ خَيْرٍ تَجِدُوهُ عِنْدَ اللهِ (2)و هر گونه نیکی که برای خویش از پیش فرستید آن را نزد خدا باز خواهید یافت.


1) حج، 10.

2) بقره، 110.

نامه 22

اشاره

شناسنامه نامه

تاریخ، زمان و مکان وقوع: پس از جنگ جمل در کوفه، سال 36 هجری

مخاطب: عبدالله بن عباس

علت مکاتبه: ارشاد و راهنمایی

موضوع: اخلاقی، اعتقادی

هدف و نتیجه: نظارت اخلاقی؛ مدیریتی بر عملکرد و رفتار کارگزاران (1)

پیشگفتار نامه

مخاطب این نامه عبدالله بن عباس است. هنگامی که این نامه به دست او رسید و مطالعه کرد، گفت بعد از کلام پیامبر خدا صلی الله علیه و آله از هیچ فرمایشی به اندازه این کلام سود نبرده ام.

این نامه به این دلیل بود که ابن عباس موعظه شود و به جای غم و شادی آن چه از دنیا به دست آورده یا از دست داده غم و شادی آخرت را داشته باشد هرگاه توفیق یافت و کاری کرد که ثمره اخروی دارد شادی کند و هرگاه گرفتار خذلان شد، اندوه خورد.


1) شناسنامه نهج البلاغه، ص147.

و من كتاب له علیه السلام إلى عبد الله ابن العباس كان ابن عباس يقول ما انتفعت بكلام بعد كلام رسول الله صلى الله عليه وسلم كانتفاعي بهذا الكلام

أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ الْمَرْءَ قَدْ يَسُرُّهُ دَرْكُ مَا لَمْ يَكُنْ لِيَفُوتَهُ وَ يَسُوؤُهُ فَوْتُ مَا لَمْ يَكُنْ لِيُدْرِكَهُ فَلْيَكُنْ سُرُورُكَ بِمَا نِلْتَ مِنْ آخِرَتِكَ وَ لْيَكُنْ أَسَفُكَ عَلَى مَا فَاتَكَ مِنْهَا وَ مَا نِلْتَ مِنْ دُنْيَاكَ فَلَا تُكْثِرُ بِهِ فَرَحاً وَ مَا فَاتَكَ مِنْهَا فَلَا تَأْسَ عَلَيْهِ جَزَعاً وَ لْيَكُنْ هَمُّكَ فِيمَا بَعْدَ الْمَوْتِ.### 1. انواع مواهب دنیا﴿ أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ الْمَرْءَ قَدْ يَسُرُّهُ دَرْكُ مَا لَمْ يَكُنْ لِيَفُوتَهُ وَيَسُوؤُهُ فَوْتُ مَا لَمْ يَكُنْ لِيُدْرِكَهُ (1)

يَفُوتَهُ: از دستش می رود.

يَسُوؤُهُ: او را اندوهگین می سازد.

لیدرکه: به آن می رسد.

اما بعد، انسان را گاهی دست یافتن به چیزی که برایش مقدر بوده، شادمان می کند و گاه از دست دادن چیزی که رسیدن به آن برایش مقدر نبوده اندوهگین می سازد.

نکته ها

جمله «مَا لَمْ يَكُنْ لِيَفُوتَهُ» اشاره به این است که آن چه از امور دنیا به دست می آورد، امری حتمی در قضای الهی بوده بنابراین رسیدن به آن شایستهٔ خوشحالی زیاد نیست. (2)

جمله «مَا لَمْ يَكُنْ لِيُدْرِكَهُ» اشاره است به این که آن چه از دنیا از دستش رفته، امری حتمی بوده که باید به دستش نمی آمد بنابراین تأسف بر آن سودی که ندارد هیچ بلکه خودش زیان و ضرر می باشد. (3)


1) يَسُرُّهُ: او را شادمان می کند. دَرْکُ: دریافت به دست آوردن چیزی است؛ بالتحریک و يسكن أيضا اللحاق والوصول إلى الشيء بعد طلبه، قال الزمخشرى فى الأساس: و اللهم أعنّى على درك «الحاجة أى على إدراكها و قال ابن الأثير في النهاية: في الحديث «أعوذ بک من درک الشقاء الدرك اللحاق و الوصول إلى الشيء و أدركته إدراكا و دركا، و منه الحديث: لو قال إن شاء الله لم يحنث و كان دركا له في حاجته. وقال الفيومي في المصباح: الدرك بفتحتين وسكون الراء لغة من أدركت الشيء و أدركته إذا طلبته فلحقته.

2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 7، ص121.

3) همان.

2. شادی و اندوه برای آخرت

فَلْيَكُنْ سُرُورُكَ بِمَا نِلْتَ مِنْ آخِرَتِكَ وَ لْيَكُنْ أَسَفُكَ عَلَى مَا فَاتَكَ مِنْهَا (1) پس باید به خاطر آن چه از آخرت به آن رسیده ای شادمانی کنی و به خاطر آن چه از آخرت از دست داده ای، اندوهگین شوی.

مشابه

وَ قَالَ علیه السلام: مَرَارَةُ الدُّنْيَا حَلَاوَةُ الآخِرَةِ وَ حَلَاوَةُ الدُّنْيَا مَرَارَةُ الْآخِرَة (2)و آن حضرت فرمود: تلخی دنیا، شیرینی آخرت و شیرینی دنیا، تلخی آخرت است.

3. شادی و اندوه برای دنیا

وَ مَا نِلْتَ مِنْ دُنْيَاكَ فَلَا تُكْثِرُ بِهِ فَرَحاً وَ مَا فَاتَكَ مِنْهَا فَلَا تَأْسَ عَلَيْهِ جَزَعاً (3)

جَزَع: ناله.

به آن چه از دنیا به آن می رسی چندان شادی مکن و به آن چه از دنیا از دست می دهی، چندان غمگین مشو.

مشابه

أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّمَا الدُّنْيَا دَارُ مَجَازِ وَ الْآخِرَةُ دَارُ قَرَارٍ فَخُذُوا مِنْ مَمَرَّكُمْ لِمَقَرَّكُمْ وَ لَا تَهْتِكُوا أَسْتَارَكُمْ عِنْدَ مَنْ يَعْلَمُ أَسْرَارَكُم (4)ای مردم، دنیا سرای گذر و آخرت خانه همیشگی است، از سرای گذر برای خانه دائمی توشه برگیرید و نزد آن که اسرار شما را می داند پرده حرمت خود را ندرید. لَوْ لَا الْآجَالُ الَّتِي كَتَبَ اللَّهُ لَهُمْ لَمْ تَسْتَقِرَ أَرْوَاحُهُمْ فِى أَجْسَادِهِمْ طَرْفَةَ عَيْنِ شَوْقاً إِلَى الثَّوَابِ وَ خَوْفاً مِنَ الْعِقَاب (5)و اگر مرگ مقدر خداوندی پایبند آنان نبود از بیم شکنجه و


1) سُرور: شادمانی نلت به دست آوردی؛ من النيل يقال: نال من عدوّه ينال وينيل من بابی ضرب و علم نیلا و نالا ونالة بلغ منه مقصوده و منه قيل: نال من امرأته ما أراد و نال من مطلوبه المراد ويتعدّى بالهمزة إلى اثنين فيقال أنلته مطلوبه فناله والمطلوب منيل، و الرّجل نائل.

2) نهج البلاغه، حکمت 251.

3) فرح: خوشحالی. لَا تَأْسَ: غصه مخور؛ فلا تأس عليه: أى لا تحزن، يقال: أسى عليه أسى من باب علم أي حزن فهو آس و أسيان و هي آسية و أسيانة، و أسى لفلان أى حزن له.

4) نهج البلاغه، خطبه 201.

5) نهج البلاغه، خطبه 191

شوق مزد پروردگار یک چشم بهم زدن جان در کالبدشان نمی ماند.

فَاتَّقُوا اللَّهَ عِبَادَ اللَّهِ وَ بَادِرُوا آجَالَكُمْ بِأَعْمَالِكُمْ وَ ابْتَاعُوا مَا يَبْقَى لَكُمْ بِمَا يَزُولُ عَنْكُمْ وَ تَرَحَلُوا فَقَدْ جُدَّ بِكُمْ وَاسْتَعِدُّوا لِلْمَوْتِ فَقَدْ أَظَلَّكُم (1)اى بندگان خدا، از خدا پروا کنید و به وسیله اعمال نیکو بر مرگ پیشی جویید و بخرید آن چه برای شما باقی می ماند، به چیزی که از دستتان می رود کوچ کنید که در کوچاندنتان جدی هستند، برای مرگ که بر سر شما سایه انداخته مهیا شوید.

4. آخرت مقصد نهایی

وَلْيَكُنْ هَمُّكَ فِيمَا بَعْدَ الْمَوْتِ و باید همه سعیت برای بعد از مرگ باشد.

مشابه

وَ أَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسانِ إِلا ما سعى وَ أَنَّ سَعْيَهُ سَوْفَ يُری (2)و این که برای انسان جز حاصل تلاش او نیست و [نتیجه] کوشش او به زودی دیده خواهد شد. هوَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ (3)و پیشاپیش آنان برزخی است تا روزی که برانگیخته خواهند شد.


1) نهج البلاغه، خطبه 62.

2) نجم، 39 و 40

3) مؤمنون، 100.

نامه 23

اشاره

شناسنامه نامه

تاریخ زمان و مکان وقوع: اندکی قبل از شهادت در کوفه روز بیستم رمضان سال 40

مخاطب: مردم

موضوع: اخلاقی اعتقادی

هدف و نتیجه: بیان آخرین وصایا و تأکید بر اعتقادات بحق خویش (1)

پیشگفتار خطبه

این وصیت نامه ای از امام است که اندکی پیش از شهادت و بعد از ضربت ابن ملجم صادر شده است.


1) شناسنامه نهج البلاغه، ص 176.

ومن كلام له علیه السلام قاله قبيل موته على سبيل الوصية لما ضربه ابن ملجم لعنه الله:

وَصِيَّتِى لَكُمْ أَنْ لَا تُشْرِكُوا بِاللَّهِ شَيْئاً وَ مُحَمَّدٌ فَلَا تُضَيْعُوا سُنَّتَهُ أَقِيمُوا هَذَيْنِ الْعَمُودَيْنِ وَ أَوْقِدُوا هَذَيْنِ الْمِصْبَاحَيْنِ وَخَلَاكُمْ ذَمِّ أَنَا بِالْأَمْسِ صَاحِبُكُمْ وَالْيَوْمَ عِبْرَةٌ لَكُمْ وَ غَداً مُفَارِقُكُمْ إِنْ أَبْقَ فَأَنَا وَلِيُّ دَمِي وَ إِنْ أَفْنَ فَالْفَنَاءُ مِيعَادِي وَ إِنْ أَعْفُ فَالْعَفْوُ لِي قُرْبَةٌ وَ هُوَ لَكُمْ حَسَنَةٌ فَاعْفُوا أَلا تُحِبُّونَ أَنْ يَغْفِرَ اللَّهُ لَكُمْ. وَ اللَّهِ مَا فَجَأَنِي مِنَ الْمَوْتِ وَارِدٌ كَرِهْتُهُ وَلَا طَالِعٌ أَنْكَرْتُهُ وَ مَا كُنْتُ إِلَّا كَقَارِبٍ وَرَدَ وَ طَالِبٍ وَجَدَ (وَمَا عِنْدَ اللَّهِ خَيْرٌ لِلْأَبْرَارِ) .

1. وصایای مهم امام پیش از شهادت

1. 1. نفی تمام شاخه های شرک

وَصِيَّتِى لَكُمْ أَلَّا تُشْرِكُوا بِاللَّهِ شَيْئاً شما را سفارش می کنم که چیزی را شریک خدا نسازید.

نکته ها

امام توصیه می کنند که هیچ گونه شرک به خدا نیاورید و توحید خالص داشته باشید که این نخستین مطلوب دیانت و شریعت و خواست همه پیغمبران است. (1)

واژهٔ «شیئاً» در این جا کلمه ای نکره است که در معنای نفی استفاده شده و دلالت عموم دارد. (2)

مشابه

إِنَّهُ مَنْ يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَقَدْ حَرَّمَ اللَّهُ عَلَيْهِ الْجَنَّة (3)هرکس به خدا شرک آورد، قطعاً خدا بهشت را بر او حرام ساخته. أَطيعُوا اللَّهَ وَأَطيعُوا الرَّسُولَ وَ لا تُبْطِلُوا أَعْمَالَكُم (4)خدا را اطاعت کنید و از پیامبر [او نیز] اطاعت نمایید و کرده های خود را تباه مکنید.


1) قطره ای از دریا،ج1، ص 146

2) در سایه سار نهج البلاغه، ج 5، ص 119.

3) مائده، 72

4) محمد، 33

1. 2. ضایع نکردن سنت

وَ مُحَمَّدٌ فَلَا تُضَيَّعُوا سُنَّتَهُ و سنت محمد را ضایع نکنید.

مشابه

ما آتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا (1)و آن چه فرستاده [او] به شما داد، آن را بگیرید و از آن چه شما را بازداشت بازایستید.

1. 3. تأكید بر توحید و نبوت

أَقِيمُوا هَذَيْنِ الْعَمُودَيْنِ وَ أَوْقِدُوا هَذَيْنِ الْمِصْبَاحَيْنِ وَ خَلَاكُمْ ذَمٌ (2)

الْمِصْبَاحَيْنِ: دو چراغ.

خَلَاكُمْ ذَمٌ: بر شما ملامتی نیست.

این دوستون دین را برپا دارید و این دو چراغ را روشن نگاه بدارید که دیگر بر شما نکوهشی نخواهد بود.

1. 4. توصیه به عبرت گیری از احوالات امام

أَنَا بِالْأَمْسِ صَاحِبُكُمْ وَالْيَوْمَ عِبْرَةٌ لَكُمْ وَ غَداً مُفَارِقُكُمْ (3) من ديروز همنشین شما بودم امروز برای شما عبرتم و فردا از شما جدا می شوم.

نکته

امام علیه السلام حالات مختلف و دگرگونی وضع خود را در سه مرحله به تصویر کشیده است و آنان را به پند و عبرت گرفتن فراخوانده است در گذشته مصاحب شما بود و همه او را به نیرومندی و دلیری می شناختند و پیوسته بر دشمنان غالب می آمد و زمام امور کشور و کارهای دیانت در اختیار او قرار داشت هم اکنون مایه عبرت شده و در آینده نزدیک از آن ها جدا می شود. (4)


1) حشر، 7.

2) الْعَمُودَيْنِ: دوستون. أَوْقِدُوا: روشن نگه دارید.

3) مفارق: جداشونده.

4) قطره ای از دریا، ج1، ص148.

1. 5. توجه جدی به مرگ

إِنْ أَبْقَ فَأَنَا وَلِيُّ دَمِي وَ إِنْ أَفْنَ فَالْفَتَاءُ مِيعَادِي (1)

مِیعَادِی: وعده گاه من.

اگر زنده بمانم صاحب خون خویشم و اگر بمیرم مرگ وعده گاه من است.

مشابه

كُلُّ مَنْ عَلَيْهَا فَانٍ وَ يَبْقَى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلالِ وَ الْإِكْرامِ (2)هرچه بر [زمین] فانی شونده است و ذاتِ باشکوه و ارجمند پروردگارت باقی خواهد ماند. وَ جَزاءُ سَيِّئَةٍ سَيِّئَةٌ مِثْلُها فَمَنْ عَفَا وَ أَصْلَحَ فَأَجْرُهُ عَلَى الله (3)و جزای بدی، مانند آن، پس هر که درگذرد و نیکوکاری کند پاداش او بر [عهده] خداست. بدی است.

1. 6. توصیه امام در مورد قاتلش

وَ إِنْ أَعْفُ فَالْعَفْوُ لِي قُرْبَةٌ وَ هُوَ لَكُمْ حَسَنَةٌ فَاعْفُوا أَلا تُحِبُّونَ أَنْ يَغْفِرَ اللَّهُ لَكُمْ (4)(5)و اگر ببخشم بخشیدن برای من موجب قرب و برای شما حسنه است، پس ببخشید «آیا دوست ندارید خداوند شما را ببخشد»؟!

1. 7. آگاهی و اشتیاق امام به مرگ

وَ اللهِ مَا فَجَأَنِى مِنَ الْمَوْتِ وَارِدٌ كَرِهْتُهُ وَلَا طَالِعُ أَنْكَرْتُهُ (6) به خدا سوگند با مردن چیزی که آن را ناخوش دارم به سراغم نخواهد آمد و چیزی را که نشناسم بر من پدیدار نخواهد شد.


1) إِنْ أَبْقَ: اگر باقی ماندم. إنْ أَفْنَ: اگر از دنیا رفتم.

2) آل عمران 26 و 27

3) شوری، 40.

4) نور، 22.

5) إِنْ أَعْفُ: اگر عفو کنم. قُرْبَةٌ: وسيلة تقرب.

6) مَا فَجَأَنِی: چیزی ناگهانی به من روی نیاورد.

1. 8. برای امام، مرگ همچون آب

وَ مَا كُنْتُ إِلَّا كَقَارِبٍ وَرَدَ وَ طَالِبٍ وَجَدَ وَ ما عِنْدَ اللَّهِ خَيْرٌ لِلْأَبْرارِ (1)(2)

بلکه همچون جوینده آب باشم که ناگهان به آب رسیده و طالب متاعی که به آن دست یافته «و آن چه نزد خداست برای نیکان بهتر است».

نکته

جمله «كَقَارِبٍ وَرَدَ وَ طَالِبٍ وَجَدَ» اشاره به این است که مرگ و شهادت را همچون تشنه کامی که زودتر از آن چه فکر می کرد به سرچشمه آب رسید به دست آوردم و گمشده خود را که سال ها در انتظارش بودم یافتم. (3)

مشابه

وَ لَنْ يَتَمَنَّوْهُ أَبَداً بِما قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ وَاللَّهُ عَليمٌ بِالظَّالِمِينَ وَ لَتَجِدَنَّهُمْ أَحْرَصَ النَّاسِ عَلَى حَياةٍ وَ مِنَ الَّذِينَ أَشْرَكُوا يَوَدُّ أَحَدُهُمْ لَوْ يُعَمَّرُ أَلْفَ سَنَةٍ وَ ما هُوَ بِمُزَحْزِحِهِ مِنَ الْعَذَابِ أَنْ يُعَمَّرَ وَ اللَّهُ بَصِيرٌ بِما يَعْمَلُونَ (4)ولی به سبب کارهایی که از پیش کرده اند، هرگز آن را آرزو نخواهند کرد و خدا به [حال] ستمگران داناست و آنان را مسلماً آزمندترین مردم به زندگی و [حتی حریص تر] از کسانی که شرک می ورزند خواهی یافت هر یک از ایشان آرزو دارد که کاش هزار سال عمر کند با آن که اگر چنین عمری هم به او داده شود، وی را از عذاب دور نتواند داشت و خدا بر آن چه می کنند بیناست. لكِنِ الَّذينَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ لَهُمْ جَنَّاتٌ تَجْرى مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا نُزُلاً مِنْ عِنْدِ اللَّهِ وَ ما عِنْدَ اللَّهِ خَيْرٌ لِلْأَبْرارِ (5)ولی کسانی که پروای پروردگارشان را پیشه ساخته اند باغ هایی خواهند داشت که از زیر [درختان] آن نهرها روان است در آن جا جاودانه بمانند؛ [این] پذیرایی از جانب خداست و آن چه نزد خداست برای نیکان بهتر است. وَ اللَّهِ لَابْنُ أَبِي طَالِب آنسُ بِالْمَوْتِ مِنَ الطِّفْلِ بِثَدْيِ أُمِّه (6)به خدا قسم عشق پسر ابوطالب به مرگ از علاقه کودک شیر خوار به پستان مادر بیشتر است.


1) آل عمران، 198.

2) قارب: کسی که شبانه به دنبال آب می گردد. للأبرار: نيكوكاران.

3) قطره ای از دریا، ج1، ص148.

4) بقره، 95 و 96.

5) آل عمران، 198

6) نهج البلاغه، خطبه 5

نامه 24

اشاره

شناسنامه نامه

تاریخ زمان و مکان وقوع: در بازگشت از صفین بیستم جمادی الاول سال 37 هجری

مخاطب: امام حسن علیه السلام؛ مردم

علت مکاتبه: بیان برخی وصایای امام علیه السلام

موضوع: اقتصادی

هدف و نتیجه: بیان وصایای خاص (1)

پیشگفتار نامه

از وصایا و سفارش های امام است که درباره اموال و موقوفاتش بعد از بازگشت از صفین مرقوم فرموده است.


1) شناسنامه نهج البلاغه، ص 164.

و من وصية له علیه السلام بما يعمل فى أمواله كتبها بعد منصرفه من صفين:

هَذَا مَا أَمَرَ بِهِ عَبْدُ اللَّهِ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ فِي مَالِهِ ابْتِغَاءَ وَجْهِ اللَّهِ لِيُولِجَهُ بِهِ الْجَنَّةَ وَ يُعْطِيَهُ بِهِ الْأَمَنَةَ.مِنْهَا: فَإِنَّهُ يَقُومُ بِذَلِكَ الْحَسَنُ بْنُ عَلِيٌّ يَأْكُلُ مِنْهُ بِالْمَعْرُوفِ وَ يُنْفِقُ مِنْهُ بِالْمَعْرُوفِ، فَإِنْ حَدَثَ بِحَسَنٍ حَدَثٌ وَ حُسَيْنُ حَيٌّ قَامَ بِالْأَمْرِ بَعْدَهُ وَ أَصْدَرَهُ مَصْدَرَهُ، وَ إِنَّ لِابْنَيْ فَاطِمَةَ مِنْ صَدَقَةِ عَلِيٌّ مِثْلَ الَّذِي لِبَنِي عَلِيٌّ وَ إِنِّي إِنَّمَا جَعَلْتُ الْقِيَامَ بِذَلِكَ إِلَى ابْنَيْ فَاطِمَةَ ابْتِغَاءَ وَجْهِ اللَّهِ وَ قُرْبَةً إِلَى رَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم وَ تَكْرِيماً لِحُرْمَتِهِ وَ تَشْرِيفَاً لِوُصْلَتِهِ. وَيَشْتَرِطُ عَلَى الَّذِي يَجْعَلُهُ إِلَيْهِ أَنْ يَتْرُكَ الْمَالَ عَلَى أُصُولِهِ وَ يُنْفِقَ مِنْ ثَمَرِهِ حَيْثُ أُمِرَ بِهِ وَ هُدِيَ لَهُ وَ أَلَّا يَبِيعَ مِنْ أَوْلَادِ نَخِيلٍ هَذِهِ الْقُرَى وَدِيَّةً حَتَّى تُشْكِلَ أَرْضُهَا غِرَاساً وَ مَنْ كَانَ مِنْ إِمَائِي اللَّاتِي أَطُوفُ عَلَيْهِنَّ لَهَا وَلَدٌ أَوْ هِيَ حَامِلٌ فَتُمْسَك عَلَى وَلَدِهَا وَ هِيَ مِنْ حَظِّهِ فَإِنْ مَاتَ وَلَدُهَا وَ هِيَ حَيَّةٌ فَهِيَ عَتِيقَةٌ قَدْ أَفْرَجَ عَنْهَا الرَّقُّ وَحَرَّرَهَا الْعِتْقُ .

1. وصیت های امام درباره مصرف اموالش پس از مرگ

هَذَا مَا أَمَرَ بِهِ عَبْدُ اللَّهِ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ فِي مَالِهِ ابْتِغَاءَ وَجْهِ اللَّهِ لِيُولِجَهُ بِهِ الْجَنَّةَ وَيُعْطِيَهُ بِهِ الْأَمَنَةَ (1)

يُعْطِيَهُ: به او بدهد.

الأَمَنَةَ: امنيت.

این برنامه ای است که بنده خدا علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین علیه السلام درباره مال خود برای جلب خشنودی خداوند بدان فرمان داده است تا او را به بهشت برد و آسایش و امنیت عطا نماید.

نکته

یکی از شرایط وقف که قصد قربت است مورد توجه قرار گرفته است و بلافاصله بعد از ذکر نام واقف به آن اشاره شده است. (2)

2. تعیین امام حسن به وصایت

فَإِنَّهُ يَقُومُ بِذَلِكَ الْحَسَنُ بْنُ عَلِيٌّ يَأْكُلُ مِنْهُ بِالْمَعْرُوفِ وَيُنْفِقُ مِنْهُ بِالْمَعْرُوفِ


1) ابْتِغَاء: طلبيدن؛ خواستن؛ الطلب، قال الجوهرى فى الصحاح: ابتغيت الشيء و تبغيته إذا طلبته وبغيته. لِيُولجه: او را داخل کند؛ أى ليدخله، و منه الولجة بالتحريك موضع أو كهف تستر فيه المارة من مطر وغيره.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج9، ص284.

حسن بن علی به انجام این وصیت اقدام می کند از دارایی من برای خود به گونه ای که پسندیده است هزینه می نماید و به گونه ای که پسندیده است از آن انفاق می کند.

نکته ها

جمله «يَأْكُلُ مِنْهُ بِالْمَعْرُوفِ» ممکن است اشاره به حق التولیه باشد و ممکن است اشاره به استفاده از موقوفه به عنوان موقوف علیهم باشد. (1)

جمله «وَ يُنْفِقُ مِنْهُ بِالْمَعْرُوفِ» می رساند که این موقوفه هم جنبه وقف خاص داشته و هم وقف عام؛ بخشی از آن تعلق به فرزندان آن حضرت داشته و بخشی دیگر به همهٔ نیازمندان و مؤمنان. (2)

3. وصی قرار دادن امام حسین بعد از امام حسن

فَإِنْ حَدَثَ بِحَسَنٍ حَدَثٌ وَ حُسَيْنُ حَيٌّ قَامَ بِالْأَمْرِ بَعْدَهُ وَ أَصْدَرَهُ مَصْدَرَهُ (3)

أَصْدَرَهُ مَصْدَرَه: در مسیرش به جریان انداخت؛ أصدره مصدره يصح المصدر بفتح الميم وضمه معا، و الفتح أصح و اختاره الرّضى رضوان الله عليه، كما في النسخة التي قوبلت على نسخته، ففى الصحاح: أصدرته فصدر أى رجعته فرجع، والموضع مصدر و منه مصادر الأفعال.

اگر حادثه ای برای حسن پیش آید و حسین زنده باشد پس از او این کار را بر عهده می گیرد و به وصیتم همچون حسن عمل می کند.

نکته

اشاره به موضوع مرگ می کند که راه فراری از آن وجود ندارد و همه را در بر می گیرد. (4)

4. سهم پسران فاطمه (سلام الله علیها) مساوی سهم سایر پسران علی

وَ إِنَّ لِابْنَيْ فَاطِمَةَ مِنْ صَدَقَةِ عَلِيٌّ مِثْلَ الَّذِي لِبَنِي عَلِيٌّ نصیب دو پسرا

فاطمه از به جامانده دارایی علی به اندازۀ دیگر پسران علی است

5. دلیل سپردن تولیت به فرزندان فاطمه

وَ إِنِّى إِنَّمَا جَعَلْتُ الْقِيَامَ بِذَلِكَ إِلَى ابْنَيْ فَاطِمَةَ ابْتِغَاءَ وَجْهِ اللَّهِ وَ قُرْبَةً إِلَى رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله وَ تَكْرِيماً لِحُرْمَتِهِ) (5)


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 9، ص 285.

2) همان، ص 286.

3) حَدَثَ: حادث شد؛ پیش آمد؛ بالتحريك الحادث. قام: اقدام کرد.

4) قطره ای از دریا، ج1، ص 154.

5) ابْتِغَاءَ: به دست آوردن

و اگر پسران فاطمه را برای اجرای وصیت تعیین کردم به خاطر جلب خشنودی خدا و تقرب به رسول خدا و بزرگداشت حرمت و شرافت خویشاوندی با پیامبر است.

مشابه

قل لا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى (1)بگو: به ازای آن [رسالت] پاداشی از شما خواستار نیستم، مگر دوستی دربارۀ خویشاوندانم.

6. سفارش به چگونگی رسیدگی به موقوفات

6. 1. حفظ اصل مال

وَ تَشْرِيفاً لِوُصْلَتِهِ وَيَشْتَرطُ عَلَى الَّذِى يَجْعَلُهُ إِلَيْهِ أَنْ يَتْرُكَ الْمَالَ عَلَى أُصُولِهِ وَ يُنْفِقَ مِنْ ثَمَرِهِ (2)

أصول پایه ها؛ ریشه ها

هدی: راهنمایی گشت.

با کسی که این کار را بر عهده دارد شرط می کنم که اصل مال را باقی گذارد و همان گونه که مأمور و راهنمایی شده از درآمد آن انفاق کند.

نکته

کنایه از آن است که آن را به وسیلهٔ بخشش به دیگران یا فروختن و وجوه دیگر تملیکات از وقف خارج نکند. (3)

6. 2. نفروختن نهال های نورس

وَ أَلَّا يَبيعَ مِنْ أَوْلَادِ نَخِيلِ هَذِهِ الْقُرَى وَدِيَّةً حَتَّى تُشْكِلَ أَرْضُهَا غِرَاساً (4)

تشکل: شکل می دهد؛ قال ابن الأثير في النهاية: و في وصيّة على عليه السّلام و أن لا يبيع من أولاد نخل هذه القرى ودية حتى تشكل أرضها غراسا أى حتى يكثر غراس النخل فيها فيراها الناظر على غير الصفة التي عرفها به فيشكل عليه أمرها. و قال الكسائي: أشكل النخل طاب رطبه و أشكل العنب أينع بعضه.

غراس: نخل ها؛ بالكسر: فصيل النخل، و يقال للنخلة أول ما ينبت غريسة، و يقال: للجلدة الرقيقة التي تخرج مع الولد إذا خرج من بطن امه غرس بالكسر.


1) شوری، 23.

2) تشریف: شرافت. يُصْلَتِهِ: قرابت و خویشاوندی؛ بالضم: الصلة و القرابة.

3) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 7، ص134.

4) الا يبيع: تا این که نفروشد. وَدِيَّةً: نهال کوچک خرما؛ نهال کوچکی است که از کنار نخل بیرون می آید و تدریجاً ریشه می دواند و قوی تر می شود تا زمانی که جدا کردن آن میسر باشد آن گاه آن را جدا کرده و در جای مناسبی غرس می کنند؛ الودي: على فعيل صغار الفسيل، الواحدة وديّة، و الفسيلة و الفسيل على فعيلة وفعيل صغار النخل و الجمع الفسلان، انتهى، و في العبارة كناية حسنة عن النخيلات التي تنبت من النوى تحت أشجار النخل، أو تنبت من اصولها، وكأنّ حملها على ما تنبت من اصولها أولى و أنسب.

و نهال های تازه روییده آن قریه ها را نفروشد تا به اندازه ای فراوان شود که شناختن نخلستان ها برای کسی که آن ها را پیش از این دیده است، سخت باشد.

نکته ها

درخت خرما پیش از آن که زمینش از درختان و نهال ها شکل بگیرد ریشه هایش در زمین سخت و محکم نشده و اگر نهالی که از پای نخل جوشیده، از زیر کنده شود، درخت ضعیف می شود و ممکن است از میوه دادن بیفتد اما وقتی که ریشه اش در زمین محکم شد، کندن قلمۀ آن ضرر زیادی ندارد و این در هنگامی است که زمین با روییدن درخت ها شکل بگیرد و کامل شود. (1)

مفهوم جمله «حَتَّى تُشْكِلَ أَرْضُهَا غِرَاساً» این است که آنقدر درختان و نهال های خرما زیاد شود و صحنه نخلستان را بپوشاند به گونه ای که هرکس آن را قبلاً دیده باشد، تشخیص آن بر او مشکل شود و گمان کند که به سرزمین دیگری قدم نهاده است. (2)

7. روشن کردن وضعیت کنیزان

7. 1. کنیزان باردار یا صاحب فرزند

وَ مَنْ كَانَ مِنْ إِمَائِى اللَّاتِي أَطُوفُ عَلَيْهِنَ لَهَا وَلَدٌ أَوْ هِيَ حَامِلٌ فَتُمْسَكُ عَلَى وَلَدِهَا وَهِيَ مِنْ حَظِّهِ (3)

هر یک از کنیزانم که با او هم بستر بوده ام و از من فرزندی دارد یا باردار است، به فرزندش واگذار شود و جزء سهم او به حساب آید.


1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 7، ص134.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 7، ص292.

3) إمَائِي: كنيزان من. أطُوفُ عَلَيْهِنَ: بر گردشان می گردم؛ کنایه از این که با آن ها آمیزش می کنم؛ این تعبیر کنایه زیبایی است برای آمیزش جنسی زیرا از طواف یک نوع گردش فهمیده می شود که هنگامی که با «علی» همراه باشد همان گردش دورانی است به خصوص این که طبق گفته لسان العرب این تعبیر معمولاً در حرکت شبانه به کار می رود و اگر مربوط به روز باشد، باید با قرینه ای همراه گردد.

8. کنیزان فرزند مرده

فَإِنْ مَاتَ وَلَدُهَا وَهِيَ حَيَّةٌ فَهِيَ عَتِيقَةٌ قَدْ أَفْرَجَ عَنْهَا الرَّقُ وحَرَّرَهَا الْعِتْقُ (1)

الرَّقُ: بردگی؛ قد أفرج عنها الرقّ: كلمة أفرج مشكولة فى أكثر النسخ المطبوعة و شروحها بضم الهمزة وكسر الراء و لكنها في نسخة الرضى بفتحههما و لذا اخترناه في المتن و هذا هو الصحيح ففى الصحاح للجوهري: أفرج الناس عن طريقه أى انكشفوا.

حَرَّر: آزاد کرد.

و اگر در زمان حیات کنیز فرزندش بمیرد وی آزاد می گردد و نام کنیز از او برداشته می شود و آزادی [فرزند] او را آزاد می کند.


1) حَيَّةٌ: زنده. أَفْرَجَ عَنْهَا: از او برداشته شد.

نامه 25

اشاره

شناسنامه نامه

تاریخ، زمان و مکان وقوع: اوایل حکومت امام علیه السلام در مدینه سال 36 هجری

مخاطب: مأموران جمع آوری مالیات

علت مكاتبه: لزوم تبیین دستورالعمل اخذ مالیات

موضوع: اخلاقی، اقتصادی

هدف و نتیجه: صدور دستورالعمل مدوّن مالیاتی (1)

پیشگفتار نامه

در این نامه امام علیه السلام به نمایندۀ خود که عامل جمع آوری زکات و صدقات بود، روش گرفتن آن را از صاحبانش و رعایت عدل و داد را در این مورد آموخته است. او دستور داده که با مالداران با مهربانی و نرمی رفتار کنند یادآوری می کند که گرچه رفق و مدارا با مردم از مهمترین دستورهای پیامبر اسلام است؛ زیرا سبب تألیف قلوب است و توجه جامعه را به سوی او و گفته هایش جلب می کند اما در این مورد از اهمیت بیشتری برخوردار است و نیاز فراوان تری به آن احساس می.شود هدف از این سفارش ها و راهنمایی ها آن است که از مردم عزیزترین دستاوردشان که مال و منالشان باشد، گرفته شود؛ از این رو برای جلب رضایت آنان تا این تکلیف سخت را بپذیرند نیاز به نرمی و ملایمت و مهربانی بیشتر است، لذا امام علیه السلام در این،سخنان کارگزارش را سفارش به مدارا و آسان گرفتن کار، می فرماید تا دل های صاحبان اموال را برای ادای حقوق الهی جلب کند.


1) شناسنامه نهج البلاغه، ص 140.

و من وصية له علیه السلام كان يكتبها لمن يستعمله على الصدقات و إنما ذكرنا هنا جملا منها ليعلم بها أنه لم كان يقيم عماد الحق و يشرع أمثلة العدل فى صغير الأمور و كبیرها و دقیقها و جلیلها

انْطَلِقْ عَلَى تَقْوَى اللَّهِ وَحْدَهُ لَا شَريكَ لَهُ وَ لَا تُرَوِّعَنَّ مُسْلِماً وَ لَا تَجْتَازَنَّ عَلَيْهِ كَارِها وَ لَا تَأْخُذَنَّ مِنْهُ أَكْثَرَ مِنْ حَقٌّ اللَّهِ فِى مَالِهِ فَإِذَا قَدِمْتَ عَلَى الْحَيَّ فَانْزِلْ بِمَائِهِمْ مِنْ غَيْرِ أَنْ تُخَالِطَ أَبْيَاتَهُمْ ثُمَّ امْضِ إِلَيْهِمْ بِالسَّكِينَةِ وَالْوَقَارِ حَتَّى تَقُومَ بَيْنَهُمْ فَتُسَلَّمَ عَلَيْهِمْ وَ لَا تُخْدِج بِالتَّحِيَّةِ لَهُمْ ثُمَّ تَقُولَ عِبَادَ اللَّهِ أَرْسَلَنِي إِلَيْكُمْ وَلَا وَلِيُّ اللَّهِ وَ خَلِيفَتُهُ لأخُذَ مِنْكُمْ حَقَّ اللَّهِ فِى أَمْوَالِكُمْ فَهَلْ لِلَّهِ فِي أَمْوَالِكُمْ مِنْ حَقٌّ فَتُؤَدُّوهُ إِلَى وَلِيِّهِ فَإِنْ قَالَ قَائِلٌ لَا فَلَا تُرَاجِعْهُ وَ إِنْ أَنْعَمَ لَكَ مُنْعِمْ فَانْطَلِقْ مَعَهُ مِنْ غَيْرِ أَنْ تُخِيفَهُ أَوْ تُوعِدَهُ أَوْ تَعْسِفَهُ أَوْ تُرْهِقَهُ فَخَذْ مَا أَعْطَاكَ مِنْ ذَهَبٍ أَوْ فِضَّةٍ فَإِنْ كَانَ لَهُ مَاشِيَةٌ أَوْ إِبِلٌ فَلَا تَدْخُلْهَا إِلَّا بِإِذْنِهِ فَإِنَّ أَكْثَرَهَا لَهُ فَإِذَا أَتَيْتَهَا فَلَا تَدْخُلْ عَلَيْهَا دُخُولَ مُتَسَلَّطٍ عَلَيْهِ وَ لَا عَنِيفٍ بِهِ وَ لَا تُنَفِّرَنَّ بَهِيمَةً وَ لَا تُفْزِعَنَّهَا وَ لَا تَسُوءَنَّ صَاحِبَهَا فِيهَا وَ اصْدَعِ الْمَالَ صَدْعَيْنِ ثُمَّ خَيَّرْهُ فَإِذَا اخْتَارَ فَلَا تَعَرَّضَنَّ لِمَا اخْتَارَهُ ثُمَّ اصْدَعَ الْبَاقِيَ صَدَّعَيْنِ ثُمَّ خَيْرُهُ فَإِذَا اخْتَارَ فَلَا تَعَرَّضَنَّ لِمَا اخْتَارَهُ فَلَا تَزَالُ كَذَلِكَ حَتَّى يَبْقَى مَا فِيهِ وَفَاء لِحَقِّ اللَّهِ فِى مَالِهِ فَاقْبِضْ حَقَّ اللَّهِ مِنْهُ فَإِنِ اسْتَقَالَك فَأَقِلْهُ ثُمَّ اخْلِطْهُمَا ثُمَّ اصْنَعْ مِثْلَ الَّذِي صَنَعْتَ أَوَّلًا حَتَّى تَأْخُذَ حَقَّ اللَّهِ فِى مَالِهِ وَ لَا تَأْخُذَنَّ عَوْداً وَ لَا هَرمَةً وَ لَا مَكْسُورَةً وَ لَا مَهْلُوسَةً وَ لَا ذَاتَ عَوَارٍ وَ لَا تَأْمَنَنَّ عَلَيْهَا إِلَّا مَنْ تَشِقُ بِدِينِهِ رَافِقاً بِمَالِ الْمُسْلِمِينَ حَتَّى يُوَصِّلَهُ إِلَى وَلِيِّهِمْ فَيَقْسِمَهُ بَيْنَهُمْ وَ لَا تُوَكَّلْ بِهَا إِلَّا نَاصِحاً شَفِيقاً وَ أَمِيناً حَفِيظاً غَيْرَ مُعَنَّفٍ وَلَا مُجْحِفٍ وَلَا مُلْغِبٍ وَلَا مُتَّعِبٍ ثُمَّ احْدِرُ إِلَيْنَا مَا اجْتَمَعَ عِنْدَكَ نُصَيَّرُهُ حَيْثُ أَمَرَ اللَّهُ فَإِذَا أَخَذَهَا أَمِينُكَ فَأَوْعِرُ إِلَيْهِ أَنْ لَا يَحُولَ بَيْنَ نَاقَةٍ وَبَيْنَ فَصِيلِهَا وَ لَا يَمْصُرَ لَبَنَهَا فَيَضُرَّ ذَلِكَ بِوَلَدِهَا وَ لَا يَجْهَدَنَّهَا رُكُوباً وَ لْيَعْدِلْ بَيْنَ صَوَاحِبَاتِهَا فِي ذَلِكَ وَ بَيْنَهَا وَلْيُرَفِّهُ عَلَى اللَّاعِبِ وَلْيَسْتَأْنِ بِالنَّقِبِ وَالطَّالِع وَلْيُورِدُهَا مَا مُرُّ بِهِ مِنَ الْغُدْرِ وَ لَا يَعْدِلْ بِهَا عَنْ نَبْتِ الْأَرْضِ إِلَى جَوَادُ الطُّرْقِ وَلْيُرَوِّحْهَا فِي السَّاعَاتِ وَلْيُمْهِلْهَا عِنْدَ النِّطَافِ وَ الْأَعْشَابِ حَتَّى تَأْتِينَا بِإِذْنِ اللَّهِ بُدَّنا مُنْقِيَاتٍ غَيْرَ مُتْعَبَاتٍ وَ لَا مَجْهُودَاتٍ لِنَقْسِمَهَا عَلَى كِتَابِ اللَّهِ وَ سُنَّةِ نَبِيِّهِ (صلى الله عليه وآله فَإِنَّ ذَلِكَ أَعْظَمُ لِأَجْرِكَ وَ أَقْرَبُ لِرُشْدِكَ إِنْ شَاءَ اللَّهُ) .

1. دستورهای اخلاقی به گردآورندگان زکات

1. 1. امر به تقوا

انْطَلِقْ عَلَى تَقْوَى اللَّهِ وَحْدَهُ لَا شَرِيكَ لَهُ وَ لَا تُرَوِّعَنَ مُسْلِماً وَ لَا تَجْتَازَنَ عَلَيْهِ كَارِها وَ لَا تَأْخُذَنَّ مِنْهُ أَكْثَرَ مِنْ حَقٌّ اللَّهِ فِي مَالِهِ (1)

لا تَجْتَازَن: هرگز عبور مکن؛ از ریشهٔ «اجتیاز» به معنای عبور کردن تجتازن بالجيم و الزاى المعجمة من الاجتياز بمعنی السلوک من قولك جزت الموضع أجوزه جوازا أى سلكته و سرت فيه.

با پروای خداوندی که یکتا و بی شریک است، حرکت کن مسلمانی را مترسان و از زمین کسی بدون رضای او عبور مکن و بیش از حقی که خداوند در مال وی نهاده از او مگیر.

نکته

چنان که نپرداختن حقوق الهی مستلزم تضییع حق جامعه و تجاوز به حقوق اجتماعی است الزام افراد به پرداختن بیش از بدهکاری، خود نیز مصداقی از تجاوز به حقوق مردم خواهد بود. (2)

1. 2. تحمیل نکردن خود بر مردم

فَإِذَا قَدِمْتَ عَلَى الْحَيَّ فَانْزِلْ بِمَائِهِمْ مِنْ غَيْرِ أَنْ تُخَالِطَ أَبْيَاتَهُمْ (3)

چون به طایفه ای رسیدی بی آن که به خانه هایشان روی بر آب آنان فرود آی.

نکته

انتخاب چشمه یا چاه آب به این دلیل است که عبور همه به آن جا می افتد و مرکزی است که برای همه آشناست و ظاهرا مأمور جمع آوری صدقه به تنهایی این راه را طی نمی کرد بلکه نفراتی را به عنوان کمک با خود می برد و خیمه ای داشت که آن را در کنار چشمه آب برپا می کرد. (4)


1) انطلق: راه بیفت لَا تُرَوِّعَنَ: هرگز مترسان؛ از ریشه «روع» به معنای ترساندن و لا تروعن من الروع بالفتح بمعنى الفزع، و الكلمة مشكولة في أكثر النسخ بضم التاء وفتح الراء وكسر الواو المشدّدة من الترويع، و في نسخة الرّضى بفتح التاء وضم الراء من الرّوع كما اخترناها في المتن و معناها على الوجهين واحد ففى الصحاح: رعت فلانا وروّعته فارتاع أى أفزعته ففزع.

2) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص79.

3) أَبْيَات: خانه ها. حی: آبادی؛ گاه به معنای موجود زنده می آید و گاه به معنای قبیله چراکه مجموع قبیله به منزله انسان واحد زنده ای شمرده می شود و در استعمالات امروز به معنای منطقه مسکونی نیز به کار می رود الحی واحد أحياء العرب أصله من ح ی و».

4) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 9، ص304.

1. 3. با آرامش و وقار رفتن

ثُمَّ امْضِ إِلَيْهِمْ بِالسَّكِينَةِ وَ الْوَقَارِ حَتَّى تَقُومَ بَيْنَهُمْ فَتُسَلَّمَ عَلَيْهِمْ وَ لَا تُخْدِجْ بِالتَّحِيَّةِ لَهُمْ (1)

آن گاه با آرامش و وقار به سوی آنان حرکت کن تا به میانشان برسی پس سلامشان کن و در تحیت بر ایشان کوتاهی مکن.

نکته ها

امام علیه السلام به مأمور جمع آوری دستور می دهد که هرگاه به سرزمین یکی از قبایل وارد می شود، سر جوی و محل آب آن ها که با خانه هایشان فاصله دارد، فرود آید و بر در خانه های آنان فرود نیاید؛ زیرا باعث زحمت آن ها می شود. (2)

«لا تخدج» به معنای جنینی است که ناقص یا قبل از موعد متولد می شود و سپس به هر امر ناقصی گفته شده است. امام تأکید دارد که نماینده او در تحیت و خوشامد گفتن هیچ کوتاهی نکند و مانند بسیاری از مأموران و نمایندگان که از موضع برتر با مردم سخن می گویند با آن ها رفتار نکند. (3)

مشابه

فَإِذَا دَخَلْتُمْ بُيُوتاً فَسَلِّمُوا عَلَى أَنْفُسِكُمْ تَحِيَّةً مِنْ عِنْدِ اللَّهِ (4)چون به خانه هایی که گفته شد در آمدید به یکدیگر سلام کنید؛ درودی که نزد خدا مبارک و خوش است. لا تَدْخُلُوا بُيُوتاً غَيْرَ بُيُوتِكُمْ حَتَّى تَسْتَأْنِسُوا وَ تُسَلِّمُوا عَلَى أَهْلِها (5)به خانه هایی که خانه های شما نیست، داخل مشوید تا اجازه بگیرید و بر اهل آن سلام گویید.


1) تُخالط: وارد می شوی امض حرکت کن. تُخْدِج: کوتاهی مکن؛ از مادۀ «خدج» به معنای کوتاهی کردن؛ الخداج کمبودی در چیزی؛ بالخاء المعجمة و الجيم، قال ابن الأثير فى النهاية: خدجت الناقة إذا ألقت ولدها قبل أوانه و إن كان تام الخلق و أخدجته إذا ولدته ناقص الخلق و إن كان لتمام الحمل؛ ومنه حديث سعد «انّه أتى النبي صلّى الله عليه و اله بمخدج سقيم» أي ناقص الخلق، و منه حديث على عليه السّلام: «تسلّم عليهم و لا تخدج التحيّة لهم أى لا تنقصها، انتهى، وقال الجوهري في الصحاح: و في الحديث كلّ صلاة لا يقرأ فيها بامّ الكتاب فهى خداج أى نقصان، و أخدجت الناقة إذا جاءت بولدها ناقص الخلق و إن كانت أيامه تامة فهى مخدج و الولد مخدج، و منه حديث على عليه السّلام في ذى الثديه مخدج اليد أى ناقص اليد.

2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 7، ص 140.

3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 9، ص304.

4) نور، 61.

5) نور، 27.

2. روش مطالبه زکات

2. 1. ابلاغ مأموریت خود به مردم

ثُمَّ تَقُولَ عِبَادَ اللَّهِ أَرْسَلَنِي إِلَيْكُمْ وَلِيُّ اللَّهِ وَ خَلِيفَتُهُ لَآخُذَ مِنْكُمْ حَقَّ اللَّهِ فِي أَمْوَالِكُمْ فَهَلْ لِلَّهِ فِي أَمْوَالِكُمْ مِنْ حَقٌّ فَتُؤَدُّوهُ إِلَى وَلِيِّهِ (1) سپس بگو: بندگان خدا! ولی و خلیفۀ خدا مرا به سوی شما فرستاده تا حق خدا را که در اموالتان هست از شما بگیرم آیا برای خداوند در دارایی شما حقی هست که آن را به ولی او بپردازید؟

نکته

جمله «فَهَلْ لِلَّهِ فِي أَمْوَالِكُمْ» اشاره دارد به اعتماد کردن بر خود مردم در زمینه اموالشال یعنی آن ها را امین و راستگو و درستکار شناختند. (2)

2. 2. حفظ احترام مالکان اموال

فَإِنْ قَالَ قَائِلُ لَا فَلَا تُرَاجِعُهُ وَ إِنْ أَنْعَمَ لَكَ مُنْعِمُ فَانْطَلِقْ مَعَهُ مِنْ غَيْرِ أَنْ تُخِيفَهُ أَوْ تُوعِدَهُ أَوْ تَعْسِفَهُ أَوْ تُرْهِقَهُ فَخُذْ مَا أَعْطَاكَ مِنْ ذَهَبٍ أَوْ فِضَّةٍ (3)

مِنْ غَيْرِ أَنْ تُخِيفَهُ: بدون این که آن را بترسانی؛ تخيفه من الإخافة بمعنى التخويف و أصلها الخوف، يقال: وجع مخيف أي يخيف من رءاه.

تُوعِدَه: او را تهدید می کنی؛ من الإيعاد يستعمل في الشرّ، قال الجوهري في الصحاح: الوعد يستعمل في الخير الشر، قال الفرّاء يقال: وعدته خيرا، و وعدته شرا.

تَعْسِفَه: بر او سخت می گیری؛ از ریشهٔ «عَسف» در اصل به معنای بیراهه رفتن است؛ سپس به ظلم و ستم که آن نیز مصداق بیراهه رفتن است؛ من العسف بمعنى الأخذ على غير الطريق، كما في الصحاح، وقال ابن الأثير في النهاية: العسف الجور، وفى الحديث لا تبلغ شفاعتى إماما عسوفا أى جائرا ظالما، و العسف في الأصل أن يأخذ المسافر على غير طريق ولا جادّة و لا علم وقيل هو ركوب الأمر من غير روية فنقل إلى الظلم والجور.

ترهقه: او را به کار دشوار وادار می کنی؛ از ریشهٔ ارهاق» در اصل به معنای پوشاندن یا پوشاندن چیزی با قهر و غلبه است و در بسیاری از موارد معنای سختگیری می دهد در این جا همین معنا اراده شده است؛ من الإرهاق، يقال: أرهقه طغيانا أى أغشاه إياه، ويقال أرهقني فلان إثما حتّى رهقته أى حمّلنى إثما حتّى حملته، قال أبو زيد: أرهقه عسرا أى كلّفه أياه، يقال: لا ترهقني لا أرهقك الله أى لا تعسرنى لا أعسرك الله، قاله في الصحاح.

پس اگر کسی گفت نه دیگر به سراغش مرو و اگر کسی گفت: آری، بی آن که او را بترسانی


1) فَتُؤَدُّوه: آن را بپردازید.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 9، ص 305.

3) أَنْعَمَ لَک: به تو پاسخ مثبت داد؛ از ریشۀ «انعام» گاه به معنای بخشیدن نعمتی است و گاه به معنای گفتن «نعم». در این جا معنای اخیر ایراد شده است. فانطلق: راه بیفت

یا تهدید کنی یا به سختی و دشواری،اندازی همراه وی برو و آن چه از طلا و نقره [به عنوان زکات] به تو می دهد، بگیر.

2. 3. کسب اجازه از صاحب رمه

فَإِنْ كَانَ لَهُ مَاشِيَةٌ أَوْ إِبل فَلَا تَدْخُلْهَا إِلَّا بِإِذْنِهِ فَإِنَّ أَكْثرَهَا لَهُ (1) و اگر گاو و گوسفند و شتر دارد جز با اجازه صاحبش به میان رمه مرو، چه بیشتر آن ها برای اوست.

نکته

امام در این دستورنامه نهی از آزردن حیوانات و داخل شدن بدون اجازه صاحبشان را دلیل ذکر کرده است که اکثر حیوانات مال صاحبشان است هرکس که بیشترین مال از آن او باشد برای تصرف در آن از دیگران شایسته تر است و لازمه اش آن است که تصرف دیگران و داخل شدن آنان بدون اذن او جایز نیست. (2)

2. 4. مدارا با چهارپایان

فَإِذَا أَتَيْتَهَا فَلَا تَدْخُلْ عَلَيْهَا دُخُولَ مُتَسَلَّطٍ عَلَيْهِ وَ لَا عَنِيفٍ بِهِ وَ لَا تُنَفِّرَنَّ بَهِيمَةً وَ لَا تُفْزَعَنَّهَا وَ لَا تَسُوأَنَّ صَاحِبَهَا فِيهَا (3)

لَا تُفْزِعَنَّ: هرگز مترسان؛ از ریشهٔ «فزع» به معنای ترسیدن و به وحشت افتادن گرفته شده و هنگامی که به باب افعال برود به معنای ترساندن و به وحشت انداختن است؛ لا تفز عنها: أصلها من الفزع بمعنى الذعر، و رويت في نسخة الرّضى على وجهين بضم التاء وكسر الزاء من الإفزاع و بضم التاء وفتح الفاء وكسر الزاء المشدّدة من التفزيع، و الإفزاع بمعنى الإخافة و الاغاثة من الأضداد وكذلك التفزيع، يقال: فزّعه أى أخافه، وفزّع عنه أى، كشف عنه الخوف، و منه قوله تعالى: حَتَّى إِذا فُزِّعَ عَنْ قُلُوبِهِمْ أى كشف عنها الفزع، قاله في الصحاح.

لَا تَسُوان: هرگز بدرفتاری نکن.


1) مَاشِيَةٌ: چهارپا؛ از ریشهٔ «مشی» در اصل به معنای راه رونده است؛ سپس به چهارپایان اعم از شتر، گاو و گوسفند اطلاق می شود اما غالباً به گوسفندان گفته می شود و جمع آن «مواشی» است و در این جا منظور گاو و گوسفند است؛ جمعها المواشى و هى اسم يقع على الإبل والبقر والغنم وأكثر ما يستعمل في الغنم، قاله في النهاية.

2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 7، ص141.

3) عنيف: زورگو؛ از ریشهٔ «عنف» به معنای خشن و سخت گیر؛ عنيف به العنف بالضمّ فالسكون، ضد الرفق تقول: منه عنف عليه بالضم و عنف به أيضا، و العنيف الذى ليس له رفق بركوب الخيل و الجمع عنف، قاله في الصحاح. و في النهاية: في الحديث إن الله يعطى على الرفق ما لا يعطى على العنف هو بالضمّ الشدّة و المشقة وكلّ ما في الرفق من الخير ففى العنف من الشر مثله. لَا تُنَفِّرَنَّ: هرگز مگریزان؛ تنفّرن نفرت الدابة من كذا نفورا ونفارا من بابی نصر و ضرب جزعت و تباعدت فهی نافر و نفور و نفره جعله نافرا.

و هنگامی که به رمۀ چهارپایان رسیدی، مانند کسی که خود را بر صاحب آن ها مسلط می داند یا می خواهد بر او سخت بگیرد بر رمه وارد مشو چهارپایی را رم مده و مترسان، و صاحبش را در گرفتن آن به سختی مینداز.

3. روش تقسیم زکات

وَ اصْدَعِ الْمَالَ صَدْعَيْنِ ثُمَّ خَيَّرُهُ فَإِذَا اخْتَارَ فَلَا تَعْرِضَنَّ لِمَا اخْتَارَهُ ثُمَّ اصْدَعِ الْبَاقِيَ صَدْعَيْنِ ثُمَّ خَيَّرْهُ فَإِذَا اخْتَارَ فَلَا تَعْرِضَنَّ لِمَا اخْتَارَهُ فَلَا تَزَالُ كَذَلِكَ حَتَّى يَبْقَى مَا فِيهِ وَفَاءُ لِحَقِّ اللَّهِ فِى مَالِهِ فَاقْبِضْ حَقَّ اللَّهِ مِنْهُ (1)

لَا تَعْرضَنَّ: هرگز تعرض مکن.

رمه را دو قسمت کن و مالک را مخیر ساز [که هر کدام را خواست برگزیند] و آن گاه که برگزید، دیگر متعرض آن چه برگزیده مشو؛ سپس باقی مانده را دو قسمت کن و مالک را آزاد بگذار که هرکدام را خواست برگزیند و هر دسته را که برگزید متعرض آن مشو این تقسیم کردن را همچنان ادامه بده تا به اندازۀ حقی که خداوند در دارایی او دارد.بماند آن گاه حق خدا را از او بگیر.

4. احترام به نظر صاحب مال

فَإِنِ اسْتَقَالَك فَأَقِلْهُ ثُمَّ اخْلِظْهُمَا ثُمَّ اصْنَعْ مِثْلَ الَّذِى صَنَعْتَ أَوَّلًا حَتَّى تَأْخُذَ حَقَّ اللَّهِ فِي مَالِهِ (2)

و اگر خواست این گونه قسمت کردن را بر هم زند بپذیر و دو دسته را در هم بیامیز و کار تقسیم را دوباره آغاز کن تا حق خدا را از دارایی او دریافت کنی


1) صدْعَيْنِ: دو قسمت؛ از ریشهٔ «صدع» به معنای شکافتن و جدا ساختن و این واژه به صورت اسم مصدری و به معنای بخش جدا شده از چیزی آمده است؛ الصدع الشق خیره او را در انتخاب آزاد بگذار. لَا تَزَالُ: پیوسته.

2) اسْتَقَالَ: درخواست کرد؛ از ریشهٔ «استقاله» به معنای طلب فسخ کردن و به هم زدن قراردادی یا توافقی است و ریشه اصلی آن «قیلوله» است که معنای خواب نیمروز یا استراحت در نیمروز است؛ از آن جا که هنگامی که انسان از قراردادی پشیمان می شود اگر آن را به هم زنند و فسخ کنند مایه راحتی او می گردد؛ اقاله» به آن اطلاق شده و مطالبه آن استقاله است؛ الاستقالة طلب الإقالة أصلها من ق ى،ل، يقال: أقاله يقيله إقالة و تقايلا إذا فسخا البيع وعاد المبيع إلى مالكه و الثمن إلى المشترى إذا كان قد ندم أحدهما أو كلاهما. اخْلِطْهُمَا: آن دو را مخلوط کن.

5. انتخاب نکردن حیوانات ناقص به عنوان زکات

وَ لَا تَأْخُذَنَّ عَوْداً وَ لَا هَرمَةً وَ لَا مَكْسُورَةً وَ لَا مَهْلُوسَةً وَ لَا ذَاتَ عَوَارٍ (1)

مَكْسُورَةً: شکسته پا.

مَهْلُوسَةً: ضعیف؛ از ریشهٔ «هلاس» به معنای بیماری سل است. بنابراین مهلوس همان حیوان مبتلا به این بیماری است ولی گاه این واژه به معنای هر گونه بیماری به کار می رود؛ الهلاس بالضمّ السّل و قد هلسه المرض يهلسه هلسا أى أضعفه ورجل مهلوس العقل أى مسلوبه، ويقال: السلاس في العقل والهلاس في البدن. ذَاتَ عَوَار عیب دار؛ از ریشهٔ «عار» و «عور» به معنای عیب است و از آن جا که آشکار ساختن آلت جنسی مایه عیب است به آن عوره اطلاق می شود؛ این واژه دربارهٔ خانه بی حفاظ و لباس معیوب نیز به کار می رود؛ عوار قال فی النهاية في حديث الزكاة: لا يؤخذ فى الصدقة هرمة ولا ذات عوار العوار بالفتح: العيب وقد يضم.

حیوان پیر و از پا افتاده و دست و پا شکسته و بیمار و مسلول و معیوب را به عنوان زکات نگیر.

نکته

با توجه به این که اصل در انتخاب زکات و حیوانات مأخوذه به عنوان مالیات این است که سالم باشند اگر مجموعه مال معیوب و ناسالم است انتخاب معیوب نیز بلامانع است. (2)

مشابه

لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ حَتَّى تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّون (3)هرگز به نیکوکاری نخواهید رسید تا از آن چه دوست دارید انفاق کنید. إِنْ يَسْتَلْكُمُوها فَيُحْفِكُمْ تَبْخَلُوا وَ يُخْرِجْ أَضْعَانَكُمْ (4)اگر [اموال] شما را بخواهد و به اصرار از شما طلب کند، بخل می ورزید و کینه های شما را بر ملا می کند.

6. صفات مأموران انتقال زکات

6. 1. دین دار و امین

وَ لَا تَأْمَنَنَّ عَلَيْهَا إِلَّا مَنْ تَشِقُ بِدِينِهِ رَافِقاً بِمَالِ الْمُسْلِمِينَ حَتَّى يُوَصِّلَهُ إِلَى وَلِيَّهِمْ


1) عَوْد: شتر پیر؛ عودا بفتح العين المهملة و سكون الواو، قال في الصحاح العود المسنّ من الإبل و هو الذي جاوز في السن البازل و المخلف، و جمعه عودة، وقد عوّد البعير وفي المثل: إن جرجر العود فزده و قرا، و الناقة عودة، و يقال: راحم بعود أودع أي استعن على حربك بأهل السنّ و المعرفة فإنّ رأى الشيخ خير من مشهد الغلام. هَرِمَةً: بسیار پیر؛ مؤنثة هرم من الهرم بالتسكين بمعنى كبر السنّ.

2) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص82.

3) آل عمران، 92

4) محمد، 37

فَيَقْسِمَهُ بَيْنَهُمْ وَ لَا تُوَكَّلْ بِهَا (1) کسی را بر آن اموال امین قرار ده که به دین داری او اعتماد داری؛ کسی که نسبت به اموال مسلمانان درستکار باشد تا زمانی که آن را به ولی امر مسلمانان برساند و او میان مردم تقسیم کند.

نکته

از آن جا که مالیات اخذ شده از اموال عمومی جامعه اسلامی است، حفاظت از آن بیش از اموال شخصی ضرورت دارد؛ پس باید به کسی سپرده شود که از هر نظر مورد اطمینان است؛ در ثانی مراقبت لازم را در حفظ آن به کار می بندد.

6. 2. مهربان با حیوانات

إِلَّا نَاصِحاً شَفِيقاً وَ أَمِيناً حَفِيظاً غَيْرَ مُعْنِفٍ وَ لَا مُجْحِفٍ وَ لَا مُلْغِبٍ وَلَا مُتْعِبٍ (2)

مُلْغِبٍ: به مشقت اندازنده؛ فاعل من الإلغاب بمعنى الإتعاب و الإعياء.

متعب: خسته کننده؛ از ریشه «تعب» به معنای خستگی گرفته شده است؛ هنگامی که به باب افعال برود مفهوم آن خسته کردن است؛ با «ملغب» قریب المعناست ولی بعضی گفته اند «لغوب» به معنای تعب و زحمت روحی است در حالی که تعب رنج جسمانی را نیز شامل می شود

جز خیرخواه مهربان و امین حافظ، دیگری را بر چهارپایان مگمار، کسی که بر حیوانات سخت نگیرد و آن ها را تند نراند، نرنجاند و خسته نکند.

6. 3. سرعت در رساندن اموال به دست حاکم اسلامی

ثُمَّ احْدُرْ إِلَيْنَا مَا اجْتَمَعَ عِنْدَكَ نُصَيَّرُهُ حَيْثُ أَمَرَ اللَّهُ بِهِ (3)

سپس هر چه گرد آوری زود نزد ما فرست تا آن را در جایی که خدا فرمان داده، صرف کنیم.

نکته

این دستور به دو دلیل است نخست این که ممکن است نیازمندانی به صورت فوق العاده در انتظار کمک های بیت المال باشند که اگر حق آن ها زودتر برسد، مشکلاتشان حل خواهد شد؛ دیگر این که تأخیر در رساندن این اموال معرض آفات است و برای نجات از آن آفات باید تعجیل کرد و اموال زکات را به ولی امر مسلمین رسانید. (4)


1) تَثِقُ: اطمینان می کنی

2) مُعْنِف: به مشقت اندازنده؛ از ریشهٔ «عنف» به معنای گرفتن چیزی با شدت و قساوت است. مُجْحِف: ستم کننده؛ اجحاف کننده؛ از ریشهٔ «اجحاف» و «جحف» به معنای اصرار بر ضرر زدن به کسی است.

3) احدر: بشتاب؛ از ریشهٔ «حدر» به معنای به سرعت حرکت کردن و نیز به معنای پایین آوردن چیزی از بلندی است و در این جا معنای اول مراد است؛ یعنی حیوانات زکات را که جمع آوری کردی به سرعت نزد ما بیاور تا به اهلش برسانیم نُصَيّره: مصرف می کنیم.

4) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 9، ص 320.

7. کیفیت انتقال حیوانات زکات

7. 1. جدا نکردن حیوان شیرخوار از مادر

فَإِذَا أَخَذَهَا أَمِينُكَ فَأَوْعِرُ إِلَيْهِ أَلَّا يَحُولَ بَيْنَ نَاقَةٍ وَبَيْنَ فَصِيلِهَا (1)

وقتی رمه را امین تو گرفت به او سفارش کن که شتر را از بچه شیر خوارش جدا نکند.

نکته

آن چه در این نامه از سفارش به حال حیوانات صورت گرفته مترقی ترین قوانینی است که در هیچ یک از مکاتب بشری مانند آن دیده نمی شود و جالب این که هرگز مسلمانان به این دستورالعمل ها به عنوان تشریفات و تبلیغات نگاه نمی کنند بلکه فرایض دینی است که به هر حال باید اجرا شود. (2)

7. 2. چگونگی دوشیدن و سواری

وَ لَا يَمْصُرَ لَبَنَهَا فَيَضُرَّ ذَلِكَ بِوَلَدِهَا وَ لَا يَجْهَدَنَّهَا رُكُوباً وَ لْيَعْدِلْ بَيْنَ صَوَاحِبَاتِهَا فِي ذَلِكَ وَ بَيْنَهَا﴾ (3)

لَا يَجْهَدَنَّهَا: خسته نکند؛ من الجهد بالفتح أى المشقة يقال: جهد دابته و أجهدها إذا حمل عليها في السير فوق طاقتها.

صَوَاحِبَاتِها: همراهانش.

و آن قدر شیرش را ندوشد که به بچه او زیان رساند شتران را با سوار شدن بر آن ها خسته نکند. در دوشیدن شیر و سواری گرفتن میان آن شتر و دیگر شترها عدالت ورزد.


1) أَوْعِز: سفارش کن؛ از ریشه «وعز» به معنای پیشنهاد کردن و سفارش نمودن کاری به دیگری است؛ أو عز إليه: وعز إليه في كذا أن يفعل أو يترك يعز و عزا، من باب ضرب، تقدم و أشار، و أوعز إليه إيعازا بمعنى وعز إليه. يَحُولَ: فاصله می اندازد. فصیل: بچه شتر شیر خوار بچه شتری است که از شیر باز گرفته شده و از ریشهٔ «فصل» به معنای جدایی است ولی با توجه به این که امام بعد از این جمله دستور می دهد که تمام شیر ناقه را ندوشند تا بچه او هم بهره ای داشته باشد، استفاده می شود که منظور از فصیل در این جا بچه شتری است که در آستانه از شیر باز گرفتن است و هنوز از شیر باز گرفته نشده؛ الفصيل ولد الناقة إذا فصل عن امه و الجمع فصلان و فصال.

2) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص 84

3) لَا يَمْصُرَ لَبَنَهَا: نباید تمام شیرش را بدوشد؛ از ریشهٔ «مصر» به معنای دوشیدن شیر به طور کامل است؛ ولا يمصر لبنها: قال في الصحاح المصر حلب بأطراف الأصابع، قال ابن السكيت المصر حلب كل ما في الضرع، و التمصر حلب بقايا اللبن فى الضرع. وقال ابن الأثير في النهاية و في حديث على عليه السّلام و لا يمصر لبنها فيضرّ ذلك بولدها» و المصر الحلب بثلاث أصابع يريد لا يكثر من أخذ لبنها.

7. 2. خسته نکردن حیوان

وَلْيُرَفِّهُ عَلَى اللَّاغِب وَلْيَسْتَأْنِ بِالنَّقِبِ وَ الظَّالِع (1)

يَسْتَأْن: باید مدارا کند؛ از ریشهٔ «انی» به معنای مهلت دادن گرفته شده و هنگامی که به باب استفعال برود به معنای انتظار کشیدن و مدارا کردن است؛ يستأن من الأناة أصلها الونى يقال: أستأنيت بكم أي انتظرت و تربّصت.

بالنقب: حیوانی که پایش زخمی است؛ شتری که کف پای او ساییده شده است؛ یقال: نقب البعير بالكسر إذا رقت أخفافه، وقال ابن الأثير في النهاية: النقب: رقّة الأخفاف و منه حديث على عليه السّلام و يستأن بالنقب و الضالع أى يرفق بهما و يجوز أن يكون من الجرب. أقول: يعنى أن يكون النقب مشتقا من النقبة بالضم وهى أوّل ما يبدو من الجرب و قال في مادة ظلع منها: الظلع بالسكون العرج وقد ظلع يظلع ظلعا فهو ظالع، و منه حديث الأضاحي: و لا العرجاء البين ظلعها، وفي حديث على عليه السّلام وليستأن بذات النقب و الطالع أى بذات الجرب و العرجاء، انتهى، وسيأتي البحث عن ذلك في المعنى.

الظَّالِع: حیوانی که در راه رفتن می لنگد؛ از ریشه «ضلع» به معنای لنگیدن.

باید زمینه استراحت حیوان خسته را فراهم کند و آن شتری را که به پایش آسیب رسیده و از حرکت ناتوان شده، آرام و آهسته براند.

7. 4. استفاده از گیاهان به اندازه کافی

وَلْيُوردُهَا مَا تَمُرَّ بِهِ مِنَ الْغُدْر وَ لَا يَعْدِلُ بهَا عَنْ نَبَتِ الْأَرْضِ إِلَى جَوَادُ الطَّرْق وَلْيُرَوِّحْهَا فِي السَّاعَاتِ (2)

لَا يَعْدِلُ: نکشاند.

نَبتِ الْأَرْضِ: علفزارها.

جَوَادٌ الطَّرُقِ: جاده های بدون سبزه زارها جمع «جاده» به معنای راه وسیع؛ جواد: بتشديد الدال جمع الجادة بتشديدها أيضا بمعنى معظم الطريق.

ليُرَوِّحْهَا: باید آن را راحت گذارد.

و آن ها را به آبگاه هایی که شتران بر آن عبور می کنند وارد سازد و از کناره راه های علف دار به جاده های بی گیاه نبرد و ساعاتی به آنان استراحت دهد.

7. 5. رعایت حال حیوانات

وَلْيُمْهِلْهَا عِنْدَ النِّطَافِ وَ الْأَعْشَابِ حَتَّى تَأْتِيَنَا بِإِذْنِ اللَّهِ بُدَّنا مُنْقِيَاتٍ غَيْرَ مُتْعَبَاتٍ وَ


1) ليُرَفّه: باید راحت گذارد. اللاغب: خسته و ضعيف؛ فاعل من اللغوب بمعنى التعب و الاعياء.

2) تمر: می گذرد؛ از مادۀ «مَرَّ» به معنای گذر کردن. الْغُدُرِ: آبگیرها؛ جمع «غدیر» به معنای برکه آب بضمتين جمع الغدير و في الصحاح الغدير: القطعة من الماء يغادرها السيل و هو فعيل في معنى مفاعل من غادره، أو مفعل من أغدره، ويقال: هو فعيل بمعنى فاعل لأنه يغدر بأهله أن ينقطع عند شدة الحاجة إليه.

لَا مَجْهُودَاتٍ (1)

الْأَعْشَابِ: چراگاه ها؛ جمع «عُشب» به معنای گیاهان سبز؛ جمع العشب بالضم فالسكون و هو الكلاء الرطب.

بدن: سمین و فربه؛ جمع «بادن» به معنای چاق و فربه؛ بدنا: البدن كطلب جمع بادن كطالب، يقال: بدن بدنا و بدنا و بدونا من باب نصر إذا عظم بدنه بكثرة لحمه فهو بادن للمذكر والمؤنث، وقد يقال فى المؤنث بادنة، والبدن: السمن و البدنة بالفتحات ناقة أو بقرة تنحر بمكّة سميت بذلك لأنهم كانوا يسمنونها.

مُنْقِيَاتٍ: پروار و چاق؛ جمع «منقیه» به معنای حیوانی است که چربی فراوان داشته باشد.

مُتعَبَاتِ: خسته ها.

مجهودات: به زحمت افتاده ها.

و باید آن ها را کنار آب های کم و گیاهان بیابان واگذارد تا به اذن حق چاق و استخوان دار و پرمغز نزد ما آیند، نه رنجیده و خسته.

نکته

حرکت دادن از راه های پرگیاه باعث می شود که علاوه بر رعایت حال حیوان به سود بیت المال بوده موجب می شود که آن ها سالم، فربه و قابل استفاده به صاحب اصلی تحویل داده شود. (2)

8. بیان هدف نهایی

الِنَقْسِمَهَا عَلَى كِتَابِ اللهِ وَ سُنَّةِ نَبِيِّهِ (صلی الله علیه و آله فَإِنَّ ذَلِكَ أَعْظَمُ لِأَجْرَكَ وَ أَقْرَبُ لِرْشْدِكَ إِنْ شَاءَ اللَّهُ) تا آن ها را به فرمان قرآن و روش پیامبر (صلی الله علیه و آله) تقسیم کنیم که این عمل باعث بزرگی اجر توست و به رشد و هدایتت نزدیک تر است، اگر خدا بخواهد.


1) النطاف: آب های کم؛ جمع بمعنى ماء الرّجل فجمعها نطف. نطفه: به معنای آب زلال، جمع النطفة بمعنى الماء الصافي قل أو كثر، و أما النطفة

2) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص85.

نامه 27

اشاره

شناسنامه نامه

تاریخ، زمان و مکان وقوع: قبل از صفین در کوفه، سال 37 هجری

مخاطب: محمدبن ابی بکر

علت مکاتبه: اعزام محمد به فرمانداری مصر

موضوع: اخلاقی، سیاسی

هدف و نتیجه: تبیین اخلاق و احکام حکومتی (1)

پیشگفتار نامه

این نامه را امام علیه السلام به محمد بن ابی بکر هنگامی که او را به فرمانداری مصر منصوب کرد، نگاشت هنگامی که امام این نامه را نوشت محمد بن ابی بکر پیوسته به آن نگاه می کرد و از دستورات و آدابش بهره می گرفت بعد از مدتی که عمروعاص در مصر بر او غلبه کرد و او را کشت تمام نامه های او را جمع آوری کرد و به سوی معاویه فرستاد. این نامه ها در خزاین بنی امیه باقی ماند تا زمانی که عمرو بن عبدالعزیز به حکومت رسید. او آشکارا بیان کرد که این ها از احادیث علی بن ابیطالب است.


1) شناسنامه نهج البلاغه ص 152

فَاخْفِضْ لَهُمْ جَنَاحَكَ وَ أَلِنْ لَهُمْ جَانِبَكَ وَ ابْسُطُ لَهُمْ وَجْهَكَ وَ آسِ بَيْنَهُمْ فِى اللَّحْظَةِ وَالنَّظْرَةِ حَتَّى لَا يَطْمَعَ الْعُظَمَاءُ فِي حَيْفِكَ لَهُمْ وَ لَا يَيْأَسَ الضُّعَفَاءُ مِنْ عَدْلِكَ عَلَيْهِمْ فَإِنَّ اللَّهَ تَعَالَى يُسَائِلُكُمْ مَعْشَرَ عِبَادِهِ عَنِ الصَّغِيرَةِ مِنْ أَعْمَالِكُمْ وَ الْكَبِيرَةِ وَالظَّاهِرَةِ وَ الْمَسْتُورَةِ فَإِنْ يُعَذِّبْ فَأَنْتُمْ أَظْلَمُ وَ إِنْ يَعْفُ فَهُوَ أَكْرَمُ وَ اعْلَمُوا عِبَادَ اللَّهِ أَنَّ الْمُتَّقِينَ ذَهَبُوا بِعَاجِلِ الدُّنْيَا وَ آجِلِ الْآخِرَةِ فَشَارَكُوا أَهْلَ الدُّنْيَا فِي دُنْيَاهُمْ وَ لَمْ يُشَارِكُوا أَهْلَ الدُّنْيَا فِي آخِرَتِهِمْ سَكَنُوا الدُّنْيَا بِأَفْضَلِ مَا سُكِنَتْ وَ أَكَلُوهَا بِأَفْضَلِ مَا أُكِلَتْ فَحَظُوا مِنَ الدُّنْيَا بِمَا حَظِيَ بِهِ الْمُتَرَفُونَ وَ أَخَذُوا مِنْهَا مَا أَخَذَهُ الْجَبَابِرَةُ الْمُتَكَبِّرُونَ ثُمَّ انْقَلَبُوا عَنْهَا بِالزَّادِ الْمُبَلِّعْ وَالْمَتْجَرِ الرَّابِحَ أَصَابُوا لَذَّةَ زُهْدِ الدُّنْيَا فِي دُنْيَاهُمْ وَ تَيَقَّنُوا أَنَّهُمْ جِيرَانُ اللَّهِ غَداً فِي آخِرَتِهِمْ لَا تُرَدُّ لَهُمْ دَعْوَةٌ وَ لَا يَنْقُصُ لَهُمْ نَصِيبٌ مِنْ لَذَّةٍ فَاحْذَرُوا عِبَادَ اللَّهِ الْمَوْتَ وَ قُرْبَهُ وَ أَعِدُّوا لَهُ عُدَّتَهُ فَإِنَّهُ يَأْتِي بِأَمْرِ عَظِيمٍ وَ خَطْبٍ جَلِيلٍ بِخَيْرٍ لَا يَكُونُ مَعَهُ شَرِّ أَبَداً أَوْ شَرِّ لَا يَكُونُ مَعَهُ خَيْرٌ أَبَداً .

1. سفارش های امام به محمد ابن ابی بکر

1. 1. بال محبت بگشا

فَاخْفِضْ لَهُمْ جَنَاحَكَ (1) بال های محبت و حمایتت را با تواضع برای آن ها بگستران

مشابه

وَ اخْفِضْ جَناحَكَ لِمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ (2)در برابر هر یک از مؤمنان که از تو پیروی می کند بال فروتنی فرود آر. وَ اخْفِضْ لَهُما جَناحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَة (3)بال های تواضع خویش را در برابرشان از محبت و لطف فرود آر.

1. 2. متواضع باش

وَ أَلِنْ لَهُمْ جَانِبَكَ (4)


1) فَاخْفِضْ: بگستران از مادۀ «خَفَضَ» به معنای فرو آوردن مراد از «خفض» جناح تواضع و فروتنی و مهربانی با مؤمنان است؛ أي ألن لهم جانبک. و الجناح هاهنا هو الجنب أي كن لين الجانب لرعيتک و لا تغلظ عليهم.

2) شعراء، 215.

3) اسراء، 24.

4) أَلِنْ: متواضع باش؛ از ریشه «لین» به معنای نرمش.

و در برابر همه متواضع باش.

مشابه

فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ كُنْتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ (1)به سبب رحمت خداست که تو با آن ها این چنین خوش خوی و مهربان هستی اگر تندخو و سخت دل می بودی از گرد تو پراکنده می شدند. فَقُولا لَهُ قَوْلاً لَيْناً لَعَلَّهُ يَتَذَكَّرُ أَوْ يَخْشی (2)پس به نرمی با او سخن بگویید شاید متذکر شود یا از (خدا) بترسد.

1. 3. گشاده روی باش

وَ ابْسُطْ لَهُمْ وَجْهَكَ چهره خویش را برای آن ها گشاده دار

مشابه

الْمُؤْمِنِ الْمُؤْمِنُ بِشْرُهُ فِي وَجْهِهِ وَ حُزْنُهُ فِي قَلْبِهِ أَوْسَعُ شَيْءٍ صَدْرا (3)شادی مؤمن در چهره اش و اندوهش در دل اوست.

1. 4. عادل باش

وَ آسِ بَيْنَهُمْ فِي اللَّحْظَةِ وَ النَّظْرَةِ (4)

همه را به یک چشم و نظر ببین.

مشابه

قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ علیه السلام: مَنِ ابْتُلِيَ بِالْقَضَاءِ فَلْيُوَاسِ بَيْنَهُمْ فِي الْإِشَارَةِ وَ فِي النَّظَرِ وَ فِي الْمَجْلِسِ (5)کسی که عهده دار قضاوت در میان مردم شد باید در میان آن ها در اشاره و در نگاه و در مجلس مساوات برقرار سازد.


1) آل عمران، 159.

2) طه، 44.

3) نهج البلاغه حکمت 333

4) آس: مساوات برقرار کن؛ از ریشهٔ «مواساه» به معنای برابر ساختن با یکدیگر؛ أمر من المواساة يقال آساه بماله مواساة أى أناله منه و جعله فيهم اسوة و لا يقال واساه بل هو لغة ردّية كما في القاموس ويقال آسيت بين القوم إذا أصلحت و آسیت بینهمای جعلت بعضهم اسوة،بعض و المراد من المواساة ههنا المساواة أي سؤ بينهم و تقديره اجعل بعضهم اسوة بعض. اللَّحْظَةِ: نگاه کردن با گوشه چشم بر خلاف نظاره که نگاه کردن با تمام چشم است و اشاره به این است که نه تنها در نگاه مستقیم و با تمام چشم بلکه نگاه کردن با گوشه چشم هم باید نسبت به آن ها یکسان باشد.

5) الکافی، ج 7، ص412.

1. 5. ضعفا را از عدالتت نومید نکن

حَتَّى لَا يَطْمَعَ الْعُظَمَاءُ فِي حَيْفِكَ لَهُمْ وَ لَا يَيْأَسَ الضُّعَفَاءُ مِنْ عَدْلِكَ (1) تا بزرگان بر تو طمع ستم بر ناتوانان نبندند و ناتوانان از عدالتت نومید نگردند.

نکته ها

اشاره به این که اگر شخصی ثروتمند و زورمند با فردی ضعیف و مستمند در برابر تو جهت داوری یا غیر آن حضور می یابند آن قدر عدالت را میان آن ها رعایت کن که در نگاه کردن به آن ها هم یکسان باشد. (2)

برخورد تبعیض آمیز با اقشار مختلف جامعه در مسائل اخلاقی و برخوردهای اجتماعی زمینه مساعدی برای ظلم و بی عدالتی در مسائل مهم اقتصادی و سیاسی فراهم خواهد ساخت. (3)

1. 6. باز پرسی خدا از اعمال نهان و آشکار

فَإِنَّ اللَّهَ تَعَالَى يُسَائِلُكُمْ مَعْشَرَ عِبَادِهِ عَنِ الصَّغِيرَةِ مِنْ أَعْمَالِكُمْ وَ الْكَبِيرَةِ وَالظَّاهِرَةِ وَ الْمَسْتُورَةِ فَإِنْ يُعَذِّبْ فَأَنْتُمْ أَظْلَمُ وَ إِنْ يَعْفُ فَهُوَ أَكْرَمُ (4) زیرا ای بندگان خدا خدای متعال از کوچک و بزرگ کارهایتان و آشکار و نهانتان بازپرسی خواهد کرد پس اگر عذاب،کند شما ستمکارترید و اگر ببخشاید او بزرگوارتر است.

مشابه

فَوَ رَبِّكَ لَنَسْتَلَنَّهُمْ أَجْمَعين (5)به پروردگارت سوگند از همه آن ها سؤال خواهیم کرد. وَ وُضِعَ الْكِتابُ فَتَرَى الْمُجْرِمِينَ مُشْفِقِينَ مِمَّا فِيهِ وَيَقُولُونَ يَا وَيْلَتَنا مَا لِهَذَا الْكِتَابِ لا يُغادِرُ صَغِيرَةً وَلا كَبِيرَةً إِلا أَحْصَاهَا وَوَجَدُوا مَا عَمِلُوا حاضِراً وَ لا يَظْلِمُ رَبُّكَ أَحَداً (6)در آن روز کتاب اعمال نیک و بد خلق را پیش نهند و اهل عصیان را از آن چه در نامه عمل آن هاست ترسان و هراسان بینی در حالی که با خود گویند ای وای بر ما چه بوده است این کتاب را که اعمال کوچک و بزرگ ما را سر مویی فرو نگذاشته جز آن که همه را شمارش کرده است و در آن کتاب همۀ اعمال خود را حاضر بینند و خدا به هیچ کس ستم نخواهد کرد.


1) حَيْفِ: ظلم؛ انحراف از حق و ظلم و جور است خواه در قضاوت و داوری باشد یا در امور دیگر.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 9، ص 347

3) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص89.

4) يُسَائِلُكُمْ: شما را مورد سؤال قرار می دهد.

5) حجر، 92

6) کهف، 49.

2. دلایل شادمانی پرهیزکاران

2. 1. استفاده از دنیا و آخرت

وَ اعْلَمُوا عِبَادَ اللَّهِ أَنَّ الْمُتَّقِينَ ذَهَبُوا بِعَاجِلِ الدُّنْيَا وَ آجِلِ الْآخِرَةِ (1) ای بندگان خدا! بدانید اهل تقوا هم از دنیای گذرا و هم از آخرتی که می آید، سود بَرَند.

مشابه

قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِينَةَ اللَّهِ الَّتِى أَخْرَجَ لِعِبادِهِ وَ الطَّيِّبَاتِ مِنَ الرِّزْق (2)بگو: چه کسی لباس هایی را که خدا برای بندگانش پدید آورده و خوردنی های خوش طعم را حرام کرده است؟

2. 2. سعادت آخرت تنها از آن پرهیزکاران

فَشَارَكُوا أَهْلَ الدُّنْيَا فِي دُنْيَاهُمْ وَ لَمْ يُشَارِكُوا أَهْلَ الدُّنْيَا فِي آخِرَتِهِمْ با اهل دنیا در دنیایشان شریک شدند و اهل دنیا در آخرت آنان شریک نگشتند.

مشابه

مَنْ كانَ يُرِيدُ حَرْثَ الْآخِرَةِ نَزِدْ لَهُ فِى حَرْثِهِ وَ مَنْ كانَ يُرِيدُ حَرْثَ الدُّنْيا نُؤْتِهِ مِنْهَا وَ ما لَهُ فِي الآخِرَةِ مِنْ نَصِیب (3)کسی که زراعت آخرت را بخواهد به او برکت می دهیم و بر محصولش می افزاییم و آن ها که فقط کشت دنیا را می طلبند، کمی از آن به آن ها می دهیم اما در آخرت هیچ نصیبی ندارند.

2. 3. بهره گیری از دنیا

سَكَنُوا الدُّنْيَا بِأَفْضَلِ مَا سُكِنَتْ وَ أَكَلُوهَا بِأَفْضَلِ مَا أُكِلَتْ فَحَظُوا مِنَ الدُّنْيَا بِمَا حَظِيَ بِهِ الْمُتْرَفُونَ وَأَخَذُوا مِنْهَا مَا أَخَذَهُ الْجَبَابِرَةُ الْمُتَكَبَّرُونَ (4)

در دنیا از راه حلال در بهترین مسکن ساکن شدند و بهترین خوراکی را نوش جان نمودند از دنیا بهره بردند آن چنان که خوش گذرانان بهره بردند آن ها از دنیا کامیاب شدند آن سان که جباران و متکبران کامیاب شدند.


1) آجِلِ الآخِرَةِ: آخرتی که پایدار است.

2) اعراف، 32

3) شوری، 20.

4) حَظُوا: بهره بردند؛ الحظوة بالضم والكسر و الحظة كعدة: المكانة و الحظ من الرزق و الفعل من باب علم. الْمُتْرَفُونَ: نازپرورده ها؛ منظور از «مترف» ثروتمندان مغرور و گردنکش است؛ المنعمون الترفة بالضم: النعمة، و أترفته النعمة أطغته.

نکته

منظور این است که پرهیزکاران نیز مانند اهل دنیا از زندگی ساده خود به همان اندازه لذت می برند که متنعمان لذت می برند؛ زیرا از یک سو به اندازه نیاز تهیه می کنند و هنگامی که به مقصود خود برسند بسیار لذت می برند. (1)

2. 4. تجارت سود بخش در دنیا

ثُمَّ انْقَلَبُوا عَنْهَا بِالزَّادِ الْمُبَلِّغ وَ الْمَتْجَرِ الرَّابِحِ (2)

الْمَتْجَرِ الرَّابِحَ: تجارت سودآور.

آن گاه با ره توشه ای که آنان را به مقصد رساند و با تجارتی سودبخش از این دنیا گذشتند.

2. 5. همسایگی خدا در آخرت

أَصَابُوا لَذَّةَ زُهْدِ الدُّنْيَا فِي دُنْيَاهُمْ وَ تَيَقَّنُوا أَنَّهُم جِيرَانُ اللَّهِ غَداً فِي آخِرَتِهِمْ لَا تُرَدُّ لَهُمْ دَعْوَةٌ وَ لَا يَنْقُصُ لَهُمْ نَصِيبٌ مِنْ لَذَّةٍ (3)

لذت زهد را در دنیایشان چشیدند و یقین کردند که فردا در آخرت همسایگان خداوندند. دعایشان به اجابت رسد، و نصیبشان از لذت دنیا کاسته نشود.

نکته ها

جملة «أَصَابُوا لَذَّةَ زُهْدِ الدُّنْيَا» اشاره به لذتی است که اهل تقوا از زهد در دنیا احساس می کنند که بزرگ ترین لذت و سبب ایجاد شادمانی عظیمی است؛ زیرا هنگامی که اهل زهد و تقوا به کمال های عالیه معنوی رسیدند آن چنان بهجت و سروری برای آن ها حاصل می شود که بسیار پرارزش تر و با عظمت تر از شادی ها و لذت های پیدا شده برای متکبران و جباران می باشد. (4)

جملهُ «وَ تَيَقَّنُوا أَنَّهُم جِيرَانُ اللَّهِ غَداً» اشاره به لذت و خوشی دیگری است که اهل تقوا علاوه بر لذت هایی که در دنیا بر اثر زهد بر ایشان دست می دهد، لذت می برند و شادمان اند؛ زیرا یقین دارند که بلافاصله پس از جدایی روحشان از بدن در جوار رحمت الهى حضور می یابند و این یقین آنان را در دنیا شادمان و مسرور می کند. (5)


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج9، ص351.

2) انْقَلَبُوا عَنْهَا از آن گذشتند. زَّادِ الْمُبَلِّغ: توشه کافی؛ توشه رساننده.

3) أَصَابُوا: چشیدند. تَيَقَّنُوا یقین کردند.

4) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 7، ص 159.

5) شرح نهج البلاغه ابن میثم ج 7، ص160.

2. 6. هشدار نزدیکی مرگ

فَاحْذَرُوا عِبَادَ اللَّهِ الْمَوْتَ وَ قُرْبَهُ وَ أَعِدُّوا لَهُ عُدَّتَهُ فَإِنَّهُ يَأْتِي بِأَمْرِ عَظِيمٍ وَ خَطْبٍ جَلِيلٍ بِخَيْرٍ لَا يَكُونُ مَعَهُ شَرٌّ أَبَداً أَوْ شَرِّ لَا يَكُونُ مَعَهُ خَيْرٌ أَبَداً (1) ای بندگان خدا از مرگ و نزدیکی آن بترسید و برای آن ساز و برگ مهیا کنید که مرگ امری بزرگ و رویدادی عظیم را با خود می آورد یا خیری را به همراه می آورد که با آن هیچ شرّی نیست یا شری را می آورد که با آن هیچ خیری نیست.

مشابه

إِنَّ اللَّهَ لا يَظْلِمُ مِثْقالَ ذَرَّةٍ وَ إِنْ تَكُ حَسَنَةً يُضَاعِفُها وَيُؤْتِ مِنْ لَدُنْهُ أَجْراً عَظيماً (2)يقيناً خدا هم وزن ذره ای [به احدی] ستم نمی کند و اگر هم وزن آن [ذره] کار نیکی باشد، آن را دوچندان می کند و از نزد خود پاداشی بزرگ می دهد. هَلْ جَزاءُ الْإِحْسانِ إِلَّا الْإِحْسان (3)آیا پاداش نیکی جز نیکی است؟


1) خَطْبٍ جَلِیلٍ: حادثه ای بزرگ به معنای کار و حادثه مهم است ولی غالباً در حوادث ناخوشایند به کار می رود.

2) نساء، 40.

3) الرحمن، 60.

فَمَنْ أَقْرَبُ إِلَى الْجَنَّةِ مِنْ عَامِلِهَا وَ مَنْ أَقْرَبُ إِلَى النَّارِ مِنْ عَامِلَهَا وَأَنْتُمْ طُرَدَاءِ الْمَوْتِ إِنْ أَقَمْتُمْ لَهُ أَخَذَكُمْ وَ إِنْ فَرَرْتُمْ مِنْهُ أَدْرَكَكُمْ وَ هُوَ أَلْزَمُ لَكُمْ مِنْ ظِلُّكُمْ الْمَوْتُ مَعْقُودٌ بِنَوَاصِيكُمْ وَ الدُّنْيَا تُطْوَى مِنْ خَلْفِكُمْ فَاحْذَرُوا نَاراً قَعْرُهَا بَعِيدٌ وَ حَرَّهَا شَدِيدٌ وَ عَذَابُهَا جَدِيدٌ دَارٌ لَيْسَ فِيهَا رَحْمَةٌ وَ لَا تُسْمَعُ فِيهَا دَعْوَةٌ وَ لَا تُفَرَّجُ فِيهَا كُرْبَةٌ وَ إِنِ اسْتَطَعْتُمْ أَنْ يَشْتَدَّ خَوْفُكُمْ مِنَ اللَّهِ وَ أَنْ يَحْسُنَ ظَنُّكُمْ بِهِ فَاجْمَعُوا بَيْنَهُمَا فَإِنَّ الْعَبْدَ إِنَّمَا يَكُونُ حُسْنُ ظَنَّهِ بِرَبِّهِ عَلَى قَدْرِ خَوْفِهِ مِنْ رَبِّهِ وَ إِنَّ أَحْسَنَ النَّاسِ ظَنّاً بِاللَّهِ أَشَدُّهُمْ خَوْفاً لِلَّهِ وَ اعْلَمْ يَا مُحَمَّدَ بْنَ أَبِي بَكْرٍ أَنِّي قَدْ وَلَّيْتُكَ أَعْظَمَ أَجْنَادِى فِى نَفْسِى أَهْلَ مِصْرَ فَأَنْتَ مَحْقُوقُ أَنْ تُخَالِفَ عَلَى نَفْسِكَ وَ أَنْ تُنَافِحَ عَنْ دِينِكَ وَ لَوْ لَمْ يَكُنْ لَكَ إِلَّا سَاعَةٌ مِنَ الدَّهْرِ وَ لَا تُسْخِطِ اللَّهَ بِرِضًا أَحَدٍ مِنْ خَلْقِهِ فَإِنَّ فِى اللَّهِ خَلَفَاً مِنْ غَيْرِهِ وَ لَيْسَ مِنَ اللَّهِ خَلَفٌ فِي غَيْرِهِ صَلَّ الصَّلَاةَ لِوَقْتِهَا الْمُؤَقَّتِ لَهَا وَ لَا تُعَجِّلْ وَقْتَهَا لِفَرَاغِ وَ لَا تُؤَخِّرْهَا عَنْ وَقْتِهَا لِاشْتِغَالِ وَاعْلَمْ أَنَّ كُلَّ شَيْءٍ مِنْ عَمَلِكَ تَبَعٌ لِصَلَاتِكَ. وَمِنْهُ: فَإِنَّهُ لَا سَوَاءَ إِمَامُ الْهُدَى وَإِمَامُ الرَّدَى وَ وَلِيُّ النَّبِيِّ وَعَدُوُّ النَّبِيِّ وَلَقَدْ قَالَ لِى رَسُولُ اللَّهِ (صلى الله عليه وآله إِنِّي لَا أَخَافُ عَلَى أُمَّتِي مُؤْمِناً وَ لَا مُشْرِكَاً أَمَّا الْمُؤْمِنُ فَيَمْنَعُهُ اللَّهُ بِإِیمَانِهِ وَ أَمَّا الْمُشْرِكُ فَيَقْمَعُهُ اللَّهُ بِشِرْكِهِ وَ لَكِنِّي أَخَافُ عَلَيْكُمْ كُلَّ مُنَافِقِ الْجَنَانِ عَالِمِ النِّسَانِ يَقُولُ مَا تَعْرِفُونَ وَيَفْعَلُ مَا تُنْكِرُونَ).

3. اهل بهشت و اهل دوزخ

فَمَنْ أَقْرَبُ إِلَى الْجَنَّةِ مِنْ عَامِلِهَا وَ مَنْ أَقْرَبُ إِلَى النَّارِ مِنْ عَامِلِهَا پس چه کسی به بهشت نزدیکتر از آن که برای بهشت کار کند؟ و چه کسی به آتش دوزخ نزدیک تر از آن که برای دوزخ کار کند؟

مشابه

أَنَّى لا أُضيعُ عَمَلَ عَامِلٍ مِنْكُمْ مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثى (1)يقيناً من عمل هیچ عمل کننده ای از شما را از مرد یا زن که همه از یکدیگرند تباه نمی کنم. اعْمَلُوا ما شِئْتُمْ إِنَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصیر (2)هر چه می خواهید انجام دهید، بی تردید او به آن چه انجام می دهید، بیناست.


1) آل عمران، 195

2) فصلت، 40.

4. انسان در برابر مرگ

وَ أَنْتُمْ طُرَدَاءُ الْمَوْتِ إِنْ أَقَمْتُمْ لَهُ أَخَذَكُمْ وَ إِنْ فَرَرْتُمْ مِنْهُ أَدْرَكَكُمْ (1) [همچون شکارهایی هستید که] مرگ شما را [از جایتان] رانده اگر بایستید شما را می گیرد و اگر بگریزید، شما را خواهد یافت.

نکته

منظور به «طرَدَاءُ الْمَوْتِ» صیدی است که صیاد به دنبال آن می رود و مفهومش این است که این صیاد به قدری چیره دست است که انسان ها که صید او هستند چه بایستند و چه فرار کنند آن ها را خواهد گرفت. (2)

مشابه

قُلْ إِنَّ الْمَوْتَ الَّذِى تَفِرُّونَ مِنْهُ فَإِنَّهُ مُلاقِيكُمْ ثُمَّ تُرَدُّونَ إِلى عَالِمِ الْغَيْبِ وَ الشَّهَادَةِ فَيُنَبِّئُكُمْ بِمَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (3)بگو بی تردید مرگی را که از آن می گریزید با شما دیدار خواهد کرد، سپس به سوی دانای نهان و آشکار بازگردانده می شوید پس شما را به اعمالی که همواره انجام می دادید آگاه خواهد کرد. قُلْ فَادْرَؤُا عَنْ أَنْفُسِكُمُ الْمَوْتَ إِنْ كُنْتُمْ صادِقين (4)بگو: اگر راست می گویید مرگ را از خود برانید. أَيْنَما تَكُونُوا يُدْرِكْكُمُ الْمَوْتُ وَ لَوْ كُنْتُمْ فِي بُرُوج مُشَيَّدَةٍ (5)هرکجا باشید، مرگ شما را در می یابد اگرچه در برج های محکم باشید. قُلْ لَنْ يَنْفَعَكُمُ الْفِرارُ إِنْ فَرَرْتُمْ مِنَ الْمَوْتِ أَوِ الْقَتْلِ (6)بگو: (ای پیامبر) اگر از مرگ یا کشته شدن فرار می کنید هرگز سودی به حال شما نخواهد داشت.


1) طُرَدَاءُ: رانده شده ها از ریشهٔ «طرد» به معنای دور کردن گرفته شده است و به معنای شخص تبعید شده یا صیدی که صیاد به دنبال آن می دود و پیوسته او را از خود دور می سازد؛ جمع طريد أى مطرود، والطريدة ما طردت من صيد أو غيره، و طردته نفيته عنّى.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 9، ص358

3) جمعه، 8.

4) آل عمران، 168.

5) نساء، 78

6) احزاب، 16.

5. مرگ پیوسته همراه انسان

وَ هُوَ أَلْزَمُ لَكُمْ مِنْ ظِلَّكُمْ الْمَوْتُ مَعْقُودٌ بِنَوَاصِيكُمْ وَالدُّنْيَا تُطْوَى مِنْ خَلْفِكُمْ (1)

نَوَاصِی: پیشانی؛ جمع «ناصیه» به معنای موی پیش سر است.

تُطوی: پیچیده و جمع می شود.

مرگ از سایه هایتان با شما همراه تر است مرگ به پیشانی شما بسته است، و دنیا پشت سرتان چون بساطی پیچیده می شود.

نکته ها

عبارت «الْمَوْتُ مَعْقُودٌ بِنَوَاصِيكُمْ» کنایه از ملازمت و پیوسته همراه بودن مرگ است و اشاره به آن است که مرگ برای هر موجود زنده ای امری حتمی و حکم و قضای الهی می باشد. (2)

جملة «الدُّنْيَا تُطْوَى مِنْ خَلْفِكُمْ» اشاره به این است که انسان از هر مرحله از زندگی که می گذرد گویی همچون فرشی است که پشت سر انسان پیچیده و جمع می شود و قابل بازگشت نیست. (3)

مشابه

يَوْمَ نَطْوِي السَّمَاءَ كَطَى السِّجِل (4)در آن روز که آسمان را همچون طومار درهم می پیچیم. يُعْرَفُ الْمُجْرِمُونَ بِسيماهُمْ فَيُؤْخَذُ بِالنَّواصِي وَ الْأَقْدَامِ (5)کافران را به نشان صورتشان می شناسند و از موی جلوی سر و پاهایشان می گیرند.

6. عمق آتش دوزخ

فَاحْذَرُوا نَاراً قَعْرُهَا بَعِيدٌ وَ حَرُّهَا شَدِيدٌ وَ عَذَابُهَا جَدِيدٌ (6) بر حذر باشید از آتشی که عمقش ناپیدا و حرارتش شدید و عذابش تازه است.

نکته

از هولناک ترین رویدادهای پس از مرگ که فقط در زندگی دنیا می توان از وقوع آن جلوگیری کرد آتش خشم الهی است که بر اثر کفر و عناد با حق و ارتکاب جرائم سنگین


1) ظل: سایه مَعْقُودٌ: بسته است از ریشهٔ «عقد» به معنای بستن.

2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 7، ص161.

3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج9، ص360.

4) انبیاء، 104.

5) الرحمن، 41

6) قَعْرُهَا بَعِيد: قعر آن دور است.

دامن گیر انسان می شود. (1)

مشابه

كُلَّما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْناهُمْ جُلُوداً غَيْرَها (2)هرگاه پوست های تن آن ها [در آن] بریان گردد [و بسوزد] پوست های دیگری به جای آن قرار می دهیم.

7. توصیف جهنم

دَارٌ لَيْسَ فِيهَا رَحْمَةٌ وَ لَا تُسْمَعُ فِيهَا دَعْوَةٌ وَ لَا تُفَرَّجُ فِيهَا كُرْبَةٌ (3) جایی که رحمت در آن نیست، ناله و فریاد کسی را نمی شنوند و اندوهی را برطرف نمی کنند.

مشابه

وَ لَوْ تَرَى إِذْ وُقِفُوا عَلَى النَّارِ فَقَالُوا يَا لَيْتَنا نُرَدُّ وَ لا نُكَذِّبَ بِآيَاتِ رَبِّنَا وَ نَكُونَ مِنَ الْمُؤْمِنینَ (4)اگر آن ها را در آن روز که در برابر آتش نگاهشان داشته اند بنگری، می گویند: ای کاش ما را بازگردانند تا آیات پروردگارمان را تکذیب نکنیم و از مؤمنان باشیم. وَ قالَ الَّذِينَ فِي النَّارِ لِخَزَنَةِ جَهَنَّمَ ادْعُوا رَبَّكُمْ يُخَفِّفْ عَنَّا يَوْماً مِنَ الْعَذَابِ قَالُوا أَ وَ لَمْ تَكُ تَأْتِيكُمْ رُسُلُكُمْ بِالْبَيِّنَاتِ قالُوا بَلَى قَالُوا فَادْعُوا وَ ما دُعاءُ الْكَافِرِينَ إِلَّا فِي ضَلَالٍ (5)و آنان که در آتش اند به نگهبانان جهنم می گویند از پروردگارتان بخواهید تا یک روز از عذاب ما بکاهد می گویند آیا پیامبرانتان با دلایل روشن نزد شما نیامده بودند؟ می گویند: بلی. می گویند: پس دعا کنید و دعای کافران جز آن که تباه شود هیچ نخواهد بود. وَ هُمْ يَصْطَرِخُونَ فِيها رَبَّنَا أَخْرِجْنَا نَعْمَلْ صالِحاً غَيْرَ الَّذِي كُنَّا نَعْمَلُ أَ وَ لَمْ نُعَمِّرْكُمْ ما يَتَذَكَّرُ فِيهِ مَنْ تَذَكَّرَ وَ جَاءَكُمُ النَّذِيرُ فَذُوقُوا فَما لِلظَّالِمِينَ مِنْ نَصیر (6)و آنان در آن جا شیون و فریاد می زنند پروردگارا ما را بیرون بیاور تا کار شایسته انجام دهیم غیر آن چه انجام می دادیم می گویم آیا شما را چندان عمر ندادیم که هرکس می خواست در آن مقدار عمر متذکر شود متذکر می شد و [آیا] بیم دهنده ای به سوی شما نیامد؟ پس بچشید که برای ستمکاران هیچ یاوری نیست.


1) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص95.

2) نساء، 56.

3) كُرْبَةً: مشقت.

4) انعام، 27 و 28.

5) غافر، 49 و 50

6) فاطر، 37.

8. حسن ظن به خداوند داشتن

وَ إِنِ اسْتَطَعْتُمْ أَنْ يَشْتَدَّ خَوْفُكُمْ مِنَ اللَّهِ وَ أَنْ يَحْسُنَ ظَنُّكُمْ بِهِ فَاجْمَعُوا بَيْنَهُمَا فَإِنَّ الْعَبْدَ إِنَّمَا يَكُونُ حُسْنُ ظَنَّهِ بِرَبِّهِ عَلَى قَدْرِ خَوْفِهِ مِنْ رَبِّهِ وَ إِنَّ أَحْسَنَ النَّاسِ ظَنّاً بِاللَّهِ أَشَدُّهُمْ خَوْفاً لِلَّهِ (1) اگر بتوانید که بیمتان از خدا فراوان و گمانتان به او نیکو باشد، این دو را با هم جمع کنید، زیرا گمان نیکوی بنده به پروردگارش به اندازۀ ترسش از او است و خوش گمان ترین مردم به خداوند بیمناک ترین ایشان از خداوند است.

نکته

امام به مسئلۀ خوف و رجا اشاره فرموده است و آن ها را در حد توازن و تعادل بین مؤمنان لازم می شمارد که با شنیدن عذاب های شدید دوزخ مأیوس نشوند و با شنیدن نعمت های بهشت خود را ایمن از عذاب نبینند. (2)

مشابه

إِنَّما يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماء (3)از بندگان خدا فقط دانشمندان از او می ترسند؛ یقیناً خدا توانای شکست ناپذیر و بسیار آمرزنده است. فَلا تَخْشَوُا النَّاسَ وَاخْشَوْنِ وَ لا تَشْتَرُوا بِآياتى ثَمَناً قَليلاً (4)از مردم نترسید و از من بترسید، و آیاتم را به بهایی اندک مفروشید. إِنَّا نَخَافُ مِنْ رَبِّنا يَوْماً عَبُوساً قَمْطریراً (5)ما از پروردگارمان در روزی که روز عبوس و بسیار هولناکی است، می ترسیم.

9. احترام امام به مردم مصر

وَ اعْلَمْ يَا مُحَمَّدَ بْنَ أَبِي بَكْرِ أَنِّى قَدْ وَلَّيْتُكَ أَعْظَمَ أَجْنَادِي فِي نَفْسِى أَهْلَ مِصْرَ (6) محمد بن ابی بکر! بدان که تو را فرمانده بزرگترین سپاهیانم، یعنی مردم مصر کردم.

نکته

از این جمله استفاده می شود که مردم مصر در آن زمان از آگاهی و صلاحیت خوبی در


1) يَشْتَدَّ: شدید شود.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج9، ص362.

3) فاطر، 28.

4) مائده، 44.

5) انسان، 10.

6) أَجْنَادِ: لشکریان از ریشه «جند» به معنای سپاه.

دفاع از اسلام و ولایت برخوردار بوده اند. (1)

10. جهاد با نفس

فَأَنْتَ مَحْقُوقُ أَنْ تُخَالِفَ عَلَى نَفْسِكَ (2) شایسته توست که با نفس خود مخالفت ورزی.

نکته

حرکت یک کارگزار حکومتی در مسیر حق و اجرای قوانین الهی مستلزم زیر پا گذاشتن خواسته های نفسانی در بسیاری از مواقع است؛ چراکه خواسته های نفسانی بزرگترین عامل انحراف از حق و مخالفت با دستورات الهی است. (3)

11. دفاع از دین تا آخرین نفس

وَ أَنْ تُنَافِحَ عَنْ دِينِكَ وَ لَوْ لَمْ يَكُنْ لَكَ إِلَّا سَاعَةٌ مِنَ الدَّهْرِ (4) و از دینت دفاع کنی گرچه از زندگی ات بیش از ساعتی نمانده باشد.

12. خشنودی خداوند

وَ لَا تُسْخِطِ اللَّهَ بِرِضَا أَحَدٍ مِنْ خَلْقِهِ فَإِنَّ فِى اللَّهِ خَلَفَاً مِنْ غَيْرِهِ وَ لَيْسَ مِنَ اللَّهِ خَلَفٌ فِي غَيْرِهِ (5)

خدا را به خاطر خشنودی احدی از مردم خشمگین مساز که خشنودی حق جایگزین دیگر چیزهاست و چیزی جانشین رضای خدا نیست

مشابه

عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ السلام: مِنْ صِحَّةِ يَقِينِ الْمَرْءِ الْمُسْلِمِ أَنْ لَا يُرْضِيَ النَّاسَ بِسَخَطِ اللَّه (6)از نشانه های سلامت ایمان مؤمن این است که رضایت مخلوق را به بهای به دست آوردن غضب پروردگار طلب نکند.


1) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص 97.

2) مخقوق ملزم؛ از ریشهٔ «حق» به معنای شایسته و سزاوار؛ أي حقيق و جدير.

3) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص 97.

4) تُنَافِحَ: دفاع می کنی؛ از ریشۀ «منافحه» به معنای دفاع از چیزی گرفته شده؛ نافحت عنه أى خاصمت عنه، و جاهدت و ذبت و دافعت ويقال نافحه إذا كافحه و دافعه.

5) لا تُسْخط الله: خدا را به خشم نیاور خَلَف: جایگزین

6) الکافی، ج 2، ص57.

قَالَ رَسولَ اللهِ (صلی الله علیه و آله: مَنْ طَلَبَ رِضَا مَخْلُوقِ بِسَخَطِ الْخَالِقِ سَلَّطَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَيْهِ ذَلِكَ الْمَخْلُوقَ) (1)کسی که خشنودی مخلوقی را با خشم پروردگار طلب کند، سرانجام خداوند متعال آن مخلوق را بر سر او مسلط می کند.

13. نماز اول وقت

صَلِّ الصَّلَاةَ لِوَقْتِهَا الْمُؤَقَّتِ لَهَا وَ لَا تُعَجِّلْ وَقْتَهَا لِفَرَاغِ وَ لَا تُؤَخِّرْهَا عَنْ وَقْتِهَا لِاشْتِغَالٍ وَاعْلَمْ أَنَّ كُلَّ شَيْءٍ مِنْ عَمَلِكَ تَبَعٌ لِصَلَاتِكَ نماز را در وقت معین آن بخوان، به سبب بیکاری نماز را پیش مینداز و به جهت کار داشتن آن را از وقتش تأخیر مینداز و بدان که هر کاری که می کنی تابع نماز توست.

مشابه

أَبَا جَعْفَرِ علیه السَّلام يَقُولُ: إِنَّ أَوَّلَ مَا يُحَاسَبُ بِهِ الْعَبْدُ الصَّلَاةُ فَإِنْ قُبِلَتْ قُبِلَ مَا سِوَاهَا (2)اولین چیزی که قبل از هر چیز از بنده محاسبه می شود، نماز است.

14. یکسان نبودن هدایت و گمراهی

فَإِنَّهُ لَا سَوَاءَ إِمَامُ الْهُدَى وَ إِمَامُ الرَّدَى وَ وَلِيُّ النَّبِيِّ وَ عَدُوٌّ النَّبِي (3)

امام هدایت و امام گمراهی و دوست پیامبر و دشمن پیامبر یکسان نیستند.

نکته

منظور از «امام الهدی» در این جمله اشاره به خود حضرت است و امام «الردی» اشاره به معاویه است که برخلاف دستور پیامبر پرچم مخالفت برافراشت و جنگ های خونین برپا کرد. (4)

مشابه

وَ جَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا وَ أَوْحَيْنَا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْرَاتِ وَ إِقَامَ الصَّلَاةِ وَإِيتَاءَ الزَّكَاةِ وَ كانُوا لنا عابدین (5)و آنان را پیشوایانی قرار دادیم که به فرمان ما [مردم را] هدایت می کردند و انجام دادن کارهای نیک و برپا داشتن نماز و پرداخت زکات را به آنان وحی کردیم، و


1) تحف العقول، ص 35

2) تهذيب الأحكام، ج2، ص236.

3) لَا سَوَاءَ: مساوی نیست. الرَّدَى: هلاکت؛ از ریشهٔ «ردی» به معنای هلاکت یا سقوط از بلندی توأم با هلاکت است.

4) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 9، ص 372

5) انبیاء، 73.

آنان فقط پرستش کنندگان ما بودند.

أَ فَمَنْ يَهْدِى إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لا يَهِدّى إِلا أَنْ يُهْدِى فَمَا لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ (1)آیا کسی که به سوی حق هدایت می کند برای پیروی شدن شایسته تر است یا کسی که هدایت نمی یابد مگر آن که هدایتش کنند؟ إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتى قالَ لا يَنالُ عَهْدِى الظَّالِمِين (2)من تو را پیشوای مردم گردانیدم. گفت: فرزندانم را هم؟ گفت پیمان من ستمکاران را در بر نگیرد.

15. خطر منافق

وَ لَقَدْ قَالَ لِي رَسُولُ اللهِ صلی الله علیه و آله: إِنِّى لَا أَخَافُ عَلَى أُمَّتِي مُؤْمِناً وَ لَا مُشْرِكَاً أَمَّا الْمُؤْمِنُ فَيَمْنَعُهُ اللَّهُ بِإِيمَانِهِ وَ أَمَّا الْمُشْرِكُ فَيَقْمَعُهُ اللَّهُ بِشِرْكِهِ (3) پیامبر خدا به من فرمود بر امتم از مؤمن و مشرک وحشتی ندارم. خداوند مؤمن را به خاطر ایمانش از فساد باز می دارد و مشرک را به خاطر شرکش قلع و قمع می نماید.

مشابه

إِنَّ الْمُنافِقِينَ فِي الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ وَ لَنْ تَجِدَ لَهُمْ نَصیراً (4)بی تردید منافقان در پایین ترین طبقه از آتش اند، و هرگز برای آنان یاوری نخواهی یافت. وَعَدَ اللَّهُ الْمُنافِقِينَ وَالْمُنافِقَاتِ وَ الْكُفَّارَ نارَ جَهَنَّمَ (5)خدا آتش دوزخ را به مردان و زنان منافق و کافران وعده داده.

16. دوری از نفاق و دورویی

وَ لَكِنِّي أَخَافُ عَلَيْكُمْ كُلَّ مُنَافِقِ الْجَنَانِ عَالِمِ اللَّسَانِ يَقُولُ مَا تَعْرِفُونَ وَ يَفْعَلُ مَا تُنْكِرُونَ (6)

اما بر شما از کسی می ترسم که در دل منافق و بر زبان داناست که می گوید آن چهرا نیکو


1) یونس، 35.

2) بقره، 124.

3) يَقْمَعُ: نابود می کند؛ از ریشهٔ «قمع» به معنای بازداشتن و مغلوب ساختن و خوار کردن است.

4) نساء، 145.

5) توبه، 68.

6) مُنَافِقِ الْجَنَانِ: کسی که نفاق را در دل پنهان دارد. الْجَنَانِ قلب؛ «جِنان» جمع «جنة» به معنای بهشت است و از ریشهٔ «جن» به معنای مستور شدن گرفته شده و از آن جا که قلب در درون سینه مستور است و زمین باغ ها در زیر درختان مستور است این واژه در مورد آن ها به کار رفته است.

می شمارید و انجام می دهد آن چه ناپسند می دارید.

نکته

بزرگترین خطری که اسلام را در طول تاریخ تهدید کرده و بیش از کفار و مشرکان به اعتقادات و ارزش های اسلامی ضربه زده است عنصر نفاق است که با ظاهری آراسته اعتماد مردم را جلب کرده و به دین آن ها لطمه زده است. (1)


1) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص98.

نامه 28

اشاره

شناسنامه نامه

تاریخ زمان و مکان وقوع: قبل از صفین در کوفه، سال 36 هجری

مخاطب: معاویه

علت مکاتبه: وصول نامه گستاخانه و سراسر کذب معاویه

موضوع: اخلاقی، سیاسی، تاریخی، اقتصادی

هدف و نتیجه: جلوگیری از شبهه افکنی ها و اکاذیب معاویه و انتشار آن ها در جامعه (1)

پیشگفتار نامه

معاویه به پیشنهاد عمرو عاص نامه ای به مولا نوشت و با بیان فضایل یاران پیامبر و تعریف و تمجید فراوان از خلفای سه گانه و متهم ساختن حضرت به حسادت در مورد ایشان سعی در تحریک حضرت نمود تا جواب تند حضرت را ضمیمه پیراهن عثمان نماید اما امام در جواب معاویه ادعای دروغین معاویه را افشا می کند که ساکت باش و از فضایل ما نگو که به فضایل خاندان خود آگاه تریم در ادامه با شمردن فضایلی از خاندان خود دلیل برتری خاندان بنی هاشم بر بنی امیه را بر شمرده و نقش معاویه در قتل عثمان را برای همگان روشن ساخته است. در نهایت به تهدید معاویه در مورد جنگ اشاره می کند و می فرماید تو با این سخن مرا به خنده واداشتی؛ چراکه فرزندان عبدالمطلب هرگز پشت به دشمن نمی کنند.


1) شناسنامه نهج البلاغه، ص 151

أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ أَتَانِي كِتَابُكَ تَذْكُرُ فِيهِ اصْطِفَاءَ اللَّهِ مُحَمَّداً لِدِينِهِ وَ تَأْبِيدَهُ إِيَّاهُ لِمَنْ أَيَّدَهُ مِنْ أَصْحَابِهِ؛ فَلَقَدْ خَبَّأَ لَنَا الدَّهْرُ مِنْكَ عَجَباً إِذْ طَفِقْتَ تُخْبِرُنَا بِبَلَاءِ اللَّهِ تَعَالَى عِنْدَنَا وَنِعْمَتِهِ عَلَيْنَا فِي نَبِيِّنَا، فَكُنْتَ فِي ذَلِكَ كَنَاقِلِ التَّمْرِ إِلَى هَجَرَ أَوْ دَاعِي مُسَدِّدِهِ إِلَى النِّضَالِ وَ زَعَمْتَ أَنَّ أَفْضَلَ النَّاسِ فِي الْإِسْلَامِ فُلَانٌ وَ فُلَانٌ، فَذَكَرْتَ أَمْراً إِنْ تَمَّ اعْتَزَلَكَ كُلُّهُ وَإِنْ نَقَصَ لَمْ يَلْحَقْكَ ثَلْمُهُ، وَ مَا أَنْتَ وَ الْفَاضِلَ وَ الْمَغْضُولَ وَ السَّائِسَ وَ الْمَسُوسَ، وَ مَا لِلطَّلَقَاءِ وَ أَبْنَاءِ الطَّلَقَاءِ وَ التَّمْيِينَ بَيْنَ الْمُهَاجِرِينَ الْأَوَّلِينَ وَ تَرْتِيبَ دَرَجَاتِهِمْ وَ تَعْرِيفَ طَبَقَاتِهِمْ؟! هَيْهَاتَ لَقَدْ حَنَّ قِدْحٌ لَيْسَ مِنْهَا وَ طَفِقَ يَحْكُمُ فِيهَا مَنْ عَلَيْهِ الْحُكْمُ لَهَا. أَلَا تَرْبَعُ أَيُّهَا الْإِنْسَانُ عَلَى ظَلْعِكَ وَ تَعْرِفُ قُصُورَ ذَرْعِكَ وَ تَتَأَخَّرُ حَيْثُ أَخَرَكَ الْقَدَرُ؟ فَمَا ع لَيْكَ غَلَبَةُ الْمَغْلُوبِ وَ لَا ظَفَرُ الظَّافِرِ؟ فَإِنَّكَ وَ إِنَّكَ لَذَهَّابٌ فِي التِّيهِ، رَوَّاغٌ عَنِ الْقَصْدِ.

1. اشاره امام به بخشی از نامه معاویه

أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ أَتَانِي كِتَابُكَ تَذْكُرُ فِيهِ اصْطِفَاءَ اللَّهِ مُحَمَّداً لِدِينِهِ وَ تَأْبِيدَهُ إِيَّاهُ لِمَنْ أَيَّدَهُ مِنْ أَصْحَابِهِ (1)

اما بعد، نامه ات به من رسید. در آن یادآور شده بودی که «خداوند محمد صلی الله علیه و آله را برای دین خود برگزید و او را با اصحابش که خود تأییدشان کرده بود، یاری داد!»

نکته

اشاره به خودخواهی معاویه و اظهار فضل ناروای او در پاسداشت حرمت رسالت است. (2)

2. سوء استفاده از نام شخصیت های برجسته اسلام

فَلَقَدْ خَبَّأَ لَنَا الدَّهْرُ مِنْكَ عَجَباً إِذْ طَفِقْتَ تُخْبِرْنَا بِبَلَاءِ اللَّهِ تَعَالَى عِنْدَنَا وَنِعْمَتِهِ عَلَيْنَا


1) أَتَانِي كِتابک: نامه تو به من رسید. اصطفاء: برگزیدن

2) قطره ای از دریا، ج1، ص217.

فِي نَبِيِّنَا (1)

طفقت: آغاز کردی؛ از ریشهٔ «طَفِقَ» به معنای آغاز کردن و شروع نمودن در انجام کاری

روزگار چیزی شگفت از تو بر ما پنهان داشت چون می خواهی ما را از احسان خداوند در حق ما و از نعمت پیامبرش در میان ما باخبر سازی!

نکته

معاویه برای علی بن ابیطالب که از خاندان نبوت است حال پیغمبر را بازگو می کند و به وی خبر می دهد که خدا نعمتی بزرگ به آن حضرت عنایت فرموده و او را برای دین خود برگزیده و به وسیلۀ اصحاب و یارانش او را تأیید و کمک کرده، در صورتی که خود حضرت و اهل بیت پیامبر و سزاوارترند که این احوال را بگویند و دیگران را خبر دهند. (2)

3. انس و ارتباط امام با پیامبر

فَكُنْتَ فِي ذَلِكَ كَنَاقِلِ التَّمْرِ إِلَى هَجَرَ أَوْ دَاعِي مُسَدِّدِهِ إِلَى النِّضَالِ (3)

مُسَدَّدِه معلم تیراندازی؛ از ریشهٔ «سداد» به معنای استواری و استحکام است و «سد» را بدین جهت «سد» گفته اند که دیواره ای محکم و استوار دارد و «مسدد» به معنای کسی است که دیگری را تعلیم می دهد و استوار می کند؛ أی معلمه.

النّضَال: مسابقه تیراندازی؛ تیراندازی دو نفر به یکدیگر است و سپس به هرگونه مبارزه و درگیری و کشمکش اطلاق شده است؛ المراماة.

در این مسئله همچون کسی هستی که خرما را به سوی هجر (منطقه پرخرمای بحرین) ببرد یا شاگردی که بخواهد به استاد تیراندازش تعلیم تیراندازی دهد.

نکته

ریشه این ضرب المثل آن است که روزی مردی از هجر که مرکز خرماست، سرمایه ای


1) خَبَّأَ: آشكار كرد؛ أى أخفى، يقال: خبأ الشيء من باب منع مهموزا، و خبّأ مشدّدا أى ستره و أخفاه و في كثير من النسخ المطبوعة كانت الكلمة مشكولة بتشديد الباء و نسخة الرضى بتخفيفها كما اخترناها. بلاء: امتحان و آزمایش؛ از آن جا که گاه به وسیلهٔ نعمت کسی را آزمایش می کنند و گاه به وسیله مصیبت این واژه در معنای نعمت و درد و رنج هر دو به کار می رود. بِبَلاءِ اللَّهِ: به آن چه خداوند مرحمت فرموده؛ أي بانعامه وإحسانه، أو اختباره و امتحانه و لكن المناسب مع ما عندنا هو الانعام و الاحسان.

2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 7، ص 180.

3) التمر: خرما. هَجَرَ اسم آبادی یا شهری است که به فراوانی خرما معروف است؛ محرّكة اسم بلد مذكر مصروف و غیر مصروف و النسبة إليه هاجرى على خلاف القياس ومن ذلك قولهم نبأ هاجرى، و هو فى نسخة الرّضى مشکول مصروفا و غیر مصروف معا.

به بصره آورد که متاعی بخرد و از فروش آن در شهر خود سودی ببرد، پس از فروش مال التجاره به فکر خرید کالا افتاد، دید ارزان تر از خرما چیزی نیست، لذا از بصره مقدار زیادی خرما خرید و به سوی هجر حمل کرد و در آن جا به امید این که گران شود آن را در انبارها ذخیره کرد اما روز به روز ارزان تر شد و بالاخره خرماها در انبارها ماند تا فاسد و تباه شد و این مسئله ضرب المثل شد برای هرکس که کالایی را برای فروش و به دست آوردن سود به جایی ببرد که مرکز و معدن آن کالاست تطبیق مطلب با مثال این است که معاویه گزارش و خبر را به سوی کسی برد که او خود معدن آن خبر است و جا دارد که او خود این خبر را به دیگران بگوید. (1)

تشبیه

مشبه: معاویه

مشبه به: شاگردی که معلم خود را به مسابقه در تیراندازی دعوت کند.

وجه شبه: امام علیه السلام معاویه را تشبیه به دست آموزی کرده است که آموزنده خود را به مسابقه در تیراندازی دعوت کند وجه تشبیه این است که گویا خبری را برای کسی بازگو کند که او خود معدن آن بوده و سزاوارتر به بازگو کردن،باشد عوض این که استاد شاگرد را دعوت به مسابقه کند این جا شاگرد استاد را می آزماید و او را دعوت به مسابقه می کند.

4. برحذر داشتن معاویه از داوری ناآگاهانه

وَ زَعَمْتَ أَنَّ أَفْضَلَ النَّاسِ فِي الْإِسْلَامِ فُلَانٌ وَفُلَانٌ فَذَكَرْتَ أَمْراً إِنْ تَمَّ اعْتَزَلَكَ كُلُّهُ وَ إِنْ نَقَصَ لَمْ يَلْحَقْكَ ثَلْمُهُ (2)

پنداشتی که برترین مردم در اسلام فلان و فلان هستند. چیزی را یاد کردی که اگر درست باشد تو را از آن بهره ای نیست و اگر نادرست باشد زیانی به تو نرساند.

نکته ها

شواهد بسیاری در زندگی معاویه بیانگر این واقعیت است که حتی نسبت به خلفای پس


1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 7، ص180.

2) اعْتَزَلَک: از تو دوری کرد. ثلم: عیب؛ در اصل به معنای شکستن و شکاف دادن و معنای اسم مصدری آن همان شکاف و عیب است؛ سپس به هرگونه خسارت زدن و عیب نهادن اطلاق شده و در این جا به معنای ضرر و زیان به کار رفته است؛ الثلم: الكسر و العيب، و في عدّة من النسخ المطبوعة و غيرها لم ينقصك ثلمه و لكن نسخة الرضى رضوان الله عليه كانت لم یلحقك ثلمه كما اخترناه.

از پیامبر ایمان و ارادت نداشته و ذکر نام آنان و بیان فضایل و دفاع از آنان برای بهره برداری سیاسی و رسیدن به مطامع مادی بوده است. (1)

امام با این پاسخ به معاویه پرده از نیرنگ و شیطنت او برداشت و توطئه او را خنثی نمود؛ چراکه می خواست آن حضرت را به خشم آورده و از زبان و قلم او انتقاداتی نسبت به خلفا تراوش کند. (2)

5. فرزند آزاد شدگان کجا و مهاجران نخستین کجا؟!

وَ مَا أَنْتَ وَ الْفَاضِلَ وَالْمَفْضُولَ وَ السَّائِسَ وَ الْمَسُوسَ وَ مَا لِلطَّلَقَاءِ وَ أَبْنَاءِ الطَّلَقَاءِ وَ التَّمْيِيزَ بَيْنَ الْمُهَاجِرِينَ الْأَوَّلِينَ وَ تَرْتِيبَ دَرَجَاتِهِمْ وَ تَعْرِيفَ طَبَقَاتِهِمْ (3)

السَّائِس: سیاست گذار

الْمَسُوسَ: زیردست.

الطَّلَقَاءِ: اسیر آزاد شده؛ جمع الطليق و هو من اطلق بعد الأسرة.

تو را چه کار که چه کسی برتر است و چه کسی پایین تر یا چه کسی رئیس است و چه کسی زیر دست؟ آزاد شدگان از بند بردگی و فرزندان آزاد شدگان را چه رسد که میان مهاجران نخستین فرق نهند و درجات و مراتب ایشان را شناسند؟

نکته

در سال هشتم هجری شهر مکه به تصرف حکومت اسلامی نبوی درآمد. در این فتح تاریخی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به همه آن هایی که با او به نبرد برخواسته بودند، فرمود: «بروید همه شما را آزاد کردم». ابوسفیان یکی از آزادشدگان بود که از آن پس به خاندان او «ابناء الطلقاء» گفته می شد. (4)

6. وصله ناهمگون

هَيْهَاتَ لَقَدْ حَنَ قِدْحٌ لَيْسَ مِنْهَا (5)

هرگز! تیری که از جنس تیرهای مسابقه نبود، صدا داد [و خود را شناساند].


1) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص 100

2) همان.

3) الفاضل: برتر. الْمَفْضُول: پایین قرار گرفته شده

4) اندیشه سیاسی، تربیتی علوی در نامه های نهج البلاغه، ج 2، ص 367

5) حَنَّ: افتخار می کند؛ از ریشه حنین به معنای ناله کردن و مطلق صدا دادن آمده است. قدح: چوبه تیر است قبل از آن که پیکان در یک طرف و پر در طرف دیگر قرار گیرد.

نکته

به این معنا که وقتی یکی از تیرهای قمار و مسابقه از جنس بقیه تیرها نباشد هنگامی که از کمان رها شود صدایی از آن بلند می شود که برخلاف صداهای دیگر است و از این صدا معلوم می شود که این تیر از جنس بقیه تیرها نیست و این مثال برای کسی آورده می شود که گروهی را مدح و ستایش کند یا به دوستی آنان ببالد با این که خود از آنان نیست. (1)

7. محکوم را چه به داوری

وَ طَفِقَ يَحْكُمُ فِيهَا مَنْ عَلَيْهِ الْحُكْمُ لَهَا کسی در این مسئله زبان به داوری گشود که خود محکوم بود!

نکته

این مثال دربارۀ کسی گفته می شود که در میان گروهی قرار دارد و علیه آن قوم قضاوتی می کند، حال آن که اگرچه خود از آن قوم است اما به دلیل این که از اراذل و اوباش است و از اشراف نیست شایستگی چنین حکمی را ندارد؛ چون این امر درخور بزرگان قوم است و دیگران از او به این مطلب سزاوارتر هستند. مقصود آن است که معاویه از کسانی نیست که بتواند حکم به فضیلت کسی بر دیگری بدهد و شایستگی این امر را ندارد. (2)

8. تحقیر کردن معاویه

أَلَا تَربَعُ أَيُّهَا الْإِنْسَانُ عَلَى ظَلْعِكَ وَ تَعْرِفُ قُصُورَ ذَرْعِكَ وَ تَتَأَخَّرُ حَيْثُ أَخْرَكَ الْقَدَرُ (3)

قُصُورَ ذَرْعِک: کوتاهی دستت ناتوانیات؛ کنایه از ضعف و ناتوانی؛ الذرع الطاقة والوسع و بسط اليد و ذرع الإنسان طاقته التي يبلغها، و في آخر الدّعاء السابع من الصحيفة السجادية: فقد ضقت لما نزل بي يا ربّ ذرعا، و في شرحها الموسوم برياض السالكين للعالم المتضلّع السيد عليخان قدّس سرّه في ضيق الدرع المناسب لقصورها نكات أدبية فراجع.

ای انسان! چرا در جای خود نمی نشینی و کاستی ها و ناتوانی های خود را نمی شناسی؟ چرا به آن درجه پایین که تقدیر الهی برایت رقم زده باز نمی گردی؟

نکته ها

جمله «وَ تَعْرِفُ قُصُورَ ذَرْعِک» کنایه از این که به ناتوانی نیروی خود و عجز از رسیدن به


1) پیام امام امیرالمؤمنين، ج 9، ص 220.

2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 7، ص 182

3) لَا تَرْبَعُ: دست برنمی داری؛ توقف نمی کنی؛ از ریشهٔ «ربع» به معنای توقف و انتظار است؛ ربع کمنع وقف و انتظر و تحبّس و منه قولهم: اربع علیک أو على نفسک او علی ظلعک. طلع: لنگیدن؛ لنگ لنگ راه رفتن؛ بسكون اللام العيب، و بفتحها العرج و الغمز، و هو مصدر ظلع البعير كمنع أى غمز في مشيه و من أمثالهم: طالع يعود كسيرا، يعود من العيادة، يضرب للضعيف ينصر من هو أضعف منه.

این درجه آگاهی داری. (1)

جمله «اربع علی ظلعک» دربارۀ کسی گفته می شود که توانایی انجام چیزی را ندارد و با تلاش بیهوده به سراغ آن می رود.

استعاره

مستعار: ظلع

مستعار منه: لنگی

مستعارله: نقصان و قصور

جامع واژۀ «ظلع» استعاره از نقصان و قصور آمده است؛ به این معنا که همان طور که شخص لنگ از رسیدن به مقصدی که انسان درست اندام می رسد، ناتوان است، تو نیز در جهت فضایل از وصول به درجه پیشینیان عاجز و ناتوانی

9. بیان انحراف معاویه

فَمَا عَلَيْكَ غَلَبَةُ الْمَغْلُوبِ وَ لَا ظَفَرُ الظَّافِرِ وَ إِنَّكَ لَذَهَّابٌ فِي التَّيْهِ رَوَّاعٌ عَنِ الْقَصْدِ (2)نه از مغلوب شدن کسی زیانی به تو رسد و نه از پیروز شدن کسی سودی نصیب تو گردد. تو در بیابان گمراهی گام بر می داری و از راه مستقیم منحرف گشته ای.

نکته ها

جملۀ «فَمَا عَلَيْکَ...» اشاره به این دارد که تو فردی عقب مانده از اسلامی که در آخرین لحظات پیروزی اسلام با پدرت ابوسفیان تسلیم شدید؛ بنابراین تو به طور کلی از این بحث خارج هستی که بخواهی در میان مهاجران نخستین قضاوت کنی و درجات آن ها را تعیین نمایی. (3)

«التّیه» در اصل به معنای سرگردانی است سپس به بیابانی که راه به جایی نمی برد و انسان در آن سرگردان می شود اطلاق شده است؛ مانند بیابان سینا که بنی اسرائیل در آن


1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 7، ص 183.

2) التّيه: گمراهی؛ الضلال و التحيّر في المفاوز قال الله تعالى: قالَ فَإِنَّها مُحَرَّمَةٌ عَلَيْهِمْ أَرْبَعِينَ سَنَةً يَتِيهُونَ فِي. رواغ بسیار منحرف شونده؛ از ریشهٔ «روغ» به معنای حرکت های انحرافی است که گاهی به این طرف و گاهی به آن طرف می روند؛ كثير الميل، يقال: راغ الرجل و الثعلب روغا و روغانا إذا مال و حاد عن الشيء، ويقال: فلان يروغ روغان الثعلب و من الأمثال فلان أروغ من الثعلب. الْقَصْدِ: راه مستقيم؛ الاعتدال و الطريق المستقيم.

3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 9، ص392.

چهل سال سرگردان بودند. (1)

طبق این سخن «وَ إِنَّكَ لَذَهَّابُ فِى التّيهِ» معاویه از شناخت حقیقت دور مانده و در گمراهی و ضلالت فرو غلتیده است و از صراط مستقیم منحرف شده است. (2)


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 9، ص392.

2) قطره ای از دریا،ج1، ص 222

أَلَا تَرَى غَيْرَ مُخْبِرٍ لَكَ وَ لَكِنْ بِنِعْمَةِ اللَّهِ أُحَدِّثُ أَنَّ قَوْمَا اسْتُشْهِدُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ تَعَالَى مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَ الْأَنْصَارِ وَ لِكُلِّ فَضْلٌ، حَتَّى إِذَا اسْتُشْهِدَ شَهِيدُنَا قِيلَ سَيِّدُ الشُّهَدَاءِ وَ خَصَّهُ رَسُولُ اللَّهِ (صلى الله عليه وآله بِسَبْعِينَ تَكْبِيرَةً عِنْدَ صَلَاتِهِ عَلَيْهِ. أَوَ لَا تَرَى أَنَّ قَوْماً قُطَّعَتْ أَيْدِيهِمْ فِي سَبيلِ اللَّهِ وَلِكُلِّ فَضْلَّ، حَتَّى إِذَا فُعِلَ بِوَاحِدِنَا مَا فُعِلَ بِوَاحِدِهِمْ قِيلَ الطَّيَّارُ فِى الْجَنَّةِ وَ ذُو الْجَنَاحَيْنِ؛ وَ لَوْ لَا مَا نَهَى اللَّهُ عَنْهُ مِنْ تَزْكِيَةِ الْمَرْءِ نَفْسَهُ لَذَكَرَ ذَاكِرُ فَضَائِلَ جَمَّةً تَعْرِفُهَا قُلُوبُ الْمُؤْمِنِينَ وَ لَا تَمُجهَا آذَانُ السَّامِعِينَ؛ فَدَعْ عَنْكَ مَنْ مَالَتْ بِهِ الرَّمِيَّةُ؛ فَإِنَّا صَنَائِعُ رَبِّنَا وَ النَّاسُ بَعْدُ صَنَائِعُ لَنَا).

10. بیان فضایل بنی هاشم

10. 1. حمزه

أَ لَا تَرَى غَيْرَ مُخْبِر لَكَ وَ لَكِنْ بِنِعْمَةِ اللَّهِ أُحَدِّثُ أَنَّ قَوْماً اسْتُشْهِدُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ تَعَالَى مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَالْأَنْصَارِ وَلِكُلِّ فَضْلٌ حَتَّى إِذَا اسْتُشْهِدَ شَهِيدُنَا قِيلَ سَيِّدُ الشُّهَدَاءِ وَ خَصَّهُ رَسُولُ اللَّهِ بِسَبْعِينَ تَكْبِيرَةً عِنْدَ صَلَاتِهِ عَلَيْهِ (1)

آیا نمی بینی، هرچند قصدم خبر دادن به تو نیست بلکه از نعمت خدا سخن می گویم که گروهی از مهاجران و انصار در راه خدا شهید شدند و هر یک را فضیلتی بود تا آن گاه که شهید ما حمزه به شهادت رسید او را «سیدالشهداء» خواندند و رسول خدا در نماز بر پیکر او هفتاد تکبیر به او اختصاص داد؟

نکته

به دو دلیل، حمزة بن عبدالمطلب را از سایر شهیدان برتر و بالاتر می داند اولین دلیل این است که رسول خدا او را سیدالشهداء (سرور شهیدان) نامیده است؛ دلیل دیگر این که او را به هفتاد تکبیر در چهارده نماز که بر او خواند اختصاص داد؛ زیرا هر نماز که با پنج تکبیر می خواند جمعی دیگر از فرشتگان نازل می شدند و اقتدا می کردند، پیامبر باز نماز دیگری بر او می خواند تا چهارده مرتبه. (2)


1) غَيْرَ مُخْبِر: منظور باخبر کردن تو نیست؛ خبره الشیء و بالشيء من باب التفعيل أعلمه إياه و أنبأه كأخبره و أخبر به استشهدوا: شهید شدند؛ أي قتل في سبيل الله و كذا اشهد على صيغتى المجهول. خَصَّهُ: به او اختصاص داد.

2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 7، ص 184.

مشابه

وَ أَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّث (1)و نعمت های پروردگارت را بازگو کن.

10. 2. جعفر طیار

«أَ وَ لَا تَرَى أَنَّ قَوْماً قُطِّعَتْ أَيْدِيهِمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَلِكُلِّ فَضْلُ حَتَّى إِذَا فُعِلَ بِوَاحِدِنَا مَا فُعِلَ بِوَاحِدِهِمْ قِيلَ الطَّيَّارُ فِي الْجَنَّةِ وَ ذُو الْجَنَاحَيْنِ﴾ (2)

ذُو الْجَنَاحَيْنِ: دارای دو بال.

آیا ندیدی که گروهی در راه خدا دستشان بریده شد و هر یک را فضیلتی بود تا آن گاه که آن چه بر سر دیگران آمده بود بر سر یکی از ما آمد [دست یکی از ما در جنگ از بدن جدا شد] او را «طیار» در بهشت و «ذوالجناحین» خواندند؟

نکته

درباره جعفر بن ابی طالب اشاره به آن کرده که عبارت است از قطع شدن دست هایش در راه خدا که پیامبر او را صاحب دو بال و پرواز کننده در بهشت خواند و نیز از آن حضرت نقل شده که شعری سرود و برای معاویه فرستاد و در آن به وجود جعفر طیار فخر و مباهات فرمود. (3)

10. 3. فضایل فراوان اهل بیت

وَ لَوْ لَا مَا نَهَى اللَّهُ عَنْهُ مِنْ تَزْكِيَةِ الْمَرْءِ نَفْسَهُ لَذَكَرَ ذَاكِرِ فَضَائِلَ جَمَّةً تَعْرِفُهَا قُلُوبُ الْمُؤْمِنِينَ وَلَا تَمُجُهَا آذَانُ السَّامِعِينَ (4)

آذَانُ السَّامِعِينَ: گوش های شنوندگان

اگر خداوند از خودستایی نهی نکرده بود این گوینده فضایل فراوانی را یاد می کرد که دل های مؤمنان با آن ها آشناست و گوش های شنوندگان آن ها را پذیر است.

نکته ها

جمله «وَ لَا تَمُجُهَا آذَانُ السَّامِعِينَ» اشاره به آن است که گاهی روح انسان از مکرر شنیدن برخی از امور ناراحت می شود و گویا آن را از گوش خود بدور می اندازد چنان که


1) ضحی، 11.

2) الطَّيَّارُ: پرواز کننده.

3) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 7، ص 184

4) جَمَّةً: فراوان. لَا تَم: آن را رد نمی کند؛ از ریشهٔ «مج» به معنای بیرون ریختن چیزی از مایعات از دهان است سپس آن واژه در مورد شنیدن سخنان به وسیله گوش نیز به کار رفته است؛ تمجها يقال مج الماء من فيها إذا ألقاه.

انسان آب را از دهان خود بیرون افکند. (1)

امام اشاره می کند که فضایل ما اهل بیت همه جا را پر کرده و به قدری شهرت دارد که نه تنها مؤمنان بلکه منافقان و بیگانگان با آن آشنا هستند. (2)

10. 3. اهلبیت، دست پرورده پروردگار

فَدَعْ عَنْكَ مَنْ مَالَتْ بِهِ الرَّمِيَّةُ فَإِنَّا صَنَائِعُ رَبَّنَا وَالنَّاسُ بَعْدُ صَنَائِعُ لَنَا (3)

تو سخن غرض ورزان و منحرفان را فروگذار که ما دست پرورده پروردگارمان هستیم و مردم پرورش یافتگان ما هستند.

نکته ها

امام در این جمله برتری خاندان خود را بر دیگران خاطرنشان کرده و آن عبارت از این است که خداوند نعمت بزرگ پیغمبری را به این خانواده اختصاص داد و به واسطه ایشان مردم را هم از آن برخوردار فرموده است. (4)

«مَنْ مَالَتْ بِهِ الرَّمِيَّةُ» امام با این سخن به معاویه می گوید افرادی مثل عمرو بن عاص کسانی هستند که دنبال صید مقام و مال دنیا هستند و به همین دلیل از جاده حق منحرف شده اند تو زمام اختیار خود را به این گمراهان مسپار. (5)

مشابه

وَاصْطَنَعْتُكَ لِنَفْسی (6)و من تو را برای خودم پرورش دادم. وَ أَلْقَيْتُ عَلَيْكَ مَحَبَّةً مِنِّى وَلِتُصْنَعَ عَلى عَيْني (7)محبت خویش بر تو ارزانی داشتم تا زیر نظر من پرورش یابی.


1) شرح نهج البلاغه ابن میثم ج 7

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 9، ص 397.

3) صَنَائِعُ: دست پرورده؛ جمع «صنیعه» به معنای برگزیده و پرورش یافته است. مَالَتْ بِهِ الرَّمِيَّةُ: فریب خوردند؛ اشاره به کسی است که به دنبال صیدی می رود و آن صید او را از مسیر اصلی منحرف می سازد و چه بسا که در بیابان گمراه شود.

4) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 7، ص186.

5) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 9، ص 397.

6) طه، 41.

7) طه، 39.

استعاره

مستعار: رميه

مستعار منه: صید مال و مقام

مستعارله: اموری که مورد هدف و قصد انسان ها هستند

جامع: «رمیه» استعاره از اموری است که مورد هدف و قصد انسان هاست و چون این امور، آدمی را جذب کرده به انجام اعمال وادار می کنند میل را به آن نسبت داده است.

لَمْ يَمْنَعْنَا قَدِيمٌ عِزّنَا وَ لَا عَادِيٌّ طَوْلِنَا عَلَى قَوْمِكَ أَنْ خَلَطْنَاكُمْ بِأَنْفُسِنَا فَنَكَحْنَا وَ أَنْكَحْنَا فِعْلَ الْأَكْفَاءِ وَ لَسْتُمْ هُنَاكَ، وَ أَنَّى يَكُونُ ذَلِكَ كَذَلِكَ، وَمِنَّا النَّبِيُّ وَ مِنْكُمُ الْمُكَذِّبُ وَ مِنَّا أَسَدُ اللهِ وَ مِنْكُمْ أَسَدُ الْأَخْلَافِ وَ مِنَّا سَيِّدَا شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ وَ مِنْكُمْ صِبْيَةُ النَّارِ وَ مِنَّا خَيْرُ نِسَاءِ الْعَالَمِينَ وَ مِنْكُمْ حَمَّالَةُ الْحَطَبِ فِي كَثِيرِ مِمَّا لَنَا وَ عَلَيْكُمْ؛ فَإِسْلَامُنَا [مَا قَدْ سُمِعَ وَ جَاهِلِيَّتُنَا لَا تُدْفَعُ وَكِتَابُ اللَّهِ يَجْمَعُ لَنَا مَا شَذَّ عَنَّا، وَ هُوَ قَوْلُهُ سُبْحَانَهُ وَتَعَالَى وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى بِبَعْضٍ فِي كِتابِ اللَّهِ وَ قَوْلُهُ تَعَالَى إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْرَاهِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ وَ هَذَا النَّبِيُّ وَالَّذِينَ آمَنُوا وَاللَّهُ وَلِيُّ الْمُؤْمِنِينَ فَنَحْنُ مَرَّةً أَوْلَى بِالْقَرَابَةِ وَ تَارَةً أَوْلَى بِالطَّاعَةِ، وَلَمَّا احْتَجَّ الْمُهَاجِرُونَ عَلَى الْأَنْصَارِ يَوْمَ السَّقِيفَةِ بِرَسُولِ اللَّهِ (صلى الله عليه وآله فَلَجُوا عَلَيْهِمْ، فَإِنْ يَكْنِ الْفَلَجُ بِهِ فَالْحَقُّ لَنَا دُونَكُمْ، وَ إِنْ يَكُنْ بِغَيْرِهِ فَالْأَنْصَارُ عَلَى دَعْوَاهُمْ).

11. افتخار به شرافت خانوادگی

لَمْ يَمْنَعْنَا قَدِيمُ عِزَّنَا وَ لَا عَادِيٌّ طَوْلِنَا عَلَى قَوْمِكَ أَنْ خَلَطْنَاكُمْ بِأَنْفُسِنَا فَنَكَحْنَا وَ أَنْكَحْنَا فِعْلَ الْأَكْفَاءِ وَلَسْتُمْ هُنَاكَ (1)

خَلَطنا: در آمیختیم؛ از ماده «خَلَط» به معنای آمیختن.

نَحْنَا: ازدواج نمودیم؛ از مادۀ «نَكَحَ» به معنای ازدواج کردن

الأكفاء: هم ردیف و همتراز در شخصیت؛ از ماده «کفو».

لَسْتُمْ هُنَاكَ: شما شایسته نبودید.

عزت دیرین و شرافت پیشین ما بر شما سبب نشد که از آمیزش با شما دریغ ورزیم، پس همچون مردمی همسان از شما زن گرفتیم و به شما زن دادیم در حالی که شما را این منزلت نبود.

نکته ها

واژه «عادی» منسوب به عاد است که قوم حضرت هود پیغمبر می باشند و این نسبت


1) عَادِيٌّ طَوْلِنَا: احسان دیرین ما؛ طول» به معنای امکانات و توانایی مالی است به معنای فضل و بخشش نیز آمده است و در اصل از طول در مقابل عرض گرفته شده؛ زیرا تواناییهای مالی یا جسمی یک نوع طول قدرت انسان را می رساند و ذی الطول به معنای بخشنده است بنابراین در این جمله منظور عطایاست عادی: أي قديم، قال الجوهرى في الصحاح: عاد قبيلة و هم قوم هود عليه السّلام و شيء عادىّ أى قديم كأنّه منسوب إلى عاد. و قال الشيخ محمد عبده: العادى الاعتيادي المعروف، أقول: الصواب ما قدّمنا و هذا الوجه خطر ببالنا أيضا إلا أن مقابلته بالقديم منعنا عن ذلك، وفي رواية صبح الأعشى: و مديد طولنا.

کنایه از قدیم بودن فضیلت و شرافت بنی هاشم بر بنی امیه است. (1)

این جمله «وَ لَسْتُمْ هُنَاکَ» کنایه از دوری بنی امیه از درجه هم کفوی با بنی هاشم در ازدواج است؛ یعنی شما شایستگی این درجه و مقام را ندارید و امام علیه السلام با بیان مقایسه میان حالات بنی هاشم و بنی امیه که در برابر هر پستی و رذیلت برای عده ای از بنی امیه، فضیلت و شرافتی برای افرادی از بنی هاشم ذکر کرده ادعای خود را که لیاقت نداشتن بنی امیه برای آمیزش با بنی هاشم بوده اثبات کرده است؛ زیرا هنگامی که از دو طرف، اشخاص بافضیلت و افراد ناشایست و بی لیاقت مشخص شدند نسبت دادن هر کدام از دو خانواده به شرافت یا پستی، آشکار و معلوم می شود که کدام یک سزاوار کدام نسبت است، بدین علت نخست پیامبر را از بنی هاشم ذکر کرده و در مقابلش تکذیب کننده او را از بنی امیه یادآور شد. (2)

12. مقایسه خاندان پیامبر و بنی امیه

وَ أَنَّى يَكُونُ ذَلِكَ وَ مِنَّا النَّبِيُّ وَمِنْكُمُ الْمُكَذِّبُ وَ مِنَّا أَسَدُ اللَّهِ وَمِنْكُمْ أَسَدُ الْأَحْلَافِ وَ مِنَّا سَيِّدَا شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ وَ مِنْكُمْ صِبْيَةُ النَّارِ وَ مِنَّا خَيْرُ نِسَاءِ الْعَالَمِينَ وَ مِنْكُمْ حَمَّالَةُ الْحَطَبِ فِي كَثِيرِ مِمَّا لَنَا وَ عَلَيْكُمْ (3)

الْأَخْلَافِ: هم پیمانان؛ مراد ابوسفیان است؛ جمع «حلف» به معنای پیمان و «حلف» به معنای سوگند یاد کردن است

و از آن جا که پیمان ها را با سوگند موکد می سازند به آن حلف گفته می شود.

صِبْيَةُ النَّار: فرزندان دوزخی؛ مراد عقبه بن ابی معیط است.

به راستی شما را با ما چه نسبت؟ پیامبر از ماست و آن دروغ زن [ابوجهل] از شماست. «اسدالله» [حمزه] از ما و «اسد الاحلاف» [شیر سوگندهای جاهلی، ابوسفیان] از شماست. دو سید جوانان اهل بهشت حسن و حسین از مایند و کودکان آتش از شمایند بهترین زنان [فاطمه و خدیجه علیهما السلام] از ماست و «حمالة الحطب» [هیزم کش آتش جهنم، زنِ ابولهب] از شماست و بسا چیزهای دیگر که فضیلت ما و عیب شما در آن است.

نکته ها

انتخاب لقب «اسدالله» برای حمزه عموی پیامبر بیانگر شجاعت و صلابت حمزه در عصر پیامبر پیامبر و نقش حیاتی او در دفاع از اسلام بود. (4)

عنوان «سید شباب اهل الجنه» برای حسنین توسط پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و صبية النار (فرزندان


1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 7، ص178.

2) همان

3) حمَّالَةُ الْحَطَبِ: هیزم کش جهنم؛ مراد ام جمیل زن ابولهب و عمه معاویه است. أَسَدُ الله: شیر خدا؛ مراد حضرت حمزه است.

4) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص105.

آتش) برای فرزندان بنی امیه بیانگر واقعیت تلخ و ناگوار رذالت و دشمنی با اسلام در زندگی بنی امیه و نقش بی نظیر حسنین و فرزندان معصومشان در حفظ اسلام و دفاع از آن بود. (1)

مشابه

ذَرْنِي وَ الْمُكَذِّبِينَ أُولِى النَّعْمَةِ وَ مَهِّلْهُمْ قَليلا (2)تكذیب کنندگان صاحب نعمت را به من واگذار و اندکی مهلتشان ده.

13. شرافت در دوران اسلام و دوران جاهلیت

فَإِسْلَامُنَا قَدْ سُمِعَ وَ جَاهِلِيَّتُنَا لَا تُدْفَعُ وَ كِتَابُ اللَّهِ يَجْمَعُ لَنَا مَا شَذَّ عَنَّا وَ هُوَ قَوْلُهُ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى ﴿وَ أُولُوا الْأَرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَوْلَى بِبَعْضٍ (3)﴾ (4) اسلام ما را همگان شنیده اند و شرافت ما در جاهلیت بر کسی پوشیده نیست و آن چه از [حق و فضیلت] پراکنده بود در کتاب خدا گرد آمده که خدای سبحان فرماید: «به حکم کتاب خدا بعضی از خویشان به بعضی دیگر سزاوارترند.»

نکته ها

این جمله اشاره به آن است که شرافت خانوادگی آن حضرت اختصاص به دوران اسلام ندارد بلکه در دوران جاهلیت هم به داشتن اخلاق نیکو و خصلت های پسندیده معروف بوده اند. (5)

دو معیار فضیلت و برتری که در قرآن به آن اشاره شده است یعنی قرابت به پیامبر و آگاهی از اسلام و عمل به آن در بنی هاشم وجود داشت که بنی امیه از هر دو محروم بودند. (6)

مشابه

اللَّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَته (7)خداوند آگاه تر است که رسالت خویش را کجا قرار دهد.


1) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص 105.

2) مزمل، 11.

3) انفال، 75

4) مَا شَدَّ عَنَّا: آن چه از ما دور شد.

5) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 7، ص 189

6) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص106.

7) انعام، 124.

14. افتخار قرابت و پیروی از ادیان الهی

فِي كِتابِ اللَّهِ وَ قَوْلُهُ تَعَالَى إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْرَاهِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ وَ هَذَا النَّبِيُّ وَالَّذِينَ آمَنُوا وَ اللَّهُ وَلِيُّ الْمُؤْمِنِينَ (1) و نیز فرماید: «سزاوارترین مردم به ابراهیم پیروان او و این پیامبر و مؤمنان هستند و خداوند سرپرست مؤمنان است.»

15. احتجاج مهاجران بر انصار

فَنَحْنُ مَرَّةً أَوْلَى بِالْقَرَابَةِ وَ تَارَةً أَوْلَى بِالطَّاعَةِ وَ لَمَّا احْتَجَّ الْمُهَاجِرُونَ عَلَى الْأَنْصَارِ يَوْمَ السَّقِيفَةِ بِرَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم فَلَجُوا عَلَيْهِمْ فَإِنْ يَكْنِ الْفَلَجُ بِهِ فَالْحَقُّ لَنَا دُونَكُمْ وَ إِنْ يَكُنْ بِغَيْرِهِ فَالْأَنْصَارُ عَلَى دَعْوَاهُمْ (2) پس ما یک بار به سبب خویشاوندی با پیامبر و بار دیگر به واسطهٔ طاعت به خلافت سزاوارتریم. وقتی مهاجران در سقیفه علیه انصار استدلال کردند که ما از خویشاوندان رسول خدا هستیم، بر آنان پیروز شدند حال اگر این خویشاوندی سبب پیروزی در حجت است، حق با ماست نه با شما و اگر سببی دیگر دارد انصار بر دعوی خویش باقی هستند.

مشابه

هوَ الَّذِينَ يَصِلُونَ ما أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ وَيَخْشَوْنَ رَبَّهُم (3)آنان که آن چه خدا به پیوستن آن فرمان داده پیوند می دهند و از پروردگارشان می ترسند ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْكِتابَ الَّذِينَ اصْطَفَيْنا مِنْ عِبادِنا (4)سپس کتاب را به کسانی از بندگانمان که برگزیده بودیم به میراث دادیم


1) آل عمران، 68.

2) فَلَجُوا عَلَيْهِمْ: بر آن ها پیروز شدند؛ از ریشهٔ «فَلج» به معنای پیروز شدن و «فَلَج» اسم مصدر و به معنای پیروزی است؛ أى ظفروا عليهم، والفلج الظفر و الفعل من بابي نصر و ضرب.

3) رعد، 21

4) فاطر، 32.

وَ زَعَمْتَ أَنِّى لِكُلِّ الْخُلَفَاءِ حَسَدْتُ وَ عَلَى كُلِّهِمْ بَغَيْتُ، فَإِنْ يَكُنْ ذَلِكَ كَذَلِكَ فَلَيْسَتِ الْجِنَايَةُ عَلَيْكَ فَيَكُونَ الْعُذْرُ إِلَيْكَ وَ تِلْكَ شَكَاةٌ ظَاهِرٌ عَنْكَ عَارُهَا. وَ قُلْتَ إِنِّي كُنْتُ أَقَادُ كَمَا يُقَادُ الْجَمَلُ الْمَخْشُوشُ حَتَّى أُبَايَعَ، وَ لَعَمْرُ اللَّهِ لَقَدْ أَرَدْتَ أَنْ تَذُمَّ فَمَدَحْتَ وَ أَنْ تَفْضَحَ فَافْتَضَحْتَ، وَ مَا عَلَى الْمُسْلِمِ مِنْ غَضَاضَةٍ فِي أَنْ يَكُونَ مَظْلُوماً مَا لَمْ يَكُنْ شَاكاً فِي دِينِهِ وَ لَا مُرْتَاباً بِيَقِينِهِ، وَ هَذِهِ حُجَّتِي إِلَى غَيْرِكَ قَصْدُهَا لَكِنِّي أَطْلَقْتُ لَكِ مِنْهَا بِقَدْرِ مَا سَنَحَ مِنَ ذِكْرِهَا. ثُمَّ ذَكَرْتَ مَا كَانَ مِنْ أَمْرِى وَ أَمْرِ عُثْمَانَ، فَلَكَ أَنْ تُجَابَ عَنْ هَذِهِ لِرَحِمِكَ مِنْهُ فَأَيُّنَا كَانَ أَعْدَى لَهُ وَ أَهْدَى إِلَى مَقَاتِلِهِ؟ أَمَنْ بَذَلَ لَهُ نُصْرَتَهُ فَاسْتَقْعَدَهُ وَ اسْتَكَفَّهُ أَمَّن أَمْ مَنِ اسْتَنْصَرَهُ فَتَرَاخَى عَنْهُ وَبَثَّ الْمَنُونَ إِلَيْهِ حَتَّى أَتَى قَدَرُهُ عَلَيْهِ؟ كَلَّا وَ اللَّهِ لَقَدْ يَعْلَمُ اللَّهُ الْمُعَوِّقِينَ مِنْكُمْ الْقَائِلِينَ لِإِخْوَانِهِمْ هَلُمَّ إِلَيْنا وَ لا يَأْتُونَ الْبَأْسَ إِلَّا قَلِيلًا وَ مَا كُنْتُ لِأَعْتَذِرَ مِنْ أَنِّي كُنْتُ أَنْقِمُ عَلَيْهِ أَحْدَاثَاً؛ فَإِنْ كَانَ الذَّنْبُ إِلَيْهِ إِرْشَادِي وَ هِدَايَتِي لَهُ، فَرُبَّ مَلُومٍ لَا ذَنْبَ لَهُ: وَ قَدْ يَسْتَفِيدُ الظَّنَّةَ الْمُتَنَصِّحُ وَ مَا أَرَدْتُ إِلَّا الْإِصْلاحَ مَا اسْتَطَعْتُ وَ ما تَوْفِيقِى إِلَّا بِاللَّهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَإِلَيْهِ أَنِيبُ.

16. نسبت دادن حسادت به امام

وَ زَعَمْتَ أَنَّى لِكُلِّ الْخُلَفَاءِ حَسَدْتُ وَ عَلَى كُلِّهِمْ بَغَيْتُ فَإِنْ يَكُنْ ذَلِكَ كَذَلِكَ فَلَيْسَتِ الْجِنَايَةُ عَلَيْكَ فَيَكُونَ الْعُذْرُ إِلَيْكَ وَ تِلْكَ شَكَاةٌ ظَاهِرٌ عَنْكَ عَارُهَا (1)

ظاهر: زایل شدن و برطرف گردیدن.

گمان کردی که من بر تمام خلفا رشک برده ام و بر آنان طغیان نموده ام. اگر این است پس جنایتی بر تو نشده تا از تو پوزش بطلبم. «این گناهی است که ننگ آن دامن تو را نگیرد».

نکته ها

مفهوم جمله این است که معاویه نسبت حسد به امام می دهد که دروغ است به خصوص این که امام را شریک در قتل عثمان می دارد در حالی که امام مردم را از آن نهی می کرد. امام


1) حَسَدْتُ: حسادت ورزیدم بَغَيْتُ: ظلم کردم شكاة: نقص؛ شکا و «شکوی» در اصل به معنای بیماری است سپس به هرگونه عیب و نقص اطلاق شده است و شکایت به معنای اظهار ناراحتی و تظلّم آمده است؛ شكاة الشكاة في الأصل المرض، و توضع موضع العيب و الذمّ كما فى هذا البيت فمعناها العيب و النقيصة.

می فرماید به فرض که این نسبت درست باشد به معاویه ربطی ندارد. (1)

اظهارات امیرالمؤمنین علیه السلام در مخالفت با حقانیت خلفای سه گانه و دفاع از حقانیت خود ربطی به حسادت دربارۀ آن ها ندارد؛ چراکه خلافت مسئله ای سیاسی است و هرگونه انحراف در آن مستلزم ضرر و زیان اسلام و مسلمین است. (2)

17. استیضاح و محکوم کردن معاویه

وَ قُلْتَ إِنِّى كُنْتُ أَقَادُ كَمَا يُقَادُ الْجَمَلُ الْمَخْشُوشُ حَتَّى أُبَايَعَ وَ لَعَمْرُ اللَّهِ لَقَدْ أَرَدْتَ أَنْ تَدمَّ فَمَدَحْتَ وَ أَنْ تَفْضَحَ فَافْتَضَحْتَ (3)

أَنْ تَذْمَّ: که مرا توبیخ کنی.

أَنْ تَفْضَحَ: این که رسوا کنی.

گفتی آن گونه که شتر مهار در بینی را می کشند مرا می کشیدند تا بیعت کنم! به خدا سوگند، خواستی مرا نکوهش کنی ستایش کردی، خواستی مرا رسوا سازی خود رسوا گشتی.

18. مظلومیت عیب نیست

وَ مَا عَلَى الْمُسْلِمِ مِنْ غَضَاضَةٍ فِى أَنْ يَكُونَ مَظْلُوماً مَا لَمْ يَكُنْ شَاكَاً فِي دِينِهِ وَ لَا مُرْتَاباً بِيَقِينِهِ (4)

مظلوم بودن برای مسلمان عیب و نقص نباشد مادامی که در دین خود شک نورزد و در یقین خود تردید نکند.

نکته

ایستادگی در برابر انحرافات و تحمل مشکلات و مصائب در دفاع از حق نه تنها نقطه ضعف نیست بلکه علامت کمال و ایمان راسخ انسان است. (5)


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج9، ص419.

2) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص 107.

3) أقاد: کشانده می شوم الْمَخْشُوشُ: مهار زده؛ در اصل به شتری می گویند که بینی آن را سوراخ کرده و طناب یا چوبی که متصل به طنابی است در آن قرار داده اند و هنگامی که آن طناب را بکشند حیوان به هر سو که مایل باشند می رود؛ زیرا در مقابل درد آن نمی تواند مقاومت کند؛ الجمل المخشوش: الّذى جعل في أنفه الخشاش و هو عويد يجعل في أنف البعير و نحوه يشدّ به الزمام ليكون أسرع لانقياده مشتق من خشّ فى الشيء إذا دخل فيه لأنه يدخل في أنف البعير.

4) غَضَاضَةٍ: خواری و نقص از ریشهٔ غَضَّ به معنای کوتاه کردن و پایین اندختن و ناقص نمودن است؛ الذلة والمنقصة. مُرْتَاباً بيَقينه: شک کننده به یقینش

5) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص 107.

19. خلفا، مخاطب واقعی سخن

وَ هَذِهِ حُجَّتِي إِلَى غَيْرِكَ قَصْدُهَا وَ لَكِنِّى أَطْلَقْتُ لَكَ مِنْهَا بِقَدْرِ مَا سَنَحَ مِنْ ذِكْرِهَا (1)

این سخنان احتجاج بر غیر توست، اما من شمه ای از آن احتجاج را که در ضمن سخن پیش آمد، برایت باز گفتم.

نکته

اشاره به این که مخاطب واقعی من در این سخن خلفایی هستند که مرا به زور به بیعت خودشان مجبور ساختند ولی چون تو این مسئله را مطرح کردی به مقداری که لازم بود گوشزد کردم. (2)

20. دشمن واقعی عثمان

ثُمَّ ذَكَرْتَ مَا كَانَ مِنْ أَمْرِى وَ أَمْرِ عُثْمَانَ فَلَك أَنْ تُجَابَ عَنْ هَذِهِ لِرَحِمِكَ مِنْهُ فَأَيُّنَا كَانَ أَعْدَى لَهُ وَ أَهْدَى إِلَى مَقَاتِلِهِ (3)

أَعْدَى: دشمن تر؛ از ریشهٔ «عداوت» گرفته شده است.

سپس آن چه میان من و عثمان روی داد یادآوری کرده ای محض نسبتی که با او داری پاسخ داده می شوی از من و تو کدام یک دشمنی اش با او بیشتر بود و راه را برای قتل او هموارتر کرد؟

21. دخالت معاویه در خون عثمان

أَ مَنْ بَذَلَ لَهُ نُصْرَتَهُ فَاسْتَقْعَدَهُ وَ اسْتَكَفَّهُ أَمْ مَنِ اسْتَنْصَرَهُ فَتَرَاحَى عَنْهُ وَ بَثَّ الْمَنُونَ إِلَيْهِ حَتَّى أَتَى قَدَرُهُ عَلَيْهِ كَلَّا وَ اللَّهِ لَ ﴿قَدْ يَعْلَمُ اللَّهُ الْمُعَوِّقِينَ مِنْكُمْ وَ الْقَائِلِينَ لِإِخْوانِهِمْ هَلُمَّ إلينا ولا يَأْتُونَ الْبَأْسَ إلَّا قَلِيلا (4)﴾ (5)

تراخی: سستی کرد.

بَثَّ: سرازیر کرد؛ در اصل به معنای پراکنده ساختن است.

الْمَنُونَ: مرگ بث المنون یعنی عوامل مرگ را فراهم ساخت.

الْمُعَوِّقِينَ: مانعین از نصرت و یاری؛ از ریشهٔ «عوق» به معنای بازداشتن و منصرف کردن از چیزی است و «عائق» به معنای مانع و معوق به معنای بازدارنده است؛ أی المانعين عن القيام بنصرة الإسلام.

الْبَأْسَ: سختی.


1) أَطْلَقْتُ لَک: به تو ابراز کردم سَنَحَ: پیش آمد؛ از ریشهٔ «سنوح» به معنای به خاطر آمدن.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 9، ص421

3) لرَحِمِكَ مِنْهُ: به خاطر نزدیکی تو به او. مَقاتِل: محل قتل یا موضعی از بدن که آسیب رساندن به آن سبب قتل انسان می شود.

4) احزاب، 18.

5) اسْتَقْعَدَهُ: نشستن او را طلب کرد. اسْتَكَفَّه: از او خواست که دست بردارد.

آیا کسی که یاری خود را به عثمان پیشنهاد کرد اما او نپذیرفت و از وی خواست که بر جای خود نشیند و از یاری او دست بدارد یا کسی که عثمان از او یاری خواست ولی او یاری دادنش را به تأخیر انداخت و مرگ را به سوی او روانه ساخت تا تقدیر الهی بر او جاری گشت؟ سوگند به خداوند که هرگز چنین نیست خداوند می داند چه کسانی از شما مردم را از جنگ باز می دارند و نیز می شناسد کسانی را که به برادران خود می گویند: به نزد ما بیایید ولی جز اندکی به جنگ نمی آیند.

نکته ها

امام در این جمله اشاره فرموده است که معاویه در خون عثمان دخالت داشته و آن چنان است که عثمان در حال شدت گرفتاری و محاصره کسی را به شام فرستاد و معاویه را به یاری خود طلب کرد او هم پیوسته وعده یاری می داد اما چون دلش می خواست هرچه زودتر عثمان کشته شود و او فرمانروای مطلق شود، نصرت و یاری خود را از وی به تأخیر می انداخت. (1)

در فعل «فاستقعده» ضمیر فاعلی به عثمان بر می گردد و ضمیر مفعولی به امام؛ یعنی عثمان نصرت امام را نپذیرفت و از آن حضرت خواست که در جای خود بنشیند و دست از یاری اش بردارد ولی بعضی به عکس معنا کرده اند و گفته اند که امام از عثمان خواست که بر جای خود بنشیند و به مطالبات مردم پاسخ گوید. (2)

مشابه

إِلَى أَنْ قَامَ ثَالِثُ الْقَوْمِ نَافِجاً حِضْنَيْهِ بَيْنَ نَشِيلِهِ وَ مُعْتَلَفِهِ وَ قَامَ مَعَهُ بَنُو أَبِيهِ يَخْضَمُونَ مَالَ اللَّهِ خِضْمَةَ الْإِبِلِ نِبْتَةَ الرَّبِيعِ إِلَى أَنِ انْتَكَثَ عَلَيْهِ فَتْلُهُ وَ أَجْهَرَ عَلَيْهِ عَمَلُهُ وَ كَبَتْ بِهِ بِطْنَتُه (3)تا سومی به حکومت رسید که برنامه ای جز انباشتن شکم و تخلیه آن نداشت و دودمان پدری او (بنی امیه) به همراهی او برخاستند و چون شتری که گیاه تازه بهار را با ولع می خورد به غارت بیت المال دست زدند در نتیجه این اوضاع رشته اش پنبه شد، و اعمالش کار او را تمام ساخت و شکم بارگی سرنگونش نمود.


1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 7، 193.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 9، ص 425

3) نهج البلاغه، خطبه 3.

22. عذرخواهی بابت خیرخواهی!

وَ مَا كُنْتُ لِأَعْتَذِرَ مِنْ أَنِّى كُنْتُ أَنْقِمُ عَلَيْهِ أَحْدَاثَاً فَإِنْ كَانَ الذَّنْبُ إِلَيْهِ إِرْشَادِي وَ هِدَايَتِي لَهُ فَرُبَّ مَلُومٍ لَا ذَنْبَ لَهُ وَ قَدْ يَسْتَفِيدُ الظَّنَّةَ الْمُتَنَصِّحُ (1)

الظَّنَّةَ: تهمت؛ از ریشهٔ «ظَنَّ» به معنای گمان بد گرفته شده است.

الْمُتَنَصَّحُ: نصیحت کننده؛ أي المتكلّف بنصح من لا يقبل النصيحة و المبالغ فيه له. وقد يستفيد الظنّة المتنصح، مصراع بيت صدره و كم سقت من آثاركم من نصيحة.

از این که بر عثمان به خاطر برخی بدعت هایش خرده می گرفتم، پوزش نمی خواهم، اگر ارشاد و هدایت من در حق او گناه باشد بسا ملامت شده ای که گناهی ندارد: «گاهی شود که خیرخواه خود مورد تهمت قرار گیرد».

نکته ها

در این جمله حضرت به نکته ای اشاره فرموده است که ممکن است برای بسیاری از نادانان چنین توهم شود که امام در خون عثمان دخالت داشته و آن انتقادهای حضرت در مقابل بدعت هایی بود که از عثمان سر می زد امام بیان می کند که این امور از باب ارشاد و راهنمایی او بود. (2)

«وَ قَدْ يَسْتَفِيدُ الظَّنَّةَ الْمُتَنَصِّحُ» این مصراع نیز ضرب المثل برای کسی است که آنقدر در نصیحت و خیرخواهی فردی مبالغه و زیاده روی می کند که دیگران خیال می کنند می خواهد طرف را گول بزند و به او بدگمان می شوند و مصراع اولش این است: «و کم سقت في آثاركم من نصيحه» چه بسیار پند و نصیحت که به شما گوشزد کردم. (3)

23. دل به رضای خدا بستن

وَ مَا أَرَدْتُ إِلَّا الْإِصْلاحَ مَا اسْتَطَعْتُ وَمَا تَوْفِيقِى إِلَّا بِاللَّهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَإِلَيْهِ أُنِيبُ (4)(5)من جز آن نخواستم که تا می توانم [امور را] اصلاح کنم توفيق من تنها با خداست، بر او توکل کرده و به درگاه او روی می آورم».


1) أَنْقِمُ: انتقام گرفت؛ خرده گرفت؛ از ریشهٔ «نَقَم» به معنای انکار کردن چیزی است و سپس به معنای انتقام گرفتن و خرده گرفتن آمده است. أَحْدَاثاً: بدعت ها؛ جمع «حدث» به معنای هر چیز تازه و به معنای بدعت نیز آمده است.

2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 7، ص194.

3) همان

4) هود، 88.

5) إِلَيْهِ أُنِيبُ: به سوی او بر می گردم.

وَذَكَرْتَ أَنَّهُ لَيْسَ لِي وَلِأَصْحَابِي عِنْدَكَ إِلَّا السَّيْفُ، فَلَقَدْ أَضْحَكْتَ بَعْدَ اسْتِعْبَارٍ؛ مَتَى أَلْفَيْتَ بَنِي عَبْدِ الْمُطَّلِبِ عَنِ الْأَعْدَاءِ نَاكِلِينَ وَ بِالسَّيْفِ مُخَوَّفِينَ؟ «فَلَبِّثْ قَلِيلًا يَلْحَق الْهَيْجَا حَمَلْ» فَسَيَطْلُبُكَ مَنْ تَطْلُبُ وَيَقْرُبَ مِنْكَ مَا تَسْتَبْعِدُ، وَ أَنَا مُرْقِلْ نَحْوَكَ فِي جَحْفَلِ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَالْأَنْصَارِ وَ التَّابِعِينَ لَهُمْ بِإِحْسَانٍ، شَدِيدِ زِحَامُهُمْ سَاطِع قَتَامُهُمْ مُتَسَرْبِلِينَ سَرَابِيلَ الْمَوْتِ، أَحَبُّ اللَّقَاءِ إِلَيْهِمْ لِقَاءُ رَبِّهِمْ؛ وَ قَدْ صَحِبَتْهُمْ ذُرِّيَّةٌ بَدْرِيَّةٌ وَ سُيُوفٌ هَاشِمِيَّةٌ، قَدْ عَرَفْتَ مَوَاقِعَ نِصَالِهَا فِي أَخِيكَ وَ خَالِكَ وَ جَدَّكَ وَ أَهْلِكَ، وَ ما هِيَ مِنَ الظَّالِمِينَ بِبَعِيدٍ.

24. ترس از شمشیر دور باد از پسران عبدالمطلب

وَ ذَكَرْتَ أَنَّهُ لَيْسَ لِي وَلِأَصْحَابِي عِنْدَكَ إِلَّا السَّيْفُ فَلَقَدْ أَضْحَكْتَ بَعْدَ اسْتِعْبَارٍ مَتَى أَلْفَيْتَ بَنِي عَبْدِ الْمُطَّلِبِ عَنِ الْأَعْدَاءِ نَاكِلِينَ وَ بِالسَّيْفِ مُخَوَّفِينَ (1)

ناکلین: پشت کنندگان؛ از ریشهٔ «نکول» به معنای ترس و عقب نشینی؛ جمع «ناکل» به معنای انسان ضعیف و ترسویی است که از کار عقب نشینی می کند

نوشتی که من و یارانم را نزد تو جز شمشیر پاسخی نیست به راستی که پس از گریاندن، خنداندی! چه وقت دیده ای که پسران عبدالمطلب به دشمنان پشت کنند و از شمشیرها بترسند.

نکته

عبارت «فَلَقَدْ أَضْحَكْتَ بَعْدَ اسْتِعْبَارٍ» ضرب المثلی است برای کسی که در ضمن بیان پاره ای از مطالب جدی ناگهان سخنی بی اساس و بی پایه می گوید منظور امام این است که تهدید به جنگ در برابر علی و بنی هاشم و فرزندان عبدالمطلب خنده آور است. (2)

25. پاسخ قاطعانه

فَلَبِّتْ قَلِيلًا يَلْحَقِ الْهَيْجَا حَمَلْ فَسَيَطْلُبُكَ مَنْ تَطْلُبُ وَيَقْرُبُ مِنْكَ مَا تَسْتَبْعِدُ (3)

حَمَلْ: مراد فردی است که شتران غارت شده اش را به تنهایی باز ستاند.

تَسْتَبْعِدُ: دور می دانی

«اندکی درنگ کن تا حمل به آوردگاه برسد». دیری نپاید که کسی که در پی او هستی تو را


1) اسْتِعْبَار: گریاندن؛ از ریشهٔ «عبر» به معنای اشک ریختن است؛ استعبر: جرت عبرته أي بكي. الفَيْتَ: ناگهان یافتی از ریشهٔ «الفاء» به معنای یافتن ناگهانی است.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج9، ص 433.

3) لَبّت: درنگ کن. يَلْحَق الْهَيْجَا به جنگ ملحق می شود؛ «هیجاء» به معنای جنگ است چون انسان را به هیجان وامی دارد.

بجوید و آن چه که دور میانگاری به تو نزدیک گردد.

نکته

«فَلَبَّتْ قَلِيلًا يَلْحَق الْهَيْجَا حَمَلْ» این مثال را معمولاً برای ترساندن حریف از جنگ می آورند و اصل آن از آن جا نشئت گرفته است که در زمان جاهلیت در جنگ «داحس» شترهای مردی از قبیلهٔ قشیر بن کعب به نام حمل بن بدر به یغما برده شده و او رفت بر راهزنان شبیخون زد و شتران خود را گرفت و دو مصراع فوق را سرود که از آن به بعد، ضرب المثل شد. (1)

26. تهدید معاویه با سپاهی از مهاجر و انصار

وَ أَنَا مُرْقِلٌ نَحْوَكَ فِي جَحْفَلِ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَالْأَنْصَارِ وَالتَّابِعِينَ لَهُمْ بِإِحْسَانٍ (2)

من با سپاهی از مهاجران و انصار و تابعان آنان که راهشان را به نیکویی ادامه داده اند، به سرعت به سوی تو می آیم.

27. سپاه مشتاق برای دیدار با پروردگار

شَدِيدِ زِحَامُهُمْ سَاطِع قَتَامُهُمْ مُتَسَرْبِلِينَ سَرَابِيلَ الْمَوْتِ أَحَبُّ اللَّقَاءِ إِلَيْهِمْ لِقَاءُ رَبِّهِمْ (3)

قَتَامُهُمْ: غبار پا و مرکب هایشان؛ أي غبارهم.

مُتَسَرْیلین: پوشندگان؛ در اصل از سربال به معنای پیراهن گرفته شده و «متسربل» به کسی می گویند که پیراهنی در بر کند در این جا امام شهادت را تشبیه به پیراهنی کرده است که جنگجویان از لشکرش آن را در تن پوشیده اند

سپاهی انبوه که غبارشان فضا را پر کرده جامه مرگ پوشیده اند و خوشترین دیدار برای آنان دیدار با پروردگارشان است.

نکته ها

اشاره به این که لشکریان با سرعت به سوی میدان جهاد می روند نه تردیدی در نیاتشان است و نه شکی در هدف دارند بلکه با قاطعیت گام در میدان جهاد نهاده اند و عاشق شهادت در راه خدا هستند. (4)

اشاره به این که جنگجویانی که با من همکاری می کنند امتحان خود را در غزوات


1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 7، ص 195.

2) مُرْقِلٌ: سرعت گیرنده؛ أی مسرع و الارقال ضرب من السير السريع. جَحْفَل: لشكر عظيم؛ أى جيش عظيم.

3) زِحَامُهُمْ: تکاپویشان؛ فشردگی شان. ساطع: پراکنده؛ ای منتشر.

4) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 9، ص 435.

اسلامی داده اند آن ها از سه گروه تشکیل شده اند مهاجرین انصار و نسلی که بعد از آن ها به وجود آمدند و در طریق آن ها گام نهاده اند ولی کسانی که با تو همکاری می کنند همان شکست خوردگان غزوات اسلامی هستند. (1)

مشابه

وَ السَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَالْأَنْصَارِ وَ الَّذِينَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسَانٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ وَ أَعَدَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرى تَحْتَهَا الْأَنْهارُ َخالِدِينَ فيها أَبَداً ذلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ (2)پیشگامان نخستین از مهاجران و انصار و کسانی که به نیکی و درستی از آنان پیروی کردند خدا از ایشان خشنود است و آنان هم از خدا راضی هستند؛ برایشان بهشت هایی آماده کرده که از زیر درختان آن نهرها جاری است در آن جا برای ابد جاودانه اند؛ این است کامیابی بزرگ

28. یادآوری ضرب شمشیر بنی هاشم

وَ قَدْ صَحِبَتْهُمْ ذُرِّيَّةٌ بَدْرِيَّةٌ وَ سُيُوفٌ هَاشِمِيَّةٌ قَدْ عَرَفْتَ مَوَاقِعَ نِصَالِهَا فِي أَخِيكَ وَ خَالِكَ وَ جَدَّكَ وَ أَهْلِكَ وَ ما هِيَ مِنَ الظَّالِمِينَ بِبَعِيدٍ (3)(4)

نصالِها: شمشیرها؛ جمع «نصل» به معنای پیکان تیر یا لبه شمشیر؛ قال في القاموس: النّصل و النصلان حديدة السهم و الرمح و السيف ما لم يكن له مقبض جمعه أنصل ونصول و نصال و نصل السهم فيه ثبت، و في بعض النسخ نضالها بالمعجمة يقال ناضل عنه إذا دفع و لكن الصحيح ههنا بالمهملة و في صدر الكتاب بالمعجمة كما في نسخة الرضى رضوان الله عليه، قال أبو العيال الهذلي في أبيات لما حصر هو و أصحابه ببلاد الروم في زمن معاوية كتبها إلى معاوية فقرأه معاوية على الناس كما في ديوان الهذليين.

آنان را فرزندان بدر و شمشیرهای بنی هاشم همراهی می کند و تو خوب جای زخم آن شمشیرها را بر تن برادر و دایی و جد و خاندانت می شناسی «و این ها از ستمکاران دور نیست».

نکته

اهداف و مقاصد معاویه در جنگ با امیرالمؤمنین علیه السلام همان بود که پدر و مادر و نزدیکان او در جنگ های بدر و احد و احزاب داشتند؛ با این تفاوت که آن ها با صراحت


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 9، ص434.

2) توبه، 100.

3) هود، 83.

4) صَحِبَتُهُم: آن ها را همراهی کرد. ذُرِّيَّةٌ بَدْريَّةٌ: جنگجویان بدری.

شرک به نبرد با اسلام پرداختند و معاویه منافقانه این راه را ادامه داد. (1)

مشابه

فَلَمَّا جَاءَ أَمْرُنَا جَعَلْنَا عَالِيَها سافِلَها وَ أَمْطَرْنَا عَلَيْهَا حِجَارَةً مِنْ سِجِّيلٍ مَنْضُودٍ مُسَوَّمَةً عِنْدَ رَبِّكَ وَ ما هِيَ مِنَ الظَّالِمِينَ ببعيد (2)پس چون فرمان ما آمد، آن [شهر] را زیروزبر کردیم و سنگ پاره هایی از [نوع] سنگ گل های لایه لایه بر آن فرو ریختیم. [سنگ هایی] که نزد پروردگارت نشان زده بود و خرابه های آن از ستمگران چندان دور نیست.


1) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص111.

2) هود، 82 و 83.

نامه 29

اشاره

شناسنامه نامه

تاریخ زمان و مکان وقوع: پس از صفین در کوفه، سال 38 هجری

مخاطب: مردم بصره

علت مکاتبه: آگاهی امام علیه السلام از تحریکات توطئه گرانه معاویه در بصره

موضوع: سیاسی

هدف و نتیجه: هشداری شدیداللحن یادآوری خاطره تلخ جمل برای تمام دشمنان و منافقان و توطئه گران خزیده در سوراخ ها و پستوها (1)

پیشگفتار نامه

نامه ای به مردم بصره در سال 38 هجری آن گاه که معاویه قصد توطئه در آن جا را داشت. بعد از اشغال مصر توسط عمروعاص معاویه اراده کرد که بصره را نیز تصرف کند؛ لذا ابن حضر می را فرستاد که در غیاب ابن عباس آن جا را تصرف کند. امام خبر را شنید و اعین را فرستاد ولی او به شهادت رسید؛ لذا امام فردی به نام جاریه را فرستاد که با دستگیری و به هلاکت رساندن ابن حضر می فتنه را از بین برد.


1) شناسنامه نهج البلاغه، ص 167

وَ قَدْ كَانَ مِنِ انْتِشَارِ حَبْلِكُمْ وَ شِقَاقِكُمْ مَا لَمْ تَغْبَوْا عَنْهُ؛ فَعَفَوْتُ عَنْ مُجْرِمِكُمْ وَ رَفَعْتُ السَّيْفَ عَنْ مُدْبِرِكُمْ وَ قَبِلْتُ مِنْ مُقْبِلِكُمْ؛ فَإِنْ خَطَتْ بِكُمُ الْأُمُورُ الْمُرْدِيَةُ وَ سَفَهُ الْآرَاءِ الْجَائِرَةِ إِلَى مُنَابَذَتِي وَ خِلَافِي فَهَا أَنَا ذَا قَدْ قَرَّبْتُ جِيَادِي وَ رَحَلْتُ رِكَابِي، وَ لَئِنْ أَلْجَأْتُمُونِي إِلَى الْمَسِيرِ إِلَيْكُمْ لَأُوقِعَنَّ بِكُمْ وَقْعَةً لَا يَكُونُ يَوْمُ الْجَمَلِ إِلَيْهَا إِلَّا كَلَعْقَةِ لَاعِقٍ، مَعَ أَنِّى عَارِفَ لِذِي الطَّاعَةِ مِنْكُمْ فَضْلَهُ وَلِذِي النَّصِيحَةِ حَقَّهُ، غَيْرُ مُتَجَاوِرٍ مُتَهَماً إِلَى بَرِيٌّ وَ لَا نَاكِتَا إِلَى وَفِي

1. اتمام حجت

وَ قَدْ كَانَ مِنِ انْتِشَارِ حَبْلِكُمْ وَ شِقَاقِكُمْ مَا لَمْ تَغْبَوْا عَنْهُ (1)

لمْ تَغْبَوا: جاهل نبودید؛ از ریشهٔ «غباوت» به معنای جهل و غفلت است؛ لم تغبوا عنه ذهب الشراح و المترجمين إلى أن كلمة تغبوا مشتقة من غبى فهى فى الأصل ناقصة اللام، قال الفاضل الشارح المعتزلى ما لم تغبوا عنه أى لم تسهوا عنه و لم تغفلوا، يقال: غبت عن الشيء أغبى غباوة إذا لم يفطن، و غبى الشيء على كذلك إذا لم تعرفه، و فلان غبى على فعيل، أى قليل الفطنة، وقد تغابي، أى تغافل، يقول لهم: قد كان من خروجكم يوم الجمل عن الطاعة و نشركم حبل الجماعة و شقاقكم إلى ما لستم أغبياء عنه فعفوت و رفعت السيف وقبلت التوبة. قلت: الكلمة مشتقة من الإغباب فهي في الأصل مضاعف، وهى مختار الشريف الرضي، كما في نسخة التي قوبلت و صححت على نسخته، و قد مرّ ذكرها غير مرّة، و الكلمة المشكولة في تلك النسخة بضم التاء و كسر الغين المعجمة وتشديد الباء الموحدة، قال ابن الأثير في النهاية: وفي حديث هشام كتب إليه الجنيد يغب عن هلاك المسلمين أى لم يخبره بكثرة من هلك منهم مأخوذ من الغب الورد فاستعاره لموضع التقصير في الإعلام بكنه الأمر، وقيل: هو من الغبة و هي البلغة من العيش.

خود می دانید چگونه رشته طاعت را گسستید و در راه دشمنی و جدایی گام نهادید.

مشابه

وَ مَكَانُ الْقَيِّمِ بِالْأَمْرِ مَكَانُ النِّظَامِ مِنَ الْخَرَزِ يَجْمَعُهُ وَيَضُمُّهُ فَإِنِ انْقَطَعَ النِّظَامُ تَفَرَّقَ الْخَرَزُ وَ ذَهَبَ ثُمَّ لَمْ يَجْتَمِعْ بِعَذَا فِيرِهِ أَبَداً (2)مرتبۀ زمامدار در این محور، مرتبه رشته ای است که مهره ها را جمع می کند و به هم ارتباط می دهد اگر رشته بگسلد، مهره ها پراکنده شده، هر یک به جایی می رود پس از آن هرگز همه آن ها جمع نشود.


1) انْتِشَارِ حَبْلِكُمْ: پراکندگی نیروهایتان؛ حبل به معنای ریسمان و طناب است؛ الانتشار كناية عن نقضه. قال الراغب في المفردات: الحبل معروف، قال عزّ وجلّ: فِي جِيدِها حَبْلٌ مِنْ مَسَدٍ و شبّه به من حيث الهيئة حبل الوريد و حبل العاتق و الحبل المستطيل من الرمل واستعير للوصل و لكلّ ما يتوصل به إلى شيء، قال عزّ و جلّ: وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعاً فحبله هو الذى معه التوصل به إليه من القرآن و العقل وغير ذلك مما إذا اعتصمت به أذاك إلى جواره، و يقال للعهد حبل. شقاق: عداوت و دشمنی؛ در این جا به معنای پیمان شکنی و ترک بیعت است.

2) نهج البلاغه، خطبه 146

استعاره

مستعار: حبل

مستعار منه: اتحاد و اجتماع مردم

مستعارله: بیعت آنان با حضرت است

جامع: بیعت با یک رهبر مهمترین انگیزه اتحاد و سبب اجتماع مردم و نظم دادن به امور مسلمین است و سبب ساز جلب و جذب آنان به خشنودی خداوند می باشد آن چنان که ریسمان هر چیزی را که به آن بسته است، نگهداری می کند.

2. عفو و گذشت امام

فَعَفَوْتُ عَنْ مُجْرِمِكُمْ وَرَفَعْتُ السَّيْفَ عَنْ مُدْبِرِكُمْ وَ قَبِلْتُ مِنْ مُقْبِلِكُمْ (1)

قبلت: قبول کردم.

مُقْبِلِكُمْ: روی آورنده؛ عذرخواه.

من از گناهکارتان درگذشتم و از گریختگانتان شمشیر را برداشتم و آنان را که به ما روی آوردند، پذیرفتم.

مشابه

قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ علیه السلام: لَا تَتَّبَعُوا مُوَلِّياً، وَ لَا تُجِيزُوا عَلى جَرِيح (2)امام علی علیه السلام فرمود: فراریان را تعقیب نکنید و مجروحان را به قتل نرسانید.

مَنْ أَغْلَقَ بَابَهُ فَهُوَ آمِنٌ، وَ مَنْ أَلْقَى سِلَاحَهُ فَهُوَ آمِنٌ (3)آن کس که به خانه خود بازگردد و در خانه را ببندد در امان است و آن کس که اسلحه بر زمین بگذارد در امان است. وَ أَشْعِرْ قَلْبَكَ الرَّحْمَةَ لِلرَّعِيَّةِ وَ الْمَحَبَّةَ لَهُمْ وَ اللُّطْف بهم (4)مهربانی و محبت و لطف به رعیت را شعار قلب خود قرار ده فَاعْفُوا وَ اصْفَحُوا (5)آن ها را عفو کنید و گذشت نمایید.


1) عَفَوْتُ: عفو کردم مدبرک: پشت کننده

2) کافی، ج 9، ص420.

3) کافی، ج9، ص371.

4) نهج البلاغه، نامه 53

5) بقره، 109

3. آماده پیکار با افراد خیره سر

فَإِنْ خَطَتْ بِكُمُ الْأُمُورُ الْمُرْدِيَةُ وَ سَفَهُ الآرَاءِ الْجَائِرَةِ إِلَى مُنَابَذَتِي وَ خِلَافِي فَهَا أَنَا ذَا قَدْ قَرَّبْتُ جِيَادِي وَ رَحَلْتُ رِكَابي (1)

سَفَهُ الآراء: اندیشه های سست و ضعیف.

الجائرة: منحرف؛ المائلة عن الحق.

مُنَابَذَه: مخالفت و مبارزه و در اصل از ریشهٔ «نَبَذَ» به معنای افکندن گرفته شده؛ گویی در مخالفت کسی را از صلح به سوی درگیری می افکنند؛ المنابذة: المخالفة و المظاهرة للعداوة.

جیاد: اسبان؛ جمع «جواد» به معنای اسب ممتاز؛ جمع جواد، أي فرس سريع الجرى رائع.

رَحَلْتُ رِكَابِی: پالان بر شتر نهادم و مجهز نمودم؛ از ریشهٔ «رحل» به معنای جهاز بر شتر گذاشتن و رکاب به معنای شتر است؛ الركاب الابل، رحل البعير من باب منع أى شدّ على ظهره الرحل و الرحل مركب للبعير أصغر من القتب، و في منتهى الأرب: رحل البعير رحلا پالان نهاد بر شتر

از این پس اگر کارهای مرگ آور و اندیشه های ابلهانه و دور از صوابتان شما را به دشمنی و مخالفت با من وادارد بدانید که من اسبان سواری را مهیا ساخته شتران را مجهز کرده و برای پیکار آماده ام.

نکته

نزدیک کردن اسب ها و پالان گذاشتن بر شتر کنایه از آمادگی وی برای حمله بر آن ها می باشد. و رحلت ها یعنی پالان را بر پشت شتر محکم بستم. (2)

استعاره

مستعار: خطو

مستعار منه: گام برداشتن

مستعارله: امور هلاکت زا و اندیشه های سفیهانه که به جنگ و مخالفت با وی بکشاند جامع وجه تشبیه این سوق دادن به گام برداشتن آن است، همچنان که قدم زدن صاحبش را به هدفش می رساند این امور نیز او را به این مخالفت می رساند و شرط مقدر در این مورد این است اگر شما به مخالفت با من برگردید، من برای قیام در مقابل شما آماده ام.


1) خَطَتْ: به خطا انداخت؛ از ریشهٔ خطو به معنای گام برداشتن و «خطوه» به معنای گام است و گام فاصله ای است که میان دو پا هنگام راه رفتن ایجاد می شود این واژه به وسیلهٔ «باء» متعدی می شود؛ خطت بكم: أي تجاوزت من الخطو. الْمُرْدِيَةُ: هلاک کننده؛ المهلكة.

2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 7، ص 200.

5. تهدید مردم بصره

وَ لَئِنْ أَلْجَأْتُمُونِي إِلَى الْمَسِير إِلَيْكُمْ لَأُوقِعَنَّ بكُمْ وَقعَة لَا يَكُونُ يَوْمُ الْجَمَل إِلَيْهَا إِلَّا كَلَعْقَةِ لَاعِقِ (1)

لَعْقَةِ لَاعِق: ليسيدن بقيه غذا؛ «لَعَقَ» به معنای لیسیدن و «لعقه» مقدار چیزی است که در یک قاشق جای می گیرد؛ کنایه از شیء بسیار کم است؛ اللعقة: بفتح اللام فعلة للمرّة من اللعق بمعنى اللحس و في بعض النسخ مشكولة بضمها كلقمه و هى اسم ما تأخذه فى الملعقة أو الأصبع، والقليل ممّا يلعق ولكنّ الاولى مطابقة لمختار الرضى و هي كناية عن قلة اللبث.

اگر مجبورم کنید که به سوی شما لشکر کشم چنان نبردی را آغاز کنم که جنگ جمل در برابر آن چون بازی کودکان باشد.

نکته

اشاره به این که در جنگ جمل عِده و عُده و جمعیت و آمادگی من بسیار کم بود ولی امروز لشكر من بسیار منسجم و انبوه است و هرگونه وسیله ای در اختیار آنان قرار دارد. (2)

6. رعایت عدالت در سیره امام

مَعَ أَنِّى عَارِفٌ لِذِي الطَّاعَةِ مِنْكُمْ فَضْلَهُ وَلِذِي النَّصِيحَةِ حَقَّهُ غَيْرُ مُتَجَاوِزٍ مُتَّهَماً إِلَى بَرِيٌّ وَ لَا نَاكِثاً إِلَى وَفِي (3)

با این همه فضیلت فرمان برداران شما و حق خیر خواهانتان را می شناسم. بی گناه را به جای متهم و وفادار را به جای پیمان شکن نخواهم گرفت.

مشابه

وَ لا تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى (4)و هیچ گنهکاری گناه دیگری را متحمل نمی شود. يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُونُوا قَوَّامِينَ لِلَّهِ شُهَداءَ بِالْقِسْطِ وَ لا يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلَى أَلَّا تَعْدِلُوا اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوى وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ خَبِيرٌ بِما تَعْمَلُون (5)ای کسانی که ایمان آورده اید، برای خدا حق گفتن را بر پای خیزید و به عدل گواهی دهید. دشمنی با گروهی


1) أَلْجَأْتُمُونِي: مرا وادار نموديد. وَقْعَةً: حمله در جنگ.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 9، ص444.

3) ناکث: عهدشکن وفي: وفادار.

4) انعام، 164

5) مائده، 8

دیگر وادارتان نکند که عدالت نورزید عدالت ورزید که به تقوا نزدیک تر است و از خدا بترسید که او به هر کاری که می کنید آگاه است.

بحث تاریخی

این نامه را امام علیه السلام به دست جارية بن قدامه سعدی برای مردم بصره فرستاد. بصره کانون فتنه جدیدی شده بود؛ چراکه شخصی به نام عبدالله بن عامر حضرمی با جمعی به طرفداری معاویه برخاسته و مردم را دعوت می کردند که در مقابل حکومت عدل علوی همچون گذشته قیام کنند و شهر خود را در قلمرو حکومت جور اموی قرار دهند که بلوا به راه انداخته و چاره ای جز سرکوب فتنه گران و خاموش کردن آتش فتنه نیست.

مأموریت این کار خداپسندانه را جارية بن قدامه بر عهده گرفت. او شخصیتی شجاع و مسلمانی استوار و پابرجا و شیعه ای مخلص بود در جنگ صفین صاحب پرچم و از فرماندهان به حساب می آمد و در مقابل دشمنان امیرالمؤمنین علیه السلام سخت کوش و جدی بود. وی با مشایعت امیرالمؤمنین علیه السلام عازم بصره شد و با افزودن دو هزار نیروی دیگر از طریق حجاز به یمن رفت و بسر را سرکوب کرد.

مأموریت دوم جاریه، سرکوب عبدالله بن عامر حضرمی بود. او مردم را به خونخواهی عثمان دعوت می کرد و می کوشید که مردم را به بیعت شکنی وادارد و از آن ها برای معاویه بیعت بگیرد. وی با نامه ای که مورد بحث قرار گرفت عازم بصره شد و مأموریت خود را به خوبی انجام داد و پیروزمندانه به کوفه بازگشت.

خبر پیروزی وی امام علی علیه السلام و اصحابش را شاد و دشمنان را اندوهگین کرد. امام او را مورد ستایش قرار داد و مردم بصره یعنی کسانی که در فتنه نقش داشتند را ملامت کرد. (1)


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج4، ص450.

نامه 30

اشاره

شناسنامه نامه

تاریخ زمان و مکان وقوع: قبل از صفین در کوفه، سال 37 هجری

مخاطب: معاویه

علت مکاتبه: راهنمایی و ارشاد

موضوع: اخلاقی

هدف و نتیجه: بیان آخرین نصایح و هشدارها (1)

پیشگفتار نامه

نامه ای دیگر از امام به معاویه وقتی معاویه امام را به ایجاد آشوب و ظلم و ستم متهم کرد ایشان با نوشتن این نامه بیان داشت که من طبق دستور قرآن کریم مأمورم با ستمکاران و مخالفان و ملحدان جنگ نمایم سپس امام علیه السلام شروع به موعظه معاویه نمود و او را به ورود در راه حق و پرهیز از اطاعت از نفس سرکش توصیه فرمود


1) شناسنامه نهج البلاغه، ص152.

فَاتَّقِ اللَّهَ فِيمَا لَدَيْكَ، وَ انْظُرْ فِي حَقِّهِ عَلَيْكَ وَ ارْجِعْ إِلَى مَعْرِفَةِ مَا لَا تُعْذَرُ بِجَهَالَتِهِ، فَإِنَّ لِلطَّاعَةِ أَعْلَاماً وَاضِحَةً وَ سُبُلًا نَيِّرَةً وَ مَحَجَّةً نَهْجَةً وَ غَايَةً مُطَلَبَةً، يَرِدُهَا الْأَكْيَاسُ وَيُخَالِفُهَا الْأَنْكَاسُ، مَنْ نَكَبَ عَنْهَا جَارَ عَنِ الْحَقِّ وَ خَبَطَ فِي التِّيهِ وَ غَيَّرَ اللَّهُ نِعْمَتَهُ وَ أَحَلَّ بِهِ نِقْمَتَهُ. فَنَفْسَكَ نَفْسَكَ، فَقَدْ بَيَّنَ اللهُ لَكَ سَبِيلَكَ وَ حَيْثُ تَنَاهَتْ بِكَ أُورُكَ، فَقَدْ أَجْرَيْتَ إِلَى غَايَةِ خُسْرٍ وَ مَحَلَّةِ كُفْر، فَإِنَّ نَفْسَكَ قَدْ أَوْلَجَتُكَ شَرّاً وَ أَقْحَمتُكَ غَيَّاً وَ أَوْرَدَتْكَ الْمُهَالِك وَ أَوْعَرَتْ عَلَيْكَ الْمَسَالِكَ.

1. امر به تقوامداری

فَاتَّقِ اللَّهَ فِيمَا لَدَيْكَ وَ انْظُرْ فِي حَقِّهِ عَلَيْكَ در آن چه نزد توست از خدا پروا کن و در حق او بر خودت نیک بنگر.

نکته ها

جمله «وَانْظُرْ فِى حَقِّهِ عَلَيْكَ» اشاره به این است که خداوند در برابر آن همه نعمت که به بندگانش داده حقی بر آنان دارد و آن این که او را اطاعت کنند و از آن چه نهی کرده است خودداری نمایند. (1)

سفارش به تقوا در مورد معاویه که حضرت امیدی به اصلاح او ندارد، نوعی اتمام حجت با اوست و در واقع به معنای کناره گیری هر چه سریعتر از مسند غصب شده خلافت است. (2)

مشابه

وَ أَكْبَرُ حُقُوقِ اللَّهِ عَلَيْكَ مَا أَوْجَبَهُ لِنَفْسِهِ تَبَارَكَ وَتَعَالَى مِنْ حَقِّهِ الَّذِي هُوَ أَصْلُ الْحُقُوقِ وَ مِنْهُ تَفَرَّع (3)بالاترین حقوق خداوند بر تو حقی است که برای خود قرار داده و آن اصل و اساس سایر حقوق می باشد. يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَلْتَنْظُرْ نَفْسٌ مَا قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ خَبِيرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ وَ لَا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ أُولئِكَ هُمُ الْفَاسِقُونَ (4)اى كسانى که ایمان آورده اید از خدا بترسید و هرکس باید بنگرد که برای فردایش چه فرستاده است. از خدا بترسید که خدا به کارهایی که می کنید آگاه است از آن کسان مباشید که خدا را


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 9، ص 452.

2) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص114.

3) تحف العقول، ص 255.

4) حشر، 18و19.

فراموش کردند و خدا نیز چنان کرد تا خود را فراموش کنند ایشان نافرمان اند.

2. ضرورت معرفت

وَ ارْجِعْ إِلَى مَعْرِفَةِ مَا لَا تُعْذَرُ بِجَهَالَتِهِ (1) و آن چه در ندانستنش عذری نداری بازشناس.

3. نشانه های آشکار بندگی

فَإِنَّ لِلطَّاعَةِ أَعْلَاماً وَاضِحَةً وَ سُبُلًا نَيْرَةً وَ مَحَجَّةً نَهْجَةً وَ غَايَةً مُطْلَبَةً يَرِدُهَا الْأَكْيَاسُ وَ يُخَالِفُهَا الْأَنْكَاسُ (2)

نَهْجَة: گاه معنای اسم مصدری دارد و به معنای روش می آید و گاه معنای وصفی و به معنای واضح و روشن است؛ النهجة: الطريق الواضحة أيضا و أنهج الطريق أى استبان و صار نهجا واضحا بينا، أى جادة مستبينة.

غَايَةً مُطْلَبَة: هدفى مورد جست وجو؛ مطلبة بتشديد اللام المفتوحة، كما في نسخة الرضى أي مطلوبة، و في غير واحدة من النسخ مطلوبة، وقال المجلسى فى البحار: النسخ المصححة متفقة على تشديد الطاء، فالكلمة على هذا من اطلب كافتعل، يقال: اطلبه أى طلبه قال الجوهرى فى الصحاح طلبت الشيء طلبا و کذلک اطلبته علی افتعلته، و قال الشارح البحراني: مطلبة بتشديد الطاء وفتح اللام أى مطلوبة جدا منهم بناء على أنّ كثرة المباني تدلّ على كثرة المعاني، قال الرضى في شرح الشافية: اعلم أنّ المزيد فيه لغير الإلحاق لا بد لزيادته من معنى لأنها إذا لم يكن لغرض لفظی، كما كانت في الإلحاق و لا لمعنى كانت عبثا وقرأها الشارح المعتزلى على سكون الطاء وكسر اللام، حيث قال: قوله غاية مطلبة أى مساعفة لطالبها بما يطلبه، تقول: طلب فلان منّى كذا فأطلبته أى اسعفته به، ثمّ خطأ الراوندى بقوله: قال الراوندى مطلبة بمعنى متطلبة يقال: طلبت كذا و تطلبته وهذا ليس بشيء يخرج الكلام أن يكون له معنى. قلت: التطلب طلب الشيء مرّة بعد اخرى مع تكلّف، و يأبى سياق الكلام عن حمله على هذا المعنى، ولذا قال الشارح المذكور ردًا على الراوندى و هذا ليس بشيء يخرج الكلام عن أن يكون له معنى. ثمّ إنّ ما اختاره الشارح المعتزلى ليس بسديد أيضا لأنّ قول أمير المؤمنين عليه السّلام يردها الأكياس و ما بعده يبيّن لنا أنّ الكلمة بمعنى المطلوبة سواء.

الْأَكْيَاسُ: هوشياران؛ جمع «کیس» به معنای هوشیار و هوشمند؛ جمع كيس كجيد أي العاقل و يجمع على الكيسي أيضا إجراء له مجرى ضده أحمق و حمقى، قال إبراهيم النخعى لمنصور بن المعتمر: سل مسألة الحمقى.

الْأَنْكَاسُ: انسان های پست و نگون بخت؛ جمع «نکس» به معنای انسان ضعیف و پست و نابخرد است؛ جمع النکس بكسر النون فالسكون قال رجل من بني أسد والبيت من أبيات الحماسة (الحماسة، 91) و قال المرزوقي في شرحه: النكس أصله فى السهام و نقل إلى الضعيف من الرّجال يقال: نكسته نكسا ثمّ يسمّى المنكوس نكسا، كما يقال: نقضته نقضا ثم يسمّى المنقوض نقضا بكسر النون كأنّ السهم انكسر فوقه فنكس فسمّى نكسا، فيقول: ما أنا بالمستضعف اللئيم و لا الّذي إذا انحرف عنه من يواده دعا بالويل و الحرب فقال و احرباه.

زیرا که طاعت را نشانه های آشکار و راه های روشن و جاده ای هویدا و هدفی خواستنی است که زیرکان در آن گام نهند و فرومایگان با آن مخالفت ورزند.


1) الَا تُعْذَرُ: معذور نیستی.

2) أَعْلَاماً: نشانه ها. مَحَجَّة: جاده هموار؛ الطريق الواضحة.

نکته

کلمه «اعلام» کنایه از اموری است که آدمی را به راه خداوند راهنمایی می کنند؛ یعنی کتاب خداوند و سخنان پیامبر و اعمال او و همچنین پیشوایان حق و راستین که اصل و ریشه این آثار و حاملان آن می باشند و منظور از راه های روشن و جاده آشکار همان راه هایی است که به خدا منتهی می شود که مدلول همان آثار است و مراد از هدفی که به طور جدی مطلوب خلق است آن است که با حالتی پاک و برهنه از آلودگی های جسمانی پست و زینت یافته با کمالات نفسانی و انسانی به پیشگاه قدس الهی راه یابند. (1)

مشابه

الْكَيْسُ مَنْ أَحْيَا فَضَائِلَهُ وَ أَمَاتَ رَذَائِلَهُ بِقَمْعِهِ شَهْوَتَهُ وَ هَوَاهُ (2)زیرک کسی است که فضایل خود را زنده کرده باشد و رذایل خود را یعنی شهوت و هوای نفس خود را می رانده باشد. قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالْأَخْسَرِينَ أَعْمَالاً الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيا وَ هُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً (3)بگو: آیا شما را آگاه کنیم که کردار چه کسانی بیش از همه به زیانشان بود؟ آن هایی که تلاششان در زندگی دنیا تباه شد و می پنداشتند کاری نیکو می کنند.

4. نتیجه بی توجهی به نشانه های الهی

مَنْ نَكَبَ عَنْهَا جَارَ عَنِ الْحَقِّ وَ خَبَطَ فِي التَّيهِ وَ غَيَّرَ اللَّهُ نِعْمَتَهُ وَ أَحَلَّ بِهِ نِقْمَتَهُ (4)

خَبَط: قدم گذاشت؛ خبط مشى على غير هدى و استقامة.

التیه: گمراهی الضلال نقمته عذابش؛ بفتح النون و كسر القاف كما في نسخة الرضى و فيها وجهان آخران بفتح النون وسكون القاف، و بكسر النون وسكون القاف أيضا و هى اسم من الانتقام و هى المكافأة بالعقوبة يقال: حلّت به النقمة، تجمع على نقم و نقم و نقمات.


1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 7، ص205.

2) عيون الحكم والمواعظ (لليثى)، ص7.

3) كهف، 103 و 104.

4) نَكَبَ: منحرف شد؛ «ناکب» کسی است که از راه منحرف شود و روی برگرداند. از این جهت به پشت کردن دنیا به انسان نکبت» دنیا گفته می شود؛ نكب عنها من باب نصر و فرح أى عدل عنها، يقال: نكبت الريح إذا مالت عن مهاب الرّياح، فالرّيح نكباء. و الفعل في نسخة الرضى كان بتشديد الكاف و قد اخترناه، يقال: نكب عن الطريق بالتشديد إذا عدل و تنحى، و نكب الشيء نحاه، لازم متعدّ، ويقال: نكبه الطريق و نکب به الطريق، و نكب به عن الطريق أى عدّله و نحاه، وفي المقام بمعناه الأول. جَارَ عَن الْحَقِّ: از حق منحرف شد؛ جار عن الحق من الجور كما مضى فى المختار المقدّم قوله عليه السلام: وسفه الاراء الجائرة، قال الجوهرى الجور الميل عن القصد يقال: جار عن الطريق.

هرکس از آن راه ها و نشانه ها روی برتابد، از حق منحرف شده و گام در وادی گمراهی نهاده، و خداوند نعمتش را بر او دگرگون سازد و عذاب خود را بر او فرود آورد.

نکته

کسی که صراط مستقیم را رها سازد و از حرکت به سوی حق که شواهد بسیاری بر آن دلالت دارد، خودداری نماید، ناگزیر در بیراهه قدم خواهد زد و با این ناسپاسی مشمول عذاب و مجازات الهی خواهد گشت. (1)

5. سرانجام بدکرداری

فَنَفْسَكَ نَفْسَكَ فَقَدْ بَيَّنَ اللَّهُ لَكَ سَبِيلَكَ وَ حَيْثُ تَنَاهَتْ بِكَ أُمُورُكَ فَقَدْ أَجْرَيْتَ إِلَى غَايَةِ خُسْرٍ وَ مَحَلَّةِ كُفْرِ (2) پس خود را بپای خود را بپای! که خداوند راه سعادت را برایت هویدا ساخت. همان جا که هستی باش که کار را به نهایت خسران و منزل کفر راندهای

نکته

واژۀ «خسر» کنایه از فقدان رضایت و نبودن کمالاتی است که آدمی را به خدا نزدیک می کند و این که امام این مرحله را منزلگاه کفر دانست به این دلیل است که اساساً سرانجام کارهای زشت که انسان از رو آوردن به آن ها منع شده از مواضع و منزلگاه های کفر و شرک می باشد و هرکس با قصد و اختیار از آن راه برود به آن منزلگاه ها ملحق شده است. (3)

مشابه

ثُمَّ كَانَ عَاقِبَةَ الَّذِينَ أَساؤُا السُّواى أَنْ كَذَّبُوا بِآيَاتِ اللَّهِ وَ كَانُوا بِها يَسْتَهْزِؤُن (4)سپس عاقبت آن کسان که مرتکب کارهای بد شدند ناگوارتر بود؛ زیرا اینان آیات خدا را دروغ انگاشتند و آن ها را به مسخره گرفتند.

6. عواقب نفس پرستی

فَإِنَّ نَفْسَكَ قَدْ أَوْلَجَتْكَ شَرّاً وَ أَقْحَمَتُكَ غَيّاً وَ أَوْرَدَتْكَ الْمَهَالِكَ وَ أَوْعَرَتْ عَلَيْكَ


1) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص 115

2) تَنَاهَتْ: رسانده؛ تناهت أى بلغت قال الجوهري: الإنهاء الإبلاغ و أنهيت الخبر فانتهى و تناهى أي بلغ أَجْرَاء: کلمه «اجراء» در اصل به معنای دوانیدن اسب برای مسابقه است؛ یعنی با سرعت تا این حد از زیانکاری تاختى؛ أجريت يقال: أجرى فلان إلى غاية كذا أى قصدها بفعله و أصله من إجراء الخيل للمسابقة، والمحلة المنزلة.

3) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 7، ص 206.

4) روم، 10.

الْمَسَالِكَ (1)

غَيّاً گمراهی؛ الضلال و الانهماك في الباطل، وقال الراغب فى المفردات الغى جهل من اعتقاد فاسد و ذلك أنّ الجهل قد يكون من كون الإنسان غير معتقد اعتقادا لا صالحا و لا فاسدا وقد يكون من اعتقاد شيء فاسد و هذا النحو الثاني يقال له غى، قال تعالى: ما ضَلَّ صاحِبُكُمْ وَ ما غَوى... وَ إِخْوانُهُمْ يَمُدُّونَهُمْ فِى الغَيِّ، و قوله: فَسَوْفَ يَلْقَوْنَ غَيَّا أى عذابا فسماه الغى لما كان الغى هو سببه و ذلك كتسمية الشيء بما هو سببه كقولهم للنبات: ندى.

أَوْرَدَتْ: غوطه ور کرد.

أَوْعَرَتْ: ناهموار شد؛ از ریشهٔ «ایعار» و «وعر» به معنای سختی و دشواری و صعوبت است و جمله مفهومش این است که راه های نجات را بر تو سخت و دشوار می کند و به همین جهت به سرزمین صعب العبور و سنگلاخ «وعير» گفته می شود؛ من الوعر اى الصعب وزنا و معنى يقال مكان وعر و طريق وعر و مطلب وعر، و أوعرت عليک المسالک أی اخشنت و صعبت.

الْمَسَالک: راه ها.

نفست تو را به بدی گرفتار ساخته و در پرتگاه گمراهی درانداخته و به مهلکه ها کشانده و راه ها را بر تو دشوار ساخته است.

نکته ها

عبارت «أَوْعَرَتْ عَلَيْكَ الْمَسَالِک» به این معناست که نفس راه های رهایی و روش های خیر و خوبی را بر تو ناهموار و صعب العبور قرار داد. (2)

آن چه امیرالمؤمنین علیه السلام در این نامه از عاقبت بد و هلاکت ابدی بیان فرموده در زندگی معاويه تجسم عینی و واقعی پیدا کرد؛ چراکه جاه طلبی و دلدادگی او به دنیا موجب شد مسند خلافت پیامبر را غصب کند و نظام سیاسی اسلام را در بیراهه قرار دهد تا به مطامع نفسانی خود برسد. (3)

مشابه

وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسى إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلا ما رَحِمَ رَبِّي إِنَّ رَبِّي غَفُورٌ رَحِيمٍ (4)من خویشتن را بیگناه نمی دانم زیرا نفس، آدمی را به بدی فرمان می دهد. مگر پروردگار من،ببخشاید زیرا پروردگار من آمرزنده و مهربان است.


1) أَوْلَجَتُک: تو را داخل نمود؛ از ریشهٔ «ایلاج» و «ولوج» به معنای ورود و دخول در چیزی. أَقْحَمَتْک: تو را فرو انداخت؛ از ریشه «اقحام» به معنای پرت کردن چیزی است در چیز دیگر؛ این دو مفعول می گیرد و معنای جمله این است که تو را در گمراهی پرتاب می کند؛ أی أدخلتك والاقتحام الدخول في الأمر بشدّة وعنف، ويقال: أقحم فرسه النهر أى أوقعه و أدخله فيه بعنف.

2) قطره ای از دریا، ج1، ص266

3) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص116.

4) یوسف، 53.

أَكْرِمْ نَفْسَكَ عَنْ كُلِ دَنِيَّةٍ وَ إِنْ سَاقَتْكَ إِلَى الرُّعْبِ فَإِنَّكَ لَنْ تَعْتَاضَ بِمَا تَبْذُلُ مِنْ نَفْسِكَ عِوَضاً (1)نفس خود را از هر پستی به گرامی داشتنش حفظ کن؛ هرچند تو را به نعمت های فراوان رساند، زیرا در برابر مقداری که از کرامت نفس به خرج می گذاری عوضی به دست نیاوری قَالَ على السلام: لَا عَدُوَّ أَعْدَى عَلَى الْمَرْءِ مِنْ نَفْسِهِ (2)امام علی علیه السلام فرمود: دشمنی دشمن تر از نفس آدمی برای او نیست.


1) نهج البلاغه، نامه 31.

2) مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل، ج11، ص 137.

نامه 31

اشاره

شناسنامه نامه

تاریخ، زمان و مکان وقوع: در بازگشت از صفین؛ سال 37 هجری

مخاطب: امام حسن؛ مردم

علت مکاتبه: ارشاد و راهنمایی آیندگان

موضوع: اخلاقی، سیاسی، اعتقادی، علمی، تاریخی

هدف و نتیجه: بیان برخی وصایای عام (1)

پیشگفتار نامه

این نامه از وصایای امام علیه السلام به فرزندش امام حسن علیه السلام می باشد که هنگام بازگشت از صفین نگاشته شده است یک دورهی کامل درس اخلاق، تهذیب نفس خودسازی تربیت نفوس و سیر و سلوک الی الله است. امام علیه السلام این نامه را به عنوان پدری دلسوز برای فرزندی که شدیدا مورد علاقه پدر است می نگارد در این نامه وصیت به تقوا، بررسی تاریخ پیشینیان توصیه به احتیاط در همه ی امور تفقه در دین، شکیبایی در برابر مشکلات توکل بر خداوند سپردن کارها به دست او توجه به این حقیقت که قلب و روح جوان آماده پذیرش هر گونه تعلیماتی است و تاکید بر این معنا که پدرت تجربیات عمر خود را بدون زحمت در اختیار تو می گذارد و سپس توصیه به آشنایی هر چه بیشتر با کتاب خدا و حلال و حرام الهی و سرانجام به اقتدا کردن به سنت صالحات پیشین و لزوم پرهیز از شبهات توصیه می کند.


1) شناسنامه نهج البلاغه ص 163

از فزونی مجهولات انسان در برابر معلومات و هشدار نسبت به هر گونه انحرافات از حق و تأکید بر پیروی از پیامبر اسلام و این که هیچ کس بدون تأسی از او به جایی نمی رسد و از مسئله توحید و صفات پروردگار سخن می گوید.

سپس به فرزندش می آموزد که خود را میزان داوری برای دیگران قرار دهد. آن چه برای خود می پسندد برای آن ها نیز بپسندد و آن چه را برای خود نمی پسندد برای دیگران نیز نپسندد. آن گاه از آفات اخلاقی مانند خودبینی سخن می گوید و خدمت به خلق را به عنوان زاد و توشه ای مهم برای آخرت می.شمرد از اهمیت دعا و این که کلید همۀ خیرات و برکات است سخن می گوید و هدف آفرینش انسان را برای فرزندش روشن می سازد.

یاد مرگ را وسیلهٔ بیداری می شمرد و از پیمودن راه دنیا پرستان بر حذر می دارد، راه های تهذیب نفس و پرهیز از آرزوهای دراز را نشان می دهد یک سلسله مسائل مهم اخلاقی را بر می شمرد و بر آن ها تاکید می کند اندرزهای مهمی را بیان می دارد. بخشی از مسائل مهم مربوط به حفظ حرمت زنان و رفتار صحیح با آن ها را یادآور می شود. بر حفظ حقوق مردم و نیکی به برادران تأکید می کند و با توصیه به سپردن خویش به خدا و درخواست خیر دنیا و آخرت نامه را به پایان می برد.

مِنَ الْوَالِدِ الْفَانِ الْمُقِرِّ لِلزَّمَانِ الْمُدْبِرِ الْعُمُرِ الْمُسْتَسْلِمِ الِلدَّهْرِ الذَّامِ لِلدُّنْيَا السَّاكِنِ مَسَاكِنَ الْمَوْتَى وَ الظَّاعِنِ عَنْهَا غَداً إِلَى الْمَوْلُودِ الْمُؤَمِّلِ مَا لَا يُدْرِكُ السَّالِكِ سَبِيلَ مَنْ قَدْ هَلَكَ غَرَضِ الْأَسْقَامِ وَ رَهِينَةِ الْأَيَّامِ وَ رَمِيَّةِ الْمَصَائِبِ وَ عَبْدِ الدُّنْيَا وَ تَاجِرِ الْغُرُورِ وَ غَرِيمِ الْمَنَايَا وَ أَسِيرِ الْمَوْتِ وَ حَلِيفِ الْهُمُومِ وَ قَرِينِ الْأَحْزَانِ وَنُصْبِ الآفَاتِ وَصَرِيعِ الشَّهَوَاتِ وَ خَلِيفَةِ الْأَمْوَاتِ. اوصافی که امام علیه السلام در این جا برای خود بر می شمرد برای هر انسانی رخ می دهد و انسان نسبت به آن اختیاری ندارد پس نه کسی ملامت می شود و نه مورد سرزنش قرار می گیرد.

1. اوصاف وصیت کننده

1. 1. فناپذیر

مِنَ الْوَالِدِ الْفَانِ (1)

از پدری که در آستانه ی فناست.

نکته

مقصود این است که پدر پیر در معرض فناست نه این که در حال نوشتن نامه فانی بوده بلکه در آستانه فناست چراکه جوانی اش را پشت سر گذارده و برف پیری بر سر و رویش نشسته است. (2)

مشابه

كُلُّ مَنْ عَلَيْها فان (3) هر چه بر روی زمین است دستخوش فناست.

1. 2. تسلیم زمانه

الْمُقرَّ لِلزَّمَانِ (4) (پدری که) چیرگی زمانه را پذیر است.

نکته

اشاره به حوادث سخت زمان و تلخ و شیرینی های آن است که امام علیه السلام به این


1) الْوَالِدِ: پدر؛ به کسی می گویند که انسان به شکل مستقیم از او متولد می شود. الْفَانِ فناپذیر؛ در اصل «فانی» بوده که برای هماهنگ شدن با جمله های بعد یای آن حذف شده است؛ من الفناء حذف لامه للسجع.

2) اندیشه سیاسی - تربیتی علوی در نامه های نهج البلاغه، ج 3، ص94.

3) الرحمن، 26.

4) الْمُقِرّ: اقرار کننده؛ اعتراف کننده؛ از مادۀ «قر» به معنای اعتراف به حق دیگران.

واقعیت ها اعتراف می کنند. (1)

1. 3. در سراشیبی عمر

الْمُدْبِرِ الْعُمُر (پدری که) عمر را پشت سرگذاشته است.

نکته

این جمله تأکیدی است بر این که امام در سراشیبی پایان عمر قرار گرفته است چراکه در زمانی که امام این نامه را نوشتند بیشتر از 60 سال داشتند. (2)

تشبیه

مشبه: عمر

مشبه به: آفتاب

وجه شَبَه: اگر عمر را به آفتاب تشبیه کنیم این آفتاب در دوره کودکی و جوانی راهی به سوی بالا طی می کند؛ پس از جوانی به سراشیبی می افتد و سرانجام به مرگ ختم می شود.

1. 4. تسلیم روزگار

الْمُسْتَسْلِمِ لِلدَّهْرِ (3) (پدری که) تسلیم روزگار گشته است.

نکته

اشاره به غلبه حوادث بر انسان می باشد و در واقع مفهوم تسلیم شدن آن است که انسان بپذیرد بعضی از حوادث و اتفاقات خارج از اختیار است و انسان توانایی تغییر آن را ندارد. (4)

1. 5. نکوهش گر دنیا

الذَّامِّ لِلدُّنْيَا (پدری که) نکوهنده این دنیاست.

1. 6. در خانه مردگان

السَّاكِنِ مَسَاكِنَ الْمَوْتَى


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج9، ص 463.

2) همان.

3) الْمُسْتَسْلِمِ: تسليم.

4) فروغ حکمت، ج9، ص 73.

(پدری که) ساکن سرای مردگان است.

نکته

اشاره به این دارد که این منازلی که ما در آن مسکن می کنیم غالباً ساخته و پرداخته پیشینیان است. آن ها ساختند و ما در آن نشسته ایم و ما می سازیم و به آیندگان تحویل می دهیم. (1)

مشابه

وَ سَكَنْتُمْ فِي مَساكِنِ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُم (2)در خانه های کسانی که خود بر خویشتن ستم می کردند، جای گرفتید.

1. 7. مسافر دنیا

الظَّاعِن عَنْهَا إِلَيْهِمْ غَدا (3) (پدری که) که فردا از آن سفر خواهد کرد.

نکته

اشاره به نزدیک بودن لحظه کوچ از دنیاست یعنی من با آگاهی از تمام این ویژگی ها قلم به دست گرفتم و مشغول نوشتن این نامه ام. (4)

مشابه

تَجَهَّزُوا رَحِمَكُمُ اللَّهُ فَقَدْ نُودِيَ فِيكُمْ بِالرَّحِيل (5)مردم مجهز شوید که همانا آوای کوچیدن در میان شما برخاسته.

2. ویژگی های گیرنده نامه

اشاره

امام اوصافی را برای فرزندش بیان می کند که دامنگیر همه نسل های جوان و تصویری جامع از مقررات حاکم بر زندگی انسان هاست خطاب به فرزندش نوعی غفلت زدایی است نسبت به دوران زودگذر جوانی قبل از آن که این فرصت را از دست بدهند و امام به جوانان درس زندگی می دهد.


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 9، ص 463.

2) ابراهیم، 45

3) الطاعن، کوچ کننده؛ به انسانی می گویند که بار خود را بسته و حرکتش را آغاز کرده است؛ از ماده «ظعن» به معنای کوچیدن و حرکت کردن.

4) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 9، ص 463

5) نهج البلاغه، خطبه 204

امام علیه السلام این نامه را برای ما انسان ها نوشته اند و در واقع با جنبه انسان بودن امام حسن علیه السلام سروکار دارند نه با جنبه معصوم بودن ایشان در حقیقت حضرت در خطاب به نوع انسان می گویند که ای انسان تو در دنیا به دنبال چیزی می دوی که دست نیافتنی است و در این راه مانند بقیه هلاک می شوی. (1)

2. 1. آرزوهای دست نیافتنی

إِلَى الْمَوْلُودِ الْمُؤَمِّلِ مَا لَا يُدْرِكُ (2) به فرزندی که آرزومند چیزی است که به دست نیاید.

نکته

امام علیه السلام در این سخن بیان می دارد که تمام آرزوها و تمنیات انسان در این دنیا برآورده نمی شود پس اگر به خواسته ای نرسیدید نباید خود را ببازید و احساس شکست و ضعف و ناامیدی کنید و این باعث می شود که انسان بداند همه چیز مطابق میل او پیش نمی رود و حوائج خود را رتبه بندی و اولویت های خود را معین کرده و همواره حس تکاپو و حرکت خود را حفظ کند. (3)

2. 2. حرکت در مسیر فنا

السَّالِكِ سَبِيلَ مَنْ قَدْ هَلَكَ (فرزندی که) رونده راهی است که رهروانش به هلاکت رسیدند.

نکته

لفظ «غریم» کنایه از انسان است به اعتبار این که هر فرد بشر همچون مسافری است و اجل در پی او به مانند طلبکاری در پی بدهکار خود است. (4)

مشابه

كُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ (5)هرکسی چشنده طعم مرگ است. قُلْ إِنَّ الْمَوْتَ الَّذى تَفِرُّونَ مِنْهُ فَإِنَّهُ مُلاقیكُمْ (6)بگو: آن مرگی که از آن می گریزید. شما


1) فرزندم این چنین باید بود، ج1، ص16.

2) الْمُؤَمِّلِ: آرزوکننده؛ از ریشهٔ «آمل» به معنای آرزو و جمع آن آمال است؛ باب تفعیل و ثلاثی مجرد آن هر دو به یک معناست؛ به آرزوها و خواسته های ناحق و نسنجیده ای که انسان دارد «مُنَی» و «منیه» می گویند.

3) منشور تربیت ص81 و 82

4) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 7، ص210.

5) عنکبوت، 57

6) جمعه، 8.

را درخواهد یافت.

قُلْ لَنْ يَنْفَعَكُمُ الْفِرارُ إِنْ فَرَرْتُمْ مِنَ الْمَوْت (1)بگو: اگر از مرگ بگریزید، هرگز گریختن سودتان ندهد.

2. 3. هدف بیماری ها

غَرَضِ الْأَسْقَامِ (2)

(فرزندی که) هدف تیرهای بیماری است.

نکته

انسان ها هدف انواع بیماری ها قرار می گیرند و کسی نیست که به نوعی از بیماری ها رنج نبرد. (3)

مشابه

وَ إِذا مَرِضْتُ فَهُوَ يَشْفین (4)و چون بیمار شوم شفایم می بخشد. فَنَظَرَ نَظْرَةً فِى النُّجُومِ فَقالَ إِنِّى سَقیم (5)نگاهی به ستارگان کرد و گفت: من بیمارم.

2. 4. اسیران زمان

وَ رَهِينَةِ الْأَيَّامِ (6) (فرزندی که) گروگان گذشت زمانه است.

نکته ها

اشاره به این است که انسان همواره در چنگال روزها گرفتار است و گذشت زمان او را با خود می برد و در پایان عمر نیز وی را رها می سازد و به قبر می سپرد. (7)


1) احزاب، 16.

2) غَرَضِ: هدف؛ هدفی که به سوی آن تیراندازی می شود؛ در اصطلاح نظامی به آن «سیبل» می گویند و جمع آن «اغراض» است. الْأَسْقَامِ: بيماري ها؛ جمع «سقم»؛ مترادف با واژۀ مَرَض» است؛ این واژه بیشتر در مورد بیماری های جسمی به کار برده می شود.

3) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص118.

4) شعراء، 80.

5) صافات، 88 و 89

6) رَهِيئَةِ: گروگان؛ در اصطلاح فقه هنگامی که قرار است مال با ارزشی به امانت گرفته شود باید شیء با ارزش دیگری به وثیقه گذاشته شود که به آن «رهن» می گویند.

7) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 9، ص 464.

امام توصیه می کند که خودت را در این شرایط ارزیابی کن و به خود بپرداز قبل از این که این عالم را عوض کنی. (1)

مشابه

نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ رَهینَةٌ (2)هرکس در گرو کاری است که کرده است. استعاره

مستعار: الرهينه

مستعار منه:

مستعارله: فرزند خود

جامع: امام لفظ الرهينه را استعاره برای فرزند خود آورده است به اعتبار این که وجود او وابسته به اوقات و داخل در حکم آنست چنان که گروگان در اختیار

2. 5. برخورد کننده با مصیبت ها

وَ رَمِيَّةِ الْمَصَائِبِ (3)

پسری که آماج تیرهای مصیبت است.

نکته

اشاره به این است که مصیبت هایی که در جان و مال و بستگان و دوستان و عزیزان رخ می دهد از هر سو او را نشانه گیری کرده اند کسی را نمی یابیم که در عمرش به مصائب مختلفی گرفتار نشود. (4)

مشابه

دارُ بِالْبَلاءِ مَحْفُوفَةٌ وَ بِالْغَدْرِ مَعْرُوفَةٌ (5)دنیا سرایی است که در لابه لای بلاها پیچیده شده و به بی وفایی معروف است.


1) فرزندم این چنین باید بود، ج1، ص17.

2) مدثر، 38.

3) رَمِيَّة: تیر خورده؛ شکار آماج صفت مشبهه به معنای مفعول است؛ به معنای تیری است که برانده می شود و گاهی به معنای شکار پیش روی صیاد است که در نهایت به تیر گرفتار می شود؛ الهدف الْمَصَائِبِ: مصیبت ها؛ از ریشهٔ «اصابه» به معنای برخورد کردن به هدف و نیز به هر امری که به انسان می رسد اطلاق می شود.

4) پیام امام امیرالمؤمنین، ج9، ص464.

5) نهج البلاغه، 226.

وَبَشِّرِ الصَّابِرِينَ الَّذِينَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قَالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُون (1)البته شما را به اندکی ترس و گرسنگی و بینوایی و بیماری و نقصان در محصول می آزماییم. و شکیبایان را بشارت ده کسانی که چون مصیبتی به آن ها رسید گفتند ما از آن خدا هستیم و به او باز می گردیم.

2. 6. بنده دنیا

وَ عَبْدِ الدُّنْيَا (2) (فرزندی که) بنده ی دنیاست.

نکته ها

همه انسان ها عبد دنیا هستند زیرا باید با خواسته های این دنیا زندگی کنند. همه آدمیان به تنفس هوای این دنیا و آب و غذای آن نیازمندند و همچون برده ای در چنگال هواوهوس ها و زرق و برق دنیا گرفتار هستند و این امور او را به هر سو می برند. (3)

حاکمیت غرائز و شهوات و چیرگی آن ها در اکثر موارد بر عقل و ایمان موجب می شود که انسان ها برده هواهای نفسانی باشند. (4)

مشابه

أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يَا بَنِي آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّيْطَانَ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ وَ أَنِ اعْبُدُونِي هذا صِراطٌ مُسْتَقیم (5)ای فرزندان آدم آیا با شما پیمان نبستم که شیطان را نپرستید زیرا دشمن آشکار شماست؟ و مرا بپرستید که راه راست این است؟

2. 7. فریفته دنیا

وَ تَاجِرِ الْغُرُور (6)

(فرزندی که) سوداگر فریب است.


1) بقره، 155 و 156.

2) عَبْدِ: بنده؛ از ریشۀ «عَبَدَ» به معنای مسخر شدن و رام گشتن؛ الانقياد و الخضوع.

3) منشور تربیت، ص91.

4) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص118.

5) یس، 60 و 61

6) تاجر: سوداگر؛ از ریشۀ «تَجَرَ» به معنای دادوستد. الْغُرُور: فریب؛ از مادۀ «غَرَّ» و «غُرُور» به معنای فریب دادن تطمیع بباطل؛ غرور: فریب دهنده.

نکته ها

تاجر غرور بودن بدین جهت است که انسان سرمایه هایی را با تلاش در این دنیا به دست می آورد که سرابی بیش نیست و مجموعه ای از مکر و فریب می باشد. (1)

انسان ها چون به کاری دل بسته و مشغول می شوند هدف را گم کرده و غافل می شوند و در نهایت عمر به پایان می رسد و انسان فریب دنیا را می خورد. (2)

مشابه

اللَّهُمَ ارْزُقْنِي التَّجَافِى عَنْ دَارِ الْغُرُور (3)ای انسان چه چیز تو را در برابر پروردگار کریمت مغرور ساخته. وَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا إِلَّا مَتاعُ الْغُرُور (4)و این زندگی دنیا جز متاعی فریبنده نیست. استعاره

مستعار: تاجر

مستعار: منه

مستعارله: انسان

جامع: کلمه تاجر استعاره از انسان است به دلیل صرف مال و فعالیت خود در راه شر دنیا به گمان این که آن ها همه خواسته های مفیدند.

2. 8. بدهکار آرزوها

وَ غَرِيمِ الْمَنَايَا (5)

جمع «منیه» است که هم به معنای آرزو و هم به معنای مرگ به کار می رود ولی در این جا با توجه به جمله بعد معنای اول مورد نظر است.

(فرزندی که) وام دار آرزوهاست.


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج9، ص465.

2) منشور تربیت، ص94.

3) صحیفه سجادیه دعای 45

4) آل عمران، 185.

5) غَرِیم: بدهکار؛ از ریشۀ «غَرَمَ» که هم به معنای طلب است و هم به معنای بدهی که در این جا معنای دوم مد نظر می باشد. البته هر بدهی را «غرم» و هر بدهکاری را غریم نمی گویند بلکه بدهکاری است که هیچ فرصتی ندارد و از سوی طلبکار خود تحت فشار قرار گرفته است. الْمَنَايَا: آرزوها

نکته

طلبکارهایی که در پی انسان هستند تا اسیرش کنند. آرزوهایی است که خیال آدمی را پریشان خود ساخته و مدام در پی شکار اویند او نیز مجذوب آن آرزوهاست و توان گریختن از آن ها را ندارد. (1)

مشابه

حَتَّى إِذا جاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ رَبِّ ارْجِعُونِ لَعَلَّى أَعْمَلُ صالِحاً فيما تَرَكْتُ (2)چون یکیشان را مرگ فرارسد گوید: ای پروردگار من مرا بازگردان شاید کارهای شایسته ای را که ترک کرده بودم به جای آورم.

2. 9. در بند مرگ

وَ أَسِيرِ الْمَوْتِ (فرزندی که) اسیر مرگ است.

نکته

مقدمات و علائم مرگ انسان ها را در دام خود به اسارت می گیرد.

مشابه

خُطَّ الْمَوْتُ عَلَى وُلْدِ آدَمَ مَخَطَّ الْقِلَادَةِ عَلَى جِيدِ الْفَتَاةِ (3)مرگ بر فرزندان آدم ثابت شده است همان گونه که گردنبند بر سینه دختران ثابت است.

2. 10. هم پیمان اندوه ها

وَ حَلِيفِ الْهُمُوم (4)

(فرزندی که) هم قسم اندوه هاست.

نکته

اشاره به این است که راه گریزی از رویدادهای غمبار برای هیچ کس وجود ندارد گویا افراد با غم ها پیمان بسته اند. (5)


1) منشور تربیت، ص98

2) مؤمنون، 99 و 100.

3) نزهة الناظر و تنبیه الخاطر، ص 86

4) خلیف: هم پیمان همدم از ریشهٔ حلف بر وزن «حرف» به معنای سوگند و پیمان. الْهُمُومِ: اندوه ها؛ جمع «هم»؛ به دل مشغولی ای می گویند که تمام وجود انسان را در بر می گیرد و هیچ لحظه ای از یاد آدمی نمی رود.

5) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص118.

مشابه

قَدْ فَرَضَ اللَّهُ لَكُمْ تَحِلَّةَ أَيْمَانِكُمْ وَاللَّهُ مَوْلاكُمْ وَ هُوَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ (1)خدا برای شما گشودن سوگندهایتان را مقرر داشته است خداست یاور شما، و اوست دانا و حکیم.

2. 11. قرین غم ها

وَ قَرِينِ الْأَحْزَانِ (2)

(فرزندی که) هم نشین اندوه هاست.

نکته

عدم تناسب خواسته ها با دارایی ها و امکانات انسان ها را قرین اندوه می کند. (3)

مشابه

الَّذِينَ قالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلائِكَةُ أَلَّا تَخَافُوا وَ لَا تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِي كُنْتُمْ تُوعَدُون (4)بر آنان که گفتند: پروردگار ما الله است و پایداری ورزیدند، فرشتگان فرود می آیند که مترسید و غمگین مباشید شما را به بهشتی که به شما وعده داده شده بشارت است.

2. 12. آماج بلاها

وَ نُصْبِ الْآفَاتِ (5) (فرزندی که) آماج بلاهاست.

تشبیه

مشبه: انسان

مشبه به: هدف

وجه شَبَه: نُصب هدفی است که به سوی آن نشانه می روند و امام انسان را به هدفی تشبیه کرده است که آفات و بلاها به سوی او نشانه می روند.


1) تحریم، 2.

2) قرین: همنشین، همدم. الْأَحْزَانِ: اندوه ها؛ به اندوهی اطلاق می شود که در ارتباط با گذشته و پیشینه انسان است.

3) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص118.

4) فصلت، 30.

5) نُصب: آماج چیزی مقابل چشم و مورد توجه؛ اهدافی که تیراندازان آن را نشانه می گیرند؛ المنصوب.

2. 13. زمین خورده شهوت ها

وَ صَرِيعِ الشَّهَوَاتِ (1) (فرزندی که) زمین خورده شهوت هاست.

نکته

اکثر انسان ها بر اثر تهاجم هواهای نفسانی و در مقابله شهوت ها شکست خورده و به هلاکت می رسند چراکه شهوات این ظرفیت را دارند که انسان را نابود کنند. (2)

مشابه

امام على علیه السلام: کَمْ مِنْ عَقْلٍ أَسِیرٍ عِنْدَ هَوًی أَمِیرٍ (3)چه بسیار است عقلی که زیر چنگال هوای نفس اسیر است.

2. 14. جانشین مردگان

وَ خَلِيفَةِ الْأَمْوَات (4) (فرزندی که) جانشین مردگان است.

نکته ها

فرازونشیب هایی که امروز ما را به خود مشغول ساخته همان است که پیشینیان ما را به خود سرگرم ساخت آن ها رفتند و این ارثیه را برای ما به جا گذاشتند. (5)

این جمله بیان می دارد که انسان چندان در این دنیا باقی نمی ماند پس باید چشم هایش را باز کند تا دنیا را جایگاه ابدی خود نبیند. (6)


1) صَرِیع: زمین خورده؛ کسی که مغلوب می شود؛ از ریشهٔ «صَرَعَ» به معنای زمین خوردن؛ مصارع به معنای کشتی گیر و آن کسی است که دیگری را بر زمین می زند.

2) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص 119

3) نهج البلاغه حکمت 211

4) خَليفَة: جانشین؛ به کسی که به حق بر جای دیگری می نشیند «خلیفه» می گویند اما کسی که به ناحق بر جای دیگری تکیه می زند «خالفه» نام دارد.

5) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص119

6) فرزندم این چنین باید بود، ج2، ص19.

أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ فِيمَا تَبَيَّنْتُ مِنْ إِدْبَارِ الدُّنْيَا عَنِّى وَ جُمُوحِ الدَّهْرِ عَلَيَّ وَ إِقْبَالِ الآخِرَةِ إِلَيَّ مَا يَزَعْنِي عَنْ ذِكْرِ مَنْ سِوَاىَ وَ الِاهْتِمَامِ بِمَا وَرَائِي غَيْرَ أَنِّي حَيْثُ تَفَرَّدَ بِي دُونَ هُمُومِ النَّاسِ هَمُّ نَفْسِى - [فَصَدَّقَنِي] فَصَدَفَنِي رَأيِي وَ صَرَفَنِي عَنْ هَوَايَ وَ صَرَّحَ لِي مَحْضُ أَمْرِى فَأَفْضَى بِى إِلَى جِدٌ لَا يَكُونُ فِيهِ لَعِبٌ وَ صِدْقٍ لَا يَشُوبُهُ كَذِبٌ وَ وَجَدْتُكَ بَعْضِي بَلْ وَجَدْتُكَ كُلِّى حَتَّى كَأَنَّ شَيْئاً لَوْ أَصَابَكَ أَصَابَنِي وَ كَأَنَّ الْمَوْتَ لَوْ أَتَاكَ أَتَانِي فَعَنَانِي مِنْ أَمْرِكَ مَا يَعْنِينِى مِنْ أَمْرِ نَفْسِي فَكَتَبْتُ إِلَيْكَ كِتَابِي هَذَا مُسْتَظْهِراً بِهِ إِنْ أَنَا بَقِيتُ لَكَ أَوْ فَنِيتُ﴾.

3. پشت کردن دنیا

اشاره

أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ فِيمَا تَبَيَّنْتُ مِنْ إِدْبَارِ الدُّنْيَا عَنِّى (1)

اما بعد، از پشت کردن دنیا به خود آگاهی یافتم.

نکته ها

عبارت «أَمَّا بَعْدُ» جانشین جمله ای است که محذوف است یعنی «اما بعد الحَمدِ و الثناء».

ایمان و معرفت انسان به حقیقت حیات موجب می شود که هر اندازه بیشتر در سراشیبی عمر قرار می گیرد حالت تنبه و درون نگری بیشتری پیدا می کند. (2)

3. 1. سرپیچی روزگار

و جُمُوح الدَّهْرِ عَلَىّ (3) و از چیره شدن روزگار بر خود (آگاهی یافتم).

4. روی آوری آخرت

وَ إِقْبَالِ الآخِرَةِ إِلَىَّ و از روی آوردن آخرت به سوی خود (آگاهی یافتم).


1) تبيّنتُ: کشف کردم؛ آگاه شدم إِدبار: پشت کردن؛ از ریشۀ «دَبَرَ»؛ بر ضد اقبال است.

2) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص 120.

3) جُمُوحِ: سرکشی؛ نافرمانی؛ «جَمُوح» بر وزن «قبول» در اصل به معنای حیوان چموش است؛ به انسان سرکش و حوادث و برنامه هایی که در اختیار انسان نیست اطلاق می شود.

نکته

این جمله می رساند که امام علیه السلام خود را در شرایطی مشاهده می کند که رو در روی آخرت قرار گرفته است که به پایان عمر و دست شستن از تعلقات دنیا اشاره دارد. (1)

5. نتیجه توجه به چالش های دنیا

مَا يَزَعُنِي عَنْ ذِكْرِ مَنْ سِوَايَ وَ الِاهْتِمَامِ بِمَا وَرَائِي (2) دریافتم که باید دیگران را رها سازم و به خود بپردازم و همه ی همت خود را در کار آخرت به کار بندم.

نکته

منظور امام این است که ابتلائات دنیا و آمد و شد روزگار و رو آوردن آخرت چنان سنگین بود که مرا از توجه به غیر خود منع کرد و موجب شد به درون خویش فرو روم و به توجه در حال خود مشغول باشم. (3)

مشابه

عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ لا يَضُرُّكُمْ مَنْ ضَلَّ إِذَا اهْتَدَيْتُم (4)به خودتان بپردازید. هر گاه شما هدایت یافتید، آن کس که گمراه شده است به شما زیانی نمی رساند. قُوا أَنْفُسَكُمْ وَأَهْلِيكُمْ نَاراً وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ (5)خودتان و کسانتان را از آتشی که سوخت آن مردم و سنگ هاست حفظ کنید.

6. اندیشه در سرنوشت خویش

غَيْرَ أَنِّي حَيْثُ تَفَرَّدَ بِي دُونَ هُمُومِ النَّاسِ هَمُّ نَفْسِى (6) هر چند در اندیشه مردم هستم در فکر خویش نیز باشم و غم خویش نیز بخورم.

نکته ها

مقصود امام علیه السلام از نپرداختن به غیر منصرف کردن ذهن از سرگرمی های غافل کننده


1) منشور تربیت، ص 106

2) يَزَعُنِی: مرا باز می دارد؛ از ریشهٔ «وَزع» بر وزن «وَضع» به معنای بازداشتن؛ یکفنی.

3) منشور تربیت، ص 107

4) مائده، 105.

5) تحریم، 6.

6) تَفَرَّدَ بی: مرا تنها و منفرد کرد؛ «تفرد» فعل لازم است که با باء حرف جر متعدی شده است.

دیگران است. (1)

امیرالمؤمنین مانند انسان های عادی نیست و غم خوار مردم است گرچه امام دشواری های پیش روی خود را می بیند اما نمی تواند فقط به خود بیندیشد و دل نگران مسیر دشوار پیش روی مردم است. (2)

انسان می تواند دو نوع نگاه به خویش داشته باشد اول آن که از باب خودشیفتگی و حب نفس به خود توجه کند و در درون خود غوطه ورشود که نتیجه این نگاه بی توجهی و بی اعتنایی به دیگران و بروز خود پرستی و خودخواهی است. دوم این که به خود بنگرد و در زیروبم های حیات خویش دقیق شود که نتیجه چنین تأمل و تدبری خودشناسی و کشف استعدادها و اغتنام فرصت هاست که معرفتی الهی است و به وجود انسان ارزش می دهد. (3)

7. راهکار غلبه بر هوای نفس

فَصَدَفَنِي رَأْيِي وَ صَرَفَنِي عَنْ هَوَاىَ (4) این اندیشه مرا بازگرداند و از هوای نفس مانع شد.

نکته

هرچه بصیرت نسبت به حیات جاویدان بیشتر باشد و بی اعتباری دنیا برای شخص روشن تر شود از سلطه هواهای نفسانی بیشتر رهایی یافته و در چارچوب عقل و ایمان بهتر قرار می گیرد. (5)

5. حقیقت سرنوشت

وَ صَرَّحَ لِي مَحْضُ أَمْرِى (6)

و حقیقت سرنوشتم را برای من روشن ساخت.


1) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص 120

2) منشور تربیت، ص108.

3) منشور تربیت، ص 109

4) صَدَفَنِي: مرا منصرف کرد؛ از ریشهٔ «صدف» بر وزن «حَذف» به معنای اعراض کردن و روی گرداندن از چیزی است.

5) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص 120

6) صَرَّحَ: آشکار کرد تصریح کرد؛ از ریشۀ «صَرَحَ» به معنای روشن کردن و آشکار ساختن است؛ به امارت ها و قصرهایی که از دور آشکارا دیده می شوند «صرح» می گویند. مخض: خالص؛ یک دستی؛ جمع «مِحَاض» خالص و پاک و صریح؛ الخالص من كل شيء.

9. اندیشه جدی در سرنوشت خویش

فَأَفْضَى بِي إِلَى جَدِّ لَا يَكُونُ فِيهِ لَعِبٌ (1)

لَعِب: شوخی بی اهمیت دانستن هر کار و به شوخی و بازیچه گرفتن آن است.

مرا به تلاشی جدی برانگیخت که در آن بازیچه ای نبود.

نکته ها

امام در این جمله به یکی از اندوه هایی که انسان را در بر می گیرد اشاره می کند که آن گرفتار شدن به لعب و فاصله گرفتن از جدیت است. (2)

پرداختن به امور آخرت و تلاش برای جلب رضای خالق و فراهم سازی زاد و توشه بیشتر برای آخرت از اموری است که با جدیت هرچه تمام تر در زندگی مؤمن، موحد پیگیری می شود. (3)

مشابه

اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَياةُ الدُّنْيا لَعِبٌ وَلَهْو (4)بدانید که زندگی دنیا تنها بازی و سرگرمی است. أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً وَ أَنَّكُمْ إِلَيْنا لا تُرْجَعُون (5)آیا پندارید که شما را بیهوده آفریده ایم و شما به نزد ما بازگردانده نمی شوید؟

10. صداقت با خویشتن

وَ صِدْقٍ لَا يَشُوبُهُ كَذِبٌ (6) و با حقیقت آشنا ساخت که در آن دروغی راه نداشت.

نکته

امام به جایی رسیده که تمام وجود خویش را به کلمه صدق بدل کرده است. صدق با خدا، صدق با خویشتن خویش و صدق با خلق و هیچ بارقه ای از کذب نیست و فقط


1) أفْضَی: رساند؛ از ریشه «افضاء» و «فضا» گرفته شده و به معنای وصول به چیزی است. گویی در فضای او وارد شده است. جد: جدی؛ کوشش و تلاش به شکل حقیقی و ایستادن در پای آن.

2) منشور تربیت، ص112.

3) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص121

4) حدید، 20.

5) مؤمنون، 115.

6) لَا يَشُوبُ: مخلوط نمی کند نمی آمی زد؛ از ماده «شوب» به معنای آمیختن؛ الخلط وقد شُبْتُ الشيء.

راستی و حقیقت است. (1)

11. جایگاه فرزندان نزد والدین

وَجَدْتُكَ بَعْضِی بَلْ وَجَدْتُكَ كُلّى تو را جزیی از وجود خود بلکه تمام وجود خودم یافتم.

نکته ها

اشاره به این دارد که فرزند از پدر و مادر متولد می شود و اجزای او برگرفته از اجزای آن هاست. (2)

مخاطب امام در این نامه فرزند معصومش است که از جهت پیوند نسبی جزئی از وجود آن حضرت است و از نظر موقعیت معنوی امامت و خلافت پیامبر تمام وجود او را تشکیل می دهد. (3)

12. جایگاه خاص امام حسن نزد امیرالمؤمنین علیه السلام

حَتَّى كَأَنَّ شَيْئاً لَوْ أَصَابَكَ أَصَابَنِي وَ كَأَنَّ الْمَوْتَ لَوْ أَتَاكَ أَتَانِي (4) گویی که اگر ناراحتی به تو رسد به من رسیده و اگر مرگ دامانت را بگیرد گویا دامن مرا گرفته است.

نکته

امام علیه السلام خود و فرزند خویش را یکی معرفی می کند چونان روحی که در دو بدن قرار گرفته است و این رابطه ای عادی میان پدر و فرزند نیست بلکه رابطه ای معنوی و روحانی است که میان شخصیت های بزرگ الهی برقرار می شود. (5)

مشابه

أَنْتَ أَخِي وَ وَصِنِّي وَ وَارِثِي، لَحْمُكَ مِنْ لَحْمِی وَ دَمُكَ مِنْ دَمِی (6)تو وصی و وارث من هستی گوشت تو از گوشت من و خون تو از خون من است.


1) منشور تربیت ص 115

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 9، ص 472

3) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص121.

4) أَصَابَ: اصابت کرد؛ رسیدن هر امری به انسان اما غالباً در معنای منفی به کار می رود و به حوادث ناپسند اطلاق می شود.

5) منشور تربیت، ص118.

6) جامع الأخبار (للشعيرى)، ص14.

13. اتحاد و یگانگی پدر و فرزند

فَعَنَانِي مِنْ أَمْرِكَ مَا يَعْنِينِي مِنْ أَمْرِ نَفْسِى (1) به این جهت اهتمام به کار تو را اهتمام به کار خود یافتم.

14. فلسفه نوشتن نامه امام

فَكَتَبْتُ إِلَيْكَ كِتَابِي هَذَا مُسْتَظْهِراً بِهِ إِنْ أَنَا بَقِيتُ لَكَ أَوْ فَنِيتُ (2) از این رو این نامه را برای تو نوشتم تا تکیه گاه و پشتوانه ی تو باشد خواه من زنده باشم یا نباشم.

نکته ها

امام علیه السلام تصریح می کند که این نامه را به این قصد می نویسم که پشت فرزند را قوی کند و او را کمک کند.

جمله «إِنْ أَنَا بَقِيتُ لَكَ أَوْ فَنِيتُ» اشاره به جاودانگی محتوای نامه است.


1) عَنَانِی: برای من مهم شد؛ مرا به خود مشغول داشت؛ از ریشهٔ «عَنَى» به معنای قصد

2) مُسْتَظهر: کمک خواه خواهان پشتیبانی؛ باب استفعال از ماده «ظَهَرَ» به معنای پشت.

فَإِنِّي أُوصِيكَ بِتَقْوَى اللَّهِ أَيْ بُنَيَّ وَ لُزُومٍ أَمْرِهِ وَ عِمَارَةِ قَلْبِكَ بِذِكْرِهِ وَ الِاعْتِصَامِ بِحَبْلِهِ وَ أَيُّ سَبَبٍ أَوْثَقُ مِنْ سَبَبٍ بَيْنَكَ وَبَيْنَ اللَّهِ إِنْ أَنْتَ أَخَذْتَ بِهِ.

15. سفارش به تقوا و یاد خدا

15. 1. سفارش به تقوا

فَإِنَّى أُوصِيكَ بِتَقْوَى اللَّهِ أَيْ بُنَيَّ پسرم تو را سفارش می کنم به تقوای الهی.

15. 2. التزام به فرمان خدا

وَ لُزُومِ أَمْرِهِ وَ عِمَارَةِ قَلْبِكَ بِذِكْرِهِ (1)

و ملازمت امرش و آباد کردن دل به یادش.

نکته ها

تقوى الهى اولین اصل امیرالمؤمنین است که رعایت آن بر اساس وعده هایی که خداوند داده است مستلزم حق ها بر خداوند است. (2)

ذکری که مایه آرامش و نورانیت دل می شود و انسان را از گناه باز می دارد و به اجرای اوامر الهی وادار می سازد ذکر قلبی است. (3)

مشابه

ألا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ (4)آگاه باش که با یاد خدا دل ها آرامش می یابد. إنَّ الَّذِينَ اتَّقَوْا إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ الشَّيْطانِ تَذَكَّرُوا فَإِذا هُمْ مُبْصِرُون (5)در حقیقت، کسانی که [از خدا] پروا دارند چون وسوسه ای از جانب شیطان بدیشان رسد [خدا را] به یاد آورند و بناگاه بینا شوند. وَ تَعاوَنُوا عَلَى الْبرِّ وَ التَّقْوى وَ لا تَعاوَنُوا عَلَى الْإِثْمِ وَالْعُدْوان (6)و در نیکوکاری و


1) لُزُومِ أَمْرِه: ملازمت با امر او. عِمَارَة: آباد کردن

2) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص122.

3) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص122.

4) رعد، 28.

5) اعراف، 201.

6) مائده، 2.

پرهیزکاری با یکدیگر همکاری کنید و در گناه و تعدی دستیار هم نشوید.

16. چنگ زدن به ریسمان خدا

وَ الِاعْتِصَامِ بِحَبْلِهِ و چنگ زدن به ریسمانش [سفارش می کنم].

نکته

منظور از «وَ الِاعْتِصَامِ بِحَبْلِهِ» اشاره به چنگ زدن به قرآن است.

مشابه

وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعاً وَ لا تَفَرَّقُوا (1)و همگی به ریسمان خدا چنگ زنید، و پراکنده نشوید.

17. محکم ترین وسیله نجات

وَ أَيُّ سَبَبٍ أَوْثَقُ مِنْ سَبَبٍ بَيْنَكَ وَبَيْنَ اللَّهِ إِنْ أَنْتَ أَخَذْتَ بِهِ (2) و کدام رشته محکمتر از رشته بین تو و خداوند است اگر به آن چنگ زنی؟!

نکته

امام برای این که ذهن مخاطب را به کنکاش و تلاش وادارد این پرسش را مطرح می کند که از میان همه اسباب ظاهری و باطنی؛ مادی و معنوی؛ و هر چه بشر به آن بیندیشد کدام سبب می تواند محکم تر از آن سببی باشد که انسان را به خدا متصل کند؟ به شرطی که از آن سبب روی.نگرداند این سبب همان حبل الله متین و همان اسلام ناب است که انسان را فرا می خواند تا به همه طاغوت ها پشت کند. (3)

مشابه

وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعاً وَ لا تَفَرَّقُوا (4)و همگی به ریسمان خدا چنگ زنید، و پراکنده نشوید.


1) آل عمران، 103.

2) أَوْثَقُ: محكم تر.

3) اندیشه سیاسی - تربیتی علوی در نامه های نهج البلاغه، ج 3، ص 128.

4) آل عمران، 103.

أَحْيِ قَلْبَكَ بِالْمَوْعِظَةِ وَ أَمِتُهُ بِالزَّهَادَةِ وَ قَوَّهِ بِالْيَقِينِ وَ نَوْرُهُ بِالْحِكْمَةِ وَ ذَلّلهُ بِذِكْرِ الْمَوْتِ وَ قَرَرْهُ بِالْفَنَاءِ وَ بَصَّرْهُ فَجَائِعَ الدُّنْيَا وَ حَذَّرْهُ صَوْلَةَ الدَّهْرِ وَ فُحْشَ تَقَلُّبِ اللَّيَالِي وَ الْأَيَّامِ وَ اعْرِضْ عَلَيْهِ أَخْبَارَ الْمَاضِينَ وَ ذَكِّرْهُ بِمَا أَصَابَ مَنْ كَانَ قَبْلَكَ مِنَ الْأَولِينَ. تر

18. اندرزهای امام برای تکامل روح

18. 1. احیای قلب

أَحْى قَلْبَكَ بِالْمَوْعِظَةِ وَ أَمِتْهُ بِالزَّهَادَةِ وَ قَوَّهِ بِالْيَقِينِ وَ نَوَّرْهُ بِالْحِكْمَةِ (1)

قوه: آن را قوی کن.

نور: نورانی کن

دلت را با موعظه زنده کن و با بی رغبتی به دنیا بمیران، آن را با یقین قوی کن و با حکمت نورانی نما.

نکته

نور حکمت که همان تشخیص حق و باطل و صحیح و غلط است هر اندازه بر دلی بتابد با بصیرت و معرفت بیشتر راه حق را انتخاب خواهد کرد. (2)

مشابه

وَ بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَناجِرَ (3)و جان ها به گلوگاه ها رسید. يُؤْتِي الْحِكْمَةَ مَنْ يَشَاءُ وَ مَنْ يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِيَ خَيْراً كَثيرا (4)به هرکس حکمت داده شود، به یقین خیری فراوان داده شده است.

18. 2. راه مهار کردن روح سرکش

وَ ذَللَّهُ بِذِكْرِ الْمَوْتِ وَ قَرَّرْهُ بِالْفَنَاءِ (5)

و با یاد مرگ فروتن و خوار کن و به اقرار به فانی شدن همه چیز وادار.


1) آخی: زنده کن؛ از ماده «حی» به معنای زنده کردن. أمته: آن را بمیران.

2) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص125.

3) احزاب، 10.

4) بقره، 269

5) ذلّل: ذليل كن. قرر: اقرار بگیر.

نکته

منظور از این که با یاد مرگ دل را شکسته و خاشع گرداند، به این معناست که زیاد به یاد مرگ بودن باعث ترس می شود و دل را از چموشی در میدان خواست ها باز می دارد و آن را از اوج خودخواهی و لغزش خودپسندی و جانبداری از خشم، به خواری و ذلت می کشاند. (1)

مشابه

كُلُّ مَنْ عَلَيْها فانِ وَ يَبْقَى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلالِ وَ الْإِكْرامِ (2)همه چیز فانی است و تنها ذات باشکوه و ارجمند پروردگارت باقی می ماند.

18. 3. دوری کردن از غفلت

وَ بَصِّرْهُ فَجَائِعَ الدُّنْيَا وَ حَذَّرْهُ صَوْلَةَ الدَّهْرِ وَفُحْشَ تَقَلُّبِ اللَّيَالِي وَ الْأَيَّامِ (3)

فُحْشَ زشتی.

تقلب: دگرگونی.

با نشان دادن فجایع دنیا قلب را بینا گردان و از هجوم حوادث روزگار، و قبح گردش شب ها و روزها بر حذر دار.

نکته

«فُحْشَ تَقَلُّبِ اللَّيَالِي وَالْأَيَّامِ» اشاره به این دارد که با گذشت روزها و شب ها دگرگونی های ناخوشایندی در زندگی بشر رخ می دهد و فضای زندگی را تاریک می سازد. (4)

مشابه

يا أَيُّهَا النَّاسُ قَدْ جَاءَتْكُمْ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ شِفاءٌ لِما فِى الصُّدور (5)ای مردم، به یقین، برای شما از جانب پروردگارتان اندرزی و درمانی برای آن چه در سینه هاست. إِنَّ اللَّهَ نِعِمَّا يَعِظُكُمْ بِهِ إِنَّ اللَّهَ كانَ سَميعاً بصيراً (6)در حقیقت، نیکو چیزی است که خدا شما را به آن پند می دهد خدا شنوای بیناست.


1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 7، ص 215.

2) الرحمن، 26 و 27.

3) حَذَّر: بترسان. صَوْلَةَ: هجوم سختی ها.

4) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 9، ص 482.

5) یونس، 57

6) نساء، 58.

فَإِنَّها لا تَعْمَى الْأَبْصَارُ وَ لكِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتى فِى الصُّدُورِ (1)1 زیرا چشم ها نیستند که کور می شوند بلکه دل هایی که در سینه ها جای دارند کور باشند.

18. 4. دقت در زندگی پیشینیان

وَاعْرِضْ عَلَيْهِ أَخْبَارَ الْمَاضِينَ وَذَكِّرْهُ بِمَا أَصَابَ مَنْ كَانَ قَبْلَكَ مِنَ الْأَوَّلِينَ اخبار گذشتگان را به او ارائه کن آن چه را بر سر پیشینیان آمد به یادش آور.


1) حج، 46

وَ سِرْ فِي دِيَارِهِمْ وَ آثَارِهِمْ فَانْظُرْ فِيمَا فَعَلُوا وَ عَمَّا انْتَقَلُوا وَ أَيْنَ حَلُّوا وَ نَزَلُوا فَإِنَّكَ تَجِدُهُمْ قَدِ انْتَقَلُوا عَنِ الْأَحِبَّةِ وَ حَلُّوا إِدَارَ دِيَارَ الْغُرْبَةِ وَ كَأَنَّكَ عَنْ قَلِيل قَدْ صِرْتَ كَأَحَدِهِمْ.

19. سیر و سیاحت

19. 1. سیر و سفر در دیار و آثار گذشتگان

وَ سِرْ فِي دِيَارِهِمْ وَ آثَارِهِمْ فَانْظُرْ فِيمَا فَعَلُوا وَ عَمَّا انْتَقَلُوا وَ أَيْنَ حَلُّوا وَنَزَلُوا (1)

حلوا: فرود آمدند.

نَزَلُوا: منزل کردند.

در شهرهای آنان و در میان آثارشان سیاحت کن در آن چه انجام دادند و این که از کجا منتقل شدند و در کجا فرود آمدند و منزل کردند دقت کن

نکته ها

دقت در فراز و نشیب های زندگی پیشینیان که آنان همه گونه تلخ و شیرینی های روزگار را چشیده اند و عاقبت خوبی ها و بدی های خود را دریافته اند از بهترین موضوع تاثیرگذار بر زندگی انسان است. (2)

امام علی علیه السلام در این جا سیر در دو حوزه را توصیه می فرماید اول سیر در دیار گذشتگان یعنی تامل و تدبر در شرایط و موقعیت های مکانی آن ها که انسان در می یابد که چه مواهب و موقعیت هایی در اختیار آن ها قرار داشته است و دوم سیر در آثار آنان یعنی تامل در آن چه از گذشتگان باقی مانده است. (3)

دو واژۀ «حلوا» و «نزلوا» دو تعبیر مربوط به سفر است و در باب قافله از این کلمات استفاده می شود یعنی هر کاروان در سفر خویش محل حلول و نزول دارد. امیرالمؤمنین علیه السلام در بیان کار اهل دنیا از تعابیر سفر و رحلت استفاده می نماید که مانند قافله ای


1) سر: سیر کن؛ از ریشۀ «سَيَرَ» گرفته شده که معنای رفتن و حرکت کردن است البته حرکتی که منحصر به تغییر مكان خارجی و انتقال از جایی به جای دیگر نباشد؛ مجموعه رفتار و منش عملی هر انسان را سیره می نامند که از همین ریشه است. فَانظُرْ بنگر؛ از مادۀ «نَظَر» به معنای دیدن است اما نه دیدن عادی بلکه دیدنی همراه با سیر یعنی نحوه نگریستنی که از دل آن تعمق و تفکر و تدبر بیرون می آید

2) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص126.

3) منشور تربیت، ص 186

هستند که باید بدانند سیرشان به کجا منتهی می شود و محل فرود و نزولشان کجاست. (1)

مشابه

قُلْ سِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَانْظُرُوا كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الَّذِينَ مِنْ قَبْلُ كَانَ أَكْثَرُهُمْ مُشْرِكِينَ (2)بگو در زمین بگردید و بنگرید فرجام کسانی که پیشتر بوده [و] بیشترشان مشرک بودند چگونه بوده است. أَفَلَمْ يَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَتَكُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ يَعْقِلُونَ بِها أَوْ آذَانٌ يَسْمَعُونَ بِهَا فَإِنَّهَا لَا تَعْمَى الْأَبْصَارُ وَ لكِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتی فِی الصُّدُورِ (3)آیا در زمین گردش نکرده اند، تا دل هایی داشته باشند که با آن بیندیشند یا گوش هایی که با آن بشنوند؟ در حقیقت، چشم ها کور نیست لیکن دل هایی که در سینه هاست کور است. كَمْ تَرَكُوا مِنْ جَنَّاتٍ وَعُيُونٍ وَ زُرُوعٍ وَ مَقامٍ كَرِيمٍ وَ نَعْمَةٍ كَانُوا فيها فاكِهِينَ كَذلِكَ وَأَوْرَثْنَاها قَوْماً آخَرينَ فَما بَكَتْ عَلَيْهِمُ السَّماءُ وَالْأَرْضُ وَ ما كانُوا مُنْظَرین (4)بعد از خود چه باغ ها و چشمه سارها بر جای گذاشتند و کشتزارها و خانه های نیکو * و نعمتی که در آن غرق شادمانی بودند. * بدین سان بودند و ما آن نعمت ها را به مردمی دیگر واگذاشتیم. * نه آسمان بر آن ها گریست و نه زمین و نه به آن ها مهلت داده شد.

19. 2. پیمودن مسیر پیشینیان

فَإِنَّكَ تَجِدُهُمْ قَدِ انْتَقَلُوا عَنِ الْأَحِبَّةِ وَ حَلُّوا إِدَارَا دِيَارَ الْغُرْبَةِ وَ كَأَنَّكَ عَنْ قَلِيلٍ قَدْ صِرْتَ كَأَحَدِهِمْ (5)

می یابی که از کنار دوستان رفتند و به دیار غربت وارد شدند و گویی تو هم به اندک زمانی چون یکی از آنان خواهی شد.

مشابه

وَ اتَّقُوا يَوْماً لا تَجْزِى نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَيْئاً وَلا يُقْبَلُ مِنْهَا شَفَاعَةٌ وَلَا يُؤْخَذُ مِنْهَا عَدْلٌ وَ


1) همان ص 189

2) روم، 42

3) حج، 46

4) دخان 25 تا 29

5) تَجِدُهُمْ: آن ها را می یابی. انتقلوا: منتقل شدند.

لا هُمْ يُنْصَرُونَ (1)و بترسید از روزی که هیچ کس چیزی از عذاب خدا را از کسی دفع نمی کند؛ و نه از او شفاعتی پذیرفته و نه به جای وی بدلی گرفته می شود؛ و نه یاری خواهند شد. عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ عَمَّنْ سَمِعَ أَبَا جَعْفَرِ علیه السَّلام يَقُولُ: لَمَّا حَضَرَ الْحَسَنَ بْنَ عَلِيٌّ علیه السلام الْوَفَاةُ بَكَى فَقِيلَ لَهُ يَا ابْنَ بِنْتِ رَسُولِ اللَّهِ تَبْكِي وَ مَكَانُكَ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم مَكَانُكَ الَّذِي أَنْتَ بِهِ وَ قَدْ قَالَ فِيكَ رَسُولُ اللَّهِ مَا قَالَ وَ قَدْ حَجَجْتَ عِشْرِينَ حِجَّةً رَاكِباً وَ عِشْرِينَ حِجَّةً مَاشِيَاً وَ قَدْ قَاسَمْتَ رَبَّكَ مَالَكَ ثَلَاثَ مَرَّاتٍ حَتَّى النَّعْلَ فَقَالَ علیه السَلَام إِنَّمَا أَبْكِي لِخَصْلَتَيْنِ هَوْلِ الْمُطَّلَع وَ فِرَاقِ الْأَحِبَّةِ﴾ (2)امام باقر علیه السلام می فرمود: چون وفات امام حسن علیه السلام در رسید گریه کرد باو عرض شد پسر پیغمبر! گریه می کنی: در صورتی که نزد رسول خدا چنان مقامی داری؟! و پیغمبر درباره تو چنین و چنان فرموده و بیست بار پیاده به حج رفته ای و سه بار تمام دارایی ات را نصف کردهای حتی کفشت را (و در راه خدا به فقرا داده ی). فرمود: من تنها برای دو مطلب می گریم بیم موقف (حساب روز قیامت یا از بیم خدا) و از جدایی دوستان.

أُولئِكَ الَّذِينَ اشْتَرَوُا الْحَياةَ الدُّنْيا بِالآخِرَةِ فَلا يُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذَابُ وَ لَا هُمْ يُنْصَرُونَ (3)همین کسانند که زندگی دنیا را به [بهای] جهان دیگر خریدند پس نه عذاب آنان سبک گردد، و نه ایشان یاری شوند.


1) بقره، 48

2) الزهد، ص 79.

3) بقره، 86.

فَأَصْلِحْ مَثْوَاكَ وَ لَا تَبِعْ آخِرَتَكَ بِدُنْيَاكَ وَ دَعِ الْقَوْلَ فِيمَا لَا تَعْرِفُ وَالْخِطَابَ فِيمَا لَمْ تُكَلَّفْ وَ أَمْسِكْ عَنْ طَرِيقِ إِذَا خِفْتَ ضَلَالَتَهُ فَإِنَّ الْكَفَّ عِنْدَ حَيْرَةِ الضَّلَالِ خَيْرٌ مِنْ رُكُوبِ الْأَهْوَالِ

20. چهار دستور سرنوشت ساز

20. 1. آباد کردن آخرت

فَأَصْلِحُ مَثْوَاكَ (1) پس منزلگاه نهایی ات را اصلاح کن.

نکته ها

مقصود از فروش آخرت به دنیا تقدم بخشیدن به هواهای نفسانی بر خواسته های عقلی و الهی است موضوعی که مبارزه و جهاد مداوم را می طلبد. (2)

عبارت «لَا تَبِعْ آخِرَتَكَ بِدُنْيَاک» اشاره به این دارد که متاع پر ارزش آخرت و سعادت جاویدان را به بهای اندک و بی ارزش زرق و برق دنيا مفروش. (3)

امام برای این که فرزند خود در جایگاه صلاح و شایستگی و اصلاح قرار دهد به او دستور می دهد که روش او به گونه ای باشد تا هم دنیایش اصلاح شود و هم آخرتش. (4)

مشابه

به نقل از امام زین العابدين: وَ أَصْلِحْ لِي آخِرَتِي فَإِنَّهَا دَارُ مَقَرَّى (5)خدایا آخرتم را اصلاح کن چراکه سرای جاویدان من است.

اخْلُفْنى فِي قَوْمى وَ أَصْلِحْ وَ لا تَتَّبِعْ سَبِيلَ الْمُفْسِدِينَ (6)در میان قومم جانشین من باش و به اصلاح برخیز و از راه و روش مفسدان پیروی مکن.


1) مَثْوَاک: منزلگاه تو؛ «مثوی» به معنای جایگاه است و این جایگاه ممکن است دنیوی باشد یا اخروی؛ از ریشهٔ «ثَوَى» به معنای استقرار و ثبات در مکان مشتق شده و به معنای منزل و محل اقامت است؛ محلّ الاقامة.

2) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص127.

3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 9، ص 492.

4) اندیشه سیاسی - تربیتی علوی در نامه های نهج البلاغه، ج 3، ص158.

5) البلد الأمين و الدرع الحصين، ص123.

6) اعراف، 142.

وَ اللَّهُ يَعْلَمُ مُتَقَلَّبَكُمْ وَ مَثْواكُمْ (1)و خدا محل رفت و بازگشت شما و قرارگاهتان را می داند. مَعَاذَ اللَّهِ إِنَّهُ رَبِّي أَحْسَنَ مَثْوَاىَ إِنَّهُ لا يُفْلِحُ الظَّالِمُون (2)او پروراننده من است و مرا منزلتی نیکو داده و ستمکاران رستگار نمی شوند.

20. 2. نفروختن آخرت به دنیا

وَ لَا تَبِعْ آخِرَتَكَ بِدُنْيَاكَ (3) و آخرتت را با دنیا معامله مکن

مشابه

أُولئِكَ الَّذِينَ اشْتَرَوُا الضَّلالَةَ بِالْهُدى فَما رَبِحَتْ تِجارَتُهُمْ وَ مَا كَانُوا مُهْتَدين (4)آنان کسانی هستند که گمراهی را به جای هدایت خریدند پس تجارتشان سود نکرد و از راه یافتگان [به سوی حق] نبودند.

20. 3. نهی از سخن گفتن بدون علم

وَ دَعِ الْقَوْلَ فِيمَا لَا تَعْرِفُ (5) درباره آن چه علم نداری سخن مگو.

نکته

سخن گفتن که یکی از بزرگ ترین نعمت های الهی بر انسان محسوب می شود در منطق امیرالمؤمنین باید تبدیل به بهترین ابزار در مسیر سعادت و صلاح انسان شود نه تباهی و انحراف او یعنی آن چه نمی داند و به او ارتباطی ندارد را نگوید. (6)

مشابه

وَ لا تَقْفُ مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْم (7)و چیزی را که بدان علم نداری دنبال مکن.


1) محمد، 19.

2) يوسف، 23.

3) لَا تَبِعْ: نفروش؛ از ریشه (بیع) و از الفاظ اضداد به شمار می آید و هم معنای خرید و هم معنای فروش دارد اما هنگامی که به همراه «شراء» می آید به معنای فروختن است.

4) بقره، 16.

5) دع: رها كن.

6) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص128.

7) اسراء، 36.

إِنَّما يَأْمُرُكُمْ بِالسُّوءِ وَالْفَحْشَاءِ وَ أَنْ تَقُولُوا عَلَى اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ (1)شما را فقط به بدی و زشتی فرمان می دهد و [وا می دارد] تا بر خدا چیزی را که نمی دانید بربندید.

20. 4. لزوم شناخت محدوده و توانایی خود

وَ الْخِطَابَ فِيمَا لَمْ تُكَلِّفْ و درباره وظیفه ای که بر عهده ات نیست حرفی نزن.

نکته

انسان باید بداند که اگر فراتر از محدوده توانایی خویش گام بردارد و مشغول مسائلی شود که بدان نیاز و توان ندارد نتیجه معکوس خواهد دید. (2)

مشابه

عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ لا يَضُرُّكُمْ مَنْ ضَلَّ إِذَا اهْتَدَيْتُم (3)ای کسانی که ایمان آورده اید، به خودتان بپردازید. هر گاه شما هدایت یافتید. عَنِ النَّبِيِّ صلى الله عليه وسلم مَنْ تَزَيَّا بِغَيْرِ زِيّهِ فَقُتِلَ فَلَا دِيَةَ وَ لَا قَوَدَ (4)کسی که به غیر زی خود درآید پس کشته شود نه دیه دارد و نه قصاص.

20. 5. لزوم شناخت هنگام عمل

وَ أَمْسِكْ عَنْ طَرِيقِ إِذَا خِفْتَ ضَلَالَتَهُ (5) در راهی که از گمراهی در آن بترسی قدم منه

نکته

از نظر امام علیه السلام هر انسان مسلمان نه تنها باید در گفتار از سر معرفت سخن بگوید بلکه در مقام عمل نیز باید به این اصول پایبند باشد باید کاری انجام دهد که به مبدا و مقصد آن آگاهی داشته باشد. (6)

مشابه

إِنَّمَا الْأُمُورُ ثَلَاثَةٌ أَمْرٌ بَيْنَ رُشْدُهُ فَيُتَّبَعُ وَ أَمْرَ بَيْنَ غَيَّهُ فَيُجْتَنَبُ وَ أَمْرٌ مُشْكِلٌ يُرَدُّ عِلْمُهُ إِلَى


1) بقره، 169.

2) منشور تربیت، ص 200.

3) مائده، 105

4) بحار الأنوار، ج60، ص42.

5) أَمْسک: خودداری کن.

6) منشور تربیت، ص 202.

﴿اللَّهِ وَ إِلَى رَسُولِه (1)همانا امور بر سه قسم اند امری که درستی و هدایت آن روشن است پس پیروی می شود؛ امری که گمراهی اش روشن است پس از آن پرهیز می شود و امری که مشکل و مشتبه است پس علمش به سوی خدا و رسولش ارجاع داده می شود. وَ إِنْ يَرَوْا سَبِيلَ الرُّشْدِ لا يَتَّخِذُوهُ سَبِيلاً وَ إِنْ يَرَوْا سَبيلَ الغَيِّ يَتَّخِذُوهُ سَبيلا (2)و چون راه هدایت را مشاهده کنند آن را راه و رسم زندگی نگیرند و اگر راه گمراهی را ببینند، آن را راه و روش خود گیرند. إِنَّا سَمِعْنا قُرْآناً عَجَباً * يَهْدِى إِلَى الرُّشْدِ فَآمَنَّا (3)ما قرآنی شگفت شنیدیم به راه راست هدایت می کند پس ما بدان ایمان آوردیم.

20. 6. رعایت احتیاط در شبهات

فَإِنَّ الْكَفَّ عِنْدَ حَيْرَةِ الضَّلَالِ خَيْرٌ مِنْ رُكُوبِ الْأَهْوَالِ (4)

زیرا حفظ خویش به هنگام سرگردانی بهتر از این است که آدمی خود را در امور خطرناک اندازد.

نکته

مقصود توقف در برابر کارهای شبهه ناک و شتاب نداشتن در حرکت از طریقی است که انجامیدن آن به حق مورد تردید است، زیرا ایستادن و دقت کردن او برای جست و جوی حقیقت تا این که راه برایش روشن شود بهتر است از بیراهه رفتن و ارتکاب عملی که خطر گمراهی در آن باشد. (5)

مشابه

دَعْ مَا يُرِيبُكَ إِلَى مَا لَا يُرِيبُك (6)آن چه تو را به شک می افکند رها کن و به سوی راهی برو که در آن شک و تردید نداری فَمَنْ تَرَكَ الشُّبُهَاتِ نَجَا مِنَ الْمُحَرَّمَاتِ، وَ مَنْ أَخَذَ بِالشُّبُهَاتِ ارْتَكَبَ الْمُحَرَّمَاتِ، وَ


1) الکافی، ج1، ص62.

2) اعراف، 146

3) جن، 1و2.

4) رُكُوب: سوار شدن بر چیزی. الْأَهْوَال: مسائل هراسناک و مهیب؛ جمع «هول».

5) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 7، ص 217.

6) الغارات، ج1، ص127.

هَلَكَ مِنْ حَيْثُ لَا يَعْلَمُ (1)کسی که امور مشتبه را رها کرد از محرمات نجات یافت و هرکه مشتبهات را اخذ کرد مرتکب محرمات شد و از جایی که نمی داند هلاک گردید.


1) کافی (ط، دار الحديث)، ج1، ص157.

وَ أُمُرْ بِالْمَعْرُوفِ تَكُنْ مِنْ أَهْلِهِ وَ أَنْكِرِ الْمُنْكَرَ بِيَدِكَ وَ لِسَانِكَ وَ بَايِنْ مَنْ فَعَلَهُ بِجُهْدِكَ وَ جَاهِدْ فِي اللَّهِ حَقَّ جِهَادِهِ وَ لَا تَأْخُذْكَ فِى اللَّهِ لَوْمَةُ لَائِمٍ وَ خُضِ الْغَمَرَاتِ إِلَى الْحَقِ لِلْحَقِّ حَيْثُ كَانَ

21. امر به معروف و نهی از منکر

21. 1. دستور به امر به معروف و نهی از منکر

وَ أْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ تَكُنْ مِنْ أَهْلِهِ وَ أَنْكِرِ الْمُنْكَرَ بِيَدِكَ وَ لِسَانِكَ وَبَايِنْ مَنْ فَعَلَهُ بِجُهْدِكَ (1)

باین: دوری کن

امر به معروف کن تا اهل آن باشی با دست و زبان نهی از منکر نما، و با کوششت از اهل منكر جدا شو.

نکته

اشخاصی که عهده دار امر به معروف و نهی از منکر می شوند باید صالح باشند و به آن چه امر می کنند و هر چه را که نهی می کنند باید تارک آن باشند. (2)

مشابه

قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ علیه السلام أَمَرَنَا رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم أَنْ نَلْقَى أَهْلَ الْمَعَاصِي بِوُجُوهِ مُكْفَهِرَّةِ (3)پيغمبر به ما دستور داد که اهل منکر را با چهره ای عبوس ملاقات کنیم. يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ وَيَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ يُسَارِعُونَ فِي الْخَيْرَاتِ وَ أُولئِكَ مِنَ الصَّالِحِينَ (4)به خدا و روز قیامت ایمان دارند؛ و به کار پسندیده فرمان می دهند و از کار ناپسند باز می دارند؛ و در کارهای نیک شتاب می کنند و آنان از شایستگانند. يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ ما لا تَفْعَلُونَ كَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللَّهِ أَنْ تَقُولُوا ما لا تَفْعَلُون (5)ای کسانی که ایمان آورده اید چرا چیزی می گویید که انجام نمی دهید؟ نزد خدا سخت ناپسند است که چیزی را بگویید و انجام ندهید.


1) أمرُ: دعوت کردن؛ طلب نمودن؛ وادار کردن دیگران به انجام کاری. مَعْرُوفِ: چیزی که شناخته شده باشد.

2) اندیشه سیاسی - تربیت علوی در نامه های نهج البلاغه، ج3، ص168.

3) کافی، ج 5، ص59.

4) آل عمران، 114

5) صف، 2و3.

21. 2. امر به جهاد

وَ جَاهِدْ فِي اللَّهِ حَقَّ جِهَادِهِ (1) در راه خدا جهاد کن جهدى كامل.

نکته

منظور از حق جهاد این است که هر مقدار که در توان انسان است باید در راه خدا جهاد کند و آن مقدار را با نیت پاکیزه و بر طبق روش های الهی به کار بگیرد. (2)

مشابه

وَ جَاهِدُوا فِي اللَّهِ حَقَّ جِهادِهِ (3)و در راه خدا چنان که حق جهاد [در راه] اوست جهاد کنید. يُجاهِدُونَ في سَبيلِ اللَّهِ وَ لا يَخافُونَ لَوْمَةَ لائِم (4)در راه خدا جهاد می کنند و از سرزنش هیچ ملامتگری نمی ترسند. يا أَيُّهَا النَّبِيُّ جَاهِدِ الْكُفَّارَ وَ الْمُنافِقِينَ وَاغْلُظْ عَلَيْهِمْ وَ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ وَبِئْسَ الْمَصِير (5)ای پیامبر با کفار و منافقان جهاد کن و بر آن ها سخت بگیر جایگاهشان جهنم است که بد سرانجامی است.

21. 3. پرهیز از رکود در مجاهده

وَ لَا تَأْخُذْكَ فِي اللَّهِ لَوْمَةُ لَائِم و ملامت ملامت کنندگان تو را از جهاد در راه خدا باز ندارد.

نکته ها

این عبارت اشاره به این است که گاهی افراد آلوده اطراف انسان های مجاهد و مبارز را


1) جَاهِدٌ: جهاد کن؛ جهاد و مجاهده از ریشهٔ «جهد» یا «جُهد» است که به نظر می رسد این دو ریشه از نظر معنایی با یکدیگر تفاوت دارند «جهد» به معنای مشقت و درستی و سختی است و «جُهد» نهایت توان و نیرومندی را دارد. پس جهاد و مجاهده را می توان دو گونه تعریف کرد جهاد عبارت از آن است که انسان نفس خود را وادار به مشقت کند و در درون خود دشواری و سختی را جایگزین راحتی و آسودگی نماید. دوم جهاد آن است که انسان تمام نیرو و توان خویش را در رسیدن به مقصود به کار گیرد.

2) منشور تربیت، ص 232

3) حج، 78.

4) مائده، 54.

5) تحریم، 9.

می گیرند و با ملامت و سرزنش می خواهد سدی جلوی راه آن ها درست کنند. (1)

امام توصیه می فرماید که انسان مجاهد که هدف خود را تعیین و مقصد خویش را مشخص کرده است نباید به دلیل این طعنه ها راه خویش را گم کند. (2)

مشابه

إِنَّ الَّذِينَ قالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلائِكَةُ أَلَا تَخَافُوا وَ لَا تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِي كُنْتُمْ تُوعَدُون (3)در حقیقت کسانی که گفتند: «پروردگار ما خداست»؛ سپس ایستادگی کردند، فرشتگان بر آنان فرود می آیند [و می گویند:] «هان، بیم مدارید و غمین،مباشید و به بهشتی که وعده یافته بودید شاد باشید. أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْکافِرین (4)در برابر مؤمنان فروتنند و در برابر کافران سرکش

21. 4. مجاهده حقیقی

وَ خُضِ الْغَمَرَاتِ إِلَى الْحَقِ لِلْحَقِّ حَيْثُ كَانَ (5)

به راه حق هر جا که باشد در مشکلات و سختی ها فرو شو.

نکته

امام توصیه می کند که انسان باید در وادی حق دریا دل باشد و از روی ترس و بزدلی و قواعد کاسب کارانه به حقیقت نگاه نکند بلکه تمام تلاش خود را بکند تا در این مسیر شتابان حرکت کند. (6)


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 9، ص496

2) منشور تربیت، ص237.

3) فصلت، 30.

4) مائده، 54.

5) خُضِ: فرو برو؛ از ریشهٔ «خوض» به معنای فرورفتن. الْغَمَرَاتِ: مشکلات آب فراوانی که در محل گودی جمع شده و آن جا را پوشانده است؛ جمع الغمرة و هي اللجة في البحر وكناية عن الشدائد.

6) منشور تربیت، ص238.

وَ تَفَقَّهُ فِي الدِّينِ وَ عَوَّدْ نَفْسَكَ [الصَّبْرَ] التَّصَبُّرَ عَلَى الْمَكْرُوهِ وَنِعْمَ الْخُلُقُ التَصَبُرُ الْحَقِّ.

22. دین شناسی و شکیبایی

22. 1. امر به تفقه در دین

وتَفَقَّهُ فِي الدِّين (1) در پی فهم دین باش.

نکته

منظور این است که حقایق دینی اعم از اصول و فروع را به طور کامل درک کن و تنها به صورت قناعت نکن بلکه با عمق آن ها آشنا شو. (2)

مشابه

إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ يَنْصُرْكُمْ وَ يُثَبِّتْ أَقْدَامَكُم (3)اگر خدا را یاری کنید یاریتان می کند و گام هایتان را استوار می دارد. فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِى الدِّينِ وَلِيُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذَا رَجَعُوا إِلَيْهِمْ لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُون (4)پس چرا از هر فرقه ای از آنان دسته ای کوچ نمی کنند تا دسته ای بمانند و در دین آگاهی پیدا کنند و قوم خود را- وقتی به سوی آنان بازگشتند بیم دهند- باشد که آنان [از کیفر الهی] بترسند؟ قَالَ رسول الله: مَنْ يُرِدِ اللَّهُ بِهِ خَيْراً يُفَقِّهْهُ فِى الدِّينِ (5)و فرمود: خدا خیر هرکه را خواهد او را در دین فقیه و دانا سازد. قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام لَا خَيْرَ فِيمَنْ لَا يَتَفَقَّهُ مِنْ أَصْحَابِنَا يَا بَشِيرُ إِنَّ الرَّجُلَ مِنْهُمْ إِذَا لَمْ يَسْتَغْنِ


1) تَفَقَّهُ آگاهی؛ از ریشهٔ «فَقَهَ» مشتق شده که معنای دانستن و کسب آگاهی از آن استنباط می شود. این واژه دو ویژگی دارد: اول آن که به نوعی از آگاهی اطلاق می شود که از متن بر می خیزد نه آن که از هر مسیر و مجرایی به درآید. به عبارت دیگر فقه دانشی است که منبع و منشأ مشخصی دارد و بر پایه متن و سندی تحصیل می شود و دوم این که فقه آن است که به دانشی اطلاق می شود که از عمق برخوردار بوده و نیازمند تعقل است.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج9، ص497.

3) محمد، 7

4) توبه، 122.

5) كنز الفوائد، ج 2، ص 107.

بِفِقْهِهِ احْتَاجَ إِلَيْهِمْ فَإِذَا احْتَاجَ إِلَيْهِمْ أَدْخَلُوهُ فِى بَابِ ضَلَالَتِهِمْ وَ هُوَ لَا يَعْلَمُ (1)حضرت صادق علیه السلام به بشیر فرمود هر یک از اصحاب ما که فهم دین ندارد خیری ندارد، ای بشیر هر مردی از ایشان که از نظر فهم دین بی نیاز نباشد به دیگران نیاز پیدا می کند و چون به آن ها نیازمند شد او را در گمراهی خویش وارد کنند و او نفهمد. وَ قَالَ علیه السلام تَفَقَّهُوا فِي دِينِ اللَّهِ فَإِنَّ الْفِقْهَ مِفْتَاحُ الْبَصِيرَةِ وَ تَمَامُ الْعِبَادَةِ وَالسَّبَبُ إِلَى الْمَنَازِلِ الرَّفِيعَةِ وَ الرُّتَبِ الْجَلِيلَةِ فِي الدِّينِ وَ الدُّنْيَا وَفَضْلُ الْفَقِيهِ عَلَى الْعَابِدِ كَفَضْلِ الشَّمْسِ عَلَى الْكَوَاكِبِ وَ مَنْ لَمْ يَتَفَقَّهُ فِي دِينِهِ لَمْ يَرْضَ اللَّهُ لَهُ عَمَلًا (2)دين خدا را بشناسید و عمیق نگری کنید که دین شناسی کلید بینش و کمال عبادت است و راه رسیدن به جایگاه های بلند و مراتب ستبر و با عظمت در دین و دنیاست و برتری دین شناس بر عبادت پیشه همانند برتری خورشید بر ستارگان است و هرکس دینش را نشناسد خدا از هیچ کردار او خرسند نباشد.

22. 2. سفارش به صبر و مقاومت

وَ عَوَّدْ نَفْسَكَ الصَّبْرَا التَّصَبُّرَ عَلَى الْمَكْرُوهِ وَنِعْمَ الْخُلُقُ التَّصَبُرُ فِي الْحَقِّ (3)خود را در امور ناخوشایند به صبر و مقاومت عادت ده که صبر در راه حق اخلاق نیکویی است. نکته

جمله «نِعْمَ الْخُلْقُ التَّصَبُرُ فِى الْحَقِّ» اشاره به این دارد که هر کار مثبتی با مشکلات و موانعی روبه روست و هر گاه انسان استقامت بر صبر نداشته باشد هرگز نمی تواند به آن دست یابد. (4)

مشابه

وَ قَالَ علیه السلام لَا يَعْدَمُ الصَّبُورُ الظَّفَرَ وَ إِنْ طَالَ بِهِ الزَّمَان (5)آن حضرت فرمود: شکیبا پیروزی را از دست نمی دهد گر چه روزگار شکیبایی طولانی گردد.


1) الکافی، ج1، ص32.

2) تحف العقول، ص 408

3) عَوّد: عادت بده؛ از ریشهٔ «عَوَدَ» گرفته شده به معنای مراجعه مدام به یک کار است؛ واژه «عید» هم از همین ریشه است زیرا هر سال نشاط دوباره با خود به همراه می آورد و رحمت الهی به سوی مردم رجوع می کند؛ این ریشه را می توان به تمرین کردن و عادت نمودن نیز معنا کرد.

4) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 9، ص 497

5) نهج البلاغه، حکمت 153.

وَأَلْجِئْ نَفْسَكَ فِي أُمُورِكَ كُلِّهَا إِلَى إِلَهِكَ فَإِنَّكَ تُلْجِنُّهَا إِلَى كَهْفٍ حَرِيزٍ وَ مَانِعِ عَزِيزِ وَ أَخْلِصْ فِي الْمَسْأَلَةِ لِرَبِّكَ فَإِنَّ بِيَدِهِ الْعَطَاءَ وَالْحِرْمَانَ وَأَكْثِرِ الاسْتِخَارَةَ﴾.

23. پناهگاه محکم

23. 1. توکل به خداوند

وَ أَلْجِيُّ نَفْسَكَ فِي أُمُورِكَ كُلِّهَا إِلَى إِلَهِكَ (1) وجودت را در همه امور به خدای خود واگذار.

نکته

ثمره توکل و اعتماد به خداوند آن است که انسان در هیچ یک از شرایط با بروز مشکلات و موانع ناامید نمی شود و خدا را به عنوان پشتیبانی قدرتمند در کنار خود ملاحظه می کند. (2)

23. 2. پناهگاه محکم

فَإِنَّكَ تُلْجِئْهَا إِلَى كَهْفِ حَرِيزٍ وَ مَانِعِ عَزِيزِ (3)

که در این صورت خود را به پناهگاهی محکم و نگاهبانی قوی وامی گذاری.

مشابه

يَا مَفْزَعِي عِنْدَ كُرْبَتِي وَ يَا غَوْثِى عِنْدَ شِدَّتِي إِلَيْكَ فَزِعْتُ وَ بِكَ اسْتَغَثْتُ وَ لُذْتُ لَا أَلُوذُ بسواک (4)ای پناهم در هنگام اندوه و غم، ای فریادرسم هنگام سختی، به درگاه تو زاری و استغاثه کنم و به تو پناه آرم نه به دیگری. هوَ عَلَى الثَّلاثَةِ الَّذِينَ خُلِّفُوا حَتَّى إِذا ضَاقَتْ عَلَيْهِمُ الْأَرْضُ بِمَا رَحُبَتْ وَ ضَاقَتْ عَلَيْهِمْ أَنْفُسُهُمْ وَظَنُّوا أَنْ لا مَلْجَأَ مِنَ اللَّهِ إِلَّا إِلَيْهِ ثُمَّ تَابَ عَلَيْهِمْ لِيَتُوبُوا إِنَّ اللَّهَ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمِ (5)و نیز خدا پذیرفت تو به آن سه تن را که از جنگ تخلف کرده بودند تا آن گاه که زمین با همه گشادگیش بر آن ها تنگ شد و جان در تنشان نمی گنجید و خود دانستند که جز خداوند هیچ پناهگاهی که بدان روی آورند ندارند پس خداوند تو به آنان بپذیرفت تا به او


1) أَلْجِيُّ: پناه بده؛ از مصدر «الجاء» به معنای پناه بردن همراه با تکیه کردن است. به عبارت دیگر «الجاء» یعنی به کسی پناه بردن به منظور در امان ماندن از تهدیدها و نیز جلب منافع به سوی خویشتن.

2) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص 130.

3) كَهْفِ حَرِیز: پناهگاه استوار؛ واژۀ «حریز» از ریشهٔ «حرز» گرفته شده که مفهوم شدت محافظت را می رساند. مَانِعِ عَزِیز: مانع قویی که شکست در آن راه ندارد.

4) مصباح المتهجد و سلاح المتعبد، ج 2، ص582.

5) توبه، 118.

بازآیند، که تو به پذیر و مهربان است.

مَثَلُ الَّذِينَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ أَوْلِياءَ كَمَثَلِ الْعَنْكَبُوتِ اتَّخَذَتْ بَيْتاً وَ إِنَّ أَوْهَنَ الْبُيُوتِ لَبَيْتُ الْعَنْكَبُوتِ لَوْ كَانُوا يَعْلَمُونَ مثَل (1)آنان که سوای خدا را اولیا گرفتند، مثل عنکبوت است که خانه ای بساخت و کاش می دانستند هر آینه سست ترین خانه ها خانه عنکبوت است.

23. 3. سفارش به اخلاص

وَ أَخْلِصْ فِي الْمَسْأَلَةِ لِرَبِّكَ فَإِنَّ بِيَدِهِ الْعَطَاءَ وَالْحِرْمَانَ در مسألت از خداوند اخلاص پیشه کن که بخشیدن و نبخشیدن به دست اوست.

نکته

امام علیه السلام می فرماید که هم عطا و بخشیدن و هم محرومیت از جانب خداوند است و گشایش و تنگنا بر مبنای حکمت خداوند تعیین می شود. (2)

مشابه

قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام كُلُّ رِيَاءٍ شِرْكٌ إِنَّهُ مَنْ عَمِلَ لِلنَّاسِ كَانَ ثَوَابُهُ عَلَى النَّاسِ وَ مَنْ عَمِلَ لِلَّهِ كَانَ ثَوَابُهُ عَلَى اللهِ (3)امام صادق علیه السّلام فرمود: هر گونه ریایی شرک است، هرکه برای مردم کار کند پاداشش بعهده مردم است و هر که برای خدا کار کند، ثوابش بر خداست. وَ أَقِيمُوا وُجُوهَكُمْ عِنْدَ كُلِّ مَسْجِدٍ وَ ادْعُوهُ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّين (4)و [این که] در هر مسجدی روی خود را مستقیم به سوی قبله کنید و در حالی که دین خود را برای او خالص گردانیده اید وی را بخوانید. أَرْوِي عَنِ الْعَالِمِ السَّلام أَنَّهُ قَالَ يَقُولُ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى: أَنَا خَيْرُ شَرِيبٍ مَنْ أَشْرَكَ مَعِي غَيْرِي فِي عَمَلِي لَمْ أَقْبَلْ إِلَّا مَا كَانَ لِي خَالِصاً (5)امام صادق علیه السّلام فرمود: خدای عز و جل فرماید: من بهترین شریکم، هرکس در علمی که انجام می دهد دیگری را شریک من سازد از او نپذیرم جز عملی که خالص برای من باشد.


1) عنکبوت، 41.

2) منشور تربیت، ص 280

3) الکافی، ج2، ص 293.

4) اعراف، 29

5) المحاسن، ج1، ص251.

يا أَيُّهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَى اللَّهِ وَاللَّهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ (1)اى مردم، شما به خدا نیازمندید و خداست که بی نیاز ستوده است. ما أَصابَ مِنْ مُصيبَةٍ فِي الْأَرْضِ وَ لا فِي أَنْفُسِكُمْ إِلا فِي كِتَابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَهَا إِنَّ ذلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسيرٌ لِكَيْلا تَأْسَوْا عَلى ما فاتَكُمْ وَ لا تَفْرَحُوا بِمَا آتَاكُمْ وَاللَّهُ لا يُحِبُّ كُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ (2)هیچ مصیبتی به مال یا به جانتان نرسد مگر پیش از آن که بیافرینیمش، در کتابی نوشته شده است و این بر خدا آسان است تا بر آن چه که از دستتان می رود اندوهگین نباشید و بدانچه به دستتان می آید شادمانی نکنید و خدا هیچ متکبر خودستاینده ای را دوست ندارد.

23. 4. مشورت با خداوند

وَ أَكْثِرِ الِاسْتِخَارَةَ (3)

از خدایت بسیار طلب خیر کن.

نکته ها

آن چه در بین مردم به نام استخاره خوانده می شود در واقع مشورت کردن با خداوند است. (4)

استخاره یک معنای مصطلح نیز دارد که در میان مسلمانان عمومیت یافته است به این معنا که با مراجعه به قرآن از خداوند بخواهیم ما را در انجام کاری بهتر راهنمایی کند. حال این سئوال پیش می آید که آیا این کار مقبول است و سندیت دارد؟

در صحیفه سجادیه امام دعایی را بیان می کند که هنگام استخاره به کار می رود وَ كَانَ، مِنْ دُعَائِهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ فِى الِاسْتِخَارَةِ از دعاهای امام علیه السّلام است در استخاره و درخواست خیر و نیکی گاه در زندگی انسان شرایطی پیش می آید که عقل و تدبیر در آن به کار نمی آید و انسان نه انجام دادن کار را بهتر می پندارد و نه ترک آن را ترجیح می دهد که در این صورت می توان از قرآن استمداد جست. البته باید در این راه افراط نشود و برای هر کار کوچک و بزرگ به قران مراجعه نکنیم و فقط در صورت لزوم که در دوراهی و تردید قرار داریم می توان از قرآن کمک گرفت. (5)


1) فاطر، 15

2) حديد، 22 و 23.

3) أَكْثر: زياده روى. الِاسْتِخَارَةَ: طلب خیر انتخاب بهترین از باب استفعال به معنای طلب خیر کرد.

4) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص131

5) منشور تربیت، ص 284

مشابه

قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام مَنْ دَخَلَ فِي أَمْرِ بِغَيْرِ اسْتِخَارَةِ ثُمَّ ابْتُلِيَ لَمْ يُؤْجَرْ. (1)هرکه بدون طلب خیر در کاری وارد گردد سپس گرفتاری شود مزدی نخواهد داشت. قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام (صَلِ رَكْعَتَيْنِ وَ اسْتَخِرِ اللَّهَ فَوَ اللَّهِ مَا اسْتَخَارَ اللَّهَ مُسْلِمٌ إِلَّا خَارَ لَهُ الْبَيَّةَ. (2)ابو عبد الله صادق علیه السلام گفت: دو رکعت نماز بخوان و از خداوند عزّت، خیر خود را طلب کن بخدا سوگند هر مسلمانی که خیر خود را از خدا بجوید، در کاری که خیر او باشد، موفق می شود. أَبَا عَبْدِ اللَّهِ علیه السَّلام يَقُولُ مَا اسْتَخَارَ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ عَبْدٌ مُؤْمِنٌ إِلَّا خَارَ لَه (3)هیچ بنده با ایمانی از خداوند طلب خیر نمی کند مگر این که خداوند خیر او را فراهم می آورد.


1) المحاسن، ج2، ص598.

2) الكافي (ط، الإسلامية)، ج 3، ص 470.

3) وسائل الشيعة، ج 8، ص 79.

وَ تَفَهَّمْ وَصِيَّتِي وَ لَا تَذْهَبَنَّ عَنْكَ صَفْحاً فَإِنَّ خَيْرَ الْقَوْلِ مَا نَفَعَ وَاعْلَمْ أَنَّهُ لَا خَيْرَ فِي عِلْمٍ لَا يَنْفَعُ وَلَا يُنْتَفَعُ بِعِلْمٍ لَا يَحِقُ تَعَلَّمُهُ.

24. بهترین سخن و بدترین علم

24. 1. اهمیت فهم در وصایای امیرالمؤمنین

وَ تَفَهَّمْ وَصِيَّتِي وَ لَا تَذْهَبَنَّ عَنْكَ صَفْحاً (1) و وصیتم را بفهم، و از آن روی مگردان

نکته ها

مراد امیرالمؤمنین آن است که این وصایا باید در مقابل روی مخاطب قرار بگیرد و هرگز از دل او پاک نشود. (2)

کنایه از روی گرداندن و عمل نکردن به آن است کلمه صفحا را بنابراین که حال است منصوب آورده است یعنی نباید به این وصیت بی اعتنا باشی. (3)

مشابه

مَا خَيْرٌ بِخَيْرٍ بَعْدَهُ النَّار (4) خیری را که آتش در پی آن باشد خیر نتوان به شمار آورد.

24. 2. معیار سخن برتر

فَإِنَّ خَيْرَ الْقَوْلِ مَا نَفَعَ مسلما بهترین سخن سخنی است که سود بخشد

مشابه

أما و شر القول الكذب إنه ليقول فيكذب ويعد فيخلف و يسأل فيبخل و يسأل فيلحف و يخون العهد و يقطع الإل (5)بدانيد كه بدترین گفتار دروغ است او در سخن راندن دروغ می گوید و وعده می دهد و تخلف می کند چون درخواست می کند پافشاری می ورزد و چون از او درخواست شود بخل می کند به عهدش خیانت کرده، و قطع رحم می نماید.


1) صفح: روی برگرداندن.

2) منشور تربیت، ص 286.

3) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 7، ص221.

4) الكافي، ج 8، ص18.

5) نهج البلاغه، خطبه 82

24. 3. بهره برداری از علوم دارای خیر

وَاعْلَمْ أَنَّهُ لَا خَيْرَ فِي عِلْمٍ لَا يَنْفَعُ وَ لَا يُنْتَفَعُ بِعِلْمٍ لَا يَحِقُّ تَعَلَّمُهُ معلومت باد در دانشی که سود نیست خیر نیست و در علمی که فرا گرفتنش سزاوار نیست بهره ای نمی باشد.

نکته

امام به فرزندش یادآور می شود که در آن علمی که منفعتی در آن نیست خیری هم وجود ندارد بنابراین هر آن چه که نام علم و آگاهی بر آن گذاشته شود نافع نیست. (1)

مشابه

قَالَ النَّبِيُّ صلى الله عليه وسلم إِنَّمَا الْعِلْمُ ثَلَاثَةٌ آيَةٌ مُحْكَمَةٌ أَوْ فَرِيضَةٌ عَادِلَةٌ أَوْ سُنَّةٌ قَائِمَةٌ وَ مَا خَلَاهُنَّ فَهُوَ فَضْلٌ (2)علم تنها در سه چیز است نشانه های روشن و علم مربوط به احکام الهی و واجبات و علوم مربوط به امور اخلاقی و سنت ها و مستحبات و غیر آن اضافی است. عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عَلَيْهِ السَّلَامُ، قَالَ: «مَنْ طَلَبَ الْعِلْمَ لِيُبَاهِيَ بِهِ الْعُلَمَاءَ، أَوْ يُمَارِيَ بِهِ السُّفَهَاءَ، أَوْ يَصْرِفَ بِهِ وُجُوهَ النَّاسِ إِلَيْهِ، فَلْيَتَبَوَّأْ مَقْعَدَهُ مِنَ النَّارِ (3)امام باقر علیه السلام فرمود: هرکه علم جوید برای این که بر علما ببالد یا بر سفها ستیزد یا مردم را متوجه خود کند باید آتش دوزخ را جای نشستن خود گیرد


1) منشور تربیت، ص291

2) الکافی ج 1 ص 32.

3) کافی (ط، دار الحديث)، ج1، ص112.

أَيْ بُنَيَّ إِنِّي لَمَّا رَأَيْتُنِي قَدْ بَلَغْتُ سِنّاً وَ رَأَيْتُنِي أَزْدَادُ وَهْنا بَادَرْتُ بِوَصِيَّتِي إِلَيْكَ وَ أَوْرَدْتُ خِصَالًا مِنْهَا قَبْلَ أَنْ يَعْجَلَ بِي أَجَلِي دُونَ أَنْ أَفْضِيَ إِلَيْكَ بِمَا فِي نَفْسِى أَوْ أَنْ أَنْقَصَ فِي رَأْيِي كَمَا نُقِصْتُ فِي جِسْمِي أَوْ يَسْبِقَنِي إِلَيْكَ بَعْضُ غَلَبَاتِ الْهَوَى وَ فتَنِ الدُّنْيَا فَتَكُونَ كَالصَّعْبِ النَّفُورِ.

25. در اندیشه سعادت فرزند

25. 1. انگیزه نوشتن وصیت نامه

أَيْ بُنَيَّ إِنِّي لَمَّا رَأَيْتُنِي قَدْ بَلَغْتُ سِنّاً وَ رَأَيْتُنِي أَزْدَادُ وَهْناً بَادَرْتُ بِوَصِيَّتِي إِلَيْكَ (1)پسرم چون خود را سالخورده دیدم و قوایم را رو به سستی مشاهده کردم پیش از مرگ به وصیتم به تو پیشدستی نمودم.

نکته ها

وقوع مرگ بر اثر حوادث ناگهانی هر زمان ممکن است اتفاق بیفتد انسان زیرک و خردمند هرگز اعمال خیر که وصیت از جمله آن هاست را به تاخیر نمی اندازد. (2)

امام در این عبارت از واژه سنا استفاده کرده که به معنای سنا کاملا است و منظور امام این است که من پا به سن گذاشته ام و از مراتب پایین عمر گذر کرده ام. اسلام بر این موضوع تاکید دارد که انسان وقتی از سن خاصی می گذرد باید نگرش خود را نسبت به آینده تغییر دهد و خود را ساکن سرزمین مرگ ببیند. (3)

مشابه

قالَ رَبِّ إِنِّي وَهَنَ الْعَظمُ مِنِّی وَ اشْتَعَلَ الرَّأْسُ شَيْبا (4)گفت: «پروردگارا، من استخوانم سست گردیده و [موی] سرم از پیری سپید گشته. قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم مَا بَيْنَ السِّتِّينَ إِلَى السَّبْعِين (5)عمرهای امت من بین شصت تا هفتاد


1) وَهُن: سستی و ضعف در بیان حالات خاص انسان به کار می رود که به مدارج پایین عمر رسیده و قوت و نیروی جوانی خود را از دست داده است؛ الضعف. بَادَرْتُ: اقدام کردم؛ «اوردتُ» به معنای حاضر کردن گردآوری کردن و نقل نمودن است.

2) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص133.

3) منشور تربیت، ص298

4) مریم، 4

5) معاني الأخبار، ص379.

سال است.

و قال عليه السلام: قُرِنَتِ الْهَيْبَةُ بِالْخَيْبَةِ، وَالْحَياءُ بِالْحِرْمَانِ، وَالْفُرصَةُ تَمُرُّ مرَّ السَّحابِ، فَانْتَهِزُوا فُرَصَ الْخَيْرِ (1)على عليه السلام فرمود ترس با ناامیدی قرین می باشد، حیاء با محرومیت نزدیک می باشد فرصت ها مانند ابرها می گذرند و از فرصتها استفاده کنید.

25. 2. بیان دلیل برای طرح وصایا

25. 2. 1. کاستی در اندیشه

وَ أَوْرَدْتُ خِصَالًا مِنْهَا قَبْلَ أَنْ يَعْجَلَ بِى أَجَلِى دُونَ أَنْ أُفْضِيَ إِلَيْكَ بِمَا فِي نَفْسِى (2)و در آن برنامه های خوبی ثبت کردم از خوف این که نتوانم آن چه در خاطر دارم به تو برسانم، یا نقصی در اندیشه ام یابم چنان که در بدنم یافته ام.

25. 2. 3. بی اعتباری عمر

أَوْ أَنْ أُنْقَصَ فِى رَأْيِي كَمَا نُقِصْتُ فِي جِسْمِي یا پیش از وصیت من پاره ای از خواهش های نفسانی بر تو چیره شود.

مشابه

اللهُ الَّذى خَلَقَكُمْ مِنْ ضَعْفٍ ثُمَّ جَعَلَ مِنْ بَعْدِ ضَعْفٍ قُوَّةً ثُمَّ جَعَلَ مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ ضَعْفاً وَ شَيْبَةً يَخْلُقُ مَا يَشَاءُ وَ هُوَ الْعَلِيمُ القدیر (3)خداست که شما را ناتوان بیافرید، و پس از ناتوانی نیرومند ساخت آن گاه پس از نیرومندی ناتوانی و پیری آورد. هرچه بخواهد می آفریند و او دانا و تواناست.

25. 2. 4. هجوم آفت های دنیا

أَوْ يَسْبِقَنِي إِلَيْكَ بَعْضُ غَلَبَاتِ الْهَوَى وَفِتَنِ الدُّنْيَا یا آفت های دنیا و هوای نفس به تو هجوم آورد.

نکته

امام از فتن دنیا تعبیر می کند یعنی من از ناحیه تو از ناحیه فتنه های دنیا نیز نگران شدم یعنی دانستم که اگر از تو غافل شوم و زمان تربیت را از دست بدهم ممکن است چنان گرفتار روزگار شوی که هیچ فرصتی برای تعلیم و تعلم نداشته باشی. (4)


1) نهج البلاغه، حکمت 21

2) أُفُضِي: رساندن؛ أوصل.

3) روم، 54

4) منشور تربیت، ص 304

مشابه

أَرَأَيْتَ مَن اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَواهُ (1)آیا آن کس را که هوای نفس را به خدایی گرفته بود دیدی؟ قاتل هواک بعقلک (2)هوای نفس را با شمشیر خردت بکش. رَبَّنَا لا تَجْعَلْنا فِتْنَةً لِلَّذِينَ كَفَرُوا وَ اغْفِرْ لَنَا رَبَّنَا إِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ الْحَکیمُ (3)پروردگاران ما را مایه گمراهی کافران قرار مده و ما را ببخش همانا تو پروردگار عزیز و حکیمی هستی.

25. 2. 5. سرکشی و غرور

فَتَكُونَ كَالصَّعْبِ النَّفُورِ (4)

در نتیجه رمیده شوی و فرمان نبری.


1) فرقان، 43.

2) نهج البلاغه، حکمت 424

3) ممتحنه، 5.

4) صَعْب: حیوان رام نشده و به فرمان در نیامده؛ شتر چموش را که به بند در نمی آید «مصعب» می نامند. النَّفُورِ: از ریشه نفر به معنای گریز و دوری و به فرار حیوان گریز پا اطلاق می شود.

وَإِنَّمَا قَلْبُ الْحَدَثِ كَالْأَرْضِ الْخَالِيَةِ مَا أُلْقِيَ فِيهَا مِنْ شَيْءٍ قَبِلَتْهُ فَبَادَرْتُكَ بِالْأَدَبِ قَبْلَ أَنْ يَقْسُوَ قَلْبُكَ وَ يَشْتَغِلَ لُبُّكَ لِتَسْتَقْبِلَ بِجِدِّ رَأْيِكَ مِنَ الْأَمْرِ مَا قَدْ كَفَاكَ أَهْلُ التَّجَارِبِ بُغْيَتَهُ وَ تَجْرِبَتَهُ فَتَكُونَ قَدْ كُفِيتَ مَدُّونَةَ الطَّلَبِ وَ عُوفِيتَ مِنْ عِلَاجٍ التَّجْرِبَةِ فَأَتَاكَ مِنْ ذَلِكَ مَا قَدْ كُنَّا نَأْتِيهِ وَ اسْتَبَانَ لَكَ مَا رُبَّمَا أَظْلَمَ عَلَيْنَا مِنْهُ.

26. قلب پاک جوان

26. 1. تاثیر پذیری بیشتر قلب جوان

وَ إِنَّمَا قَلْبُ الْحَدَثِ كَالْأَرْضِ الْخَالِيَةِ مَا أُلْقِيَ فِيهَا مِنْ شَيْءٍ قَبِلَتْهُ (1) قطعا دل جوان همانند زمین خالی است هر بذری در آن ریخته شود می پذیرد.

نکته

دوران موثر تعلیم و تربیت همان ایام نوجوانی است و با ورود به دوران میانسالی یادگیری مشکل می شود. (2)

تشبیه

مشبه: جان دانش

مشبه به: مزرعه-بذر

وجه شبه: امام جان را به مزرعه و دانش را به بذر تشبیه کرده است. زیرا علم را چونان بذری می انگارد که در مزرعه جان انسان کشت می شود و ثمرانی مختص به خویش به بار می آورد این علم در درون جان فرو می رود و چنان که بذر مرغوب در زمین حاصلخیز می روید رشد می کند.

26. 2. مسئول بودن والدین در تربیت فرزندان

فَبَادَرْتُكَ بِالْأَدَبِ قَبْلَ أَنْ يَقْسُوَ قَلْبُكَ وَيَشْتَغِلَ لُبُكَ (3)

لب: فكر؛ منظور خرد ناب و عقل محض است؛ این واژه در اصل به مغز و هسته چیزی گفته می شود که قشور اطراف آن را گرفته باشد به نحوی که برای رسیدن به آن باید ابتدا پوسته های ظاهری را زدود تا بتوان آن گوهر درونی را صید کرد.


1) الْحَدَثِ: انسان نوجوان و جوان؛ واژۀ «حدیث» به معنای امر نو و جديد الشاب و الغلام

2) منشور تربیت، ص310.

3) يَقْسُوَ: سفت و سخت. يَشْتَغِلَ: مشغول شود.

بنا براین پیش از آن که دلت سخت شود و مغزت گرفتار گردد اقدام به ادب آموزی تو کردم.

نکته

امام علیه السلام می کوشد تا قبل از این که فکر و ذهن مخاطب دچار اشتغالات دنیایی شود و نور خویش را از دست بدهد آداب تعلیم را به وی بیاموزد و اسباب هدایت را فراهم کند. (1)

مشابه

ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُكُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ فَهِيَ كَالْحِجَارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةٌ وَ إِنَّ مِنَ الْحِجَارَةِ لَمَا يَتَفَجَّرُ مِنْهُ الْأَنْهَارُ وَإِنَّ مِنْهَا لَمَا يَشَّقَّقُ فَيَخْرُجُ مِنْهُ الْمَاءُ وَ إِنَّ مِنْها لَما يَهْبِطُ مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ وَ مَا اللَّهُ بغافِلِ عَمَّا تَعْمَلُون (2)پس از آن دل های شما چون سنگ سخت گردید، حتی سخت تر از سنگ که از سنگ گاه جویها روان،شود و چون شکافته شود آب از آن بیرون جهد، و گاه از ترس خدا از فراز به نشیب فرو،غلتد و خدا از آن چه می کنید غافل نیست. إِنَّ الْقَلْبَ الْقَاسِيَ بَعِيدٌ مِنَ اللَّه (3)به درستی که قلب سخت و قاسی از خداوند دور است. قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ علیه السلام مَا جَنَّتِ الدُّمُوعُ إِلَّا لِقَسْوَةِ الْقُلُوبِ وَ مَا قَسَتِ الْقُلُوبُ إِلَّا لِكَثْرَةِ الذُّنُوبِ (4)امير المؤمنين علیه السلام که می فرمود: خشک نمی گردد (اشک) چشم مگر به واسطه قساوت قلب، و کسی قسی القلب نمی شود مگر از زیادی گناهان.

26. 3. بهره گیری از تجارب پیشینیان

لِتَسْتَقْبِلَ بِجِدٌ رَأْيِكَ مِنَ الْأَمْرِ مَا قَدْ كَفَاكَ أَهْلُ التَّجَارِبِ بُغْيَتَهُ وَ تَجْرِبَتَهُ (5)

تا با عزمی جدی به امورت روی آوری اموری که اهل تجربه مشقت تجربه کردن آن را کشیده اند.

مشابه

أما بعد فإن معصية الناصح الشفيق العالم المجرب تورث الحسرة و تعقب الندامة (6)و بعد، نتیجه نافرمانی نصیحت کننده مهربان که دانا و با تجربه،است حسرت و اندوه است


1) منشور تربیت، ص315

2) بقره، 74

3) مكارم الأخلاق، ص458.

4) علل الشرائع، ج1، ص81.

5) بجد رأیک: تصمیم جدی تو. بُغْيَتَه: به دست آوردن.

6) نهج البلاغه، خطبه 35

و در پی آن ندامت و پشیمانی.

26. 4. پیروی از سیره بزرگان

فَتَكُونَ قَدْ كُفِيتَ مَدُّونَةَ الطَّلَبِ وَعُوفِيتَ مِنْ عِلَاجِ التَّجْرِبَةِ (1)

عوفيت: معاف شدی.

و تو از زحمت طلب کفایت شده و از تجربه دوباره آسوده گشته ای،

26. 5. استفاده از تجربه دیگران

فَأَتَاكَ مِنْ ذَلِكَ مَا قَدْ كُنَّا نَأْتِيهِ وَ اسْتَبَانَ لَكَ مَا رُبَّمَا أَظْلَمَ عَلَيْنَا مِنْهُ أَيْ (2) و آن چه ما در صدد تجربه آن بودیم به دست تو رسیده و قسمتی از آن چه بر ما پوشیده مانده برای تو روشن گردیده است.


1) كُفیت: کفایت شدی. مَئُونَةَ: رنج و زحمت.

2) اسْتَبَانَ لَک: برایت آشکار شد.

أَيْ بُنَيَّ إِنِّي وَ إِنْ لَمْ أَكُنْ عُمِّرْتُ عُمُرَ مَنْ كَانَ قَبْلِي فَقَدْ نَظَرْتُ فِي أَعْمَالِهِمْ وَ فَكَّرْتُ فِي أَخْبَارِهِمْ وَ سِرْتُ فِي آثَارِهِمْ حَتَّى عُدْتُ كَأَحَدِهِمْ بَلْ كَأَنِّي بِمَا انْتَهَى إِلَيَّ مِنْ أُمُورِهِمْ قَدْ عَمَّرْتُ مَعَ أَوَّلِهِمْ إِلَى آخِرِهِمْ فَعَرَفْتُ صَفْوَ ذَلِكَ مِنْ كَذَرِهِ وَ نَفْعَهُ مِنْ ضَرَرِهِ فَاسْتَخْلَصْتُ لَكَ مِنْ كُلِّ أَمْرٍ جَلِيلَهُ نَخِيلَهُ وَ تَوَخَّيْتُ لَكَ جَمِيلَهُ وَ صَرَفْتُ عَنْكَ مَجْهُولَهُ.

27. پدری مهربان و کوله باری از علم و تجربه

27. 1. تحلیل تمدن های پیشین

ابْنَيَّ إِنِّى وَ إِنْ لَمْ أَكُنْ عُمِّرْتُ عُمُرَ مَنْ كَانَ قَبْلِي فَقَدْ نَظَرْتُ فِي أَعْمَالِهِمْ وَ فَكَّرْتُ فِي أَخْبَارِهِمْ وَ سِرْتُ فِي آثَارِهِمْ حَتَّى عُدْتُ كَأَحَدِهِمْ (1)

سِرْتُ: نقل مکان کردم؛ واژهٔ «سیر» به معنای نقل مکان کردن و جابه جا شدن است.

پسرم! اگرچه من به اندازه مردمی که پیش از من بوده اند عمر نکرده ام ولی در کردارشان دقت و در اخبارشان فکر نموده و در آثارشان سیاحت کرده ام تا جایی که همانند یکی از آنان شده ام.

نکته

امام اشاره می فرماید که عمر ظاهری ایشان زیاد نیست و به اندازه تمام تاریخ پیشینیان در دنیا نبوده است اما نگاه ویژه ای که به گذشته داشته تأثیر ژرف و شگرفی در پی داشته است. (2)

مشابه

وَ مَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَكِّسْهُ فِي الْخَلْقِ أَفَلا يَعْقِلُونَ (3)هرکس را که طول عمر دهیم در آفرینش واژگون می کنیم (و به ناتوانی کودکی باز می گردانیم) آیا اندیشه نمی کنند. وَ كَأَيِّنْ مِنْ آيَةٍ فِى السَّماواتِ وَالْأَرْضِ يَمُرُّونَ عَلَيْها وَ هُمْ عَنْهَا مُعْرِضُونَ (4)و چه بسیار نشانه ای (از خدا) در آسمان ها و زمین وجود دارد که آن ها از کنارش می گذرند و از آن ها روی می گردانند.


1) عُمّرْتُ: از ریشهٔ «عَمَرَ» مشتق شده است؛ از این ریشه واژهٔ «عماره» به معنای آبادانی کاربرد دارد؛ «عُمر» به معنای طول حيات و مدت زمانی است که روح در قفس بدن اقامت می کند و جسم به دلیل اقامت روح در بدن آبادان و سرزنده است. نَظَرْتُ: نگاه کردم؛ مراد از نظر بذل توجه کامل و دل سپردن به چیزی است چنان که تمام زوایای آن مد نظر قرار گیرد.

2) منشور تربیت، ص327

3) یس، 68

4) یوسف، 105.

لَقَدْ كَانَ فِي قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِأُولِی الْأَلْبابِ (1)در سرگذشت های آن ها درس عبرتی برای صاحبان اندیشه است.

27. 2. توجه ظریف امام به تاریخ

بَلْ كَأَنِّي بِمَا انْتَهَى إِلَيَّ مِنْ أُمُورِهِمْ قَدْ عُمِّرْتُ مَعَ أَوَّلِهِمْ إِلَى آخِرِهِمْ بلکه گویی از پی آن چه که از وضع آنان به من رسیده عمرم را با اولین و آخرینشان گذرانیده ام.

27. 3. غربالگری حقایق تاریخی

فَعَرَفْتُ صَفْوَ ذَلِكَ مِنْ كَدَرِهِ وَ نَفْعَهُ مِنْ ضَرَرِهِ (2)

زلال اعمالشان را از تیرگی و سود و زیان کردارشان را شناختم.

نکته

این آگاهی امام از بررسی سرنوشت تمدن ها و جوامع انسانی حاصل شده است. امام ضرر و نقصان این جوامع و رشد و شکوفایی آن ها را پی گرفت تا دریابد که راز سقوط یا صعود ایشان در کجاست. (3)

27. 4. گزینش تجارب مفید

فَاسْتَخْلَصْتُ لَكَ مِنْ كُلِّ أَمْرٍ [جَلِيلَهُ[ نَخِيلَهُ وَ تَوَخَّيْتُ لَكَ جَمِيلَهُ وَ صَرَفْتُ عَنْكَ مَجْهُولَهُ (4)

تَوَخَيْتُ: گلچین کردم بهترین را انتخاب کردم؛ از ریشهٔ «وَخَی» به معنای قصد و آهنگ چیزی کردن.

از این رو از هرچیزی پاکیزه و خالصش را برایت انتخاب کردم و از میان آن همه برنامه زیبایش را برایت برگزیدم و نامعلوم آن را از تو دور داشتم.

نکته

دلسوزی و خیرخواهی امیرالمؤمنین نسبت به فرزندش و عشقی که به هدایت عموم انسان ها دارد موجب شده است که زحمت جداسازی حقایق تاریخی را از خرافات آن متحمل شود. (5)


1) يوسف، 111.

2) صَفْوَ: زلال؛ الخالص. کدر: تیره و ظلمانی بودن

3) منشور تربیت، ص333

4) اسْتَخْلَصْتُ: برگزیدم. نَخِیلَهُ: گزیده آن را النخيل الدقيق الذي غربل و اخذ دخيله.

5) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص 136

وَرَأَيْتُ حَيْثُ عَنَانِي مِنْ أَمْرِكَ مَا يَعْنِي الْوَالِدَ الشَّفِيقَ وَ أَجْمَعْتُ عَلَيْهِ مِنْ أَدَبِكَ أَنْ يَكُونَ ذَلِكَ وَ أَنْتَ مُقْبلُ الْعُمُرِ وَ مُقْتَبَلُ الدَّهْرِ ذُو نِيَّةٍ سَلِيمَةٍ وَنَفْسٍ صَافِيَةٍ وَ أَنْ أَبْتَدِنَكَ بِتَعْلِيمِ كِتَابِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ تَأْوِيلِهِ وَ شَرَائِعِ الْإِسْلَامِ وَ أَحْكَامِهِ وَ حَلَالِهِ وَ حَرَامِهِ لَا أَجَاوِزُ ذَلِكَ بِكَ إِلَى غَيْرِهِ.

28. ادب آموزی و تعلیم قرآن و احکام

28. 1. تقدم تربیت بر تعلیم

وَ رَأَيْتُ حَيْثُ عَنَانِي مِنْ أَمْرِكَ مَا يَعْنِي الْوَالِدَ الشَّفِيقَ (1)

چون به امورت همانند پدری مهربان عنایت داشتم، و قصد ادب آموزی تو را در خاطر می گذراندم.

نکته

واژهٔ «صفو» کنایه از خیر و کدر کنایه از شرّ است یعنی کارهای خیر را از شر و سود را از زیان باز شناختم و از هر چیز برجسته یعنی خوب و از علوم و بینش آن چه را که سودمند و در پیشگاه خداوند مفید بود برای تو برگزیدم. (2)

مشابه

وَ قَضى رَبُّكَ أَلا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ وَبِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً إِمَّا يَبْلُغَنَّ عِنْدَكَ الْكِبَرَ أَحَدُهُما أَوْ كِلاهُما فَلا تَقُلْ لَهُما أُفٍّ وَلا تَنْهَرْهُما وَقُلْ لَهُمَا قَوْلاً كَريماً (3)پروردگارت مقرر داشت که جز او را نپرستید و به پدر و مادر نیکی کنید هر گاه تا تو زنده هستی هر دو یا یکی از آن دو سالخورده شوند آنان را میازار و به درشتی خطاب مکن و با آنان به اکرام سخن بگوی.

28. 2. مهمترین مسئولیت والدین

وَ أَجْمَعْتُ عَلَيْهِ مِنْ أَدَبِكَ أَنْ يَكُونَ ذَلِكَ وَ أَنْتَ مُقْبِلُ الْعُمُرِ وَ مُقْتَبَلُ الدَّهْرِ ذُو نِيَّةٍ


1) عَنَانِی: قصد کرد مرا از مادۀ عَنَی» به معنای قصد کردن الشَّفِيقَ: دلسوز؛ از مادۀ «شَفَقَ» مشتق می شود که به زمان غروب خورشید می گویند که در آن ظلمت و نور با هم ترکیب می شوند؛ واژۀ اشفاق از همین ریشه گرفته شده و احساس دل نگرانی خاص والدین نسبت به فرزندان را بیان می کند.

2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 7، ص 232.

3) اسراء، 23.

سَلِيمَةٍ وَنَفْسٍ صَافِيَةٍ (1)

مصلحت دیدم تو را با این روش تربیت کنم چراکه در عنفوان جوانی، و در ابتدای زندگی هستی و تو را نیتی سالم و باطنی پاک است.

نکته ها

از نظر امام اولین مسئولیتی که بر دوش والدین است تربیت فرزندان می باشد اگر والدین به آینده فرزند خود دلسوز هستند باید تربیت او را در صدر همه برنامه های خویش قرار بدهند. (2)

منظور از مقبل العمر کسی است که تازه در مسیر زندگی افتاده است و در حال حرکت به سوی قله های حیات بعدی خویش است و منظور از مقتبل الدهر کسی است که در حال وارد شدن به چرخه روزگار است. (3)

28. 3. تقدم بخشیدن به قرآن در تعلیم و تربیت

وَ أَنْ أَبْتَدِئَكَ بِتَعْلِيمِ كِتَابِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ تَأْوِيلِهِ (4)

رأیم بر این شد که ابتدا کتاب خدا و تأویلش را به تو بیاموزم.

نکته

قرآن را رها کردن و نظریات و یافته های دیگران را مبنای تعلیم و تربیت قرار دادن نتیجه ای جز انحراف از صراط مستقیم و فرو افتادن در دام شیاطین مختلف نخواهد داشت. (5)


1) مُقْبلُ الْعُمُرِ: رو کرده به عمر؛ عنوان جوانی. مُقْتَبَلُ الدَّهر: زمان را در پیش رو دارنده؛ کنایه از آن که اول روزگار اوست.

2) منشور تربیت، ص339

3) منشور تربیت، ص340

4) أَنْ أَبْتَدِنَک: که با تو آغاز کنم. تأویل: تأویل به معنای بازگرداندن آیه به بطن و حقیقت علم الهی و بیان لایه های پنهانی؛ از ریشه «اول» به معنای ارجاع دادن.

5) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص138.

28. 4. آموزش احکام

وَ شَرَائِعِ الْإِسْلَامِ وَ أَحْكَامِهِ وَ حَلَالِهِ وَ حَرَامِهِ لَا أُجَاوِزُ ذَلِكَ بِكَ إِلَى غَيْرِهِ (1)

لَا أَجَاوِزُ: عبور نمی کنم.

و قوانین و احکام اسلام و حلال و حرامش را به تو تعلیم دهم، و به غیر آن توجه ننمایم.

مشابه

يا أَيُّهَا النَّاسُ قَدْ جَاءَتْكُمْ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ شِفاءٌ لِما فِي الصُّدُورِ وَ هُدَى وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنينَ قُلْ بِفَضْلِ اللَّهِ وَ بِرَحْمَتِهِ فَبِذلِكَ فَلْيَفْرَحُوا هُوَ خَيْرٌ مِمَّا يَجْمَعُونَ (2)ای مردم به،یقین برای شما از جانب پروردگارتان اندرزی و درمانی برای آن چه در سینه هاست، و رهنمود و رحمتی برای گروندگان به [خدا] آمده است. بگو «به فضل و رحمت خداست که [مؤمنان] باید شاد شوند». و این از هرچه گرد می آورند بهتر است. الإمام الصادق: أَحْسِنُوا النَّظَرَ فِيمَا لَا يَسَعُكُمْ جَهْلُهُ وَ انْصَحُوا لِأَنْفُسِكُمْ وَ جَاهِدُوهَا فِي طَلَبِ مَعْرِفَةِ مَا لَا عُذْرَ لَكُمْ فِي جَهْلِهِ فَإِنَّ لِدِينِ اللَّهِ أَرْكَاناً لَا يَنْفَعُ مَنْ جَهِلَهَا شِدَّةُ اجْتِهَادِهِ فِي طَلَبِ ظَاهِرِ عِبَادَتِهِ وَلَا يَضُرُّ مَنْ عَرَفَهَا فَدَانَ بِهَا حُسْنُ اقْتِصَادِهِ وَ لَا سَبِيلَ لِأَحَدٍ إِلَى ذَلِكَ إِلَّا بِعَوْنِ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ (3)و از سخنان آن حضرت علیه السلام در وادار کردن مردم بدقت نظر در دین خدا و شناختن دوستان او است که فرماید نیک نظر و دقت کنید در آن چه نادانی آن بر شما جایز و روا نیست و برای خود خیراندیشی کنید و بکوشید در به دست آوردن آن چه ندانستن آن بهانه و عذر شما نشود زیرا برای دین خدا رکن ها و پایه هایی است که کوشش بسیار در عبادت با ندانستن آن ها سودی ندهد و هرکه آن ها را شناخت و معتقد و متدین بدانها شد میانه روی در عبادت باو زیان نزند (مقصود شناختن امام است که کوشش در عبادت بدون شناسایی امام سود ندهد و میانه روی در عبادت با معرفت بامام زیان نزند) و برای هیچ کس راهی بشناسایی ارکان دین نیست جز بیا ری عزوجل.


1) شَرَائِع: منظور رودهایی است که سطح آن ها از سطح زمین پایین تر و دسترسی به آن ها مشکل است؛ جمع شریعه حَلَالِ: بازکردن گره؛ از ریشه حَلَّ مشتق می شود؛ آن چه استفاده از آن آزاد و برای ادامه حیات ضروری است و هیچ ممنوعیت و محدودیتی در بهره گیری از آن وجود ندارد حلال می نامند. حَرَامِ: مراد از حرام اموری است که با وجود انسان سازگاری ندارد و روح و جسم آدمی آن ها را نمی پذیرد؛ از ریشهٔ «حَرُمَ» به معنای ممنوعیت مشتق شده است

2) یونس، 57 و 58

3) الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد، ج 2، ص 205.

ثُمَّ أَشْفَقْتُ أَنْ يَلْتَبِسَ عَلَيْكَ مَا اخْتَلَفَ النَّاسُ فِيهِ مِنْ أَهْوَائِهِمْ وَ آرَائِهِمْ مِثْلَ الَّذِي الْتَبَسَ عَلَيْهِمْ فَكَانَ إِحْكَامُ ذَلِكَ عَلَى مَا كَرِهْتُ مِنْ تَنْبِيهِكِ لَهُ أَحَبَّ إِلَيَّ مِنْ إِسْلَامِكَ إِلَى أَمْرِ لَا آمَنُ عَلَيْكَ فِيهِ بهِ الْهَلَكَةَ وَ رَجَوْثَ أَنْ يُوَفِّقَكَ اللَّهُ فِيهِ لِرُشْدِكَ وَ أَنْ يَهْدِيَكَ لِقَصْدِكَ فَعَهِدْتُ إِلَيْكَ وَصِيَّتِي هَذِهِ.

29. شبهه زدایی و پاسداری از عقیده

29. 1. ریشهٔ شبهات و راه درمان آن ها

ثُمَّ أَشْفَقْتُ أَنْ يَلْتَبِسَ عَلَيْكَ مَا اخْتَلَفَ النَّاسُ فِيهِ مِنْ أَهْوَائِهِمْ وَ آرَائِهِمْ مِثْلَ الَّذِي الْتَبَسَ عَلَيْهِمْ (1)

آن گاه ترسیدم که آن چه از خواهش های نادرست و آراء ناحق و باطل مردم را دچار اختلاف نمود تا کار بر آنان اشتباه شد بر تو نیز اشتباه شود.

29. 2. پاسداری جدی از عقاید جوانان

فَكَانَ إِحْكَامُ ذَلِكَ عَلَى مَا كَرِهْتُ مِنْ تَنْبِيهِكَ لَهُ أَحَبَّ إِلَيَّ مِنْ إِسْلَامِكَ إِلَى أَمْرٍ لَا آمَنْ عَلَيْكَ فِيهِ بِهِ الْهَلَكَةَ (2)

به همین خاطر واضح نمودن این جهت هر چند مورد پسندم نبود پیش من بهتر است از این که تو را به برنامه ای واگذارم که بر آن از هلاکتت ایمن نیستم.

نکته

امام مخاطب خود را به عرصه اجتماع می برد اجتماعی که در آن شبهات جدی مطرح شده که مبانی اصلی اعتقادات را نشانه گرفته است این تردیدها و تشکیک ها ریشه در هواوهوس انسان ها دارد امیرالمؤمنین علیه السلام به زبان و خطر این شبهات کاملاً آشناست و سرنوشت کسانی را که در این تردیدها گرفتار می شوند می داند پس تصمیم می گیرد علاوه بر تعلیم قرآن و احکام دین چیزهای دیگری را نیز آموزش دهد که پاسخ این شبهات را روشن کند. (3)


1) أَشْفَقْتُ: ترسیدم أَنْ يَلْتَبس: این که بر تو مشتبه شود.

2) إحكام: محکم کردن. إسلام: تسلیم شدن

3) منشور تربیت، ص 349

29. 3. ابراز امیدواری بر رشد فرزند

وَ رَجَوْتُ أَنْ يُوَفِّقَكَ اللَّهُ فِيهِ لِرُشْدِكَ وَ أَنْ يَهْدِيَكَ لِقَصْدِكَ فَعَهِدْتُ إِلَيْكَ وَصِيَّتِي هَذِه (1)

امیدوارم خداوند تو را در این برنامه به راه رشد موفق بدارد و به راه راست راهنمایی کند، پس این وصیت را به تو نمودم.

مشابه

وَ ما تَوْفيقى إِلا بِاللَّهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ إِلَيْهِ أُنيب (2)توفیق من تنها با خداست. به او توکل کرده ام و به درگاه او روی می آورم. لا إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَی (3)در دین هیچ اجباری نیست. هدایت از گمراهی مشخص شده است.


1) رَجَوْتُ: امید یافتم. يُوَفِّقَک: موافق تو؛ واژه توفیق از ریشهٔ «وفق» به معنای هماهنگی مشتق شده است؛ هنگامی که تمام اسباب کار برای انسان مهیا و موانع برطرف شود وی توفیق پیدا کرده است.

2) هود، 88

3) بقره، 256.

وَاعْلَمْ يَا بُنَيَّ أَنَّ أَحَبَّ مَا أَنْتَ آخِذُ بِهِ إِلَيَّ مِنْ وَصِيَّتِى تَقْوَى اللَّهِ وَالِاقْتِصَارُ عَلَى مَا فَرَضَهُ اللَّهُ عَلَيْكَ وَ الْأَخْذُ بِمَا مَضَى عَلَيْهِ الْأَوَّلُونَ مِنْ آبَائِكَ وَ الصَّالِحُونَ مِنْ أَهْلِ بَيْتِكَ

30. دستورات حیات بخش

30. 1. عمده ترین عامل سعادت انجام واجبات

وَ اعْلَمْ يَا بُنَيَّ أَنَّ أَحَبَّ مَا أَنْتَ آخِذُ بِهِ إِلَيَّ مِنْ وَصِيَّتِى تَقْوَى اللَّهِ وَالِاقْتِصَارُ عَلَى مَا فَرَضَهُ اللَّهُ عَلَيْكَ (1)

پسرم! آگاه باش محبوبترین برنامه ای که از وصیتم به آن چنگ می زنی تقوای الهی، و اکتفا کردن به وظایفی است که خداوند بر تو واجب نموده.

مشابه

وَ مَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجا وَيَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِب (2)هرکس تقوای الهی را پیشه کند خداوند راه نجاتی برای او فراهم می کند و او را از جایی که گمان ندارد روزی می دهد. إِنَّ الْمُتَّقِينَ فى جَنَّاتٍ وَ نَهَرٍ في مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِينٍ مُقْتَدِر (3)همانا پرهیزکاران در باغ ها و نهرهای بهشتی جای دارند متقین در جایگاه صدق نزد خداوند مالک مقتدر هستند. فَإِنَّ تَقْوَى اللَّهِ مِفْتَاحُ سَدَادٍ وَ ذَخِيرَةُ مَعَادٍ وَ عِتْقُ مِنْ كُلِّ مَلَكَةٍ (4)پرهیزکاری و ترس از خدا کلید هدایت و رستگاری دنیا و آخرت و اندوخته برای روز قیامت و سبب آزادی از هر بندگی است. وَ قَالَ ع إِنَّ لِلْقُلُوبِ إِقْبَالًا وَ إِدْبَاراً فَإِذَا أَقْبَلَتْ فَاحْمِلُوهَا عَلَى النَّوَافِلِ وَإِذَا أَدْبَرَتْ فَاقْتَصِرُوا بِهَا عَلَى الْفَرَائِضِ (5)و آن حضرت فرمود دل ها را نشاطی و ملالی است، اگر نشاط روی


1) الاقْتِصَارُ: اکتفا کردن؛ بسنده کردن. فَرَضَ: از ریشه فَرض به معنای بریدن و جدا کردن؛ «فرض» بیشتر در مفاهیم ذهنی و عقلانی استفاده می شود.

2) طلاق، 2و3.

3) قمر، 54 و 55.

4) نهج البلاغه، خطبه 230

5) نهج البلاغه، حکمت 312.

آورد آن ها را به مستحبّات وادارید و اگر ملالت دست داد به برگزاری واجبات اکتفا کنید.

30. 2. تبعیت از گذشتگان

وَ الْأَخْذُ بِمَا مَضَى عَلَيْهِ الْأَوَّلُونَ مِنْ آبَائِكَ وَ الصَّالِحُونَ مِنْ أَهْلِ بَيْتِكَ و رفتن به راهی که پدرانت و شایستگان از خاندانت آن را طی کرده اند.

نکته

اگر میراث علمی گذشتگان مثبت باشد باید به آن اقتدا کرد اما در غیر این صورت چیزی جز جهالت به ارمغان نخواهد آورد. (1)

مشابه

هوَ قالُوا رَبَّنَا إِنَّا أَطَعْنَا سَادَتَنا وَكُبَراءَ نا فَأَضَلُّونَا السَّبيلا (2)و گفتند: ای پروردگار ما، از سروران و بزرگان خود اطاعت کردیم و آنان ما را گمراه کردند وَ إِذا فَعَلُوا فَاحِشَةً قَالُوا وَجَدْنَا عَلَيْهَا آبَاءَنَا وَ اللَّهُ أَمَرَنا بِها قُلْ إِنَّ اللَّهَ لَا يَأْمُرُ بِالْفَحْشَاءِ أَ تَقُولُونَ عَلَى اللَّهِ ما لا تَعْلَمُون (3)چون کار زشتی کنند گویند پدران خود را نیز چنین یافته ایم و خدا ما را بدان فرمان داده است بگو خدا به زشتکاری فرمان نمی دهد. چرا چیزهایی به خدا نسبت می دهید که نمی دانید؟


1) منشور تربیت، ص362

2) احزاب، 67

3) اعراف، 28.

فَإِنَّهُمْ لَمْ يَدَعُوا أَنْ نَظَرُوا لِأَنْفُسِهِمْ كَمَا أَنْتَ نَاظِرُ وَ فَكَّرُوا كَمَا أَنْتَ مُفَكِّرٌ ثُمَّ رَدَّهُمْ آخِرُ ذَلِكَ إِلَى الْأَخْذِ بِمَا عَرَفُوا وَ الْإِمْسَاكِ عَمَّا لَمْ يُكَلَّفُوا فَإِنْ أَبَتْ نَفْسُكَ أَنْ تَقْبَلَ ذَلِكَ دُونَ أَنَّ تَعْلَمَ كَمَا عَلِمُوا فَلْيَكُنْ طَلَبُكَ ذَلِكَ بِتَفَهُم وَتَعَلَّم لَا بِتَوَرُّطِ الشُّبُهَاتِ وَ عُلَقِ الْخُصُومَاتِ.

31. الگو پذیری و قهرمان جویی

31. 1. نظر در کار خود

فَإِنَّهُمْ لَمْ يَدَعُوا أَنْ نَظَرُوا لِأَنْفُسِهِمْ كَمَا أَنتَ نَاظِرٌ (1) زیرا آنان توجه به صلاح خود را وانگذاشتند چنان که تو توجه می کنی.

مشابه

وَ لا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنَا قَلْبَهُ عَنْ ذِكْرِنا وَ اتَّبَعَ هَواهُ وَ كانَ أَمْرُهُ فُرْطا (2)و ما به سبب آن دل های آن ها را از یاد خود غافل کرده ایم و به تبهکاری پرداختند متابعت مکن.

31. 2. تفکر و تدبر

وَ فَكَّرُوا كَمَا أَنْتَ مُفَكِّرُ (3) و اندیشه در کار خود کردند همان گونه که تو اندیشه می نمایی.

مشابه

يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِياماً وَ قُعُوداً وَ عَلى جُنُوبِهِمْ وَيَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ (4)آنان که خدا را ایستاده و نشسته و به پهلو خفته یاد می کنند و در آفرینش آسمانها و زمین می اندیشند. إِنَّهُ فَكَّرَ وَ قَدَّرَ فَقُتِلَ كَيْفَ قَدَّرَ ثُمَّ قُتِلَ كَيْفَ قَدَّرَ ثُمَّ نَظَرَ ثُمَّ عَبَسَ وَ بَسَرَ ثُمَّ أَدْبَرَ وَ اسْتَكْبَرَ فَقالَ إِنْ هذا إِلا سِحْرٌ يُؤْثَر (5)او اندیشید و طرحی افکند مرگ بر او باد، چگونه طرحی افکند؟ باز هم مرگ بر او باد چگونه طرحی افکند؟ آن گاه نگریست سپس روی ترش کرد و پیشانی در هم کشید. سپس روی گردانید و گردنکشی کرد گفت این جز


1) لَمْ يَدَعُوا: وانگذاشتند.

2) كهف، 28.

3) فَكَّروا: تفکر کردن.

4) آل عمران، 191

5) مدثر، 18 تا 24.

جادویی که دیگرانش آموخته اند هیچ نیست.

31. 3. معرفت و کردار

ثُمَّ رَدَّهُمْ آخِرُ ذَلِكَ إِلَى الْأَخْذِ بِمَا عَرَفُوا وَ الْإِمْسَاكِ عَمَّا لَمْ يُكَلَّفُوا (1) سرانجام چنان شد که آن چه را دانستند عمل کردند و از آن چه تکلیفشان نبود روی گرداندند.

نکته

در بینش اسلامی هیچ گونه امر و نهی از جانب خداوند برای انسان صورت نگرفته است که در جهت مصلحت و منفعت او نباشد پس هر گونه تلاش در انجام خواسته های الهی بهترین نوع کوشش در جهت صلاح و سعادت خویشتن است. (2)

مشابه

وَ خَطَبَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ علیه السلام النَّاسَ فَقَالَ: إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى حَدَّ حُدُوداً فَلَا تَعْتَدُوهَا وَ فَرَضَ فَرَائِضَ فَلَا تَنْقُصُوهَا وَ سَكَتَ عَنْ أَشْيَاءَ لَمْ يَسْكُتْ عَنْهَا نِسْيَاناً لَهَا فَلَا تُكَلِّفُوهَا رَحْمَةً مِنَ اللَّهِ لَكُمْ فَاقْبَلُوهَا (3)و امیر مؤمنان علیه السلام برای مردم سخنرانی فرمود و خطبه ای خواند و در آن گفت همانا خداوند تبارک و تعالی حدود را مقرر فرموده از آن تجاوز نکنید، و کارهایی را واجب کرده آن را ناقص و ناتمام نگذارید و اموری را بدون حکم واگذاشته و آن نه از روی فراموشی است بلکه از روی مصلحت است پس شما در آن خود را به زحمت نیندازید و این را از سر رحمت و مهربانی بر شما بدون حکم رها کرده پس رحمتش را با آغوش باز بپذیرید. سَنُرِيهِمْ آيَاتِنَا فِي الْآفَاقِ وَ فِى أَنْفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ أَ وَ لَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ شَهید (4)به زودی نشانه های خود را در افقها[ی گوناگون] و در دل هایشان بدیشان خواهیم نمود تا برایشان روشن گردد که او خود حق است. آیا کافی نیست که پروردگارت خود شاهد هر چیزی است؟ أَ وَ لَمْ يَتَفَكَّرُوا فِي أَنْفُسِهِمْ ما خَلَقَ اللَّهُ السَّماواتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَيْنَهُما إِلَّا بِالْحَقِّ وَأَجَلٍ مُسَمًّى (5)آیا در خودشان به تفکر نپرداخته اند؟ خداوند آسمان ها و زمین و آن چه را که میان


1) الْإِمْسَاكِ: خوددارى.

2) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص141.

3) من لا يحضره الفقیه، ج4، ص71.

4) فصلت، 53

5) روم، 8

آن دو است جز به حق و تا هنگامی معین، نیافریده است.

الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِيَاماً وَقُعُوداً وَ عَلى جُنُوبِهِمْ وَيَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً سُبْحانَكَ فَقِنا عَذابَ النَّارِ (1)همانان که خدا را [در همه احوال] ایستاده و نشسته و به پهلو آرمیده یاد می کنند و در آفرینش آسمان ها و زمین می اندیشند [که:] پروردگارا این ها را بیهوده نیافریده ای منزهی تو! پس ما را از عذاب آتش دوزخ در امان بدار. قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ إِيَّاكُمْ وَالتَّفَكَّرَ فِي اللَّهِ فَإِنَّ التَّفَكَّرَ فِي اللهِ لَا يَزِيدُ إِلَّا تَيْهَا إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَ لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصَارُ وَ لَا يُوصَفُ بِمِقْدَارٍ (2)حضرت صادق علیه السلام فرمود که بپرهیزید از اندیشه کردن در خدا زیرا که اندیشه کردن در خدا چیزی را نیفزاید غیر از سرگشتگی بدرستی که خدای عز و جل چنانست که نه دیده ها او را دریابد و نه بمقدار و اندازه وصف شود.

31. 4. طلب دانش در جهت فهم حقایق

فَإِنْ أَبَتْ نَفْسُكَ أَنْ تَقْبَلَ ذَلِكَ دُونَ أَنْ تَعْلَمَ كَمَا عَلِمُوا فَلْيَكُنْ طَلَبُكَ ذَلِكَ بِتَفَهُم وَ تَعَلم (3) پس اگر نفس تو از قبول راه آنان بدون آن که بداند چنانکه آنان دانستند باز ایستاد پس باید خواسته تو نسبت به آن راه از روی طلب فهم و کسب دانش باشد.

31. 5. دام های فریبنده در راه متعلمان

لَا بِتَوَرُّطِ الشُّبُهَاتِ وَ عُلَقِ الْخُصُومَاتِ (4)

نه افتادن در شبهه ها و بالا بردن بحث ها و جدل ها.

نکته

امام با لطافت مخاطب را گوشزد می کند و از افتادن در مهالک پیش رو هشدار می دهد.


1) آل عمران، 191.

2) الأمالي ( للصدوق)، ص417..

3) أَبَتُ: امتناع نمود.

4) تَوَرُّطِ الشُّبُهَاتِ: افتادن در ورطه شبهه ها؛ واژۀ «تورط» به معنای فرو رفتن در مهلکه ای است که بیرون آمدن از آن غیر ممکن یا بسیار دشوار است؛ از ریشهٔ «وَرَطَ» که در جایی استعمال می شود که انسان در آن فرو می رود و دیگر بیرون نمی آید. عُلَقِ الْخُصُومَاتِ: بالابردن بحث ها و جدل ها؛ از ریشۀ «عُلَقَ» و «علقه» به معنای پای بست و چیزی است که انسان را گرفتار و زمین گیر می کند.

و توصیه می کند که مواظب باشید تفهم و تعلم شما را به افتادن در مرز شبهات نرساند. (1)

مشابه

فَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَة (2)اما آن ها که در دلشان میل به باطل است به سبب فتنه جویی و میل به تأویل از متشابهات پیروی می کنند.


1) منشور تربیت، ص377

2) آل عمران، 7.

وَ ابْدَأْ قَبْلَ نَظَرِكَ فِي ذَلِكَ بِالاسْتِعَانَةِ بِإِلَهِكَ وَ الرَّغْبَةِ إِلَيْهِ فِي تَوْفِيقِكَ وَ تَرْكِ كُلِّ شَائِبَةٍ أَوْلَجَتَكَ فِي شُبْهَةٍ أَوْ أَسْلَمَتْكَ إِلَى ضَلَالَةٍ فَإِنْ أَيْقَنْتَ أَنْ قَدْ صَفَا قَلْبُكَ فَخَشَعَ وَ تَمَّ رَأَيْكَ فَاجْتَمَعَ وَ كَانَ هَمُّكَ فِی ذَلِكَ هَمّاً وَاحِداً فَانْظُرْ فِيمَا فَسَّرْتُ لَكَ وَ إِنْ أَنْتَ] لَمْ يَجْتَمِعْ لَكَ مَا تُحِبُّ مِنْ نَفْسِكَ وَ فَرَاعْ نَظَرِكَ وَ فِكْرِكَ فَاعْلَمْ أَنَّكَ إِنَّمَا تَخْبِطُ الْعَشْوَاءَ وَ تَتَوَرَّطُ الظُّلْمَاءَ وَ لَيْسَ طَالِبُ الدِّينِ مَنْ خَبَطَ أَوْ خَلَطَ وَ الْإِمْسَاكُ عَنْ ذَلِكَ أَمْثَلُ.

32. اخلاص و اغتنام فرصت

32. 1. پناه بردن به خدا ابزار پیشگیری از انحراف

وَ ابْدَأَ قَبْلَ نَظَرِكَ فِی ذَلِكَ بِالاسْتِعَانَةِ بِإِلَهِ وَ الرَّغْبَةِ إِلَيْهِ فِي تَوْفِيقِكَ (1) و پیش از قدم نهادن در راه فهم و دانش برای شناخت آن راه از خداوند یاری بخواه، و برای به دست آوردن توفیق روی رغبت به جانب او کن.

نکته ها

امام تأکید می کند که این خیال های باطل نباید انسان را در گرداب هولناک شبهات فرو برد و چشم او را کور کند و وی را از دیدن حقایق نورانی محروم سازد. (2)

وارد شدن شبهات و خیال های باطل در ذهن متعلم نتیجه ای جز تسلیم در مقابل امواج ضلالت نخواهد داشت و انسان به طور قطع اسیر گمراهی خواهد شد. (3)

32. 2. گریز از شبهه و ضلالت

وَ تَرْكِ كُلِّ شَائِبَةٍ أَوْلَجَتْكَ فِي شُبْهَةٍ أَوْ أَسْلَمَتْكَ إِلَى ضَلَالَةٍ (4)

و هرچه که تو را به اشتباه اندازد یا به گمراهی کشاند رها ساز.

32. 3. خضوع در پیشگاه خداوند

فَإِنْ أَيْقَنْتَ أَنْ قَدْ صَفَا قَلْبُكَ فَخَشَعَ وَ تَمَّ رَأَيْكَ فَاجْتَمَعَ وَ كَانَ هَمُّكَ فِي ذَلِكَ هَمّاً


1) توفیق از ریشه «وفق» مشتق می شود و به معنای فراهم شدن اسباب وعوامل برای انجام کار و رفع موانع پیش روست.

2) منشور تربیت، ص381

3) همان، ص 382.

4) شائبة: به هم ریختگی و چند دستگی و ناخالصی است؛ از ریشۀ «شوب» مشتق می شود؛ الوهم. أَوْلَجَتُک: تو را انداخت؛ از ریشه «وَلَجَ» به معنای فرو بردن و درافکندن گرفته شده است.

وَاحِداً فَانْظُرْ فِيمَا فَسَّرْتُ لَكَ (1)

و چون یقین کردی که دلت روشنی یافته و در پیشگاه حق خاضع شده، و نظرت جمع و کامل گشته و اندیشه ات در این زمینه از پریشانی در آمده و یک اندیشه شده، آن گاه در آن چه برای تو تفسیر می کنم دقت کن.

نکته

«فاذا ايقنت...» یعنی هرگاه خود را برای جست وجو و دقت در آن چه یادآوری کردم آماده ساختی و مسلّم شد که دلت از زنگار هر نوع شائبه ای که باعث انحراف فکر است صیقلی شده و از خشیت الهی در خود حالت خشوع گرفته است که مبادا تو را به خاطر ترک وصيّت من مؤاخذه کند و نیز اندیشه و تصمیمت بر آن استوار گشته است پس طوری عزم خود را جزم کن که هیچ گونه لغزشی که سبب ترک آن شود نکنی. (2)

مشابه

وَ إِذا ما أُنْزِلَتْ سُورَةٌ فَمِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ أَيُّكُمْ زادَتْهُ هَذِهِ إِيمَاناً فَأَمَّا الَّذِينَ آمَنُوا فَزَادَتْهُمْ إِيمَاناً وَ هُمْ يَسْتَبْشِرُونَ وَ أَمَّا الَّذِينَ في قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَتْهُمْ رِجْساً إِلَى رِجْسِهِمْ وَ مَاتُوا وَ هُمْ کافرون (3)و چون سوره ای نازل شود از میان آنان کسی است که می گوید: «این [سوره] ایمان کدام یک از شما را افزود؟ اما کسانی که ایمان آورده اند بر ایمانشان می افزاید و آنان شادمانی می کنند. ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُكُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ فَهِيَ كَالْحِجَارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً (4)پس از آن دل های شما چون سنگ، سخت گردید حتی سخت تر از سنگ که از سنگ گاه جویها روان شود. فبما نَقْضِهِمْ مِيثَاقَهُمْ لَعَنَّاهُمْ وَ جَعَلْنا قُلُوبَهُمْ قاسِيَةً يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ عَنْ مَواضِعِهِ وَ نَسُوا حَظًّا مِمَّا ذُكِّرُوا به (5)و اهل کتاب جز اندکی از آن ها چون پیمانشان را شکستند، لعنتشان کردیم و دل هایشان را سخت گردانیدیم کلمات را از معنی خود منحرف می سازند و از آن پند که به ایشان داده شده بود بهره خویش فراموش کرده اند.


1) أَيْقَنتَ: یقین کردی. صَفَا قَلْبُک: دلت صفا یافت.

2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 7، ص235.

3) توبه، 124و125.

4) بقره، 74.

5) مائده، 13.

32. 4. پرهیز از علم غیر نافع

وَ إِنْ [أَنْتَ] لَمْ يَجْتَمِعْ لَكَ مَا تُحِبُّ مِنْ نَفْسِكَ وَ فَرَاغِ نَظَرِكَ وَ فِكْرِكَ فَاعْلَمْ أَنَّكَ إِنَّمَا تَخْبِطُ الْعَشْوَاءَ وَ تَتَوَرَّطُ الظُّلْمَاءَ وَلَيْسَ طَالِبُ الدِّينِ (1)

و اگر آن چه را دوست داری برایت فراهم نشد و به آسودگی خاطر و فکر دست نیافتی، معلومت باد جاده را همچون شتر شب کور طی می کنی و به تاریکی ها گام بر می داری، و کسی که قدم به اشتباه بر میدارد یا حق را از باطل تمیز نمی دهد خواستار دین نیست.

مشابه

بَلِ الْإِنْسانُ عَلَى نَفْسِهِ بَصِيرَةُ وَ لَوْ أَلْقَى مَعاذِيرَهُ (2)بلکه انسان از وضع خودش آگاه است. هر چند (در ظاهر) برای خود عذرهایی بتراشد.

32. 5. حفظ خویشتن از گمراهی در جاده علم

مَنْ خَبَطَ أَوْ خَلَطَ وَالْإِمْسَاكُ عَنْ ذَلِكَ أَمْثَلُ (3)

أَمْثَلُ: بهتر.

و در چنین موقعیتی حفظ خویشتن از پیمودن این گونه جاده ها عاقلانه تر و بهتر است.

نکته

امام علیه السلام کسی را که علم برای او محبوب نیست و هواهای نفسانی را در او جمع می کند توصیه می کند که چنین کسی نباید به تعلم و تفهم بپردازد بلکه باید راه تقلید را در پیش گیرد و آن چه از بزرگان به او می رسد قبول کند. (4)

32. 6. توصیه به دقت در وصیت نامه

فَتَفَهَّمْ يَا بُنَيَّ وَصِيَّتِي پسرم! وصیتم را بفهم.


1) تَخْبِطُ الْعَشْوَاءَ: خطا می کنی چون شتر تار،چشم از ریشه «خَبط» در لغت به معنای ضربه زدن شدید است و به معنای به بیراهه رفتن نیز به کار می رود؛ کنایة عن ارتكاب الخطر. تَتَوَرَّطُ: راه می رود؛ از ریشهٔ «وَرَط» به معنای فرورفتن در چیزی است که امکان خروج ندارد.

2) قیامت، 14 و 15.

3) خَبَطَ: خطا کرد. خَلَط: مخلوط کرد.

4) منشور تربیت ص 387.

وَاعْلَمْ أَنَّ مَالِكَ الْمَوْتِ هُوَ مَالِكُ الْحَيَاةِ وَ أَنَّ الْخَالِقَ هُوَ الْمُمِيتُ وَأَنَّ الْمُفْنِيَ هُوَ الْمُعِيدُ وَأَنَّ الْمُبْتَلِيَ هُوَ الْمُعَافِي وَ أَنَّ الدُّنْيَا لَمْ تَكُنْ لِتَسْتَقِرَ إِلَّا عَلَى مَا جَعَلَهَا اللَّهُ عَلَيْهِ مِنَ النَّعْمَاءِ وَالِابْتِلَاءِ وَ الْجَزَاءِ فِي الْمَعَادِ أَوْ مَا شَاءَ مِمَّا لَا تَعْلَمُ فَإِنْ أَشْكَلَ عَلَيْكَ شَيْءٌ مِنْ ذَلِكَ فَاحْمِلْهُ عَلَى جَهَالَتِكَ فَإِنَّكَ أَوَّلُ مَا خُلِقْتَ بِهِ جَاهِلًا ثُمَّ عُلَّمْتَ وَ مَا أَكْثَرَ مَا تَجْهَلُ مِنَ الْأَمْرِ وَيَتَحَيَّرُ فِيهِ رَأْيَكَ وَيَضِلُّ فِيهِ بَصَرُكَ ثُمَّ تُبْصِرُهُ بَعْدَ ذَلِكَ فَاعْتَصِمْ بِالَّذِي خَلَقَ وَ رَزَقَكَ وَ سَوَّاكَ - [فَلْيَكُنْ وَلْيَكُنْ لَهُ تَعَبُدُكَ وَ إِلَيْهِ رَغْبَتُكَ وَ مِنْهُ شَفَقَتُک

33. خداشناسی و دنیاشناسی

33. 1. اعتقاد به توحید

وَ اعْلَمْ أَنَّ مَالِكَ الْمَوْتِ هُوَ مَالِكُ الْحَيَاةِ وَ أَنَّ الْخَالِقَ هُوَ الْمُمِيتُ وَ أَنَّ الْمُفْنِيَ هُوَ الْمُعِيدُ وَ أَنَّ الْمُبْتَلِيَ هُوَ الْمُعَافِي (1)

الْمُعِيدُ: اعاده کننده.

الْمُبْتَلِيَ: مبتلا کننده.

الْمُعَافِی: عافیت دهنده.

و بدان که مالک مرگ همان مالک حیات و هستی بخش همان می راننده، و فناکننده همان باز گرداننده و گرفتار کننده همان عافیت بخشنده است.

مشابه

نَحْنُ قَدَّرْنا بَيْنَكُمُ الْمَوْتَ وَ ما نَحْنُ بِمَسْبُوقِينَ (2)ماییم که میان شما مرگ را مقدر کرده ایم و بر ما سبقت نتوانید جست. وَلَنَبْلُوَنَّكُمْ حَتَّى نَعْلَمَ الْمُجَاهِدِينَ مِنْكُمْ وَالصَّابِرِينَ وَ نَبْلُوا أَخْبارَكُمْ (3)و البته شما را می آزماییم تا مجاهدان و شکیبایان شما را باز شناسانیم و گزارش های [مربوط به] شما را رسیدگی کنیم.


1) الْمُمِيتُ: می راننده. الْمُفْنِی: فانی کننده.

2) واقعه، 60.

3) محمد، 31

ثُمَّ صَرَفَكُمْ عَنْهُمْ لِيَبْتَلِيَكُمْ وَ لَقَدْ عَفا عَنْكُم (1)سپس برای آن که شما را بیازماید، از [تعقیب] آنان منصرفتان کرد و از شما درگذشت. قُلِ اللَّهُمَّ مَالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشاءُ وَ تَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشَاءُ وَتُعِزُّ مَنْ تَشَاءُ وَتُذِلُّ مَنْ تَشَاءُ بِيَدِكَ الْخَيْرُ إِنَّكَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ تُولِجُ اللَّيْلَ فِي النَّهَارِ وَتُولِجُ النَّهَارَ فِى اللَّيْلِ وَتُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَتُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَى (2)بگو: خدایا! ای مالک همه موجودات به هرکه خواهی حکومت می دهی و از هرکه خواهی حکومت را می ستانی و هرکه را خواهی عزت می بخشی و هرکه را خواهی خوار و بی مقدار می کنی، هر خیری به دست توست یقیناً تو بر هر کاری توانایی * شب را در روز در می آوری و روز را در شب در می آوری و زنده را از مرده بیرون می آوری و مرده را از زنده بیرون می آوری.

33. 2. ضابطه مند بودن دنیا

وَ أَنَّ الدُّنْيَا لَمْ تَكُنْ لِتَسْتَقِرَّ إِلَّا عَلَى مَا جَعَلَهَا اللَّهُ عَلَيْهِ مِنَ النَّعْمَاءِ وَالِابْتِلَاءِ وَالْجَزَاءِ فِي الْمَعَادِ أَوْ مَا شَاءَ مِمَّا لَا تَعْلَمُ و مسلّما دنیا برقرار نمی ماند مگر به همان نظامی که خداوند آن را قرار داده از وضع نعمت ها و بلاها و پاداش روز جزا و آن چه او بخواهد و ما نمی دانیم.

نکته

از آزمونی سخن به میان آمده است که هم امور خیر و هم امور شر را در بر می گیرد و مسائل خویشایند و ناخوشایند را پوشش می دهد. (3)

مشابه

كُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ وَنَبْلُوكُمْ بِالشَّرِّ وَ الْخَيْرِ فِتْنَةً وَ إِلَيْنَا تُرْجَعُون (4)هرکسی چشنده مرگ است و ما شما را چنان که سزاوار است به نوعی خیر و شر آزمایش می کنیم و به سوی ما بازگردانده می شوید. وَاعْلَمُوا أَنَّما أَمْوالُكُمْ وَ أَوْلادُكُمْ فِتْنَةٌ وَ أَنَّ اللَّهَ عِنْدَهُ أَجْرٌ عَظیم (5)و بدانید که اموال و فرزندانتان فقط وسیله آزمایش شماست و خداست که پاداشی بزرگ نزد اوست.


1) آل عمران، 152.

2) آل عمران، 26 و 27.

3) منشور تربیت، ص 405

4) انبیاء، 35.

5) انفال، 28.

33. 3. جهل انسان به اسرار آفرینش

فَإِنْ أَشْكَلَ عَلَيْكَ شَيْءٌ مِنْ ذَلِكَ فَاحْمِلْهُ عَلَى جَهَالَتِكَ فَإِنَّكَ أَوَّلُ مَا خُلِقْتَ به جَاهِلًا ثُمَّ عُلِّمْتَ (1)

اگر در رابطه با جهان و نظاماتش از درک حکمت حادثه ای در ماندی آن را به حساب جهالت خود بگذار زیرا در ابتدای کار نادان به امور آفریده شدی سپس دانا گشتی.

مشابه

وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ إِلا رِجَالاً نُوحى إِلَيْهِمْ فَسْتَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لَا تَعْلَمُونَ (2)اگر خود نمی دانید از اهل کتاب بپرسید که ما پیش از تو به رسالت نفرستادیم مگر مردانی را که به آن ها وحی می فرستادیم. يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَسْتَلُوا عَنْ أَشْيَاءَ إِنْ تُبْدَ لَكُمْ تَسُؤْكُم (3)ای کسانی که ایمان آورده اید از چیزهایی که چون برای شما آشکار شوند اندوهگینتان می کنند، مپرسید. اللَّهُ أَخْرَجَكُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهَاتِكُمْ لا تَعْلَمُونَ شَيْئاً وَ جَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصَارَ وَ الْأَفْئِدَةَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ (4)و خدا شما را از شکم مادرانتان بیرون آورد در حالی که چیزی نمی دانستید و برای شما گوش و چشم و قلب قرار داد تا سپاس گزاری کنید.

33. 4. ناتوانی انسان از درک

وَ مَا أَكْثَرَ مَا تَجْهَلُ مِنَ الْأَمْرِ وَ يَتَحَيَّرُ فِيهِ رَأَيْكَ وَ يَضِلُّ فِيهِ بَصَرُكَ ثُمَّ تُبْصِرُهُ بَعْدَ ذَلكَ چه بسیار است اموری که نمی دانی و اندیشه ات نسبت به آن سرگردان و دیده ات از راه یافتن به آن ناتوان است اما پس از مدتی به آن بینا می شوی.


1) احْمِلُهُ: آن را حمل کن عُلِّمْتَ: تعلیم داده شدی

2) نحل، 43.

3) مائده، 101

4) نحل، 78

33. 5. تمسک به عنایت الهی

فَاعْتَصِمْ بِالَّذِي خَلَقَكَ وَ رَزَقَكَ وَ سَوَّاكَ (1)

پس به خداوندی که تو را آفریده و روزیت را عنایت کرده و اندامت را تعدیل نموده پناه ببر.

مشابه

الَّذِي خَلَقَ فَسَوَّى وَ الَّذِى قَدَّرَ فَهَدى وَ الَّذى أَخْرَجَ الْمَرْعى (2)همان که آفرید و هماهنگی بخشید. و آن که اندازه گیری کرد و راه نمود و آن که چمنزار را برآورد؛ و پس از چندی آن را خاشاکی تیره گون گردانید. وَهُوَ الَّذِى خَلَقَ مِنَ الْمَاءِ بَشَراً فَجَعَلَهُ نَسَباً وَ صِهْرا (3)و اوست کسی که از آب، بشری آفرید و او را دارای خویشاوندی نسبی و دامادی قرار داد. اللَّهُ الَّذِى خَلَقَكُمْ ثُمَّ رَزَقَكُمْ ثُمَّ يُمِيتُكُمْ ثُمَّ يُحْيِيكُم (4)خدا همان کسی است که شما را آفرید، سپس به شما روزی بخشید، آن گاه شما را می میراند و پس از آن زنده می گرداند. فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ ساجدین (5)پس وقتی آن را درست کردم و از روح خود در آن دمیدم پیش او به سجده درافتید.

33. 6. تعبد و دلبستگی

وَ لْيَكُنْ لَهُ تَعَبُدُكَ وَ إِلَيْهِ رَغْبَتُكَ وَ مِنْهُ شَفَقَتُكَ (6) باید بندگیت برای او باشد و رغبتت متوجه او گردد، و از او بیم داشته باشی.


1) اعْتَصِمُ: پناه ببر؛ از ریشۀ عَصم مشتق می شود و به معنای محفوظیت و نگهداری است؛ اعتصام در آویختن؛ پناه جویی. سواک: تسویه کردن یعنی آن که خداوند هر عضو وجود انسان را در جایگاه خود قرار داده و اعتدال را در تمام اجزای جسم نهادینه کند.

2) اعلی 2 تا 4

3) فرقان، 54

4) روم، 40

5) حجر، 29.

6) شَفَقَ: حالت راز آلودگی میان تاریکی و روشنایی است؛ اشفاق حالتی است که در دل انسان نگرانی و امید با هم جمع شده اند و فرد نه خود را نجات یافته می داند و نه از خدای خویش ناامید است.

وَاعْلَمْ يَا بُنَيَّ أَنَّ أَحَداً لَمْ يُنْبِيُّ عَنِ اللَّهِ سُبْحَانَهُ كَمَا أَنْبَأَ عَنْهُ الرَّسُولُ (صلى الله عليه وآله [عَلَيْهِ نَبِيِّنَا (صلى الله عليه وآله)] فَارْضَ بِهِ رَائِداً وَ إِلَى النَّجَاةِ قَائِداً فَإِنِّي لَمْ أَلُكَ نَصِيحَةً وَ إِنَّكَ لَنْ تَبْلُغَ فِي النَّظَرِ لِنَفْسِكَ وَ إِنِ اجْتَهَدْتَ مَبْلَغَ نَظَرِى لَكَ).

34. پیامبر برترین رهبر

34. 1. پیامبر بهترین پیشوا

وَ اعْلَمْ يَا بُنَيَّ أَنَّ أَحَداً لَمْ يُنْبِيُّ عَنِ اللَّهِ سُبْحَانَهُ كَمَا أَنْبَأَ عَنْهُ الرَّسُولُ (صلى الله عليه وآله فَارْضَ بِهِ رَائِداً وَ إِلَى النَّجَاةِ قَائِداً) (1)

رَائِداً: راهبر سعادت؛ منظور از رائد بودن پیامبر این است که ایشان طلایه دار این امت است و پیش از همه رفته و منازل پیش رو را بررسی کرده است و آن را برای حیات سعادتمند امت خویش پسندیده است.

پسرم! آگاه باش احدی از وجود خداوند چنان که پیامبر خبر داده خبر نداده است، پس به پیشوایی آن حضرت راضی باش و برای رسیدن به منزل نجات رهبریش را بپذیر

نکته ها

رسول خدا علاوه بر این که عالم به همه نیازهای مادی و معنوی انسان هاست خود بهترین الگو و اسوه عملی از فضائل و کمالات بشری است و شایستگی رهبری انسان را در همه ابعاد کمال بر عهده دارد. (2)

منظور از قائد بودن پیامبر این است که است که در گذشته هنگامی که کاروانیان مرکب های خویش را حرکت می دادند به جلو داری که از پیش می رفت اشتر را به جلو می راند قائد می گفتند و کسی را که پشت سر حرکت می کرد سائق می نامیدند. پیامبر همان جلوداری است که پیش می افتد و امت را به مسیر نجات و رهایی رهنمون می شود. (3)

مشابه

آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا (4)و آن چه را فرستاده [او] به شما داد، آن را بگیرید و از آن چه شما را باز داشت بازایستید.


1) لَمْ يُنْبِيُّ: خبر نداد؛ واژۀ «نبأ» به معنای گزارش تعیین کننده و سرنوشت ساز است. ارْضَ: راضی باش.

2) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص145.

3) منشور تربیت، ص 426

4) حشر، 7.

لَقَدْ كانَ لَكُمْ فى رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَة (1)قطعاً برای شما در [اقتدا به] رسول خدا سر مشقی نیکوست استعاره

مستعار: الرائد

مستعار منه:

مستعارله: پیامبر

جامع: کلمۀ «الرائد» را استعاره از پیامبر آورده است بدین لحاظ که او، هر آن چه را که در آخرت از پاداش و اجر ماندنی و سعادت جاودانه است، آزموده و امت خود را بدانها بشارت داده است چنان که پیشرو قبیله پس از آگاهی از وجود آب و علف مردم خود را آگاه می سازد.

34. 2. تشویق فرزندش

فَإِنِّى لَمْ آلُكَ نَصِيحَةً (2) من از نصیحت به تو کوتاهی نکردم.

نکته

پند پذیری برای جوانان یکی از ویژگی های عالی و از کمالات برجسته و متعالی است. نه تنها بر جوانان واجب است که پند پدر کارآزموده را بشنوند بلکه بر پدران نیز لازم است از تجربه آموزی؛ مطالعه و تجزیه و تحلیل کوتاهی نکنند. (3)

34. 3. فاصله بین امام و فرزند

وَ إِنَّكَ لَنْ تَبْلُغَ فِي النَّظَرِ لِنَفْسِكَ وَ إِنِ اجْتَهَدْتَ مَبْلَغَ نَظَرِى لَكَ (4) که من از نصیحت به تو کوتاهی نکردم و تو در اندیشه ات نسبت به صلاح خود هر چند بکوشی به میزان اندیشه ای که من درباره تو دارم نخواهی رسید.

نکته

امام علیه السلام می کند که فرزند جوان کجا و آن همه تجربه پدر پیر کجا؟ او در آغاز راه است و پدر پایان راه فرزند امام باید حامل علم پدر و پاسدار ذخائر پر از رمز و راز او باشد. (5)


1) احزاب، 21

2) لَمْ آلُک: کوتاهی نکردم؛ از ریشهٔ «آلی» به معنای نقص و کاستی و کم گذاشتن.

3) اندیشه سیاسی - تربیتی علوی در نامه های نهج البلاغه، ج 3، ص 297.

4) لَنْ تَبْلُغَ: هرگز نمی رسی

5) اندیشه سیاسی - تربیتی علوی در نامه های نهج البلاغه، ج 3، ص298.

وَاعْلَمْ يَا بُنَيَّ أَنَّهُ لَوْ كَانَ لِرَبِّكَ شَرِيكٌ لَأَتَتْكَ رُسُلُهُ وَ لَرَأَيْتَ آثَارَ مُلْكِهِ وَ سُلْطَانِهِ وَ لَعَرَفْتَ أَفْعَالَهُ وَ صِفَاتِهِ وَ لَكِنَّهُ إِلَهُ وَاحِدٌ كَمَا وَصَفَ نَفْسَهُ لَا يُضَادُّهُ فِي مُلْكِهِ أَحَدٌ وَ لَا يَزُولُ أَبَداً وَ لَمْ يَزَلْ أَوَّلُ قَبْلَ الْأَشْيَاءِ بِلَا أَوَّلِيَّةٍ وَ آخِرٌ بَعْدَ الْأَشْيَاءِ بِلَا نِهَايَةٍ عَظُمَ أَنْ تُثْبَتَ عَنْ أَنْ تَثْبُتَ رُبُوبِيَّتُهُ بِإِحَاطَةِ قَلْبٍ أَوْ بَصَرٍ فَإِذَا عَرَفْتَ ذَلِكَ فَافْعَلْ كَمَا يَنْبَغِي لِمِثْلِكَ أَنْ يَفْعَلَهُ فِي صِغَرِ خَطَرِهِ وَ قِلَّةِ مَقْدِرَتِهِ وَ كَثْرَةِ عَجْزِهِ وَ عَظِيمٍ حَاجَتِهِ إِلَى رَبِّهِ فِى طَلَب طَاعَتِهِ - وَ الرَّهِينَةِ مِنْ عُقُوبَتِهِ وَ الْخَشْيَةِ مِنْ عُقُوبَتِهِ وَالشَّفَقَةِ مِنْ سُخْطِهِ فَإِنَّهُ لَمْ يَأْمُرُكَ إِلَّا بِحَسَنٍ وَ لَمْ يَنْهَكَ إِلَّا عَنْ قَبِيحِ.

35. درس هایی درباره خداشناسی

35. 1. نفی شریک برای خداوند

وَ اعْلَمْ يَا بُنَيَّ أَنَّهُ لَوْ كَانَ لِرَبِّكَ شَرِيكَ لَأَتَتْكَ رُسُلُهُ (1) پسرم! معلومت باد اگر برای پروردگارت شریکی بود پیامبران آن شریک به سویت می آمدند.

35. 2. استدلال به پادشاهی خداوند

وَ لَرَأَيْتَ آثَارَ مُلْكِهِ وَ سُلْطَانِهِ وَ لَعَرَفْتَ أَفْعَالَهُ وَصِفَاتِهِ و آثار ملک و سلطنت او را دیده و به افعال و صفاتش آشنا

35. 3. بیان اوصاف خداوند

35. 3. 1. یگانگی خداوند

وَ لَكِنَّهُ إِلَهُ وَاحِدٌ كَمَا وَصَفَ نَفْسَهُ آشنا می شدی.

اما او خدایی یگانه است همان گونه که خود را وصف نموده.

مشابه

قُلْ إِنَّما هُوَ إِلهُ واحِدٌ وَ إِنَّني بَریءٌ مِمَّا تُشْرِكُون (2)بگو: او تنها معبودی یگانه است، و بی تردید من از آن چه شریک [او] قرار می دهید بیزارم. قل الله خالِقُ كُلِّ شَيْءٍ وَ هُوَ الْواحِدُ الْقَهَّارُ (3)بگو: خدا آفریننده هرچیزی است، و اوست یگانه قهار.


1) لَأَتَنک: حتماً تو را می آمد.

2) انعام، 19.

3) رعد، 16.

35. 3. 2. توحید در حاکمیت

لَا يُضَادُّهُ فِي مُلْكِهِ أَحَدٌ (1) کسی در حکمرانیش با او ضدیت نمی کند.

35. 3. 3. جاودانگی خداوند

وَ لَا يَرُولُ أَبَداً وَ لَمْ يَزَل (2)

هرگز از بین نمی رود و همیشه وجود داشته.

مشابه

كُلُّ شَيْءٍ هالِكٌ إِلا وَجْهَه (3)هر چیزی مگر ذات او هلاک شدنی است. هوَ يَبْقَى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلالِ وَ الْإِكْرامِ (4)و تنها ذات باشکوه و ارجمند پروردگارت باقی می ماند.

35. 3. 4. ازلیت و ابدیت خداوند

أَوَّلُ قَبْلَ الْأَشْيَاءِ بِلَا أَوَّلِيَّةٍ وَ آخِرُ بَعْدَ الْأَشْيَاءِ بِلَا نِهَايَةِ اول است پیش از همه اشیا و او را اولیتی نیست و آخر است بعد از همه اشیا و او را نهایتی نیست.

مشابه

وَ أَنَّ إِلَى رَبِّكَ الْمُنْتَهی (5)و این که پایان [کار] به سوی پروردگار توست. هُوَ الْأَوَّلُ وَالآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ (6)اوست اول و آخر و ظاهر و باطن و او به همه چیز داناست.

35. 3. 5. عظمت خداوند

عَظُمَ عَنْ أَنْ تَثْبُتَ رُبُوبِيَّتُهُ بِإِحَاطَةِ قَلْبٍ أَوْ بَصَرٍ


1) لَا يُضَادُّه: با او ضدیتی ندارد.

2) لَا يَزُولُ: از بین نمی رود. لَمْ يَزَلْ: همواره بوده.

3) قصص، 88.

4) الرحمن، 27.

5) نجم، 42

6) حدید، 3.

بزرگتر از آن است که ربوبیتش به احاطه دل و دیده ثابت گردد.

مشابه

لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصَارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصَارَ وَ هُوَ اللَّطيفُ الْخَبيرُ (1)چشم ها او را در نمی یابند، ولی او چشم ها را در می یابد، و او لطیف و آگاه است.

35. 3. 6. ربوبیت خداوند

فَإِذَا عَرَفْتَ ذَلِكَ فَعَلْ كَمَا يَنْبَغِي لِمِثْلِكَ أَنْ يَفْعَلَهُ فِي صِغَرِ خَطَرِهِ وَ قِلَّةِ مَقْدِرَتِهِ وَ كَثْرَةِ عَجْزِهِ و عَظِيمٍ حَاجَتِهِ إِلَى رَبِّهِ (2)

چون به این حقیقت آگاه شدی در بندگی بکوش چنان که شایسته مانند توست. تویی که منزلت کوچک و قدرتت ناچیز و ناتواناییت بسیار است.

مشابه

وَ لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ أُولئِكَ هُمُ الْفَاسِقُونَ (3)و چون کسانی مباشید که خدا را فراموش کردند و او [نیز] آنان را دچار خود فراموشی کرد؛ آنان همان نافرمانانند. وَ قَالَ (صلی الله علیه و آله مَا عَبَدْنَاكَ حَقَّ عِبَادَتِكَ وَ مَا عَرَفْنَاكَ حَقَّ مَعْرِفَتِكَ) (4)منزهی از این که تو را به معرفت به سزا بشناسیم و حقیقت عبادت را در حق تو نیاوردیم.

35. 4. راه انجام اعمال شایسته

فِي طَلَبِ طَاعَتِهِ وَ الْخَشْيَةِ مِنْ عُقُوبَتِهِ وَ الشَّفَقَةِ مِنْ سُخْطِهِ فَإِنَّهُ لَمْ يَأْمُرُكَ إِلَّا بِحَسَنٍ وَ لَمْ يَنْهَكَ إِلَّا عَنْ قَبِيحِ و در طلب طاعت و در ترس از عقوبت و بیمناکی از خشم شدیدا به پروردگار خود نیازمند است زیرا چنین پروردگاری جز به خوبی تو را فرمان نداده و جز از زشتی باز نداشته است.


1) انعام، 103.

2) عَرَفْتَ: شناختی. صِغَرِ خَطره: کوچکی قدر و منزلتش؛ «خَطر» به معنای قدر و منزلت؛ امام با تعبیر کوچکی منزلت به مخاطب خویش یادآوری می کند که چه نسبتی با خداوند خالق هستی دارد.

3) حشر، 19.

4) بحار الأنوار، ج68، ص 18.

مشابه

إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسَانِ وَإِيتَاءِ ذِي الْقُرْبَى وَيَنْهَى عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنْكَرِ (1)به راستی خدا به عدالت و احسان و بخشش به خویشاوندان فرمان می دهد و از فحشا و منکر و ستمگری نهی می کند.


1) نحل، 90.

يَا بُنَيَّ إِنِّي قَدْ أَنْبَأْتُكَ عَنِ الدُّنْيَا وَ حَالِهَا وَ زَوَالِهَا وَ انْتِقَالِهَا وَ أَنْبَأْتُكَ عَنِ الآخِرَةِ وَ مَا أَعِدَّ لِأَهْلِهَا فِيهَا وَ ضَرَبْتُ لَكَ فِيهِمَا الْأَمْثَالَ لِتَعْتَبِرَ بِهَا وَتَحْذُو عَلَيْهَا إِنَّمَا مَثَلُ مَنْ خَبَرَ الدُّنْيَا كَمَثَلِ قَوْمٍ سَفْرِ نَبَا بِهِمْ مَنْزِلٌ جَدِيبٌ فَأَمُّوا مَنْزِلًا خَصِيباً وَ جَنَابَاً مَرِيعاً فَاحْتَمَلُوا وَعْثَاءَ الطَّرِيقِ وَ فِرَاقَ الصَّدِيقِ وَ خُشُونَةَ السَّفَر وَ جُشُوبَةَ المَطْعَمِ لِيَأْتُوا سَعَةَ دَارِهِمْ وَمَنْزِلَ قَرَارِهِمْ فَلَيْسَ يَجِدُونَ لِشَيْءٍ مِنْ ذَلِكَ أَلَماً وَ لَا يَرَوْنَ نَفَقَةً فِيهِ مَغْرَماً وَ لَا شَيْءَ أَحَبُّ إِلَيْهِمْ مِمَّا قَرَّبَهُمْ مِنْ مَنْزِلِهِمْ وَ أَدْنَاهُمْ إِلَى مِنْ مَحَلَّتِهِمْ وَ مَثَلُ مَنِ اغْتَرَ بِهَا كَمَثَلِ قَوْمٍ كَانُوا بِمَنْزِلِ خَصِيبٍ فَنَبَا بِهِمْ إِلَى مَنْزِلٍ جَدِيبٍ فَلَيْسَ شَيْءٌ أَكْرَهَ إِلَيْهِمْ وَ لَا أَفْظَعَ عِنْدَهُمْ مِنْ مُفَارَقَةِ مَا كَانُوا فِيهِ إِلَى مَا يَهْجُمُونَ عَلَيْهِ وَيَصِيرُونَ إِلَيْهِ.

36. شیفتگان و فریفتگان دنیا

36. 1. پندگیری از مثل ها

يَا بُنَيَّ إِنِّي قَدْ أَنْبَأْتُكَ عَنِ الدُّنْيَا وَ حَالِهَا وَ زَوَالِهَا وَ انْتِقَالِهَا وَ أَنْبَأْتُكَ عَنِ الْآخِرَةِ وَ مَا أُعِدَّ لِأَهْلِهَا فِيهَا وَ ضَرَبْتُ لَكَ فِيهِمَا الْأَمْثَالَ لِتَعْتَبَرَ بِهَا وَ تَحْذُو عَلَيْهَا (1)

تَحْذُو: تا قدم برداری

پسرم! تو را از دنیا و وضع آن و از بین رفتن و دست به دست شدنش آگاه کردم، و از آخرت و آن چه برای اهلش در آن جا آماده شده خبر دادم و برای تو در رابطه با هر دو جهان مثل ها زدم تا به آن ها پندگیری و بر اصول آن گام برداری.

نکته

بصیرت نسبت به واقعیت دنیا و آخرت از هرکسی ساخته نیست تنها کسانی می توانند تصویری صحیح از حیات دنیوی و آخرت ارائه دهند که بر هر دو اشراف کامل داشته باشند و این برای پیامبر و جانشین معصومش میسر است. (2)


1) ضَرَبْتُ: تثبیت کردم؛ از ریشه «ضَرَبَ» به معنای تثبیت کردن؛ به مثل و تشبیهی که در ذهن مخاطب می نشیند و تثبیت می شود ضرب المثل می گویند. لتعتبر: تا عبرت بگیری؛ از ریشهٔ «عبور» به معنای گذر کردن عابر گذر کننده معبر: محل گذار و عبور؛ از این ریشه واژۀ «عَبَره» به معنای اشک چشم است؛ زیرا قطره اشک از دیده فرو می ریزد و به صورت روان می شود و از آن گذر می کند تا بر دامن بیفتد؛ عبرت یعنی مشاهده یک صحنه و از سر گذراندن یک حادثه و سپس اندیشیدن به آن و جاری کردن نتایج حاصل از آن.

2) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص 149.

مشابه

وَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثَالَ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُون (1)و خدا مَثَل ها را برای مردم می زند، شاید که آنان پند گیرند. وَ تِلْكَ الْأَمْثالُ نَضْرِبُها لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُون (2)و این مثل ها را برای مردم می زنیم، باشد که آنان بیندیشند. وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلَ الْحَياةِ الدُّنْيا كَمَاءِ أَنْزَلْنَاهُ مِنَ السَّمَاءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَبَاتُ الْأَرْضِ فَأَصْبَحَ هَشيماً تَذْرُوهُ الرِّياحُ وَ كانَ اللَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ مُقْتَدِرا (3)برایشان زندگی دنیا را مثل بزن که چون بارانی است که از آسمان ببارد و با آن گیاهان گوناگون به فراوانی بروید. ناگاه خشک شود و باد بر هر سو پراکنده اش سازد و خدا بر هر کاری تواناست.

36. 2. تشبیه مردم دنیا به مسافر

إِنَّمَا مَثَلُ مَنْ خَبَرَ الدُّنْيَا كَمَثَلِ قَوْمٍ سَفْرِ نَبَا بِهِمْ مَنْزِلٌ جَدِيبٌ فَأَمُّوا مَنْزِلًا خَصِيباً وَ جَنَابَاً مريعاً فَاحْتَمَلُوا (4)

جَدِیبٌ خشک و بی حاصل؛ از ریشهٔ «جدب» به معنای قطع نعمت، تنگنا و قحطی است؛ ضد الخصيب.

جَنَاباً: محضر و مقام؛ ذو الكلاء و العشب.

فَأَموا: قصد کردند؛ قصدوا.

خصیب: پرنعمت باطراوت و شاداب جَنَاب ناحيه.

مریع: سرسبز به سرزمینی گفته می شود که هر خواسته ای در آن یافت می شود چه علوفه برای حیوانات و چه آب برای نوشیدن؛ به همین دلیل مزارع و مراتع پر طراوت را مریع می گویند.

داستان آنان که دنیا را آزموده اند داستان مسافرانی است که در جایی خراب و همراه با قحطی و تنگی منزل گرفته اند و عزم رفتن به منطقه ای پر نعمت و لذت و محلی سر سبز و خرم نموده اند.

مشابه

وَ ما هَذِهِ الْحَياةُ الدُّنْيا إِلَّا لَهْوٌ وَ لَعِبٌ وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوانُ لَوْ كَانُوا يَعْلَمُونَ (5)


1) ابراهیم، 25

2) حشر، 21.

3) کهف، 45.

4) سفر مسافران؛ بالتسكين اى مسافرون. نبا: ملایمت و موافقت نداشتن

5) عنکبوت، 64.

زندگانی این دنیا چیزی جز لهو و لعب نیست اگر بدانند سرای آخرت سرای زندگانی است.

ادْخُلُوها بِسَلامِ ذلِكَ يَوْمُ الْخُلُودِ لَهُمْ ما يَشاؤُنَ فيها وَ لَدَيْنا مَزيدٌ (1)فردای قیامت (به آن ها می گویند) به سلامت وارد بهشت شوید امروز روز جاودانی است. اهل بهشت هر چه بخواهند در آن جا برای آن ها هست و نزد ما نعمت های اضافی دیگری است.

36. 3. تحمل سختی های زندگی

وَعْثَاءَ الطَّرِيقِ وَ فِرَاقَ الصَّدِيقِ وَ خُشُونَةَ السَّفَرِ وَ جُشُوبَةَ المَطْعَمِ لِيَأْتُوا سَعَةَ دَارِهِمْ وَ مَنْزِلَ قَرَارِهِمْ (2)

رنج راه، و فراق یار و سختی سفر و ناگواری طعام را تحمل کرده، تا به خانه فراخ، و منزلگاه امنشان در آیند.

نکته ها

امام در این عبارت به وصف کسانی که دنیا را پیموده اند می پردازند و منظور از «فِراق الصَّدِيق»: بريدن رابطه محبت با دوستان و نزدیکان و مبتلا شدن به فراق آن ها از سخت ترین چیزها در این دنیاست اما این امر برایشان مهم نیست خود را راهیان منزل اعلا می دانند و چنان شوقی به آن جایگاه دارند که نمی توانند به بهانه ماندن با دوستان دست از آن بشویند.

منظور از عبارت «خُشُونَةَ السَّفَرِ» این است که از خشونت های سفر هراسی ندارند چون می دانند که در سفر رنج و درشتی نهفته است و باید به بعضی محدودیت ها و کاستی ها تن داد.

منظور از عبارت «جُشُوبَةَ المَطْعَمِ» ایناست که در طول سفر امکان تهیه غذای کامل و مطبوع وجود ندارد و انسان مسافر باید بعضی از ملاحظات خود ر اکنار بگذارد و غذاهایی را هم که به آن ها میل ندارد تحمل کند. (3)

36. 4. سعادت آخرت محبوب ترین چیز

فَلَيْسَ يَجِدُونَ لِشَيْءٍ مِنْ ذَلِكَ أَلَماً وَ لَا يَرَوْنَ نَفَقَةً فِيهِ مَغْرَماً وَ لَا شَيْءَ أَحَبُّ إِلَيْهِمْ مِمَّا


1) ق، 34 و 35.

2) وَعْثَاءَ الطَّرِيقِ: رنج راه؛ مشقات و دشواری های راه؛ مشقت ها. جُشُوبَةَ المَطْعَمِ: ناگواری طعام.

3) منشور تربیت ص 455

قَرَّبَهُمْ مِنْ مَنْزِلِهِمْ وَ أَدْنَاهُمْ إِلَى مِنْ مَحَلَّتِهِمْ (1)

بنا بر این از آن همه سختی ها دردی نمی چشند و خرج این سفر را خسارت نمی بینند، و چیزی نزد آنان از آن چه وجودشان را به منزل همیشگی و جاویدشان نزدیک کند محبوبتر نیست.

36. 5. مثل دنیاپرستان بی ایمان

وَ مَثَلُ مَنِ اغْتَرَ بِهَا كَمَثَلِ قَوْمٍ كَانُوا بِمَنْزِلِ خَصِيبٍ فَنَبَا بِهِمْ إِلَى مَنْزِلٍ جَدِيبٍ فَلَيْسَ شَيْءٌ أَكْرَةَ إِلَيْهِمْ وَ لَا أَفْظَعَ عِنْدَهُمْ مِنْ مُفَارَقَةِ مَا كَانُوا فِيهِ إِلَى مَا يَهْجُمُونَ عَلَيْهِ وَ يَصِيرُونَ إِلَيْهِ (2)

يَهْجُمُونَ عَلَيْهِ: ناگهان به آن می رسند.

و مثل مردمی که مغرور به دنیا شدند مثل مسافرانی است که در منزلی آباد و پر نعمت بودند و از آن جا به سوی محلی خشک و خراب و بی آب و گیاه بار سفر بندند، پس چیزی نزد آنان ناخوشایندتر و سخت تر از جدایی از آن چه در آن بودند و رسیدن به جایی که به جانب آن روی می آورند و بدان جا می رسند نیست.

نکته

بزرگترین خسران و زیان در زندگی آن است که انسان تمام سرمایه عمر را به دنیایی نثار کند که دیر یا زود اثری از آن نخواهد ماند و دست خالی به طرف سرایی برود که جاودانه در آن باقی خواهد ماند. (3)

مشابه

وَ لَتَجِدَنَّهُمْ أَحْرَصَ النَّاسِ عَلَى حَياةٍ وَ مِنَ الَّذِينَ أَشْرَكُوا يَوَدُّ أَحَدُهُمْ لَوْ يُعَمَّرُ أَلْفَ سَنَةٍ وَ ما هُوَ بِمُزَحْزِحِهِ مِنَ الْعَذَابِ أَنْ يُعَمَّرَ وَ اللَّهُ بَصِيرٌ بِما يَعْمَلُون (4)و آنان را مسلماً آزمندترین مردم به زندگی و حتی حریص تر از کسانی که شرک می ورزند خواهی یافت. هر یک از ایشان آرزو دارد که کاش هزار سال عمر کند با آن که اگر چنین عمری هم به او داده شود، وی را از عذاب دور نتواند داشت و خدا بر آن چه می کنند بیناست.


1) مَغْرَم: زیان، غرامت. أذنا: نزدیک کرد.

2) اغتر: فریب خورد. أفظع: دردناک ترین.

3) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص 150

4) بقره، 96.

عَنْ رَسُولِ اللَّهِ ص أَنَّ الدُّنْيَا سِجْنُ الْمُؤْمِنِ وَ جَنَّةُ الْكَافِرِ وَالْمَوْتُ جِسْرُ هَؤُلَاءِ إِلَى جَنَّاتِهِمْ وَ جِسْرُ هَؤُلَاءِ إِلَى جَحِيمِهِم (1)دنیا زندان مؤمن و بهشت کافر است! مرگ برای مؤمنین یک پلی می باشد که ایشان بوسیله آن وارد بهشت خود می شوند و برای کفار یک پلی می باشد که به واسطه آن داخل جهنم خود می گردند. فَقَالَ الْحَسَنُ عليه السلام لِأَنَّكُمْ أَخْرَبْتُمْ آخِرَتَكُمْ وَ عَمَّرْتُمْ دُنْيَاكُمْ وَ أَنْتُمْ تَكْرَهُونَ النُّقْلَةَ مِنَ الْعُمْرَانِ إِلَى الْخَرَابِ (2)امام حسن گفت: یا بن رسول الله برای چیست که ما مرگ را دوست نداریم؟ فرمود برای این که شما آخرت خود را خراب و دنیای خویشتن را آباد نموده اید.


1) معانى الاخبار، ص 289

2) معانی الاخبار، ص390.

يَا بُنَيَّ اجْعَلْ نَفْسَكَ مِيزَاناً فِيمَا بَيْنَكَ وَ بَيْنَ غَيْرِكَ فَأَحْبِبْ لِغَيْرِكَ مَا تُحِبُّ لِنَفْسِكَ وَ اكْرَهُ لَهُ مَا تَكْرَهُ لَهَا وَ لَا تَظْلِمْ كَمَا لَا تُحِبُّ أَنْ تُظْلَمَ وَ أَحْسِنْ كَمَا تُحِبُّ أَنْ يُحْسَنَ إِلَيْكَ وَ اسْتَقْبِحْ مِنْ نَفْسِكَ مَا تَسْتَقْبِحُهُ مِنْ غَيْرِكَ وَ ارْضَ مِنَ النَّاسِ بِمَا تَرْضَاهُ لَهُمْ مِنْ نَفْسِكَ وَ لَا تَقُلْ مَا لَا تَعْلَمُ وَ إِنْ قَلَّ مَا تَعْلَمُ وَ لَا تَقُلْ مَا لَا تُحِبُّ أَنْ يُقَالَ لَكَ.

37. خود میزان بودن

37. 1. میزان قرار دادن نفس

يَا بُنَيَّ اجْعَلْ نَفْسَكَ مِيزَاناً فِيمَا بَيْنَكَ وَبَيْنَ غَيْرِكَ پسرم خود را میزان بین خود و دیگران قرار بده.

نکته

امام علیه السلام فرزندش را به خودمحوری و خودمیزانی ممدوح و محمود سفارش می کند. زیرا خود محوری در صورتی ناپسند است که انسان همه چیز را برای خودش بخواهد و دیگران را فدای خود کند ولی در صورتی که آن چه برای خود می پسندد برای دیگران نیز بپسندد خود محور ممدوح خواهد بود. (1)

استعاره

مستعار: میزان

مستعار منه:

مستعارله: امام حسن علیه السلام

جامع: جهت این که امام علیه السلام لفظ میزان را برای فرزندش استعاره آورده است، این است که وی همچون ترازو بین خود و دیگران عادلانه رفتار کند. سپس جهات عدالت و برابری که امر فرموده است میزان را بر اساس آن ها قرار دهد، شرح داده است، بعضی از آن جهات امور مثبت و برخی منفی اند.


1) اندیشه های تربیتی - سیاسی علوی در نامه های نهج البلاغه، ج3، ص330.

37. 2. گستره عدالت اسلامی

فَأَحْبِبْ لِغَيْرِكَ مَا تُحِبُّ لِنَفْسِكَ وَ اكْرَهُ لَهُ مَا تَكْرَهُ لَهَا (1)

بنابراین آن چه برای خود دوست داری برای دیگران هم دوست بدار، و هرچه برای خود نمی خواهی برای دیگران هم مخواه.

مشابه

قَالَ الْبَاقِرُعِ أَحْبِبْ أَخَاكَ الْمُسْلِمَ وَ أَحْبِبْ لَهُ مَا تُحِبُّ لِنَفْسِكَ (2)امام باقر علیه السلام فرمود دوست دارد برادر مسلمانت را و دوست دار برایش آن چه برای خود دوست داری.

37. 3. ناپسندی ظلم به دیگران

وَلَا تَظْلِمْ كَمَا لَا تُحِبُّ أَنْ تُظْلَمَ به کسی ستم مکن چنان که دوست داری به تو ستم نشود.

مشابه

وَإِذْ قالَ لُقْمَانُ لاِبْنِهِ وَ هُوَ يَعِظُهُ يا بُنَيَّ لا تُشْرِكْ بِاللَّهِ إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ (3)و به خاطر بیاور هنگامی را که لقمان به فرزندش در حالی که او را موعظه می کرد گفت ای فرزندم چیزی را شریک خداوند قرار مده که همانا شرک به خداوند ظلم بزرگی است. وَ مَنْ يَتَعَدَّ حُدُودَ اللَّهِ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَه (4)و هرکه از حدود تجاوز کند، یقیناً به خودش ستم ورزیده است.

37. 4. احسان به دیگران

وَ أَحْسِنْ كَمَا تُحِبُّ أَنْ يُحْسَنَ إِلَيْكَ و نیکی کن چنان که علاقه داری به تو نیکی شود

مشابه

وَ أَحْسِنْ كَما أَحْسَنَ اللَّهُ إِلَيْک (5)و نیکی کن همان گونه که خدا به تو نیکی کرده است


1) أَحبب: دوست بدار. اکره: دشمن بدار.

2) الأمالي (للصدوق)، ص323

3) لقمان، 13.

4) طلاق، 1.

5) قصص، 77.

37. 5. قباحت عیب جویی از دیگران

وَ اسْتَقْبِحْ مِنْ نَفْسِكَ مَا تَسْتَقْبِحُهُ مِنْ غَيْرِكَ (1) آن چه را از غیر خود زشت می دانی از خود نیز زشت بدان.

مشابه

لِمَ تَقُولُونَ ما لا تَفْعَلُونَ كَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللَّهِ أَنْ تَقُولُوا ما لا تَفْعَلُون (2)چرا چیزی را می گویید که خود عمل نمی کنید؟ نزد خدا به شدت موجب خشم است که چیزی را بگویید که خود عمل نمی کنید.

37. 6. ایجاد صفا و صمیمیت

وَارْضَ مِنَ النَّاسِ بِمَا تَرْضَاهُ لَهُمْ مِنْ نَفْسِكَ از مردم برای خود آن را راضی باش که از خود برای آنان راضی هستی.

37. 7. سکوت بجا و حکیمانه

وَ لَا تَقُلْ مَا لَا تَعْلَمُ وَ إِنْ قَلَّ مَا تَعْلَمُ وَ لَا تَقُلْ مَا لَا تُحِبُّ أَنْ يُقَالَ لَكَ هر آن چه را نمی دانی مگو اگر چه دانسته هایت اندک است و آن چه را دوست نداری درباره تو بگویند تو هم درباره دیگران مگوی.

نکته

زبان بیشترین نقش را در ایجاد ارتباط و محبت بین انسان و دیگران دارد آن چنان که در ایجاد کینه و عداوت و دور کردن دل ها از یکدیگر نقش مؤثری ایفا می کند و بهترین میزان برای آن چه باید گفته شود یا نشود خود انسان است. (3)

مشابه

النَّبِيِّ صلى الله عليه وسلم قَالَ: مَا أَحْبَبْتَ أَنْ يَأْتِيَهُ النَّاسُ إِلَيْكَ فَأْتِهِ إِلَيْهِمْ وَ مَا كَرِهْتَ أَنْ يَأْتِيَهُ إِلَيْكَ فَلَا تَأْتِهِ إِلَيْهِمْ (4)فرمود هر گونه دوست داری مردم با تو رفتار کنند، تو با آن ها رفتار کن، و هر چه را ناخوش داری مردم با تو کنند، با آن ها مکن


1) اسْتَقيح: قبیح بدان، زشت بشمار.

2) صف، 2و3.

3) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص 152

4) وسائل الشيعة، ج 15، ص 287.

وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يُجادِلُ فِى اللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَلا هُدى وَ لا كِتاب منیر (1)و از مردمان کسی است که همواره بدون هیچ دانشی [بلکه از روی جهل و نادانی] و بدون هیچ هدایتی، و هیچ کتاب روشنی درباره خدا مجادله و ستیزه می کند.


1) حج، 8.

وَاعْلَمْ أَنَّ الْإِعْجَابَ ضِدُّ الصَّوَابِ وَ آفَةُ الْأَلْبَابِ فَاسْعَ فِي كَدْحِكَ وَ لَا تَكُنْ خَازِناً لِغَيْرِكَ وَ إِذَا أَنْتَ هُدِيتَ لِقَصْدِكَ فَكُنْ أَخْشَعَ مَا تَكُونُ لِرَبِّكَ.

38. آفت خرد

38. 1. پرهیز از خود پسندی

وَاعْلَمْ أَنَّ الْإِعْجَابَ ضِدُّ الصَّوَابِ وَ آفَةُ الْأَلْبَابِ (1)

آگاه باش که خودپسندی ضد صواب و آفت خردهاست.

مشابه

أَ فَمَنْ زُيِّنَ لَهُ سُوءُ عَمَلِهِ فَرَآهُ حَسَناً فَإِنَّ اللَّهَ يُضِلُّ مَنْ يَشَاءُ وَيَهْدِي مَنْ يَشَاءُ فَلَا تَذْهَبْ نَفْسُكَ عَلَيْهِمْ حَسَرَاتٍ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ بِما يَصْنَعُون (2)آیا آن کس که زشتی کردارش برای او آراسته شده و آن را زیبا می بیند [مانند مؤمن نیکوکار است]؟ خداست که هرکه را بخواهد بیراه می گذارد و هرکه را بخواهد هدایت می کند. پس مبادا به سبب حسرت های گوناگون بر آنان جانت از کف] برود؛ قطعاً خدا به آن چه می کنند داناست. الْعُجْبُ يُفْسِدُ الْعَقْل (3)خودبینی عقل را فاسد می کند. ثَمَرَةُ الْعُجْبِ الْبَغْضَاءُ (4)نتیجه خودپسندی آن است که مردم دشمن انسان می شوند. قَالُوا يَا رَسُولَ اللَّهِ فَمَا الْمُهْلِكَاتُ قَالَ هَوَى مُتَّبَعٌ وَ شُعٌ مُطَاعٌ وَإِعْجَابُ الْمَرْءِ بِنَفْسِهِ (5)از پیامبر پرسیدند هلاک کننده ها چیست؟ فرمود: خواهش های نفسانی که دنبال شود؛ حرص و بخل ورزیدن خودبینی و خودپسندی.

38. 2. توصیه به تلاش و کوشش

فَاسْعَ فِي كَدْحِكَ وَ لَا تَكُنْ خَازِنَا لِغَيْرِكَ (6)


1) الْإِعْجَابَ: خودپسندی؛ از مادۀ «عُجب» مشتق می شود. آفَةُ الْأَلْبَابِ: بيمارى عقل ها.

2) فاطر، 8.

3) تصنيف غرر الحکم و درر الكلم، ص 65.

4) عيون الحكم و المواعظ، ص 207.

5) الزهد، ص 68

6) فَاسْعَ: سعی کن؛ از ریشهٔ سعی مشتق می شود که حد وسط میان راه رفتن عادی و دویدن با سرعت است. کَدح: تلاش و طلب همراه با زحمت و دشواری.

پس کوششت را به نهایت برسان، خزانه دار وارثان مباش.

نکته ها

از آن جا که در اغلب موارد افراد پر کار و پر تلاش دچار نوعی خوپسندی و غرور می شوند امیرالمؤمنین اصل تلاش و کوشش را توصیه می کند و در همان حال از گرفتار آمدن در دام عجب و خودپسندی برحذر می دارد. (1)

عبارت «تَكُنْ خَازِناً لِغَيْرِكَ» می رساند که انسانی که ثروت زیادی را انباشته کرده است ولی برای آخرت خود ذخیره سازی نکرده موجبات حسرت و ندامت خود در آخرت را فراهم ساخته است زیرا اگر وارثان او افراد نیکوکار باشند از دسترنج او دیگران بهره برده و او محروم مانده است و اگر تبهکاران و گناهکاران باشند در گناهان آنان شریک شده است. (2)

مشابه

قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص مَلْعُونٌ مَلْعُونٌ مَنْ أَلْقَى كَلَّهُ عَلَى النَّاسِ (3)کسی که بار خود بدوش مردم افکند (و سربار جامعه شود) ملعون است. هوَ الَّذِينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَالْفِضَّةَ وَ لا يُنْفِقُونَها فِي سَبيلِ اللَّهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذَابٍ أَلِيمٍ يَوْمَ يُحْمَى عَلَيْها في نَارِ جَهَنَّمَ فَتُكْوى بها جِباهُهُمْ وَ جُنُوبُهُمْ وَ ظُهُورُهُمْ هَذا مَا كَنَرْتُمْ لِأَنْفُسِكُمْ فَذُوقُوا ما كُنْتُمْ تَكْنِزُون (4)و کسانی را که طلا و نقره می اندوزند و آن را در راه خدا هزینه نمی کنند، به عذاب دردناکی مژده ده. * روزی که آن اندوخته ها را در آتش دوزخ به شدت گرما دهند و پیشانی و پهلو و پشتشان را به آن داغ کنند [و به آنان نهیب زنند] این است ثروتی که برای خود اندوختید پس کیفر زراندوزی خود را بچشید. يا أَيُّهَا الْإِنْسانُ إِنَّكَ كَادِحٌ إِلى رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاقيه (5)ای انسان، تو در راه پروردگارت رنج فراوان می کشی؛ پس پاداش آن را خواهی دید. أَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسانِ إِلا ما سعی (6)و این که برای انسان بهره ای جز سعی و کوشش او نیست.


1) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص153.

2) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص154.

3) الکافی، ج4، ص11.

4) توبه، 34و 35.

5) انشقاق، 6.

6) نجم، 39.

38. 3. خضوع در برابر پروردگار

وَ إِذَا أَنْتَ هُدِيتَ لِقَصْدِكَ فَكُنْ أَخْشَعَ مَا تَكُونُ لِرَبِّكَ (1) هرگاه به راه راست هدایت شدی در برابر پروردگارت به شدت فروتن باش.

نکته

امام توصیه می فرماید که مخاطب بر رفتار و کردار خود مراقبت کند و حالات درونی خویش را مهار کند تا به مجرد رسیدن به یک خواسته مادی و معنوی بر خضوع و خشوع او افزوده شود. (2)


1) أَخْشَعَ: خاشع ترين.

2) منشور تربیت، ص 496

وَاعْلَمْ أَنَّ أَمَامَكَ طَرِيقاً ذَا مَسَافَةٍ بَعِيدَةٍ وَ مَشَقَّةٍ شَدِيدَةٍ وَ أَنَّهُ لَا غِنَى بِكَ فِيهِ عَنْ حُسْنِ الِارْتِيَادِ وَ قَدْرِ بَلَاغِكَ مِنَ الزَّادِ مَعَ خِفَّةِ الظَّهْرِ فَلَا تَحْمِلَنَّ عَلَى ظَهْرِكَ فَوْقَ طَاقَتِكَ فَيَكُونَ ثِقُلُ ذَلِكَ وَبَالًا عَلَيْكَ وَ إِذَا وَجَدْتَ مِنْ أَهْلِ الْفَاقَةِ مَنْ يَحْمِلُ لَكِ زَادَكَ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ فَيُوَافِيكَ بِهِ غَداً حَيْثُ تَحْتَاجُ إِلَيْهِ فَاغْتَنِمْهُ وَ حَمِّلْهُ إِيَّاهُ وَ أَكْثِرُ مِنْ تَزْوِيدِهِ وَ أَنْتَ قَادِرُ عَلَيْهِ فَلَعَلَّكَ تَطْلُبُهُ فَلَا تَجِدُهُ وَاغْتَنِمْ مَنِ اسْتَقْرَضَكَ فِي حَالِ غِنَاكَ لِيَجْعَلَ قَضَاءَهُ لَكَ فِي يَوْمِ عُسْرَتِكَ.

9. راهی دراز و پر مشقت

39. 1. مشقت بار بودن راه های دنیا

وَ اعْلَمْ أَنَّ أَمَامَكَ طَرِيقاً ذَا مَسَافَةٍ بَعِيدَةٍ وَ مَشَقَّةٍ شَدِيدَةٍ (1) معلومت باد که در پیش رویت راهی دراز همراه با مشقتی سخت است.

نکته ها

امام با تعبیر «امامک» به مخاطب متذکر می شود که پیش روی او راه و طریقی وجود دارد هر راه نیاز به راهرو دارد و اگر کسی پای در راه نهاد باید حرکت کند و از سکون بپرهیزد. (2)

عبارت «ذَا مَسَافَةٍ بَعِيدَةٍ» یعنی این راه عمق بسیار دارد و حرکت در آن تلاش جانانه ای می طلبد کسی که در این راه پای می نهد باید آمادگی برای حرکتی دشوار و مواجهه با مسیرهای بسیار طولانی را داشته باشد. (3)

مشابه

وَ جاءَتْ سَكْرَةُ الْمَوْتِ بِالْحَقِّ ذلِكَ ما كُنْتَ مِنْهُ تَحيد (4)به راستی که بیهوشی مرگ فرامی رسد. این است آن چه از آن می گریختی. إِنَّا نَخَافُ مِنْ رَبِّنا يَوْماً عَبُوساً قَمْطَریراً (5)ما از پروردگار خود می ترسیم، در روزی که آن روز عبوس و سخت و هولناک است.


1) أَمَامَك: مقابلت

2) منشور تربیت، ص499

3) همان، ص 500.

4) ق، 19.

5) انسان، 10.

استعاره

مستعار: الطريق

مستعار منه:

مستعارله: حالاتی که انسان در دنیا گرفتار آن هاست

جامع: كلمه الطریق را استعاره آورده است از حالاتی که انسان در دنیا گرفتار آن هاست و عبور از دنیا به سرای آخرت و منظور از درازی و سختی راه همان دشواری رستگاری و ایمنی از خطرهای آن است.

39. 2. تهیه زاد و توشه

وَ أَنَّهُ لَا غِنَى بِكَ فِيهِ عَنْ حُسْنِ الِارْتِيَادِ وَ قَدْرِ بَلَاغِكَ مِنَ الزَّادِ مَعَ خِفَّةِ الظَّهْرِ (1)

در این راه از طلب درست و توشه به اندازه برداشتن و سبکباری از گناه بی نیاز نیستی

نکته ها

منظور از «حُسْن الِارْتِيَادِ» تدبیر و مدیریت صحیح است. (2)

امام یادآوری می کند که ای انسان تو چاره ای نداری جز آن که در این راه طالب و جویا باشی و در این طلب خویش به نیکوترین وجه عمل کنی این راهی نیست که فرزندان آدم به اختیار خویش انتخاب کرده باشند جاده ای است که رهروان خود را از ابتدا تا انتها به سوی خود می کشد. (3)

مشابه

وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوى (4)در حقیقت بهترین توشه، پرهیزکاری است، و ای خردمندان از من پروا کنید استعاره

مستعار: الزاد

مستعارٌ منه:


1) الِارْتيَادِ: طلب کردن و چیزی را به سوی خویش برگرداندن؛ از ریشۀ «رَوَدَ» مشتق می شود؛ طلب المنزل الرّحب. خِفَّةِ الظهر: پشت سبکبار

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 9، ص 573.

3) منشور تربیت، ص500

4) بقره، 197.

مستعارله: تقوا و کمالات

جامع: لفظ «الزّاد توشه» را استعاره از تقوا و کمالاتی آورده است که در این راه طولانی و پر خطر انسان را به قرب خدا می رساند و بدین وسیله نجات و رستگاری در آن راه و رهایی از گرفتاری های آن به دست می آید.

39. 3. سبک باری در زندگی

فَلَا تَحْمِلَنَّ عَلَى ظَهْركَ فَوْقَ طَاقَتِكَ فَيَكُونَ ثِقْلُ ذَلِكَ وَبَالًا عَلَيْكَ پس بیش از قدرتت بر خود بار،مکن که سنگینیاش وزر و وبالت شود.

نکته

اشاره به این که آنقدر ذخیره کن که برای نیاز تو کافی باشد و بتوانی فردای قیامت پاسخ گوی آن باشی وگرنه همچون بار سنگینی بر دوش تو خواهد بود. (1)

مشابه

وَ لَيَحْمِلُنَّ أَثْقَالَهُمْ وَ أَثْقَالاً مَعَ أَثْقَالِهم (2)و قطعاً بارهای گران خودشان و بارهای گران [دیگر] را با بارهای گران خود برخواهند گرفت.

39. 4. دعوت به انفاق در راه خدا

وَ إِذَا وَجَدْتَ مِنْ أَهْلِ الْفَاقَةِ مَنْ يَحْمِلُ لَكَ زَادَكَ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ فَيُوَافِيكَ بِهِ غَداً حَيْثُ تَحْتَاجُ إِلَيْهِ فَاغْتَنِمْهُ وَ حَمّلْهُ إِيَّاهُ (3)

اغْتَنِمُه: او را غنیمت بدان؛ از ریشهٔ «غنم» به بهره ای می گویند که به آسانی نصیب انسان می شود.

اگر محتاجی را یافتی که قدرت بر دوش نهادن زاد و توشه ات را تا قیامت دارد و در فردای محشر که به آن توشه نیازمند شدی در اختیارت بگذارد وجودش را غنیمت بدان و زاد و توشه ات را بر دوشش بگذار.

نکته

در بینش اسلامی انفاق خداپسندانه اموال نه تنها هدر دادن و ضایع ساختن آن نیست بلکه ذخیره سازی در حسابی مطمئن با سودی غیر قابل قیاس با سودهای دنیوی است. (4)


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 9، ص 573.

2) عنکبوت، 13.

3) الفاقة: فقر؛ حاجت و نياز. فَيُوَافِیک: به آن را به تو می رساند؛ از مادۀ «وَفَی» به معنای وفای به عهد است.

4) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص156.

مشابه

لَوْلَا الْفُقَرَاءُ لَمْ يَسْتَوْجِبِ الْأَغْنِيَاءُ الْجَنَّةَ (1)اگر فقرا نبودند، اغنیا سزاوار بهشت نمی شدند. وَيَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُ (2)و از جایی که گمانش را ندارد روزی اش می دهد. مَثَلُ الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ فى سَبيلِ اللَّهِ كَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنابِلَ فِي كُلِّ سُنْبُلَةٍ مِائَةُ حَبَّةٍ وَ اللَّهُ يُضاعِفُ لِمَنْ يَشاءُ وَ اللهُ واسِعٌ عَليم (3)مثل آنان که مال خود را در راه خدا انفاق می کنند مثل دانه ای است که هفت خوشه برآورد و در هر خوشه ای صد دانه باشد. خدا پاداش هرکه را که بخواهد چند برابر می کند. خدا گشایش دهنده و داناست.

39. 5. غنیمت شمردن فرصت انفاق

وَ أَكْثِرْ مِنْ تَزْوِيدِهِ وَ أَنْتَ قَادِرٌ عَلَيْهِ فَلَعَلَّكَ تَطْلُبُهُ فَلَا تَجِدُهُ (4) و در حالی که قدرت اضافه کردن زاد و توشه را بر دوشش داری تا بتوانی اضافه کن چه بسا با از دست رفتن فرصت چنین شخصی را بجویی و نیابی.

نکته

امام از فرزندش می خواهد که در روز قدرت و توانایی و در شرایط استعداد و یارایی تا آن جا که می تواند از مستمندان پر خیر و برکت و برداشتن توشه روز رستاخیز کمک بگیرد و از فرصت ها بهره بگیرد. (5)

39. 6. روز تنگدستی و سختی

وَ اغْتَنِمْ مَنِ اسْتَقْرَضَكَ فِي حَالِ غِنَاكَ لِيَجْعَلَ قَضَاءَهُ لَكَ فِي يَوْمِ عُسْرَتِكَ (6)

اگر کسی در حال توانگریت از تو وام خواهد غنیمت شمار تا در روز سختی و هنگام نداری به تو ادا کند.


1) تکامل و طهارت روح، ص 84.

2) طلاق، 3.

3) بقره، 261.

4) تزويد: زاد و توشه دادن

5) اندیشه های سیاسی - تربیتی علوی در نامه های نهج البلاغه، ج3، ص362.

6) اسْتَقْرَضَک: از تو قرض خواست؛ از ریشهٔ «قرض» به معنای بریدن؛ در اصطلاح به معنای بریدن و جدا کردن بخشی از مال است. يَوْمِ عُسْرَیک: روز دشواری تو

مشابه

مَنْ ذَا الَّذِى يُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً فَيُضَاعِفَهُ لَهُ أَضْعافاً کثیر (1)کیست آن کس که به بندگانِ خدا وام نیکویی دهد تا [خدا] آن را برای او چند برابر بیفزاید؟ لِكُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ يَوْمَئِذٍ شَأْنُ يُغْنیه (2)در آن روز هرکسی از آنان را کاری است که او را به خود مشغول می کند.


1) بقره، 245

2) عبس، 37.

وَاعْلَمْ أَنَّ أَمَامَكَ عَقَبَةً كَنُوداً الْمُخِفٌ فِيهَا أَحْسَنُ حَالًا مِنَ الْمُثْقِلِ وَ الْمُبْطِئُ عَلَيْهَا أَقْبَحُ أَمْراً حَالًا مِنَ الْمُسْرِعِ وَ أَنَّ مَهْبِطَهَا بِكَ مَهْبِطَكَ بِهَا لَا مَحَالَةَ إِمَّا عَلَى جَنَّةٍ أَوْ عَلَى نَارِ فَارْتَدْ لِنَفْسِكَ قَبْلَ نُزُولِكَ وَوَطَّى الْمَنْزِلَ قَبْلَ حُلُولِكَ فَلَيْسَ بَعْدَ الْمَوْتِ مُسْتَعْتَب وَ لَا إِلَى الدُّنْيَا مُنْصَرَفٌ.

40. بهشت یا دوزخ جایگاه نهایی

40. 1. گردنه های دشوار در پیش روی آدمی

وَ اعْلَمْ أَنَّ أَمَامَكَ عَقَبَةً كَنُوداً الْمُخِفُّ فِيهَا أَحْسَنُ حَالًا مِنَ الْمُثْقِلِ وَ الْمُبْطِئُ عَلَيْهَا أَقْبَحُ أَمْراً] حَالًا مِنَ الْمُسْرِعِ (1)

الْمُبْطِيُّ: کندی کننده

آگاه باش که در پیش رویت گذرگاه سختی است آن که سبکبار است در آن گذرگاه حالی بهتر از سنگین بار دارد و آن که دچار کندی است بد حالتر از شتابنده در آن است.

نکته ها

از آن جا که در مراحل حسابرسی های جهان پس از مرگ از ریز و درشت اعمال انسان سئوال می شود آن ها که در دنیا از امکانات گسترده اقتصادی و موقعیت برجسته سیاسی و اجتماعی برخوردار بوده اند پاسخ گویی پردردسرتری را به دنبال خواهند داشت. (2)

عبارت «عَقَبَةً كَنُوداً» به معنای گردنه هایی است که گذر از آن ها بسیار دشوار است در هر گام خطرات بسیار و مهلکه های هولناکی وجود دارد. کسانی که از چنین گردنه هایی می گذرند باید نهایت احتیاط را به عمل بیاورند و تمام تمهیدات را برای جلوگیری از خطر فراهم کنند. (3)

مشابه

فَلَا اقْتَحَمَ الْعَقَبَةَ وَ ما أَدْراكَ مَا الْعَقَبَةُ فَکُ رَقَبَةٍ أَوْ إِطْعَامٌ فِي يَوْمٍ ذِي مَسْغَبَةٍ (4)و[لى] نخواست از گردنه عاقبت نگری بالا رود و تو چه دانی که آن گردنه [سخت] چیست؟ بنده ای را آزاد کردن یا در روز گرسنگی، طعام دادن.


1) عَقَبَةً كَنُود: گردنه ای دشوار. مخف: سبكبال.

2) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص158.

3) منشور تربیت، ص518.

4) بلد، 11 تا 14.

وَ مَنْ خَفَّتْ مَوَازِينُهُ فَأُولئِكَ الَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ بِما كانُوا بِآيَاتِنَا يَظْلِمُونَ وَ لَقَدْ مَكَّنَّاكُمْ فِي الْأَرْضِ وَجَعَلْنا لَكُمْ فيها مَعايِشَ قَليلاً ما تَشْكُرُون (1)آنان که ترازوی اعمالشان سبک گشته است کسانی هستند که به آیات ما ایمان نیاورده بودند و از این رو به خود زیان رسانیده اند در زمین جایگاهتان دادیم و راه های معیشتتان را در آن قرار دادیم. و چه اندک سپاس می گزارید

40. 2. احساس مسئولیت در رابطه با سفر آخرت

أَنَّ مَهْبِطَكَ بِهَا لَا مَحَالَةَ إِمَّا عَلَى جَنَّةٍ أَوْ عَلَى نَارٍ فَارْتَدْ لِنَفْسِكَ قَبْلَ نُزُولِكَ وَ وَطَّى الْمَنْزِلَ قَبْلَ حُلُولِكَ فَلَيْسَ بَعْدَ الْمَوْتِ مُسْتَعْتَب وَ لَا إِلَى الدُّنْيَا مُنْصَرَفٌ (2)

وطئ: مهيا ساز.

مُسْتَعْتَب: پوزش طلبی

مُنْصَرَفٌ: بازگشت.

در آن جا محل فرود آمدنت به ناچار یا در بهشت است یا در جهنّم پس پیش از در آمدنت به آن جهان توشه آماده کن و قبل از ورودت منزلی فراهم ساز که بعد از مرگ تدارک کردن از دست رفته ممکن نیست و راه بازگشت به دنیا برای همیشه بسته است.

نکته

نه تنها راه بازگشت از دنیای پس از مرگ امکان پذیر نیست بلکه راه هر گونه عذرخواهی و بهانه جویی نیز بسته می شود چراکه خداوند به اندازه کافی فرصت اصلاح و توبه را در دنیا به افراد داده است. (3)

مشابه

وَ قَالَ النبي: لَيْسَ بَعْدَ الْمَوْتِ مُسْتَعْتَبٌ أَكْثِرُوا مِنْ ذِكْرِ هَادِمِ اللَّذَّاتِ وَ مُنَفِّصِ الشَّهَوَات (4)بعد از مرگ راهی برای عذرخواهی و جلب رضایت پروردگار نیست بنابراین بسیار به یاد چیزی باشید که لذات را در هم می کوبد و شهوات را بر هم می زند. حَتَّى إِذَا جَاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ رَبِّ ارْجِعُونِ لَعَلَّى أَعْمَلُ صالِحاً فيما تَرَكْتُ كَلَّا إِنَّهَا


1) اعراف، 9 و 10.

2) مَهْبِطَ: محل هبوط؛ محل فرود و نزول؛ از ریشه «هبوط» به معنای محل فرود آمدن و نزول. فَارْتَدْ لِنَفْسِک: توشه ای برای خودت آماده کن.

3) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص 158.

4) الدعوات (للراوندی)، ص 235.

كَلِمَةٌ هُوَ قائِلُها وَ مِنْ وَرَائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلى يَوْمِ يُبْعَثُون (1)تا آن گاه که مرگ یکی از ایشان فرا رسد، گوید: «پروردگارا مرا بازگردانید، شاید من در آن چه وانهاده ام کار نیکی انجام دهم». نه چنین است این سخنی است که او گوینده آن است و پشاپیش آنان برزخی است تا روزی که برانگیخته خواهند شد. لا عَنْ قَبِيح يَسْتَطِيعُونَ انْتِقَالًا وَلَا فِي حَسَنٍ يَسْتَطِيعُونَ ازْدِيَادا (2)پس از مرگ قدرت برگشت از کارهای زشت را ندارند و توان اضافه کردن نیکی برای آنان محال است. لَعَلَّى أَعْمَلُ صالِحاً فيما تَرَكْتُ كَلاً إِنَّهَا كَلِمَةٌ هُوَ قائِلُها (3)شاید، کارهای شایسته ای را که ترک کرده بودم به جای آورم. هرگز این سخنی است که او می گوید.


1) مؤمنون، 99 و 100.

2) نهج البلاغه، خطبه 188

3) مؤمنون، 100.

وَ اعْلَمْ أَنَّ الَّذِي بِيَدِهِ خَزَائِنُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ قَدْ أَذِنَ لَكَ فِي الدُّعَاءِ وَ تَكَفَّلَ لَكَ بِالْإِجَابَةِ وَ أَمَرَكَ أَنْ تَسْأَلَهُ لِيُعْطِيَكَ وَ تَسْتَرْحِمَهُ لِيَرْحَمَكَ وَ لَمْ يَجْعَلْ ابَيْنَهُ وَ بَيْنَكَ بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُ مَنْ يَحْجُبُكَ عَنْهُ وَ لَمْ يُلْجِنَّكَ إِلَى مَنْ يَشْفَعُ لَكَ إِلَيْهِ وَ لَمْ يَمْنَعْكَ إِنْ أَسَأْتَ مِنَ التَّوْبَةِ وَ لَمْ يُعَاجِلْكَ بِالنِّقْمَةِ وَ لَمْ يُعَيَّرْكَ بِالْإِنَابَةِ وَ لَمْ يَفْضَحْكَ حَيْثُ اتَعَرَّضْتَ لِلْفَضِيحَةِ الْفَضِيحَةُ بِكَ أَوْلَى وَ لَمْ يُشَدِّدْ عَلَيْكَ فِي قَبُولِ الْإِنَابَةِ وَ لَمْ يُنَاقِشْكَ بِالْجَرِيمَةِ وَ لَمْ يُؤْيِسْكَ مِنَ الرَّحْمَةِ بَلْ جَعَلَ نُزُوعَكَ عَنِ الذَّنْبِ حَسَنَةً وَ حَسَبَ سَيِّئَتَكَ وَاحِدَةً وَ حَسَبَ حَسَنَتَكَ عَشْراً وَ فَتَحَ لَكَ بَابَ الْمَتَابِ وَبَابَ الِاسْتِعْتَابِ فَإِذَا نَادَيْتَهُ سَمِعَ نِدَاكَ وَ إِذَا نَا جَيْتَهُ عَلِمَ نَجْوَاكَ فَأَفْضَيْتَ إِلَيْهِ بِحَاجَتِكَ وَأَبْثَثْتَهُ ذَاتَ نَفْسِكَ وَ شَكَوْتَ إِلَيْهِ هُمُومَکَ وَ اسْتَكْشَفْتَهُ كُرُوبَک وَاسْتَعَنْتَهُ عَلَى أُمُورِكَ وَ سَأَلْتَهُ مِنْ خَزَائِنِ رَحْمَتِهِ مَا لَا يَقْدِرُ عَلَى إِعْطَائِهِ غَيْرُهُ مِنْ زِيَادَةِ الْأَعْمَارِ وَ صِحَّةِ الْأَبْدَانِ وَسَعَةِ الْأَرْزَاقِ.

41. نیایش

41. 1. سفارش به دعا و تضرع به درگاه خداوند

وَ اعْلَمْ أَنَّ الَّذِي بِيَدِهِ خَزَائِنُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ قَدْ أَذِنَ لَكَ فِي الدُّعَاءِ آگاه باش آن که خزائن آسمان ها و زمین در اختیار اوست به تو اجازه دعا داده است.

نکته

خداوند نه تنها درب رحمت خود را بر روی بندگانش باز کرده بلکه از آنان خواسته است که نیازهای خود را با او در میان بگذارند و رحمت و تفضل او را طلب کنند. (1)

مشابه

قُلْ ما يَعْبَؤُا بِكُمْ رَبِّي لَوْ لا دُعاؤُكُم (2)بگو: اگر دعای شما نباشد، پروردگارم هیچ اعتنایی به شما نمی کند. ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ (3)مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم. وَ سُسْتَلُوا اللَّهَ مِنْ فَضْلِهِ إِنَّ اللَّهَ كانَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَليماً (4)و از فضل خدا درخواست کنید،


1) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص161.

2) فرقان، 77.

3) غافر، 60

4) نساء، 32.

که خدا به هر چیزی داناست.

أَنْتَ وَلِيُّنا فَاغْفِرْ لَنَا وَارْحَمْنا وَ أَنْتَ خَيْرُ الْغَافِرین (1)تو سرپرست و یاور مایی، ما را بیامرز و به ما رحم کن که تو بهترین آمرزندگانی. وَ إِذا سَأَلَكَ عِبادِي عَنِّى فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ فَلْيَسْتَجِيبُوا لِي وَ لْيُؤْمِنُوا بِي لَعَلَّهُمْ يَرْشُدُونَ (2)چون بندگان من درباره من از تو بپرسند، بگو که من نزدیکم و به ندای کسی که مرا بخواند پاسخ می دهم پس به ندای من پاسخ دهند و به من ایمان آورند تا راه راست یابند.

41. 2. ضرورت طلب رحمت از خداوند

وَ تَكَفَّلَ لَكَ بِالْإِجَابَةِ وَ أَمَرَكَ أَنْ تَسْأَلَهُ لِيُعْطِيَكَ وَ تَسْتَرْحِمَهُ لِيَرْحَمَكَ (3)

و اجابت آن را ضمانت نموده و دستور داده از او بخواهی تا ببخشد و رحمتش را بطلبی تا رحمت آرد.

مشابه

وَسْئَلُوا اللَّهَ مِنْ فَضْلِه (4)و برای زنان هم از آن چه کسب کرده اند بهره ای است.

41. 3. رابطه بی حجاب خدا با خلق

وَ لَمْ يَجْعَلْ بَيْنَهُ وَبَيْنَكَ] بَيْنَكَ وَبَيْنَهُ مَنْ يَحْجُبُكَ عَنْهُ وَ لَمْ يُلْجِنَّكَ إِلَى مَنْ يَشْفَعُ لَكَ إِلَيْهِ (5) و بین خودش و تو کسی را حاجب قرار نداده و تو را مجبور به توسل به واسطه ننموده.

نکته

خداوند برای اجابت دعای انسان ها حجابی بین خود و بندگانش قرار نداده است بلکه هرکس در هر جا و هر موقعیت می تواند مستقیما با او ارتباط برقرار کند و حاجت خود را


1) اعراف، 155

2) بقره، 186.

3) تكفل: به عهده گرفت؛ از ریشهٔ «کَفل» و «کفاله» مشتق می شود که معنایی فراتر از ضمانت دارد. هنگامی که مال یا ملکی تحت تدبیر و حمایت قرار می گیرد ریشهٔ «ضمانت به کار می رود اما هنگامی که یک انسان تحت حمایت قرار می گیرد از واژۀ کفالت استفاده می کنند. ليُعْطِيَكَ: تا عطا کند

4) نساء، 32.

5) لَمْ يُلْجِنَّكَ: تو را مجبور نکرد.

از او بخواهد. (1)

مشابه

قالُوا يَا أَبَانَا اسْتَغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا إِنَّا كُنَّا خاطِئِینَ (2)گفتند: ای پدر، برای گناهان ما آمرزش خواه که ما خطاکار بودیم. نَادِماً مُنْكَسِراً مُسْتَقِيلًا مُسْتَغْفِراً مُنِيباً مُقِرّاً مُذْعِناً مُعْتَرفاً (3)پشیمانی و دل شکسته و پوزش جو و آمرزش طلب و بازگشت کنان و به گناه خویش اقرار و اذعان و اعتراف دارم

41. 4. سفارش به توبه

وَ لَمْ يَمْنَعْكَ إِنْ أَسَأْتَ مِنَ التَّوْبَةِ (4) و اگر گناه کردی از تو به مانعت نشده.

مشابه

وَ مَنْ تابَ وَ عَمِلَ صَالِحاً فَإِنَّهُ يَتُوبُ إِلَى اللَّهِ مَتاباً (5)و هرکه توبه کند و کار شایسته کند، به شایستگی نزد خدا بازگردد. وَ هُوَ الَّذِي يَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبادِهِ وَيَعْفُوا عَنِ السَّيِّئاتِ وَيَعْلَمُ مَا تَفْعَلُون (6)و اوست که توبه را از بندگانش می پذیرد و از گناهان در می گذرد و آن چه را انجام می دهید، می داند.

41. 5. عدم تعجیل در عقوبت

وَ لَمْ يُعَا جِلْكَ بِالنِّقْمَةِ (7) و در عقوبتت عجله نکرده.

مشابه

يَا حَلِيماً لَا يَعْجَل (8)ای بردباری که شتاب نکند.


1) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص161.

2) يوسف، 97.

3) مصباح المتهجد و سلاح المتعبد، ج 2، ص 844.

4) أَسَأْتَ: بدی کردی.

5) فرقان، 71.

6) شوری، 25.

7) نقمة: كيفر.

8) البلد الأمين و الدرع الحصين، ص361.

41. 6. عفو الهی

وَ لَمْ يُعَيِّرْكَ بِالْإِنَابَةِ (1) و به بازگشتت سرزنشت ننموده.

نکته

خداوند نه تنها بندگان گنهکارش را در هنگام بازگشت سرزنش نمی کند بلکه به او پاداش بزرگی عنایت می نماید و چه بسا که گناهان او را تبدیل به حسنات می کند. (2)

مشابه

قُلْ إِنَّ اللَّهَ يُضِلُّ مَنْ يَشَاءُ وَ يَهْدِى إِلَيْهِ مَنْ أَنابَ (3)بگو: خدا هرکه را بخواهد گمراه کند و هرکه را به درگاه او روی کند، هدایت می کند. إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ التَّوَّابِينَ وَيُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِينَ (4)خداوند توبه کنندگان و پاکیزگان را دوست می دارد.

41. 7. پرده پوشی خداوند

وَ لَمْ يَفْضَحْكَ حَيْثُ الْفَضِيحَةُ بِكَ أَوْلَى (5) و آن جا که سزاوار رسوا شدنی رسوایت نکرده.

مشابه

قالُوا رَبَّنا غَلَبَتْ عَلَيْنا شِقْوَتُنا وَ كُنَّا قَوْماً ضالِّينَ (6)کافران می گویند پروردگارا شقاوت بر ما چیره شد و ما قوم گمراهی بودیم.

41. 8. عدم اصرار بر محاکمه خطاکاران

وَ لَمْ يُشَدِّدْ عَلَيْكَ فِي قَبُولِ الْإِنَابَةِ وَ لَمْ يُنَاقِشْكَ بِالْجَرِيمَةِ (7)


1) لَمْ يُعَيِّرْكَ: تو را نکوهش نکرد.

2) پیام ها و نکته ها در نامه ها نهج البلاغه، ص162.

3) رعد، 27.

4) بقره، 222.

5) يَفْضَحْک: آشکار می کند؛ از ریشه «فَضَحَ» به معنای روشنی و آشکار شدن است؛ از این ریشه واژه «افتضاح» کاربرد زیادی دارد که به معنای آشکار کردن و پرده برداشتن است؛ «فضيحه» عملی است که در پی ارتکاب آن بسیاری از زشتی ها و بدی ها آشکار می شود.

6) مؤمنون، 106.

7) لَمْ يُنَاقِشُ: کنکاش و سختگیری نکرد.

در پذیرش توبه بر تو سخت گیری روا نداشته و به حسابرسی گناهانت اقدام نکرده است.

مشابه

قُلْ يَا عِبادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلَى أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَميعاً إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيم (1)بگو ای بندگان من که بر نفس خود اسراف و ستم کرده اید از رحمت خداوند نا امید نشوید که خداوند همه گناهان را می آمرزد همانا او بسیار آمرزنده و مهربان است. إِنَّهُ لا يَيْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِلا الْقَوْمُ الْكافِرُون (2)از رحمت خدا مأیوس مشويد، زیرا تنها کافران از رحمت خدا مأیوس می شوند.

41. 9. بدل شدن توبه به حسنه

وَ لَمْ يُؤْيِسْكَ مِنَ الرَّحْمَةِ بَلْ جَعَلَ نُزُوعَكَ عَنِ الذَّنْبِ حَسَنَةً وَ حَسَبَ سَيِّئَتَكَ وَاحِدَةً وَ حَسَبَ حَسَنَتَكَ عَشْراً (3)

حَسَبَ: محسوب کرد.

و از رحمتش ناامیدت ننموده بلکه خودداری از معصیت را برایت حسنه قرار داده و یک گناهت را یک گناه و یک خوبیت را ده برابر به شمار آورده است.

نکته

امام در این جا تعبیر «نزع» از سیئه را به کار می برد یعنی وقتی انسان در گناه فرو می رود بیرون آمدن از آن حال بسیار دشوار خواهد بود تا آن حد که شاید بتوان آن را به جان کندن تشبیه کرد پس انسان باید تلاش کند که در گناه فرو نرود و آن را به خوی و عادت خود بدل نکند. (4)

مشابه

مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِها وَ مَنْ جَاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَلَا يُجْزِى إِلا مِثْلَهَا وَ هُمْ لا يُظْلَمُون (5)هرکس کار نیکی انجام دهد ده برابر به او پاداش دهند، و هرکه کار بدی انجام دهد تنها همانند آن کیفر بیند، تا ستمی بر آن ها نرفته باشد.


1) زمر، 53

2) يوسف، 87.

3) لَمْ يُؤْیسک: تو را ناامید نکرد. نُزُوعَک: کنده نشدن تو؛ از ریشهٔ «نزع» به معنای برون کشیدن چیزی در نهایت شدت و دشواری است.

4) منشور تربیت، ص561

5) انعام، 160.

41. 10. گشوده بودن باب توبه در هر زمان

وَ فَتَحَ لَكَ بَابَ الْمَتَابِ وَ بَابَ الِاسْتِعْتَابِ (1)

باب تو به و باب خشنودیش را به رویت گشوده.

مشابه

وَ تُوبُوا إِلَى اللَّهِ جَمِيعاً أَيُّهَا الْمُؤْمِنُونَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُون (2)ای مؤمنان، همگان به درگاه خدا توبه کنید باشد که رستگار گردید. وَ هُوَ الَّذِي يَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبادِهِ وَ يَعْفُوا عَنِ السَّيِّئات (3)و اوست کسی که توبه را از بندگان خود می پذیرد و از گناهان در می گذرد. وَ رَبُّكَ الْغَفُورُ ذُو الرَّحْمَةِ لَوْ يُؤاخِذُهُمْ بِما كَسَبُوا لَعَجَّلَ لَهُمُ الْعَذاب (4)و پروردگار تو آمرزنده [و] صاحب رحمت است. اگر به [جرم] آن چه مرتکب شده اند، آن ها را مؤاخذه می کرد، قطعاً در عذاب آنان تعجیل می نمود. قُلْ يَا عِبادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلَى أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَميعاً إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ (5)بگو: «ای بندگان من که بر خویشتن زیاده روی روا داشته اید، از رحمت خدا نومید مشوید. در حقیقت خدا همه گناهان را می آمرزد، که او خود آمرزنده مهربان است». إِلَّا مَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عَمَلاً صالِحاً فَأُولئِكَ يُبَدِّلُ اللَّهُ سَيِّئَاتِهِمْ حَسَناتِ (6)مگر کسی که توبه کند و ایمان آورد و کار شایسته کند پس خداوند بدی هایشان را به نیکی ها تبدیل می کند.


1) بَابَ الْمَتَابِ: در بازگشت؛ در توبه؛ «متاب» مصدر میمی از ریشۀ «توبه» است که معنای بازگشت و رجوع دارد. الاسْتِعْتَابِ: طلب توبه از ریشۀ «عَتب» به معنای رضایت مشتق می شود. «استعتاب» یعنی رضایت کسی را به دست آوردن

2) نور، 31.

3) شوری، 25

4) کهف، 58.

5) زمر، 53.

6) فرقان، 70.

41. 11. دعوت به تقاضای حاجت از خداوند

فَإِذَا نَادَيْتَهُ سَمِعَ نِدَاكَ وَ إِذَا نَاجَيْتَهُ عَلِمَ نَجْوَاكَ (1) هرگاه او را بخوانی صدایت را بشنود چون با او به راز و نیاز برخیزی رازت را بداند.

نکته

منظور از عبارت «أَبْتَثْتَهُ ذَاتَ نَفْسِک» این است که آن گونه که انسان در نزد خدا به راحتی آن چه را می خواهد بر زبان جاری می کند وضع و حال خود را آن گونه که هست با او در میان می گذارد با غیر خدا هرگز نمی تواند چنین راز خود را در میان بگذارد. (2)

مشابه

أَلَمْ يَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ سِرَّهُمْ وَ نَجُواهُمْ وَ أَنَّ اللَّهَ عَلامُ الْغُيُوبِ (3)آیا نمی دانند که خدا راز دل ایشان را می داند و از پچ پچ کردنشان آگاه است؟ زیرا اوست که دانای نهان هاست. وَذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغَاضِبًا فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ فَنادِي فِي الظُّلُمَاتِ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحانَكَ إِنِّى كُنْتُ مِنَ الظَّالِمين (4)و ذو النون را آن گاه که خشمناک برفت و پنداشت که هرگز بر او تنگ نمی گیریم و در تاریکی ندا داد هیچ خدایی جز تو نیست، تو منزه هستی و من از ستمکاران هستم.

41. 12. یاری طلبیدن در امور از خداوند

فَأَفْضَيْتَ إِلَيْهِ بِحَاجَتِكَ وَ أَبْتَتْتَهُ ذَاتَ نَفْسِكَ وَ شَكَوْتَ إِلَيْهِ هُمُومَكَ وَ اسْتَكْشَفْتَهُ كُرُوبَكَ وَ اسْتَعَنْتَهُ عَلَى أُمُورِكَ (5)

شَكَوْتَ: گشودن و باز کردن عقده های دل از ریشه شکوی و شکایت مشتق شده است هُمُوم غم و غصه ها؛ غم و حزن فراگیر که تمام زندگی انسان را پر می کند و آنچنان طولانی می شود که هیچ جای خالی از نظر زمان و مکان باقی نمی گذارد

كُرُوبَ: مشکل؛ به غم ها و مصائبی اطلاق می شود که انسان را در خود هضم و او را خرد می نماید و وجودش را زیر و رو می کند.

اسْتَعَنْتَه: از او کمک خواستی


1) نَاجَيْتَهُ: با او نجوا کردی

2) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص164.

3) توبه، 78

4) انبیاء، 87

5) أَفْضَيْتَ: بردی؛ از ریشه افضاء به معنای آگاه ساختن أَبْتَهُ ذَاتَ نَفْسِكَ: سفره دلت را برای او گشودی؛ از ریشه بثَّ به معنای باز کردن و انتشار دادن

پس نیاز به سوی او می بری و راز دل با او در میان می گذاری از ناراحتی هایت به او شکایت می بری و چاره گرفتاری هایت را از او می خواهی بر امورت از حضرتش یاری می طلبی.

41. 13. راه مناجات با خداوند

وَ سَأَلْتَهُ مِنْ خَزَائِنِ رَحْمَتِهِ مَا لَا يَقْدِرُ عَلَى إِعْطَائِهِ غَيْرُهُ مِنْ زِيَادَةِ الْأَعْمَارِ وَ صِحَّةِ الْأَبْدَانِ وَ سَعَةِ الْأَرْزَاقِ (1) از خزائن رحمتش چیزهایی را می خواهی که غیر او را بر عطا کردنش قدرت نیست از قبیل زیاد شدن عمرها، سلامت بدن ها و گشایش روزی ها

مشابه

وَ مَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَكِّسْهُ فِي الْخَلْقِ أَ فَلا يَعْقِلُونَ (2)هر که را عمر دراز دهیم، در آفرینش دگرگونش کنیم چرا تعقل نمی کنند؟ اللَّهُمَّ اجْعَلْ نَفْسِى أَوَّلَ كَرِيمَةٍ تَنْتَزِعُهَا مِنْ كَرَائِمِى (3)بار خدایا، جانم را اولین عضو با ارزش از اعضای با ارزشم قرار ده که از من می ستانی إِنَّ اللَّهَ هُوَ الرَّزَّاقُ ذُو الْقُوَّةِ الْمَتين (4)خداست روزی دهنده و اوست صاحب نیرویی سخت استوار.

لَهُ مَقاليدُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشَاءُ وَ يَقْدِرُ إِنَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ (5)کلیدهای آسمان ها و زمین از آن اوست در روزی هرکه بخواهد گشایش می دهد یا تنگ می گیرد و او به هرچیزی داناست.


1) الْأَعْمَارِ: عمرها از ریشهٔ عماره به معنای آبادانی مشتق می شود؛ مدت زمانی را که تن آدمی به دلیل حضور روح زنده و برپاست و بنای حیات دنیا آبادان است عمر می گویند.

2) یس، 68

3) نهج البلاغه، خطبه 215. 4.

4) ذاریات، 58.

5) شوری، 12.

ثُمَّ جَعَلَ فِي يَدَيْكَ مَفَاتِيحَ خَزَائِنِهِ بِمَا أَذِنَ لَكَ فِيهِ مِنْ مَسْأَلَتِهِ فَمَتَى شِئْتَ اسْتَفْتَحْتَ بِالدُّعَاءِ أَبْوَابَ نِعْمَتِهِ وَ اسْتَمْطَرْتَ شَآبِيبَ رَحْمَتِهِ فَلَا يُقْنِطَنَّكَ] يُقَنِّطَنَّكَ إِبْطَاءِ إِجَابَتِهِ فَإِنَّ الْعَطِيَّةَ عَلَى قَدْرِ النِّيَّةِ وَ رُبَّمَا أُخِّرَتْ عَنْكَ الْإِجَابَةُ لِيَكُونَ ذَلِكَ أَعْظَمَ لِأَجْرِ السَّائِلِ وَ أَجْزَلَ لِعَطَاءِ الآمِلِ وَ رُبَّمَا سَأَلْتَ الشَّيْءَ فَلَا تُعْطَاهُ تُؤْتَاهُ وَ أُوتِيتَ خَيْراً مِنْهُ عَاجِلًا أَوْ أَجِلًا أَوْ صُرِفَ عَنْكَ لِمَا هُوَ خَيْرٌ لَكَ فَلَرُبَّ أَمْرِ قَدْ طَلَبْتَهُ فِيهِ هَلَاكُ دِينِكَ لَوْ أُوتِيَتَهُ فَلْتَكُنَّ مَسْأَلَتُكَ فِيمَا يَبْقَى لَكَ جَمَالُهُ وَيُنْفَى عَنْكَ وَبَالُهُ فَالْمَالُ لَا يَبْقَى لَكَ وَ لَا تَبْقَى لَهُ.

42. حکمت تأخیر یا عدم استجابت دعا

42. 1. کلیدهای خزاین رحمت

ثُمَّ جَعَلَ فِي يَدَيْكَ مَفَاتِيحَ خَزَائِنِهِ بِمَا أَذِنَ لَكَ فِيهِ مِنْ مَسْأَلَتِهِ فَمَتَى شِئْتَ خداوند کلیدهای خزائن خود را در اختیار تو گذاشته به دلیل آن که به تو اجازه درخواست از خودش را داده

مشابه

وَلِلَّهِ خَزائِنُ السَّماواتِ وَالْأَرْضِ (1)و حال آن که خزاین آسمان ها و زمین از آن خداست. استعاره

مستعار: مفاتیح

مستعار منه

مستعارله: دعاها

جامع: لفظ «مفاتیح» را استعاره آورده است برای دعاها به این دلیل که دعاها وسیله کسب نعمت و کمال رحمت اند، هرگاه خدا بخواهد به وسیله دعا درهای گنج هایش را باز می گشاید


1) منافقون، 7.

42. 2. گشوده بودن درهای نعم الهی

اسْتَفْتَحْتَ بِالدُّعَاءِ أَبْوَابَ نِعْمَتِهِ وَ اسْتَمْطَرْتَ شَابِيبَ رَحْمَتِهِ (1)

پس هرگاه بخواهی می توانی درهای نعمتش را با دعا باز کنی و باران رحمتش را بخواهی

نکته

در هر زمان یا هر مکان و هر وقت از شبانه روز می توانی از خداوند خدا را طلب کنی البته پاره ای از زمان ها و بعضی مکان ها بستر و شرایط اجابت دعا در آن ها فراهم تر است این که در مقابل خانه خدا یا مسجد پیامبر یا در حرم ائمه معصومین توفیق دعا میسر شود تاثیر فزون تری خواهد داشت امام صادق علیه السلام در این مورد می فرماید: «إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ وَكَّل بالرُّكْنِ الْيَمَانِيُّ مَلَكاً هِجِّيراً يُؤَمِّنُ عَلَى دُعَائِكُمْ﴾ (2)همانا خدای عزوجل در رکن یمانی ملک مخصوصی را گمارده که برای دعای شما آمین می گوید. (3)

مشابه

قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ علیه السلام الدُّعَاءُ مَفَاتِيحُ النَّجَاحِ وَ مَقَالِيدُ الْفَلَاحِ وَ خَيْرُ الدُّعَاءِ مَا صَدَرَ عَنْ صَدْرٍ نَقِيٌّ وَ قَلْبٍ تَقِى (4)دعاء، کلیدهای نجات و کامیابی و گنجینه های رستگاری است و بهترین دعا آن دعایی است که از سینهای پاک و دلی پرهیزکار بر آید. هوَ إِذا سَأَلَكَ عِبادِي عَنِّى فَإِنِّى قَريبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاع إذا دعان (5)و هرگاه بندگان من، از تو در باره من بپرسند [بگو] من نزدیکم و دعای دعاکننده را به هنگامی که مرا بخواند، اجابت می کنم.


1) اسْتَفْتَحْتَ: گشایش خواستی؛ از ریشهٔ «فتح» مشتق می شود که در لغت به معنای باز کردن گره و گشودن کاری بسته است؛ این واژه دربارۀ کسی که گره ذهنی انسان را باز و مسئله مبهمی را روشن می کند گفته می شود؛ به قاضی در کلام عرب «فتاح» می گویند زیرا قاضی کسی است که گره پرونده را می گشاید و حق را از ناحق تمیز می دهد. اسْتَمْطَرْتَ: باران طلب کردی؛ از «استمطار» به معنای طلب باران است. شابیب باران ها بارانی که چنان شدید و قوی است که بر تمام طبیعت اثر می کند و گیاهان را از خواب زمستانی بیدار می کند «سوبوب» می گویند؛ الدفعات من المطر الغزير.

2) الکافی، ج4، ص406.

3) منشور تربیت، ص584

4) الکافی، ج 2، ص468

5) بقره، 186.

تشبیه

مشبه: رحمت خداوند

مشبه به: باران

وجه شَبَه: امام رحمت خداوند را به باران تشبیه کرده است. اولین نکته ای که درباران وجود دارد شویندگی و تطهیر است گویا رحمت الهی وجود انسان ها را تطهیر می کند و زیر حمایت خداود جلا می دهد همچنین باران عامل زایندگی است که اگر نباشد حیات خشک و فاسد می شود و رحمت خداوندی عامل حیات معنوی انسان هاست که اگر نبارد تمام هستی آدمی از بین رفته است.

42. 3. موانع برآورده نشدن دعا

42. 3. 1. آلودگی نیت

فَلَا يُقَنِّطَنَّكَ إِبْطَاءُ إِجَابَتِهِ فَإِنَّ الْعَطِيَّةَ عَلَى قَدْرِ النِّيَّةِ (1)

پس تأخیر در اجابت دعا ناامیدت نکند، زیرا عطا و بخشش به اندازه نیت است.

نکته

عدم استجابت دعا با توجه به وعده های خداوند در اجابت دعای بندگان گاه برای آن است که آن چه ما می خواهیم به مصلحت ما نیست و گاه به دلیل موانعی است که از جانب ما برای اجابت وجود دارد. (2)

مشابه

وَيَدْعُ الْإِنْسانُ بِالشَّرِّ دُعاءَهُ بِالْخَيْرِ وَ كانَ الْإِنْسانُ عَجُولاً (3)و انسان (بر اثر شتاب زدگی) بدی ها را طلب می کند آن گونه که نیکی ها را می طلبد و می باشد انسان شتاب کننده. وَ إِذا سَأَلَكَ عِبادِي عَنِّى فَإِنِّى قَريبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ فَلْيَسْتَجِيبُوا لِي وَ لْيُؤْمِنُوا بِي لَعَلَّهُمْ يَرْشُدُون (4)چون بندگان من درباره من از تو بپرسند، بگو که من نزدیکم. و به ندای کسی که مرا بخواند پاسخ می دهم پس به ندای من پاسخ دهند و به من ایمان آورند تا راه راست یابند.


1) لَا يُقَنِّطَنَّک: هرگز تو را ناامید نمی کند؛ از ریشهٔ قنوط» به معنای یأس و ناامیدی. إِبْطَاءُ إِجَابَتِهِ: دیرهنگامی اجابتش؛ تأنی و کُندی.

2) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص 165.

3) اسراء، 11.

4) بقره، 186.

فَاسْأَلُوا اللَّهَ رَبَّكُمْ بِنِيَّاتٍ صَادِقَةٍ وَ قُلُوبٍ طَاهِرَةِ أَنْ يُوَفِّقَكُمْ لِصِيَامِهِ وَ تِلَاوَةِ كِتَابِه (1)از خدا بخواهید با نیت درست و دل های پاک که شما را برای روزه در آن و خواندن قرآن موفق دارد. سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ السَّلام يَقُولُ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَا يَسْتَجِيبُ دُعَاءً بِظَهْرِ قَلْبٍ سَاءٍ فَإِذَا دَعَوْتَ فَأَقْبِلْ بِقَلْبِكَ ثُمَّ اسْتَيْقِنْ بِالْإِجَابَةِ (2)شنيدم حضرت صادق علیه السلام می فرمود: خدای عز و جل اجابت نکند دعایی که از روی دل غافل باشد پس هر گاه دعا کردی بدل توجه کن و یقین داشته باش که اجابت شود.

42. 3. 2. ارتقای معنوی

وَ رُبَّمَا أُخْرَتْ عَنْكَ الْإِجَابَةُ لِيَكُونَ ذَلِكَ أَعْظَمَ لِأَجْرِ السَّائِلِ چه بسا که اجابت دعایت به تأخیر افتد تا پاداش دعاکننده بیشتر.

42. 3. 3. گوارایی عطا

وَ أَجْزَلَ لِعَطَاءِ الأَمِل (3) و عطای امیدوار فراوانتر گردد.

نکته

یکی از خصوصیات آدمیان آن است که اگر بدون رنج و تلاش و به سادگی به مطلوب خود برسند یک جور رفتار می کنند و اگر با جدیت و تلاش به خواسته خود برسند جور دیگری عکس العمل نشانم می دهد. امام به این حقیقت اشاره می کند که یک دلیل آن که خواسته بنده دیرتر اجابت می شود این است که این حاجت برای او گواراتر شود و جان او عاشق تر گردد. (4)

42. 3. 4. اصلاح خواسته

و رُبَّمَا سَأَلْتَ الشَّيْء فَلَا تُعْطَاهُ تُؤْتَاهُ وَأُوتِيتَ خَيْراً مِنْهُ عَاجِلا أو آجلا (5)

عاجل: دنيوى.

آجل: اخروی.

و چه بسا چیزی را بخواهی و به تو داده نشود ولی بهتر از آن در دنیا یا آخرت به تو عنایت گردد.


1) الأمالي (للصدوق)، ص 93

2) الكافى (ط، الإسلامية)، ج2، ص473.

3) أَجْزَلَ: فزون تر؛ از مادۀ «جزل» و «جزاله» مشتق می شود؛ از این ریشه «جزیل» کاربرد زیادی دارد.

4) منشور تربیت، ص602

5) لا تُؤْتَاه: آن را داده نشدی أُوتيت: داده شدی.

نکته

امام اشاره می فرماید که بعضی از خواسته ها به خودی خود مطلوب و پسندیده هستند و لازم نیست حذف شوند بلکه باید اصلاح شوند مرور زمان باعث رشد فکری انسان می شود و دعا را تعالی می بخشد. (1)

مشابه

وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما وَضَعَتْ وَ لَيْسَ الذَّكَرُ كَالْأُنثى (2)و خدا به آن چه زاییده بود داناتر است- و پسر چون دختر نیست.

42. 3. 5. تعطیل در اجابت دعا

أَوْ صُرِفَ عَنْكَ لِمَا هُوَ خَيْرٌ لَكَ یا به خاطر برنامه نیکوتری این دعایت مستجاب نشود.

مشابه

وَ عَسَى أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ عَسَى أَنْ تُحِبُّوا شَيْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَكُمْ (3)و بسا چیزی را خوش نمی دارید و آن برای شما خوب است و بسا چیزی را دوست می دارید و آن برای شما بد است و خدا می داند و شما نمی دانید. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله: قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِنَّ مِنْ عِبَادِيَ الْمُؤْمِنِينَ عِبَادَاً لَا يَصْلُحُ لَهُمْ أَمْرُ دِينِهِمْ إِلَّا بِالْغِنَى وَالسَّعَةِ وَ الصَّحَّةِ فِي الْبَدَنِ فَأَبْلُوهُمْ بِالْغِنَى وَالسَّعَةِ وَصِيَّةِ الْبَدَنِ فَيَصْلُحُ عَلَيْهِمْ أمْرُ دِينِهِمْ وَ إِنَ مِنْ عِبَادِيَ الْمُؤْمِنِينَ لَعِبَاداً لَا يَصْلُحُ لَهُمْ أَمْرُ دِينِهِمْ إِلَّا بِالْفَاقَةِ وَ الْمَسْكَنَةِ وَ السُّقْمِ فِى أَبْدَانِهِمْ فَأَبْلُوهُمْ بِالْفَاقَةِ وَ الْمَسْكَنَةِ وَالسُّقْمِ فَيَصْلُحُ عَلَيْهِمْ أَمْرُ دِينِهِم (4)رسول خدا فرمود: خدای عزوجل فرماید: برخی از بندگان مؤمنم کسانی باشند که امر دینشان جز با ثروتمندی و وسعت و تندرستی اصلاح نشود آن ها را با ثروت و وسعت و تندرستی می آزمایم تا امر دینشان اصلاح شود و برخی از بندگان مؤمنم کسانی باشند که امر دینشان جز با فقر و تهیدستی و ناتندرستی اصلاح نشود آن ها را با فقر و تهیدستی و ناتندرستی می آزمایم تا امر دینشان اصلاح شود.


1) منشور تربیت، 604

2) آل عمران، 36.

3) بقره، 216.

4) الکافی (ط- الإسلامية)، ج2، ص 60.

فَلَرْبٌ أَمْرٍ قَدْ طَلَبْتَهُ فِيهِ هَلَاكُ دِينِكَ لَوْ أُوتِيتَهُ (1)و چه بسا چیزی را می خواهی که اگر اجابت گردد دینت را تباه کند.

42. 3. 6. دعای مطلوب

فَلْتَكُنْ مَسْأَلَتُكَ فِيمَا يَبْقَى لَكَ جَمَالُهُ وَيُنْفَى عَنْكَ وَبَالُهُ فَالْمَالُ لَا يَبْقَى لَكَ وَ لَا تَبْقَى لَهُ (2) روی این حساب باید چیزی را بطلبی که زیبایی اش برای تو برقرار و و بالش از تو برکنار باشد، که ثروت برای تو باقی نیست و تو هم برای آن باقی نخواهی بود.

نکته

جهل به آینده و بی خبری ما از سود و زیان های واقعی موجب می شود گاه چیزی را بخواهیم که به ضرر ماست در این صورت خیر ما در آن است که خداوند اجابت نکند. (3)

مشابه

قَالَ الصَّادِقُ علیه السَلامِ احْفَظْ آدَابَ الدُّعَاءِ وَ انْظُرْ مَنْ تَدْعُو وَ كَيْفَ تَدْعُو وَ لِمَا ذَا تَدْعُو وَ حَقَّقْ عَظَمَةَ اللَّهِ وَ كِبْرِيَاءَهُ وَ عَايِنْ بِقَلْبِكَ عِلْمَهُ بِمَا فِی ضَمِيرِكَ وَ اطْلَاعَهُ عَلَى سِرَّكَ وَ مَا يَكُنْ فِيهِ مِنَ الْحَقِّ وَ الْبَاطِلِ وَ اعْرِفْ طُرُقَ نَجَاتِكَ وَ هَلَاكِكَ كَيْلَا تَدْعُوَ اللَّهَ بِشَيْءٍ مِنْهُ هَلَاكُكَ وَ أَنْتَ تَظُنُّ فِيهِ نَجَاتَكَ (4)امام صادق علیه السلام می فرماید آداب و شرایط دعا را رعایت و حفظ کن و متوجه باش که چه کسی را می خوانی و چگونه می خوانی و برای چه می خوانی؟ و عظمت و کبریاء و جلال پروردگار متعال را همیشه در نظر گرفته و با قلب و چشم دل خود معاینه کن؛ عالم بودن او را به آن چه در ضمیر توست و اطلاع و آگاه بودن او را به باطن و به آن چه از حق و باطل در وجود تو هست و لازم است طرق نجات و هلاکت و راه های سعادت و گرفتاری خود را فهمیده و در مقام دعا کردن چیزی را نخواهی که هلاکت و گرفتاری تو در آن باشد و تو از روی جهالت خیر و صلاح خود اندیشی.


1) مستدرک الوسائل، ج 5، ص192.

2) وَبَالُهُ: دشواری، بدفرجامی؛ الهلكة.

3) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص166.

4) مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل، ج 5، ص 271

وَاعْلَمْ يَا بُنَيَّ أَنَّكَ إِنَّمَا خُلِقْتَ لِلآخِرَةِ لَا لِلدُّنْيَا وَلِلْفَنَاءِ لَا لِلْبَقَاءِ وَلِلْمَوْتِ لَا لِلْحَيَاةِ وَ أَنَّكَ فِي [مَنْزِلِ قُلْعَةٍ وَ دَارِ بُلْغَةٍ وَ طَرِيقِ إِلَى الْآخِرَةِ وَ أَنَّكَ طَرِيدُ الْمَوْتِ الَّذِي لَا يَنْجُو مِنْهُ هَارِبُهُ وَ لَا يَفُوتُهُ طَالِبُهُ وَ لَا بُدَّ أَنَّهُ مُدْرِكُهُ فَكُنْ مِنْهُ عَلَى حَذَرِ أَنْ يُدْرِكَكَ وَ أَنْتَ عَلَى حَالٍ سَيِّئَةٍ قَدْ كُنْتَ تُحَدِّثُ نَفْسَكَ مِنْهَا بِالتَّوْبَةِ فَيَحُولَ بَيْنَكَ وَبَيْنَ ذَلِكَ فَإِذَا أَنْتَ قَدْ أَهْلَكْتَ نَفْسَكَ.

43. آخرت هدف آفرینش

43. 1. آخرت، مقصد اصلی

وَ اعْلَمْ يَا بُنَيَّ أَنَّكَ إِنَّمَا خُلِقْتَ لِلْآخِرَةِ لَا لِلدُّنْيَا وَلِلْفَنَاءِ لَا لِلْبَقَاءِ وَلِلْمَوْتِ لَا لِلْحَيَاةِ پسرم! معلومت باد برای آخرت آفریده شده ای نه برای دنیا و برای فنا نه برای بقا، و برای مرگ نه برای حیات. مشابه

وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنْسَ إِلا لِيَعْبُدُون (1)و جنّ و انس را نیافریدم جز برای آن که مرا بپرستند. فَرِحُوا بِالْحَياةِ الدُّنْيا وَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا فِي الآخِرَةِ إِلا مَتاع (2)و مردم به زندگی دنیا خشنودند حال آن که زندگی دنیا در برابر زندگی آخرت جز اندک متاعی نیست. الَّذِي خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَياةَ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً (3)آن که مرگ و زندگی را بیافرید، تا بیازمایدتان که کدام یک از شما به عمل نیکوتر است.

43. 2. کوتاه بودن دوران حیات دنیوی

وَ أَنَّكَ فِي [مَنْزِلِ] قُلْعَةٍ وَدَارِ بُلْغَةٍ وَ طَرِيقِ إِلَى الْآخِرَةِ (4)

در منزلی هستی که باید از آن کوچ کنی و جایی که از آن به جای دیگر برسی، و خلاصه در راه آخرتی.


1) ذاریات، 56.

2) رعد، 26.

3) ملک، 2.

4) قُلْعَةٍ: سرای ناپایدار؛ از ریشۀ «قلع» مشتق می شود؛ به مکانی که شایستگی انتخاب به عنوان وطن و جایگاه ندارد قعله می گوید. دَارِ بُلْغَةٍ: خانه ای که باید در آن به قدر کفایت برخوردار شوی؛ قدر الكفاية من المعاش.

نکته ها

تعبیر به «طرید» یعنی شخصی که در تعقیب او هستند یا شکاری که صیاد به دنبال او می دود گویی که از آغاز عمر صیاد مرگ در تعقیب انسان است. (1)

آخرت تجسمی از عملکرد دنیوی ماست زیرا در عین کوتاه بودن دوران حیات دنیوی از حساسیت بسیاری برخوردار است نحوه زندگی آخرت با نحوه گذران دوران حیات دنیوی ارتباط مستقیم دارد. (2)

مشابه

أَيْنَما تَكُونُوا يُدْرِكْكُمُ الْمَوْتُ وَ لَوْ كُنْتُمْ فِي بُرُوج مُشَيَّدَة (3)هرجا که باشید و لو در حصارهای سخت استوار، مرگ شما را در می یابد. قُلْ لَنْ يَنْفَعَكُمُ الْفِرارُ إِنْ فَرَرْتُمْ مِنَ الْمَوْتِ أَوِ الْقَتْل (4)بگو: اگر از مرگ یا کشته شدن بگریزید، هرگز گریختن سودتان ندهد. إِنَّكَ مَيِّتٌ وَإِنَّهُمْ مَيِّتُون (5)بی تردید تو می میری و قطعاً آنان هم می میرند.

43. 3. تشبیه مرگ به صیاد هوشمند

وَ أَنَّكَ طَرِيدُ الْمَوْتِ الَّذِي لَا يَنْجُو مِنْهُ هَارِبُهُ وَ لَا يَفُوتُهُ طَالِبُهُ وَ لَا بُدَّ أَنَّهُ مُدْرِكُهُ (6)

هارب: فرار کننده؛ از ریشهٔ «هَرَب» به معنای گریز است.

تو شکار مرگ هستی که فرار کننده را نجاتی نیست و هرکه را دنبال کند به ا می رسد و سرانجام او را می گیرد.

مشابه

وَ ما أَنَا بِطارِدِ الْمُؤْمِنين (7)و من طردکننده مؤمنان نخواهم بود.


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 9، ص 602

2) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص 167

3) نساء، 78

4) احزاب، 16

5) زمر، 30

6) طَريدُ الْمَوْتِ: شکار مرگ؛ واژهٔ «طرید» از ریشهٔ «طرد» به معنای مطرود است؛ «طرد» به معنای تعقیب کردن شکار است؛ به شکار «طریده» می گویند؛ تعقیب کننده شکار را «طارد» می نامند. لَا يَنْجُو: نجات نمی یابد

7) شعراء، 114.

43. 4. لزوم دقت در باب مرگ

فَكُنْ مِنْهُ عَلَى حَذَرٍ أَنْ يُدْرِكَكَ وَ أَنْتَ عَلَى حَالِ سَيِّئَةٍ (1) از این که مرگ تو را به هنگام گناه دریابد بر حذر باش.

مشابه

فَلَوْ لا إِذا بَلَغَتِ الْحُلْقُومَ وَأَنْتُمْ حِينَئِذٍ تَنْظُرُونَ وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْكُمْ وَ لَكِنْ لَا تُبْصِرُونَ فَلَوْ لا إِنْ كُنْتُمْ غَيْرَ مَدينينَ تَرْجِعُونَها إِنْ كُنْتُمْ صادِقين (2)پس چرا آن گاه که جان به گلوگاه رسد و شما در این هنگام می نگرید تکذیب نمی کنید؟ ما از شما به او نزدیک تریم ولی شما نمی بینید اگر قیامت را باور ندارید اگر راست می گویید، بازش گردانید.

43. 5. پرهیز از سهل انگاری در توبه قَدْ كُنْتَ تُحَدِّثُ نَفْسَكَ مِنْهَا بِالتَّوْبَةِ فَيَحُولَ بَيْنَكَ وَبَيْنَ ذَلِكَ فَإِذَا أَنْتَ قَدْ أَهْلَكْتَ نَفْسَكَ﴾

مرگی که بین تو و توبه ات مانع گردد و بدین صورت خود را به هلاکت انداخته باشی.

نکته

نامعلوم بودن تاریخ مرگ برنامه حکیمانه ای است که موجب می شود همیشه انسان آماده باشد و خود را برای مواجهه با این رویداد عظیم مهیا کند. در این صورت وحشت مرگ نیز او را فرا نمی گیرد. (3)

مشابه

لِيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنْ بَيِّنَةٍ وَيَحْيِي مَنْ حَيَّ عَنْ بَيِّنَة (4)تا هر که هلاک می شود به دلیلی هلاک شود و هرکه زنده می ماند به دلیلی زنده ماند.


1) أَنْ يُدْرک: این که تو را دریابد؛ از ریشه «ادراک» به معنای به دست آوردن و در اختیار گرفتن است.

2) واقعه، 83 تا 87

3) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص 168.

4) انفال، 42.

يَا بُنَيَّ أَكْثِرُ مِنْ ذِكْرِ الْمَوْتِ وَ ذِكْرِ مَا تَهْجُمُ عَلَيْهِ وَ تُفْضِى بَعْدَ الْمَوْتِ إِلَيْهِ حَتَّى يَأْتِيَكَ وَقَدْ أَخَذْتَ مِنْهُ حِذْرَكَ وَ شَدَدْتَ لَهُ أَزْرَكَ وَ لَا يَأْتِيَكَ بَغْتَةً فَيَبْهَرَكَ وَ إِيَّاكَ أَنْ تَغْتَرَ بِمَا تَرَى مِنْ إِخْلَادِ أَهْلِ الدُّنْيَا إِلَيْهَا وَ تَكَالُبِهِمْ عَلَيْهَا فَقَدْ نَبَّأَكَ اللَّهُ عَنْهَا وَانَعَتَتْ لَكَ نَفْسَهَا نَعَتْ هِيَ لَكَ عَنْ نَفْسِهَا وَ تَكَشَفَتْ لَكَ عَنْ مَسَاوِيهَا فَإِنَّمَا أَهْلُهَا كِلَابٌ عَاوِيَةٌ وَ سِبَاعٌ ضَارِيَةٌ يَهِرُ بَعْضُهَا عَلَى بَعْضٍ وَيَأْكُلُ عَزِيزُهَا ذَلِيلَهَا وَ يَقْهَرُ كَبِيرُهَا صَغِيرَهَا نَعَمُ مُعَقَّلَةٌ وَ ُأخْرَى مُهْمَلَةٌ قَدْ أَضَلَّتْ عُقُولَهَا وَ رَكِبَتْ مَجْهُولَهَا سُرُوحُ عَاهَةٍ بِوَادٍ وَعْثٍ لَيْسَ لَهَا رَاعٍ يُقِيمُهَا وَ لَا مُسِيمٌ يُسِيمُهَا سَلَكَتْ بِهِمُ الدُّنْيَا طَرِيقَ الْعَمَى وَ أَخَذَتْ بِأَبْصَارِهِمْ عَنْ مَنَارِ الْهُدَى فَتَاهُوا فِي حَيْرَتِهَا وَ غَرِقُوا فِيا نِعْمَتِهَا وَ اتَّخَذُوهَا رَبَّاً فَلَعِبَتْ بِهِمْ وَ لَعِبُوا بِهَا وَ نَسُوا مَا وَرَاءَ هَا

44. یاد مرگ

44. 1. دعوت به فراوانی یاد مرگ

يَا بُنَيَّ أَكْثِرْ مِنْ ذِكْرِ الْمَوْتِ وَ ذِكْرِ مَا تَهْجُمُ عَلَيْهِ وَ تُفْضِي بَعْدَ الْمَوْتِ إِلَيْهِ (1) پسرم! مرگ را و موقعیتی که ناگهان در آن می افتی و بعد از مرگ به آن می رسی زیاد به یاد آر.

مشابه

أَكْيَسُ النَّاسِ مَنْ كَانَ أَشَدَّ ذِكْراً لِلْمَوْت (2)زیرک ترین شما کسی است که بیشتر به یاد مرگ باشد.

44. 2. آماده رویارویی با مرگ

حَتَّى يَأْتِيَكَ وَقَدْ أَخَذْتَ مِنْهُ حِذْرَكَ وَ شَدَدْتَ لَهُ أَزْرَكَ وَ لَا يَأْتِيَكَ بَغْتَةً فَيَبْهَرَكَ (3)

فَيَبْهَرَ: غافلگیر می کند؛ از ریشهٔ «بهر» به معنای غلبه کردن و مبهوت ساختن؛ از ریشه «بَهَرَ» به معنای نفس نفس زدن پس از درگیری شدید؛ به حالتی که انسان به شدت می دود و پس از آن می ایستد و به نفس نفس زدن می افتد «بهر» می گویند.

تا وقتی مرگ برسد خود را مهیا و دامن همت به کمر زده باشی، مباد که مرگ از راه برسد و تو را مغلوب نماید.


1) تفضی: می رسی.

2) من لا يحضره الفقیه، ج 4، ص 376.

3) حِذْرَک: آمادگی تو؛ از مادۀ «حَذَرَ» به معنای پرهیز کردن و مراقبت در برابر خطرات است. أَزْرَکَ لباس؛ از مادۀ «ازار» به معنای لباس مخصوصی که بند آن به کمر بسته می شود و به همین مناسبت به قوت و قدرت اطلاق می گردد؛ الظهر و القوة.

نکته

امام علیه السلام تأکید می کنند که این واقعیت عینی را فراموش نکن که هر لحظه ممکن است انسان بر اثر عوامل بیرونی یا درونی چشم از دنیا بپوشد پس برای استقبال از مرگ آماده باش و از این بترس که بدون آمادگی غافلگیر شوی. (1)

مشابه

بَادِرُوا الْعَمَلَ وَ خَافُوا بَغْتَةَ الْأَجَل (2)پس به سوی عمل بشتابید، و از مرگ ناگهانی بترسید. قُلْ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ هَادُوا إِنْ زَعَمْتُمْ أَنَّكُمْ أَوْلِياءُ لِلَّهِ مِنْ دُونِ النَّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِنْ كُنْتُمْ صادقین (3)بگو: ای یهودیان اگر گمان می کنید که فقط شما دوستان خدایید نه مردم دیگر پس آرزوی مرگ کنید اگر راست گویید.

44. 3. هشدار بر فریب کاری دنیا

وَ إِيَّاكَ أَنْ تَغْتَرَ بِمَا تَرَى مِنْ إِخْلَادِ أَهْلِ الدُّنْيَا إِلَيْهَا وَتَكَالُبِهِمْ عَلَيْهَا (4)

حذر باش از این که دل بستگی دنیا پرستان به دنیا و حرصشان بر متاع اندک آن تو را فریفته نکند.

44. 4. فناپذیری و پلید درون دنیا

فَقَدْ نَبَّأَكَ اللهُ عَنْهَا وَ نَعَتْ هِيَ لَكَ عَنْ نَفْسِهَا وَ تَكَشَفَتْ لَكَ عَنْ مَسَاوِيهَا (5)

مَسَاوِیهَا: بدی هایش از ریشهٔ «سوء» به معنای زشتی مشتق شده است؛ المساوى: المعايب.

خداوندت از اوضاع دنیا خبر داده و دنیا هم با احوالاتش تو را از زوال خود آگاه نموده، و زشتی هایش را به تو نشان داده.


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 9، ص 607.

2) نهج البلاغه، خطبه 114.

3) جمعه، 6

4) تَغْتَر: آن جا که ظاهر چیزی آراسته اما درون آن مملو از پلشتی است یا آن جا که باطن آن زهر آگین اما ظاهری با روکش زیبا دارد؛ از ریشهٔ «غَرَرَ» و «غرور» مشتق می شود. إِخْلَادِ: دلبستگی، از ریشۀ «خُلود» و خلود به معنای سکونت مستمر در یک جا؛ «اخلاد الی الارض» به معنای چسبیدن به زمین و «اخلاد الى الدنیا» به معنای چسبیدن به امر دنیاست أخلد، إلى كذا اتخذه دار الخلد و الاقامة الدائمة. تَكَالُب کشاکش نزاع؛ حمله کردن برای به دست آوردن چیزی است و در اصل از واژهٔ «کلب» به معنای سگ گرفته شده است؛ التنازع على التسلط كالكلاب يتنازعون للتسلط على الجيف.

5) نَعَتْ: خبر مرگ است؛ از ریشهٔ «نَعی»؛ «ناعی» کسی است که خبر مرگ دیگری را می آورد. تكشفت: آشکار کرد

مشابه

وَاضْرِبْ لَهُمْ مَثَلَ الْحَياةِ الدُّنْيا كَمَاءٍ أَنْزَلْنَاهُ مِنَ السَّمَاءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَبَاتُ الْأَرْضِ فَأَصْبَحَ هَشيماً تَذْرُوهُ الرِّياحُ وَ كانَ اللَّهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ مُقْتَدِرا (1)برایشان زندگی دنیا را مثل بزن که چون بارانی است که از آسمان ببارد و با آن گیاهان گوناگون به فراوانی بروید. ناگاه خشک شود و باد بر هر سو پراکنده اش سازد و خدا بر هر کاری تواناست. أَيُّهَا النَّامُّ لِلدُّنْيَا الْمُغْتَرُّ بِغُرُورِهَا الْمُنْخَدِعُ الْمَخْدُوعُ بِأَبَاطِيلِهَا أَ اتَفْتَتِنُ تَغْتَرُّ بِهَا] بِالدُّنْيَا ثُمَّ تَذْمُّهَا أَنْتَ الْمُتَجَرِّمُ عَلَيْهَا أَمْ هِيَ الْمُتَجَرِّمَةُ عَلَيْكَ مَتَى اسْتَهْوَتْكَ أَمْ مَتَى غَرَّتْكَ بِمَصَارِعِ آبَائِكَ مِنَ الْبِلَى أَمْ بِمَضَاجِعِ أَمَّهَاتِكَ تَحْتَ الثَّرَى (2)ای نکوهنده دنیا که به نیرنگ او فریفته شده ای و به ناراستی هایش گول می خوری آیا به دنیا فریفته شده ای و آن را نکوهش می نمایی تو بر آن جرم و گناه می نهی یا دنیا بر تو جرم می نهد؟ از کجا و چه وقت دنیا ترا سرگردان نمود، یا کی فریبت داد؟ آیا به جاهای بر خاک افتادن پدرانت و پوسیده شدن آن ها یا به خوابگاه های مادرانت زیر خاک؟ يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ فَلا تَغُرَّنَّكُمُ الْحَياةُ الدُّنْيا وَ لَا يَغُرَّنَّكُمْ بِاللَّهِ الْغَرُورِ (3)اى مردم وعده خداوند حق است مبادا زندگی دنیا شما را مغرور کند و مبادا شیطان شما را فریب دهد و به (کرم) خدا مغرور سازد. وَلَوْ شِئْنَا لَرَفَعْناهُ بِها وَلَكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ وَ اتَّبَعَ هَواهُ (4)اگر خواسته بودیم به سبب آن علم که به او داده بودیم رفعتش می بخشیدیم ولی او در زمین بماند و از پی هوای خویش رفت. اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَياةُ الدُّنْيا لَعِبٌ وَلَهْوَ وَزِينَةٌ وَتَفَاخُرٌ بَيْنَكُمْ وَتَكَاثُرَ فِي الْأَمْوَالِ وَالْأَوْلَادِ (5)بدانید که زندگی این جهانی بازیچه است و بیهودگی و آرایش و فخرفروشی و افزون جویی در اموال و اولاد.

44. 5. تقسیم بندی غفلت زدگان دنیا

فَإِنَّمَا أَهْلُهَا كِلَابٌ عَاوِيَةٌ وَسِبَاعٌ ضَارِيَةٌ يَهرُ بَعْضُهَا عَلَى بَعْضٍ وَيَأْكُلُ عَزِيزُهَا ذَلِيلَهَا


1) کهف، 45.

2) نهج البلاغه، حکمت 131.

3) فاطر، 5.

4) اعراف، 176

5) حدید، 20.

وَيَقْهَرُ كَبِيرُهَا صَغِيرَهَا نَعَمْ مُعَمَّلَةٌ وَأُخْرَى مُهْمَلَةٌ (1)

ضَارِيَةٌ: درنده از ریشه ضرر» به معنای درنده خویی؛ الضراوة: الجرأة على الاصطياد.

یهر: زوزه می کشد؛ از ریشهٔ «هریر» به حالتی اشاره دارد که سگ بدون دلیل پارس می کند.

يَقهَرُ: غلبه می کند

نعم نرمش نرم بودن نام اصلی شتر «نَعَم» است زیرا حیوانی نرم خوست؛ واژۀ «انعام» هم که به حیوانات الهی اطلاق می شود از نام شتر اقتباس شده است.

مُعَقِّلَةٌ: بسته شده؛ از ریشهٔ «عِقال» به معنای بسته شده است امام گروهی از اهل دنیا را «نَعَم معقله» یعنی اشتران بسته شده معرفی می کند.

مُهْمَلَةٌ: رها شده در این جا منظور حیوان رها شده است.

از این که که زیرا دنیا پرستان سگانی فریاد زننده و درندگانی شکار کننده هستند، یکدیگر را می گزند زورمندش ضعیفش را می خورد و بزرگش به کوچکش به قهر و غلبه حمله می کند. مانند چهارپایانی که برخی پای بسته و برخی رها شده اند.

نکته ها

منظور از اهل دنیا کسانی هستند که به طور کامل وابسته به دنیا شده اند و زر و زیور آن نمی تواند ایشان را ارضا کند. تمام فهم و معرفتشان تجلیات دنیوی است. (2)

عبارت «يَهرُ بَعْضُهَا عَلَى بَعْضٍ» اشاره به این دارد که اهل دنیا چنان اند که بدون دلیل حمله و توجیهی به هم می کنند گروهی از یک سوی دنیا می آیند و چونان سگ به جان ساکنان آن طرف دنیا می افتند و جان بی گناهان را می گیرند. (3)

مشابه

وَ الَّذِينَ كَفَرُوا يَتَمَتَّعُونَ وَيَأْكُلُونَ كَما تَأْكُلُ الْأَنْعَامُ وَالنَّارُ مَثْوِی لَهُمْ (4)ولی کافران از این جهان متمتع می شوند و چون چارپایان می خورند و جایگاهشان آتش است. تشبیه

مشبه: کسانی که در پیروی از خواسته هایشان، رهایند

مشبه به: چهارپایانی رها و بی لجام


1) عَاوِيَةٌ: سگ هایی که فریاد می کشند و پارس می کنند؛ كِلَابُ عَاوِيَةٌ: سگ های عوعو کننده. سباع: درندگان؛ جمع «سبع» به معنای درنده است.

2) منشور تربیت، ص 669

3) همان، ص 671

4) محمد، 12.

وجه شَبَه: «مهملة» تشبیه شده است به کسانی که در پیروی از خواسته هایشان رهایند و از فرمان امام خود بیرون رفته به اوامر او پای بند نشده اند پس آنان همچون چهارپایانی رها و بی لجام اند و وجه شبه آن کسانی هستند که خودشان را گم کرده اند.

44. 6. حیوانات بی افسار یا گرفتار

قَدْ أَضَلَّتْ عُقُولَهَا وَ رَكِبَتْ مَجْهُولَهَا سُرُوحُ عَاهَةٍ بِوَادٍ وَعْثِ (1)

عَاهَة: آفت بلا و مصیبت

بوَادٍ وَعْثٍ: زمین نرمی که حرکت در آن دشوار است؛ «وعث» به معنای شنزار است که با کندی می توان در آن حرکت کرد؛ واژۀ «وعث» به معنای زمینی است که در نهایت لغزندگی قرار دارد به نحوی که نه پای شتر و نه پای اسب در آن نمی ماند و فرو می رود و هرکس که در آن راه برود می لغزد؛ لا يثبت فيه خفّ و لا حافر لسهولته أو كونه مزلقا.

گروهی عقول خود را از دست داده و به راه نامعلوم قدم نهاده اند و در وادی پر آفت و شن زاری که حرکت کندی دارد گرفتارند.

نکته

وجه مشترک گروه های چهارگانه آن است که عقل خود را زیر پا نهاده و بر مرکب جهل سوار شده اند و همچون گله بی شبانی هستند که بی هدف به هر سو روانه اند. (2)

44. 7. غرق شدن در نعمت های

الهی لَيْسَ لَهَا رَاعٍ يُقِيمُهَا وَ لَا مُسِيمٌ يُسِيمُهَا (3)

مسیم: شبانی که راهنمایی می کند.

نه چوپانی که از آنان نگهداری نماید و نه چراننده ای که آن ها را بچراند.

نکته ها

مقصود از راه های نابینایی راه های نادانی و روش های باطل است که هیچ کس در آن ها راه به جایی نمی برد همان طوری که نابینا راه را نمی یابد در سخنان امام سلوک اهل دنیا


1) مَجْهُولَهَا: به سرزمین و بیابانی اطلاق می شود که در آن هیچ نشانه ای وجود ندارد و ابتدا و انتهای آن مشخص نیست و انسان گم شده در این وادی نمی داند که به چپ برود یا به راست آن ها بر مجهول سوارند و در این بیابان رها شده اند. المجهول والمجهل: المفازة التي لا أعلام فيها. سُرُوحُ: چهار پایانی که برای چریدن رها شده اند؛ جمع «سرح» به معنای حیوانی است که آن را در بیابان برای چریدن آزاد می گذارند؛ از ریشهٔ «سَرَحَ به معنای رها کردن به شتری که در بیابان به تنهایی می چرد و کسی نیست که به او علف بدهد «سارح» می گویند؛ سروح عاهة جمع سرح وهي المواشى المبتلاة بالافة المعرضة للهلاك.

2) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص170.

3) راع: چوپان يُقِيمُهَا: از ریشهٔ «اقامه» و «قیام» مشتق می شود که یکی از معانی اصلی آن حفاظت است.

به دنیا، نسبت داده شده است از آن جهت که دنیا باعث فریب و غفلت آنان از آینده شان می گردد. (1)

غرق شدن در نعمت های الهی و فراموشی از خداوند موجب خواهد شد انسان بازیچه هواهای نفسانی خود گشته اسیر زرق و برق های دنیا قرار گرفته و آخرت را به کلی فراموش نماید. (2)

44. 8. حیرت و نابینایی دل بستگان به دنیا

سَلَكَتْ بِهِمُ الدُّنْيَا طَرِيقَ الْعَمَى وَ أَخَذَتْ بِأَبْصَارِهِمْ عَنْ مَنَارِ الْهُدَى فَتَاهُوا فِي حَيْرَتِهَا وَ غَرِقُوا فِي نِعْمَتِهَا وَ اتَّخَذُوهَا رَبَّاً فَلَعِبَتْ بِهِمْ وَ لَعِبُوا بِهَا وَ نَسُوا مَا وَرَاءَ هَا (3)

غَرقُوا: غرق شدند.

نَسُوا: از یاد بردند؛ از «نسیان» به معنای فراموشی و هم به معنای ترک کردن است.

دنیا آنان را به راه کوری و ضلالت برده و دیدگانشان را از دیدن علائم هدایت فرو بسته در وادی حیرت دنیا سرگردان و در نعمت هایش غرق و آن را به عنوان ربّ انتخاب کرده اند، از این رو دنیا با آنان و آنان با دنیا به بازی پرداخته اند و آن چه را به دنبال آن است فراموش کرده اند.

نکته ها

عبارت «فَتَاهُوا فِي حَيْرَتِهَا» به این معناست که اهل دنیا در حیرانی و سرگردانی و تحیر فرورفته اند این طرف و آن طرف می زنند و هر روز در پی چیزی می دوند و نمی دانند که چه می خواهند و گمشده ایشان کدام است. (4)

عبارت «اتَّخَذُوهَا رَبّاً» به این معناست که آن ها دنیا را رب خود گرفته اند و اختیار خود را به او سپرده اند و اوست راه ایشان را تعیین می کند. (5)


1) شرح نهج البلاغه ابن میثم ج 8، ص619

2) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص 170.

3) سلکت: راند. فَتَاهُوا فِي حَيْرَتها: در وادی حیرت سرگردان شدند؛ از ریشهٔ «تیه» به معنای سرگردانی

4) منشور تربیت، ص678

5) همان.

رُوَيْداً يُسْفِرُ الظَّلَامُ كَأَنْ قَدْ وَرَدَتِ الْأَطْعَانُ يُوشِكُ مَنْ أَسْرَعَ أَنْ يَلْحَقَ وَ اعْلَمْ يَا بُنَيَّ أَنَّ مَنْ كَانَتْ مَطِيَّتُهُ اللَّيْلَ وَالنَّهَارَ فَإِنَّهُ يُسَارُ بِهِ وَ إِنْ كَانَ وَاقِفاً وَيَقْطَعُ الْمَسَافَةَ وَ إِنْ كَانَ مُقِيماً وَادِعاً وَ اعْلَمْ يَقِيناً أَنَّكَ لَنْ تَبْلُغَ أَمَلَكَ وَ لَنْ تَعْدُوَ أَجَلَكَ وَ أَنَّكَ فِي سَبِيلِ مَنْ كَانَ قَبْلَكَ فَخَفِّضْ فِي الطَّلَبِ وَ أَحْمِلْ فِي الْمُكْتَسَبِ فَإِنَّهُ رُبَّ طَلَبٍ قَدْ جَرَّ إِلَى حَرَبٍ وَ لَيْسَ كُلُّ طَالِبٍ بِمَرْزُوقٍ وَ لَا كُلُّ مُجْمِلٍ بِمَحْرُومٍ.

45. کشف حقیقت

45. 1. تشبیه اهل دنیا به مسافران

رُوَيْداً يُسْفِرُ الظُّلَامُ كَأَنْ قَدْ وَرَدَتِ الْأَطْعَانُ يُوشِكُ مَنْ أَسْرَعَ أَنْ يَلْحَقَ (1)

يُسْفِرُ الظَّلَامُ: پرده های تاریکی کنار می رود از ریشهٔ «سفر» به معنای باز کردن پوشش و کشف حجاب است لذا به زنان با حجاب «سافرات» گفته می شود و در مورد طلوع صبح این تعبیر به کار می رود، گویی صبح نقاب از چهره بر می گیرد و می درخشد؛ همچنین به معنای انکشاف و پرده برداري؛ يقال أسفر وجهه إذا أضاء و أسفر الصبح إذا انكشف.

الْأَطْعَانُ: کوچ کننده ها؛ گاه جمع «ضعینه» به معنای هودج یا تختی است که به هنگام سفر بر آن سوار می شدند و فرارسیدن هودج ها به معنای فرارسیدن مسافران است؛ جمع ظعن و هى الجماعات المتنقلة في البراري.

یوشک: امید است؛ از ریشهٔ «وَشک» به معنای تند رفتن است بنابراین مفهومش این است که به زودی فلان امر تحقق می یابد؛ از افعال مقاربه است و معنای نزدیک بودن را می رساند.

مهلت ده، تاریکی بر طرف می شود گویی کاروان به منزل رسیده امید است آن که بشتابد به کاروان برسد.

نکته ها

منظور از «ظلام» جهل به حال دنیاست که بعضی از بی خبران آن را پایدار می پندارند ولی چیزی نمی گذرد که مرگ با قیافه وحشتناک وارد می شود. (2)

منظور از «مَنْ أَسْرَعَ» همه انسان ها هستند نه گروه خاصی زیرا همه با سرعت به سوی سرمنزل نهایی که پایان زندگی است می رسند. (3)


1) رُوَيْداً: اندکی تأمل کن؛ مهلت اندک؛ از ریشهٔ «رود» در اصل به معنای رفت و آمد و تلاش برای انجام چیزی توأم با ملایمت است. این واژه معنای مصدری دارد و توأم با تصغیر است یعنی مختصر مهلتی بده؛ علت منصوب بودن رویدا» آن است که مفعول مطلق برای فعل محذوفی است که گویی در اصل این بوده است «امهل امهالا قليلا»؛ تصغیر رود و أصل الحرف من رادت الريح ترود تحرك حركة خفيفة و المعنى لا تعجل.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 8، ص 616

3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج8، ص 616.

مشابه

فَمَهِّل الْكافِرِينَ أَمْهِلْهُمْ رُوَيْدا (1)حال که چنین است کافران را اندکی مهلت ده. وَ الصُّبْح إِذا أَسْفَر (2)و قسم به صبح هنگامی که چهره بگشاید. فَكَشَفْنا عَنْكَ غِطَاءَكَ فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَدیدٌ (3)ما پرده از برابرت برداشتیم و امروز چشمانت تیزبین شده است. كُنْ فِى الدُّنْيَا كَسَاكِن دَارِ لَيْسَتْ لَهُ إِنَّمَا يَنْتَظِرُ الرَّحِيلَ (4)در دنیا چون کسی باش که ساکن خانه مردم است که پیوسته آماده حرکت می باشد.

45. 2. حرکت اجباری به سوی پایان عمر

وَ اعْلَمْ يَا بُنَيَّ أَنَّ مَنْ كَانَتْ مَطِيَّتُهُ اللَّيْلَ وَ النَّهَارَ فَإِنَّهُ يُسَارُ بِهِ وَ إِنْ كَانَ وَاقِفاً وَ يَقْطَعُ الْمَسَافَةَ وَ إِنْ كَانَ مُقِيماً وَادِعاً (5)

يَقْطَعُ الْمَسَافَةَ: مسافت را طی می کند.

وادع: آسوده؛ کسی که ساکن و آرام است؛ از ریشهٔ «وداعه» به معنای سکون و آرامش گرفته شده است.

پسرم! آگاه باش کسی که مرکبش شب و روز است او را با مرکب می برند گرچه ایستاده به نظر آید، و طی مسافت می کند هر چند مقیم و آسوده دیده شود.

مشابه

اميرالمؤمنين علیه السلام: أَهْلُ الدُّنْيَا كَرَكْبٍ يُسَارُ بِهِمْ وَ هُمْ نِيَام (6)اهل دنیا مانند کاروانی هستند که ایشان را می برند در حالی که خواباند.

اميرالمؤمنين علیه السلام: نَفَسُ الْمَرْءِ خُطَاهُ إِلَى أَجَلِه (7)نفس کشیدن مرد گام اوست به سوی مرگ خود.


1) طارق، 17.

2) مدثر، 34

3) ق، 22.

4) تحف العقول، ص 383.

5) مَطِيَّتُه: مرکبش؛ از ریشه مطو» به معنای جدیت و نجات در سیر است چیزی است که با آن طی طریق می کنند؛ مرکبی که انسان را حمل می کند و وادی به وادی جلو می برد ما يقطع به المسافة فاختلاف الليل و النهار يوحب طي مدة العمر. يُسَارُ: به برده می شود

6) نهج البلاغه، حکمت 64

7) همان، حکمت 74

وَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله اسْتَفْرِهُوا ضَحَايَاكُمْ فَإِنَّهَا مَطَايَاكُمْ عَلَى الصِّرَاطِ) (1)قربانی های خود را فربه برگزینید زیرا آن ها مرکب های شما بر پل صراط هستند. اميرالمؤمنين علیه السلام: أَهْلُ الدُّنْيَا كَرَكْبِ يُسَارُ بِهِمْ وَ هُمْ نِيَام (2)مردم دنیا همچون کاروانی هستند که ایشان را می برند در حالی که آن ها خواباند.

استعاره

مستعار: مطيه

مستعار منه:

مستعارله: شب و روز

جامع لفظ «مطیّه» را استعاره از شب و روز آورده است از این رو که آن دو اجزای اعتباری زمان هستند و در پی یکدیگر می آیند و با پایان گرفتن این اجزاء، زمان پایان می گیرد و شخص بر حسب اجزای زمانی در جایگاههایی قرار می گیرد که مدتش برای او تعیین شده است تا این دنیا پایان می گیرد و سفر آخرت آغاز می شود، همان طور که انسان در دنیا منازلی را طی می کند تا به سر منزل می رسد.

45. 3. دست نیافتنی بودن همه آرزوها

وَ اعْلَمْ يَقِيناً أَنَّكَ لَنْ تَبْلُغَ أَمَلَكَ وَ لَنْ تَعْدُوَ أَجَلَكَ وَ أَنَّكَ فِي سَبِيلِ مَنْ كَانَ قَبْلَكَ (3)

أَجَلَک: بر مدت معین و محدود دلالت دارد؛ عبارت «ضرب الاجل» را برای اشاره به یک مدت تثبیت شده به کار می برند.

به یقین آگاه باش که هرگز به آرزویت نرسی و از اجل معین شده نگذری، و در راه کسی هستی که پیش از تو بوده

نکته ها

عبارت «لَنْ تَعْدُوَ أَجَلَکَ» اشاره به این است که عمر انسان به هر حال محدود است و


1) من لا يحضره الفقیه، ج 2، ص201.

2) نهج البلاغه، حکمت 64.

3) تَعْدُو: تجاوز؛ از ریشهٔ «عدو» به معنای دویدن و جلو زدن امام اشاره می فرماید که تو از اجل نمی توانی پیش بیفتی بلکه اوست که بر تو سبقت می گیرد و هر زمان که خداوند مقرر کند در گرفتن تو تأخیر و تعللی نخواهد داشت. فَخَفِّضُ وَ أَجْمِلُ: آرام باش از ریشهٔ «خفض» به معنای پایین آوردن در مقابل رفع به معنای بالا بردن است و در این جا به معنای کم کردن و دست از زیاده روی برداشتن است؛ اجمل از ریشهٔ «اجمال» به معنای اعتدال در کار و عدم افراط است؛ التخفيض و الاجمال ترك الحرص في طلب الدنيا.

هیچ کس نمی تواند بیش از وقت مقرر در این جهان بماند. (1)

تعبیر به «خَفِّضْ» و «أَجْمِلْ» اشاره به یک حقیقت و آن ترک حرس برای برای جلب روزی بیشتر است این تعبیر هرگز تلاش و سعی برای به دست آوردن روزی حلال را نفی نمی کند. (2)

مشابه

ذَرْهُمْ يَأْكُلُوا وَيَتَمَتَّعُوا وَيُلْهِهِمُ الْأَمَلُ فَسَوْفَ يَعْلَمُون (3)واگذارشان تا بخورند و بهره ور شوند و آرزو به خود مشغولشان دارد، زودا که خواهند دانست. فَإِذا جاءَ أَجَلُهُمْ لا يَسْتَأْخِرُونَ سَاعَةً وَ لا يَسْتَقْدِمُونَ (4)اما هنگامی که اجلشان فرا رسد نه ساعتی تأخیر می کنند و نه ساعتی پیشی می گیرند. وَ قَالَ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ: الْأَمَلُ رَحْمَةٌ لِأُمَّتِي، وَ لَوْ لَا الْأَمَلُ مَا أَرْضَعَتْ أُمِّ وَلَداً وَ لَا غَرَسَ غَارِسٌ شَجَراً (5)و فرمود: آرزو رحمت است برای امت من و اگر آرزو نبود ما در بچه اش را شیر نمی داد و باغبان نهالی نمی کاشت.

45. 4. پرهیز از بیقراری در طلب دنیا

فَخَفِّضْ فِي الطَّلَبِ وَ أَجْمِلْ فِي الْمُكْتَسَبِ (6) پس در طریق به دست آوردن مال آرام باش و در برنامه کسب و کار مدارا کن.

نکته

امام توصیه می کند که در سیاستگذاری اقتصادی اولویت باید بر کیفیت باشد نه کمیت یعنی انسان باید بکوشد که طلب کم را با درستی و نیکویی انجام دهد و به گونه ای نباشد که تمام وقت او صرف این کار شود. (7)


1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج8، ص621

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج8، ص621.

3) حجر، 3.

4) نحل، 61.

5) نزهة الناظر و تنبيه الخاطر، ص 21

6) الْمُكْتَسَب: مصدر میمی به معنای اکتساب است.

7) منشور تربیت، ص697

مشابه

وَاخْفِضْ لَهُما جَناحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ وَقُلْ رَبِّ ارْحَمْهُما كَما رَبَّیانی صغیراً (1)بال های تواضع خویش را در برابرشان از محبت و لطف فرود آر و بگو پروردگارا همان گونه که مرا در کوچکی تربیت کردند مشمول رحمتشان قرار ده. وَ اخْفِضْ جَناحَكَ لِمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤْمِنین (2)در برابر هر یک از مؤمنان که از تو پیروی می کند بال فروتنی فرود آر.

45. 5. بیان یک استدلال

فَإِنَّهُ رُبَّ طَلَبٍ قَدْ جَرَّ إِلَى حَرَبٍ وَ لَيْسَ كُلُّ طَالِبٍ بِمَرْزُوقٍ وَ لَا كُلُّ مُجْمِلٍ بِمَحْرُومٍ (3)

چه بسا تلاشی که موجب تلف شدن ثروت شود. معلومت باد که هر کوشنده ای یابنده، و هر مدارا کننده ای محروم نیست.

نکته

سوار شدن بر مرکب حرص و آز زمام کارها را از دست عقل و خرد خارج ساخته و دیر یا زود انسان را به انواع جرائم و خیانت ها و حرام خواری ها مبتلا خواهد ساخت. (4)

مشابه

أجْمِلُوا فِي طَلَبِ الدُّنْيا فَإِنَّ كُلاًّ مُيَسَّرٌ لِما كُتِبَ لَهُ مِنْها (5)در طلب دنیا معتدل باشید زیرا به هرکس هر چه قسمت اوست می رسد.


1) اسراء، 24

2) شعراء، 215

3) طلب: منظور مطالبات مادی و تمتعات دنیوی است. حرب: مال کسی را ربودن؛ غارت کردن؛ در این جا معنای فعل مجهول دارد یعنی غارت شدن؛ نابودی و از بین رفتن مال و سرمایه؛ سلب المال وفنائه.

4) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص174

5) نهج الفصاحة، ص167.

وَ أَكْرِمْ نَفْسَكَ عَنْ كُلَّ دَنِيَّةٍ وَ إِنْ سَاقَتْكَ إِلَى الرَّغَائِبِ فَإِنَّكَ لَنْ تَعْتَاضَ بِمَالم تَبْذُلُ مِنْ نَفْسِكَ عِوَضاً وَ لَا تَكُنْ عَبْدَ غَيْرِكَ وَ قَدْ جَعَلَكَ اللَّهُ حُرِّاً وَ مَا خَيْرُ خَيْرِ لَا يُنَالُ إِلَّا بِشَرٍّ وَيُسْرٍ لَا يُنَالُ إِلَّا بِعُسْرِ وَ إِيَّاكَ أَنْ تُوجِفَ بِكَ مَطَايَا الطَّمَع فَتُورِدكَ مَنَاهِلَ الْهَلَكَةِ وَ إِنِ اسْتَطَعْتَ أَلَّا يَكُونَ بَيْنَكَ وَبَيْنَ اللَّهِ ذُو نِعْمَةٍ فَافْعَلْ فَإِنَّكَ مُدْرِكْ قَسْمَكَ وَأَخِذُ سَهْمَكَ وَ إِنَّ الْيَسِيرَ مِنَ اللَّهِ سُبْحَانَهُ أَكْرَمُ وَأَعْظَمُ أَعْظَمُ وَ أَكْرَمُ مِنَ الْكَثِيرِ مِنْ خَلْقِهِ وَإِنْ كَانَ كُلِّ مِنْهُ

46. کرامت نفس و آزادگی

46. 1. بهای زیاده خواهی دنیا

وَ أَكْرِمْ نَفْسَكَ عَنْ كُلَّ دَنِيَّةٍ وَ إِنْ سَاقَتْكَ إِلَى الرَّغَائِبِ فَإِنَّكَ لَنْ تَعْتَاضَ بِمَا تَبْذُلُ مِنْ نَفْسِكَ عِوَضاً (1)

الرَّغَائِبِ: امیال نعمات فراوان؛ جمع رغیبه» به معنای شیء مطلوب و امر مرغوب.

لَنْ تَعْتَاضَ: هرگز عوض دریافت نمی کنی؛ از ریشه اعتیاض به معنای گرفتن عوض چیزی است و ریشه اصلی آن «عوض» است.

نفس خود را از هر پستی به گرامی داشتنش حفظ کن هر چند تو را به نعمت های فراوان رساند، زیرا در برابر مقداری که از کرامت نفس به خرج می گذاری عوضی به دست نیاوری.

نکته

اشاره به این که بعضی از خواسته ها چنان است که اگر انسان از شخصیت خود مایه نگذارد به آن می رسد و سزاوار انسان آزاده و با شخصیت نیست که تن به چنین معامله ای بدهد. (2)

مشابه

أَلَا إِنَّهُ لَيْسَ لِأَنْفُسِكُمْ ثَمَنْ إِلَّا الْجَنَّةُ فَلَا تَبِيعُوهَا إِلَّا بِهَا (3)آگاه باشید به درستی که از برای نفس های شما بهایی مگر بهشت نیست. وَ لَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ وَ حَمَلْناهُمْ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ (4)ما فرزندان آدم را کرامت بخشیدیم.


1) دَنِيَّةٍ: پستی؛ از ریشهٔ «دنائه» به معنای پستی گرفته شده است. إِنْ سَاقَتْک: اگر چه تو را برساند.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 8، ص622

3) نهج البلاغه، حکمت 456

4) اسراء، 70

و بر دریا و خشکی سوار کردیم.

46. 2. آفرینش آزاد انسان

وَ لَا تَكُنْ عَبْدَ غَيْرِكَ وَ قَدْ جَعَلَكَ اللَّهُ حُرّاً بنده دیگری مباش که خداوند آزادت قرار داده.

مشابه

خَمْسُ خِصَالٍ مَنْ لَمْ يَكُنْ فِيهِ شَيْءٌ مِنْهَا لَمْ يَكُنْ فِيهِ كَثِيرُ مُسْتَمْتَعِ أَوَّلُهَا الْوَفَاءُ وَ الثَّانِيَةُ التَّدْبِيرُ وَالثَّالِثَةُ الْحَيَاءُ وَ الرَّابِعَةُ حُسْنُ الْخُلُقِ وَ الْخَامِسَةُ وَ هِيَ تَجْمَعُ هَذِهِ الْخِصَالَ الْحُرِّيَّة (1)پنج صفت است که اگر کسی لااقل یکی از آن ها را نداشته باشد خیر قابل توجهی در او نیست اول وفاست دوم تدبیر سوم حیا چهارم حسن خلق پنجم که جامع همه این صفات است حریت و آزادگی است. إِنْ كُلُّ مَنْ فِى السَّماواتِ وَالْأَرْضِ إِلَّا آتِي الرَّحْمَنِ عَبْداً (2)هیچ چیز در آسمان ها و زمین نیست مگر آن که به بندگی سوی خدای رحمان بیاید.

46. 3. رسیدن به اهداف از طریق مشروع

وَ مَا خَيْرُ خَيْرٍ لَا يُنَالُ إِلَّا بِشَرٌ وَيُسْرِ لَا يُنَالُ إِلَّا بِعُسْرِ (3)چه خیری است در خیری که جز با شرّ به دست نیاید و در آسایشی که جز با سختی حاصل نگردد؟! نکته

اشاره به این که بعضی برای رسیدن به مقصود خود از هر وسیله ای استفاده می کنند در حالی که دستور اسلام این است که تنها از طریق مشروع و صحیح باید به اهداف رسید. در واقع هدف وسیله را توجیه نمی کند. (4)

مشابه

مَا خَيْرٌ بِخَيْرِ بَعْدَهُ النَّارُ وَ مَا شَرٌّ بِشَرِّ بَعْدَهُ الْجَنَّة (5)خیری که پس از آن عذاب خداست خیر نیست و رنجی که پس از آن بهشت است رنج نیست.


1) وسائل الشيعة، ج20، ص49.

2) مریم، 93

3) لَا يُنَالُ: به دست نمی آید.

4) پیام امام امیرالمؤمنین، ج8، ص 624.

5) نهج البلاغه، حکمت 387.

46. 4. برحذر بودن از طمع

وَ إِيَّاكَ أَنْ تُوجِفَ بِكَ مَطَايَا الطَّمَع فَتُورِدَكَ مَنَاهِلَ الْهَلَكَةِ (1)

فَتُورد: وارد می کند تو را

مَنَاهِلَ الْهَلَكَةِ: آبشخورهای هلاکت؛ جمع «منهل» به معنای آبشخور؛ چشمه آبی در بیابان یا چراگاه است که احشام برای آشامیدن به آن وارد می شوند.

از این که مرکب های طمع تو را برانند و به آبشخورهای مهلکه وارد سازند بر حذر باش.

مشابه

الطَّمَعُ خَمْرُ الشَّيْطَانِ يَسْقِى بِيَدِهِ لِخَوَاصِهِ فَمَنْ سَكِرَ مِنْهُ لَا يَصْعُو إِلَّا فِي أَلِيمٍ عَذَابِ اللَّهِ تَعَالَى بِمُجَاوَرَةِ سَاقِيه (2)طمع، شراب شیطان است شیطان این شراب طمع را به خواص خود می دهد. پس هر که از شراب طمع مست شد دیگر به هوش نمی آید مگر وقتی که با ساقی که شیطان است داخل جهنّم شود و در جهنم همسایه هم باشند. استعاره

مستعار: مناهل

مستعار منه

مستعارله: موارد هلاکت در عالم آخرت

جامع: کلمۀ «مناهل» استعاره است از موارد هلاکت در عالم آخرت، مانند منازل و طبقات جهنم و وجه شبه بودن آن موارد این است که نوشیدنی اهل دوزخ مهلک است.

46. 5. طمع عامل فساد انسان

مَا هَدَمَ الدِّينَ مِثْلُ الْبِدَعِ وَ لَا أَفْسَدَ الرِّجَالَ مِثْلُ الطَّمَعِ چیزهایی مانند بدعت ها دین را ویران نمی سازد و چیزی بدتر از طمع برای فاسد کردن انسان نیست.

46. 6. تأکید بر مسئله عزت و آزادگی

وَ إِنِ اسْتَطَعْتَ أَلَّا يَكُونَ بَيْنَكَ وَبَيْنَ اللَّهِ ذُو نِعْمَةٍ فَافْعَلْ فَإِنَّكَ مُدْرِكْ قَسْمَكَ وَ آخِذُ


1) تُوجف: به سرعت حرکت می دهی؛ از ریشهٔ «ایجاف» به معنای با سرعت حرکت کردن و ریشه اصلی آن «وجف» به معنای حرکت کردن سریع است؛ أوجفت أسرعت. مطايا: مركب ها؛ جمع واژۀ «مطیه» است.

2) مصباح الشريعة، ص 105.

سَهْمَكَ (1)

قَسْمَک: سهمت را.

اگر بتوانی بین تو و خداوند صاحب نعمتی نباشد چنان کن زیرا بالاخره نصیبت را بیابی و سهم خود را دریابی.

46. 7. سفارش به روزی حلال

وَ إِنَّ الْيَسِيرَ مِنَ اللَّهِ سُبْحَانَهُ [أَكْرَمُ وَ أَعْظَمُ] أَعْظَمُ وَ أَكْرَمُ مِنَ الْكَثِيرِ مِنْ خَلْقِهِ وَ إِنْ كَانَ كُلُّ مِنْهُ نعمت اندک از جانب خدای پاک بزرگتر و با ارزشتر از نعمت فراوانی است که از غیر خدا برسد اگر چه همه از اوست.

مشابه

جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ قَالَ: كَانَ رَجُلٌ جَالِساً عِنْدَ أَبِي فَقَالَ اللَّهُمَّ أَغْنِنَا عَنْ جَمِيعِ خَلْقِكَ فَقَالَ لَهُ أَبِي لَا تَقُلْ هَكَذَا وَ لَكِنْ قُلِ اللَّهُمَّ أَغْنِنَا عَنْ شِرَارِ خَلْقِكَ فَإِنَّ الْمُؤْمِنَ لَّا يَسْتَغْنِي عَنْ أخيه (2)مردی در حضور آن حضرت دعا کرد: خدایا ما را از همه خلقت بی نیاز گردان. امام فرمود چنین مگو بگو، خدایا ما را از اشرار خلقت بی نیاز فرما، چه مؤمن از برادرش بی نیاز نیست.

قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ علیه السّلام لِوَلَدِهِ الْحَسَنِ علیه السلام يَا بُنَيَّ إِذَا نَزَلَ بِكَ كَلَبُ الزَّمَانِ وَ قَحْطِ الدَّهْرِ فَعَلَيْكَ بِذَوِي الْأَصُولِ الثَّابِتَةِ وَ الْفُرُوعِ النَّابِتَةِ مِنْ أَهْلِ الرَّحْمَةِ وَالْإِيْثَارِ وَالشَّفَقَةِ فَإِنَّهُمْ أَقْضَى لِلْحَاجَاتِ وَ أَمْضَى لِدَفْعِ الْمُلِمَّات (3)فرزندم هنگامی که سختی های زمان و کمبودهای دوران دامان تو را گرفت از کسانی کمک بخواه که دارای ریشه های ثابت خانوادگی و شاخه های پربارند آن هایی که اهل رحمت و ایثار و شفقت هستند چراکه آن ها در قضای حوایج سریع تر و در دفع مشکلات مؤثرترند. هُوَ أَنْشَأَكُمْ مِنَ الْأَرْضِ وَاسْتَعْمَرَكُمْ فِيهَا فَاسْتَغْفِرُوهُ ثُمَّ تُوبُوا إِلَيْهِ إِنَّ رَبِّي قَرِيبٌ مُجِيب (4)اوست که شما را از زمین پدید آورده است و خواست که آبادانش دارید. پس آمرزش خواهید و به درگاهش تو به کنید هر آینه پروردگار من نزدیک است و دعاها را اجابت می کند.


1) إِنِ اسْتَطَعْتَ: اگر توانستی. مدرک: به دست آورنده.

2) الجعفريات (الأشعثيات)، ص220.

3) أعلام الدين في صفات المؤمنين، ص 272.

4) هود، 61.

وَ تَلَافِيكَ مَا فَرَطَ مِنْ صَمْتِكَ أَيْسَرُ مِنْ إِدْرَاكِكَ مَا فَاتَ مِنْ مَنْطِقِكَ وَ حِفْظُ مَا فِي الْوِعَاءِ بِشَدَّ الْوِكَاءِ وَ حِفْظُ مَا فِي يَدَيْكَ أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ طَلَبِ مَا فِي يَدَيْ غَيْرِكَ وَ مَرَارَةُ الْيَأْسِ خَيْرٌ مِنَ الطَّلَبِ إِلَى النَّاسِ وَ الْحِرْفَةُ مَعَ الْعِفَّةِ خَيْرٌ مِنَ الْغِنَى مَعَ الْفُجُورِ وَالْمَرْءُ أَحْفَظُ لِسِرِّهِ وَرُبَّ سَاعٍ فِيمَا يَضُرُّهُ مَنْ أكثر أَهْجَرَ و مَنْ تَفَكَّرَ أَبْصَرَ.

47. رازداری و استغنا

47. 1. فایده سکوت

وَ تَلَافِيكَ مَا فَرَطَ مِنْ صَمْتِكَ أَيْسَرُ مِنْ إِدْرَاكِكَ مَا فَاتَ مِنْ مَنْطِقِكَ (1)

جبران آن چه به خاطر سکوت از دستت رفته آسان تر است از آن چه محض گفتارت از کف داده ای.

نکته

اشاره به این که انسان اگر از گفتن چیزی خودداری و صرف نظر کند و بعد بفهمد این سکوت اشتباه بوده فورا می تواند آن را تلافی و تدارک کند در حالی که اگر سخنی بگوید و بعد بفهمد این سخن اشتباه بوده بازگرداندن امکان پذیر نیست. (2)

مشابه

مَنْطِقُهُمُ الصَّوَاب (3)گفتارشان صواب است. وَ كَانَ أَكْثَرَ دَهْرِهِ صَامِتاً فَإِنْ قَالَ بَذَ الْقَائِلِينَ وَ نَقَعَ غَلِيلَ السَّائِلین (4)اکثر روزگارش را خاموش بود، و اگر می گفت بر گویندگان غالب می شد و تشنگی پرسندگان را به زلال معرفت فرو می نشاند.

47. 2. در اختیار گرفتن زبان و دهان

وَحِفْظُ مَا فِي الْوِعَاءِ بِشَدَّ الْوِكَاءِ (5)

و نگهداری آن چه در ظرف است به محکم کردن سربند آن است.


1) فرط: کوتاهی کردن؛ افراط به معنای زیاده روی کردن تَلَافِیک: جبران کردن تو از ریشهٔ «لفی» به معنای جبران کردن است؛ الفاء به معنای یافتن؛ التلافي التدارك

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 8، ص631.

3) نهج البلاغه، خطبه 193.

4) نهج البلاغه حکمت 289

5) الوعاء: ظرف الْوِكَاءِ: بندها؛ ریسمانی که با آن دهانه مشک را می بندند؛ حبل يشدّ به رأس القربة.

نکته

این که انسان مسلط بر زبان خود باشد و جز با فرمان عقل و منطق سخن نگوید موجب خواهد شد که از بسیاری از گناهان مصون مانده و از ضررهای فراوان که اعتبار انسان را بر باد می دهد در امان باشد. (1)

47. 3. دعوت به میانه روی و اعتدال

وَ حِفْظُ مَا فِي يَدَيْكَ أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ طَلَبِ مَا فِي يَدَيْ غَيْرِكَ و حفظ آن چه در اختیار توست نزد من محبوبتر است از طلب آن چه در دست غیر توست.

نکته

اشاره به این که بسیارند کسانی که بر اثر اسراف و تبذیر اموال خود را از دست می دهند و نیازمند به دیگران می شوند و عزت و حیثیت خود را بر سر آن می گذارند. هر گاه انسان اعتدال و اقتصاد را در زندگی از دست ندهد نیازمند به دیگران نخواهد شد. (2)

مشابه

وَ لا تَجْعَلْ يَدَكَ مَغْلُولَةً إِلى عُنُقِكَ وَ لا تَبْسُطُها كُلَّ الْبَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلُوماً مَحْسُوراً إِنَّ رَبَّكَ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشَاءُ وَيَقْدِرُ إِنَّهُ كانَ بِعِبادِهِ خَبيراً بَصيراً (3)نه هرگز دست خود در احسان به خلق محکم بسته دار و نه بسیار باز و گشاده دار که هرکدام کنی به نکوهش و حسرت خواهی نشست پروردگارت روزی را برای هرکس بخواهد گشاده یا تنگ می دارد او نسبت به بندگانش آگاه و بیناست وَ لا تَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ إِلى ما مَتَّعْنا بِهِ أَزْواجاً مِنْهُمْ زَهْرَةَ الْحَيَاةِ الدُّنْيا لِنَفْتِنَهُمْ فِيهِ وَرِزْقُ رَبِّكَ خَيْرٌ وَ أَبْقی (4)اگر زنان و مردانی از آن ها را از یک زندگی خوش بهره مند ساخته ایم، تو به آن ها منگر این برای آن است که امتحانشان کنیم. رزق پروردگارت بهتر و پایدارتر است.

47. 4. ترک یأس و ناامیدی

وَ مَرَارَةُ الْيَأْسِ خَيْرٌ مِنَ الطَّلَبِ إِلَى النَّاسِ (5) تلخی ناامیدی بهتر از خواستن از مردم است.


1) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص 177

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج8، ص632

3) اسراء، 29 و 30

4) طه، 131.

5) مَرَارَةُ: تلخی.

مشابه

وَ قَالَ علیه السلام الْغِنَى الْأَكْبَرُ الْيَأْسُ عَمَّا فِی أَيْدِي النَّاس (1)بزرگ ترین توانگری نومیدی است از آن چه در دست مردم است. وَ خَيْرُ الْمَالِ الثَّقَةُ باللَّهِ وَالْيَأْسُ عَمَّا فِي أَيْدِى النَّاسِ (2)بهترین سرمایه اعتماد بر ذات پاک خدا و مأیوس بودن از چیزی است که در دست مردم است.

47. 5. خویشتن داری از گناه

والْحِرْفَةُ مَعَ الْعِفَّةِ خَيْرٌ مِنَ الْغِنَى مَعَ الْفُجُورِ (3)

مال اندک همراه با عفت نفس از ثروت با گناه بهتر است.

نکته ها

در منطق اسلام لقمه حلال با دسترنج خود و لو اندک و رعایت عفت نفسانی بهتر است از ثروت اندوزی زیاد از راه نامشروع و حرام. (4)

امام علی به دنیاپرستان و شیفتگان مال و منال اخطار می دهد که انسان برای آخرت خلق شده و سرانجام مرگ او را فرا می گیرد نه تنها از این مالی که ابزار است صحیح باید استفاده کرد بلکه در راه تحصیل آن باید تا حد امکان تقوا و پاکدامنی را رعایت کرد. (5)

مشابه

عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ السلامِ الْمَحْرُومُ الْمُحَارَفُ الَّذِي قَدْ حُرِمَ كَدَّ يَدِهِ فِي الشِّرَاءِ وَالْبَيْعِ (6)گفت: محروم کسی است که شانس و اقبال ندارد و تلاش او در خریدوفروش بی نتیجه می ماند. مَنْ عَفَ بَطْنُهُ وَ فَرْجُهُ كَانَ فِى الْجَنَّةِ مَلِكاً مَحْبُورا (7)و هرکس شکم و شرمگاهش را


1) نهج البلاغه، حکمت 342.

2) تهذيب الأحكام، ج 6، ص321.

3) الْحِرْفَةُ: اشتغال به کار؛ واژۀ «محارف» به افرادی اطلاق می شود که بهره زیادی از روزی ندارند و به درهای بسیاری می زنند و راه های مختلفی را امتحان می کنند اما آن مقداری که تلاش می کنند روزی نمی برند؛ الاكتساب بالتعب. الْعِفَّة: منع؛ انسان عفیف به کسی می گویند که منیع است و وجود خود را حفظ می کند؛ در نگاه اخلاقی عفت رعایت مرز اعتدال در نفسانیات است.

4) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص178.

5) اندیشه های سیاسی - تربیتی علوی در نامه های نهج البلاغه، ج 3، ص 452

6) الکافی، ج 3، ص496.

7) مشكاة الأنوار في غرر الأخبار، ص 212.

حفظ کند، در بهشت چون فرشته ای زیبا خواهد بود.

هوَ مَنْ كانَ غَنِيًّا فَلْيَسْتَعْفِفْ وَ مَنْ كانَ فَقيراً فَلْيَأْكُلْ بِالْمَعْرُوف (1)و آن که توانگر است باید از تصرف در مال یتیم به عنوان حق الزحمه خودداری کند؛ و هرکه تهیدست است به اندازه متعارف مصرف نماید.

47. 6. همراه بودن تلاش با تدبیر

وَ الْمَرْءُ أَحْفَظُ لِسِرِّهِ وَ رُبَّ سَاعِ فِيمَا يَضُرُّهُ مَنْ أَكْثَرَ أَهْجَرَ وَ مَنْ تَفَكَّرَ أَبْصَرَ (2)

آدمی راز زندگیش را بهتر از دیگران حفظ می کند چه بسا کوشنده ای که تلاش و سعیش به او زیان می زند زیاده گو هرزه گو می گردد و آن که نسبت به امورش اندیشه کند بینا می شود.

نکته

حفظ اسرار در درون سینه و افشا نکردن آن برای دیگران از علائم درایت و خردمندی است که انسان را از بسیای خطرها مصون خواهد داشت و جلوی بسیاری از ضررها را خواهد گرفت. (3)

مشابه

کَذلِكَ يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمُ الآيَاتِ لَعَلَّكُمْ تَتَفَكَّرُونَ فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ (4)این چنین برای شما بیان می کند باشد که در کار دنیا و آخرت بیندیشید. كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِتالُ وَ هُوَ كُرْهٌ لَكُمْ وَ عَسى أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ عَسَى أَنْ تُحِبُّوا شَيْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَكُمْ وَاللَّهُ يَعْلَمُ وَأَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ (5)جهاد در راه خدا بر شما واجب شده است در حالی که از آن اکراه دارید و چه بسا از چیزی اکراه داشته باشید که خیر شما در آن است و یا چیزی را دوست دارید مه شر شما در آن است خدا می داند و شما نمی دانید. الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَهُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً (6)آن هایی که


1) نساء، 6.

2) ساع: تلاشگر؛ از ریشه «سعی» به معنای تلاش و کوشش. أَهْجَرَ: بیهوده و هذیان گفت؛ از ریشهٔ «هجر» به معنای دوری و جدایی است سپس به معنای هذیان گفتن مریض هم آمده زیرا سخنانش در آن حالت ناخوشایند و دور کننده است؛ اذا أفحش في منطقه.

3) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص178.

4) بقره، 219 و 220

5) بقره، 216

6) کهف، 104.

کوشششان در زندگی دنیا تباه شد و می پنداشتند کاری نیکو می کنند.

قَالَ النَّبِيُّ (صلی الله علیه و آله): فِكْرُ سَاعَةٍ خَيْرٌ مِنْ عِبَادَةِ سَنَة (1)یک ساعت تفکر از یک سال عبادت بهتر است.


1) مصباح الشريعة، ص171.

قَارِنْ أَهْلَ الْخَيْرِ تَكُنْ مِنْهُمْ وَ بَايِنْ أَهْلَ الشَّرِّ تَبِنْ عَنْهُمْ بِئْسَ الطَّعَامُ الْحَرَام وَ ظُلْم الضَّعِيفِ أَفْحَشُ الظُّلْمِ إِذَا كَانَ الرِّفْقُ خُرْقاً كَانَ الْخُرْقُ رِفْقاً رُبَّمَا كَانَ الدَّوَاءُ دَاءً وَ الدَّاءُ دَوَاء وَ رُبَّمَا نَصَحَ غَيْرُ النَّاصِحِ وَ غَشَ الْمُسْتَنْصَحُ وَ إِيَّاكَ وَ الِاتِّكَالَ عَلَى الْمُنَى فَإِنَّهَا بَضَائِعُ النَّوْكَى وَ الْعَقْلُ حِفْظُ التَّجَارِبِ وَ خَيْرُ مَا جَرَّبْتَ مَا وَعَظَكَ بَادِرِ الْفُرْصَةَ قَبْلَ أَنْ تَكُونَ غُصَّةً لَيْسَ كُلُّ طَالِبٍ يُصِيبُ وَ لَا كُلُّ غَائِبٍ يَتُوبُ وَ مِنَ الْفَسَادِ إِضَاعَةُ الزَّادِ وَ مَفْسَدَةُ الْمَعَادِ وَ لِكُلِّ أَمْرٍ عَاقِبَةٌ سَوْفَ يَأْتِيكَ مَا قُدِّرَ لَكَ التَّاجِرُ مَخَاطِرُ وَرُبَّ يَسِيرٍ أَنْمَى مِنْ كَثِيرٍ لَا خَيْرَ فِي مُعِينٍ مُهِينٍ] مَهِينٍ وَ لَا فِي صَدِيقِ ظَنِينٍ سَاهِلِ الدَّهْرَ مَا ذَلَّ لَكَ قَعُودُهُ وَ لَا تُخَاطِرْ بِشَيْءٍ رَجَاءَ أَكْثَرَ مِنْهُ وَ إِيَّاكَ أَنْ تَجْمَحَ بِكَ مَطِيَّةُ الدَّجَاجِ.

48. نکات ظریف اخلاقی

48. 1. تأثیر همنشین

قَارِنُ أَهْلَ الْخَيْرِ تَكُنْ مِنْهُمْ وَبَايِنُ أَهْلَ الشَّرْتَبِنُ عَنْهُمْ (1)

تبن: جدا می شوی

به اهل خیر نزدیک شو تا از آنان گردی و از اهل شر جدا شو تا از آنان به حساب نیایی.

نکته

هم نشینی با افراد خوب یا بد اثر مستفیم در شخصیت و اخلاق و رفتار انسان دارد در موفقیت اجتماعی و مردمی انسان نیز آشنایان نقش به سزایی بر عهده دارند. (2)

مشابه

وَ يَوْمَ يَعَضُّ الظَّالِمُ عَلَى يَدَيْهِ يَقُولُ يَا لَيْتَنِي اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبِيلاً يَا وَيْلَتى لَيْتَنِي لَمْ أَتَّخِذْ فُلاناً خَلِيلاً لَقَدْ أَضَلَّنى عَن الذِّكْر بَعْدَ إِذْ جَاءَنى وَ كانَ الشَّيْطانُ لِلْإِنْسانِ خَذُولاً (3)و به خاطر بیاور روزی را که ظالم دست خویش را از شدّت حسرت به دندان می گزد و می گوید ای کاش با رسول خدا راهی برگزیده بودم وای بر من، کاش فلان را دوست نمی گرفتم؛ * با آن که قرآن برای من نازل شده بود مرا از پیرویش بازمی داشت. و این


1) قارن: نزدیک شو؛ از ریشهٔ «قرن» و «مقارنه» به معنای قرین شدن جفت شدن و نزدیکی است. باین: دوری کن؛ از ریشهٔ «بین» و «مباینه» به معنای جدایی و ایجاد فاصله است.

2) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص178.

3) فرقان، 27 تا 29.

شیطان همواره آدمی را تنها می گذارد.

فَمَنِ اشْتَبَهَ عَلَيْكُمْ أَمْرُهُ وَ لَمْ تَعْرِفُوا دِينَهُ فَانْظُرُوا إِلَى خُلَطَائِهِ فَإِنْ كَانُوا أَهْلَ دِينِ اللَّهِ فَهُوَ اللَّهِ وَ إِنْ لَمْ يَكُونُوا عَلَى دِينِ اللَّهِ فَلَا حَظَّ لَهُ فِي دِينِ الله (1)هرکس وضعش بر شما نامعلوم است و ندانید دین او را بنگرید به آمیزش کننده او اگر دین خدا دارند او هم دین خدا دارد و اگر جز دین خدا دارند او را بهره ای از دین خدا نباشد. عَلَى دِينِ

48. 2. بدترین طعام

بِئْسَ الطَّعَامُ الْحَرَامُ بد خوراکی است خوراک حرام.

نکته

سخن امام بیانگر این حقیقت است که غذای حرام در تمام مسائل مادی و معنوی انسان تاثیرگذار است. (2)

مشابه

إِنَّ الَّذِينَ يَأْكُلُونَ أَمْوالَ الْيَتامى ظُلْماً إِنَّمَا يَأْكُلُونَ في بُطُونِهم نارا (3)آنان که اموال یتیمان را به ستم می خورند شکم خویش پر از آتش می کنند و به آتشی فروزان خواهند افتاد.

48. 3. بدترین ستم

وَظُلْمُ الضَّعِيفِ أَفْحَشُ الظُّلْمِ و ستم بر ضعیف زشت ترین ستم است.

مشابه

قَالَ أَبُو جَعْفَر علیه السَّلام لَمَّا حَضَرَتْ أَبي عَلِيَّ بْنَ الْحُسَيْن علیه السَلامِ الْوَفَاةُ ضَمَّنِي إِلَى صَدْرِهِ وَ قَالَ يَا بُنَيَّ أُوصِيكَ بِمَا أَوْصَانِي بِهِ أَبِي حِينَ حَضَرَتْهُ الْوَفَاةُ وَ بِمَا ذَكَرَ أَنَّ أَبَاهُ أَوْصَاهُ بِهِ يَا بنَيَّ اصْبِرْ عَلَى الْحَقِّ وَ إِنْ كَانَ مُرّاً (4)امام باقر علیه السلام فرمود: چون وفات علی بن حسین علیه السلام فرارسید مرا به سینه خود چسبانید و فرمود پسر جان تو را به چیزی سفارش می کنم که پدرم هنگام وفاتش به من سفارش کرد و گفت پدرش او را به آن وصیت فرموده است: ای پسر جان بر حق صبر کن اگر چه تلخ باشد.


1) وسائل الشيعة، ج 16، ص 259.

2) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص179.

3) نساء، 10.

4) الکافی (ط، الإسلامية)، ج2، ص 87.

إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ (1)زیرا شرک ستمی است بزرگ.

48. 4. توصیه به نرمش و مدارا

إِذَا كَانَ الرّفْقُ خُرْقاً كَانَ الْخُرْقُ رِفْقاً رُبَّمَا كَانَ الدَّوَاءُ دَاءً وَ الدَّاءُ دَوَاء (2)

دَاءً: بیماری و درد.

آن جا که نرمی درشتی است درشتی نرمی است چه بسا دارو درد و درد درمان است.

مشابه

فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ كُنْتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِک (3)به سبب رحمت خداست که تو با آن ها این چنین خوشخوی و مهربان هستی. اگر تندخو و سخت دل می بودی از گرد تو پراکنده می شدند. يا أَيُّهَا النَّبِيُّ جَاهِدِ الْكُفَّارَ وَ الْمُنافِقِينَ وَاغْلُظْ عَلَيْهِمْ وَمَأْواهُمْ جَهَنَّمُ وَبِئْسَ الْمَصِير (4)ای پیامبر، با کافران و منافقان بجنگ و با آنان به شدت رفتار کن، جایگاهشان جهنم است که بد سرانجامی است. استعاره

مستعار: دوا؛ داء

مستعار منه

مستعارله: مصلحت؛ مفسده

جامع: کلمه «دوا» استعاره برای مصلحت و کلمه «داء» استعاره برای مفسده است و جهت هر دو استعاره آن است که مانند درد و دوا مصلحت باعث سر و سامان یافتن حال انسان و مفسده باعث تباهی اوست. چه بسا که بدن ها به وسیله بیماری ها صحت خود را باز یابند.


1) لقمان، 13.

2) رفقاً: نرمش؛ الرفق اللين. خُرْقاً: درشتی و خشونت؛ ضد رفق و مدارا کردن به خشونت و به درشتی رفتار کردن.

3) آل عمران، 159

4) توبه، 73.

48. 5. نصیحتگر دل سوز

و رُبَّمَا نَصَحَ غَيْرُ النَّاصِحِ وَغَشَ الْمُسْتَنصَحُ (1)

مُسْتَنْصَحُ: کسی که از او نصیحت خواسته شده؛ اسم مفعول به معنای کسی است که از او نصیحت می طلبند.

چه بسا خیر خواهی کند آن که خیر خواه نیست و خیانت ورزد کسی که از او نصیحت خواسته شده.

نکته

از آن جا که عوامل مختلفی در انسان ها تأثیرگذار است و انسان موجودی تغییر پذیر است نمی توان همه اندرزهای افراد ناصالح را زیانبار دانست و نباید همه نصیحت های صالحان را خالی از خیانت و خطا دانست و باید عقل را در هر دو صورت در نظر گرفت. (2)

مشابه

وَ قاسَمَهُما إِنِّى لَكُما لَمِنَ النَّاصِحین (3)و برایشان سوگند خورد که نیک خواه شمایم.

48. 6. پرهیز از آرزوهای دراز

وَ إِيَّاكَ وَالِاتّكَالَ عَلَى الْمُنَى فَإِنَّهَا بَضَائِعُ النَّوْكَى (4)

بَضَائِعُ: سرمایه ها؛ جمع «بضاعه» به معنای سرمایه است.

از اعتماد به آرزوها بپرهیز که سرمایه احمقان است.

نکته

«منی» به معنای آرزویی است که هیچ پشتوانه عقلی و منطقی ندارد. انسان دو گونه آرزو دارد اول آرزویی است که آدمی برای به ثمر نشستن آن مسیر درستی را انتخاب کرده و مقدمات آن را فراهم نموده است چنین آرزویی را امل می گویند که مبارک و با برکت است اما آرزوهای خام و ناپخته را منی می گویند یعنی آرزویی که هیچ تطابقی با جهان واقع ندارد و آرزویی تخیلی و بی حساب است. (5)


1) نَصَحَ: خیر خواهی کرد؛ نصح و نصیحت به معنای خلوص است. غَش: خیانت نمود؛ از ریشهٔ «غش» به معنای خیانت کردن.

2) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص180.

3) اعراف، 21

4) الاتكال، تکیه اعتماد. النَّوْكَى: احمقان؛ جمع «انوک» به معنای شخص احمق و نادان؛ الحمقى.

5) منشور تربیت، ص 765

مشابه

أَلَا إِنَّ أَخْوَفَ مَا أَخَافُ عَلَيْكُمُ اتَّبَاعُ الْهَوَى وَ طُولُ الْأَمَلِ فَأَمَّا اتَّبَاعُ الْهَوَى فَيَصُدُّ عَنِ الْحَقِّ وَأَمَّا طُولُ الْأَمَل فَيُنْسِى الآخِرَة (1)آگاه باشید که آن چه بیشتر از آن بر شما بیمناکم دو خصلت است پیروی از هوای نفس و آرزوی دراز، اما پیروی از هوای نفس شخص را از حق باز دارد و اما آرزوی دراز آخرت را بدست فراموشی سپارد. هذِهِ بِضاعَتُنا رُدَّتْ إِلَيْنا (2)این سرمایه ماست که به ما پس داده اند. فَإِنَّ الشَّقِيَّ مَنْ حُرِمَ نَفْعَ مَا أُوتِيَ مِنَ الْعَقْلِ وَ التَّجْرِبَة (3)بدبخت کس است که از عقل و تجربیات خود سود نبرد.

48. 7. بهترین تجربه

وَ الْعَقْلُ حِفْظُ التَّجَارِبِ وَ خَيْرُ مَا جَرَّبْتَ مَا وَعَظَكَ (4) عقل حفظ تجربه هاست و بهترین چیزی که تجربه کرده ای آن است که تو را پند دهد.

مشابه

امام صادق علیه السلام فرمود: تَرْكُ التَّجَارَةِ يَنْقُصُ الْعَقْلَ (5)ترک تجارت عقل را کم می کند.

48. 8. بهره گیری از فرصت ها

بَادِرِ الْفُرْصَةَ قَبْلَ أَنْ تَكُونَ غُصَّةً لَيْسَ كُلُّ طَالِبٍ يُصِيبُ وَ لَا كُلُّ غَائِبٍ يَئُوبُ (6)

يَئُوبُ: بر می گردد؛ از ریشهٔ «اوب» به معنای بازگشتن و مراجعه کردن.

به جانب فرصت بشتاب پیش از آن که غصه و حسرت.گردد این طور نیست که هر خواهنده ای به مقصد رسد و هر غائب شونده ای باز گردد.

مشابه

پیامبر فرمود: إِنَّ لِرَبِّكُمْ فِي أَيَّامٍ دَهْرِكُمْ نَفَحَاتٍ أَلَا فتعرضين [فَتَعَرَّضُوا لَهَا] (7)در طول عمر شما نسیم لطف و عنایت الهی مکرر می وزد شما فرصت را از دست ندهید و خود را


1) نهج البلاغه، خطبه 42

2) یوسف، 65.

3) نهج البلاغه، نامه 78.

4) جَرَّبْتَ: تجربه کردی.

5) کافی (ط، دار الحديث)، ج 10، ص7.

6) بَادِرِ الْفُرْصَةَ: پیش دستی بر فرصت ها کن. يُصيب: به مقصد می رسد.

7) عوالى اللئالى العزيزية في الأحاديث الدينية، ج 4، ص59.

در معرض این الطاف قرار دهید.

پیامبر فرمود: مَنْ فُتِحَ لَهُ بَابٌ مِنَ الْخَيْرِ فَلْيَنْتَهِزْهُ فَإِنَّهُ لَا يَدْرِي مَتَى يُغْلَقُ عَلَيْهِ (1)کسی که دری از خیر به روی او گشوده شود باید برخیزد و از آن بهره گیرد زیرا نمی داند چه زمانی این در بسته می شود.

وَ الْفُرْصَةُ تَمُرُّ مَرَّ السَّحَابِ فَانْتَهِزُوا فَرَصَ الْخَيْرِ (2)فرصت به مانند ابر گذرا می گذرد، پس فرصت های نیک را غنیمت دانید.

48. 9. ضایع کردن توشه آخرت

وَ مِنَ الْفَسَادِ إِضَاعَةُ الزَّادِ وَ مَفْسَدَةُ الْمَعَادِ (3) از زمینه های فساد ضایع کردن زاد و توشه و تباه کردن معاد است.

مشابه

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تُبْطِلُوا صَدَقَاتِكُمْ بِالْمَنِّ وَ الْأَذِى كَالَّذِي يُنْفِقُ مَالَهُ رِئَاءَ النَّاسِ وَ لَا يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ صَفْوانِ عَلَيْهِ تُرابُ فَأَصابَهُ وَابِلٌ فَتَرَكَهُ صَلْداً لا يَقْدِرُونَ عَلَى شَيْءٍ مِمَّا كَسَبُوا وَ اللهُ لا يَهْدِى الْقَوْمَ الْكافِرِينَ (4)اى کسانی که ایمان آورده اید، همانند آن کس که اموال خود را از روی ریا و خودنمایی اتفاق می کند و به خدا و روز قیامت ایمان ندارد صدقه های خویش را به منّت نهادن و آزار رسانیدن باطل مکنید. مثل او مثل سنگ صافی است که بر روی آن خاک نشسته باشد به ناگاه بارانی تند فرو بارد و آن سنگ را هم چنان کشت ناپذیر باقی گذارد چنین کسان از آن چه کرده اند سودی نمی برند، که خدا کافران را هدایت نمی کند

48. 10. اندیشه در عاقبت کار

وَ لِكُلِّ أَمْرِ عَاقِبَةُ سَوْفَ يَأْتِيكَ مَا قُدِّرَ لَكَ (5)

برای هر کاری عاقبتی است آن چه برایت رقم خورده زود است به تو برسد.


1) نزهة الناظر و تنبيه الخاطر، ص 22

2) نهج البلاغه حکمت 21

3) إضَاعَةُ: ضایع کردن؛ از ریشهٔ «ضیاع» به معنای تضییع، نابودی و از بین بردن.

4) بقره، 264

5) عاقبه: انتهای کار از مادۀ «عَقَب» به معنای پشت و دنباله؛ چنان که به پشت و پاشنه پا عقب می گویند. مُخَاطِر: کسی که خطر می کند؛ کسی که خود را در معرض خطر قرار می دهد.

نکته

اشاره به این که انسان هنگامی که دست به کاری می زند باید در عاقبت آن بیندیشد و بی حساب و کتاب اقدام نکند اگر عاقبت آن نیک است در انجام آن بکوشد. (1)

مشابه

وَ قَالَ علیه السلام: لِكُلِّ امْرِئٍ عَاقِبَةُ حُلْوَةٌ أَوْ مُرَّةٌ (2)هر كار عاقبتی شیرین یا تلخ دارد.

هوَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلا عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُوم (3)هر چه هست خزاین آن نزد ماست و ما جز به اندازه ای معین آن را فرو نمی فرستیم. الَّذِي خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَياةَ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلا (4)آن که مرگ و زندگی را بیافرید، تا بیازمایدتان که کدام یک از شما به عمل نیکوتر است.

48. 11. دوست متهم و بدنام

التَّاجِرُ مُخَاطِرٌ وَ رُبَّ يَسِيرٍ أَنْمَى مِنْ كَثِيرٍ لَا خَيْرَ فِى مُعِينٍ مَهِينٍ وَ لَا فِي صَدِيقٍ ظَنِينِ (5)

ظنين: شخص متهم از ریشه «ظنَّ» به معنای گمان گرفته شده و معنای اسم مفعولی دارد.

و چه بسیار مال اندکی که از مال بسیار با برکت تر است خیری در یاری دهنده پست، و رفیق متهم نیست.

نکته ها

کسی که تجارت می کند به این امید سرمایه خود را به خطر می اندازد که هم سرمایه را باز گرداند و هم سندی قابل توجه به دست آورد اگر سود به دست نیاید دچار ضرر و زیان شده و اگر سرمایه برنگردد ضرر و زیانش بزرگ تر است. (6)

صَدِيقٍ ظَنِين: منظور شخصی متهم که جامعه به او سوءظن دارد. امام توصیه می کند که مؤمن از دوستی با چنین شخصی بپرهیزد زیرا نگاه منفی جامعه به آن دوست دامان او


1) اندیشه های سیاسی - تربیتی علوی در نامه های نهج البلاغه، ج 3، ص 472.

2) عيون الحكم والمواعظ (الليثى)، ص 401

3) حجر، 21.

4) 4 ملک، 2.

5) مهین: پست و حقیر و ضعیف؛ از ریشه «مهانه». انمی: افزاینده تر.

6) اندیشه های سیاسی - تربیتی علوی در نامه های نهج البلاغه، ج 3، ص 472.

را خواهد گرفت. (1)

48. 12. سهل گیری در دنیا

سَاهِلِ الدَّهْرَ مَا ذَلَّ لَكَ قَعُودُهُ (2)

تا وقتی شتر زمانه رام توست آن را آسان گیر.

نکته

دعوت امام دعوت به استفاده از فضای مهیای روزگار و پرهیز از رنج و تعب شدید در ایام گشادگی و آرامش است وقتی اوضاع بر وفق مراد انسان قرار می گیرد او نیز باید از این شرایط استفاده کند و با حوصله و دقت بهره لازم را این دنیا ببرد. (3)

48. 13. مشقت ناشی از زیاده خواهی

وَ لَا تُخَاطِرْ بِشَيْءٍ رَجَاءَ أَكْثَرَ مِنْهُ (4) نعمتی را به امید بیشتر به دست آوردن در خطر مینداز

48. 14. ناپسند بودن لجاجت

وَ إِيَّاكَ أَنْ تَجْمَحَ بِكَ مَطِيَّةُ الدَّجَاجِ (5)

اللجاج: لجبازى.

از این که مرکب لجاجت تو را چموشی کند بپرهیز.

مشابه

وَ لَوْ رَحِمْناهُمْ وَ كَشَفْنا ما بِهِمْ مِنْ ضُرٍّ لَلَجُوا فِي طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ (6)اگر بر آن ها رحمت می آوردیم و آزاری را که بدان گرفتارند از آن ها دور می ساختیم، باز هم همچنان با سرسختی در طغیان خویش سرگشته می ماندند


1) منشور تربیت، ص 797

2) سَاهِل الدَّهْرَ: مساهله و آسان گیری؛ از ریشهٔ «سهل» به معنای سهولت. قعوده: به مرکبی مانند شتر می گویند که نشسته و آماده است که بار بر او بگذارند و این معنا بر مطیع و رام بودن این مرکب دلالت دارد.

3) منشور تربیت، ص798.

4) لَا تُخَاطِرْ: به خطر نینداز.

5) تَجْمَحَ: سرکشی می کند؛ از ریشهٔ «جموح» به معنای سرکشی و چموشی. مَطِيَّةٌ: مرکب؛ وسیله ای است که آدمی را از مبدأ به مقصد منتقل می کند.

6) مؤمنون، 75.

بَلْ لَجُوا فِى عُتُوٍّ وَ نُفُورِ (1)آن ها با سرکشی و فرار از حقیقت لجاجت می ورزند. تشبیه

مشبه: لجاجت

مشبه به: مرکبی که اختیار آن در دست انسان نیست

وجه شَبَه: هنگامی که کسی بر این مرکب سوار شد دیگر از عقل خود فرمان نمی گیرد و تحت امر این نیروی مبارک نیست. چنین سواری بر زمین خواهد خورد زیرا این مرکب است که اختیار سوار را در اختیار دارد انسانی که گرفتار لجاجت شد اول حقیقت را قربانی می کند و دوم شخص خود را.


1) ملک، 21.

احْمِلْ نَفْسَكَ مِنْ أَخِيكَ عِنْدَ صَرْمِهِ عَلَى الصَّلَةِ وَ عِنْدَ صُدُودِهِ عَلَى اللَّطَفِ وَ الْمُقَارَبَةِ وَ عِنْدَ جُمُودِهِ عَلَى الْبَذْلِ وَ عِنْدَ تَبَاعُدِهِ عَلَى الدُّنْوِّ وَ عِنْدَ شِدَّتِهِ عَلَى الدِّينِ وَ عِنْدَ جُرْمِهِ عَلَى الْعُذْرِ حَتَّى كَأَنَّكَ لَهُ عَبْدِ وَ كَأَنَّهُ ذُو نِعْمَةٍ عَلَيْكَ وَ إِيَّاكَ أَنْ تَضَعَ ذَلِكَ فِي غَيْرِ مَوْضِعِهِ أَوْ أَنْ تَفْعَلَهُ بِغَيْرِ أَهْلِهِ لَا تَتَّخِذَنَّ عَدُوٌّ صَدِيقِكَ صَدِيقاً فَتُعَادِيَ صَدِيقَكَ وَ امْحَضْ أَخَاكَ النَّصِيحَةَ حَسَنَةً كَانَتْ أَوْ قَبِيحَةً وَ تَجَرَّعِ الْغَيْظَ فَإِنِّي لَمْ أَرَ جُرْعَةً أَحْلَى مِنْهَا عَاقِبَةً وَلَا أَلَذَّ مَغَبَّةٌ وَ لِنْ لِمَنْ غَالَظَكَ فَإِنَّهُ يُوشِكُ أَنْ يَلِينَ لَكَ وَ خُذْ عَلَى عَدُوّكَ بِالْفَضْلِ فَإِنَّهُ أَحَدُ أَحْلَى الظَّفَرَيْنِ وَ إِنْ أَرَدْتَ قَطِيعَةَ أَخِيكَ فَاسْتَبْقِ لَهُ مِنْ نَفْسِكَ بَقِيَّةً يَرْجِعُ إِلَيْهَا إِنْ بَدَا لَهُ ذَلِكَ يَوْماً مَا وَ مَنْ ظَنَّ بِكَ خَيْراً فَصَدِّقْ ظَنَّهُ وَ لَا تُضِيعَنَّ حَقَّ أَخِيكَ اتَّكَالًا عَلَى مَا بَيْنَكَ وَبَيْنَهُ فَإِنَّهُ لَيْسَ لَكَ بِأَحْ مَنْ أَضَعْتَ حَقَّهُ وَ لَا يَكُنْ أَهْلُكَ أَشْقَى الْخَلْقِ بِكَ وَ لَا تَرْغَبَنَّ فِيمَنْ زَهِدَ عَنْكَ وَلَا يَكُونَنَّ أَخُوكَ أَقْوَى عَلَى قَطِيعَتِكَ مِنْكَ عَلَى صِلَتِهِ وَ لَا تَكُونَنَّ عَلَى الْإِسَاءَةِ أَقْوَى مِنْكَ عَلَى الْإِحْسَانِ وَ لَا يَكْبُرَنَّ عَلَيْكَ ظُلْمُ مَنْ ظَلَمَكَ فَإِنَّهُ يَسْعَى فِي مَضَرَّتِهِ وَ نَفْعِكَ وَ لَيْسَ جَزَاءُ مَنْ سَرَّكَ أَنْ تَسُوءَهُ.

49. حقوق دوستان

49. 1. اصرار اسلام بر اتحاد و پرهیز از تفرقه

احْمِلْ نَفْسَكَ مِنْ أخِيكَ عِنْدَ صَرْمِهِ عَلَى الصَّلَةِ (1)

چون برادرت از تو قطع رابطه کرد تو رابطه برقرار کن.

49. 2. روی گردانی

وَ عِنْدَ صُدُودِهِ عَلَى اللَّطْفِ وَالْمُقَارَبَةِ (2) و وقت روی گردانیش به لطف و قرابت.

نکته

ممکن است دوست انسان در پاره ای از حالات از انسان روی بگرداند شاید این رویگردانی نتیجه پاره ای از توقعات و اختلاف سلیقه ها باشد و شاید نتیجه تساهل و


1) صَرْمِ: قطع؛ قهر؛ در این جا به قطع رابطه با دیگری اشاره دارد؛ نقطه مقابل آن صله و برقرار ساختن پیوند است؛ القطع. الصلة: رابطه؛ وصل

2) صُدوده: دوری کردن؛ منع کردن؛ دست پس کشیدن و فاصله گرفتن؛ الاعراض.

تسامح و کم اهمیت دادن به آیین دوستی باشد در چنین حالتی آن کس که به آیین دوستی اهمیت می دهد باید این رابطه سرد را به محبت و گرمی تبدیل کند. (1)

49. 3. بخل ورزی

وَ عِنْدَ جُمُودِهِ عَلَى الْبَذْلِ (2) و برابر بخلش به عطا و بخشش

نکته

در این جمله به مسائل مالی اشاره می شود و مراد از جمود و انجماد بخل است. این واژه بر ضد انفاق به کار رفته است زیرا انفاق و نفقه به معنای جریان یافتن و جاری شدن است و انجماد به معنای از حرکت باز ایستادن و متوقف شدن است. (3)

49. 4. دوری کردن

وَ عِنْدَ تَبَاعُدِهِ عَلَى الدُّنُو و هنگام دوریش به نزدیکی.

49. 5. سخت گیری

وَ عِنْدَ شِدَّتِهِ عَلَى اللَّين و زمان درشتخویی اش به نرمخویی.

مشابه

وَاذْهَبَا إِلَى فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغَى فَقُولا لَهُ قَوْلاً لَيْناً لَعَلَّهُ يَتَذَكَّرُ أَوْ يَخْشى (4)به سوی فرعون بروید که او طغیان کرده است با او به نرمی سخن گویید شاید پند گیرد، یا بترسد. فَبِمَا رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ كُنْتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ (5)به سبب رحمت خداست که تو با آن ها این چنین خوشخوی و مهربان هستی. اگر تندخو و سخت دل می بودی از گرد تو پراکنده می شدند.


1) اندیشه سیاسی - تربیتی علوی در نامه های نهج البلاغه، ج 3، ص 482

2) جُمودِ: بخل؛ نقطه مقابل بذل.

3) منشور تربیت، ص808

4) طه، 43 و 44

5) آل عمران، 159.

49. 6. جرم و بزهکاری

وَ عِنْدَ جُرْمِهِ عَلَى الْعُذْرِ (1) و وقت گناهش به پذیرفتن عذر او وادار.

نکته ها

در منطق اسلام بخشش خداپسندانه آن است که چشم داشتی به بخشندگی طرف مقابل نداشته باشیم و پاداش خود را صرفا از خدا بخواهیم پس نیکوتر آن که حتی در صورت بخل و جمود آنان بذل و بخشش خود را ادامه بدهیم. (2)

استفاده از فعل «احْمِلْ» و تعبیر وادار کردن بیانگر آن است که این خواسته امام نیاز به تحمل فشار و سختی دارد گویا نفس آدمی این خواسته را به خودی خود بر نمی تابد و در مقابل آن سر خم نمی کند.

مراد امام از جرم جرم عندالله نیست بلکه جرم عند الناس است همان خطایی که آدمیان نسبت به حقوق یکدیگر مرتکب می شوند. (3)

مشابه

ادْفَعْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِى بَيْنَكَ وَبَيْنَهُ عَداوَةٌ كَأَنَّهُ وَلِيٌّ حَمِيمٌ وَ مَا يُلَقَّاهَا إِلَّا الَّذِينَ صَبَرُوا وَ ما يُلَقَّاها إِلا ذُو حَظِّ عَظیم (4)همواره به نیکوترین وجهی پاسخ ده، تا کسی که میان تو و او دشمنی است چون دوست مهربان تو گردد برخوردار نشوند از این مگر کسانی که شکیبا باشند و کسانی که از ایمان بهره ای بزرگ داشته باشند.

49. 7. تواضع

حَتَّى كَأَنَّكَ لَهُ عَبْدٌ وَ كَأَنَّهُ ذُو نِعْمَةٍ عَلَيْكَ تا جایی که گویی تو بنده اویی، و او تو را صاحب نعمت است.

نکته

امام توصیه می کند که انسان جایگاه والای بردار دینی خود را بشناسد و در مقابل او تواضع به خرج دهد تا جایی که گویی این برادر صاحب نعمت و مولای اوست. در این


1) اللَّطَفِ: محبت کردن و نیکی نمودن؛ از ریشهٔ «لَطَفَ» به معنای ملاطفه توصیه امام وادار کردن نفس به لطف و مقاربه و تلاش در جهت گسترش احسان و نزدیکی است.

2) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص184.

3) منشور تربیت؛ ص 808

4) فصلت، 34 و 35

صورت درشتی و سختی او را در برخوردها متحمل خواهد شد و معامله به مثل نمی کند. (1)

مشابه

فَبِمَا رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُم (2)به سبب رحمت خداست که تو با آن ها این چنین خوشخوی و مهربان هستی.

49. 8. محدودیت های تواضع در برابر مردم

وَ إِيَّاكَ أَنْ تَضَعَ ذَلِكَ فِي غَيْرِ مَوْضِعِهِ أَوْ أَنْ تَفْعَلَهُ بِغَيْرِ أَهْلِهِ این برنامه ها را در جایی که اقتضا ندارد انجام مده و درباره کسی که شایسته نیست به میدان نیاور.

49. 9. اشاره به اصل تولی و تبری

لَا تَتَّخِذَنَّ عَدُوَّ صَدِيقِكَ صَدِيقاً فَتُعَادِيَ صَدِيقَكَ (3) دشمن دوستت را به دوستی انتخاب مکن تا دوستت را دشمن نباشی.

نکته

دوست شدن با دشمنان دوستانمان اگر با نیت رفع اختلاف و نزدیک سازی آن ها به یکدیگر باشد نه تنها نشانه نفاق نیست بلکه عملی خدا پسندانه و نمونه ای از اصلاح ذات بین است. (4)

مشابه

لا تَجِدُ قَوْماً يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ يُوادُّونَ مَنْ حَادَّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَ لَوْ كَانُوا آبَاءَهُمْ أَوْ أَبْناءَ هُمْ أَوْ إِخْوانَهُمْ أَوْ عَشِيرَتَهُم (5)نمی یابی مردمی را که به خدا و روز قیامت ایمان آورده باشند، ولی با کسانی که با خدا و پیامبرش مخالفت می ورزند دوستی کنند، هر چند آن مخالفان، پدران یا فرزندان یا برادران و یا قبیله آن ها باشند. وَ قَالَ علیه السلام أَصْدِقَاؤُكَ ثَلَاثَةٌ وَ أَعْدَاؤُكَ ثَلَاثَةٌ فَأَصْدِقَاؤُكَ صَدِيقُكَ وَ صَدِيقُ صَدِيقِكَ وَ عَدُوُّ عَدُوّكَ وَ أَمَّا أَعْدَاؤُكَ فَعَدُوُّكَ وَ عَدُوٌّ صَدِيقِكَ وَ صَدِيقٌ عَدُوِّکَ (6)و حضرت امیر المؤمنين


1) منشور تربیت، ص 812

2) آل عمران، 159.

3) تُعَادِی: دشمنی می کنی

4) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص185.

5) مجادله، 22

6) إرشاد القلوب إلى الصواب، ج1، ص187.

فرمود که دوستان تو سه تا و دشمنانت سه تا باشند پس دوستانت ازین قرارند دوست خودت و دوست دوستت و دشمن دشمنت و اما دشمنانت از این قرارند دشمن خودت و دشمن دوستت و دوست دشمنت.

49. 10. نصیحتگر با اخلاص

وَ امْحَضْ أَخَاكَ النَّصِيحَةَ حَسَنَةً كَانَتْ أَوْ قَبِيحَةً (1) خیرخواهی خود را نسبت به برادرت خالص کن چه خیر خواهیت به نظر او خوب آید یا زشت.

مشابه

أَبي عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ: أَحَبُّ إِخْوَانِي إِلَيَّ مَنْ أَهْدَى إِلَى عُيُوبِي (2)حضرت صادق علیه السلام فرمود: محبوبترین برادرانم نزد من کسی است که عیب های مرا پیش من هدیه آورد. قَالَ أَبُو جَعْفَرِ علیه السلام اتَّبِعْ مَنْ يُبْكِيكَ وَ هُوَ لَكَ نَاصِحُ وَ لَا تَتَّبِعْ مَنْ يُضْحِكْكَ وَ هُوَ لَكَ غاش (3)از امام باقر علیه السلام فرمود ای آدم! خوب پیرو کسی باش که تو را گریاند و اندرز دهد و دنبال کسی مرو که تو را خنداند و گول زند.

49. 11. تشبیه خشم به داروی تلخ

وَ تَجَرَّعِ الْغَيْظَ فَإِنِّي لَمْ أَرَ جُرْعَةً أَحْلَى مِنْهَا عَاقِبَةً وَ لَا أَلَذَّ مَغَبَّةٌ (4)

مَغَبَّةً: عاقبت از ریشهٔ «غَی» به معنای عاقبت گرفته شده است؛ این ریشه گاهی در مورد کارها و اموری که یک در میان انجام می شود اطلاق می گردد؛ العاقبة.

جرعه خشم را فرو خور، که من جرعه ای شیرین تر و دارای عاقبتی لذیذتر از آن ندیدم.

مشابه

عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ حَمَّادٍ عَنْ رِبْعِيٌّ عَمَّنْ حَدَّثَهُ عَنْ أَبِي جَعْفَرِ علیه السَّلام قَالَ لِي أَبِي يَا بُنَيَّ مَا مِنْ شَيْءٍ أَقَرَّ لِعَيْنِ أبِيكَ مِنْ جُرْعَةِ غَيْظٍ عَاقِبَتُهَا صَبْرُ وَ مَا مِنْ شَيْءٍ يَسُرُّنِي أَنَّ


1) امْحَضُ: خالص کن؛ از ریشهٔ «محض» به معنای خالص کردن و در مورد نصیحت به معنای خیرخواهی خالی از هرگونه شائبه هست؛ محضه النصيحة: أخلصها له.

2) الكافي (ط، الإسلامية) ج 2 ص 638.

3) المحاسن ج 2 ص 603.

4) تجرع: جرعه جرعه نوشیدن؛ اگر انسان نوشیدنی گوارایی را یکباره سر بکشد و اگر آن را اندک اندک بیاشامد لذت یکسانی می برد اما اگر نوشیدی تلخ را قطره قطره بخورد دشواری و رنج عظیمی خواهد چشید. الْغَيْظَ: خشم را فرو ببر به نهایت غضب اطلاق می شود هنگامی که خشم به اوج خود می رسد و زبانه هایش به آسمان می رسد آن را «غیظ» می گویند.

لِي بِذُلُّ نَفْسِى حُمْرَ النَّعَمِ (1)امام باقر علیه السلام فرمود: پدرم به من فرمود: چیزی مانند جرعه خشمی که بصبر پایان پذیرد چشم پدرت را روشن نکند و چیزی شادم نکند که در عوض فروتنیم برایم شتران سرخ باشد. وَ الْكاظِمِينَ الْغَيْظَ وَ الْعافِينَ عَنِ النَّاس (2)و خشم خویش فرومی خورند و از خطای مردم در می گذرند. تشبیه

مشبه: خشم

مشبه به: داروی تلخ

وجه شَبَه: امام خشم را به داروی تلخی تشبیه می کند که نوشیدنش سخت و طاقت فرساست و انسان ناچار است آن را کم کم و به صورت جرعه جرعه بنوشد ولی دارویی شفابخش است و شیرین و لذیذ زیرا انسان را از شرمساری و ندامت نجات می دهد.

49. 12. آثار مدارا در تعاملات

وَ لِنْ لِمَنْ غَالَظَكَ فَإِنَّهُ يُوشِكُ أَنْ يَلِينَ لَكَ (3)

لين: نرم باش؛ «لن» فعل امر از ریشه «لین» به معنای نرم بودن است.

با کسی که با تو خشونت کند نرم باش، که به زودی نسبت به تو نرم شود.

مشابه

ادْفَعْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِى بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُ عَداوَةٌ كَأَنَّهُ وَلِيٌّ حَمِيمٌ (4)همواره به نیکوترین وجهی پاسخ ده تا کسی که میان تو و او دشمنی است چون دوست مهربان تو گردد. يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا قَاتِلُوا الَّذِينَ يَلُونَكُمْ مِنَ الْكُفَّارِ وَ لْيَجِدُوا فِيكُمْ غِلْظَةً وَاعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُتَّقین (5)ای کسانی که ایمان آورده اید با کافرانی که به شما نزدیکترند پیکار کنید و آن ها باید در شما شدت و خشونت احساس کنند و بدانید خداوند با پرهیزکاران است.


1) الكافي (ط، الإسلامية)، ج2، ص 109.

2) آل عمران، 134

3) غَالَک: کسی که با تو خشن رفتار کرد؛ از ریشهٔ غلظت به معنای خشونت یوشک: امید می رود.

4) فصلت، 34.

5) توبه، 123.

49. 13. برخورد کریمانه با دشمن

وَ خُذْ عَلَى عَدُوّكَ بِالْفَضْلِ فَإِنَّهُ أَحَدُ أَحْلَى الظَّفَرَيْنِ (1)

با دشمنت نیکی کن که نیکی شیرین ترین دو پیروزی (انتقام و گذشت) است.

49. 14. آثار نامبارک افراط در محبت

وَ إِنْ أَرَدْتَ قَطِيعَةَ أَخِيكَ فَاسْتَبْقِ لَهُ مِنْ نَفْسِكَ بَقِيَّةً يَرْجِعُ إِلَيْهَا إِنْ بَدَا لَهُ ذَلِكَ يَوْماً (2)

اگر خواستی از برادرت جدا شوی جایی برای او باقی گذار که اگر روزی خواست برگردد دستاویز برگشت داشته باشد.

نکته

اشاره به این که همچنان که انسان باید در دوستی حد اعتدال را نگه دارد اگر روزی دوستی مبدل به دشمنی شد گرفتار زیان و خسران نشود و اگر پیوند دوستی را برباید نباید تمام پل های پشت سر خود را ویران کند. (3)

مشابه

أَنَّ عَلِيّاً السلام كَانَ يَقُولُ أَحِبَّ حَبِيبَكَ هَوْناً مَا عَسَى أَنْ يَكُونَ بَغِيضَكَ يَوْماً وَ أَبْغِضُ بَغِيضَكَ هَوْناً مَا عَسَى أَنْ يَكُونَ حَبيبَكَ يَوْماً (4)و آن حضرت فرمود: دوستت را به اندازه دوست دار شاید روزی دشمنت شود و دشمنت را به اندازه دشمن دار شاید روزی دوستت گردد.

49. 15. حسن ظن به افراد

مَا وَ مَنْ ظَنَّ بِكَ خَيْراً فَصَدِّقُ ظَنَّهُ آن که به تو گمان نیک برد گمانش را عملا تحقق بخش


1) أَخْلَى: شیرین تر. الظُّفَرَيْن: دو پیروزی.

2) استبق: باقی بگذار؛ نگاه بدار بَقِيَّةً: باقی مانده شده.

3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 8، ص655

4) نهج البلاغه، حکمت 268.

مشابه

فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِى إِلَيْهِم (1)پس دل های گروهی از مردم را به سوی آنان علاقه مند و متمایل کن.

49. 16. پرهیز از ضایع ساختن حقوق دوستان

وَ لَا تُضِيعَنَّ حَقَّ أَخِيكَ اتَّكَالًا عَلَى مَا بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُ فَإِنَّهُ لَيْسَ لَكَ بِأَحْ مَنْ أَضَعْتَ حَقَّهُ (2)

حق برادرت را با تکیه بر رفاقتی که بین تو و اوست ضایع مکن زیرا کسی که حقش را ضایع کنی برادر تو نیست.

نکته

اشاره به این دارد که همیشه برادران از یکدیگر انتظار دارند که به حقوقشان احترام گذارده شود. اگر خلاف آن را ببینند پایه های اخوت متزلزل می گردد. (3)

مشابه

إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَة (4)همانا مؤمنان برادر یکدیگرند.

49. 17. پرهیز از تضییع حقوق خانواده

وَ لَا يَكُنْ أَهْلُكَ أَشْقَى الْخَلْقِ بِكَ (5) مبادا خانواده ات بدبخت ترین مردم به خاطر تو باشند.

نکته

خانواده انسان که از همگان به او نزدیک ترند و ارتباط قوی تری دارند باید از توجه و احسان بیشتری در مقایسه با دیگران برخوردار باشند. (6)


1) ابراهيم، 37

2) لا تُضيعَنَّ: هرگز ضایع نکن؛ الظنين: المتهم. أَضَعْتَ: ضایع کردی.

3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج8، ص658

4) حجرات، 10.

5) أَشْقَى: بدبخت ترین.

6) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص187

49. 18. ظرفیت محبت سنجی

وَ لَا تَرْغَبَنَّ فِيمَنْ زَهِدَ عَنْكَ (1) به کسی که به تو علاقه ندارد علاقه نشان مده

نکته

امام می فرماید که اگر می بینی کسی تعلق خاطر به تو ندارد و دوست ندارد که پیوندی با تو برقرار کند تو هم اصرار نکن. (2)

مشابه

وَ شَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ دَرَاهِمَ مَعْدُودَةٍ وَ كانُوا فِيهِ مِنَ الزَّاهِدِينَ (3)او را به بهای اندک، به چند درهم فروختند، که هیچ رغبتی به او نداشتند.

49. 19. سفارش به اصرار بر پیوند

وَلَا يَكُونَنَّ أَخُوكَ أَقْوَى عَلَى قَطِيعَتِكَ مِنْكَ عَلَى صِلَتِهِ وَ لَا تَكُونَنَّ عَلَى الْإِسَاءَةِ أَقْوَى مِنْكَ عَلَى الْإِحْسَانِ (4) نباید برادرت در قطع رابطه با تو از پیوستن تو به او و بد عمل کردنش از احسان تو به او از تو تواناتر باشد.

مشابه

مَنْ عَمِلَ صَالِحاً فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ أَساءَ فَعَلَيْها وَ ما رَبُّكَ بِظَلامِ لِلْعَبید (5)هرکس که کاری شایسته کند، به سود خود اوست و هرکه بد کند به زیان اوست و پروردگار تو به بندگان ستم روا نمی دارد

49. 20. مأیوس نشدن از ظلم و ستم

وَ لَا يَكْبُرَنَّ عَلَيْكَ ظُلْمُ مَنْ ظَلَمَكَ فَإِنَّهُ يَسْعَى فِي مَضَرَتِهِ وَنَفْعِكَ (6)

ستم اهل ستم بر تو گران نیاید زیرا او به زیان خود و سود تو می کوشد.


1) لَا تَرْغَبَنَّ: هرگز راغب نباش؛ از ریشه «رَغَب» به معنای میل کردن و خواستن امری است.

2) منشور تربیت، ص844

3) يوسف، 20.

4) الإساءَة: بدى.

5) فصلت، 46.

6) لَا يَكْبُرَنَّ: هرگز بزرگ نباشد. يَسْعَی: تلاش می کند.

نکته

مبارزه با ظالم و ظلم او در دین اسلام یک وظیفه است ولی اگر این توانایی وجود نداشت جای نگرانی و ناامیدی وجود ندارد زیرا در نظام عدل الهی نه از مظلوم حقی ضایع می شود و نه ظالم از مجازات می تواند فرار کند. (1)

مشابه

لا تَظْلِمُونَ وَ لا تُظْلَمُونَ (2)در این حال نه ستم کرده اید و نه تن به ستم داده اید. كُونَا لِلظَّالِمِ خَصْماً وَ لِلْمَظْلُومِ عَوْنا (3)دشمن ظالم و کمک کار مظلوم باشید.

49. 21. قباحت شدید کفران احسان

وَ لَيْسَ جَزَاءُ مَنْ سَرَّكَ أَنْ تَسُوءَهُ (4)

و جزای آن که تو را شاد نموده اندوهگین کردن او نیست.

مشابه

هَلْ جَزاءُ الْإِحْسانِ إِلا الْإِحْسانُ (5)آیا پاداش نیکی جز نیکی است؟ وَ إِذا حُيِّيتُمْ بِتَحِيَّةٍ فَحَيُّوا بِأَحْسَنَ مِنْها أَوْ رُدُّوها إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ حَسيبا (6)چون شما را به درودی نواختند به درودی بهتر از آن یا همانند آن پاسخ گویید. هر آینه خدا حسابگر هر چیزی است.


1) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص 188

2) بقره، 279

3) نهج البلاغه نامه 47

4) شرک: تو را شاد کرد. أَنْ تَسُوءَهُ: این که با او بدی کنی.

5) الرحمن، 60

6) نساء، 86

وَاعْلَمْ يَا بُنَيَّ أَنَّ الرِّزْقَ رِزْقَانِ رِزْقٌ تَطْلُبُهُ وَرِزْقٌ يَطْلُبُكَ فَإِنْ أَنْتَ لَمْ تَأْتِهِ أَتَاكَ مَا أَقْبَحَ الْخُضُوعَ عِنْدَ الْحَاجَةِ وَالْجَفَاءَ عِنْدَ الْغَنَى إِنَّمَا لَكَ مِنْ دُنْيَاكَ مَا أَصْلَحْتَ بِهِ مَثْوَاكَ وَ إِنْ كُنْتَ جَازِعاً عَلَى مَا تَفَلَّتَ مِنْ يَدَيْكَ فَاجْزَعْ عَلَى كُلِّ مَا لَمْ يَصِلْ إِلَيْكَ.

50. دو نوع رزق

50. 1. پرهیز از حرص در به دست آوردن روزی

وَ اعْلَمْ يَا بُنَيَّ أَنَّ الرِّزْقَ رِزْقَانِ رِزْقٌ تَطْلُبُهُ وَرِزْقٌ يَطْلُبُكَ فَإِنْ أَنْتَ لَمْ تَأْتِهِ أَتَاكَ﴾ (1)

پسرم! آگاه باش رزق دو نوع است رزقی که تو آن را می جویی و رزقی که آن تو را می جوید، و اگر تو به او نرسی او به تو می رسد. آمده است.

مشابه

وَ ما مِنْ دَابَّةٍ فِي الْأَرْضِ إِلا عَلَى اللَّهِ رِزْقُها وَيَعْلَمُ مُسْتَقَرَّهَا وَ مُسْتَوْدَعَهَا كُلٌّ فِي كِتَابٍ مبین (2)هیچ جنبنده ای در روی زمین نیست جز آن که روزی او بر عهده خداست، و موضع و مکانش را می داند، زیرا همه در وَ مَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَيَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُ (3)و هرکه از خدا بترسد، برای او راهی برای بیرون شدن قرار خواهد داد و از جایی که گمانش را ندارد روزی اش می دهد. وَ فِي السَّمَاءِ رِزْقُكُمْ وَ ما تُوعَدُون (4)و رزق شما و هر چه به شما وعده شده در آسمان است. وَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ مِنَ السَّماءِ مِنْ رِزْقِ فَأَحْيَا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها (5)و نیز در آمد و شد شب و روز و رزقی که خداوند از آسمان نازل کرده و به وسیله آن زمین را بعد از مردنش حیات بخشیده.


1) تَطْلُبُهُ: آن را طلب می کنی.

2) هود، 6.

3) طلاق، 2و3.

4) ذاریات، 22

5) جاثیه، 5.

50. 2. زشت ترین صفات

مَا أَقْبَحَ الْخُضُوعَ عِنْدَ الْحَاجَةِ وَالْجَفَاءَ عِنْدَ الْغِنَى چه زشت است تواضع به وقت احتیاج و ستم در زمان توانگری!

50. 3. دنیای ما

إِنَّمَا لَكَ مِنْ دُنْيَاكَ مَا أَصْلَحْتَ بِهِ مَثْوَاكَ (1) از دنیایت به سود تو همان است که آخرتت را به آن اصلاح نمایی.

نکته

در بینش اسلامی هنگام نیاز دست گدایی به سوی این و آن دراز کردن و خود را ذلیل نمودن بسیار ناپسند است آن چنان که برخورد خشن با افراد محتاج و دست رد بر سینه آنان زدن هنگام بی نیازی بسیار نکوهیده است. (2)

مشابه

حَتَّى إِذَا كُنْتُمْ فِي الْفُلْكِ وَ جَرَيْنَ بِهِمْ بِرِيحِ طَيِّبَةٍ وَ فَرِحُوا بِهَا جَاءَتْهَا رِيحٌ عَاصِفٌ وَ جاءَهُمُ الْمَوْجُ مِنْ كُلِّ مَكانٍ وَظَنُّوا أَنَّهُمْ أحيطَ بِهِمْ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ لَئِنْ أَنْجَيْتَنا مِنْ هَذِهِ لَنَكُونَنَّ مِنَ الشَّاكِرِينَ فَلَمَّا أَنْجَاهُمْ إِذا هُمْ يَبْغُونَ فِى الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِ (3)اوست که شما را در خشکی و در دریا سیر می دهد تا آن گاه که در کشتی ها هستند و باد موافق به حرکتشان می آورد شادمانند چون طوفان فرا رسد و موج از هر سو بر آن ها ریزد، چنان که پندارند که در محاصره موج قرار گرفته اند خدا را از روی اخلاص عقیدت بخوانند، که اگر ما را از این خطر برهانی از سپاسگزاران خواهیم بود چون خدا آن ها را برهاند، بینی که در زمین به ناحق سرکشی کنند. وَ قَالَ: مَا أَحْسَنَ تَوَاضُعَ الْأَغْنِيَاءِ لِلْفُقَرَاءِ طَلَباً لِمَا عِنْدَ اللَّهِ وَ أَحْسَنُ مِنْهُ تِيهُ الْفُقَرَاءِ عَلَى الْأَغْنِيَاءِ اتَّكَالًا عَلَى اللَّه (4)و آن حضرت فرمود چه نیکوست فروتنی توانگران برای تهیدستان به جهت به دست آوردن رحمت خدا و بهتر از آن بزرگ منشی تهیدستان است با توانگران به خاطر تکیه کردن بر خدا.


1) أَصْلَحْتَ بِهِ مَثْوَاک: آخرتت را اصلاح کردی؛ «مثوی» به معنای جایگاه و در این جا به معنای جایگاه آخرت است؛ مثوى: اسم مكان من ثوى بمعنى محل الاقامة.

2) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص190.

3) يونس، 22 و 23

4) نهج البلاغه حکمت 406

يَوْمَ لا يَنْفَعُ مالٌ وَلا بَنُونَ إِلا مَنْ أَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ (1)روزی که نه مال سود می دهد و نه فرزندان مگر آن کس که با قلبی رسته از شرک به نزد خدا بیاید.

50. 4. راضی بودن به تقدیر الهی

وَ إِنْ كُنْتَ جَازِعاً عَلَى مَا تَفَلَّتَ مِنْ يَدَيْكَ فَاجْزَعْ عَلَى كُلِّ مَا لَمْ يَصِلْ إِلَيْكَ (2)

اگر برای آن چه از دستت رفته ناله می کنی پس برای هر چه به دستت نرسیده نیز ناله بزن.

مشابه

لِكَيْلا تَأْسَوْا عَلى ما فاتَكُمْ وَ لا تَفْرَحُوا بِمَا آتَاكُمْ وَاللَّهُ لَا يُحِبُّ كُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورِ الَّذِينَ يَبْخَلُونَ وَيَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبُخْلِ وَ مَنْ يَتَوَلَّ فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ (3)اين (تذکرات) به خاطر آن است که برای آن چه از شما فوت شده تأسف نخورید و به آن چه به شما داده است دل بسته و شادمان نباشید و خداوند هیچ متکبر فخر فروشی را دوست ندارد. آنان که بخل می کنند و مردم را نیز دعوت به بخل می نمایند و هرکس (از این فرمان) روی گردان شود به خدا زیانی نمی رساند چراکه خداوند بی نیاز و شایسته ستایش است.


1) شعراء، 88 و 89

2) جَازِعاً: بیقرار؛ از ریشهٔ «جَزَع» به حالتی اطلاق می شود که انسان بیقرار و بی اختیار است و اضطراب و دل مشغولی سراپای وجودش را گرفته تَفَلَّتَ: از دستت رفته؛ از ریشهٔ «فلت» به معنای خلاص شدن و نیز به معنای اموری است که ناگهانی و بدون تأمل از انسان صادر می شود؛ تفلّت تخلّص و في معناه الافلات والانفلات.

3) حدید، 23 و 24.

اسْتَدِلَّ عَلَى مَا لَمْ يَكُنْ بِمَا قَدْ كَانَ فَإِنَّ الْأُمُورَ أَشْبَاةٌ وَ لَا تَكُونَنَّ مِمَّنْ لَا تَنْفَعُهُ الْعِظَةُ إِلَّا إِذَا بَالَغْتَ فِي إِيلَامِهِ فَإِنَّ الْعَاقِلَ يَتَّعِظُ بِالْآدَابِ وَ الْبَهَائِمَ لَا تَتَّعِظُ إِلَّا بِالضَّرْبِ اطْرَحْ عَنْكَ وَارِدَاتِ الْهُمُومِ بِعَزَائِمِ الصَّبْرِ وَ حُسْنِ الْيَقِينِ مَنْ تَرَكَ الْقَصْدَ جَارَ وَالصَّاحِبُ مُنَاسِبٌ.

51. پندهای گوهربار

51. 1. وحدت قوانین حاکم بر جامعه بشری

اسْتَدِلَّ عَلَى مَا لَمْ يَكُنْ بِمَا قَدْ كَانَ فَإِنَّ الْأُمُورَ أَشْبَاهٌ (1) بر آن چه نبوده به آن چه بوده استدلال کن زیرا امور دنیا شبیه یکدیگرند.

مشابه

عِبَادَ اللَّهِ إِنَّ الدَّهْرَ يَجْرِى بِالْبَاقِينَ كَجَرْيِهِ بِالْمَاضِين (2)بندگان خدا، روزگار بر باقی ماندگان چنان گذرد که بر گذشتگان گذشت. فَإِنَّ بَعْضَهَا يُشْبِهُ بَعْضاً (3)پس به درستی که بعضی از آن می ماند به بعضی دیگر.

51. 2. خردمندان هوشیار

وَ لَا تَكُونَنَّ مِمَّنْ لَا تَنْفَعُهُ الْعِظَةُ إِلَّا إِذَا بَالَغْتَ فِي إِيلَامِهِ فَإِنَّ الْعَاقِلَ يَتَّعِظُ بِالْآدَابِ وَ الْبَهَائِمَ لَا تَتَّعِظُ إِلَّا بِالضَّرْبِ (4)

الْبَهَائِمَ: حيوانات رام و وحشی؛ جمع «بهیمه».

از کسانی مباش که موعظه به آنان سود ندهد مگر وقتی که در توبیخ و آزردنشان جدیت کنی، که عاقل به ادب پند گیرد و چهارپایان جز با ضرب تازیانه اصلاح نگردند.

مشابه

فَمَنْ جَاءَهُ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّهِ فَانْتَهى فَلَهُ ما سَلَفَ وَ أَمْرُهُ إِلَى اللَّهِ وَ مَنْ عَادَ فَأُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فيها خالدون (5)هرکس که موعظه خدا به او رسید و از رباخواری باز


1) اسْتَدِل: استدلال کن

2) نهج البلاغه، خطبه 157

3) همان، نامه 69.

4) الْعِظَةُ: پند پذیرفتن؛ كالعدة مصدر وعظ يعظ. ایلام: به درد آوردن

5) بقره، 275

ایستاد خدا از گناهان پیشین او درگذرد و کارش به خدا واگذار می شود و آنان که بدان کار بازگردند، اهل جهنم اند و جاودانه در آن خواهند بود.

إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالْإِحْسَانِ وَإِيتَاءِ ذِي الْقُرْبَى وَيَنْهَى عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنْكَرِ وَالْبَغْى يَعِظُكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ (1)خداوند فرمان به عدل و احسان و بخشش به نزدیکان می دهد و از فحشاء و منکر و ظلم و ستم نهی می کند خداوند به شما اندرز می دهد شاید متذکر شوید. قالُوا سَواءٌ عَلَيْنا أَ وَعَظْتَ أَمْ لَمْ تَكُنْ مِنَ الْواعِظين (2)گفتند: برای ما یکسان است که ما را اندرز دهی یا اندرز ندهی

51. 3. صبر بر حوادث تلخ

اطْرَحْ عَنْكَ وَارِدَاتِ الْهُمُومِ بِعَزَائِمِ الصَّبْرِ وَحُسْنِ الْيَقِينِ (3)

امواج اندوهها را با تصمیم های استوار بر شکیبایی کردن و حُسن یقین از خود دور ساز.

مشابه

قُلْ لَنْ يُصيبنا إلا ما كَتَبَ اللهُ لَنا (4)بگو: مصیبتی جز آن چه خدا برای ما مقرر کرده است به ما نخواهد رسید. وَاصْبِرْ عَلى ما أَصابَكَ إِنَّ ذلِكَ مِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ (5)و بر هرچه بر تو رسد صبر کن که این از کارهایی است که نباید سهلش انگاشت. ولَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ في كَبَد (6)همانا به تحقیق ما انسان را در رنج آفریدیم (و زندگی او سراسر رنج است).


1) نحل، 90.

2) شعراء، 136.

3) اطرح عنک: از خودت دور کن. بِعَزَائِمِ الصَّبْرِ: ما لزمته منها.

4) توبه، 51

5) لقمان، 17.

6) بلد، 4.

51. 4. توصیه به میانه روی

مَنْ تَرَكَ الْقَصْدَ جَارَ (1)

هر که راه مستقیم را بگذاشت منحرف شد.

مشابه

يَمْلَأُ الْأَرْضَ قِسْطاً وَ عَدْلًا كَمَا مُلِئَتْ ظُلْماً وَ جَوْراً (2)هنگام پر شدن زمین از بیداد و ظلم، آن را پر از قسط و عدل خواهد کرد. وَ اقْصِد فی مشیک (3)در رفتارت راه میانه را برگزین اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِيمَ (4)ما را به راه راست هدایت کن.

51. 5. قوی کردن پیوندهای دوستی

وَ الصَّاحِبُ مُنَاسِبٌ وَ الصَّدِيقُ مَنْ صَدَقَ غَيْبُهُ وَالْهَوَى شَرِيكَ الْعَمَى (5) همنشین به منزله خویشاوند است. دوست آن است که در غیبت انسان نیز دوست باشد. هوای نفس شریک کور دلی است.

نکته

اشاره به این که کسی که در حضور انسان اظهار محبت و عشق و علاقه می کند ممکن است نشانه واقعی دوستی او نباشد دوستی واقعی آن گاه آشکار می شود که انسان در غیاب دوستش بگوید و رعایت کند. (6)

مشابه

أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَواهُ وَ أَضَلَّهُ اللَّهُ عَلى عِلْمٍ وَ خَتَمَ عَلَى سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ وَ جَعَلَ عَلَى بَصَرِهِ غِشَاوَةً فَمَنْ يَهْدِيهِ مِنْ بَعْدِ اللَّهِ أَفَلا تَذَكَّرُونَ (7)آیا دیده ای آن کسی را که هوای نفس خویش معبود خود را قرار داده و از این جهت خداوند او را گمراه ساخت و بر گوش و


1) الْقَصْدَ: میانه روی. جار: ستم کرد؛ از ریشهٔ جور» به معنای ستم کردن

2) كتاب سليم بن قيس الهلالی، ج2، ص 620.

3) لقمان، 19.

4) فاتحه، 6.

5) مُنَاسِب: خوشایند دارای نسبت؛ مفعول من ناسب أى من ذوى القربى.

6) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 8، ص 675

7) جاثیه، 23.

قلبش مهر زده و بر چشمش پرده ای افکنده با این حال چه کسی می تواند غیر از خدا او را هدایت کند آیا متذکر نمی شوید.

فَارْفُضِ الدُّنْيَا فَإِنَّ حُبَّ الدُّنْيَا يُعْمِي وَيُصِمُّ وَيُبْكِمُ وَيُذِلُ الرّقَابَ (1)محبت دنیا را رها کن که چشم را کور و گوش را کر و زبان را لال و گردن ها را به زیر می آورد. يا دَاوُدُ إِنَّا جَعَلْنَاكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ فَاحْكُمْ بَيْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ وَلَا تَتَّبِعِ الْهَوى فَيُضِلَّكَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ إِنَّ الَّذِينَ يَضِلُّونَ عَنْ سَبيلِ اللَّهِ لَهُمْ عَذابٌ شَدِيدٌ بِمَا نَسُوا يَوْمَ الْحِساب (2)اى داود ما تو را خلیفه (و نماینده خود) در زمین قرار دادیم در میان مردم به حق داوری کن و از هوای نفس پیروی نکن که تو را از راه خدا منحرف می سازد همانا کسانی که از راه خدا گمراه شوند عذاب شدیدی به خاطر فراموش کردن روز حساب دارند.


1) الكافي (ط، الإسلامية)، ج2، ص 128.

2) ص، 26

وَ الصَّدِيقُ مَنْ صَدَقَ غَيْبُهُ وَ الْهَوَى شَرِيكَ الْعَمَى وَ رُبَّ بَعِيدٍ أَقْرَبُ مِنْ قَرِيبٍ وَ قَرِيبٍ أَبْعَدُ مِنْ بَعِيدٍ وَ الْغَرِيبُ مَنْ لَمْ يَكُنْ لَهُ حَبِيبٌ مَنْ تَعَدَّى الْحَقَّ ضَاقَ مَذَهَبُهُ وَ مَنِ اقْتَصَرَ عَلَى قَدْرِهِ كَانَ أَبْقَى لَهُ وَ أَوْثَقُ سَبَبٍ أَخَذْتَ بِهِ سَبَبٌ بَيْنَكَ وَبَيْنَ اللَّهِ سُبْحَانَهُ وَ مَنْ لَمْ يُبَالِكَ فَهُوَ عَدُوٌّكَ.

52. فضایل اخلاقی

52. 1. خویشاوندان دور و بیگانگان نزدیک

وَ رُبَّ بَعِيدٍ أَقْرَبُ مِنْ قَرِيبٍ وَ قَرِيبٍ أَبْعَدُ مِنْ بَعِيدٍ چه بسا دوری که از نزدیک نزدیکتر است و چه بسا نزدیکی که از دور دورتر است.

نکته

معیار در نزدیکی مفید انسان ها به یکدیگر نزدیکی جسمانی یا نسبی نیست بلکه میزان نزدیکی دل ها به یکدیگر است چه بسیار خویشاوندانی که فاصله فکری و درونی بسیار دارند و فراوان غریبه هایی هستند که هم فکر و بسیار نزدیک به یکدیگر هستند. (1)

52. 2. حرکت در صراط مستقیم لازمه حق

وَ الْغَرِيبُ مَنْ لَمْ يَكُنْ لَهُ حَبِيبٌ مَنْ تَعَدَّى الْحَقَّ ضَاقَ مَذْهَبُهُ (2)

غریب کسی است که برای او دوست نیست. آن که از حق تجاوز کند راه اصلاح بر او تنگ می شود.

نکته

واژۀ «غریب» و «غربت» برای بیان مفهومی به کار می رود که در دل آن حزن عجیبی نهفته است. این ریشه بیشتر بر مفهوم غربت از مکان دلالت دارد و انسان غریب به کسی می گویند که از نزدیکان خود دور افتاده است امام امیرالمؤمنین این معیار را دگرگون می کند و می فرماید غربت دیار نیست بلکه منظور غربت یار است. (3)


1) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص193.

2) تَعَدی: تجاوز کرد. مَذْهَبُهُ: از ریشهٔ «ذهاب» به معنای رفتن و معنای راه و مسیر دارد.

3) منشور تربیت، ص 908.

52. 3. حرکت در محدوده خویش

وَ مَنِ اقْتَصَرَ عَلَى قَدْرِهِ كَانَ أَبْقَى لَهُ (1)

کسی که به ارزش خود قناعت ورزد ارزشش برای او پاینده تر است.

نکته

فردی که پا را از گلیم خود درازتر می کند خود را در جایگاه برتری قرار می دهد و چهره منفوری از خود در ذهن دیگران ترسیم می کند و به عنوان انسان متقلب با او برخورد خواهند کرد. (2)

مشابه

رَحِمَ اللَّهُ امْرَأَ عَرَفَ قَدْرَهُ وَ لَمْ يَتَعَدَّ طَوْرَه (3)خدا رحمت کند کسی را که قدر خود را بشناسد و از حد خود تجاوز نکند. وَ ما قَدَرُوا اللهَ حَقَّ قَدْرِهِ﴾ (4)آن ها خدا را چنانکه باید نشناختند.

52. 4. مطمئن ترین سپر

وَ أَوْثَقُ سَبَبٍ أَخَذْتَ بِهِ سَبَبُ بَيْنَكَ وَبَيْنَ اللَّهِ سُبْحَانَهُ (5) مطمئن ترین رشته ای که به آن چنگ زنی رشته ای است که بین تو و خداوند است.

مشابه

فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَيُؤْمِنْ بِاللَّهِ فقد استَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقی (6)پس هرکس که به طاغوت کفر ورزد و به خدای ایمان آورد به چنان رشته استواری چنگ زده که گسستنش نباشد.


1) اقْتَصَرَ: اکتفا کرد. ابقی: پایدارتر

2) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص194.

3) عيون الحكم والمواعظ (للیثی)، ص261.

4) انعام، 91.

5) سَبَبٍ: رشته اتصال.

6) بقره، 256.

قَدْ يَكُونُ الْيَأْسُ إدْرَاكاً إذَا كَانَ الطَّمَعُ هَلَاكاً لَيْسَ كُلُّ عَوْرَةٍ تَظْهَرُ وَ لَا كُلُّ فُرْصَةٍ تُصَابُ وَرُبَّمَا أَخْطَأَ الْبَصِيرُ قَصْدَهُ وَ أَصَابَ الْأَعْمَى رُشْدَهُ أَخَّرِ الشَّرَ فَإِنَّكَ إِذَا شِئْتَ تَعَجَّلْتَهُ وَقَطِيعَةُ الْجَاهِل تَعْدِلُ صِلَةَ الْعَاقِل مَنْ أَمِنَ الزَّمَانَ خَانَهُ وَ مَنْ أَعْظَمَهُ أَهَانَهُ لَيْسَ كُلُّ مَنْ رَمَى أَصَابَ إِذَا تَغَيَّرَ السُّلْطَانُ تَغَيَّرَ الزَّمَانُ سَلْ عَنِ الرَّفِيقِ قَبْلَ الطَّرِيقِ وَ عَنِ الْجَارِ قَبْلَ الدَّارِ إِيَّاكَ أَنْ تَذْكُرَ مِنَ الْكَلَامِ مَا يَكُونُ مُضْحِكاً وَ إِنْ حَكَيْتَ ذَلِكَ عَنْ غَيْركَ.

53. حکمت های ناب علوی

53. 1. نومیدی

قَدْ يَكُونُ الْيَأْسُ إِدْرَاكاً إِذَا كَانَ الطَّمَعُ هَلَاكًا گاهی نومیدی دست یافتن است آن گاه که طمع موجب هلاکت است.

نکته

اشاره به این که گاه انسان پیوسته برای رسیدن به مقصدی تلاش و کوشش می کند و طمع دارد به آن دست یابد در حالی که خدا می داند شر او در آن است لذا او را مایوس و محروم می سازد. (1)

53. 2. اعتماد نکردن به ظاهر آراسته افراد

لَيْسَ كُلُّ عَوْرَةٍ تَظْهَرُ وَ لَا كُلُّ فُرْصَةٍ تُصَابُ وَ رُبَّمَا أَخْطَأَ الْبَصِيرُ قَصْدَهُ وَ أَصَابَ الْأَعْمَى رُشْدَة (2)

هر عیبی آشکار نمی گردد و هر فرصتی به چنگ نمی آید. چه بسا بینا که راهش را اشتباه کند، و کور دل به رشد و صواب برسد.

نکته

اگر اعضای جنسی بدن انسان را «عورة» می نامند به دلیل این است که این اعضا محل نفوذ شیطان هستند آدمیان از مسیر شهوت و غریزه جنسی به راحتی به زمین می خورند. (3)


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 8، ص680

2) عَوْرَة: چیز مخفی؛ نقطه آسیب و ضعف؛ قال ابن میثم هنا الاسم من أعور الصيد إذا أمكنك من نفسه و أعور الفارس إذا بدامنه موضع خلل الضرب. تُصَابُ: به دست می آید.

3) منشور تربیت، ص 924

مشابه

يَقُولُونَ إِنَّ بُيُوتَنا عَوْرَةٌ (1)می گفتند خانه های ما را حفاظی نیست.

53. 3. به تأخیر انداختن شر

أَخْرِ الشَّرَ فَإِنَّكَ إِذَا شِئْتَ تَعَجَّلْتَهُ وَ قَطِيعَةُ الْجَاهِلِ تَعْدِلُ صِلَةَ الْعَاقِلِ (2)

تَعْدِلُ: برابری می کند.

بدی را به تأخیر انداز زیرا که هر گاه بخواهی می توان به سوی آن شتافت بریدن از نادان مساوی پیوستن به داناست.

نکته

اشاره به این که خوبی احتیاج به مقدماتی دارد که انسان باید برای آن عجله کند در حالی که بدی در هر زمان و در هر شرایط از هر شخصی ساخته است. (3)

مشابه

فَتَرَى الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ يُسارِعُونَ فِيهِمْ يَقُولُونَ نَخْشَى أَنْ تُصِيبَنا دَائِرَةُ فَعَسَى اللَّهُ أَنْ يَأْتِيَ بِالْفَتْحِ أَوْ أَمْرِ مِنْ عِنْدِهِ فَيُصْبِحُوا عَلَى مَا أَسَرُّوا فِي أَنْفُسِهِمْ نَادِمِين (4)آن هایی را که در دل مرضی دارند می بینی که به صحبتشان می شتابند می گویند: می ترسیم که به ما آسیبی رسد اما باشد که خدا فتحی پدید آرد یا کاری کند آن گاه از آن چه در دل نهان داشته بودند پشیمان شوند. فَاسْتَبِقُوا الْخَيْرات (5)پس بشتابید به سوی خیرات. أُولئِكَ يُسارِعُونَ فِى الْخَيْراتِ وَ هُمْ لَها سابِقُون (6)اینان هستند که به کارهای نیک می شتابند و در آن بر یکدیگر سبقت می جویند.


1) احزاب، 13.

2) آخر: به تأخیر بینداز. تَعَجَّلْتَ: پیش انداختی

3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 8، ص 682

4) مائده، 52.

5) بقره، 148.

6) مؤمنون، 61.

53. 4. نتیجه ایمنی از روزگار و بزرگ شمردن آن

مَنْ أَمِنَ الزَّمَانَ خَانَهُ وَ مَنْ أَعْظَمَهُ أَهَانَهُ (1)

أَهَانَ: خوار کرد.

آن که خود را از زمانه ایمن بیند زمانه به او خیانت ورزد و آن که زمانه را بزرگ شمارد زمانه او را پست کند.

نکته

مراد امام از زمان ساعت و ثانیه و وقت نیست ایشان به زمانه اشاره دارد یعنی حالات و تحولات و شرایط و موقعیت هایی که در طول عمر برای انسان پیش می آید. (2)

مشابه

تِلْكَ الْأَيَّامُ نُداوِلُها بَيْنَ النَّاسِ (3) و این روزگار است که هر دم آن را به مراد کسی می گردانیم.

إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ فَلا تَغُرَّنَّكُمُ الْحَياةُ الدُّنْيا وَ لا يَغُرَّنَّكُمْ بِاللَّهِ الْغَرُورُ (4)وعده خدا حق است زندگی دنیا فریبتان ندهد و نیز شیطان فریبکار به کرم خدا مغرورتان نسازد.

53. 5. تیرانداز خطاکار

لَيْسَ كُلُّ مَنْ رَمَى أَصَابَ این نیست که هر تیراندازی به هدف زند.

نکته

اشاره به این که انسان قبل از انجام عمل توقع به ثمر نشستن آن را دارد و انتظار خلاف آن برایش مقبول نیست. (5)

53. 6. تغییر اوضاع زمانه

إِذَا تَغَيَّرَ السُّلْطَانُ تَغَيَّرَ الزَّمَانُ (6) هر گاه وضع سلطان دگرگون گردد اوضاع زمانه تغییر کند.


1) أَمِنَ ایمن کرد؛ از ریشهٔ «امان» است که واژهٔ «ایمان» نیز از آن مشتق می شود. خان: خیانت کرد.

2) منشور تربیت، ص 940

3) آل عمران، 140

4) لقمان، 33.

5) منشور تربیت، ص 944

6) السُّلْطَانُ: کسی که غلبه و سلطه دارد؛ اسم فاعل.

نکته

از آن جا که قدرت تبلیغی و فرهنگ سازی و اقتدار سیاسی بیشتر در اختیار طبقه حاکمه است فساد و صلاح آنان به خصوص شخص حاکم اثر مستقیمی بر گفتار و رفتار مردم دارد. (1)

مشابه

قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صِنْفَانِ مِنْ أُمَّتِى إِذَا صَلَحَا صَلَحَتْ أُمَّتِي وَإِذَا فَسَدَا فَسَدَتْ أُمَّتِي قِيلَ يَا رَسُولَ اللَّهِ وَ مَنْ هُمَا قَالَ الْفُقَهَاءِ وَ الْأَمرَاءُ (2)رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: دو طایفه از این امت اگر صالح گشتند همه امتم صالح می گردد و اگر فاسد شدند همه امتم فاسد می شوند، عرض شد: یا رسول الله آن دو طایفه کدامند؟ فرمود دانشمندان دینی و فرمانروایان. وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرى آمَنُوا وَاتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَيْهِمْ بَرَكَاتٍ مِنَ السَّمَاءِ وَ الْأَرْضِ (3)اگر مردم قریه ها ایمان آورده و پرهیزکاری پیشه کرده بودند برکات آسمان و زمین را به رویشان می گشودیم. يا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَالْإِنْسِ إِنِ اسْتَطَعْتُمْ أَنْ تَنْفُذُوا مِنْ أَقْطَارِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ فَانْفُذُوا لَا تَنْفُذُونَ إِلَّا بِسُلْطانِ (4)ای گروه جنیان و آدمیان اگر می توانید که از کناره های آسمان ها و زمین بیرون روید، بیرون روید ولی بیرون نتوانید رفت مگر با داشتن قدرتی

53. 7. تأکید بر نیکی به همسایه

سَلْ عَنِ الرَّفِيقِ قَبْلَ الطَّرِيقِ وَ عَنِ الْجَارِ قَبْلَ الدَّارِ (5) پیش از سفر از رفیق سفر و قبل از خانه از همسایه خانه بپرس.

نکته

امام می فرماید که قبل از شروع حرکت و قبل از افتادن در راه ابتدا سؤال کن که چه کسی همراه توست. شیوه طی طریق است که ارتباط مستقیم با همراهان دارد. (6)


1) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص 197.

2) خصال، ج1، ص6

3) اعراف، 96

4) الرحمن، 33.

5) الطریق مطرقه: به کوبه های در که از آن برای اعلام حضور استفاده می کردند «مطرقه» می گویند؛ از ریشهٔ «طرق» به معنای کوبیدن

6) منشور تربیت، ص 956

مشابه

وَ أَمَّا الَّتِي فِي السَّفَرِ فَبَذْلُ الزَّادِ وَ حُسْنُ الْخُلُقِ وَالْمِزَاحُ فِي غَيْرِ الْمَعَاصِي (1)و اما آن چه در سفر است بخشیدن توشه برفیقان و خوش خلقی و شوخی بدون این که گناهی مرتکب شود.

53. 8. پرهیز از شوخی های ناپسند

إِيَّاكَ أَنْ تَذْكُرَ مِنَ الْكَلَامِ مَا يَكُونُ مُضْحِكاً وَ إِنْ حَكَيْتَ ذَلِكَ عَنْ غَيْرِكَ (2) از این که سخن خنده آور گویی بپرهیز گرچه آن را از دیگری حکایت کنی

نکته

البته داشتن چهره شاداب و بهره گیری از طنز و شوخی های مطابق با معیارهای دینی نه تنها ناپسند نیست بلکه مورد تأکید و سفارش اولیای دین است اما باید رعایت اعتدال شود و از شوخی های بی مورد پرهیز شود. (3)

مشابه

فَلْيَضْحَكُوا قَليلاً وَ لْيَبْكُوا كثيراً (4)به سزای اعمالی که انجام داده اند باید که اندک بخندند و فراوان بگریند.


1) الخصال، ج1، ص324.

2) حَكَيْت: حکایت کردی

3) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص197.

4) توبه، 82.

وَ إِيَّاكَ وَ مُشَاوَرَةَ النِّسَاءِ فَإِنَّ رَأْيَهُنَّ إِلَى أَفْنٍ وَ عَزْمَهُنَّ إِلَى وَهْنٍ وَاكْفُفْ عَلَيْهِنَّ مِنْ أَبْصَارِهِنَّ بِحِجَابِكَ إِيَّاهُنَّ فَإِنَّ شِدَّةَ الْحِجَابِ أَبْقَى عَلَيْهِنَّ وَلَيْسَ خُرُوجُهُنَّ بِأَشَدَّ مِنْ إِدْخَالِكِ مَنْ لَا يُوثَقُ بِهِ عَلَيْهِنَّ وَ إِنِ اسْتَطَعْتَ أَلَّا يَعْرِفْنَ غَيْرَكَ فَافْعَلْ وَ لَا تُمَلِّيَ الْمَرْأَةَ مِنْ أَمْرِهَا مَا جَاوَزَ نَفْسَهَا فَإِنَّ الْمَرْأَةَ رَيْحَانَةٌ وَلَيْسَتْ بِقَهْرَمَانَةٍ وَلَا تَعْدُ بِكَرَامَتِهَا نَفْسَهَا وَ لَا تُطْمِعْهَا فِي أَنْ تَشْفَعَ لِغَيْرِهَا وَ إِيَّاكَ وَ التَّغَائِرَ فِي غَيْرِ مَوْضِع غَيْرَةٍ فَإِنَّ ذَلِكَ يَدْعُو الصَّحِيحَةَ إِلَى السَّقَمِ وَالْبَرِيئَةَ إِلَى الرِّيَبِ.

54. در باره زنان

54. 1. پرهیز از مشاوره با زنان

وَ إِيَّاكَ وَ مُشَاوَرَةَ النِّسَاءِ فَإِنَّ رَأْيَهُنَّ إِلَى أَفْنٍ وَ عَزْمَهُنَّ إِلَى وَهْنٍ (1) از مشورت با زنان اجتناب کن زیرا رأیشان ضعیف و عزمشان سست است.

نکته

مشورت با زنان به خصوص در مسائل مهم و سرنوشت ساز بدان جهت که بعد عاطفی آن ها بر بعد تعقل و ژرف نگری آن ها غلبه دارد صحیح به نظر نمی رسد. (2)

مشابه

وَ مِنْ آيَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْواجاً لِتَسْكُنُوا إِلَيْهَا وَ جَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَرَحْمَةً إِنَّ في ذلك لآيَاتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُون (3)و از نشانه های قدرت اوست که برایتان از جنس خودتان همسرانی آفرید تا به ایشان آرامش یابید و میان شما دوستی و مهربانی نهاد. در این عبرتهایی است برای مردمی که تفکر می کنند.

54. 2. توصیه به عفاف و حجاب زنان

وَاكْفُفْ عَلَيْهِنَّ مِنْ أَبْصَارِهِنَّ بِحِجَابِكَ إِيَّاهُنَّ فَإِنَّ شِدَّةَ الْحِجَابِ أَبْقَى عَلَيْهِنَّ (4) با پوششی که بر آنان قرار می دهی دیده آنان را از دیدن مردمان باز دار، زیرا سختی حجاب آنان را پاکتر نگاه می دارد.


1) أفن: كاستى و نقص؛ كمبود فکر و خرد؛ الأفن بسكون الفاء النقص، و المتأفن، المتنقص و روى إلى أفن بالتحريك فهو ضعيف الرأى أفن الرّجل يأفن أفنا أى ضعف رأيه.

2) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص199.

3) روم، 21.

4) اكْفُف: بپوشان؛ از ماده «گف» به معنای منع کردن.

نکته

گسترش عفاف و حجاب اسلامی امنیت اخلاقی را گسترش خواهد داد و کانون خانواده را حرارت بیشتری خواهد بخشید و جایگاه و شخصیت زنان را باثبات تر خواهد کرد. (1)

مشابه

وَ قُلْ لِلْمُؤْمِنَاتِ يَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصارِهِنَّ وَيَحْفَظْنَ فُرُوجَهُن (2)و به زنان مؤمن بگو که چشمان خویش فروگیرند و شرمگاه خود نگه دارند.

54. 3. پرهیز از ارتباط غیر ضروری مردان و زنان

وَ لَيْسَ خُرُوجُهُنَّ بِأَشَدَّ مِنْ إِدْخَالِكَ مَنْ لَا يُوثَقُ بِهِ عَلَيْهِنَّ (3) و بیرون رفتن زنان از خانه بدتر از این نیست که افراد غیر مطمئن را بر آنان در آوری.

نکته

امام به مخاطب یادآور می شود که گاه تو در نحوه آمد و شد همسرت دقت می کنی و آن را به شدت زیر نظر می گیری اما مهمتر از این نظارت بیرونی؛ نظارت درونی است یعنی بدان چه کسی را به منزل خود وارد و همسرت را با او مرتبط می کنی. (4)

مشابه

وَ قَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَّ وَ لَا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجاهِلِيَّةِ الْأُولى (5)و در خانه های خود قرار بگیرید و همچون جاهلیت نخستین (در میان مردم) ظاهر نشوید.

54. 4. کرامت زن و کامل ترین حجاب

وَ إِنِ اسْتَطَعْتَ أَلَّا يَعْرِفْنَ غَيْرَكَ فَافْعَلْ (6) و اگر بتوانی چنان کن که غیر تو را نشناسند.

مشابه

وَإِذا سَأَلْتُمُوهُنَّ مَتَاعاً فَسْئَلُوهُنَّ مِنْ وَرَاءِ حِجَابٍ َذلِكُمْ أَطْهَرُ لِقُلُوبِكُمْ وَقُلُوبِهِن (7)و اگر


1) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص199.

2) نور، 31

3) مَنْ لَا يُوثَقُ بهِ: کسی که به او اطمینان نمی شود.

4) منشور تربیت، ص991.

5) احزاب، 33

6) إنِ اسْتَطَعْتَ: اگر توانستی.

7) احزاب، 53.

از زنان پیامبر چیزی خواستید از پشت پرده بخواهید این کار هم برای دل های شما و هم برای دل های آن ها پاک دارنده تر است.

54. 5. توانایی کمتر در زنان نسبت به مردان

وَ لَا تُمَلِّكِ الْمَرْأَةَ مِنْ أَمْرِهَا مَا جَاوَزَ نَفْسَهَا فَإِنَّ الْمَرْأَةَ رَيْحَانَةٌ وَ لَيْسَتْ بِقَهْرَمَانَةٍ (1)

اموری که در خور توان زنان نیست به دستشان مسپار زیرا زن گلی است ظریف نه خادم و کار پرداز.

نکته ها

اشاره به این که زنان به علت داشتن جنبه های عاطفی و لطافت روحی نمی توانند عهده دار امور خشن شوند و مدیریت های سخت را بر عهده گیرند پس باید در محدوده امور مربوط به خویش باید فعالیت کنند نه امور حساس و سنگین. (2)

برخورد عادلانه با یک انسان در صورتی است که به تناسب توانایی های جسمی و روحی کاری بر عهده او گذاشته شود در غیر این صورت اگر بیشتر از طاقت او باری بر او تحمیل کنیم هم به او ستم نموده ایم و هم کار را ضایع کرده ایم. (3)

54. 6. رعایت احترام

وَ لَا تَعْدُ بِكَرَامَتِهَا نَفْسَهَا وَ لَا تُطْمِعْهَا فِي أَنْ تَشْفَعَ لِغَيْرِهَا (4)

احترامش را در حدّ خودش مراعات کن و او را به طمع میانجی گری در حق غیر مینداز.

54. 7. پرهیز از بدگمانی و سوءظن

وَ إِيَّاكَ وَ التَّغَائِرَ فِي غَيْرِ مَوْضِع غَيْرَةٍ فَإِنَّ ذَلِكَ يَدْعُو الصَّحِيحَةَ إِلَى السَّقَمِ وَ الْبَرِيئَةَ إِلَى الرِّيَبِ (5)

الريب: شک ها، تهمت ها؛ جمع «ریبه» به معنای شک و سوءظن.


1) الَا تُمَلِّک: تملیک نکن. قَهْرَمَانَةٍ: مدير و كارفرما و وكيل دخل و خرج است و گاه نیز به معنای پهلوان و شجاع نیز آمده است؛ فارسی معرّب.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج8، ص692

3) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص 200.

4) لَا تَعْدُ: زیاده روی نکن؛ از ریشهٔ «عدو» به معنای تجاوز لَا تُطْمِعها: او را به طمع نینداز.

5) التغاير: اظهار غیرت کردن؛ از ریشه «غیرت» به معنای شدت عمل در جهت حفظ نوامیس یا سرمایه های مهم دیگر. البريئة: سالم.

آن جا که جای غیرت نیست از غیرت بپرهیز چراکه این روش افراطی سالم را به بیماری و پاکدامن را به آلودگی دچار می کند.

نکته

غیرت به معنای حمیت و حساسیت اطلاق می شود که منجر به مراقبت لازم از حریم شخصی می شود. اسلام توصیه می کند که مرد مسلمان غیور باشد و نسبت به ناموس خود حساسیت داشته باشد ولی در این راه دچار افراط و تفریط نشود. (1)


1) منشور تربیت، ص 1003.

وَ اجْعَلْ لِكُلِّ إِنْسَانٍ مِنْ خَدَمِكَ عَمَلًا تَأْخُذُهُ بِهِ فَإِنَّهُ أَحْرَى أَلَّا يَتَوَاكَلُوا فِي خِدْمَتِكَ وَ أَكْرِمْ عَشِيرَتَكَ فَإِنَّهُمْ جَنَاحُكَ الَّذِي بِهِ تَطِيرُ وَ أَصْلُكَ الَّذِي إِلَيْهِ تَصِيرُ وَيَدُكَ الَّتِي بِهَا تَصُولُ.

55. مدیریت مطلوب و نامطلوب

55. 1. تقسیم کار بین افراد

وَ اجْعَلْ لِكُلِّ إِنْسَانٍ مِنْ خَدَمِكَ عَمَلًا تَأْخُذُهُ بِهِ فَإِنَّهُ أَحْرَى أَلَّا يَتَوَاكَلُوا فِي خِدْمَتِكَ (1)

أَلَّا يَتَوَاكَلُوا: به یکدیگر واگذار نکنند؛ از ریشهٔ «تواکل» و «وکالت» گرفته شده و «تواکل» آن است که هرکس کار خود را به دیگری بگذارد و شانه از آن تهی کند.

برای هر یک از خدمتگزارانت کاری مربوط به او قرار ده و او را نسبت به همان کار باز خواست نما که این کار آن ها را بهتر وا می دارد تا در خدمتت کار را به یکدیگر وانگذارند.

نکته

مدیریت صحیح و مطلوب می تواند از تمام امکانات و نیروی انسانی و غیر انسانی به طور کامل و دقیق استفاده کند بدون این که کوچک ترین نیرویی عاطل و باطل بماند و کمترین فرصتی ضایع گردد در عین حال از کمترین امکانات بیشترین بهره برداری شود. (2)

مشابه

لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلا وُسْعَها (3)خدا هیچ کس را جز به اندازه طاقتش مکلف نمی کنند.

55. 2. احترام به خویشاوندان

وَ أَكْرِمْ عَشِيرَتَكَ فَإِنَّهُمْ جَنَاحُكَ الَّذِي بِهِ تَطِيرُ وَ أَصْلُكَ الَّذِي إِلَيْهِ تَصِيرُ وَيَدُكَ الَّتِي بهَا تَصُولُ (4)

تَصُولُ: حمله می بری از ریشهٔ «صوله» به معنای حمله کردن.

اقوامت را احترام،کن زیرا آنان بال تواند که با آن پرواز می کنی و ریشه تواند که به آن باز می گردی و نیروی تواند که به وسیله آنان به دشمن حمله می بری


1) خَدَم: خدمتگذاران. أخرى: سزاوارتر.

2) اندیشه سیاسی - تربیتی علوی در نامه های نهج البلاغه، ص600.

3) بقره، 286.

4) تطیر: پرواز می کنی تَصِیر: بر می گردی.

نکته

بر

منطق امیرالمؤمنین توجه به قبیله و خویشاوندان را در صورتی توصیه می کند که محور حق و چارچوب آن حرکت کند در غیر این صورت هیچ چیز جای حق و رضای خدا را نمی گیرد. (1)

مشابه

هوَ الَّذِينَ يَنْقُضُونَ عَهْدَ اللَّهِ مِنْ بَعْدِ مِيثَاقِهِ وَيَقْطَعُونَ ما أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ وَيُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ أُولئِكَ لَهُمُ اللَّعْنَةُ وَلَهُمْ سُوءُ الدَّار (2)و آنان که پیمان خدا را پس از استوارکردنش می شکنند و آن چه را که خدا به پیوستن آن فرمان داده می گسلند و در زمین فساد می کنند. لعنت بر آن هاست و بدی های آن جهان نصیبشان می کنند،


1) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص202.

2) رعد، 25.

اسْتَودِع اللَّهَ دِينَكَ وَ دُنْيَاكَ وَاسْأَلْهُ خَيْرَ الْقَضَاءِ لَكَ فِي الْعَاجِلَةِ وَالآجِلَةِ وَ الدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ وَالسَّلَامُ.

56. حسن ختام

56. 1. سپردن همه چیز به خداوند

اسْتَوْدِع اللَّهَ دِينَكَ وَ دُنْيَاكَ وَاسْأَلْهُ خَيْرَ الْقَضَاءِ لَكَ فِى الْعَاجِلَةِ وَالآجِلَةِ وَالدُّنْيَا وَ الآخِرَةِ وَالسَّلَامُ (1) دین و دنیایت را به خدا می سپارم و از او بهترین سرنوشت را برای تو در امروز و فردا و دنیا و آخرت درخواست می کنم و السلام.

نکته ها

امام در این عبارت دین و دنیا را به سان امانتی معرفی می کند که به خدا سپرده می شود. امانت همواره به امانت دار و حفظ کننده ای محتاج است که آن را بدون هیچ تغییر و تبدیلی نگاه دارد امام نیز دین و دنیای مخاطب خود را به خدا می سپرد تا آن را حفظ کند. (2)

همیشه در حوادث و رویدادها و یا کارهایی که در پیش رو داریم ابعاد مبهم و ناشناخته ای وجود دارد که نه قابل تشخیص است و نه قابل پیش بینی منطقی ترین راه برای مؤمن آن است که در این گونه موارد به خدا توکل کند. (3)

دعا کردن و پیوسته دست نیاز به سوی خداوند دراز کردن لازمه شناخت این حقیقت است که انسان سر تا پا فقر و نیاز است فقر مطلق در برابر قدرت مطلق خداوند. (4)

مشابه

بِيَدِكَ الْخَيْرُ إِنَّكَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدیر (5)همه نیکی ها به دست توست و تو بر هر کاری توانایی.


1) اسْتَودِع الله: به خدا می سپارم.

2) منشور تربیت، ص1013.

3) پیام ها و نکته ها در نامه های نهج البلاغه، ص 202..

4) همان

5) آل عمران، 26.

کتابنامه

1.

قرآن کریم.

2.

نهج البلاغه.

3.

انصاری، محمدعلی فروغ حکمت، ج 1-3، مشهد بیان هدایت نور، 1397.

4.

امین، سیدمحسن، اعیان الشیعه، ج 1، بیروت: دارالتعارف، 1403ق.

5.

اربلی، علی بن عيسى، كشف الغمة فى معرفة الأئمة (ط-القديمة)، ج1، تبريز: بنی هاشمی، 1381ق.

6.

ابن طاووس، على بن موسى، إقبال الأعمال (ط - القديمة)، ج 3، تهران: دار الكتب الإسلاميه 1409ق.

7.

ابن شهر آشوب، مناقب آل أبیطالب علیهم السلام، ج 4، بیجا جمع احياء الثقاه الاسلاميه، 1412ق.

8.

ابن شعبه حرانی حسن بن علی تحف العقول، ج1، قم: جامعه مدرسین، 1404ق.

9.

ابن بابويه، محمد بن على معانى الأخبار، ج1، قم انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، 1403ق.

10.

ابن بابویه محمد بن علی علل الشرائع، ج 2، قم کتاب فروشی داوری، 1385.

11.

ابن بابویه، محمد بن علی الخصال، ج 1، قم: جامعه مدرسین، 1362.

12.

ابن بابویه، محمد بن على التوحيد (للصدوق)، ج 1، قم جامعه مدرسین، 1398ق.

13.

ابن بابویه، محمدبن على الأمالي (للصدوق)، تهران: کتابچی، 1376.

14.

ابن اثیر جزری مبارک بن محمد النهاية في غريب الحديث و الأثر، قم: مؤسسه مطبوعاتی اسماعیلیان، 1367.

15.

ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج1، ترجمه محمودرضا افتخار زاده، تهران: انتشارات مدبر، 1393

16.

ابن ابی یعقوب،احمد تاریخ یعقوبی، ج 2، قم: معارف، 1396

17.

برقی احمد بن محمد بن خالد المحاسن، ج1، قم: دار الكتب الإسلامية، 1371ق.

18.

بحرانی، ابن میثم شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج1، مترجم محمدصادق عارف، مشهد: بنیاد پژوهش های اسلامی، 1375

19.

تمیمی،آمدی عبدالواحد بن محمد غرر الحكم و درر الكلم، ج1، قم: دارالکتاب الاسلامی، 1410ق.

20.

جواهری، محمدرضا، شناسنامه نهج البلاغه، ج1، بی جا: میکائیل، 1393.

21.

جعفری، محمدتقی، ترجمه و تفسیر نهج البلاغه (علامه جعفری)، ج6، تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامی، 1376.

22.

حر عاملی، محمد بن حسن، وسائل الشيعة، ج 19، قم: مؤسسه آل البيت عليهم السلام، 1409ق.

23.

شریف الرضی، محمد بن حسین، تنبيه الغافلين و تذكره العارفين، ج1، ترجمه فتح الله کاشانی، تهران: پیام حق، 1378.

24.

شريف الرضى محمد بن حسین، ترجمه و شرح نهج البلاغة (فيض الإسلام)، ج1، فیض الاسلام،اصفهانی علی نقی، تهران: فيض الإسلام.

25.

صفار، محمد بن حسن، بصائر الدرجات في فضائل آل محمّد صلّى الله عليهم، ج1، قم: مكتبة آية الله المرعشي النجفي، 1404ق.

26.

طوسی، محمد بن الحسن مصباح المتهجد و سلاح المتعبّد، ج1، بیروت: مؤسسة فقه الشيعة، 1411ق.

27.

طبری، محمدبن جریر، تاریخ طبری، ج3، تهران: اساطیر، 1362.

28.

طبری،آملی، عمادالدين أبي جعفر محمد بن أبي القاسم، بشاره المصطفى لشيعه المرتضى، ج 2، نجف: المكتبة الحيدرية، 1383ق.

29.

طبرسی، احمد بن على، لإحتجاج على أهل اللجاج (للطبرسي)، ج2، مشهد: نشر مرتضی، 1403ق.

30.

علی بن موسی امام هشتم علیه السلام، صحيفة الإمام الرضا عليه السلام، ج1، مشهد: کنگره جهانی امام رضا علیه السلام، 1406ق.

31.

عسکری، حسن بن عبدالله الفروق فى اللغة، ج1، بيروت: دار الآفاق الجديدة، 1400ق.

32.

عریضی، علی بن جعفر، مسائل علی بن جعفر و مستدركاتها، ج1، قم: مؤسسة آل البيت عليهم السلام، 1409ق.

33.

عروسى الحویزی، عبدعلی بن جمعة تفسير نورالثقلين، ج3، قم: اسماعیلیان، 1415ق.

34. قمی، علی بن ابراهیم تفسیر القمی، ج 2، قم: دارالکتاب، 1404ق. 35 کلینی، محمد بن یعقوب الکافی (ط - الإسلامية)، ج 2، تهران: دار الكتب الإسلامية 1407ق.

36 ليثي واسطی، علی بن محمد عيون الحكم والمواعظ ( لليثى)، ج1، قم: دارالحدیث، .1376

37.

مجلسی، محمدباقر بن محمد تقى، بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج 56، بیروت: دارالإحياء التراث العربي، 1403ق.

38.

محمديوسف كاندهلوى حياة الصحابه، ج3، مترجم: صلاح الدین شهنوازی، بیجا: احسان، 1397.

39.

محمدیان، محمد علی از زبان علی، ج1، قم: نشر معارف، 1396

40.

محمدی ری شهری، محمد میزان الحکمه، ج8، قم: دارالحدیث، 1384.

41.

منسوب به جعفر بن محمد مصباح الشريعة الباب الثانى بيروت: اعلمی، 1400ق.

42.

مکارم شیرازی، ناصر، پیام امام امیرالمؤمنین، ج1-6، تهران: گوهر اندیشه، 1393.

43.

مفيد، محمد بن محمد الجمل و النصرة لسيد العترة في حرب البصرة، ج1، قم: کنگره شیخ مفید، 1413ق.

44.

مفید، محمد بن محمد الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد، ج1، قم: کنگره شیخ مفید، 1413ق.

45.

مغنیه، محمد جواد در سایه سار نهج البلاغه، ج1، مترجم محمدباقر معموری، بیجا: مؤسسه دارالکتاب الاسلامی، 1387.

46.

مصطفوی، حسن، التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج 4، تهران: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، 1368

47.

نصر بن مزاحم، وقعة صفین، ج1، قم: مكتبة آية الله المرعشي النجفي، 1404ق.

48.

هلالی سلیم بن قیس کتاب سلیم بن قيس الهلالی، ج 2، قم: الهادی، 1405ق.

49.

هاشمی خویی، میرزا حبیب الله منهاج البراعة فى شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، مترجم حسن زاده آملی و محمد باقر کمره ای تهران مكتبة الإسلامية، 1344.