ghaemiyeh.com
سرشناسه : شریفانی، محمد، 1340 -
عنوان و نام پديدآور : کلام امیر (علیهالسلام): ترجمه و شرح نهجالبلاغه/ محمد شریفانی.
مشخصات نشر : قم: نشر حبیب، 1401.
مشخصات ظاهری : 9 ج.
شابک : دوره:978-622-5710-26-9 ؛ ج.1: 978-622-5710-27-6 ؛ ج. 2978-622-5710-28-3: ؛ ج.3978-622-5710-29-0 : ؛ ج.4978-622-5710-30-6 : ؛ ج.5: 978-622-5710-31-3 ؛ ج.6978-622-5710-32-0 : ؛ ج.7978-622-5710-33-7 : ؛ ج.8: 978-622-5710-34-4 ؛ ج.9:978-622-5710-35-1
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
یادداشت : کتابنامه.
مندرجات : ج.1. خطبه 1تا30.-ج.2. خطبه 31تا83.-ج.3.خطبه 84 تا 108.-ج.4. خطبه 109-145.-ج.5.خطبه 146تا 178.- ج.6.خطبه 179تا193.-ج.7.خطبه 194تا241.-ج.8. نامه 1تا31.-ج.9.نامه 32تا 79.
عنوان دیگر : ترجمه و شرح نهجالبلاغه.
موضوع : علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق -- خطبهها
موضوع : Ali ibn Abi-talib, Imam I, 600-661 -- *Public speaking
موضوع : علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق . نهجالبلاغه -- نقد و تفسیر
موضوع : Ali ibn Abi-talib, Imam I. Nahjol - Balaghah -- Criticism and interpretation
رده بندی کنگره : BP39/5
رده بندی دیویی : 297/9515
شماره کتابشناسی ملی : 9117569
اطلاعات رکورد کتابشناسی : فاپا
خیراندیش دیجیتالی: کانون فرهنگی اندیشه اصفهان
ویراستار کتاب: شهناز محققیان
کلام امیر علیه السلام
ترجمه و شرح نهج البلاغه
جلد 7
دکتر محمد شریفانی
عضو هیئت علمی دانشگاه علامه طباطبایی
سرشناسه: شریفانی، محمد، 1340 -
عنوان و نام پدیدآور (علیه السلام)/ محمد شریفانی.
مشخصات نشر: قم نشر حبیب، 1401-
مشخصات ظاهری: 522 صفحه
شابک: دوره 9-26-5710-622-978
978-622-5710-33-7 - ج
وضعیت فهرست نویسی: فيپا
یادداشت: کتابنامه.
موضوع: علی بن ابی طالب (علیه السلام) امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق -- خطبه ها علی بن ابی طالب (علیه السلام)، امام اول 23 قبل از هجرت - 40 ق. نهج البلاغه - نقد و تفسیر
رده بندی دیویی: 297/9515
رده بندی کنگره: BP 39/5
شماره کتابشناسی ملی: 9117569
عنوان کتاب: کلام امیر جلد 7
مؤلف: محمد شریفانی
ویراستار: سمیه بازیار
صفحه آرا و طراح جلد: سمیه بازیار
ناشر: نشر حبیب
چاپ اول: 1401
چاپ عترت
شمارگان: 1000
شابک جلد: 7 - 33 - 5710 - 622 - 978
شابک دوره: 9 - 26 - 5710 - 622 - 978
خطبهٔ 194...29
حمد الهي...30
شهادت به رسالت پیامبر...32
مشکلات پیامبر...32
سفارش به تقوا...34
اوصاف اهل نفاق...35
5.3. به لغزش اندازندۀ دیگران...36
خطبه 195...51
حمد الهي...52
شهادت به توحید...54
شهادت به رسالت پیامبر...54
ویژگی های عصر بعثت پیامبر و اقدامات پیامبر...54
هدفمندی آفرینش...57
معیّن بودن نعمت ها الهی...57
دست نیاز به سمت خدا...58
اوصاف الهي...59
وصیت به تقوا و آثار آن...63
طلیعه قیامت... 67
نبودن عذر و شفیعی در صحنه قیامت...69
خطبه 196...71
جلوه ای از عصر جاهلیت...72
توصیه به تقوا...73
تحذیر از دنیای ناپایدار...73
تشبیه دنیا و ساکنان آن...73
حق بودن مرگ...75
خطبه 197...77
رفتار امام در برابر پیامبر...78
در کنار پیامبر در آخرین لحظه های عمر...79
مراسم غسل پیامبر...80
امام سزاوارترین مردم نسبت به پیامبر...82
نصیحت امام...82
شفافیت سخن امام...83
خطبه 198...85
احاطهٔ علمی پروردگار...86
شهادت بر رسالت پیامبر...87
توصیه به تقوای الهی...88
آثار تقوا...89
آثار اطاعت از خدا...95
ادامۀ آثار تقوا...95
توصیه به تقوامداری اندرز خداوند...99
مواعظ نبوی...99
نعمت ها الهی...99
لزوم آمادگی اطاعت و عبادت...99
آثار و عظمت و ویژگی های اسلام...100
آبگیرهای پُرآب اسلام...106
وظیفه ما در برابر اسلام...116
نگاهی به عصر جاهلیت و طلوع اسلام...114
نقش رسالت پیامبر در آن دوران...121
ویژگی های مهم قرآن...124
نتیجه احتجاج با قرآن...137
خطبۀ 199...141
نماز...142
زکات دومین دستور عبادی...148
ادای امانت...151
احاطه علمی خداوند...153
گواهی اعضا...155
خطبه 200...157
سیاست یا فریب کاری...158
خیانت، دور از شأن امام...158
کفر و انکار نتیجه مکر...159
صفای دل امام...159
خطبه 201...161
کمی پویندگان راه حق...162
دلیل کم بودن رهروان راه حق...162
خشنودی و خشم دلیل اجتماع مردم...163
ماجرای گناه پی کردن ناقه...164
پیمودن راه آشکار...166
خطبه 202...167
سلام و درود بر پیامبر...168
سنگینی درد مصیبت پیامبر...169
هنگام رحلت پیامبر...170
شدت اندوه امام در شهادت زهرا (سلام الله علیها)...170
مصائب دردناک حضرت زهرا (سلام الله علیها)...172
خطاب امام به پیامبر و حضرت زهرا (سلام الله علیها)...174
خطبه 203......177
پرده دری ممنوع...179
زهد در دنیا...179
دنیا سرای امتحان...180
سؤال مردم و سؤال فرشتگان...181
اتفاق در راه خدا...182
خطبه 204...185
بانگ کوچ از دنیا...186
آمادگی برای سفر آخرت...187
لزوم تحصیل زادو توشه برای سفری سخت...188
چشم در چشم مرگ...189
لزوم قطع علایق دنیا...191
خطبه 205...193
بهانه جویی طلحه و زبیر...194
بسته بودن راه انتقاد و خرده گیری بر امام...195
بی رغبتی امام به خلافت...196
پیروی از قرآن و سنت رسول الله (صلی الله علیه و آله)...196
روی گردان نبودن حضرت از مشورت...197
حكم تقسیم بیت المال حکم پیامبر...198
بی نیازی از مشورت...198
دعای امام برای شکیبایی در برابر حق...199
یاری حق و قیام علیه ستمگر...199
خطبه 206...201
نهی از بدگویی به دشمن...202
شیوه برخورد با دشمن...203
خطبه 207...205
خطبه 208...207
خطبه 209...211
خانه آخرت...212
راه صحیح استفاده از ثروت...213
شکایت علاء بن زیاد از زهد برادرش...214
توبیخ رُهبانیت...214
ریاضت سبب برتری نیست...215
پاسخ عاصم برای توجیه خود...216
پاسخ امام به عاصم...217
خطبه 210...219
سرچشمه های اختلاف اخبار...221
سخن پیامبر دربارۀ جاعلان حدیث...222
اقسام راویان حدیث...222
اقسام صحابه...230
عوامل اختلاف در احادیث...231
خطبه 211...233
آغاز آفرینش جهان...234
پیدایش آسمان های هفتگانه...235
آفرینش زمین...237
آفرینش کوه ها...238
آرام بودن طبیعت دریا...241
خطبه 212...245
خداوند؛ بزرگترین شاهد...246
شهادت همه موجودات...248
خطبه 213...251
خداوند؛ آشکار و پنهان...252
علم بی پایان خداوند...253
بی معنا بودن تاریکی و روشنایی در وجود خداوند...253
بی معنا بودن شب و روز برای خداوند...254
نامحدود بودن احاطه علمی خداوند...254
ویژگی های پیامبر...254
خطبه 214...259
خداوند، بهترین داور...260
وصف پیامبر...261
اهل حق و نیکی...263
امدادهای الهی به رهروان راه حق...264
اوصاف علمای ربانی...265
الگویی برای سلوک الی الله...269
خطبه 215...273
نعمت ها ویژه خداوند...274
تسلیم در برابر فرمان خداوند...275
استعاذه به خداوند...277
جان؛ نخستین امانت با ارزش خداوند...277
پناه بردن به خدا از سه گناه بزرگ...279
خطبه 216...281
تفاوت «حق» در بیان و «حق» در عمل...283
دو لبه برندۀ حق...283
یک طرفه بودن حق شایسته خداست... 284
حق خدا بر بندگان از باب تفضل...284
حق والی و رعیت...286
سفارش به ادای حقوق یکدیگر...292
خیرخواهی و برپا داشتن حق در حد توان...292
هیچ کس در ادای حق بی نیاز از دیگران نیست...293
مدح و ثنای امام...294
پاسخ امام...295
خاضع بودن امام در برابر نعمت ها خداوند...295
برتری جویی؛ زشت ترین صفت حاکم...296
خداوند، سزاوارتر به مدح و ستایش...297
نهایت بی اعتنایی امام به ثناخوانی...297
دوری جستن امام از رابطهٔ متملقانه مردم و زمامدار...298
انتقادپذیری امام...299
تشویق امام به سخن گفتن به حق...300
همه مملوک خداییم...301
خطبه 217...303
2 منطق مخالفان امام...305
بی یاوری امام...305
نارضایتی امام...306
خطبه 218...309
جنایات اصحاب جمل...310
خطبه 219...313
تأسف بر غربت طلحه...314
اظهار تأسف از کشته شدن طلحه...314
فرار سران بنی جمح...315
عدم شایستگی طلحه و زبیر...315
خطبه 220...317
راهکارهای ریاضت شرعی...318
آثار و نتایج ریاضت شرعی...320
عاقبت به خیری...321
ثابت شدن در جایگاه امن...322
خطبه 221...323
تفاخر به جای عبرت گرفتن...324
خالی دیدن جای پیشینیان...325
افتخار به استخوانهای پوسیده...326
خیال باطل و فکر محال...326
مردگان شایسته عبرت گیری نه تفاخر...326
غرق شدن در دریای نادانی در اثر نداشتن بصیرت...327
غفلت از سرنوشت خود...328
عبرت گیری خلف از سرنوشت سلف...330
ویژگی های عالم قبر...332
زبان حال مردگان...340
وضع اعضای بدن مردگان...342
زمین خورنده اجساد زیبا...345
ناگهان چشم در چشم مرگ...346
سود نبخشیدن نسخهٔ طبیب در لحظه مرگ...348
یأس از بازگشت سلامتی...349
سخن اطرافیان هنگام احتضار...350
حیرت و سرگردانی محتضر...351
در اندیشه وصیت کردن...351
هراس انگیز بودن مرگ...352
خطبه 222...
آثار ذکر خداوند...354
بندگان صالح راهنمای مردم...356
راه حق راه میانه...358
راهنمایانی نجات بخش...359
مردان الهی و اهل ذکر...359
آثار یاد خدا...360
ذكر حالات اولیاءالله...363
نتیجه مراقبت از اعمال...364
8.1. محفوف ملائکه... 364
حسابرسی اعمال...368
خطبه 223...371
مغرور شدن به گرم حق، بدترین غرورها...373
راهکارهای امام در برابر جهل و غرور...374
2.2. واکنش به دردهای جان خویش...374
خطبه 224...389
نهایت بیزاری امام از ظلم و ستم...390
سرعت در کهنگی جسم انسان...392
داستان عقیل و آهن داغ...
ماجرای یک منافق...397
ناچیزی دنیا در نظر امام...399
یاری طلبیدن از خداوند...401
خطبه 225
درخواست توانگری از خداوند...404
درخواست بی نیازی از خلق شرور...405
خداوند صاحب اختیار همه چیز...406
خطبه 226...
جلوه های ناپایداری دنیا...408
ساکنان دنیا هدف های بلا...410
همه انسان ها در مسیر گذشتگان...411
سرگذشت پیشینیان...411
وضع قبرها و ساکنان آن...413
همسایگان دور از هم...
دلیل برقرار نکردن رابطه...415
فراگیر بودن مرگ...416
9 حضور در دادگاه قیامت...416
خطبه 227...419
خداوند بهترین مونس...420
آگاهی خداوند از درون انسان ها...421
آرامش اولیاءالله در برابر مشکلات...422
خداوند بهترین راهنما...423
عفو و عدل الهی...424
خطبه 228...425
ویژگی های این یار پاک امام...426
حوادث بعد از مرگ این یار امام...428
خطبه 229...431
من هرگز طالب حکومت نبودم...432
شور و هیجان بی سابقه برای بیعت با امام...433
خطبه 230...435
اهمیت و آثار تقوا...436
لزوم بهره گیری از فرصت ها...440
انجام عمل صالح قبل از ایجاد مانع...441
حقیقت مرگ...441
ویژگی های مرگ...443
حملات مرگ به انسان ها...444
نزول ناگهانی مرگ...446
سه گروه بازماندگان...447
لزوم زادو توشه گرفتن از دنیا...448
عبرت گیری از پیشینیان...448
دنیای حیله گر...449
حذر از دنیا...450
دلایل حذر از دنیا...450
خطبه 231...455
ابلاغ رسالت های پیامبر...456
ایجاد وحدت بین مردم...457
خطبه 232...461
پاسخ امام به عبدالله بن زمعه...462
غنائم جنگجویان...463
خطبه 233...465
جایگاه زبان...466
اهل بیت، فرمانروایان سخن...467
شاخصه های جامعه فاسد...468
خطبه 234...473
اختلاف انسان ها به اختلاف طینت آنان...474
خطبه 235...479
قطع نبوت بعد از رحلت پیامبر...480
مصیبت عظیم رحلت پیامبر...481
شکیبایی در رحلت پیامبر...482
حتمی بودن مرگ...483
ابراز عشق و علاقه به پیامبر...484
خطبه 236...
خطبه 237...489
بهره گیری از فرصت ها...490
چگونگی استفاده از فرصت ها...493
خطبه 238...497
اوصاف پیروان معاویه...498
انتخاب حکمین...500
فتنه انگیزی ابوموسی اشعری...501
ناشایستگی ابوموسی در امر حکمیت...501
پیشنهاد سازنده به اصحاب...502
ایجاد انگیزه و تحریک غیرت دینی...502
خطبه 239...503
فضایل اهل بیت...504
خطبه 240...509
2 پیام های ضدونقیض عثمان...510
دفاع از عثمان...511
خطبهٔ 241...513
لزوم بهره گیری از فرصت ها...514
آمادگی برای انجام کار...516
عزم و اراده...516
کم خوابی...517
مبارزه با فراموشکاری...517
کتابنامه..519.
شناسنامه خطبه
تاریخ، زمان و مکان وقوع: پس از صفین در کوفه، سال 37 هجری
مخاطب: کوفیان
موضوع: سیاسی اخلاقی
ویژگی: منافق شناسی (1)
این خطبه دربارۀ منافقان و اوصاف آن ها سخن می گوید و از دو بخش تشکیل شده است:
بخش اول از حمد و ثنای الهی و شهادت به نبوت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آغاز می شود؛
بخش دوم این خطبه درباره خطر منافقان هشدار می دهد و صفات آن ها را بیان می کند.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص 66.
نَحْمَدُهُ عَلَى مَا وَفَّقَ لَهُ مِنَ الطَّاعَةِ وَ ذَادَ عَنْهُ مِنَ الْمَعْصِيَةِ وَ نَسْأَلُهُ لِمِنّتِهِ تَمَاماً وَ بِحَبْلِهِ اعْتِصَاماً وَ نَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ خَاضَ إِلَى رِضْوَانِ اللَّهِ كُلَّ غَمْرَةٍ وَ تَجَرَّعَ فِيهِ كُلَّ غُصَّةٍ وَ قَدْ تَلَوَّنَ لَهُ الْأَدْنَوْنَ وَ تَأَلَّبَ عَلَيْهِ الْأَقْصَوْنَ وَ خَلَعَتْ إِلَيْهِ الْعَرَبُ أَعِنَّتَهَا وَ ضَرَبَتْ إِلَى مُحَارَبَتِهِ بُطُونَ رَوَاحِلِهَا حَتَّى أَنْزَلَتْ بِسَاحَتِهِ عَدَاوَتَهَا مِنْ أَبْعَدِ الدَّارِ وَ أَسْحَقِ الْمَزَارِ، أَوصِيكُمْ عِبَادَ اللَّهِ بِتَقْوَى اللَّهِ وَ أَحَذِّرُكُمْ أَهْلَ النِّفَاقِ فَإِنَّهُمُ الضَّالُّونَ الْمُضِلُّونَ وَالزَّالُّونَ الْمُزِلُّونَ يَتَلَوَّنُونَ أَلْوَاناً وَيَفْتَنُّونَ افْتِنَاناً وَ يَعْمِدُونَكُمْ بِكُلِّ عِمَادٍ وَ يَرْصُدُونَكُمْ بِكُلَّ مِرْصَادٍ قُلُوبُهُمْ دَوِيَّةٌ وَ صِفَاحُهُمْ نَقِيَّةٌ يَمْشُونَ الْخَفَاءَ وَ يَدِبُّونَ الضَّرَاءَ وَصْفُهُمْ دَوَاءٌ وَ قَوْلُهُمْ شِفَاءٌ وَفِعْلُهُمُ الدَّاءُ الْعَيَاءُ حَسَدَةُ الرَّخَاءِ وَ مُؤَكِّدُو الْبَلَاءِ وَ مُقْنِطُو الرَّجَاءِ لَهُمْ بِكُلِّ طَرِيقٍ صَرِيعٌ وَ إِلَى كُلِّ قَلْبٍ شَفِيعٌ وَ لِكُلِّ شَجْوِ دُمُوعُ يَتَقَارَضُونَ الثَّنَاءَ وَيَتَرَاقَبُونَ الْجَزَاءَ إِنْ سَأَلُوا أَلْحَفُوا وَ إِنْ عَذَلُوا كَشَفُوا وَ إِنْ حَكَمُوا أَسْرَفُوا قَدْ أَعَدُّوا لِكُلِّ حَقٌّ بَاطِلًا وَ لِكُلِّ قَائِمٍ مَائِلًا وَ لِكُلِّ حَيٍّ قَاتِلًا وَ لِكُلِّ بَابٍ مِفْتَاحاً وَ لِكُلِّ لَيْلٍ مِصْبَاحاً يَتَوَصَّلُونَ إِلَى الطَّمَعِ بِالْيَأْسِ لِيُقِيمُوا بِهِ أَسْوَاقَهُمْ وَ يُنْفِقُوا بِهِ أَعْلَاقَهُمْ يَقُولُونَ فَيُشَبِّهُونَ وَيَصِفُونَ فَيُمَوِّهُونَ قَدْ هَوَّنُوا الطَّرِيقَ وَ أَضْلَعُوا الْمَضِيقَ فَهُمْ لمَةُ الشَّيْطَانِ وَ حُمَةُ النِّيرَانِ أُولئِكَ حِزْبُ الشَّيْطَانِ أَلا إِنَّ حِزْبَ الشَّيْطَانِ هُمُ الْخَاسِرُونَ.
نَحْمَدُهُ عَلَى مَا وَفَّقَ لَهُ مِنَ الطَّاعَةِ وَ ذَادَ عَنْهُ مِنَ الْمَعْصِيَةِ وَنَسْأَلُهُ لِمِنَّتِهِ تَمَاماً وَبِحَبْلِهِ اعتصاماً (1)
ذَادَ: از ریشه «ذود» بر وزن ذوق به معنای راندن و طرد کردن است؛ الطرد والدفع.
اعْتِصَاماً: چنگ زدن؛ از مادۀ «عَصِمَ» یعنی خودمان را به وسیله ریسمان خدا حفظ کنیم، مثل این که کسی در یک چاه حبس باشد و بخواهند او را نجات بدهند.
خداوند را سپاس می گوییم و ستایش می کنیم بر توفیقی که بر اطاعتش داده و حمایتی که در جلوگیری از معصیتش نموده و از او می خواهیم که نعمتش را بر ما کامل کند و چنگ زدن به ریسمان محکمش را نصیب ما گرداند.
1) نَحْمَدُ: سپاس می گوییم. وفق: موفق کرد.
نکته ها
منظور از «توفیق» فراهم کردن اسباب اطاعت و ترک معصیت است. (1)
منت خداوند بر بندگان همان نعمت هاش است و ریسمانش دین و شریعتش است. خداوند نعمت های را که به ما داده بر ما منت گذاشته و ما از خدا طلبکار نیستیم و فکرمان از خداست؛ نیرویی که به وسیله آن خدا را اطاعت می کنیم از خداست. (2)
ضمیر در «لَهُ» به «ما» بر می گردد؛ یعنی چیزی که ما را به آن موفق کرده است «من الطاعه» بیان «ما» است؛ احتمال هم هست که «له» متعلق به «من الطاعة» باشد و ضمیر به خدا برگردد یعنی حمد می کنیم خدا را بر آن چه ما را موفق کرده از این که خدا را اطاعت کنیم.
«وَ ذَادَ عَنْهُ مِنَ الْمَعْصِيَةِ»: و خداوند ما را از معصیت منع کرده است. خداوند توفیق کارهایی را به ما داده و ما را از کارهایی منع کرده است خداوند را ستایش می کنیم در اطاعت هایی که می توانیم انجام دهیم و نیز در کارهای زشتی که از آن دوری می کنیم.
«بِحَبْلِهِ» جار و مجرور و متعلق به «اعتصاماً» متأخر است.
مشابه
وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْل اللَّهِ جَمِيعاً وَ لا تَفَرَّقُوا (3)و همگی به ریسمان خدا چنگ زنید و پراکنده نشوید. كِتَابُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ حَبْلٌ مَمْدُودٌ مِنَ السَّمَاءِ إِلَى الْأَرْضِ (4)کتاب خدای عزّوجل که رشته ای است از آسمان به زمین کشیده شده است. ما تؤفيقى إِلا بِاللَّهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ إِلَيْهِ أُنيب (5)توفيق من تنها با خداست. به او توکل کرده ام و به درگاه او روی می آورم.
وَ نَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَرَسُولُهُ خَاضَ إِلَى رِضْوَانِ اللَّهِ كُلَّ غَمْرَةٍ (1)
که محمد بنده و فرستاده اوست؛ همان کسی که در راه رضای خدا در و گواهی می دهیم دریای مشکلات غوطه ور شد.
نکته
اول «عبده» را می گوید و بعد «رسوله» و در حقیقت حضرت می خواهد بفهماند که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله تا عبد خدا نشد رسول او نشد؛ یعنی انسان تا در مقام عبودیت و بندگی خدا به حد بالا نرسد، فرستاده خدا نمی شود و تا کامل نشود او را برای هدایت دیگران نمی فرستند.
استعاره
مستعار: غمره
مستعار منه: تراکم
مستعارله: سختی ها و ناگواری های بسیار
جامع: واژه «غمرة» را برای سختی های بسیار و ناگواری های زیاد که از هرسو در آغاز بعثت به آن بزرگوار رو آورده بود استعاره فرموده است؛ زیرا این حوادث انبوه به آبی که روی هم انباشته و متراکم شود، شباهت داشت واژۀ «خوض» اشاره به همین رنج های بسیار و مصیبت های اندوه باری است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در آغاز دعوت خود از مشرکان تحمل فرموده است.
وَ تَجَرَّعَ فِيهِ كُلَّ غُصَّةٍ (2)
1) خاضَ: فرورفت؛ خوض داخل شدن در آب خوض وارد شدن در آب و رفتن در آن است و به طور استعاره به وارد شدن در امور اطلاق می شود؛ فی الأمر دخل فيه و أصل الخوض دخول القدم فيما كان مايعا من الماء و الطين، ثمّ كثر استعماله في كل دخول فيه اذى. كُلَّ غَمْرَةٍ: هرگونه ناراحتی در اصل از «غمر» به معنای از بین بردن اثر چیزی است؛ سپس به آب زیادی که همۀ چهره چیزی را می پوشاند و مسیر خود را می شوید و پیش می رود «غمره» و «عامر» گفته می شود؛ الشدّة و غمرات الموت شدائده، و في القاموس غمرة الشيء شدّته و مزدحمه.
2) تَجَرَّعَ: جرعه جرعه نوشید، باب تفعل در بعضی موارد معنای تدریج را می رساند. غُصَّةٍ: هرچیز گلوگیر؛ در اصل به معنای غذا، آب یا شیء دیگری است که در گلو گیر می کند. انسان چون هنگام غم و اندوه، احساس می کند چیزی در گلویش گیر کرده است از آن تعبیر به غصه می شود؛ الشجي في الحلق والجمع غصص.
و جام هر مصیبتی را جرعه جرعه نوشید.
نکته
جمله «تَجَرَّعَ فِيهِ كُلَّ غُصَّةٍ» نشان می دهد که حوادث گلوگیر در برابر پیامبر یکی، دو تا نبود، بلکه او جرعه جرعه از جام مصائب می نوشید و تحمل می کرد؛ چنان که جمعی از بهترین یارانش را از او گرفتند و صبر کرد انواع مشکلات و موانع بر سر راه او ایجاد کردند ولی از همه آن ها عبور نمود و این در واقع درسی است برای همه کسانی که می خواهند با طاغوت ها مبارزه کنند و به اصلاح جامعه خویش بپردازند. (1)
وَ قَدْ تَلَوَّنَ لَهُ الْأَدْنَوْنَ (2)
در حالی که آشنایان تنهایش گذاشتند.
نکته ها
اشاره به این است که جمعی از بستگان نزدیک پیامبر مانند عباس که تمایل به حمایت از او داشتند در کار خود ثابت قدم نبودند. (3)
وقتی که پیامبر ادعای نبوت کرد خویشاوندان نزدیکش هر روز به رنگی در می آمدند و آن چنان خالص و مخلص نبودند.
1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 7، ص601
2) تَلَوَّنَ: رنگ عوض کرد؛ از ماده «لون» به معنای رنگ به رنگ شدن و این که می گویند فلانی آدم متلونی است، یعنی آدم رنگارنگی است که هر روز یک ساز می زند. الْأَدْنَوْنَ: نزديكان؛ جمع «ادنی» به معنای نزدیک است، بنابراین «ادنون» یعنی نزدیکان و در مقابل «اقصون» به معنای افراد دور است.
3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 7، ص602.
4) تَأَلَّبَ: مصمم شد؛ از مادة «الب» به معنای جمع شدن و از هر سو گرد آمدن است و به معنای شورانیدن و بسیج کردن ضد شخص یا گروهی نیز به کار می رود. الْأَقْصَوْنَ: بیگانگان؛ جمع «اقصی» به معنای دورتر.
نکته
اشاره به شاخه های دورتر قبیله قریش است که دست به دست هم دادند و قبایل دیگر را تحریک کردند که در برابر پیامبر بایستند. (1)
وَ خَلَعَتْ إِلَيْهِ الْعَرَبُ أَعِنَّتَهَا وَ ضَرَبَتْ إِلَى مُحَارَبَتِهِ بُطُونَ رَوَاحِلِهَا (2)
بُطُونَ رَوَاحِلِ: پهلوی مرکب ها جمع راحله به معنای مرکب و در بسیاری از مواقع به معنای شتر باربر است؛ راحله: اسب و شتری را می گویند که سوارش می شوند
عرب برای نبرد با پیامبر زمام مرکب ها را رها ساخت و با شتاب به سوی او راند.
نکته ها
اشاره به شتاب شدید مخالفان در دشمنی با پیامبر دارد؛ زیرا زمانی که بخواهند مرکب به سرعت به پیش برود افسار آن را سست می کنند و با شلاق به پهلوی آن می زنند. (3)
«خلع افسار» به این است که افسار را از دستت بیندازی و اسب در کنترلت نباشد.
منظور این است که می تازانند برای این که بیایند و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله را از بین ببرند.
حَتَّى أَنْزَلَتْ بِسَاحَتِهِ عَدَاوَتَهَا مِنْ أَبْعَدِ الدَّارِ وَ أَسْحَق الْمَزَارِ (4)
تا از دورترین خانه و دورافتاده ترین منطقه خود را به او رساند و به دشمنی با او پرداخت.
أُوصِيكُمْ عِبَادَ اللَّهِ بِتَقْوَى اللَّهِ
1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 7، ص 602.
2) خَلَعَتْ: رها کرد. أَعِنَّتَهَا: افسارها؛ جمع «عنان» یعنی زمام و لجام دهنه ها منظور دهنه اسب است که برای تندتر رفتن آن را بر می داشتند.
3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 7، ص602
4) أَسْحَقِ: دورترین؛ از ریشهٔ «سحق» یعنی دور شدن اسحق دورترین نقطه است؛ المكان فهو سحيق مثل بعد فهو بعيد لفظا و معنا. الْمَزَار: محل زیارت؛ منتها در این جا به معنای منطقه و محل اقامت است؛ آن ها برای برخورد و درگیری از دورترین نقطه اسب هایشان را می تازاندند و می آمدند تا پیامبر را از بین ببرند؛ المكان الذى يزار منه أو فيه، و المراد هنا الأول.
ای بندگان خدا شما را به تقوا و پرهیزکاری سفارش می کنم
وَ أُحَذِّرُكُمْ أَهْلَ النِّفَاقِ (1) و از منافقان بر حذر می دارم
مشابه
أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ نافَقُوا يَقُولُونَ لِإِخْوانِهِمُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ لَئِنْ أُخْرِجْتُمْ لَنَخْرُجَنَّ مَعَكُمْ وَلا نُطيعُ فِيكُمْ أَحَداً أَبَداً وَ إِنْ قُوتِلْتُمْ لَنَنْصُرَنَّكُمْ وَاللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّهُمْ لَكَاذِبُونَ (2) مگر کسانی را که به نفاق برخاستند ندیدی که به برادران اهل کتاب خود که از در کفر درآمده بودند می گفتند: «اگر اخراج شدید حتماً با شما بیرون خواهیم آمد و علیه شما هرگز از کسی فرمان نخواهیم برد و اگر با شما جنگیدند، حتماً شما را یاری خواهیم کرد. و خدا گواهی می دهد که قطعاً آنان دروغ گویان اند.
وَ مِنْ أَهْلِ الْمَدِينَةِ مَرَدُوا عَلَى النِّفاقِ لا تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ سَنُعَذِّبُهُمْ مَرَّتَيْنِ ثُمَّ يُرَدُّونَ إلى عذاب عظیم (3)و از ساکنانِ مدینه [نیز عده ای] بر نفاق خو گرفته اند. تو آنان را نمی شناسی ما آنان را می شناسیم به زودی آنان را دو بار عذاب می کنیم؛ سپس به عذابی بزرگ بازگردانیده می شوند. الْأَعْرَابُ أَشَدُّ كُفْراً وَ نِفاقاً وَ أَجْدَرُ أَلَّا يَعْلَمُوا حُدُودَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ عَلَى رَسُولِهِ وَ اللَّهُ عَلِيمٌ حکیم (4)بادیه نشینان عرب در کفر و نفاق [از دیگران] سخت تر و به این که حدود آن چه خدا بر فرستاده اش نازل کرده ندانند، سزاوارترند و خدا دانای حکیم است. وَ إِذْ يَقُولُ الْمُنافِقُونَ وَ الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ ما وَعَدَنَا اللَّهُ وَرَسُولُهُ إِلا غُرُوراً (5)و هنگامی که منافقان و کسانی که در دل هایشان بیماری است، می گفتند: «خدا و فرستاده اش جز فریب به ما وعده ای ندادند».
فَإِنَّهُمُ الضَّالُونَ الْمُضِلُّونَ (1) زیرا آن ها گمراه و گمراه کننده هستند.
وَ الزَّالُّونَ الْمُزِلُّونَ (2)
منافقان لغزیده اند و مردم را می لغزانند.
نکته
تفاوت بين «ضَّالُّونَ» و «زّالُونَ» در این است که اولی اشاره به کسانی است که آگاهانه در گمراهی گام می نهند و دومی اشاره به کسانی است که اشتباه و خطای فراوان دارند. (3)
يَتَلَوَّنُونَ أَلْوَاناً (4) هر زمانی به رنگی در می آیند.
نکته ها
«تلون» منافق کنایه از این است که آن ها به سبب مقاصد باطل و اغراض فاسدی که دارند احوال آن ها پیوسته در تغییر و گفتار و رفتار آن ها دستخوش دگرگونی است و با هرکس با چهره و زبانی جداگانه برخورد می کنند.
مشابه
و إذا لَقُوا الَّذِينَ آمَنُوا قالُوا آمَنَّا وَ إِذا خَلَوْا إِلى شَياطينِهِمْ قَالُوا إِنَّا مَعَكُمْ إِنَّمَا نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُن (5)و چون با کسانی که ایمان آورده اند برخورد کنند می گویند: «ایمان آوردیم»،
1) الضَّالُّونَ: از مادۀ «ضلل» به معنای ضلال و انحراف از حق ضال منحرف از حق گمراه؛ تضلیل: منحرف کردن و گمراه و ضایع نمودن.
2) الزَّالُونَ: خطاکاران. الْمُزِلُّونَ: کسانی که دیگران را به سوی خطا می برند؛ از ریشهٔ «زلت» به معنای لغزش و خطاست؛ فلان عن الأمر أخطاه و أزله غيره أوقعه في الخطاء.
3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 7، ص606
4) تَلَوَّنُونَ: رنگ عوض می کنند.
5) بقره، 14.
و چون با شیطان های خود خلوت کنند می گویند در حقیقت ما با شماییم، ما فقط [آنان را] ریشخند می کنیم».
وَيَفْتَنُّونَ افْتِنَاناً (1)
و به قیافه های دیگری خودنمایی می کنند.
نکته ها
تفاوت «يتلونون» و «یفتنون»: اولی اشاره به جهات ظاهری آن ها می کند که هر روز به رنگی در می آیند و دومی اشاره به نقشه های پنهانی آن ها دارد و طبیعت نفاق در هر صورت دوگانگی در گفتار و رفتار و برنامه هاست. (2)
«تفتن» منافقان یعنی کوشش آنان برای این که دیگران را در فتنه و بلا بیندازند و نیز اشاره دارد به گوناگونی گفتار و رفتار آن ها برحسب اغراض و مقاصدی که دارند. (3)
در ادبیات عرب (افنان شجر) به معنای شاخه های درخت و حضرت می فرماید که این ها شاخه به شاخه می شوند؛ یعنی هر روز یک فوت وفنی دارند.
مشابه
وَ قاتِلُوهُمْ حَتَّى لا تَكُونَ فِتْنَة (4)با آنان بجنگید تا دیگر فتنه ای نباشد.
وَ يَعْمِدُونَكُمْ بِكُلِّ عِمَادِ (5) از هر وسیله ای برای فریفتن شما استفاده می کنند.
پیام امام امیرالمؤمنین، ج 7، ص 607.
1) يَفْتَنُّونَ: خودنمایی می کنند؛ از «افتنان» از ریشهٔ «فن» به معنای زینت بخشیدن گرفته شده، بنابراین «یفتنون، افتناناً» به این معناست که آن ها اعمال خود را به اشکال مختلف تزیین می کنند تا دیگران را بفریبند؛ ذو فنون في القول و غيره. افتناناً: فتنه گری کردن
2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 7، ص 607.
3) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 5، ص326
4) بقره، 193.
5) يَعْمِدُونَكُمْ: شما را قصد می کنند؛ از ریشهٔ «عمد» به معنای ستون زدن گرفته شده و منظور در این جا این است که آن ها از هر وسیله ای بر ضد شما استفاده می کنند؛ أي يفدحونكم و يهدونكم يقول عمده المرض يعمده أي هذه بكلّ عماد أى بأمر فادح و خطب مؤلم. أقول: ويجوز جعل يعمدونكم بمعنى يقصدونكم.
نکته ها
اشاره به این که آن ها برای در هم شکستن شما از هر وسیله ای استفاده می کنند. شایعه افکنی، ایجاد تردید و تزلزل در صفوف مؤمنان و پاشیدن تخم بدبینی و..... (1)
مقصود از جمله «يعمدونكم بكل عماد» بیان این است که منافقان قصد دارند به هر نیرنگ و فریب مؤمنان را دچار هرگونه سختی و ناگواری سازند. (2)
وَ يَرْصُدُونَكُمْ بِكُلِّ مِرْصَادِ (3) و در هر کمینگاهی به کمین شما می نشینند.
نکته ها
اشاره به این که آن ها از هیچ فرصتی برای ضربه زدن به شما غافل نمی مانند. (4)
منظور از جمله يرصدونكم بكل «مرصاد» پیگیری و بررسی اقسام نیرنگ ها از طرف منافقان است تا بتوانند از طریق حیله و تزویر در نابودی مؤمنان اقدام کنند و آن ها را به هر سختی و بدبختی دچار سازند. (5)
قُلُوبُهُمْ دَوِيَّةٌ (6) دل هایشان آلوده و بیمار است.
1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 7، ص608.
2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 5، ص326.
3) يَرْصُدُونَكُمْ: در کمین شما می نشینند؛ از «رصد» در اصل به معنای آمادگی برای مراقبت از چیزی است و به معنای کمین کردن آمده است؛ مرصاد کمینگاه رصدا من باب قتل إذا قعدت له على طريقه تترقبه، و قعد فلان بالمرصد وزان جعفر و بالمرصاد بالكسر أى بطريق الارتقاب و الانتظار.
4) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 7، ص608
5) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 5، ص 326
6) دَوِيَّةٌ: بیمار؛ از ریشهٔ «دوی» از «دوا» به معنای بیماری گرفته شده و «دوی» صفت مشبهه بر وزن فعیل به معنای آلوده و بیمار و مؤنث آن «دویه» است ولی (دواء بر وزن دمار) از همین ماده گرفته شده و به معنای دارو و درمان و چیزی است که درد را زایل می کند.
مشابه
في قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ بِما كانُوا يَكْذِبُونَ (1)در دل هایشان مرضی است و خدا بر مرضشان افزود و به [سزای] آن چه به دروغ می گفتند، عذابی دردناک [در پیش] خواهند داشت.
وَ صِفَاحُهُمْ نَقِيَّةٌ (2)
و ظاهرشان را [برای فریب شما] پاک نگه می دارند.
نکته ها
مقصود از واژهٔ «صفاحهم» صورت ظاهر آن هاست و مراد از پاکیزگی صورت هایشان سلامت ظاهر آن ها از بیماری هایی است که دل های آن ها را فراگرفته است. (3)
مراد از بیماری دل های منافقان و پاکیزگی ظاهر آنان دردهای نفسانی است که جان آن ها را فراگرفته مانند حسد و کینه و مکر و فریب که در نهان بر ضد آنان حیله و تزویر به کار می برند و در آشکار نسبت به آنان اظهار خوشرویی و دوستی و محبت و خیرخواهی می کنند و این رویه که انسان با زبان چیزی را خوب و پسندیده بداند و خلاف آن را در دل داشته و پنهان کرده باشد، قانون و ضابطه نفاق است. (4)
مشابه
وَ إِذا رَأَيْتَهُمْ تُعْجِبُكَ أَجْسامُهُمْ وَ إِنْ يَقُولُوا تَسْمَعْ لِقَوْلِهِمْ كَأَنَّهُمْ خُشُبٌ مُسَنَّدَةٌ يَحْسَبُونَ كُلَّ صَيْحَةٍ عَلَيْهِمْ هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْ قاتَلَهُمُ اللَّهُ أَنَّى يُؤْفَكُونه (5)چون آن ها را ببینی تو را از ظاهرشان خوش می آید و چون سخن بگویند به سخنشان گوش می دهی؛ گویی چوب هایی هستند به دیوار تکیه داده هر آوازی را بر زیان خود می پندارند ایشان دشمنان اند از آن ها حذر کن خدایشان بکشد به کجا منحرف می شوند؟
1) بقره، 10.
2) صِفَاحُ: ظاهر؛ جمع «صفح» به معنای پهنۀ صورت یا کاغذ و امثال آن است و در این جا اشاره به این است که ظاهر منافقان پاک و درونشان آلوده است. نَقِيَّةُ: پاک و آراسته؛ صفت مشبهه از مادۀ نقاوت است که معنایش صاف بودن و درخشندگی است.
3) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 5، ص326
4) همان
5) منافقون 4.
يَمْشُونَ الْخَفَاءَ (1) مخفیانه راه می روند.
نکته
وقتی می خواهند حرکت کنند برای آن هدفی که دارند مخفیانه حرکت می کنند «الخفاء» صفت است برای موصوف منصوبی که به جای مفعول مطلق است؛ «الخفاء» در حقیقت به جای آن مشیا» آمده که مفعول مطلق است پس نصبش بنابر مفعول مطلق بودن است.
وَ يَدِبُّونَ الضَّرَاءَ (2) و همچون خزنده موذی و آسیب رسان پنهان و پوشیده می خزند.
نکته ها
این هایی که حرکتهای مخفیانه دارند دشمن اسلام هستند و باطنشان خراب است. اگر بخواهند سریع و آشکار به سمت هدفشان بروند، اسرارشان فاش می شود؛ از اینرو با احتیاط هدف خود را تعقیب می کنند
مرض در بدن انسان از اول کم کم پیدا می شود و یک دفعه علنی می شود تا این که به طور ملایم رشد می کند و وقتی انسان متوجه این مرض می شود که دیگر کار از کار گذشته است و حضرت در این مورد می فرماید منافقین در جامعه مانند حرکت مرض و درد آهسته آهسته حرکت می کنند.
حضرت در این جمله تشبیه خیلی خوبی فرموده است. منافقین را به ویروس ها و میکروب هایی تشبیه فرموده است که خیلی مخفیانه در جان بشر نفوذ می کنند و ناگاه خود را ظاهر می کنند؛ به طوری که وقتی ظاهر شد دیگر کار از کار گذشته است.
از نظر ادبی «الضراء» مانند «الخفاء» است که صفت برای مفعول مطلق محذوف و در حقیقت عبارت این طور است «يَدبّون دبيب الضرّاء».
1) الْخَفَاء: مخفيانه خفى الشيء يخفى خفاء بالفتح إذا استتر.
2) يَدِبُّونَ: آهسته حرکت می کنند؛ از دبیب» به معنای آهسته راه رفتن و قدم های کوتاه برداشتن است و از نظر مفهوم لغوی هر جنبنده ای را شامل می شود خواه سریع راه برود یا آهسته؛ النمل دبيبا مشى مشيا رويدا. الضَّرَاءَ: بیشه و زمین گسترده ای که درختان به هم پیچیده در آن وجود دارد و حیوانات بیابان برای مخفی کردن خود به آن پناه می برند؛ بالفتح و تخفيف الراء و المد الشجر الملتف في الوادي.
وَصْفُهُمْ دَوَاءٌ وصفشان دوای درد است.
وَقَوْلُهُمْ شِفَاءٌ گفتارشان [به ظاهر] شفابخش است.
نکته
یعنی زبان چرب و نرمی دارند و حرف های خوب می زنند و با همین حرف های خوب در جامعه برای خود جایگاه خوبی فراهم می کنند.
وَفِعْلُهُمُ الدَّاءُ الْعَيَاءُ (1) ولی رفتارشان دردی است بی درمان.
مشابه
وَ إِذا لَقُوكُمْ قالُوا آمَنَّا وَ إِذا خَلَوْا عَضُّوا عَلَيْكُمُ الْأَنامِلَ مِنَ الْغَيْظِ (2)چون شما را ببینند گویند: ما هم ایمان آورده ایم و چون خلوت کنند از غایت کینه ای که به شما دارند سرانگشت خویش به دندان گزند.
حَسَدَةُ الرَّخَاءِ (3) بر آسایش مردم حسادت می ورزند.
نکته
اگر مردم در خوشی و رفاه باشند دیگر دنبال آن ها نمی افتند منافقین همیشه می خواهند در جامعه خلل و کمبودی باشد تا از این طریق بتوانند راه نفوذ در جامعه را پیدا کنند پس اگر جامعه رفاه داشته باشد این ها حسود می شوند و کاری می کنند که رفاه جامعه از بین برود.
1) الْعَيَاءُ: از «عی» به معنای عجز و ناتوانی گرفته شده و «داء عیاء» به معنای بیماری لاعلاج است که اطبا از درمان آن عاجزند؛ «عیاء» در این جا مصدری است که معنای وصفی دارد؛ الذى أعيا الأطباء و لم ينجع فيه الدواء.
2) آل عمران، 119
3) حَسَدَةُ: حسدکنندگان؛ جمع «حاسد» مانند «قتله» جمع «قاتل» به معنای کسی است که حسد می ورزد.
وَ مُؤَكِّدُو الْبَلَاءِ و بر مصیبت هایشان می افزایند.
نکته
اگر انسان ضعیفی را ببینند او را خوار می شمرند و مسخره اش می کنند و از روی پستی به او تجاوز می کنند. (1)
وَ مُقْنِطُو الرَّجَاءِ (2) و امیدشان را به یأس می کشانند.
نکته ها
منافقان هنگام نزول گرفتاری بر کسی او را از رحمت خداوند نومید می سازند. منافقین، مأیوس کننده مردم هستند در حالی که مسلمانان باید امیدوار و اهل عزم و جزم باشند. (3)
اگر انسان ها همت داشته باشند و مقدمات کار را فراهم کنند، کار نشدنی نیست.
لَهُمْ بِكُلِّ طَرِيقٍ صَرِيعٌ وَ إِلَى كُلِّ قَلْبٍ شَفِيعٌ (4)
در هر راهی [که انسان ها را به سوی سعادت می برد] افتاده ای را بر خاک هلاکت افکنده اند و برای متمایل ساختن هر قلبی به سوی خود وسیله ای آماده ساخته اند.
نکته ها
کنایه از کثرت افرادی است که به دست آن ها و با توطئه های آن ها کشته می شوند.
منافقان با انواع حیله ها و تملق ها تلاش می کنند که در تمام دل ها نفوذ کنند و از این
1) در سایه سار نهج البلاغه، ج 5، ص282.
2) مُقْنِط: اسم فاعل از باب افعال و از ماده «قنوط» به معنای یأس است.
3) در سایه سار نهج البلاغه، ج 5، ص282.
4) صَرِیع: بر زمین افتاده کشته شده؛ از «صرع» به معنای به خاک افکندن گرفته شده و معنای مفعولی دارد؛ یعنی به خاک افتاده و به معنای کشته ای که به خاک افتاده، به کار می رود. شَفيع: واسطه وسبب.
طریق به فتنه انگیزی می پردازند. (1)
وَ لِكُلِّ شَجُو دُموعٌ (2)
و بر هر مصیبتی اشک دروغینی می ریزند.
نکته ها
منافقین برای هر مصیبت و مشقتی که برای شما پیدا شود اشک های ذخیره شده و مهیا دارند که سرازیر می شود.
اشاره به همدردی های دروغین آن ها دارد تا کینه ها و عداوت های درونی خود را از این طریق بپوشانند. (3)
يَتَقَارَضُونَ الثَّنَاءَ (4) به یکدیگر مدح و ستایش قرض می دهند.
نکته ها
هر یک از منافقان همکار خود را می ستاید تا او نیز به ستایش وی اقدام کند و در برابر کار خود از او انتظار پاداش دارد. (5)
از جمله کارهای منافقان این است که برای این که خود را در جامعه جا بیندازند و بتوانند طرح های خائنانه خود را پیاده کنند یکدیگر را مدح و ثنا می کنند. اهل باطل مراقب یکدیگرند و از یکدیگر تعریف می کنند و خودشان را به این وسیله در جامعه جا می اندازند ولی اهل حق به جای این که از همدیگر حمایت کنند یکدیگر را خراب می کنند و حضرت علی علیه السلام در این مورد در نهج البلاغه می فرماید: اجْتِمَاعِ هَؤُلَاءِ عَلَى بَاطِلِهِمْ وَ تَفَرُّقِكُمْ
1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 7، ص610.
2) شجو: غم و اندوه؛ به معنای غم و غصه است. دُمُوع: اشک ها.
3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 7، ص 610.
4) يَتَقَارَضُونَ: قرض و وام می دهند باب تفاعل همیشه معنای طرفینی ندارد؛ از مادهٔ «قرض» یعنی به همدیگر ثنا و تمجید را قرض می دهند.
5) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 5، ص 327.
عَنْ حَقَّكُم (1)این قوم یعنی اهل شام و ارتش معاویه با این که باطل هستند شما غالب بر می شوند و حکومت به این ها منتقل می گردد؛ زیرا این ها در باطل خود با هم مجتمع هستند و شما در حق خودتان متفرق هستید.
وَيَتَرَاقَبُونَ الْجَزَاءَ (2) و انتظار پاداش و جزا می کشند.
نکته ها
احتمالی که در مورد این جمله وجود دارد منظور حضرت این است که این منافقی که امروز تعریفش شده مراقب است که روزی جزای تعریف کننده را بدهد و آنی عمل را بدون پاداش نگذارد.
جمله «يَتَرَاقَبُونَ الْجَزَاءَ» می رساند که منافقان هرگز خدمت بی ریا به کسی نمی کنند، بلکه دائماً در برابر خدمت انتظار خدمت دارند. (3)
إنْ سَأَلُوا الْحَفُوا (4) اگر چیزی بخواهند، پافشاری می کنند.
مشابه
يَسْئَلُونَ النَّاسَ إِلْحافا (5)به اصرار از کسی چیزی نخواهند.
1) نهج البلاغه، خطبه 27
2) يَتَرَاقِبُونَ: انتظار می کشند؛ از مادۀ «رَقبَ» به معنی حفظ و انتظار است.
3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 7، ص611.
4) أَلْحَفُوا: اصرار کردند؛ از «الحاف» به معنای اصرار و الحاح برای طلب چیزی است.
5) بقره، 273.
6) عَذَلُوا: ملامت کردند؛ از ماده «عدل» به معنای ملامت است. كَشَفُوا: پرده دری کردند؛ افشاگری کردند.
نکته
منافقان اگر کسی را سرزنش کنند عیب های او را آشکار و از این طریق او را شرمنده و سرافکنده می سازند و بسا این که عیب های او را در حضور کسی به او می گویند که دوست ندارد وی در جریان آن ها قرار گیرد. (1)
وَ إِنْ حَكَمُوا أَسْرَفُوا اگر مقامی به آن ها سپرده شود راه اسراف پیش می گیرند.
نکته ها
این جمله اشاره به این است که منافقان هرگاه به مقامی برسند، نه تنها حق آن مقام را ادا نمی کنند بلکه راه اسراف پیش می گیرند. (2)
قاضی و حاکم هیچ گاه نباید تحت تأثیر جو ساختگی قرار بگیرد و قاضی بایستی فرض کند هیچ جوی نیست و روی موازینی که شرع مقدس بیان کرده است، حکم کند.
قَدْ أَعَدُّوا لِكُلِّ حَقٌّ بَاطِلًا (3) آن ها در برابر هر حقی، باطلی آماده ساخته اند.
نکته ها
با توجه به واژه «أَعَدُّوا» امام علیه السلام از این حقیقت پرده برمی دارد که منافقان، همهٔ مسائل مثبت جامعه را زیر نظر می گیرند و برای تخریب آن برنامه ریزی می کنند و برای بن بست هایی که بر سر راه دارند راه حل هایی در نظر می گیرند تا بتوانند درهای بسته را بگشایند و موانع را از سر راه بردارند. (4)
جمله «قد أعدوا لكلّ حق باطلا» یعنی برای این که حق را باطل جلوه دهند و آن را در جامه تزویر خود بپوشانند شبهاتی آماده کرده اند. (5)
مشابه
وَ لا تَلْبِسُوا الْحَقَّ بِالْباطِل وَ تَكْتُمُوا الْحَقَّ وَأَنْتُمْ تَعْلَمُون (1)و حق را به باطل در نیامیزید، و حقیقت را با آن که خود می دانید کتمان نکنید. يا أَهْلَ الْكِتابِ لِمَ تَلْبِسُونَ الْحَقَّ بِالْباطِلِ وَ تَكْتُمُونَ الْحَقَّ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ﴾ (2)اى اهل کتاب چرا حق را به باطل در می آمیزید و حقیقت را کتمان می کنید، با این که خود می دانید؟
وَ لِكُلِّ قَائِمٍ مَائِلًا (3)
و در برابر هر دلیل محکمی، شبهه ای دارند.
نکته
منافق در مقابل هر خط صاف یک خط کجی درست کرده است؛ منظور این است که در مقایل حرف های منطقی همیشه متشابهاتی تهیه کرده اند که آن را جایگزین نمایند
وَلِكُلِّ حَيٌّ قَاتِلًا و برای هر زنده ای قاتلی
نکته
لكل حى قاتلا: کنایه از این است که برای از میان بردن هر حقی، وسیله ای مهیا کرده اند و حتی در این جا اعم از انسان زنده و هر امری است که هنگامی که آنان درصدد تباهی و نابودی آن بر می آیند، ثابت و پابرجا باشد. (4)
وَ لِكُلِّ بَابٍ مِفْتَاحاً (5) و برای هر دری کلیدی
نکته
منافقین برای هر دری کلیدی تهیه کرده اند؛ یعنی برای رسیدن به اهداف خود کسی را می خواهند که به وسیلهٔ او خود را جا بیندازند و توی انجمنها و تشکیلاتشان می نشینند و طرح ریزی می کنند.
وَ لِكُلِّ لَيْلِ مِصْبَاحاً و برای هر شبی چراغی تهیه کرده اند.
نکته
حضرت مشکلات را تشبیه به شب کرده و همان طور که شب تاریک است، جاهایی هم هست که امر بر انسان مشکل و تاریک می شود و هرجا تاریک شد، چراغی احتیاج هست؛ یعنی این ها برای رفع هر مشکل راههایی را پیش بینی کرده اند.
يَتَوَكَّلُونَ إِلَى الطَّمَع بِالْيَأْسِ لِيُقِيمُوا بِهِ أَسْوَاقَهُمْ وَ يُنْفِقُوا بِهِ أَعْلَاقَهُمْ (1)
يُنْفِقُوا می فروشند؛ ترویج کنند تا خریده شود یا قیمت آن را بالا ببرند؛ البیع نقاقا کسحاب راج و نفق السلعة تنفيقا روجها كأنفقها.
أغلاق: کالاهای قیمتی؛ جمع «علق» به معنای اشیای مورد علاقه است؛ جمع علق كأحبار و حبر و هو النفيس من كلّ شيء.
برای رسیدن به آن چه در آن طمع بسته اند اظهار نومیدی و بی نیازی می کنند تا بازارهایشان را برپا دارند و کالاهای بی ارزش و به ظاهر آراسته خود را به فروش رسانند.
نکته ها
منافقان با اظهار بی نیازی از آن چه در دست مردم است و زهدنمایی، به مطامع خود دست می یابند؛ چنان که راه و روش بسیاری از زاهدان این زمان است. (2)
«وَ يُنْفِقُوا بِهِ أَعْلَاقَهُمْ»: منافقان در بازار می خواهند کالای نفیس خود را بفروشند البته کالاهایی که این ها دارند به نظر خودشان نفیس است و واقعیت این است که کالای مسمومی است و با حقه بازی می خواهند اهداف و طرح های غلط خود را به خورد جامعه بدهند.
يَقُولُونَ فَيُشَبِّهُونَ (1) آنان سخنانی می گویند و مردم را به اشتباه
قَدْ هَوَّنُوا الطَّريقَ (3) آن ها راه ورود به خواسته های خود را آسان می کنند.
وَ أَضْلَعُوا الْمَضِيقَ (4)
و طریق خروج از آن را تنگ و پرپیچ و خم می سازند.
نکته
واژۀ «مضیق» کنایه است از طرق دقیق مداخله در امور است و منظور از پیچ وخم دادن به طرق مذکور این است که منافقان هنگامی که بخواهند در امر مشکل و دشواری خود را وارد سازند، قصد خود را اظهار نمی کنند و وانمود می کنند که هدف آن ها چیز دیگری است تا کار خود را از نظر دیگران پوشیده نگه دارند و امر را بر آنان مشتبه سازند که مبادا بر حیله و تزویر آن ها آگاه شوند و مقصود آنان حاصل نگردد. (5)
1) يُشَبِّهُونَ: حق را شبیه باطل می کنند.
2) يموِّهُونَ: راه فریب را طی می کنند؛ انسان را به و هم و اشتباه می اندازند؛ از «تمویه» به معنای تزیین کردن برای گمراه ساختن و آمیختن حق به باطل است؛ التزيين و موّه الشيء طلاه بفضّة أو ذهب و تحته نحاس لیزینه به.
3) قَدْ هَوَّنُوا الطَّرِيقَ آسان نمودند؛ في بعض النسخ هيؤا بالهمزة من التهيّاء، وفي بعض بالنون من الهين و هو السهل فكانه منقول من الواو إلى الياء، والأصل هوّنوا الطريق أى سهلوها.
4) أَضْلَعُوا: پرپیچ وخم دانستند؛ در اصل از ریشه ضلع» به معنای دنده گرفته شده و چون دنده ها معمولاً کج است «اضلاع» به معنای کج و معوج ساختن آمده است؛ الشيء أماله و جعله معوجا وضلع الشيء ضلعا من باب تعب أعوج. الْمَضِيقَ: تنگنا؛ راهی اگر تنگ باشد و آن را کج و معوج بکنند انسان گم می کند و دیگر نمی تواند برگردد.
5) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 5، ص330.
فَهُمْ لمَهُ الشَّيْطَانِ (1) آن ها دارودسته شیطان اند.
نکته
منافقین برنامه های شیطان را در جامعه پیاده می کنند یا آن ها جماعتی هستند وابسته به شيطان.
وَ حُمَةُ النِّيرَانِ أُولئِكَ حِزْبُ الشَّيْطانِ أَلا إِنَّ حِزْبَ الشَّيْطَانِ هُمُ الْخَاسِرُونَ (2)(3)
اینان یاوران شیطان و زبانه های آتش اند «آنان دارودسته شیطان اند و بدانید دارودسته شیطان زیان کارند.»
نکته
این دنیا محل تجارت است ما آمده ایم و از این سرمایه عمر بایستی برای خود سعادت بخریم. اگر سرمایه عمر را دادیم و وبال برای خود خریدیم می شویم زیانکار أَلا إِنَّ حِزْبَ الشَّيْطَانِ هُمُ الْخَاسِرُونَ (4)
1) لُمَةً: دارودسته؛ جمعیتی است از مردان و زنان و بعضی تعداد آن را سه تا ده ذکر کرده اند و ممکن است در این جا اشاره به این باشد که نفرات آن ها کم و خطراتشان زیاد است؛ بضم اللام وفتح الميم مخففة الجماعة و بالتشديد الصاحب و الاصحاب في السفر و المونس يستعمل في الواحد والجمع.
2) مجادله، 19.
3) حُمَةُ النِّيرَانِ: شراره های آتش دوزخ؛ به معنای سم و زهر است و به هر چیز گزنده ای «حمه» اطلاق می شود، مانند سوزش و حرارت آفتاب؛ بالتشديد معظم حرّها و بالتخفيف سمّ العقرب خاسر: کسی است که در تجارت ضرر می کند.
4) مجادله، 19.
شناسنامه خطبه
تاریخ زمان و مکان وقوع: در کوفه بین سال های 37 تا 40 هجری
مخاطب: کوفیان
موضوع: اعتقادی، اخلاقی
ویژگی: خداشناسی (1)
از خطبه های امام علیه السلام است که در آن پس از ستایش خدا و پیامبر مردم را نصیحت می فرماید و از سه بخش تشکیل شده است.
نخست حمد و ثنای پروردگار؛
اشاره به هدف آفرینش انسان؛
اندرزهایی درباره تقوا و آماده شدن برای سفر آخرت.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص 104.
الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَظْهَرَ مِنْ آثَارِ سُلْطَانِهِ وَ جَلَالِ كِبْرِيَائِهِ مَا حَيَّرَ مُقَلَ الْعُقُولِ مِنْ عَجَائِبِ قُدْرَتِهِ وَ رَدَعَ خَطَرَاتِ هَمَاهِمِ النُّفُوسِ عَنْ عِرْفَانِ كُنْهِ صِفَتِهِ وَ أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ شَهَادَةَ إِيمَانِ وَإِيقَانِ وَ إِخْلَاصِ وَ إِذْعَانٍ وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ أَرْسَلَهُ وَ أَعْلَامُ الْهُدَى دَارِسَةٌ وَ مَنَاهِجُ الدِّينِ طَامِسَةٌ فَصَدَعَ بِالْحَقِّ وَ نَصَحَ لِلْخَلْقِ وَ هَدَى إِلَى الرُّشْدِ وَ أَمَرَ بِالْقَصْدِ وَاعْلَمُوا عِبَادَ اللَّهِ أَنَّهُ لَمْ يَخْلُقُكُمْ عَبَثاً وَ لَمْ يُرْسِلُكُمْ هَمَلًا عَلِمَ مَبْلَغَ نِعَمِهِ عَلَيْكُمْ وَ أَحْصَى إِحْسَانَهُ إِلَيْكُمْ فَاسْتَفْتِحُوهُ وَ اسْتَنْجِحُوهُ وَ اطْلُبُوا إِلَيْهِ وَ اسْتَمْنِحُوهُ فَمَا قَطَعَكُمْ عَنْهُ حِجَابٌ وَ لَا أُغْلِقَ عَنْكُمْ دُونَهُ بَابٌ وَ إِنَّهُ لَبِكُلِّ مَكَانٍ وَ فِي كُلِّ حِينِ وَ أَوَانٍ وَ مَعَ كُلِّ إِنْسِ وَ جَانٌّ لَا يَثْلِمُهُ الْعَطَاءُ وَ لَا يَنْقُصُهُ الْحِبَاءُ وَ لَا يَسْتَنْفِدَّهُ سَائِلٌ وَ لَا يَسْتَقْصِيهِ نَائِلٌ وَ لَا يَلْوِيهِ شَخْصُ عَنْ شَخْصِ وَ لَا يُلْهِيهِ صَوْتٌ عَنْ صَوْتٍ وَ لَا تَحْجُزُهُ هِبَةٌ عَنْ سَلْبٍ وَ لَا يَشْغَلُهُ غَضَبٌ عَنْ رَحْمَةٍ وَ لَا تُولِهُهُ رَحْمَةٌ عَنْ عِقَابِ وَلَا يُجِنُّهُ الْبُطُونُ عَنِ الظُّهُورِ وَ لَا يَقْطَعُهُ الظُّهُورُ عَنِ الْبُطُونِ قَرُبَ فَنَأَى وَعَلَا فَدَنَا وَ ظَهَرَ فَبَطَنَ وَ بَطَنَ فَعَلَنَ وَ دَانَ وَ لَمْ يُدَنْ لَمْ يَذْرَأَ الْخَلْقَ بِاحْتِيَالٍ وَلَا اسْتَعَانَ بِهِمْ لِكَلَالٍ أَوصِيكُمْ عِبَادَ اللَّهِ بِتَقْوَى اللَّهِ فَإِنَّهَا الرِّمَامُ وَالْقِوَامُ فَتَمَسَّكُوا بِوَثَائِقِهَا وَاعْتَصِمُوا بِحَقَائِقِهَا تَقُلْ بِكُمْ إِلَى أَكْنَانِ الدَّعَةِ وَ أَوْطَانِ السَّعَةِ وَمَعَاقِلِ الْحِرْزِ وَ مَنَازِلِ الْعِزَّ فِي يَوْمٍ تَشْخَصُ فِيهِ الْأَبْصَارُ وَ تُظْلِمُ لَهُ الْأَقْطَارُ وَتُعَطَّلُ فِيهِ صُرُومُ الْعِشَارِ وَيُنْفَخُ فِى الصُّورِ فَتَرْهَقُ كُلُّ مُهْجَةٍ وَتَبْكُمْ كُلٌّ لَهْجَةٍ وَتَذِلُّ الشُّمُ الشَّوَامِعُ وَالصُّمُ الرَّوَاسِحُ فَيَصِيرُ صَلْدُهَا سَرَاباً رَقْرَقاً وَ مَعْهَدُهَا قَاعاً سَمْلَقاً فَلَا شَفِيعٌ يَشْفَعُ وَ لَا حَمِيمٌ يَنْفَعُ وَ لَا مَعْذِرَةٌ تَدْفَعُ.
الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِى أَظْهَرَ مِنْ آثَارِ سُلْطَانِهِ وَ جَلَالِ كِبْرِيَائِهِ مَا حَيَّرَ مُقَلَ الْعُقُولِ مِنْ عَجَائِبِ قُدْرَتِهِ وَ رَدَعَ خَطَرَاتِ هَمَاهِمِ النُّفُوسِ عَنْ عِرْفَانِ كُنَّهِ صِفَتِهِ (1)
رَدَعَ: مانع شد، بازداشت. خَطرَاتِ جمع خطور» به معنای آن چه به ذهن خطور می کند.
هماهم: صدایی که در آن غلظت باشد؛ جمع «همهمه» به معنای صدای آهسته یا صدایی است که به گوش می خورد اما معنا و مفهوم آن درک نمی شود در این جا به معنای به فکر افتادن نفس و تصمیم برای انجام کاری است؛ چون نفوس ما دارای حرکت فکری است؛ الكلام الخفى أو صوت يسمع ولا يفهم محصوله وتردّد الزئير في الصدر من الهم و نحوه قاله في القاموس أقول و الزئير مأخوذ من الزنر و هو ترديد الصّوت فى الجوف ثمّ مده، ويطلق الزئير على صوت الأسد من صدره و على كلّ صوت فيه بحح كصوت الفيلة و نحوها.
عِرْفَانِ: شناختن.
1) أَظهر: آشکار نمود. مقل: مجموع سیاهی و سفیدی چشم را گویند؛ جمع «مقله» به معنای قسمت دوری چشم اعم از سیاهی و سفیدی است و در این جا امام علیه السلام عقل را تشبیه به انسانی کرده که چشمی دارد که به اشیای شگفت انگیزی خیره شده و در آن حیران شده است؛ جمع مقلة كغرف و غرفة و هى شحمة العين التي تجمع سوادها و بيضها.
سپاس خدایی را که نشانه های سلطنت و بزرگی و عظمت خویش را چنان آشکار ساخت که دیده ها را از شگفتی های قدرتش به حیرت آورد و اندیشه های بلند پرواز انسان ها را از شناخت حقیقت صفاتش بازداشت
نکته ها
منظور از هماهم النفوس افکاری است که به دل خطور می کند و انسان دربارۀ آن ها می اندیشد. (1)
«ل» در «لِلَّهِ» یا برای اختصاص است یا برای ملکیت؛ «الحمدلله» یعنی ستایش مخصوص به خداست یا این که ملک خداست. اگر شما موجود دیگری را ستایش کنید لابد در مقابل خوبیهایی است که در آن موجود سراغ دارید اما وقتی که توجه کنید همه خوبی ها به خدا بر می گردد؛ هر موجودی هر کمالی دارد به خدا بر می گردد.
«وَ جَلَالِ كِبْرِيَائِهِ»: گاهی کسی بزرگواری دارد اما در کنار آن نقص هم دارد در حالی که کبریایی خدا و بزرگواری او نوعی بزرگواری است که دارای جلال است؛ یعنی منزّهی از هرگونه نقص.
مشابه
قُلْ سِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَانْظُرُوا كَيْفَ بَدَأَ الْخَلْقَ ثُمَّ اللَّهُ يُنْشِئُ النَّشْأَةَ الْآخِرَةَ إِنَّ اللَّهَ على كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ (2)بگو در زمین بگردید و بنگرید چگونه آفرینش را آغاز کرده است سپس [باز] خداست که نشئه آخرت را پدید می آورد خداست که بر هرچیزی تواناست». أَ وَ لَمْ يَنْظُرُوا فِي مَلَكُوتِ السَّماواتِ وَالْأَرْضِ وَ ما خَلَقَ اللَّهُ مِنْ شَيْءٍ (3)آیا در ملکوت آسمان ها و زمین و هر چیزی که خدا آفریده است، ننگریسته اند.
وَ أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ شَهَادَةَ إِيمَانٍ وَإِيقَانِ وَإِخْلَاصِ وَ إِذْعَانِ (1) و گواهی می دهم که معبودی جز خداوند یکتا نیست، گواهی برگرفته از ایمان و یقین و اخلاص و اذعان.
نکته
این چهار تعبیر «ایمان، ایقان، اخلاص، و اذعان» اشاره به چهار مرحله از باورهای دینی است «ایمان« مرحله اول است که انسان چیزی را می پذیرد و باور می کند در مرحلهٔ «ایقان» شبهات و شک ها از بین می رود در مرحلهٔ «اخلاص» همه چیز را غیر از خدا کنار می زند و مرحله اذعان اقرار آمیخته با خضوع است. (2)
وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَرَسُولُهُ أَرْسَلَهُ و گواهی می دهم که محمد بنده و فرستاده اوست.
نکته
پیامبر بنده خداست و در اثر بندگی به حدی رسیده که استعداد پیدا کرده تا رسول او باشد. نمی شود کسی فرستاده خدا شود مگر این که خودش واصل الى الحق شده و به مراحل کمال رسیده باشد تنها در این صورت است که استعداد این را پیدا می کند که دیگران را به سوی حق هدایت کند.
وَ أَعْلَامُ الْهُدَى دَارِسَةُ (3)
1) إِذْعَانِ: یقینی است که انسان در مقابلش رام باشد و مراد این است که وقتی شهادت از روی یقین باشد انسان قهراً در مقابل عمل هم انقیاد دارد و رام است؛ از ذعن» به معنای خضوع و فرمان برداری و اطاعت است، لذا در عبارت بالا امام آن را در چهارمین مرحله قرار داده است. نخست ایمان و بعد یقین و بعد مرحلۀ اخلاص فرامی رسد و نتیجهٔ آن اطاعت و فرمانبرداری حق است.
2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 7، ص625.
3) أَعْلَامُ الْهُدَى: پرچم های هدایت. دَارِسَةٌ: کهنه شده؛ از ریشه دراست» در اصل به معنای تکرار چیزی است و از آن جا که به هنگام فراگرفتن چیزی، استاد مطالب را تکرار می کند به آن درس می گویند و چون حوادث پی در پی باد و باران سبب فرسودگی و کهنگی بناها می شود این تعبیر به معنای فرسودگی نیز به کار می رود و در خطبه بالا اشاره به همین معناست.
هنگامی او را فرستاد که نشانه های هدایت کهنه و فرسوده شده بود.
نکته ها
اشاره به نشانه هایی است که در مسیر راه مسافران قرار می دهند تا راه را گم نکنند. (1)
»و» حالیه و جمله بعد از آن حال است؛ یعنی در حالی فرستاده شد که علم های هدایت مندرس و کهنه شده بود.
خداوند علم های راهنمایی را که پیامبران و کتاب های آسمانی است برای بشر فرستاد.
این پرچم وقتی شکسته و کهنه شود دوباره باید علمی برای هدایت نصب شود.
وَ مَنَاهِجُ الدِّينِ طَامِسَةٌ (2) و جاده های دین محو شده بود.
نکته
اشاره به قوانین آسمانی است که در عصر جاهلیت به فراموشی سپرده شده بود.
سابقاً جاده ها خاکی بود و مدتی که از جاده ها استفاده می شد، کج و معوج می شد و بعد
خط جاده کهنه می شد و از بین می رفت و می بایست جاده جدیدی احداث نمایند.
فَصَدَعَ بِالْحَقِّ (3)
او حق را آشکار ساخت.
نکته
معنای «فصدع بالحق» این است که آن چه بدان مأمور شده بود، تبلیغ و حق را در برابر باطل آشکار فرمود و برای این که مردم را از گمراهی و سرگردانی به راه خدا بازگرداند به اندرز و ارشاد آن ها پرداخت و با سیره و روش خود آنان را به طریقه رشد و صواب هدایت
1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 7، ص626
2) مَنَاهِجُ راه ها؛ جمع «منهج» اسم مکان به معنای محل رفتن است.
3) طَامسَة: محو و نابود شده؛ از طمس بر وزن (شمس) به معنای محو شدن و از بین رفتن آثار چیزی است و به معنای محو کردن نیز آمده است؛ الشیء طمسا محوته و طمس هو يتعدّى ولا يتعدّى و طمس الطریق درست صَدَعَ: آشکار نمود؛ در اصل به معنای مطلق شکافتن یا شکافتن اجسام محکم است و چون با شکافتن چیزی درونش آشکار می شود این واژه به معنای آشکار کردن نیز به کار می رود و در خطبه بالا همین معنا اراده شده است.
کرد و به پیروی از شیوهٔ عدالت و استقامت در راه راست دستور داد. (1)
مشابه
فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكين (2)پس آن چه بدان مأموری آشکار کن و از مشرکان روی برتاب.
وَ نَصَحَ لِلْخَلْقِ و برای مردم دل سوزی و خیرخواهی کرد.
مشابه
أُبَلِّغُكُمْ رِسالاتِ رَبِّي وَأَنْصَحُ لَكُمْ وَ أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُون (3)پیام های پروردگارم را به شما می رسانم و اندرزتان می دهم و چیزهایی از خدا می دانم که [شما] نمی دانید. أُبَلِّغُكُمْ رِسالاتِ رَبِّى وَ أَنَا لَكُمْ ناصِحٌ أَمین (4)پیام های پروردگارم را به شما می رسانم و برای شما خیرخواهی امینم.
وَ هَدَى إِلَى الرُّشْدِ و به سوی کمال هدایت نمود.
مشابه
هُوَ الَّذِى أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدیی و دینِ الْحَق (5)اوست کسی که فرستاده خود را با هدایت و آیین درست روانه کرد.
و أَمَرَ بالقَصْدِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ و به گام نهادن در طریق اعتدال فرمانشان داد، درود و سلام خداوند بر او و بر خاندان او باد.
نکته
از صفات پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله این است که مردم را به میانه روی دعوت کرده است. بایستی انسان تحصیل دنیا کند اما به اندازه نیاز و کفایت و آخرت را هم فراموش نکند. نه افراط داشته باشد و نه تفریط و در همه امور اعتدال را رعایت کند.
وَ اعْلَمُوا عِبَادَ اللَّهِ أَنَّهُ لَمْ يَخْلُقُكُمْ عَبَثًا وَ لَمْ يُرْسِلُكُمْ هَمَلًا (1)
هملا: بی سرپرست؛ از ریشهٔ «همل» در اصل به معنای رها ساختن شتران بدون ساربان است؛ سپس به هر شخص یا هر کار بدون سرپرست اطلاق شده است.
بدانید ای بندگان خدا که خدا شما را بیهوده نیا فریده و بی سرپرست رها نساخته است.
نکته ها
«ارسال» در این گونه موارد به معنای رها ساختن و «همل» در اصل به گله بی چوپان گفته می شود. بدین ترتیب مسئولیت انسان با این اشاره در برابر اهداف آفرینش و هدایت رهبران، روشن می گردد. (2)
«عِبَادَ اللَّهِ»: مناداست و «یا» حرف ندای آن حذف شده است و در اصل «یا عباد الله» بوده و نصب آن به دلیل منادای منصوب است.
مشابه
أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً وَ أَنَّكُمْ إِلَيْنا لا تُرْجَعُونَ (3)آیا پنداشتید که شما را بیهوده آفریده ایم و این که شما به سوی ما بازگردانیده نمی شوید؟ أَ يَحْسَبُ الْإِنْسانُ أَنْ يُتْرَكَ سُدی (4)آیا انسان پندارد که بیهوده رها می شود؟
عَلِمَ مَبْلَغَ نِعَمِهِ عَلَيْكُمْ وَ أَحْصَى إِحْسَانَهُ إِلَيْكُمْ (5)
خدا دانست که اندازه نعمتش بر شما چه مقدار است و احسانش بر شما چه اندازه است.
نکته ها
نعمت و احسان شامل تمام نعمت ها مادی و معنوی و حتی استعدادهای گوناگون درونی می شود و این بدان معناست که مردم از نعمت ها او بهره گیرند و طریق ناسپاسی پیش نگیرند و نعمت ها الهی را بیهوده هدر ندهند و از سستی و تنبلی در بهره گیری از آن بپرهیزند و بدانند برای رسیدن به هدف آفرینش و کمال مطلوب همه اسباب و وسایل آماده است. (1)
«مَبْلَغَ نِعَمِهِ عَلَيْكُمْ»: منظور از مبلغ ممکن است اندازۀ نعمت هاش باشد و ممکن است نعمت وجود و استعدادهای درونی که خداوند به ما داده و این که این استعدادها ما را به کجا خواهد،رساند منظور باشد و این نعمت ها برای همین است که شما به واسطه آن تحصیل کمال کنید.
مشابه
وَسِعَ رَبِّي كُلَّ شَيْءٍ عِلْماً أَفَلا تَتَذَكَّرُون (2)علم پروردگارم به هرچیزی احاطه یافته است پس آیا متذکر نمی شوید؟ أَ وَ لَمْ يَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشَاءُ وَيَقْدِرُ (3)آیا ندانسته اند که خداست که روزی را برای هرکس که بخواهد گشاده یا تنگ می گرداند؟ لَقَدْ أَحْصاهُمْ وَعَدَّهُمْ عَدًّا و یقیناً (4)آن ها را به حساب آورده و به دقت شماره کرده است. وَ أَحاطَ بِما لَدَيْهِمْ وَ أَحْصى كُلَّ شَيْءٍ عَدَداً (5)و [خدا] بدانچه نزد ایشان است احاطه دارد و هر چیزی را به عدد شماره کرده است.
فَاسْتَفْتِحُوهُ وَ اسْتَنْجِحُوهُ وَ اطْلُبُوا إِلَيْهِ وَ اسْتَمْنِحُوهُ فَمَا قَطَعَكُمْ عَنْهُ حِجَابٌ وَ لَا أُغْلِقَ
عَنْكُمْ دُونَهُ بَابٌ (1)
اسْتَمْنِحُوهُ: طلب عطا و بخشش کنید؛ از ریشهٔ «منح» در اصل به معنای واگذار کردن شیر حیوان به خود حیوان است. سپس به هرگونه عطیه و بخشش اطلاق شده بنابراین استمناح» به معنای طلب عطایاست؛ بالنون من المنحة وهي العطية وفي بعض النسخ بالياء يقال استمحت الرّجل طلبت عطاءه و محت الرّجل أعطيته.
لَا أُغلق: بسته نشد.
پس از او پیروزی بخواهید و رستگاری بجویید و از او نیازهایتان را طلب نمایید و عطایایش را در خواست کنید که میان او و شما پرده ای یا درب بسته ای مانع و حائل نیست.
نکته
«طلب» معمولاً با «الی» متعدی نمی شود اما این «الی» که بعد از «أطلبوا» آمده باعث شده که «اطلبوا» متضمن معنای یک فعل دیگر هم باشد از قبیل درخواست با توجه به عظمت و شأن الهي.
مشابه
وَ إِذا سَأَلَكَ عِبادِي عَنِّى فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاع إذا دعان (2)و هرگاه بندگان من از تو درباره من بپرسند [بگو] من نزدیکم و دعای دعا کننده را به هنگامی که مرا بخواند، اجابت می کنم إِنَّ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ عِبادُ أَمْثالُكُمْ (3)در حقیقت، کسانی را که به جای خدا می خوانید بندگانی مثل شما هستند.
وَ إِنَّهُ لَبِكُلِّ مَكَانٍ وَ فِي كُلِّ حِينٍ وَ أَوَانٍ وَ مَعَ كُلِّ إِنْسِ وَ جَانٌّ (4)
جان: پوشیده؛ «جن» یک امر خیالی نیست و قرآن بر وجودش صحه گذاشته است؛ شیطان هم یکی از جن ها بوده است؛ اسم جمع للجن و أبو الجن.
1) اسْتَفْتِحُوه: طلب پیروزی کنید؛ از ریشهٔ «فتح» در اصل به معنای گشودن است، بنابراین استفتاح به معنای طلب گشایش و فتح و یاری است. اسْتَنْجِحُوه: طلب رستگاری کنید؛ از «نجاح» در اصل به معنای سهل و آسان شدن و به مقصود رسیدن است.
2) بقره، 186.
3) اعراف، 194.
4) أَوَانٍ: جمع «آن» به معنای وقت. إنس: انسان؛ از مادۀ «أنس» است چون افراد با هم مأنوساند.
او در همه جا و در هر لحظه و با هرکس از انس و جن همراه است.
نکته
بین خدا و ما نه فاصلهٔ مکانی است و نه فاصله زمانی؛ پرده ای در کار نیست و اگر می بینیم که حجاب و پرده ای است علت این است که ما در حجاب مادیاتیم و از خدا دوریم وگرنه خدا از ما دور نیست.
مشابه
وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ (1)و هر کجا باشید او با شماست.
لَا يَثْلِمُهُ الْعَطَاءُ وَلَا يَنْقُصُهُ الْحِبَاءُ وَ لَا يَسْتَنْفِدُهُ سَائِلٌ وَ لَا يَسْتَقْصِيهِ نَائِلٌ (2)
لَا يَسْتَنْفِدُهُ: تمام نمی کند؛ باب استفعال از مادۀ «نَفَدَ» به معنای تمام شد او را نادار و بی چیز نمی کند؛ الشيء ينفد من باب تعب نفادا فنى و انقطع و أنفدته أفنيته.
لَا يَسْتَقْصِی: کم نمی کند؛ باب استفعال از «قَصَوَ» به معنای او را به نهایت نمی رساند؛ «استقصاء» به معنای ته کشیدن است.
نائل: هرکسی که به بخششی رسیده است؛ العطاء كالنوال و النّال.
بخشیدن رخنه ای در گنج او پدید نمی آورد و عطا کردن از خزانه اش نمی کاهد. درخواست کننده ای سرمایه او را به پایان نرساند.
نکته ها
معنای «استقصای» نائل این است که عطاگیرنده، جود و بخشش خداوند را به حد نهایت آن برساند و این موضوع محال است؛ چراکه موجب نقصان و محدودیت می گردد که این ها از صفات ممکنات است در حالی که خداوند واجب الوجود است. (3)
«وَ لَا يَسْتَنْفِدُهُ سَائِلٌ»: شما هرچه از خدا بخواهی از خزانه خدا کم نمی شود و تمام نمی گردد و درخواست درخواست کننده کمبودی در خزانه خدا ایجاد نمی کند.
1) حدید، 4.
2) لَا يَثْلِمُهُ: در او نقص ایجاد نمی کند؛ از ریشهٔ «ثلم» و «ثلمه» در اصل به معنای لبه چیزی شکستن است؛ سپس به هر کاری که صدمه ای به کسی یا چیزی وارد کند اطلاق شده است؛ فی الحائط و غيره الخلل والجمع ثلم كغرفة و غرف. الْحِبَاءُ: عطیه و بخشش از ریشهٔ حبو» در اصل به معنای بخشش چیزی بدون انتظار پاداش است و در جمله بالا نیز به همین معناست.
3) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 5، ص 336؛ فرازی از دعای افتتاح.
مشابه
وَ لا تَزيدُهُ كَثْرَةُ الْعَطاءِ الَّا جُوداً وَ كَرَماً (1)بخشش بسیارش جز جود و کرم بر او نیفزاید. قلْ لَوْ كانَ الْبَحْرُ مِداداً لِكَلِمَاتِ رَبِّي لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَنْ تَنْفَدَ كَلِمَاتُ رَبِّي﴾ (2)بگو: «اگر دریا برای کلمات پروردگارم مرکب شود، پیش از آن که کلمات پروردگارم پایان پذیرد، قطعاً دریا پایان می یابد.
ما عِنْدَكُمْ يَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللهِ باق (3)آن چه پیش شماست تمام می شود و آن چه پیش خداست پایدار است.
وَلَا يَلْوِيهِ يَلْوِيهِ شَخْصٌ عَنْ شَخْصٍ وَ لَا يُلْهِيهِ صَوْتُ عَنْ صَوْتٍ وَ لَا تَحْجُزُهُ هِبَةٌ عَنْ سَلْبٍ وَ لَا يَشْغَلُهُ غَضَبٌ عَنْ رَحْمَةٍ وَ لَا تُولِهُهُ رَحْمَةٌ عَنْ عِقَابِ وَ لَا يُجِنُّهُ الْبُطُونُ عَنِ الظُّهُورِ وَ لَا يَقْطَعُهُ الظُهُورُ عَنِ الْبُطُونِ (4)
لَا تَحْجُزُه او را مانع نمی شود؛ از مادۀ «حجز» به معنای منع و جلوگیری، مانع او نمی شود.
لا تُوله: او را واله و حیران نمی کند؛ او را سردرگم نمی کند؛ از «وله» به معنای حیرت و سرگردانی از شدت غم و اندوه است و لذا به شخص عاشق غمگین «واله» گفته می شود
لا يجن: او را مستور نمی دارد؛ از ریشهٔ «جن» به معنای مستور ساختن و پوشاندن است لذا به کسی که عقلش پوشیده شده، مجنون گفته می شود و بر طایفهٔ جن به جهت مستور،بودن این لفظ اطلاق شده و به بچه ای که در رحم مادر است «جنین» گفته می شود و باغ هایی را که زمینش پوشیده از درختان است «جنت» می گویند.
کسی او را از توجه به دیگری باز نمی دارد و صدایی او را از صدای دیگر غافل نمی سازد. نه عطا کردنش به کسی مانع گرفتن نعمت از دیگری می شود نه خشم گرفتنش بر کسی او را از رحمت آوردن بر دیگری باز می دارد و نه رحمتش بر کسی او را از کیفر دیگری غافل می نماید. نهان بودنش، ظهورش را نمی پوشاند و عیان بودنش او را از نهان بودنش جدا نمی سازد.
نکته ها
منظور «ولا تولهه عن عقاب» این است که روگرداندن و سرگرم شدن مستلزم غفلت از چیزی و پرداختن به چیز دیگری است که پیش از این از آن غافل بوده است. (1)
غضب و رحمت خدا مثل غضب و رحمت ما نیست که تأثری در دلش باشد؛ چون خدا محل حوادث نیست که الان عصبانی شود و بعد خوشحال این ها حالات انسان است ممکن است منظور از غضب خدا این باشد که موجودی از رحمت خدا دور شود و رحمت یعنی موجودی مورد توجه و لطف خدا قرار بگیرد.
قَرُبَ فَنَأَى وَ عَلَا فَدَنَا وَ ظَهَرَ فَبَطَنَ وَ بَطَنَ فَعَلَنَ وَ دَانَ وَ لَمْ يُدَنْ لَمْ يَذْرَأَ الْخَلْقَ بِاحْتِيَالِ وَ لَا اسْتَعَانَ بِهِمْ لِكَلَالٍ (2)
باختیال چاره اندیشی؛ باب افتعال از مادۀ حول و حیل که هر دو به معنای چاره جویی است.
لا اسْتَعَانَ: کمک نخواست
گلال: خستگی و تعب؛ معنای مصدری و اسم مصدری دارد و مفهوم آن خسته شدن و خستگی است؛ العجز و الاعياء.
در عین نزدیکی دور از دسترس است و در عین بلندی به همگان نزدیک است. در عین آشکارگی نهان و در عین نهان بودن هویداست. به همگان جزا دهد و کسی به او جزا ندهد. آفریدگان را از روی فکر و اندیشه نیافرید و از آنان به خاطر رنج و خستگی یاری نخواست.
نکته ها
«قَرُبَ فَنَأَى... » یعنی با علم و قدرت خود به همۀ اشیا نزدیک است؛ همچون نزدیکی علت به معلول خود «فنأی» یعنی دور است از این که عقول و حواس او را ادراک کنند. (3)
منظور از «حیله» در این جا دقت نظر و مهارت در عمل است و معنای بدی ندارد. (4)
1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 5، ص 336
2) فَنَای دور شد، منظور دوری از حواس انسان است. علا بلند مرتبه است. دَانَ: جزا داد؛ از ریشهٔ «دین» گاه به معنای وام دادن و گاه به معنای جزا دادن آمده و در این جا منظور معنای دوم است؛ الدين: الجزاء و منه الحديث كما تدين تدان أى كما تجازى تجازى بما فعلت ويقال أيضا على القهر و الغلبة قال ابن الأثير: و منه الحديث كان على عليه السّلام ديّان هذه الامة أى قاهرهم على الطاعة و فى القاموس الدين الحساب و القهر والغلبة والاستعلاء و السّلطان و الملک والحكم. يَذْراً خلق می کند؛ از «ذرأ» یعنی آفریدن.
3) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 5، ص 447
4) در سایه سار نهج البلاغه، ج 5، ص294
«عَلَا فَدَنَا... ». بلندی و برتری حق تعالی در قیاس وی با آثار و مخلوقات او مانند برتری علت بر معلول است و مقصود از «دنو» نزدیکی او با همۀ شرف و برتری به آفریدگان است. (1)
«ظَهَرَ فَبَطَنَ وَ بَطَنَ فَعَلَنَ»: خدا بطون دارد و مخفی است به جهت این که محیط به انسان است بطون داشتن خدا به واسطه این است که علت شماست.
مشابه
وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَريد (2)و ما از شاهرگ [او] به او نزدیک تریم. وَ إِذا أَنْعَمْنا عَلَى الْإِنْسانِ أَعْرَضَ وَ نَأى بجانبه (3)و چون انسان را نعمت بخشیم، روی برتابد و خود را کنار کشد. هُوَ الْأَوَّلُ وَالآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ (4)اوست اول و آخر و ظاهر و باطن و او به هرچیزی داناست.
أُوصِيكُمْ عِبَادَ اللَّهِ بِتَقْوَى اللَّهِ فَإِنَّهَا الزِّمَامُ وَ الْقِوَامُ (5)
الْقِوامُ: برپا شدن؛ مایۀ پایداری و اعتدال.
ای بندگان خدا شما را به تقوا سفارش می کنم که زمام و مهار انسان و قوام زندگی اوست.
نکته ها
تعبیر به «زمام» که به معنای افسار است اشاره به نیروی بازدارندگی تقواست که انسان را در برابر گناهان مهار می کند و از سقوط در پرتگاه های فساد و گناه و هوای نفس باز می دارد. (6)
«قوام» اشاره به این است که پایه های زندگی پاک و آمیخته با سعادت بر آن استوار است. (7)
1) همان
2) ق، 16.
3) فصلت، 51.
4) حدید، 3.
5) أُوصِيكُمُ: از باب افعال از ماده «وصيّة» است و به معنی وصیت و سفارش است؛ به سفارشی هم که در حال مرگ می کنند از باب این که سفارش می کند کارهایی را پس از او انجام بدهند به این اعتبار به آن وصیت می گویند. الزّمَامُ: افسار به افساری می گویند که به دهان اسب و شتر می بندند برای این که آن را کنترل کنند اگر انسان تقوا داشته باشد، تقوا افسار می شود و انسان را کنترل می کند.
6) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 7، ص638
7) همان.
مشابه
تِلْكَ الْجَنَّةُ الَّتى نُورِثُ مِنْ عِبادِنا مَنْ کانَ تَقِيَّا (1)این همان بهشتی است که به هر یک از بندگان ما که پرهیزکار باشند به میراث می دهیم وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرى آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَيْهِمْ بَرَكَاتٍ مِنَ السَّمَاءِ وَ الْأَرْضِ (2)و اگر مردم شهرها ایمان آورده و به تقوا گراییده بودند، قطعاً برکاتی از آسمان و زمین برایشان می گشودیم. استعاره
مستعار: زمام
مستعار منه: بازداشتن و حفظ کردن
مستعارله: تقوا
جامع: واژهٔ زمام را برای تقوا استعاره فرموده است؛ زیرا پرهیزکاری مانند زمامی که بر ناقه است انسان را به راه حق می کشاند و او را از گرایش به سوی باطل باز می دارد و مراد از این که تقوا قوام،است این است که بنده را سالک راه خدا می گرداند و او را در این راه مقیم و پایبند می سازد
فَتَمَسَّكُوا بِوَثَائِقِهَا وَ اعْتَصِمُوا بِحَقَائِقِهَا تَقُلْ بِكُمْ إِلَى أَكْنَانِ الدَّعَةِ وَ أَوْطَانِ السَّعَةِ وَ مَعَاقِلِ الْحِرْزِ وَ مَنَازِلِ الْعِزَّ (3)
تَؤُلُ: می رساند؛ در اصل «تؤول» بوده و به جهت جزای شرط مقدر واقع شدن مجزوم شده و به صورت «تول» درآمده از ریشه «اول» به معنای بازگشت گرفته شده است بنابراین جمله تؤل بکم مفهومش این است که شما را باز می گرداند.
أَكْنَانِ: مخفیگاه ها؛ جمع «کن» به معنای ستر و پرده است؛ جمع کن و هو الستر يستر من الحر و البرد.
الدَّعَةِ: آرام بخش به معنای استراحت و آرامش است؛ أَكْنَانِ الدَّعَة: یعنی پوشش هایی که محل آرامش و سکون است که منظور بهشت خداست.
أوطان السَّعَةِ: منزلگاه های پروسعت.
مَعَاقِلِ الْحِرْز: قلعه های محکم؛ جمع «معقل» به معنای ملجأ و پناهگاه و گاه به معنای کوه های بلند آمده که می تواند انسان را از خطر سیلاب و مانند آن نجات دهد؛ جمع معقل و هو الملجاً.
به وسیله های مطمئن تقوا، تمسک جویید و به حقایق آن چنگ زنید تا شما را به سرمنزل آرامش و جایگاه های پروسعت و قلعه های محکم و سراهای عزت برساند.
نکته ها
معنای «وَ اعْتَصِمُوا بِحَقَائِقِهَا» این است که این عبادت ها را برای خداوند خالص گردانید و از شائبه ریا و نفاق پاکیزه سازید؛ زیرا خلوص در عبادت تنها طریقه رستگاری و راه رهایی از عذاب الهی است. (1)
تعبیر به «وثاق» به معنای دستگیره محکم اشاره به جنبه های ظاهری تقواست و تعبیر به «حقائق» اشاره به جنبه های واقعی آن است. (2)
منظور از «أَكْنَانِ الدَّعَةِ» جاهایی است که از آلام حسی و عقلی خالی و بر کنار باشد و این محل ها همان غرفه های بهشت و منازل آن است. (3)
«فَتَمَسَّكُوا بِوَثَائِقِهَا» این در حقیقت یک تشبیه است. تقوا را به طناب تشبیه کرده و می گوید دستگیره ها و گره های آن را بگیرید.
«مَعَاقِلِ الْحِرْزِ»: تقوا شما را به پناهگاه هایی که حرز است می رساند و شما را حفظ می کند.
مشابه
وَ قُلْ رَبِّ أَنْزِلْنِي مُنْزَلاً مُبارَكاً وَ أَنْتَ خَيْرُ الْمُنْزِلين (4)و بگو: «پروردگارا، مرا در جایی پربرکت فرود آور[که] تو نیک ترین مهمان نوازانی لكِنِ الَّذِينَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ لَهُمْ جَنَّاتٌ تَجْرى مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا نُزُلاً مِنْ عِنْدِ اللَّهِ وَ ما عِنْدَ اللَّهِ خَيْرٌ لِلْأَبْرارِ (5)ولی کسانی که پروای پروردگارشان را پیشه ساخته اند، باغ هایی خواهند داشت که از زیر [درختان] آن نهرها روان است. در آن جا جاودانه بمانند؛ [این] پذیرایی از جانب خداست و آن چه نزد خداست برای نیکان بهتر است.
فِي يَوْمٍ تَشْخَصُ فِيهِ الْأَبْصَارُ وَ تُظْلِمُ لَهُ الْأَقْطَارُ وَ تُعَطَّلُ فِيهِ صُرُومُ الْعِشَارِ (1)
تُعطّل: رها می شود.
صُرُوم: گله ای از شتر؛ جمع «صرم» در اصل به معنای گله شتران است سپس به مجموعه های دیگر انسانی و غیرانسانی اطلاق شده است؛ جمع صرمة بالكسر القطعة من الابل ما بين العشرة إلى الأربعين و القطعة من السحاب و تجمع على صرم مثل سدرة و سدر و إمّا جمع صرم و هى الطائفة المجتمعة من القوم ينزلون بابلهم ناحية من الماء ويجمع على أصرام مثل حمل و أحمال، أو جمع صرماء و هي الناقة القليلة اللبن، و تجمع على صرم وزان قفل و الأخير أظهر. الْعِشَارِ: شتران باردار ده ماهه؛ جمع عشراء» در اصل به معنای شتر باردار ده ماهه است و از آنجا که چنین شتری هم به جهت خودش و هم به جهت بچه کاملی که در شکم،دارد با ارزش است این واژه کنایه از اموال نفیس است؛ من الابل النوق أتى عليها من يوم ارسل الفحل فيها عشرة شهر فزال عنها اسم المخاض و لا يزال ذلك اسمها حتى تضع، والواحدة عشراء، وقال الفيروز آبادي و العشراء من النوق التي مضى لحملها عشرة أشهر أو ثمانية أو هي كالنفساء من النساء و الجمع عشراوات و عشار أو العشار اسم يقع على النّوق حتّى تنتج بعضها وبعضها ينتظر نتاجها.
در آن روز که چشم ها خیره ماند و همه جا را تاریکی همه جا را تاریکی فراگیرد و رمه های شتران آبستن بی صاحب بمانند.
نکته
آن روزها بهترین سرمایۀ عرب ها شتر بود آن هم شتری که ده ماهه آبستن باشد و وقت زاییدنش نزدیک باشد در این جا کنایه است یعنی در قیامت از بهترین مالت غفلت می کنی. وَ إِذَا الْعِشارُ عُطَّلَت (2)یعنی روز قیامت وقتی که نفخ صور شد و این عالم خواست که تمام شود شتران ده ماهه آبستن معطل و رها می شوند.
مشابه
يَوْمَ تَرَوْنَها تَذْهَلُ كُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمَّا أَرْضَعَتْ وَ تَضَعُ كُلُّ ذَاتِ حَمْلٍ حَمْلَهَا وَ تَرَى النَّاسَ شکاری وَ ما هُمْ بِسُکاری وَ لَكِنَّ عَذابَ اللهِ شَدید (3)آن روز که ببینیدش، هر شیردهنده ای شیر خواره اش را از یاد ببرد و هر آبستنی بار خود بر زمین گذارد و مردم را چون مستان بینی حال آن که مست نیستند بلکه عذاب خدا شدید است. إِنَّما يُؤَخِّرُهُمْ لِيَوْمٍ تَشْخَصُ فِیهِ الْأَبْصارُ (4)جز این نیست که [کیفر] آنان را برای روزی
به تأخیر می اندازد که چشم ها در آن خیره می شود.
وَ اقْتَرَبَ الْوَعْدُ الْحَقُّ فَإِذا هِيَ شاخِصَةُ أَبْصَارُ الَّذِينَ كَفَرُوا (1)و وعده حق نزدیک گردد، ناگهان دیدگان کسانی که کفر ورزیده اند خیره می شود. كَأَنَّما أُغْشِيَتْ وُجُوهُهُمْ قِطَعاً مِنَ اللَّيْلِ مُظْلِما (2)گویی چهره هایشان با پاره ای از شب تار پوشیده شده است. ذَهَبَ اللَّهُ بِنُورِهِمْ وَ تَرَكَهُمْ فى ظُلُماتِ لا يُبْصِرُونَ (3)خدا نورشان را برد و در میان تاریکی هایی که نمی بینند رهایشان کرد. وَ إِذَا الْجِبالُ سُيِّرَتْ وَ إِذَا الْعِشارُ عُطَّلَتْ (4)وقتى شتران ماده وانهاده شوند و آنگه که وحوش را همی گرد آرند.
وَ يُنْفَخُ فِي الصُّورِ فَتَرْهَقُ كُلُّ مُهْجَةٍ وَ تَبْكَمُ كُلُّ لَهْجَةٍ وَ تَذِلُّ الشَّمُّ الشَّوَامِخُ وَ الصُّمُّ الرَّوَاسِخُ فَيَصِيرُ صَلْدُهَا سَرَاباً رَقْرَقاً وَ مَعْهَدُهَا قَاعاً سَمْلَقاً (5)
مُهْجَةٍ قلبها؛ در اصل به معنای خونی است که در درون قلب وجود دارد و حیات آدمی به آن بسته است سپس به خود قلب اطلاق شده است.
تَبْكَم: بند می آید؛ از «بگم به معنای لال شدن و از کار افتادن زبان گرفته شده و «بکم» جمع «ابكم» یعنی شخص گنگ و لال لَهْجَةٍ زبان، گویش در این جا به معنای گوینده است.
تذل: ذلیل می شود.
السم: بلند مرتبه؛ جمع اشم» به معنای مرتفع است؛ جمع اشم يقول جبل اشم أى فيه شمم و ارتفاع و رجل اشم أى بأنفه ارتفاع.
الشَّوَامِخُ: بلندمرتبه ها؛ جمع «شامخ» به معنای بلند است، بنابراین «الشم الشوامخ» به عنوان تأیید برای کوه های بلند ذکر شده است.
الصُّمُّ: جمع «اصم» گاه به معنای ناشنوا و گاه به معنای سنگ های سخت می آید و در جمله بالا در معنای دوم استعمال شده است.
الرَّوَاسِخُ: ثابت؛ جمع «راسخ» به معنای محکم و پابرجاست.
صلد: سفت و محکم؛ در اصل سنگ صاف و سختی را گویند که چیزی بر آن نمی روید؛ سپس به معنای بخیل و انعطاف ناپذیر نیز استعمال شده و در این جا همان معنای اول مراد است.
سراب: آبنما.
رَقْرَقاً: مضطرب به معنای اشک خفیفی است که در چشم حلقه می زند و می درخشد و از آن خارج نمی شود؛ سپس به هر چیز کم و خفیفی اطلاق شده و نیز به معنای برق زدن و تلألؤ نیز به کار رفته است و در جمله بالا به همین معنای اخیر است؛ السّراب بالضم ما ترقرق منه أى تحرّك و الرقراقة التى كان الماء يجرى في وجهها. مَعْهَدُ: محل معهود؛ جایگاهی است که به سوی آن باز می گردند و در تعبیرات امروز به آموزشگاه نیز اطلاق می شود و «معهدها» در این خطبه به معنای جایگاه کوه هاست.
قاعاً: زمین مسطح و محكم؛ الأرض السهلة المطمئنة قد انفرجت عنها الجبال و الاكام.
سَمْلَقاً: صاف و مستوى؛ زمین صافی که هیچ جای آن بلندتر از جای دیگر نباشد؛ الصفصف و هي المستوى من الأرض.
و در صور دمیده شود و هر جانی از تن برآید و هر زبانی از سخن گفتن لال گردد و کوه های سرکشیده و صخره های سخت و استوار در هم شکند و فروریزد؛ چنان که سنگ های سخت آن سرابی لرزان شود و بناهای آن به صورت زمینی نرم و هموار درآید.
نکته ها
صور: بوقی که در آن می دمیدند و صدا می کرد و مفهومش بسیج همگانی بود. حال وقتی که خداوند می خواهد به همه بفهماند که این عالم تمام شد، صدا و علائمی دارد که به نفخ صور تعبیر شده است. «نفخ صور» کنایه است یعنی وقتی که فرمان بسیج عمومی داده شد همگی بایستی از این جا بروید.
«السُّمُّ الشَّوَامِخُ»: بلندترین و مرتفع ترین کوه ها ذلیل و رام می شود و از هم می پاشد ممکن هم هست کنایه از آدم ها باشد؛ آن کله گنده های دنیا که این جا زیر بار فلک نمی روند آنجا ذلیل می شوند و بلندترین مقام های دنیوی فرومی ریزد.
مشابه
إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَيْءٍ عَظِيمٌ * يَوْمَ تَرَوْنَها (1)که زلزله قیامت حادثه بزرگی است. آن روز که ببینیدش. وَ نُفِخَ فِى الصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِى السَّماواتِ وَ مَنْ فِي الْأَرْض (2)و در صور دمیده شود پس هر که در آسمان ها و هرکه در زمین است بیهوش در می افتد. ثُمَّ نُفِخَ فِيهِ أُخْرى فَإِذا هِ أُخْرى فَإِذا هُمْ قِیامَ يَنْظُرُونَ (3)بار دیگر در آن دمیده شود، ناگهان از جای
برمی خیزند و می نگرند.
فَلَا شَفِيعٌ يَشْفَعُ وَ لَا حَمِيمٌ يَنْفَعُ وَ لَا مَعْذِرَةٌ تَدْفَع (1) در آن هنگام نه شفیعی است که شفاعت کند و نه دوستی که بلا بگرداند و نه پوزشی که سود بخشد.
مشابه
هما لِلظَّالِمِينَ مِنْ حَمِيمٍ وَ لا شَفیعِ يُطاعُ (2)برای ستمگران دوستی وجود ندارد و نه شفاعت کننده ای که شفاعتش پذیرفته شود. فَيَوْمَئِذٍ لا يَنْفَعُ الَّذِينَ ظَلَمُوا مَعْذِرَتُهُمْ وَ لا هُمْ يُسْتَعْتَبُونَ (3)و در چنین روزی [دیگر] پوزش آنان که ستم کرده اند سود نمی بخشد و بازگشت به سوی حق از آنان خواسته نمی شود. وَلا يُقْبَلُ مِنْها شَفاعَةٌ وَلا يُؤْخَذُ مِنْها عَدْلٌ وَلا هُمْ يُنْصَرُونَ (4)و نه از او شفاعتی پذیرفته و نه به جای وی بدلی گرفته می شود و نه یاری خواهند شد.
شناسنامه خطبه
تاریخ، زمان و مکان وقوع: نامعلوم
مخاطب: مردم
موضوع: اعتقادی، اخلاقی
ویژگی: دنیاشناسی (1)
این خطبه از سه بخش تشکیل شده است
اشارات کوتاه و پرمعنایی به دوران قیام پیامبر صلی الله علیه و آله؛
بعد از توصیه به تقوا همه مخاطبان خویش را از فریفته شدن در برابر زرق و برق دنیا بر حذر می دارد؛
راه نجات را به همگان نشان می دهد و تأکید می کند که تا توان دارید از فرصت بهره گیرید.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص 125
بَعَثَهُ حِينَ لَا عَلَمْ قَائِمٌ وَ لَا مَنَارٌ سَاطِعٌ وَ لَا مَنْهَجٌ وَاضِحٌ.أُوصِيكُمْ عِبَادَ اللهِ بِتَقْوَى اللَّهِ وَ أُحَذِّرُكُمُ الدُّنْيَا فَإِنَّهَا دَارُ شُخُوصٍ وَ مَحَلَّةٌ تَنْغِيصٍ سَاكِنُهَا ظَاعِنُ وَ قَاطِنُهَا بَائِنُ تَمِيدُ بِأَهْلِهَا مَيَدَانَ السَّفِينَةِ تَقْصِفُهَا الْعَوَاصِفُ فِي لُجَحِ الْبِحَارِ فَمِنْهُمُ الْغَرِقُ الْوَبِقُ وَ مِنْهُمُ النَّاجِي عَلَى بُطُونِ الْأَمْوَاجِ تَحْفِزُهُ الرِّيَاحُ بِأَذْيَالِهَا وَ تَحْمِلُهُ عَلَى أَهْوَالِهَا فَمَا غَرِقَ مِنْهَا فَلَيْسَ بِمُسْتَدْرَبٍ وَ مَا نَجَا مِنْهَا فَإِلَى مَهْلَك عِبَادَ اللَّهِ الآنَ فَاعْلَمُوا وَ الْأَلْسُنُ مُطْلَقَةٌ وَالْأَبْدَانُ صَحِيحَةٌ وَالْأَعْضَاءُ لَدْنَةٌ وَ الْمُنْقَلَبُ فَسِيحُ وَ الْمَجَالُ عَرِيضٌ قَبْلَ إِرْهَاقِ الْفَوْتِ وَ حُلُولِ الْمَوْتِ فَحَقَّقُوا عَلَيْكُمْ نُزُولَهُ وَ لَا تَنْتَظِرُوا قُدُومَهُ.
بَعَثَهُ حِينَ لَا عَلَمٌ قَائِمٌ وَ لَا مَنَارٌ سَاطِعٌ وَ لَا مَنْهَجٌ وَاضِحٌ (1)
خداوند پیامبر را زمانی فرستاد که نه نشانه ای از دین بر پا بود نه چراغی فروزان بود و نه راهی آشکار.
نکته ها
«وَلَا مَنْهَجٌ وَاضِحٌ»: یعنی هیچ آیین درست و راه صحیحی که به سوی خدا رهنمون شود و شایسته پیروی باشد، در آن زمان وجود نداشت. (2)
«وَلَا مَنَارُ سَاطِعٌ »: در این جا حضرت کنایه آورده و منظورش این است که وقتی که پیامبر اکرم مبعوث شد، راه روشن و واضحی در کار نبود تا مردم راه حق را تشخیص دهند و در چنین زمانی بود که خداوند پیامبر را برانگیخت.
1) عَلَم: نشانه؛ محرّكة ما ينصب في الطريق ليهتدى به ويقال أيضا للجبل أو الجبل المرتفع و الجمع أعلام منار: چراغ؛ موضع النور و المسرجة كالمنارة و أصلها منورة و جمعه مناور و ذو المنار أبرهة تبع بن الرايش لأنه أوّل من ضرب المنار على طريقه في مغازيه ليهتدى به إذا رجع. سَاطِع: روشن؛ نور ساطع آن است که اطراف خود را روشن می سازد. برآمدن و طلوع کردن یا از محلی به محل دیگر رفتن است و در این جا به همین معنای اخیر آمده است؛ الشيء من باب منع سطوعا ارتفع.
2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 5، ص 342
أُوصِيكُمْ عِبَادَ اللهِ بِتَقْوَى اللَّهِ ای بندگان خدا شما را به تقوای الهی سفارش می کنم.
وَ أُحَذِّرُكُمُ الدُّنْيَا فَإِنَّهَا دَارُ شُخُوصٍ وَ مَحَلَّةُ تَنْغِيصٍ سَاكِنُهَا ظَاعِنٌ وَ قَاطِنُهَا بَائِنَّ (1)
طاعن: کوچ کننده.
قاطن: اقامت کننده؛ از ماده «قَطَنَ» به معنای مقیم و ساکن القاطن: جمع قُطَّان وقاطِنَة وقَطِین: آن که در جایی اقامت کند.
بَائِن: دور شونده، جداشونده.
و از دنیای فریبنده بر حذر می دارم؛ زیرا سرایی است ناپایدار و جایگاه سختی و مشقت است. ساکنانش آماده سفر و مقیمانش ناگزیر جدایی از آن هستند.
تَمِيدُ بِأَهْلِهَا مَيَدَانَ السَّفِينَةِ تَقْصِفُهَا الْعَوَاصِفُ فِى لُجَحِ الْبِحَارِ فَمِنْهُمُ الْغَرِقُ الْوَبِقُ وَ مِنْهُمُ النَّاجِي عَلَى متونِ الْأَمْوَاجِ تَحْفِرُهُ الرِّيَاحُ بِأَذْيَالِهَا وَ تَحْمِلُهُ عَلَى أَهْوَالِهَا فَمَا غَرِقَ مِنْهَا فَلَيْسَ بِمُسْتَدْرَك وَ مَا نَجَا مِنْهَا فَإِلَى مَهْلَكِ (2)
تَقْصِفُهَا: می شکند؛ از ریشهٔ «قصف» به معنای شکستن؛ يقصفه قصفا كسره، و في بعض النسخ تصفقها بدل تقصفها من الصفق و هو الضّرب يسمع له صوت و منه صفق يده على يده صفقا وصفقة أى ضرب یده علی یده، و ذلک عند وجوب البيع. الْعَوَاصِفُ: طوفان ها، گردبادها، بادهای شدید.
لجَج: امواج جمع «لجه» دریای عمیق و پهناور را گویند؛ جمع لجة و هي معظم البحر.
الْغَرق: غرق شده؛ غرقا من باب فرح فهو غرق.
الوبق: هلاک شده؛ از ریشه «وبق» به معنای هلاکت گرفته شده و صیغهٔ «وبق» معنای وصفی دارد و به معنای هلاک شده است؛ من باب وعد و وجل وورث و بوقا و موبقا هلک فهو وبق. متونِ الْأَمْوَاج: بر پشت موجها.
تَحْفِرُه: به این سو و آن سو می راند؛ از ریشهٔ «حفز» به معنای حرکت دادن و به پیش راندن گرفته شده است؛ يحفزه من باب ضرب دفعه من خلفه و بالرّمح طعنه و عن الأمر أزعجه و أعجله و حفز الليل النهار ساقه.
أَذْيَال: دامنه ها.
أَهْوَال: جاهای هولناک امواج هولناک یا حرکت های هولناک.
مُسْتَدْرَک: برگشت داده شده.
1) دَارُ شُخُوص سرای ناپایدار؛ شخص: من باب منع أيضا شخوصا خرج من موضع إلى غيره. تَنْغِيص: مشقت و تنگی؛ از مادۀ «نغص» به معنای تیره کردن منغص مکدر و تلخ کردن نغص الرّجل من باب فرح لم يتم مراده، و البعير لم يتم شربه و أنغص الله عليه العيش و نغصه کدّره فتنغصت معیشته تکدّرت.
2) تَمِید: می لرزد به این پهلو و آن پهلو حرکت می دهد و می برد، مضطرب می کند. ميدان: اضطراب مصدر است، حرکت توأم با اضطراب؛ میدان» محل جنبش و حرکت است.
ساکنان خود را می جنباند چنان که طوفان سخت کشتی را در میان امواج دریا می جنباند، دسته ای از آنان در دل آب فرو می روند و می میرند و دسته ای بر روی موج ها نجات یافته اند، بادها می وزند و آنان را این سو و آن سو می برند و ترسان و هراسان به هر طرف می کشانند. آن کسی که در آن مهلکه بمیرد بازیافتنش ممکن نیست و کسی که نجات یابد پایان کارش مرگ است.
نکته ها
در این جا حضرت دنیا را به کشتی تشبیه کرده است و می فرماید که مثل من و شما در این دنیا مَثَل اهل کشتی است که کشتی آن ها شکسته و خراب شود و عده ای به تخته شکسته ها می چسبند و باد این تخته ها را این طرف و آن طرف می برد و بالاخره غرق می شود. دنیا نیز همین گونه است که همیشه با آفات و گرفتاری ها همراه است.
«وَ مِنْهُمُ النَّاجِی» موج ها را تشبیه کرده به حیوانی که وارونه شده باشد و کسی روی شكم حيوان بیفتد و مثل این که شما بر شکم موج سوار شده ای.
مشابه
هوَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا إِلا لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَ لَلدَّارُ الآخِرَةُ خَيْرٌ لِلَّذِينَ يَتَّقُونَ أَفَلَا تَعْقِلُونَ (1)و زندگی دنیا جز بازی و سرگرمی نیست و قطعاً سرای بازپسین برای کسانی که پرهیزکاری می کنند بهتر است آیا نمی اندیشید؟ قُلْ مَتاعُ الدُّنْيا قَلِيلٌ وَالآخِرَةُ خَيْرٌ لِمَن اتَّقَى وَ لا تُظْلَمُونَ فَتِيلا (2)بگو: «برخورداری [از این دنیا اندک، و برای کسی که تقوا پیشه کرده آخرت بهتر است، و [در آن جا] به قدر نخ هسته خرمایی بر شما ستم نخواهد رفت. إن لقمان قال لابنه: يَا بُنَيَّ إِنَّ الدُّنْيَا بَحْرُ عَمِيقٌ قَدْ غَرِقَ فِيهَا عَالَمُ كَثِيرٌ فَلْتَكُنْ سَفِينَتُكَ فِيهَا تَقْوَى اللَّهِ وَ حَشْوُهَا الْإِيمَانَ وَ شِرَاعُهَا التَّوَكُلَ وَ قَيَّمُهَا الْعَقْلَ وَ دَلِيلُهَا الْعِلْمَ وَ سُكَانُهَا الصَّبر (3)لقمان به پسر خویش گفت: فرزندم، دنیا دریای عمیقی است که انسان های
بسیاری در آن غرق شده اند کشتی خود را در این دنیا تقوا قرار ده و ذخایر آن را ایمان و بادبان آن را توکل، ناخدای آن را عقل راهنمای آن را علم و سگان آن را صبر قرار ده.
تشبیه
مشبه: دنیا؛ ساکنان دنیا
مشبه به: دریا؛ سرنشینان کشتی
وجه شبه: تشبیه دنیا به دریا و تشبیه ساکنانش به سرنشینان کشتی آن هم به هنگام طوفان سخت که نتیجه آن غرق شدن گروهی است. امام حال مردم دنیا را بیان می کند که چگونه در لابه لای انواع مصائب و ناراحتی ها قرار دارند، پیوسته امنیت به ناامنی و جمعیت به پراکندگی تبدیل می شود.
عِبَادَ اللَّهِ الآنَ فَاعْلَمُوا وَ الْأَلْسُنُ مُطْلَقَةٌ وَالْأَبْدَانُ صَحِيحَةُ وَالْأَعْضَاءُ لَدْنَةٌ وَالْمُنْقَلَبُ فَسِيحٌ وَ الْمَجَالُ عَرِيضٌ قَبْلَ إِرْهَاقِ الْفَوْتِ وَ حُلُولِ الْمَوْتِ فَحَقَّقُوا عَلَيْكُمْ نُزُولَهُ وَ لَا تَنْتَظِرُوا قُدُومَه (1)
لدنه: آماده؛ از ریشهٔ «لدانَه» به معنای نرمی گرفته شده است؛ و اللدنة اللين من كلّ شيء والجمع لدان ولدن بالضم و الفعل لدن من باب كرم الدانة ولدونة أى لان.
الْمُنْقَلَبُ: محل رفت و آمد؛ به معنای محل بازگشت در این جا اشاره به میدان عمل است.
فَسِيحُ: وسیع؛ از ریشهٔ «فَسح» به معنای گستردن و «فسیح» به معنای گسترده و وسیع است.
إرْهَاقِ الْقَوْتِ: از دست رفتن فرصت؛ از «رَهَق» به معنای کسی را تحت فشار قرار دادن و نیز به معنای نزدیک شدن آمده است؛ بنابراین ارهاق «الفوت» ممکن است اشاره به تحت فشار قرار گرفتن از ناحیه مرگ باشد یا نزدیک شدن به مرگ؛ من باب فرح غشیه و لحقه أو دنا منه سواء أخذه أو لم يأخذه، والارهاق أن يحمل الانسان على ما لا يطيقه.
لَا تَنْتَظِرُوا قُدُومَه: منتظر آمدن آن نباشید.
بندگان خدا! اکنون بدانید [یا: عمل کنید] که زبان ها باز و بدن ها سالم و اندام ها نرم و فرمان بردار و راه بازگشت به خیرات باز و میدان عمل فراخ است، پیش از آن که فرصت از دست برود و مرگ در رسد. فرود آمدن مرگ را مسلّم شمارید، و چشم به راهش نباشید.
نکته ها
امام علیه السلام در این عبارات پرمعنا به همگان مخصوصاً جوانان هشدار می دهد پیش از آن که دوران پیری و فرسودگی فرارسد و بدن ها بیمار و مجال کوتاه، در فرصت خوبی که در
1) أَلْسُنُ: زبان ها؛ جمع «لسان». مطلقه: آزاد و رها.
اختیار دارید، عمل کنید که بهترین ذخیره و وسیله نجات، عمل صالح است. (1)
«قَبْلَ إِرْهَاقِ الْفَوْتِ» پیش از آن که مرگ بیاید و تو را بگیرد اکنون که سالم هستی از سلامت خودت به نفع آخرت خود و برای خدمت به مردم فعالیت کن پیش از آن که مرگ شما برسد.
مشابه
فَاعْمَلُوا وَأَنْتُمْ فِي نَفَسِ الْبَقَاءِ وَ الصُّحُفُ مَنْشُورَةٌ وَالتَّوْبَةُ مَبْسُوطَة (2)اکنون که در متن زندگی و حیات هستید و پرونده ها باز و بساط تو به گسترده است، عمل کنید.
شناسنامه خطبه
تاریخ، زمان و مکان وقوع: نامعلوم
مخاطب: مردم
موضوع: اعتقادی، سیاسی
ویژگی: امام شناسی (1)
از سخنان امام علیه السلام است که در آن از فضایل خویش و لزوم پذیرش سخنان و امر و نهیش را یادآوری می کند. این خطبه از سه بخش تشکیل شده است:
امام علیه السلام اشاره به اطاعت خالصانه خود و دفاع بی قید و شرط از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله می کند؛
به حوادث مهم از لحظه جان دادن پیامبر تا زمان غسل و نماز بر او و دفن آن حضرت اشاره می کند؛
اطاعت فرمانش را به دلیل آن همه سوابق و فضایل و افتخارات بر همه واجب می شمرد.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص109.
وَ لَقَدْ عَلِمَ الْمُسْتَحْفَظُونَ مِنْ أَصْحَابِ مُحَمَّدٍ (صلی الله علیه و آله أَنِّي لَمْ أَرُدَّ عَلَى اللَّهِ وَ لَا عَلَى رَسُولِهِ سَاعَةً قَطُّ وَ لَقَدْ وَاسَيْتُهُ بِنَفْسِي فِي الْمَوَاطِنِ الَّتِي تَنْكُصُ فِيهَا الْأَبْطَالُ وَ تَتَأَخَّرُ فِيهَا الْأَقْدَامُ نَجْدَةً أَكْرَمَنِى اللَّهُ بِهَا وَ لَقَدْ قُبِضَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم وَ إِنَّ رَأْسَهُ لَعَلَى صَدْرِي وَ لَقَدْ سَالَتْ نَفْسُهُ فِى كَفِّى فَأَمْرَرْتُهَا عَلَى وَجْهِي وِ لَقَد وُلَّيتُ غُسْلَهُ (صلی الله علیه و آله) وَالْمَلَائِكَةُ أَعْوَانِي فَضَجَّتِ الدَّارُ وَالْأَفْنِيَةُ مَلَةٌ يَهْبِطُ وَ مَلَةٌ يَعْرُجُ وَ مَا فَارَقَتْ سَمْعِى هَيْئَمَةٌ مِنْهُمْ يُصَلُّونَ عَلَيْهِ حَتَّى وَارَيْنَاهُ فِي ضَرِيحِهِ فَمَنْ ذَا أَحَقُّ بِهِ مِنِّى حَيّاً وَ مَيَّتاً فَانْفُذُوا عَلَى بَصَائِرِكُمْ وَلْتَصْدُقُ نِيَّاتُكُمْ فِي جِهَادِ عَدُوِّكُمْ فَوَالَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ إِنِّي لَعَلَى جَادَّةِ الْحَقِّ وَ إِنَّهُمْ لَعَلَى مَزَلَّةِ الْبَاطِلِ أَقُولُ مَا تَسْمَعُونَ وَ أَسْتَغْفِرُ اللَّهَ لِي وَ لَكُمْ).
وَ لَقَدْ عَلِمَ الْمُسْتَحْفَظُونَ مِنْ أَصْحَابِ مُحَمَّدٍ (صلی الله علیه و آله أَنَّى لَمْ أَرُدَّ عَلَى اللَّهِ وَ لَا عَلَى رَسُولِهِ سَاعَةً قَط!) (1)
الْمُسْتَحْفَظُونَ: رازداران؛ کسانی که حفظ دین به آن ها سپرده شده است؛ معتمدان اصحاب حضرت رسول. مستحفظ اسم مفعول است از باب استفعال از ماده «حفظ»؛ بصيغة المفعول من استحفظه الشيء أى أودعه عنده و طلب منه أن يحفظه فهو مستحفظ و ذاک مستحفظ.
قط: هرگز.
اصحاب و یاران رازدار محمد (صلی الله علیه و آله) به خوبی می دانند که من هرگز به معارضه با خدا و پیامبرش برنخاستم.
نکته ها
مستحفظون به صورت صیغهٔ اسم مفعول اشاره به آن گروهی است که اسرار پیامبر و تاریخ صحیح اسلام به آن ها سپرده شده بود و این نشان می دهد که تنها گروهی از یاران
1) در این خطبه پنج بار تعبیر و لقد آمده است که هر کدام برای تأکید بر مطلب تازه ای است. بعضی معتقدند که «واو» در این جا واو قسم است؛ ولی بعضی از اساتید فن ادب عربی «واو» را مستأنفه دانسته و لام را لام جواب قسم گرفته اند و معتقدند که قسم محذوف آن است. در تقدیر چنین بوده است «و اقسم بالله لقد...». در کتاب مغنی اللبيب آمده است مشهور این است که در این گونه موارد لام، لام قسم است؛ ولی ابوحیان نقل می کند که در آیه «و لَقَدْ عَلِمْتُمْ...» لام را لام ابتدا دانسته که برای تأکید است و ممکن است قبل از آن قسم محذوفی باشد. «مغنی اللبیب»، حرف «لام» این احتمال نیز وجود دارد که اساساً این جا قسمی در کار نباشد، بلکه «لام» و «قد» هر دو برای تأکید است و لذا غالب مترجمان در ترجمههای خود معنای قسم را نیاورده اند.
آن حضرت بودند که به دقت و خالی از هرگونه غرض و سوءنیت، حافظ اسرار مردم و حوادث تاریخ بودند. (1)
وَ لَقَدْ وَاسَيْتُهُ بِنَفْسِي فِي الْمَوَاطِنِ الَّتِي تَنْكُصُ فِيهَا الْأَبْطَالُ وَ تَتَأَخَّرُ فِيهَا الْأَقْدَامُ نَجْدَةً أَكْرَمَنِي اللهُ بِهَا (2)
نجده: به معنای شجاعت و ایستادگی در برابر دشمن یا حادثه است؛ البأس والشدّة و الشجاعة.
الْأَبْطالُ: شجاعان.
تَتَأَخَّرُ الْأَقْدَامُ: قدم ها می لرزد.
أَكْرَمَنِی: اکرام کرد مرا.
و پیامبر را به جان و دل یاری داده ام آن هم در میدان هایی که پهلوانان می گریختند و گام ها به عقب باز می گشت و این شجاعتی بود که خداوند مرا بدان گرامی داشت.
نکته ها
«نَجْدَةٌ»: می توان گفت مفعولٌ له یا مفعول مطلق باشد برای یک فعل محذوف؛ یعنی من پیامبر را همراهی کردم و شجاعت به خرج دادم که خدا آن شجاعت را به من اکرام کرده بود.
اشاره دارد به فداکاری های امام علیه السلام در غزوات مهم اسلامی همچون احد و خیبر و احزاب و حنین تاریخ نشان داده است که حضرت علی علیه السلام از همان نوجوانی و از اولین جنگ در کنار پیامبر بوده است. (3)
وَ لَقَدْ قُبِضَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم وَ إِنَّ رَأْسَهُ لَعَلَى صَدْرِى وَ لَقَدْ سَالَتْ نَفْسُهُ فِي كَفَّى فَأَمْرَرْتُهَا
1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 7، ص656.
2) وَاسَيْتُهُ: با او مساوات کردم؛ هر دو از یک ریشه و به یک معناست؛ هر دو از «اسی» گرفته شده و به معنای شرکت دادن دیگری در چیزی است و مواسات به معنای شریک ساختن دیگران در مال و امکانات زندگی است؛ من المواساة يقال واسيته و آسيته و بالهمزة أفصح. الْمَوَاطِن: صحنه ها میدان ها اسم مکان از «وَطَنَ» به معنای اقامت گزید. تَنكُصُ بر می گردد؛ از ریشهٔ «نکص» به عقب بازگشتن و در میدان جنگ به عقب نشینی لشکر اطلاق می شود؛ عن الشيء نكوصا من باب قعد أحجم عنه، و نكص على عقبيه. رجع قال تعالى فَلَمَّا تَراءَتِ الْفِئَتَانِ نَكَصَ عَلَى عَقِبَيْهِ.
3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 7، ص658
عَلَى وَجْهي (1)
نَفْسُهُ: خون او، روح او، نقل شده است که حضرت رسول در هنگام وفات مقداری خون از دهانش خارج شده است؛ بسكون الفاء الدم وبالتحريك واحد الأنفاس.
أمْرَرْتُهَا: عبور دادم گذراندم، کشاندم.
رسول خدا جان تسلیم کرد در حالی که سرش بر سینه من بود نفس او بر کف دست من جاری شد و آن را بر چهرۀ خود کشیدم.
نکته
منظور از «نفس» در جملهٔ «سَالَتْ نَفْسُهُ» چیست؟ 1. نخست این که منظور از نفس خون است که در بسیاری از عبارات فقها و ادبا به این معنا آمده؛ «نفس سائله» در كتب فقهی به معنای خون جهنده است و در اشعار عرب نیز به این معنا استعمال شده است و گفته اند: پیامبر اکرمصلى الله عليه وسلم در آخرین ساعت،عمر مقداری خون از حلق مبارکش بیرون آمد و از دهان بیرون ریخت و طبق این خطبه آن خون در کف دست مبارک علی علیه السلام قرار گرفت و آن حضرت به عنوان تبرک به صورت خود مالید؛ (2)2. تفسیر دیگر این که نفس همان روح مقدس انسانی است که در قرآن مجید بارها به آن اشاره شده است: اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حينَ مَوْتِها (3)خدا روح مردم را هنگام مرگشان به تمامی باز می ستاند؛ بنابراین مفهوم جمله این می شود که روح مقدس و پاک پیامبر به هنگام جدا شدن از بدن بر دست علی علیه السلام قرار گرفت و آن حضرت آن را به صورت خود کشید. (4)
مشابه
اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حينَ مَوْتِها (5)خدا جان ها را به هنگام مردنشان می گیرد.
وَ لَقَدْ وُلّيتُ غُسْلَهُ (صلی الله علیه و آله وَ الْمَلَائِكَةُ أَعْوَانِي فَضَجَّتِ الدَّارُ وَ الْأَفْنِيَةُ مَلَأٌ يَهْبِطُ وَ مَلَأُ يَعْرُجُ)
وَ مَا فَارَقَتْ سَمْعِى هَيْئَمَةٌ مِنْهُمْ يُصَلُّونَ عَلَيْهِ حَتَّى وَارَيْنَاهُ فِي ضَرِيحِهِ (1)
ضَجَّتِ الدَّارُ: خانه فریاد کرد؛ در و دیوار ناله کرد؛ الضجيج الصياح عند المكروه و الجزع.
الْأَفْنِيَةُ: فضاهای جلوی خانه؛ جمع «فناء» به معنای صحن خانه و جوانب آن است؛ الدار: وزان كساء ما اتسع أمامها أو ما امتد من جوانبها و الجمع أفنية وفني.
يهبط: هبوط می کند؛ از مادۀ «هَبَطَ» به معنای پایین می آید.
يَعْرُجُ: بالا می رود؛ از مادۀ «عَرَجَ» به معنای بالا می رود.
مَا فَارَقَتْ: خالی نشد.
هَيْئَمَةٌ: صدای پنهان صدای آهسته؛ بفتح الهاء الصّوت الخفى وقيل الكلام الخفي لا يفهم.
وَارَيْنَاهُ: او را به خاک سپردیم؛ از ریشه موارات» و از ریشهٔ «وری» به معنای پوشاندن و پنهان ساختن گرفته شده و در این جا به معنای دفن کردن است.
ضريح قبر؛ القبر أو الشق وسطه و الأول هو المراد هنا.
غسل دادنش را بر عهده گرفتم و فرشتگان یاریم می دادند در و دیوار خانه فریاد می کشیدند، جمعی از فرشتگان فرود می آمدند و جمعی دیگر به آسمان می رفتند. لحظه ای بانگ و فریادشان از گوشم جدا نمی شد بر او درود می فرستادند تا او را در مدفنش به خاک سپردیم.
نکته ها
تعبیر به «ضریح» اشاره به شکافی است که در زمین برای دفن آن حضرت ایجاد کردند؛ زیرا «ضریح» در لغت به همین معناست؛ هرچند امروز ضریح به آن چیزی که روی قبر می گذارند، اطلاق می شود. (2)
جمله «ولّيتُ غُسْلَهُ» ممکن است اشاره به این باشد که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله مرا مسئول و متولی این کار ساخته بود و یاری فرشتگان به منظور احترام و تعظیم و تکریم پیامبر بود. (3)
«ضَجَّتِ الدَّارُ وَ الْأَفْنِيَةُ»: در این جا اسناد مجاز به کار رفته است؛ چون خانه فریاد نمی زند بلکه این ملائکه و ساکنان هستند که فریاد می زدند؛ مثل این که می گوییم شهر یکپارچه صدا شده بود.
«مَلَأُ يَهْبِطُ وَ مَلَةٌ يَعْرُجُ»: هنگامی که پیامبر از دنیا رفته بود، ملائکه در رفت وآمد و فریاد و فغان بودند. اگر مردم پیامبر را رها کرده و به سقیفه رفته و مشغول تعیین خلیفه بودند اما ملائکه، پیامبر را تنها نگذاشتند.
«وَ مَا فَارَقَتْ سَمْعِی هَيْئَمَةٌ مِنْهُمْ»: این عبارت کمال حضرت علی را می رساند؛ زیرا هر چشمی ملائکه را نمی بیند و هر گوشی صدای ملائکه را نمی شنود اما حضرت در مقامی بود که سروصدای ملائکه را می شنید و رفت و آمد آن ها را می دید.
مشابه
علامه مجلسی در بحار الانوار از کتاب الوصیه شیخ عیسی ضریر از امام کاظم علیه السلام چنین نقل می کند: قَالَ رَسُولُ اللهِ صلى الله عليه وسلم يَا عَلِيٌّ أَضَمِنْتَ دَيْنِى تَقْضِيهِ عَنِّى قَالَ نَعَمْ قَالَ اللَّهُمَ فَاشْهَدْ ثُمَ قَالَ يَا عَلِيٌّ تُغَسِّلُنِي وَ لَا يُغَسِّلُنِي غَيْرُكَ فَيَعْمَى بَصَرُهُ قَالَ عَلِيٌّ السَّلام وَ لِمَ يَا رَسُولَ اللَّهِ قَالَ كَذَلِكَ قَالَ جَبْرَئِيلُ السَّلام عَنْ رَبِّي إِنَّهُ لَا يَرَى عَوْرَتِي غَيْرُكَ إِلَّا عَمِيَ بَصَرُهُ قَالَ عَلِيٌّ فَكَيْفَ أَقْوَى عَلَيْكَ وَحْدِى قَالَ يُعِينُكَ جَبْرَئِيلُ وَ مِیكَائِيلُ وَ إِسْرَافِيل (1)پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: ای علی، آیا تو ضمانت کردی که بدهی های مرا بپردازی؟ عرض کرد،آری، فرمود: خدایا تو گواه باش؛ سپس فرمود ای،علی مرا غسل بده و غیر از تو نباید مرا غسل دهد که نابینا خواهد شد علی علیه السلام عرض کرد: چگونه من به تنهایی قادر بر این کار خواهم شد؟ فرمود جبرئیل و میکائیل و اسرافیل تو را یاری خواهند کرد. (2)
فَمَنْ ذَا أَحَقُّ بِهِ مِنِّى حَيّاً وَ مَيْتاً؟ آری، در زندگی و مرگ چه کسی سزاوارتر از من به اوست؟!
نکته
این جا که حضرت علی علیه السلام می بیند دست های طرفدار ایشان هستند و دسته ای دیگر سراغ معاویه و طلحه و زبیر می روند می فرماید من با این همه سوابقی که دارم چرا شما دلتان می لرزد از این که در رکاب من باشید؟ مطمئن باشید که راه من راه حق است و راهی که مقابل من است، باطل است.
فَانْفُذُوا عَلَى بَصَائِرِكُمْ وَلْتَصْدُقُ نِيَّاتُكُمْ فِي جِهَادِ عَدُوِّكُمْ فَوَالَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ إِنِّي لَعَلَى جَادَّةِ الْحَقِّ وَ إِنَّهُمْ لَعَلَى مَزَلَّةِ الْبَاطِل (3)
مَزَلَّةِ: لغزش گاه؛ از ریشهٔ «زَلَل» به معنای لغزش گرفته شده اسم مکان و به معنای لغزشگاه خطرناک است؛ الموضع الذي تزلّ فيه قدم الانسان كالمزلفة.
اینک با دیدۀ بینا به راه افتید و نیت های خود را در پیکار با دشمن خود خالص سازید. سوگند به خدایی که جز او معبودی نیست من بر طریق حق گام برمی دارم و دشمنان بر لغزشگاه باطل قدم می گذارند.
نکته ها
تعبير «جَادَّةِ الْحَقِّ» و «مَزَلَّةِ الْبَاطِلِ» اشاره دارد که حق همچون جادهٔ مستقیم و روشنی است که انسان را به مقصد می رساند ولی باطل جاده نیست بلکه لغزشگاه و پرتگاه است. (1)
منظور از «بصائر عقاید» اهل بیت علیهم السلام مبتنی بر این که آن ها بر حق اند و دشمن آن ها بر باطل است و امام علیه السلام با سوگند به پروردگار این عقیده آن ها را تأیید و تأکید می کند که در آن چه دستور می دهد بر مقتضای حق و بر طبق آن است و دشمن آن ها بر پرتگاه باطل و لغزشگاه انحراف است. (2)
«جَادَّةِ»: راهی را که حضرت علی علیه السلام می رود تعبیر به جاده کرده است؛ یعنی یک جاده اصلی است که آدم گم یا پرت نمی شود اما به درستی که آن ها نمی دانند جاده این جاست و آن جا راه نیست و جایی که آن ها می روند پرتگاه است.
«وَ إِنَّهُمْ لَعَلَى مَزَلَّةِ الْبَاطِلِ»: در این عبارت حضرت در حقیقت به «مصوبه» جواب می دهد که عده ای از اهل سنت بودند که می گفتند اصحاب پیامبر هیچکدام بر باطل نیستند؛ یعنی علی بر حق است و معاویه هم بر حق است و هرکدام اجتهاد کرده و این طور فهمیده است. این ها هر دو مجتهد و بر حقاند اما ما شیعیان «مخطئه» هستیم و می گوییم که اگر دو مجتهد اختلاف نظر دارند یکی بر حق است و یکی بر خطا و امکان ندارد که هر دو بر حق باشند.
أَقُولُ مَا تَسْمَعُونَ وَ أَسْتَغْفِرُ اللَّهَ لِي وَ لَكُم آن چه می گویم، می شنوید. برای خودم و برای شما از خدا آمرزش می خواهم.
شناسنامه خطبه
تاریخ، زمان و مکان وقوع: در کوفه بین سال های 37 تا 40 هجری
مخاطب: کوفیان
موضوع: اعتقادی، اخلاقی
ویژگی: اسلام شناسی (1)
از خطبه های امام علیه السلام است که درباره احاطه علم خداوند به همه جزئیات و سپس تشویق به تقوا و بیان برتری اسلام و قرآن ایراد فرموده است این خطبه از چند بخش تشکیل شده است.
امام علیه السلام با تعبیرات زیبایی از علم بی پایان خداوند سخن می گوید؛
سفارش به تقوا و پرهیزکاری؛
با تعبیراتی شوق انگیز که دل ها را به سوی خود جذب می کند از پیامبر اسلام قرآن سخن می گوید.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص111.
يَعْلَمُ عَجِيجَ الْوُحُوشِ فِي الْفَلَوَاتِ وَ مَعَاصِيَ الْعِبَادِ فِي الْخَلَوَاتِ وَ اخْتِلَافَ النِّينَانِ فِى الْبِحَارِ الْغَامِرَاتِ وَ تَلَاطْمَ الْمَاءِ بِالرِّيَاحِ الْعَاصِفَاتِ وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً نَجِيبُ اللَّهِ وَ سَفِيرُ وَحْيِهِ وَ رَسُولُ رَحْمَتِهِ.
يَعْلَمُ عَجِيجَ الْوُحُوشِ فِى الْفَلَوَاتِ وَ مَعَاصِيَ الْعِبَادِ فِي الْخَلَوَاتِ وَاخْتِلَافَ النِّينَانِ فِي الْبِحَارِ الْغَامِرَاتِ وَتَلَاطُمَ الْمَاءِ بِالرِّيَاحِ الْعَاصِفَاتِ (1)
الْغَامِرَاتِ: عمیق از ریشهٔ «غَمر» به معنای از بین بردن اثر چیزی است؛ سپس به آب های زیادی که تمام چهره زمین با موجودات درون آن را می پوشاند اطلاق شده است و دریای «غامر» همان دریای عمیق است؛ أي كثير الماء يغمر من يدخله أى يغطّيه ويستره و غمره البحر من باب نصر أى إذا علاه وغطاه. تَلَاطُمَ: جنب وجوش و تلاطم؛ از ماده «لَعَمَ» به معنای سیلی زد که به باب تفاعل رفته؛ گویی امواج دریا به هم سیلی می زنند.
رِّيَاحِ الْعَاصِفَاتِ: بادهای طوفانی، تندبادها؛ جمع «عاصفه» از ریشه «عصف» به معنای کاه است و «عاصف» به تندبادی گفته می شود که برگهای خشکیده و کاه مانند را به هر طرف پراکنده می کند یا اشیا را همچون کاه از هم متلاشی می سازد.
خداوند بانگ و فریاد وحوش را در بیابان ها و گناهان بندگان را در خلوت ها و آمدوشد ماهیان را در دریاهای ژرف و تلاطم امواج آب را در اثر وزش تندبادها می داند.
نکته ها
«عَجِيجَ الْوُحُوشِ فِي الْفَلَوَاتِ»: «عجیج» از مادۀ «عج» به معنای فریاد است؛ یعنی خداوند به صدا و فریاد حیوانات وحشی در بیابان ها آگاهی دارد یا منظور همان فریادهای طبیعی است که وحشی ها دارند یا همان گونه که انسان ها خدا را تسبیح می کنند، حیوانات هم با همین ناله و فریادشان خدا را تسبیح می کنند.
ضمير مستتر در «یعلَمُ» به خدا بر می گردد و می گوید که خداوند از فریاد حیوانات وحشی در بیابان ها آگاه است.
1) عَجِيجَ الْوُحُوشِ: صدای ناله حیوانات وحشی؛ از ریشهٔ «عج» به معنای فریاد کشیدن و نعره زدن است و معمولاً درباره حیوانات به کار می رود؛ عجا من باب ضرب و عجيجا أيضا رفع صوته بالتلبية، و منه الحديث أفضل الأعمال إلى الله العج و الثجّ، فالعج رفع الصوت فى التلبية، و الثج إسالة الدّماء من الذبح و النحر في الأضاحي. الفَلَوَاتِ صحراها، بیابان ها؛ جمع «فلات» به معنای زمین گسترده بی آب و علف است و گاه به مطلق دشت ها و بیابان ها گفته می شود. النِّينَانِ: ماهی ها؛ جمع «نون» به معنای ماهی بزرگ است و گاه به «نهنگ» اطلاق می شود؛ جمع نون و هو الحوت.
هدف از این بند می تواند هشدار به گناه و خیانت در خلوت ها باشد؛ زیرا خداوند از همه آشکار و پنهان ها آگاه است. (1)
«فِى الْبحَارِ الْغَامِرَاتِ»: خدا رفت وآمد و حرکت ماهی ها را در دریاهای عمیق می بیند منظور این است که خدا به همه چیز احاطه دارد.
مشابه
وَلَوْ أَنَّ ما فِي الْأَرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ أَقْلَامُ وَ الْبَحْرُ يَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ مَا نَفِدَتْ كَلِمَاتُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَکیم (2)و اگر همۀ درختان روی زمین قلم شوند و دریا مرکب و هفت دریای دیگر به مددش بیاید سخنان خدا پایان نمی یابد و خدا پیروزمند و حکیم است. يَعْلَمُ ما يَلِجُ فِي الْأَرْضِ وَ ما يَخْرُجُ مِنْها (3)آن چه در زمین درآید و آن چه از آن برآید می داند.
وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً نَجِيبُ اللَّهِ وَ سَفِيرُ وَحْيِهِ وَ رَسُولُ رَحْمَتِهِ (4)
و گواهی می دهم که محمد برگزیده خدا و سفیر وحی او و رسول رحمت وی است.
نکته ها
«نَجِيبُ اللَّهِ»: یعنی انتخاب شده خدا؛ وزن فعیل در کلام عرب گاهی به معنای اسم فاعل است و گاهی به معنای اسم مفعول.
«سَفِيرُ وَحْيِهِ»: «سفارت» به معنای واسطه و وسیله ارتباط است. «سفیر» هم که می گویند از باب این است که واسطه ارتباط دو کشور با یکدیگر است. پیامبر، واسطه ارتباط است بین خدا و انسان ها؛ چون همه انسان ها استعداد و لیاقت گرفتن وحی را ندارند، خداوند پیامبر را مبعوث کرده تا واسطه باشد بین خودش و افراد دیگر.
مشابه
وَ ما أَرْسَلْنَاكَ إِلا رَحْمَةً لِلْعالَمینَ (5)و تو را جز رحمتی برای جهانیان نفرستادیم.
أَمَّا بَعْدُ فَإِنِّى أُوصِيكُمْ بِتَقْوَى اللَّهِ الَّذِي ابْتَدَأَ خَلَقَكُمْ وَإِلَيْهِ يَكُونُ مَعَادُكُمْ وَ بِهِ نَجَاحُ طَلِبَتِكُمْ وَ إِلَيْهِ مُنْتَهَى رَغْبَتِكُمْ وَ نَحْوَهُ قَصْدُ سَبِيلِكُمْ وَ إِلَيْهِ مَرَامِي مَفْزَعِكُمْ فَإِنَّ تَقْوَى اللَّهِ دَوَاءُ دَاءِ قُلُوبِكُمْ وَ بَصَرُ عَمَى أَفْئِدَتِكُمْ وَشِفَاءُ مَرَضِ أَجْسَادِكُمْ وَصَلَاحُ فَسَادِ صُدُورِكُمْ وَ طُهُورُ دَنَسِ أَنْفُسِكُمْ وَ جِلَاءُ عَشَا أَبْصَارِكُمْ وَ أَمْنُ فَزَعِ جَأْشِكُمْ وَ ضِيَاءُ سَوَادِ ظُلْمَتِكُمْ فَاجْعَلُوا طَاعَةَ اللَّهِ شِعَاراً دُونَ دِثَارِكُمْ وَ دَخِيلًا دُونَ شِعَارِكُمْ وَ لَطِيفاً بَيْنَ أَضْلاعِكُمْ وَ أَمِيراً فَوْقَ أُمُورِكُمْ وَ مَنْهَلًا لِحِينِ وُرُودِكُمْ وَ شَفِيعاً لِدَرَكِ طَلِبَتِكُمْ وَ جُنَّةً لِيَوْمِ فَزَعِكُمْ وَ مَصَابِيحَ لِبُطُونِ قُبُورِكُمْ وَ سَكَناً لِطُولِ وَحْشَتِكُمْ وَ نَفَساً لِكَرْبِ مَوَاطِنِكُمْ فَإِنَّ طَاعَةَ اللَّهِ حِرْزَ مِنْ مَتَالِفَ مُكْتَنِفَةٍ وَ مَخَاوِفَ مُتَوَقِّعَةٍ وَ أَوَارِ نِيرَانٍ مُوقَدَةٍ فَمَنْ أَخَذَ بِالتَّقْوَى عَزَبَتْ عَنْهُ الشَّدَائِدُ بَعْدَ دُنُوّهَا وَ احْلَوْلَتْ لَهُ الْأُمُورُ بَعْدَ مَرَارَتِهَا وَ انْفَرَجَتْ عَنْهُ الْأَمْوَاجُ بَعْدَ تَرَاكُمِهَا وَ أَسْهَلَتْ لَهُ الصِّعَابُ بَعْدَ إِنْصَابِهَا وَ هَطَلَتْ عَلَيْهِ الْكَرَامَةُ بَعْدَ قُحُوطِهَا وَ تَحَدَّبَتْ عَلَيْهِ الرَّحْمَةُ بَعْدَ نُفُورِهَا وَ تَفَجَّرَتْ عَلَيْهِ النِّعَمُ بَعْدَ نُضُوبهَا وَ وَبَلَتْ عَلَيْهِ الْبَرَكَةُ بَعْدَ إِرْذَاذِهَا فَاتَّقُوا اللَّهَ الَّذِي نَفَعَكُمْ بِمَوْعِظَتِهِ وَ وَعَظَكُمْ بِرِسَالَتِهِ وَ امْتَنَّ عَلَيْكُمْ بِنِعْمَتِهِ فَعَبِّدُوا أَنْفُسَكُمْ لِعِبَادَتِهِ وَاخْرُجُوا إِلَيْهِ مِنْ حَقٌّ طَاعَتِهِ.
أَمَّا بَعْدُ فَإِنِّى أُوصِيكُمْ بِتَقْوَى اللَّهِ الَّذِي ابْتَدَأَ خَلْقَكُمْ وَ إِلَيْهِ يَكُونُ مَعَادُكُمْ وَ بِهِ نَجَاحُ طَلِبَتِكُمْ وَ إِلَيْهِ مُنْتَهَى رَغْبَتِكُمْ وَ نَحْوَهُ قَصْدُ سَبِيلِكُمْ وَ إِلَيْهِ مَرَامِي مَفْزَعِكُمْ (1)
مُنْتَهَى رَغْبَتِكُمْ: آخرین نقطه امید شما.
مَرَامِي: جمع «مرمی» و اسم مکان به معنای جایی است که وقت ترس به آن پناه برده می شود.
مَفْزَع: پناهگاه؛ از ریشهٔ «فزع» به معنای ترس و وحشت گرفته شده و این واژه به معنای پناهگاه به کار می رود؛ زیرا انسان به هنگام ترس و وحشت به آن جا پناه می برد.
اما بعد، شما را سفارش می کنم به تقوا و پروا از خدایی که شما را آفرید و به سوی او باز می گردید، و با قدرت او حاجت هایتان برآورده می شود همان خدایی که منتهای آرزوی شماست و راه راست شما به سوی اوست و هنگام بیم و هراس به او پناه می آورید.
نکته ها
«وَ بِهِ نَجَاحُ طَلِبَتِكُمْ»: «نجاح» یعنی انجام شدن و پیروزی. حضرت می فرماید: اگر
1) ابتدأ: آغاز نمود. طَلِبَتِكُمْ: خواست و مطلوبتان؛ بكسر الام ما طلبته.
خواسته ای هم داری خدا باید به تو بدهد پس ابتدای شما دست خداست آخرتان هم دست خداست، وسطش هم دست اوست.
«وَ إِلَيْهِ مَرَامِي مَفْزَعِكُمْ»: «مرامی» در این جا به معنای پناهگاه است؛ یعنی شما از وحشت های این دنیا به پناهگاه خدا روی می آورید یعنی اگر به طور مجازی پناهگاه دیگری را هم برای خودت تصور کنی ولی نهایت همۀ آن ها به سوی خداست پس ابتدا و انتها خداست.
مشابه
يا أَيُّهَا النَّاسُ اعْبُدُوا رَبَّكُمُ الَّذى خَلَقَكُمْ وَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُم (1)ای مردم، پرستش کنید پروردگارتان را که شما و کسانی را که پیش از شما بوده اند، آفریده است. وَ مِنْ آيَاتِهِ أَنْ خَلَقَكُمْ مِنْ تُرَابٍ ثُمَّ إِذَا أَنْتُمْ بَشَرٌ تَنْتَشِرُونَ (2)و از نشانه های او این است که شما را از خاک آفرید؛ پس ناگهان شما [به صورت] بشری هرسو پراکنده شدید. وَ هُوَ خَلَقَكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُون (3)و او نخستین بار شما را آفرید و به سوی او برگردانیده می شوید.
فَإِنَّ تَقْوَى اللَّهِ دَوَاءُ دَاءِ قُلُوبِكُمْ چراکه تقوا دوای درد دل های شماست.
نکته
اشاره به بیماری های فکری و روحانی همچون ضلالت و گمراهی است. (4)
مشابه
وَ أَمَّا الَّذينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزَادَتْهُمْ رِجْساً إِلَى رِجْسِهِم (5)اما کسانی که در دل هایشان بیماری است پلیدی بر پلیدیشان افزود.
فی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضا (1)در دل هایشان مرضی است و خدا بر مرضشان افزود.
وَ بَصَرُ عَمَى أَفْئِدَتِكُمْ (2) برطرف کننده کوری قلب هایتان است.
نکته
اشاره به بر طرف شدن موانع و حجاب های شناخت در پرتو تقواست. (3)
وَ شِفَاءُ مَرَضِ أَجْسَادِكُمْ و شفای بیماری بدن هایتان است
نکته ها
اشاره به کم خوری و رعایت اعتدال در مصرف غذاها در سایه تقواست. (4)
بسیاری از مرض هایی که در جسم هاست به علت بی بندوباری و بی تقوایی است؛ مثلاً در آیه كُلُوا وَاشْرَبُوا وَ لا تُسْرِفُوا (5)بسیاری از مرض ها به علت زیاده روی است.
مشابه
يَخْرُجُ مِنْ بُطُونِها شَرَابٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوانُهُ فِيهِ شِفاءٌ لِلنَّاسِس (6)از درون آن، شهدی که به رنگ های گوناگون است بیرون می آید در آن برای مردم درمانی است. وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآن ما هُوَ شِفاءٌ وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنینَ (7)و ما آن چه برای مؤمنان مایه درمان و رحمت است از قرآن نازل می کنیم.
وَ صَلَاحُ فَسَادِ صُدُورِكُمْ و زداینده تباهی سینه هایتان است.
نکته ها
اشاره به پاکسازی درون از رذایل اخلاقی همچون کبر و حسد و کینه است. (1)
منظور از سینه ها همان دل است؛ چون دل در سینه است. منظور از فساد سینه ها همان خلقیات زشت است که اگر می خواهید برطرف شود، باید تقوا پیشه کنید.
وَ طُهُورُ دَنَسِ أَنْفُسِكُمْ (2) پاک کننده آلودگی نفس هایتان است.
نکته
اشاره به آلودگی های سطحی و کم عمق تر که با آب تقوا شست وشو می شود. (3)
وَجِلَاءٌ عَشَا أَبْصَارَكُمْ (4)
و جلای پرده دیدگانتان است.
نکته
اشاره به این است که تقوا بینش درون انسان را تیزتر و چشم بصیرت را روشن می سازد. (5)
وَ أَمْنُ فَزَع جَأْشِكُمْ (6)
1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 7، ص678.
2) دَنَسِ: چرک، کثافت.
3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 7، ص678
4) جلاء: روشنی، شفافی، برطرف کردن. عَشَا أَبْصَارِكُمْ: چشمان؛ از «عشو» به معنای ضعیف شدن چشم یا جست وجو کردن با چشمان ضعیف است و «عشا» که اسم مصدر است به معنای ضعف دیده به کار می رود؛ غشاء أبصاركم فى بعض النسخ بالغين المعجمة و المد وزان كساء و هو الغطاء قال تعالى فَأَغْشَيْناهُمْ فَهُمْ لا يُبْصِرُونَ ﴾ أى جعلنا على أبصارهم غشاوة و غطاء و في بعضها بالعين المهملة و القصر سوء البصر بالليل والنهار مصدر عشى يقال عشى عشى من باب تعب ضعف بصره فهو أعشى و المرأة عشواء.
5) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 7، ص678
6) فَزَع جَأْشِكُمْ: لرزان شدن دل شما؛ به معنای اضطراب ناشی از اندوه و ترس است و از آن جا که قلب انسان (روح انسان مرکز این امور است گاهی به خود قلب نیز جاش گفته می شود و در جمله بالا هر دو معنا ممکن است؛ جَأْش: القلب.
و ایمنی بخش ترس دل هایتان است.
نکته
اشاره به اضطراب هایی است که انسان در اثر آلودگی به گناه پیدا می کند. (1)
مشابه
مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَيْرٌ مِنْهَا وَ هُمْ مِنْ فَزَعِ يَوْمَئِذٍ آمِنُون (2)هرکس نیکی به میان آورد، پاداشی بهتر از آن خواهد داشت و آنان از هراس آن روز ایمن اند.
وَ ضِيَاءُ سَوَادِ ظُلْمَتِكُمْ و روشنی بخش تاریکی جهل شماست.
نکته ها
اشاره به تأثیر تقوا در برطرف کردن ظلمت جهالت ها و بی عدالتی هاست. (3)
«سواد» به معنای سیاهی و تاریکی دل.است تقوا سیاهی دل را برطرف می کند و روشن می گرداند؛ پس اگر تقوا داشته باشید تمام معایب قلبی شما برطرف می شود.
فَاجْعَلُوا طَاعَةَ اللَّهِ شِعَاراً دُونَ دِثَارِكُمْ وَ دَخِيلًا دُونَ شِعَارِكُمْ وَ لَطِيفاً بَيْنَ أَضْلَاعِكُمْ وَ أَمِيراً فَوْقَ أُمُورِكُمْ وَ مَنْهَلًا لِحِينِ وُرُودِكُمْ وَ شَفِيعاً لِدَرَكِ طَلِبَتِكُمْ وَ جُنَّةً لِيَوْمِ فَزَعِكُمْ وَ مَصَابِيحَ لِبُطُونِ قُبُورِكُمْ وَ سَكَناً لِطُولِ وَحْشَتِكُمْ وَ نَفَساً لِكَرْبِ مَوَاطِنِكُمْ (4)
دخيلًا: داخل بدن؛ درون و داخل نفس؛ الرّجل و دخله و دخيلته و دخیله نیته و مذهبه و خلده.
دون: ظاهراً به معنای پایین یعنی زیر «دثار» باشد، ولی بعضی به معنای غیر دانسته اند.
لطيفاً: نفوذ کرده؛ نامرئی و نادیدنی؛ یعنی در قلب خود مواظب باشید نه این که به تظاهر اکتفا کنید.
مَنْهَلًا: محلی است که از آن جا در کنار آب قرار می گیرند و در فارسی به آن آبشخور گفته می شود و از ریشهٔ «نهل» به معنای ابتدای نوشیدن آب است؛ المشرب و الشرب و الموضع الذي فيه المشرب.
ورود: رفتن در کنار آب؛ سپس معنای وسیعی پیدا کرده و به داخل شدن در هر چیزی اطلاق می شود.
درک رسیدن؛ دریافتن است؛ تدارک به جبران کردن چیزی اطلاق می شود.
نفساً راه گشایش؛ محرّكة اسم وضع موضع المصدر الحقيقى من نفس تنفيسا و نفسا أي فرج تفريجا.
کَرب: مشکلات؛ جمع «کرب» به معنای غم و اندوه.
طاعت و بندگی خدا را پوشش جان خویش سازید نه جامۀ پیکر خود و در عمق جان فرمان بردار حق باشید نه فقط در ظاهر فرمان برداری از خدا را همانند رگ و پی در تارو پود خود وارد سازید و آن را بر همه امورتان حاکم کنید تقوا را چشمه ساری گوارا برای هنگام ورودتان و شفیعی برای رسیدن به آرزوهایتان و سپری برای روز وحشت و چراغ هایی برای اعماق گورهایتان و آرامشی برای ترسهای طولانی و آسایشی برای اندوه منازل پیش روی خود قرار دهید.
نکته ها
«بَيْنَ أَضْلَاع» مفهومش بین دنده هاست و از آن جا که قلب درون سینه قرار دارد و دنده ها از هر طرف آن را احاطه کرده اشاره به قلب دارد. (1)
طاعت و بندگی خداوند را شعار خود قرار دهید «شعار» به معنای جامه زیرین و در این جا کنایه از این است که همیشه ملازم طاعت خداوند بوده و مانند جامه زیر که با بدن ملازمت و پیوستگی دارد همواره فرمان بردار اوامر او باشید و لحظه ای سر از فرمانش برنتابید. (2)
قید «دون دثاركم» اشاره به این است که طاعت خدا را جامه ظاهر خود قرار ندهید بلکه آن را در جان خود جای دهید؛ زیرا در غیر این صورت جز فایده ای اندک چیزی عاید آن ها نخواهد شد. (3)
جمله «أَمِيراً فَوْقَ أُمُورِكُمْ» اشاره به این است که حاکمیت فرمان خدا باید در تمام مسائل زندگی اعم از فردی و اجتماعی و سیاسی جاری باشد. (4)
جمله های «وَ مَنْهَلًا لِحِينِ وُرُودِكُمْ...» اشاره به آثار مثبت و برکات فراوان اطاعت خدا در زندگی مادی و معنوی انسان هاست؛ روح را سیراب می کند؛ انسان ها را به اهداف والای خود می رساند؛ در مقابل مشکلات از او دفاع می کند؛ در عالم برزخ و قبر و روز قیامت مایه آرامش است. (5)
«وَ أَمِيراً فَوْقَ أُمُورِكُمْ»: دل، فرمانده کل قواست اگر به دل رضای خدا را بخواهی و ترس از خدا داشته باشی آن گاه از تمام اعضا و جوارح در راهی که خدا خواسته، استفاده می شود اما اگر در دل خودخواه باشیم این خودخواهی بلایی بر سر انسان می آورد.
«لِحِينِ وُرُودِكُمْ»: مسافری که راه دور و درازی را در بیابان های بی آب و علف تشنه و خسته طی کرده چیزی که سبب نجات او می شود این است که لب شط محل ورودی پیدا کند در روز قیامت فقط اطاعت خدا که در دنیا ذخیره کرده،ای به دردت می خورد. هرکس آنجا به فکر خویش است و در چنین موقعی تنها عمل تو سبب نجاتت می شود و مال و اولاد دردی را دوا نمی کند.
«شفيعاً»: وقتی که انسان کاری را به تنهایی نمی تواند انجام دهد، به کمک احتیاج دارد باید کسی با انسان باشد تا او را از مشکل نجات دهد به چنین شخصی (شفیع) می گویند و در قیامت شفیعی که می تواند شما را نجات دهد و به خواسته هایتان برساند، اطاعت از خداست
«وَ جُنَّةً لِيَوْمِ فَزَعِكُمْ»: روز قیامت روز گرفتاری و ترس است. وقتی که انسان در مقابل دشمن گیر کرده باشد و شمشیر و تیر دشمن به طرف او متوجه باشد، سپر می تواند او را نجات دهد این ها همه در کلام حضرت تشبیه است.
«وَ نَفَساً لِكَرْبِ مَوَاطِنِكُمْ»: این ها همه «مواطن» است و در این موقعیت ها برای انسان کرب ها و غصه ها و حوادثی پیش می آید و انسان به چیزی احتیاج دارد که این غصه ها را از او دور کند و او را دلگرم نماید.
استعاره
مستعار: منهل
مستعار منه: محل ورود
مستعارله: طاعت الهی
جامع: واژه «منهل» را برای طاعت الهی استعاره آورده است؛ زیرا انسان از طریق پرهیزکاری و فرمان برداری خداوند می تواند در روز رستاخیز از شرابی که ویژه پاکان و نیکوکاران است سیراب گردد.
فَإِنَّ طَاعَةَ اللَّهِ حِرْزَ مِنْ مَتَالِفَ مُكْتَنِفَةٍ (1)
زیرا طاعت و بندگی خدا شما را از مهلکه های فراگیر که در انتظارتان است نگاه می دارد.
وَ مَخَاوِفَ مُتَوَقَّعَةٍ و وحشت هایی که هر لحظه انتظار می رود.
وَ أُوَارِ نِيرَانٍ مُوقَدَةٍ (2) و حرارت آتش افروخته را از شما باز می دارد
فَمَنْ أَخَذَ بِالتَّقْوَى عَزَبَتْ عَنْهُ الشَّدَائِدُ بَعْدَ دُنُوِّهَا (3) هرکس به دامن تقوا چنگ،زند سختی هایی که بدو نزدیک گشته از وی دور گردد.
نکته
آدم هایی که با خدا رابطه ندارند و اهل تقوا نیستند هم در دنیا گرفتار سختی هستند و هم در آخرت بیشتر سختی ها به این علت است که انسان خود را با مردم دنیا برای مال و ریاست درگیر می کند؛ زیرا نوع بشر به دنبال ریاست و آقایی است و اگر ثروت یا ریاست را از آن ها بگیرند، درگیری و کشمکش ایجاد می شود. انسان باید در دنیا کار کند اما خودش را با مردم دنیا برای مال و ریاست درگیر نکند.
1) حِرْز: پناهگاه صندوق و امثال آن حفظ کردن و نگهداری است. مَتَالِفَ: هلاک کننده؛ جمع «مُتلف» اسم مکان یا اسم آلت، محل تلف شدن یا وسیله تلف شدن.
2) أُوَار: حرارت آتش و آفتاب است و گاهی به تشنگی حاصل از آن نیز اطلاق می شود؛ بضم الهمزة وزان غراب حرّ النار و الشمس و العطش و اللهب.
3) عَزَبَتْ: دور شد؛ از ریشهٔ «عَزوب» در اصل به معنای دور شدن از خانواده برای یافتن مرتع جهت چهارپایان است؛ سپس به هر نوع دور شدن و پنهان گشتن اطلاق شده است به مردان و زنانی که از همسران خود دور مانده یا اصلاً همسری انتخاب نکرده اند، «عَزَب» گفته می شود.
مشابه
وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرى آمَنُوا وَاتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَيْهِمْ بَرَكَاتٍ مِنَ السَّمَاءِ وَ الْأَرْضِ (1)اگر مردم قریه ها ایمان آورده و پرهیزکاری پیشه کرده بودند برکات آسمان و زمین را به رویشان می گشودیم. وَ مَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَيَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِب (2)و هرکه از خدا بترسد، برای او راهی برای بیرون شدن قرار خواهد داد.
وَ احْلَوْلَتْ لَهُ الْأُمُورُ بَعْدَ مَرَارَتِهَا (3) تلخی های حوادث ناراحت کننده به شیرینی مبدل می شود.
نکته
اموری از دنیا که برای دیگران تلخ است برای آدمی که اهل تقواست، شیرین است؛ زیرا: 1. او درگیری برای خودش درست نمی کند؛ 2. اگر چیزهایی هم پیش آمد، چون اتکا به خدا دارد و می داند که امتحان خداست ناراحت نیست
والفَرَجَتْ عَنْهُ الْأَمْوَاجُ بَعْدَ تَرَاكْمِهَا امواج فتنه هایی که گرداگردش را فراگرفته از او فاصله گیرد.
نکته
حضرت کسی که خودش را درگیر دنیا می کند به کسی که در دریا گرفتار باشد و موج ها از اطراف به او فشار بیاورد و او را در تنگنا قرار دهد، تشبیه کرده است.
استعاره
مستعار: امواج
مستعار منه: غرق شدن و نابودی
مستعارله: وضع نامطلوب بدنی و ملکات زشت اخلاقی
جامع: واژۀ «امواج» را برای وضع نامطلوب بدنی و صفات زشت اخلاقی استعاره فرموده است؛ همان صفات زشتی که اگر در نفس آدمی زیاد و انبوه شود، آن را در اقیانوس عذاب الهی غرق و نابود خواهد ساخت رعایت تقوا باعث رهایی نفس از ناهنجاری و محو صفات زشت از صفحه ضمیر او می گردد، هرچند این تیرگیها بسیار باشد.
وَ أَسْهَلَتْ لَهُ الصَّعَابُ بَعْدَ إِنْصَابِهَا (1)
إنصاب: خسته کردن؛ مصدر باب افعال است و از ریشۀ «نصب» به معنای خسته شدن گرفته شده است.
دشواریهایی که وی را به رنج انداخته، برایش آسان شود.
وَ هَطَلَتْ عَلَيْهِ الْكَرَامَةُ بَعْدَ قُحُوطِهَا (2)
و باران کرامت پس از نایاب شدن بر او می بارد.
نکته
هطل به معنای بارانی است که با دانه های درشت پشت سر هم بیاید؛ کرامت خدا تشبیه شده است به باران حضرت می فرماید کرامت خدا بر چنین شخص باتقوایی سرازیر می شود؛ یعنی از هر طرفی محترم و مورد رحمت خدا قرار می گیرد.
استعاره
مستعار هطل
مستعار منه: تمتع و کامیابی
مستعارله: افاضه های الهی
جامع: منظور از بارش کرامت در جمله و هطلت علیه الكرامة كمالات نفسانی پایداری است که انسان بدان ها متمتع و کامیاب می گردد و چون افاضه این کمالات شباهت به ریزش باران دارد لذا واژهٔ «هطل را برای افاضۀ آن ها استعاره و به کرامت
اسناد داده است
وَ تَحَدَّبَتْ عَلَيْهِ الرَّحْمَةُ بَعْدَ نُفُورِهَا (1)
همچون باران های پرپشت بر او فرو می بارد و رحمت قطع شده الهی به سوی او بازمی گردد.
وَ تَفَجَّرَتْ عَلَيْهِ النِّعَمُ بَعْدَ نُضُوبِهَا (2) نعمت های که فرونشسته بود، به جوشش در می آید.
نکته ها
واژه «تفجر» کنایه از انواع نعمت ها دنیوی و اخروی است. (3)
در این عبارت حضرت نعمت ها خدا را به چشمه آب گوارایی تشبیه کرده اند. اگر آب این چشمه فرو رفته باشد انسان ناراحت می شود ولی وقتی که آب دوباره شروع به جوشیدن کند انسان خوشحال می شود.
وَ وَبَلَتْ عَلَيْهِ الْبَرَكَةُ بَعْدَ إِرْذَاذِهَا (4)
و برکت های کم شده به فراوانی بر او ریزش می کند.
نکته
در این عبارت برکت خدا به باران تشبیه می شود باران گاهی با دانه های خیلی ریز می بارد و چیزی عاید زمین نمی شود که به این می گویند «رذاذ» در مقابل «وابل».
1) تَحَدَّبَتْ: جریان یافت؛ از ریشهٔ «حدب» در اصل به معنای بلندی هایی است که میان پستی ها قرار گیرد و به برآمدگی پشت انسان نیز «حدب» گفته می شود و هنگامی که چیزی بر چیز دیگر احاطه کند، این واژه در آن جا نیز به کار می رود و در خطبه بالا به هین معناست. نفور: فرار کردن ها.
2) نُضوب فروکش کردن؛ در اصل به معنای فروکش کردن آب در زمینی است؛ سپس به از بین رفتن هر چیزی اطلاق شده است؛ الماء نضوبا غار.
3) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج5، ص366.
4) وَبَلَتْ: بارید؛ از ریشهٔ «وَبَل» به معنای باران شدید و دانه درشت گرفته شده است و در این جا به معنای ریزش فراوان برکات الهی است؛ السماء تبل امطرت وابلا و هو المطر الشديد الضخم القطر. إِرْذَاذِ: باران کم، شبنم؛ به معنای باریدن خفیف باران است؛ السماء بتشديد الذال المعجمة أمطرت رذاذا، و هو بالفتح كسحاب المطر الضعيف أو الساكن الدائم الصغار القطر كالغبار.
مشابه
وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرى آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَيْهِمْ بَرَكَاتٍ مِنَ السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ (1)و اگر مردم شهرها ایمان آورده و به تقوا گراییده بودند، قطعاً برکاتی از آسمان و زمین برایشان می گشودیم. وَ مَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً * وَيَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِب (2)و هرکس از خدا پروا کند [خدا] برای او راه بیرون شدنی قرار می دهد و از جایی که حسابش را نمی کند به او روزی می رساند.
فَاتَّقُوا اللَّهَ الَّذِي نَفَعَكُمْ بِمَوْعِظَتِهِ تقوای خداوند پیشه کنید؛ همان خداوندی که با پند و اندرزش به شما سود بخشیده است.
وَوَعَظَكُمْ بِرِسَالَتِهِ و به وسیله رسالتش شما را اندرز داده است.
وَامْتَنَّ عَلَيْكُمْ بِنِعْمَتِهِ (3) و با نعمتش بر شما منت نهاده است.
فَعَبِّدُوا أَنْفُسَكُمْ لِعِبَادَتِهِ وَ اخْرُجُوا إِلَيْهِ مِنْ حَقٌّ طَاعَتِهِ (4) پس توسن وجود خود را برای عبادتش رام و حق طاعت او را به جای آورید.
نکته ها
«فَعَبّدُوا» از ریشۀ عبادت اخذ شده به معنای مهیا ساختن و تسلیم نمودن است. (5)
اطاعت به این است که واجبات خدا را انجام بدهیم و محرمات را ترک کنیم. این حقی است به گردن من و شما و حق اطاعت را خوب از عهده اش بربیایید که روز قیامت گرفتاری نداشته باشید
ثُمَّ إِنَّ هَذَا الْإِسْلَامَ دِينُ اللَّهِ الَّذِى اصْطَفَاهُ لِنَفْسِهِ وَ اصْطَنَعَهُ عَلَى عَيْنِهِ وَ أَصْفَاهُ خِيَرَةَ خَلْقِهِ وَ أَقَامَ دَعَائِمَهُ عَلَى مَحَبَّتِهِ أَذَلَّ الْأَدْيَانَ بِعِزَّتِهِ وَوَضَعَ الْمِلَلَ بِرَفْعِهِ وَ أَهَانَ أَعْدَاءَهُ بِكَرَامَتِهِ وَ خَذَلَ مُحَادِّيهِ بِنَصْرِهِ وَ هَدَمَ أَرْكَانَ الضَّلَالَةِ بِرُكْنِهِ وَ سَقَى مَنْ عَطِشَ مِنْ حِيَاضِهِ وَ أَتَأَقَ الْحِيَاضَ بِمَوَاتِحِهِ ثُمَّ جَعَلَهُ لَا انْفِصَامَ لِعُرْوَتِهِ وَ لَا فَكَ لِحَلْقَتِهِ وَ لَا انْهِدَامَ لِأَسَاسِهِ وَ لَا زَوَالَ لِدَعَائِمِهِ وَ لَا انْقِلَاعَ لِشَجَرَتِهِ وَ لَا انْقِطَاعَ لِمُدَّتِهِ وَ لَا عَفَاءَ لِشَرَائِعِهِ وَ لَا جَدَّ لِفُرُوعِهِ وَ لَا ضَنْكَ لِطْرُقِهِ وَ لَا وُعُوثَةَ لِسُهُولَتِهِ وَ لَا سَوَادَ لِوَضَحِهِ وَ لَا عِوَجَ لِانْتِصَابِهِ وَ لَا عَصَلَ فِي عُودِهِ وَ لَا وَعَثَ لِفَجِّهِ وَ لَا انْطِفَاءَ لِمَصَابِيحِهِ وَ لَا مَرَارَةَ لِحَلَاوَتِهِ فَهُوَ دَعَائِمُ أَسَاخَ فِي الْحَقِّ أَسْنَاخَهَا وَثَبَّتَ لَهَا أَسَاسَهَا وَيَنَابِيعُ غَزُرَتْ عُيُونُهَا وَ مَصَابِيحُ شَبَّتْ نِيرَانُهَا وَ مَنَارٌ افْتَدَى بِهَا سُفَّارُهَا وَ أَعْلَامٌ قُصِدَ بِهَا فِجَاجُهَا وَ مَنَاهِلُ رَوِيَ بِهَا وَرَادُهَا. جَعَلَ اللَّهُ فِيهِ مُنْتَهَى رِضْوَانِهِ وَ ذِرْوَةَ دَعَائِمِهِ وَ سَنَامَ طَاعَتِهِ فَهُوَ عِنْدَ اللَّهِ وَثِيقُ الْأَرْكَانِ رَفِيعُ الْبُنْيَانِ مُنِيرُ الْبُرْهَانِ مُضِيءُ النِّيرَانِ عَزِيزُ السُّلْطَانِ مُشْرِفُ الْمَنَارِ مُعْوذُ الْمَثَارِ فَشَرِّفُوهُ وَاتَّبِعُوهُ وَ أَدُّوا إِلَيْهِ حَقَّهُ وَضَعُوهُ مَوَاضِعَهُ.
ثُمَّ إِنَّ هَذَا الْإِسْلَامَ دِينُ اللَّهِ الَّذِي اصْطَفَاهُ لِنَفْسِهِ (1) آن گاه بدانید این اسلام همان دین خداست که آن را برای خود برگزید.
نکته ها
«اصْطَفَاهُ لِنَفْسِهِ» اشاره به این است که راه رسیدن به قرب خداوند تنها آیین اسلام است. (2)
دینی که انسان ها را به خدا می رساند و تسلیم خدا می کند دین مقدس اسلام است و اسلام از ماده «تسلیم» است؛ یعنی انسان صددرصد مطیع و خالص برای خدا باشد فلا وَرَبِّكَ لَا يُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجًا مِمَّا قَضَيْتَ وَيُسَلِّمُوا تَسْلیما (3)ولی چنین نیست به پروردگارت قسم که ایمان نمی آورند مگر آن که تو را در مورد آن چه میان آنان مایۀ اختلاف،است داور گردانند سپس از حکمی که کرده ای در دل هایشان احساس ناراحتی و تردید نکنند و کاملا سر تسلیم فرود آورند.
مشابه
وَ لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَالْأَرْضِ وَ لَهُ الدِّينُ واصِبا (1)و آن چه در آسمان ها و زمین است از آن اوست، و آیین پایدار [نیز] از آن اوست. هُوَ الَّذِى أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدی و دینِ الْحَقِّ (2)اوست کسی که فرستاده خود را با هدایت و آیین درست روانه کرد.
وَ اصْطَنَعَهُ عَلَى عَيْنِهِ (3) و با عنایت خاص خویش آماده ساخته است.
نکته
جمله «وَ اصْطَنَعَهُ عَلَى عَيْنِهِ» در مورد اموری گفته می شود که شخص به هنگام انجام گرفتن آن حاضر و ناظر باشد و به عبارت دیگر در برابر چشمان او انجام گیرد و در مورد خداوند کنایه از نهایت عنایت و مراقبت الهی نسبت به آن است. (4)
مشابه
وَ لِتُصْنَعَ عَلَى عَيْني (5)زیر نظر من پرورش یابی. وَ اصْطَنَعْتُكَ لِنَفْسي اذْهَبْ أَنْتَ وَ أَخُوكَ بِآيَاتِي وَ لا تَنِیا فی ذکری (6)تو را خاص خود کردم تو و برادرت آیات مرا ببرید و در رسالت من سستی مکنید.
1) نحل، 52
2) صف، 9.
3) اصْطَنَعَ: آماده کرد؛ از ریشهٔ «اصطناع» از باب افتعال است که به معنای ساخته و پرداخته کردن و برگزیدن و پرورش دادن چیزی است؛ افتعال من الصنع و الصنع اتخاذ الخير لصاحبه كذا في مجمع البيان، وقيل: من الصنيعة و هى العطية والاحسان والكرامة يقال اصطنعتك لنفسى اخترتك لأمر أستكفيکه و اصطنع خاتما أمر أن يصنع له. قال تعالى في سورة طه مخاطبا لموسى عليه السّلام و اصْطَنَعْتُكَ لِنَفْسِي اذْهَبْ أَنْتَ وَ أَخُوكَ بِآيَاتِي وَ لَا تَنِيَا فِي ذِكْرِى و قال الشارح المعتزلى اصطنعه على عينه كلمة يقال لما يشتد الاهتمام به تقول للصانع: اصنع لي خاتما على عيني، أى اصنعه صنعة كالصنعة التى تصنعها و أنا حاضر اشاهدها.
4) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 7، ص687
5) طه، 39.
6) طه، 41 و 42.
وَ أَصْفَاهُ خِيَرَةَ خَلْقِهِ (1)
و بهترین آفریده خود را برای عرضه آن برگزید.
وَ أَقَامَ دَعَائِمَهُ عَلَى مَحَبَّتِهِ (2)
و پایه های آن را بر محبت خویش قرار داد.
نکته ها
اشاره به این که اساس اسلام را محبت تشکیل می دهد. (3)
ابتدا باید دوست خدا باشی و ایمان به خدا داشته باشی بعد به دستورات عمل کنی.
مشابه
هَلِ الدِّينُ إِلَّا الْحُبُّ أَلَا تَرَى إِلَى قَوْلِ اللَّهِ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْببْكُمُ الله (4)آیا دین چیزی غیر از محبت است؟ خداوند می گوید بگو اگر خدا را دوست می دارید از من پیروی کنید تا خداوند شما را دوست بدارد استعاره
مستعار: دعائم
مستعار منه: قیام و قرار
مستعارله: اهل اسلام یا ارکان آن
جامع: واژۀ «دعائم» برای اهل اسلام یا برای ارکان آن استعاره شده و وجه مشابهت این است که اسلام مانند سقفی که بر روی ستون هایش برپاست بر ارکان خود قیام و قرار دارد.
أَذَلَّ الْأَدْيَانَ بِعِزَّتِهِ (1) خداوند ادیان و مذاهب دیگر را با عزت و قدرت بخشیدن به اسلام ضعیف کرد
نکته
در زمان امیرالمؤمنین علیه السلام دین اسلام در جهان جا باز کرده بود و دین های دیگر در مقابل آن موقعیت خود را از دست داده بودند و این ادیان در عین حال که دارای حقایقی بودند اما خرافات و اوهام در آن زیاد بود و دین اسلام خالی از این گونه مسائل بود؛ بنابراین اسلام بر ادیان دیگر تفوق پیدا کرده بود.
مشابه
وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الْإِسْلامِ ديناً فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِي الآخِرَةِ مِنَ الْخاسِرين (2)و هركه جز اسلام، دینی [دیگر] جوید هرگز از وی پذیرفته نشود و وی در آخرت از زیانکاران است. هُوَ الَّذِى أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى وَ ِدينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُون (3)اوست کسی که فرستاده خود را با هدایت و آیین درست روانه،کرد، تا آن را بر هر چه دین است فائق،گرداند هر چند مشرکان را ناخوش آید
وَ وَضَعَ الْمِلَلَ بِرَفْعِهِ و با برافراشتنش دیگر مذاهب را به پستی نشاند.
نکته
ممکن است که منظور خود مردم باشند و ممکن هم هست که منظور آن دین ها باشند چون به خود هم «ملة» گفته می شود.
وَ أَهَانَ أَعْدَاءَهُ بِكَرَامَتِهِ (4) و با احترام و نفوذ آن دشمنان را خوار نمود.
نکته ها
مراد از دشمنان اسلام مشرکان و تکذیب کنندگان ادیان دیگر است و مقصود از «اهانت» آن ها کشتار و گرفتن جزیه و تحقیر آنان است. (1)
و تکریم اسلام عبارت از گرامیداشت آن و اهل اسلام و این که مسلمانان را در نفوس دیگران ارجمند و بزرگ داشته است. (2)
وَ خَذَلَ مُحَادِّيهِ بِنَصْرِهِ (3) با یاری اسلام، مخالفان سرسختش را درمانده ساخت
نکته
«مُحَادِّيهِ»: جمع است که در اصل محادیّن بوده و چون «ه» اضافه شده «ن» آن افتاده است. «محادین» اسم فاعل از باب مفاعله است و دو «دال» در هم ادغام می گردد «مُحادٌ» می شود که جمع آن «محادّون» است.
مشابه
لا تَجِدُ قَوْماً يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ يُوادُّونَ مَنْ حَادَّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ (4)نمی یابی مردمی را که به خدا و روز قیامت ایمان آورده باشند ولی با کسانی دوستی کنند که با خدا و پیامبرش مخالفت می ورزند. قاتِلُوهُمْ يُعَذِّبْهُمُ اللَّهُ بِأَيْدِيكُمْ وَيُخْزِهِمْ وَيَنْصُرْكُمْ عَلَيْهِمْ وَ يَشْفِ صُدُورَ قَوْمٍ مُؤْمِنِينَ (5)با آنان بجنگید تا خدا آنان را به دست شما عذاب و رسوایشان کند و شما را بر ایشان پیروزی بخشد و دل های گروه مؤمنان را خنک گرداند.
1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 5، ص368.
2) همان.
3) مُحَادّى: مخالفان سرسخت؛ از «محاده» به معنای دشمنی کردن و ستیزه نمودن، گرفته شده و ریشه اصلی آن «حَدَّ» است که به معنای طرف و نهایت چیزی است و چون دشمن در طرف مقابل قرار می گیرد. «محاده» به معنای دشمنی کردن آمده است توجه داشته باشید «محادی» در اصل «محادين» اسم فاعل صیغه جمع بوده که نون آن به هنگام اضافه، افتاده است؛ محادّة عاده و غاضبه و خالفه مأخوذ من الحدد و هو الغضب. قال تعالى يُوادُّونَ مَنْ حَادَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ.
4) مجادله، 22.
5) توبه، 14.
وَ هَدَمَ أَرْكَانَ الضَّلَالَةِ بِرُكْنِهِ (1) و با تقویت،آن ارکان ضلالت را در هم کوبید.
استعاره
مستعار: ارکان
مستعار منه: پایه و ستون
مستعارله: عقاید فاسد
جامع: واژۀ «ارکان» استعاره است؛ زیرا همان گونه که وجود ساختمان بستگی به ستون ها و پایه های آن دارد گمراهی نیز به عقاید فاسد و مردمی که دارای آن تباهی ها و گمراهی ها هستند، وابسته است.
وَ سَقَى مَنْ عَطِشَ مِنْ حِيَاضِهِ (2)
تشنگان را از سرچشمه زلال آن سیراب کرد.
نکته ها
واژهٔ «سقی» استعاره از افاضه علوم دین و کمالات نفسانی به آن هاست. (3)
واژۀ «عطش» استعاره است برای آنانی که گرفتاری خود را به جهل و نادانی دانسته و از دانش بی بهره اند. (4)
واژۀ «حیاض» استعاره است برای دانشمندان اسلام که حوضه ای علوم و حکمت دین هستند. (5)
حضرت امیر علیه السلام دستورات اسلام را به آب تشبیه کرده که مایه حیات است. دستورات
و علوم اسلامی نیز مایۀ حیات انسان است. پیامبر و ائمه اطهار و علمای اسلام مثل همان حوض هایی هستند که منبع علوم اند پس علوم اسلامی به آب تشبیه شده و کسانی که منبع و کانون علوم اند به حوض که مخزن آب است، تشبیه شده اند.
وَ أَثْأَقَ الْحِيَاضَ بِمَوَاتِحِهِ (1)
و آبگیرهایش را برای بردارندگان آب پُر گرداند.
نکته
امتیازی که اسلام بر دین های دیگر دارد این است که ادیان برحسب مقتضای زمان تغییر می کردند اما دین مقدس اسلام تا روز قیامت باقی است می توان جامعه را به مریضی تشبیه کرد که مرض سختی دارد و به پزشک مراجعه می کند و پزشک تا مدتی او را زیر نظر می گیرد تا نسخۀ مناسب او را تجویز کند نسخه های جامعه نیز باید به روز شود تا مناسب اوضاع فعلی جامعه شود؛ از این رو خداوند دین های مختلفی به وسیله پیامبران می آورد.
استعاره
مستعار: مواتح
مستعار منه: استخراج
مستعارله: سران و بزرگان دین
جامع: علما و فقیهان دین مانند کسی که آب را از چاه بیرون می کشد، دین و دانش را از سرچشمۀ حقیقی آن کسب و استخراج کرده اند.
ثُمَّ جَعَلَهُ لَا انْفِصَامَ لِعُرْوَتِهِ وَ لَا فَكَ لِحَلْقَتِهِ وَ لَا انْهِدَامَ لِأَسَاسِهِ وَ لَا زَوَالَ لِدَعَائِمِهِ وَ لَا
1) أَثْأَقَ: پر کرد؛ از ریشه «تَأَقَ» به معنای پرشدن گرفته شده و هنگامی که به باب افعال برود به معنای پر کردن است؛ الحوض من باب فرح امتلأ ماء و أتاق الحياض ملأها. مواتح: کشندگان آب از حوض؛ جمع «ماتح» به معنای کسی است که آب از چاه می کشد؛ جمع الماتح و هو الذي يستقى بالدلو من المتح و هو الاستقاء يقال متحت الدلو أى استخرجتها.
انْقِلَاعَ لِشَجَرَتِهِ وَ لَا انْقِطَاعَ لِمُدَّتِهِ وَ لَا عَفَاءَ لِشَرَائِعِهِ وَ لَا جَنَّ لِفُرُوعِهِ (1)
انقلاع: ریشه کن شدن؛ کنده شدن.
عَفَاءَ: کهنگی و اضمحلال؛ کهنه و مندرس شدن و در اصل از «عفو» به معنای صرف نظر کردن است و چون صرف نظر کردن از چیزی سبب پوسیدگی و اندراس می شود این واژه در معنای بالا به کار رفته است.
جَذّ: قطع شدن؛ شکستن، پراکنده کردن بریدن بالذال المعجمة القطع أو القطع المستأصل، و في بعض النسخ بالحاء المهملة و هو القطع وفي بعضها بالجيم والدال المهملة و هو القطع أيضا و الفعل في الجميع کَمَدّ.
آن گاه اسلام را چنان استوار کرد که هرگز ریسمانش گسیخته نشود، حلقه هایش باز نگردد، بنیادش فرو نپاشد، ارکانش نابود نشود درختش از ریشه برنیاید، زمانش به پایان نرسد احکامش فرسوده نگردد شاخه هایش بریده نشود.
نکته ها
اصول و ارکان اسلام چنان از سوی خداوند تنظیم شده که با گذشت زمان متزلزل نمی شود و نیازهای هر زمان و هر مکان در احکام ثابت و متغیرش (با تغییر موضوعات) پیش بینی شده و همین جامعیت آن را جاودانه ساخته است. (2)
دین اسلام نسخ شدنی نیست و تا آخر باقی خواهد ماند در این جا حضرت در حقیقت تشبیه می کند. گویا ما انسان ها در چاهی که عالم طبیعت است، زندانی هستیم، حضرت می فرماید مطمئن باشید که این طناب محکمی است و پاره نمی شود و آن حلقه ای هم که بالاست، محکم است و باز نمی شود که طناب از آن در برود.
در این جا از باب اضافه مشبه به، مشبه به «اسلام» به درخت تشبیه شده و «اسلام» به «درخت» اضافه شده است.
«وَ لَا عَفَاءَ لِشَرَائِعِهِ»: شریعت ها و دستورات قرآن کهنه نمی شود؛ یعنی قرآن منسوخ نمی شود و دینی دیگر بعد از آن نمی آید این جواب کسانی است که قائل به دین جدیدی هستند و می گویند اسلام را قبول داریم اما دین جدیدی می آید.
«وَ لَا جَدَّ لِفُرُوعِهِ»: دستورات اسلام قطع شدنی نیست و این طور نیست که بتوان بعضی از دستوراتش را نادیده گرفت و به بعضی عمل کرد حلال و حرام پیامبر تا روز قیامت حلال و حرام است.
مشابه
مَثَلاً كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ أَصْلُها ثابتٌ وَفَرْعُها فِى السَّماء (1)سخنی پاک که مانند درختی پاک است که ریشه اش استوار و شاخه اش در آسمان است. ما كانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَدٍ مِنْ رِجَالِكُمْ وَ لَكِنْ رَسُولَ اللَّهِ وَ خاتَمَ النَّبِيِّينَ وَكَانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عليما (2)محمد پدر هیچ یک از مردان شما نیست، ولی فرستاده خدا و خاتم پیامبران است و خدا همواره بر هر چیزی داناست. استعاره
مستعار: عروة
مستعار منه: امنیت و سلامت
مستعارله: آن چه انسان به وسیله آن به اسلام متمسک می شود
جامع: کسی که به اسلام چنگ زند از هلاکت اخروی رها می شود و از عذاب هایی که دامن گیر پیروان ادیان گذشته شده ایمنی می یابد؛ لذا با ذکر این که دستاویز اسلام گنده و گسسته نمی شود به امنیت و دوام سلامت کسی که به آن متمسک می شود، اشاره فرموده است؛ زیرا گسسته نشدن دستاویز موجب بقای سلامت کسی است که به آن چنگ زده است.
وَ لَا ضَنْكَ لِطُرُقِهِ (3) راه هایش تنگ نگردد.
نکته
این سخن اشاره دارد به این که قوانین و تکالیف اسلام برای مکلفان دشوار نیست یا مراد این است که اسلام با سختی ملازمه ندارد و برای کسانی که به آن متعهد می شوند، مایه رنج و زحمت نیست؛ چنان که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرموده است من به دین حنیف ساده و آسانی برگزیده شدم. (4)
وَ لَا وُعُوثَةَ لِسُهُولَتِهِ (1) آسانی اش به دشواری نگراید
نکته
گاهی راهی کوهستانی و سنگلاخ است که به آن «حزن» می گویند در مقابل راهی که صاف باشد به آن «سهل» می گویند زمین سهل نیز گاهی به شکلی است که نمی شود در آن راه رفت؛ مثل زمینهایی که خیلی خاک دارد.
مشابه
بُعثتُ بِالْحَنِيفِيَّةِ السَّهْلَةِ السَّمْحَةِ (2)من به شریعت سهل و آسان مبعوث شده ام.
وَ لَا سَوَادَ لِوَضْحِهِ (3) و روشنایی اش خالی از تیرگی است.
نکته
«وضح»: به معنای روشنی است و حضرت می فرماید روشنی اسلام هیچ سیاهی و تاریکی ندارد. گاهی روشنایی با تاریکی مخلوط است؛ از این رو حضرت می فرماید برای روشنی اسلام سیاهی نیست و راهش این قدر روشن است که هیچ تاریکی ندارد.
وَ لَا عِوَجَ لِانْتِصَابِهِ (4) قامت راستش کج نشود.
1) وُعُوثَةَ: نرمى و سستی زمین؛ مشقت و سختی؛ الطريق وعوثة من باب قرب و تعب إذا شقّ على السالک فهو وعث وقيل: الوعث رمل دقيق تغيب فيه الأقدام فهو شاق، ثمّ استعير لكلّ أمر شاق من تعب وأثم و غير ذلك، و منه وعثاء السفر أى شدّة النصب و التعب.
2) کافی، ج 5، ص 494
3) وَضَح: سپیدی صبح؛ از ریشه «وضوح» به معنای ظهور و آشکار شدن است؛ محرّكة بياض الصبح و القمر و محجة الطريق.
4) انتصاب: راه مستقیم؛ از ریشهٔ «نصب» یعنی برخاستن و ایستادن.
استعاره
مستعار: انتصاب
مستعار منه: راستی و استقامت
مستعارله: مستقیم بودن راه اسلام
جامع: واژۀ «انتصاب» را که ضد اعوجاج و کژی است برای مستقیم بودن راه اسلام در رسانیدن انسان به سرمنزل حق استعاره آورده، زیرا در دنیا تنها راه راست و صراط مستقیم اسلام است.
وَ لَا وَعَثَ لِفَجِّهِ (2)
راههای فراخش صعب العبور نشود.
نکته
منظور این است که سطح این جاده محکم و پیمودن آن برای رهروان آسان است. دلیل این که راه اسلام را «فجّ» گفته است این است که اسلام راه مستقیم است و در دستورات و اخلاقیات اسلام از تندروی و کُندروی اجتناب شده و راه اسلام راهی بین دو کوه است نه این طرف پرتگاه است و نه آن طرف و تازه می گوید رفتن آن هم آسان است. (3)
وَلَا انْطِفَاءَ لِمَصَابِيحِهِ (4)
1) عَصَلَ: اعوجاج و خمیدگی؛ محرّكة الاعوجاج في صلابة و منه العصال بالكسر و هو السهم المعوّج. عُود: شاخه بزرگ.
2) وَعَثَ: لغزندگی؛ صعب العبور بودن فَج: جاده های بزرگ در اصل به معنای دره؛ یعنی فاصلهٔ میان دو کوه است؛ سپس به جاده های وسیع اطلاق شده است؛ الطريق الواسع بين الجبلين.
3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 7، ص691
4) انطفاء: خاموشی.
چراغ های فروزانش خاموش نشود.
نکته ها
منظور از چراغ های اسلام دانشمندان و مقصود از خاموشی آن ها خالی شدن زمین از آنان است. (1)
دستورات اسلام به چراغ تشبیه شده است دستورات اسلام به منزله راه است و راهنمایان آن راه، یعنی ائمه علیهم السلام و علمای متعهد، چراغ هایی هستند که راه اسلام را به انسان می نمایانند.
وَ لَا مَرَارَةَ لِحَلَاوَتِهِ و شیرینی اش هیچگاه تلخی ندارد.
نکته ها
اشاره به این است که بسیاری از شیرینی های دنیاست که تلخی های فراوانی به آن آمیخته شده است همچون مال و ثروت. (2)
پرهیزکاران به سبب توجهی که به هدف بلند و مقصد عالی خود دارند، اسلام در کام آن ها آن چنان شیرین است که هرگز بر اثر رنج ادای تکالیف احساس تلخی نمی کنند. (3)
فَهُوَ دَعَائِمُ أَسَاخَ فِى الْحَقِّ أَسْنَاخَهَا وَ ثَبَّتَ لَهَا أَسَاسَهَا (4)
آساس: به معنای شالوده و ریشهٔ ساختمان؛ جمع «اساس».
بنابراین اسلام ستون هایی دارد که خداوند آن را در اعماق حق استوار ساخته است و اساس آن را ثابت قرار داده است.
نکته ها
«أساخ في الحق أسناخها» این گفتار اشاره است به این که پروردگار، پایه هایی را که اسلام بدان ها استوار است بر اساس حق و اسراری ژرف بنا کرده که جز اندکی از مردم
1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 7، ص691.
2) همان.
3) همان.
4) أَسَاخَ: ثابت کرد؛ از ریشه «سوخ» به معنای فرو رفتن در چیزی است و هنگامی که به باب افعال برود به معنای فرو بردن می آید؛ قوائمه في الأرض أى غابت و ساخت بهم الأرض أى خسفت و يعدى بالهمزة فيقال: أساخه الله. أَسْنَاخَ: پایه ها؛ جمع سَنخ» به معنای اصل و پایه هر چیزی است.
بر این رازها آگاه نیستند و مقصود از این ها اسراری است که در عبادات موجود است. (1)
«فَهُوَ دَعَائِمُ» در گذشته و حال چنین بوده است که وقتی بخواهند ساختمانی بسازند اول زمین را حفر می کنند و ستون های بنا را استوار می کنند تا ساختمان خراب نشود و در این جا می فرماید که دستورات اسلام بر پایه و اساس حق و فطرت و عقل و منطق است و با پیشرفت علم متزلزل نمی شود.
«وَ ثَبَّتَ لَهَا آسَاسَهَا» معنای جمله این است که خداوند ریشه های اسلام را محکم قرار داده است و این کنایه است که دین اسلام با پیشرفت علم و تکنولوژی خراب نمی شود.
مشابه
بُنِيَ الْإِسْلَامُ عَلَى خَمْسٍ عَلَى الصَّلَاةِ وَالزَّكَاةِ وَ الصَّوْمِ وَ الْحَجِّ وَالْوَلَايَةِ وَ لَمْ يُنَادَ بِشَيْءٍ كَمَا نُودِيَ بِالْوَلَايَةِ (2)اسلام بر پنج پایه بنا شده است بر نماز و زکات و روزه و حج و ولایت و حاکمیت امامان و به چیزی همچون ولایت دعوت نشده است.
وَ يَنَابِيعُ غَزُرَتْ عُيُونُهَا (3)
و چشمه سارهایش پرآب و چراغ هایش پرفروغ است.
نکته
اسلام چراغی است که شعله های آن فروزان است این جمله به ماده و حقیقت اسلام اشاره دارد؛ به این لحاظ که ادله و براهین احکام اسلام در کتاب و سنت موجود است. (4)
وَ مَصَابِيحُ شَبَّتْ نِيرَانُهَا وَ مَنَارٌ افْتَدَى بِهَا سُفَّارُهَا وَ أَعْلَامٌ قُصِدَ بِهَا فِجَاجُهَا وَ مَنَاهِلُ
1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 5، ص 373.
2) کافی، ج 2، ص18.
3) يَنَابِیعُ: چشمه ها؛ جمع ينبوع به معنای چشمۀ آب؛ العين ينبع منه الماء أى يخرج وقيل: الجدول الكثير الماء و هو أنسب. غَزُرَتْ: فوران کرد؛ از ریشهٔ «غزارت» به معنای کثرت و فراوانی گرفته شده است؛ الماء بضم الزّاء المعجمة غزارة كثر فهو غزير.
4) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 5، ص 373.
رَوِيَ بِهَا وَرَادُهَا (1)
فجاج: راه های بزرگ و وسیع جمع «فَجَّ» به معنای راه وسیع بین دو کوه یعنی دره که در بعضی موارد به معنای دشت و صحرا آمده است.
مَنَاهِلُ: آبگاه ها؛ از ماده «نَهَلَ» به معنای این که در نوبت اول آب خورد؛ جمع «منهل» به معنای راه ورود به آب رودخانه و امثال آن.
روی: سیراب شد
ورَادُهَا: واردان؛ جمع «وارد»؛ قال الشارح المعتزلي: و روى روادها جمع رائد و هو الذي يسبق القوم فيرتاد لهم الماء و الكلاء.
مشعلگاهی است که مسافران بدان راه جویند و نشانه هایی است که رهپویان گردنه ها به آن هدایت شوند و آبشخورهایی است که هر که به آن درآید سیراب شود.
نکته ها
«نیران» آن شعله هایی است که از روی فتیله چراغ بلند شده و آتش فتیله چراغ وقتی بالا و مرتفع است که فتیله چراغ را بالا بکشند. مقصود این است که نور و روشنایی اسلام زیاد است و افراد کمال استفاده را از آن خواهند نمود.
«وَ مَنَارُ اقْتَدَى بهَا سُفّارُهَا»: حضرت در این جمله با تشبیه کردن دستورات اسلام به مناره هایی که در گذشته در بیابان ها می ساختند و در آن چراغ می گذاشتند تا مسافران راه را گم نکنند اهمیت اسلام را بیان فرموده است.
«وَ أَعْلَامٌ قُصِدَ بِهَا فِجَاجُهَا»: مقصود حضرت این است که اگر راه سعادت و وصول «الی الله» را می خواهید به وسیلۀ همین دستورات اسلام پیدا می کنید.
«وَ مَنَاهِلُ رَوِيَ بِهَا وُرَّادُهَا» حضرت در این جمله اسلام را به آبشخورهای آب تشبیه فرموده است و در حقیقت می گوید که اگر می خواهید از آب حیات استفاده کنید دستورات اسلام را پیروی نمایید.
تشبیه
مشبه: اسلام
مشبه به: کاخی عظیم
وجه شَبَه: اسلام به کاخ عظیمی تشبیه شده که شالوده های محکم و ستون های قوی
1) شَبَّتْ: برافروخته شد بالا آمد، «شباب» به معنای جوانی هم از همین ماده است به اعتبار رشد و قد کشیدن؛ بضم الشين بالبناء على المفعول أى أوقدت. سُفّارُ: مسافران؛ جمع «سافر» به معنای مسافر است.
دارد و در کنار آن باغستان و چشمه های پرآبی قرار دارد و برای رسیدن به آن در مسیر راه چراغ هایی در شب تاریک و نشانه هایی در روز قرار داده شده، به گونه ای که پویندگان این راه نه در شب ها گمراه می شوند و نه در روزها و در مسیر راه آبگاه هایی است که مسافران تشنه را سیراب می کند
جَعَلَ اللَّهُ فِيهِ مُنْتَهَى رِضْوَانِهِ وَ ذِرْوَةَ دَعَائِمِهِ وَ سَنَامَ طَاعَتِهِ (1)
خداوند نهایت خشنودی و بالاترین ستون ها [قوانین] و برترین مرتبهٔ طاعت خویش را در اسلام نهاده است.
نکته
در این جا کنایه از بلندی دستورات اسلام است و معنای جمله این است که خداوند منتهای رضایت خود را و بلندی اطاعت خود را در اسلام قرار داده است.
مشابه
وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الْإِسْلامِ ديناً فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ (2)و هركه جز اسلام، دینی [دیگر] جوید، هرگز از وی پذیرفته نشود. امام باقر علیه السلام: أَلَا أُخْبِرُكَ بِأَصْلِ الْإِسْلَامِ وَ فَرْعِهِ وَ ذِرْوَتِهِ وَ سَنَامِهِ قَالَ قُلْتُ بَلَى جُعِلْتُ فِدَاكَ قَالَ أَصْلُهُ الصَّلَاةُ وَ فَرْعُهُ الزَّكَاةُ وَ ذِرْوَتُهُ وَ سَنَامُهُ الْجِهَاد (3)آیا تو را از فرع و اصل اسلام و قله رفیع آن باخبر نسازم. راوی عرض می کند آری، فدایت شوم. می فرماید: اصلش نماز و فرعش زکات و قله رفیع آن جهاد است.
فَهُوَ عِنْدَ اللَّهِ وَثِيقُ الْأَرْكَانِ رَفِيعُ الْبُنْيَانِ مُنِيرُ الْبُرْهَانِ مُضِيءُ النِّيرَانِ عَزِيزُ السُّلْطَانِ
مُشْرِفُ الْمَنَارِ مُعْوذُ الْمَثَارِ (1)
عَزِيزُ السُّلْطَانِ: برهانی نیرومند.
مُشْرفُ الْمَنَارِ: مناره ای بلندپایه
مُعْوذُ: غبار؛ از ریشهٔ «عوز» به معنای کمبود و نایاب شدن گرفته شده است؛ الشیء عوزا من باب تعب عزّ فلم يوجد، و عزت الشيء أعوزه من باب قال احتجت إليه فلم أجده و أعوزني مثل أعجزني وزنا و معنى، و أعوز الرجل إعوازا افتقر و أعوزه الدهر أفقره.
الْمَثَار: برانگیزاننده؛ اسم مکان از مادۀ «ثار، یثورُ» به معنای تحریک کننده فتنه گر؛ در این جا اسم فاعل یعنی «مثير» است که به دلیل هموزن شدن با «المنار»، «المثار» گفته شده است؛ الغبار يثور ثورا و ثورانا هاج، و ثار به الناس أى وثبوا عليه، وفلان أثار الفتنة أى هيجها و المثار مصدر أو اسم للمكان.
بنابراین اسلام در نزد خدا دینی است که ارکانش پابرجا، بنیانش رفیع، برهانش روشنگر، چراغش فروزان، سلطه اش شکست ناپذیر و نشانه هایش بلند است که ستیز با آن ناممکن است.
نکته ها
«فَهُوَ عِنْدَ اللَّهِ...» اشاره به این است که اسلام بر پایه های محکمی از دلایل عقلی و منطقی و معجزات روشن استوار است. (2)
«رَفِيعُ الْبُنْيَانِ» اشاره به گستردگی و عظمت برنامه های اسلام است که شامل همهٔ اصول و فروع زندگی مادی و معنوی انسان ها می شود. (3)
«مُضِيءُ النِّيرَانِ» اشاره به علوم و دانش های روشنی بخشی است که از اسلام سرچشمه می گیرد. (4)
«عَزِيزُ السُّلْطَانِ» اشاره به شکست ناپذیری حاکمیت اسلام یا اشاره به شکست ناپذیری دلایل و براهین متقن و قوی آن است. (5)
«مُعْوذُ الْمَثَارِ» اشاره به این است که هیچ کس قدرت ستیز با اسلام راستین را ندارد. (6)
«مُشْرِفُ الْمَنَارِ»: «منار» ستون های بلندی است که بر فراز آن چراغ روشن می کردند تا مسافران در بیابان ها راه مقصد را گم نکنند. (1)
فَشَرِّفُوهُ وَاتَّبِعُوهُ وَ أَدُّوا إِلَيْهِ حَقَّهُ وَ ضَعُوهُ مَوَاضِعَهُ (2)
اکنون که چنین است آن را گرامی دارید از آن تبعیت کنید حقش را ادا نمایید و آن را در جایگاه شایسته اش قرار دهید.
نکته
این دینی است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و اصحاب برای استقرار آن بسیار شکنجه دیدند. مسلمانان صدر اسلام چقدر فداکاری برای آن کرده اند پس به دستورات اسلام عمل کنید و به واجبات الهی توجه نمایید.
ثُمَّ إِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ بَعَثَ مُحَمَّداً بِالْحَقِّ حِينَ دَنَا مِنَ الدُّنْيَا الانْقِطَاعُ وَ أَقْبَلَ مِنَ الآخِرَةِ الإِطْلَاعُ وَأَظْلَمَتْ بَهْجَتُهَا بَعْدَ إِشْرَاقٍ وَ قَامَتْ بِأَهْلِهَا عَلَى سَاقٍ وَ خَشُنَ مِنْهَا مِهَادٌ وَ أَزِفَ مِنْهَا قِيَادٌ فِي انْقِطَاعِ مِنْ مُدَّتِهَا وَ اقْتِرَابٍ مِنْ أَشْرَاطِهَا وَ تَصَرُّمِ مِنْ أَهْلِهَا وَ انْفِصَامٍ مِنْ حَلْقَتِهَا وَ انْتِشَارٍ مِنْ سَبَبِهَا وَعَفَاءٍ مِنْ أَعْلَامِهَا وَ تَكَشْفٍ مِنْ عَوْرَاتِهَا وَقِصَرٍ مِنْ طُولِهَا جَعَلَهُ اللَّهُ بَلاغاً لِرِسَالَتِهِ وَ كَرَامَةً لِأُمَّتِهِ وَ رَبِيعَاً لِأَهْلِ زَمَانِهِ وَ رِفْعَةً لِأَعْوَانِهِ وَ شَرَفاً لِأَنْصَارِهِ.
ثُمَّ إِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ بَعَثَ مُحَمَّداً بِالْحَقِ حِينَ دَنَا مِنَ الدُّنْيَا الِانْقِطَاعُ (1)
آن گاه خداوند محمد صلی الله علیه و آله را به حق برانگیخت در زمانی که دنیا رو به پایان نهاده بود.
نکته ها
«ثُمَّ» برای تراخی است و در این جا مقصود حضرت از تراخی به حسب ذکر است نه تراخی به حسب زمان؛ چون معلوم است که از نظر زمان خدا ابتدا عالم را خلق نموده و بعد از آفرینش بشر شروع به فرستادن پیامبران نموده است.
منظور از دین در عبارت های قبل، دنیا و شیوۀ زندگی مردم زمان بعثت پیامبر است. پایان دنیا نیز به معنای هلاک و نابودی آنان در اثر تباهی و گمراهی است. (2)
«حِينَ دَنَا مِنَ الدُّنْيَا الِانْقِطَاعُ» این عبارت می رساند که نه این باشد که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله پیامبر آخرالزمان و آخرین پیامبران است مثل این که دنیا یک مراحلی را گذرانده تا به زمان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله رسیده است؛ به این معنا که بشریت ابتدا طفل بوده و در اثر تربیت های پیامبران رشد کرده و آخر رشد بشریت وقتی است که آن دستور آخر برایش می آید.
وَ أَقْبَلَ مِنَ الْآخِرَةِ الإِطْلَاعُ (3)و نشانه های آخرت ظاهر شده بود.
وَ أَظْلَمَتْ بَهْجَتُهَا بَعْدَ إِشْرَاقِ (1) روشنایی نشاط انگیز آن به ظلمت گراییده بود.
نکته
منظور از این سخن تابش انوار پیامبران پیشین و روشنی شرایع و احکام آن هاست و مراد از تاریکی آن در هنگام بعثت پیامبر کهنگی و تباهی آثار این پیامبران است. (2)
وَ قَامَتْ بِأَهْلِهَا عَلَى سَاقٍ (3) و مردمش را در سختی قرار داده بود.
نکته
این جمله کنایه از این است که دنیا سختی هایش را پدیدار ساخته و فتنه ها را میان مردم آن برانگیخته بود و اشاره به گسیختگی نظام اجتماع عرب و جنگ ها و غارتگری هایی است که در میان آنان متداول و آن ها را در آستانه نابودی قرار داده بود. (4)
وَ خَشُنَ مِنْهَا مِهَادٌ (5)در زمانی که بسترش ناهموار بود.
نکته ها
این سخن اشاره به نداشتن آرامش و آسایش زندگی در آن دوران است؛ زیرا این ها جز در سایه نظام ادیان الهی و شرایع آسمانی به دست نمی آید. (6)
1) بَهْجَتُهَا: درخشش، خرمی و شادابی.
2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 5، ص 376.
3) ساق: در اصل به معنای ساق پاست و چون برای انجام کارهای مشکل و پیچیده انسان ناچار است بر ساق پا بایستد این واژه کنایه از شدت و مشقت است؛ الشّدّة؛ قال تعالى وَ الْتَفَّتِ السَّاقُ بِالسَّاقِ أي اتصلت آخر شدّة الدنيا بأوّل شدّة الآخرة.
4) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 5، ص 376
5) خَشُنَ: ناهموار شد. مهاد: بستر؛ در اصل به معنای بستر است سپس به زمین های صاف و گسترده اطلاق شده است؛ بالکسر کالمهد موضع يهيّا للصبى و الفراش.
6) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 5، ص 376.
ضمیر در «مِنْهَا» به دنیا بر می گردد.
وَ أَزِفَ مِنْهَا قِيَادٌ (1)
و حیاتش رو به زوال می رفت.
نکته
حضرت در این عبارت دنیا را به شتری که افسار آن را فردی گرفته و آن را به طرف سقوط و پرتگاه می کشد تشبیه کرده است.
فِي انْقِطَاعِ مِنْ مُدَّتِهَا عمرش پایان می گرفت.
وَ اقْتِرَابٍ مِنْ أَشْرَاطِهَا (2) و علامت های زوالش نزدیک شده بود.
نکته
این عبارت بیان می کند که بعثت پیامبر در شرایطی بوده است که اهل دنیا داشتند بر اثر کشت و کشتارها از بین می رفتند.
وَ تَصَرُّمِ مِنْ أَهْلِهَا (3) زمانی که مردمش در حال زوال بود.
1) أَزفَ: نزدیک شد؛ از ریشهٔ «ازوف» به معنای نزدیک شدن گرفته شده است. قیاد: آمادگی برای زوال؛ از مادۀ «قید» به معنای در بند کشیدن گرفته شده و «قیاد» طنابی است که آن را در گردن حیوان و مانند آن می افکنند و به پیش می.کشند جمله ازف منهاد قیاداً به این معناست که گویی طنابی به گردن دنیا افکنده اند و آن را به سوی پایانش می کشانند؛ الرّجل الفرس قودا من باب قال وقيادا بالكسر و هو نقيض السوق؛ قال الخليل: القود أن يكون الرّجل أمام الدّابة آخذا بقيادها، والسّوق أن يكون خلفها، فان قادها لنفسه قيل: اقتادها، و المقود بالكسر الحبل يقاد به والقياد مثله مثل لحاف و ملحف.
2) أَشْرَاطِ: نشانه ها؛ جمع «شرط» به معنای علامت است.
3) تَصَرُّم: قطع شدن پایان گرفتن؛ از ریشه «صرم» به معنای قطع و بریدن گرفته شده است.
وَ انْفِصَامٍ مِنْ حَلْقَتِهَا (1)
حلقه هایش در هم شکسته بود.
نکته
واژۀ «حلقة» کنایه از نظام دنیا و مردم آن به وسیله قوانین الهی و ادیان آسمانی است و کلمه «انفصام» اشاره به تباهی این نظام است. (2)
وَ انْتِشَارٍ مِنْ سَبَبِهَا (3)
اسبابش از هم گسیخته بود.
نکته ها
«سبب» همان طناب یا زنجیری است که با آن نظم و اتصال برقرار می کنند. طناب از موهای زیادی تشکیل شده که کم کم باز می شود و طناب پاره می گردد. در این عبارت می گوید آن طنابی که نظم دنیا را برقرار کرده بود منظورش همان قوانین الهی و قوانینی است که مطابق عقل و منطق است و نظم را در بشر برقرار می کرد و مطابق فطرت انسان ها هم بود. این عبارت کنایه از این است که در انتها شیرازه دنیا از هم می پاشد.
مراد امام علیه السلام از جمله و انتشار من سببها رواج اسباب فساد در این نظام های الهی است؛ زیرا زندگی درست و سودمند در دنیا زمانی تحقق می یابد که بر اساس قوانین شرعی و احکام آسمانی باشد. (4)
وَ عَفَاءٍ مِنْ أَعْلَامِهَا (5) پرچم هایش کهنه و پوسیده شده بود.
1) انْفِصَامٍ: جدا شدن. حَلْقَتِهَا: گردی هر چیز در این جا به معنای حلقه ای از طناب است که به جای دستگیره استفاده می شود.
2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 5، ص 377.
3) انتشار: پراکنده شدن؛ از مادۀ «نَشَرَ» به معنای پخش شدن، متلاشی شدن. سبب ها: اسباب؛ معنای جمع دارد.
4) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 5، ص 377.
5) عَفَاء: کهنه شده؛ به معنای مصدری و اسم مصدری به کار می رود؛ یعنی زوال و اضمحلال. عفو و گذشت نیز از همین معنا گرفته شده است؛ زیرا بر اثر عفو، گناهان گذشته مضمحل می شود.
وَ تَكَشُفٍ مِنْ عَوْرَاتِهَا (1) عیوبش آشکار شده بود.
نکته
حضرت می فرماید که کهنه شدن علامت ها و ظاهر شدن زشتی های دنیا و به کوتاهی گراییدن بلندی آن، همه از علامت های ظهور پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله است.
وَ قِصَرٍ مِنْ طُولِهَا (2) و طول عمرش به کوتاهی گراییده است.
نکته
زیرا دنیا تنها زمانی طولانی و پایدار و از صلاح برخوردار است که قوانین الهی در آن حکم فرما باشد؛ بنابراین کوتاهی و ناپایداری آن هنگامی است که نظام شرعی بر آن حکومت نداشته و تباهی آن را فراگرفته باشد. (3)
جَعَلَهُ اللَّهُ [سُبْحَانَهُ] بَلَاغاً لِرِسَالَتِهِ در این هنگام خداوند سبحان او را فرستاد تا پیامش را به مردم برساند.
نکته
ضمیر در «جَعَلَهُ» به خاتم الانبیاء بر می گردد؛ یعنی وقتی که راحتی دنیا از میان رفت و دنیا به طرف سقوط کشیده شد و مدت دنیا در شرف تمام شدن بود و علامت های آخرت نزدیک می شد و عمر طولانی دنیا کوتاه می شد خداوند پیامبر را فرستاد تا رسالت او را به مردم برساند و امت اسلام را به کرامت برساند و به آن ها عظمت بدهد.
1) عَوْرَاتِهَا: عيب ها؛ جمع «عورة» به معنای زشتی است؛ السوءة وكلّ أمر يستحى منه.
2) طُولِها: امتداد آن ضد «قصر» و به معنای درازا و بلندی است؛ الامتداد يقول طال الشيء؛ طولا بالضمّ امتدّ و خلاف العرض، وفي بعض النسخ من طولها وزان عنب و هو حبل تشدّ به قائمة الدّابة أو تشد و تمسک طرفه و ترسلها ترعی، و طال طولک و طیلک و طیالک أی عمرك أو مكثك أو غيبتك.
3) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 5، ص 377
مشابه
وَ ما عَلَى الرَّسُولِ إِلا الْبَلاغُ الْمُبین (1)و بر پیامبر جز ابلاغ آشکار [وظیفه ای] نیست. فَإِنَّما عَلَيْكَ الْبَلَاغُ الْمُبِين (2)بر تو فقط ابلاغ آشکار است.
وَ كَرَامَةً لِأُمَّتِهِ و سبب کرامت و افتخار امتش قرار داد.
نکته
او را سبب بزرگواری امت خود گردانید؛ زیرا پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله مردم خود را برای به دست آوردن عزت کامل و کرامت پایدار دعوت می کرد و مایهٔ ارجمندی آنان گردید. (3)
وَرَبِيعاً لِأَهْلِ زَمَانِهِ و بهاری برای مردم روزگارش بود.
استعاره
مستعار: ربیع
مستعار منه: بهجت و سرور
مستعارله: پیامبر
جامع: واژۀ «ربیع» برای رسول اکرم صلی الله علیه و آله و استعاره آورده؛ زیرا همان گونه که فرارسیدن فصل بهار به سبب سرسبز شدن زمین و رویش چراگاه ها مایه خوشحالی چهارپایان و چاقی و فربهی آن هاست پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نیز برای مسلمانان و دانشمندان موجب بهجت و سرور و سبب برخورداری و کامیابی هر چه بیشتر آن ها از دانش و حکمت بوده است.
وَ رِفْعَةً لِأَعْوَانِهِ (1) و مایه سربلندی یاران بود.
وَ شَرَفاً لِأَنْصَارِه و موجب شرف یارانش بود.
1) رِفْعَةً: بالابرنده.
ثُمَّ أَنْزَلَ عَلَيْهِ الْكِتَابِ نُوراً لَا تُطْفَأُ مَصَابِيحُهُ وَ سِرَاجًا لَا يَخْبُو تَوَقُّدُهُ وَبَحْراً لَا يُدْرَكُ قَعْرُهُ وَ مِنْهَاجاً لَا يُضِلُّ نَهْجُهُ وَشُعَاعاً لَا يُظْلِمُ ضَوْءُهُ وَفُرْقَانَا لَا يُخْمَدُ بُرْهَانُهُ وَتِبْيَاناً لَا تُهْدَمُ أَرْكَانُهُ وَ شِفَاءً لَا تُخْشَى أَسْقَامُهُ وَ عِزّاً لَا تُهْزَمُ أَنْصَارُهُ وَ حَقَّاً لَا تُخْذَلُ أَعْوَانُهُ فَهُوَ مَعْدِنُ الْإِيمَانِ وَ بُحْبُوحَتُهُ وَيَنَابِيعُ الْعِلْمِ وَ بُحُورُهُ وَ رِيَاضُ الْعَدْلِ وَ غُدْرَانُهُ وَ أَثَافِيُّ الْإِسْلَامِ وَبُنْيَانُهُ وَ أَوْدِيَةُ الْحَقِّ وَغِيطَانُهُ وَ بَحْرُ لَا يَنْزِفُهُ الْمُسْتَنْزِفُونَ وَ عُيُونُ لَا يُنْصِبُهَا الْمَاتِحُونَ وَ مَنَاهِلُ لَا يَغِيضُهَا الْوَارِدُونَ وَ مَنَازِلُ لَا يَضِلُّ نَهْجَهَا الْمُسَافِرُونَ وَ أَعْلَامٌ لَا يَعْمَى عَنْهَا السَّائِرُونَ وَ آكَامُ لَا يَجُوزُ عَنْهَا الْقَاصِدُونَ جَعَلَهُ اللَّهُ رِياً لِعَطَشِ الْعُلَمَاءِ وَرَبيعاً لِقُلُوبِ الْفُقَهَاءِ وَ مَحَاجَّ لِطُرُقِ الصَّلَحَاءِ وَ دَوَاءٌ لَيْسَ بَعْدَهُ دَاءٌ وَ نُوراً لَيْسَ مَعَهُ ظَلْمَةٌ وَ حَبَّلًا وَثِيقاً عُرْوَتُهُ وَ مَعْقِلًا مَنِيعاً ذِرْوَتُهُ وَ عِزّاً لِمَنْ تَوَلَّاهُ وَ سِلْماً لِمَنْ دَخَلَهُ وَ هُدًى لِمَنِ اثْتَمَّ بِهِ وَ عُذْراً لِمَنِ انْتَحَلَهُ وَ بُرْهَاناً لِمَنْ تَكَلَّمَ بِهِ وَ شَاهِداً لِمَنْ خَاصَمَ بِهِ وَ وَ فَلْجاً لِمَنْ حَاجَّ بِهِ وَ حَامِلًا لِمَنْ حَمَلَهُ وَ مَطِيَّةً لِمَنْ أَعْمَلَهُ وَ آيَةً لِمَنْ تَوَسَّمَ وَ جُنَّةً لِمَنِ اسْتَلْامَ وَ عِلْماً لِمَنْ وَعَى وَ حَدِيثاً لِمَنْ رَوَى وَ حُكْماً لِمَنْ قَضَى.
ثُمَّ أَنْزَلَ عَلَيْهِ الْكِتَابَ نُوراً لَا تُطْفَأُ مَصَابِيحُهُ (1) سپس خداوند قرآن را بر پیامبرش نازل کرد نوری که چراغ هایش خاموش نگردد.
نکته ها
مراد آن حضرت نور علم و اخلاق است که قرآن مشتمل بر آن هاست. (2)
در این جمله حضرت با آوردن کلمهٔ «انزل» که به معنای «پایین فرستادن» است، اشاره به این معنا فرموده که قرآن از عالم بالا فرو فرستاده شده است.
این که «مصابیح» را به صورت جمع آورده به این دلیل است که قرآن هر دستورش به منزله یک چراغ است و هر دستورش در یک جهت راهنمای بشر به سوی سعادت است؛ پس قرآن با آن همه دستورات سعادت بخشی که دارد کتابی سرشار از نور است.
وَ سِرَاجاً لَا يَخْبُو تَوَقُدُهُ (1)
چراغی که فروغ آن زوال نپذیرد.
نکته
این عبارت بیان می دارد که هیچ وقت از روشنایی قرآن کم نمی شود و خاموش نمی گردد. قرآن مانند تورات و انجیل نیست که به مرور زمان به دست تحریف کنندگان نابود شود و قرآن در این مورد فرموده است: إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ (2)
مشابه
قَدْ جَاءَكُمْ مِنَ اللَّهِ نُورٌ وَ كِتابٌ مُبین (3)قطعاً برای شما از جانب خدا روشنایی و کتابی روشنگر آمده است. يا أَيُّهَا النَّاسُ قَدْ جَاءَكُمْ بُرْهانُ مِنْ رَبِّكُمْ وَ أَنْزَلْنَا إِلَيْكُمْ نُوراً مُبینا (4)ای مردم در حقیقت برای شما از جانب پروردگارتان برهانی آمده است و ما به سوی شما نوری تابناک فرو فرستاده ایم.
وَ بَحْراً لَا يُدْرَكُ قَعْرُهُ دریایی که ژرفایش درک نشود
نکته
اشاره به اسرار پنهانی و دقایق علوم است که فقط خاصان درگاه الهی به آن می رسند (5)و هر چه علم پیشرفت کند و عقل بشر شکوفاتر شود، باز هم به عمق معانی آن نمی رسند.
مشابه
در حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آمده است: لَا تُحْصَى عَجَائِبُهُ وَ لَا تُبْلَى غَرَائِبُهُ (1)عجایب آن شمردنی نیست و غرایب آن فرسودگی ندارد.
امام صادق علیه السلام: فَهُوَ فِي كُلِ زَمَانٍ جَدِيدٌ وَ عِنْدَ كُلِّ قَوْمٍ غَضٌ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ (2)قرآن در هر زمانی نو است و نزد هر قوم و ملتی تا روز قیامت تازه و پر طراوت است.
استعاره
مستعار: بحر
مستعارمنه: عمق و ژرفنا؛ محل گوهرهای گرانبها
مستعارله: قرآن
جامع: «بحر» از دو نظر برای قرآن استعاره شده است، یکی از نظر عمق اسرار آن است و همان گونه که با فرورفتن در دریای ژرف به قعر آن نمی توان رسید، خردها و اندیشه ها نیز از این که بر اسرار قرآن احاطه پیدا کنند و به عمق معانی و مقاصد آن برسند ناتوان اند؛ دیگر به ملاحظه این است که قرآن معدن نفایس علوم و فضایل است، همان گونه که دریا محل گوهرهای گران بهاست.
وَ مِنْهَاجاً لَا يُضِلُّ نَهْجُهُ (3)
و راهی که پیمودنش به گمراهی نمی انجامد.
نکته
اشاره به این است که کسانی که از طریق واضح و صراط مستقیم الهی بهره گیرند، هرگز گرفتار گمراهی نمی شوند. (4)
1) الکافی، ج 2، ص599.
2) بحار الانوار، ج17، ص213.
3) مِنْهَاجاً: راه ها به راه روشن و آشکار گفته می شود؛ از مادۀ «نَهَجَ» به معنای پیمودن چنین راهی است؛ المنهاج و النهج وزان فلس الطريق الواضح و نهج الطريق نهجا من باب منع سلكه ويضلّ من باب الافعال و في بعض النسخ بصيغة المجرّد. لَا يُضِلُّ: گمراه نمی کند.
4) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 7، ص706.
مشابه
إِنَّ هَذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ وَيُبَشِّرُ الْمُؤْمِنِينَ الَّذِينَ يَعْمَلُونَ الصَّالِحات قطعاً (1)این قرآن به [آیینی] که خود پایدارتر است راه می نماید و به آن مؤمنانی که کارهای شایسته می کنند مژده می دهد
وَ شُعَاعاً لَا يُظْلِمُ ضَوْءُهُ پرتوی که روشنایی آن تاریک نگردد.
مشابه
وَ نَزَلْنَا عَلَيْكَ الْكِتابَ تِبْياناً لِكُلِّ شَيْءٍ (2)و این کتاب را که روشنگر هر چیزی است بر تو نازل کردیم.
وَ فُرْقَاناً لَا يُحْمَدُ بُرْهَانُهُ (3)
عاملی برای جداسازی حق از باطل که برهانش خاموش نگردد.
نکته
اشاره به این است که هنگامی که حق و باطل به هم آمیخته شود، آن چه مطابق قرآن است حق و آن چه مخالف آن است باطل. (4)
مشابه
هُدَى لِلنَّاسِ وَبَيِّنَاتٍ مِنَ الْهُدى وَ الْفَرْقان (5)مردم را راهبر، و [متضمن] دلایل آشکار هدایت و [میزان] تشخیص حق از باطل است.
1) اسراء، 9.
2) نحل، 89.
3) فرقان: دلیل قانع کننده آن چه فاروق و جداکننده حق از باطل است. لَا يُحْمَدُ: خاموش نمی شود؛ از ماده «خمد، خمود» به معنای فرونشستن زبانه آتش است؛ فروکش نمی کند، بی تأثیر نمی شود؛ أَحْمَدَ، إِخْمَاداً النار: آتش را خاموش کرد.
4) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 7، ص706.
5) بقره، 185.
استعاره
مستعار: خمود
مستعار منه: روشنگری
مستعارله: خمودی نپذیرفتن قرآن
جامع: واژۀ «خمود»، استعاره است، زیرا ادله و براهین قرآنی از لحاظ تابندگی و روشنگری به آتش فروزانی شبیه است که شعله های روشنی بخش آن فرو نمی نشیند و امام علیه السلام این صفت آتش را که خمودی نمی پذیرد به قرآن نسبت داده است.
وَ تِبْيَاناً لَا تُهْدَمُ أَرْكَانُهُ (1)
بنایی که ارکانش منهدم نشود.
نکته
مقصود این است که مبانی قرآن بر پایه هایی استوار است که هیچ وقت ویران نمی شود.
تشبیه
مشبه: قرآن
مشبه به: بنایی محکم
وجه شَبَه: قرآن تشبیه به بنایی شده است که ارکان و ستون های آن چنان مستحکم است که هرگز ویران نمی شود که این اشاره به جاودانگی تعلیمات قرآن است.
وَ شِفَاءً لَا تُخْشَى أَسْقَامُهُ (2)
درمانی که در آن بیم بیماری نباشد.
نکته
پیامبر به منزله طبیب و قرآن شفای روح هاست و حضرت علی علیه السلام درباره پیامبر فرموده
است: طَبِيبٌ دَوَّارٌ بِطِبّهِ قَدْ أَحْكَمَ مَرَاهِمَهُ وَ أَحْمَى مَوَاسِمَه (1)
مشابه
قَدْ جَاءَتْكُمْ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ شِفاءٌ لِما فِي الصُّدُور (2)به یقین، برای شما از جانب پروردگارتان اندرزی و درمانی برای آن چه در سینه هاست. وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنينَ (3)و ما آن چه برای مؤمنان مایه درمان و رحمت است از قرآن نازل می کنیم.
وَ عِزّاً لَا تُهْزَمُ أَنْصَارُهُ عزتی که هرگز یارانش شکست نخورند.
نکته
قرآن در بین مردم و امت پیروانی دارد که برای آن ها مایۀ عزت و شرافت است و هیچ گاه شکست نمی خورد نمونۀ آشکار آن مسلمانان صدر اسلام هستند که بر دو ابرقدرت روم و ایران پیروز شدند. وقتی که مسلمانان صدر اسلام معتقد به آیه كَمْ مِنْ فِئَةٍ قَليلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثِيرَةً بِإِذْنِ اللَّهِ (4)بودند که در مقابل نیروی عظیم دشمن ایستادگی کردند و آن ها را از پای درآوردند.
وَ حَقَّاً لَا تُخْذَلُ أَعْوَانُهُ﴾ (5)
و حقی که مددکارانش مغلوب و خوار نشوند.
نکته
مراد از یاران قرآن مسلمانان اند که آن را تصدیق کرده و به آن عزت یافته و به آن پناه جسته و بر طبق آن راه خدا را می پویند آشکار است که این یار و یاوران را کسی نمی تواند شکست دهد و خداوند هرگز آنان را بیکس و درمانده نخواهد گذاشت. (6)
فَهُوَ مَعْدِنُ الْإِيمَانِ وَ بُحْبُوحَتُهُ (1) قرآن معدن ایمان و کانون آن است.
نکته ها
«مَعْدِنُ الْإِیمَانِ» اشاره به این است که دلایل معارف اسلامی از توحید و اثبات وجود خدا گرفته تا مسئلۀ معاد به صورت گسترده آمده است. (2)
ضمیر «هو» به قرآن باز می گردد؛ یعنی قرآن معدن ایمان است.
«بُحْبُوحَتُهُ» به معنای وسط و مرکز است و ضمیر متصل به آن به ایمان باز می گردد؛ یعنی قرآن مرکز ایمان است.
وَ يَنَابِيعُ الْعِلْمِ وَ بُحُورُهُ چشمه سارهای دانش و دریاهای علم است.
نکته
«يَنَابِيعُ» جمع «ینبوع» به معنای چشمه است این کلمه از نظر ترکیب عطف به «معدن» در جمله پیشین است؛ بنابراین «هو» در ابتدای این جمله و جملات بعدی نیز هست.
وَ رِيَاضُ الْعَدْلِ وَ غُدْرَانُهُ (3)
و باغ های عدالت و برکه های عدل است.
نکته
قرآن به «مسیل» یعنی محل عبور سیل تشبیه شده؛ زیرا همچنان که باران رحمت خدا از مسیل عبور می کند و در زمین های گود می ماند قرآن نیز محل عبور رحمت خداست و در حقیقت قرآن را به بارانی که سبب حیات است تشبیه کرده و همان طور که آب باران در زمین های گود می ماند و اطراف آن گیاهان فراوانی می روید قرآن نیز به هر قلبی که وارد شود، موجب روشن شدن آن و هدایت در راه خدا می شود.
1) بُحْبُوحَه: وسط کانون و وسط چیزی.
2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 7، ص709.
3) رِيَاضُ: باغ ها؛ جمع «روضه» به معنای باغ است. غُدْران: محلی که در آن آب جمع می شود؛ جمع «غدیر» به معنای آبگیر و برکه است و به معنای رودخانه نیز آمده است و در اصل گودالی است که بر اثر سیل آب در آن جمع می شود؛ جمع الغدير و هو النهر.
تشبیه
مشبه: عدالت
مشبه به: باغ و استخر
وجه شبه: امام علیه السلام عدالت را تشبیه به باغ و استخرهایی کرده که باغ را آبیاری می کند و به یقین جامعه ای که عدالت در آن اجرا می شود همان زیبایی باغ و خرمی و طراوت ناشی از آبیاری کافی است و جامعه ای که غرق ظلم و تبعیض گردد، به بیابان خشک و سوزان و خالی از آب و علف می ماند.
وَ أَثَافِيُّ الْإِسْلَامِ وَبُنْيَانُهُ (1) آبگیرهای آن پایه های اساسی اسلام است.
وَ أَوْدِيَةُ الْحَقِّ وَغِيطَانُهُ (2) و نهرهای حق و دشت های خرم و سرسبز دین است.
استعاره
مستعار: أوديه
مستعار منه: محل دسترسی
مستعارله: قرآن
جامع: قرآن معدن حق و محل دسترسی به آن است؛ همچنان که دره ها و زمین های هموار جایگاه آب و گیاه است.
1) أَثَافِيٌّ: سنگی که دیگ روی آن قرار می گیرد؛ جمع «أثفيه» از مادۀ «أثف» به معنای ثبات و استقرار گرفته شده و «أثفیه» به سنگ های ثابتی گفته می شود که دیگ را روی آن می گذارند. گاه این واژه به سه پایه هم اطلاق می گردد؛ بفتح الهمزة و تشديد الياء كاثاف جمع الاثفية بالضمّ وبالكسر و هو الحجر يوضع عليه القدر و الأثافي الأحجار الموضع عليها القدر على شكل مثلث.
2) أَوْدِيَةً: نهرها وادی ها؛ جمع «وادی» به معنای دره که مسیر آب است. مشتق از «ودی» به معنای جاری شد. غيطان سرزمین صاف و محکم؛ جمع «غیط» به معنای شدت و زمین وسیع است.
و بَحْرُ لَا يَنْزِفُهُ الْمُسْتَنزِفُونَ (1)
دریایی است که هر چه از آن برگیرند پایان نمی گیرد.
وَعُيُونُ لَا يُنْصِبُهَا الْمَاتِحُونَ (2)
و چشمه هایی است که هر چه از آن بردارند کم نمی شود.
وَ مَنَاهِلُ لَا يَغِيضُهَا الْوَارِدُونَ (3)
الْوَارِدُونَ: به کسانی که از راه می رسند گفته می شود؛ جمع «وارد».
و آبشخورهایی که هر چه از آن برکشند، فروکش نکند.
وَ مَنَازِلُ لَا يَضِلُّ نَهْجَهَا الْمُسَافِرُونَ (4) منزل هایی است که مسافران راهش را گم نکنند.
نکته
در این جمله مردم به مسافران و قرآن به منازل تشبیه شده است و مقصود این است که
1) لايَنْزِفُ: تمام نمی کند؛ از ریشهٔ «نَزف» به معنای آب از چیزی کشیدن است؛ «مستنزفون» به کسانی گفته می شود که آب را آن قدر از چاه یا استخر می کشند که پایان می گیرد. الْمُسْتَنْزِفُونَ: کِشندگان آب؛ کسانی که بخواهند تمام آب آن را بکشند؛ از ماده «نزف» به معنای برکشیدن کامل است؛ «منتزفون» اسم فاعل از همان لغت است.
2) لا يُنْضِبُ: کم نمی کند؛ در اصل از ریشۀ «نُضوب» به معنای فرورفتن آب در زمین است و جمله «لا ينضبها» مفهومش این است که آب آن چشمه ها را پایان نمی دهد؛ الماء نضو با من باب قعد غار فى الأرض و ينضب بالكسر من باب ضرب لغة. الْمَاتِحُونَ: کِشندگان آب؛ جمع ماتح» از ریشه متح» به معنای آب کشیدن از چاه یا چشمه است. اگر بخواهند از چاهی آب بردارند دو صورت دارد اگر از همان بالای چاه آب بردارند «ماتح» می گویند و اگر بروند پایین و آب بردارند «مایح» گفته می شود.
3) مَنَاهِلُ: آبگاه ها؛ جمع «منهل». لا يَغِيضُ: کم نمی کند؛ از مادۀ «غیض» در اصل به معنای فروکش کردن و فرو بردن به صورت لازم و متعدی است و در جمله بالا به معنای کاستن آمده است؛ الماء غيضا من باب سار نضب،وقلّ، وغاضه الله بتعدى و لا يتعدّى فالماء مغيض قال الشارح المعتزلى و روى لا يغيضها بالضمّ على قول من قال أغضت الماء و هي لغة غير مشهورة.
4) مَنَازِلُ: به محلی می گویند که مسافر برای رفع خستگی در آن به طور موقت پیاده می شود؛ جمع «منزل» است.
افرادی که به قرآن پناه می آورند گمراه نمی شوند و به راه حق و حقیقت هدایت می شوند.
وَ أَعْلَامٌ لَا يَعْمَى عَنْهَا السَّائِرُونَ (1) و نشانه هایی است که از چشم رهگذران پنهان نمی ماند.
نکته
در این عبارت حضرت قرآن را تشبیه فرموده اند به تابلوهایی که روندگان یک جاده را هدایت می کند و اگر به آن علائم توجه کنند هیچ گاه گمراه نمی شوند و این گونه معنا می شود که قرآن برای پیمایندگان راه سعادت چنان راهنمایی است که حتی کورها را هم هدایت و راهنمایی می کند
وَأَكَامْ لَا يَجُوزُ عَنْهَا الْقَاصِدُونَ (2)
القاصد: مسافر و روی آورنده
تپه هایی است که روندگان راه حق از آن تجاوز نکنند.
نکته
حضرت فرموده قرآن مانند آن سنگ چین های کنار،راه راهنمایی است که مسافران و روی آورندگان آن راه هرگز از آن تجاوز نمی کنند.
استعاره
مستعار: اعلام؛ آکام
مستعار منه: راهنما
مستعارله: دلایل و اماراتی که در طریق شناخت قرآن و احکام آن وجود دارد.
جامع: همچنان که نشانه ها و کوه ها رهروان را در راه ها راهنمایی می کنند، این ادله و امارات نیز بیانگر احکام و راهنمای مقاصد قرآن هستند.
1) السائرون: سیر کننده ها
2) آكام: تپه ها به معنای «اکمه» به معنای تپه بلندی است که از سنگ یا شن تشکیل شده باشد؛ بالتحریک التل، و قيل: شرفة كالرّابية و هو ما اجتمع من الحجارة فى مكان واحد، وربّما غلظ و الجمع اكم و اكمات مثل قصبة و قصب و قصبات و جمع الاكم اكام مثل جبل وجبال و جمع الاكام اكم بضمتين مثل كتاب و كتب وجمع الاكم أكام مثل عنق و أعناق هكذا قال الفيومي لا يَجُوزُ: عبور نمی کند.
جَعَلَهُ اللَّهُ رِياً لِعَطَشِ الْعُلَمَاءِ (1) خداوند آن را فرونشاننده عطش دانشمندان قرار داد.
استعاره
مستعار: رى
مستعار منه: سیراب کردن
مستعارله: قرآن
جامع: واژۀ «ری» را استعاره برای قرآن آورده؛ زیرا همان گونه که آب رنج تشنگی را برطرف می کند قرآن درد نادانی را از نفوس بشری می زداید.
وَ رَبِيعاً لِقُلُوبِ الْفُقَهَاءِ بهار دل های فقیهان است.
نکته
در این جمله قرآن به فصل بهار تشبیه شده؛ یعنی قرآن برای فقها و موشکافان همانند بهار، فصلی پرفایده است که در آن به علوم قرآن دست می یابند و از نسیم روح بخش آن لذت می برند علوم قرآن برای مردمان فقیه بهار پرثمر است.
وَ دَوَاء لَيْسَ بَعْدَهُ دَاءٌ دارویی است که با بهره گیری از آن اثری از بیماری باقی نمی ماند.
نکته
معمولاً بعد از هر درمانی امراض مختلفی وجود دارد حضرت با بیان این جمله این
نکته را گوشزد کرده است که اگر قرآن دوای امراض است اما درمانی است که بعد از آن عوارض و بلاهای گوناگونی وجود ندارد.
وَ نُوراً لَيْسَ مَعَهُ ظُلْمَةٌ و نوری است که ظلمتی با آن نخواهد بود.
وَ حَبْلًا وَثِيقاً عُرْوَتُهُ (1) ریسمانی است که دستاویز آن مطمئن است.
مشابه
اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعاً وَ لا تَفَرَّقُوا (2)و همگی به ریسمان خدا چنگ زنید و پراکنده نشوید.
وَ مَعْقِلًا مَنِيعاً ذِرْوَتُهُ (3)
ذرْوَتُهُ: دیوار بلند؛ قله کوه و بلندترین جای هر چیز.
و پناهگاهی است که قله بلند آن مانع نفوذ دشمن می شود.
نکته
اصولاً وقتی که انسان از خطر یا دشمن به پناهگاه پناه می برد باید به نحوی باشد که از خطر مصون بماند در این جمله حضرت می فرماید قرآن پناهگاهی است که بلندای آن از هجوم دشمنان به درون آن جلوگیری می کند.
تشبیه
مشبه: قرآن
مشبه به: معقل (پناهگاه)
وجه شَبَه: مصونیت انسان از مخاطرات حضرت در این جا قرآن را به دژ محکمی تشبیه کرده که بر فراز کوه بلندی قرار دارد و رهروان این راه همچون کوه نوردان باید
1) حَبْلًا: طنابی که در این گونه تعبیرها به معنای طناب نجات غریق است.
2) آل عمران، 103
3) مَعْقِل: پناهگاه سنگر؛ از ریشه «عقل» به معنای بازداشتن گرفته شده زیرا پناهگاه انسان را از گزند حوادث دور می کند. منيع: بلند مرتبه؛ جلوگیری کننده از تجاوز دشمن؛ صفت مشبهه از ماده «منع» است به معنای جلوگیرنده و منع کننده.
از طناب های محکمی که به نقاط بالاتر کوه بسته می شود و دستگیره های محکمی دارد استفاده کنند تا به آن دژ برسند و آن دژ در جایی قرار دارد که دشمن به آن دست نمی یابد و هرکس در سایه آن قرار گیرد قدرتی شکست ناپذیر می یابد و آنکس که در آن وارد شود، سالم می ماند.
وَ عِزّاً لِمَنْ تَوَلَّاهُ و عزت و قدرتی است برای کسی که تحت ولایتش قرار گیرد.
وَ سِلْماً لِمَنْ دَخَلَهُ (1) ایمنی و سلامتی برای هرکه به آن راه یابد.
نکته
ورود قرآن بر افراد به معنای گرایش انسان ها به قرآن است هرکس که به قرآن گرایش پیدا کند از هجوم حوادث و امراض روحی محفوظ مانده و سلامت خواهد بود.
وَ هُدًى لِمَنِ ائتَمَّ بِهِ (2) قرآن راهنمایی است برای کسی که به آن اقتدا کند.
و عُذْراً لِمَن النتَحَلَهُ (3) عذری برای هر که آن را مرام خویش سازد.
نکته
در روز قیامت خداوند با همۀ افراد محاجه خواهد کرد. حال هر کسی که در دنیا به قرآن عمل کرده و قرآن را الگوی خود قرار داده باشد در قیامت عذر خوبی دارد که من به قرآن عمل کرده ام.
وَ بُرْهَاناً لِمَنْ تَكَلَّمَ بِهِ
و دلیل و برهانی است برای کسی که با آن سخن گوید.
نکته
اشاره به این است که نه تنها انسان در عقاید و اعمال خود می تواند تکیه به قرآن کند بلکه براهین قرآنی در مقابل مخالفان خواه در مبدأ و معاد باشد و خواه در برنامه های زندگی بهترین برهان است. (1)
وَ شَاهِداً لِمَنْ خَاصَمَ بِهِ (2) و گواهی است برای کسی که به کمک آن در برابر دشمنش بایستد.
نکته
تأکید بر این دارد که هرکس قرآن را شاهد و گواه خود در برابر خصم بگیرد، بهترین شاهد محسوب خواهد شد. (3)
وَ حَامِلًا لِمَنْ حَمَلَهُ قرآن نجات دهنده خوبی است برای کسی که به آن عمل کند.
نکته
کسانی که در دنیا حامل معارف قرآن و حافظ آیات آن هستند، قرآن در قیامت حامل و نگهبان آن هاست. (5)
وَ مَطِيَّةٌ لِمَنْ أَعْمَلَهُ (1)
و مرکب راهواری است برای آن کس که آن را به کار گیرد.
نکته
کسی که قرآن را به کار گیرد قرآن همانند شتر راهواری که انسان را از بیابان و شنزار نجات می دهد در روز قیامت او را از نگرانی های آن روز نجات خواهد داد.
استعاره
مستعار: مطيّه
مستعار منه: نجات دادن
مستعارله: برای قرآن از نظر این که نجات دهنده است
جامع: همچنان که به کارگیری مرکب سواری در راه های دورودراز موجب رهایی از خطر است عمل به دستورات قرآن نیز موجب نجات انسان و سعادت او می شود.
وَ آيَةٌ لِمَنْ تَوَسَّمَ (2) نشانه افتخاری است برای کسی که خود را با آن نشانه گذاری کند.
نکته
این سخن از نظر تدبر و اندیشیدن در مثل ها و داستان ها و آیات قرآن است؛ زیرا در این ها نشانه ها و عبرت هاست. (3)
مشابه
إِنَّ فى ذلِكَ لآيَاتٍ لِلْمُتَوَسِّمِينَ (4)به یقین در این [کیفر] برای هوشیاران عبرت هاست.
وَ جُنَّةً لِمَنِ اسْتَلامَ (1) و سپری مطمئن برای هرکه آن را به تن کند.
نکته
واژۀ «اسْتَلْأَمَ» کنایه از مجهز شدن به سلاح قرآن است. (2)
وَ عِلْماً لِمَنْ وَعَى (3) دانشی برای هر که آن را به خاطر سپارد.
وَ حَدِيثًا لِمَنْ رَوَى و گفتار والایی است برای آن کس که آن را روایت نماید.
نکته
اشاره به حدیث نقلی و احادیثی که از ناحیه وحی به دست آمده است. (4)
مشابه
وَ مَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللهِ حَديثا (5)و راست گوتر از خدا در سخن کیست؟ فَلْيَأْتُوا بِحَدِيثٍ مِثْلِهِ إِنْ كانُوا صادقين (6)پس اگر راست می گویند، سخنی مثل آن بیاورند.
وَ حُكْماً لِمَنْ قَضَى و حکم قاطعی است برای کسی که با آن قضاوت کند.
1) اسْتَلْأَمَ: زره پوشید؛ از ریشۀ «لَنم» به معنای جمع کردن و التیام بخشیدن و هماهنگ نمودن میان دو چیز است و «استلام» به معنای پوشیدن زره یا سایر ابزار جنگ است گویی میان این ابزار و بدن خود هماهنگی ایجاد می کند.
2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 5، ص 384.
3) وَعَی: حفظ کرد، نگه داشت آگاه شد؛ الحديث وعيا من باب وعد حفظه و جمعه و تدبّره.
4) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 7، ص715.
5) نساء، 87
6) طور، 34.
نکته
احکامی که قاضیان در داوری های خود بدان نیاز دارند در قرآن است. به جای واژهٔ «حُكْماً»، «حَكْماً» نیز روایت شده و در این صورت معنا این است که قرآن داوری است که قاضیان بدان رجوع می کنند و نمی توانند پا از حکم او بیرون گذارند. (1)
مشابه
أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُونُوا قَوَّامِينَ بِالْقِسْطِ شُهَداءَ لِلَّهِ وَ لَوْ عَلَى أَنْفُسِكُمْ أَوِ الْوَالِدَيْنِ وَ الأقربين (2)ای کسانی که ایمان آورده اید پیوسته به عدالت قیام کنید و برای خدا گواهی دهید، هر چند به زیان خودتان [یا به زیان] پدر و مادر و خویشاوندان [شما] باشد. وَ لا يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلى أَلا تَعْدِلُوا اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوى وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ خَبِيرٌ بِما تَعْمَلُون (3)نباید دشمنی گروهی شما را بر آن دارد که عدالت نکنید. عدالت کنید که آن به تقوا نزدیکتر است و از خدا پروا دارید که خدا به آن چه انجام می دهید، آگاه است.
شناسنامه خطبه
تاریخ، زمان و مکان وقوع: قبل از صفین در کوفه، سال 37 هجری
مخاطب: کوفیان
موضوع: سیاسی، اعتقادی
ویژگی: وصیت به نماز (1)
این خطبه سفارش و تشویق بر سه امر است: 1. دربارۀ نماز که دستور داده است به آن توجه کامل داشته و بر آن محافظت شود؛ زیرا انسان برای نظم حال و مراقبت از ضمیر خود در هنگام نماز به توجه و محافظت نیازمند است تا مبادا وسوسه های شیطانی نمازش را به ریا و خودنمایی بیالاید یا توجه او را از نماز به سویی دیگر معطوف سازد؛ 2. محافظت بر اوقات نماز و ادای واجبات و ارکان آن به گونه ای که شایسته است 3. کوشش در زیاد به جا آوردن نماز و تقرب جستن به درگاه باری تعالی به وسیله آن است؛ زیرا نماز برترین عبادتها و بالاترین وسیله تقرب جستن به اوست.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص 52
تَعَاهَدُوا أَمْرَ الصَّلَاةِ وَ حَافِظُوا عَلَيْهَا وَ اسْتَكْثِرُوا مِنْهَا وَ تَقَرَّبُوا بِهَا فَإِنَّهَا كانَتْ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ كِتاباً مَوْقُوتاً أَ لَا تَسْمَعُونَ إِلَى جَوَابِ أَهْلِ النَّارِ حِينَ سُئِلُوا ما سَلَكَكُمْ فِي سَقَرَ قالُوا لَمْ نَكُ مِنَ الْمُصَلِّينَ وَإِنَّهَا لَتَحْتُ الذُّنُوبَ حَتَّ الْوَرَقِ وَتُطْلِقُهَا إِطْلَاقَ الرِّبَقِ وَ شَبَّهَهَا رَسُولُ اللَّهِ بِالْحَمَّةِ تَكُونُ عَلَى بَابِ الرَّجُل فَهُوَ يَغْتَسِلُ مِنْهَا فِى الْيَوْمِ وَ اللَّيْلَةِ خَمْسَ مَرَّاتٍ فَمَا عَسَى أَنْ يَبْقَى عَلَيْهِ مِنَ الدَّرَنِ وَ قَدْ عَرَفَ حَقَّهَا رِجَالٌ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ الَّذِينَ لَا تَشْغَلُهُمْ عَنْهَا زِينَةً مَتَاعٌ وَ لَا قُرَّةُ عَيْنِ مِنْ وَلَدٍ وَ لَا مَالٍ يَقُولُ اللَّهُ سُبْحَانَهُ رِجالٌ لا تُلْهِيهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ وَإِقَامِ الصَّلاةِ وَإِيتَاءِ الزَّكَاةِ وَ كَانَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم نَصِباً بِالصَّلَاةِ بَعْدَ التَّبْشِيرٍ لَهُ بِالْجَنَّةِ لِقَوْلِ اللَّهِ سُبْحَانَهُ وَ أَمْرُ أَهْلَكَ بِالصَّلَاةِ وَ اصْطَبِرْ عَلَيْهَا فَكَانَ يَأْمُرُ بِهَا أَهْلَهُ وَيَصْبِرُ عَلَيْهَا نَفْسَه.
تَعَاهَدُوا أَمْرَ الصَّلَاةِ (1) امر نماز را مراعات کنید.
نکته
منظور از «تعاهد» سرکشی و اصلاح کردن است این تعبیر در مورد کسی که به املاک و مزارع خود سرکشی کرده و در اصلاح آن می کوشد به کار می رود؛ بنابراین جمله بالا اشاره به این است که آموزشهای خود را در مورد واجبات و مستحبات و مکروهات نماز ادامه دهید به گونه ای که هر روز نماز شما از نمازهای روزهای گذشته بهتر باشد. (2)
وَ حَافِظُوا عَلَيْهَا و در محافظت آن بکوشید.
1) تَعَاهَدُوا: مراعات کنید؛ عهد خود را تجدید کنید توجه کنید و در نظر بگیرید و روی تعهدوا بدله يقال تعهدت الشيء و تعاهدته تردّدت إليه وتفقدته وأصلحته، و حقيقته تجديد العهد به. و في الدعاء عند الحجر الأسود: ميثاقى تعهدته لتشهد لى بالموافاة يوم القيامة، وفي رواية العلل عن أبي عبد الله عليه السّلام تعاهدته بدله، أي جددت العهد به، قال الفيومي: قال الفارابی: تعهدته أفصح من تعاهدته، وقال ابن فارس و لا يقال تعاهدته، لأن التعاهد لا يكون إلا من اثنين و يردّه كلام أمير المؤمنين عليه السّلام على رواية السيّد، و دعاء الحجر على رواية العلل و ما في الحديث من قوله تعاهدوا نعالكم عند أبواب مساجدكم.
2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 7، ص725.
مشابه
حافِظُوا عَلَى الصَّلَواتِ وَالصَّلاةِ الْوُسْطى (1)نمازها و نماز میانه را پاس دارید.
وَ اسْتَكْثِرُوا مِنْهَا (2) بسیار نماز بخوانید.
مشابه
روایت معروف نبوی (صلی الله علیه و آله) آمده است: الصَّلَاةُ خَيْرُ مَوْضُوع فَمَنْ شَاءَ اسْتَقَلَّ وَ مَنْ شَاءَ اسْتَكْثَرَ (3)نماز بهترین کار است هرکس بخواهد به مقدار کم به جا می آورد و هرکس بخواهد به مقدار زیاد.
عَنِ النَّبِيِّ صلى الله عليه وسلم: إِنَّ أَحَبَّ الْأَعْمَالِ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ الصَّلَاةُ وَالْبِرُّ وَالْجِهَادُ (4)بهترین اعمال نزد خداوند متعال نماز است و نیکوکاری و جهاد.
وَ تَقَرَّبُوا بِهَا فَإِنَّهَا كَانَتْ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ كِتاباً مَوْقُوتاً (5)
مَوْقُوتاً: وقت برای آن قرار داده شده یا مقرر و تعیین شده
و به وسیله آن به خدا تقرب جویید؛ زیرا نماز بر همه مؤمنان در اوقات مخصوص واجب است.
مشابه
إِنَّ الصَّلاةَ كَانَتْ عَلَى الْمُؤْمِنينَ كِتاباً مَوْقُوتاً (6)نماز بر مؤمنان در وقت های معین واجب گشته است. قَالَ رَسُولُ اللَّهِ الصَّلَاةُ قُرْبَانُ كُلِ تَقِي (7)نماز وسیلهٔ تقرب هر پرهیزکاری است.
أَلَا تَسْمَعُونَ إِلَى جَوَابِ أَهْلِ النَّارِ حِينَ سُئِلُوا مَا سَلَكَكُمْ فِي سَقَرَ قَالُوا لَمْ نَكْ مِنَ الْمُصَلِّينَ (1)
سَقَر: دوزخ؛ در اصل از «سقر» به معنای دگرگون شدن و ذوب گشتن و تغییر رنگ دادن و آزار دیدن بر اثر تابش آفتاب گرفته شده است و چون جهنم این آثار را به نحو اشد دارد یکی از نام هایش «سقر» است. از بعضی از روایات استفاده می شود که «سقر» نام بخش خاصی از دوزخ است که جایگاه متکبران است.
مگر پاسخ دوزخیان را نشنیدید که وقتی از آنان پرسیده می شود: «چه چیز شما را وارد جهنم کرد؟ می گویند ما از نمازگزاران نبودیم».
مشابه
وَ لَمْ نَكُ نُطْعِمُ الْمِسْكِينَ * وَ كُنَّا نَخُوضُ مَعَ الْخائِضينَ * وَكُنَّا نُكَذِّبُ بِيَوْمِ الدِّين (2)و به درویشان طعام نمی دادیم و با آنان که سخن باطل می گفتند هم آواز می شدیم و روز قیامت را دروغ می انگاشتیم
وإِنَّهَا لَتَحْتُ الذُّنُوبَ حَتَّ الْوَرَقِ (3)
نماز گناهان را فرو می ریزد همچون فروریختن برگ از درختان
وَ تُطْلِقُهَا إِطْلَاقَ الرِّبَقِ (4)
ریسمان معصیت را از گردن گناهکاران می گشاید آن گونه که مهار از گردن حیوانات باز می شود.
1) أَلَا تَسْمَعُونَ: آیا نمی شنوید. سلک: انداخت قرار داد داخل کرد
2) مدثر، 44 تا 46.
3) لَتَحْتُ: می ریزد؛ در اصل به معنای جدا کردن برگ های درختان است و گاه در جدا کردن اشیای دیگر نیز به کار می رود. حَتَّ الْوَرَقِ: ریختن برگ ها؛ الرّجل الورق من الشجر حتا من باب مد أسقطه و أزاله و تحاتت الشجرة تساقط ورقها.
4) تطلق: آزاد می کند. الرِّبَقِ: بندگان؛ جمع «ربق» به معنای طنابی است که دستاویزهای متعددی در آن است و معمولاً هنگامی که می خواهند حیوانات را به صف کنند هرکدام را به یکی از آن دستاویزها می بندند؛ وزان عنب جمع ربق بالكسر وزان حمل حبل فيه عدة عرى يشدّ به البهم، وكلّ عروة ربقة.
نکته
حضرت در این جمله گناهان را به ریسمان تشبیه فرموده که همان گونه که ریسمان از خسارت زدن حیوان جلوگیری می کند این گناهانی هم که شیطان به گردن ما می اندازد ما را از رسیدن به مقصود اصلی که کمال و تعالی است، باز می دارد ولی نماز زنجیرهای شیطان را بر می دارد و ما را آزاد می کند.
وَ شَبَّهَهَا رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم بِالْحَمَّةِ تَكُونُ عَلَى بَابِ الرَّجُلِ فَهُوَ يَغْتَسِلُ مِنْهَا فِي الْيَوْمِ وَ اللَّيْلَةِ خَمْسَ مَرَّاتٍ فَمَا عَسَى أَنْ يَبْقَى عَلَيْهِ مِنَ الدَّرَنِ (1)
فَمَا عَسَى: «ما» به معنای استفهام و «عسی» از افعال مقاربه و فاعل آن ضمیری است که به «ما» بر می گردد.
الدَّرَن: چرک و آلودگی؛ محرکة الوسخ.
رسول خدا نماز را به چشمه آب گرمی تشبیه کرده که بر در خانه انسان است و او شبانه روزی پنج بار خود را در آن می شوید آیا دیگر هیچ آلودگی در او باقی خواهد ماند؟
مشابه
إِنَّ الصَّلَاةَ تَنْهَى عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَر (2)نماز انسان را از فحشا و منکرات باز می دارد. تشبیه
مشبه: نماز
مشبه به: چشمه آب
وجه شَبَه: کلمۀ «حَمَّةِ» به معنای چشمه آب گرمی که به عنوان درمان استفاده می شود. امام نماز را به چشمه آب خاصی تشبیه می کند که آثار فوق العاده ای در زدودن آلودگی ها دارد.
وَ قَدْ عَرَفَ حَقَّهَا رِجَالٌ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ الَّذِينَ لَا تَشْغَلُهُمْ عَنْهَا زِينَةُ مَتَاعٍ وَ لَا قُرَةٌ عَيْنٍ مِنْ وَلَدٍ وَ لَا مَالٍ يَقُولُ اللَّهُ سُبْحَانَهُ ﴿رِجالٌ لا تُلْهِيهِمْ تِجارَةٌ وَلَا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ وَإِقَامِ
الصَّلاةِ وَإِيتَاءِ الزَّكَاةِ (1) (2)
لا تُلهيهم: غافل نمی کند؛ باب افعال از مادۀ «لهو» به معنای سرگرم نمی کند مشغول نمی کند.
إقام: مصدر باب افعال، «إقوام» و بعد «اقامه» شده که در حال اضافه آخر آن حذف شده است؛ أصله إقوام مصدر أقوم مثل أكثر أكرم إكراما، والتاء في إقامة عوض من العين الساقط بالاعلال، فلما اضيفت اقيمت الاضافة مقام حرف التعويض.
﴾کسانی از مؤمنان قدر نماز را شناختند که زیور و زیبایی متاع دنیا و چشم روشنی هایی چون فرزندان و اموال آنان را از نماز بازنداشت و به خود مشغول نساخت که خدای سبحان می فرماید: «مردانی که آنان را تجارت و دادوستد از ذکر خدا و اقامه نماز و ادای زکات بازنمی دارد».
نکته ها
کسانی که شیرینی ایمان و یقین به خداوند و لذت نزدیکی به او را درک کرده اند و به اسرار اهداف نماز پی برده اند خداوند به همان اندازه به آن ها پاداش می دهد. (3)
«قُرَّةُ عَيْنٍ»: یعنی چیزی که چشم انسان به وسیله آن آرام و قرار می گیرد. وقتی که انسان گم کرده ای دارد و حالت انتظاری نسبت به کسی یا چیزی دارد، چشمش این طرف و آن طرف می گردد تا این که گم کرده اش را پیدا کند وقتی پیدا کرد آرام می شود ولی مردان خدا حتى اگر بهترین مال و اولاد را هم داشته باشند باز هم نماز را بر همه این ها مقدم می دارند.
این که «بیع» را بعد از «تجارت» ذکر فرموده ذکر خاص بعد از عام است. تجارت به مطلق راه های درآمد گفته می شود و یکی از راه های درآمد بیع و خریدوفروش است.
مشابه
الْمَالُ وَ الْبَنُونَ زِينَةُ الْحَياةِ الدُّنْيا وَ الْباقِياتُ الصَّالِحاتُ خَيْرٌ عِنْدَ رَبِّكَ ثَواباً وَ خَيْرٌ أَمَلاً (4)دارایی و فرزند پیرایه های این زندگانی دنیاست و کردارهای نیک که همواره بر جای می مانند، نزد پروردگارت بهتر و امید بستن به آن ها نیکوتر است. هوَ الَّذِينَ يَقُولُونَ رَبَّنا هَبْ لَنا مِنْ أَزْواجِنَا وَذُرِّيَّاتِنا قُرَّةَ أَعْيُن (5)و آنان که می گویند: ای
پروردگار ما از همسران و فرزندانمان دل های ما را شاد دار.
رِجالٌ لا تُلْهِيهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ وَإِقَامِ الصَّلاةِ وَ إيتاء الزكاةِ (1)مردانی که هیچ تجارت و خریدو فروشی از یاد خدا و نمازگزاردن و زکات دادن بازشان ندارد
وَ كَانَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم نَصِباً بِالصَّلَاةِ بَعْدَ التَّبْشِيرِ لَهُ بِالْجَنَّةِ لِقَوْلِ اللَّهِ سُبْحَانَهُ ﴿وَ أْمُرْ أَهْلَكَ بِالصَّلاةِ وَ اصْطَبِرْ عَلَيْهَا (2)فَكَانَ يَأْمُرُ بِهَا أَهْلَهُ وَيَصْبِرُ عَلَيْهَا نَفْسَه﴾ (3)
يَصْبِرُ: وادار به صبر نمودن؛ از ماده «صبر» به معنای شکیبایی است؛ این فعل غالباً به صورت لازم به کار می رود ولی گاه معنای متعدی هم دارد و در جمله بالا همین معنا اراده شده است؛ بالتثقيل أى يأمرها بالصبر من صبرته أى حملته على الصبر بوعد الأجر، وقلت له اصبر ويروى بالتخفيف أي يحبس عليها نفسه.
رسول خدا با آن که بشارت رفتن به بهشت را از خداوند دریافت کرده بود، خود را برای نماز به رنج می افکند؛ چون خدای سبحان به او فرموده بود کسان خود را به نماز فرمان ده و بر آن شکیبا باش از این رو پیامبر کسان خود را به نماز فرمان می داد و خود نیز در راه اقامه آن بردباری می کرد.
نکته
خداوند برای این که پیامبرش مقامات والا پیدا کند به او دستور می دهد که ای پیامبر اهل خودت را به نماز امر کن و خودت هم در نماز صابر و بردبار باش؛ یعنی اگرچه نماز خواندن مشقت دارد ولی می فرماید که اهل خودت را به نماز امر کن و خود نیز بر نماز صابر و بردبار باش
مشابه
رسول گرامی اسلام فرمودند: مَنْ صَلَّى الصَّلَاةَ فِي جَمَاعَةٍ فَظُنُّوا بِهِ كُلَّ خَيْرٍ وَ أجِيزُوا شَهَادَتَهُ (4)هرکه پنج نماز شبانه روز را به جماعت بخواند به او خوش گمان باشید و گواهی اش را بپذیرید.
ثُمَّ إِنَّ الزَّكَاةَ جُعِلَتْ مَعَ الصَّلَاةِ قُرْبَاناً لِأَهْلِ الْإِسْلَامِ فَمَنْ أَعْطَاهَا طَيِّبَ النَّفْسِ بِهَا فَإِنَّهَا تُجْعَلُ لَهُ كَفَّارَةً وَ مِنَ النَّارِ حِجَازَا وَ وِقَايَةً فَلَا يُتْبِعَنَّهَا أَحَدٌ نَفْسَهُ وَ لَا يُكْثَرَنَّ عَلَيْهَا لَهَفَهُ فَإِنَّ مَنْ أَعْطَاهَا غَيْرَ طَيِّبِ النَّفْسِ بِهَا يَرْجُو بِهَا مَا هُوَ أَفْضَلُ مِنْهَا فَهُوَ جَاهِلٌ بِالسُّنَّةِ مَغْبُونُ الْأَجْرِ ضَالُّ الْعَمَلِ طَوِيلُ النَّدَمِ.
ثُمَّ إِنَّ الزَّكَاةَ جُعِلَتْ مَعَ الصَّلَاةِ قُرْبَاناً لِأَهْلِ الْإِسْلَامِ (1) سپس زکات در کنار نماز وسیلهٔ تقرب به خداوند قرار داده شد.
نکته ها
«قربان» به معنای چیزی است که موجب تقرب به سوی خدا می شود و می دانیم نماز رابطه خلق با خالق و زکات رابطهٔ خلق با سایر بندگان خداست که ارتباط با آن ها نوعی ارتباط با خدا محسوب می شود. (2)
زکات یک معنای عام دارد: کمک های مالی را زکات می گویند اما در اصطلاح اهل اسلام زکات و خمس در مقابل هم قرار گرفته اند یکی از امتیازات اسلام این است که مالیات دادن را عبادت قرار داده است و زکات و خمس باید قربة الی الله پرداخت شود تا سبب کمال انسان بشود.
مشابه
وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ وَآتُوا الزَّكَاةَ وَ ارْكَعُوا مَعَ الرَّاكِعِينَ (3)و نماز را برپای دارید و زکات بدهید و با رکوع کنندگان رکوع کنید. وَ قُولُوا لِلنَّاسِ حُسْناً وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ وَآتُوا الزَّكَاةَ (4)و به مردمان سخن نیک بگویید و نماز بخوانید و زکات بدهید. وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ وَآتُوا الزَّكَاةَ وَ ما تُقَدِّمُوا لِأَنْفُسِكُمْ مِنْ خَيْرٍ تَجِدُوهُ عِنْدَ اللَّه (5)نماز بگزارید و زکات بدهید هر نیکی را که پیشاپیش برای خود روانه می کنید نزد خدایش
خواهید یافت.
فَمَنْ أَعْطَاهَا طَيِّبَ النَّفْسِ بِهَا فَإِنَّهَا تُجْعَلُ لَهُ كَفَّارَةٌ وَ مِنَ النَّارِ حِجَازاً وَ وِقَايَةً (1)هرکس زکات را با رغبت بپردازد برای او کفاره گناهان و سپر نگهدارنده آتش دوزخ خواهد بود. نکته
اشاره دارد که نخستین شرط برای قبولی زکات آن است که با میل و رغبت و به عنوان امتثال فرمان خداوند و جلب رضای او آن را بپردازد. (2)
مشابه
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: أَرْضُ الْقِيَامَةِ نَارُ مَا خَلَا ظِلَّ الْمُؤْمِن فَإِنَّ صَدَقَتَهُ تُظِلُّهُ (3)سرزمین قیامت سراسر آتش است مگر سایۀ مؤمن؛ زیرا صدقه اش بر او سایه می افکند.
وَ ما مَنَعَهُمْ أَنْ تُقْبَلَ مِنْهُمْ نَفَقاتُهُمْ إِلا أَنَّهُمْ كَفَرُوا بِاللَّهِ وَبِرَسُولِهِ... وَ لَا يُنْفِقُونَ إِلا وَ هُمْ كَارِهُون (4)هیچ چیز مانع قبول انفاق هایشان نشده مگر آن که به خدا و پیامبرش ایمان نیاورده اند و به نماز حاضر نمی شوند جز با بی میلی و جز به کراهت انفاق نمی کنند.
فَلَا يُتْبِعَنَّهَا أَحَدٌ نَفْسَهُ وَ لَا يُكْثِرَنَّ عَلَيْهَا لَهَفَهُ (5)
لَهَفَهُ: حسرت؛ تأسف، اندوه و افسوس است.
انسانی که زکاتش را پرداخته نباید ذهنش را بدان مشغول دارد و بر ادای آن افسوس خورد.
مشابه
إِنَّما نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ لا نُرِيدُ مِنْكُمْ جَزاءً وَ لا شُكُوراً (6)جز این نیست که شما را برای خدا اطعام می کنیم و از شما نه پاداشی می خواهیم نه سپاسی.
فَإِنَّ مَنْ أَعْطَاهَا غَيْرَ طَيِّبِ النَّفْسِ بِهَا يَرْجُو بِهَا مَا هُوَ أَفْضَلُ مِنْهَا فَهُوَ جَاهِلٌ بِالسُّنَّةِ مَغْبُونُ الْأَجْرِ ضَالُّ الْعَمَلِ طَوِيلُ النَّدَمِ (1) زیرا کسی که زکات را با بی میلی ادا کند و از خدا امید برتر از آن را داشته باشد از سنت اسلام خبر است و پاداش حقیقی را از دست داده عملش تباه شده و پشیمانی بلندمدتی در انتظارش است.
نکته ها
کسی که زکات دهد و کار خیر انجام بدهد اما طیب نفس نداشته باشد و چشم و دلش دنبال این مال باشد، ارزش کار خود را نمی داند و اعتقادش ضعیف است. خدا در این مورد فرموده است: و ما تُقَدِّمُوا لِأَنْفُسِكُمْ مِنْ خَيْرِ تَجِدُوهُ عِنْدَ الله. (2)
«مَغْبُونُ الْأَجْرِ»: پاداش و مزد عمل در مقابل خلوص و طیب عمل است. گاهی عملی از نظر کمیت خیلی کم است اما چون با خلوص همراه است کیفیتش بالاست و اجرش زیاد.
«ضَالُ الْعَمَل»: عملی که خلوص ندارد در قیامت گم می شود و بهره ای از آن برده نمی شود.
مشابه
وَ أَنْفِقُوا فِى سَبيل اللهِ وَ لا تُلْقُوا بِأَيْدِيكُمْ إِلَى التَّهْلُكَة (3)در راه خدا انفاق کنید و خویشتن را به دست خویش به هلاکت می ندازید. امیرمؤمنان على علیه السلام: وَ إِذَا بَخِلَ الْغَنِيُّ بِمَعْرُوفِهِ بَاعَ الْفَقِيرُ آخِرَتَهُ بِدُنْيَاه (4)هرگاه توانگر از بخشیدن مال خود بخل ورزد، فقیر آخرتش را به دنیا خواهد فروخت.
خُذْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَتُزَكِّيهِمْ بِها... (5)از دارایی هایشان صدقه بستان تا آنان را پاک و منزه سازی
ثُمَّ أَدَاءَ الْأَمَانَةِ فَقَدْ خَابَ مَنْ لَيْسَ مِنْ أَهْلِهَا إِنَّهَا عُرِضَتْ عَلَى السَّمَاوَاتِ الْمَبْنِيَّةِ وَالْأَرْضِينَ الْمَدْحُوَّةِ وَ الْجِبَالِ ذَاتِ الطُّولِ الْمَنْصُوبَةِ فَلَا أَطْوَلَ وَ لَا أَعْرَضَ وَ لَا أَعْلَى وَ لَا أَعْظَمَ مِنْهَا وَ لَوِ امْتَنَعَ شَيْءٌ بِطُولٍ أَوْ عَرْضٍ أَوْ قُوَّةٍ أَوْ عِزَّ لَامْتَنَعْنَ وَلَكِنْ أَشْفَقْنَ مِنَ الْعُقُوبَةِ وَعَقَلْنَ مَا جَهِلَ مَنْ هُوَ أَضْعَفُ مِنْهُنَّ وَ هُوَ الْإِنْسَانُ إِنَّهُ كَانَ ظَلُوماً جَهُولًا إِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى لَا يَخْفَى عَلَيْهِ مَا الْعِبَادُ مُقْتَرِفُونَ فِي لَيْلِهِمْ وَ نَهَارِهِمْ لَطْفَ بِهِ خُبْراً وَ أَحَاطَ بِهِ عِلْماً أَعْضَاؤُكُمْ شُهُودُهُ وَ جَوَارِحُكُمْ جُنُودُهُ وَ ضَمَائِرُكُمْ عُيُونُهُ وَ خَلَوَاتُكُمْ عِيَانُهُ.
ثُمَّ أَدَاءَ الْأَمَانَةِ فَقَدْ خَابَ مَنْ لَيْسَ مِنْ أَهْلِهَا (1) پس از آن ادای امانت است که هرکس امانتدار خوبی نباشد، زیان کرده است.
نکته
منظور از ادای امانت در این جا چیست؟ بعضی از شارحان برای آن محدودیت قائل شده و آن را به معنای ولایت و امامت یا مانند آن دانسته اند در حالی که قرار گرفتن ادای امانت بعد از نماز و روزه نشان می دهد که مفهوم عامی از آن اراده شده است؛ زیرا ادای امانت پایه همۀ فعالیت های مثبت اجتماعی است که اگر خیانت در امانتها راه یابد اعتماد همگان متزلزل می شود همکاری اجتماعی از میان می رود و محیطی مملو از سوءظن و فساد و نابسامانی به وجود می آید. (2)
مشابه
امام صادق علیه السلام: إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَمْ يَبْعَثْ نَبِيّاً إِلَّا بِصِدْقِ الْحَدِيثِ وَ أَدَاءِ الْأَمَانَةِ إِلَى الْبَرِّ وَ الْفَاجِر (3)امام صادق علیه السلام فرمود: خدای عزّوجلّ هیچ پیغمبری را مبعوث نفرمود جز با راستگویی و ادای امانت به نیکوکار و بدکردار
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَخُونُوا اللَّهَ وَ الرَّسُولَ وَ تَخُونُوا أَمَانَاتِكُمْ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ (4)اى کسانی که ایمان آورده اید می دانید که نباید به خدا و پیامبر خیانت کنید و در امانت
خیانت ورزید.
فَإِنْ أَمِنَ بَعْضُكُمْ بَعْضاً فَلْيُؤَدِّ الَّذِی اؤْتُمِنَ أَمانَتَه (1)و اگر کسی از شما دیگری را امین دانست آن کس که امین دانسته شده، امانت را بازدهد. هوَ الَّذِينَ هُمْ لِأَمَانَاتِهِمْ وَ عَهْدِهِمْ رَاعُونَ (2)آنان که امانت ها و پیمان های خود را مراعات می کنند.
إِنَّهَا عُرِضَتْ عَلَى السَّمَاوَاتِ الْمَبْنِيَّةِ وَ الْأَرَضِينَ الْمَدْحُوَّةِ وَ الْجِبَالِ ذَاتِ الطُّولِ الْمَنْصُوبَةِ فَلَا أَطْوَلَ وَ لَا أَعْرَضَ وَلَا أَعْلَى وَ لَا أَعْظَمَ مِنْهَا (3)
الْمَدْحُوَّةِ: گسترده؛ از ریشهٔ «دحو» به معنای گستردن گرفته شده است و منظور از «دحو الارض» این است که در آغاز همان گونه که علم زمین شناسی نیز تأکید می کند تمام سطح زمین را آب های حاصل از باران های سیلابی نخستین فراگرفته بود. این آب ها به تدریج در گودال زمین جای گرفتند و خشکی ها از زیر آب سر برآورد و زمین آماده سکونت انسان ها شد.
این امانت بر آسمان های برافراشته و زمین های گسترده و کوه های مرتفع که از آن ها طولانی تر و عریض تر و برتر و بزرگتر پیدا نمی شود، عرضه شد.
نکته
این احتمال وجود دارد که مقصود از امانت همین بار مسئولیت باشد که یکی از مصادیق آن خليفة اللهی و ولایت امری است که از جانب خدا به انسان تفویض شده است. افاضه از طرف خداوند به طور دائمی و همیشگی وجود دارد، منتها هر موجودی بر حسب ساختمان وجودی و استعدادش از فیض خداوند استفاده می کند.
مشابه
إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّماواتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَهَا وَ أَشْفَقْنَ مِنْهَا وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولاً (4)ما این امانت را بر آسمان ها و زمین و کوه ها عرضه
کردیم، از تحمل آن سرباز زدند و از آن ترسیدند انسان آن امانت را بر دوش گرفت که او ستمکار و نادان بود.
وَ لَوِ امْتَنَعَ شَيْءٌ بِطُولٍ أَوْ عَرْضٍ أَوْ قُوَّةٍ أَوْ عِزّ لَامْتَنَعْنَ وَ لَكِنْ أَشْفَقْنَ مِنَ الْعُقُوبَةِ وَ عَقَلْنَ مَا جَهِلَ مَنْ هُوَ أَضْعَفُ مِنْهُنَّ وَ هُوَ الْإِنْسَانُ إِنَّهُ كَانَ ظَلُوماً جَهُولًا (1) (2) و اگر چیزی به جهت طول و عرض یا قدرت و عزت از پذیرش امانت خودداری می کرد همانا آسمان و زمین و کوه بودند [و چه چیز بزرگتر از آن هاست؟] ولی آن ها از کیفر [به جای نیاوردن حق آن] ترسیدند و آن چه انسان که ضعیف تر از آن ها،بود ندانست، آن ها فهمیدند؛ «زیرا که انسان ستمکار و نادان است».
نکته ها
مقصود از «عَقَلْنَ» تعقل کردن آسمان و زمین و کوه هاست.
حضرت در این جمله تصریح فرموده که آسمان و زمین و کوه ها به اندازه ای تعقل داشتند که فهمیدند مسئولیت سنگینی است و این انسان است که به حسب طبع اولیه خود جاهل است و بر اثر استعدادی که دارد می تواند به وسیله دو بال «علم» و «عمل» از ظلم و جهل رهایی پیدا کند.
این سخن که بار امانت را به آسمان ها و زمین و کوه ها عرضه کردند و آن ها نپذیرفتند کنایه از سنگینی بار امانت است وگرنه آن ها در حد شعور انسان نیستند و این که می گوید آن ها تعقل کردند هم کنایه از این است که اگر انسان ها کمی با خود بیندیشند حتی آنقدر که سایر اجسام شعور دارند به بزرگی این بار امانت پی می برند.
مشابه
إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّماواتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَهَا وَ أَشْفَقْنَ مِنْهَا وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولا (3)ما این امانت را بر آسمان ها و زمین و کوه ها عرضه کردیم از تحمل آن سرباز زدند و از آن ترسیدند انسان آن امانت بر دوش گرفت که او ستمکار و نادان بود.
إِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ وَتَعَالَى لَا يَخْفَى عَلَيْهِ مَا الْعِبَادُ مُقْتَرِفُونَ فِي لَيْلِهِمْ وَ نَهَارِهِمْ لَطْفَ بِهِ
خُبْراً وَ أَحَاطَ بِهِ عِلْماً (1) بر خدای سبحان و متعال آن چه بندگان در شب و روزشان می کنند پوشیده نیست؛ از کارهای ریز و ناپیدایشان آگاه است و دانشش آنان را فراگرفته
نکته ها
تعبیر به «عباد» شامل همه انسان ها چه مسلمان و کافر و چه کوچک و بزرگ می شود و مقدم داشتن شب بر روز برای این است که شب مخفیگاهی است برای بسیاری از انسان ها. (2)
حضرت در این جمله به این نکته خیلی ظریف اشاره می کند که خداوند بر این انسان ظلوم و جهولی که استعداد رسیدن به ملکوت اعلا را دارد احاطه دارد و هر کاری را که او انجام بدهد بر خداوند پوشیده نیست.
جمله «لَطْفَ بِهِ خُبْراً» با توجه به این که یکی از اوصاف پروردگار «لطیف» است و لطیف به کسی گفته می شود که به امور ظریف و دقیق آشناست ناظر به این معناست که حتی کوچکترین و مخفی ترین اعمال بندگان از خداوند پنهان نمی ماند. (3)
مشابه
لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصَارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصَارَ وَ هُوَ اللَّطيفُ الْخَبير (4)چشم ها او را نمی بینند و او بینندگان را می بیند. دقیق و آگاه است. كانَ اللَّهُ بِما يَعْمَلُونَ مُحيطا (5)خدا با آن ها بود و خدا به هرچه می کردند، احاطه داشت. يَعْلَمُ خَائِنَةَ الْأَعْيُنِ وَ ما تُخْفِی الصُّدُورُ (6)خدا خیانت چشم ها را و آن چه در سینه ها پنهان می کنند، می داند.
أَعْضَاؤُكُمْ شُهُودُهُ وَ جَوَارِحُكُمْ جُنُودُهُ وَ ضَمَائِرُكُمْ عُيُونُهُ وَ خَلَوَاتُكُمْ عِيَانُه (1)
اعضای شما گواهانِ خدا هستند و اندام هایتان سپاهیان حق اند، ضمیرهایتان جاسوسان او و خلوت هایتان بر او آشکار است.
نکته ها
«اعضا» جمع «عضو» مفهوم عامی دارد که شامل عضوهایی می شود که انسان با آن ها کارهایی انجام می دهد؛ مانند دست و پا و عضوهایی که به ظاهر کاری با آن انجام نمی دهد؛ مانند دنده ها و پهلوها ولی «جوارح» جمع «جارحه» با توجه به ریشه لغوی که «جرح» به معنای اکتساب است تنها اشاره به اعضایی است که انسان با آن عملی انجام می دهد و کار نیک می کند یا بد مرتکب شود و به این ترتیب ذکر «جوارح» بعد از «اعضا» از قبیل ذکر خاص بعد از عام است. (2)
«ضمایر» جمع «ضمیر» به معنای باطن و درون انسان است و در این جا می تواند اشاره به وجدان انسان باشد که قاضی و داوری درونی است. (3)
«خلوات» جمع «خلوة» به معنای جایی است که عموم مردم به آن راه ندارند و از آن جا که بسیاری از گناهان در خلوت انجام می شود در جمله بالا روی آن تکیه شده است. (4)
مشابه
يَوْمَ تَشْهَدُ عَلَيْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَ أَيْدِيهِمْ وَ أَرْجُلُهُمْ بِما كانُوا يَعْمَلُون (5)روزی که زبانشان و دست هایشان و پاهایشان به زیانشان بر کارهایی که می کرده اند، شهادت دهند. الْيَوْمَ نَخْتِمُ عَلَى أَفْوَاهِهِمْ وَ تُكَلِّمُنا أَيْدِيهِمْ وَتَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِمَا كَانُوا يَكْسِبُون (6)امروز بر دهان هایشان مهر می نهیم و دست هایشان با ما سخن خواهند گفت و پاهایشان شهادت خواهند داد که چه می کرده اند.
شناسنامه خطبه
تاریخ، زمان و مکان وقوع: پس از صفین در کوفه سال 38 هجری
مخاطب: کوفیان
موضوع: سیاسی اعتقادی
ویژگی: تشریح سیاست دینی (1)
این خطبه به سیاست معاویه که مملو از دروغ و عوام فریبی و مکر و حیله بود، اشاره می کند و می فرماید: من از او به فنون این گونه سیاستها آشناترم اما تقوا و ترس از خدا هرگز به من اجازه نمی دهد که این روش جنایت آلود را برگزینم.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص 68
وَ اللَّهِ مَا مُعَاوِيَةُ بِأَدْهَى مِنِّي وَ لَكِنَّهُ يَغْدِرُ وَ يَفْجُرُ وَ لَوْ لَا كَرَاهِيَةُ الْغَدْرِ لَكُنْتُ مِنْ أَدْهَى النَّاسِ وَلَكِنْ كُلُّ غُدَرَةٍ فُجَرَةٌ وَكُلُّ فُجَرَةٍ كُفَرَةٌ وَلِكُلِّ غَادِرٍ لِوَاءٌيُعْرَفُ بِهِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَاللَّهِ مَا أَسْتَغْفَلُ بِالْمَكِيدَةِ وَلَا أَسْتَغْمَنُ بِالشَّدِيدَةِ.
وَ اللَّهِ مَا مُعَاوِيَةُ بِأَدْهَى مِنِّى وَلَكِنَّهُ يَغْدِرُ وَ يَفْجُرُ (1)
به خدا سوگند معاویه از من سیاست مدارتر و زیرک تر نیست ولی او نیرنگ می زند و مرتکب انواع گناه می شود.
نکته ها
«يغدر» از مادۀ غدر» به معنای نیرنگ و پیمان شکنی گرفته شده و معمولاً خلف وعده را «غَدر» می گویند که در مقابل وفای به عهد.است اگر انسان در مقابل خدا یا مردم وعده هایی داده باشد و از رفتن زیر بار آن ها فرار کند و به وعده های خود عمل نکند می گویند «غادر» است؛ یعنی خیانت کردن به وعده در حقیقت نوعی مکر است.
«يَفْجُرُ» از «فجور» به معنای گناه است و فجور» نتیجه نیرنگ است؛ زیرا نیرنگ راه گناه را هموار می سازد. (2)
حضرت می خواهد بفرماید سیاست دو جور است: 1. سیاستی که بر اساس اسلام و مبانی اسلامی بر تقوا و عدالت استوار است؛ 2. سیاستی که بر پایه فسق و فجور و گناه استوار است و اساساً حکومت های کنونی دنیا برای تثبیت قدرت خود از این راه استفاده می کنند که معاویه هم یکی از آن ها بود.
وَ لَوْ لَا كَرَاهِيَةُ الْغَدْرِ لَكُنْتُ مِنْ أَدْهَى النَّاسِ (3)
1) بِأَدْهَی: سیاست مدار؛ از ریشه «دهی» به معنای شدت هوشیاری و زیرکی می آید و گاه به معنای مصیبت و حادثه بزرگ و در جمله بالا همان معنای اول اراده شده است؛ بسكون الهاء و الدهاء الفكر و الارب وجودة الرّأى. يَغْدِرُ: حیله می زند؛ غدرا من باب ضرب و نصر نقض عهده. يَفْجُرُ: گناه می کند؛ معصیت و جنایت می کند، «فجور» به معنای انحراف از حق، دروغ و زنا نیز به کار برده می شود؛ يفجر من باب قتل.
2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 7، ص754.
3) كَرَاهِيَةُ الْغَدْرِ: ناپسند بودن حیله گری.
اگر غدر و خیانت ناپسند،نبود من سیاست مدارترین مردم بودم.
نکته
امام اشاره به این می کند که سیاست دو گونه است؛ سیاست شیطانی و سیاست آمیخته با تقوا و پرهیزکاری که نوع اول بی قید و شرط و آمیخته با گناه است و نوع دوم در چهارچوب ارزش های الهی است. (1)
وَ لَكِنْ كُلُّ غُدَرَةٍ فُجَرَةٌ وَكُلُّ فُجَرَةٍ كُفَرَةٌ وَلِكُلِّ غَادِرٍ لِوَاءٌ يُعْرَفُ بِهِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ (2)
لواء: پرچم
اما هر مکری گناهی است و هر گناهی نوعی کفر و انکار است در روز قیامت هر نیرنگ بازی پرچم و نشانه ای دارد که با آن شناخته می شود.
نکته ها
«كَفَرَ» به معنای پوشیدن است. آن شخصی که کفر می ورزد در حقیقت روی عقل و فطرت خود را می پوشاند و در این جا معنا این است که کسی که مکر و حیله می کند با این مکر و حیله حقیقت را می پوشاند و برای مخفی کردن هر،حقیقت، گناهی جداگانه برای خود ثبت می کند.
«لواءٌ»: به معنای علامت و نشانه است این کلام حضرت صراحت دارد به این که هر جنایتکاری در روز قیامت علامت مخصوص به خود دارد که به وسیله آن علامت شناخته می شود.
وَ اللَّهِ مَا أُسْتَغْفَلُ بِالْمَكِيدَةِ وَ لَا أُسْتَغْمَرُ بِالشَّدِيدَة (3)
به خدا سوگند مکر و خدعه غافل گیرم نسازد و سختی ها ناتوانم نگرداند.
1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 7، ص754.
2) غُدَرَةٍ: نیرنگ؛ غدرا من باب ضرب و نصر نقض عهده. فُجَرَةٌ: گناه؛ يفجر من باب قتل.
3) مَا أُسْتَغْفَلُ: اغفال نمی شوم؛ باب استفعال و مجهول از ماده «غفلت» به معنای غافلگیر نمی شوم. لا أَسْتَغْمَرُ: ناتوان می شوم؛ از ریشهٔ «غمز» به معنای ناتوان ساختن گرفته شده است و به معنای فشردن و بدگویی کردن نیز آمده و در این جا همان معنای اول اراده شده است؛ بالزاء المعجمة من الغمز و هو العصر باليد يقال غمزه غمزا من باب ضرب و الغمز محرّكة الرّجل الضعيف؛ الرّجل الضعيف قال الشارح البحراني و روى بالراء المهملة أى لا استجهل بشدايد المكايد، انتهى. ولعله من الغمر بالتحريك و هو من لم يجرب الامور و الأول أصوب و أنسب.
نکته
این سخن در واقع پاسخی است به آن ها که می گویند در برابر افراد فاجر و بی دین تنها کسانی مانند آن ها می توانند بایستند و افراد دیندار و درستکار در چنگال آن ها گرفتار خواهند شد. امام علیه السلام در پاسخ این سخن می فرماید ممکن است انسان اهل نیرنگ و فجور نباشد ولی راه و رسم اهل نیرنگ و فجور را بشناسد تا هرگز در دام آن ها گرفتار نشود. (1)
1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 7، ص755.
شناسنامه خطبه
تاریخ، زمان و مکان وقوع: قبل از نهروان در کوفه، سال 38 هجری
مخاطب: کوفیان
موضوع: اخلاقی، سیاسی، اجتماعی
ویژگی: پویندگان راه حق و باطل (1)
امام در این کلام به چند نکته اشاره می کند: 1. رهروان راه حق را به اعتماد به نفس دعوت می کند که هرگز از کمی پویندگان این راه وحشتی نداشته باشند؛ 2. رضایت داشتن از اعمال دیگران باعث می شود که در سرنوشت آن ها شریک باشند. 3. توصیه می کند که راه واضح و شفاف و روشن را برگزینید تا به مقصد برسید.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص72.
أَيُّهَا النَّاسُ لَا تَسْتَوْحِشُوا فِي طَرِيقِ الْهُدَى لِقِلَّةِ أَهْلِهِ فَإِنَّ النَّاسَ قَدِ اجْتَمَعُوا عَلَى مَائِدَةٍ شِبَعُهَا قَصِيرٌ وَ جُوعُهَا طَوِيلٌ أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّمَا يَجْمَعُ النَّاسَ الرّضَا وَ السُّخْطُ وَإِنَّمَا عَقَرَ نَاقَةَ ثَمُودَ رَجُلٌ وَاحِدٌ فَعَمَّهُمُ اللَّهُ بِالْعَذَابِ لَمَّا عَدُّوهُ بِالرّضَا فَقَالَ سُبْحَانَهُ فَعَقَرُوها فَأَصْبَحُوا نَادِمِينَ فَمَا كَانَ إِلَّا أَنْ خَارَتْ أَرْضُهُمْ بِالْخَسْفَةِ خُوَارَ السِّكَةِ الْمُحْمَاةِ فِي الْأَرْضِ الْخَوَّارَةِ أَيُّهَا النَّاسُ مَنْ سَلَكَ الطَّرِيقَ الْوَاضِحَ وَرَدَ الْمَاءَ وَ مَنْ خَالَفَ وَقَعَ فِي التِّيهِ.
أَيُّهَا النَّاسُ لَا تَسْتَوْحِشُوا فِي طَرِيقِ الْهُدَى لِقِلَّةِ أَهْلِهِ (1) ای مردم در طریق هدایت از کمی پویندگانش وحشت نکنید.
نکته ها
اشاره به این دارد که اگر رهروان جاده هدایت کم هستند به جهت جاذبه های دنیاست. (2)
اگر کسی راه خود را با عقل و منطق تشخیص داده باشد دیگر اگر در آن راه تنها هم بماند نباید وحشتی داشته باشد؛ مثلاً حضرت ابراهیم با عقل و منطق صحیح راه وروش مشرکان را مردود شمرده و با دلیل درست راه خداپرستی و توحید را انتخاب کرده است و این دیگر وحشت و شک کردن ندارد.
فَإِنَّ النَّاسَ قَدِ اجْتَمَعُوا عَلَى مَائِدَةٍ شِبَعُهَا قَصِيرٌ وَ جُوعُهَا طَوِيلٌ (3)
قصیرٌ: کوتاهی و ضد درازی؛ اسْتَقْصَرَ اسْتِقْصاراه: او را کوتاه شمرد.
جوع: گرسنگی؛ أَجَاعَ إِجَاعَةً هُ: او را گرسنه کرد، از دادن غذا به او خودداری کرد و او را گرسنه نمود.
که مردم بر سر سفره ای نشسته اند که زمان سیری آن اندک و مدت گرسنگی آن بس طولانی است.
نکته ها
ذکر کوتاهی مدت سیری و بهره برداری از سفرۀ دنیا کنایه از کوتاهی مدت عمر آدمی
در این دنیاست. (1)
دراز بودن زمان گرسنگی اشاره به عذاب ها و شکنجه های طولانی است که بر اثر فرورفتن در خوشی ها و لذت های دنیا در آخرت دامن گیر انسان می شود. (2)این احتمال نیز وجود دارد که مقصود از گرسنگی بی بهره بودن در طول قیامت نباشد بلکه مقصود این باشد که مردم روزگار برای متاع دنیا خیلی تلاش می کنند و بعد از تلاش کردن اگر به دست بیاورند، دوام آن خیلی کم است.
تشبیه
مشبه: دنیا
مشبه به: سفره
وجه شبه: همان گونه که سفره محل گرد آمدن طعام های رنگارنگ است، دنیا نیز محل اجتماع لذت های گوناگون است.
أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّمَا يَجْمَعُ النَّاسَ الرَّضَا وَالسُّخْطُ (3) ای مردم جز این نیست که خشنودی و خشم مردم را گرد محوری جمع می کند.
نکته
اشاره به این دارد که تمامی کسانی که همبستگی فکری و رضایت قلبی دارند در یک گروه جای می گیرند؛ بنابراین رضایت داشتن در عملی که بر گناه است سبب شرکت در نتیجه آن عمل می شود به این معنا که نه تنها شرکت در عمل بلکه رضایت قلبی داشتن نیز سبب شرکت در نتیجه می شود. (4)
مشابه
لَوْ أَنَ رَجُلًا قُتِلَ بِالْمَشْرِقِ فَرَضِيَ بِقَتْلِهِ رَجُلٌ فِي الْمَغْرِبِ لَكَانَ الرَّاضِي عِنْدَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ شَرِيكَ الْقَاتِل (5)و کسی که به عملی راضی باشد نظیر این است که آن را انجام داده باشد.
اگر مردی در مشرق کشته شود و مردی در مغرب به این عمل راضی باشد او نیز نزد خدا با قاتل شریک خواهد بود.
وَ إِنَّمَا عَقَرَ نَاقَةَ ثَمُودَ رَجُلٌ وَاحِدٌ فَعَمَّهُمُ اللَّهُ بِالْعَذَابِ لَمَّا عَمُوهُ بِالرِّضَا فَقَالَ سُبْحَانَهُ ﴿فَعَقَرُوها فَأَصْبَحُوا نادِمِينَ (1)فَمَا كَانَ إِلَّا أَنَّ خَارَتْ أَرْضُهُمْ بِالْخَسْفَةِ خُوَارَ السِّكَةِ الْمُحْمَاةِ فِي الْأَرْضِ الْخَوَّارَةِ﴾ (2)
فعَمَّهُمُ: عمومی، همه.
خَارَتْ: مانند صدای گاو صدا کرد؛ از ریشۀ «خُوار» به معنای صدای گاو و گوساله و شتر و مانند آن است و «خواره» صيغة مبالغه آن است؛ الخوار بالضمّ صوت البقر والغنم والسهم و الحور المنخفض من الأرض، و الأرض الخوّارة الكثيرة الخوار. خَارَتْ أَرْضُ: نرم شدن زمین.
بِالْخَسْفَةِ: فرورفتن؛ از مادۀ «خسف» به معنای فرورفتن و فرو بردن در زمین؛ أَخْسَفَ، إِخْسَافاتِ الارض: زمین با آن چه بر آن بود فرورفت؛ خسف المكان غار فى الأرض وخسفه الله يتعدّى و لا يتعدّى.
السكة: میخ و گاوآهن؛ السكة بالكسر حديدة الفدان التي تثير بها الأرض.
الْمُحْمَاة: به چیزی می گویند که در آتش گداخته شده باشد؛ اسم مفعول از ریشهٔ «احماء» به معنای داغ کردن و گداختن گرفته شده حميت الحديدة تحمى من باب تعب فهى حامية إذا اشتدّ حرّها بالنّار و يعدى بالهمزة فيقال أحميتها فهي محماة.
الْخَوَّارَةِ: نرم و سست؛ از ریشۀ «خُوار» یعنی صدای گاو است؛ غرش دهنده زمین شوره زاری که پوست نازک روی آن خشک و زیر آن نرم باشد که هنگام راه رفتن فرو می رود و صدا می کند
شتر ثمود را فقط یک نفر پی کرد اما عذاب خداوند همۀ آنان را فراگرفت؛ چون همگی از آن کار خشنود بودند. خدای سبحان فرمود: «همه آن را پی کردند و پشیمان شدند». زمانی نگذشت که زمینشان صدا کرد و فرورفت؛ چونان صدای فرورفتن آهن داغ در زمین نرم و هموار
نکته ها
«ناقة ثمود» همان ناقه صالح است. قوم ثمود همان قوم حضرت صالح بودند که از
1) شعراء، 157
2) عَقَرَ: پی کرد؛ از ریشۀ «عُقر» در اصل به معنای اساس و ریشهٔ چیزی است و هنگامی که در مورد حیوان به کار می رود به معنای پی کردن یعنی پایین پای او را قطع کردن و به زمین افکندن.است یکی دیگر از معانی آن کشتن و نحر کردن است؛ العقر: عند العرب قطع عرقوب النّاقة ثم جعل النّحر عقرا لأنّ ناحر البعير يعقره ثم ينحره. نَاقَةَ ثَمُودَ: ثمود قومی در عربستان بود که در اثر معصیت هلاک شد ناقه ثمود شتری بود که خدا به عنوان معجزه پیامبرشان حضرت صالح عالسلام آفریده بود.
حضرت صالح درخواست معجزه کردند و حضرت صالح نیز با معجزه یک شتر از سنگ برای آن ها بیرون آورد و معروف است که یک نفر به نام «غدّار بن سالف» بود که شمشیر زد و پای ناقه را قطع کرد ولی در آیه قرآن جمله «فَعَقَرُوها» به صورت صیغه جمع آمده است؛ زیرا همگی به عمل او راضی بودند و این رضایت خود را به صورت تشویق او به این عمل زشت نشان داد و خداوند این عمل را به قوم ثمود نسبت داده است. (1)
عبارت «أَرْضُهُمْ بِالْخَسْفَةِ خُوَارَ السِّكَةِ الْمُحْمَاةِ» اشاره به این دارد که هنگامی که میخ آهنین در آتش گداخته شود با سرعت بیشتری در زمین فرو می رود. شهر و آبادی آن ها اثر زلزله ای وحشتناک با سرعت درون زمین فرورفت. (2)
مشابه
عِجْلاً جَسَداً لَهُ خُوار (3)مجسمه گوساله ای برای خود ساختند که صدای گاو داشت. وَ إِلى ثَمُودَ أَخاهُمْ صالِحاً قالَ يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ ما لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْرُهُ قَدْ جَاءَتْكُمْ بَيْنَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ هَذِهِ ناقَةُ اللَّهِ لَكُمْ آيَةً فَذَرُوها تَأْكُلْ فِي أَرْضِ اللَّهِ وَ لا تَمَسُّوهَا بِسُوءٍ فَيَأْخُذَكُمْ عَذَابٌ الیم (4)بر قوم ثمود، برادرشان صالح را فرستادیم گفت ای قوم من، الله را بپرستید. شما را هیچ خدایی جز او نیست از جانب خدا برای شما نشانه ای آشکار آمد این ماده شتر خدا، برایتان نشانه ای است رهایش کنید تا در زمین خدا بچرد و هیچ آسیبی به او نرسانید که عذابی دردآور شما را فراخواهد گرفت. كَذَّبَتْ ثَمُودُ وَ عَادٌ بِالْقارِعَةِ فَأَمَّا ثَمُودُ فَأَهْلِكُوا بِالطَّاغية (5)قوم ثمود و عاد روز رستاخیز را دروغ انگاشتند اما قوم ثمود به آن بانگ سهمگین هلاک شدند. وَثَمُودَ الَّذِينَ جَابُوا الصَّخْرَ بِالْوادِ (6)و قوم ثمود که در آن وادی سنگ را می بریدند.
أَيُّهَا النَّاسُ مَنْ سَلَكَ الطَّرِيقَ الْوَاضِحَ وَرَدَ الْمَاءَ وَ مَنْ خَالَفَ وَقَعَ فِي التِّيهِ (1)
ای مردم، آن کس که راه آشکار بپوید به آب می رسد اما کسی که مخالفت کند در بیابان سرگردان خواهد شد.
نکته
منظور از «الطَّرِيقَ الْوَاضِحَ» راهی است که قرآن و سنت و دلیل عقل ارائه داده که انسان ها را به آب حیات معنوی رهنمون می شود و آن ها که به بیراهه می روند از آن محروم شده و در کفر و بی ایمانی جان می دهند. (2)
مشابه
وَ إِنِّي لَعَلَى بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّي وَ مِنْهَاجِ مِنْ نَبِيِّي وَ إِنِّي لَعَلَى الطَّرِيقِ الْوَاضِح (3)من نشانه روشنی بر حقانیت خویش از پروردگارم دارم و به طریق پیامبرم گام بر می دارم و در راهی آشکار پیش می روم.
1) سَلَک: پیمودن راه؛ سَلَكَ، سَلْکاً و سُلُوکا راه افتاد و آن را پیمود. التيه: بیابان بی سر و ته وادی خشک و بی آب است و به معنای مصدری یعنی به معنای «سرگردانی» نیز آمده است؛ التيه: بكسر التاء المفازة التى لا علامة فيها يهتدى بها و تاه الانسان فى المفازة يتيه ضل عن الطريق.
2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج8، ص28.
3) نهج البلاغه، خطبه 97
شناسنامه خطبه
تاریخ، زمان و مکان وقوع: هنگام به خاک سپردن حضرت فاطمه زهرا در مدینه، سال 11 هجری
مخاطب: جمعی از اصحاب
موضوع: سیاسی اخلاقی
ویژگی: بیان درد و اندوه امام (1)
این خطبه سخنی است که از سوز دل امام هنگام دفن حضرت فاطمه حکایت می کند. درد و دلی است پرسوز و گداز که مولا با پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله درباره مصائب حضرت زهرا و مصیبت خودش به سبب فراق زهرا حکایت دارد.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص15.
السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا رَسُولَ اللَّهِ عَنِّى وَ عَنِ ابْنَتِكَ النَّازِلَةِ فِي جِوَارِكَ وَ السَّرِيعَةِ اللَّحَاقِ بِكَ قَلَّ يَا رَسُولَ اللَّهِ عَنْ صَفِيَّتِكَ صَبْرِي وَ رَقَّ عَنْهَا تَجَلُّدِي إِلَّا أَنَّ فِي التَّأْسَى لِي بِعَظِيمِ فُرْقَتِكَ وَ فَادِحٍ مُصِيبَتِكَ مَوْضِعَ تَعَزُّ فَلَقَدْ وَسَّدْتُكَ فِي مَلْحُودَةِ قَبْرِكَ وَ فَاضَتْ بَيْنَ نَحْرِى وَ صَدْرِي نَفْسُكَ فَ إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ فَلَقَدِ اسْتُرْجِعَتِ الْوَدِيعَةُ وَ ُأخِذَتِ الرَّهِينَةُ أَمَّا حُزْنِي فَسَرْمَدٌ وَ أَمَّا لَيْلِي فَمُسَهَّدٌ إِلَى أَنْ يَخْتَارَ اللَّهُ لِي دَارَكَ الَّتِي أَنْتَ بِهَا مُقِيمٌ وَ سَتُنَبِّئُ ابْنَتُكَ بِتَضَافُرِ أُمَّتِكَ عَلَى هَضْمِهَا فَأَحْفِهَا السُّوَّالَ وَ اسْتَخْبِرْهَا الْحَالَ هَذَا وَ لَمْ يَطْلِ اَلْعَهْدُ وَ لَمْ يَخْلُ مِنْكَ الذِّكْرُ وَالسَّلَامُ عَلَيْكُمَا سَلَامَ مُوَدِّع لَا قَالٍ وَ لَا سَئِمٍ فَإِنْ أَنْصَرِفْ فَلَا عَنْ مَلَالَةٍ وَ إِنْ أَقِمْ فَلَا عَنْ سُوءِ ظَنِّ بِمَا وَعَدَ اللَّهُ الصَّابِرِينَ.
السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا رَسُولَ اللَّهِ عَنِّى وَ عَنِ ابْنَتِكَ النَّازِلَةِ فِي جِوَارِكَ وَ السَّرِيعَةِ اللَّحَاقِ بِكَ (1)
السريعة: شتابان.
اللحاق: محلق شدن؛ از مادۀ «لَحِقَ» به معنای ادراک و رسیدن است؛ «الحوق» به معنی ملازمت و «لحاق» به معنی ادراک مناسب است.
سلام و درود بر تو ای رسول خدا از سوی خودم و از سوی دخترت (زهرا) که هم اکنون در جوار تو فرود آمده و به سرعت به تو ملحق شده است.
نکته ها
«النَّازِلَةِ فِی جِوَارِكَ» این جمله نشان می دهد که قبر بانوی اسلام در کنار قبر پیامبر بود و نظریه کسانی که قبر مقدس آن حضرت را در خانه اش می دانند تقویت می کند. و روایاتی نیز در این مورد آمده است؛ از جمله: دُفِنَتْ فِي بَيْتِهَا فَلَمَّا زَادَتْ بَنُو أَمَيَّةَ فِي الْمَسْجِدِ صَارَتْ فِي الْمَسْجِدِ: از حضرت رضا علیه السلام دربارۀ قبر فاطمه علیها السلام پرسیدم، فرمود: در خانه خود به خاک سپرده شد سپس چون بنی امیه مسجد را توسعه دادند، جزء مسجد شد. (2)
«السَّرِيعَةِ الصَّحَاقِ» بِک اشاره به مصائب شدید حضرت فاطمه زهرا علیها السلام دارد که او را در
1) النَّازِلَةِ: فرود آینده؛ «نزول» پایین آمدن است و «نازله» اسم فاعل آن به معنای پایین رونده است. علت آوردن این تعبیر این است که به حسب ظاهر بدن میت را داخل قبر می گذارند و داخل قبر پایین تر از سطح زمین است. جوار: از «جار» به معنای همسایگی است؛ فی جوارک ظرف است برای «نازله» یعنی پایین رونده است در همسایگی تو.
2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج8، ص33.
بهترین سال های جوانی به دیار باقی منتقل ساخت. (1)
قَلَّ يَا رَسُولَ اللَّهِ عَنْ صَفِيَّتِكَ صَبْرِى وَ رَقَ عَنْهَا تَجَلُّدِي إِلَّا أَنَّ فِي التَّأَسِّي لِي بِعَظِيمٍ فُرْقَتِكَ وَ فَادِحٍ مُصِيبَتِكَ مَوْضِعَ تَعَزّ (2)
رق: ضعیف شد کم شد؛ از رقیق به معنای ضعیف شدن است یعنی ضعیف شده است صبر من از دوری دخترت تَجَلَّدِی شکیبایی ام از ریشهٔ جلد جلاده» گرفته شده که به معنای صبر و استقامت است و «تجلد» در این جا اشاره به طاقت و صبر بر مصیبت است.
التّأسی: صبر و شکیبایی کردن؛ گاه به معنای اقتدا کردن آمده و گاه به معنای غمگین شدن که در این جا معنای دوم مناسب تر است؛ زیرا سخن از غم و اندوه است نه اقتدا کردن. فرقة: جدایی؛ بالضم اسم من الافتراق.
فَادِح: سخت و مشکل؛ از ریشهٔ «فَدح» به معنای سنگین بار کردن گرفته شده و در این جا به معنای مصیبت سنگین است.
تعز: بردباری کردن؛ از ریشهٔ «عَزّاء» به معنای صبر بر مصیبت؛ عزّيته: تعزية قلت له أحسن الله عزاك أى رزقك الصبر الحسن، و العزاء اسم من ذلك مثل سلّم سلاما و کلّم کلاما، وتعزّى هو تصبر وشعاره أن يقول: إنا لله وإنا إليه راجعون.
ای رسول خدا بر مرگ دخت برگزیده تو شکیبایی ام اندک شد و طاقت و توانم از دست رفت ولی مرا که غم بزرگ جدایی تو را دیده ام و رنج مصیبت تو را کشیده ام جای شکیبایی است.
نکته ها
اشاره به این که گرچه مصیبت زهرا علیها السلام فوق العاده جانکاه است ولی درد مصیبت پیامبر از آن، سنگین تر و جانکاه تر بود پیامبر به منزله پدر علی علیه السلام و افزون بر آن، رهبر راهنما معلم، استاد و خلاصه، همه چیز امام بود. (3)
«صَفِيَّتِک» به جایگاه حضرت فاطمه ای نزد خداوند و پیامبرش اشاره می کند. (4)
«عَنْ صَفِيَّتِک» از نظر ترکیب جار و مجرور و متعلق به «صبری» است.
در عرب رسم است که وقتی بخواهند به مصیبت دیدهای تسلیت بگویند می گویند «عزّاک الله».
1) پیام امام امیرالمؤمنين، ج 8، ص33
2) قل: کم؛ فعل ماضی از قلیل» است به معنای کم شد. صَفِيَّة: دختر؛ از ریشهٔ «صفو» به معنای صاف و پاک گرفته شده و صفی» به معنای برگزیده است. در این جا امام از دختر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به عنوان صفیه او یاد می کند تا علو شأن او را نشان دهد.
3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 8، ص34.
4) در سایه سار نهج البلاغه، ج 4، ص 202.
فَلَقَدْ وَسَدْتُكَ فِي مَلْحُودَةِ قَبْرِكَ وَ فَاضَتْ بَيْنَ نَحْرِى وَ صَدْرِى نَفْسُكَ فَإِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ (1)
فَاضَتْ: بیرون رفت؛ پر شدن جاری شدن.
نَحْرِی: گلو؛ به بالای سینه «نَحْر» گفته اند و جمع آن «نحور» است، المَنْحُور: جمع «مَنَاحِیر» به معنای بالای سینه.
زیرا من با دست خود تو را در بستر قبر خواباندم و سرت بر سینه من بود که جان به جان آفرین تسلیم کردی؛ پس ما از خداییم و به خدا باز می گردیم.
نکته ها
شرح غم و اندوه و تحمل رنج فراوانی است که در هنگام به خاک سپردن رسول اکرم صلی الله علیه و آله به امام دست داد در حالی که روح مبارکش میان سینه و گلوی علی علیه السلام از بدن شریفش خارج شد. (2)
علت سنگین بودن رحلت رسول خدا برای حضرت امیر علیه السلام یکی این بوده که حضرت از کودکی در دامان پیامبر بوده و در شداید و سختیها پیامبر اسلام را یاری کرده است و دلیل دیگر این است که رسول خدا هنگام جان دادن سرش در دامان حضرت بوده است و تمام حالات رسول خدا را در آن هنگام دیده است.
«فَلَقَدْ وَسَدْتُكَ فِی مَلْحُودَةِ قَبْرِكَ»: این جمله کنایه است از این که با دست خودم توی قبرت لحد درست کردم و زیر سرت را آراستم آن هنگام که بدن مبارک تو را در لحد قرار دادم.
مشابه
يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعى إِلى رَبِّكِ رَاضِيَةً مَرْضِيَّة (3)ای روح آرامش یافته، خشنود و پسندیده به سوی پروردگارت بازگرد.
فَلَقَدِ اسْتُرْجِعَتِ الْوَدِيعَةُ وَ أُخِذَتِ الرَّهِينَةُ أَمَّا حُزْنِى فَسَرْمَدٌ وَ أَمَّا لَيْلِي فَمُسَهَّدٌ إِلَى أَنْ
1) وَسَد: بالش؛ از وساده یعنی بالش و این واژه به معنای بالش زیر سر نهادن است. مَلْحُودَة: شکاف از ریشهٔ «لحد» به معنای شکافی است که در داخل قبر در یک سمت آن ایجاد می کنند و میت را در آن قرار می دهند تا هنگام پر کردن قبر، خاک ها بر روی میت ریخته نشود.
2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 5، ص412.
3) فجر، 27و28.
يَخْتَارَ اللَّهُ لِي دَارَكَ الَّتِي أَنْتَ بِهَا مُقِيمٌ (1)
الرَّهِينَةُ: گرو؛ از ماده «رهن» به معنای گرو.
سَرْمَد: ابدی؛ به معنای دائم و طولانی است و گاه به چیزی که آغاز و انجامی ندارد، سرمدی گفته می شود.
مُسَهَّدٌ: زمان بیداری در شب؛ از مادۀ «سَهَد» به معنای بیدار ماندن و بیخوابی کشیدن گرفته شده است. در این جا مسهد به عنوان وصف برای لیل آمده است؛ السهد بالضّم الأرق وقد سهد سهدا من باب فرح، و السهد بضمتين القليل النوم، وسهّدته فهو مسهد أى مورق و هو ذو سهدة يقظة.
يَخْتَارَ: بر می گزیند.
مقیم: اقامت کننده.
آن امانت که نزد من سپرده بودی] بازگردانده شد و آن روح گروگان در بدن گرفته شد اما از این پس اندوه من همیشگی است و شبم با بیداری می گذرد تا زمانی که خداوند همان جایگاه را که تو در آن اقامت کرده ای برای من برگزیند.نکته ها
تعبیر به «الْوَدِیعَةُ» اشاره است به این که پیامبر صلی الله علیه و آله در آستانه رحلتش دست فاطمه را گرفت و در دست علی گذارد و فرمود یَا أَبَا الْحَسَنِ هَذِهِ وَدِیعَهُ اللَّهِ وَ وَدِیعَهُ رَسُولِهِ مُحَمَّدٍ عِنْدَکَ فَاحْفَظِ اللَّهَ وَ احْفَظْنِی فِیهَا وَ إِنَّکَ لِفَاعِلُ (2)ای ابا الحسن این ودیعه خدا و ودیعه رسولش نزد توست حق خداوند و حق مرا در مورد آن رعایت کن و می دانم که رعایت خواهی کرد. (3)
یکی از معانی «الرَّهِينَةُ» نعمت بزرگ است و حضرت زهرا بزرگترین نعمتی بود که خدا به علی علیه السلام داده بود. (4)
«حُزْنِی فَسَرْمَد» هر زمان که حضرت به یاد فاطمه زهرا ها می افتاد، غم و اندوهش تجدید می شد. (5)
«وَ أَمَّا لَيْلِی فَمُسَهَّدٌ» کنایه از این که بسیاری از شب ها به یاد آن بانوی عزیز می افتم و
1) اسْتُرجِعَتِ: برگردانده شد؛ از ماده «رَجِعَ» به معنای رجوع برگشتن و برگرداندن؛ ارْتَجَعَ، ارْتِجَاعاً الى الشيءَ: آن چیز را به من برگردانید؛ أَرْجَعَ إِرْجَاعاً هُ: آن چیز را بازگردانید یا پس داد. الْوَدِيعَةُ: آن چه به ودیعه گذارند.
2) بحار الانوار، ج22، ص484.
3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج8، ص36.
4) همان.
5) همان، ص 37
خاطره او خواب را از چشم من می رباید. (1)
استعاره
مستعار: ودیعه
مستعار منه: امانت
مستعارله: نفس
جامع: در مناسبت استعاره کلمۀ «ودیعه» دو احتمال است: 1. آن که ارواح در این بدن ها از آن نظر که باید در حفظ آن کوشش شود تا به سوی صاحب خود برگردند، مانند امانت هستند؛ 2. زن در پیش مرد امانت است چنان که می گویند: «زن ها امانت های ارزشمندی هستند.
استعاره
مستعار: الرهينه
مستعار منه: گرفتار شدن
مستعارله: نفس
جامع: مناسبت استعاره کلمۀ «الرهينه» آن است که تمام نفس ها در گرو وفای به عهدی هستند که با خدای خود داشته اند و آن پیمانی است که در هنگام فرود آمدن از او گرفته اند که به سوی او برگردند در حالی که از خشم او در امان باشند و به اوامر او عمل کنند و از غضب او در امان باشند و از راهی که پیامبر برای آن ها معین کرده منحرف نشوند.
وَ سَتُنَبِّئُكَ ابْنَتُكَ بِتَضَافُرِ أُمَّتِكَ عَلَى هَضْمِهَا فَأَحْفِهَا السُّؤَالَ وَ اسْتَخْبِرْهَا الْحَالَ هَذَا
1) همان، ص36.
وَ لَمْ يَطْل الْعَهْدُ وَلَمْ يَخْلُ مِنْكَ الذِّكْرُ (1)
هَضْم: ستم کردن ظلم کردن و شکستن؛ هضمه هضما من باب ضرب دفعه عن موضعه فانهضم، وقيل: هضمه کسره و هضمه حقه نقصه هكذا في المصباح، وقال في القاموس هضم فلانا ظلمه و غصبه كاهتضمه و تهضمه فهو هضيم.
اسْتَخْبِرْهَا: از او خبر بگیر.
لَمْ يَطْل: طول نكشید؛ از مادۀ «طول» به معنای زمان طولانی، بلندی، درازی.
لَمْ يَخْلُ: خالی نشد.
فَأَحْفِهَا: اصرار در سؤال و خبر گرفتن؛ الاحفاء فی السؤال المبالغة فيه و الاستقصاء.
الْعَهْدُ: در این جا به معنای زمان است.
به زودی دخترت تو را خبر دهد که چگونه امتت جمع شدند و بر او ستم کردند. در پرسیدن از او اصرار بورز و خبر حال ما را از او بخواه؛ این در حالی بود که از مرگ تو زمان چندانی نگذشته بود و تو از یادها نرفته بودی.
نکته ها
واژهٔ «تضافر» اشاره به این است که گروهی از امت در انجام این جرائم و مصیبت هایی که بر حضرت زهرا علیها السلام وارد شد شرکت داشتند و از آن جا که عده ای با سکوتشان این کار را تأیید کردند این کار به همۀ امت نسبت داده شده است. (2)
نگذشته بود
این جمله اشاره به شکایت امام علیه السلام از مردم به حضور پیامبر است که به اعتقاد او پس از رحلت آن حضرت حقش را که خلافت بود و فدک که حق زهرا بود ظالمانه غصب کردند و هر دو از حق خود دور و محروم شدند، علاوه بر ستم هایی که بر خود آن حضرت رفت و سخنان ناروایی که به او گفتند با آن که از وفات رسول خدا چیزی و دستور قرآن به دوستی ذوی القربی خویشان پیامبر هنوز تازه و برای همه معلوم بود. (3)
«وَ اسْتَخْبرْهَا الْحَالَ» از این جمله استفاده می شود که بعد از رحلت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در مدینه مسائلی رخ داده که حضرت هم نخواسته که آن ها را فاش کند و به همین مقدار اکتفا فرموده و از رسول خداه الله خواسته که از دخترشان سؤال کنند.
«هَذَا» اشاره است به آن همه ظلمی که نسبت به حضرت زهرا علیها السلام و خاندان پیامبر شده بود؛ یعنی این فشارها و ظلم ها را در حق پیامبرت انجام دادند در حالی که هنوز از رحلت او زمانی نگذشته و هنوز فراموش نشده بود.
وَ السَّلَامُ عَلَيْكُمَا سَلَامَ مُوَدِّع لَا قَالٍ وَ لَا سَيْمٍ فَإِنْ أَنْصَرِفْ فَلَا عَنْ مَلَالَةٍ وَ إِنْ أُقِمْ فَلَا عَنْ سُوءِ ظَنِّ بِمَا وَعَدَ اللَّهُ الصَّابِرِين (1)
سم: دل تنگ؛ دلگیر؛ از ریشهٔ «سئامت» به معنای ملال و کسل شدن و «سئم» به کسی گفته می شود که چنین حالتی دارد؛ ستم: الشيء ساما و سأما وسامة ملّ منه فهو سؤم وسئم.
مَلَالَة: ملالت و خستگی زدگی از چیزی
ان اقم: اگر اقامت گزینم؛ أقام بالبلد إقامة اتخذه وطنا فهو مقيم.
سلام بر شما باد سلام کسی که وداع می کند نه سلام کسی که رنجیده و دلتنگ است. اگر از کنار تو بروم نه به سبب ملالت است و اگر بمانم نه به خاطر بدگمانی به وعده ای است که خداوند به صابران داده.
نکته ها
مقصود حضرت این است که هنگام خداحافظی از شما غضبناک نیستم و نیست که بر اثر ماندن بر مزار شما خسته شده باشم.
حضرت زهرا علیها السلام از زبان پیامبرصلی الله علیه و آله
پیامبر در مورد مقام والای دخترش و عصمت و پیراستگی او از گناه احادیثی آورده اند:
فَاطِمَةُ بَضْعَةٌ مِنِّى فَمَنْ أَغْضَبَهَا فَقَدْ أَغْضَبَنِی (2)فاطمه پاره تن من است هرکس او را به خشم آورد مرا خشمگین کرده است.
يَا فَاطِمَةُ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يَغْضَبُ لِغَضَبِكِ وَ يَرْضَى لِرِضَاک (3)یا فاطمه، خداوند به غضب تو در غضب آید و به رضای تو راضی گردد.
يا فاطِمَةُ أَلا تَرْضِينَ أَنْ تَكُونَ سَيِّدَةَ نِساءِ الْعالَمينَ، وَ سَيِّدَةَ نِساءِ هَذِهِ الامَّةِ وَ سَيِّدَةَ نِساءِ الْمُؤمِنینَ دخترم فاطمه آیا به این کرامتی که خدا به تو داده راضی نمی شوی که تو سرور زنان این امت و سرور زنان جهان باشی. (4)
1) مُوَدَّع: وداع کننده، خداحافظی کننده. قال: خشمگین؛ از ریشهٔ «قلاء» به معنای بیزار بودن گرفته شده و قال» به کسی می گویند که از چیزی بیزار باشد؛ قليت: الرّجل أقليه من باب رمى قلى بالكسر والقصر و مقلية ابغضه فأنا قال.
2) مناقب آل ابیطالب، ج 3، ص332.
3) نهج الحق، ص 270
4) پیام امام امیرالمؤمنین، ج8، ص40.
احترام خانه حضرت زهرا علیها السلام در قرآن و سنت.
في بُيُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَيُذْكَرَ فِيهَا اسْمُه (1)در خانه هایی که خدا رخصت داده که قدر و منزلت آن ها رفعت یابد و نامش در آن ها یاد شود. هنگامی که این آیه نازل شد پیامبر این آیه را در مسجد تلاوت کرد و فرمود مقصود خانه پیامبران است و ابوبکر در حالی که اشاره به خانه حضرت زهرا علیها السلام می کرد، گفت: این خانه از آن هاست و پیامبر فرمود بله برجسته ترین آن هاست.
هتک حرمت خانه حضرت زهرا علیها السلام
با همه سفارش های پیامبر متأسفانه برخی حرمت آن خانه را نادیده گرفتند و روایاتی از نصوص اهل سنت در مورد هتک حرمت به خانه حضرت زهرا علیها السلام وجود دارد؛ به عنوان نمونه بلاذری در کتاب انساب الاشراف نقل می کند ابوبکر به دنبال علی علیه السلام فرستاد تا بیعت کند ولی علی علیه السلام از بیعت امتناع ورزید سپس عمر همراه با فتیله آتش حرکت کرد و با فاطمه یا در مقابل باب خانه روبه رو شد فاطمه علیها السلام گفت: ای فرزند خطاب می بینم در صدد سوزاندن خانه من هستی، عمر گفت: بلی این کار کمک به چیزی است که پدرت برای آن مبعوث شده است». (3)
محل دفن حضرت زهرا علیها السلام
یکی از مصائب دختر گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله این است که محل دفنش هنوز نامعلوم است. برخی آن را در بقیع و برخی در داخل خانه در کنار مسجد پیامبر و برخی در روضه (4)می دانند. $ پیام امام امیرالمؤمنین، ج 8، ص53. $
زمان شهادت بانوی اسلام
در مورد تاریخ وفات آن حضرت نیز اختلاف وجود دارد طبق روایت معروفی از امام صادق علیه السلام با گذشت 75 روز از رحلت پدر بزرگوارش دیده از جهان فروبست و مطابق
حدیث دیگری فاصله بین رحلت پیامبر و شهادت حضرت زهرا علیها السلام سال 95 روز بود. (1)
مشابه
وَاهَ وَاهاً وَ الصَّبْرُ أَيْمَنُ وَ أَجْمَلُ وَ لَوْ لَا غَلَبَةُ الْمُسْتَوْلِينَ لَجَعَلْتُ الْمُقَامَ وَ اللَّبْثَ لِزَامَاً مَعْكُوفاً وَ لَأَعْوَلْتُ إِعْوَالَ التَّكْلَى عَلَى جَلِيلِ الرَّزِيَّةِ فَبِعَيْنِ اللَّهِ تُدْفَنُ ابْنَتُكَ سِرّاً وَ تُهْضَمُ حَقَّهَا وَ تُمْنَعُ إِرْثَهَا وَ لَمْ يَتَبَاعَدِ الْعَهْدُ وَلَمْ يَخْلَقَ مِنْكَ الذَّكْرُ وَ إِلَى اللَّهِ يَا رَسُولَ اللَّهِ الْمُشْتَكَى وَ فِيكَ يَا رَسُولَ اللَّهِ أَحْسَنُ الْعَزَاءِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْكَ وَ عَلَيْهَا السَّلَامُ وَ الرَّضْوَانُ. (2)آه، آه ولی شکیبایی می کنم که شکیبایی زیباتر و بهتر است و اگر بیم آن نبود که نظام حاکم از جایگاه قبر تو آگاه شوند پیوسته در کنار قبر تو می ماندم و ناله هایی همچون ناله های مادری که به داغ فرزندش گرفتار شده برای این مصیبت بزرگ سر می دادم ای رسول گرامی خدا می بیند که دخترت پنهان به خاک سپرده می شود و حقش بر باد می رود و او را از ارثش محروم می کنند حال آن که زمان زیادی نگذشته و نامت فراموش نشده است. ای رسول خدا، این شکایت را به درگاه حق و به نزد تو می آورم ای رسول خدا، تسلیت مرا بپذیر. درود و سلام و رضوان خدا بر تو و بر دخترت زهرا باد.
در این خطبه کوتاه امام علیه السلام در مورد زهد در دنیا و تشویق به آخرت چند نکته مهم را بیان می فرماید این که دنیا گذرگاهی بیش نیست و جایگاه اصلی انسان سرای آخرت است و انسان باید روح خود را از دنیا برون فرستد پیش از آن که جسم او بیرون رود. هنگام خروج انسان از دنیا مردم به اموالی که از خود باقی گذاشته می نگرند و فرشتگان به اعمالی که آن ها از پیش فرستاده اند.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص126.
أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّمَا الدُّنْيَا دَارُ مَجَازِ وَ الْآخِرَةُ دَارُ قَرَارٍ فَخُذُوا مِنْ مَمَرَّكُمْ لِمَقَرَّكُمْ وَلَا تَهْتِكُوا أَسْتَارَكُمْ عِنْدَ مَنْ يَعْلَمُ أَسْرَارَكُمْ وَ أَخْرِجُوا مِنَ الدُّنْيَا قُلُوبَكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ تَخْرُجَ مِنْهَا أَبْدَانُكُمْ فَفِيهَا اخْتُبِرْتُمْ وَلِغَيْرِهَا خُلِقْتُمْ إِنَّ الْمَرْءَ إِذَا هَلَكَ قَالَ النَّاسُ مَا تَرَكَ وَ قَالَتِ الْمَلَائِكَةُ مَا قَدَّمَ لِلَّهِ آبَاؤُكُمْ فَقَدِّمُوا بَعْضاً يَكُنْ لَكُمْ قَرْضاً وَ لَا تُخْلِفُوا كُلَّا فَيَكُونَ فَرْضاً عَلَيْكُمْ.
أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّمَا الدُّنْيَا دَارُ مَجَازِ وَالآخِرَةُ دَارُ قَرَارٍ فَخُذُوا مِنْ مَمَرَّكُمْ لِمَقَرِّكُمْ (1)
ای مردم، دنیا تنها سرای عبور و آخرت خانه جاودانه است حال که چنین است از این گذرگاه خود برای محل استقرار خویش، توشه برگیرید.
نکته ها
بسیاری از مشکلات از این جا ناشی می شود که انسان دنیا را سرای باقی می نگرد؛ از این رو به اندوختن مال و ثروت از هر طریق و به هر قیمت می پردازد و در صرف آن برای مقاصد خیر بخل می ورزد و بر این اساس مرتکب اعمال خلاف فراوانی می شود و تو به را به تأخیر می اندازد. (2)
عبارت «مِنْ مَمَرَّكُمْ لِمَقَرَّكُمْ»: به معنای جای ماندن و جای قرار گرفتن است. این که روی سنگ قبرها می نویسند آرامگاه ابدی به اعتبار آخرت است مثل این که صاحب این قبر از دنیا گذشته و وارد آخرت شده است وگرنه همین قبر هم خانه ابدی نیست؛ چون قبر برزخ است و عالم برزخ هم ابدی نیست و با آمدن روز قیامت عالم برزخ هم به پایان می رسد.
مشابه
الدُّنْيَا قَنْطَرَةٌ فَاعْبُرُوهَا وَ لَا تَعْمُرُوهَا (3)دنیا پلی است، از آن بگذرید و آبادش نکنید.
1) مَجَازِ: گذرگاه؛ از ریشۀ «جواز» به معنای عبور گرفته شده و در این جا به معنای گذرگاه است؛ هرچند معنای مصدری نیز دارد مجاز در کلام را از آن رو مجاز گویند که متکلم از معنای حقیقی می گذرد و به معنای دیگری که مناسب آن است، دست می یابد؛ المجاز مصدر ميمى من جاز المكان يجوزه جوزا و جوازا إذا سار فيه وعبره. مَمَرٌ گذرگاه؛ اسم مکان از مادۀ مَرَّ) یعنی،گذشت راه مرور و گذشت مقر: اقامتگاه پایدار؛ اسم مكان از «قرَّ» به معنای محل قرار؛ القرار: اسم من قرّ الشيء قرا من باب ضرب استقرّ بالمكان.
2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج8، ص60.
3) مجموعه ورام، ج1، ص147.
الَّذِينَ يَسْتَحِبُّونَ الْحَياةَ الدُّنْيا عَلَى الْآخِرَةِ وَيَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ وَ يَبْغُونَها عِوَجاً أُولئِكَ في ضَلالٍ بَعيدٍ (1)آنان که زندگی دنیا را از آخرت دوست تر دارند و دیگران را از راه خدا باز می دارند و آن را منحرف می خواهند سخت در گمراهی هستند. هوَ ما أُوتِيتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَمَتاعُ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَزِينَتُها وَ مَا عِنْدَ اللَّهِ خَيْرٌ وَ أَبْقَى أَفَلَا تَعْقِلُونَ أَ فَمَنْ وَعَدْناهُ وَعْداً حَسَناً فَهُوَ لاقيهِ كَمَنْ مَتَّعْنَاهُ مَتاعَ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا ثُمَّ هُوَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ مِنَ الْمُحْضَرين (2)چیزهایی که به شما داده شده است برخورداری و آرایش این زندگی دنیوی است. حال آن که آن چه نزد خداست بهتر و ماندنی تر است چرا در نمی یابید؟ آیا آن کس که او را وعده های نیک داده ایم و آن وعده ها را خواهد دید همانند کسی است که او را از متاع این جهانی برخوردار کرده ایم و در روز قیامت هم به بازخواستش فرامی خوانیم؟
وَ لَا تَهْتِكُوا أَسْتَارَكُمْ عِنْدَ مَنْ يَعْلَمُ أَسْرَارَكُمْ (3) پرده های حرمت خود را نزد خداوندی که اسرار شما را می داند پاره نکنید.
نکته
این جمله اشاره به عدم تجاهر به گناه است؛ زیرا گناه پنهانی در واقع یک گناه است و گناه آشکار، به جهت پرده دری و آلوده ساختن محیط اجتماع چند گناه محسوب می شود. (4)
مشابه
مَا مِنْ عَبْدٍ إِلَّا وَ عَلَيْهِ أَرْبَعُونَ جُنَّةً حَتَّى يَعْمَلَ أَرْبَعِينَ كَبِيرَةً فَإِذَا عَمِلَ أَرْبَعِينَ كَبِيرَةً انْكَشَفَتْ عَنْهُ الْجُنَن (5)بر هر بندهای چهل پرده کشیده شده تا وقتی چهل گناه کبیره مرتکب شود، چون مرتکب چهل کبیره شد پرده ها از او برداشته شود.
وَ أَخْرِجُوا مِنَ الدُّنْيَا قُلُوبَكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ تَخْرُجَ مِنْهَا أَبْدَانُكُمْ پیش از آن که بدن هایتان را از دنیا خارج کنند دل هایتان را از آن بیرون کنید.
نکته ها
خارج ساختن قلوب کنایه از ترک تعلقات دنیوی و وابستگی ها به زرق و برق دنیاست. (1)مقصود حضرت این است که به ظواهر فریبنده دنیا دل نبندید و به فکر قبر و عذابهای قبر باشید.
عبارت «مِنْ قَبْلِ أَنْ تَخْرُجَ مِنْهَا» هشدار است بر ناپایداری این جهان. منظور سخن این نیست که مسلمانان از نیازهای زندگی بی بهره باشند یا از پیشرفت های اقتصادی از دیگران عقب بمانند بلکه منظور وابستگی شدیدی است که انسان را وادار به هرگونه قانون شکنی می کند. (2)
فَفِيهَا اخْتُبِرْتُمْ وَ لِغَيْرِهَا خُلِقْتُمْ (3) چراکه شما در دنیا آزمایش می شوید و برای غیر آن آفریده شده اید.
نکته
این گفتار امام اشاره به این است که آزمایش در این دنیا از عنایات و توجهات خداست؛ چون باعث بیداری انسان برای آخرت می شود. الَّذی خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَيَاةَ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلا (4)
مشابه
أَحَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لا يُفْتَنُونَ وَ لَقَدْ فَتَنَّا الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِم (5)آيا مردم پنداشتند که تا گفتند ایمان آوردیم رها می شوند و مورد آزمایش قرار نمی گیرند؟ و به یقین کسانی را که پیش از اینان بودند، آزمودیم. إِنَّا جَعَلْنا ما عَلَى الْأَرْضِ زِينَةً لَها لِنَبْلُوَهُمْ أَيُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً (6)ما هرچه در روی زمین است زینت آن قرار دادیم تا امتحانشان کنیم که کدامشان به عمل بهترند. لُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ وَ نَبْلُوكُمْ بِالشَّرِّ وَ الْخَيْرِ فِتْنَةً وَإِلَيْنَا تُرْجَعُونَ﴾ (7)هرکسی طعم مرگ
را می چشد و شما را به خیر و شر می آزماییم و همه به نزد ما بازمی گردید.
يا قَوْمِ إِنَّما هذِهِ الْحَياةُ الدُّنْيا مَتَاعٌ وَ إِنَّ الْآخِرَةَ هِيَ دارُ الْقَرار (1)ای قوم من، این زندگی دنیا فقط کالایی [ناچیز] است و در حقیقت آن آخرت است که سرای پایدار است.
إِنَّ الْمَرْءَ إِذَا هَلَكَ قَالَ النَّاسُ مَا تَرَكَ وَ قَالَتِ الْمَلَائِكَةُ مَا قَدَّمَ (2) هنگامی که انسان می میرد مردم می گویند چه چیز باقی گذاشت؟ ولی فرشتگان می گویند چه چیز پیش از خود فرستاد؟
نکته ها
منظور از «ناس» در این جا دنیاپرستان هستند که همیشه سؤالشان از مال و اموال است در حالی که رابطه آن ها با آن اموال به کلی بریده شده و نقطه مقابل آن ها فرشتگان هستند که تمام توجه آن ها به مسائل معنوی و الهی است. (3)
همراه آوردن دو لفظ «ما ترک» و «ما قدّم این مفهوم را بیان می کند که امور مادی و دنیوی جداشدنی است و کارهای نیک پیش فرستاده و برای آخرت انسان، ماندنی و سودمند است پس باید به کارهای شایسته بیشتر توجه کرد و به امور مادی دنیا که جداشدنی و رها کردنی است، اعتنایی نکرد. (4)
مشابه
يَوْمَ لا يَنْفَعُ مَالٌ وَلا بَنُونَ إِلا مَنْ أَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ (5)روزی که نه مال سود می دهد و نه فرزندان مگر آن کس که با قلبی سلیم به نزد خدا بیاید. يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَلْتَنْظُرْ نَفْسٌ مَا قَدَّمَتْ لِغَد (6)ای کسانی که ایمان آورده اید، از خدا بترسید و هرکس باید بنگرد که برای فردایش چه فرستاده است.
لِلَّهِ آبَاؤُكُمْ فَقَدِّمُوا بَعْضاً يَكُنْ لَكُمْ قَرْضاً وَ لَا تُخْلِفُوا كُلَّا فَيَكُونَ فَرْضاً عَلَيْكُم (1)
فَرْضاً عَلَيْكُم: بر ضرر شما.
خدا بر پدرانتان رحمت آورد مقداری برای آخرت پیش فرستید تا برایتان ذخیره شود و تمام دارایی خود را بر جای نگذارید که به زیان شما باشد.
نکته ها
عبارت «لِلَّهِ آبَاؤُكُمْ» معمولاً در مقام تعجب توأم با احترام ذکر می شود و معادل آن در فارسی «درود بر پدرانتان» یا رحمت خدا بر پدرانتان است. (2)
منظور از جمله «فَقَدِّمُوا بَعْضاً» این است که انسان تا زنده است با دست خود بخشی از اموال خویش را در راه خدا به محرومین یا برای کارهای خیر بپردازد. (3)
تعبیر به «بعض» برای این است که انسان نباید وارثان خود را که غالباً نیازمند هستند، محروم کند. (4)
عبارت «فَرْضاً عَلَيْكُم» اشاره به این است که اگر تمام اموال خود را برای وارثان بگذارید روز قیامت حسابش بر شماست و منافعش در دنیا برای دیگران. (5)
مشابه
مَنْ ذَا الَّذِى يُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَنا (6)کیست آن کس که به خدا وام نیکویی دهد تا [خدا] آن را برای او چند برابر بیفزاید؟ امام صادق سلام در تفسير آية: يُرِيهِمُ اللَّهُ أَعْمالَهُمْ حَسَراتٍ عَلَيْهِمْ (7)این گونه خداوند اعمال آن ها را به آنان نشان می دهد که مایۀ حسرت او هستند؛ فرمود: هُوَ الرَّجُلُ يَدَعْ مَالَهُ
﴿لَا يُنْفِقُهُ فِي طَاعَةِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ بُخْلًا ثُمَّ يَمُوتُ فَيَدَعُهُ لِمَنْ يَعْمَلُ فِيهِ بِطَاعَةِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ أَوْ بِمَعْصِيَةِ اللَّهِ فَإِنْ عَمِلَ فِيهِ بِطَاعَةِ اللَّهِ رَآهُ فِي مِيزَانِ غَيْرِهِ فَرَآهُ حَسْرَةً وَ قَدْ كَانَ الْمَالُ لَهُ وَإِنْ كَانَ عَمِلَ فِيهِ بِمَعْصِيَةِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ قَوَّاهُ بِذَلِكَ الْمَالِ حَتَّى عَمِلَ بِهِ فِي مَعْصِيَةِ اللَّهِ عَزَّ وَ جل (1)این آیه اشاره به کسی است که اموالی دارد که از روی بخل چیزی از آن را در راه خدا اتفاق نمی کند سپس می میرد و آن را برای کسی باقی می گذارد که با آن اطاعت یا معصیت پروردگار را انجام می دهد هرگاه با آن مال اطاعت خدا کند صاحب اصلی مال نتیجه آن را در ترازوی عمل بازماندگان می بیند در حالی که آن مال متعلق به او بوده و اگر با آن معصیت خدا کند در واقع کمک به معصیت کرده و او را تقویت نموده تا نافرمانی خدا کند.
1) کافی، ج 4، ص42.
شناسنامه خطبه
تاریخ، زمان و مکان وقوع: نامعلوم
مخاطب: یاران امام
موضوع: اخلاقی
ویژگی: آخرت شناسی (1)
این خطبه هشداری است به همه انسان ها که زندگی دنیا کوتاه است و منازل وحشتناکی از قبر، برزخ و قیامت در پیش روست که باید آمادۀ آن شوند. هشداری است به قطع وابستگی های بی حد و حساب به دنیا و این که عمر دنیا کوتاه است و پایان عمر نزدیک و هشداری است برای فراهم کردن زادو توشه تقوا.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص129
تَجَهَّزُوا رَحِمَكُمُ اللَّهُ فَقَدْ نُودِيَ فِيكُمْ بِالرَّحِيلِ وَ أَقِلُّوا الْعُرْجَةَ عَلَى الدُّنْيَا وَ انْقَلِبُوا بِصَالِحٍ مَا بِحَضْرَتِكُمْ مِنَ الزَّادِ فَإِنَّ أَمَامَكُمْ عَقَبَةً كَنُوداً وَ مَنَازِلَ مَخُوفَةً مَهُولَةً لَا بُدَّ مِنَ الْوَرُودِ عَلَيْهَا وَالْوُقُوفِ عِنْدَهَا. وَاعْلَمُوا أَنَّ مَلَاحِظَ الْمَنِيَّةِ نَحْوَكُمْ دَانِيَةٌ وَكَأَنَّكُمْ بِمَخَالِبِهَا وَ قَدْ نَشِبَتْ فِيكُمْ وَقَدْ دَهَمَتْكُمْ فِيهَا مُفْطِعَاتُ الْأُمُورِ وَ مُعْضِلَاتُ الْمَحْذُور فَقَطَّعُوا عَلَائِقَ الدُّنْيَا وَ اسْتَظْهِرُوا بِزَادِ التَّقْوَى.
تَجَهَّرُوا رَحِمَكُمُ اللَّهُ فَقَدْ نُودِيَ فِيكُمْ بِالرَّحِيلِ وَ أَقِلُّوا الْعُرْجَةَ عَلَى الدُّنْيَا (1)
بالرَّحِيلِ: کوچ کردن، مصدر است.
اقلوا: کم کنید.
الْعُرْجَةَ: اقامت، توقف، محل توقف. تَعَرّجَ على المكان: یعنی مرکب خود را در آنجا متوقف كرد؛ العرجة: بالضمّ الاقامة من عرّج تعريجا وتعرّج تعرّجا أى أقام و حبس المطيّة على المنزل.
مهیا و آماده شوید خدا شما را رحمت کند که در میان شما بانگ کوچ سر داده اند. میل ماندن در دنیا را بکاهید.
نکته ها
در کلمه «الرحیل» که به معنای کوچ کردن است دو احتمال می رود: 1. مقصود از آن سفر به وسیله مرگ است که در این صورت ندادهنده حوادث و اتفاق های روزانه است که ناگزیر موجود را به نابودی و مرگ فرامی خواند؛ 2. ممکن است منظور از «رحيل» سفر به سوی خدا با ریاضت های کامل باشد که در این صورت ندادهنده آن پیامبر خدا و قرآن و اولیای خدا خواهند بود؛ سپس امام علیه السلام دستور می دهد که انسان باید نسبت به دنیا و ماندن در آن علاقه زیاد نشان ندهد بلکه فقط به مقدار لازم به آن توجه کند. (2)
معنای آماده بودن به این است که در مورد کارهای گذشته توجه کنیم و خلاف های گذشته را جبران نماییم و برای آینده هم عمل بهتری انجام دهیم.
1) تَجَهَّرُوا: آماده شوید؛ از مادۀ جَهَزَ» به معنای آماده شوید جهاز و لوازم سفر را فراهم کنید؛ جهاز هم به فتح صحیح هست و هم به کسر آن جهاز المسافر ما يحتاج إليه فى قطع المسافة و هو بالفتح و به قرء السبعة في قوله تعالى فَلَمَّا جَهَّزَهُمْ بِجَهَازِهِمْ و الكسر لغة قليلة و جهاز العروس و الميت باللغتين أيضا ما يحتاجان إليه و جهزته تجهيزا هيأت جهازه فتجهز. نُودِيَ: ندا داده شد.
2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 5، ص 420.
مفهوم از «عرجه» این است که علاقه به اقامت در دنیا را کم کند و همچون دنیاپرستان دنیا را عملاً جاودان نپندارد. (1)
کلام «رَحِمَكُمُ اللَّهُ» معترضه است؛ یعنی جمله دعایی است که با اصل مطلب هم چندان ارتباطی ندارد و شاید هم منظور حضرت این بوده که اگر رحمت خدا شامل افراد نشود در آخرت بهره ای نمی برند.
مشابه
قُلْ إِنَّ الْمَوْتَ الَّذِى تَفِرُّونَ مِنْهُ فَإِنَّهُ مُلَاقِيكُمْ ثُمَّ تُرَدُّونَ إِلى عَالِمِ الْغَيْبِ وَالشَّهَادَةِ فَيُنَبِّئُكُمْ بما كُنْتُمْ تَعْمَلُون (2)بگو: آن مرگی که از آن می گریزید شما را خواهد یافت و سپس نزد آن دانای نهان و آشکارا برگردانده می شوید تا به کارهایی که کرده اید آگاهتان سازد. وَ جاءَتْ سَكْرَةُ الْمَوْتِ بِالْحَقِّ ذلِكَ ما كُنْتَ مِنْهُ تَحيدُ (3)به راستی که بیهوشی مرگ فرا می رسد. این است آن چه از آن می گریختی. نَحْنُ قَدَّرْنا بَيْنَكُمُ الْمَوْتَ وَ ما نَحْنُ بِمَسْبُوقين (4)ما مرگ را بر شما مقدر ساختیم و ناتوان از آن نیستیم تشبیه
مشبه: جامعه بشری
مشبه به: کاروان
وجه شَبَه: امام جامعه بشری را به کاروانی تشبیه کرده که مقصد مهمی در پیش دارد و او به عنوان رهبر کاروان به همۀ کاروانیان فریاد می زند که برخیزید و آماده حرکت شوید.
وَ انْقَلِبُوا بِصَالِحٍ مَا بِحَضْرَتِكُمْ مِنَ الزَّادِ (5)
و همراه توشه شایسته ای که دارید به سوی خدا بازگردید.
نکته ها
«انْقَلِبُوا» اشاره به تحول درونی دارد؛ یعنی توجه خود را از دنیا پرستی به تهیه زادو توشه آخرت بازگردانید. (1)
«بِحَضْرَتِكُمْ» اشاره به توانایی ها و فرصت هایی است که انسان ها در اختیار دارند. (2)
در این عبارت حضرت می فرماید از این زادو توشه های خوبی که خداوند در دنیا در اختیارتان گذاشته به طرف آخرت برگردید. در راه خدا به نیازمندان کمک کنید تا خداوند در آخرت از نعمت ها آن جا به شما بدهد: لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ حَتَّى تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّون. (3)
لزوم تحصیل زادو توشه برای سفری سخت
فَإِنَّ أَمَامَكُمْ عَقَبَةً كَنُوداً وَ مَنَازِلَ مَخُوفَةً مَهُولَةٌ لَا بُدَّ مِنَ الْوُرُودِ عَلَيْهَا وَالْوُقُوفِ عِنْدَهَا (4)
كوداً: صعب العبور؛ از ریشهٔ «کاد» به معنای شدت و صعوبت گرفته شده و عقبه «کئود» گردنه سخت و صعب العبور است؛ عقبة كئود: ككفور و كأداء أى صعبة شاقة من تكأدنى الأمر شق على.
لا بد: چاره ای نیست.
مَهُولَةً: هولناک از ریشهٔ «هول» به معنای ترس است و «مهول» اسم مفعول یعنی خوفناک؛ هاله: الأمر هولا أفزعه، و الهول المخافة والجمع أهوال و هول هائل و مهول كمصون تاکید.
زیرا گردنه سخت و منزلگاه های مخوف و هولناکی در پیش دارید که باید در آن ها وارد شوید و نزد هر یک توقف کنید.نکته ها
گردنه سخت و منزلگاه های خوفناک اشاره به مرگ و منزلگاه های آخرت است؛ زیرا در روایتی از امام صادق می فرماید در قیامت پنجاه موقف است و هر موقفی به اندازه هزار سال از سال های دنیا به طول می انجامد. (5)
و منظور امام علیه السلام از منازل ترس آور و هولناک منزلگاه های پس از مرگ از قبیل قبر و بقیه
حالاتی است که با درجات مختلف برای گناهکاران در آخرت وجود دارد و روشن است که انسان ناگزیر است که به این منزل ها وارد شود و در آن ها تا زمان عبور توقف کند؛ چون توقف آن ها در آن منزلگاه ها طولانی تر و سختی های آنان در آن منزل ها هولناک تر است. (1)
سختی های پس از مرگ در این جمله به عبور از گردنه تشبیه شده است؛ زیرا عبور از گردنه مشکل است و حضرت خواسته است بفهماند مراحل پس از مرگ بسیار مشکل است.
مشابه
وَ إِنْ مِنْكُمْ إِلا وارِدُها كَانَ عَلَى رَبِّكَ حَتْماً مَقْضِيَّا (2)و هیچ یک از شما نیست که وارد جهنم نشود و این حکمی است حتمی از جانب پروردگار تو. استعاره
مُسْتَعار: عَقَبَةً كَنُوداً
مُستَعار منه: رنج و سختی
مستعارله: مرگ
جامع: امام علیه السلام لفظ «عقبه» را با صفت «کئود» برای مرگ استعاره آورده است و مناسبت این تشبیه، برخورد سخت با مرگ داشتن و با درد و رنج روحی منزلگاه های مرگ را تا پایان آن سپری کردن است.
وَ اعْلَمُوا أَنَّ مَلَاحِظَ الْمَنِيَّةِ نَحْوَكُمْ دَانِيَةٌ وَ كَأَنَّكُمْ بِمَخَالِبِهَا وَ قَدْ نَشِبَتْ فِيكُمْ وَ قَدْ دَهَمَتْكُمْ فِيهَا مُفْظِعَاتُ الْأُمُورِ وَ مُعْضِلَاتُ الْمَحْذُورِ (3)
بِمَخَالِب: چنگال ها؛ جمع «مخلب» ناخن و چنگال حیوانات یا پرندگان است؛ من السباع كالظفر من غيرها.
نَشِبَتْ: فروبرد؛ از ریشهٔ «نَشَب» به معنای فرورفتن است؛ نشبا من باب تعب علق.
دَهَمَتْ: هجوم کرده است؛ از ریشهٔ «دَهم» به معنای غافلگیر ساختن است.
مُفْطَعَاتُ: دشواری ها؛ جمع
مفظعه: به معنای حادثه ای است که بیش از حد شدید باشد.
معضلات: شدید؛ جمع «معظله» یعنی چیزی که فوق العاده انسان را در تنگنا قرار دهد. جاده تنگ به نیز «معظله» گویند؛ مُعْضِلَاتُ الْمَحْذُور: چیزهای ترسناک خمیده که مشکلات امور را به آن تعبیر کرده اند؛ المعضلات: الشدايد من أعضل به الأمر اشتدّو في نسخة الشارح المعتزلى مضلعات المحذور و فسّرها بالخطوب التي تضلع أى تجعل الانسان ضلعا أى معوجا. أقول: لعلّه أخذه من ضلع السيف ضلعا من باب فرح اعوج، و لا قیمن ضلعك بالتحریک و بالسكون أيضا و هو الاعوجاج خلقة و لكن الأظهر أن يكون مأخوذا من أضلعه الدّين أثقله حتى يميل صاحبه عن الاستواء و حمل مضلع وزان محسن أى ثقيل و ان كان مرجعه أيضا إلى الأول. و روى معضلات المحذور بالظاء المشالة، قال الشارح المعتزلي: أراد الامور التي تجعل الانسان ظالعا أي يغمر في مشيه لثقلها عليه و الماضى ظلع بالفتح يظلع ظلعا فهو ظالع، وفي القاموس طلع البعير كمنع غمز في مشيه و الطالع المائل و الظلاع كغراب داء في قوائم الدابة لا من سير و لا تعب.
1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 5، ص 420.
2) مریم، 71
3) ملاحظ: دیدگاه ها؛ جمع «ملحظ» مصدر میمی به معنای نگاه کردن یا با گوشه چشم نگاه کردن است؛ از ماده لحاظ است و معنایش ملاحظه و نگاه کردن است؛ لملاحظ: جمع الملحظ مصدر ميمى بمعنى اللحظ يقال لحظه و إليه لحظا من باب منع و لحظانا بالتحريک نظر بمؤخّر عينيه. الْمَنِيَّةِ: مرگ؛ از ریشهٔ «منی» به معنای تقدیر گرفته شده و از آن جا که مرگ در سرنوشت انسان مقدر است، این واژه به مرگ اطلاق می شود. دَانِيَةٌ: نزدیک؛ از ریشهٔ «دنو» به معنای نزدیک.
بدانید که مرگ از نزدیک به شما چشم دوخته و گویی چنگال های خود را در پیکرتان فرو برده، و رویدادهای سخت و سنگین و توان فرسا بر شما هجوم آورده.
نکته ها
اشاره به این دارد که میان انسان و مرگ در هیچ سنوسالی فاصله وجود ندارد. هر لحظه ممکن است حادثه ناگهانی رخ دهد. (1)
امام علیه السلام در این عبارت بعضی از لوازم مرگ را به صورت کنایه آورده است: 1. نگاه دائمی و غضبناک با گوشه چشم را گرفته و آن را کنایه از این قرار داده است که مرگ در کمین آنان می باشد و از آن ها صرف نظر نمی کند؛ 2. «دانیه» کنایه از این است که نگاه های مرگ به آن ها نزدیک است؛ 3. ذکر چنگال ها و فرو بردن آن، کنایه از بلاها و دردهای هلاکت زایی است که هنگام مرگ به انسان گنهکار می رسد. (2)
تشبیه
مشبه: مرگ
مشبه به: حیوان درنده
وجه شبه: در این جمله حضرت مرگ را به یک حیوان درنده که دارای چنگال است تشبیه کرده است. این موی سفید و آن زانوی سست و ریختن دندان ها همه این ها به منزله چنگال های مرگ است که در انسان فرورفته و او را به مرگ تحویل می دهند.
و فرار از چنگال مرگ برای هیچ کس میسر نیست. أَيْنَمَا تَكُونُوا يُدْرِكْكُمُ الْمَوْتُ وَ لَوْ كُنتُمْ فِي بُرُوج مُشَيَّدَة. (1)
فَقَطْعُوا عَلَائِقَ الدُّنْيَا وَ اسْتَظْهِرُوا بِزَادِ التَّقْوَى (2) وابستگی های دنیا را به خود قطع کنید و بر توشه تقوا تکیه کنید.
نکته ها
منظور از قطع علایق دنیا وابستگی شدید به مال و مقام و فرزند است؛ آن گونه وابستگی که انسان را از خدا غافل کند و ارتکاب به گناه را آسان سازد. (3)
تعبیر به «اسْتَظْهِرُوا بِزَادِ التَّقْوَى» اشاره به این دارد که در این سفر پرخوف وخطر آخرت، انسان نیاز به تکیه گاهی دارد و تکیه گاهی بهتر از توشه تقوا نیست. (4)
حضرت در این عبارت می فرماید که دل بستگی های خود را نسبت به دنیا قطع کنید و به وسیله توشه تقوا پشتوانه خود را قوی نمایید تا هنگام رسیدن به عقبات و گردنه ها بتوانید خود را نجات دهید.
شناسنامه خطبه
تاریخ زمان و مکان وقوع: پس از بیعت طلحه و زبیر در مدینه اواخر سال 35 هجری
مخاطب: طلحه و زبیر
موضوع: سیاسی اعتقادی
ویژگی: روش حکومتی (امام) (1)
این سخن پاسخی است به پاره ای از ایرادهای طلحه و زبیر که انتظار داشتند امام السلام در حکومت سهم عظیمی برای آن ها قائل شود و در همه امور با آن ها مشورت نماید امام نکاتی را بیان فرمودند که مسیر حکومت امام را روشن ساخت.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص34.
لَقَدْ نَقَمْتُمَا يَسِيراً وَ أَرْجَأْتُمَا كَثِيراً أَ لَا تُخْبِرَانِي أَيُّ شَيْءٍ كَانَ لَكُمَا فِيهِ حَقِّ دَفَعْتُكُمَا عَنْهُ أَمْ أَيُّ قَسْمِ اسْتَأْثَرْتُ عَلَيْكُمَا بِهِ أَمْ أَيُّ حَقٌّ رَفَعَهُ إِلَيَّ أَحَدٌ مِنَ الْمُسْلِمِينَ ضَعُفْتُ عَنْهُ أَمْ جَهِلْتُهُ أَمْ أَخْطَأْتُ بَابَهُ. وَاللَّهِ مَا كَانَتْ لِي فِي الْخِلَافَةِ رَغْبَةٌ وَ لَا فِي الْوِلَايَةِ إِرْبَةُ وَلَكِنَّكُمْ دَعَوْتُمُونِي إِلَيْهَا وَ حَمَلْتُمُونِي عَلَيْهَا فَلَمَّا أَفْضَتْ إِلَيَّ نَظَرْتُ إِلَى كِتَابِ اللَّهِ وَ مَا وَضَعَ لَنَا وَ أَمَرَنَا بِالْحُكْمِ بِهِ فَاتَّبَعْتُهُ وَ مَا اسْتَنَّ النَّبِيُّ صلى الله عليه وسلم فَاقْتَدَيْتُهُ فَلَمْ أَحْتَجْ فِي ذَلِكَ إِلَى رَأْيِكُمَا وَ لَا رَأْي غَيْرِكُمَا وَلَا وَقَعَ حُكْمٌ جَهِلْتُهُ فَأَسْتَشِيرَكُمَا وَ إِخْوَانِى مِنَ الْمُسْلِمِينَ وَ لَوْ كَانَ ذَلِكَ لَمْ أَرْغَبْ عَنْكُمَا وَلَا عَنْ غَيْرِكُمَا وَ أَمَّا مَا ذَكَرْتُمَا مِنْ أَمْرِ الْأُسْوَةِ فَإِنَّ ذَلِكَ أَمْرٌ لَمْ أَحْكُمْ أَنَا فِيهِ بِرَأْيِي وَ لَا وَلَيَتُهُ هَوَى مِنِّي بَلْ وَجَدْتُ أَنَا وَ أَنْتُمَا مَا جَاءَ بِهِ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم قَدْ فُرِغَ مِنْهُ فَلَمْ أَحْتَجْ إِلَيْكُمَا فِيمَا قَدْ فَرَغَ اللَّهُ مِنْ قَسْمِهِ وَ أَمْضَى فِيهِ حُكْمَهُ فَلَيْسَ لَكُمَا وَ اللَّهِ عِنْدِى وَ لَا لِغَيْرِكُمَا فِي هَذَا عُتْبَى. أَخَذَ اللَّهُ بِقُلُوبِنَا وَقُلُوبِكُمْ إِلَى الْحَقِّ وَ أَلْهَمَنَا وَ إِيَّاكُمُ الصَّبْرَ. ثم قال السلام: رَحِمَ اللَّهُ رَجُلًا رَأَى حَقًّا فَأَعَانَ عَلَيْهِ أَوْ رَأَى جَوْراً فَرَدَّهُ وَكَانَ عَوْناً بِالْحَقِّ عَلَى صَاحِبِهِ.
لَقَدْ نَقَمْتُمَا يَسِيراً وَ أَرْجَأْتُمَا كَثِيراً (1)
أَرْجَأَتُمَا: به عقب انداختید از ریشهٔ ارجاء» به معنای به تأخیر انداختن گرفته شده است و ریشه اصلی آن «رجاء» به معنای امیدواری است و از آنجا که انسان در بسیاری از مواقع کاری را به امید رسیدن به هدفی به تأخیر می اندازد، این واژه در این معنا استعمال شده است؛ أرجأته بالهمزة أخرته.
برای امر ناچیزی [شریک نکردن امام آنان را در حکومت] خشمگین شده اید و چیزهای فراوانی را [ادای وظیفه در رعایت مصلحت مسلمانان] واگذاشته اید.
نکته ها
منظور از ناچیز ترک مشورت با آن هاست و منظور از امور مهم و فراوان مصالح
1) نَقَمْتُمَا: خشم کردید؛ از ریشهٔ «نقم» در اصل به معنای انکار کردن یا ایراد گرفتن بر شخص یا چیزی است خواه با زبان باشد یا با عمل از طریق مجازات) انتقام نیز از همین ریشه است و در این جا به معنای ایراد گرفتن لفظی است؛ نقمت عليه أمره و نقمت منه نقما من باب ضرب و نقمت أنقم من باب تعب لغة إذا عبته و كرهته أشدّ الكراهة بسوء فعله و اللغة الأولى هى الفصيحة و بهما قرء قوله تعالى وَ ما تَنْقِمُ مِنَّا أى و ما تطعن فينا و تقدح، وقيل: ليس لنا عندک ذنب و لا ركبنا مكروها. یَسیراً: ناچیز و اندک.
مسلمانان است. (1)
خواسته های طلحه و زبیر به عنوان دو شخصیت سابقه دار و صحابی پیامبر خدا صلی الله علیه و آله در سه چیز خلاصه می شد: 1. چون دو شخصیت سابقه دار در اسلام بودند، خواسته بودند که حضرت امیر علیه السلام آن ها را از مشاوران درجه اول خود قرار دهد و در کارها و حوادث مهمی که در امور خلافت وجود دارد با آن ها مشورت کند؛ 2. امیرالمؤمنین علیه السلام هم مانند خلیفه دوم و سوم مساوات و برابری را هنگام تقسیم بیت المال رها کند و به آن دو سهم بیشتری از بیت المال داده شود. امیرالمؤمنین علیه السلام، زبیر را حاکم کوفه و طلحه را حاکم بصره کند.
أَ لَا تُخْبِرَانِي أَيُّ شَيْءٍ كَانَ لَكُمَا فِيهِ حَقٌّ دَفَعْتُكُمَا عَنْهُ أَمْ أَيُّ قَسْمِ اِسْتَأْثَرْتُ عَلَيْكُمَا بِهِ أَمْ أَوْا أَيُّ حَقٌّ رَفَعَهُ إِلَى أَحَدٌ مِنَ الْمُسْلِمِينَ ضَعُفْتُ عَنْهُ أَمْ جَهِلْتُهُ أَمْ أَخْطَأْتُ بَابَهُ (2)
اسْتَأْثَرْتُ: خودم را مقدم داشتم؛ از ریشه استیثار» یعنی چیز خوبی را به خود اختصاص دادن. گاه نیز به معنای استبداد و انحصار طلبی تفسیر شده و ریشهٔ اصلی آن «اثر» به معنای علامت است؛ استأثر بالشيء استبد به أى انفرد به من غير مشارك له فيه.
ضَعُفْتُ: ناتوان گشتم.
أخْطَأْتُ: خطا رفتم.
آیا به من نمی گویید چه حقی برای شما بود که آن را از شما بازداشتم؟ یا در کدام سهمیه خودم را بر شما مقدم ساختم؟ یا کدام حق بود که مسلمانی به من ارجاع داد و من از حلش عاجز بودم یا حکمش را ندانستم یا در شناخت و اجرای آن به خطا رفتم؟نکته
طلحه و زبیر در زمان خلافت خلفای پیشین منصب و مقامی نداشتند و پس از روی کار آمدن علی علیه السلام هم چیزی از دست آن ها گرفته نشد؛ بنابراین حقی از آن ها ضایع نشده و چیزی از دست آن ها نرفته است تا بخواهند برای رسیدن به آن پافشاری و جنگ و خونریزی به راه بیندازند؛ از این رو حضرت از آن ها می پرسد شما دو نفر در چه چیز حق داشته اید که شما را از آن بازداشته ام؟
«أَيُّ قَسْمِ اسْتَأْثَرْتُ عَلَيْكُمَا»: مقصود این است که در تقسیم عادلانه بیت المال کدام قسمت را به شما ندادم و به خود اختصاص داده و برای خود برداشته ام؟
«أَمْ [أَوْا] أَيُّ حَقٌّ رَفَعَهُ... » اموری که انجامش بر زمین می ماند به یکی از سه علت است: 1. یا این که آن فردی که متولی امر است ضعف اراده دارد و به همین علت کار به زمین می ماند؛ 2. متولی امر راه حل مسئله را نمی داند؛ 3. در تطبیق حکم بر مصداق خطا می کند و به این علت احتیاج به مشورت دارد و حضرت در این جمله به هر سه مورد اشاره فرموده است.
وَ اللَّهِ مَا كَانَتْ لِي فِى الْخِلَافَةِ رَغْبَةٌ وَ لَا فِي الْوِلَايَةِ إِرْبَةٌ وَ لَكِنَّكُمْ دَعَوْتُمُونِي إِلَيْهَا وَ حَمَلْتُمُونِي عَلَيْهَا (1)
حَمَلْتُمُونِی: مرا وادار کردید؛ حمله على الأمر يحمله فانحمل أغراه به.
به خدا سوگند من به خلافت رغبتی نداشتم و به زمامداری شما علاقه ای نشان ندادم. این شما بودید که مرا به آن دعوت کردید و به اصرار مرا به آن واداشتید.
نکته ها
این گفتار امام عالم مقدمه ای است برای جواب اعتراض اول آن ها که می پنداشتند آن حضرت به خلافت تمایل دارد و دوستدار حکومت و امارت است و به همان سبب خود را بر آن دو ترجیح داده است. امام علیه السلام این پندار نادرست را با این مقدمه درهم می شکند و پس از آن علت پذیرفتن حکومت مسلمین از طرف آن حضرت به یاری کردن و بر پا داشتن حق منحصر می شود؛ چنان که خود حضرت در موارد زیادی به روشنی آن را بیان فرموده است و در این صورت اشکال آن ها برطرف شده و شبه های باقی نمی ماند. (2)
امام در این عبارت اشاره می کند که پیش دستی در قبول خلافت ظاهری نکرده و اصرار افرادی چون طلحه و زبیر حجت را تمام کرده است. (3)
فَلَمَّا أَفْضَتْ إِلَيَّ نَظَرْتُ إِلَى كِتَابِ اللَّهِ وَ مَا وَضَعَ لَنَا وَ أَمَرَنَا بِالْحُكْمِ بِهِ فَاتَّبَعْتُهُ وَ مَا
اسْتَسنَّ النَّبِيُّ صلى الله عليه وسلم فَاقْتَدَيْتُهُ فَلَمْ أَحْتَجْ فِي ذَلِكَ إِلَى رَأْيِكُمَا وَ لَا رَأْي غَيْرِكُمَا (1)
اقْتَدَيْتُ: اقتدا کردم.
و آن گاه که زمام حکومت را به دست گرفتم به کتاب خدا و قانونی که برای ما مقرر داشته و ما را به آن فرمان داده و به آن چه پیامبر اهل سنت قرار داده نگریستم و از آن پیروی نمودم. من در این باره به نظر شما و نظر دیگران نیازی نداشتم.
نکته ها
مشورت کردن صحیح است ولی در مسائل قطعی اسلام و فرمان های صریح خدا و پیامبر مشورت مفهومی ندارد. (2)
«فَلَمْ أَحْتَجْ فِي ذَلِكَ...»: شما که اعتراض دارید که چرا مشورت نکرده ام، اگر مقصودتان این است که چرا حکم آن را از شما نپرسیدم، جوابش این است که هنوز کاری را که حکمش را ندانم پیش نیامده است و اگر مقصودتان این است که چرا در تقسیم بیت المال تبعیض قائل نشدم جوابش این است که مسلمان ها در تقسیم بیت المال برابر هستند و من در کتاب و سنت خدا دلیل نابرابری آن ها را نیافته ام.
وَ لَا وَقَعَ حُكْمٌ جَهِلْتُهُ فَأَسْتَشِيرَكُمَا وَ إِخْوَانِى مِنَ الْمُسْلِمِينَ وَ لَوْ كَانَ ذَلِكَ لَمْ أَرْغَبْ عَنْكُمَا وَ لَا عَنْ غَيْرِكُمَا و حادثه ای روی نداده که حکم آن را ندانم تا مشورت شما و برادران مسلمانم را بخواهم و اگر چنین بود از شما و از دیگران روی برنمی تافتم.
نکته ها
امام علیه السلام از این جهت که باب علم پیامبر بود در امور جاری کشور نیازی به مطالعه یا پرسش از این و آن نداشت و حکم تمامی مسائل و مشکلات جامعه را می دانست حتماً طلحه و زبیر امام را با خلفای پیشین مقایسه می کردند و همان طور که آن ها در امور جاری مشورت می کردند توقع داشتند که علی دام هم در امور مشورت کند.
مقصود حضرت از عبارت «الْمُسْلِمِينَ وَ لَوْ كَانَ ذَلِكَ لَمْ أَرْغَبْ...» این است که اگر موردی برای مشورت پیدا شد، من از مشورت با شما یا دیگران اعراض نمی کنم؛ پس علی علیه السلام از مشورت روی گردان نیست و اهل مشورت است منتها مشورت در جایی است که انسان حکم موضوعی را نداند.
وَ أَمَّا مَا ذَكَرْتُمَا مِنْ أَمْرِ الْأُسْوَةِ فَإِنَّ ذَلِكَ أَمْرُ لَمْ أَحْكُمْ أَنَا فِيهِ بِرَأْيِي وَ لَا وَلِيتُهُ هَوَى مِنِّي بَلْ وَجَدْتُ أَنَا وَ أَنْتُمَا مَا جَاءَ بِهِ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم قَدْ فُرِغَ مِنْهُ (1)
و اما اعتراضی که شما در امر تقسیم بیت المال به طور مساوی داشتید، این حکمی نبوده که به رأی خود صادر کرده باشم یا مطابق خواسته دلم باشد بلکه من و شما می دانیم این همان دستوری است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آورده و انجام داده است.
نکته
این عبارت امام بیان می کند که عمل مساوات و برابری که در تقسیم بیت المال انجام دادم و شما را هم سنگ دیگران قرار دادم نه از اندیشه خودم بود و نه هواوهوسی را پیروی کردم، بلکه من و شما خود می دانیم که خداوند آن را تمام و تکمیل کرده و از حکم به آن در لوح محفوظ فراغت یافته و آن را برای عمل به زمین فرو فرستاده است و نیازی به ایجاد حکم جدید یا تکمیل آن نیست. (2)
مشابه
لَقَدْ كانَ لَكُمْ فى رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ (3)شخص رسول الله صلى الله عليه وسلم برای شما مقتدای پسندیده ای است. . بی نیازی از مشورت
فَلَمْ أَحْتَجْ إِلَيْكُمَا فِيمَا قَدْ فَرَغَ اللَّهُ مِنْ قَسْمِهِ وَ أَمْضَى فِيهِ حُكْمَهُ فَلَيْسَ لَكُمَا وَاللَّهِ عِنْدِي وَ لَا لِغَيْرِكُمَا فِي هَذَا عُتْبَى (4)
1) الأُسْوَةِ: الگو؛ منظور امام در این جا پیروی از سنت پیامبر است و نیز ممکن است به رعایت مساوات و برابری در توزیع اموال اشاره داشته باشد؛ الاسوة بالضم والكسر القدوة. ولیت عهده دار شدم؛ از مادۀ «ولی» به معنای متصدی آن نشده ام. فُرِغَ: فارغ شد.
2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 5، ص428.
3) احزاب، 21.
4) قسمه: تقسیم کردن آن. عُتْبَى: ملامت و عتاب؛ از ریشهٔ «عتب» در اصل به معنای ناراحتی باطنی است و هنگامی که به باب افعال برده شود به معنای زایل کردن این ناراحتی است و چون سرزنش کردن طرف مقابل یکی از اسباب فرونشاندن خشم درونی است «عتبی» به معنای سرزنش کردن می آید؛ عتب عليه عتبا من باب ضرب وقتل لامه في تسخط، و أعتبنى الهمزة للسلب أى أزال الشكوى و العتاب و العتبى وزان فعلى اسم من الاعتاب.
در چیزی که خداوند آن را روشن ساخته و حکمش را صادر فرموده نیازی به مشورت با شما نداشتم به خدا سوگند نه شما و نه غیر شما نمی توانند در این موضوع اعتراضی به من داشته باشند.
نکته ها
این بند به موضوع عدالت و مساوات اشاره دارد امام می گوید که او از دین خود آگاهی کامل دارد و با روشنی در آن گام برداشته و در آن پای می فشارد و او در هیچ صورتی حاضر نیست که خشنودی مردم را به بهانه خشم خداوند به دست آورد. (1)
اگر ضمیر «أَمْضَی» را به «الله» برگردانیم یعنی خداوند حکم را بیان کرده و آن را هم امضا فرموده است. احتمال هم دارد که ضمیر در «أمضی» به «رسول الله» برگردد. در این صورت معنای عبارت چنین می شود خداوند حکم مسئله را بیان فرموده و رسول خدا هم در هنگام عمل به آن، آن را امضا کرده است.
«عُتْبَی» به معنای عتاب و بازخواست است؛ یعنی شما حق ندارید در این که من مطابق دستور خدا و عمل رسول الله صلى الله عليه وسلم عمل کرده ام مرا مورد عتاب و بازخواست قرار دهید که چرا چنین کرده ام و به معنای رضایت هم آمده است؛ یعنی شما حق ندارید که از من بخواهید رضایت شما را جلب کنم حضرت بر مبنای حق و عدالت عمل کرده است و چنین شخصی مورد عتاب و بازخواست قرار نمی گیرد.
أَخَذَ اللَّهُ بِقُلُوبِنَا وَقُلُوبِكُمْ إِلَى الْحَقِّ وَأَلْهَمَنَا وَإِيَّاكُمُ الصَّبْرَ (2) خداوند دل های ما و شما را به سوی حق برگرداند و به ما و شما شکیبایی عنایت فرماید.
نکته
طلحه و زبیر با آن مقام شامخی که در زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله داشتند، هواپرستی آن ها موجب شد آن مقام از دست برود. علاقه زبیر به حضرت علی علیه السلام زبانزد اصحاب رسول خدا بود ولی در آخر عمر به همراهی طلحه و عایشه جنگ جمل را به راه انداختند و در نهایت هم در همین جنگ کشته شدند.
ثم قال علیه السلام: رَحِمَ اللَّهُ رَجُلًا رَأَى حَقَّاً فَأَعَانَ عَلَيْهِ أَوْ رَأَى جَوْراً فَرَدَّهُ وَ كَانَ عَوْنَا بِالْحَقِّ
عَلَى صَاحِبِه (1) خدا رحمت کند کسی را که هرگاه حقی را ببیند آن را یاری کند و اگر ستمی را مشاهده کرد آن را دفع نماید و به یاری صاحب حق برخیزد.
نکته ها
«رَحِمَ اللَّهُ رَجُلًا رَأَى حَقَّاً فَأَعَانَ عَلَيْهِ»: دیدن حق و دریافتن حق به این است که در راه شناخت حق قدم بردارد و بخواهد که حق را بشناسد اگر انسان برای شناخت حق حرکت کرد و حق را شناخت، باید آن را یاری کند.
«وَكَانَ عَوْناً بِالْحَقِّ عَلَى صَاحِبِه» افراد جامعه نباید در امور آن بی تفاوت باشند. هرکسی باید به اندازه توانش از حق دفاع کند و مخالف ظالم باشد حضرت در کلام آخر عمرشان به حسنین علیهما السلام فرمودند: وَ كُونَا لِلظَّالِمِ خَصْماً وَ لِلْمَظْلُومِ عَوْناً. (2)
تقسیم اموال بیت المال به طور مساوی
امام علیه السلام زمانی بر روی کار آمد که مردم به تبعیض های زمان خلیفه دوم و سوم خو گرفته بودند و امام علیه السلام اموال بیت المال را به صورت مساوی تقسیم می کرد که این برای افرادی مانند طلحه و زبیر سخت بود بخشی از اموال بیت المال مانند زکات، مصارف مختلفی داشت مانند: «مؤلفة قلوبهم» (3)و همچنین «عاملین علیها» (4)یا قضات و مانند این ها که هر یک متناسب با زحمات و موقعیتشان سهمی از زکات را دریافت می کردند؛ همچنین پیامبر در غنائم جنگی میان سواره و پیاده تفاوت قائل می شد. علاوه بر این موارد بقیه اموال بیت المال به صورت مساوی تقسیم می شد. (5)
مشابه
إِنَّ الْحَقَّ ثَقِيلٌ مَرِيءٌ وَ إِنَّ الْبَاطِلَ خَفِيفٌ وَبِیء (6)حق سنگین اما گواراست و باطل سبک اما بیماری زاست.
شناسنامه خطبه
تاریخ، زمان و مکان وقوع: به هنگام نبرد صفین، سال 37 هجری
مخاطب: سپاهیان
موضوع: اخلاقی، نظامی
ویژگی: اخلاق شیعی (1)
این سخن را امام علیه السلام هنگامی ایراد کردند که شنیدند بعضی از یارانش مانند حجر بن عدی و عمرو بن حمق در ایام جنگ صفین به شامیان دشنام می دادند امام آن ها را خواست و از این کار نهی کرد این سخن نشان می دهد که امام علیه السلام در عین قاطعیت در برابر دشمن از خشونت های بی مورد که نشانه ضعف شخصیت،است، جلوگیری می فرمود.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص57.
إِنِّي أَكْرَهُ لَكُمْ أَنْ تَكُونُوا سَبَّابِينَ وَ لَكِنَّكُمْ لَوْ وَصَفْتُمْ أَعْمَالَهُمْ وَ ذَكَرْتُمْ حَالَهُمْ كَانَ أَصْوَبَ فِى الْقَوْلِ وَ أَبْلَغَ فِي الْعُذْرِ وَ قُلْتُمْ مَكَانَ سَبِّكُمْ إِيَّاهُمْ اللَّهُمَّ احْقِنُ دِمَاءَنَا وَ دِمَاءَهُمْ وَ أَصْلِحْ ذَاتَ بَيْنِنَا وَبَيْنِهِمْ وَاهْدِهِمْ مِنْ ضَلَالَتِهِمْ حَتَّى يَعْرِفَ الْحَقَّ مَنْ جَهِلَهُ وَيَرْعَوِيَ عَنِ الْغَيِّ وَالْعُدْوَانِ مَنْ لَهِجَ بِهِ.
إِنِّى أَكْرَهُ لَكُمْ أَنْ تَكُونُوا سَبَّابِينَ وَ لَكِنَّكُمْ لَوْ وَصَفْتُمْ أَعْمَالَهُمْ وَ ذَكَرْتُمْ حَالَهُمْ كَانَ أَصَّوَبَ فِي الْقَوْلِ وَ أَبْلَغَ فِي الْعُذْرِ (1)
ابلغ: بليغ تر.
من خوش ندارم که شما دشنام دهنده باشید اگر شما رفتار آنان را افشا کنید و حالشان را بازگو نمایید گفتارتان صوابتر و عذرتان پذیرفته تر خواهد بود.
نکته ها
«سبّاب» به کسی گفته می شود که بسیار بدگویی می کند و حقیقت «سبّ» بدگویی کردن و دشنام دادن همراه با هتک حرمت است لعن کردن یکی از مصداق های «سبّ» است. (2)
هیچ مؤمنی را نباید سبّ و لعن کرد و در مورد کافران و مخالفان نیز اصل بر ترک آن است؛ چراکه غالباً با دو اثر منفی همراه است یکی این که چه بسا طرف مقابله به مثل کند و به مقدسات توهین کند و دیگر این که ممکن است این گونه بدگویی ها آن ها را تحریک کند و پافشاری آن ها در کفر و ضلالت بیشتر شود. (3)
1) أَكْرَهُ: ناراحت می شوم؛ از ماده «کراهة» یعنی خوشم نمی آید که شما دشنام بدهید در قرآن آمده است: عسی آن تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ (بقره، 216) پس به چیزی که انسان از آن خوشش نمی آید مکروه گفته شده که برحسب لغت به چیز حرام هم مکروه گفته شده است؛ یعنی چیزی که انسان از آن کراهت دارد منتها اگر خیلی باعث کراهت باشد، حرام است و اگر کم باعث کراهت باشد، مکروه است. سبابین ناسزاگویان؛ از ماده «سَبّ» به معنای دشنام لعن این احتمال هم هست که «سباب» صیغه مبالغه باشد که اگر این احتمال صحیح باشد، لازمه اش این است که اصحاب آن حضرت زیاد به اصحاب معاویه دشنام می داده اند؛ السب الشتم كالسباب بكسر السين و تخفيف الباء من سبّه يسبّه من باب نصر، و رجل مسبّ بكسر الميم وسبّ و سباب كثير السبّ و التساب التشاتم و رجل سبّة بالضمّ أى يكثر الناس سبّه و سببة كهمزة أي كثير السب للناس و السبابة الأصبع التى تلى الابهام لأنّها يشار بها عند السبّ. وَصَفْتُمْ: وصف کردید. أَصْوَبَ: صواب تر؛ از مادۀ «صَوَبَ» به معنای گفتار صحیح، اسْتَصَابَ اسْتِصَابَةً الرأْيَ أو الفعل: آن اندیشه یا کار را درست و صواب دانست.
2) پیام امام امیرالمؤمنين، ج8، ص100.
3) همان.
علت اساسی کراهت حضرت این است که دشنام جنبۀ انتقام جویی دارد و کسی که دشنام می دهد در حقیقت قصد دارد از دشمن انتقام بگیرد و دین مقدس اسلام اینگونه انتقام جویی را مذمت کرده است و حدودی که در اسلام وجود دارد، برای تأدیب و اصلاح جامعه است و شارع می خواهد که جامعه آن حد «خوردن» را ببیند تا تأدیب شود.
امیرالمؤمنين علیه السلام از این که در جنگ با معاویه شرکت کرده قصدش انتقام جویی نبوده و هدفش این است که مردمی را که طغیان کرده و قصد بر هم زدن نظام مسلمین را دارند سرجایشان بنشاند اما مشاهده می کند که اصحابش به اصحاب معاویه دشنام می دهند. دربارۀ اصل جنگ حضرت اصرار ندارد؛ زیرا شاید آن ها بدون جنگ و خونریزی تسلیم حق شوند ولی زمانی که می بیند اصحابش با دشنام دادن موجب خونریزی می شوند و همین دشنام است که جنگ را به راه می اندازد آن ها را نصیحت فرموده که من خوشم نمی آید که شما دشنام بدهید.
مشابه
وَ لا تَسُبُّوا الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ فَيَسُبُّوا اللَّهَ عَدْواً بِغَيْرِ عِلْمٍ (1)چیزهایی را که آنان به جای «الله» می خوانند دشنام مدهید که آنان نیز بی هیچ دانشی، از روی کینه توزی به «الله» دشنام دهند.
وَ قُلْتُمْ مَكَانَ سَبِّكُمْ إِيَّاهُمُ اللَّهُمَّ احْقِنُ دِمَاءَنَا وَ دِمَاءَهُمْ وَ أَصْلِحْ ذَاتَ بَيْنِنَا وَ بَيْنِهِمْ وَ اهْدِهِمْ مِنْ ضَلَالَتِهِمْ حَتَّى يَعْرِفَ الْحَقَّ مَنْ جَهِلَهُ وَيَرْعَوِيَ عَنِ الْغَيِّ وَالْعُدْوَانِ مَنْ لَهِجَ بِهِ (2)
1) انعام، 108.
2) احقِنُ: حفظ فرما از ریشهٔ «حقن» در اصل به معنای نگهداری و حفظ چیزی است و هنگامی که در مورد دماء به کار می رود مفهومش جلوگیری از خونریزی است؛ حقنت الماء في السقاء حقنا من باب نصر جمعته فيه و حقنت دمه خلاف هدرته أي منعته أن يسفك. ذَاتَ بین مؤنث (ذا) که به معنای صاحب است؛ ذات البین آن چه در بین است؛ البین بالفتح من الأضداد يطلق على الفرقة و الوصل قال تعالى لَقَدْ تَقَطَّعَ بَيْنَكُمْ أى وصلكم و يكون اسما و ظرفا متمكنا قال الفيومي: البين يطلق على الوصل وعلى الفرقة و منه ذات البين للعداوة والبغضاء وقولهم لاصلاح ذات البين أى لاصلاح الفساد بين القوم، و المراد إسكان النائرة و بين ظرف مبهم لا يتبين معناه إلا بالاضافة إلى اثنين فصاعدا أو ما يقوم مقام ذلك كقوله تعالى عَوانُ بَيْنَ ذلِكَ.يَرْعَوی: باز می گردد؛ از ماده «رعو» به معنای خودداری کردن و بازگشتن از کاری گرفته شده است. گاهی واژۀ «رعو» به صورت رباعی به کار رفته همان معنا را می دهد؛ عن القبيح ارتدع عنه و رجع.الْغَيِّ: گمراهی؛ مصدر «غَوی» به معنای گمراهی؛ الغى الضلال وروى العمى بدله.لهج: به آن حریص شد؛ از ریشه «لَهَج» به معنای وابستگی و شیفتگی به چیزی و حریص بودن به آن است؛ لهج: بالشيء لهجا من باب تعب أولع به.
بهتر است به جای ناسزا گفتن بگویید خداوندا خون های ما و خون های ایشان را از این که بر زمین بریزد، حفظ کن و روابط میان ما و آنان را اصلاح فرما این گروه را هدایت نما و از گمراهی نجات ده تا کسی که جاهل به حق است آن را بشناسد و کسی که شیفته گمراهی است از آن بازایستد.نکتهگاهی میان دو نفر اختلاف ایجاد می شود و بعد که درصدد رفع اختلاف بر می آییم ممکن است یکی از دو طرف به حسب ظاهر اظهار مسرت کند ولی در واقع نگرانی او تمام نشده باشد اما گاهی این اختلاف به طور کلی برطرف می شود و در ظاهر و واقع اختلافی وجود ندارد در این جمله حضرت می خواهد به گونه ای اختلاف برداشته شود که از صمیم قلب این عداوت ریشه کن شود و جنگ و خونریزی برطرف گردد.
## خطبه 207### اشارهشناسنامه خطبهتاریخ زمان و مکان وقوع: در گرماگرم نبرد صفین، سال 37 هجریمخاطب: سپاهیانموضوع: اعتقادیویژگی: امامت (1)### پیشگفتار خطبه### اشارهاین سخن کوتاه را امام علیه السلام در روزهای جنگ صفین هنگامی که مشاهده کرد که امام حسن و امام حسین علیهما السلام شتاب برای جنگ دارند بیان فرمود که ناظر به حفظ آن ها از آسیب هاست تا نسل رسول خدا صلی الله علیه و آله به وسیله آن ها باقی بماند.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص57.
﴿امْلِكُوا عَنِّى هَذَا الْغُلَامَ لَا يَهُدَّنِي، فَإِنَّنِي أَنْفَسُ بِهَذَيْنِ يَعْنِي الْحَسَنَ وَ الْحُسَيْنَ عَلَى الْمَوْتِ لِئَلَّا يَنْقَطِعَ بِهِمَا نَسْلُ رَسُولِ اللَّهِ
امْلِكُوا عَنِّى هَذَا الْغُلَامَ لَا يَهْدَّنِي فَإِنَّنِي أَنْفَسُ بِهَذَيْنِ يَعْنِي الْحَسَنَ وَالْحُسَيْنَ عَلَى الْمَوْتِ لِئَلَّا يَنْقَطِعَ بِهِمَا نَسْلُ رَسُولِ اللهِ. (1)
این جوان را به فرمان من از جنگ مانع شوید مبادا پشتم را بشکند؛ زیرا دریغم می آید که با شهید شدن این دو جوان [یعنی حسن و حسین علیهما السلام] نسل رسول خدا صلی الله علیه و آله قطع شود.
نکته ها
تعبیر به «املکوا» از ریشهٔ «ملک» تأکیدی است برای جلوگیری کردن از شتاب امام حسن علام به سوی میدان جنگ؛ زیرا انسان هنگامی که مالک چیزی می شود آن را با تمام معنا در اختیار می گیرد. (2)
مقصود از عبارت «هَذَا الْغُلَامَ» امام حسن مجتبی علیه السلام است؛ یعنی از جانب من جلوی این جوان را بگیرید امام روی حفظ حسن و حسین علیهما السلام حساسیت داشت؛ زیرا این دو نفر دو یادگار رسول خدا بودند و حضرت می داند که حفظ نسل پیامبر به حفظ حسنین علیهما السلام است. امام برای این که تصور نشود که این تأکیدات از مهر فرزندی نشئت می گیرد، فرمود من هدف بزرگ تری دارم و آن حفظ نسل رسول خداست. (3)
«بِهَذَيْنِ»: اسم اشاره برای تثنیه است و مقصود امام حسن و امام حسین علیهما السلام هستند.
1) امْلِكُوا محکم نگه دارید؛ مالک شوید بر او مسلط شوید در اختیار بگیرید؛ فعل امر حاضر از باب افعال از مادهٔ «ملک» به معنای مالک شدن است؛ در این جا با عَن متعدی شده و دو احتمال دارد.الف. این که امام در میدان نبرد باشد و امام حسن علیه السلام هم همراه آن حضرت به میدان رفته باشد؛ ب. حضرت امیر علیه السلام در میدان نبرد نباشد که این احتمال بهتر است زیرا در این صورت به معنای «عوضاً و بدلاً عنى» می آید؛ ملک نفسه منعها من السقوط في شهواتها و ما تمالك أن فعل أي لم يقدر على حبس نفسه. والعبد أملك بالكسر أى احجروا عليه كما يحجر المالک علی مملوکه، قال الراوندی فی محکی کلامه املكوا أى أمسكوه لأجلى يقال ما تمالك أن قال أى ما تماسک قال البحراني: أملكوه شدّوه واضبطوه. الْغُلَامَ: جوان؛ این کلمه در فارسی به معنای نوکر استعمال می شود. يَهدنی مرا در هم می کوبد؛ از ریشهٔ «هد» در اصل به معنای منهدم شدن و فروریختن همراه با صدای شدید است؛ سپس در امور معنوی نیز به کار رفته و به غم و اندوه شدیدی که روح انسان را در هم می کوبد اطلاق شده است؛ الهد: الهدم بشدة و الكسر. أَنْفَسُ: دریغ می کنم؛ از ریشه «نفس» به معنای مضایقه کردن و نگهداری چیزی و از دست ندادن آن است. اشیای نفیس اشیایی است که انسان حاضر نیست به آسانی آن را از دست بدهد؛ نفس: به من باب فرح ضنّ و بخل نَسْلُ فرزندان نسل انسل الولد و نسل نسلا من باب ضرب كثر نسله و تناسلوا توالدوا أى ولد بعضهم من بعض.
2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 8، ص108.
3) همان.
شناسنامه خطبه
تاریخ، زمان و مکان وقوع: قبل از حکمیت سال 37 هجری
مخاطب: سپاهیان
موضوع: سیاسی
ویژگی: کوفیان سست پیمان (1)
در جنگ صفین وقتی که عمرو عاص و کسانی که با او بودند قرآن ها را بر سر نیزه کردند تا سپاهیان علی را بفریبند در حالی که آثار فتح و پیروزی لشکر امام علیه السلام کاملاً آشکار بود و در چند قدمی پیروزی کامل بودند امام این سخنان را هنگامی که اصحابش در خصوص حکمیت دچار اختلاف شدند ایراد فرمود.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص 60.
أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّهُ لَمْ يَزَلْ أَمْرِي مَعَكُمْ عَلَى مَا أُحِبُّ حَتَّى نَهِكَتْكُمُ الْحَرْبُ وَقَدْ وَ اللَّهِ أَخَذَتْ مِنْكُمْ وَ تَرَكَتْ وَ هِيَ لِعَدُوِّكُمْ أَنْهَكَ. لَقَدْ كُنْتُ أَمْسِ أَمِيراً فَأَصْبَحْتُ الْيَوْمَ مَأْمُوراً وَ كُنْتُ أَمْسِ نَاهِياً فَأَصْبَحْتُ الْيَوْمَ مَنْهِيّاً وَقَدْ أَحْبَبْتُمُ الْبَقَاءَ وَلَيْسَ لِى أَنْ أَحْمِلَكُمْ عَلَى مَا تَكْرَهُونَ.
أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّهُ لَمْ يَزَلْ أَمْرِى مَعَكُمْ عَلَى مَا أُحِبُّ حَتَّى نَهِكَتُكُمُ الْحَرْبُ وَ قَدْ وَ اللَّهِ أَخَذَتْ مِنْكُمْ وَ تَرَكَتْ وَ هِيَ لِعَدُوِّكُمْ أَنْهَكُ (1)
الْحَرْبُ: جنگ؛ مؤنث سماعی و قد تذكر ذهابا إلى معنى القتال فيقال حرب شديد.
ای مردم، رابطه من با شما همواره به گونه ای بود که دوست داشتم تا آن که جنگ شما را خسته و فرسوده کرد. قسم به خدا جنگ گروهی از شما را گرفت و جمعی را باقی گذاشت اما برای دشمنانتان زیان بارتر و فرساینده تر بود.
نکته ها
این سخن در واقع پاسخ به طرفداران ادامه جنگ است آن ها که می دانستند پایانش پیروزی است ولی متأسفانه در اقلیت بودند امام در این سخن از یکسو عذر خود را در پذیرش پیشنهاد آتش بس و قبول حکمیت در مقابل این اقلیت بیان می کند و از سوی دیگر اعتقاد واقعی خود را به لزوم ادامه جنگ تا پیروزی نهایی در برابر اکثریت خسته از جنگ بیان می کند و کثرت شهدا را مجوز تسلیم در برابر خواسته های انحرافی دشمن نمی داند. (2)
عبارت «وَ قَدْ وَ اللَّهِ أَخَذَتْ مِنْكُمْ» به این معناست که این جنگ بعضی را شهید کرد و بعضی را رها کرد و به شهادت نرساند؛ البته این از طبیعت جنگ و جهاد است که در جنگ عده ای شهید می شوند و عده ای معلول می شوند و عده ای نیز سالم می مانند.
لَقَدْ كُنْتُ أَمْسِ أَمِيراً فَأَصْبَحْتُ الْيَوْمَ مَأْمُوراً وَ كُنْتُ أَمْسِ نَاهِيَاً فَأَصْبَحْتُ الْيَوْمَ مَنْهِيّاً
1) نَهكَتُكُمْ: شما را ضعیف کرد؛ از ریشهٔ «نَهک» در اصل به معنای کهنه کردن و فرسودن است و در مواردی که انسان به رنج و تعب شدید می افتد و در هم کوبیده می شود به کار می رود نهكته الحمّى نهكا من باب منع و تعب هزلته، و نهكه السلطان عقوبة بالغ فيه و نهكت الثّوب لبسته حتى خلق و بلى. أنْهَک: ناتوان تر خسته کننده تر، خردکننده تر.
2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج8، ص114.
وَقَدْ أَحْبَبْتُمُ الْبَقَاءَ وَلَيْسَ لِى أَنْ أَحْمِلَكُمْ عَلَى مَا تَكْرَهُون (1)
دیروز امیر شما بودم و امروز مأمور شما شدم دیروز نهی می کردم و امروز مرا نهی می کنید! شما می خواهید زنده بمانید و من حق ندارم (یا: وظیفه ندارم، یا: نمی توانم] شما را به کاری که میل ندارید وادار سازم.
نکته ها
این سخن، پاسخی است به دو گروه اقلیتی که طرفدار ادامه جنگ تا پیروزی بودند و دربارۀ قبول امر حکمین و پایان نبرد در آستانه پیروزی ایراد داشتند و اکثریتی که تسلیم پیشنهاد دشمن شده بودند. (2)
مقصود از دیروز جنگ جمل و از امروز جنگ صفین است. حضرت فرموده است در جنگ جمل با آن موقعیتی که طرف مقابل یعنی عایشه و طلحه و زبیر داشتند، من فرمان دادم و شما عمل می کردید و پیروز هم شدیم و در این جنگ صفین که هیچ هم نبود، شما فرمانده شدید و به جای این که فرمان مرا ببرید بهانه گیری کردید و فرمان دادید و از هر جهت مرا شکست دادید و با ارعاب و تهدید به مرگ خواسته های خود را بر من تحمیل کردید.
«وَ قَدْ أَحْبَبْتُمُ الْبَقَاءَ... »: مقصود حضرت این است که شما در جنگ خسته شده و بر اثر کراهت از ادامه جنگ می خواهید هر چه زودتر کار جنگ را تمام کنید و من هم قدرت ندارم که شما را به جنگی که به آن کراهت دارید و ادارم در واقع قصد حضرت این بود که ریشه ظلم و باطل را از بین ببرد اما آن ها می خواستند به جنگ پایان دهند و خودشان از درگیری نجات یابند.
شناسنامه خطبه
تاریخ زمان و مکان وقوع: پس از جنگ جمل در بصره، سال 36 هجری
مخاطب: علاء بن زیاد
موضوع: اخلاقی، اجتماعی
ویژگی: دنیاشناسی (1)
این سخن امام علیه السلام اشاره به داستان عیادت علی علیه السلام از یکی از یارانش به نام علاء بن زیاد حارثی در بصره دارد و هنگامی که حضرت خانه وسیع او را دید این سخن را ایراد فرمود و تذکری پرمعنا به او و به همه انسان هایی که زندگی شبیه به او دارند داد.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص 48
مَا كُنْتَ تَصْنَعُ بِسِعَةِ هَذِهِ الدَّارِ فِي الدُّنْيَا [أَمَا وَ أَنْتَ إِلَيْهَا فِي الْآخِرَةِ كُنْتَ أَحْوَجَ وَ بَلَى إِنْ شِئْتَ بَلَغْتَ بِهَا الْآخِرَةَ تَقْرِى فِيهَا الضَّيْفَ وَ تَصِلُ فِيهَا الرَّحِمَ وَ تُطْلِعُ مِنْهَا الْعُقُوقَ مَطَالِعَهَا فَإِذا أَنْتَ قَدْ بَلَغْتَ بِهَا الْآخِرَةَ فَقَالَ لَهُ الْعَلَاءُ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ أَشْكُو إِلَيْكَ أَخِي عَاصِمَ بْنَ زِيَادٍ قَالَ وَ مَا لَهُ قَالَ لَبِسَ الْعَبَاءَةَ وَتَخَلَّى عَنِ الدُّنْيَا قَالَ عَلَيَّ بِهِ فَلَمَّا جَاءَ قَالَ يَا عُدَى نَفْسِهِ لَقَدِ اسْتَهَامَ بِكَ الْخَبِيثُ أَمَا رَحِمْتَ أَهْلَكَ وَوَلَدَكَ أَتَرَى اللَّهَ أَحَلَّ لَكَ الطَّيِّبَاتِ وَهُوَ يَكْرَهُ أَنْ تَأْخُذَهَا أَنْتَ أَهْوَنُ عَلَى اللَّهِ مِنْ ذَلِكَ قَالَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ هَذَا أَنْتَ فِي خُشُونَةِ مَلْبَسِكَ وَ جُشُوبَةِ مَأْكَلِكَ قَالَ وَيْحَكَ إِنِّى لَسْتُ كَأَنْتَ إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى فَرَضَ عَلَى أَئِمَّةِ الْعَدْلِ أَنْ يُقَدِّرُوا أَنْفُسَهُمْ بِضَعَفَةِ النَّاسِ كَيْلَا يَتَبَيَّغَ بِالْفَقِيرِ فَقْرُهُ.
مَا كُنْتَ تَصْنَعُ بِسِعَةِ هَذِهِ الدَّارِ فِي الدُّنْيَا [أَمَا وَ أَنْتَ إِلَيْهَا فِي الْآخِرَةِ كُنْتَ أَحْوَجَ (1)
بسِعَة: بزرگی؛ مصدر «وَسَعَ، يَسِعُ» است و در اصل «وسع» بوده و او آن حذف شده است و در عوض یک «ه» به آخرش اضافه شده است و معنای آن همان وسعت است؛ وسع المكان القوم و وسع المكان يسع أى اتسع يتعدّى و لا يتعدّى و المصدر سعة بفتح السين و به قرء السبعة فى قوله تعالى وَ قالَ لَهُمْ نَبِيُّهُمْ إِنَّ اللَّهَ و كسرها لغة و به قرء بعض التابعين قال الفيومى قيل: الأصل في المضارع الكسر و لهذا حذفت الواو لوقوعها بين ياء مفتوحة و كسرة ثمّ فتحت بعد الحذف لمكان حرف الحلق، و مثله يهب ويقع ويدع و يلغ و يطأ و يضع و الحذف في يسع ويطأ مما ماضيه مكسور شاذ لأنّهم قالوا: فعل بالكسر مضارعه يفعل بالفتح و استثنوا أفعالا ليست هذه منها.
أَحْوَجَ: نیازمندتر.
با این خانه بزرگ در دنیا چه می کنی حال آن که در آخرت به آن نیازمندتر خواهی بود؟!نکته ها
اسلام از روی غریزه زندگی و ثروت را دوست دارد و اسلام از ثروت اندوزی به طور مشروع نهی نمی کند به شرطی که این ثروت در راه حق و جلب خشنودی خدا به کار گرفته شود و سبب فخر فروشی نگردد. (2)
در این جمله حضرت می توانستند «کُنْتَ» را حذف کنند و بفرمایند «مَا تَصْنَعُ بِسِعَةِ هَذِهِ الدَّارِ فِي الدُّنْيَا» پس این «کنت» زائد است ولی برای تأکید معنای جمله می آید و معنای «به چه درد دنیایت می خورد» را محکم می کند.
«أَخْوَجَ» افعل تفضيل از «حاجة» و به معنای نیازمندتر است و این «کنت» هم مانند «كُنتَ» در جمله قبل زائد و برای تأکید معنای جمله است؛ یعنی «حتماً در آخرت به این خانه احتیاج بیشتری داری».
وَ بَلَى إِنْ شِئْتَ بَلَغْتَ بِهَا الْآخِرَةَ تَقْرِى فِيهَا الضَّيْفَ وَ تَصِلُ فِيهَا الرَّحِمَ وَ تُطْلِعُ مِنْهَا الْحُقُوقَ مَطَالِعَهَا فَإِذا أَنْتَ قَدْ بَلَغْتَ بِهَا الْآخِرَةَ (1)
آری، اگر بخواهی با این خانه به آخرت دست یابی و مکانی وسیع و آسوده در آن برای خود فراهم آوری در این خانه میهمانی ده صله رحم به جای آور و حقوق آن را در مصارفش بپرداز در این صورت به وسیلۀ این خانه به آخرت دست یافته ای.
نکته ها
در روایات آمده است که یکی از نشانه های سعادت انسان داشتن خانه وسیع است؛ مثلاً در حدیثی آمده است: مِنْ سَعَادَةِ الْمَرْءِ الْمُسْلِمِ الْمَسْكَنُ الْوَاسع (2)مفهوم این عبارت این است که نباید مانند افراد تنبل و بی همت در جایی که امکانات فراهم است به خانه های تنگ و تاریک و کوچک قناعت کرد چون این خانه ها بهانه خوبی هستند برای ترک صله رحم. (3)
عبارت «تَصِلُ فِيهَا الرَّحِمَ» ذكر خاص بعد از عام است و در واقع این عبارت مخصوص به مهمانداری از خویشان است صله رحم مراحلی دارد که دعوت کردن به منزل و ناهار و شام دادن به آن ها یکی از آن هاست.
مقصود از جمله «مطالع الحقوق» راه های شرعی مصرف مال از قبیل زکات و صدقه و جز این هاست و روشن است که وقتی در آن خانه این حقوق واجب را رعایت کند در آخرت هم به خانه ای چنین بزرگ و باعظمت خواهد رسید و این کارها باعث نزدیک شدن او به خداوند می شود. (4)
1) إِنْ شِئْتَ: اگر بخواهی. تفری مهمان نوازی می کنی؛ از ریشهٔ «قراء» به معنای پذیرایی کردن از میهمان است؛ قريت الضعيف أقريه من باب رمى. تُطلعُ: آشکار می کنی؛ از ریشه «طلوع» به معنای ظهور و بروز گرفته شده و هنگامی که به باب افعال برود به معنای ظاهر کردن و خارج نمودن است. مطالع: محل های طلوع؛ جمع «مطلع»؛ «مطلع حق» جایی است که حق باید به آنجا برسد و ادا شود.
2) المحاسن، ج2، ص611.
3) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 5، ص 440
4) همان.
حرف «فاء» در عبارت «فَإِذا أَنْتَ...» جواب «اِن» شرطیه ای است که در جمله «بلی إِنْ شِئْتَ بَلَغْتَ بِهَا الْآخِرَةَ» بود.
مشابه
ذَكَرَ رَجُلٌ عِنْدَ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ السلام الْأَغْنِيَاءَ فَوَقَعَ فِيهِمْ فَقَالَ أَبُو عَبْدِاللَّهِ علیه السلام «اسْكُتْ فَإِنَّ الْغَنِيَّ إِذَا كَانَ وَصُولًا لِرَحِمِهِ وَ بَاراً بِإِخْوَانِهِ أَضْعَفَ اللَّهُ لَهُ الْأَجْرَ ضِعْفَيْنِ لِأَنَّ اللَّهَ يَقُولُ وَ مَا أَمْوالُكُمْ وَ لا أَوْلادُكُمْ بِالَّتِى تُقَرِّبُكُمْ عِنْدَنا زُلْفِى إِلَّا مَنْ آمَنَ وَ عَمِلَ صَالِحاً فَأُولئِكَ لَهُمْ جَزاءُ الضّعْفِ بِما عَمِلُوا وَ هُمْ فِى الْغُرُفاتِ آمِنُونَ (1)ساکت باش! شخص غنی هرگاه صله رحم به جای آورد و نسبت به برادران دینی خود نیکوکار باشد خداوند پاداش او را دو برابر می کند زیرا می فرماید: اموال شما و اولادتان چنان نیست که شما را به خداوند نزدیک کند، مگر کسی که ایمان آورده و عمل صالح انجام دهد آن ها در برابر اعمالشان پاداش مضاعف دارند و در غرفه های بهشتی در امنیت به سر می برند.
فَقَالَ لَهُ الْعَلَاءُ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ أَشْكُو إِلَيْكَ أَخِي عَاصِمَ بْنَ زِيَادٍ قَالَ وَ مَا لَهُ قَالَ لَبِسَ الْعَبَاءَةَ وَتَخَلَّى مِنَ] عَنِ الدُّنْيَا قَالَ عَلَيَّ بِهِ (2)
تَخَلَّی: کناره و خلوت اختیار کرده. عَلَيَّ به او را نزد من بیاورید.
علاء گفت: ای امیر مؤمنان! از برادرم عاصم بن زیاد نزد تو شکایت دارم امام فرمود: برای چه؟ گفت: عبایی بر تن کرده و از دنیا دل کنده امام فرمود او را نزد من حاضر کنید.
فَلَمَّا جَاءَ قَالَ يَا عُدَيَّ نَفْسِهِ لَقَدِ اسْتَهَامَ بِكَ الْخَبِيثُ أَ مَا رَحِمْتَ أَهْلَكَ وَوَلَدَكَ (3)
الْخَبِيثُ: پلید؛ مراد شیطان است.
رَحِمْت: رحم کردی
1) تفسیر قمی، ج2، ص203.
2) أَشْكُو: شکایت می کنم؛ گله می کنم، متوسل می شوم. الْعَبَاءَةَ: منظور عبایی پشمی که زبر است و اهل ریاضت برای شکنجه خود آن را بدون لباس زیر می پوشیده اند.
3) عُدَيَّ: دشمن کوچک دشمنک، تصغیر عدوّ که عُدَیو بوده و با قلب و ادغام عُدَی شده است؛ عدی نفسه تصغیر عدو و أصله عديو و فحذفت إحدى الواوين و قلبت الثانية ياء تخفيفا ثم ادغمت ياء التصغير فيها. استهام: گیج و متحیر ساخت؛ از ریشهٔ «هیم» به معنای سرگردانی و تحیر و اضطراب و بی هدف به هر سو رفتن است. از باب استفعال به معنای سرگردان کردن است؛ هام یهیم خرج على وجهه لا يدرى أين يتوجه فهو هائم و استهام بک أی جعلک هائما، وقال الشارح البحراني: اى اذهبک لوجهک و زین لک الهیام و هو الذهاب في التيه.
هنگامی که عاصم بن زیاد نزد امام علیه السلام آمد امام به او فرمود ای دشمنک خویشتن! شیطان پلید تو را گمراه ساخته آیا به زن و فرزند خود رحم نکردی؟!
نکته ها
«عُدَيَّ» تصغير «عَدوّ» به معنای دشمن کوچک است امام می خواهد به این وسیله هم او را که از مسیر اعتدال خارج شده تحقیر کند و هم کارش را عداوتی نسبت به خویش بشمارد. (1)
این توبیخ ها و سرزنش ها به این خاطر است که اسلام رهبانیت و ترک دنیا را به این شکل برای پرداختن به دنیا هرگز توصیه نمی کند و آن را انحراف از مسیر حق می شمرد. (2)
عبارت «أَ مَا رَحِمْتَ أَهْلَکَ وَ وَلَدَکَ» اشاره است به آیه قُلْ أُحِلَّ لَكُمُ الطَّيِّبات (3)که مقصود از طیبات چیزهای پاک و پاکیزه است.
أَ تَرَى اللَّهَ أَحَلَّ لَكَ الطَّيِّبَاتِ وَ هُوَ يَكْرَهُ أَنْ تَأْخُذَهَا أَنْتَ أَهْوَنُ عَلَى اللَّهِ مِنْ ذَلِكَ (4)
أَهْوَنُ: پست تر.
می پنداری خداوند چیزهای پاکیزه را برایت حلال کرده ولی خوش ندارد که از آن ها بهره مند شوی؟ تو نزد خدا بی مقدارتر [و کوچک تر] از آن هستی که با تو چنین کند.
نکته
«أَنْتَ أَهْوَنُ عَلَى اللَّهِ مِنْ ذَلِكَ» اشاره به این است که این گونه افراد که از جامعه مسلمین کناره گیری می کنند گمان می کنند که ریاضت سبب برتری آنان بر سایر مردم است و گویی خداوند دستورات ویژه ای به آن ها داده است و امام می فرماید که تو کوچکتر از آن هستی که خداوند دستور خاصی برای تو صادر کرده باشد. (5)
مشابه
قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِينَةَ اللَّهِ الَّتى أَخْرَجَ لِعِبادِهِ وَ الطَّيِّبَاتِ مِنَ الرِّزْقِ قُلْ هِيَ لِلَّذِينَ آمَنُوا فِي
الْحَياةِ الدُّنْيا خالِصَةً يَوْمَ الْقِيامَةِ (1)بگو: چه کسی لباس هایی را که خدا برای بندگانش پدید آورده، و خوردنی های خوش طعم را حرام کرده است؟ بگو این چیزها در این دنیا برای کسانی است که ایمان آوردهاند و در روز قیامت نیز خاص آن ها باشد. لَيْسَ مِنَّا مَنْ تَرَكَ دُنْيَاهُ لَآخِرَتِهِ وَ لَا آخِرَتَهُ لِدُنْيَاهُ (2)کسی که دنیای خویش را به کلی برای آخرت ترک کند از ما نیست و همچنین کسی که آخرت خود را برای دنیایش يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُلُوا مِنْ طَيِّبَاتِ مَا رَزَقْناكُمْ وَاشْكُرُوا لِلَّهِ إِنْ كُنْتُمْ إِيَّاهُ تَعْبُدُونَ (3)اى کسانی که ایمان آورده اید از آن چیزهای پاکیزه ای که روزی شما کرده ایم، بخورید و اگر خدا را می پرستید سپاسش را به جای آورید وَكُلُوا مِمَّا رَزَقَكُمُ اللَّهُ حَلالاً طَيِّباً وَاتَّقُوا اللَّهَ الَّذِى أَنْتُمْ بِهِ مُؤْمِنُون (4)از چیزهای حلال و پاکیزه ای که خدا به شما روزی داده است بخورید و از خدایی که به او ایمان آورده اید بترسید.
قَالَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ هَذَا أَنْتَ فِى خُشُونَةِ مَلْبَسِكَ وَ جُشُوبَةِ مَأْكَلِكَ (5) ای امیر مؤمنان تو خود با این لباس خشن و آن غذای ناگوار به سر می بری در حالی که پیشوا و امام ما هستی و بر ما لازم است که به تو اقتدا کنیم.
نکته
در حقیقت عاصم به حضرت اعتراض می کند که اگر خدا این نعمت ها را برای استفاده بندگانش خلق فرموده و مؤمنین باید از آن ها استفاده کنند پس چرا لباس خودت لباس متوسطی است و چرا تو خود از نان خشک و بدون خورش استفاده می کنی. حضرت در آن روز در موقعیت خوبی بود در جنگ جمل پیروز شده بود و حکومت حضرت تثبیت شده بود. مثل این که عاصم می خواهد به حضرت بگوید شما که الان در وضعیت خوبی قرار گرفته اید و رئیس مسلمین،هستید چرا با این وضعیت هستید؟
قَالَ وَيْحَكَ إِنِّي لَسْتُ كَأَنْتَ إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى فَرَضَ عَلَى أَئِمَّةِ [الْحَقِ الْعَدْلِ أَنْ يُقَدِّرُوا أَنْفُسَهُمْ بِضَعَفَةِ النَّاسِ كَيْلَا يَتَبَيَّغَ بِالْفَقِيرِ فَقْرُه (1)
يُقَدِّرُوا: اندازه گیری کنید تنظیم نماييد؛ يقدروا أنفسهم في بعض النسخ بالتخفيف مضارع قدر من باب ضرب و في بعضها بالتثقيل و المعنى واحد مأخوذان من القدر بمعنى التضييق قال تعالى اللَّهُ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشَاءُ وَيَقْدِرُ أو بمعنى قياس الشيء بالشّيء ويقال أيضا هذا قدر هذا و قدره أى مماثله.
يَتبَيّغ: تهييج می کند؛ از ریشه «بیغ» یعنی به هیجان درآمدن و شوریدن و گاه به معنای کثرت نیز می آید؛ البيغ: ثوران الدم وتبيغ عليه الأمر اختلط و الدّم هاج و غلب.
امام فرمود: وای بر تو من مانند تو نیستم؛ زیرا خداوند بر پیشوایان عادل واجب کرده که زندگی خود را در سطح مردم ضعیف [و تهیدست] قرار دهند تا فقر مستمندان آنان را دچار اندوهی هلاکت بار نسازد.
نکته ها
بر اساس این سخن افراد عادی جامعه در بهره گیری از مواهب حیات به صورت معتدل و دور از اسراف آزاد هستند ولی پیشوایان اسلام باید به زندگانی ساده همچون ضعفای جامعه روی آورند تا مایه تسکین و آرامش برای قشرهای محروم گردد. (2)
فرق «ویحک» با «ویلک» در این است که کلمۀ «ویل» را در خشونت به کار می برند ولی «ویح» را به هنگام ترحم و دلسوزی؛ پس مقصود حضرت در این مورد دلسوزی و ترحم به عاصم است.
عبارت «بضَعَفَةِ النَّاسِ» می رساند که خدا بر پیشوایان عدل واجب کرده زندگی خود را مطابق با مردمان ضعیف نگاه دارند.
«كَيْلَا يَتَبَيَّغَ بِالْفَقِيرِ فَقْرُه»: وقتی که رئیس مسلمانان زندگی فقیرانه داشته باشد، هم فقرا خوش حال اند که زندگی آن ها با رئیس مسلمانان یکسان است و هم ثروتمندان خجالت می کشند که اسراف و زیاده روی کنند.
شناسنامه خطبه
تاریخ، زمان و مکان وقوع: نامعلوم
مخاطب: مردم
موضوع: علمی اعتقادی
ویژگی: حدیث شناسی (1)
این سخن را امام علیه السلام در پاسخ کسی فرمود که از او دربارۀ احادیث بدعت زا و روایات مختلفی که در بین مردم است پرسش نمود و دربارۀ اقسام حدیث و راویان حدیث سخن می گوید.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص111.
إِنَ فِي أَيْدِى النَّاسِ حَقّاً وَ بَاطِلًا وَ صِدْقاً وَ كَذِباً وَ نَاسِخاً وَ مَنْسُوخاً وَ عَاماً وَخَاصَّاً وَ مُحْكَماً وَ مُتَشَابِها وَ حِفْظاً وَ وَهْماً وَ لَقَدْ كُذِبَ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ (صلى الله عليه وآله عَلَى عَهْدِهِ حَتَّى قَامَ خَطِيباً فَقَالَ مَنْ كَذَبَ عَلَيَّ مُتَعَمِّداً فَلْيَتَبَوَّأْ مَقْعَدَهُ مِنَ النَّارِ وَ إِنَّمَا أَتَاكَ بِالْحَدِيثِ أَرْبَعَةُ رِجَالٍ لَيْسَ لَهُمْ خَامِس رَجُلٌ مُنَافِقٌ مُظْهِرُ لِلْإِيمَانِ مُتَصَنِّعُ بِالْإِسْلَامِ لَا يَتَأَنَّمُ وَ لَا يَتَحَرَّجُ يَكْذِبُ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ (صلى الله عليه وآله) مُتَعَمِّداً فَلَوْ عَلِمَ النَّاسُ أَنَّهُ مُنَافِقٌ كَاذِبٌ لَمْ يَقْبَلُوا مِنْهُ وَ لَمْ يُصَدِّقُوا قَوْلَهُ وَ لَكِنَّهُمْ قَالُوا صَاحِبُ رَسُولِ اللَّهِ (صلى الله عليه وآله ) رَآهُ وَ سَمِعَ مِنْهُ وَ لَقِفَ عَنْهُ فَيَأْخُذُونَ بِقَوْلِهِ وَ قَدْ أَخْبَرَكَ اللَّهُ عَنِ الْمُنَافِقِينَ بِمَا أَخْبَرَكَ وَ وَصَفَهُمْ بِمَا وَصَفَهُمْ بِهِ لَكَ ثُمَّ بَقُوا بَعْدَهُ فَتَقَرَّبُوا إِلَى أَئِمَّةِ الضَّلَالَةِ وَ الدُّعَاةِ إِلَى النَّارِ بِالنُّورِ وَ الْبُهْتَانِ فَوَلَّوْهُمُ الْأَعْمَالَ وَ جَعَلُوهُمْ حُكّاماً عَلَى رِقَابِ النَّاسِ فَأَكَلُوا بِهِمُ الدُّنْيَا وَ إِنَّمَا النَّاسُ مَعَ الْمُلُوكِ وَالدُّنْيَا إِلَّا مَنْ عَصَمَ اللَّهُ فَهَذَا أَحَدُ الْأَرْبَعَةَ وَ رَجُلٌ ثَالِثُ سَمِعَ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ (صلى الله عليه وآله) شَيْئاً يَأْمُرُ بِهِ ثُمَّ إِنَّهُ نَهَى عَنْهُ وَ هُوَ لَا يَعْلَمُ أَوْ سَمِعَهُ يَنْهَى عَنْ شَيْءٍ ثُمَّ أَمَرَ بِهِ وَ هُوَ لَا يَعْلَمُ فَحَفِظَ الْمَنْسُوخَ وَ لَمْ يَحْفَظُ النَّاسِخَ فَلَوْ عَلِمَ أَنَّهُ مَنْسُوخٌ لَرَفَضَهُ وَ لَوْ عَلِمَ الْمُسْلِمُونَ إِذْ سَمِعُوهُ مِنْهُ أَنَّهُ مَنْسُوخٌ لَرَفَضُوهِ وَ آخَرُ رَابِعٌ لَمْ يَكْذِبْ عَلَى اللَّهِ وَ لَا عَلَى رَسُولِهِ مُبْغِضُ لِلْكَذِبِ خَوْفاً مِنَ اللَّهِ وَ تَعْظِيماً لِرَسُولِ اللَّهِ (صلى الله عليه وآله وَ لَمْ يَهِمْ بَلْ حَفِظَ مَا سَمِعَ عَلَى وَجْهِهِ فَجَاءَ بِهِ عَلَى مَا سَمِعَهُ لَمْ يَزِدْ فِيهِ وَ لَمْ يَنْقُصْ مِنْهُ فَهُوَ حَفِظَ النَّاسِخَ فَعَمِلَ بِهِ وَ حَفِظَ الْمَنْسُوحَ فَجَنَّبَ عَنْهُ وَ عَرَفَ الْخَاصَّ وَ الْعَامَّ وَ الْمُحْكَمَ وَ الْمُتَشَابِهَ فَوَضَعَ كُلَّ شَيْءٍ مَوْضِعَهُ وَ قَدْ كَانَ يَكُونُ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ (صلى الله عليه وآله) الْكَلَامُ لَهُ وَجْهَانِ فَكَلَامٌ خَاصٌ وَ كَلَامٌ عَامٌ فَيَسْمَعُهُ مَنْ لَا يَعْرِفُ مَا عَنَى اللَّهُ سُبْحَانَهُ بِهِ وَ لَا مَا عَنَى رَسُولُ اللَّهِ (صلى الله عليه وآله ) فَيَحْمِلُهُ السَّامِعُ وَيُوَجِّهُهُ عَلَى غَيْرِ مَعْرِفَةٍ بِمَعْنَاهُ وَ مَا قُصِدَ بِهِ وَ مَا خَرَجَ مِنْ أَجْلِهِ وَ لَيْسَ كُلُّ أَصْحَابِ رَسُولِ اللَّهِ (صلى الله عليه وآله ) مَنْ كَانَ يَسْأَلُهُ وَ يَسْتَفْهِمُهُ حَتَّى إِنْ كَانُوا لَيُحِبُّونَ أَنْ يَجِيءَ الْأَعْرَابِيُّ وَ الطَّارِيُّ فَيَسْأَلَهُ (عليه السلام) حَتَّى يَسْمَعُوا وَ كَانَ لَا يَمُرُّ بِي مِنْ ذَلِكَ شَيْءٌ إِلَّا سَأَلْتُهُ عَنْهُ وَ حَفِظْتُهُ فَهَذِهِ وُجُوهُ مَا عَلَيْهِ النَّاسُ فِى اخْتِلَافِهِمْ وَ عِلَلِهِمْ فِي رِوَايَاتِهِم).
إِنَّ فِي أَيْدِى النَّاسِ حَقّاً وَبَاطِلًا وَ صِدْقاً وَ كَذِباً وَ نَاسِخاً وَ مَنْسُوخاً وَ عَاماً وَ خَاصَّاً وَ مُحْكَماً وَ مُتَشَابِها وَ حِفْظاً وَ وَهْماً (1)
محکما: آیه یا حدیثی که معنای آن صریح و روشن باشد.
مُتَشَابِها: آیه یا حدیثی که در معنای آن احتمال های متعدد وجود داشته باشد.
حفظاً: مستند به حافظه.
وَهما: توهم شده، خیال شده؛ آمیخته به توهم شده؛ الوهم من خطرات القلب أو مرجوح طرفي المتردّد فيه، والجمع أوهام و وهم في الحساب كوجل غلط و وهمت في الشيء من باب وعد أى ذهب و همى إليه و وقع في خلدى و روى و هما بالفتح و السكون كليهما.
احادیثی که در میان مردم است برخی حق و برخی باطل است برخی راست و برخی دروغ است بعضی ناسخ و بعضی منسوخ است برخی عام و برخی خاص است، پاره ای محکم و پاره ای متشابه است و پاره ای مستند به حافظه راستین و پاره ای توهمی است.
نکته ها
در این عبارات امام علیه السلام سخنانی را که از قول رسول اکرم صلی الله علیه و آله برای مردم نقل می شود بر شمرده است. صدق و کذب از ویژگی های خبر است ولی حق و باطل اعم از این دو است؛ زیرا شامل افعال نیز می شود و ناسخ و منسوخ عام و خاص و متشابه را نیز فرامی گیرد.
مقصود از کلمه «حفظاً» چیزی است که از بیان رسول خدا صلی الله علیه و آله به طور کامل حفظ شده باشد. «وهم» سخنی است که در آن غلط و اشتباه رخ داده باشد؛ مثلاً خیال کرده که عام است در صورتی که خاص باشد یا ثابت بودن آن را تصور کرده در حالی که منسوخ باشد. (2)
«حَقِّ»: صفت مشبهه از ماده «حقق» به معنای ثابت است و در مقابل آن باطل است یعنی چیزی که ثابت نیست.
«وَ نَاسِخاً وَ مَنْسُوخاً»: ممکن است حکمی در زمانی بوده که با حدیثی ثابت شده و بعد آن حکم با حدیث دیگری از بین رفته و مردم آمدن آن حکم را فهمیده ولی منسوخ شدن آن را نفهمیده اند؛ پس برخی احادیث آورندۀ حکم هستند و برخی دیگر از بین برنده همان حکم.
مشابه
ما نَنْسَخْ مِنْ آيَةٍ أَوْ نُنْسِها نَأْتِ بِخَيْرِ مِنْها (3)هیچ آیه ای را منسوخ یا ترک نمی کنیم مگر
این که بهتر از آن را می آوریم.
مِنْهُ آيَاتٌ مُحْكَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتاب (1)بعضی از آیه ها محکمات اند، این آیه ها ام الکتاب اند.
وَ [قَدْ] لَقَدْ كُذِبَ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم عَلَى عَهْدِهِ حَتَّى قَامَ خَطِيبًا فَقَالَ مَنْ كَذَبَ عَلَيَّ مُتَعَمِّداً فَلْيَتَبَوَّأْ مَقْعَدَهُ مِنَ النَّارِ (2)
مُتَعمَّداً: انجام دهنده از روی عمد؛ از ماده «عمد».
فَلْيَتَبَوَّأْ: باید آماده کند؛ از ریشهٔ «بواء» به معنای مراجعت کردن و منزل گرفتن است و به صاف و مسطح کردن محل و مکان نیز گفته می شود؛ بنابراین جمله «فَلْيَتَبَوَّأْ» یعنی مهیا و آماده سازد و منزل بگیرد؛ بواه: منزلا و في منزل أنزله فيه، و بوّأته دارا اسكنته إياها و تبوء بيتا اتخذه مسكنا.
مَقْعَدَهُ: جایگاه و محل نشستن؛ گاه به تشک کوچکی که روی آن می نشینند نیز اطلاق می شود.
در زمان رسول خدا چندان به او دروغ بستند که پیامبر در میان مردم به سخن برخاست و فرمود: «هرکس از روی عمد بر من دروغ ببندد جایگاه او آتش دوزخ باد.»
نکته
نسبت دروغ دادن به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله از روی عمد مجازاتش آتش دوزخ است ولی چون انسان جایزالخطاست اگر به اشتباه چیزی که احتمال دروغ بودن آن را نمی دهد به آن حضرت نسبت دهد و بعد معلوم شود که دروغ بوده، اشکال ندارد.
مشابه
قَدْ كَثُرَتْ عَلَيَّ الْكَذَّابَةُ وَ سَتَكْثُرُ بَعْدِي فَمَنْ كَذَبَ عَلَيَّ مُتَعَمِّداً فَلْيَتَبَوَّأْ مَقْعَدَهُ مِنَ النَّارِ (3)کسانی که بر من دروغ می بندند زیاد شده اند؛ هرکس به عمد بر من دروغ بندد، جایش در آتش است.
وَ إِنَّمَا أَتَاكَ بِالْحَدِيثِ أَرْبَعَةُ رِجَالٍ لَيْسَ لَهُمْ خَامِس (4) کسانی که حدیثی برای تو نقل می کنند چهار دسته اند که پنجمی ندارند:
نکته
«لَيْسَ لَهُمْ خَامِسٌ» صفت است برای رجال و در حقیقت تأکید «انما» را می کند؛ یعنی جز این نیست که راویان حدیث چهار دسته هستند که دستۀ پنجمی برای آن نیست.
رَجُلٌ مُنَافِقٌ مُظْهِرُ لِلْإِيمَانِ مُتَصَنِّعُ بِالْإِسْلَامِ لَا يَتَأَنَّمُ وَ لَا يَتَحَرَّجُ يَكْذِبُ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ مُتَعَمِّداً (1)
لَا يَتَأَنَّمُ: از گناه نمی هراسد؛ باب تفعل از مادۀ «آئِمَ» به معنای از گناه خودداری نمی کند.
لا يَتَحَرَّجُ: از گناه و جرم نمی ترسد؛ از ریشهٔ «حَرَج» به معنای گناه کردن گرفته شده و هنگامی که به باب تفعل می رود به معنای پرهیز از گناه است؛ التحرّج: مجانبة الاثم و الحرج أى الضيق يقال تحرج أى فعل فعلا جانب به الحرج كما يقال تحنث إذا فعل ما يخرج به عن الحنث قال ابن الاعرابي للعرب أفعال تخالف معانيها ألفاظها قالوا: تحرّج و تحنّث وتألم و تهجد إذا ترك الهجود.
نخست منافقی که اظهار ایمان می کند و خود را مسلمان نشان می دهد، نه احساس گناه می کند و نه از معصیت دوری می جوید بلکه از روی عمد به رسول خدا دروغ می بندد.
نکته
«لا يتأثّم» اشاره به این معنا دارد که چون شخص منافق به عنوان فردی گنهکار که در آخرت به کیفر و عذاب دچار خواهد شد شهرت ندارد، بنابراین کسی از او ترس و بیمی نداشته از او دوری نمی کند و علت آن که جامعه گفته های او را می پذیرند آن است که تظاهر به اسلام و مصاحبت پیامبر کرده و ادعا می کند که خود سخنان آن حضرت را شنیده، در حالی که مردم از نفاق باطنی او بی خبرند. (2)
مشابه
إِنَّ الْمُنافِقِينَ فِى الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ وَ لَنْ تَجِدَ لَهُمْ نَصيرا (3)آینه منافقان در فروترین طبقات آتش هستند و هرگز بر ایشان یاوری نمی یابی. إذا جاءَكَ الْمُنافِقُونَ قالُوا نَشْهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ اللهِ (4)چون منافقان نزد تو آیند، گویند:
شهادت می دهیم که تو پیامبر خدا هستی.
يا أَيُّهَا النَّبِيُّ جَاهِدِ الْكُفَّارَ وَالْمُنافِقِينَ وَ اغْلُظْ عَلَيْهِم (1)ای پیامبر، با کافران و منافقان بجنگ و با آنان به شدت رفتار کن.
فَلَوْ عَلِمَ النَّاسُ أَنَّهُ مُنَافِقٌ كَاذِبٌ لَمْ يَقْبَلُوا مِنْهُ وَ لَمْ يُصَدِّقُوا قَوْلَهُ وَ لَكِنَّهُمْ قَالُوا صَاحِبُ رَسُولِ اللَّهِ رَآهُ وَ سَمِعَ مِنْهُ وَ لَقِفَ عَنْهُ فَيَأْخُذُونَ بِقَوْلِهِ (2)
اگر مردم بدانند که او منافقی دروغ گوست حدیث را از او نمی پذیرند و سخنش را راست نمی شمارند ولی می گویند او یار پیامبر است رسول خدا را دیده و از او حدیث شنیده، و از او فراگرفته؛ از این رو سخن او را می گیرند [و می پذیرند].
نکته
ضمیر جمع در «قَالُوا» به «ناس» بر می گردد عمل آن ها این است که از روی عمد به رسول خدا دروغ می بندند.
وَ قَدْ أَخْبَرَكَ اللَّهُ عَنِ الْمُنَافِقِينَ بِمَا أَخْبَرَكَ وَ وَصَفَهُمْ بِمَا وَصَفَهُمْ بِهِ لَکَ خداوند [در قرآن] ویژگی های منافقان را برایت بیان فرموده و اوصاف آنان را به روشنی برایت بازگفته.
نکته
مقصود این است که خداوند علامت های نفاق را برای شما بیان کرده آن ها را به شما شناسانده است؛ بنابراین هرکس این اوصاف و نشانه ها را داشت منافق است گرچه صحابه پیامبر باشد.
ثُمَّ بَقُوا بَعْدَهُ فَتَقَرَّبُوا إِلَى أَئِمَّةِ الضَّلَالَةِ وَ الدُّعَاةِ إِلَى النَّارِ بِالنُّورِ وَ الْبُهْتَانِ فَوَلَّوْهُمُ
الْأَعْمَالَ وَ جَعَلُوهُمْ حُكّاماً عَلَى رِقَابِ النَّاسِ (1)
بالزور: در اصل به معنای چیزی است که از حد وسط به طرفی متمایل شده باشد. از آنجا که دروغ از حق منحرف شده و به باطل گراییده به آن زور گفته می شود
الْبُهْتَانِ: افترا، دروغ.
فَوَلَّوهُمُ: سپردند؛ آن ها را به ولایت منصوب کردند.
الْأَعْمَالَ: منظور عمل سیاسی و اداری است؛ جمع «عمل».
رقاب: گردن ها.
اینان پس از پیامبر باقی ماندند و خود را با دروغ و بهتان [و نیرنگ] به پیشوایان گمراهی و دعوت کنندگان به آتش دوزخ نزدیک ساختند آنان نیز امور مملکت را به این منافقان سپردند و زمام امور مردم را به دست ایشان دادند.
نکته ها
منظور از پیشوایان ضلالت و گمراهی حکام بنی امیه بودند که احادیث پیامبر را ملعبه خود ساختند و بهترین ابزار کار آن ها منافقان زمان پیامبر بودند و به وسیله آن ها فضای احادیث نبوی را تاریک کردند. (2)
«بالزور و البهتان» اشاره به اموری است که وسیله تقرب جستن منافقان به بنی امیه بود؛ از باب نمونه اخباری جعل می کردند در فضیلت و ولایت و فرمانروا بودن آنان از قول پیامبر و در مقابل از آن ها مال و ثروت و پول و پاداش می گرفتند و سرپرستی کارها و فرمانروایی بر مردم به آنان داده می شد. (3)
«بِالنُّورِ وَ الْبُهْتَانِ»: جار ومجرور است و ممکن است متعلق به «تَقَرَّبُوا» باشد که در این صورت معنا این می شود که این منافقان به وسیله دروغ و بهتان به حکام جور نزدیک شدند و ممکن است جار ومجرور متعلق به «الدُّعَاةِ إِلَى النَّارِ» باشد که در این صورت معنا این می شود که این ها با کسانی که با دروغ و بهتان «دعاة الى النار» بودند، نزدیک شدند.
«فَوَلَّوْهُمُ الْأَعْمَالَ وَ جَعَلُوهُمْ حُكّاماً» مقصود این است که این افراد بعد از رسول خدا صلى الله عليه وسلم بر جای ماندند و با دروغ و بهتان به پیشوایان گمراهی و دعوت کنندگان به آتش نزدیک شدند آن گاه آن ها این افراد را پست و مقام دادند.
مشابه
إِنَّ الْمُنافِقِينَ يُخادِعُونَ اللَّهَ وَهُوَ خادِعُهُمْ منافقان (1)خدا را فریب می دهند و حال آن که خدا آن ها را فریب می دهد.
فَأَكَلُوا بِهِمُ الدُّنْيَا (2) حاکمان جور به وسیلهٔ منافقان به خوردن دنیا مشغول شدند.
وَ إِنَّمَا النَّاسُ مَعَ الْمُلُوكِ وَ الدُّنْيَا إِلَّا مَنْ عَصَمَ اللَّهُ (3)
بی شک مردم در کنار حاکمان و در پی دنیایند مگر کسی که خداوند حفظش نماید.
نکته
در این مورد جمله معروفی وجود دارد که «الناس على دين ملوكهم». هرگاه گروه فاسد با نقشه های حساب شده و تبلیغات گسترده وارد شوند می توانند افکار عمومی را فریب دهند و گروه های زیادی را به دنبال خود بکشانند. (4)
و رَجُلٌ سَمِعَ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ شَيْئاً لَمْ يَحْفَظْهُ عَلَى وَجْهِهِ فَوَهِمَ فِيهِ وَ لَمْ يَتَعَمَّدْ كَذِباً فَهُوَ فِي يَدَيْهِ وَ يَرْوِيهِ وَيَعْمَلُ بِهِ وَيَقُولُ أَنَا سَمِعْتُهُ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله (5)
وهم: اشتباه کرد.
يَرْوِيه: روایت می کند آن را.
نفر دوم کسی است که سخنی را از پیامبر شنیده اما آن را خوب حفظ نکرده و در نتیجه بی آن که قصد دروغ بستن داشته باشد در نقل آن اشتباه کرده حدیث را در دست دارد و آن را برای دیگران نقل می کند و خود نیز به آن عمل می کند و می گوید من آن را از رسول خدا شنیدم.
1) نساء، 142.
2) فَأَكَلُوا: خوردند،آكَلَ مُؤَاكَلَةً و إِكَالًا هُ: با او غذا خورد، او را غذا داد.
3) الْمُلُوک: پادشاهان. عَصَمَ الله: خدا نگه دارد؛ خدا حفظ کند؛ من المكروه من باب ضرب حفظه و وقاه.
4) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 8، ص149.
5) لَمْ يَحْفَظُهُ: آن را حفظ نکرد. عَلَى وَجْهِهِ: به طور کامل
نکته
راوی احادیث باید آن ها را به درستی ثبت و ضبط کند و بدون کم وزیاد نقل کند تا حدیثش پذیرفته شود؛ بنابراین سخن راوی کم دقت پذیرفته نیست هر چند نیکوکار باشد. (1)
فَلَوْ عَلِمَ الْمُسْلِمُونَ أَنَّهُ وَهِمَ فِيهِ لَمْ يَقْبَلُوهُ مِنْهُ وَ لَوْ عَلِمَ هُوَ أَنَّهُ كَذَلِكَ لَرَفَضَهُ (2)
اگر مسلمانان می دانستند که او اشتباه کرده از او نمی پذیرفتند و اگر خود او نیز از خطایش آگاه بود، آن حدیث را رد می کرد.
نکته
فرق این دسته با دسته اول این است که دسته اول عمداً حدیث جعل می کردند و به دروغ به رسول خدا نسبت می دادند ولی این دسته در حفظ حدیث اشتباه کرده اند و هیچ اطلاعی از اشتباه خود ندارند و هیچ تعمدی در دروغ گفتن ندارند؛ به گونه ای است که اگ- بدانند در آن حدیث اشتباهی رخ داده به طور کلی آن حدیث را رها می کنند نه برای کسی نقل می کنند و نه خود به آن عمل می نمایند.
وَ رَجُلٌ ثَالِثُ سَمِعَ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ اشَيْئاً يَأْمُرُ بِهِ ثُمَّ إِنَّهُ نَهَى عَنْهُ وَ هُوَ لَا يَعْلَمُ أَوْ سَمِعَهُ يَنْهَى عَنْ شَيْءٍ ثُمَّ أَمَرَ بِهِ وَ هُوَ لَا يَعْلَمُ فَحَفِظَ الْمَنْسُوخَ وَ لَمْ يَحْفَظِ النَّاسِخَ سومین نفر کسی است که سخنی را از پیامبر شنیده که حضرت در ابتدا به آن امر فرموده و سپس از آن نهی کرده و او از نهی حضرت بی اطلاع است یا آن که از پیامبر شنیده که از کاری نهی کرده سپس حضرت به آن امر نموده و او نمی داند؛ پس حکم نسخ شده را حفظ کرده اما حکم نسخ کننده را به خاطر نسپرده.
نکته
اشاره به این دارد که علت به غلط افتادن ناقل حدیث و همچنین سبب گمراه شدن مردم با شنیدن از او، یک موضوع است و آن آگاه نبودن آنان از نسخ روایت است. (3)
مشابه
پیامبر صلی الله علیه و آله: نَهَيْتُكُمْ عَنْ ثَلَاثٍ نَهَيْتُكُمْ عَنْ زِيَارَةِ الْقُبُورِ أَلَا فَزُورُوهَا وَ نَهَيْتُكُمْ عَنْ إِخْرَاجِ
لُحُومِ الْأَصَاحِيَّ مِنْ مِنِّى بَعْدَ ثَلَاثٍ أَلَا فَكُلُوا وَادَّخِرُوا وَ نَهَيْتُكُمْ عَنِ النَّبِيذِ أَلَا فَانْبِذُوا وَكُلُّ مُسْكِرٍ حَرَام (1)پیش از این شما را از سه چیز نهی می کردم: الف. از زیارت قبور نهی می کردم ولی هم اکنون این نهی را برداشتم پس به زیارت آن ها بروید؛ ب. پیش از این شما را از بیرون بردن گوشت های قربانی از منی پس از گذشت سه روز، نهی می کردم، ولی از حالا می توانید پس از گذشت سه روز نیز آن ها را بیرون برده و بخورید و ذخیره نمایید؛ ج از نبیذ و شراب انداختن نهی می کردم حال توجه کنید اعلام می کنم که شراب بیندازید ولی مسکر آن حرام است.
فَلَوْ عَلِمَ أَنَّهُ مَنْسُوخٌ لَرَفَضَهُ وَ لَوْ عَلِمَ الْمُسْلِمُونَ إِذْ سَمِعُوهُ مِنْهُ أَنَّهُ مَنْسُوخٌ لَرَفَضُوهُ این شخص اگر می دانست آن حکم نسخ شده آن را رد می کرد [و برای دیگران نقل نمی کرد]، و مسلمانان نیز وقتی آن حدیث را از او شنیدند اگر می دانستند که نسخ شده آن را رد می کردند. نکته ها
موارد نسخ چه در قرآن و چه در احادیث همه از این قبیل است که حکمی در شرایط خاص برای مدت محدودی وضع می شده و بعد از تغییر شرایط نسخ می گردیده است. نسخ فقط در زمان پیغمبر که باب و حی گشوده بود صورت می گرفت و بعد از آن حضرت هیچ گونه نسخی صورت نگرفت. (2)
مقصود از جمله «فَلَوْ عَلِمَ أَنَّهُ مَنْسُوخٌ لَرَفَضَهُ» این است که این ناقل حدیث انسان بد و لجوجی نیست، قصد عناد ندارد و قصد نسبت دروغ به رسول خدا نیز ندارد، حدیث اولی را که شنیده به قصد امر یا نهی عمل می کند و برای دیگران هم می گوید تا عمل کنند و اگر می دانست که حدیث دیگری در خنثی کردن حدیث اول از رسول خدا رسیده است این ناقل هم از حدیث اول دست بر می داشت و از آن پس نه خود به آن عمل می کرد و نه برای دیگران نقل می نمود.
وَ آخَرُ رَابِعٌ لَمْ يَكْذِبْ عَلَى اللَّهِ وَ لَا عَلَى رَسُولِهِ مُبْغِضُ لِلْكَذِبِ خَوْفاً مِنَ اللَّهِ وَ تَعْظِيماً لِرَسُول الله صلی الله علیه و آله (3)
چهارمین نفر کسی است که بر خدا و بر رسولش دروغ نبسته و به جهت ترس از خدا بزرگداشت رسول خدا از دروغ بیزار است.
نکته
دروغ به خدا و رسول مثل ساختار است، سبب می شود اصل و اساس دین لطمه ببیند و تا روز قیامت مردم در اشتباه باشند؛ به همین دلیل هم دروغ بستن به خدا و رسول روزه را باطل می کند اما دروغ های دیگر گرچه گناه و معصیت دارد ولی موجب بطلان روزه نیست.
وَ لَمْ يَهِمْ بَلْ حَفِظَ مَا سَمِعَ عَلَى وَجْهِهِ فَجَاءَ بِهِ عَلَى مَا سَمِعَهُ [سَمْعِهِ] لَمْ يَزِدْ فِيهِ وَ لَمْ يَنْقُصْ مِنْهُ (1)
لم يَنْقُصُ: کم نکرد؛ از ماده «نقص» به معنای کم کردن و کم شدن؛ انْتَقَصَه: کم کرد او را.
و دچار اشتباه هم شنیده برای دیگران نقل کرده بی آن که چیزی بر آن افزوده یا از آن کاسته باشد.
نشده بلکه آن چه شنیده به همان صورت به خاطر سپرده و همان گونه که
فَهُوَ حَفِظَ النَّاسِخَ فَعَمِلَ بِهِ وَ حَفِظَ الْمَنْسُوخَ فَجَنَّبَ عَنْهُ وَ عَرَفَ الْخَاصَّ وَ الْعَامَّ وَ الْمُحْكَمَ وَالْمُتَشَابِهَ فَوَضَعَ كُلَّ شَيْءٍ مَوْضِعَهُ (2)
الْمُتَشَابه: آیاتی که تنها راسخان در علم از آن آگاهی دارند و معنای صحیح آن را می دانند.
او ناسخ را حفظ کرده و به آن عمل می کند و از منسوخ آگاه است و از آن دوری می گزیند، خاص و عام و محکم و متشابه را شناخته و هر یک را در جایگاه خود قرار داده است.
نکته
اشاره به این دارد که راویان صادق احاطه فراوان به اخبار مختلف دارند و گرفتار تناقض نمی شوند. (3)
1) لَمْ يَهِمْ: اشتباه نکرد؛ از ریشه «وَهم» به معنای مطلق خیال و گمان و گاه به معنای خیال و گمان باطل و اشتباه است. لَمْ يَزِدْ: اضافه نکرد.
2) فَجَنَّبَ عَنْهُ: از آن دوری کرد؛ از مادۀ «جنب» به معنای دوری،کردن،اجْتَنَبَ اجْتِنَاباً هُ: از او دور شد؛ أَجْنَبَ، اجناباً هُ: او را دور کرد. الْمُحْكَمَ: آیات روشن و صریحی که محتاج تأویل نباشد.
3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج8، ص159.
وَ قَدْ كَانَ يَكُونُ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم الْكَلَامُ لَهُ وَجْهَانِ فَكَلَامٌ خَاصٌ وَ كَلَامٌ عَامٌ فَيَسْمَعُهُ مَنْ لَا يَعْرِفُ مَا عَنَى اللَّهُ سُبْحَانَهُ بِهِ وَ لَا مَا عَنَى رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم فَيَحْمِلُهُ السَّامِعُ وَيُوَجِّهُهُ عَلَى غَيْرِ مَعْرِفَةٍ بِمَعْنَاهُ وَ مَا اقَصَدَا قُصِدَ بِهِ وَ مَا خَرَجَ مِنْ أَجْلِهِ (1) گاهی پیامبر سخنی می گفت که دو جنبه داشت سخنی خاص و سخنی عام بود، آن گاه کسی که نمی دانست مراد خدای سبحان و پیامبر از آن کلام چیست، آن را می شنید و بدون آن که معنا و مقصود و هدف از آن را بداند، آن را توجیه می کرد.
نکته ها
منظور از خاص و عام معنای لغوی آن است؛ یعنی حکمی که مخصوص مورد معینی بوده و حکمی که جنبه عمومی داشته. (2)
«فَيَحْمِلُهُ السَّامِعُ وَ يُوَجِّهُهُ عَلَى غَيْرِ...» مقصود این است که شنونده با این که مقصود گوینده را نمی داند و علت ایراد آن کلام را نمی فهمد ولی کلام را بر آن چه که خود می فهمد توجیه می.کند این ها نه مقصود رسول خدا را می دانستند و نه در مورد آن سؤال می کردند چه بسا با این که می فهمیده اند اشکالاتی در این حدیث وجود دارد ولی بر اثر خجالت کشیدن یا نداشتن استعداد برای رفع شبهات حاضر به پرسیدن از رسول خدا نبودند.
وَ لَيْسَ كُلُّ أَصْحَابِ رَسُولِ اللَّهِ مَنْ كَانَ يَسْأَلُهُ وَيَسْتَفْهِمُهُ حَتَّى إِنْ كَانُوا لَيُحِبُّونَ أَنْ يَجِيءَ الْأَعْرَابِيُّ وَالطَّارِيُّ فَيَسْأَلَهُ لَام حَتَّى يَسْمَعُوا (3)
همه یاران رسول خدا این گونه نبودند که [هر چیزی را] از آن حضرت بپرسند و معنایش را بجویند، حتی گاهی دوست می داشتند که عربی بیابانی یا تازه واردی از راه برسد و از حضرت چیزی بپرسد و آنان پاسخش را بشنوند.
نکته ها
اشاره به این دارد که برخی از اصحاب زیاد اهل تحقیق و جست وجوگری نبودند و
ابتكار طرح سؤالات مختلف نداشتند ولی اگر کسی مسئله جدیدی را مطرح می کرد از آن استقبال می کردند. (1)
«اعرابی» به افرادی گفته می شود که در خارج از شهر و در بیابان ها زندگی می کنند و مقصود از «طاری» مسافر یا هر انسان از راه رسیده است و مقصود این است که بسیاری از اصحاب رسول خدا آن قدر حال پرسش نداشتند که دوست می داشتند یک مرد بیابانی پیدا شود و سؤالی بکند و آن ها جوابش را بشنوند.
وَ كَانَ لَا يَمُرُّ بِي مِنْ ذَلِكَ شَيْءٌ إِلَّا سَأَلْتُهُ عَنْهُ وَ حَفِظْتُهُ (2) اما من هر چه برایم پیش آمد از پیامبر پرسیدم و آن را به خاطر سپردم.
فَهَذِهِ وُجُوهُ مَا عَلَيْهِ النَّاسُ فِى اخْتِلَافِهِمْ وَ عِلَلِهِمْ فِي رِوَايَاتِهِم [در هر حال] این ها علل و عوامل اختلاف مردم در احادیث است.
شناسنامه خطبه
تاریخ زمان و مکان وقوع: در کوفه بین سال های 37 تا 40 هجری
مخاطب: کوفیان
موضوع: اعتقادی، علمی
ویژگی: خداشناسی (1)
در این خطبه امام علیه السلام به شگفتی های آفرینش خلقت و زمین و آسمان از آغاز خلقت گرفته تا به امروز سخن می گوید و نکاتی را بیان می فرماید: 1. قدرت عظیم الهی در آفرینش جهان؛ 2. آغاز خلقت زمین و آسمان و این که در ابتدا تودهٔ عظیمی از ماده مذاب بوده است؛ 3. تشکیل لایه جدید بر سطح این دریای مذاب و سپس تشکیل کره زمین و سایر کرات آسمانی؛ 4. پیدایش چین خوردگی های زمین و تشکیل کوه ها و قله ها؛ 5. حمد و تسبیح خداوند به سبب این آفرینش عظیم.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص116.
وَ كَانَ مِنِ اقْتِدَارِ جَبَرُوتِهِ وَ بَدِيعِ لَطَائِفِ صَنْعَتِهِ أَنْ جَعَلَ مِنْ مَاءِ الْبَحْرِ الزَّاخِرِ الْمُتَرَاكِمِ الْمُتَقَاصِفِ يَبَساً جَامِداً ثُمَّ فَطَرَ مِنْهُ أَطْبَاقًا فَفَتَقَهَا سَبْعَ سَمَاوَاتٍ بَعْدَ ارْتِتَاقِهَا فَاسْتَمْسَكَتْ بِأَمْرِهِ وَ قَامَتْ عَلَى حَدِّهِ وَ أَرْسَى أَرْضاً يَحْمِلُهَا الْأَخْضَرُ الْمُثْعَنْجِرُ وَ الْقَمْقَامُ الْمُسَخَّرُ قَدْ ذَلَّ لِأَمْرِهِ وَ أَذْعَنَ لِهَيْبَتِهِ وَ وَقَفَ الْجَارِى مِنْهُ لِخَشْيَتِهِ وَ جَبَلَ جَلَامِيدَهَا وَ نُشُوزَ مُتُونِهَا وَ أَطْوَادِهَا [أَطْوَادَهَا فَأَرْسَاهَا فِي مَرَاسِيهَا وَ أَلْزَمَهَا قَرَارَاتِهَا قَرَارَتَهَا فَمَضَتْ رُءُوسُهَا فِي الْهَوَاءِ وَرَسَتْ أُصُولُهَا فِي الْمَاءِ فَأَنْهَدَ جِبَالَهَا عَنْ سُهُولِهَا وَ أَسَاخَ قَوَاعِدَهَا فِي مُتُونِ أَقْطَارِهَا وَ مَوَاضِع أَنْصَابِهَا فَأَشْهَقَ قِلَالَهَا وَ أَطَالَ أَنْشَازَهَا وَ جَعَلَهَا لِلْأَرْضِ عِمَاداً وَ أَرْزَهَا فِيهَا أَوْتَاداً فَسَكَنَتْ عَلَى حَرَكَتِهَا مِنْ أَنْ تَمِيدَ بِأَهْلِهَا أَوْ تَسِيخَ بِحِمْلِهَا أَوْ تَزُولَ عَنْ مَوَاضِعِهَا فَسُبْحَانَ مَنْ أَمْسَكَهَا بَعْدَ مَوَجَانِ مِيَاهِهَا وَ أَجْمَدَهَا بَعْدَ رُطُوبَةِ أَكْنَافِهَا فَجَعَلَهَا لِخَلْقِهِ مِهَاداً وَ بَسَطَهَا لَهُمْ فِرَاشاً فَوْقَ بَحْرٍ لُجِّيٍّ رَاكِدٍ لَا يَجْرِى وَ قَائِم لَا يَسْرِى تُكَرْكِرُهُ الرِّيَاحُ الْعَوَاصِفُ وَ تَمْخُضُهُ الْغَمَامُ الذَّوَارِفُ إِنَّ فِي ذَلِكَ لَعِبْرَةً لِمَنْ يَخْشَى.
وَ كَانَ مِنِ اقْتِدَارِ جَبَرُوتِهِ وَ بَدِيعِ لَطَائِفِ صَنْعَتِهِ أَنْ جَعَلَ مِنْ مَاءِ الْبَحْرِ الزَّاخِرِ الْمُتَرَاكِمِ الْمُتَقَاصِفِ يَبَساً جَامِداً (1)
لطائف: جمع «لطیفه» است به معنای دقیق و معمولاً چیزی که ریزه کاری دارد به آن دقیق و لطیف اطلاق می شود.
الزَّاخِرِ: لبریز؛ از ریشهٔ «خور» به معنای پر شدن گرفته شده؛ بحر زاخر دریای عظیم مملو از آب را گویند؛ زخر: البحر كمنع امتد أمواجه وارتفع
الْمُتَقَاصِفِ: متلاطم؛ از ریشهٔ «قصف» به معنای شکستن، گروهی که یکدیگر را در هم بکوبند؛ در این جمله اشاره به امواج خروشانی است که یکدیگر را در هم بکوبند قصف الرّعد اشتدّ صوته و تقاصف البحر تزاحم أمواجه. يَبسا خشک؛ بضم وفتح اول به معنای خشکیدن و آن این است که چیزی تر بوده سپس بخشکد، اسْتَيْبَسَ، اسْتِيبَاساً الريق آب دهان خشک شد؛ الیبس قال الشارح المعتزلى بالتحريك المكان يكون رطبا ثم يبس و منه قوله تعالى وَ لَقَدْ أَوْحَيْنا إِلى مُوسى أَنْ و اليبس بالسكون اليابس خلقة يقال حطب يبس هكذا يقول أهل اللغة و فيه كلام لأنّ الحطب ليس يابسا خلقة بل كان رطبا من قبل. فالأصوب أن يقال: لا تكون هذه اللفظة محرّكة إلا في المكان خاصة، انتهى وقال الفيومي شيء يبس ساكن الباء بمعنى يابس و حطب يبس كأنه خلقة و مكان يبس إذا كان فيه ماء فذهب و قال الفارابی مکان یبس و یبس و کذلک غير المکان
1) اقْتِدَارِ جَبَرُوتِهِ: قدرت جبروتی اش؛ از مادۀ «جبر» به معنای تسلط قهر و غلبه الجبروت و زان ملکوت فعلوت من الجبر و هو القهر والغلبة، و الجبّار من جملة الأسماء الحسنى قال الصدوق: معناه القاهر الذى لا ينال، وله التجبر و الجبروت أى التّعظم و العظمة ويقال للنخلة التي لا تنال: جبارة. بدیع: آفریدگار و مبتکر؛ صفت مشبهه و به معنای چیز تازه و نوظهور.
از نشانه های قدرت جبروتی و شگفتی لطایف آفرینش خداوندی است که از آب دریای عمیق و دارای امواج بلند و متراکم که بر هم می خوردند و صدایی مهیب داشتند، زمین خشک را پدید آورد.
نکته ها
«اقتدار» از ریشهٔ قدرت و نیز جبروت که صیغهٔ مبالغه است، معنای سلطه کامل دارد؛ بنابراین سرچشمه آفرینش عظیم آسمان ها قدرت عظیم پروردگار و ابداع لطیف و ظریف اوست. (1)
عبارت «لَطَائِفِ صَنْعَتِهِ» به آفرینش نیکوی جهان اشاره دارد که بر قدرت و بزرگی آفریدگار دلالت می کند. (2)
در این جا حضرت می خواهد دربارۀ خلقت عالم صحبت کند و از این راه عظمت و بزرگی خداوند جهان را بیان نماید و می فرماید که از قدرت و توانایی خداوند و از لطایف نوظهور صنعت او این است که از آب دریا مادهای خشک آفریده است.
«الْمُتَقَاصِفِ يَبَساً جَامِداً»: مقصود این است که اصل اولیهٔ عالم آب بوده که بر اثر برخورد با یکدیگر کف تولید کرده و آن کف خشک شده و آسمان از آن آفریده شده است.
مشابه
وَ كانَ عَرْشُهُ عَلَى الْمَاء (3)و عرش او بر روی آب بود.
ثُمَّ فَطَرَ مِنْهُ أَطْبَاقًا فَفَتَقَهَا سَبْعَ سَمَاوَاتٍ بَعْدَ ارْتِتَاقِهَا فَاسْتَمْسَكَتْ بِأَمْرِهِ وَ قَامَتْ عَلَى حَدِّهِ (4)
«طبق» به معنای طبقاتی است که روی هم قرار گرفته اند؛ جمع طبق كأسباب و سبب و هو غطاء كلّ شيء، و الطبق من كلّ شيء ما ساواه.
فَتَق: پاره کرد از هم جدا کرد؛ شکافتن و اصل خلقت به معنای شکافتن است، چون موجودی باز می شود و موجود دیگری از آن بیرون می آید مثل این که هسته شکافته می شود و جوانه از آن بیرون می آید و با رشد و نمو به صورت درخت در می آید.
ازتتاق: پیوسته بودن از ریشهٔ «رَتَقَ» به معنای پیوستگی که ضد آن «فَتَقَ» به معنای گشودن است.
فَاسْتَمْسَكَتْ: محکم شد؛ از مادۀ «مسک» به معنی گرفتن و نگاه داشتن است استمساک به معنی چنگ زدن و قصد نگاه داشتن است.
سپس از آن آب طبقاتی آفرید، آن گاه هفت آسمان را پس از آن که بسته [و به هم پیوسته] بودند از هم باز کرد آن آسمان ها به فرمان خداوند خود را نگاه داشتند و بر حد خود [و اندازه ای که برایشان مقرر شده بود] قرار گرفتند.
نکته ها
منظور حضرت از جمله «قَامَتْ عَلَى حَدِّهِ» آن است که آسمان های هفتگانه بر طبق اندازه و شکل و هیئتی که خداوند برای آن ها معین کرده است قرار گرفته و از آن تجاوز نکرده اند. (1)
ضمیر در «مِنْه» به «يَبَساً جَامِداً» بر می گردد.
«سَبْعَ سَمَاوَاتٍ لازم» نیست که مقصود از هفت آسمان آن هفت آسمانی که در هیئت بطلمیوسی گفته شده باشد بلکه هفت چیز است که در بالا قرار دارد و ممکن است که مقصود هفت کهکشان باشد حضرت به زبان آن روز سخن گفته و ما نمی دانیم که مقصود چیست شاید مقصود هفت سیاره ای است که در ذهن مردم است.
مشابه
أَ وَ لَمْ يَرَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّ السَّماواتِ وَالْأَرْضَ كانَتا رَتْقًا فَفَتَقْنَاهُمَا وَ جَعَلْنَا مِنَ الْمَاءِ كُلَّ شیءٍ حی (2)آیا کافران نمی دانند که آسمان ها و زمین بسته بودند، ما آن ها را گشودیم و هر چیز زنده ای را از آب پدید آوردیم؟ چرا ایمان نمی آورند؟ الَّذِي خَلَقَ سَبْعَ سَماواتِ طباقا (3)آن که هفت آسمان طبقه طبقه را بیافرید. أَ لَمْ تَرَوْا كَيْفَ خَلَقَ اللَّهُ سَبْعَ سَماواتِ طباقاً (4)آیا نمی بینید چگونه خدا هفت آسمان طبقه طبقه را بیافرید؟ اللَّهُ الَّذِى رَفَعَ السَّماواتِ بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَها الله (5)همان خداوندی است که آسمان ها را بی هیچ ستونی که آن را ببینید برافراشت.
وَ أَرْسَى أَرْضاً يَحْمِلُهَا الْأَخْضَرُ الْمُتعَجِرُ وَالْقَمْقَامُ الْمُسَخَّرْ قَدْ ذَلَّ لِأَمْرِهِ وَ أَذْعَنَ لِهَيْبَتِهِ وَ وَقَفَ الْجَارِى مِنْهُ لِخَشْيَتِهِ (1)
الْمُثْعَنْجِرُ: پرآب ترین نقطه دریا؛ از ریشه «ثَعجَرة» به معنای جریان آب و مانند آن است؛ سیال و پرآب؛ المثعنجر: بصيغة الفاعل كما في النسخ السائل من ماء أو دمع وبفتح الجيم وسط البحر وليس فى البحر ماء يشبهه، هكذا قال الفيروزآبادي، وقال الجزري في حديث على السلام يحملها الأخضر المثعنجر، هو أكثر موضع فى البحر ماء و الميم و النون زايدتان و منه حديث ابن عباس فاذا علمى بالقرآن في علم على علام كالقرارة في المثعنجر، و القرارة الغدير الصغير. الْقَمْقَامُ: دریای عظیم در اصل از «قمقمه» به معنای جمع کردن گرفته شده است و به دریای عظیم و حوادث مهم از این جهت قمقام» گفته می شود که آبهای زیاد و مشکلات فراوان در آن جمع است؛ القمقام بالفتح كما في النسخ وقد يضم البحر.
الْمُسَخَّرُ: تسخیر شده؛ في بعض النسخ بالخاء المعجمة و في بعضها بالجيم من سجر النّهر ملأه وتسجير الماء تفجيره.
أَذْعَنَ: اعتراف نمود؛ از ماده «ذعن» به معنای طاعت انقیاد أَذْعَنَ لَهُ: فروتنی کرد او را فرمان برداری کرد.
و خداوند زمین را بر دریایی سبز و روان استوار و پابرجا ساخت؛ دریایی که مطیع فرمان خدا، و در برابر هیبت جلال او تسلیم و جریان آبش از خشیت او ساکن است.
نکته ها
اشاره به باران های عظیم و سیلابی است که در آغاز پیدایش زمین همه کره زمین را به صورت دریایی عظیم فرامی گرفت و آب ها با گذشت زمان در زمین فرو نشستند و خشکی ها از آب سر برآوردند. (2)
تسلیم بودن دریای محیط جهان ماده در برابر فرمان الهی و پذیرش بزرگی و عظمت او، حکایت از آن دارد که این عالم،سراسر امکان است و محتاج و نیازمند به قدرت خداوند و تحولات و تغییراتی که در آن پیدا می شود همه به اراده حق تعالی است. (3)
«ارسی» در این جمله به معنای ثابت و میخکوب کردن زمین است؛ یعنی خداوند زمین را ثابت نموده است و این معنا منافاتی با متحرک بودن زمین ندارد.
امام علیه السلام «ارضا» را بدون «الف و لام» و با تنوین آورده که منشأ این احتمال است که زمین یا زمین های دیگری غیر از این زمین ما وجود داشته باشد و انسان های دیگری هم
در آن زندگی کنند.
وَ جَبَلَ جَلَامِيدَهَا و نُشُوزَ مُتُونِهَا وَ أَطْوَادِهَا فَأَرْسَاهَا فِي مَرَاسِيهَا وَ أَلْزَمَهَا قَرَارَاتِهَا فَمَضَتْ رُءُوسُهَا فِي الْهَوَاءِ وَ رَسَتْ أُصُولُهَا فِي الْمَاءِ (1)
نُشُوزَ: قسمت های مرتفع زمین؛ جمع «نشز» به معنای تپه و قطعات مرتفع زمین است. این واژه معنای مصدری نیز دارد و به معنای خودداری کردن از انجام وظیفه است مانند نشوز زن در برابر همسر؛ النشوز: جمع النشر بالفتح المكان المرتفع. متون محكم؛ جمع «متن» به معنای محکم و گاه به معنای صاف و مستوی می آید در این جا همان معنای اول مراد است؛ المتن: ما صلب من الأرض وارتفع.
أطواد: کوه های عظیم و بلند؛ جمع «طود» به معنای کوه بلند است؛ الطود: بالفتح الجبل أو العظيم منه. قرارات محل های استقرار قراره محل استقرار قرارگاه موضع القرار و فى بعض النسخ قراراتها بصيغة الجمع.
مَرَاسِی: جمع «مرسى». توقفگاه ها، لنگرگاه ها؛
أَلْزَمَهَا: ثبوت و دوام؛ لَزِمَ الشيءُ: ثابت ماند و پابرجا شد.
رست: نفوذ کرد، پایدار شد، ثابت و محکم شد؛ رست أى ثبتت وفي بعض النسخ رسبت يقال رسب في الماء كنصر و کرم رسوبا ذهب سفلا.
خداوند صخره ها و تپه ها و کوه های محکم آن را آفرید و آن ها را در محل خود ثابت نگه داشت و در قرارگاهشان مستقر نمود قله کوه ها در هوا پیشروی کرد و ریشه های آن در آب فرو رفت.
نکته
«وَ رَسَتْ أُصُولُهَا فِى الْمَاءِ» ریشه این کوه ها در آب قرار گرفته است. ممکن است مقصود حضرت از این آب همان آب دریاها و چشمه ها باشد و ممکن است مقصود همان ماده مذاب باشد که در زمین وجود دارد.
مشابه
وَ هُوَ الَّذِى مَدَّ الْأَرْضَ وَجَعَلَ فيها رَواسِيَ وَ أَنْهَاراً (2)اوست که زمین را بگسترد و در آن کوه ها و رودها قرار داد.
وَ أَلْقَى فِي الْأَرْضِ رَواسِيَ أَنْ تَمیدَ بِكُم (1)و بر زمین کوه های بزرگ افکند تا شما را نلرزاند. وَ جَعَلْنا فيها رواسی شامخات (2)در آن کوه های بلند پدید آوردیم.
فَأَنْهَدَ جِبَالَهَا عَنْ سُهُولِهَا وَ أَسَاخَ قَوَاعِدَهَا فِي مُتُونِ أَقْطَارِهَا وَ مَوَاضِعِ أَنْصَابِهَا فَأَشْهَقَ قِلَالَهَا وَ أَطَالَ أَنْشَازَهَا (3)
أَسَاخَ: استوار نمود؛ از ریشهٔ «سوخ» به معنای فرورفتن در آب است؛ أساخ: فرو برد.
قَوَاعِدَ: پایه ها
مُتُون أَقْطَارِهَا: نقطه های زمین.
أنْصَاب: اجسامی هستند که آن را در جایی نصب می کنند و نصب گاه معنای جمعی دارد و گاه معنای مفرد؛ الأنصار جمع النصب بالفتح ويحرّك و هو العلم المنصوب و بالضم وبضمتين كلّ ما جعل علما وكلّ ما عبد من دون الله. فَأَشْهَقَ بالا برد؛ از ریشهٔ «شهوق» به معنای بالا رفتن گرفته شده؛ اشهق بالا برد.
قلال: جمع «قله»؛ بالكسر جمع قلة بالضم و هي أعلى الجبل.
أَنْشَار: قسمت های مرتفع زمین؛ جمع «نَشَز» از ریشه «نشوز» گرفته شده.
کوه ها را از سطح زمین بالا کشید و پایه های آن ها را در اعماق زمین و قرارگاهشان ثابت نگه داشت قله ها را مرتفع ساخت و تپه ها را گسترش داد.
نکته
این جمله نشان می دهد که کوه های علاوه بر قامت کشیده ای که در بیرون دارند ریشه های عمیقی نیز در زیر زمین دارند؛ همان ریشه هایی که آن ها را از درون به هم پیوند می دهد درست مانند درختی که هر قدر ساقه و شاخه هایش در آسمان بیشتر پیش می رود ریشه هایش در اعماق زمین فروتر خواهد رفت؛ زیرا قامت بلند و استوار را ریشه های عظیم و محکم نگه می دارد. (4)
وَ جَعَلَهَا لِلْأَرْضِ عِمَاداً وَ أَرزَهَا فِيهَا أَوْتَاداً فَسَكَنَتْ عَلَى حَرَكَتِهَا مِنْ أَنْ تَمِيدَ بِأَهْلِهَا أَوْ تَسِيخَ بِحِمْلِهَا أَوْ تَزُولَ عَنْ مَوَاضِعِهَا (1)
تمید: می لرزد، تکان می خورد؛ از ریشهٔ «مید» به معنای حرکت و لرزش و اضطراب.
تسیخ: فرومی برد؛ فرورود که با جر متعدی شده به معنای فرو برد.
تَزُول: از بین می رود.
و کوه ها را ستون زمین قرار داد و مانند میخ هایی بر زمین کوبید تا هنگام حرکتِ خود ساکنانش را نلرزاند و آن چه حمل می کند نریزد و از جای خود منحرف نشود.
نکته ها
«وَ جَعَلَهَا لِلْأَرْضِ عِمَاداً» از قرآن استفاده می شود که اگر کوه ها نبودند بیش از این ها زلزله می شد و دائماً پوسته زمین باز می شد و مواد مذاب آن بیرون می آمد و در بسیاری از جاهای زمین حفره هایی پیدا می شد و ممکن بود که خسارات زیادی وارد کند و جَعَلْنا فِي الْأَرْضِ رَواسِيَ أَنْ تَمِيدَ بِهِم (2)
در جمله «فَسَكَنَتْ عَلَى حَرَكَتِهَا» امام اشارهٔ روشنی به حرکت زمین در آن عصر و زمان فرموده که همۀ دانشمندان هیئت در آن عصر، زمین را ساکن می پنداشتند و می فرماید در عین این که زمین حرکت می کند آرام است و اهل خود را متزلزل نمی سازد. (3)
از عبارت «تَسِیخَ بِحِمْلِهَا» چنین استفاده می شود که اگر کوه ها میخ های زمین نبودند زمین با تکان خوردن ساکنانش را در خود فرو می برد؛ به این دلیل که هرگاه زمین بلرزد
.1 عِمَاداً: تکیه گاه بالكسر الخشبة التى يقوم عليها البيت والأبنية الرفيعة العالية.
1) أَرزَ: ثابت و استوار نمود؛ از ریشه «رَزّ» به معنای فروبردن؛ أرز يأرز بتقديم المهملة كنصر و ضرب و علم أي ثبت، و أرز بتشديد المعجمة أى أثبت وفى أكثر النسخ بالتخفيف وفتح العين وفى بعضها بالتشديد قال في النهاية في كلام على عليه السّلام أرزّها فيها أوتادا أى أثبتها إن كانت الزّاى مخفّفة، فهى من أرزت الشجرة تأرز إذا أثبت في الأرض، و إن كانت مشدّدة فهى من أرزّت الجرادة إذا أدخلت ذنبها فى الأرض لتلقى فيها بيضها، و رززت الشيء في الأرض رزا أثبته فيها وحينئذ تكون الهمزة زايدة انتهى. قيل و روی آرزها بالمد من قولهم شجرة آرزة أي ثابتة في الأرض. أوتاد: ميخ ها؛ جمع «وَتَد» به معنای میخ.
2) انبیاء، 31
3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج8، ص180.
رویه و پهنه زمین که انسان ها بر روی آن هستند در آب فرو می رود و مقصود امام علیه السلام از فرو بردن زمین همین است بنابراین کوه ها همان طور که از لرزش زمین ممانعت می کنند از این که زمین ساکنانش را فرو برد یا از جای خود کنده شود نیز ممانعت می کنند. (1)
در این عبارت حضرت سه فایده مهم را برای وجود کوه ها بیان فرموده اند: الف. «أَنْ تَمِيدَ بِأَهْلِهَا» زمین به واسطه وجود کوه ها رام شده و از حرکت های زلزله آسا بازمانده است؛ ب. «أوْ تَسِيخَ بِحِمْلِهَا»: زمين به واسطه وجود کوه ها انسان ها را در خود فرونمی برد؛ ج. «أَوْ تَزُولَ عَنْ مَوَاضِعِهَا» به واسطه وجود کوه ها اجزای زمین از هم جدا نمی شوند و هر قطعه ای از قطعات آن به گوشه ای نمی افتد.
تشبیه
مشبه: کوه ها
مشبه به: میخ
وجه شَبَه امام علیه السلام کوه هایی که به عنوان تکیه گاه بر روی زمین قرار گرفته اند را در محکم بودن به میخ های محکم تشبیه می کند.
فَسُبْحَانَ مَنْ أَمْسَكَهَا بَعْدَ مَوَجَانِ مِيَاهِهَا وَ أَجْمَدَهَا بَعْدَ رُطُوبَةِ أَكْنَافِهَا فَجَعَلَهَا لِخَلْقِهِ مِهَاداً وَ بَسَطَهَا لَهُمْ فِرَاشاً (2)
مهاد: گسترده؛ بالكسر الفراش و الموضع يهيئ للصبى و يوطاء.
پس پاک و منزه است خداوندی که زمین را پس از موج زدن آب هایش نگاه داشت و با پایان دادن به دوران رطوبتش آن را خشک کرد؛ سپس آن را برای مخلوقاتش بستری آرام و فرشی گسترده قرار داد.
نکته
«فَجَعَلَهَا لِخَلْقِهِ مِهَاداً»: در این عبارت حضرت زمین را تشبیه به گهواره کرده است و در
قرآن هم آمده است أَلَمْ نَجْعَلِ الْأَرْضَ مِهادا (1)
فَوْقَ بَحْرٍ لُجَّيٌّ رَاكِدٍ لَا يَجْرِى وَ قَائِمِ لَا يَسْرِى تُكَرْكِرُهُ الرِّيَاحُ الْعَوَاصِفُ وَتَمْخُضُهُ الْغَمَامُ الذَّوَارِفُ إِنَّ فِي ذَلِكَ لَعِبْرَةً لِمَنْ يَخْشَى (2)
تکرکره: آن را می برد و می آورد؛ از ریشهٔ «کرکره» از ریشهٔ تکرار و رباعی است به معنای تکرار؛ الكركرة: تصريف الرّياح السحاب إذا جمعته بعد تفرّق وأضله تكرّره من التكرر وكركرته عنى أى دفعته و رددته. الرِّيَاحُ الْعَوَاصِفُ: بادهای توفنده.
تَمْخُض: مثل مُشک می جنباند؛ از ریشهٔ «مخض» به معنای تکان دادن شیر یا ماست است برای گرفتن کره؛ سپس به هر تکان دادن شدیدی اطلاق می شود؛ مخض اللبن يمخضه من باب نصر و ضرب و منع استخرج زبده بصب الماء
فيه و تحريكه.
الْغَمَامُ: ابر، ابر تاریک؛ الغمام جمع الغمامة كالسحاب و السحابة لفظا و معنا أو خصوص البيضاء منها.
الذَّوَارِفُ: پرباران؛ از ریشهٔ «ذرف» به معنای سیلان اشک از چشم یا هرگونه سیلان آب است و «ذوارف» جمع «ذارفه» به معنای جاری و روان است؛ ذرف عينه أى سال دمعها و ذرفت العين دمعها أى أسال يتعدّى ولا يتعدّى.
بر فراز دریایی پهناور و راکد که جریانی نداشت و ایستاده بود و حرکت نمی کرد، تنها بادهای شدید آن را بر هم می زد و ابرهای باران زا به حرکتش در می آورد در این امور درس عبرت بزرگی است برای کسانی که اهل خشیتاند و احساس مسئولیت دارند.
نکته ها
جمله «تَمْخُضُهُ الْغَمَامُ الذَّوَارِفُ» اشاره به آن است که دریا در اثر آمدن باران با شدت تکان می خورد، طوفانی و مضطرب می شود و این اضطراب به واسطهٔ حرکتی است که باران در دریا ایجاد می کند چون با شدت به دریا می ریزد و آن را به حرکت در می آورد یا از آن جهت است که باران همراه با باد است و در نتیجه آن در دریا موج و طوفان به وجود می آورد. (3)
«تُكَرْكِرُهُ الرِّيَاحُ الْعَوَاصِفُ»: یکی از نعمت ها خداوند همین امواج دریاست. اگر موج دریا نبود شاید آب دریاها فاسد می شد این موج موجب می شود آبهای دریا به هم بخورد و آبها با هم مخلوط شود و در نتیجه سالم بماند و قابل استفاده باشد.
«الْغَمَام» مفرد است ولی چون معنای جمعی دارد «الذَّوَارِفُ» که جمع «ذارفه» است
برایش صفت آورده شده.
إِنَّ فِي ذلِكَ لَعِبْرَةً لِمَنْ يَخْشَى مقصود این است که دقت در خلقت زمین و آسمان و موجودات جهان هستی که مخلوقات خداوند هستند باعث عبرت می شود برای کسانی که از عذاب خدا می ترسند. مشابه
إِنَّ فى ذلِكَ لَعِبْرَةً لِمَنْ يَخْشی (1)در این عبرتی است برای کسی که می ترسد.
1) نازعات، 26.
شناسنامه خطبه
تاریخ زمان و مکان وقوع: بعد از صفین در به سمت کوفه سال 37 هجری
مخاطب: کوفیان
موضوع: سیاسی
آستانه
ویژگی: گواهی خواهی از تاریخ و زمین و آسمان (1)
حرکت
این خطبه در واقع خطابی است به درگاه پروردگار متعال آمیخته با دعا برای پیروزی لشکریان اسلام و نفرین بر سست عنصرانی که دست از یاری حق بر می دارند و اتمام حجتی است بر آن ها در برابر خداوند بزرگ این کلام نشان می دهد که تا چه اندازه امام از سستی و بی توجهی مردم کوفه به امر جهاد با غارتگران شام ناراحت بود.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص 53.
اللَّهُمَّ أَيُّمَا عَبْدٍ مِنْ عِبَادِكَ سَمِعَ مَقَالَتَنَا الْعَادِلَةَ غَيْرَ الْجَائِرَةِ وَالْمُصْلِحَةَ غَيْرَ الْمُفْسِدَةِ فِي الدِّينِ وَ الدُّنْيَا غَيْرَ الْمُفْسِدَةِ فَأَبَى بَعْدَ سَمْعِهِ لَهَا إِلَّا النُّكُوصَ عَنْ نُصْرَتِكَ وَ الْإِبْطَاءَ عَنْ إِعْزَازِ دِينِكَ فَإِنَّا نَسْتَشْهِدُكَ عَلَيْهِ يَا أَكْبَرَ الشَّاهِدِينَ شَهَادَةً وَنَسْتَشْهِدُ عَلَيْهِ جَمِيعَ مَا أَسْكَنْتَهُ أَرْضَكَ وَ سَمَاوَاتِكَم ثُمَّ أَنْتَ بَعْدُ الْمُغْنِي عَنْ نَصْرِهِ وَ الْآخِذُ لَهُ بِذَنْبِهِ.
اللَّهُمَّ أَيُّمَا عَبْدٍ مِنْ عِبَادِكَ سَمِعَ مَقَالَتَنَا الْعَادِلَةَ غَيْرَ الْجَائِرَةِ وَ الْمُصْلِحَةَ غَيْرَ الْمُفْسِدَةِ فِي الدِّينِ وَالدُّنْيَا [غَيْرَ الْمُفْسِدَةِ فَأَبَى بَعْدَ سَمْعِهِ لَهَا إِلَّا النُّكُوصَ عَنْ نُصْرَتِكَ وَالْإِبْطَاءَ عَنْ إِعْزَازِ دِينِكَ فَإِنَّا نَسْتَشْهِدُكَ عَلَيْهِ يَا أَكْبَرَ الشَّاهِدِينَ شَهَادَةً (1)
آبی: امتناع کرد.
النُّكُوصَ: اعراض؛ مصدر و به معنای خودداری و عقب نشینی؛ نكص: عن الأمر نكصا و نكوصا تكاء كأ عنه و جبن و أحجم، وعلى عقبيه رجع عما كان عليه من خير قال الفيروزآبادي خاص بالرّجوع عن الخير، و وهم الجوهري في اطلاقه أو في الشر نادرا.
الإبطاء: كُندی؛ از ریشهٔ «بطو» به معنای کُندی کردن و تأخیر انداختن إعزاز تقويت کردن؛ یاری دادن
خداوندا! هر بنده ای از بندگانت سخن ما را شنید سخنی که بر پایه عدل است نه ستم و اصلاح کنن کننده است نه فاسد کننده در دین و دنیا و پس از شنیدنش جز روی گرداندن از یاری تو و سستی در پشتیبانی دین تو کاری نکرد پس ما تو را ای بزرگترین شاهدان در ادای شهادت علیه او به شهادت می گیریم.
نکته ها
این سخن امام علیه السلام در زمینه دعوت به جهاد در برابر شامیان بر دو وصف تأکید دارد: 1. این سخنی است در مسیر عدالت و هیچ ستمی در آن نیست؛ 2. سبب اصلاح مردم است و هیچ فسادی در آن نیست و آثار مثبت آن در دین و دنیای مردم ظاهر می شود. (2)
«أَيُّمَا»: به معنای «آی» است و «ما» در آن زائده ای است که برای تأکید آمده.
حضرت در این عبارت عدالت و «جور» را به «گفتار» نسبت داده و فرموده «گفتار ما عدل است و ظلم نیست».
عبارت «غَيْرَ الْجَائِرَةِ» یا برای تأکید است یا برای این که می خواهند بفرمایند عدالتی که من می گویم عدالت نسبی نیست تا بگویند عدالت علی نسبت به مردم کوفه عدالت است ولی نسبت به مردم شام ظلم و نارواست.
«وَالْمُصْلِحَةَ غَيْرَ الْمُفْسِدَةِ فِى الدِّينِ وَ الدُّنْيَا»: حضرت می خواهد با ساقط کردن معاویه از قدرت و حکومت مردم را به عدالت برساند آن حضرت با مخاطب: قرار دادن خداوند عرض می کند خدایا این مقاله و گفتار من است ولی مردم زیر بار نرفته و از فرمان برداری من امتناع کردند.
«نَسْتَشْهِدُ» از باب استفعال است و یکی از معانی این باب طلب است. حضرت در این جمله از خداوند متعال طلب گواهی و شهادت کرده است و عرض می کند که خدایا تو را گواه می گیریم بر این که مردم به ما چه کردند.
«أَكْبَرَ الشَّاهِدِينَ... » شاهد وقتی می خواهد در موردی شهادت بدهد باید قضیه را خوب دریافته باشد و موضوع را فراموش نکرده باشد و هنگام شهادت هم بتواند آن را ادا کند و در بیان شهادت هم حقیقت را بگوید و رعایت دوستی و رفاقت را نکند، گرچه این شهادت به ضرر برادرش هم،باشد استنکاف نکند و حقیقت را بگوید و خیانت نکند؛ از این جهت خداوند بالاترین شهادت دهندگان) و اکبر الشاهدین» است.
مشابه
وَيَوْمَ نَبْعَثُ فِي كُلِّ أُمَّةٍ شَهِيداً عَلَيْهِمْ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ جِئْنَا بِكَ شَهِيداً عَلى هؤلاء (1)و روزی باشد که از هر امتی شاهدی از خودشان بر خودشان برانگیزیم و تو را بیاوریم تا بر آنان شهادت دهی. لِتَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النَّاسِ وَيَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهيدا (2)تا بر مردمان گواه باشید و پیامبر بر شما گواه باشد. قُلْ أَيُّ شَيْءٍ أَكْبَرُ شَهادَةً قُل اللَّهُ شَهِيدٌ بَيْنى وَ بَيْنَكُمْ (3)بگو: شهادت چه کسی از هر شهادتی بزرگتر است؟ بگو خدا میان من و شما گواه است.
وَ نَسْتَشْهِدُ عَلَيْهِ جَمِيعَ مَا أَسْكَنْتَهُ أَرْضَكَ وَ سَمَاوَاتِكَ ثُمَّ أَنْتَ بَعْدُ الْمُغْنِي عَنْ نَصْرِهِ وَالْآخِذُ لَهُ بِذَنْبِهِ (1)
الْمُغْنِی: بی نیاز کننده.
و هر آن چه در زمین و آسمان هایت ساکن کرده ای علیه او به شهادت می گیریم؛ با این حال تویی که ما را از یاری او بی نیاز می سازی و او را به کیفر گناهش می رسانی.
نکته ها
«جَمِيعَ مَا أَسْكَنْتَهُ أَرْضَكَ وَ سَمَاوَاتِک» اشاره به فرشتگان و انسان ها و جن است؛ زیرا تعبیر ساکن ساختی با آن تناسب دارد. (2)
حضرت در این عبارت ها خدا و فرشتگان و بندگانش را بر کسی که سخنان عدالت خواهانه او را شنیده و سپس از آن اعراض کرده و از یاری دین خدا خودداری کرده، به شهادت و گواهی گرفته است. امام علیه السلام با سخنانش که راهنمای آن ها و اصلاح کننده امور دین و دنیای آنان بود ایشان را به جهاد با دشمنان دین دعوت می کرد ولی پاسخ آن ها جز سر باز زدن از جنگ و نافرمانی از دستورات آن حضرت چیز دیگری نبود؛ لذا در این سخنان خدای را به گواهی می گیرد تا به این وسیله یاران خود را به جنگ تشویق کند و از تأخیر در آن باز دارد و این گونه احساسات آنان تحریک می شود و در برابر فرمان او سر فرود می آورند و او را اطاعت می کنند و نیز کنند و نیز آن جا که گفتار خود را به عدالت و اصلاح توصیف می فرماید توجه شنوندگان را به آن جلب می کند. (3)
«ثُمَّ أَنْتَ بَعْدُ الْمُغْنِي عَنْ نَصْرِهِ وَالآخِذُ لَهُ بِذَنْبِه» این جمله حضرت به خوبی می فهماند که نباید مأیوس باشیم اگر همۀ قدرت ها و مردم از کمک به شما استنکاف کنند، شما به خدا امید داشته باشید؛ چون ممکن است که خدا از عالم غیب فرجی برساند.
مشابه
كَمْ مِنْ فِئَةٍ قَليلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثيرَةً بِإِذْنِ اللَّهِ (4)به خواست خدا چه بسا گروه اندکی که
بر گروه بسیاری غلبه کند.
وَ الْمَلائِكَةُ يَشْهَدُونَ وَ كَفى بالله شهیدا (1)و فرشتگان نیز شهادت می دهند و خدا شهادت را بسنده است. يا أَيُّهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَى اللَّهِ وَاللَّهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ (2)ای مردم، همه شما به خدا نیاز مندید اوست بی نیاز و ستودنی.
شناسنامه خطبه
تاریخ، زمان و مکان وقوع: در کوفه بین سال های 37 تا 40 هجری
مخاطب: کوفیان
موضوع: اعتقادی
ویژگی: توحید (1)
این خطبه امام علیه السلام از دو بخش تشکیل شده است: 1. از صفات جمال و جلال خداوند مخصوصاً احاطه علم او به همه موجودات سخن به میان آمده است؛ 2. از صفات پیامبر و امدادهای الهی نسبت به او و از پیشرفتهای سریع او سخن گفته شده است.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص 105.
الْحَمْدُ لِلَّهِ الْعَلِيَّ عَنْ شَبَهِ الْمَخْلُوقِينَ الْغَالِبِ لِمَقَالِ الْوَاصِفِينَ الظَّاهِرِ بِعَجَائِبِ تَدْبِيرِهِ لِلنَّاظِرِينَ وَ الْبَاطِنِ بِجَلَالِ عِزَّتِهِ عَنْ فِكْرِ الْمُتَوَفِّمِينَ الْعَالِمِ بِلَا اكْتِسَابِ وَ لَا ازْدِيَادِ وَ لَا عِلْمٍ مُسْتَفَادِ الْمُقَدِّرِ لِجَمِيعِ الْأُمُورِ بِلَا رَوِيَّةٍ وَ لَا ضَمِيرِ الَّذِي لَا تَغْشَاةُ الظُّلَمُ وَ لَا يَسْتَضِيءُ بِالْأَنْوَارِ وَ لَا يَرْهَقُهُ لَيْلٌ وَ لَا يَجْرِى عَلَيْهِ نَهَارُ لَيْسَ إِدْرَاكُهُ بِالْإِبْصَارِ وَ لَا عِلْمُهُ بِالْإِخْبَارِ أَرْسَلَهُ بِالنِّيَاءِ وَ قَدَّمَهُ فِي الاصْطِفَاءِ فَرَتَقَ بِهِ الْمَفَاتِقَ وَ سَاوَرَ بِهِ الْمُغَالِبَ وَ ذَلَّلَ بِهِ الصُّعُوبَةَ وَ سَهَّلَ بِهِ الْحُزُونَةَ حَتَّى سَرَّحَ الضَّلَالَ عَنْ يَمِينِ وَ شِمَال.
الْحَمْدُ لِلَّهِ الْعَلِيُّ عَنْ شَبَهِ الْمَخْلُوقِينَ الْغَالِبِ لِمَقَالِ الْوَاصِفِينَ الظَّاهِرِ بِعَجَائِبِ تَدْبِيرِهِ لِلنَّاظِرِينَ وَ الْبَاطِنِ بِجَلَالِ عِزَّتِهِ عَنْ فِكْرِ الْمُتَوَهِّمِينَ (1)
مَقَال: گفتار.
الْمُتَوَهمین: گاه به معنای پندار و گمان و خیال می آید و گاه به معنای اندیشیدن و فکر کردن و در این جا معنای دوم مورد نظر است و شاهد آن تعبیر به فکر است که قبل از آن ذکر شده است.
سپاس خدای را که از همانندی با آفریده ها برتر و از گفتار توصیف کنندگان بالاتر است. با شگفتی های تدبیرش برای بینندگان آشکار و با جلال عزتش از اندیشه غوطه وران در وهم [و خیال پنهان] است.
نکته
«الْحَمْدُ لِلَّهِ»: شما هر موجودی را که ستایش می کنید به این علت است که آن را دارای كمال تشخیص داده اید هیچ گاه انسان چیزی را به خاطر نقصی که در آن وجود دارد ستایش نمی کند ستایش انسان هم در برابر خداوند متعال به خاطر همه کمالاتی است که در خداوند وجود دارد و کمال هر موجودی وابسته به کمال خداوند است.
مشابه
أَنَّ ما يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ الْباطِلُ وَ أَنَّ اللَّهَ هُوَ الْعَلِيُّ الْكَبير (2)و هرچه به جز او می خوانند باطل است و خداست بلند مرتبه و بزرگوار
الْعَالِمِ بِلَا اكْتِسَابِ وَ لَا ازْدِيَادِ وَ لَا عِلْمٍ مُسْتَفَادِ الْمُقَدِّرِ لِجَمِيعِ الْأُمُورِ بِلَا رَوِيَّةِ وَلَا ضَمِيرِ (1)
ضمیر باطن به ذهن سپردن مطلبی.
عالم است بی آن که علمش اکتسابی باشد یا بر آن افزوده شود یا از کسی فرا بگیرد و تقدیر کننده همه امور است بدون اندیشه و خاطر.
نکته ها عبارت «الْمُقَدِّرِ لِجَمِيعِ الأُمور» یعنی تمام کارها را بر طبق خواسته خود و به اندازه معین به وجود آورده و در این کار از اندیشه و تدبیر منزه بوده است. (2)
«وَ لَا ازْدِيَادِ» علم خداوند زیاد نمی شود؛ یعنی علم او ثابت است و همیشه در یک سطح است بر خلاف علم ما که در تزاید است و ساعت به ساعت یا روزبه روز زیادتر می شود، علم خدا این طور نیست و از همان اول همه چیز را می دانسته؛ از این رو هیچ وقت چیزی به علم او افزوده نمی شود.
مشابه
أَنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ ما يُسِرُّونَ وَ ما يُعْلِنُون (3)آیا نمی دانند که هرچه را که پنهان می کنند و هر چه را که آشکار می سازند، خدا می داند. وَسِعَ رَبِّي كُلَّ شَيْءٍ عِلْماً أَفَلا تَتَذَكَّرُونَ (4)علم پروردگار من همه چیز را در بر گرفته است. آیا پند نمی گیرید؟ وَ أَنَّ اللَّهَ قَدْ أَحاطَ بِكُلِّ شَيْءٍ عِلْماً (5)علم خدا بر همه چیز احاطه دارد.
الَّذِي لَا تَغْشَاهُ الظُّلَمُ وَ لَا يَسْتَضِيءُ بِالْأَنْوَارِ (6)
خداوندی که تاریکی ها او را نمی پوشاند و روشنی از نورها نمی گیرد.
نکته
خداوند کسی است که تاریک ها او را نمی پوشاند و از روشنایی های جهان، نور نمی گیرد؛ زیرا که از جسم بودن و عوارض آن که مربوط به امور مادی می باشد، به دور است. (1)
وَ لَا يَرْهَقُهُ لَيْلٌ وَ لَا يَجْرِى عَلَيْهِ نَهَارٌ (2) شب او را در نمی یابد و روز بر او نمی گذرد.
لَيْسَ إِدْرَاكُهُ بِالْإِبْصَارِ وَ لَا عِلْمُهُ بِالْإِخْبَارِ (3) نه ادراکش به وسیلۀ چشم است و نه علمش با شنیدن [و خبر گرفتن] است.
مشابه
كُلُّ ما مَيَّزْتُمُوه بأوْهامِكُمْ فى أَدَقِّ مَعانِيهِ مَخْلُوقٌ مَصْنُوعٌ مِثْلُكُمْ مَرْدُودُ إِلَيْكُم (4)آن چه با فکر و پندار خود با دقیق ترین مفاهیم در ذهن خویش ترسیم می کنید مخلوق و ساختهٔ شما و همانند خودتان است و به سوی شما باز می گردد. لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصَارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصَارَ وَ هُوَ اللَّطيفُ الْخَبير (5)چشم ها او را نمی بینند و او بینندگان را می بیند دقیق و آگاه است.
أَرْسَلَهُ بالضَّيَاءِ خداوند وی را با نور فرستاد.
1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 5، ص 464.
2) لايَرْهَقُه: او را نمی پوشاند؛ از ریشه «رَهَق» در اصل به معنای پوشاندن چیزی با قهر و غلبه است و به معنای سخت گیری یا مسلط شدن چیزی نیز آمده است؛ رهق الدین رهقا من باب تعب غشیه و رهقت الشيء أدركته.
3) بِالْإِخْبَارِ: خبرها؛ في أكثر النسخ بالكسر مصدر اخبر و في بعضها بالفتح جمع الخبر و کذلک الابصار.
4) الوافی، ج1، ص408.
5) انعام، 103.
نکته
«أَرْسَلَهُ بالضَّيَاءِ»: در این جمله حضرت دین و دستورات خدا را به «ضیاء» یعنی وشنایی تشبیه فرموده است در قرآن آمده است هُوَ الَّذی جَعَلَ الشَّمْسَ ضِياءً وَالْقَمَرَ نورا (1)در این آیه خورشید را «ضیاء» و ماه را «نور» نامیده است و معلوم می شود که آن جرم نورانی که نورش از خودش است «ضیاء» و آن جرمی که نورش از دیگری است و از خود نور ندارد «نور» نامیده می شود.
وَ قَدَّمَهُ فِي الاصْطِفَاءِ (2) و در برگزیدن بر همه مقدم داشت.
نکته
«قَدَّمَهُ فِي الاصْطِفَاءِ» ممکن است اشاره به خاتمیت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله باشد یا اشاره به برتری او بر همه انبیا و خلق جهان است. (3)
فَرَتَقَ بِهِ الْمَفَاتِقَ (4)
به وسیله او شکاف ها را ترمیم کرد.
نکته
منظور از «الْمَفَاتِقَ» اختلاف گسترده ای است که در عربستان وجود داشت و پیامبر اکرم به آن ها پایان داد و همه را زیر پرچم توحید متحد ساخت. (5)
1) یونس، 5.
2) قَدَّمَ: مقدم داشت.
3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج8، ص 196.
4) رَتَقَ: ترمیم کرد؛ از ریشهٔ «رَتق» به معنای به هم پیوستن؛ رتقت الفتن رتقا من باب قال سددته فارتتق. مَفَاتِقَ: شکاف ها؛ از ریشهٔ «فتق» به معنای شکافتن جمع مفتق» به معنای محل های شکافته شده؛ فتق: الثّوب شقه فانفتق و تفتق و الفنق أيضا شقّ عصا الجماعة ووقوع الحرب بينهم و مفتق الثّوب محلّ شقه ويجمع على مفاتق كمقعد و مقاعد.
5) پیام امام امیرالمؤمنین، ج8، ص196.
وَ سَاوَرَ بِهِ الْمُغَالِبَ (1)
و با او بر زورمندان چیره شد.
نکته ها
«فَرَتَقَ بِهِ الْمَفَاتِقَ وَ سَاوَرَ بِهِ الْمُغَالِبَ»: خداوند به وسیله پیامبر اکرم صلى الله عليه وسلم کمبودها و شکاف ها را بر طرف کرد در جامعه و مخصوصاً در جامعه عرب فساد زیاد بود و همه این ها شکاف است. خداوند به وسیله پیامبر این شکاف ها را اصلاح کرد و کمبودها را برطرف نمود.
عبارت «وَ سَاوَرَ بهِ الْمُغَالِبَ» اشاره به کوتاه کردن دست ظالمان و زورمندان از گریبان مستضعفان و محرومان است که به برکت اسلام به وقوع پیوست. (2)
وَ ذَلَّلَ بِهِ الصُّعُوبَةَ و توسط او سختی را آسان نمود.
وَ سَهَّلَ بِهِ الْحُزُونَةَ حَتَّى سَرَّحَ الضَّلَالَ عَنْ يَمِينِ وَ شِمَال (3)
و ناهمواری را هموار کرد تا آن که گمراهی را از راست و چپ برطرف ساخت.
نکته ها
عبارت «حَتَّى سَرَّحَ الضَّلَالَ عَنْ يَمِينِ وَ شِمَال» اشاره به پایان گرفتن همه مفاسد است؛ یعنی
1) سَاوَرَ: حمله کرد؛ از ریشهٔ «سور» به معنای غلبه کردن و چیره شدن و شوریدن ساور فلانا و اثبه سوارا و مساورة و ساوره اخذه براسه و الوثوب الظفر. الْمُغَالِبَ: پیروزمندان؛ غلبه غلبا و غلبا و غلبة و مغلبا قهره و المغلب وزان معظم المغلوب مرارا و المحكوم له بالغلبة ضد، والمغلنبى وزان مسلنقى الذی یغلبک و یعلوک.
2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج8، ص196.
3) حُزُونَةً: ناهمواری؛ ضد سهولت به معنای خشن و ناصاف بودن؛ الحزونة: ضدّ السّهولة والحزن ما غلظ من الأرض و السهل ما لان منها. سرح: بر طرف کرد؛ از ریشه «تسریح» به معنای رها ساختن و عقب راندن گرفته شده است و به همین مناسبت به طلاق نیز «تسریح» گفته می شود و ریشه اصلی آن «سرح» و «سروح» به معنای آزاد و رها شدن است؛ سرحت: المرأة تسريحا طلّقتها قال تعالى الطَّلاقُ مَرَّتَانِ فَإِمْسَاكُ بِمَعْرُوفٍ أَوْ أى تطليق.
انواع گمراهی ها از چپ و راست و از هر سو به وسیله پیامبر و آیینش به عقب رانده شدند. (1)
تعبیر به «یمین» و «شمال» ممکن است اشاره به افراط و تفریط ها باشد یا اشاره به همه راه هایی که به فساد منتهی می شود. (2)
«وَ ذَلَّلَ بهِ الصُّعُوبَةَ وَ سَهَّلَ بهِ الْحُزُونَةَ»: خداوند به وسیلهٔ پیامبر مشکلات را رام کرد. برای بشر در آن زمان زندگی عاقلانه ای که با اخلاق و منطق و فطرت منطبق باشد، وجود نداشت و خداوند به وسیله پیامبر این مشکلات را از سر راه برداشت و زندگی را برای آن ها آسان نمود.
شناسنامه خطبه
تاریخ، زمان و مکان وقوع: نامعلوم
مخاطب: مردم
موضوع: اعتقادی، اخلاقی
ویژگی: پیامبر شناسی (1)
در این خطبه امام علیه السلام بعد از شهادت به عدالت پروردگار به قسمتی از صفات برجسته پیامبر اشاره کرده که نشان می دهد جوهر ذاتی پیامبر از هر نظر جوهر پاکی بوده است و سپس از عالمان ربانی و صفات برجسته آن ها و طرز برخوردشان با مردم سخن می گوید و اندرزهای کوتاه و پرمعنایی بیان می کند که مایه پرورش تقوا می شود.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص 107.
وَ أَشْهَدُ أَنَّهُ عَدْلٌ عَدَلَ وَ حَكَمْ فَصَلَ وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَرَسُولُهُ وَ سَيِّدُ عِبَادِهِ كُلَّمَا نَسَخَ اللَّهُ الْخَلْقَ فِرْقَتَيْنِ جَعَلَهُ فِي خَيْرِهِمَا لَمْ يُسْهِمْ فِيهِ عَاهِرَ وَ لَا ضَرَبَ فِيهِ فَاجِرٌ أَلَا وَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ قَدْ جَعَلَ لِلْخَيْرِ أَهْلًا وَلِلْحَقِّ دَعَائِمَ وَلِلطَّاعَةِ عِصَماً وَ إِنَّ لَكُمْ عِنْدَ كُلَّ طَاعَةٍ عَوْناً مِنَ اللَّهِ سُبْحَانَهُ يَقُولُ عَلَى الْأَلْسِنَةِ وَيُثَبِّتُ بهِ الْأَفْئِدَةَ فِيهِ كِفَاءُ لِمُكْتَفٍ وَ شِفَاءٌ لِمُشْتَفٍ وَ اعْلَمُوا أَنَّ عِبَادَ اللَّهِ الْمُسْتَحْفَظِينَ عِلْمَهُ يَصُونُونَ مَصُونَهُ وَيُفَجِّرُونَ عُيُونَهُ يَتَوَاصَلُونَ بِالْوِلَايَةِ وَ يَتَلَاقَوْنَ بِالْمَحَبَّةِ وَ يَتَسَاقَوْنَ بِكَأْسٍ رَوِيَّةٍ وَ يَصْدُرُونَ بِرِيَّةٍ لَا تَشُوبُهُمُ الرِّيبَةُ وَ لَا تُسْرِعُ فِيهِمُ الْغِيبَةُ عَلَى ذَلِكَ عَقَدَ خَلْقَهُمْ وَ أَخْلَاقَهُمْ فَعَلَيْهِ يَتَحَابُّونَ وَ بِهِ يَتَوَاصَلُّونَ فَكَانُوا كَتَفَاضُل الْبَذْرِ يُنْتَقَى فَيُؤْخَذُ مِنْهُ وَ يُلْقَى قَدْ مَيَّزَهُ التَّخْلِيصُ وَ هَذَّبَهُ التَّمْحِيصُ فَلْيَقْبَلَ امْرُؤٌ كَرَامَةً بِقَبُولِهَا وَ لْيَحْذَرُ قَارِعَةً قَبْلَ حُلُولِهَا وَ لْيَنْظُرِ امْرُةٌ فِي قَصِيرِ أَيَّامِهِ وَ قَلِيلٍ مُقَامِهِ فِي مَنْزِلٍ حَتَّى يَسْتَبْدِلَ بِهِ مَنْزِلًا فَلْيَصْنَعْ لِمُتَحَوَّلِهِ وَ مَعَارِفِ مُنْتَقَلِهِ فَطُوبَى لِذِي قَلْبٍ سَلِيمٍ أَطَاعَ مَنْ يَهْدِيهِ وَ تَجَنَّبَ مَنْ يُرْدِيهِ وَ أَصَابَ سَبِيلَ السَّلَامَةِ بِبَصَرِ مَنْ بَصَّرَهُ وَ طَاعَةِ هَادٍ أَمَرَهُ وَ بَادَرَ الْهُدَى قَبْلَ أَنْ تُغْلَقَ أَبْوَابُهُ وَ تُقْطَعَ أَسْبَابُهُ وَ اسْتَفْتَحَ التَّوْبَةَ وَ أَمَاطَ الْحَوْبَةَ فَقَدْ أقِيمَ عَلَى الطَّرِيقِ وَ هُدِيَ نَهْجَ السَّبِيل.
أَشْهَدُ أَنَّهُ عَدْلٌ عَدَلَ وَ حَكَمْ فَصَلَ وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَرَسُولُهُ وَ سَيِّدُ عِبَادِهِ (1)
شهادت می دهم که خداوند عدل محضی است که عدالت ورزیده و حاکمی است که حق و باطل را از هم جدا ساخته و شهادت می دهم که محمد بنده خدا و فرستاده او و سرور بندگانش است.
نکته ها
«عَدْلٌ» معنای مصدری دارد و برای تأکید است؛ یعنی ذات خداوند عین عدالت است. (2)
«حَكَمٌ» به معنای داور است و معنای وسیعی دارد که داوری خداوند را در همه زمینه های
تکوینی و تشریعی شامل می شود. (1)
مشابه
إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسَانِ وَ ِإيتَاءِ ذِي الْقُرْبى (2)در حقیقت، خدا به دادگری و نیکوکاری و بخشش به خویشاوندان فرمان می دهد أَ فَغَيْرَ اللَّهِ أَبْتَغَى حَكَماً وَ هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ إِلَيْكُمُ الْكِتابَ مُفَصَّلا (3)آیا داور دیگری جز خدا طلب کنم و حال آن که اوست که این کتاب روشن را بر شما نازل کرده است؟ إِنَّ اللَّهَ يَفْصِلُ بَيْنَهُمْ يَوْمَ الْقِيَامَة (4)خدا میان آنان در روز قیامت حکم می می کند. إِنِ الْحُكْمُ إِلا لِلَّهِ يَقُصُّ الْحَقَّ وَ هُوَ خَيْرُ الْفاصِلينَ (5)حکم تنها حکم خداست. حقیقت را بیان می کند و او بهترین داوران است.
كُلَّمَا نَسَخَ اللَّهُ الْخَلْقَ فِرْقَتَيْنِ جَعَلَهُ فِي خَيْرِهِمَا (6)
خداوند هرگاه مخلوقات را دو گروه کرد پیامبرش را در بهترین گروه قرار داد.
1) همان.
2) نحل، 90.
3) انعام، 114
4) حج، 17.
5) انعام، 57
6) نَسَخ: قرار داد؛ از ریشهٔ «نسخ» به معنای انتقال و جابه جا کردن چیزی است؛ به نوشتن چیزی از روی نوشته ای دیگر «استنساخ» و نسخه برداری گفته می شود. «نسخ» در احکام نیز از این ریشه گرفته شده؛ زیرا حکمی جای حکم دیگری را می گیرد و در این جا اشاره به انتقال نطفه از پدری به پدر دیگر است که از طریق وراثت ویژگی های پدران به فرزندان منتقل می شود؛ نسخت الكتاب نسخا من باب منع نقلته و انتسخته کذلک و نسخت الشمس الظل أي أزالته قال ابن فارس: وكلّ شيء خلف شيئا فقد انتسخه فيقال انتسخت الشمس الظل والشيب الشباب أى أزاله وكتاب منسوخ و منتسخ منقول و النسخة الكتاب المنقول و تناسخ الأزمنة و القرون تتابعها و تداولها، لأنّ كلّ واحد ينسخ حكم ما قبله ويثبت الحكم لنفسه، و منه تناسخ المواريث لأنّ الارث لا يقسم على حكم الميت الأول بل على حكم الثانی و کذلک ما بعده. فرقتين: دو گروه.
نکته
امام در این عبارت کلمۀ «نسخ» را که به معنای نابودی و زوال است، به معنای تقسیم به کار برده و فرموده است خداوند جامعه را به دو گروه خیر و شر تقسیم کرده است. (1)
لَمْ يُسْهِمْ فِيهِ عَاهِرٌ وَ لَا ضَرَبَ فِيهِ فَاجِرٌ (2)
ضَرَبَ فِيهِ: در آن بهره و نصیب به دست آورد شریک شد.
نه آلوده دامنی در تبارش سهیم شد و نه فاسقی در آن شرکت جست.
نکته
معنای این سخن امام این است که در نسب شریف پیامبر برای زناکار بهره ای نبوده و در اصل و ریشه او، گناه دخالت نداشته است؛ «ضرب فى كذا بنصیب» یعنی برای او در آن بهره ای است. این دو جمله اشاره است به پاکی و طهارت و منزه بودن اصل و ریشه و نژاد رسول خدا از آلودگی به زنا و فحشا. (3)
مشابه
أَشْهَدُ أَنَّكَ كُنْتَ نُوراً فِي الْأَصْلَابِ الشَّامِخَةِ وَ الْأَرْحَامِ الطَّاهِرَةِ لَمْ تُنَجِّسْكَ الْجَاهِلِيَّةُ بِأَنْجَاسِهَا وَ لَمْ تُلْبِسْكَ الْمُدْلَهِمَّاتُ مِنْ ثِيَابِهَا (4)گواهی می دهم که تو نوری بودی در صلب والای پدران و رحم پاک مادران و هرگز عصر جاهلیت با تمام آلودگی هایش تو را آلوده نساخت و جامه های سیاه آن بر تو پوشانده نشد. لَمْ يَزَلْ يَنْقُلُنِيَ اللَّهُ مِنْ أَصْلَابِ الطَّاهِرِينَ إِلَى أَرْحَامِ الْمُطَهَّرَاتِ حَتَّى أَخْرَجَنِي فِي عَالَمِكُمْ هَذَا لَمْ يُدَنَّسْنِى بِدَنَسِ الْجَاهِلِيَّةِ (5)پیوسته خداوند مرا از صلب پدران پاک به رحم مادران
1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 5، ص 470
2) لَمْ يُسْهِمْ: سهمدار نشد؛ باب افعال از مادۀ «سُهم» به معنای صاحب سهم نشده یسهم: بالبناء على المفعول من اسهمت له أعطيته سهما أى نصيبا. عَاهِر: زناکار؛ شخص فاسق و فاجر و آلوده دامن عهر عهرا من باب تعب زنا و فجر فهو عاهر و عهر عهورا من باب قعد لغة و في الحديث الولد للفراش و للعاهر الحجر، أى إنّما يثبت الولد لصاحب الفراش و هو الزوج و للعاهر الجنبة «الخيبة» ولا يثبت له نسب و هو كما يقال له التّراب أى الخيبة لأنّ بعض العرب كان يثبت النسب من الزنا فأبطله الشرع.
3) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 5، ص 471.
4) بحار الانوار، ج 98، ص332.
5) بحار الانوار، ج 15، ص117.
پاک دامن منتقل کرد تا این که متولد شدم؛ در حالی که هرگز مرا به آلودگی های جاهلیت آلوده نساخت.
أَلَا وَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ قَدْ جَعَلَ لِلْخَيْرِ أَهْلًا وَ لِلْحَقِّ دَعَائِمَ وَلِلطَّاعَةِ عِصَماً (1) آگاه باشید خداوند برای خیر و نیکی اهلی قرار داده و برای حق ستون هایی و برای اطاعتِ فرمانش پاسدارانی.
نکته ها
اشاره به این دارد که در هیچ عصر و زمانی این راه بدون رهرو نمی ماند و برنامه خیر و حق و اطاعت تعطیل نمی شود آن ها کسانی هستند که اراده های قوی و نیات پاک دارند. (2)
«لِلْحَقِّ دَعَائِمَ»: حق همیشه از ناحیه کسانی حفظ می شود، از آن افراد به ستون و پایه حق تعبیر شده است.
عبارت «وَ لِلطَّاعَةِ عِصَماً» یعنی برای اطاعت خدا مانعی از باطل وجود دارد که خداوند توسط پاسداران دینی از آن مانع حفظ می کند پاسدارانی همچون اهل بیت علیهم السلام.
مشابه
وَ الْحَقُّ مَعَكُمْ وَ فِيكُمْ وَ مِنْكُمْ وَ إِلَيْكُمْ وَأَنْتُمْ أَهْلُهُ وَ مَعْدِنُه (3)حق همواره با شما و در میان شما و از ناحیه شماست و به سوی شما می آید و شما اهل حق و معدن آن هستید. وَ مَنْ تَطَوَّعَ خَيْراً فَإِنَّ اللَّهَ شاکر علیم (4)پس هرکه کار نیکی را به رغبت انجام دهد، بداند که خدا شکرگزارنده ای داناست. وَ جَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا وَ أَوْحَيْنَا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْرات (5)و همه را پیشوایانی ساختیم که به امر ما هدایت می کردند و به آن ها انجام دادن کارهای نیک را وحی کردیم.
1) دَعَائِمَ: پایه ها؛ جمع «دعامه» به معنای ستون؛ الدعامة بالكسر ما يستند به الحائط إذا مال يمنعه من السقوط و الجمع دعائم كعمائم، ويستعار بسيد القوم فيقال هود عامة القوم كما يقال: هو عمادهم. عِصَماً: نگهبانان؛ جمع عصام» به معنای دستگیره و وسیله برداشتن؛ عصمه الله من المكروه من باب ضرب حفظه و وقاه، و الاسم العصمة بالكسر و يجمع على عصم وزان عنب و جمع الجمع أعصم و عصمة وجمع جمع الجمع أعصام.
2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 8، ص204.
3) من لا يحضره الفقیه، ج 2، ص 612.
4) بقره، 158.
5) انبیاء، 73.
وَ إِنَّ لَكُمْ عِنْدَ كُلِّ طَاعَةٍ عَوْناً مِنَ اللَّهِ سُبْحَانَهُ يَقُولُ عَلَى الْأَلْسِنَةِ وَيُثَبِّتُ بِهِ الْأَفْئِدَةَ فِيهِ كِفَاء لِمُكْتَفٍ وَشِفَاءٌ لِمُشْتَفٍ (1)
شما هنگام هر طاعتی یار [و مددکاری] از جانب خداوند دارید که [حقیقت را] بر زبان ها می گوید و دل ها را استحکام می بخشد. در یاری خداوند کفایت است برای خواهان کفایت و شفاست برای جوینده شفا.
نکته ها
امام علیه السلام در این جمله شنوندگان خود را تشویق و وادار می کند که همواره مطیع فرمان خدا باشند تا سرانجام بتوانند خویش را اهل بهشت قرار دهند و در جمله «انّ لكم... من الله» با این بیان که برای آن ها موقع اطاعت و عبادت الهی از ناحیه خداوند کمک و یاری می رسد. (2)
عبارت «فِيهِ كِفَاءٌ لِمُكْتَفٍ وَ شِفَاءٌ لِمُشْتَفِ» به این معناست که هرکس طالب کمالات نفسانی و شفای بیماری های درونی و خصوصیات اخلاقی،است بداند که این سخن او را کفایت و دردهای او را درمان می سازد. (3)
«يَقُولُ عَلَى الْأَلْسِنَةِ»: حضرت نسبت «یقول» را به خدا داده یعنی وقتی که بناست خدا به شما کمک کند خدا با زبان ها سخن می گوید؛ یعنی زبان شما را باز می کند و سخنتان را به خوبی بیان می کنید یا در موقع گرفتاری خدا کسانی را می فرستد که با زبانشان تو را راهنمایی می کنند.
مشابه
يثَبِّتُ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ فِى الْحَياةِ الدُّنْيا (4)خدا کسانی را که ایمان آورده اند، در زندگی دنیا و در آخرت با سخن استوار ثابت می گرداند.
1) يُثَبِّتُ: استحكام می بخشد؛ از ماده «ثَبَتَ» به معنای استحکام بخشیدن. مُكْتَف: کفایت شده؛ کفی: الشيء يكفى كفاية فهو كاف إذا حصل به الاستغناء عن غيره ازدواج قال الشارح المعتزلي: فيه كفاء لمكتف وشفاء لمشتف الوجه فيه كفاية فانّ الهمز لا وجه له ههنا لأنّه من باب آخر و لكنه أتى بالهمزة للازدواج بين كفاء وشفاء كما قالوا: الغدايا و العشايا، وكما قال عليه السّلام مأزورات غير مأجورات، تأتى بالهمزة و الوجه الواو للازدواج. مُشْتَفِ: طالب شفا؛ اسم فاعل باب افتعال از «شفاء» که معنای طلب نیز در آن نهفته است؛ یعنی کسی که طالب شفا باشد.
2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 5، ص 472.
3) همان.
4) ابراهیم، 27
كَذلِكَ لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤادَكَ وَ رَتَّلْناهُ تَرْتِیلاً (1)این گونه [ما آن را به تدریج نازل کردیم] تا قلبت را به وسیله آن استوار گردانیم و آن را به آرامی [بر تو] خواندیم.
وَاعْلَمُوا أَنَّ عِبَادَ اللَّهِ الْمُسْتَحْفَظِينَ عِلْمَهُ يَصُونُونَ مَصُونَهُ وَيُفَجِّرُونَ عُيُونَهُ (2)
يُفَجِّرُونَ عُيُونَهُ: چشمه هایش را می گشایند و جاری می کنند.
بدانید که بندگان خدا که حافظان علم او هستند آن را به خوبی حفظ می کنند و چشمه های آن علوم را جاری می سازند.
نکته ها
عبارت «يَصُونُونَ مَصُونَهُ» شاید به این معنی باشد که علم الهی را از دسترس نااهلان حفظ می کنند و شاید به این معنا باشد که این علوم را به خوبی پاسداری کرده و در انتقال آن از نسلی به نسل دیگر می کوشند. (3)
منظور از علم خداوند دین خداست. (4)
«الْمُسْتَحْفَظِينَ»: اسم مفعول است و در این جا به معنای کسی است که از او خواسته شده علم خدا را حفظ کند کسانی که از آن ها خواسته شده علم خدا را حفظ کنند و حفظ هم کرده اند در درجه اول پیامبر خدا است که علمش از ناحیه خداوند است و آن حضرت كانون علم و منبع وحی است و در درجه بعد ائمه هستند.
«وَ يُفَجِّرُونَ عُيُونَهُ»: در این جا حضرت علم را به آب تشبیه فرموده البته سینه های علما را به چشمه تشبیه فرموده است آب مایه حیات انسان و همه موجودات است، علم هم مانند آب حیات معنویات انسان را تأمین می کند. اگر آب یک مرتبه سرازیر شود، مردم را غرق می کند علم هم مانند چشمه به طور ملایم و به اندازه ظرفیت هرکس داده می شود.
يَتَوَاصَلُونَ بالْوِلَايَةِ وَيَتَلَاقَوْنَ بِالْمَحَبَّةِ وَيَتَسَاقَوْنَ بِكَأْس رَوِيَّةٍ وَيَصْدُرُونَ بريَّة (1)
يتَسَاقَونَ: به همدیگر می نوشانند
بكأس جام بهمزة ساكنة ويجوز تخفيفها القدح المملوّ من الشّراب و لا تسمّى كأسا إلّا و فيها شراب و هي مؤنثة سماعية.
روِيَّة: سیراب کننده؛ صفت مشبهه از ریشهٔ «ری» گرفته شده و به معنای سیراب کننده است.
يَصْدُرُونَ: از محل آب خوردن باز می گردد.
بريَّة: سیراب؛ ترکیبی از «باء جاره و ریه» که اسم مصدر است از همان ریشۀ «ری» به معنای سیراب بودن؛ ریی من الماء و اللبن كرضى ريا و ريا وتروّی و ارتوى و الاسم الرى بالكسر، و ماء روى كغنی و رواء كسماء كثير مرو.
و با ولایت الهی به هم می پیوندند و با محبت یکدیگر را ملاقات می کنند و به یکدیگر [از جام حکمت] می نوشانند و سیراب باز می گردند.
نکته ها
منظور از عبارت «يَتَوَاصَلُونَ بِالْوِلَايَةِ» شاید ولایت الهی و اولیاءالله باشد که این گروه را به هم پیوند داده یا ولایت به معنای دوستی و محبت است که قلوب آن ها را به هم پیوسته است. (2)
عبارت «يَتَلَاقَوْنَ بِالْمَحَبَّةِ» اشاره به این است که این محبت قلبی را به هنگام ملاقات در فعل و قول خود آشکار می کنند. (3)
«وَ يَتَلَاقَوْنَ بِالْمَحَبَّةِ»: دوستی آن ها از روی سیاست و سیاست بازی نیست و واقعاً دوست یکدیگرند و کمبودهای هم را برطرف می کنند.
«وَيَصْدُرُونَ بِرِيَّةٍ» و آن ها از لب آب بیرون می آیند در حالی که سیراب شده اند. مقصود این است که با هم می نشینند و از علم یکدیگر استفاده می کنند و از تقوا و معارف یکدیگر سیراب می شوند.
لَا تَشُوبُهُمُ الرِّيبَةُ وَلَا تُسْرِعُ فِيهِمُ الْغِيبَةُ (4)
1) يَتَوَاصَلُونَ: از مادۀ «وصل» و در مقابل قطع و جدایی است یعنی با هم قهر نیستند بلکه دوست و هماهنگ هستند و همدیگر را یاری می رسانند و کمبودهای یکدیگر را برطرف می کنند. يَتَلاقَوْنَ: یکدیگر را ملاقات می کنند.
2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج8، ص209.
3) همان.
4) لَا تَشُوبُهُمُ: آن ها را مشوب نمی کند یعنی عملشان را قاطی یا ناخالص نمی کند؛ از ماده «شوب» به معنای مخلوط شدن است یعنی همیشه دل های آن ها از افکار سالم برخوردار است و شک و تردید با ایشان مخلوط نمی شود. لَا تُسْرِعُ: نمی شتابد.
شک و تردید در آن ها راه نمی یابد و غیبت در وجودشان نفوذ نمی کند.
نکته ها
«وَ لَا تُسْرِعُ فِيهِمُ الْغِيبَةُ»: ظاهر جمله این است که آن ها غیبت دیگران را نمی کنند. احتمال دیگر این است که این افراد کسانی هستند که دیگران غیبت آن ها را نمی کنند و لابد مقصود این است که چون عیب و ایرادی ندارند دیگران هم از آن ها غیبت و عیب جویی نمی کنند؛ این احتمال نیز وجود دارد که آن ها از یکدیگر غایب نمی شوند یعنی از هم دور نمی شوند که این احتمال بعیدی است.
«الرِّيبَةُ» ممکن است که اشاره به این باشد که مبانی عقیدتی و ایمانی آن ها به قدری محکم است که هیچ گونه شک و تردیدی در آن راه نمی یابد یا اشاره به این است که به قدری زندگانی آن ها صاف و پاک است که هیچکس درباره حسن نیت و سنجیده بودن اعمال آن ها تردید نمی کند. (1)
«وَ لَا تُسْرِعُ فِيهِمُ الْغِيبَةُ» اشاره به این است که آن ها آلوده به غیبت نمی شوند یا به اندازه ای پاک اند که دیگران به خود اجازهٔ غیبت آن ها را نمی دهند. (2)
عَلَى ذَلِكَ عَقَدَ خَلْقَهُمْ وَ أَخْلَاقَهُمْ (3) خداوند سرشت و اخلاقشان را بر این صفات برجسته گره زده است.
نکته
این تعبیر منافات با اختیاری بودن اعمال ندارد؛ زیرا هر زمان انسان با پای اختیار به سوی خدا گام بردارد، تأییدات و امدادهای الهی به سراغ او می آید و از این گذشته خداوند، زمینه های صلاح و سعادت را از آغاز در وجود همه انسان ها آفریده است تا با استفاده از آن ها مسیر تکامل را بپیمایند. (4)
فَعَلَيْهِ يَتَحَابُّونَ وَ بِهِ يَتَوَاصَلُونَ (1) آنان بر اساس همین کمالات با یکدیگر دوستی می ورزند و به هم می پیوندند.
نکته ها
«فَعَلَيْهِ يَتَحَابُّونَ» ظاهر عبارت این است که ضمیر در «علیه» به مصدر «عَقَدَ» بر می گردد و مقصود این است که حافظین علوم خداوند به خاطر این خلقت خدایی که دارند همیشه نسبت به یکدیگر محبت دارند.
«و بهِ يَتَوَاصَلُونَ»: ضمیر در «به» به همان «عقد» بر می گردد؛ یعنی به خاطر این رشت و فطرت خدادادی که دارند و به خاطر این که ساختمان جسمانی آن ها با ساختمان سراخلاقی شان گره خورده با همدیگر وصلت و هماهنگی دارند.
فَكَانُوا كَتَفَاضُلِ الْبَذْرِ يُنْتَقَى فَيُؤْخَذُ مِنْهُ وَيُلْقَى قَدْ مَيَّزَهُ التَّخْلِيصُ وَ هَذَّبَهُ التَّمْحِيصُ (2)
میر جدا نمود.
التخليص: جداسازی.
هَذَّبَ: جدا نمود.
التَّمْحِيصُ: امتحان؛ از ریشهٔ «محص» به معنای پاک و خالص کردن؛ تمحیص تأکید بیشتری را می رساند و از آن جا که آزمایش و امتحان سبب خالص شدن،است این واژه به معنای امتحان نیز آمده است.
برتری آنان همچون برتری بذرهای انتخاب شده ای است که دانه های خوب و اصلاح شده آن از میان انبوه دانه ها برگرفته می شود و بقیه را به کناری می گذارند این امتیاز بر اثر خالص سازی آن ها و از عهده امتحان برون آمدن حاصل شده است.نکته ها
واژگان «تمحیص» و «تخلیص» به معنای غربال کردن و جدایی جنس خوب از بد است. (3)
1) یَتَحَابُّونَ: به یکدیگر محبت می ورزند؛ از مادۀ «حُبَّ» و دوستی است که به باب تفاعل برده شده به این معنا که افراد به همدیگر محبت می کنند و این طور نیست که محبت یک طرفه باشد. این در صورتی است که ضمیر در «علیه» به عقد » بر می گردد. يَتَوَاصَلونَ: به هم پیوند می خورند.
2) يُنتَقَى: انتخاب می شود؛ از ریشهٔ «نقاوه» به معنای پاک و خالص بودن گرفته شده است، این ماده هنگامی که به باب افتعال می رود به معنای برگزیدن و انتخاب نمودن است. يُلْقَی: دور انداخته می شود.
3) در سایه سار نهج البلاغه، ج 4، ص214
«فَيُؤْخَذُ مِنْهُ وَيُلْقَی...» این جمله در توصیف بذر گندم است. بذر گندم این طور است که وقتی خواستند انتخاب کنند خوب آن را می گیرند و بد آن را می ریزند. مقصود این است که آن ها خودشان را تکمیل می کنند و در تهذیب نفس خود کوشیده اند.
هَذَّبَهُ التَّمْحِيصُ»: این عبارت بیان می دارد که آن آدمی را که ما به گندم بذر تشبیه کرده ایم آزمایش و امتحان میکنیم تا خالص و پاکیزه کنیم خداوند وسایل امتحان را در دنیا فراهم می کند و این جنگ و ستیزها و این کمبودها و گرفتاری ها همه برای این است که انسان های خالص و غیر خالص معلوم شوند.
تشبیه
مشبه: برتری رهروان راه حق
مشبه به: برتری بذرهای انتخاب شده
وجه شَبَه: امام علیه السلام برتر بودن این گروه را به برتر بودن دانه های خوب گیاهان تشبیه می کند. در واقع آن ها بذرهای برگزیده عالم خلقت اند که باغبان جهان هستی آن ها را برای پرورش دادن و به کمال رساندن انتخاب کرده است و با توفیق و تأیید خود به صورت شجره طیبه ای که دائماً میوه بر شاخسارش است، در می آورد.
فَلْيَقْبَلِ امْرُؤٌ كَرَامَةً بِقَبُولِهَا وَ لْيَحْذَرْ قَارِعَةً قَبْلَ حُلُولِهَا وَ لْيَنْظُرِ امْرُؤٌ فِي قَصِيرِ أَيَّامِهِ وَ قَلِيلٍ مُقَامِهِ فِي مَنْزِلٍ حَتَّى يَسْتَبْدِلَ بِهِ مَنْزِلًا فَلْيَصْنَعْ لِمُتَحَوَّلِهِ وَ مَعَارِفِ مُنْتَقَلِهِ (1)
كَرَامَةً: بزرگواری؛ در این جا به معنای نصیحت است؛ در اصل به معنای شرافت، شخصیت، ارزش، احترام و نعمت است و در این جمله چه معنایی دارد؟ بعضی آن را مفعول دانسته اند و گفته اند مفهوم جمله این است که باید هر انسانی کرامت الهی و نعمت او را به وسیلهٔ پذیرش این صفات برجسته بپذیرند بنابراین،کرامت به معنای کرامت الله و اشاره به نعمت ها اوست. احتمال دیگر این است که کرامت از قبیل مفعول له باشد و مفهوم جمله این می شود که هر انسانی برای کرامت و محبت این سخن را از من بپذیرد قَارِعَةً: حادثه کوبنده؛ از ریشه «قَرَعَ» به معنای کوبیدن گرفته شده است و «قارعه» به حوادث مهم و کوبنده گفته می شود؛ مانند مرگ زلزله؛ یکی از نام های قیامت نیز قارعه است؛ زیرا با حوادث کوبنده ای همراه است؛ القارعة: الداهية لأنّها تقرع الناس بشدّتها و منه سمّى الموت قارعة و كذلك القيامة لمزيد هو لها.
ليَصْنَعْ: باید تلاش کند.
مُتَحَوَّله: محل بازگشت؛ اسم مفعول از مادۀ «تحوّل» یعنی جایی که به آن منتقل می شود.
مَعَارِفِ: محل های شناخته شده؛ الدار ما يعرفها المتوسّم بها واحدها معرف مثل معاهد الدار و معالم الدار.
مُنْتَقَله: محل انتقال؛ اسم مکان از «انتقال».
1) ليَقْبَل: باید قبول کند. امرو: فرد، انسان.
هر انسانی باید کرامت و خیر را با پذیرش آن استقبال کند و از هر حادثه کوبنده [و سخت] پیش از رسیدنش در بیم و هراس باشد، هرکس باید دربارۀ کوتاهی ایام زندگی اش و اقامت اندکش در منزلگاهی که با سرعت آن را به منزلگاه دیگر تبدیل خواهد کرد، بیندیشد و برای قیامت و جایی که می داند به آن منتقل خواهد شد، کار و تلاش نماید.
نکته ها
حضرت پس از بیان ویژگی های بندگان خاص خدا به موعظه و نصیحت پرداخته و می فرماید: باید انسان به سبب اطاعت و عبادت پذیرای بخششها و نعمت ها بزرگ از طرف پروردگار باشد و آن ها را بر وجه شایسته و دور از ظاهرسازی و نفاق بپذیرد؛ مانند پذیرشی که حق تعالی دربارۀ مریم فرمود: فَتَقَبَّلَها رَبُّهَا بِقَبُولٍ حَسَنٍ (1)(2)
«بقَبُولها... » گاهی افراد از پذیرفتن چیز خوب یا سخن خوب امتناع می کنند. در این جا حضرت می فرماید لازم است کرامتی را که از خدا به انسان می رسد بپذیرد و از آن دوری نکند.
«وَ لْيَنْظُرِ امْرُؤٌ فِي قَصِيرِ أَيَّامِهِ...» حضرت در این می فرماید که انسان باید در مدت کوتاه عمر خود توجه کند که این عمر هر چقدر هم باشد در مقابل آخرت کوتاه است.
«وَ قَلِيلِ مُقَامِهِ فِی مَنْزِلٍ»: ماندن در این منزل دنیا کم است تا این که این منزل را عوض کنید و از این منزل به منزل دیگر که عالم برزخ است بروید و بعد هم به منزل بعدی که قیامت است؛ پس حالا که در این منزلگاه هستیم باید دقت کنیم.
«مَعَارِفِ مُنْتَقَلِهِ» مقصود از این جمله این است که برای روز قیامت و گردنه های آن روز آن ایستگاه ها که شما را نگه می دارند و از اوامر و نواهی خدا سؤال می کنند، کار کنید و خود را آماده آن روز نمایید.
فَطُوبَى لِذِي قَلْبٍ سَلِيمٍ أَطَاعَ مَنْ يَهْدِيهِ وَ تَجَنَّبَ مَنْ يُرْدِيهِ (1)
يزديه: هلاک می کند؛ از ریشهٔ «ردی» به معنای هلاکت یا سقوط توأم با هلاکت است و «یردی» از باب افعال یعنی هلاک می کند
پس خوشا به حال دارنده قلب سلیم که از هدایت کننده اش فرمان برده و از گمراه کننده اش دوری جسته.
نکته
«مَنْ يَهْدِيهِ» منظور خود امام و بقیه پیشوایان معصوم اند و از جمله «مَنْ يُرْدِيهِ» منافقان و گمراه کنندگان را اراده کرده که انسان را به ورطهٔ هلاکت سوق می دهند. (2)
وَ أَصَابَ سَبِيلَ السَّلَامَةِ بِبَصَرِ مَنْ بَصَّرَهُ وَ طَاعَةِ هَادٍ أَمَرَهُ وَ بَادَرَ الْهُدَى قَبْلَ أَنْ تُغْلَقَ أَبْوَابُهُ وَ تُقْطَعَ أَسْبَابُهُ و با بینایی کسی که او را بینایی داد و اطاعت از هدایتگری که او را به نیکی] فرمان داد، به راه سلامت دست یافته و به سوی هدایت شتافته پیش از آن که درهای آن بسته و علل و عواملش قطع گردد.
نکته ها
مراد از بسته شدن درها از میان رفتن امامان علیهم السلام یا از میان رفتن خود کسی است که جوینده حق است و می خواهد هدایت شود. (3)
«بِبَصَرِ مَنْ بَصْرَهُ »: یعنی راه سلامت را به وسیلۀ چشم و بینایی کسی که به او بینایی داده شده است یافته در حقیقت چشم هدایت کننده چشم این شخص هدایت شده بوده و مثل این که با چشم او هدایت شده است.
وَ اسْتَفْتَحَ التَّوْبَةَ وَ أَمَاطَ الْحَوْبَةَ فَقَدْ أَقِيمَ عَلَى الطَّرِيقِ وَ هُدِيَ نَهْجَ السَّبِيل (1)
الْحَوْبَةَ: گناه؛ در اصل به معنای احتیاج و نیازی است که انسان را به گناه می کشاند؛ سپس به هرگونه گناه یا گناهان بزرگ اطلاق شده است.
اقیم: اقامت کرد.
باب توبه را گشوده و گناه را از خود دور ساخته؛ چنین کسی در مسیر هدایت قرار گرفته و به راه روشن [و راست] هدایت گشته.
نکته
با این سخن که آخرین جمله امام در این خطبه است، اشاره به این فرموده است که راهنمایان بحق که دانشمندان و کتاب آسمانی و سنت پاک پیامبر هستند، برای ارشاد آماده اند تا مردم به آن ها اقتدا کرده و راه روشن و طریق راستی را با آگاهی و بصیرت بپیمایند. (2)
شناسنامه خطبه
تاریخ زمان و مکان وقوع: در کوفه بین سال های 37 تا 40 هجری
مخاطب: مردم
موضوع: اعتقادی، اخلاقی
ویژگی: خداشناسی (1)
این خطبه در واقع مرکب از یک سلسله دعاهای پرمعنا و بسیار با ارزش است که امام علیه السلام در بسیاری از اوقات آن را می خواند این دعاها غالباً جنبه معنوی دارند؛ هرچند از جنبه های مادی نیز خالی نیستند.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص 105.
الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِى لَمْ يُصْبحْ بِي مَيّتاً وَ لَا سَقِيماً وَ لَا مَضْرُوباً عَلَى عُرُوقِي بِسُوءٍ وَ لَا مَأْخُوذاً بِأَسْوَإِ عَمَلِى وَ لَا مَقْطُوعاً دَابِرِى وَ لَا مُرْتَدَّاً عَنْ دِينِي وَ مُنْكِراً لِرَبِّي وَ لَا مُسْتَوْحِشاً مِنْ إِيمَانِي وَ لَا مُلْتَبساً عَقْلِي وَ لَا مُعَذَّباً بِعَذَابِ الْأُمَمِ مِنْ قَبْلِى أَصْبَحْتُ عَبْداً مَمْلُوكاً ظَالِماً لِنَفْسِي لَكَ الْحُجَّةُ عَلَيَّ وَ لَا حُجَّةَ لى وَلَا أَسْتَطِيعُ أَنْ أَخُذَ إِلَّا مَا أَعْطَيْتَنِي وَلَا أَتَّقِيَ إِلَّا مَا وَقَيْتَنِي اللَّهُمَّ إِنِّي أَعُوذُ بِكَ أَنْ أَفْتَقِرَ فِي غِنَاكَ أَوْ أَضِلَّ فِي هُدَاكَ أَوْ أَضَامَ فِي سُلْطَانِكَ أَوْ أَضْطَهَدَ الْأَمْرُ لَكَ اللَّهُمَّ اجْعَلْ نَفْسِى أَوَّلَ كَرِيمَةٍ تَنْتَزِعُهَا مِنْ كَرَائِمِي وَ أَوَّلَ وَدِيعَةٍ تَرْتَجِعُهَا مِنْ وَدَائِعِ نِعَمِكَ عِنْدِي اللَّهُمَّ إِنَّا نَعُوذُ بِكَ أَنْ نَذْهَبَ عَنْ قَوْلِكَ أَوْ أَنْ نَفْتَتَنَ عَنْ دِينِكَ أَوْ تَتَابَعَ بِنَا أَهْوَاؤُنَا دُونَ الْهُدَى الَّذِي جَاءَ مِنْ عِنْدِكَ.
الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِى لَمْ يُصْبِحْ بِي مَيْتاً وَ لَا سَقِيماً وَ لَا مَضْرُوباً عَلَى عُرُوقِي بِسُوءٍ وَ لَا مَأْخُوذاً بِأَسْوَإِ عَمَلِي وَ لَا مَقْطُوعاً دَابِرِى وَ لَا مُرْتَدَّاً عَنْ دِينِي وَ لَا شُكِراً لِرَبِّي وَ لَا مُسْتَوْحِشَاً مِنْ إِيمَانِي وَ لَا مُلْتَبِساً عَقْلِى وَ لَا مُعَذَّباً بِعَذَابِ الْأُمَمِ مِنْ قَبْلِي (1)
عُرُوقي: عروق و رگ هایم؛ جمع «عرق» در اصل به معنای رگهایی است که مجرای خون در بدن است و به اصل و ریشه هر چیزی نیز گفته می شود.
بِسُوءٍ آفت بیماری؛ در این جا به معنای بیماری پیسی است.
دابر: ریشه؛ در اصل به معنای پشت یا شخص تابع است به همین لحاظ به فرزندان و نسل هایی که بعد از انسان می آیند «دابر» گفته می شود؛ الدابر الآخر من دبر إذا أدبر قال تعالى وَ قَضَيْنا إِلَيْهِ ذَلِكَ الْأَمْرَ يعنى آخرهم أى يستأصلون عن آخرهم و قال و يقطع دابر الكافرين أى باستيصالهم وقتلهم و اسرهم و قال فقطع دابر القوم الذين ظلموا أى آخر من بقى منهم.لا مُلْتَبِس: زایل نشده؛ از ریشهٔ «لبس» به معنای اشتباه گرفته شده است و «مُلتَبِساً عَقلِی» به معنای به هم ریختن فکر و عقل است.
ستایش خدای را که مرا مرده یا بیمار وارد بامداد نساخت نه آفتی بر رگ هایم وارد شده، نه به بدترین اعمالم گرفتار گشتم، نه نسلم بریده شده و نه از دینم،برگشتم، نه منکر پروردگار هستم و نه از ایمانم در هراسم نه عقلم دچار سرگردانی است و نه به عذاب امت های پیشین مبتلا شده ام.نکته هاجمله «لَمْ يُصْبِحْ» اشاره به این است که انسان هنگامی می تواند در زندگی موفق باشد که1) لَمْ يُصْبِحُ بی: مرا وارد صبح نکرد. سقیماً: در حال مریضی؛ از مادۀ «سُقُم» به معنای مرض بدن است؛ سقیم مریض و پریشان حال.
از آغاز صبح سالم و بانشاط باشد و خدا را بر این نعمت باید سپاس گفت. (1)منظور از کلمۀ «دابر» پشت و کمر و منظور از «قطع هدف بلاهای کمرشکن و توان فرسا واقع شدن است؛ یعنی حمد خدا را که کمر مرا به سبب گرفتاری های توان فرسا خم نکرد و پشت مرا در هم نشکست (2و ممکن است مقصود از «مَقْطُوعاً دَابِری» عقیم و بدون اولاد بودن باشد در احادیث آمده است که وقتی انسان از دنیا می رود، پرونده و نامه عملش بسته می شود و امیدش از همه چیز قطع می گردد مگر سه چیز: 1. اولاد صالح که او را دعا کند؛ 2. کتابی بنویسد و علم نافعی بعد از خود بگذارد؛ 3. باقیات صالحاتی که از انسان باقی می ماند.)ذکر عبارت «وَ لَا مَضْرُوباً عَلَى عُرُوقِی بِسُوءٍ» بعد از جمله «ولا سقيما» ذكر خاص بعد از عام است و علت آن این است که چون برص بیماری خیلی بدی بود، حضرت خواسته اند که آن را جداگانه ذکر کرده باشند و ممکن است منظور حضرت این باشد که در نسب و نژاد من از حضرت آدم علیه السلام تا اکنون خلل و اختلافی مانند زنا و... رخ نداده و از طینت پاکی برخوردارم.عبارت «وَ لَا مُسْتَوْحِشاً مِنْ إِيمَانِي» اشاره به این است که انسان گاه ایمان دارد ولی از این می ترسد که آلوده به خطاهایی شود یا در معرض زوال قرار گیرد. (3)عبارت «وَ لَا مُعَذِّباً بِعَذَابِ الْأُمَمِ مِنْ قَبْلِی» در این عبارت حضرت فرموده است که من از این که خداوند مرا به عذاب های امت های پیشین عذاب نکرده است خدا را شکر می کنم در امم گذشته عده ای از بنی اسرائیل بوزینه شدند و عذاب های دیگری هم بود که امت ها به آن گرفتار بودند.### 2. تسلیم در برابر فرمان خداوندأَصْبَحْتُ عَبْداً مَمْلُوكاً ظَالِماً لِنَفْسِى لَكَ الْحُجَّةُ عَلَيَّ وَ لَا حُجَّةَ لِي وَ لَا أَسْتَطِيعُ أَنْ أخُذَ إِلَّا مَا أَعْطَيْتَنِي وَ لَا أُتَّقِيَ إِلَّا مَا وَقَيْتَنِي (4)
1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج8، ص224.
2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 5، ص479
3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 8، ص225.
4) الْحُجَّةُ: از مادۀ «احتجاج» است و به معنای استدلال می آید. وَقَيْتَنِي: حفظ کردی مرا؛ از ماده «وقی» به معنای حفظ شیء است از آن چه اذیت و ضرر می رساند؛ واقی: مصون دارنده و محفوظ دارنده.
شب را به بامداد رساندم در حالی که بندهای مملوک و بر نفس خویش ستمکارم تو بر من حجت داری و مرا حجتی نیست. نمی توانم چیزی بگیرم جز آن چه تو عطایم کرده ای و نمی توانم خودم را حفظ کنم مگر تو مرا حفظ نمایی.
نکته ها
تعبیر «ظَالِماً لِنَفْسِی» اشاره به این است که انسان هیچ گاه نمی تواند حق عبودیت پروردگار را انجام دهد، جایی که پیامبر می فرماید: سُبْحَانَكَ مَا عَبَدْنَاكَ حَقَّ عِبَادَتِک دیگران به طریق اولی باید اعتراف به تقصیر کنند. (1)
«ظَالِماً لِنَفْسِی» معمولاً انسان ها به خود ظلم می کنند؛ یعنی همین به دنیا مشغول شدن و از آخرت غافل شدن نوعی ظلم به نفس است و این که حضرت فرموده صبح کردم در حالی که ظالم به نفس خود بودم شاید از این باب باشد که چون مشغول کارهای دنیا می شد لحظه ای از آخرت غافل می شد و همین را ظلم به نفس می دانست.
«وَ لَا أَسْتَطِيعُ أَنْ آخُذَ إِلَّا مَا أَعْطَيْتَنِي»: مقصود این است که در عالم، مال و ثروت زیادی وجود دارد و من نمی توانم همۀ آن ها را به دست بیاورم و از آن خود کنم بلکه آن مقداری را که تو می دهی من می توانم بگیرم؛ پس باید بدانیم که تلاش برای رسیدن به همهٔ ثروت های جهان بی فایده است و هر آن چه از مال و ثروت دنیا را خداوند نصیب ما کرده باشد، می توانیم به دست بیاوریم.
مشابه
قالَ رَبِّ إِنِّي ظَلَمْتُ نَفْسي فَاغْفِرْ لي فَغَفَرَ لَه (2)گفت: ای پروردگار من، من به خود ستم کردم مرا بیامرز و خدایش بیامرزید. قُلْ فَلِلَّهِ الْحُجَّةُ الْبَالِغَةُ فَلَوْ شَاءَ لَهَدَاكُمْ أَجْمَعين (3)بگو: خاص خداست دلیل محکم و رسا اگر می خواست همه شما را هدایت می کرد. إِلَهِي كَفَى بِي عِزّاً أَنْ أَكُونَ لَكَ عَبْداً (4)معبودا مرا همین عزت و آبرو بس که تو را بنده باشم.
اللهم إنِّى أَعُوذُ بِكَ أَنْ أَفْتَقِرَ فِي غِناكَ أَوْ أَضِلُّ فِي هُدَاكَ أَوْ أَضَامَ فِي سُلْطَائِكَ أَوْ أُضْطَهَدَ وَالْأَمْرُ لَكَ (1)
أَضْطَهَدَ: خوار شوم؛ از ریشهٔ «هد» به معنای مقهور ساختن اضطهاد به معنای تأکید در مقهور نمودن؛ ضهده: كمنعه قهره
پروردگارا، به تو پناه می برم از این که با وجود بی نیازی ات نیازمند گردم، یا با وجود هدایتت گمراه شوم، یا در سلطنت تو مظلوم گردم، یا با وجود آن که زمام امر به دست توست، ذلیل و خوار گردم.
نکته
«أَوْ أَضِلَّ فِى هُدَاکَ»: این عبارت می رساند که همه وسایل هدایت به دست خداست و توفیق هدایت هم یکی از وسایل هدایت است؛ یعنی ای خدایی که همه وسایل هدایت در دست توست مبادا من به ضلالت و گمراهی کشیده شوم و از حق منحرف گردم
مشابه
يا أَيُّها النَّاسُ انْتُمُ الْفُقَراءُ الى اللَّهِ وَ اللَّهُ هُوَ الْغَنِيُّ (2)ای مردم، همه شما فقیر هستید و غنی و بی نیاز تنها خداست. مَنْ يَهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدی (3)هرکه را خدا هدایت کند، او راه یافته است. إنْ يَنْصُرْكُمُ اللَّهُ فَلا غالِبَ لَكُمْ (4)اگر خدا شما را یاری کند، هیچ کس بر شما غالب نخواهد شد.
اللَّهُمَّ اجْعَلْ نَفْسِى أَوَّلَ كَرِيمَةٍ تَنْتَزِعُهَا مِنْ كَرَائِمِي وَ أَوَّلَ وَدِيعَةٍ تَرْتَجِعُهَا مِنْ وَدَائِعِ نِعَمكَ عِنْدِي (5)
وَدِيعَة: امانت تَرْتَجِعُ بر می گردانی
1) أَنْ أَفْتَقر: این که نیازمند شوم. أَضَامَ: مورد ظلم واقع شوم؛ از ریشه «ضیم» به معنای ظلم کردن و خوار نمودن است؛ الضيم: الذل.
2) فاطر، 15.
3) اعراف، 178.
4) آل عمران، 160.
5) کَریمةٍ: گرامی با ارزش؛ منظور نعمت ها بزرگ است که در این جا به آن اشاره شده است. تَنْتَزِعُ: می گیری گرائمی دارایی های ارزشمندم.
پروردگارا، جانم نخستین حقیقت با ارزش از دارایی های ارزشمندم باشد که از من می ستانی و اولین امانت از نعمت های که به امانت در اختیارم گذارده ای باشد که باز می گردانی.
نکته ها
«كَرِيمَةٍ» در اصل به معنای شخص با ارزش و اشیای گران بهاست و در این جمله اشاره به اعضای مهم انسان مانند چشم و گوش و زبان است که گاه به عنوان موهبت الهی و گاه به عنوان ودیعه خداوند ذکر شده است. (1)
منظور از این دعا این است که تا پایان عمر تمام اعضا سالم باشند؛ چون انسان اگر در اواخر عمر نعمت چشم و گوش و قدرت و جسم و روح را از دست بدهد به مرده متحرکی مبدل می شود که شهد حیات در کام او از زهر هم تلخ تر است. (2)
«وَ أَوَّلَ وَدِيعَةٍ تَرْتَجِعُهَا مِنْ وَدَائِعِ نِعَمِكَ عِنْدِی»: مقصود از «ودیعه» در این جمله به قرینه این که طرف خطاب خداست همان نعمتی است که نزد بشر به امانت گذاشته شده.
«وَدَائِع» صفت است برای «نعم» یعنی نعمت های که امانت های الهی هستند، آن وقت صفت را مضاف و موصوف را مضاف الیه قرار داده و فرموده وَدَائِعِ نِعَمِكَ.
مشابه
اللَّهُمَّ أَمْتِعْنَا بِأَسْمَاعِنَا وَ أَبْصَارِنَا وَ قُوَّتِنَا مَا أَحْيَيْتَنَا وَ اجْعَلْهُ الْوَارِثَ مِنَّا (3)خداوندا، نعمت گوش و چشم و قوت جسم و جان ما را تا زمانی که زنده ایم بر ما ارزانی دار و آن ها را وارث ما قرار بده يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعى إِلى رَبِّكِ رَاضِيَةً مَرْضِيَّةً (4)ای روح آرامش یافته خشنود و پسندیده به سوی پروردگارت بازگرد. استعاره
مستعار: ودیعه
مستعار منه: امانت داری
مستعارله: روح
جامع: امام علیه السلام لفظ ودیعه را بدین دلیل برای روح استعاره فرموده که باید امانت
را به صاحبش برگرداند. روح و نفس انسانی نیز باید به جانب پروردگار برگردانده شود.
اللَّهُمَّ إِنَّا نَعُوذُ بِكَ أَنْ نَذْهَبَ عَنْ قَوْلِكَ أَوْ أَنْ نُفْتَتَنَ عَنْ دِينِكَ أَوْ تَتَابَعَ اتَتَتَابَعَ بِنَا أَهْوَاؤُنَا دُونَ الْهُدَى الَّذِي جَاءَ مِنْ عِنْدِكَ (1)
پروردگارا، به تو پناه می بریم از این که روی از سخن تو بازگردانیم یا از دینت به سبب فتنه انگیزی [نابکاران] روی برتابیم یا هواوهوس های ما در برابر هدایتی که از سوی تو آمده بر ما هجوم آورد.
نکته
امام در این دعا از سه گناه و مشکل بزرگ به خدا پناه می برد: 1. انسان اوامر و نواهی الهی را به فراموشی بسپرد و از کنار آن سرسری بگذرد؛ 2. وسوسه های فتنه انگیزان در دل انسان نفوذ کند و او را از حق منحرف سازد؛ 3. هوای نفس بر انسان چیره شود و او را از هدایت الهی باز دارد. (2)
1) نُفْتَتَنَ: اعراض کنیم؛ به صیغه مجهول از باب افتعال از ماده «فتنه» به معنای دچار فتنه و گمراهی شویم؛ نفتتن: بصيغة المتكلّم المجهول، وفى بعض النسخ بالبناء على الفاعل وقوله. تتابع: پی در پی؛ از ریشه «تتابع» مصدر باب تفاعل به معنای به سرعت به سوی چیزی بردن است؛ أو تتابع: بالياء المثناة من تحت التهافت و الاسراع في الشر واللجاج والاقتحام فيه من غير روية و ركوب الأمر على خلاف الناس و في بعض النسخ تابع بحذف إحدى التائين، و في بعضها تتابع بالباء الموحدة يقال: تتابعوا على الأمر أى توالوا و تبع بعضهم بعضا.
2) پیام امام امیرالمؤمنين، ج8، ص230.
شناسنامه خطبه
تاریخ، زمان و مکان وقوع: در صفین، سال 37 هجری
مخاطب: سپاهیان
موضوع: سیاسی، اخلاقی، اجتماعی
ویژگی: حق بینی؛ معرفت به حقوق خویش (1)
این خطبه را امام علیه السلام در جنگ صفین ایراد فرموده است و در بردارنده مباحث مهمی است. از حقوق متقابل والی و رعیت سخن می گوید و این که حق همواره دوسویه است. هرکس بر دیگری حقی دارد او نیز به نوعی دارای حق بر آن شخص است. حقوق حاکمان بر مردم و حقوق مردم بر حاکمان را تشریح می.کند به یکی از یارانش که از امام علیه السلام تعریف و تمجید فراوانی کرد جواب می دهد و از روابط صحیح حاکمان و مردم سخن گوید؛ بدین معنا که حاکمان باید از متملقان و چاپلوسان بپرهیزند تا جامعه رو به سوی صلاح و فلاح حرکت کند.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص56.
أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ جَعَلَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ لِى عَلَيْكُمْ حَقَّاً بِوِلَايَةِ أَمْرِكُمْ وَ لَكُمْ عَلَيَّ مِنَ الْحَقِّ مِثْلُ الَّذِي لِي عَلَيْكُمْ فَالْحَقُّ أَوْسَعُ الْأَشْيَاءِ فِي التَّوَاصُفِ وَ أَضْيَقُهَا فِي التَّنَاصُفِ لَا يَجْرِى لِأَحَدٍ إِلَّا جَرَى عَلَيْهِ وَ لَا يَجْرِى عَلَيْهِ إِلَّا جَرَى لَهُ وَ لَوْ كَانَ لِأَحَدٍ أَنْ يَجْرِيَ لَهُ وَ لَا يَجْرِيَ عَلَيْهِ لَكَانَ ذَلِكَ خَالِصاً لِلَّهِ سُبْحَانَهُ دُونَ خَلْقِهِ لِقُدْرَتِهِ عَلَى عِبَادِهِ وَ لِعَدْلِهِ فِى كُلِّ مَا جَرَتْ عَلَيْهِ صُرُوفُ قَضَائِهِ وَ لَكِنَّهُ سُبْحَانَهُ جَعَلَ حَقَّهُ عَلَى الْعِبَادِ أَنْ يُطِيعُوهُ وَ جَعَلَ جَزَاءَ هُمْ عَلَيْهِ مُضَاعَفَةَ الثَّوَابِ تَفَضُّلًا مِنْهُ وَ تَوَسُّعاً بِمَا هُوَ مِنَ الْمَزِيدِ أَهْلُه.
أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ جَعَلَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ لِى عَلَيْكُمْ حَقَّاً بِوِلَايَةِ أَمْرِكُمْ وَ لَكُمْ عَلَيَّ مِنَ الْحَقِّ مِثْلُ الَّذِي لِي عَلَيْكُمْ اما بعد، خداوند سبحان برای من بر شما حقی قرار داده که آن سرپرستی حقوق شماست و در مقابل برای شما نیز حقی بر من قرار داده مانند حقی که من بر شما دارم.
نکته ها
امام علیه السلام در این جمله به مسئلۀ مهمی در باب حکومت اسلامی اشاره می کند که در واقع با همه حکومت های آن زمان متفاوت بود حکومت های استبدادی همه چیز را از آن خود می دانستند و رعایا را همچون بردگان می شمردند که باید چشم و گوش بسته، اطاعت کنند. امام علیه السلام می فرماید حکومت اسلامی در واقع مرکب از دو حق متقابل است: حق زمامداران بر مردم و حق مردم بر زمامداران که هر دو سنگین و پرمسئولیت است. (1)
«بوِلَايَةِ أَمْرِكُمْ»: معمولاً به حکومت، «ولایت امر» گفته می شده که یا از باب این است که کلمه «امر» به معنای امارت آمده و «امیر» هم صفت مشبهه آن است یا از باب این باشد که حکومت بر اساس فرمان دادن و فرمان بردن است؛ چون وقتی که حکومت برپا می شود حاکم دستور می دهد و دیگران فرمان را اطاعت می کنند.
1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج8، ص234.
فَالْحَقُّ أَوْسَعُ الْأَشْيَاءِ فِي التَّوَاصُفِ وَ أَضْيَقُهَا فِي التَّنَاصُفِ (1)
التَنَاصُفِ: به انصاف عمل کردن از ریشهٔ «نَصَف» به معنای انصاف دادن گرفته شده است و معنای «تناصف» آن است که هرکس در حق دیگری انصاف را رعایت کند؛ تناصف النّاس أنصف بعضهم لبعض.
حق در مرحله بیان از هر چیز وسیع تر است و همه از آن دفاع می کنند ولی در مرحله عمل از هر چیز سخت تر و پیچیده تر است.
نکته
امام علیه السلام در این عبارت به دو نکته اشاره می فرماید نخست این که همه انسان ها با واژه (حق) آشنا هستند و هرکسی دم از طرفداری حق می زند و برای حفظ منافع خود زیر چتر این واژه قرار می گیرد در حالی که هنگام عمل برای ادای حقوق دیگران بسیار سخت گیر است گویی حق را یک طرفه می داند لذا امام علیه السلام در بیان نکته دوم به این اصل اساسی اشاره می فرماید که در هیچ مورد حق یک جانبه وجود ندارد؛ در همه جا بدون استثنا اگر حقی برای کسی قرار داده شود طرف مقابل نیز حقی بر او پیدا می کند. (2)
استعاره
مستعار: سعه و ضيق
مستعار منه: در مقام توصیف وسعت و در مقام عمل ضیق
مستعارله: حق
جامع: حق را به اعتبار این که دامنهٔ توصیف آن زیاد و عمل کردن به آن دشوار است تشبیه به مکانی کرده است که برای بعضی امور وسیع و پهناور است ولی گنجایش امور دیگری را ندارد.
لَا يَجْرِى لِأَحَدٍ إِلَّا جَرَى عَلَيْهِ وَ لَا يَجْرِي عَلَيْهِ إِلَّا جَرَى لَهُ حق چیزی است که به نفع کسی جریان نمی یابد جز آن که روزی دیگر بر زیان او جاری
می شود و نیز بر زیان کسی جریان نمی یابد جز آن که [روزی دیگر] به سود او جاری می گردد.
نکته
این منطق اسلام است که همه در برابر قانون مساوی باشند این که می بینیم بسیاری از افراد زبان به گله باز می کنند به این علت است که افراد را در برابر قانون مساوی نمی بینند و مردم از همین نابرابری رنج می برند و گله می کنند. این که اهانت کننده به فردی که قوی است مجازات می شود ولی از مجازات فرد قوی نسبت به ضعیف چشم پوشی می شود از حق و عدالت بویی نبرده اند.
وَ لَوْ كَانَ لِأَحَدٍ أَنْ يَجْريَ لَهُ وَ لَا يَجْرِيَ عَلَيْهِ لَكَانَ ذَلِكَ خَالِصاً لِلَّهِ سُبْحَانَهُ دُونَ خَلْقِهِ لِقُدْرَتِهِ عَلَى عِبَادِهِ وَ لِعَدْلِهِ فِي كُلِّ مَا جَرَتْ عَلَيْهِ صُرُوفُ قَضَائِهِ (1) اگر کسی بود که حق همواره به سودش جاری گردد و بر زیانش جاری نشود، آن کس تنها خدای سبحان بود نه مخلوقاتش به جهت احاطه قدرتش بر بندگانش و عدالتش در تمام آن چه فرمانش در آن جریان دارد
وَ لَكِنَّهُ سُبْحَانَهُ جَعَلَ حَقَّهُ عَلَى الْعِبَادِ أَنْ يُطِيعُوهُ وَجَعَلَ جَزَاءَهُمْ عَلَيْهِ مُضَاعَفَةَ الثَّوَابِ تَفَضُّلًا مِنْهُ وَتَوَسعاً بِمَا هُوَ مِنَ الْمَزِيدِ أَهْلُهُ (2)
بِمَا هُوَ مِنَ الْمَزِيدِ أَهْلُهُ: «باء» حرف جر به معنای «فی» و متعلق است به توسعاً» و «ما» موصله است، «مِنَ المَزيد» بیان است برای «ما» و «مزید» به معنای مصدری است «اهله» خبر است برای «هو».
اما خداوند حقش را بر بندگان این قرارداد که او را اطاعت کنند و پاداش آنان را بر عهده خود چندبرابر نهاد، به سبب احسان بر بندگان و افزوندهی که او شایسته آن است.
نکته ها
خداوند حق را بر بندگان چنین قرار داده که او را اطاعت کنند و اوامر او را عمل کنند و از نواهی او دوری و اجتناب کنند.
این سخن اشاره به این دارد که از یک سو قدرت خداوند ایجاب می کند که بندگان خود را تنها نگذارد و به یاری آن ها در همه زمینه ها عنایت کند و از سوی دیگر عدالتش موجب
می شود کمترین ظلم و ستمی بر کسی نشود. (1)
مشابه
لِيُوَفِّيَهُمْ أُجُورَهُمْ وَيَزِيدَهُمْ مِنْ فَضْلِهِ إِنَّهُ غَفُورٌ شَكُورٌ (2)زیرا خدا پاداششان را به تمامی می دهد و از فضل خود چیزی بر آن می افزاید؛ زیرا آمرزنده و پذیرای سپاس است. فَأُولئِكَ لَهُمْ جَزاءُ الضّعْفِ بِما عَمِلُوا وَهُمْ فِى الْغُرُفاتِ آمِنُون (3)مگر آنان که ایمان آورده اند و کارهای شایسته کرده اند که پاداش اینان به سبب اعمالشان دو برابر است و ایمن در غرفه های بهشت هستند. وَ قَضى رَبُّكَ أَلا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاه (4)پروردگارت مقرر داشت که جز او را نپرستید. قُلْ لِمَنْ ما فِي السَّماواتِ وَالْأَرْضِ قُلْ لِلَّهِ كَتَبَ عَلَى نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ لَيَجْمَعَنَّكُمْ إِلَى يَوْمِ الْقِيامَةِ لا رَيْبَ فِيهِ الَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ فَهُمْ لا يُؤْمِنُونَ (5)بگو: از آن کیست آن چه در آسمان ها و زمین است؟ بگو از آن خداست. بخشایش را بر خود مقرر داشته، همه شما را در روز قیامت که در آن تردیدی نیست گرد می.آورد آنان که به زیان خویش کار کرده اند، ایمان نمی آورند. وَ إِذَا جَاءَكَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِآيَاتِنَا فَقُلْ سَلامٌ عَلَيْكُمْ كَتَبَ رَبُّكُمْ عَلَى نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ أَنَّهُ مَنْ عَمِلَ مِنْكُمْ سُوءاً بِجَهَالَةٍ ثُمَّ تَابَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَصْلَحَ فَأَنَّهُ غَفُورٌ رَحیم (6)چون ایمان آورندگانِ به آیات ما نزد تو آمدند بگو سلام بر شما خدا بر خویش مقرر کرده که شما را رحمت کند؛ زیرا هرکس از شما که از روی نادانی کاری بد کند آنگاه توبه کند و نیکوکار شود، بداند که خدا آمرزنده و مهربان است. فَأَمَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ فَيُوَفِّيهِمْ أُجُورَهُمْ (7)اما آنان که ایمان آورده اند و کارهای نیک کرده اند اجرشان را به تمامی خواهد داد.
ثُمَّ جَعَلَ سُبْحَانَهُ مِنْ حُقُوقِهِ حُقُوقاً افْتَرَضَهَا لِبَعْضِ النَّاسِ عَلَى بَعْضٍ فَجَعَلَهَا تَتَكَافَأُ فِي وُجُوهِهَا وَ يُوجِبُ بَعْضُهَا بَعْضاً وَلَا يُسْتَوْجَبُ بَعْضُهَا إِلَّا بِبَعْضٍ. وَأَعْظَمُ مَا افْتَرَضَ سُبْحَانَهُ مِنْ تِلْكَ الْحُقُوقِ حَقُّ الْوَالِى عَلَى الرَّعِيَّةِ وَ حَقُّ الرَّعِيَّةِ عَلَى الْوَالِي فَرِيضَةٌ فَرَضَهَا اللَّهُ سُبْحَانَهُ لِكُلِّ عَلَى كُلِّ فَجَعَلَهَا نِظَاماً لِأُلْفَتِهِمْ وَعِزّاً لِدِينِهِمْ فَلَيْسَتْ تَصْلُحُ الرَّعِيَّةُ إِلَّا بِصَلَاحِ الْوَلَاةِ وَ لَا تَصْلُحُ الْوَلَاةُ إِلَّا بِاسْتِقَامَةِ الرَّعِيَّةِ فَإِذَا أَدَّتْ الرَّعِيَّةُ إِلَى الْوَالِى حَقَّهُ وَ أَدَّى الْوَالِي إِلَيْهَا حَقَّهَا عَزَّ الْحَقُّ بَيْنَهُمْ وَقَامَتْ مَنَاهِجُ الدِّينِ وَ اعْتَدَلَتْ مَعَالِمُ الْعَدْلِ وَ جَرَتْ عَلَى أَذْلَالِهَا السُّنَنُ فَصَلَحَ بِذَلِكَ الزَّمَانُ وَ طُمِعَ فِي بَقَاءِ الدَّوْلَةِ وَيَئِسَتْ مَطَامِعُ الْأَعْدَاءِ. وَإِذَا غَلَبَتِ الرَّعِيَّةُ وَالِيَهَا أَوْ أَجْحَفَ الْوَالِى بِرَعِيَّتِهِ اخْتَلَفَتْ هُنَالِكَ الْكَلِمَةُ وَ ظَهَرَتْ مَعَالِمُ الْجَوْرِ وَ كَثُرَ الْإِدْغَالُ فِي الدِّينِ وَ تُرِكَتْ مَحَاجُ السُّنَنِ فَعُمِلَ بِالْهَوَى وَ عُطْلَتِ الْأَحْكَامُ وَ كَثُرَتْ عِلَلُ النُّفُوسِ فَلَا يُسْتَوْحَشُ لِعَظِيمِ حَقٌّ عُطْلَ وَ لَا لِعَظِيمِ بَاطِلِ فُعِلَ فَهُنَالِكَ تَذِلُّ الْأَبْرَارُ وَ تَعِزُّ الْأَشْرَارُ وَ تَعْظُمُ تَبِعَاتُ اللَّهِ سُبْحَانَهُ عِنْدَ الْعِبَادِ. فَعَلَيْكُمْ بِالتَّنَاصُحَ فِي ذَلِكَ وَ حُسْنِ التَّعَاوُنِ عَلَيْهِ فَلَيْسَ أَحَدٌ وَ إِنِ اشْتَدَّ عَلَى رِضًا اللَّهِ حِرْصُهُ وَ طَالَ فِي الْعَمَل اجْتِهَادُهُ بِبَالِغ حَقِيقَةَ مَا اللَّهُ سُبْحَانَهُ أَهْلُهُ مِنَ الطَّاعَةِ لَهُ وَ لَكِنْ مِنْ وَاجِبِ حُقُوقِ اللَّهِ سُبْحَانَهُ عَلَى عِبَادِهِ النَّصِيحَةُ بِمَبْلَغ جُهْدِهِمْ وَ التَّعَاوُنُ عَلَى إِقَامَةِ الْحَقِّ بَيْنَهُمْ وَ لَيْسَ امْرُؤٌ وَ إِنْ عَظُمَتْ فِى الْحَقِّ مَنْزِلَتُهُ وَ تَقَدَّمَتْ فِي الدِّينِ فَضِيلَتُهُ بِفَوْقِ أَنْ يُعَانَ عَلَى مَا حَمَّلَهُ اللَّهُ مِنْ حَقِّهِ وَ لَا امْرُؤٌ وَ إِنْ صَغَرَتْهُ النُّفُوسُ وَاقْتَحَمَتْهُ الْعُيُونُ بدُونِ أَنْ يُعِينَ عَلَى ذَلِكَ أَوْ يُعَانَ عَلَيْهِ.
ثُمَّ جَعَلَ سُبْحَانَهُ مِنْ حُقُوقِهِ حُقُوقاً افْتَرَضَهَا لِبَعْضِ النَّاسِ عَلَى بَعْضٍ (1) خداوند سبحان بخشی از حق خود را اموری قرار داده که بر مردم در برابر یکدیگر واجب شمرده است.
نکته
خداوند، حق مردم را بر یکدیگر نشئت گرفته از حقوق خودش شمرده است و به تعبیری حق الله و حق الناس در عرض هم نیستند بلکه در طول هم هستند. تمام حقوقی که افراد
1) افترض: فرض و واجب کرده است.
ملت بر یکدیگر دارند در عین حال که حق الناس است از این جهت که فرمان خداست، حق الله هم هست و اگر کسی از این حقوق تخلف کند از دستور خدا تخلف کرده است. (1)
فَجَعَلَهَا تَتَكَافَأُ فِي وُجُوهِهَا وَ يُوجِبُ بَعْضُهَا بَعْضاً وَ لَا يُسْتَوْجَبُ بَعْضُهَا إِلَّا بِبَعْضٍ (2)
لَا يُسْتَوْجَبْ: باب استفعال از مادۀ وجوب به معنای مستوجب و مستحق نشود؛ يستوجب بالبناء على المفعول.
و آن حقوق را در ابعاد گوناگون با یکدیگر برابر نمود؛ به گونه ای که بعضش بعض دیگر را واجب می کند و بعضی از آن ها واجب نشود مگر با انجام حقی که در مقابل آن است.نکته
عبارت «يُوجِبُ بَعْضُهَا بَعْضاً» به این معناست که اگر یک طرف به حق عمل نکرد، طرف دیگر هم چیزی بدهکار نیست؛ پس این حقوق دوطرفه است که اگر یک طرف حق را ادا نکند، حقی بر دیگری ندارد.
وَ أَعْظَمُ مَا افْتَرَضَ سُبْحَانَهُ مِنْ تِلْكَ الْحُقُوقِ حَقُّ الْوَالِى عَلَى الرَّعِيَّةِ وَ حَقٌّ الرَّعِيَّةِ عَلَى الْوَالِى فَرِيضَةٌ فَرَضَهَا اللَّهُ سُبْحَانَهُ لِكُلِّ عَلَى كُلِّ فَجَعَلَهَا نِظَاماً لِأُلْفَتِهِمْ وَ عِزّاً لِدِينِهِم (3)و بزرگ ترین حقی را که خدای سبحان واجب کرد حق حاکم بر مردم و حق مردم بر حاکم است. این حقی الزامی است که خداوند سبحان بر هر یک از ایشان نسبت به دیگری واجب نموده و آن را موجب برقراری پیوندشان و عزت دینشان قرار داده نکته
امام در جمله «وَ أَعْظَمُ مَا افْتَرَضَ....» حقوق متقابل والی و رعیت را از بزرگترین حقوق دانسته است؛ زیرا اکثر مصالح معاش و معاد انسان ها بر محور آن می چرخد. (4)
1) پیام امام امیرالمؤمنين، ج 8، ص243.
2) تَتكَافَةُ: مساوی می شود؛ از ریشۀ «كَفَاً» به معنای همسان و برابر می شوند همتراز در مقام و منزلت و قدر است؛ التكافؤ التساوى والاستواء. فِي وُجُوهِهَا: در برابر هم.
3) الرّعيّة: حفظ و مراقبت و مراعات؛ از ریشه «رعی» به چوپان «راعی» گفته می شود چون در حفظ چهارپایان می کوشد و به حاکم «راعی» گفته می شود زیرا از مردم مراقبت می کند و به مردم رعیت اطلاق می شود، چون تحت مراقبت و حفاظت حکومت اند.
4) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 6، ص9.
فَلَيْسَتْ تَصْلُحُ الرَّعِيَّةُ إِلَّا بِصَلَاحِ الْوَلَاةِ وَ لَا تَصْلُحُ الْوُلَاةُ إِلَّا بِاسْتِقَامَةِ الرَّعِيَّةِ (1)
هرگز امور مردم بدون صلاحیت حاکمان اصلاح نشود و هرگز امور حاکمان بدون استقامت [و نظام صحیح] مردم اصلاح نگردد.
نکته ها
«فَجَعَلَهَا نِظَاماً لِأُلْفَتِهِمْ» اشاره به آثار مادی و ظاهری این حقوق دارد و «عِزّاً لدينهم» اشاره به آثار معنوی و روحانی است. (2)
«فلیست...». اوضاع جامعه تنها در صورتی استوار می شود که حاکم شایستگی حکومت داشته باشد و خود را با دیگران یکی بداند. اگر حکام صالح و عادل شدند، آن وقت ملت صالح می شود. (3)
«وَ لَا تَصْلُحُ الْوِلَاةُ إِلَّا بِاسْتِقَامَةِ الرَّعِيَّةِ... ». اگر بنا باشد که ملت از حکومت اطاعت نکند و در مقابل آن دهن کجی و سرپیچی کند حکومت برقرار نمی شود؛ بنابراین رعیت هم باید با استقامت و مطیع باشد تا کمبودها برطرف شود.
مشابه
إِنَّ الَّذِينَ قالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا در حقیقت، کسانی که گفتند: «پروردگار ما خداست» سپس ایستادگی کردند.
فَإِذَا أَدَّتْ الرَّعِيَّةُ إِلَى الْوَالِى حَقَّهُ وَ أَدَّى الْوَالِى إِلَيْهَا حَقَّهَا عَزَّ الْحَقُّ بَيْنَهُمْ وَ قَامَتْ مَنَاهِجُ الدِّينِ وَ اعْتَدَلَتْ مَعَالِمُ الْعَدْلِ وَ جَرَتْ عَلَى أَذْلَالِهَا السُّنَنُ فَصَلَحَ بِذَلِكَ الزَّمَانُ وَ طُمِعَ فِي بَقَاءِ الدَّوْلَةِ وَ يَئِسَتْ مَطَامِعُ الْأَعْدَاءِ (4)
قَامَتْ: استوار شد.
مَنَاهِجُ الدِّینِ: مسیرهای روشن دین؛ از مادۀ «نهج» و «منهاج» به معنی طریق واضح و راه آشکار است. آن را طریق مستقی.
اعْتَدَلَتْ: استوار شد.
مَعَالِمُ: نشانه ها، علامت ها آثار؛ جمع «معلم».
أَذْلال: مجراها؛ جمع «ظلّ» به معنای جاده محکم و صاف است که بر اثر کثرت عبور و مرور کاملاً کوبیده شده باشد، ریشه اصلی آن همان «ذلت» است؛ گویی چنین جاده ای در زیر دست و پا کاملاً خوار شده است؛ ذل: الطريق بالكسر محجتها والجمع أذلال كحبر و أخبار.
السُّنَن: سخن و کردار و تأیید پیامبر یا امامان؛ جمع «سنّة».
طمع: امید ایجاد شد.
يئست: مأيوس شد؛ يأس، نومیدی
مَطَامِعُ: طمع ها؛ جمع «مطمع» یعنی چیزهایی که مورد طمع واقع می شود. «مطامع» فاعل است برای «يَئِسَت»؛ نسبت یأس به مطامع به صورت مجاز است چون فاعل حقیقی یأس خود انسان است.
پس هنگامی که مردم حق حاکم را ادا کردند و حاکم نیز حق مردم را ادا نمود، حق میان ایشان عزیز شود و راه های روشن دین برپا و نشانه های عدالت استوار گردد و سنت ها در مجرای خود جریان یابد در نتیجه [اوضاع و احوالِ] زمان اصلاح گردد و به بقای دولت امید رود و طمع های دشمنان به یأس مبدل شود.
نکته ها
منظور از جمله «وَ اعْتَدَلَتْ مَعَالِمُ الْعَدْلِ وَ جَرَتْ عَلَى أَذْلَالِهَا السُّنَنُ» این است که هرگاه حاکم و رعیت به وظایف خویش عمل کنند سنت پیامبر بدون هیچ تغییر و تحریفی اجرا می شود. (1)
ضمیر «ها» به «السُّنَنُ» بر می گردد و چون «السُنَن» فاعل جَرَت» است، جای آن قبل از ضمیر است و در حقیقت این ضمیر به متقدم خود برگشته است؛ چون اصل عبارت چنین است «وَ جَرَت السُنَن على اذلالها» یعنی جریان پیدا می کند سنت ها و روش های پیامبر و ائمه بر راه خویش.
«فَصَلَحَ بِذَلِكَ الزَّمَانُ وَ طُمِعَ فِي بَقَاءِ الدَّوْلَةِ وَيَئِسَتْ مَطَامِعُ الْأَعْدَاءِ»: مقصود از صالح شدن زمان این است که ملت در این ایام صالح می شوند پس وقتی حکومت و ملت با هم هماهنگ شدند و هر یک حقوق دیگری را ادا نمود زمانه خوبی می شود و همه با هم در مساوات و برادری زندگی می کنند.
وَ إِذَا غَلَبَتِ الرَّعِيَّةُ وَالِيَهَا أَوْ أَجْحَفَ الْوَالِى بِرَعِيَّتِهِ اخْتَلَفَتْ هُنَالِكَ الْكَلِمَةُ وَ ظَهَرَتْ مَعَالِمُ نیز گفته اند؛ المنهج: واضح الطريق.
1) در سایه سار نهج البلاغه، ج 4، ص431
الْجَوْرِ وَ كَثْرَ الْإِدْغَالُ فِي الدِّينِ وَ تُرِكَتْ مَحَاجُ السُّنَنِ فَعُمِلَ بِالْهَوَى وَ عُطْلَتِ الْأَحْكَامُ وَ كثرَتْ عِلل النفوس (1)
عُطّلت: تعطیل شد.
عِلَلُ النُّفُوسِ: بیماری های جان ها؛ جمع «علت» به معنای بیماری منظور از علل النفوس بیماری های اخلاقی و روانی است.
اما اگر مردم بر حاکم چیره شوند یا حاکم بر مردم ستم،ورزد در این هنگام اختلاف کلمه پدید آید و نشانه های ظلم و تجاوز آشکار شود و فریبکاری در دین رواج یابد و راه های روشن سنت ها رها گردد. در این هنگام است که از روی هواوهوس عمل شود و احکام خدا تعطیل گردد و بیماری جانها فراوان شود.
نکته ها
این فرمایش امام علیه السلام اشاره به بسیاری از ناگواری هایی است که در صورت مخالفت رعیت با دستورهای زمامدار و ظلم و استبداد او نسبت به مردم لازم می آید و آن ها از این قرارند: 1. اختلاف آرا و عقاید که از آن به عنوان اختلاف کلمه تعبیر فرموده است زیرا اختلاف عقیده علت اختلاف در کلمه و باعث پیدایش فرقه های گوناگون می شود؛ 2. علامت ها و نشانه های جور و ستم آشکار می شود و این امری روشن است، چون با نبودن اسباب عدل، فقدان عدل و ظهور ظلم و ستمگری ضروری است؛ 3. فساد و تباهی در دین زیاد می شود زیرا نظر مردم با رأی پیشوای عادل که جمع کننده آراست، هماهنگی ندارد و هر فردی به جانب خواسته خود که تباه کننده دین و مخالف با آن است می رود. (2)
«مَحَاجُ السُّنَنِ»: یعنی آن خطوط و راههای وسطی که کج نیست. معنای جمله این است که آن فقه اسلام و آن احکام قرآن که از پیامبر و ائمه صادر شده و روشن است، ترک می شود؛ یعنی آن دستورها کنار گذاشته می شود و به تأویلها رو می آورند که حقیقت ندارد مانند کار منافقان که یک کلمه را می گرفتند و مطابق میل خودشان برداشت می کردند
1) أَجْحَفَ: ظلم و اجحاف کرد؛ از ریشهٔ «اجحاف» به معنای از بین بردن حقوق دیگران است و ریشه اصلی آن جحف به معنای برگرفتن چیزی است. الْإِدْغَالُ: فريب كارى؛ ورود مخفیانه به چیزی به قصد فاسد کردن آن و در اصل از ریشه «دغل» به معنای ورود در مكان مخفی برای غافلگیر کردن صید، گرفته شده است؛ بالكسر أن يدخل في الشيء ما ليس منه و بالفتح جمع الدغل محرّكة كأسباب وسبب هو الفساد. مَحَاجُ راه های روشن؛ جمع «محجه» به معنای جادۀ واضح روشن و مستقیم است و در اصل از ریشه «حج» به معنای قصد گرفته شده است زیرا انسان همیشه قصد دارد از راه روشن و مستقیم برود؛ المحاج: بتشديد الجيم جمع المحجّة بفتح الميم و هي الجادة.
2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج6، ص12.
در کلمه «عِلَل» دو احتمال وجود دارد: 1. وقتی که مردم اهل پیروی از هوای نفس شدند، کم کم جامعه رو به فساد اخلاق می رود و مردم اهل کینه توزی و خودخواهی و این گونه اخلاق رذیله می شوند؛ 2. مقصود از زیاد شدن عِلل توجیه گری و کلاه شرعی درست کردن باشد و برای هر کار خلافی که می کنند یک راه به اصطلاح شرعی درست می کنند؛ یعنی توجیه شرعی برای کارهای خودشان درست می کنند.
مشابه
وَ مَنْ أَضَلُّ مِمَّنِ اتَّبَعَ هَواهُ بِغَيْرِ هُدى مِنَ الله (1)و کیست گمراه تر از آن کس که بی آن که راهنمایی از خدا بخواهد از پی هوای نفس خویش رود؟ أَ رَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَواهُ أَ فَأَنْتَ تَكُونُ عَلَيْهِ وَكيلاً (2)آیا آن کس را که هوای نفس را به خدایی گرفته بود دیدی؟ آیا تو ضامن او هستی؟
فَلَا يُسْتَوْحَشُ لِعَظِيمٍ حَقٌّ عُطْلَ وَ لَا لِعَظِيمِ بَاطِل فُعِلَ فَهُنَالِكَ تَذِلُّ الْأَبْرَارُ وَ تَعِزُّ الْأَشْرَارُ وَتَعْظُمُ تَبِعَاتُ اللَّهِ سُبْحَانَهُ عِنْدَ الْعِبَادِ (3)
عُطّل: تعطيل، بیکاری.
تذل: ذلیل می شود؛ بالبناء على الفاعل من باب ضرب و في بعض النسخ بالبناء على المفعول.
تَعِزُّ: عزیز می شود.
تَبعَاتُ: پیامدها؛ جمع «تبعه» به معنای دنباله است؛ التبعة وزان كلمة ما تطلبه من ظلامة و الجمع تبعات.
در چنین شرایطی دیگر مردم نترسند که حقی بزرگ فروگذار شود، یا باطلی بزرگ انجام گیرد. در این هنگام نیکوکاران ذلیل و اشرار عزیز شوند و عقوبت خداوند در حق بندگان بزرگ گردد.
نکته ها
منظور از پیامدها مسئولیت ها یا کیفر خداوند است. (4)
هر ظلمی می شود پیامدی دارد و انتقامی گرفته می.شود گناهانی که انسان می کند مظلمه هایی به گردن انسان می آید و این مظلمه ها عقاب خدا را در پی دارد؛ یعنی دنباله این مظالم گرفتاری ها و مشکلاتی وجود دارد و هر چه گناهان زیادتر می شود، انتقام ها هم زیادتر می شود.
فَعَلَيْكُمْ بِالتَّنَاصُح فِي ذَلِكَ وَ حُسْنِ التَّعَاوُنِ عَلَيْهِ (1) پس [ای مردم!] بر شما باد خیرخواهی در اجرای حقوق و یاری نیکوی یکدیگر بر آن.
نکته
یک وقت انسان نسبت به فردی کار خیری انجام می دهد اما مقصودش این است که بالاخره روزی تلافی شود پس این کار خیر خالصانه نیست ولی یک وقت هدف فقط خیر خواهی است و هیچ مقصود دیگری ندارد در این صورت کار خالصانه است و در این صورت به آن «نصيحة» و اگر دوطرفه باشد به آن «تناصح» گفته می شود.
فَلَيْسَ أَحَدٌ وَ إِنِ اشْتَدَّ عَلَى رِضًا اللَّهِ حِرْصُهُ وَ طَالَ فِي الْعَمَلِ اجْتِهَادُهُ بِبَالِعْ حَقِيقَةَ مَا اللَّهُ سُبْحَانَهُ أَهْلُهُ مِنَ الطَّاعَةِ لَهُ وَ لَكِنْ مِنْ وَاجِبِ حُقُوقِ اللَّهِ سُبْحَانَهُ عَلَى عِبَادِهِ النَّصِيحَةُ بِمَبْلَغ جُهْدِهِمْ وَالتَّعَاوُنُ عَلَى إِقَامَةِ الْحَقِّ بَيْنَهُمْ (2)
بِمَبْلَغ جُهْدِهِمْ: به اندازه توانشان
زیرا هیچ کسی هر اندازه هم که در به دست آوردن رضای خداوند حریص باشد و تلاشش در راه طاعت و بندگی خدا فراوان باشد، نمی تواند به حقیقت اطاعتی که شایسته خداوند است برسد، لکن یکی از حقوق واجب خداوند بر بندگان آن است که به اندازه توان خود خیرخواه یکدیگر باشند و یکدیگر را در راه برپا داشتن حق در میان خود یاری رسانند.
نکته ها
هرکسی در هر مرتبه ای از دانش و نیکوکاری به نصیحت و همیاری نیاز دارد؛ زیرا انسان معصوم نیست و به طور کامل از اشتباهات و عیبهای خود خبر ندارد و نفس او فریبش می دهد. (3)
1) تناصح: خیرخواهی؛ برخورد بی شائبه و صادقانه با یکدیگر خیرخواهی متقابل؛ نصحت: له نصحا و نصيحة و في لغة يتعدّى بنفسه فيقال نصحته و هو الاخلاص والصدق و المشورة و العمل. وقال الجزري النصيحة في اللغة الخلوص يقال: نصحته و نصحت له و معنى نصيحة اللّه صحّة الاعتقاد في وحدانيته و اخلاص النية في عبادته، و النصيحة لكتاب الله هو التصديق به و العمل بما فيه، و نصيحة رسول الله صلى الله عليه وسلم التصديق بنبوّته ورسالته و الانقياد لما امر به و نهى عنه، و نصيحة الأئمة أن يطيعهم في الحق، ونصيحة عامة المسلمين إرشادهم إلى مصالحهم.
2) اشتد: شدید شد. طال: زیاد شد، طولانی شد.
3) در سایه سار نهج البلاغه، ج4، ص432.
«وَ التَّعَاوُنُ عَلَى إِقَامَةِ الْحَقِّ»: بشر در اداره امور ناگزیر از تعاون و کمک دیگران است و هیچ کس هر چند هم مقام و شخصیت بالایی داشته باشد نمی تواند ادعا کند که در انجام امور نیازی به دیگران ندارد؛ بنابراین در اصل تعاون تردیدی نیست و حضرت امیرالمؤمنین علام هم پیروان خود را به حسن تعاون» سفارش فرموده اند.الف. اگر والی و حاکم شخص پیامبر و علی علیه السلام باشند در اداره کشور نیاز به کارگزاران زیادی دارند تا بتوان کشور را اداره کرد؛ ب. آن چه درخور توجه است و حضرت هم به آن توجه داده اند این است که «حسن تعاون در اداره کردن کشور و جامعه لازم است و باید دولت و ملت در اداره جامعه «حسن تعاون» داشته باشند.
«وَ إِنِ اشْتَدَّ عَلَى رِضَا اللَّهِ»: مقصود حضرت این است که هیچ کس هرچند هم برای به دست آوردن رضای خدا حریص باشد و در عمل هم کوشش خود را طولانی کند و زمان زیادی را صرف عبادت کند نمی تواند به حقیقت آن چه خدا اهل آن است، برسد.
مشابه
تَعاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَالتَّقْوى وَلا تَعاوَنُوا عَلَى الْإِثْمِ وَالْعُدْوانِ (1)در نیکوکاری و پرهیزکاری با یکدیگر همکاری کنید و در گناه و تعدی دستیار هم نشوید.
وَ لَيْسَ امْرُؤٌ وَ إِنْ عَظُمَتْ فِي الْحَقِّ مَنْزِلَتُهُ وَ تَقَدَّمَتْ فِي الدِّينِ فَضِيلَتُهُ بِفَوْقِ أَنْ يُعَانَ عَلَى مَا حَمَّلَهُ اللَّهُ مِنْ حَقِّهِ وَ لَا امْرُؤٌ وَ إِنْ صَغَرَتْهُ النُّفُوسُ وَاقْتَحَمَتْهُ الْعُيُونُ بِدُونِ أَنْ يُعِينَ عَلَى ذَلِكَ أَوْ يُعَانَ عَلَيْهِ (2)
اقْتَحَمَتْ: ناچیز شمرد؛ از ریشهٔ «اقتحام» به معنای پنهان شدن یا بی مطالعه وارد کاری گشتن و نیز به معنای کوچک و بی ارزش شمردن است و ریشه اصلی آن «قحم» به معنای نسنجیده دست به کاری زدن است.
و هیچ کس هر چند مقامش در حق بزرگ و فضیلتش در دین بر دیگران پیشی داشته باشد در ادای حقی که خداوند بر عهده او نهاده بی نیاز از یاری دیگران نیست و هیچ انسانی هرچند او را کوچک بدانند و در دیده ها ناچیز باشد، کمتر از آن نیست که [نتواند] دیگران را در ادای حق یاری رساند یا استحقاق آن را نداشته باشد که از سوی دیگران یاری شود.
نکته ها
معنای این عبارت آن است که آدمی به هر درجه و مقام از عبادت پروردگار برسد باز هم
در عبادت و اطاعت نیازمند به کمک و معاونت است؛ زیرا از طرفی خداوند متعال تکلیف هرکس را به اندازهٔ طاقت و توانش قرار داده و از طرفی دیگر قدرت و توانایی در برخی اعمال عبادی مشروط به کمک دیگری است بنابراین هیچکس بی نیاز از کمک نیست. (1)
مقصود از جمله «وَ إِنْ عَظُمَتْ فِی الْحَقِّ مَنْزِلَتَهُ» این است که امکان دارد فردی در موردی تخصص داشته باشد و در عین حال نیازمند به کسی باشد و این طور نیست که یک متخصص در جمیع جهات از دیگران بی نیاز باشد.
«إِنْ صَغَرَتْهُ النُّفُوسُ وَاقْتَحَمَتْهُ الْعُيُونُ» جمله معترضه است و مقصود حضرت این است که انسان هر چقدر هم به نظر حقیر باشد و مردم او را کوچک بشمارند، چنین نیست و او هم در حد خود شخصیت و مقامی دارد و می تواند به دیگران کمک کند و «وَ اقْتَحَمَتْهُ الْعُيُونُ» کنایه از کوچکی فرد است؛ زیرا وقتی چیزی کوچک باشد همه اش یکباره در چشم جا می گیرد و چشم آن را احاطه می کند.
استعاره
مستعار: اقتحام
مستعار منه: هجوم با عنف
مستعارله: تکبر
جامع: کلمه «اقتحام» به معنای هجوم آوردن و به عنف و به عنف داخل شدن است. در این مورد به عنوان استعاره به کار رفته است؛ زیرا وقتی جامعه از روی تکبر کسی را کوچک شمارد و با دیده حقارت به او بنگرد مانند آن است که او را مورد حمله قرار داده و به زور بر او وارد شده است.
فَأَجَابَهُ لا رَجُلٌ مِنْ أَصْحَابِهِ بِكَلَامٍ طَوِيلٍ يُكْثِرُ فِيهِ الثَّنَاءَ عَلَيْهِ وَ يَذْكُرُ سَمْعَهُ وَ طَاعَتَهُ لَهُ در این هنگام یکی از یاران آن حضرت سخنی بلند در پاسخ امام بیان نمود و در آن تعریف و تمجید فراوانی از آن حضرت کرد و فرمان برداری و اطاعت خود را نسبت به وی یادآور شد.
نکته
در مورد این که این مرد چه کسی بود چون قبلاً نه در ارتش حضرت در صفین و نه در
1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 5، ص13.
جای دیگر دیده شده بلکه ناگهان در این جا دیده شد و آن طور هم از حضرت تجلیل کرد و بعد از آن هم دیده نشد از روایات بر می آید که او حضرت خضر پیامبر علیه السلام بوده که به صورت شخص ناشناس آمده و این طور سخن گفته تا مقام شامخ امیرالمؤمنین عام را به اصحاب آن حضرت معرفی فرموده باشد تا مردم به منزلت حضرت پی ببرند.
فَقَالَ لام: إِنَّ مِنْ حَقٌّ مَنْ عَظُمَ جَلَالُ اللَّهِ سُبْحَانَهُ فِى نَفْسِهِ وَ جَلَّ مَوْضِعُهُ مِنْ قَلْبِهِ أَنْ يَصْغُرَ عِنْدَهُ لِعِظَمِ ذَلِكَ كُلُّ مَا سِوَاهُ (1)
امام فرمود برای کسی که جلال خداوند در جانش و موقعیت حق در قلبش بزرگ است سزاوار است که به سبب این بزرگی ماسوای خدا در نظرش کوچک شود.
نکته ها
به دلیل عظمت و بزرگی خدا در دل او، لازم است که همه چیز جز حق تعالی در نظر او کوچک و حقیر باشد آن چه در این استدلال منطقی بیان شده گرچه قاعده کلی و مطلب عمومی است ولی در حقیقت مراد خود حضرت است؛ زیرا بزرگترین نعمت خداوند در دنیا خلافت مسلمین و در آخرت هم کمالات معنوی است که همه آن ها، ویژه اوست. (2)
«إِنَّ مِنْ حَقٌّ مَنْ عَظُمَ جَلَالُ اللَّهِ» مقصود این است که آن کسی که مقام خداوند در نظرش بزرگ است اگر کسی واقعاً خداشناس باشد و بزرگی خدا را درک کرده باشد باید غیر از خدا در نظرش هیچ باشد؛ چون موجودات جهان آفرینش هر اندازه کمال داشته باشند از خود چیزی ندارند و کمال آن ها از خداست.
مشابه
عَظُمَ الْخَالِقُ فِى أَنْفُسِهِمْ وَ صَغُرَ مَا دُونَهُ فِي أَعْيُنِهِم (3)کسی که به عظمت الهی پی برد، خداوند در باطنش بزرگ و مخلوق در نظرش کوچک می شود.
وَ إِنَّ أَحَقُّ مَنْ كَانَ كَذَلِكَ لَمَنْ عَظُمَتْ نِعْمَةُ اللَّهِ عَلَيْهِ وَ لَطْفَ إِحْسَانُهُ إِلَيْهِ فَإِنَّهُ لَمْ تَعْظُمْ
1) يَصْغُرَ: کوچک می شود؛ صغر: الشيء يصغر من باب شرف صغرا و زان عنب إذا صار صغيرا و صغر صغرا من باب تعب إذا ذلّ وهان قال تعالی و هم صاغرون، أى داخرون ذليلون. عظم بزرگ شمرد؛ الشيء بالضم أيضا عظما كعنب إذ اصار عظيما. جَلَّ مَوْضِعُهُ: موقعیتش عظمت یافت.
2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 6، ص15.
3) نهج البلاغه، خطبه 193.
نِعْمَةُ اللَّهِ عَلَى أَحَدٍ إِلَّا ازْدَادَ حَقٌّ اللَّهِ عَلَيْهِ عِظَماً (1)
و سزاوارترین افراد به این امر کسی است که نعمت خدا بر او بزرگ و لطف و احسانش بر وی بسیار است؛ زیرا نعمت خداوند بر هیچ کس فراوان و بزرگ نشود مگر آن که حق خداوند بر او افزوده گردد.
نکته
مقصود این است که هر که خداوند نعمت بیشتری به او داده باید بیشتر به عظمت و بزرگی خدا پی ببرد؛ هر چند مقام انسان شامخ تر و علم انسان بیشتر باشد باید در مقابل خدا بیشتر تسلیم باشد و بیشتر از همه ماسوی الله را ناچیز بداند.
وَإِنَّ مِنْ أَسْخَفِ حَالاتِ الْوَلَاةِ عِنْدَ صَالِحٍ النَّاسِ أَنْ يُظنَّ بِهِمْ حُبُّ الْفَخْرِ وَ يُوضَعَ أَمْرُهُمْ عَلَى الْكِبْرِ وَ قَدْ كَرِهْتُ أَنْ يَكُونَ جَالَ فِى ظَنِّكُمْ أَنَّى أُحِبُّ الْإِطْرَاءَ وَ اسْتِمَاعَ الثَّنَاءِ وَ لَسْتُ بِحَمْدِ اللَّهِ كَذَلِكَ (2)
اسْتِمَاعَ الثَّنَاءِ: شنیدن مدح.
یکی از زشت ترین حالات حاکمان نزد انسان های صالح این است که مردم درباره آنان گمان به فخرفروشی برند و کارشان چهره برتری جویی به خود گرفته باشد و من خوش ندارم که در ذهن شما این گمان بگذرد که من مدح و تمجید و شنیدن ثنایم را دوست دارم و خدا را سپاس می گویم که من چنین نیستم.
نکته
مقصود از کلام حضرت این است که از بدترین و سخیف ترین حالات حکام این است که طوری رفتار کند که مردمان صالح و خوب فکر کنند که آن ها طرفداران فسق و فجور
1) أَحَق: سزاوارتر. ازداد: زیاد شد
2) أَسْخَفِ: سخيف ترين؛ زشت ترین؛ از ریشۀ «سُخف» و سخافت به معنای ضعف عقل و نادانی است؛ سخف: سخفا و سخافة وزان قرب قربا فهو سخيف و فلان في عقله سخف أى نقص وقال الخليل السخف في العقل خاصة و السخافة في كلّ شي گرفت: اکراه داشتم. جال خطور کرده جولان داده الإطراء: تمجید کردن؛ از ریشهٔ «طراوة» به معنای تروتازه بودن است و هنگامی که به باب افعال می رود معنای ثناخوانی و مدح کردن می یابد گویی کسی می خواهد با مدح خود شخصی را ترو تازه نگه دارد؛ اطریت: فلانا مدحته بأحسن ما فيه وقيل: بالغت في مدحه و جاوزت الحد وقال السّرقسطي في باب الهمز و الياء أطرأته مدحته و أطريته أثنيت عليه.
هستند. در این عبارت حضرت این موضوع را از دو زاویه بررسی فرموده: یکی این که خود این حاکم شخصی است که به محض رسیدن به مقام و منصب غرور او را می گیرد که این انسان از نظر اخلاقی و انسانیت سقوط کرده و ارزشی ندارد جهت دیگری که اهمیت بیشتری دارد و شاید حضرت بیشتر به همین جهت توجه داشته ضرر اجتماعی آن است و از بدترین حالات حاکم این است که مردم گمان کنند آن ها از تفاخر خوششان می آید.
وَلَوْ كُنْتُ أُحِبُّ أَنْ يُقَالَ ذَلِكَ لَتَرَكْتُهُ انْحِطَاطاً لِلَّهِ سُبْحَانَهُ عَنْ تَنَاوُلِ مَا هُوَ أَحَقُّ بِهِ مِنَ الْعَظَمَةِ وَالْكِبْرِيَاءِ (1)
و اگر هم این گونه تعریف و تمجیدها از خود را دوست داشتم آن را به جهت خضوع و کوچکی در برابر خدای سبحان رها می کردم که عظمت و کبریایی تنها سزاوار اوست.
نکته
امام از ستایش و تملق بیزار است و اگر نفس او نیز به آن علاقه مند باشد آن را تأدیب کرده و از این خصلت باز می دارد. (2)
وَرُبَّمَا اسْتَحْلَى النَّاسُ الثَّنَاءَ بَعْدَ الْبَلَاءِ فَلَا تُثْنُوا عَلَيَّ بِجَمِيلِ ثَنَاءٍ لِإِخْرَاجِي نَفْسِي إِلَى اللَّهِ سُبْحَانَهُ وَإِلَيْكُمْ مِنَ التَّقِيَّةِ فِي حُقُوقِ لَمْ أَفْرُغْ مِنْ أَدَائِهَا وَ فَرَائِضَ لَا بُدَّ مِنْ إِمْضَائِهَا (3)
فَلَا تُثنوا: ستایش نکنید؛ از مادۀ «ثَنی» به معنای ستایش کردن.
لَمْ أَفْرُغُ: فارغ نشدم.
إمْضَائِهَا: عمل کردن به آن
بسا مردمی که مدح و ثنا را پس از رنج و مجاهدت شیرین می یابند اما مرا به نیکی ستایش مکنید؛ چراکه من [ منتی بر شما ندارم و جز این نیست که خود را از عذاب دوزخ رها ساخته و به سوی خداوند و به سوی شما روانه کرده ام و در پی رعایت حقوقی هستم که هنوز از ادای کامل آن فارغ نشده ام و قصد انجام واجباتی را دارم که چاره ای از عمل به آن ها نیست.1) انحطاط: تواضع فروتنی تواضع کردن؛ مفعول لاجله برای «ترکته». تناول: به دست آوردن دست درازی دریافت کردن، برخوردار شدن.
2) در سایه سار نهج البلاغه، ج 4، ص 216 ج4،
3) اسْتَحْلَی: شیرین یافت باب استفعال از مادۀ «حلاوت» به معنای شیرین یافت، نیکو شمرد. الْبَلاء: امتحان و تکلیف در این جا منظور خروج از امتحان و تکلیف است.
نکته ها
«وَ إِلَيْكُمْ مِنَ التَّقِيَّةِ» اشاره به خداترسی امام در طریق ادای حقوق مردم است. (1)
امام در این عبارت نهایت بزرگواری خود را نشان داده که بی اعتنایی به ثناخوانی و نهایت خضوع در برابر پروردگار و اعتراف به ادا نکردن حقوق به طور کامل را بیان می کند. (2)
مقصود از جمله «وَ رُبَّمَا اسْتَحْلَى النَّاسُ الثَّنَاءَ بَعْدَ الْبَلَاءِ» این است که چه بسا مردم از این کار خوبی که این فرد کرده خوششان بیاید و او را تمجید.کنند آن شخصی که کار خوبی انجام داده به فکر تمجید نیست اما مردم از تمجید این فرد خدمتگزار خوششان می آید.
«التَّقِيَّةِ»: به معنای حفظ کردن است و در این جا مقصود حفظ کردن از آتش است؛ یعنی می خواهم خودم را از عقاب حفظ کنم و آن وظیفه ای را که از آن فارغ نشده ام، انجام دهم و از این وظیفه فارغ شوم پس این انجام وظیفه است و دیگر نیازی به تعریف و تمجید نیست.
«وَ فَرَائِضَ لَا بُدَّ مِنْ إِمْضَائِهَا» از کلام حضرت استفاده می شود که منصب های دنیا امانت هایی است که به دوش انسان گذاشته می شود و وظایفی است که بر انسان واجب است و اگر آن را به خوبی انجام بدهد در آخرت بهره می برد و برای این وظایف شعار دادن و هیاهو لازم نیست.
مشابه
وَقَالَ علیه السلام: ﴿الشَّنَاءُ بِأَكْثَرَ مِنَ الِاسْتِحْقَاقِ مَلَقٌ وَ التَّقْصِيرُ عَنِ الِاسْتِحْقَاقِ عِيٌّ أَوْ حَسَد (3)ستودن بیش از،استحقاق تملق است و کمتر از استحقاق ناتوانی در گفتار یا رشک بردن إِيَّاكَ وَ الْمَلَقَ فَإِنَّ الْمَلَقَ لَيْسَ مِنْ خَلَائِقِ الْإِيمَان (4)از چاپلوسی بپرهیز که چاپلوسی از خصلت های ایمان نیست. احْنُوا فِي وُجُوهِ الْمَدَّاحِينَ التُّرَاب (5)به صورت چاپلوسان خاک بپاشید. إِنَّمَا يُحِبُّكَ مَنْ لَا يَتَمَلَّقَک (6)در حقیقت کسی تو را دوست دارد که تملقت نمی کند.
فَلَا تُكَلِّمُونِي بِمَا تُكَلَّمُ بِهِ الْجَبَابِرَةُ وَ لَا تَتَحَفَظُوا مِنِّى بِمَا يُتَحَفَّظُ بِهِ عِنْدَ أَهْلِ الْبَادِرَةِ وَ
«لَا تُخَالِطُونِي بِالْمُصَانَعَةِ (1)
لا تَتَحَفَظُوا: پنهان نکنید؛ با تکلف مواظبت نکنید پرهیز نکنید؛ تَحَفَظُ: پنهان داشتن و محافظه کاری؛ یعنی انسان از بیان واقعیات بپرهیزد و چیزهایی بگوید که طرف مقابل خوشش بیاید.
الْبَادِرَةٍ: خشمگین؛ از ریشهٔ «بدور» در اصل به معنای شتاب کردن برای انجام کاری است و «بادره» به معنای حرکات تند و خشن و آمیخته با خطاست که از شخص غضبناک سر می زند؛ البادرة الحدّة والكلام الذي يسبق من الانسان في حالة الغضب.
مُصَانَعَ: تملق؛ سازش از روی طمع یا ترس و احتراز؛ المصانعة: الرّشوة و المداراة.
با من آن گونه که با زمامداران ستمگر سخن گفته می شود سخن نگویید و آن گونه که مردم خود را در برابر حاکمان تندخو و جبار حفظ می کنند محدود نسازید و به طور تصنعی و منافقانه با من رفتار نکنید.
نکته ها
اشاره به این که افراد عادی هنگامی که در برابر زمامدارن جبار قرار می گیرند شخصیت واقعی خود را پنهان می سازند و از هرگونه نقد و شکایت خودداری کنند تا مبادا مورد خشم آن ها قرار گیرند و به عکس با چاپلوسی و تملق سعی دارند از شر آن ها در امان بمانند. (2)
منظور از «أَهْلِ الْبَادِرَةِ» قدرتمندانی است که شیفته بزرگی و عظمت هستند و اگر به گونهٔ دیگری با آن ها صحبت شود زبان به تهدید می گشایند. (3)
وَ لَا تَظُنُّوا بِي اسْتِثْقَالًا فِي حَقِّ قِيلَ لِى وَ لَا الْتِمَاسَ إِعْظَامِ لِنَفْسِي فَإِنَّهُ مَنِ اسْتَثْقَلَ الْحَقَّ أَنْ يُقَالَ لَهُ أَوِ الْعَدْلَ أَنْ يُعْرَضَ عَلَيْهِ كَانَ الْعَمَلُ بِهِمَا أَثْقَلَ عَلَيْهِ (4)
الْتِمَاسَ: خواستن؛ باب افتعال از مادۀ «لمس» به معنای طلب و درخواست.
إعظام: بزرگ دیدن، بزرگ به حساب آوردن.
أثقل: سنگین تر.
و نپندارید که شنیدن سخن حق بر من گران می آید و یا خواهان آنم که مرا بزرگ دارید؛ زیرا کسی که شنیدن سخن حق یا پیشنهادِ انجام عدالت بر او سنگین باشد، بی شک عمل کردن به آن برایش دشوارتر خواهد بود.
نکته
اشاره به این دارد که آن ها که توان شنیدن انتقاد را ندارند از انجام اصلاحات ناتوان ترند و بنابراین هر روز در ظلم و فساد بیشتر فرومی روند. (1)
فَلَا تَكْفُوا عَنْ مَقَالَةٍ بِحَقِّ أَوْ مَشُورَةٍ بِعَدْلٍ فَإِنِّى لَسْتُ فِي نَفْسِي بِفَوْقِ أَنْ أُخْطِئَ وَ لَا آمَنُ ذَلِكَ مِنْ فِعْلِى إِلَّا أَنْ يَكْفِيَ اللَّهُ مِنْ نَفْسِى مَا هُوَ أَمْلَكُ بِهِ مِنِّى (2)
أن أُخْطِئَ: این که خطا کنم؛ باب افعال به معنای اشتباه کنم ولی «خَطأ» (ثلاثی مجرد) یعنی گناه کرد.
لَا آمَنُ: ایمن نیستم.
أَمْلَكُ: افعل تفضیل به معنای مسلط تر، قوی تر.
بنابراین از این که سخن حقی را بگویید یا مشورت به عدل نمایید، خودداری نکنید؛ زیرا من خود را برتر از آن نمی دانم که خطا کنم و از اشتباه در کارم ایمن نیستم؛ مگر آن که خداوند مرا در کار نفس کفایت کند که بیش از من مالک آن است.
نکته ها
جمله «فَإِنِّي لَسْتُ في نَفْسِي بِفَوْقِ أَنْ أُخْطِيءَ» دستاویز بعضی از مخالفان عصمت ائمه شده و سروصدای زیادی دربارۀ آن به راه انداخته اند؛ در حالی که جمله «إلا أَنْ يَكْفِيَ اللهُ مِنْ نَفْسِی» آن را به خوبی تفسیر می کند؛ زیرا مفهوم جمله اول این است که من به عنوان یک انسان ایمن از خطا نیستم. (3)
«فَلَا تَكْفُّوا عَنْ مَقَالَةٍ بِحَقِّ»: مقصود این است که خود را از ارائه حق و راهنمایی مطابق عدالت بازندارید؛ یعنی اگر حرف حقی به ذهنتان آمد و مشورت درستی به نظرتان رسید از گفتن بخل نورزید و آن را ارائه دهید.
مشابه
وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسى إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلا ما رَحِمَ رَبِّي إِنَّ رَبِّي غَفُورٌ رَحِيم (4)من خویشتن را بی گناه نمی دانم؛ زیرا نفس آدمی را به بدی فرمان می دهد. مگر پروردگار من ببخشاید همانا پروردگار من آمرزنده و مهربان است.
فَإِنَّمَا أَنَا وَ أَنْتُمْ عَبِيدٌ مَمْلُوكُونَ لِرَبِّ لَا رَبَّ غَيْرُهُ يَمْلِكُ مِنَّا مَا لَا نَمْلِكِ مِنْ أَنْفُسِنَا وَ أَخْرَجَنَا مِمَّا كُنَّا فِيهِ إِلَى مَا صَلَحْنَا عَلَيْهِ فَأَبْدَلَنَا بَعْدَ الضَّلَالَةِ بِالْهُدَى وَ أَعْطَانَا الْبَصِيرَةَ بَعْدَ الْعَمَى (1)
أَعْطَانَا: ما را عطا کرد.
جز این نیست که من و شما بندگان مملوک خداوندی هستیم که پروردگاری جز او نیست، مالک چیزی از ماست که ما خود مالک آن نیستیم خداوندی که ما را از آن چه در آن بودیم بیرون آورد و به آن چه صلاحمان بود درآورد هدایت را جایگزین گمراهی ساخت و بینایی را پس از کوری به ما ارزانی داشت.
نکته ها
در این عبارت تمام یاران را توجه می دهد که باید همه ما در مقابل فرمان او تسلیم و در پیشگاه عظمت او کمال ذلت را داشته باشیم؛ زیرا به دلیل این که تمام نفوس و خواسته ها و خاطره های آن از طرف اوست و او مبدأ و سرچشمه فیض ها و استعدادهاست، لذا او مالک تمام آن ها می باشد. (2)
مقصود حضرت از «الضَّلَالَةِ» این نیست که مثلاً قبل از اسلام بت پرست بوده اند بلکه مقصود این است که قبل از ظهور اسلام این کمالاتی که حالا دارند، نداشته اند و به وسیلهٔ پیامبر از طرف خداوند و با عنایت او پیدا کرده اند.
مشابه
وَ كَذلِكَ أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنا ما كُنْتَ تَدْرى مَا الْكِتَابُ وَ لَا الْإِيمَانُ وَ لَكِنْ جَعَلْناهُ نُوراً نَهْدِى بِهِ مَنْ نَشاءُ مِنْ عِبادِنَا وَ إِنَّكَ لَتَهْدِى إِلى صِراطِ مستقیم (3)و همین گونه روحی از امر خودمان به سوی تو وحی کردیم تو نمی دانستی کتاب چیست و نه ایمان [کدام است] ولی آن را نوری گردانیدیم که هر که از بندگان خود را بخواهیم به وسیله آن راه می نماییم و به راستی که تو به خوبی به راه راست هدایت می کنی.
خطبه 217
شناسنامه خطبه
تاریخ زمان و مکان وقوع: اوایل حکومت در مدینه، سال 35 هجری مخاطب: مردم
موضوع: سیاسی
ویژگی: اندوه و تنهایی امام (1)
امام علیه السلام این خطبه را در اواخر دوران حکومت خود در پاسخ سؤال جمعی از دوستانش مرقوم داشت زیرا گروهی اصرار داشتند که آن حضرت نظر خود را درباره حوادث بعد از رحلت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و دوران خلفا بیان فرماید امام با اصرار آن ها این نامه را نوشت که دستور داد برای مردم بخوانند تا مخالفان نتوانند حقایق را لوث کنند و تاریخ را تحریف نمایند.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص 24.
اللَّهُمَّ إِنِّى أَسْتَعْدِيكَ عَلَى قُرَيْشٍ وَ مَنْ أَعَانَهُمْ فَإِنَّهُمْ قَدْ قَطَعُوا رَحِمِي وَ أَكْفَثُوا إِنَائِي وَ أَجْمَعُوا عَلَى مُنَازَعَتِى حَقَّاً كُنْتُ أَوْلَى بِهِ مِنْ غَيْرِي وَ قَالُوا أَلَا إِنَّ فِي الْحَقِّ أَنْ تَأْخُذَهُ وَ فِي الْحَقِّ أَنْ تَمْنَعَهُ فَاصْبِرْ مَغْمُوماً أَوْ مُتْ مُتَأَسَفاً فَنَظَرْتُ فَإِذَا لَيْسَ لِي رَافِدٌ وَ لَا ذَابٌ وَ لَا مُسَاعِدٌ إِلَّا أَهْلَ بَيْتِي فَضَنَنْتُ بِهِمْ عَنِ الْمَنِيَّةِ فَأَغْضَيْتُ عَلَى الْقَذَى وَ جَرِعْتُ رِيقي عَلَى الشَّجَا وَ صَبَرْتُ مِنْ كَظْمِ الْغَيْظِ عَلَى أَمَرَّ مِنَ الْعَلْقَمِ وَ آلَمَ لِلْقَلْبِ مِنْ وَخْزِ الشِّفَارِ.
اللَّهُمَّ إِنِّى أَسْتَعْدِيكَ عَلَى قُرَيْشٍ وَ مَنْ أَعَانَهُمْ فَإِنَّهُمْ قَدْ قَطَعُوا رَحِمِي وَ أَكْفَنُوا إِنَائِي وَ أَجْمَعُوا عَلَى مُنَازَعَتِى حَقَّاً كُنْتُ أَوْلَى بِهِ مِنْ غَيْرِى (1)
أَكْفَئُوا: سرنگون کردند؛ از ماده «اکفاء» به معنای واژگون کردن ظرف است به گونه ای که هرچه در آن است بریزد و ریشه اصلی آن «کف» به معنای روی گرداندن و پشت کردن است؛ کفاء الاناء من باب منع قلبته وكبته. إناء: ظرف، کاسه؛ واژگون کردن ظرف کنایه از به هم ریختن اوضاع است.
مُنَازَعَتِي: ستیز با من.
پروردگارا! من برای مقابله با قریش و یاری دهندگانشان از تو کمک می طلبم، چه آنان پیوند خویشاوندی را با من قطع نمودند و کاسه مرا سرنگون کردند و برای ستیز با من در حقی که از دیگران به آن سزاوارتر بودم هم دست شدند.
نکته ها
قریش نسبت به حضرت امیر علیه السلام دشمنی دیرینه داشته اند و علت آن هم این بود که حضرت در جنگ های صدر اسلام بسیاری از سران قریش را که در رویارویی با اسلام بودند کشته و از سر راه اسلام برداشته بود و حالا نمی گذاشتند که حضرت بر سر کار بیاید.
عبارت «فَإِنَّهُمْ قَدْ قَطَعُوا رَحِمِی» ممکن است اشاره به این باشد که غاصبان خلافت تکیه بر خویشاوندی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله می کردند؛ در حالی که خویشاوندی امام از همه آن ها نزدیک تر بود. (2)
1) أَسْتَعْدِیک: از تو کمک می خواهم از ریشه «استعداء» به معنای یاری طلبیدن یا شکایت پیش کسی بردن؛ الاستعداء: الاستعانة و الاستنصار وقال الشارح المعتزلى العدوى طلبك إلى وال أن يعدیک علی من ظلمک ای لك منه يقال استعديت الأمير على فلان فأعدانى أى استعنت به عليه فأعانني. ينتقم قَطَعُوا رَحِمِی: با من قطع رحم کردند.
2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج8، ص277.
«أَكْفَئُوا إِنَائِی» ممکن است اشاره به این باشد که پیامبر اکرم صلى الله عليه وسلم این پیمانه را پر کرده بود و به دست امام علیه السلام داده بود و او را که سزاوارترین مسلمانان به خلافت بود، بارها معرفی فرموده بود ولی آن ها این پیمانه آب حیات را به کلی واژگون کردند. (1)
وَ قَالُوا أَلَا إِنَّ فِي الْحَقِّ أَنْ تَأْخُذَهُ وَفِي الْحَقِّ أَنْ تُمْنَعَهُ فَاصْبِرْ مَعْمُوماً أَوْ مُتْ مُتَأَسِّفا (2)
مَغْمُوماً: غمگین.
متأسفاً: حزن، غضب؛ آسف، إيسافاً ه او را به خشم در آورد و اندوهگین کرد؛ الآسف: اندوهگین، دلباخته.
گفتند: حق چیزی است که می توانی آن را بگیری و دیگران نیز می توانند تو را از گرفتن آن بازدارند پس بر اندوه خویش شکیبایی کن یا از غصه بمیر
نکته
عبارت «وَ قَالُوا أَلَا إِنَّ فِي الْحَقِّ أَنْ تَأْخُذَهُ وَ فِي الْحَقِّ أَنْ تُمْنَعَهُ» در حقیقت اشاره به مسئله «تخطئه» و «تصویب است. یکی از مسائل که بین علمای شیعه و سنی وجود دارد مسئله «تخطئه» و «تصویب» است؛ یعنی علمای شیعه و بسیاری از اهل سنت معتقدند که یک طرف حق است و طرف مقابل آن باطل به بیان دیگر، یعنی اگر عده ای ثواب،هستند عده ای در مقابل آن خطاکار هستند اما گروهی از اهل سنت معتقد به تصویب هستند؛ یعنی هیچ یک از طرفین دعوا را خطاکار نمی دانند.
فَنَظَرْتُ فَإِذَا لَيْسَ لِى رَافِدٌ وَ لَا ذَابٌ وَ لَا مُسَاعِدٌ إِلَّا أَهْلَ بَيْتِي فَضَنَنْتُ بِهِمْ عَنِ الْمَنِيَّةِ (3)
مساعد: کمک کننده
ضَنَنْتُ: بخل ورزیدم؛ از ریشه «ضنَّ» در اصل به معنای بخل شدید است ولی در این جا خودداری کردن شدید از چیزی مقصود است؛ ضنّ: بالشّيء يضنّ من باب تعب و ضرب بخل به.
در آن هنگام دیدم جز اهل بیتم یار و مدافعی ندارم و دریغم آمد که آنان را به ورطه مرگ افکنم.1) پیام امام امیرالمؤمنين، ج8، ص277.
2) أَنْ تَأْخُذَهُ: این که بگیری آن را. تُمْنَعَهُ: این که منع شوی از آن؛ بالتاء المثناة فيهما و الأول بصيغة المعلوم و الثاني بصيغة المجهول و في بعض النسخ بالنّون بصيغة المتكلّم و المروى عن خط الرضى هو الأول.
3) نَظَرْتُ: اندیشیدم. رافد یاور؛ از ریشه رفد به معنای کمک کردن و عطا نمودن است؛ رفده رفدا من باب ضرب أعانه وأعطاه فهو رافد. ذَابٌ: حمایت کننده؛ اسم فاعل از ماده «ذَبَّ، يَذُبُّ» به معنای مدافع.
نکته ها
این تعبیر نشان می دهد که توده های مردم جذب حکومت وقت شده بودند. گروهی از ترس، گروهی از روی طمع یا به سبب کینه های دیرین در جنگ های اسلامی و گروه دیگری از روی غفلت و خوش باوری. (1)
(فَضَنَنْتُ بِهِمْ عَنِ الْمَنِيَّةِ»: طبیعی است که در هنگام احقاق حق انسان باید همه اطراف و جوانب آن را بسنجد. اگر احقاق حق به گونه ای است که با نابودی فرد و یاران اوست عقلایی نیست.
فَأَغْضَيْتُ عَلَى الْقَذَى وَ جَرِعْتُ رِيقِي عَلَى الشَّجَا وَ صَبَرْتُ مِنْ عَظْمِ الْغَيْظِ عَلَى أَمَرَّ مِنَ الْعَلْقَمِ وَ آلَمَ لِلْقَلْبِ مِنْ وَخْرِ الشَّفَار (2)
جَرِعْتُ ریقی: آب دهانم را فرو بردم؛ بلعیدم، قورت دادم.
الشجا: استخوان؛ از ریشهٔ «شجو» به معنای سختی و شدت اندوه و غم است و به چیزی که در گلوی انسان گیر می کند نیز شجی می گویند؛ الشجى ما اعترض في الحلق من عظم و نحوه.
عَظمِ الْغَيْظِ: فرو بردن خشم و جلوگیری از بروز آن.
امر: تلخ تر افعل تفضیل از ماده «مُرَّ» به معنای تلخی.
الْعَلْقَمِ: حنظل؛ بوته ای است بسیار تلخ که به آن حنظل نیز گفته می شود و این واژه به هر چیز تلخی نیز اطلاق می گردد؛ العلقم: شجر شديد المرارة.
آلم: دردآورتر؛ افعل تفضیل از ماده «الم» به معنای دردناک تر.
وَخْزِ: زدن و بریدن؛ به معنای نیش زدن و سوراخ کردن و آزردن آمده است.
الشَّفَار: لبه تیز شمشير؛ جمع «شفره» به معنای کارد و تیغ است؛ جمع الشفرة و هو السكين العظيم و ما عرّض و حدّ من الحديد و جانب النصل و حد السيف.
پس در حالی که خاشاک به دیده ام رفته بود چشم پوشی کردم و در حالی که استخوان در گلویم شکسته بود آب دهان فرو بردم شکیبایی کردم و خشم خود را فرو خوردم بر چیزی که از حَنْظَل تلخ تر و برای قلب من از بریدن تیغ دردآورتر بود.
1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج8، ص278.
2) فَأَغْضَيْتُ: چشم پوشی کردم؛ چشم خود را بستم یعنی از شدت ناراحتی مانند کسی بودم که خار در چشم او باشد که هر وقت می خواستم چشم خود را روی هم بگذارم گویا آن را روی خار می بستم؛ أغضيت على كذا أي صبرت و سكت. القدی: به اشیای آلوده ای که در آب می افتد و همچنین خار و خاشاکی که در چشم می رود و آن را ناراحت می کند «قذی» گفته می شود؛ القذى ما يقع في العين من تراب و غيره.
نکته
اشاره به این که هرگز نباید سکوت مرا در برابر آن اوضاع دلیل بر رضا گرفت، بلکه من از انحراف ها و کژی هایی که بعد از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در حکومت اسلامی به وجود آمد، سخت رنج می بردم ولی چاره ای جز صبر و سکوت نداشتم. (1)
1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 8، ص279.
شناسنامه خطبه
تاریخ، زمان و مکان وقوع: پس از واقعهٔ جمل، سال 36 هجری
مخاطب: مردم
موضوع: سیاسی
ویژگی: رفتارشناسی ناکثین (1)
امام علیه السلام در این خطبه اشاره ای به جنایات متعدد لشکر جمل می فرماید که به اتفاق عایشه و طلحه و زبیر راهی بصره شدند تا بر امام ام.بشورند. از جمله ایجاد نفاق و تفرقه در میان مردم بصره که همه یکپارچه بودند و دست بیعت به امام علیه السلام داده بودند. لشكر جمل بیت المال مسلمانان را غارت کردند و جمعی از شیعیان امام علیه السلام را کشتند و مفاسدی را به بار آوردند.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص43.
فَقَدِمُوا عَلَى عُمَّالِي وَ خُزَانِ بَيْتِ مَالِ الْمُسْلِمِينَ الَّذِي فِي يَدَيَّ وَ عَلَى أَهْلِ مِصْرِ كُلُّهُمْ فِي طَاعَتِي وَ عَلَى بَيْعَتِي فَشَتَّتُوا كَلِمَتَهُمْ وَ أَفْسَدُوا عَلَيَّ جَمَاعَتَهُمْ وَ وَثَبُوا عَلَى شِيعَتِي فَقَتَلُوا طَائِفَةً مِنْهُمْ غَدْراً وَ طَائِفَةٌ عَضُّوا عَلَى أَسْيَافِهِمْ فَضَارَبُوا بِهَا حَتَّى لَقُوا اللَّهَ صَادِقِين.
فَقَدِمُوا عَلَى عُمَّالِي وَ خُزَانِ بَيْتِ [مَالِ] الْمُسْلِمِينَ الَّذِي فِى يَدَيَّ وَعَلَى أَهْلِ مِصْرٍ كُلُّهُمْ فِي طَاعَتِي وَ عَلَى بَيْعَتِي (1)
بر کارگزاران من و خزانه داران بیت المالِ مسلمانان که در دست من بود و بر مردم شهری که همه در طاعت و بیعت من بودند، هجوم آوردند.
نکته ها
منظور از «مصر» شهر بصره است و مقصود از کسانی که بر آن شهر حمله کردند، طلحه و زبیر و پیروان آنان است. (2)
«كُلُّهُمْ فِي طَاعَتِي وَ عَلَى بَيْعَتِی» یعنی همۀ مردم بصره در اطاعت و تحت فرمان من و همه بر بیعت من بودند؛ البته درست است که همۀ مردم بصره یکی یکی با حضرت بیعت نکرده بودند ولی همین که با والی بصره بیعت کنند در واقع با خود حضرت بیعت کرده اند پس این طور نیست که حضرت در این مورد مبالغه کرده باشند بلکه این یک واقعیت اجتماعی بود.
فَشَتَّتُوا كَلِمَتَهُمْ وَ أَفْسَدُوا عَلَيَّ جَمَاعَتَهُمْ (3)
أَفْسَدُوا: فاسد کردند.
آن ها را از هم پراکنده ساختند و جمعیت هماهنگ آنان را بر زیان من متفرق ساختند.
وَ وَثَبُوا عَلَى شِيعَتِي فَقَتَلُوا طَائِفَةً مِنْهُمْ غَدْراً وَ طَائِفَةٌ عَضُّوا عَلَى أَسْيَافِهِمْ فَضَارَبُوا بِهَا حَتَّى لَقُوا اللَّهَ صَادِقِين (1)
عَضُّوا: پافشاری کردند؛ از ریشهٔ «عَضَّ» در اصل به معنای گاز گرفتن با دندان است؛ سپس درباره کسانی که با جدیت برنامه ای را دنبال می کنند به کار می رود.
لَقُوا اللَّهَ: خدا را ملاقات کردند.
بر شیعیانم یورش بردند جمعی از آنان را با حیله و نیرنگ کشتند و جمعی دیگر با شمشیر برای نبرد با آنان قیام نمودند و جنگیدند تا آن که صادقانه خدا را دیدار کردند.
نکته ها
«فَقَتَلُوا طَائِفَةً مِنْهُمْ غَدْراً»: قتل اگر «صبرا» باشد به این صورت است که ابتدا دست و پای انسان را می بندند و بعد بر او حمله می برند و اگر «غَدرا باشد؛ یعنی ابتدا از در ابتدا از در صلح و صفا وارد می شوند و بعد ناجوانمردانه حمله می کنند و می کشند.
عبارت «عَضُّوا عَلَى أَسْيَافِهِمْ» کنایه از بردباری در جنگ است. (2)
«صادِقِين»: حال است برای فاعل ضاربوا یعنی این دسته که غافلگیر نشدند و با شمشیرهای خود جنگیدند آنقدر با شمشیرهای خود جنگ کردند تا در حالی که راستگو بودند و به عهد و پیمان خود عمل می کردند خدا را ملاقات کردند و به شهادت رسیدند.
شناسنامه خطبه
تاریخ، زمان و مکان وقوع: در میدان جنگ جمل در خریبه سال 36 هجری
مخاطب: سپاهیان
موضوع: سیاسی، اخلاقی
ویژگی: رحمت امام تجلیگاه رحمت الهی (1)
این سخن را امام علیه السلام هنگامی فرمود که در جنگ جمل از کنار کشتگان عبور کرد و سه نکته را بیان می کند: 1. اظهار تأسف امام نسبت به قتل طلحه که نمی بایست با آن همه سوابق نیکو که در اسلام داشت این مسیر غلط را می پیمود؛ 2. سردمداران جنگ جمل که خازنان بیت المال بصره و شیعیان امام را کشته بودند سرانجام به مجازات خود رسیدند و این که آن ها سودای چیزی را در سر داشتند که اهلیت آن را نداشتند.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص42.
لَقَدْ أَصْبَحَ أَبُو مُحَمَّدٍ بِهَذَا الْمَكَانِ غَرِيباً أَمَا وَاللَّهِ لَقَدْ كُنْتُ أَكْرَهُ أَنْ تَكُونَ قُرَيْسٌ قَتْلَى تَحْتَ بُطُونِ الْكَوَاكِبِ أَدْرَكَتُ وَتْرِى مِنْ بَنِي عَبْدِ مَنَافٍ وَ أَفْلَتَتْنِي أَعْيَانُ بَنِي جُمَحَ لَقَدْ أَتْلَعُوا أَعْنَاقَهُمْ إِلَى أَمْرٍ لَمْ يَكُونُوا أَهْلَهُ فَوْقِصُوا دُونَه.
لَقَدْ أَصْبَحَ أَبُو مُحَمَّدٍ بِهَذَا الْمَكَانِ غَرِيباً ابو محمد [طلحه] در این جا غریب افتاده!
نکته ها
تعبیر به «ابو محمد» نوعی احترام است و تأسف بر غربت او برای آن است که طلحه سوابق خوبی در اسلام داشت و از یاران برجسته پیغمبر بود ولی متأسفانه جاه طلبی و. مقام او را بر آن داشت که جنگ خونینی بر ضد خلیفه مسلمانان به راه اندازد. (1)
نکته ای که از تأسف حضرت قابل توجه است این که در عین حالی که این ها علیه امام وقت قیام کرده و مهدورالدم هستند و باید اعدام شوند اما چون از مسلمانهای باسابقه و باشخصیت بوده اند و متأسفانه در راه انحرافی افتاده و وجود خود را هدر دادند، بنابراین امام از این جهت غصه می خورد و اظهار تأسف می کند
أَمَا وَ اللَّهِ لَقَدْ كُنْتُ أَكْرَهُ أَنْ تَكُونَ قُرَيْسٌ قَتْلَى تَحْتَ بُطُونِ الْكَوَاكِبِ (2)
قتلی: کشته شدگان جمع «قتيل»؛ القتلى جمع قتیل کالجرحى و جريح.
تَحْتَ بُطُونِ الْكَوَاكِبِ: زیر نور ستارگان؛ منظور این نیست که ستاره ها شکم دارند، بلکه این عبارت نظیر عبارت «آسمان جل» است.
به خدا سوگند خوش نداشتم مردان قریش کشته شده در زیر نور ستارگان افتاده باشند.
نکته ها
درست است که طلحه و زبیر مستحق این مجازت بودند ولی امام علیه السلام سوابق ایشان را در نظر می گیرند و اظهار ناراحتی می کنند همۀ اولیاء الله ترجیح می دهند که خطاکاران و
1) پیام امام امیرالمؤمنين، ج8، ص290.
2) أَكْرَهُ: اکراه دارم. قریش نام یکی از قبایل عرب قريش قبيلة وأبوهم النضر بن كنانة و من لم يلده فليس بقرشي، وقيل: قريش هو فهد بن مالک و من لم یلده فليس بقرشي، وأصل القرش الجمع و تقرشوا إذا تجمعوا و بذلک سمیت قریش لاجتماعها بعد تفرّقها في البلاد، وقيل قريش دابة تسكن البحر و به سمّى الرجل.
حتی جنایتکاران دست از خطا بردارند و به صفوف اهل ایمان بیایند. (1)
جمله «تَحْتَ بُطُونِ الْكَوَاكِبِ» کنایه بسیار ظریفی از بیابان است و منظور آن حضرت آن است که من دوست نداشتم این انسان ها را با این وضع بد در میان بیابان ببینم به طوری که نه روپوشی و نه حتی سایه ای برای استتار آن ها وجود دارد. (2)
أَدْرَكْتُ وَتْرِى مِنْ بَنِي عَبْدِ مَنَافٍ وَ أَفْلَتَتْنِي أَعْيَانُ بَنِي جُمَحَ (3)
بَنِی جُمح: شاخه ای از قریش که در نسب به آن «جمحی» گفته می شود؛ بنی جمح في نسخة الشارح المعتزلى بضمّ الجيم وفتح الميم، وفي بعض النسخ بسكون الميم و ما ظفرت بعد على ضبطه فيما عندى من كتب اللغة.
انتقام خود را از فرزندان عبد مناف ستاندم ولی سران بنی جُمح از دست من گریختند.
لَقَدْ أَتْلَعُوا أَعْنَاقَهُمْ إِلَى أَمْرِ لَمْ يَكُونُوا أَهْلَهُ فَوْقِصُوا دُونَه (4)
آنان برای کاری که شایسته آن نبودند گردن کشیدند ولی گردن هایشان پیش از رسیدن به آن شکسته شد.
1) پیام امام امیرالمؤمنين، ج8، ص290.
2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 6، ص26.
3) أَدْرَكْتُ وَتْرِى: انتقام خود را گرفتم؛ «وتر» بر وزن سطر و وتر بر وزن فطر به معنای جنایت یا آزاری است که به دیگری برسانند و به قصاص نیز اطلاق می شود که در این جمله به همین معناست الوتر بكسر الواو الجناية التي يجبيها الرّجل على غيره من قتل أو نهب أو سبي. بَنِي عَبْدِ مَنَافِ: شاخه ای از قریش که هم شامل بنی امیه می شود و هم بنی هاشم الأعيان بزرگان و اشراف؛ بالنّون الرّؤساء و الأشراف، وفي بعض النسخ بالرّاء المهملة جمع العير بفتح العين و جمع الجمع عيارات و العير الحمار و غلب على الوحشى ويقال أيضا للسيّد و الملك. أفْلَتَثْنِی از دست من فرار کرد؛ از ریشه «افلات» به معنای رهایی یافتن و گریختن و رها ساختن آمده است که در این جا به معنای فرار کردن است؛ أفلت الطائر وغيره افلاتا تخلّص و أفلته أنا إذا أطلقته و خلصته يستعمل لازما و متعديا و اتفلت و تفلت خرج بسرعة.
4) أَتْلَعُوا: کشیدند، دراز کردند؛ از ماده «اتلاع» به معنای گردن کشیدن از ریشهٔ «تلع» به معنای بلند شدن گردن است؛ التلع: محرّكة طول العنق و تلع الرّجل من باب کرم و فرح طال عنقه فهو اتلع و تليع وتلع الرجل من باب منع أخرج رأسه من كلشيء كان فيه و اتلع مد عنقه متطاولا. وقِصُوا: شکسته شدند؛ از ریشهٔ «وَقصَ» به معنای شکستن است؛ وقص: عنقه كوعد كسرها فوقصت يستعمل لازما و متعديا و وقص الرّجل بالبناء على المفعول فهو موقوص دونه در راه رسیدن به آن، به پای آن.
نکته ها
اشاره به طلحه و زبیر و مانند آن هاست که با وجود امام علیه السلام هرگز اهلیت خلافت پیامبر را نداشتند و حتی بدون حضور امام شایسته این امر.نبودند. هر کار و هر برنامه ای به لیاقت و شایستگی نیاز دارد و تنها علاقه به چیزی سبب وصول به آن نمی شود. (1)
تعبیر به «أَتْلَعُوا أَعْنَاقَهُمْ» را دربارۀ تجاوز طلبی قریش بیان فرموده است و منظور آن است که آنان برای خود انتظار خلافت داشتند در حالی که شایسته آن نبودند. (2)
عبارت «فَوْقِصُوا دُونَه» کنایه از کشته شدن آن ها در این راه و نرسیدن به آن است. (3)
شناسنامه خطبه
تاریخ، زمان و مکان وقوع: نامعلوم
مخاطب: مردم
موضوع: اخلاقی اعتقادی
ویژگی: نفس شناسی (1)
امام علیه السلام در این کلام با عباراتی کوتاه و گویا به معرفی سالک الی الله و پوینده راه خدا پرداخته و رمز موفقیت او را در احیای عقل و از میان بردن هواوهوس های سرکش نفسانی شمرده و تصریح می کند که در پرتو این کار برقی پرنور از عنایات حق بر او می درخشد، مسیر را روشن می سازد و او را به مقام نفس مطمئنه و رضایت پروردگار می رساند.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص 117.
قَدْ أَحْيَا عَقْلَهُ وَ أَمَاتَ نَفْسَهُ حَتَّى دَقَ جَلِيلُهُ وَ لَطْفَ غَلِيظُهُ وَبَرَقَ لَهُ لَامِعٌ كَثِيرُ الْبَرْقِ فَأَبَانَ لَهُ الطَّرِيقَ وَ سَلَكَ بِهِ السَّبِيلَ وَ تَدَافَعَتْهُ الْأَبْوَابُ إِلَى بَابِ السَّلَامَةِ وَ دَارِ الْإِقَامَةِ وَ ثَبَتَتْ رِجْلَاةَ بِطْمَأْنِينَةِ بَدَنِهِ فِي قَرَارِ الْأَمْنِ وَ الرَّاحَةِ بِمَا اسْتَعْمَلَ قَلْبَهُ وَ أَرْضَى رَبَّهُ.
قَدْ أَحْيَا عَقْلَهُ عقل خود را زنده کرد.
وَ أَمَاتَ نَفْسَهُ و نفس را می راند.
نکته ها
«نفس» به معنای از بین بردن غرایز نفسانی نیست بلکه منظور مهار کردن آن هاست به گونه ای که قدرت نداشته باشند که انسان را در دام شیطان گرفتار کنند و از راه خدا بازدارند. (1)
مراتب نفس انسان: الف. نفس امّاره؛ امّاره صیغهٔ مبالغه از «أمر» به معنای دستور است؛ یعنی نفسی که خیلی دستور دهنده است مرتب فرمان می دهد به بدی ها و تمایلات را می خواهد و کاری ندارد به این که از چه راهی است إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ (2)ب. نفس لوامه آن است که پس از انجام گناه و کار زشت پشیمان شده و خود را ملامت می کند. قرآن از این حالت نفس چنین یاد می کند وَ لا أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ الدَّوَّامَة. (3)لوّامه، صيغة مبالغه است از ماده «لوم یعنی نفسی که از کار زشت و خلاف فطرت مشمئز می شود و خود را سرزنش می کند؛ ج. نفس «مُلهمه»؛ از مادۀ الهام به معنای القای چیزی در قلب انسان از سوی خداست یعنی خوبی ها و بدی ها را خداوند به انسان القا می کند وَ نَفْسٍ وَ ما سَوَّاها فَأَلْهَمَهَا فُجُورَها وَ تَقواها (4)انسان در اثر زیر پا گذاشتن تمایلات نفسانی به این حد
می رسد که سر دوراهی ها حق و باطل را تشخیص می دهد؛ د. نفس «مطمئنه»: اگر انسان بر اثر بی توجهی به وسوسه های نفس اماره به جایی رسید که وصول الی الحق پیدا کرد و به نفس مطمئنه رسید. يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعى إِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّا. (1)
«قَدْ أَحْيَا عَقْلَهُ وَ أَمَاتَ نَفْسَهُ»: ممکن است مقصود حضرت در این عبارت عقلی عملی باشد. امیرالمؤمنین علیه السلام حالات مردان خدا را بیان می فرماید که توجهشان این است که کارهای مطابق فطرت و عقل و خداپسندانه انجام دهند و این مهم است که انسان در جنگ عقل و نفس اماره پیروز شود.
حَتَّى دَقَ جَلِيلُهُ (2)
به گونه ای که پیکر ستبرش باریک شده.
نکته
واژهٔ «جلیل» در عبارت «دَقَ جَلِیلُهُ» اشاره به بدن های چاق و فربه است که بر اثر پرخوری و افراط به این صورت درآمده و با ترک شهوات وزن خود را کم کرده و سبک بار می شود. (3)
وَ لَطْفَ غَلِيظُهُ (4) و دل سختش نرم شد.
نکته ها
واژۀ «غلیظ» در «لَطْف غَلِيظه» اشاره به خلق و خوی خشن در رذایل اخلاقی است که در پرتو ریاضت نفسانی به لطافت می گراید و سبک بار می شود. (5)
1) فجر، 27 و 28.
2) دق: باریک شد، نازک شد نرم شد؛ دق الشيء يدق دقة من باب ضرّ خلاف غلظ فهو دقيق و غلظ الشيء بالضمّ غلظا و زان عنب و الاسم الغلظة و هو غليظ. جلیل: عظیم بزرگ و با ارزش؛ از ریشهٔ «جلال» به معنای بزرگی و شکل و ارزش گرفته شده و در این جا اشاره به جسم انسان است که بسیار با ارزش است.
3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج8، ص298.
4) غَلِيظه: خشونت اخلاقش در اصل به معنای خشن است و در این جا به معنای خشونت های اخلاقی است که در پرتو ریاضت های نفسانی بر طرف می گردد و اخلاق لطیف جای آن را می گیرد
5) پیام امام امیرالمؤمنين، ج8، ص298.
و بَرَقَ لَهُ لَامِعُ كَثِيرُ الْبَرْقِ (1)
و فروغی سخت روشن بر او تابید.
نکته ها
در «بَرَقَ لَهُ لَامِعٌ كَثِيرُ الْبَرْقِ» منظور از کلمه «لامع» مرحله ای از خلسه است که سالک با ریاضت و تقویت اراده به آن می رسد و در این مرحله برای او انوار الهی یا لذتی پیدا می شود که در سرعت و ظهور و خفا همانند برق جهنده است و در اصطلاح عارفان آن را «وقت» می گویند و این مرحله پیوسته در میان دو وجد و سرور قرار دارد که یکی قبل از آن و دیگری پس از آن برای عارف پیدا می شود. (2)
امام علیه السلام با کلمۀ «لامع» اشاره به خود آن نور فرموده و با کثرت برق و افزونی درخشندگی آن اشاره به کثرتی فرموده است که با کامل شدن ریاضت حاصل می شود. (3)
فَأَبَانَ لَهُ الطَّريقَ (4) و راهش را روشن ساخت
وَ سَلَكَ بِهِ السَّبِيلَ (5) و به راه راستش روانه کرد.
نکته
«وَ سَلَكَ بِهِ السَّبِيلَ» انسان در راه حق می رود و قدم به قدم جلو می رود و هرچه پیش برود بینش او زیادتر می شود تا این که درهای سلامت به روی وی باز می گردد
1) برق: تابید لامع: درخشش کننده؛ از ماده «لَمَعَ» به معنای درخشیدن، لامع: درخشنده.
2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 6، ص30.
3) همان.
4) أَبَانَ: روشن کرد؛ و بین و تبین و استبان كلها بمعنى الوضوح والانكشاف و جميعها يستعمل لازما و متعديا إلّا بان الثلاثي فلا يستعمل إلا لازما قاله الفيومي.
5) سَلَک: به روانه کرد؛ «سلک» فعل لازم است که با «باء» جر متعدی شده است، به معنای به راه انداخت.
مشابه
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ آمِنُوا بِرَسُولِهِ يُؤْتِكُمْ كِفْلَيْنِ مِنْ رَحْمَتِهِ وَيَجْعَلْ لَكُمْ نُوراً تَمْشُونَ بِهِ (1)ای کسانی که ایمان آورده اید، از خدا بترسید و به پیامبرش ایمان بیاورید تا شما را از رحمت خویش دو بار مزد بدهد و شما را نوری عطا کند که در روشنایی آن راه بجویید. تشبیه
مشبه: پویندگان راه خدا
مشبه به: کسانی که در بیابانی ظلمانی به راه افتاده اند
وجه شبه: امام علیه السلام پویندگان راه خدا را به کسانی تشبیه کرده که در یک بیابان ظلمانی به راه افتاده اند ولی عنایات ربانی شامل حال آن ها می شود، برقی از آسمان جستن می کند و مسیر را تا اعماق بیابان به آن ها نشان می دهد.
وَ تَدَافَعَتْهُ الْأَبْوَابُ إِلَى بَابِ السَّلَامَةِ وَ دَارِ الْإِقَامَةِ (2) ابواب سلوک او را به باب سلامت و خانه اقامت راند.
نکته
«وَ دَارِ الْإِقَامَةِ»: مقصود خانه واقعی نیست بلکه مقصود مشی روحانی و مشی معنوی است؛ یعنی در ارتقای الی الله و سیر الی الله به جایی می رسد که دیگر از شر شیطان و هواهای نفسانی نجات پیدا می کند.
مشابه
لَهُمْ دارُ السَّلامِ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ هُوَ وَلِيُّهُمْ بِما كانُوا يَعْمَلُونَ (3)برای آن ها در نزد پروردگارشان، خانه آرامش است و به پاداش کارهایی که می کنند خدا دوستدار آن هاست. وَإِنَّ رَبَّنا لَغَفُورٌ شَكُورُ الَّذى أَحَلَّنا دارَ الْمُقامَةِ مِنْ فَضْلِهِ لا يَمَسُّنَا فِيهَا نَصَبٌ وَلَا يَمَسُّنا فيها لُغُوب (4)زیرا پروردگار ما آمرزنده و شکر پذیر است؛ آن خدایی که ما را از فضل
خویش بدین سرای جاویدان درآورد که در آن جا نه رنجی به ما می رسد و نه خستگی.
وَ ثَبَتَتْ رِجْلَاهُ بِطُمَأْنِينَةِ بَدَنِهِ فِي قَرَارِ الْأَمْنِ وَ الرَّاحَةِ بِمَا اسْتَعْمَلَ قَلْبَهُ وَ أَرْضَى رَبَّه (1)در اثر آرامشی که در بدنش پدید آمده بود قدم هایش در جایگاه امن و آسودگی استوار گردید؛ زیرا دلش را به کار واداشت و پروردگارش را خشنود ساخت.
نکته
ممکن است مقصود از دو پا در این عبارت علم و عمل باشد؛ یعنی دو پای علم و عمل انسان وقتی که او را به سرمنزل مقصود می رساند دیگر راه رفتن تمام می شود و این دو پای علم و عمل انسان ثابت می ماند و آرامش و اطمینان پیدا می کند.
مشابه
يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارجعي إلى رَبِّكِ رَاضِيَةً مَرْضِيَّةً فَادْخُلِي فِي عِبادِي وَ ادْخُلِی جَنَّتی (2)ای روح آرامش یافته خشنود و پسندیده به سوی پروردگارت بازگرد و در زمرۀ بندگان من داخل شو و به بهشت من در آی.
شناسنامه خطبه
تاریخ، زمان و مکان وقوع: نامعلوم
مخاطب: مردم
موضوع: اخلاقی اعتقادی
ویژگی: آخرت شناسی (1)
این خطبه تفسیر آیه 1 و 2 سوره تکاثر است أَلْهَاكُمُ التَّكَاثُرُ حَتَّى زُرْتُمُ الْمَقَابِر (2)
التکاثر: به خاطر چیزهای موهوم به هم فخر فروشی کردن افزون طلبی، تفاخر در این جا برحسب بیانات امام علیه السلام به معنای افزون نمایی و تفاخر به یکدیگر است.
و مباحثی را مطرح کرده از جمله سخن از بی خبری بازماندگان از سرنوشت خویش است که چگونه از خفتگان زیر خاک عبرت نمی گیرند چگونگی حال گذشتگان را بیان می کند که چگونه در زیر خاک و در قبرهای سرد و خاموش آرمیده اند و کسی از آن ها خبری نمی گیرد. از روزهای پایانی عمر سخن می گوید که چگونه طبیبان از درمان مأیوس می شوند و داروها از اثر می افتد و لحظه به لحظه انسان به آخر عمر نزدیک می شود و مرگ بر همه وجود انسان سایه می افکند.و من كلام له علیه السلام قاله بعد تلاوته أَلْهَاكُمُ التَّكَاثُرُ حَتَّى زُرْتُمُ الْمَقَابِرَ: يَا لَهُ مَرَاماً مَا أَبْعَدَهُ وَ زَوْراً مَا أَغْفَلَهُ وَ خَطَراً مَا أَفْظَعَهُ لَقَدِ اسْتَخْلَوْا مِنْهُمْ أَيَّ مُدَّكِرٍ وَ تَنَاوَشُوهُمْ مِنْ مَكَانٍ بَعِيدٍ أَ فَبِمَصَارِعِ آبَائِهِمْ يَفْخَرُونَ أَمْ بِعَدِيدِ الْهَلْكَي يَتَكَاثَرُونَ يَرْتَجِعُونَ مِنْهُمْ أَجْسَاداً خَوَتْ وَ حَرَكَاتٍ سَكَنَتْ وَ لَأَنْ يَكُونُوا عِبَراً أَحَقُّ مِنْ أَنْ يَكُونُوا مُفْتَخَراً وَ لَأَنْ يَهْبِطُوا بهِمْ جَنَابَ ذِلَّةٍ أَحْجَى مِنْ أَنْ يَقُومُوا بِهِمْ مَقَامَ عِزَّةٍ لَقَدْ نَظَرُوا إِلَيْهِمْ بِأَبْصَارِ الْعَشْوَةِ وَ ضَرَبُوا مِنْهُمْ فِي غَمْرَةِ جَهَالَةٍ وَ لَوِ اسْتَنْطَقُوا عَنْهُمْ عَرَصَاتِ تِلْكَ الدِّيَارِ الْخَاوِيَةِ وَ الرُّبُوعِ الْخَالِيَةِ لَقَالَتْ ذَهَبُوا فِي الْأَرْضِ ضُلَّالًا وَ ذَهَبْتُمْ فِى أَعْقَابِهِمْ جُهَّالًا تَطَئُونَ فِي هَامِهِمْ وَتَسْتَنْبِتُونَ فِي أَجْسَادِهِمْ وَ تَرْتَعُونَ فِيمَا لَفَظُوا وَ تَسْكُنُونَ فِيمَا خَرَّبُوا وَ إِنَّمَا الْأَيَّامُ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُمْ بَوَابٍ وَ نَوَائِحُ عَلَيْكُمْ أُولَئِكُمْ سَلَفُ غَايَتِكُمْ وَ فُرَّاطُ مَنَاهِلِكُمْ الَّذِينَ كَانَتْ لَهُمْ مَقَاوِمُ الْعِزَّ وَ حَلَبَاتُ الْفَخْرِ مُلُوكاً وَ سُوَقاً.
يَا لَهُ مَرَاماً مَا أَبْعَدَهُ وَ زَوْراً مَا أَغْفَلَهُ وَ خَطَراً مَا أَفْظَعَهُ (1)
مَا أَغْفَلَ: چقدر غافل است.
خطراً: گاه به معنای امر خطرناک و گاه به معنای امر مهم آمده است و در این جا اشاره به معنای دوم است؛ یعنی آن ها کثرت قبور مردگانشان را مهم می شمرند در حالی که افتخار موهوم و نفرت انگیزی است؛ محرکة الأشراف على الهلاك.
ما أَفْظَعَ: چقدر هولناک است؛ از ریشهٔ «فضاعت» به معنای نفرت انگیز و زشت بودن گرفته شده است.
شگفتا! چه هدف و مقصد بسیار دوری و چه زیارت کنندگان غافلی و چه افتخار موهوم و نفرت انگیزی!
نکته ها
ضمیر در «له» به «مراماً» بر می گردد چون «یا» در این جمله برای تعجب می آید و یکی
از مواردی که گفته اند ضمیر به متأخر بر می گردد، همین تعجب است. دربارهٔ جمله «وَ خَطَراً مَا أَفْظَعَهُ» دو احتمال وجود دارد: الف. ممکن است مقصود
1) مَرَام: مطلوب و مقصد؛ از ریشهٔ «روم» به معنای مقصد و هدف است؛ اسم مکان و زمان و مصدر میمی است به معنی مقصد است. مَا أَبْعَدَ: چه دور است؛ جمله تعجبیه است به معنای استفهام و مبتد است. زور زیارت کنندگان؛ بر مفرد و جمع هر دو اطلاق می شود؛ بفتح الزّاء وسكون الواو اسم يطلق على الواحد و الجمع كالصيف فيراد به الزائر والزّائرون و کذلک الزّور بضم الراء وفتح الواو.
حضرت از «خطر» هلاکت و مرگ باشد، یعنی کسی که خود در معرض هلاکت و مرگ است به استخوان های مرده ها افتخار می کند؛ ب ممکن است مقصود حضرت از «خَطر» غفلت و غافل بودن از مرگ باشد، یعنی همین که انسان در غفلت باشد و به جای عبرت از مرده ها به افتخار از آن ها مشغول شود بزرگترین خطر است.
لَقَدِ اسْتَخْلَوْا مِنْهُمْ أَيَّ مُدَّكِرٍ وَ تَنَاوَشُوهُمْ مِنْ مَكَانٍ بَعِيدٍ (1)
تَنَاوَشُوهُمْ: به آن ها دست یافتند؛ از ریشه «تناوش» به معنای برگرفتن چیزی با سهولت یا با قدرت است و تناوش از مکان بعید به معنای دسترسی پیدا کردن از نقطه دوردست است.
جای رفتگان را که می توانست مایۀ پند و عبرت،باشد خالی دیدند و از جایگاهی دور به آنان دست یافتند.
نکته ها
مقصود از ضمیر در استخلوا زنده ها و از ضمیر (منهم) مرده هاست و مراد از این عبارت آن است که زندگان توجه کنند به آثاری که از مردگانشان باقی مانده و مایه پند و عبرت گرفتن است. (2)
کنند.
این عبارت امام برای اهل بصیرت به بهترین وجه مایۀ عبرت و پند گرفتن است؛ زیرا در ضمن سؤال، حکایت از امر عجیبی می کند که آن ها به چه چیز افتخار و مباهات می کنند. (3)
امام علیه السلام در این عبارت افتخار به گذشتگان را تعبیر به مکان بعید فرموده است؛ زیرا مردگان و کمالات آنان، برای بازماندگانشان از جمله دورترین مایه های افتخار است و به این دلیل آن را مورد سرزنش قرار داده است. (4)
1) اسْتَخْلَوْا: خالی یافتند از ریشهٔ خلوّ به معنای خالی شدن و درگذشتن. مُدَّكِرِ: یادآورنده؛ مفعول «استخلوا» یا صفت مفعول محذوف است؛ اسم مفعول در باب افتعال در اصل «مذتکر» بوده که با قلب و ادغام «مُدَّكر» شده است؛ أي مذكر: بصيغة اسم الفاعل منالتذكير و في بعض النسخ أى مذكر مصدر میمى من الادكار و أصله مدتکر قلبت تازه دالا و ادغم.
2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 6، ص40.
3) همان.
4) همان.
أَ فَبِمَصَارِعِ آبَائِهِمْ يَفْخَرُونَ أَمْ بِعَدِيدِ الْهَلْكَى يَتَكَاثَرُونَ (1)
الْهَلْکَی: مردگان؛ جمع «هالک».
يَتَكَاثَرُونَ: فخر می فروشند.
آیا به گورهای پدرانشان افتخار می کنند؟ یا به فزونی مردگانشان بر یکدیگر می نازند؟
نکته ها
«أَ فَبِمَصَارِع آبَائِهِمْ يَفْخَرُونَ» همزه برای استفهام است. مقصود از «مصارع» در این جمله قبرهای آن هاست که محل سقوط پدران آن هاست.
«أَمْ بِعَدِيدِ الْهَلْكَى يَتَكَاثَرُونَ» این جمله از سخن حضرت نشان می دهد که علت ایراد این خطبه همان داستان تکاثر اولاد عبد مناف با اولاد سهل بن عمرو بوده که بعد از این که شخصیت های در حال حیات آن ها کمتر از دیگری به قبرستان رفتند و قبرهای شخصیت های از دنیا رفته خود را شمردند.
يَرْتَجِعُونَ مِنْهُمْ أَجْسَاداً خَوَتْ وَ حَرَكَاتٍ سَكَنَتْ» (2گویی آن ها می خواهند اجساد بی جان و بدن های بی روح ازکارافتاده را بازگردانند.### 5. مردگان شایسته عبرت گیری نه تفاخر﴿وَ لَأَنْ يَكُونُوا عِبَراً أَحَقُّ مِنْ أَنْ يَكُونُوا مُفْتَخَراً و لَأَنْ يَهْبِطُوا بِهِمْ جَنَابَ ذِلَّةٍ أَحْجَى مِنْ
1) مَصَارِعِ گورها؛ از مادۀ «صرع» بفتح و کسر «ص» به معنای به خاک انداختن. يَفْخَرُونَ: فخرفروشی می کنند.
2) يَرْتَجِعُونَ: بر می گردانند می خواهند برگردانند گاهی باب افتعال مانند باب استفعال معنای طلب را می رساند؛ از ماده ارتجاع به معنای رجوع دادن و برگرداندن است.)خَوَتْ: متلاشی شد؛ از ریشهٔ «خوی» در اصل به معنای خالی شدن است و گاه به معنای ویران گشتن نیز آمده و در این جا معنای دوم مورد نظر است؛ الدار و خويت خيا و خواء و خواية تهدّمت و خلت من أهلها، وأرض خاوية خالية من أهلها، و الخوا بالقصر و المد خلو الجوف من الطعام.أَحَقُّ: سزاوارتر.مُفْتَخَراً: مايه افتخار.
أنْ يَقُومُوا بِهِمْ مَقَامَ عِزَّةٍ (1)
أَحْجَى: سزاوارتر از واژهٔ «حجا» به معنای عقل است بنابراین احجی» به معنای عاقلانه تر است؛ العقل و الفطنة و هو حجى كفتى أى جدير.
آن مردگان اگر برای اینان مایه عبرت شوند، شایسته تر است تا وسیلهٔ مباهات باشند و اگر با دیدن این پیکرهای پوسیده به خشوع آیند، خردمندانه تر است تا آن که آنان را سبب ارجمندی خویش سازند.
نکته
در این جمله حضرت آن سرزنشی را که در مورد افتخار کردن به نام و نشان مردگان بیان فرموده بود، مورد تأکید قرار داده است؛ یعنی این که باید این اجسام بی جان گذشتگان شما وسیله پند و عبرت شما باشند نه مایه فخر و مباهاتتان. (2)
نَظَرُوا إِلَيْهِمْ بِأَبْصَارِ الْعَشْوَةِ وَضَرَبُوا مِنْهُمْ فِي غَمْرَةِ جَهَالَةٍ (3)
ضرب: به قرینه آخر این جمله همان معنای غرق شدن را می رساند؛ فی الماء سبح و ضرب في الأرض سار قال تعالى إِذَا ضَرَبْتُمْ فِي الْأَرْضِ.
با چشمانی کم سو به آن مردگان نگریستند و دربارۀ آنان به ورطه نادانی درافتادند.
نکته ها
جمله «ضَرَبُوا مِنْهُمْ فِى غَمْرَةِ جَهَالَةٍ» اشاره به غرق شدن آن ها در دریای جهالت است. (4)
در این عبارت حضرت کسانی را که در این اندیشه و فکر بوده اند به کسانی که در گرداب غوطه ور شده اند تشبیه فرموده چون این ها هم در گرداب جهالت و نادانی غوطه ور شده اند. اگر حقیقت و واقعیت مردگان برای این ها روشن بود افتخار نمی کردند. اگر می دانستند که این رئیس قبیله با آن همه گناه و جنایت اکنون چه حالتی دارد به استخوان های پوسیده آن ها افتخار نمی کردند.
1) َیهْبِطُوا: پایین می آیند متواضع شوند، فروتنی کنند. جناب: موضع از ریشه «جنب» به معنای پهلو گرفته شده این واژه در معنای ناحیه و اطراف به کار می رود؛ بفتح الجيم الفناء.
2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج6، ص41.
3) الْعَشْوَة: كم سو؛ ضعف بینایی،چشم به معنای کوری هم آمده؛ کالعشا مقصورة و العشاوة سوء البصر بالليل. غَمْرَة: انبوه و متراکم شده هر چیز؛ غمرة البحر: محل گودی آن؛ الشيء شدّته و معظمه وغمر الماء كثر و الغمر معظم البحر.
4) پیام امام امیرالمؤمنین، ج8، ص314.
وَ لَوِ اسْتَنْطَقُوا عَنْهُمْ عَرَصَاتِ تِلْكَ الدِّيَارِ الْخَاوِيَةِ وَ الرُّبُوعِ الْخَالِيَةِ لَقَالَتْ ذَهَبُوا فِي الْأَرْضِ ضُلَّالًا وَ ذَهَبْتُمْ فِى أَعْقَابِهِمْ جُهَّالًا تَطَئُونَ فِى هَامِهِمْ وَتَسْتَنْبِتُونَ فِي أَجْسَادِهِمْ وَ تَرْتَعُونَ فِيمَا لَفَظُوا وَ تَسْكُنُونَ فِيمَا خَرَّبُوا وَ إِنَّمَا الْأَيَّامُ بَيْنَكُمْ وَبَيْنَهُمْ بَوَابٍ وَنَوَائِحُ عَلَيْكُمْ (1)
الْخَاوِيَة: ویران؛ از ماده «خَوَی» به معنای سقوط خالی شدن؛ اصل خَوَاء خالی بودن است؛ الدار و خويت خيا و خواء و خواية تهدّمت و خلت من أهلها وأرض خاوية خالية من أهلها، والخوا بالقصر و المد خلو الجوف من الطعام. الربوع: اقامتگاه و پناهگاه؛ جمع «ربع» به معنای خانه جمع الربع وهى الدار حيث كانت و المحلة و المنزل. ضُلال: گم شدگان؛ جمع «ضالّ» به معنای گمراه.
تَطئُونَ: پا می گذارید، راه می روید.
هام: فرق سر؛ جمع «هامة» به معنای سر یا قسمت بالای آن؛ جمع الهامة و هي الراس.
تَسْتَنْبِتُونَ: بذر می افشانید؛ از ریشهٔ نَبت» به معنای روییدن گرفته شده و «نبات» به معنای گیاه است و «استنبات» به معنای زراعت کردن و طلب رویش؛ بالنون من النبات ويروى بالثاء المثلثة بدل النون.
تَرْتَعُونَ: می چرید؛ از ریشهٔ رتع در اصل به معنای چریدن و فراوان خوردن حیوانات است؛ ولی گاه در مورد انسان به معنای تفریح کردن و خورد و خوراک فراوان داشتن به کار می رود و در این جا به معنای دوم است. لفظوا دور انداختند؛ از ریشهٔ «لَفَظَ به معنای بیرون افکندن چیزی گرفته شده و غالباً به معنای بیرون انداختن از دهان به کار می رود و چون سخن از دهان بیرون می آید از این رو به آن لفظ گفته می شود در این جا به معنای اول می آید؛ رماه من فيه. خَرَّبوا تخریب کردند.
بوای گریه کنندگان؛ جمع باکیه در اصل به معنای زنان گریه کن و سوگوار.
نَوَائِحُ: زاری کنندگان؛ جمع «نائحه» به معنای زن نوحه گر است و تفاوت این دو در این است که نوحه گری به معنای گریه با سروصدا و ذکر الفاظ است در حالی که گریه مفهوم عام دارد.
اگر احوال آنان را از پهنه های آن دیار ویران و خانه های تهی از ساکنان بپرسند، پاسخ دهند: در لابه لای خاک رفتند و گم گشتند و شما نادانان نیز در پی ایشان رفتید، بر فرق سرشان پای می گذارید و روی پیکرشان بذر می افشانید و در آن چه دور انداخته اند می چرید و در خانه هایی که ویران کردند ساکن می شوید و روزهایی که میان شما و ایشان است بر حال شما گریه و نوحه می کنند.نکته ها
جمله «تَطَلُّونَ فِى هَامِهمْ» اشاره به این است که هنگامی که بدن انسان ها می پوسد و خاک می شود بر اثر عوامل مختلف، همچون باد و باران و زیرورو شدن زمین آن خاک ها
1) اسْتَنْطَقُوا: از باب استفعال و از مادهٔ «نطق» است به معنای گویا گردانیدن؛ با هم سخن کردن؛ درخواست سخن گفتن؛ سخن گفتن کسی را خواستن؛ کسی را به سخن گفتن واداشتن عَرَصَاتِ: صحنه ها؛ جمع عرصه»؛ كلّ بقعة من الدور واسعة ليس فيها بناء و الجمع عرصات و أعراص و عراص.
روی زمین منتقل می شود و این انسان های غافل از روی آن می گذرند. (1)
ذکر «هام» برای این است که مهمترین جای بدن انسان، جمجمه اوست وگرنه تمام اجساد خاک شده زیر پای عابران است. (2)
جمله «تَسْتَنْبِتُونَ فِي أَجْسَادِهِمْ» اشاره به این است که زارعان، روی زمین هایی بذرافشانی می کنند که آمیخته با خاک جسدهای پیشینیان است و با این حال در خواب غفلت اند. (3)
جمله «تَسْكُنُونَ فِيمَا خَرَّبُوا» ممکن است اشاره به این باشد که آن ها مدتی در این خانه های زیبا زندگی کردند و پس از آن که رو به ویرانی گذاشت آن را رها کردند و به زیر خاک رفتند. (4)
جمله «إِنَّمَا الْأَيَّامُ بَيْنَكُمْ وَبَيْنَهُمْ بَوَابٍ» اشاره به این نکته است که شما برای مردگان و از دست رفتگان اشک می ریزید و ناله سر می دهید ولی روزگار بر شما می گرید و نوحه گری می کند و چقدر از سرنوشت خود غافل و بی خبرید. (5)
مقصود از جمله «وَ ذَهَبْتُمْ فِى أَعْقَابِهِمْ جُهَّالا» این است که به جای این که شما از آن ها عبرت بگیرید و از کار آن ها درس بگیرید همراه آن ها در همان غفلت و جهالت سیر می.کنید آن ها با آن قدرت و توانمندی که داشتند همه را رها،کردند، شما از این قدرت و ثروتی که دارید به نفع مردم محروم استفاده کنید.
مقصود حضرت از تعبیر «لفظوا» تحقیر است برای آن چه آن ها گذاشته اند؛ یعنی این اضافه های آن هاست که برای شما به ارث،مانده این اضافه و زائدی است مثل همان هسته خرما که اضافه است و انسان از دهان خود دور می اندازد و شما از این اضافه بهره می برید.
مقصود از «الْأَيَّام» در این عبارت روزگار است؛ یعنی روزگار به حال شما و آن ها گریه می کند و برایتان نوحه گر است. این جمله کنایه است از این که کسی که مصیبت های دیگری را در نظر بیاورد برای او گریه می کند. در این جا این روزگار و تاریخ است که جنایات و کارهای زشت افراد را ثبت می کند.
استعاره
مستعار: بَوَاک وَ نَوَائِحُ
مستعار منه: گریه کنندگان و نوحه کنندگان
مستعارله: روزهای حیات و زندگی
جامع: امام علیه السلام لفظ گریه کنندگان و نوحه کنندگان را برای روزهای حیات و زندگی استعاره آورده است؛ زیرا که ایام و تعلقات زندگی همانند مادرانی هستند که در هنگام مرگ انسان از فراق فرزندان خود که مردگان اند گریان اند و نوحه سر می دهند.
أُولَئِكُمْ سَلَفُ غَايَتِكُمْ وَ فُرَاطُ مَنَاهِلِكُمُ الَّذِينَ كَانَتْ لَهُمْ مَقَاوِمُ الْعِزَّ وَ حَلَبَاتُ الْفَخْرِ مُلُوكاً وَسُوَقاً (1)
سَلَفُ غَايَتِكُمْ: گذشتگانی که به سر انجام شما (مرگ) دچار شده اند.
فُراط: جلوروندگان؛ از ریشهٔ «فرط» به معنای سرعت کردن و عجله نمودن است و جمع «فارط» غالباً به کسانی گفته می شود که در پیشاپیش غافله حرکت می کنند تا محل آب را شناسایی کنند سپس به تمام کسانی که پیشگام در امری هستند اطلاق شده است؛ محرّكة المتقدّم إلى الماء يطلق على الواحد والجمع.
مَنَاهِلِ: محل خوردن آب از نهر؛ جمع «منهل» از ریشهٔ «نَهل» به معنای نوشیدن نخستین و منهل به جایی گفته می شود که از آنجا می توان از آب نهر استفاده کرد؛ المشرب و الموضع الذى فيه المشرب و المنزل يكون بالمفازة.
مَقاوِمُ: منزلت؛ جمع «مَقام» است و بعضی آن را جمع «مقامه» دانسته اند و هر دو به معنای مجلس است؛ المقامة كالمفاوز و المفازة و هي المجلس وقال الشارح المعتزلى جمع القوم و هى الخشبة التي يمسكها الحرّاث. حَلَبَاتُ اسبانی که برای مسابقه گرد هم جمع می شوند؛ جمع حَلبه» به معنای اسبهایی است که برای مسابقه گردآوری می شود؛ جمع حلبة كعرصات وعرصة و هى الخيل تجمع للسباق من كلّ أوب لا تخرج من اصطبل واحد.
سوق: عامه مردم رعیت؛ جمع سوقه به معنای رعیت و توده مردم است و از ریشهٔ «سوق» گرفته شده؛ زیرا زمامداران آن ها را به سوی اهداف مورد نظر پیش می رانند؛ وزان صرد جمع سوقة بالضمّ الرّعية.
آنان پیش از شما مرگ را که پایان کار شما نیز هست دریافتند و زودتر از شما به آبشخورتان مرگ [و برزخ] رسیدند آنان که منزلت های گرامی و اسباب مباهات داشتند، گروهی پادشاه و جمعی رعیت بودند.
نکته ها
جمله «سَلَفُ غَايَتِكُمْ» اشاره به این است که آن ها به نقطه پایان زندگی که همان مرگ
1) سَلَف: گذشتگان محرّكة كلّ من تقدّمک من آبائک و اقوامک و غیرهم و الجمع أسلاف وسلاف. غَايَتِكُمْ: مقصد شمایند؛ به معنای نهایت و در این جا به معنای مرگ است؛ الحد الذي ينتهي إليه الشيء.
است پیش از شما رسیده اند و «خلف باید حال خود را با توجه به سرنوشت «سلف» دریابد و عبرت گیرد. (1)
جمله «فَرَّاطُ مَنَاهِلِكُمْ» اشاره به این است که گویی همۀ انسان ها در یک قافله به سوی قبرها در حرکت اند، گروهی در پیشاپیش این قافله و گروهی در پشت سر آن ها حرکت می کنند. (2)
حضرت آن هایی را که زودتر رفته اند تشبیه فرموده به پیش قراولانی که جلوتر از قافله ها برای پیدا کردن آبشخور می روند.
«مَقَاوِمُ الْعِزّ» اشاره به این است که صاحب قدرت ها نیز این راه را مانند دیگران باید بپیمایند. (3)
جملهٔ «حَلَبَاتُ الْفَخْرِ» مردم را تشبیه کرده به گروه هایی که در مسابقات عظیم و گسترده برای کسب افتخار بیشتر شرکت کرده اند. (4)
در آن زمان افراد توانمند دو دسته بوده اند: 1. آن هایی که زمیندار و فئودال های جامعه بودند؛ 2. آن هایی که به علت داشتن زمین های زیاد برای آباد کردن آن گاوآهن های زیادی داشتند که به همین زمین های زیاد و کشت و کشاورزی افتخار می کردند و این ها مایه عزت آن ها بود.
سَلَكُوا فِي بُطُونِ الْبَرْزَحَ سَبِيلًا سُلْطَتِ الْأَرْضُ عَلَيْهِمْ فِيهِ فَأَكَلَتْ مِنْ لُحُومِهِمْ وَ شَرِبَتْ مِنْ دِمَائِهِمْ فَأَصْبَحُوا فِي فَجَوَاتِ قُبُورِهِمْ جَمَاداً لَا يَنْمُونَ وَ ضِمَاراً لَا يُوجَدُونَ لَا يُفْزِعُهُمْ وُرُودُ الْأَهْوَالِ وَ لَا يَحْزُنُهُمْ تَنَكَّرُ الْأَحْوَالِ وَ لَا يَحْفِلُونَ بِالرَّوَاجِفِ وَ لَا يَأْذَنُونَ لِلْقَوَاصِفِ غُيَّباً لَا يُنْتَظَرُونَ وَ شُهُوداً لَا يَحْضُرُونَ وَ إِنَّمَا كَانُوا جَمِيعاً فَتَشَتَّتُوا وَ [أَلافاً] آلافاً فَافْتَرَقُوا وَ مَا عَنْ طُولِ عَهْدِهِمْ وَ لَا بُعْدِ مَحَلِّهِمْ عَمِيَتْ أَخْبَارُهُمْ وَصَمَّتْ دِيَارُهُمْ وَلَكِنَّهُمْ سُقُوا كَأْساً بَدَّلَتْهُمْ بِالنُّطْقِ خَرَساً وَبِالسَّمْع صَمَماً وَ بِالْحَرَكَاتِ سُكُوناً فَكَأَنَّهُمْ فِي ارْتِجَالِ الصِّفَةِ صَرْعَى سُبَاتٍ جِيرَانُ لَا يَتَأَنَّسُونَ وَ أَحِبَّاءُ لَا يَتَزَاوَرُونَ بَلِيَتْ بَيْنَهُمْ عُرَا التَّعَارُفِ وَ انْقَطَعَتْ مِنْهُمْ أَسْبَابُ الْإِخَاءِ فَكُلُّهُمْ وَحِيدٌ وَ هُمْ جَمِيعٌ وَ بِجَانِبِ الْهَجْرِ وَ هُمْ أخِلَّاءُ لَا يَتَعَارَفُونَ لِلَيْلِ صَبَاحاً وَ لَا لِنَهَارِ مَسَاءً أَيُّ الْجَدِيدَيْنِ ظَعَنُوا فِيهِ كَانَ عَلَيْهِمْ سَرْمَداً شَاهَدُوا مِنْ أَخْطَارِ دَارِهِمْ أَفْظَعَ مِمَّا خَافُوا وَ رَأَوْا مِنْ آيَاتِهَا أَعْظَمَ مِمَّا قَدَّرُوا فَكِلَا] فَكِلْتَا الْغَايَتَيْنِ مُدَّتْ لَهُمْ إِلَى مَبَاءَةٍ فَاتَتْ مَبَالِغَ الْخَوْفِ وَالرَّجَاءِ فَلَوْ كَانُوا يَنْطِقُونَ بِهَا لَعَيُّوا بِصِفَةٍ مَا شَاهَدُوا وَ مَا عَايَنُوا وَ لَئِنْ عَمِيَتْ آثَارُهُمْ وَ انْقَطَعَتْ أَخْبَارُهُمْ لَقَدْ رَجَعَتْ فِيهِمْ أَبْصَارُ الْعِبَرِ وَ سَمِعَتْ عَنْهُمْ آذَانُ الْعُقُولِ وَ تَكَلَّمُوا مِنْ غَيْرِ جِهَاتِ النُّطْقِ.
سَلَكُوا فِي بُطُونِ الْبَرْزَحَ سَبِيلًا سُلْطَتِ الْأَرْضُ عَلَيْهِمْ فِيهِ فَأَكَلَتْ مِنْ لُحُومِهِمْ وَ شَرِبَتْ مِنْ دِمَائِهِمْ (1)
أَكَلَتْ: خورد.
لحوم: گوشت؛ از ماده «لحم».
راهی را در درون دوزخ سپری کردند که در آن راه زمین بر ایشان چیره و مسلط شد و گوشتشان را خورد و خونشان را نوشید.
نکته ها
حضرت فرمودند آن ها این راه دنیا را پیمودند و الان در شکم و وسط برزخ هستند. جهنمی های آن ها با آتش و عذاب روبه رو هستند و بهشتی هایشان در نعمت ها خدا
1) الْبَرْزَخ: عالم بین دنیا و آخرت، در این جا به معنای قبر است. سُلّطت: مسلط شد؛ از مادۀ «سَلَطَ» به معنای سلطه، قدرت.
متنعم اند.
«سُلْطَتِ الْأَرْضُ عَلَيْهِمْ فِيهِ فَأَكَلَتْ...». این حالتی را که حضرت امیر بیان می فرمایند نسبت به بدن های آن هاست وقتی که بدن آن ها را در قبر گذاشتند دیگر زمین بر آن ها مسلط می شود و این بدن ها را می پوساند وقتی که بدن پوسید گوشت ها و بدن های آن ها جزء زمین شده است؛ از این جهت حضرت تعبیر به فَأَكَلَتْ وَ شَرِبَتْ» فرموده است؛ مثل این است که زمین گوشت و خون این بدنها را خورده باشد.
مشابه
وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلى يَوْمِ يُبْعَثُون (1)و پیش رویشان برزخی است تا روزی که برانگیخته می شوند. وَ جَعَلَ بَيْنَهُما بَرْزَحْاً وَ حِجْراً مَحْجُوراً (2)و میان آن دو مانع و سدی استوار قرار داد.
فَأَصْبَحُوا فِي فَجَوَاتِ قُبُورِهِمْ جَمَاداً لَا يَنْمُونَ (3)
آن ها در حفره های گور خویش به صورت جمادی درآمده اند که هرگز رشدی ندارند.
وَ ضِمَاراً لَا يُوجَدُونَ لَا يُفْزِعُهُمْ وُرُودُ الْأَهْوَالِ وَ لَا يَحْزُنُهُمْ تَنَكَّرُ الْأَحْوَالِ (4)
يُفزع: ترسانید ترس او را از بین برد؛ عنه بیم را از او ببرد و به وی آرامش داد.
و ناپیدایانی که امید یافت شدنشان نیست حوادث هراس انگیز هرگز آن ها را در وحشت فرونمی برد و دگرگونی،حالات آنان را اندوهگین نمی سازد.نکته ها
«ضمار» را عرب به چیزی می گوید که پوشیده و مخفی شود؛ به گونه ای که دیگر امید
1) مؤمنون، 100.
2) فرقان، 53
3) فَجَوَاتِ: شکاف ها؛ جمع «فجوه به معنای محل وسیع و گشاده است و به معنای فراخی و گشادگی میان دو شیء نیز آمده است و در این جا اشاره به شکاف قبرهاست؛ جمع فجوة و هي الفرجة وساحة الدار. لَا يَنْمُونَ: رشد نمی کنند؛ بتخفيف الميم من نمی ینمی و ينمو نموّا و نميّا و نماء زاد ويروى بالتشديد من النميمة.
4) ضماراً: مالی که امید به برگشتش نیست در اصل به معنای غایب یا بدهی و مالی است که چندان امید بازگشت آن نیست و از ریشهٔ «ضمر» به معنای پنهان شدن وزان کتاب كلّ ما لا يرجى رجوعه من المال و الدين و غيره. الأهْوَال: حوادث هولناک. تَنَكَّر ناسازگاری، ناهنجاری.
برگشت در آن نباشد خلاصه دیگر نمی شود که آن ها را پیدا کرد؛ زیرا روح آن ها به عالم دیگر منتقل شده و بدنشان هم پوسیده و جزء خاکها شده که مشخص و جدا شدنی نیست.
« لَا يُفْزِعُهُمْ وُرُودُ الْأَهْوَالِ وَلَا يَحْزُنُهُمْ...». مقصود این است که اختلاف و تبدیل حالات مخصوص این عالم طبیعت است و وقتی که انسان از این عالم طبیعت بیرون برود دیگر این تبدیل حالات در او اثر ندارد.
وَ لَا يَحْفِلُونَ بِالرَّوَاجِفِ وَ لَا يَأْذَنُونَ لِلْقَوَاصِفِ (1)
قَوَاصِف: صداهای شدید رعد از ریشهٔ «قصف» به معنای شکستن گرفته شده است؛ جمع «قاصف» به معنای باد و طوفان شکننده است.
به زلزله ها و لرزه ها اعتنایی ندارند و به صداهای وحشتناک گوش نمی دهند.
نکته
مقصود حضرت این است که آن ها از عالم شما جدا شده اند و کاری هم با عالم شما ندارند و شاید هم به طور کلی این صداهای عالم شما به گوش آن ها نرسد.
غُيَّباً لَا يُنْتَظَرُونَ وَ شُهُوداً لَا يَحْضُرُونَ (2)
غایبانی هستند که انتظار بازگشتشان نیست و شاهدانی که هرگز حضور ندارند.
وَ إِنَّمَا كَانُوا جَمِيعاً فَتَشَتَّتُوا وَ آلَافاً فَافْتَرَقُوا (3)
آن ها جمع بودند و پراکنده شدند و با یکدیگر الفت داشتند و جدا گشتند.
1) لا يَحْفِلُونَ: مضطرب نمی شوند؛ از ریشهٔ «حفول» به معنای جمع شدن افراد گرفته شده است و نیز به معنای اعتنا کردن به چیزی آمده است و «لا يحفلون» در جمله بالا به همین معناست یعنی اعتنا نمی کنند؛ القوم حفلا کاحتفل و تحقل اجتمعوا. بالرَّوَاجِفِ: زلزله ها؛ از ریشهٔ «رجف» به معنای اضطراب و لرزش شدید گرفته شده است؛ جمع «راجفه» به معنای لرزاننده و تکان دهنده است.
2) غُيَّب: غایبان. لَا يُنتَظَرُونَ: مورد انتظار نیستند.
3) فَتَشَتَّتُوا: پراکنده شدند؛ از مادهٔ «شَتْ، شَتات، شَتِیت» به معنای پراکنده کردن و پراکنده شدن است؛ شت و شتیت وصف نیز آمده اند به معنی متفرق. آلاف: کسانی که با هم الفت پیدا کرده اند؛ جمع «الیف» به معنای کسی است که به چیزی دل بسته و از ریشه الفت گرفته شده است؛ جمع آلف مثل زهاد و زاهد.
نکته
آن چه در این عبارات آمده اشاره به ظاهر جسم مردگان است؛ هر چند روح آن ها در عالم دیگر دارای هرگونه احساس و غم و اندوه می باشد. (1)
وَ مَا عَنْ طُولِ عَهْدِهِمْ وَ لَا بُعْدِ مَحَلِّهِمْ عَمِيَتْ أَخْبَارُهُمْ وَ صَمَّتْ دِيَارُهُمْ وَ لَكِنَّهُمْ سُقُوا كَأْساً بَدَّلَتْهُمْ بِالنُّطْقِ خَرَساً وَ بِالسَّمْعِ صَمَماً وَ بِالْحَرَكَاتِ سُكُوناً فَكَأَنَّهُمْ فِي ارْتِجَالِ الصِّفَةِ صَرْعَى سُبَاتٍ (2)
سقوا: نوشانده شدند؛ از مادۀ «سَقی» به معنای آب دادن.
خَرَس: گنگی، لالی؛ أَخْرَسَ إِخْرَاساً هُ اللهُ: خدا او را لال و گنگ کرد؛ تَخَارَسَ تَخَارُساً: وانمود کرد که لال است در حالی که لال نبود.
صمم: کری و ناشنوایی.
ارتجال: بیان مطلبی بدون مطالعه قبلی؛ از ریشهٔ «رجل» به معنای راه رفتن با پاست و از آن جا که افراد ابداع کننده مطلبی گویی با پای خود راه می روند بر این معنا اطلاق شده است؛ الکلام تكلّم به من غير أن يهيّأه. صرعی زمین خورده هلاک شده؛ جمع «صریع به معنای شخص یا جنازه ای است که بر زمین افکنده شده و از جمع صرع» به معنای بر زمین افکندن گرفته شده است؛ جمع صريع و هو المصروع من الصرع و هو الطرح على الأرض. سُبَاتٍ: به خواب رفته؛ از ریشۀ «سبت» در اصل به معنای قطع و بریدن است سپس به معنای تعطیل عمل برای استراحت آمده است و به همین جهت به خواب نیز «سبات» گفته می شود؛ کغراب النوم.
اگر اخبارشان به دست فراموشی سپرده شده و خانه هایشان در سکوت فرورفته، بر اثر طول زمان و دوری از محل سکونت نیست، بلکه جامی به آن ها نوشانده شده که به جای سخن گفتن، لال بودن و به جای شنوایی کر شدن را به آن ها داده و حرکاتشان به سکون مبدل شده است و در نگاه اول چنین می پنداری که همگی افتاده اند و به خواب فرورفته اند.
نکته ها
این که ما از چگونگی حالات مردگان آگاهی نداریم و خانه ها و منازل آنان در نظر ما خاموش و بی صداست به این دلیل نیست که مدت های طولانی از جدایی میان ما و ایشان گذشته است و نه جای اقامت آنان بسیار از ما دور است، بلکه این جام شراب مرگ است که چون آن را نوشیده اند زبان گویایشان را لال و نیروی شنوایی آن ها را کر و
جنبش های فعالانه آنان را به سکون و بی حرکتی تبدیل کرده است. (1)
مقصود از کاسه ای که آن ها نوشیده اند کاسه و شربت مرگ است. آن ها وقتی مرگ را چشیدند، زبان و گوش و حرکت هایشان تمام شد و کور و لال و کر شده اند. آن ها شربت مرگ را نوشیده اند و این جام مرگ او را لال کرده است این معنا به خاطر بعد مکانی نیست به خاطر مرگ است.
تشبیه
مشبه مرگ
مشبه به: شدت و خواب
وجه شَبَه: مرگ را تشبیه می کند که از شدت خواب بیهوش افتاده باشند و وجه مشابهت آن، نبودن حرکت و شنوایی و نداشتن نیروی سخنگویی و داشتن وضعی است که از او مشاهده می شود.
جِيرَانُ لَا يَتَأَنَّسُونَ وَ أَحِبَّاءُ لَا يَتَزَاوَرُونَ (2)
لَا يَتَزَاوَرُونَ: به زیارت هم نمی روند
آنان همسایگانی هستند که با یکدیگر انس نمی گیرند و دوستانی که به دیدار هم نمی روند.
نکته
مقصود از همسایگی مردگان نزدیک بودن قبرهای آنان است و مراد از دوستی و محبت آنان آن دوستی و مودتی است که در دنیا با همدیگر داشته اند. (3)
بَلِيَتْ بَيْنَهُمْ عُرَا التَّعَارُفِ وَ انْقَطَعَتْ مِنْهُمْ أَسْبَابُ الْإِخَاءِ (4)
الإخاءِ: دوستان.
رشته های شناسایی در میان آن ها کهنه شده و اسباب برادری، قطع گردیده است.
فَكُلُّهُمْ وَحِيدٌ وَهُمْ جَمِيعٌ وَبِجَانِبِ الْهَجْرِ وَ هُمْ أَخِلَّاءُ (1) با این که همه جمع اند ولی تنهایند و با این که دوست اند از یکدیگر دورند.
نکته ها
منظور از دور بودن آن ها از همدیگر به دیدار یکدیگر نرفتن است. (2)
«جانب» به معنای پهلو و کنار است؛ یعنی هر کدام آن ها در کنار دیگری هستند ولی هر کدام دیگری را کنار زده و ترک کرده است در حالی که آن ها دوست بوده اند. در دنیا همه با هم دوست و همراه بوده اند ولی این جا یکدیگر را ترک کرده و کنار زده اند.
لَا يَتَعَارَفُونَ لِلَيْلٍ صَبَاحاً وَ لَا لِنَهَارٍ مَسَاءً أَيُّ الْجَدِيدَيْنِ ظَعَنُوا فِيهِ كَانَ عَلَيْهِمْ سَرْمَداً (3)
الْجَدِيدَيْنِ: به معنای شب و روز است که پیاپی آمده اند و یکی پس از دیگری تازه و نو می شود.
ظَعَنُوا: کوچ کردند؛ از ماده «عن» به معنای مسافرت و کوچ کردن است که در این جا مقصود سفر آخرت است.
سَرْمَد: ابدى.
نه برای شب، صبحگاهی می شناسند و نه برای روز شامگاهی شب یا روزی که رخت سفر مرگ در آن بسته و از آن کوچ کرده اند برای آن ها جاودان خواهد بود.
نکته
این بند می گوید که مرده از شب و روز هیچ آگاهی ندارد و در حالتی یکسان در اوج تاریکی قرار دارد. (4)
شَاهَدُوا مِنْ أَخْطَارِ دَارِهِمْ أَفْظَعَ مِمَّا خَافُوا وَ رَأَوْا مِنْ آيَاتِهَا أَعْظَمَ مِمَّا قَدَّرُوا فَكِلْتَا الْغَايَتَيْنِ مُدَّتْ لَهُمْ إِلَى مَبَاءَةٍ فَاتَتْ مَبَالِغَ الْخَوْفِ وَ الرَّجَاءِ فَلَوْ كَانُوا يَنْطِقُونَ بِهَا لَعَيُّوا
بِصِفَةِ مَا شَاهَدُوا وَ مَا عَايَنُوا (1)
قَدَّرُوا: محاسبه کردند.
الْغَايَتَيْنِ: هر دو غایت مراد بهشت و جهنم است؛ ظاهراً منظور از غایت انتهای زندگی سعید و شقی و سرنوشت دو دسته است و بعضی گفته اند منظور بهشت و جهنم است. مدت طول کشید.
مَبَاءَةٍ: محل استقرار، منزلگاه در اصل به معنای محلی است که شتر به آن جا بازگشت می کند؛ از ریشه «بواء» به معنای بازگشت کردن و منزل گرفته شده است.
فَاتَتْ: از بین رفت سبقت گرفت.
مَبَالِغَ: نتایج.
عَيُّوا: عاجز شدند؛ از ریشه «عَیّ» به معنای عجز و ناتوانی است.
آن ها خطرات آن جهان را وحشتناک تر از آن چه می ترسیدند یافتند و آیات و نشانه ها را بزرگتر از آن چه می پنداشتند مشاهده کردند و برای وصول به هر یک از این دو نتیجه نهایی بهشت یا (دوزخ) تا رسیدن به قرارگاهشان مهلت داده شدند و عالمی از بیم و امید برای آن ها فراهم ساخته که اگر قادر بر سخن گفتن بودند از وصف آن چه در آن جا مشاهده کردند یا دیده اند عاجز می ماندند.
نکته ها
این فرمایش حضرت اشاره است به آن که سختی و شدت دردها و عذاب های آخرت خیلی بیشتر از دردها و مصیبت های دنیاست و این امر هم از طریق وحی و دیانت شناخته شده و هم از این نظر که به کلی دردهای روحی و عقوبت های نفسانی از مجازات های بدنی و جسمی دشوارتر است مورد تأیید است. (2)
«عيوا» صیغهٔ جمع مذکر است از فعل ماضی مفرد آن «عی» است که در اصل «عَيَيَ» بوده و یکی از دو یاء را برای تخفیف انداخته اند و به معنای ناتوان شدن و درماندن است. «لام» بر سر این فعل برای جواب شرط است.
مشابه
كُلُّ شَيْءٍ مِنَ الدُّنْيَا سَمَاعُهُ أَعْظَمُ مِنْ عِيَانِهِ وَ كُلُّ شَيْءٍ مِنَ الْآخِرَةِ عِيَانُهُ أَعْظَمُ مِنْ سَمَاعِه (3)شنیدن هر چیزی از دنیا بزرگتر است از دیدنش و دیدن هرچیزی از آخرت
عظیم تر است از شنیدنش پس باید شنیدن و خبر گرفتن از غیب شما را از دیدن کفایت کند.
وَ لَئِنْ عَمِيَتْ آثَارُهُمْ وَ انْقَطَعَتْ أَخْبَارُهُمْ لَقَدْ رَجَعَتْ فِيهِمْ أَبْصَارُ الْعِبَرِ وَ سَمِعَتْ عَنْهُمْ آذَانُ الْعُقُولِ وَ تَكَلَّمُوا مِنْ غَيْرِ جِهَاتِ النُّطْقِ (1)
آذَانُ الْعُقُول: گوش عقل ها.
هر چند آثارشان محو شده و اخبارشان منقطع گشته ولی چشمان عبرت بین آن ها را می بیند و گوش های عقل گفتارشان را می شنود آن ها سخن می گویند ولی نه از طریق زبان.
نکته ها
امام علیه السلام در این عبارت به دو نکته اشاره می فرماید نخست این که خبر گرفتن از آنان از طرق عادی، مانند چشم و گوش نیست، بلکه از راه های عمیق تر و قوی تر است، از طریق چشم دل و گوش عقل، همچنین سخن گفتن آن ها نیز با زبان قال نیست، بلکه با زبان حال است که آثارش بسیار عمیق تر است؛ زیرا زبان قال ممکن است آمیخته با دروغ باشد ولی زبان حال هیچ گاه دروغ نمی گوید. (2)
مقصود از چشم عبرت چشم دل است نه این چشم ظاهری؛ یعنی گرچه با چشم ظاهری نمی توانیم آن ها و وضعیت آن ها را مشاهده کنیم اما با چشم دل می توانیم ببینیم. اگر انسان خوبی بوده و وجودش به نفع جامعه بوده است در آن عالم هم وضع خوبی دارد و در آرامش است.
مقصود از «غَيْرِ جِهَاتِ النُّطق» زبان حال است. مقصود این است که با زبان حال با شما صحبت می کنند و سخنشان این است که آن صورت های زیبایی که در دنیا مشاهده می کردید خیلی زشت و بدترکیب شده است.
فَقَالُوا كَلَحَتِ الْوُجُوهُ النَّوَاضِرُ وَ خَوَتِ الْأَجْسَامُ النَّوَاعِمُ وَ لَبِسْنَا أَهْدَامَ الْبِلَى وَ تَكَاءَ دَنَا ضِيقُ الْمَضْجَعِ وَ تَوَارَثْنَا الْوَحْشَةَ وَ تَهَدَّمَتْ تَهَكَّمَتْ عَلَيْنَا الرُّبُوعُ الصُّمُوتُ فَانْمَحَتْ مَحَاسِنُ أَجْسَادِنَا وَ تَنَكَّرَتْ مَعَارِفُ صُوَرِنَا وَ طَالَتْ فِي مَسَاكِنِ الْوَحْشَةِ إِقَامَتُنَا وَ لَمْ نَجِدْ مِنْ كَرْبِ فَرَجاً وَ لَا مِنْ ضِيقٍ مُتَسَعاً فَلَوْ مَثَلْتَهُمْ بِعَقْلِكَ أَوْ كُشِفَ عَنْهُمْ مَحْجُوبُ الْغِطَاءِ لَكَ وَ قَدِ ارْتَسَخَتْ أَسْمَاعُهُمْ بِالْهَوَامِّ فَاسْتَكَّتْ وَ اكْتَحَلَتْ أَبْصَارُهُمْ بِالتُّرَابِ فَخَسَفَتْ وَ تَقَطَّعَتِ الْأَلْسِنَةُ فِي أَفْوَاهِهِمْ بَعْدَ ذَلَاقَتِهَا وَ هَمَدَتِ الْقُلُوبُ فِي صُدُورِهِمْ بَعْدَ يَقَظَتِهَا وَ عَاثَ فِي كُلِّ جَارِحَةٍ مِنْهُمْ جَدِيدُ بِلَّى سَمَّجَهَا وَ سَهَّلَ طُرُقَ الْآفَةِ إِلَيْهَا مُسْتَسْلِمَاتٍ فَلَا أَيْدٍ تَدْفَعُ وَ لَا قُلُوبٌ تَجْزَعُ لَرَأَيْتَ أَشْجَانَ قُلُوبٍ وَ أَقْدَاءَ عُيُونٍ لَهُمْ فِي كُلِّ فَطَاعَةٍ صِفَةً حَالٍ لَا تَنْتَقِلُ وَ غَمْرَةٌ لَا تَنْج لِي.
فَقَالُوا كَلَحَتِ الْوُجُوهُ النَّوَاضِرُ وَ خَوَتِ الْأَجْسَامُ النَّوَاعِمُ (1)
خَوَتِ: محو شد؛ از ریشهٔ «خَواء» به معنای فرو ریختن و از هم متلاشی شدن
النَّوَاعِمُ: نازپرورده؛ جمع ناعم» و «ناعمه» به معنای نازنین؛ کسی که با نازونعمت زندگی می کند.
آن ها می گویند: چهره های خرم و زیبای ما زشت و پژمرده شد و بدن های نرم و نازک بر زمین افتاد و از هم متلاشی شد.
نکته
زبان حال مردگان این است که آن جسم های نرم و آن اندام های قشنگی که داشتیم سقوط کرده است؛ یعنی از روح و جان خالی شده و دیگر حرکت و قدرتی ندارد.
وَ لَبِسْنَا أَهْدَامَ الْبِلَى وَ تَكَاءَ دَنَا ضِيقُ الْمَضْجَع (2)
لباس کهنگی و فرسودگی بر تن پوشیدیم و تنگی قبر، سخت ما را در فشار قرار داد.
1) كَلَحَتِ زشت شد؛ از ریشۀ «کُلُوح» به معنای چین و چروک برداشتن و چهره عبوس کردن و درهم کشیدن؛ یکلح من باب منع كلوحا تكشّر في عبوس. النَّوَاضِرُ: زیبا از ریشهٔ «نَضرة» به معنای خرمی و شادابی و شکوفایی است؛ نضارة حسن.
2) أَهْدَامَ: کهنه شده؛ جمع هَدم» به معنای لباس کهنه و وصله دار است؛ «هدم» به معنای لباس کهنه و وصله دار است؛ جمع الهدم بالكسر الثوب البالي و المرقع. تَكَاءَ دَنَا ما را به مشقت انداخت؛ از «تکاند» به معنای مشقت بار شدن و ریشهٔ آن «کاد» است؛ في الأمر وتكادني من باب تفاعل و تفعّل شقّ على، وعقبة كئود أى صعب
نکته ها
ممکن است مقصود از لباس های مندرس کفن های پوسیده باشد و ممکن است از باب تشبیه و اضافه «مشبه به» به «مشبه» باشد.
مقصود از قبر عالم برزخ است نه همان قبری که بدن را در آن می گذارند و تنگی عالم برزخ به همان بازخواست هایی است که در آن عالم از انسان دارند؛ وقتی که انسان در فشار قرار بگیرد مثل این است که در تنگنا قرار گرفته باشد.
وَ تَوَارَثْنَا الْوَحْشَةَ وَ تَهَدَّمَتْ تَهَكَّمَتْ عَلَيْنَا الرُّبُوعُ الصُّمُوتُ (1)
وحشت و ترس را از یکدیگر به ارث برده ایم و خانه های خاموش قبر بر ما فروریخته است.
فَانْمَحَتْ مَحَاسِنُ أَجْسَادِنَا وَ تَنَكَّرَت مَعَارِفُ صُوَرِنَا (2)
زیبایی های بدن های ما محو شده و نشانه های شناسایی چهره های ما دگرگون گشته.
نکته
«مَحَاسِنُ أَجْسَادِ»: زیبایی های بدن ها صورت و گونه ها و چشم و ابروی زیبا و اندام متناسب و زیبای انسان در قبر نابود شده و به یک اسکلت استخوانی مبدّل می شود.
وَ طَالَتْ فِي مَسَاكِنِ الْوَحْشَةِ إِقَامَتُنَا وَ لَمْ نَجِدْ مِنْ كَرْبِ فَرَجاً وَ لَا مِنْ ضِيقٍ مُتَسَعاً (3)
مَعَارِفُ صُوَرِنَا: زیبایی های صورتمان؛ از مادۀ «صور» به معنای صورت و شکل تصویر: صورت دادن و شکل دادن.
طالت: طول کشید.
اقامت ما در این خانه های وحشت طولانی شده نه از این درد و رنج، فرجی یافته ایم و نه از1) تَهَكَّمَتْ فروریخت؛ از «تهکم» به معنای سقوط در چاه و مانند آن یا فروریختن و ویران شدن است؛ التهدم في البئر و نحوه، وفى بعض النسخ تهدّمت بدل تهكّمت قال الشارح المعتزلى يقال تهدّم فلان على فلان غضبا إذا اشتدّ غضبه، ويجوز أن يكون تهدّمت أى تساقطت:قال و روی تهكّمت بالکاف و هو كقولک تهدّمت بالتفسيرين جميعا. الربوع: خانه ها؛ جمع ربع» به معنای خانه الصُّمُوتُ: خاموش خاموش شدن و لب فروبستن است و در این جا مصدری است که معنای وصفی دارد.
2) کَرب: غم و اندوه، بلا. مُتَّسع: گشایش.
3) انمَحَتْ: محو شد؛ باب انفعال از مادۀ «محو» به معنای محو و نابود شد. تَنكَّرَت: زشت شد؛ تغییر یافتن و دگرگون شدن
تنگی قبر گشایشی.
مشابه
مَا رَأَيْتُ مَنْظَراً إِلَّا وَ الْقَبْرُ أَفْضَعُ مِنْه (1)من هیچ منظرة وحشتناکی را ندیدم مگر این که قبر از آن وحشتناک تر است.
فَلَوْ مَثَلْتَهُمْ بِعَقْلِكَ أَوْ كُشِفَ عَنْهُمْ مَحْجُوبُ الْغِطَاءِ لَكَ وَ قَدِ ارْتَسَخَتْ أَسْمَاعُهُمْ بالْهَوَامُ فَاسْتَكَتْ وَاكْتَحَلَتْ أَبْصَارُهُمْ بِالتُرَاب (2)
الْغِطَاءِ: پوشانید؛ از مادهٔ «غَطَی» به معنای پوشاندن؛ أَغْطَى إِغْطَاء ه: آن را پوشانید.
ارْتَسَخ: رسوخ کرد؛ از ریشهٔ ارتساخ به معنای ثابت شدن و فرورفتن؛ همچنین از ریشه «رسوخ» به معنای نفوذ کردن و جذب شدن گرفته شده؛ یکی از معانی رَسَخَ این است که موجودی آب حیاتش کشیده شود و چیزی متعفن و پوسیده باقی بماند و معنای دیگر آن ثابت بودن است؛ الغدیر يرسخ من باب منع رسوخا نش ماؤه و نضب فذهب، و رسخ المطر نضب نداؤه في الأرض. هوام: حشرات؛ جمع «هامه» به معنای حشرات دارای سم کشنده مانند مار و گاه به هر نوع حشره اطلاق می شود؛ بتشديد الميم جمع الهامة بالتشديد أيضا مثل دواب و دابة قال الأزهرى ماله سمّ يقتل كالحية، وقال الفيومي: وقد تطلق الهوام على ما لا يقتل كالحشرات.
فَاسْتَكَّتُ: کر شد؛ از ریشهٔ «سک» به معنای فروبستن
اكْتَحَلَت: سرمه کشید
اگر با عقل خود آن ها را ببینی در حالی که گوش های آن ها را حشرات خورده اند و از کار افتاده و بر چشم هایشان سرمه خاک کشیده شده و فرورفته است.
نکته
ممکن است که «محجوب» صفت «الغطاء» باشد و ممکن هم هست که مقصود از محجوب آن مرده باشد. اگر صفت باشد محجوب به معنای حاجب آمده؛ چون گاهی اوقات اسم مفعول به معنای فاعل استعمال می شود ولی اگر صفت «الغطاء» نباشد و مقصود از آن همان مرده باشد مثل این که پرده آمده و آن مرده را از شما پوشیده است پس در این صورت پرده حاجب است و آن مرده که دیده نمی شود محجوب؛ یعنی آن مرده های
پوشیده شده در پس پرده هستند.
فَخَسَفَتْ وَ تَقَطَّعَتِ الْأَلْسِنَةُ فِي أَفْوَاهِهِمْ بَعْدَ ذَلَاقَتِهَا وَ هَمَدَتِ الْقُلُوبُ فِي صُدُورِهِمْ بَعْدَ يَقَظَتِهَا وَ عَاثَ فِي كُلِّ جَارِحَةٍ مِنْهُمْ جَدِيدُ بِلَّى سَمَّجَهَا وَ سَهَّلَ طُرُقَ الْآفَةِ إِلَيْهَا مُسْتَسْلِمَاتٍ (1)
عات: فاسد شد، از ریشهٔ «عیث» به معنای فاسد کردن گرفته شده و به معنای تبذیر و اتلاف نیز آمده است و در این جا معنای اول اراده شده؛ يعيثه من باب ضرب أفسده.
جَدِيدُ بِلّی: پوسیدگی تازه با توجه به این که جدید به معنای نو و «بلی» به معنای کهنه است در این عبارت نوعی صناعت بدیع به کار رفته که دو صد در کنار هم به صورت مضاف و مضاف الیه آمده و معنای آن پوسیدگی تازه است. سَمَّجَ زشت کرد؛ از ریشهٔ سماجت» به معنای ناهنجار بودن و نفرت انگیز شدن گرفته شده و «سمج» به کسانی گفته می شود که به طریقه زشت و ناپسند چیزی را دنبال می کنند.
مُسْتَسْلِمَاتٍ: تسلیم شده ها
زبان هایی که با سرعت و فصاحت سخن می گفتند پاره پاره شده قلب ها در سینه آن ها پس از بیداری خاموش گشته است و در هر یک از اعضای آنان پوسیدگی تازه ای آشکار شده و آن را زشت و بدمنظر ساخته و راه آفات را به سوی آن به آسانی گشوده است در حالی که همه آن ها تسلیم اند.
فَلَا أَيْدٍ تَدْفَعُ وَ لَا قُلُوبٌ تَجْزَعُ لَرَأَيْتَ أَشْجَانَ قُلُوبٍ وَ أَقْدَاءَ عُيُونِ (2)
أَشْجَانَ: اندوه ها؛ جمع «شَجَن» به معنای غم و اندوه است.
أقْدَاء: خارها؛ جمع «قذی» به معنای خار و خاشاک و اجسام کوچکی است که در چشم می ریزد و انسان را ناراحت می کند که ساعت به ساعت در بدن بی جان مردگان ظاهر می شود.
نه دستی برای دفاع وجود دارد و نه قلبی برای جزع و بی تابی قلب هایی پر از غم و چشم هایی پرخاشاک را می بینی.
1) خَسَفَتْ: پوشیده شد، تیره و تار شد. ذلاقه: تندی و تیزی زبان در نطق به معنای برندگی و تیزی است؛ سپس به معنای لسان و سرعت بیان به کار رفته است و خطیب «لق» به گوینده فصیح و سخنور گفته می شود؛ ذرب و ذلق السكين حدده هَمَدَتِ خاموش شد؛ از ریشۀ «هُمود) در اصل به معنای خاموش شدن آتش است؛ سپس به معنای سکوت و سکون و از کار افتادن به کار رفته است؛ الموت و طفوء النار و ذهاب حرارتها.
2) تَجْزَعُ: ناله کند؛ بترسد مضطرب شود، ترحم و دلسوزی کند. لَرَأَيْتَ: جواب است برای «فلومثلتهم».
نکته
این بدن ها در قبر در برابر هجوم بلا تسلیم هستند و نه دستی دارند که بلا را از او دفع کند و نه دلی که جزع و فریاد کند.
لَهُمْ فِي كُلِّ فَطَاعَةٍ صِفَةً حَالٍ لَا تَنْتَقِلُ وَغَمْرَةٌ لَا تَنْجَلِي (1)
لا تَنْجَلِی: برطرف نمی شود؛ از ماده «جلی» به معنای آشکار کردن.
آن ها در هر شدت و سختی حالات ناراحت کننده ای دارند که هرگز دگرگون نمی شود و بلای فراگیری که هیچ گاه بر طرف نمی گردد.
نکته ها
اشاره به این که مصیبت بزرگ آنان این است که این گرفتاری ها زایل نمی شود، بلکه روز به روز پیچیده تر می شود. آینده روشنی پیش رو ندارند هرچه زمان بگذرد بدن متلاشی تر و استخوان ها پوسیده تر می شود. (2)
«لَهُمْ فِي كُلِّ فَطَاعَةٍ...». این طور نیست که بگوییم چند روزی این وضعیت ادامه دارد و بعد به حالت خوبی منتقل می شوند بلکه این پوسیدگی همیشگی و دائمی است.
فَكَمْ أَكَلَتِ الْأَرْضُ مِنْ عَزِيزِ جَسَدٍ وَ أَنِيقِ لَوْنٍ كَانَ فِي الدُّنْيَا غَذِيَّ تَرَفٍ وَ رَبِيبَ شَرَفٍ يَتَعَلَّلُ بِالسُّرُورِ فِي سَاعَةِ حُزْنِهِ وَيَفْزَعُ إِلَى السَّلْوَةِ إِنْ مُصِيبَةٌ نَزَلَتْ بِهِ ضَنّاً بِغَضَارَةِ عَيْشِهِ وَ شَحَاحَةً بِلَهْوِهِ وَ لَعِبِهِ فَبَيْنَا هُوَ يَضْحَكُ إِلَى الدُّنْيَا وَ تَضْحَكُ إِلَيْهِ فِي ظِلَّ عَيْشِ غَفُولٍ إِذْ وَطِئَ الدَّهْرُ بِهِ حَسَكَهُ وَ نَقَضَتِ الْأَيَّامُ قُوَاهُ وَ نَظَرَتْ إِلَيْهِ الْحُتُوفُ مِنْ كَتَبٍ فَخَالَطَهُ بَثْ لَا يَعْرِفُهُ وَ نَجِيٌّ هَمَّ مَا كَانَ يَجِدُهُ وَ تَوَلَّدَتْ فِيهِ فَتَرَاتُ عِلَلٍ أَنَسَ مَا كَانَ بِصِحَتِهِ فَفَزِعَ إِلَى مَا كَانَ عَوَّدَهُ الْأَطِبَّاءُ مِنْ تَسْكِينِ الْحَارَّ بِالْقَارٌ وَ تَحْرِيكِ الْبَارِدِ بِالْحَارِّ فَلَمْ يُطْفِئُ بِبَارِدِ إِلَّا ثَوَّرَ حَرَارَةً وَ لَا حَرَّكَ بِحَارٌ إِلَّا هَيَّجَ بُرُودَةً وَ لَا اعْتَدَلَ بِمُمَازِج لِتِلْكَ الطَّبَائِعِ إِلَّا أَمَدَّ مِنْهَا كُلَّ ذَاتِ دَاءٍ حَتَّى فَتَرَ مُعَلِّلُهُ وَ ذَهَلَ مُمَرِّضُهُ وَ تَعَايَا أَهْلَهُ بِصِفَةِ دَائِهِ وَ خَرِسُوا عَنْ جَوَابِ السَّائِلِينَ عَنْهُ وَ تَنَازَعُوا دُونَهُ شَجِيَّ خَبَرِ يَكْتُمُونَهُ فَقَائِلٌ يَقُولُ هُوَ لِمَا بِهِ وَ مُمَنِّ لَهُمْ إِيَابَ عَافِيَتِهِ وَ مُصَبِّرٌ لَهُمْ عَلَى فَقْدِهِ يُذَكَّرَهُمْ أُسَى الْمَاضِينَ مِنْ قَبْلِهِ فَبَيْنَا هُوَ كَذَلِكَ عَلَى جَنَاحٍ مِنْ فِرَاقِ الدُّنْيَا وَ تَرْكِ الْأَحِبَّةِ إِذْ عَرَضَ لَهُ عَارِضٌ مِنْ غُصَصِهِ فَتَحَيَّرَتْ نَوَافِذُ فِطْنَتِهِ وَيَبِسَتْ رُطُوبَةُ لِسَانِهِ فَكَمْ مِنْ مُهِمَّ مِنْ جَوَابِهِ عَرَفَهُ فَعَيَّ عَنْ رَبِّهِ وَ دُعَاءِ مُؤْلِمٍ بِقَلْبِهِ سَمِعَهُ فَتَصَامَّ عَنْهُ مِنْ كَبِيرٍ كَانَ يُعَظْمُهُ أَوْ صَغِيرٍ كَانَ يَرْحَمُهُ وَ إِنَّ لِلْمَوْتِ لَغَمَرَاتٍ هِيَ أَفْضَعُ مِنْ أَنْ تُسْتَغْرَقَ بِصِفَةٍ أَوْ تَعْتَدِلَ عَلَى عُقُولِ أَهْلِ الدُّنْيَا.
فَكَمْ أَكَلَتِ الْأَرْضُ مِنْ عَزِيزِ جَسَدٍ وَ أَنِيقِ لَوْنٍ كَانَ فِى الدُّنْيَا غَذِيَّ تَرَفٍ وَ رَبِيبَ شَرَفٍ يَتَعَلَّلُ بِالسُّرُورِ فِي سَاعَةِ حُزْنِهِ وَ يَفْزَعُ إِلَى السَّلْوَةِ إِنْ مُصِيبَةٌ نَزَلَتْ بِهِ ضَنْاً بِغَضَارَةِ عَيْشِهِ وَ شَحَاحَةً بِلَهْوِهِ وَ لَعِبِهِ (1)
غَذِيَّ: تغذیه کننده؛ از ریشهٔ «غذاء» به معنای طعام و «غذی ترف» با توجه به این که «ترف» به معنای نازونعمت است به این معناست که او با نازونعمت پرورش یافته است.
ترف: نعمت فراوان غرورآور؛ ترفا من باب منع تنعم وأترفته النعمة أطغته و التّرفة بالضم النعمة و الطعام الطيب.
ربیب: پرورش یافته از ریشهٔ «رَبِّ» به معنای تربیت و تدبیر گرفته شده بنابراین «ربیب شرف» یعنی کسی که در دامان عزت و احترام پرورش یافته است؛ فلان الصبى يربّه ربّا ربّاه حتى أدرك والربيب المربوب قال تعالى حُرِّمَتْ عَلَيْكُمْ أُمَّهَاتُكُمْ وَ بَناتُكُمْ
يَتَعَلَّل: مشغول می شود؛ از ریشهٔ «تعلل» به معنای خود را به فراموشی زدن و سرگرم ساختن است.
السَّلْوَةِ: سرگرمی زندگی پرنعمت بفتح السين وضمها اسم من سلى همه سلوا وسليا نسيه.
ضَنّ: بخل شدید.
غَضَارَة عَيْش: طراوت زندگی
شَحَاحَةً: بخل؛ گاه گفته شده که درجه بالای بخل محسوب می شود. بخیل کسی است که نسبت به آن چه در دست خود دارد، بخل می ورزد؛ اما «شحیح» کسی است که هم نسبت به آن و هم نسبت به آن چه در دست مردم است، بخل دارد.
1) عَزِیز: قوی و شکست ناپذیر که لازمه،آن نفی ذلت از انسان است. أنيق: زیبا، خوش آب و رنگ.
زمین چه فراوان پیکرهای گرامی و خوش آب و رنگی را خورده که در دنیا پروردهٔ نازونعمت و بزرگ شده شرف بود. پیکرهایی که خود را هنگام اندوه با اسباب شادمانی مشغول می ساخت، و آن گاه که مصیبتی بدو می رسید خود را تسلی می داد تا مبادا لذت و خوشی از دست برود، و لهو ولعب باقی نماند.
نکته ها
اشاره به کسانی است که آن چنان به نازونعمت و عیش و نوش دنیا عادت کرده اند که به عوامل مستی و بی خبری پناه می برند ولی حوادث تلخ آن ها را فراموش نمی کند و سرانجام زمین آن ها را در کام خود فرو می برد. (1)
«يَفْزَعُ إِلَى السَّلْوَةِ»: یعنی برای آن که خود را از مصیبت های وارده منصرف کند، به عیاشی ها و خوش گذرانی ها دست می زند. (2)
این که حضرت اسناد خوردن را به زمین داده، یک تشبیه است. در حقیقت زمین را به یک حیوان درنده ای که جسد انسان را می خورد و جزء بدن آن می شود، تشبیه فرموده است.
«يَتَعَلَّلُ بِالسُّرُورِ فِي سَاعَةِ حُزْنِهِ» حضرت موقعیت آن افراد را به خوبی مجسم می کنند که آن ها در دنیا با چه تشریفاتی زندگی می کرده اند.
«ضنّاً» به معنای بخل است و منصوب بودن آن از باب مفعول له بودن است؛ یعنی به خاطر بخل ورزیدن
فَبَيْنَا هُوَ يَضْحَكُ إِلَى الدُّنْيَا وَ تَضْحَكُ إِلَيْهِ فِي ظِلٍّ عَيْشِ غَفُولٍ إِذْ وَطِئَ الدَّهْرُ بِهِ حَسَكَهُ وَ نَقَضَتِ الْأَيَّامُ قُوَاهُ وَ نَظَرَتْ إِلَيْهِ الْحُتُوفُ مِنْ كَتَبٍ فَخَالَطَهُ بَثْ لَا يَعْرِفُهُ وَ نَجِيٌّ
هَمَّ مَا كَانَ يَجِدُهُ وَ تَوَلَّدَتْ فِيهِ فَتَرَاتُ عِلَلِ أَنَسَ مَا كَانَ بِصِحْتِهِ (1)
وطی: کوبید، فرو برد.
غَفُولٍ: غفلت زا؛ از ریشهٔ «غفلت» گرفته شده و به معنای غافل کننده و غفلت آور است؛ و زان صبور كثير الغفلة.
حَسَک: خار؛ گیاه خارداری است که انسان را سخت می آزارد و به معنای عداوت و کینه نیز آمده و در این جا معنای اول مور نظر است؛ محرّكة نبات تعلق ثمرته بصوف الغنم و عند ورقه شوک ملرّز صلب ذو ثلاث شعب. نقَضَتِ از بین برد در هم شکست منهدم کرد
الْحُتُوفُ: عوامل مرگ؛ جمع «حتف» به معنای مرگ؛ بالضمّ جمع الحتف بالفتح و هو الموت.
کتب: نزدیک؛ از ریشهٔ «کتب» به معنای نزدیک شدن است؛ محرکة القرب و هو يرى من كتب أى قرب. خالط در آمیخت.
حزن و اندوه اندوه شدید، این واژه به معنای گستردن و پراکنده کردن و منتشر ساختن نیز آمده و در این جا معنای اول مورد نظر است.
نجی: پنهان و پوشیده است از ریشهٔ «نجوا» به معنای سخنان درگوشی؛ فعیل من ناجاه مناجاة أى ساره.
فَتَرَاتُ عِلَلٍ: سستی های بیماری ها؛ جمع «فتره» به معنای زمانی که بین دو کار فاصله افتاده. منظور اوایل بروز بیماری است.
عِلل: بیماری؛ جمع «علة».
آنس: انس گرفت؛ از مادۀ «أنس» به معنای مأنوس شدن مأنوستر؛ حال برای ضمير فيه.
در همان زمان که زیر سایه عیش و نوش و آکنده از غفلت بود و او به دنیا و دنیا به او می خندید، ناگهان دست روزگار خار بلا بر دلش فرو برد و زمانه قوایش را در هم شکست عوامل مرگ از نزدیک به او نگریست اندوهی که نمی شناخت با او در آمیخت و با غصه ای پنهان که پیشتر آن را نیافته بود همراز گشت سستیهای بیماری ها در وی پدید آمد، در حالی که به تندرستی خود اطمینان داشت.
نکته ها
اشاره به این دارد که این بی خبران سعی دارند که خود را به فراموشی بسپارند ولی دیری نمی گذرد که در سرازیری مرگ قرار می گیرند در واقع نخست به تحلیل رفتن قوا و آشکار شدن بیماری ها اشاره می کند و سپس رسیدن مرگ. (2)
در واقع این انسان است که پر از غفلت است نه این که زندگی پر از غفلت باشد و در اصطلاح به چنین اسنادی، اسناد مجازی گفته می شود این که انسان در زندگی خود آن
همه جنایت و گناه می کند به این علت است که از اعمال خود غافل است و نمی داند که در روز قیامت اعمال خود را می بیند.
منظور از دو کلمهٔ «بثٌ» و «نجی» حالتی از اندوه و خیال هایی است که به طور معمول در هنگام احساس نزدیک شدن مرگ به انسان دست می دهد. (1)
«وَنَجِيٌّ هَمِّ مَا كَانَ يَجِدُهُ »: یعنی یک غصه مخفی در باطن و درونش پیدا می شود که در خود نمی یافت ولی یکباره غم و غصه سر و پایش را گرفت.
استعاره
مستعار: حسک
مستعار منه: آزردن
مستعارله: دردها و بیماری ها و گرفتاری های روزگار
جامع: لفظ «حسک» را از دردها و بیماری ها و گرفتاری های روزگار استعاره آورده است چون این امور مایۀ آزار و درد است.
استعاره
مستعار: نظر کردن
مستعار منه: تحت نظر داشتن
مستعارله: رو آوردن مرگ به انسان
جامع: صفت نظر کردن استعاره از رو آوردن مرگ به انسان است. مرگ به او نگاه می کند یعنی به او روی می آورد تا وی را آماده ربودن.کند در این جا مرگ مانند یک شکارچی است که نگاه خود را بر روی صید انداخته تا در هنگام فرصت او را شکار کند و برباید.
فَفَزِعَ إِلَى مَا كَانَ عَوَّدَهُ الْأَطِبَّاءُ مِنْ تَسْكِينِ الْحَارُ بِالْقَارٌ وَ تَحْرِيكِ الْبَارِدِ بِالْحَارٌ فَلَمْ يُطْفِئُ بِبَارِدِ إِلَّا ثَوْرَ حَرَارَةً وَ لَا حَرَّكَ بِحَارٌ إِلَّا هَيَّجَ بُرُودَةً وَ لَا اعْتَدَلَ بِمُمَازِجِ لِتِلْكَ
1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج6، ص48.
الطَّبَائِعِ إِلَّا أَمَدَّ مِنْهَا كُلَّ ذَاتِ دَاءٍ (1)
لَمْ يُطْفِئُ: فرونشاند؛ از مادۀ «طَفَأ» به معنای خاموش نکرد.
بالقار: برو برودت و سرما؛ از ريشه «قَرَّ»؛ البارد من قرّ القدر إذا صبّ فيه ماء باردا.
ثور: تحریک کرد؛ از ریشهٔ «ثوران» به معنای هیجان؛ الهیجان.
هیج: تحریک کرد.
لا اعْتَدَلَ: معتدل نکرد.
ممازج: معجون و چیزهایی است که به هم آمیخته شده.
أمَدَّ: افزایش داد امداد،کرد توسعه داد، کمک کرد.
در این حال، ترسان به آن چه پزشکان وی را عادت داده بودند مانند آرام کردن گرمی با سردی و تحریک سردی با گرمی پناه برد اما سردی را بر طرف نکرده گرمی را تحریک کرد و گرمی را تحریک نکرده سردی سرکشید داروی مناسب مزاج نه تنها بیمار را به حال اعتدال نیاورد بلکه بیماری وی را شدت بخشید.
نکته
اشاره به تقسیماتی است که در طب قدیم وجود داشت که چهار نوع مزاج وجود دارد: مزاج گرم سرد تر و خشک؛ البته این مزاج ها تا زمانی که در حد اعتدال باشد، لطمه ای به سلامتی نمی زند ولی وقتی که یکی غلبه کند سردی را با گرمی و گرمی را با سردی و خشکی را با رطوبت و رطوبت را با خشکی معتدل می کنند و زمانی این ها تأثیر دارد که کار از کار نگذشته باشد، در غیر این صورت همه بی تأثیر است. (2)
حَتَّى فَتَرَ مُعَلِّلُهُ وَذَهَلَ مُمَرِّضُهُ وَ تَعَايَا أَهْلُهُ بِصِفَةِ دَائِهِ وَ خَرِسُوا عَنْ جَوَابِ السَّائِلِينَ عَنْهُ (3)
ذَهَلَ: درمانده شد غفلت کرد فراموش کرد ذهول نسیان و غفلت ذَهَلَ ذَهْلًا و ذُهُولا الشيء و عنه: آن چیز را به علت کاری فراموش کرد، به آن چیز سرگرم شد.
مُمَرّض: پرستار و تسلی دهنده؛ از ریشهٔ »مرض» به معنای پرستار حسن القيام على المريض.
تَعَايَا: خسته شدند، اظهار خستگی کرد، تعایی بر وزن تفاعل بوده که یاء آخر آن قلب به الف شده است؛ بالأمر و عيى و تعايا و استعيا لم يهتد لوجه مراده أو عجز منه و لم يطق احكامه.
خَرِسوا: بازماندند؛ از مادۀ «خَرَسَ» به معنای لال شدن؛ أَخْرَسَ إِخْرَاساً هُ اللهُ: خدا او را لال و گنگ کرد؛ خَرِسَ، خَرَساً: زبان او از سخن گفتن بند آمد، صدایی از او شنیده نشد؛ خرسا من باب فرح انعقد لسانه عن الكلام.
این وضع همچنان ادامه یافت تا آن جا که طبیب از درمانش ناتوان شد و پرستارش او را به فراموشی سپرد و خانواده اش از وصف بیماری او خسته شدند و همه در پاسخ سؤال کنندگان فروماندند.
نکته
«حَتَّى فَتَرَ مُعَلَّله» در این جمله امام علیه السلام غایت و نتیجه نهایی حالات شخص محتضر را بیان فرموده و مراد از کلمۀ «معلّله» طبیب اوست و لال بودن اهل و خانواده او در جواب سائل، اشاره به ساکت بودن آنان در پاسخ کسی است که احوال او را از آن ها جویا می شود. (1)
وَ تَنَازَعُوا دُونَهُ شَجِيَّ خَبَرِ يَكْتُمُونَهُ فَقَائِلْ يَقُولُ هُوَ لِمَا بِهِ وَ مُمَنٌ لَهُمْ إِيَابَ عَافِيَتِهِ وَ مُصَبِّرُ لَهُمْ عَلَى فَقْدِهِ يُذَكِّرُهُمْ أَسَى الْمَاضِينَ مِنْ قَبْلِهِ (2)
هُوَ لِمَا بِه: او در چنگ مرض هاست، یعنی خواهد مرد؛ لام حرف جر «لما» وباء حرف جر «به»، متعلق به محذوف اند یعنی «هو مغلوب لما مبتلى به».
مُمَنٌ: امیددهنده، آرزوبخش، اسم فاعل در باب تفعیل. «مُمَنِی» بوده که یاء آخر آن حذف شده است.
إِيَابَ عَافِيَتِهِ: بازگشت سلامتی اش.
مُصَبّر: توصیه کننده به،صبر وادار کننده به صبر، تسلی دهنده.
أسى: غم و اندوه؛ در بعضی نسخه ها «أسى» جمع «اسو» به معنای پیشگام است و هر دو معنا در عبارت خطبه مناسب است؛ بالضمّ جمع الاسوة و هو ما يتأسى به الانسان و يتسلّى.
و بالای سر او از خبر ناگواری که پنهان می کردند به کشاکش پرداختند؛ یکی می گفت وضع و حالش همین است که هست دیگری به تندرستی دوبارۀ او امیدوارشان می ساخت، سومی بر غم فقدان او تسلایشان می داد و مصیبت گذشتگان پیش از او را به حاضرین یادآور می شد.
نکته ها
«شَجِيَّ خَبَرٍ» به معنای خبر دردناک و اندوهناک اطرافیان بیمار با یکدیگر درباره اش زمزمه می کنند و سعی می کنند که سخنانشان را برای مراعات حال او پنهان کنند. (3)
در عبارت «فَقَائِلٌ يَقُولُ هُوَ لِمَا بِهِ» حضرت نحوۀ نزاع آن ها را بیان فرموده، یعنی او
سروکارش با این مرضی است که مبتلای به آن است و این مرض مال این شخص است و او را احاطه کرده است.
فَبَيْنَا هُوَ كَذَلِكَ عَلَى جَنَاحَ مِنْ فِرَاقِ الدُّنْيَا وَ تَرْكِ الْأَحِبَّةِ إِذْ عَرَضَ لَهُ عَارِضٌ مِنْ غُصَصِهِ فَتَحَيَّرَتْ نَوَافِذُ فِطْنَتِهِ وَيَبِسَتْ رُطُوبَةُ لِسَانِهِ (1)
فِطْنَتِهِ: از مادۀ «فَطِنَ» به معنای فهمیدن؛ تَفَطَّنَ، تَفَطَّناً لكلامه سخن او را دریافت و فهمید.
تبست: خشک شد؛ به ضمّ و فتح اوّل به معنای خشکیدن و آن این است که چیزی تر بوده سپس بخشکد.
در این میان که او بر بال فراق از دنیا و ترک دوستان نشسته بود ناگهان غصه ای از غصه هایش او هجوم آورد و هوشیاری و ذکاوتش را در حیرت افکند و رطوبت زبانش خشکید.
نکته ها
حضرت در این عبارات همان حالاتی را که برای شخص در حال مرگ پیش می آید ترسیم فرموده که لحظه به لحظه حالش بدتر می شود و خواسته اند که ما برای حالاتی که برای گذشتگان پیش آمده عبرت بگیریم.
«وَ تَرْكِ الْأَحِبَّةِ»: یعنی این کسی که در حال رفتن از دنیاست، دوستان و آشنایان را هم ترک می کند.
فَكَمْ مِنْ مُهِمَّ مِنْ جَوَابِهِ عَرَفَهُ فَعَيَّ عَنْ رَبِّهِ وَ دُعَاءِ مُؤْلِمٍ بِقَلْبِهِ سَمِعَهُ فَتَصَامَّ عَنْهُ مِنْ كَبِيرِ كَانَ يُعَظْمُهُ أَوْ صَغِيرِ كَانَ يَرْحَمُهُ (2)
در این هنگام به فکر وصایا و سؤالات مهم و لازمی می افتد که پاسخ آن ها را می دانست اما چه بسیار پاسخ هایی که می دانست اما از بیان آن عاجز بود و چه فراوان سخن دل آزاری که می شنید ولی خود را به کری می زد از شخص بزرگی که او را احترام می نمود یا کودکی که به حال او دلسوزی می کرد.
نکته
«مِنْ كَبِيرٍ كَانَ يُعَظَّمُهُ»: این افرادی که فعلاً در اطراف او هستند، دو دسته اند: الف. یک دسته بزرگان و افراد باشخصیتی که این بیمار در حال سلامت به آن ها احترام می گذاشته
و یک دسته هم افراد میانسال و جوان و نوجوان هستند که این بیمار در حال سلامت از روی مهربانی و عطوفت با آن ها رفتار می کرده است.
وَ إِنَّ لِلْمَوْتِ لَغَمَرَاتٍ هِيَ أَفْظَعُ مِنْ أَنْ تُسْتَغْرَقَ بِصِفَةٍ أَوْ تَعْتَدِلَ عَلَى عُقُولِ أَهْلِ الدُّنْيَا (1)
آری، مرگ را ورطه ها و دشواری هایی است سخت تر از آن که بتوان وصفش کرد یا عقل های مردم بتواند آن را بفهمد.
نکته
این جمله اشاره به فشارها و سختی های حال رفتن از این جهان و جان کندن است؛ چنان که می فرماید بسیار دردناکتر از آن است که به وصف در آید و بتواند انسان حقیقت آن را شرح دهد بلکه تنها با مقایسه با بیماری های سخت و علاج ناپذیری که در این دنیا به انسان می رسد می توان به طور،اجمال مختصری از آن را تصور کرد تا جایی که صاحب رسالت در حال احتضار به درگاه خدا عرض می کند خداوندا مرا در سکرات موت یاری فرما. چیزی که پیامبر خدا با کمال ارتباطی که با حق تعالی دارد، از آن به خدا پناه ببرد، معلوم است که چه اندازه ناگوار و دشوار است. (2)
مشابه
وَ جاءَتْ سَكْرَةُ الْمَوْتِ بِالْحَقِّ ذلِكَ ما كُنْتَ مِنْهُ تَحيد (3)به راستی که بی هوشی مرگ فرامی رسد این است آن چه از آن می گریختی فَلَوْ لا إِذا بَلَغَتِ الْحُلْقُومَ وَ أَنْتُمْ حِينَئِذٍ تَنْظُرُونَ وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْكُمْ وَ لَكِنْ لا تُبْصِرُونَ * فَلَوْ لا إِنْ كُنْتُمْ غَيْرَ مَدينينَ تَرْجِعُونَها إِنْ كُنْتُمْ صادِقين (4)پس چرا آن گاه که جان به گلوگاه رسد و شما در این هنگام می نگرید تکذیب نمی کنید؟ ما از شما به او نزدیک تریم ولی شما نمی بینید اگر قیامت را باور ندارید اگر راست می گویید، بازش گردانید.
شناسنامه خطبه
تاریخ، زمان و مکان وقوع: نامعلوم
مخاطب: مردم
موضوع: اخلاقی، اعتقادی
ویژگی: نفس شناسی (1)
این خطبه را امام علیه السلام در هنگام تلاوت آیات يُسَبِّحُ لَهُ فيها بِالْغُدُوِّ وَالْآصَالِ رِجالٌ لا تلهيهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ الله (2)
لا تلهيهم: مشغول نمی کند.
یان کرده است. در این خطبه چند بخش مهم وجود دارد پیش از هر چیزی امام به بیان اهمیت ذکر خدا و آثار آن بر روح و جان آدمی می پردازد. به حاملان اذکار در هر عصر و زمان و برنامه های او اشاره می کند که چگونه بندگان خدا را از انحراف رهایی می بخشند از صفات آن ها و بی اعتنایی آن ها به زرق و برق دنیا، پرهیز از گناه، طرفداری از عدالت و امر به معروف و نهی از منکر سخن می گوید و حال آن ها را در قیامت به هنگام انتشار نامه های اعمال و آماده شدن بندگان برای حساب، شرح می دهد و به مخاطبان دستور می دهد که به حساب خود برسند.وَمِن كلامٍ لَهُ عَليهِ السَلامُ قَالَهُ عِنْدَ تِلاوَتِهِ: يُسَبِّحُ لَهُ فِيهَا بِالْغُدُوِّ وَالْآصَالِ رِجالٌ لا تُلْهِيهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ وَتَعَالَى جَعَلَ الذِّكْرَ جِلاءَ لِلْقُلُوبِ تَسْمَعُ بِهِ بَعْدَ الْوَقْرَةِ وَ تُبْصِرُ بِهِ بَعْدَ الْعَشْوَةِ وَ تَنْقَادُ بِهِ بَعْدَ الْمُعَانَدَةِ وَ مَا بَرِحَ لِلَّهِ عَزَّتْ آلَاؤُهُ فِي الْبُرْهَةِ بَعْدَ الْبُرْهَةِ وَ فِي أَزْمَانِ الْفَتَرَاتِ عِبَادٌ نَاجَاهُمْ فِي فِكْرِهِمْ وَ كَلَّمَهُمْ فِى ذَاتِ عُقُولِهِمْ فَاسْتَصْبَحُوا بِنُورِ يَقَظَةٍ فِي الْأَسْمَاعِ وَ الْأَبْصَارِ الْأَبْصَارِ وَ الْأَسْمَاعِ وَ الْأَفْئِدَةِ يُذَكَّرُونَ بِأَيَّامِ اللَّهِ وَيُخَوِّفُونَ مَقَامَهُ بِمَنْزِلَةِ الْأَدِلَّةِ فِى الْفَلَوَاتِ مَنْ أَخَذَ الْقَصْدَ حَمِدُوا إِلَيْهِ طَرِيقَهُ وَ بَشَّرُوهُ بِالنَّجَاةِ وَ مَنْ أَخَذَ يَمِيناً وَ شِمَالًا ذَمُّوا إِلَيْهِ الطَّرِيقَ وَ حَذَّرُوهُ مِنَ الْهَلَكَةِ وَ كَانُوا كَذَلِكَ مَصَابِيحَ تِلْكَ الظُّلُمَاتِ وَ أَدِلَّةَ تِلْكَ الشُّبُهَاتِ وَ إِنَّ لِلذِّكْرِ لَأَهْلًا أَخَذُوهُ مِنَ الدُّنْيَا بَدَلًا فَلَمْ تَشْغَلْهُمْ تِجَارَةٌ وَلَا بَيْعٌ عَنْهُ يَقْطَعُونَ بِهِ أَيَّامَ الْحَيَاةِ وَيَهْتِفُونَ بِالزَّوَاجِرِ عَنْ مَحَارِمِ اللَّهِ فِي أَسْمَاعِ الْغَافِلِينَ وَيَأْمُرُونَ بِالْقِسْطِ وَ يَأْتَمِرُونَ بِهِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ يَتَنَاهَوْنَ عَنْهُ أَفَكَأَنَّهُمْ فَكَأَنَّمَا قَطَعُوا الدُّنْيَا إِلَى الْآخِرَةِ وَهُمْ فِيهَا فَشَاهَدُوا مَا وَرَاءَ ذَلِكَ فَكَأَنَّمَا اطَّلَعُوا غُيُوبَ أَهْلِ الْبَرْزَحَ فِى طُولِ الْإِقَامَةِ فِيهِ وَ حَقَّقَتِ الْقِيَامَةُ عَلَيْهِمْ عِدَاتِهَا فَكَشَفُوا غِطَاءَ ذَلِكَ لِأَهْلِ الدُّنْيَا حَتَّى كَأَنَّهُمْ يَرَوْنَ مَا لَا يَرَى النَّاسُ وَيَسْمَعُونَ مَا لَا يَسْمَعُونَ فَلَوْ مَتَلْتَهُمْ لِعَقْلِكَ فِي مَقَاوِمِهِمُ الْمَحْمُودَةِ وَ مَجَالِسِهِمُ الْمَشْهُودَةٍ وَ قَدْ نَشَرُوا دَوَاوِينَ أَعْمَالِهِمْ وَ فَرَغُوا لِمُحَاسَبَةِ أَنْفُسِهِمْ عَلَى كُلِّ صَغِيرَةٍ كَبِيرَةٍ أُمِرُوا بِهَا فَقَصَّرُوا عَنْهَا أَوْ نَهُوا عَنْهَا فَفَرَّطُوا فِيهَا وَ حَمَّلُوا ثِقَلَ أَوْزَارِهِمْ ظُهُورَهُمْ فَضَعُفُوا عَنِ الِاسْتِقْلَالِ بِهَا فَنَشَحُوا نَشِيجاً وَ تَجَاوَبُوا نَحِيباً يَعِجُّونَ إِلَى رَبِّهِمْ مِنْ مَقَامِ نَدَمٍ وَ اعْتِرَافٍ لَرَأَيْتَ أَعْلَامَ هُدًى وَ مَصَابِيحَ دُرِّي قَدْ حَفَّتْ بِهِمُ الْمَلَائِكَةُ وَ تَنَزَّلَتْ عَلَيْهِمُ السَّكِينَةُ وَ فُتِحَتْ لَهُمْ أَبْوَابُ السَّمَاءِ وَ أُعِدَّتْ لَهُمْ مَقَاعِدُ الْكَرَامَاتِ فِي مَقْعَدِ اطْلَعَ اللهُ عَلَيْهِمْ فِيهِ فَرَضِيَ سَعْيَهُمْ وَ حَمِدَ مَقَامَهُمْ يَتَنَسَّمُونَ بِدُعَائِهِ رَوْحَ التَّجَاوُزِ رَهَائِنُ فَاقَةٍ إِلَى فَضْلِهِ وَ أَسَارَى ذِلَّةٍ لِعَظَمَتِهِ جَرَحَ طُولُ الْأَسَى قُلُوبَهُمْ وَطُولُ الْبُكَاءِ عُيُونَهُمْ لِكُلِّ بَابِ رَغْبَةٍ إِلَى اللَّهِ مِنْهُمْ يَدٌ قَارِعَةٌ يَسْأَلُونَ مَنْ لَا تَضِيقُ لَدَيْهِ الْمَنَادِحُ وَ لَا يَخِيبُ عَلَيْهِ الرَّاغِبُونَ فَحَاسِبْ نَفْسَكَ لِنَفْسِكَ فَإِنَّ غَيْرَهَا مِنَ الْأَنْفُسِ لَهَا حَسِيبٌ غَيْرُكَ.
إِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ وَتَعَالَى جَعَلَ الذِّكْرَ جِلاءَ لِلْقُلُوبِ تَسْمَعُ بِهِ بَعْدَ الْوَقْرَةِ وَ تُبْصِرُ بِهِ بَعْدَ
الْعَشْوَةِ وَ تَنْقَادُ بِهِ بَعْدَ الْمُعَانَدَةِ (1)
الْعَشْوَةِ: كم سویی چشم؛ العشوة: مرّة من العشاء بالفتح و القصر سوء البصر بالليل و النهار أو العمى.
تَنْقَادُ: مطیع می شود؛ از ماده «قادَ» از باب انفعال به معنای منقاد می شود، در پی قائد به راه می افتد.
الْمُعَانَدَة: عناد ورزيدن
خدای سبحان یاد خود را صیقل و مایه روشنی دل ها قرار داد که گوش دل در پرتو آن پس از سنگینی بشنود و چشم دل پس از نابینایی ببیند و دل پس از دشمنی با حق رام و مطیع گردد.
نکته ها
مقصود از «انقیاد» تسلیم دل ها در برابر حق و سیروسلوک در آن راه است پس از آن که منحرف بوده و با آن عداوت و دشمنی داشته اند. (2)
ضمیر در «تَسْمَعُ» به قلوب بر می گردد و باء در «به» برای سببیت است و ضمیر آن به ذکر خدا بر می گردد.
«تُبْصِرُ بِهِ بَعْدَ الْعَشْوَةِ»: ذکر خدا این خاصیت را دارد که نابینایی چشم را برطرف نموده و آن را بینا کند؛ پس اگر چشم های دل کم سو شده باشد به سبب ذکر خدا بینا می شود و حقیقت را می بیند.
ضمیر در «تَنْقَادُ» به قلوب بر می گردد. می فرماید بعد از آن که دل ها با خدا و مظاهر حق عناد و دشمنی می ورزیدند و در غفلت به سر می بردند به وسیله ذکر خدا رام و منقاد می شوند. ذکر زبانی کم کم در دل نفوذ می کند و دل به سبب همین ذکر خدا دست از معاندت بر می دارد.
1) الذِّكْرَ: یادآوری؛ در این جا منظور ذکر خداست که بر سه گونه است: قلبی، زبانی و عملی که هنگام فراهم شدن اسباب معصیت به یاد خدا بیفتد و آن را ترک کند گاه گفته می شود که ذکر هم یاد خدا را شامل می شود و هم یاد قیامت، نبوت، ولایت و آیات الهی او. جلاء: صیقل دادن؛ روشن ساختن و نورانی کردن به سرمه نیز (جلاء» گفته می شود؛ زیرا به چشم روشنی می بخشد؛ جلاء مرآت یعنی صیقلی کردن آیینه الْوَقْرَةِ: سنگینی گوش؛ از ریشه (وقر) در اصل به معنای سنگینی است لذا بزرگ داشتن افراد را «توقیر» می نامند، وقر» در قرآن مجید بیشتر به معنای سنگینی گوش به کار رفته و در این جا همین معنا مراد است؛ الوقرة: ثقل في الاذن أو ذهاب السمع كلّه. تُبْصِرُ: می بیند.
2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 6، ص57.
مشابه
فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ وَاشْكُرُوا لی وَ لا تَكْفُرُون (1)پس مرا یاد کنید تا شما را یاد کنم. مرا سپاس گویید و ناسپاسی من مکنید. وَ اذْكُرْ رَبَّكَ كَثِيراً وَ سَبِّحْ بِالْعَشِيِّ وَ الْإِبْكار (2)و پروردگارت را فراوان یاد کن و در شبانگاه و بامداد او را بستای لَهُمْ قُلُوبٌ لا يَفْقَهُونَ بِها وَ لَهُمْ أَعْيُنٌ لا يُبْصِرُونَ بِها وَ لَهُمْ آذَانٌ لَا يَسْمَعُونَ بِهَا (3)ايشان را دل هایی است که بدان نمی فهمند و چشم هایی است که بدان نمی بینند و گوش هایی است که بدان نمی شنوند. إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ إِذا ذُكِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ (4)مؤمنان کسانی هستند که چون نام خدا برده شود، خوف بر دل هاشان چیره گردد. و هذا ذِكْرٌ مُبارَكَ أَنْزَلْناه (5)و این (قرآن) ذکر مبارکی است که بر شما) نازل کردیم.
وَ مَا بَرِحَ لِلَّهِ عَزَّتْ آلَاؤُهُ فِي الْبُرْهَةِ بَعْدَ الْبُرْهَةِ وَ فِي أَزْمَانِ الْفَتَرَاتِ عِبَادٌ نَاجَاهُمْ فِي فِكْرِهِمْ وَ كَلَّمَهُمْ فِي ذَاتِ عُقُولِهِمْ فَاسْتَصْبَحُوا بِنُورِ يَقَظَةٍ فِي الْأَبْصَارِ وَ الْأَسْمَاعِ وَ الْأَفْئِدَةِ يُذَكِّرُونَ بِأَيَّامِ اللَّهِ وَيُخَوِّفُونَ مَقَامَهُ بِمَنْزِلَةِ الْأَدِلَّةِ فِي الْفَلَوَاتِ (6)
الْبُرْهَةِ: زمان زمان طویل یا قطعه ای از زمان است؛ البرهة بالضم الزمان الطويل أو الأعم.
الْفَتَرَاتِ: فاصله زمانی بین دو پیامبر؛ جمع «فتره» به معنای زمانی که یک جریان در آن متوقف می شود و مجدداً به جریان می افتد. در این جا منظور زمانی است که خالی از پیامبران باشد؛ الفترة ما بين كلّ النّبيين.
نَاجَاهُمْ: نجوا کرد با آنان؛ راز خود را با آنان گفت.
کلمه: مکالمه کرد؛ از مادۀ «کلم» به معنای تکلیم و تکلّم، سخن گفتن.
يقظة: بیداری آگاهی
يُذَكِّرُونَ: یادآور می شوند.
الأدلة: راهنمایان.
الْفَلَوَاتِ: صحراهای بی آب و علف؛ جمع «فلات» به معنای بیابان خشک و بی آب و علف یا صحرای وسیع است؛ الفلاة: المفازة لا ماء فيها أو الصحراء الواسعة.
خداوند که نعمت هاش عزیز و گرامی است، همواره و در هر دوره و در روزگار خالی از پیامبران بندگانی دارد که با آن ها از راه فکرشان راز گوید و با آنان در ذات عقولشان سخن گوید و آنان به نور بیداری که در گوش و چشم و دلشان تابیده چراغ هدایت برافروخته اند و مردم را به یاد ایام الله می اندازند و از عظمت و جلال خداوندی بیم می دهند. اینان چونان راهنمایان در بیابان ها هستند.
نکته ها
تعبیر «عَزَّتْ آلَاؤُهُ» به معنای بزرگی و گرانسنگی نعمت ها خداوند است. (1)
«فِي أَزْمَانِ الْفَتَرَاتِ» به دوره های بین دو پیامبر اشاره دارد که در آن زمان پیامبری وجود نداشته است. (2)
ذکر ایام الله» کنایه از شداید و سختی هایی است که بر ملت های گذشته واقع شده است و مقصود از مقام خدا عظمت و جلال اوست که انگیزه خوف از وی می باشد. (3)
عبارت «عِبَادٌ نَاجَاهُمْ فِي فِكْرِهِمْ وَ كَلَّمَهُمْ فِى ذَاتِ عُقُولِهِمْ» اشاره به مردانی کرده است که خداوند از طریق نجوای فکری و الهامات قلبی نور هدایت را در دل آن ها می افکند و آن ها در حد خود با آن دریافت های ربانی به هدایت خلق می پردازند. (4)
«بِمَنْزِلَةِ الْأَدِلَّةِ فِى الْفَلَوَاتِ»: در صحنه زندگی آن هایی که راه حق و حقیقت را گم کرده اند، به وسیله بندگان صالح خدا راهنمایی می شوند و راه راست را پیدا می کنند؛ پس این بندگان در زمان های فترت دلیل و راهنمای آن مردم هستند.
مشابه
وَ لَقَدْ أَرْسَلْنَا مُوسى بِآيَاتِنا أَنْ أَخْرِجْ قَوْمَكَ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ وَ ذَكِّرْهُمْ بِأَيَّامِ اللَّهِ فَاسْتَصْبَحُوا کسب نور کردند.
إِنَّ فى ذلِكَ لآيَاتٍ لِكُلِّ صَبَّارٍ شَكُور (1)موسی را با آیات خود فرستادیم که قوم خود را از تاریکی به روشنایی بیرون آر و روزهای خدا را به یادشان بیاور و در این برای هر شکیبای شکرگزار، عبرت هایی است. در حدیثی از امام صادق علیه السلام می خوانیم که در تفسیر «ایام الله» فرمود: يُريدُ بِأيَّامِ اللهِ سُنَنَهُ وَ أَفْعَالَهُ في عِبادِهِ مِنْ إِنْعَام وَ انْتِقام (2)منظور از ایام الله، سنت ها و افعال الهی در میان بندگان اعم از انعام و انتقام است.
تشبیه
مشبه: مردان الهی
مشبه به: راهنمای بیابان ها
وجه شبه: در زمان های قدیم جاده های مشخصی مانند امروز نبود که انسان از آن برود و به مقصد برسد؛ به همین دلیل قافله ها افراد راه شناسی با خود بر می داشتند که در بیابان راه را گم نکنند و آن ها را «دلیل راه» می نامیدند. این مردان الهی نیز در بیابان زندگی دنیا همچون دلیل راه هستند که قافله های انسانی را از گم گشتن و هلاک شدن نجات می دهند.
مَنْ أَخَذَ الْقَصْدَ حَمِدُوا إِلَيْهِ طَرِيقَهُ وَ بَشَّرُوهُ بِالنَّجَاةِ وَ مَنْ أَخَذَ يَمِيناً وَ شِمَالًا ذَمُّوا إِلَيْهِ الطَّرِيقَ وَ حَذَرُوهُ مِنَ الْهَلَكَةِ (3)
دموا: نکوهش کردند؛ از مادۀ «ذم» به معنای نکوهش خلاف مدح؛ أَذَمَ، إِذْمَاماً: سزاوار نکوهش است.
این راهنمایان راه هر کس را که از راه میانه رود طریقه اش را بستایند و به نجات مژده اش دهند و هرکس راه راست و چپ را پیش گیرد و به انحراف رود طریقه اش را نکوهش کنند و او را از هلاکت بر حذر دارند.
نکته
از قصد و میانه روی در اصطلاح به عدالت تعبیر شده است و این در مقابل افراط و
تفریط است که هر دوی آن ها غلط است. کسانی که در جاده حق هستند و از عدالت پیروی می کنند مورد تعریف و تمجید و ستایش دیگران قرار می گیرند
وَ كَانُوا كَذَلِكَ مَصَابِيحَ تِلْكَ الظُّلُمَاتِ وَ أَدِلَّةَ تِلْكَ الشُّبُهَاتِ و در این حال آنان چراغ هایی در آن تاریکی ها و راهنمایان نجات بخش از آن شبهه ها هستند.
نکته
در مسیر زندگی دنیا هم تاریکی هاست و هم جاده های مشکوک که هر دو برای رهروان راه خطرناک است وجود این مردان الهی چراغ پرنوری در آن ظلمت ها و راهنمایی برای آن طرق مشکوک است. (1)
تشبیه
مشبه: پیامبر و امام
مشبه به: چراغ
وجه شَبَه: زمان های فترتی که پیامبر و امام وجود ندارند، به ظلمات و تاریکی تشبیه شده است و وجود این افراد هم به چراغ تشبیه شده این ها با ارشاد و هدایتی که دارند تاریکی ها را از جلوی مردم بر می دارند در تاریکی ها برای دیگران چراغ اند و برای آن ها نورافشانی می کنند و آن ها را هدایت می کنند و از گمراهی نجات می دهند.
وَ إِنَّ لِلذِّكْرِ لَأَهْلًا أَخَذُوهُ مِنَ الدُّنْيَا بَدَلًا برای یاد خدا شایستگانی هستند که یاد خدا را به جای دنیا برگزیده اند.
نکته ها
اشاره به این که یاد خدا سبب می شود که فریفته مادیات زودگذر دنیا نشوند. منظور این نیست که آن ها مانند راهبان و تارکان دنیا پشت پا به زندگی اجتماعی می زنند بلکه منظور این است که آن ها اسیر چنگال دنیا نمی شوند. (2)
منظور از «ذکر» پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله یا قرآن است و اهل ذکر اهل بیت و امامان معصوم علیهم السلام
هستند و مفهوم عام آن همۀ عالمان باتقوا و مؤمنان کامل را شامل می شود. (1)
مشابه
أَلا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ (2)آگاه باشید که با یاد خدا دل ها آرامش می یابد. مَا مِنْ شَيْءٍ إِلَّا وَ لَهُ حَدٌ يَنْتَهِي إِلَيْهِ إِلَّا الذِّكْرَ فَلَيْسَ لَهُ حَلٌّ يَنْتَهِي إِلَيْهِ (3)هیچ چیز نیست جز آن که برای آن حدی است که بدان پایان پذیرد مگر ذکر که حدی ندارد تا پایان پذیرد. إِنَّ الصَّاعِقَةَ لَا تُصِيبُ ذَاكِراً لِلَّه (4)صاعقه ها به ذاکران اصابت نمی کند.
فَلَمْ تَشْغَلْهُمْ تِجَارَةٌ وَلَا بَيْعٌ عَنْهُ (5) هیچ تجارت و دادوستدی آن ها را از یاد خدا باز نداشته است.
نکته ها
منظور این نیست که آن ها هیچ فعالیت اقتصادی ندارند بلکه چنان نیست که این فعالیت های اقتصادی آن ها را از یاد خدا غافل سازد.
مقصود از ذکر خدا به یاد خدا بودنی است که موجب حفظ انسان از آلودگی به گناه می شود نه گفتن تسبیحاتی که در پاکی انسان مؤثر نباشد
يَقْطَعُونَ بِهِ أَيَّامَ الْحَيَاةِ (6) با یاد خدا تمام دوران زندگی خود را سپری می کنند.
نکته
اشاره به این است که یاد خدا و آثار پربرکتش مربوط به سراسر عمر است. (7)
وَ يَهْتِفُونَ بِالزَّوَاجِرِ عَنْ مَحَارِمِ اللَّهِ فِي أَسْمَاعِ الْغَافِلِينَ (1)
و با فریادهای بازدارنده در گوش غافلان آن ها را به [کیفر] محرمات الهی توجه می دهند.
نکته ها
مؤمنان حقیقی امر به معروف و نهی از منکر می کنند و خود نیز به آن چه فرمان می دهند، عمل می کنند؛ برخلاف کسانی که دین را مایۀ بازرگانی و معیشت خویش قرار داده اند. (2)
برای این که مردم را از انجام محرمات و منکرات بازدارند با کلمات بازدارنده در گوش آن ها فریاد می زنند؛ یعنی در عین حالی که به وسیلۀ ذکر خدا بیدار هستند مردم غافل را هم بیدار می کنند.
وَ يَأْمُرُونَ بِالْقِسْطِ وَ يَأْتَمِرُونَ بِهِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَيَتَنَاهَوْنَ عَنْهُ (3)
و به عدالت و معروف دعوت می کنند و خود عامل به آن هستند و مردم را از منکرات باز می دارند و خود گرد آن نمی گردند.
مشابه
أَيُّهَا النَّاسُ إِنِّى وَ اللَّهِ مَا أَحْتُكُمْ عَلَى طَاعَةٍ إِلَّا وَ أَسْبِقُكُمْ إِلَيْهَا وَ لَا أَنْهَاكُمْ عَنْ مَعْصِيَةٍ إِلَّا وَ أَتَنَاهَى قَبْلَكُمْ عَنْهَا (4)ای مردم به خدا سوگند من شما را به کار نیکی دعوت نمی کنم مگر این که پیش از شما به آن عمل می کنم و از منکری بازنمی دارم مگر این که خودم قبلاً از آن چشم می پوشم. أَ تَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَكُمْ وَ أَنْتُمْ تَتْلُونَ الْكِتَابَ أَفَلَا تَعْقِلُونَ (5)آیا در حالی که کتاب را می خوانید مردم را به نیکی فرمان می دهید و خود را فراموش می کنید؟ آیا به عقل در نمی یابید؟
1) زَوَاجِرِ: نواهی؛ جمع «زاجر» یا «زاجرة». اسم فاعل از «زجر» به معنای بازداشتن. يهْتِفُونَ: بانگ می زنند؛ از ریشهٔ «هتف» به معنای فریاد بر سر کسی زدن هتف به من باب ضرب هتافا بالضم صاح به.
2) در سایه سار نهج البلاغه، ج 4، ص478
3) يَأْتَمِرُونَ: امتثال امر می کنند. يَتَنَاهَوْنَ عَنْهُ: از آن پرهیز می کنند.
4) نهج البلاغه، خطبه 174
5) بقره، 44.
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ ما لا تَفْعَلُونَ كَبُرَ مَقْتًا عِنْدَ اللَّهِ أَنْ تَقُولُوا مَا لَا تَفْعَلُونَ (1)اى کسانی که ایمان آورده اید چرا سخنانی می گویید که به کارشان نمی بندید؟ خداوند سخت به خشم می آید که چیزی بگویید و به جای نیاورید. وَ لَتَكُنْ مِنْكُمْ أُمَّةٌ يَدْعُونَ إِلَى الْخَيْرِ وَيَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ أُولِئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُون (2)باید که از میان شما گروهی باشند که به خیر دعوت کنند و امر به معروف و نهی از منکر کنند اینان رستگاران اند. هَلْ يَسْتَوى هُوَ وَ مَنْ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ هُوَ عَلى صِراطٍ مُسْتَقیم (3)آیا این مرد با آن کس که مردم را به عدل فرمان می دهد و خود بر راه راست می رود، برابر است؟
فَكَأَنَّمَا قَطَعُوا الدُّنْيَا إِلَى الْآخِرَةِ وَهُمْ فِيهَا فَشَاهَدُوا مَا وَرَاءَ (4) گویی از دنیا بریده و به آخرت پیوسته اند و در آن به سر می برند و عالم پس از دنیا را دیده اند.
نکته
منظور این است که بدن هایشان در دنیا قرار دارد و جان هایشان تنها آخرت را هدف خویش ساخته و در پی رسیدن به آن هستند آنان آخرت را خانه جاویدان شمرده و خود را برای آن آماده کرده اند. (5)
فَكَأَنَّمَا اطَّلَعُوا غُيُوبَ أَهْلِ الْبَرْزَحَ فِي طُولِ الْإِقَامَةِ فِيهِ وَ حَقَّقَتِ الْقِيَامَةُ عَلَيْهِمْ عِدَاتِهَا (6)
الْبَرْزَخ: در اصطلاح دینی به معنای زمان بین مرگ و قیامت است.
عِدَاتِ: وعده ها؛ جمع «عده» به معنای وعده هاست و این که امام علیه السلام می فرماید قیامت وعده های خود را تحقق بخشیده، در واقع یک نوع مجاز است زیرا وعده ها وعده های الهی است وعده پاداش و کیفر و عالم قیامت ظرف تحقق این وعده هاست بنابراین تصور نشود که نیاز به حذف و تقدیر است.
گویی بر احوال پنهان برزخیان در طول اقامت در آن جا آگاه هستند و قیامت وعده های خویشرا درباره آنان تحقق بخشیده.
فَكَشَفُوا غِطَاءَ ذَلِكَ لِأَهْلِ الدُّنْيَا حَتَّى كَأَنَّهُمْ يَرَوْنَ مَا لَا يَرَى النَّاسُ وَيَسْمَعُونَ مَا لَا يَسْمَعُونَ (1) و اینان برای مردم دنیا از آن پرده برداشته و آن حقایق را فاش ساخته اند. انگار می بینند آن چه مردم نمی بینند و می شنوند آن چه مردم نمی شنوند.
فَلَوْ مَثَلْتَهُمْ لِعَقْلِكَ فِي مَقَاوِمِهِمُ الْمَحْمُودَةِ وَ مَجَالِسِهِمُ الْمَشْهُودَةِ وَ قَدْ نَشَرُوا دَوَاوِينَ أَعْمَالِهِمْ وَ فَرَغْوا لِمُحَاسَبَةِ أَنْفُسِهِمْ عَلَى كُلِّ صَغِيرَةِ وَ كَبِيرَةٍ أُمِرُوا بِهَا فَقَصَّرُوا عَنْهَا أَوْ نُهُوا عَنْهَا فَفَرَّطُوا فِيهَا وَ حَمَّلُوا ثِقَلَ أَوْزَارِهِمْ ظُهُورَهُمْ فَضَعُفُوا عَنِ الِاسْتِقْلَالِ بِهَا فَنَشَحُوا نَشِيجاً وَ تَجَاوَبُوا نَحِيباً يَعِجُّونَ إِلَى رَبِّهِمْ مِنْ مَقَامِ نَدَمٍ وَ اعْتِرَافٍ (2)
نَشَرُوا: بازنمودند.
دَوَاوِينَ: جمع «دیوان» به معنای دفتر و در این جا به معنای نامه عمل است.
فَرَّطُوا: تفریط کردند؛ مرتکب شدند.
حَمَّلُوا: حمل کردند.
ثِقَلَ أَوْزَارِهمْ: سنگینی گناهانشان؛ جمع «وزر» به معنای بار سنگین است و در این جا به معنای بار سنگین مسئولیت هاست. الاستقلال کم نمودن؛ بلند کردن جابه جا و حمل کردن؛ أقل: فلان بالشيء و استقل به إذا حمله قال تعالى أَقَلَّتْ سَحاباً ثقالا أى حملت الريح سحابا ثقالا بالماء.نَشِیجاً: گلوگیر شدن از گریه و رفت و آمد صدا در گلو بر اثر گریه که در فارسی هق هق کردن به آن گفته می شود؛ النشيج الصوت مع بكاء و توجّع كما يرد الصبي بكاءه في صدره. تَجَاوَبُوا جواب دادند؛ از ریشهٔ «تجاوب به معنای پاسخ دادن به یکدیگر و هماهنگ شده است و در این جا اشاره بهگروهی است که در یک مجلس می نشینند و با هم می گریند.نَحِیب: گریه شدید، شیون کردن؛ النحيب: رفع الصوت بالبكاء.يَعِجُّونَ: فریاد می کشند؛ از ریشه «عج» به معنای فریاد زدن است؛ عجّ عجّا من باب ضرب رفع صوته بالتلبية و نحوها.ندم: پشیمانی و تأسف بر چیز فوت شده و فرصتی از دست رفته.
اگر آنان را در مقام های پسندیده و مجالسی که دور هم جمعاند در عقل خود مجسم نمایی،1) غطاء: پرده، پوشش.
2) مَثْلُثَ: مجسم کردی؛ از ریشهٔ «تمثیل» به معنای مجسم ساختن مقاوِم: مقامات؛ جمع «مقام» به معنای جایگاه است خواه جایگاه معنوی باشد یا جایگاه جسمانی؛ المقاوم: المجالس جمع المقامة وهى مفعلة من المقام و هما في الأصل اسمان لوضع القيام إلا أنّهم اتسعوا فيهما فاستعملوهما استعمال المجلس و المكان قال تعالى خير مقاما» أى مجلسا.
در حالی که دفترهای اعمال خود را گشوده فارغ از هر کاری به محاسبه خویشتن پرداخته اند در هر عمل خُرد و کلانی که به آن مأمور بودند اما در انجام آن کوتاهی کرده اند یا از آن نهی شدند ولی در ترک آن تقصیر نموده اند خود را مؤاخذه می کنند و بار سنگین گناهانشان را بر پشت خود نهاده و از برداشتنش درمانده گشته اند پس گریه گلویشان را فشرده و با ناله و زاری پاسخ یکدیگر را می دهند و از روی پشیمانی و اعتراف به گناه به درگاه پروردگار به ناله آواز برداشته اند.نکتهمنظور از دواوین «اعمالهم» صفحات ذهن آن ها و کارها و عبادت هایی است که انجام داده اند و در ذهن آنان نقش بسته است و مقصود از «نشر» آن است که درباره کارهای گذشته خود به جست وجو می پردازند و مثل آن که صفحات گذشته کتابی را ورق بزنند، به بررسی اعمال گذشته خود اشتغال می ورزند. (1)مشابه﴿هوَ اذْكُرْ رَبَّكَ في نَفْسِكَ تَضَرُّعاً وَ خِيفَةً وَدُونَ الْجَهْرِ مِنَ الْقَوْلِ بِالْغُدُوِّ وَالْآصَالِ وَلَا تَكُنْ مِنَ الْغافِلین (2)پروردگارت را در دل خود به تضرع و ترس بی آن که صدای خود بلند کنی، هر صبح و شام یاد کن و از غافلان مباش ادْعُوا رَبَّكُمْ تَضَرُّعاً وَ خُفْيَةً إِنَّهُ لا يُحِبُّ الْمُعْتَدین (3)پروردگارتان را با تضرع و در نهان بخوانید؛ زیرا او متجاوزان سرکش را دوست ندارد فَأَخَذْنَاهُمْ بِالْبَأْسَاءِ وَ الضَّرَّاءِ لَعَلَّهُمْ يَتَضَرَّعُونَ (4)آنان را به سختی ها و آفت ها دچار کردیم تا مگر زاری کنند.
لَرَأَيْتَ أَعْلَامَ هُدًى وَ مَصَابِيحَ دُجَى قَدْ حَفَّتْ بِهِمُ الْمَلَائِكَةُ (5)
خواهی دید که آن ها نشانه های هدایت و چراغ های پرفروغ بر طرف کننده تاریکی ها هستند.
فرشتگان آن ها را در میان گرفته
نکته
«ملائکه پیرامونشان را احاطه کرده اند» این جمله اشاره به آن است که سراسر وجود آنان را توجه به خدا فراگرفته است؛ زیرا بر اثر ذکر و عبادت آماده شده اند که انوار الهی توسط ملائکه بر وجودشان افاضه شود. (1)
«لرأيت...» جواب شرط «لو مثلتهم...» است؛ بدین معنا که اگر اهل ذکر را در اوصافشان بنگری آنان را نشانه های هدایت و... خواهی دید.
وَ تَنَزَّلَتْ عَلَيْهِمُ السَّكِينَةُ و آرامش و سکینه الهی بر آن ها نازل شده.
نکته ها
«تَنَزَّلَتْ عَلَيْهِمُ السَّكِينَةُ» این جمله اشاره به آن است که در این هنگام نفوس اهل ذکر آماده افاضه (سکینه) تسکین و آرامش از جانب خداوند شده است. (2)
منظور از «سکینه» آرامش و آسایش و خوشبختی است. هرکس ایمان به خدا را در زندگی خود مجسم سازد و در گفتار و کردار و رفتار به آن پایبند باشد به آرامش و سعادت دست می یابد. (3)
مشابه
هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ السَّكِينَةَ فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنينَ لِيَزْدادُوا إيماناً مَعَ إِيمَانِهِمْ (4)خداوند کسى است که سکینه و آرامش را در دل های مؤمنان نازل کرد تا ایمانی بر ایمانشان افزوده شود. فَعَلِمَ ما في قُلُوبِهِمْ فَأَنْزَلَ السَّكِينَةَ عَلَيْهِم (5)و دانست که در دلشان چه می گذرد؛ پس آرامش بر آن ها نازل کرد.
ثُمَّ أَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَى رَسُولِهِ وَ عَلَى الْمُؤْمِنین (1)آن گاه خدا آرامش خویش را بر پیامبرش و بر مؤمنان نازل کرد.
وَ فُتِحَتْ لَهُمْ أَبْوَابُ السَّمَاءِ درهای آسمان به رویشان گشوده شده
نکته
«وَ فُتِحَتْ لَهُمْ أَبْوَابُ السَّمَاءِ»: مقصود از باز بودن درهای آسمان این است که چون با خداوند ارتباط دارند، برکات معنوى و فيوضات الهی از طرف خداوند بر دل این ها نازل می شود و اعمالشان مورد توجه خداوند است و این ها همه درهای رحمت خداوندند.
مشابه
وَلَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرى آمَنُوا وَاتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَيْهِمْ بَرَكَاتٍ مِنَ السَّماءِ وَالْأَرْضِ (2)اگر مردم قریه ها ایمان آورده و پرهیزکاری پیشه کرده بودند برکات آسمان و زمین را به رویشان می گشودیم. وَ لَوْ فَتَحْنا عَلَيْهِمْ باباً مِنَ السَّمَاءِ فَظَلُّوا فِيهِ يَعْرُجُونَ (3)اگر بر ایشان از آسمان دری بگشاییم که از آن بالا روند.
وَ أُعِدَّتْ لَهُمْ مَقَاعِدُ الْكَرَامَاتِ (4) و جایگاه و مقام های والای کرامت برای آنان فراهم گشته است.
نکته
منظور از «مقاعد کرامات» که برای اهل ذکر آماده شده است درجه ها و مراتب راه یافتن به پیشگاه حق تعالی است که در این هنگام خداوند بر آن ها کمال اشراف را دارد و از سعی و کوشش آنان برای انجام دادن کارهای نیک و ذکر و عبادت خشنود است و قرار گرفتن
آن ها را در این مقام می ستاید. (1)
فِي مَقْعَدِ اطَّلَعَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ فِيهِ فَرَضِيَ سَعْيَهُمْ وَ حَمِدَ مَقَامَهُمْ (2) در جایی که خداوند به آن ها نظر رحمت افکنده و از سعی و کوشش آن ها راضی است و موقعیتشان را می ستاید.
مشابه
الَّذِينَ قالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلائِكَة (3)کسانی که گفتند پروردگار ما خداوند یگانه است استقامت کردند فرشتگان بر آن ها نازل می شوند. سپس
يَتَنَسَّمُونَ بِدُعَائِهِ رَوْحَ التَّجَاوُزِ رَهَائِنُ فَاقَةٍ إِلَى فَضْلِهِ (4)
رَهَائِنُ فَاقَةٍ: گروگان های احتیاج؛ در گرو نیاز
اینان با نیایش به درگاه پروردگار نسیم دلنواز عفو خدا را استشمام می کنند، فقیرانی هستند در گرو نیاز به فضل خداوند.
وَ أُسَارَى ذِلَّةٍ لِعَظَمَتِهِ جَرَحَ طُولُ الْأَسَى قُلُوبَهُمْ وَطُولُ الْبُكَاءِ عُيُونَهُمْ (5)
و اسیرانی خاکسار در برابر عظمت الهی هستند اندوه فراوان دل هایشان را خسته و گریستن بسیار چشمانشان را فرسوده ساخته
1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 6، ص 64
2) حمد: پسندید
3) فصلت، 30.
4) رَوْحَ التَّجَاوُزِ: عطر بخشش خداوندی؛ نسیم و بو؛ الرّوح بالفتح الرحمة و الرّاحة قال تعالى لَا تَيْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّهِ أى من رحمته، ويقال أيضا لنسيم الريح الطيب من روّحت الدّهن ترويحا جعلت فيه ريحا طيبا طابت به ريحه فتروح أى فاحت رائحته و قال في مجمع البحرين في قوله تعالى فَأَمَّا إِنْ كَانَ مِنَ الْمُقَرَّبِينَ فَرَوْحٌ وَ رَيْحَانُ وَ جَنَّةً نَعِيمٍ إِنَّ الرّوح بفتح أوله الرّاحة و الاستراحة أو الحياة الدائمة وبضمه الرّحمة لأنها كالرّوح للمرحوم، و بالوجهين قرء قوله: فروح. يَتَنَسَّمُونَ: استشمام می کنند؛ از ریشهٔ «نسیم» گرفته شده بنابراین جمله «یتنسمون یعنی آن ها در انتظار نسیمی هستند و «تنسم» به معنای تنفس است؛ النسيم نفس الرّيح الضعيف كالنسمة و تنسّم أى تنفّس و تنسم النسيم أى تشممه.
5) أُسَارَى ذِلَّةٍ: اسیران خضوع. الْأَسَى: حزن و اندوه.
نکته
اشاره به این که آن ها هر قدر در اطاعت و بندگی کوشا باشند باز خود را برابر عظمت خدا مقصر می دانند و آرامش را در عفو او می دانند و تکیه بر فضل خدا دارند. (1)
لِكُلِّ بَابٍ رَغْبَةٍ إِلَى اللَّهِ مِنْهُمْ يَدٌ قَارِعَةٌ يَسْأَلُونَ مَنْ لَا تَضِيقُ لَدَيْهِ الْمَنَادِحُ وَ لَا يَخِيبُ عَلَيْهِ الرَّاغِبُونَ (2)
الْمَنَادِحُ: زمین های پهناور جمع «مندوحه» به معنای زمین وسیع و گسترده است؛ سپس به معنای هر برنامه گسترده ای که در آن آزادی عمل دارد؛ المنادح: جمع المندح كقاتل و مقتل أو جمع المندوحة من ندح ندحا من باب منع اتسع قال الفيروز آبادي: الندح و بضم الكثرة و السعة و ما اتسع من الأرض كالتدحة و الندحة و المندوحة و المنتدح.
لَا يَخِيبُ: ناامید نمی شود؛ از مادهٔ «خیب» به معنای ناامید مأیوس و ناکام نمی شود.
بر هر دری که از آن امیدی به خداوند هست با دستِ نیاز می کوبند. از کسی درخواست بخشش دارند که عرصه گسترده بخشایش او را تنگی نیست و هیچ خواهنده از آنجا ناامید بازنمی گردد.
نکته ها
اشاره به این که آن ها همواره در میان خوف و رجا که بهترین حالات مؤمن است به سر می برند، خوف از کوتاهی ها و امید به فضل خداوند. (3)
مقصود از این که هر دری را که به رضای خدا پیدا کنند می زنند این است که این ها به همه کارهای خیر مسارعت می کنند و همه کارهای خوب را انجام می دهند.
«وَ لَا يَخِيبُ عَلَيْهِ الرَّاغِبُونَ»: مقصود این است که وقتی این ها برای رفع حوایج خود به خدا مراجعه می کنند خداوند هم این ها را محروم نمی کند.
فَحَاسِبْ نَفْسَكَ لِنَفْسِكَ فَإِنَّ غَيْرَهَا مِنَ الْأَنْفُسِ لَهَا حَسِيبٌ غَيْرُكَ (4)
پس تو خودت را برای خودت به حساب کش؛ زیرا دیگران را حسابگری جز تو باشد.
نکته
اشاره به این که پیش از این که زندگی تو پایان گیرد و به برزخ و قیامت برسی، خودت به حساب خود رسیدگی کن تا جبران خطاها شود. (1)
مشابه
إِنَّ إِلَيْنَا إِيَابَهُمْ ثُمَّ إِنَّ عَلَيْنا حِسابَهُمْ (2)هر آینه بازگشتشان به سوی ماست سپس حسابشان با ماست. وَإِنْ حِسابُهُمْ إِلَّا عَلَى رَبِّي لَوْ تَشْعُرُونَ (3)اگر می فهمید حسابشان تنها با پروردگار من است. «حاسبوا قبل ان تحاسبوا» (4)به حساب خود برسید قبل از این که به حساب شما رسیدگی کنند.
شناسنامه خطبه
تاریخ، زمان و مکان وقوع: نامعلوم
مخاطب: مردم
موضوع: اخلاقی اعتقادی
ویژگی دنیاشناسی (1)
این خطبه ناظر به تفسیر این آیه است: يا أَيُّهَا الْإِنْسانُ ما غَرَّكَ بِرَبِّكَ الْکَریم (2)
غر: تو را فریب داد؛ اصل «غَرَّ» به معنای فریب است ولی ترکیب «غَرَكَ بِرَبِّكَ» به معنای جرئت دادن است.
که در بخش اول امام علیه السلام برای بیداری و هوشیاری یاران و مخاطبان خود آن ها را مورد سؤال و سرزنش قرار می دهد که تا کی در خواب غفلت هستند و چرا به خود رحم نمی کنند و خود را از گرداب گناه نجات نمی دهند؛ در بخش دوم انسان را به محاکمۀ خویشتن دعوت می کند نعمت ها خدا را به او یادآور می شود و تأکید می کند که اگر واقعاً به داوری خود بنشینی خود را محکوم خواهی یافت؛ در بخش سوم از ناپایداری وضع دنیا و عبرت گرفتن از زندگی و مرگ پیشینیان سخن می گوید؛ در بخش چهارم نسبت به پایان دنیا و قیام قیامت و حضور در دادگاه عدل الهی و نبودن عذری در پیشگاه او هشدار می دهد. سرانجام همۀ این یادآوری ها و هشدارها را وسیله ای برای پاره کردن پرده غرور در آیه یا أَيُّهَا الْإِنْسانُ ما غَرَّكَ بِرَبِّكَ الْکریم قرار می دهد.يا أَيُّهَا الْإِنْسَانُ مَا غَرَّكَ بِرَبِّكَ الْكَرِيمِ أَدْحَضُ مَسْئُولٍ حُجَّةً وَ أَقْطَعُ مُغْتَرٌ مَعْذِرَةٌ لَقَدْ أَبْرِحَ جَهَالَةً بِنَفْسِهِ يَا أَيُّهَا الْإِنْسَانُ مَا جَرَّأَكَ عَلَى ذَنْبِكَ وَ مَا غَرَّكَ بِرَبِّكَ وَ مَا أَنَّسَكَ بِهَلَكَةِ نَفْسِكَ أَ مَا مِنْ دَائِكَ بُلُولُ أَمْ لَيْسَ مِنْ نَوْمَتِكَ أَنَوْمِكَ يَقَظَةٌ أَمَا تَرَحَمُ مِنْ نَفْسِكَ مَا تَرْحَمُ مِنْ غَيْرِكَ فَلَرُبَّمَا تَرَى الضَّاحِيَ مِنْ حَرَّ الشَّمْسِ فَتْظِلُّهُ أَوْ تَرَى الْمُبْتَلَى بِأَلَم يُمِضٌ جَسَدَهُ فَتَبْكِي رَحْمَةً لَهُ فَمَا صَبَّرَكَ عَلَى دَائِكَ وَ جَلَّدَكَ عَلَى مُصَابِكَ وَ عَزَّاكَ عَنِ الْبُكَاءِ عَلَى نَفْسِكَ وَ هِيَ أَعَزُّ الْأَنْفُسِ عَلَيْكَ وَ كَيْفَ لَا يُوقِظُكَ خَوْفُ بَيَاتِ نِقْمَةٍ وَ قَدْ تَوَرَّطْتَ بِمَعَاصِيهِ مَدَارِجَ سَطَوَاتِهِ فَتَدَاوَ مِنْ دَاءِ الْفَتْرَةِ فِي قَلْبِكَ بِعَزِيمَةٍ وَ مِنْ كَرَى الْغَفْلَةِ فِي نَاظِرِكَ بِيَقَظَةٍ وَكُنْ لِلَّهِ مُطِيعاً وَ بِذِكْرِهِ آنِساً. وَتَمَثَّلْ فِي حَالٍ تَوَلِّيكَ عَنْهُ إِقْبَالَهُ عَلَيْكَ يَدْعُوكَ إِلَى عَفْوِهِ وَيَتَغَمَّدُكَ بِفَضْلِهِ وَ أَنْتَ مُتَوَلَّ عَنْهُ إِلَى غَيْرِهِ فَتَعَالَى مِنْ قَوِيٌّ مَا أَكْرَمَهُ وَتَوَاضَعْتَ مِنْ ضَعِيفٍ مَا أَجْرَأَكَ عَلَى مَعْصِيَتِهِ وَ أَنْتَ فِي كَنَفِ سِتْرِهِ مُقِيمٌ وَ فِى سَعَةِ فَضْلِهِ مُتَقَلِّبُ فَلَمْ يَمْنَعْكَ فَضْلَهُ وَ لَمْ يَهْتِک عَنْكَ سِتْرَهُ بَلْ لَمْ تَخْلُ مِنْ لُطْفِهِ مَطْرَفَ عَيْنٍ فِي نِعْمَةٍ يُحْدِثُهَا لَكَ أَوْ سَيِّئَةٍ يَسْتُرُهَا عَلَيْكَ أَوْ بَلِيَّةٍ يَصْرِفُهَا عَنْكَ فَمَا ظَنُّكَ بِهِ لَوْ أَطَعْتَهُ وَايْمُ اللَّهِ لَوْ أَنَّ هَذِهِ الصِّفَةَ كَانَتْ فِي مُتَفِقَيْنِ فِى الْقُوَّةِ مُتَوَازِيَيْنِ فِي الْقُدْرَةِ لَكُنْتَ أَوَّلَ حَاكِمِ عَلَى نَفْسِكَ بِذَمِيمِ الْأَخْلَاقِ وَ مَسَاوِئِ الْأَعْمَالِ. وَحَقَّاً أَقُولُ مَا الدُّنْيَا غَرَّتْكَ وَ لَكِنْ بهَا اغْتَرَرْتَ وَ لَقَدْ كَاشَفَتْكَ الْعِظَاتِ وَ آذَنَتْكَ عَلَى سَوَاءٍ وَ لَهِيَ بِمَا تَعِدُكَ مِنْ نُزُولِ الْبَلَاءِ بِجِسْمِكَ وَ [النَّقْضِ النَّقْصِ فِى قُوَّتِكَ أَصْدَقُ وَ أَوْفَى مِنْ أَنْ تَكْذِبَكَ أَوْ تَغُرَكَ وَ لَرُبَّ نَاصِحِ لَهَا عِنْدَكَ مُتَهَمْ وَ صَادِقٍ مِنْ خَبَرِهَا مُكَذِّبٌ وَ لَئِنْ تَعَرَّفْتَهَا فِي الدِّيَارِ الْخَاوِيَةِ وَ الرُّبُوعِ الْخَالِيَةِ لَتَجِدَنَّهَا مِنْ حُسْنِ تَذْكِيرِكَ وَ بَلَاغ مَوْعِظَتِكَ بِمَحَلَّةِ الشَّفِيقِ عَلَيْكَ وَ الشَّحِيحٍ بِكَ وَ لَنِعْمَ دَارُ مَنْ لَمْ يَرْضَ بِهَا دَاراً وَ مَحَلُّ مَنْ لَمْ يُوَطَّنْهَا مَحَلَّا وَ إِنَّ السُّعَدَاءَ بِالدُّنْيَا غَداً هُمُ الْهَارِبُونَ مِنْهَا الْيَوْمَ. إِذَا رَجَفَتِ الرَّاجِفَةُ وَ حَقَّتْ بِجَلَائِلِهَا الْقِيَامَةُ وَ لَحِقَ بِكُلِّ مَنْسَيِ أَهْلُهُ وَ بِكُلِّ مَعْبُودٍ عَبَدَتُهُ وَ بِكُلِّ مُطَاعِ أَهْلُ طَاعَتِهِ فَلَمْ إِيَجْرًا يُجْزَ فِي عَدْلِهِ وَ قِسْطِهِ يَوْمَئِذٍ خَرْقُ بَصَرٍ فِي الْهَوَاءِ وَ لَا هَمْسُ قَدَمٍ فِي الْأَرْضِ إِلَّا بِحَقِّهِ فَكَمْ حُجَّةٍ يَوْمَ ذَاكَ دَاحِضَةٌ وَ عَلَائِقِ عُذْرٍ مُنْقَطِعَةٌ فَتَحَرَّ مِنْ أَمْرِكَ مَا يَقُومُ بِهِ عُذْرُكَ وَ تَثْبُتُ بِهِ حُجَّتُكَ وَ خُذْ مَا يَبْقَى لَكَ مِمَّا لَا تَبْقَى لَهُ وَ تَيَسَّرْ لِسَفَرِكَ وَ شِمْ بَرْقَ النَّجَاةِوَارْحَلْ مَطَايَا التَّشْمِير.
أَدْحَضُ مَسْئُولِ حُجَّةً وَ أَقْطَعُ مُغْتَرٌ مَعْذِرَةً لَقَدْ أَبْرَحَ جَهَالَةً بِنَفْسِهِ يَا أَيُّهَا الْإِنْسَانُ مَا جَرَّأَكَ عَلَى ذَنْبِكَ وَ مَا غَرَّكَ بِرَبِّكَ وَ مَا أَنَّسَكَ بِهَلَكَةِ نَفْسِكَ (1)
أَبْرَحَ: شدیدترین؛ از ریشه برح » به معنای شدت است و گاه به معنای زوال نیز آمده است و در جمله بالا معنای اول اراده شده است؛ برح به الضرب اشتد و عظم و هذا أبرح من ذاك أى أشدّ ويقال لقد أبرح فلان جهالة و أبرح لوما و أبرح شجاعة، و قتلوه أبرح قتل أى أشدّه.
ما جَزَاكَ: چه چیز تو را جسور کرد.
انسک: چه چیز تو را مأنوس کرد؛ ما آنسک من باب الافعال و روی انسك بالتشديد من باب التفعيل.
حجت کسی که به گرم حق مغرور شده نادرست ترین حجت هاست و عذرش از عذر هر فریب خورده ای بی پایه تر است و چنین کسی در واقع بر نادانی خویش اصرار ورزیده است. ای انسان چه چیز تو را بر گناهکاری دلیر کرد؟ و چه چیز تو را به پروردگارت مغرور نمود؟ و چه چیز تو را به هلاکتت دل بسته ساخت؟
نکته ها
حضرت در این جا می فرماید که در مقابل پرسشی که خداوند از ما دارد، ما هیچ حرف حساب و قانع کننده ای نداریم. آدمی که سرتا پایش را غفلت گرفته باشد، خدا و حساب و کتاب را زیر پا می گذارد و غرق در مادیات می شود و در مقابل غفلتش هیچ جوابی ندارد و اگر استدلال هم بکند بیشتر آبروی خودش را می برد.
اشاره به این که غریزه حب ذات در انسان از نیرومندترین غرایز است و انسان به طور طبیعی خود را بیش از دیگران دوست دارد و ممکن نیست که انسان عاقل علاقه مند به هلاکت خود باشد؛ پس چرا گناه و غروری که مایه هلاکت اوست را پذیرا می شود؟ (2)
امام علیه السلام از دردهای مردم آگاه است و از آن رنج می برد؛ حتی عذاب گناهکاران نیز در آخرت برای امام سخت است و به دلیل شدت و بزرگی آن عذاب، رنج بیشتری از آن می کشد؛ از این رو با زبان نرم و مهربان با گنهکاران سخن گفته و آنان را از کار بد باز می دارد. (3)
1) أَدْحَضُ: مغلوب می کند؛ از ریشهٔ «ادحاض» به معنای باطل کردن و مغلوب نمودن و از ریشه «دحض» به معنای مغلوب شدن گرفته شده است؛ دحضت الحجة دحضا من باب منع بطلت ويتعدّى بالهمزة فيقال أدحضها الله و دحض الرجل زلق. أقْطَعُ: قطع شونده تر، سست تر. مُغْتَر: فریب خوردگان؛ از مادهٔ «غَرَّ» و «غُرُور» به معنای مغرور؛ غِرَّة: فریب دادن تطمیع به باطل؛ غرور: فریب دهنده؛ اسم فاعل از باب افتعال.
2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج8، ص373.
3) در سایه سار نهج البلاغه، ج 4، ص488
مشابه
در حدیثی از پیامبر صلی الله علیه و آله آمده است: غَرَّهُ جَهْلُهُ (1)جهل و نادانی اش او را مغرور و غافل ساخته است.
أَ مَا مِنْ دَائِكَ بُلُولٌ أَمْ لَيْسَ مِنْ نَوْمَتِكَ يَقَظَةٌ أَ مَا تَرْحَمُ مِنْ نَفْسِكَ مَا تَرْحَمُ مِنْ غَيْرِكَ (2) آیا درد تو درمان ندارد یا از این خوابت بیداری نیست. چرا آن گونه که به دیگران رحم می کنی به خودت رحم نمی کنی؟
نکته
حضرت در این جا می فرماید تو که برای دیگران دلسوزی می کنی و غصه گرفتاری دیگران را می خوری پس چرا به فکر خودت نیستی؛ از همه گرفتارها گرفتارتر خودت هستی.
فَلَرُبَّمَا تَرَى الضَّاحِيَ مِنْ حَرِّ الشَّمْسِ فَتُظِلُّهُ أَوْ تَرَى الْمُبْتَلَى بِأَلَمٍ يُمِضُّ جَسَدَهُ فَتَبْكِي رَحْمَةً لَهُ فَمَا صَبَّرَكَ عَلَى دَائِكَ وَ جَلَّدَكَ عَلَى مُصَابِكَ وَ عَزَّاكَ عَنِ الْبُكَاءِ عَلَى نَفْسِكَ وَ هِيَ أَعَزُّ الْأَنْفُسِ عَلَيْكَ (3)
يُمِضُ: رنجور و دردناک می کند؛ از ریشهٔ «مَضَ» به معنای دردناک بودن؛ مضضت الشيء مضضا من باب تعب تألّمت ويتعدّى بالحركة و الهمزة فيقال مصه الجرح مضا و أمضه امضاضا أى آلمه.
مَا صَبَّرَكَ: چه چیز تو را صبور کرد.
جَلَّدَ: توانمند کرد؛ از ریشهٔ «جَلَد» به معنای شکیبایی یا قوت است؛ به این معنا که انسان در مقابل مصیبت توانایی آن را داشته باشد که استقامت به خرج بدهد و خود را طوری بگیرد که دیگران نفهمند این شخص مصیبت زده است؛ الجلادة القوة والشدة والصلابة، وجلدک بمصابک ای جعلک جلدا، و روی و جلدک علی مصائبک بلفظة على وصيغة و الجمع.
عَزَّاک: تو را تسلیت داد.
أَعَزُّ الْأَنْفُسِ: عزيزترين نفوس.
1) بحار الانوار، ج 57، ص329.
2) بلول: بهبودی؛ به معنای بهبودی از بیماری است و گاه به معنای شادابی و بی نیازی نیز آمده است؛ بل: من مرضه يبل من باب ضرب بلا و بللا و بلولا كقعود برء و حسنت حاله بعد الهزال.
3) الضَّاحِی: کسی که زیر تابش آفتاب است؛ از ریشهٔ «ضحو» به معنای در برابر خورشید قرار گرفتن است و ضحی به زمانی گفته می شود که نور آفتاب در زمین گسترده شده است. الضاحى: لحر الشمس البارز يقال ضحى فلان مثل دعى أى برز للشمس و مثل رضى و سعى أيضا أي أصابته الشمس. حَرِّ الشَّمْس: حرارت خورشید.
بسا کسی را در حرارت آفتاب بینی و از سر ترحم بر او سایه افکنی یا بیماری را بنگری که سخت ناتوان شده و از روی دلسوزی بر او اشک می ریزی پس از چه رو بر درد خویش شکیبا گشته ای و بر تحمل مصیبت های خودت توانمند شده ای؟ چرا بر جان خود که نزد تو عزیزترین جان هاست اشکی نمی ریزی؟
نکته ها
اشاره به این که چرا انسان هایی هستند که گرفتار تناقض در عمل اند. نسبت به ناراحتی دیگران عکس العمل نشان می دهند در حالی که بیماری خودشان سخت تر است و هیچ عکس العملی در برابر آن نشان نمی دهند. (1)
در این عبارت حضرت از صبر و تحمل انسان مغرور در مقابل درد گناه و مصیبت هایی که در پی آن بر او وارد می شود و خودداری کردن وی از گریه بر حال خویش که عزیزترین چیز در نزد اوست، پرسش فرموده و با این پرسش او را ملامت و سرزنش می کند. (2)
وَ كَيْفَ لَا يُوقِظُكَ خَوْفُ بَيَاتِ نِقْمَةٍ وَ قَدْ تَوَرَّطْتَ بِمَعَاصِيهِ مَدَارِجَ سَطَوَاتِهِ فَتَدَاوَ مِنْ دَاءِ الْفَتْرَةِ فِي قَلْبِكَ بِعَزِيمَةٍ وَ مِنْ كَرَى الْغَفْلَةِ فِي نَاظِرِكَ بِيَقَظَةٍ (3)
تَوَرَّطْتَ: غوطه ور شدی؛ از ریشهٔ «ورط» به معنای انداختن در گرداب یا باتلاق است و «وقد تورّطت بمعاصيه» یعنی خود را به سبب معصیت ها به گرداب و باتلاق قهر و خشم خدا افکنده ای؛ التورّط الوقوع في الورطة بسكون الراء و هي المهلكة وكلّ أرض مطمئنة لا طريق فيها.
مَدَارِجَ: مراتب؛ جمع «مدرج» اسم مکان به معنای محل راه رفتن.
سَطَوَاتِه: غضب های او؛ جمع «سطوه» به معنای قهر و غلبه و سلطه بر چیزی است.
تَدَاوَ: مداوا کن؛ از مادۀ «دوی» به معنای درمان کردن داوَى، مُدَاوَاةً المريض بیمار را درمان کرد.
دَاء الْفَتْرَة: بيمارى سستى.
کَری: خواب مصدر و به معنای چرت زدن و به خواب رفتن است؛ الكرى وزان عصا النعاس.
چگونه ترس از شبیخون خشم و کیفر خداوند تو را از خواب غفلت بیدار نمی کند؟ حال آن که گناهانت تو را در ورطهٔ قهر و سلطه او افکنده است؛ پس با نیروی اراده و تصمیم درد سستی را
1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج8، ص374.
2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج6، ص71.
3) لايُوقِظُک: تو را بیدار نمی کند؛ از مادۀ «قَيَظ» به معنای بیدار کردن. بَيَاتِ نِقْمَة: عذاب شبانه؛ این واژه هرگاه مصدر باشد به معنای ماندن و بیتوته کردن شبانه در جایی است و هرگاه معنای اسمی داشته باشد به معنای شبانگاه است و در جمله بالا همین معنا اراده شده است؛ طروقها و النقمة وزان كلمة و نعمة وقرحة المكافاة بالعقوبة و الجمع نقم ككلم و عنب.
که در دلت افتاده درمان کن و با بیداری و هوشیاری خواب غفلت را از دیدگانت برطرف ساز
نکته ها
منظور از «فترة» کاهلی و سستی است که واژۀ «عزیمة» در نقطه مقابل به آن دلالت دارد. (1)
تعبیر به «بَيَاتِ نِقْمَةٍ» (عذاب شبانه) برای این است که بلاهایی که در شب نازل می شود قربانی بیشتری می گیرد؛ زلزله ها، سیلاب ها و طوفان هایی که در شب رخ می دهد، هنگامی که مردم در خواباند و هیچ گونه دفاعی از خود ندارند. (2)
منظور از «مَدَارِجَ سَطَوَاتِهِ» راه های خشم و غضب خدا یعنی گناه ها و کارهای خلاف که سبب قهر و غضب او می شود. (3)
منظور از «تورّطت» واقع شدن در دره های هولناک معصیت است که موجب هلاکت در آخرت می باشد. (4)
این که مرکز بیماری، قلب معرفی شده برای این است که مهمترین علت امتناع از دستورات خداوند سنگین شمردن دستورات خداوندی است و این به جهت سستی در انسان است؛ مثلاً انسانی که نماز صبح را نمی خواهند از تنبلی و سستی است.
«وَ مِنْ كَرَى الْغَفْلَةِ فِي نَاظِرِكَ بِيَقَظَةٍ»: مقصود از چشم در این جا چشم دل است. اگر قلب انسان اصلاح شود بیماری سستی و خواب غفلت هم برطرف می شود. انسان به عالم پس از مرگ و قیامت و حساب و کتاب معتقد می شود و در نتیجه، دستورات خدا را محترم می شمارد و انجام واجبات هم برای او سهل می شود.
وَكُنْ لِلَّهِ مُطِيعاً وَ بِذِكْرِهِ آنِساً و مطیع خداوند شو و با یاد او انس گیر.
مشابه
وَ مَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَالرَّسُولَ فَأُولئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِم (5)و هرکه از خدا و پیامبرش اطاعت کند، همراه با کسانی خواهد بود که خدا نعمتشان داده است.
وَ تَمَثَّلْ فِي حَالِ تَوَلِّيكَ عَنْهُ إِقْبَالَهُ عَلَيْكَ يَدْعُوكَ إِلَى عَفْوِهِ وَيَتَغَمَّدُكَ بِفَضْلِهِ وَ أَنْتَ مُتَوَلٌ عَنْهُ إِلَى غَيْرِهِ (1)
يَتَغَمَّد: می پوشاند؛ در اصل از ریشهٔ «مد» به معنای غلاف شمشیر است و «تغمّد» به معنای در غلاف کردن است. سپس به معنای فراگرفتن و پوشاندن به کار رفته است و در این جا به همین معناست که فضل خداوند تو را فراگرفته پوشانده است».
مُتَوَلِّ: روی گردان.
وقتی می خواهی از خدا روی بگردانی روی آوردن خداوند به سویت را در نظر خود مجسم نما که تو را به سوی عفوش فراخوانده و فضل و نعمتش تو را در بر گرفته، در حالی که تو از او به سوی دیگری روی گردانده ای.
نکته ها
یکی از امتیازات حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام این است که برای این که عظمت مطلب روشن شود و در ذهن شنونده خوب جا بیفتد آن را با عبارتهای مختلف بیان می کند این است که فرموده اند آن وقتی که تو به خدا پشت کرده ای و دستورات خدا را زیر پا گذاشته ای خدا نعمت ها خود را از تو منصرف نمی کند تو به دستورات او پشت کرده ای اما خداوند نعمت سلامتی را از تو نمی گیرد و اگر او هم از تو رو بگرداند تو نابود شده ای. در قالب مثال این گونه مجسم می کنیم که فرزندی از پدر خود قهر کرده اما پدر دلسوزانه به دنبال فرزند خود می رود تا او را به راه راست بیاورد تجسم چنین چیزی در ذهن موجب می شود که انسان نهایت لطف خدا را نسبت به خود درک کند.
«يَتَغَمَّدُكَ بِفَضْلِهِ» معنای تفضل این است که کسی چیزی را مستحق نباشد و در عین حال آن را به او بدهند این بنده ای که به خدای خود پشت کرده و دستوراتش را زیر پا گذاشته چیزی از خدا طلبکار نیست و استحقاق چیزی را ندارد اما خدا با فضل و کرم خود آن را می پوشاند.
مشابه
يَا رَبِّ إِنَّكَ تَدْعُونِي فَأُوَلَّى عَنْكَ وَ تَتَحَبَّبُ إِلَى فَأَتَبَغَضُ إِلَيْكَ وَ تَتَوَدَّدُ إِلَيَّ فَلَا أَقْبَلُ مِنْكَ كَأَنَّ لِيَ التَّطَوُّلَ عَلَيْكَ وَ لَمْ يَمْنَعُكَ ذَلِكَ مِنَ الرَّحْمَةِ بِى وَالْإِحْسَانِ إِلَيَّ وَالتَّفَضُّلِ عَلَيَّ بِجُودِک (2)و گرمک پروردگارا تو مرا فرامی خوانی ولی من از تو روی می گردانم تو به من محبت می کنی ولی من با تو دشمنی می،ورزم تو با من دوستی می کنی ولی من پذیرا
نمی شوم؛ گویا منتی بر تو دارم ولی این احوال تو را از رحمت و احسان و تفضل به جود و کرمت نسبت به من باز نمی دارد.
قُلْ يَا عِبادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلَى أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَميعاً إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيم (1)بگو: ای بندگان من که بر زیان خویش اسراف کرده اید، از رحمت خدا مأیوس مشوید؛ زیرا خدا همه گناهان را می آمرزد اوست آمرزنده و مهربان.
فَتَعَالَى مِنْ قَوِيٌّ مَا أَكْرَمَهُ وَ تَوَاضَعْتَ مِنْ ضَعِيفٍ مَا أَجْرَأَكَ عَلَى مَعْصِيَتِهِ وَ أَنْتَ فِي كَنَفِ سِتْرِهِ مُقِيمٌ وَ فِي سَعَةِ فَضْلِهِ مُتَقَلِّبٌ (2)
كنف: محفوظ داشتن
ستره: پوشش پناه الستر بالکسر الساتر و بالفتح المصدر.
مُتَقَلبٌ: تلاش و کوشش کننده؛ متحرک اسم فاعل از «تَقَلبَ» یعنی حرکت کرد؛ به جنب وجوش پرداخت.
بلند و برتر است خدایی که در عین توانمندی چه کریم است و تو ای بنده ناتوان و بی مقدار در نافرمانی او چقدر دلیری می ورزی؟ در حالی که در پناه ستر و پوشش او آرمیده ای و در فراخنای فضل و احسانش می گردی.
نکته ها
اشاره به این که افراد قوی و نیرومند اگر راه خشونت در پیش گیرند جای تعجب نیست. تعجب در این است که فرد ضعیف و زبون در این راه گام نهند ولی خداوند با آن همه قدرت نهایت محبت را دارد ولی انسان با این همه ضعف، جرئت و جسارت بر معصیت از خود نشان می دهد در حالی که فضل و رحمت خداوند قطع نمی شود. (3)
«وَ فِي سَعَةِ فَضْلِهِ مُتَقَلِّبٌ»: این که تفضل خداوند وسیع است و جان تو را با اندک گناهی که انجام می دهی نمی گیرد و اگر تفضل نمی کرد و با اندک گناهی جانت را می گرفت نمی توانستی به زندگی خود ادامه دهی پس ادامه حیات تو به خاطر تفضل خداوند است.
فَلَمْ يَمْنَعْكَ فَضْلَهُ وَ لَمْ يَهْتِكَ عَنْكَ سِتْرَهُ بَلْ لَمْ تَخْلُ مِنْ لُطْفِهِ مَطْرَفَ عَيْنٍ فِي نِعْمَةٍ
يُحْدِثُهَا لَكَ أَوْ سَيِّئَةٍ يَسْتُرُهَا عَلَيْكَ أَوْ بَلِيَّةٍ يَصْرِفُهَا عَنْكَ فَمَا ظَنُّكَ بِهِ لَوْ أَطَعْتَهُ (1)
لَمْ تَخْلُ: محروم نبودی.
مَطْرَفَ عَيْنٍ: یک چشم برهم زدن؛ از ریشهٔ «طرف» به معنای چشم بر هم زدن است و «مطرف» مصدر میمی و به همین معنای چشم بر هم زدن است؛ طرف البصر طرفا من باب ضرب تحرّك و طرف العين نظرها و الطرفة المرّة منه و مطرف العين يحتمل المصدر و الزمان.
تحدثُ: ایجاد می کند بر تو.
يَسْتُرُ: می پوشاند.
بَليّة: بلا و گرفتاری
يَصْرفُ: بر می گرداند.
مَا ظَنُّک: به چه گمانی به او داری؟
أَطَعْتَهُ: اطاعت کردی او را
خداوند نه فضلش را از تو بازداشته و نه پرده حرمتش را دریده بلکه در نعمتی که برای تو پدید می آورد و گناهی که بر تو می پوشاند و مصیبتی که از تو دور می سازد یک چشم برهم زدن هم از لطف او بی نصیب نیستی. پس به او چه گمان داری، اگر اطاعتش کنی؟
نکته ها
اشاره به این که انسان از سه حالت خالی نیست: 1. یا مشمول نعمتی است که باید شکر آن را ادا کند؛ 2. مرتکب گناهی شده که خدا بر آن پرده افکنده و باید از ستاریت او ممنون باشد. یا بلایی را از او دور ساخته که باید قدر این نعمت الهی را بشناسد. (2)
«مَطْرَفَ عَيْنٍ»: به معنای حرکت چشم است حرکت دادن چشم یک امر آنی و فوری است و مقصود این است که که تو یک لحظه هم از کرم و تفضل و عنایات خداوند و از نعمت ها او محروم نیستی و خداوند گناهانت را مخفی نگه می دارد و خداوند بلاهایی را که بنا بود به تو برسد به لطف خود تو را حفظ کرده است.
مشابه
وَ إِنْ تُطِيعُوا اللَّهَ وَرَسُولَهُ لا يَلِتْكُمْ مِنْ أَعْمَالِكُمْ شَيْئاً إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ (3)و اگر خدا و پیامبرش را اطاعت کنید از ثواب اعمال شما کاسته نمی شود؛ زیرا خدا آمرزنده مهربان است. وَ مَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ يُدْخِلْهُ جَنَّاتٍ تَجْرِى مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهار﴾ (4)و هرکه از خدا و
پیامبرش اطاعت کند او را به بهشت هایی داخل می کند که در آن نهرها روان است.
وَ ايْمُ اللَّهِ لَوْ أَنَّ هَذِهِ الصَّفَةَ كَانَتْ فِي مُتَّفِقَيْنِ فِي الْقُوَّةِ مُتَوَازِيَيْنِ فِي الْقُدْرَةِ لَكُنْتَ أَوَّلَ حَاكِمِ عَلَى نَفْسِكَ بِذَمِيمِ الْأَخْلَاقِ وَ مَسَاوِي الْأَعْمَالِ (1)
مُتَوَازِيَيْن: دو نفری که مساوی هستند.
ذمیم: بد؛ از ماده «ذیم» به معنای عیب جویی و نکوهش کرد.
مَسَاوئ الْأَعْمَالِ: رفتارهای بد.
به خدا سوگند اگر این حال میان تو و شخص دیگری که در توانایی و قدرت با تو برابر بود، وجود داشت تو خود نخستین کسی بودی که خویش را به جهت اخلاق بد و رفتار زشتت نکوهش می کردی.
نکته
منظور از «الصفه» صفت بدرفتاری با کسی است که به تو نیکی کرده باشد. (2)
وَ حَقَّاً أَقُولُ مَا الدُّنْيَا غَرَّتْكَ وَ لَكِنْ بِهَا اغْتَرَرْتَ (3)
به حق می گویم دنیا تو را فریب نداده این تو هستی که به آن فریفته و مغرور شده ای.
وَ لَقَدْ كَاشَفَتْكَ الْعِظَاتِ وَ آذَنَتْكَ عَلَى سَوَاءٍ (4)
آذنشک: آگاه کرد، اعلام کرد؛ از ریشهٔ «ایذان» به معنای اعلام کردن توأم با تهدید و گاه به معنای اعلام جنگ است. سپس به معنای اعلام مطلق نیز آمده و اذان نماز را از این جهت اذان می گویند که اعلام ورود وقت نماز می کند
دنیا پندها را عیان ساخت و به عدل و انصاف فراخواند.
1) ايم: قسم؛ در اصل «أیمن» در نگاه بعضی از ارباب لغت جمع «یمین» به معنای سوگند است که نون آن ساقط شده و معنای جمله ایم الله این است که به خدا سوگندها می خورم. مُتَّفقین دو نفری که در امری با هم متفق هستند؛ از مادۀ «وَفَق» به معنای مطابقت میان دو چیز
2) پیام امام امیرالمؤمنين، ج8، ص381
3) غَرَّتْک: فریب داد تو را اغْتَرَرْتَ: فریفته شدی.
4) کاشفَتُک: بر تو روشن کرد؛ از مادۀ «كَشَفَ» به معنای پرده برداشته روشن کرده. الْعِظَاتِ: موعظه ها؛ جمع «عظه» به معنای موعظه و پند و نصیحت است و در این جا کنایه از حوادث تلخ دنیاست که جمع العظة كالعذاب و هى الموعظة أى ما يلين القلب من ذكر الثواب سبب بیداری و هوشیاری می شود؛ العظات: و العقاب و الوعد والوعيد وفي هذا.
نکته
اشاره به این که دنیا نه تنها فریبنده نیست بلکه حوادثی در آن رخ می دهد که بیدارکننده است. (1)
مشابه
فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُلْ آذَنْتُكُمْ عَلى سَواءٍ وَ إِنْ أَدْرِى أَ قَريبٌ أَمْ بَعِيدُ ما تُوعَدُونَ (2)پس اگر روی گردان شدند بگو شما را خبر دادم تا همه در آگاهی یکسان باشید و من نمی دانم آن چه به شما وعده کرده اند نزدیک است یا دور.
وَ لَهِيَ بِمَا تَعِدُكَ مِنْ نُزُولِ الْبَلَاءِ بِجِسْمِكَ وَ النَّقْصِ فِي قُوَّتِكَ أَصْدَقُ وَ أَوْفَى مِنْ أَنْ تَكْذِبَكَ أَوْ تَغُرَّكَ وَ لَرُبَّ نَاصِحٍ لَهَا عِنْدَكَ مُتَهَمْ وَ صَادِقٍ مِنْ خَبَرِهَا مُكَذَّبٌ (3)
مُكَذِّبٌ: تکذیب شده.
دنیا از آن جا که تو را به رسیدن بلا و درد بر جسمت و نقصان یافتن نیرویت وعده داده، راستگوتر و وفادارتر از آن است که به تو دروغ گوید یا تو را فریب دهد. بسا اندرزدهنده ای از امور دنیا که تو او را متهم شمردی و بسا راستگویی که اخبارش را برایت بازگفت و تو او را دروغ گو دانستی.
نکته ها
اشاره به این که هم دنیا ماهیت خودش را با انواع بلاها و مشکلات و حوادث دردناک و دگرگونی قدرت ها به تو نشان داده و توصیف او به فریبندگی نادرست است و هم اولیاءالله و صالحانی که درباره بی وفایی و ناپایداری دنیا به تو خبر داده اند راست گفته اند؛ هر چند این سخنان مطابق هوای نفس تو نبوده. (4)
«لام» در «وَ لَهِيَ بِمَا تَعِدُكَ» لام توطئه قسم است و مثل این که یک قسم «والله» در این جا محذوف است؛ یعنی به خدا و به همۀ مقدسات سوگند که این دنیا با آن همه وعده هایی که دارد راستگوتر از آن است که بخواهد شما را فریب بدهد.
مشابه
الْفِكْرُ مِرْأَةٌ صَافِيَةٌ وَالِاعْتِبَارُ مُنْذِرُ نَاصِحٌ وَكَفَى أَدَبَاً لِنَفْسِكَ تَجَنُّبُكَ مَا كَرِهْتَهُ لِغَيْرِكَ (5)
اندیشه، آیین های صاف است و عبرت بیم دهنده ای ناصح است، ادب همین اندازه تو را کفایت می کند که کارهای زشت را از دیگران بد می دانی.
وَ لَئِنْ تَعَرَّفْتَهَا فِي الدِّيَارِ الْخَاوِيَةِ وَ الرُّبُوعِ الْخَالِيَةِ لَتَجِدَنَّهَا مِنْ حُسْنِ تَذْكِيرِكَ وَ بَلَاغِ مَوْعِظَتِكَ بِمَحَلَّةِ الشَّفِيقِ عَلَيْكَ وَ الشَّحِيحَ بِكَ (1)
الْخَاوِيَة: خالی بودن و گاه به معنای ویران شدن است؛ اسم فاعل از ریشه «خوی».
الربوع: سرزمین؛ جمع ربع به معنای خانه و گاه به معنای منطقه یا گروهی از مردم نیز آمده و در این جا منظور همان معنای اول است. بلاغ رسيد؛ بلغة وتبلغ أى كفاية.
بمَحَلَّةِ الشَّفيق: مانند انسانی مهربان.
الشَّحِيح: حريص؛ از ریشهٔ «شح» به معنای بخل توأم با حرص است که به صورت عادت درآید و لذا واژۀ «شحیح» گاه به افراد دلسوزی که هرگز مایل نیستند گرد و غبار نگرانی بر دامن دوستشان نشیند و نسبت به آن بخل می ورزند اطلاق می شود و در این جا همین معنا اراده شده است.
اگر حال دنیا را در لابه لای مناطق ویران شده و خانه های خالی از سکنه جست وجو کنی، به یقین آن را یادآوری کننده ای نیکو و واعظی گویا می یابی؛ همچون دوستی مهربان که از رسیدن اندوه به تو به شدت ناراحت می شود.
تشبیه
مشبه: دنیا
مشبه به: دوستی مهربان
وجه شَبَه: شباهت دنیا به دوستی مهربان از آن نظر است که یادآورنده خوبی است و پند می رساند و موجب عبرت گیری می شود؛ چنان که عمل هر خیرخواه مهربانی همین گونه است.
وَ لَنِعْمَ دَارُ مَنْ لَمْ يَرْضَ بِهَا دَاراً وَ مَحَلُّ مَنْ لَمْ يُوَطْنْهَا مَحَلَّا وَ إِنَّ السُّعَدَاءَ بِالدُّنْيَا غَداً هُمُ الْهَارِبُونَ مِنْهَا الْيَوْمَ (2)
الْهَارِبُونَ: فرارکنندگان
دنیا چه سرای خوبی است برای کسی که آن را خانه همیشگی خود نداند و چه محل نیکویی است برای کسی که آن را وطن خود برنگزیند سعادتمندان به وسیله دنیا در قیامت، آن ها هستند که امروز از آن می گریزند.
نکته ها
اشاره به این که افراد با ایمان و بیدار می توانند از همین دنیای پرشوروشر و مملو از فریب و نیرنگ وسیله ای برای سعادت جاویدان خود بسازند و آن را نردبانی برای صعود به مقامات عالی قرار دهند؛ به این ترتیب که نگاه آن ها به دنیا بر خلاف دنیاپرستان، نگاه به یک پل یا گذرگاه باشد، آن ها که از زرق و برق دنیا می گریزند و از مواهب آن برای قرب به خدا سود می جویند. (1)
تعبیر به «هرب» که به معنای گریختن است کنایه از دوری کردن کامل از لذت های دنیاست. بدیهی است وقتی انسان جز به اندازه ضرورت، دل بستگی و علاقه ای به دنیا نداشته باشد و در عین حال از آن درس آموخته و دگرگونی ها و فرازونشیب های آن را وسیلهٔ ارتقا به درجات آخرت قرار دهد بهترین سعادت را کسب کرده است. (2)
دنیای ممدوح و مذموم امام دنیا را واعظی دلسوز و گزارشگری صادق معرفی می کند که به وسیله دگرگونی های سریع و حوادث و آفات گوناگون ناپایداری خودش را اعلام کرده و هشدار می دهد که به آن تکیه نکنند و فقط از آن توشه برگیرند مَنْ أَبْصَرَ بِهَا بَصَّرَتْهُ وَ مَنْ أَبْصَرَ إِلَيْهَا أَعْمَتْهُ. (3)
آن ها که به دنیا به عنوان یک وسیله بنگرند به آن ها بصیرت و بینایی می بخشد و آن ها که به عنوان یک هدف به آن بنگرند کورشان می کند. (4)
«باء» در «بالدُّنْيَا» سببیه است و «هاربون» اسم فاعل جمع از مادۀ «هرب» به معنای فرارکنندگان است مقصود از جمله این است که کسانی که فردای قیامت به وسیله دنیا سعادتمند می شوند آن هایی هستند که از غرق شدن در دنیای امروز گریخته اند و مقصود از فرار کردن از دنیا این نیست که تارک دنیا شوید بلکه مقصود فرو نرفتن در دنیا و وابسته نشدن به دنیاست.
مشابه
دَارُ عَافِيَةٍ لِمَنْ فَهِمَ عَنْهَا وَ دَارُ غِنّى لِمَنْ تَزَوَّدَ مِنْهَا وَ دَارُ مَوْعِظَةٍ لِمَنِ اتَّعَظَ بِهَا (1)همانا دنیا خانه عافیت است برای آن که آن را فهمید و محل توانگری است برای آن که از آن توشه گرفت و جای پند است برای کسی که با آن پند گیرد.
إِذَا رَجَفَتِ الرَّاجِفَةُ وَ حَقَّتْ بِجَلَائِلِهَا الْقِيَامَةُ وَ لَحِقَ بِكُلِّ مَنْسَبٍ أَهْلُهُ وَ بِكُلِّ مَعْبُودِ عَبَدَتْهُ وَبِكُلِّ مُطَاعِ أَهْلُ طَاعَتِهِ فَلَمْ يُجْزَ فِي عَدْلِهِ وَ قِسْطِهِ يَوْمَئِذٍ خَرْقُ بَصَرٍ فِي الْهَوَاءِ وَلَا هَمْسُ قَدَمٍ فِي الْأَرْضِ إِلَّا بِحَقِّهِ (2)
جَلَائِل: حوادث بزرگ؛ جمع جلیله» به معنای هر صفت عظیم و شدید است.
عبَدَت: عبادت کنندگان
مَنسَک: محل عبادت؛ گاه به معنای مذهب و معبد آمده است و در این جا همین معنا اراده شده است.
لَمْ يُجْزَ: جزا داده نمی شود؛ طبق آن چه در متن آمده از ریشهٔ «جزاء» به معنای پاداش است ولی در بعضی از نسخ «لم» از ریشه جریان ذکر شده؛ یعنی در عدالت او کمترین خلافی جریان ندارد و در بعضی دیگر از نسخ لم يَجُر آمده که اشاره به عدم جور و ظلم خداوند در جزای اعمال است و در بعضی دیگر از نسخ لم يَجُز» از ریشه جور مادۀ جواز آمده؛ یعنی در مقام عدالت خدا کمترین خلافی جایز نیست.
خَرْقُ بَصَر: یک نگاه؛ خرق به معنای پاره کردن است. باز کردن چشم را به منزله پاره کردن هوا و فضا تلقی کرده است.
هَمْسُ قَدَم: صدای آرام حرکت قدم؛ الهمس: الصوت الخفي.
بِحَقِّهِ: برخلاف حق حقت بجلائلها أى ثبتت من حق الشيء يحقِّ أى ثبت وقال الفيومى حقت القيامة يحق من باب قتل أى أحاطت بالخلايق فهى حاقة وقال ابن الأنبارى الحاقة الواجبة حق أى وجب يحق حقا و حقوقا فهو حاق وقال أمين الاسلام الطبرسى سمّيت القيامة الحاقة لأنها ذات الحواق من الأمور و هى الصادقة الواجب الصدق لأن جميع أحكام القيامة واجبة الوقوع صادقة الوجود.
آن گاه که زمین به لرزش آید و رستاخیز با دشواری هایش محقق گردد و به هر آیینی اهلش بپیوندند و به هر معبودی پرستندگانش و به هر پیشوایی پیروانش ملحق شوند، در آن روز هر نگاه خلاف و گام نابجایی به عدل و درستی کیفر داده خواهد شد.
نکته ها
منظور از «راجفه» دمیدن نخستین در صور است و آن فریاد عظیمی است که مانند رعد
باعث اضطراب و تحیر شده و مردم را بهت زده و بیهوش می کند. (1)
این گفتار اشاره دارد که در آن روز هر گروهی به معبود و پیشوای خود ملحق می شود و آن چه در این دنیا داشته در آن جا مجسم می بیند. (2)
منظور از «خرق البصر و همس القدم آن است که همه رخدادها در دنیا به حسابرسی و مجازات نزد خداوند خواهد انجامید تا آن جا که حتی برای تک تک پلک زدن ها و گام هایمان باید پاسخگو باشیم. (3)
مشابه
فَلَوْ أَنَّ رَجُلًا أَحَبَ حَجَراً لَحَشَرَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ مَعَهُ يَوْمَ الْقِيَامَة (4)اگر کسی به سنگی علاقه داشته باشد خداوند او را با آن سنگ محشور می کند. احْشُرُوا الَّذِينَ ظَلَمُوا وَ أَزْواجَهُمْ وَ ما كانُوا يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ فَاهْدُوهُمْ إِلَى صِراطِ الجحیم (5)آنان را که ستم می کردند و هم پایگانشان و آن هایی را که به جای خدای یکتا می پرستیدند گرد آورید همه را به راه جهنم راه بنمایید. فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَه (6)پس هرکس به وزن ذره ای نیکی کرده باشد آن را می بیند و هرکس به وزن ذره ای بدی کرده باشد آن را می بیند. هدِ وَ نَضَعُ الْمَوازِينَ الْقِسْطَ لِيَوْمِ الْقِيَامَةِ فَلا تُظْلَمُ نَفْسٌ شَيْئاً وَ إِنْ كَانَ مِثْقَالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ أَتَيْنا بها و کفی بنا حاسِبین (7)روز قیامت ترازوهای عدل را تعبیه می کنیم و به هیچ کس وَ كَفَى: ستم نمی شود اگر عملی به سنگینی یک خردل هم باشد به حسابش می آوریم که ما حساب کردن را بسنده ایم.
وَ الْوَزْنُ يَوْمَئِذٍ الْحَقُّ فَمَنْ ثَقُلَتْ مَوَازِينُهُ فَأُولِئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ وَ مَنْ خَفَّتْ مَوَازِينُهُ
فَأُولئِكَ الَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ بِما كانُوا بِآيَاتِنا يَظْلِمُون (1)در آن روز، وزن کردن به حق خواهد بود. آن ها که ترازویشان سنگین است رستگاران.اند آنان که ترازوی اعمالشان سبک است کسانی هستند که به آیات ما ایمان نیاورده بودند و از این رو به خود زیان رسانیده اند. يَوْمَ تَرْجُفُ الرَّاجِفَةُ تَتْبَعُهَا الرَّادِفَة (2)روزی که زلزله بلرزاند و به دنبال آن حادثه دیگری رخ می دهد.
فَكَمْ حُجَّةٍ يَوْمَ ذَاكَ دَاحِضَةٌ وَعَلَائِقِ عُذْرٍ مُنْقَطِعَةٌ (3)
چه حجت ها که در آن روز باطل گردد و چه رشته های عذری که گسسته شود!
نکته ها
اشاره به این که در آن روز همه چیز روشن و آشکار است و در چنان شرایطی دلایل بی اساس و عذرهای واهی کارایی ندارد. (4)
«عذر» در این جا به معنای حجت است. گسستن پیوند بین خداوند و کردارهای گمراهان به معنای نپذیرفتن بهانه ها و دلایلشان است. (5)
مشابه
وَ لا يُؤْذَنُ لَهُمْ فَيَعْتَذِرُونَ (6)و رخصت نمی یابند تا پوزش خواهند. فَيَوْمَئِذٍ لَا يَنْفَعُ الَّذِينَ ظَلَمُوا مَعْذِرَتُهُمْ وَلا هُمْ يُسْتَعْتَبُون (7)در این روز پوزش ستمکاران به حالشان سود ندهد و از آن ها نخواهند که توبه کنند.
1) اعراف، 8 و 9.
2) نازعات، 6و7
3) دَاحِضَةٌ: باطل و بی اساس؛ از ریشهٔ «دَحض» به معنای لغزش و «حجة داحضه» به دلیل سست و بی پایه گفته می شود. عَلَائِق: پیوند و دلبستگی؛ جمع «علاقه» و مفهوم جمله این است که پیوندها و دلبستگی ها در قیامت بریده می شود و نیز جمع «علاقه» به معنای دستگیره و طناب و امثال آن است که در این صورت مفهوم جمله چنین می شود که در قیامت دستاویزهای عذر منقطع می شود.
4) پیام امام امیرالمؤمنین، ج8، ص394.
5) در سایه سار نهج البلاغه، ج 4، ص496
6) مرسلات، 36
7) روم، 57
فَتَحَرَّ مِنْ أَمْرِكَ مَا يَقُومُ بِهِ عُذْرُكَ وَ تَثْبُتُ بِهِ حُجَّتُكَ (1) پس در پی کاری باش که عذرت را پایدار و حجتت را استوار سازد.
وَ خُذْ مَا يَبْقَى لَكَ مِمَّا لَا تَبْقَى لَهُ و از دنیایی که برای آن باقی نمی مانی برای آن چه [آخرت] برایت باقی می ماند توشه برگیر.
نکته
منظور از «مَا يَبْقَى لَكَ» اسباب مواهب و نعمت ها جاودان روز قیامت یعنی اعمال صالح است و منظور از «مِمَّا لَا تَبْقَی لَهُ» نعمت ها دنیاست که انسان می گذارد و می رود. (2)
مشابه
وَ الْباقِياتُ الصَّالِحَاتُ خَيْرٌ عِنْدَ رَبِّكَ ثَواباً وَ خَيْرٌ أَمَلا (3)و کردارهای نیک که همواره بر جای می مانند نزد پروردگارت بهتر و امید بستن به آن ها نیکوتر است. وَ الْباقِياتُ الصَّالِحَاتُ خَيْرُ عِنْدَ رَبِّكَ ثَواباً وَ خَيْرٌ مَرَدًّا (4)و نزد پروردگار تو پاداش و نتیجه کردارهای شایسته ای که باقی ماندنی اند، بهتر است.
وَ تَيَسَّرْ لِسَفَرِكَ (5) برای سفرت آماده شو.
وَ شِمْ بَرْقَ النَّجَاةِ (6) و چشم به برق نجات بدوز
وَ ارْحَلْ مَطَايَا التَّشْمِير (1)
مطايا: مرکب سواری؛ جمع «مطیه» به گونه ای آمادگی و تلاش و کوشش اطلاق شده است.
التشمير: سرعت گرفتن شتاب گرفتن شمر: تشمير أمرّ جادا، وشمّر الثوب دفعه و في الأمر خف.
1) مرکب: راهوار خود را برای این سفر آماده ساز و باروبنه خویش را بر آن ببند. ارْحَلْ: پالان بگذار؛ از ماده «رحل»؛ رحلت مطیتی شددت على ظهرها الرّحل.
شناسنامه خطبه
تاریخ، زمان و مکان وقوع: اوایل حکومت امام عالم در مدینه در سال 35 هجری
مخاطب: مردم
موضوع: سیاسی، اعتقادی
ویژگی: دین و دنیا (1)
امام علیه السلام این سخن را زمانی بیان فرمود که بعضی از اطرافیان به آن حضرت خرده گرفتند که معاویه در سایه بذل و بخشش فراوان از بیت المال افرادی را به سوی خود جلب می کند و چه خوب بود که شما هم از سختگیری در امر بیت المال می کاستی و افراد سرکش را راضی نگه می داشتی امام برآشفت و این سخن را ایراد کرد.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص26.
وَ اللَّهِ لَأَنْ أَبِيتَ عَلَى حَسَكِ السَّعْدَانِ مُسَهَّدَاً أَوْ أُجَرَّ فِي الْأَغْلَالِ مُصَفًّداً أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ أَنْ أَلْقَى اللَّهَ وَرَسُولَهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ ظَالِمَاً لِبَعْضِ الْعِبَادِ وَ غَاصِباً لِشَيْءٍ مِنَ الْحُطَامِ وَ كَيْفَ أَظْلِمُ أَحَداً لِنَفْسٍ يُسْرِعُ إِلَى الْبِلَى قُفُولُهَا وَ يَطُولُ فِي الثَّرَى حُلُولُهَا وَ اللَّهِ لَقَدْ رَأَيْتُ عَقِيلًا وَقَدْ أَمْلَقَ حَتَّى اسْتَمَاحَنِي مِنْ بُرَّكُمْ صَاعاً وَ رَأَيْتُ صِبْيَانَهُ شُعْثَ الشُّعُورِ غُبْرَ الْأَلْوَانِ مِنْ فَقْرِهِمْ كَأَنَّمَا سُوِّدَتْ وُجُوهُهُمْ بِالْعِظْلِمِ وَ عَاوَدَنِي مُؤكِّداً وَ كَرَّرَ عَلَى الْقَوْلَ مُرَدِّداً فَأَصْغَيْتُ إِلَيْهِ سَمْعِي فَظَنَّ أَنَّى أَبِيعُهُ دِينِي وَ أَتَّبِعُ قِيَادَهُ مُفَارِقاً طَرِيقَتِي فَأَحْمَيْتُ لَهُ حَدِيدَةً ثُمَّ أَدْنَيْتُهَا مِنْ جِسْمِهِ لِيَعْتَبِرَ بِهَا فَضَحَ ضَجِيجَ ذِي دَنَفٍ مِنْ أَلْمِهَا وَ كَادَ أَنْ يَحْتَرِقَ مِنْ مِيسَمِهَا فَقُلْتُ لَهُ ثَكِلَتْكَ الثَّوَاكِلُ يَا عَقِيلُ أَتَيْنٌ مِنْ حَدِيدَةٍ أَحْمَاهَا إِنْسَانُهَا لِلَعِبِهِ وَ تَجُرُّنِى إِلَى نَارٍ سَجَرَهَا جَبَّارُهَا لِغَضَبِهِ أَتَئِنُّ مِنَ الْأَذَى وَلَا أَئِنٌ مِنْ لَظَى وَ أَعْجَبُ مِنْ ذَلِكَ طَارِقٌ طَرَقَنَا بِمَلْفُوفَةٍ فِي وِعَائِهَا وَ مَعْجُونَةٍ شَيْئتُهَا كَأَنَّمَا عُجِنَتْ بِرِيقِ حَيَّةٍ أَوْ قَيْئِهَا فَقُلْتُ أَصِلَةٌ أَمْ زَكَاةً أَمْ صَدَقَةٌ فَذَلِكَ مُحَرَّمُ عَلَيْنَا أَهْلَ الْبَيْتِ فَقَالَ لَا ذَا وَ لَا ذَاكَ وَ لَكِنَّهَا هَدِيَّةٌ فَقُلْتُ هَبْلَتْكَ الْهَبُولُ أَ عَنْ دِينِ اللَّهِ أَتَيْتَنِي لِتَخْدَعَنِى أَ مُخْتَبِطُ أَنْتَ أَمْ ذُو جِنَّةٍ أَمْ تَهْجُرُ وَ اللَّهِ لَوْ أُعْطِيتُ الْأَقَالِيمَ السَّبْعَةَ بِمَا تَحْتَ أَفْلَاكِهَا عَلَى أَنْ أَعْصِيَ اللَّهَ فِي نَمْلَةٍ أَسْلُبُهَا جُلْبَ شَعِيرَةٍ مَا فَعَلْتُهُ وَ إِنَّ دُنْيَاكُمْ عِنْدِي لَأَهْوَنُ مِنْ وَرَقَةٍ فِي فَمِ جَرَادَةٍ تَقْضَمُهَا مَا لِعَلِيٌّ وَلِنَعِيمٍ يَفْنَى وَ لَذَّةٍ لَا تَبْقَى نَعُوذُ بِاللَّهِ مِنْ سُبَاتِ الْعَقْلِ وَ قُبْحِ الزَّلَلِ وَ بِهِ نَسْتَعِين.
وَ اللَّهِ لَأَنْ أَبِيتَ عَلَى حَسَكِ السَّعْدَانِ مُسَهَّداً أَوْ أُجَرَّ فِي الْأَغْلَالِ مُصَفَّداً أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ أَنْ أَلْقَى اللَّهَ وَرَسُولَهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ ظَالِماً لِبَعْضِ الْعِبَادِ وَ غَاصِباً لِشَيْءٍ مِنَ الْحُطَامِ (1)
السَّعْدَانِ: گیاهی است خاردار که خار آن مانند نوک پستان است و سه شاخه در سه طرف دارد که به هر طرفی که زمین بیفتد دو شاخه آن رو به بالاست و به همین دلیل خار مزاحم و خطرناکی است و عجیب این که همین خار از خوراک های خوب شتر است؛ السعدان بفتح السين نبت ذو شوك يقال له حسک السعدان يشبّه به حلمة الثدى و هو من أفضل مراعى الابل ومنه قولهم مرعى و لا كالسعدان و بتفسير أوضح نبت ذو حسک له ثلاث شعب محدّدة على أي وجه وقعت على الأرض كانت له شعبتان قائمتان. مُسَهَّداً کسی که شب را نخوابد از ریشهٔ «سهاد» به معنای بیخوابی شبانه است و «مسهد» کسی است که شب بی خواب می ماند این کلمه حال است برای فاعل «ابیت»؛ السّهد بالضم الأرق وبضمتين القليل النوم و قد سهد سهدا من باب فرح و سهدته أى منعته من النوم فهو مسهد.
اجر: کشیده می شوم؛ بالبناء على المفعول.
الْأَغْلَال: طوقى است که دست و گردن اسیر را با آن با هم می بستند.
مُصَفَّداً: زنجیرها؛ از ریشهٔ «صفد» به معنای بستن به زنجیره و مانند آن است و «صفاد» به طناب و زنجیر گفته می شود؛ صفده: يصفده من باب ضرب شده و أوثقه كأصفده و صفده و الصفاد وزان كتاب ما يوثق به الأسير من قيد أوقد.
القی: ملاقات می کنم الْحُطَامِ چیز بی ارزش از ریشه «حطم» به معنای شکستن گرفته شده و به متاع دنیا حطام گفته می شود، از اینرو شکننده و ناپایدار است؛ صفده يصفده من باب ضرب شده و أوثقه كأصفده وصفده و الصفاد وزان کتاب ما يوثق به الأسير من قيد أوقد.
1) لَأَنْ أَبِيتَ: لام جواب قسم و أن ناصبه أبي شب را به صبح آورم؛ از مادۀ «بات» به معنای بیتوته کردن و شب را گذراندن است و چون قبل از آن کلمهٔ «آن» وجود دارد و به تأویل مصدر می رود، یعنی «بیتوته من»؛ بات: فلان يفعل كذا يبيت بيتا و بياتا و مبيتا و بيتوتة أى يفعله ليلا وليس من النوم وقال الزجاج كلّ من أدركه الليل فقد بات نام أم لم ينم. حَسَک: خار، این واژه به خار بیابان یا خار داخل بدن ماهی اطلاق می شود.
به خدا سوگند اگر شب را تا صبح بر روی خار سعدان بیدار مانم و با غل و زنجیر روی زمین کشیده شوم دوست تر دارم از این که روز قیامت خدا و پیامبرش را در حالی ملاقات کنم که به بعضی از بندگان ستم نموده و چیزی از اموال بی ارزش دنیا را غصب کرده باشم.
نکته ها
امام علیه السلام با قاطعیت و همراه به سوگند می فرماید تحمل این شکنجه برای من آسان تر از این است که در دادگاه عدل الهی به علت ظلم کوچک بر بنده ای از بندگان و غصب شیء ناچیزی از کسی حضور یابد؛ چنانکه مجازات آن جاویدان و درد و رنج شکنجه این دنیا هر چه باشد گذراست با این حال چگونه از من انتظار دارید از راهی که معاویه می رود، بروم. آیین اسلام را رها کنم و به آیین شرک و جاهلیت رو آورم. (1)
«و غَاصِباً لِشَيْءٍ مِنَ الْحُطَامِ» ذکر خاص بعد از عام است. «ظالماً» عام است چون شامل هر نوع ظلمی می شود ولی غصب کردن اموال یک نوع ظلم مخصوص است و در عرب معمول است که ابتدا یک عام را ذکر می کنند و بعد یک مورد را که شاخص ترین افراد همان عام است بعد از آن به عنوان خاص ذکر می کنند در این جا هم حضرت غصب را که نوعی شاخص از ظلم است ذکر فرموده اند.
اگر به متاع دنیا «حطام» گفته شود معنایش این است که دنیا و آن زرق و برق دنیا و آن تجملات دنیا در نظر خدا و بندگان صالح خدا بی ارزش و فاقد اعتبارند.
1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 8، ص401.
مشابه
إِذِ الْأَغْلالُ فِي أَعْنَاقِهِمْ وَ السَّلاسِلُ يُسْحَبُونَ (1)آن گاه که غل ها را به گردنشان اندازند و با زنجیرها بکشندشان.
وَ كَيْفَ أَظْلِمُ أَحَداً لِنَفْسٍ يُسْرِعُ إِلَى الْبِلَى قُفُولُهَا وَيَطُولُ فِي الثَّرَى حُلُولُهَا (2)
قُفُول: رجوع و بازگشت؛ مصدر است و به معنای رجوع و بازگشت آمده و طبق این معنا مفاد جمله همان است که در این جا آمده ولی بعضی این احتمال را داده اند که جمع قفل است و بر این اساس معنای جمله چنین می شود: من چگونه به کسی ستم کنم آن هم برای کسی که قفل و پیوندهای بدنش به سرعت رو به کهنگی می رود؛ قفل: من باب نصر و ضرب قفولا رجع فهو قافل و القافلة الجماعة الراجعة من السفر.
يَطولُ: طول می کشد
الترى: خاک.
حُلُولُهَا: نزول.
چگونه برای نفسی که به سرعت به سوی فرسودگی و کهنگی پیش می رود و مدت زمانی بلند زیر خاک خواهد ماند، به کسی ستم کنم؟
نکته ها
اشاره به این که هیچ عقلی این کار را نمی پسندد که انسان برای منفعت زودگذر دنیا سعادت آخرت و دائم را از دست بدهد و آن ها که همچون معاویه و اطرافیانش دست به چنین معامله ای زدهاند سخت خطاکار و در اشتباه اند. (3)
دوران خلافت ظاهری امام علیه السلام زمانی آغاز شد که بسیاری از مردم به بخشش های عثمان از بیت المال و تبعیض های ناروا عادت کرده بودند معاویه نیز همان راه را ادامه داد ولی امام علیه السلام سعی داشت مردم را به فرهنگ زمان پیامبر بازگرداند. (4)
مقصود از بازگشت به کهنگی این است که ما روزی نبوده ایم و یک روز به وجود آمده و دوباره هم به نیستی رجوع می کنیم؛ یعنی از این عالم ماده و طبیعت بر حسب ظاهر نیست می شویم نفس مجرد فانی نمی شود اما این بدن دوباره فانی می شود.
«وَيَطُولُ فِى الثَّرَى حُلُولُهَا»: مقصود حضرت این است که بالاخره من با توجه به این که مردن در کار هست و بدن ها در قبرها به پوسیدگی می گرایند و ماندنشان در قبر سالیان زیادی به طول می انجامد نمی توانم برای آسایش خود که ناپایدار است به کسی ظلم کنم.
مشابه
وَ إِنَّ الظَّالِمِينَ لَفِی شِقاق بعید (1)و ستمکاران در اختلافی بزرگ گرفتارند. وَ اللَّهُ لا يُحِبُّ الظَّالِمين (2)و خدا ستمکاران را دوست ندارد.
وَ اللَّهِ لَقَدْ رَأَيْتُ عَقِيلًا وَ قَدْ أَمْلَقَ حَتَّى اسْتَمَاحَنِي مِنْ بُرَّكُمْ صَاعاً (3)
صاعاً: یکی از اوزان است که به اندازه چهار مد و هر مد کمتر از یک کیلو و حدود 750 گرم است؛ الصاع أربعة أمداد كلّ مد رطل و ثلث و الرطل اثنتا عشرة أوقية و الاوقية إستار و ثلثا إستار، و الاستار أربعة مثاقيل ونصف، و المثقال درهم و ثلاثة اسباع درهم و في مجمع البحرين في الحديث كان يغتسل بالصاع ويتوضأ بالمد قال بعض شرّاح الحديث الصاع ألف و مائة و سبعون درهما و ثمانمائة وتسعة عشر مثقالا.
به خدا سوگند عقیل را دیدم که فقیر شده بود و از من درخواست کرد یک صاع از گندم بیت المال شما را به او ببخشم.
نکته ها
منظور عقيل یک «صاع» به عنوان سهمیه منظم هر روزه بوده که این ماده غذایی او به طور کامل تأمین شود وگرنه اگر تنها یک صاع برای یک روز بوده نه مشکل عقیل را حل می کرده و نه ارزش این را داشته که از راه دور خدمت برادرش برای این کار برسد. این نکته نیز قابل توجه است که عقیل تنها این یک درخواست را نداشت درخواست ادای دین
1) حج، 53.
2) آل عمران، 140.
3) أَمْلَقَ: به شدت فقیر شد؛ از ریشهٔ «املاق » به معنای فقیر شدن گرفته شده است و ریشه اصلی آن «مَلَق» به معنای نرم کردن است و افراد متملق را از این جهت متملق می گویند که حالت نرمش و ذلت به خود می گیرند و اشخاص فقیر نیز چون چنین حالتی دارند واژۀ «املاق» در مورد آن ها به کار می رود؛ الاملاق الافتقار قال تعالى وَ لا تَقْتُلُوا أَوْلَادَكُمْ خَشْيَةَ إِمْلاق. اسْتَمَاحَنِی: از من بخشش خواست؛ از ریشهٔ «استماحه» به معنای طلب بخشش کردن است؛ الاستماحة: طلب المنح هو كالامتياح الاعطاء. بر: گندم؛ الحنطة.
سنگین نیز داشت که امام تنها به درخواست اول او اشاره فرمود. (1)
امام به منظور رفع نسبت ناروای ستمگری که به آن حضرت داده بودند، دلیل آورده است که آن چنان در حفظ و نگهداری بیت المال عدل و داد را رعایت می کند که حتی برادرش عقیل را با شدت فقر و بیچیزی و داشتن عائله ای سنگین و نیاز کامل و داشتن حق در بیت المال رد کرده است. (2)
وَ رَأَيْتُ صِبْيَانَهُ شُعْثَ الشُّعُورِ غُبْرَ الْأَلْوَانِ مِنْ فَقْرِهِمْ كَأَنَّمَا سُوّدَتْ وُجُوهُهُمْ بِالْعِظْلِمِ (3)
سُودَتْ: سیاه شد.
عظلم: مادۀ سیاه رنگی که در رنگریزی استفاده می شود؛ گیاهی است که برای رنگ کردن اشیا به رنگ سیاه از آن استفاده می شود؛ العظلم وزان زبرج شيء يصبغ به قيل هو النيل وقيل الوسمة وربّما يقال: الليل المظلم.
کودکانش را دیدم که بر اثر فقر موهایشان پریشان و رنگ صورتشان دگرگون شده بود؛ گویی صورتشان را با نیل به رنگ تیره در آورده بودند.نکته
کنایه از این که بر اثر فقر وضع بدی داشتند.
وَ عَاوَدَنِي مُؤَكِّداً وَ كَبَّرَ عَلَى الْقَوْلَ مُرَدَّداً فَأَصْغَيْتُ إِلَيْهِ سَمْعِي فَظَنَّ أَنِّي أَبِيعُهُ دِينِي وَ أَتَّبِعُ قِيَادَهُ مُفَارِقاً طَرِيقَتِي (4)
اَصْغَيْتُ: گوش دادم؛ از ریشهٔ «اصغاء» به معنای گوش فرادادن است.
قِيَادَه: زمام افسار، کشیدن با افسار القياد: بالكسر ما يقاد.
عقیل مکرر به من مراجعه و سخنش را چند بار تکرار نمود من خاموش بودم و به سخنانش گوش فرامی دادم. گمان کرد من دینم را به او می فروشم و به دلخواه او گام بر می دارم و از راه و رسم خویش جدا می شوم.
نکته
منظور از واژهٔ «قیاده» در این جا چیزی است که پیروی از آن باعث انحراف از راه حق و عدالت می شود از قبیل دلسوزی و رحم و شفقت های بی اساس. (1)
فَأَحْمَيْتُ لَهُ حَدِيدَةً ثُمَّ أَدْنَيْتُهَا مِنْ جِسْمِهِ لِيَعْتَبِرَ بِهَا (2)
أَدْنَيْتُ: نزدیک نمودم.
لِيَعْتَبر: تا عبرت بگیرد.
من قطعه آهنی را برای او در آتش داغ کردم؛ سپس آن را به بدنش نزدیک ساختم تا با آن آهن سوزان عبرت گیرد.
فَضَجَّ ضَجِيجَ ذِي دَنَفٍ مِنْ أَلْمِهَا وَ كَادَ أَنْ يَحْتَرِقَ مِنْ مِيسَمِهَا (3)
میسم: حرارت آهن؛ اسم آلت از ریشهٔ «وسم» به معنای داغ کردن است؛ ولی به نظر می رسد که در این جا به صورت مصدر میمی به معنای حرارت به کار رفته است؛ المیسم بكسر الميم و فتح السين آلة الوسم.
ناگهان ناله ای همچون بیماری که از شدت درد به خود می پیچد و می نالد سر داد و نزدیک بود از حرارت آن بسوزد.
نکته
وقتی که عقیل داستان را برای معاویه ذکر می کند می گوید مانند گاوی که زیر کارد قصاب است و صدایش بلند می شود صدای بلندی کردم ولی خود حضرت می فرماید مانند کسی که بیماری سختی داشته باشد، فریادی زد و نزدیک بود که از داغی آن بسوزد.
فَقُلْتُ لَهُ تَكِلَتْكَ الثَّوَاكِلُ يَا عَقِيلُ أَتَيْنٌ مِنْ حَدِيدَةٍ أَحْمَاهَا إِنْسَانُهَا لِلَعِبِهِ وَ تَجُرُّنِي إِلَى
نَارٍ سَجَرَهَا جَبَّارُهَا لِغَضَبِهِ أَتَئِنُّ مِنَ الْأَذَى وَ لَا أَئِنُّ مِنْ لَظَى (1)
إِنسَان: انسان در این جا به معنای صاحب است.
سَجَرَها در اصل به معنای افروختن آتش در تنور اجاق است سپس به هرگونه آتش افروزی اطلاق شده است؛ از ریشهٔ «مسجور»؛ سَجَرَ، سَجْراً التنور: تنور را روشن و گرم کرد.
تَئِن: ناله می کنی؛ از ریشهٔ «اینن» به معنای ناله کردن گرفته شده است؛ أنّ يان أنا و أنينا تأوه.
تجرنی: مرا می کشانی.
لَا أَئِنَّ: ناله نمی کنم.
لظی: آتش سوزان جهنم؛ می دانیم شعله های خالص و خالی از دود گرما و حرارت زیادی دارند. این واژه گاه به جهنم نیز اطلاق شده است. آنگونه که در آیه 15 سوره معارج می خوانیم: كَلَّا إِنَّها لظى
به او گفتم ای عقیل عزاداران همچون مادران فرزند مرده به عزای تو بنشینند و گریه سردهند. آیا از قطعه آهنی که انسانی آن را به صورت بازیچه داغ کرده، ناله می کنی؛ اما مرا به سوی آتشی می کشانی که خداوند جبار آن را با شعله خشم و غضبش برافروخته است. تو از این رنج مختصر می نالی من از شعله های سوزان ننالم؟
نکته ها
تعبیر «ثَكِلَتْكَ التَّوَاكِلُ» شبیه چیزی است که ما در فارسی هنگامی که کسی کار زشتی انجام می دهد و می خواهیم شدیداً او را نهی کنیم می گوییم خدا مرگت دهد، چرا این کار را می کنی یا این که می گوییم مادرت به عزایت بنشیند، چرا چنین کردی. (2)
تعبیر به «لَعِبِ» به معنای بازیچه اشاره به این است که آتش دنیا هرچند سوزان باشد در برابر آتش سوزان قیامت بازیچه ای بیش نیست آتش سوزان حقیقی آنجاست؛ لذا امام اولی را اذی» که به معنای اذیت و ناراحتی است و دومی را «لظی» نامیده است که به معنای شعله های برافروخته آتش است. (3)
از تعبیرات امام علیه السلام استفاده می شود که بر خلاف آن چه می پندارند امام هرگز آهن داغ و سوزان در دست برادرش عقیل نگذاشت بلکه نزدیک دست او برد و او که نابینا بود ترسید و فریاد زد. (4)
1) ثَكِلَ: معشوقش را یا تنها فرزندش را از دست داد. التَّوَاكِلُ: زنان فرزند مرده؛ جمع «شاکله» به معنای مادر فرزند مرده عزادار است و گاه به معنای هر زن عزادار به کار می رود؛ الشكل بالضمّ و بالتحريك أيضا فقدان الحبيب أو الولد و ثكله من باب فرح فهى ثاكل و ثكلانة القليلة و التواكل النّساء الفاقدات لأولادها.
2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 8، ص407
3) همان
4) همان
وَ أَعْجَبُ مِنْ ذَلِكَ طَارِقٌ طَرَقَنَا بِمَلْفُوفَةٍ فِي وِعَائِهَا وَ مَعْجُونَةٍ شَنِئْتُهَا كَأَنَّمَا عُجِنَتْ بِرِيقِ حَيَّةٍ أَوْ قَيْئِهَا (1)
طرقنا: در ما را زد؛ شب بر ما وارد شد و در خانه ما را کوبید.
مَلْفُوفَةٍ: نوعى حلوا یا این که منظور معنای صفتی آن است یعنی چیزی که در دستمالی پیچیده شده است.
وعاء: ظرف.
شَنِئْتُ: آن را دشمن داشتم؛ از ریشهٔ «شنئان» به معنای بغض و دوری کردن است؛ شناه: من باب منع و سمع شنئا بتثليث الأول وشنأته أبغضته.
عُجِنَتْ: خمیر شده اعْتَجَنَ اعْتِجاناً: خمیر کرد؛ تَعَجَنَ، تَعَجُناً: آن چیز خمیر شد.
بريق: آب دهان؛ أَرَاقَ إراقة الماء: آب را ریخت.
قَيْئِهَا: استفراغ.
شگفت تر از این داستان آن مردی است که در تاریکی شب با ظرفی سربسته به دیدارم آمد. معجونی در آن ظرف بود که من آن را خوش نداشتم و نمی خواستم گویی آن را با آب دهان مار یا زهر کشنده ای که از مار بیرون می آید، آمیخته بودند.
نکته ها
آن مرد اشعث بن قیس بود که چون قرار بود فردای آن شب در دادگاه به پرونده او رسیدگی شود، ظرفی از حلوا برای امام آورده بود.
مشهور است که این شخص رئیس منافقان کوفه بود؛ شخصی که شبیه عبدالله بن ابی منافق معروف عصر پیامبر بود. (2)
هدف اشعث این بود که قلب امام را برای رسیدن به یک غرض دنیوی به خود معطوف کند ولی امام با چشم ملکوتی اش باطن حلوا را دید که شبیه زهر مار بود؛ زیرا قصد رشوه در آن نهفته بود. (3)
«ملفوفه» گرچه از ریشهٔ «لَفَّ» به معنای پیچیدن گرفته شده ولی در این جا اشاره به ظرفی است که در پارچه ای پیچیده شده بود. (4)
1) أَعْجَبُ: عجيب تر. طارق: کوبنده؛ از ریشهٔ «طروق» و طرق به معنای زدن و کوبیدن است و به کسی که شبانه به سراغ دیگری می رود طارق گفته می شود زیرا در بسته است و باید در را بکوبد و وارد شود؛ الطارق هو الاتى بالليل وسمى طارقا لاحتياجه إلى طرق الباب بالمطرقة.
2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 8، ص417
3) همان.
4) همان.
«مَعْجُونَةٍ شَنِنْتُهَا»: یعنی چیزی که در هم مخلوط شده و آن را دوست نمی داشتم.
تشبیه
مشبه: رشوه
مشبه به: حلوایی که با دهان مار یا استفراغ مار درست شده باشد.
وجه شَبَه: حضرت می خواهند کمال بدی رشوه را بیان کنند و می خواهند بفرمایند که آن شخص برای من رشوه آورده بود و دارند رشوه را به چنین حلوایی تشبیه می
فَقُلْتُ أَ صِلَةٌ أَمْ زَكَاةٌ أَمْ صَدَقَةٌ فَذَلِكَ مُحَرَّمُ عَلَيْنَا أَهْلَ الْبَيْتِ فَقَالَ لَا ذَا وَ لَا ذَاكَ وَ لَكِنَّهَا هَدِيَّةٌ به او گفتم آیا این هدیه است یا زکات یا صدقه که این هر دو بر ما اهلبیت حرام است. او گفت نه این است و نه آن، ولی هدیه است.
نکته
زکات بر تمام بنی هاشم حرام است و صدقه که اشاره به انفاق های مستحب است، ممکن است بر خصوص اهل بیت حرام بوده باشد اما صله ممکن است به معنای رشوه باشد که در مباحث رشوه قاضی به صلة القضاة تعبیر می شود و از این جهت به آن صله گفته می شود که رشوه دهنده آن را وسیله ای برای وصول به مقصد نادرست خود قرار می دهد. (1)
هَدِيَّةٌ فَقُلْتُ هَبِلَتْكَ الْهَبُولُ أَ عَنْ دِينِ اللَّهِ أَتَيْتَنِي لِتَخْدَعَنِي (2)
من به او گفتم: زنان بچه مرده بر تو گریه کنند آیا از طریق آیین خدا به سراغ من آمده ای تا مرا بفریبی؟
نکته
اشاره به این که تو نیز مانند بسیاری از شیطان صفتان برای این که به مقصد نامشروع خود برسی لباس ظاهراً مشروعی بر آن پوشانده ای نام هدیه بر رشوه گذارده ای به گمان این که
می توانی با این ظاهر سازی کسی را که چشمش اعماق وجود تو را می بیند بفریبی. (1)
مُخْتَيطُ أَنْتَ أَمْ ذُو جِنَّةِ أَمْ تَهْجُرُ (2)
تَهْجُرُ: هذیان گفتن؛ از ریشهٔ «هجر»؛ الهجر الهذيان.
آیا تعادل فکری خود را از دست داده ای یا بر اثر شدت بیماری هذیان می گویی؟
نکته ها
اشاره به این که هیچ انسان عاقلی باور نمی کند که بتواند کسی مانند علی علیه السلام را با هدیه ای که در باطن بوی رشوه می دهد بفریبد و اگر کسی در این میدان وارد شود دلیل بر این است که یا دیوانه بوده یا بر اثر بیماری، عقل خود را موقتاً از دست داده است. (3)
تعبیر به «ذُو جِنَّةٍ» یا اشاره به وسوسه های شیطان است که یکی از جنیان محسوب می شود و بر اثر این وسوسه ها عقل انسان را می گیرد یا اشاره به آن چیزی است که در میان توده مردم مشهور بوده که بعضی افراد دیوانه را به عنوان جن زده به حساب می آورند. (4)
وَ اللَّهِ لَوْ أُعْطِيتُ الْأَقَالِيمَ السَّبْعَةَ بِمَا تَحْتَ أَفْلَاكِهَا عَلَى أَنْ أَعْصِيَ اللَّهَ فِي نَمْلَةٍ أَسْلُبُهَا جُلْبَ شَعِيرَةٍ مَا فَعَلْتُهُ (5)
1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 8، ص418.
2) مُخْتَبط: از ریشۀ خَبط به معنای از دست دادن تعادل است که گاه در مورد تعادل ظاهری و گاه درباره تعادل فکری که در این جا معنای دوم مورد نظر است؛ خبط الشيطان فلانا مسه بأذى كتخبّطه و خبط زیدا و اختبطه سأله المعروف من غير أصرة أى قرابة و رحم و سابقة بينهما. ذُو جنَّة: صاحب جن و کسی که جن در عقل او تصرف می کند.
3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج8، ص419.
4) همان
5) الْأَقَالِيمَ السَّبْعَةَ: اقالیم جمع اقلیم به معنای بخشی از جهان یا کشور است و جغرافی دانان قدیم جهان را به هفت اقلیم تقسیم می کردند و چون نقشه دقیقی از دنیا نداشتند، حد و حدود این اقلیم های هفت گانه دقیق نبود. به هر حال هفت گانه در تقسیم بندی آن ها چنین بود اقلیم اول هندوستان؛ اقلیم دوم بخشی از کشورهای عربی و حبشه؛ اقلیم سوم: مصر و شام اقلیم:چهارم ایران اقلیم:پنجم روم؛ اقلیم ششم کشور ترک؛ اقلیم هفتم: چین و ماچین. لغت نامه دهخدا مادة اقليم البته ممکن است تقسیم دیگری از سوی بعضی دیگر از جغرافی دان ها ارائه شده باشد و به هر حال نظر امام علیه السلام آن است که اگر همه مناطق آباد کره زمین را به من بدهند. جُلْبَ: پوسته ای است که روی دانه گندم یا جو را می گیرد و به پوسته ای که به هنگام خوب شدن زخم روی آن را می پوشاند «جلب» گفته می شود؛ الجلب و الجلبة بالضم القشرة التي تعلو الجرح عند البرء. جَرَادَةٍ: ملخ تاء آن برای وحدت است.
به خدا سوگند اگر اقلیم های هفتگانه با آن چه در زیر آسمان هایش قرار دارد به من داده شود تا خدا را با گرفتن پوست جویی از دهان مورچه ای نافرمانی کنم، هرگز نخواهم کرد.
نکته
آن کس که رشوه می گیرد به مال دنیا اهمیت می دهد و برای مال دنیا ارزش قائل است. او حاضر است در برابر مال دنیا از حق منحرف شود و دستورات خدا را زیر پا بگذارد ولی امام برای دنیا ارزش و اهمیت قائل نیست و می فرماید که اگر تمام روی زمین به من داده شود تا پوست جویی را از دهان مورچه ای بگیرم این کار را نخواهم کرد.
مشابه
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُونُوا قَوَّامِينَ لِلَّهِ شُهَداءَ بِالْقِسْطِ وَ لا يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلَى أَلَّا تَعْدِلُوا اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوى (1)اى کسانی که ایمان آورده اید، برای خدا، حق گفتن را بر پای خیزید و به عدل گواهی دهید دشمنی با گروهی دیگر وادارتان نکند که عدالت نورزید عدالت ورزید که به تقوا نزدیکتر است. پ إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسَانِ وَ ِإيتَاءِ ذِي الْقُرْبى وَيَنْهَى عَنِ الْفَحْشَاءِ وَ الْمُنْكَرِ وَ الْبَغْى (2)خدا به عدل و احسان و بخشش به خویشاوندان فرمان می دهد و از فحشا و زشت کاری و ستم نهی می کند.
وَ إِنَّ دُنْيَاكُمْ عِنْدِى لَأَهْوَنُ مِنْ وَرَقَةٍ فِي فَمِ جَرَادَةٍ تَقْضَمُهَا (3) به یقین دنیای شما نزد من از برگ درختی در دهان ملخی که در حال جویدن آن باشد، پست تر و بی ارزش تر است.
نکته
این که حضرت فرموده است «دُنْيَاكُمْ»: اعم از مال دنیا و مقام و سلطنت دنیاست. دنیا و ثروت و مقام آن وقتی در نظر حضرت ارزش دارد که وسیلهٔ رسیدن به آخرت باشد و در غیر این صورت هیچ ارزشی ندارد.
مشابه
قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله لِعَلِيٌّ علیه السلام: يَا عَلِيُّ، إِنَّ اللَّهَ قَدْ زَيَّنَكَ بِزِينَةٍ لَمْ يُزَيِّنِ الْعِبَادَ بِزِينَةٍ أَحَبَّ إِلَى اللهِ مِنْهَا زَيَّنَكَ بالزُّهْدِ فِى الدُّنْيَا، وَ جَعَلَكَ لَا تَرْزَأَ مِنْهَا شَيْئاً، وَ لَا تَرْزَأَ مِنْكَ شَيْئاً) (1)رسول خدا به امام علیه السلام فرمود ای علی خداوند متعال شما را زینتی بخشیده که به هیچ بنده آن زینت نداده است؛ در صورتی که خداوند آن زینت را بسیار دوست می دارد، خداوند تو را زاهد قرار داده و دنیا را در نظرت کوچک نموده است. تو از دنیا چیزی برنمی داری و دنیا هم از تو چیزی نخواهد گرفت.
مَا لِعَلِيٌّ وَلِنَعِيمٍ يَفْنَى وَ لَذَّةٍ لَا تَبْقَى علی را با نعمت ها فانی دنیا و لذت های ناپایدار آن چه کار؟
نکته ها
امام علیه السلام در این عبارت با استفهام انکاری نکوهش خود را از نعمت ها و لذت های دنیای فانی ابراز فرموده است که به طور کلی حالت علی با این زرق و برق ها ناسازگار است و هرگز خوش گذرانی این سرای را انتخاب نمی کند. (2)
حضرت در مورد خلافت اعتراض داشت و همه جا در خطابه هایش می فرمود این خلافت حق من است حضرت امیر علیه السلام حکومت و خلافت را به این جهت که یک منصب و قدرت است، نمی خواست آن حضرت برای این که خلافت و جانشینی پیامبر خدا یک مقام است توجه نداشت بلکه حضرت به این اعتبار که می خواست حق را به پا دارد و باطل را ریشه کن،کند این سخنان را می گفت؛ علاوه بر این حکومت حقی بود که خدا برای او تعیین کرده بود و به وسیله پیامبر خدا به مردم اعلان و ابلاغ شده بود.
نَعُوذُ بِاللَّهِ مِنْ سُبَاتِ الْعَقْلِ وَ قُبْحِ الزَّلَلِ وَ بِهِ نَسْتَعِين (3) خدا پناه می بریم از خواب رفتن عقل و لغزش های قبیح و زشت و در این راه از او یاری می جوییم.
1) الأمالي (للطوسی)، ص181.
2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 6، ص89.
3) سُبَاتِ: تعطیل کردن به منظور استراحت است و اگر در لغت عرب روز شنبه را «يوم السبت» می نامند به سبب آن است که این نامگذاری در اصل از یهود گرفته شده که روز شنبه روز تعطیلی آن ها بود؛ السبات: وزان غراب النوم أو خفية أو ابتداؤه في الرأس حتى يبلغ القلب.
نکته
اشاره به این که اگر عقل بیدار باشد و لطف خدا یار انسان گرفتار گناهان بزرگ نمی شود و در دام گناهان کوچک کمتر می افتد. (1)
«قُبْح الزَّلَلِ»: به معنای زشتی لغزش است همه لغزش ها زشت است اما رشوه گرفتن از لغزش های خیلی قبیح است.
1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج8، ص422.
شناسنامه خطبه
تاریخ زمان و مکان وقوع: در کوفه بین سال های 37 تا 40 هجری
مخاطب: خداوند متعال
موضوع: اعتقادی
ویژگی: نفس شناسی (1)
از دعاهای امام علیه السلام است که از خدا تقاضا می کند که از همه بی نیازش کند؛ چراکه نیاز به دیگران گاه سبب مدح و ستایش آن ها می شود؛ در حالی که شایسته چنان مدحی نیستند و گاه سبب نکوهش منع کنندگان می شود در حالی که شاید مستحق چنان نکوهشی نباشند و در واقع این دعا به عنوان تعلیم به همه مردم مخصوصاً پیروانش ذکر شده؛ زیرا مقام امام علام از آن بالاتر است که به سراغ انسان های بدسرشت برود یا مدح و ثنایی از آنان بکند.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص 106.
اللَّهُمَّ صُنْ وَجْهِي بِالْيَسَارِ وَ لَا تَبْذُلْ جَاهِيَ بِالْإِفْتَارِ فَأَسْتَرْزِقَ طَالِبِي رِزْقِكَ وَ أَسْتَعْطِفَ شِرَارَ خَلْقِكَ وَ أَبْتَلَى بِحَمْدِ مَنْ أَعْطَانِي وَ أُفْتَتَنَ بِذَمِّ مَنْ مَنَعَنِي وَ أَنْتَ مِنْ وَرَاءِ ذَلِكَ كُلِّهِ وَلِيُّ الْإِعْطَاءِ وَالْمَنْعِ إِنَّكَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرِ.
اللَّهُمَّ صُنْ وَجْهِي بِالْيَسَارِ وَ لَا تَبْذُلْ جَاهِيَ بِالْإِقْتَارِ (1)
يَسار: بی نیازی توانگری از ریشهٔ «یسر» به معنای سهولت و آسانی و بی نیازی است و در این جا معنای اخیر منظور است.
لَا تَبْذُلُ: مبتذل و ساقط نكن؛ البذل كالابتذال ضدّ الصيانة و المبتذل بالكسر لابس البذلة و هو الثّوب الخلق و ما لا يصان من القياب.
جاه: قدر و مقام و شرف
إفتار: فقر؛ از ریشه «قتور» به معنای سخت گرفتن در خرج کردن است؛ القتر و التقتير الرّمقة من العيش وقلة النفقة و أقتر على عياله ضيق في النفقة.
پروردگارا، آبرویم را به توانگری حفظ فرما و شخصیتم را به تنگدستی مشکن.
نکته ها
منظور از «یسار» غنا و توانگری به معنای عرفی نیست بلکه منظور بی نیازی از دیگران و داشتن زندگی توأم با عفاف و کفاف است وگرنه غنا به آن معنا، گاه سبب بی آبرویی هم می شود. (2)
در جمله «وَ لَا تَبْذُلْ جَاهِيَ بِالْإِقْتَارِ» با توجه به این که لا تبذل از ریشه بذل است و بذل دو معنا دارد یکی بخشیدن و از دست دادن و دیگری کهنه کردن و ضایع ساختن، دو تفسیر متفاوت دارد نخست آن که خداوندا شخصیت مرا با فقر از من مگیر و دیگر این که شخصیت مرا با فقر به ابتذال مکشان». (3)
تعبير «صيانة الوجه» به معنای نگهداری آبرو و بی نیازی از درخواست کمک از دیگران است. (4)
تعبير «بذل الجاه» به معنای از دست رفتن آبرو و احترام است. (5)
1) صُنْ: حفظ کن؛ از ریشهٔ «صیانت» به معنای محفوظ نگه داشتن است؛ صانه صونا و صیانا وصيانة حفظه فهو مصون. وَجْهِي: آبرویم؛ هر چند اصل معنای آن صورت است؛ الوجه هنا بمعنى الجاه و منه كان لعلى عليه السّلام وجه من النّاس حياة فاطمة أى جاه و عزّ قاله ابن الأثير.
2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج8، ص428.
3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 8، ص428
4) در سایه سار نهج البلاغه، ج 4، ص 509
5) همان.
مشابه
الْبُخْلُ عَارُ وَالْجُبْنُ مَنْقَصَةٌ وَ الْفَقْرُ يُخْرِسُ الْفَطِنَ عَنْ حُجَّتِهِ وَ الْمُقِلُّ غَرِيبٌ فِي بَلْدَتِهِ (1)بخل و تنگ چشمی ننگ است و ترسو بودن نقص و کاستی است و تنگدستی زیرک را از (بیان) حجت و دلیلش گنگ و لال می گرداند و بینوا و بی چیز در شهر خود غریب است. الْغِنَى فِى الْغُرْبَةِ وَطَنْ وَ الْفَقْرُ فِی الْوَطَنِ غُرْبَةٌ (2)ثروت در غربت، وطن و تهیدستی در وطن، غربت است. الْفَقْرُ الْمَوْتُ الْأَكْبَر (3)فقر، مرگ بزرگی است. الْفَقْرَ مَنْقَصَةٌ لِلدِّين مَدْهَشَةٌ لِلْعَقْل دَاعِيَةٌ لِلْمَقْت (4)همانا فقر دین انسان را ناقص و عقل را سرگردان می کند و سبب نفرت می شود.
فَأَسْتَرْزِقَ طَالِبِي رِزْقِكَ وَ أَسْتَعْطِفَ شِرَارَ خَلْقِكَ وَ أُبْتَلَى بِحَمْدِ مَنْ أَعْطَانِي وَ أُفْتَتَنَ بِذَمِّ مَنْ مَنَعَنِي (5)
أُفْتَتَنَ: آزموده می شوم.
که دست نیاز به سوی کسانی که خواهان روزی تو هستند بگشایم یا از مردم بدکردار مهربانی جویم یا به ستایش کسی که به من چیزی بخشیده، دچار گردم یا به بدگویی از کسی که محرومم ساخته گرفتار شوم.
نکته
«طالبی رِزْقِکَ»، منظور از این جمله در خطبۀ امام علیه السلام آن است که دیگر کسان غیر از تو لیاقت آن را ندارند که چیزی از آنان خواسته شود. (6)
1) نهج البلاغه، حکمت 3
2) نهج البلاغه، حکمت 55.
3) نهج البلاغه، حکمت 162
4) نهج البلاغه، حکمت 319.
5) فَأَسْتَرْزقَ: طلب رزق می کنم. أَسْتَعْطِفَ: طلب عطوفت می کنم؛ از مادۀ «عَطَفَ» به معنای عطوفت و مهربانی؛ اسْتَعْطَفَ، اسْتِعْطَافاً ه: از او خواست تا با وی مهربانی کند.
6) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 6، ص92.
مشابه
يَا بُنَيَّ الْفَقِيرُ حَقِيرٌ لَا يُسْمَعُ كَلَامُهُ وَ لَا يُعْرَفُ مَقَامُهُ وَ لَوْ كَانَ الْفَقِيرُ صَادِقاً يُسَمُّونَهُ كَاذِباً وَ لَوْ كَانَ زَاهِداً يُسَمُّونَهُ جَاهِلا (1)فرزندم فقیر حقیر است و کسی گوش به سخنش فرانمی دهد و برای مقامش ارزشی قائل نیستند اگر فقیر صادق باشد او را دروغگو می نامند و اگر زهد پیشه کند، جاهلش می خوانند. يَا بُنَيَّ مَنِ ابْتُلِيَ بِالْفَقْرِ فَقَدِ ابْتُلِيَ بِأَرْبَعِ خِصَالٍ بِالضَّعْفِ فِي يَقِينِهِ وَ النُّقْصَانِ فِي عَقْلِهِ وَ الرَّقَةِ فِي دِينِهِ وَ قِلَّةِ الْحَيَاءِ فِي وَجْهِهِ فَنَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الْفَقْر (2)ای فرزند من، هرکس گرفتار فقر شد او به چهار خصلت گرفتار می گردد ضعف در یقین؛ نقصان در عمل؛ رقت در دین و کمی حیا در صورت اینک از فقر و تهیدستی به خداوند پناه می برم. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند: الْفَقْرُ سَوَادُ الْوَجْهِ فِي الدَّارَيْن (3)فقر مایه روسیاهی در دو جهان است.
وَ أَنْتَ مِنْ وَرَاءِ ذَلِكَ كُلِّهِ وَلِيُّ الْإِعْطَاءِ وَالْمَنْعِ؛ إِنَّكَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِير این در حالی است که تو در ماورای همۀ این ها سرپرست و صاحب اختیار بخشش و منع هستی و تو بر هر چیز توانایی.
مشابه
يا أَيُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَراءُ إِلَى اللَّهِ وَ اللَّهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ (4)اى مردم، شما به خدا نیازمندید و خداست که بی نیاز ستوده است. كَفَى بِي عِزّاً أَنْ أَكُونَ لَكَ عَبْداً وَ كَفَى بِي فَخْراً أَنْ تَكُونَ لِي ربّا (5)معبودا، مرا همین عزت و آبرو بس که تو را بنده باشم و همین سرافرازی مرا بس که تو پروردگار من باشی.
شناسنامه خطبه
تاریخ، زمان و مکان وقوع: نامعلوم
مخاطب: مردم
موضوع: اخلاقی اعتقادی
ویژگی: دنیاشناسی (1)
این خطبه را امام علیه السلام در متنفر ساختن از زرق و برق دنیا ایراد فرموده است و از سه بخش تشکیل شده است: 1. به معرفی دنیا می پردازد که سرایی است ناپایدار و ناامن و مملو از حوادث ناگوار پیوسته دستخوش دگرگونی ها و اهل آن هدف تیرهای بلا؛ 2. هشدار می دهد که قبل از شما گروه های زیادی در دنیا آمدند و چه بسا که از شما قوی تر و دارای امکانات فزون تر بودند اما همه را گذاردند و رفتند؛ 3. شما هم در همان مسیر قرار دارید و به همان سرنوشت دچار هستید. روزی می رسد که زندگی شما پایان می یابد و قبرها جسم های بی جان شما را در بر می گیرد و در آینده نه چندان دور از قبرها برانگیخته می شوید.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص126.
دَارُ بِالْبَلَاءِ مَحْفُوفَةٌ وَ بِالْغَدْرِ مَعْرُوفَةٌ لَا تَدُومُ أَحْوَالُهَا وَ لَا يَسْلَمُ نُزَّالُهَا أَحْوَالٌ مُخْتَلِفَةٌ وَتَارَاتٌ مُتَصَرِّفَةُ الْعَيْشُ فِيهَا مَذْمُومٌ وَالْأَمَانُ مِنْهَا مَعْدُومٌ وَ إِنَّمَا أَهْلُهَا فِيهَا أَغْرَاضٌ مُسْتَهْدَفَةٌ تَرْمِيهِمْ بِسِهَا مِهَا وَ تُفْنِيهِمْ بِحِمَامِهَا وَاعْلَمُوا عِبَادَ اللَّهِ أَنَّكُمْ وَ مَا أَنْتُمْ فِيهِ مِنْ هَذِهِ الدُّنْيَا عَلَى سَبِيلِ مَنْ قَدْ مَضَى قَبْلَكُمْ مِمَّنْ كَانَ أَطْوَلَ مِنْكُمْ أَعْمَاراً وَ أَعْمَرَ دِيَاراً وَ أَبْعَدَ آثَارًا أَصْبَحَتْ أَصْوَاتُهُمْ هَامِدَةً وَرِيَاحُهُمْ رَاكِدَةً وَ أَجْسَادُهُمْ بَالِيَةً وَ دِيَارُهُمْ خَالِيَةً وَ آثَارُهُمْ عَافِيَةً فَاسْتَبْدَلُوا بِالْقُصُورِ الْمَشَيَّدَةِ وَ النَّمَارِقِ الْمُمَهَّدَةِ الصُّغُورَ وَ الْأَحْجَارَ الْمُسْنَدَةَ الْمُسَنَّدَةَ وَ الْقُبُورَ اللَّاطِئَةَ الْمُلْحَدَةَ الَّتِي قَدْ بُنِيَ عَلَى الْخَرَابِ فِنَاؤُهَا وَ شُيِّدَ بِالتُّرَابِ بِنَاؤُهَا فَمَحَلُّهَا مُقْتَرِبٌ وَ سَاكِنُهَا مُغْتَرِبٌ بَيْنَ أَهْلِ مَحَلَّةٍ مُوحِشِينَ وَ أَهْلِ فَرَاغَ مُتَشَاغِلِينَ لَا يَسْتَأْنِسُونَ بِالْأَوْطَانِ وَ لَا يَتَوَاصَلُونَ تَوَاصُلَ الْجِيرَانِ عَلَى مَا بَيْنَهُمْ مِنْ قُرْبِ الْجِوَارِ وَ دُنُو الدَّارِ وَ كَيْفَ يَكُونُ بَيْنَهُمْ تَزَاوُرٌ وَ قَدْ طَحَنَهُمْ بِكَلْكَلِهِ الْبِلَى وَ أَكَلَتْهُمُ الْجَنَادِلُ وَ الثَّرَى وَكَأَنْ قَدْ صِرْتُمْ إِلَى مَا صَارُوا إِلَيْهِ وَ ارْتَهَنَّكُمْ ذَلِكَ الْمَضْجَعُ وَ ضَمَّكُمْ ذَلِكَ الْمُسْتَوْدَعُ فَكَيْفَ بِكُمْ لَوْ تَنَاهَتْ بكُمُ الْأُمُورُ وَ بُعْثِرَتِ الْقُبُورُ هُنالِكَ تَبْلُوا كُلُّ نَفْسٍ مَا أَسْلَفَتْ وَرُدُّوا إِلَى اللَّهِ مَوْلاهُمُ الْحَقِّ وَ ضَلَّ عَنْهُمْ مَا كَانُوا يَفْتَرُون.
دَارُ بِالْبَلَاءِ مَحْفُوفَةٌ (1) دنیا خانه ای است که بلاها آن را احاطه کرده
وَ بِالْغَدْرِ مَعْرُوفَةٌ (2) و به خیانت معروف گشته.
نکته
غدر و بی وفایی دنیا ممکن است اشاره به اهل آن باشد که غالباً بی وفا هستند. هنگامی که دنیا به انسان رو می کند دوستدار و مخلص اند و هرگاه پشت کرد گویی هرگز آشنا نبودند یا
اشاره به بی وفایی مواهب دنیوی است که انسان کاملاً سرحال و سالم است و تصور می کند که این وضع سال ها ادامه می یابد ولی با حادثه ای ناگهان ورشکست می شود. (1)
لَا تَدُومُ أَحْوَالُهَا (2) حالاتش یکنواخت نمی ماند.
نکته ها
ناپایداری دنیا که با «لَا تَدُومُ أَحْوَالُهَا» بیان شده نتیجه تمام بلاها و حوادث گوناگونی است که از هر سو انسان را احاطه می کند. (3)
حالات دنیا پایدار نیست مقصود همان دگرگونی های دنیاست؛ زمانی دنیا اقبال می کند و زمانی دیگر هم پشت می کند.
مشابه
مَا الْحَياةُ الدُّنْيا إِلا مَتاعُ الْغُرُور (4)و زندگانی دنیا جز بهره برداری غرورآمیز نمی باشد.
وَ لَا يَسْلَمُ نُزَالُهَا (5)
و ساکنانش سالم و در امان نیستند.
نکته
در امان نبودن ساکنان دنیا که در جمله «وَ لَا يَسْلَمُ نَزَّالُهَا» آمده به سبب همان حوادث تلخ و ناپایداری دنیاست. (6)
أَحْوَالٌ مُخْتَلِفَةٌ وَتَارَاتٌ مُتَصَرِّفَةٌ (7)
1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 8، ص438.
2) تدوم: دوام، ثبوت و امتداد؛ از ماده «دَوَمَ».
3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 8، ص438.
4) آل عمران، 185.
5) يَسْلَم: سالم و در امان هستند؛ المسافر يسلم من باب تعب نجا و خلص من الافات. نزَّالُ: ساکنان؛ جمع «نازل» به معنای میهمان یا کسی که در جایی وارد می شود.
6) پیام امام امیرالمؤمنین، ج8، ص438.
7) تَارَاتٌ: زمان و معمولاً به معنای یک مرتبه به کار می رود جمع،تاره جمع تارة و هي مرّة واحدة. مُتَصَرَّفَةٌ: دگرگون کردن؛ از ریشهٔ «صرف» به معنای دگرگونی و تغییر است یعنی نوبت های دنیا تغییر پذیر است.
احوالش ناپایدار و حالاتش دگرگون
الْعَيْشُ فِيهَا مَذْمُومٌ وَالْأَمَانُ مِنْهَا مَعْدُومٌ (1)
زندگی در آن نکوهیده و نامطلوب و امنیت در آن نایاب و معدوم است.
نکته ها
«الْعَيْشُ فِيهَا مَذْمُومٌ»: اصل زندگی در دنیا مذموم نیست بلکه محبت دنیاست که مذمت شده است. مال دنیا خوب است به شرط این که در خدمت انسان و دین باشد وگرنه اگر بر روی هم جمع شود و دردی را درمان نکند، وبال است.
«وَ الْأَمَانُ مِنْهَا مَعْدُومٌ»: مقصود این است که از ناحیه دنیا به هیچکس امنیت و آرامش داده نشده است و همه در معرض خطر هستند.
مشابه
فَلَوْ أَنَّ أَحَداً يَجِدُ إِلَى الْبَقَاءِ سُلَّماً أَوْ لِدَفْعِ الْمَوْتِ سَبِيلًا لَكَانَ ذَلِكَ سُلَيْمَانَ بْنَ دَاوُدَ (عليه السلام الَّذِى سُخَّرَ لَهُ مُلْكُ الْجِنِّ وَالْإِنْسِ مَعَ النُّبُوَّةِ وَ عَظِيمِ الزِّلْفَة) (2)اگر کسی برای جاوید ماندن در دنیا نردبانی می یافت یا برای دفع مرگ راهی پیدا می کرد، هر آینه سلیمان بن داوود علیه السلام بود که سلطنت که سلطنت بر جن و انس را همراه با نبوت و منزلت عظیم قرب در اختیارش گذاشته بودند.
وَ إِنَّمَا أَهْلُهَا فِيهَا أَغْرَاضٌ مُسْتَهْدَفَةٌ تَرْمِيهِمْ بِسِهَامِهَا وَ تُفْنِيهِمْ بِحِمَامِهَا (3)
سهام تیرها؛ از مادۀ «سهم» به معنای تیر معروف و تیر قرعه است «مساهمه» قرعه انداختن با یکدیگر است.
تُفْنِی: نابود می کند
حِمامِ: مرگ از ریشهٔ «حم» به معنای مقدر ساختن است و به همین مناسبت «حمام» به مرگ قطعی که خداوند مقدر ساخته و «حِمام» با «حمام» تفاوت دارد و دومی به معنای کبوتر است.
1) عَيْشُ: خوشگذرانی همراه با دلبستگی به دنیاست. مَعْدُوم: از بین رونده
2) نهج البلاغه، خطبه 182
3) أَغْرَاضٌ: نشانه ها؛ جمع «غرض» به معنای هدف و نشانه تیر؛ هدف به آن نقطه ای گفته می شود که تیرانداز قصد کرده تیر خود را به آن بزند؛ جمع الغرض و هي الهدف الذي يرمي إليه الشهام. مُسْتَهْدَفَةٌ: هدفی که تیر به سوی آن پرتاب می شود اسم مفعول از باب استفعال و از ماده «هدف» است؛ یعنی هدف گیری شده؛ بصيغة الفاعل أي منتصبة للرمى إليها، وفي بعض النسخ بصيغة المفعول أى جعلت هدفا. ترمی مورد اصابت قرار می دهد؛ ترمیهم» یک ضمیر فاعلی دارد که در آن مستتر است و به دنیا بر می گردد و یک ضمير ظاهر جمع مذکر که مفعول است و به اهل دنیا بر می گردد.
اهل دنیا همواره هدف تیرهای بلا هستند که پی در پی به سوی آن ها پرتاب می کند و با مرگ نابودشان می سازد.
نکته
مقصود حضرت این است که تمام آفت ها و تیرهای بلای دنیا متوجه شما مردم دنیاست.
آفت های زیادی وجود دارد که اهل دنیا هدف آن آفت ها هستند.
تشبیه
مشبه: اهل دنیا
مشبه به: مستهدفه
وجه شَبَه: امام انسان ها را در این جهان تشبیه به هدف تیر می کند و در واقع هدف های بی دفاعی هستند در برابر تیرهای بلا که از هر طرف به سوی آن ها پرتاب می شود تیرهایی که کمتر خطا می کند. در میدانی که تیراندازان آن را احاطه کرده و مرتباً انسانی را نشانه گیری می کنند امنیت و سلامتی وجود ندارد و زندگی در چنین میدانی مذموم و منفور است ممکن است این میدان مملو از انواع غذاهای رنگارنگ و لباس های زیبا و جواهرات و زیورها باشد ولی این امور با آن شرایطی که این میدان دارد، نمی تواند سبب دلخوشی گردد.
وَاعْلَمُوا عِبَادَ اللَّهِ أَنَّكُمْ وَ مَا أَنْتُمْ فِيهِ مِنْ هَذِهِ الدُّنْيَا عَلَى سَبِيلِ مَنْ قَدْ مَضَى قَبْلَكُمْ بدانید ای بندگان خدا شما و آن چه در آن از این دنیا هستید در همان مسیری قرار دارید که پیشینیان شما بودند.
مِمَّنْ كَانَ أَطْوَلَ مِنْكُمْ أَعْمَاراً وَ أَعْمَرَ دِيَاراً وَ أَبْعَدَ آثَاراً أَصْبَحَتْ أَصْوَاتُهُمْ هَامِدَةً وَ رِيَاحُهُمْ رَاكِدَةً وَ أَجْسَادُهُمْ بَالِيَةً وَ دِيَارُهُمْ خَالِيَةً وَ آثَارُهُمْ عَافِيَةً «فَاسْتَبْدَلُوا بِالْقُصُورِ
الْمَشَيَّدَةِ وَالنَّمَارِقِ الْمُمَهَّدَةِ الصُّخُورَ وَالْأَحْجَارَ الْمُسَنَّدَةَ وَ الْقُبُورَ اللَّاطِئَةَ الْمُلْحَدَةَ﴾ (1)
هَامِدَةً: خاموش؛ از ریشهٔ «همود» در اصل به معنای خاموش شدن آتش و فرونشستن حرارت آن است سپس به خاموش شدن صداها اطلاق شده و در این جمله همین معنا اراده شده است.
رِيَاحُهُمْ: بادهای کبر و غرورشان؛ منظور خودخواهی ها و خودپسندی ها و غرور آن هاست.
بالیة: پوسیده.
عَافِيَةً: مندرس و کهنه؛ از ریشهٔ «عفو» به معنای از بین رفتن آثار چیزی است؛ مثل این که باد بوزد و شن های نرم را روی آثار باقی مانده از کاروان بریزد و تمام آن را از نظر محو کند و عفو» به معنای گذشت و بخشش و آمرزش نیز از همین جا گرفته شده است؛ چراکه آثار خطا و گناه را از بین می برد
اسْتَبْدَلُوا: عوض کردند.
مَشَيَّدَةِ: محکم؛ از ریشهٔ «شید» بر وزن صید به معنای مرتفع ساختن است و «شید» بر وزن بید به معنای گچ و مانند آن است که برای استحکام و زیبایی بنا روی آن می مالند؛ بنابراین اصول «مشیّده» به معنای بناهای مرتفع و محکم است و «مشید» به معنای بنایی است که گچکاری و زیبا و محکم شده است و در قرآن مجید آیه 54 سوره حج، می خوانیم: و
بِثْرٍ مُعَطَّلَةٍ وَ قَصْرٍ مَشِيدٍ؛ المشيّدة بضم الميم و تشديد الياء وفتحها كما في قوله تعالى وَ لَوْ كُنْتُمْ فِي بُرُوحِ مُشَيَّدَةٍ أى قصور مصونة وقيل: مجصصة وقيل: مزينة، وفي بعض النسخ المشيدة بفتح الميم و تخفيف الياء كما في قوله تعالى وَ قَصْرٍ مَشِيدٍ أى المعمول بالشيد و الجص يقال: شدت البيت من باب باع أى بنيته بالجص و شاده شيدا أى حصصه. النَّمَارِقِ: متکای کوچکی است که بر آن تکیه می کنند و در فارسی به آن پشتی می گویند؛ النمرق و النمرقة بتثليث النون وضمّ الرّاء الوسادة و هى المتكاء، والجمع نمارق قال تعالى وَ نَمارِقُ مَصْفُوفَةٌ. الْمُسَنَّدَةَ: به هم پیوسته و تکیه شده از ریشهٔ «سنود» به معنای تکیه دادن است و مسنده» در این عبارت به معنای چیزی است که آن را به جایی تکیه داده اند؛ بتشديد النّون و تخفیفها من سند إلى الشّيء من باب قعد و تعب اعتمد عليه كاستند إليه ويعدّى بالهمزة و التضعيف يقال اسندته إلى الشيء وسندته فسند هو. اللَّاطِئَةَ چسبیده به زمین؛ هم سطح با زمین؛ از ریشهٔ «لطوء» به معنای چسبیدن به زمين؛ اللطأ: بالأرض من باب منع و فرح لصق.الْمُلْحَدَةَ: دارای لحد؛ از ریشهٔ «لحد» به معنای دفن کردن میت است و معنای اصلی آن شکاف طولی است که در یک طرف پایین قبر ایجاد می کنند که شبیه به پناهگاهی است و بدن میت را در آن جا می گذارند که خاک ها روی آن نریزد؛ لحد القبر و الحده عمل به لحدا.
همان کسانی که عمرشان از شما طولانی تر و سرزمینشان آبادتر و آثارشان از شما گسترده تر و ماندگارتر بود اما چیزی نگذشت که صداهایشان خاموش،گشت نیروها و حرکاتشان از کار افتاد، اجسادشان کهنه خانه هایشان خالی و آثارشان محو گردید. سرانجام قصرهای بلند و محكم (و بساط عیش و نوش و تخت های زینتی پشتی های نرم و راحت را به تخته سنگ های لحد گورستان و قبور به هم چسبیده و لحدهای چیده شده مبدل ساختند.)1) أَبْعَدَ: دست نیافتنی دورتر و وسیع تر؛ ماندگارتر.
نکته هادر جمله «وَ رِيَاحُهُمْ رَاكِدَةً» کنایه از بی حرکت بودن و گمنامی آن هاست پس از آن همه عظمت و ابهتی که در دل های مردم داشتند. (1ممکن است مقصود حضرت این باشد که بادهای تکبر و نخوت این افراد به وسیلهٔ مرگ ساکت و راکد شده است.)«وَ أَبْعَدَ آثاراً» مقصود فکر است یعنی فکر آن ها دورتر از فکر شماست؛ یعنی این نشانه هایشان از خودشان دورتر است.مقصود حضرت این است که آن قصرهای محکم و زیبا و گچ بری شده خود را با آن تشریفات و تجملاتی که داشت و آن خوش گذرانی هایی که داشتند را به صخره ها و سنگ های روی هم چیده شده تبدیل کردند یعنی مردند و این قصرها را رها کردند. وَ الْأَحْجَارَ الْمُسَنَدَةَ»: یعنی به جای قصرها در جایی زندگی می کنند که از صخره ها و سنگ های به هم تکیه داده شده، درست شده است.«اللَّاطئَةَ الْمُلْحَدَةَ»: یعنی قبرهایی که هم چسبیده به زمین هستند و هم دارای لحد هستند یعنی آن گودی ته قبر که به اندازه انسان است و انسان نمی تواند در آن حرکت کند.مشابه﴿ أَ وَ لَمْ يَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَيَنْظُرُوا كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ كَانُوا أَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَ أَثَارُوا الْأَرْضَ وَ عَمَرُوها أَكْثَرَ مِمَّا عَمَرُوها وَ جَاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّنات (2)آیا در زمین نمی گردند تا بنگرند که چگونه بوده است عاقبت کسانی که پیش از آن ها می زیسته اند؟ کسانی که توانشان بیشتر بوده است و زمین را به شخم زدن زیرورو کرده و بیشتر از ایشان آبادش ساخته بودند و پیامبرانی با معجزه ها بر آن ها مبعوث شده بود. و كانُوا يَنْحِتُونَ مِنَ الْجِبالِ بُيُوتاً آمنین (3)خانه های خود را تا ایمن باشند در کوه ها می کندند.
الَّتِي قَدْ بُنِيَ عَلَى الْخَرَابِ فِنَاؤُهَا وَ شُيِّدَ بِالتُّرَابِ بِنَاؤُهَا فَمَحَلُّهَا مُقْتَرِبٌ وَ سَاكِنُهَا
مُغْتَرِبٌ بَيْنَ أَهْلِ مَحَلَّةٍ مُوحِشِينَ وَ أَهْلِ فَرَاغِ مُتَشَافِلِينَ (1)
مُغْتَرب: غریب و ناآشنا.
مُوحِشِينَ: وحشت کننده ها؛ في بعض النسخ بصيغة الفاعل من أوحش المكان و توحش خلا من الانس و أوحش النّاس أى انقطع و بعد قلوبهم عن المودة والالفة و فى بعضها بصيغة المفعول من أوحش الأرض وجدها وحشة خالية من الانس كلّها مأخوذة من الوحش و هو ما لا يستأنس من دواب البرّ ويقال إذا أقبل الليل: استأنس كلّ وحشى و استوحش كلّ انسى.
همان گورهایی که درگاهش بر خرابی بنا شده و ساختمانش تنها با خاک برپا گشته؛ قبرهایی که به یکدیگر نزدیک است ولی ساکنانش از یکدیگر دورند در محله ای که مردمش در وحشت و ترساند به ظاهر آسوده و به باطن پرمشغله اند.
نکته ها
«الَّتِي قَدْ بُنِيَ عَلَى الْخَرَابِ فِنَاؤُهَا وَ شُيَّدَ بِالتُّرَابِ بِنَاؤُهَا»: کنایه از خراب شدن قبرهاست؛ زیرا وقتی اطراف قبرها ریزش کند و خراب شود حتماً خود قبرها هم خراب می شوند.
حضرت می خواهند بفهمانند تو که اینقدر مال و اموال دنیا را از راه حلال و حرام جمع کرده ای و خانه های چند طبقه برای خود درست کردهای آخر باید رها کنی و بروی بدان که خانه آخرتی هم هست و باید به فکر آن جا بود.
«بَيْنَ أَهْلِ مَحَلَّةٍ مُوحِشِينَ»: مرده ها میان اهل یک محله هستند و در عین حال در تنهایی و وحشت اند. آن ها چون ممکن است از جهت معنوی با هم فاصله داشته باشند پس در حقیقت اموات از هم دور هستند و در تنهایی و وحشت به سر می برند.
لَا يَسْتَأْنِسُونَ بِالْأَوْطَانِ وَ لَا يَتَوَاصَلُونَ تَوَاصُلَ الْجِيرَانِ عَلَى مَا بَيْنَهُمْ مِنْ قُرْبِ الْجِوَارِ وَ دُنُو الدَّارِ (2)
تَوَاصُلَ: الجیران پیوند همسایگی
دُنُو الدار: نزدیکی خانه.
آن ها هرگز انسی به وطن های خود یعنی (قبرها پیدا نمی کنند و همچون همسایگان با
یکدیگر دیداری ندارند با این که به هم نزدیک اند و خانه هایشان در کنار یکدیگر است.
نکته ها
جمله «لَا يَسْتَأْنِسُونَ بِالْأَوْطَانِ» ممکن است اشاره به این باشد که آن ها هر چند سالیان درازی است که در قبرها خفته اند ولی هرگز به آن علاقه ندارند و انس نمی گیرند. (1)
مردگان آن گونه که مردم دنیا با همسایگان خود تماس می گیرند، تماس نمی گیرند و رفت و آمد نمی کنند با این که خانه هایشان به هم نزدیک است.
وَ كَيْفَ يَكُونُ بَيْنَهُمْ تَزَاوُرٌ وَ قَدْ طَحَنَهُمْ بِكَلْكَلِهِ الْبِلَى وَأَكَلَتْهُمُ الْجَنَادِلُ وَ الثَّرَى (2)
کلکل: سینه و زان جعفر الصدر.
الْجَنَادِلُ: سنگ ها؛ جمع «جندله» به معنای تخته سنگ است؛ الجندل و زان جعفر أيضا ما يقلّه الرّجل من الحجارة وقد تكسر الدال.
الثَّرَى: خاک
چگونه یکدیگر را دیدار کنند در حالی که پوسیدگی سنگینی خویش را بر پیکر آنان افکنده و آن ها را متلاشی ساخته و سنگ و خاک اعضایشان را خورده.
نکته
اشاره به این که آن ها هر چند در قبرهای دیوار به دیوار هم خفته اند ولی همه قدرت خویش را از دست داده و به مشتی خاک تبدیل شده اند. (3)
مشابه
كُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ وَ إِنَّمَا تُوَفَّوْنَ أُجُورَكُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ فَمَنْ زُحْزِحَ عَنِ النَّارِ وَ أُدْخِلَ الْجَنَّةَ فَقَدْ فَازَ وَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا إِلا مَتاعُ الْغُرُور (4)همه کس مرگ را می چشد، و به تحقیق در روز قیامت مزد اعمال شما را به کمال خواهند داد و هرکس را از آتش دور سازند و به بهشت درآورند به پیروزی رسیده است و این زندگی دنیا جز متاعی فریبنده نیست.
تشبیه
مشبه: پوسیدگی
مشبه به: شتر
وجه شبه: در این جمله «بلی» به شتر تشبیه شده و یکی از لوازم شتر که «سینه» است برای آن ذکر گردیده است؛ چون وقتی که شتر غضبناک می شود حمله می کند و آن انسان یا حیوانی را که به او غضب،کرده زیر سینه خود قرار می دهد و با فشاری که می آورد او را له می کند. حالا حضرت در این عبارت پوسیدگی را به شتر تشبیه فرموده؛ مثل این که می فرمایند پوسیدگی مانند شتر این انسان ها را زیر سینه خود قرار داده و با فشاری که به آن ها آورده آن ها را خرد و خمیر کرده است.
فراگیر بودن مرگ
وَ كَأَنْ قَدْ صِرْتُمْ إِلَى مَا صَارُوا إِلَيْهِ وَ ارْتَهَنَكُمْ ذَلِكَ الْمَضْجَعُ وَ ضَمَّكُمْ ذَلِكَ الْمُسْتَوْدَعُ (1)
الْمَضْجَعُ: خوابگاه؛ بستر و خوابگاه و در این جا به معنای قبر است و از ریشهٔ «ضجع» به معنای به پهلو خوابیدن است.
ضَمَّكُمْ: شما را در آغوشش قرار داد.
الْمُسْتَوْدَعُ: امانت دار؛ به جایی می گویند که امانت را در آن نگه می دارند؛ به قبر به این اعتبار «مستودع» گفته می شود که بدن را برای روز قیامت در آن امانت می گذارند چون در قیامت باید زنده شویم.
در آینده ای نزدیک شما نیز به همان مسیری می روید که گذشتگان رفتند و در گرو همان قبر و در دل همان به ودیعت سپرده خواهید شد.
نکته
این که قبر را برای مردگان به عنوان «مستودع» یعنی جایگاه موقتی و امانت ذکر کرده به این دلیل است که برای همیشه در آن جا نیستند بلکه در آینده که روز قیامت است از آن جا بیرون می آیند و به صحنه رستاخیز و سپس قرارگاه ابدی خود رهسپار می شوند. (2)
فَكَيْفَ بِكُمْ لَوْ تَنَاهَتْ بِكُمُ الْأُمُورُ وَ بُعْثِرَتِ الْقُبُورُ هُنالِكَ تَبْلُوا كُلُّ نَفْسٍ مَا أَسْلَفَتْ
وَرُدُّوا إِلَى اللَّهِ مَوْلاهُمُ الْحَقِّ وَضَلَّ عَنْهُمْ مَا كَانُوا يَفْتَرُونَ (1)(2)
تبلوا: می یابد؛ از ریشهٔ «بلاء» به معنای آزمودن گرفته شده و از آن جا که آزمایش سبب آگاهی است، گاه این واژه به معنای آگاهی به کار می رود.
ضَلَّ عَنْهُمْ: از دید و خاطرشان محو می شود، از دستشان می رود.
چگونه خواهید بود آن هنگام که امور به سرانجام رسد و مرده ها را از گورها بیرون آورند؟ «آن جاست که هر کسی آن چه از پیش فرستاده می آزماید و به سوی خدا مولای حقیقی خود بازگردانیده می شوند و آن چه به دروغ برمی ساخته اند از دستشان به در می رود.»
مشابه
مِنْها خَلَقْناكُمْ وَفِيها نُعِيدُكُمْ وَ مِنْهَا نُخْرِجُكُمْ تارَةً أُخْرى (3)شما را از زمین آفریدیم و به آن باز می گردانیم و بار دیگر از آن بیرون می آوریم. فَلا يَعْلَمُ إِذا بُعْثِرَ ما فِى الْقُبُورِ وَ حُصلَ ما فِي الصُّدُور (4)آیا نمی داند که چون آن چه در گورهاست، زنده گردد. وَ أَنَّ السَّاعَةَ آتِيَةٌ لا رَيْبَ فيها وَ أَنَّ اللَّهَ يَبْعَثُ مَنْ فِى الْقُبُور (5)و نیز قیامت خواهد آمد، شکی در آن نیست و خدا همه کسانی را که در گورها هستند، زنده می کند.
1) يونس، 30.
2) تَنَاهَتْ: به پایان رسید؛ از ریشهٔ «تناهی» به معنای آخر رساندن گرفته شده است. بعْثِرَتِ: شکافته شد؛ از ریشهٔ «بعثره» در اصل به معنای زیرورو کردن و بیرون آوردن و استخراج کردن است و از آن جا که به هنگام احیای مردگان در قیامت قبرها زیرورو می شود و آن چه درون آن هاست ظاهر می گردد این تعبیر در مورد رستاخیز به کار رفته است؛ بعثرات القبور أى قلبت ترابها و أخرج موتاها من بعثرت الشيء و بعثرته إذا استخرجته و كشفته. رُدُّوا: برگردانده شدند.
3) طه، 55.
4) عادیات، 9
5) حج، 7.
شناسنامه خطبه
تاریخ زمان و مکان وقوع: اوایل حکومت امام در مدینه در سال 35 هجری
مخاطب: خداوند متعال
موضوع: اعتقادی
ویژگی: نیایش با پروردگار (1)
از دعاهای امام علیه السلام است و در آن از خداوند تقاضای هدایت به خیر و صلاح می کند. این دعا از دو بخش تشکیل شده است در بخش اول سخن از محبت خداوند نسبت به بندگان و توکل کنندگان بر او و آگاهی بر او و آگاهی از اسرار درون آن هاست؛ در بخش دوم امام به خدا پناه می برد تا او را در حوادث پیچیده راهنما باشد و به آن چه مصلحت است هدایت فرماید و با عفو خود با او رفتار کند نه با عدالتش.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص 28
اللَّهُمَّ إِنَّكَ آنَسُ الْآنِسِينَ لِأَوْلِيَائِكَ وَ أَحْضَرُهُمْ بِالْكِفَايَةِ لِلْمُتَوَكِّلِينَ عَلَيْكَ تُشَاهِدُهُمْ فِي سَرَائِرِهِمْ وَ تَطَّلِعُ عَلَيْهِمْ فِي ضَمَائِرِهِمْ وَ تَعْلَمُ مَبْلَغَ بَصَائِرِهِمْ فَأَسْرَارُهُمْ لَكَ مَكْشُوفَةٌ وَقُلُوبُهُمْ إِلَيْكَ مَلْهُوفَةٌ إِنَّ أَوْحَشَتْهُمُ الْغُرْبَةُ آنَسَهُمْ ذِكْرُكَ وَ إِنْ صُبَّتْ عَلَيْهِمُ الْمَصَائِبُ لَجَنُوا إِلَى الِاسْتِجَارَةِ بِكَ عِلْماً بِأَنَّ أَزِمَّةَ الْأُمُورِ بِيَدِكَ وَ مَصَادِرَهَا عَنْ قَضَائِكَ اللَّهُمَّ إِنْ فَهِهْتُ عَنْ مَسْأَلَتِي أَوْ عَمِيتُ عَنْ طِلْبَتِي فَدُلَّنِي عَلَى مَصَالِحِي وَ خُذْ بِقَلْبِي إِلَى مَرَاشِدِي فَلَيْسَ ذَلِكَ بِنُكْرٍ مِنْ هِدَايَاتِكَ وَ لَا بِبَدْعٍ مِنْ كِفَايَاتِكَ اللَّهُمَّ احْمِلْنِي عَلَى عَفْوِكَ وَ لَا تَحْمِلْنِي عَلَى عَدْلِكَ.
اللَّهُمَّ إِنَّكَ آنَسُ الْآنِسِينَ لِأَوْلِيَائِكَ وَأَحْضَرُهُمْ بِالْكِفَايَةِ لِلْمُتَوَكِّلِينَ عَلَيْكَ (1)
پروردگارا! تو برای دوستانت بهترین مونسی و برای کسانی که بر تو توکل کنند، آماده ترین حلّال مشکلات هستی.
نکته
اشاره به این دارد که کسانی که واجد این دو صفت هستند یعنی در زمره اولیاءالله درآیند یا در صف متوکلان قرار گیرند مشمول این نعمت می شوند که انسشان با خدا است و خداوند مشکلات آن ها را برطرف می کند. (2)
1) اَنس: مأنوس ترين مونس ها؛ صيغه افعل تفضیل از ریشهٔ «انس»؛ حقیقت انس به دست آوردن آرامش در کنار چیزی یا با چیزی است و بعضی معتقدند که انسان را بدین جهت انسان می گویند که روح اجتماعی دارد و انس می گیرد؛ الانس بالضمّ و بالتحريك ضدّ الوحشة اسم من آنست بالشيء انسا من باب علم و في لغة من باب ضرب و في القاموس من باب شرف أيضا، والأنيس المونس وكلّ ما يونس به و الايناس ضد الايحاش و هو وجدان الشيء الذى يونس به قال تعالى آنَسَ مِنْ جانِبِ الطُّورِ ناراً أى أبصره و أحس به و استأنست به و تأنست به أى ذهب التوحش عنى وسكن القلب و لم ينفر. إذا عرفت ذلك فأقول قوله عليه السّلام إنك آنس الانسين آنس بفتح النون على وزن افعل اسم تفضيل من الانس و آنسين بكسر النّون جمع انس اسم فاعل من انس بالشيء، و أما ما قاله الشارح المعتزلى من انّه كان القياس أن يقول إنك أنس المؤنسين لأنّ الماضى أفعل و انّما الانسون جمع انس و هو الفاعل عن آنست بكذا فالرواية الصحيحة إذا بأوليائك أى أنت أكثرهم انسا بأوليائك، فلا يكاد يفهم له معنى محصل. أخضر حاضرترین؛ افعل تفضیل از مادۀ حضر» است یعنی تو نسبت به آن هایی که به تو توکل کرده اند حاضرتری و رفع نیاز و حاجات آن ها را می کنی. لِلْمُتَوَكَّلِینَ: کسانی که کارهای خودشان را به کسی واگذار کنند و در این جا با توجه به کلمۀ «علیک» مقصود کسانی است که کارهایشان را به خداوند عالم واگذار کرده اند.
2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج8، ص458.
مشابه
إِنَّهُ لَيْسَ لَهُ سُلْطانُ عَلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَلَى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُون (1)شیطان را بر کسانی که ایمان آورده اند و بر خدا توکل می کنند، تسلطی نیست. وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُه (2)و هرکه بر خدا توکل کند، خدا او را کافی است.
تُشَاهِدُهُمْ فِي سَرَائِرِهِمْ وَتَطَّلِعُ عَلَيْهِمْ فِي ضَمَائِرِهِمْ وَتَعْلَمُ مَبْلَغَ بَصَائِرِهِمْ فَأَسْرَارُهُمْ لَكَ مَكْشُوفَةٌ وَ قُلُوبُهُمْ إِلَيْكَ مَلْهُوفَةٌ (3)
ضَمَائِر: وجدان و باطن؛ جمع «ضمير».
مَبْلَغَ بَصَائِرِهِمْ: مقدار بینایی هایشان؛ جمع «بصیرة» به معنای بینش است که معمولاً به بینش عقلی و فکری اطلاق می شود.
مَلْهُوفَةٌ: انسان مضطری که دادرس می طلبد؛ به معنای مشتاق یا داغدار است و از ریشهٔ «لهف» گرفته شده و در این جا معنای اول مناسب تر است؛ لهف لهفا من باب فرح حزن كتلهف عليه وهو لهيف القلب ولاهفه و ملهوفه أى محترقه.
تو درون آن ها را می بینی و از ضمیر آنان آگاهی و از اندازۀ بینش عقل های آن ها باخبری اسرار آنان بر تو مکشوف و قلوبشان سخت به تو مشتاق است.
نکته ها
تفاوت «سرائر» و «ضمائر» ممکن است از این جهت باشد که «سرائر» معمولاً به حالات اخلاقی و «ضمائر» به نیاتی گفته می شود که انسان در دل می پروراند و به دنبال آن حرکت می کند. (4)
در جمله «قُلُوبُهُمْ إِلَيْكَ مَلْهُوفَةٌ» نتیجه ایمان و معرفت و توکل بر خدا را بیان می دارد. هر چه علم و ایمان نسبت به او بیشتر باشد اشتیاق انسان نسبت به آن مبدأ رحمت و محبت و کرم افزون می گردد. (5)
مشابه
وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ وَنَعْلَمُ مَا تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ (6)ما
آدمی را آفریده ایم و از وسوسه های نفس او آگاه هستیم؛ زیرا از رگ گردنش به او نزدیک تریم.
وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ ما فى أَنْفُسِكُمْ فَاحْذَرُوهُ (1)و بدانید که خدا به آن چه در دل دارید آگاه است. از او بترسید. وَيَعْلَمُ مَا تُخْفُونَ وَ ما تُعْلِنُون (2)هر چه را پنهان می دارید یا آشکار می سازید، می داند. 3. آرامش اولیاء الله در برابر مشکلات
إِنْ أَوْحَشَتْهُمُ الْغُرْبَةُ آنَسَهُمْ ذِكْرُكَ وَ إِنْ صُبَّتْ عَلَيْهِمُ الْمَصَائِبُ لَجَنُّوا إِلَى الِاسْتِجَارَةِ بِكَ عِلْماً بِأَنَّ أُزِمَّةَ الْأُمُورِ بِيَدِكَ وَ مَصَادِرَهَا عَنْ قَضَائِكَ (3)
صبت: سرازیر شد.
لَجَنُّوا پناه بردند.
الاسْتِجَارَة: پناه جستن؛ طلب جوار، یعنی پناهندگی
أَزِمَّةَ: زمام ها؛ جمع «زمام» به معنای افسار حیوان منظور تملک و سلطه بر امور است.
مَصَادِرَ: صادر شدن مصدر میمی
اگر اندوه تنهایی آنان را به وحشت اندازد، یاد تو با آنان انس می گیرد و اگر باران بلاها بر سرشان فرو ریزد به پناه جستن از تو روی می آورند؛ زیرا می دانند زمام همه امور به دست توست و همه کارها از مشیت تو بر می خیزد.
نکته ها
منظور از غربت در این جا غربت و تنهایی در دنیاست و این عبارت حاکی از آن است که اولیای خدا از وی طلب انس می کنند و انیس آن ها هم اوست. (4)
جمله «وَ إِنْ صُبَّتْ عَلَيْهِمُ الْمَصَائِبُ لَجَدُّوا إِلَى الِاسْتِجَارَةِ بک» اشاره به آن است که دوستان خدا در هنگام نزول گرفتاری ها و ناملایمات برای بر طرف کردن آن ها به خدا توکل می کنند؛ زیرا وی برای رفع کردن مشکلات متوکلان از هرکس حاضرتر است و این سخن امام که اولیای خدا هرگاه مورد هجوم مصیبتها قرار گیرند به او پناه می برند، بیانگر آن است که آنان به منظور رفع گرفتاری های خود دل ها را فقط به او متوجه می کنند نه غیر او
و این معنای توکل خالص است. (1)
لجام و زمام همه کارها به دست خداست در واقع حضرت کارها را به اسب و شتر که دارای لجام و افسار هستند تشبیه فرموده وگرنه کاری به افسار و لجام ندارد.
مشابه
ألا بذكر اللهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ (2)و دل هایشان به یاد خدا آرامش می یابد. استعاره
مستعار: ازمَّه
مستعار منه: در اختیار گرفتن
مستعارله: سبب ها و علت های امور
جامع: جهت مشابهت آن است که اسباب و علل مانند زمام کارها را در اختیار خود می گیرند و به سبب آن ها وجود پیدا می کنند.
اللَّهُمَّ إِنْ فَهِهْتُ عَنْ مَسْأَلَتِي أَوْ عَمِيتُ عَنْ طِلْبَتِي فَدُلَّنِي عَلَى مَصَالِحِي وَ خُذْ بِقَلْبِي إِلَى مَرَاشِدِی فَلَيْسَ ذَلِكَ بِنُكْرٍ مِنْ هِدَايَاتِكَ وَ لَا بِبَدْعٍ مِنْ كِفَايَاتِكَ (3)
طِلْبَتِي: خواسته امر مورد نیاز الطلب: بكسر اللام ما تطلبه.
فَدُلَّنِی: راهنمایی کن مرا.
مَرَاشِدِ: محل ها و راه های رشد؛ اسم مکان از ماده «رشد»؛ جمع «مرشد».
نکر: ناشناخته، غريب، منکر؛ النكر بالضم و بضمتين المنكر.
ببدع: تازه و غریب و ناشناخته؛ امر جدید و بدون سابقه؛ البدع: بالكسر الأمر الذى كان أولا يقال فلان بدع في هذا الأمر أى هو أوّل من فعله فيكون اسم فاعل بمعنى المبتدع و البديع فعيل منه وفيه معنى التعجب و منه قوله تبارک و تعالى قُلْ ما كُنْتُ بِدْعاً مِنَ الرُّسُلِ أى ما أنا بأوّل من جاء بالوحى من عند الله و نشر الشرائع والأحكام.
خداوندا اگر از بیان خواسته خود عاجز شوم یا در پیدا کردن راه و رسم درخواست خود نابینا گردم، تو مرا به مصالح خودم راهنمایی کن و قلبم را به سوی آن چه رشد و صلاح من است، رهبری فرما که این کار از هدایت های تو بی سابقه و دور نیست و بر آوردن چنین خواسته هایی
برای تو تازگی ندارد.
مشابه
لَيْسَ الْعَجَبُ مِمَّنْ نَجَا وَ إِنَّمَا الْعَجَبُ مِمَّنْ هَلَكَ مَعَ سَعَةِ رَحْمَةِ اللَّهِ (1)تعجب از کسی که نجات پیدا کرده نیست بلکه تعجب از کسی باید کرد که چگونه هلاک شده با این که رحمت خداوند بسیار وسیع است.
اللَّهُمَّ احْمِلْنِي عَلَى عَفْوِكَ وَ لَا تَحْمِلْنِي عَلَى عَدْلِک خداوندا! با عفو و بخشش خود با من رفتار کن و با عدل و دادگریت رفتار مکن
نکته
امام عفو و عدل الهی را مرکبی راهوار شمرده عدل مرکبی است نگران کننده در حالی که عفو مرکبی است آرام بخش و امام از خدا تقاضا می کند که مرا بر آن مرکب آرام بخش سوار کن تا آسوده خاطر به جوار تو بیایم و از مجازات های دردناک فارغ باشم. (2)
مشابه
لَا أَنَا إِلَّا أَنْ يَتَغَمَّدَنِيَ اللَّهُ بِرَحْمَةٍ مِنْهُ وَ فَضْلٍ وَ وَضَعَ يَدَهُ عَلَى فَوْقِ رَأْسِهِ وَ طَوَّلَ بِهَا صَوْتَهُ (3)من نیز به سبب علمم وارد بهشت نمی شوم جز این که خداوند مرا در رحمتش و فضلش بپوشاند و هنگامی که پیغمبر این سخن را می گفت، دست خود را بر سر نهاد و صدای خود را بلند و طولانی کرد.
شناسنامه خطبه
تاریخ زمان و مکان وقوع: پس از وفات جناب مالک اشتر یا سلمان فارسی در مدینه، سال 35 هجری
مخاطب: مردم
موضوع: اخلاقی
ویژگی: یاد یاران (1)
این کلام کوتاه تعریف از شخصیتی می کند که در دوران زندگی خود، وظایف خویش را انجام داد و پاکدامن از دنیا رفت و در حفظ سنت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و اطاعت پروردگار کوشید. در مورد این که این شخص چه کسی بوده میان شارحان نهج البلاغه اختلاف است شارحان اهل تسنن مانند ابن ابی الحدید و محمد عبده این سخن را اشاره به خلیفه دوم می دانند و می گویند علی علیه السلام آن را بعد از فوت عمر گفت؛ در حالی که چنین چیزی با خطبه های دیگر نهج البلاغه هماهنگ نیست زیرا امام علیه السلام در خطبه شقشقیه شکایت زیادی از حکومت خلیفه دوم دارد و در خطبه ها و برخی نامه های نهج البلاغه از غصب خلافت شدیداً شکایت می کند.
شارحان شیعه که یقین دارند این سخن نمی تواند دربارۀ خلیفهٔ دوم باشد. بسیاری آن را اشاره به مالک اشتر و بعضی به سلمان فارسی دانسته اند.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص59.
لِلَّهِ بَلَاءُ فُلَانٍ فَلَقَدْ قَوَّمَ الْأَوَدَ وَ دَاوَى الْعَمَدَ وَ أَقَامَ السُّنَّةَ وَخَلَّفَ الْفِتْنَةَ ذَهَبَ نَقِيَّ الثَّوْبِ قَلِيلَ الْعَيْبِ أَصَابَ خَيْرَهَا وَ سَبَقَ شَرَّهَا أَدَّى إِلَى اللَّهِ طَاعَتَهُ وَ اتَّقَاهُ بِحَقِّهِ رَحَلَ وَ تَرَكَهُمْ فِي طُرْقٍ مُتَشَعْبَةٍ لَا يَهْتَدِى بِهَا الضَّالِّ وَ لَا يَسْتَيْقِنُ الْمُهْتَدِى.
لِلَّهِ بَلاءُ ابلادًا فُلَانِ فَلَقَدْ قَوْمَ الْأَودَ (1)
خداوند پاداش خیر در برابر آزمایش های فلان شخص دهد که کژی ها را راست کرد.
نکته ها
«بلاء» به معنای آزمایش و امتحان و در این جا اشاره به پاداش این آزمایش و امتحان است و در مجموع به این معناست که خداوند آزمایش های متعددی نسبت به او داشت و امام علیه السلام دعا فرمود که خداوند پاداش آن آزمایش ها را به نحو اکمل به او بدهد. (2)
این جمله که «کژی ها را راست کرد» مفهوم وسیعی دارد که هم مسائل اعتقادی را شامل می شود و هم اخلاقی و اجتماعی. (3)
کلمه «فلان» در این خطبه یکی از کلمات مجمل است و مصداق آن معلوم نیست و نمی دانیم که مقصود حضرت از این تمجیدات چه کسی بوده است. پس مقصود حضرت از فلان هرکسی که باشد در این خطبه تعریف و تمجید از آن فرد است.
وَ دَاوَى الْعَمَدَ (4) و بیماری ها را درمان نمود.
1) قوَّمَ: راست کرد؛ از ریشهٔ «قیام و در این جا به معنای راست کردن است. الْأَودَ: کجی؛ از ریشهٔ «اود» به معنای خم کردن و کج کردن؛ الشيء اودا من باب فرح اعوج.
2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج8، ص470.
3) همان.
4) الْعَمَدَ: به معنای بیماری است و در اصل زخمی است که در پشت شتر از سواری بسیار حاصل می شود که زیر پوست بدن در آن جایی که،زین پالان و جهاز شتر گذاشته می شود گوشتها له می شود و بیماری به وجود می آید ولی چون پوست بدن سالم است، بیماری پیدا نیست و این جا استعاره آورده برای بیماری درونی جامعه که برحسب ظاهر پیدا نیست؛ البعير عمدا من باب فرح أيضا انفضح داخل سنامه من ركوب و حمل مع سلامة ظاهره.
نکته
منظور بیماری های اخلاقی و اجتماعی است. (1)
وأَقَامَ السُّنَّةَ سنت پیامبر را برپا داشت.
نکته
اقامه سنت به معنای بازگشت به عصر رسول خدا است و پشت پا زدن به بدعت های بسیاری که بعد از آن حضرت به وجود آمد. (2)
وَ خَلَّفَ الْفِتْنَةَ (3) و فتنه ها را پشت سرگذاشت.
نکته
جمله «خَلَّفَ الْفِتْنَةَ» اشاره به این است که بعد از او اختلافات و فتنه های زیادی در میان مسلمین و یاران آن حضرت پیدا شد و سعادت او این بود که در جریان این فتنه ها قرار نگرفت؛ (4)یعنی در فتنه ها و آزمایش ها غرق نشد بلکه از فتنه ها گذشت و فتنه ها را پشت سر خود قرار داد.
ذَهَبَ نَقِيَّ الثَّوْبِ قَلِيلَ الْعَيْبِ (5) با جام های پاک و عیبی اندک از این جهان رخت بربست.
نکته ها
از خصوصیت های آن شخص این است که از دنیا رفت و حال آن که به گناه آلوده نشده و جامه اش پاک بود این یک کنایه است یعنی آلودگی ندارد و کار زشت انجام نداده است.
عیبش کم است به این معنا نیست که بی عیب است؛ چون غیر از معصومین همه افراد دیگر دارای عیب هستند و گناه و خلاف می کنند ولی معصومین گناه و خطا و اشتباه ندارند.
أَصَابَ خَيْرَهَا وَ سَبَقَ شَرَّهَا خیر و نیکی آن را درک کرد و از شر و بدی آن رهایی یافت.
نکته
دو ضمير مؤنث «ها» در «خیرها» و «شرّها» به حکومت و ولایت بر می گردد؛ یعنی خیر و خوبی حکومت و ولایت را دریافت و شر حکومت را هم پشت سر گذاشت، در حقیقت شر حکومت او را آلوده نکرد از این که این دو ضمیر در این دو کلمه به حکومت بر می گردد معلوم می شود که شخص مورد نظر حضرت کسی بوده که دستش به حکومت بند بوده است که گفتهاند یا مالک اشتر یا خلیفه دوم بوده است.
أَدَّى إِلَى اللَّهِ طَاعَتَهُ (1) وظیفه خود را در برابر اطاعت خداوند انجام داد.
وَ اتَّقَاهُ بِحَقِّهِ رَحَلَ (2) و حق تقوای الهی را به جا آورد.
وَ تَرَكَهُمْ فِي طُرْقٍ مُتَشَعَبَةٍ لَا يَهْتَدِى بِهَا الضَّالُّ وَ لَا يَسْتَيْقِنُ الْمُهْتَدِى (3)
لَا يَسْتَيْقِنُ: به یقین نمی رسد.
از جهان رفت و مردم را در برابر راه های گوناگونی واگذاشت که نه گمراهان در آن هدایت می یابند و نه جویندگان هدایت راه خویش را با اطمینان پیدا می کنند.
نکته
این سخن اشاره به حوادثی است که یکی بعد از دیگری بعد از مالک به وجود آمد که از آثار جنگ صفین و نهروان بود و منافقان و دشمنان اسلام به آن دامن می زدند. روزی نبود که فتنه تازه ای بر پا نکنند و هفته و ماهی نمی گذشت که درگیری جدیدی به راه نیندازند. (1)
1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 8، ص472.
شناسنامه خطبه
تاریخ زمان و مکان وقوع: اوایل حکومت در مدینه، سال 35 هجری مخاطب: مردم
موضوع: سیاسی تاریخی
ویژگی: شرح بیعت سراسیمه (مردم) (1)
از سخنان امام علیه السلام است که پیرامون بیعت مردم با او در امر خلافت بیان فرموده. محتوای خطبه این است که امام علیه السلام می فرماید من برای بیعت شما نیامدم شما به سراغ من آمدید و به قدری شور و اشتیاق داشتید که حتی عبای مرا از دوشم افکندید و کفش مرا پاره کردید، سرور و شادمانی و هیجان حاصل از این بیعت تمام جامعه شما را فراگرفته بود.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص 25
وَ بَسَطْتُمْ يَدِى فَكَفَفْتُهَا وَ مَدَدْتُمُوهَا فَقَبَضْتُهَا ثُمَّ تَدَاكَكْتُمْ عَلَى تَدَاكَ الْإِبِلِ الْهِيمِ عَلَى حِيَاضِهَا يَوْمَ وِرْدِهَا حَتَّى انْقَطَعَتِ النَّعْلُ وَ سَقَطَ الرِّدَاءُ وَوُطِئَ الضَّعِيفُ وَ بَلَغَ مِنْ سُرُورِ النَّاسِ بِبَيْعَتِهِمْ إِيَّايَ أَنِ ابْتَهَجَ بِهَا الصَّغِيرُ وَ هَدَجَ إِلَيْهَا الْكَبِيرُ وَ تَحَامَلَ نَحْوَهَا الْعَلِيلُ وَ حَسَرَتْ إِلَيْهَا الْكِعَاب.
وَ بَسَطْتُمْ يَدِى فَكَفَفْتُهَا وَ مَدَدْتُمُوهَا فَقَبَضْتُهَا ثُمَّ تَدَاكَكْتُمْ عَلَيَّ تَدَاكَ الْإِبل الْهِيمِ عَلَى حِيَاضِهَا يَوْمَ وِرْدِهَا حَتَّى انْقَطَعَتِ النَّعْلُ وَ سَقَطَ الرَّدَاءُ وَوُطِئَ الضَّعِيفُ (1)
فَقَبَض: گرفتن.
وطی در زمین فرورفتن پایمال شدن؛ الواطی در زمین فرورفته؛ مکان واط: جای گود و فرورفته.
تَدَاكَكْتُمْ: ازدحام کردید؛ از ریشهٔ «دکَ» در اصل به معنای زمین صاف و هموار است و از آن جا که برای صاف و هموار کردن زمین باید آن را محکم بکوبند این واژه به معنای کوبیدن شدید به کار رفته و هنگامی که به باب تفاعل می رود به معنای ازدحام شدیدی است که سبب پهلو زدن به یکدیگر می شود؛ التّداك الازدحام الشديد مأخوذ من الذك و هو الدق. حِياض: جایگاه آب انْقَطعَتِ النَّعْلُ: بند کفشم پاره شد.
سَقَطَ الرَّدَاءُ: ردایم افتاد.
الهيم: شخص یا حیوانی که مبتلا به عطش شدید است. این واژه در مورد عاشقان بیقرار نیز به کار می رود؛ الهیم: بالكسر العطاش.
دستم را گشودید و من آن را بستم آن را کشیدید و من آن را جمع کردم، سپس مانند شتران تشنه ای که به آبشخورهایشان وارد می شوند بر من هجوم آوردید، تا آن جا که بند کفش پاره گشت عبا بر زمین افتاد و ناتوان در زیر پا لگدکوب شد.
نکته ها
معنای سخن حضرت این است که من برای بیعت کردن با خود به سراغ شما نیامده بودم بلکه این شما بودید که برای بیعت با من هجوم آوردید و به زور با من بیعت کردید.
«تَدَاكَ الْإِبِلِ»: مفعول مطلق نوعی است برای تداککتم؛ «يَوْمَ وِرْدِهَا» به معنای روزی است که شترها به این آب می رسیده اند تا هنگامی که به این حوض ها نرسیده بودند، هجوم و تداکی هم نبوده ولی وقتی که می فهمیدند که به آب نزدیک می شوند، هرکدام
1) فَكَفَفْتُ: دستم را بستم؛ از ماده «کَف» به معنای دست؛ تَكَفَّفَ تكففاً الناس دست خود را برای درخواست چیزی به سوی مردم دراز کرد. مَدَدْتُمُوهَا: کشیدید؛ از ماده «مد» در اصل به معنی زیادت است جذب و کشیدن را «مد» گویند که کشیدن چیزی سبب زیادت طول آن است.
برای این که در آب خوردن بر دیگری پیشی بگیرند هجوم می آورده که در نتیجه «تداک» هم به وجود می آمده است.
مقصود حضرت از «النَّعْلُ» کفش های هجوم آورندگان است نه کفش های خودشان و این طبیعی است که وقتی عده ای هجوم بیاورند چه بسا برخی کفش هایشان پاره می شود و برخی عبا از دوششان می افتد؛ البته این جمله حاکی از آن است که ازدحام مردم برای بیعت با حضرت خیلی فشرده و زیاد بوده است و حضرت محاجه می کنند که اگر حاکمیت به بیعت مردم است من هنگام بیعت مردم چنین جمعیتی را داشتم که هیچ یک از خلیفه های قبل نداشتند و همان طور که شترهای تشنه از روی اشتیاق به طرف حوض های آب هجوم می برند این مردم هم از روی اشتیاق به طرف من هجوم آورده و بیعت می کردند.
تشبیه
مشبه: یاران امام
مشبه به: شتر تشنه
وجه شَبَه: بیعت مردم با امام علیه السلام شبیه به بیعتی بود که مردم در فتح مکه با پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله داشتند. مردم از حکومت عثمان ناراضی بودند و از بی عدالتی هایی که در زمان او انجام می شد رنج می بردند؛ به همین دلیل تشنه عدالت بودند و برای بیعت با امام علیه السلام با شور و هیجان هجوم آوردند که امام علیه السلام این اشتیاق و شور را به حمله بردن شتران تشنه برای آب خوردن تشبیه می کند که با هیجان حمله ور می شوند.
وَ بَلَغَ مِنْ سُرُورِ النَّاسِ بِبَيْعَتِهِمْ إِيَّايَ أَنِ ابْتَهَجَ بِهَا الصَّغِيرُ وَ هَدَجَ إِلَيْهَا الْكَبِيرُ وَ تَحَامَلَ نَحْوَهَا الْعَلِيلُ وَحَسَرَتْ إِلَيْهَا الْكِعَاب (1)
هَدَج: با قدم های لرزان حرکت کرد؛ از ریشهٔ «هدج» به معنای راه رفتن افراد ضعیف و لرزان است و غالباً در مورد پیران ناتوان به کار می رود؛ هدج يهدج من باب ضرب مشى مشيا ضعيفا مرتعشا قال الفيروز آبادی: الهدجان محرّكة و كغراب مشية الشّيخ.
تَحَامل: با تحمل زحمت آمد؛ از ریشه «تحامل» به معنای انجام دادن چیزی با مشقت و تکلف است؛ تحامل: في الأمر تكلّفه على مشقة.
حَسَرَتْ: نقاب از صورت برداشت؛ از ریشهٔ «حسر» در این جا به معنای نقاب از صورت برداشتن است؛ ولی ریشه اصلی آن به معنای برهنه کردن و گاه به معنای خسته شدن به کار می رود گویا خستگی انسان را از نیروهایش برهنه می کند؛ حسرت أى كشفت عن وجهها و في نسخة الشارح البحراني و حسرت عن ساقها الكعاب.
الْكِعَاب: دختر جوان؛ «کاعب» به معنای دوشیزه ای که تازه برآمدگی سینه اش آشکار شده و اشاره به دختران نوجوان است؛ کعب الجارية تكعب من باب ضرب و قعد كعوبا نهد ثديها، وجارية كعاب وزان سحاب الناهدة الثدى و الجمع كواعب قال تعالى وَ كَوَاعِبَ أَتْرابا.
1) ابْتَهَجَ: شاد شد؛ از ماده «هَيَجَ» به معنای به هیجان،آمد برانگیخته شد. المهیاج: به هیجان درآمده؛ الهائج خشم و جوشش.
آنقدر مردم از بیعتشان با من مسرور و شادمان شده بودند که کودکان به وجد آمده و پیران خانه نشین با پای لرزان برای دیدن منظره این بیعت و شرکت در آن به راه افتاده بودند. بیماران برای مشاهده آن به زحمت خود را بدانجا می رساندند و دوشیزگان نورسیده بدون نقاب در آن جمع حاضر شدند.
شناسنامه خطبه
تاریخ، زمان و مکان وقوع: نامعلوم
مخاطب: مردم
موضوع: اعتقادی، اخلاقی
ویژگی: نفس شناسی (1)
در این خطبه امام علیه السلام از مسائل گوناگونی سخن می گوید در بخش اول درباره اهمیت تقوا و پرهیزکاری و آثار حیات بخش آن سخن می گوید؛ در بخش دوم پس از توصیه به انجام اعمال صالح از ضرورت یاد مرگ و پایان زندگی و از دست رفتن فرصتها بحث می کند؛ در بخش سوم پس از تأکید مجدد بر تلاش و کوشش در جهت جمع آوری زادو توشه سفر آخرت به فریب کاری دنیا اشاره کرده می فرماید بیدار باشید دنیا شما را نفریبد
در آخرین بخش پیرامون صفات زاهدان و ویژگی های زندگی آنان و شرح مفهوم و حقیقت زهد سخنان پرمعنایی آمده است.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص118
فَإِنَّ تَقْوَى اللَّهِ مِفْتَاحُ سَدَادٍ وَ ذَخِيرَةُ مَعَادٍ وَ عِتْقُ مِنْ كُلِّ مَلَكَةٍ وَ نَجَاةٌ مِنْ كُلِّ هَلَكَةٍ بِهَا يَنْجَحُ الطَّالِبُ وَ يَنْجُو الْهَارِبُ وَ تُنَالُ الرَّغَائِبُ فَاعْمَلُوا وَ الْعَمَلُ يُرْفَعُ وَ التَّوْبَةُ تَنْفَعُ وَالدُّعَاءُ يُسْمَعُ وَ الْحَالُ هَادِئَةٌ وَ الْأَقْلَامُ جَارِيَةٌ وَ بَادِرُوا بِالْأَعْمَالِ عُمُراً نَاكِساً أَوْ مَرَضاً حَابِساً أَوْ مَوْتاً خَالِساً فَإِنَّ الْمَوْتَ هَادِمُ لَذَّاتِكُمْ وَ مُكَدِّرُ شَهَوَاتِكُمْ وَ مُبَاعِدُ طِيَّاتِكُمْ زَائِرٌ غَيْرُ مَحْبُوبٍ وَ قِرْنُ غَيْرُ مَغْلُوبٍ وَوَاتِرٌ غَيْرُ مَطْلُوبِ قَدْ أَعْلَقَتْكُمْ حَبَائِلُهُ وَ تَكَنَّفَتْكُمْ غَوَائِلُهُ وَأَقْصَدَتْكُمْ مَعَابِلُهُ وَ عَظُمَتْ فِيكُمْ سَطْوَتُهُ وَ تَتَابَعَتْ عَلَيْكُمْ عَدْوَتُهُ وَ قَلَّتْ عَنْكُمْ نَبْوَتُهُ فَيُوشِكُ أَنْ تَغْشَاكُمْ دَوَاجِي ظُلَلِهِ وَ احْتِدَامُ عِلَلِهِ وَ حَنَادِسُ غَمَرَاتِهِ وَ غَوَاشِي سَكَرَاتِهِ وَ أَلِيمُ إِرْهَاقِهِ وَ دُجُو أَطْبَاقِهِ وَ اخْشُونَةُ جُشُوبَةٌ مَذَاقِهِ فَكَأَنْ قَدْ أَتَاكُمْ بَغْتَةً فَأَسْكَتَ نَجِيَّكُمْ وَ فَرَّقَ نَدِيَّكُمْ وَ عَفَى آثَارَكُمْ وَ عَطَّلَ دِيَارَكُمْ وَ بَعَثَ ورَاثَكُمْ يَقْتَسِمُونَ تُرَاثَكُمْ بَيْنَ حَمِيمٍ خَاصٌ لَمْ يَنْفَعْ وَ قَرِيبٍ مَحْزُونٍ لَمْ يَمْنَعْ وَ آخَرَ شَامِتٍ لَمْ يَجْزَعْ فَعَلَيْكُمْ بِالْجَدَّ وَ الِاجْتِهَادِ وَ التَّأَهبِ وَالِاسْتِعْدَادِ وَ التَّزَودِ فِي مَنْزِلِ الزَّادِ وَ لَا تَغُرَّنَّكُمُ الْحَيَاةُ الدُّنْيَا كَمَا غَرَّتْ مَنْ كَانَ قَبْلَكُمْ مِنَ الْأُمَمِ الْمَاضِيَةِ وَ الْقُرُونِ الْخَالِيَةِ الَّذِينَ احْتَلَبُوا دِرَّتَهَا وَ أَصَابُوا غِرَّتَهَا وَ أَفْنَوْا عِدَّتَهَا وَأَخْلَقُوا جِدَّتَهَا، وَ أَصْبَحَتْ مَسَاكِنُهُمْ أَجْدَاثاً وَ أَمْوَالُهُمْ مِيرَاثَاً لَا يَعْرِفُونَ مَنْ أَتَاهُمْ وَ لَا يَحْفِلُونَ مَنْ بَكَاهُمْ وَ لَا يُجِيبُونَ مَنْ دَعَاهُمْ فَاحْذَرُوا الدُّنْيَا فَإِنَّهَا غَدَّارَةٌ غَرَارَةٌ خَدُوعٌ مُعْطِيَةٌ مَنُوعٌ مُلْبِسَةٌ نَزُوعٌ لَا يَدُومُ رَخَاؤُهَا وَ لَا يَنْقَضِى عَنَاؤُهَا وَ لَا يَرْكُدُ بَلَاؤُهَا كَانُوا قَوْماً مِنْ أَهْلِ الدُّنْيَا وَ لَيْسُوا مِنْ أَهْلِهَا فَكَانُوا فِيهَا كَمَنْ لَيْسَ مِنْهَا عَمِلُوا فِيهَا بِمَا يُبْصِرُونَ وَ بَادَرُوا فِيهَا مَا يَحْذَرُونَ تَقَلَّبُ أَبْدَانِهِمْ بَيْنَ ظَهْرَانَى أَهْلِ الآخِرَةِ وَيَرَوْنَ أَهْلَ الدُّنْيَا يُعَذِّمُونَ مَوْتَ أَجْسَادِهِمْ وَ هُمْ أَشَدُّ إِعْظَاماً لِمَوْتِ قُلُوبِ أَحْيَائِهِم.
فَإِنَّ تَقْوَى اللَّهِ مِفْتَاحُ سَدَادٍ (1) تقوا و پرهیزکاری کلید درهای درستی است.
1) سَدَادٍ: رستگاری؛ از ریشهٔ «سَد» به معنای عمل درست و سخن بجا صحت و تناسب و شایستگی؛ السداد: بالفتح الصواب من القول والعمل.
نکته
«تقوا» کلید تمام درهای سعادت و نیک بختی است؛ زیرا سبب می شود که عظمت الهی در دل انسان اهمیت یافته وی را بر آن می دارد که از منهیات و محرمات بپرهیزد و تسلیم فرمان حق تعالی باشد، راه مستقیم عدالت را گرفته و هیچ گونه انحرافی در گفتار و کردار او راه نیابد و در نتیجه مستوجب رحمت بی پایان پروردگار می شود که خود بهترین هدف از زندگی انسان است. (1)
مشابه
إِنَّما يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ (2)خدا فقط از تقواپیشگان می پذیرد. وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوى (3)زادو توشه برگیرید که بهترین زادو توشه تقواست. إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاكُم (4)گرامی ترین شما نزد خدا، پرهیزکارترین شماست. تشبیه
مشبه: تقوا
مشبه به: کلید
وجه شَبَه: به این دلیل در این سخن تقوا را تشبیه به کلید فرموده است، زیرا همان طور که کلید باعث باز کردن در می شود و آدمی را به گنجینههای گرانبها می رساند، صفت تقوا و پرهیزکاری نیز گشاینده تمام درهای رحمت و ثوابهای پروردگار است.
وَ ذَخِيرَةُ مَعَادٍ تقوا ذخیرهٔ روز قیامت است.
نکته
تقوا ذخيره رستاخیز است؛ چون آمادگی برای خوف و خشیت الهی و آن چه باعث کمالاتی در روح و نفس می شود از بهترین اندوخته هایی است که موجب نجات انسان از
تمام گرفتاری های رستاخیز می شود. (1)
وَ عِتْقُ مِنْ كُلِّ مَلَكَةٍ (2)
تقوا سبب آزادی از هرگونه بردگی است که بر انسان چیره می شود.
نکته
این جمله شامل آزادی از بردگی شیطان و هوای نفس و انسان های ستمگر است. (3)
وَ نَجَاةٌ مِنْ كُلِّ هَلَكَةٍ تقوا سبب نجات انسان از هرگونه هلاکت است.
نکته
هلاکت انسان در پیروی از هوای نفس است و هنگامی که هوای نفس به وسیله تقوا کنترل شود انسان از هلاکت رهایی می یابد. (4)
بِهَا يَنْجَحُ الطَّالِبُ (5) به وسیلهٔ تقوا جویندگان به مقصود خود می رسند.
نکته ها
تقوا، صراط مستقیم الهی است که از هرگونه افراط و تفریط و کوتاهی و تعدی برکنار است و صراط مستقیم انسان را در کمترین زمان به مقصد می رساند. (6)
با تقوا، هر جوینده ای به مقصد خود می رسد اگر مراد از این مقصد امر آخرتی باشد که
1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 6، ص115.
2) عتّق: آزادی مَلَكَة: عادت ثابت؛ گناهانی است که انسان را تحت تأثیر قرار داده و بر او چیره می شود؛ ملكه: يملكه من باب ضرب ملكا مثلثة وملكة بالتحريك احتواه قادرا على الاستبداد به
3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 8، ص484.
4) همان
5) يَنْجَحُ: به مقصد می رسد؛ بالضمّ الظفر بالمطلوب و أنجحه الله أى أظفر به.
6) پیام امام امیرالمؤمنین، ج8، ص484.
بسیار روشن است زیرا باعث ثواب آخرت می شود و اما اگر با توجه به دنیا حساب کنیم، از آن جهت است که بسیاری از مردم را می بینیم که با شعار اهل تقوا و تظاهر به آن، وسیلهٔ رسیدن به خواسته های دنیوی و موفقیت در کوشش های خود را فراهم می کند. (1)
«باء» در کلمه «بها» سببیت است و ضمیر «ها» به تقوا بر می گردد.
يَنْجُو الْهَارِبُ (2)
به وسیله تقوا فرار کنندگان رهایی می یابند.
مشابه
وَ إِنْ مِنْكُمْ إِلا وارِدُها كانَ عَلَى رَبِّكَ حَتْماً مَقْضِيًّا ثُمَّ نُنَجِّي الَّذِينَ اتَّقَوْا وَنَذَرُ الظَّالِمِينَ فيها جِثِيًّا (3)و هیچ یک از شما نیست که وارد جهنم نشود و این حکمی است حتمی از جانب پروردگار تو آن گاه پرهیزکاران را نجات می دهیم و ستمکاران را همچنان به زانو نشسته در آن جا وا می گذاریم.
وَتُنَالُ الرَّغَائِبُ (4) با تقوا به هر هدف و خواسته رفیع و بلندی می توان رسید.
مشابه
تِلْكَ الْجَنَّةُ الَّتى نُورِثُ مِنْ عِبادِنَا مَنْ كَانَ تَقِيَّا (5)این همان بهشتی است که به بندگانمان آن ها که پرهیزکاری کرده اند عطا می کنیم.
1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج6، ص116.
2) يَنْجُو: نجات می یابد. الْهَارِبُ: فرارکننده؛ از مادۀ «هَرب» به معنای فرار کردن کسی هم که از عذاب خدا در وحشت و اضطراب است هارب است.
3) مریم، 71 و 72
4) الرَّغَائِبُ: آرزوها؛ جمع رغیبه به معنای خواسته مهم است؛ از ریشه رغبت گرفته شده است؛ الرغائب: جمع الرغيبة و هو الأمر المرغوب فيه والعطاء الكثير.
5) مریم، 63
فَاعْمَلُوا وَالْعَمَلُ يُرْفَعُ وَالتَّوْبَةُ تَنْفَعُ وَالدُّعَاءُ يُسْمَعُ وَ الْحَالُ هَادِئَةٌ وَالْأَقْلَامُ جَارِيَةٌ (1)
الْأَقْلَامُ: قلم ها.
جَارِيَةٌ: جاری؛ در جریان.
تا هنگامی که فرصت برای قبولی اعمال دارید و تو به سودمند است و دعا به اجابت می رسد و در آرامش به سر می برید و قلم ها در جریان است، عمل کنید.نکته ها
نفع توبه به این است که خداوند از گناهان گذشته انسان می گذرد و او را در قیامت به بهشت می برد.
مقصود از مفید بودن دعا این نیست که دعا مربوط به آخرت باشد بلکه دعاها و خواسته های دنیوی هم شنیده می شود و هر چه از آن ها به صلاح دنیا و آخرت انسان باشد در همین دنیا به اجابت میرسد و هر اندازه به صلاح،نباشد خداوند پاداش آن را در آخرت عطا می کند.
«وَ الْحَالُ هَادِئَةٌ»: مقصود از «حال» زمان فعلی و حیات دنیاست؛ یعنی تا زمانی که در این دنیا هستید در آرامش و سکون هستید؛ یعنی اضطراب و گرفتاری های اخروی را می توان در دنیا برطرف نمود و با تو به به آرامش و سکون رسید ولی اگر این حال به قیامت و برزخ تبدیل شد، دیگر گذشته است و آن اضطراب به حال خود باقی می ماند و آرامشی در کار نخواهد بود.
مشابه
إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ وَالْعَمَلُ الصَّالِحُ يَرْفَعُه (2)سخنان پاکیزه به سوی او بالا می رود، کار شایسته به آن رفعت می بخشد. و
فَأَمَّا مَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صَالِحاً فَعَسى أَنْ يَكُونَ مِنَ الْمُفْلِحين (3)و اما کسی که توبه کند و ایمان آورد و به کار شایسته پردازد امید که از رستگاران باشد.
قالَ رَبُّكُمُ ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُم (1)و پروردگارتان فرمود: «مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم». وَ إِذا سَأَلَكَ عِبادِي عَنِّى فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاع إذا دعان (2)و هرگاه بندگان من، از تو درباره من بپرسند [بگو] من نزدیکم و دعای دعاکننده را به هنگامی که مرا بخواند اجابت می کنم. ما لِهذَا الْكِتابِ لا يُغادِرُ صَغِيرَةً وَ لا كَبيرَةً إِلا أَحْصاها (3)این چه نامه ای است که هیچ [کار] کوچک و بزرگی را فرو نگذاشته جز این که همه را به حساب آورده است.
وَ بَادِرُوا بِالْأَعْمَالِ عُمُراً نَاكِساً أَوْ مَرَضاً حَابِساً أَوْ مَوْتاً خَالِساً (4)و به انجام اعمال صالح مبادرت ورزید پیش از آن که عمر پشت کند یا بیماری مانع از عمل گردد یا مرگ برباید.نکتهامام همه مخاطبان خود را تشویق می کند که بر این سه امر پیشی گیرند دوران کهولت که تمام اعضا نیرو و توان خود را از دست می دهد و قرآن آن را «ارذل العمر» (نامطلوب ترین دوران زندگی نامیده و بیماری هایی که گاه طولانی می شود و تاب و توان را از انسان می گیرد نه قادر بر عبادت به صورت کامل است و نه خدمت به انسان ها و همچنین مرگ که همه چیز را ناگهان از انسان می رباید. (5))### 4. حقیقت مرگ﴿فَإِنَّ الْمَوْتَ هَادِمُ لَذَّاتِكُمْ وَ مُكَدِّرُ شَهَوَاتِكُمْ وَ مُبَاعِدُ طِيَّاتِكُمْ زَائِرٌ غَيْرُ مَحْبُوبِ وَ قِرْنُ
1) غافر، 60.
2) بقره، 186.
3) كهف، 49.
4) بادِرُوا: پیش دستی کنید. نَاكِساً: از حیات به مرگ رفتن؛ از ریشهٔ «نکس» به معنای واژگون ساختن چیزی؛ قلبه على رأسه کنکسه بالتشديد و النكس بضمتين المدرهمون من الشّيوخ بعد الهرم أى الساقطون كثيرا قال تعالى وَ مَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَكِّسْهُ. حَابساً حبس کننده؛ بازدارنده از کار و کوشش. خالِساً رباینده؛ از ریشهٔ «خلس» به معنای ربودن چیزی با حیله و اختلاس نیز به همین معناست؛ الشيء اختطفته.
5) پیام امام امیرالمؤمنین، ج8، ص489.
غَيْرُ مَغْلُوبِ وَ وَاتِرَ غَيْرُ مَظْلُوبٍ (1)
طِيَّاتِكُمْ: مقاصد شما؛ جمع طیّه» به معنای ناحیه و جهت و نیز به معنای هدف آمده است. از ریشه «طی» به معنای جمع وجور کردن گرفته شده و گاه به معنای عبور کردن و پیمودن راه به کار می رود؛ الطية: بالكسر كالنية لفظا و معنى وقال الشارح المعتزلي: هي منزل السفر.
قرن: حریف، هماورد القرن بالكسر كفوك في الشجاعة.
وَاتِر: جنایت کار؛ از ریشهٔ «وَتَر» به معنای زه کمان موتور: آدمی که کشته شده:واتر اسم فاعل به معنای جنایت کننده و کینه توز است؛ القاتل و الموتور القتيل الذى لم يدرك دمه مأخوذان من الوتر بالكسر و الفتح و هي الجناية التي يجنيها الرّجل على غيره من قتل أو نهب أو سبى و قد وتره يتره وترا و وترا وترة أفزعه و أدركه بمكروه، و تره ماله نقصه إياه.
زیرا مرگ ویران کننده لذات شماست و خواسته های دل شما را تیره و تار می سازد و منزلگاه های سفرتان را تیره و تار می سازد دیدار کننده ای است که هرگز دوست داشتنی نیست و حریفی است شکست ناپذیر و جنایت کاری است تعقیب ناپذیر.
مشابه
قُلْ إِنَّ الْمَوْتَ الَّذِى تَفِرُّونَ مِنْهُ فَإِنَّهُ مُلاقيكُم (2)بگو: آن مرگی که از آن می گریزید، قطعاً به سراغ شما می آید. قُلْ لَن يَنفَعَكُمُ الفِرارُ انْ فَرَرْتُم مِنَ المَوتِ (3)بگو اگر از مرگ یا کشته شدن بگریزید، هرگز این گریز برای شما سود نمی بخشد. استعاره
مستعار: زائر
مستعار منه: ناپسندی
مستعارله: مرگ
جامع: امام علیه السلام لفظ «زائر» را به این اعتبار که به آدمی هجوم می آورد، برای مرگ استعاره آورده و چون کسی که به دیدار انسان می آید معمولاً دوست داشتنی است امام علیه السلام با بیان صفت غیر محبوب این زائر را که مرگ است از دیدار کننده معمولی جدا کرده تا آدمی به ناپسند بودن مرگ توجه کند و در انجام اعمال نیک بکوشد.
استعاره
مستعار: واتر
مستعار منه: غیر مطلوب
مستعارله: مرگ
جامع: مرگ همانند شخصی است که در شجاعت و دلیری همتا ندارد و کلمه واتر را با صفت غیر مطلوب برای مرگ استعاره آورده؛ یعنی او می تواند دل ها را از هم جدا کند و بمیراند ولی ممکن نیست که از او مطالبه خون شود و مورد انتقام قرار گیرد.
قَدْ أَعْلَقَتْكُمْ حَبَائِلُهُ وَ تَكَنَفَتْكُمْ غَوَائِلُهُ وَ أَقْصَدَتْكُمْ مَعَابِلُهُ وَ عَظُمَتْ فِيكُمْ سَطْوَتُهُ وَ تَتَابَعَتْ عَلَيْكُمْ عَدْوَتُهُ وَ قَلَّتْ عَنْكُمْ نَبْوَتُهُ (1)
تَكَنَّفت: احاطه کردن بر چیزی؛ از ریشهٔ «كَنَف» به معنای احاطه داشتن است؛ یعنی مصیبت های مرگ شما را در كنف و احاطه خود دارد غوائل: فساد و شر و حادثه سنگین
مقابل پیکان تیر؛ جمع «معبل»؛ المعابل جمع معبلة وزان مكنسة و هو النصل العريض القوى.
سَطْوَتُهُ: قهر و غلبه، خشم.
عَدْوَتُهُ: عداوتش؛ تعدى و تجاوز؛ التعدى.
نَبْوَتُهُ: کارگر نشدن و خطا رفتن ضربه شمشیر و تیر و مانند آن است؛ نبا السّيف عن الضريبة نبوا و نبوة كلّ و لم يؤثر.
دام هایش بر دست و پای شما افتاده و مصائب و مشکلاتش سراسر وجود شما را احاطه کرده، تیرهایش شما را هدف قرار داده و هیبت و صولت آن بر شما عظیم است و تجاوزش پی درپی بر شما وارد می شود.
نکته ها
«أَقْصَدَتْكُمْ مَعَابِلُهُ»: در این عبارت حضرت می فرمایند که تیرهای مرگ وقتی که هدف گیری کرد، انسان را ناکار می کند.
«وَتَتَابَعَتْ عَلَيْكُمْ عَدْوَتُهُ» حضرت در این عبارت می فرمایند که این تعدی و تجاوزهای مرگ نسبت به انسان دنباله دار و پیاپی است؛ یعنی ابتدا موی انسان سفید می شود و سپس زانوهای انسان بی قدرت می شود و...
1) أَعْلَقتُكُمْ: به گردن شما انداخته؛ به شما آویخته. حَبائِل: دام صیادی تور و تله جمع «حباله».
تشبیه
مشبه: مرگ
مشبه به: صیاد، تیرانداز
وجه شَبَه: امام گاه مرگ را به صیادی تشبیه کرده که برای همه انسان ها دام گسترده است و با مرگ برای همه انسان ها بدون استثنا وجود دارد و گاه به تیراندازی که تیرهایش به خطا نمی رود و همه را در بر می گیرد تشبیه کرده یا شمشیر زنی که شمشیرش کارگر است.
فَيُوشِكُ أَنْ تَغْشَاكُمْ دَوَاجِي ظُلَلِهِ وَ احْتِدَامُ عِلَلِهِ وَ حَنَادِسُ غَمَرَاتِهِ وَ غَوَاشِي سَكَرَاتِهِ وَ أَلِيمٌ إِرْهَاقِهِ وَ دُجُو أَطْبَاقِهِ وَ جُشُوبَةُ مَذَاقِهِ (1)
ظلل: ابرها؛ جمع ظلّ» به معنای سایبان؛ الظلل: جمع ظلة و هي السحاب.
احْتِدَامُ: سختی ها شدت از ریشهٔ «حدم»؛ احتدم النار التهبت واشتدّ حرّها.
حَنَادِسُ: تاریکی شدید؛ جمع «حندس» به معنای تاریکی و شب بسیار تاریک است؛ الحنادس: جمع حندس و زان زبرج الظلمة.
غَمَرَاتِ: شداید؛ جمع «غمره» به معنای شدید و سختی است؛ غمرات الموت شداید و سختی های حالت مرگ و جان دادن است که انسان را فرامی گیرد زیرا غمره» در اصل به آب زیادی گفته می شود که چیزی را در خود فرو می برد غَوَاشِی بیهوشی؛ جمع غاشیه» به معنای فراگیر و پوشاننده احتمالاً انصراف به عذاب یا گرفتاری داشته باشد.
إزهاق: رسیدن مرگ؛ از ریشهٔ «رَهق» در اصل به معنای پوشاندن چیزی با قهر و غلبه است و به کارهای سخت و سنگین اطلاق می شود در ضمن در بسیاری از نسخ به جای «ارهاق» ازهاق» آمده است که از ریشه «زهوق» به معنای اضمحلال و هلاکت و نابودی است و ازهاق روح » به معنای جدا کردن روح از بدن است؛ إرهاقه: بالرّاء المهملة مصدر أرهقته أى أعجلته ويقال أرهقه طغيانا أغشاه إيّاه و الحق ذلک به و فى بعض النسخ بالزاء المعجمة من زهق الشّيء بطل.
فَيُوشِكُ: نزدیک می شود؛ الأمر أن يكون و أن يكون الأمر بكسر الشين أى يقرب و لا تفتح شينه إلا في لغة ردّية.
دجو: ظلمات تاریکی أطباق: تراكم؛ جمع «طبق» به معنای چیزی است که روی چیز دیگری قرار داده می شود، گویی برای تاریکی طبقاتی وجود دارد که گاه روی هم متراکم و شدید می شود؛ أطباقه بالفتح جمع الطبق بالتحريك غطاء کلّ شیء و في بعض النسخ بالكسر مصدر أطبقه أى غطاه.
جُشُوبَةُ: ناگواری آزار دهنده؛ به معنای خشونت است خواه در غذا باشد که لازمه اش ناگواری است یا در سخن و مانند آن؛ جشب: الطعام من باب ضرب جشوبة صار جشيبا و هو الشيء الماكل و الخشن الغليظ البشع من كلّ شيء و الجشب بالضمّ قشور الرمان وفى بعض النسخ و خشونة مذاقه بالخاء المعجمة و النون.
مَذَاقِهِ: ذائقه اش؛ مصدر میمی است به معنای طعم و مزه
1) أَنْ تَغْشَا: که احاطه کند. دواجی: تاریک جمع داجیه» به معنای تاریک و ظلمانی
نزدیک است سایه های تاریک مرگ شما را بپوشاند و شدت بیماری اش شما را فرابگیرد و ظلمت شدید آسیب های آن بر شما مسلط شود و تاریکی سکرات مرگ بر شما چیره گردد، و دردهای جانکاه خروج روح از بدن بر شما عارض گردد و پرده های تاریک آن بر شما فروافتد و شربت ناگوار مرگ بر شما چشانده شود.
نکته ها
«ظلّ» به معنای سایه است و «داجیه» به معنای شب تاریک است. ابر خیلی تاریک، ابر غضب و نقمت خداست وقتی که خدا می خواست کسانی را هلاک کند، ابتدا ابرهای تیره و تاری می آمد بعد عذاب خدا بر آن ها می بارید.
«وَ غَوَاشِي سَكَرَاتِهِ» چون انسان در حالت مستی هوش و حواس خود را از دست می دهد و در هنگام مرگ هم همین طور است از این جهت حالت هنگام مرگ را تعبیر به مستی کرده اند.
«وَ دُجُو أَطْبَاقِهِ» اطباق به معنای این است که چیز سنگینی به نحوی روی انسان بیفتد و او را احاطه کند که قدرت حرکت کردن نداشته باشد و حتی از فرط نگرانی زبان او نیز بند آمده و قدرت تکلم کردن ندارد.
«وَ جُشُوبَةُ مَذَاقِهِ»: گاهی انسان چیزی را می چشد و بر اثر مزه خوب آن لذت می برد گاهی هم بر اثر مزه بد آن ناراحت می شود در مورد طعم مرگ، حضرت با آوردن کلمه «جشوبه» تعبیر به ناملایمت و بدی فرموده که اصولاً برای افراد نگرانی دارد گرچه ممکن است که مرگ به ذائقه اندکی از مردم لذیذ و شیرین باشد.
مشابه
هوَ إِذا غَشِيَهُمْ مَوْجٌ كَالظُّلَلِ دَعَوُا الله (1)و هرگاه موج دریا چون ابرها آنان را بپوشاند، خدا را با اخلاص می خوانند. استعاره
مستعار: حنادس
مستعار منه: حالات وحشتناک و ترس آور
مستعارله: سکرات مرگ
جامع: واژۀ «حنادس» را که به معنای تاریکی هاست استعاره آورده از حالاتی که برای انسان بر اثر سکرات و بی هوشی ها در هنگام فرارسیدن مرگ پیدا می شود که باید از
1) لقمان، 32.
آن ترس و وحشت داشت. همان گونه که تاریکی باعث ترس و وحشت می شود مرگ نیز چنین است.
استعاره
مستعار: ظلَّ
مستعار منه: بیماری مرگ آور
مستعارله: مرگ
جامع: كل کلمۀ «ظلّ» را که به معنای سایه است برای بیماری های مرگ آور استعاره آورده و آن بیماری ها را به ابرهای تاریک کننده تشبیه فرموده است؛ زیرا هدف امام علیه السلام از این سخنان ترساندن انسان از مرگ است و ابرهای تیره کننده و تاریکی را بهترین وسیلهٔ ایجاد رعب و ترس است که آدمی خود را در شرف مرگ می بیند.
فَكَأَنْ قَدْ أَتَاكُمْ بَغْتَةً فَأَسْكَتَ نَجِيَّكُمْ وَ فَرَّقَ نَدِيَّكُمْ وَ عَفَّفَى آثَارَكُمْ وَ عَطَّلَ دِيَارَكُمْ وَ بَعَثَ وُرَّاثَكُمْ يَقْتَسِمُونَ تُرَاثَكُمْ (1)
نَدِيَّ: جمعتان به معنای مرکز اجتماع برای مشورت یا شادی یا گفت وگوهای معمولی
عَفَّی: محو کرد؛ از ریشهٔ «عفو» گرفته شده که یکی از معانی آن محو شدن آثار چیزی است و «عفی» به حکم باب
تفعيل: معنای متعدی دارد یعنی محو و نابود کرد.
تُرَاثَكُمْ: ارث شما؛ مالی که به ارث گذاشته می شود.
گویی ناگهان مرگ بر شما وارد می شود و با ورود خود شما را حتی از سخنان آهسته و درگوشی ساکت می سازد. اهل مجلستان را پراکنده می.کند آثارتان را محو و خانه هایتان را بی صاحب می سازد. وارثان شما را بر می انگیزد تا اموالتان را در میان خود تقسیم کنند.
نکته ها
این جمله بیان می دارد که مرگ شما را به جسدهای سرد و بیجان تبدیل می کند که جز برای نهادن در خاک به کار نمی آیید آن گاه جای شما خالی گشته و ثروتهایتان تقسیم می گردد این همان بازی مرگ است که تنها داشتن توشه آخرت از آثار و پیامدهای
1) بَغْتَةً: ناگهانی، بدون خبر قبلی. نَجِيَّكُمْ: نجواگر شما؛ «نجی» به معنای نجواکننده و کسی که آهسته و درگوشی سخن می گوید از ریشه «نجوا» به معنای گفتن سخن درگوشی است.
ناگوارش می رهاند. (1)
«فَأَسْكَتَ نَجِيَّكُمْ»: آن هایی که با نجوا کردن و سری سخن گفتن می خواستند کلاه سر دیگران بگذارند و در حقیقت برای دیگران نقشه می کشیدند مرگ همۀ آن ها را ساکت کرد و کلاه را بر سر خودشان گذاشت.
مشابه
فَلَمَّا قَضَيْنَا عَلَيْهِ الْمَوْتَ مَا دَلَّهُمْ عَلَى مَوْتِهِ إِلا دَابَّةُ الْأَرْضِ تَأْكُلُ مِنْسَأَتَهُ (2)چون حکم مرگ را بر او راندیم حشره ای از حشرات زمین مردم را بر مرگش آگاه کرد: عصایش را جوید. مشبه: حالت انتظار مرگ
مشبه به: خود مرگ
وجه شَبَه: وجه شباهت هم نزدیک بودن مرگی که انتظار آن می رود با مرگی که فرض وجودش شده است چون هر چه آینده است نزدیک می باشد.
بَيْنَ حَمِيمٍ خَاصٌ لَمْ يَنْفَعْ (3) برخی از این،وارثان آشنایان خاص هستند که وقتی مرگ فرارسد سودی برایتان ندارند.
وَ قَرِيبٍ مَحْزُونٍ لَمْ يَمْنَعْ خویشاوندان دلسوز و غمگینی هستند که قدرت بر دفع مرگ ندارند.
وَ آخَرَ شَامِتٍ لَمْ يَجْزَعْ (4)
دشمنان شماتت کننده ای هستند که از مرگ شما جزع و فزعی ندارند.
نکته
ورثه بر سه دسته اند: الف. خویشاوندانی که خیلی به انسان نزدیک هستند که این ها در هنگام مرگ خیلی تلاش می کنند تا مریض را از مرگ نجات بدهند ولی وقتی که مرگ می رسد هیچ تلاشی فایده ندارد؛ ب. دسته دیگر خویشاوندی است که به این اندازه برای نجات او تلاش نمی کند اما از مرگ آن فرد نگران و غصه دار می شود؛ ج. دسته سوم کسانی هستند که نه تنها برای نجات او از مرگ فعالیتی ندارند و پس از مرگ هم غصه دار نیستند بلکه از مرگ او خوشحال هستند و روزها آرزوی مرگ او را می کرده و زمان های زیادی در انتظار مرگ او بوده اند و شاید برای رسیدن مرگ او دعا هم می کرده اند. این ها خویشاوندانی هستند که در انتظار ارث و میراث بوده اند.
فَعَلَيْكُمْ بِالْجَدِّ وَ الِاجْتِهَادِ وَالتَّأَهبِ وَالِاسْتِعْدَادِ وَ التَّزَوُّدِ فِي مَنْزِلِ الزَّادِ (1)
التأهب: آمادگی؛ آماده شدن برای چیزی است و از ریشهٔ «أهبه» به معنای آمادگی یا وسایل است گاه معنای مصدری دارد و گاه اسم جامد.
التَزَود: توشه گرفتن توشه برداری از ماده «زاد» به معنای توشه.
حال که چنین است کوشا باشید و برای سفر آخرت مهیا شوید زادو توشه را از این منزل که این نعمت در آن فراوان است برگیرید.
نکته
«تاهب» اشاره به نیت بر آماده شدن است و استعداد به جنبه عملی آن اشاره دارد. (2)
وَ لَا تَغْرَّنَّكُمُ الْحَيَاةُ الدُّنْيَا كَمَا غَرَّتْ مَنْ كَانَ قَبْلَكُمْ مِنَ الْأُمَمِ الْمَاضِيَةِ وَ الْقُرُونِ الْخَالِيَةِ (3)
الْقُرُونِ الْخَالِيَة: مردم قرن های گذشته
زندگی دنیا شما را نفریبد آن گونه که پیشینیان و امت های گذشته و اقوامی را که از میان رفتند فریب داد.
نکته
مقصود حضرت از این جمله این است که همان گونه که دنیا ملت های پیش از شما را مغرور کرده و فریب داده و به غفلت انداخته است شما را مغرور نکند. ملت های گذشته سرگرم جمع کردن مال و مقام و شهرت شدند و به دنبال چیزهای بی فایده بودند و از دنیا برای آخرت استفاده ای نبردند بلکه آخرت و معنویت را انکار کردند پس باید ما عبرت بگیریم تا به سرنوشت گذشتگان گرفتار نشویم
مشابه
وَ غَرَّتْكُمُ الْأَمَانِيُّ حَتَّى جَاءَ أَمْرُ اللَّهِ وَ غَرَّكُمْ بِاللَّهِ الْغَرُورُ (1)و آرزوها شما را غره کرد تا فرمان خدا آمد و [شیطان] مغرور کننده شما را درباره خدا بفریفت. وَ لَقَدْ أَنْزَلْنَا إِلَيْكُمْ آيَاتٍ مُبَيِّنَاتٍ وَ مَثَلاً مِنَ الَّذِينَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِكُمْ وَ مَوْعِظَةً لِلْمُتَّقِينَ (2)و قطعاً به سوی شما آیاتی روشنگر و خبری از کسانی که پیش از شما روزگار به سر برده اند و موعظه ای برای اهل تقوا فرود آورده ایم. وَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا إِلَّا مَتاعُ الْغُرُور (3)و زندگی دنیا جز مایه فریب نیست.
الَّذِينَ احْتَلَبُوا دِرَّتَهَا وَ أَصَابُوا غِرَّتَهَا وَ أَفْنَوْا عِدَّتَهَا وَ أَخْلَقُوا جِدَّتَهَا وَ أَصْبَحَتْ مَسَاكِنُهُمْ أَجْدَاثاً وَأَمْوَالُهُمْ مِيرَاناً لَا يَعْرِفُونَ مَنْ أَتَاهُمْ وَلَا يَحْفِلُونَ مَنْ بَكَاهُمْ وَلَا يُجِيبُونَ مَنْ دَعَاهُمْ (4)
أصَابُوا: دریافت کردند.
غرَّتَهَا: غفلت آن را سهل انگاری و غفلت است.
أفْنَوْا عِدَّتَهَا: مواد مفیدش را نابود کردند؛ از ماده «فنی» به معنای از بین رفتن فانی شدن
لا يُجيبُونَ: جواب نمی دهند؛ پاسخ ندادند. عدت مدت ایام، رزق وروزی ذخیره شده.
أخْلَقُوا: کهنه کردند؛ از ریشهٔ «اخلاق» به معنای کهنه کردن و از ریشهٔ خَلَق به معنای فرسودگی و کهنه شدن است.
جدتها: تازه هایش؛ تازه و نو بودن است؛ این واژه معنای اسمی نیز دارد و به معنای جدید و نو است.
أحداثاً: گورها؛ جمع «جدث» به معنای گور و قبر است.
لَا يَحْفِلُونَ: توجهی ندارند؛ اعتنا نمی کنند؛ از ریشهٔ «حفل» به معنای اعتنا کردن و اهمیت دادن است؛ حفل: القوم حفلا اجتمعوا و المحفل و زان مجلس و مقعد محل الاجتماع والاحتفال بالشيء الاعتناء به و المبالغة فيه.
مَنْ بَكَاهُمْ: کسی که بر آن ها گریه کرد.
لَا يُجيبون: جواب نمی دهند.
مَنْ دَعَاهُمْ: کسی که آن ها را صدا زد.
همان ها که شیر از پستان دنیا دوشیدند و به فریب آن گرفتار شدند مدت آن را به پایان بردند و تازه های آن را کهنه ساختند و سرانجام کاخ ها و مساکن آن ها گورستان شد و ثروت هایشان، میراث برای دیگران کسی که نزد آنان برود، وی را نمی شناسند و به آن ها که برایشان گریه می کنند، اهمیت نمی دهند و به کسانی که آنان را صدا زنند، پاسخ نمی گویند.
نکته ها
جمله «الَّذِينَ احْتَلَبُوا دِرَّتَهَا وَ أَصَابُوا غِرَّتَهَا» اشاره به کسانی است که از تمام امکانات دنیا بهره مند شدند؛ گویی که شیری که در پستان دنیا بود تا آخر دوشیدند و از همه زرق و برق ها بهره مند شدند. (1)
جمله «وَ أَصْبَحَتْ مَسَاكِنُهُمْ أَجْدَاثاً» دو معنا دارد نخست این که از کاخ هایشان به گورها منتقل شدند و دیگر این که در بعضی از حوادث وحشتناک مانند زلزله ها، کاخ ها بر سرشان ویران شد. (2)
فَاحْذَرُوا الدُّنْيَا از زرق و برق دنیا برحذر باشید.
فَإِنَّهَا غَدَّارَةٌ غَوَّارَةٌ خَدُوعٌ مُعْطِيَةٌ مَنُوعٌ مُلْبِسَةٌ نَزُوعٌ لَا يَدُومُ رَخَاؤُهَا وَلَا يَنْقَضِي عَنَاؤُهَا
وَلَا يَرْكُدُ بَلَاؤُهَا (1)
مُعْطِيَةٌ: عطا کننده؛ از مادۀ «عطاء» و «عطیه» به معنای بذل و احسان، بخشنده.
مَنُوعٌ: منع کننده.
نَزُوع: کننده؛ از ریشهٔ «نَزَعَ» به معنای برکننده؛ کندن و جدا ساختن.
لَا يَدُومُ: دوام نمی یابد.
رَخَاؤُهَا: رفاه فراوانی ارزانی
لا يَنْقَضِی: تمام نمی شود.
عناء: رنج، مشقت.
لَا يَرْكُدُ: متوقف نمی شود؛ از ریشهٔ رکود به معنای بی حرکت و آرام بودن
زیرا دنیا بی وفا، مکار و فریبنده و حیله گر است. بخشنده ای است منع کننده (که از یک دست می دهد و با دست دیگر می گیرد) پوشنده ای است برهنه کننده آرامش و راحتی آن بی دوام، سختی هایش بی سرانجام و بلاهایش مداوم اس است.
نکته ها
تفاوت واژۀ «غداره» و «غراره» و «خدوع» غدّار از ریشهٔ «غدر» به معنای پیمان شکنی و «غرار» از ریشه غرور به معنای فریبندگی و خدوع از ریشه «خدعه» به معنای حیله گری است. (2)
تعبیر به «مُعْطِيَةٌ مَنُوعٌ» یعنی هنوز دنیا چیزی را به انسان نداده باز پس می گیرد. (3)
در مورد تعبیر «مُلْبِسَةٌ نَزُوع» دو تفسیر است دنیا یا یک لباس زیبایی از قدرت و عظمت در تن انسان می کند یا این که منظور این است که لباس های بی ارزشی می پوشاند و لباس های با ارزش بر می کند. (4)
تفاوت واژه های «رخاء» و «عناء» و «بلاء»: «رخاء» آرامش است که در دنیا کمتر پیدا می شود «عناء» سختی ها و مشکلات است که همواره دامان اهلش را گرفته و «بلاء»
حوادث ناگوار است. (1)
هیچ یک از اموالی که دنیا به انسان می دهد یا هیچ یک از مقام و ریاست های دنیا دائمی و همیشگی نیست؛ هم آن اموالی را که به انسان می دهد پس می گیرد و هم مقام و ریاست های خود را.
«وَ لَا يَرْكُدُ بَلَاؤُهَا» تا زمانی که انسان در این دنیاست در حال امتحان و آزمایش است و در لابه لای خوشی های دنیا گرفتاری هایی هم وجود دارد که وسیله آزمایش انسان است.
كَانُوا قَوْماً مِنْ أَهْلِ الدُّنْيَا وَ لَيْسُوا مِنْ أَهْلِهَا فَكَانُوا فِيهَا كَمَنْ لَيْسَ مِنْهَا آن ها گروهی از اهل دنیا بودند که در واقع اهل آن نبودند؛ یعنی در دنیا می زیستند اما همچون کسانی بودند که در آن زندگی نمی کردند.
نکته ها
زاهدان و پرهیزکاران در دنیا همانند دیگران می خورند و کار می کنند و لذت می برند اما از راه خرد دانسته اند که بهترین لذت ها ماندگارترین آن هاست؛ از اینرو عمر خود را در دستیابی به لذت های ابدی مصرف می کنند و از این جهت با دیگر مردمان تفاوت دارند. (2)
ممکن است در این عبارت حضرت این توهم پیش بیاید که حضرت در این عبارت جمع بین نقیضین فرموده که می گوید این ها از اهل دنیا هستند و از اهل دنیا نیستند. جواب این توهم این است که «اهل» در عبارت «اهل الدنیا» به معنای مردم است ولی اهل در عبارت «من اهلها» به معنای دل بستگان به دنیاست؛ یعنی زاهدان گروهی از مردم همین دنیا هستند ولی از دلبستگان به آن نیستند از جمله کسانی که دارای چنین اوصافی،بودند حضرت سلیمان بود که بر جن و انس و حیوانات حکومت داشت و همه در اختیار او بودند و علاوه بر آن نبوت هم داشت.
مشابه
فَما مَتاعُ الْحَياةِ الدُّنْيا فِي الآخِرَةِ إِلا قَليل (3)متاع زندگی دنیا در برابر آخرت، جز اندکی نیست.
وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوانُ لَوْ كَانُوا يَعْلَمُون (1)و زندگی حقیقی همانا [در] سرای آخرت است؛ ای کاش می دانستند. لِكَيْلا تَأْسَوْا عَلى ما فاتَكُمْ وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتاكم (2)تا بر آن چه از دست شما رفته اندوهگین نشوید و به [سبب] آن چه به شما داده است شادمانی نکنید.
عَمِلُوا فِيهَا بِمَا يُبْصِرُونَ (3) به آن چه با چشم بصیرت در دنیا می نگریستند عمل می کردند.
وَ بَادَرُوا فِيهَا مَا يَحْذَرُونَ (4) و از آن چه برحذر بودند فرار می کردند (تا دامانشان به آن آلوده نشود).
نکته
پرهیزکاران زاهد با این که در دنیا هستند ولی از کیفرهای آخرت که بعدها می آید و باید آن روز از آن بپرهیزند هم اکنون در حذر کردن از آن می کوشند گویا عذاب آخرت برای این که خودش را به آن ها برساند مسابقه گذاشته و شتابان می آید ولی ایشان در مسابقه به سوی نجات از آن جلو افتاده و سبقت گرفته اند زیرا بر مرکب های نجات سوار و به دستگیره های آن که دستورهای دینی و حدود الهی است چنگ زده و به انجام آن پرداخته اند. (5)
تَقَلَّبُ أَبْدَانِهِمْ بَيْنَ ظَهْرَانَيْ أَهْلِ الْآخِرَةِ (6)
1) عنکبوت، 64.
2) حدید، 23.
3) يُبْصِرُونَ: می بینند؛ بینا می شوند.
4) بادروا: پیش دستی کردند؛ از ریشهٔ «مبادرت» است که گاه به معنای بی درنگ به انجام چیزی پرداختن و گاه به معنای پیشی گرفتن از چیزی است.
5) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 6، ص126.
6) تَقَلَّبُ: می گردد؛ «تَتَقلّب» بوده که به دلیل تخفیف یکی از دو حرف تاء از آن حذف شده است به معنای حرکت می کنند، به این طرف و آن طرف می روند؛ تقلب: في بعض النسح على البناء على الفاعل من باب التفعل و حذف إحدى التانين و في بعضها على البناء على المفعول وفلان بين ظهرى القوم ظَهرَانَی: یعنی وسط و میان دو شخص یا اشخاص است و در اصل «ظهرین» تثنیه ظهر بوده است گویی انسان هنگامی که در وسط جمعیت است پشتیبانی از پیش رو و پشتیبانی از پشت سر دارد سپس الف و نون برای تأکید به آن اضافه شده و نون تثنیه نیز به هنگام اضافه حذف می گردد و به صورت بین) «ظهرانی در می آید بنابراین «بین ظهرانی» یعنی قرار گرفتن در میان افرادی که از انسان پشتیبانی می کنند؛ ظهرانيهم بفتح النون و بين أظهرهم أي في وسطهم و في معظمهم.
آن ها جز با کسانی که اهل آخرت بودند نشست و برخاست نداشتند.
نکته
مقصود این است که مردمان زاهد در دنیا ارتباط و رفت و آمدشان با مردم با ایمان و اهل آخرت است و پشت به پشت آن ها دارند و از آن ها دفاع می کنند.
وَيَرَوْنَ أَهْلَ الدُّنْيَا يُعَذِّمُونَ مَوْتَ أَجْسَادِهِمْ وَ هُمْ أَشَدُّ إِعْظَامًا لِمَوْتِ قُلُوبِ أَحْيَائِهِم (1)
إعظاماً: بزرگ شمردن.
و هنگامی که می دیدند دنیا پرستان مرگ اجسادشان را مهم می شمرند آن ها مرگ دل های زندگان را از آن ها مهمتر می دانستند.نکته
حقیقت زهد آن است که در همه چیز و همه جا اولویت را برای حیات آخرت قائل شود و اسیر زرق و برق دنیا و هواوهوس های زودگذر نشود. (2)
شناسنامه خطبه
تاریخ زمان و مکان وقوع: قبل از جمل در ذی قار سال 36 هجری
مخاطب: سپاهیان
موضوع: اعتقادی
ویژگی: رسالت پیامبر
نکته مهم
.1 شناسنامه نهج البلاغه، ص39.
از خطبه های امام علیه السلام است که در ذی قار هنگام حرکت به سوی بصره ایراد فرمود و به دو اشاره شده است نخست این که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آن چه مأمور به ابلاغ آن بود به مردم رساند و وظیفه خود را به خوبی انجام داد و دیگر این که یکی از کارهای مهم رسول خدا ایجاد وحدت صفوف و تشکیل جامعه واحد اسلامی و زدودن کینه ها از سینه ها بود.
فَصَدَعَ بِمَا أُمِرَ بِهِ وَ بَلَّغَ رِسَالَاتِ رَبِّهِ فَلَمَّ اللَّهُ بِهِ الصَّدْعَ وَ رَتَقَ بِهِ الْفَتْقَ وَ أَلَّفَ بِهِ الشَّمْلَ بَيْنَ ذَوِي الْأَرْحَامِ بَعْدَ الْعَدَاوَةِ الْوَاغِرَةِ فِي الصُّدُورِ وَ الضَّغَائِنِ الْقَادِحَةِ فِي الْقُلُوب.
فَصَدَعَ بِمَا أُمِرَ بِهِ وَ بَلَّغَ رِسَالَاتِ رَبِّهِ (1)
پیامبر آن چه به آن مأمور بود آشکار ساخت و رسالت ها و پیام های پروردگارش را ابلاغ کرد.
نکته ها
«صدع» در لغت به معنای شکافتن یا شکافتن اجسام محکم است و با شکافتن چیزی درونش ظاهر می شود. این واژه به معنای اظهار و افشا و آشکار کردن به کار می رود. ابراز حقیقت توحید در آن محیط جاهلی مملو از شرک به منزله شکافتن پرده های ضخیم کفر و انحراف بود. (2)
ضمیر در «صدع» به پیامبر خدا بر می گردد؛ یعنی رسول خدا سینه باطل را شکافت و از راهی که مأمور شده بود حق را آشکار کرد قرآن را هم که از آن تعبیر به فرقان می کنند به همین اعتبار است یعنی شکافتن حق از باطل.
مشابه
فَاصْدَعْ بِما تُؤْمر (3)پس آن چه بدان مأموری آشکار کن. فَإِنْ تَوَلَّيْتُمْ فَاعْلَمُوا أَنَّما عَلَى رَسُولِنَا الْبَلاغُ الْمُبین (4)پس اگر روی گرداندید، بدانید که بر عهده پیامبر ما فقط رساندن [پیام] آشکار است. يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَه (5)ای پیامبر،
1) صَدَعَ: اعلام کرد آشکار ساخت اصل صَدَعَ» به معنای ایجاد شکاف در شیء سخت است؛ الصدع الشق في شيء صلب، و في المجمع في تفسير قوله تعالى في آخر سورة الحجر «فاصدع بما تؤمر»: الصدع و الفرق و الفصل نظائر وصدع بالحق إذا تكلّم به جهارا و فى السيرة الهشاميّة: اصدع أفرق بين الحق و الباطل قال أبو ذؤيب الهذلي و اسمه خویلد بن خالد يصف اتن وحش و فحلها. بلغ: ابلاغ کرد.
2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج8، ص511.
3) حجر، 94.
4) مائده، 92
5) مائده، 67
آن چه از پروردگارت بر تو نازل شده است به مردم برسان اگر چنین نکنی امر رسالت او را ادا نکرده ای.
فَلَمَّ اللَّهُ بِهِ الصَّدْعَ وَ رَتَقَ بِهِ الْفَتْقَ وَ أَلَّفَ بِهِ الشَّمْلَ بَيْنَ ذَوِي الْأَرْحَامِ بَعْدَ الْعَدَاوَةِ الْوَاغِرَةِ فِى الصُّدُورِ وَ الضَّغَائِنِ الْقَادِحَةِ فِي الْقُلُوب (1)
ألف: الفت داد.
الشَّمْلَ: جدایی؛ به معنای جمع کردن و گردآوری نمودن است و گاه معنای اسم مصدری دارد به معنای مجموعه اجتماع است.
الْوَاغِرَةِ: پرکینه؛ داغ و سوزان؛ از ریشه وغر» به معنای شدت حرارت است و به معنای کینه و خشم و عداوت شدید نیز استعمال می شود؛ الواغرة ذات الوغرة وهى شدّة توقد الحرّ والوغر والوغر بالتحريك الحقد والضغن و العداوة و التوقد من الغيظ.
الصَّغَائِن: كينه ها؛ جمع «ضغینه» به معنای کینه و عداوت شدید است و در اصل به معنای پوشانیدن توأم با انحراف است؛ جمع الضغينة و هى الحقد كالضغن.
الْقَادِحَةِ: شعله ور؛ از ریشهٔ «قدح» به معنای برافروختن آتش آمده است؛ قدح بالزند رام الايراء به و الضغائن القادحة هي التي تثير الفتن و الشرور و توقد نار الغضب في القلوب كما توارى النار بالمقدح.
خداوند به وسیله او شکاف های اختلاف را به هم پیوست و فاصله ها را از میان برداشت و در میان اجتماع خویشاوندان الفت برقرار ساخت، بعد از آن که آتش سوزان دشمنی ها در سینه ها انباشته شده بود و شعلهٔ کینه از درون دل ها زبانه می کشید.
نکته ها
امام در مورد وحدت کلمه پیامبر صلی الله علیه و آله سه تعبیر ذکر فرموده است:
تعبیر به «لَمّ» بر وزن غم که به معنای جمع آوری کردن یا جمع آوری توأم با اصلاح است و مفهومش این می شود که پیامبر در سایه تعلیمات اسلام، شکاف ها را جمع کرد و به هم پیوست که اثری از گذشته باقی نماند. (2)
تعبیر «رتق» که به معنای به هم پیوستن پارگی ها و جدایی هاست یا اشاره به خصوص
1) فَلَمَّ: ترمیم کرد؛ جمع كرد؛ لم أى جمع و لم الصدع أي جمع المتفرق بعد الشق. رتَقَ: دوخت به هم وصل کرد، پیوند زد؛ الرتق ضدّ الفتق و المراد بلم الصدع و رتق الفتق رفع ما كان بين العرب من تشتت الاهواء وتفرق الكلمة بالعداوة و الحقد. الْفَتْقَ: پارگی منظور پارگی روابط اجتماعی است؛ فی الثوب نقض خياطته حتى انفصل بعضه من بعض و الفتق أيضا شق عصا الجماعة و وقوع الحرب بينهم.
2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج8، ص512.
مواردی است که قبلاً به هم پیوسته بوده و جدا شده و سپس آن را به هم پیوند می دهد. (1)
تعبیر به تألیف به معنای الفت دادن و جمع کردن توأم با انس و انسجام است که در مورد خصوص ذوی الارحام ذکر شده است. (2)
این تعبیر، نشانی از اختلاف و تشتت آرا و دشمنی ها و کینه توزی هایی است که قبل از اسلام در میان اعراب وجود داشت تا آن جا که به خاطر هواوهوس های خود ممکن بود که شخصی دست به قتل فرزند یا پدر یا دیگری از خویشاوندان خود بزند اما خداوند با مقدم آن پیامبر گرامی پراکندگی ها را به هم پیوست. (3)
«وَ أَلَّفَ بِهِ الشَّمْلَ بَيْنَ ذَوِي الْأَرْحَامِ»: در آن زمان قوم و خویش ها هم با هم اختلاف داشتند. گاهی دو برادر با هم جنگ داشتند. قبیله های اوس و خزرج که با هم در حال جنگ بودند، خویشاوند بودند که به برکت رسول خدا این جنگ ها و اختلافات رفع شد.
مشابه
هوَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعاً وَ لا تَفَرَّقُوا وَاذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ كُنْتُمْ أَعْدَاءٌ فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْواناً (4)و همگی به ریسمان خدا چنگ زنید، و پراکنده نشوید؛ و نعمت خدا را بر خود یاد کنید: آن گاه که دشمنان [یکدیگر] بودید، پس میان دل های شما الفت انداخت تا به لطف او برادران هم شدید. وَ أَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ لَوْ أَنْفَقْتَ ما فِي الْأَرْضِ جَميعاً ما أَلَفْتَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ وَ لَكِنَّ اللَّهَ أَلَّفَ إِنَّهُ عَزِيزٌ حَكيم (5)و ميان دل هایشان الفت انداخت که اگر آن چه در روی زمین است همه را خرج می کردی نمی توانستی میان دل هایشان الفت برقرار کنی ولی خدا بود که میان آنان الفت انداخت؛ چراکه او توانای حکیم است.
استعاره
مستعار: قادحه
مستعار منه: شعله وری
مستعارله: کینه ها
جامع: لفظ «قادحه» را برای کینه ها استعاره آورده که به معنای سخن، جاذبه و روشنی بیشتری داده است؛ زیرا همچنان که چوب آتش، زنه شعله آتش را بر می افروزد و بر حرارت آن می افزاید کینه و دشمنی ها هم خشم و شرارت و فتنه و آشوب به وجود می آورد.
شناسنامه خطبه
تاریخ، زمان و مکان وقوع: اوایل حکومت امام در مدینه سال 35 هجری
مخاطب: عبدالله بن زمعه از یاران امام
موضوع: اقتصادی اعتقادی
ویژگی: رفتار منطق با عدالت (1)
از سخنان امام است که به عبدالله بن زمعه (2)که از شیعیان آن حضرت بود و در هنگام خلافت نزد امام علیه السلام آمد و از او درخواست مالی کرد ولی حضرت پاسخ منفی داد؛ زیرا آن مال از غنائم جنگی بود و تنها جنگجویان در آن سهم داشتند و عبدالله که در آن جنگ شرکت نداشته حقی در آن غنائم نداشت. در آن زمان به این صورت بود که امام یک پنجم از غنائم جنگ را برای مصارف مصالح عموم بر می داشت و بقیه را بین آن هایی که جنگ کرده بودند، تقسیم می فرمود.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص29.
2) عبدالله بن زمعه فرزند اسود بود که از دشمنان سرسخت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله محسوب می شد. عبدالله خواهرزاده ام سلمه و دامادش بود و از شیعیان علی علیه السلام محسوب می شود پدر و عمو و برادرش که در جنگ بدر در سپاه کفر بودند به دست امیر مؤمنان علیه السلام کشته شدند.
إِنَّ هَذَا الْمَالَ لَيْسَ لِى وَ لَا لَكَ وَ إِنَّمَا هُوَ فَيْءٌ لِلْمُسْلِمِينَ وَ جَلْبُ أَسْيَافِهِمْ فَإِنْ شَرِكْتَهُمْ فِي حَرْبِهِمْ كَانَ لَكَ مِثْلُ حَظْهِمْ وَ إِلَّا فَجَنَاةُ أَيْدِيهِمْ لَا تَكُونُ لِغَيْرِ أَفْوَاهِهِم.### 1. پاسخ امام به عبدالله بن زمعه﴿إِنَّ هَذَا الْمَالَ لَيْسَ لِى وَ لَا لَكَ وَ إِنَّمَا هُوَ فَيْءٌ لِلْمُسْلِمِينَ وَ جَلْبُ أَسْيَافِهِمْ (1) بی شک این مال نه حق من است و نه حق تو غنیمتی است مربوط به مسلمانانی که با شمشیرهایشان به دست آمده است.
نکته ها
واژۀ «فیء» هنگامی که در مقابل واژهٔ «غنیمت» قرار می گیرد، دو معنای متفاوت دارد: «فیء» به اموالی گفته می شود که به دست جنگجویان اسلام افتاده بی آن که جنگی رخ دهد و متعلق به بیت المال است ولی غنیمت اموالی است که جنگجویان به وسیله نبرد آن را به دست می آورند ولی هنگامی که «فی» به تنهایی استعمال می شود، گاهی بر غنیمت نیز اطلاق می گردد. (2)
این که امام می فرماید من هم سهمی در این غنیمت ندارم، احتمالاً به سبب این است که آن غنیمت مربوط به جنگ های محدودی بوده که بعضی از فرماندهان امام در آن شرکت داشتند نه خود امام. (3)
مشابه
وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِي الْقُرْبِي وَ الْيَتَامَى وَ الْمَساكينِ وَ ابْنِ السَّبيل (4)بدانید هر نوع غنیمتی نصیب شما می شود، یک پنجم آن، از آنِ خدا و رسول و خویشان رسول و یتیمان و بینوایان و در راه ماندگان است.
1) فَيْ: غنيمت؛ مصدر «فاء» به معنای رجع؛ به اموالی اطلاق می شود که از راه جنگ به مسلمانان رسیده است؛ الفيء: ما كان شمسا فينسخه الظل والغنيمة و الخراج و الرّجوع؛ قال المرزوقي في عدة مواضع من شرح الحماسة: الفيء الغنيمة و الرّجوع و قال في شرحه على الحماسة الظل ما يكون للشجرة وغيرها بالغداة و الفيء بالعشى و تمسک جَلْبُ أَسْيَافِهِمْ: محصول جهادشان جلب و جمع آوری شده مصدر به معنای اسم مفعول است؛ الجلب: المال المجلوب.
2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج8، ص518
3) همان.
4) انفال، 40.
فَإِنْ شَرِكْتَهُمْ فِي حَرْبِهِمْ كَانَ لَكَ مِثْلُ حَظْهِمْ وَإِلَّا فَجَنَاةُ أَيْدِيهِمْ لَا تَكُونُ لِغَيْرِ أَفْوَاهِهِم (1)اگر با آنان در جهادشان شریک بودی تو را هم نصیبی همچون آنان است، وگرنه محصول زحمت آنان برای دهان دیگران نیست. نکته
«فَجَنَاةُ أَيْدِيهِمْ... »: الف. ضرب المثلی است برای شخصی که می خواهد در ثمره و نتیجه عملی که دیگران انجام داده و زحمتش را کشیده اند خود را شریک سازد؛ (2)ب. غنائمی که بر اثر جنگ و شمشیر زدن با دست حاصل شده؛ در حقیقت دست چین است پس دست چین شمشیر زنندگان سزاوار دهان دیگران نیست. هرکس زحمتی کشیده و چیزی را تولید کرده طبیعی است که نتیجه تولیدش مال خود اوست پس چون این اموال غنائم جنگی است خداوند هم برای آن، مصرف مخصوصی را ذکر فرموده و باید در همان راه مصرف شود.
تشبیه
مشبه: غنایمی که در جنگ به دست آورده اند
مشبه به: چیدن میوه
وجه شَبَه: چیدن خرما و میوه هایی که ناچار به چیدن با دست هستند، دستچین می گویند که در این جا به دست آوردن غنائم جنگی به آن تشبیه شده است وگرنه خرما چیدن در کار نبوده است این که در جنگ به دست آورده اند مثل این است که رفته اند و میوه را از درخت چیده اند.
شناسنامه خطبه
،تاریخ، زمان و مکان وقوع: نامعلوم
مخاطب: جعدة بن هبيره، خواهرزاده امام
موضوع: اعتقادی
ویژگی: امام شناسی (1)
امام علیه السلام این سخن را هنگامی ایراد فرمود که یکی از یارانش (جعدة بن هبير) نتوانست بر منبر سخن بگوید این سخن درباره فضایل اهل بیت علیهم السلام و وضع نابسامان مردم در آن عصر است. بخش اول دربارۀ اهمیت سخن گفتن و محروم بودن بعضی افراد از این موهبت عظیم است. در بخش دوم وضع زمان خود را تشریح می فرماید که مردم بر اثر پشت کردن به تعلیمات اسلام رو به فساد گذارده حق گویان ذلیل، جوانان بداخلاق، پیران گنهکار عالمان، منافق و دوستان خیانتکار شدند و به این ترتیب هشدار می دهد که به راه حق بازگردند و پیش از این که عذاب الهی دامانشان را بگیرد، بیدار شوند.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص 109.
أَلَا وَ إِن النِّسَانَ بَضْعَةٌ مِنَ الْإِنْسَانِ فَلَا يُسْعِدُهُ الْقَوْلُ إِذَا امْتَنَعَ وَ لَا يُمْهِلُهُ النُّطْقُ إِذَا اتَّسَعَ وَ إِنَّا لَأُمَرَاءُ الْكَلَامِ وَ فِينَا تَنَشَّبَثَ عُرُوقُهُ وَ عَلَيْنَا تَهَدَّلَتْ غُصُونُهُ وَ اعْلَمُوا رَحِمَكُمُ اللَّهُ أَنَّكُمْ فِي زَمَانِ الْقَائِلُ فِيهِ بِالْحَقِّ قَلِيلٌ وَ اللَّسَانُ عَنِ الصِّدْقِ كَلِيلٌ وَ اللَّازِمُ لِلْحَقِّ ذَلِيل أَهْلُهُ مُعْتَكِفُونَ عَلَى الْعِصْيَانِ مُصْطَلِحُونَ عَلَى الْإِدْهَانِ فَتَاهُمْ عَارِمٌ وَ شَائِبُهُمْ آثِمْ وَ عَالِمُهُمْ مُنَافِقٌ وَ قَارِنُهُمْ مُمَاذِقٌ لَا يُعَظَّمُ صَغِيرُهُمْ كَبِيرَهُمْ وَ لَا يَعُولُ غَنِيُّهُمْ فَقِيرَهُمْ. و من كلام له (عليه السلام) بعد أن أقدم أحدهم على الكلام فحصر، و هو في فضل أهل البيت، ووصف فساد الزمان.
آن را هنگامی بیان فرمود که کسی سخن گفتن آغاز کرد و درمانده شد و آن در فضیلت اهل بیت علیهم السلام و فساد زمانه است.
وَ إِنَّ اللَّسَانَ بَضْعَةٌ مِنَ الْإِنْسَانِ فَلَا يُسْعِدُهُ الْقَوْلُ إِذَا امْتَنَعَ وَ لَا يُمْهِلُهُ النُّطْقُ إِذَا اتَّسَعَ (1)
امْتَنَعَ: امتناع کرد.
لَا يُمْهِلُهُ النُّطْقُ: سخن گفتن، مهلت به زبان نمی دهد.
اتَّسَعَ: وسعت یافت.
آگاه باشید زبان پاره ای از انسان است اگر انسان توان گفتن نداشته باشد، زبان او را یاری نرساند و اگر بر سخن گفتن توانا باشد سخن به زبان مهلت درنگ ندهد.
نکته ها
امام با این سخن ضمن اشاره به اهمیت زبان و نطق دلیل موفق و ناموفق بودن افراد را در سخنرانی بیان می فرماید. (2)
زبان یکی از ابزارهای انسان است؛ زبان منهای انسان مجرد نمی تواند سخن بگوید. اگر روح از انسان گرفته شود زبان قدرت سخن گفتن ندارد و اگر این انسان مجرد فاقد
معلومات باشد یا اصلاً سواد و علمی نداشته باشد یا اگر داشته باشد و فعلاً از علوم خود غافل باشد دیگر زبان قدرت بیان چیزی را ندارد.
مشابه
خَلَقَ الْإِنْسَانَ عَلَّمَهُ الْبَيان (1)انسان را بیافرید؛ به او گفتن آموخت.
وَ إِنَّا لَأُمَرَاءُ الْكَلَامِ وَ فِينَا تَنَشَّبَتْ عُرُوقُهُ وَ عَلَيْنَا تَهَدَّلَتْ غُصُونُهُ (2)
تَهَدَّلَتْ: آویزان شد؛ از ریشهٔ «هَدَل» به معنای سست و آویزان شدن است و به شاخه هایی که رو به پایین می آید و آویزان می شود، اطلاق می شود.
غُصُونُ: شاخه ها؛ از مادۀ «غُصْن» به معنای شاخه درخت غَصَنَ، غَصْناً الغصن شاخه درخت را کشید و برید؛ تهدلت غصونه: أي تدلّت فروعه.
ما امیران سخنیم و درخت سخن در ما ریشه دوانده و شاخه هایش بر ما سایه افکنده.
نکته ها
بهترین دلیل بر این مطلب که امام ام بیان فرموده که ما امرای کلام هستیم، آثاری است که از این خاندان باقی مانده است؛ مانند «نهج الفصاحه» از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و «نهج البلاغه» از امام علی علیه السلام همچنین دعاهایی مانند دعای کمیل و صباح که سندش به امام على علیه السلام می رسد و دو خطبه معروف حضرت زهرا علیها السلام و دعای عرفه که سندش به امام حسین علیه السلام می رسد و خطبه هایی که خاندان آن حضرت بعد از حادثه کربلا در کوفه و شام ایراد کردند. (3)
مقصود از «إِنَّا» خود امیرالمؤمنین و اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله است و شخص پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله من فصاحت معروف بود امیرالمؤمنين و ائمه معصومین علیهم السلام اهل سخن بودند.
استعاره
مستعار: أُمَرَاءُ
مستعار منه: در اختیار داشتن زمام امور
مستعارله: امام و خاندانش
جامع: در این عبارت امام علیه السلام کلمه «امراء» را برای خود و خاندانش استعاره آورده به دلیل این که ایشان زمام سخن را در اختیار دارند و مانند فرمانروایان در متصرفات خود، در آن دخل و تصرف می کنند.
تشبیه
مشبه: سخن گفتن
مشبه به: درخت تنومند
وجه شَبَه: امام سخن گفتن را به درخت تنومندی تشبیه کرده که دارای ریشه ها شاخه هاست و اضافه می کند که این درخت پربار در سرزمین ما ریشه دوانده و شاخه های پربارش بر سر ما سایه افکنده و به همین دلیل خاندان وحی را «امیران کلام» نامیده است.
وَ اعْلَمُوا رَحِمَكُمُ اللَّهُ أَنَّكُمْ فِي زَمَانِ الْقَائِلُ فِيهِ بِالْحَقِّ قَلِيلٌ بدانید، خدایتان رحمت کناد شما در زمانه ای هستید که گویندگان سخن حق در آن اندک اند.
نکته
جمله «رَحِمَكُمُ اللَّهُ» معترضه است؛ یک جمله دعایی است میان دو جمله. زمان رسول خدا با زمان بعد از آن حضرت بسیار متفاوت بود شخصیت و قدرت رسول خدا در مدینه به گونه ای بود که افراد فاسد و فاسق نمی توانستند مخالفتشان را علنی کنند اما بعد از رحلت آن،حضرت اختلافات فراوانی پدید آمد وقتی هم که حضرت علی علیه السلام بر سر کار آمد و حاکم شد معاویه و دیگران هم بر سر کار بودند و کسانی که بتوانند حرف حق بزنند، اندک بودند.
وَ اللَّسَانُ عَنِ الصِّدْقِ كَلِيلٌ (1) زبان ها از گفتن سخن راست ناتوان شده.
1) کَلیلٌ: عاجز و درمانده از ریشهٔ «کل» به معنای خسته و ناتوان شدن و از کار ماندن و ضعیف شدن است.
نکته
«وَ اللَّسَانُ عَنِ الصِّدْقِ كَلِيلٌ»: اگر مردم یک زمانی به افکار غلط و خلاف و دروغ عادت کرده باشند زبان آن ها هم تابع دل آن هاست و همان افکار دروغ و خلاف را به زبان می آورد.
و اللَّازِمُ لِلْحَقِّ ذَلِيلٌ (1) و ملازمان حق بی مقدار گشته اند.
أَهْلُهُ مُعْتَكِفُونَ عَلَى الْعِصْيَانِ (2) مردم این زمان بر گناه کمر بسته اند.
نکته
گاهی انسان بر اثر غفلت و بی توجهی مرتکب گناهی می شود ولی حضرت بالاتر از این را می فرمایند که مردم این زمان ملازم با گناه هستند؛ یعنی تا گناه هست این ها اطاعت خدا را نمی کنند.
مُصْطَلِحُونَ عَلَى الْإِدْهَانِ (3)
و بر سهل انگاری و سازش اتفاق کرده اند.
1) الْقَائِلُ: سخن گو.
2) مُعْتَكِفُونَ: به معنی ملازمت با تعظیم است؛ از مادۀ «عَكَفَ»: اعتکاف فقط ماندن در مسجد است به قصد تعبد هر چند قصد عبادت دیگر نداشته باشد؛ اعْتكَفَ اعْتِكَافاً فی المکان در آن مکان ماند و گوشه نشین شد؛ عکفت بالمكان أي أقمت به ملازما له و اعتكف أى احتبس وتوقف و لبث و المعتكف على العصيان أى الملازم المداوم عليه و الاعتكاف في الشرع اللبث في مكان مخصوص للعبادة على ما بيّن في محلّه من الشروط يقال.
3) مُصْطَلِحُونَ: اقدام کنندگان؛ افرادی که بر چیزی توافق کنند؛ از ریشه «صلح» به معنای سازش؛ اصطلحوا: علی ذلك أي اتفقوا عليه. إِدْهَانِ: چرب زبانی؛ در اصل به معنای روغن مالی کردن است؛ سپس به معنای خدعه کردن و نیرنگ زدن و سازش کاری بر سر یک امر نامطلوب به کار می رود الادهان الغش والنفاق و المداراة والكفر والركون واظهار خلاف ما تضمر كالمداهنة و المصانعة قال الله تعالى فى القلم وَدُّوا لَوْ تُدْهِنُ فَيُدْهِنُونَ و معنى الأخير هنا أشبه و انسب.
فَتَاهُمْ عَارِمٌ (1)
جوانشان بد خلق.
نکته
جوان هایی را که زیر بار حرف پدر و مادر نمی روند و تندخو و بداخلاق هستند عرب به «عارم» تعبیر می کند.
وَ شَائِبُهُمْ آثِم (2) و سال خورده شان گناهکار
وَ عَالِمُهُمْ مُنَافِقٌ و دانایشان منافق.
1) فَتَاهُمْ: جوان؛ الفتى الشاب الحدث. عارم: بداخلاق؛ از ریشهٔ «عرامه» به معنای خشونت و کج خلقی و سختگیری است و سیلاب طاقت فرسا و موانعی را که در دره ها برای مهر کردن آبها می سازند به همین مناسبت عَرِم» گفته می شود؛ العارم: الشرس الاشر سيئ الأخلاق الموذى البطر و جمعه عرمة كطالب و طلبة و الفعل من كرم و الاصول الثلاثة.
2) شائب: پیر، پیر مرد بزرگ سال؛ از ریشهٔ شیب بر وزن «غیب» به معنای پیری گرفته شده است؛ من الشيب و هو بیاض الشعر مقابل الفتى.
3) قارن: زاهد، قاریان، القارى الناسك المتعبد وقارئ القرآن الكريم و غيره من الصحف و لكن المراد ههنا هو الأول أعنى الزاهد المتعبد. مماذق: غیر خالص در اظهار دوستی؛ ریاکار؛ از ریشهٔ «مزق» به معنای آمیختن شیر با آب است؛ مذق: الود لم يخلصه و هو مذاق و ماذقه مذاقا و مماذقة فى الودّ لم يخلص له فهو مماذق أى غير مخلص، والضمير في يسعده و يمهله يعود إلى اللسان و في امتنع و اتسع يؤل إلى الانسان.
لَا يُعَظْمُ صَغِيرُهُمْ كَبِيرَهُمْ نه کوچک بزرگ را محترم می شمارد...
وَ لَا يَعُولُ غَنِيُّهُمْ فَقِيرَهُم (1)
و نه توانگر به تهی دست یاری می رساند.
1) لَا يُعَظَّمُ: احترام نمی کند. لَا يَعُولُ: یاری نمی کند؛ از ریشهٔ «عول» به معنای سرپرستی و کفالت زندگی کسی را کردن و «عیال» نیز از همین ریشه گرفته شده است.
شناسنامه خطبه
تاریخ، زمان و مکان وقوع: نامعلوم
مخاطب: سؤال کننده (مردم)
موضوع: علمی اعتقادی
ویژگی: انسان شناسی (1)
محور اصلی این خطبه ذکر عوامل تفاوت انسان ها با یکدیگر است و ظاهر این کلام آن است که کلام انسان ها در عقول و غرایز به میزان پاکی گلی بسته است که سرشت آن ها از آن آفریده شده و اگر می بینیم گروهی از نظر ظاهر یا از جهت اخلاق با هم تناسب و تقارب دارند یا اختلاف و تفاوت در آن ها دیده می شود به سبب نزدیک بودن یا دور بودن نوع خمیر مایه های آن ها با یکدیگر است.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص 130.
إِنَّمَا فَرَّقَ بَيْنَهُمْ مَبَادِئُ طِينِهِمْ وَ ذَلِكَ أَنَّهُمْ كَانُوا فِلْقَةً مِنْ سَبَحْ أَرْضِ وَ عَذْبِهَا وَ حَزْنِ تُرْبَةٍ وَ سَهْلِهَا فَهُمْ عَلَى حَسَبِ قُرْبِ أَرْضِهِمْ يَتَقَارَبُونَ وَ عَلَى قَدْرِ اخْتِلَافِهَا يَتَفَاوَتُونَ فَتَامُّ الرُّوَاءِ نَاقِصُ الْعَقْلِ وَ مَادُّ الْقَامَةِ قَصِيرُ الْهِمَّةِ وَ زَانِي الْعَمَلِ قَبِيحُ الْمَنْظَرِ وَ قَرِيبُ الْقَعْرِ بَعِيدُ السَّبْرِ وَ مَعْرُوفُ الضَّرِيبَةِ مُنْكَرُ الْجَلِيبَةِ وَ تَائِهُ الْقَلْبِ مُتَفَرِّقُ اللُّبِّ وَ طَلِيقُ النِّسَانِ حَدِيدُ الْجَنَانِ. رَوَى ذِعْلَبُ الْيَمَامِيُّ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ قُتَيْبَةَ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ يَزِيدَ عَنْ مَالِكِ بْنِ دِحْيَةَ قَالَ: كُنَّا عِنْدَ أَمِير الْمُؤْمِنِينَ علیه السلام وَ قَدْ ذُكِرَ عِنْدَهُ اخْتِلَافُ النَّاسِ، فَقَالَ:
ذعلب یمانی از احمد بن قتیبه از عبدالله بن یزید از مالک بن دحية نقل کرده که نزد امیر مؤمنان علیه السلام بودیم که سخن از تفاوت مردم پیش آمد. آن گاه امام فرمود:
إِنَّمَا فَرَّقَ بَيْنَهُمْ مَبَادِئُ طِينِهِمْ وَ ذَلِكَ أَنَّهُمْ كَانُوا فِلْقَةً مِنْ سَبَحْ أَرْضٍ وَ عَذْبِهَا وَ حَزْنِ تُرْبَةٍ وَ سَهْلِهَا فَهُمْ عَلَى حَسَبِ قُرْبِ أَرْضِهِمْ يَتَقَارَبُونَ وَ عَلَى قَدْرِ اخْتِلَافِهَا يَتَفَاوَتُونَ (1)
فلْقَةً: قطعه از هر چیزی؛ از ریشهٔ «فلق» گرفته شده که به معنای شکاف دادن است و از آن جایی که شکاف دادن سبب می شود که هر چیزی به قطعات متعدد تقسیم شود واژهٔ «فلقه» به معنای قطعه آمده است؛ الفلقة: القطعة و الشق من الشيء و جمعه فلق كعنب.
سَبَخ: زمین شوره زار؛ السبخة: محركة و مسكنة أرض ذات ملح لا تستعد للنبات والزرع، مقابل العذب. عَذْب شیرین و گوارا که در مقابل «سبخ» است؛ العذب ما طاب منها و استعد للنبات.
حَزْنِ: جای سخت؛ این واژه هنگامی که در مورد زمین به کار رود به معنای زمین خشن و ناهموار است و «حزن» به معنای غم نیز از همین ریشه گرفته شده است؛ الحزن على وزن فلس ما غلظ من الأرض كالحزنة. سهل: نرم؛ این واژه هنگامی که در مورد زمین به کار می رود به معنای زمین هموار و نرم است و سهل به معنای آسان نیز از همین ریشه گرفته شده است؛ من الأرض ضد الحزن.
يَتَقَارَبُونَ: به هم نزدیک می شوند.
يَتَفَاوَتُونَ: مختلف می شوند.
مردم را ارکانِ اولیه گلی که از آن آفریده شده اند متفاوت کرده است و این بدان جهت است
1) مَبَادِكُ: ارکان اولیه؛ جمع (مبدأ) به معنای آغاز هر چیزی است و در این جا به معنای عناصری است که طینت انسان ها را تشکیل داده است. طینه: گل آن؛ طینت و سرشت یا جمع «طینه» به معنای گِل یعنی خاک تر؛ الطين التراب، و الطينة: القطعة منه، في لسان العرب الطين معروف الوحل واحدته طينة، و الطينة أيضا الخلقة و الجبلة و في بعض النسخ طينتهم.
که مردم در آغاز پاره ای از زمین شور و شیرین و درشت و نرم بودند پس برحسب نزدیک بودن زمینی که از آن آفریده شده اند به یکدیگر نزدیک اند و برحسب اختلاف زمینشان با یکدیگر متفاوت اند.
نکته ها
«مبادی» جوهره وجود انسان که از آن تعبیر به زمین شوره زار و گوارا و نرم و سفت شده کنایه از قوا و طبیعت های گوناگونی است که برای صاحبان طبیعت وجود داشته است؛ مثل نیروی رشد گیاهی و تغذیه و سپس تشکیل نطفه و حالات از آن پس موجودی که از قسمت های گوناگون زمین ترکیب یافته دارای اجزای فعالی است که با تأثیر و تأثر خود استعدادهای گوناگون به وجود می آورند و خود مقدمات تشکیل مزاج و صاحب مزاج می شوند. (1)
حضرت در این جا می فرمایند که عوامل مادی کاملاً در ساختن انسان ها اثر دارند و می فرمایند که ظاهر انسان به طور تصادفی با روحیات او اختلاف دارد.
مشابه
مِنْها خَلَقْناكُمْ وَ فيها نُعِيدُكُمْ وَ مِنْهَا نُخْرِجُكُمْ تارَةً أُخْرى (2)از اين [زمین] شما را آفریده ایم در آن شما را باز می گردانیم و بار دیگر شما را از آن بیرون می آوریم. وَ مِنْ آيَاتِهِ أَنْ خَلَقَكُمْ مِنْ تُرَابٍ ثُمَّ إِذا أَنْتُمْ بَشَرٌ تَنْتَشِرُون (3)و از نشانه های او این است که شما را از خاک آفرید؛ پس ناگاه شما [به صورت] بشری هر سو پراکنده شدید. هُوَ الَّذِى خَلَقَكُمْ مِنْ تُرَابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَة (4)او همان کسی است که شما را از خاکی،آفرید سپس از نطفه ای، آن گاه از علقه ای
فَتَامُّ الرُّوَاءِ نَاقِصُ الْعَقْلِ وَ مَادُّ الْقَامَةِ قَصِيرُ الْهِمَّةِ وَ زَاكِى الْعَمَلِ قَبِيحُ الْمَنْظَرِ وَ قَرِيبُ الْقَعْرِ بَعِيدُ السَّبْرِ وَ مَعْرُوفُ الضَّرِيبَةِ مُنْكَرُ الْجَلِيبَةِ وَ تَائِهُ الْقَلْبِ مُتَفَرِّقُ اللُّبِّ وَ طَلِيقُ
اللَّسَانِ حَدِيدُ الْجَنَان (1)
الْهِمَّةِ: همت؛ بالكسر و بالفتح: ما هم به من أمر ليفعل و هممت بالشيء أهم هما إذا أردته.
راکی: پاکیزه؛ از ماده «زکا، یزکو» به معنای شایسته صالح نیکوکار؛ اسم فاعل از «زکی» به معنای پاک و پاکیزه است؛ الطيب الخالص الحسن و الزكاة صفوة الشيء.
قَبِيحُ الْمَنْظَرِ: زشت قيافه.
القعر: کم عمق؛ در این جا به معنای باطن است و قعر هر چیزی به آخرین نقطه عمق آن اطلاق می شود.
بَعِيد السَّبُبر: زیرک و هوشیار؛ در اصل به معنای آزمودن و بررسی کردن است و به کسی که نمی توان به آسانی به اسرار درون او پی برد «بعيد السبر» اطلاق می شود؛ السبر: امتحان غور الجرح وغيره كالاستبار يقال سبرت الرجل اسبره أى اختبرت باطنه و غوره والسبر في الاصل ادخال الميل فى الجراحة لمعرفة غورها و يطلق على مطلق الاختبار قال الحريري: فولجت غابة الجمع لا سبر مجلبة الدمع وقال المرزوقي في شرح مجلبة الدمع وقال المرزوقي في شرح الحماسة (873) و توسع في استعماله (یعنی سبرت) حتى وضع موضع جرّبت، و لذا سمّى الملمول الذى يقدّر به الجرح و غوره مسبارا، و المسبار مفعال من ابنية الالات كالمفتاح و من أبيات تلك الحماسة. فلقد سمتنی بوجهک و الوصل قروحا أعيت على المسبار. الضّرِيبَة: طبیعت سرشت، صفت مشبهه به معنای مفعول از ضرب» به معنای سکه زدن است؛ به آن فطرتی می گویند که انسان بر آن خلق شده است؛ الضريبة الطبيعة و الخليقة وجمعها الضرائب. الْحَليَة: تصنع کردنش شارحان به معنای رفتار تکلف آمیز گرفته اند ولی در لغت به معنای جنایت نیز آمده است؛ به آن طبیعت ثانوی می گویند که انسان برای خود کسب کرده است؛ الجليب ما يجلبه الانسان ويتكلّفه، الم لوبة و جمعها كالضريبة و المراد بها الخلق الذي يتكلفه الانسان ويستجلبه مثل أن يكون جبانا بالطبع فيتكلف الشجاعة أو شحيحا بالطبع فيتكلف الجود.
تائه: سرگشته؛ به معنای سرگردان از ریشهٔ «تیه» بر وزن «سعی» و «تیه» بر وزن «تیم» گرفته شده که به معنای سرگردان شدن و گمراه گشتن است.
اللب: کسی که تعقلش آشفته است؛ «الباب» به معنی عقول و مفرد آن «لبّ» است به معنای افکارشان.
طَلِيقُ اللّسَانِ: خوش زبان؛ فصيح ذو حدة.
حَدِيدُ: آهن؛ تیز.
افراد خوش منظر سست عقل اند بلندقدان، کوتاه همت، پاکیزه عملان بدمنظر و کوتاه قدان، عمیق و خوش فکرند آن ها که نهادی پاک دارند اخلاق ناپسند ظاهر می سازند آن ها که قلبی نا آرام دارند افکارشان پراکنده است و سخنوران [زبردست] قوت قلب دارند.
1) فَتَامُ الرُّوَاءِ: کسی که زیبایی اش کامل است؛ از ریشهٔ «ری» در اصل به معنای سیراب شدن است؛ از این رو به افراد زیبا و خوش چهره رواء» گفته می شود گویی آن ها همانند گیاهی هستند که کاملاً سیراب شده و خوش منظر است؛ الرواء بالضم و الهمز كغلام مشتق من روى. مادٌّ: کشیده، بلندقامت.
نکته ها
در عبارت «قَرِيبُ الْقَعْرِ بَعِيدُ السَّبْرِ»، «قعر» به معنای کوتاهی قامت است؛ زیرا افراد کوتاه قامت فاصله زیادی در میان سر و قدم هایشان نیست و واژهٔ «قریب القعر» برای آن ها مناسب است و با توجه به این که «سبر» به معنای آزمایش و بررسی و عمق یابی است، تعبیر به «بعيد السبر» اشاره به عمق فکر و آگاهی فراوان است. (1)
در جمله « مَعْرُوفُ الضَّرِيبَةِ...»، «ضریبه» به معنای سجیه، نهاد و خوی و خصلت است و «جلیبه» به معنای کاری است که انسان برخلاف خوی و خصلت انجام می دهد. مفهومش این است که گروهی از آن انسان های پاک نهاد بر اثر عوامل بیرونی مانند تربیت های غلط و محیط های آلوده و تبلیغ های سوء بر خلاف سجیه خود رفتار می کنند. (2)
وقتی که انسان دلش متحیر باشد تصمیم درستی نمی تواند بگیرد و کسانی که زبان تندوتیزی دارند قلب آن ها هم دقیق و تیز است.
شناسنامه خطبه
تاریخ، زمان و مکان وقوع: روز دوشنبه هنگام غسل دادن پیامبر در مدینه، سال 11 هجری
مخاطب: روح مکرم پیامبر (صلی الله علیه و آله)
موضوع: اعتقادی، اخلاقی
ویژگی: مصیبت امام در غم پیامبر (1)
امام علیه السلام این سخن را هنگامی ایراد فرمود که مشغول غسل و تجهیز پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله بود؛ سخنانی سوزناک و حزن انگیز که از نهایت اندوه و غم مولا در آن هنگام خبر می دهد. این در حالی بود که دیگران بدن پیامبر را رها کرده بودند و در سقیفه بنی ساعده مشغول توطئه برای به دست گرفتن خلافت پیامبر بودند.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص11.
بأَبِي أَنْتَ وَ أُمِّى يَا رَسُولَ اللَّهِ لَقَدِ انْقَطَعَ بِمَوْتِكَ مَا لَمْ يَنْقَطِعْ بِمَوْتِ غَيْرِكَ مِنَ النُّبُوَّةِ وَالْإِنْبَاءِ وَ أَخْبَارِ السَّمَاءِ خَصَّصْتَ حَتَّى صِرْتَ مُسَلِّياً عَمَّنْ سِوَاكَ وَ عَمَّمْتَ حَتَّى صَارَ النَّاسُ فِيكَ سَوَاءً وَ لَوْ لَا أَنَّكَ أَمَرْتَ بِالصَّبْرِ وَ نَهَيْتَ عَنِ الْجَزَع لَأَنْفَدْنَا عَلَيْكَ مَاءَ السُّئُونِ وَ لَكَانَ الدَّاءُ مُمَاطِلًا وَ الْكَمَدُ مُحَالِفاً وَ قَلَّا لَكَ وَ لَكِنَّهُ مَا لَا يُمْلَكُ رَدُّهُ وَ لَا يُسْتَطَاعُ دَفْعُهُ بِأَبِي أَنْتَ وَ أُمِّي اذْكُرْنَا عِنْدَ رَبِّكَ وَ اجْعَلْنَا مِنْ بَالِک
بِأَبِي أَنْتَ وَ أُمِّى يَا رَسُولَ اللَّهِ لَقَدِ انْقَطَعَ بِمَوْتِكَ مَا لَمْ يَنْقَطِعْ بِمَوْتِ غَيْرِكَ مِنَ النُّبُوَّةِ وَالْإِنْبَاءِ وَ أَخْبَارِ السَّمَاءِ (1)
پدر و مادرم فدایت باد ای رسول خدا با مرگ تو چیزی قطع شد که با مرگ دیگری قطع نگشت و آن نبوت و پیام آوردن و اخبار آسمانی بود.
نکته ها
تعبیر به نبوت و انباء» و «اخبارالسماء» سه مفهوم متفاوت اند: نبوت اشاره به مقام آن حضرت است و «انباء» برنامۀ عملی پیغمبر را در ابلاغ وحی آسمانی بیان می کند و اخبار السماء» ناظر به خبرهایی است که مربوط به مسائل شریعت نبوده، مانند خبرهای
1) النُّبُوَّةِ: آگاهی دادن از غیب یا آینده و خبر دادن از خداوند متعال و آن چه متعلق به اوست، پیامبری یا پیغمبری؛ نبی این لفظ که بر وزن فعیل است اگر به معنی فاعل،باشد معنایش خبر دهنده است؛ زیرا که «نبی» از جانب خدا خبر می دهد؛ نبأ خبری که فایدهٔ بزرگ دارد و مفید علم یا ظنّ است و به خبر نبأ نگویند مگر آن که این سه امر را داشته باشد و خبری که آن را نبأ گویند، حقش آن است که از کذب عاری باشد؛ مثل خبر متواتر و خبر خدا و رسول؛ أصله النبوءة فابدلت الهمزة واوا فادغمت لثقل التلفظ بها عندهم و لذا يبدلون الهمزة تارة واوا متى كان ما قبله مضموما و تارة الفا إن كان مفتوحا كقوله تعالى قل الْحَمْدُ لِلَّهِ و تارة تقلبونه ياء إن كان ما قبله مكسورا كنبي لأن أصله النبيء على مذهب من يهمز و الایمان و غيرهما قال ابن زيابة التميمي. الْإِنْبَاءِ: خبر دادن؛ پیام آورى؛ الانباء: افعال من النبأ يقال أبنأه أى أخبره وفي بعض النسخ الأنباء بالفتح و هو جمع النبأ و في نسخة اخرى الأنبياء و هو جمع نبى و لكنه لا يناسب اسلوب الكلام كما لا يخفى و هذا و هم من النساخ لأنه إن كان الانباء لزم ان تكون كلمة الجار اعنى من بيانا لما فى قوله ما لم ينقطع كما فى اخويه أعنى النبوة و اخبار السماء و يكون الكلام على اسلوب واحد و لو كان الأنبياء لزم أن يكون من في النبوة و أخبار السماء بيانا لما و في الأنبياء بيانا لكلمة الغير في قوله غيرك فيخرج الكلام عن النظم و الاتساق. السَّمَاءِ: آسمان؛ مأخوذ من السموّ و هو العلو و الارتفاع قال الجوهري: السماء كلّ ما علاك فأظلّک و منه قيل لسقف البيت سماء و لفظ السماء هنا مستعار لعالم الغيب و مقامات الملاء الأعلى لعلوه و ارتفاعه معنى من عالم الشهادة.
غیبی و پیش بینی های حوادث آینده و ملاحم. (1)
عبارت «بِأَبِي أَنْتَ وَ أُمِّى» از جمله های معروف عرب به هنگام اظهار علاقه به کسی است. این جمله اشاره به این است که عزیزترین عزیزانم پدر و مادر من هستندکه آن ها را فدای تو می کنم. (2)
«مِنَ النُّبُوَّةِ وَ الْإِنْبَاءِ وَ أَخْبَارِ السَّمَاءِ»: این عبارت بیان «ما» در جمله «مَا لَمْ يَنْقَطِعْ» است؛ یعنی آن چیزی که با موت تو منقطع شد نبوت، اخبار غیبی و اخبار آسمانی بود.
این که مسلمانان معتقد به خاتمیت حضرت خاتم الانبیاء هستند یکی از مسائل ضروری اسلام است همۀ مسلمانان بر این عقیده هستند و احدی در این مورد تردید نداشته و ندارد.
خَصَّصْتَ حَتَّى صِرْتَ مُسَلِّياً عَمَّنْ سِوَاكَ وَ عَمَّمْتَ حَتَّى صَارَ النَّاسُ فِيكَ سَوَاءً (3)
عَمَّمْتَ: تعمیم دادی.
ولی مصیبت تو این اثر را داشت که تسلی دهنده در برابر مصائب غیر توست مصیبت تو آن قدر گسترده است که عموم مردم در آن به طور یکسان عزادارند.
نکته
این عبارت حضرت امیر عالم را دو جور معنا کرده اند: الف. یکی این که بگوییم شما خصوصیت را در بین پیامبران دارید که اگر همه نعمت ها الهی از انسان گرفته شود شما می توانید انسان را تسلیت بدهید و شما سبب تسلیت همۀ آن ها هستید؛ یعنی این امتیاز را دارید که باعث تسلای همۀ امت هستید؛ ب. بعضی گفتهاند به این معناست که شما به اقوام و خویشان امتیازی دارید که باعث دلگرمی آن ها هستید.
مشابه
قَلَّ عَنْ صَفِيَّتِكَ صَبْرِى وَ رَقَّ فِيهَا تَجَلُّدِى إِلَّا أَنَّ فِي التَّأَنِّي بِعَظِيمٍ فُرْقَتِكَ وَ فَادِحِ مُصِيبَتِكَ مَوْضِعَ تَعَزّ (4)گرچه پیمانه صبرم از فراق دختر برگزیده ات لبریز شده ولی مصیبت
مرگ و رحلت تو به قدری بزرگ بود که دیگر مصیبت ها را در برابر من کوچک می کند.
إِنْ أُصِبْتَ بِمُصِيبَةٍ فِي نَفْسِكَ أَوْ فِي مَالِكَ أَوْ فِي وُلْدِكَ فَاذْكُرْ مُصَابَكَ بِرَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم فَإِنَّ الْخَلَائِقَ لَمْ يُصَابُوا بِمِثْلِهِ قَط (1)هرگاه مصیبتی در جان یا مال یا فرزندت به تو برسد، مصیبت رسول الله صلى الله عليه وسلم را یاد کن؛ زیرا مردم هرگز به مصیبتی مانند مصیبت آن حضرت گرفتار نشدند.
وَ لَوْ لَا أَنَّكَ أَمَرْتَ بِالصَّبْرِ وَ نَهَيْتَ عَنِ الْجَزَعِ لَأَنْفَدْنَا عَلَيْكَ مَاءَ الشُّتُونِ وَ لَكَانَ الدَّاءُ مُمَاطِلًا وَالْكَمَدُ مُحَالِفاً وَ قَلَّا لَكَ (2)
أَنْفَدُنَا: تمام کردیم؛ از ریشه «نفاد» به معنای تمام شدن چیزی است و انفاد مصدر باب افعال به معنای تمام کردن است؛ نفد: الشيء من باب ضرب نفادا إذا فنى قال الله تعالى في آخر الكهف قُلْ لَوْ كانَ الْبَحْرُ مِداداً لِكَلِمَاتِ رَبِّي لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَنْ تَنْفَدَ كَلِمَاتُ رَبِّي و الانفاد الافناء يقال أنفدت الشيء أى افنيته وقرئ بالوجهين.
ماء الشؤن: آبی که در رگ ها و غده های اشک وجود دارد؛ رگی است که اشک چشم از آن سرازیر می شود؛ الدمع و الشؤن والاشؤن جمع الشأن كفلس و افلس و فلوس و قال الجوهرى فى الصحاح: الشؤن هي مواصل قبائل الرأس و ملتقاها و منها تجيء الدموع، قال ابن السكيت الشانان عرقان ينحدران من الرأس إلى الحاجبين ثمّ إلى العينين، فالشئون هي منابع الدمع و مجاريها كما فسرها بها المرزوقي. الدَّاءُ: بيمارى؛ المرض و العلة و المراد به هنا ألم الحزن و اصله دوء لأنّ جمعه أدواء و الجمع كالتصغير و النسبة يرد الشيء إلى أصله كدار و أدوار و دويرة و دورى.
مُمَاطِل: تأخير اندازنده؛ قال الجوهری مطلت الحديدة امطلها مطلا إذا ضربتها و مددتها لتطول وكلّ ممدود ممطول و منه اشتقاق المطل بالدين و هو اللّیّان به یقال مطله و ماطله بحقه فالمراد ان الداء لازمنى و لا يزول عنی فکنی به انه يماطل و يسوف بالزوال و الذهاب و البرء.
كَمَدُ: حزن، رنج، غصه؛ أَكْمَدَ إِكْمَاداً الهم فلاناً: اندوه فلانی را غمگین و قلبش را بیمار کرد؛ الکمد: بفتحتين: الحزن المكتوم وقال المرزوقى فى شرح الحماسة؛ قال الدريدي: هو مرض القلب من الحزن، يقال كمد يكمد كمدا من باب علم و رأيته كامد الوحه و كمد الوجه إذا بان به اثر الكمد و اكمده الحزن اكمادا. مخالف ملازم؛ همپیمان؛ از مادۀ «حَلف» به معنای قسم است و چون از باب مفاعله است به معنای هم قسم است؛ المحالف الحليف الملازم، يقال حالفه أي عاهده و لازمه.
قلا: کم است این دو.
اگر تو ما را به شکیبایی امر نفرموده بودی و از جزع و بی تابی نهی نمی کردی، آنقدر بر تو
گریه می کردیم که اشک هایمان تمام شود و این درد جانکاه همیشه برایمان باقی بود و حزن و اندوهمان دائمی و تازه همۀ این ها در مصیبت تو کم بود.
نکته ها
شئون جمع «شان» به معنای غده های اشک زاست منظور امام این است که اگر ما را از گریه و جزع نهی نکرده بودی چنان اشک می ریختم که منابع اشکی ما تمام شود. (1)
واژۀ «مماطل» به معنای بدهکاری است که ادای دین خود را به تأخیر می اندازد و «داء المماطل» به بیماری لاعلاج گفته می شود و شباهت به چنان بدهکاری دارد. (2)
«کمد» به معنای اندوه درونی است و «مُحالف» کسی است که با انسان پیمان بسته و بر سر پیمان خویش است بنابراین «الْكَمَدُ مُحَالِفاً» اشاره به اندوه درونی پایدار است. (3)
ضمیر تثنیه در «قَلَّا لَک» اشاره به همان «داء» و «کمد» است؛ یعنی درد مصیبت تو و اندوه پایدار آن باز هم در برابر عظمت این مصیبت ناچیز است. (4)
وَلَكِنَّهُ مَا لَا يُمْلَكُ رَدُّهُ وَ لَا يُسْتَطَاعُ دَفْعُهُ (5)
اما چه می توان کرد چون مرگ چیزی است که نمی توان آن را بازگرداند و قدرت بر دفع آن نیست.
نکته
مرگ، امری حتمی است و ناشکیبایی سودی ندارد؛ بنابراین صبر و بردباری نیکوتر است. (6)
1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج8، ص552.
2) همان، ص553.
3) همان
4) همان
5) لَا يُمْلک: به تصرف در نمی آید لَا يُسْتَطَاعُ: توانسته نمی شود؛ الاستطاعة: الاطاقة، لا يستطاع دفعه أى لا يطاق ولا يقدر عليه و في الصحاح وربما قالوا اسطاع يسطيع يحذفون التاء استثقالا لها مع الطاء ويكرهون ادغام التاء فيها و ربما يتحرك السين و هي لا تحرك أبدا، و قرء حمزة فَمَا اسْطاعُوا أَنْ يَظْهَرُوهُ (سورة الكهف، 98) بالادغام فجمع بين الساكنين «و هما السين الساكنة و التاء المدعمة» و ذكر الاخفش أن بعض العرب يقول استاع يستيع فيحذف التاء استثقالا و هو يريد استطاع يستطيع قال: و بعض يقول اسطاع يسطيع بقطع الالف و هو يريد أن يقول اطاع يطيع و يجعل السين عوضا من ذهاب حركة عين الفعل.
6) در سایه سار نهج البلاغه، ج 4، ص 553
مشابه
إِنْ صَبَرْتَ جَرَى عَلَيْكَ الْقَدَرُ وَ أَنْتَ مَأْجُورٌ وَ إِنْ جَزِعْتَ جَرَى عَلَيْكَ الْقَدَرُ وَ أَنْتَ مَأْزُورُ (1)اگر صبر کنی قضاوقدر بر تو جاری می گردد و تو اجر و مزد می یابی و اگر بی تابی نمایی، حکم الهی بر تو جاری می شود در حالی که گناه کرده ای. 6. ابراز عشق و علاقه به پیامبر
بِأَبِي أَنْتَ وَ أُمِّى اذْكُرْنَا عِنْدَ رَبِّكَ وَ اجْعَلْنَا مِنْ بَالِک (2) پدر و مادرم فدایت باد ما را در پیشگاه پروردگارت یاد کن و همیشه ما را به خاطر داشته باش.
نکته
مفهوم این تعبیر آن است که روح پاک تو به ملکوت اعلی می رود و در جوار قرب خدا قرار می گیرد. (3)
شناسنامه خطبه
تاریخ، زمان و مکان وقوع: نامعلوم
مخاطب: یاران و اصحاب
موضوع: اعتقادی
ویژگی: امام شناسی (1)
از سخنان امام علیه السلام است که پیرامون حوادث بعد از هجرت پیامبر [و ملحق شدن به آن حضرت بحث می کند. این خطبه ناظر به زمانی است که پیغمبر اکرم] بعد از داستان لیله المبيت با شتاب به سوی مدینه می رفت و امام در مکه مانده بود تا امانت های مردم را که نزد پیغمبر وجود داشت به آن برساند سپس در موقعی مناسب دور از چشم دشمن به سوی مدینه حرکت کند.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص 110.
فَجَعَلْتُ أَتْبَعُ مَأْخَذَ رَسُولِ اللَّهِ (صلى الله عليه وآله فَأَطَأُ ذِكْرَهُ حَتَّى انْتَهَيْتُ إِلَى الْعَرَج).
فَجَعَلْتُ أَتْبَعُ مَأْخَذَ رَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم فَأَطَأُ ذِكْرَهُ حَتَّى انْتَهَيْتُ إِلَى الْعَرَج (1)
مَأْخَذَ: راه و رسم فَأَطا: قدم می گذارم راه بروم؛ اطأ من وطنت الشيء برجلي وطا، سقطت الواو فيه و في اخواته، قال الجوهري في الصحاح سقطت الواو من يطأ كما سقطت مع يسع لتعديهما لأن فعل يفعل مما اعتل فاؤه لا يكون إلا لازما فلما جاءه من بين أخواتهما متعديين خولف بهما نظائرهما. انْتَهَيْتُ: رسیدیم. الْعَرَج: محلی است بین مکه و مدینه؛ راه پر خطری بود که قرار بود رسول خدا از دست کفار قریش و از حیطه قریش نجات پیدا کنند پس باید از راهی بروند که خطر کمتری داشته باشد؛ لذا رسول خدا از طریق وحی به آن راه هدایت شدند که راه کم خطری است.
من خود را در راهی قرار دادم که پیامبر از آن راه رفته بود همه جا به سراغ او بودم و در گذرگاه یادش قدم می زدم تا این که به منزلگاه عرج (منزلگاهی نزدیک مدینه) رسیدم.
نکته ها
این سخن نشان می دهد که امام یادم در همین چند روز فراق پیغمبر چه ناراحتی عجیبی داشت. دائما به یاد آن حضرت بود و با یاد او خاطر خود را مشغول می داشت. (2)
«فَأَطَأُ ذِكْرَهُ» منظور امام این است که اخبار مربوط به پیامبر صلی الله علیه و آله از ابتدای حرکت تا پایان مسیر به من می رسید. (3)
استعاره
مستعار: فَأَطَأُ ذِكْرَهُ
مستعار منه: قدم زدن
مستعارله: پیوسته در طول راه ذهنش متوجه یاد رسول خدا صلی الله علیه و آله بود
جامع: فعل گام نهادن استعاره از این معناست که پیوسته در طول راه ذهنش متوجه
یاد رسول خدا صلی الله علیه و آله بود و به هرجا گام می نهاد و از هرکس درباره او سؤال می کرد. وجه مشابهت این دو، آن است که خبرگیری و یاد او، وسیله و طریق فهم برای رسیدن به شناخت اوست همچنان که گام نهادن در راه و طریق، وسیله رسیدن به امر مطلوب می باشد.
این خطبه را امام زمانی ایراد فرمود که جنازه ای را تشییع می کرد. هنگامی که میت را در لحد گذاردند کسان او فریاد برآوردند و گریه کردند امام علیه السلام این خطبه را برای حاضران ایراد فرمود. این خطبه در واقع از دو بخش تشکیل یافته بخش اول، سخن از سرعت در عمل و استفاده از فرصت هاست؛ چراکه ممکن است مرگ انسان نابهنگام فرارسد و فرصت ها از دست برود و باب تو به بسته شود؛ بخش دوم دستوراتی برای مبارزه با هوای نفس و چگونگی استفاده از این فرصت زندگی دنیا می دهد.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص 118
فَاعْمَلُوا وَ أَنْتُمْ فِى نَفَسِ الْبَقَاءِ وَ الصُّحُفُ مَنْشُورَةٌ وَ التَّوْبَةُ مَبْسُوطَةٌ وَ الْمُدْبِرُ يدْعَى وَالْمُسِيءُ يُرْجَى قَبْلَ أَنْ يَخْمُدَ الْعَمَلُ وَيَنْقَطِعَ الْمَهَلُ وَ ينْقَضِى الْأَجَلُ وَ ُيسَدَّ بَابُ التَّوْبَةِ وَتَصْعَدَ الْمَلَائِكَةُ فَأَخَذَ امْرُؤٌ مِنْ نَفْسِهِ لِنَفْسِهِ وَأَخَذَ مِنْ حَى لِمَيتٍ وَ مِنْ فَانِ لِبَاقٍ وَ مِنْ ذَاهِبٍ لِدَائِمِ امْرُؤٌ خَافَ اللَّهَ وَ هُوَ مُعَمَّرٌ إِلَى أَجَلِهِ وَ مَنْظُورُ إِلَى عَمَلِهِ امْرُؤٌ أَلْجَمَ نَفْسَهُ بِلِجَامِهَا وَ زَمَّهَا بِزِمَامِهَا فَأَمْسَكَهَا بِلِجَامِهَا عَنْ مَعَاصِي اللَّهِ وَ قَادَهَا بِزِمَامِهَا إِلَى طَاعَةِ اللَّهِ.
فَاعْمَلُوا وَ أَنْتُمْ فِي نَفَسِ الْبَقَاءِ (1) اکنون که در متن زندگی و حیات هستید، عمل کنید.
نکته
(واو) حالیه است؛ یعنی حال این که فرصت حیات برای شما باقی است و هنوز دستتان از دنیا کوتاه نشده و فرصت انجام عمل دارید.
وَ الصُّحُفُ مَنْشُورَةٌ (2)
نامه های عمل گشوده است.
نکته
اشاره به این که با گشوده بودن پرونده ها هرگونه اضافه و اصلاح و کم کردن نقطه های ضعف امکان پذیر است. (3)
1) نَفَسِ الْبَقَاءِ: مجال و گشایش زندگی؛ توسعه و آزادی زمان حيات في نفس البقاء أى في سعته. و النفس بالتحريک كالسبب السعة والفرج و المهلة و الفسحة في الصحاح للجوهرى و النفس بالتحريك يقال انت في نفس من امرك أي في سعة.
2) الصُّحُفُ: نامه اعمال جمع الصحيفة أى الكتاب و تجمع على الصحائف أيضا و المراد به هنا صحائف اعمال الانسان. منشوره: باز است؛ گسترده و گشوده؛ از ریشهٔ «نشر» به معنای گستردن و گشودن.
3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج8، ص 566
وَ التَّوْبَةُ مَبْسُوطَةٌ (1) بساط تو به گسترده است.
مشابه
وَ لَيسَتِ التَّوْبَةُ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السَّيِّئاتِ حَتَّى إِذا حَضَرَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ إِنِّي تُبْتُ الآنَ وَ لاَ الَّذِينَ يَمُوتُونَ وَ هُمْ كَفَّار (2)تو به از کسانی که تا آستانه مرگ مرتکب گناه می شوند و آنگاه تصمیم به تو به می گیرند و می گویند هم اینک تو به کردیم، پذیرفته نمی شود و نیز آن ها که در حال کفر می میرند تو به برای آن ها نیست. تشبیه
مشبه: توبه
مشبه به: فرش پهنی که هرکس بخواهد در آن قدم می گذارد
وجه شَبَه: امام علیه السلام تو به را تشبیه به فرش پهنی کرده است که هرکس بخواهد می تواند قدم بر آن نهد، توبه در تمام عمر برای آدمی گسترده است هر لحظه بخواهد می تواند به قبولی آن برسد و تنها با مرگ این بساط بر چیده می شود.
وَ الْمُدْبِرُ يَدْعَى وَ الْمُسِيءُ يُرْجَى در حالی که فراریان از طاعات خدا به سوی او فراخوانده می شوند و به بدکاران و گنهکاران امید عفو داده می شود.
مشابه
قُلْ يَا عِبادِى الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلَى أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَميعاً إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ (3)بگو: «ای بندگان من که بر خویشتن زیاده روی روا داشته اید،
1) التَّوْبَةُ: توبه؛ اصلها الرجوع عما سلف و لذا فسّر الزمخشری قوله تعالى فَتَلَقَّی آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِمَاتٍ فَتابَ عَلَيْهِ (البقرة، 36) أى فرجع عليه بالرحمة و القبول و في الاصطلاح الندم على الذنب لقبحه عند العدلية ولذا عرفوها على التفصيل بقولهم: هى الندم على المعصية لكونها معصية مع العزم على ترك المعاودة في المستقبل و بعبارة اخرى الندم على القبيح مع العزم ان لا يعود إلى مثله في القبح كما يأتي شرحها و تفسيرها.
2) نساء، 18
3) زمر، 53.
از رحمت خدا نومید مشوید. در حقیقت خدا همه گناهان را می آمرزد که او خود آمرزنده مهربان است.
وَ أَنيبُوا إِلَى رَبِّكُمْ وَ أَسْلِمُوا لَهُ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيكُمُ الْعَذَابُ ثُمَّ لَا تُنْصَرُون (1)و پیش از آن که شما را عذاب در رسد و دیگر یاری نشوید به سوی پروردگارتان بازگردید و تسلیم او شوید.
قَبْلَ أَنْ يَخْمُدَ الْعَمَلُ وَ ينْقَطِعَ الْمَهَلُ وَيَنْقَضِي الْأَجَلُ (2)
پیش از آن که چراغ عمل خاموش گردد مهلت قطع شود و اجل پایان گیرد.
نکته
خاموش شدن چراغ عمل کنایه از مرگ است تا زمانی که انسان زنده است می تواند کار خوب کند و گرنه وقتی مردیم که کاری از ما ساخته نیست.
وَ ُيسَدَّ بَابُ التَّوْبَةِ وَتَصْعَدَ الْمَلَائِكَةُ پیش از آن که در تو به بسته شود و فرشتگان (که مأمور ثبت اعمال نیک و بدند) به آسمان صعود کنند. (سخت بکوشید و فرصت را غنیمت شمارید)
نکته
مقصود از این ملائکه همان ملائکه ای است که موگل انسان هستند و اعمال خوب و بد را می نویسند این جمله نیز کنایه از مرگ است؛ چون وقتی که مرگ انسان رسید، نامه عمل بسته می شود و ملائکه هم از این مأموریت آزاد می شوند و به آسمان بالا می روند.
1) زمر، 54
2) يخْمُدَ: خاموش می شود؛ از ریشهٔ خمود در اصل به معنای خاموش شدن آتش است؛ سپس به پایان گرفتن هر چیزی و از جمله پایان زندگی اطلاق شده است؛ یخمد في الصحاح: خمدت النار تخمد خمودا إذا سكن لهبها و لم يطفأ جمرها و خمدت الحمّى سكن فورانها، و جاء من بابی نصر و علم قال يزيد بن حمان السكوني في الحماسة الثالثة والتسعين. الْمَهَلُ: مهلت ها؛ معمولاً در امور خیر به کار می رود؛ بالتحريک کالأجل التؤدة و قال المرزوقي في شرحه على الحماسة المهل و المهل و المهلة تتقارب فى اداء معنى الرفق والسكون، والمراد به ههنا العمر الذي امهل الناس فيه.
فَأَخَذَ امْرُؤٌ مِنْ نَفْسِهِ لِنَفْسِهِ وَ أَخَذَ مِنْ حَى لِمَيتٍ وَ مِنْ فَانِ لِبَاقٍ وَ مِنْ ذَاهِبٍ لِدَائِمِ (1)هر انسانی باید از خویش برای خویشتن و از حیاتش برای زندگی پس از مرگ و از جهان فانی برای جهان باقی و از جایگاه رفتنی برای اقامتگاه دائم خود، بهره گیرد.
نکته ها
عبارت «فَأَخَذَ امْرُؤٌ مِنْ نَفْسِهِ لِنَفْسِهِ» به این معناست که انسان باید از عمر خودش به نفع آخرت خودش استفاده کند و علم خودش را برای آخرت خودش به کار بگیرد و خلاصه این بدن سالم خودش را در راه عبادت خدا به کار بگیرد.
«وَ مِنْ ذَاهِبِ لِدَائِمِ» یعنی از این دنیایی که رونده و گذرنده است برای روز قیامت و آخرتی که همیشگی است، کار کنید.
مشابه
وَ وُفِّيتْ كلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِما يَفْعَلُونَ (2)و هرکسی [نتیجه] آن چه انجام داده است به تمام بیابد و او به آن چه می کنند داناتر است. يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَلْتَنْظُرْ نَفْسٌ مَا قَدَّمَتْ لِغَدِ (3)ای کسانی که ایمان آورده اید، از خدا پروا دارید و هرکسی باید بنگرد که برای فردای خود از پیش چه فرستاده است.
امْرُؤٌ خَافَ اللَّهَ وَ هُوَ مُعَمَّرُ إِلَى أَجَلِهِ وَ مَنْظُورٌ إِلَى عَمَلِهِ (4)
أجل: مدت بالتحريك مدة الشيء، وقت الموت، غاية الوقت.
منظورٌ: مهلت داده شده؛ از ریشهٔ «نظر» گرفته شده که دو معنا دارد نخست توجه کردن به چیزی است و دوم مهلت دادن.
و نیز انسان باید در همه طول عمر تا فرارسیدن اجل از خدا بترسد و از مهلتی استفاده کند که
برای عمل به او داده شده است.
نکته ها
انسان های خداترس بر شهوات خود چیره شده و طمع های خود را کنترل کرده و خویشتن را از هر بندی گسسته و خود را در اختیار خدا و میهن و جامعه قرار داده اند. (1)
«مُعَمَّرُ إِلَى أَجَلِهِ»: یعنی تا هنگام اجل عمر یعنی تا هنگام اجل عمر داده شده و عمر او هم مدنظر است؛ یعنی ماندن در دنیا حد و مرزی دارد و تا یک روز معینی در این دنیا هستید و هم هم رفتار و کردارتان زیر ذره بین است.
امْرُؤٌ أَلْجَمَ نَفْسَهُ بِلِجَامِهَا وَ زَمَّهَا بِزِمَامِهَا فَأَمْسَكهَا بِلِجَامِهَا عَنْ مَعَاصِي اللَّهِ وَ قَادَهَا بِزِمَامِهَا إِلَى طَاعَةِ اللَّه (2)
أمْسَک: نگه داشت
قاد: سوق داد.
انسان باید نفس سرکش را با لگام [تقوا] مهار کند و افسار آن را در اختیار گیرد و به وسیلهٔ این لگام او را از معصیت خدا باز دارد و با این زمام به سوی اطاعت فرمان حق رهبری کند.
نکته
تعبیر به «لجام ها» و «زمام ها» اشاره به این است که باید لجام و زمام مناسبی در خور نفس سرکش تهیه شود و هم بتوان به وسیله آن او را از گناهان بازداشت و هم به سوی طاعت پروردگار هدایت نمود. (3)
مشابه
أَعْوَنُ شَيْءٍ عَلَى صَلَاحِ النَّفْسِ الْقَنَاعَة (4)یاری کننده ترین چیز بر صلاح حال نفس قناعت است.
1) در سایه سار نهج البلاغه، ج 4، ص 559
2) أَلْجَمَ: لجام زد، مهار کرد. زمَامِ: افسار، لجام افسار به سر حیوان بسته می شود تا آن را به دنبال بکشند دهنه آهنی است که به صورت افقی در دهان حیوان گذاشته می شود و به هر دو طرف آن افسار بسته می شود که سوار بر حیوان آن را به دست می گیرد و حیوان را کنترل می کند.
3) پیام امام امیرالمؤمنين، ج8، ص237.
4) تصنیف غررالحكم، ص391.
إِذَا صَعَبَتْ عَلَيْك نَفْسُک فَاصْعَبْ لَهَا تَذِلُّ لَک (1)هرگاه نفس بر تو سرکشی کند تو نیز برای این که رام شود برای آن سرکشی کن. تشبیه
مشبه: نفس انسان
مشبه به: مرکب سرکش
وجه شَبَه: امام علیه السلام نفس انسانی را به مرکب سرکشی تشبیه کرده که اگر لجام مناسبی نداشته باشد انسان را به پرتگاه های گناه می کشاند و از مسیر طاعت منحرف می کند. معمولاً برای مهار کردن مرکب های سرکش از دو وسیله استفاده می شود: یکی (لجام) که طناب یا فلزی است که در دهان حیوان گذارده می شود یا طنابی که بسته شده و در دست کسی که سوار مرکب است قرار می گیرد و زمام) آن ریسمانی است که از سوراخی که در بینی حیوان است می گذارند و به وسیلهٔ طنابی به دست سوارکار می دهد و چون دهان و بینی جای حساسی است با کشیدن این مهار حیوان را از حرکت باز دارد.
1) تصنيف غرر الحكم، ص392.
شناسنامه خطبه
تاریخ، زمان و مکان وقوع: قبل از حکمیت در صفین در سال 37 هجری مخاطب: سپاهیان
موضوع: سیاسی تاریخی
ویژگی: هشیاری و فرصت سازی (1)
از سخنان امام علیه السلام است که دربارهٔ حکمین و نکوهش شامیان (پیروان معاویه) بیان فرمود و از دو بخش تشکیل یافته است امام شامیان را نکوهش می کند و آن ها افرادی سنگ دل و بی ریشه معرفی می نماید که باید تربیت شوند و همچون افراد قاصر تحت ولایت و قیمومیت شخص آگاهی قرار گیرند آن ها نه از مهاجران اند و نه انصار در بخش دوم به مسئله حکمین اشاره می کند و می فرماید شامیان برای این مسئله عمرو عاص را انتخاب کردند که بهترین کس بود برای حفظ منافع نامشروعشان و شما ابوموسی اشعری را برای حکمیت انتخاب کردید که دورترین افراد از اهداف شما بود.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص61
جُفَاةٌ طَغَامٌ وَ عَبِيدٌ أَقْرَامٌ جُمِعُوا مِنْ كُلِّ أَوْبِ وَ تُلْقَطُوا مِنْ كُلِّ شَوْبٍ مِمَّنْ يَنْبَغِي أَنْ يَفَقَهَ وَيُؤَدَّبَ وَيعَلَّمَ وَ ُيدَرَّبَ وَ يَوَلَّى عَلَيْهِ وَ يُؤْخَذَ عَلَى يَدَيهِ لَيسُوا مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَ الْأَنْصَارِ وَ لَا مِنَ الَّذِينَ تَبَوَّوُا الدَّارَ وَ الْإِيمَانَ أَلَا: إِنَّ الْقَوْمَ اخْتَارُوا لِأَنْفُسِهِمْ أَقْرَبَ الْقَوْمِ مِمَّا تُحِبُّونَ وَإِنَّكُمُ اخْتَرْتُمْ لِأَنْفُسِكُمْ أَقْرَبَ الْقَوْمِ مِمَّا تَكرَهُونَ وَ إِنَّمَا عَهْدُكُمْ بِعَبْدِ اللَّهِ بْنِ قَيْسِ بِالْأَمْسِ يَقُولُ إِنَّهَا فِتْنَةٌ فَقَطَّعُوا أَوْتَارَكُمْ وَ شِيمُوا سُيوفَكُمْ فَإِنْ كانَ صَادِقاً فَقَدْ أَخْطَأَ بِمَسِيرِهِ غَيْرَ مُسْتَكرَهِ وَ إِنْ كَانَ كاذِباً فَقَدْ لَزِمَتْهُ التَّهَمَةُ فَادْفَعُوا فِي صَدْرِ عَمْرِو بْنِ الْعَاصِ بِعَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْعَبَّاسِ وَ خُذُوا مَهَلَ الْأَيَّامِ وَ حُوطُوا قَوَاصِي الْإِسْلَامِ أَلَا تَرَوْنَ إِلَى بِلَادِكُمْ تُغْزَى وَ إِلَى صَفَاتِكُمْ تُرْمَى.
جُفَاةٌ طَعَامٌ وَ عَبِيدٌ أَقْرَامٌ جُمِعُوا مِنْ كُلِّ أَوْبِ وَ تُلْقَطُوا مِنْ كُلِّ شَوْبٍ (1)
عبيد: بنده؛ جمع العبد ككلب وكليب يقال: عبد و أعبد و عباد و عبید و عبدی و عبداء و عبدان و عبدان و معبوداء و معبدة و عبد، فبعض هذه الاسماء مما صيغ للجمع وبعضها جمع في الحقيقة. و العبد في أصل اللغة خلاف الحرّ و هم يكنون كثيرا عن اللئام وإن كانوا احرارا بالعبيد و العبدان.
أَقْزَام: اراذل؛ جمع «قَزم» به معنای افراد فرومایه و پست؛ بیریشه و بی اصل و نسب؛ معنای جمله: معاویه، مشتی آدم های بی اصل و نسب را جمع کرده و به جنگ آورده
أوب: طرف؛ سمت وسو؛ بخش و ناحيه؛ يقال جاءوا من كل أوب أى من كل ناحية.
تلقطوا: چیده شده اند؛ از ریشه «تلقط» به معنای گردآوری چیزی از این جا و آن جاست؛ في الصحاح تلقط فلان التمر أي التقطه من هاهنا و هاهنا.
شوب: مخلوط؛ مخلوط کردن چیزی با چیز دیگر؛ این واژه معنای اسمی هم دارد یعنی اشیای مخلوط شده و در این جا معنای اسمی آن مراد است؛ الخلط يقال شبت الشيء اشوبه فهو مشوب أى مخلوط، و فى المثل هو يشوب و يروب يضرب لمن يخلط في القول أو العمل.
1) جُفَاةٌ: تندخویان خشن؛ جمع «جافی» به معنای انسان نادان و خشن است آدم هایی که بیفکرخشن هستند و می خواهند کارهایشان را با خشونت پیش ببرند جافی» می گویند؛ جمع جاف كقضاة جمع قاض و طغاة جمع طاغ من قولک جفوت الرجل أجفوه جفاء وقيل أصله من جفا الثوب يجفو اذا غلظ فهو جاف و منه جفاء البدو و هو غلظتهم وفظاظتهم. طَغَام: اراذل و اوباش؛ جمع «طغامة» به معنای اراذل و اوباش و افراد شرور و بی سروپاست. واژهٔ «طغام» گاه به معنای مفرد نیز به کار می رود؛ بالطاء المشالة المهملة المفتوحة كطعام، قال في الصحاح الطغام أوغاد الناس «الاوغاد» جمع الوغد بسكون الغين كوفد و أوفاد و الوغد الرجل الدنى الذى يخدم بطعام بطنه و انشد ابو العباس: فما فضل اللبيب على الرّغام الواحد والجمع سواء، والطغام أيضا رذال الطير الواحدة طغامة للذكر والانثى مثل نعامة ونعام و لا ينطق منه بفعل و لا يعرف له اشتقاق فالطغام أراذل الناس و دنيهم و خسيسهم.
آن ها افرادی سنگدل او باش و بردگانی فرومایه اند که از هر سو گردآوری شده و از گروه های مختلف و ناهمگون برگرفته شده اند.
نکته ها
امام به نکوهش سپاهیان معاویه می پردازد آنان مجموعه ای از اراذل و اوباش بودند که از هر جا گرد آمده و هیچ آگاهی دینی و سابقه جهاد و اخلاق نیکو نداشتند. (1)
«جُمِعُوا مِنْ كُلِّ أَوْبِ»: یعنی معاویه از هر گوشه و کناری افراد پست و بی ریشه را جمع کرده است.
مِمَّنْ يَنْبَغِي أَنْ يُفَقَّهَ وَ ُيؤَدَّبَ وَيعَلَّمَ وَيدَرَّبَ وَيَوَلَّى عَلَيْهِ وَيُؤْخَذَ عَلَى يَدَيْهِ (2)
يدَرَّب: تمرین داده می شود؛ از ریشهٔ تدریب به معنای عادت دادن و تمرین نمودن برای فراگرفتن چیزی است؛ ای يؤدب ويعوّد بالعادات الجميلة ويمرّن بمحاسن الافعال يقال دربته الشدائد حتى قوى و مرن عليها و دربت البازی على الصيد أى ضرّيته هذا البيت من ابيات الحماسة و نسب الى زياد بن حمل ايضا وقد اضطرب أقوال الرواة في نسب هذه الابيات و روى مكان يدرّب، يذرّب بالذال المعجمة من ذريت معدته إذا فسدت و التدريب.
يوَلَّى عَلَيهِ: تحت مدیریت قرار می گیرد.
آن ها از کسانی هستند که سزاوار است آنان را دین و ادب بیاموزند و تعلیم و تربیت شوند و ولی و قیمی برای سرپرستی آن ها تعیین گردد و دستشان را بگیرند (و از تصرف در اموالشان ممنوع کنند)
نکته
«وَ يَوَلَّى عَلَیهِ» حضرت می خواهند بفرمایند که آن ها خیلی بچه هستند؛ یعنی هنوز فکر و اندیشه ای ندارند و معاویه مشتی افراد بی شخصیت و بچه صفت را جمع کرده است.
لَيسُوا مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَ الْأَنْصَارِ وَ لَا مِنَ الَّذِينَ تَبَوَّوُا الدَّارَ وَ الْإِيمَانَ (1) آن ها نه از مهاجران اند و نه از انصار نه از کسانی که خانه و زندگی خود را در اختیار مهاجران قرار دادند و از جان و دل ایمان را پذیرفتند.
نکته
منظور از «دار» شهر مدینه است که در آن زمان پایتخت اسلام بود. (2)
أَلَا وَإِنَّ الْقَوْمَ اخْتَارُوا لِأَنْفُسِهِمْ أَقْرَبَ الْقَوْمِ مِمَّا تُحِبُّونَ وَإِنَّكُمُ اخْتَرْتُمْ لِأَنْفُسِكُمْ أَقْرَبَ الْقَوْمِ مِمَّا تَكْرَهُونَ (3)
آگاه باشید شامیان برای خویش نزدیک ترین افراد به مقصود و مطلوبشان را انتخاب کرده اند و شما نزدیک ترین افراد را به آن چه از آن ناخشنود هستید برای حکمیت انتخاب کرده اید.
نکته ها
منظور از «قوم» سپاه معاویه است و تکرار برای تأکید بیشتر است. (4)
حضرت در این جا در نکوهش اصحاب خود می فرماید اصحاب معاویه کسی را انتخاب کردند که صددرصد با هدفشان هماهنگ است هدف آن ها این است که امیرالمؤمنین را کنار بگذارند و معاویه را بر سر کار بیاورند و عمروعاص هم همین هدف را تعقیب می.کند هدف شما هم این بود که معاویه را شکست بدهید اما ابوموسی اشعری از آن هاست و با هدف آن ها هماهنگ است پس اصحاب معاویه کسی را انتخاب کردند که با هدفشان هماهنگ بود ولی شما کسی را انتخاب کردید که با هدفتان مخالف بود.
1) تَبَوَّؤُا: آماده کردند؛ از ریشهٔ تبوأ» به معنای سکنی گرفتن در جایی به قصد بقا و دوام از ریشه «بواء» به معنای تساوی اجزای مکان آمده است و از آنجا که هرکس بخواهد در مکانی ساکن شود آن مکان را صاف و هموار می سازد این واژه به معنای مزبور به کار رفته است تبونت منزلا أي اتخذته والمبانة المنزل.
2) در سایه سار نهج البلاغه، ج 4، ص 562
3) اخْتَارُوا: انتخاب کردند. مِمَّا تَكرَهُونَ: از آن چه کراهت دارید.
4) در سایه سار نهج البلاغه، ج 4، ص 563
وَ إِنَّمَا عَهْدُكُمْ بِعَبْدِ اللَّهِ بْن قَيسِ بِالْأَمْسِ يَقُولُ إِنَّهَا فِتْنَةٌ فَقَطْعُوا أَوْتَارَكُمْ وَشِيمُوا سيوفكمْ (1)
شیموا: در غلاف کنید؛ از ریشهٔ «شیم» به معنای شمشیر را کشیدن و در غلاف کردن؛ شيموا سيوفكم: تقول شمت السيف كبعت إذا اغمدته و منه المشيمة أى الغرس والشيام أى الكناس لا نشيامه فيه ودخوله و أيضا تقول شمت السيف إذا سللته و هو من الاضداد.
شما کار عبدالله بن قیس (ابوموسی اشعری) را دیروز (جنگ جمل) به یاد دارید که می گفت این واقعه فتنه است بند کمان ها را ببرید و شمشیرها را در نیام کنید.نکته ها
عبدالله بن قیس اسم ابو موسی اشعری است و در حقیقت ابوموسی کنیه اوست.
مقصود از دیروز جنگ جمل است که ابوموسی مخالف جنگیدن علی با طلحه و زبیر بود و منطقش هم این بود که آن ها بیایند بصره را بگیرند. حالا اگر هر روز هم آشوبی برای مردم ایجاد کنند اشکالی ندارد و امام می فرماید این ابوموسی که امروز او را برای حکمیت انتخاب می کنید همان است که دیروز در جنگ جمل به نفع طلحه و زبیر برای ما کارشکنی می کرد.
«فَقَطَّعُوا أَوْتَارَكُمْ وَشِيمُوا سُيوفَكم» پاره کردن زه کمان کنایه است از خلع سلاح کردن خود و مقصود این بود که در جنگ شرکت نکنید چنین کسی که دیروز مخالف ما بوده چگونه امروز به عنوان حکم می تواند از ما دفاع کند؟
فَإِنْ كَانَ صَادِقاً فَقَدْ أَخْطَأً بِمَسِيرِهِ غَيْرَ مُسْتَكرَهِ وَ إِنْ كَانَ كاذِباً فَقَدْ لَزِمَتْهُ التَّهَمَةُ (2)
اگر راست می گوید [که این جنگ ها فتنه است] پس شرکتش بدون اجبار و با میل خود در این میدان نبرد خطا بود و اگر دروغ می گوید پس متهم است.
1) عَهْدُ: پیمان؛ اللقاء و المعرفة، وعهدته بمكان كذا أى لقيته و عهدی به قريب أى لقائى و هو قريب العهد بكذا أى قريب العلم و الحال، وعهدت إلى فلان أى أوصيته. آوتار: زه های کمان ها؛ جمع «وتر» به معنای زه کمان است که دو سر کمان را با آن می بندند و حالت قوسی به آن می دهد و هنگامی که زه را می کشند حالت قوسی بیشتر می شود سپس وقتی زه را رها کردند چوبه تیر را که به آن تکیه دارد به جلو پرتاب می کند و قطع اوتار در عبارت بالا کنایه از این است که اقدام به تیراندازی نشود؛ جمع الوتر بالتحريك و هو شرعة القوس و يقال بالفارسي «زه» فالمراد من أوتاركم أوتار قسيكم حذف المضاف و اقيم المضاف إليه مقامه.
2) غَيْرَ مُسْتَكرَه: بدون اجبار لَزِمَتْهُ التُّهَمَةُ: همراه او می شود اتهام؛ سوءظن، بدگمانی
فَادْفَعُوا فِي صَدْرِ عَمْرِو بْنِ الْعَاصِ بِعَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْعَبَّاسِ وَ خُذُوا مَهَلَ الْأَيَّامِ وَ حُوطُوا قَوَاصِي الْإِسْلَامِ (1)
قوَاصِی: سرحدات جمع قاصیه به معنای طرف و ناحیه است و قواصی «الاسلام» اشاره به اطراف عراق و حجاز و مناطق دیگری است که زیر پوشش حکومت امیرالمؤمنین علی قرار داشت؛ جمع قاصية كنواحي جمع ناحية لفظا و معنى يقال كنت منه في قاصيته أي في ناحيته.
سینه عمرو عاص را با مشت گره کرده عبدالله بن عباس بکوبید و از فرصت روزگار استفاده نمایید و مرزهای دوردست اسلام را در اختیار بگیرید.
نکته
«وَ حُوطُوا قَوَاصِي الْإِسْلَامِ»: یعنی با انتخاب کردن عبدالله بن عباس بر مناطق دوردست اسلام هم احاطه بیابید وقتی ابن عباس را انتخاب کنید فریب عمر عاص را نمی خورد و قضیه به نفع اسلام حل می شود پس الان انتخاب حَكَم فرصت خوبی است برای شما به شرط آن که فرد لایقی را انتخاب کنید.
أَلَا تَرَوْنَ إِلَى بِلَادِكُمْ تُغْرَى وَ إِلَى صَفَاتِكُمْ تُرْمَى؟ (2)
ترمی: تیرباران مورد تیراندازی قرار می گیرد تیراندازی به سنگ صفات کنایه از این است که دشمن حساس ترین مرکز قدرت را در معرض خطر قرار داده است.
مگر نمی بینید دشمن به شهرهای شما هجوم آورده و نیروهای قدرتمند شما هدف تیر دشمن واقع شده است؟
نکته
واژه «صَفَاتِ» به معنای سنگ سخت است که در این جا به نیرو و توان سپاهیان علی اشاره دارد و می گوید که دشمن نیروی شما را هدف گرفته است. (3)
1) مَهَلَ: فرصت، مهلت، نرمش، مهل الايام المهل بالتحریک التوءدة، و مهل الايام فسحتها، يقال أمهله إذا انظره. وطوا: پاسداری کنید حیاط و احتیاط از همین ماده است.
2) أَلَا تَرَوْنَ: آیا نمی بینید. بلَادِكُمْ تُغْزَی: شهرهایتان مورد حمله قرار گرفته؛ مجهول «تَغزُو» به معنای مورد حمله واقع می شود؛ تغزی: من الغزو أى الحرب، تغزى بلادكم أى تقاتل لها و يمكن أن يكون بمعنى القصد يقال عرفت ما يغزى من هذا الكلام أى يراد و مغزى الكلام مقصده فالمعنی تراد و تقصد بلادكم أى يطمع العدوّ فيها.
3) در سایه سار نهج البلاغه، ج 4، ص 565
شناسنامه خطبه
تاریخ، زمان و مکان وقوع: نامعلوم
مخاطب: مردم
موضوع: اعتقادی
ویژگی: امام شناسی (1)
در این خطبه امام علیه السلام از خاندان پیغمبر سخن به میان آورده است. این خطبه در واقع از یک بخش تشکیل می شود و به طور کامل از فضائل اهل بیت و جایگاه پرارزش آن ها در میان امت اسلامی و درک صحیح آن ها از دین و در نتیجه مخالفت نکردن با آنان سخن می گوید.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص 110.
هُمْ عَيشُ الْعِلْمِ وَ مَوْتُ الْجَهْلِ يَخْبِرُكُمْ حِلْمُهُمْ عَنْ عِلْمِهِمْ وَ ظَاهِرُهُمْ عَنْ بَاطِنِهِمْ وَ صَمْتُهُمْ عَنْ حِكم مَنْطِقِهِمْ لَا يَخَالِفُونَ الْحَقَّ وَ لَا يخْتَلِفُونَ فِيهِ وَ هُمْ دَعَائِمُ الْإِسْلَامِ وَوَلَائِجُ الِاعْتِصَامِ بِهِمْ عَادَ الْحَقُّ إِلَى نِصَابِهِ وَ انْزَاحَ الْبَاطِلُ عَنْ مُقَامِهِ وَ انْقَطَعَ لِسَانُهُ عَنْ مَنْبِتِهِ عَقَلُوا الدِّينَ عَقْلَ وِعَايَةٍ وَ رِعَايَةٍ لَا عَقْلَ سَمَاعِ وَ رِوَايَةٍ فَإِنَّ رُوَاةَ الْعِلْمِ كَثِيرٌ وَ رُعَاتَهُ قَلِيل.
هُمْ عَيشُ الْعِلْمِ وَ مَوْتُ الْجَهْلِ (1)
آن ها مایه حیات علم و دانش و مرگ جهل و نادانی هستند.
نکته
یعنی علم به واسطه عترت پیامبر زنده است و هر جا که عترت پیامبر باشد جهل و نادانی از بین می رود.
مشابه
أَهْلُ بَيتِى كالنُّجُومِ بِأَيهِمْ اقْتَدَیتُمُ اهْتَدَيْتُم (2)اهل بیت من همچون ستارگان آسمان اند به هر کدام اقتدا کنید هدایت می یابید. تشبیه
مشبه: علم و جهل
مشبه به: موجود زنده
وجه شَبَه: امام در این تعبیر علم و جهل را به صورت دو موجود زنده تشبیه کرده است که آل محمد به علم حیات می بخشند و جهل را می میرانند یا به تعبیری دیگر روح علم اند و سبب مرگ جهل
يخْبِرُكُمْ حِلْمُهُمْ عَنْ عِلْمِهِمْ وَ ظَاهِرُهُمْ عَنْ بَاطِنِهِمْ وَ صَمْتُهُمْ عَنْ حِكمِ مَنْطِقِهِمْ (1)
حکم: حکمت ها؛ اگر حکم خوانده شود نیز به معنای حکمت است.
حلم آن ها شما را از علمشان آگاه می سازد و ظاهرشان از باطنشان و سکوتشان شما را از منطق حکیمانه آن ها باخبر می کند.
نکته ها
«يخْبِرُكُمْ حِلْمُهُمْ عَنْ عِلْمِهِمْ» ميان دو صفت حلم و علم رابطه نزدیکی برقرار است؛ زیرا افراد جاهل بردبار نیستند و در برابر حوادث مختلف و سؤالاتی که از آن ها می شود به زودی خشمگین و ناراحت می شوند. (2)
سکوت آنان از محکم بودن بیانشان در مواقع سخن گفتن حکایت می کند؛ زیرا کسی که بداند در کجا و چه وقت باید سکوت کند زمان سخن گفتن را هم می داند وگرنه هر وقت و هر جا و بی مورد به سخن خواهد پرداخت؛ یعنی در موضع سکوت حرف می زند و این برخلاف علم خواهد بود. (3)
حلم دو معنا دارد: الف. صبر و تأنی که اشخاص دارند و آدم های جنجالی که زود از کوره در می روند برای این است که بی مایه و بی علم هستند؛ ب این که حلم به معنای عقل است پس عقلشان حکایت از حلمشان دارد.
«ظَاهِرُهُمْ عَنْ بَاطِنِهِمْ» وقتی که انسان به ظاهر ائمه و به اعمال و کردار آن ها نگاه می کند پی می برد که درون آن ها همه علم و معرفت و کمال است.
مشابه
قَالَ رَسُولُ اللَّهِ: «إِذَا رَأَيْتُمُ الْمُؤْمِنَ صَمُوتاً فَادْنُوا مِنْهُ فَإِنَّهُ يُلْقِي الْحِکمَة (4)هنگامی که افراد با ایمان را خاموش و کم حرف ببینید به او نزدیک شوید که سخنان حکمت آمیز می گوید.
لَا ُيخَالِفُونَ الْحَقَّ وَ لَا يَخْتَلِفُونَ فِيهِ (5)
هرگز با حق مخالفت نمی کنند و در آن اختلاف ندارند.
مشابه
عَلِي مَعَ الْحَقِ وَ الْحَقُّ مَعَ عَلِى يَدُورُ حَيثُ مَا دَار (1)على با حق و حق با اوست و بر زبان او جاری می شود و هرگونه علی بگردد حق با او می گردد. كتَابُ اللَّهِ فِيهِ نَبَأُ مَا قَبْلَكُمْ وَ خَبَرُ مَا بَعْدَكُمْ وَفَضْلُ مَا بَيْنَكُمْ وَ نَحْنُ نَعْلَمُهُ (2)قرآن است که هر خبری که پیش از شما بوده و هر خبری که بعد از شما باشد در آن است و داور میان شماست و ما آن را می دانیم.
وَهُمْ دَعَائِمُ الْإِسْلَامِ وَ وَلَائِجُ الِاعْتِصَامِ (3)
آن ها ارکان اسلام اند و ستون های دین و پناهگاه های مردم.
بِهِمْ عَادَ الْحَقُّ إِلَى نِصَابِهِ وَ انْزَاحَ الْبَاطِلُ عَنْ مُقَامِهِ [مَقَامِهِ وَ انْقَطَعَ لِسَانُهُ عَنْ مَنْبِتِهِ (4)
منبت: ریشه ها؛ اسم مکان از ماده «ثبت» به معنای محل روییدن.
به وسیله آنان حق به اصل و جایگاه مناسب رسید و باطل از جایگاهش کنار رفت و زبان باطل از بن کنده شد.1) فصول المختاره، ص 339
2) کافی، ج1، ص61.
3) دَعَائِمُ: ستون ها؛ جمع «دعامه» به معنای ستون؛ جمع دعما من باب منع إذا اسنده عند ميله او لئلا يميل. الدعامة بكسر الدال و هي عماد البيت يقال دعم الشيء وَلَائِجُ: به کسی گفته می شود که محرم اسرار یا گرداننده کارهای انسان باشد؛ جمع «ولیجه» از ریشهٔ «ولوج» به معنای دخول است؛ به طور کلی به هرکسی که از خارج وارد قومی شود و محرم اسرار او شود به او «ولیجه» می گویند و با واژۀ «بطانه» قریب المعنی است؛ جمع وليجة و هى بطانة الرجل و خاصته و صاحب سره الذي يتخذه معتمدا عليه من غير أهله يكاشفه باسراره ثقة بمودّته ويقال بالفارسية: دوست همراز و منه قوله تعالى وَ لَمْ يَتَّخِذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ وَ لا رَسُولِهِ وَ لَا الْمُؤْمِنِينَ وَلِيجَة. الاعْتِصَامِ توسل برای نجات از خطر و شر؛ التمسک قال الله تعالى: ﴿وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعاً ای تمسكوا به.
4) نصاب: در اصل به معنای محل بازگشت و جایگاه مناسب و ریشه و ابتدای هر چیزی است؛ سپس به اندازه و مقدار در باب زکات و مانند آن اطلاق شده است؛ الشيء أصله وحده و مرجعه و مستقره. انزاح: دور شد؛ از ریشهٔ «زوح» در اصل به معنای کوچ کردن از مکان است؛ سپس در مورد هر چیزی که از جایگاهش کنار برود اطلاق شده است؛ انزاح من الزوح اى زال و ذهب
نکته ها
«بهِمْ عَادَ الْحَقُّ إِلَى نِصَابِهِ»: به این معنا که اگر در جایی اختلاف و اشکالی پیش آمد باید اصل و ریشه آن را از اهل بیت پیامبر پرسید سخن آن هاست که حق را بیان می کند و از باطل جلوگیری می نماید.
این تعبیر اشاره به انحرافاتی است که بعد از رسول الله مخصوصاً در عصر خلیفه سوم روی داد بیت المال مسلمین بازیچه دست گروهی دنیا پرست شد و بنی امیه مقامات مهم را در حکومت گرفتند و شورشی که باعث کشته شدن خلیفه سوم شد به راه انداختند ولی امام علام حکومت را به دست گرفت و حق را به جایگاه خود برگرداند. (1)
عَقَلُوا الدِّينَ عَقْلَ وِعَايَةٍ وَ رِعَايَةٍ لَا عَقْلَ سَمَاع وَ رِوَايَةٍ فَإِنَّ رُوَاةَ الْعِلْمِ كَثِيرٌ وَ رُعَاتَهُ قليل (2)
رعاية: تطبيق اعمال با احکام دین؛ مراقبت و پاسداری رعیت هم از همین ماده است. به اعتبار این که مورد رعایت حکومت است.
رواة: راويان؛ جمع (راوی) مانند قضات که جمع قاضی است.
رُعَاتَه: رعایت کننده ها؛ جمع «راعی» به معنای نگهبانان و عمل کنندگان
آن ها دین را درک کردند؛ درکی توأم با نگهداری کامل و عمل نه تنها با شنیدن و روایت کردن، چراکه راویان علم فراوان اند و عمل کنندگان به آن کم.
1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج8، ص591.
2) عَقَلُوا: تعقل کردند؛ به عقل درک کردند. وعاية: خوب و مستند؛ صحیح آن «وعاء» است که به معنای ظرف برای چیزی است که هماهنگ با «سماع» در جملهٔ بعد است؛ وعاء بكسر أوله وقد يضم ناقص يائى بمعنى الظرف يوعى فيه الشيء سمّى بذلك لأنه يجمع ما فيه من المتاع يقال: وعى الشيء يعيه وعيا إذا حواه و جمعه و وعى الحديث إذا حفظه و تدبّره. وقد يبدل واو وعاء بالهمزة فيقال إعاء. ثمّ إن عبارة المتن فى عدّة من نسخ النهج من المطبوعات المصرية و الإيرانية وشروحها المتداولة هكذا: عقلوا الدين عقل وعاية و رعاية لا عقل سماع و رواية. و لكن الصواب ما ضبطناه في المتن اعنى كون كلمة «وعاء» مكان وعاية) و وعاية تحريف و تصحيف من النساخ و لما رأوا كلمة رعاية بعدها غير و الوعاء بالوعاية ظنا منهم انّ الكلام يزيد به حسنا و أن الأصل كان كما ظنّوا وكم من نظير لما ذكرنا من خطاء النسّاخ و تحريفهم و هم يحسبون أنّهم يحسنون صنعا، جناس مضارع طباق و ما علموا أن من المحسنات البديعية في كلامه عليه السّلام مشابهة قوله وعاء و رعاية» بقوله (سماع و رواية) فإن الجمع بين وعاء وسماع ممّا يسمى فى علم البديع جناس مضارع لتقارب الهمزة و العين فى المخرج نحو قوله تعالى وَ هُمْ يَنْهَوْنَ عَنْهُ وَ ينْأَوّنَ عَنْهُ» و كقوله صلّى الله عليه و آله الخيل معقود بنواصيها الخير و الجمع بين رعاية و رواية يسمى طباقا على أن اللغة لا تساعد ما في النسخ و كم فحصنا في كثير من كتب الأدب والمعاجم المتداولة فما وجدنا من وعى أن يأتى وعاية مصدرا أو غير مصدر.
از سخنان امام علیه السلام است که به ابن عباس هنگامی که عثمان در محاصره بود و از ناحیه او نامه ای برای امام آورد که در آن پیشنهاد شده بود که امام از مدینه خارج شود و به ملک خود در ینبع برود تا مردم شعار خلافت به نام او ندهند و این بار دوم بود که عثمان از آن حضرت چنین درخواستی می کرد و امام در پاسخ این سخن را ایراد فرمود.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص116.
يا ابْنَ عَبَّاسٍ مَا يُرِيدُ عُثْمَانُ إِلَّا أَنْ يَجْعَلَنِي جَمَلًا نَاضِحَا بِالْغَرْبِ أَقْبِلْ وَ أَدْبِرْ بَعَثَ إِلَى أَنْ أَخْرَجَ ثُمَّ بَعَثَ إِلَى أَنْ أَقْدُمَ ثُمَّ هُوَ الآنَ يَبْعَثُ إِلَى أَنْ أَخْرُجَ وَ اللَّهِ لَقَدْ دَفَعْتُ عَنْهُ حَتَّى خَشِيتُ أَنْ أَكُونَ أَثِمَا.
يا ابْنَ عَبَّاسٍ مَا يُرِيدُ عُثْمَانُ إِلَّا أَنْ يَجْعَلَنِي جَمَلًا نَاضِحَاً بِالْغَرْبِ أَقْبِلْ وَ أَدْبِرُ (1)
ای ابن عباس عثمان مقصودی جز این ندارد که مرا همچون شتر آبکش قرار دهد؛ گاهی بگوید بیا و گاهی بگوید بازگرد.
نکته
این امر نشان می دهد که فشار مردم به قدری شدید بود که عثمان کاملا دستپاچه شده بود و هر ساعت تصمیم تازه ای می گرفت. غافل از این که کار از کار گذشته و دوران حکومتش پایان یافته و مردم هیچ عذری را از او نمی پذیرند در این میان با شخصیتی همچون علی علیه السلام که مقام والایش در پیشگاه خالق و خلق بر کسی پوشیده نیست، مانند یک مأمور حلقه به گوش و بی اختیار رفتار می کرد. (2)
تشبیه
مشبه: امام علیه السلام
مشبه به شتر آبکش
وجه شَبَه: عثمان چند پیام برای امام علیه السلام. فرستاد نخست از او خواست که از مدینه به سوی سرزمین ینبع خارج شود بار دیگر نامه نوشت که امام برگردد و دفعه سوم نامه نوشت که مجدداً بازگردد که امام علیه السلام این حالت را به شتر آبکش تشبیه کرده است.
بَعَثَ إِلَى أَنْ أَخْرُجَ ثُمَّ بَعَثَ إِلَى أَنْ أَقْدَمَ ثُمَّ هُوَ الآنَ يَبْعَثُ إِلَى أَنْ أَخْرُجَ (3) یک بار عثمان کسی را نزد من فرستاد که از مدینه خارج شوم. باز شخصی را نزد من فرستاد
که برگردم و هم اکنون فرستاده است که بیرون روم.
نکته ها
امام علیه السلام در این جمله چگونگی وضع عثمان را در حال محاصره بیان می کند و این که مردم او را در تنگنا قرار داده بودند و او مجبور بود دست نیاز به سوی مردم دراز کند، اما این که از میان مردم و بقیه یاران این نامه را تنها به علی علیه السلام نوشت به یکی از این دو دلیل بود الف. او باور داشت که حضرت بزرگترین و شریفترین فرد جامعه است و مردم بیشتر از همه او را پیروی و اطاعت می کنند و دل های مردم با وی همراه است؛ ب. او عقیده داشت که حضرت با مردم سازش کرده و در شورش بر او با آن ها شرکت داشته است؛ از این رو انتخاب وی از میان تمام مردم بدون تردید برای او مفید بود، زیرا اگر با میانجیگری امام، مردم از محاصره او دست بر می داشتند، غرض حاصل بود و اگر این امر حاصل نمی شد، باز هم بعضی از مقاصد عثمان تحقق می یافت؛ از جمله این که متهم شدن آن حضرت به هماهنگی با شورشیان تأیید می شد و بهانه ای بود برای کسانی که بعدها به خونخواهی عثمان برخاستند و جنگ های جمل در بصره و صفین را به وجود آوردند. (1)
دلیل دستورهای ضد و نقیض عثمان
عثمان در آغاز احساس می کرد که ماندن امام در مدینه سبب تشویق مردم به عزل او و بیعت با آن حضرت به عنوان خلیفه خواهد شد. سپس هنگامی که امام از مدینه بیرون رفت، عثمان احساس کرد کسی جز امام نمی تواند از او دفاع کند سپس تقاضا کرد به مدینه بازگردد. باز هنگامی که خبرهایی رسید که مردم شعار بیعت با امام را سر داده اند، وحشت کرد و بار دیگر تقاضا کرد امام از مدینه خارج شود.
وَ اللَّهِ لَقَدْ دَفَعْتُ عَنْهُ حَتَّى خَشِيتُ أَنْ أَكُونَ آثِما (2)
به خدا سوگند من آن قدر از عثمان دفاع کردم که ترسیدم گنهکار باشم.
نکته
«حَتَّى خَشِيتُ أَنْ أَكونَ آثِما»: الف. این تعبیر اشاره به این است که دفاع بیش از حد
از کسی که مرتکب آن کارهای خلاف شده نوعی حمایت از ظلم و خطاست و این کار جایز نیست. (1)ب. چون خطاهای عثمان خیلی زیاد بود و حضرت برای اشتباهات زیادی که آن ها داشته اند می فرماید از او دفاع کردم تا این که ترسیدم در پیش خداوند گناهکار شناخته شوم؛ البته در پیشگاه ملت و مردم هم همین ترس را دارد به این دلیل که وقتی همه مردم خطاهای او را می بینند اگر امام بخواهد از او دفاع کند، مسلماً بر خطاهای او مهر تأیید زده است.
1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 8، ص597.
شناسنامه خطبه
تاریخ، زمان و مکان وقوع: نامعلوم
مخاطب: مردم
موضوع: اخلاقی اعتقادی
ویژگی: حق شناسی (1)
از سخنان امام علیه السلام است که در آن یارانش را به جهاد تشویق می کند و نکات دقیقی را در عبارات کوتاهی بیان فرموده که از عمق تدبر امام در مسائل مربوط به حکومت و جهاد خبر می دهد.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص117.
وَاللَّهُ مُسْتَأْدِيكُمْ شُكرَهُ وَ مُوَرِّتُكُمْ أَمْرَهُ وَ مُمْهِلُكُمْ فِي مِضْمَارٍ مَحْدُودٍ لِتَتَنَازَعُوا سَبَقَهُ فَشُدُّوا عُقَدَ الْمَآزِرِ وَ اطْوُوا فُضُولَ الْخَوَاصِرِ لَا تَجْتَمِعُ عَزِيمَةٌ وَ وَلِيمَةٌ مَا أَنْقَضَ النَّوْمَ لِعَزَائِمِ الْيَوْمِ وَأَمْحَى الظُّلَمَ لِتَذَاكَيرِ الْهِمَم.
وَ اللَّهُ مُسْتَأْدِيكُمْ شُكرَهُ وَ مُوَرِّثُكُمْ أَمْرَهُ وَ مُمْهِلُكُمْ فِى مِضْمَارٍ مَحْدُودٍ لِتَتَنَازَعُوا سَبَقَهُ (1)
سَبَقَهُ: جایزه مالی که برای برندگان مسابقه تعیین می شود؛ فی الصحاح السبق بالتحريك: الخطر الذي يوضع بين أهل السباق. يعنى هو الخطر الذي يتراهن عليه المسابقون ويأخذه السابق منهم. و في منتهى الأرب: سبق محركة: آن چه گرو بندند بر آن بر اسب دوانیدن و تیر انداختن و جز آن.
خداوند از شما ادای شکر خویش را می خواهد و فرمان (حکومت) را به شما سپرده و در این سرای آزمایش و آمادگی در زمانی محدود به شما فرصت داده تا برای به دست آوردن جایزه او از یکدیگر پیشی بگیرید.نکته ها
امام علیه السلام در این جمله اشاره فرموده به علت مهلت دادن خداوند به مردم برای میدان مسابقه که عبارت است از تنازع سبق یعنی زدوخورد و بگومگویی است که به منظور به دست آوردن پیروزی در سبقت جستن به پیشگاه خداوند وجود دارد و منظور از این بگومگو و تنازع سبق، افتخار و مباهاتی است که برای اهل سلوک در هنگام آماده کردن نفوس خود به وسیلهٔ ریاضت حاصل می شود و نتیجه این حالات ایجاد غبطه است که امری است پسندیده؛ زیرا دارنده آن را به کمال مطلوب می رساند که نهایت خواسته شارع از امتش است؛ احتمال دیگر آن است که منظور از سبق،فضیلت بهشت باشد که به سوی آن سبقت جسته می شود.
منظور از جمله «مُوَرِّثُكُمْ أَمْرَهُ» این است که خداوند چنین مقدر کرده که هیچ موفقیتی در دنیا و آخرت جز از راه تلاش و مبارزه به دست نیاید انجام تلاش و مبارزه نیز به قدرت
1) مُسْتَأْدِيكُمْ شُكْرَهُ: از شما ادای شکرش را می طلبد؛ طلب کننده؛ از مادۀ «استأداء» و از ریشه «ادا» به معنای طلب، ادای چیزی کردن منهل: مهلت دهنده؛ معطيكم مهلة، يقال أمهله إذا أنظره و أجله. مِضْمَارِ محل مسابقه میدان و محلی است که اسب ها را برای مسابقه با تمرینهای مختلف آماده و لاغر می کنند. این واژه به معنای اسم زمان نیز آمده است؛ الموضع الذي تضمر فيه الخيل للسباق أى تحضر له لتنازعوا و تتنافسوا في سبقه ويقال بالفارسية ميدان اسب دوانی و جای ریاضت دادن اسبان. المضمار أيضا مدة تضمير الخيل، أي اسم للمكان والزمان وجاء بمعنى غاية الفرس في السباق أيضا.
و نیرو نیاز دارد که بدون وحدت کلمه و همیاری به دست نمی آید. (1)
مشابه
وَ اشْكُرُوا لى وَ لا تَكفُرُون (2)و شکرانه ام را به جای آرید و با من ناسپاسی نکنید. أَلَا وَ إِنَّ الْمِضْمَارَ الْيَوْمَ وَ غَداً السِّبَاقَ وَ السَّبَقَةَ الْجَنَّةُ وَالْغَايةَ النَّار (3)بدانید امروز روز آزمایش و آمادگی است و فردای قیامت میدان مسابقه است و جایزه برندگان این مسابقه بهشت است و سرانجام بازندگان دوزخ. وَ أَوْرَثْنَا الْقَوْمَ الَّذِينَ كَانُوا يَسْتَضْعَفُونَ مَشارِقَ الْأَرْضِ وَ مَغارِبَهَا الَّتِي بارَكنا فيها (4)و به آن گروهی که پیوسته تضعیف می شدند [بخش های] باختر و خاوری سرزمین [فلسطین] را که در آن برکت قرار داده بودیم به میراث عطا کردیم. وَ نُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِين (5)و خواستیم بر کسانی که در آن سرزمین فرودست شده بودند منت نهیم و آنان را پیشوایان [مردم] گردانیم و ایشان را وارث [زمین] کنیم. استعاره
مستعار: مضمار
مستعار منه: سبقت گرفتن
مستعارله: مدت زندگانی در دنیا
جامع: وجه همانندی آن است که مردم به سبب ریاضت ها و مجاهدت ها در راه خدا و تحصیل کمالات نفسانی که در طول زندگانی خود به دست می آورند، آمادگی پیدا می کنند که در مسابقه پیشگاه عظمت الهی به پیروزی برسند؛ همچنان که اسبها برای حضور در مسابقه ها با تمرینهای زیاد که لاغری اندام را در پی دارد، آمادگی دست می آورند.
فَشُدُّوا عُقَدَ الْمَآزِرِ وَاطْوُوا فُضُولَ الْخَوَاصِرِ (1)
اطؤوا: پیچید؛ از ریشهٔ «طی» به معنای پیچیدن گرفته شده است؛ من الطى وأصل الطى التّنى و القبض وضدّ النشر فُضُول: اضافیها یعنی قسمت پایین لنگ که ممکن است وقت حرکت به دور پا بپیچد. الْخَوَاصِرِ: پهلو و تهیگاه؛ جمع «خاصره» یعنی همان جا که لنگ و بند شلوار و کمربند بسته می شود؛ الخواصر: جمع الخاصرة أى الشاكلة و بالفارسية: تهیگاه میان و فی منتهی الأرب خاصرة كصاحبة.
کمربندها را محکم ببندید و دامن ها را به کمر زنید.
نکته ها
این دو تعبیر «کمربند را محکم بستن» و «دامن به کمر زدن» کنایه از آمادگی کامل برای انجام کار است؛ زیرا شخصی که کمربند خود را محکم ببندد، ستون فقراتش برای انجام کارهای سنگین قوی تر می شود و هنگامی که دامن های بلند معمول آن زمان را برچیند و زیر کمربند قرار دهد راه رفتن و حرکت برای او آسان تر می شود. حتی امروز که دامن بلندی برای مردان وجود ندارد این کنایه همچنان رایج و معمول است. می گویند: فلان کس دامن همت به کمر بسته تا این کار را انجام دهد. (2)
جمله «وَ اطْرُوا فُضُولَ الْخَوَاصِر» کنایه است از این که رونده این راه باید از متاع های پرزرق و برق و خوراکی ها و پوشیدنی های رنگارنگ دنیا و سایر دستاوردهای آن فقط به اندازه رفع نیاز خود بگیرد و زاید بر آن را ترک کند و دور بریزد. توضیح مطلب این که معده و شکم ممکن است وسعت یابند که از غذا بیش از قدر حاجت در خود جای دهند. (3)
لَا تَجْتَمِعُ عَزِيمَةٌ وَ وَلِيمَةٌ (4)
1) عُقدَ: گره؛ جمع «عقده» به معنای گره یا وسایلی که چیزی را با آن محکم می بندند؛ جمع العقدة كالغرف جمع الغرفة أى ما يمسك الشيء و يوثقه. الْمَآزِرِ: جامه ها؛ جمع «مأزر» به معنای لنگ و روپوش است؛ جمع المئزر و المنزرة أى الإزار كاللحاف و الملحف و الملحفة جمعها ملاحف.
2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج8، ص603.
3) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج6، ص498.
4) لَا تَجْتَمِعُ: جمع نمی شود. عَزِيمَةٌ: تصمیم جدی، هدف بزرگ. وَلِيمَةٌ: طعامی است که برای عروسی تهیه می شود سپس به هرگونه طعام که برای دعوت از میهمانان تهیه می گردد اطلاق شده است و در این جا کنایه از بساط خوش گذرانی است؛ طعام العرس وقيل كلّ طعام صنع لدعوة أو غيرها و قيل كلّ طعام يتخذ لجمع الجمع ولائم لكنها ههنا كناية عن لذات الدنيا و خفض العيش و الدعة.
و (بدانید) گرفتن تصمیم های محکم با خوش گذرانی و سفره های رنگین سازگار نیست.
نکته ها
کلمه عزیمه به معنای اراده قطعی برای انجام دادن کاری است، پس از آن که انسان آن را برگزیده باشد و در این جا منظور اراده بر به دست آوردن فضیلت هاست. (1)
واژۀ ولیمه که غذای عروسی است، کنایه از آرامش زندگی است؛ زیرا لازمه ولیمه آسایش و آرامش است. (2)
مَا أَنْقَضَ النَّوْمَ لِعَزَائِمِ الْيَوْمِ (3)
و چه بسیار که خواب شبانه تصمیم های محکم روز را از میان برده است.
وَ أَمْحَى الظُّلَمَ لِتَذَاكِيرِ الْهِمَم (4)
تذاكير: تذكرها؛ جمع «تذکار» به معنای یادآوری است؛ جمع تذكار لأن التذكرة جمعها تذاكر.
الهمم: همت های عالی
و تاریکی ها خاطره همت های بلند را از خاطرها محو کرده است.
1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج6، ص499.
2) همان.
3) مَا أَنْقَضَ: این صیغه برای تعجب به کار برده می شود ما موصول و «انقض» فعل تعجب است. عَزَائِم: تصميم ها.
4) أَمْحَی: محوکننده؛ یعنی محو کرد که در این جا فعل تعجب است. الظُّلَمَ: تاریکی ها؛ جمع «ظلمت» به معنای تاریکی است؛ کالغرف جمع الظلمة كالغرفة و المراد بها الليل.
قرآن کریم.
نهج البلاغه.
انصاری، محمدعلی فروغ،حکمت، ج 1-3، مشهد بیان هدایت نور، 1397.
امین، سیدمحسن، اعیان الشیعه، ج 1، بیروت: دارالتعارف، 1403ق.
اربلی، علی بن عيسى، كشف الغمة فى معرفة الأئمة (طالقديمة)، ج1، تبريز: بنی هاشمی، 1381ق.
ابن طاووس، على بن موسى، إقبال الأعمال (ط - القديمة)، ج 3، تهران: دار الكتب الإسلاميه 1409ق.
ابن شهر آشوب، مناقب آل أبیطالب علیهم السلام، ج 4، بیجا جمع احياء الثقاه الاسلاميه، 1412ق.
ابن شعبه حرانی حسن بن علی تحف العقول، ج1، قم: جامعه مدرسین، 1404ق.
ابن بابويه، محمد بن على معانى الأخبار، ج1، قم انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، 1403ق.
ابن بابویه محمد بن علی علل الشرائع، ج 2، قم کتاب فروشی داوری، 1385.
ابن بابویه، محمد بن علی الخصال، ج 1، قم: جامعه مدرسین، 1362.
ابن بابویه، محمد بن على التوحيد للصدوق)، ج 1، قم جامعه مدرسین، 1398ق.
ابن بابویه، محمدبن على الأمالي (للصدوق)، تهران: کتابچی، 1376.
ابن اثیر جزری مبارک بن محمد النهاية في غريب الحديث و الأثر، قم: مؤسسه مطبوعاتی اسماعیلیان، 1367.
ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج1، ترجمه محمودرضا افتخار زاده، تهران: انتشارات مدبر، 1393
ابن ابی یعقوب،احمد تاریخ یعقوبی، ج 2، قم: معارف، 1396
برقی احمد بن محمد بن خالد المحاسن، ج1، قم: دار الكتب الإسلامية، 1371ق.
بحرانی، ابن میثم شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج1، مترجم محمدصادق عارف، مشهد: بنیاد پژوهش های اسلامی، 1375
تمیمی،آمدی عبدالواحد بن محمد غرر الحكم و درر الكلم، ج1، قم: دارالکتاب الاسلامی، 1410ق.
جواهری، محمدرضا، شناسنامه نهج البلاغه، ج1، بی جا: میکائیل، 1393.
جعفری، محمدتقی، ترجمه و تفسیر نهج البلاغه علامه جعفری)، ج6، تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامی، 1376.
حر عاملی، محمد بن حسن، وسائل الشيعة، ج 19، قم: مؤسسه آل البيت عليهم السلام، 1409ق.
شریف الرضی، محمد بن حسین، تنبيه الغافلين و تذكره العارفين، ج1، ترجمه فتح الله کاشانی، تهران: پیام حق، 1378.
شريف الرضى محمد بن حسین، ترجمه و شرح نهج البلاغة (فيض الإسلام)، ج1، فیض الاسلام،اصفهانی علی نقی، تهران: فيض الإسلام.
صفار، محمد بن حسن، بصائر الدرجات في فضائل آل محمّد صلّى الله عليهم، ج1، قم: مكتبة آية الله المرعشي النجفي، 1404ق.
طوسی، محمد بن الحسن مصباح المتهجد و سلاح المتعبّد، ج1، بیروت: مؤسسة فقه الشيعة، 1411ق.
طبری، محمدبن جریر، تاریخ طبری، ج3، تهران: اساطیر، 1362.
طبری،آملی، عمادالدين أبي جعفر محمد بن أبي القاسم، بشاره المصطفى لشيعه المرتضى، ج 2، نجف: المكتبة الحيدرية، 1383ق.
طبرسی، احمد بن على، لإحتجاج على أهل اللجاج (للطبرسي)، ج2، مشهد: نشر مرتضی، 1403ق.
علی بن موسی امام هشتم علیه السلام، صحيفة الإمام الرضا عليه السلام، ج1، مشهد: کنگره جهانی امام رضا علیه السلام، 1406ق.
عسکری، حسن بن عبدالله الفروق فى اللغة، ج1، بيروت: دار الآفاق الجديدة، 1400ق.
عریضی، علی بن جعفر، مسائل علی بن جعفر و مستدركاتها، ج1، قم: مؤسسة آل البيت عليهم السلام، 1409ق.
عروسى الحویزی، عبدعلی بن جمعة تفسير نورالثقلين، ج3، قم: اسماعیلیان، 1415ق.
قمی، علی بن ابراهیم تفسیر القمی، ج 2، قم: دارالکتاب، 1404ق.
کلینی، محمد بن یعقوب الکافی (ط - الإسلامية)، ج 2، تهران: دار الكتب الإسلامية 1407ق.
ليثي واسطی، علی بن محمد عيون الحكم والمواعظ ( لليثى)، ج1، قم: دارالحدیث، .1376
مجلسی، محمدباقر بن محمد تقى، بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج 56، بیروت: دارالإحياء التراث العربي، 1403ق.
محمديوسف كاندهلوى حياة الصحابه، ج3، مترجم: صلاح الدین شهنوازی، بیجا: احسان، 1397.
محمدیان، محمد علی از زبان علی، ج1، قم: نشر معارف، 1396
محمدی ری شهری، محمد میزان الحکمه، ج8، قم: دارالحدیث، 1384.
منسوب به جعفر بن محمد مصباح الشريعة الباب الثانى بيروت: اعلمی، 1400ق.
مکارم شیرازی، ناصر، پیام امام امیرالمؤمنین، ج1-6، تهران: گوهر اندیشه، 1393.
مفيد، محمد بن محمد الجمل و النصرة لسيد العترة في حرب البصرة، ج1، شیخ مفید، 1413ق.
مفید، محمد بن محمد الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد، ج1، قم: کنگره شیخ مفید، 1413ق. ج1، قم: کنگره
مغنیه، محمد جواد در سایه سار نهج البلاغه، ج1، مترجم محمدباقر معموری، بیجا: مؤسسه دارالکتاب الاسلامی، 1387.
مصطفوی، حسن، التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج 4، تهران: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، 1368
نصر بن مزاحم، وقعة صفین، ج1، قم: مكتبة آية الله المرعشي النجفي، 1404ق.
48 هلالی سلیم بن قیس کتاب سلیم بن قيس الهلالی، ج 2، قم: الهادی، 1405ق.