ghaemiyeh.com
سرشناسه : شریفانی، محمد، 1340 -
عنوان و نام پديدآور : کلام امیر (علیهالسلام): ترجمه و شرح نهجالبلاغه/ محمد شریفانی.
مشخصات نشر : قم: نشر حبیب، 1401.
مشخصات ظاهری : 9 ج.
شابک : دوره:978-622-5710-26-9 ؛ ج.1: 978-622-5710-27-6 ؛ ج. 2978-622-5710-28-3: ؛ ج.3978-622-5710-29-0 : ؛ ج.4978-622-5710-30-6 : ؛ ج.5: 978-622-5710-31-3 ؛ ج.6978-622-5710-32-0 : ؛ ج.7978-622-5710-33-7 : ؛ ج.8: 978-622-5710-34-4 ؛ ج.9:978-622-5710-35-1
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
یادداشت : کتابنامه.
مندرجات : ج.1. خطبه 1تا30.-ج.2. خطبه 31تا83.-ج.3.خطبه 84 تا 108.-ج.4. خطبه 109-145.-ج.5.خطبه 146تا 178.- ج.6.خطبه 179تا193.-ج.7.خطبه 194تا241.-ج.8. نامه 1تا31.-ج.9.نامه 32تا 79.
عنوان دیگر : ترجمه و شرح نهجالبلاغه.
موضوع : علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق -- خطبهها
موضوع : Ali ibn Abi-talib, Imam I, 600-661 -- *Public speaking
موضوع : علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق . نهجالبلاغه -- نقد و تفسیر
موضوع : Ali ibn Abi-talib, Imam I. Nahjol - Balaghah -- Criticism and interpretation
رده بندی کنگره : BP39/5
رده بندی دیویی : 297/9515
شماره کتابشناسی ملی : 9117569
اطلاعات رکورد کتابشناسی : فاپا
خیراندیش دیجیتالی: کانون فرهنگی اندیشه اصفهان
ویراستار کتاب: شهناز محققیان
کلام امیر علیه السلام
ترجمه و شرح نهج البلاغه
جلد 5
دکتر محمد شریفانی
عضو هیئت علمی دانشگاه علامه طباطبایی
سرشناسه: شریفانی، محمد، 1340-
عنوان و نام پدیدآور: کلام امیر (علیه السلام)/ محمد شریفانی.
مشخصات نشر: قم نشر حبیب، 1401-
مشخصات ظاهری: 500 صفحه
شابک: دوره 9-26-5710-622-978
978-622-5710-31-3 -ج 5
وضعیت فهرست نویسی: فيپا
یادداشت: کتابنامه
موضوع: علی بن ابی طالب (علیه السلام) امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق -- خطبه ها علی بن ابی طالب (علیه السلام)، امام اول 23 قبل از هجرت - 40ق. نهج البلاغه - نقد و تفسیر
رده بندی دیویی: 297/9515
رده بندی کنگره: BP 39/5
شماره کتابشناسی ملی: 9117569
عنوان کتاب: کلام امیر جلد5
مؤلف: محمد شریفانی
ویراستار: سمیه بازیار
صفحه آرا و طراح جلد: سمیه بازیار
ناشر: نشر حبیب
چاپ اول: 1401
چاپ: عترت
شمارگان: 1000
شابک جلد: 3 - 31 - 5710 - 622 - 978
شابک دوره: 9 - 26 - 5710 - 622 - 978
خطبه 146...31
نصرت خداوند عامل پیروزی...33
وعده حتمى خدا...34
موقعیت زمامدار...35
روحیه دادن امام...36
نقش محوری رهبر...36
غافل نشدن از دشمنان داخلی...37
رهبر؛ ریشه و اساس امت...38
خداوند توانا بر هرچیز...38
پیروزی اندک بر بسیار...39
خطبه 147...41
بعثت...42
پیشگویی های امام...46
2 6. ناهماهنگی ضلالت و هدایت...48
دو عامل بدبختی انسان ها...50
ویژگی های مرگ...51
راه نجات از هلاکت...53
خطبه 148...59
ویژگی های شخصیتی طلحه و زبیر...60
دعوت امام برای جنگ جمل...61
بهانه پیمان شکنی...62
غافل نشدن رهبر بیدار...63
خطبه 149...65
ملاقات با مرگ در حال فرار از آن...66
علم به زمان مرگ مخصوص خداوند...67
وصیت نامه کوتاه و پر محتوا...68
خطبه 150...75
راه رشد؛ نه چپ و نه راست...74
نه دیر و نه زود...77
ذکر دلیل برای ترک شتاب...77
زمان فرارسیدن وعده ها...78
عمل کردن حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) به سیره صالحان...79
برنامه های آن مصلح بزرگ...79
اوصاف اصحاب و یاران آن حضرت...81
مهلت دادن به گمراهان...82
اوصاف مؤمنان شجاع...84
بازگشت به ارزش های جاهلی...85
نصب خلافت در غیر جایگاهش...87
اوصاف گمراه کنندگان...88
خطبه 151...91
حمد الهى...92
ارزش شهادتین...93
فضیلت انحصاری پیامبر...94
جبران ناپذیر بودن فقدان پیامبر...94
بركات وجود پیامبر...94
جلوه ای از عصر جاهلیت...95
عوامل شکل گیری فتنه ها...96
مراحل گوناگون فتنه ها...97
عواقب فتنه و فتنه انگیزی...102
ویژگی های فتنه های بزرگ...104
وضعیت مردم در روزگار فتنه...106
واكنش مردم در برابر این فتنه...111
توصیه امام در وضعیت فتنه...111
خطبه 152...115
صفات خداوند...116
طلوع امام حق...121
در انتظار دگرگونی خلافت عثمان...122
جایگاه اهل بیت...122
اسلام کانون کرامت...124
قرآن برگزیدۀ الهی...125
نعمات قرآن...126
اوصاف قرآن...126
خطبه 153...
نداشتن امام، موجب گمراهی...130
کنار رفتن پرده های غفلت به هنگام مرگ...132
ناکام از مواهب دنیا...133
هشدار امام...134
راه نجات از غفلت...134
گناهانی که اعمال نیک را بی اثر می کند...141
صفات حیوانی...144
فکر زنان...145
صفات مؤمن...145
خطبه 154...147
نگاه بصیرت در انسان عاقل... 148
پیروی از رهبر...149
شاخصه فتنه گران بدعت گذار... 150
اهل بیت درهای علوم پیامبر...151
ویژگی های اهل بیت...152
نشانه انسان بصیر...156
تفاوت عالم و جاهل...156
ضرورت توجه هدف...157
تطابق ظاهر و باطن...158
حب و بغض خداوند در نگاه پیامبر...159
تشبیه عمل به گیاه ...159
خطبه 155...161
اوصاف خداوند...162
شگفتی های آفرینش خفاش...166
خطبه 156...177
اطاعت از خداوند در هنگامه فتنه...178
پیروی از امام در هنگامه فتنه...178
دلیل شرکت عایشه در جنگ جمل...179
ایمان، چراغ راه...181
آثار ایمان...181
مرگ، پایان دنیا...183
قیامت تنها اقامتگاه...184
ویژگی خانه آخرت...186
آثار امر به معروف...187
قرآن و عظمت آن...189
آزمون و فتنه بزرگ...191
سؤال امام از پیامبر درباره فتنه بزرگ...192
منظور از آزمایش و فتنه بزرگ...193
اوصاف امتحان شوندگان...194
فتنه گران مسلمانان خطاکار...196
خطبه 157...
حمد الهى...198
ناپایداری دنیا...200
تکرار همیشگی تاریخ...200
سرعت گذر دنیا...201
آثار غفلت از خود...202
6 سرنوشت انسان ها...204
آثار تقوا...204
لزوم مراقبت از خود...206
آشکار بودن راه حق...207
ضرورت توشه گیری از دنیا...208
تشبيه مردم به کاروان متوقف...209
اهل آخرت را با دنیا چه کار...210
حتمی بودن وعده های خدا...210
توجه به آثار روز قیامت...211
حضور در دادگاه الهی...212
توجه به فردای نزدیک...214
توجه به خانه قبر...215
توجه به صحنه قیامت و دادگاه عدل الهی...215
پندگیری از عبرت ها ...217
خطبه 158...219
مبعوث شدن در عصر جاهلیت...220
قرآن، تصدیق کننده کتب آسمانی پیشین...221
قرآن و برکات آن...222
علم گذشته و آینده در قرآن...222
فتنه فراگیر بنی امیه...223
پذیرفته نشدن هیچ عذری...224
انتقام خداوند از ستمگران...225
سرنوشت بنی امیه...226
خطبه 159...229
خوش رفتاری امام با مردم روزگار خویش...230
قدرشناسی امام در برابر نیکی اندک...231
خطبه 160...233
عظمت پروردگار ...234
اوصاف هفتگانه حمد...237
خداشناسی...238
عظمت جهان غیب...241
عظمت آفرینش خداوند و مبهوت شدن عقل...241
خوف و رجا...243
بزرگ جلوه کردن دنیا در چشم دنیاپرستان...248
اقتدا به رسول خدا... 250
برکنار بودن پیامبر از زخارف دنیا...251
زندگی زاهدانه پیامبران...252
رسول اعظم (صلی الله علیه و آله)...259
سعادت در گرو پیروی از خدا و رسولش...262
سیره رفتاری پیامبر ...262
چرایی تأسی به پیامبر...265
تکریم پیامبر...265
راه سعادت تأسی به پیامبر...266
پیامبر؛ عَلَم قیامت...267
رحلت پیامبر در حال ایمان...267
بی توجه به دنیا...267
منّت خدا بر بندگان به واسطه وجود پیامبر...268
زهد امام...269
خطبه 161...271
اوصاف و ویژگی های پیامبر...272
وظایف ما در برابر پیامبر...277
سفارش به تقوا...281
تشویق و تنذیر...282
چشم پوشی از زرق و برق دنیا...282
عواقب توجه به دنیا...283
چشم پوشی از سرگرمی های دنیا...284
برحذر داشتن از دنیا پرستی... 284
عبرت از پیشینیان...285
مرگ پایان رابطه ها...285
پرهیز از نفسانیت و شهوات آن...286
خطبه 162...289
پرسش از چرایی غصب خلافت...290
استبداد و بخل عامل غصب خلافت...290
شاهدی از شعر امرؤالقیس...293
پسر ابوسفیان دشمن اسلام...294
شگفتی امام از فراوانی انحراف...294
خاموشی نور اسلام هدف بنی امیه...295
تصمیم نهایی امام... 296
خطبه 163...297
صفات خداوند...298
محدودیت مخصوص مخلوقات...306
خلقتی محدود و در نهایت حُسن...307
دایره قدرت الهی...308
نمونه ای از مصادیق علم الهی...308
مراحل خلقت انسان...309
ناتوانی انسان در شناخت صفات خداوند...313
خطبۀ 164...315
اتمام حجت امام با عثمان...316
نشانه های پیشوایان عادل...319
نشانه های پیشوایان ستمگر...320
استناد به کلام پیامبر در معرفی امام جائر...321
هشدار دربارۀ آینده عثمان...321
شرح کلام پیامبر در معرفی امام جائر...322
عامل انحراف عثمان...323
واكنش عثمان...323
تسلیم شدن عثمان...324
خطبه 165...325
ابداع موجودی عجيب...326
اقامه شواهد قدرت الهی...326
آفرینش موجودات دلیل یگانگی خداوند...327
اشکال گوناگون پرندگان...327
چگونگی بال های پرندگان...328
پرواز پرندگان...328
صورت های مختلف پرندگان...329
طاووس، عجیب ترین پرنده جهان...332
سخنان امام بر اساس سند معتبر...336
ابطال بعضی خرافات...336
تشبیه پرهای طاووس...337
کیفیت راه رفتن طاووس...340
پاهای طاووس...342
موهای بلند و زیبا...342
رنگ زیبای انتهای گردن...343
شادابی اطراف گردن...344
خط باریک سفید در کنار گوش...344
تنوع رنگ ها...345
ریزش و رویش پرها...346
جلوه های متنوع رنگ ها...347
سرگردانی عقل ها در این موجود...348
ناتوانی عقل از درک قدرت خداوند...348
مخلوقات ریز...349
توصیف بهشت... 351
دعای امام برای رسیدن به منازل ابرار...356
خطبه 166...357
سه دستور مهم اخلاقی... 358
تشبیه منافق به تخم افعی...359
یاران امام...361
سرنوشت بنی امیه...365
تفرقه، دلیل عقب ماندگی اهل حق...366
سستی در راه حق و سرگردانی...366
راه نجات یاران امام...367
خطبه 167...369
قرآن و عمل به دستورهای آن...370
اهتمام به واجبات...371
مصالح و مفاسد احکام شرع...371
حفظ احترام مسلمانان...372
توصیف مسلمان...373
توجه به مرگ...373
سبک باری در زندگی...374
دعوت به تقوا...374
لزوم اطاعت از پروردگار...375
خطبه 168...377
علل تأخیر در مجازات قاتلان عثمان...378
شورش علیه عثمان، کار جاهلی...380
درگیر شدن با قاتلان عثمان سبب تفرقه...380
صبر بر انتقام...380
مهلت دادن به رهبر جامعه...381
صبوری امام تا حد امکان...382
خطبه 169...383
لزوم تمسک به قرآن...384
هشدار دربارۀ بدعت های مُهلک...385
توصیه به اطاعت از حکومت اسلامی...385
یکدست شدن فتنه جویان...386
تحمل امام در برابر مخالفان...387
هشدار دربارۀ از هم گسیختگی جامعه اسلامی...387
دشمنی از روی حسد...387
حقوق مردم بر حکومت...388
خطبه 170...389
سؤال امام از فرستاده اهالی بصره...390
پاسخ فرستاده...391
بیعت فرستاده با امام...391
نام فرستاده...391
خطبه 171...393
اشاره به آسمان...394
اشاره به زمین و موجودات زندۀ آن...396
اشاره به کوه...397
زمینه سازی جهاد...397
تشویق به جهاد...398
تهدید و تشویق...399
خطبه 172...401
گسترۀ علم الهی...402
حرص به خلافت...403
خلافت، حق امام... 404
مبهوت شدن از دلیل کوبنده امام...404
استعانت امام از خدا...405
خطای آتش افروزان جنگ جمل...406
حرمت شکنی خانه پیامبر...406
پیمان شکنی...407
حمله به مردم بصره...408
نتیجه گیری امام...409
خطبه 173...411
منزلت پیامبر...412
شایسته ترین فرد برای زعامت مردم...413
امتناع از حق...414
پاسخ امام به شبهه معاویه...414
جنگیدن با دو گروه...415
بهترین توصیه، توصیه به تقوا...416
اهل بصیرت...416
تابع حکم خدا بودن...417
دنیا، منزلگاهی موقت...419
ناپایداری دنیا... 420
توجه به هشدارهای دنیا...420
روی گردانی از دنیا پرستی...421
صبر بر اطاعت خداوند...421
دین و ایمان سرمایه اصلی...422
دعا برای صبر و استقامت...423
خطبه 174...425
علی و ترس از ضرب شمشیر!...426
امید به وعده الهی...426
نیت شوم طلحه...427
بی صداقتی طلحه در ادعای خود...428
پرده برداری از دروغ طلحه...429
خطبه 175... 431
بازخواست شدن از کردار...432
اعراض از خدا...433
شبیه به حیوان پرواری...434
علم غیب امام...435
رساندن اخبار غیبی به خاصان... 436
سخن از صدق...436
علی پیشگام در عمل...437
خطبه 176...439
پند و اندرز...441
اوصاف قرآن...447
تشویق به عمل...455
مقصد انسان...456
نشانه هایی برای هدایت انسان...456
هدف دار بودن برنامه های اسلام...456
لزوم عمل به فرايض الهى...456
توجه به تقديرات الهى...458
وظایف آینده مردم... 458
ثابت قدم در عمل به فرمان های خدا...459
هشدار به منحرفان...460
لزوم حراست از ارزش های اخلاقی...461
اصلاح زبان...461
13 4. زبان مؤمن و منافق...463
هشدار درباره بدعت ها...466
بهره گیری از آزمون های الهی...468
اقسام مردم...469
سفارش به قرآن...470
راه روشن است...472
اقسام ظلم...474
شرک گناه نابخشودنی...475
گناهان کوچک...475
گناهان مشمول قصاص...476
شدت قصاص در قیامت...476
وحدت صفوف مسلمین...476
دعوت به خودسازی...477
خطبه 177...479
ماجرای حکمیت...480
تأسف از گمراهی مردم...481
عدالت، شرط پذیرش حکمیت...482
انحراف از حق...482
خطبه 178...483
اوصاف خداوند...484
شهادت به وحدانیت خداوند...487
ویژگی های اخلاقی پیامبر...489
شهادت به رسالت پیامبر...489
پرهیز از دنیا خواهی...490
گناه عامل زوال نعمت ها... 491
راه دفع بلاها ...493
ترس از برگشت به عصر جاهلیت... 493
تلاش، مهمترین وظیفهٔ زمانه...494
کتابنامه...497
شناسنامه خطبه
تاریخ زمان و مکان وقوع: قبل از جنگ با امپراتوری ایران در زمان خلافت عمر در مدینه، سال 15 هجری
مخاطب: خلیفه دوم (عمر)
موضوع: سیاسی، نظامی، اعتقادی
ویژگی: پاسخ به مشورت خواهی عمر (1)
این خطبه در مجموع یک مطلب را دنبال می کند و آن این که در بعضی از شرایط، شرکت رئیس حکومت در جنگ بسیار خطرناک است و ممکن است دو مشکل مهم به بار آورد:
نفرات دشمن دست به دست هم بدهند و او را به هر قیمتی که شده از پای درآورند و نظام لشکر از هم گسسته شود؛
به فرض که چنین خطری پیش نیاید ممکن است با خالی شدن پشت جبهه دشمنان از اطراف و اکناف به مراکز اصلی اسلام حمله ور شوند و خطرات مهمی از این نظر دامان اسلام و مسلمین را بگیرد.
این خطبه به خوبی نشان می دهد که علی علیه السلام آن جا که پای مصالح اسلام و مسلمین در میان بود، حتی به مخالفان خود نیز کمک می کرد تا مبادا کمترین آسیبی به حوزه اسلام برسد. البته این سخن بدان معنا نیست که رئیس حکومت هرگز نباید شخصاً در میدان نبرد حاضر
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص15.
شود تا کار خود امیر مؤمنان علیه السلام در جنگ های جمل و صفین و نهروان و از آن بالاتر حضور پیغمبر صلی الله علیه و آله و در غزوات نقض شود بلکه شرایط کاملاً متفاوت است و شرایط زمان خلیفه دوم چنین اقتضا می کرد.
إِنَّ هَذَا الْأَمْرَ لَمْ يَكُنْ نَصْرُهُ وَ لَا خِذْلَانُهُ بِكَثْرَةٍ وَ لَا بِقِلَّةٍ وَ هُوَ دِينُ اللَّهِ الَّذِي أَظْهَرَهُ وَ جُنْدُهُ الَّذِي أَعَدَّهُ وَ أَمَدَّهُ حَتَّى بَلَغَ مَا بَلَغَ وَ طَلَعَ حَيْثُ طَلَعَ، وَ نَحْنُ عَلَى مَوْعُودٍ مِنَ اللَّهِ وَ اللَّهُ مُنْجِزٌ وَعْدَهُ وَ نَاصِرٌ جُنْدَهُ وَ مَكَانُ الْقَيِّمِ بِالْأَمْرِ مَكَانُ النِّظَامِ مِنَ الْخَرَزِ يَجْمَعُهُ وَ يَضُمُّهُ ، فَإِنِ انْقَطَعَ النِّظَامُ تَفَرَّقَ الْخَرَزُ وَ ذَهَبَ ثُمَّ لَمْ يَجْتَمِعْ بِعَذَافِيرِهِ أَبَداً، وَ الْعَرَبُ الْيَوْمَ وَ إِنْ كَانُوا قَلِيلًا فَهُمْ كَثِيرُونَ بِالْإِسْلَامِ عَزِيزُونَ بِالاجْتِمَاعِ، فَكُنْ قُطْباً وَ اسْتَدِرِ الرَّحَى بِالْعَرَبِ وَ أَصْلِهِمْ دُونَكَ نَارَ الْحَرْبِ، فَإِنَّكَ إِنَّ شَخَصْتَ مِنْ هَذِهِ الْأَرْضِ انْتَقَضَتْ عَلَيْكَ الْعَرَبُ مِنْ أَطْرَافِهَا وَ أَقْطَارِهَا حَتَّى يَكُونَ مَا تَدَعُ وَرَاءَكَ مِنَ الْعَوْرَاتِ أَهَمَّ إِلَيْكَ مِمَّا بَيْنَ يَدَيْكَ إِنَّ الْأَعَاجِمَ إِنْ يَنْظُرُوا إِلَيْكَ غَداً يَقُولُوا هَذَا أَصْلُ الْعَرَبِ فَإِذَا اقْتَطَعْتُمُوهُ اسْتَرَحْتُمْ فَيَكُونُ ذَلِكَ أَشَدَّ لِكَلَبِهِمْ عَلَيْكَ وَ طَمَعِهِمْ فِيكَ. فَأَمَّا مَا ذَكَرْتَ مِنْ مَسِيرِ الْقَوْمِ إِلَى قِتَالِ الْمُسْلِمِينَ، فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ هُوَ أَكْرَهُ لِمَسِيرِهِمْ مِنْكَ وَ هُوَ أَقْدَرُ عَلَى تَغْيِيرِ مَا يَكْرَهُ؛ وَ أَمَّا مَا ذَكَرْتَ مِنْ عَدَدِهِمْ، فَإِنَّا لَمْ نَكُنْ نُقَاتِلُ فِيمَا مَضَى بِالْكَثْرَةِ وَ إِنَّمَا كُنَّا نُقَاتِلُ بِالنَّصْرِ وَ الْمَعُونَةِ. و من كلام له علیه السلام و قد استشاره عمر بن الخطاب في الشُّخوص لقتال الفرس بنفسه: وقتی عمر بن خطاب برای شرکت در جنگ ایران (1)با امیر مؤمنان مشورت کرد، حضرت فرمود:
إِنَّ هَذَا الْأَمْرَ لَمْ يَكُنْ نَصْرُهُ وَ لَا خِذْلَانُهُ بِكَثْرَةٍ وَلَا بِقِلَّةٍ وَ هُوَ دِينُ اللَّهِ الَّذِي أَظْهَرَهُ وَ جُنْدُهُ الَّذِي أَعَدَّهُ وَ أَمَدَّهُ حَتَّى بَلَغَ مَا بَلَغَ وَ طَلَعَ حَيْثُ طَلَعَ (2)
أمَدَّه: او را یاری نمود کمک و امداد کرده است. طَلَعَ سر درآورد؛ الكوكب طلوعا ظهر و طلع الجبل علاه.
پیروزی و شکست اسلام به فراوانی لشکر و اندکی آن نبود آن دین خداست که خدا پیروزش کرد و ارتش حق است که آن را فراهم آورد و یاری داد تا رسید به آن جا که باید برسد و طلوع کرد تا جایی که باید طلوع کند.
1) منظور از جنگ ایران جنگ قادسیه است که در سال 16 هجری میان مسلمانان و ایرانیان در زمان یزدگرد سوم روی داد در این جنگ با این که در سپاه یزدگرد 120 هزار نفر و در سپاه مسلمانان تنها سی و چند هزار نفر شرکت داشتند، مسلمانان پیروز شدند.
2) خِذْلَانُ: شکست. أعَدَّه: آن را آماده کرد آماده و مهیا کرده است؛ اعداد و عده از همین ماده است؛ أعده: أعزّه.
نکته
ممکن است تفاوت میان جملهُ« بَلَغَ مَا بَلَغَ» و «طَلَعَ حَيْثُ طَلَعَ» این بوده باشد که جمله دوم از خاستگاه اسلام خبر می دهد و جمله اول از منتهای منطقه نفوذ اسلام سخن می گوید. این احتمال نیز وجود دارد که جمله اول اشاره به مناطقی دارد که اسلام در آن جا نفوذ کرد و جمله دوم اشاره به مناطقی دارد که هر چند اسلام در آن جا نفوذ نکرد ولی آوازه اسلام در آن جا پیچید و شعاع اسلام در آن افتاد یا این که جملهٔ اول اشاره به قدرت و قوت اسلام است و جمله دوم اشاره به گسترش اسلام. (1)
مشابه
أَمَّنْ هذَا الَّذى هُوَ جُنْدٌ لَكُمْ يَنْصُرُكُمْ مِنْ دُونِ الرَّحْمن (2)آیا آنان که یاران شما هستند می توانند در برابر خدا یاریتان کنند؟ هوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى وَدِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَلَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُون (3)او کسی است که رسولش را با هدایت و آیین حق فرستاد تا آن را بر همه آیینها غالب گرداند؛ هر چند مشرکان کراهت داشته باشند. وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الْأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ (4)خداوند به کسانی که از شما ایمان آورده اند و عمل صالح انجام داده اند وعده می دهد که آن ها را قطعاً خلیفه روی زمین خواهد کرد؛ همانگونه که پیشینیان را خلافت روی زمین بخشید.
وَنَحْنُ عَلَى مَوْعُودٍ مِنَ اللَّهِ وَ اللَّهُ مُنْجِزَ وَعْدَهُ وَ نَاصِرٌ جُنْدَهُ (5)
خداوند به ما وعده پیروزی داده است و او به وعده خویش عمل خواهد کرد و سپاه خود را یاری می کند.
نکته
در شرایطی که اصل اسلام در خطر است و دشمن به اساس اسلام حمله کرده و ممکن است بر اثر عملی شدن پیشنهاد غلط اسلام آسیب ببیند حضرت اختلاف خود با
حکومت و خلیفه دوم را به طور موقت نادیده می گیرد و خلیفه را راهنمایی می کند.
مشابه
إِنَّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنا وَ الَّذِينَ آمَنُوا فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيا وَيَوْمَ يَقُومُ الْأَشْهَادُ (1)ما به یقین پیامبران خود و کسانی را که ایمان آورده اند در زندگی دنیا و ]در آخرت] روزی که گواهان به پا می خیزند، یاری می دهیم. إِنَّ ما تُوعَدُونَ لَآتِ وَ ما أَنتُمْ بِمُعْجِزِينَ (2)هر چه به شما وعده داده اند، خواهد آمد و شما را راه گریزی نیست موقعیت زمامدار. وَ مَكَانُ الْقَيِّمِ بِالْأَمْرِ مَكَانُ النِّظَامِ مِنَ الْخَرَزِ يَجْمَعُهُ وَ يَضُمُّهُ فَإِنِ انْقَطَعَ النِّظَامُ تَفَرَّقَ الْخَرَزُ وَ ذَهَبَ ثُمَّ لَمْ يَجْتَمِعْ بِحَذَا فِيرِهِ أَبَداً (3)
يَضُمُّهُ: پیوند می دهد.
حَذَافِیرِه: همگی تمامی؛ جمع «حذفور» و «حذفار» به معنی جانب و اطراف چیزی است و «حذافیر» به معنی تمام جوانب است؛ الحذفور و زان عصفور الجانب كالحذفار و الجمع حذافير، و أخذه بحذافيره أى بأسره أو بجوانبه. کند.
موقعیت زمامدار مانند رشته است که مهره ها را جمع می کند و ارتباط می بخشد. اگر رشته از هم بگسلد مهره ها پراکنده می شوند و هر یک به جایی خواهند افتاد؛ به گونه ای که هرگز نتوان همه را جمع کرد.
تشبیه
مشَبَه: موقعیت زمامدار
مشَبَه به: رشته ای که مهره ها را جمع می کند
وجه شَبَه: زمامدار و فرمانده یک کشور به منزله ریسمان تسبیح یا گردنبند است که رمز وحدت و انسجام امت است زمامداران باید آنقدر سعه صدر داشته باشند تا
1) غافر، 51.
2) انعام، 134.
3) الْقَيِّمِ بِالْأَمْرِ: زمامدار حکمران قائم به امر» یعنی خلافت، ولی امر. النّظامِ: رشته ای که با آن مهره های سوراخ دار را به نظم می کشند؛ گرچه مفهوم کلی شناخته شده ای دارد ولی در این جا به معنی ریسمانی است که در تسبیح یا گردنبند می کنند و دانه ها را نظام می بخشد؛ نظمت الخرز نظما من باب ضرب جعلته في خيط جامع له و هو النظام بالكسر. الْخَرَز: مهره ها؛ به معنی دانه های سوراخ داری است که گاه قیمتی و گاه معمولی است و از آن گردنبند یا تسبیح درست می کنند و ریشه اصلی آن (خرز) به معنی سوراخ کردن پوست یا چیز دیگری است؛ محرّكة معروف و الواحد خرزة كقصب وقصبة.
بتوانند تمام افراد را در یک مجموعه منسجم جمع کند.
وَ الْعَرَبُ الْيَوْمَ وَ إِنْ كَانُوا قَلِيلًا فَهُمْ كَثِيرُونَ بِالْإِسْلَامِ عَزِيزُونَ بِالاجْتِمَاعِ (1) عرب امروز هرچند تعدادشان کم است ولی اسلام، آنان را فراوان ساخته و وحدت کلمه نیرومندشان نموده!
نکته
پیش از بعثت پیامبر و قبل از این که اسلام گسترش یابد ایران و روم و دیگر کشورهای قدرتمند یا ضعیف ارزشی برای عرب ها قائل نبودند و قضاوتشان درباره عرب ها این بود که عرب ها عده ای بیابان نشین سوسمار خوار هستند ولی همین عرب ها در پرتو اسلام قدرتشان به اندازه ای افزایش یافت که شامات و یمن را به تصرف خود درآوردند و ایران نیز به وحشت افتاد این است که حضرت علی علیه السلام می فرماید عرب ها گرچه در مقابل دشمن اندک هستند ولی به واسطه ایمان و اسلام توانمندند و به خاطر اتحادی که در پرتو اسلام پیدا کرده اند قدرتمند و پیروز هستند.
فَكُنْ قُطْباً وَ اسْتَدِرِ الرَّحَى بِالْعَرَبِ وَ أَصْلِهِمْ دُونَكَ نَارَ الْحَرْبِ (2)
الرَّحَى: آسیاب، آسیای دستی
أَصل: افکندن در آتش؛ از مادۀ «صلی» به معنی ورود در آتش یا سوختن در آن است و هنگامی که به باب افعال می رود به معنی افکندن در آتش می آید و این تعبیر در این جا اشاره به این است که وقتی لشکریان در آتش جنگ مشغول فعالیت اند خود را از آن ها دور کن تا دشمن نتواند به تو آسیب برساند؛ صلی اللّحم يصليه صليا من باب رمى شواه أو ألقاه في النار للاحراق كأصلاه و صلاه ويده بالنّار سخنها وصلى النّار و بها كرضى صليا وصليّا قاسي حرّها، وأصلاه النار وصلا إيّاه و فيها وعليها أدخله إيّاها و أثواه فيها.
دونک: بدون خودت.
تو [خلیفه دوم] مانند محور آسیا باش و به کمک اعراب آسیا را بچرخان. آنان را به میان میدان جنگ روانه ساز [و خود برکنار بمان].
نکته
حضرت علی علیه السلام به عمر به عنوان خلیفه پیشنهاد می کند که تو باید مانند قطب در جای خود برقرار و ساکن باشی و به وسیلۀ عرب سنگ آسیای جنگ را بچرخانی. در حقیقت
حضرت از خلیفه می خواهند که شخصاً در جنگ شرکت نکند بلکه در مرکز بماند و جنگ را فرماندهی کند.
فَإِنَّكَ إِنْ شَخَصْتَ مِنْ هَذِهِ الْأَرْضِ انْتَقَضَتْ عَلَيْكَ الْعَرَبُ مِنْ أَطْرَافِهَا وَأَقْطَارِهَا حَتَّى يَكُونَ مَا تَدَعُ وَرَاءَكَ مِنَ الْعَوْرَاتِ أَهَمَّ إِلَيْكَ مِمَّا بَيْنَ يَدَيْكَ (1)
أقطارها: ناحیه و منطقه ای از زمین؛ جمع «قطر».
ما تَدَعُ: آن چه باقی می گذاری؛ از مادۀ «وَدَعَ» به معنای رها می کنی، وامی گذاری.
الْعَوْرَات: نقاط آسیب پذیر؛ جمع «عورت» در اصل به معنی عیب و عار است و از آن جا که آشکار ساختن آلت جنسی مایۀ عیب و عار است به آن عورت اطلاق شده ولی این واژه معنی وسیع تر و گسترده تری نیز دارد و آن نقطهٔ آسیب پذیر و آن چه انسان از آن بیم و وحشت و نگرانی دارد و از آن جایی که مرزهای هر کشوری از مناطق آسیب پذیر و نگران کننده ای است این واژه در این مورد نیز به کار می رود ولی در خطبه بالا برخلاف آن چه گفته اند به معنی مرزها نیست بلکه منظور نقاط آسیب پذیر و نگران کننده در داخل کشور اسلام است که از سوی منافقان ممکن است مورد هجوم واقع شود و جملۀ «ما تدع وراءک» گواه بر این معناست؛ زیرا هنگامی که لشکر به سوی دشمن خارجی حرکت می کند، آن چه پشت سر او قرار می گیرد بخش های داخلی کشور است؛ العورة في الثغر و الحرب خلل يخاف منه و الجمع عورات بالسكون للتخفيف و القياس الفتح لأنه اسم و هو لغة هذيل.
زیرا اگر بیرون روی عرب از همه طرف پیمان با تو را بگسلند تا جایی که حفظ مرزهایی که پشت سر گذاشته ای برای تو از رفتن به کارزار مهمتر شود.
نکته
اشاره به این که اسلام هنوز در آغاز کار بود و منافقان و بازماندگان عصر جاهلیت هنوز در صفوف عرب جای داشتند و در انتظار فرصتی بودند که از پشت به مسلمانان واقعی خنجر بزنند. اگر زمامدار و یاران وفادارش همگی به نقطه دوردستی بروند، میدان برای بداندیشان و مفسدان و منافقان خالی می شود و ممکن است آن ها خطراتی بیافرینند که از خطر دشمن بیرونی خطرناک تر باشد؛ اضافه بر این اگر مشکلی برای لشکر در جبهه ها به وجود آید، زمامداری که در مرکز نشسته است می تواند گروه های تازه نفسی را بسیج کند و به میدان بفرستد ولی اگر خودش در میدان باشد، پشت لشکر به کلی خالی می شود. (2)
1) شَخَصْتَ: خارج شدی؛ از ماده «شخوص» در اصل به معنی خارج شدن از منزل یا شهر است و از آن جا که به هنگام بیرون رفتن انسان نمایان می شود به بلندی ها و قامت انسان که از دور ظاهر می شود اطلاق شده است و به مسافر «شاخص می گویند؛ چون به هنگام ورودش به شهر نمایان است. این واژه به هر چیز بلندی نیز اطلاق می شود. انْتَقَضَتْ: نقض پیمان کرد منفجر می شوند، شورش می کنند.
2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 5، ص654
إِنَّ الْأَعَاجِمَ إِنْ يَنْظُرُوا إِلَيْكَ غَداً يَقُولُوا هَذَا أَصْلُ الْعَرَبِ فَإِذَا اقْتَطَعْتُمُوهُ اسْتَرَحْتُمْ فَيَكُونُ ذَلِكَ أَشَدَّ لِكَلَبِهِمْ عَلَيْكَ وَ طَمَعِهِمْ فِيكَ (1)
اسْتَرَحْتُمْ: راحت شدید.
لكلب: تهاجم، سماجت و سخت کوشی، شدت جنگ و کشتار آن ها؛ الکلب: محرّكة الحرص و الشدّة.
اگر عجم ها فردا چشمشان به تو افتد می گویند اساس و ریشۀ عرب این است و اگر آن را قطع کنیم راحت خواهیم شد این تفکر آن ها را در مبارزه با تو و طمع در نابودی و آزارت حریص تر و سرسخت تر می کند.
نکته
در جنگ ها احیاناً اگر پرچم یک طرف بخوابد آن طرف دچار ضعف و شکست می شود؛ بنابراین اگر فرمانده جنگ که مهمتر و کارسازتر از پرچم است، آسیب ببیند، پیروزی طرف مقابل بسیار نزدیک و قریب به یقین می شود.
فَأَمَّا مَا ذَكَرْتَ مِنْ مَسِيرِ الْقَوْمِ إِلَى قِتَالِ الْمُسْلِمِينَ فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ هُوَ أَكْرَهُ لِمَسِيرِهِمْ مِنْكَ وَ هُوَ أَقْدَرُ عَلَى تَغْيِيرِ مَا يَكْرَهُ (2) این که گفتی آنان به راه افتاده اند تا با مسلمانان پیکار کنند خدای سبحان از آمدن آنان بیش از تو ناخشنود است و نیز بر دگرگون کردن آن چه ناخشنودش می سازد، تواناتر است.
نکته
سخن امام علیه السلام بر این پایه است که هر چند آمدن ایرانیان به جنگ مسلمانان خطر و مفسده است لیکن رفتن او به همراه سپاهیان برای جنگ با ایرانیان، خطر و مفسده ای بزرگتر است در این صورت باید خطر بزرگتر را برطرف ساخت و دفع مفسده دیگر را به خدا واگذاشت؛ زیرا خداوند نیز آن را ناخوش می دارد و او در دفع آن چه مکروه اوست تواناتر است. (3)
مشابه
يُرِيدُونَ لِيُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ (4)می خواهند نور
خدا را با دهان هایشان خاموش کنند ولی خدا کامل کننده نور خویش است؛ اگرچه کافران را ناخوش آید.
فَأَمَّا مَا ذَكَرْتَ مِنْ عَدَدِهِمْ فَإِنَّا لَمْ نَكُنْ نُقَاتِلُ فِيمَا مَضَى بِالْكَثْرَةِ وَإِنَّمَا كُنَّا نُقَاتِلُ بِالنَّصْرِ وَ الْمَعُونَة اما آن چه درباره تعداد زیاد سربازان دشمن یادآور شدی، بدان که ما در گذشته در نبرد با دشمن بر اساس کثرت نفرات پیکار نمی کردیم بلکه با یاری و کمک خداوند جنگ می نمودیم.
مشابه
كَمْ مِنْ فِئَةٍ قَلِيلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثِيرَةً بِإِذْنِ اللَّهِ وَاللَّهُ مَعَ الصَّابِرِینَ (1)چه بسا گروه اندکی که بر گروه بسیاری غلبه کند که خدا با کسانی است که پای می فشرند. مَا النَّصْرُ إِلا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكيم (2)و يارى تنها از سوی خداست که او پیروزمند و حکیم است.
شناسنامه خطبه
تاریخ، زمان و مکان وقوع: نامعلوم
مخاطب: مردم
موضوع: سیاسی، اعتقادی، اخلاقی
ویژگی: خداشناسی (1)
از خطبه های امام علیه السلام است که در آن هدف از بعثت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و اهمیت قرآن و بخشی از حوادث آینده بیان شده است.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص101.
فَبَعَثَ اللَّهُ مُحَمَّداً (صلى الله عليه وآله بِالْحَقِّ لِيُخْرِجَ عِبَادَهُ مِنْ عِبَادَةِ الْأَوْثَانِ إِلَى عِبَادَتِهِ وَ مِنْ طَاعَةِ الشَّيْطَانِ إِلَى طَاعَتِهِ، بِقُرْآنٍ قَدْ بَيَّنَهُ وَأَحْكَمَهُ لِيَعْلَمَ الْعِبَادُ رَبَّهُمْ إِذْ جَهِلُوهُ وَ لِيُقِرُّوا بِهِ بَعْدَ إِذْ جَحَدُوهُ وَلِيُثْبِتُوهُ بَعْدَ إِذْ أَنْكَرُوهُ. فَتَجَلَّى لَهُمْ سُبْحَانَهُ فِي كِتَابِهِ مِنْ غَيْرِ أَنْ يَكُونُوا رَأَوْهُ بِمَا أَرَاهُمْ مِنْ قُدْرَتِهِ وَ خَوَّفَهُمْ مِنْ سَطْوَتِهِ وَ كَيْفَ مَحَقَ مَنْ مَحَقَ بِالْمَثْلَاتِ وَ احْتَصَدَ مَنِ احْتَصَدَ بِالنَّقِمَاتِ وَ إِنَّهُ سَيَأْتِي عَلَيْكُمْ مِنْ بَعْدِي زَمَانٌ لَيْسَ فِيهِ شَيْءٌ أَخْفَى مِنَ الْحَقِّ وَلَا أَظْهَرَ مِنَ الْبَاطِلِ وَ لَا أَكْثَرَ مِنَ الْكَذِبِ عَلَى اللَّهِ وَ رَسُولِهِ، وَ لَيْسَ عِنْدَ أَهْلِ ذَلِكَ الزَّمَانِ سِلْعَةُ أَبْوَرَ مِنَ الْكِتَابِ إِذَا تُلِيَ حَقَّ تِلَاوَتِهِ وَ لَا أَنْفَقَ مِنْهُ إِذَا حُرِّفَ عَنْ مَوَاضِعِهِ، وَ لَا فِى الْبِلَادِ شَيْءٌ أَنْكَرَ مِنَ الْمَعْرُوفِ وَ لَا أَعْرَفَ مِنَ الْمُنْكَرِ، فَقَدْ نَبَذَ الْكِتَابَ حَمَلَتُهُ وَ تَنَاسَاهُ حَفَظْتُهُ، فَالْكِتَابُ يَوْمَئِذٍ وَ أَهْلُهُ طَرِيدَانِ مَنْفِيَّانِ وَ صَاحِبَانِ مُصْطَحِبَانِ فِي طَرِيقٍ وَاحِدٍ لَا يُؤْوِيهِمَا مُؤْمٍ، فَالْكِتَابُ وَ أَهْلُهُ فِي ذَلِكَ الزَّمَانِ فِي النَّاسِ وَ لَيْسَا فِيهِمْ وَ مَعَهُمْ وَ لَيْسَا مَعَهُمْ، لِأَنَّ الضَّلَالَةَ لَا تُوَافِقُ الْهُدَى وَ إِنِ اجْتَمَعَا فَاجْتَمَعَ الْقَوْمُ عَلَى الْفُرْقَةِ وَ افْتَرَقُوا عَنِ عَلَى الْجَمَاعَةِ كَأَنَّهُمْ أَئِمَّةُ الْكِتَابِ وَ لَيْسَ الْكِتَابُ إِمَامَهُمْ، فَلَمْ يَبْقَ عِنْدَهُمْ مِنْهُ إِلَّا اسْمُهُ وَلَا يَعْرِفُونَ إِلَّا خَطَّهُ وَزَبْرَهُ. وَ مِنْ قَبْلُ مَا [مَثَلُوا مَثَلُوا بِالصَّالِحِينَ كُلَّ مُثْلَةٍ وَ سَمَّوْا صِدْقَهُمْ عَلَى اللَّهِ فِرْيَةً وَ جَعَلُوا فِي الْحَسَنَةِ عُقُوبَةَ السَّيِّئَةِ. وَ إِنَّمَا هَلَكَ مَنْ كَانَ قَبْلَكُمْ بِطُولِ آمَالِهِمْ وَ تَغَیبِ آجَالِهِمْ، حَتَّى نَزَلَ بِهِمُ الْمَوْعُودُ الَّذِي تُرَدُّ عَنْهُ الْمَعْذِرَةُ وَتُرْفَعُ عَنْهُ التَّوْبَةُ وَتَحُلُّ مَعَهُ الْقَارِعَةُ وَالنِّقْمَةُ).
فَبَعَثَ اللَّهُ مُحَمَّداً (صلی الله علیه و آله بِالْحَقِّ لِيُخْرِجَ عِبَادَهُ مِنْ عِبَادَةِ الْأَوْثَانِ إِلَى عِبَادَتِهِ وَ مِنْ طَاعَةِ الشَّيْطَانِ إِلَى طَاعَتِهِ) (1) خداوند محمد (صلی الله علیه و آله) را به حق مبعوث کرد تا بندگانش را از پرستش بت ها به عبادت خویش دعوت کند و از اطاعت شیطان به اطاعت خود فراخواند.
مشابه
إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَتَعَالَى بَعَثَ مُحَمَّداً بِالْحَقِّ لِيُخْرِجَ عِبَادَهُ مِنْ عِبَادَةِ عِبَادِهِ إِلَى عِبَادَتِهِ وَ مِنْ
1) الْأَوْثَانِ: بتها؛ جمع «وَثَن» به معنای بت ها؛ این واژه در اصل به معنای امر ثابت است و از آن جا که بت ها در یک جا نصب می شد و ثابت می ماند به این اعتبار «وثن» گفته می شد.
عُهُودِ عِبَادِهِ إِلَى عُهُودِهِ وَ مِنْ طَاعَةِ عِبَادِهِ إِلَى طَاعَتِهِ وَ مِنْ وَلَايَةِ عِبَادِهِ إِلَى وَلَايَتِه (1)خداوند، محمد (صلی الله علیه و آله ) را به حق مبعوث کرد تا بندگانش را از عبادت بندگان خارج سازد و به عبادت خویش فراخواند و از پیمان های بندگانش به پیمان های خودش و از اطاعت بندگانش به اطاعت خودش و از پذیرش ولایت بندگانش به ولایت خودش دعوت نماید. أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يَا بَنِي آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّيْطَانَ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ وَ أَنِ اعْبُدُونِى هذا صِراطٌ مُسْتَقیم (2)ای فرزندان آدم آیا با شما پیمان نبستم که شیطان را نپرستید؛ زیرا او دشمن آشکار شماست؟ مرا بپرستید که راه راست این است.
بِقُرْآنِ قَدْ بَيَّنَهُ وَ أَحْكَمَهُ لِيَعْلَمَ الْعِبَادُ رَبَّهُمْ إِذْ جَهِلُوهُ وَ لِيُقِرُّوا بِهِ بَعْدَ إِذْ جَحَدُوهُ وَ لِيُثْبِتُوهُ بَعْدَ إِذْ أَنْكَرُوهُ (3)
جَحَدُوهُ: انکار کردند؛ جحد به معنای انکار شیء با علم به آن است؛ این واژه معمولاً در مواردی استعمال می شود که انسان در دل خود چیزی را می داند ولی شرایط زندگی یا مسائل دیگر باعث انکار ظاهری او می شود وَ جَحَدُوا بِها وَ اسْتَيْقَنَتْها أَنْفُسُهُمْ ظُلْماً وَ عُلُوا (نمل، 14)
با قرآنی که آن را روشن و استوار ساخت تا مردمان خدایشان را که از او بی خبر بودند بشناسند و به وجودش که آن را نفی کرده بودند اقرار کنند و او را که منکر شده بودند موجود و محقق بدانند.
نکته ها
«قرآن را استوار نمود» به این معنا که آن را بر اساس عقل و منطق استوار نموده و امور خلاف واقع و خرافی در آن راه ندارد.
حضرت در این عبارت فرمود: «لِيَعْلَمَ الْعِبَادُ» و نفرمود: ليعرف و علت به کار بردن این تعبیر این است که مرتبۀ علم بیش از مرتبه شناخت است. کسی که از ابتدا در وجود خدا شک و تردید دارد باید بداند که خدایی وجود دارد و پس از این که وجود او را فهمید و پذیرفت آن گاه نوبت به اثبات صفات و دیگر ویژگی های او فرامی رسد.
مشابه
ادْعُ إِلى سَبيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جَادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَن (4) مردم را با حکمت و اندرز نیکو به راه پروردگارت بخوان و با بهترین شیوه با آنان مجادله کن
فَتَجَلَّى لَهُمْ سُبْحَانَهُ فِي كِتَابِهِ مِنْ غَيْرِ أَنْ يَكُونُوا رَأَوْهُ بِمَا أَرَاهُمْ مِنْ قُدْرَتِهِ (1)
خداوند سبحان در کتاب خویش بر بندگان تجلی کرد و آشکار شد بی آن که او را ببینند بلکه این تجلی به وسیله آیات قدرتش بوده که به آنان ارائه کرده است.
نکته ها
امام علیه السلام به تجلی حق در قرآن اشاره کرده و این که خداوند با یادآوری و توجه دادن بندگانش به شگفتی های آفرینش خویش و ترسانیدن آنان از عذاب و کیفر خود و همچنین با بیان احوال امت های گذشته که بر اثر عقوبت های خداوند محو و نابود شده و وجود آن ها یکباره درو گردیده و از میان رفته اند خود را به آنان نمایانده است و همه این ها ظهور و تجلّی اوست، بی آن که رؤیت و مشاهده ای در کار باشد. (2)
اشاره به آیات توحید و بیان اسما و صفات خداوند است که دقت در آن ها چنان در انسان اثر می گذارد که گویی خدا را با چشم دل می بیند. (3)
حضرت می فرماید: خداوند بدون این که دیدنی با چشم باشد، برای مردم متجلّی و آشکار گشته است و مردم اگر بخواهند می توانند او را در قرآن مشاهده کنند. امام در عبارت بعد نحوه جلوه حق تعالی را در قرآن بیان می فرماید. البته باید توجه داشته باشیم که فعل تجلّی» متعدی نیست بلکه لازم است و فاعلش خداوند است.
مشابه
الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضِ فِراشاً وَ السَّماءَ بِناءً وَ أَنْزَلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَرَاتِ رزْقاً لَكُمْ فَلا تَجْعَلُوا لِلَّهِ أَنْدَاداً وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ (4)آن خداوندی که زمین را چون فرشی بگسترد و آسمان را چون بنایی بیفراشت و از آسمان آبی فرستاد و بدان آب برای روزی شما از زمین هرگونه ثمره ای برویانید و خود می دانید که نباید برای خدا همتایانی قرار دهید. استعاره
مستعار: کتاب
مستعار منه: نقش حروف و کلمات و صور موجودات
مستعارله: علم
1) تجلّی: ظهور و بروز؛ تجلّی خداوند به این معناست که آثار و نشانه های او چنان آشکار است که گویی می توان او را در لابه لای این آثار دید از مادهٔ «تجلّی» و از ریشهٔ جلو»؛ الشيء انكشف و ظهر. أَرَاهُمْ: به آن ها نشان داد.
2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج4، ص 164
3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 5، ص 667.
4) بقره، 22.
جامع: واژۀ «کتاب» برای «علم» استعاره آورده شده و وجه مشابهت این است که همان گونه که کتاب محل نقش حروف و کلمات است علم نیز محلی است که پذیرای است.
آثار گوناگون خلقت و عجایب صوری است که در آن نقش بسته می شود. بدیهی این تجلّی و ظهور و پیدایی از طریق مشاهده حسّ باصره نیست؛ زیرا خداوند عزّ و جلّ برتر و منزه تر از این هاست.
وَ خَوَّفَهُمْ مِنْ سَطْوَتِهِ (1) خداوند بندگان را از سطوت و غضب خویش بر حذر داشته است.
نکته
استدلال هایی که خداوند در قرآن می فرماید یا موجوداتی را که خلق کرده و آیاتی که ریزه کاری های خلقت را گوشزد می کند یا قدرت خود را در برخی داستان ها یادآوری می کند همه باعث شناخت خداوند می شود افزون بر این بسیاری از آیات قرآن دربارهٔ عذاب و جهنم و کفار و دیگر اهل جهنم است. آیاتی نیز در مورد اقوام مختلف نظیر قوم لوط یا قوم عاد و عقوبت های آنان ذکر شده است که همه برای عبرت ماست؛ بنابراین خداوند مردم را از قدرت خود بیم داده است.
وَ كَيْفَ مَحَقَ مَنْ مَحَقَ بِالْمَثْلَاتِ وَ احْتَصَدَ مَنِ احْتَصَدَ بِالنَّقِمَاتِ (2)
نَقِمَاتِ: عذابها؛ از مادۀ «نَقِمَ» به معنی انکار شیء است؛ انْتَقَمَ انْتِقَاماً منه او را كیفر داد، از او انتقام گرفت؛ النقمة: بالكسر و بالفتح و كفرحة المكافاة بالعقوبة جمعه نقم ككلم و عنب و نقمات ككلمات.
و چگونه قومی را به کیفر هلاک ساخت و چسان جمعی را با داس عذاب خویش درو نمود!
1) سَطْوَتِهِ: قهر و غلبه؛ أسْطى، إسْطَاءً علیه: بر او حمله کرد و چیره شد؛ سَطَا سَطْواً و سَطْوَةً بهِ و علیه: بر او حمله ور شد و چیره گردید.
2) مَحَقَ هلاک کرد؛ از مادۀ «محق» به معنی محو شدن کامل و نابودی یا از بین رفتن برکت چیزی است؛ الشيء و محاه و محق الله الشيء أذهب منه البركة وقيل هو ذهاب الشّيء كله حتى لا يرى له أثر. محقا من باب أبطله منع مثلات: كيفرها و عقوبت ها؛ جمع «مَثْله» به معنی کیفر و عقوبت است؛ المثلات جمع المثلة بفتح الميم وضم الثاء المثلثة فيهما و هى العقوبة كذا في الاقيانوس وفي القاموس، مثل بفلان نكل كمثل تمثيلا و هي المثلة بضم الثاء و سكونها و الجمع مثولات و مثلات و قال الفيومى و مثلت بالقتيل مثلا من باب قتل و ضرب اذا جدعته و ظهرت آثار فعلک علیه تنكيلا و التشديد مبالغة و الاسم المثلة وزان غرفة و المثلة بفتح الميم وضم الثاء العقوبة. اختَصَدَ: درو کرد؛ از ماده «حصد» به معنی درو کردن؛ حصد الزرع و النبات و احتصده قطعه بالمنجل و حصدهم بالسيف و احتصدهم استأصلهم.
نکته
خداوند در قرآن اقوامی را که بر اثر نافرمانی دچار خشم و غضب او شده اند، یادآوری فرموده و کیفیت عقوبت و عذاب آنان را برای عبرت آیندگان تشریح نموده است؛ البته خداوند به هیچ قوم و گروهی بی جهت غضبناک نمی شود و بر مردم خشم نمی گیرد و آنان را به انتقام دچار نمی سازد بلکه کارهای خود آنان است که موجب عذاب می شود.
وَ إِنَّهُ سَيَأْتِي عَلَيْكُمْ مِنْ بَعْدِى زَمَانٌ لَيْسَ فِيهِ شَيْءٍ أَخْفَى مِنَ الْحَقِّ وَ لَا أَظْهَرَ مِنَ الْبَاطِل وَ لَا أَكْثَرَ مِنَ الْكَذِبِ عَلَى اللَّهِ وَرَسُولِهِ (1)
آگاه باشید به زودی بعد از من زمانی خواهد رسید که چیزی پنهان تر از حق و آشکارتر از باطل و فراوانتر از دروغ بر خداوند و پیامبرش نخواهد بود!
نکته ها
در شرایطی که کسی جرئت ندارد حرف حق بزند به طور طبیعی باطل روشن و آشکار می شود و همه شعار باطل می دهند و چون هرکسی باطلی را انجام می دهد آن را به نحوی به خدا و پیامبر نسبت می دهد و در نتیجه دروغ بستن بر خدا و پیامبر زیاد می شود.
معمولاً کسانی که حرف باطل می زنند یا کار خلافی انجام می دهند، مسئولیت آن را بر عهده نمی گیرند و صریحاً به اشتباه خود اقرار نمی کنند بلکه حرف یا اقدام باطل خود را توجیه می کنند و به خدا و پیامبر و دین نسبت می دهند و در حقیقت دین را زیر سؤال می برند و به این ترتیب دروغ بستن بر خدا و پیامبر زیاد می شود.
وَ لَيْسَ عِنْدَ أَهْلِ ذَلِكَ الزَّمَانِ سِلْعَةُ أَبْوَرَ مِنَ الْكِتَابِ إِذَا تُلِيَ حَقَّ تِلَاوَتِهِ وَ لَا أَنْفَقَ مِنْهُ إِذَا حُرِّفَ عَنْ مَوَاضِعِهِ (2)
أَنْفَقَ پرسودتر افعل تفضیل است از مادۀ «نفاق»؛ معانی مختلفی دارد که یکی از آن ها گران شدن و مرغوب شدن اجناس است و در این جا به همین معنا به کار رفته است.
حُرِّفَ: تحریف شد.
و نزد مردم آن زمان کالایی کسادتر از قرآن نیست اگر به درستی تلاوت شود و کالایی پررونق تر از قرآن نیست اگر آن را واژگونه معنا کنند.
نکته ها
به این معنا که قرآن را آن اندازه تغییر می دهند و آن را به گونه ای ترجمه و تفسیر می کنند که با باطل یا با افکار و اعمال انحرافی خودشان سازگار باشد.
این که فرمود قرآن بی ارزش و بی اعتبار می شود به این معنا نیست که مردم در ظاهر هم قرآن را کنار می گذارند یا انکار می کنند بلکه به این معناست که هرکس می خواهد از دین و قرآن و دیگر مقدسات استفاده ابزاری کند؛ بنابراین وقتی که قرآن از معنا و جایگاه خود تغییر داده شد و به صورتی در آمد که دنیا پسند شد دیگر کالای رایجی می شود که به ظاهر همه آن را می پسندند.
وَ لَا فِي الْبِلَادِ شَيْءٌ أَنْكَرَ مِنَ الْمَعْرُوفِ وَ لَا أَعْرَفَ مِنَ الْمُنْكَرِ فَقَدْ نَبَذَ الْكِتَابَ حَمَلَتُهُ وَتَنَاسَاهُ حَفَظَتُهُ (1)
حفظه: حافظان
در آن زمان در شهرها چیزی ناشناخته تر از معروف و نیکی و آشکارتر از منکرات نخواهد بود (تا آن جا که) حاملان قرآن، قرآن را به کناری افکنند و حافظانش آن را به فراموشی سپارند.
نکته ها
منظور از جمله «تناساه حفظته» چشم پوشی از اجرای اوامر و نواهی کتاب خدا و بی اعتنایی در پیروی از آن است. (2)
در معنای «حافظین» دو احتمال وجود دارد: الف. کسانی که الفاظ و عبارات یا آیات و سوره های قرآن را حفظ می کنند. کسانی که باید در اجتماع قرآن را از تحریف و فراموش شدن حفظ و نگهداری کنند.
فَالْكِتَابُ يَوْمَئِذٍ وَ أَهْلُهُ طَريدَانِ مَنْفِيَّانِ وَ صَاحِبَانِ مُصْطَحِبَانِ فِي طَرِيقِ وَاحِدٍ لَا
يُؤْوِيهِمَا مُؤو (1)
مُصْطَحِبَانِ: همراهان؛ از مادۀ «صَحَبَ» به معنای هم نشین؛ مصاحبت یکدیگر را نگه می دارند.
لا يُؤْوِی: پناه نمی دهد؛ از ماده «ایواء» به معنی پناه دادن است و «مؤو» به معنای پناه دهنده است.
در آن روز قرآن و پیروانش هر دو از میان مردم رانده و تبعید شوند. آن دو (قرآن و پیروانش) همگام و همراه یکدیگر و در یک جاده حرکت می کنند ولی کسی پناهشان نمی دهد.
نکته
در آخرالزمان گروهی قرآن را رها کرده و فراموش می کنند و گروهی هم نسبت به آن پایبندی نشان می دهند که این گروه دوم از جامعه طرد می شوند و کسی به آنان اعتنا نمی کند.
فَالْكِتَابُ وَ أَهْلُهُ فِى ذَلِكَ الزَّمَانِ فِى النَّاسِ وَ لَيْسَا فِيهِمْ وَ مَعَهُمْ وَ لَيْسَا مَعَهُمْ قرآن و اهلش در آن زمان در میان مردماند اما در میان آن ها نیستند، با آن ها هستند ولی با آن ها نیستند!
نکته
منظور از اهل کتاب کسانی اند که پایبند عمل به آن هستند و چون مردم دورانی که توصیف شد، توجهی به کتاب خدا ندارند طبعاً اهل قرآن و کسانی که پایبند احکام آناند نیز مورد توجه و عنایت آن ها نیستند بلکه چون این اقلیت در مواردی که احکام کتاب خدا اقتضا می کند و پیروی از آن واجب می گردد با آن اکثریت مخالفت می کنند، مورد اذیت و آزار آن ها نیز قرار می گیرند و این مخالفت و اعراض باعث طرد و آوارگی آن ها می گردد. (2)
لِأَنَّ الضَّلَالَةَ لَا تُوَافِقُ الْهُدَى وَإِنِ اجْتَمَعَا این به خاطر آن است که گمراهی با هدایت موافق نیست؛ هر چند در کنار هم قرار گیرند.
نکته
اگر گمراهی با هدایت سازگار گردد، دوگانگی بین آن ها برچیده می شود و مردم همگی در امتی واحد به هدایت یا گمراهي آشکار می گرایند. (3)
فَاجْتَمَعَ الْقَوْمُ عَلَى الْفُرْقَةِ وَ افْتَرَقُوا عَلَى الْجَمَاعَةِ كَأَنَّهُمْ أَئِمَّةُ الْكِتَابِ وَ لَيْسَ الْكِتَابُ
إِمَامَهُمْ آن مردم بر پراکندگی اتفاق کرده، از وحدت روی گردان اند؛ گویا آنان پیشوای قرآن اند نه قرآن پیشوای آنان.
مشابه
وَ لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ تَفَرَّقُوا وَ اخْتَلَفُوا مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْبَيِّنات (1)همانند آن کسان مباشید که از آن که آیات روشن خدا بر آن ها آشکار شد، پراکنده گشتند و با یکدیگر اختلاف ورزیدند. تشبیه
مشَبَه: گستاخی این گروه در مخالفت با حقایق قرآنی
مشَبَه به: کسانی که سمت پیشوایی مردم را دارند.
وجه شَبَه: امام علیه السلام آن ها را به سبب گستاخی که در مخالفت با ظواهر و حقایق قرآنی دارند و به علت جرئت آن ها بر مخالفت کردن با ظواهر قرآن و ایجاد اختلاف در کتاب خدا و تأویل آن بر وفق اغراض و مقاصد خود به افرادی که سِمَت امامت و پیشوایی مردم دارند تشبیه فرموده است؛ زیرا اعمالی که این ها انجام می دهند از نوع وظایف امام نسبت به مأموم است با این که امام آن ها کسی است که پیروی و متابعت از آثار او بر آن ها واجب است و اگر با او مخالفت ورزند و از متابعت او دوری گزینند، پیوند خود را با او بریده و بی آن که مقاصد او را دنبال کنند جز نام و نوشته ای از او چیزی برای آن ها باقی نیست.
فَلَمْ يَبْقَ عِنْدَهُمْ مِنْهُ إِلَّا اسْمُهُ وَ لَا يَعْرِفُونَ إِلَّا خَطَّهُ وَ زَبْرَهُ (2) آن روز از قرآن نزد آن ها، چیزی جز نامش نمی ماند و از آن جز خطوط و حروفش را نمی شناسند!
مشابه
يَأْتِي عَلَى النَّاسِ زَمَانٌ لَا يَبْقَى فِيهِمْ مِنَ الْقُرْآنِ إِلَّا رَسْمُهُ وَ مِنَ الْإِسْلَامِ إِلَّا اسْمُهُ وَ مَسَاجِدُهُمْ يَوْمَئِذٍ عَامِرَةٌ مِنَ الْبَنَاءِ خَرَابٌ مِنَ الْهُدَى سُكَّانُهَا وَ عُمَّارُهَا شَرُّ أَهْلِ الْأَرْضِ (3)روزگاری بر
مردم می آید که به جا نمی ماند در ایشان از قرآن مگر نشانه ای و از اسلام مگر نامی. در آن روز مسجدهایشان از جهت ساختمان و (زینت و آرایش) آباد است و از جهت هدایت و رستگاری ویران است و ساکنان و آبادکنندگان آن ها بدترین اهل زمین هستند.
وَ مِنْ قَبْلُ مَا مَتَّلُوا بِالصَّالِحِينَ كُلَّ مُثْلَةٍ وَ سَمَّوْا صِدْقَهُمْ عَلَى اللَّهِ فِرْيَةٌ وَ جَعَلُوا فِي الْحَسَنَةِ عُقُوبَةَ السَّيِّئَةِ (1)
فِرْيَةً: نسبت دروغ؛ از ماده «فری» در اصل به معنی قطع کردن است و از آن جا که قطع کردن چیزی غالباً باعث فساد و خرابی می شود به هر کار خلاف و از جمله دروغ و تهمت «فریه» گفته شده است.
آن ها پیش از این صالحان و نیکوکاران را به انواع کیفرها مجازات کنند. صدق و راستی نیکان را افترا و دروغ بر خدا نامیدند و برای اعمال نیک، کیفر گناه قرار دادند!
نکته
تاریک ترین دوران تاریخ اسلام
بی شک دوران حکومت بنی امیه از تاریکترین دوران است که بر امت اسلامی گذشت. حاکمان بنی امیه از معاویه گرفته تا آخرین نفر که مروان حمار بود در این سه خصلت مشترک بودند بی رحمی و قساوت فوق العاده عشق و علاقه به حکومت به هر قیمتی که ممکن شود و روح انتقام جویی
وَ إِنَّمَا هَلَكَ مَنْ كَانَ قَبْلَكُمْ بِطُولِ آمَالِهِمْ (2) آنان که پیش از شما بودند هلاک گشتند در اثر آرزوهای بلند.
نکته ها
منظور از طول الامل اطمینان به درازی عمر و ایمنی از مرگ است. (3)
منظور امام علیه السلام از «مَنْ كَانَ قَبْلَكُمْ» نسل های گذشته و مراد از هلاکت، نابودی اخروی
1) مَثْلُوا: عذاب و شکنجه کردند؛ از مادهٔ تمثیل» و از ریشهٔ «مثله» گرفته شده که به معنی مجازات کردن و شکنجه دادن است؛ يروى بالتخفيف والتشديد معا أى نكلوا. مثلة: تکه تکه کردن؛ عذاب و شکنجه. سَمَّوا: نامیدند؛ از ماده «سمو» به معنای نام اسم نام تسمیه نام گذاشتن؛ سمّی هم نام و همتا؛ اسْتَسْمَى، اسْتِسْمَاءً الرجُلَ: نام آن مرد را پرسید؛ تَسَمَّی، تَسَمِّياً: نامیده شد.
2) بِطُولِ آمالهم: آرزوهای طولانی شان.
3) در سایه سار نهج البلاغه، ج 3، ص 217.
است و علت نابودی آن ها آرزوهای درازشان در دنیاست که موجب می شود به لذت هایی سرگرم شوند که آنان را از خدا دور و از مرگ غافل می سازد. (1)
مشابه
حدیث معروف پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و امام على علیه السلام: وَ أَمَّا طُولُ الْأَمَل فَيُنْسِى الآخِرَة (2)
آرزوهای دراز آخرت را به فراموشی می سپارد.
وَ تَغَيُّبِ أَجَالِهِمْ حَتَّى نَزَلَ بِهِمُ الْمَوْعُودُ (3)
[آنان که پیش از شما بودند هلاک گشتند در اثر آرزوهای بلند] و پنهان بودن و (فراموش کردن) سرآمد زندگیشان و این همچنان ادامه یافت تا مرگشان فرارسید.
نکته
معنای «تَغَیبِ آجَالِهِمْ» غفلت آن ها از مرگ و نیندیشیدن دربارهٔ آن و ناآگاهی آنان به زمان وقوع آن است؛ زیرا توجه به مرگ مانع فرو رفتن در لذات دنیوی و تیره کننده آن هاست. (4)
الَّذِي تُرَدُّ عَنْهُ الْمَعْذِرَةُ همان مرگی که به هنگام فرارسیدنش عذرها پذیرفته نمی شود.
مشابه
لا تَعْتَذِرُوا قَدْ كَفَرْتُمْ بَعْدَ إِيمانِكُم (5)عذر نیاورید که شما بعد از ایمانتان کافر شدید.
وَ تُرْفَعُ عَنْهُ التَّوْبَةُ و درهای توبه بسته می شود. نکته
مردم معمولاً از مرگ غافل هستند تا این که اجل و وعده ای که خدا به آن ها داده است ناگهان فرامی رسد و در آن زمان دیگر توبه و عذرخواهی فایده ندارد؛ مانند فرعون که توبه
نکرد تا وقتی که در حال غرق شدن بود، آن گاه به درگاه خدا توبه کرد ولی تو به او در حال مرگ و در حالی که فرشته مرگ را مشاهده کرده است پذیرفته نشد و برای دیگران نیز پذیرفته نمی شود؛ چراکه در آن وقت تو به برداشته می شود به این معنا که انسان باید قبل از فرارسیدن لحظه مرگ بیدار شود و توبه کند تا توبه اش پذیرفته شود و وقتی که اجل و مرگ رسید، مصیبت کوبنده و دردناک بر انسان وارد می شود.
مشابه
وَلَيْسَتِ التَّوْبَةُ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السَّيِّئَاتِ حَتَّى إِذا حَضَرَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ إِنِّي تُبْتُ الآنَ وَ لا الَّذِينَ يَمُوتُونَ وَ هُمْ كَفَّارٌ أُولئِكَ أَعْتَدْنَا لَهُمْ عَذَاباً أَلِيماً (1)توبه کسانی که کارهای زشت می کنند و چون مرگشان فرا می رسد می گویند که اکنون توبه کردیم و نیز آنان که کافر بمیرند، پذیرفته نخواهد شد برای اینان عذابی دردآور مهیا کرده ایم.
وَتَحُلُّ مَعَهُ الْقَارِعَةُ وَالنِّقْمَةُ (2)
و مصائب سخت و مجازات ها با آن فرامی رسد
مشابه
فَانْتَقَمْنا مِنْهُمْ فَأَغْرَقْناهُمْ فِى الْیَم (3)پس از ایشان انتقام گرفتیم و در دریا غرقشان کردیم.
1) نساء، 18
2) الْقَارِعَةُ: مصيبت سخت و هلاک کننده؛ از مادۀ «قرع» به معنی کوبیدن چیزی بر چیز دیگر است و «قارعه» به هر حادثه مهم و سخت و کوبنده گفته می شود؛ الداهية تفجؤ الانسان و قال الشارح المعتزلى: المصيبة تقرع أى تلقى بشدّة وقوّة، وقوله. فانّ رفعة الذين لفظة رفعة في بعض النسخ بضم الراء وفى أكثرها بالفتح وضبط القاموس بالكسر قال: رفع ككرم رفاعة صار رفيع الصوت و رفعة بالكسر شرف و علا قدره فهو رفيع كذا في الأوقيانوس. النّقْمَةُ: عذاب در اصل به معنی زشت شمردن چیزی است که گاه با زبان و گاه به صورت مجازات عملی انجام می شود و لذا غالباً این واژه به معنی مجازات کردن به کار می رود.
3) اعراف، 136.
أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّهُ مَنِ اسْتَنْصَحَ اللَّهَ وُفِّقَ وَ مَنِ اتَّخَذَ قَوْلَهُ دَلِيلًا هُدِيَ لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ، فَإِنَّ جَارَ اللَّهِ آمِنْ وَ عَدُوَّهُ خَائِفٌ. وَ إِنَّهُ لَا يَنْبَغِي لِمَنْ عَرَفَ عَظَمَةَ اللَّهِ أَنْ يَتَعَظَّمَ رفْعَةَ الَّذِينَ يَعْلَمُونَ مَا عَظَمَتُهُ أَنْ يَتَوَاضَعُوا لَهُ وَ سَلَامَةَ الَّذِينَ يَعْلَمُونَ مَا قُدْرَتُهُ يَسْتَسْلِمُوا لَهُ. فَلَا تَنْفِرُوا مِنَ الْحَقِّ نِفَارَ الصَّحِيحَ مِنَ الْأَجْرَبِ وَ الْبَارِيَّ مِنْ ذِى السَّقَمِ. وَاعْلَمُوا أَنَّكُمْ لَنْ تَعْرِفُوا الرُّشْدَ حَتَّى تَعْرِفُوا الَّذِي تَرَكَهُ وَ لَنْ تَأْخُذُوا بِمِيثَاقِ الْكِتَابِ حَتَّى تَعْرِفُوا الَّذِي نَقَضَهُ وَ لَنْ تَمَسَّكُوا بِهِ حَتَّى تَعْرِفُوا الَّذِي نَبَذَهُ. فَالْتَمِسُوا ذَلِكَ مِنْ عِنْدِ أَهْلِهِ، فَإِنَّهُمْ عَيْشُ الْعِلْمِ وَ مَوْتُ الْجَهْلِ هُمُ الَّذِينَ يُخْبِرُكُمْ حُكْمُهُمْ عَنْ عِلْمِهِمْ وَ صَمْتُهُمْ عَنْ مَنْطِقِهِمْ وَ ظَاهِرُهُمْ عَنْ بَاطِنِهِمْ، لَا يُخَالِفُونَ الدِّينَ وَ لَا يَخْتَلِفُونَ فِيهِ فَهُوَ بَيْنَهُمْ شَاهِدٌ صَادِقٌ وَ صَامِتٌ نَطِقِ.
أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّهُ مَنِ اسْتَنْصَحَ اللَّهَ وُفِّقَ وَ مَنِ اتَّخَذَ قَوْلَهُ دَلِيلًا هُدِيَ لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ (1)ای مردم آن کس که از خداوند نصیحت بپذیرد و اطاعت فرمانش کند، موفق می شود و آن کس که سخن او را دلیل و راهنمای خویش قرار دهد به استوارترین و مستقیم ترین راه هدایت می گردد.
مشابه
أَبَلِّغُكُمْ رِسالاتِ رَبِّي وَ أَنَا لَكُمْ ناصِحُ أَمین (2)پیام های پروردگارم را به شما می رسانم و شما را اندرزگویی امینم. إِنَّ هَذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوم (3)این قرآن به درست ترین آیین ها راه می نماید.
فَإِنَّ جَارَ اللَّهِ آمِنْ وَ عَدُوَّهُ خَائِفٌ زیرا کسی که به خدا پناه آورد در امان است و دشمن خدا همواره خائف و ترسان است.
وَ إِنَّهُ لَا يَنْبَغِي لِمَنْ عَرَفَ عَظَمَةَ اللَّهِ أَنْ يَتَعَظَّمَ فَإِنَّ رِفْعَةَ الَّذِينَ يَعْلَمُونَ مَا عَظَمَتُهُ أَنْ
يَتَوَاضَعُوا لَهُ وَ سَلَامَةَ الَّذِينَ يَعْلَمُونَ مَا قُدْرَتُهُ أَنْ يَسْتَسْلِمُوا لَهُ (1)
يَسْتَسْلِمُوا: تسلیم می شوند
و آن کس که عظمت خدا را شناخته سزاوار نیست خود را بزرگ شمرد؛ زیرا بزرگی کسانی که از عظمت خدا آگاه اند در این است که در برابر او متواضع باشند و سلامت آنان که از قدرت (بی انتهای) او باخبرند این است که در برابرش تسلیم گردند.
نکته
اشاره به این که آن ها که باد غرور و تکبر در سر دارند از عظمت خدا غافلاند و آن ها که به قدرت خویش می نازند از قدرت خدا آگاه نیستند آن کس که عظمت و قدرت خدا را بداند می فهمد که ما در برابر او هیچ هستیم با این حال کبر و غرور و قدرت نمایی مفهومی ندارد. (2)
مشابه
عَظُمَ الْخَالِقُ فِي أَنْفُسِهِمْ فَصَغُرَ مَا دُونَهُ فِي أَعْيُنِهِمْ فَهُمْ وَ الْجَنَّةُ كَمَنْ قَدْ رَآهَا فَهُمْ فِيهَا مُنَعَمُونَ وَ هُمْ وَ النَّارُ كَمَنْ قَدْ رَآهَا فَهُمْ فِيهَا مُعَذِّبُونَ قُلُوبُهُمْ مَحْزُونَةٌ وَ شُرُورُهُمْ مَأْمُونَةٌ وَ أَجْسَادُهُمْ نَحِيفَةٌ وَ حَوَائِجُهُمْ خَفِيفَةٌ وَ أَنْفُسُهُمْ عَفِيفَة (3)خداوند در نظر آنان بزرگ است و غیر او در دیدهٔ آن ها کوچک و یقین و باورشان به بهشت مانند یقین و باور کسی است که آن را دیده که اهل آن در آن به خوشی به سر می برند و ایمانشان به آتش همچون ایمان کسی است که آن را دیده که اهل آن در آن گرفتار عذاب اند. دل هایشان اندوهناک است و [همه از] آزارهایشان ایمن و بدن هایشان لاغر و خواستنی هایشان اندک است و نفس هایشان با عفت و پاکیزگی است.
فَلَا تَنْفِرُوا مِنَ الْحَقِّ نِفَارَ الصَّحِيحِ مِنَ الْأَجْرَبِ وَ الْبَارِيِّ مِنْ ذِي السَّقَمِ (4)
باری: شفایافته از مرض؛ از مادۀ «برء» در اصل دو معنا دارد نخست آفریدن و ایجاد کردن است و به همین جهت خدا را باری می گویند و دیگر به معنای دور شدن از چیزی است و به همین جهت به معنی سلامتی و دور شدن از بیماری به کار می رود و در این جا معنی دوم اراده شده است.
ذِي السَّقَم: دارای بیماری، ذی به معنای صاحب و سُقم به معنای بیماری است.
1) يَتَعَظَّم: بزرگ نمایی کند. يَتَوَاضَعُوا: فروتنی می کنند.
2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 5، ص 685..
3) نهج البلاغه، خطبه 193.
4) تَنْفِرُوا: فرار نکنید؛ از مادۀ «نفر»؛ اگر با «من» و «عن» بیاید به معنی دوری و تفرُّق؛ نُفُور: به معنی دوری است؛ اِسْتِنْفَار رم دادن و رم کردن و طلب خروج و حرکت است؛ اسْتَنْفَرَ اسْتِنْفَاراً: گریخت؛ نفار: رم کردن. أَجْرَب: مبتلا به مرضی به نام گری؛ از ماده «جرب» به معنای گر کچل؛ أَجْرَبَ، إِجْرَاباً القوم: شتران آن قوم به بیماری گال یا گری دچار شدند
حال که چنین است از حق فرار نکنید آن گونه که شخص سالم از مبتلا به بیماری جرب فرار می کند و شخص تندرست از مریض گریزان است.
نکته
اشاره به این که سلامت و سعادتِ شما در پیروی حق است و گرایش به باطل نوعی بیماری و ناتندرستی است گروهی گمراه، چنان از حق می گریزند که گویی از فرد مبتلا به بیماری سرایت کننده فرار می کنند. (1)
مشابه
كَأَنَّهُمْ حُمُرٌ مُسْتَنْفِرَةٌ فَرَّتْ مِنْ قَسْوَرَة (2)آن ها از حق گریزان اند؛ گویی گورخران رمیده اند که از مقابل شیری فرار کرده اند. إِنَّ الْحَقِّ ثَقِيلٌ مَرِيءٌ وَ إِنَ الْبَاطِلَ خَفِيفٌ وَبِي (3)حق (در ظاهر) گران است و سنگین و (در باطن) گوارا و باطل (در ظاهر) سبک است و آسان و (در باطن) بیماری افزای. تشبیه
مشَبَه: فرار کردن از حق
مشَبَه به: فرار کردن از بیماری جرب
وجه شَبَه: امام علیه السلام پس از آن که مردم را به رعایت ادب و فروتنی در برابر خداوند و اولیای او دستور می دهد آنان را دعوت می کند که سخن حق را از مردان حق بپذیرند و مانند کسی که از مبتلای به جرب می گریزد یا همچون تندرستی که از بیمار دوری می کند از او دوری نگزینند در این تشبیه وجه مشابهت شدت نفرت است.
وَاعْلَمُوا أَنَّكُمْ لَنْ تَعْرِفُوا الرَّشْدَ حَتَّى تَعْرِفُوا الَّذِي تَرَكَهُ وَ لَنْ تَأْخُذُوا بِمِيثَاقِ الْكِتَابِ حَتَّى تَعْرِفُوا الَّذِي نَقَضَهُ وَ لَنْ تَمَسَّكُوا بِهِ حَتَّى تَعْرِفُوا الَّذِي نَبَذَهُ (4) بدانید شما هرگز راه حق را نخواهید شناخت مگر آن که ترک کنندگان آن را بشناسید و هرگز به پیمان قرآن و فادار نخواهید بود مگر این که از کسی که آن پیمان را شکسته است، آگاه شوید و هرگز به قرآن تمسک نخواهید جست مگر این که به کسانی که آن را دور افکنده اند، پی ببرید.
نکته
تمسک به کتاب خدا و اجرای میثاق آن منوط است به این که کسانی که قرآن را به پشت سر انداخته اند شناخته شوند و دانسته شود که این ها گمراه اند تا از آن ها دوری و نفرت حاصل شود و تمسک به کتاب خدا تحقق یابد و اجرای میثاق آن صورت پذیرد و غرض از همه این تأکیدها درباره لزوم شناخت سردمداران انحراف و پیشوایان گمراهی و نفاق و آگاهی به اعتقادات و شبهات آن ها و بیزاری جستن از آنان همین است. (1)
این عبارت، مسئله تولی و تبری را می رساند و به آیه لَا تَجِدُ قَوْماً يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ يُوَادُّونَ مَنْ حَادَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لَوْ كَانُوا آبَاءَهُمْ أَوْ أَبْناءَهُمْ أَوْ إِخْوانَهُمْ أَوْ عَشِيرَتَهُم (2)اشاره دارد.
مشابه
وَالَّذِينَ يَنْقُضُونَ عَهْدَ اللَّهِ مِنْ بَعْدِ مِيثَاقِهِ وَيَقْطَعُونَ ما أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ يُوصَل (3)کسانی که پیمان خدا را پس از بستن آن می شکنند و آن چه خدا به پیوستن آن فرمان داده می گسلند. فَنَبَذُوهُ وَراءَ ظُهُورِهِمْ وَ اشْتَرَوْا بِهِ ثَمَناً قَلیلاً (4)آن ها پیمان را به پشت سر انداخته اند و آن را به بهایی اندک فروختند.
فَالْتَمِسُوا ذَلِكَ مِنْ عِنْدِ أَهْلِهِ فَإِنَّهُمْ عَيْشُ الْعِلْمِ وَ مَوْتُ الْجَهْلِ (5)
این آگاهی ها را از اهلش بیاموزید؛ زیرا آن ها حیات علم و مرگ جهل اند.
هُمُ الَّذِينَ يُخْبِرُكُمْ حُكْمُهُمْ عَنْ عِلْمِهِمْ وَ صَمْتُهُمْ عَنْ مَنْطِقِهِمْ وَ ظَاهِرُهُمْ عَنْ بَاطِنِهِمْ (6) آنان هستند که حکم کردنشان شما را از دانششان و سکوتشان از گفتارشان و ظاهرشان از باطنشان آگاهی می کند.
نکته ها
ائمه اطهار علیهم السلام کسانی هستند که حکم آنان شما را از علم و دانایی ایشان آگاه می سازد.
«حکم» در این جا شامل بیان احکام و مسائل شرعی و نیز قضاوت می شود؛ به این معنا که وقتی آنان احکام خدا را بیان می کنند یا در مسئله ای قضاوت می نمایند دیگران به این نتیجه می رسند که آنان از روی علم و دانایی سخن می گویند.
منظور از حکم در این جا میراث اهل بیت علیهم السلام است که شامل احکام شریعت و داوری ها می شود. (1)
«وَ صَمْتُهُمْ عَنْ مَنْطِقِهِمْ»: سكوتشان سرشار از حکمت و منطق و گفتار است؛ زیرا سکوت گاهی حکایت از تأیید مطالب و سخنان دیگران دارد و گاهی هم حکایت از این می کند که در این جمع نمی توان سخن گفت و در هر دو صورت از سکوت آنان می توان مطالبی فهمید.
منظور از ظاهر در این جا اعمال و سبک زندگی آنان است. (2)
لَا يُخَالِفُونَ الدِّينَ وَلَا يَخْتَلِفُونَ فِيهِ فَهُوَ بَيْنَهُمْ شَاهِدٌ صَادِقٌ وَ صَامِتٌ نَاطِقِ (3) آن ها نه با دین خدا مخالفت می کنند و نه در آن اختلاف دارند قرآن در میان آن ها شاهدی صادق است و خاموشی سخنگو.
نکته
عبارت «وَ صَامِت نَاطِق» دو احتمال دارد: الف. این که دین یا قرآن زبان ندارد ولی کسانی هستند که زبان دین و قرآن هستند اگر مقصود این معنا ،باشد مانند امیرالمؤمنین علیه السلام در جنگ صفین می شود که فرمود بیان کننده و سخنگوی قرآن من هستم؛ ب. این که دین زبان ندارد ولی به هر حال با زبان بی زبانی حق را بیان می کند.
شناسنامه خطبه
تاریخ زمان و مکان وقوع: قبل از جمل در مسیر بصره، سال 36 هجری
مخاطب: مردم
علت ایراد سخن: تجمع ناکثین و هدایتگری امام علیه السلام
موضوع: سیاسی، اخلاقی
ویژگی: ناکثین (1)
امام علیه السلام در بخش اول این خطبه دربارۀ طلحه و زبیر سخن می گوید، که به ظاهر دست اتحاد به هم دادند و بر ضد علی علیه السلام آهنگ جنگ جمل کردند. امام علیه السلام پرده از اسرار درون آن دو بر می دارد و می فرماید گرچه این ها ظاهراً متحد شده اند ولی این موقتی و مقطعی است و هر یک از آن ها اگر به قدرت رسد دیگری را از پای در می آورد. امام علیه السلام در بخش دیگری از این خطبه اشاره به فتنهٔ «بصره» و شورش «اصحاب جمل» می کند و مردم را برای خاموش کردن آتش این فتنه فرا می خواند.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص38.
كُلُّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا يَرْجُو الْأَمْرَ لَهُ وَيَعْطِفُهُ عَلَيْهِ دُونَ صَاحِبِهِ، لَا يَمُتَانِ إِلَى اللَّهِ بِحَبْلٍ وَ لَا يَمُدَّانِ إِلَيْهِ بِسَبَبٍ. كُلُّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا حَامِلُ ضَبِّ لِصَاحِبِهِ وَ عَمَّا قَلِيلٌ يُكْشَفُ قِنَاعُهُ بِهِ. وَ اللَّهِ لَئِنْ أَصَابُوا الَّذِي يُرِيدُونَ لَيَنْتَزِعَنَّ هَذَا نَفْسَ هَذَا وَ لَيَأْتِيَنَّ هَذَا عَلَى هَذَا قَدْ قَامَتِ الْفِئَةُ الْبَاغِيَةُ، فَأَيْنَ الْمُحْتَسِبُونَ؟ فَقَدْ سُنَّتْ لَهُمُ السُّنَنُ وَقُدِّمَ لَهُمُ الْخَبَرُ. وَلِكُلِّ ضَلَّةٍ عِلَّةٌ وَ لِكُلِّ نَاكِثٍ شُبْهَةٌ. وَ اللَّهِ لَا أَكُونُ كَمُسْتَمِعِ اللَّيْمِ يَسْمَعُ النَّاعِيَ وَيَحْضُرُ الْبَاكِيَ ثُمَّ لَا يَعْتَبِرُ.
كُلُّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا يَرْجُو الْأَمْرَ لَهُ وَيَعْطِفُهُ عَلَيْهِ دُونَ صَاحِبِهِ (1) هر یک از آن دو (طلحه و زبیر) امیدوار است که حکومت به دست او بیفتد و آن را به سوی خود می کشد، نه به سوی رفیقش.
نکته
منظور از واژۀ «امر» حکومت و قدرت است هر یک از طلحه و زبیر خود را بهتر و برتر از دیگری می دانست و برای رسیدن خویش به قدرت و چیرگی بر رقیب و دیگر مردم تلاش می کرد. (2)
لَا يَمُتَانِ إِلَى اللَّهِ بِحَبْلٍ وَ لَا يَمُدَّانِ إِلَيْهِ بِسَبَبٍ كُلُّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا حَامِلُ ضَبِّ لِصَاحِبِهِ وَ عَمَّا قَلِيلِ يُكْشَفُ قِنَاعُهُ بِهِ (3)
لَا يَمُدَّانِ: آن دو فراهم نمی کنند؛ نمی رسانند، مربوط نمی کنند.
سَبَبٍ: ريسمان و طناب فى الأصل الحبل الذى يتوصل به إلى ماء، ثمّ استعير لكلّ ما يتوصل به إلى شيء كقوله تعالى: وَ تَقَطَّعَتْ بهِمُ الْأَسْبابُ أي الوصل والمودات.
ضَب: كينه؛ معانی متعددی دارد از جمله به معنی کشیدن آب» و «کینه» و «سوسمار» آمده است؛ الغضب و الحقد
يُكْشَفُ: معلوم می شود.
قناعه: مقنعه، روسری، پرده
1) يَعْطِفُهُ: می کشاند؛ متمایل می کند و بر می گرداند.
2) در سایه سار نهج البلاغه، ج3، ص148.
3) لا يَمُتَّانِ: آن دو توسل نمی کنند؛ واصل نمی شوند؛ از مادۀ «مت» در اصل به معنی کشیدن طناب و مانند آن است و از آن جا که این امر سبب نزدیک شدن دلو یا مانند آن می شود این واژه به معنی نزدیک شدن و تقرب جستن نیز آمده است و در این جا به همین معناست المتّ: التوسّل و التوصل بحرمة أو قرابة أو غير ذلك. حبل: ریسمان وسیلهٔ ارتباط دو چیز است.
آن ها نه به رشته ای از رشته های محکم الهی چنگ زده اند و نه به وسیله ای به او نزدیک شده اند، بلکه هر یک بار کینه رفیقش را بر دوش می کشد و به زودی پرده از روی آن برداشته خواهد شد!
نکته ها
«ضَبِّ» به معنای سوسمار است و این حیوان علاوه بر حماقت بی عاطفه است تا آن جا که فرزندان خود را می خورد و این ضرب المثلی است برای بی عاطفگی.
این عبارت ظاهراً مربوط به پیش از جنگ جمل است؛ زیرا طلحه و زبیر پیش از جنگ خود را بر حسب ظاهر رفیق و هماهنگ نشان می دادند ولی در همان زمان نیز دل های هر دو نسبت به دیگری پر از کینه بود و هرکدام می خواست دیگری را کنار بزند و تنها خود حاکم باشد، البته این کینه های درونی به تدریج آشکار گشت؛ از همان زمانی که وارد بصره شدند و اختلاف پیدا کردند بر سر امام جماعت شدن و عایشه آنان را به نحوی صلح می داد.
مشابه
وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعاً وَ لا تَفَرَّقُوا (1)و همگان دست در ریسمان خدا زنید و پراکنده مشوید.
وَ اللَّهِ لَئِنْ أَصَابُوا الَّذِي يُرِيدُونَ لَيَنْتَزِعَنَّ هَذَا نَفْسَ هَذَا وَلَيَأْتِيَنَّ هَذَا عَلَى هَذَا (2)
به خدا سوگند اگر این دو به آن چه می خواهند برسند این یکی جان دیگری را می گیرد و آن دیگر می خواهد این را از میان بردارد.
نکته
اگر خلافت در بین آن دو بدون تعیین مردد می شد بدون شک جنگ بین آن دو در می گرفت و هر یک تلاش می کرد رقیبش را از میان بردارد تا خود به خلافت برسد. (3)
قَدْ قَامَتِ الْفِئَةُ الْبَاغِيَةُ فَأَيْنَ الْمُحْتَسِبُونَ فَقَدْ سُنَّتْ لَهُمُ السُّنَنُ وَقُدِّمَ لَهُمُ الْخَبَرُ (4)
سنت: هموار شده؛ فعل مجهول مؤنث؛ سنّ الأمر بينه.
1) آل عمران، 103
2) أَصابوا: برخوردند؛ رسیدند. لَيَنْتَزعَنَّ: حتماً می گیرند.
3) در سایه سار نهج البلاغه، ج 3، ص228.
4) الْفِئَةُ الْبَاغِيَةُ: گروه ستمگر الْمُحْتَسِب: کسانی که به خاطر خدا عملی را انجام می دهند؛ از مادۀ «حَسبَه» به معنی کار برای خدا انجام دادن و اجر و پاداش تنها از او خواستن است. واژۀ «محتسب» گاه به معنی مأموری که از طرف حکومت بر اجرای احکام دین نظارت می کرد آمده است شاید از این که این کار را با انگیزه الهی انجام می داد یا هدفش رسیدگی به حساب کار مردم بود؛ طالب الحسبة و هى الأجر ويقال احتسب عليه أى انكر.
گروه طغیانگر و فتنه انگیز به پا خاسته اند کجا هستند پاداش طلبان از خدا که در برابر آن ها بایستند و آتش فتنه را خاموش کنند؛ در حالی که سنت ها برای آن ها بیان شده و از پیش به آن ها خبر داده اند.
نکته ها
واژۀ «الْمُحْتَسِبُونَ» اشاره به کسانی است که خالصانه و برای خدا کار می کنند.
منظور از «الْفِئَةُ الْبَاغِيَةُ» ناکشان و پیروانشان هستند. (1)
مقصود از این که خبر این طغیانگری به هر دو گروه طغیانگر و مسلمانان واقعی داده شده است، همان خبرهایی است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله دربارهٔ سگ های «حواب» (2)و پارس کردنشان در برابر یکی از زنان خود گوشزد فرموده بود.
مشابه
عَمَّارٌ تَقْتُلُهُ الْفِئَةُ الْبَاغِيَةُ (3)گروه تجاوز کار، عمار را می کشد. وَ إِنْ نَكَثُوا أَيْمَانَهُمْ مِنْ بَعْدِ عَهْدِهِمْ وَ طَعَنُوا فِي دِينِكُمْ فَقَاتِلُوا أَئِمَّةَ الْكُفْرِ إِنَّهُمْ لَا أَيْمَانَ لَهُمْ لَعَلَّهُمْ يَنْتَهُونَ (4)اگر پس از بستن پیمان سوگند خود را شکستند و به دین شما طعنه زدند، با پیشوایان کفر قتال کنید که ایشان را رسم سوگند نگه داشتن نیست، باشد که از کردار خود بازایستند.
وَ لِكُلِّ ضَلَّةٍ عِلَّةٌ وَلِكُلِّ نَاكِتْ شُبْهَةٌ (5)
1) در سایه سار نهج البلاغه، ج 3، ص228.
2) حواب: آبگیری نزدیک بصره در راه مکه بود که سپاهیان جنگ جمل از کنار آن عبور کردند. این آبگیر به «حواب» دختر كلب بن وبرة سر سلسله قبيلة بني كلب بن وبرة تعلق داشت. به گفته ابن قتیبه دینوری از مورخان قرن سوم، پیامبر صلی الله علیه و آله همسرش عایشه را به دوری از خواب و واقعۀ آن (یعنی جنگ جمل) توصیه کرده بود. پیامبر صلی الله علیه و آله فرموده بود: «روزی را می بینم که سگ های حواب به یکی از شما زنان واق واق می کنند، حمیرا (عایشه) مبادا تو باشی!»
3) التفسير المنسوب إلى الإمام الحسن العسكرى علیه السلام، ص 43.
4) توبه 12.
5) لكل ضلة: هر ضلالتي؛ في ما رأيناه من النسخ بفتح الضّاد، والمضبوط في القاموس و الاوقيانوس بكسرها، قال في القاموس الضّلال و الصّلالة و الضلّ ويضمّ والصلصلة والاضلولة بالضم والضلة بالكسر و الضّلل محرّكة ضدّ الهدى إلى أن قال: و الضلة بالضمّ الحذق بالدّلالة و بالفتح الحيرة و الغيبة بخير أو شر. نَاكِثٍ: عهدشکن؛ از مادۀ «نَكَثَ» به معنای شکستن؛ تَنَاكَثَ تَنَاكُثاً القومُ عهودهم آن قوم عهدها و پیمان های خود را شکستند.
برای هر ضلالتی علتی است و برای هر پیمان شکنی دستاویز و بهانه ای!
نکته
در معنای این عبارت دو احتمال وجود دارد: الف. حضرت می خواهد بفرماید در هر گمراهی علتی و برای هر پیمان شکنی شبهه ای وجود دارد و در این جا نیز علت گمراهی طلحه و زبیر حقد و حسدی است که نسبت به علی علیه السلام داشتند و شبهه ای را هم که مطرح می کردند این بود که دست علی به خون عثمان آلوده است؛ ب. احتمال دیگری که وجود دارد این است که حضرت نمی خواهد کار طلحه و زبیر را توجیه کند که بگوید هر گمراهی علتی دارد و طلحه و زبیر هم بی جهت گمراه نشده اند بلکه هرکسی که گمراه می شود باید علت مشخصی داشته باشد و هرکسی هم که بیعت خود را می شکند باید حداقل شبهه ای داشته باشد ولی طلحه و زبیر به علتی برای گمراهی خود دارند و نه شبهه ای برای پیمان شکنی.
وَ اللَّهِ لَا أَكُونُ كَمُسْتَمِعِ اللَّيْمِ يَسْمَعُ النَّاعِيَ وَ يَحْضُرُ الْبَاكِيَ ثُمَّ لَا يَعْتَبِر (1)
لَا يَعْتَبر: عبرت نمی گیرد.
به خدا سوگند! من همچون کسی نخواهم بود که صدای بر سر و سینه کوبیدن (عزاداران) و ندای خبرگزاران مرگ را بشنود و نزد گریه کنندگان حضور یابد اما عبرت نگیرد.
1) اللَّدْمِ: در ماتم کسی بر سر و سینه زدن؛ در اصل به معنی کوبیدن چیزی بر چیزی است با صدایی که شدید نباشد؛ اللطم و الضّرب بشيء ثقيل يسمع وقعه، وعن الصحاح اللدم ضرب المرأة صدرها و عضديها في النياحة. نَّاعِی: کسی که خبر مرگ کسی را اعلام می کند.
شناسنامه خطبه
تاریخ، زمان و مکان وقوع: آخرین سخنرانی امام در کوفه، بیستم رمضان سال 40 هجری
مخاطب: کوفیان
موضوع: اخلاقی
ویژگی: یاد و نام و شخصیت والای امیرالمؤمنین (1)
امام علیه السلام این سخن را زمانی ایراد فرمود که در بستر شهادت افتاده بود که هم در نظر داشت که وصیت کند و هم می خواست به همگان پند و اندرز دهد.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص 92
أَيُّهَا النَّاسُ كُلُّ امْرِئٍ لَاقٍ مَا يَفِرُّ مِنْهُ فِي فِرَارِهِ، الْأَجَلُ مَسَاقُ النَّفْسِ وَ الْهَرَبُ مِنْهُ مُوَافَاتُهُ. كَمْ أَطْرَدْتُ الْأَيَّامَ أَبْحَثُهَا عَنْ مَكْنُونِ هَذَا الْأَمْرِ، فَأَبَى اللَّهُ إِلَّا إِخْفَاءَهُ، هَيْهَاتَ عِلْمٌ مَخْزُونٌ. أَمَّا وَصِيَّتِى فَاللَّهَ لَا تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئَاً وَ مُحَمَّداً له. فَلَا تُضَيَّعُوا سُنَّتَهُ. أَقِيمُوا هَذَيْنِ الْعَمُودَيْنِ وَ أَوْقِدُوا هَذَيْنِ الْمِصْبَاحَيْنِ وَ خَلَاكُمْ ذَمِّ مَا لَمْ تَشْرُدُوا حُمَلَ كُلُّ امْرِي مِنْكُمْ مَجْهُودَهُ وَ خُفِّفَ عَنِ الْجَهَلَةِ. رَبِّ رَحِيمٌ وَ دِينٌ قَوِيمٌ وَ إِمَامٌ عَلِيمٌ أَنَا بِالْأَمْسِ صَاحِبُكُمْ وَ أَنَا الْيَوْمَ عِبْرَةً لَكُمْ وَ غَداً مُفَارِقُكُمْ، غَفَرَ اللَّهُ لِي وَ لَكُمْ إِنْ تَثَبَتِ الْوَطْأَةُ فِي هَذِهِ الْمَزَلَّةِ فَذَاكَ، وَ إِنْ تَدْحَضِ الْقَدَمُ فَإِنَّا كُنَّا فِي أَفْيَاءِ أَغْصَانٍ وَ [مَهَبِ مَهَابٌ رِيَاحٍ وَ تَحْتَ ظِلِّ غَمَامِ اضْمَحَلَّ فِي الْجَوِّ مُتَلَفَّقُهَا وَ عَفَا فِي الْأَرْضِ مَخَطْهَا. وَإِنَّمَا كُنْتُ جَاراً جَاوَرَكُمْ بَدَنِي أَيَّاماً وَ سَتُعْقَبُونَ مِنِّي جُنَّةً خَلَاءً سَاكِنَةً بَعْدَ حَرَابٍ وَ صَامِتَةً بَعْدَ نُطْقِ لِيَعِظُكُمْ هُدُوّى وَ خُفُوتُ إِطْرَاقِي وَ سُكُونُ أَطْرَافِي، فَإِنَّهُ أَوْعَظُ لِلْمُعْتَبِرِينَ مِنَ الْمَنْطِقِ الْبَلِيعْ وَ الْقَوْلِ الْمَسْمُوعِ وَدَاعِى لَكُمْ وَدَاعُ امْرِيَّ مُرْصِدٍ لِلتَّلَاقِي. غَداً تَرَوْنَ أَيَّامِي وَ يُكْشَفُ لَكُمْ عَنْ سَرَائِرِى وَ تَعْرِفُونَنِي بَعْدَ خُلُو مَكَانِي وَ قِيَامِ غَيْرِي مَقَامِي.
أَيُّهَا النَّاسُ كُلُّ امْرِئٍ لَاقٍ مَا يَفِرُّ مِنْهُ فِى فِرَارِهِ الْأَجَلُ مَسَاقُ النَّفْسِ وَالْهَرَبُ مِنْهُ مُوَافَاتُهُ (1)
مَسَاقُ النَّفْسِ: سرآمد زندگی.
الْهَرَبُ: فرار کردن گریختن
موافات: رسیدن روبه رو شدن؛ فرار از مرگ خود برخورد با آن است.
ای مردم هرکس از آن چه فرار می کند در همان حال فرار به آن می رسد. اجل سرآمد زندگی و پایان حیات است و فرار از آن رسیدن به آن است.نکته
عبارت «فِى فِرَارِه» متعلق به «لاق» است؛ یعنی در حالی که از مرگ فرار می کنید در همان حال او را ملاقات خواهید کرد.
مشابه
وَ أَنَّ إِلى رَبِّكَ الْمُنْتَهى (2)و پایان راه همه، پروردگار توست.
ثُمَّ قَضى أَجَلاً وَ أَجَلٌ مُسَمَّی عِنْدَه (1)آن گاه مدتی را [برای شما] مقرر داشت و اجل حتمی نزد اوست. قُلْ إِنَّ الْمَوْتَ الَّذِي تَفِرُّونَ مِنْهُ فَإِنَّهُ مُلَاقِيكُمْ ثُمَّ تُرَدُّونَ إِلى عَالِمِ الْغَيْبِ وَالشَّهَادَةِ فَيُنَبِّئُكُمْ بما كُنْتُمْ تَعْمَلُون (2)بگو: آن مرگی که از آن می گریزید شما را در خواهد یافت و سپس نزد آن دانای نهان و آشکار برگردانده می شوید تا به کارهایی که کرده اید آگاهتان سازد. فَإِذا جاءَ أَجَلُهُمْ لا يَسْتَأْخِرُونَ سَاعَةً وَ لَا يَسْتَقْدِمُونَ (3)ولی آن ها را تا زمان معینی به تأخیر می اندازد اما هنگامی که اجلشان فرارسد نه ساعتی تأخیر می کنند و نه ساعتی پیشی می گیرند.
كَمْ أَطْرَدْتُ الْأَيَّامَ أَبْحَثُهَا عَنْ مَكْنُون هَذَا الْأَمْرِ فَأَبَى اللَّهُ إِلَّا إِخْفَاءَهُ هَيْهَاتَ عِلْمٌ مَخْرُونَ (4)
مَكْنُون: پوشیده شده، مخفی شده.
إِخْفَاءَه: پنهان کردن مقابل اعلان و ابداء است؛ از مادۀ «خَفَی» به معنای پنهانی، نهانی.
مَخْرُونَ: پنهان؛ از مادۀ «خَزَنَ» به معنای حفظ شیء و ذخیره کردن آن در خزانه اخْتَزَنَ، اخْتِرَاناً المال مال را ذخیره کرد؛ خازن: جمع خَزَنَة و خُزَان: ذخیره کننده.
چه روزهایی که من به بحث و کنجکاوی از اسرار و باطن این امر (پایان زندگی) پرداختم ولی خداوند جز اخفای آن را نخواسته است هیهات این علمی است پنهان.
نکته
اشاره به این دارد که امام سرانجام به شهادت خواهد رسید پیامبر به امام مژده داده بود، امام از پیامبر پرسید این اتفاق چه هنگام رخ می دهد پیامبر زمان آن را خبر نداد؛ زیرا خداوند چنین مقدر کرده که کسی از زمان مرگ خویش آگاهی نداشته باشد. (5)
1) انعام، 2.
2) جمعه، 8.
3) نحل، 61.
4) أَطْرَدْتُ: سپری کردم؛ از ماده «طرد» به معنی کنار زدن است و جملهٔ اطردت الايام» مفهومش این است که روزها را یکی بعد از دیگری کنار زدم؛ الطرد الابعاد و تقول طردته أي نفيته عنى، و الطريدة ما طردته من صيد و غيره، و الطريدان الليل والنهار ، و أطردت الرّجل على صيغة الافعال، إذا أمرت باخراجه. أَبْحَثُهَا: جست وجو می کنم؛ از مادۀ «بحث» به معنای کاویدن جست وجو کردن؛ أَبْحَثُهَا: آن را مورد تفحص و جست وجو قرار دهم.
5) در سایه سار نهج البلاغه، ج 3، ص 236
أَمَّا وَصِيَّتِى فَاللَّهَ لَا تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئاً وَ مُحَمَّداً فَلَا تُضَيْعُوا سُنَّتَهُ (1) اما وصیت من این است که چیزی را شریک خدا قرار ندهید و سنت و شریعت محمد (صلی الله علیه و آله) را ضایع نکنید.
نکته ها
سنت پیامبر (صلی الله علیه و آله) به معنای وسیع آن اراده شده که شامل تمام برنامه های عبادی و اخلاقی و سیاسی و اجتماعی می شود. (2)
«شرک» در این جا به معنی وسیع کلمه ایراد شده و هم شامل شرک در ذات و صفات می شود و هم شرک در افعال. (3)
معنای «وصیت» این است که انسان سفارش کند تا کارهایی را که خود نتوانسته است انجام دهد حداقل پس از مرگ او انجام دهند یا بگوید چیزی از مالش پس از مرگش ملک کسی باشد یا برای فرزندان خود و کسانی که اختیار آن ها با اوست، سرپرست معین کند.
مشابه
قُلْ إِنَّما أُمِرْتُ أَنْ أَعْبُدَ اللَّهَ وَ لا أُشْرِكَ بِهِ (4)بگو: من مأمور شده ام که خدای یکتا را بپرستم و به او شرک نیاورم. وَ ما مُحَمَّدٌ إِلا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ (5)جز این نیست که محمد (صلی الله علیه و آله) پیامبری است که پیش از او پیامبرانی دیگر بوده اند.
أَقِيمُوا هَذَيْنِ الْعَمُودَيْنِ وَ أَوْقِدُوا هَذَيْنِ الْمِصْبَاحَيْنِ (6)
این دو ستون محکم را به پا دارید و این دو چراغ پرفروغ را فروزان نگه دارید.
1) لا تُضَيَّعُوا: ضایع نکنید؛ از مادۀ «ضَيَعَ» به معنای تباه شدن؛ أَضاعَ إضَاعَةً: آن را گم کرد، از دست داد؛ ضَيَّعَ، تضييعاً الشيء: آن چیز را از دست داد به آن توجهی نکرد آن را نابود کرد؛ المَضْيَعَة: آن چه باعث ضایع شدن و تباهی شود.
2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 5، ص 710.
3) همان، ص 708.
4) رعد، 36.
5) آل عمران، 144.
6) الْعَمُودَيْنِ: ستون ها؛ از مادۀ عمد» به معنای ستون؛ العَمُود: جمع أَعْمِدَة وعَمَد و عُمد به معنای ستون خانه. أوقدوا: روشن نگه دارید؛ از مادۀ «وَقَدَ» به معنای افروخته شد؛ أَوْقَدَ النَّارَ: آتش را افروخت.
استعاره
مستعار: عمودين
مستعار منه: ستون ها
مستعارله: توحید خالص و تمسک به سنت های نبوی
جامع: اسلام و نظام امور مسلمانان دربارۀ معاش و مسائل معاد بر پایۀ توحید خداوند و آن چه پیامبر صلی الله علیه وآله از جانب او برای مردم آورده قرار دارد؛ همانگونه که خیمه و خرگاه بر پایه و عمود آن بر پا و استوار است.
استعاره
مستعار: مصباحين
مستعار منه: چراغ ها
مستعارله: اعتقاد به یگانگی خداوند و پیروی از احکام دین
جامع: اعتقاد به یگانگی خداوند و پیروی از احکام دین که موجب هدایت به راه حق و رهایی از تیرگی های جهل است انسان را به جوار قرب خداوند و جنات نعیم او می کشاند که مطلوب حقیقی است؛ همچنان که چراغ در تاریکی شب انسان را در راهی که به سوی مقصد می سپارد، راهنمایی می کند.
وَ خَلَاكُمْ ذَمِّ مَا لَمْ تَشْرُدُوا (1)
و در این حال نکوهشی بر شما نخواهد بود مادام که از این دو امر منحرف نشوید.
نکته
«مَا لَمْ تَشْرُدُوا» یعنی تا زمانی که از خط اخلاص به خدا و عمل به سنت پیامبر صلی الله علیه و آله
1) خَلَاكُمْ ذَمٌ: از مذمت به دور هستید؛ ضرب المثلی است در میان عرب و مفهومش این است که نکوهشی بر شما نیست؛ چراکه وظیفه خود را انجام داده اید بعضی می گویند نخستین کسی که این جمله را به کار برد قصیر بن سعد غلام جزیمه یکی از شاهان عرب بود که به دست مردی به نام زباء کشته شد قصیر به خواهر زاده پادشاه گفت انتقام خون جزیمه را بگیر او در پاسخ گفت من چگونه دسترسی به قاتل پیدا کنم او از عقاب آسمان هم گریزپاتر است. قصیر گفت: اطلب و خلاک ذم؛ تو در مقام خون خواهی باش دیگر نکوهشی بر تو نخواهد بود؛ هر چند دسترسی پیدا نکنی (شرح نهج البلاغه بیهقی از علمای قرن ششم صفحه 239 ذیل خطبه مورد بحث). تَشْرُدُوا: منحرف نشده اید؛ از ماده «شرد» به معنی پراکنده شدن و آواره گشتن است و در این جا منظور این است که مادامی که از حق دور نشوید؛ شرد البعير شرودا من باب قعد ند و نفر و الاسم الشراد بالكسر.
منحرف نشده اید. (1)
حُمِّلَ كُلُّ امْرِي مِنْكُمْ مَجْهُودَهُ وَ خُفِّفَ عَنِ الْجَهَلَةِ (2)
هرکس به اندازه توانایی اش وظیفه دارد و به جاهلان تخفیف داده شده است.
مشابه
امام باقر علیه السلام: إِنَّمَا يُدَاقُ اللَّهُ الْعِبَادَ فِي الْحِسَابِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ عَلَى قَدْرِ مَا آتَاهُمْ مِنَ الْعُقُولِ فِي الدُّنْيَا (3)خداوند به هنگام حساب اعمال هرکس را به اندازهٔ عقلی که به او در دنیا داده است، حسابرسی می کند.
امام صادق علیه السلام: يُغْفَرُ لِلْجَاهِلِ سَبْعُونَ ذَنْباً قَبْلَ أَنْ يُغْفَرَ لِلْعَالِمِ ذَنْبُ وَاحِد (4)خداوند هفتاد گناه جاهل را می بخشد پیش از آن که یک گناه عالم را ببخشد.
ولا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلا وُسْعَها (5)خدا هیچ کس را جز به اندازه طاقتش مکلّف نمی کند. لَها ما كَسَبَتْ وَ عَلَيْها مَا اكْتَسَبَت (6)نیکی های هرکس از آن خود اوست و بدی هایش از آن خود اوست.
رَبِّ رَحِيمٌ وَ دِينُ قَوِيمٌ وَ إِمَامٌ عَلِيمٌ (7) پروردگاری مهربان و دینی استوار و امام و پیشوایی آگاه دارید.
نکته
واژۀ امام در این جا می تواند اشاره به شخص پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله یا شخص على علیه السلام يا همه
1) در سایه سار نهج البلاغه، ج 3، ص 237.
2) مَجْهُودَهُ: مقدار قابل تحمل؛ از ماده «جهد» به معنای تلاش توأم با رنج؛ اجْتَهَدَ اجْتِهَاداً في الأمر: در آن کار، کوشش بسیار نمود؛ حمل كلّ امرء منكم مجهوده في بعض النسخ على البناء للمفعول من باب التفعيل و رفع كلمة كلّ، وفي بعضها على المعلوم من باب التفعيل أيضا و نصب كلّ، فالفاعل هو الله سبحانه، وفي بعضها حمل كضرب على المعلوم و رفع كل. خُفِّفَ: تخفیف داد؛ از مادۀ «خف و خِفَّت» به معنی سبکی است؛ أَخَفَ، إِخْفَافاً: سبک بار یا سبک بال.
3) اصول کافی، ج 1، ص 11.
4) اصول کافی، ج 1، ص 47
5) بقره، 286.
6) بقره، 286.
7) قویمٌ: استوار؛ صفت مشبهه از قام یقوم به معنای باقوام محکم، استوار.
پیشوایان اسلام از پیامبر خاتم گرفته تا وصیّ خاتم، حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) بیان بوده باشد. (1)
أَنَا بِالْأَمْسِ صَاحِبُكُمْ وَ أَنَا الْيَوْمَ عِبْرَةٌ لَكُمْ وَ غَداً مُفَارِقُكُمْ غَفَرَ اللَّهُ لِي وَ لَكُمْ (2)
من دیروز همراه (و رهبر) شما بودم و امروز مایه عبرت شما هستم و فردا از شما جدا می شوم. خداوند من و شما را بیامرزد.
نکته
دربارۀ عبارت «غَداً مُفَارِقُكُمْ» دو احتمال وجود دارد: الف. واقعاً از نظر زمانی می خواهد خبر بدهد که فردا از دنیا رحلت می کنم؛ زیرا آن حضرت شب نوزدهم ماه مبارک رمضان ضربت خورد و احتمالاً در روز بیستم وصیت فرمود و روز بیست و یکم که فردای روز وصیت است به شهادت رسید؛ ب حضرت امیر علیه السلام زمان را به طور کلی به گذشته و حال و آینده تقسیم کرده و می فرماید در گذشته با شما بودم و فعلاً نیز مایه عبرت شما هستم و در آینده هم از دنیا می روم و از شما جدا می شوم.
إِنْ تَثْبَتِ الْوَطْأَةُ فِي هَذِهِ الْمَزَلَّةِ فَذَاكَ وَ إِنْ تَدْحَضِ الْقَدَمُ فَإِنَّا كُنَّا فِي أَفْيَاءِ أَغْصَانٍ وَ مَهَابٌ رِيَاحٍ وَ تَحْتَ ظِلِّ غَمَامِ اضْمَحَلَّ فِي الْجَوِّ مُتَلَفِّقُهَا وَعَفَا فِي الْأَرْضِ مَخَطَّهَا (3)
أَفْيَاء: سایه ها جمع «فئ» به معنی سایه است؛ جمع فیء و هو الظل الحادث بعد الزوال.
أَغْصَانِ: شاخه ها؛ از ماده «غصن» به معنای شاخه.
مهابٌ: وزش؛ از مادۀ هبوب به معنی وزش باد گرفته شده و «مهاب» جمع «مهب» به معنی محل وزش بادهاست؛ مهب الرياح: محلّ هبوبها و في بعض النسخ و مهاب رياح بصيغة الجمع.
عمام: ابرها.
اضْمَحَلَّ: از بین رفت؛ مضمحل متلاشی شد؛ السحاب تقشع و الشيء ذهب و فنى.
الْجَوّ: هوا؛ ما بين السماء والأرض.
مُتَلَفَّق جمع شده؛ قطعات به هم پیوسته از مادۀ «لفق» به معنی به هم پیوستن قطعات چیزی است؛ متلفقها: بکسر الفاء من تلفّق الشيء انضم والتأم و لفقت الثّوب لفقاً من باب ضرب ضممت احدى شقتيه إلى الأخرى للخياطة.
عفا: ناپدید شد؛ از ماده «عفو» به معنی رها ساختن و ترک نمودن، گرفته شده و از آن جا که رها ساختن چیزی سبب فرسودگی و پوسیدگی می شود و در این جا و مانند آن به همین معنا آمده است.
مَخَطْهَا اثر و نشانه؛ از مادۀ خط» به معنی محل خطوط است؛ بالخاء المعجمة ما يحدث في الأرض من الخط الفاصل بين الظل و النور.
1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 5، ص 71
2) صَاحِبُكُمْ: به قرینه مقام و جملات بعدی منظور از صاحب، امیر و امام بودن است. مُفَارِقُكُمْ: جداشونده؛ از ماده «فرق» به معنای جدا کردن تفریق: پراکنده کردن جدایی افکندن؛ فرق: پراکنده شدن. جدا گردید.
3) الْوَطاةُ: جای پا؛ محل قدم است و گاه به صورت کنایی به معنی فشار شدید به کار می رود؛ بالفتح موضع القدم و المرّة من الوطى و هو الدوس بالرّجل. مزله: لغزشگاه؛ از ماده «زلل» به معنی لغزش گرفته شده و «مزله» یعنی لغزشگاه تَدْحَضِ: می لغزد؛ از مادۀ «دحض» لغزش؛ دحض الرّجل دحضا من باب منع زلق و زل.
اگر در این لغزشگاه [دنیا] پایم استوار باشد [و زنده بمانم] که خواسته شماست و اگر پایم بلغزد [و مرگم فرا رسد] چنان بود که مدتی در سایه شاخه های درختان و در معرض بادهای وزنده و در سایه ابرها ابرهایی که در فضای آسمان پراکنده می شدند و از میان می رفتند و سایه شان نیز از روی زمین ناپدید می شد، به سر برده ایم.
نکته ها
مراد از «مزلّة» جایگاه از میان رفتن زندگی است؛ ثبات وطأه یا استواری گام کنایه از دوام و بقای عمر و دحض القدم کنایه از ضربه خوردن است که نوعی آسیب و لغزش بدنی و جسمانی است. (1)
«إِنْ تَثْبُتِ الْوَطْأَةُ فِي هَذِهِ الْمَزَلَّةِ» این عبارت کنایه از این است که اگر من از این ضربه خوردن جان به سلامت ببرم و از این جراحت خوب شوم.
عبارت «فَإِنَّا كُنَّا فِي أَفْيَاءِ أَغْصَانٍ وَ مَهَابٌ رِيَاحِ وَ تَحْتَ ظِلِّ غَمَامٍ» کنایه از این است که ای مردم بدانید زندگی ما در پناه باد و باران و ابر و شاخه های درختان و این گونه اموری است که به سرعت در حال تغییر و نابود شدن هستند؛ بنابراین ما نیز به دنبال آن ها در حال تغییر و در پایان هم رفتنی هستیم.
وَ إِنَّمَا كُنْتُ جَاراً جَاوَرَكُمْ بَدَنِي أَيَّاماً وَ سَتُعْقَبُونَ مِنّى جُنَّةً خَلَاءٌ سَاكِنَةً بَعْدَ حَرَاتٍ وَ صَامِتَةً بَعْدَ نُطْقِ (2)
حراک: حرکت کردن؛ كسحاب الحركة.
من همسایه ای بودم که مدتی بدنم در میان شما بود و دیری نپایید که از من بدنی بیجان بر جای خواهد ماند؛ کالبدی که حرکت می کرد و اینک ساکن شده گوینده بود و اینک خاموش شده.
نکته
«سَاكِنَةً بَعْدَ حَرَايِ»: حضرت به این حقیقت اشاره می کند که جثه و بدن انسان پس از مرگ از حرکت باز می ماند و زبان هم از گفتار خاموش می شود.
لِيَعِظُكُمْ هُدُوّى وَ خُفُوتُ إِطْرَاقِي وَ سُكُونُ أَطْرَافِي فَإِنَّهُ أَوْعَظُ لِلْمُعْتَبِرِينَ مِنَ الْمَنْطِقِ البليغ وَ الْقَوْلِ الْمَسْموع (1)
اطراقِ: پایین انداختن چشم، به جهت ضعف پلکهاست؛ إما بكسر الهمزة من اطرق إطراقا أى أرخى عينيه إلى الأرض، أو بفتحها جمع طرق بالكسر بمعنى القوّة كما في القاموس، أو بالفتح و هو الضرب بالمطرقة، وقيل جمع طرقة بالفتح أى صنايع الكلام يقال: هذا طرقته أى صنعته والأول أظهر و أضبط ، و فى بعض النسخ أطرافي بالفاء فهو جمع الطرف بالتسكين و هو تحريك العين و الجفن إلا أنّ جمعه لم يثبت إلا عند القتيبي وقال الزمخشري: الطرف لأنه مصدر و كذا ذكره الجوهرى لا يثنى ولا يجمع
أطْرَافِ: اعضای بدن؛ سكون أطرافى جمع الطرف بالتحریک کجمل و جمال و المراد بها الأعضاء و الجوارح كاليدين و الرّجلين.
أَوْعَظُ: موعظه کننده ترین.
از حرکت ایستادن من و از کار افتادن چشم هایم و بی حرکتی اعضای پیکرم، باید شما را پند و اندرز دهد؛ چراکه پند و اندرز آن برای عبرت گیرندگان از هر منطق رسا و گفتار شنیدنی مؤثرتر است.
نکته
موعظه به دو صورت انجام می شود یا انسان به دو نحو پند می گیرد: الف. این که انسان را با زبان و سخنرانی و موعظه و خواندن آیه و روایت موعظه کنند که در این روش هرچند سخنان بلیغ و رسا باشند ولی بالاخره از جنس سخن و شنیدنی هاست و با اصل واقعیتی که سخنان از آن حکایت می کند فاصله دارد؛ ب انسان خودش واقعیت ها و مصیبت ها و مرگ و فاجعه ها را مشاهده کند و عبرت بگیرد اگر کسی دلش آمادگی داشته باشد و به این صورت پند و عبرت بگیرد در او اثر می گذارد.
وَدَاعِى لَكُمْ وَدَاعُ امْرِيَّ مُرْصِدٍ لِلتَّلَاقِي غَداً تَرَوْنَ أَيَّامِي وَيُكْشَفُ لَكُمْ عَنْ سَرَائِرِى وَ
1) هُدو: سکون و آرامش یا قدرت حرکت نداشتن؛ في بعض النسخ بالهمز على الأصل و في بعضها بتشديد الواو بقلب الهمزة واوا. خُفُوتُ: سکون و باز ایستادن از حرکت خفت الصوت خفوتا سكن.
تَعْرِفُونَنِي بَعْدَ خُلُو مَكَانِي وَ قِيَامِ غَيْرِي مَقَامِي (1)
ترون: می بینید
وداع من با شما وداع کسی است که آمادۀ ملاقات (پروردگار) است و فردا ارزش ایام زندگی با من را خواهید دانست و باطن من، برای شما آشکار خواهد شد و آن زمان که جای خالی مرا ببینید و دیگری بر جای من نشیند، مرا خواهید شناخت.
نکته ها
این گفتار امام علیه السلام تذکر و هشداری است دربارۀ فضیلت و برتری خودش، تا این که پیروانش بر متابعت از او پایدار و استوار باشند و آنانی که بر فضیلت او آگاهی ندارند و مقام او را در میان مردم نمی دانند هنگامی که از میان آنان رخت بر بندد و ستمکاران زمام امور آن ها را به دست گیرند و ناگزیر پرده های غفلت و بی خبری از پیش چشم بصیرت آن ها برداشته شود راه خدا را در پیش گیرند و زمانی که اعمال زشت کسانی را که بر جای او نشسته اند بنگرند منزلت و برتری او را بشناسند و بدانند که مبارزه ها و جنگ های او و مطالبه خلافت برای رسیدن به مقاصد دنیوی نبوده، بلکه برای بر پا داشتن دین حق و شیوه های عدل و خشنودی خداوند متعال بوده است. (2)
تعبیر به «غدا» اشاره به عالم برزخ و قیامت نیست بلکه اشاره به همان ایام شوم و تلخ و تاریکی است که بعد از شهادت امام بر مسلمانان گذشت. (3)
1) وَدَاعُ: وداع و خداحافظی؛ بفتح الواو اسم من ودّعته توديعا و هو أن تشيعه عند سفره، و أما الوداع بالكسر فهو اسم من أودعته موادعة أى صالحته. مُرْصِدٍ: منتظر؛ از مادهٔ «ارصاد» به معنی آماده و منتظر شدن گرفته شده است؛ رصدته إذا قعدت له على طريقه تترقبه و أرصدت له العقوبة أى أعددتها له وحقيقتها جعلها على طريقة كالمترقبة له، و مرصد في بعض النسخ على صيغة اسم المفعول فالفاعل هو الله تعالى أو نفسه عليه السّلام، وفي بعضها على صيغة اسم الفاعل فالمفعول نفسه عليه السلام أو ما ينبغى اعداده و تهيئته.
2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 4، ص 442.
3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 5، ص 717.
شناسنامه خطبه
تاریخ زمان و مکان وقوع: در کوفه بین سال های 37تا40 هجری
مخاطب: کوفیان
موضوع: سیاسی، اعتقادی
ویژگی: امام شناسی (1)
امام علیه السلام در این خطبه با اشاره به حوادث آینده اوصاف گروهی از گمراهان را بیان می کند که راه راست را رها کرده و به انحراف کشیده شده اند گروهی که ایمانشان ضعیف است و با پیروی از هوای نفس در گمراهی و فتنه ها غوطه ورند و به افرادی اشاره می کند که بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله قهقرا بازگشتند.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص 108.
وَ أَخَذُوا يَمِيناً وَ شِمَالًا ظَعْناً فِي مَسَالِكِ الْغَيِّ وَ تَرْكاً لِمَذَاهِبِ الرَّشْدِ، فَلَا تَسْتَعْجِلُوا مَا هُوَ كَائِنٌ مُرْصَدٌ وَ لَا تَسْتَبْطِئُوا مَا يَجِيءُ بِهِ الْغَدُ، فَكَمْ مِنْ مُسْتَعْجِلٍ بِمَا إِنْ أَدْرَكَهُ وَدَّ أَنَّهُ لَمْ يُدْرِكْهُ وَ مَا أَقْرَبَ الْيَوْمَ مِنْ تَبَاشِيرِ غَدٍ. يَا قَوْمِ هَذَا إِيَّانُ وُرُودِ كُلِّ مَوْعُودٍ وَادْنُوا دُنُو مِنْ طَلْعَةِ مَا لَا تَعْرِفُونَ. أَلَا وَإِنَّ مَنْ أَدْرَكَهَا مِنَّا يَسْرِى فِيهَا بِسِرَاج مُنِيرٍ وَ يَحْذُو فِيهَا عَلَى مِثَالِ الصَّالِحِينَ لِيَحُلَّ فِيهَا رِزْقاً وَ يُعْتِقَ فِيهَا رِقّاً وَ يَصْدَعَ شَعْباً وَ يَشْعَبَ صَدْعاً، فِي سُتْرَةٍ عَنِ النَّاسِ لَا يُبْصِرُ الْقَائِفُ أَثَرَهُ وَ لَوْ تَابَعَ نَظَرَهُ. ثُمَّ لَيُشْحَذَنَّ فِيهَا قَوْمٌ شَحْذَ الْقَيْنِ النَّصْلَ تُجْلَى بِالتَّنْزِيلِ أَبْصَارُهُمْ وَيُرْمَى بِالتَّفْسِيرِ فِى مَسَامِعِهِمْ وَيُغْبَقُونَ كَأْسَ الْحِكْمَةِ بَعْدَ الصَّبُوح. وَ طَالَ الْأَمَدُ بِهِمْ لِيَسْتَكْمِلُوا الْخِزْىَ وَيَسْتَوْجِبُوا الْغِيَرَ، حَتَّى إِذَا اخْلَوْلَقَ الْأَجَلُ وَ اسْتَرَاحَ قَوْمٌ إِلَى الْفِتَنِ وَ [اشْتَالُوا أَشَالُوا عَنْ لَقَاحِ حَرْبِهِمْ، لَمْ يَمُنُّوا عَلَى اللَّهِ بِالصَّبْرِ وَ لَمْ يَسْتَعْظِمُوا بَذْلَ أَنْفُسِهِمْ فِي الْحَقِّ، حَتَّى إِذَا وَافَقَ وَارِدُ الْقَضَاءِ انْقِطَاعَ مُدَّةِ الْبَلَاءِ حَمَلُوا بَصَائِرَهُمْ عَلَى أَسْيَافِهِمْ وَ دَانُوا لِرَبِّهِمْ بِأَمْرِ وَاعِظِهِمْ. حَتَّى إِذَا قَبَضَ اللَّهُ رَسُولَهُ رَجَعَ قَوْمٌ عَلَى الْأَعْقَابِ وَغَالَتْهُمُ السُّبُلُ وَاتَّكَلُوا عَلَى الْوَلَائِجِ وَ وَصَلُّوا غَيْرَ الرَّحِمِ وَ هَجَرُوا السَّبَبَ الَّذِي أَمِرُوا بِمَوَدَّتِهِ وَ نَقَلُوا الْبِنَاءَ عَنْ رَضٌ أَسَاسِهِ فَبَنَوْهُ فِي غَيْرِ مَوْضِعِهِ. مَعَادِنُ كُلِّ خَطِيئَةٍ وَ أَبْوَابُ كُلِّ ضَارِبٍ فِي غَمْرَةٍ، قَدْ مَارُوا فِي الْحَيْرَةِ وَ ذَهَلُوا فِي السَّكْرَةِ عَلَى سُنَّةٍ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ مِنْ مُنْقَطِع إِلَى الدُّنْيَا رَاكِنٍ أَوْ مُفَارِقٍ لِلدِّينِ مُبَايِن.
وَ أَخَذُوا يَمِيناً وَ شِمَالًا ظَعْناً فِي مَسَالِكِ الْغَيِّ وَ تَرْكاً لِمَذَاهِبِ الرُّشْدِ (1)
طعناً: کوچ کردند؛ مفعول لاجله و به معنای سیر و حرکت است؛ ظعن ظعنا من باب منع و ظعنا بالتحريک سار.
الْغَيِّ: گمراهی؛ مصدر «غوی، یغوی» به معنای گمراهی.
الرشد: هدايت.
مردم به چپ و راست متمایل شده در مسیر ضلالت و گمراهی گام نهاده و راه های مستقیم را رها کرده اند.
نکته
این گفتار اشاره است به فرقه هایی که در اسلام از راه راست که مبتنی بر کتاب و سنت
1) يَمِین راست؛ دست راست و طرف راست. شمَالًا: چپ، ضدّ يمين.
است، منحرف و گمراه شده به سوی افراط یا تفریط گراییدند. (1)
فَلَا تَسْتَعْجِلُوا مَا هُوَ كَائِنٌ مُرْصَدٌ وَ لَا تَسْتَبْطِئُوا مَا يَجِيءُ بِهِ الْغَدُ (2)
لَا تَسْتَبْطِئُوا: به تأخیر نیندازید؛ از ماده «بطو» به معنای تأخیر کردن؛ الإبطاء درنگ کردن یا دیر کردن؛ باب استفعال به معنای دیر و بطی نشمارید
مَا يَجِيءُ: به آن چه می آورد.
در آن چه روی خواهد داد و انتظار وقوعش می رود نشتابید و آن چه آینده با خود خواهد آورد، دور نشمارید.
نکته
این عجله و شتاب اشاره است به فتنه هایی که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله از وقوع آن ها در آینده، خبر داده است و آن ها انتظار آن را داشتند و در بسیاری از اوقات دربارهٔ رویدادهای مذکور از آن حضرت می پرسیدند؛ از این رو فرموده است: درباره آن چه شدنی است و از وقوع آن گریزی نیست و آماده و مورد انتظار است، شتاب مکنید و فتنه ها و حوادثی را که فردا فرامی رسد دیر نشمارید. (3)
مشابه
إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصَادِ (4)زیرا پروردگارت به کمینگاه است.
فَكَمْ مِنْ مُسْتَعْجِلٍ بِمَا إِنْ أَدْرَكَهُ وَدَّ أَنَّهُ لَمْ يُدْرِكْهُ وَ مَا أَقْرَبَ الْيَوْمَ مِنْ تَبَاشِيرِ غَدٍ (5)
مَا أَقْرَبَ الْيَوْمَ: چقدر امروز نزدیک است.
تباشير: بشارت و آغاز هرچیزی؛ تباشیر صبح به معنی اوایل آن است. بعضی تباشیر را جمع تبشیر می دانند ولی از تعبیرات عده ای استفاده می شود که مفرد است یا جمعی است که مفرد ندارد؛ التباشیر: أوائل الصبح وكلّ شيء.
چه بسا کسی که به سوی چیزی می شتابد و چون آن را بیابد دوست می دارد که آن را نمی یافت
1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج4، ص444
2) فَلَا تَسْتَعْجِلُوا: عجله نکنید. مُرْصَد: مورد انتظار؛ از مادۀ رصد بر وزن صمد در اصل به معنی مراقبت از چیزی است و «مرصد» به چیزی گفته می شود که مورد مراقبت و انتظار قرار گرفته است.
3) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 4، ص 444
4) فجر، 14.
5) مُسْتَعْجِل: عجله کننده. ود: دوست داشت.
و چقدر امروز به سپیده فردا نزدیک است!
نکته ها
انسان زمانی که در انتظار چیزی است باید خود را برای آن مهیا و آماده کند؛ در غیر این صورت همان چیزی را که انتظار می کشیده و به نفع خود می دانسته است، به ضررش تمام خواهد شد؛ مثلاً ما در انتظار ظهور امام زمان هستیم و از خدا می خواهیم که امام زمان ما را برساند اما اگر ما خود را برای ظهور و پذیرش حضرت آماده نکرده باشیم، ظهور امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) به نفع ما نخواهد بود و ممکن است آن حضرت را یاری نکنیم یا حتی در مقابل ایشان قرار بگیریم.
حضرت در این جا به صورت کنایه می فرماید: «امروز تا چه اندازه به آغاز روز دیگر نزدیک است؟»؛ زیرا یک شب بیشتر بین آن ها فاصله نیست پس در حقیقت حوادث آینده که در انتظارش هستید نزدیک است و به زودی تحقق خواهد یافت.
مشابه
و عَسَى أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ عَسَى أَنْ تُحِبُّوا شَيْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَكُم (1)شاید چیزی را ناخوش بدارید و در آن خیر شما باشد و شاید چیزی را دوست داشته باشید و برایتان ناپسند افتد.
يَا قَوْمِ هَذَا إِيَّانُ وُرُودِ كُلِّ مَوْعُودٍ وَ دُنُو مِنْ طَلْعَةِ مَا لَا تَعْرِفُونَ (2)
طلعة: طلوع؛ ظهور و سر درآوردن.
ای مردم! زمان وقوع آن چه وعده داده شده فرارسیده است و آن چه از آن بی خبرید به تحقق نزدیک است.
نکته
این زمان آغاز ظهور فتنه هاست که پس از فتنه های گوناگون و بزرگ حضرت حجت (عجل الله تعالی فرجه الشریف) بیان ظهور می فرماید و آن چه وعده داده شده است از آمدن سفیانی و دجال و حضرت حجت (عجل الله تعالی فرجه الشریف) و حضرت عیسی علیه السلام خواهد بود.
أَلَا وَإِنَّ مَنْ أَدْرَكَهَا مِنَّا يَسْرِى فِيهَا بِسِرَاج مُنِيرٍ وَ يَحْذُو فِيهَا عَلَى مِثَالِ الصَّالِحِينَ (1)
يَحْذُو: پیروی می کند؛ از مادۀ «حذو» به معنی پیروی و همانند ساختن گرفته شده است.
آگاه باشید! آن کس از ما که آن فتنه ها را دریابد با چراغ روشنی بخش در آن گام می نهد و به سیره و روش صالحان رفتار می کند.
لِيَحْلَّ فِيهَا رِبْقاً (2)
او می آید تا در آن میان گره ها را بگشاید.
نکته
در زمان های گذشته وقتی می خواستند چند حیوان یا چند اسیر را به طناب ببندند و به جای دیگری منتقل کنند به اندازۀ سر حیوان یا اسیر، طناب را قسمت به قسمت گره می زدند و به این گره ها «عروة الوثقی» می گفتند و گاهی به همان گره ها یا عروه ها «ربقة» گفته می شد.
وَ يُعْتِقَ فِيهَا رِقّاً (3) بردگان را آزاد سازد.
نکته
درباره آزاد شدن اسیر و گرفتار توسط امام زمان دو احتمال وجود دارد: الف. مقصود این باشد که امام زمان گرفتاران بندهای تردیدهای اعتقادی را آزاد می نماید؛ کسانی که گرفتار تحیر و شک و مشکلات علمی هستند آن حضرت یاریشان می کند و مشکلاتشان حل می شود؛. واقعاً امام زمان در برخی مواقع کسانی را از زندان و اعدام یا از گرفتاری در بیابان ها نجات می دهند؛ مثلاً کسی که در بیابان و شرایط سختی گرفتار شده و متوسل به حضرت می شود گرفتاری اش حل می شود یا شخص بی گناهی را می خواهند اعدام کنند ممکن است حضرت
1) يَسْری: شبانه سیر می کند سری به معنای سیر در شب است. بسراج: منیر: چراغ تابان
2) لِيَحل: باز می کند؛ حَلّ: باز کردن. ربقاً: طناب گره دار؛ طنابی است که در آن گره های متعددی باشد و هر گرهی را «ربقه» می گویند و در این جا به معنی گره های مشکلات است؛ بالکسر فالسكون حبل فيه عدة عرى يشدّ به البهم وكلّ عروة ربقة بالكسر و الفتح و الجمع ربق و رباق و أرباق.
3) يُعْتِقَ: آزاد می کند؛ از مادۀ «عَتَقَ» به معنای آزاد کردن؛ أَعْتَقَ اعْتاقاً العبد: آن بنده را آزاد کرد.
او را نجات دهند البته لازم نیست این نجات دادن ها به صورت غیبی و بدون مقدمات باشد.
وَ يَصْدَعَ شَعْباً (1)
جمعیت گمراهان را متفرق نماید.
نکته
یکی از تصرفات تکوینی حضرت حجت (عجل الله تعالی فرجه الشریف) است این است که اجتماعات باطل و گمراه را به پراکندگی و تفرقه دچار می کند و از طرف دیگر بسیاری از پراکندگی ها و تفرقه های اهل حق را به یگانگی و اجتماع و اتحاد تبدیل می نماید. البته معنای این سخن این نیست که حضرت در همه جا و در همه شرایط دست به چنین تصرفاتی می زند و چنین اقداماتی را برای جلوگیری از تفرقه مسلمانان یا ایجاد شکاف و تفرقه در بین دشمنان انجام می دهند بلکه گاهی امکان دارد که اساس اسلام در خطر باشد یا به آن حضرت متوسل و از ایشان خواستار حل مشکلی شوند، در چنین شرایطی احیاناً تصرفاتی توسط حضرت صورت می گیرد.
وَيَشْعَبَ صَدْعاً فِى سُتْرَةٍ عَنِ النَّاسِ لَا يُبْصِرُ الْقَائِفُ أَثَرَهُ وَ لَوْ تَابَعَ نَظَرَهُ (2)
آثَرَهُ: جای پا.
تابع: دنبال کند، ادامه دهد.
و تفرقه اهل حق را جمع کند. او از مردم در پرده است و جویندگان هرچند پی در پی بنگرند نشانش را نبینند.
نکته
این تعبیرات کاملاً بر مسئله ظهور مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) تطبیق می کند؛ زیرا او زنجیرهای اسارت را پاره می کند و مظلومان در بند را آزاد می سازد شوکت ظالمان را در هم می شکند و جمع آن ها را پراکنده می سازد سال ها در خفا زندگی می کند بی آن که تیز بین ترین جست و جوگران بتوانند جای او را پیدا کنند. (3)
1) يَصْدَعَ: آزاد می کند؛ از مادۀ «صَدَعَ» در لغت به معنی شکافتن به طور مطلق یا شکافتن اجسام محکم است و از آن جا که با شکافتن چیزی درون آن آشکار می شود این کلمه به معنی اظهار و افشا و آشکار کردن نیز آمده است. شعباً: گروه عظیمی از مردم و در ادبیات امروز به معنی ملت به کار می رود.
2) صَدْعاً: پراکنده؛ عده ای متفرق شده اصل آن به معنای ایجاد شکاف در شیء سخت است. الْقَائِفُ: اثر شناس قیافه دان؛ از مادۀ «قوف» به معنی جست وجوی آثار چیزی است و «قائف» به کسی می گویند که جست و جوگری در آثار اشیا یا افراد می.کند قیافه شناسی هم در اصل به همین معناست.
3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 5 ص 724
ثُمَّ لَيُشْحَذَنَّ فِيهَا قَوْمٌ شَحْذَ الْقَيْنِ النَّصْلَ (1)
النَّصْل: تیغ شمشیر و کارد و سرنیزه؛ حديدة الرّمح و السهم والسيف ما لم يكن له مقبض.
آن گاه در کشاکش آن فتنه ها بصیرت قومی چنان صیقل یابد که تیغه شمشیر در دست آهنگر.
نکته
در زمان غیبت و نزدیک زمان ظهور، فتنه هایی رخ می دهد که در آن فتنه ها برخی افراد صیقل داده می شوند و دل هایشان جلا می گیرد و تیز می.شود وقتی ظهور حضرت نزدیک می گردد خداوند مقدمات آن را فراهم می کند یکی از این مقدمات، آماده شدن انسان های ورزیده و دل های صیقلی داده شده است که حضرت می فرماید در این فتنه ها همان گونه که آهنگر شمشیر را تیز و صیقلی می کند افرادی هم دل هایشان صیقل داده می شود.
تشبیه
مشَبَه: مهیا شدن یاران حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف)
مشَبَه به: مهیا شدن شمشیر به دست آهنگر.
وجه شَبَه: یاران حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) مردانی شجاع و آگاه اند که از قبل ساخته شده اند و سازندگی آنان همچنان ادامه دارد و آموزش های تازه ای می بینند و بر آمادگی آن ها افزوده می شود؛ مانند شمشیری که قبل از جنگ به دست آهنگر تیز و آماده می شود.
تُجْلَى بِالتَنْزِيلِ أَبْصَارُهُمْ (2)
چشم آنان با قرآن روشنی می گیرد.
نکته
در معنای این جمله دو احتمال وجود دارد: الف. مقصود از تیز و صیقل داده شدن این است که آماده جنگ و جهاد می شوند و شمشیر به دست می گیرند اگر این احتمال را بپذیریم تحقق این وعده در همان نزدیکی های ظهور حضرت حجت است؛ ب. در آن شرایط به
1) لَيُشْحَذَنَّ: قطعاً تیز می شود؛ از مادۀ «شحذ» در اصل به معنی تیز کردن چاقوست ولی این واژه به معنی تیز کردن هوش و آماده ساختن نیز به کار می رود؛ على البناء للمفعول من الشحذ و هو التحديد. الْقَيْنِ: آهنگر؛ این واژه معنی مصدری هم دارد یعنی آهنگری و آماده کردن و مرتب ساختن؛ الحداد.
2) تُجْلَى: جلا می یابد، بینا می شود. بالتنزيل: نازل شده؛ منظور قرآن است.
برکت قرآن و هدایت خداوند و کمک امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) این افراد کسانی می شوند که دل هایشان لبریز از علم و معرفت و حکمت می گردد. در این احتمال مراد از شمشیری که تیز یا صیقلی می شود، شمشیر زبان و منطق است و نه شمشیرهای معمولی اگر این احتمال را بپذیریم مقصود از این افراد که ویژگی های آنان را حضرت بیان می فرماید دانشمندانی هستند که در زمان غیبت اساس اسلام و تشیع را حفظ می کنند و این احتمال مناسبت بیشتری دارد.
وَيُرْمَى بِالتَّفْسِيرِ فِي مَسَامِعِهِمْ و تفسیر قرآن گوشهایشان را می نوازد.
وَ يُغْبَقُونَ كَأْسَ الْحِكْمَةِ بَعْدَ الصَّبُوح (1)
و هر صبح و شام از جام حکمت سیراب می شوند.
نکته
این عبارت به این معناست که آنان صبحگاهان و شامگاهان از طرف خداوند تأیید می شوند و نور علم و حکمت در دلشان وارد می گردد و ممکن است مراد این باشد که آن ها در شب به وسیله شب زنده داری و عبادت خداوند و در روز به واسطه اعمال صالح و دانش اندوزی از جام حکمت می نوشند.
وَ طَالَ الْأَمَدُ بِهِمْ لِيَسْتَكْمِلُوا الْخِزْيَ وَ يَسْتَوْجِبُوا الْغِيَرَ (2)
الْغِيَرَ: تغييرات و حوادث تلخ؛ جمع «غیره» به معنی دگرگونی ها و حوادث روزگار که موجب تغییراتی در نعمت ها می شود؛ بكسر الغين المعجمة وفتح الياء المثناة؛ قال في مجمع البحرين: في الحديث: الشكر أمان من الغير، و مثله من يكفر بالله يلقى الغير، أى تغيّر الحال وانتقالها عن الصلاح إلى الفساد.
روزگار آن تبهکاران به طول انجامید تا ذلّت و خواری را کامل سازند و سزاوار حوادث تلخ شوند.
1) يُعْبَقُونَ: نوشانده می شوند؛ از «غبوق» گرفته شده که به معنی نوشابه ای است که در عصر می نوشند در مقابل «صبوح» که به معنی نوشابه صبح است و مصدر آن «غبق است؛ الغبوق وزان صبور الشّرب بالعشی و غبقه سقاه ذلک. الصبوح: نوشیدنی که صبحگاه نوشیده شود؛ کصبور أيضا الشّرب بالغداة، وصبّحهم سقاهم صبوحا و قد يطلق الغبوق و الصبوح على ما يشرب بالعشى و الغداة.
2) لِيَسْتَكْمِلُوا: کامل می کنند؛ از مادۀ «كَمَلَ» به معنای تمام شد؛ اسْتَكْمَلَهُ تمام کردش؛ اسْتَكْمَلَ، اسْتِكْمَالًا الشيء: آن چیز را کامل و تمام کرد؛ اكْتَمَلَ اكْتِمَالاً آن کار به طور کامل پایان یافت الْخِزْيَ: رسوایی بدنامی، ذلت و خواری.
نکته
این عبارت مربوط به همۀ گروه هایی می شود که از حق و حقیقت دور می شوند؛ کسانی که در کفر و شرک و گناه غوطه ور می شوند خداوند به تدریج گمراهان را به حال خود رها می کند تا به حسابشان در قیامت رسیدگی کند در مقابل کسانی که امید نجات برای آن ها وجود دارد خداوند به تدریج به آنان توفیق بیشتری عطا می فرماید و شرایطی را برای آنان فراهم می کند تا از خواب بیدار شوند.
مشابه
وَ لا يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّمَا نُمْلِى لَهُمْ خَيْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّمَا نُمْلِي لَهُمْ لِيَزْدَادُوا إِثْماً وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهینٌ (1)کافران مپندارند که در مهلتی که به آن ها می دهیم خیر آن هاست. به آن ها مهلت می دهیم تا بیشتر به گناهانشان بیفزایند و برای آن هاست عذابی خوارکننده. فَما جَزاءُ مَنْ يَفْعَلُ ذلِكَ مِنْكُمْ إِلَّا خِزْيٌ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيا (2)پاداش کسی که چنین کند در دنیا جز خواری نیست وَ إِذا أَرَدْنا أَنْ نُهْلِكَ قَرْيَةً أَمَرْنا مُتْرَفِيها فَفَسَقُوا فِيها فَحَقَّ عَلَيْهَا الْقَوْلُ فَدَمَّرْنَاهَا تَدْمِيراً (3)و چون بخواهیم اهل شهری را هلاک کنیم خوش گذرانانش را وا می داریم تا در آن به انحراف [و فساد] بپردازند و در نتیجه عذاب بر آن اهالی شهر لازم گردد، پس آن را [یکسره] زیروزبر کنیم.
حَتَّى إِذَا اخْلَوْلَقَ الْأَجَلُ وَاسْتَرَاحَ قَوْمٌ إِلَى الْفِتَنِ وَ أَشَالُوا عَنْ لَقَاحَ حَرْبِهِمْ (4)
لقاح حرب: جنگ افروزی؛ تلقیح نطفه و امثال آن، لقاح حرب یعنی تحریک به جنگ؛ در اصل به معنی باردار ساختن است و در این جا به معنی آغاز جنگ است؛ بالفتح اسم ماء الفحل لقحت الناقة من باب سمع لقاحا أي قبلت اللقاح فهي لاقح أى حامل.
و چون مدتشان رو به تمامی نهاد گروهی برای رسیدن به آسایش به فتنه ها پیوستند و برای جنگ افروزی مهیا گشتند.
1) آل عمران، 178
2) بقره، 85
3) اسراء، 16.
4) اخْلَوْلَقَ الاجل: مدت به پایان رسید؛ از ریشهٔ «خلق» گرفته شده که یکی از معانی آن کهنگی است و در این جا به معنی پایان یافتن و به انتها رسیدن است؛ زیرا لازمه کهنگی پایان یافتن عمر چیزی است. أَشَالُوا: بلند شدند؛ از ریشهٔ «شول» گرفته شده و در اصل به معنی بالا بردن چیزی است؛ مانند این که حیوان دم خود را بالا ببرد و در این جا به معنی دست برداشتن از مبارزه است؛ شالت الناقة ذنبها و أشالته رفعته فشال الذنب نفسه لازم متعد.
نکته ها
«و استراح قوم إلى الفتن»: اين سخن اشاره به کسانی است که از پیروان و یاوران حق به شمار می آیند و از مشارکت در وقایعی که در آخرالزمان روی می دهد خودداری کرده، گوشه نشینی اختیار می کنند. «يستريح إليها» یعنی درگیری مردم را با یکدیگر آسایشی برای خود شمرده صلاح خود را در بریدن از مردم و گوشه گیری و گمنامی تشخیص می دهند. (1)
در تفسیر عبارت «وَ أَشَالُوا عَنْ لَقَاحٍ حَرْبِهِمْ» چند احتمال وجود دارد: الف. این که دست و شمشیر خود را بالا بردند از این که جنگ شود بر اساس این احتمال حضرت زمان جنگ را به زمان لقاح شتران ماده تشبیه فرموده است و می فرماید این افراد به سراغ استراحت رفته و دم خود را بالا برده تا مبادا جنگ پیدا شود یا مبارزه ای شکل بگیرد؛ ب. آنان دست های خود را از شمشیرها بالا بردند یعنی شمشیر را کنار گذاشتند تا در برابر ظلم و تجاوز هیچ گونه مقاومتی نشود؛ ج. «أشالوا» به این معنا گرفته شده که خود را مهیای جنگ کردند و سعی نمودند تا جنگی بر پا کنند.
لَمْ يَمُنُّوا عَلَى اللَّهِ بِالصَّبْرِ (2) ولی مؤمنان در پیکارشان شکیبایی ورزیدند و بر خدا نیز منّت نگذاردند.
نکته
در تفسیر این عبارت دو احتمال وجود دارد الف این عبارت درباره عده دیگری است غیر از کسانی که به استراحت مشغول شده و سازش کردند. کسانی که با ستمگران و خوش گذرانان سازش کردند و زیر بار مبارزه و جهاد نرفتند، بر خدا منت نگذاشتند که صبر و استقامت پیشه کنند و زیر بار جهاد در راه حق بروند.
وَ لَمْ يَسْتَعْظِمُوا بَذْلَ أَنْفُسِهِمْ فِي الْحَقِّ حَتَّى إِذَا وَافَقَ وَارِدُ الْقَضَاءِ انْقِطَاعَ مُدَّةِ الْبَلَاءِ (3)و بذل جان را در راه حق بزرگ نمی شمردند تا آن که به فرمان خدا دوران آزمایش به پایان رسد.
حَمَلُوا بَصَائِرَهُمْ عَلَى أَسْيَافِهِمْ وَ دَانُوا لِرَبِّهِمْ بِأَمْرِ وَاعِظِهِمْ (1)
با بصیرت دست به شمشیر بردند و به فرمان اندر زدهنده خود (پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله) به پروردگارشان تقرّب جستند.
نکته ها
منظور از «بصائر» باورهای ایمانی آنان است.
جمله «حَمَلُوا بَصَائِرَهُمْ عَلَى أَسْيَافِهِمْ» نشان می دهد مبارزات اسلامی باید بر اساس آگاهی ها باشد و مبارزۀ فرهنگی بر مبارزه نظامی مقدم است. (2)
حَتَّى إِذَا قَبَضَ اللَّهُ رَسُولَهُ (صلی الله علیه و آله رَجَعَ قَوْمٌ عَلَى الْأَعْقَابِ وَ غَالَتْهُمُ السُّبُلُ وَ اتَّكَلُوا عَلَى الْوَلَائِج وَوَصَلُّوا غَيْرَ الرَّحِمِ وَ هَجَرُوا السَّبَبَ الَّذِي أُمِرُوا بِمَوَدَّتِهِ) (3)
الْوَلَائِج: یاران خاص و همراز؛ جمع «ولیجه» به معنی محرم اسرار و نیز به معنی نظیر و مثل و مانند آمده است.
تا چون خداوند جان پیامبرش صلی الله علیه و آله را گرفت، گروهی به جاهلیت روی آوردند. راه های باطل آنان را در هلاکت ،افکند بر اندیشه های ناصواب اعتماد کردند، [از خودشان بریدند] و به بیگانگان پیوستند و از وسیله ای که مأمور به دوستیاش بودند [اهل بیت پیامبر] دوری کردند.
نکته ها
تصریح دارد بر پایان گرفتن این جریان در زمان حیات پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و همچنین در بیان احوال مردم با او و پیش از او و بعد از اوست. (4)
منظور از رحم در این جا اهل بیت علیهم السلام است. (5)
1) اشیاف: شمشيرها. دَانُوا: نزدیک شدند.
2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 5، ص 732
3) الْأَعْقَابِ: جاهلیت پیشین. غَالَتْهُمُ السُبُل: راه های باطل آن ها را در هلاکت انداخت؛ از مادۀ «غول» در اصل به معنی فسادی است که به طور پنهانی در چیزی نفوذ می کند؛ لذا به قتل های مخفی و ترور غلیله» گفته می.شود این واژه به معنی هلاک کردن و نابود ساختن با عوامل پنهانی می آید و از آن جا که گمراهی هلاکت معنوی است به این معنی نیز آمده است و در این جا به همین معناست؛ غاله السيل: اهلکه کاغتاله. انکلوا تکیه کردند.
4) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 4، ص 451
5) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 5، ص 735
منظور امام علیه السلام از به کار بردن واژۀ «سبب» اشاره به روایات پیامبر صلی الله علیه و آله است. (1)
«رَجَعَ قَوْمٌ عَلَى الْأَعْقَابِ» منظور بازگشت به عصر جاهلیت و زنده کردن ارزش های آن زمان است. (2)
«غَالَتْهُمُ السُّبُلُ» اشاره به اختلاف آرایی است که پس از پیامبر صلی الله علیه و آله به وجود آمد و محکمات اسلام را مطابق سلیقه خود تفسیر می کردند. (3)
اتَّكَلُوا عَلَى الْوَلَائِجِ: جمعی از مسلمانان، محرم اسرار خود را از بیگانگان و منافقان انتخاب کردند. (4)
مقصود از جمله وصلوا غیر الرّحم این است که پیوند خود را با پیامبر خدا صلی الله علیه و آله بریده اند. (5)
«وَصَلُّوا غَيْرَ الرَّحِمِ»: پیامبر نسبت به خویشان خود بسیار سفارش نمود که البته این سفارش ها نه از جهت خویشاوندی بلکه از این باب بود که حقیقت با آن ها بود؛ همان طور که هیچ کس نمی تواند از جهت لیاقت و تقوا و عدالت و سابقه در اسلام مانند امیرالمؤمنین علیه السلام باشد و تنها اهل بیت علیهم السلام می توانستند پس از پیامبر هدایت جامعه اسلامی را بر عهده بگیرند.
«وَ هَجَرُوا السَّبَبَ الَّذِي أُمِرُوا» در این عبارت امام علیه السلام در حقیقت روضه خود و اهل بیت علیهم السلام را می خواند و می فرماید رشته ای را که مأمور بودند به آن چنگ زنند تا نجات پیدا کنند رها کردند مردم دستور داشتند که به اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله متمسک شوند و آنان را دوست داشته باشند و از آنان پیروی کنند ولی همۀ این ها را رها کردند قُلْ لا أَسْتَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبِي (6)
مشابه
وَ ما مُحَمَّدٌ إِلا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللَّهَ شَيْئاً وَسَيَجْزِي اللَّهُ الشَّاکرین (7)جز این نیست که محمد صلی الله علیه و آله پیامبری است که پیش از او پیامبرانی دیگر بوده اند آیا اگر بمیرد یا کشته شود، شما به آیین پیشین خود باز می گردید؟ هرکس که بازگردد هیچ زیانی به خدا نخواهد
رسانید خدا سپاسگزاران را پاداش خواهد داد.
وَ أَنَّ هذا صِراطى مُسْتَقِيماً فَاتَّبِعُوهُ وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَنْ سَبِيلِهِ ذَلِكُمْ وَصَّاكُمْ بِهِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُون (1)و این است راه راست ،من از آن پیروی کنید و به راه های گوناگون مروید که شما را از راه خدا پراکنده می سازد این هاست آن چه خدا شما را بدان سفارش می کند شاید پرهیزکار شوید. قُلْ لا أَسْتَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى (2)بگو: بر این رسالت مزدی از شما نمی خواهم جز دوست داشتن اهل بیتم.
وَ نَقَلُوا الْبِنَاءَ عَنْ رَبِّ أَسَاسِهِ فَبَنَوْهُ فِي غَيْرِ مَوْضِعِهِ (3) آن ها بنا را از اساس و محل اصلی آن برداشته در غیر جایگاهش نصب کردند.
نکته ها
منظور از «بناء» در این جا تبیین حقوق اهل بیت علیهم السلام و ویژگی هایشان در قرآن است. (4)
اشاره به این است که امر خلافت را از آن حضرت و فرزندانش به دیگران عدول دادند. بدیهی است قطع رحم موجب خروج از دایره فضیلت عدالت و دچار شدن به رذیلت ظلم است همچنین نداشتن دلبستگی به اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله، کوتاهی در تحصیل فضیلتی است که در ذیل صفت عفت مندرج است و نیز انتقال بنای خلافت از محلی که خداوند برای آن قرار داده بود داخل در صفت زشت و ناپسند ظلم می باشد. (5)
مشابه
أَ فَمَنْ أَسَّسَ بُنْيَانَهُ عَلَى تَقْوى مِنَ اللَّهِ وَرِضْوَانٍ خَيْرٌ أَمْ مَنْ أَسَّسَ بُنْيَانَهُ عَلَى شَفَا جُرْفٍ هارٍ فَانْهارَ بِهِ فی نَارِ جَهَنَّم (6)آیا کسی که بنیاد [کار] خود را بر پایه تقوا و خشنودی خدا نهاده، بهتر است یا کسی که بنای خود را بر لب پرتگاهی مشرف به سقوط پی ریزی کرده
1) انعام، 153.
2) شوری، 23.
3) رَصَّ: محکم به معنی چسباندن چیزی به چیز دیگر است و «مرصوص» به هر بنای محکمی اطلاق می شود. در این جا «رص» به معنی مرصوص است و تعبیر امام به رص اساسه از قبیل اضافه صفت به موصوف است؛ یعنی اساس محکم ولایت؛ مصدر من رص الشيء ألصق بعضه ببعض وضمّ كرصصه قال تعالى: كَأَنَّهُمْ بُنْيانٌ مَرْصُوصٌ و تراصوا في الصف تلاصقوا و انضموا.
4) در سایه سار نهج البلاغه، ج 3، ص 252.
5) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج4، ص454.
6) توبه، 109.
و با آن در آتش دوزخ فرومی افتد؟
مَعَادِنُ كُلِّ خَطِيئَةٍ وَ أَبْوَابُ كُلِّ ضَارِبٍ آنان معدن هر خطا و دروازه هایی بودند که جویندگان باطل و گمراهی از آن ها وارد شدند.
فِي غَمْرَةٍ قَدْ مَارُوا فِي الْحَيْرَةِ (1) در حیرت و سرگردانی غوطه ور شدند.
نکته
این عبارت نوعی کنایه به خلفا و پیروان آنان است؛ چراکه آنان بنیان و نهادی را تأسیس کردند که منشأ و منبع گناهان و خطاهای بعدی شد بنیاد خلافت باید به دست معصومی باشد تا او راه و رسالت پیامبر را ادامه دهد و کاروان انسانیت را به منزل مقصود برساند.
مشابه
الَّذِينَ هُمْ فى غَمْرَةٍ ساهون (2)2 آنان که به غفلت در جهل فرومانده اند.
وَ ذَهَلُوا فِي السَّكْرَةِ عَلَى سُنَّةٍ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ (3) و به شیوۀ فرعونیان در مستی و جهالت گرفتار آمدند.
نکته
امام علیه السلام می فرماید: خلفا در تحیّر و سرگردانی حرکت کردند؛ به این معنا که هم خود و هم مردمی که به وسیله آنان گمراه شدند و حق برایشان مخفی ماند در حیرت و سرگردانی زندگی می کنند و بر اثر مستی قدرت از حق و حقیقت به روش آل فرعون غافل شدند. روش آل فرعون این بود که می دانستند که فرعون باطل است و بی دلیل ادعای خدایی می کند ولی چون فرعون حکومت داشت و بر آنان سیطره و قدرت یافته بود، تسلیم و پیرو او شدند. این افراد هم روش پیروان فرعون را عملاً پذیرفتند و در عمل حق را با کسی
1) غَمْرَةٍ: شدت و فشار؛ از ریشهٔ «عمر» به معنی از بین بردن آثار چیزی گرفته شده سپس به آب فراوانی که چیزی را بپوشاند و آثار آن را از بین ببرد اطلاق شده است و در این جا اشاره به کسانی است که در غفلت و گمراهی فرورفته اند. ماروا رفت و آمد کردند؛ از مادۀ مر و مرور به معنی رفتن و گذشتن است؛ حرکت و آمد و شد نمودند؛ الشيء من باب قال تحرّك بسرعة قال سبحانه: يَوْمَ تَمُورُ السَّمَاءُ مَوْرا.
2) ذاریات، 11.
3) ذَهَلُوا: گرفتار شدند؛ از ماده «ذهل» به معنای نسیان و غفلت أَذْهَلَ، إِذْهَالًا هُ: او را سرگردان کرد.
دانستند که غلبه داشته باشد و پیروز شود.
مشابه
إِنَّما سُكِّرَتْ أَبْصارُنا بَلْ نَحْنُ قَوْمٌ مَسْحُورُون (1)چشمان ما را جادو کرده اند، بلکه ما مردمی جادوزده هستیم. إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلَا فِي الْأَرْضِ وَ جَعَلَ أَهْلَهَا شِيَعاً يَسْتَضْعِفُ طَائِفَةً مِنْهُمْ يُذَبِّحُ أَبْنَاءَهُمْ وَ يَسْتَحْيِي نِسَاءَهُمْ إِنَّهُ كَانَ مِنَ الْمُفْسِدِينَ (2)فرعون در آن سرزمین برتری جست و مردمش را فرقه فرقه ساخت فرقه ای را زبون می داشت و پسرانشان را می کشت و زنانشان را زنده می گذاشت که او از تبهکاران بود. تشبیه
مشَبَه: منحرفان
مشَبَهٌ به: حیوان وحشی
وجه شَبَه: آل فرعون در مصر همهٔ امتیازات را مخصوص خود ساختند و گروه دیگر را به خاک سیاه نشاندند مردانشان را کشتند و زنانشان را به اسارت گرفتند و فساد در زمین را به حد اعلا رساندند؛ از این رو امام علیه السلام منحرفان را به آل فرعون تشبیه کرده است.
مِنْ مُنْقَطِع إِلَى الدُّنْيَا رَاكِنٍ أَوْ مُفَارِقٍ لِلدِّينِ مُبَايِن (3)
دسته ای از آخرت بریده به دنیا گرویدند و گروهی پیوند خود را از دین گسستند و از آن جدا شدند.
نکته ها
این عبارات در بیان چگونگی روش ها و شیوه های مردمی است که از سنت های آل فرعون پیروی می کنند برخی از این ها از همه چیز بریده و به دنیا رو آورده و در لذات آن فرورفته و همه نیروی خود را در راه به دست آوردن آن به کار گرفته اند برخی دیگر اگر چه از دنیا چیزی در دست ندارند لیکن از دین جدا و با آن در تضادند. (4)
منظور از «مفارق للدّین» کسی است که به دنیا و خوشی های آن رغبتی ندارد، مانند
بسیاری از کسانی که مدعی زهد می شوند و نسبت به دنیا اظهار نفرت و بی میلی می کنند و گمان دارند که مقام و مرتبه ای دارند حال این که راه صحیح دین را نمی دانند و درباره آن نادان هستند و ناآگاهی آن ها به این که چگونه باید در راه حق سیروسلوک کرد، آنان را از صراط مستقیم بیرون برده و به جانب چپ و راست این راه کشانیده است. (1)
گروهی که حضرت دربارۀ آنان سخن می گفت و آنان را منبع و منشأ هر اشتباه و گناهی دانست دو دسته اند: الف. کسانی که خود را از دین جدا کردند و به دنیا پناه برده و به آن اعتماد و تکیه کردند؛ ب دستۀ دیگر کسانی بودند که به راه حق نرفتند و پیرو عترت پیامبر نشدند و در واقع ترک دنیا کرده و به سلک دراویش و رُهبانان رفتند.
1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 4، ص 455.
شناسنامه خطبه
تاریخ، زمان و مکان وقوع: در کوفه سال 40 هجری
مخاطب: کوفیان
علت ایراد سخن: بیان حوادث سخت آینده
موضوع: سیاسی، اعتقادی
ویژگی: فتنه شناسی (1)
این خطبه از دو بخش تشکیل شده است:
.2 بخش دوم خبر از ظهور و بروز فتنه ها در آینده و بازگشت هایی به افکار و رفتار عصر جاهلیت.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص88.
وَ أَحْمَدُ اللَّهَ وَ أَسْتَعِينُهُ عَلَى مَدَاخِرِ الشَّيْطَانِ وَ مَزَاجِرِهِ وَ الِاعْتِصَامِ مِنْ حَبَائِلِهِ وَ مَخَاتِلِهِ، وَ أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَرَسُولُهُ وَ نَجِيبُهُ وَ صَفْوَتُهُ، لَا يُؤَازَى فَضْلُهُ وَ لَا يُجْبَرُ فَقْدُهُ، أَضَاءَتْ فَقْدُهُ، أَضَاءَتْ بِهِ الْبِلَادُ بَعْدَ الضَّلَالَةِ الْمُظْلِمَةِ وَ الْجَهَالَةِ الْغَالِبَةِ وَ الْجَفْوَةِ الْجَافِيَةِ، وَ النَّاسَ يَسْتَحِلُّونَ الْحَرِيمَ وَيَسْتَذِلُّونَ الْحَكِيمَ، يَحْيَوْنَ عَلَى فَتْرَةٍ وَ يَمُوتُونَ عَلَى كَفْرَةٍ. ثُمَّ إِنَّكُمْ مَعْشَرَ الْعَرَبِ أَغْرَاضُ بَلَايَا قَدِ اقْتَرَبَتْ، فَاتَّقُوا سَكَرَاتِ النِّعْمَةِ وَ احْذَرُوا بَوَائِقَ النِّقْمَةِ وَ تَثَبَّتُوا فِى قَتَامِ الْعِشْوَةِ وَ اعْوِجَاجِ الْفِتْنَةِ عِنْدَ طُلُوعِ جَنِينِهَا وَ ظُهُورِ كَمِينِهَا وَ انْتِصَابِ قُطْبِهَا وَ مَدَارِ رَحَاهَا، تَبْدَأَ فِي مَدَارِجَ خَفِيَّةٍ وَ تَقُولُ إِلَى فَطَاعَةٍ جَلِيَّةٍ، شِبَابُهَا كَشِبَابِ الْغُلَامِ وَ آثَارُهَا كَآثَارِ السَّلَامِ يَتَوَارَثُهَا الظَّلَمَةُ بِالْعُهُودِ أَوَّلُهُمْ قَائِدٌ لآخِرِهِمْ وَ آخِرُهُمْ مُقْتَدِ بِأَوَّلِهِمْ، يَتَنَافَسُونَ فِي دُنْيَا دَنِيَّةٍ وَ يَتَكَالَبُونَ عَلَى جِيفَةٍ مُرِيحَةٍ، وَ عَنْ قَلِيلٍ يَتَبَرَّأَ التَّابِعُ مِنَ الْمَتْبُوعِ وَالْقَائِدُ مِنَ الْمَقُودِ فَيَتَزَايَلُونَ بالْبَغْضَاءِ وَيَتَلَاعَنُونَ عِنْدَ اللَّقَاءِ.
وَ أَحْمَدُ اللَّهَ وَ أَسْتَعِينُهُ عَلَى مَدَاحِرِ الشَّيْطَانِ وَ مَزَاجِرِهِ وَ الِاعْتِصَامِ مِنْ حَبَائِلِهِ وَ مَخَاتِلِهِ (1)
اعْتِصَامِ: پناه جستن؛ از مادۀ «عَصم» به معنای امساک و حفظ اسْتَعْصَمَ اسْتِعْصَاماً آن چه از وی نگهداری کند یا پناه دهد.
«حَبائِلِ»: دام ها جمع «حباله» به معنای دام های شیطان است.
مَخَاتِل: فریب ها؛ از مادۀ «خَتل» به معنای خدعه و نیرنگ؛ جمع مختل» به معنای کاری است که به وسیله آن فریب می دهند؛ ختله يختله بالكسر خدعه و المخاتل الأمور التي بها يختل ويخدع.
خدای را سپاس می گویم و از او می خواهم که مرا در راندن و دور ساختن شیطان یاری دهد.1) مَدَاحِرِ: منع و طرد از مادۀ «دحور» به معنای راندن و دور ساختن؛ جمع «مدحر» به معنای امری است که سبب طرد و دوری چیزی می شود؛ الدحر: الطرد والابعاد و الدفع بعنف على الاهانة كالدّحور و و مداحر الشيطان: جمع مدحر و هي الأمور التي محلّ طرده و إبعاده. وقال الشارح البحراني و المعتزلي: هي الامور التي بها يطرد و يبعد، و على قولهما فهى للآلة، وعلى ذلك فلا يجوز جعلها جمعا لمدحر كما توهّمه البحراني لأنّ مفعل بفتح الميم للمكان و بالكسر للآلة كما صرّح به جميع علماء الأدبيّة، فلا بد من جعلها جمعا حينئذ لمدحرة بكسر الأول و الهاء أخيرا و زان مكسحة و مروحة، اللهم إلا أن يقال: إنّ مدحر بالكسر للآلة أيضا وجمع مفعل على مفاعل قد ورد في كلامهم مثل ملحف و ملاحف و مقود و مقاود. فقد تلخص مما ذكرنا أن مداحر يصح جعلها جمع مدحر بالفتح للمكان و مدحر و مدحرة بالكسر فيهما للآلة ونحوه. مَزَاجِره: بازدارنده از چیزی؛ از مادهٔ «زجر» به معنای بازداشتن؛ جمع «مزجر»؛ المزاجر للامور التي يزجر بها أو هي محلّ الزّجر من زجر الكلب نهنهه جمع مزجر و مزجر.
و از گرفتار آمدن در دام ها و فریب هایش محفوظ بدارد.
نکته ها
«مداحر» و «مزاجر» شيطان اموری است که او را از انسان دور می سازد و «حبائل» و مخاتل شیطان چیزی جز گناهان و معاصی نیست و به یقین بدون یاری خداوند و امدادهای الهی نه اطاعت ممکن است و نه پرهیز از گناه؛ چراکه راه این دو بسیار سخت است و پرپیچ و خم. (1)
حضرت از خدا می خواهد که او را در طرد و منع شیطان یاری و کمک کند اما وسیلهٔ طرد شیطان هر کار خوبی است که موافق به انجام آن باشید در واقع شما تصمیم به هر کار خیری که بگیرید شیطان به نحوی می خواهد مانع کار خیر شما شود؛ بنابراین هر کار خیری که شما موفق به انجام آن بشوید وسیله ای برای طرد و منع شیطان می شود.
استعاره
مستعار: حبائل
مستعار منه: دام های صیادان
مستعارله: شهوات و لذات فریبنده دنیا
جامع: واژۀ حبائل را که به معنای دام های صیادان است برای آن ها استعاره آورده است، به دلیل مشابهتی که با شهوات و لذات فریبنده دنیا دارد؛ زیرا هر دو باعث می شوند ایمنی از دست برود و دچار عذاب و سختی شوند.
وَ أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَأَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَرَسُولُهُ وَ نَجِيبُهُ وَ صَفْوَتُهُ (2) گواهی می دهم جز خداوند یکتا معبودی نیست و شهادت می دهم که محمد، بنده و فرستاده و برگزیده اوست.
نکته ها
در تشهد ابتدا شهادت به عبودیت پیامبر می دهیم و بعد شهادت به رسالت او؛ به این معنا که تا وقتی پیامبر به مرحله عبودیت کامل نرسید به مقام رسالت نائل نشد.
دربارۀ دو واژهٔ «نجیبه» و «صفوته» باید گفت با توجه به این که نجیب به معنای نفیس
و پرارزش است تفاوتی میان این دو واژه وجود دارد که اولی در واقع، زمینه ساز دومی است؛ زیرا هنگامی که چیزی نفیس و پرارزش شد هنگام انتخاب، آن را بر می گزینند. (1)
لَا يُؤَازَى فَضْلُهُ (2) در فضل و برتری کسی مانند او نیست.
نکته
هیچ فضیلتی به اندازه فضیلت رسول خدا صلی الله علیه و آله نیست؛ چراکه او مردم را از تاریکی به نور رهنمون ساخت. (3)
وَ لَا يُجْبَرُ فَقْدُهُ (4) و فقدان او جبران ناپذیر است.
نکته
امیرالمؤمنین علیه السلام و دیگر ائمه پس از آن حضرت وجود دارند ولی بالاخره عظمت و مقام پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله چیز دیگری است که جبران شدنی نیست.
أَضَاءَتْ بِهِ الْبِلَادُ بَعْدَ الضَّلَالَةِ الْمُظْلِمَةِ وَ الْجَهَالَةِ الْغَالِبَةِ وَالْجَفْوَةِ الْجَافِيَةِ (5)
الْجَفْوَةِ: قساوت.
به برکت وجود او شهرهایی که غرق در ضلالت و ظلمت بود و جهل بر افکار مردمش غلبه داشت و قساوت و سنگدلی بر آن ها چیره شده بود، روشن گشت.
نکته ها
اشاره به این دارد که زندگی عرب سرشار از نادانی و ننگ و عار بود تا آن که محمد صلی الله علیه و آله، اسلام و قرآن را برایشان آورد و آنان از جایگاهی برخوردار شدند. (6)
1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 6، ص21.
2) لایؤازی: برابری نمی کند؛ مضارع آزى بالهمز و لا يقال وازى.
3) در سایه سار نهج البلاغه، ج 3، ص 256.
4) لَا يُجْبَرُ: جبران نمی شود.
5) أَضَاءَتْ: روشن گشت. الجهالة الغالبة: خشونت سخت؛ في بعض النسخ بالموحدة من الغلبة و في بعضها بالمثناة من الغلاء و هو الارتفاع أو من الغلو و هو مجاوزة الحد.
6) در سایه سار نهج البلاغه، ج3، ص257.
صفت «إضاءه» برای پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله کنایه از این است که مردم به سبب انوار وجود آن بزرگوار در امور معاش و معاد خود هدایت یافتند. (1)
منظور از نادانی و جهالتی که بر بیشتر مردم غلبه داشت، نشناختن پروردگار و نبودن در راهی است که به او منتهی می شود همچنین ندانستن کیفیت نظام زندگی به گونه ای که آن حضرت بیان فرموده و اسلام مقرر داشته است. (2)
مراد از «جفوة الجافية» درشت خویی و سنگدلی عرب و عادت آن ها به خونریزی و کشتار است. (3)
مشابه
وَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ إِنْ كانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِی ضَلالٍ مُبین (4)او کسی است که در میان جمعیت درس نخوانده، رسولی از خودشان برانگیخت تا آیاتش را بر آن ها بخواند و آن ها را پاکیزه کند و به آنان کتاب و حکمت بیاموزد؛ هر چند پیش از آن در گمراهی آشکاری بودند.
وَ النَّاسُ يَسْتَحِلُّونَ الْحَرِيمَ (5) در زمانی که مردم حرام خدا را حلال می دانستند.
نکته
«حریم» به محرمات و ممنوعاتی می گویند که نباید به آن نزدیک شد؛ همچنین می توان «حریم» را به خط قرمزها معنا کرد، بنابراین نه تنها شامل محرمات شرعی و الهی می شود بلکه حقوق مردم را نیز شامل می شود اموری که عقلای دنیا آن را ممنوع می دانند، «حریم» به حساب می آید؛ بنابراین همه حریم ها اعم از حریم های خدایی و حقوق مردم باید در جامعه حفظ شود ولی در شرایط قبل از بعثت مردم و مخصوصاً ستمگران و قلدرهای جامعه همهٔ حریم ها را شکسته و همه چیز را حلال می شمرند و در بین مردم با خشونت رفتار می کردند.
وَ يَسْتَذِلُونَ الْحَكيم (1) انسان حکیم را خوار می شمردند.
وَ يَمُوتُونَ عَلَى كَفْرَةٍ (3) و بر حالت کفر از دنیا می رفتند.
ثُمَّ إِنَّكُمْ مَعْشَرَ الْعَرَبِ أَغْرَاضُ بَلَايَا قَدِ اقْتَرَبَتْ فَاتَّقُوا سَكَرَاتِ النِّعْمَةِ (4)
شما ای گروه عرب در آینده هدف تیرهای بلاهایی هستید که نزدیک شده است. از مستی نعمت بپرهیزید.
نکته ها
همۀ مردم در معرض گرفتاری ها و بلایا قرار دارند و هیچ عافیتی بدون بلا وجود ندارد. سخت ترین گرفتاری آن است که انسان از جاه و مال خویش خرسند و از سرنوشت و فرجام خود غافل شود. (5)
در این عبارت حضرت به مردم دربارهٔ حوادث و فتنه های پس از خود هشدار می دهند؛ زیرا در زمان خود حضرت گرچه فتنه و فساد وجود داشت اما پس از شهادت ایشان و پس از این که نگذاشتند امام حسن و دیگر ائمه زمام خلافت را به دست گیرند، فتنه و فسادها اوج گرفت و حوادث دیگری پیش آمد حضرت به این فتنه ها اشاره می کنند که پس از
شهادت ایشان اتفاق افتاد.
وَ احْذَرُوا بَوَائِقَ النِّقْمَةِ (1) و از بلاهایی که کیفر اعمال شماست، برحذر باشید.
نکته ها
این عبارت به این معناست که اگر در صحت و سلامتی قرار داری از بیماری برحذر باش و اگر ثروتمند هستی از نیرنگ های روزگار بپرهیز و اگر نیرومند هستی در انتظار سستی و ناتوانی باش. (2)
بسیاری از نعمت هایی که باید موجب شکر بندگان شود، برای انسان های کم ظرفیت مستی و فراموشی می آورد و در نهایت موجب غضب الهی و انتقام او می شود و گاهی ممکن است نعمت ها سبب هلاکت انسان بشود.
وَ تَثَبَّتُوا فِي قَتَامِ الْعِشْوَةِ (3)
الْعِشْوَة: شبهه ها؛ پرداختن به کاری بدون آگاهی؛ بتثليث الأول ركوب الأمر على غير بيان ووضوح، وبالفتح فقط الظلمة.
بر جای خود ثابت بمانید زمانی که گرد و غبار شبهه ها برخاست.
نکته
حضرت در این عبارت می فرماید که وقتی که شما را غبار تردید و تحیّر و تاریکی گمراهی فراگرفت احتیاط و تحقیق کنید و از کژی ها و فتنه ها پرهیز کنید؛ چون کژی ها موجب گمراهی انسان می شود و مردم را به تحیر و تردید وا می دارد.
استعاره
مستعار: قَتام
مستعار منه: غبار
1) بوَائِقَ: دشواری ها از مادۀ بوق» به معنای فاسد شدن؛ جمع «بائقه» به معنای حادثه مهم و مرگبار است.
2) در سایه سار نهج البلاغه، ج 3، ص258.
3) تثبتوا: ثابت قدم بمانيد؛ من التثبت و هو التوقف، وفى بعض النسخ تبينوا من التبين و بهما أيضا قرء قوله سبحانه: إِنْ جاءَكُمْ فَاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا، يقال تبينه أى أوضحه و تبيّن الأمر أى وضح يستعمل متعديا و لازما كاستبان قال تعالى: إِذا ضَرَبْتُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَتَبَيَّنُوا أى اطلبوا بيان الأمر وثباته و لا تعجلوا فيه. قتام: گرد و غبار؛ الغبار.
مستعارله: امور مشتبه
جامع: واژۀ قتام را که به معنای غبار است برای این گونه امور مشتبه استعاره آورده است وجه مناسبت این است که انسانی که دچار امر مشتبه و درهم و برهم می شود، نمی تواند حقیقت را دریابد و مانند کسی است که در فضای پر از گرد و غبار گرفتار شده و نمی تواند راه به جایی ببرد.
وَ اعْوِجَاجِ الْفِتْنَةِ عِنْدَ طُلُوعِ جَنِينِهَا وَ ظُهُورِ كَمِينِهَا (1)
ظهور کَمین ها: آشکار شدن پنهانش؛ الجماعة المختفية في الحرب.
و پیچیدگی های فتنه به هنگام تولد نوزاد آن آشکار می شود و باطن آن ظاهر می گردد.
تشبیه
مشَبَه: فتنه
مشَبَه به: جنین
وجه شَبَه: امام علیه السلام در این عبارت، فتنه را به جنینی تشبیه می کند که به طور پنهانی پرورش پیدا می کند و ناگهان متولد می شود.
وَ انْتِصَابِ قُطْبِهَا وَ مَدَارِ رَحَاهَا (2)
قطب و محور آن بر جای خود قرار می گیرد و آسیای آن به حرکت در می آید، با احتیاط گام بر دارید.
نکته ها
منظور از قطب فتنه ستمگران و گردنکشانی هستند که این فتنه و آشوب را به پا کرده، و محور این رویدادند. (3)
اشاره به فتنه بنی امیه که مبدأ آن، شبهه و اختلافی بود که پس از کشته شدن عثمان به وجود آمد و هیچ یک از اصحاب چگونگی و مشخصات آن را پیش بینی نمی کردند و تنها می دانستند که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله از وقوع حوادث و فتنه هایی در آینده خبر داده است، بی آن که
زمان وقوع آن ها تعیین شده باشد یا از عاملان و رهبران آن نام برده باشند؛ بنابراین منظور از عبارت «تبدء فی مدارج خفيّة معاويه و طلحه و زبیر و امثال این هاست که امر خود را پنهان کرده و عزم خویش را در ایجاد فتنه و طمع خود را به خلافت و حکومت پوشیده می داشتند تا این که حرص و آز آن ها وقایعی را به وجود آورد که آن چه در پرده داشتند آشکار و نقش تاریخ شد. (1)
تشبیه
مشَبَه: فتنه
مشَبَه: به آسیاب
وجه شَبَه: همانند آسیابی می شمرد که نخست قطب و محور آن را بر پا می سازند و سپس سنگ آسیا به چرخش در می آید فتنه ها چنین هستند که بر اثر عوامل مختلف اجتماعی شکل می گیرند ناگهان انفجاری رخ می دهد و آن چه در درون جامعه است، ظاهر می شود.
تَبْدَأَ فِي مَدَارِجَ خَفِيَّةٍ وَ تَقُولُ إِلَى فَظَاعَةٍ (2)
تَقُولُ: بر می گردد.
فَطَاعَةِ جَليَّة: سختی و زشتی آشکار.
فتنه ها کم کم از مراحل ناپیدا شروع به حرکت می کنند و سرانجام به صورت خطرناک آشکار می شوند.
نکته
حضرت در این جا می فرماید که فتنه در آغاز که ظاهر می شود از راه های پنهان می آید ولی بعد که تسلط و قدرت یافت دست به کارهای زشت و پلید می زند؛ مانند فتنه بنی عباس که ابتدا شعارهای گمراه کننده ای را مطرح کردند و مردم را گرد خود جمع کردند ولی بعد که قدرت را به دست گرفتند به نام حمایت از اهل بیت ایلام و مبارزه با بنی امیه جنایت های فجیعی در حق مردم و اهل بیت عیهم السلام انجام دادند.
جَلِيَّةٍ شِبَابُهَا كَشِبَابِ الْغُلَامِ (1) رشد آن ها همچون رشد جوانان (سریع است).
استعاره
مستعار: شباب
مستعارله: جوان
مستعار منه: قیام و ظهور این فتنه در میان مردم
جامع: واژۀ شباب را برای قیام و ظهور فتنه در میان مردم استعاره آورده و وجه مناسبت سرعت ظهور آن است؛ چنان که آن را از این نظر به کودکی تشبیه فرموده که به سرعت به حد شباب می رسد و جوانی را آغاز می کند فتنه نیز با این سرعت و شتاب رشد می کند.
وَ آثَارُهَا كَآثَارِ السَّلَامِ (2) و آثارشان (بر پیکر جامعه) همچون آثار سنگ های سخت و محکم است.
نکته ها
واژۀ «سلام» به معنای سنگ است و امام علیه السلام می گوید که فتنه آثار بد خود را در جامعه می گذارد؛ همانند آثار سنگ هایی که بر بدن کسی زده می شود. (3)
جریان فتنه در آغاز شعارهای خوبی می دهد و مردم را خوشحال می کند و مانند جوانی بانشاط و سرحال هستند اما آثار آن مانند آثار سنگ سخت است که اگر به انسان بخورد ممکن است در ابتدا موجب صدمه زیادی نشود اما اگر خیلی سخت و محکم باشد، انسان را نابود می کند فتنه نیز همین حالت را دارد در ابتدا به شکل زیبا و با شعارهای جذاب ظهور می کند ولی به تدریج خشن و محکم شده و ضربه های خود را وارد می سازد.
1) شبابها: نشو و نمای آن ابتدای آن؛ سرحال بودن اسب و بلند شدن بر روی پاها و «شباب» جوانی و آغاز هرچیزی است؛ این واژه در بعضی نسخه های نهج البلاغه با کسر و در برخی دیگر با فتح آمده است؛ شبّ: الفرس يشبّ شبابا بالكسر و شبیبا نشط و رفع یدیه جميعا؛ وفي بعض النسخ شبابها كشباب الغلام بالفتح.
2) السلام: سنگ های سخت؛ جمع «سَلَمه»: به معنای سنگ سخت است؛ بالكسر الحجارة
3) در سایه سار نهج البلاغه، ج 3، ص258.
يَتَوَارَثُهَا الظَّلَمَةُ بِالْعُهُودِ أَوَّلُهُمْ قَائِدٌ لَآخِرِهِمْ وَ آخِرُهُمْ مُقْتَدٍ بِأَوَّلِهِمْ (1)
مُقْتَدٍ: پیرو؛ اطاعت کننده
ستمکاران بر اساس عهدی که با یکدیگر دارند آن را از هم به ارث می برند. ستمگرانی که ابتدا بوده اند پیشوای کسانی هستند که در آینده می آیند و آیندگانشان پیرو گذشتگانشان هستند.
نکته
در معنا و تفسیر این عبارت دو احتمال وجود دارد: الف. این فتنه ها که مقصود از آن حکومت ها هستند سلطنت و قدرت را از یکدیگر به واسطه ولایتعهدی می گیرند به این معنا که کسی آمد و با جنگ و مبارزه قدرت را به دست گرفت یا مردم او را انتخاب کردند ولی او پسر خود را ولیعهد خود می.کند پس از بنی امیه منصور دوانیقی حاکم شد و پس از او نوبت به اولادش رسید در حالی که اسلام ولایتعهدی را به هیچ وجه قبول ندارد بلکه در اسلام امام یا خلیفه باید دارای ویژگی هایی از قبیل عدالت و تقوا باشد و در واقع امامت امامان شیعه به خاطر پدری و فرزندی نیست بلکه به خاطر شخصیت و کمال ذاتی آنان است؛ ب معنای دیگر این جمله این است که این فتنه ها یا حکومت ها به واسطه عهد و پیمانی که علیه حق و عترت پیامبر و ائمه دارند آن را از یکدیگر به ارث می برند.
يَتَنَافَسُونَ فِى دُنْيَا دَنِيَّةٍ وَيَتَكَالَبُونَ عَلَى جِيفَةٍ مُرِيحَةٍ (2)
يَتَكَالَبُونَ: می ستیزند؛ از ماده «کلب» به معنای سگ؛ مُكَلب: به صیغه فاعل به معنای کسی است که به سگ تعلیم شکار می دهد.
حِيفَةٍ مُرِيحَةٍ: مردار متعفن؛ بدبو و گندیده که از ماده «ریح» به معنای بو گرفته شده است؛ مريحة: من أراح اللحم و الماء أى أنتن أو من أراح الرّجل إذا مات.
با هم در به دست آوردن دنیای پست رقابت می کنند و چون سگان بر سر مردار بو گرفته به جان هم می افتند.
نکته
این حکومت ها و حاکمان و پیروان آنان نسبت به دنیا و پول و مقام و قدرت با یکدیگر به رقابت می پردازند و بر سر مردار دنیا به جنگ و ستیز مشغول می شوند.
وَ عَنْ قَلِيلٍ يَتَبَرَّأَ التَّابِعُ مِنَ الْمَتْبُوعِ وَ الْقَائِدُ مِنَ الْمَقُودِ (1)
ولی به زودی پیروان از پیشوایان خود بیزاری می جویند و رهبران از پیروانشان.
مشابه
إِذْ تَبَرَّأَ الَّذِينَ اتَّبِعُوا مِنَ الَّذينَ اتَّبَعُوا وَ رَأَوُا الْعَذابَ وَتَقَطَّعَتْ بِهِمُ الْأَسْبابِ (2)در آن هنگام رهبران از پیروان خود بیزاری می جویند و کیفر خدا را مشاهده می کنند و دستشان از همه جا کوتاه می شود.
وَيَتَلَاعَنُونَ عِنْدَ اللَّقَاءِ ﴾ (4)
و به هنگام ملاقات یکدیگر را نفرین می کنند.
نکته ها
امام از روز قیامت یاد می کند در آن روز پرده ها افتاده و فریب خوردگان از گمراهی خود بیزاری جسته و فریب دهندگان را نفرین می کنند. (5)
ویژگی های حاکمان دنیا پرست: الف. استفاده از بهانه ها و فتنه ها برای پیش بردن اهداف خود؛ همان گونه که بنی امیه از ماجرای خونخواهی عثمان، حداکثر بهره را برد؛ ب. هماهنگی نقشه ها در آغاز کار و انسجام در برنامه های مخرب و فتنه خیز؛ ج. رقابت شدید به هنگام پیروزی به گونه ای که گویی سگانی اند که بر جیفه ای افتاده اند و هر یک
1) يَتَبَرَّأْ: بيزاری می جوید؛ از مادۀ «برا»؛ برء و براء و تبری کنار شدن از چیزی است که مجاورت آن ناپسند است؛ اسْتَبْراً، اسْتِبْرَاء: از بدی و گناه بیزاری جست. الْمَقود: پیرو
2) بقره، 166.
3) يَتَزَايَلُونَ: پراکنده می شود؛ از مادۀ «زیل» به معنای جدا شدن کنار شدن؛ تَزَايَلُوا جدا شدند از یکدیگر. بَغْضَاء: كينه
4) يَتَلَاعَنُونَ: همدیگر را نفرین می کنند.
5) در سایه سار نهج البلاغه، ج 3، ص259
سعی دارند آن را از دیگری بربایند؛ د. سرانجام هر فرد دیگری را لعن و نفرین می کند و گناهان را به گردن دیگری می اندازد. (1)
مشابه
ثُمَّ يَوْمَ الْقِيامَةِ يَكْفُرُ بَعْضُكُمْ بِبَعْضٍ وَ يَلْعَنُ بَعْضُكُمْ بَعْضاً (2)در روز قیامت بعضی از شما از بعضی بیزاری می جوید و بعضی از شما بعضی را لعن می کند. وَيَوْمَ نَحْشُرُهُمْ جَميعاً ثُمَّ نَقُولُ لِلَّذِينَ أَشْرَكُوا أَيْنَ شُرَكَاؤُكُمُ الَّذِينَ كُنْتُمْ تَزْعُمُونَ. ثُمَّ لَمْ تَكُنْ فِتْنَتُهُمْ إِلا أَنْ قالُوا وَ اللَّهِ رَبِّنا ما كُنَّا مُشْرِکین (3)آن روز که همه آن ها را محشور می کنیم. سپس به مشرکان می گوییم «معبودهایتان که همتای خدا می پنداشتید، کجایند؟» پاسخ و عذر آن ها چیزی جز این نیست که می گویند: «به خداوندی که پروردگار ماست سوگند که ما مشرک نبودیم«.
ثُمَّ يَأْتِي بَعْدَ ذَلِكَ طَالِعُ الْفِتْنَةِ الرَّجُوفِ وَ الْقَاصِمَةِ الزَّحُوفِ، فَتَزِيغُ قُلُوبٌ بَعْدَ اسْتِقَامَةٍ وَ تَضِلُّ رِجَالٌ بَعْدَ سَلَامَةٍ وَ تَخْتَلِفُ الْأَهْوَاءُ عِنْدَ هُجُومِهَا وَ تَلْتَبِسُ الْآرَاءُ عِنْدَ نُجُومِهَا. مَنْ أَشْرَفَ لَهَا قَصَمَتْهُ وَمَنْ سَعَى فِيهَا حَطَمَتْهُ، يَتَكَادَمُونَ فِيهَا تَكَادُمَ الْحُمُرِ فِي الْعَانَةِ قَدِ اضْطَرَبَ مَعْقُودُ الْحَبْلِ وَ عَمِيَ وَجْهُ الْأَمْرِ. تَغِيضُ فِيهَا الْحِكْمَةُ وَ تَنْطِقُ فِيهَا الظَّلَمَةُ وَ تَدُقُّ أَهْلَ الْبَدْوِ بِمِسْحَلِهَا وَ تَرْضُهُمْ بِكَلْكَلِهَا. يَضِيعُ فِي غُبَارِهَا الْوَحْدَانُ وَيَهْلِكُ فِي طَرِيقِهَا الرُّكْبَانُ، تَرِدُ بِمُرَّ الْقَضَاءِ وَتَحْلُبُ عَبِيطَ الدِّمَاءِ وَتَثْلِمُ مَنَارَ الدِّينِ وَ تَنْقُضُ عَقْدَ الْيَقِينِ. يَهْرُبُ مِنْهَا الْأَكْيَاسُ وَيُدَبِّرُهَا الْأَرْجَاسُ، مِرْعَادٌ مِبْرَاقٌ كَاشِفَةٌ عَنْ سَاقٍ. تُقْطَعُ فِيهَا الْأَرْحَامُ وَيُفَارَقُ عَلَيْهَا الْإِسْلَامُ. بَرِيتُهَا سَقِيمٌ وَ ظَاعِنُهَا مُقِيمٌ. بَيْنَ قَتِيلِ مَطْلُولٍ وَ خَائِفٍ مُسْتَجِيرٍ، يَخْتِلُونَ بِعَقْدِ الْأَيْمَانِ وَ بِغُرُورِ الْإِيمَانِ. فَلَا تَكُونُوا أَنْصَابَ الْفِتَنِ وَ أَعْلَامَ الْبِدَعِ وَالْزَمُوا مَا عَقِدَ عَلَيْهِ حَبْلُ اَلْجَمَاعَةِ وَبُنِيَتْ عَلَيْهِ أَرْكَانُ الطَّاعَةِ، وَ اَقْدَمُوا عَلَى اللَّهِ مَظْلُومِينَ وَلَا تَقْدَمُوا عَلَيْهِ ظَالِمِينَ، وَاتَّقُوا مَدَارِجَ الشَّيْطَانِ وَ مَهَابِطَ الْعُدْوَانِ وَ لَا تُدْخِلُوا بُطُونَكُمْ لعَقَ الْحَرَامِ، فَإِنَّكُمْ بِعَيْنِ مَنْ حَرَّمَ عَلَيْكُمُ الْمَعْصِيَةَ وَ سَهَّلَ لَكُمْ سُبُلَ الطَّاعَة.
ثُمَّ يَأْتِي بَعْدَ ذَلِكَ طَالِعُ الْفِتْنَةِ الرَّجُوفِ وَ الْقَاصِمَةِ الزَّحُوفِ فَتَزِيغُ قُلُوبٌ بَعْدَ اسْتِقَامَةٍ (1)
الزَّحُوفِ: حمله آور؛ از مادۀ «زحف»: به معنای سنگین راه رفتن به حرکت لشکر انبوه نیز گفته می شود و «زحوف» در این جا اشاره شده به فتنه گرانی که به صورت انبوه به مردم حمله می کنند؛ زحف اليه مشی و في شرح المعتزلى الزّحف السير على تؤدة كسير الجيوش بعضها إلى بعض.
فَتَزِيغُ: می لغزد؛ از مادۀ «زَیغ» به معنای انحراف از حق.
پس از این فتنه، فتنه ای دیگر پیش آید لرزاننده و درهم کوبنده و حمله آور که دل هایی پس از استواری دچار لغزش می شوند.وَ تَضِلُّ رِجَالٌ بَعْدَ سَلَامَةٍ (2)
1) الرَّجُوفِ: لرزاننده؛ از مادة رجف به معنای شدت اضطراب گرفته شده و به شایعاتی که جامعه را به شدت مضطرب می کند اراجیف می گویند؛ رجف الشيء رجفا تحرّك و اضطرب شدیدا و رجف القوم تهيّا و الحرب. الْقَاصِمَةِ: کوبنده؛ از مادۀ «قصم» به معنای شکستن توأم با شدت است.
2) تَضِلُّ: گمراه می شود؛ ضَلَّ: گمراه شد؛ ضَلَّلَه: او را گمراه کرد.
و مردانی از پس سلامتی در دین به گمراهی می افتند.
وَ تَخْتَلِفُ الْأَهْوَاءُ عِنْدَ هُجُومِهَا (1) زمان هجوم این فتنه، هوس ها و امیال گوناگون می شود.
وَ تَلْتَبِسُ الآرَاءُ عِنْدَ نُجُومِهَا (2)
و به وقت بر آمدنش آرای درست و نادرست در هم می آمیزد.
نکته ها
مسلمانان در این فتنه از دین الهام نمی گیرند و در مبارزه با دشمن خدا و دشمنشان هم بستگی ندارند و با یکدیگر هم دردی نمی کنند و یکدیگر را به طور کلی رها ساخته، گویی هیچ پیوند دینی یا انسانی بینشان برقرار نیست. (3)
در واقع کسانی که انقلاب علیه بنی امیه را هدایت و حکومت بنی عباس را پایه گذاری کردند پس از مدتی به دست افراد فرصت طلب بعدی نابود می شوند؛ ازاین رو می گوید انقلاب فرزندان خود را می خورد کسانی که در به وجود آمدن انقلاب زحمت کشیدند و بعد روحیه انقلابی خود را حفظ کردند با کسانی که پس از آنان می خواهند قدرت و موقعیت خود را در هر شرایطی حفظ کنند نمی توانند سازش داشته باشند؛ به همین دلیل فرصت طلب ها بر مسند می نشینند و کسانی را که روحیه انقلابی دارند، نابود می کنند.
مَنْ أَشْرَفَ لَهَا قَصَمَتْهُ وَ مَنْ سَعَى فِيهَا حَطَمَتْهُ (4)
حَطَمَتْ: خرد کرد؛ از ماده «حطم» به معنی شکستن.
این فتنه پشت کسی را که به رویارویی با آن برخیزد می شکند و کسی را که در مقابله با آن بکوشد، خُرد می کند.
1) الأهْوَاء: اندیشه ها؛ نظرهای شخصی.
2) تلتبس: مشتبه می شود. نجومها: ظاهر شدنش؛ در این جا معنای مصدری دارد و به معنای آشکار شدن است؛ نجم: الشيء ينجم نجوما من باب قعد ظهر و طلع.
3) در سایه سار نهج البلاغه، ج 3، ص 263.
4) أَشْرَفَ لَهَا: مقابله کرد. قَصَمَتُ: شکست داد؛ از مادۀ «قصم» به معنی شکستن؛ العود كسرته و قصمه الله أى أذله و أهانه وقيل قرب موته.
يَتَكَادَمُونَ فِيهَا تَكَادُمَ الْحُمُرِ فِي الْعَانَةِ (1)
الْعَانَةِ: گله خران وحشی؛ الاغ های وحشی یا گورخرها وقتی که دعوا و نزاعشان می شود، یکدیگر را گاز می گیرند. حضرت نیز حاکمان و سردمداران آن فتنه را به رمه گورخران تشبیه کرده است که وقتی برخی از آنان دعوایشان می شود، یکدیگر را گاز می گیرند؛ القطيع من حمر الوحش.
فتنه جویان در این میان همچون گورخران وحشی اند که یکدیگر را گاز می گیرند.
استعاره
مستعار: تكادم
مستعار منه گاز گرفتن
مستعارله: رهبران و سردمداران فتنه
جامع: واژۀ «تكادم» را برای رهبران و سردمداران فتنه که بر سر قدرت با یکدیگر به جنگ و ستیز می پردازند یا برای سلطه جویی آن ها بر دیگران، استعاره آورده است و این ها را به خران در رمه که همدیگر را گاز می گیرند تشبیه کرده است. وجه مشابهت، ستیزه گری و سلطه جویی آن هاست.
قَدِ اضْطَرَبَ مَعْقُودُ الْحَبْلِ (2) ریسمان استوار دین، گسیخته شده.
نکته ها
«اضطراب» کنایه از لرزش پایه های دین به هنگام ظهور این فتنه است. (3)
مقصود از «حبل» همان ریسمان الهی که کتاب و عترت است وقتی حق و حکومت حق، حاکم باشد دل های مردم به این حبل الهی ایمان دارد و دلها به این وسیله محکم است ولی وقتی حکومتها مثل حکومت بنی عباس باشد که قرآن و عترت را زیر پا گذاشتند، آن طناب محکمی که دلها به آن بسته شده است مضطرب و متزلزل می شود.
1) يَتَكَادَمُونَ: گاز می گیرند؛ از مادۀ »کدم» به معنای گاز گرفتن است و «تکادم» آن است که دو حیوان به جان هم بیفتند و یکدیگر را گاز بگیرند؛ تَكَادُمَ الْحُمُرِ: گاز گرفتن خران؛ التكادم: التعاض بأدنى الفم. الْحُمُرِ: خران؛ جمع «حمار» در این جا به معنای گورخر است؛ به قرینه «عانه» که به معنای گله گورخران است.
2) مَعْقُودُ الْحَبْل: ریسمان محکم شده.
3) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 4، ص 465
وَ عَمِيَ وَجْهُ الْأَمْرِ تَغِيضُ فِيهَا الْحِكْمَةُ (1) سیمای واقعی حقیقت پوشیده گشته آب چشمه های حکمت فروکش کرده.
نکته
وقتی حکومت از مسیر حق خود منحرف شد و در راه باطل سیر کرد و به دست افراد نا اهل افتاد صورت امر یا حقیقت حاکمیت اسلامی کور می شود.
وَتَنْطِقُ فِيهَا الظَّلَمَةُ و ستمگران به سخن در می آیند (و زمام کارها را به دست می گیرند).
نکته
در فتنه ای که حضرت اشاره می کنند ستمگران حکمفرما و سخنگو هستند و دانشمندان و دانایان جایگاهی ندارند و در حکومت بنی عباس علما و دانشمندان را سرگرم مسائلی از جمله حادث و قدیم بودن خداوند و... کردند و آن ها را از فتنه و مسائل مربوط به حکومت دور کردند.
وَ تَدُقُّ أَهْلَ الْبَدْوِ بِمِسْحَلِهَا وَ تَرْضُهُمْ بِكَلْكَلِهَا (2)
مسْحَل: تیشه؛ از مادة سحول» به معنای تیشه و سوهان و مانند آن است که چیزی را با آن می تراشند؛ زان منبر المبرد أى السوهان و يقال أيضا للمنحت.
تَرضُ: خرد می کند؛ از «رض» به معنای کوبیدن و نرم کردن است.
کلکل: سینه.
آن فتنه بادیه نشینان را با آهن لجام مرکب خود بکوبد و با فشار سینه اش در هم شکند.
نکته ها
«اهل بدو» به چادرنشین ها و عشایر عرب گفته می شد که در زمان امام علی علیه السلام و پس از آن زیاد بودند و قدرت اقتصادی زیادی داشتند؛ زیرا سرمایه آن روزها گوسفند و شتر بود که بیشتر در اختیار چادرنشینان بود.
«بِمِسْحَلِهَا»: همان طور که سوهان آهن را صیقل می دهد و قسمت هایی از آن را می تراشد، سوهان فتنه نیز آنان را می تراشد.
استعاره
مستعار: مِسحَل
مستعار منه: سوهان
مستعارله: آزاری که بر عرب بیابان نشین وارد می شود
جامع: واژۀ «مسحل» استعاره برای اذیت و آزاری است که از این راه به عرب بیابان نشینان وارد می شود. وجه مشابهت این است که همان گونه که سوهان یا حلقه دهنه لجام، آزاردهنده و جان خراش است رنج و آزاری که از این فتنه دامن گیر عرب خواهد شد، سخت و جانکاه خواهد بود.
يَضِيعُ فِى غُبَارِهَا الْوُحْدَانُ وَيَهْلِكُ فِي طَرِيقِهَا الرُّكْبَانُ (1)
تهلک: هلاک می شود
الرُّكْبَانُ: سواران.
آن که تک روی کند در غبارش تباه شود و سواران در راه آن به هلاکت رسند.
نکته ها
کنایه از عظمت این فتنه و گستردگی این حادثه است و به این معناست که هیچ کس تاب مقاومت در برابر آن را ندارد و سواره و پیاده از آن رهایی نخواهند یافت (2)
واژهٔ «غبار» کنایه است از این که اگر عده اندکی از مردم در صدد دفع آن برآیند، در غبار این فتنه نابود خواهند شد چه رسد به این که بتوانند با انبوه آن ها در آویزند. (3)
«رکبان» کنایه از جماعتی است که نیرو و قدرت دارند و هنگامی که این ها در برابر فشار این فتنه و امواج آن نابود شوند حال کسانی که فاقد نیرو و جمعیت باشند، روشن است. (4)
تَرِدُ بِمُرّ الْقَضَاءِ وَ تَحْلُبُ عَبِيطَ الدِّمَاءِ (1)
عَبِيطَ الدَّمَاءِ: خون های تازه؛ از ماده «عبط» به معنای سر بریدن حیوان است و دم «عبیط» به خون تازه می گویند که از بدن انسان یا حیوان جاری می شود.
این فتنه با تلخی ها و با شدت وارد می شود و خون های تازه می دوشد.
نکته
«قضاء» به معنی هلاکت و نابودی است و ارتباطی با قضاوقدر ندارد. (2)
تشبیه
مشَبَه: فتنه ها
مشَبَهٌ به: دوشیدن خون از شتر
وجه شَبَه: حضرت در این جا تشبیه به شتر کرده است به این معنا که گاهی انسان از شتر شیر می دوشد و بهره می برد ولی گاهی به جای شیر، خون تازه می دوشد که هم برای خودش سود ندارد و هم به شتر بیچاره آزار می رساند. در شرایطی که مردم و نخبگان جامعه زندان می روند و کشته می شوند و آزار و اذیت می شوند، مانند این است که به جای شیر خون دوشیده می شود.
وَ تَثْلِمُ مَنَارَ الدِّينِ وَ تَنْقُضُ عَقْدَ الْيَقِين (3)
عقد: بستن گره زدن؛ الایمان بصيغة المصدر أو وزان صرد جمع عقدة.
در نشانه های دین رخنه پدید می آورد و یقین استوار مردم را در هم می شکند.
نکته
«عقد اليقين» عبارت است از اعتقاد راسخی که انسان را به مرتبه «علم الیقین» یا «عین الیقین» برساند و این همان اعتقادی است که مطلوب شریعت و موجب رسیدن به جوار قرب خداوند است. (4)
يَهْرُبُ مِنْهَا الْأَكْيَاسُ وَيُدَبِّرُهَا الْأَرْجَاسُ (1)
الْأَرْجَاسُ: اشخاص ناپاک از ماده «رجس» به معنای پلید.
افراد زیرک از آن می گریزند و اشخاص ناپاک به تدبیرش می پردازند.
مِرْعَادٌ مِبْرَاقٌ كَاشِفَةٌ عَنْ سَاقٍ تُقْطَعُ فِيهَا الْأَرْحَامُ (2)
فتنه ای است پر از رعدوبرق و آکنده از سختی و زحمت در آن فتنه پیوندهای خویشاوندی بریده شود.
نکته ها
توصیف پر از «رعدوبرق» کنایه از شدت وحشتناک بودن این فتنه است. (3)
تعبیر به «كَاشِفَةٌ عَنْ سَاقٍ»: ساق پا را برهنه می کنند کنایه از شدت مشقت آن است؛ زیرا هنگامی که انسان می خواهد کار پرمشقتی انجام دهد آستین ها و پاچه ها را بالا می زند و دامن را به کمر می بندد. (4)
تعبیر به «قطع رحم» اشاره به این است که سردمداران فتنه نه برادر می شناسند، نه پدر و نه مادر. (5)
وَ يُفَارَقُ عَلَيْهَا الْإِسْلَامُ بَرِيتُهَا سَقِيمٌ وَظَاعِنُهَا مُقِيم (6)
و مردم از اسلام جدا افتند کسی که خواسته از آن جان به سلامت برد از آسیبش بیمار است و کسی که در صدد بوده از آن کوچ نماید، همچنان در آن بماند.
1) يَهْرُبُ: فرار می کند؛ از مادۀ هَرَبَ» به معنای فرار کردن. الْأكْيَاسُ: زیرکان؛ از مادۀ «کیس» به معنای زیرک؛ تکیس تكَيْساً ظریف و زیرک شد؛ کاسَ، كَيْساً: تیزهوش شد.
2) مِرْعَادٌ مِبْرَاقٌ: پرزرق و برق از ماده «رعد» به معنای شئ پرسر و صداست و «مبراق» از ماده «براق» به معنای شئ «براق» و خیره کننده است. كَاشِفَةٌ عَنْ سَاقٍ: پرزحمت
3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 6، ص34.
4) همان.
5) همان.
6) سَقِيمٌ: مریض؛ از مادۀ «سُقم» به معنای بیماری. ظَاعِنُ: کوچ کننده؛ از مادۀ «عن» به معنای کوچ؛ أَطْعَنَ، إِطْعَاناً: او را از آن جا کوچ داد.
نکته
تعبير «بَرِيئُهَا سَقِيمٌ وَ ظَاعِنُهَا مُقِيم» اشاره به این است که حتی کسانی که فکر می کنند از آسیب های این فتنه برکنارند باز هم گوشه ای از دامانشان را می گیرد. (1)
بَيْنَ قَتِيلِ مَطْلُولٍ وَ خَائِفِ مُسْتَجِيرٍ﴾ (2)
مُسْتَجِير: امان گیرنده.
مردم یا کشته می شوند و خونشان به هدر می رود یا ترسان هستند و طالب امان.
يَخْتِلُونَ بِعَقْدِ الْأَيْمَانِ وَ بِغُرُورِ الْإِيمَانِ (3) فتنه گران مردم را با سوگندها و تظاهر به ایمان فریب می دهند.
نکته
در معنای ایمان دو احتمال وجود دارد. الف. این که جمع «یمین» و به معنای «قسم» باشد؛ یعنی قسم های متعدد می خورند که ما می خواهیم اسلام و دین و عترت پیامبر صلی الله علیه و آله را حفظ کنیم؛ ب این که جمع یمین به معنای دست راست باشد؛ زیرا «قسم» را هم از این جهت «یمین» می گویند که بستن پیمان ها معمولاً با دست راست بوده است. در معاملات هم وقتی معامله ای تمام می شود با دست راست دست می دهند و معامله را تمام شده تلقی می کنند.
فَلَا تَكُونُوا أَنْصَابَ الْفِتَنِ وَ أَعْلَامَ الْبِدَع (4)
سعی کنید شما پرچم های فتنه ها و نشانه های بدعت نباشید.
1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 6، ص34
2) مَظْلُولِ: کسی است که خون او به هدر رفته است؛ و از مادۀ «طل» به معنای به هدر رفتن خون است؛ الطلّ: بالمهملة هدر الدّم و هو مطلول اى مهدر لا يطلب بدمه.
3) يَخْتِلُونَ: فریب می دهند؛ خدعه و نیرنگ می زنند و از مادهٔ «ختل» به معنای نیرنگ زدن است؛ (يختلون) في بعض النسخ بالبناء على المفعول وفي بعضها بالبناء على الفاعل من ختله خدعه.
4) أَنْصَابَ الْفِتَنِ: پرچمداران فتنه؛ جمع نصب کأسباب و سبب و هو العلم المنصوب في الطريق يهدى به، و في بعض النسخ بالرّاء. أَعْلَامَ الْبِدَع: نشانه های بدعت.
اشاره به این که با سردمداران فتنه ها و بدعت ها همکاری نکنید و خود را از این معرکه های خطرناک کنار بکشید. (1)
انسان نباید بدون حساب و کتاب کمک کار و یاور ستمگران باشد و اگر بنا به ضرورت هایی در حکومت عهده دار مسئولیتی شد نباید بگوید ما که غرق هستیم پس تا آخر پیش می رویم بلکه باید تا جایی که ضرورت دارد و می تواند خدمت کند و در آن پست و مقام باقی بماند؛ خلاصه این که حضرت علیه السلام می فرماید در فتنه ها مواظب باشید که پرچم دار فتنه نباشید
وَ الْزَمُوا مَا عُقِدَ عَلَيْهِ حَبْلُ الْجَمَاعَةِ وَبُنِيَتْ عَلَيْهِ أَرْكَانُ الطَّاعَةِ (2)
و آن چه پیوند امت اسلامی بدان استوار و ارکان طاعت بر آن پایدار است، بر خود لازم شمارید.
نکته
اشاره به این که تا می توانید قوانین و دستورات الهی را که ضامن بقای جامعه اسلامی و اطاعت پروردگار است حتی در گیرودار فتنه ها محترم بشمرید؛ چراکه اگر راه نجاتی از فتنه باشد پیروی از این دستورات است. (3)
وَ اقْدَمُوا عَلَى اللَّهِ مَظْلُومِينَ وَ لَا تَقْدَمُوا عَلَيْهِ ظَالِمِينَ در حالی بر خدا وارد آیید که ستمدیده اید نه ستم کننده.
نکته ها
مراد این است که اگر قدرت یافتید که ظلم و ستمگری کنید، دست از آن بازدارید؛ هرچند این خودداری از ستمکاری موجب پذیرش ظلم و تن دادن به آن باشد. (4)
گاهی گفته می شود که اگر ما سراغ پست های حساس نرویم و آن ها را نگیریم، مظلوم و توسری خور می شویم ولی حضرت در مقابل این استدلال می فرماید اگر امر دایر شود بر این که شما پست و مقام بگیرید و هزاران ظلم انجام دهید و ناچار شوید برخلاف عقیده تان کارهایی انجام دهید بهتر آن است که مظلوم واقع شوید و ظالم نباشید.
وَ اتَّقُوا مَدَارِجَ الشَّيْطَانِ وَ مَهَابِطَ الْعُدْوَانِ (1)
از گام نهادن در راه های شیطان و سراشیبی های ظلم و عدوان بپرهیزید.
نکته
تعبیر به «مدارج» و «مهابط» اشاره به این است که شیطان انسان را از پله های طغیان بالا می برد و هنگامی که به اوج رسید او را به پایین پرتاب می کند و گاه به کنار دره های گناه می کشاند تا پایشان بلغزد و در اعماق کبایر سقوط کنند. (2)
وَ لَا تُدْخِلُوا بُطُونَكُمْ لُعَقَ الْحَرَامِ فَإِنَّكُمْ بِعَيْنِ مَنْ حَرَّمَ عَلَيْكُمُ الْمَعْصِيَةَ وَ سَهَّلَ لَكُمْ سُبُلَ الطَّاعَة (3)
لقمه های حرام در شکم های خود نریزید؛ زیرا شما در مراقبت خداوندی هستید که گناه را بر شما حرام کرده و راه طاعت را بر شما هموار ساخته است.
نکته ها
واژۀ «لعق» کمی و حقارت متاع دنیا را در مقایسه با لذات و بهره های آخرت گوشزد فرموده و هشدار داده که واجب است از آن چه نهی کرده دست بازدارند. (4)
حضرت در این عبارت تعبیر به لقمه های حرام فرمود که در حقیقت دنیا در مقابل آخرت، لقمه هایی بیش نیست؛ یعنی تمام لذت های دنیا در مقابل لذت های آخرت بسیار ناچیز و اندک است.
1) مدارج الشيطان: دام های شیطان جمع مدرجة و هي السبل التي يدرج فيها. مهابط: سقوط گاه ها.
2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 6، ص37.
3) لعق: لقمه ها؛ جمع «لعقه» به معنای چیز کم است به اندازه ای که قاشق یا انگشت می تواند از یک ماده غذایی بردارد؛ لعق الحرام جمع لعقة اسم لما يلعق بالاصبع أو بالملعقة و هى بكسر الميم آلة معروفة، و اللعقة بالفتح المرّة منه من لعقه العقه من باب تعب لحسه باصبع و مصدره لعق و زان فلس. سَهَّلَ: آسان نمود.
4) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 4، ص 470
مشابه
إِنَّ الَّذِي أُمِرْتُمْ بِهِ أَوْسَعُ مِنَ الَّذِي نُهِيتُمْ عَنْهُ وَ مَا أُحِلَّ لَكُمْ أَكْثَرُ مِمَّا حُرِّمَ عَلَيْكُمْ فَذَرُوا مَا قَلَّ لِمَا كَثُرَ وَ مَا ضَاقَ لِمَا اتَّسَع (1)آن چه به آن مأمور شده اید گسترده تر است از آن چه از آن نهی شده اید و آن چه بر شما حلال ،شده بیش از آن است که حرام گردید؛ بنابراین کم را به سبب زیاد ترک گویید و محدودتر را به خاطر گسترده تر رها سازید.
1) نهج البلاغه، خطبه 114.
شناسنامه خطبه
تاریخ زمان و مکان وقوع: روزهای نخستین پس از بیعت در مدینه، سال 35 هجری
مخاطب: مردم
علت ایراد سخن: اولین روزهای خلافت
موضوع: اعتقادی
ویژگی: تبیین امامت (1)
این خطبه را امام علیه السلام هنگامی ایراد فرمود که مردم عثمان را گشتند به علت نارضایتی هایی که از او و اطرافیانش داشتند و به دنبال آن با امام علی علیه السلام بیعت نمودند. امام علیه السلام در این خطبه دربارهٔ صفات خداوند و اوصاف پیشوایان دین سخن گفته است.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص20.
الْحَمْدُ لِلَّهِ الدَّالٌ عَلَى وُجُودِهِ بِخَلْقِهِ وَ بِمُحْدَثِ خَلْقِهِ عَلَى أَزَلِيَّتِهِ وَ بِاشْتِبَاهِهِمْ عَلَى أَنْ لَا شَبَهَ لَهُ. لَا تَسْتَلِمُهُ الْمَشَاعِرُ وَ لَا تَحْجُبُهُ السَّوَاتِرُ لِافْتِرَاقِ الصَّانِعِ وَ الْمَصْنُوعِ وَ الْحَادٌ وَ الْمَحْدُودِ وَ الرَّبِّ وَ الْمَرْبُوبِ الْأَحَدِ بِلَا تَأْوِيلِ عَدَدِ وَ الْخَالِقِ لَا بِمَعْنَى حَرَكَةٍ وَنَصَبٍ وَ السَّمِيعِ لَا بِأَدَاةٍ وَالْبَصِيرِ لَا بِتَفْرِيقِ آلَةٍ وَالشَّاهِدِ لَا بِمُمَاسَّةٍ وَ الْبَائِنِ لَا بِتَرَاخِي مَسَافَةٍ وَ الظَّاهِرِ لَا بِرُؤْيَةٍ وَ الْبَاطِنِ لَا بِلَطَافَةٍ. بَانَ مِنَ الْأَشْيَاءِ بِالْقَهْرِ لَهَا وَالْقُدْرَةِ عَلَيْهَا وَ بَانَتِ الْأَشْيَاءُ مِنْهُ بِالْخُضُوع لَهُ وَ الرُّجُوعِ إِلَيْهِ. مَنْ وَصَفَةً فَقَدْ حَدَّهُ وَ مَنْ حَدَّهُ فَقَدْ عَدَّهُ وَ مَنْ عَدَّهُ فَقَدْ أَبْطَلَ أَزَلَهُ وَ مَنْ قَالَ كَيْفَ فَقَدِ اسْتَوْصَفَهُ وَ مَنْ قَالَ أَيْنَ فَقَدْ حَيَّرَهُ. عَالِمٌ إِذْ لَا مَعْلُومٌ وَ رَبِّ إِذْ لَا مَرْبُوبٌ وَ قَادِرٌ إِذْ لَا مَقْدُورٌ. قَدْ طَلَعَ طَالِعٌ وَ لَمَعَ لَامِعٌ وَ لَاحَ لَائِحٌ وَاعْتَدَلَ مَائِلٌ، وَ اسْتَبْدَلَ اللَّهُ بِقَوْمٍ قَوْماً وَ بِيَوْمٍ يَوْماً وَ انْتَظَرْنَا الْغِيَرَ انْتِظَارَ الْمُجْدِبِ الْمَطَرَ. وَ إِنَّمَا الْأَئِمَّةُ قُوَّامُ اللَّهِ عَلَى خَلْقِهِ وَ عُرَفَاؤُهُ عَلَى عِبَادِهِ وَ لَا يَدْخُلُ الْجَنَّةَ إِلَّا مَنْ عَرَفَهُمْ وَعَرَفُوهُ وَلَا يَدْخُلُ النَّارَ إِلَّا مَنْ أَنْكَرَهُمْ وَأَنْكَرُوهُ إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى خَصَّكُمْ بِالْإِسْلَامِ وَاسْتَخْلَصَكُمْ لَهُ وَ ذَلِكَ لِأَنَّهُ اسْمُ سَلَامَةٍ وَ جِمَاعٌ كَرَامَةٍ، اصْطَفَى اللَّهُ تَعَالَى مَنْهَجَهُ وَ بَيَّنَ حُجَجَهُ مِنْ ظَاهِرِ عِلْمٍ وَبَاطِنِ حُكْمِ. لَا تَفْنَى غَرَائِبُهُ وَ لَا تَنْقَضِي عَجَائِبُهُ فِيهِ مَرَابِيعُ النِّعَمِ وَ مَصَابِيحُ الظُّلَمِ لَا تُفْتَحُ الْخَيْرَاتُ إِلَّا بِمَفَاتِيحِهِ وَلَا تُكْشَفُ الظُّلُمَاتُ إِلَّا بِمَصَابِيحِهِ، قَدْ أَحْمَى حِمَاهُ وَ أَرْعَى مَرْعَاهُ فِيهِ شِفَاءُ الْمُسْتَشْفِي وَ كِفَايَةُ الْمُكْتَفِي.
الْحَمْدُ لِلَّهِ الدَّالٌ عَلَى وُجُودِهِ بِخَلْقِهِ (1) ستایش مخصوص خداوندی است که با آفرینش مخلوقات، همگان را به وجود خود رهنمون شده است.
نکته
هر چیزی در هستی بر پایۀ نظامی در جریان است و خارج از قانون آن نیست. هر پدیده ای در مسیر رسیدن به غایتی است این غایت نشان از وجود هدفی برای آن پدیده دارد. وجود هدف نیز بر تدبیر پدیده ها دلالت می کند. مدبّر همه هستی باید موجودی یگانه و علت همه علت های دیگر باشد. (2)
«الْحَمْدُ لِلَّهِ»: «ال» جنس است و مفید استغراق. لام در «لله» نیز برای اختصاص است به این معنا که حمد و ستایش مخصوص خداوند است.
وَ بِمُحْدَثِ خَلْقِهِ عَلَى أَزَلِيَّتِهِ (1) به وسیله حدوث آن ها، ازلیت خود را نشان داده است.
وَ بِاشْتِبَاهِهِمْ عَلَى أَنْ لَا شَبَهَ لَهُ (2) و با شبیه بودنشان به یکدیگر نشان داد که خود شبیهی ندارد.
نکته
شباهت، دلیل بر ترکیب آن هاست؛ زیرا قدر مشترکی دارند از قبیل زمان و مکان و بعضی از اشکال و عوارض ظاهری و جهات مختلفی دارند که آن ها را از هم متمایز می کند؛ بنابراین هر موجودی مرکب است از ما به الاشتراک و مابه الامتیاز و طبیعی است که چنین موجوداتی که مرکب اند، نیازمندند و از این جا می فهمیم که خداوند، شبیه و نظیری ندارد، وگرنه ترکیب و احتیاج در ذات پاک او پیدا می شد. (3)
لَا تَسْتَلِمُهُ الْمَشَاعِرُ وَ لَا تَحْجُبُهُ السَّوَاتِرُ لِافْتِرَاقِ الصَّانِعِ وَالْمَصْنُوعِ وَالْحَادٌ وَالْمَحْدُودِ وَ الرَّبِّ وَ الْمَرْبُوب (4)
الصَّائِع: سازنده؛ از ماده «صَنَعَ» به معنای ساختن.
الْمَصْنُّوع: ساخته شده.
الْحَاد: حد و مرز ایجاد کننده
الْمَحْدُودِ: حد زده شده.
1) الأزل همیشگی، ابدی، زمان بی آغاز.
2) باشتباه: شبیه هم بودن؛ از مادۀ «شَبَه» به معنای مثل و نظیر؛ شبهه آن است که دو چیز در اثر مماثلت از همدیگر تشخیص داده نشوند.
3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 6، ص43.
4) لَا تَسْتَلِمُهُ الْمَشَاعِرُ: ادراک انسان او را درک نمی کند؛ از مادۀ استلام» به معنای تماس پیدا کردن با چیزی است؛ الاستلام في اللغة لمس الحجر باليد و تقبيله ولا يهمر لأنّ أصله من السّلام وهى الحجارة كما يقال استنوق الجمل و بعضهم يهمزه انتهى و قال الفيومى فى المصباح: استلامت الحجر قال ابن السكيت: همزته العرب على غير قياس و الأصل استلمت لأنّه من السّلام و هى الحجارة، وقال ابن الاعرابي: الاستلام أصله مهموز من الملائمة و هي الاجتماع، وحكى الجوهرى القولين و مثله الفيروز آبادی، و في بعض النسخ بدل لا تستلمه لا تلمسه. لَا تَحْجُبُهُ السَّوَاتِرُ: پوششها او را مخفی نمی کنند. السَّوَاتِرُ: از مادۀ «سَتر» به معنای پوشاندن؛ استتار اختفا و مخفی شدن است.
حواس او را درک نمی کند و پرده ها او را نمی پوشاند؛ زیرا تفاوت است میان آفریننده و آفریده میان حدّدهنده و محدود و میان پروردگار و پروریده
نکته ها
منظور از «تَسْتَلِمُهُ» لمس کردن و منظور از «مشاعر» حواس آدمی است. حواس در این جا اعم از مادی مانند چشم و گوش و معنوی مانند عقل است و عقل می تواند از راه آفریده ها به حقیقت خداوند پی ببرد. (1)
«سواتر» پوشیده شدن از ویژگی های مواد است و خداوند از مادی بودن منزه است. (2)
الْأَحَدِ بِلَا تَأْوِيلِ عَدَدٍ وَ الْخَالِقِ لَا بِمَعْنَى حَرَكَةٍ وَ نَصَبٍ (3)
یکی است اما نه در عدد و آفریننده است اما نه با حرکت و رنج.
نکته
هنگامی که می گوییم خداوند واحد است بعضی تصور می کنند مفهومش این است که او یکی است و دو نیست در حالی که اشتباه است؛ زیرا مفهوم این سخن آن است که دومی برای او تصور می شود اما وجود ندارد؛ حال آن که برای ذات خداوند دومی تصور نمی شود مگر ذاتی که از هر جهت نامحدود است تعدد در آن تصور می شود؟ اگر تعدّدی تصور شود مفهومش این است که هر دو محدودند؛ بنابراین توحید ذات پروردگار به معنای وحدت عددی نیست بلکه به معنای یکتایی از نظر شبیه و مانند است نه در ذهن و نه در خارج. (4)
مشابه
إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ (5)چون به چیزی اراده فرماید، کارش این بس که می گوید: «باش» پس موجود می شود.
و السَّمِيع لا بأداة و البصير لا بتفريق آلة (6)
او شنواست ولی نه با استفاده از ابزار شنوایی و بیناست نه به وسیلهٔ باز و بسته کردن پلک ها.
نکته
منظور از «تفریق» باز و بسته کردن پلک هاست و انسان برای دیدن ناگزیر است به جدا ساختن پلک ها از یکدیگر و خداوند چنین نیست. (1)
وَ الشَّاهِدِ لَا بِمُمَاسَّةٍ وَ الْبَائِنِ لَا بِتَرَاخِي مَسَافَةٍ (2)
و بی آن که مماس باشد حضور دارد و بی آن که فاصلهٔ مکانی داشته باشد، جداست.
نکته
اشاره به این که حضور خداوند در همه جا نه به معنای حضور مکانی است که تماس با اشیا داشته باشد بلکه حضور او به معنای احاطه وجودی او به همه چیز است. و جدایی او از اشیا نه به معنای فاصله مکانی یا زمانی است بلکه به این معناست که ذات او در غایت کمال و غیر او در نهایت نقصان است. (3)
وَ الظَّاهِرِ لَا بِرُؤْيَةٍ وَالْبَاطِنِ لَا بِلَطَافَةٍ و بی آن که دیده شود آشکار است و بدون لطافت و ظرافت پنهان است.
نکته
باطن و پنهان بودن خداوند دو معنا دارد: الف. خداوند خالق و محیط به موجودات است و محاط نمی تواند نسبت به محیط احاطه پیدا کند؛ بنابراین خداوند نسبت به ما و دیگر موجودات پنهان و باطن ،است چون دیده نمی شود و احاطهٔ علمی نیز نمی توانیم به آن داشته باشیم در حقیقت عظمت و سبب شدت ظهورش سبب باطن بودن اوست؛ ب. ذات و کمالات دیگری در باطن اشیا نفوذ دارد به تعبیر دیگر همان گونه که خداوند نسبت به ظاهر اشیا احاطه دارد نسبت به باطن آن ها نیز احاطه دارد.
بَانَ مِنَ الْأَشْيَاءِ بِالْقَهْرِ لَهَا وَ الْقُدْرَةِ عَلَيْهَا وَبَانَتِ الْأَشْيَاءُ مِنْهُ بِالْخُضُوع لَهُ وَالرُّجُوعِ إِلَيْهِ (4)خداوند به سبب چیرگی و قدرت بر اشیا از آن ها جداست و اشیا در اثر فروتنی و بازگشت به
او از او جدا هستند.
نکته
این عبارت می گوید که خدا از موجودات جداست؛ یعنی در مرتبه آن ها نیست و فوق همه نظام وجود است پس جدایی اش به این معنا نیست که در مکان دیگری است بلکه از اساس مرتبۀ وجودی او با جهان طبیعت و جهان ماده تفاوت دارد.
مَنْ وَصَفَهُ فَقَدْ حَدَّهُ (1) آن کس که او را با صفات مخلوقات وصف کند، محدودش ساخته.
وَ مَنْ حَدَّهُ فَقَدْ عَدَّهُ (2)
و کسی که برای او حدی تعیین کند او را به شمارش درآورده است.
وَ مَنْ عَدَّهُ فَقَدْ أَبْطَلَ أَزَلَهُ (3) و کسی که او را به شمارش در آورد، ازلیتش را انکار کرده است.
وَ مَنْ قَالَ كَيْفَ فَقَدِ اسْتَوْصَفَهُ (4) آن کس که بگوید چگونه و چه حالتی دارد، خدا را توصیف کرده.
وَ مَنْ قَالَ أَيْنَ فَقَدْ حَيَّزَهُ (5) و آن کس که بگوید کجاست؟ مکانی برای او قائل شده.
عَالِمٌ إِذْ لَا مَعْلُومٌ وَرَبِّ إذْ لَا مَرْبُوبٌ وَ قَادِرٌ إِذْ لَا مَقْدُورٌ او عالم است هنگامی که معلومی نبود و پروردگار است، هنگامی که موجودی نبود که
پروریده شود و قادر است آن زمان که مقدوری نبود.
قَدْ طَلَعَ طَالِعٌ وَ لَمَعَ لَامِعٌ وَلَاحَ لَائِحُ وَاعْتَدَلَ مَائِلٌ (1)
لَمَعَ: برق زد؛ درخشید؛ لَمَعَ، لَمْعاً و لَمَعَاناً: روشن کرد.
لامع: درخشنده
لاح: آشکار شد.
اعْتَدَل: معتدل شد.
مَائِلٌ: منحرف شونده
طلوع کننده ای طلوع کرد و درخشنده ای درخشید و آشکار شونده ای آشکار شد و آن چه از مسیر حق منحرف شده بود به اعتدال (و مسیر صحیح) بازگشت.
نکته ها
این تعبیرات به خوبی نشان می دهد که زمان حکومت عثمان از دوران های تاریک تاریخ اسلام بود؛ چراکه خویشاوندان او در تمام پست ها و مقام های کلیدی سیطره یافتند و اموال بیت المال به ملک خصوصی آن ها درآمد و فریاد محرومان به آسمان بلند شد. بعد از او خورشید فروزان عدالت از پشت ابرهای تیره نمایان گشت و حکومت اسلامی به شکل حکومت عصر پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله درآمد.
«طلوع طالع»: اشاره به فرارسیدن دوران حکومت آن حضرت و انتقال خلافت به اوست و جمله لمع لامع کنایه از ظهور خلافت است از این نظر که حق اوست. (2)
جملة «لاح لائح» اشاره به فتنه ها و جنگ هایی است که وقوع آن ها بر اثر انتقال خلافت به آن بزرگوار وعده داده شده و نشانه های آن ها اکنون نمودار گشته است. (3)
مراد از مائل که به معنای کژ است، همان خلافت است که از راه حق منحرف شده و کسانی پیش از او عهده دار آن شده بودند؛ زیرا اعتقاد آن حضرت این بود که او به خلافت سزاوارتر است و مقتضای عدالت این است که او خلیفه و زمامدار باشد و اکنون که خلافت به او منتقل شده و حق به سوی او بازگشته این انحراف به اعتدال گراییده است. (4)
وَ اسْتَبْدَلَ اللَّهُ بِقَوْمٍ قَوْماً وَبِيَوْمٍ يَوْماً وَ انْتَظَرْنَا الْغِيَرَ انْتِظَارَ الْمُجْدِبِ الْمَطَرَ (1)
الْغِيَرَ: دگرگونی.
الْمُجْدِبِ: به قحطی افتاده؛ از ماده «جَدَب» به معنای زمین های خشک و بی گیاه؛ أَجْدَبَ، إِجْدَاباً المكان: در آن مکان باران نیامد و زمین آن خشک شد؛ الجدب: هو المحل وزنا و معنا و هو انقطاع المطر و يبس الأرض و أجدب القوم اجدابا أصابهم الجدب.
و خداوند گروهی را جایگزین گروهی و روزی را مبدل به روز دیگر کرد؛ همچون کسانی که در خشکسالی در انتظار باران اند چشم به راه حوادث و دگرگونی ها بودیم.
نکته
این عبارت اشاره به انتظار آن حضرت دربارۀ انتقال خلافت به اوست و مراد از «الْغِيَرَ» تغییر احوال و دگرگونی های روزگار است. (2)
تشبیه
مشَبَه: انتظار دگرگونی خلافت عثمان
مشَبَه به: کسی که در خشک سالی در انتظار باران است
وجه شَبَه: امام علیه السلام نمی فرماید که ما در انتظار قتل عثمان بودیم و می گوید که ما انتظار تغییرات داشتیم و این انتظار را تشبیه به کسی می کند که در خشکسالی آرزوی باران می کند؛ یعنی سرزمین اسلام به دلیل ظلم و بیدادگری بیحد اطرافیان عثمان گویی به بیابان خشک و سوزانی تبدیل شده بود که به هنگام کنار رفتن عثمان و در حکومت امام على علیه السلام باران رحمت الهی بر آن نازل شد.
وَ إِنَّمَا الْأَئِمَّةُ قُوَّامُ اللَّهِ عَلَى خَلْقِهِ وَ عُرَفَاؤُهُ عَلَى عِبَادِهِ (3)
1) اسْتَبْدَلَ: تبدیل کرد؛ از مادۀ «بدل» به معنای عوض گرفتن؛ اسْتِبْدَال عوض گرفتن و قرار دادن چیزی است در جای چیز دیگر. انْتَظَرْنَا: منتظر ماندیم.
2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 4، ص 482
3) عُرَفَاؤُهُ: سرشناسان یک قوم؛ جمع «عریف» به معنای رئیس و سرشناس یک قوم است که همه او را می شناسند و امورشان را تدبیر می کند؛ عرفت على القوم من باب قتل عرافة بالكسر فأنا عارف أى مدبّر أمرهم و قائم بسياستهم، و عرفت عليهم بالضمّ لغة فأنا عريف و الجمع عرفاء، وقيل: العريف هو القيم بامور القبيلة و الجماعة يلى أمورهم و يتعرّف الأمير منه أحوالهم فعيل بمعنى فاعل. قوَّامُ: تدبیر کننده ها.
پیشوایان دین مدبران الهی بر مردم اند و رؤسا و عارفان او بر بندگانش.
نکته ها
«عرفا» جمع «عریف» به معنای رئیس قبیله و عشیره و سخنگوی آنان است. در گذشته هر قبیله و عشیره ای شخصی را برای خود انتخاب می کردند که رئیس و سخنگوی آنان بود. این افراد که به عنوان «عریف» یا «عرفا» شناخته می شدند معرّف جمعیت یا قبیله و عشیره خود بودند؛ بنابراین وقتی حاکم مسلمانان تصمیم می گرفت که به قبیله یا عشیره ای دستوری صادر کند یا کمکی به آن ها بدهد با این «عرفا» تماس می گرفت و از این طریق اقدام می کرد؛ زیرا تماس گرفتن با یکایک قبیله بسیار مشکل یا غیر ممکن بود.
حضرت، امامان راستین و پیشوایان شایسته را تشبیه به رؤسای قبایل و عشایر کرده است که واسطه بین مردم و خلیفۀ مسلمانان بودند و امامان همین نقش را دارند و واسطه بین خدا و مردم هستند و در حقیقت عرفای خدا نزد مردم اند و خداوند آنان را قرار داده است تا مردم با تأسی به آنان به خداوند نزدیک شوند.
«قُوَّامُ» اشاره به تدبیر امور خلق است و تعبیر به «عرفا» اشاره به این است که آن ها به علت شناختی که دربارۀ مردم و شرایط زمان و مکان دارند هرکس را در جای مناسب می نشانند. (1)
مشابه
وَ جَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا وَ أَوْحَيْنَا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْراتِ وَ إِقَامَ الصَّلَاةِ وَإِيتَاءَ الزَّكَاةِ و كانُوا لَنا عابدین (2)و همه را پیشوایانی قرار دادیم که به امر ما هدایت می کردند و انجام دادن کارهای نیک و بر پای داشتن نماز و دادن زکات را به آن ها وحی کردیم و همه پرستنده ما بودند.
وَ لَا يَدْخُلُ الْجَنَّةَ إِلَّا مَنْ عَرَفَهُمْ وَعَرَفُوهُ هیچ کس داخل بهشت نمی شود مگر کسی که آن ها را بشناسد و آنان نیز او را بشناسند.
مشابه
در حدیثی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله می خوانیم که به امیر مؤمنان على علیه السلام فرمود: ثَلَاثَةٌ أُقْسِمُ أَنَّهُنَّ حَقٌّ إِنَّكَ وَ الْأَوْصِيَاءَ مِنْ بَعْدِكَ عُرَفَاءُ لَا يُعْرَفُ اللَّهُ إِلَّا بِسَبِيلِ مَعْرِفَتِكُمْ وَ عُرَفَاءُ لَا يَدْخُلُ الْجَنَّةَ إِلَّا مَنْ عَرَفَكُمْ وَ عَرَفْتُمُوهُ وَ عُرَفَاءُ لَا يَدْخُلُ النَّارَ إِلَّا مَنْ أَنْكَرَكُمْ وَ أَنْكَرْتُمُوهُ (3)سه چیز را
قسم می خورم که واقعیت است تو و جانشینانت عارف هستید خدا را نمی توانند بشناسند مگر از راه معرفت شما و داخل بهشت نمی شود مگر کسی که شما را بشناسد و شما او را بشناسید و داخل آتش نمی گردد مگر کسی که منکر شماست و شما منکر او هستید.
مَنْ مَاتَ وَ لَيْسَ لَهُ إِمَامُ مَاتَ مِيتَةً جَاهِلِيَّة (1)کسی که بمیرد و امام زمان خود را نشناسد، مرگ او مرگ جاهلیت است.
وَ لَا يَدْخُلُ النَّارَ إِلَّا مَنْ أَنْكَرَهُمْ وَأَنْكَرُوهُ و هیچ کس وارد دوزخ نمی شود مگر کسی که آن ها را انکار کند و آن ها نیز انکارش نمایند.
نکته ها
همه این تعبیرات با مذهب شیعه سازگار است که تعیین امام را از سوی خدا به وسیلهٔ پیغمبر یا امام پیشین می داند و او را معیار تشخیص حق از باطل می شمرند. (2)
در روز قیامت وقتی که ائمه علیهم السلام از کسی تبری جویند و بگویند که ما او را نمی شناسیم، رستگار نخواهد بود؛ همچنین کسی که از روی عناد آنان را قبول نداشته باشد، داخل جهنم می شود و در واقع حضرت می فرماید که امامان باید در روز قیامت شفیع افراد باشند و مردم با معرفی آنان به بهشت یا دوزخ وارد شوند.
إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى خَصَّكُمْ بِالْإِسْلَامِ وَ اسْتَخْلَصَكُمْ لَهُ (3)
خداوند اسلام را ویژهٔ شما قرار داد و شما را برای (حمایت از) اسلام برگزید.
نکته
این عبارت می فرماید که خداوند فقط اسلام را برای شما قرار داد و راضی نشد دین دیگری را برای شما قرار دهد؛ زیرا نسل جدید تکامل یافته نیازمند معارفی است که در اسلام وجود دارد در حالی که در ادیان دیگر چنین معارفی وجود ندارد.
وَذَلِكَ لِأَنَّهُ اسْمُ سَلَامَةٍ وَ جِمَاعُ كَرَامَةٍ (4)
زیرا اسلام، نامی از سلامت است و فراهم کننده کرامت جامعه است.
نکته ها
اسلام سلامت و کرامت در خود جمع کرده است این دین عبارت است از گام برداشتن در جادۀ ایمن و استوار کتاب خداوند و سنت پیامبرش این دو منبع اسلام هستند و راه ورود به دنیای دانش و وحی خداوندی هستند. (1)
سلامت شامل هرگونه زندگی بدون مشکلات و درگیری است و همه مصادیق هم بستگی و همکاری و همدلی را شامل می شود. کرامت به هر خیری صدق می کند و همه حالات برابری بین مردم را شامل می شود. (2)
.. قرآن، برگزیدۀ الهی
اصْطَفَى اللَّهُ تَعَالَى مَنْهَجَهُ وَ بَيَّنَ حُجَجَهُ مِنْ ظَاهِرِ عِلْمٍ وَبَاطِنِ حُكْمِ (3) خداوند راه و روش اسلام را برگزید و حجّت هایش را از علمی که آشکار و حکمتی که پنهان است، روشن گردانید.
نکته
تعبیر به ظاهر علم اشاره به ادله عقلیه است که بر حقانیت اسلام گواهی می دهد و تعبیر به باطن حکم اشاره به اسرار احکام الهی است که در ادله نقلیه بیان شده است. (4)
لَا تَفْنَى غَرَائِبُهُ وَ لَا تَنْقَضِى عَجَائِبُهُ فِيهِ مَرَابِيعُ النِّعَمِ وَ مَصَابِيحُ الظُّلَمِ لَا تُفْتَحُ الْخَيْرَاتُ إلا بمفاتيحه (5)
شگفتی های آن تمام نشود و عجایبش به پایان نرسد در اسلام کشتزارهایی است پر از نعمت و چراغ هایی است که تاریکی ها را بزداید. دروازه های خیر جز با کلیدهای آن گشوده نشود.
نکته
مقصود از «غرائب» حقایق و مطالبی است که ابتدا دور از ذهن به نظر می رسد ولی
1) در سایه سار نهج البلاغه، ج 3، ص 277.
2) همان، ص278.
3) مَنْهَج: شیوه؛ راه و رسم.
4) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 6، ص 57
5) مَرَابِيعُ: محل هایی که اول بهار گیاه می رویاند؛ جمع «مرباع» به معنای زمینی است که در آغاز بهار در آن گیاهان می روید. بعضی گفته اند: به معنای باران هایی است که در آغاز بهار می بارد؛ المرابيع الأمطار التي تجيء في أوّل الربيع. لا تُفْتَحُ: باز نمی شود.
روز به روز با پیشرفت علم و تکامل بشر کشف می شود.
مشابه
شخصی از امام صادق علیه السلام پرسید: مَا بَالُ الْقُرْآنِ لَا يَزْدَادُ عِنْدَ النَّشْرِ وَ الدِّرَاسَةِ إِلَّا غَضَاضَةً چرا قرآن با وجود نشر و بحث و بررسی مدام بر تازگی اش افزوده می شود؟ فَقَالَ لِأَنَّ اللَّهَ لَمْ يُنْزِلْهُ لِزَمَانٍ دُونَ زَمَانٍ وَ لَا لِنَاسِ دُونَ نَاسٍ فَهُوَ فِي كُلِّ زَمَانٍ جَدِيدٌ وَ عِنْدَ كُلّ قَوْمٍ غَضٌ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ (1)فرمودند: زیرا که حق تعالی قرآن را برای یک زمان خاص و مردمانی خاص نازل نکرده است؛ از این رو در هر زمانی تازه است و تا قیامت برای همه ملت ها تازگی دارد.
تشبیه
مشَبَه: قرآن
مشَبَه به: سرزمینی پرگیاه چراغ های روشنی بخش
وجه شَبَه: امام علیه السلام قرآن را به سرزمین پرگیاهی تشبیه می کند که در فصل بهار غرق انواع نعمت هاست و گیاهان بهاری دارای طراوت و لطافت و کیفیت و طعم ممتازی است؛ همچنین قرآن را تشبیه به چراغ های پرنوری می کند که امواج ظلمت ها را می شکافد و همه جا را روشن می سازد.
وَلَا تُكْشَفُ الظُّلُمَاتُ إِلَّا بِمَصَابِيحِهِ قَدْ أَحْمَى حِمَاهُ وَ أَرْعَى مَرْعَاهُ فِيهِ شِفَاءُ الْمُسْتَشْفِي وَ كِفَايَةُ الْمُكْتَفِي (2)
محمى؛ يقرب ولا يجترء عليه و کلاء حمى محمی قال الشاعر: و نرعى حمى الأقوام غير محرّم علينا ولا يرعى حمانا الذي نحمى قال الشارح المعتزلي قد حمى حماه، أى عرضه لأن يحمى كما تقول: أقتلت الرّجل أى عرضته لأن يضرب.
ارعی: آزاد گذارد، مراعات گردد؛ از مادۀ «رَعَی» به معنای مراقبت از چیزی و به همین جهت بردن گوسفندان را به چراگاه «رعی» می گویند و از آن جا که حیوان را در چراگاه آزاد می گذارند واژهٔ «ارعاء» به معنای آزاد گذاردن نیز به کار رفته است و در این جا همین معنا اراده شده یعنی خداوند آن چه باید آزاد بگذارد در قرآن حکم به آزادی آن کرده است.
مَرْعَاهُه: چریدن در چراگاه
الْمُسْتَشْفِى: خواهان شفا.
الْمُكْتَفِی: کفایت خواه؛ کسی که خواهان بی نیازی باشد.
1) بحار الانوار، ج 89 ، ص 15.
2) مَصَابِيح: چراغ ها. أَحْمَى حِمَاهُ: مشخص کرد قلمرو و حریمش را به معنای منطقه ممنوعه ای است که تعلق به شخص یا گروهی دارد و دیگران بدون اجازه حق ورود در آن را ندارند و در این جا اشاره به محرمات الهی است؛ حمى المكان من الناس حميا من باب رمى منعه عنهم، و الحماية اسم منه و أحميته بالألف جعلته حمى لا يقرب ولا يجترء عليه وكلاء حمى
و تاریکی ها جز با چراغ های آن بر طرف نگردد ورود به قرقگاه آن را منع فرمود و ورود به چراگاه های آن را آزاد کرد هر که شفا خواهد شفایش در آن است و هرکه بی نیازی جوید، بی نیازی اش در آن است.
نکته
مراد از «حماه» محرمات قرآن است و معنای این که از آن ها حمایت می کند، این است که با نواهی و آیات عذاب از مباح شمردن محرمات خود منع می کند و معنای «أَرْعَی مَرْعَاهُ» نیز همین است؛ یعنی قرآن را آماده ساخته تا از آن بهره برداری شود. (1)
مشابه
امام علی علیه السلام می فرماید: وَ اعْلَمُوا أَنَّهُ لَيْسَ عَلَى أَحَدٍ بَعْدَ الْقُرْآنِ مِنْ فَاقَةٍ وَلَا لِأَحَدٍ قَبْلَ الْقُرْآن مِنْ غِنَّى (2)بدانید آن که با قرآن است نیازمند نباشد و کسی را بدون قرآن بی نیازی حاصل نگردد.
استعاره
مستعار: مرعی
مستعار منه: چراگاه
مستعارله: دانش ها و حکمت ها و آدابی که قرآن بر آن ها مشتمل است.
جامع: وجه مشابهت این است که این دانش ها و حکمت ها به منزله چراگاه نفوس انسانی و همچون خوراک هایی است که انسان به نیروی آن ها رشد عقلی و کمال عملی پیدا می کند همچنان که چراگاه های محسوس، محل روییدن علف و گیاه و مرکز خوراک دام ها و مایه بقای وجود آن هاست.
شناسنامه خطبه
تاریخ زمان و مکان وقوع: قبل از واقعهٔ جمل در مدینه، سال 36 هجری
مخاطب: مردم
علت ایراد سخن: تجمع ناکثین و لزوم شناساندن اصناف مردم
موضوع: اخلاقی
ویژگی: راهکارهای انسان سازی (1)
این خطبه را امام علیه السلام در حال حرکت به سوی بصره برای خاموش کردن فتنه طلحه و زبیر و عایشه ایراد فرمود و نصایح مؤثری برای بیداری همگان بیان فرموده است. در این خطبه به صفات غافلان و گمراهان اشاره شده است.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص 35
وَ هُوَ فِي مُهْلَةٍ مِنَ اللَّهِ يَهْوِى مَعَ الْغَافِلِينَ وَيَغْدُو مَعَ الْمُذْنِبِينَ، بِلَا سَبِيلِ قَاصِدٍ وَ لَا إِمَامٍ قَائِدِ حَتَّى إِذَا كَشَفَ لَهُمْ عَنْ جَزَاءِ مَعْصِيَتِهِمْ وَاسْتَخْرَجَهُمْ مِنْ جَلَابِيبِ غَفْلَتِهِمُ اسْتَقْبَلُوا مُدْبِراً وَ اسْتَدْبَرُوا مُقْبِلًا، فَلَمْ يَنْتَفِعُوا بِمَا أَدْرَكُوا مِنْ طَلِبَتِهِمْ وَ لَا بِمَا قَضَوْا مِنْ وَطَرِهِمْ إِنِّى أَحَذِّرُكُمْ وَنَفْسِي هَذِهِ الْمَنْزِلَةَ. فَلْيَنْتَفِعِ امْرُؤٌ بِنَفْسِهِ، فَإِنَّمَا الْبَصِيرُ مَنْ سَمِعَ فَتَفَكَّرَ وَ نَظَرَ فَأَبْصَرَ وَ انْتَفَعَ بِالْعِبَرِ ثُمَّ سَلَكَ جَدَداً وَاضِحاً، يَتَجَنَّبُ فِيهِ الصَّرْعَةَ فِي الْمَهَاوِى وَ الضَّلَالَ فِي الْمَغَاوِي، وَ لَا يُعِينُ عَلَى نَفْسِهِ الْغُوَاةَ بِتَعَسُّفٍ فِي حَقٌّ أَوْ تَحْرِيفِ فِي نُطْقِ أَوْ تَخَوُّفٍ مِنْ صِدْقٍ. فَأَفِقْ أَيُّهَا السَّامِعُ مِنْ سَكْرَتِكَ وَ اسْتَيْقِظُ مِنْ غَفْلَتِكَ وَاخْتَصِرْ مِنْ عَجَلَتِكَ، وَ أَنْعِمِ الْفِكْرَ فِيمَا جَاءَكَ عَلَى لِسَانِ النَّبِيِّ الْأُمِّيِّ (صلى الله عليه وآله مِمَّا لَا بُدَّ مِنْهُ وَ لَا مَحِيصَ عَنْهُ وَ خَالِفْ مَنْ خَالَفَ ذَلِكَ إِلَى غَيْرِهِ وَ دَعْهُ وَ مَا رَضِيَ لِنَفْسِهِ. وَضَعْ فَخْرَكَ وَ احْطُ كِبْرَكَ وَ اذْكُرْ قَبْرَكَ فَإِنَّ عَلَيْهِ مَمَرَّكَ، وَ كَمَا تَدِينُ تُدَانُ وَ كَمَا تَزْرَعُ تَحْصُدُ وَ مَا قَدَّمْتَ الْيَوْمَ تَقْدَمُ عَلَيْهِ غَداً، فَامْهَدْ لِقَدَمِكَ وَقَدَّمْ لِيَوْمِكَ؛ فَالْحَذَرَ الْحَذَرَ أَيُّهَا الْمُسْتَمِعُ وَ الْجِدَّ الْجِدَّ أَيُّهَا الْغَافِلُ وَ لَا يُنَبِّئُكَ مِثْلُ خَبِيرٍ. إِنَّ مِنْ عَزَائِمِ اللَّهِ فِي الذِّكْرِ الْحَكِيمِ الَّتِي عَلَيْهَا يُثيبُ وَيُعَاقِبُ وَ لَهَا يَرْضَى وَيَسْخَطُ، أَنَّهُ لَا يَنْفَعُ عَبْداً وَ إِنْ أَجْهَدَ نَفْسَهُ وَ أَخْلَصَ فِعْلَهُ أَنْ يَخْرُجَ مِنَ الدُّنْيَا لَا قِياً رَبَّهُ بِخَصْلَةٍ مِنْ هَذِهِ الْخِصَالِ لَمْ يَتُبْ مِنْهَا: أَنْ يُشْرِكَ بِاللَّهِ فِيمَا افْتَرَضَ عَلَيْهِ مِنْ عِبَادَتِهِ، أَوْ يَشْفِيَ غَيْظَهُ بِهَلَاكِ نَفْسٍ، أَوْ يَعُرَّ بِأَمْرٍ فَعَلَهُ غَيْرُهُ، أَوْ يَسْتَنْجِحَ حَاجَةً إِلَى النَّاسِ بِإِظْهَارِ بِدْعَةٍ فِي دِينِهِ، أَوْ يَلْقَى النَّاسَ بِوَجْهَيْنِ أَوْ يَمْشِيَ فِيهِمْ بِلِسَانَيْنِ؛ اعْقِلْ ذَلِكَ فَإِنَّ الْمِثْلَ دَلِيلٌ عَلَى شِبْهِهِ. إِنَّ الْبَهَائِمَ هَمُّهَا بُطُونُهَا وَ إِنَّ السَّبَاعَ هَمُّهَا الْعُدْوَانُ عَلَى غَيْرِهَا وَ إِنَّ النِّسَاءَ هَمُّهُنَّ زِينَةُ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَالْفَسَادُ فِيهَا؛ إِنَّ الْمُؤْمِنِينَ مُسْتَكِينُونَ، إِنَّ الْمُؤْمِنِينَ مُشْفِقُونَ، إِنَّ الْمُؤْمِنِينَ خَائِفُونَ.)### 1. نداشتن امام، موجب گمراهی﴿وَ هُوَ فِي مُهْلَةٍ مِنَ اللَّهِ يَهْوِي مَعَ الْغَافِلِينَ وَ يَغْدُو مَعَ الْمُذْنِبِينَ بِلَا سَبِيلٍ قَاصِدٍ وَ لَا
إِمَامٍ قَائِدِ (1)
الْمُذْنِبینَ: گنهکاران؛ از ماده «ذنب» به معنای گناه.
قاصد: قصد کننده میانه، معتدل و مستقیم.
قائد: رهبر.
خداوند چند روزی به تبهکار مهلت داده تا در میان غافلان به سر برد و با گناهکاران روزگار را بگذراند، بی آن که به راهی رود که او را به مقصد رساند و بدون پیشوایی که راهنمایش باشد.
نکته ها
منظور از «سبیل» قاصد راه ایمنی است که رونده را به سوی خیر و مصلحت رهنمون می کند. (2)
این عبارت درباره افرادی است که در گمراهی به سر می برند و به احکام خداوند اعتنایی ندارند خداوند در قرآن در آیات متعددی به مهلتی که به گمراهان و گنهکاران می دهد اشاره کرده است؛ از جمله می فرماید وَ ذَرْنِی وَ الْمُكَذِّبِینَ أُولِى النَّعْمَةِ وَ مَهِّلْهُمْ قَليلاً. (3)
انسان گمراه در مهلت و عمری که خدا به او داده است به جای جبران گذشته و توبه از گناهان خود با انسان های غفلت زده رفت و آمد می کند و شب را با گناهکاران به صبح می رساند و خود را هر چه بیشتر در معرض سقوط و هلاکت قرار می دهد.
«يَغْدُو مَعَ الْمُذْنِبِینَ»: کنایه از این که همواره همراه و ملازم و مصاحب با گناهکاران و اهل معصیت است.
لفظ «امام» بر شخص پیشوا یا کتابی یا آیینی که انسان را هدایت و راهنمایی کند، اطلاق می گردد و فرد گمراه، پیشوایی ندارد که رهبرش باشد و به او اقتدا کند و به دنبال شیطان و هوا و هوس خود می رود.
مشابه
أُولئِكَ الَّذِينَ طَبَعَ اللَّهُ عَلى قُلُوبِهِمْ وَ سَمْعِهِمْ وَ أَبْصارِهِمْ وَ أُولئِكَ هُمُ الْغَافِلُونَ (4)خدا
1) يَهْوِی: به سر می برد سپری می کند؛ از مادۀ «هَوَی» در اصل به معنای سقوط کردن از بلندی است و «هوی» به معنای تمایل به چیزی است و معمولاً درباره تمایلات نفسانی به امور باطل به کار می رود و در این جا به همان معنای اول است؛ یعنی شخص دنیا پرست همراه با غافلان در وادی بدبختی سقوط می کند؛ هوی یهوى من باب ضرب هويا بالضم والفتح و هواء بالمدّ سقط من أعلى إلى أسفل. يَغُدُو روزگار می گذراند؛ داخل صبح یا روز می شود؛ «غدو» نقیض «رواح» است و به ابتدای روز گفته می شود و «غدوة» به بین الطلوعین یعنی از اذان صبح تا طلوع آفتاب اطلاق شده است.
2) در سایه سار نهج البلاغه، ج 3، ص 284
3) مزمل، 11.
4) نحل، 108
بر دل و گوش ها و چشمانشان مهر برنهاده است و خود بی خبران اند.
وَ قالُوا رَبَّنا إِنَّا أَطَعْنَا سَادَتَنا وَكُبَراءَ نا فَأَضَلُّونَا السَّبيلاً (1)و گفتند: ای پروردگار ما، از سروران و بزرگان خود اطاعت کردیم و آنان ما را گمراه کردند. استعاره
مستعار: هَوَى
مستعار منه: سرگردانی و سقوط
مستعارله: درآمدن او در زمرۀ غافلان و پیروی وی از خواهش های نفس
جامع: وجه مشابهت کسی که در گرداب غفلت فرورفته و در وادی نادانی و بی خبری سرگردان گشته در پرتگاه نابودی که همان صفات زشتی است که انسان را از خداوند دور می گرداند، افتاده است و مانند چیزی که از بالا به پایین فروافتد، سقوط کرده است.
حَتَّى إِذَا كَشَفَ لَهُمْ عَنْ جَزَاءِ مَعْصِيَتِهِمْ وَاسْتَخْرَجَهُمْ مِنْ جَلَابِيبِ غَفْلَتِهِمُ اسْتَقْبَلُوا مُدْبِراً وَ اسْتَدْبَرُوا مُقْبِلًا (2)
مدبراً: پشت کننده؛ از ماده «دبر» به معنای عقب مقابل جلو؛ تدبیر امر افتادن به دنبال آن است، یعنی در پی کار خود است و آن را دنبال می کند
اسْتَدْبَرُوا: پشت کردند.
مُقْبلًا: روی آورنده؛ «قُبل» گاهی به معنی جلو و پیش به کار می رود؛ تقابل: روبه رو شدن.
و تا آن زمان که خداوند کیفر گناهشان را برایشان آشکار سازد و آنان را از پرده های غفلت بیرون آورد، مردم غافل به آن چه به آنان پشت کرده [آخرت] رو آورند و به آن چه به آنان رو کرده [دنیا] پشت نمایند.
نکته ها
انسان غافل به بازی و سرگرمی مشغول است و از مرگ غافل گشته اما مرگ از آنان غافل نبود و به هنگام رویارویی با مرگ از خواب غفلت بیدار شدند. (3)
مراد از «مدبر» کسانی هستند که به آخرت پشت کرده و اکنون به عذاب آخرت و هول قیامت که از آن ها پنهان بود رو می آورند و منظور از «مُقبل» کسانی هستند که دنیا به
ایشان رو آورده و آرزوهای آن ها را برآورده ساخته است و اکنون به آن ها پشت می کند. در این هنگام از آن چه در دنیا به آن دست یافته و به آرزوهایی که رسیده و بی نیازی که پیدا کرده بودند سودی نمی برند. (1)
ضمیر در «لهم» به گمراهان و گناهکاران غافلی باز می گردد که در این دنیا مهلت داشته اند. مقصود حضرت همه گناهکاران و گمراهان هستند که بدون تو به از دنیا می روند و البته کافران و معاندان را نیز شامل می شود؛ علاوه بر این در قرآن این گونه مهلت دهی که همراه با نوعی تهدید است، دربارهٔ کافران بیان شده است و درباره تکذیب کنندگان نیز آمده است.
در این جا حضرت غفلت انسان ها را در دنیا به لباس و چادری تشبیه می کند که مانع دیدن حقایق می شود و انسان به خاطر آن نمی تواند جزای اعمال خود را مشاهده کند تا این که مرگ یا قیامت فرا می رسد و خداوند از پشت چادرهای غفلت آنان، حقایق و نتایج اعمالشان را به آنان نشان می دهد.
مشابه
لَقَدْ كُنْتَ في غَفْلَةٍ مِنْ هذا فَكَشَفْنا عَنْكَ غِطَاءَک (2)تو از این غافل بودی. ما پرده از برابرت برداشتیم. يُريكُمْ آيَاتِهِ فَتَعْرِفُونَها وَ ما رَبُّكَ بِغَافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ (3)آیات خود را به شما نشان خواهد داد تا آن ها را بشناسید و پروردگار تو از هر کاری که می کنید، بی خبر نیست.
فَلَمْ يَنْتَفِعُوا بِمَا أَدْرَكُوا مِنْ طَلِبَتِهِمْ وَ لَا بِمَا قَضَوْا مِنْ وَطَرِهِمْ (4)
وَطر: حاجت و نیاز؛ قضاء وطر به معنای بهره گیری کامل از چیزی است.
پس در این هنگام خواسته هایشان که به آن رسیدند به حالشان سودی نرساند و از کامروایی هایشان بهره ای نبرند.
نکته
در جمله اول اشاره به کسانی می فرماید که از امکانات خود به هیچ وجه استفاده نکردند و جمله دوم اشاره به کسانی است که شروع به بهره گیری از امکانات خود کرده اند ولی پیش
از آن که بهره خود را کامل کنند مرگ میان آن ها و خواسته هایشان جدایی افکند؛ همچون کسی که قصری ساخته چند روزی در آن ساکن شده سپس دعوت حق را لبیک گفته و از دنیا رخت بربسته است. (1)
إِنِّى أُحَذِّرُكُمْ وَنَفْسِي هَذِهِ الْمَنْزِلَةَ (2) من شما و خویشتن را از چنین وضعی بر حذر می دارم.
نکته
امام علیه السلام از غفلت نسبت به سرانجام کارها پرهیز می دهد خود را نیز مخاطب این هشدار می شمرد تا به این وسیله احساسات و عواطف آنان را بیشتر تحریک کند و سخنش از تأثیر بیشتری برخوردار گردد. (3)
مشابه
وَ أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطيعُوا الرَّسُولَ وَ احْذَرُوا فَإِنْ تَوَلَّيْتُمْ فَاعْلَمُوا أَنَّمَا عَلَى رَسُولِنَا الْبَلَاغُ الْمُبينُ (4)خدا و پیامبرش را اطاعت کنید و پروا کنید اگر روی گردان شوید بدانید که وظیفه پیامبر ما رسانیدن پیام روشن خداوند است. قُلْ مَنْ يَرْزُقُكُمْ مِنَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ قُلِ اللَّهُ وَ إِنَّا أَوْ إِيَّاكُمْ لَعَلَى هُدىً أَوْ فِي ضَلَالٍ مبین (5)بگو از آسمان ها و زمین چه کسی به شما روزی می دهد، بگو: خدای یکتا اینک ما و شما یا در طریق هدایت هستیم یا در گمراهی آشکار.
فَلْيَنْتَفِع امْرُقٌ بِنَفْسِهِ فَإِنَّمَا الْبَصِيرُ مَنْ سَمِعَ فَتَفَكَّرَ وَ نَظَرَ فَأَبْصَرَ وَانْتَفَعَ بِالْعِبْرِ ثُمَّ سَلَكَ
جَدَداً وَاضِحاً يَتَجَنَّبُ فِيهِ الصَّرْعَةَ فِى الْمَهَاوِي وَ الضَّلَالَ فِي الْمَغَاوِي (1)
جدد: راه
يَتَجَنَّبُ: اجتناب می کند.
صرعة: افتادن؛ بالفتح الطرح على الأرض.
الْمَهَاوِی: پرتگاه ها؛ جمع «مهواه» به معنای گودال یا پرتگاهی است که انسان در آن سقوط می کند؛ جمع المهواة و هو بفتح الميم ما بين الجبلين وقيل الحفرة وقيل الوهدة العميقة.
الْمَغَاوِى: شبهات؛ جمع «مغواه» به معنای شبهات گمراه کننده است؛ جمع المغوة قال الشارح المعتزلى و هي الشّبهة التي يغوى بها الانسان أى يضل.
هرکس باید از وجود خود بهره مند شود بینا کسی است که بشنود و بیندیشد، بنگرد و ببیند، از عبرت ها پند گیرد آن گاه در راه روشن گام بردارد و بپرهیزد از این که در آن راه به تباهی فروافتد و در گمراهی فرورود.
نکته ها
صراط مستقیم همان راهی که شرع آن را نشان داده است و راه های آن روشن است و نباید از عدول کرد و منحرف شد؛ زیرا هرکس از راه دین منحرف شود، هر چند انحراف او کم باشد در پرتگاه نابودی می افتد و در وادی گمراهی سرگردان می شود. (2)
انسان بصیر کسی است که اندرزها را می شنود و با خرد خود می بیند و در گزینش های خود تأمل و دقت به خرج می دهد و بر پایۀ هواوهوس خویش به انتخاب دست نمی زند. (3)
سلوک در صراط مستقیم مربوط به کسی است که به حقیقت اشیا پی برده و از پندها سود می گیرد ناگزیر به راه راست رهنمون خواهد شد و با اطمینان از سرانجام کار خویش راه می پیماید. (4)
مشابه
قُلْ الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولئِكَ الَّذِينَ هَدَاهُمُ اللَّهُ وَ أُولِئِكَ هُمْ أُولُوا الألباب (5)آن کسانی که به سخن گوش می دهند و از بهترین آن پیروی می کنند، ایشان کسانی هستند که خدا هدایتشان کرده و اینان خردمندان اند.
هذِهِ سَبيلي أَدْعُوا إِلَى اللَّهِ عَلَى بَصِيرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنی (1)این راه من است. من و پیروانم، همگان را در عین بصیرت به سوی خدا می خوانیم.
وَ لَا يُعِينُ عَلَى نَفْسِهِ الْغُوَاةَ بِتَعَسُّفٍ فِي حَقٌّ أَوْ تَحْرِيفِ فِي نُطْقِ أَوْ تَخَوُّفٍ مِنْ صِدْقٍ (2)
تَعَسُّف: سخت گیری؛ از مادۀ «عسف» به معنای بیراهه رفتن است و به افراد ظالم و زورگو «متعسف» می گویند؛ چون در واقع به بیراهه می روند.
تَخَوف: ترس؛ از مادۀ «خوف» به معنای ترسیدن.
و با بیراهه روی در حق یا تحریف سخن یا ترس از راستگویی گمراهان را علیه خود یاری نرساند.نکته ها
اشاره به این که بعضی از افراد ضعیف النفس و عافیت طلب هنگامی که در برابر افراد گمراه قرار می گیرند سعی دارند با چشم پوشی از بعضی حقایق یا تحریف در بیان مطالب حق یا ترس از راستگویی و صراحت در بیان مخالفت های آن ها را کاهش دهند و همین امر سبب می شود که آن ها بر انسان مسلط شوند که جلوگیری از آنان بعد از آن مشکل خواهد شد. (3)
«تعشف» به معنای استفاده از حیله و فریب برای فرار از حق است؛ مانند استفاده از حیله های شرعی برای حلال کردن حرام ها یا دروغ گویی و افترا برای پیشبرد اهداف و مقاصد شخصی. (4)
«تَخَوُّفٍ مِنْ صِدْقٍ» به معنای سکوت در برابر حق است که انگیزه آن ترس از خشم اهل باطل است. (5)
مشابه
ما ضَلَّ صاحِبُكُمْ وَ ما غَوی (6)یار شما نه گمراه شده و نه به راه کج رفته است.
فَأَفِقْ أَيُّهَا السَّامِعُ مِنْ سَكْرَتِكَ وَ اسْتَيْقِظُ مِنْ غَفْلَتِكَ وَ اخْتَصِرْ مِنْ عَجَلَتِكَ (1)
اخْتَصِرُ: كم كن؛ اخْتَصَرَ اخْتِصَاراً الكلام: سخن را کوتاه و خلاصه کرد، المُخْتَصَر: موجز و کم یا کوتاه.
سکرتک: خواب غفلت از مادۀ شکر به معنای مستی، شراب و چیز مست کننده و چون غفلت و بی خبری نوعی از مستی است لذا به آن «سَكْرَت» گفته شده است.
ای آن که سخن مرا می شنوی از مستی خود به هوش آی و از غفلت بیدار شو و از عجله و شتاب خود بکاه.
نکته
مراد از «عجله» سرعت حرکت و شتافتن در طلب دنیا و اهتمام نسبت به آن است و مقصود از «اختصار» کاستن این حرکت و کم کردن آن است. (2)
استعاره
مستعار: شکره
مستعار منه: مستی
مستعارله: غفلت
جامع: و واژۀ «سكرة» برای غفلت استعاره آورده شده و مناسبت آن این است که غفلت مانند مستی موجب پشت پا زدن به حکومت عقل است.
وَ أَنْعِمِ الْفِكْرَ فِيمَا جَاءَكَ عَلَى لِسَانِ النَّبِيِّ الْأُمِّى (صلی الله علیه و آله مِمَّا لَا بُدَّ مِنْهُ وَ لَا مَحِيصَ عَنْهُ وَ خَالِفْ مَنْ خَالَفَ ذَلِكَ إِلَى غَيْرِهِ وَ دَعْهُ وَ مَا رَضِيَ لِنَفْسِهِ) (3)
لَا مَحِيصَ عَنْهُ: چاره ای از آن نیست؛ اسم مكان از مادۀ حاص، یحیص به معنای کناره گرفتن از چیزی و دور شدن از او.
دَعْهُ واگذار؛ فعل امر از «وَدَعَ، يَدَعُ» به معنای او را رها کن.
و خوب بیندیش در آن چه از زبان پیامبر امّی (صلی الله علیه و آله) به تو رسیده که به ناچار در رسد و راه گریزی
1) فَأفِق: به هوش آی؛ از ماده «افاقه» به معنای به هوش آمدن است. اسْتَيْقظ: بیدار باش به هوش بیا.
2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج4، ص496..
3) أَنْعِمِ الْفِكْرَ: انديشه كن؛ دقت و زیرکی به کار گیر. الْأُمِّى: درس نخوانده؛ منسوب به «ام» یعنی مادر گویی به همان حالتی که از مادر متولد شده باقی مانده و مکتب و استاد ندیده بدیهی است درس نخواندن پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله به این معناست که علوم و دانش های آن حضرت همه الهی بود و به وسیله انسانی تعلیم نیافت بود.
ندارد و با کسی که با روش پیامبر صلی الله علیه و آله مخالفت می کند و راه دیگری بر می گزیند مخالفت نما و او را تنها گذار با آن چه برای خودش پسندیده
نکته ها
در معنای «إِلَى غَيْرِهِ» دو احتمال وجود دارد: الف. این که جار ومجرور و متعلق به صیغهٔ ماضی «خالَفَ» باشد بنابراین جمله به معنای مخالفت کن با کسی که با سخنان پیامبر مخالفت کرده و به سوی غیر آن رفته است؛ ب این که جارو مجرور و متعلق به صیغه امر خالف باشد و در این صورت معنای جمله می شود کسی که با سخن پیامبر مخالفت کرده و از آن روی گردانیده تو با وی مخالفت کن و از او به سوی غیر او روی گردان.
«وَ دَعْهُ وَ مَا رَضِيَ لِنَفْسِهِ»: عرب این مثال را برای کسی به کار می برد که دیگر پند و موعظه در او اثر نمی گذارد ارشاد و نهی از منکر لازم است ولی وقتی فایده ای ندارد، انسان باید طرف را به حال خود رها کند.
مشابه
وَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ إِنْ كانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِي ضَلالٍ مُبین (1)اوست خدایی که به میان مردمی بی کتاب پیامبری از خودشان مبعوث کرد تا آیاتش را بر آن ها بخواند و آن ها را پاکیزه سازد و کتاب و حکمتشان بیاموزد؛ اگرچه پیش از آن در گمراهی آشکار بودند. يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ لا يَضُرُّكُمْ مَنْ ضَلَّ إِذَا اهْتَدَيْتُمْ إِلَى اللَّهِ مَرْجِعُكُمْ جَميعاً فَيُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُون (2)ای کسانی که ایمان آورده اید، به خود پردازید. اگر شما هدایت یافته اید آنان که گمراه مانده اند به شما زیانی نرسانند. بازگشت همه شما نزد خداست تا شما را به آن کارها که می کرده اید، آگاه گرداند.
وَضَعْ فَخْرَكَ وَ احْطُطْ كِبْرَكَ وَ اذْكُرْ قَبْرَكَ فَإِنَّ عَلَيْهِ مَمَرَّكَ (3)
اخطط: زیر پا بگذار؛ از مادۀ «حط» به معنای پایین آمدن و پایین آوردن لازم و متعدی هر دو آمده است و در خطبه مزبور به معنای دوم است.
فخر فروشی را کنار بگذار و از مرکب تکبّر به زیر آی و به یاد قبرت باش که گذرگاهت به سوی عالم آخرت است.
نکته ها
در این سه دستور امام نخست به خمیر مایۀ شرّ و فساد یعنی فخرفروشی و تکبّر اشاره می کند که تا انسان آن را کنار نگذارد روی سعادت نخواهد دید و به همان سرنوشتی گرفتار خواهد شد که شیطان متکبّر و فخرفروش گرفتار شد سپس به یادآوری مرگ و قبر اشاره می فرماید که فراموش کردن آن موجب غرق شدن در زرق و برق دنیاست. (1)
انسان باید به یاد قبر و قیامت و مرگ خود باشد که گریزی از آن نیست و گذار همه انسان ها به آن جا می افتد تعبیر به «مَمَرٌ» اشاره به این نکته است که قبر جایگاه نهایی و خانه آخر نیست بلکه گذرگاهی به سوی منزلگاه نهایی است.
مشابه
كَذلِكَ يَطْبَعُ اللَّهُ عَلى كُلِّ قَلْبِ مُتَكَبِّرٍ جَبَّار (2)خدا بر دل هر متکبّر جباری این چنین مهر می نهد. مَا لِابْنِ آدَمَ وَ الْفَخْرِ أَوَّلُهُ نُطْفَةٌ وَ آخِرُهُ جِيفَةً وَ لَا يَرْزُقُ نَفْسَهُ وَ لَا يَدْفَعُ حَتْفَه (3)پسر آدم را چه با فخر و نازیدن که اول او منی و آخر او مردار بدبوست، نه خود را روزی می دهد و نه مرگ خویش را دفع می کند.
وَ كَمَا تَدِينُ تُدَانُ وَ كَمَا تَزْرَعُ تَحْصُدُ وَ مَا قَدَّمْتَ الْيَوْمَ تَقْدَمُ عَلَيْهِ غَداً فَامْهَدْ لِقَدَمِكَ وَ قَدَّمْ لِيَوْمِكَ (4)
فَامْهَدُ: مهیا کن؛ از مادۀ «مهد» در اصل به معنای گهواره یا محلی است که برای کودک آماده می کنند، سپس به معنای آماده سازی به کار رفته است.
همان گونه که عمل می کنی جزایت می دهند و همان چیزی را که می کاری درو خواهی کرد و آن چه امروز پیش می فرستی فردا به سویش خواهی رفت؛ پس جای پایت را استوار کن و برای فردایت توشه ای بیندوز.
نکته
تنها مصیبت، مرگ و قبر نیست که انسان را پس از تمام شدن عمر آزار می دهد بلکه
پس از آن مجازات شروع می شود و همان گونه که امروز قدرت داری و دیگران را محکوم و مجازات می کنی یا به زندان می اندازی روزی هم به حساب تو رسیدگی خواهد شد و خود در آن روز مجازات خواهی شد.
مشابه
وَلْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَد (1)و هرکس باید بنگرد که برای فردایش چه فرستاده است. وَ ما تُقَدِّمُوا لِأَنْفُسِكُمْ مِنْ خَيْرٍ تَجِدُوهُ عِنْدَ الله (2)هر نیکی را که پیشاپیش برای خود روانه می دارید نزد خدایش خواهید یافت. إِنَّ السَّاعَةَ آتِيَةٌ أَكادُ أُخْفيها لِتُجْزى كُلُّ نَفْسٍ بِما تَشعی (3)قیامت آمدنی است. خواهم، زمان آن را پنهان دارم تا هرکس در مقابل کاری که کرده است سزا ببیند. هَلْ جَزاءُ الْإِحْسانِ إِلا الْإِحْسانُ (4)آیا پاداش نیکی جز نیکی است؟ وَ جَزاءُ سَيِّئَةٍ سَيِّئَةٌ مِثْلُهَا فَمَنْ عَفَا وَ أَصْلَحَ فَأَجْرُهُ عَلَى اللَّهِ إِنَّهُ لَا يُحِبُّ الظَّالِمِينَ (5)جزاى هر بدی بدیی است همانند آن پس کسی که عفو کند و آشتی ورزد مزدش با خداست زیرا او ستمکاران را دوست ندارد.
«فَالْحَذَرَ الْحَذَرَ أَيُّهَا الْمُسْتَمِعُ وَ الْجِدَّ الْجِدَّ أَيُّهَا الْغَافِلُ وَ لا يُنَبِّئُكَ مِثْلُ خَبِيرٍ (6)﴾ (7)
لا يُنَبِّئُک: تو را آگاه نمی سازد.
بترس! بترس! ای آن که سخن مرا می شنوی و بکوش، بکوش ای آن که در غفلت به سر می بری که «کسی چون خدای آگاه تو را خبر ندهد».
نکته
«الحَذَر»: ممكن است مفعول مطلق برای فعل محذوف باشد که بر این اساس تقدیر آن «فالحذر الحذر» خواهد بود و ممکن است مفعول به برای فعل محذوف باشد که در این
صورت تقدیر آن «خُذ الحذر» است؛ یعنی پرهیز را مانند یک سپر در مقابل خود بگیر.
إِنَّ مِنْ عَزَائِمِ اللَّهِ فِى الذِّكْرِ الْحَكِيمِ الَّتِي عَلَيْهَا يُثيبُ وَ يُعَاقِبُ وَ لَهَا يَرْضَى وَ يَسْخَطُ أَنَّهُ لَا يَنْفَعُ عَبْداً وَ إِنْ أَجْهَدَ نَفْسَهُ وَ أَخْلَصَ فِعْلَهُ أَنْ يَخْرُجَ مِنَ الدُّنْيَا لَا قِياً رَبَّهُ بِخَصْلَةٍ مِنْ هَذِهِ الْخِصَالِ لَمْ يَتُبْ مِنْهَا (1)
يُعاقب: عقاب می کند.
يَسْخَط: خشم می کند؛ از مادۀ «سَخَط» به معنای غضب شدید که مقتضی عقوبت است؛ اسخط: به غضب آوردن؛ أَسْخَطَ إِسْخَاطاً خشمناک کرد؛ تَسَخَطَ تَسَخُطاً از او راضی نشد و بر او خشم گرفت.
أَجْهَدَ نَفْسَهُ: خود را به زحمت انداخت.
لاقياً: ملاقات کردن؛ از مادۀ «لَقَی» به معنای روبه رو شدن با شیء و مصادف شدن.
از جمله احکام حتمی خداوند در قرآن حکیم که بر اساس آن پاداش و کیفر می دهد و به سبب آن خشنود و خشمگین می گردد آن است که طاعات و عبادات شخص فایده ای به حالش ندارد، هرچند خود را در عبادت به رنج افکنده و در کارهایش اخلاص ورزیده باشد، اگر وقتی از دنیا می رود و خدایش را ملاقات می کند یکی از این گناهان بر گردن او باشد و از آن توبه نکرده باشد.
نکته ها
منظور امام علیه السلام در این گفتار این است که از جمله نصوص الهی که در قرآن مجید آمده و اعتقاد و عمل به آن ها موجب پاداش های خداوند و خشنودی او می گردد و ترک آن ها باعث کیفر و خشم او می شود این که سودی عاید بنده نیست اگر هنگام بیرون رفتن از دنیا خداوند را با یکی از صفاتی که در ادامه ذکر می شود دیدار کند هر چند به خود رنج فراوان داده و عمل خود را خالص کرده باشد (2)
عبارت «عَزَائِمِ اللهِ» به معنای چیزهایی است که خداوند درباره آن ها تصمیم گرفته و انجام یا ترک آن ها را واجب و لازم الاجرا دانسته است؛ یعنی حکمهایی است قطعی و تردید برنمی دارد و منسوخ شدنی و تأویل پذیر نیست.
دربارۀ «الذِّكْرِ الْحَكِيمِ» دو احتمال وجود دارد: الف. احتمال اول این که منظور قرآن باشد که در این جا مناسب تر است؛ ب. منظور «ام الکتاب» در نظام تکوین است. برخی عزائم و واجبات و امور قطعی خدا در قرآن یا در «ام الکتاب» وجود دارد که خداوند بر اساس آن ها ثواب و پاداش می دهد یا کیفر می کند.
«أَخْلَصَ فِعْلَهُ»: مراد این است که در نظر و خیال خودش مخلص است یا این که به اعتبار تغلیب است؛ همچنین ممکن است در اعمال غیر عبادی مخلص باشد اما در عبادات ریا نماید.
أَنْ يُشْرِكَ بِاللَّهِ فِيمَا افْتَرَضَ عَلَيْهِ مِنْ عِبَادَتِهِ در عبادتی که خداوند بر او واجب نموده شریک برای خدا قرار دهد.
نکته
خداوند عبادات را خالصانه برای خویش تعیین کرده است و هرکس آن ها را تنها برای خدا انجام دهد به هدف تعیین شده برای آن ها دست می یابد و هرکس برای غیر خدا عبادت کند از یک سو هدف عبادات را ضایع ساخته و از طرف دیگر برای خداوند شریک در نظر گرفته است که از همانند خداوند می ترسد و به او چشم امید دارد. (1)
مشابه
فَمَنْ كانَ يَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلاً صالِحاً وَ لا يُشْرِكْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَداً (2)هركس دیدار پروردگار خویش را امید می بندد باید کرداری شایسته داشته باشد و در پرستش پروردگارش هیچ کس را شریک نسازد.
أَوْ يَشْفِيَ غَيْظَهُ بِهَلَاكِ نَفْسٍ (3) یا خشم خود را با کشتن بی گناهی فرو نشاند.
مشابه
وَ مَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خَالِداً فيها وَغَضِبَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَ لَعَنَهُ وَأَعَدَّ لَهُ عذاباً عظیماً (4)و هرکس مؤمنی را به عمد بکشد کیفر او جهنم است که در آن همواره خواهد بود و خدا بر او خشم گیرد و لعنتش کند و برایش عذابی بزرگ آماده سازد.
أَوْ يَعُرُ بِأَمْرِ فَعَلَهُ غَيْرُهُ (5)
1) در سایه سار نهج البلاغه، ج 3، ص291.
2) كهف، 110.
3) يَشْفِيَ: فرونشاند؛ از ماده «شَفَی» به معنای فرونشاندن، تَشَفَّی، تَشَفياً من غيظه: از خشمی که داشت آرام شد.
4) نساء، 93
5) يَعُرَّ: عیب جویی می کند؛ از مادۀ «عر» یا «عُر» در اصل به معنای بیماری جرب که نوعی عارضه شدید پوستی است؛ سپس به هرگونه ضرر و عیبی که به انسان می رسد اطلاق شده است و در این جا به معنای عیب جویی و تهمت است.
یا کار زشتی که از او سرزده به دیگری نسبت دهد.
نکته
«غَيرَه» در این جا مفعول «يَعُرَّ» است و فاعل آن ضمیر مستتر در آن است که به «عبداً» باز می گردد.
مشابه
وَ مَنْ يَكْسِبْ خَطيئَةً أَوْ إِثْماً ثُمَّ يَرْمِ بِهِ بَرِيئَاً فَقَدِ احْتَمَلَ بُهتاناً وَ إِثْماً مبيناً (1)و هرکه خود خطا یا گناهی کند آن گاه بی گناهی را بدان متهم سازد هر آینه بار تهمت و گناهی آشکار را بر دوش خود کشیده است.
أَوْ يَسْتَنْجِحَ حَاجَةً إِلَى النَّاسِ بِإِظْهَارِ بِدْعَةٍ فِي دِينِهِ (2)
یا برای به دست آوردن حاجتی که به مردم دارد بدعتی در دین خدا بگذارد.
نکته
ممکن است که طلحه و زبیر از مصادیق این عبارت باشند و آنان برای این که در مقابل امیرالمؤمنین علیه السلام موقعیتی کسب کنند و با آن حضرت مقابله نمایند، بدعت هایی به دین نسبت دادند البته بدعت در دین تنها به این نیست که انسان آیه یا روایت جدیدی به دروغ بیاورد یا چیزی که از دین نبوده آن را به دین نسبت دهد بلکه ممکن است آیه یا روایت را بر خلاف واقع معنا کند تا به نفع خود و به ضرر دشمنش باشد.
مشابه
از پیامبر اهل البدع شَرُّ الْخَلْقِ وَالْخَلِيقَة اهل البدع كِلَابُ أَهْلِ النَّار (3)بدعت گذاران بدترین خلق خدا هستند اهل بدعت، سگان دوزخیان اند.
أَوْ يَلْقَى النَّاسَ بِوَجْهَيْنِ أَوْ يَمْشِي فِيهِمْ بِلِسَانَيْنِ اعْقِلْ ذَلِكَ فَإِنَّ الْمِثْلَ دَلِيلٌ عَلَى شِبْهِهِ (4)
يَمْشِي: عیب جو و سخن چین؛ از ماده «مشی».
یا با مردم دورویی یا دوزبانی کند در این ها نیک بیندیش؛ زیرا هر چیز را با مثل و مانندشمی توان شناخت.
نکته ها
افراد دورو در برابر خود فرد به ستایش می پردازند و پشت سرشان آن ها را نکوهش می کنند، چنین شخصی منافق است و عمل زشت غیبت را انجام می دهد. (1)
برخورد با دو چهره یا دو زبان که در این عبارت آمده است تقریباً به یک معناست و معنای هر دو این است که فرد منافق باشد و ظاهر و باطن او یکی نباشد.
مشابه
و إذا لَقُوا الَّذِينَ آمَنُوا قالُوا آمَنَّا وَ إِذا خَلَوْا إِلى شَياطينِهِمْ قَالُوا إِنَّا مَعَكُمْ إِنَّمَا نَحْنُ مُسْتَهْزِون (2)و چون به مؤمنان می رسند می گویند ایمان آورده ایم و چون با شیطان های خویش خلوت می کنند، می گویند ما با شما هستیم، ما مسخره شان می کنیم.
(إِنَّ الْبَهَائِمَ هَمُّهَا بُطُونُهَا﴾ (3)
همها: همت و تلاش او.
بُطُونُهَا: شكم ها؛ جمع «بطن» به معنای شکم.
چهارپایان تمام همتشان شکم هایشان است.
نکته ها
اشاره به این است که انسانی که به دنبال شهوات نفسانی خویش است، از نظر متابعت از قوای شهوانی و اهتمام او به خوردن و آشامیدن و بی توجهی به حقایق، به منزلهٔ چهارپاست. (4)
«بهایم» به حیوانات چهارپا گفته می شود و به این خاطر به آن ها بهیمه گفته می شود که از نظر نطق و فهم و تشخیص مبهم و ناشناخته اند.
وَ إِنَّ الرِّبَاعَ هَمُّهَا الْعُدْوَانُ عَلَى غَيْرِهَا (5) و درندگان تمام همتشان تجاوز و تعدی به دیگران است.
نکته
در انسان دو قوه و نیروی مهم و بسیار مؤثر وجود دارد که در صورت کنترل نشدن انسان را به فساد می کشاند: 1. نیروی شهوت که مربوط به کسانی می شود که به دنبال شکم و شهوت هستند؛ 2. نیروی غضب که مربوط به درندگان است و کسانی که این نیرو را در وجود خود کنترل نکرده باشند مانند درندگان هستند یا بدتر از آن ها که از دریدن و کشتن مردم لذت می برند.
وَ إِنَّ النِّسَاءَ هَمُّهُنَّ زِينَةُ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَالْفَسَادُ فِيهَا و همه اندیشه زنان زیور زندگی دنیا و فساد در آن است.
نکته
این فرمایش حضرت دربارۀ همۀ زنان نیست. اگر زن مؤمن باشد و اگر عقل او بر شهوت و غضبش غالب باشد، این ویژگی ها را ندارد ولی با توجه به این که حضرت در زمان خود گرفتار طلحه و زبیر و عایشه بود، می توان این جمله را کنایه به عایشه دانست.
إِنَّ الْمُؤْمِنِينَ مُسْتَكِينُونَ إِنَّ الْمُؤْمِنِينَ مُشْفِقُونَ إِنَّ الْمُؤْمِنِينَ خَائِفُونَ (1)
مؤمنان مردمی فروتن هستند مؤمنان مهربان اند. مؤمنان از خداوند ترساناند.
مشابه
الَّذِينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَيْبِ وَ هُمْ مِنَ السَّاعَةِ مُشْفِقُون (2)آنان که از خدای خویش در نهان می ترسند و از روز قیامت هراسناک اند. وَ اذْكُرْ رَبَّكَ فِی نَفْسِكَ تَضَرُّعاً و خيفة (3)پروردگارت را در دل خود به تضرع و ترس یاد کن.
1) مُسْتَكِينُونَ: خاضعان و فروتنان؛ از مادۀ «سکون» است؛ سپس به خضوع و خشوع نیز اطلاق شده است. مُشْفِقُونَ: نگران ترسان؛ از مادۀ «شفق» به معنای خائف است. این که به فرد ناصح نیز شفیق می گویند از این باب است که او به خاطر محبتی که نسبت به منصوح ،دارد نسبت به او بیمناک و به مصلحت او حریص است.
2) انبیاء، 49
3) اعراف، 205.
شناسنامه خطبه
تاریخ زمان و مکان وقوع: اوایل حکومت در مدینه، سال 35 هجری
مخاطب: مردم
علت ایراد سخن: آموزش مردم
موضوع: اخلاقی، اعتقادی
ویژگی: تبیین مبانی عمل (1)
از خطبه های امام علیه السلام است که فضایل اهل بیت علیهم السلام را بیان کرده و پیرامون ارتباط ظاهر و باطن با یکدیگر سخن می گوید و بیان می کند که برای اصلاح هر چیز باید به ریشه های نخستین بازگشت امام برای بیان فضایل اهل بیت علیهم السلام نخست سراغ مقدمه ای می رود و اوصافی از نیکان هدایت یافته و منحرفان گمراه بیان می کند.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص 25
وَ نَاظِرُ قَلْبِ اللَّبِيبِ بِهِ يُبْصِرُ أَمَدَهُ وَ يَعْرِفُ غَوْرَهُ وَ نَجْدَهُ. دَاعٍ دَعَا وَ رَاعٍ رَعَى فَاسْتَجِيبُوا لِلدَّاعِى وَ اتَّبِعُوا الرَّاعِيَ قَدْ خَاضُوا بِحَارَ الْفِتَنِ وَأَخَذُوا بِالْبَدَع دُونَ السُّنَنِ وَأَرَزَ الْمُؤْمِنُونَ وَ نَطَقَ الضَّالُّونَ الْمُكَذِّبُونَ. نَحْنُ الشِّعَارُ وَ الْأَصْحَابُ وَ الْخَزَنَةُ وَالْأَبْوَابُ وَ لَا تُؤْتَى الْبُيُوتُ إِلَّا مِنْ أَبْوَابِهَا فَمَنْ أَتَاهَا مِنْ غَيْرِ أَبْوَابِهَا سُمِّيَ سَارِقاً فِيهِمْ كَرَائِمُ الْقُرْآنِ وَ هُمْ كُنُوزُ الرَّحْمَنِ إِنْ نَطَقُوا صَدَقُوا وَ إِنْ صَمَتُوا لَمْ يُسْبَقُوا فَلْيَصْدُقُ رَائِدُ أَهْلَهُ وَلْيُحْضِرْ عَقْلَهُ وَ لْيَكُنْ مِنْ أَبْنَاءِ الْآخِرَةِ فَإِنَّهُ مِنْهَا قَدِمَ وَ إِلَيْهَا يَنْقَلِبُ. فَالنَّاظِرُ بِالْقَلْبِ الْعَامِلُ بِالْبَصَرِ يَكُونُ مُبْتَدَأَ عَمَلِهِ أَنْ يَعْلَمَ أَعَمَلُهُ عَلَيْهِ أَمْ لَهُ؟ فَإِنْ كَانَ لَهُ مَضَى فِيهِ وَ إِنْ كَانَ عَلَيْهِ وَقَفَ عَنْهُ فَإِنَّ الْعَامِلَ بِغَيْرِ عِلْمٍ كَالسَّائِرِ عَلَى غَيْرِ طَرِيقٍ، فَلَا يَزِيدُهُ بُعْدُهُ عَنِ الطَّرِيقِ الْوَاضِح إِلَّا بُعْداً مِنْ حَاجَتِهِ، وَ الْعَامِلُ بِالْعِلْمَ كَالسَّائِرِ عَلَى الطَّرِيقِ الْوَاضِح؛ فَلْيَنْظُرْ نَاظِرْ أَسَائِرٌ هُوَ أَمْ رَاجِعُ وَاعْلَمْ أَنَّ لِكُلِّ ظَاهِرٍ بَاطِناً عَلَى مِثَالِهِ، فَمَا طَابَ ظَاهِرُهُ طَابَ بَاطِنُهُ وَ مَا خَبُثَ ظَاهِرُهُ خَبُثَ بَاطِنُهُ. وَقَدْ قَالَ الرَّسُولُ الصَّادِقُ إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْعَبْدَ اللَّهَ يُحِبُّ الْعَبْدَ وَ يُبْغِضُ عَمَلَهُ وَيُحِبُّ الْعَمَلَ وَ يُبْغِضُ بَدَنَهُ وَ اعْلَمْ أَنَّ لِكُلِّ عَمَلِ نَبَاتاً وَكُلُّ نَبَاتٍ لَا غِنَى بِهِ عَنِ الْمَاءِ وَ الْمِيَاهُ مُخْتَلِفَةٌ، فَمَا طَابَ سَقْيُهُ طَابَ غَرْسُهُ وَ حَلَتْ ثَمَرَتُهُ، وَ مَا خَبُثَ سَقْيُهُ خَبُثَ غَرْسُهُ وَ أَمَرَّتْ ثَمَرَتُهُ.
وَ نَاظِرُ قَلْبِ اللَّبِيبِ بِهِ يُبْصِرُ أَمَدَهُ وَيَعْرِفُ غَوْرَهُ وَنَجْدَهُ (1)
أَمَدَهُ: غایت انتهای مسیر آمد ابد و زمان معانی نزدیک به هم دارند با این تفاوت که ابد به مدت زمانی گفته می شود که برای آن حدی نیست و «آمد به مدت زمانی می گویند که دارای حد است هر چند این حد اگر مطلق بیان شده باشد، مجهول و ناشناخته است و تفاوت زمان و آمد هم به این است که «آمد» به اعتبار غایت گفته می شود در حالی که زمان هم در مبدأ و هم در غایت به کار می رود.
غَوْرَ: عمق، زمین گود؛ غار: شکاف در سینه کوه؛ بالفتح قعر كلّ شيء و المنخفض من الأرض.
نَجْدَه: بلندی زمین بلند و مرتفع؛ المرتفع منها و الجمع نجود مثل فلس و فلوس.
خردمند با چشم دل سرانجام کارش را می بیند و پستی و بلندی آن را می شناسد.
نکته ها
«غور» که عبارت از گودی و مکان پست است تعبیری مناسب برای افتادن از بلندی
1) نَاظِرُ: سیاهی چشم که در وسط آن مردمک واقع شده است؛ من المقلة السواد الأصغر الذي فيه انسان العين. اللبیب: خردمند؛ از مادۀ «لُبّ» به معنای مغز است و «لبیب» به کسی گفته می شود که خردمند و عاقل و هوشیار باشد.
در درکات جحیم است. (1)
مراد از واژه «ناظر» در جملهٔ «ناظر قلب اللبیب» چشم بصیرت انسان است. انسان راه سعادت خود را با چشم دل می بیند و هدف و مقصدی را که در این راه تعقیب می کند با دیده بصیرت می نگرد. (2)
منظور از «غور» و «نجد» راه های خیر و شر است؛ چنان که در قول خداوند متعال که فرموده است: وَ هَدَيْناهُ النَّجْدَيْنِ نجدین به همین دو راه خیر و شر تفسیر شده است. (3)
دَاعٍ دَعَا وَ رَاعٍ رَعَى فَاسْتَجِيبُوا لِلدَّاعِي وَ اتَّبِعُوا الرَّاعِيَ (4)
دعوت کننده ای [پیامبر اسلام] دعوت کرد و زمامداری زمام کار را در دست گرفت؛ پس دعوت کننده را اجابت کنید و زمامدار را پیروی نمایید.
نکته ها
منظور از دعوت کننده پیامبر صلی الله علیه و آله است که بنیان اسلام را بنا نهاد و منظور از «راعی» امام علی علیه السلام است که سرپرستی امت به فرمان خداوند به او داده شد.
در معنای این جمله دو احتمال وجود دارد: الف. «بِهِ يُبْصِرُ أَمَدَهُ وَ يَعْرِفُ غَوْرَهُ وَنَجْدَهُ» را خبر برای «نَاظِرُ قَلْبِ اللَّبِیبِ» ندانیم بلکه آن را صفت بدانیم و خبر آن «دَاعِ دَعَا وَ رَاعٍ رَعَی باشد این جمله به این معناست که بصیرتی در قلب انسان خردمند وجود دارد که به وسیله آن مدت و نهایت زندگی خویش فرازونشیب آن و خصوصیات زندگی خود را مشاهده می کند؛ دعوت کننده ای است که دعوت خود را انجام داد و رعایت کننده و مدبری است که امور را تدبیر کرد؛ ب. بِهِ يُبْصِرُ أَمَدَهُ» خبر «نَاظِرُ قَلْبِ اللَّبِيبِ» باشد و «دَاعِ دَعَا» جمله مستقلی به شمار آید که در این صورت جمله به این معناست که چشم دل خردمند به واسطه بصیرت و آگاهی ای که دارد مدت و نهایت زندگی و کار خود را می بیند و پستی و بلندی های زندگی خود را می شناسد.
1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 5، ص 2.
2) همان.
3) همان.
4) داع: دعوت کننده؛ در اصل «داعی» بوده که «یای» آن به سبب تنوین حذف شده است. راع: مراعات کننده؛ در اصل «راعی» بوده که «یای آن حذف شده است که ظاهراً منظور خود امام علیه السلام است؛ رعت الماشية رعيا إذا سرحت بنفسها و رعيتها و أرعاها يستعمل لازما و متعديا فانا راع و في القاموس الراعي كلّ من ولى أمر قوم والجمع رعاة و رعاء بالكسر و رعيان و القوم رعية.
مشابه
يا قَوْمَنا أَجِيبُوا داعِيَ اللَّهِ وَ آمِنُوا بِهِ يَغْفِرْ لَكُمْ مِنْ ذُنُوبِكُم (1)ای قوم ما، این دعوت کننده به خدا را پاسخ گویید و به او ایمان بیاورید تا خدا گناهانتان را بیامرزد. قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ الله (2)بگو اگر خدا را دوست می دارید از من پیروی کنید تا او نیز شما را دوست بدارد. يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اسْتَجيبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاكُمْ لِما يُحْيِيكُم (3)ای کسانی که ایمان آورده اید چون خدا و پیامبرش شما را به چیزی فراخوانند که زندگیتان می بخشد، دعوتشان را اجابت کنید.
قَدْ خَاضُوا بِحَارَ الْفِتَنِ وَ أَخَذُوا بِالْبِدَعِ دُونَ السُّنَنِ وَ أَرَزَ الْمُؤْمِنُونَ وَ نَطَقَ الضَّالُّونَ الْمُكَذِّبُونَ (4)
الضَّالُّونَ: گمراهان از مادۀ ضَلَ» به معنای گمراه شد؛ ضَلَّلَهُ گمراه کرد او را اسْتَضَلَ، اسْتِضْلَالًا: از او خواست تا گمراه شود؛ أَضَلَ إِصْلَالًا الشيء: آن چیز را گم کرد، نابود کرد.
البدع: بدعت ها؛ جمع بدعت.
أَرزَ: کناره گیری کرد؛ از ماده «ارز» در اصل به معنای جمع شدن و منقبض گردیدن است؛ سپس به معنای گوشه گیری و کنار رفتن از اجتماع استعمال شده است که در جمله یادشده منظور همین است؛ من باب علم و ضرب انقبض و انجمع.
جمعی در دریای فتنه غرق شدند به بدعت ها چنگ زدند و سنت ها را رها کردند. مؤمنان گوشه ای نشستند و گمراهان و دروغ گویان به زبان آمدند.
نکته ها
امام به گروهی از مردم اشاره می کند که از شیطان پیروی کرده و شیطان آن ها را از یاد خدا و راه حق دور ساخته است. (5)
«أَرَزَ الْمُؤْمِنُونَ» مؤمنان دهان از سخن بسته و در اثر چیرگی فتنه و فساد و از ترس بدکاران به گوشه عزلت پناه برده اند. (6)
«خاضوا» به معنای فرورفتن است و معمولاً این واژه دربارهٔ فرورفتن در اموری است که مذمت شده و در قرآن هم بیشتر در مواردی به کار رفته که فرورفتن مذموم بوده است. به نظر می رسد که این جملات اشاره به خلفا و متصدیان امور قبل از امیرالمؤمنین علیه السلام باشد؛ زیرا رفتار آنان و پیروانشان به این صورت بود که سنت های پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله را رها کردند و به دنبال بدعت ها رفتند وقتی حکومت حق نباشد و حاکم با زور حکومت کند، سنت های اسلامی کنار گذاشته شده و بدعت ها رواج می یابد.
نَحْنُ الشَّعَارُ وَالْأَصْحَابُ وَالْخَزَنَةُ وَالْأَبْوَابُ وَ لَا تُؤْتَى الْبُيُوتُ إِلَّا مِنْ أَبْوَابِهَا فَمَنْ أَتَاهَا مِنْ غَيْرِ أَبْوَابِهَا سُمِّيَ سَارِقاً (1)
سُمّی: نامیده شد.
ما اهل بیت همچون پیراهن تن پیامبر صلی الله علیه و آله [به او نزدیک] هستیم. ما یاران و گنجینه های علم و ابواب رسالتیم و به درون خانه جز از درب آن نمی توان درآمد و هرکس از غیر درب وارد شود، او را دزد خوانند.
نکته ها
منظور از «نحن الشعار» اهل بیت علیهم السلام پیامبرند که نزدیک ترین مردم به آن حضرت هستند. آنان در تصدیق پیامبر از دیگران پیشی گرفته اند و در راه پیامبری آن حضرت جهاد کردند آنان گنجینه دار دانش پیامبر بوده و راه شناخت دین و حلال و حرام هستند. (2)
این که طبق عادت جاری که بر وفق حکمت است، باید به خانه ها از در وارد شوند و این که هرکس به خانه ها جز از در وارد شود عرف او را دزد می نامد و آن چه عرف، زشت می شمارد باید ترک شود. مقصود این است که هرکس جویای علم و حکمت و دانستن اسرار شریعت است، باید به ما رجوع کند. (3)
مشابه
قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم: أَنَا مَدِينَةُ الْعِلْمِ وَ عَلِيٌّ بَابُهَا، فَمَنْ أَرَادَ الْعِلْمَ فَلْيَأْتِ الْبَابَ (4)پیامبر خدا
1) الشَّعَارُ: لباس زیرین؛ از مادۀ «شعر» به معنای موی؛ اسْتَشْعَرَ اسْتِشْعَاراً الشعَارَ: لباس زیر یا عرق گیر پوشد؛ بالكسر ما ولى الجسد من الثياب. الْخَزَنَةُ: خزانه داران؛ خَزَنَ: حفظ شیء و ذخیره کردن آن در خزانه جمع خزانه خزائن است به معنی حفظ و نگهداری آمده که توام با ذخیره کردن است؛ اخْتَزَنَ اخْتِرَاناً المال: مال را ذخیره کرد.
2) در سایه سار نهج البلاغه، ج 3، ص 298
3) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 5، ص 4
4) صحيفة الإمام الرضا عليه السلام، ص 58.
صلی الله علیه و آله فرمود: من شهر علم و دانش هستم و علی علیه السلام درب آن شهر است؛ پس هرکس که ارادۀ کسب علم کرده، می باید که از درب شهر وارد شود.
وَ ما يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلا اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ (1)در حالی که تأویل آن را جز خدای و آنان که قدم در دانش استوار کرده اند، نمی داند. لَيْسَ الْبِرُّ بِأَنْ تَأْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ ظُهُورِها وَ لكِنَّ الْبِرَّ مَنِ اتَّقَى وَ أُتُوا الْبُيُوتَ مِنْ أَبْوابِهَا وَاتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُون (2)و پسندیده نیست که از پشت خانه ها به آن ها داخل شوید ولی پسندیده راه کسانی است که پروا می کنند و از درها به خانه ها در آیید و از خدا بترسید تا رستگار شوید. عَنِ النَّبِيِّ صلى الله عليه وسلم قَالَ: إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ عَهِدَ إِلَيَّ فِى عَلِيٌّ السلام عَهْداً قُلْتُ يَا رَبِ بَيِّنْهُ لِي قَالَ إِسْمَعْ قُلْتُ قَدْ سَمِعْتُ قَالَ إِنَّ عَلِيّاً رَايَةُ الْهُدَى وَ إِمَامُ أَوْلِيَائِي وَ نُورُ مَنْ أَطَاعَنِي وَ هُوَ الْكَلِمَةُ الَّتِي أَلْزَمْتُهَا الْمُتَّقِينَ مَنْ أَحَبَّهُ أَحَبَّنِي وَ مَنْ أَطَاعَهُ أَطَاعَنِي (3)رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: خدای عزّوجل درباره علی علیه السلام به من سفارش کرد و گفتم توضیح بده، فرمود: گوش بده، عرض کردم گوش دارم فرمود به راستی علی علیه السلام پرچم هدایت است، پیشوای دوستانم و نور هرکه مرا اطاعت کند و اوست کلمه که متقیان بدان چسبند. هرکه دوستش دارد، دوستم داشته و هرکه فرمانش برد، فرمانم برده.
استعاره
مستعار: شعار
مستعارله: جامه زیرین
مستعار منه: خاندان پیامبر
جامع: واژۀ «شعار» را برای خود و خاندان پاکش استعاره فرموده است. وجه مشابهت، پیوستگی و نزدیکی آن ها به پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله است؛ چنان که «شعار» که به معنای جامهٔ زیرین است به بدن بستگی و پیوستگی دارد.
فِيهِمْ كَرَائِمُ الْقُرْآنِ (4)
آیات کریمه قرآن درباره اهل بیت علیهم السلام است.
وَ هُمْ كُنُوزُ الرَّحْمَنِ (1) آن ها گنجینه های علوم خدای رحمان اند.
إِنْ نَطَقُوا صَدَقُوا اگر سخن بگویند، راست می گویند.
وَ إِنْ صَمَتُوا لَمْ يُسْبَقُوا (2) و اگر خاموش باشند، کسی بر آن ها پیشی نمی گیرد.
نکته ها
تعبیر به «کنوز» اشاره به این است که تعلیمات و احکام گرانبهای الهی نزد آن هاست. (3)
«إِنْ صَمَتُوا لَمْ يُسْبَقُوا» اشاره به این است که سکوت آن ها به معنای ناتوانی در پاسخ گویی نیست بلکه به مقتضای مصلحت و حکمت است. (4)
«فيهم كرائم الإيمان»: عالى ترين و نفیس ترین شایستگی ها را از نظر ایمان دارند که مستلزم بالاترین درجات قرب به خداوند متعال است؛ مانند اخلاق فاضله و اعتقادات راستین که مطابق با خواست خداوند است. (5)
هم كنوز الرّحمان آنان گنجینه های علوم پروردگار و خزاین مکارم اخلاق اند و آن چه خداوند به انجام دادن آن ها فرمان داده نزد آنان است. (6)
«كَرَائِمُ الْقُرْآنِ» مبتدای مؤخّر و «فيهم» خبر مقدم است ضمیر در «فيهم» به عترت پیامبر و اهل بیت علیهم السلام باز می گردد.
اهل بيت علیهم السلام اگر سخن بگویند حقیقت و سخن راست و صحیح می گویند و اگر
در جایی سکوت کنند هیبت و اهمیت آنان باعث می شود که دیگران جرئت نکنند بر آنان سبقت بگیرند و اظهار فضل کرده و سخن بگویند؛ یعنی در مطالب علمی، آنان فصل الخطاباند و حرف آخر را می گویند.
مشابه
بَلْ هُوَ آيَاتٌ بَيِّنَاتُ في صُدُورِ الَّذينَ أُوتُوا الْعِلْم (1)بلكه قرآن آیاتی است روشن که در سینه اهل دانش جای دارد.
فَلْيَصْدُقْ رَائِدٌ أَهْلَهُ (2) پیشوای قوم باید به مردمش راست بگوید.
نکته
واژهٔ «رائد» به معنای کسی است که در پیشاپیش قافله حرکت می کند و برای یافتن آب و چراگاه جست وجو می نماید. انتخاب این تعبیر امام اشاره به این دارد که اگر من ویژگی های اهل بیت را برای شما شرح می دهم به منزله کسی هستم که ضروری ترین وسیله زندگی را برای پیروانش شرح می دهد. (3)
وَلْيُحْضِرْ عَقْلَهُ و به عقل خویش رجوع نماید.
نکته
در معنای جمله «فَلْيَصْدُقُ رَائِدٌ أَهْلَهُ وَلْيُحْضِرْ عَقْلَهُ» دو احتمال وجود دارد: الف. این که انسان رائد و راهنمای خود باشد و با خود صادقانه رفتار نماید و با توجیهاتی به خود دروغ نگوید وقتی عقل انسان راهی را خطرناک می داند انسان باید مواظب باشد و تحت تأثیر القائات شيطان قرار نگیرد؛ ب این که انسان وقتی حق را فهمید آن را به دیگران بگوید و از قدرتمندان نهراسد و با توجه به این که بحث حضرت دربارۀ اهل بیت پیامبر علیهم السلام بود، افراد حق طلب باید فضایل و حق امام علیه السلام و اهل بیت علیهم السلام را به طور صریح برای مردم بازگو کنند.
1) عنکبوت، 49.
2) رَائِد: امام و راهنما؛ از مادۀ رود به معنای تلاش برای انجام دادن چیزی است و همان گونه که در متن آمده است معمولاً به کسی می گویند که در جست وجوی مرتع و چراگاه، پیشاپیش قافله حرکت می کند. در گذشته وقتی لشکری از جایی به جایی می رفت عده ای را پیشاپیش می فرستادند به عنوان طالب آب و گیاه پیدا کنند و لشکر در آن جا برای استراحت فرود بیایند؛ المرسل في طلب الماء و الكلاء.
3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 6، ص 97.
وَ لْيَكُنْ مِنْ أَبْنَاءِ الآخِرَةِ فَإِنَّهُ مِنْهَا قَدِمَ وَ إِلَيْهَا يَنْقَلِبُ (1)
باید از فرزندان آخرت باشد که از آن جا آمده و به آن جا باز می گردد.
نکته ها
همچنان که کودک از مادر پا به عرصه وجود می گذارد و محبت و شیفتگی و رجوع او به مادر است؛ همچنین انسان که آفریده دست پروردگار است و در محضر او جای داشته و از آن جا به این جهان پست فرود آمده و به آن جا بازگشت دارد سزاوار است که فرزند تبار حقیقی و دیار اصلی خود بوده و به آن جا دل بستگی و شیفتگی داشته باشد و برای وصول به آن مقصد کار و کوشش کند. (2)
ضمیر در ولیکن به همان رائد» و کسانی بر می گردد که در جمله قبل درباره آن سخن گفته شد.
انسان عاقل ابتدا اندیشه می کند که اگر کاری یا سخنی به نفع اوست، آن را می گوید و انجام می دهد ولی انسان نادان ابتدا کار را انجام می دهد یا با زبانش سخنی می گوید و بعد متوجه می شود که سخن او مصداق غیبت یا تهمت یا سخن چینی بوده است.
مشابه
أَلَا فَمَا يَصْنَعُ بِالدُّنْيَا مَنْ خُلِقَ لِلآخِرَة (3)به هوش باشید با دنیا چه می کند کسی که برای آخرت آفریده شده است. مِنْها خَلَقْناكُمْ وَ فيها نُعِيدُكُمْ وَ مِنْهَا نُخْرِجُكُمْ تارَةً أُخْری (4)شما را از زمین آفریدیم و به آن باز می گردانیم و بار دیگر از آن بیرون می آوریم. تشبیه
مشَبَه: نادان را در کارهایی که انجام می دهد.
مشَبَه به: کسی که در بیراهه مشغول حرکت است
وجه شَبَه: دوری او از مطلوبی که دارد به اندازۀ دوری او از راه وصول به این مطلوب است برخلاف این، کسی که از روی دانش و بینش راهی را می پیماید هر اندازه
بیشتر گام بر می دارد، همان قدر به مقصود خود نزدیک تر می گردد.
فَالنَّاظِرُ بِالْقَلْبِ الْعَامِلُ بِالْبَصَرِ يَكُونُ مُبْتَدَأُ عَمَلِهِ أَنْ يَعْلَمَ أَعْمَلُهُ عَلَيْهِ أَمْ لَهُ فَإِنْ كَانَ لَهُ مَضَى فِيهِ وَإِنْ كَانَ عَلَيْهِ وَقَفَ عَنْهُ (1) کسی
که به چشم دل بنگرد و با بصیرت به کار پردازد، آغاز کارش در این می اندیشد که آیا عملی که می خواهد به جا آورد به زیان اوست یا به سود او پس اگر به سود او باشد به آن اقدام می کند و اگر به زیانش باشد از انجام آن باز می ایستد.
نکته ها
انسان خردمند نشانه هایی دارد که مهمترین آن ها این است که به هیچ کاری بدون مطالعه دست نمی زند. او ابتدا در هر کاری تدبر و اندیشه می کند پس اگر آن را کار نیک و خالی از شر یافت یا خیر آن بیشتر از شرّش بود به آن دست می زند و اگر به طور کامل شر بود یا شرش از خیرش بیشتر بود از آن دست می کشد. (2)
حضرت در این عبارت ابتدا دقت با قلب را و بعد عمل با چشم را بیان می فرماید. به نظر می رسد انسان ابتدا با چشم نگاه می کند ولی اگر دقت کنیم تعبیر حضرت در این جا دقیق است؛ زیرا انسان هر کاری را که می خواهد انجام دهد ابتدا در قلب و اندیشه خود تصور می کند و تصمیم می گیرد و بعد به دنبال آن می رود؛ چراکه اعمال و رفتار انسان از اراده ای که در دلش به وجود می آید سرچشمه می گیرد.
فَإِنَّ الْعَامِلَ بِغَيْرِ عِلْمٍ كَالسَّائِرِ عَلَى غَيْرِ طَرِيقٍ فَلَا يَزِيدُهُ بُعْدُهُ عَنِ الطَّرِيقِ الْوَاضِحِ إِلَّا بُعْداً مِنْ حَاجَتِهِ وَ الْعَامِلُ بِالْعِلْمِ كَالسَّائِرِ عَلَى الطَّرِيقِ الْوَاضِح (3)
بعد: دوری؛ ابْتَعَدَ ابْتِعَاداً عنه: از او دور شد.
کسی که بدون آگاهی عمل کند مانند کسی است که در بیراهه گام بر می دارد که هر چه از راه روشن بیشتر فاصله می گیرد از مقصودش دورتر می شود و آن که از روی آگاهی عمل می کند
1) مُبْتَدَأَ عَمَلِهِ: شروع کارش؛ از ماده «بدء» به معنای شروع الابتدائی آغازین اوّلی؛ ابْتَدَأَ ابْتِدَاء الشيء أو بهِ: به چیزی یا به کاری آغاز کرد آن چیز را پیش از دیگران آغاز کرد.
2) در سایه سار نهج البلاغه، ج 3، ص301.
3) کَالسائر: رونده؛ از ماده «سیر» به معنای راه رفتن يَزِيدُه: افزون کرد او را؛ از مادۀ «زَادَ» به معنای بیفزود او را؛ تَزَيَّدَ في حَدِیثِه افزون کرد در سخن خود؛ اسْتَزَادَه: زیادت خواست از او.
همچون کسی است که در راه روشن گام بر می دارد.
مشابه
قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله: مَنْ عَمِلَ عَلَى غَيْرِ عِلْمٍ كَانَ مَا يُفْسِدُ أَكْثَرَ مِمَّا يُصْلِحُ (1)کسی که ندانسته عملی انجام دهد خراب کردنش از درست کردنش بیشتر است.
أَبَا عَبْدِ اللَّهِ علیه السَّلام يَقُولُ: الْعَامِلُ عَلَى غَيْرِ بَصِيرَةٍ كَالسَّائِرِ عَلَى غَيْرِ طَرِيقِ لَا يَزِيدُهُ سُرْعَةً السَّيْرِ إِلَّا بُعْدا (2)امام صادق علیه السلام فرمود هرکه بدون بصیرت عمل کند مانند کسی است که به بیراهه می رود؛ هر چند شتاب کند از هدف دورتر گردد.
تشبیه
مشَبَه: افراد نادان، افراد دانا
مشَبَهٌ به: کسی که از بیراهه می رود رهروی که در جادهٔ روشن گام بر می دارد.
وجه شَبَه: امام علیه السلام افراد نادان را به کسی تشبیه می کند که از بیراهه می رود و چون بدون آگاهی به انجام کار می پردازد همچون کسی است که از بیراهه می رود و هر چقدر جلوتر می رود از مقصد فاصله بیشتری می گیرد و تلاشش نتیجه معکوس دارد. امام علیه السلام افراد دانا را به کسی تشبیه می کند که در جادۀ روشن و مستقیم گام بر می دارد چون از روی آگاهی عمل می کند لحظه به لحظه به مقصد نزدیک تر می شود.
فَلْيَنْظُرْ نَاظِرُ أَسَائِرَ هُوَ أَمْ رَاجِعٌ (3)
راجعٌ: رجوع کننده؛ «رجوع» و «رجعی» به معنی برگشتن و برگرداندن؛ ارْتَجَعَ ارْتِجَاعاً الى الشيء: آن چیز را به من برگردانید.
پس هرکس باید بنگرد که آیا پیش می رود یا به عقب باز می گردد.
نکته
این تعبیر نشان می دهد که افراد ناآگاه نه تنها با تلاش های خود به مقصد نزدیک نمی شوند بلکه گاهی با تلاش های خود در جهت ضد آن گام بر می دارند. (4)
وَ اعْلَمْ أَنَّ لِكُلِّ ظَاهِرٍ بَاطِناً عَلَى مِثَالِهِ فَمَا طَابَ ظَاهِرُهُ طَابَ بَاطِنُهُ وَ مَا خَبُثَ ظَاهِرُهُ خَبُثَ بَاطِنُهُ (1)
بدان که هر ظاهری باطنی مانند خود دارد آن چه ظاهرش پاک است، باطنی پاک دارد و آن چه ظاهرش پلید است باطنش نیز پلید است.
نکته
در این عبارت حضرت نظر به اعمال و نیت های قلبی انسان ها دارد. معمولاً کسی که کار خیری انجام می دهد ظاهرش این است که نیت او هم خیر است؛ یعنی قصد انجام کار خیر دارد و اصل به نیت بر می گردد و در حقیقت ظاهر انسان معلول و باطن او علت است.
مشابه
قَدْ بَدَتِ الْبَغْضاءُ مِنْ أَفْوَاهِهِمْ وَ ما تُخْفى صُدُورُهُمْ أَكْبَرُ (2)کینه توزی از گفتارشان آشکار است و آن کینه که در دل دارند بیشتر است. وَ لَوْ نَشاءُ لَأَرَيْناكَهُمْ فَلَعَرَفْتَهُمْ بِسِيمَاهُمْ وَ لَتَعْرِفَنَّهُمْ فى لَحْنِ الْقَوْل (3)اگر بخواهیم آن ها را به تو می نمایانیم و تو آن ها را به سیمایشان یا از شیوهٔ سخنشان خواهی شناخت. امیرمؤمنان علی علیه السلام می فرماید: مَا أَضْمَرَ أَحَدٌ شَيْئاً إِلَّا ظَهَرَ فِي فَلَتَاتِ لِسَانِهِ وَصَفَحَاتِ وجهه (4)کسی چیزی را در دل خود نهان نمی کند جز آن که در سخنان بی اندیشه اش و در صفحه رخسارش نمایان می گردد.
امیرمؤمنان علی علیه السلام می فرماید: مَنْ أَصْلَحَ سَرِيرَتَهُ أَصْلَحَ اللَّهُ عَلَانِيَتَهُ وَ مَنْ أَصْلَحَ فِيمَا بَيْنَهُ وَبَيْنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ أَصْلَحَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى فِيمَا بَيْنَهُ وَبَيْنَ النَّاسِ (5)کسی که نهان خود را اصلاح کند خدا آشکار او را نیکو گرداند و کسی که برای دین خود کار کند خدا دنیای او را کفایت فرماید و کسی که میان خود و خدا را نیکو گرداند خدا میان او و مردم را اصلاح خواهد کرد.
وَ قَدْ قَالَ الرَّسُولُ الصَّادِقُ إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْعَبْدَ وَيُبْغِضُ عَمَلَهُ وَ يُحِبُّ الْعَمَلَ وَيُبْغِضُ بَدَنَهُ پیامبر راستگو صلی الله علیه و آله فرمود: «گاه شود که خداوند بنده را دوست و عملش را دشمن دارد و گاه شود که عمل را دوست و فاعل آن را دشمن دارد». نکته
درباره حبّ و بغض که به خداوند نسبت داده شده است این دو در مورد خداوند به رضایت و کراهت او برگشت دارد؛ از این رو هرچه خیر محض یا خیر بر وجود او غالب باشد ذاتاً مطلوب حق تعالی است و آن چه شرّ محض یا شرّ بر وجود او غلبه داشته باشد، اگرچه بالعرض متعلق به اراده اوست لیکن ذاتاً مکروه خداوند متعال است. (1)
وَ اعْلَمْ أَنَّ لِكُلِّ عَمَلٍ نَبَاتاً وَكُلُّ نَبَاتٍ لَا غِنَى بِهِ عَنِ الْمَاءِ (2) بدان که هر عملی را درختی است [که آن عمل به منزله میوۀ آن است] و هیچ درختی بی نیاز از آب نیست.
نکته
از ویژگی های گیاه این است که معمولاً نمو دارد و آثاری بر آن مترتب است. اعمال انسان نیز همین گونه اند؛ به این معنی که نتیجه عمل دنباله دار است و رشد می کند پس از صادر شدن از انسان رشد و نمو دارند و نتایج و پیامدهایی بر بنابراین همه اعمال آن ها مترتب می شود.
وَالْمِيَاهُ مُخْتَلِفَةٌ فَمَا طَابَ سَقْيُهُ طَابَ غَرْسُهُ وَ حَلَتْ ثَمَرَتُهُ وَ مَا خَبُثَ سَقْيُهُ خَبُثَ غَرْسُهُ وَ أَمَرَتْ ثَمَرَتُه (3)
سفی: سیراب کردن آب دادن آبیاری؛ الاسْتِسْقَاء: طلب آبیاری؛ سقی: مصدر و به معنای آبیاری کردن است و «سقی» به معنای آبشخور می آید و در این جا هر دو صحیح است.
غَرْسُهُ: روییدن کاشتن نهال و تنه درخت
حَلَتْ: شیرین شد، از ماده «حلی، یحلو» که آخرش حذف شده است.
أَمَرْتُ: تلخ شد؛ باب افعال از «مر» به معنای تلخ شد.
و آب ها مختلف اند هر آن چه آبیاری اش نیکو باشد، نهالش نیکو و میوه اش شیرین است و هر آن چه آبیاری اش آلوده باشد، نهالش آلوده و میوه اش تلخ است.
نکته
اختلاف آب ها از نظر شیرینی و شوری، سبب بروز اختلاف در چگونگی استعداد روییدنی ها و خوبی کشتزارها و میوه هاست و هر چه از آب پاکیزه تری بهره مند است، میوه اش بهتر و پاکیزه تر است و بدی و فساد در آن نیست. اعمال انسان نیز که شبیه روییدنی هاست پاکیزگی ثمرات ،آن که همان میوه های پاکیزه بهشت و انواع لذت های آن است، بستگی به زلال بودن ماده و منشأ این اعمال دارد. (1)
مشابه
أَلَمْ تَرَ كَيْفَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ أَصْلُها ثَابِتُ وَفَرْعُهَا فِي السَّمَاءِ تُؤْتى أُكُلَها كُلَّ حينٍ بِإِذْنِ رَبِّهَا وَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثَالَ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ وَ مَثَلُ كَلِمَةٍ خَبِيثَةٍ كَشَجَرَةٍ خَبيثَةٍ اجْتُنَّتْ مِنْ فَوْقِ الْأَرْضِ مَا لَها مِنْ قَرار (2)آیا ندیده ای که خدا چگونه مثل زد؟ سخن پاک چون درختی پاک است که ریشه اش در زمین استوار و شاخه هایش در آسمان است، به فرمان خدا هر زمان میوه خود را می دهد خدا برای مردم مثل ها می آورد، باشد که پند گیرند و مثل سخن ناپاک چون درختی ناپاک است که ریشه در زمین ندارد و بر پا نتواند ماند. تشبیه
مشَبَه: انسان و اعمالش
مشَبَه به: درختان و میوه ها
وجه شَبَه: امام علیه السلام انسان و اعمالش را به درختان و میوه هایش تشبیه می کند؛ به این صورت که همان گونه که درختان و گیاهان برای رویش از آب بی نیاز نیستند، انسان ها نیز به تعلیم و تربیت و تبلیغ نیاز دارند هرکس که از تعلیم و تربیت صحیح برخوردار باشد، اعمالش پاک و آن کس که تحت تأثیر تبلیغات سوء قرار گیرد، عملی ناپاک خواهد داشت.
شناسنامه خطبه
تاریخ، زمان و مکان وقوع: نامعلوم
مخاطب: مردم
موضوع: اعتقادی، علمی
ویژگی: خداشناسی (1)
این خطبه از خطبه های مهم توحیدی نهج البلاغه است امام در این خطبه به ستایش ذات پروردگار و اوصاف جمال و جلال او می پردازد و قبل از هر چیز به عجز انسان در معرفت کنه ذات خداوند اشاره می کند.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص 102.
الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِى انْحَسَرَتِ الْأَوْصَافُ عَنْ كُنْهِ مَعْرِفَتِهِ وَ رَدَعَتْ عَظَمَتُهُ الْعُقُولَ، فَلَمْ تَجِدْ مَسَاعَاً إِلَى بُلُوعْ غَايَةِ مَلَكُوتِهِ. هُوَ اللَّهُ الْحَقُّ الْمُبِينُ أَحَقُّ وَأَبْيَنُ مِمَّا تَرَى الْعُيُونُ، لَمْ تَبْلُغُهُ الْعُقُولُ بِتَحْدِيدٍ فَيَكُونَ مُشَبَّهَا وَ لَمْ تَقَعْ عَلَيْهِ الْأَوْهَامُ بِتَقْدِيرٍ فَيَكُونَ مُمَثَلًا. خَلَقَ الْخَلْقَ عَلَى غَيْرِ تَمْثِيلٍ وَ لَا مَشُورَةِ مُشِيرٍ وَ لَا مَعُونَةِ مُعِينٍ فَتَمَّ خَلْقُهُ بِأَمْرِهِ وَ أَذْعَنَ لِطَاعَتِهِ فَأَجَابَ وَ لَّمْ يُدَافِعْ وَ انْقَادَ وَ لَمْ يُنَازِعْ
الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي انْحَسَرَتِ الْأَوْصَافُ عَنْ كُنْهِ مَعْرِفَتِهِ وَ رَدَعَتْ عَظَمَتُهُ الْعُقُولَ فَلَمْ تَجِدْ مَسَاعَاً إِلَى بُلُوغِ غَايَةِ مَلَكُوتِهِ (1)
رَدَعَتْ: جلوگیری کرد، بازداشت منع کرد؛ ارْتَدَعَ ارْتِدَاعاً: بازایستاد؛ رَدَعَ، رَدْعاًهُ عن كذا: او را از کاری بازداشت.
مساغ: راه چاره؛ در اصل از مادۀ «سوغ» به معنای آسان خوردن آب یا غذاست؛ سپس به هر مسیر راحت و آسانی اطلاق می شود و در خطبه مزبور از همین قبیل است؛ ساغ الشراب سوغا سهل مدخله و المساغ المسلک. مَلَكُوتِهِ مالکیت خداوند؛ از مادۀ «مُلک» به معنای حکومت و مالکیت گرفته شده است و اضافه واو و تاء، تأکید و مبالغه را می رساند و هنگامی که درباره خداوند به کار رود، اشاره به حکومت مطلقه او بر سراسر جهان است.
ستایش خداوندی را که اوصاف از بیان حقیقت معرفتش درمانده و عظمتش عقل ها را پس زده چندان که راهی برای رسیدن به نهایت ملکوتش نیابند.
نکته
مقصود این است که علم ما به آن ذات باعظمت بی نهایت از هر نظر تنها علم اجمالی است که می توانیم از طریق آثارش به او اشاره کنیم و نه علم تفصیلی. (2)
مشابه
وَ لَمْ يَنْظُرُوا فِي مَلَكُوتِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ (3)آیا آن ها در حکومت و نظام آسمان ها و زمین و آن چه خدا آفریده است نظر نیفکندند.
1) انْحَسَرَتِ: متحیر شد؛ از مادۀ «حسر» در اصل به معنای برهنه کردن است؛ سپس به معنای ضعف و ناتوانی به کار رفته؛ زیرا در این حالت انسان از نیروهای خود برهنه می شود؛ حسر: حسورا من باب قعد كلّ لطول مدى و نحوه، و حسرته أنا يتعدّى و لا يتعدّى. کنه: اصل و گوهر چیزی و اندازه و کیفیت آن اكتَنَهَ اكْتِنَاها الشيء: به حقیقت آن چیز پی برد.
2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 6، ص 110.
3) اعراف، 185.
هُوَ اللَّهُ الْحَقُّ الْمُبِينُ أَحَقُّ وَأَبْيَنُ مِمَّا تَرَى الْعُيُونُ (1)
او خداوندی است ثابت و آشکار ثابت تر و آشکارتر از آن چه چشم ها می بیند.
لَمْ تَبْلُغُهُ الْعُقُولُ بِتَحْدِيدٍ فَيَكُونَ مُشَبَّهَا وَ لَمْ تَقَعْ عَلَيْهِ الْأَوْهَامُ بِتَقْدِيرٍ فَيَكُونَ مُمَثَلًا (2)
الْأَوْهَامُ: گمان ها؛ از ماده «وهم» به معنای در وهم و گمان افتاد؛ أَوْهَمَ إيهاماً: او را به وهم و پندار انداخت.
تَقْدِير: اندازه گیری ابعاد که درباره اجسام به کار می رود. مُمَثَلًا: دارای شکل و صورت؛ از ماده «مثل» به معنی مانند، نظیر و شبیه است؛ أَمْثَل، إمْثَالًا هُ فلاناً و به: فلانی را مانند او کرد؛ تَمَاثَلَ، تَمَاثُلا الشيئان آن دو چیز با هم شبیه و همسان شدند.
دست توانای عقل ها نمی تواند حدی را برای او بیان کند تا شبیهی برای او یافت شود و اندیشه ها هرگز اندازه ای برای او تعیین نمی کند تا همانندی داشته باشد.نکته
«اوهام» به معنای گمان و پندار است پندار آدمی در نهایت می تواند تصویری محدود از خدا بسازد و او را با مفاهیم محدود خویش بسنجد و در این صورت نیز خداوند دارای شبیه و مانند خواهد بود. (3)
مشابه
سَنُرِيهِمْ آيَاتِنا فِي الآفاقِ وَ فِي أَنْفُسِهِمْ (4)خداوند متعال می فرماید به زودی نشانه های خود را در اطراف جهان و در درون جانشان به آن ها نشان می دهیم
1) أحَق: سزاوارتر. أَبينُ: آشکارتر.
2) بِتَحْدِيدِ: مشخص کردن حدود و اندازه و مشخصات؛ الحدّ: المنع والحاجز بين الشّيئين و نهاية الشيء و طرفه، و في عرف المنطقيين التعريف بالذاتى. مُشَبَّه تشبیه شده؛ از مادۀ «شَبَه» به معنای مثل و نظیر؛ همچنین است شبیه «شبهه» آن است که دو چیز در اثر مماثلت از همدیگر تشخیص داده نشوند.
3) در سایه سار نهج البلاغه، ج 3، ص308.
4) فصلت، 53.
خَلَقَ الْخَلْقَ عَلَى غَيْرِ تَمْثِيلٍ وَ لَا مَشُورَةِ مُشِيرٍ وَ لَا مَعُونَةِ مُعِينٍ فَتَمَّ خَلْقُهُ بِأَمْرِهِ (1)
المعونة: یاری کردن؛ از مادۀ عون به معنای کمک؛ اسم من أعانه و عوّنه.
معین: کمک کننده.
آفریدگان را بدون نمونۀ قبلی و مشورت با مشاوری و بدون یاری کمک کاری آفرید و آفرینش موجودات به فرمان او کامل شد.نکته
در این عبارت (امر) همان فرمان خداست که البته این فرمان هم لفظ نیست بلکه همان اراده ربوبی کافی است.
مشابه
وَ إِذا قَضى أَمْراً فَإِنَّمَا يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُون (2)و چون فرمان وجود چیزی را صادر کند، جز این نیست که می گوید «باش» و فوراً موجود می شود. ما أَمْرُنا إِلَّا واحِدَةٌ كَلَمْحِ بِالْبَصَرِ (3)و فرمان ما یک امر بیش نیست، همچون یک چشم بر هم زدن.
وَ أَذْعَنَ لِطَاعَتِهِ فَأَجَابَ وَلَمْ يُدَافِعُ وَ انْقَادَ وَ لَمْ يُنَازِعْ (4)
انْقَادَ: اطاعت کرد.
لَمْ يُنَازِعُ: سرپیچی نکرد.
همه اطاعتش را پذیرفتند و فرمانش را اجابت نمودند و رد نکردند و رام و تسلیم وی شدند و به مخالفت برنخاستند.
مشابه
ثُمَّ اسْتَوى إِلَى السَّمَاءِ وَ هِيَ دُخانُ فَقالَ لَها وَ لِلْأَرْضِ انْتِيَا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً قَالَتَا أَتَيْنا
1) مَشُورَة: مشورت؛ از مادۀ شور به معنای مشورت کردن اسْتَشَارَ اسْتِشارَةً فلاناً با فلانی مشورت کرد؛ المشورة: مفعلة من أشار إليه بكذا أى أمره به، و في بعض النسخ بضم السين بمعنى الشّورى. مشير: مشاور.
2) بقره، 117.
3) قمر، 50.
4) أذعن: اعتراف کرد؛ از مادهٔ اذعان به معنای اقرار کردن و فرمان بردن است. لَمْ يُدَافِعُ: اعتراض نکرد.
طائعين (1)سپس به آسمان پرداخت و آن دودی بود پس به آسمان و زمین گفت: خواه یا ناخواه بیایید. گفتند: فرمانبردار آمدیم.
1) فصلت، 11
وَ مِنْ لَطَائِفِ صَنْعَتِهِ وَ عَجَائِبِ خِلْقَتِهِ مَا أَرَانَا مِنْ غَوَامِضِ الْحِكْمَةِ فِي هَذِهِ الْخَفَافِيشِ الَّتِي يَقْبِضُهَا الصِّيَاءُ الْبَاسِطُ لِكُلِّ شَيْءٍ وَيَبْسُطُهَا الظَّلَامُ الْقَابِضُ لِكُلِّ حَيٌّ وَ كَيْفَ عَشِيَتْ أَعْيُنُهَا عَنْ أَنْ تَسْتَمِدَّ مِنَ الشَّمْسِ الْمُضِيئَةِ نُوراً تَهْتَدِى بِهِ فِي مَذَاهِبهَا وَتَتَّصِلُ بِعَلَانِيَةِ بُرْهَانِ الشَّمْسِ إِلَى مَعَارِفِهَا وَرَدَعَهَا بِتَلَالُوِ ضِيَائِهَا عَنِ الْمُضِيَّ فِى سُبْحَاتِ إِشْرَاقِهَا وَ أَكَنَّهَا فِي مَكَامِنِهَا عَنِ الذَّهَابِ فِي بُلَجِ اخْتِلَاقِهَا، فَهِيَ مُسْدَلَةُ الْجُفُونِ بِالنَّهَارِ عَلَى حِدَاقِهَا وَ جَاعِلَةُ اللَّيْلِ سِرَاجاً تَسْتَدِلُّ بِهِ فِي الْتِمَاسِ أَرْزَاقِهَا، فَلَا يَرُدُّ أَبْصَارَهَا إِسْدَافُ ظُلْمَتِهِ وَ لَا تَمْتَنِعُ مِنَ الْمُضِيَّ فِيهِ لِغَسَقِ دُجُنَّتِهِ، فَإِذَا أَلْقَتِ الشَّمْسُ قِنَاعَهَا وَ بَدَتْ أَوْضَاحُ نَهَارِهَا وَدَخَلَ مِنْ إِشْرَاقِ نُورِهَا عَلَى الشِّبَابِ فِي وِجَارِهَا أَطْبَقَتِ الْأَجْفَانَ عَلَى مَآقِيهَا وَتَبَلَّغَتْ بِمَا اكْتَسَبَتْهُ مِنَ الْمَعَاشِ فِي ظُلَمِ لَيَالِيهَا. فَسُبْحَانَ مَنْ جَعَلَ اللَّيْلَ لَهَا نَهَاراً وَ مَعَاشاً وَالنَّهَارَ سَكَناً وَ قَرَاراً وَ جَعَلَ لَهَا أَجْنِحَةً مِنْ لَحْمِهَا تَعْرُجُ بِهَا عِنْدَ الْحَاجَةِ إِلَى الطَّيَرَانِ كَأَنَّهَا شَطَايَا الْآذَانِ غَيْرَ ذَوَاتِ رِيشِ وَ لَا قَصَبٍ، إِلَّا أَنَّكَ تَرَى مَوَاضِعَ الْعُرُوقِ بَيْنَةً أَعْلَاماً، لَهَا جَنَاحَانِ لَمَّا يَرِقًا فَيَنْشَقًا وَ لَمْ يَغْلُظًا فَيَثْقُلَا تَطِيرُ وَوَلَدُهَا لَاصِقُ بِهَا لَاجِيٌّ إِلَيْهَا يَقَعُ إِذَا وَقَعَتْ وَ يَرْتَفِعُ إِذَا ارْتَفَعَتْ لَا يُفَارِقُهَا حَتَّى تَشْتَدَّ أَرْكَانُهُ وَيَحْمِلَهُ لِلنُّهُوضِ جَنَاحُهُ وَيَعْرِفَ مَذَاهِبَ عَيْشِهِ وَ مَصَالِحَ نَفْسِهِ. فَسُبْحَانَ الْبَارِئِ لِكُلِّ شَيْءٍ عَلَى غَيْرِ مِثَالٍ خَلَا مِنْ غَيْرِهِ.
وَ مِنْ لَطَائِفِ صَنْعَتِهِ وَ عَجَائِبِ خِلْقَتِهِ مَا أَرَانَا مِنْ غَوَامِضِ الْحِكْمَةِ فِي هَذِهِ الْخَفَافِيشِ الَّتِي يَقْبِضُهَا الضَّيَاءُ الْبَاسِطُ لِكُلِّ شَيْءٍ وَيَبْسُطُهَا الظَّلَامُ الْقَابِضُ لِكُلِّ حَيٍّ (1)
الْخَفَافِيشِ: خفاش ها؛ جمع «خفاش» است و آن نام پرنده ای است که در فارسی به آن «شب پره» هم گفته اند. این کلمه از ماده «خَفش» و «خَفَشَ» به معنای ضعف بصر در اصل خلقت است. موجودی که به اندازه ای دیدگانش ضعیف است که نمی تواند در مقابل نور خورشید مقاومت کند؛ بنابراین برای انجام کارهای خود صبر می کند تا مقداری هوا تاریک شود و از شدت نور خورشید کاسته گردد تا بتواند به فعالیت و رفع احتیاجات خود بپردازد؛ الخفاش و زان رمان طاير معروف جمعه خفافيش مأخوذ من الخفش و هو ضعف فى البصر خلقة أو لعلّة، والرّجل أخفش و هو الذي يبصر بالليل لا بالنّهار أو في يوم غيم لا في يوم صحو.
يَقْبضُها: می گیرد قبض می کند؛ از مادۀ «قبض» به معنای گرفتن انْقَبَضَ انْقِباضاً الشيءُ: آن چیز تنگ و منقبض شد؛ قَبَضَ، قَبْضاً الشيء: آن چیز را گرفت
الضّياءُ الْبَاسِطُ: روشنی گشاینده؛ يَبْسُطُها می گشاید.
البَاسِطُ والقَابِضُ: منظور از «باسط» پخش و پراکنده کردن حیوانات از جای شب آن ها و «قابض» جمع آوری آن ها از جاهای متفرق و برگرداندنشان به لانه ها و جاهای شب
الظَّلَامُ الْقَابِضُ: تاریکی قبض کننده.
1) لطائف: دقايق و ظرايف؛ جمع لطيفة و هي ما صغر ودق. غَوَامِضِ: پیچیدگی ها؛ از مادۀ «غَمَضَ» به معنای چشم پوشی تساهل؛ جمع غامض به معنای امر مبهم؛ الغامض خلاف الواضح وكلّ شيء خفى مأخذه.
از لطیف ترین مصنوعات و شگفت انگیزترین مخلوقات پروردگار، اسرار پیچیده حکمتی است که در وجود این شب پره ها به ما نشان داده شده است؛ همان موجوداتی که روشنایی روز با آن که همه چیز را می گشاید چشمان آن ها را می بندد و تاریکی که همه موجودات زنده را فشرده می کند چشمان آن ها را باز و گسترده می سازد.
نکته ها
امام علیه السلام به آن چه مقصود او از خطبه است می پردازد و آن عبارت است از ستایش خداوند به اعتبار برخی لطایف صُنع و شگفتی های خلقت او و توجه دادن مردم به رازهای پیچیده ای که در آفرینش خفاش وجود دارد و از اختلاف او با دیگر جانوران که روشنایی چشمان او را فرو می بندد در حالی که چشمان دیگر جانداران را می گشاید و گیاه را رویش و گستردگی می دهد و تاریکی چشم های او را باز و چشمان دیگر جانداران را می بندد، اظهار شگفتی می کند. (1)
«وَ يَبْسُطُهَا الظَّلَامُ الْقَابِضُ» چشمان خفاش را روشنی و نوری می بندد و قبض می کند که بسط دهنده و گشاینده دیدگان هر موجود دیگری است و هر چیزی را نمایان می سازد بسط در مقابل قبض است. چشمان خفاش بسیار ضعیف است و تحمل نور خورشید را ندارد. نور خورشید که جمع شد و روز رو به تاریکی رفت، خفاش به انجام کارهای خود می پردازد.
مشابه
هوَ الَّذِي جَعَلَ الشَّمْسَ ضِياءً وَ الْقَمَرَ نُوراً (2)اوست آن که خورشید را فروغ بخشید و ماه را منور ساخت. الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَالْأَرْضَ وَجَعَلَ الظُّلُماتِ وَ النُّور (3)ستایش از آن خداوندی است که آسمان ها و زمین را بیافرید و تاریکی ها و روشنایی را پدیدار کرد.
هُوَ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ اللَّيْلَ لِتَسْكُنُوا فِيهِ وَ النَّهارَ مُبْصِراً (1)اوست که شب را برایتان پدید آورد تا در آن بیارامید و روز را پدید آورد تا در آن ببینید.
وَ كَيْفَ عَشِيَتْ أَعْيُنُهَا عَنْ أَنْ تَسْتَمِدَّ مِنَ الشَّمْسِ الْمُضِيئَةِ نُوراً تَهْتَدِي بِهِ فِي مَذَاهِبِهَا وَ تَتَّصِلُ بِعَلَانِيَةِ بُرْهَانِ الشَّمْسِ إِلَى مَعَارِفِهَا (2)
تتصل: متصل می شود؛ از مادۀ وَصَلَ به معنای وصول رسیدن متصل کردن اتّصلَ اتصالا بالشيء: به آن چیز چسبید؛ الاتصال: إلى الشيء الوصول إليه، و في بعض النسخ متصل بدل تتصل.
عَلَانِيَةِ: آشکار شدن از مادۀ «عَلَنَ» به معنای آشکارا شد؛ أَعْلَنَ الأَمْرَ: آشكارا كرد کار را اعلان آشکار کردن
چگونه چشمان آن ها آنقدر ناتوان است که نمی تواند از نور خورشید پرفروغ بهره گیرد و به راه های خود هدایت شود و در پرتو روشنایی آفتاب، به مقصود شناخته شده خود برسد؟ نوری که با آن راه های زندگی خود را بیابد و در پرتو آشکار خورشید خود را به جاهایی رساند که می خواهد.
نکته
مراد از «معارفها» راه هایی است که خفاش می شناسد و دیگر کارهای مختلف اوست. این حیوان پلک های چشم را برهم می نهد برای این است که تحلیل نیروی باصره باعث غلبه خواب نیز می شود و این بر هم نهادن پلک ها نوعی خواب است که در بسیاری از حيوانات ملاحظه می گردد. (3)
وَ رَدَعَهَا بِتَلَالُوِ ضِيَائِهَا عَنِ الْمُضِيَّ فِي سُبُحَاتِ إِشْرَاقِهَا وَ أَكَنَّهَا فِي مَكَامِنِهَا عَنِ
1) یونس، 67.
2) عَشِيَتْ: ضعيف و کم سو شد؛ از ماده «عَشَو» به معنای تاریکی گرفته شده است؛ اشاره به این که چشمان آن ها از دیدن نور آفتاب تاریک و ناتوان می شود؛ اعشی کسی که چشمش ضعیف و ناتوان است به انتهای روز یا بخشی از شب هم که «عشاء» می گویند، از همین باب است؛ چراکه هوا تاریک می شود و دید چشم ضعیف و ناتوان می گردد؛ العشا: بالفتح والقصر سوء البصر بالنهار أو بالليل والنهار أو العمى. تَسْتَمِدَّ کمک می گیرد؛ از مادۀ «مد» به معنای مدد و بهره بردن أَمَدَّ امْدَاداً الرجُلَ به داد آن مرد رسید و او را یاری کرد به او مهلت داد. مَذَاهِب: راه ها.
3) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 5، ص 17.
الذَّهَابِ فِي بُلَجِ ائْتِلَاقِهَا (1)
سُبحَاتِ: انوار؛ جمع
«سبحه» به معنای نور و گاه به معنای عظمت می آید؛ السبحات بضمتین جمع سبحة و هى النور وقيل: سبحات الوجه محاسنه لأنك إذا رأيت الوجه الحسن قلت: سبحان الله.
أكَنَّهَا: پنهان نمود؛ از مادۀ «كُنَّ» در اصل به معنای ظرفی است که چیزی را در آن محفوظ یا مستور می دارند؛ سپس به تمام وسایلی که سبب مستور شدن ،است، اطلاق شده است.
مکامن: مخفیگاه ها؛ جمع «مکمن» از مادۀ «كُمون» به معنای مخفی شدن گرفته شده و «مکمن» به معنای جایگاهی است که در آن جا کسی یا چیزی مخفی می شود.
بلج درخشان؛ جمع «بلجه» به معنای اولین روشنایی صبح است؛ مصدر بلج كتعب تعبا أى ظهر و وضح، وصبح أبلج بيّن البلج أى مشرق و مضىء، وقيل: البلج جمع بلجة بالضم و هى أوّل ضوء الصبح. ائتلاقِ نور؛ از مادۀ «الق» به معنای برق؛ بلج «ائتلاق» به معنای نخستین نور و درخشش آفتاب است؛ الايتلاق: اللمعان يقال: ائتلق و تألّق إذا التمع.
روشنی آفتاب خفاش را از رفتن در تراکم نورهای تابنده اش باز می دارد و در خلوتگاه های تاریک پنهان می سازد که از حرکت در نور درخشان ناتوان است.
نکته ها
پس از این علت طبیعی این امر را بیان می فرماید که تیرگی چشم و ضعف بینایی این حیوان را مانع شده است که از فروغ تابان خورشید مدد گیرد و در پرتو آن راه جوید. آن چه درباره علت ضعف بینایی این حیوان گفته شده این است که خفاش هنگامی که با گرمی روز برخورد می کند نیروی بینایی او به سختی تحلیل می رود و بر اثر آن ضعفی در او پدید می آید که ناگزیر برای جبران نیروی از دست رفته چشمان را می بندد و با فرارسیدن شب و سرد شدن هوا و کاهش حرارت، نیروی خود را بازیافته و بینایی را از سر می می گیرد. (2)
خفاش در هیچ کدام از این درجات نور خورشید نمی تواند به فعالیت خود ادامه بدهد و در آن ها عبور نماید.
فَهِيَ مُسْدَلَةُ الْجُفُونِ بِالنَّهَارِ عَلَى حِدَاقِهَا وَ جَاعِلَةُ اللَّيْلِ سِرَاجاً تَسْتَدِلُّ بِهِ فِي الْتِمَاسِ
أَرْزَاقِهَا فَلَا يَرُدُّ أَبْصَارَهَا إِسْدَافُ ظُلْمَتِهِ وَ لَا تَمْتَنِعُ مِنَ الْمُضِيَّ فِيهِ لِغَسَقِ دُجُنَّتِهِ (1)
تَسْتَدِلُّ: به طلب راهنمایی می کند؛ از مادۀ «دلل» به معنی دلالت، نشان دادن و ارشاد است.
الْتِمَاسِ: جست وجو می کند؛ باب افتعال از مادۀ «لَمَسَ» به معنای جست وجو کردن.
إِسْدَافُ ظُلْمَتِهِ: تاریکی شدید شب او؛ از مادۀ «سَدفه» گرفته شده که گاه به معنای ظلمت و تاریکی و گاه به معنای نور و روشنایی به کار می رود و در این جا به معنای تاریکی است؛ أسدف الليل اسدافا أى أظلمت، وفي بعض النسخ أسداف بفتح الهمزة جمع سدف كأسباب و سبب و هو الظلمة. غَسَقِ تاریکی شدت ظلمت و تاریکی است و از آن جا که شدت تاریکی در نیمه شب است به معنای نیمه شب نیز به کار رفته است.
دُجُنَّتِهِ: فراگیری؛ از مادهٔ «دجون» به معنای ابر و باران داشتن گرفته شده و از آن جا که ابر و باران باعث تاریکی می شود.
واژۀ «دجنه» به معنای ظلمت و تاریکی به کار می رود و غسق دجنته به معنای شدت تاریکی است؛ الدجنة بضم الدال و تشديد النّون و الدجن و زان عتلّ الظلمة.
در روز روشن پلک های دیدگانشان را به روی هم می اندازند و شب تار را برای خود چراغ روشن قرار داده اند که به آن واسطه به دنبال رزق خود می روند تاریکی شب آن ها را از دیدن بازنمی دارد و آن ها نیز در سیاهی شب از حرکت بازنمی ایستند.
نکته
خفاش ها در روز روشن پلک های خود را بر روی حدقه هایشان می بندند و آویزان می کنند؛ همان گونه که پرده، جلوی نور را می گیرد پلک های خفاش نیز در روز جلوی نور را می گیرد و آن ها پلکهای خود را مانند پرده ای روی چشم خود می اندازند؛ یعنی در روز ناچارند چشم هایشان را ببندند.
فَإِذَا أَلْقَتِ الشَّمْسُ قِنَاعَهَا وَ بَدَتْ أَوْضَاحُ نَهَارِهَا وَ دَخَلَ مِنْ إِشْرَاقِ نُورِهَا عَلَى الشَّبَابِ فِي وِجَارِهَا أَطْبَقَتِ الْأَجْفَانَ عَلَى مَآقِيهَا وَ تَبَلَّغَتْ بِمَا اكْتَسَبَتْهُ مِنَ الْمَعَاشِ
1) مُسْدَلَةُ: انداخته شد؛ از مادۀ «سَدل» در اصل به معنای پایین آمدن چیزی از بالاست؛ به گونه ای که آن را بپوشاند و در این جا اشاره به افتادن پلک های خفاش به پایین است؛ سدل الثّوب أسد له أرخاه وأرسله. الْجُفُونِ: پلک ها؛ جمع «جُفن» به معنای پلک چشم است؛ الجفن بالفتح غطاء العين من أعلاها و أسفلها، والجمع جفان و جفون و أجفن. حِدَاقِ: سیاهی چشم ها جمع حدقه» به معنای سیاهی چشم است؛ الحدقة محرّكة سواد العين و يجمع على حداق كما في بعض النسخ و على أحداق كما في البعض الآخر.
فِي ظُلَمِ لَيَالِيهَا﴾ (1)
قِنَاعَها: پرده ها؛ مقنعه نقاب بدت: آشکار شد.
أوْضَاحُ: روشنایی؛ جمع «وضح» به معنای روشنایی است.
الضّبَابِ: سوسمارها؛ جمع ضَبَ» به معنای سوسمار؛ بالکسر جمع الضب الدابة المعروفة.
وجَارِ: لانه ها؛ بالكسر جحرها الذى تأوى إليه.
أَطْبَقَتِ الْأَجْفَانَ: پلک ها را بست.
ماقی: گوشه های چشم از طرف بینی؛ جمع «مؤق» به معنای گوشه چشم در طرف بینی است و بعضی آن را به مجرای اشک تفسیر کرده اند که در گوشه چشم قرار دارد و در جمله یاد شده اشاره به این است که پلک های شب پره تمام چشم او حتی گوشه های آن را می پوشاند؛ بفتح الميم وسكون الهمزة وكسر القاف وسكون الياء كما في أكثر النسخ لغة في المؤق بضم الميم وسكون الهمزة أى طرف عينها مما يلى الأنف و هو مجرى الدمع من العين وقيل: مؤخّرهما و عن الأزهرى أجمع أهل اللغة على أنّ المؤق و الماق بالضم والفتح طرف العين الذي يلي الأنف، و أنّ الّذي يلى الصدغ يقال له: اللحاظ و الماقى لغة فيه، وقال ابن القطاع ما في العين فعلى و قد غلط فيه جماعة من العلماء فقالوا: هو مفعل و ليس كذلك بل الياء في آخره ،للالحاق و قال الجوهرى وليس هو مفعل لأنّ الميم أصلية وإنّما زيدت في آخره الياء للالحاق ولما كان فعلى بكسر اللام نادرا لا أخت لها الحق بمفعل، ولهذا جمع على ماقى على التوهم و في بعض النسخ ماقيها على صيغة الجمع. تبلغت رسید، روی آورد؛ از مادۀ «تبلغ به معنای اکتفا کردن به چیزی است.
مَا اكْتَسَبَتْ: آن چه به دست آورد. الْمَعَاشِ: معاش؛ از ماده «عيش» به معنای زندگی؛ أَعَاشَ إِعَاشَةً هُ: او را سرگرم زندگی کرد؛ تَعَيَّشَ، تعيشاً: برای به دست آوردن وسایل زندگی کوشید؛ المعاش ما يعاش به و ما يعاش فيه و بمعنى العيش و هو الحياة، و في بعض النسخ ليلها بدل لياليها.
اما همین که خورشید نقاب از چهره بیندازد و روشنی روز آشکار شود و نورش تا درون لانه سوسمارها وارد گردد شب پره ها پلک های دیده را روی هم اندازند و از معاش به آن چه تاریکی شب به دست آورده اند، تغذیه کنند.
نکته ها
معروف است که سوسمار علاقه خاصی به طلوع آفتاب دارد و در آن هنگام سر از لانه بیرون می کند تا در پرتو نور آفتاب قرار گیرد. (2)
وضع خفاش به این صورت است که بر خلاف موجودات دیگر و از جمله انسان ها باید در شب به دنبال روزی و فعالیت باشد و در روز از اندوخته های شب استفاده کند و حتی از سوسمار هم در این زمینه کارش مشکل تر است برای این که سوسمارها در لانه خود
نور خورشید را می بینند و به تکاپو می افتند ولی این ها باید با طلوع خورشید به لانه ها و پناهگاه های خود پناه ببرند و این یکی از عجایب خلقت خداوند است.
استعاره
مستعار: قناع
مستعارله: نقاب
مستعار منه: خورشید
جامع: واژۀ «قناع» را برای خورشید استعاره آورده است وجه تناسب این است که شباهت به زنی دارد که نقاب بر چهره انداخته باشد. القاء یا افکندن این نقاب کنایه از پدیدار شدن خورشید از پشت حجاب زمین است.
تشبیه
مشَبَه: خورشید در دل شب
مشَبَه به: زنی که مقنعه و نقاب بر سر دارد
وجه شَبَه: امام علیه السلام خورشید را در دل شب به زنی تشبیه کرده که مقنعه و نقاب بر سر و صورت افکنده و به هنگام طلوع نقاب را کنار می زند و مقنعه را از سر بر می گیرد و نور مثل مادری مهربان بر سراسر زمین که گهواره فرزندان اوست، می تابد.
فَسُبْحَانَ مَنْ جَعَلَ اللَّيْلَ لَهَا نَهَاراً وَ مَعَاشاً وَ النَّهَارَ سَكَناً وَ قَرَاراً پاک و منزه است خدایی که شب را برای آن ها روز و زمان تحصیل معاش قرار داده و روز را هنگام آسایش و آرامش.
مشابه
وَ جَعَلْنَا اللَّيْلَ لِباساً وَ جَعَلْنَا النَّهار معاشا (1)و شب را پوششتان قرار دادیم و روز را گاه طلب معیشت.
وَ جَعَلَ لَهَا أَجْنِحَةً مِنْ لَحْمِهَا تَعْرُجُ بِهَا عِنْدَ الْحَاجَةِ إِلَى الطَّيَرَانِ (2)
الطَّيَرَانِ: پرواز کردن؛ از ماده «طیر»، جمع طائر به معنی پرنده است؛ اسْتَطَارَ اسْتِطَارَةً الطير: پرنده را پرانید.
برای او از گوشت بدنش بال هایی آفریده که به هنگام نیاز با آن پرواز می کند.
نکته
این جمله ممکن است مستانفه یا عطف به جمله قبل باشد. همه پرندگان دیگر غیر از خفاش ها پرهایشان از جنس گوشت بدنشان نیست بلکه پرها از دو چیز ترکیب یافته است یک بخش خود پر است که شیء نازکی است و متصل به چیز دیگری مانند ستون و قصب. آن قسمت که نازک است به آن «ریش» گفته می شود و به آن ستون ها و پی ها که مانند پی های انسان است «قَصَب» گفته می شود تنها پرنده ای که «ریش» و «قصب» و یا پر و پی ندارد خفاش است؛ زیرا بال های خفاش از گوشت خودش است و چون رگ دارند در بال های خود احساس درد نیز می کنند. ظاهراً پر پرندگان دیگر حیات ندارد و در آن احساس درد نمی کنند ولی خفاش ها در بال های خود نیز احساس درد می کنند.
كَأَنَّهَا شَطَايَا الْآذَانِ غَيْرَ ذَوَاتِ رِيشِ وَ لَا قَصَبٍ إِلَّا أَنَّكَ تَرَى مَوَاضِعَ الْعُرُوقِ بَيِّنَةً أَعْلَاماً لَهَا جَنَاحَانِ (1)
ریش: پر
قصب: رگ پر درشت پرنده نی؛ أَقْصَبَ اقْصَاباً المكانُ: آن جای نیزار شد؛ قَصَّبَ تَقْصِيباً الزرعُ: مزرعه نیزار شد.
أعلاماً: آشکار و ظاهر خطوط؛ جمع عَلَم یا عطف بیان یا بدل از بینه» است. در گذشته اطراف لباس ها را با ابریشم می دوختند. عرب ها هم دور لباس خود را به چیزی نشانه می گذاشتند که به آن «علم» گفته می شد؛ جمع علم بالتحریک و هو طراز الثوب و رسم الشيء. جَنَاحَ بال پرنده است.
بال هایش چونان لاله های گوش است که نه پر دارد و نه استخوان، ولی تو جای رگ ها را در بال هایش آشکارا می بینی.
لَمَّا يَرِقًا فَيَنْشَقًا وَلَمْ يَغْلُظا فَيَثْقُلَا (2)
1) شَطَايَا: استخوان ها غضروف ها جمع «شظیه» به معنای قطعه ای از چوب یا گوشت یا مانند آن است؛ جمع الشظية وهي القطعة من الشيء. الآذان: گوش ها؛ أُذُن: گوش؛ أَذَنَ، أَذْناهُ: بر گوش او زد.
2) يَرِقًا رقیق می شود؛ از ماده «رقق» به معنای نازک؛ أَرقَ إِرْقَاقاً الشيء: آن چیز را نازک و رقیق کرد. يَغْلُظا: کلفت می شود؛ از مادة «غَلَظَ» به معنای سخت؛ اسْتَغْلَظَ اسْتِغْلَاظاً آن چیز سفت شد، سخت شد؛ غَلَظ، غلظاً آن چیز سخت و ستبر شد. فَيَنْشَقا میشکند؛ از مادۀ «شق» به معنی شکافتن و شکاف است؛ شقاق: جدایی و مخالفت؛ انشقاق: شکافته شدن؛ اسْتَقَ اشْتِقَاقاً الشيء: پاره ای یا نیمی از آن چیز را گرفت.
آن ها دو بال دارند؛ نه آن قدر نازک که پاره شود و نه آن قدر ضخیم که مانع پرواز گردد.
نکته ها
بال های تمام پرندگان از پر تشکیل یافته که در وسط آن چیزی شبیه به نی وجود دارد و به علت سبک بودن آن ها به آسانی می توانند پرواز کنند ولی خفاش که از پرندگان سريع السير است، جنبۀ کاملاً استثنایی دارد؛ بال هایش پرده ای از گوشت است که در وسط آن استخوان های باریک غضروف مانندی وجود دارد این پرده در عین نازکی، بسیار مقاوم است هم سبک است و هم پردوام شبیه لاله گوش آدمی و جالب این که اگر در برابر نور آفتاب یا چراغ به آن نگاه کنیم لوله کشی ظریف و گسترده و پیچیده ای از رگ های خونین که آن را تغذیه می کند مشاهده می شود که هنگام پرواز بسیار فعال می شوند تا مواد غذایی لازم را به بال ها برای حرکت سریع برسانند. (1)
حرف «لَمّا» برای گذشته است اما گذشته تا حال؛ بنابراین اگر حضرت تعبیر به «لایرقا» می فرمود، تصور می شد که پس تاکنون نازک نبوده است ولی وقتی تعبیر به «لَمّا» فرمود، می رساند که از همان اول خلقت این بال ها نازک نبوده است.
تَطِيرُ وَ وَلَدُهَا لَاصِقٌ بِهَا لَاجِيٌّ إِلَيْهَا يَقَعُ إِذَا وَقَعَتْ وَيَرْتَفِعُ إِذَا ارْتَفَعَتْ لَا يُفَارِقُهَا حَتَّى تَشْتَدَّ أَرْكَانُهُ وَ يَحْمِلَهُ لِلنُّهُوضِ جَنَاحُهُ وَ يَعْرِفَ مَذَاهِبَ عَيْشِهِ وَ مَصَالِحَ نَفْسِهِ (2)
يَقَعُ: واقع می شود.
يَرْتَفِعُ: بالا می رود.
يُفَارِقُهَا: جدا می شود.
للنهوض: برخاستن؛ از مادۀ «نَهَضَ» به معنای برخاست.
تَشْتَدَّ: محکم می شود؛ از ماده «شد» به معنی محکم بستن است؛ شدید سخت محكم؛ اشْتَدَّ، اشْتِدَاداً: سخت و استوار شد.
أَركان: اعضا.
مَذَاهِبَ عَيْشِ: راه زندگی کردن
يَحْمله حمل می کند.
لنَّهُوضِ: به پا خاستن.
در حالی که بچه اش به او چسبیده و پناه آورده به پرواز در می آید هنگامی که مادر می نشیند،او نیز می نشیند و هنگامی که پرواز می کند او نیز بالا می رود از مادرش جدا نمی شود تا زمانی که اندامش محکم شود و بال هایش برای پرواز آماده گردد و راه تحصیل روزی و مصالح خویش را بداند.
نکته
خفاش بچه خود را در زیر همین بالی که جزء بدن اوست به بغل می گیرد و هرجا که پرواز کرد، بچه را نیز به دنبال خود می برد تا وقتی که بچه به تدریج در زندگی مستقل شود، آن گاه او را به حال خود رها می کند؛ درست مانند انسان ها و دیگر موجوداتی که زاد و ولد دارند و به فرزند خود شیر می دهند همۀ این ویژگی هایی که در انسان هست در خفاش نیز وجود دارد.
فَسُبْحَانَ الْبَارِي لِكُلِّ شَيْءٍ عَلَى غَيْرِ مِثَالِ خَلَا مِنْ غَيْرِهِ (1)
پاک و منزه است آفرینندۀ همۀ اشیا که از هیچ نمونه و الگویی که از دیگری به جای مانده باشد، پیروی نکرده است.
نکته
به نظر می رسد که چون در آن زمان در بین مردم زیاد شایع بوده که خفاش مخلوق حضرت عیسی علیه السلام است حضرت علی علیه السلام در این جا به طور غیر مستقیم می خواهد بفرماید که حضرت عیسی علیه السلام خالق نیست و خفاش را خلق نکرده است بلکه تنها کاری که حضرت عیسی علیه السلام انجام داد این بود که با گل پرنده ای را به شکل خفاش درست کرد ولی روح و جان را خدا به او داد و خداست که او را نگه می دارد و بنابراین حضرت عیسی علیه السلام به هیچ وجه در عرض خدا و خالق نیست و خلق کردن او به اذن خدا بوده است.
1) الْبَارِئ: خالق و آفریدگار؛ اسم فاعل از «برا». خَلَا: گذشت.
شناسنامه خطبه
تاریخ زمان و مکان وقوع: پس از جمل در بصره سال 36 هجری
مخاطب: مردم
علت ایراد سخن: فتح بصره و شرح طغیان بصریان
موضوع: سیاسی، اعتقادی، اخلاقی
ویژگی: جوهر ایمان (1)
از خطبه های امام علیه السلام است که اهل بصره را مخاطب ساخته و از حوادث آینده آن ها را با خبر می سازد در این خطبه مسائل گوناگونی مطرح می شود که در عین استقلال هر یک از آن ها پیوند روشنی با هم دارند این خطبه بعد از پایان جنگ جمل بیان شد و امام قبل از این جمله ها اشاره ای به فتنه هایی که در پیش است کرده و به مردم هشدار می دهد
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص 47.
فَمَنِ اسْتَطَاعَ عِنْدَ ذَلِكَ أَنْ يَعْتَقِلَ نَفْسَهُ عَلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَلْيَفْعَلْ، فَإِنْ أَطَعْتُمُونِي فَإِنِّى حَامِلُكُمْ إِنْ شَاءَ اللَّهُ عَلَى سَبِيلِ الْجَنَّةِ وَ إِنْ كَانَ ذَا مَشَقَّةٍ شَدِيدَةٍ وَ مَذَاقَةٍ مَريرةٍ. وَ أَمَّا فُلَانَةُ فَأَدْرَكَهَا رَأَى النَّسَاءِ وَضِغَنَّ غَلَا فِي صَدْرِهَا كَمِرْجَلِ الْقَيْنِ، وَ لَوْ دُعِيَتْ لِتَنَالَ مِنْ غَيْرِى مَا أَتَتْ إِلَيَّ لَمْ تَفْعَلْ؛ وَ لَهَا بَعْدُ حُرْمَتُهَا الْأُولَى وَ الْحِسَابُ عَلَى اللَّهِ تَعَالَى سَبِيلٌ أَبْلَجُ الْمِنْهَاجِ أَنْوَرُ السَّرَاجِ، فَبِالْإِيمَانِ يُسْتَدَلَّ عَلَى الصَّالِحَاتِ وَ بِالصَّالِحَاتِ يُسْتَدَلَّ عَلَى الْإِيمَانِ وَ بِالْإِيمَانِ يُعْمَرُ الْعِلْمُ وَ بِالْعِلْمِ يُرْهَبُ الْمَوْتُ وَ بِالْمَوْتِ تُخْتَمُ الدُّنْيَا وَ بِالدُّنْيَا تُحْرَزُ الْآخِرَةُ وَ بِالْقِيَامَةِ تُزَلَفُ الْجَنَّةُ وَ تُبَرَّزُ الْجَحِيمُ لِلْغَاوِينَ، وَ إِنَّ الْخَلْقَ لَا مَقْصَرَ لَهُمْ عَنِ الْقِيَامَةِ مُرْقِلِينَ فِى مِضْمَارِهَا إِلَى الْغَايَةِ الْقُصْوَى. . اطاعت از خداوند در هنگامهٔ فتنه
فَمَنِ اسْتَطَاعَ عِنْدَ ذَلِكَ أَنْ يَعْتَقِلَ نَفْسَهُ عَلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَلْيَفْعَلْ (1)
در هنگام وقوع فتنه هرکه بتواند خود را به اطاعت خداوند عزّوجلّ وادارد، باید چنان کند.
نکته
مفهوم «يَعْتَقِلَ نَفْسَهُ» به معنای آن است که نفس خویش را تنها وقف فرمان خدا کند که بالاترین درجه عبودیت و اطاعت است. (2)
«عِنْدَ ذَلِكَ» اشاره به فتنه ها و حوادثی است که در آینده رخ می دهد یا مقصود همین زمانی است که حضرت در حال سخن گفتن هستند؛ یعنی زمانی که فتنه سران جمل به پایان رسیده است و در هر صورت نشانگر آن است که امام قبل از این عبارت، بیاناتی داشته اند که سید رضی آن را نیاورده است.
فَإِنْ أَطَعْتُمُونِي فَإِنِّى حَامِلُكُمْ إِنْ شَاءَ اللَّهُ عَلَى سَبِيلِ الْجَنَّةِ وَ إِنْ كَانَ ذَا مَشَقَّةٍ شَدِيدَةٍ و مَذَاقَةٍ مَرِيرَةٍ (3)
مَذَاقَة: از ماده «ذوق» به معنای چشیدن
مَرِيرَةٍ: از مادۀ «مر» به معنای تلخ و ناگوار است.
اگر از من اطاعت کنید به خواست خدا شما را به سوی بهشت خواهم برد؛ هرچند با سختی و تلخ کامی همراه باشد.
نکته ها
مراد از «سبیل الجنّة» همان دین استوار حق است و آشکار است که وارد ساختن آن ها به این راه و رسانیدن آنان به بهشت مشروط به اطاعت از امام علیه السلام است. (1)
جمله «وَ إِنْ كَانَ ذَا مَشَقَّةٍ» اشاره به این می فرماید که بهشت و سعادت را ارزان به کسی نمی دهند اگر خواهان آن هستید باید خود را آماده سازید؛ چراکه مبارزه با هوای نفس همچون مبارزه با دشمن پر مشقت است. (2)
هدایتگر باید مردم خود را به راه نجات رهنمون سازد و آنان نیز باید به سخنانش گوش داده و از او فرمان ببرند و هرکس در انجام مسئولیت های خویش کوتاهی کند، کیفر آن را می بیند. (3)
حضرت علیه السلام در این فراز به مردم وعده می دهند که اگر از او فرمان برند، آنان را به بهشت رهنمون می گردد و سعادتمند خواهند شد امام علیه السلام اولین کسی است که به پیامبر ایمان آورد و فداکاری های زیادی در راه اسلام نمود؛ بنابراین وقتی چنین شخصیتی با این ویژگی ها به مردم وعده می دهد که آنان را به راه بهشت هدایت می کند، باید مردم به او اطمینان پیدا کنند و یقین نمایند.
مشابه
إِنَّ الْجَنَّةَ حُفَّتْ بِالْمَكَارِهِ وَ إِنَّ النَّارَ حُفَّتْ بِالشَّهَوَات (4)بهشت پیچیده به سختی ها و دوزخ آمیخته به شهوات است.
وَ أَمَّا فُلَانَةُ فَأَدْرَكَهَا رَأَى النِّسَاءِ وَ ضِغْنٌ غَلَا فِي صَدْرِهَا كَمِرْجَلِ الْقَيْنِ وَ لَوْ دُعِيَتْ لِتَنَالَ مِنْ غَيْرِى مَا أَتَتْ إِلَيَّ لَمْ تَفْعَلْ وَ لَهَا بَعْدُ حُرْمَتُهَا الْأُولَى وَالْحِسَابُ عَلَى اللَّهِ تَعَالَى (5)
غلا: جوشید؛ به جوشش آمده، به غلیان درآمده.
مرْجَل: دیگ؛ وزان منبر القدر قدر من طين أو نحاس يُغلى فيه الماء.
القین: آهنگر؛ الحداد؛ ثم اطلق على كل صانع و الجمع: أقيان وقيون.
دُعِيَتْ: دعوت شد.
تنال: نائل می شود؛ انجام می دهد أتت آورد، انجام داد؛ از ماده «اتی».
حُرْمَتُهَا الْأُولَى: احترام پیشین او.
1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 5، ص 20.
2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 6، ص 132.
3) در سایه سار نهج البلاغه، ج 6، ص 320.
4) نهج البلاغه، خطبه 176.
5) فَأَدْرَكَهَا: به او رسیده و او را گرفتار کرده است؛ از ماده «درک». ضِغْنَ: كينه؛ اضْطَغَنَ، اضْطِغَانا القومُ: آن قوم با هم دشمنی ورزیدند؛ تَضَاغَنَ تَضَاغُناً القومُ: آن قوم به هم کینه ورزیدند؛ ضاغَنَ، مُضاغَنَةًه کینه او را به دل ،گرفت، بر یکدیگر کینه گرفتند.
اما فلان زن [عایشه] را اندیشۀ زنان دامنگیر شد و کینه در سینه او همچون دیگ آهنگران که به جوش می آید جوشیدن گرفت و اگر او را فرامی خواندند تا آن چه با من انجام داد با دیگری کند نمی کرد با این همه حرمت نخستین او باقی است و حسابش با خداوند است.
نکته ها
واژه «فلانة» کنایه از عایشه است که رأی زنانه او را وادار کرد در جنگ بصره همکاری و کارگردانی کند. (1)
«وَ لَهَا بَعْدُ حُرْمَتُهَا» این سخن می تواند دلیل خودداری آن حضرت از مجازات عایشه باشد؛ زیرا از نظر امام علیه السلام عایشه مستحق تنبیه و مجازات بود و حرمت او به سبب همسری وی با پیامبر خدا صلی الله علیه و آله بوده است. (2)
«الْحِسَابُ عَلَى اللَّهِ»: امام علیه السلام گوشزد می کند که اگرچه او در این دنیا با عایشه در برابر کارهایی که از او سر زده با نرمش و گذشت رفتار کرده است اما در آخرت متولی حساب او خداوند متعال است. (3)
«وَ لَوْ دُعِيَتْ لِتَنَالَ مِنْ غَيْرى»: حضرت در این جا با اندوه و تأسف می فرماید عایشه کسی است که اگر از او می خواستند با دیگری غیر از من جنگ کند، حاضر نمی شد ولی به خاطر همان کینه هایی که در دل داشت حاضر شد با من جنگ نماید و خون مسلمین ریخته شود و این همه فجایع به بار آید؛ در حقیقت حضرت با این جمله می خواهد بفرماید که عایشه در جنگ با من اهداف دینی نداشته بلکه اغراض شخصی و کینه های او انگیزه این جنگ و خونریزی بوده است.
درباره عوامل کینه عایشه با امام علی علیه السلام شارحان نهج البلاغه مطالبی گفته اند.
الف. على علیه السلام همسر فاطمه بود و فاطمه دختر خدیجه بود و حساسیت عایشه نسبت به خدیجه با عنوان یک رقیب حتی بعد از وفات او در تاریخ معروف است؛ ب. احترام فوق العاده رسول اکرم به فاطمه زهرا علیها السلام که نشانه شخصیت فوق العاده فاطمه علیها السلام
بود؛ پ. احترام خاص رسول خدا صلی الله علیه و آله به امام علی علیه السلام ت. فرزنددار شدن فاطمه علیها السلام و گسترش نسل پیامبر صلی الله علیه و آله از طریق او و علی علیه السلام و بی فرزند بودن عایشه؛ ث. بسته شدن تمام درهای خانه های اصحاب که به مسجد باز می شد، حتی در خانه ابوبکر (پدر عایشه) و باز ماندن در خانه على علیه السلام و فاطمه علیها السلام.
مشابه
يا نِساءَ النَّبِيِّ مَنْ يَأْتِ مِنْكُنَّ بِفاحِشَةٍ مُبَيِّنَةٍ يُضاعَفْ لَهَا الْعَذَابُ ضِعْفَيْنِ وَ كَانَ ذَلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسيراً (1)ای زنان پیامبر، هرکس از شما مرتکب کار زشت درخور عقوبت شود، خدا عذاب او را دو برابر می کند و این بر خدا آسان است. تشبیه
مشَبَه: کینه
مشَبَه به: کوره آهنگران
وجه شَبَه: امام علیه السلام داغ بودن کینه های عایشه از امام را به داغی کورۀ آهنگران تشبیه می کند که به جوش و خروش آمده و به او اجازه نمی داد که درست به عواقب کار خود بیندیشد.
سَبِيلٌ أَبْلَجُ الْمِنْهَاج أنورُ السَّراج (2) ایمان، روشن ترین راه و تابناک ترین چراغ است.
نکته
این عبارت استعاره است که نوعی تشبیه به حساب می آید؛ زیرا «راه» انسان را به مقصد می رساند و به ایمان نیز به لحاظ این که وسیله ای است که انسان را به هدف و مقصد می رساند، سبیل» می گویند. سبیل بودن ایمان برای این است که وسیله و راه رسیدن به مقصود است.
فَبِالْإِيمَانِ يُسْتَدَلُّ عَلَى الصَّالِحَاتِ وَ بِالصَّالِحَاتِ يُسْتَدَلُّ عَلَى الْإِيمَانِ (3) به سبب ایمان انسان به اعمال صالح رهنمون می شود و به وسیله اعمال صالح، ایمان
آشکار می شود.
نکته ها
مراد از «صالحات» اعمال شایسته از قبیل عبادات و محاسن اخلاق است که از طریق شرع وارد شده است و روشن است که این ها از آثار ایمان و ثمرات آن است. (1)
این عبارت به دو صورت معنا می شود: الف. علت درونی اعمال صالحی که انسان انجام می دهد ایمان انسان است؛ به تعبیر روشن تر وقتی که انسان به معاد و خدا و پیامبر و احکامی که آن حضرت آورده، ایمان دارد، این ایمان قلبی و درونی باعث می شود که کارهای شایسته انجام دهد و اعمال شایسته ای که انجام می دهد در حقیقت معلول آن ایمان است؛ ب. اگر کسی به خدا و پیغمبر و معاد ایمان داشت از آن نتیجه می گیرد یا کشف می کند که پس باید اعمال صالح انجام دهد؛ در حقیقت هرکس معتقد به خدا و پیامبر است، می فهمد که وظایفی دارد و این خود انگیزه ای می شود که وظایفش را انجام دهد.
ایمان در این جمله ظاهراً ایمان به اصطلاح شرعی یا اصطلاح کلامی نیست بلکه ایمان یعنی همان اعتقاد قلبی و باور در قرآن نیز ایمان و عمل صالح را جدای از یکدیگر می آورد و می فرماید وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ (2)ولی در اصطلاح شرعی عمل صالح جزء ایمان است.
مشابه
وَبَشِّرِ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ أَنَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرى مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ (3)به آنان که ایمان آورده اند و کارهای شایسته کرده اند بشارت ده که برایشان بهشت هایی است که در آن نهرها جاری است. إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ وَالْعَمَلُ الصَّالِحُ يَرْفَعُه (4)سخن خوش و پاک به سوی او بالا می رود و کردار نیک است که آن را بالا می برد.
وَ بِالْإِيمَانِ يُعْمَرُ الْعِلْمُ وَ بِالْعِلْمِ يُرْهَبُ الْمَوْتُ (5)
با ایمان، کاخ علم و دانش آباد می شود و به وسیلهٔ علم هراس از مرگ حاصل می گردد.
نکته ها
«بالعلم يرهب الموت» برای این است که داشتن معارف الهی و آگاهی به غرضی که در آفرینش انسان است و مقایسۀ دنیا با آخرت و علم به احوال معاد، همه مستلزم یاد مرگ و پیوسته در اندیشه آن بودن است. (1)
وَ بِالْمَوْتِ تُخْتَمُ الدُّنْيَا وَ بِالدُّنْيَا تُحْرَزُ الْآخِرَةُ وَ بِالْقِيَامَةِ تُزْلَفُ الْجَنَّةُ وَ تُبَرَّزُ الْجَحِيمُ لِلْغَاوِينَ (2)
تُزلَفُ: نزدیک می شود؛ از ماده «زلف» به معنای نزدیک شدن و مقدم گشتن؛ ازْدَلَفَ ازْدِلَافاً: به پیش رفت و نزدیک شد؛ أَزْلَفَ، إزْلَافاً هُ: او را به خود نزدیک کرد.
تُبرز: آشکار می شود؛ نمایش داده می شود نشان داده می شود؛ از مادۀ «بَرَزَ» به معنای نشان دادن.
الْجَحِيمُ: جهنم
لِلْغَاوِينَ: ستمگران؛ از مادۀ «غَوَی» به معنای گمراه شد؛ غاوين: اسم فاعل و جمع «غاوی» به معنای گمراهان.
و مرگ دنیای آدمی را به پایان می برد و با دنیا آخرت به دست می آید و با قیامت بهشت به پرهیزکاران نزدیک و دوزخ برای گمراهان نمایان می گردد.
نکته ها
«بِالْمَوْتِ تُخْتَمُ الدُّنْيَا»: دنیای انسان عبارت از همه اعمال بدنی است که در طول دوران پیش از مرگ انجام می دهد و با فرا رسیدن مرگ همۀ آن ها پایان می یابد. (3)
«وَ بِالدُّنْيَا تُحْرَزُ الْآخِرَةُ»: در این عبارت حضرت می فرماید که صحیح است که دنیای انسان با مرگ به پایان می رسد ولی این موجب نمی شود که انسان در حالی که زنده است و زندگی می کند فاتحه دنیا را بخواند؛ زیرا اساساً به وسیله دنیاست که انسان آخرت را به دست می آورد الَّذِی خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَياةَ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً (4)
مشابه
كُلُّ مَنْ عَلَيْها فان وَيَبْقَى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلالِ وَالْإِكْرامِ (5)هر چه بر روی زمین است
دستخوش فناست و ذات پروردگار صاحب جلالت و اکرام توست که باقی می ماند.
وَ بُرْزَتِ الْجَحِيمُ لِلْغاوِينَ (1)و جهنم را در نظر کافران آشکار کنند. يَوْمَ تَجِدُ كُلُّ نَفْسٍ مَا عَمِلَتْ مِنْ خَيْرٍ مُحْضَراً وَ ما عَمِلَتْ مِنْ سُوءٍ تَوَدُّ لَوْ أَنَّ بَيْنَهَا وَ بَيْنَهُ أَمَداً بعيداً (2)روزی که هرکس کارهای نیک و کارهای بد خود را در برابر خود حاضر بیند، آرزو کند که ای کاش میان او و کردار بدش فاصله ای بزرگ بود. يا أَيُّهَا الَّذِينَ كَفَرُوا لَا تَعْتَذِرُوا الْيَوْمَ إِنَّمَا تُجْزَوْنَ مَا كُنْتُمْ تَعْمَلُون (3)ای کافران، در آن روز پوزش نخواهید جز این نیست که برابر کاری که کرده اید کیفر داده شوید. يُريهِمُ اللَّهُ أَعْمَالَهُمْ حَسَراتٍ عَلَيْهِمْ وَ ما هُمْ بِخَارِجِينَ مِنَ النَّار (4)خداوند کردارهایشان را این چنین مایۀ حسرتشان سازد و آنان از آتش رهایی نیابند.
وَ إِنَّ الْخَلْقَ لَا مَقْصَرَ لَهُمْ عَنِ الْقِيَامَةِ مُرْقِلِينَ فِى مِضْمَارِهَا إِلَى الْغَايَةِ الْقُصْوَى (5)
الْغَايَةِ الْقُصْوَى: منزل نهایی؛ مؤنث «اقصی» به معنای دورتر.
مردم به ناچار با قیامت رو به رو می شوند و در میدان مسابقۀ آن شتابان به سوی آخرین منزل می تازند.
نکته ها
اشاره است به این که انسان ناگزیر از ورود به عرصه قیامت است. «مضمار» یا میدان آزمایش، همین دوران زندگی دنیاست.
«إرقال» يا دويدن کنایه از سیر معنوی انسان ها در مدت عمر خود به سوی آخرت و تندی و شتابی است که زمان در آماده کردن ابدان برای ویرانی و نابودی دارد. مراد از «غاية
1) شعراء، 91.
2) آل عمران، 30
3) تحریم، 7.
4) بقره، 167.
5) مَقْصَرَ: ایستگاه؛ از مادۀ «قصر» یکی از معانی آن منع کردن است و از آن جا که توقفگاه، انسان را از حرکت بیشتر باز می دارد مقصر به عمل توقف اطلاق شده است. مزقلین: کسانی که با سرعت حرکت می کنند؛ اسم فاعل از مادهٔ «إرقال» به معناى باسرعت رفتن است؛ وقتی که می خواهند اسب زودتر و سریعتر به مقصد برسد جایی را برای تمرین و ورزش دادن آن در نظر می گیرند و در آن جا اسب را ریاضت می دهند و با تمرین لاغر می کنند تا چابک شود و در مسابقه جلو برود و برنده شود به جایی که برای تمرین این کار در نظر گرفته شده مضمار» گفته می شود؛ أرقل في سيره: أسرع. مِضْمَارِهَا: میدان مسابقه و محل آماده سازی و تربیت حیوان برای مسابقه.
القصوى: سعادت يا شقاوت اخروی است. (1)
مشابه
وَ يَسْتَعْجِلُونَكَ بِالْعَذَابِ وَ لَنْ يُخْلِفَ اللَّهُ وَعْدَهُ وَ إِنَّ يَوْماً عِنْدَ رَبِّكَ كَأَلْفِ سَنَةٍ مِمَّا تَعُدُّون (2)از تو به شتاب عذاب می طلبند و خدا هرگز وعدۀ خود را خلاف نمی کند و یک روز از روزهای پروردگار تو برابر با هزار سال است از آن سان که می شمرید. استعاره
مستعار: مضمار
مستعارله: میدان مسابقه
مستعار منه: دوران زندگی انسان
جامع واژۀ «مضمار» استعاره است؛ وجه مشابهت این است که همان گونه که اسبان در میدان برای مسابقه مهیا می شوند انسان نیز در صحنه دوران زندگی خود برای مسابقه در محضر پروردگار و به دست آوردن درجات آماده می گردد.
قَدْ شَخَصُوا مِنْ مُسْتَقَرَّ الْأَجْدَاثِ وَ صَارُوا إِلَى مَصَابِرِ الْغَايَاتِ، لِكُلِّ دَارٍ أَهْلُهَا لَا يَسْتَبْدِلُونَ بهَا وَ لَا يُنْقَلُونَ عَنْهَا. وَإِنَّ الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْيَ عَنِ الْمُنْكَرِ لَخُلُقَانِ مِنْ خُلُقِ اللَّهِ سُبْحَانَهُ وَ إِنَّهُمَا لَا يُقَرِّبَانِ مِنْ أَجَلٍ وَ لَا يَنْقُصَانِ مِنْ رِزْقٍ. وَ عَلَيْكُمْ بِكِتَابِ اللَّهِ، فَإِنَّهُ الْحَبْلُ الْمَتِينُ وَ النُّورُ الْمُبِينُ وَ الشَّفَاءُ النَّافِعُ وَ الرَّيُّ النَّاقِعُ وَ الْعِصْمَةُ لِلْمُتَمَسِّكِ وَالنَّجَاةُ لِلْمُتَعَلَّقِ؛ لَا يَعْوَجُ فَيُقَامَ وَ لَا يَزِيغُ فَيُسْتَعْتَبَ وَ لَا تُخْلِقُهُ كَثْرَةُ الرَّدِّ وَوُلُوجُ السَّمْع؛ مَنْ قَالَ بِهِ صَدَقَ وَ مَنْ عَمِلَ بِهِ سَبَقَ. و قام إليه رجل فقال: يا أمير المؤمنين، أخبرنا عن الفتنة و هل سألت عنها رسول الله (صلى الله علیه و آله؟ فقال عليه السلام: إِنَّهُ لَمَّا أَنْزَلَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ قَوْلَهُ: ﴿الم أَحَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ عَلِمْتُ أَنَّ الْفِتْنَةَ لَا تَنْزِلُ بِنَا وَ رَسُولُ اللَّهِ بَيْنَ أَظْهُرِنَا، فَقُلْتُ يَا رَسُولَ اللَّهِ مَا هَذِهِ الْفِتْنَةُ الَّتِى أَخْبَرَكَ اللَّهُ تَعَالَى بِهَا؟ فَقَالَ يَا عَلِيٌّ إِنَّ أُمَّتِي سَيُفْتَنُونَ بَعْدِى فَقُلْتُ يَا رَسُولَ اللَّهِ أَوَ لَيْسَ قَدْ قُلْتَ لِي يَوْمَ أُحُدٍ حَيْثُ اسْتُشْهِدَ مَنِ اسْتُشْهِدَ مِنَ الْمُسْلِمِينَ وَ حِيزَتْ عَنِّى الشَّهَادَةُ فَشَقَّ ذَلِكَ عَلَيَّ فَقُلْتَ لِي أَبْشِرْ فَإِنَّ الشَّهَادَةَ مِنْ وَرَائِكَ؟ فَقَالَ لِى إِنَّ ذَلِكَ لَكَذَلِكَ فَكَيْفَ صَبْرُكَ إِذَا؟ فَقُلْتُ يَا رَسُولَ اللَّهِ لَيْسَ هَذَا مِنْ مَوَاطِنِ الصَّبْرِ وَ لَكِنْ مِنْ مَوَاطِنِ الْبُشْرَى وَ الشَّكْرِ. وَ قَالَ يَا عَلِيُّ إِنَّ الْقَوْمَ سَيُفْتَنُونَ بِأَمْوَالِهِمْ وَيَمُنُّونَ بِدِينِهِمْ عَلَى رَبِّهِمْ وَ يَتَمَنَّوْنَ رَحْمَتَهُ وَيَأْمَنُونَ سَطْوَتَهُ وَ يَسْتَحِلُّونَ حَرَامَهُ بِالشُّبُهَاتِ الْكَاذِبَةِ وَ الْأَهْوَاءِ السَّاهِيَةِ، فَيَسْتَحِلُّونَ الْخَمْرَ بِالنَّبِيذِ وَ السُّحْتَ بِالْهَدِيَّةِ وَ الرِّبَا بِالْبَيْعِ. قُلْتُ يَا رَسُولَ اللَّهِ فَبِأَيِّ الْمَنَازِلِ أُنْزِلْهُمْ عِنْدَ ذَلِكَ، أَبِمَنْزِلَةِ رِدَّةٍ أَمْ بِمَنْزِلَةِ فِتْنَةٍ؟ فَقَالَ بِمَنْزِلَةِ فِتْنَةٍ).
قَدْ شَخَصُوا مِنْ مُسْتَقَرَّ الْأَجْدَاثِ وَصَارُوا إِلَى مَصَابِرِ الْغَايَاتِ لِكُلِّ دَارٍ أَهْلُهَا لَا يَسْتَبْدِلُونَ بِهَا وَ لَا يُنْقَلُونَ عَنْهَا (1)
صَارُوا: حرکت کردند؛ از مادۀ «صارَ» به معنای برگشته اند منتقل شده اند.
مصاير: آخرین، جمع «مصیر» به معنای عاقبت و محل برگشت؛ «مَصَايِرِ الْغَايَاتِ» در این جا اضافه صفت به موصوف است.
مردم [در قیامت] از قرارگاه قبر بیرون آیند و به سوی آخرین منزلشان حرکت کنند در آن جا هر
1) شَخَصُوا: بیرون آمدند، خود را نشان دادند؛ از ماده «شخوص» به معنای خارج شدن از منزل و گاه به معنای خیره شدن چشم به یک نقطه است؛ گویی چشم می خواهد از جایگاه خود بیرون آید و در این جا به معنای خارج شدن است؛ شخص من بلد كذا رحل و خرج منه. الْأَجْدَاثِ: قبرها؛ جمع «جدَتْ» به معنای قبر؛ الأجداث القبور جمع جدث بالتحریک کأسباب و سبب.
خانه ای جایگاه گروهی است که نتوانند آن را ترک گویند و خانۀ دیگری به جای آن برگزینند.
نکته
کسی که به بهشت پا می گذارد تا ابد در خوشی و لذت های آن ماندگار است و کسی که به جهنم پا می گذارد در عذاب های آن غرق می شود و هیچ کس جز خدا نمی تواند او را برهاند. (1)
مشابه
يَوْمَ يَخْرُجُونَ مِنَ الْأَحْداثِ سِراعا (2)روزی که شتابان از قبرها به درآیند. وَ أَنَّ السَّاعَةَ آتِيَةٌ لا رَيْبَ فيها وَ أَنَّ اللَّهَ يَبْعَثُ مَنْ فِى الْقُبُور (3)و نیز قیامت خواهد آمد، شکی در آن نیست و خدا همه کسانی را که در گورها هستند، زنده می کند. ونادى أَصْحابُ الْجَنَّةِ أَصْحابَ النَّارِ أَنْ قَدْ وَجَدْنا ما وَعَدَنا رَبُّنَا حَقًّا (4)بهشتیان، دوزخیان را آواز دهند که ما به حقیقت یافتیم. قُلْ لِلَّذِينَ كَفَرُوا سَتُغْلَبُونَ وَ تُحْشَرُونَ إِلى جَهَنَّمَ وَ بِئْسَ الْمِهاد (5)به کافران بگوی: به زودی مغلوب خواهید شد و در جهنم آن آرامگاه بد، گرد خواهید آمد.
وَ إِنَّ الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْيَ عَنِ الْمُنْكَرِ لَخُلْقَانِ مِنْ خُلُقِ اللَّهِ سُبْحَانَهُ وَإِنَّهُمَا لَا يُقَرِّبَانِ مِنْ أَجَلٍ وَ لَا يَنْقُصَانِ مِنْ رِزْقٍ (6)
به یقین امر به معروف و نهی از منکر دو صفت از صفات خداوند سبحان است و عمل به این دو، نه اجل کسی را نزدیک می کند و نه از روزی کسی می کاهد.
نکته ها
امر به معروف حاوی هدایت و رحمت و نصیحت و محبت است؛ از این رو یکی از ویژگی های اخلاقی خدا و پیامبران و اولیایش به شمار می رود. (7)
تمام احکام اسلامی، مشروط به توانایی است. اگر طوری است که یقین دارد امر به معروف و نهی از منکر هیچ اثر مثبتی ندارد لازم نیست که امر به معروف و نهی از منکر کند اما اگر اثر دارد هر چند به ضررش تمام شود در امور مهم باید این واجب را انجام دهد.
مشابه
كُنتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَتَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ (1)شما بهترین امتی هستید از میان مردم پدید آمده که امر به معروف و نهی از منکر می کنید. لُعِنَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ بَنى إسْرائيلَ عَلى لِسانِ داوُدَ وَ عِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ ذَلِكَ بِمَا عَصَوْا وَ كانُوا يَعْتَدُونَ كَانُوا لا يَتَناهَوْنَ عَنْ مُنكَرِ فَعَلُوهُ لَبِئْسَ ما كانُوا يَفْعَلُون (2)از بنی اسرائیل آنان که کافر شدند به زبان داوود و عیسی بن مریم لعنت شدند و این لعنت پاداش عصیان و تجاوزشان بود؛ از کار زشتی که می کردند یکدیگر را نهی نمی کردند و هر آینه بدکاری می کردند. هما تَسْبِقُ مِنْ أُمَّةٍ أَجَلَها وَ ما يَسْتَأْخِرُون (3)هیچ امتی از اجل خویش نه پیش می افتد و نه پس می ماند. ما مِنْ دَابَّةٍ فِي الْأَرْضِ إِلا عَلَى اللَّهِ رِزْقُها (4)هیچ جنبنده ای روی زمین نیست، جز آن که روزی او بر عهده خداست. استعاره
مستعار: خُلق
مستعارله: امر به معروف و نهی از منکر
مستعار منه: خداوند
جامع: اطلاق واژۀ «خلق» بر خداوند استعاره است؛ زیرا «خلق» ملکه ای نفسانی است که منشأ کارهای خوب و بد انسان است و چون خداوند منزه از کیفیت و هیئت است این واژه به نحو حقیقت بر او صادق نیست لیکن از آن جایی که امر به معروف و نهی از منکر از اخلاق فاضله و شبیه صفات کمال و جلالی است که برای خداوند اعتبار می کنیم لذا برای آن ها واژۀ اخلاق استعاره و به خداوند نسبت داده شده است.
وَ عَلَيْكُمْ بِكِتَابِ اللَّهِ فَإِنَّهُ الْحَبْلُ الْمَتِينُ وَ النُّورُ الْمُبِينُ (1)
کتاب خدا را محکم بگیرید چراکه رشته ای است مستحکم و نوری است آشکار.
نکته
هر کتاب منسوب به خداوند در حقیقت گزارشی است که از زبان پیامبری نقل می شود و همانند احادیث نبوی نزد ما هستند و در این بین تنها قرآن است که از آغاز تا پایان آن از نزد خدا آمده و اعجاز آن گواهی حقی بر این مدعاست. (2)
مشابه
وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْل اللَّهِ جَمِيعاً وَ لا تَفَرَّقُوا (3)و همگان دست در ریسمان خدا زنید و پراکنده مشوید. قَدْ جَاءَكُمْ مِنَ اللَّهِ نُورٌ وَ كِتابٌ مُبین (4)و از جانب خدا نوری و کتابی صریح و آشکار بر شما نازل شده است. تشبیه
مشبه: قرآن
مشَبَه: به نور
وجه شَبَه: قرآن انسان را در طریق سیر الی الله به مقاصد حقیقی راهنمایی می کند از ظلمت سرگردانی رهایی می دهد.
استعاره
مستعار: حبل
مستعارله: ریسمان
مستعار منه: قرآن
جامع: واژۀ «حبل» استعاره است. وجه مناسبت این است که همان گونه که ریسمان وسیله نجات برای کسی است که بدان چنگ زند، قرآن نیز برای کسی که بدان تمسّک
جوید سبب رهایی از سقوط در درکات دوزخ است.
وَ الشَّفَاءُ النَّافِعُ وَ الرَّيُّ النَّاقِعُ (1)
قرآن دارویی سودمند و سیراب کننده ای فرو نشاننده عطش است.
نکته
«رى الناقع» به معنای این است که تشنگان را از آب زندگی جاوید مانند علوم و کمالاتی که باقی و پایدار می ماند سیراب می گرداند. (2)
مشابه
وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفاءٌ وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنینَ (3)و این قرآن را که برای مؤمنان شفا و رحمت است، نازل می کنیم.
وَ الْعِصْمَةُ لِلْمُتَمَسِّكِ وَالنَّجَاةُ لِلْمُتَعَلِّقِ (4) قرآن، حافظ تمسک جویان و سبب نجات کسانی است که به دامنش چنگ می زنند
نکته
«وَ النَّجَاةُ لِلْمُتَعَلَّقِ»: قرآن برای کسانی که به آن آویزان شوند، وسیله نجات است کسی که مثلاً در لب پرتگاهی قرار می گیرد احتیاج به کسی یا چیزی دارد که دستش را بگیرد و یا او با دست خود به آن چیز چنگ زند و نجات یابد کتاب خدا برای چنین افرادی که به آن آویزان شده و می خواهند خود را از پرتگاه های هلاکت و گمراهی نجات دهند، موجب رهایی و نجات است.
مشابه
فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَ يُؤْمِنْ بِاللَّهِ فقد استَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَى لَا انْفِصَامَ لَهَا (5)پس هرکس که به طاغوت کفر ورزد و به خدای ایمان آورد به چنان رشته استواری چنگ زده که گسستنش نباشد.
1) الرّيُّ: سیراب شدن؛ اصل آن ها «روی» بوده است. النَّاقِعُ: در اصل به معنای فرورفتن آب است و در این جا به معنای سیراب شدن کامل است؛ به گونه ای که تشنگی کاملاً فرو نشیند؛ از مادة «نقع»؛ الرّى النّاقع بالقاف يقال: ماء ناقع أى ينقع الغلة أى يقطعها و يروى منها.
2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 5، ص 30.
3) اسراء، 82.
4) مُتَمَسِّک: چنگ زننده؛ از مادۀ «مسک» به معنی گرفتن و چنگ زدن است؛ استمساک: چنگ زدن.
5) بقره، 256.
لَا يَعْوَجٌ فَيْقَامَ وَ لَا يَزِيغُ فَيُسْتَعْتَبَ (1)
يُسْتَعْتَب: مورد عتاب واقع می شود؛ از مادۀ «عتب» در اصل به معنای ناراحتی درونی است و هنگامی که به باب استفعال می رود به معنای جلب رضایت و خشنودی طرف است؛ گویا از طرف مقابل تقاضای عتاب و سرزنش می کند تا راحتی درونی اش فرونشیند و به راه حق بازگردد.
(قرآن) هرگز کژ نمی شود تا راستش کنند و از حق عدول نمی کند تا به راه حقش بازگردانند.
مشابه
الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِى أَنْزَلَ عَلَى عَبْدِهِ الْكِتابَ وَ لَمْ يَجْعَلْ لَهُ عِوَجاً (2)سپاس خداوندی را که بر بنده خود این کتاب را نازل کرد و هیچ کژی و انحراف در آن ننهاد.
وَ لَا تُخْلِقُهُ كَثْرَةُ الرَّدِّ وَ وُلُوجُ السَّمْع (3)
ولُوجُ السَّمْع: داخل شدن در گوش ها یعنی شنیدن بسیار.
و هر اندازه خوانده و در گوش شنیده شود کهنه نمی گردد.
نکته
اشاره به این دارد که کثرت گردش آن بر زبان ها و ورود پیاپی آن به گوش ها آن را کهنه نمی گرداند و این از ویژگی های قرآن کریم است؛ زیرا هر سخنی چه نثر و چه نظم هنگامی که زیاد خوانده شود بر گوش ها سنگین و زشت می آید جز قرآن کریم که همواره تازگی دارد و در همه ادوار هر اندازه بیشتر خوانده و تکرار شود دلنشینی و حُسن و زیبایی آن افزون تر می گردد. (4)
مَنْ قَالَ بِهِ صَدَقَ وَ مَنْ عَمِلَ بِهِ سَبَقَ (5) آن کس که با قرآن سخن بگوید راست می گوید و آن کس که به آن عمل کند، پیشی می گیرد.
نکته
اشاره به این که قرآن، معیار حق و باطل و پیروزی و شکست است. آن ها که هماهنگ
1) لَا يَعْوَجٌ: کج نمی شود؛ باب افعال از مادۀ «عَوَجَ» به معنای کج نمی شود. لَا يَزِيغُ: منحرف نمی شود؛ از ماده «زیغ» به معنای مایل نمی شود، برنمی گردد، دور نمی شود، از کسی فاصله نمی گیرد.
2) كهف، 1.
3) لَا تُخْلِقُه: آن را کهنه نمی کند. كثرَةُ الرَّد: زياد تکرار کردن قرائت کثرت تردد و تکرار بر زبان ها.
4) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 5، ص 30.
5) سَبَقَ: تقدّم؛ پیش افتادن استباق مسابقه و پیشی گرفتن بر یکدیگر.
با قرآن، سخن می گویند گفتارشان عین حقیقت است و آن ها که هماهنگ با آن عمل می کنند پیروزند محتوای قرآن، عین واقعیت است و راه هایی که ارائه داده به سر منزل سعادت می رسد؛ چراکه در کلام خدا هیچ خطایی نیست به همین دلیل هماهنگی با آن در گفتار و کردار انسان را به حقیقت می رساند. (1)
مشابه
وَ تَمَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ صِدْقاً وَ عَدْلاً لا مُبَدِّلَ لِكَلِماتِه (2)و کلام پروردگار تو در راستی و عدالت به حد کمال است هیچ کس نیست که یارای دگرگون کردن سخن او را داشته باشد.
وَ قَامَ إِلَيْهِ رَجُلٌ فَقَالَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ أَخْبِرْنَا عَنِ الْفِتْنَةِ وَ هَلْ سَأَلْتَ عَنْهَا رَسُولَ اللَّهِ صلی الله علیه و آله مردی به پا خاست، عرض کرد ای امیر مؤمنان ما را از آن فتنه و آزمون بزرگ آگاه ساز و آیا در این باره از رسول خدا صلی الله علیه و آله سؤال کردی؟
فقال عليه السلام: إِنَّهُ لَمَّا أَنْزَلَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ قَوْلَهُ الم أَحَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ (3عَلِمْتُ أَنَّ الْفِتْنَةَ لَا تَنْزِلُ بِنَا وَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله بَيْنَ أَظْهُرِنَا فَقُلْتُ يَا رَسُولَ اللَّهِ مَا هَذِهِ الْفِتْنَةُ الَّتِي أَخْبَرَكَ اللَّهُ تَعَالَى بِهَا) (4)
امام علیه السلام در پاسخ او چنین فرمود: آری هنگامی که خداوند «آیه آیا مردم گمان کردند همین که بگویند: «ایمان آوردیم» به حال خود رها می شوند و آزمایش نخواهند شد؟» را نازل فرمود. من می دانستم آن فتنه و آزمایش بزرگ تا زمانی که رسول خدا در بین ماست نازل نمی شود؛ از همین رو عرض کردم ای رسول خدا منظور از این آزمایش و فتنه چیست که خدا تو را از آن آگاه ساخته است؟»
نکته ها
امام علیه السلام از دانش های پیامبر صلی الله علیه و آله آگاه شده بود که وضعیت مسلمانان پس از ایشان دگرگون می شود و آنان در زینت های دنیا غرق می شوند. (5)
در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله حق با قرآن و سخنان پیامبر بود و آن حضرت را همه مسلمانان قبول
داشتند ولی پس از رحلت آن حضرت به تدریج حق با کسانی شد که چماق و قدرت داشتند و این جمله که حق با کسی است که پیروز و غالب شود» در همه جا پذیرفته شده بود و بر اساس آن عمل می شد و خیلی از مذهب ها بر اساس آن قضاوت می کردند. در این جا حضرت از حضور پیامبر در بین امت تعبیر به «بَيْنَ أَظْهُرِنَا» کرده اند و این اصطلاحی شده برای نشان دادن حضور شخص در بین جمعیت خاص یا در بین مردم.
فَقَالَ يَا عَلِيٌّ إِنَّ أُمَّتِي سَيُفْتَنُونَ بَعْدِى فَقُلْتُ يَا رَسُولَ اللَّهِ أَ وَ لَيْسَ قَدْ قُلْتَ لِي يَوْمَ أُحُدٍ حَيْثُ اسْتُشْهِدَ مَنِ اسْتُشْهِدَ مِنَ الْمُسْلِمِينَ وَ حِيزَتْ عَنِّى الشَّهَادَةُ فَشَقَّ ذَلِكَ عَلَيَّ فَقُلْتَ لِي أَبْشِرْ فَإِنَّ الشَّهَادَةَ مِنْ وَرَائِكَ فَقَالَ لِى إِنَّ ذَلِكَ لَكَذَلِكَ فَكَيْفَ صَبْرُكَ إِذا فَقُلْتُ يَا رَسُولَ اللَّهِ لَيْسَ هَذَا مِنْ مَوَاطِنِ الصَّبْرِ وَ لَكِنْ مِنْ مَوَاطِنِ الْبُشْرَى وَ الشَّكْرِ (1)
فَشَق: سخت شد.
وَرَاء: گاه به معنای پشت سر و گاه به معنای پیش رو می آید.
مَوَاطِن: جمع موطن به معنای جاها.
أبْشِرُ: بشارت ده؛ از مادۀ «بَشَرَ» به معنای ،بشارت خبر مسرت بخش است.
مَوَاطِن الْبُشْرَی: جایگاه ها و موقعیت های خوشحالی نمودن.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: ای علی بعد از من امتم در معرض آزمایش قرار می گیرند، عرض کردم: ای رسول خدا صلی الله علیه و آله مگر در جنگ احد بعد از آن که جمعی از مسلمانان شهید شدند و من به سعادت شهادت نرسیدم و این بر من سخت آمد به من نفرمودی بشارت باد بر تو که شهادت از پی توست! رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: مطلب همان گونه است که گفته ام ولی بگو در آن هنگام چگونه صبر خواهی کرد؟ عرض کردم ای رسول خدا صلی الله علیه و آله این از موارد صبر نیست بلکه از موارد بشارت و شکر است.
نکته ها
امام علیه السلام آرزوی شهادت در راه خدا داشت و از خدا می خواست که زودتر به آن دست یابد؛ از این رو پیامبر به او مژده شهادت داد و چون زمان آن به تأخیر افتاد از پیامبر در این باره پرسید. پیامبر به او فرمود من وعدهٔ شهادت را به تو دادم ولی زمان آن را معیّن نکردم. (2)
زندگی نزد امام تنها یک وسیله است نه هدف. هدف بزرگ امام دستیابی به خشنودی
خداوند است که بسیاری از ذهن ها از درک آن ناتوان هستند. (1)
على علیه السلام که از شهادت استقبال می کند و در آرزوی آن است، وقتی خبر شهادت خود در آینده را می شنود آن را از موارد شادی و شکر می داند نه این که آن را مصیبت به حساب آورد تا نیاز به صبر و استقامت داشته باشد و می فرماید این مسئله از مواطن و موارد صبر نیست بلکه از جاهای بشارت و شکر خداست که شهادت را نصیب من کرده است.
مشابه
هوَ مَنْ يُقاتِلْ فِي سَبيلِ اللَّهِ فَيُقْتَلْ أَوْ يَغْلِبْ فَسَوْفَ نُؤْتِيهِ أَجْراً عظیما (2) و هرکه در راه خدا بجنگد چه کشته شود چه پیروز گردد مزدی بزرگ به او خواهیم داد.
وَ قَالَ يَا عَلِيٌّ إِنَّ الْقَوْمَ سَيُفْتَنُونَ بِأَمْوَالِهِمْ (3) آن حضرت به من فرمود: ای علی، مردم بعد از من با ثروتشان آزمایش می شوند.
وَيَمُنُّونَ بِدِينِهِمْ عَلَى رَبِّهِمْ (4) آنان با دینداری خود بر خدا منّت می گذارند.
مشابه
يمُنُّونَ عَلَيْكَ أَنْ أَسْلَمُوا قُلْ لا تَمُنُّوا عَلَيَّ إِسْلامَكُمْ بَلِ اللَّهُ يَمُنُّ عَلَيْكُمْ أَنْ هَدَاكُمْ لِلْإِيمَانِ إِنْ كُنْتُمْ صادقین (5)از این که اسلام آورده اند بر تو منت می گذارند. بگو: به خاطر اسلامتان بر من منت مگذارید، بلکه خدا بدان سبب که شما را به ایمان راه نموده است بر شما منت می نهد، اگر راست می گویید.
وَ يَتَمَنَّوْنَ رَحْمَتَهُ وَيَأْمَنُونَ سَطْوَتَهُ (6)
سَطْوَتَهُ: غضب و خشم او.
انتظار رحمت از خدا دارند و خود را از خشمش در امان می بینند.
نکته
«وَ يَأْمَنُونَ سَطْوَتَهُ»: افرادی که دچار فتنه شده اند و بر خدا منّت می گذارند و از او انتظار رحمت دارند گویا از سطوت و قدرت خداوند ایمن هستند و خود را در امان می بینند و نمی دانند که ممکن است جنگ یا امتحان دیگری پیش آید و زندگی و هستی آنان را نابود سازد و همین مالی را که در راه خدا نمی دهند از بین ببرد.
وَ يَسْتَحِلُّونَ حَرَامَهُ بِالشُّبُهَاتِ الْكَاذِبَةِ وَ الْأَهْوَاءِ السَّاهِيَةِ (1)
حرام خدا را با شبهات دروغین و هوس های غفلت زا حلال می شمردند.
نکته
پیامبر در این عبارت خطاب به علی علیه السلام می فرماید این مردم فتنه زده و گرفتار امتحان های الهی به وسیلهٔ شبهه های دروغ و توجیهات خلاف و خواهش هایی که موجب غفلت انسان از حق و حقیقت می شود حرام خداوند را حلال می کنند.
مشابه
وَ تَرى كَثِيراً مِنْهُمْ يُسارِعُونَ فِى الْإِثْمِ وَالْعُدْوانِ وَ أَكْلِهِمُ السُّحْتَ لَبِئْسَ مَا كَانُوا يَعْمَلُونَ (2)می بینی بسیاری از ایشان را که به گناه و تجاوز و حرام خواری می شتابند. چه بد کارهایی می کردند.
فَيَسْتَحِلُّونَ الْخَمْرَ بالنبيذ والسُّحْتَ بِالْهَدِيَّةِ وَ الرَّبَا بِالْبَيْع (3)
السُّحْتَ: رشوه؛ در اصل به معنای جدا کردن پوست چیزی است سپس به هر مال نامشروعی مخصوصاً «رشوه» اطلاق شده است؛ زیرا این گونه اموال صفا و طراوت و برکت را از انسان دور می کند؛ همان گونه که درخت پوست کنده پژمرده می شود
شراب را به نام «نبیذ» و رشوه را به نام «هدیه» و ربا را به اسم «تجارت» حلال می پندارند.
1) السَّاهِيَةِ: سهوپذیر، جایزالخطا. يَسْتَحِلُّونَ: حلال می شمارند.
2) مائده، 62
3) خَمْرَ: پوشاندن؛ به لحاظ این که انسان در زمانی که مست می شود عقلش پوشیده می شود به شراب که موجب پوشیده شدن عقل است «خمر» می گویند. بِالنَّبِیذِ: آب انگور؛ آبی که در آن خرما یا انگور ریخته شود که پس از خیسیدن تا حدی خاصیت خمر پیدا می کند و در صورتی که مقدار زیادی نوشیده شود ممکن است باعث مستی شود.
نکته
حلال کردن ربا به وسیلۀ خرید و فروش یا به نام خریدو فروش که در این عبارت آمده است، دو احتمال دارد: الف. معامله ای را در ضمن ربا انجام می دهد تا آن را حلال گرداند. ب. وقتی به آنان گفته می شود که ربا حرام است می گویند: «بیع با ربا چه تفاوتی می کند». إِنَّمَا الْبَيْعُ مِثْلُ الربا (1)
مشابه
إِنَّما يُريدُ الشَّيْطانُ أَنْ يُوقِعَ بَيْنَكُمُ الْعَداوَةَ وَ الْبَغْضاءَ فِي الْخَمْرِ وَ الْمَيْسِرِ (2)شيطان می خواهد با شراب و قمار میان شما کینه و دشمنی افکند. الَّذِينَ يَأْكُلُونَ الرّبا لا يَقُومُونَ إِلَّا كَما يَقُومُ الَّذِى يَتَخَبَّطُهُ الشَّيْطَانُ مِنَ الْمَسِّ ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قالُوا إِنَّمَا الْبَيْعُ مِثْلُ الرِّبا وَ أَحَلَّ اللَّهُ الْبَيْعَ وَحَرَّمَ الرِّبا (3)آنان که ربا می خورند، در قیامت چون کسانی از قبر بر می خیزند که به افسون شیطان دیوانه شده باشند. و این به کیفر آن است که گفتند ربا نیز چون معامله است. در حالی که خدا معامله را حلال و ربا را حرام کرده است.
قُلْتُ يَا رَسُولَ اللَّهِ فَبِأَيِّ الْمَنَازِلِ أُنْزِلُّهُمْ عِنْدَ ذَلِكَ أَبِمَنْزِلَةِ رِدَّةٍ أَمْ بِمَنْزِلَةِ فِتْنَةٍ فَقَالَ بِمَنْزِلَةِ فِتْنَة (4) عرض کردم: ای رسول خدا در چنین شرایطی این گونه افراد را از کدام گروه بدانم؟ از گروه مرتدان یا در فتنه افتادگان؟ فرمود: در فتنه افتادگان
نکته
امام علی علیه السلام می فرماید: پس از آن که پیامبر مرا از فتنه های پس از خود آگاه ساخت و نمونه هایی از کارهای ناپسند آنان را بیان فرمود عرض کردم در این شرایط که آنان دین را ملعبه قرار داده و حلال خدا را حرام و حرام خدا را حلال می کنند به چه عنوان آنان را بنامم؟ آیا آنان در این شرایط مرتد شده و از اسلام خارج گشته اند یا فقط گرفتار فتنه و امتحان الهی شده اند؟ پیامبر فرمود آنان را در این هنگام کسانی بدانید و کسانی بنامید که دچار فتنه شده اند و از اسلام به ظاهر بیرون نرفته اند.
شناسنامه خطبه
تاریخ، زمان و مکان وقوع: نامعلوم
مخاطب: مردم
موضوع: اخلاقی، اعتقادی
ویژگی: آخرت شناسی (1)
در این خطبه امام علیه السلام سخن را با حمد و ثنای الهی شروع کرده و مردم را تشویق و ترغیب به تقوا می کند و به عبرت گرفتن از سرگذشت پیشینیان توصیه و به پایان زندگی انسان و عالم قبر و مراقبان الهی اشاره می کند.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص128.
الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي جَعَلَ الْحَمْدَ مِفْتَاحاً لِذِكْرِهِ وَ سَبَباً لِلْمَزِيدِ مِنْ فَضْلِهِ وَ دَلِيلًا عَلَى آلَائِهِ وَعَظَمَتِهِ عِبَادَ اللَّهِ إِنَّ الدَّهْرَ يَجْرِي بِالْبَاقِينَ كَجَرْيِهِ بِالْمَاضِينَ، لَا يَعُودُ مَا قَدْ وَلَّى مِنْهُ وَ لَا يَبْقَى سَرْمَداً مَا فِيهِ، آخِرُ فَعَالِهِ كَأَوَّلِهِ، مُتَشَابِهَةٌ أُمُورُهُ مُتَظَاهِرَةٌ أَعْلَامُهُ، فَكَأَنَّكُمْ بِالسَّاعَةِ تَحْدُوكُمْ حَدْوَ الزَّاجِرِ بِشَوْلِهِ؛ فَمَنْ شَغَلَ نَفْسَهُ بِغَيْرِ نَفْسِهِ تَحَيَّرَ فِى الظُّلُمَاتِ وَ ارْتَبَكَ فِي الْهَلَكَاتِ وَ مَدَّتْ بِهِ شَيَاطِينُهُ فِي طُغْيَانِهِ وَ زَيَّنَتْ لَهُ سَيِّئَ أَعْمَالِهِ؛ فَالْجَنَّةُ غَايَةُ السَّابِقِينَ وَ النَّارُ غَايَةُ الْمُفَرِّطِينَ اعْلَمُوا عِبَادَ اللَّهِ أَنَّ التَّقْوَى دَارُ حِصْنٍ عَزِيزِ وَ الْفُجُورَ دَارُ حِصْنٍ ذَلِيلٍ لَا يَمْنَعُ أَهْلَهُ وَ لَا يُحْرِزُ مَنْ لَجَأَ إِلَيْهِ؛ أَلَا وَ بِالتَّقْوَى تُقْطَعُ حُمَةُ الْخَطَايَا وَ بِالْيَقِينِ تُدْرَكُ الْغَايَةُ الْقُصْوَى عِبَادَ اللَّهِ اللَّهَ اللَّهَ فِي أَعَزّ الْأَنْفُسِ عَلَيْكُمْ وَ أَحَبِّهَا إِلَيْكُمْ فَإِنَّ اللَّهَ قَدْ أَوْضَحَ لَكُمْ سَبِيلَ الْحَقِّ وَ أَنَارَ طُرْقَهُ، فَشِقْوَةٌ لَازِمَةٌ أَوْ سَعَادَةٌ دَائِمَةٌ. فَتَزَوَّدُوا فِي أَيَّامِ الْفَنَاءِ لِأَيَّامِ الْبَقَاءِ، قَدْ دُلِلْتُمْ عَلَى الزَّادِ وَ أُمِرْتُمْ بِالظَّعْنِ وَ حُثِثْتُمْ عَلَى الْمَسِيرِ ، فَإِنَّمَا أَنْتُمْ كَرَكْبٍ وُقُوفٍ لَا يَدْرُونَ مَتَى يُؤْمَرُونَ بِالسَّيْرِ؛ أَلَا فَمَا يَصْنَعُ بِالدُّنْيَا مَنْ خُلِقَ لِلآخِرَةِ وَ مَا يَصْنَعُ بِالْمَالِ مَنْ عَمَّا قَلِيلٍ يُسْلَبُهُ وَ تَبْقَى عَلَيْهِ تَبِعَتُهُ وَ حِسَابُهُ عِبَادَ اللَّهِ، إِنَّهُ لَيْسَ لِمَا وَعَدَ اللَّهُ مِنَ الْخَيْرِ مَتْرَكُ وَلَا فِيمَا نَهَى عَنْهُ مِنَ الشَّرِّ مَرْغَبٌ عِبَادَ اللَّهِ، احْذَرُوا يَوْماً تُفْحَصُ فِيهِ الْأَعْمَالُ وَيَكْثُرُ فِيهِ الزِّلْزَالُ وَ تَشِيبُ فِيهِ الْأَطْفَالُ اعْلَمُوا عِبَادَ اللَّهِ أَنَّ عَلَيْكُمْ رَصَداً مِنْ أَنْفُسِكُمْ وَ عُيُوناً مِنْ جَوَارِحِكُمْ وَ حُفَّاظٌ صِدْقٍ يَحْفَظُونَ أَعْمَالَكُمْ وَ عَدَدَ أَنْفَاسِكُمْ، لَا تَسْتُرُكُمْ مِنْهُمْ ظُلْمَةً لَيْلٍ دَاجٍ وَ لَا يُحِنُّكُمْ مِنْهُمْ بَابٌ ذُو رِتَاجٍ. وَ إِنَّ غَداً مِنَ الْيَوْمِ قَرِيبٌ يَذْهَبُ الْيَوْمُ بِمَا فِيهِ وَ يَجِيءُ الْغَدُ لَاحِقاً بِهِ، فَكَأَنَّ كُلَّ امْرِئٍ مِنْكُمْ قَدْ بَلَغَ مِنَ الْأَرْضِ مَنْزِلَ وَحْدَتِهِ وَ مَخَطَّ حُفْرَتِهِ، فَيَا لَهُ مِنْ بَيْتِ وَحْدَةٍ وَ مَنْزِلِ وَحْشَةٍ وَ مُفْرَدِ غُرْبَةٍ، وَ كَأَنَّ الصَّيْحَةَ قَدْ أَتَتْكُمْ وَ السَّاعَةَ قَدْ غَشِيَتْكُمْ وَ بَرَزْتُمْ لِفَصْلِ الْقَضَاءِ. قَدْ زَاحَتْ عَنْكُمُ الْأَبَاطِيلُ وَاضْمَحَلَّتْ عَنْكُمُ الْعِلَلُ وَ اسْتَحَقَّتْ بِكُمُ الْحَقَائِقُ وَصَدَرَتْ بِكُمُ الْأُمُورُ مَصَادِرَهَا، فَاتَّعِظُوا بِالْعِبَرِ وَاعْتَبِرُوا بِالْغِيَرِ وَ انْتَفِعُوا بِالنُّذُر.
الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي جَعَلَ الْحَمْدَ مِفْتَاحاً لِذِكْرِهِ وَ سَبَباً لِلْمَزِيدِ مِنْ فَضْلِهِ وَ دَلِيلًا عَلَى آلَائِهِ
وَ عَظَمَتِهِ (1)
مزید: زیاد شدن؛ مصدر میمی است.
حمد و ستایش مخصوص خداوندی است که حمد را کلید ذکر و یاد خود قرار داده و آن را سبب فزونی فضل و رحمتش و دلیل بر نعمت ها و عظمتش ساخته است.
نکته ها
منظور از «فضل» پاداش و ثواب آخرت است که از خدا می خواهد آن ها را برایش بیفزاید. (2)
جمله «دَلِيلاً عَلَی آلائِهِ وَ عَظَمَتِهِ» اشاره به این است که هنگامی که حمد و ستایش و شکر خدا را به جا می آوریم هم به نعمت های گوناگون او توجه می کنیم و هم به مقام عظمتش. (3)
«ال-» در «الحمد» یا برای جنس است یا برای استغراق؛ بنابراین یا باید بگوییم جنس حمد به خداوند اختصاص دارد یا این که همۀ ستایش ها از آن خداست. اگر «ال-» برای جنس باشد، جنس حمد به خداوند اختصاص می یابد؛ زیرا ستایش ها همیشه در مقابل کمالات است و همه کمالات نیز به خداوند منتهی می شود.
حضرت در این عبارت حمد را علت و وسیلهٔ زیادی نعمت و فضل خداوند می شمارند. در حقیقت مقصود از حمد همان شکر است که در قرآن نیز می فرماید: لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُم (4)
مشابه
لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ وَ لَئِنْ كَفَرْتُمْ إِنَّ عَذَابِي لَشَدید (5)اگر مرا سپاس گویید، بر نعمت شما می افزایم و اگر کفران کنید بدانید که عذاب من سخت است. وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللَّهِ لا تُحْصُوها (6)و اگر بخواهید نعمت هایش را بشمارید، نتوانید.
1) الْحَمْدُ: ستایش کردن در مقابل کار یا صفت ،نیک اختیاری است و از آن جا که یکی از کارهای بسیار نیک بخشیدن نعمت به نیازمندان است، این واژه به معنای شکر نیز به کار می رود. مفتاحاً: کلید؛ از مادۀ «فَتَحَ به معنای گشودن، باز کردن؛ مفتاح: کلید.
2) در سایه سار نهج البلاغه، ج 6، ص340
3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 6، ص165.
4) ابراهیم، 7
5) ابراهیم، 7
6) ابراهیم، 34
عِبَادَ اللَّهِ إِنَّ الدَّهْرَ يَجْرِى بِالْبَاقِينَ كَجَرْيِهِ بِالْمَاضِينَ (1)
بالْبَاقِینَ: باقی ماندگان، آیندگان.
الْمَاضِينَ: گذشتگان؛ از مادۀ «مضی» به معنای رفتن گذشتن
ای بندگان خدا روزگار بر بازماندگان آنسان می گذرد که بر پیشینیان گذشت.
نکته ها
این سخن اشاره به مطلب معروفی است که می گوییم تاریخ همواره تکرار می شود و حوادث امروز با تفاوت مختصری همچون حوادث دیروز است. (2)
واژۀ «دهر» نشانگر مرور زمان و تعداد شب ها و روزهاست که ما گذر آن ها را احساس نمی کنیم. (3)
مشابه
هَلْ أَتَى عَلَى الْإِنْسانِ حِينٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ يَكُنْ شَيْئاً مَذْكُورا (4)هر آینه بر انسان مدتی از زمان گذشت و او چیزی درخور ذکر نبود.
لَا يَعُودُ مَا قَدْ وَلَّى مِنْهُ وَ لَا يَبْقَى سَرْمَداً مَا فِيهِ آخِرُ فَعَالِهِ كَأَوَّلِهِ مُتَشَابِهَةٌ أُمُورُهُ مُتَظَاهِرَةٌ أَعْلَامُهُ (5)
لَا يَبْقَی: باقی نمی ماند.
سَرْمَداً: پیوسته و دانم.
مُتَشَابِهَةٌ أَمُورُه: حوادثش مثل هم هستند.
أَعْلَامُه: نشانه ها؛ پرچم ها، مجازاً به معنای لشکرهاست.
آن چه رفته بازنگردد و آن چه هست برای همیشه باقی نمی ماند آخرین کار این جهان همچون نخستین کار اوست؛ امورش شبیه به یکدیگر و نشانه هایش روشن و آشکار است.
1) الدهر اسمی است برای مجموع عمر جهان؛ سپس به معنای وسیع تری که عبارت از روزگار و زمان و تاریخ زندگی بشر است اطلاق شده گاه به معنای مردم زمانه و گاه به معنای خالق زمان نیز به کار می رود. يجرى: ادامه می یابد «باء» حرف جر برای تعدیه فعل یجری است؛ یعنی مانده ها را روانه می سازد.
2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 6، ص165
3) در سایه سار نهج البلاغه، ج 3، ص340
4) انسان، 1.
5) لا يَعُودُ: برنمی گردد؛ از مادۀ (عود) به معنای رجوع و برگشتن ولی: پشت کرد.
نکته ها
«فعاله كأوّله» یعنی آثار و اعمال روزگار شبیه یکدیگر و آن چه در آخر آن خواهد گذشت همانند آغاز آن است؛ بدین معنا که آن چه در یک زمان موجب آبادانی و شکوفایی می شود با سپری شدن آن زمان، رونق و آبادانی آن نیز به پایان می رسد و احوال روزگار پیوسته بدین گونه و بر یک قانون سپری می گردد. (1)
جمله متشابهة اموره اشاره به این است که همان گونه که روزگار در گذشته و از نخست گروهی را به تهیدستی و برخی را به توانگری و عده ای را به زبونی و بعضی را به سوی مجد و شرف می کشانیده و به دست های جامه هستی پوشانیده و عده دیگر را به دیار نیستی فرستاده است در آخر نیز چنین است. (2)
در این عبارت برای کلمه «اعلام». سه معنا احتمال داده می شود الف. این که به معنای نشانه ها باشد هر کاری نشانه ای دارد. کارهای خوب نشانههای خود را دارند و کارهای بد نیز همراه با نشانه های خود هستند؛ از این رو حضرت می فرماید که نشانه های این روزگار پشتیبان و یاری رسان یکدیگر هستند؛ ب جمع «عَلَم» و به معنای پرچم است و اگر به این معنا باشد، کنایه از این است که هر طایفه ای پشتیبان طایفهٔ دیگر است؛ زیرا پرچم کنایه از طایفه و قبیله و حتی کشور است بر اساس این فرض حضرت می فرماید: پرچم ها و طوایف مختلف پشتیبان یکدیگر هستند؛ ج به معنای شخصیت فرهیخته و «اعلام» یعنی نخبگان و دانشمندان لذا حضرت می فرماید اندیشه و تجربه هر شخصیت متکی به شخصیت های قبلی است و هر شخصیت از صفر شروع نمی کند.
فَكَأَنَّكُمْ بِالسَّاعَةِ تَحْدُوكُمْ حَدْوَ الزَّاجِرِ بِشَوْلِهِ (3)
بِشَوْلِ: شتر چابک؛ جمع «شائله» به معنای شتری که بچه کوچک ندارد و تند راندن آن مشکلی ندارد؛ شتربان معمولاً برای این نوع شترها دل سوزی نمی کند و آن ها را به تندی می راند؛ زیرا این ها نه آبستن هستند و نه آماده آبستن شدن و هیچ یک از این ویژگیها را که احیاناً مایه دلسوزی و مراعات شتربان نسبت به آن ها می شود، ندارند؛ بنابراین شتربان در وقت راندن آن ها سعی می کند با زدن و آواز خواندن بلند آن ها را بدواند؛ شول جمع شائلة على غير قياس و هي من الابل ما أتى عليها من حملها أو وضعها سبعة أشهر فجفّ لبنها و جمع الجمع أشوال، و أما السائل بغير هاء فهي الناقة تشول و ترفع ذنبها للقاح.
گویا در قیامت حاضر شده اید و چون ساربانی که شترهای چابکش را می راند قیامت نیز شما را می راند.
تشبیه
مشَبَه: نزدیک بودن قیامت
مشَبَه به: ساربانی که شتران را به جلو می راند
وجه شَبه: وجه مشابهت شتاب و برانگیختن است که به نزدیک بودن رستاخیز اشاره می کند که قیامت آن ها را با شتاب به پیش می راند مانند ساربانی که شتران را به سرعت به پیش می برد.
فَمَنْ شَغَلَ نَفْسَهُ بِغَيْرِ نَفْسِهِ پس هرکس از خود غافل گردد و به چیز دیگری بپردازد:
تَحَيَّرَ فِي الظُّلُمَات (1) در تاریکی ها متحیر و سرگردان شود؛
وَ مَدَّتْ بِهِ شَيَاطِينُهُ فِي طُغْيَانِهِ (3) و شیطان هایش او را به سرکشی وادارند؛
وَ زَيَّنَتْ لَهُ سَيِّئَ أَعْمَالِهِ (4)
1) تَحَيَّرَ: سرگردان شد؛ از مادۀ «حیر» به معنای حیران، سرگردان.
2) ارتبک: گرفتار شد؛ از مادۀ «ربک» به معنای پریشان و در هم شدن کار است؛ به گونه ای که نجات برای انسان مشکل شود. الْهَلَكَاتِ: مهلکه ها؛ از مادۀ «هَلَکَ» به معنای هلاک شد، تلف شد، أَهْلَكَه: هلاک کردش.
3) مَدَّتُ بهِ: او را کشاند.
4) زَيَّنَتْ: زینت داد. سَيِّئَ: ناسزا گفتن؛ از مادۀ «سُوء» به معنای بدی؛ الإساءة: بدى كردن.
و کارهای بدش را در نظرش بیارایند.
نکته ها
هر انسانی مجموعه ای از عیوب و نقصان و نقاط ضعف است و تنها راه نجات او پرداختن به اصلاح آن هاست تا به تدریج به صورت انسان کاملی در آید و شایسته قرب خدا شود ولی کسی که به بیرون خویش، یعنی به انسان های دیگر یا مسائلی از قبیل مال و مقام و ثروت و جاه بپردازد سرگردانی و گرفتاری او حتمی است و شیاطین، چنین انسان غافلی را در طغیانش تشویق می کنند و اعمال زشت او را چنان زینت می دهند که آن را نقطه قوت خود می شمرد و به آن افتخار می کند چنین انسان گرفتاری راه نجاتی نخواهد داشت. (1)
در قرآن در چند مورد به تزیین اعمال زشت توسط شیطان اشاره شده است؛ از جمله در مورد امت های گنهکار پیشین آمده است که آنان هنگام گرفتار آمدن به بلاها هم به سوی خدا تضرع نمی کردند؛ زیرا دچار قساوت قلب شده و شیطان اعمال زشت را نزد آنان زینت داده بود.فَلَوْ لا إِذْ جَاءَهُمْ بَأْسُنا تَضَرَّعُوا وَ لكِنْ قَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطَانُ ما كانُوا يَعْمَلُونَ (2)
مشابه
عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ لا يَضُرُّكُمْ مَنْ ضَلَّ إِذَا اهْتَدَيْتُم (3)به خود بپردازید. اگر شما هدایت یافته اید، آنان که گمراه مانده اند به شما زیانی نرسانند. ذَهَبَ اللَّهُ بِنُورِهِمْ وَ تَرَكَهُمْ فِي ظُلُماتِ لا يُبْصِرُون (4)خدا روشنایی را از آنان بازگرفت و نابینا در تاریکی رهایشان کرد. فَذَرُهُمْ فِي طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ (5)و آنان را سرگردان در طغیانشان رها می سازیم. فَيُحِلُّوا ما حَرَّمَ اللَّهُ زُيِّنَ لَهُمْ سُوءُ أَعْمَالِهِمْ (6)پس آن چه خدا حرام کرده، حلال می شمارند. کردار ناپسندشان در نظرشان آراسته گردیده است. كَمَنْ مَثَلُهُ فِي الظُّلُماتِ لَيْسَ بِخارِج مِنْهَا كَذلِكَ زُيِّنَ لِلْكَافِرِينَ مَا كَانُوا يَعْمَلُونَ (7)
همانند کسی است که به تاریکی گرفتار است و راه بیرون شدن را نمی داند اعمال کافران در نظرشان این چنین آراسته گردیده است.
فَالْجَنَّةُ غَايَةُ السَّابِقِينَ وَ النَّارُ غَايَةُ الْمُفَرِّطِينَ (1)
بهشت سرمنزل پیشتازان و آتش دوزخ پایان کار تقصیرکاران است.
نکته ها
منظور از «سابقین» سبقت گیرندگان در مسیر طاعت خداست که سرمنزل مقصودشان بهشت است. (2)
بهشت سرنوشت همه کسانی است که مسئولیت خود را در برابر خداوند و جامعه خویش به درستی شناخته و تکالیف خود را به بهترین وجه به انجام رسانده اند. (3)
مشابه
إِنَّ الَّذِينَ سَبَقَتْ لَهُمْ مِنَّا الْحُسْنى أُولئِكَ عَنْهَا مُبْعَدُون (4)کسانی که پیش از این مقرر کرده ایم که به آن ها نیکویی کنیم، از جهنم برکنارند. و سارِعُوا إِلى مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ وَجَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّماواتُ وَ الْأَرْضِ (5)بر یکدیگر پیشی گیرید برای آمرزش پروردگار خویش و رسیدن به آن بهشت که پهنایش به قدر همه آسمان ها و زمین است.
اعْلَمُوا عِبَادَ اللَّهِ أَنَّ التَّقْوَى دَارُ حِصْنٍ عَزِيزِ وَ الْفُجُورَ دَارُ حِصْنٍ ذَلِيلٍ لَا يَمْنَعُ أَهْلَهُ وَ لَا يُحْرِزُ مَنْ لَجَأَ إِلَيْهِ (6)
لا يُحرز: به دست نمی آورد؛ به معنای حفظ کردن احْتَرَزَ احْتِرَازاً منه خود را از او در جای امن محافظت کرد. لجأ پناه بردن؛ الْتَجَاَ الْتِجَاءً الى الحصن أو غيره به پناهگاه یا جز آن پناه برد؛ الْجَاً، إِلْجَاء هُ: او را به زور پناه داد.
بندگان خدا بدانید که تقوا دژی است محکم و استوار و فجور و بی تقوایی، حصاری سست و بی دفاع که ساکنانش را [از خطرها] بازنمیدارد و کسی را که به آن پناه برد، حفظ نمی کند.
نکته
اشاره به این که تقوا یک ملکه نیرومند بازدارنده باطنی است که انسان را از آلودگی به گناهان باز می دارد و همین امر سبب می شود از پیامدهای نامطلوب گناه در دنیا و آخرت در امان بماند به عکس افراد بی تقوا در برابر وسوسه های نفس و شیاطین جن و انس نفوذپذیرند و به آسانی در پرتگاه گناه می لغزند و سقوط آن ها سبب رسوایی در دنیا و عذاب الهی در آخرت می شود. (1)
استعاره
مستعار: حِصْنٍ ذَلِيل
مستعار منه: فجور و آلودگی به گناه
مستعارله: تقوا
جامع: وجه استعاره این است که فجور و تبهکاری مستلزم ارتکاب اعمالی است که ضد تقوا و پرهیزکاری است و چون این واژه در مقابل عفت قرار دارد لازم است در این جا تقوا به عفت و زهد که جنبۀ خوب و پسندیده صفت شهوانی انسان است، تفسیر گردد.
استعاره
مستعار: دَارُ حِصْنٍ
مستعار منه: تقوا مستعارله سرای استوار
جامع: هرکس به تقوا تحصن جوید نیرومند می گردد؛ زیرا تقوا، نفس را در حصار مصونیت خود قرار می دهد تقوا در دنیا او را از اخلاق ناپسند که باعث پستی و فرومایگی و افتادن در بسیاری از ورطه های هلاکت دنیوی است حفظ می کند و در آخرت نیز وی را از آثار و ثمرات این صفات زشت و ملکات پست که مستلزم عذاب دردناک الهی است، مصون می دارد.
1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 6، ص173.
أَلَا وَ بِالتَّقْوَى تُقْطَعُ حُمَةُ الْخَطَايَا وَبِالْيَقِينِ تُدْرَكُ الْغَايَةُ الْقُصْوَى (1)
آگاه باشید با تقوا می توان نیش زهر آلود گناهان را قطع کرد و با یقین به برترین مرحلهٔ مقصود رسید.
نکته
آگاهی، سبب پرهیز از غفلت و لغزش می شود و هرکس از غفلت و لغزش در هراس باشد خود را آماده ساخته برای پرهیز از آن تلاش می کند. (2)
مشابه
وَ اعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّى يَأْتِيَک الیقین﴾ (3)و پروردگارت را بپرست تا لحظه مرگت فرارسد.
استعاره
مستعار: حمة
مستعار منه: خطاها و گناهان
مستعارله: نیش زهر آلود
جامع: واژۀ «حمة» برای خطاها و گناهان استعاره آورده؛ زیرا همان گونه که نیش کژدم یا زهر آن موجب اذیت و آزار است، گناهان نیز در آخرت موجب شکنجه و عذاب است.
عِبَادَ اللَّهِ اللَّهَ اللَّهَ فِي أَعَزّ الْأَنْفُسِ عَلَيْكُمْ وَ أَحَبِّهَا إِلَيْكُمْ (4) بندگان خدا خدا را خدا را در نظر آورید دربارهٔ گرامی ترین و محبوب ترین کس در نزدتان که خودتان هستید.
نکته ها
مقصود این است که شما اگر به هیچ کس رحم نمی کنید دست کم به خود رحم کنید و اگر منافع هیچ کس را در نظر نمی گیرید حداقل منافع خود را در نظر بگیرید که این علاقه
1) تُقْطَعُ: قطع می شود. حمَةُ: نیش زهرآگین؛ گاه «حمه» به معنای نیش حشرات و مار و عقرب و مانند آن است و گاه به سم آن ها اطلاق شده است؛ الحمة بضم الحاء وفتح الميم ابرة العقرب و هى محلّ سمها، وربّما يطلق على نفس السم، و يروى حمّة بالتشديد من حمة الحرّ و هو معظمة.
2) در سایه سار نهج البلاغه، ج 6، ص 342
3) حجر، 99.
4) أَعَزّ الْأَنْفُسِ: برترين نفس ها.
به خویشتن جزء فطرت شماست. (1)
منظور از «عزیزترین نفوس» در این عبارت، خود انسان است؛ چراکه حب ذات طبیعی هر انسانی است و اگر به اشخاص و اشیای دیگر علاقه دارد از پرتو حب ذات است، چراکه آن ها را در سرنوشت خود مؤثر می داند. (2)
مشابه
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا قُوا أَنْفُسَكُمْ وَ أَهْلِيكُمْ ناراً (3)ای کسانی که ایمان آورده اید، خود و خانواده خود را از آتشی نگه دارید.
فَإِنَّ اللَّهَ قَدْ أَوْضَحَ لَكُمْ سَبِيلَ الْحَقِّ وَ أَنَارَ طُرُقَهُ فَشِقْوَةٌ لَازِمَةٌ أَوْ سَعَادَةٌ دَائِمَةٌ (4)
شِقْوَةٌ: شقاوت بدبختی، خلاف سعادت؛ شاقی مُشَاقَاةً فلاناً در رنج و سختی بر او برتری یافت.
خداوند راه حق را برای شما آشکار ساخته و طرق آن را روشن نموده است و سرانجام کار یا بدبختی دائمی است یا نیک بختی همیشگی.
نکته ها
«شِقْوَةٌ»: یا خبر برای مبتدای محذوف است یا این که خبر آن را «عاقبته» بگیریم که حذف شده باشد؛ بنابراین یا خبر یا مبتدای این عبارت محذوف است.
انسان تا در دنیاست می تواند شقاوت یا سعادت خود را عوض کند و تغییر دهد؛ به این معنا که ممکن است کسی در ابتدای عمر شقی و بدبخت باشد ولی بالاخره سعادتمند از دنیا برود یا ممکن است همه عمر را با سعادت گذرانده باشد ولی در پایان عمر خود را بدبخت کند و با کفر و شرک از دنیا برود انسان تا قبل از مرگ می تواند سرنوشت خود را تغییر دهد ولی پس از مرگ دیگر تغییر پذیر نیست.
مشابه
مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ يَهْدِى إِلَى الْحَقِّ وَ إِلَى طَريقِ مُسْتَقيم (5)کتاب های پیشین را تصدیق
1) در سایه سار نهج البلاغه، ج 6، ص 342
2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 6، ص 174
3) تحریم، 6
4) أَوْضَحَ: واضح کرد؛ از مادۀ «وَضَحَ» به معنای آشکار شدن؛ اتَّضَحَ اتضاحاً الأمر او الكلام: آن کار یا سخن آشکار و ظاهر شد؛ تَوَضَّحَ، تَوَضُّحاً الكلام: آن سخن، روشن و آشکار شد. انار: روشن نمود؛ از ماده «نور» به معنای روشنایی؛ اسْتَنَارَ اسْتِنَارَةً: روشن شد؛ أَنَارَ ، إِنَارَةً الشيءُ: آن چیز روشن و زیبا شد.
5) احقاف، 30
می کند و به حق و راه راست راه می نماید
وَ أَنْ لَوِ اسْتَقَامُوا عَلَى الطَّرِيقَةِ لَأَسْقَيْناهُمْ مَاءً غَدَقا (1)و اگر بر طریقه راست پایداری کنند، از آبی فراوان سیرابشان کنیم. فَأَمَّا الَّذِينَ شَقُوا فَفِي النَّارِ لَهُمْ فِيها زَفيرٌ وَ شَهيق (2)اما بدبختان در آتشاند و مردمان را در آن جا ناله ای زار و خروشی سخت بود. يَوْمَ يَأْتِ لا تَكَلَّمُ نَفْسٌ إِلَّا بِإِذْنِهِ فَمِنْهُمْ شَقِيٌّ وَ سَعيد (3)روزی که چون بیاید هیچ کس جز به فرمان او سخن نگوید و مردمان بعضی بدبخت باشند و بعضی نیک بخت.
فَتَزَوَّدُوا فِي أَيَّامِ الْفَنَاءِ لِأَيَّامِ الْبَقَاءِ قَدْ دُلِلْتُمْ عَلَى الزَّادِ وَ أُمِرْتُمْ بِالظَّعْنِ وَ حُشِئْتُمْ عَلَى المسير (4)
بالطَّعْنِ: کوچ کردن از مکانی به مکان دیگر.
حثِقْتُمْ: ترغیب شدید؛ از مادۀ «حَثٌ» به معنای برانگیختن و با شتاب بردن است.
بنابراین در روزگار ناپایدار برای دوران ماندگار توشه فراهم سازید که شما را به توشه برگرفتن هدایت کرده اند و به کوچ کردن فرمان دادهاند و برای طی کردن این راه به شتاب واداشته اند.نکته ها
مراد از «حُثِثْتُمْ عَلَى الْمَسِيرِ»: ترغیب شب و روز است که با از پی هم در آمدن خود عمرها را می گذرانند و انسان را به سوی مقصد می رانند آن ها در این کار با شور و شوق و سرسختی عمل می کنند و بر یکدیگر سبقت می گیرند؛ از این رو لازم است با توجه و هشیاری به این که شب و روز آنان را به سوی آخرت سوق می دهد برای آن جا زاد و توشه فراهم کنند. (5)
حضرت در عبارت «وَ أُمِرْتُمْ بِالظَّعْنِ وَحُشِئْتُمْ عَلَى الْمَسِیر» حرکت و سیر اختیاری را بیان می فرماید نه حرکت و سیر طبیعی را؛ زیرا که خداوند به ما امر کرده است در حالی که حرکت طبیعی در اختیار ما نیست و آن چه در اختیار و به اراده ،ماست، حرکت اختیاری است
که می توانیم انبیا و اولیای الهی را راهنمای خود قرار دهیم و به پیروی آنان راه خود را بپیماییم.
مشابه
و تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوى (1)و توشه بردارید که بهترین توشه ها پرهیزکاری است. يَا بُنَيَ أَنَ مَنْ كَانَتْ مَطِيَّتُهُ اللَّيْلَ وَالنَّهَارَ فَإِنَّهُ يُسَارُ بِهِ وَإِنْ كَانَ وَاقِفَا وَيَقْطَعُ الْمَسَافَةَ وَإِنْ كَانَ مُقِيماً وَادِعا (2)پسرم آن کس که مرکبش شب و روز است همواره در حرکت خواهد بود؛ هرچند ظاهراً ساکن است و قطع مسافرت می کند گرچه در جای خود ایستاده و راحت است. ما عِنْدَ اللَّهِ خَيْرٌ وَ أَبْقَى لِلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَلَى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُون (3)و آن چه در نزد خداست برای آن ها که ایمان آورده اند و به پروردگارشان توکل می کنند. وَ سَارِعُوا إِلَى مَغْفِرَةِ مِنْ رَبِّكُم (4)بر یکدیگر پیشی گیرید برای آمرزش پروردگار خویش.
فَإِنَّمَا أَنْتُمْ كَرَكْبٍ وُقُوفٍ لَا يَدْرُونَ مَتَى يُؤْمَرُونَ بِالسَّيْرِ (5)
يُؤْمَرُونَ: امر می شوند.
شما همچون کاروانی هستید که در منزلگاهی توقف کرده و نمی دانید چه وقت دستور حرکت به شما داده می شود.
نکته
منظور از «سیر» در این جمله سوارانی هستند ایستاده و منتظر که نمی دانند در چه زمان به آن ها دستور حرکت داده می شود عبارت از کوچ کردن از دنیا به سوی آخرت و زایل شدن بدن و پیمودن عقبات و راه های دشوار مرگ و قبر است؛ زیرا انسان زمان این ها را نمی داند. (6)
مشابه
وَ قَالَ علیه السلام: أَهْلُ الدُّنْيَا كَرَكْبٍ يُسَارُ بِهِمْ وَ هُمْ نِيَام (7)اهل دنیا مانند کاروانی هستند که
ایشان را می برند در حالی که خواب اند.
تشبیه
مشَبَه: مردم دنیا
مشَبَه: به کاروانی که در منزلگاه توقف کرده
وجه شَبَه: امام علیه السلام مردم را به کاروانی تشبیه می را به کاروانی تشبیه می کند که در منزلگاه خود متوقف اند. در واقع اشاره به این دارد که مردم در غفلت هستند و همچون غافله ای هستند که در خواباند و آن ها را به پیش میرانند و این خواب همان غفلتی است که برای بسیاری از مردم پیش می آید.
أَلَا فَمَا يَصْنَعُ بِالدُّنْيَا مَنْ خُلِقَ لِلْآخِرَةِ وَ مَا يَصْنَعُ بِالْمَالِ مَنْ عَمَّا قَلِيلٍ يُسْلَبُهُ وَ تَبْقَى عَلَيْهِ تَبِعَتُهُ وَ حِسَابُهُ! (1)
تَبِعَتُهُ: پیامد بد؛ از مادۀ «تَبَع به معنای متابعت کردن است و تبعه عمل به کیفرهایی گفته می شود که پس از ارتکاب گناه دامان انسان را می گیرد.
به راستی کسی که برای آخرت آفریده شده با دنیا چه کار دارد؟ و کسی که به زودی اموالش را می گیرند و جز پیامد شوم و حسابرسی برایش نمی ماند، با ثروت چه می کند؟
نکته ها
امام علیه السلام با بیان این نکته که انسان برای دنیا آفریده نشده بلکه برای غیر آن خلق گردیده، به تحقیر دنیا و لزوم دوری جستن از آن پرداخته است؛ زیرا مقتضای عقل این است که انسان برای چیزی که به خاطر آن آفریده شده کار کند. (2)
انسان درباره مالی نکوهش می شود که آن را هدف بداند و به دیگران کمک نکند؛ مانند بسیاری از ثروتمندان که از پرداخت حقوق واجب خود خودداری می کنند با این که نیازی به این ثروت ندارند.
عِبَادَ اللَّهِ إِنَّهُ لَيْسَ لِمَا وَعَدَ اللَّهُ مِنَ الْخَيْرِ مَتْرَكُ وَ لَا فِيمَا نَهَى عَنْهُ مِنَ الشَّرِّ مَرْغَبٌ (3)
بندگان خدا پاداش های نیکی که خداوند وعده داده چنان نیست که ترک شود و شری که از آن نهی فرموده، درخور میل و رغبت نیست.
نکته ها
اشاره به این که آن کس که امر و نهی کرده و وعده پاداش و کیفر داده، فرد عادی نیست که جای گفت وگو و تردید در آن باشد. (1)
انسان برای دستیابی به خیر و مصلحت خویش تلاش و کوشش می کند و نیز برای رهایی از شر و بدی مبارزه می کند خداوند در این راه با اوست و از مادر برایش مهربان تر است. (2)
مشابه
ما آتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا (3)هر چه پیامبر به شما داد، بستانید و از هر چه شما را منع کرد، اجتناب کنید.
عِبَادَ اللَّهِ احْذَرُوا يَوْماً تُفْحَصُ فِيهِ الْأَعْمَالُ وَيَكْثُرُ فِيهِ الزِّلْزَالُ وَ تَشِيبُ فِيهِ الْأَطْفَالُ (4)
تَشِیب: پیر می شود؛ از مادۀ «شیب» در اصل به معنای سفید شدن مو است و معمولاً به پیری اطلاق می شود و «شیب» جمع «اشیب» به معنای پیران یا سپیدمویان است در مقابل «شباب» و «شبیب» که به معنای جوانی است.
بندگان خدا، بر حذر باشید از روزی که اعمال بندگان را در آن بجویند و نگرانی و دلهره در آن فراوان است و کودکان در آن پیر می شوند.نکته ها
«تفحص از اعمال» عبارت از احاطه لوح محفوظ به اعمال و ظهور آن ها در نفس، هنگام جدایی آن از بدن یا نقش بستن آن ها در نفوس است. (5)
«تَشِيبُ فِيهِ الْأَطْفَالُ» کنایه از شدت و عمق وحشت آن صحنه است. (6)
1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 6، ص177.
2) در سایه سار نهج البلاغه، ج 6، ص 343
3) حشر، 7.
4) احْذَرُوا بپرهیزید؛ از مادۀ «حذر» به معنای پرهیز؛ تَحَذَّر، تَحَذُّراً منه: از او بر حذر شد؛ حاذَر، مُحَاذَرَةً و حِذَاراً هُ: هر یک از دیگری بر حذر شد از او بر حذر شد و پرهیز کرد. تُفْحص: جست وجو می شود؛ از مادۀ «فحص» به معنای جست وجو کردن؛ افْتَحَصَ افْتِحَاصاً عنه: درباره او بحث و جست وجو کرد.
5) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 5، ص 42.
6) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 6، ص 177.
مشابه
وَ إِنَّ كُلاً لَمَّا لَيُوَفِّيَنَّهُمْ رَبُّكَ أَعْمَالَهُمْ إِنَّهُ بِما يَعْمَلُونَ خَبير (1)و پروردگار تو پاداش اعمال همه را به تمامی خواهد داد و خدا به کارهایی که می کنند، آگاه است. فَلا تَحْسَبَنَّ اللَّهَ مُخْلِفَ وَعْدِهِ رُسُلَهُ إِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ ذُو انتقام (2)مپندار که خدا وعده ای را که به پیامبرانش داده است خلاف می کند خداوند پیروزمند و انتقام گیرنده است. يا أَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمْ إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَيْءٌ عَظِيمٌ يَوْمَ تَرَوْنَهَا تَذْهَلُ كُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمَّا أَرْضَعَتْ وَتَضَعُ كُلُّ ذاتِ حَمْلٍ حَمْلَها وَ تَرَى النَّاسَ سُکاری وَ مَا هُمْ بِسُكَارِي وَ لَكِنَّ عَذَابَ اللَّهِ شدیدٌ (3)ای مردم، از پروردگارتان بترسید که زلزله قیامت حادثه بزرگی است. آن روز که ببینیدش، هر شیردهنده ای شیر خواره اش را از یاد ببرد و هر آبستنی بار خود بر زمین گذارد و مردم را چون مستان بینی، حال آن که مست نیستند بلکه عذاب خدا شدید است. فَكَيْفَ تَتَّقُونَ إِنْ كَفَرْتُمْ يَوْماً يَجْعَلُ الْوِلْدان شیباً (4)اگر کافر باشید، در روزی که کودکان را پیر می گرداند چگونه در امان مانید؟ اسْتَجِيبُوا لِرَبِّكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَ يَوْمُ لا مَرَدَّ لَهُ مِنَ اللَّهِ مَا لَكُمْ مِنْ مَلْجَإٍ يَوْمَئِذٍ وَ مَا لَكُمْ مِنْ نَکیر (5)پیش از آن که روزی بیاید که از جانب خدا بازگشتی ندارد، به پروردگارتان پاسخ قبول دهید. در آن روز نه پناهی خواهید داشت و نه کسی از شما دفاعی تواند کرد. يا بُنَيَّ إِنَّهَا إِنْ تَكُ مِثْقَالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ فَتَكُنْ فِي صَخْرَةٍ أَوْ فِي السَّمَاواتِ أَوْ فِي الْأَرْضِ يَأْتِ بِهَا اللَّهُ إِنَّ اللَّهَ لَطيفٌ خَبیر (6)ای پسرک ،من اگر عمل به قدر یک دانه خردل در درون صخره ای یا در آسمان ها یا در زمین ،باشد خدا به حسابش می آورد که او ریزبین و آگاه است.
اعْلَمُوا عِبَادَ اللَّهِ أَنَّ عَلَيْكُمْ رَصَداً مِنْ أَنْفُسِكُمْ وَ عُيُوناً مِنْ جَوَارِحِكُمْ وَ حُفَّاظَ صِدْقٍ
يَحْفَظُونَ أَعْمَالَكُمْ وَ عَدَدَ أَنْفَاسِكُمْ (1)
حفاظ: نگهبانان؛ از مادۀ «حَفَظَ» به معنای نگهداری، مراقبت.
بندگان خدا بدانید خداوند از خودتان مراقبانی بر شما گمارده و اعضای بدنتان را جاسوسان شما قرار داده و نگهبان صادقی بر شما گمارده که کارهایتان و شماره نفس هایتان را ثبت و ضبط می کنند.
نکته ها
در این عبارت حضرت سه نوع محافظ و نگهبان و ضبط کننده اعمال و رفتار و گفتار آدمی را بیان می فرماید: الف. وجدان: «رَصَداً مِنْ أَنْفُسِكُمْ» همان وجدان پاک انسان است که وقتی مرتکب گناه می شود از اعمال قلب خود می فهمد که کارش ناشایسته است؛ ب. اعضا و جوارح بدن: «وَ عُيُوناً مِنْ جَوَارِحِكُمْ» در روز قیامت وقتی انسان می خواهد با زبان و دهان خود عذرتراشی و بهانه جویی کند دهان او را می بندند و بر آن مهر می نهند. اعضا و جوارح انسان به اراده خداوند به سخن می آیند و قرآن در این مورد تعبیر به «تکلّمنا» می فرماید؛ ج. ناظرن الهی «وَ حُفَّاظَ صِدْقٍ يَحْفَظُونَ أَعْمَالَكُمْ» خداوند فرشتگانی را از طرف راست و چپ انسان مراقب او قرار داده است تا اعمال او را بنویسند.
مشابه
الْيَوْمَ نَخْتِمُ عَلَى أَفْوَاهِهِمْ وَ تُكَلِّمُنا أَيْدِيهِمْ وَتَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِمَا كَانُوا يَكْسِبُونَ (2)امروز بر دهان هایشان مهر می نهیم و دست هایشان با ما سخن خواهند گفت و پاهایشان شهادت خواهند داد که چه می کرده اند. حَتَّى إِذا ما جاؤُها شَهِدَ عَلَيْهِمْ سَمْعُهُمْ وَ أَبْصَارُهُمْ وَجُلُودُهُمْ بِمَا كَانُوا يَعْمَلُونَ (3)چون به کنار آتش آیند، گوش و چشم ها و پوست هایشان به اعمالی که مرتکب شده اند بر ضدشان شهادت دهند. وَ قالُوا لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدْتُمْ عَلَيْنا قالُوا أَنْطَقَنَا اللَّهُ الَّذى أَنْطَقَ كُلَّ شَيْءٍ وَ هُوَ خَلَقَكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُون (4)به پوست های خود گویند چرا بر ضد ما شهادت دادید، گویند: آن خدایی که هر چیزی را به سخن می آورد و شما را نخستین بار بیافرید و به او بازگشت
می یابید، ما را به سخن آورده است.
لَهُ مُعَقِّباتٌ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ يَحْفَظُونَهُ مِنْ أَمْرِ اللَّه (1)آدمی را فرشتگانی است که پیاپی به امر خدا از روبه رو و پشت سرش می آیند و نگهبانی اش می کنند. يَوْمَ تَشْهَدُ عَلَيْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَ أَيْدِيهِمْ وَ أَرْجُلُهُمْ بِما كانُوا يَعْمَلُون (2)روزی که زبانشان و دست هایشان و پاهایشان به زیانشان بر کارهایی که می کرده اند، شهادت دهند.
لا تَسْتَركُمْ مِنْهُمْ ظُلمَهُ لَيْل دَاجِ وَ لَا يُكِنَّكُمْ مِنْهُمْ بَابٌ ذُو رِتَاجٍ (3)
ذُورِتاج: «ذو» به معنای صاحب «رتاج» به معنای درب بزرگی که بند محکمی دارد؛ به درهای بزرگ یا درهای بسته گفته می شود؛ رتج: الباب أغلقه كارتجه.
لا يُحِنُّكُمْ: شما را نمی پوشاند؛ از ماده «کن» در اصل به ظرفی می گویند که چیزی را در آن محفوظ می دارند سپس این معنا توسعه یافته به هر چیزی که اشیا یا اشخاص را محفوظ و مستور می دارد، اطلاق شده است.
نه تاریکی شب سیاه شما را از دید آنان می پوشاند و نه اتاق در بسته شما را از آنان مخفی می کند.
نکته
منظور این است که فرشتگان نگهبان اعمال و همچنین عزرائیل و سایر مأموران الهی از هر دری وارد می شوند و تاریکی شب مانع از دیدن و نوشتن اعمال ما توسط آنان نمی شود.
مشابه
وَ إِنَّ عَلَيْكُمْ لَحافِظينَ كِراماً كاتبينَ يَعْلَمُونَ ما تَفْعَلُون (4)حال آن که بر شما محافظانی گمارده شده اند کاتبانی بزرگوار که می دانند شما چه می کنید.
وَ إِنَّ غَداً مِنَ الْيَوْمِ قَرِيبٌ يَذْهَبُ الْيَوْمُ بِمَا فِيهِ وَيَجِيءُ الْغَدُ لَاحِقاً بِهِ فردا به امروز نزدیک است امروز آن چه در آن است با خود می برد و فردا پشت سر آن فرا می رسد.
1) رعد، 11.
2) نور، 24.
3) لا تَسْتُرُكُمْ: شما را پوشیده نمی دارد؛ از مادۀ «سَتَرَ» به معنای پوشاندن؛ الإسْتارَة پرده و پوشش؛ اسْتَتَرَ اسْتِتَاراً: خود را پوشانید؛ انْسَتَرَ انْسِتاراً خود را پوشانید، پنهان شد. ليل داج: شب تاریک؛ از مادۀ «دَجو» به معنای تاریک شدن است و لیل) داج به معنای شب تاریکی است که حتی ماه و ستارگان در آن دیده نشوند.
4) انفطار، 10 تا 12.
نکته
منظور از «فردا» فردای مرگ و پایان عمر است که اگر انسان آن را دور پندارد در گرداب غفلت فرو می رود و هنگامی که آن را نزدیک ببیند مراقب اعمال و تسویه حساب است. (1)
مشابه
سَيَعْلَمُونَ غَداً مَنِ الْكَذَّابُ الْأَشِر (2)فردا خواهند دانست که دروغگوی خودخواه کیست.
فَكَأَنَّ كُلَّ امْرِي مِنْكُمْ قَدْ بَلَغَ مِنَ الْأَرْضِ مَنْزِلَ وَحْدَتِهِ وَ مَخَطَّ حُفْرَتِهِ فَيَا لَهُ مِنْ بَيْتِ وَحْدَةٍ وَ مَنْزِلِ وَحْشَةٍ وَ مُفْرَدِ غُرْبَةٍ! (3)
حُفْرَتِهِ: حفر گندن.
حُفْرَة: گودال؛ مخط حفرته في بعض النسخ بالخاء المعجمة لأنّ القبر يخط أولا ثمّ يحفر، وفي بعضها بالحاء المهملة من حط القوم إذا نزلوا. بَيْتِ وَحْدَةٍ منزل تنهایی
مُفْرَد: محل تنهایی و انفراد؛ اسم مکان از «فَرَدَ».
گویی هر یک از شما به سرمنزل تنهایی و حفر گور خویش رسیده است. ای وای از آن خانه تنهایی و منزلگاه وحشت و جایگاه غربت
نکته
حضرت در این عبارت آن چه نسبت به همۀ افراد به زودی محقق خواهد شد، به تصویر کشیده اند و می فرمایند گویا هر یک از شما را از خانه و کاخ و خانواده جدا کرده اند و در قبری گذاشته اند که منزل تنهایی شماست.
مشابه
در حدیثی از امام صادق علیه السلام می خوانیم: إِنَ لِلْقَبْرِ كَلَاماً فِي كُلِّ يَوْمٍ يَقُولُ: أَنَا بَيْتُ الْغُرْبَةِ، أَنَا بَيْتُ الْوَحْشَةِ، أَنَا بَيْتُ الدُّودِ، أَنَا الْقَبْرُ، أَنَا رَوْضَةٌ مِنْ رِيَاضِ الْجَنَّةِ، أَوْ حُفْرَةٌ مِنْ حُفَرِ النَّارِ (4)قبر هر روز این سخن را تکرار می کند من خانه غربت، خانه وحشت، خانه حشرات خانه قبرم من باغی از باغ های بهشت یا حفره ای از حفره های دوزخم.
وَ كَأَنَّ الصَّيْحَةَ قَدْ أَتَتْكُمْ وَ السَّاعَةَ قَدْ غَشِيَتْكُمْ وَ بَرَزْتُمْ لِفَصْلِ الْقَضَاءِ قَدْ زَاحَتْ عَنْكُمُ
الْأَبَاطِيلُ وَاضْمَحَلَّتْ عَنْكُمُ الْعِلَلُ وَاسْتَحَقَّتْ بِكُمُ الْحَقَائِقُ وَصَدَرَتْ بِكُمُ الْأُمُورُ مَصَادِرَهَا (1)
بَرَزْتُمْ: ظاهر شدید.
زَاحَتْ: دور شد؛ برطرف شد.
الْأَبَاطِيلُ: تفکرات باطل؛ از مادۀ «بَطَلَ» به معنای ناحق باطل، بیهوده باطلا به ناحق بیهوده، ملغی شده، غیر مشروع، جمع باطل دروغ، شیطان افسونگر
اضْمَحَلَّتْ: نابود شد؛ از مادۀ «ضَمَحَ» به معنای متلاشی و نابود شد.
الْعِلَلُ: بهانه جویی ها.
اسْتَحَقَّتْ: مستحق گشتید؛ از مادۀ «حَقَّ» به معنای محقق و موجود شده.
صَدَرَتْ بِكُمُ: «باء» حرف جر برای تعدیه فعل لازم است؛ یعنی شما را برگردانده است.
گویی نفخه صور برایتان فرارسیده و قیامت شما را فراگرفته و برای قضاوت و حسابرسی از گور بیرون آمده اید، در حالی که پندارهای باطل از شما دور شده و بهانه هایتان از میان رفته و حقایق برایتان آشکار گشته و کارهایتان شما را به آن جا که باید برده است.نکته ها
«صیحه» در جمله «وَ كَأَنَّ الصَّيْحَةَ» اشاره به صیحهٔ رستاخیز است. فریاد عظیمی که مردگان را از خواب مرگ بیدار می کند و از قبرها بیرون می فرستد و آماده حسابرسی می کند. (2)
از آیات و روایات استفاده می شود که جهان با صیحه و فریاد عظیمی پایان می گیرد که آن را «نفخه صور» اول می گویند؛ سپس با صیحۀ عظیم دیگری که فرمان حیات است، قیامت آغاز می گردد و آن را نفخه صور دوم می نامند و آن چه در خطبه بیان شده، اشاره به صیحۀ دوم است. (3)
تعبیر به (ساعة) اشاره به قیامت است؛ زیرا ساعت در اصل به معنای جزئی از زمان یا لحظاتی زودگذر است و از آن جا که قیام قیامت سریع و حسابرسی بندگان نیز به مقتضای سریع الحساب بودن خداوند به سرعت انجام می گیرد از قیامت به «ساعة» تعبیر شده است. (4)
«فَصْلِ الْقَضَاءِ» به معنای داوری صحیح است که حق را از باطل جدا می سازد و زوال اباطیل و اضمحلال علل اشاره به این است که در صحنه قیامت، مطالب دروغین و چهره های توخالی و عذر تراشی های بی اساس وجود ندارد هر چه هست حق است و
حقیقت است و واقعیت. (1)
جمله «وَ صَدَرَتْ بِكُمُ الأمُورُ مَصَادِرَهَا» اشاره به این است که هرکس به نتیجه اعمال خود می رسد و هرچیز جایگاه اصلی خود را در آن جا پیدا می کند؛ (2)به عبارت دیگر ما انسان ها در قیامت مانند کالاهایی هستیم که به مقصد نهایی رسیده ایم، مقصد نهایی ما همان عاقبت کار یا بهشت و جهنم است.
در این جا «علل» به معنای علت هایی است که مردم برای کارهای بد خود می آورند.
مشابه
إِنْ كانَتْ إِلا صَيْحَةً واحِدَةً فَإِذا هُمْ حَامِدُون (3)جز یک بانگ سهمناک نبود که ناگاه همه بر جای سرد شدند. حَتَّى إِذا جَاءَتْهُمُ السَّاعَةُ بَغْتَةً قَالُوا يَا حَسْرَتَنا عَلى ما فَرَّطْنا فيها (4)و چون قیامت ناگهان فرارسد، گویند ای حسرتا بر ما به خاطر تقصیری که کردیم. إِنَّ يَوْمَ الْفَصْلِ ميقاتُهُمْ أَجْمَعینَ (5)وعده گاه همه در روز داوری، قیامت است. وَ يَوْمَ يُنْفَخُ فِى الصُّورِ فَفَزِعَ مَنْ فِي السَّمَاواتِ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ (6)روزی که در صور دمیده شود و همه کسانی که در آسمان ها و زمین هستند، بترسند. يَوْمَ تَرَوْنَها تَذْهَلُ كُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمَّا أَرْضَعَت (7)آن روز که ببینیدش، هر شیردهنده ای شیر خواره اش را از یاد ببرد.
فَاتَّعِظُوا بِالْعِبَرِ وَ اعْتَبِرُوا بِالْغِيَرِ وَ انْتَفِعُوا بِالنُّذُر (8)
بِالنُّذُر: تبليغ ها؛ جمع «نذیر» که به معنای انذار است.
از عبرت ها پند گیرید از دگرگونی نعمت ها اندرز پذیرید و از هشدار هشدار دهندگان بهره گیرید.
نکته
«بالْغِيَرِ» اشاره به انقلاب ها و تغییرهای روزگار و دگرگونی نعمت ها و نزول بلاهاست. (1)
مشابه
امیرمؤمنان علیه السلام می فرماید: مَا مِنْ يَوْمٍ يَمُرُّ عَلَى ابْنِ آدَمَ إِلَّا قَالَ لَهُ ذَلِكَ الْيَوْمُ أَنَا يَوْمُ جَدِيدٌ وَ أَنَا عَلَيْكَ شَهِيدٌ فَقُلْ فِى خَيْراً وَ اعْمَلْ فِى خَيْراً أَشْهَدْ لَكَ بِهِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ (2)روزی بر انسان نمی گذرد مگر این که آن روز به انسان می گوید ای فرزند آدم من روز تازه ای هستم و بر اعمالت گواهم؛ در من سخنان خوب بگو و اعمال خوب به جا آور تا روز قیامت برای تو شهادت دهم.
شناسنامه خطبه
تاریخ، زمان و مکان وقوع: در کوفه سال 40 هجری
مخاطب: کوفیان
علت ایراد سخن: بیان حوادث آینده
موضوع، سیاسی، اعتقادی
ویژگی: ولایت مداری (1)
از خطبه های امام علیه السلام است که در آن از فضایل پیامبر بزرگ اسلام صلی الله علیه و آله و عظمت قرآن و سپس از وضع دولت بنی امیه سخن می گوید.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص89.
أَرْسَلَهُ عَلَى حِينٍ فَتْرَةٍ مِنَ الرُّسُلِ وَ طُولِ هَجْعَةٍ مِنَ الْأُمَمِ وَ انْتِقَاضٍ مِنَ الْمُبْرَمِ، فَجَاءَهُمْ بِتَصْدِيقِ الَّذِي بَيْنَ يَدَيْهِ وَ النُّورِ الْمُقْتَدَى بِهِ، ذَلِكَ الْقُرْآنُ، فَاسْتَنْطِقُوهُ وَ لَنْ يَنْطِقَ وَلَكِنْ أُخْبِرُكُمْ عَنْهُ. أَلَا إِنَّ فِيهِ عِلْمَ مَا يَأْتِي وَ الْحَدِيثَ عَنِ الْمَاضِي وَ دَوَاءَ دَائِكُمْ وَ نَظْمَ مَا بَيْنَكُمْ. فَعِنْدَ ذَلِكَ لَا يَبْقَى بَيْتُ مَدَرٍ وَ لَا وَبَرٍ إِلَّا وَ أَدْخَلَهُ الظَّلَمَةُ تَرْحَةً وَ أَوْلَجُوا فِيهِ نِقْمَةً، فَيَوْمَئِذٍ لَا يَبْقَى لَهُمْ فِي السَّمَاءِ عَادِرُ وَ لَا فِي الْأَرْضِ نَاصِرٍ، أَصْفَيْتُمْ بِالْأَمْرِ غَيْرَ أَهْلِهِ وَ أَوْرَدْتُمُوهُ غَيْرَ مَوْرِدِهِ، وَ سَيَنْتَقِمُ اللَّهُ مِمَّنْ ظَلَمَ مَأْكَلًا بِمَأْكَلَ وَ مَشْرَباً بِمَشْرَبٍ مِنْ مَطَاعِمِ الْعَلْقَمِ وَ مَشَارِبِ الصَّبِرِ وَ الْمَقِرِ وَ لِبَاسِ شِعَارِ الْخَوْفِ وَ دِثَارِ السَّيْفِ، وَ إِنَّمَا هُمْ مَطَايَا الْخَطِيئَاتِ وَزَوَامِلُ الآثَامِ. فَأُقْسِمُ ثُمَّ أُقْسِمُ لَتَنْخَمَنَّهَا أُمَيَّةً مِنْ بَعْدِى كَمَا تُلْفَظُ النُّخَامَةُ، ثُمَّ لَا تَذُوقُهَا وَ لَا تَطْعَمُ بِطَعْمِهَا أَبَداً مَا كَرَ الْجَدِيدَانِ.
أَرْسَلَهُ عَلَى حِينِ فَتْرَةٍ مِنَ الرُّسُلِ وَ طُولِ هَجْعَةٍ مِنَ الْأُمَمِ وَ انْتِقَاضٍ مِنَ الْمُبْرَمِ (1)
هَجْعَةٍ: یک بار خوابیدن در شب؛ از مادۀ «هجوع» به معنای خواب شبانه است و از آن جا که خواب شبانه عمیقتر است، وضع اقوام جاهلی به آن تشبیه شده است؛ النومة من الليل أو من أوله. انْتِقَاضِ ،شکستن گسیخته شدن، ویران شدن.
الْمُبْرَمِ: اصول محکم؛ از ماده «ابرام» به معنای محکم کردن و تابیدن است؛ در اصل به تابیدن ریسمان گفته شده سپس گسترش یافته و به هر کار محکم و متقن اطلاق می شود؛ أبرم: الحبل جعله طاقين ثم فتله و أبرم الأمر أحكمه.
خدا او را در زمانی فرستاد که پیامبری نبود و امت ها در خواب غفلت به سر می بردند و رشته استوار دین ازهم گسیخته بود.
نکته ها
منظور از «فترة» فاصله زمانی میان دو پیامبر است. (2)
عبارت «هجعة من الامم» اشاره است به خوابیدن مردم در خوابگاه طبیعت و غفلت آن ها از آن چه به خاطر آن آفریده شده اند در طول زمان فترت. (3)
مراد از «مبرم» نظام اجتماعی و احکام و دستورهایی است که به وسیله ادیان سابق برقرار
شده و مردم از آن پیروی می کردند و امور آن ها بدین سبب منتظم بوده است و منظور از «انتقاض» ویرانی و تباهی این نظام اجتماعی در نتیجه دگرگونی و نابودی شرایع و ادیان مذکور است. (1)
فَجَاءَهُمْ بِتَصْدِيقِ الَّذِي بَيْنَ يَدَيْهِ وَ النُّورِ الْمُقْتَدَى بِهِ (2) در این هنگام پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله برای مردم کتابی آورد که کتب آسمانی پیشین را تصدیق می کرد و نوری که باید به آن اقتدا شود.
نکته ها
در شرایطی که مردم در گمراهی به سر می بردند و محکمات ادیان الهی را نقض کرده بودند پیامبر از جانب خداوند به رسالت مبعوث شد و کتاب های الهی پیش از خود را تصدیق فرمود؛ بنابراین پیامبر تورات و انجیلی را که تحریف نشده بود، تصدیق کرد و قرآن را برای هدایت مردم از جانب خدا آورد.
مقصود از تصدیق آن چه در پیش روی پیامبر صلی الله علیه و آله بوده، تورات و انجیل است. (3)
مشابه
نَزَّلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ (4)این کتاب را که تصدیق کننده کتاب های پیش از آن است، به حق بر تو نازل کرد. فَالَّذِينَ آمَنُوا بِهِ وَ عَزَّرُوهُ وَ نَصَرُوهُ وَ اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِى أُنْزِلَ مَعَهُ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ (5)پس کسانی که به او ایمان آوردند و حرمتش را نگاه داشتند و یاری اش کردند و از آن کتاب که بر او نازل کرده ایم، پیروی کردند، رستگاران اند. فَآمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ النُّورِ الَّذی أَنْزَلْنا (6)پس به خدا و پیامبرش و این نور که نازل کرده ایم، ایمان بیاورید.
1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 5، ص 47.
2) الْمُقْتَدَی: کسی که به آن اقتدا می شود؛ از مادۀ «قَدَوَ» به معنای پیروی کردن اقتدی، اقْتِدَاءً بفلان في كذا: در آن کار از فلانی پیروی و تقلید کرد القدة پیروی از دیگران آن چه از دیگری فراگیرند.
3) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 5، ص 47.
4) آل عمران، 3
5) اعراف، 157
6) تغابن، 8.
ذَلِكَ الْقُرْآنُ فَاسْتَنْطِقُوهُ وَ لَنْ يَنْطِقَ وَ لَكِنْ أُخْبِرُكُمْ عَنْهُ (1) این همان قرآن است. آن را به سخن آرید؛ هر چند هرگز برای شما سخن نمی گوید ولی من از جانب آن به شما خبر می دهم.
نکته
منظور از جمله «لن ينطق» بطون قرآن و اسرار نهفته ای است که اضافه بر ظواهر آن دارد که این بطن در اختیار پیامبر صلی الله علیه و آله و جانشینان معصوم اوست. (2)
أَلَا إِنَّ فِيهِ عِلْمَ مَا يَأْتِي وَ الْحَدِيثَ عَنِ الْمَاضِي وَ دَوَاءَ دَائِكُمْ وَ نَظْمَ مَا بَيْنَكُمْ (3)بدانید که علم آینده و خبر گذشته و داروی دردتان و نظام زندگی شما در قرآن است.
نکته ها
قرآن از حوادث فراوانی پیش از وقوعشان خبر داده است. هنگامی که قرآن از این رخدادها خبر می داد هیچ قرینه ای بر پیشامد آن ها وجود نداشت. قرآن بدینسان انقلابی بزرگ در باورهای بسیاری از مشرکان عرب پدید آورد و بر ایمان مؤمنان افزود و اهل باطل را زیانکار ساخت.
«دَوَاءَ دَائِكُمْ» اشاره به تعلیمات و معارف و دستوراتی است که داروی انواع بیماری های اخلاقی و اجتماعی است. (4)
«نَظْمَ مَا بَيْنَكُمْ» اشاره به تمام قوانینی است که نظام اجتماع انسانی را حفظ می کند و به بی نظمی ها پایان می دهد. (5)
مشابه
وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنین (6)و این قرآن را که برای مؤمنان شفا و رحمت است نازل می کنیم.
لا رَطْبٍ وَ لا يابِسٍ إِلاّ فِي كِتابٍ مُبِينٍ (1)و هیچ تر و خشکی نیست جز آن که در کتاب مبین آمده است. کَذلِكَ نَقُصُّ عَلَيْكَ مِنْ أَنْبَاءِ مَا قَدْ سَبَقَ وَ قَدْ آتَيْنَاكَ مِنْ لَدُنَّا ذِكْراً (2)این چنین خبرهای گذشته را برای تو حکایت می کنیم و از جانب خود به تو قرآن عطا کردیم. قَدْ جاءَتْكُمْ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ شِفاءٌ لِما فِى الصُّدُور (3)اى مردم برای شما از جانب پروردگارتان موعظه ای آمد و شفایی برای آن بیماری ای که در دل دارید. وَ لَقَدْ صَرَّفْنا لِلنَّاسِ فِى هَذَا الْقُرْآنِ مِنْ كُلِّ مَثَلِ (4)ما در این قرآن برای مردم هر مثلی را گوناگون بیان کردیم.
فَعِنْدَ ذَلِكَ لَا يَبْقَى بَيْتُ مَدَرٍ وَ لَا وَبَرٍ إِلَّا وَ أَدْخَلَهُ الظَّلَمَةُ تَرْحَةً وَ أَوْلَجُوا فِيهِ نِقْمَةً (5)
تَرْحَةً: اندوه و حزن؛ الترحة: المرّة من التّرح بالتحريك الهم والحزن.
أَوْلَجُوا: داخل کردند؛ از مادۀ «وَلَجَ» به معنی دخول؛ اتَّلَجَ اتلاجاً اليه و فيه به آن داخل شد؛ أَوْلَجَ، إيلاجاً هُ: آن چیز را داخل کرد؛ المؤلج: جمع مَوَالِج ) به معنای جای دخول، مدخل.
نِقْمَةً: بدبختی، تیره روزی عقوبت مصیبت؛ انْتَقَمَ انْتِقَاماً منه او را کیفر داد، از او انتقام گرفت.
در آن هنگام خانه ای در شهر و خیمه ای در بیابان باقی نمی ماند جز این که ستمگران غم و اندوه را در آن فرو می ریزند و بلا و بدبختی را در آن وارد می کنند.نکته
«بیت مدر» و «وبر» اشاره به خانه گلی شهرنشینان و خیمه مویی صحرانشینان است. (6)
مشابه
وَ إِذْ قُلْنَا لَكَ إِنَّ رَبَّكَ أَحاطَ بِالنَّاسِ وَ ما جَعَلْنَا الرُّؤْيَا الَّتى أَرَيْناكَ إِلَّا فِتْنَةً لِلنَّاسِ وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِى الْقُرْآنِ وَ نُخَوّفَهُمْ فَما يَزِيدُهُمْ إِلا طُغْياناً كَبیرا (7)و آن گاه که تو را گفتیم
1) انعام، 59
2) طه، 99.
3) يونس، 57.
4) اسراء، 89
5) مدر: گل های به هم فشرده و گاه به معنای خشت خام و گاه به معنای آجر و سنگ آمده است و «بیت مدر» معمولاً به خانه های شهری گفته می شود وبر: کرک و پشم؛ بیت و بر به خانه های بیابانی که به صورت چادرهای پشمی است اطلاق می شود.
6) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 5، ص49.
7) اسراء، 60.
پروردگارت بر همۀ مردم احاطه دارد و آن چه در خواب به تو نشان دادیم و داستان درخت ملعون که در قرآن آمده است چیزی جز آزمایش مردم نبود ما مردم را می ترسانیم ولی تنها به کفر و سرکشی شان افزوده می شود
فَيَوْمَئِذٍ لَا يَبْقَى لَهُمْ فِي السَّمَاءِ عَاذِرٌ وَ لَا فِي الْأَرْضِ نَاصِرٌ أَصْفَيْتُمْ بِالْأَمْرِ غَيْرَ أَهْلِهِ وَ أَوْرَدْتُمُوهُ غَيْرَ مَوْرِدِهِ (1)
أصْفَيْتُمْ: برگزیدید؛ از ماده «صَفَی» به معنای برگزیدن انتخاب کردن؛ اصفیتم برگزیده اید، انتخاب کرده اید؛ یعنی با عمل خود خلافت را در اختیار دیگران گذاشتید؛ أصفیت فلانا بكذا خصصته به.
أَوْرَدْتُمُوهُ: وارد کردید؛ قرار گرفتن در جا یا کاری است.
نه در آسمان کسی عذرتان را بپذیرد و نه در زمین کسی به یاریتان برخیزد. حکومت را به کسی که اهلش نبود سپردید و آن را به غیر جایگاهش نشاندید.نکته ها
امام علیه السلام خبر می دهد هنگامی که بنی امیه این کارها را مرتکب شدند، مستحق آن می شوند که اوضاع آن ها دگرگون و دولتشان سرنگون گردد و در آسمان عذر پذیری و در روی زمین یار و یاوری نداشته باشند. (2)
منظور از «بالْأَمْرِ» خلافت است و اهل آن، همان اهل بیتی هستند که خداوند زشتی و ناپاکی را از آنان دور کرده است. (3)
وقتی انسان با دست خود نااهلان را بر سر کار می آورد باید منتظر هر بلایی باشد و کسی را جز خود ملامت نکند و این داستان از یک کارگر ساده تا رئیس حکومت مصداق دارد.
مشابه
وَ إِنَّكُمْ إِنْ لَجَأْتُمْ إِلَى غَيْرِهِ حَارَبَكُمْ أَهْلُ الْكُفْرِ ثُمَّ لَا جَبْرَائِيلُ وَ لَا مِيكَائِيلَ وَ لَا مُهَاجِرِينَ وَلَا أَنْصَارَا مِيكَائِيلُ وَ لَا مُهَاجِرُونَ وَ لَا أَنْصَارُ يَنْصُرُونَكُم (4)شما اگر به غیر اسلام پناه برید، کافران با شما نبرد می کنند و بر شما مسلط می شوند سپس نه جبرئیل و نه میکائیل، نه مهاجران و نه انصار نمی توانند شما را یاری دهند.
وَسَيَنْتَقِمُ اللَّهُ مِمَّنْ ظَلَمَ مَأْكَلًا بِمَأْكَلٍ وَ مَشْرَباً بِمَشْرَبٍ مِنْ مَطَاعِمِ الْعَلْقِمِ وَمَشَارِبِ الصَّبِرِ وَ الْمَقِرِ وَلِبَاسِ شِعَارِ الْخَوْفِ وَ دِثَارِ السَّيْفِ وَ إِنَّمَا هُمْ مَطَايَا الْخَطِيئَاتِ وَ زَوَامِلُ الْأَثَامِ (1)
مَشْرَباً: نوشیدنی؛ از مادۀ «شرب» به معنای نوشیدن؛ مصدران بمعنى الأكل والشرب ويجوز هنا أن يجعلا بمعنى المفعول.
مَطَاعِمِ: خوردنی؛ از مادۀ «طَعْم» به معنای طعام خوردن؛ أَطْعَمَ إطْعَاماً هُ: به او غذا داد، به او غذا خورانید؛ طعام: مصدر است به معنی طعام خوردن و نیز به معنی خوردنی است.
الْعَلْقَمِ: بوته ای است که میوه ای بسیار تلخ دارد و به آن «حنظل» نیز گفته می شود. الصَّبِرِ: جمع «صبر» نام شیرۀ تلخ درختی است که در تلخی ضرب المثل است و گاه به خود آن درخت هم می شود.
اطلاق
الْمَقِر: زهر؛ گیاهی است سمی و گاه به هرگونه سم نیز گفته می شود؛ ككتف الصبر أو شبيه به أو السم كالمقروزان فلس.
شعار: لباس زیر لباسی که با بدن تماس دارد؛ از ماده «شعر» به معنای مو به تدریج به هرچیزی که برای انسان اهمیت دارد و به او چسبیده است شعار گفته اند؛ ما يلى الجسد من الثياب.
دثار: لباس رویین لباس روپوش مانند عبا و ردا که به دور بدن پیچیده می شود؛ الدثار ما فوقه الشعار من الثياب. مَطَايَا جمع «مطیه» به معنای مرکب راهوار و سریع السير است؛ جمع مطيّة وهى الدابة تمطو أي تجد في سيرها. زَوَامِلُ: حیوانات بارکش؛ جمع زامله» به معنای حیوان باربر است؛ البته «زاملة» اعم است و به هر حمّال و بارکشی گفته می شود؛ جمع الزّاملة و هى التى يحمل عليها من الابل وغيرها.
و به زودی خداوند از ستمگران انتقام می گیرد خوردنی به خوردنی و آشامیدنی به آشامیدنی، در برابر هر لقمه لذیذی که خوردند، لقمه ای بس ناگوار و زهر آلود خواهند خورد و در مقابل هر جرعه ،گوارایی جامی تلخ و مسموم خواهند نوشید از درون وحشت و از برون، شمشیر را بر آن ها مسلط خواهد کرد؛ چراکه این گروه مرکبهای معاصی و شتران بارکش گناهان اند.نکته ها
اشاره به این که هر بلایی بر سر مردم آوردند خداوند بر سر آن ها خواهد آورد و در برابر هر لذتی که از مقام بردند خداوند تلخی ذلت را در کام آن ها فرو خواهد ریخت. در حکومت خود مردم را در ترس و وحشت و در زیر برق شمشیرها قرار دادند، خداوند گروهی بر آن ها مسلط می کند که همین کار را با آن ها خواهند کرد. (2)
عبارت «لِبَاسِ شِعَارِ الْخَوْفِ وَ دِثَارِ السَّيْفِ» به این معناست که از درون و در دل همیشه ترس بر ستمگران حاکم می شود و از خارج و بیرون نیز علیه آنان شمشیر کشیده می شود.
بنی امیه و دیگر ستمگران به هنگام انتقام الهی غیر از تلخی هایی که احساس می کنند، در دل خود نیز احساس وحشت می کنند و به وسیلهٔ شمشیر مجازات می شوند و همه این عذاب ها و شکنجه ها کیفر دنیوی آنان است.
مشابه
وَ لَيَحْمِلُنَّ أَثْقَالَهُمْ وَ أَثْقَالاً مَعَ أَثْقَالِهِمْ وَ لَيُسْئَلُنَّ يَوْمَ الْقِيامَةِ عَمَّا كَانُوا يَفْتَرُون (1)آن ها بار سنگین گناهان خویش را بر دوش می کشند و بارهای سنگین دیگری را اضافه بر بارهای سنگین خود و روز قیامت به یقین از تهمت هایی که می بستند سؤال خواهد شد. وَ لا يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّما نُمْلِى لَهُمْ خَيْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّما نُمْلِي لَهُمْ لِيَزْدادُوا إِثْماً وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهین (2)کافران مپندارند که در مهلتی که به آن ها می دهیم خیر آن هاست. به آن ها مهلت می دهیم تا بیشتر به گناهانشان بیفزایند و برای آن هاست عذابی خوارکننده. تشبیه
مشَبَه: مردم
مشَبَهٌ به: حیواناتی که بارکش گناهان مردم اند
وجه شَبَه: امام علیه السلام با تعبير «إِنَّمَا هُمْ مَطَايَا الْخَطِيئَاتِ» آن ها را به حیواناتی تشبیه می فرماید که از سر نادانی و نداشتن ایمان و عقل و شعور ،کافی، بارکش گناهان مردم شده اند.
استعاره
مستعار: شعار
مستعارله: جامه زیرین
مستعار منه: ترس
جامع: چیرگی و پیوستگی ترس بر آن هاست؛ همچون جامه زیرین که بر بدن چسبیده و پیوسته است.
فَأُقْسِمُ ثُمَّ أُقْسِمُ لَتَنْخَمَنَّهَا أُمَيَّةُ مِنْ بَعْدِى كَمَا تُلْفَظُ النُّخَامَةُ ثُمَّ لَا تَذُوقُهَا وَ لَا تَطْعَمُ
بِطَعْمِهَا أَبَداً مَا كَرَ الْجَدِيدَانِ (1)
ماکر: مادامی که تکرار شد، برگشت تکرار شد؛ در این جا معنای آینده را می رساند.
الْجَدِيدَان، شب و روز تثنیه «جدید» که به صورت مفرد در این معنا استعمال نمی شود.
سوگند یاد می کنم و باز هم سوگند یاد می کنم که بعد از من بنی امیه خلافت را همچون اخلاط سر و سینه بیرون می افکنند سپس هرگز طعم آن را تا ابد نخواهند چشید و از آن بهره نمی گیرند تا آن زمان که شب و روز در پی هم آیند.
نکته ها
کلمه «ما» در جملهٔ «ما كرّ الجديدان» به معنای مدت است و مراد از «جدیدان» شب و روز است و ذکر این عبارت کنایه از طول مدت است و هم آگاهی دادن است از آن چه در آینده واقع خواهد شد. (2)
از پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله نقل شده است که آن حضرت خبر داد که بنی امیه پس از او خلافت را تصاحب خواهند کرد و آن ها را نکوهش فرمود. (3)
حکومت هایی که سقوط می کنند ممکن است پس از مدتی دوباره قدرت گرفته و سرکار آیند ولی حضرت با این عبارت به عنوان یک خبر غیبی می فرماید: تا هنگامی که شب و روز به دنبال هم رفت و آمد می کنند و تا وقتی که شب و روز تکرار می شود، بنی امیه دیگر طعم حکومت را نخواهند چشید.
مشابه
ظَهَرَ الْفَسادُ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِمَا كَسَبَتْ أَيْدِى النَّاسِ لِيُذِيقَهُمْ بَعْضَ الَّذِي عَمِلُوا لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ (4)به سبب اعمال مردم فساد در خشکی و دریا آشکار شد تا به آنان جزای بعضی از کارهایشان را بچشاند باشد که بازگردند.
1) لَتَنْخَمَنَّهَا: قطعاً بیرون می اندازند؛ رها می کنند؛ از مادۀ نخامه» گرفته شده و به معنای اخلاطی است که در سر و سینه قرار دارد و بیرون افکنده می شود؛ تنخم دفع بشيء من أنفه أو صدره. بیرون انداخته می شود؛ از مادۀ «لفظ» به معنای از دهان انداخته می شود. النَّخَامَةُ: اخلاط سر و سینه؛ نَخِمَ نَخُماً: آب بینی یا اخلاط از سینه انداخت؛ تَنَخَّمَ، تَنَخُماً: آن مرد از سینه یا بینی خود چیزی بیرون انداخت؛ النُّخَامَة: آن چه از سینه یا بینی انسان خارج شود؛ النخامة: بالضم النّخاعة. ما يخرجه الانسان من حلقه من البلغم. تَذُوقُهَا: نمی چشد؛ از ماده «ذوق» به معنای چشیدن؛ أَذَاقَ إِذَاقَةً هُ الشيء: آن چیز را به او چشانید؛ اسْتَذَاقَ، اسْتِذَاقَةً هُ: آن چیز را چشید یا آزمود.
2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 5، ص 50.
3) همان.
4) روم، 41.
تشبیه
مشَبَه: خلافت
مشَبَه به: اخلاط سر و سینه
وجه شَبَه: امام علیه السلام می فرماید که بنی امیه حکومت اسلامی را آن قدر آلوده و کثیف کرده با ظلم و فساد آمیخته می کنند که همچون اخلاط سر و سینه خواهد شد و کار به جایی خواهد رسید که خود آن ها نیز تحمل آن را نخواهند داشت و همانند کسی که اخلاط درون را برون می ریزد حکومت را از دست خواهند داد و چنان مبغوض خواهند شد که هرگز مردم مسلمان به سراغ آن ها نخواهند رفت.
شناسنامه خطبه
تاریخ، زمان و مکان وقوع: در کوفه، سال 40 هجری
مخاطب: کوفیان
علت ایراد سخن: یادآوری فضایل و زحمات خویش
موضوع: سیاسی، اعتقادی
ویژگی: خاندان رسالت (1)
امام علیه السلام در این خطبه به نکته ظریفی اشاره می کند و می فرماید در برابر خوش رفتاری های کم و بدرفتاری های بسیار شما من تا آن جا که میسر بود دربارۀ شما نیکی کردم؛ از ظلم و ذلت رهاییتان بخشیدم و در برابر دشمنان درونی و بیرونی از شما پاسداری نمودم.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص 86.
وَلَقَدْ أَحْسَنْتُ جِوَارَكُمْ وَ أَحَطتُ بِجُهْدِى مِنْ وَرَائِكُمْ وَ أَعْتَقْتُكُمْ مِنْ رِبَقِ الذُّلِّ وَ حَلَقِ الضَّيْمِ، شُكراً مِنِّى لِلْبِرِّ الْقَلِيلِ وَ إِطْرَاقاً عَمَّا أَدْرَكَهُ الْبَصَرُ وَ شَهِدَهُ الْبَدَنُ مِنَ الْمُنْكَرِ الْكَثِيرِ.
وَ لَقَدْ أَحْسَنْتُ حِوَارَكُمْ (1)
من برای شما هم نشین خوبی بودم.
نکته
منظور از «حسن جوار» این است که انسان در برابر معاشران و دوستان هم زیستی مسالمت آمیز و توأم با ادب و احترام و خوش رفتاری و تحمل ناملایمات داشته باشد؛ به گونه ای که از حضور او در جمعشان احساس آرامش و خوش وقتی کنند. (2)
وَ أَحَطْتُ بِجُهْدِى مِنْ وَرَائِكُمْ (3)
الذل: خوار شد؛ أَذَلَّه: خوار کردش؛ اسْتَذَلَّهُ: خوار داشت او را.
من در پشت سر نیز به پاسداری از شما پرداختم.
نکته
اشاره به حفظ و حراست آن حضرت از یارانش است و منظور از آزاد ساختن آن ها از بند ذلت و زنجیر ستم، حمایت آن بزرگوار از آنان در برابر دشمنان، و عزت و سربلندی آن هاست. (4)
1) أَحْسَنْتُ: به نیکی انجام دادم. جوَارَكُمْ: حق همسایگی شما از مادۀ «جار» به معنای همسایه همجوار الجوار: بالضم وقد يكسر المجاورة.
2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 6، ص205.
3) أَحَظتُ: احاطه و حفظ کردم بجُهْدِى جَهدَ: بكوشيد؛ اجْتَهَدَ اجْتِهَاداً فى الأمر: در آن کار کوشش بسیار نمود.
4) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 5، ص 52.
وَ أَعْتَقْتُكُمْ مِنْ رِبَقِ الذُّلِّ وَ حَلَقِ الضَّيْمِ (1)
حلق: حلقه ها؛ جمع «حلقه» است؛ همان چیزی که در فارسی نیز به کار می رود؛ بالتحریک جمع الحلقة بسكون اللام على غير القياس وربّما يجمع على حلق بالسكون كبدرة و بدر و على حلّق كقصعة و قصع، و حكى يونس عن أبى عمرو بن العلا أن الحلقة بالفتح ، وعلى هذا فالجمع بحذف الهاء قياس كقصبة وقصب، قاله الفيومى فى مصباح الغة.
الضيم: ظلم وستم.
و شما را از بند ذلت و حلقه های زنجیر ستم آزاد کردم.
شُكْراً مِنِّى لِلْبِرِّ الْقَلِيلِ وَإِطْرَاقاً عَمَّا أَدْرَكَهُ الْبَصَرُ وَ شَهِدَهُ الْبَدَنُ مِنَ الْمُنْكَرِ الْكَثِير (2)همه این ها برای سپاس فراوان من در برابر نیکی اندکی از سوی شما و چشم پوشی از بدی های فراوانی بود که نسبت به من انجام دادید؛ بدی های آشکاری که چشم، آن را می دید و بدن آن را لمس می کرد.
نکته ها
«الْمُنْكَرِ الْكَثِیر» اشاره به نافرمانی ها و سرپیچی ها و بی وفایی های مردم در برابر امام علیه السلام است. (3)
تعبیر «شَهِدَهُ الْبَدَنُ» عطف تفسیری بر «ما أَدْرَكَهُ الْبَصَرُ» است. منظور امام این است که بسیاری از آزار و اذیت های آنان را نادیده گرفته به روی خود نیاورده است. (4)
در واقع امام از حق شخصی خود چشم پوشی کرده است نه آن که در برابر کارهای زشت آنان سکوت کرده باشد. (5)
1) أَعْتَقْتُكُمْ: آزاد نمودم؛ از مادۀ «عَتَقَ» به معنای آزاد کردن شما را آزاد کردم؛ أَعْتَقَ اعتاقاً العبد: آن بنده را آزاد کرد؛ العاتق: جمع عَوَاتِق و عُتَّق: آن که از بندگی و بردگی آزاد شده باشد. رِبَقِ: زنجير؛ جمع ربقه» به معنای طناب که با آن شخص یا چیزی را می بندند بعضی آن را به معنای طنابی که دستگیره های متعدد داشته باشد تفسیر کرده اند این طناب دارای گره هایی بود که هر کدام از آن گره ها را به گردن فرد یا حیوانی می انداختند و به آن «اربة» گفته می شد؛ بالکسر وزان حمل حبل فيه عدة عرى يشدّ به البهم وكلّ عروة ربقة بالكسر و الفتح و يجمع على ربق كعنب و أرباق كأصحاب و رباق كجبال.
2) برّ: نیکی، خوبی. اطراقاً: چشم پوشی؛ چشم به زیر انداختن و سپس به معنای سکوت و چشم پوشی نمودن از مطلبی نقل شده است.
3) در سایه سار نهج البلاغه، ج 6، ص359
4) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 6، ص 207.
5) همان.
مشابه
وَ لَقَدْ أَصْبَحَتِ الْأُمَمُ تَخَافُ ظُلْمَ رُعَاتِهَا وَ أَصْبَحْتُ أَخَافُ ظُلْمَ رَعِيَّتِى (1)هر آينه ملل مختلف از ستمکاری زمامدارانشان در هراساند و من از ستم ملتم بر خویش در بیمم. لَأَسْلِمَنَّ مَا سَلِمَتْ أُمُورُ الْمُسْلِمِينَ وَ لَمْ يَكُنْ فِيهَا جَوْرٌ إِلَّا عَلَيَّ خَاصَّةً الْتِمَاسَاً لِأَجْرِ ذَلِكَ وَفَضْلِهِ وَ زُهْداً فِيمَا تَنَافَسْتُمُوهُ مِنْ زُخْرُفِهِ وَ زِبْرِجِه (2)تا وقتی که امور مسلمین سالم بماند، و ستمی در برنامه امت جز بر من روی ندهد رها می کنم به امید پاداش و فضل آن و روی گردانی از زر و زیور دنیا که شما دربارۀ آن دچار رقابت شده اید.
شناسنامه: خطبه
تاریخ زمان و مکان وقوع: قبل از صفین در کوفه سال 37 هجری
مخاطب: کوفیان شایعه سازان و تهمت زنندگان
علت ایراد سخن: زمزمه های دشمنی و جنگ افروزی شامیان
موضوع: سیاسی، اعتقادی
ویژگی، تقوای الهی (1)
این خطبه طولانی و گسترده از مطالب متنوعی بحث می کند که در مجموع تعلیمات گران بهایی دربارۀ معرفت الله و خودسازی ارائه می دهد.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص51.
أَمْرُهُ قَضَاءُ وَ حِكْمَةٌ، وَرِضَاهُ أَمَانٌ وَ رَحْمَةُ، يَقْضِي بِعِلْمٍ وَيَعْفُو بِحِلْمٍ. اللَّهُمَّ لَكَ الْحَمْدُ عَلَى مَا تَأْخَذُ وَ تُعْطِي وَ عَلَى مَا تُعَافِي وَتَبْتَلِي، حَمْداً يَكُونُ أَرْضَى الْحَمْدِ لَكَ وَ أَحَبَّ الْحَمْدِ إِلَيْكَ وَ أَفْضَلَ الْحَمْدِ عِنْدَكَ، حَمْداً يَمْلَأُ مَا خَلَقْتَ وَيَبْلُغُ مَا أَرَدْتَ حَمْداً لَا يُحْجَبُ عَنْكَ وَ لَا يُقْصَرِ دُونَكَ، حَمْداً لَا يَنْقَطِعُ عَدَدُهُ وَلَا يَفْنَى مَدَدُهُ. فَلَسْنَا نَعْلَمُ كُنْهَ عَظَمَتِكَ إِلَّا أَنَّا نَعْلَمُ أَنَّكَ حَيٌّ قَيُّومُ لَا تَأْخُذْكَ سِنَةٌ وَلا نَوْمٌ، لَمْ يَنْتَهِ إِلَيْكَ نَظَرُ وَ لَمْ يُدْرِكْكَ بَصَرُ أَدْرَكْتَ الْأَبْصَارَ وَأَحْصَيْتَ الْأَعْمَالَ وَ أَخَذْتَ بِالنَّوَاصِي وَ الْأَقْدَامِ وَ مَا الَّذِي نَرَى مِنْ خَلْقِكَ وَنَعْجَبُ لَهُ مِنْ قُدْرَتِكَ وَ نَصِفُهُ مِنْ عَظِيمٍ سُلْطَانِكَ وَ مَا تَغَيَّبَ عَنَّا مِنْهُ وَ قَصُرَتْ أَبْصَارُنَا عَنْهُ وَ انْتَهَتْ عُقُولُنَا دُونَهُ وَ حَالَتْ سُتُورُ الْغُيُوبِ بَيْنَنَا وَبَيْنَهُ أَعْظَمُ. فَمَنْ فَرَّغَ قَلْبَهُ وَ أَعْمَلَ فِكْرَهُ لِيَعْلَمَ كَيْفَ أَقَمْتَ عَرْشَكَ وَ كَيْفَ ذَرَأَتَ خَلْقَكَ وَ كَيْفَ عَلَّقْتَ فِي الْهَوَاءِ سَمَاوَاتِكَ وَ كَيْفَ مَدَدْتَ عَلَى مَوْرِ الْمَاءِ أَرْضَكَ رَجَعَ طَرْفُهُ حَسِيراً وَ عَقْلُهُ مَبْهُوراً وَ سَمْعُهُ وَالِهَا وَ فِكْرُهُ حَائِراً. يَدَّعِي بِزَعْمِهِ أَنَّهُ يَرْجُو اللَّهَ كَذَبَ وَ الْعَظِيمِ، مَا بَالُهُ لَا يَتَبَيَّنُ رَجَاؤُهُ فِي عَمَلِهِ، فَكُلُّ مَنْ رَجَا عُرِفَ رَجَاؤُهُ فِي عَمَلِهِ، وَ كُلُّ رَجَاءٍ إِلَّا رَجَاءَ اللَّهِ تَعَالَى فَإِنَّهُ مَدْخُولٌ وَ كُلُّ خَوْفٍ مُحَقَّقُ إِلَّا خَوْفَ اللَّهِ فَإِنَّهُ مَعْلُولٌ، يَرْجُو اللَّهَ فِي الْكَبِيرِ وَيَرْجُو الْعِبَادَ فِي الصَّغِيرِ فَيُعْطِي الْعَبْدَ مَا لَا يُعْطِي الرَّبَّ. فَمَا بَالُ اللَّهِ جَلَّ ثَنَاؤُهُ يُقَصَّرُ بِهِ عَمَّا يُصْنَعُ بِهِ لِعِبَادِهِ، أَتَخَافُ أَنْ تَكُونَ فِي رَجَائِكَ لَهُ كَاذِبَاً أَوْ تَكُونَ لَا تَرَاهُ لِلرَّجَاءِ مَوْضِعاً، وَ كَذَلِكَ إِنْ هُوَ خَافَ عَبْداً مِنْ عَبِيدِهِ أَعْطَاهُ مِنْ خَوْفِهِ مَا لَا يُعْطِي رَبَّهُ، فَجَعَلَ خَوْفَهُ مِنَ الْعِبَادِ نَقْداً وَ خَوْفَهُ مِنْ خَالِقِه ضِمَاراً وَ وَعْداً؛ وَكَذَلِكَ مَنْ عَظُمَتِ الدُّنْيَا فِى عَيْنِهِ وَ كَبُرَ مَوْقِعُهَا مِنْ قَلْبِهِ آثَرَهَا عَلَى اللَّهِ تَعَالَى، فَانْقَطَعَ إِلَيْهَا وَ صَارَ عَبْداً لَهَا.
أَمْرُهُ قَضَاءُ وَحِكْمَةٌ (1) فرمان او قطعی و حکیمانه است.
نکته ها
مفهوم «قضاء» به معنای وضع شریعت و محکم ساختن آن بدون وجود هیچ اعتراض و
1) قَضَاءُ: حكم حتم، مقضی تمام شده و حتمی.
مخالفتی است. (1)
امر خداوند عبارت از فرمان قدرت اوست و معنای «أمره قضاء» این است که فرمانش روان و برگشت ناپذیر است و این که امر او حکمت است؛ یعنی بر وفق حکمت الهی و بر طبق نظام اکمل است رضای خداوند به علم او نسبت به طاعت عبد، برگشت دارد که مطابق اوامر و نواهی او انجام گرفته باشد. (2)
مشابه
إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُون (3)چون بخواهد چیزی را بیافریند، فرمانش این است که می گوید موجود شو، پس موجود می شود. إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالْإِحْسانِ وَإِيتَاءِ ذِي الْقُرْبى (4)خدا به عدل و احسان و بخشش به خویشاوندان فرمان می دهد. وَ ما أَمْرُنَا إِلا وَاحِدَةٌ كَلَمْحِ بِالْبَصَر (5)و فرمان ما جز یک بار نیست [آن هم] چون چشم به هم زدنی و لا يَعْصُونَ اللَّهَ ما أَمَرَهُمْ وَيَفْعَلُونَ ما يُؤْمَرُون (6)از آن چه خدا به آنان دستور داده، سرپیچی نمی کنند و آن چه مأمورند، انجام می دهند.
وَ رِضَاهُ أَمَانٌ وَ رَحْمَةً و رضای او امان و رحمت است.
نکته
نزدیک ترین راه برای رسیدن به خدا جلب خشنودی و رحمت اوست. امان یافتن از خشم و عذاب خداوند انجام دادن اعمال نیک است. (7)
يَقْضِي بِعِلْمٍ (1) [خداوند] با علم و آگاهی داوری می کند.
نکته
خداوند بر پایه حق و خیر داوری می کند؛ زیرا او از حقیقت آن دو آگاه است. (2)
وَ يَعْفُو بِحِلْمٍ (3)
و با حلم و بردباری عفو می کند.
نکته
«عفو» عبارت از خشنودی خداوند از طاعت و فرمان برداری بنده ای است که پیش از این آلوده به گناه شده باشد و آن هنگامی مصداق دارد که عفو کننده قادر بر عقاب و کیفر است و اگر گذشت ناشی از عجز و ناتوانی باشد به آن عفو گفته نمی شود. (4)
اللَّهُمَّ لَكَ الْحَمْدُ عَلَى مَا تَأْخُذُ وَ تُعْطِي وَ عَلَى مَا تُعَافِي وَ تَبْتَلِي (5)
تَبْتَلی: مبتلا می کنی.
خداوندا! سپاس و ستایش مخصوص توست، در برابر آن چه می گیری و بر آن چه عطا می کنی و بر عافیت و بلایی که می فرستی
1) یقضی: حکم می کند رأی دادگاه داوری
2) در سایه سار نهج البلاغه، ج 3، ص 363.
3) يَعْفُو: عفو می کند؛ از مادۀ «عَفَوَ» به معنای گذشت بخشودن گناه؛ العفو امری است قانونی که به موجب آن کیفر بخشوده شود؛ عافاه الله محى عنه الأسقام و العافية اسم منه و هى مصدر جاءت على فاعلة، و مثله ناشئة الليل بمعنى نشوء الليل والخاتمة بمعنى الختم و العاقبة بمعنى العقب، وليس لوقعتها كاذبة. بحلم: به کسر اول به معنی بردباری؛ حلیم: بردبار.
4) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 6، ص 56
5) تُغطی: عطا می کنی؛ عطاء و عطیه هر چند مخصوص به صله و بذل و احسان است ولی در قرآن هم در بذل و هم در مطلق دادن چیزی به کار رفته است؛ العطو گرفتن و به یکدیگر بخشیدن. تُعَافِی: بهبود می بخشی؛ باب مفاعله از «عفا یعفو» به معنای محو کردن اثر چیزی؛ عافیت دهی، شفادهی؛ قال الفيومي عافاه الله محى عنه الأسقام و العافية اسم منه و هى مصدر جاءت على فاعلة و مثله ناشئة الليل بمعنى نشوء الليل والخاتمة بمعنى الختم و العاقبة بمعنى العقب، و ليس لوقعتها كاذبة.
نکته
اشاره به این که در همه حال تو را حمد و ستایش می کنم؛ چراکه می دانم از ناحیه توست خیر و سعادت اگر نعمتی می بخشی کرامت است و اگر می گیری عنایت. اگر سلامت و عافیت می دهی، سعادت است و اگر بیماری و گرفتاری می دهی آن نیز دارای مصلحت است کاری بدون حکمت نمی کنی و هر چه از سوی توست رحمت است. (1)
حَمْداً يَكُونُ أَرْضَى الْحَمْدِ لَكَ (2) سپاسی که در پیشگاهت پسندیده ترین سپاس هاست.
وَ أَحَبَّ الْحَمْدِ إِلَيْكَ سپاسی که نزدت محبوب ترین سپاس هاست.
وَ أَفْضَلَ الْحَمْدِ عِنْدَكَ حَمْداً يَمْلَأُ مَا خَلَقْتَ وَيَبْلُغُ مَا أَرَدْتَ (3)
سپاسی که برترین سپاس باشد سپاسی که پهنۀ آفرینشت را پر سازد و به آن جا که تو بخواهی برسد.
حَمْداً لَا يُحْجَبُ عَنْكَ وَ لَا يُقْصَرُ دُونَكَ (4)
دونک: غیر حقیر، ناقص از دیگری در این جا به معنای پیشگاه، جلو.
سپاسی که از تو پوشیده نباشد و از رسیدن به پیشگاهت باز نماند.
نکته
این حمد و سپاس جامع ترین حمدهاست؛ نه زمان محدودی دارد، نه تعداد معین، نه مکان خاصی دارد و نه قصور و حجابی سراسر زمان و مکان را پر می کند و به پیشگاه حق
1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 6، ص214.
2) أَرْضَى: رضایتمندترین.
3) يَمْلاً: پر می کند؛ از مادۀ «ملء» به معنای پر کردن. يَبْلُغُ: بلوغ و بلاغ یعنی رسیدن به انتهای مقصد اعم از آن که مکان باشد یا زمان یا امری معین.
4) لا يُحْجَبُ: پوشیده نمی شود؛ «حُجب» مصدر و به معنی پنهان کردن حجاب به معنی پرده نیز است؛ احْتَجَبَ، احتجاباً از مردم پنهان شد. لَا يُقْصَرُ: کوتاه نمی آید.
می رسد و برترین حمدهاست. (1)
حَمْداً لَا يَنْقَطِعُ عَدَدُهُ سپاسی که عددش پایان نپذیرد.
نکته
خداوند به اندازۀ نظام وجود بلکه بیشتر از آن مستحق حمد و ستایش است و خودش هم کمک کننده بر این ستایش است.
فَلَسْنَا نَعْلَمُ كُنْهَ عَظَمَتِكَ (3) ما كُنه و ژرفای عظمت تو را نمی شناسیم.
إِلَّا أَنَّا نَعْلَمُ أَنَّكَ حَيٌّ قَيُّومُ لَا تَأْخُذْكَ سِنَةٌ وَ لَا نَوْمٌ (4)
نَوْمٌ: خواب؛ اسْتَنَامَ اسْتِنَامَةَ الرجُلُ: آن مرد خوابید، خواست که بخوابد.
جز این که می دانیم تو زنده و قائم به ذات خود و دیگران قائم به تواند. هیچ گاه تو را خواب سبک و سنگین فرانمی گیرد.
1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 6، ص214.
2) لا يَفْنَی: فانی نمی شود؛ فناء: از بین رفتن؛ أَفْنَى إِفْنَاء الشی آن چیز را نابود کرد آن چیز را فنا کرد؛ تَفَانَی، تَفَانِیاً القومُ: بعضی از آن قوم بعضی دیگر را نابود کردند مَدَده: امتداد و افزایش مدت، وقت ممتد.
3) كُنْه: اصل و گوهر چیزی و اندازه و کیفیت آن اکتنهَ اكْتِنَاها الشيء به حقیقت آن چیز پی برد؛ أَكْنَه، إِكْنَاها الشيء: حقيقت آن چیز را دریافت
4) قَيُّومُ: بسیار پاینده صیغهٔ مبالغه از «قائم» که به خاطر شدت پایداری و پایندگی همۀ نظام وجود است. خداوند بسیار عظمت دارد و بزرگوار است و ستایش او تابع عظمت و بزرگواری اش است. سِنَةٌ: خواب سبک یا چرت یا کسالت قبل از خواب مصدر از ماده «وَسَنَ، يَوسَنُ».
نکته ها
وصف خداوند به «حی» نه به معنای حیات ظاهری و مادی است که آثارش نمود و رشد و تولیدمثل و حس و حرکت است بلکه حیات واقعی است که به معنای «علم» بی پایان و «قدرت» بر همه هستی است. (1)
«قیوم» کسی است که قائم به ذات و همه چیز قائم به او باشد؛ زیرا او واجب الوجود است و واجب الوجود به چیزی نیاز ندارد و همگان نیازمند او هستند. (2)
جملۀ «لَا تَأْخُذُكَ سِنَةٌ وَلا نَوْمٌ» اشاره به این که علم و آگاهی و لطف و عنایت او نسبت به بندگان، دائمی است؛ چنین نیست که گاهی بیدار باشد و بداند و بندگان را مشمول عنایت فرماید و گاه در خواب فرو رود و از آن ها غافل شود. (3)
مشابه
اللهُ لا إلهَ إِلا هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْم (4)خداست که معبودی جز او وَلا نیست؛ زنده و برپادارنده است؛ نه خوابی سبک او را فرامی گیرد و نه خوابی گران. وَ تَوَكَّلْ عَلَى الْحَيِّ الَّذى لا يَمُوت (5)و بر آن زنده که نمی میرد، توکل کن.
لَمْ يَنْتَهِ إِلَيْكَ نَظَرُ وَ لَمْ يُدْرِكْكَ بَصَرُ أَدْرَكْتَ الْأَبْصَارَ وَ أَحْصَيْتَ الْأَعْمَالَ وَ أَخَذْتَ بالنَّوَاصِي وَ الْأَقْدَامِ (6)
النَّوَاصِی: موی پیشانی؛ جمع «ناصیه» به معنای موهای جلوی سر موی پیشانی؛ به دست گرفتن ناصیه و پاها به معنای تسلط کامل است.
الأقدام: پاها؛ جمع «قدم».
افکار بلندپرواز هرگز به تو نمی رسد و چشم ها [ی تیزبین] تو را نمی بیند؛ ولی تو چشم ها [و حرکات آن ها] را می بینی و اعمال و کردار [بندگان] را احصا می کنی و زمام همگان به دست توست.
1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 6، ص215.
2) همان.
3) همان، ص216.
4) بقره، 255
5) فرقان، 58
6) لَمْ يَنْتَهِ: منتهی نمی شود. أَدْرَکت: درک کردی؛ دریافتی. أَحْصَيْتَ: شمارش کردی؛ حَصا احصاء اتمام شمارش؛ الْإِحْصَاءُ: التحصيل بالعدد. أَحْصَى، إحصاء الشيء: أن چیز را شمرد؛ الإحصاء: حساب کردن و به دست آوردن چیزی با مقدار.
نکته ها
جمله «لَمْ يَنْتَهِ إِلَيْكَ نَظَرُ» اشاره به این است که نه علم و دانش انسان احاطه به ذات پاک او پیدا می کند؛ چراکه ذاتش نامحدود است و نه چشم ظاهر او را می بیند؛ چراکه نه جسم است و نه جهت دارد و نه رنگ ولی او گردش چشم ها را می بیند و کوچک ترین اعمال را حساب می کند. (1)
منظور از «أَخَذْتَ بِالنَّوَاصِي وَالْأَقْدَامِ» با توجه به این که «نواصی» جمع «ناصية» به معنای موهای جلوی سر است و «اقدام» جمع «قدم» به معنای پاهاست، قدرت و غلبه خداوند همه کس و همه چیز است؛ زیرا هرگاه موی پیش سر انسان یا حیوانی را بگیرند یا پای کسی را ببندند قدرت به طور کامل از او سلب می شود. (2)
بر برخلاف مخلوقات که نمی توانند خداوند را با چشم طبیعی خود مشاهده کنند، خداوند همه دیدگان مخلوقات خود را درک می کند و می داند که هرکس چه اندازه عمر کرده است و چه اندازه باید عمر کند و چه مقدار از آن باقی مانده است.
مشابه
وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ وَ هُوَ اللَّطيفُ الْخَبيرُ (3)اوست که دیدگان را در می یابد و او لطیف آگاه است. وَ أَحاطَ بِما لَدَيْهِمْ وَ أَحْصى كُلَّ شَيْءٍ عَدَداً (4)و بدانچه نزد ایشان است، احاطه دارد و هر چیزی را به عدد شماره کرده است.
وَ مَا الَّذِى نَرَى مِنْ خَلْقِكَ وَ نَعْجَبُ لَهُ مِنْ قُدْرَتِكَ وَ نَصِفُهُ مِنْ عَظِيمٍ سُلْطَانِكَ (5)به راستی ما چه اندازه از آفریده های تو را می بینیم و از قدرتت بر آن به شگفتی می آییم و از بزرگی سلطه ات توصیف می کنیم؟
نکته
در این دنیا هرکسی به اندازۀ علم و دانش و در حقیقت به اندازه بزرگی و تجربه خود از
1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 6، ص216.
2) همان.
3) انعام، 103
4) جن، 28.
5) نَعْجَبُ: تعجب می کنیم؛ از مادۀ عَجَب به معنای شگفت؛ آن حالتی است که از بزرگ شمردن یا انکار چیزی بر شخص عارض می شود؛ اسْتَعْجَبَ اسْتِعْجَاباً منه از او در شگفت شد؛ أَعْجَبَ إعْجَاباً ه: او را به شگفتی واداشت. نَصِفُ: توصیف می کنیم؛ عدل و انصاف؛ الأَنْصَف با انصاف تر، النصف: ج. أنصاف، انصاف و عدالت
شگفتی ها و عظمت جهان باخبر می شود. کسی که اهل دانش و مطالعه است، آگاهی اش از موجودات جهان و عظمت خداوند بیشتر است از کسی که به اندازه زندگی محدود خود مشغول است ولی همان دانشمند هم آن چه درک و مشاهده کرده است در مقابل عظمت خداوند بسیار اندک است.
وَ مَا تَغَيَّبَ عَنَّا مِنْهُ وَ قَصْرَتْ أَبْصَارُنَا عَنْهُ وَ انْتَهَتْ عُقُولُنَا دُونَهُ وَ حَالَتْ سُتُورُ الْغُيُوبِ بَيْنَنَا وَبَيْنَهُ أَعْظَمُ (1)
ستور: پرده ها؛ از مادۀ «سَتَرَ» به معنای پوشاندن؛ الإسْتارَة پرده و پوشش اسْتَتَرَ، اسْتِتَاراً خود را پوشانید؛ انْسَتَرَ، انستاراً خود را پوشانید، پنهان شد.
در حالی که آن چه از ما پنهان و پوشیده است و دیدگان ما از دیدنش ناتوان است و خردهای ما به فهم آن نمی رسد و پرده های غیب میان ما و آن ها مانع شده، بسیار بزرگ تر است.
نکته ها
«ما» در عبارت «مَا تَغَيَّبَ» مبتداست و آعظم که در پایان عبارت می آید، خبر آن است و در ابتدای عبارت «واو حالیه» است.
آن چه ما مشاهده نمی کنیم و عقل های ما از دریافت و فهم آن ها عاجز است و بین ما و آن ها پردۀ غیب است بسیار بزرگتر و شگفت آورتر است و نسبت به آن چه ما آن ها را مشاهده و درک می کنیم حضرت می خواهند عظمت عالم را بیان فرمایند.
مشابه
در حدیثی از امام سجاد علیه السلام می خوانیم که فرمود: لَوِ اجْتَمَعَ أَهْلُ السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ أَنْ يَصِفُوا اللَّهَ بِعَظَمَتِهِ لَمْ يَقْدِرُوا (2)اگر تمام اهل آسمان و زمین جمع شوند که عظمت خدا را به وصف درآورند، قادر نیستند.
فَمَنْ فَرَّغَ قَلْبَهُ وَ أَعْمَلَ فِكْرَهُ لِيَعْلَمَ كَيْفَ أَقَمْتَ عَرْشَكَ وَ كَيْفَ ذَرَأْتَ خَلْقَكَ وَ كَيْفَ عَلَّقْتَ فِي الْهَوَاءِ سَمَاوَاتِكَ وَ كَيْفَ مَدَدْتَ عَلَى مَوْرِ الْمَاءِ أَرْضَكَ رَجَعَ طَرْفُهُ حَسِيراً وَ
عَقْلُهُ مَبْهُوراً وَ سَمْعُهُ وَالِها وَ فِكْرُهُ حَائِراً (1)
مَدَدْتَ: گستراندی
رَجَعَ: برگشت.
حائرا: حیران سرگردان ،اسْتَحَارَ اسْتِحَارَةً: سرگردان شد.
ذَرَأت: خلق نمودی از مادۀ ذرع به معنای آفرینش و ایجاد و اظهار است.
مَوْر: موج؛ در لغت به معانی مختلفی آمده از جمله به معنای جریان سریع یا جریان امواج آب است.
طرفه: پلک چشم.
حَسِيراً: ناتوان از مادۀ حسر» به معنای خستگی و ضعف است؛ البصر حسوراً من باب قعد كلّ لطول مدى و نحوه فهو حسير.
مَنْهُوراً: مغلوب از مادۀ «بهر» به معنای غلبه کردن و به حیرت افکندن است. اسم مفعول به معنای شکست خورده؛ بهره: بهراً من باب نفع غلبه ومنه قيل للقمر الباهر لظهوره على ساير الكواكب.
وَالِها: سرگشته، شیدا مدهوش، سراسیمه، سرگردان؛ اله تحیّر.
پس هر که دلش را فارغ سازد و اندیشه اش را به کار اندازد تا بداند تو چگونه عرش خود را بر پا ساخته ای و مخلوقات را آفریده ای و چگونه آسمان هایت را در فضا معلق نموده ای و چسان زمین را بر امواج آب گسترانده ای نگاهش حسرت زده و وامانده و عقلش سرگردان و شنوایی اش آشفته و اندیشه اش حیران می گردد.
نکته ها
امام علیه السلام در این تعبیرات زیبا و پر معنا انگشت اشاره روی چهار موضوع از عظمت آفرینش نهاده بر پا کردن عرش آغاز آفرینش معلّق بودن کرات در آسمان و پیدایش زمین از زیر آب که هر یک از دیگری شگفت انگیزتر است و به دنبال آن روی چهارگونه از آثار حیرت و سرگردانی تکیه کرده خستگی چشم مبهوت شدن عقل، واله شدن گوش حیران شدن فکر. (2)
(هوا) دو معنا یا دو اصطلاح دارد: الف. هوایی که از اکسیژن و ازت درست شده است. هوا به این معنا یکی از عناصر چهارگانه است که اطراف زمین را تا محدوده معینی پر کرده است و فاصله که از این حد بیشتر شود هوایی وجود ندارد؛ ب. هوا به معنای فضا که همین جوّ لایتناهی است. در این عبارت مقصود از «الهواء» همین معنای دوم است؛ بنابراین حضرت می فرمایند این که چگونه آسمان ها را در فضا معلق قرار داده ای برای ما
1) فرغ: خالی کرد؛ فارغ کرد او را؛ تَفَرَّغَ للأمر: فارغ شد؛ أَفْرَغَ إِفْرَاغاً الإناءَ: جام را خالی کرد؛ فارغ کردن قلب به این است که انسان صددرصد توجه خود را به چیزی معطوف نماید. أعْمَلَ به کار انداخت. أَقَمْتَ برپا داشتی قیام، برخاستن ضد نشستن؛ اقامة: بر پا کردن. عَلَّقْتَ معلّق نمودى؛ عَلَّقَ، تَعَلُّقاً الشيء: آن چیز را آویخت.
2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج6، ص218.
نامفهوم است و است و ما به علت و چگونگی آن پی نبرده ایم.
عبارت «رَجَعَ طَرْفُهُ» جزای «من» شرطيه و جمله شرطيه «فَمَنْ فَرَّغَ قَلْبَهُ وَ أَعْمَلَ فِكْرَهُ» است؛ یعنی اگر کسی دل و فکر خود را کاملاً متوجه خلقت موجودات و چگونگی به پا داشته شدن و معلق بودن آسمان ها در فضا نماید، دیدگانش در حالی که خسته حسرت زده است و عقلش در حالی که مغلوب و شنوایی اش آشفته است باز می گردد.
مشابه
و سُبْحانَ رَبِّ السَّماواتِ وَالْأَرْضِ رَبِّ الْعَرْشِ عَمَّا يَصِفُون (1)پروردگار آسمان ها و زمین [و] پروردگار عرش از آن چه وصف می کنند، منزه است. قُلْ هُوَ الَّذِي ذَرَأَكُمْ فِي الْأَرْضِ وَ إِلَيْهِ تُحْشَرُون (2)بگو: اوست که شما را در زمین پراکنده کرده است. إِنَّ اللَّهَ يُمْسِكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ أَنْ تَزُولا (3)همانا خدا آسمان ها و زمین را نگاه می دارد تا نیفتند. وَ هُوَ الَّذِى مَدَّ الْأَرْضَ وَ جَعَلَ فيها رَواسِيَ وَ أَنْهارا (4)و اوست کسی که زمین را گسترانید و در آن کوه ها و رودها نهاد. فَلَا يَنْظُرُونَ...... وَ إِلَى الْأَرْضِ كَيْفَ سُطِحَتْ (5)آیا نمی نگرند به زمین که چگونه گسترده شده است؟
يَدَّعِى بِزَعْمِهِ أَنَّهُ يَرْجُو اللَّهَ كَذَبَ وَ الْعَظِيمِ (6)
يَرْجُو: امید دارد؛ از مادۀ «رجو» به معنای امید.
1) زخرف، 82
2) ملک، 24.
3) فاطر، 41
4) رعد، 3.
5) غاشیه: 17 و 20.
6) يَدَّعِى: ادعا می کند؛ از مادۀ «دَعَوَ» به معنای ادعا کردن ادَّعَى ادعاء الشيءَ: آن چیز را تمنا و ادعا کرد، آن چیز را حق خود پنداشت. بِزَعْمِ: قول باطل، دروغ؛ معمولاً در مواردی به کار می رود که انسان می داند خلاف واقع می گوید و دروغ است البته گاهی نیز در موردی به کار می رود که واقعیت دارد؛ مثلثة الزاء قد يطلق على الظنّ و الاعتقاد الفاسد و قد يطلق على القول الباطل والكذب، وربّما يطلق على القول الحق والمراد هنا الأول.
می پندارد و مدعی است که به خدا امید دارد به خدای بزرگ سوگند که دروغ می گوید.
نکته ها
تعبیر به «والعظیم» به جای «الله العظیم» به دلیل این است که گاهی حذف موصوف و تکیه بر صفت تأکید بیشتری نشان می دهد.
ضمیر در «يَدَّعِى بِزَعْمِهِ» ممکن است به فرد خاصی برگردد که در این جا حذف شده است یا این که فرد خاصی منظور نباشد بلکه حضرت دربارۀ طبع انسان ها سخن می گویند که انسان طبعش این گونه است که گمان می کند به خدا امید و توکل دارد.
مشابه
يَبْتَغُونَ إِلَى رَبِّهِمُ الْوَسيلَةَ أَيُّهُمْ أَقْرَبُ وَ يَرْجُونَ رَحْمَتَه (1)به سوی پروردگارشان تقرب می جویند [تا بدانند] کدام یک از آن ها به او نزدیکترند و به رحمت وی امیدوارند. لَقَدْ كانَ لَكُمْ فى رَسُولِ اللَّهِ أَسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كانَ يَرْجُوا اللَّهَ وَالْيَوْمَ (2)قطعاً برای شما در [اقتدا به] رسول خدا سر مشقی نیکوست برای آن که به خدا و روز بازپسین امید دارد.
مَا بَالُهُ لَا يَتَبَيَّنُ رَجَاؤُهُ فِي عَمَلِهِ فَكُلُّ مَنْ رَجَا عُرِفَ رَجَاؤُهُ فِي عَمَلِهِ (3)
عرف: نمایان شد معرفت و عرفان به معنی درک و شناختن است.
اگر راست می گوید چرا این امیدواری در عملش دیده نمی شود؟ زیرا هرکس به چیزی امید ،دارد در عملش مشاهده می شود.
مشابه
به امام صادق علیه السلام عرض کردند: گروهی به سراغ گناه می روند و می گویند: به لطف خدا امیدواریم امام علیه السلام فرمود: كَذَّبُوا لَيْسُوا بِرَاجِينَ إِنَّ مَنْ رَجَا شَيْئاً طَلَبَهُ وَ مَنْ خَافَ مِنْ شَيْءٍ هَرَبَ مِنْهُ (4)آن ها دروغ می گویند رجا و امید ندارند کسی که به چیزی امید دارد به دنبال آن می رود و کسی که از چیزی می ترسد از آن می گریزد.
قَالَ الصَّادِقُ علیه السلام: كَذَبَ مَنْ زَعَمَ أَنَّهُ يُحِبُّنِي فَإِذَا جَنَّهُ اللَّيْلُ نَامَ عَنِّی (5)هرکس بگوید مرا
دوست دارد و چون شب فرارسد چشمش را خواب برباید در دوستی و محبت من صادق نیست.
عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ: كَذَبَ مَنْ زَعَمَ أَنَّهُ يُصَلَّى صَلَاةَ اللَّيْلِ وَ هُوَ يَجُوعُ إِنَّ صَلَاةَ اللَّيْلِ تَضْمَنُ رِزْقَ النَّهَارِ (1)امام صادق علیه السلام رو به اصحاب خویش کرد و فرمود: کسی که ادعا می کند نماز شب می خواند و روز گرسنگی می کشد ادعای دروغین کرده است؛ زیرا خداوند تبارک و تعالی به عنوان پاداش نماز شب قوت و روزی شخص را در روز تضمین کرده است.
وَكُلُّ رَجَاءٍ إِلَّا رَجَاءَ اللَّهِ تَعَالَى فَإِنَّهُ مَدْخُولٌ وَكُلُّ خَوْفٍ مُحَقَّقَ إِلَّا خَوْفَ اللَّهِ (2)
هر امیدی جز امید به خدای متعال معیوب است و هر ترسی جز ترس از خدا بی پایه است.
نکته ها
حضرت می فرماید هر خوفی «محقق» است؛ یعنی هرکس که می ترسد آن ترس ثابت است و آثاری دارد مگر ترس از خدا که استوار و واقعی نیست و تنها به زبان گفته می شود و در نتیجه آثار آن نیز مشخص و آشکار نمی گردد. (3)
«محقق» به معنای معلوم و قطعی در جمله بالا صفت برای خوف است و باید مجرور باشد. اشاره به این که ترس واقعی تنها از خداست؛ چراکه اوست که بدکاران را کیفر می دهد؛ بنابراین اگر از خدا بترسیم و نافرمانی او نکنیم از هیچ چیز و هیچ کس نخواهیم ترسید ولی بسیاری از شارحان و مترجمان «محقق» را خبر «کُلُّ خَوف» گرفته اند و در مرجع ضمیر «فَإِنَّهُ» و همچنین استثنا و مفهوم مجموع جمله گرفتار مشکلات زیادی شده اند؛ حال آن که اگر «محقق» را صفت «خَوْفٍ» بگیرند مفهوم این جمله کاملاً واضح است. قابل توجه این که جمله قبل که دربارۀ «رجا» صحبت می کند قرینه خوبی بر معنایی است که بیان شد. به تعبیر دیگر امام علیه السلام می فرماید هر امیدی جز امید به خدا باطل و هر خوفی جز خوف از خدا نادرست است. (4)
1) المحاسن، ج1، ص53.
2) مَدْخُولٌ: معیوب؛ از مادۀ «دَخَل به معنای فاسد کردن؛ بنابراین مدخول یعنی چیزی که فاسد یا غش در آن است؛ مدخول: مفعول من الدخل بالتسكين و هو المكر والخديعة و العيب و مثله الدخل محرّكة. مُحَقَّق: ثابت و مسلّم شده، به معنای معلوم و قطعی.
3) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج6، ص64.
4) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 6، ص222.
مشابه
قُلْ فَمَنْ يَمْلِكُ لَكُمْ مِنَ اللَّهِ شَيْئاً إِنْ أَرادَ بِكُمْ ضَرًّا أَوْ أَرادَ بِكُمْ نَفْعًا (1)به زبان چیزی می گویند که در دلشان نیست. بگو اگر خدا برایتان زیانی بخواهد یا سودی بخواهد، چه کسی می تواند در برابر خدا آن را دگرگون کند؟
فَإِنَّهُ مَعْلُولٌ يَرْجُو اللَّهَ فِي الْكَبِيرِ وَيَرْجُو الْعِبَادَ فِي الصَّغِيرِ فَيُعْطِي الْعَبْدَ مَا لَا يُعْطِي الرَّبَّ (2)
در کار بزرگ به خدا امید دارد و در کارهای کوچک چشم امیدش به مردم است اما آن اندازه که حق بندگان را پاس می دارد، حق خداوند را رعایت نمی کند
نکته
اشاره به نکته مهمی می فرماید و آن تضادی است که در أعمال مردم در خصوص موضوع خوف ورجا وجود دارد هرگاه در مسئله ای جزئی به بنده ای امید داشته باشند هزارگونه خضوع و خشوع در مقابل او می کنند و هرگاه از موضوع کوچکی بترسند خود را جمع وجور می کنند؛ در حالی که در مورد امید به خدا در امور مهم و ترس از او در مسائل بزرگ هرگز واکنش مناسبی نشان نمی دهند. (3)
فَمَا بَالُ اللَّهِ جَلَّ ثَنَاؤُهُ يُقَصَّرُ بِهِ عَمَّا يُصْنَعُ بِهِ لِعِبَادِهِ أَتَخَافُ أَنْ تَكُونَ فِي رَجَائِكَ لَهُ كَاذِباً أَوْ تَكُونَ لَا تَرَاهُ لِلرَّجَاءِ مَوْضِعاً (4)
چه شده که حق خداوند را کمتر از حق بندگان خدا رعایت می شود؟ آیا بیم آن داری که در امیدی که به حق بسته ای بر خطا باشی یا او را شایسته امید بستن نمی بینی؟
نکته ها
ما يُصْنَعُ: به الطاف و نعمت های خداوند به بندگان اشاره دارد. این بند می گوید که چرا در انجام حقوق خداوند کاهلی می کنید و احسان و نیکی او را سپاس نمی گویید. (5)
1) فتح، 11.
2) مَعْلُولٌ: ناپایدار، علیل، از مادۀ «علَّ، يَعلُّ» به معنای نوشیدن آب به صورت متفرق یا از ریشهٔ «علت» به معنای بیماری. يُعْطِی: می دهد از مادۀ «عطی» به معنای دادن
3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 6، ص224.4
4) جَلَّ: بزرگی ،قدر، أَجَلَ: او را بزرگ داشت. يُصْنَعُ: انجام می شود.
5) در سایه سار نهج البلاغه، ج3، ص371.
ما اگر ادعای توکل یا امید به خداوند داریم این سخن توخالی و بدون محتواست؛ زیرا آثار توکل و ترس از خدا و امید به او در رفتار و کردارمان ظاهر نمی شود؛ از همین رو درباره خدا نسبت به آن چه برای بندگانش انجام می دهیم، بسیار کوتاهی می کنیم.
وَ كَذَلِكَ إِنْ هُوَ خَافَ عَبْداً مِنْ عَبِيدِهِ أَعْطَاهُ مِنْ خَوْفِهِ مَا لَا يُعْطِي رَبَّهُ (1) اگر از یکی از مردم بترسد چندان از او حساب می برد که از خدا حساب نمی برد.
نکته
اگر انسانی از یکی از بندگان خدا بترسد آثاری در رفتار و کردار خود آشکار می کند که نسبت به ترس از خداوند چنین نمی کند یعنی می گوید از خداوند می ترسم ولی هیچ اقدامی که حاکی از ترسش از خداوند باشد انجام نمی دهد ولی اگر از دیگران بترسد هر اقدامی که بتواند انجام می دهد تا خود را نجات بدهد.
فَجَعَلَ خَوْفَهُ مِنَ الْعِبَادِ نَقْداً وَ خَوْفَهُ مِنْ خَالِقِهِ ضِمَاراً وَ وَعْداً (2) او ترسش از بندگان را نقد و ترسش از خدا را نسیه و وعده ای تحقق نیافته شمرده است.
نکته
این سخن سرزنش و سرکوبی است بر کسی که مشمول این اعتراض و مورد این استدلال است؛ زیرا این زشتی و رسوایی است که کسی ترس از فردی مانند خودش را نقد و موجود دانسته و ترس از پروردگارش را وعده و نسیه بداند. (3)
مشابه
امام صادق علیه السلام می فرماید: لَا يَكُونُ الْمُؤْمِنُ مُؤْمِناً حَتَّى يَكُونَ خَائِفاً رَاجِياً وَ لَا يَكُونُ خَائِفاً رَاجِياً حَتَّى يَكُونَ عَامِلًا لِمَا يَخَافُ وَ يَرْجُو (4)مؤمن، مؤمن نخواهد بود تا دارای خوف و رجا باشد و خوف ورجا نخواهد داشت مگر این که با آن چه می ترسد یا امید دارد، هماهنگ عمل کند.
1) عبید بندگان؛ از مادۀ «عبد» به معنای بنده؛ عبادت تذلّل با تقدیس، اطاعت.
2) ضِمَاراً: وعده ای که امیدی به تحققش نیست وعده دورودراز؛ این واژه به معنای مخفی و پنهان و چیزی که امید چندانی به آن نیست، به کار می رود؛ الضمار: ما لا يرجى من الوعود هكذا قال الشارح المعتزلى وقال الفيروزآبادی: الضمار ككتاب من المال الذى لا يرجى ،رجوعه و من العذاب ما كان ذا تسويف و خلاف العيان، و من الدين ما كان بلا أجل.
3) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج6، ص66.
4) اصول کافی، ج 2، ص71.
أَعْلَمُ النَّاسِ بِاللَّهِ سُبْحَانَهُ أَخْوَفُهُمْ مِنْه (1)برترین مردم از نظر مقام در پیشگاه خدا، خائف ترین آن هاست. إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ عَبْدٍ مُؤْمِنٍ إِلَّا فِي قَلْبِهِ نُورَانِ نُورُ خِيفَةٍ وَ نُورُ رَجَاءٍ لَوْ وُزِنَ هَذَا لَمْ يَزِدْ عَلَى هَذَا» (2هر بندهٔ مؤمنی در قلبش دو نور است نور خوف و نور رجا؛ هر یک وزن شود اضافه بر دیگری نخواهد بود.)### 7. بزرگ جلوه کردن دنیا در چشم دنیاپرستان﴿وَ كَذَلِكَ مَنْ عَظُمَتِ الدُّنْيَا فِى عَيْنِهِ وَ كَبُرَ مَوْقِعُهَا مِنْ قَلْبِهِ آثَرَهَا عَلَى اللَّهِ تَعَالَى فَانْقَطَعَ إِلَيْهَا وَ صَارَ عَبْداً لَهَا (3)
آثرها: برگزید
همچنین کسی که دنیا در چشمش بزرگ جلوه کرده و موقعیت آن در دلش عظیم گشته دنیا را بر خداوند برگزیده و بر او مقدم داشته و تنها دل به دنیا بسته و بنده آن گشته است.
نکته ها
اشاره به این حقیقت است که این دنیاپرستان سرانجام کارشان به جایی می رسد که از عبودیت پروردگار خارج می شوند و به عبودیت دنیا و هوای نفس و شیطان در می آیند. از توحید و خدا پرستی عملا کنار می روند و به شرک و دنیا پرستی روی می آورند. (4)
در این عبارت سخن از عظمت و بزرگ جلوه دادن دنیاست که هرکس دنیا در نظرش جلوه کند و آن را بزرگ بشمارد، آن را بر خدا و دستورات الهی مقدم می دارد و آن را انتخاب می کند.
مشابه
عَظْمَ الْخَالِقُ فِي أَنْفُسِهِمْ فَصَغُرَ مَا دُونَهُ فِى أَعْيُنِهِم (5)خدا در نظر آنان با عظمت جلوه کرده؛ در نتیجه غیر خدا هر چه هست در نظر آن ها کوچک است. أُولئِكَ الَّذِينَ اشْتَرَوُا الْحَياةَ الدُّنْيا بِالآخِرَةِ (6)همین کسان هستند که زندگی دنیا را به بهای جهان دیگر خریدند.
إِنَّ الدُّنْيَا وَالآخِرَةَ عَدُوَّانِ مُتَفَاوِتَانِ وَ سَبِيلَانِ مُخْتَلِفَانِ فَمَنْ أَحَبَّ الدُّنْيَا وَ تَوَلَّاهَا أَبْغَضَ الْآخِرَةَ وَ عَادَاهَا وَ هُمَا بِمَنْزِلَةِ الْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ وَ مَاشِ بَيْنَهُمَا كُلَّمَا قَرُبَ مِنْ وَاحِدٍ بَعْدَ مِنَ الْآخَرِ وَ هُمَا بَعْدُ ضَرَّتَان (1)دنیا و آخرت دو دشمن متفاوتاند و دو راه مختلف، پس کسی که دنیا را دوست داشت و مهرش را به دل جای داد آخرت را دشمن داشت و با آن دشمنی نمود. دنیا و آخرت به منزله مشرق و مغرباند و رونده بین آن دو هر مقدار به یکی نزدیک شود از دیگری دور می شود این دو در ناسازگاری با هم مانند دو زن هستند در نکاح یک همسر.
1) نهج البلاغه، حکمت 109.
لَقَدْ كَانَ فِي رَسُولِ اللَّهِ كَافٍ لَكَ فِي الْأَسْوَةِ وَ دَلِيلٌ لَكَ عَلَى ذَمِّ الدُّنْيَا وَ عَيْبِهَا وَ كَثْرَةِ مَخَازِيهَا وَ مَسَاوِيهَا، إِذْ قُبِضَتْ عَنْهُ أَطْرَافُهَا وَوُطَّئَتْ لِغَيْرِهِ أَكْنَافُهَا وَفُطِمَ عَنْ رَضَاعِهَا وَزُوِيَ عَنْ زَخَارِفِهَا. وَ إِنْ شِئْتَ ثَنَّيْتُ بِمُوسَى كَلِيمِ اللَّهِ، حَيْثُ يَقُولُ رَبِّ إِنِّى لِما أَنْزَلْتَ إِلَى مِنْ خَيْرِ فَقِيرٌ، وَ اللَّهِ مَا سَأَلَهُ إِلَّا خُبْرًا يَأْكُلُهُ، لِأَنَّهُ كَانَ يَأْكُلُ بَقَلَةَ الْأَرْضِ وَ لَقَدْ كَانَتْ خُضْرَةُ الْبَقْلِ تُرَى مِنْ شَفِيفٌ صِفَاقٍ بَطْنِهِ لِهُزَالِهِ وَ تَشَذَّبِ لَحْمِهِ. وَ إِنْ شِئْتَ ثَلَثْتُ بِدَاوُدَ صَاحِبِ الْمَزَامِيرِ وَ قَارِئِ أَهْلِ الْجَنَّةِ، فَلَقَدْ كَانَ يَعْمَلُ سَفَائِفَ الْخُوصِ بِيَدِهِ وَيَقُولُ لِجُلَسَائِهِ أَيُّكُمْ يَكْفِينِي بَيْعَهَا وَيَأْكُلُ قُرْصَ الشَّعِيرِ مِنْ ثَمَنِهَا. وَإِنْ شِئْتَ قُلْتُ فِي عِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ، فَلَقَدْ كَانَ يَتَوَسَّدُ الْحَجَرَ وَ يَلْبَسُ اَلْخَشِنَ وَيَأْكُلُ الْجَشِبَ وَ كَانَ إِدَامُهُ الْجُوعَ وَ سِرَاجُهُ بِاللَّيْلِ الْقَمَرَ وَ ظِلَالُهُ في الشَّتَاءِ مَشَارِقَ الْأَرْضِ وَ مَغَارِبَهَا وَ فَاكِهَتُهُ وَ رَيْحَانُهُ مَا تَنْبِتُ الْأَرْضُ لِلْبَهَائِمِ وَ لَمْ تَكُنْ لَهُ زَوْجَةٌ تَفْتِنُهُ وَ لَا وَلَدٌ يَحْزُنُهُ وَ لَا مَالٌ يَلْفِتُهُ وَلَا طَمَعٌ يُذِلُّهُ، دَابَّتُهُ رِجْلَاهُ وَ خَادِمُهُ يَدَاهُ. اقتدا به رسول خدا
وَ لَقَدْ كَانَ فِي رَسُولِ اللَّهِ كَافٍ لَكَ فِي الْأُسْوَةِ وَ دَلِيلٌ لَكَ عَلَى ذَمِّ الدُّنْيَا وَ عَيْبِهَا وَ كَثْرَةِ مَخَازِيهَا وَ مَسَاوِيهَا (1)
مَخَازِی: رسوایی ها؛ از مادۀ «خَزَی» به معنای رسوایی؛ جمع «مخزاه»؛ یعنی آن چه باعث خواری و بی مقداری شود؛ جمع مخزاة و هى الأمر يستحي من ذكره لقبحه.
مَسَاوِيهَا: بدی ها؛ جمع «مسائه» به معنای کار یا سخن زشت؛ المساوي: العيوب و النقائص.
در زندگی رسول خدا برای تو سر مشق کافی وجود دارد و برای پی بردن به زشتی و عیب دنیا و فراوانی رسوایی ها و بدی هایش راهنمای خوبی است.
نکته ها
امام علیه السلام در این جا پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله را هم «اسوه» می شمرد و هم «دلیل».
«اسوه» اشاره به این می کند که ما زندگی خود را با زندگی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله تطبیق دهیم و «دلیل» اشاره به این دارد که او ما را به سوی خود فرامی خواند. (2)
مشابه
قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللهُ (1)بگو: اگر خدا را دوست دارید، از من پیروی کنید تا خدا دوستتان بدارد. لَقَدْ كانَ لَكُمْ فى رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَة (2)قطعاً برای شما در رسول خدا صلی الله علیه و آله سر مشقی نیکوست.
إِذْ قُبِضَتْ عَنْهُ أَطْرَافُهَا وَ وُطْئَتْ لِغَيْرِهِ أَكْنَافُهَا وَفُطِمَ عَنْ رَضَاعِهَا وَزُوِيَ عَنْ زَخَارِفِهَا (3)
وطَّئَتْ: هموار شد، صاف شد.
قطم: بریده شد؛ از مادۀ فطام به معنای از شیر باز گرفتن است.
رَضَاعِهَا: شیر خوردن؛ از مادة رضع و رضاعة» به معنی شیر خوردن است ارْتَضَع، ارْتِضَاعاً الولد أمه: آن کودک پستان مادرش را مکید أَرْضَعَ إِرْضَاعاً هُ: او را شیر داد.
روی برکنار شد؛ از مادۀ «زی» به معنای جمع کردن و دور بردن است.
زَخَارِفِ: زروزیورها؛ جمع «زُخرف» در اصل به معنای هرگونه زینت و تجمل توأم با نقش ونگار است؛ به سخنان بیهوده مزخرف گفته شده به علت زرق و برق و آب و رنگی است که به آن می دهند.
زیرا دنیا همه چیزش را از پیامبر گرفت و در اختیار دیگران نهاد او از پستان دنیا شیر نخورد و از زروزیورش برکنار ماند.نکته ها
امام علیه السلام در برابر دلباختگان به دنیا بهترین اسوه و الگو را برگزیده و انگشت اشاره روی زندگانی رسول خدا صلی الله علیه و آله گذاشته است. کسی که در حالاتش می خوانیم بر روی خاک می نشست و همچون بردگان می زیست و زندگانیش همچون زندگی ضعیف ترین افراد بود. (4)
«إِذْ قُبِضَتْ عَنْهُ أَطْرَافُهَا» اشاره به این دارد که پیامبر صلی الله علیه و آله حاکمیت و مالکیت و سلطنت همچون قیصرها و کسراها نداشت. (5)
«فُطِمَ عَنْ رَضَاعِهَا» اشاره به این دارد که از چرب و شیرین و غذاهای رنگارنگ بهره نمی گرفت. (6)
وَ زُوِيَ عَنْ زَخَارِفِهَا: ناظر به این است که او هرگز از کاخ ها و مرکب ها و لباس های پر زرق و برق بهره نمی گرفت. (1)
مشابه
فرشته ای نزد پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آمد و کلید خزاین زمین را در دست داشت، عرض کرد: يَا مُحَمَّدُ هَذِهِ مَفَاتِيحُ خَزَائِنِ الْأَرْضِ يَقُولُ لَكَ رَبُّكَ افْتَحْ وَ خُذْ مِنْهَا مَا شِئْتَ مِنْ غَيْرِ أَنْ تُنْقَصَ شَيْئاً عِنْدِی (2)ای محمد این ها کلیدهای خزاین زمین است. پروردگارت می گوید: هر یک را می خواهی بگشا و هرچه می خواهی از آن بردار، بی آن که چیزی از مقام تو نزد من کاسته شود. رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: الدُّنْيَا دَارُ مَنْ لَا دَارَ لَهُ وَ لَهَا يَجْمَعُ مَنْ لَا عَقْلَ لَه (3)دنیا سرای کسی است که از سرای آخرت بی بهره است و کسی برای دنیا جمع می کند که عقل و خرد ندارد.
وَ إِنْ شِئْتَ ثَنَّيْتُ بِمُوسَى كَلِيمِ اللَّهِ حَيْثُ يَقُولُ رَبِّ إِنِّي لِمَا أَنْزَلْتَ إِلَيَّ مِنْ خَيْرٍ فَقِيرٌ (4) (5)اگر بخواهی دومین الگو را موسی کلیم الله که درود و سلام خدا بر او باد، بیان کنم، آن جا که می گوید: «پروردگارا به خیری که بر من فروفرستی نیازمندم.» نکته
در این آیه دو احتمال وجود دارد: الف «لام» در «لما» به معنای «الی» باشد؛ چون فقر به «الی» متعدی می شود در این صورت چنین معنا می شود که به آن چه نازل فرمایی، محتاج هستم؛ ب. «فقیر» را در بردارنده معنای طالب ،بدانیم یعنی به آن چه تو نازل کنی و برایم فروفرستی فقیر و نیازمند هستم پس یا «لام» به معنای «الی» است یا «فقیر» به معنای «طالب» است و «لام» معنای خود را دارد.
مشابه
رَبِّ إِنِّى لِما أَنْزَلْتَ إِلَيَّ مِنْ خَيْرِ فَقیر (6)پروردگارا من به هر خیری که سویم بفرستی،
سخت نیازمندم.
وَ اللَّهِ مَا سَأَلَهُ إِلَّا خُبْراً يَأْكُلُهُ لأَنَّهُ كَانَ يَأْكُلُ بَقْلَةَ الْأَرْضِ وَ لَقَدْ كَانَتْ خُضْرَةُ الْبَقْلِ تُرَى مِنْ شَفِيفِ صِفَاقِ بَطْنِهِ لِهُزَالِهِ وَ تَشَذُّبٍ لَحْمِهِ (1)
بَتْلَةَ الْأَرْضِ: سبزی زمین، گیاهان زمین بقال به معنای سبزی فروش و مغازه بقالی نیز به همین مناسبت بوده است.
شفيف: شفاف؛ از مادۀ شفوف» به معنای شفاف شدن چیزی است به طوری که آن چه در پشت آن قرار گرفته نمایان شود؛ شفّ الثّوب شفا و شفيفا رق فحكى ما تحته. صِفَاقِ: پوست درونی شکم به معنای پوسته زیرین شکم است که زیر پوسته رویین قرار گرفته است. وقتی پوست شکم بر طرف و جدا شود پوست دیگری وجود دارد که معده و چیزهای دیگر درون آن قرار گرفته است؛ ککتاب الجلد الأسفل تحت الجلد الذي عليه الشعر.
هُزَال: لاغرى؛ بضم الهاء نقيض السمن.
تَشَذَب لحم: آب شدن گوشتش؛ متفرق شدن و در این جا به معنای تکیده شدن گوشت بدن است.
به خدا سوگند چیزی جز نانی برای خوردن نخواسته بود؛ چون موسی [در آن هنگام غذایی در دست نداشت و] گیاه زمین را می خورد تا جایی که بر اثر لاغری و آب شدن گوشت بدنش سبزی گیاه از پشت پرده شکمش نمایان بود.
وَ إِنْ شِئْتَ ثَلَّثْتُ بِدَاوُدَ صَاحِبِ الْمَزَامِيرِ وَ قَارِئِ أَهْلِ الْجَنَّةِ (2)
و اگر بخواهی سومین الگو را داوود که درود و سلام خدا بر او باد، بگویم که صاحب مزامیر و خواننده بهشتیان است.
نکته ها
«مزامیر جمع «مزمور» به معنای سرودهایی است که با آهنگ مخصوص خوانده می شود و «مزامیر» داوود اشعار روحانی، مناجات ها و پند و اندرزهایی بود که حضرت داوود علیه السلام با صدای زیبایش می خواند تا بر دل ها بهتر نشیند. (3)
1) خُبز: نان. خُضْرَة: سبز بودن؛ الأَخْضَر: آن چه به رنگ سبز باشد.
2) ثلثتُ: مثال سوم را آوردم الْمَزَامِير: نيها جمع مزمار به معنای سرود و وسیله نواختن موزیک؛ المزمار و هي الآلة التي يزمر فيها من جمع زمر يزمر و يزمر من باب نصر و ضرب زمرا و زميرا غنّى فى القصب و نحوه و مزامیر داود ما كان يتغنّى به من الزبور وضروب الدعاء. قارئ: از ماده «قرأ» به معنای خواندن.
3) این واژه گاهی جمع مزمار» به معنای «نی» نیز نقل شده است.
«مزامير» داوود علیه السلام که الان جزء کتب عهد عتیق است از پنج کتاب تشکیل شده و در آخر هر قسمت لفظ «آمین» تکرار شده است و اغلب بر آناند که این لفظ را جمع کنندگان کتاب در آخر هر کتاب افزوده.اند باید توجه داشت «مزامیر» فعلی موجود در کتاب مقدس کلمه «آمین» ندارد.
مشابه
اصْبِرْ عَلى ما يَقُولُونَ وَاذْكُرْ عَبْدَنا دَاوُدَ ذَا الْأَيْدِ إِنَّهُ أَوَّابٌ (1)بر هرچه می گویند. صبر کن و از بنده ما داوود قدرتمند که همواره به درگاه ما توبه می کرد، یاد آور. استعاره
مستعار: مزامیر مستعارله
مستعار منه: صوت داوود
جامع: وجه مناسبت در استعاره، مشترک بودن آواز داوود علیه السلام با نغمه مزمار است و این آلتی است که با دمیدن در آن نواخته می شود. نقل شده هنگامی که داوود علیه السلام در محراب عبادت مزامیر می خواند وحوش و پرندگان بر او گرد می آمدند تا از لذت آوای خوش و نغمه دلکش او بهره مند شوند.
فَلَقَدْ كَانَ يَعْمَلُ سَفَائِفَ الْخُوصِ بِيَدِهِ وَيَقُولُ لِجُلَسَائِهِ أَيُّكُمْ يَكْفِينِي بَيْعَهَا (2)
تکفینی: کفایت می کند از مادۀ «کفی» به معنای کفایت بی نیازی
لِجُلَسَائِهِ: هم نشینان و دوستان؛ از مادۀ «جَلَسَ» به معنای نشستن و جمع است
او با دست خویش از لیف خرما زنبیل می بافت و به دوستانش می گفت کدام یک از شما حاضر است این ها را برای من بفروشد.
نکته
حضرت داوود علیه السلام کارش این بود که با دست خود از برگ یا لیف خرما منسوجات درست می کرد و شاید چون پیرمرد بود و نمی خواست خود به بازار برود و کارهای خود
1) ص، 17.
2) سَفَائِفَ: زنبیل هایی که از درخت خرما ساخته می شوند؛ جمع «سفیفه» به معنای چیزی است که از برگ درخت خرما بافته شده است این واژه معنای مفعولی دارد؛ جمع السفيفة و هى النسيجة من سففت الخوص و أسففته نسجته؛ و في نسخة الشارح المعتزلي بعد قوله ويلبس الخشن ويأكل الجشب، و هو كالجشيب الخشن الغليظ البشع من كلّ شيء و السيىء الماكل أو بلا ادم. الخوص: برگ درخت خرما.
را بفروشد به اطرافیان خود می گفت کدام یک حاضر است بابت آن پولی پرداخت و مرا از فروش آن بی نیاز کند؟
وَيَأْكُلُ قُرْصَ الشَّعِيرِ مِنْ ثَمَنِهَا (1)
و از بهای آن قرص نان جویی تهیه می کرد و تناول می نمود.
نکته ها
می دانیم که حضرت داوود علیه السلام در عین نبوت از پادشاهان بزرگ بنی اسرائیل بود. به مقتضای آیه شریفه وَ شَدَدْنا مُلْكَهُ وَ آتَيْناهُ الْحِكْمَةَ وَ فَصْلَ الْخِطاب (2)ما حکومت او را استحکام بخشیدیم هم دانش به او دادیم و هم مقام قضاوت. (3)
عبارت «صاحب المزامير وقارىء أهل الجنة» اشاره به مقامات برجسته معنوی او در دنیا و آخرت است. خداوند متعال چنان دانش و معنویتی به او ارزانی کرده بود که «مزامیر» را انشا می کرد. (4)
وَ إِنْ شِئْتَ قُلْتُ فِي عِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ فَلَقَدْ كَانَ يَتَوَسَّدُ الْحَجَرَ وَيَلْبَسُ الْخَشِنَ (5)
يَلْبَسُ می پوشد؛ «لبس» در اصل به معنی پوشاندن شيء است؛ أَلْبَسَ الْبَاساً او را پوشانید و پنهان کرد.
و اگر بخواهی از عیسی بن مریم که درود و سلام خدا بر او باد می گویم که سنگ را بالش خود ساخته بود [و سر بر آن می نهاد] جامه خشن بر تن کرده.نکته
حضرت عیسی علیه السلام که ویژگی هایش را در این جا توصیف می فرماید نه خانه ای داشت و نه زن و بچه ای آن حضرت در بیابان ها و این طرف و آن طرف زندگی می کرد و هر وقت گرسنه می شد لقمه نانی می خورد و بالش خود را سنگ قرار داده بود.
1) قُرْصَ الشَّعِيرِ: نان جو. ثَمَن: قیمت آن چیزی است که فروشنده از خریدار می گیرد؛ ثَمَنَ ثَمْناً الشيء: بهای آن چیز را گرفت.
2) ص، 20.
3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 6، ص 236
4) همان.
5) يَتَوَسَّدُ: بالشت قرار می دهد؛ از مادۀ «توسّد» یعنی چیزی را به صورت بالش زیر سر نهادن. الْحَجَرَ: سنگ؛ جمع آن «احجار و حجارة» است؛ اسْتَحْجَرَ اسْتِحْجَاراً: آن چیز به سان سنگ شد.
وَيَأْكُلُ الْجَشِبَ وَ كَانَ إِدَامُهُ الْجُوعَ (1)
غذای ناگوار می خورد؛ نان خورش او گرسنگی.
استعاره
مستعار: أدام
مستعارله: نان خورش
مستعار منه: گرسنگی
جامع: همان گونه که نان خورش موجب قوام بدن است، گرسنگی مایه قوام او بود.
وَ سِرَاجُهُ بِاللَّيْلِ الْقَمَرَ وَ ظِلَالُهُ فِى الشَّتَاءِ مَشَارِقَ الْأَرْضِ وَ مَغَارِبَهَا (2)
ظلاله: سایه بان در این جا به معنای سرپناه است.
چراغ شب هایش ماه بود. مشرق و مغرب زمین سرپناه او در زمستان بود.
نکته ها
«ظِلَالُهُ فِی الشَّتَاءِ» اشاره به این است که برای رفع سرمای زمستان از تابش آفتاب استفاده می کرد. (3)
سایه بان حضرت عیسی علیه السلام مشرق ها و مغرب های زمین بود و سرپناهی نداشت و به جای این که اتاق یا سقفی داشته باشد که آن را سایه بان خود قرار دهد، هرجا که زمین خدا بود و هنگام خوابش فرامی رسید، همانجا می خوابید.
استعاره
مستعار: ظلال
مستعارله: سایه
مستعار منه: مشارق و مغارب زمین
جامع: او همچنان که از گرما به سایه پناه می برد از سرما نیز به مشارق و مغارب زمین، یعنی به این سو و آن سوی زمین رو می آورد.
وَفَاكِهَتُهُ وَرَيْحَانُهُ مَا تُنْبِتُ الْأَرْضُ لِلْبَهَائِمِ (1)
میوه و گل او گیاهانی بود که از زمین برای چهارپایان می رویاند.
وَ لَمْ تَكُنْ لَهُ زَوْجَةٌ تَفْتِنُهُ وَ لَا وَلَدٌ يَحْزُنُهُ (2)
نه همسری داشت که عیسی علیه السلام را شیفته خود سازد نه فرزندی که اندوهگینش کند.
نکته
زن جاذبه دارد و همان جاذبه داشتن او برای انسان به یک معنا فتنه است و انسان مفتون و گرفتار او می شود فتنه بودن مال و فرزند که در قرآن آمده به این معناست که آنان وسیلهٔ آزمایش و امتحان هستند گاهی انسان مشاهده می کند که کسی دین و دنیای خود را برای رضایت زن و فرزند خود می فروشد و برای جلب رضایت آنان حاضر است دست به کاری بزند که این ها امتحان الهی و فتنه است.
وَ لَا مَالٌ يَلْفِتُهُ وَلَا طَمَعٌ يُذِلُّهُ دَابَّتُهُ رِجْلَاهُ وَ خَادِمُهُ يَدَاهُ (3)
رجلاه: پاهایش جمع «رجل» به معنای پا.
نه مالی که سرگرمش سازد و نه طمعی که خوارش نماید مرکب او دو پایش بود و خدمتکارش دو دستش.
نکته
برخی از ثروتمندان به مال و ثروت خود بسیار اهمیت می دهند گاهی فردی به مال خود نیازی هم ندارد ولی به اندازه ای حریص است که اغلب اوقات خود را گرفتار می کند و نه خودش زندگی را به خوشی می گذراند و نه خانواده از او راضی هستند. همه این زحمت ها
1) فَاكِهَتُهُ: هر چیز خوردنی سرورآور؛ عده ای فاکهه را میوه معنی کرده اند؛ الفاكِهَة جمع فَوَاكِه: مؤنّث الفاكه است، انواع میوه. رَيْحَانُهُ: گیاه خوشبو خوراک
2) تَفْتِنُه: تشویش خاطر می آورد؛ او را شیفته و دل باخته کند. و لا ولد يحزنه: مضارع حزن كنصر قال تعالى قَالَ إِنِّي لَيَحْزُنُنِي أَنْ تَذْهَبُوا بِهِ (يوسف، 13) و يقرأ يحزن مضارع أحزنه الشّيء.
3) يَلْفِتُ: به خود مشغول می سازد؛ عن كذا يلفته صرفه و لواه. دَابَّتُه: چهارپا؛ دربارۀ تمام جنبندگان اعم از انسان و حیوان و... به کار رفته است؛ به معنای هر حیوانی است که روی زمین راه رود و اغلب بر چهارپایان سواری و باری اطلاق می شود.
برای این است که مالش زیاد شود و مال برایش موضوعیت داشته و هدف است.
استعاره
مستعار: دابه
مستعارله: چهارپا
مستعار منه: پاها
جامع: استفاده از رستنی های زمین برای ذائقه و شامه او همان گوارایی و خوشبویی را داشت که میوه ها و گل ها برای دیگران گوارایی و لذت دارد.
فَتَأَسَ بِنَبِيِّكَ الْأَطْيَبِ الْأَطْهَرِ، فَإِنَّ فِيهِ أُسْوَةٌ لِمَنْ تَأَسَى وَ عَزَاءً لِمَنْ تَعَزَّى، وَ أَحَبُّ الْعِبَادِ إِلَى اللَّهِ الْمُتَأَسَى بِنَبِيِّهِ وَ الْمُقْتَصُّ لِأَثَرِهِ؛ قَضَمَ الدُّنْيَا قَضْماً وَ لَمْ يُعِرْهَا طَرْفاً، أَعْضَمُ أَهْلِ الدُّنْيَا كَشْحاً وَأَخْمَصُهُمْ مِنَ الدُّنْيَا بَطْناً. عُرِضَتْ عَلَيْهِ الدُّنْيَا فَأَبَى أَنْ يَقْبَلَهَا وَ عَلِمَ أَنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ أَبْغَضَ شَيْئاً فَأَبْغَضَهُ وَ حَقَّرَ شَيْئاً فَحَقَّرَهُ وَصَغَرَ شَيْئاً فَصَغَرَهُ. وَ لَوْ لَمْ يَكُنْ فِينَا إِلَّا حُبُّنَا مَا أَبْغَضَ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَ تَعْظِيمُنَا مَا صَغَرَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ لَكَفَى بِهِ شِقَاقاً لِلَّهِ وَ مُحَادَّةً عَنْ أَمْرِ اللَّهِ. وَ لَقَدْ كَانَ (صلى الله عليه وآله يَأْكُلُ عَلَى الْأَرْضِ وَيَجْلِسُ جِلْسَةَ الْعَبْدِ وَ يَخْصِفُ بِيَدِهِ نَعْلَهُ وَيَرْقَعُ بِيَدِهِ ثَوْبَهُ وَ يَرْكَبُ الْحِمَارَ الْعَارِيَ وَ يُرْدِفُ خَلْفَهُ. وَ يَكُونُ السِّتْرُ عَلَى بَابِ بَيْتِهِ فَتَكُونُ فِيهِ التَّصَاوِيرُ، فَيَقُولُ يَا فَلَانَةُ لِإِحْدَى أَزْوَاجِهِ غَيْبِيهِ عَنِّي، فَإِنِّي إِذَا نَظَرْتُ إِلَيْهِ ذَكَرْتُ الدُّنْيَا وَزَخَارِفَهَا. فَأَعْرَضَ عَنِ الدُّنْيَا بِقَلْبِهِ وَ أَمَاتَ ذِكْرَهَا مِنْ نَفْسِهِ وَ أَحَبَّ أَنْ تَغِيبَ زِينَتُهَا عَنْ عَيْنِهِ لِكَيْلَا يَتَّخِذَ مِنْهَا ريَاشاً وَ لَا يَعْتَقِدَهَا قَرَاراً وَ لَا يَرْجُوَ فِيهَا مُقَاماً، فَأَخْرَجَهَا مِنَ النَّفْسِ وَ أَشْخَصَهَا عَنِ الْقَلْبِ وَغَيَّبَهَا عَنِ الْبَصَرِ؛ وَكَذَلِكَ مَنْ أَبْغَضَ شَيْئاً أَبْغَضَ أَنْ يَنْظُرَ إِلَيْهِ وَ أَنْ يُذْكَرَ عِنْدَهُ. وَلَقَدْ كَانَ فِي رَسُولِ اللَّهِ مَا يَدُلُّكَ عَلَى مَسَاوِئِ الدُّنْيَا وَ عُيُوبِهَا إِذْ جَاعَ فِيهَا مَعَ خَاصَّتِهِ وَ زُوِيَتْ عَنْهُ زَخَارِفُهَا مَعَ عَظِيمٍ زُلْفَتِهِ. فَلْيَنْظُرْ نَاظِرْ بِعَقْلِهِ أَكْرَمَ اللَّهُ مُحَمَّداً صلى الله عليه وآله) بِذَلِكَ أَمْ أَهَانَهُ؟ فَإِنْ قَالَ أَهَانَهُ فَقَدْ كَذَبَ وَ اللَّهِ الْعَظِيمِ بِالْإِفْكِ الْعَظِيمِ، وَ إِنْ قَالَ أَكْرَمَهُ فَلْيَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ قَدْ أَهَانَ غَيْرَهُ حَيْثُ بَسَطَ الدُّنْيَا لَهُ وَزَوَاهَا عَنْ أَقْرَبِ النَّاسِ مِنْهُ. فَتَأَشَى مُتَأْسٌ بِنَبِيِّهِ وَاقْتَصَّ أَثَرَهُ وَ وَلَجَ مَوْلِجَهُ وَ إِلَّا فَلَا يَأْمَنِ الْهَلَكَةَ، فَإِنَّ اللَّهَ جَعَلَ مُحَمَّداً (صلى الله عليه وآله) عَلَماً لِلسَّاعَةِ وَ مُبَشِّراً بِالْجَنَّةِ وَ مُنْذِراً بِالْعُقُوبَةِ، خَرَجَ مِنَ الدُّنْيَا خَمِيصاً وَ وَرَدَ الْآخِرَةَ سَلِيماً. لَمْ يَضَعْ حَجَراً عَلَى حَجَرٍ حَتَّى مَضَى لِسَبِيلِهِ وَ أَجَابَ دَاعِيَ رَبِّهِ. فَمَا أَعْظَمَ مِئَةَ اللَّهِ عِنْدَنَا حِينَ أَنْعَمَ عَلَيْنَا بِهِ سَلَفَاً نَتَّبِعُهُ وَ قَائِدَاً نَطَأُ عَقِبَهُ. وَ اللَّهِ لَقَدْ رَقَّعْتُ مِدْرَعَتِى هَذِهِ حَتَّى اسْتَحْيَيْتُ مِنْ رَاقِعِهَا، وَلَقَدْ قَالَ لِي قَائِلٌ أَلَا تَنْبِذُهَا عَنْكَ؟ فَقُلْتُ اغْرُبْ عَنِّى فَعِنْدَ الصَّبَاحِ يَحْمَدُ الْقَوْمُ السُّرَى).
فَتَأْسٌ بِنَبيك الأطيب الْأَطْهَر فَإِنَّ فِيهِ أُسْوَةً لِمَنْ تَأَشَى وَ عَزَاءً لِمَنْ تَعَزَّى وَ أَحَبُّ الْعِبَادِ
إِلَى اللَّهِ الْمُتَأَسِّى بِنَبِيِّهِ وَ الْمُقْتَصُّ لِأَثَرِهِ (1)
عزاء: نسبت و رابطه.
تَعَزَّى: انتساب می یابد تسلیت و آرامش بخواهد.
الْمُقْتَصُّ: تبعیت از مادۀ «قص» به معنای قطع کردن و بریدن چیزی است و از آن جا که به هنگام چیدن مو و ناخن یکی را بعد از دیگری می چیند یا می برد این واژه به معنای دنبال کردن اثر چیزی نیز نقل شده است؛ قصه دنباله گیری سرگذشت و داستانی است. «قصاص» نیز از همین معنا گرفته شده است.
تو از پیامبر پاکیزه و پاکتر خویش پیروی کن که او برای الگوطلبان اسوه [ای نیکو] است و برای خواهان انتساب بهترین کس است که به او منتسب شود محبوب ترین بندگان در پیشگاه خداوند کسی است که از پیامبرش پیروی کند و گام بر جای پای او نهد.
قَضَمَ الدُّنْيَا قَضْماً وَ لَمْ يُعِرْهَا طَرْفاً أَهْضَمُ أَهْلِ الدُّنْيَا كَشْحاً وَ أَخْمَصُهُمْ مِنَ الدُّنْيَا بَطْناً عُرِضَتْ عَلَيْهِ الدُّنْيَا فَأَبَى أَنْ يَقْبَلَهَا (2)
طرْفاً: گوشه چشم.
أَهْضَمُ: لاغرترین؛ از مادۀ هضم به معنای لاغر شدن پهلو و فرورفتگی آن است و هضم غذا را از این نظر هضم می گویند که بر آمدگی شکم و پهلو بعد از هضم فرو می نشیند؛ الهضم محرّكة انضمام الجنبين و خمص البطن. گشحاً پهلو؛ الخاصرة؛ كُشَحَ الوَلَد أصابه في خصره في كشحه.
أَخْمَص: خالی ترین؛ از مادۀ «خمص» به معنای فرورفتگی شکم بر اثر گرسنگی است.
عُرضَت: عرضه شد؛ اسْتَعْرَض اسْتِعْرَاضاً الشيء: خواست که آن چیز بر وی عرضه شود.
فَأَبَی: امتناع نمود؛ خودداری، أبى، إباء وإباءةً الشيء: آن چیز را نپذیرفت، آن چیز را نخواست، از آن چیز کراهت ورزید.
او به اندازه ضرورت از دنیا بهره گرفت و هرگز تمایلی به آن نشان نداد. پهلویش از همه مردم لاغرتر و شکمش از همه گرسنه تر بود دنیا به وی عرضه شد، ولی آن را نپذیرفت
نکته ها
عبارت «أخمصهم «بطنا» بیانگر این است که شکم و پهلوی آن بزرگوار از همه کس گرسنه تر و تهی تر و توجه او به خوردنی ها و آشامیدنی ها از همه کمتر بود. از آن حضرت روایت شده است هنگامی که گرسنگی او سخت می شد، سنگی بر شکم خود می بست و
1) فَتَأَسٌ: اقتدا کن؛ از مادۀ اسا، یأسو» به باب تفعل رفته و امر است به معنای الگو و اسوه قرار بده. الْأَطيب: پاکیزه ترین.
2) قضَم: چیزی را با کنار دندان خورد؛ کنایه از بی اعتنایی به دنیاست؛ در اصل جویدن چیزهای خشک است در مقابل «خضم» جویدن اشیا تر و بلعیدن و در این جا «قضم» به معنای بهره گیری کم از دنیاست؛ الأكل بأدنى الفم أى بأطراف الأسنان ويروى قصم بالصاد المهملة من القصم و هو القصر. لَمْ يُعِرْهَا: به دنیا چشم ندوخت؛ عاریه نداد یعنی به عنوان عاریه و زودگذر هم به آن نگاه نکرد.
آن را مُشبّع یا سیر کننده می نامید با این که در این موقع بخش بزرگی از دنیا را در زیر فرمان خود داشت. (1)
سؤال اگر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله تا این حد از غذا پرهیز می کرد که از همه شکمش خالی تر بود، چگونه می توانست در میدان های نبرد و در برابر دشمن آن گونه استقامت کند که علی السلام گوید: كُنَّا إِذَا احْمَرَّ الْبَأْسُ وَ لَقِيَ الْقَوْمُ الْقَوْمَ اتَّقَيْنَا بِرَسُولِ اللَّهِ فَمَا يَكُونُ أَحَدٌ أَقْرَبَ إِلَى الْعَدُوِّ مِنْه (2)وقتی جنگ شدت می گرفت و دو سپاه به جان هم می افتادند، ما خود را در پناه رسول خدا صلی الله علیه و آله قرار می دادیم و هیچ کس به دشمن نزدیک تر از آن حضرت نبود. پاسخ به این سؤال را خود آن حضرت در نامه معروف عثمان بن حنیف بیان فرموده است: أَلَا وَإِنَّ الشَّجَرَةَ الْبَرِّيَّةَ أَصْلَبُ عُوداً وَ الرَّوَاتِعَ الْخَضِرَةَ أَرَقُ جُلُوداً وَ النَّابِتَاتِ الْعِذْيَةَ أَقْوَى وَقُوداً وَ أَبْطَأُ خُمُوداً (3)آگاه باشید آن درخت که در بیابان ها پرورش یافته چوبی سخت تر دارد و بوته های سرسبز و لطیف، پوستی بس نازک آری، درختان بیابانی را به هنگام سوختن، شعله نیرومندتر باشد و آتش بیشتر. (4)
وَ عَلِمَ أَنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ أَبْغَضَ شَيْئاً فَأَبْغَضَهُ وَ حَقَّرَ شَيْئاً فَحَقَّرَهُ وَ صَغَرَ شَيْئاً فَصَغَرَهُ (5)دانست خداوند چیزی را دشمن داشته پس آن را دشمن داشت و چیزی را ناچیز شمرده پس آن را ناچیز شمرد و چیزی را کوچک دانسته پس آن را کوچک به حساب آورد.
نکته
اشاره به این که او با تمام وجودش تسلیم خواست خدا بود؛ هر چه را خدا دوست می داشت او دوست می داشت و هر چه را خدا دشمن می داشت او هم دشمن می داشت. (6)
1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 6، ص69.
2) مكارم الاخلاق، ص 18
3) نهج البلاغه، نامه 45
4) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 6، ص243.
5) حقر شيئا: تحقیر کرد؛ يروى بالتخفيف و التضعيف. فَصَغَرَه: کوچک دانست؛ فرق بین «صغیر شمردن» و «حقیر شمردن» در این است که حقیر، معمولاً در مورد کیفیت گفته می شود مثلاً انسانی که از علم و دانش و صفات برجسته محروم است حقیر شمرده می شود و صغیر به چیزی می گویند که مقدار آن از نظر کمیت کم باشد؛ همانند انسان کم سن و سال و مانند آن اشاره به این که دنیا هم کم ارزش است و هم اندک أَبْغَضَ: دشمن داشت.
6) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 6، ص243.
وَ لَوْ لَمْ يَكُنْ فِينَا إِلَّا حُبُّنَا مَا أَبْغَضَ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَتَعْظِيمُنَا مَا صَغَرَ اللَّهُ وَرَسُولُهُ لَكَفَى بِهِ شِقَاقاً لِلَّهِ وَ مُحَادَّةٌ عَنْ أَمْرِ اللَّهِ (1)
اگر هیچ عیبی در ما نباشد جز این که دوست بداریم آن چه خدا و رسولش دشمن داشته اند و بزرگ بدانیم آن چه خدا و رسولش کوچک شمرده اند برای نشان دادن مخالفت ما با خدا و سرپیچی ما از فرمانش کافی است.
وَ لَقَدْ كَانَ يَأْكُلُ عَلَى الْأَرْضِ وَيَجْلِسُ جِلْسَةَ الْعَبْدِ (2) پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله که درود خدا بر او و خاندانش باد، روی زمین می نشست و غذا می خورد و با تواضع، همچون بردگان می نشست.
نکته ها
جمله «يَأْكُلُ عَلَى الْأَرْضِ» اشاره به این است که در آن زمان افراد نیازمند فرشی نداشتند که بر آن بنشینند به ناچار روی زمین می نشستند پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نیز همانند آن ها زندگی می کرد. (3)
«يَجْلِسُ جِلْسَةَ الْعَبْدِ» اشاره به نشستن متواضعانه پیامبر صلی الله علیه و آله دارد که مانند غلامان می نشست نه مانند متکبران (4)
مشابه
عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ لا قَال: كَانَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ يَأْكُلُ أَكْلَ الْعَبْدِ، وَيَجْلِسُ جِلْسَةَ الْعَبْدِ، وَيَعْلَمُ أَنَّهُ عَبْدٌ (5)امام صادق علیه السلام فرمود: جدم رسول خدا صلی الله علیه و آله مانند بردگان غذا می خورد و مانند بردگان می نشست و می دانست که بنده ای بیش نیست.
فَقَالَ لَهَا رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ: إِنِّى عَبْدٌ، وَ أَيُّ عَبْدِ أَعْبَدُ مِنّى؟ (6)پيامبر صلی الله علیه و آله
فرمود: من بنده ام و کدام بنده از من بنده تر است؟
وَ يَخْصِفُ بِيَدِهِ نَعْلَهُ وَ يَرْقَعُ بِيَدِهِ ثَوْبَهُ (1)
يَرْقَعُ: وصله می زند؛ از ماده «رقع» به معنای وصله کردن است.
ثَوْبَهُ: لباس و جمع آن «ثیاب» است.
با دست خود پارگی کفش خویش را می دوخت و با دست خود لباسش را وصله می زد.
وَ يَرْكَبُ الْحِمَارَ الْعَارِيَ وَيُرْدِفُ خَلْفَهُ (2)
خَلْفَ: پس پشت سر.
بر الاغ برهنه می نشست و حتی کسی را پشت سر خود سوار می کرد.
وَ يَكُونُ السِّتْرُ عَلَى بَابِ بَيْتِهِ فَتَكُونُ فِيهِ التَّصَاوِيرُ فَيَقُولُ يَا فُلَانَةُ لِإِحْدَى أَزْوَاجِهِ غَيْبِيهِ عَنِّى فَإِنِّى إِذَا نَظَرْتُ إِلَيْهِ ذَكَرْتُ الدُّنْيَا وَ زَخَارِفَهَا (3) پرده ای با نقش و نگار بر در خانه اش آویخته بود به یکی از همسرانش فرمود: ای فلانی این پرده را از جلوی چشمم دور کن که هرگاه آن را می بینم به یاد دنیا و زینت های آن می افتم».
نکته
اشاره به داستانی است که از عایشه نقل شده که پرده ای پر نقش و نگار تهیه کرده بود و بر در اتاق آویخته بود و چون جنبه زینتی داشت پیامبر از آن ناراحت شد و دستور داد که آن را برداشتند؛ چراکه فرمود دیدن آن مرا به یاد زرق و برق دنیا می اندازد. (4)
1) يَخْصِفُ: وصله می زند؛ پینه دوزی می کند؛ از مادۀ «خَصف به معنای وصله کردن و پارگی را دوختن است. این واژه در اصل معنای ضمیمه کردن چیزی به چیزی است و به همین مناسبت به دوختن کفش و لباس اطلاق شده است. نَعْلَهُ: كفش؛ النَّعَال: كفاش کفش دوز
2) الْحِمَارَ الْعَارِيَ: الاغ بیپالان. يُرْدِفُ قرار می دهد؛ از مادۀ «رَدف» به معنای قرار گرفتن پشت سر چیزی است؛ لذا به کسی که پشت سر دیگری مرکب سوار می شود «ردیف» می گویند.
3) التَّصَاوِيرُ: شكل ها؛ از مادۀ «صُوَر» به معنی شکل است جمع آن «صور» است؛ تصویر: صورت دادن و شکل دادن است.
4) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 6، ص 250.
مشابه
جُعِلَ الْخَيْرُ كُلُّهُ فِي بَيْتٍ وَ جُعِلَ مِفْتَاحُهُ الزُّهْدَ فِي الدُّنْيَا (1)تمام نیکی ها در خانه ای نهاده شده و کلید آن خانه زهد در دنیاست.
فَأَعْرَضَ عَنِ الدُّنْيَا بِقَلْبِهِ وَ أَمَاتَ ذِكْرَهَا مِنْ نَفْسِهِ وَ أَحَبَّ أَنْ تَغِيبَ زِينَتُهَا عَنْ عَيْنِهِ لِكَيْلَا يَتَّخِذَ مِنْهَا رِيَاشاً وَ لَا يَعْتَقِدَهَا قَرَاراً وَ لَا يَرْجُوَ فِيهَا مُقَاماً (2)
تغیب: مخفی می شود
رياشاً: لباس فاخر؛ جمع «ریش» در اصل به معنای پرهای پرندگان است و از آن جا که پرهای آن ها لباس طبیعی زیبایی است و گاه به رنگ های مختلف است این واژه به هرگونه لباس زینتی و نیز به هرگونه زینت اطلاق می شود و در این جا هر دو معنا محتمل است.
قرار: پایدار
لَا يَرْجُو: امید ندارد.
پیامبر صلی الله علیه و آله دل خویش را از دنیا گنده و به آن پشت کرده و خاطره آن را در ذهنش گشته بود و دوست داشت زینت و زیور دنیا از دیده اش دور باشد تا از آن جامه فاخر برنگیرد، جایگاه قرار و آرامشش نداند و به ماندن در آن امیدوار نگردد.
نکته
اشاره به این که در قلب انسان، دو محبت با هم نمی گنجد و هرگاه مفتون و فریفته دنیا شود، محبت خدا و نعمت های جهان دیگر از قلب او بیرون می رود و تا محبت زروزیور این جهان را از دل بیرون نکند جایی برای محبت خدا نیست؛ همچنین اگر دل بسته دنیا و زرق و برق آن شد آن را قرارگاه همیشگی خود می پندارد و جایی برای عشق به خدا و آخرت باقی نمی ماند این معنا دربارۀ همۀ انسان ها صادق است و زندگی پیامبر صلى الله عليه وسلم نمونه بارزی از آن محسوب می شود. (3)
مشابه
قَالَ رَسُولُ اللَّهِ: مَا لِي وَلِلدُّنْيَا وَ مَا أَنَا وَالدُّنْيَا إِنَّمَا مَثَلِى وَ مَثَلُهَا كَمَثَلِ رَاكِبٍ رُفِعَتْ لَهُ شَجَرَةٌ فِي يَوْمٍ صَائِفٍ فَنَامَ تَحْتَهَا ثُمَّ رَاحَ وَ تَرَكَهَا (4)رسول خدا صلى الله عليه وسلم فرمودند: من با دنیا چه کار
دارم. مَثَل من و دنیا مانند آن درختی است که در بیابانی واقع شده و سواری از آن جا عبور می کند و چند لحظه در سایه آن استراحت می کند و بعد هم می رود.
قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله: حُبُ الدُّنْيَا رَأْسُ كُلِّ خَطِيئَة (1)دل بستگی به دنیا سرآمد هر گناهی است.
فَأَخْرَجَهَا مِنَ النَّفْسِ وَ أَشْخَصَهَا عَنِ الْقَلْبِ وَ غَيَّبَهَا عَنِ الْبَصَرِ، وَ كَذَلِكَ مَنْ أَبْغَضَ شَيْئاً أَبْغَضَ أَنْ يَنْظُرَ إِلَيْهِ وَ أَنْ يُذْكَرَ عِنْدَهُ (2)
چون دنیا چنین بود پیامبر صلی الله علیه و اله و محبت آن را از جان خود بیرون و از قلب خود دور ساخت و از دیدگانش پنهان نمود چنین است آن کسی که چیزی را مبغوض می دارد و نگاه کردن و یادآوری آن را نیز مبغوض می شمرد.
وَ لَقَدْ كَانَ فِي رَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم مَا يَدُلُّكَ عَلَى مَسَاوِي الدُّنْيَا وَ عُيُوبِهَا إِذْ جَاعَ فِيهَا مَعَ خَاصَّتِهِ وَ زُوِيَتْ عَنْهُ زَخَارِفُهَا مَعَ عَظِيمٍ زُلْفَتِهِ (3)
جاع: گرسنه شد.
خَاصَّتِهِ: نزدیکان انسان خاصه را که اسم فاعل است به معنای مصدری تفسیر کرده اند یعنی علی رغم خصوصیت و ویژگی اش در نزد خدا در دنیا گرسنه بود.
زُويَتْ عَنْهُ: از او گرفته شد؛ از مادۀ «زی» به معنای دور کردن چیزی است.
عَظِيمٍ زُلْفَتِهِ: تقرب خاص او؛ مقام و موقعیت.
در سیره رسول خدا آموزه هایی وجود دارد که بدی ها و عیب های دنیا را به تو نشان می دهد زیرا پیامبر و خانواده اش در دنیا گرسنه بودند و با تقرب فراوانش به درگاه احدیت، زینت و زیور دنیا از او دور شده بود.
فَلْيَنْظُرْ نَاظِرُ بِعَقْلِهِ أَكْرَمَ اللَّهُ مُحَمَّداً بِذَلِكَ أَمْ أَهَانَهُ فَإِنْ قَالَ أَهَانَهُ فَقَدْ كَذَبَ وَ اللَّهِ الْعَظِيمِ بِالْإِفْكِ الْعَظِيمِ وَ إِنْ قَالَ أَكْرَمَهُ فَلْيَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ قَدْ أَهَانَ غَيْرَهُ حَيْثُ بَسَطَ الدُّنْيَا
لَهُ وَ زَوَاهَا عَنْ أَقْرَبِ النَّاسِ مِنْهُ﴾ (1)
أَهَانَهُ: اهانت نمود.
بالْإِفْكِ: بهتان و افترا؛ دروغ.
بَسَط: توسعه داد.
زَوَاهَا: دور کرد آن را از مادۀ «زَوَعَ» به معنای کناره گیری کردن؛ تَزَوَّی تَزَوِّیاً آن چیز درهم کشیده شد، گوشه گیر شد؛ الزَّاوِيَة، زَوَايَا من البيت گوشه خانه.
پس مرد اندیشمند باید با عقل خود نیک بیندیشد آیا خداوند با این کار پیامبرش را گرامی داشت یا خوار نمود؟ اگر بگوید خوار نمود به خدای بزرگ قسم می خورم که دروغ گفته و بهتان بزرگی بر خداوند زده و اگر بگوید او را گرامی داشت باید بداند که خداوند دیگران را که سفرۀ دنیا را برایشان گشوده خوار نموده و دنیا را از گرامی ترین مردم نزد خود دور ساخته است.
مشابه
وَ لَوْ لا أَنْ يَكُونَ النَّاسُ أُمَّةً واحِدَةً لَجَعَلْنَا لِمَنْ يَكْفُرُ بِالرَّحْمَنِ لِبُيُوتِهِمْ سُقْفاً مِنْ فِضَّةٍ وَ مَعارِجَ عَلَيْها يَظْهَرُونَ * وَ لِبُيُوتِهِمْ أَبواباً وَ سُرُراً عَلَيْها يَتَّكَونَ وَ زُخْرُفَاً وَ إِنْ كُلُّ ذلِك لَمَّا مَتاعُ الْحَيَاةِ الدُّنْيا وَالآخِرَةُ عِنْدَ رَبِّكَ لِلْمُتَّقِینَ (2)اگر نه این بود که مواهب مادی سبب می شد که همه مردم راه انحراف را در پیش گیرند ما برای کافران خانه هایی قرار می دادیم با سقف هایی از نقره و پلکان هایی که از آن بالا بروند و انواع زینت ها که از آن بهره گیرند ولی تمام این ها متاع حیات دنیاست و سرای آخرت نزد پروردگارت برای پرهیزکاران است.
فَتَأَشَى مُتَأَسٌ بِنَبِيِّهِ وَ اقْتَصَّ أَثَرَهُ وَ وَلَجَ مَوْلِجَهُ وَإِلَّا فَلَا يَأْمَنِ الْهَلَكَةَ (3)
وَلَجَ: داخل شد؛ ولوج دخول؛ ولیج و وليجة داخل شونده است.
مَوْلِجَه: محل ورود اسم مکان از «وَلَجَ» به معنای مدخل و مسیر
فَلَا يَأْمَنِ: ایمن نمی شود.
طالب الگو و مقتدا باید از پیامبر خود پیروی کند و گام بر جای پای او نهد و به آن جا درآید که او درآمد و گرنه از هلاکت ایمن نخواهد بود.
نکته ها
در این عبارت حضرت با این که امر می فرمایند ولی از فعل ماضی استفاده کرده اند؛ چون جمله خبری در مقام انشاء تأکید بیشتری را می رساند.
عبارت «وَلَجَ مَوْلِجَهُ» به این معناست که همان جایی رفته که پیامبر نیز همان جا رفته است.
فَإِنَّ اللَّهَ جَعَلَ مُحَمَّداً عَلَمَا لِلسَّاعَةِ وَ مُبَشِّراً بِالْجَنَّةِ وَ مُنْذِراً بِالْعُقُوبَةِ زیرا خداوند محمد صلی الله علیه و آله را نشانه قیامت و مژده دهندۀ بهشت و ترساننده از عقوبت قرار داد.
مشابه
إِنَّا أَرْسَلْنَاكَ شَاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذیراً (1)ای پیامبر ما تو را [به سمتِ] گواه و بشارتگر و هشداردهنده ای فرستادیم. لَقَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ إِذْ بَعَثَ فِيهِمْ رَسُولا (2)به يقين، خدا بر مؤمنان منت نهاد ]که] پیامبری از خودشان در میان آنان برانگیخت.
خَرَجَ مِنَ الدُّنْيَا خَمِيصاً وَ وَرَدَ الْآخِرَةَ سَلِيماً (3)
با شکم خالی از دنیا رفت و با سلامت وارد آخرت شد.
نکته
اشاره به این که آن پیامبری که این همه عظمت داشت که نشانه قیامت و بشیر و نذیر الهی شمرده می شد چنان زندگانی ساده و زاهدانه ای داشت که با شکم سیر از دنیا نرفت و خانه مستحکمی برای خود نساخت.
لَمْ يَضَعْ حَجَراً عَلَى حَجَرٍ حَتَّى مَضَى لِسَبِيلِهِ وَ أَجَابَ دَاعِيَ رَبِّهِ (4) او تا آن زمان که از جهان رخت بربست و دعوت حق را اجابت نمود، سنگی بر روی سنگ ننهاد [و کاخی برای خود نساخت].
نکته ها
سنگ در این عبارت به عنوان مثال است؛ زیرا مکه کوهستانی است و معمولاً وقتی که می خواستند چیزی بسازند از سنگ استفاده می کردند و خشت و آجر کمتر استفاده می شد. حضرت علی علیه السلام سنگ را ذکر فرموده ولی شامل دیگر مصالح ساختمانی نیز می شود و منظور این است که پیامبر صلی الله علیه و آله برای خودش در این دنیا کاخ و ساختمانی بنا نکرد.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله حجره هایی برای همسرانش در کنار مسجد ساخته بود که از گل و شاخه های درخت نخل بود و تعبیر به «لَمْ يَضَعْ حَجَراً عَلَى حَجَرٍ» اشاره به خانه های مستحکم ثروتمندان است که آن را با سنگ های محکم می ساختند. (1)
در این که داعی پروردگار چه کسی است دو احتمال وجود دارد: الف. خود خدا مقصود باشد، زیرا در حقیقت خداوند داعی است؛ ب مقصود حضرت عزرائیل باشد زیرا عزرائیل از جانب خدا دعوت کننده است.
فَمَا أَعْظَمَ مِئَةَ اللَّهِ عِنْدَنَا حِينَ أَنْعَمَ عَلَيْنَا بِهِ سَلَفَاً نَتَّبِعُهُ وَ قَائِداً نَطَأُ عَقِبَهُ (2)
چه بزرگ است منت خدا بر ما که نعمت وجود پیامبر را به ما داد تا پیشتازی باشد که از او پیروی کنیم و پیشوایی باشد که گام بر جای پایش بنهیم.
نکته ها
خداوند معمولاً بر اعطای نعمت های خود منّت نمی گذارد ولی برای این که اهمیت فرستادن پیامبر را برای مردم یادآوری کند از آن به منت بر مؤمنین تعبیر کرده است.
کند
عبارت «وَ قَائِداً نَطَأُ عَقِبَه» می رساند که زمانی که کسی از دیگری کاملاً پیروی مانند این است که پای خود را جای پای او بگذارد مثل این است که او پاشنه پای خود را بر می دارد و ما پایمان را به جای پای او می گذاریم.
مشابه
ما آتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا (3)و آن چه فرستاده [او] به شما داد، آن را بگیرید و از آن چه شما را بازداشت بازایستید.
قَدْ مَنَ اللَّهُ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ اذْ بَعَثَ فِيهِمْ رسولاً مِنْ انْفُسِهِمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آيَاتِه (1)خدا بر اهل ایمان منت نهاد که فرستاده ای از خودشان در میان آن ها برانگیخت که بر آنان آیات او را بخواند.
وَ اللَّهِ لَقَدْ رَقَّعْتُ مِدْرَعَتِى هَذِهِ حَتَّى اسْتَحْيَيْتُ مِنْ رَاقِعِهَا وَ لَقَدْ قَالَ لِي قَائِلٌ أَلَا تَنْبِذُهَا عَنْكَ فَقُلْتُ اغْرُبْ عَنِّى فَعِنْدَ الصَّبَاحِ يَحْمَدُ الْقَوْمُ السُّرَى! (2)
اسْتَحْيَيْتُ: حیا کردم.
رَاقِعِهَا: وصله زننده
أَلَا تَنْبذُهَا: آیا دور نمی اندازی؛ از ماده «نَبَذَ» به معنای انداختن.
السری: شب روی ره سپردن ،شبانه رفتن در شب؛ اشتری استراء: شب هنگام به راه افتاد، او را در شبانگاه راه برد.
اغْرُبُ: دور شو؛ از مادۀ «غُروب» گرفته شده و در این جا به معنای دور شدن و پنهان شدن است.
به خدا سوگند، آن قدر این پیراهن پشمینه خود را وصله زده ام که از وصله کننده اش حیا می کنم و کسی به من گفت این لباس کهنه را دور نمی اندازی گفتم: از من کناره گیر که به وقت صبح از رهروان شب تمجید و ستایش می شود.
نکته ها
«يَحْمَدُ» به «صیغهٔ» معلوم صحیح است؛ زیرا «القوم» فاعل و «السّری» مفعول آن است. از این تعبیر استفاده می شود که گاه امام علیه السلام پیراهن خود را برای وصله زدن به دیگری می داد و آن قدر وصله در کنار وصله روی وصله زده شده بود که امام علیه السلام از وصله کننده شرم داشت و با این حال حاضر به ترک آن و تهیه لباس جدید نبود. (3)
«فَعِنْدَ الصَّبَاح يَحْمَدُ الْقَوْمُ السُّرى» این جمله ضرب المثل معروفی است در میان عرب به این معنا که آن ها که هنگام شداید و ناملایمات تحمل می کنند، هنگامی که به مقصد می رسند از کار خود خشنودند و حمد خدا را به جا می آورند. (4)
شناسنامه خطبه
تاریخ، زمان و مکان وقوع: نامعلوم
مخاطب: مردم
موضوع: اعتقادی، اخلاقی
ویژگی: دنیاشناسی (1)
از خطبه های امام علیه السلام که در آن از فضایل پیامبر صلی الله علیه و آله و خاندان و پیروان آیین او سخن می گوید و در ضمن مردم را به تقوا دعوت می فرماید.
1) شناسنامه نهج البلاغه ص 124
ابْتَعَثَهُ بِالنُّورِ الْمُضِيءِ وَ الْبُرْهَانِ الْجَلِی وَ الْمِنْهَاجِ الْبَادِي وَ الْكِتَابِ الْهَادِي. أَسْرَتُهُ خَيْرُ أَسْرَةٍ وَ شَجَرَتُهُ خَيْرُ شَجَرَةٍ، أَغْصَانُهَا مُعْتَدِلَةٌ وَثِمَارُهَا مُتَهَدِّلَةٌ، مَوْلِدُهُ بِمَكَّةَ وَ هِجْرَتُهُ بِطَيْبَةَ، عَلَا بِهَا ذِكْرُهُ وَ امْتَدَّ مِنْهَا صَوْتُهُ، أَرْسَلَهُ بِحُجَّةٍ كَافِيَةٍ وَ مَوْعِظَةٍ شَافِيَةٍ وَ دَعْوَةٍ مُتَلَافِيَةٍ، أَظْهَرَ بِهِ الشَّرَائِعَ الْمَجْهُولَةَ وَ قَمَعَ بِهِ الْبِدَعَ الْمَدْخُولَةَ وَ بَيَّنَ بِهِ الْأَحْكَامَ الْمَفْصُولَةَ؛ فَمَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الْإِسْلامِ دِيناً تَتَحَقَّقْ شِقْوَتُهُ وَ تَنْفَصِمْ عُرْوَتُهُ وَ تَعْظُمْ كَبْوَتُهُ وَ يَكُنْ مَآبُهُ إِلَى الْحُزْنِ الطَّوِيلِ وَ الْعَذَابِ الْوَبِيلِ وَ أَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ تَوَكَّلَ الْإِنَابَةِ إِلَيْهِ وَ أَسْتَرْشِدُهُ السَّبِيلَ الْمُؤَدِّيَةَ إِلَى جَنَّتِهِ الْقَاصِدَةَ إِلَى مَحَلٌ رَغْبَتِهِ.
ابْتَعَثَهُ بِالنُّورِ الْمُضِيءِ وَالْبُرْهَانِ الْجَلِي وَ الْمِنْهَاجِ الْبَادِي وَ الْكِتَابِ الْهَادِي (1)
الْجَلِي: آشکار.
الْمِنْهَاج: راه، طريق واضح؛ از مادۀ «نهج».
الْبَادِی: روشن، آشکار؛ از مادهٔ «بدو» به معنای آشکار شدن و وضوح کامل است و وصف شریعت پیغمبر به «بادی» اشاره به آن است که دستورات او مورد پذیرش خردمندان است.
خداوند او (پیامبر) را با نور روشنی بخش و برهان آشکار و طریق واضح و کتاب هدایت کننده برانگیخت.
نکته ها
کلام امام علیه السلام اشاره به این دارد که ارکان چهارگانه دعوت پیامبر از هر نظر کامل و قوی و سرچشمه آن نور وحی بود و معجزات مختلف برهان و دلیل آن و کتاب هدایت کننده ای همچون قرآن، بیانگر آن و قوانین و احکامش روشن، حساب شده و حکیمانه بود. (2)
منظور از «نور المضىء» همان نور نبوت است که همه جا را روشن ساخت و «برهان الجلی» اشاره به معجزات آشکار پیامبر صلی الله علیه و آله است. (3)
«منهاج البادی» شریعت واضح پیامبر صلی الله علیه و آله را بیان می کند و «کتاب الهادی» قرآن است که
هدایتگر خلایق تا دامنه قیامت است. (1)
مشابه
هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ (2)اوست که در میان مردم بی سواد، پیامبری از خودشان برانگیخت تا آیات او را بر آنان بخواند. ما كُنْتَ تَدْري مَا الْكِتَابُ وَلا الْإِيمَانُ وَ لكِنْ جَعَلْنَاهُ نُورا (3)تو [پیش از این] نمی دانستی کتاب و ایمان چیست ولی آن [کتاب] را نوری قرار دادیم. يا أَيُّهَا النَّاسُ قَدْ جَاءَكُمْ بُرْهَانٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ أَنْزَلْنَا إِلَيْكُمْ نُوراً مُبينا (4)ای مردم، یقیناً از سوی پروردگارتان برای شما برهان [و دلیلی چون پیامبر و معجزاتش] آمد و نور روشنگری [مانند قرآن] به سوی شما نازل کردیم. إِنَّ هَذَا الْقُرْآنَ يَهْدِى لِلَّتى هِيَ أَقْوَمُ (5)بی تردید این قرآن به استوارترین آیین هدایت می کند.
أُسْرَتُهُ خَيْرُ أُسْرَةٍ وَ شَجَرَتُهُ خَيْرُ شَجَرَةٍ (6) خاندانش بهترین خاندان ها شجره فامیل او بهترین شجره ها.
نکته ها
«شَجَرَةٍ» اشاره به ریشۀ اصلی خاندان بنی هاشم یعنی حضرت ابراهیم است. (7)
مقصود از خاندان و خویشان پیامبر، همه کسانی نیست که با آن حضرت نسبت خانوادگی داشته اند بلکه تنها مقصود عترت معصوم آن حضرت، یعنی امیرالمؤمنین علیه السلام و حضرت فاطمه علیها السلام و امامان معصوم علیهم السلام هستند.
أَغْصَانُهَا مُعْتَدِلَةٌ وَثِمَارُهَا مُتَهَدِّلَةٌ (1)
ثمار: میوه ها؛ از مادۀ ثَمَر» به معنای میوه جمع آن ثمرات است؛ أَثْمَرَ، إِثْماراً الشجرُ: درخت، ميوه داد.
مُتَهَدِّلَةٌ: در دسترس؛ از مادۀ «هَدَل» به معنای آویزان یعنی چیدن آن ها آسان و در دسترس است؛ التهدل الاسترخاء و التدلّى.
شاخه هایش موزون و میوه هایش در دسترس همگان قرار داشت.
نکته ها
«أَغْصَانُهَا مُعْتَدِلَةٌ» اشاره به شاخه های او همچون عبدالمطلب ابوطالب، حمزه، جعفر، امیرالمؤمنین علیه السلام و ائمه هدى علیهم السلام است که از نظر فضل و کمال و نداشتن اختلاف همچون شاخه های هماهنگ یک درخت هستند. (2)
«ثِمَارُهَا مُتَهَدِّلَةٌ» کنایه از دانش و هدایت و اخلاق و پایداری اهل بیت علیهم السلام است. (3)در واقع پیامبر تشبیه به درختی شده که شاخه هایی داشته و خاندان و فرزندان او شاخه هایش هستند و این شاخه ها میوه هایی دارند میوه های این درخت همان علوم و معارفی است که از طریق امیرالمؤمنین علیه السلام و ائمه اطهار علیهم السلام به دست مردم رسیده است.
تشبیه
مشَبَه: فرزندان و نسل پیامبر
مشَبَهٌ به: شاخه های درخت
وجه شَبَه: حضرت فرزندان و نسل پیامبر را به شاخه های درخت تشبیه کرده است. شاخه های درختان دو گونه اند: گاهی شاخه های درخت با یکدیگر و با خود درخت کاملاً متناسب اند و گاهی برعکس متناسب نیستند و مثلاً شاخه ای زیاد بلند شده و کج رفته است و باغبان باید آن ها را ببرد و دور بیندازد که بیش از این درخت را خراب نکند. شاخه های درخت پیامبر صلی الله علیه و آله همه معتدل است؛ البته ابولهب، عموی پیامبر و امثال او منحرف بوده اند ولی آنان جزء شجره پیامبر صلی الله علیه و آله به حساب نمی آیند؛ زیرا مقصود از شاخه ها در این جا اولاد پیامبر به ویژه عترت و ائمه معصومین علیهم السلام هستند.
مَوْلِدُهُ بِمَكَّةَ وَ هِجْرَتُهُ بِطَيْبَةَ (1)
زادگاهش مکه و هجرتگاهش، مدینه طیبه بود.
نکته ها
«هِجْرَتُهُ بِطَيْبَةَ» مدینه پیش از هجرت پیامبر صلی الله علیه و آله یثرب نامیده می شد. پیامبر آن شهر را «طیبه» به معنای پاک نامید. (2)
محل تولد پیامبر صلی الله علیه و آله و در مکه و هجرت ایشان به مدینه بوده است. نام مدینه در ابتدا یثرب بود و پیامبر آن را «طیّبه» نامید.
عَلَا بِهَا ذِكْرُهُ وَ امْتَدَّ مِنْهَا صَوْتُهُ (3)
آوازه اش از آن شهر برخاست و صدایش از آن جا به همه رسید.
نکته ها
«بِهَا ذِكْرُهُ وَ امْتَدَّ مِنْهَا صَوْتُهُ» درهای جدیدی برای گسترش اسلام در مدینه گشوده شد. مردم آن به اسلام گرویدند و این دین از آن جا به سرتاسر شرق و غرب گسترش یافت. (4)
در واقع پیروزی و موفقیت انسان در سایه امور مختلفی به دست می آید. شرافت خانواده و کرامت اصل و نسب و شخصیت والای بستگان و فرزندان تولد در مکان با ارزش و فعالیت در محیط آماده هر یک سهمی در پیروزی انسان دارد. (5)
أَرْسَلَهُ بِحُجَّةٍ كَافِيَةٍ وَ مَوْعِظَةٍ شَافِيَةٍ وَ دَعْوَةٍ مُتَلَافِيَةٍ (6)
1) مَوْلِدُهُ: محل تولد. طَيْبَةَ: پاک و پاکیزه؛ مراد مدینه منوره است؛ چنین استفاده می شود که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله این نام را بر آن نهاد، به علت آب و هوای خوب و اشجار فراوان و مردم ایثارگر و نهی فرمود که نام یثرب) را برای آن باقی بگذارند؛ چراکه یثرب در اصل به معنای فساد است؛ بالفتح و التخفيف اسم مدينة الرسول صلى الله عليه و آله و سلّم كطابة و الطيبة و كان اسمها يثرب فسمّاها رسول الله صلى الله عليه و آله بطيبة.
2) در سایه سار نهج البلاغه، ج3، ص390.
3) عَلَا: بلند نمود. امتد: گسترش داد.
4) در سایه سار نهج البلاغه، ج 3، ص 390 ص390.
5) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 6، ص 267.
6) مُتَلَافِيَةٍ: درک کننده؛ از مادهٔ تلافی به معنای جبران کردن گرفته شده و گاه به معنای پیشگیری یا جبران فساد به کار می رود و در این جا منظور همین است؛ التلافي الاستدراک؛ تلافي الأخطاء: تداركها.
خداوند او را با دلیل کافی و موعظه شفابخش و دعوت اصلاحگرانه به سوی مردم فرستاد.
نکته ها
دعوت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله از نظر ریشه با حجت و برهان قانع کننده همراه بود و از نظر محتوا، برنامه ای شفابخش در بر داشت و از نظر نتیجه به اصلاح مفاسد و ترمیم ویرانی های فکری و اخلاقی و اجتماعی منتهی شد. (1)
«وَ مَوْعِظَةٍ شَافِيَةِ» در قرآن پندهایی است که شفادهنده دردهاست. «موعظه» در این جا علاوه بر مواعظ قرآنی می تواند مواعظ شخصی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله را نیز شامل گردد.
«أرسله بحجّة كافية» آیاتی است که در سرکوب دشمنان خدا بر پیامبر نازل شده و همچنین موعظه ها و رهنمودهای حیات بخشی است که قرآن کریم مشتمل بر آن هاست و نیز وعده و وعیدها و سنت های عالی و حَكَم و امثال و ذکر سرگذشت ملت های گذشته و دستورهای پسندیده ای است که قرآن، مردم را به بهترین نحو به سوی پروردگار راهنمایی می کند و همین بس که دل ها را از بیماری جهل و نادانی شفا می بخشد. (2)
«و دعوة متلافیه» برای این است که اسلام نظام اجتماع را که دچار ویرانی و فساد شده بود، ترمیم و اصلاح کرد و تباهی دل های آنان را تلافی فرمود و سیاهی پلیدی را از صفحهٔ قلوب آن ها بزدود. (3)
مشابه
وادْعُ إِلى سَبيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجَادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَن (4)[مردم را] با حکمت و اندرز نیکو به راه پروردگارت دعوت کن و با آنان به نیکوترین شیوه به بحث و مجادله] بپرداز
أَظْهَرَ بِهِ الشَّرَائِعَ الْمَجْهُولَةَ (5)
1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج6، ص268.
2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 6، ص79.
3) همان.
4) نحل، 125
5) الشَّرَائِعَ: راه های آشکار؛ از مادۀ «شَرَعَ» به معنای راه آشکار به طور استعاره به طریقه خدایی اطلاق شده است؛ «شریعه فرات» به جای مخصوصی که افراد را به آب فرات می رساند گفته می شود؛ زیرا آب فرات در گودی قرار دارد و از همه جا نمی توان وارد آن شد و چون احکام الهی برای انسان راه رسیدن به کمال و قرب خداوند است به آن احکام «شریعت» می گویند. الْمَجْهُول: ناشناخته؛ از مادۀ «جهل» به معنای نادانی، سفیه.
به وسیله او احکام ناشناخته دین را نمایان ساخت.
نکته
«شرائع مجهولة» عبارت از طرق دین و قوانین شریعت الهی است که تا پیش از ظهور پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله دسترسی به آن ها ممکن نبود. (1)
وَ قَمَعَ بِهِ الْبَدَعَ الْمَدْخُولَة (2) و بدعت هایی را که به نام دین در شریعت الهی وارد شده بود، ریشه کن کرد.
نکته
«بدع مدخوله» آیینهای اهل جاهلیت و گناه ها و تبهکاری هایی است که در روی زمین مرتکب می شدند. (3)
وَ بَيْنَ بِهِ الْأَحْكَامَ الْمَفْصُولَةَ (4) و احکامی را که خداوند مقرر داشته تبیین نمود.
نکته
«أحکام مفصوله» عبارت از احکام دین اسلام است که در شرع تفصیل داده شده و بیان گردیده و اگر کسی دینی جز این ها خواهان شود از راه راست منحرف شده است. (5)
فَ ﴿مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الْإِسْلامِ (6)دِيناً تَتَحَقَّقُ شِقْوَتُهُ وَ تَنْفَصِمْ عُرْوَتُهُ وَ تَعْظُمْ كَبْوَتُهُ وَيَكُنْ
1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج6، ص79.
2) قَمَعَ: ریشه کن ،نمود، ریشه کن یا سرکوب کرد؛ يقمعه قهره و ذلّله و ضربه بالمقمعة وزان مكنسة و هي العمود من الحديد أو كالمحجن يضرب به على رأس الفيل و خشبة يضرب به الانسان على رأسه. الْمَدْخُولَةً: وارد شده؛ از مادۀ «دخول» در این جا اشاره به بدعت هایی است که در جاهلیت به خداوند نسبت می دادند. یا از مادۀ «دَخَل» به معنای فساد است؛ چراکه این بدعت ها مایه فساد فرد و جامعه می شود.
3) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 6، ص79.
4) الْمَفْصُولَةَ: گسیخته شده؛ از مادۀ «فصل» در اصل به معنای بریدن یا جدا کردن است؛ سپس به سخن یا داوری صحیح که حق را از باطل جدا می سازد اطلاق شده است در این جا هر دو معنا امکان پذیر است؛ نخست این که احکام شریعت اسلام برای هر موضوعی جداگانه بیان شده دیگر این که حق را از باطل جدا می سازد در صورت اول معنای اسم مفعولی دارد و در صورت دوم، فاعلی
5) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 6، ص79.
6) آل عمران، 85
مَآبُهُ إِلَى الْحُزْنِ الطَّوِيلِ وَالْعَذَابِ الْوَبِيلِ﴾ (1)
تَنْفَصِم: قطع می شود؛ از مادۀ «فَصَمَ» به معنای شکستن قطع کردن؛ انْفِصَام قطع شدن؛ انْفَصَمَ انْفِصَاماً الشيءُ: آن چیز بریده شد، تَفَصَّمَ، تَفَصُّماً: آن چیز بی آن که از هم جدا شود، شکسته شد.
عُرْوَتُهُ: رشته پیونددهنده انسان با خدا، دستگیره.
گبوته: به رو افتادن سرنگونی؛ کبا الجواد كبوا عثر فوقع إلى الأرض و انكبّ على وجهه و الاسم الكبوة.
مابه: بازگشت؛ اسم مکان از مادۀ «آب» به معنای رجَعَ، بازگشت.
الوبیل: شدید، سخت ناگوار
هرکس جز اسلام دینی بجوید شقاوتش حتمی، رشته پیوندش با خدا بریده، سقوطش بزرگ و بازگشتش به غصه ای طولانی و عذابی شدید خواهد بود.نکته ها
«وَ تَنْفَصِمْ عُرْوَتُهُ»: اگر انسان دست خود را به دستگیره ای بگیرد که پاره شود و به زمین سقوط کند معلوم می شود که این دستگیره محکم و مطمئن نبوده است و اگر آن دستاویز دینی باشد که انسان برای نجات خود به آن چنگ زده است معلوم می شود که دین باطلی بوده و نجات بخش او نیست بلکه پاره شده و به جهنم سقوط می کند.
«وَ تَعْظُمْ كَبْوَتُهُ»: سقوط کسی که اسلام را رها کند بسیار بزرگ است؛ زیرا گاهی انسان از بلندی به زمین سقوط می کند ولی فاصلهٔ او تا زمین کوتاه است و آسیب چندانی به شخص نمی رسد اما وقتی کسی دینی غیر از اسلام را برگزیند این فرد تا قعر جهنم سقوط می کند.
مشابه
وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الْإِسْلامِ ديناً فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِي الآخِرَةِ مِنَ الْخاسِرين (2)و هركه جز اسلام، دینی طلب کند هرگز از او پذیرفته نمی شود و او در آخرت از زیانکاران است.
وَ أَتَوَكَّلُ عَلَى اللَّهِ تَوَكَّلَ الْإِنَابَةِ إِلَيْهِ وَ أَسْتَرْشِدُهُ السَّبِيلَ الْمُؤَدِّيَةَ إِلَى جَنَّتِهِ الْقَاصِدَةَ إِلَى
مَحَلِّ رَغْبَتِهِ (1)
الْمُؤَدِّيَةَ: رساننده؛ از ماده «أدى» به معنای منتهی شدن؛ الأداء رسانیدن، به جای آوردن، تقریر، روشن خواندن و تلفظ کردن؛ أَدَّى، تأدية الشيء: آن چیز را پیوند داد.
الْإِنابَةِ: رجوع كردن؛ مصدر «انابَ يُنيب» به معنای رجوع کردن، توبه کردن.
القاصدة: منتهی شونده.
من به خدا توکل می کنم توکلی که ثمره اش بازگشت به سوی اوست و از او راه می جویم؛ راهی که به بهشت رسد و به رضا و خشنودی او بینجامد.
نکته ها
هنگامی بازگشت انسان راستین است که مردد نباشد و با همۀ دل متوجه خداوند گردد. حضرت علی علیه السلام می فرماید من توکل بر خدا می کنم اما نه یک توکل ناقص و ظاهری بلکه همۀ اطمینانم به خداوند است و به غیر خدا توجه ندارم.
«الْقَاصِدَةَ» به معنای راه معتدل و جادهٔ مستقیم است این کلمه با «الی» متعدی شده است؛ زیرا معنای توجه و عنایت در آن وجود دارد یعنی راهی که انسان را به محل رغبت خدا می رساند.
مشابه
لَقَدْ جَاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ مَا عَنِتُمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُمْ بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُفٌ رَحِيمٌ (2)همانا و به تحقیق رسولی از خود شما به سویتان آمد که رنج های شما بر او سخت است و اصرار به هدایت شما دارد و نسبت به مؤمنان رئوف و مهربان است. الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِيَّ الْأُمِّيَّ الَّذِي يَجِدُونَهُ مَكْتُوبَاً عِنْدَهُمْ فِي التَّوْرَاةِ وَ الْإِنْجِيلِ يَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَاهُمْ عَنِ الْمُنْكَرِ وَيُحِلُّ لَهُمُ الطَّيِّبَاتِ وَيُحَرِّمُ عَلَيْهِمُ الْخَبَائِثَ وَيَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَإِ إِصْرَهُمْ وَالْأَغْلالَ الَّتى كَانَتْ عَلَيْهِمْ فَالَّذِينَ آمَنُوا بِهِ وَ عَزَّرُوهُ وَ نَصَرُوهُ وَ اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذى أُنْزِلَ مَعَهُ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ (3)آنان که از این رسول، این پیامبر امی که نامش را در تورات و انجیل خود نوشته می یابند پیروی می کنند آن که به نیکی فرمانشان می دهد و از ناشایست بازشان می دارد و چیزهای پاکیزه را بر آن ها حلال می کند و چیزهای ناپاک را حرام و بارگرانشان را از دوششان بر می گزیند دارد و بند و زنجیرشان را می گشاید. پس
کسانی که به او ایمان آوردند و حرمتش را نگاه داشتند و یاری اش کردند و از آن کتاب که بر او نازل کرده ایم پیروی کردند رستگاران اند.
وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَإِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَکیم (1)هرکس بر خدا توکل کند بی تردید پیروز می شود؛ زیرا خدا توانای شکست ناپذیر و حکیم است. وَ أَنيبُوا إِلى رَبِّكُمْ وَ أَسْلِمُوا لَهُ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَكُمُ الْعَذابُ ثُمَّ لَا تُنْصَرُون (2)و به سوی پروردگارتان بازگردید و تسلیم [فرمان ها و احکام] او شوید پیش از آن که شما را عذاب آید، آن گاه یاری نشوید.
أُوصِيكُمْ عِبَادَ اللَّهِ بِتَقْوَى اللَّهِ وَ طَاعَتِهِ، فَإِنَّهَا النَّجَاةُ غَداً وَ الْمَنْجَاةُ أَبَداً، رَهَّبَ فَأَبْلَغَ وَ رَغْبَ فَأَسْبَغَ وَوَصَفَ لَكُمُ الدُّنْيَا وَ انْقِطَاعَهَا وَ زَوَالَهَا وَ انْتِقَالَهَا، فَأَعْرِضُوا عَمَّا يُعْجِبُكُمْ فِيهَا لِقِلَّةِ مَا يَصْحَبُكُمْ مِنْهَا، أَقْرَبُ دَارٍ مِنْ سَخَطِ اللَّهِ وَ أَبْعَدُهَا مِنْ رِضْوَانِ اللَّهِ فَغُضُّوا عَنْكُمْ عِبَادَ اللَّهِ غُمُومَهَا وَأَشْغَالَهَا لِمَا قَدْ أَيْقَنُتُمْ بِهِ مِنْ فِرَاقِهَا وَ تَصَرُّفِ حَالاتِهَا، فَاحْذَرُوهَا حَذَرَ الشَّفِيقِ النَّاصِحِ وَ الْمُجِد الْكَادِح. وَ اعْتَبِرُوا بِمَا قَدْ رَأَيْتُمْ مِنْ مَصَارِع الْقُرُونِ قَبْلَكُمْ قَدْ تَزَايَلَتْ أَوْصَالُهُمْ وَ زَالَتْ أَبْصَارُهُمْ وَ أَسْمَاعُهُمْ وَذَهَبَ شَرَفُهُمْ وَعِزُّهُمْ وَ انْقَطَعَ سُرُورُهُمْ وَ نَعِيمُهُمْ، فَبُدِّلُوا بِقُرْبِ الْأَوْلَادِ فَقْدَهَا وَ بِصُحْبَةِ الْأَزْوَاجِ مُفَارَقَتَهَا، لَا يَتَفَاخَرُونَ وَ لَا يَتَنَاسَلُونَ وَلَا يَتَزَاوَرُونَ وَ لَا يَتَحَاوَرُونَ. فَاحْذَرُوا عِبَادَ اللَّهِ حَذَرَ الْغَالِبِ لِنَفْسِهِ لْمَانِعِ لِشَهْوَتِهِ النَّاظِرِ بِعَقْلِهِ، فَإِنَّ الْأَمْرَ وَاضِحٌ وَ الْعَلَمَ قَائِمَ وَ الطَّرِيقَ جَدَدٌ وَ السَّبِيلَ قَصْد.
أوصِيكُمْ عِبَادَ اللَّهِ بِتَقْوَى اللَّهِ وَ طَاعَتِهِ فَإِنَّهَا النَّجَاةُ غَداً وَ الْمَنْجَاةُ أَبَداً (1) ای بندگان خدا شما را به تقوای الهی و اطاعت او توصیه می کنم که موجب رستگاری در فردای قیامت و نجات ابدی است.
نکته ها
واژه «منجاة» به معنای محل است؛ زیرا تقوا همیشه مایه و محل رستگاری است.
«وصیت» به معنای سفارش است و مخصوص محتضر یا برای زمان مرگ نیست بلکه شامل سفارش های انسان زنده نیز می گردد. البته به لحاظ این که بیشتر مسلمانان در حال احتضار و برای پس از مرگ وصیت می کنند به نظر می رسد که وصیت فقط مخصوص زمان مرگ است.
مشابه
وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوى (2)و به نفع خود توشه برگیرید که بهترین توشه پرهیزکاری است.
1) الْمَنْجَاةُ: جایگاه نجات نجات دهنده؛ از مادهٔ «نجات» در این جا اسم مکان و به معنای محل نجات است. این احتمال نیز داده شده است که معنای مصدری داشته باشد نجات به معنای رهایی است و گاه به معنای شتر سریع السیر آمده که سبب رهایی انسان از بیابانهای پرخطر است؛ نجا نجوا ونجاة خلص و قال الشارح المعتزلي: و المنجاة مصدر نجا ينجو و النجاة الناقة ينجى عليها.
2) بقره، 197.
مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ وَعَمِلَ َصالِحاً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ (1)هر کدامشان [از روی حقیقت] به خدا و روز قیامت ایمان آورند و کار شایسته انجام دهند، برای آنان نزد پروردگارشان پاداشی شایسته و مناسب است. 4 تشویق و تنذیر
رَهَّبَ فَأَبْلَغَ وَ رَغْبَ فَأَسْبَغَ (2)
أَسْبَغَ: تكميل نمود؛ از ماده «اسباغ» به معنای انجام دادن کاری به طور کامل است و در اصل از «سبغ» بر وزن «صبر» به معنای پیراهن یا زره گشاده است؛ سپس به نعمت گسترده و وضوی کامل اسباغ نعمت» یا «اسباغ الوضوء» اطلاق شده است.
خدای سبحان مردم را چنان که باید ترسانید و چنان که شاید تشویق کرد.
نکته ها
بشیر و نذیر بودن که صفت پیامبر است در حقیقت کار خداوند است؛ زیرا خداوند فرمان داده است به پیامبر که بترساند و بشارت بدهد. «فَأَبْلَغَ» این ترساندن را کامل کرده و به نهایت رسانده است؛ چون خداوند دربارۀ حساب و کتاب و قیامت و جهنم بسیار سخن گفته است.
ضمیر فعل های «رغب» و «رهب» به خداوند برگشت دارد؛ یعنی مردم را کاملاً از عذاب های خود ترسانید و به ثواب های خود ترغیب کرد و این را به کمال رسانید و دنیا را به گونه ای که موجب اعراض از آن می شود، توصیف فرمود.
مشابه
إِنَّما هُوَ إِلهُ واحِدٌ فَإِيَّايَ فَارْهَبُون (3)جز این نیست که او معبودی یگانه است؛ پس از من بترسید.
تنها
وَ وَصَفَ لَكُمُ الدُّنْيَا وَ انْقِطَاعَهَا وَ زَوَالَهَا وَ انْتِقَالَهَا فَأَعْرِضُوا عَمَّا يُعْجِبُكُمْ فِيهَا لِقِلَّةِ مَا
يَصْحَبُكُمْ مِنْهَا (1)
زَوَالَها: زوال و پراکندگی؛ از مادۀ «زَيَلَ» به معنای کنار شدن؛ زايَلَ مُزَايَلَةً هُ: از او جدا و دور شد؛ زَيَّلَ، تَزْيِبلًا هُ: آن را پراکنده کرد.
يَصْحَبُكُمْ: همراهی می کند؛ از مادۀ «صحب» به معنای رفاقت، ملازمت، صاحب یعنی رفیق ملازم.
و دنیا و ناپایداری اش و نابودی و گذارییاش را برایتان توصیف نمود؛ پس به دنیا و آن چه در آن شما را به شگفتی می آورد پشت کنید؛ زیرا آن چه از دنیا نصیب شما می شود، اندک است.
مشابه
اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَياةُ الدُّنْيا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَزِينَةٌ وَ تَفاخُرٌ بَيْنَكُمْ وَ تَكَاثُرَ فِي الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ كَمَثَلِ غَيْثٍ أَعْجَبَ الْكُفَّارَ نَبَاتُهُ ثُمَّ يَهِيجُ فَتَراهُ مُصْفَرًا ثُمَّ يَكُونُ حُطاماً وَ فِي الْآخِرَةِ عَذَابٌ شَديدٌ وَ مَغْفِرَةٌ مِنَ اللَّهِ وَرِضْوانُ وَ مَا الْحَيَاةُ الدُّنْيا إِلَّا مَتَاعُ الْغُرُور (2)بدانید که زندگانی دنیا جز بازی و سرگرمی و تجمل پرستی و فخر فروشی در میان شما و زیاده طلبی در ثروت و فرزندان نیست؛ مانند بارانی که باعث رشد گیاهان می شود و کافران یا کشاورزان را به تعجب وادار می سازد آن گاه خشک می شود و می بینی که زرد شده و به کاه تبدیل می گردد و در آخرت عذاب سختی هست همراه با بخشش و رضوانی از جانب پروردگار که زندگانی دنیا فریبی بیش نیست. الَّذِينَ اتَّخَذُوا دينَهُمْ لَعِباً وَ لَهْواً وَ غَرَّتْهُمُ الْحَياةُ الدُّنْيا (3)و کسانی که دینشان را بازی و سرگرمی گرفتند و زندگی دنیا آنان را فریفت، و اگذار
أَقْرَبُ دَارٍ مِنْ سَخَطِ اللَّهِ وَ أَبْعَدُهَا مِنْ رِضْوَانِ اللَّهِ (4)
دنیا نزدیک ترین خانه به خشم خدا و دورترین آن از خشنودی خداوند است.
1) الدُّنْيَا: مؤنث «أدنى» یا از مادۀ «دنائت» به معنای پستی است یا از مادۀ «دنو» به معنای نزدیکی است. هر دو معنا می تواند صحیح باشد؛ زیرا دنیا در مقابل آخرت پست و بی ارزش است و هم به معنی نزدیک است، زیرا از نظر زمانی دنیا قبل از آخرت است. أعْرِضُوا: اعراض کنید. يُعْجِبُ به شگفتی می آورد.
2) حدید، 20.
3) انعام، 70.
4) أَقْرَبُ دَارٍ: نزدیک ترین خانه. سَخَطِ: غضب شدید که مقتضی عقوبت است؛ اسخط به غضب آوردن أَسْخَطَ إِسْخَاطاً ه: او را خشمناک کرد؛ تَسَخَطَ تَسَخُطاً هُ: از او راضی نشد و بر او خشم گرفت.
فَغُضُّوا عَنْكُمْ عِبَادَ اللَّهِ غُمُومَهَا وَ أَشْغَالَهَا لِمَا قَدْ أَيْقَنْتُمْ بِهِ مِنْ فِرَاقِهَا وَ تَصَرُّفِ حَالَاتِهَا (1)
أَيْقَنْتُمْ: یقین کردید.
پس ای بندگان خدا از غصه ها و سرگرمی های آن چشم بپوشید؛ زیرا به جدایی و دگرگونی حالاتش یقین دارید.نکته
اشاره به این که گرفتاری های دنیا فزاینده و غم و اندوه آن، روزافزون است. هرچه انسان به آن نزدیک تر شود گرفتارتر خواهد شد و به جایی خواهد رسید که تمام وجود او را گرفتاری ها و اندوه ها پر خواهد کرد. (2)
فَاحْذَرُوهَا حَذَرَ الشَّفِيقِ النَّاصِحِ وَ الْمُجِدَّ الْكَادِحِ (3)
کادح: تلاشگر؛ از ماده «کدح» به معنای کوشش توأم با رنج است.
همچون دوستی مهربان و اندرزگو و کوشا که برای نجات دوستی تلاش می کند خویشتن را از دنیا پرستی برحذر دارید.
نکته
انسان ها نگران دوستان و عزیزان خویش هستند که نیرنگ بازان آن ها را فریب ندهند و تلاشگران نگران نابودی خویش هستند و برای همین احتیاط به خرج می دهند و از نتیجه تلاش خود محافظت می کنند. (4)
مشابه
در این زمینه حدیث جالبی از امام باقر علیه السلام نقل شده که فرمود: مَثَلُ الْحَرِيصِ عَلَى
1) غُضُّوا: چشم ببندید؛ از مادۀ «غَضَ» به معنای کم کردن و فروگرفتن است و «غض بصر» به این معناست که انسان، خیره به چیزی نگاه نکند بلکه چشم های خود را پایین بیندازد. عُمُوم: اندوه ها؛ از ماده (غم) به معنای پوشاندن؛ انْغَمَ انْغِمَاماً خود را پوشانید پوشیده شد؛ غَمَّ، غَمّا هُ: او را اندوهگین کرد پوشانید. أَشْغَالَ: اشتغالات؛ از مادۀ «شَغَلَ» به معنای مشغول کرد؛ اشْتَغَلَ مشغول شد؛ اشْتَغَلَ، اشْتِغَالًا: به کار مشغول شد.
2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج6، ص278.
3) الشَّفيق: دوست دلسوز؛ از مادۀ «شفق» به معنای سرخی مغرب پس از غروب آفتاب أَشْفَقَ، إشْفَاقاً عليه: بر او مهر و محبت ورزيد؛ شَفَقَ، تَشْفِيقاً ه: او را وادار به مهربانی کرد؛ الشَّفُوق: با محبت و مهربانی، نصیحت کننده و دلسوز. مجد: به کسی گفته می شود که کوشش و تلاش می کند.
4) در سایه سار نهج البلاغه، ج 3، ص395
الدُّنْيَا كَمَثَل دُودَةِ الْقَنِّ، كُلَّمَا ازْدَادَتْ عَلى نَفْسِهَا لَفَاً، كَانَ أَبْعَدَ لَهَا مِنَ الْخُرُوجِ حَتَّى تَمُوتَ غَمّاً (1)مثال کسی که نسبت به دنیا حریص است همچون کرم ابریشم است که هر قدر بر خود بیشتر می تند از خارج شدن دورتر می شود.
وَ اعْتَبِرُوا بِمَا قَدْ رَأَيْتُمْ مِنْ مَصَارِع الْقُرُونِ قَبْلَكُمْ قَدْ تَزَايَلَتْ أَوْصَالُهُمْ وَ زَالَتْ أَبْصَارُهُمْ وَأَسْمَاعُهُمْ وَ ذَهَبَ شَرَفُهُمْ وَ عِزْهُمْ وَ انْقَطَعَ سُرُورُهُمْ وَ نَعِيمُهُمْ (2)
أَوْصَالُ: اعضای بدن؛ جمع «وصل» به معنای مفصل و رشته های اعصاب است که اعضا را به هم پیوند می دهد.
از حوادثی که دیدید بر سر پیشینیان آمد پند گیرید که بندبند اعضایشان از هم گسیخت، و چشم و گوششان نابود شد و شرافت و عزّتشان از بین رفت و شادی ها و نعمت هایشان پایان پذیرفت.
نکته
جمله «تَزَايَلَتْ أَوْصَالُهُمْ» اشاره به متلاشی شدن پیوندهای بدن در زیر خاک است. (3)
مشابه
كَمْ تَرَكُوا مِنْ جَنَّاتٍ وَعُيُونٍ وَ زُرُوعِ وَ مَقامِ كَريمِ وَ نَعْمَةٍ كَانُوا فيها فاكِهِينَ كَذلِكَ وَ أَوْرَثْناها قَوْماً آخَرينَ * فَما بَكَتْ عَلَيْهِمُ السَّماءُ وَالْأَرْضُ وَ ما كَانُوا مُنْظَرِينَ (4)چه بسیار بوستان ها و چشمه سارانی که آنان پس از خود بر جای گذاشتند و کشتزار و جایگاه های نیکو و با ارزش و نعمت هایی که با آسایش و خوشی از آن برخوردار بودند. چنین بود و ما همه آن ها را به قومی دیگر به میراث دادیم پس نه آسمان بر آنان گریست و نه زمین و [هنگام نزول عذاب هم] مهلت نیافتند.
فَبُدِّلُوا بِقُرْب الْأَوْلَادِ فَقْدَهَا وَ بِصُحْبَةِ الْأَزْوَاجِ مُفَارَقَتَهَا لَا يَتَفَاخَرُونَ وَ لَا يَتَنَاسَلُونَ وَلَا
1) کافی، ج 3، ص 347
2) مصارع: محل های به خاک افتادن؛ جمع «مصرع» به معنای محل زمین افتادن است و به قتلگاه نیز اطلاق می شود. تَزَايَلَتْ: پراکنده شد؛ از مادۀ «زَيَلَ» به معنای از هم جدا شده؛ «تزییل» به معنی تفریق و جدا کردن و «تزیل» به معنی جدا شدن است، تَزَيَّلُوا: پراکنده شدند.
3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 6، ص279.
4) دخان، 25 تا 29.
يَتَزَاوَرُونَ وَ لَا يَتَحَاوَرُونَ (1)
لا يَتَنَاسَلُونَ: زادوولد نمی کنند؛ از مادۀ «نسل» به معنای زاد و ولد کردن؛ تَنَاسَلَ تَناسُلا القوم: آن قوم زادوولد کردند؛ نَسَلَ، نَسْلًا الرجُلُ: فرزندان او بسیار شدند.
لا يَتَزَاوَرُونَ: یکدیگر را زیارت نمی کنند؛ از مادۀ «زَوَرَ» به معنای دیدار کردن؛ أَزَارَ إزارةً ه: او را به زیارت واداشت؛ اسْتَزَارَ اسْتِزَارَةً هُ: خواستار دیدار وی شد؛ تَزَاوَرَ تَزَاوُراً:القومُ: آن قوم از یکدیگر بازدید کردند.
لا يَتَحَاوَرُونَ: با هم گفت وگو نمی کنند؛ از ماده «محاوره به معنای رفت و آمد و همچنین رد و بدل کردن سخن و بحث است؛ بالجيم من المجاورة ويروى بالحاء المهملة.
نزدیکی فرزندانشان به فقدان آن ها و همدمی همسرانشان به جدایی آنان بدل گشت. دیگر نه به هم می نازند و نه فرزندانی می آورند، نه یکدیگر را دیدار می کنند و نه به گفت وگوی هم می نشینند.
نکته
هم نشینی و همدمی با همسر و فرزندان در این دنیا با مرگ انسان ها تبدیل به فراق و جدایی از آن ها می شود و انسان ها در عالم قبر یا برزخ از همسر و فرزندان خود که این همه به آن ها نزدیک بودند مفارقت پیدا کرده و تنها به سر می برند.
فَاحْذَرُوا عِبَادَ اللَّهِ حَذَرَ الْغَالِبِ لِنَفْسِهِ الْمَانِعِ لِشَهْوَتِهِ النَّاظِرِ بِعَقْلِهِ فَإِنَّ الْأَمْرَ وَاضِحٌ وَ الْعَلَمَ قَائِمٌ وَ الطَّرِيقَ جَدَدٌ وَ السَّبِيلَ قَصْد (2) بندگان خدا بپرهیزید همچون کسی که بر نفس خویش چیره گشته و شهوتش را بازداشته و با دیده عقل در امور می نگرد؛ زیرا حقیقت آشکار است و نشانه راه بر پا و مسیر هموار و راه مستقیم است.
نکته
انسان باید به اندازه ضرورت پاسخگوی شهوت جنسی و سایر شهوات خود باشد و نباید نفس بر انسان مسلط شود انسان نباید همیشه و همه جا به دنبال خواهشهای نفسانی خود باشد آن مقدار شهوت و غضبی که با نظر عقل به کار گرفته شود، نه تنها مذموم نیست بلکه ممدوح است و برای زندگی ضرورت دارد.
1) فَبُدِّلُوا: عوض داده شدند؛ از مادۀ «بَدَلَ» به معنای تبدیل کردن؛ تَبَدَّلَ مبدل کرد چیزی را به چیزی؛ استبدل، اسْتِبْدَالا: بكذا: چیزی را به جای چیزی دیگر تبدیل کرد. يَتَفَاخَرُونَ: مفاخرت می کنند؛ از ماده «فخر» به معنای بالیدن به مال و جاه؛ تَفَاخَرَ تَفَاخُراً القومُ: برخی از آن قوم بر برخی دیگر تفاخر کردند، فاخَرَ فِخَاراً و مفَاخَرَةً هُ: در فخر فروشی بر او چیره شد فَخَرَ، تَفْخِيراً هُ على فلان: او را بر دیگری برتری داد
2) جَدَدٌ: هموار؛ از مادۀ «جد» به معنای قطع کردن و همچنین پیمودن زمین های صاف و محکم است و به راه صاف و محکم «جاده» گفته می شود. قصد معتدل مستقیم؛ در مقابل اعوجاج و انحراف است.
شناسنامه خطبه
تاریخ زمان و مکان وقوع: پیش از جنگ در مسیر صفین سال 37 هجری
مخاطب: شخصی از طایفه بنی اسد
موضوع: سیاسی، اعتقادی
ویژگی، روزگار امیرالمؤمنین علیه السلام (1)
امام علیه السلام این خطبه را در پاسخ کسی ایراد فرمود که از آن حضرت پرسید: با تمام شایستگی هایی که در شما وجود دارد چرا این ،قوم خلافت را به دیگری سپردند؟ امام علیه السلام به علت اصلی این موضوع که همان بخل و انحصار طلبی و دنیاپرستی بود، اشاره می فرماید و این که گروهی «معاویه» را پذیرفتند و به دنبال او افتادند در حالی که هیچ گونه صلاحیتی برای این مقام ندارد و اصلاً درخور قیاس با امام نیست.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص55.
يَا أَخَا بَنِي أَسَدٍ إِنَّكَ لَقَلِقُ الْوَضِينِ تُرْسِلُ فِي غَيْرِ سَدَدٍ وَ لَكَ بَعْدُ ذِمَامَةً الصِّهْر وَ حَقُّ الْمَسْأَلَةِ، وَقَدِ اسْتَعْلَمْتَ فَاعْلَمْ أَمَّا الِاسْتِبْدَادُ عَلَيْنَا بِهَذَا الْمَقَامِ وَ نَحْنُ الْأَعْلَوْنَ نَسَباً وَ الْأَشَدُّونَ بِالرَّسُولِ نَوْطاً، فَإِنَّهَا كَانَتْ أَثَرَةً شَعَتْ عَلَيْهَا نُفُوسُ قَوْمٍ وَ سَخَتْ عَنْهَا نُفُوسُ آخَرِينَ وَالْحَكَمُ اللَّهُ وَ الْمَعْوَدُ إِلَيْهِ يَوْمُ الْقِيَامَةِ. وَ دَعْ عَنْكَ نَهْباً صِيحَ فِى حَجَرَاتِهِ، وَلَكِنْ حَدِيثاً مَا حَدِيثُ الرَّوَاحِل وَ هَلُمَّ الْخَطْبَ فِي ابْنِ أَبِي سُفْيَانَ، فَلَقَدْ أَضْحَكَنِي الدَّهْرُ بَعْدَ إِبْكَائِهِ، وَلَا غَرْوَ وَاللَّهِ فَيَا لَهُ خَطْباً يَسْتَفْرِغُ الْعَجَبَ وَيُكْثِرُ الْأَوَدَ، حَاوَلَ الْقَوْمُ إِطْفَاءَ نُورِ اللَّهِ مِنْ مِصْبَاحِهِ وَسَدَّ فَوَارِهِ مِنْ يَنْبُوعِهِ وَ جَدَحُوا بَيْنِي وَبَيْنَهُمْ شِرْباً وَبِيئاً، فَإِنْ تَرْتَفِعْ عَنَّا وَ عَنْهُمْ مِحَنُ الْبَلْوَى أَحْمِلْهُمْ مِنَ الْحَقِّ عَلَى مَحْضِهِ وَ إِنْ تَكُنِ الْأُخْرَى، فَلَا تَذْهَبْ نَفْسُكَ عَلَيْهِمْ حَسَرَاتٍ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ بِمَا يَصْنَعُونَ.
يَا أَخَا بَنِي أَسَدٍ إِنَّكَ لَقَلِقُ الْوَضِينِ تُرْسِلُ فِي غَيْر سَدَدٍ وَ لَكَ بَعْدُ ذِمَامَةُ الصِّهْرِ وَ حَقُّ الْمَسْأَلَةِ وَ قَدِ اسْتَعْلَمْتَ فَاعْلَمْ (1)
الوضين: تنگ نوار، طناب کمربند مانندی که جهاز یا کجاوه شتر یا زین اسب را از زیر شکم حیوان با آن می بندند؛ كما عن النهاية بطان منسوج بعضها على بعض يشدّ به الرّحل على البعير كالحزام للشرج. تُرْسِلُ: ارسال می کنی؛ باب افعال از ماده «رَسَلَ، يُرْسِلُ، رَسلا» به معنای شل و آویخته بودن، رها می کنی؛ الارسال:
الاطلاق و اهمال التوجيه غَيْر سَدَد: نادرست؛ به معنای صاف و درست بودن است ادغام نشده؛ فِي غَيْر سَدَدٍ: بدون تقيد و بدون ملاحظه وضعيت السدد محرّكة كالسداد الصواب و الاستقامة دِمَامَةُ: حمایت کردن کفایت نمودن به معنای حق و حرمت است با کلمۀ «ذمه» به معنای امان و ضمانت از یک ماده است؛ الدمامة: بكسر الذال المعجمة: الحرمة. الصهر: خویشاوندی بین نزدیکان زن و شوهر؛ قرابت سببی که از ازدواج به وجود می آید؛ القرابة قال ابن السكيت: كلّ من كان من قبل الزوج من أبيه أو أخيه أو أعمامه فهم الأحماء و من كان من قبل المرأة فهم الأختان، وتجمع الصنفين الأصهار.
اسْتَعْلَمْتَ: سؤال کردی.
ای برادر بنی اسدی تو مردی مضطرب و بیقراری که سخن در غیر صواب می گویی [و پرسش نابجا می کنی]؛ با این حال تو را حرمت خویشاوندی و حق پرسش است. اینک که خواستی
1) يَا أَخَا بَنِي أَسَدٍ ای اسدی، عرب ها این تعبیر را برای نسبت شخص به خاندانش به کار می برند. لقلق: سست، شل غیر محکم مانند طنابی که به دور چیزی پیچیده شود و محکم نباشد؛ قلق: قلقا من باب تعب اضطرب فهو قلق ككتف.
بدانی، پس برایت می گویم.
نکته ها
تعبیر به «قَلِقُ الْوَضِین» با توجه به این که وضین به معنای همان تنگ یا نوار و طناب کمربند مانندی است که جهاز یا کجاوه شتر، یا زین اسب را از زیر شکم حیوان با آن می بندند و «قلق» به معنای سست است اگر آن طناب یا نوار سست باشد، زین و جهاز شتر همواره به این سو و آن سو حرکت می کند؛ لذا به آدم دستپاچه و مضطرب «قلقُ الْوَضِین» اطلاق شده است. (1)
«حَقُّ الْمَسْأَلَةِ» نشان می دهد که هرکس حق سؤال از پیشوایش را دارد و پیشوایش هم ملزم به جواب دادن به اوست مگر آن که مانع خاصی وجود داشته باشد. (2)
«صهر» به خویشاوندی از راه ازدواج گفته می شود. زینب بنت جحش همسر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله از قبیله بنی اسد بود. (3)
منظور مرد اسدی از سؤالش دربارۀ خلافت و پاسخ امام علیه السلام به آن اشاره به داستان سقیفه و تغییر محور خلافت از خاندان پیامبر در روز رحلت آن حضرت است. (4)
«تُرْسِلُ فِي غَيْر سَدَدٍ»: مقصود از ارسال در این عبارت رها کردن حیوان است. انسان وقتی اسب یا شتر یا حیوان دیگری را سوار می شود باید مواظب باشد که آن را در جای غیر محکم رها نکند تا خرابی به بار نیاورد و تلف نشود و اگر آن را بدون مواظبت کامل رها کند ممکن است که حیوان در چاه یا دره سقوط کند؛ یعنی زبان را که در اختیار انسان است نباید رها کرد تا بدون حساب باز شود و حرفی زده شود که صلاح نیست.
مشابه
فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُون (5)اگر خود نمی دانید، از اهل کتاب بپرسید. إِنَّمَا يَهْلِكُ النَّاسُ لِأَنَّهُمْ لَا يَسْأَلُونَ (6)مردم به این علت هلاک و گمراه می شوند که پرسش نمی کنند. إِنَّ اللَّهَ لَمْ يَأْخُذْ عَلَى الْجُهَّالِ عَهْداً بِطَلَبِ الْعِلْمِ حَتَّى أَخَذَ عَلَى الْعُلَمَاءِ عَهْداً بِبَذْلِ الْعِلْمِ
لِلْجُهَّال (1)خدا از نادان ها پیمانی برای طلب علم نمی گیرد تا آن که از علما پیمان گیرد که به نادانان علم آموزند؛ زیرا که علم بر جهل مقدم است. الْقُلُوبُ أَقْفَالُ وَ مَفَاتِحُهَا السُّؤَالُ (2)درها قفل شده است و کلید آن سؤال است. الْعِلْمُ خَزَائِنُ وَ مَفَاتِيحُهُ السُّؤَالُ فَاسْأَلُوا رَحِمَكُمُ اللَّهُ فَإِنَّهُ تُؤْجَرُ أَرْبَعَةُ: السَّائِلُ وَالْمُتَكَلَّمُ وَالْمُسْتَمِعُ وَ الْمُحِبُّ لَهُمْ (3)دانش گنجینه هایی است که کلیدهایش پرسش است، پس بپرسید. خداوند شما را رحمت کناد؛ زیرا در این پرسش و پاسخ چهار کس اجر و مزد گیرند: پرسشگر، پاسخ گو، شنونده و دوستدار آنان.
أَمَّا الِاسْتِبْدَادُ عَلَيْنَا بِهَذَا الْمَقَامِ وَ نَحْنُ الْأَعْلَوْنَ نَسَباً وَ الْأَشَدُّونَ بِالرَّسُولِ نَوْطاً فَإِنَّهَا كَانَتْ أَثَرَةً شَجَّتْ عَلَيْهَا نُفُوسُ قَوْمٍ وَ سَخَتْ عَنْهَا نُفُوسُ آخَرِينَ وَ الْحَكَمُ اللَّهُ وَ الْمَعْوَدُ إِلَيْهِ يَوْمُ الْقِيَامَةِ (4)
الأشَدُّونَ: شدیدترین؛ از ماده «شد» به معنی محکم بستن، قوی ترین ها.
نَوْطاً: رابطه خویشاوندی پیوند و ارتباط؛ این که می گویند مطلب منوط به آن است، یعنی وابسته به آن است؛ التعلق.
أَثَرةً: برگزیدن؛ اختیار کردن و اختصاص دادن چیزی به خویش است انحصارطلبی؛ به عکس ایثار که به معنای مقدم داشتن دیگری بر خویش است؛ يستأثر على أصحابه أى يختار لنفسه أشياء حسنة، و الاسم الأثرة محرّكة و الأثرة بالضم والكسر و الأثرى كالحسني. شَحَّتْ بخل ورزید؛ از مادۀ «شخ» به معنای بخل است. عرب وقتی کلمۀ «شُح» را به کار می برد که بخل به همراه حرص باشد هم مال خود را به کسی ندهد و هم بخواهد مال و حق دیگران را بخورد. سَخَتْ: سخاوت نمود؛ از ماده «سخی» متضمن معنای اعراض است؛ چون با عَن متعدی شده است، یعنی گروه دیگری از آن چشم پوشیدند و دوری کردند. الْمَعْوَدُ إِلَيْهِ: محل رجوع و بازگشت؛ اسم مکان یا مصدر میمی است. اگر اسم مکان باشد به معنای محل بازگشت و اگر مصدر میمی باشد به معنای بازگشت به سوی خداست المعود: إمّا اسم لمكان العود أو مصدر بمعناه. وفي بعض النسخ يوم القيامة باضافة يوم.
آن خودکامگی که دیگران در امر خلافت بر ما تحمیل کردند، با این که نسب ما برتر و پیوند خویشاوندی ما با رسول خدا صلی الله علیه و آله و استوارتر ،بود جز انحصار طلبی چیز دیگری نبود که گروهی
1) کافی، ج1، ص41.
2) میزان الحکمه، ج 4، ص 8039.
3) همان، ص 8041
4) الاسْتِبْدَاد: این که انسان چیزی را در اختیار خود بگیرد و دیگری را از آن دور کند؛ از مادۀ «بدد» به معنای دور کردن و متفرق ساختن؛ استبد فى الامر انفرد به من غير مشارك له فيه و رجل. الْأَعْلَوْنَ نَسَباً: بالاترها از حيث نسب که منظور خویشاوندی با حضرت رسول صلى الله عليه وسلم است.
بخیلانه به خلافت چسبیدند و گروهی [اهل بیت] نیز با سخاوت از آن گذشتند. داور خداوند است و روز قیامت بازگشت همه ما به سوی اوست.
نکته ها
منظور از این گروه کسانی اند که در سقیفه بنی ساعده برای در اختیار گرفتن خلافت اجتماع کردند. (1)
«سَخَتْ عَنْهَا نُفُوسُ آخَرِينَ» منظور از این جمله این است که ما بنی هاشم هنگامی که اصرار عجیب آن گروه را در تصاحب خلافت دیدیم و مقاومت را سبب به هم ریختن جامعه اسلامی دانستیم از آن چشم پوشیدیم. (2)
مشابه
إِنَّ رَبَّكَ هُوَ يَفْصِلُ بَيْنَهُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ فيما كانُوا فِيهِ يَخْتَلِفُون (3)هر آینه پروردگار تو در روز قیامت در آن چه اختلاف می کردند میانشان داوری خواهد کرد.
وَدَعْ عَنْكَ نَهْباً صِيحَ فِي حَجَرَاتِهِ *** وَلَكِنْ حَدِيثاً مَا حَدِيثُ الرَّوَاحِل! (4)
نهباً: غنیمت، غارت.
صیح: فریاد زده شد؛ مجهول «صاح».
حجراته: ناحیه ها اطراف؛ جمع «حجره» به معنای ناحیه، کرانه، جهت اطراف النواحى جمع حجرة كجمرة و جمرات.
الرواحل: گذشتگان.
داستان این غارتگری را که در جای خود رخ داد واگذار و به یاد بیاور داستان شگفت دزدیدن اسب سواری را.
نکته
این شعر از امرؤالقیس است که وقتی پدرش کشته شد و به کسی پناه آورده بود، شترانش غارت شدند کسی که به او پناه داده بود بر شتران سواری او نشست و رفت که شتران او را از غارتگران پس بگیرد ولی او علاوه بر این که شتران غارت شده را پس نیاورد، شتران سواری او را نیز از دست داد امرؤ القیس که به او بدگمان شده بود می گوید: داستان شتران غارت شده را رها کن و داستان شتران سواری مرا بگو که چه شده است. (5)
وَ هَلُمَّ الْخَطْبَ فِي ابْنِ أَبِي سُفْيَانَ فَلَقَدْ أَضْحَكَنِي الدَّهْرُ بَعْدَ إِبْكَائِهِ (1)
أَضْحَكَنِی: مرا خنداند.
دهر: زمان روزگار
إِبْكَائِه: گریاندن؛ از مادۀ «بکی» به معنای گریه کردن ،آبگی ابكاء الرجُلَ: آن مرد را به گریه درآورد؛ الباکی جمع بگاه گریه کننده که اشک ریزد.
بیا و از ماجرای شگفت فرزند ابوسفیان یاد کن که روزگار مرا به خنده آورد از آن پس که گریاند.
نکته
این سخن اشاره به محرومیت آن حضرت از خلافت در گذشته است و خنده آن حضرت از سپری شدن آن واقعه، ناشی از شگفتی او از گردش روزگار و وقوع این اوضاع و احوال است. (2)
وَ لَا غَرْوَ وَ اللَّهِ فَيَا لَهُ خَطْباً يَسْتَفْرِغُ الْعَجَبَ وَيُكْثِرُ الْأَوَدَ (3)
يَسْتَفْرِغُ الْعَجَبَ: تعجب را به نهایت می رساند؛ از ماده «فراغ» در این جا به معنای بیرون ریختن است و مفهوم جمله يستفرغ العجب: این است که هرگونه تعجب را بیرون می ریزد و جایی برای آن باقی نمی گذارد.
آود: اعوجاج؛ از ماده «آود» به معنای کج شدن گرفته شده و «آود» به معنای کجی است؛ الأود: محركة الاعوجاج.
به خدا قسم جای تعجب نیست که ماجرا چندان عجیب است که شگفتی را می زداید و کژی را فراوان می سازد.
نکته
گاهی انسان از یک مصیبت تعجب می کند ولی گاهی مصیبت یا مطلب به قدری بزرگ و گریه آور است که دیگر جای تعجب نیست و فوق تعجب است. حضرت در این جا
1) هَلُمَّ: بیا؛ ترکیبی از «هاء تنبیه» و «لم» به معنای «جمع کن» است و این واژه معمولاً به صورت یک کلمه و به مفهوم بیا به سوی ما و در کنار ما قرار بگیر است؛ عرب وقتی می خواهد کسی را به چیزی بخواند و دعوت کند از کلمهٔ «هَلُمَّ» استفاده می کند و مفرد و تثنیه و جمع و مذکر آن یکسان است؛ اسم فعل يستعمل بمعنى هات و تعال، فعلى الأول متعدّ و على الثانى لازم يستوى فيه الواحد والجمع و المذكر والمؤنث في لغة أهل الحجاز، و أهل نجد يقولون هلما و هلموا. خَطب: حادثه عجیب؛ به معنای کار مهم است و «خطاب» و «مخاطبه» را ازاین رو «خطاب» و «مخاطبه» گفته اند که گفت وگوی مهمی در جریان آن است.
2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 6، ص89.
3) غَرُو: شگفتی، تعجب فَيَا لَهُ خَطْباً: «يا » حرف ندا) و «خطب» به معنای بحران و گرفتاری مهم است؛ یعنی ای وای چه بحران عجیبی!».
می فرماید «وَ لَا غَرْوَ وَ اللَّهِ» به خدا قسم تعجبی نیست.
حَاوَلَ الْقَوْمُ إِطْفَاءَ نُورِ اللَّهِ مِنْ مِصْبَاحِهِ وَ سَدَّ فَوَارِهِ مِنْ يَنْبُوعِهِ وَ جَدَحُوا بَيْنِي وَبَيْنَهُمْ شِرْباً وبيئاً (1)
سد: بستن و اصلاح کردن، مسدود کردن.
فوار: سوراخی که آب از آن فَوَران می کند؛ صیغهٔ مبالغه به معنای کثیر الفوران است و نیز به معنای منبع آب و سوراخی که آب به شدت از آن بیرون می آید؛ فوّار الينبوع بفتح الفاء و تشديد الواو ثقب البئر و الفوار بالضم و التخفيف ما يفور من حرّ القدر و بهما قرء والأول أظهر.
يَنبوع: چشمه؛ از مادۀ «نَبَعَ» به معنای جوشید و به جریان افتاد.
جَدَحُوا: مخلوط کردند؛ از ماده «جدح» به معنای مخلوط کردن و ممزوج نمودن است؛ جدحه: يجدحه من باب منع خلطه و مزجه.
شرباً وبيئاً: آب و با آور؛ چیزی که و با در آن زیاد است. توجه داشته باشید «وبا» گاهی به مرض خاص مشهور، اطلاق می شود و گاه به هرگونه مرض و در خطبهٔ مزبور، معنای دوم مقصود است؛ الشرب بالكسر الحظ من الماء؛ الوبيء: ذو الوباء و المرض.
آن ها کوشیدند تا نور خدا را در چراغش خاموش سازند خلافت را از خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله بیرون برند و فوران زلال حقیقت را از چشمۀ آن ببندند [مردم را از علوم اهلبیت محروم کنند] و میان من و خود آب صاف را و با آلود کردند.
نکته ها
جمله «حَاوَلَ الْقَوْمُ...» اشاره به این است که بنی امیه تنها برای رسیدن به مقام و حکومت بر مردم تلاش نمی کردند، بلکه هدفشان خاموش کردن نور اسلام و قرآن بود. (2)
جمله «وَ سَدَّ فَوَّارِهِ... » اسلام و قرآن را به چشمه جوشانی تشبیه می کند که در کویر جاهلیت عرب آشکار شد و سرزمین دل ها را آبیاری کرد و گل ها و میوه ها بر شاخسارش نمایان گشت. بنی امیه می کوشیدند راه این چشمه را مسدود کنند و مردم را بار دیگر به همان کویر بازگردانند. (3)
جمله «وَ جَدَحُوا...» این را می رساند که آن ها آب زلال شریعت اسلام را با سموم کشنده آلوده ساختند تا مزاج فکر و اخلاق مردم را که خواهان اسلام ،بودند، مسموم کنند؛ زیرا تا
زمانی که مردم سالم می اندیشیدند و سالم حرکت می کردند زیر بار جنایت کاران آلوده ای همچون بنی امیه و آل ابی سفیان نمی رفتند. (1)
مشابه
يُرِيدُونَ لِيُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِم (2)می خواهند نور خدا را با دهان هایشان خاموش کنند. وَ يَأْبَى اللَّهُ إِلا أَنْ يُتِمَّ نُورَهُ وَ لَوْ كَرِهَ الْكافِرُون (3)و خدا جز به کمال رساندن نور خود نمی خواهد؛ هر چند کافران را خوش نیاید.
فَإِنْ تَرْتَفِعْ عَنَّا وَ عَنْهُمْ مِحَنُ الْبَلْوَى أَحْمِلْهُمْ مِنَ الْحَقِّ عَلَى مَحْضِهِ وَإِنْ تَكْنِ الْأُخْرَى، فَلَا تَذْهَبْ نَفْسُكَ عَلَيْهِمْ حَسَراتِ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ بِمَا يَصْنَعُون (4)
مَحْض: خالص.
لا تَذْهَبْ نَفْسُک: خودت را از بین مبر.
اگر این مشکلات موجود از ما و آن ها برطرف گردد من آن ها را به سوی حق خالص می برم و اگر مسیر حوادث به گونه دیگری بود، بر آن ها حسرت مخور؛ زیرا خداوند از آن چه انجام می دهند آگاه است.
نکته ها
این جمله اشاره دارد به این که اگر موانع بر طرف گردد من برای برگرداندن جامعه اسلامی به جامعه عصر پیامبر صلی الله علیه و آله آمادگی کامل دارم و تلاش و کوشش خود را در این راه به کار می گیرم ولی اگر شرایط اجازه نداد باز هم مشکلی نیست؛ چراکه ما به وظیفه خود عمل کرده ایم و آن ها نیز به سزای اعمالشان می رسند. (5)
در این جا حضرت نمی خواهد شکست احتمالی خود را مستقیماً مطرح کند و به زبان بیاورد. این است که می فرماید وَ إِنْ تَكُنِ الْأُخْرَى و اگر در کار ما احتمال دیگری بود و ما پیروز نشدیم نباید جان تو به خاطر این موضوع حسرت بخورد.
شناسنامه خطبه
تاریخ زمان و مکان وقوع: در کوفه بین سال های 37 تا 40 هجری
مخاطب: کوفیان
موضوع: اعتقادی، علمی
ویژگی: خداشناسی (1)
از خطبه های امام علیه السلام است که دربارۀ توحید و از اوصاف جمال و جلال خدا و اسرار آفرینش سخن می گوید و انسان را مخاطب ساخته و در عین این که ضعف و ناتوانی او را بازگو می کند نشانه های قدرت پروردگار را در آفرینش انسان بیان می فرماید.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص 102.
الْحَمْدُ لِلَّهِ خَالِقِ الْعِبَادِ وَ سَاطِحِ الْمِهَادِ وَ مُسِيلِ الْوِهَادِ وَ مُخْصِبٍ النَّجَادِ، لَيْسَ لِأُولِيَّتِهِ ابْتِدَاء وَ لَا لِأَزَلَيَّتِهِ انْقِضَاءُ، هُوَ الْأَوَّلُ وَ لَمْ يَزَلْ وَ الْبَاقِي بِلَا أَجَلٍ، خَرَتْ لَهُ الْجِبَاهُ وَ وَحَدَتْهُ الشَّفَاهُ، حَدَّ الْأَشْيَاءَ عِنْدَ خَلْقِهِ لَهَا إِبَانَةً لَهُ مِنْ شَبَهَهَا، لَا تُقَدِّرُهُ الْأَوْهَامُ بِالْحُدُودِ وَ الْحَرَكَاتِ وَ لَا بِالْجَوَارِحِ وَ الْأَذَوَاتِ. لَا يُقَالُ لَهُ مَتَى وَ لَا يُضْرَبُ لَهُ أَمَدٌ بِحَتَّى الظَّاهِرُ لَا يُقَالُ مِمَّ وَ الْبَاطِنُ لَا يُقَالُ فِيمَ، لَا شَبَحُ فَيُتَقَصَّى وَ لَا مَحْجُوبٌ فَيُحْوَى، لَمْ يَقْرُبْ مِنَ الْأَشْيَاءِ بِالْتِصَاقِ وَ لَمْ يَبْعُدْ عَنْهَا بِافْتِرَاقٍ، وَ لَا يَخْفَى عَلَيْهِ مِنْ عِبَادِهِ شُخُوصُ لَحْظَةٍ وَ لَا كُرُورٍ لَفْظَةٍ وَ لَا ازْدِلَافُ رَبْوَةٍ وَ لَا انْبِسَاطُ خُطْوَةٍ فِى لَيْلٍ دَاجٍ وَ لَا غَسَقٍ سَاجِ، يَتَفَيَّأ عَلَيْهِ الْقَمَرُ الْمُنِيرُ وَ تَعْقُبُهُ الشَّمْسُ ذَاتُ النُّورِ فِي الْأَفُولِ وَ الْكُرُورِ وَ اتَّقْلِيبِ تَقَلُّبِ الْأَزْمِنَةِ وَ الدُّهُورِ مِنْ إِقْبَالِ لَيْلِ مُقْبِلِ وَ إِدْبَارِ نَهَارٍ مُدْبِرٍ قَبْلَ كُلِّ غَايَةٍ وَ مُدَّةِ وَ كُلِّ إِحْصَاءٍ وَ عِدَّةٍ، تَعَالَى عَمَّا يَنْحَلُهُ الْمُحَدِّدُونَ مِنْ صِفَاتِ الْأَقْدَارِ وَنِهَايَاتِ الْأَقْطَارِ وَ تَأَثْلِ الْمَسَاكِنِ وَ تَمَكَّنِ الْأَمَاكِنِ، فَالْحَدُّ لِخَلْقِهِ مَضْرُوبٌ وَ إِلَى غَيْرِهِ مَنْسُوبٌ.
الْحَمْدُ لِلَّهِ خَالِقِ الْعِبَادِ وَ سَاطِحِ الْمِهَادِ وَ مُسِيلِ الْوِهَادِ وَ مُخْصِبِ النِّجَادِ (1)
مسیل: جاری کننده سیل؛ اسم فاعل از مادۀ «سیل»؛ سال: الماء سيلا وسيلانا إذا طغا و جرى و أسلته اسالة أجريته.
الْوِهَادِ: زمین های پست و گود؛ جمع «وهده» به معنای زمینهای منخفض و گود است؛ جمع وهدة و هي الأرض المنخفضة؛ الوهده المطمئن من الارض والمكان المنخفض كأنه حفره و الوهد يكون اسما و الجمع أوهد و وهد و وهاد. مُخْصِب رویانندۀ گیاهان؛ از مادهٔ «خصب» به معنای فراوان شدن گیاه است؛ بنابراین «مخصب» به کسی گفته می شود که زمینها را پرگیاه و پربرکت کند النّجاد: زمینهای بلند؛ جمع «نجد» به معنای زمین مرتفع است و مصدر آن «نجود» است. سرزمین عربستان به همین دلیل «نجد» گفته می شود که مرتفع تر از دیگر جاها بوده و از سطح دریا بالاتر است؛ النجد: الأرض المرتفعة و الجمع أنجاد و نجاد و نجود.
ستایش مخصوص خداوندی است که آفریدگار بندگان است؛ خداوندی که گستراننده زمین، جاری کننده سیل در رودخانه ها و رویانندۀ گیاهان بر کوه ها و تپه هاست.
1) سَاطِح: مسطح کننده؛ از ماده «سطح» گرفته شده و «ساطح» به کسی می گویند که چیزی را مسطح و صاف و گسترده کند. الْمِهَادِ: زمین؛ در اصل به معنای بستر است و به کره زمین که محل سکونت و استراحت انسان هاست نیز اطلاق می شود و در این جا به همین معناست؛ بالكسر الفراش و الجمع مهد ككتاب و كتب.
نکته ها
«الْحَمْدُ لِلَّهِ» هر ستایشی در مقابل کمال بوده و فرض این است که کمال مطلق خداوند است و دیگر کمالات که به ظاهر در جاهای دیگر وجود دارد جلوه کمال او هستند؛ در نتیجه دارای کمال است و ستایش نیز فقط در برابر کمال انجام می شود.
«مُسِيل الْوهَادِ» با توجه به این که وهاد به معنای دره ها و گودال هاست اشاره به این است که خداوند مناطقی از زمین را به صورت گودال قرار داد تا آب ها در آن جریان یابد و مناطق دیگر در امن و امان باشد. (1)
«مُخْصِب النِّجَادِ» اشاره به قدرت نمایی خداوند در سرسبز شدن مناطق مرتفعی است که آب به طور معمول به آن ها نمی رسد. (2)
«مُخْصِبِ النَّجَادِ» هر چند آب در دره ها و زمین های پست جاری می گردد ولی درخت ها و سبزه ها در روی زمین های مرتفع و کوه ها می رویند و سرسبزی آن بر سر کوه ها و زمین های مرتفع آشکار می شود.
«سَاطِحِ الْمِهَادِ»: مقصود از «مهاد» زمین است.
مشابه
أَلَمْ نَجْعَلِ الْأَرْضَ مِهاداً (3)آیا ما زمین را بستری نساختیم؟ الَّذى جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ فِراشاً (4)همان خدایی که زمین را برای شما فرشی [گسترده] قرار داد. وَ خَلَقَ كُلَّ شَيْءٍ فَقَدَّرَهُ تَقْدِيراً (5)و هر چیز را بیافریده است و آن را به اندازه آفریده است. قَدْ خَلَقْتُكَ مِنْ قَبْلُ وَ لَمْ تَكُ شَيْئاً (6)و تو را که پیش از این چیزی نبوده ای، بیافریده ام. وَ إِلَى الْأَرْضِ كَيْفَ سُطِحَتْ (7)و [بنگر] به زمین که چسان گسترده شده؟ أَنْزَلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً فَسالَتْ أَوْدِيَةٌ بِقَدَرِها فَاحْتَمَلَ السَّيْلُ زَبَداً (8)از آسمان آب فرستاد و هر رودخانه به اندازهٔ خویش جاری شد و آب روان، کف بر سر آورد.
لَيْسَ لِأَوَّلِيَّتِهِ ابْتِدَاء وَ لَا لِأَزَلِيَّتِهِ انْقِضَاءٌ هُوَ الْأَوَّلُ وَ لَمْ يَزَلْ وَ الْبَاقِي بِلَا أَجَلِ (1)
نه اول او آغازی دارد و نه ازلی بودنش را پایانی است اول و پایدار است و پاینده بی آخر است.
نکته ها
«لَيْسَ لِأُولِيَّتِهِ ابْتِدَاء»: این که بگوییم خداوند اول است بدین معنا نیست که چند میلیون سال پیش بوده است؛ چون تعبیرات زمانی به این صورت برای خداوند غلط است. زمان مقدار حرکت و واحد سنجش حرکت است و حرکت از شئون ماده است و به لحاظ این که خداوند ماده نیست بلکه قبل از ماده و برتر از آن است حرکت و زمان در مورد او معنا ندارد.
این گفتار اشاره به کمال الوهیت و استحقاق خداوند برای عبادت و بندگی است. (2)
مشابه
هُوَ الْأَوَّلُ وَالآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيم (3)اوست اول و آخر و ظاهر و باطن و او به هر چیزی داناست.
خَرَّتْ لَهُ الْجِبَاهُ وَوَجَدَتْهُ الشَّفَاهُ (4)
وَحَدَتْهُ: به یگانگی او گواهی داد.
الشَّفَاهُ: لبها؛ از ماده «شفه» به معنای لب؛ الأَشْفَه مردی که لب کلفت دارد.
پیشانی ها در برابر عظمتش به خاک افتاده و لب ها به یگانگی اش گشوده است.
نکته
«وَحَّدَتْهُ الشَّفَاه» مقصود لب نیست بلکه مقصود انسان ها هستند که به زبان می گویند «لا اله الا الله».
حَدَّ الْأَشْيَاءَ عِنْدَ خَلْقِهِ لَهَا إِبَانَةً لَهُ مِنْ شَبَهِهَا (5)
1) لَمْ يَزَلْ: پیوسته. بِلَا أَجَلٍ: بدون مدت.
2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج6، ص93.
3) حدید، 3.
4) خَرَّتْ: به رو افتاد، سجده کرد. الْجِبَاهُ: پیشانی ها؛ جمع «جبه، جَبْهَة» وسط پیشانی و موضع سجده است؛ الجبهة: پیشانی انسان.
5) إبَانَةً: جدا کردن؛ برای تمیز دادن و جدا کردن مفعول لاجله برای «حَدَّ». شَبَههَا: شِبه؛ مثل و نظير؛ أَشْبَهَ إِشْبَاهاً هُ: به سان یا همسان او؛ تَشَابَهَ تَشَابُها الرجُلانِ: آن دو مرد به یکدیگر شبیه شدند؛ تَشَبَّهَ تَشَبُّهاً به همانند و همسان او در کارها شد.
برای هر مخلوقی به هنگام آفرینش، حدی قرار داد تا با وجود مقدسش شباهت نیابد.
نکته ها
اشاره به این که تمام مخلوقات محدودند و تنها ذات پاک خداست که نامحدود است؛ از این رو خالق از مخلوق به آسانی شناخته می شود و از گمراه شدن در وادی شرک پیشگیری می کند. (1)
محدودیت اشیا برای این است که خداوند علت اشیاست و موجودات دیگر معلول او واجب الوجود است و موجودات دیگر ممکن الوجود و باید بین واجب و ممکن تباین و جدایی باشد.
لَا تُقَدِّرُهُ الْأَوْهَامُ بِالْحُدُودِ وَالْحَرَكَاتِ وَ لَا بِالْجَوَارِحِ وَ الْأَدَوَاتِ (2)
افکار و اندیشه ها هرگز نمی تواند با حدود و حرکات و نه با اعضا و ابزار اندازه و حدی برای او تعیین کند.
مشابه
در حدیثی از امام محمدباقر علیه السلام نقل شده است: کُلُّ مَا مَيَّرْتُمُوهُ بِأَوهَامِكُم فِي أَدَقِّ مَعانِيه مَخلُوقٌ مَصنُوعٌ مِثلُكُم مَردُودٌ إِلَیكُم (3)هر چیزی که با فکر خود در دقیق ترین معنا و مفهوم تشخیص دهید مخلوق و مصنوعی همچون شماست و به سوی شما باز می گردد. از امام سجاد علیه السلام نیز نقل شده است: إِنَّ اللَّهَ لَا يُوصَفُ بِمَحْدُودِيَّةٍ عَظُمَ رَبُّنَا عَنِ الصَّفَةِ فَكَيْفَ يُوصَفُ بِمَحْدُودِيَّةٍ مَنْ لَا يُحَد (4)خداوند به هیچ محدودیتی وصف نمی شود (و ذات پاکش هیچ حدی را نمی پذیرد) او برتر از چنین توصیفی است و چگونه ممکن است کسی که هیچ حدی ندارد وصف به محدودیت شود.
در حدیث دیگری از امام علی بن موسی الرضا علیه السلام می خوانیم: هُوَ أَجَلُ مِنْ أَنْ تُدْرِكَهُ الْأَبْصَارُ أَوْ يُحِيطُ بِهِ وَهُمْ أَوْ يَضْبِطَهُ عَقْل (5)او برتر از آن است که چشم ها او را ببیند و اندیشه به او احاطه پیدا کند و عقل او را به قید و شرط در آورد.
1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج6، ص308.
2) تُقَدِّرُه: تقدیر و اندازه؛ تَقدِیر: اندازه گیری و تعیین. الْأَوْهَامُ: اندیشه ای که به دل راه یابد، نیروی وهمیه که یکی از حواس باطنی است که محسوسات را درک می کند و گاهی همراه با پندار باشد؛ ایهاماً در وهم و گمان افتاد.
3) بحار الانوار، ج 66، ص292.
4) اصول کافی، ج 1، ص 100.
5) بحار الانوار، ج3، ص15.
لَا يُقَالُ لَهُ مَتَى وَلَا يُضْرَبُ لَهُ أَمَدٌ بِحَتَّى الظَّاهِرُ لَا يُقَالُ مِمَّ وَ الْبَاطِنُ لَا يُقَالُ فِيمَ (1) گفته نمی شود از کی بوده و تا چه زمان خواهد بود. ظاهری است که نتوان گفت از چه آشکار شده و باطنی است که گفته نمی شود در چه چیز پنهان است.
نکته
پنهان بودن خداوند به این معنا نیست که در چیزی نفوذ کرده باشد بلکه به این معناست که چون خداوند نامتناهی است و ما محدود و متناهی هستیم، نمی توانیم نسبت به ذات او احاطه پیدا کنیم پس باطن بودن خداوند از این جهت است که نسبت به ما پنهان است.
لَا شَبَحُ فَيُتَقَصَّى وَلَا مَحْجُوبٌ فَيُحْوَى (2)
مَحْجُوب: پوشیده و پنهان؛ حجب و حجاب هر دو مصدر و به معنی پنهان کردن؛ تَحَجَّبَ، تَحَحُباً: پنهان شد.
یخوی: در برگرفته می شود از مادۀ «حوایه» به معنای استیلای بر چیزی گرفته شده است.
او جسم نیست که زوال پذیرد مستور نیست تا چیزی او را پوشانده باشد.
لَمْ يَقْرُبْ مِنَ الْأَشْيَاءِ بِالْتِصَاقِ وَ لَمْ يَبْعُدْ عَنْهَا بِافْتِرَاقٍ (3)
افْتِرَاقِ: جدایی.
نزدیکی او به موجودات آن چنان نیست که به آن ها چسبیده باشد و دوری او از آن ها آن گونه نیست که از آن ها جدا گردد.
نکته
چسبندگی و پیوند از ویژگی های اجسام است و خداوند از آن منزه و به دور است. خداوند از راه تدبیر و لطف و عنایت به پدیده ها نزدیک می شود. (4)
1) بحَتَّی: کلمه «حتی» به معنای حد برای بیان مدت او به کار برده نمی شود.
2) شَبَحٌ: کالبد جسمانی؛ به معنای شخص است و گاه به شخصی که از دور نمایان می شود و کاملاً واضح نیست نیز اطلاق می شود. يُتَقَصَّی: فانی می شود؛ از مادۀ «قصو» به معنای دور شدن گرفته شده و «تقصی» به معنای جست وجو کردن و تلاش برای به دست آوردن نهایت چیزی است.
3) لَمْ يَقْرُبُ: نزدیک نیست. الْتِصَاقِ: چسبیدن؛ از مادۀ «لَصَقَ» به معنای چسبیدن الْتَصَقَ الْتِصَاقاً بالشيء: به آن چیز چسبید و پیوست شد؛ أَلْصَقَ الْصَاقاً الشيء بالشيء: آن چیز را به چیزی چسبانید.
4) در سایه سار نهج البلاغه، ج 3، ص410.
مشابه
امیرالمؤمنين علیه السلام: مَعَ كُلِّ شَيْءٍ لَا بِمُقَارَنَةٍ وَ غَيْرُ كُلِّ شَيْءٍ لَا بِمُزَايَلَةٍ (1)او با همه چیز است اما نه به این صورت که قرین آن ها باشد و غیر همه چیز است اما نه به این معنا که بیگانه و جدا از آن ها باشد.
وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَريدِ (2)و ما از رگ گردنش به او نزدیک تریم.
وَ لَا يَخْفَى عَلَيْهِ مِنْ عِبَادِهِ شُخُوصُ لَحْظَةٍ وَ لَا كُرُورُ لَفْظَةٍ وَ لَا ازْدِلَافُ رَبْوَةٍ وَ لَا انْبِسَاطُ خُطْوَةٍ فِي لَيْلٍ دَاجِ وَ لَا غَسَقٍ سَاجِ (3)
ازدلافُ: پناه گرفتن بالا رفتن، نزدیک شدن و بالا رفتن از نقطهٔ مرتفعی است و «مشعر الحرام» را «مزدلفه» می گویند؛ زیرا مردم از آن جا به «منی» نزدیک می شوند یا در سایه این عبادت به خدا نزدیک می شوند؛ ازدلف: و تزلف أى تقدّم و اقترب و المزدلفة موضع بين عرفات و منى سمّى بها لأنه يتقرّب فيها إلى الله أو لاقتراب الناس إلى منى بعد الافاضة أو لمجيء النّاس إليها في زلف من الليل.
رَبوَةٍ: جای بلند؛ محل مرتفع را گویند؛ بضم الراء وكسرها و الفتح لغة بني تميم المكان المرتفع. انبساط گشاده؛ از مادۀ «بَسَط» به معنای گشودن وسعت ،دادن گستردن ،انبسط انبساطاً الشيءُ: آن چیز پخش شد، کشیده شد؛ باسط مُبَاسَطةً با او گشاده روی شد؛ البساط: زمین پهن و فراخ
خُطوة: قدم فاصله بین دو پا وقت راه رفتن
ليْل دَاج: شب تاریک؛ از ماده «دجو» به معنای تاریک شدن شب است و «لیل داج» به شب تاریک بدون ماه گفته می شود. غَسَق: تاریکی اول شب به معنای شدت ظلمت است و از آن جا که نیمه شب از هر زمانی تاریک تر است این واژه به آن اطلاق می شود؛ محرکة الظلام أو ظلمة أوّل الليل.
ساج آرام؛ به معنای ساکن است و منظور از «غسق ساج» تاریکی طولانی و مستمر است.
هیچ چیز از خداوند پنهان نیست؛ نه نگاه خیرةً ،بندگان نه تکرار سخن آنان نه نزدیک شدن به تپه ها نه گام برداشتن در شبی تار و نه در شامگاهی آرام که ماه درخشان بر آن سایه می افکند، و خورشید تابان در غروب و طلوع به دنبال آن می آید و نه دگرگونی زمان ها و روزگاران از آمدورفت شب و روزی که می آید و می رود.
نکته
امام علیه السلام برای این که مشخص کند پنهان ترین حرکات و اشیا از علم خداوند مخفی
نمی ماند، مسافری را فرض کرده که در شبی تاریک از بیابانی می گذرد، چشم های او به بیابان خیره شده و زمزمه هایی زیر لب دارد به تپه هایی نزدیک می شود و از آن ها بالا می رود و برای رسیدن به مقصد با عجله گام های بلند بر می دارد و در آن ظلمت و تاریکی به پیش می رود. خداوندی که حرکات چشم و لب ها و پاهای چنین مسافری بر او مخفی نیست، به یقین اعمال بندگانش در روزهای روشن و در شهرها و آبادی ها بر او پنهان نمی ماند. (1)
مشابه
إنْ تُبْدُوا شَيْئاً أَوْ تُخْفُوهُ فَإِنَّ اللَّهَ كانَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَليما (2)اگر چیزی را آشکار کنید یا مخفی دارید در هر حال خدا به هر چیزی آگاه است. وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْبِ لا يَعْلَمُها إِلا هُوَ وَيَعْلَمُ مَا فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ مَا تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَةٍ إِلَّا يَعْلَمُها وَ لا حَبَّةٍ فِي ظُلُماتِ الْأَرْضِ وَلا رَطْبٍ وَ لا يَابِسٍ إِلا في كِتَابٍ مُبین (3)کلیدهای غیب نزد اوست. جز او کسی را از غیب آگاهی نیست هر چه را که در خشکی و دریاست می داند. هیچ برگی از درختی نمی افتد مگر آن که از آن آگاه است و هیچ دانه ای در تاریکی های زمین و هیچ تر و خشکی نیست جز آن که در کتاب مبین آمده است.
يَتَفَيَّأُ عَلَيْهِ الْقَمَرُ الْمُنِيرُ وَ تَعْقُبُهُ الشَّمْسُ ذَاتُ النُّورِ فِي الْأُفُولِ وَ الْكُرُورِ (4)شب هایی که ماه درخشان بر آن می تابد و به دنبال آن خورشید نورانی از طلوع تا غروب بر آن می گذرد.
1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 6، ص312.
2) احزاب، 54.
3) انعام، 59.
4) يَتَفَيَّأ: سایه می اندازد؛ از ماده «فین» به معنای بازگشت گرفته شده و «تفیا» به معنای جابه جا شدن و رفت و آمد کردن است. از آن جا که سایه بر نور عارض می شود حضرت از مطلق حرکت نور و آمدن نور جای تاریکی و نیز تاریکی جای نور، تعبیر به «تَفَيَّاً» فرموده است؛ الظلّ تقلب و رجع من جانب إلى جانب قال سبحانه: يَتَفَيَّؤُا ظِلالُهُالْمُنير: درخشان تَعْقُبُه دنبال می کند عقبت زیدا عقبا من باب قتل و عقوبا و عقبته بالتشديد جنت بعده، و منه سمّى رسول الله صلّى الله عليه و آله و سلّم العاقب لأنّه عقب من كان قبله من الأنبياء أى جاء بعدهم و تعقبه الشمس مضارع عقب بالتخفيف ويروى يعقبه مضارع عقب بالتضعيف؛ و فى نسخة الشارح المعتزلى تعقبه قال الشارح أى تتعقبه فحذف إحدى التانين كما قال سبحانه: (الَّذِينَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلائِكَة.الْأُفُولِ وَ الْكُرُورِ: غروب و طلوع غروب کردن ناپدید شدن؛ أَفَلَ، أُفُولًا القمرُ: ماه غروب کرد.
نکته هااشاره به این که علم خداوند نسبت به موجودات و اعمال انسان ها نه تنها در دل شب های تاریک وجود دارد بلکه شامل شب های مهتابی و روزهای روشن نیز می شود و در یک کلمه، هیچ مکانی در این جهان نیست مگر این که در پیشگاه علم خداوند آشکار است. (1)خداوند در تاریکی هم اشیا را می بیند اما خصوصیت این تاریکی این است که پس از آن روز می شود و خورشید روشنی بخش می آید تاریکی امری عدمی است و ماه نورانی و خورشید روشنایی بخش امری وجودی هستند.##### 1. 9. 3. علم خداوند به دگرگونی روزگاران﴿و تَقَلُّبِ الْأَرْمِنَةِ وَالدُّهُورِ مِنْ إِقْبَالِ لَيْل مُقْبِل وَ إِدْبَارِ نَهَارٍ مُدْير (2)
الدهور: روزگاران؛ جمع «دهر» به معنای زمان؛ الدَّهْر: جمع أَدْهُر ودُهُور: مدت محدود، روزگار دراز.
علم او در تغییرات و دگرگونی های زمان ها و روزگاران از روی آوردن شب و پشت کردن روز نافذ است.
نکته
«وَ تَقَلُّبِ الْأَزْمِنَةِ»: زمان ها و روزگاران همیشه در حال قلب و انقلاب هستند؛ به این معنا که همیشه شب شده و روز می شود یا روز شده و شب می گردد و همه این ها به وسیلهٔ قدرت خداوند است اقبال شب به این است که روز می رود و ادبار روز هم به همین معناست پس هر دو عبارت تقریباً مساوی هستند حضرت می خواهند با عبارت های گوناگون و با سجع و قافیه و بلاغت تحولات روزگار را بیان کنند.
قَبْلَ كُلِّ غَايَةٍ وَ مُدَّةِ وَ كُلِّ إِحْصَاءِ وَ عِدَّةٍ (3) پیش از پایان و سرآمد هر چیز و قبل از احصا و شمارش آن ها از همه آگاهی دارد و چیزی بر او مخفی و پنهان نیست.
نکته
شمارش مربوط به زمان است و خداوند فوق زمان است؛ همان طور که فوق مکان است.
تَعَالَى عَمَّا يَنْحَلُهُ الْمُحَدِّدُونَ مِنْ صِفَاتِ الْأَقْدَارِ وَ نِهَايَاتِ الْأَقْطَارِ وَ تَأَثْلِ الْمَسَاكِنِ وَ تَمَكُن الْأَمَاكِن (1)
الْمُحَدِّدُونَ: نسبت دهنده ها؛ محدودکنندگان کسانی که حد و اندازه تعیین می کنند، مهندسان
الْأَقْدَار: اندازه ها؛ از ماده «قدر» به معنای اندازه
نِهَايَاتِ الْأَقْطَارِ: نهایت در طول و عرض و ارتفاع؛ جمع «قطر» به معنای خطه، ناحیه، اقلیم ها، نواحی.
تأثل: استقرار یافتن به معنای آباد بودن مسکن است و از مادهٔ «أثل» که درخت محکم و معروفی است؛ المال اکتسبه.
تَمَكِّن: ثابت ماندن در مکان؛ باب تفعل از مکان.
او والاتر از حدود و اندازه ها و نهایت قطرها و قرار گرفتن در مسکن ها و جای گرفتن در مکان هاست که تحدید کنندگان و توصیفگران آن ذات پاک] به او نسبت می دهند.
فَالْحَدٌ لِخَلْقِهِ مَضْرُوبٌ وَ إِلَى غَيْرِهِ مَنْسُوبٌ (2)
حد و اندازه برای آفریده او زده شد و مخصوص غیر اوست.
لَمْ يَخْلُقِ الْأَشْيَاءَ مِنْ أُصُولِ أَزَلِيَّةٍ وَ لَا مِنْ أَوَائِلَ أَبَدِيَّةٍ، بَلْ خَلَقَ مَا خَلَقَ فَأَقَامَ حَدَّهُ وَصَوَّرَ فَأَحْسَنَ صُورَتَهُ لَيْسَ لِشَيْءٍ مِنْهُ امْتِنَاعٌ وَ لَا لَهُ بِطَاعَةِ شَيْءٍ انْتِفَاعٌ عِلْمُهُ بِالْأَمْوَاتِ الْمَاضِينَ كَعِلْمِهِ بِالْأَحْيَاءِ الْبَاقِينَ وَ عِلْمُهُ بِمَا فِي السَّمَاوَاتِ الْعُلَى كَعِلْمِهِ بِمَا فِي الْأَرْضِينَ السُّفْلَى أَيُّهَا الْمَخْلُوقُ السَّوِيُّ وَ الْمُنْشَأُ الْمَرْعِيُّ فِي ظُلُمَاتِ الْأَرْحَامِ وَ مُضَاعَفَاتِ الْأَسْتَارِ بُدِنْتَ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ طِينٍ وَ وُضِعْتَ فِي قَرَارٍ مَكِينٍ إِلى قَدَرٍ مَعْلُومٍ وَ أَجَلِ مَقْسُومٍ، تَمُورُ فِي بَطْنِ أُمَّكَ جَنِيناً، لَا تُحِيرُ دُعَاءَ وَ لَا تَسْمَعُ نِدَاءً، ثُمَّ أَخْرِجْتَ مِنْ مَقَرَّكَ إِلَى دَارٍ لَمْ تَشْهَدْهَا وَ لَمْ تَعْرِفْ سُبُلَ مَنَافِعِهَا. فَمَنْ هَدَاكَ لِاجْتِرَارِ الْغِذَاءِ مِنْ ثَدْيِ أَمِّكَ وَ عَرَّفَكَ عِنْدَ الْحَاجَةِ مَوَاضِعَ طَلَبِكَ وَ إِرَادَتِكَ ؟ هَيْهَاتَ إِنَّ مَنْ يَعْجِزُ عَنْ صِفَاتِ ذِي الْهَيْئَةِ وَالْأَدَوَاتِ فَهُوَ عَنْ صِفَاتِ خَالِقِهِ أَعْجَرُ وَ مِنْ تَنَاوُلِهِ بِحُدُودِ الْمَخْلُوقِينَ أَبْعَد.
لَمْ يَخْلُقِ الْأَشْيَاءَ مِنْ أُصُولِ أَزَلِيَّةٍ وَ لَا مِنْ أَوَائِلَ أَبَدِيَّةٍ بَلْ خَلَقَ مَا خَلَقَ فَأَقَامَ حَدَّهُ وَصَوَّرَ فَأَحْسَنَ صُورَتَهُ (1)
فَأَقَامَ حَدَّهُ: حد آن را مشخص نمود.
صَوَّرَ: صورتگری کرد؛ صورت به معنی شکل است جمع آن «صور» است تصویر صورت دادن و شکل دادن است.
أَحْسَنَ: نيكو نمود.
خداوند، اشیا را از موادی که ازلی باشند یا ابدی نیافرید، بلکه آن چه آفرید برای هر یک حدی قرار داد و به آن چه صورت بخشید، تصویر زیبایی داد.
نکته
اشاره به ابداع در خلقت است؛ یعنی آفرینش اشیا مسبوق به هیچ سابقه ای نبود. موادی وجود نداشت که خداوند اشیا را از آن مواد ازلی آفریده باشد و نه صورت ها و اشکالی وجود داشت که از آن اقتباس کرده باشد بلکه هم مواد بی سابقه بود و هم صورت ها. (2)
مشابه
وَ لَقَدْ خَلَقْناكُمْ ثُمَّ صَوَّرْناكُمْ ثُمَّ قُلْنَا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لآدَم (3)و شما را بیافریدیم و صورت
بخشیدیم، آن گاه به فرشتگان گفتیم: آدم را سجده کنید.
هُوَ الَّذِي يُصَوِّرُكُمْ فِي الْأَرْحَامِ كَيْفَ يَشاء (1)اوست که شما را در رحم مادران به هرگونه که خواسته باشد، می نگارد. فى أَى صُورَةٍ ما شاءَ رَكَّبَك (2)و به هر صورتی که خواست اعضای تو را ترکیب کرد. صُنْعَ اللَّهِ الَّذِى أَثْقَنَ كُلَّ شَيْءٍ (3)کار خداوند است که هر چیزی را به کمال پدید آورده است.
لَيْسَ لِشَيْءٍ مِنْهُ امْتِنَاعٌ وَ لَا لَهُ بِطَاعَةِ شَيْءٍ انْتِفَاعُ (4)
چیزی را توان نافرمانی او نباشد و اطاعت ها به او سودی نرساند.
نکته
هیچ چیزی از قدرت حق یا در مقابل قدرت حق امتناع نمی کند؛ یعنی چنین نیست که اگر خدا بخواهد انسان را خلق کند او بتواند بگوید من خلق نمی شوم بلکه هر آن چه اراده حق به آن تعلق گرفته است، محقق می شود.
عِلْمُهُ بِالْأَمْوَاتِ الْمَاضِينَ كَعِلْمِهِ بِالْأَحْيَاءِ الْبَاقِينَ وَ عِلْمُهُ بِمَا فِي السَّمَاوَاتِ الْعُلَى كَعِلْمِهِ بِمَا فِي الْأَرْضِينَ السُّفْلَى (5)
علم او به مردگان پیشین همچون علمش به زندگان باقی است و دانشش به آن چه در آسمان های بالاست همچون دانش اوست به آن چه در طبقات پایین زمین است.
نکته
اشاره است به این که علم خداوند به دست آمده از غیر نیست و در آن هیچ گونه دگرگونی و بازیابی حاصل نمی شود و چیزی برای او نادانسته نیست تا از نو دانسته شود، بلکه علم
1) آل عمران، 6.
2) انفطار، 8.
3) نمل، 88
4) امتناع: بازداشتن؛ از ماده «منع». انتفاع: فایده، بهره؛ از مادۀ «نَفع»؛ اسْتَنْفَعَ اسْتِنْفَاعاً ه از آن بهره برداری کرد سود برد؛ انْتَفَعَ، انْتِفَاعاً به و منه: از او سودی به دست آورد.
5) الْمَاضِینَ: گذشتگان؛ از مادۀ مضی» به معنای رفتن گذشتن السُّفْلَی: پایینی پستی؛ از مادۀ «سُفَل»؛ سافل: پایین.
خداوند متعال ازلی و ابدی و همیشگی و سرمدی است و در حد تمام و کمال و دور از کاستی و نقصان است و همۀ ممکنات و موجودات در پیشگاه علم خداوند مساوی و یکسان هستند. (1)
مشابه
وَ ما يَعْزُبُ عَنْ رَبِّكَ مِنْ مِثْقَالِ ذَرَّةٍ فِي الْأَرْضِ وَ لا فِي السَّمَاءِ وَ لَا أَصْغَرَ مِنْ ذَلِكَ وَلا أَكْبَرَ إِلا في كِتَابٍ مُبین (2)بر پروردگار تو حتی به مقدار ذره ای در زمین و آسمان ها پوشیده نیست و هرچه کوچکتر از آن یا بزرگتر از آن ،باشد در کتاب مبین نوشته شده است. وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُعْجِزَهُ مِنْ شَيْءٍ فِى السَّماواتِ وَ لا فِي الْأَرْضِ إِنَّهُ كَانَ عَلِيماً قَدِيرًا (3)هیچ چیز در آسمان ها و زمین نیست که خدا را ناتوان سازد؛ زیرا او دانا و تواناست. وَ لَقَدْ عَلِمْنَا الْمُسْتَقْدِمِينَ مِنْكُمْ وَ لَقَدْ عَلِمْنَا الْمُسْتَأْخِرینَ (4)و می دانیم چه کسانی از شما از این پیش رفته اند و چه کسانی واپس مانده اند.
أَيُّهَا الْمَخْلُوقُ السَّوِيُّ وَ الْمُنْشَأُ الْمَرْعِيُّ فِي ظُلُمَاتِ الْأَرْحَامِ وَ مُضَاعَفَاتِ الْأَسْتَارِ (5)
الْمَرْعِيُّ: حفاظت شده؛ چیزی است که مورد رعایت و حفظ و مراقبت قرار گرفته است.
مُضَاعَفَاتِ: چندبرابر شده
الْأَسْتار: پرده ها؛ از مادۀ «ستر» به معنای پوشاندن استتار اختفا و مخفی شدن است.
ای مخلوقی که با اندام متناسب آفریده شده ای و در محیط محفوظی در تاریکی رحم ها و در پرده های تو در توی متعدد پرورش یافته ای
نکته ها
منظور از «السَّوِيٌّ» اشاره به کمال جسمی و روحی آدمی است.
منظور از «مرعی» آن است که انسان در آغاز پیدایش در شکم مادرش تا آخرین لحظه در سایه عنایت و تدبیر خداوند قرار دارد.
«وَ مُضَاعَفَاتِ الْأَسْتَار» پردههای مضاعف سه پرده است رحم مادر؛ پوست بدن مادر؛
«مشیمه» که در رحم قرار دارد.
مشابه
يَخْلُقُكُمْ فِي بُطُونِ أُمَّهَاتِكُمْ خَلْقاً مِنْ بَعْدِ خَلْقٍ في ظُلُماتِ ثَلاث (1)شما را در شکم مادرتان در چند مرحله در درون تاریکی های سه گانه آفرینش بخشید. إِذْ أَنْتُمْ أَجِنَّةٌ فِي بُطُونِ أُمَّهاتِكُم (2)و آن گاه که در شکم مادرتان پنهان بودید. وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ طِينٍ ثُمَّ جَعَلْنَاهُ نُطْفَةً فِي قَرَارٍ مَكِينٍ ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظَاماً فَكَسَوْنَا الْعِظامَ لَحْماً ثُمَّ أَنْشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِينَ (3)هر آینه ما انسان را از گِل خالص آفریدیم سپس او را نطفه ای در جایگاهی استوار قرار دادیم آن گاه از آن نطفه لخته خونی آفریدیم و از آن لخته خون، پاره گوشتی و از آن پاره گوشت استخوان ها آفریدیم و استخوان ها را به گوشت پوشانیدیم؛ بار دیگر او را آفرینشی دیگر دادیم. درخور تعظیم است خداوند، آن بهترین آفرینندگان.
بدِثْتَ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ طِينٍ (4)
طين: گِل؛ تَطَيَّنَ، تَطَيُّناً: خود را گِل آلود کرد.
آغازت از عصاره گل است.
نکته
مقصود از «گِل» در این جا خاک است و دو احتمال در این مورد وجود دارد: الف مواد غذایی امثال گندم و جو و میوه جات و... از خاک به وجود می آید و پدر و مادر آن ها را می خورند و بعد نطفه ایجاد می شود؛ پس منظور از شیره کشیده گل به همین معناست؛ ب. این عبارت مربوط به خلقت حضرت آدم علیه السلام است که خداوند او را از گل آفرید.
مشابه
وَ بَدَأَ خَلْقَ الْإِنْسانِ مِنْ طين (5)و خلقت انسان را از گل آغاز کرد.
وَ وُضِعْتَ فِي قَرَارٍ مَكِينِ إِلى قَدَرٍ مَعْلُومٍ وَ أَجَلِ مَقْسُومٍ (1)
مكين: مقام و منزلت از مادۀ مکانت» گرفته شده و به مفهوم شخص یا چیزی است که صاحب منزلت و دارای استقرار ثبات و استحکام باشد و تمام وسایل کار در اختیار او قرار گیرد.
أَجَلٍ مَقْسُومٍ: مدت قسمت شده.
و در جایگاه مطمئن و محفوظی تا حد معین و سرآمد مشخصی قرار داده شدی.
نکته
اشاره به این که توقف انسان در رحم مادر کاملا حساب شده است؛ از نظر کمیت و کیفیت بدن و از نظر مدت و زمان که امام علیه السلام به یکی با جمله «الی قدر معلوم» اشاره می کند و به دیگری با جمله و اجل مقسوم». (2)
مشابه
ثُمَّ جَعَلْنَاهُ نُطْفَةً في قَرارٍ مَكین (3)سپس او را نطفه ای در جایگاهی استوار قرار دادیم. هُوَ الَّذِى خَلَقَكُمْ مِنْ طِينٍ ثُمَّ قَضى أَجَلا (4)اوست که شما را از گل بیافرید و عمری مقرر کرد: مدتی در نزد او معیّن.
تَمُورُ فِي بَطْنِ أُمَّكَ جَنِيناً لَا تُحِيرُ دُعَاءً وَ لَا تَسْمَعُ نِدَاءً (5)
جنیناً: پوشیده شد هر چیز پوشیده؛ از ماده «جَنَّ»، بچه در شکم مادر.
تحیر: رفت و آمد در مکان یا در سخن است و محاوره نیز از همین ماده است؛ بنابراین «لا تحیر» در عبارت بالا به این معناست که جنین به هیچ سخنی پاسخ نمی گوید و قادر به بیان نیازهای خود نیست.
آن گاه که در شکم مادرت حرکت می کردی نه دعوتی را می توانستی پاسخ دهی و نه صدایی را می شنیدی.
1) وُضعت: گذاشتن مثل گذاشتن بار به زمین؛ المَوْضَع جای گذاردن چیزی قرار محل استقرار؛ از مادۀ «قر» به معنای جایگاه و محل استقرار اسْتَقَرَّ اسْتِقْرَاراً بالمكان در آن جای ماندگار شد اقامت کرد، تقار، تقاراً فى المكان در آن مکان ماند و اقامت کرد. مَقْسُوم: قسمت شده تعیین شده.
2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 6، ص 325
3) مؤمنون، 13.
4) انعام، 2
5) تَمُورُ: حرکت می کنی؛ از ماده «مور» به معنای جریان سریع است و به معنای رفت و آمد نیز آمده. این تعبیر در مورد جنین به سبب آن است که در درون کیسه مخصوص همواره در حال حرکت است.
نکته ها
این جمله اشاره است به حرکت پی در پی جنین در شکم مادر که به صورت شنا کردن در مایع مخصوص پیرامونش است فرمان حرکت را از درون فطرت و به حکم طبیعت گیرد، بی آن که از کسی چیزی بخواهد یا پاسخ به کسی بدهد. (1)
«لَا تُحِيرُ دُعَاءً»: در این عبارت حضرت می خواهند قدرت خداوند را بیان کنند که وقتی جنین در شکم مادر است هیچ کاری نمی تواند انجام دهد و در اختیار قدرت خداوند است ولی وقتی رشد کرده و به دنیا آمد بدون این که شیر خوردن را از جایی یاد گرفته باشد پستان مادر خود را به دهان می گیرد و شیر می خورد همۀ این ها نشانه های قدرت خداوند است که آن را حفظ کرده و مرحله به مرحله رشد می دهد.
ثُمَّ أُخْرِجْتَ مِنْ مَقَرَّكَ إِلَى دَارٍ لَمْ تَشْهَدْهَا وَ لَمْ تَعْرِفْ سُبُلَ مَنَافِعِهَا (2)
سُبُل: راه ها؛ جمع «سبیل» به معنای راه.
آن گاه از جایگاهت به خانه ای آورده شدی که قبلاً آن را ندیده بودی و راه های منفعتش را نمی شناختی.
فَمَنْ هَدَاكَ لِاجْتِرَارِ الْغِذَاءِ مِنْ ثَدْيِ أُمَّكَ وَ عَرَّفَكَ عِنْدَ الْحَاجَةِ مَوَاضِعَ طَلَبِكَ وَ إِرَادَتِكَ (3)
عرف: معرفی کرد؛ از مادۀ «عَرَفَ» به معنای معرفی کردن؛ معرفت و عرفان درک و شناختن است؛ عُرف: معروف و شناخته شده
مَوَاضِعَ: جایگاه ها.
چه کسی تو را به مکیدن شیر از پستان مادر رهنمون شد؟ چه کسی به هنگام نیاز آن چه طلب می کردی و می خواستی به تو شناساند؟
1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 6، ص325.
2) دار: خانه، سرا. تَشْهَدُ: آگاهی یافت؛ از ماده «شهد» به معنای حضور و معاینه مشاهده کردن؛ مشهد: اسم مکان است به معنای محل حضور؛ شَهِدَ شُهُوداً المجلس: در آن مجلس حاضر شد.
3) اجترار: جذب؛ از مادۀ «جرّ» به معنای کشیدن است. الشَّذى: پستان؛ جمع «ثُدِی و ثِدِی و أَنْدِ» به معنای پستان زن که با آن کودک خود را شیر دهد. این واژه کاربرد مذکر و مؤنث دارد.
هَيْهَاتَ إِنَّ مَنْ يَعْجِزُ عَنْ صِفَاتِ ذِي الْهَيْئَةِ وَ الْأَدَوَاتِ فَهُوَ عَنْ صِفَاتِ خَالِقِهِ أَعْجَرُ وَ مِنْ تَنَاوُلِهِ بِحُدُودِ الْمَخْلُوقِينَ أَبْعَد (1)
أَعْجَزُ: عاجزتر.
تناول: دسترسی
أبعد: دورتر.
هیهات کسی که از توصیف موجودی که شکل و اعضا و اندام دارد، درمانده است، از توصیف آفریدگارش درمانده تر و از این که او را از راه حدود و اندازههای مخلوقات بشناسد، دورتر است.
1) هیهات اسم فعل است و دوری را می رساند و معنای آن در فارسی معادل چه دور است». الْهَيْئَةِ: صورت و شکل و حال و کیفیت؛ از ماده «هیا».
شناسنامه خطبه
تاریخ، زمان و مکان وقوع: اواخر حکومت عثمان در مدینه، سال 34 هجری
مخاطب: عثمان
موضوع: سیاسی تاریخی
ویژگی: هشداری خالصانه و صادقانه (1)
هنگامی که مردم نزد امام علیهم السلام جمع شدند و از عثمان شکایت کردند و از آن حضرت خواستند که با عثمان در این زمینه صحبت کند و از او بخواهد که از خطاها و اشتباهاتش دست بردارد، امام علیه السلام بر عثمان وارد شد و با لحنی مؤدبانه و با احترام این سخنان را ایراد فرمود.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص 19.
إِنَّ النَّاسَ وَرَائِي وَ قَدِ اسْتَسْفَرُونِي بَيْنَكَ وَبَيْنَهُمْ، وَ وَاللَّهِ مَا أَدْرِي مَا أَقُولُ لَكَ مَا أَعْرِفُ شَيْئاً تَجْهَلُهُ وَ لَا أَدُلُّكَ عَلَى أَمْرٍ لَا تَعْرِفُهُ، إِنَّكَ لَتَعْلَمُ مَا نَعْلَمُ مَا سَبَقْنَاكَ إِلَى شَيْءٍ فَنُخْبِرَكَ عَنْهُ وَ لَا خَلَوْنَا بِشَيْءٍ فَنُبَلِّغَكَهُ، وَ قَدْ رَأَيْتَ كَمَا رَأَيْنَا وَ سَمِعْتَ كَمَا سَمِعْنَا وَ صَحِبْتَ رَسُولَ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم كَمَا صَحِبْنَا، وَ مَا ابْنُ أَبِي قُحَافَةَ وَ لَا ابْنُ الْخَطَّابِ بِأَوْلَى بِعَمَلِ الْحَقِّ مِنْكَ وَ أَنْتَ أَقْرَبُ إِلَى أَبِي رَسُولِ اللَّهِ وَشِيجَةَ رَحِمٍ مِنْهُمَا وَ قَدْ نِلْتَ مِنْ صِهْرِهِ مَا لَمْ يَنَالَا فَاللَّهَ اللَّهَ فِي نَفْسِكَ، فَإِنَّكَ وَ اللَّهِ مَا تُبَصَّرُ مِنْ عَمِّي وَ لَا تُعَلَّمُ مِنْ جَهْلِ وَ إِنَّ الطُّرُقَ لَوَاضِحَةٌ وَ إِنَّ أَعْلَامَ الدِّينِ لَقَائِمَةٌ. فَاعْلَمْ أَنَّ أَفْضَلَ عِبَادِ اللَّهِ عِنْدَ اللَّهِ إِمَامٌ عَادِلٌ هُدِى وَ هَدَى، فَأَقَامَ سُنَّةً مَعْلُومَةً وَ أَمَاتَ بِدْعَةً مَجْهُولَةً، وَ إِنَّ السَّنَنَ لَنَيَّرَةٌ لَهَا أَعْلَامُ وَ إِنَّ الْبِدَعَ لَظَاهِرَةٌ لَهَا أَعْلَامٌ. وَ إِنَّ شَرَّ النَّاسِ عِنْدَ اللَّهِ إِمَامٌ جَائِرٌ ضَلَّ وَ ضُلَّ َبهِ فَأَمَاتَ سُنَّةٌ مَأْخُوذَةً وَ أَحْيَا بِدَعَةً مَتْرُوكَةً، وَ إِنِّي سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم يَقُولُ يُؤْتَى يَوْمَ الْقِيَامَةِ بِالْإِمَامِ الْجَائِرِ وَ لَيْسَ مَعَهُ نَصِيرُ وَ لَا عَاذِرٌ فَيُلْقَى فِي نَارِ جَهَنَّمَ فَيَدُورُ فِيهَا كَمَا تَدُورُ الرَّحَى ثُمَّ يَرْتَبِطُ فِي قَعْرِهَا وَ إِنِّي أَنْشُدُكَ اللَّهَ أَلَّا تَكُونَ إِمَامَ هَذِهِ الْأُمَّةِ الْمَقْتُولَ، فَإِنَّهُ كَانَ يُقَالُ: يُقْتَلُ فِي هَذِهِ الْأُمَّةِ إِمَامٌ يَفْتَحُ عَلَيْهَا الْقَتْلَ وَ الْقِتَالَ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ وَ يَلْبِسُ أُمُورَهَا عَلَيْهَا وَيَبْثُ الْفِتَنَ فِيهَا فَلَا يُبْصِرُونَ الْحَقَّ مِنَ الْبَاطِل يَمُوجُونَ فِيهَا مَوْجاً وَ يَمْرُجُونَ فِيهَا مَرْجاً. فَلَا تَكُونَنَّ لِمَرْوَانَ سَيِّقَةً يَسُوقُكَ حَيْثُ شَاءَ بَعْدَ جَلَالِ السِّنِّ وَ تَقَضّى الْعُمُرِ. فَقَالَ لَهُ عُثْمَانُ كَلَّمِ النَّاسَ فِي أَنْ يُؤَجِّلُونِي حَتَّى أَخْرُجَ إِلَيْهِمْ مِنْ مَظَالِمِهِمْ. فَقَالَ السَّلام مَا كَانَ بِالْمَدِينَةِ فَلَا أَجَلَ فِيهِ وَ مَا غَابَ فَأَجَلُهُ هم وُصُولُ أَمْرِكَ إِلَيْهِ.
إِنَّ النَّاسَ وَرَائِي وَ قَدِ اسْتَسْفَرُونِي بَيْنَكَ وَبَيْنَهُمْ وَ وَ اللَّهِ مَا أَدْرِي مَا أَقُولُ لَكَ مَا أَغَرِفُ شَيْئاً تَجْهَلُهُ وَ لَا أَدُلُّكَ عَلَى أَمْرٍ لَا تَعْرِفُهُ إِنَّكَ لَتَعْلَمُ مَا نَعْلَمُ مَا سَبَقْنَاكَ إِلَى
شَيْءٍ فَنُخْبِرَكَ عَنْهُ وَ لَا خَلَوْنَا بِشَيْءٍ فَنُبَلِّغَكَهُ (1)
تَجْهَلُ: نمی دانی.
ما سَبَقْنَاکَ: ما از تو سبقت نگرفتیم؛ از مادۀ «سَبَقَ» به معنای تقدم پیش افتادن استباق: مسابقه و پیشی گرفتن بر یکدیگر؛ مسبوق پیشی گرفته شده؛ أَسْبَقَ إِسْبَاقاً القومُ الى الأمر: آن گروه بر آن کار سبقت گرفتند.
وَ لَا خَلَوْنَا بِشَيْ: در خلوت چیزی نداشته ایم.
فَنُبَلِّغَک: به تو ابلاغ می کنیم؛ از مادۀ «بَلَغَ» به معنای رساندن، که آن را به تو برسانیم.
صَحِبت: مصاحبت نمودی
مردم به سراغ من آمده اند و مرا میان خود و تو سفیر قرار داده اند به خدا! نمی دانم چه چیز را برای تو بگویم من مطلبی را که تو از آن بی اطلاع باشی سراغ ندارم و نمی توانم تو را به امری راهنمایی کنم که از آن آگاه نیستی آن چه ما می دانیم میدانی و ما به چیزی سبقت نگرفته ایم که تو را از آن آگاه سازیم و مطلبی پنهانی نزد ما نیست که به تو ابلاغ کنیم.
نکته ها
منظور امام از این تعبیرات این نیست که عثمان در علم و دانش و آگاهی به پای امام می رسید بلکه منظور این است که در مورد حوادثی که روی داده و زشتی ظلم و ستم و رعایت حقوق مردم عثمان آگاهی داشت (2)
انسان نادان در صورتی که حکم پنهان و مخفی از شریعت را نداند، معذور است اما بهانه ندانستن بدیهیات و احکامی که همگان از آن آگاه هستند، پذیرفتنی نیست. (3)
حضرت در این جا نمی خواهند عثمان را در همه جهات مانند خود بدانند بلکه می فرمایند در این جهاتی که مردم به تو اشکال دارند چیزی نیست که تو آن ها را ندانی بلکه تو از روش پیامبر و دستورات اسلام نسبت به بیت المال آگاهی داری که نباید بیت المال در اختیار کسانی قرار داده شود که آن را اسراف کنند یا شایستگی در اختیار گرفتن بیت المال را ندارند و تبعیض در بیت المال درست نیست و این ها اموری است که تو از زمان پیامبر می دانی و من هم می دانم.
وَ قَدْ رَأَيْتَ كَمَا رَأَيْنَا وَ سَمِعْتَ كَمَا سَمِعْنَا وَ صَحِبْتَ رَسُولَ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم كَمَا صَحِبْنَا (1) آن چه ما دیده ایم تو نیز دیده ای و آن چه ما شنیده ایم همانند ما شنیده ای و همان گونه که ما با پیامبر هم نشین بودیم تو نیز همنشین بوده ای.
نکته
اشاره به این دارد که عثمان سال ها با پیامبر صلی الله علیه و آله بوده و حقایق اسلام و احکام آن را از پیامبر شنیده است؛ بنابراین نباید مسائلی به این روشنی در باب بیت المال و حق الناس کنار گذاشته شود. (2)
وَ مَا ابْنُ أَبِي قُحَافَةَ وَ لَا ابْنُ الْخَطَّابِ بِأَوْلَى بِعَمَلِ الْحَقِّ مِنْكَ وَ أَنْتَ أَقْرَبُ إِلَى أَبِي رَسُولِ اللَّهِ وَشِيجَةَ رَحِمٍ مِنْهُمَا وَ قَدْ نِلْتَ مِنْ صِهْرِهِ مَا لَمْ يَنَالا (3)
صهره: دامادی خویشی سببی
علاوه بر این فرزند ابی قحافه (ابوبکر) و پسر خطاب (عمر) در انجام دادن اعمال نیک از تو سزاوارتر نبودند؛ چراکه تو به رسول خدا صلی الله علیه و آله از نظر پیوند خویشاوندی از آن دو نزدیک تری. تو به افتخار دامادی پیامبر صلی الله علیه و آله نائل شدی که آن ها نشدند.
نکته ها
«وشیجه» به معنای ریشه درخت یا طنابی که از لیف خرما درست می کنند سپس به پیوند نزدیک خویشاوندی اطلاق شده است امام به عثمان گوشزد می کند که تو رابطه خویشاوندی با پیامبر داری؛ زیرا عثمان در جد نزدیک تر به پیغمبر است. (4)
«قَدْ نِلْتَ مِنْ صِهْرهِ»: عثمان داماد حضرت رسول صلی الله علیه و آله بود که با دو دختر او یکی بعد از فوت دیگری ازدواج کرد. (5)
«مِنْهُمَا»: متعلق به «أقرب» و افعل تفضیل است و افعل تفضیل یا به «من» یا به «اضافه»
1) رَأَيْنَا: دیدیم؛ از مادۀ «رأی» به معنای دیدن، دانستن، نگاه کردن.
2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 6، ص336
3) وَشِيجَةَ رَحِمٍ: پیوند خویشاوندی و قرابت؛ از مادۀ وَشَجَ» به معنای بافتن نخ و طناب و مانند آن؛ صفت مشبهه که در این جا به معنای مفعول به کار رفته است به معنای رگ و ریشۀ خویشاوندی؛ عرق الشّجرة والواشجة الرحم المشتبكة و قد وشجت بک قرابة فلان و الاسم الوشيج كما عن الصحاح. يلت: نائل شدی؛ مفرد مخاطب از ماده «نیل» به معنای نائل و بهره مند شده ای
4) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 6، ص337.
5) همان.
یا به «لام» تمام می شود که در این جا به «من» تمام شده است.
فَاللَّهَ اللَّهَ فِي نَفْسِكَ فَإِنَّكَ وَ اللَّهِ مَا تُبَصَّرُ مِنْ عَمِّى وَ لَا تُعَلَّمُ مِنْ جَهْلٍ وَ إِنَّ الطُّرُقَ لَوَاضِحَةٌ وَ إِنَّ أَعْلَامَ الدِّينِ لَقَائِمَةٌ (1)
عمى: كورى.
لَوَاضِحَةٌ: آشکار و روشن؛ از ماده «وَضَحَ» به معنای آشکار شدن، أَوضَحَ إيضاحاً الأمر: آن امر آشکار و نمایان شد؛
وَضَّحَ، تَوْضِيحاً الأمر: امر را روشن و آشکار کرد.
پس
خدا را در نظر بگیر خدا را دربارهٔ جانت که به خدا قسم تو کور نیستی تا بینایت کنند نادان نیستی تا به تو بیاموزند راه ها روشن است و نشانه های دین برافراشته است.
نکته
عبارت «وَ لَا تُعَلَّمُ مِنْ جَهْلٍ» به این معناست که تو نادان نیستی که ما بخواهیم تو را دانا و عالم کنیم ما تنها به تو تذکر و هشدار می دهیم.
فَاعْلَمْ أَنَّ أَفْضَلَ عِبَادِ اللَّهِ عِنْدَ اللَّهِ إِمَامٌ عَادِلٌ هُدِى وَ هَدَى بدان برترین بندگان نزد خدا پیشوای عادلی است که خود هدایت شده و دیگران را هدایت می کند.
نکته
اگر امام و پیشوا عادل ،باشد علاوه بر این که خود به راه حق می رود، دیگران را نیز به راه حق راهنمایی می کند و رهبر دیگران است؛ بنابراین چنین شخصی فضیلت بیشتری دارد نسبت به کسانی که فقط خود را اداره می کنند.
مشابه
أَ فَمَنْ يَهْدِى إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لا يَهدِّى إِلا أَنْ يُهْدِى فَمَا لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ (2)آیا کسی که به سوی حق رهبری می کند سزاوارتر است تا از او پیروی شود یا کسی که راه نمی یابد مگر آن که هدایت شود؟ شما را چه شده چگونه داوری می کنید؟
فَأَقَامَ سُنَّةً مَعْلُومَةً وَ أَمَاتَ بِدْعَةً مَجْهُولَةً وَ إِنَّ السُّنَنَ لَنَيَّرَةٌ لَهَا أَعْلَامٌ وَ إِنَّ الْبِدَعَ لَظَاهِرَةُ لَهَا أَعْلَامٌ (1)
سنت های شناخته شده را بر پا می دارد و بدعت های ناشناخته را می میراند؛ چراکه سنت ها روشن و نورانی اند و نشانه های مشخص دارند و بدعت ها آشکارند و علامتهایی دارند.
نکته ها
ممکن است در این جا مقصود از «سنت» معنای اصطلاحی یا روش پیامبر صلی الله علیه و آله به تنهایی نباشد بلکه همان معنای لغوی آن منظور است که در نتیجه شامل کتاب خدا هم می شود؛ مخصوصاً با توجه به این که «سنت» در مقابل بدعت آمده است و لذا معنای لغوی آن مناسب تر است.
«سنت معلوم» در مقابل «بدعت مجهول» است پس بدعت مجهول یعنی چیز نوظهوری که شک داریم حق است یا حق نیست امام عادل باید این ها را کنار گذاشته و از سنت و روش معلوم پیروی کند در حقیقت قرآن هم به اعتبار این که پیامبر به آن عمل کرده، سنت است.
وَإِنَّ شَرَّ النَّاسِ عِندَ اللَّهِ إِمَامٌ جَائِرٌ ضَلَّ وَضُلَّ بِهِ فَأَمَاتَ سُنَّةً مَأْخُوذَةً وَ أَحْيَا بِدْعَةً مَتْرُوكَةً (2)بدترین مردم نزد خداوند پیشوای ستمگری است که هم خود گمراه است و هم مردم به وسیله او گمراه می شوند؛ کسی که سنت های مقبول را از میان برده و بدعت های متروک را زنده کرده است.
نکته
زمانی پایه های عدالت در جامعه محکم می شود که سنن الهی که ضامن خیر و سعادت انسان هاست زنده شود و بدعت هایی که مردم را به فساد و تباهی و ظلم و تبعیض می کشاند متروک شود پیشوایی که عکس این کار را انجام می دهد، به طور طبیعی غرق ظلم و فساد و تباهی خواهد شد و بدترین خلق خداست؛ چراکه نه تنها خود را تیره بخت می کند بلکه جامعه ای را به بدبختی می کشاند. (3)
1) بدعَةٌ مَجْهُولَةً: روش جدید پذیرفته نشده نيرة: روشن؛ از مادۀ «نار» به معنای روشن شدن اسْتَنَارَ اسْتِنَارَةً البيتُ: خانه روشن شد؛ أَنَارَ إِنَارَةً الشيءُ: آن چيز روشن و زیبا شد.
2) إِمَامٌ جَائِرٌ: پیشوای ستمگر جور به معنای انحراف است؛ امامی که از راه راست متمایل و منحرف شده است. ضُلَّ: به به واسطۀ او گمراهی ایجاد شد؛ با او گمراهی به وجود آمده است؛ ضلل ضلال و ضلالت به معنی انحراف از حق است؛ اضلال منحرف کردن گمراه نمودن تضلیل منحرف کردن، گمراه و ضایع نمودن. سُنَّةً مَأْخُوذَةً: سنت گرفته شده؛ از مادۀ «اَخَذَ» به معنای گرفتن مأخوذ: اخذ شده، پذیرفته شده.
3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 6، ص345.
وَ إِنِّي سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم يَقُولُ يُؤْتَى يَوْمَ الْقِيَامَةِ بِالْإِمَامِ الْجَائِرِ وَ لَيْسَ مَعَهُ نَصِيرُ وَ لَا عَاذِرٌ فَيُلْقَى فِي نَارِ جَهَنَّمَ فَيَدُورُ فِيهَا كَمَا تَدُورُ الرَّحَى ثُمَّ يَرْتَبِطُ فِي قَعْرِهَا (1)
يَدُورُ: دور می زند. الرَّحَى: سنگ آسیاب.
يَرْتَبِطُ: بسته می شود؛ باب افتعال أى يشد و عن بعض النسخ يرتبك بدلها أي ينشب.
من از رسول خدا صلى الله عليه وسلم شنیدم که می فرمود: روز قیامت پیشوای ستمکار را حاضر می کنند در حالی که نه یاوری با اوست و نه عذرخواهی سپس او را در آتش دوزخ می افکنند و همچون سنگ آسیا در آن به گردش در می آید آن گاه او را در قعر دوزخ به زنجیر می کشند.
نکته
وَ لَيْسَ مَعَهُ نَصِيرٌ وَ لَا عَاذِرُ اشاره به این است که او در دنیا افرادی داشت که در مشکلات او را یاری می کردند و در خطاها و ظلم ها برای او عذر تراشی می نمودند و او نیز برای حفظ آنان سرمایه های فراوانی هزینه می کرد ولی در آن روز اثری از آنان نیست. (2)
وَ إِنِّى أَنْشُدُكَ اللَّهَ أَنْ أَلَّا تَكُونَ إِمَامَ هَذِهِ الْأُمَّةِ الْمَقْتُولَ فَإِنَّهُ كَانَ يُقَالُ يُقْتَلُ فِي هَذِهِ الْأُمَّةِ إِمَامٌ يَفْتَحُ عَلَيْهَا الْقَتْلَ وَ الْقِتَالَ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ (3) تو را به خدا سوگند می دهم مبادا تو همان پیشوای مقتول این امت باشی! چراکه گفته می شد (پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله می فرمود): در این امت پیشوایی به قتل می رسد که بعد از آن درهای کشتار و جنگ به روی این امت تا قیامت گشوده خواهد شد.
نکته
وقتی حضرت می فرماید: «يُقَالُ» این نیست که آن حضرت سخن هر فردی را نقل کند و به آن بها بدهد بلکه پیامبر چنین فرموده است و حضرت نخواسته است که در این جا نام پیامبر را ذکر کند.
1) يُؤْتَی: آورده می شود. عَاذِرٌ: پوزش طلب فَيُلْقَی انداخته می شود.
2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 6، ص345
3) انْشُدُكَ اللَّه: تو را به خدا سوگند می دهم؛ به صورت ثلاثی مجرد است بر وزن «اقتل» از ماده «نشد» به معنای یادآوری نمودن و تقاضا کردن است و انشاد ضاله به معنای اطلاع گرفتن از مردم درباره گم شده است.
مشابه
از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده است که فرمود: وَ إِنَّمَا أَخَافُ عَلَى أُمَّتِي الْأَئِمَّةَ الْمُضِلِّينَ وَإِذَا وَقَعَ عَلَيْهِمُ السَّيْفُ لَا يُرْفَعُ عَنْهُمْ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ (1)من دربارۀ امتم از پیشوایان گمراه می ترسم؛ زیرا هنگامی که شمشیر در امت من گذارده شود تا روز قیامت برداشته نخواهد شد.
وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِيّهِ سُلْطاناً (2)و هرکس که به ستم کشته شود، به طلب کننده خون او قدرتی داده ایم.
وَ يَلْبسُ أُمُورَهَا عَلَيْهَا وَيَبْتُ الْفِتَنَ فِيهَا فَلَا يُبْصِرُونَ الْحَقَّ مِنَ الْبَاطِلِ يَمُوجُونَ فِيهَا مَوْجاً وَيَمْرُجُونَ فِيهَا مَرْجاً (3)
الْفِتَنَ: امتحان، «فاتن» اسم فاعل است یعنی آزمایشگر؛ فَتَنَ فَتْناً و فُتُوناً هُ: او را به شگفتی انداخت، از او دلجویی کرد، او را سرگردان کرد، او را به وسوسه انداخت الفتنة: جمع فِتَن اختلاف مردم در عقاید و آرا و آن چه باعث جنگ میان آنان شود، آزمایش، گرفتاری عبرت گرفتن
لَا يُبْصِرُونَ: نمی بینند؛ تشخیص نمی دهند.
يَمُوجُونَ: به اضطراب می افتند؛ از مادۀ «موج» در اصل به معنای حرکت و چین خوردگی سطح آب بر اثر وزش باد و امثال آن است و به معنای کنایی در کثرت و اضطراب و آشفتگی نیز به کار می رود.
يَمْرُجُونَ: در هم می آمیزند؛ از مادۀ «مرج» به معنای مخلوط کردن یا فرستادن و رها کردن است و از آن جا که اختلاط و به هم ریختگی و رها کردن چیزی به حال خود سبب فساد می شود این واژه به معنای فاسد شدن نیز به کار می رود؛
مرج: أمره اختلط و اضطرب و منه الهرج والمرج.
امور این امت را بر آن ها مشتبه می کند؛ فتنه و فساد را در میان آن ها گسترش می دهد؛ به گونه ای که حق را از باطل تمیز نمی دهند و به سختی در آن فتنه غوطه ور می شوند و به شدت در هم آمیخته و فاسد خواهند شد.
نکته ها
«يَلْبِسُ أُمُورَهَا عَلَيْهَا» اشاره به این است که سیاست بازان حرفه ای امور را بر مردم مشتبه می کنند و ظالم را مظلوم و مظلوم را ظالم معرفی می کنند. (4)
1) سنن ابن داود، ج 4، ص 4252
2) اسراء، 33.
3) يلبس: مشتبه می کند؛ از ماده «لَبَسَ» به معنای پوشاندن روی واقعیات پرده می کشد؛ امورها من التلبيس و في بعض النسخ تلبس أمورها من اللبس بالضم و هو الاشكال. يَبثُ: بر می ان بر می انگیزد؛ از مادۀ «بَثّ» به معنای پراکندن منتشر کردن انْبَثَ، انْبِثَاثاً پخش شد، پراکنده شد، برانگیخته شد.
4) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 6، ص347.
«يَبْتُ الْفِتَنَ فِيهَا» اشاره به گسترش فتنه ها در امت است. (1)
تفاوت «يَمُوجُونَ» و «يَمْرُجُونَ» در این است که اولی اشاره به درگیری توده های عظیم مردم در فتنه هاست و دومی اشاره به اختلاط گروه های حق و باطل در جامعه است. (2)
عبارت «يَمُوجُونَ فِيهَا مَوْجاً» به این معناست که فتنه در دل آنان باقی نمانده بلکه آشکار شده و مانند دریایی می شود که موج می زند و مردم در آن شناور هستند.
فَلَا تَكُونَنَّ لِمَرْوَانَ سَيِّقَةً يَسُوقُكَ حَيْثُ شَاءَ بَعْدَ جَلَالِ السِّنِّ وَتَقَضَّى الْعُمُر (3)
جَلَالِ السِّنِّ: کهولت سن؛ به معنای بزرگی است؛ جلّ يجلّ جلالة وجلالا أسن.
تقضی: به پایان رسیدن
مبادا مرکب راهوار مروان شوی و زمام خود را به دست او بسپاری تا تو را هرجا می خواهد ببرد؛ آن هم بعد از این سن و سال و گذراندن عمر.نکته
وقتی افسار حیوان غارت شده ای را می گیری و می بری تعبیر به «سَيْقَةً» می شود. این هشدار حضرت به عثمان به خاطر این است که مروان واقعاً همین گونه با عثمان برخورد می کرد؛ یعنی با این که شخص خبیثی بود و پیامبر او را از خود رانده بود اما چون داماد عثمان و مشاور و وزیر او بود عثمان را به هرکجا که می خواست، سوق می داد.
فَقَالَ لَهُ عُثْمَانُ كَلِّمِ النَّاسَ فِى أَنْ يُؤَجِّلُونِي حَتَّى أَخْرُجَ إِلَيْهِمْ مِنْ مَظَالِمِهِمْ (4)
عثمان در پاسخ حضرت گفت: «از مردم بخواه به من مهلت دهند تا ستم های رفته بر آنان را برطرف کنم.»
1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 6، ص 347.
2) همان.
3) سَيْقَةً: چهارپای بی اختیار صفت مشبهه از مادۀ «سوق» گرفته شده به معنای حیوان راهواری است که آن را به هر طرف می برند و گاه به معنای حیواناتی است که به دست دشمن می افتد و آن را با خود می برد بتشديد الياء المكسورة ما استاقه العدو من الدواب. يَسُوقُ: می راند.
4) کلّم: گفت وگو کن؛ تکلیم و تکلّم هر دو به معنی سخن گفتن است. يُؤَجِّلُونی مرا مهلت می دهند؛ از مادۀ «أَجَل» به معنای مدت معین و آخر مدت؛ اسْتَأْجَل، اسْتِنْجَالًا: درخواست مهلت کرد؛ تَأَجَّلَ، تَأَجُلًا الى به تأخیر افتاد، عقب افتاد؛ التأجيل: تأخير، عقب افتادن. مَظَالِمِهِمْ: ناقص کردن حق یا گذاشتن شیء در غیر موضع خویش؛ از ماده «ظلم».
فَقَالَ مَا كَانَ بِالْمَدِينَةِ فَلَا أَجَلَ فِيهِ وَ مَا غَابَ فَأَجَلُهُ وُصُولُ أَمْرِكَ إِلَيْهِ (1)
امام علیه السلام فرمود: آن چه مربوط به مدینه است، مهلتی در آن نیست و آن چه مربوط به بیرون مدینه است مهلتش رسیدن تو به آن هاست.
نکته ها
اشاره به این که مهلت در این گونه موارد که مخصوصاً جنبۀ حاد دارد و ممکن است منشأ شورش های عظیمی گردد معنا ندارد؛ علاوه بر این که مهلت گرفتن، معمولا برای تهیه مقدمات است و برای بازگرداندن حقوق مردم به آن ها مقدماتی لازم نیست. آن چه در مدینه است دستور آن فوراً صادر می شود که از ظالمان بگیرند و به مظلومان بدهند و آن چه در نقاط دوردست است کافی است که دستور آن صادر شود و با پیک سریع فرستاده شود. (2)
امیرمؤمنان علی علیه السلام پیش از آن که اعتراضات مردم به اوج خود برسد، بهترین نصایح و اندرزها را به عثمان کرد و به او شدیداً هشدار داد که هر چه زودتر از این راه بازگردد و اشتباهات خود را اصلاح کند و او قول داد به آن عمل کند اما یا نخواست یا اطرافیان او نگذاشتند که در برابر خواسته های بحق مردم تسلیم شود. (3)
شناسنامه خطبه
تاریخ زمان و مکان وقوع: در کوفه بین سال های 37 تا 40 هجری
مخاطب: کوفیان
موضوع: اعتقادی، علمی
ویژگی: خداشناسی (1)
از خطبه های امام علیه السلام است که در آن از شگفتی های آفرینش طاووس پرده برداشته است. امام علیه السلام در این خطبه شگفتی های آفرینش را که از وجود خدا، علم و قدرت بی پایان او حکایت می کند بیان می فرماید بخش مهمی از عجایب خلقت پرندگان را بیان می کند و هدف نهایی این خطبه شناخت خداوند است به طور مسلّم اگر پایه های معرفت و عشق به خدا محکم شود، اعمال و رفتار انسان اصلاح می شود.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص 102
ابْتَدَعَهُمْ خَلْقاً عَجِيباً مِنْ حَيَوَانٍ وَ مَوَاتٍ وَ سَاكِنٍ وَ ذِى حَرَكَاتٍ وَ أَقَامَ مِنْ شَوَاهِدِ الْبَيِّنَاتِ عَلَى لَطِيفِ صَنْعَتِهِ وَ عَظِيمٍ قُدْرَتِهِ، مَا انْقَادَتْ لَهُ الْعُقُولُ مُعْتَرِفَةً بِهِ وَ مَسَلَّمَةً لَهُ وَ نَعَقَتْ فِي أَسْمَاعِنَا دَلَائِلُهُ عَلَى وَحْدَانِيَّتِهِ، وَ مَا ذَرَأَ مِنْ مُخْتَلِفِ صُوَر الْأَطْيَارِ الَّتِي أَسْكَنَهَا أَخَادِيدَ الْأَرْضِ وَ خُرُوقَ فِجَاجِهَا وَ رَوَاسِيَ أَعْلَامِهَا مِنْ ذَاتِ أَجْنِحَةٍ مُخْتَلِفَةٍ وَهَيْئَاتٍ مُتَبَايِنَةٍ مُصَرَّفَةٍ فِي زِمَامِ التَّسْخِيرِ وَ مُرَفْرِفَةٍ بِأَجْنِحَتِهَا فِي مَخَارِقِ الْجَوِّ الْمُنْفَسِحِ وَ الْفَضَاءِ الْمُنْفَرِجِ، كَوَّنَهَا بَعْدَ إِذْ لَمْ تَكُنْ فِي عَجَائِبِ صُوَرٍ ظَاهِرَةِ وَ رَكَّبَهَا فِي حِقَاقِ مَفَاصِلَ مُحْتَجِبَةٍ وَ مَنَعَ بَعْضَهَا بِعَبَالَةِ خَلْقِهِ أَنْ يَسْمُوَ فِي الْهَوَاءِ خُفُوفاً وَ جَعَلَهُ يَدِثُ دَفِيفاً وَ نَسَقَهَا عَلَى اخْتِلَافِهَا فِي الْأَصَابِيعَ بِلَطِيفِ قُدْرَتِهِ وَ دَقِيقِ صَنْعَتِهِ، فَمِنْهَا مَغْمُوسٌ فِى قَالَبٍ لَوْنِ لَا يَشُوبُهُ غَيْرُ لَوْنِ مَا غُمِسَ فِيهِ وَ مِنْهَا مَغْمُوسٌ فِي لَوْنِ صِبْغِ قَدْ طُوَّقَ بِخِلَافِ مَا صُبِغَ بِهِ.
ابْتَدَعَهُمْ خَلْقاً عَجِيباً مِنْ حَيَوَانٍ وَمَوَاتٍ وَ سَاكِنٍ وَ ذِي حَرَكَاتٍ (1)
خداوند، آفریدگانی شگفت انگیز از حیوان و جماد ساکن و متحرک، ابداع کرد.
نکته
منظور از «موات» جمادات است؛ همچون زمین و آسمان ستاره ها و ماه و خورشید که بعضی ساکن اند و بعضی حرکت دار و منظور از «ابداع» آفرینش بدون سابقه است. (2)
مشابه
فَمِنْهُمْ مَنْ يَمْشَى عَلى بَطْنِهِ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَمْشَى عَلى رِجْلَيْنِ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَمْشَى عَلَى أرْبَع (3)و خدا هر جنبنده ای را از آب بیافرید بعضی از آن ها بر شکم می روند و بعضی بر دو پا می روند و بعضی بر چهارپا می روند.
وَ أَقَامَ مِنْ شَوَاهِدِ الْبَيِّنَاتِ عَلَى لَطِيفِ صَنْعَتِهِ وَ عَظِيمٍ قُدْرَتِهِ (4)
1) ابْتَدَعَهُمْ: آن ها را ابداع نمود؛ از مادۀ «بَدَعَ» به معنای ایجاد ابتکاری؛ الابتداع به وجود آوردن چیزی نو، ابتکار، نیروی خلاق؛ خداوند مبدع موجودات است به این معنا که آن ها را از کتم عدم به عرصه وجود آورده است. حَيَوَانِ: حيوان، جانور، جاندار؛ از ماده «حیی»؛ الحَيَوانِی: آن چه ویژگی حیوان داشته باشد؛ الحَيَوَانِيَّة: طبيعت حيوان؛ محركة جنس الحى أصله حييان وقد تكون بمعنى الحياة و المراد هنا الأول.
2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 6، ص 357.
3) نور، 45.
4) شَوَاهِدِ الْبَيِّنَاتِ: دلایل روشن؛ از باب اضافه صفت به موصوف است یعنی بینایی که گواه است.
نمونه هایی از شواهد آشکار بر صنعت دقیق و قدرت عظیمش را اقامه کرد.
مَا انْقَادَتْ لَهُ الْعُقُولُ مُعْتَرِفَةً بِهِ وَ مَسَلَّمَةٌ لَهُ وَنَعَقَتْ فِي أَسْمَاعِنَا دَلَائِلُهُ عَلَى وَحْدَانِيَّتِهِ (1)
نَعَقَتْ: صدا کرد؛ از ماده «نَعق» در اصل به معنای صدای کلاغ است؛ سپس به صداهایی که برای حرکت حیوانات و امر و نهی آن ها گفته می شود اطلاق شده است؛ بغنمه من بابی ضرب و منع نعقا و نعیقا و نعاقا صاح بها و زجرها هكذا في القاموس، و في مصباح اللغة للفيومى من باب ضرب إلّا أنّ الموجود فيما رأيته من نسخ النهج نعقت بكسر العين.
أَسْمَاع: گوش ها.
آن گونه که عقل ها مطیع و معترف و تسلیم او گشتند و دلایل یگانگی او در گوش های ما طنین انداز شد.
نکته ها
در حقیقت اگر انسان عقل داشته باشد در گوش خود طنین دلایل خدا بر یگانگی اش را می شنود.
خداوند موجوداتی را که بر لطافت صنعت و عظمت قدرتش دلالت دارند به پا داشت؛ به گونه ای که همۀ عقل ها در مقابل آن ها خاضع و معترف هستند.
مشابه
كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمُ الآيَاتِ لَعَلَّكُمْ تَتَفَكَّرُونَ (2)این گونه خداوند آیات [خود را] برای شما روشن می گرداند باشد که در [کار] دنیا و آخرت بیندیشید.
وَ مَا ذَرَأَ مِنْ مُخْتَلِفِ صُوَرِ الْأَطْيَارِ الَّتِى أَسْكَنَهَا أَخَادِيدَ الْأَرْضِ وَ خُرُوقَ فِجَاجِهَا وَ رَوَاسِيَ أَعْلَامِهَا (3)
أَخاديد: شکاف ها؛ جمع «اخدود» به معنای شکاف وسیع و عمیق و گسترده در زمین است و به گودال ها و خندق های بزرگ در دره ها نیز اطلاق می شود.
خُرُوقَ: شکاف ها؛ جمع «خرق» به معنای بیابان های وسیع و گسترده است.
فِجَاجِهَا: در اصل به معنای دره های وسیعی است که در میان کوه ها وجود دارد و در مسیر عبور کاروان ها بوده است؛ جمع «فجَّ» به معنای جاده وسیع.
رَوَاسِيَ: قله های بلند؛ جمع «راسیه در اصل به معنای ثابت و پابرجاست؛ سپس به معنای کوه های سخت و پابرجاست.
أَعْلَام: بلند؛ جمع «علم»؛ در اصل به معنای علامتی است که از چیزی خبر می دهد و به کوه ها و قله های آن ها اطلاق شده است.
1) انْقَادَتْ: مطیع و تسلیم شد. مَسَلَّمَة: تسلیم شده؛ از مادۀ سَلَمَ» به معنای انقیاد و تسلیم شدن.
2) بقره، 219.
3) ذَرَأَ: آفرید؛ از مادۀ «ذراً» به معنای آفرینش و ایجاد و اظهار است؛ دربارۀ اعراب «ما ذرأ» بعضی احتمال داده اند که عطف بر «ما انقادت باشد و گاه احتمال داده اند عطف بر ضمیر «دلائله» یا خود «دلائله» باشد. این احتمال نیز بعید به نظر نمی رسد که مبتدایی باشد با خبر محذوف و مفهوم آن چنین است و ما ذرأ... من آثار صنعه و عظمته». الأطيار: پرندگان؛ جمع «طیر» به معنای پرنده.
و [از نشانه های یگانگی اوست] پرندگان گوناگونی که آفرید، پرندگانی که در شکاف های زمین و فاصله میان کوه ها و بر فراز قله های بلند مسکن داد.
مشابه
وَ ما ذَرَأَ لَكُمْ فِي الْأَرْضِ مُخْتَلِفاً أَلْوانُه (1)و همچنین آن چه در زمین به رنگ های گوناگون برای شما پدید آورد. وَ هُوَ الَّذِى ذَرَأَكُمْ فِي الْأَرْضِ وَ إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ (2)و اوست آن کس که شما را در زمین پدید آورد و به سوی اوست که گرد آورده خواهید شد.
مِنْ ذَاتِ أَجْنِحَةٍ مُخْتَلِفَةٍ وَ هَيْئَاتٍ مُتَبَايَنَةٍ مُصَرَّفَةٍ (3)
متباينة مختلف و گوناگون
مُصَرَّفَةٍ: تحت تدبیر قرار گرفته؛ از ماده «صرف» به معنای تغییر دادن و «مصرفه» به معنای انواع و اشکال متنوع می آید.
آن ها بال های مختلف و شکل های گوناگون دارند.
فِي زِمَامِ التَّسْخِيرِ وَ مُرَفُرِقَةِ بِأَجْنِحَتِهَا فِي مَخَارِقِ الْجَوّ الْمُنْفَسِحَ وَالْقَضَاءِ الْمُنْفَرِج (4)
مَخَارِقِ: فاصله ها؛ جمع «مَخرق» به معنای قلات و بیابان گسترده است.
الْمُنْفَسِح: گسترده؛ از ماده «فسح» به معنای گستردن است.
الْمُنْفَرِج: گشوده؛ از مادۀ «فَرَجَ» به معنای باز شدن؛ انْفَرَجَ انْفِرَاجاً باز شد وسعت یافت؛ التفاریج: گشادگی میان
انگشتان؛ فَرَجَ ، فَرْجاً الشيء: آن چیز را باز کرد.
1) نحل، 13.
2) مؤمنون، 79.
3) أَجْنِحَةٍ: جناح، بال پرنده. هيئة: صورت و شکل و حال و کیفیت؛ از ماده «هیأ».
4) التَّسْخِیر: وادار کردن به عمل با قهر و اجبار. مُرَفْرِفَة: پرواز کننده؛ از مادۀ «رفرفه» به معنای بال و پر زدن است و «مرفرفه» به معنای پارچه های زیبا و رنگارنگ نیز ذکر شده است و در این جا به همان معنای اول است؛ رفرف الطائر بسط جناحيه عند السقوط على الشيء يحوم عليه لتقع فوقه.
زمام همه به دست خداست پرندگانی که با بال های خود در آسمان گسترده و فضای گشوده پرواز می کنند.
نکته ها
وقتی پرندگان روی زمین پروبال خود را پهن می کنند برای این است که می خواهند تخم گذاری کرده و جوجه های خود را در پناه خود بگیرند همین پرندگان در آسمان و در حال پرواز هم بال های خود را پهن می کنند و علاوه بر پهن کردن بال ها، آن ها را به هم می زنند تا حرکت کرده و به پیش بروند.
مقصود از این که می فرماید خدا پرندگان را در آسمان نگاه می دارد این است که خدا با همین بال هایی که به آن ها داده است تا پرواز و سیر کنند آن ها را از سقوط کردن نگاه می دارد و چون این قدرت را خداوند به آن ها داده است در حقیقت خداوند آن ها را نگاه داشته است.
مشابه
أَلَمْ يَرَوْا إِلَى الطَّيْرِ مُسَخَّراتِ في جَوّ السَّمَاءِ مَا يُمْسِكُهُنَّ إِلَّا اللَّهُ إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآيَاتٍ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ (1)آیا به سوی پرندگانی که در فضای آسمان رام شده اند ننگریسته اند؟ جز خدا کسی آن ها را نگاه نمی دارد. راستی در این [قدرت نمایی] برای مردمی که ایمان می آورند نشانه هایی است.
كَوَّنَهَا بَعْدَ إِذْ لَمْ تَكُنْ فِى عَجَائِبِ صُوَرٍ ظَاهِرَةِ وَ رَكَّبَهَا فِي حِقَاقِ مَفَاصِلَ مُحْتَجِبَةٍ (2)
حقاق: محل پیوند دو مفصل؛ جمع «حَقِّ» به معنای محل پیوند دو استخوان مفصل است. سر زانو یا استخوان ساق با استخوان زانو که در یک جا با هم جمع می شوند به آن محل اجتماع «حُقَّ» گفته می شود؛ حقاق المفاصل: بكسر الحاء جمع حق بالضم رأس الورك الذى فيه عظم الفخذ و رأس العضد الذي فيه الوابلة قال الشارح المعتزلي: هو مجمع المفصلين من الأعضاء فيكون أعم.
مُحْتَجِبَةٍ: پوشیده شده؛ از مادۀ «حُجب» به معنای پوشیدن پوشیده شده با گوشت و ماهیچه و پوست.
خداوند آن ها را با اشکال شگفت آوری از نظر صورت ظاهر پدید آورد و پیکرشان را با استخوان های به هم پیوسته که پوشیده از گوشت شده ترکیب نمود.
وَ مَنَعَ بَعْضَهَا بِعَبَالَةِ خَلْقِهِ أَنْ يَسْمُوَ فِي الْهَوَاءِ خُفُوفاً وَ جَعَلَهُ يَدِفٌ دَفِيفاً (1)
دفیف: از نزدیک زمین پرواز کردن به معنای بال زدن است و از آن جا که پرندگان نزدیک زمین بیشتر بال می زنند، گاهی این واژه به پرواز کردن در نزدیک زمین نیز گفته شده است؛ اصل معنای «دَفَّ» جانب و پهلو است و به لحاظ این که پرندگان به پهلوی خود بال می زنند «دفیف» گفته شده است.
بعضی را به سبب سنگینی جسمشان از این که به آسانی در هوا پرواز کنند بازداشت و چنان قرار داد که بتوانند بال و پر بزنند.
وَ نَسَقَهَا عَلَى اخْتِلَافِهَا فِي الْأَصَابِيعْ بِلَطِيفِ قُدْرَتِهِ وَ دَقِيقِ صَنْعَتِهِ (2)
با قدرت لطیف و خلقت دقیق خود پرندگان را به رنگ های گوناگون درآورد.
فَمِنْهَا مَغْمُوسٌ فِى قَالَبٍ لَوْنٍ لَا يَشُوبُهُ غَيْرُ لَوْنِ مَا غُمِسَ فِيهِ (3)
لَوْن: رنگ؛ تَلَوَّنَ، تَلَوُّناً رنگارنگ شد؛ لَوَّنَ، تَلْوِيناً الشيء: چیزی را رنگ کرد.
يَشُوبُه: در می آمیزد؛ از ماده «شوب» به معنای آمیختن اشتاب، اشتیاباً: در هم آمیخته شد، انْشَابَ، انْشِيَاباً: آمیخته شد.
بعضی از آن ها یک رنگ دارند که رنگ دیگری با آن در نیامیخته است.
نکته ها
پرندگان از نظر رنگ دو نوع هستند بعضی از آن ها تکرنگ و بعضی دیگر دو یا چند رنگ هستند و این که حضرت تعبیر به «مَغْمُوسُ فِی قَالَبِ» فرموده در حقیقت کار خداوند را به انسانهایی تشبیه کرده است که می خواهد چیزی را رنگ کنند و گویی خداوند پرنده ای را در یک قالب رنگ سفید فرو کرده و رنگ آن پرنده سفید شده است.
1) عَبَالة: درشتی، سنگینی. یسمو: اوج می گیرد بالا می رود، پرواز می کند. خُفُوفاً سرعت و سبكي؛ غالباً لازم و ملزوم یکدیگرند.
2) نَسَقَ: مرتب کرد؛ از مادۀ نَسق» به معنای منظم ساختن خواه دربارهٔ صفوف باشد یا عبارات و کلمات یا غیر آن. الْأَصَابِیغ رنگ ها؛ جمع «أصباغ» و «أصباغ» جمع «صبغ» به معنای رنگ است.
3) مَغْمُوس: غوطه ور از مادۀ غمس در اصل به معنای فرورفتن چیزی در آب است؛ سپس به معنای غایب و پنهان شدن نیز گفته شده است و در جمله مزبور امام علیه السلام یک رنگ بودن گروهی از پرندگان را تشبیه کرده است که گویی آن را در خم رنگرزی فرو کرده و بیرون آورده اند. قالب همان چیزی است که در فارسی «قالب» گفته می شود و به معنای ظروفی است که فلزات گداخته یا اشیای دیگر را در آن می ریزند و به شکل مطلوب در می آورند.
خداوند پرندگان را به وسیلهٔ فرو بردن در رنگ ها رنگ آمیزی نمی کند ولی چون انسان ها وقتی می خواهند چیزی را رنگ کنند معمولاً آن را در یک ظرف رنگی فرو می برند، حضرت تشبیه کرده است که خداوند پرندگان را در رنگ فرو برده است.
وَمِنْهَا مَغْمُوسٌ فِي لَوْنِ صِبْغ قَدْ طُوَّقَ بِخِلَافِ مَا صُبِغَ بِهِ (1) برخی دیگر سراسر بدنشان یک رنگ دارد جز گردنشان که طوقی از رنگ دیگر دارد.
1) صبغ: به فتح اول به معنای رنگ کردن و به کسر آن به معنی رنگ شده است، الصباغ جمع أَصْبغَة: رنگ، مادۀ رنگی.
وَ مِنْ أَعْجَبِهَا خَلْقاً الطَّاوُسُ الَّذِى أَقَامَهُ فِي أَحْسَنِ أَحْكَمِ تَعْدِيلِ وَ نَضَدَ أَلْوَانَهُ فِي أَحْسَنِ تَنْضِيدٍ بِجَنَاحٍ أَشْرَجَ قَصَبَهُ وَ ذَنَبٍ أَطَالَ مَسْحَبَهُ إِذَا دَرَجَ إِلَى الْأُنْثَى نَشَرَهُ مِنْ طَيِّهِ وَ سَمَا بِهِ مُطِلًا عَلَى رَأْسِهِ كَأَنَّهُ قِلْعُ دَارِيٌّ عَنَجَهُ نُوتِيُّهُ يَخْتَالُ بِأَلْوَانِهِ وَ يَمِيسُ بِزَيَفَانِهِ، يُفْضِي كَافْضَاءِ الدِّيَكَةِ وَيَؤُرُّ بِمَلَاقِحِهِ أَنَّ الْفُحُولِ الْمُغْتَلِمَةِ لِلضَّرَابِ؛ أُحِيلُكَ مِنْ ذَلِكَ عَلَى مُعَايَنَةٍ لَا كَمَنْ يُحِيلُ عَلَى ضَعِيفٍ إِسْنَادُهُ وَ لَوْ كَانَ كَزَعْمِ مَنْ يَزْعُمُ أَنَّهُ يُلْقِحُ بِدَمْعَةٍ تَسْفَحُهَا مَدَامِعُهُ فَتَقِفُ فِى ضَفَّتَيْ جُفُونِهِ وَ أَنَّ أَنْتَاهُ تَطْعَمُ ذَلِكَ ثُمَّ تَبِيضُ لَا مِنْ لِقَاحٍ فَحْلٍ سِوَى الدَّمْعِ الْمُنْبَجِسِ، لَمَا كَانَ ذَلِكَ بِأَعْجَبَ مِنْ مُطَاعَمَةِ الْغُرَابِ. تَخَالَ قَصَبَهُ مَدَارِيَ مِنْ فِضَّةٍ وَ مَا أُنْبِتَ عَلَيْهَا مِنْ عَجِيبٍ دَارَاتِهِ وَ شُمُوسِهِ خَالِصَ الْعِقْيَانِ وَ فِلَذَ الزَّبَرْجَدِ، فَإِنْ شَبَّهْتَهُ بِمَا أَنْبَتَتِ الْأَرْضُ قُلْتَ إِجَنِي جَنَّى جُنِيَ مِنْ زَهْرَةِ كُلَّ رَبِيعِ، وَ إِنْ ضَاهَيْتَهُ بِالْمَلَابِسِ فَهُوَ كَمَوْشِيِّ الْحُلَلِ أَوْ كَمُونِقِ عَصْبِ الْيَمَنِ، وَ إِنْ شَاكَلْتَهُ بِالْحُلِى فَهُوَ كَفَصُوصٍ ذَاتِ أَلْوَانِ قَدْ نُطْقَتْ بِاللُّجَيْنِ الْمُكَلَّلِ. يَمْشِي مَشْيَ الْمَرِح اَلْمُخْتَالِ وَ يَتَصَفَّحُ ذَنَبَهُ وَ جَنَاحَيْهِ فَيُقَهْقِهُ ضَاحِكاً لِجَمَالِ سِرْبَالِهِ وَ أَصَابِيعُ وِشَاحِهِ، فَإِذَا رَمَى بِبَصَرِهِ إِلَى قَوَائِمِهِ زَقًا مُعْوِلًا بِصَوْتٍ يَكَادُ يُبِينُ عَنِ اسْتِغَاثَتِهِ وَ يَشْهَدُ بِصَادِقِ تَوَجُعِهِ لِأَنَّ قَوَائِمَهُ حُمْشُ كَقَوَائِمِ الدِّيَكَةِ الْخِلَاسِيَّةِ وَ قَدْ نَجَمَتْ مِنْ ظُنْبُوبِ سَاقِهِ صِيصِيَةٌ خَفِيَّةٌ. وَ لَهُ فِي مَوْضِعِ الْعُرْفِ قُنْزُعَةٌ خَضْرَاءُ مُوَشَّاةٌ وَ مَخْرَجُ عَنْقِهِ كَالْإِبْرِيقِ وَ مَغْرِزُهَا إِلَى حَيْثُ بَطْنُهُ كَصِبْعْ الْوَسِمَةِ الْيَمَانِيَّةِ أَوْ كَحَرِيرَةٍ مُلْبَسَةٍ مِرْآةٌ ذَاتَ صِقَالٍ وَ كَأَنَّهُ مُتَلَفِّعٌ بِمِعْجَرٍ أَسْحَمَ، إِلَّا أَنَّهُ يُخَيَّلُ لِكَثْرَةِ مَائِهِ وَ شِدَّةِ بَرِيقِهِ أَنَّ الْخُضْرَةَ النَّاضِرَةَ مُمْتَزِجَةٌ بِهِ وَمَعَ فَتْقِ سَمْعِهِ خَطْ كَمُسْتَدَقِّ الْقَلَمِ فِى لَوِنِ الْأَقْحُوَانِ أَبْيَضُ يَقَقٌ فَهُوَ بِبَيَاضِهِ فِي سَوَادِ مَا هُنَالِكَ يَأْتِلِقُ وَ قَلَّ صِبْغُ إِلَّا وَ قَدْ أَخَذَ مِنْهُ بِقِسْطِ وَ عَلَاهُ بِكَثْرَةِ صِقَالِهِ وَ بَرِيقِهِ وَ بَصِيصِ دِيبَاجِهِ وَ رَوْنَقِهِ، فَهُوَ كَالْأَزَاهِيرِ الْمَبْثُوثَةِ لَمْ تُرَبِّهَا أَمْطَارُ رَبِيعِ وَ لَا شُمُوسُ قَيْطٍ وَ قَدْ يَنْحَسِرُ مِنْ رِيشِهِ وَ يَعْرَى مِنْ لِبَاسِهِ فَيَسْقُطُ تَتْرَى وَيَنْبُتُ تِبَاعاً فَيَنْحَتُ مِنْ قَصَبِهِ انْحِتَاتَ أَوْرَاقِ الْأَغْصَانِ ثُمَّ يَتَلَاحَقُ نَامِياً حَتَّى يَعُودَ كَهَيْئَتِهِ قَبْلَ سُقُوطِهِ لَا يُخَالِفَ سَالِفَ أَلْوَانِهِ وَ لَا يَقَعُ لَوْنٌ فِي غَيْرِ مَكَانِهِ، وَ إِذَا تَصَفَّحْتَ شَعْرَةٌ مِنْ شَعَرَاتِ قَصَبِهِ أَرَتْكَ حُمْرَةً وَرْدِيَّةً وَ تَارَةً خُضْرَةً زَبَرْ جَدِيَّةً وَ أَحْيَاناً صُفْرَةً عَسْجَدِيَّةً. طاووس، عجیب ترین پرنده جهان
وَ مِنْ أَعْجَبِهَا خَلْقاً الطَّاوُسُ
یکی از عجیب ترین آن ها از نظر آفرینش، طاووس است.
الَّذِي أَقَامَهُ فِي أَحْكَمِ تَعْدِيلِ (1) خداوند آن را در موزون ترین شکل آفرید.
وَ نَضَّدَ أَلْوَانَهُ فِي أَحْسَنِ تَنْضِيدِ (2) و با رنگ های مختلف به بهترین صورت رنگ آمیزی نمود.
نکته
طاووس، رنگ های مختلفی دارد خداوند رنگ های گوناگون آن را در زیباترین و بهترین نظم قرار داده است.
بِجَنَاحِ أَشْرَجَ قَصَبَهُ وَ ذَنَبٍ أَطَالَ مَسْحَبَهُ (3)
ذَنَب: گناه؛ به معنی دم حیوان و... است و «ذَنْب» در اصل به معنی گرفتن دم حیوان. أطال طولانی نمود؛ از مادۀ «طُول» به معنای ،بلندی درازی طویل آن چه یا آن که دارای طول است؛ اسْتَطَالَ اسْتِطَالَةً آن چیز بلند شد، دراز شد. مَسْحَبَهُ: کشش آن؛ از مادۀ «سحب» به معنای کشیدن یا کشیدن بر روی زمین است و مسحب» در این جا معنای مصدری یا اسم مصدری دارد؛ سحبه على الأرض سحبا من باب منع جرّه عليها فانسحب.
با بال و پرهایی که شهپرهای آن بر روی یکدیگر قرار گرفته و به هم آمیخته و دمی که دامنه آن گسترده و بر زمین می کشد.
نکته ها
نخستین چیزی که در طاووس جلب توجه می کند رنگ آمیزی عجیب بال ها و دامنه دار بودن قسمت دم اوست که به هنگام راه رفتن بر زمین کشیده می شود و همچون عروسی زیبا خودنمایی می کند. (4)
مراد از «قصب» پرهای دم و دو بال طاووس است و مقصود از «إشراج» به هم پیوند دادن
1) تَعْدِیلِ: چیزی که متناسب خلق شده باشد؛ تعبیر به «سوّی» دربارۀ انسان هم به همین معناست که انسان به صورت معتدل آفریده شده و چشم و گوش و دیگر اعضای او بجا و متناسب بوده و هر چه لازم دارد برای او فراهم است.
2) نَضَّدَ: نظم و ترتیب از ماده تنضید» به معنای ترکیب اشیایی با یکدیگر و تنظیم آن هاست.
3) أَشْرَجَ: داخل نمود؛ از ماده «اشراج» به معنای آمیختن اشیایی با یکدیگر یا داخل کردن طناب ها و ریسمان های یک کیسه یا یک صندوق در یکدیگر و در آن را محکم بستن است. قَصَبَهُ: شاخه هایش؛ «نی» و ساقه های توخالی گیاهان و مانند آن است.
4) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 6، ص369.
و پیوسته کردن بن و ریشه آن ها به اعصاب و استخوان های این حیوان و درآوردن آن ها در یکدیگر است. (1)
إِذَا دَرَجَ إِلَى الْأُنْثَى نَشَرَهُ مِنْ طَيِّهِ وَ سَمَا بِهِ مُطِلًا عَلَى رَأْسِهِ (2)
طی در هم جمع شدن؛ به معنای تا کردن و پیچیدن است. من «طیه» در خطبه مزبور به معنای «بعد طیه» است. اشاره به این که طاووس بالهای خود را که پیچیده است از هم باز می کند. در اصل «طوی» بوده و به معنای درهم پیچیدن است؛ طوى الصحيفة يطويها طيا؛ قال سبحانه نوى السَّماءَ كَطى السِّجِلَّ لِلْكُتُب و انه لحسن الطية بالكسر و في بعض النسخ من طيه بالكسر.
سما: به آن را بالا برد «باء» حرف جر و برای تعدیه است.
مطلا: مشرف؛ از مادۀ «طل» به معنای مشرف شدن و از بالا نگریستن است و در این جا به معنای اول است.
هنگامی که طاووس به سوی جفت خود حرکت می کند دم خود را می گشاید و همچون چتری بسیار زیبا بر سر خود سایبان می سازد.
تشبیه
مشَبَه: هنگام آمیزش طاووس نر با ماده
مشَبَه: به کشتی بانان
وجه شَبَه: امام علیه السلام طاووس را در هنگامی که برای آمیزش با ماده اش می خرامد و با عشوه و ناز دمش را می گشاید و به هر سو می گرداند به کشتیبانان و کاری که در گشودن و گردانیدن بادبان کشتی می کنند، تشبیه کرده است.
كَأَنَّهُ قِلْعُ دَارِيٌّ عَنَجَهُ نُوتِيُّهُ (3)
«نُوتِيُّ ملاح و ملوان» به معنای ناخدا و کشتیبان است و در اصل از مادۀ «نوت» به معنای این طرف و آن طرف حرکت کردن است و اطلاق این واژه بر ناخدا به سبب آن است که کشتی را به هر طرف که بخواهد متمایل می سازد.
و چونان بادبان های کشتی دارین گردد که ملاحان آن را بر می گردانند.
1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج6، ص111.
2) دَرَج: حرکت نمود؛ از مادۀ «درج» به معنای راه افتادن به سوی مقصد یا از پله بالا رفتن است و در این جا معنای اول را دارد؛ به حرکت آهسته کودک نیز اطلاق می شود. نشر: گستردن و گسترده شدن:انْتِشَار گسترده شدن و پراکنده شدن.
3) قلعُ: بادبان کشتی. دَارِيٌّ: کشتی منسوب به بندر دارین؛ منسوب به «دارین» محلی در «بحرین» بوده که مرکز تجارت مُشک محسوب می شده و مفهوم جمله یاد شده این است که طاووس چتر خود را بر سرش بلند می کند؛ گویی بادبان کشتی است که از سرزمین دارین مشک با خود آورده است؛ قلع داری قال الفيومى القلاع شراع السفينة و الجمع قلع، مثل كتاب و مثله، و الجمع قلوع مثل حمل و حمول و في القاموس القلع بالكسر الشراع كالقلاعة ككتابة، و الدارى كتب، والقلع المنسوب إلى دارين قال البحراني و هي جزيرة من سواحل القطيف من بلاد البحرين يقال إنّ الطيب كان يجلب اليها من الهند و هي الان خراب لا عمارة بها ولا سكنى، و فيها آثار قديمة و في القاموس الدارين موضع بالشام. عج بالا برد؛ از ماده «عنج» به معنای کشیدن و بستن است.
نکته
عبارت «كأنّه قلع داریّ» واژهٔ «داریّ» را ذکر فرموده برای این است که این کلمه نام بندری بوده که در زمان آن حضرت آباد بوده است. (1)
تشبیه
مشَبَه: طاووس
مشَبَه به: بادبان کشتی
وجه شَبَه: به هنگام حرکت بادبان را می گشایند و این زیبایی خاصی به کشتی می دهد. طاووس نیز به هنگام حرکت برای جفت گیری چتر خود را می گشاید تا با زیبایی هایش توجه جفت خود را جلب کند.
يَخْتَالُ بِأَلْوَانِهِ وَ يَمِيسُ بِزَيَفَانِهِ(2)
زَيَفَان: خرامیدن به معنای راه رفتن متکبرانه است و تأکیدی است بر جملة التبختر في المشي.
به رنگ هایش می نازد و به جلوه گری های دمش می خرامد.
يُفْضِي كَإِفْضَاءِ الدِّيَكَةِ وَيَؤُرُّ بِمَلَاقِحِهِ أَنَّ الْفُحُولِ الْمُغْتَلِمَةِ لِلضَّرَابِ (3)
الْفُحُولِ: حيوانات نر؛ از ماده «فَحل» به معنای جانور نر، الفُحُولَة حالت مردى، نرى الفِحَالَة: حالت مردی، صفت جنس نر برخلاف ماده
ملَاقِحِه: آلت تناسلی؛ جمع «ملحقه» و در اصل از ماده «لقاح» به معنای باردار کردن گرفته شده است؛ الملاقحة: مفاعلة من ألقح الفحل الناقة أى أحبلها ، و فى بعض النسخ بملاقحه: بصيغة الجمع مضافا إلى الضمير أي بالات التناسل و الأعضاء حیوانات نری است که از شدت شهوت به هیجان آمده اند؛ غلم کفرح علما و غلمة بالضمّ و اغتلم غلب شهوة، وغلم البعير و اغتلم أى هاج من شهوة الضراب، فهو غلّم وعليم و الاثنى غلّمة وغليمة و مغتلمة.
لِلضَّرَاب: آمیزش نر با ماده به معنای جفت گیری و آمیزش جنسی است.
1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج6، ص112.
2) يختالُ: تکبر می کند؛ از ماده «اختیال» به معنای تکبر و غرور است که معمولاً از خیال و پندار برتری بر دیگران پیدا می شود. یمیش: با تکبر راه می رود؛ از مادۀ «میس» به معنای حرکت کردن متکبرانه است؛ ماس: في مشيه تبختر.
3) يُفْضِى: جماع می کند؛ از ماده «افضاء» کنایه از آمیزش جنسی است و در اصل به معنای توسعه دادن است. الدِّيَكَةِ: خروس. یور آمیزش می کند؛ از مادۀ «ار» به معنای آمیزش است.
همچون خروس با جفت خود می آمیزد و همانند حیوانات نر که از طغیان شهوت به هیجان آمده اند با او در آمیخته باردارش می کند.
نکته ها
طبع طاووس این است که با تکبر حرکت کرده و از رنگ های مختلف خود و تاجش که بالا می رود، خوشش می آید. این ویژگی مربوط به طاووس نر است نه ماده؛ زیرا برخلاف دیگر حیوانات زیبایی و ناز کردن در طاووس نر است و طاووس ماده نمی تواند دم خود را بالا ببرد و بخرامد.
«يُفْضِي كَافْضَاء الدِّيَكَةِ»: برخی معتقدند که طاووس عمل جنسی ندارد ولی حضرت در این جا می فرمایند که طاووس هم مانند خروس عمل جنسی دارد.
«أَرَّ الْفُحُول» مفعول مطلق نوعی است؛ یعنی عمل جنسی طاووس مانند عمل جنسی و نکاح نرهایی است که شهوت بر آن ها غالب شده است و هرگاه شهوت جنسی بر حیوان یا انسان غالب شود، بی طاقت می گردد.
أُحِيلُكَ مِنْ ذَلِكَ عَلَى مُعَايَنَةٍ لَا كَمَنْ يُحِيلُ عَلَى ضَعِيفَ إِسْنَادُهُ (1) تو را در این زمینه به دیدن وضع طاووس حواله می دهم نه مانند کسی که اثبات مطلبی را به سندی ضعیف حواله می دهد.
وَ لَوْ كَانَ كَزَعْمِ مَنْ يَزْعُمُ أَنَّهُ يُلْقِحُ بِدَمْعَةٍ تَسْفَحُهَا مَدَامِعُهُ فَتَقِفُ فِي ضَفَّتَيْ جُفُونِهِ وَ أَنَّ أَنْتَاهُ تَطْعَمُ ذَلِكَ ثُمَّ تَبِيضُ لَا مِنْ لِقَاحٍ فَحْلٍ سِوَى الدَّمْعِ الْمُنْبَجِسِ لَمَا كَانَ ذَلِكَ بِأَعْجَبَ مِنْ مُطَاعَمَةِ الْغُرَابِ (2)
دمعة: اشک؛ از ماده «دمع» به معنای اشک چشم، جاری شدن اشک.
تَسْفَحُ: اشک می ریزد؛ از ماده «سَفح» به معنای جریان خون یا اشک است و «سفّاح» به معنای خونریز است؛ سفحت الدّم أى أرقته و الدّمع أسلته و في بعض النسخ تنشجها بدل تسفحها مضارع نشج من باب ضرب يقال نشج القدر أى غلا ما فيه حتى سمع له صوت قال العلّامة المجلسى ولعلّ الأول أوضح، فانّ الفعل ليس متعديا بنفسه على ما في كتب اللغة.
مَدَامِعُ: اشک ها؛ جمع «مدمع» به معنای مجرای اشک است و «دمع» به اشک گفته می شود.
ضَفَّتَی: ساحل دریا یا نهر و در این جا پلک ها تشبیه به ساحل نهر شده است.
جفون: پلک هایش؛ جمع «جفن» به معنای پلک چشم است.
أنْشَادُ: جنس ماده.
تبیضُ: تخم می گذارد باضَ، بَيْضاً الطَّائِرُ پرنده تخم افکنده؛ البَيَّاضَة مرغ یا پرنده ای که بسیار تخم گذارد.
الْمُنْبَجِس: خارج شدن از چشم؛ از مادۀ «انبجاس» از ریشه «بجس» به معنای بیرون ریختن آب به صورت خفیف و ملایم است؛ بجس الماء تبجيسا فجره فتبجّس و انبجس ، و فى بعض النسخ المنبجس من باب الانفعال. مُطَاعَمَةٍ: آمیزش؛ از مادۀ «طعم» به معنای غذا خوردن با یکدیگر است و سپس به کار حیواناتی که منقارهای خود را در یکدیگر داخل می کنند گفته شده است؛ گویا هر یک به دیگری غذا می دهد؛ تطعم على صيغة التفعّل بحذف إحدى الثانين.
الْغُرَابِ: كلاغ.
اگر آن چه دیگران خیال می کنند که آمیزش طاووس به آن است که اشکی از چشم هایش سرازیر می شود و در اطراف پلک هایش جمع می گردد و ماده آن اشک را به منقار بر می دارد و می خورد، سپس تخم گذاری می کند و نطفه نر به جز اشک بیرون آمده از چشم او نیست، این خیال بی پایه شگفت آورتر از این نیست که مردم بر این گمان اند که آمیزش کلاغ با قرار دادن منقار در منقار است.
نکته ها
اشاره به این دارد که نباید از چنین خرافه ای دربارهٔ طاووس تعجب کرد؛ زیرا عجیب تر از آن را درباره کلاغ گفته اند که آمیزش جنسی ندارد و وقتی که می خواهد جنس ماده را باردار کند، منقار خود را در منقار او می گذارد و کمی آب در آن می ریزد و باردار می شود. (1)
ممکن است این سؤال مطرح شود که در سرزمین حجاز طاووس وجود نداشت که امام لقاح جنس نر و مادۀ آن را دیده باشد. در پاسخ این سؤال گفته شده است که این خطبه را امام در کوفه خوانده است که همه چیز از همه جا به آن جا آورده می شد. (2)
حضرت می فرماید که اگر به فرض محال عمل لقاح طاووس و کلاغ همان طور باشد که افراد می گویند باز هم بسیار مهم است برای این که اگر جنس ماده با خوردن مقداری اشک یا مقداری آب از چینه دان تخم بگذارد و بچه دار شود، خیلی مهم است ولی این طور نیست؛ زیرا طاووس و كلاغ واقعاً عمل جنسی انجام می دهند.
تَخَالُ قَصَبَهُ مَدَارِيَ مِنْ فِضَّةٍ وَ مَا أُثْبِتَ عَلَيْهَا مِنْ عَجِيبٍ دَارَاتِهِ وَ شُمُوسِهِ خَالِصَ
الْعِقْيَانِ وَ فِلَذَ الزَّبَرْجَدِ (1)
عَجِیب دَارَاتِه: دایره های شگفت آورش؛ جمع «داره» به معنای حلقه یا هاله اطراف ماه است؛ جمع الدارة دارة القمر و غیره سميت بذلك لاستدارتها.
شُمُوسِهِ: نوعی گردن بند؛ جمع «شمس» یعنی نوعی شانه.
خَالِصَ الْعِقْيَانِ: طلای خالص؛ بالكسر كما في القاموس وقال العلّامة المجلسى بالضم: الذهب الخالص أو الذهب النابت من الأرض.
فلد: قطعه ها؛ جمع «فلذه» به معنای قطعه است.
الزَّبَرْجَدِ: زبرجد؛ از سنگ های زینتی و گران قیمت است و رنگ های مختلفی دارد و از همه مشهورتر رنگ سبز آن است؛ لذا هر چیز سبز خوش رنگی را به «زبرجد» تشبیه می کنند.
گمان می کنی که نی های وسط پرهای او همچون نشانه هایی است که از نقره ساخته شده و آن چه بر آن از حلقه ها و هاله های عجیب خورشید مانند روییده، طلای خالص و قطعات زبرجد است.
نکته
در «تَخَالُ قَصَبَهُ مَدَارِيَ» امام به رویش پرهای پرندگان اشاره دارد که این پرها از روزنه های کوچکی بر روی پوستشان می روید که به صورت نقطه های سفید بر روی پوست است. (2)
تشبیه
مشَبَه: پر طاووس
مشَبَه به: طلا و زبرجد
وجه شَبَه: رنگ آمیزی پر طاووس فوق العاده زیباست و انواع رنگ ها به صورت شفاف در آن دیده می شود ولی از میان رنگ هایش دو رنگ بیشتر جلب توجه می کند رنگ زرد که همچون طلای خالص می درخشد و رنگ سبز که همانند قطعات زبرجد است. امام بر روی این دو رنگ مخصوص تکیه دارد که بر سایر رنگ های پر طاووس غلبه دارد و زیبایی فوق العاده ای به آن بخشیده است تمام ریشههای زیبای پر او بر نی سفید رنگی روییدهاند که امام آن را به نقره تشبیه فرموده است.
1) تَخَالُ قَصَبَهُ: نیهای مخصوصی که در لابه لای پرها قرار دارد؛ قصب به پی ها و استخوان بندی بال گفته می شود. مداریّ: شانه ها؛ جمع «مدری» به معنای شانه؛ وسیله ای بوده که زن ها در گذشته فرق سر خود را با آن باز می کردند؛ بالدال المهملة جمع المدرى قال ابن الأثير: المدرى و المدراة شيء من حديد أو خشب على شكل سنّ من أسنان المشط و أطول منه يسرح به الشعر الملبد ويستعمله من لا مشط له؛ و في نسخ الشارح البحراني بالذال المعجمة قال: و هى خشبة ذات أطراف كأصابع الكفّ ينقى بها الطعام.
2) در سایه سار نهج البلاغه، ج 3، ص 447
فَإِنْ شَبَّهْتَهُ بِمَا أَنْبَتَتِ الْأَرْضُ قُلْتَ جَنِّى جُنِيَ مِنْ زَهْرَةِ كُلَّ رَبِيعِ (1)
زَهْرَةِ: شکوفه گل زهر النّبات بالفتح نوره، و الواحدة زهرة كتمر و تمرة قالوا و لا يسمى زهرا حتى تفتح.
هرگاه بخواهی آن را به آن چه زمین می رویاند تشبیه کنی می گویی دسته گلی است که از شکوفه های گل های بهاری چیده شده است.
تشبیه
مشَبَه: پر طاووس
مشَبَه به: دسته گل بهاری
وجه شَبَه: اگر گل های زیبای بهاری و شکوفه ها را به صورت زیبایی در کنار هم بچیند، شبیه بال و پر طاووس می شود.
وَ إِنْ ضَاهَيْتَهُ بِالْمَلَابِسِ فَهُوَ كَمَوْشِيِّ الْحُلَلِ أَوْ كَمُونِقِ عَصْبِ الْيَمَنِ (2)
الْحُلَل: حلّه ها؛ جمع «حلّه» به معنای طاقه پارچه پیراهن؛ الحلل: كصرد جمع حلة بالضمّ و هي إزار ورداء من برد أو غيره فلا تكون حلّة إلّا من ثوبين أو ثوب له بطانة. مونق زیبا و شگفت انگیز؛ از ماده «انق» به معنای زیبا شدن شده است؛ آن چیزی است که دارنده آن را خشنود و شادمان می کند.
عضب عمامه دستار پارچه ای که به دور سر پیچیده می شود؛ وزان فلس قال الفيومى برد يصنع غزله ثم ينسج، ولا يثنى ولا يجمع وإنّما يثنى و يجمع ما يضاف إليه فيقال: برد عصب و برود عصب و الاضافة للتخصيص، و يجوز أن يجعل وصفا فيقال: شريت ثوبا عصبا، وقال السهلى العصب صبغ لا ينبت إلا باليمن.
هرگاه بخواهی آن را به لباس ها تشبیه کنی همچون پارچه های زیبای پرنقش و نگار یا پرده های رنگارنگ یمنی است.
1) شَبهت: تشبیه کردی جَنَّی: گل های تازه چیده شده؛ به معنای چیده شده و نیز به معنای دسته گل ذکر شده است؛ میوه ای که در زمان مناسب چیده شود؛ جنيت التّمرة والزهرة و اجتنيتها و الجنى فعيل منه، و في بعض النسخ جنى كحصى و هو ما يجنى من الشجر ما دام غصنا بمعنى فعيل و لفظة الفعل المجهول ليست في بعض النسخ.
2) ضَاهَيْتَهُ: تشبیه کردی؛ از مادۀ «مضاهاه» به معنای شباهت است. مَوْشِيٌّ: آراسته به معنای پرنقش و نگار است. از مادۀ «وشی» به معنای نقاشی کردن پارچه است و به معنای دروغ گفتن و سخن چینی نیز به کار می رود وشيت الثوب وشيا من باب رمی نقشته فهو موشی وزان مرمى أى منقش، و الأصل على مفعول.
تشبیه
مشَبَه: پر طاووس
مشَبَه به: پارچه رنگارنگ
وجه شَبَه: امام علیه السلام رنگارنگ بودن پرهای طاووس را به پارچه های متنوع و گوناگون تشبیه کرده است.
وَ إِنْ شَاكَلْتَهُ بِالْحُلِيَّ فَهُوَ كَفُصُوصٍ ذَاتِ أَلْوَانٍ قَدْ نُطْقَتْ بِاللُّجَيْنِ الْمُكَلَّلِ (1)
نُطْقَتْ: احاطه شد؛ مانند کمربند یا دامن به دور او بسته شده؛ نطاق به معنای کمربندی است که به دور کمر خود می بستند.
اللُّجَيْن: نقره؛ استفاده از نقره برای ساخت دستبندهایی مزین به جواهر آلات.
الْمُكَلَّلِ: مزین؛ به معنای تاج دار از مادۀ «اکلیل» به معنای تاج گرفته شده است و گاه بر چیزی که به جواهرات تزیین شده، اطلاق شده است؛ كلل فلانا أى ألبس الاكليل و هو بالكسر التاج و شبه عصابة زين بالجوهر.
و اگر آن را با زیورها مقایسه کنی همچون نگین های رنگارنگی است که در نواری از نقره که با جواهرات زینت یافته در تاجی قرار گرفته است.
تشبیه
مشبه: پر طاووس
مشَبَه به: نوار نقره ای
وجه شَبَه: شاهان سابقاً تاج های پرنقش و نگار و مملو از جواهر داشتند که جواهرات را بر روی نواری نصب می کردند یا به وسیلۀ نخ ها و سیم های باریکی به آن ها نظام می بخشیدند و تاج خود را با آن زینت می دادند نیهایی که در وسط بال های طاووس قرار دارد، کاملاً سفید و همچون نقره است و پرهایی که در دو طرف آن روییده اند گویی جواهراتی است که بر آن نصب شده است.
يَمْشِي مَشْيَ الْمَرِح الْمُخْتَالِ وَ يَتَصَفَّحُ ذَنَبَهُ وَ جَنَاحَيْهِ فَيُقَهْقِهُ ضَاحِكاً لِجَمَالِ سِرْبَالِهِ وَ أَصَابِيغِ وِشَاحِهِ فَإِذَا رَمَى بِبَصَرِهِ إِلَى قَوَائِمِهِ زَقَا مُعْوِلًا بِصَوْتٍ يَكَادُ يُبِينُ عَنِ اسْتِغَاثَتِهِ
1) الْحُلِی: زیورآلاتی که از سنگ های قیمتی ساخته می شود؛ جمع «حلی». فُصُوصِ ذَاتِ أَلْوَان: نگین های رنگارنگ؛ جمع «فص» به معنای نگین است؛ جمع فص كفلس و فلوس قال ابن السكيت كسر الفاء ردى وكذا قال الفارابي وفي القاموس الفص الخاتم مثلثة و الكسر غير لحن.
وَ يَشْهَدُ بصَادِقِ﴾ (1)
مَشْيَ: راه رفتن با اراده؛ أَمْشَى، إمْشَاء الرجُلَ: آن مرد را راه برد؛ مَشَى مَشْياً و تِمْشَاء: راه رفت.
الْمَرِح: فرحناک، شادمان؛ مست نعمت و قدرت است و از مادۀ مرح» به معنای شدت خوشحالی گرفته شده است؛ به اصطلاح به افراد خیلی از خودراضی «مرح» می گویند.
يَتَصَفَّحُ: می گشاید، دقت و بررسی می کند، به آن نگاه می کند.
فَيُقَهقه: قهقهه می زند خنده می کند
سرْبَالِ: لباس، پیراهن و گاهی به هرگونه لباس نیز گفته شده است.
أصابیغ: رنگ ها؛ جمع «اصباغ» و اصباغ جمع «صبغ» به معنای رنگ است.
وِشَاحِه: رنگ آمیزهای میان بند خود؛ نوار پهن زیبایی است که بر دوش می افکنند و حمایل می کنند؛ الوشاح: ککتاب شيء ينسج من أديم و يرصّع شبه القلادة تلبسه النساء ورجل.
رَمَى بِبَصَرِه چشمش را دوخت؛ انداختن تَرَامَى تَرَامِياً القومُ آن قوم به هم تیراندازی کردند.
زقا: فریاد زد؛ زَقَی زَقْیاً الطائر پرنده آواز داد؛ از مادۀ «زقو» به معنای فریاد کشیدن است.
مغولا: کسی که صدا را به گریه بلند می کند و از «عویل» گرفته شده است.
او همچون کسی که به خود می بالد با عشوه و ناز گام بر می دارد گاه سر را بر می گرداند و به دم و دو بالش می نگرد ناگهان از زیبایی فوق العاده ای که پروبالش به او بخشیده و رنگ هایی که همچون لؤلؤ و جواهر به هم در آمیخته، قهقهه سر می دهد اما همین که به پاهای خود نظر می افکند آن چنان با گریه فریاد می کشد فریادی که استغاثه جانکاهش از آن آشکار است و گواه صادق دردی است که در درون دارد.
نکته ها
امام علیه السلام در این بیان به نکته لطیفی اشاره کرده است که خداوند در کنار آن همه زیبایی طاووس، نقطه ضعفی در آن قرار داده و آن پاهایش.است در حقیقت این نمونه ای از جهان آفرینش است که خداوند برای جلوگیری از غرور ناشی از قدرت و قوت، کاستی هایی قرار داده است تا تعادل برقرار گردد. (2)
«لِجَمَالِ سِرْبَالِهِ»: مقصود از پیراهن، همان بدن یا پروبال طاووس است که چون آن ها را می بیند به خود می بالد و خوشحال می شود.
مشابه
وَ لا تَمْشِ فِى الْأَرْضِ مَرَحاً (3)و در [روی] زمین به نخوت گام بر مدار. إنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ كُلَّ مُخْتالٍ فَخُور (4)خداوند، خودپسندِ لاف زن را دوست ندارد.
تَوَجُعِهِ لِأَنَّ قَوَائِمَهُ حُمْشُ كَقَوَائِمِ الدِّيَكَةِ الْخِلَاسِيَّةِ وَ قَدْ نَجَمَتْ مِنْ ظُنْبُوبِ سَاقِهِ صِيصِيَةٌ خَفِيَّةٌ (1)
قوائم: پا یا چیزی است که بر روی آن می ایستند؛ جمع قائمه».
الدِّيَكَةِ الْخِلَاسيَّة: خروس دورگه ای است که ترکیبی از خروس های هندی و فارسی است و رنگ آن تیره و در واقع، حد وسط سیاه و سفید.است از مادۀ خلس» به معنای گندمگون و تیره رنگ ذکر شده است؛ الخلاسي: بكسر الخاء المعجمة الدیک بین دجاجتين هندية وفارسية و الولد بين أبوين أبيض و أسود.
نَجَمَتْ: پیدا شد؛ از مادۀ «نجم» به معنای روییدن و ظاهر شدن است.
ظُنُّبُوبِ سَاقِهِ: استخوان ساق پایش به معنای انحراف و کجی به سمت جلو است الظنبوب: حرف العظم اليابس من قدم الساق.
صِيصِيَةٌ: ناخنک پشت پای خروس؛ خاری که در پای مرغان است و گاه به معنای شانه ای که تار و پود پارچه را قبل از بافتن با آن مرتب می کنند
خَفيَّةٌ: خفا، پنهانی نهانی
چه این که پاهایش همچون پاهای خروس خلاسی باریک و تیره رنگ و زشت است و در گوشه ای از ساق پایش ناخنی مخفی روییده است.
نکته
«لِأَنَّ قَوَائِمَهُ حُمْشُ» این جمله بیان علت و سبب ناراحتی طاووس از نگاه کردن به پاهایش است؛ چون پاهای طاووس باریک و زشت است.
تشبیه
مشَبَه: پای طاووس
مشَبَه به: خروس خلاسی
وجه شَبَه: وجه شباهت پای طاووس به خروس خلاسی در باریکی و درازی و ناهمواری و برآمدگی پشت پای آن است.
وَ لَهُ فِي مَوْضِعِ الْعُرْفِ قُنْزُعَةٌ خَضْرَاءُ مُوَشَّاةٌ (2)
مُوَشَّاةٌ: منقوش، پرنقش و نگار؛ نقاشی شده؛ اسم مفعول در باب تفعیل از ماده «وَشَيَ».
او در محل یال خود، کاکلی دارد سبزرنگ و پرنقش و نگار.
نکته ها
یال حیوان که عرب به آن «عُرف» می گوید موهای بلندی است که از بالای شانه و پشت گردن تا پشت سر ادامه دارد و به میان دو گوش منتهی می شود و به صورت کاکل و تاجی در می آید. (1)
كاكل طاووس عبارت از پرهای اندک و درازی است که در میان پرهای سر طاووس به رنگ سبز و پرنقش ونگار تقریباً در قسمت ثلث عقب سر آن ظاهر می گردد. (2)
وَ مَخْرَجُ عَنْقِهِ كَالْإِبْرِيقِ وَ مَغْرِزُهَا إِلَى حَيْثُ بَطْنُهُ كَصِبْغِ الْوَسِمَةِ الْيَمَانِيَّةِ أَوْ كَحَرِيرَةِ مُلْبَسَةٍ مِرْأَةٌ ذَاتَ صِقَالٍ (3)
مَغْرزه: جایگاه گردن؛ محل قرار گرفتن یا محل فرو رفتن چیزی است.
الْوَسِمَةِ: رنگ خاصی بوده که ابرو یا محاسن را با آن رنگ می کردند و بهترین آن همان و سمه يمانی است؛ الوسمة: بكسر السين كما في بعض النسخ و هي لغة الحجاز و أفصح من السكون ، و أنكر الأزهرى السكون، و بالسكون كما في بعضها.
مرآة: آينه.
و انتهای گردنش همچون ابریق است و از گلوگاه تا روی شکمش به رنگ وسمۀ یمانی و گاه همچون حریری است که در بر کرده و مانند آینه صیقلی شده می درخشد.
نکته ها
«مَخْرَجُ عَنْقِهِ»: به جایی از گردن گفته می شود که محل اتصال آن به بدن است و در واقع جایی است که گردن از آن جا آغاز می شود.
حضرت در این جا گردن را به میل های تشبیه فرموده اند که در چیزی فرو می رود و گویا گردن هم مانند یک میله در سینه و شکم فرورفته است.
«أَوْ كَحَرِيرَةٍ مُلْبَسَةٍ»: حضرت در این جا محل فرورفتگی گردن طاووس را در بدنش به رنگ وسمه یمانی تشبیه کرده که در عین حالی که رنگ زده شده است، از زیر آن برق می زند
1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 6، ص382.
2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 6، ص114.
3) عنقه: گردن الْإِبْريق: آفتابه مخصوصی است که معمولاً برای شستن دست و دهان قبل و بعد از غذا خوردن یا برای ریختن گلاب در مهمانی ها به کار می رود و لوله و گردن آن با انحنای خاصی به شکلی زیبا ساخته شده است. از ریشه فارسی «آبریز» گرفته شده
به طوری که گویا پارچه حریری روی آن پوشانده و داخل آن آینه ای صیقلی گذاشته باشند.
وَ كَأَنَّهُ مُتَلَفِّعْ بِمِعْجَرٍ أَسْحَمَ إِلَّا أَنَّهُ يُخَيَّلُ لِكَثْرَةِ مَائِهِ وَ شِدَّةِ بَرِيقِهِ أَنَّ الْخُضْرَةَ النَّاضِرَةَ (1)
أَسْحَمَ: سياه.
لِكَثْرَةِ مَائِهِ: شدت طراوتش
بریقه: درخشیدن راقَ رَيْقاً الشيءُ: آن چیز درخشید.
النَّاضِرَةَ: سبزی؛ از مادۀ «نَضِرَ»: نضر و نضارت به معنی طراوت و زیبایی است؛ اسْتَنْضَرَ اسْتِنْضَاراً الشيءَ: آن چیز را تروتازه یافت یا شمرد؛ أَنْضَرَ ، إِنْضَاراً: آن چیز تروتازه و زیبا شد؛ لأَنضَر: خرم و زیبا.
مُمْتَزِجَةٌ: مخلوط؛ از ماده «مزج» به معنای آمیختن.
«مُمْتَزِجَةٌ بِهِ» گویی بر اطراف گردنش معجری است سیاه رنگ که به خود پیچیده ولی از کثرت شادابی و درخشندگی به نظر می رسد که رنگ سبز پر طراوتی با آن آمیخته شده.
نکته
«أَنَّ الْخُضْرَةَ النَّاضِرَةَ مُمْتَزِجَةٌ بِهِ» رنگ سبز تروتازه ای با آن آمیخته شده است در عین حالی که سیاه است ولی از بس درخشندگی دارد به خیال انسان می اندازد که سبزی زیبایی مخلوط و ممزوج با آن سیاهی شده است.
وَ مَعَ فَتْقِ سَمْعِهِ خَطّ كَمُسْتَدَقَّ الْقَلَمِ فِى لَوْنِ الْأَقْحُوَانِ أَبْيَضُ يَقَقٌ فَهُوَ بِبَيَاضِهِ فِي سَوَادِ مَا هُنَالِكَ يَأْتَلِقُ (2)
أُقْحُوَان: گل بابونه، بابونه سفید.
يَققُ: بسیار سفید؛ از ماده «یقوقه» گرفته شده است.
أبْيَضُ: سفيدى، ابْيَضَ ابْياضاً: سفيد شد؛ بايَضَ، مُبَايَضَةً ه: در سفیدی بر او غلبه کرد؛ أبيض يقق: بالتحريک و بالكسر أيضا وزان كتف شديد البياض.
سَوَادِ: سیاهی.
يَأْتَلِقُ: می درخشد؛ از ماده «آلق» گرفته شده است.
1) مُتَلَفِّع: پوشاننده پیچیده شده؛ از مادۀ لفع به معنای فراگرفتن و گرداگرد چیزی را پوشاندن است؛ اللفاع: ككتاب الملحفة أو الكساء أو كلما تتلفّع به المرأة و تلفع الرّجل بالثوب إذا اشتمل به وتغطى، و في بعض النسخ متقنّع من القناع. معْجَر: روسری و مقنعه.
2) فتق: پارگی منظور شکاف گوش است. مُسْتَدَقٌ: باریکه؛ از ماده «دقّ» گرفته شده است.
در شکاف گوشش خطی مانند سر قلم است؛ بسیار سفید همچون گل بابونه و آن سفیدی در میان رنگ سیاه اطرافش خوش می درخشد.
نکته ها
«مُسْتَدَقَّ الْقَلَمِ»: به معنای قلم نازکی است که یا خود قلم نازک باشد یا آن را نازک تراشیده باشند.
«فَهُوَ بِبَيَاضِهِ» در عین حالی که سیاه است یک خط سفید در آن جا در لابه لای آن وجود دارد. این خط سفید را حضرت می فرماید در کنار گوش طاووس است.
وَ قَلَّ صِبْغُ إِلَّا وَ قَدْ أَخَذَ مِنْهُ بِقِسْطِ وَ عَلَاهُ بِكَثْرَةِ صِقَالِهِ وَ بَرِيقِهِ وَ بَصِيصِ دِيبَاجِهِ وَ رَوْنَقِهِ فَهُوَ كَالْأَزَاهِيرِ الْمَبْثُوثَةِ لَمْ تُرَبَّهَا أَمْطَارُ رَبِيعٍ وَ لَا شُمُوسُ قَيْظِ (1)
أَزاهير: شکوفه درخت أَزْهَر، إزْهَاراً النباتُ شکوفه گیاه شکفته شد؛ الزَّهْر: جمع أَزْهُر و أَزَاهِير: غنچه گل.
بريق: شفافیت؛ درخشندگی؛ از مادۀ «برق» گرفته شده است.
بَصِيص: درخشش و تلألؤ.
دیباج: به لباسی گفته می شود که از حریر خالص باشد؛ دیبا پارچه ای است که تار و پودش از ابریشم بوده و عربی آن «دیباج» است البته به رخساره هم «دیباج» گفته می شود.
رونق زیبایی؛ از ماده «رنق».
الْمَبْثُوثَةِ: پراکنده؛ از ماده «بَثّ» به معنای پراکندن منتشر کردن انبَثَ انْبِثَاثاً، پخش شد، پراکنده شد، برانگیخته شد و به هیجان آمد بَثَ بَنا الشیء آن چیز را پخش کرد، پراکنده کرد.
لم تُرَبِّ: پرورش نیافت؛ از مادۀ «ربّ» به معنای تربیت کردن، پرورش دادن.
أَمْطَارُ: باران ها؛ از مادۀ «مطر» به معنای باران.
قَيْظ: گرم به معنای چله تابستان و شدت حرارت است.
کمتر رنگی را می توان یافت که نمونه ای از آن در اندام طاووس نباشد و آن را با شفافیت و صیقل فراوان و زرق و برق جام هاش جلوه بهتری نبخشیده باشد؛ همچون شکوفه های پراکنده است، نه بارانهای بهاری اش پروریده و نه آفتاب گرم تابستان دیده.
نکته ها
نه تنها طاووس انواع و اقسام رنگ ها را دارد بلکه این رنگ ها دارای درخشندگی نیز می باشند و در حقیقت مانند آینه و نور است.
در معنای عبارت «وَ بَصِيصِ دِيبَاجِهِ وَ رَوْنَقِهِ» دو احتمال وجود دارد: الف. مقصود
1) قِسْطِ: سهم. علاه بر او برتری یافت. صِقَالِهِ: صیقل دادن؛ صَقَلَ، صَقْلاً و صِقَالا الشيء: آن چیز را روشن و براق و تیز کرد؛ صَقِلَ، صَقَلا: آن چیز براق شد.
صورت و شکل طاووس و زیبایی اش است؛ ب مقصود لباس شبیه به ابریشم طاووس و زیبایی اش است که احتمال دوم مناسب تر به نظر می رسد.
«وَ لَا شُمُوسُ قَيْظ» هر چند تنها یک خورشید نسبت به زمین ما وجود دارد ولی به لحاظ تابش های زیادی که وجود دارد و هر تابشی را می توان خورشیدی نامید حضرت از این تابش ها تعبیر به «شموس» فرموده اند.
وَ قَدْ يَنْحَسِرُ مِنْ رِيشِهِ وَيَعْرَى مِنْ لِبَاسِهِ فَيَسْقُطُ تَتْرَى وَيَنْبُتُ تِبَاعاً فَيَنْحَتُ مِنْ قَصَبِهِ انْحِتَاتَ أَوْرَاقِ الْأَغْصَانِ ثُمَّ يَتَلَاحَقُ نَامِياً حَتَّى يَعُودَ كَهَيْئَتِهِ قَبْلَ سُقُوطِهِ لَا يُخَالِفُ سَالِفَ أَلْوَانِهِ وَ لَا يَقَعُ لَوْنٌ فِي غَيْرِ مَكَانِهِ (1)
يَعْرَی: برهنه می شود؛ از مادۀ «عَرَی» به معنای عریان کردن؛ تَعَرَّی تَعَرِّياً من ثيابه جامه های خود را به در آورد، برهنه شد؛ العارى: جمع عُرَاة» به معنای لخت آن که لباسهای خود را در آورده باشد.
فَيَسْقُطُ می ریزد؛ از مادۀ «سَقَطَ» به معنای سقوط، افتادن اساقط، اسقاطاً الشيء: آن چیز پیاپی فرود آمد. تری پی در پی؛ از مادۀ «وَتر» به معنای یکتا شدن گرفته شده و «تتری» یعنی یکی پشت سر دیگری در می آید. تباعاً دوباره مصدر باب مفاعله به معنای پشت سرهم. يَنْحَتُ می ریزد؛ فرومی ریزد؛ از مادۀ «نحت» به معنای تراشیدن گرفته شده است؛ انحتات» به معنای ساقط شدن و ریختن است.
الغُصْنَة:
يَتَلَاحَقُ: ملحق می شود؛ از ماده «لَحِقَ و لحاق به معنی ادراک و رسیدن است؛ «لحوق» به معنی ملازمت و «لحاق» به معنی ادراک مناسب است. الْأَغْصَان: شاخه ها؛ از مادۀ «غَصَنَ» به معنای شاخه درخت؛ غَصْناً الغصن شاخه درخت را کشید و برید؛ شاخه کوچک درخت نامياً رشد می کند؛ از مادۀ «نمو» به معنای رشد و نمو.
سَالِف: سابق، گذشته، اسلاف: گذراندن و پیش فرستادن؛ سالف ألوانه: في بعض النسخ بدلها ساير ألوانه و الأول أظهر.
لَا يَقَعُ: واقع نمی شود.
گاه او از پرهایش بیرون می آید و لباسش را از تن خارج می کند. پرها پشت سر هم می ریزند و به دنبال هم پی در پی می رویند پویش پرها از نی ،آن ها همچون ریزش برگها از شاخه ها فرو می ریزد، سپس رشد و نمو می کند تا بار دیگر به شکل نخست درآید با رنگ های سابق هیچ تفاوتی پیدا نمی کنند و رنگی به جای رنگ دیگر نمی نشیند.
1) يَنْحَسِرُ: می ریزد؛ برهنه می شود و مکشوف می گردد؛ از مادهٔ «حصر» به معنای برهنه شدن گرفته شده است؛ يتحسّر: في بعض النسخ مضارع تفعل يقال: تحسّر البعير أى سقط من الاعياء، وفي بعض النسخ تنحسر على صيغة الانفعال تقول: حسره كضر به فانحسر أى كشفه فانكشف. ریشه پر که ویژه پرندگان است؛ الرِّيشَة: جمع رِیشَات» به معنای یک دانه پر مرغ.
نکته ها
پر طاووس پس از مدتی از رشد باز می ایستد و سست گشته و فرو می ریزد و سپس به جای آن پر جدیدی می روید؛ گویا لباس کهنه به لباس جدید تبدیل می شود لباس دوم پرنده دقیقاً مانند لباس اول او می روید. (1)
«انْحِتَاتَ» مفعول مطلق نوعی است؛ یعنی همان گونه که برگ های درختان در پاییز می ریزد پرهای طاووس هم از بدنش جدا گشته و می ریزد
وَ إِذَا تَصَفَّحْتَ شَعْرَةً مِنْ شَعَرَاتِ قَصَبِهِ أَرَتْكَ حُمْرَةً وَرْدِيَّةً وَ تَارَةً خُضْرَةٌ زَبَرْجَدِيَّةً وَ أَحْيَاناً صُفْرَةً عَسْجَدِيَّةً (2)
حُمْرَةً: سرخی؛ از مادۀ «حُمر» به معنای سرخی؛ احْمَارَ احْمِیراراً سرخی آن به تدریج زیادتر شد؛ احْمَرَّ، احْمَرَاراً: آن چیز سرخ رنگ شد.
صُفْرَةً: زردی، صفراء، زردرنگ؛ مؤنث «اصفر» است.
خُضْرَةً زَبَرْ جَدِيَّةً: سبز زبرجدى.
عَسْجَدِيَّةً: طلایی؛ از «عَسجد» به معنای طلا گرفته شده است؛ العسجد: كجعفر الذهب.
اگر تاری از تارهای پر او را بررسی کنی، گاه سرخ گلرخ را به تو نشان می دهند و گاه رنگ سبز زبرجدی و زمانی زرد طلایی
نکته
از آن جا که روی پرهای طاووس دایره های زیبایی به رنگ های مختلف است، این رنگ ها روی هر تاری از پوش ها تقسیم شده؛ به طوری که هر تاری از آن رنگ های گوناگونی دارد و این از شگفتی های جهان آفرینش است معمولا در حیوانات تار موها اگر به رنگ های مختلف باشد، هر تار به یک رنگ است ولی در طاووس قسمت پایین تار به رنگی وسط آن به رنگی و بالای آن نیز به رنگی دیگر است و چنان با تارهای دیگر هماهنگ شده که دوایری زیبا با رنگ های بسیار متنوع و جذاب به وجود می آورد؛ از این گذشته، تابش نور از زاویه های مختلف نیز به آن انعکاس متفاوت می دهد. (3)
فَكَيْفَ تَصِلُ إِلَى صِفَةِ هَذَا عَمَائِقُ الْفِطَنِ أَوْ تَبْلُغُهُ قَرَائِحُ الْعُقُولِ أَوْ تَسْتَنْظِمُ وَصْفَهُ أَقْوَالُ الْوَاصِفِينَ وَأَقَلُّ أَجْزَائِهِ قَدْ أَعْجَزَ الْأَوَهَامَ أَنْ تُدْرِكَهُ وَ الْأَلْسِنَةَ أَنْ تَصِفَهُ فَسُبْحَانَ الَّذِي بَهَرَ الْعُقُولَ عَنْ وَصْفِ خَلْقِ جَلَّاهُ لِلْعُيُونِ فَأَدْرَكَتْهُ مَحْدُوداً مُكَوّناً وَ مُؤَلَّفاً مُلَوَّناً وَ أَعْجَزَ الْأَلْسُنَ عَنْ تَلْخِيصِ صِفَتِهِ وَ قَعَدَ بِهَا عَنْ تَأْدِيَةِ نَعْتِهِ. وَ سُبْحَانَ مَنْ أَدْمَجَ قَوَائِمَ الذَّرَّةِ وَالْهَمَجَةِ إِلَى مَا فَوْقَهُمَا مِنْ خَلْقَ الْحِيتَانِ وَ الْفِيَلَةِ وَ وَأَى عَلَى نَفْسِهِ أَلَّا يَضْطَرِبَ شَبَحٌ مِمَّا أَوْلَجَ فِيهِ الرُّوحَ إِلَّا وَ جَعَلَ الْحِمَامَ مَوْعِدَهُ وَالْفَنَاءَ غَايَتَهُ.
فَكَيْفَ تَصِلُ إِلَى صِفَةِ هَذَا عَمَائِقُ الْفِطَنِ أَوْ تَبْلُغُهُ قَرَائِحُ الْعُقُولِ أَوْ تَسْتَنْظِمْ وَصْفَهُ أَقْوَالُ الْوَاصِفِينَ وَ أَقَلَّ أَجْزَائِهِ قَدْ أَعْجَرَ الْأَوْهَامَ أَنْ تُدْرِكَهُ وَ الْأَلْسِنَةَ أَنْ تَصِفَهُ (1)
قَرَائِحُ العقول: فهم های عقول؛ جمع «قریحه» به معنای ذهن و هوشی است که خدا در سرشت او قرار داده است.
تَسْتَنْظِمْ وَصْفَهُ: توصیفش می کند؛ از مادۀ «نظم» به معنای به نظم درآوردن، منظم کردن.
پس اندیشه های ژرف نگر چگونه می توانند این همه زیبایی را توصیف کنند یا خردمندان باذوق به حقیقت آن برسند؟! او چسان گفتار توصیفگران وصفش را به نظم آورد با آن که کوچک ترین اجزایش اندیشه ها را از درک ناتوان ساخته و زبان توصیفگران را به عجز آورده؟
نکته
«قَرَائِحُ الْعُقُولِ»: وقتی در مورد کسی می گویند که او خوش قریحه است؛ به معنای این است که درک و استعدادش خوب است.
فَسُبْحَانَ الَّذِي بَهَرَ الْعُقُولَ عَنْ وَصْفِ خَلْقِ جَلَّاهُ لِلْعُيُونِ فَأَدْرَكَتْهُ مَحْدُوداً مُكَوَّناً وَ مُؤَلَّفاً مُلَوَّناً وَ أَعْجَرَ الْأَلْسُنَ عَنْ تَلْخِيصِ صِفَتِهِ وَقَعَدَ بِهَا عَنْ تَأْدِيَةِ نَعْتِهِ (2)
أدْرَكَتُ: درک کرد.
مُكوّن: تکوین یافته
مُلَوَّن: رنگ آمیزی شده.
أَعْجَزَ: عاجز نمود.
تَلْخِيصِ: شرح دادن؛ خلاصه کردن و در این جا به معنای اول است.
قَعَدَ بها: عاجز شد؛ آن را نشاند و بازداشت فعل لازم است که با «باء» جر متعدی شده است.
تَأْدِيَةِ: ادا؛ از ماده «أَدَاء» یعنی دادن حق تمام در یک دفعه أَدَّی، تأدية الشيء: آن چیز را پیوند داد، به او رسانید، آن را تأدیه و پرداخت کرد.
نعته: وصف کرد او را.
1) عَمَائِقُ: نیروهای عمیق؛ جمع «عمیقه» به معنای دقیق و عمیق است؛ العمق: بالضم و الفتح قعر البئر ونحوها. الْفِطَنِ: هشیاری ها فکر ،هوش عقل؛ الفطن كعنب جمع فطنة بالكسر وهى الحذق و العلم بوجوه الامور.
2) بَهَرَ: غلبه کرد؛ از ماده «بهر» به معنای غلبه یافتن و چیره شدن گرفته شده است. جَلاهُ: آن را آشکار نمود؛ از ماده «جلاء» گرفته شده است؛ بالتشديد و التخفيف على اختلاف النسخ أى كشفه.
پاک و منزه است خداوندی که خردها را از توصیف پدیده ای مقهور و ناتوان نمود که آشکارا در برابر دیدگان جلوه گر است و آن را محدود و مخلوق و ترکیب یافته از اجزا و رنگ ها شناخته اند و [ این گونه خداوند] زبانها را از توصیف آن درمانده ساخته و از ادای وصفش به عجز کشانده.
نکته ها
منصوب بودن «سبحان» به خاطر این است که مفعول مطلق برای فعل محذوف است که در حقیقت سبحت سُبحانه بوده است که حذف فعل آن در این موارد و امثال آن واجب است. «مُؤَلَّفاً مُلَوَّناً»: ما تنها مشاهده می کنیم که طاووس رنگارنگ و نقاشی شده است ولی نمی دانیم که علت آن چیست و چرا قسمتی از آن سبز و قسمت دیگرش سفید یا سیاه شده است در حالی که خلقت عالم تصادفی و بینظم نیست؛ بنابراین دقایق و عللی باعث شده که طاووس این ویژگی ها را پیدا کرده و هر قسمت از آن به رنگی درآمده است ولی ما علل آن را نمی دانیم.
وَ سُبْحَانَ مَنْ أَدْمَجَ قَوَائِمَ الذَّرَّةِ وَ الْهَمَجَةِ إِلَى مَا فَوْقَهُمَا مِنْ خَلْقِ الْحِيتَانِ وَ الْفِيَلَةِ (1)
پاک و منزه است آن کس که برای مورچگان ریز و پشه های خرد دست و پا قرار داد و بالاتر از آن ها ماهیان بزرگ و فیل را آفرید.
نکته ها
امام علیه السلام در این عبارت کوتاه به دو جاندار از کوچک ترین جانداران یعنی مورچه و پشه های ریز و به دو حیوان بزرگ که عظیم ترین جانداران روی زمین،اند اشاره می کند نهنگ در دریاها و فیل در خشکی مخصوصاً توجه مخاطبان خود را به دست و پای مورچگان و پشه ها جلب می کند؛ دست و پایی که تمام ویژگیهای دست و پای فیل را
1) أَدْمَجَ: استوار نمود؛ از ماده «دموج» به معنای استحکام بخشیدن گرفته شده است. قوائم پاهای مورچه؛ جمع «قائمه» به معنای ستون در این جا اشاره به دست و پاهاست که ستون های بدن محسوب می شود. الذرة: مورچه کوچک و به معنای ذرات گردو غبار الْهَمَجَةِ: مگس ریز؛ پشۀ کوچک و جمع آن «هَمَج» است؛ محرّكة واحدة الهمج بالتحريك أيضا و هو ذباب صغير كالبعوض يسقط على وجوه الغنم والحمير والنعاج الهرمة. الْحِيتَانِ: ماهی ها؛ جمع «حوت» به معنای ماهی.
دارد خم و راست می شود و از مغز فرمان می گیرد و به جوانب مختلف انعطاف می یابد. (1)
یکی از خصوصیات و ویژگی های مورچه این است که می تواند باری بیش از وزن خود ببرد. این بسیار مهم است که خداوند جهان را به گونه ای خلق کرده که همه امکانات و نیازهای ضروری موجودات کوچک و بزرگ را در آن فراهم کرده است.
وَ وَأَى عَلَى نَفْسِهِ أَلَّا يَضْطَرِبَ شَبَحٌ مِمَّا أَوْلَجَ فِيهِ الرُّوحَ إِلَّا وَ جَعَلَ الْحِمَامَ مَوْعِدَهُ وَ الْفَنَاءَ غَايَتَهُ (2)
شَبَح: موجود؛ به معنای شخص و هر چیزی که در برابر انسان آشکار می شود و حس آن را درک می کند.
أَوْلَجَ: وارد نمود؛ از مادۀ «وَلَجَ» به معنای دخول، دمیدن؛ اتَّلَج، اتلاجا اليه وفيه: به آن داخل شد.
الْحِمَامَ: مرگ.
و بر خود لازم دانسته که آن چه در آن روح دمیده است از هم نگسلد، جز آن که مرگ را موعد آن قرار داد و نیستی را پایان آن
نکته
در مورد علم طاووس شناسی حضرت علی علیه السلام باید گفت: امام به طور قطعی با عالم غیب ارتباط داشته و همچنین یکی از معجزات پیامبر تربیت افرادی مانند امیرالمؤمنین علیه السلام و فاطمه زهرا علیها السلام بوده است. امام علیه السلام با همه فداکاری ها و علومی که دارد، خود را پرورش یافته مکتب پیامبر صلی الله علیه و آله می داند و وقتی مشاهده می کنیم که حضرت مسائل فلسفی را چنان با دقت و عمیق بیان می کند به این نتیجه می رسیم که بخشی از علوم آن حضرت علم لدّنی است و بخشی هم علومی است که از پیامبر فراگرفته است.
مشابه
كُلُّ مَنْ عَلَيْهَا فَانٍ وَ يَبْقَى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلالِ وَ الْإِكْرامِ (3)هر چه بر [زمین] است فانی شونده است و ذاتِ باشکوه و ارجمند پروردگارت باقی خواهد ماند.
فَلَوْ رَمَيْتَ بِبَصَرِ قَلْبِكَ نَحْوَ مَا يُوصَفُ لَكَ مِنْهَا لَعَزَفَتْ نَفْسُكَ عَنْ بَدَائِعِ مَا أَخْرِجَ إِلَى الدُّنْيَا مِنْ شَهَوَاتِهَا وَ لَذَّاتِهَا وَ زَخَارِفِ مَنَاظِرِهَا وَ لَذَهِلَتْ بِالْفِكْرِ فِي [اصْطِفَافِ] اصْطِفَاقِ أَشْجَارِ غُيِّبَتْ عُرُوقُهَا فِى كُثْبَانِ الْمِسْكِ عَلَى سَوَاحِلِ أَنْهَارِهَا وَ فِي تَعْلِيقِ كَبَائِسِ اللُّؤْلُؤِ الرَّطْبِ فِي عَسَالِيجِهَا وَ أَفْنَانِهَا وَ طُلُوعِ تِلْكَ الثَّمَارِ مُخْتَلِفَةً فِي غُلْفِ أَكْمَامِهَا تُجْنَى مِنْ غَيْرِ تَكَلُّفٍ فَتَأْتِي عَلَى مُنْيَةِ مُجْتَنِيهَا وَيُطَافُ عَلَى نُزَالِهَا فِي أَفْنِيَةِ قُصُورِهَا بِالْأَعْسَالِ الْمُصَفَّقَةِ وَ الْخُمُورِ الْمُرَوَّقَةِ، قَوْمٌ لَمْ تَزَلِ الْكَرَامَةُ تَتَمَادَى بِهِمْ حَتَّى حَلُّوا دَارَ الْقَرَارِ وَ أَمِنُوا نُقْلَةَ الْأَسْفَارِ. فَلَوْ شَغَلْتَ قَلْبَكَ أَيُّهَا الْمُسْتَمِعُ بِالْوُصُولِ إِلَى مَا يَهْجُمُ عَلَيْكَ مِنْ تِلْكَ الْمَنَاظِرِ الْمُونِقَةِ لَزَهِقَتْ نَفْسُكَ شَوْقاً إِلَيْهَا وَلَتَحَمَّلْتَ مِنْ مَجْلِسِى هَذَا إِلَى مُجَاوَرَةِ أَهْلِ الْقُبُورِ اسْتِعْجَالًا بِهَا. جَعَلَنَا اللَّهُ وَ إِيَّاكُمْ مِمَّنْ يَسْعَى بِقَلْبِهِ إِلَى مَنَازِلِ الْأَبْرَارِ بِرَحْمَتِهِ.
فَلَوْ رَمَيْتَ بِبَصَرِ قَلْبِكَ نَحْوَ مَا يُوصَفُ لَكَ مِنْهَا لَعَزَفَتْ نَفْسُكَ عَنْ بَدَائِعِ مَا أُخْرِجَ إِلَى الدُّنْيَا مِنْ شَهَوَاتِهَا وَ لَذَّاتِهَا وَ زَخَارِفِ مَنَاظِرِهَا وَ لَذَهِلَتْ بِالْفِكْرِ فِي اصْطِفَاقِ أَشْجَارٍ غُيِّبَتْ عُرُوقُهَا فِى كُثْبَانِ الْمِسْكِ عَلَى سَوَاحِلِ أَنْهَارِهَا (1)
زَخَارِفِ زينتها، زیورها.
ذهِلَتُ متحیر ماند؛ از مادۀ «ذهل» به معنای غفلت کردن و ترک گفتن چیزی و به فراموشی سپردن آن است.
اصْطِفَاقِ أَشْجَارِ: جنبش درختان به هم خوردن چیزی است که صدایی از آن برخیزد؛ مانند کف زدن یا به هم خوردن شاخه های درختان؛ الأشجار اضطرابها من الصفق و هو الضرب يسمع له صوت يقال: صفق يده على يده صفقة أى ضربها عليها، و ذلك عند وجوب البيع ، و فى بعض النسخ اصطفاف أشجار أى انتظامها ،صفا، وفي بعضها اصطفاف
أغصان: بدل أشجار.
غُيِّبَتُ: مخفی شد.
عُرُوقُ: ریشه ها.
کتبان: تپه ها؛ جمع «کثیب» به معنای تل شن است؛ از مادۀ «کثب» به معنای جمع کردن گرفته شده است.
المسک: مُشک؛ عطر مخصوصی است گرفته شده از آهو سَوَاحِلٍ أَنْهَارِهَا: کرانه چشمه سارها.
هرگاه با چشم دل به آن چه از بهشت برای تو وصف می شود بنگری، روحت از مواهبی که در این دنیا پدیدار گشته از شهوات و لذاتش و زینت ها و زیورهای خیره کننده اش صرف نظر
1) نَحْو: سمت و سو. عَرَفَتْ: بی میل شد؛ از مادۀ «عزف» به معنای ترک کردن و انصراف از چیزی گرفته شده و به معنای لهو و سرگرمی نیز آمده است؛ بالعين المهملة و الزّاء المعجمة أى زهدت و انصرفت.
خواهد کرد و فکرت در میان درخت هایی که پیوسته شاخه هایش به هم می خورد و ریشه هایش در دل تپه هایی از مشک بر ساحل نهرهای بهشتی فرو رفته حیران و شگفت زده می شود.
نکته
اگر با دیده بصیرت بنگری و در معنای آن چه از لذت ها و خوشی های بهشت برایت تعریف و توصیف می شود بیندیشی، بهره ها و خوشی های دنیا را هر چه هم زیبا و شگرف باشد، با کامیابی ها و لذت های بهشت درخور مقایسه و برابری ندیده و در میان آن ها جز نیستی که زاییده و هم و خیال است، نمی یابی و در این هنگام می بینی که نفس تو از دنیا بیزار و از متاع آن و آن چه در آن خوشی و لذت شمرده می شود روگردان است و اندیشه ات سرتاسر متوجه به هم خوردن برگ ها و خم شدن شاخه های پربار درختان بهشت است. (1)
مشابه
وَ أَنْهَارٌ مِنْ لَبَنِ لَمْ يَتَغَيَّرْ طَعْمُهُ وَ أَنْهَارُ مِنْ خَمْرٍ لَذَّةٍ لِلشَّارِبِينَ وَ أَنْهَارُ مِنْ عَسَلٍ مُصَفِّى وَ لَهُمْ فيها مِنْ كُلِّ الثَّمَرَاتِ وَ مَغْفِرَةٌ مِنْ رَبِّهِمْ (2)آن نهرهایی است از آب هایی تغییرناپذیر و نهرهایی از شیری که طعمش دگرگون نمی شود و نهرهایی از شراب که آشامندگان از آن لذت می برند و نهرهایی از عسل مصفا و در آن جا هرگونه میوه که بخواهند هست و نیز آمرزش پروردگارشان.
وَ فِي تَعْلِيقِ كَبَائِسِ اللُّؤْلُؤِ الرَّطْبِ فِي عَسَالِيجِهَا وَ أَفْنَانِهَا وَ طُلُوعِ تِلْكَ الثَّمَارِ مُخْتَلِفَةً فِي غُلُفِ أَكْمَامِهَا تُجْنَى مِنْ غَيْر تَكَلُّفٍ فَتَأْتِي عَلَى مُنْيَةِ مُجْتَنِيهَا (3)
عَسَالِیج: شاخه های بزرگ؛ جمع «عسلوج» به معنای شاخه درخت است.
أَفْنَانِها: شاخه های کوچک؛ جمع «فن» و «فنن» به معنای شاخۀ تازه و پررنگ است و شاخه های مختلف علم و صنعت و هنر و مانند آن را نیز فنون می گویند.
غُلْفِ: غلاف هایش؛ جمع غلاف» از مادۀ «غَلف» به معنای پوشاندن گرفته شده است.
أَكْمَامِ: غلافی است که روی میوه را می پوشاند؛ کالأكمة و الكمام جمع كم و كمامة بالكسر فيهما و هو وعاء الطلع و وغطاء النور.
تُجْنَ: چیده می شود؛ از مادۀ «جنی» به معنای چیدن میوه.
تَكلُّف: زحمت. فَتَأْتِی: می آید.
مُجْتَنِی: چیننده؛ از مادۀ «جنی» به معنای چید، مجتنی اسم فاعل در باب افتعال به معنای چیننده آن ها.
با خوشه هایی از مروارید تر که از شاخه های کوچک و بزرگ آن درختان آویزان است و میوه های گوناگون که در غلاف های خود جای گرفته و بی هیچ زحمتی چیده می شود و همان گونه که چیننده می خواهد در دستش قرار می گیرد.
نکته
یکی از مشکلات درختان میوه در دنیا چیدن میوۀ آن هاست که گاه با دردسرهای فراوان همراه است ولی در بهشت همه چیز بر وفق مراد است؛ میوه های درختانش در دسترس همگان است در همه حال در حال ایستاده و نشسته حتی در بعضی از روایات آمده که بهشتیان هر زمان اراده چیدن میوه ای کنند شاخۀ درخت به سوی آن ها خم می شود و در دسترس آن ها قرار می گیرد. (1)
مشابه
قُطُوفُها دانِيَةٌ (2)که میوه هایش در دسترس باشد.
وَيُطَافُ عَلَى نُزَالِهَا فِي أَفْنِيَةِ قُصُورِهَا بِالْأَعْسَالِ الْمُصَفَّقَةِ وَالْخُمُورِ الْمُرَوَّقَةِ (3)
أَفْنِيَة: قصرها؛ جمع «فناء» به معنای حیاط و جلوی خانه است؛ فناء البيت ما اتسع من أمامه و الجمع أفنية.
بالْأَغسَالِ: عسل ها.
الْمُصَفَّقَةِ: تصفیه شده؛ از مادهٔ تصفیق» به معنای جابه جا کردن مایعات از ظرفی به ظرف دیگر برای تصفیه آن است؛ التصفيق: تحويل الشّراب من إناء إلى إناء ممزوجا ليصفو الْخُمُور شرابها؛ از مادۀ خَمر» به معنای مست کننده؛ «خمر در اصل به معنای پوشاندن است و به شراب از آن جهت (خمر) گویند که عقل را می پوشاند و زایل می کند
الْمُرَوَّقَةِ: تصفیه شده از مادهٔ «روق» به معنای صاف شدن است؛ الرّواق الصافى من الماء و غيره و المعجب.
برای بهشتیان عسل های پاک و شراب صافی در قصرهایشان می چرخانند [تا هرکه بخواهد از آن بنوشد].
نکته
در بهشت علاوه بر میوه های گوناگون که در اختیار بهشتیان است، عسل ها و شراب های صاف شده به وسیلهٔ «حورالعین» یا «غلمان در آستانه ورود و درون قصرهایشان گردش داده شده و آنان هرگاه خواستند از آن استفاده می کنند.
مشابه
يُطَافُ عَلَيْهِمْ بِصِحافٍ مِنْ ذَهَبٍ وَ أَكْوَابٍ وَ فيها ما تَشْتَهِيهِ الْأَنْفُسُ وَ تَلَذُّ الْأَعْيُنُ وَ أَنْتُمْ فيها خالدون (1)قدح های زرین و سبوها را در میانشان به گردش می آورند. در آن جاست هر چه نفس آرزو کند و دیده از آن لذت ببرد و در آن جا جاودانه خواهید بود. لا يُصَدَّعُونَ عَنْها وَلا يُنْزِفُونَ (2)از نوشیدنش نه سردرد گیرند و نه بیهوش شوند. وَ أَمْدَدْنَاهُمْ بِفاكِهَةٍ وَ لَحْمٍ مِمَّا يَشْتَهُونَ يَتَنازَعُونَ فيها كَأْساً لا لَغْو فيها وَ لا تَأْثِيمٌ وَ يَطُوفُ عَلَيْهِمْ غِلْمَانٌ لَهُمْ كَأَنَّهُمْ لُؤْلُؤُ مَكْنُونُ (3)با هر نوع میوه و گوشتی که دلخواه آن هاست آنان را مدد می کنیم در آن جا جامی از دست هم می ربایند که در آن نه یاوه گویی است و نه گناه و برای [خدمت] آنان پسرانی است که بر گردشان همی گردند؛ انگاری آن ها مرواریدی اند که [در صدف] نهفته است.
قَوْمٌ لَمْ تَزَلِ الْكَرَامَةُ تَتَمَادَى بِهِمْ حَتَّى حَلُّوا دَارَ الْقَرَارِ وَ أَمِنُوا نُقْلَةَ الْأَسْفَارِ (4)
حَلُّوا: جای گرفتند.
نقلة: به معنای جابه جایی است؛ لذا گاه به معنای سخن چینی نیز آمده است؛ النقلة: بالضم الانتقال.
الْأَسْفَار: سفرها؛ جمع سفر.
ساکنان بهشت مردمی هستند که کرامت الهی پی در پی به به آنان می رسید می رسید تا سرانجام به خانه جاودانی درآمدند و از رنج سفر آسوده گشتند.
نکته ها
در این جا حضرت به عنوان یک جملهٔ مستقل توضیح می دهد که بهشتی ها و کسانی که از نعمت های بهشتی استفاده می کنند چه کسانی هستند.
«حَتَّی حَلُّوا دَارَ الْقَرَار» در این دنیا انسان باید همیشه از جایی به جای دیگر منتقل شود؛ به این معنا که اگر زندگی مرفهی هم داشته باشد بالاخره باید از این دنیا به عالم برزخ و از آن جا هم به عالم قیامت برود ولی وقتی که در بهشت قرار گرفت دیگر جابه جا نمی شود و از انتقال یافتن و رنج سفر در امان است.
مشابه
وَ لَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ وَ حَمَلْنَاهُمْ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ رَزَقْناهُمْ مِنَ الطَّيِّبَاتِ وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَى كَثِيرِ مِمَّنْ خَلَقْنا تفضيلا (1)ما فرزندان آدم را کرامت بخشیدیم و بر دریا و خشکی سوار کردیم و از چیزهای خوش و پاکیزه روزی دادیم و بر بسیاری از مخلوقات خویش برتریشان نهادیم. إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِي مَقامِ أَمينِ في جَنَّاتٍ وَعُيُونٍ يَلْبَسُونَ مِنْ سُندُسٍ وَ إِسْتَبْرَقٍ مُتَقَابِلِينَ كَذلِكَ وَ زَوَّجْنَاهُمْ بِحُورٍ عين يَدْعُونَ فيها بِكُلِّ فاكِهَةٍ آمِنینَ (2)همانا پرهیزکاران در جایگاه امن و امانی هستند و آنان در میان باغ ها و چشمه ها هستند. آن پرهیزکاران لباس هایی از حریر نازک و ستبر می پوشند و در مقابل یکدیگر می نشینند. این چنین هستند بهشتیان و آن ها را با حورالعین تزویج می کنیم آن بهشتیان هر نوع میوه را بخواهند در اختیارشان قرار می گیرد و در نهایت امنیت به سر می برند. تِلْكَ الْجَنَّةُ الَّتى نُورِثُ مِنْ عِبادِنَا مَنْ کانَ تَقِيًّا (3)این همان بهشتی است که به هر یک از بندگان ما که پرهیزکار باشند به میراث می دهیم.
فَلَوْ شَغَلْتَ قَلْبَكَ أَيُّهَا الْمُسْتَمِعُ بِالْوُصُولِ إِلَى مَا يَهْجُمُ عَلَيْكَ مِنْ تِلْكَ الْمَنَاظِرِ الْمُونِقَةِ لَزَهِقَتْ نَفْسُكَ شَوْقاً إِلَيْهَا وَلَتَحَمَّلْتَ مِنْ مَجْلِسِى هَذَا إِلَى مُجَاوَرَةِ أَهْلِ الْقُبُورِ اسْتِعْجَالًا بهَا (4)
الْمُونِقَةِ: شگفت آور؛ از مادۀ «انق» به معنای اعجاب نسبت به چیزی گرفته شده است.
رهِقَتْ: خارج شد؛ از ماده «زهوق» به معنای هلاکت گرفته شده است.
ای شنونده! اگر دل خویش را به مناظر زیبا و شگفت آوری که در بهشت به تو رو می آورد مشغول داری روحت با اشتیاق فراوان به آن دیار پرواز خواهد کرد و برای هرچه زودتر
1) اسراء، 70.
2) دخان، 51 تا 56.
3) مريم، 63
4) شَغَلْتَ: مشغول کردی؛ َاشْتَغَلَ، اشْتِغَالًا: به کار مشغول شد. يَهْجُم: هجوم می آورد؛ از مادۀ «هَجَمَ» به معنای هجوم بردن؛ أَهْجَمَ إهْجَاماً هُ عليهم او را به حمله بر آن ها واداشت؛ تَهَاجَمَ، تَهَاجُماً الرجُلانِ آن دو مرد بر یکدیگر حمله کردند تَهَجَّمَ تَهَجُماً على الشيء: وادار به حمله بر آن شد. مُجَاوَرَة: همسایه؛ از ماده «جور»، اجْتَوَرَ اجْتِوَاراً القومُ: آن قوم با یکدیگر همسایه شدند. استعجال عجله کردن؛ از ماده «عجلة» به معنی شتاب؛ استعجال خواستن با عجله است؛ اسْتَعْجَلَ، اسْتِعْجَالًا هُ: به او تأکید کرد تا در کار شتاب کند بر او سبقت و پیشی گرفت.
رسیدن به آن از مجلس من به همسایگی مردگان خواهی رفت
نکته
امام علیه السلام با این سخن می خواهد بر این حقیقت تأکید کند که عظمت و زیبایی نعمت های بهشتی فراتر از آن است که در بیان بگنجد و اگر انسان، درست به آن بیندیشد، چنان آتش شوق در دلش زبانه می کشد که گویی می خواهد بی اختیار به سوی آن پرواز کند. (1)
مشابه
فَإِذَا مَرُّوا بِآيَةٍ فِيهَا تَشْوِيقٌ رَكَنُوا إِلَيْهَا طَمَعاً وَ تَطَلَّعَتْ إِلَيْهَا أَنْفُسُهُمْ شَوْقا (2)هرگاه پرهیزکاران به آیه ای برسند که در آن تشویق باشد با علاقه فراوان به آن روی بیاورند و روح و جانشان با شوق بسیار به آن می نگرد.
جَعَلَنَا اللَّهُ وَ إِيَّاكُمْ مِمَّنْ يَسْعَى بِقَلْبِهِ إِلَى مَنَازِلِ الْأَبْرَارِ بِرَحْمَتِهِ خداوند با رحمت خویش ما و شما را در زمره کسانی قرار دهد که از عمق دل برای رسیدن به منازل نیکان می کوشند.
نکته
امام علیه السلام سخنانش را با دعا برای خود و شنوندگان پایان می دهد و از خداوند متعال می خواهد آنان را برای سلوک در راه او و سپردن مراحلی که آنان را به سرمنزل پاکان و نیکوکاران که همان درجات و مقامات بهشت است، برساند. (3)
شناسنامه خطبه
تاریخ، زمان و مکان وقوع: ابتدای حکومت در مدینه، سال 35 هجری
مخاطب: مردم
موضوع: سیاسی، تاریخی
ویژگی: ولایت مداری (1)
سپس امام علیه السلام در این خطبه مردم را به احترام متقابل یکدیگر تشویق می کند؛ از آینده بنی امیه خبر می دهد که بر همه چیز مسلط می شوند؛ چراکه مسلمین دچار تفرقه شده اند و از اصل خویش دور مانده اند و از علل شکست مسلمین در آخرالزمان خبر می دهد که عمدتاً یاری نکردن حق و سستی در مبارزه با باطل و تنها گذاشتن پیشوایان عادل است.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص31.
لِيَتَأَسَّسَ صَغِيرُكُمْ بِكَبِيرِكُمْ وَ لْيَرْأَفْ كَبِيرُكُمْ بِصَغِيرِكُمْ، وَ لَا تَكُونُوا كَجْفَاةِ الْجَاهِلِيَّةِ لَا فِي الدِّينِ يَتَفَقَّهُونَ وَ لَا عَنِ اللَّهِ يَعْقِلُونَ، كَقَيْضِ بَيْضٍ فِي أَدَاحِ يَكُونُ كَسْرُهَا وِزْراً وَ يُخْرِجُ حِضَانُهَا شَرّاً افْتَرَقُوا بَعْدَ أَلْفَتِهِمْ وَتَشَتَتُوا عَنْ أَصْلِهِمْ، فَمِنْهُمْ آخِذٌ بِغُصْنٍ أَيْنَمَا مَالَ مَالَ مَعَهُ عَلَى أَنَّ اللَّهَ تَعَالَى سَيَجْمَعُهُمْ لِشَرِّ يَوْمٍ لِبَنِي أَمَيَّةَ كَمَا تَجْتَمِعُ قَزَعُ الْخَرِيفِ، يُؤَلِّفُ اللَّهُ بَيْنَهُمْ ثُمَّ يَجْمَعُهُمْ رُكَاماً كَرُكَامِ السَّحَابِ ثُمَّ يَفْتَحُ اللَّهُ لَهُمْ أَبْوَابِ، يَسِيلُونَ مِنْ مُسْتَثَارِهِمْ كَسَيْلِ الْجَنَّتَيْنِ حَيْثُ لَمْ تَسْلَمْ عَلَيْهِ قَارَةٌ وَ لَمْ تَثْبُتْ عَلَيْهِ أَكَمَةٌ وَ لَمْ يَرُدَّ سَنَنَهُ رَضٌ طَوْدٍ وَ لَا حِدَابُ أَرْضِ، يُدَعْذِعُهُمُ اللَّهُ فِي بُطُونِ أَوْدِيَتِهِ ثُمَّ يَسْلُكُهُمْ يَنابِيعَ فِي الْأَرْضِ يَأْخُذُ بِهِمْ مِنْ قَوْمٍ حُقُوقَ قَوْمٍ وَيُمَكِّنُ لِقَوْمٍ فِي دِيَارِ قَوْمٍ، وَإِيْمُ اللَّهِ لَيَذُوبَنَّ مَا فِي أَيْدِيهِمْ بَعْدَ الْعُلُو وَالتَّمْكِينِ كَمَا تَذُوبُ الْأَلْيَةُ عَلَى النَّارِ. أَيُّهَا النَّاسُ لَوْ لَمْ تَتَخَاذَلُوا عَنْ نَصْرِ الْحَقِّ وَ لَمْ تَهِنُوا عَنْ تَوْهِينِ الْبَاطِلِ لَمْ يَطْمَعْ فِيكُمْ مَنْ لَيْسَ مِثْلَكُمْ وَ لَمْ يَقْوَ مَنْ قَوِيَ عَلَيْكُمْ، لَكِنَّكُمْ تِهْتُمْ مَتَاهَ بَنِي إِسْرَائِيلَ، وَ لَعَمْرِي لَيُضَعَّفَنَّ لَكُمُ التّيهُ مِنْ بَعْدِى أَضْعَافاً بِمَا خَلَّفْتُمُ الْحَقَّ وَرَاءَ ظُهُورِكُمْ وَقَطَعْتُمُ الْأَدْنَى وَوَصَلْتُمُ الْأَبْعَدَ. وَاعْلَمُوا أَنَّكُمْ إِنِ اتَّبَعْتُمُ الدَّاعِيَ لَكُمْ سَلَكَ بِكُمْ مِنْهَاجَ الرَّسُولِ وَ كُفِيتُمْ مَنُونَةَ الِاعْتِسَافِ وَ نَبَذْتُمُ التَّقْلَ الْفَادِحَ عَنِ الْأَعْنَاقِ.
لِيَتَأَسَ صَغِيرُكُمْ بِكَبيرِكُمْ (1) باید خردسالان شما به بزرگسالانتان تأسی جویند و از آنان پیروی کنند.
نکته
بزرگسالان، تجربیات بیشتری دارند آن ها دوران پرشوروشر جوانی را پشت سر گذاشته و آرامش و آرایش اخلاقی بیشتری پیدا کرده اند. (2)
وَ لْيَرْأَفْ كَبِيرُكُمْ بِصَغِيرِكُمْ (3) و بزرگسالانتان نیز باید با کودکانتان مهربان باشند.
نکته ها
بزرگسالان باید ضعف های کودکان را جبران کنند و تجربیات خود را به آن ها منتقل سازند و از خطاهای آنان تا آن جا که ممکن است چشم پوشی نمایند. (1)
مقصود از «صغیر» بچه ای نیست که تکلیف ندارد بلکه منظور افراد عادی هستند که در اجتماع و در عرف وقتی با بزرگان مقایسه می شوند کوچک به شمار می آیند.
وَ لَا تَكُونُوا كَجُفَاةِ الْجَاهِلِيَّةِ لَا فِى الدِّينِ يَتَفَقَّهُونَ وَ لَا عَنِ اللَّهِ يَعْقِلُونَ (2)
الْجَاهِلِيَّة: منظور دوران جاهلیت عرب پیش از اسلام است.
همچون سنگدلان دوران جاهلیت نباشند که نه آگاهی از دین داشتند و نه به دستورات الهی می اندیشیدند.
نکته ها
افراد نادان که نه تربیت دینی یافته اند و نه عقل و خرد خویش را به کار گرفته اند مردمی خشن و بی انصاف و بی ادب و در مجموع برای جامعه مشکل آفرین هستند؛ نه به صغیر رحم می کنند و نه از کبیر پند می پذیرند. (3)
تفقه» در دین به دو معناست: الف. این که کسی متوغل و عمیق در فهم دین باشد؛ ب. اهل فقه و فهم مسائل دین نباشد ولی آن را ادعا کند و به دروغ به خود ببندد البته در این جا مقصود معنای اول است.
مشابه
لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّين (4)تا در دین آگاهی پیدا کنند.
كَقَيْضِ بَيْضٍ فِى أَدَاحٍ يَكُونُ كَسْرُهَا وِزْراً وَ يُخْرِجُ حِصَانُهَا شَرّاً (5)
أداح: جایگاه تخم گذاری؛ جمع «ادحی»: محل هایی که شتر مرغ در آن تخم گذاری می کند و از ماده «دحو» به معنای گسترش گرفته شده است؛ «دحو الارض» به معنای گسترش و منبسط شدن زمین می آید؛ «ادحی» به معنای جایی است که شتر مرغ برای تخم گذاری خود آن را گسترش داده و پهن می کند و وقتی انسان به این جاها می رسد که برای تخم گذاری شتر مرغ پهن و آماده شده تخم هایی را می بیند و تصور می کند که آن ها با ارزش بوده و تخم شتر مرغ است در صورتی که ممکن است تخم اژدها و افعی باشد؛ مخفّف أداحى جمع اداحى بالضم مثل خرطوم و خراطيم، و عرقوب و عراقيب، وقد يكسر و هو الموضع الذى تبيض فيه النّعامة وتفرخ، و هو افعول من دحوت لانها تدحوه برجلها أى تبسطه ثم تبيض فيه وليس للنعام عش.
گشت: شکستن؛ اكْتَسَرَ اكْتِسَاراً الشیء آن چیز را شکست؛ انْكَسَرَ، انْكِسَاراً: شکسته شد.
وزراً: گناه؛ اتَّزَرَ اتزاراً گناه کرد؛ المَوْزُور: گناهکار.
حِضَانُ: آن چه در درون تخم است؛ تخمی است که زیر شکم پرنده برای جوجه شدن قرار گرفته است؛ از مادهٔ «حضانت» به معنای زیر بال و پر گرفتن گرفته شده است؛ حضن الطائر بيضه حضنا و حضانا بكسرهما ضمّه تحت جناحه فهى حاضن لأنّه وصف مختص و حكى حاضنة على الأصل.
1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 6، ص410
2) جُفَاةِ: ستمکاران؛ جمع جافی از ماده «جفا» به معنای خشونت گرفته شده است و به افراد خشن «جافی» می گویند. يَتَفَقَّهُونَ: تفقه و تدبر می کنند؛ تتفقهون و تعقلون فی بعض النسخ بصيغة الخطاب و في بعضها بصيغة الغيبة.
3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 6، ص410.
4) توبه، 122.
5) قیض: پوست تخم مرغ و نیز به معنای شکافته شدن و ترکیدن پوست تخم مرغ نیز آمده است. این واژه معناهای مختلفی دارد تخم شتر مرغ یا جای تخم گذاری شتر مرغ شکست؛ در این جا به معنای پوست بیرونی تخم مرغ است. بيض: تخم ها؛ جمع «ابیض» به معنای تخم؛ قيض البيض بالفتح قشرة البيض العليا اليابسة وقيل التي خرج ما فيها من فرخ و قال الشارح البحراني تبعا للشارح المعتزلى قيض البيض، كسره تقول قضت البيضة كسرتها.
مبادا همانند تخم افعی در لانه پرندگان که شکستن آن گناه و نگه داشتنش شر و زیان بار است.
نکته ها
اشاره به این دارد که نکند در عین این که ظاهر شما مسلمان است باطنتان همچون «جفات» و سنگ دلان دوران جاهلیت باشد و افراد صالح در طرز برخورد با شما گرفتار شک و تردید شوند؛ همچون تخم هایی که صورتش تخم پرندگان است و درونش افعی خطرناک. (1)
پیامبر و حضرت علی علیه السلام و دیگران وظیفه دارند که افراد به ظاهر مسلمان را احترام کنند و خونشان را محفوظ نگه دارند در صورتی که ممکن است واقعاً از کفار هم خطرناک تر باشند؛ مانند ابوسفیان و معاویه که در شرایطی به ظاهر مسلمان شدند و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله هم مأمور به ظاهر بود و نمی توانست با همۀ آن ها به عنوان این که در آینده ایجاد شر و ایجاد خطر می کنند برخورد کند به همین جهت وقتی این گروه به ظاهر مسلمان و در واقع منکر اسلام شهادتین را بر زبان خود جاری کردند پیامبر حکم اسلام را نسبت به آنان جاری ساخت ولی درون خراب آنان در جامعه جنایت به بار آورد.
تشبیه
مشَبَه: منافق
مشَبَه: به تخم افعی
وجه شَبَه: سنگ خواره و شتر مرغ و افعی ها و مارها در رمل های بیابان تخم می گذارند؛ از این رو هنگامی که انسان با چنین تخم هایی در بیابان روبه رو می شود نمی داند که تخم افعی است یا تخم شتر مرغ و در طرز رفتار با آن ها دچار شک و تردید می شود. در واقع به این معناست که انسان خشن و سنگ دل صورتش صورت انسان است و درونش
1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 6، ص410.
مملو از شر و فساد است؛ همچون تخم هایی که صورتش تخم پرندگان است و درونش افعی خطرناک امام در این تشبیه مشکلات زندگی با افراد منافق را ترسیم می کند.
افْتَرَقُوا بَعْدَ الْفَتِهِمْ وَتَشَتَتُوا عَنْ أَصْلِهِمْ (1)
اصْلِهِمْ: احتمالاً منظور از «اصل» در این جا خود امام علیه السلام باشد.
مسلمانان با هم الفت داشتند و اکنون جدا از یکدیگرند و از ریشه و اصل خویش پراکنده گشته اند.
نکته ها
مرجع ضمیرهای این جمله مشخص نیست البته به قرینه جمله های بعد یا به پیروان اهل بیت علیهم السلام بر می گردد یا به ایرانیانی که باعث سرنگونی بنی امیه و روی کار آمدن بنی عباس شدند. (2)
در زمان امیرالمؤمنین علیه السلام همۀ آن ها که به حضرت الفت و انس داشتند پیرامون آن حضرت جمع بودند ولی پس از شهادت حضرت گروهی از آنان از این مسیر جدا شده و بسیاری از افرادی که در کربلا امام حسین علیه السلام را به شهادت رساندند، مانند شبث بن ربعی و محمد بن اشعث در ابتدا از اصحاب امیرالمؤمنین علیه السلام بودند. این افراد از مذهب راستین خود جدا می شوند و یکنواخت در مسیر حق نمی مانند.
فَمِنْهُمْ آخِذٌ بِغُصْنٍ أَيْنَمَا مَالَ مَالَ مَعَهُ (3)
بعضی از آن ها به شاخه محکمی چنگ زدند و به هرجا آن شاخه تمایل یافت همراه او به آن سو رفتند.
نکته ها
اشاره به این که گروهی بر اعتقاد خود به قرآن و اهل بیت علیهم السلام باقی ماندند و در مسیر الهی حرکت کردند. (4)
مقصود از «شاخه» در این جا راه حق است گروهی پس از شهادت امیرالمؤمنین علیه السلام به دنبال دیگر ائمه می روند و هر طرفی که آن شاخه بگردد آن ها هم می گردند؛ یعنی از ائمه علیهم السلام جدا نمی شوند.
عَلَى أَنَّ اللَّهَ تَعَالَى سَيَجْمَعُهُمْ لِشَرِّ يَوْمٍ لِبَنِي أُمَيَّةَ كَمَا تَجْتَمِعُ قَزَعُ الْخَرِيفِ (1)
خداوند اینان را همانگونه که پاره های ابر در فصل پاییز به هم می پیوندد به زودی گرد می آورد تا بنی امیه را به بدترین روزشان بنشاند.
نکته ها
امام علیه السلام از دوران سقوط بنی امیه سخن می گوید که مسلمانان پس از سال ها تفرقه، گرد هم آمده و یکپارچه در برابر رژیم بنی امیه ایستادند.
این فرمایش حضرت وقتی محقق شد که حکومت بنی امیه 83 سال طول کشید و بعد گروهی مانند ابو مسلم خراسانی به عنوان حمایت از آل پیامبر قیام کردند و بر بنی امیه پیروز شدند. همه قیام کنندگان علیه بنی امیه کسانی نبودند که به بنی عباس اعتقاد داشته باشند بلکه آنان در مخالفت با بنی امیه متحد بودند.
يُؤَلِّفُ اللَّهُ بَيْنَهُمْ ثُمَّ يَجْمَعُهُمْ رُكَاماً كَرُكَامِ السَّحَابِ ثُمَّ يَفْتَحُ اللَّهُ لَهُمْ أَبْوَاباً (2)
خداوند همه آن ها را گرد می آورد و در میان آنان الفت برقرار می سازد؛ سپس آنان را همچون ابرهای متراکم به هم می پیوندد و به دنبال آن درهای پیروزی را به رویشان گشاید.
نکته
خداوند در میان مردمی که علیه بنی امیه قیام کردند انس و الفت برقرار می کند سپس آن ها را به هم فشرده قرار می دهد؛ مانند متراکم شدن ابرها پس همان طور که خداوند ابرهای پراکنده و تکه تکه را جمع و به هم فشرده می سازد مخالفان بنی امیه را هم جمع آوری کرده و متراکم می سازد تا لشکری قدرتمند شوند و بنی امیه را ساقط سازند.
1) سَيَجْمَعُهُمْ: به زودی جمع می کند؛ از مادۀ «جمع» به معنای گرد آوردن؛ یکپارچه خواهند شد. قرع: ابرها؛ جمع «قَزَعه» به معنای قطعه های ابر است و گاه به چیزهای دیگری که دارای قطعات پراکنده است، اطلاق می شود؛ القزع: القطع من السحاب المتفرّقة و الواحدة قزعة مثل قصب و قصبة. الْخَریفِ: پاییزی، فصل پاییز.
2) يُؤَلِّفُ: متشکل می سازد؛ از ماده «الف» به معنای پیوند؛ جمع شدن با میل و رغبت. رکام: ابرهای متراکم؛ از مادۀ «رَکم» به معنای اشیایی که روی هم متراکم می شوند؛ بالضمّ ما تراكم من السحاب و كثف منها و بالفتح جمع شيء فوق آخر و الموجود في النسخ بالضم.
يَسِيلُونَ مِنْ مُسْتَثَارِهِمْ كَسَيْلِ الْجَنَّتَيْنِ حَيْثُ لَمْ تَسْلَمْ عَلَيْهِ قَارَةٌ وَ لَمْ تَثْبُتْ عَلَيْهِ أَكَمَةٌ وَ لَمْ يَرُدَّ سَنَنَهُ رَصُّ طَوْدٍ وَ لَا حِدَابُ أَرْضِ (1)
الْجَنَّتَيْنِ: آن دو باغ، ال و لام آن برای عهد ذهنی و اشاره به دو باغ قوم سبأ است.
قارة: کوه کوچک است؛ القارة بالقاف الجبل الصغير.
أَكَمَةُ: تل و تپه
سَنَن: مسیر جریان سیل؛ به معنای طریقه و مسیر مادی یا معنوی است.
رَصُّ: اتصال به معنای محکم از رصاص به معنای سرب گرفته شده است بنیان «مرصوص» به معنای بنیانی است که چسبیده به هم و محکم و استوار باشد.
طود: کوه بزرگ.
حِدَابُ: برآمدگی های بلند و محکم؛ جمع «حَدَب» به معنای تپه و محل مرتفع است؛ بالكسر جمع حدبة و هي كالحدب محرّكة ما ارتفع من الأرض.
سپس برای آنان درهایی بگشاید تا مانند سیل در محل خیزششان جاری شوند، همچون سیل دو باغ مردم سبأ که هیچ زمینی از آن سالم نماند و هیچ تپه ای در برابرش مقاومت نکرد و کوه های استوار و زمین های مرتفع راه آن را نبست و جریان آن را بازنگرداند.
نکته ها
سيل «عَرِم» به اندازه ای نیرومند و قوی بود که کوه های کوچک به زیر سیل رفتند و هیچ کدام از آن ها مانع پیشروی سیل نشد و تپه های خاکی نیز در مقابل آن ثابت نماند و سیل همه آن ها را با خود برد.
حضرت می فرماید قیام مردم علیه بنی امیه مانند سیل عرم بود که همه جا را فراگرفت و حتى بلندی های زمین، سریان و جریان آن را مانع نشد؛ زیرا کسانی که علیه بنی امیه قیام کردند از روی علاقه و انگیزه خاص و هدف مشترکی بود که گرد هم آمده و به صورت بسیج عمومی درآمدند و هیچ چیز نتوانست جلوی گسترش و پیشروی آن ها را بگیرد.
مشابه
لَقَدْ كَانَ لِسَبَإٍ فِي مَسْكَنِهِمْ آيَةٌ جَنَّتَانِ عَنْ يَمِينٍ وَ شِمالٍ كُلُوا مِنْ رِزْقِ رَبِّكُمْ وَاشْكُرُوا لَهُ بَلْدَةٌ طَيِّبَةُ وَ رَبِّ غَفُورٌ فَأَعْرَضُوا فَأَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ سَيْلَ الْعَرِم (2)مردم سبأ را در مساکنشان عبرتی بود دو بوستان داشتند یکی از جانب راست و یکی از جانب چپ از آن چه
پروردگارتان به شما روزی داده است بخورید و شکر او به جای آورید. شهری خوش و پاکیزه و پروردگاری آمرزنده آن ها اعراض کردند ما نیز سیل ویرانگر را بر آن ها فرستادیم.
تشبیه
مشَبَه: یاران امام
مشَبَه به: سیل خروشان
وجه شَبَه: قوم سبا در سرزمین یمن زندگی می کردند و سد عظیمی به نام «سد مآرب» در میان دو کوه ساختند سیلاب ها را مهار کردند و با آن آب دو باغ عظیم و طولانی در دو طرف نهری که از آن جاری می شد به وجود آوردند و زندگانی آن ها در نهایت رفاه می گذشت گذشت ولی طغیان غرور و ناسپاسی ها سبب مجازات الهی شد. شب هنگام سد شکست و سیل عظیمی تمام مزارع و باغها و عمارتهای آن ها را با خود برد. پیروان مکتب اهل بیت ها نیز همچون سیلاب زندگی ستمگران بنی امیه را در هم می کوبند.
يُذَعْذِعُهُمُ اللَّهُ فِي بُطُونِ أَوْدِيَتِهِ ثُمَّ يَسْلُكُهُمْ يَنابِيعَ فِي الْأَرْضِ يَأْخُذُ بِهِمْ مِنْ قَوْمٍ حُقُوقَ قَوْمِ وَيُمَكِّنُ لِقَوْمٍ فِي دِيَارِ قَوْمٍ (1)
أَوْدِيَته: دره و محل جریان سیلاب؛ جمع «وادی».
يُمَكِّنُ: تمکن و قدرت می دهد.
خداوند آن ها را مانند آب در درون دره ها پراکنده می سازد سپس همچون چشمه سارهایی از قسمت های مختلف زمین بیرون می آورد؛ آن گاه به کمک آنان حق گروهی را از گروه دیگر می گیرد و جمعی را در سرزمین دیگران اقامت می بخشد.
نکته ها
ضمیر جمع در «یذعذعهم» به امویان باز می گردد و منظور آن است که خداوند آنان را از هر سو می پراکند و آنان خود را از چشم مردم پنهان ساخته فرار می کنند.
در توضیح و تفسیر عبارت «ثُمَّ يَسْلُكُهُمْ يَنابِيعَ فِي الْأَرْضِ» دو احتمال وجود دارد: الف. احتمال اول معنای تشبیهی آن است، یعنی همان طور که خداوند آب را در دره ها به جریان می اندازد و بعد به صورت چشمه ها از زمین می جوشد و به صورت سیل در می آید، مردم انقلابی و مخالف حکومت ها نیز در اطراف و اکناف پراکنده می شوند و در مخفیگاه های خود آموزش می بینند و متشکل می شوند و مانند سیل بنیان کن حرکت می کنند؛ ب. احتمال دوم این که همان گونه که باران در زمین فرو می رود و بعد به صورت چشمه از زمین می جوشد
1) يُدَعْذِع: پراکنده می کند؛ از ماده «ذعذعه» به معنای پراکندن و متفرق ساختن است. ینابیع: چشمه ها.
مخالفان بنی امیه و انقلابیون ابتدا علاقه به اهل بیت پیامبر و دشمنی با بنی امیه و دیگر اهداف خود را در دل های خود پنهان نگاه می دارند و با تبلیغات لازم آن اهداف را در دل های دیگران نیز رسوخ می دهند و پس از آن که دل ها آماده شد و خودشان نیز مجهز شدند، ناگهان قیام می کنند و اهداف خود را آشکار می سازند.
منظور این است که پس از انقراض بنی امیه کاخ ها و خانه ها و سرزمین هایی که در اختیار و تحت تسلط آن ها بود در اختیار عده دیگری درآمد که به قدرت و حکومت رسیدند دنیا همیشه در حال دگرگونی و تحول است و حکومت برای کسی پایدار نیست و دست به دست می گردد.
تشبیه
مشَبَه: یاران امام
مشَبَه به: آب هایی که در زمین پنهان می شود
وجه شَبَه: امام علیه السلام یاران خود را به آب هایی که در زمین پنهان می شود، تشبیه می کند که به صورت چشمه سارهایی از قسمت های مختلف زمین بیرون می آید، آن گاه به کمک آن ها حق مظلومان را از ظالمان می گیرد و باعث عمران و آبادی می شود.
وَايْمُ اللَّهِ لَيَذُوبَنَّ مَا فِى أَيْدِيهِمْ بَعْدَ الْعُلُو وَ التَّمْكِينِ كَمَا تَذُوبُ الْأَلْيَةُ عَلَى النَّارِ (1)
الأليَةُ: دنبه و چربی؛ بفتح الهمزة وجمعها أليات بالتحريك و التثنية أليان بغیر تاء.
به خدا سوگند آن ها بعد از تسلط و پیروزی همۀ آن چه در دست دارند، از دست می دهند؛ آن گونه که چربی بر روی آتش آب می شود.
نکته
بعضی از افراد بنی امیه پس از این که قدرت را از دست دادند عاقبت به جایی رسیدند که به گدایی افتاده و حتی برخی از زنانشان کلفتی دیگران را می کردند و خانمی که قبلاً خودش کنیز داشت به گدایی افتاد
تشبیه
مشَبَه: از دست دادن اموال بنی امیه
مشَبَه به: آب شدن چربی بر روی آتش
وجه شَبَه: بنی امیه گرچه در دوران حکومت خود چاق و فربه می شوند ولی دشمنان
1) ايْمُ اللهِ: قسم به خدا. لَيَذُوبَنَّ: ذوب می شود، از بین می رود.
آن ها همچون شعله های آتش آنان را ذوب می کنند و می سوزانند؛ همان گونه که یک قطعه چربی روی آتش، نخست ذوب می شود و سپس می سوزد و کمترین اثری از آن باقی نمی ماند.
أَيُّهَا النَّاسُ لَوْ لَمْ تَتَخَاذَلُوا عَنْ نَصْرِ الْحَقِّ وَ لَمْ تَهِنُوا عَنْ تَوْهِينِ الْبَاطِلِ لَمْ يَطْمَعْ فِيكُمْ مَنْ لَيْسَ مِثْلَكُمْ وَ لَمْ يَقْوَ مَنْ قَوِيَ عَلَيْكُمْ (1)
ای مردم اگر از یاری حق دست نمی کشیدید و در خوار کردن باطل سستی نمی کردید، هیچ گاه آنان که هم پایه شما نبودند در شما طمع نمی کردند و آن که بر شما چیره شد، نیرومند نمی گشت.
نکته ها
حضرت در این عبارت علل تسلط یافتن امثال بنی امیه و بنی عباس را این گونه بیان می کنند که این همه ظلم و ستم هایی که انجام می شود به علت بی غیرتی شما مردم است؛ زیرا اگر شما مردم به دنبال حق بودید و از حق حمایت می کردید هیچ کس جرئت نداشت به شما و دیگران ظلم و ستم کند ولی وقتی که مردم حق جو کنار می روند، زمینه خالی می شود و ستمگران بر سر کار می آیند و سرنوشت مردم را به دست می گیرند.
حضرت به یک مطلب کلی اشاره می کنند که علت روی کار آمدن باطل این است که اهل حق ضعف و سستی نشان می دهند و انجام وظیفه نمی کنند؛ بنابراین معلوم می شود که انسان نمی تواند یا نباید در مقابل باطل سکوت کند بلکه وظیفه دارد که از حق حمایت و باطل را ناتوان و ضعیف کند.
لَكِنَّكُمْ تِهْتُمْ مَتَاهَ بَنِي إِسْرَائِيلَ وَ لَعَمْرِى لَيُضَعَّفَنَّ لَكُمُ النِّيهُ مِنْ بَعْدِى أَضْعَافاً بِمَا خَلَّفْتُمُ الْحَقَّ وَرَاءَ ظُهُورِكُمْ وَ قَطَعْتُمُ الْأَدْنَى وَوَصَلْتُمُ الْأَبْعَدَ (2)
خَلَّفْتُمُ: پشت سر گذاشتید؛ از مادۀ «خَلف» به معنای پس پشت سر.
مِنْهَاجَ: راه؛ از مادۀ «نَهَجَ» به معنای روش و راه روشن
مَنُونَةَ: دشواری، سختی، سنگینی.
شما چون بنی اسرائیل سرگردان شدید به جانم سوگند، پس از آن که مرا از دست دادید
1) لَوْ لَمْ تَتَخَاذَلُوا: خذلان نکرده بودید یکدیگر را به یاری تشویق نکرده بودید. لَمْ يَطْمَعُ: طمع نکرد.
2) تِهُتُمْ مَتَاه: گمراه گشتید؛ متاه گمراهی؛ هر دو از ماده «تیه» است که در اصل به معنای تکبر آمده؛ سپس به معنای گم کردن راه و سرگردان شدن استعمال شده و در جمله مزبور اشاره به همین است؛ یعنی شما همچون بنی اسرائیل سرگردان شدید؛ مصدر ميمى بمعنى التيه. أضْعَافاً: دو برابر جمع «ضعف» به معنای دو برابر یا چندبرابر است.
سرگردانی شما چند برابر می شود؛ چون حق را پشت سر گذاشتید و از نزدیک ترین فرد به پیامبر بریدید و به دورترین شخص متصل شدید.
نکته
حضرت امیر علیه السلام به مردم سست عنصر و ناپایدار در راه حق هشدار می دهد که شما از بنی اسرائیل هم بدتر می شوید؛ زیرا بنی اسرائیل وقتی که در بیابان آواره شدند حداقل کسی کاری به کار آن ها نداشت و تحت تعقیب و شکنجه نبودند ولی مردمی که مخاطب حضرت هستند بیشتر از بنی اسرائیل تحت فشار قرار می گیرند.
مشابه
قالَ فَإِنَّها مُحَرَّمَةٌ عَلَيْهِمْ أَرْبَعِينَ سَنَةً يَتيهُونَ فِي الْأَرْضِ فَلَا تَأْسَ عَلَى الْقَوْمِ الْفَاسِقِينَ (1)خدا گفت ورود به آن سرزمین به مدت چهل سال برایشان حرام شد و در آن بیابان سرگردان خواهند ماند پس برای این نافرمانان اندوهگین مباش تشبیه
مشَبَه: گروهی که از حق دوری کردند
مشَبَه به: سرگردانی بنی اسرائیل
وجه شَبَه: امام علیه السلام این گروه را به بنی اسرائیل تشبیه می کند که بر اثر لجاجت و تسلیم نشدن در برابر فرمان موسی علیه السلام در خصوص جهاد در برابر غاصبان بیت المقدس در تیه بخشی از بیابان صحرای سینا سرگردان شدند یاران امام نیز به خاطر دوری از حق سرگردان شدند و امام علیه السلام می فرماید که بعد از من سرگردانی شما چندبرابر می شود.
وَ اعْلَمُوا أَنَّكُمْ إِنِ اتَّبَعْتُمُ الدَّاعِى لَكُمْ سَلَكَ بِكُمْ مِنْهَاجَ الرَّسُولِ وَ كَفِيتُمْ مَئُونَةَ الِاعْتِسَافِ وَ نَبَذْتُمُ التَّقْلَ الْفَادِحَ عَنِ الْأَعْنَاقِ (2)
نَبَذْتُم: انداختید؛ از مادۀ «نَبَذَ» به معنای انداختن چیزی از روی بی اعتنایی است؛ انتباذ اعتزال و کنار کشیدن؛ گویی شخص خویش را دور می اندازد.
الثقل: سنگین؛ ثقیل: سنگینی.
الْفَادِحَ: بار؛ به معنای سنگین و شاق و کمرشکن و در این جا تأکیدی است بر کلمهٔ «ثقل» که امام علیه السلام فرموده است؛
فدحه: الدين أثقله.
الْأَعْنَاق: گردن ها؛ جمع «عُنق» به معنای گردن.
آگاه باشید اگر از امام خود پیروی می کردید شما را به راه پیامبر خدا صلی الله علیه و آله می برد و از رنج بیراهه رفتن، آسوده می گشتید و بار سنگین دشواری ها را از دوش خود وا می نهادید.
نکته
عبارت «نَبَذْتُمُ التَّقْلَ الْفَادِحَ عَنِ الْأَعْنَاقِ» به این معناست که اگر پیرو حق می شدید دیگر لازم نبود مشقت ها را تحمل کنید و بارهای سنگین را بر گردن های خود بگذارید بلکه آن ها را دور می انداختید و خود را نجات می دادید و گرفتار تحیر نمی شدید.
مشابه
اللَّهِ لَتَفْعَلُنَّ أَوْ لَيَنْقُلَنَّ اللَّهُ عَنْكُمْ سُلْطَانَ الْإِسْلَامِ ثُمَّ لَا يَنْقُلُهُ إِلَيْكُمْ أَبَداً حَتَّى يَأْرِزَ الْأَمْرُ إِلَى غَيْرِكُم (1)به خدا قسم باید پیروی کنید وگرنه خداوند حکومت اسلام را از شما خواهد گرفت و آن را تا به دیگری منتقل نکند به دست شما نخواهد داد.
1) نهج البلاغه، خطبه 169.
شناسنامه خطبه
تاریخ زمان و مکان وقوع: از نخستین سخنرانی های امام پس از بیعت در مدینه، سال 35 هجری
مخاطب: مردم
موضوع: سیاسی، اخلاقی
ویژگی: جوهر دین داری (1)
از خطبه های امام علیه السلام است که در آغاز خلافتش ایراد فرمود و مشتمل بر اندرزها و تذکرات مهمی است که تصور می شود پیوندی میان بخش های خطبه نیست ولی ممکن است که سید رضی این خطبه را از خطبه مشروح تری گلچین کرده که امام علی علیه السلام در اوایل خلافتش ایراد کرده بود.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص 22.
إِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ أَنْزَلَ كِتَاباً هَادِياً بَيَّنَ فِيهِ الْخَيْرَ وَ الشَّرَّ، فَخُذُوا نَهْجَ الْخَيْرِ تَهْتَدُوا وَ اصْدِفُوا عَنْ سَمْتِ الشَّرِّ تَقْصِدُوا الْفَرَائِضَ الْفَرَائِضَ، أَدُّوهَا إِلَى اللَّهِ تُؤَدِّكُمْ إِلَى الْجَنَّةِ؛ إِنَّ اللَّهَ حَرَّمَ حَرَاماً غَيْرَ مَجْهُولٍ وَ أَحَلَّ حَلَالًا غَيْرَ مَدْخُولٍ، وَ فَضَّلَ حُرْمَةَ الْمُسْلِمِ عَلَى الْحُرَمِ كُلِّهَا وَ شَدَّ بِالْإِخْلَاصِ وَ التَّوْحِيدِ حُقُوقَ الْمُسْلِمِينَ فِي مَعَاقِدِهَا. فَالْمُسْلِمُ مَنْ سَلِمَ الْمُسْلِمُونَ مِنْ لِسَانِهِ وَيَدِهِ إِلَّا بِالْحَقِّ، وَ لَا يَحِلُّ أَذَى الْمُسْلِمِ إِلَّا بِمَا يَجِبُ. بَادِرُوا أَمْرَ الْعَامَّةِ وَ خَاصَّةَ أَحَدِكُمْ وَ هُوَ الْمَوْتُ، فَإِنَّ النَّاسَ أَمَامَكُمْ وَ إِنَّ السَّاعَةَ تَحْدُوكُمْ مِنْ خَلْفِكُمْ، تَخَفَّفُوا تَلْحَقُوا فَإِنَّمَا يُنْتَظَرُ بِأَوَّلِكُمْ آخِرُكُمْ اتَّقُوا اللَّهَ فِى عِبَادِهِ وَ بِلَادِهِ فَإِنَّكُمْ مَسْئُولُونَ حَتَّى عَنِ الْبِقَاعِ وَالْبَهَائِمِ. [وا أَطِيعُوا اللَّهَ وَلَا تَعْصُوهُ، وَ إِذَا رَأَيْتُمُ الْخَيْرَ فَخُذُوا بِهِ وَ إِذَا رَأَيْتُمُ الشَّرَ فَأَعْرِضُوا عَنْهُ.
إِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ أَنْزَلَ كِتَاباً هَادِياً بَيَّنَ فِيهِ الْخَيْرَ وَالشَّرَّ فَخُذُوا نَهْجَ الْخَيْرِ تَهْتَدُوا وَ اصْدِفُوا عَنْ سَمْتِ الشَّرِّ تَقْصِدُوا (1)
اصْدِفُوا: اعراض کنید؛ از مادۀ «صدف» به معنای اعراض کردن و صرف نظر نمودن است؛ صدفت: عنه أصدف من باب ضرب أعرضت.
تَقْصِدُوا: در راه ثواب قدم بر می دارید؛ از مادۀ «قصد» به معنی راست و متوسط و مستقیم؛ علم اقتصاد هم که گفته می شود به معنای علم میانه روی در زندگی است؛ چراکه در زندگی و در مسیر پول درآوردن و خرج کردن آن مطلوب این است که انسان میانه رو باشد نه بخل بورزد و نه اسراف و تبذیر کند؛ از این رو حضرت می فرماید از راه شر روی برگردانید تا معتدل شوید؛ قصد في الأمر قصدا من باب ضرب أيضا توسط وطلب الأسد ولم يجاوز الحد و هو على قصد أى رصد و طريق قصد أي سهل.
خداوند سبحان، کتابی هدایتگر فرستاده که نیکی ها و بدی ها را در آن تبیین فرموده است؛ بنابراین راه خیر و نیکی را در پیش گیرید تا هدایت شوید و از شر و بدی روی گردانید تا در طریق مستقیم قرار گیرید.
نکته ها
این سخن دلالت بر این دارد که تمام نیکی ها و بدی ها و واجبات و محرمات و فضایل و رذایل در قرآن وجود دارد و در واقع قرآن «تبياناً لِكُلِّ شَيْء» است. (2)
مقصود از «فَخُذُوا نَهْجَ الْخَيْرِ» معنای اول هدایت است که به معنای راهنمایی می آید و
مقصود از «تَهْتَدُوا» رسیدن به مطلوب است که معنای دوم هدایت است؛ یعنی قرآن و دستورها و معارف آن را سرمشق خود در همه عرصه های زندگی قرار دهید تا به سعادت و رستگاری برسید.
مشابه
هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ مِنْهُ آيَاتٌ مُحْكَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتاب (1)اوست که این کتاب را بر تو نازل کرد بعضی از آیه ها محکمات اند، این آیه ها ام الکتاب اند. ذلِكَ الْكِتَابُ لا رَيْبَ فِيهِ هُدىً لِلْمُتَّقِینَ (2)این است همان کتابی که در آن هیچ شکی نیست پرهیزکاران را راهنماست. وَ لَقَدْ ضَرَبْنَا لِلنَّاسِ في هَذَا الْقُرْآنِ مِنْ كُلِّ مَثَلِ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونما (3)در این قرآن برای مردم هرگونه مثلی آوردیم، شاید پند گیرند.
الْفَرَائِضَ الْفَرَائِضَ أَدُّوهَا إِلَى اللَّهِ تُؤَدَكُمْ إِلَى الْجَنَّةِ (4)واجبات واجبات! در انجام دادن آن ها برای خدا کوتاهی نکنید که شما را به سوی بهشت می برد.
نکته
اشاره به این که خیراتی که قرآن به آن دعوت کرده بر دو گونه است واجبات؛ غير واجبات (مستحبات و فضایل) شما باید قبل از هر چیز نیروی خود را صرف ادای واجبات کنید. هرگاه نیرویی افزون بر آن داشتید به سراغ مستحبات و فضایل بروید؛ زیرا قبل از هرچیز انجام واجبات انسان را به سوی بهشت می برد. (5)
إِنَّ اللَّهَ حَرَّمَ حَرَاماً غَيْرَ مَجْهُولٍ وَ أَحَلَّ حَلَالًا غَيْرَ مَدْخُولِ (6) خداوند حرام هایی قرار داده که [فلسفه اش] بر کسی پوشیده نیست و اموری را حلال کرده است که در آن عیبی وجود ندارد.
1) آل عمران، 7.
2) بقره، 1و 2.
3) زمر، 27
4) أَدُّوهَا: ادا کنید؛ از مادۀ ادی» به معنای انجام داد، دادن حق تمام در یک دفعه. تُؤَدِّكُمْ: شما را می رساند.
5) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 6، ص 428
6) مَدْخُولِ: نقص، معیوب؛ از مادۀ «دخل» به معنای فاسد شدن چیزی از درون است این واژه معنای دیگری هم دارد، از جمله دخول به معنای داخل شدن در محلی است؛ دخل عليه بالبناء على المفعول إذا سبق وهمه إلى شيء فغلط فيه من حيث لا يشعر.
نکته ها
این تعبیر اشاره است به مصالح و مفاسد احکام شرع که خداوند حکیم آن ها را در واجبات و محرماتش رعایت فرموده است؛ به تعبیری دیگر گرچه باید فرمان خدا را در اجرای واجبات و ترک محرمات اطاعت کرد ولی این اطاعت کورکورانه نیست؛ چراکه همه واجبات مصالح مهمی را در بر دارد و همه محرمات مفاسدی دارد که به خود آن ها باز می گردد. (1)
خداوند چیزهایی را حلال کرده که در آن ها عیب و نقصی وجود ندارد. حلال بودن حلال های خداوند آشکار است و دیگر نباید نسبت به آن ها چون و چرا کرد و مقدس بازی درآورد.
مشابه
يُحِلُّ لَهُمُ الطَّيِّبَاتِ وَيُحَرِّمُ عَلَيْهِمُ الْخَبَائِثَ (2)اشیای پاکیزه را برای شما حلال می شمرد و ناپاکی ها را تحریم می کند.
وَ فَضَّلَ حُرْمَةَ الْمُسْلِمِ عَلَى الْحُرَمِ كُلِّهَا وَ شَدَّ بِالْإِخْلَاصِ وَ التَّوْحِيدِ حُقُوقَ الْمُسْلِمِينَ فِي مَعَاقِدِهَا (3)
مَعَاقِدِ: مواضع؛ جمع «معقد» به معنای محل بستن چیزی است؛ همچون کمر که کمربند بر آن می بندند و در جمله یاد شده اشاره به پیوند حقوق مسلمانان با اخلاص و توحید است.
خداوند احترام مسلمان را از تمام آن چه محترم است برتر شمرده و حفظ حقوق مسلمین را با اخلاص و توحید پیوند زده و تضمین کرده است.
نکته
تعبیر امام علیه السلام به شَدَّ بِالْإِخْلَاصِ وَالتَّوْحِيدِ حُقُوقَ الْمُسْلِمِینَ ممکن است اشاره به این باشد که انسان موحد و مخلص کسی است که حقوق مسلمین را رعایت کند این احتمال نیز داده شده که هر مسلمانی به دلیل اخلاص و توحیدی که دارد باید حقوقش محترم شمرده شود (در) تفسیر اول اخلاص و توحید صفت محافظین است و در تفسیر دوم، صفت حفظ شدگان احتمال سومی نیز وجود دارد منظور این است که احترام حقوق مسلمین همسنگ و همتراز اخلاص و توحید است.
مشابه
امام کاظم السلام در مقابل کعبه ايستاد و فرمود: مَا أَعْظَمَ حَقَّكِ يَا كَعْبَةُ وَ وَاللَّهِ إِنَّ حَقَّ الْمُؤْمِن لَأَعْظَمُ مِنْ حَقِّكِ (1)چه بزرگ است حق تو ای کعبه و به خدا سوگند حق مؤمن از حق تو هم عظیم تر است.
فَالْمُسْلِمُ مَنْ سَلِمَ الْمُسْلِمُونَ مِنْ لِسَانِهِ وَيَدِهِ إِلَّا بِالْحَقِّ وَلَا يَحِلُّ أَذَى الْمُسْلِمِ إِلَّا بِمَا يَجِبُ (2)
لا يَحِل: حلال نیست.
مسلمان کسی است که مسلمانان از دست و زبان او در امان باشند؛ جز در آن که حق اقتضا می کند آزار دادن مسلمان روا نیست جز به آن مقدار که [به حکم خدا] واجب می شود.
نکته
در این جمله یک بار «إِلَّا بِالْحَقِّ» آمده و یک بار «إِلَّا بِمَا يَجِبُ» که تفاوت در تعبیر وجود دارد و به این خاطر است که اولی اشاره به این دارد که تا مجوزی برای آزار مسلمان وجود نداشته باشد آزار دادن او جایز نیست و در دومی اشاره به این که در فرض جواز باید به آن مقدار از نظر کیفیت و کمیت که خداوند اجازه داده اکتفا شود. (3)
مشابه
إِنَّ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ السلام أَمَرَ قَنْبَرَ أَنْ يَضْرِبَ رَجُلًا حَداً فَغَلُظَ قَنْبَرُ فَزَادَهُ ثَلَاثَةَ أَسْوَاطِ فَأَقَادَهُ عَلِيَّ ع مِنْ قَنْبَرٍ ثَلَاثَةَ أَسْوَاطِ (4)امیرالمؤمنین به قنبر امر کرد که مردی را حد بزند. بر اثر سهل انگاری به هنگام اجرای حکم سه تازیانه اضافه زد امام فرمود باید قنبر به مقدار این سه تازیانه قصاص شود.
بَادِرُوا أَمْرَ الْعَامَّةِ وَخَاصَّةَ أَحَدِكُمْ وَ هُوَ الْمَوْتُ فَإِنَّ النَّاسَ أَمَامَكُمْ وَإِنَّ السَّاعَةَ تَحْدُوكُمْ مِنْ خَلْفِكُمْ (5)
أَمَامَكُمْ: مقابل شما.
تَحْدُوكُمْ: شما را به سوی خود می راند؛ از مادۀ «حدو» و «حدی» بر وزن حذف و جدا به معنای راندن شتر یا آواز مخصوصی است که ساربان ها می خوانند، سپس بر معنای وسیع تری راندن و سوق دادن اطلاق شده است.
به سوی مرگ بشتابید که امری همگانی است و یکایک شما را فراخواهد گرفت. مردم پیشاپیش شمایند و می بینید که چگونه می میرند و قیامت از پشت سر شما را می خواند.
نکته ها
منظور امام از تعبیر عام و خاص فراگیر بودن مرگ همگان است.
در معنای عبارت «أَمْرَ الْعَامَّةِ وَ خَاصَّةَ أَحَدِكُمْ» دو احتمال ذکر شده است: الف. این که منظور از هر دو مرگ است؛ یعنی مرگی که فراگیر است و شامل همه حیوانات و جانداران می شود پس امر عامه و خاصه هر دو به مرگ تفسیر می شود؛ ب. لازم نیست که «امر عامه را مرگ بدانیم بلکه مقصود امور اجتماعی یا وظایفی است که در زندگی به عهدهٔ انسان گذاشته شده است؛ بنابراین حضرت می فرماید که امور اجتماعی که بر عهده شماست، آن ها را مواظبت کنید و انجام دهید و از طرف دیگر در اندیشه مرگ هم باشید.
در معنا و توضیح عبارت «فَإِنَّ النَّاسَ أَمَامَكُمْ» دو احتمال وجود دارد: الف. مردم را پیش روی خود می بینید که همۀ آنان دچار مرگ می شوند؛ ب بسیاری از مردم پیش از شما رفتند و مردند، بنابراین از مرگ گذشتگان خود پند بگیرید.
تَخَفَّفُوا تَلْحَقُوا فَإِنَّمَا يُنْتَظَرُ بِأَوَّلِكُمْ آخِرُكُمْ (1)
سبک بار شوید تا به قافله برسید؛ چراکه پیشینیان را در انتظار رسیدن بازماندگان نگه داشته اند.
نکته
سفر آخرت سفری است بسیار پرفراز و نشیب و دارای گردنه های صعب العبور، تنها سبک باران می توانند از این راه بگذرند؛ همان کسانی که در زندگی دنیا به حداقل قناعت کردند و از ثروت اندوزی و زندگی پرزرق و برق و سرشار از تجملات چشم پوشیدند؛ همچون مسافری که حداقل آب و غذای لازم را برای سفر با خود می برد و از فراز و نشیب ها به آسانی می گذرد نه همچون کسانی که بر اثر خیالات خام بارهای سنگینی بر دوش گرفته اند که در همان گردنۀ اول و دوم می مانند و از قافله جدا می شوند و تلف می گردند. (2)
اتَّقُوا اللَّهَ فِى عِبَادِهِ وَ بِلَادِهِ فَإِنَّكُمْ مَسْئُولُونَ حَتَّى عَنِ الْبِقَاعِ وَ الْبَهَائِمِ (1)
در مورد بندگان خدا و شهرهایش تقوای الهی را رعایت کنید؛ زیرا شما حتی نسبت به زمین ها و حیوانات نیز مسئول هستید.
مشابه
وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوى (2)و برای خود توشه برگیرید که در حقیقت، بهترین توشه پرهیزکاری است. در حدیثی از امام صادق علیه السلام می خوانیم: لِلدَّابَّةِ عَلَی صَاحِبِهَا سِتَّةُ حُقُوقِ لَا يُحَمِّلُهَا فَوْقَ طَاقَتِهَا وَلَا يَتَّخِذُ ظَهْرَهَا مَجَالِسَ يَتَحَدَّثُ عَلَيْهَا وَيَبْدَأ بِعَلَفِهَا إِذَا نَزَلَ وَ لَا يَسِمُهَا فِي وَجْهِهَا وَ لَا يَضْرِبُهَا فِي وَجْهِهَا فَإِنَّهَا تُسَبِّحُ وَ يَعْرِضُ عَلَيْهَا الْمَاءَ إِذَا مَرَّ بِهِ (3)چهار پا بر صاحبش شش حق دارد این که پیش از طاقتش بر آن بار نکند و پشت آن را مجلسی برای سخن گفتن قرار ندهد و هنگامی که در منزلگاه پیاده می شود نخست آذوقه او را آماده کند و بدن او را داغ نکند و به صورتش شلاق نزند؛ چراکه تسبیح خدا می گوید و هر زمان که از کنار آب می گذرد، آب را بر او عرضه کند.
أَطِيعُوا اللَّهَ وَ لَا تَعْصُوهُ وَإِذَا رَأَيْتُمُ الْخَيْرَ فَخُذُوا بِهِ وَ إِذَا رَأَيْتُمُ الشَّرَ فَأَعْرِضُوا عَنْه (4)
فَأَعْرِضُوا: روی گردان شدن؛ از مادۀ «عَرَضَ» به معنای روی برگرداندن.
خدا را اطاعت کنید و از عصیان او بپرهیزید. هنگامی که امر نیکی را مشاهده کردید، آن را در اختیار بگیرید و هنگامی که شر و بدی را یافتید، از آن روی گردان شوید.1) البقاع: اراضی؛ جمع «بقعه» به معنای قسمتی از زمین است که از اطراف آن متمایز باشد و در این جا به معنای هرگونه آبادی است؛ البقعة من الأرض القطعة وتضم الباء في الأكثر فتجمع على بقع مثل غرفة و غرف و تفتح فتجمع على بقاع بالكسر مثل كلبة و كلاب. الْبَهَائِمِ: چهارپایان؛ جمع «بهیمه» به معنای حیوانات چهارپاست و درندگان و پرندگان را شامل نمی شود.
2) بقره، 197.
3) اصول کافی، ج 6، ص 537
4) لا تَعْصُوه: معصیت نکنید؛ از مادهٔ «عَصَى» به معنای عصیان و نافرمانی؛ تَعَصَّی، تَعَصياً علیه: از او نافرمانی کرد. رَأَيْتُمْ: دیدید.
شناسنامه خطبه
تاریخ زمان و مکان وقوع: پس از بیعت در مدینه، سال 35 هجری
مخاطب: برخی از اصحاب
موضوع: سیاسی، نظامی
ویژگی: حفظ آرامش در شرایط ویژه (1)
جمعی پس از بیعت با امام علیه السلام در امر خلافت از آن حضرت خواستند کسانی را که ضد عثمان شوریده بودند و او را کشتند مجازات کند ولی حضرت با توضیحات روشنی آن ها را قانع ساخت که اکنون زمان این کار نیست.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص33.
يَا إِخْوَتَاهُ إِنِّى لَسْتُ أَجْهَلُ مَا تَعْلَمُونَ وَ لَكِنْ كَيْفَ لِي بِقُوَّةٍ وَ الْقَوْمُ الْمُجْلِبُونَ عَلَى حَدٌ شَوْكَتِهِمْ يَمْلِكُونَنَا وَ لَا نَمْلِكُهُمْ، وَ هَا هُمْ هَؤُلَاءِ قَدْ ثَارَتْ مَعَهُمْ عِبْدَانُكُمْ وَالْتَفَّتْ إِلَيْهِمْ أَعْرَابُكُمْ وَ هُمْ خِلَالَكُمْ يَسُومُونَكُمْ مَا شَاءُ وا، وَ هَلْ تَرَوْنَ مَوْضِعاً لِقُدْرَةِ عَلَى شَيْءٍ تُرِيدُونَهُ؟ إِنَّ هَذَا الْأَمْرِ أَمْرُ جَاهِلِيَّةٍ وَ إِنَّ لِهَؤُلَاءِ الْقَوْمِ مَادَّةً، إِنَّ النَّاسَ مِنْ هَذَا الْأَمْرِ إِذَا حُرَّكَ عَلَى أُمُورٍ فِرْقَةٌ تَرَى مَا تَرَوْنَ وَ فِرْقَةً تَرَى مَا لَا تَرَوْنَ وَ فِرْقَةٌ لَا تَرَى هَذَا وَ لَا ذَاكَ، فَاصْبِرُوا حَتَّى يَهْدَأَ النَّاسُ وَ تَقَعَ الْقُلُوبُ مَوَاقِعَهَا وَ تُؤْخَذَ الْحُقُوقُ مُسْمَحَةً، فَاهْدَهُ وا عَنِّى وَ انْظُرُوا مَا ذَا يَأْتِيكُمْ بِهِ أَمْرِى وَ لَا تَفْعَلُوا فَعْلَةً تُضَعْضِعُ قُوَّةً وَ تُسْقِطْ مُنَّةً وَ تُورِثُ وَهْناً وَذِلَّةً وَ سَأَمْسِكَ الْأَمْرَ مَا اسْتَمْسَكَ، وَإِذَا لَمْ أَجِدْ بُدِّاً فَآخِرُ الدَّوَاءِ الْكَى.
يَا إِخْوَتَاهُ إِنِّى لَسْتُ أَجْهَلُ مَا تَعْلَمُونَ وَ لَكِنْ كَيْفَ لِي بِقُوَّةٍ (1)
ای برادران من از آن چه شما می دانید بی خبر نیستم، اما با کدام نیرو؟
نکته
«إِخْوَتَاهُ» در اصل اخوتی بوده است البته اخوتی به معنای یک نفر نیست بلکه «یاء» متکلم به «اخوة» که جمع «أخ» است اضافه و «یاء» متکلم قلب به «الف» شده و «هاء» آن نیز «هاء سکت» است.
وَ الْقَوْمُ الْمُجْلِبُونَ عَلَى حَدٌ شَوْكَتِهِمْ يَمْلِكُونَنَا وَ لَا نَمْلِكُهُمْ (2)
حد: نهایت چیزی؛ منتهى الشيء، و من كلّ شيء حدّته.
يَمْلِكُونَنَا: بر ما تسلط دارند.
لَا نَمْلِكُهُمْ: ما تسلط بر آن ها نداریم.
در حالی که شورشگران هنوز همان شوکت و نیرو را با خود دارند و بر ما چیره اند و ما بر آنان
1) يَا إِخْوَتَاه: ای برادران من در اصل «اخوتی» بوده، «اخوة» جمع آخ و الف و هاء آخر معنای خاصی ندارد. لَسْتُ أَجْهَلُ: جاهل نیستم.
2) الْمُجْلِبُونَ: مردم را شوراندند؛ از مادۀ «جلب» در اصل به معنای سوق دادن و به پیش راندن است و به افرادی که به آسانی تغییر موضع می دهند، جلب» می گویند «جلب» و «اجلاب» به معنای جمع کردن و گردآوری نمودن آمده است و «مجلبون» در این جا اشاره به شورشیانی است که مردم را برای مخالفت با عثمان جمع کرده بودند؛ أجلبوا: عليه أي تألّبوا واجتمعوا شَوْكَتِهِمْ: قدرت و شوکت آن ها.
تسلطی نداریم.
وَ هَا هُمْ هَؤُلَاءِ قَدْ ثَارَتْ مَعَهُمْ عِبْدَانُكُمْ وَالْتَفَّتْ إِلَيْهِمْ أَعْرَابُكُمْ وَهُمْ خِلَالَكُمْ يَسُومُونَكُمْ مَا شَاءُ وا (1)
خِلَالَكُمْ: گشادگی میان دو چیز؛ از ماده «خلل».
يَسُومُونَكُمْ: شما تکلیف می کنند؛ از مادۀ «سوم» به معنای جست وجو کردن و دنبال چیزی رفتن و نیز به معنای تحمیل کردن کاری بر دیگران آمده است؛ سام فلانا الأمر إذا كلّفه إيّاه أكثر ما يستعمل في العذاب والشر قال سبحانه يَسُومُونَكُمْ سُوءَ الْعَذَابِ يُذَبِّحُونَ أَبْنَاءَكُمْ وَيَسْتَحْيُونَ نِسَاءَ كُم.
این ها جمعیتی هستند که بردگان شما نیز با جوش و خروش به آنان پیوسته اند و اعراب بادیه نشین نیز به آن ها ملحق شده اند. در میان شما قرار دارند و هر بلایی را که بخواهند می توانند بر سر شما بیاورند.
نکته
معمولاً حکومت ها و زمامداران ستمگر برای این که قدرت و حکومت خود را حفظ کنند، عده ای از صاحبان قدرت و ثروت را اطراف خود گرد می آورند و دیگر اقشار جامعه را به زور اسلحه و فشار مطیع خود می سازند و اتفاقاً عثمان هم از این روش استفاده کرده بود. گروهی را اطراف خود گرد آورده بود و از بیت المال به آنان می بخشید و دیگران را به حال فقر و بیچارگی رها کرده بود؛ در نتیجه وقتی انقلاب و نهضتی شروع می شود، اولین گروهی که به آن می پیوندد همین فقرا و پابرهنگان هستند.
وَ هَلْ تَرَوْنَ مَوْضِعاً لِقُدْرَةِ عَلَى شَيْءٍ تُرِيدُونَهُ (2)
آیا با این حال شما قدرتی بر اجرای خواسته های خود دارید؟
نکته
اشاره به این دارد که در شرایط فعلی نه شما می توانید دست به چنین برنامه ای بزنید و نه من. (3)
منظور حضرت این است که حرکت علیه عثمان یک شورش و قیام عمومی بود و پس از
1) ثارت: شورش کرده اند «ثوره» به معنای انقلاب از همین ماده است. عِبدَانَكُمْ: بردگان شما؛ بالكسر جمع «عبد» مثل جحش و جحشان و الضم أيضا مثل تمر و تمران و الأشهر في جمعه أعبد و عبيد و عباد. الْتَفَّتْ إِلَيْهمْ به آن ها گرایش یافته اند؛ باب افتعال از مادۀ «لَفَّ» به معنای پیچیدن به دور آن ها جمع شده اند.
2) هَلْ تَرَوْنَ: آیا می بینید. تُريدون: اراده می کنید.
3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 6، ص446.
آن که شورش فروکش کرد نمی توان همه را دستگیر و مجازات یا زندان نمود و حضرت با زندانی کردن افراد موافق نبود.
إِنَّ هَذَا الْأَمْرَ أَمْرُ جَاهِلِيَّةٍ وَ إِنَّ لِهَؤُلَاءِ الْقَوْمِ مَادَّةٌ (1) این کار کار دوران جاهلیت بود و این گروه پشتیبان هایی دارند.
نکته ها
اشاره به این دارد که اگر بنا بود که عثمان برای تصرف در بیت المال محاکمه شود، باید به طریق صحیح و در نزد قضات انجام شود ولی نتیجه شورش های حساب نشده شبیه حرکت های دوران جاهلیت است. (2)
«إِنَّ لِهَؤُلَاءِ الْقَوْمِ مَادَّةً» این جمله اشاره دارد که این گروه تنها نیستند بلکه بردگان، اعراب بیابانی و سیاست بازان حرفه ای که در پی رسیدن به مقاماتی هستند، آن ها را تقویت می کنند؛ بنابراین درگیر شدن با آن ها مصلحت نیست. (3)
درگیر شدن با قاتلان عثمان سبب تفرقه
إِنَّ النَّاسَ مِنْ هَذَا الْأَمْرِ إِذَا حُرِّكَ عَلَى أُمُورٍ فِرْقَةٌ تَرَى مَا تَرَوْنَ وَ فِرْقَةٌ تَرَى مَا لَا تَرَوْنَ وَ فِرْقَةٌ لَا تَرَى هَذَا وَ لَا هَذَا ذَاكَ (4)
و اگر حرکتی [برای مجازات قاتلان] صورت گیرد مردم به چند گروه تقسیم می شوند: گروهی همان را می خواهند که شما می خواهید و گروهی رأیشان برخلاف رأی شماست و گروه سومی نه با شما هستند نه با آن ها
فَاصْبِرُوا حَتَّى يَهْدَأَ النَّاسُ وَتَقَعَ الْقُلُوبُ مَوَاقِعَهَا وَتُؤْخَذَ الْحُقُوقُ مُسْمَحَةً (5)
مَوَاقِعَ: جایگاه ها.
تُؤْخَذَ: گرفته می شود.
مُسْمَحَةً: به آسانی؛ از مادۀ «سماح» و «سماحه» به معنای سهولت و آسانی و گاه به معنای سخاوت و بخشش یا موافقت کردن است و در این جا به معنای اول به کار رفته است؛ سمح سماحة جاد و أعطى أو وافق ما اريد منه و أسمح بالالف لغة وقال الأصمعي سمح ثلاثيا بماله و أسمح بقياده
1) مَادَّةً: کمک و یاور؛ اسم فاعل از مادۀ «مَد، يَمُدّ» به معنای مدد، پشتیبان.
2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 6، ص446.
3) همان.
4) حُرک: به حرکت و جوشش افتاد؛ حرکت ضد سكون فِرْقَةٌ: گروه.
5) يهدأ: آرام می شود؛ از ماده «هدوء» به معنای آرام گرفتن است؛ هدأ القوم و الصوت يهدأ من باب منع سكن. تقع: واقع می شود؛ از مادۀ «وَقَعَ» به معنای افتادن انداختن؛ أَوْقَعَ إيقاعاً ه: او را به افتادن انداخت.
حال که چنین است صبر کنید تا مردم آرام گیرند و دل ها از تب وتاب بیفتد و حقوق به آسانی گرفته شود.
نکته
در این عبارت می فرماید در شرایطی که بحرانی است و عثمان تازه کشته شده و معاویه می خواهد معرکه بگیرد و به بهانه کشته شدن عثمان پیراهن او را علم کند، باید صبر کرد تا دل ها آرامش یابد این نکته می فهماند که شورشها و قیامهای کور، غلط است بلکه نهضت باید از روی اندیشه و برنامه و هماهنگی و رهبری باشد و مردم نیز عموماً با آن موافق باشند تا جای خود را در دلها باز کند و اگر اختلافی وجود دارد، برطرف شود.
فَاهْدَءُ وا عَنِّى وَ انْظُرُوا مَا ذَا يَأْتِيكُمْ بِهِ أَمْرِى وَ لَا تَفْعَلُوا فَعْلَةً تُضَعْضِعُ قُوَّةً وَ تُسْقِط مُنَّةً و تُورِثُ وَهْنا وَ ذِلّة (1)
تُضَعْضِعُ: ویران می کند؛ از مادۀ «ضعضعه» به معنای کوبیدن و ویران کردن و ناتوان نمودن است.
منة: قوت المنّة: بالضم كالقوة لفظا ومعنى.
ثورت: به بار می آورد.
وَهْناً: سستی؛ ضعف ناتوانى؛ أوْهَنَ إيهَاناً هُ: او را سست و ناتوان کرد.
مرا آسوده بگذارید و به من فشار نیاورید و ببینید چه دستوری از سوی من برای شما می آید. کاری نکنید که قدرت ما را تضعیف کند و شوکت ما را فرو ریزد و سستی و ذلت به بار آورد.
نکته
اشاره به این که در مسائل اجتماعی، شتاب بیجا نتیجه منفی دارد. نباید پیش از فراهم شدن شرایط و زمینه ها اقدام به امری کرد؛ چراکه ناکامی در آن سبب سستی و ذلت و شکست است. (2)
وَ سَأُمْسِكُ الْأَمْرَ مَا اسْتَمْسَكَ وَ إِذَا لَمْ أَجِدْ بُدِّاً فَآخِرُ الدَّوَاءِ الْكَيُّ (1)
جد: تلاش و کوشش کردن؛ بالجيم المكسورة اسم من جد في الأمر من باب ضرب و قتل اذا اجتهد و سعى فيه، و منه يقال فلان محسن جدا أى نهاية و مبالغة.
بدا: چاره.
الکی: داغ نهادن به معنای داغ کردن و سوزاندن بدن انسان یا حیوانی به وسیله آهن داغ و مانند آن است.
تا آن جا که ممکن باشد این ماجرا را بدون شعله ور ساختن آتش جنگ حل می کنم و اگر چاره ای نیابم با آنان خواهم جنگید؛ زیرا آخرین دوا، داغ نهادن است.
نکته ها
«فَآخِرُ الدَّوَاءِ الْکَی» این یک ضرب المثل است؛ یعنی برخورد خشن، آخرین راه حل مشکل است. (2)
«وَ سَأُمْسِكُ الْأَمْرَ مَا اسْتَمْسَكَ» به این معنا که کاری می کنم و روشی را انتخاب می نمایم که کارها با آرامش و بدون درگیری و بحران پیش برود و وقتی که چاره ای نباشد و گروهی از آن ها مانند طلحه و زبیر و عایشه قیام کنند و در بصره دست به کشتار مردم بزنند، دیگر نمی توان ساکت نشست و باید با آنان جنگ نمود.
شناسنامه خطبه
تاریخ زمان و مکان وقوع: قبل از جنگ جمل در مسیر بصره، سال 36 هجری
مخاطب: سپاهیان
موضوع: سیاسی، اعتقادی
ویژگی: امام شناسی (1)
این خطبه را امام علیه السلام به هنگام حرکت به سوی بصره ایراد فرموده است و از دو بخش تشکیل شده بعد از دعوت به پیروی از قرآن مجید و ترک بدعت های گمراه کننده مردم را به پیروی از حکومت الهی خود دعوت می کند و بیان می دارد که دشمنان حق با تمام اختلافاتی که با هم دارند دست به دست هم داده اند تا در برابر من قیام کنند. من تا آن جا که مجبور نشوم صبر خواهم کرد ولی اگر آن ها بر هدف شوم خود که از هم گسیختن نظام جامعه اسلامی است اصرار ورزیدند در برابر آنان خواهم ایستاد. هدف امام از ایراد این خطبه، آماده ساختن مردم برای مقابله با این یاغیان بود.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص36.
إِنَّ اللَّهَ بَعَثَ رَسُولًا هَادِياً بِكِتَابٍ نَاطِقٍ وَ أَمْرٍ قَائِمٍ لَا يَهْلِكُ عَنْهُ إِلَّا هَالِكٌ، وَإِنَّ الْمُبْتَدَعَاتِ الْمُشَبَّهَاتِ هُنَّ الْمُهْلِكَاتُ إِلَّا مَا حَفِظَ اللَّهُ مِنْهَا، وَ إِنَّ فِي سُلْطَانِ اللَّهِ عِصْمَةً لِأَمْرِكُمْ فَأَعْطُوهُ طَاعَتَكُمْ غَيْرَ مُلَوَّمَةٍ وَ لَا مُسْتَكْرِهِ بِهَا؛ وَ اللَّهِ لَتَفْعَلُنَّ أَوْ لَيَنْقُلَنَّ اللَّهُ عَنْكُمْ سُلْطَانَ الْإِسْلَامِ ثُمَّ لَا يَنْقُلُهُ إِلَيْكُمْ أَبَداً حَتَّى يَأْرِزَ الْأَمْرُ إِلَى غَيْرِكُمْ إِنَّ هَؤُلَاءِ قَدْ تَمَالَنُوا عَلَى سَخْطَةِ إِمَارَتي وَ سَأَصْبِرُ مَا لَمْ أَخَفْ عَلَى جَمَاعَتِكُمْ، فَإِنَّهُمْ إِنْ تَمَّمُوا عَلَى فَيَالَةِ هَذَا الرَّأْيِ انْقَطَعَ نِظَامُ الْمُسْلِمِينَ، وَ إِنَّمَا طَلَبُوا هَذِهِ الدُّنْيَا حَسَداً لِمَنْ أَفَاءَهَا اللَّهُ عَلَيْهِ فَأَرَادُوا رَدَّ الْأُمُورِ عَلَى أَدْبَارِهَا وَ لَكُمْ عَلَيْنَا الْعَمَلُ بِكِتَابِ اللَّهِ تَعَالَى وَسِيرَةِ رَسُولِ اللَّهِ وَ الْقِيَامُ بِحَقِّهِ وَ النَّعْشُ لِسُنَّتِهِ.
إِنَّ اللَّهَ بَعَثَ رَسُولًا هَادِياً بِكِتَابٍ نَاطِقٍ وَ أَمْرٍ قَائِمٍ لَا يَهْلِكُ عَنْهُ إِلَّا هَالِكٌ (1)
هَالِک: نابودکننده؛ از مادۀ هلاک» در اصل به معنای مرگ و نابودی و فناست؛ ولی گاه به معنای هلاکت معنوی که گمراهی و شقاوت و بدبختی است نیز به کار می رود و مقصود در جمله مزبور همین هلاکت معنوی است؛ بنابراین جمله «لا يهلک عنه الا هالک به این معناست که تنها کسانی گمراه می شوند که برای پذیرش آن آمادگی دارند.
خداوند پیامبری هدایتگر با کتابی گویا و دینی استوار برانگیخت و کسی از آن منحرف و دچار هلاکت نگردد مگر تبهکاران.
نکته
باء در «بکتَابِ» برای مصاحبت است؛ یعنی آن پیامبر مصاحب و همراه بود با کتابی سخن گو البته کتاب که ظاهراً ناطق و سخنگو نیست بنابراین منظور از کتاب ناطق این است که قرآن کریم معما و مشکل نیست بلکه روان و قابل فهم و قابل استفاده است البته قرآن بطن ها و دقایقی دارد که چه بسا ما بعضی از آن ها را درک نمی کنیم ولی ظاهر قرآن واضح و روشن و فصیح و قابل استفاده برای همگان است.
مشابه
لَقَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَى الْمُؤْمِنينَ إِذْ بَعَثَ فِيهِمْ رَسُولاً مِنْ أَنْفُسِهِم (2)خدا بر مؤمنان انعام ،فرمود آن گاه که از خودشان به میان خودشان پیامبری مبعوث کرد.
إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِكُلِّ قَوْم هاد (1)تو بیم دهنده ای هستی و هر قومی را رهبری است. وَ لَدَيْنا كِتابٌ يَنْطِقُ بالْحَق (2)و نزد ما کتابی است که به حق سخن می گوید.
وَ إِنَّ الْمُبْتَدَعَاتِ الْمُشَبَّهَاتِ هُنَّ الْمُهْلِكَاتُ إِلَّا مَا حَفِظَ اللَّهُ مِنْهَا (3)
الْمُهْلِكَاتُ: گمراه کننده؛ از مادۀ «مهَلَكَ» به معنی ضایع شدن و تباه گشتن است.
بدعت هایی که به رنگ حق در آمده گمراه کننده است؛ مگر این که خداوند حفظ کند.
نکته
اشاره به این دارد که بعد از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فتنه جویان سعی دارند اهداف ضد اسلامی خود را به رنگ اسلام در بیاورند مثلاً پیمان شکنی در لباس خون خواهی عثمان مردم باید به هوش باشند و فریب ظواهر دروغین را نخورند. (4)
وَ إِنَّ فِي سُلْطَانِ اللَّهِ عِصْمَةً لِأَمْرِكُمْ فَأَعْطُوهُ طَاعَتَكُمْ غَيْرَ مُلَوَّمَةٍ وَ لَا مُسْتَكْرَهِ بِهَا وَ اللهِ لَتَفْعَلُنَّ أَوْ لَيَنْقَلَنَّ الله عَنْكُمْ سُلْطَانَ الْإِسْلَامِ ثُمَّ لَا يَنْقُلُهُ إِلَيْكُمْ أَبَداً حَتَّى يَأْرِزَ الْأَمْرُ إِلَى غَيْرِكُمْ (5)
غَيْر مُلَوَّمَةٍ: بدون سرزنش؛ از ماده «لوم» گرفته شده است؛ غير ملومة في بعض النسخ بالتخفيف من لام يلوم و في بعضها بالتضعيف للمبالغة، وفى بعضها؛ ملويّة: بدلها أى غير معوّجة من لوّيت العود إذا عطفته. مُسْتَكْرَه: اکراه؛ از ماده «گره» به معنای ناپسند داشتن و امتناع اکراه شده مجبور شده؛ اسْتَكْرَه، اسْتِكْرَاها الشيء: آن چیز را زشت و مکروه شمرد.
لَتَفْعَلُنَّ: حتماً چنین کنید.
لَيَنْقُلَنَّ: حتماً خداوند انتقال می دهد.
يَأْرِزَ: بازگشت می کند؛ بر می گردد؛ از مادۀ «أرز» به معنای جمع شدن است؛ أرز يأرز من باب ضرب انقبض و اجتمع و أرزت الحيّة أى لاذت بجحرها و رجعت إليه قال رسول الله صلّى الله عليه وآله إنّ الاسلام ليأرز إلى المدينة كما يأرز الحية على جحرها.
الْأَمْرُ: کلمه «امر» در تمام این جملات به معنای امر خلافت و حکومت است.
1) رعد، 7.
2) مؤمنون، 62.
3) الْمُبْتَدَعَاتِ: بدعت ها؛ از ماده «بدع» به معنای به وجود آوردن چیزی بدون سابقه است و در اصطلاح شریعت به کارهایی که برخلاف کتاب و سنت است، گفته می شود؛ بنابراین مبتدعات به معنای کارها و روشهایی است که آن را بر خلاف کتاب و سنت پدید آورده اند. الْمُشَبَّهَاتِ: اموری که ظاهراً از دین هستند؛ در این جا اشاره به بدعت هایی است که رنگ دین دارد و موجب گمراهی می شود؛ المشبّهات في بعض النسخ بصيغة المفعول و في بعضها بصيغة الفاعل و في بعضها «المشتبهات» بدلها يقال شبّهت الشيء بالشيء أى جعلته شبيها به فهو مشَبَه بالفتح و شبهته عليه تشبيها مثل لبسته تلبيسا وزنا و معنى فأنا مشَبَه بالكسر و اشتبهت الامور و تشابهت التبست فلم تتميّز و لم تظهر قال سبحانه: إِنَّ الْبَقَرَ تَشابَهَ عَلَيْنا وقال: وَ ما قَتَلُوهُ وَ ما صَلَبُوهُ وَ لكِنْ شُبِّهَ لَهُمْ.
4) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 6، ص 454
5) عِصْمَةً: انسجام؛ از مادۀ «عَصَمَ» به معنای حفظ و مصونیت. أَعْطُوهُ: بدهید؛ از مادة «عطو» به معنای دادن؛ أَعْطَى إعطاءه الشيء: آن چیز را به او داد.
بدانید پیروی از حکومت الهی حافظ امور شماست؛ بنابراین زمام اطاعت خود را بی آن که نفاق ورزید یا ذره ای اکراه داشته باشید به دست آن.بسپارید به خدا سوگند، باید چنین کنید وگرنه خداوند، حکومت اسلامی را از شما خواهد گرفت؛ سپس به شما باز نخواهد گردانید و به غیر شما بر می گردد.
نکته
سلطنت و قدرت خداوند دو نوع است الف سلطنت ذاتی و تکوینی خداوند که همان قدرتی است که به آن مالکیت تکوینی هم گفته می شود و در این جا این سلطنت مقصود نیست؛ ب سلطنت تشریعی که همان حکومت خدایی است؛ یعنی قوانین و حکومتی است که خداوند آن را تأیید می کند؛ بنابراین به لحاظ این که ما پیامبر و ائمه را منصوب از جانب خداوند می دانیم حکومت آنان را نیز حکومت خدایی به شمار می آوریم.
مشابه
لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ وَ لَئِنْ كَفَرْتُمْ إِنَّ عَذَابِي لَشَدید (1)اگر مرا سپاس گویید، بر نعمت شما می افزایم و اگر کفران کنید بدانید که عذاب من سخت است.
إِنَّ هَؤُلَاءِ قَدْ تَمَالَنُووا عَلَى سَخْطَةِ إِمَارَتِي (2)
إمارتي: حكومت من.
اینان [عهدشکنان جمل] به خاطر ناخشنودی از حکومت من به یکدیگر پیوسته اند.
نکته ها
اشاره به این که آن ها گروه های مختلفی اند: از منافقان گرفته تا بعضی از صحابه حسود و
تنگ نظر مانند طلحه و زبیر که قدر مشترکی جز مخالفت با من ندارند. (1)
امام علیه السلام موضع خود را در برابر طلحه و زبیر و معاویه مشخص می کند که آن ها را نادیده خواهد گرفت و به آن ها آسیبی نمی رساند تا زمانی که حقوق جامعه اسلامی به خطر نیفتد. (2)
وَ سَأَصْبِرُ مَا لَمْ أَخَفْ عَلَى جَمَاعَتِكُمْ و تا وقتی وحدت اجتماعی شما را در خطر زوال نبینم شکیبایی می ورزم.
فَإِنَّهُمْ إِنْ تَمَّمُوا عَلَى فَيَالَةِ هَذَا الرَّأْي انْقَطَعَ نِظَامُ الْمُسْلِمِينَ (3)
انْقَطعَ: از هم پاشید؛ از بین رفت.
زیرا اگر آنان بخواهند اندیشه شوم خود را [برهم زدن بیعت امام و سپردن کار به شورایی دیگر] به انجام رسانند نظام امور مسلمانان از هم گسیخته خواهد شد.
نکته
مقصود از «نظام» در این جا نظام اجتماعی مسلمانان است نه صرف نظام و حاکمیت اسلامی و نظام در اصل به آن نخی گفته می شود که دانه های تسبیح را به هم پیوند می دهد و آن ها را منظم و مرتب می سازد؛ به طوری که اگر این نخ پاره شود این دانه ها هرکدام به طرفی پراکنده می شوند بنابراین وقتی اجتماع و اتحادی در کار نباشد در حقیقت رشته و نظام مسلمانان گسسته و پاره شده است.
وَ إِنَّمَا طَلَبُوا هَذِهِ الدُّنْيَا حَسَداً لِمَنْ أَفَاءَهَا اللَّهُ عَلَيْهِ فَأَرَادُوا رَدَّ الْأُمُورِ عَلَى أَدْبَارِهَا (4)
اینان به خاطر حسادت بر کسی که خداوند حکومت به او ،بخشیده طالب دنیا گشتند خواستند وضع گذشته را بازگردانند.
1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج6، ص458.
2) همان.
3) ان تَمَّمُوا: اگر اصرار کردند؛ از ماده «تم» به معنای تمام کنند به پایان برسانند، به هدف خود برسند. فَيَالَة: سستی نظر؛ سستی فکر و اندیشه فال رأيه يفيل قيلولة وفيلة أخطأ وضعف كتفيل و رجل فيل الرأى بالكسر و الفتح ككيس و فاله وفاء له و فاعل من غير اضافة ضعيفة جمعه أفيال و في رواية بدل فيالة.
4) أفَاءَهَا: اختصاص داد؛ باب افعال از مادۀ «فاءَ، یفی» به معنای برگردانده است. أدبار: حالت قبل؛ حالت پیشین
نکته ها
این سخن اشاره به این دارد که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آمد و حکومت را از صورت دنیوی و مادی به صورت حکومت الهی درآورد که در آن نیکان و پاکان نقش داشته باشند. (1)
جمله «حَسَداً لِمَنْ أَفَاءَهَا» با توجه به این که «افاء» از مادهٔ «فیئ» به معنای بازگشت است اشاره به این نکته است که حکومت در عصر پیامبر در خاندان بنی هاشم بود و اکنون نیز به همان خاندان بازگشته است؛ هرچند حسودان تلاش می کنند که آن را بازگیرند و بار دیگر سنت های جاهلی را در محیط اسلام زنده کنند. (2)
مشابه
أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلى ما آتَاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِه (3)یا بر مردم به خاطر نعمتی که خدا از فضل خویش به آنان ارزانی داشته، حسد می برند؟
وَ لَكُمْ عَلَيْنَا الْعَمَلُ بِكِتَابِ اللَّهِ تَعَالَى وَسِيرَةِ رَسُولِ اللَّهِ ص وَ الْقِيَامُ بِحَقِّهِ وَ النَّعْشُ لِسُنَّتِه (4) حقی که شما بر گردن ما دارید عمل به کتاب خدا و سیره و روش رسول الله صلی الله علیه و آله و قیام بحق او و بر پا داشتن سنت اوست.
نکته ها
اشاره به این که اگر ما بر شما حق داریم شما هم بر ما حقی دارید که همان احیای کتاب خدا و سنت پیغمبر و تعالی و پیشرفت آن است؛ چراکه حق همواره دو طرفی است و حق یک سویه وجود ندارد. (5)
منظور از «النعش» بر پا کردن و بلند کردن سنت پیامبر صلی الله علیه و آله است. (6)
شناسنامه خطبه
تاریخ زمان و مکان وقوع: قبل از جنگ جمل در مدینه سال 36 هجری
مخاطب: کلیب جرمی پیکی از سوی اهالی بصره
موضوع: سیاسی، تاریخی
ویژگی: روش هدایتگری امام (1)
این سخن را امام علیه السلام برای بعضی از اعراب که فرستاده مردم بصره بودند، بیان فرمود. در آن هنگام که امام علیه السلام نزدیک بصره ،رسید آن ها کسی را نزد حضرت فرستادند تا حقیقت را جویا شود که با اصحاب جمل چگونه رفتار خواهد کرد تا شک و شبهه برطرف شود و امام چگونگی رفتار خود را به گونه ای بیان فرمود که حقانیت آن حضرت روشن شود.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص37.
وَقَدْ أَرْسَلَهُ قَوْمٌ مِنْ أَهْلِ الْبَصْرَةِ لَمَّا قَرُبَ علیه السلام مِنْهَا لِيَعْلَمَ لَهُمْ مِنْهُ حَقِيقَةٍ حَالِهِ مَعَ أَصْحَابِ الْجَمَلِ لِتَزُولَ الشَّبْهَةُ مِنْ نُفُوسِهِمْ، فَبَيَّنَ لَهُ السلام مِنْ أَمْرِهِ مَعَهُمْ مَا عَلِمَ بِهِ أَنَّهُ عَلَى اَلْحَقِّ. ثُمَّ قَالَ لَهُ بَايِعْ، فَقَالَ إِنِّي رَسُولُ قَوْمٍ وَلَا أُحْدِثُ حَدَثاً حَتَّى أَرْجَعَ إِلَيْهِمْ. فَقَالَ علیه السلام: أَ رَأَيْتَ لَوْ أَنَّ الَّذِينَ وَرَاءَكَ بَعَثُوكَ رَائِداً تَبْتَغِي لَهُمْ مَسَاقِطَ الْغَيْثِ فَرَجَعْتَ إِلَيْهِمْ وَأَخْبَرْتَهُمْ عَنِ الْكَلَ وَالْمَاءِ فَخَالَفُوا إِلَى الْمَعَاطِشِ وَ الْمَجَادِبِ، مَا كُنْتَ صَائِعاً؟ قَالَ كُنْتُ تَارِكَهُمْ وَ مُخَالِفَهُمْ إِلَى الْكَلَا وَ الْمَاءِ؛ فَقَالَ لا فَامْدُدْ إِذا يَدَكَ. فَقَالَ الرَّجُلُ فَوَاللَّهِ مَا اسْتَطَعْتُ أَنْ أَمْتَنِعَ عِنْدَقِيَامِ الْحُجَّةِ عَلَيَّ فَبَايَعْتُهُ السلام؛ وَ الرَّجُلُ يُعْرَفُ بِكُلَيْبِ الْجَرْمِي. وَقَدْ أَرْسَلَهُ قَوْمٌ مِنْ أَهْلِ الْبَصْرَةِ لَمَّا قَرُبَ علیه السلام مِنْهَا لِيَعْلَمَ لَهُمْ مِنْهُ حَقِيقَةَ حَالِهِ مَعَ أَصْحَابِ الْجَمَلِ لِتَزُولَ الشَّبْهَةُ مِنْ نُفُوسِهِمْ، فَبَيَّنَ لَهُ علیه السلام مِنْ أَمْرِهِ مَعَهُمْ مَا عَلِمَ بِهِ أَنَّهُ عَلَى الْحَقِّ. ثُمَّ قَالَ لَهُ بَايَعْ، فَقَالَ إِنِّى رَسُولُ قَوْمٍ وَ لَا أُحْدِثُ حَدَثاً حَتَّى أَرْجِعَ إِلَيْهِمْ. فَقَالَ علیه السلام: در آستانه جنگ بصره در سال 36 هجری گروهی از اعراب کُلیب جرمی را جهت آگاهی از حقیقت و دانستن علل مبارزۀ امام علیه السلام با ناکثین به نمایندگی نزد حضرت علی علیه السلام فرستادند امام به گونه ای با آن شخص صحبت فرمود که حقیقت را دریافت آن گاه به او فرمود: بیعت کن وی:گفت من نماینده گروهی هستم و قبل از مراجعه به آنان به هیچ کاری اقدام نمی کنم. امام فرمود:
أَرَأَيْتَ لَوْ أَنَّ الَّذِينَ وَرَاءَكَ بَعَثُوكَ رَائِداً تَبْتَغِي لَهُمْ مَسَاقِطَ الْغَيْثِ فَرَجَعْتَ إِلَيْهِمْ وَ أَخْبَرْتَهُمْ عَنِ الْكَلَ وَالْمَاءِ فَخَالَفُوا إِلَى الْمَعَاطِشِ وَ الْمَجَادِبِ مَا كُنْتَ صَانِعاً (1)
رَائِداً: طلایه دار رهبر؛ از مادۀ «رود» به معنای ملاقات گرفته شده و به کسی می گویند که در پیشاپیش لشکر یا قافله حرکت می کند و محلی را که از نظر آب و گیاه برای منزل کردن مناسب است مشخص می کند؛ الرائد المرسل في طلب الكلاء. تَبْتَغِی انتخاب کنی، طلب کنی، بجویی.
الْغَيْثِ: باران.
الْكَلَا: گیاهان گیاهان بلند؛ بالهمز العشب رطبا كان أو يابسا نقله الفيومى عن ابن فارس و غيره و الجمع أكلاء مثل سبب و أسباب. وقال الشارح المعتزلى الكلاء النبت إذا طال و أمكن أن يرعى و أوّل ما يظهر يسمى الرطب فاذا طال قليلا فهو الخلاء فاذا طال شيئا آخر فهو الكلاء فاذا يبس فهو الحشيش.
الْمَعَاطِشِ: محلی که انسان در آن تشنه می شود؛ جمع «معطش».
الْمَجَادِبِ: محلی است که باران بر آن نباریده و خشک و بی گیاه است؛ جمع «مجدب».
1) أَرَأَيْتَ: ببینم به من بگو؛ همزۀ استفهام است که با «رایت» آمده است. بَعَثُوكَ: تو را فرستادند.
بگو ببینم اگر آن ها تو را پیشگام قافله فرستاده بودند که محل نزول باران را برای آنان بیابی سپس به سوی آن ها باز می گشتی و از مکان آب و گیاه آگاهشان می کردی ولی آن ها با تو مخالفت می کردند و به سوی سرزمین های بی آب و علف روی می آوردند، تو چه می کردی؟
قَالَ كُنْتُ تَارِكَهُمْ وَ مُخَالِفَهُمْ إِلَى الْكَلَا وَ الْمَاءِ (1) آن مرد در جواب گفت آن ها را رها می ساختم و به جایی که آب و گیاه بود، می رفتم.
فَقَالَ علیه السلام: فَامْدُدْ إِذا يَدَكَ فَقَالَ الرَّجُلُ فَوَاللَّهِ مَا اسْتَطَعْتُ أَنْ أَمْتَنِعَ عِنْدَ قِيَامِ الْحُجَّةِ عَلَى فَبَايَعْتُهُ (2)
بَايَعْتُ: بیعت کردم
امام علیه السلام فرمود: پس دستت را باز کن آن مرد می گوید به خدا سوگند، با روشن شدن حق بر من در خود توانایی امتناع نیافتم و با آن حضرت بیعت کردم.
و الرَّجُلُ يُعْرَفُ بكليب الْجَرْمِي. [این مرد را کلیب جرمی می گفتند.]
1) تَارِكَهُمْ: رها کردن، ترک کردن؛ از مادۀ «تَرَک».
2) فَامْدُدْ: دراز کن؛ از مادۀ مدد» به معنای گسترده شد دراز شد؛ امْتَدَّ امْتِدَاداً: کشیده و پهن شد، آن چیز دراز شد. اسْتَطَعْتُ: توانستم؛ از ماده «طَوَعَ» به معنای توانایی؛ اسْتِطَاعَةً الأمرَ: توانایی آن کار را داشت، آن کار را توانست انجام دهد.
شناسنامه خطبه
تاریخ، زمان و مکان وقوع: قبل از صفین در آستانه حرکت در کوفه هفتم صفر سال 37 هجری
مخاطب: کوفیان
موضوع: اعتقادی، علمی، نظامی
ویژگی: نبرد در راه حق (1)
این سخن یک دعای پرمعناست که خدا را با اوصافی می ستاید. امام علیه السلام در آستانه جنگ با قاسطین یعنی معاویه و یارانش در ماه صفر سال 37 هجری ایراد فرمود و در پایان آن اصحاب خود را به جهاد دعوت نمود.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص52.
اللَّهُمَّ رَبَّ السَّقْفِ الْمَرْفُوعِ وَ الْجَوِّ الْمَكْفُوفِ، الَّذِي جَعَلْتَهُ مَغِيضاً لِلَّيْلِ وَالنَّهَارِ وَ مَجْرَى لِلشَّمْسَ وَالْقَمَرِ وَ مُخْتَلَفاً لِلنُّجُومِ السَّيَّارَةِ وَ جَعَلْتَ سُكَّانَهُ سِبْطاً مِنْ مَلَائِكَتِكَ لَا يَسْأَمُونَ مِنْ عِبَادَتِكَ، وَ رَبَّ هَذِهِ الْأَرْضِ الَّتِي جَعَلْتَهَا قَرَاراً لِلْأَنَامِ وَ مَدْرَجاً لِلْهَوَامِّ وَ الْأَنْعَامِ وَ مَا لَا يُحْصَى مِمَّا يُرَى وَ مَا لَا يُرَى، وَ رَبَّ الْجِبَالِ الرَّوَاسِى الَّتِى جَعَلْتَهَا لِلْأَرْضِ أَوْتَادِاً وَ لِلْخَلْقِ اعْتِمَادَاً، إِنْ أَظْهَرْتَنَا عَلَى عَدُوِّنَا فَجَنِّبْنَا الْبَغْيَ وَسَدِّدْنَا لِلْحَقِّ وَ إِنْ أَظْهَرْتَهُمْ عَلَيْنَا فَارْزُقْنَا الشَّهَادَةِ وَاعْصِمْنَا مِنَ الْفِتْنَةِ. أَيْنَ الْمَانِعُ لِلذَّمَارِ وَ الْغَائِرُ عِنْدَ نُزُولِ الْحَقَائِقِ مِنْ أَهْلِ الْحِفَاظِ الْعَارُ وَرَاءَكُمْ وَالْجَنَّةُ أَمَامَكُمْ.
اللَّهُمَّ رَبَّ السَّقْفِ الْمَرْفُوعَ وَالْجَوَّ الْمَكْفُوفِ الَّذِي جَعَلْتَهُ مَغِيضَاً لِلَّيْلِ وَالنَّهَارِ وَ مَجْرَى لِلشَّمْسِ وَالْقَمَرِ وَ مُخْتَلَفاً لِلنُّجُومِ السَّيَّارَةِ وَ جَعَلْتَ سُكَانَهُ سِبْطاً مِنْ مَلَائِكَتِكَ لَا يَسْأَمُونَ مِنْ عِبَادَتِكَ (1)
الْمَكْفُوفِ: به هم پیوسته؛ به معنای متراکم و نیز به معنای بازداشته شده آمده است و از ماده «کف» به معنای جمع یا منع است.
مغيضاً: محل فرورفتن آب؛ گویا فضا نیز مانند زمین است که شب و روز را در سینۀ خود فرو می برد. این واژه از ماده «غیض» به معنای فرونشستن آب در عمق زمین است؛ غاض: الماء يغيض غيضا و مغاضا قل و نقص.
مَجْرَى: محل جریان؛ از مادۀ «جَرَی» به معنای روان شدن جریان
مُخْتَلَفاً: محل رفت و آمد؛ اسم مكان باب افتعال از مادۀ «خَلَفَ» به معنای محل آمدوشد. نجوم ستارگان اصل «نجم» به معنی طلوع، ستاره را از بدان جهت «نجم» گویند که طلوع می کند. شگانه آرامش و محل آرامش مسکن؛ از ماده «سکن».
سبطاً: طايفه قبیله در اصل به معنای توسعه و گسترش چیزی به آسانی است و از آن جا که طوایف، گسترش می یابند، این واژه بر آن ها اطلاق شده است؛ القبيلة.
لا يَسْأَمُونَ: خسته نمی شوند؛ از مادۀ «سنامه» به معنای خستگی از ادامه کار است.
بار الها ای پروردگار آسمان برافراشته و فضای نگاه داشته که آن را جایگاه فروشدن شب و روز قرار دادی و مسیر حرکت خورشید و مکان آمدوشد ستارگان ساختی و جماعتی از فرشتگانت را در آن ساکن کردی که از عبادت تو خسته نمی شوند.
نکته ها
آسمان محل پیدا و پنهان شدن شب و روز است؛ زیرا جنبش افلاک مستلزم حرکت خورشید
1) السَّقْفِ الْمَرْفُوع: سقف برافراشته شده؛ مقصود آسمان است؛ از مادۀ «رَفَعَ» به معنای بالا بردن؛ رفیع بالابرنده. الْجَوَّ: آسمان، فضا و هوا.
بر روی زمین است و این موجب پنهان شدن شب و از ادامۀ حرکات زمین و جنبش خورشید نیز روز ناپدید می شود؛ به همین سبب آسمان همچون نهانگاه شب و روز است. (1)
با واژۀ «مَغِیضاً به این واقعیت اشاره کرده است که شب و روز هر دو در زمان واحد حضور دارند مغیض به گرد هم آمدن در مکان گفته می شود که در این جا به کنایه برای گرد هم آمدن در یک زمان استفاده شده است. (2)
واژۀ «مکفوف» به این واقعیت اشاره دارد که جرم های آسمانی بر پایه قانون مشخص حرکت می کنند و خداوند با نیروی جاذبه آن ها را در جای خود نگه داشته و مانع سقوطشان می شود و این آیه إِنَّ اللَّهَ يُمْسِكُ السَّماواتِ وَالْأَرْضَ أَنْ تَزُولا وَ لَئِنْ زَالَتَا إِنْ أَمْسَكَهُما مِنْ أَحَدٍ مِنْ بَعْدِهِ إِنَّهُ كانَ حَلِيماً غَفُورا (3)به این موضوع اشاره دارد. (4)
«السَّقْفِ الْمَرْفُوع» محل ستارگان عالم بالا که از پایین به صورت سقفی در نظر زمینیان مجسم می شود. (5)
«مُخْتَلَفاً لِلنُّجُومِ السَّيَّارَةِ» اشاره به تمام ستارگان آسمان است که در فضا در رفت وآمد هستند. (6)
مشابه
إِنِ اسْتَكْبَرُوا فَالَّذِينَ عِنْدَ رَبِّكَ يُسَبِّحُونَ لَهُ بِاللَّيْلِ وَ النَّهارِ وَهُمْ لَا يَسْأَمُونَ (7)پس اگر کبر ورزیدند کسانی که در پیشگاه پروردگار تو هستند شبانه روز او را نیایش می کنند و خسته نمی شوند. وَ جَعَلْنَا السَّماءَ سَقْفاً مَحْفُوظاً وَ هُمْ عَنْ آيَاتِها مُعْرِضُون (8)و آسمان را سقفی محفوظ قرار دادیم، و [لی] آنان از [مطالعه در] نشانه های آن اعراض می کنند. وَ الشَّمْسُ تَجْرِى لِمُسْتَقَرٌّ لَها ذلِكَ تَقْدِيرُ الْعَزيزِ الْعَليمِ (9)و خورشید به [سوی] قرارگاه
ویژه خود روان است تقدیر آن عزیز دانا این است.
تا
وَ الْقَمَرَ قَدَّرْناهُ مَنازِلَ حَتَّى عادَ كَالْعُرْجُونِ الْقَدیم (1)و برای ماه منزل هایی معین کرده ایم چون شاخک خشک خوشه خرما برگردد.
وَ رَبَّ هَذِهِ الْأَرْضِ الَّتِي جَعَلْتَهَا قَرَاراً لِلْأَنَامِ وَ مَدْرَجاً لِلْهَوَامِّ وَ الْأَنْعَامِ وَ مَا لَا يُحْصَى مِمَّا يُرَى وَ مَا لَا يُرَى (2)
مَدْرَجاً: جایگاه؛ از ماده «دروج» به معنای پیمودن راه است و «مدرج» به محل پیمودن راه گفته می شود؛ این واژه همچون «مختلفا» به معنای رفت و آمد است با این تفاوت که در «مدرجا» تدریج هم وجود دارد برای این که «درج» به معنای از پله بالا رفتن می آید که در آن معنای تدریج هم نهفته است و «مدرج» هم اسم مکان آن است که به معنای محل سیر این پله ها یا درجه هاست حضرت دربارۀ ستارگان و سیارات تعبیر به مختلفا دارند و در مورد چهارپایان دارای سُم و خزندگان مدرجا» تعبیر فرموده اند. «هامه» به معنای حشرات و حیوانات ،کوچک همچون موش و مار آمده است.
هَوَام: خزندگان؛ جمع أَنْعَام گاو، گوسفند و شتر؛ جمع «نعم».
لا يُحْصَى: شمارش نمی شود؛ از مادۀ «حَصَی» به معنای شمردن؛ احصاء: سرشماری.
و ای پروردگار این زمین که آن را قرارگاه آدمیان و جولانگاه خزندگان و چهارپایان و موجودات دیدنی و غیردیدنی نمودی که از کثرت در شمارش نمی آیند.
نکته ها
این عبارت نشانه احاطهٔ علمی امام به تمام جانداران که شامل انسان ها و انواع حیوانات اهلی و غیراهلی و جانداران ریز می شود. (3)
در مورد انسان ها تعبیر به محل استقرار و اقامت شده و در مورد حیوانات تعبیر به «مدرج» آمده است و این تعبیر نشان می دهد که جنب وجوش و حرکت در حیوانات بیش از انسان هاست. (4)
انسان ها و حیوانات و پرندگان و حشرات و همۀ آفریده های دیگر از خاک زمین ساخته شده اند و همگی بر روی آن زندگی می کنند و سپس درونش به خاک سپرده می شوند تا آن که خداوند زمین را دگرگون سازد. (5)
مشابه
أَمَّنْ جَعَلَ الْأَرْضَ قَراراً وَ جَعَلَ خِلالَها أَنْهَاراً (1)[آیا شریکانی که می پندارند بهتر است] یا آن کس که زمین را قرارگاهی ساخت و در آن رودها پدید آورد. وَ لَكُمْ فِي الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتاعُ إلى حين (2)و برای شما در زمین قرارگاه و تا چندی برخوردار خواهید بود.
وَ رَبَّ الْجِبَالِ الرَّوَاسِى الَّتِى جَعَلْتَهَا لِلْأَرْضِ أَوْتَاداً وَ لِلْخَلْقِ اعْتِمَاداً (3)
اعتماداً: تکیه گاه، پناهگاه.
و ای پروردگار کوه های محکم و استوار که آن ها را برای زمین به منزله میخ های محکم و برای خلق، تکیه گاه مطمئنی ساختی.
مشابه
وَ أَلْقَى فِي الْأَرْضِ رَواسِيَ أَنْ تَمِيدَ بِكُمْ وَ أَنْهَاراً وَ سُبُلاً لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُون (4)و در زمین کوه هایی استوار افکند تا شما را نجنباند و رودها و راه ها قرار داد تا شما راه خود را پیدا کنید. وَ جَعَلْنا فيها رواسی شامخات (5)و کوه های بلند در آن نهادیم. وَ الْجِبالَ أَوتادا (6)و کوه ها را [چون] میخ هایی [نگذاشتیم]؟
إِنْ أَظْهَرْتَنَا عَلَى عَدُوِّنَا فَجَنِّبْنَا الْبَغْيَ وَسَدَّدْنَا لِلْحَقِّ وَ إِنْ أَظْهَرْتَهُمْ عَلَيْنَا فَارْزُقْنَا الشَّهَادَةَ وَاعْصِمْنَا مِنَ الْفِتْنَةِ (7)
أَظْهَرْتَهُمْ: آن ها را پیروز نمودی.
اعْصِمْنَا: ما را محفوظ بدار.
1) نمل، 61.
2) بقره، 36.
3) الرَّوَاسِي: محکم؛ جمع راسیه» به معنای استوار و پابرجاست. أَوْتَاداً: ميخ ها؛ جمع وتد» به معنای میخ است و از مادۀ «وتد» به معنای ثابت ساختن چیزی گرفته شده است.
4) نحل، 15.
5) مرسلات، 27
6) نبأ، 7.
7) أَظْهَرْتَنَا: ما را پیروز نمودی فَجَنِّبْنَا: ما را دور بدار از مادۀ «جنب» به معنای پهلو کنار طرف سَدَّدْنَا ما را ثابت ،بدار به راه راست و محکم هدایت کن، از اشتباه بازدار.
بارالها اگر ما را بر دشمن پیروز ساختی از ستمگری برکنار دار و بر راه حق استوار ساز و اگر آن ها را بر ما غلبه دادی، شهادت را نصیب ما کن و از فتنه دورمان دار.
نکته ها
امام علیه السلام در این دعای پرمعنا نخست به این حقیقت اشاره می کند که در میدان نبرد، با فرض پیروزی بسیاری اند که از مسیر عدالت خارج می شوند و ظلم و ستم های ناروا بر دشمن روا می دارند؛ از این رو از خدا می خواهد که در صورت پیروزی از این کار خلاف دور بماند. (1)
واژهٔ «فتنه» در این جا ممکن است اشاره به موضوع امتحان باشد؛ چراکه میدان نبرد یکی از میدان های بزرگ امتحان است و انسان باید از خدا بخواهد در این میدان پایش نلغزد؛ زیرا آن کس که به حقانیت خویش معتقد است هرگاه گرفتار شکستی شود ممکن است بر بخت و اقبال خود خشمگین گردد و در برابر پروردگار زبان به شکوه بگشاید و این شکستی است در میدان امتحان. (2)
مشابه
فَإِنْ قاتَلُوكُمْ فَاقْتُلُوهُم (3)اگر با شما جنگیدند، آنان را بکشید. وَ قاتِلُوهُمْ حَتَّى لا تَكُونَ فِتْنَة (4)با آنان بجنگید تا دیگر فتنه ای نباشد.
أَيْنَ الْمَانِعُ لِلذَّمَارِ وَ الْغَائِرُ عِنْدَ نُزُولِ الْحَقَائِقِ مِنْ أَهْلِ الْحِفَاظِ (5)
الْحَقَائِقِ: اشاره به حوادث سختی است که به انسان یا کشور و جامعه روی می آورد؛ جمع «حقیقت» در این جا.
الْحِفَاظِ: نگهداری عهد و پیمان؛ از مادۀ حفظ در این جا به معنای وفاداری و نگهداری عهد و پیمان است.
کجایند آن ها که در برابر دشمن و حوادث سخت می ایستند و افتخاراتشان را حفظ می کنند کجایند آن مردان غیوری که به هنگام نزول مشکلات به پاسداری می پردازند؟
1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 6، ص479
2) همان.
3) بقره، 191.
4) بقره، 193
5) لِلذَّمَارِ: ارزش ها و اصول انسانی؛ به معنای چیزی است که حفظ آن بر انسان لازم است؛ مانند خانواده و نوامیس و وطن، از مادۀ «ذمر» به معنای برانگیختن همراه با سرزنش گرفته شده است و از آن جا که اگر در حفظ ناموس و خانواده و وطن کوتاهی شود، انسان مستحق هرگونه سرزنش و ملامت است واژۀ «ذمار» در آن معنا که گفتیم به کار گرفته است؛ ما يلزمك حفظه من الأهل و المال و الولد. الْغَائِرُ: غیرتمند، ثروتمند؛ غار على امرأته وهي عليه تغار غيرة و غيرا و غارا و غيارا فهو غائر و غیران و هی غیری.
نکته
امام یارانش را به تلاش در راه جهاد تشویق می کند و به آنان یادآور می شود که پاداششان در نزد خداوند محفوظ است و خداوند آنان را در صورت فرمانبرداری در دنیا و آخرت پیروز و رستگار خواهد ساخت. (1)
تهدید و تشویق
الْعَارُ وَرَاءَكُمْ وَ الْجَنَّةُ أَمَامَكُم (2)
أَمَامَ: روبه رو.
بدانید ننگ و عار پشت سر شماست و بهشت پیش رویتان است.
نکته
اشاره به این که اگر عقب نشینی و فرار کنید ننگ دامان شما را خواهد گرفت و اگر به پیش تازید، بهشت پاداش شماست. (3)
شناسنامه خطبه
تاریخ، زمان و مکان وقوع: روزهای آخر عمر شریف امام، سال 40 هجری مخاطب کوفیان
موضوع: سیاسی، اعتقادی
ویژگی: یادآوری میثاق ها (1)
امام علیه السلام در این خطبه پس از حمد و ثنای الهی به کارشکنی های جمعی از سرشناسان صحابه و زخم زبان های آن ها اشاره می کند. اشاره به تعبیر بسیار زننده ای می فرماید که عبد الرحمن بن عوف یا سعد بن ابی وقاص در روز شورا (2)به امام علیه السلام گفت و نسبت حرص بر خلافت به آن حضرت داد و امام علیه السلام پاسخی شایسته به او داد امام علیه السلام شکایت قریش و هم دستان آن ها که بر ضد او قیام کردند به پیشگاه خدا می برد و داستان طلحه و زبیر و جنگ جمل را پیش می آورد و اشاره به کار بسیار زشت و بی سابقه ای که آن ها مرتکب شدند، می فرماید که عایشه همسر پیامبر را از خانه بیرون کشیدند و به لشکرگاه او آوردند و از این جا به آن جا بردند و مقام رسول الله صلى الله عليه وسلم را بدین وسیله هتک کردند و گروه زیادی را به کشتن دادند.
الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَا تُوَارِى عَنْهُ سَمَاءُ سَمَاءَ وَ لَا أَرْضُ أَرْضًا وَ قَدْ قَالَ قَائِلٌ إِنَّكَ عَلَى هَذَا الْأَمْرِ يَا ابْنَ أَبِي طَالِبٍ لَحَرِيصٌ فَقُلْتُ بَلْ أَنْتُمْ وَاللَّهِ لَأَحْرَصُ وَأَبْعَدُ وَ أَنَا أَخَصُّ وَ أَقْرَبُ، وَإِنَّمَا طَلَبْتُ حَقًّا لِي وَأَنْتُمْ تَحُولُونَ بَيْنِي وَبَيْنَهُ وَ تَضْرِبُونَ وَجْهِي دُونَهُ، فَلَمَّا قَرَعْتُهُ بِالْحُجَّةِ فِى الْمَلَا الْحَاضِرِينَ هَبَّ كَأَنَّهُ بُهِتَ لَا يَدْرِى مَا يُجِيبُنِي بِهِ. اللَّهُمَّ إِنِّى أَسْتَعْدِيكَ عَلَى قُرَيْشٍ وَ مَنْ أَعَانَهُمْ، فَإِنَّهُمْ قَطَعُوا رَحِمِي وَ صَغَرُوا عَظِيمَ مَنْزِلَتِيَ وَ أَجْمَعُوا عَلَى مُنَازَعَتِي أَمْراً هُوَ لِي، ثُمَّ قَالُوا أَلَا إِنَّ فِي الْحَقِّ أَنْ تَأْخُذَهُ وَ فِى الْحَقِّ أَنْ تَتْرُكَهُ. فَخَرَجُوا يَجُرُّونَ حُرْمَةَ رَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم كَمَا تُجَرُّ الْأَمَةُ عِنْدَ شِرَائِهَا مُتَوَجِّهِينَ بِهَا إِلَى الْبَصْرَةِ، فَحَبَسَا نِسَاءَ هُمَا فِي بُيُوتِهِمَا وَ أَبْرَزَا حَبِيسَ رَسُولِ اللَّهِ لَهُمَا وَلِغَيْرِهِمَا فِي جَيْشِ مَا مِنْهُمْ رَجُلٌ إِلَّا وَ قَدْ أَعْطَانِي الطَّاعَةَ وَ سَمَحَ لِي بِالْبَيْعَةِ طَائِعاً غَيْرَ مُكْرَهِ. فَقَدِمُوا عَلَى عَامِلِي بِهَا وَ خُزَانِ بَيْتِ مَالِ الْمُسْلِمِينَ وَ غَيْرِهِمْ مِنْ أَهْلِهَا فَقَتَلُوا طَائِفَةً صَبْراً وَ طَائِفَةً غَدْراً فَوَاللَّهِ [إِنْ] لَوْ لَمْ يُصِيبُوا مِنَ الْمُسْلِمِينَ إِلَّا رَجُلًا وَاحِداً مُعْتَمِدِينَ لِقَتْلِهِ بِلَا جُرْمٍ جَرَّهُ، لَحَلَّ لِي قَتْلُ ذَلِكَ الْجَيْشِ كُلِّهِ إِذْ حَضَرُوهُ فَلَمْ يُنْكِرُوا وَ لَمْ يَدْفَعُوا عَنْهُ بِلِسَانٍ وَ لَا بِيَدِ، دَعْ مَا إِنَّهُمْ أَنَّهُمْ قَدْ قَتَلُوا مِنَ الْمُسْلِمِينَ مِثْلَ الْعِدَّةِ الَّتِي دَخَلُوا بِهَا عَلَيْهِمْ.
الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَا تُوَارِى عَنْهُ سَمَاءٌ سَمَاءً وَ لَا أَرْضُ أَرْضاً (1) حمد خدایی را که آسمانی آسمان دیگر را و زمینی، زمین دیگر را از دید او نمی پوشاند.
نکته ها
الف و لام (الحمد) یا برای جنس است یا برای استغراق البته اگر برای جنس هم باشد معنای استغراق می دهد به این معنا که جنس ستایش مخصوص خداوند است. ستایش در مقابل کمال انجام می گیرد و به لحاظ این که همۀ کمالات از آن خداوند است و هیچ موجود دیگری از خود کمالی ندارد و در حقیقت ستایش برای خداوند انجام می گیرد.
دو احتمال در معنای «لَا تُوَارِی عَنْهُ سَمَاءُ سَمَاءً » وجود دارد: الف. ما انسان ها معمولاً وقتى در جایی باشیم آسمان باشد یا ،زمین آسمانها و زمینهای دیگر را نمی بینیم. موجود مکانی هنگامی که در یک مکان خاص باشد، مکان دیگر حاجب اوست و تفاوتی نمی کند که این مکان آسمان باشد یا زمین؛ ب اگر ما توجه به یک آسمان داشته باشیم در همان حال توجه به آسمان دیگر نداریم؛ در حالی که خداوند این چنین نیست و این محدودیت را ندارد.
1) لَا تُوَاری: نمی پوشاند.
اگر همه اجرام آسمانی در یکجا گرد هم آیند و بر یکدیگر سوار شوند، دانش خداوند به ژرفای آن ها با دانش به سطح رویین آن ها یکسان است و در واقع احاطه خداوند بر همه چیز و آگاهی اش بر همه چیز است. (1)
مشابه
أَلَمْ تَرَوْا كَيْفَ خَلَقَ اللَّهُ سَبْعَ سَماواتِ طباقاً (2)آیا نمی بینید چگونه خدا هفت آسمان طبقه طبقه را بیافرید؟
وَ قَدْ قَالَ قَائِلٌ إِنَّكَ عَلَى هَذَا الْأَمْرِ يَا ابْنَ أَبِي طَالِبٍ لَحَرِيصٌ فَقُلْتُ بَلْ أَنْتُمْ وَ اللَّهِ لَأَحْرَصُ وَ أَبْعَدُ وَ أَنَا أَخَصُّ وَأَقْرَبُ (3) گوینده ای به من گفت ای فرزند ابوطالب تو نسبت به این امر یعنی خلافت حریصی در پاسخش گفتم به خدا سوگند شما با این که دورترید حریص ترید و من شایسته تر و نزدیک ترم.
نکته ها
در ماجرای شورای شش نفره عبدالرحمن بن عوف، امام علیه السلام را به حرص در امر خلافت متهم ساخت و امام علیه السلام پاسخ داد که خلافت شایسته اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله است که به این کانون نزدیک ترند. (4)
در مورد این که چه موقع و چه کسی خطاب به حضرت این جمله را گفته و امام را حریص دانسته است اختلاف نظر وجود دارد بعضی گفته اند ابو عبیده جراح بوده است و پس از جریان سقیفه این جمله را گفته و بعضی هم بر این عقیده اند که سعد بن ابی وقاص بوده و پس از شورایی که به انتخاب عثمان انجامید چنین سخنی را خطاب به آن حضرت گفت.
داستان شورای شش نفری عمر که در آستانه مرگش آن را ترتیب داد، بسیار پرغوغاست و بیانگر کینه ها و حسدهای گروهی از سرشناسان صحابه نسبت به امیرمؤمنان علی علیه السلام است و نشان می دهد چگونه برای عقب زدن امام علیه السلام از مقامی که حق الهی و اجتماعی او بود، توطئه کردند و حتی با لحنی طلبکارانه از آن حضرت خواستند که از حق خود عقب نشینی کند؛ وگرنه متهم به حریص بودن در امر خلافت خواهد شد. (5)
مشابه
وَ قَالَ علیه السلام: لَا يُعَابُ الْمَرْءُ بِتَأْخِيرِ حَقَّهِ إِنَّمَا يُعَابُ مَنْ أَخَذَ مَا لَيْسَ لَه (1)کسی که دربارهٔ حق خود سهل انگاری کند، سرزنش نمی شود بلکه سرزنش برای کسی است که به حق دیگری دستبرد زند.
وَ إِنَّمَا طَلَبْتُ حَقًّا لِي وَ أَنْتُمْ تَحُولُونَ بَيْنِي وَبَيْنَهُ وَ تَضْرِبُونَ وَجْهِي دُونَهُ (2)
تَضْرِبُونَ وَجْهِی: رویم را بر زمین می زنید.
من حق خودم را طلب کردم که شما بین من و آن مانع می شوید و مرا از دست یافتن به آن باز می دارید.
نکته
اگر کسی سؤال کند که خلافت برای حضرت علی علم حق است یا تکلیف در پاسخ می گوییم حق و تکلیف به دنبال یکدیگر است؛ به این معنا که وقتی چیزی حق شد به دنبال آن تکلیف می آید و با همدیگر منافات ندارند. در هر صورت وقتی قرار است کسی حکومت را در اختیار بگیرد باید کسی باشد که علم و تدبیرش نسبت به دیگران زیادتر باشد؛ بنابراین اگر کسی این شایستگی و لیاقت را برای تصدی امور جامعه اسلامی داشت، عقل حکم می کند که او باید عهده دار انجام این وظیفه شود.
فَلَمَّا قَرَعْتُهُ بِالْحُجَّةِ فِى الْمَلَإِ الْحَاضِرِينَ هَبَّ كَأَنَّهُ بُهِتَ لَا يَدْرِي مَا يُجِيبُنِي بِهِ (3)
شکست خورد؛ از مادة «هبوب» به معنای وزش باد و گاه به معنای هیجان زده شدن و مبهوت گشتن یا از خواب بیدار شدن نیز آمده است و در خطبه مزبور معنای دوم قصد شده است؛ من النوم انتبه و تنبّه.
بهت: مبهوت و دهشت زده شد.
لَا يَدْری: نمی داند.
يُجِيبُنِی: جواب می دهم؛ از مادۀ «جَوَبَ» به معنای پاسخ دادن؛ اسْتَجَابَ اسْتِجَابَةً ه و له: به او پاسخ داد.
1) 1 نهج البلاغه حکمت 165.
2) طَلَبْتُ: طلب کردم تَحُولُونَ: حایل می شوید، فاصله ایجاد می کنید.
3) قَرَّعْتُهُ: با دلیل او را کنار زدم؛ از مادۀ «قرع» به معنای کوبیدن چیزی بر چیزی است؛ به گونه ای که صدای شدید از آن برخیزد این واژه در مسائل معنوی هم به کار می رود؛ مثلاً در مورد دلایل روشن و کوبنده استعمال می شود، مانند این خطبه الْمَلَا: پر؛ از جمعیت هم به لحاظ پری جسمی و فکری تعبیر به ملا می کنند؛ زیرا یک جمعیت هماهنگ تقریباً یک فکر و نظر دارند و این فکر آن ها پر است و از نظر جسمی هم که زیادند؛ وزان جبل وجوه الناس و أشرافهم الذين يرجع إليهم لامتلا ئهم بالرأى و التدبير.
هنگامی که در آن جمع حاضر با این دلیل کوبنده به او پاسخ گفتم، مبهوت و سرگردان ماند و نمی دانست در پاسخم چه بگوید.
اللَّهُمَّ إِنِّى أَسْتَعْدِيكَ عَلَى قُرَيْشٍ وَ مَنْ أَعَانَهُمْ فَإِنَّهُمْ قَطَعُوا رَحِمِي وَ صَغَرُوا عَظِيمَ مَنْزِلَتِيَ وَ أَجْمَعُوا عَلَى مُنَازَعَتِي أَمْراً هُوَ لِي ثُمَّ قَالُوا أَلَا إِنَّ فِي الْحَقِّ أَنْ تَأْخُذَهُ وَ فِي الْحَقُّ أَنْ تَتْرُكَه (1)
أَجْمَعُوا: متحد شدند.
مُنَازَعَتِی: دشمنی با من؛ از ماده «نَزَعَ» به معنای مبارزه؛ النَّزَاعَة: دشمنی و ستیزگی؛ النزاع: آن که میان مردم دشمنی و نزاع برانگیزد.
بار خدايا، من در برابر قریش و کسانی که آن را یاری می دهند از تو استعانت می جویم. آن ها پیوند خویشاوندی مرا قطع کردند و مقام و منزلت عظیم مرا کوچک شمردند و برای مبارزه با من در غصب چیزی که حق من بود هم دست شدند سپس گفتند: بعضی از حقوق را باید گرفت و پاره ای را باید رها کرد
نکته ها
این عبارات به وضوح نشان می دهد که امیرمؤمنان علی علیه السلام خلافت را حق خود می دانست؛ هم به دلیل این که از همه شایسته تر بود و هم این که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در جریان غدیر، او را به این مقام منصوب داشت و بارها بر آن تأکید فرمود ولی عاشقان جاه و مقام دست به دست هم دادند و نه تنها حکم پیامبر را کنار زدند بلکه کارهایی انجام دادند که مصداق روشن قطع رحم بود و عجب تر این که به این حق معترف بودند ولی می گفتند: از حقوقی است که باید از آن صرف نظر کنی؛ زیرا شرایط به دست آوردن آن فراهم نیست. (2)
عبارت «فَإِنَّهُمْ قَطَعُوا رَحِمِی» می رساند که در جاهلیت و به طور کلی در زمان های گذشته مخصوصاً در حکومتداری و گرفتن مناصب دولتی خویشاوندی بسیار اهمیت داشته است؛ بنابراین حضرت با این که کمالات دیگر را به طور کامل داشت بر روی خویشاوندی با پیامبر که همه قبول داشتند، تکیه می کند.
مشابه
اللَّهُمَّ اجْزِ قُرَيْشاً فَإِنَّهَا مَنَعَتْنِي حَتَّى وَ غَصَبَتْنِي أَمْرِى (3)خداوندا، قریش را رسوا کن که
1) أَسْتَعْدِیک: می خواهم مرا پیروز کنی؛ از ماده «استعداء» به معنای یاری طلبیدن و شکایت پیش کسی بردن است. أَعان: یاری کرد. قَطَعُوا رَحِمِی: بریدند با هم صله رحم نکردند یا رابطه خویشاوندی من با حضرت رسول صلى الله عليه وسلم را نادیده گرفتند.
2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 6، ص488.
3) بحار الانوار، ج29، ص629.
حق مرا دریغ داشتند و آن را غصب کردند.
فَجَزِى قُرَيْشاً عَنِّى الْجَوازِي فَإِنَّهُمْ ظَلَمُونِي حَتَّى وَ اغْتَصَبُونِي سُلْطَانَ ابْنِ أُمِّى (1)خداوند جزای قریش را درباره من بدهد؛ چراکه آن ها حق مرا به ظلم گرفتند و حکومت فرزند مادر (پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله) را غصب کردند. . خطای آتش افروزان جنگ جمل
فَخَرَجُوا يَجُرُّونَ حُرْمَةَ رَسُولِ اللَّهِ كَمَا تُجَرُّ الْأَمَةُ عِنْدَ شِرَائِهَا مُتَوَجِّهِينَ بِهَا إِلَى الْبَصْرَةِ (2)
حُرْمَةَ: زن ناموس، چیزی که باید احترام آن حفظ شود.
[طلحه و زبیر و یارانشان] به سوی جنگ بیرون شدند و همسر رسول خدا صلی الله علیه و آله را مانند کنیزی که برای فروش به دنبال خود می کشانند با خود کشاندند.نکته
طلحه و زبیر نزد عایشه رفتند و او را از خانه بیرون آوردند و او را بر شتر سوار کردند تا نقشی شبیه به پیراهن عثمان برای معاویه بازی کنند این نخستین بدعت در اسلام بود. (3)
تشبیه
مشَبَه: همسر پیامبر
مشَبَه به: کنیزکان هنگام خریدوفروش وجه شَبَه ضمیر تثنیه در فعل «َبَسا» برای طلحه و زبیر است و می رساند که همسر پیامبر را مانند کنیزکان در هنگام خریدوفروش به همراه خود کشانده و زنان خویش را در پرده نگه داشته و محافظت می کنند. وجه تشبیه از میان بردن و کاهش یافتن حرمت رسول خدا و به سبب بیرون آوردن همسر او از خانه است و این عمل جسارت به پیامبر خدا صلی الله علیه و آله ست.
فَحَبَسَا نِسَاءَ هُمَا فِي بُيُوتِهِمَا وَ أَبْرَزَا حَبِيسَ رَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم لَهُمَا وَلِغَيْرِهِمَا (4)
آن ها همسران خود را در خانه هایشان پشت پرده نگه داشتند ولی پرده نشین حرم رسول خدا صلى الله عليه وسلم
1) الغارات، ج 2، ص 768
2) يَجُرُّونَ: می کشانند؛ از مادۀ «جر» به معنای کشیدن؛ جَرَّ ، جَرّاً هُ و به آن چیز را کشید، جذب کرد؛ تُجَر: کشانده می شود. شراء: خرید؛ این واژه هم به معنای خرید می آید و هم به معنای فروش و در این جا به معنای فروختن است.
3) در سایه سار نهج البلاغه، ج 3، ص 497
4) فَحَبَسَا: حبس کردند؛ از مادۀ «حَبَسَ» به معنای نگه داشتند، پشت پرده گذاشتند. أَبْرَزَا: آشکار کردند؛ از مادۀ «بَرَزَ» به معنای آشکار شدن بیرون آوردند، نمایان ساختند.
را در برابر دیدگان خود و دیگران ظاهر ساختند.
نکته
نکته درخور توجه این است که همه قبول دارند که زنان پیامبر بر اساس آیه قرآن اختصاص به آن حضرت دارند و فرد دیگری حق ندارد بعد از وفات رسول خدا با آن ها ازدواج کند؛ به همین جهت از زنان پیامبر تعبیر به «حبیس رسول الله» می شود. یکی از زنان پیامبر که احترام داشته و باید حریم رسول الله صلى الله عليه وسلم را رعایت می کرد، عایشه بوده است ولی طلحه و زبیر بیرون آمدند در حالی که عایشه را به دنبال خود می کشیدند.
مشابه
يا نِساءَ النَّبِيِّ مَنْ يَأْتِ مِنْكُنَّ بِفاحِشَةٍ مُبَيِّنَةٍ يُضاعَفْ لَهَا الْعَذابُ ضِعْفَيْن (1)ای زنان پیامبر، هرکس از شما مرتکب کار زشت درخور عقوبت شود خدا عذاب او را دو برابر می کند.
فِي جَيْشِ مَا مِنْهُمْ رَجُلٌ إِلَّا وَ قَدْ أَعْطَانِي الطَّاعَةَ وَ سَمَحَ لِي بِالْبَيْعَةِ طَائِعاً غَيْرَ مُكْرَهِ (2)
حبيس: محبوس؛ از مادهٔ حبس به معنای محبوس است و اشاره به همسر پیامبر عایشه است که از شرکت در جنگ و ورود در این گونه صحنه های اجتماعی ممنوع بود ولی طلحه و زبیر او را تشویق به این کار کردند.
أَعْطَانِی: به من عطا کرد.
سَمَحَ لِی: به من بخشید.
طائعا: با اختیار.
این جریان در میان لشکری صورت گرفت که همۀ آن ها به من قول اطاعت داده بودند و با رضایت کامل و بدون اکراه با من بیعت کرده بودند.نکته
همه اصحاب جمل با امام بیعت کرده بودند یا از بیعت با ایشان خشنود بودند سپس بیعت خود را شکسته و جنگ را آغاز کردند آنان عثمان بن حنیف کارگزار امام در بصره را به اسارت گرفتند و او را شکنجه و آزار دادند و مسلمانان بسیاری را کشتند. برخی را اعدام کردند و برخی را غافلگیرانه کشتند. (3)
مشابه
فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّمَا يَنْكُتُ عَلَى نَفْسه (4)هر که بیعت را بشکند به زیان خود شکسته است.
وَ إِنْ نَكَثُوا أَيْمَانَهُمْ مِنْ بَعْدِ عَهْدِهِمْ وَ طَعَنُوا فِي دِينِكُمْ فَقَاتِلُوا أَئِمَّةَ الْكُفْرِ (1)اگر پس از بستن پیمان سوگند خود را شکستند و در دین شما طعن زدند با پیشوایان کفر قتال کنید. الَّذِينَ يَنْقُضُونَ عَهْدَ اللَّهِ مِنْ بَعْدِ مِيثَاقِهِ وَ يَقْطَعُونَ مَا أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ وَيُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ أُولئِكَ هُمُ الْخاسِرُونَ (2)کسانی که پیمان خدا را پس از بستن آن می شکنند و آن چه خدا به پیوستن آن فرمان داده می گسلند و در زمین فساد می کنند زیانکاران اند.
فَقَدِمُوا عَلَى عَامِلِي بِهَا وَ خُزَانِ بَيْتِ مَالِ الْمُسْلِمِينَ وَ غَيْرِهِمْ مِنْ أَهْلِهَا فَقَتَلُوا طَائِفَةً صَبْراً وَ طَائِفَةً غَدْراً (3)
آنان بر فرماندار من و خزانه دار بیت المال مسلمین و دیگر مردم بصره حمله ور شدند. جمعی را دست و پابسته کشتند و گروهی را با نیرنگ از پا درآوردند.
نکته ها
طلحه و زبیر و عایشه هنگامی که در مسیر خود به چاه ابوموسی که نزدیک بصره بود رسیدند به عثمان بن حنیف انصاری که در این هنگام از سوی علی علیه السلام فرماندار بصره بود، نوشتند که سرای حکومتی را برای ما خالی کن عثمان بن حنیف وقتی نامۀ آنان را خواند احنف بن قیس و حکیم بن جبله عبدی را نزد خود فراخواند و نامه را برای آنان قرائت کرد. احنف گفت: این ها اگر برای خون خواهی از کشندگان عثمان به این کوشش برخاسته اند، آن ها خود همان کسانی هستند که بر سر عثمان ریخته و او را کشته اند. به خدا سوگند من این ها را چنین می بینم که از ما جدا نمی شوند مگر این که میان ما دشمنی انداخته و خون ما را بر زمین بریزند و گمانم این است که به ویژه نسبت به تو رفتاری در پیش گیرند که تاب تحمل آن را نداری؛ بنابراین اعتقاد من این است که برای مقابله با آن ها آماده شوی و به اتفاق کسانی از مردم بصره که با تو همراه و همگاماند به سوی آن ها بشتابی؛ زیرا تو امروز حاکم و فرماندار آنانی و همگی فرمان تو را می پذیرند پس به همراه این مردم به سوی آنان روان شو و قبل از آن که تو را در یک خانه دیدار کنند و مردم از آن ها نسبت به تو فرمانبردارتر شوند، بر آن ها پیش دستی کن. حکیم بن جبله نیز همین سخنان را گفت، پس از این عثمان بن حنیف
1) توبه، 12.
2) بقره، 27
3) صبر: در اصل به معنای حبس است و اگر به خویشتنداری در مقابل ناملایمات «صبر» گفته می شود نیز به همین جهت است معنای دیگر صبر این است که انسان یا حیوانی را در جایی نگه دارند و محدود سازند؛ سپس با انداختن سنگ یا تیر او را بکشند و در مجموع کشتن با زجر و شکنجه را «قتل صبر» می گویند. غَدْراً: حیله گری.
گفت: رأی درست همین است لیکن من شر و بدی را خوش نمی دارم و نمی خواهم آن را آغاز کنم و امیدوارم تا آن هنگام که نامه امیرالمؤمنین علیه السلام به من برسد و فرمان او را بدانم و به کار بندم، عافیت و سلامت برقرار باشد حکیم بن جبله گفت: پس به من اجازه ده به همراه مردم به سوی آنان بروم و با آن ها گفت وگو کنم اگر فرمان برداری از امیرالمؤمنین علیه السلام را پذیرفتند چه بهتر وگرنه متقابلاً مخالفت و دشمنی خود را به آنان اعلام کنیم و از آن ها جدا شویم عثمان گفت: اگر من این اجازه را داشتم خود به سوی آنان می رفتم حکیم گفت: اما به خدا سوگند اگر در این شهر بر تو در آیند دل های بسیاری از این مردم به این ها گرایش خواهد یافت و بی تردید تو را از مقامی که داری برکنار خواهند کرد، با این حال تو بهتر می دانی چه کنی اما عثمان سخن او را نپذیرفت. (1)
«قتل صبر» به قتلی می گویند که دست و پای مقتول را می بندند و او را می کشند که او نه می تواند فرار کند و نه می تواند دست و پا بزند باید صبر کند تا جان از بدنش بیرون برود؛ به همین جهت به آن «قتل صبر» می گویند.
فَوَاللَّهِ [إِنْ] لَوْ لَمْ يُصِيبُوا مِنَ الْمُسْلِمِينَ إِلَّا رَجُلًا وَاحِداً مُعْتَمِدِينَ لِقَتْلِهِ بِلَا جُرْمٍ جَرَّهُ لَحَلَّ لِى قَتْلُ ذَلِكَ الْجَيْشِ كُلِّهِ إِذْ حَضَرُوهُ فَلَمْ يُنْكِرُوا وَ لَمْ يَدْفَعُوا عَنْهُ بِلِسَانٍ وَ لَا بِيَدٍ دَعْ مَا أَنَّهُمْ قَدْ قَتَلُوا مِنَ الْمُسْلِمِينَ مِثْلَ الْعِدَّةِ الَّتِى دَخَلُوا بِهَا عَلَيْهِم (2)
حَضَرُوهُ: حضور؛ ضد غایب شدن؛ احْتَضَرَ احْتِضَاراً حاضر شد؛ أَحْضَرَ، إِحْضَاراً هُ: او را حاضر کرد.
دع: رها کن.
به خدا سوگند، حتی اگر به یک نفر از مسلمانان دست می یافتند و او را به عمد و بی هیچ گناهی می کشتند کشتن همۀ آنان بر من حلال بود؛ زیرا همۀ آنان در کشتن آن مرد حضور داشتند و این جنایت را منکر نشمردند و به زبان و دست از او دفاع نکردند، بگذریم از این که به تعداد سپاهیانی که داخل بصره ،کردند از مسلمانان کشتند.
نکته
كلمه «ما» در جمله دع ما أنّهم»، زائد است و این شباهت و همگونی در این جا از نظر کثرت کشتار مسلمان ها به وسیله آن هاست و سخن امام علیه السلام درست است؛ زیرا آن ها
جمعیت بسیاری از دوستان آن حضرت و نگهبانان بیت المال را کشتند و امام علیه السلام در گفتار خود بدان اشاره فرمود برخی را از طریق غدر و پیمان شکنی و بعضی را پس از اسارت و شکنجه و آزار به قتل رسانیدند. (1)
1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 5، ص169.
شناسنامه خطبه
تاریخ، زمان و مکان وقوع: اوایل حکومت در مدینه، سال 35 هجری
مخاطب: مردم
موضوع: اعتقادی، نظامی، اخلاقی
ویژگی: تبیین دین و دنیا (1)
در این خطبه امام دربارۀ رسول خدا صلی الله علیه و آله و کسی که سزاوار خلافت است و همچنین از پستی دنیا و از تقوای الهی سخن می گوید و به یاران خود توصیه می کند که در کارها از شتاب و عجله بیجا بپرهیزند و بدون تحقیق اقدامی نکنند.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص32.
أَمِينُ وَحْيِهِ وَ خَاتَمُ رُسُلِهِ وَ بَشِيرُ رَحْمَتِهِ وَ نَذِيرُ نِقْمَتِهِ. أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّ أَحَقَّ النَّاسِ بِهَذَا الْأَمْرِ أَقْوَاهُمْ عَلَيْهِ وَ أَعْلَمُهُمْ بِأَمْرِ اللَّهِ فِيهِ، فَإِنْ شَغَبَ شَاغِبٌ اسْتُعْتِبَ فَإِنْ أَبَى قُوتِلَ. وَ لَعَمْرِى لَئِنْ كَانَتِ الْإِمَامَةُ لَا تَنْعَقِدُ حَتَّى يَحْضُرَهَا عَامَّةُ النَّاسِ مَا فَمَا إِلَى ذَلِكَ سَبيلٌ وَ لَكِنْ أَهْلُهَا يَحْكُمُونَ عَلَى مَنْ غَابَ عَنْهَا ثُمَّ لَيْسَ لِلشَّاهِدِ أَنْ يَرْجِعَ وَ لَا لِلْغَائِبِ أَنْ يَخْتَارَ أَلَا وَإِنِّي أُقَاتِلُ رَجُلَيْنِ، رَجُلًا ادَّعَى مَا لَيْسَ لَهُ وَ آخَرَ مَنَعَ الَّذِى عَلَيْهِ. أَوصِيكُمْ عِبَادَ اللَّهِ بِتَقْوَى اللَّهِ، فَإِنَّهَا خَيْرُ مَا تَوَاصَى الْعِبَادُ بِهِ وَ خَيْرُ عَوَاقِبِ الْأُمُورِ عِنْدَ اللَّهِ. وَقَدْ فُتِحَ بَابُ الْحَرْبِ بَيْنَكُمْ وَبَيْنَ أَهْلِ الْقِبْلَةِ وَ لَا يَحْمِلُ هَذَا الْعَلَمَ إِلَّا أَهْلُ الْبَصَرِ وَ الصَّبْرِ وَ الْعِلْمِ بِمَوَاقِع بِمَوَاضِعِ الْحَقِّ، فَامْضُوا لِمَا تُؤْمَرُونَ بِهِ وَقِفُوا عِنْدَ مَا تُنْهَوْنَ عَنْهُ وَ لَا تَعْجَلُوا فِي أَمْرٍ حَتَّى تَتَبَيَّنُوا، فَإِنَّ لَنَا مَعَ كُلَّ أَمْرٍ تُنْكِرُونَهُ غِيَراً.
أَمِينُ وَحْيِهِ وَ خَاتَمُ رُسُلِهِ وَ بَشِيرُ رَحْمَتِهِ وَ نَذِيرُ نِقْمَتِهِ (1) او (پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله) امین وحی خدا بود و خاتم پیامبران و بشارت دهنده به رحمت و بیم دهنده از کیفرش بود.
نکته ها
در واقع تمام برنامه های پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در این چهار وصف خلاصه شده است؛ چراکه نخستین برنامه آن حضرت دریافت وحی الهی و رساندن آن به بندگان خدا با نهایت امانت است و دیگر برنامه ریزی برای آیینی جاویدان و تا پایان دنیا ایجاد انگیزه سپس برای اطاعت فرمان خدا از طریق بشارت به رحمت و بیم دادن به عذاب و کیفر او. (2)
مشابه
أُبَلِّغُكُمْ رِسالاتِ رَبِّي وَ أَنَا لَكُمْ ناصِحٌ أَمین (3)پیام های پروردگارم را به شما می رسانم و شما را اندرزگویی امینم. ما كانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَدٍ مِنْ رِجالِكُمْ وَ لكِنْ رَسُولَ اللَّهِ وَ خاتَمَ النَّبِيِّين (4)محمد صلى الله عليه وسلم پدر هیچ یک از مردان شما نیست او رسول خدا و خاتم پیامبران است.
وَيُبَشِّرُ الْمُؤْمِنينَ الَّذِينَ يَعْمَلُونَ الصَّالِحات (1)و مؤمنانی را که کارهای شایسته به جای می آورند، بشارت می دهد. وَ ما أَرْسَلْنَاكَ إِلَّا كَافَّةً لِلنَّاسِ بَشيراً وَ نَذيراً (2)تو را به پیامبری نفرستادیم، مگر بر همه مردم، مژده دهنده و بیم دهنده.
أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّ أَحَقَّ النَّاسِ بِهَذَا الْأَمْرِ أَقْوَاهُمْ عَلَيْهِ وَ أَعْلَمُهُمْ بِأَمْرِ اللَّهِ فِيهِ (3)
أَعْلَمُهُمْ: داناترین آن ها؛ از ماده «علم» به معنای دانستن دانش؛ علیم و علام: بسیار دانا.
ای مردم سزاوارترین فرد به خلافت کسی است که از همه بر این کار تواناتر و به احکام خد در این باره داناتر باشد.
نکته ها
در حقیقت امام علیه السلام به دو رکن اساسی که یکی جنبۀ علمی دارد و دیگر جنبه عملی اشاره کرده است؛ از نظر علمی باید از همه آگاه تر باشد و از نظر عملی در امر مدیریت از همه قوی تر بسیارند کسانی که عالم اند ولی مدیر نیستند یا مدیرند و عالم نیستند و تا این دو دست به دست هم ندهد ادارۀ صحیح جامعه امکان پذیر نیست. (4)
حصر حقانیت و شایستگی به آن بزرگوار از دو نظر است اول این که باید نیرومندترین مردم عهده دار امر خلافت شود و آن حضرت در سیاست و اداره امور مملکت از همگان نیرومندتر و در شناخت شرایط و موقعیت ها و چگونگی تدبیر امور شهرها و اداره جنگ ها از همه کس داناتر و به سبب داشتن این صفات شجاع ترین و دلیرترین مردم بوده است. دوم این که زمامدار باید بیش از دیگران دستورهای خداوند را در امور خلافت به کار بندد. (5)
عبارت «أَقْوَاهُمْ عَلَيْهِ» هم شجاعت را می رساند و هم تدبیر را؛ بنابراین کسی که به عاقبت کار فکر می کند تدبیر دارد و در مقابل کسی که هر چه به ذهنش خطور کرد فوراً فرمان اجرای آن را می دهد، بی تدبیر است.
مشابه
أَ فَمَنْ يَهْدِى إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لا يَهدِّى إِلا أَنْ يُهْدِى فَمَا لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ (1)آیا آن که به حق راه می نماید به متابعت سزاوارتر است یا آن که به حق راه نمی نماید و خود نیز نیازمند هدایت است؟ شما را چه می شود؟ چگونه حکم می کنید؟
فَإِنْ شَغَبَ شَاغِبٌ اسْتُعْتِبَ فَإِنْ أَبَي قُوتِلَ (2)
اگر در مسئله حکومت فتنه جویی به فتنه برخیزد، بازگشت به حق از او خواسته می شود و اگر امتناع ورزید، کشته می شود.
نکته ها
اگر با رهبر توانا و دانایی بیعت شود و سپس گروهی شرور بر او بشورند، امام ابتدا آنان را از راه نیکو به بازگشت فرامی خواند و اگر پاسخ ندادند آن گاه به مقابله با آنان بر می خیزد. (3)
حضرت با این سخنان خود می خواهند علت برخورد و جنگ خود با اصحاب جمل و اصحاب صفین را توضیح دهند که مردم در شرایطی جمع شدند و ایشان را برای تصدی مقام خلافت و حاکمیت اسلامی انتخاب کردند؛ ابتدا باید با آن ها صحبت شود و پس از آن اگر به جنگ افروزی خود ادامه دادند با آنان باید جنگید.
مشابه
وَ إِنْ طَائِفَتَانِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُما فَإِنْ بَغَتْ إِحْدَاهُمَا عَلَى الْأُخْرِى فَقَاتِلُوا الَّتي تَبْغِي حَتَّى تَفِيءَ إِلى أَمْرِ الله (4)و اگر دو طایفه از مؤمنان با هم بجنگند، میان آن دو را اصلاح دهید و اگر یکی از آن دو بر دیگری تعدی کرد با آن که تعدی می کند، بجنگید تا به فرمان خدا بازگردد.
وَ لَعَمْرِي لَئِنْ كَانَتِ الْإِمَامَةُ لَا تَنْعَقِدُ حَتَّى يَحْضُرَهَا عَامَّةُ النَّاسِ [مَا] فَمَا إِلَى ذَلِكَ
1) یونس، 35.
2) شَغَبَ: فتنه کرد؛ از مادۀ «شغب» به معنای فتنه انگیزی و ایجاد شر و فساد است. شاغب: فتنه کننده؛ آشوبگر، اخلالگر. اسْتُعْتِبَ: تو به داده شد؛ از مادۀ «عتب» و عتاب به معنای ملامت و سرزنش کردن به قصد بازگشت به سوی حق است و هنگامی که این واژه در باب استفعال به کار رود، به معنای «استرضاء» و طلب پذیرش حق می آید
3) در سایه سار نهج البلاغه، ج 3، ص 504
4) حجرات، 9.
﴿سَبِيلٌ وَ لَكِنْ أَهْلُهَا يَحْكُمُونَ عَلَى مَنْ غَابَ عَنْهَا ثُمَّ لَيْسَ لِلشَّاهِدِ أَنْ يَرْجِعَ وَ لَا لِلْغَائِبِ أَن يَخْتَارَ (1)
يَحْكُمُونَ: حکم می کنند.
به جانم سوگند، اگر جز با حضور همه مردم امامت منعقد نگردد چنین کاری شدنی نیست ولی آنان که حضور دارند ثبوت حکومت را بر غایبان حکم می کنند بعد از آن نه حاضران حق رجوع دارند و نه غایبان حق انتخاب دیگر.
نکته ها
به نظر می رسد که حضرت با این عبارت در درجه اول پاسخ معاویه را می دهند؛ زیرا معاویه پشت نامۀ آن حضرت نوشت «مَن ولاك حتى تَعزِلَنی؟» چه کسی تو را ولایت و حکومت بخشید تا تو مرا عزل کنی؟ همچنین معاویه در نامه های دیگر خود می نویسد حاکم را باید مردم انتخاب کنند و شما را همۀ مردم انتخاب نکرده اند و حضرت می نویسد اگر بنا باشد که امامت با انتخاب و رأی مردم تحقق یابد هیچ گاه محقق نمی شود؛ زیرا چگونه می توان همۀ مسلمانان را برای انتخاب یک نفر جمع کرد؟
در مورد این که مقصود از «أَهْلُهَا» در این عبارت چیست، دو احتمال وجود دارد: الف. مقصود اهل مدینه هستند که مرکز خلافت و حکومت در آن زمان بوده است؛ ب. اهل امامت یا همان کسانی که خلیفه شناس و اهل انتخاب امام هستند؛ به تعبیر دیگر اهل حل و عقد یا شورای مهاجرین و انصار.
أَلَا وَإِنِّى أُقَاتِلُ رَجُلَيْنِ رَجُلًا ادَّعَى مَا لَيْسَ لَهُ وَ آخَرَ مَنَعَ الَّذِي عَلَيْهِ بدانید من با دو کس پیکار خواهم کرد نخست آن کس که چیزی را ادعا کند که حق او نیست و دیگر، کسی که از دادن حقی که بر اوست، امتناع ورزد.
نکته
خلافت به اتفاق نظر همگی مسلمانان حق شرعی امام بود؛ با این حال امام تصریح می کند که مخالفان خلافتش را آزار نخواهد داد به شرطی که به جرم و جنایتی دست نزنند و غارت و شورش نکنند. (2)
أُوصِيكُمْ عِبَادَ اللَّهِ بِتَقْوَى اللَّهِ فَإِنَّهَا خَيْرُ مَا تَوَاصَى الْعِبَادُ بِهِ وَ خَيْرُ عَوَاقِبِ الْأُمُورِ عِنْدَ اللَّهِ (1) ای بندگان خدا شما را به تقوای الهی توصیه می کنم؛ چراکه تقوا بهترین چیزی است که بندگان یکدیگر را به آن سفارش می کنند و بهترین پایان کار در پیشگاه خداست.
مشابه
هوَ الْعاقِبَةُ لِلتَّقْوى (2)و فرجام [نیک] برای پرهیزکاری است. وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوى وَ اتَّقُونِ يا أُولِي الْأَلْباب (3)و توشه بردارید که بهترین توشه ها پرهیزکاری است ای خردمندان از من بترسید.
وَ قَدْ فُتِحَ بَابُ الْحَرْبِ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَ أَهْلِ الْقِبْلَةِ وَ لَا يَحْمِلُ هَذَا الْعَلَمَ إِلَّا أَهْلُ الْبَصَرِ وَ الصَّبْرِ وَ الْعِلْمِ بِمَوَاضِعِ الْحَقِّ (4) جنگ میان شما و اهل قبله آغاز شده و این پرچم را نمی تواند بر دوش کشد، مگر آن که اهل بصیرت و پایداری و آگاه به جایگاه حق است.
نکته ها
این گفتار مشتمل بر اعلام حکم متجاوزان و سرکشان از اهل قبله است که به طور اجمال بیان می کند و تفصیل آن را به اوامری احاله فرموده است که درباره جنگ با آنان صادر می کند؛ زیرا مردم پیش از رویداد جنگ جمل تکلیف خود را درباره جنگ با اهل قبله نمی دانستند و آگاه نبودند که سنت و حکم شرعی در این باره چیست تا این که مسائل آن را از آن حضرت فراگرفتند از شافعی نقل شده که گفته است اگر علی علیه السلام نبود احکامی که درباره متجاوزان از اهل اسلام است به هیچ وجه شناخته نمی شد. (5)
وَ لَا يَحْمِلُ هَذَا الْعَلَمَ اشاره به این دارد که ما نخستین بار در اسلام مجبور شده ایم با
1) أُوصِيكُمْ: شما را سفارش می کنم؛ از ماده «وَصَی» به معنای سفارش توصیه، دستور؛ مُوَاصَاة: وصیت کردن به همدیگر؛ اسْتَوْصَی، اسْتِیصَاءً بفلانٍ: وصیت و سفارش وصیت کننده را پذیرفت.
2) طه، 132.
3) بقره، 197.
4) فُتِحَ: گشوده شد باز شد؛ فَتّاح بسیار گشاینده؛ اسْتَفْتَحَ اسْتِفْتَاحاً الأبواب: درب ها را باز کرد، گشود.
5) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 5، ص 175.
افرادی که مدعی اسلام و اهل قبله اند به دلیل بغی و طغیانشان پیکار کنیم. (1)
در جنگ پرچمدار به منزله مدار و محور است و دل های رزمندگان به آن بسته است، لذا لازم است کسی که رایت این کار را بر عهده دارد به صفاتی که ذکر فرموده، آراسته باشد تا بتواند هر کاری را در محل و موقع خود انجام دهد. (2)
این عبارات مربوط به یکی از جنگ هایی است که حضرت در دوران خلافت خود داشتند البته نسبت به هر سه جنگ دوران حضرت نیز صادق است یکی از مهم ترین تفاوت های جنگ های دوران پیامبر با جنگ هایی که در زمان خلافت چند ساله امیرالمؤمنین علیه السلام اتفاق افتاد این است که جنگ های زمان پیامبر جنگ با کفار بود و تکلیف مسلمانان کاملاً روشن بود و در آن زمان مسلمانان مشکلی در تشخیص حق و باطل نداشتند ولی در زمان امیرالمؤمنین علیه السلام هر دو گروه معارض به ظاهر مسلمان بودند و برای بسیاری از طرفداران حضرت علی علیه السلام تشخیص حق از باطل بسیار مشکل بود.
«أَهْلُ الْبَصَرِ وَ الصَّبْرِ» به این معنا که در برابر مخالفان خود به سرعت عصبانی نشود بلکه باید بسیار صابر و شکیبا باشد و تا آن جا که ممکن است با مخالفان خود مدارا کند و در صورتی که مشکل به هیچ نحوی حل نشد به جنگ بپردازد.
«وَ الْعِلْمِ بِمَوَاضِعِ الْحَقِّ»: به این معنا که خشک و جزم اندیش نباشد بلکه آگاه و بصیر باشد و بداند گاهی از حق اراده باطل می شود.
مشابه
فَقَاتِلُوا الَّتِي تَبْغِي حَتَّى تَفِيءَ إِلَى أَمْرِ اللَّهِ فَإِنْ فَاءَتْ فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُمَا بِالْعَدْلِ وَ أَقْسِطُوا إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطين (3)بجنگید تا به فرمان خدا بازگردد پس اگر بازگشت، میانشان صلحی عادلانه برقرار کنید و عدالت ورزید که خدا عادلان را دوست دارد.
فَامْضُوا لِمَا تُؤْمَرُونَ بِهِ وَ قِفُوا عِنْدَ مَا تُنْهَوْنَ عَنْهُ وَ لَا تَعْجَلُوا فِي أَمْرٍ حَتَّى تَتَبَيَّنُوا فَإِنَّ
لَنَا مَعَ كُلَّ أَمْرٍ تُنْكِرُونَهُ غِيَرا (1)
تُنْهَوْنَ عَنْهُ: نهی می شوید از آن
لَا تَعْجَلُوا: عجله نکنید.
تَتَبَيَّنُوا: تحقیق و تفحص کنید.
تنکرون: انکار می کنید
غيرا: تغييرات حوادث و تغییراتی است که در زندگی انسان ها رخ می دهد و در این جا به معنای هرگونه تغییر است.
پس آن چه به آن مأمور می شوید انجام دهید و از آن چه نهی می گردید، بازایستید و در کاری تا دقیقاً بررسی نکنید، شتاب نورزید؛ زیرا آن چه شما منکر آن هستید ما را قدرت تغییر آن هست.
نکته ها
جمله «فَإِنَّ لَنَا مَعَ كُلِّ أَمْرٍ تُنْكِرُونَهُ غِيَرا» اشاره به این است که در مسائل اجرایی جنگ و جزئیات کارها گاهی امام و فرمانده دستوراتی می دهند که مطابق میل اکثریت مردم نیست. امام علیه السلام می فرماید در این گونه موارد عجله نکنید در آن جا که خلاف شرع و مصلحت نیست، ما تغییراتی می دهیم و خواست شما را تأمین می کنیم. (2)
یکی از ویژگی های مدیر و فرمانده لایق آن است که به افکار مردم احترام بگذارد و در آن جا که اصول محفوظ می ماند با آن هماهنگ باشد. (3)
«فَامْضُوا لِمَا تُؤْمَرُونَ» اشاره به این دارد که این راه پر مسئولیتی است که باید بادقت و نظم در آن گام برداشت. (4)
أَلَا وَ إِنَّ هَذِهِ الدُّنْيَا الَّتِى أَصْبَحْتُمْ تَتَمَنَّوْنَهَا وَ تَرْغَبُونَ فِيهَا وَ أَصْبَحَتْ تُغْضِبُكُمْ وَ تُرْضِيكُمْ لَيْسَتْ بِدَارِكُمْ وَ لَا مَنْزِلِكُمُ الَّذِي خُلِقْتُمْ لَهُ وَ لَا الَّذِي دُعِيتُمْ إِلَيْهِ. أَلَا وَ إِنَّهَا لَيْسَتْ بِبَاقِيَةٍ لَكُمْ وَ لَا تَبْقَوْنَ عَلَيْهَا وَ هِيَ وَ إِنْ غَرَّتْكُمْ مِنْهَا فَقَدْ حَذَرَتْكُمْ شَرَهَا فَدَغَوا غُرُورَهَا لِتَحْذِيرِهَا وَ أَطْمَاعَهَا لِتَخْوِيفِهَا وَ سَابِقُوا فِيهَا إِلَى الدَّارِ الَّتِى دُعِيتُمْ إِلَيْهَا وَ انْصَرِفُوا بِقُلُوبِكُمْ عَنْهَا وَ لَا يَخِنَّنَّ أَحَدَّكُمْ خَنِينَ الْأَمَةِ عَلَى مَا زُوِيَ عَنْهُ مِنْهَا وَ اسْتَتِمُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ بِالصَّبْرِ عَلَى طَاعَةِ اللَّهِ وَالْمُحَافَظَةِ عَلَى مَا اسْتَحْفَظَكُمْ مِنْ كِتَابِهِ. أَلَا وَإِنَّهُ لَا يَضُرُّكُمْ تَضْيِيعُ شَيْءٍ مِنْ دُنْيَاكُمْ بَعْدَ حِفْظِكُمْ قَائِمَةَ دِينِكُمْ أَلَا وَ إِنَّهُ لَا يَنْفَعُكُمْ بَعْدَ تَضْيِيعِ دِينِكُمْ شَيْءٌ حَافَظْتُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَمْرِ دُنْيَاكُمْ، أَخَذَ اللَّهُ بِقُلُوبِنَا وَقُلُوبِكُمْ إِلَى الْحَقِّ وَأَلْهَمَنَا وَإِيَّاكُمُ الصَّبْرِ.
أَلَا وَ إِنَّ هَذِهِ الدُّنْيَا الَّتِى أَصْبَحْتُمْ تَتَمَنَّوْنَهَا وَ تَرْغَبُونَ فِيهَا وَ أَصْبَحَتْ تُغْضِبُكُمْ وَ تُرْضِيكُمْ لَيْسَتْ بِدَارِكُمْ وَ لَا مَنْزِلِكُمُ الَّذِى خُلِقْتُمْ لَهُ وَ لَا الَّذِي دُعِيتُمْ إِلَيْهِ (1)
تُغْضِبُ: ناخشنود می کند؛ از ماده «غضب» به معنای خشم غضبان خشمناک مغضوب عليهم غضب شدگان.
تُرْضِی: خشنود می کند از مادۀ «رَضِيَ» به معنای رضا و رضوان و مرضاة به معنی خشنودی است.
خُلِقْتُمْ: خلق شديد.
آگاه باشید این دنیایی که شما پیوسته آن را آرزو می کنید و به آن عشق می ورزید و آن نیز گاه شما را خشمگین و گاه خشنود می سازد خانه و منزلگاه اصلی شما نیست که برای آن آفریده شده و به سوی آن دعوت گردیده اید.
نکته
دنیا سرای جاویدان و جایگاه اصلی ما نیست بلکه منزلگاهی است موقت که در سفر خود به سوی آخرت در آن مسکن گزیده ایم تا زاد و توشه برگیریم و به سلامت از این راه پرخوف و خطر بگذریم و به دار آخرت که به فرموده قرآن لهى الحيوان حیات حقیقی در آن است نایل شویم. (2)
مشابه
يا قَوْمِ إِنَّما هذِهِ الْحَياةُ الدُّنْيا مَتَاعٌ وَ إِنَّ الْآخِرَةَ هِيَ دارُ الْقَرار (1)ای قوم من، این زندگی دنيا تنها کالایی [ناچیز] است و در حقیقت آن آخرت است که سرای پایدار است. وَ لَكُمْ فِي الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتَاعٌ إلى حين (2)برای شما در زمین قرارگاه و تا چندی برخورداری خواهد بود.
أَلَا وَإِنَّهَا لَيْسَتْ بِبَاقِيَةٍ لَكُمْ وَ لَا تَبْقَوْنَ عَلَيْهَا (3) آگاه باشید نه دنیا برای شما باقی می ماند و نه سلطه شما بر آن باقی خواهد ماند.
وَ هِيَ وَ إِنْ غَرَّتْكُمْ مِنْهَا فَقَدْ حَذَّرَتْكُمْ شَرَّهَا فَدَعُوا غُرُورَهَا لِتَحْذِيرِهَا وَ أَطْمَاعَهَا لِتَخْوِيفِهَا﴾ (4)
حَذَرَتْ: برحذر داشت.
دَعُوا: رها کنید.
أطماعها: طمع ها؛ از مادۀ «طَمَعَ» به معنای به طمع انداختن، وسوسه کردن؛ أَطْمَعَ اطْمَاعاً هُ: او را به طمع انداخت؛ تَطَمَّعَ، تَطَمعاً: آن چیز را طمع کرد؛ الطَّماع آن که بسیار طمع كند؛ إطماعا أوقعه في الطمع.
این دنیا گرچه از جهتی شما را فریب داده ولی از جهتی دیگر شما را از بدی هایش بر حذر داشته است؛ پس به دلیل هشدارهایش از فریبندگی هایش چشم بپوشید و مظاهر هوس انگیزش را به جهت جنبه های هشداردهنده اش رها سازید.
نکته ها
حضرت می فرماید درست است که دنیا گاهی اوقات زروزیورهایی دارد ولی گاهی می خواهد با شما بازی کند در این صورت ممکن است که همه چیز را از شما بگیرد و به طور کلی شما را ساقط نماید؛ از این رو حضرت می فرماید همۀ امور دنیا چیزهایی نیست که انسانها را مغرور کند بلکه گاهی هم به انسان ها هشدار می دهد و آنان را دچار وحشت و ترس می کند.
«أَطْمَاعَهَا» عطف به «غُرورها» است؛ زیرا دنیا در کنار این فریب ها، هشدارهایی هم دارد که انسان ها را به وحشت می اندازد پس شما هشدارهای دنیا را نیز در نظر بگیرید.
وَ سَابِقُوا فِيهَا إِلَى الدَّارِ الَّتِى دُعِيتُمْ إِلَيْهَا وَ انْصَرِفُوا بِقُلُوبِكُمْ عَنْهَا﴾ (1)
انْصَرَفُوا: روی گردان شوید.
و در این جهان به سوی سرایی که به آن دعوت شده اید سبقت جویید و با جان و دل از دنیا پرستی روی برگردانید.
وَ لَا يَخِنَّنَّ أَحَدُكُمْ خَنِينَ الْأَمَةِ عَلَى مَا زُوِيَ عَنْهُ مِنْهَا وَ اسْتَتِمُّوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ بالصَّبْرِ عَلَى طَاعَةِ اللَّهِ وَ الْمُحَافَظَةِ عَلَى مَا اسْتَحْفَظَكُمْ مِنْ كِتَابِهِ (2)
اسْتَحْفَظَكُمْ: از شما خواست که حفظ کنید.
نباید هیچ یک از شما به سبب از دست دادن چیزی از دنیا همچون کنیزان گریه سر دهد بلکه با صبر و استقامت طاعت خدا و حفظ آن چه از کتابش بر عهده شما گذاشته نعمت های او را نسبت به خویش کامل سازید.
تشبیه
مشَبَه: افراد ضعیف و ناتوان
مشَبَه به: کنیزان کم قدر ومایه
وجه شَبَه: امام علیه السلام افراد ضعیف و ناتوان را که به علت از دست دادن نعمت های دنیا
1) سَابِقُوا: پیشی بگیرید.
2) لا يَخِنَّن: هرگز ناله نکند؛ از مادۀ «خنن» به معنای نوعی از گریه که صدای آن به سبب شدت بی تابی در بینی می پیچد؛ چون معمولاً کنیزکان زیردست هنگامی که به آنان ظلم می شد یا کتک می خوردند خیلی دلشکسته شده و به گریه می افتادند و دهان خود را می بستند که صدای گریه آن ها بلند نشود؛ حنّ يحنّ حنينا استطرب و الحنين الشوق وشدّة البكاء و الطرب أو صوت الطرب عن حزن أو فرح، وفي بعض النسخ بالخاء المعجمة قال في القاموس و الحنين كالبكاء أو الضحك في الأنف وقد خنّ يخنّ، وقال علم الهدى فى كتاب الغرر والدرر في قول ابن أراكة الثقفي: فقلت لعبد الله إذ حنّ باكيا تبين فان كان البكاء ردّ هالكا تعزّ و ماء العين منهمر يجرى على أحد فاجهد بکاک علی عمرو قوله: حنّ باكيا رفع صوته بالبكاء و قال قال قوم الخنين بالخاء المعجمة من الأنف والحنين من الصدر، و هو صوت يخرج من كل واحد منهم. ما زُوِی: آن چه سلب شد؛ از ماده «زی» به معنای جمع کردن و گرفتن و بردن و دور کردن است و با توجه به این که در عبارت مزبور به صورت فعل مجهول و همراه با عن ذکر شده به معنای دور کردن و از دست دادن می باشد؛ الشيء زیا و زویا جمعه و قبضه اسْتَتِمُّوا به اتمام برسانید؛ تکمیل کنید.
قیافه عزاداران به خود می گیرند و گریه سر می دهند به کنیزان کم قدر ومایه ای تشبیه کند که به جهت کوچکترین ناملایمات بلند بلند گریه می کنند.
أَلَا وَ إِنَّهُ لَا يَضُرُّكُمْ تَضْيِيعُ شَيْءٍ مِنْ دُنْيَاكُمْ بَعْدَ حِفْظِكُمْ قَائِمَةَ دِينِكُمْ أَلَا وَ إِنَّهُ لَا يَنْفَعُكُمْ بَعْدَ تَضْيِيعِ دِينِكُمْ شَيْءٌ حَافَظْتُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَمْرِ دُنْيَاكُمْ (1)
تضییع: نابود می کند؛ از مادۀ «ضیعَ» به معنای تباه شدن؛ ضاعَ ضَيْعاً: آن چیز هلاک و تلف شد، نابود شد.
آگاه باشید اگر اساس دین و ایمان خود را حفظ کنید از بین رفتن چیزی از دنیایتان به شما زیان نمی رساند و بدانید با تباه ساختن دین خود آن چه از دنیا برای خویش نگه داشته اید سودی به حالتان نخواهد داشت.
نکته ها
حضرت در این فرمایش خود دین را به خیمه ای تشبیه کرده که دارای ستون است و انسان در زیر آن زندگی می کند؛ بنابراین همان طور که عمود خیمه، آن را بر پا می دارد و به این وسیله کسانی که در زیر آن زندگی می کنند محفوظ می مانند عمود دین نیز همین نقش را نسبت به انسان های با ایمان دارد و اگر این پایه و ستون حفظ شود، مشکلات و مصیبت های دنیایی ضرری به انسان نخواهد رساند.
«أَلَا وَإِنَّهُ لَا يَنْفَعُكُمْ بَعْدَ ت... »: اگر همه دنیا را هم حفظ کرده باشید ولی دین خود را از دست بدهید، سودی برای شما ندارد و در واقع زیان کرده اید؛ زیرا به هر حال دنیا از دست انسان گرفته می شود و اگر دین او ضایع شده و باقی نمانده باشد، شقاوتمند می شود.
مشابه
الْغِنَى وَ الْفَقْرُ بَعْدَ الْعَرْضِ عَلَى اللَّهِ (2)ثروت و تهیدستی حقیقی پس از ایستادن در درگاه خدا آشکار می شود قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالْأَخْسَرِينَ أَعْمَالاً الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيا وَهُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً (3)بگو آیا شما را آگاه کنیم که کردار چه کسانی بیش از همه به زیانشان بود؟ آن هایی که تلاششان در زندگی دنیا تباه شد و می پنداشتند کاری نیکو می کنند.
أَخَذَ اللَّهُ بِقُلُوبِنَا وَقُلُوبِكُمْ إِلَى الْحَقِّ وَأَلْهَمَنَا وَ إِيَّاكُمُ الصَّبْرِ (1) خداوند دل های ما و شما را به سوی حق متوجه سازد و صبر و استقامت را به ما و شما مرحمت کند.
مشابه
وَلَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَالْجُوعِ وَنَقْصٍ مِنَ الْأَمْوالِ وَ الْأَنْفُسِ وَالثَّمَرَاتِ وَبَشِّرِ الصَّابِرِين (2)البته شما را به اندکی ترس و گرسنگی و بینوایی و بیماری و نقصان در محصول می آزماییم و شکیبایان را بشارت ده.
شناسنامه خطبه
تاریخ زمان و مکان وقوع: قبل از جمل، سال 36 هجری
مخاطب: مردم
موضوع: سیاسی، تاریخی
ویژگی: تحلیل رفتاری (ناکثین) (1)
این خطبه زمانی ایراد شد که به امام علیه السلام خبر رسید طلحه و زبیر به سوی بصره رفته اند و قصد دارند آن جا را تصرف کنند و سپس وارد جنگ با امام علیه السلام شدند. امام برای این که روحيه يارانش را تقویت کند و طلحه و زبیر را معرفی کند این خطبه را ایراد فرمود و بیان می کند تاکنون سابقه نداشته کسی مرا به جنگ تهدید کند و این که خونخواهی عثمان که بهانه طلحه و زبیر برای آتش افروزی جنگ است امری است دروغین و خیالی
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص37.
قَدْ كُنْتُ وَ مَا أُهَدَّدُ بِالْحَرْبِ وَ لَا أُرَهَّبُ بِالضَّرْبِ وَ أَنَا عَلَى مَا قَدْ وَعَدَنِي رَبِّي مِنَ النَّصْرِ. وَ اللَّهِ مَا اسْتَعْجَلَ مُتَجَرِّداً لِلطَّلَبِ بِدَمِ عُثْمَانَ إِلَّا خَوْفاً مِنْ أَنْ يُطَالَبَ بِدَمِهِ لِأَنَّهُ مَظنَّتُهُ وَ لَمْ يَكُنْ فِى الْقَوْمِ أَحْرَصُ عَلَيْهِ مِنْهُ فَأَرَادَ أَنْ يُغَالِطَ بِمَا أَجْلَبَ فِيهِ لِيَلْتَبِسَ الْأَمْرُ وَيَقَعَ الشَّكُ وَ وَ اللَّهِ مَا صَنَعَ فِي أَمْرِ عُثْمَانَ وَاحِدَةً مِنْ ثَلَاثٍ: لَئِنْ كَانَ ابْنُ عَفَّانَ ظَالِماً كَمَا كَانَ يَزْعُمُ لَقَدْ كَانَ يَنْبَغِي لَهُ أَنْ يُوَازِرَ قَاتِلِيهِ وَ أَنْ يُنَابِذَ نَاصِرِيهِ، وَلَئِنْ كَانَ مَظْلُوماً لَقَدْ كَانَ يَنْبَغِي لَهُ أَنْ يَكُونَ مِنَ الْمُنَهْنِهِينَ عَنْهُ وَ الْمُعَذِّرِينَ فِيهِ، وَ لَئِنْ كَانَ فِي شَكٍّ مِنَ الْخَصْلَتَيْنِ لَقَدْ كَانَ يَنْبَغِي لَهُ أَنْ يَعْتَزِلَهُ وَ يَرْكُدَ جَانِباً وَ يَدَعَ النَّاسَ مَعَهُ، فَمَا فَعَلَ وَاحِدَةً مِنَ الثَّلَاثِ وَ جَاءَ بِأَمْرِ لَمْ يُعْرَفْ بَابُهُ وَ لَمْ تَسْلَمْ مَعَاذِيرُهُ.
قَدْ كُنْتُ وَ مَا أُهَدَّدُ بِالْحَرْبِ وَ لَا أُرَهَّبُ بِالضَّرْبِ (1)
من هیچ گاه در گذشته به جنگ تهدید نمی شدم و هرگز کسی مرا از ضرب شمشیر نمی ترسانید.
نکته
اشاره به این که همگان شمشیر مرا در جنگ های اسلامی دیده بودند که برترین شجاعان عرب را به خاک افکندم و نام مرا همگان با دلیری و شجاعت قرین می دانستند و همه می دانستند من مرد جنگم و هرگز از مبارزه با دشمن هراسی ندارم. (2)
وَ أَنَا عَلَى مَا قَدْ وَعَدَنِي رَبِّي مِنَ النَّصْرِ من به همان وعده پیروزی که پروردگارم داده است، باقی ام.
مشابه
إِنَّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنا وَ الَّذِينَ آمَنُوا فِى الْحَياةِ الدُّنْيا وَيَوْمَ يَقُومُ الْأَشْهَادُ (3)در حقیقت، ما فرستادگان خود و کسانی را که گرویده اند، در زندگی دنیا و روزی که گواهان بر پای می ایستند، قطعاً یاری می کنیم.
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ يَنْصُرْكُمْ وَ يُثَبِّتْ أَقْدَامَكُم (1)ای کسانی که ایمان آورده اید، اگر خدا را یاری کنید شما را یاری خواهد کرد و پایداری خواهد بخشید.
وَ اللَّهِ مَا اسْتَعْجَلَ مُتَجَرِّداً لِلطَّلَبِ بِدَمٍ عُثْمَانَ إِلَّا خَوْفاً مِنْ أَنْ يُطَالَبَ بِدَمِهِ لِأَنَّهُ مَظِنَّتُهُ وَ لَمْ يَكُنْ فِي الْقَوْمِ أَحْرَصُ عَلَيْهِ مِنْهُ فَأَرَادَ أَنْ يُغَالِطَ بِمَا أَجْلَبَ فِيهِ لِيَلْتَبِسَ الْأَمْرُ وَيَقَعَ الشَّكُ (2)
يطالب: طلب می شود.
مَظنَّتُهُ: مورد گمان؛ از مادۀ «ظنَّ» به معنای احتمال قوی تَظَنَّی، تَظَنِّیا گمان کرد خیال کرد؛ تَظَنَّنَ، تَظَنُّنا از روی خیال و گمان کاری کرد؛ مظنة: الشيء بكسر الظاء الموضع الذي يظنّ فيه وجوده.
أَخْرَصُ: حريص تر.
يُغَالِط: مغالطه می کند کاری کند که مردم را به راه غلط بکشاند.
أجْلَبَ: سزاوارتر؛ از مادۀ اجلاب» به معنای گردآوری کردن و یاری نمودن است؛ فيه قال ابن الأثير في محكى النهاية في حديث على عليه السّلام أراد أن يغالط بما أجلب فيه يقال أجلبوا عليه إذا تجمعوا و تألّبوا و أجلبه أى أعانه و أجلب عليه إذا صاحه و استحثه.
لِيَلْتَبِسَ: تا مشتبه کند، حقیقت امر را بپوشاند؛ لبس عليه الأمر يلبسه من باب حسب خلطه و ألبسه غطاه و أمر ملبس و ملتبس بالأمر مشتبه.
يقع: واقع می شود.
به خدا سوگند او (طلحه) باشتاب برای خونخواهی عثمان اقدام نکرد، مگر به جهت این که می ترسید خودش نسبت به خون عثمان بازخواست شود؛ زیرا به این کار متهم بود و در میان مردم، کسی حریص تر از او بر قتل عثمان نبود و او در واقع می خواست با جمع آوری گروهی گرد خود غلط اندازی کند و امر را بر مردم مشتبه سازد و آن ها را به شک بیندازد.نکته ها
این سخن به سران جنگ جمل اشاره دارد که برای این که مردم را درباره کشندگان عثمان به شک و شبهه اندازند، خون خواهی او را دستاویز خود کرده و روانه بصره شدند سپس در رد این شبهه بیان می کند که طلحه جز از بیم این که خون عثمان را از او مطالبه کنند خروج نکرده است؛ زیرا او مورد این گمان و متهم به قتل عثمان است. (3)
« لِأَنَّهُ مَظنَّتُهُ» وقتی که مردم طلحه را در اثر تبلیغات، یکی از ده نفری می شناختند که به زعم اهل سنت پیامبر بشارت بهشت به آنان داده است و او با این شخصیتی که در بین
مردم داشت تشویق کننده قتل عثمان می شود بسیار مؤثر و تعیین کننده است البته غیر از طلحه دیگران و امثال عایشه هم بودند ولی به هر حال حضرت می خواهد بفرماید طلحه باشتاب در تقاضای خون عثمان مغالطه کند و در حقیقت می خواهد خود را تبرئه کند.
وَ وَ اللَّهِ مَا صَنَعَ فِي أَمْرِ عُثْمَانَ وَاحِدَةٌ مِنْ ثَلَاثٍ لَئِنْ كَانَ ابْنُ عَفَّانَ ظَالِماً كَمَا كَانَ يَزْعُمُ لَقَدْ كَانَ يَنْبَغِي لَهُ أَنْ يُوَازِرَ قَاتِلِيهِ وَ أَنْ يُنَابِذَ نَاصِرِيهِ. وَ لَئِنْ كَانَ مَظْلُوماً لَقَدْ كَانَ يَنْبَغِي لَهُ أَنْ يَكُونَ مِنَ الْمُنَهْنِهِينَ عَنْهُ وَ الْمُعَذِّرِينَ فِيهِ وَ لَئِنْ كَانَ فِي شَكٍّ مِنَ الْخَصْلَتَيْنِ لَقَدْ كَانَ يَنْبَغِي لَهُ أَنْ يَعْتَزِلَهُ وَيَرْكُدَ جَائِباً وَيَدَعَ النَّاسَ مَعَهُ (1)
يُنَابِد: معارضه می کند؛ از ماده «منابذه» به معنای دور افکندن و مبارزه نمودن است.
الْمُنَهْنِهِينَ: مانع شوندگان؛ نهی کنندگان؛ کسانی که از کاری جلوگیری می کنند؛ از ماده «نهنهه» گرفته شده است؛ نهنهه: عن الأمر كفّه و زجره. الْمُعَذِّرِينَ: عذر آورندگان؛ کسانی که برای کار خود یا دیگران عذر می تراشند؛ عذرته: فيما صنع أي رفعت عنه اللّوم فهو معذور أى غير ملوم و أعذرته لغة. وقال الشارح البحراني المعذرين بالتخفيف المعتذرين عنه و بالتشديد المظهرين للعذر مع أنه لا عذر.
يَعْتَزِلَ: کنار می کشد؛ از مادۀ «عزل» به معنای کناره گیری کردن. انْعَزَلَ انْعِزَالًا عنه: از او کناره گیری کرد؛ العُزَّال: افراد گوشه گیر؛ العُزلة: اعتزال، کناره گیری.
يَرْكُد: سكوت می کند؛ از مادۀ «رکود» به معنای راکد و ساکت.
يَدَعَ: رها می کند.
به خدا قسم طلحه باید دربارۀ عثمان یکی از این سه کار را می کرد که هیچ کدام را نکرد: اگر پسر عفان [عثمان] آن گونه که طلحه می پنداشت، ستمگر بود، باید قاتلان او را یاری می داد و یارانش را می راند و اگر مظلوم بود، باید از کشته شدن او جلوگیری می کرد و نسبت به کارهایش عذر می آورد و اگر مردد بود و نمی دانست که عثمان این گونه است یا آن گونه، باید از او کناره می گرفت و به کنجی می رفت و مردم را با او به حال خود می گذاشت.
نکته ها
در مورد موضع طلحه راجع به عثمان سه احتمال وجود دارد یا این است که طلحه او را ظالم می داند یا او را مظلوم می شناسد یا این که شک و تردید دارد. اگر عثمان را ظالم بدانیم به این معناست که او را خطاکار شناخته و مستحق کشتن می دانیم و اگر طلحه، عثمان را مظلوم بداند باید او را یاری کند یا حداقل نباید به شورشیان علیه او یاری برساند و اگر شک و تردید داشته باشد باید بیطرف در یکجا بایستد؛ در حالی که رفتار طلحه با
1) مَا صَنَعَ: انجام نداد. يُوَازِرَ: کمک می کند؛ از مادۀ «موازره» به معنای یاری کردن است.
هیچ کدام از این کارها مطابقت ندارد.
«وَ لَئِنْ كَانَ مَظْلُوماً»: اگر ،طلحه عثمان را مظلوم می دانست باید عذری را که برای دفاع از عثمان مطرح می کنند بپذیرد و باید از جمله کسانی باشد که اگر کسی به عثمان اشکال و ایراد وارد می کرد از او دفاع کند و بگوید عثمان کارهایی انجام داده که قابل دفاع بوده و حق است.
فَمَا فَعَلَ وَاحِدَةٌ مِنَ الثَّلَاثِ وَ جَاءَ بِأَمْرِ لَمْ يُعْرَفْ بَابُهُ وَ لَمْ تَسْلَمْ مَعَاذِيرُه (1) ولی او هیچ کدام از این سه کار را انجام نداد و به کاری دست زد که دلیل روشنی بر آن نبود و عذرهای ناموجهی برای کار خود آورد.
1) مَعَاذِيرُه: عذرها؛ جمع «معذار» به معنای حجت و مدرک و بهانه، بهانه ها، دلیل ها؛ عذرته: فيما صنع أى رفعت عنه اللوم فهو معذور أي غير ملوم و أعذرته لغة.
شناسنامه خطبه
تاریخ زمان و مکان وقوع: پس از بیعت در مدینه، سال 35 هجری
مخاطب: مردم
موضوع: سیاسی، اعتقادی
ویژگی: فضایل امام (1)
از خطبه های امام علیه السلام است که مردم را پند و اندرز می دهد و نزدیک بودن خود را با رسول خدا صلی الله علیه و آله بیان می فرماید. امام با موعظه تکان دهنده مردم را از خواب غفلت بیدار کرده، به آگاهی اش از حوادث آینده اشاره می کند و منبع اصلی آن را تعلیمات پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله معرفی می کند.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص33.
أَيُّهَا النَّاسُ غَيْرُ الْمَغْفُولِ عَنْهُمْ وَ التَّارِكُونَ الْمَأْخُوذُ مِنْهُمْ، مَا لِي أَرَاكُمْ عَنِ اللَّهِ ذَاهِبِينَ وَ إِلَى غَيْرِهِ رَاغِبِينَ كَأَنَّكُمْ نَعَمْ أَرَاحَ بِهَا سَائِمٌ إِلَى مَرْعَى وَبِيٌّ وَ مَشْرَبٍ دَوِيٌّ وَإِنَّمَا هِيَ كَالْمَعْلُوفَةِ لِلْمُدَى لَا تَعْرِفُ مَا ذَا يُرَادُ بِهَا إِذَا أُحْسِنَ إِلَيْهَا، تَحْسَبُ يَوْمَهَا دَهْرَهَا وَ شِبَعَهَا أَمْرَهَا وَ اللَّهِ لَوْ شَنْتُ أَنْ أُخْبِرَ كُلَّ رَجُلٍ مِنْكُمْ بِمَخْرَجِهِ وَ مَوْلِجِهِ وَ جَمِيع شَأْنِهِ لَفَعَلْتُ، وَ لَكِنْ أَخَافُ أَنْ تَكْفُرُوا فِيَّ بِرَسُولِ اللَّهِ أَلَا وَإِنِّي مُفْضِيهِ إِلَى الْخَاصَّةِ مِمَّنْ يُؤْمَنُ ذَلِكَ مِنْهُ وَ الَّذِي بَعَثَهُ بِالْحَقِّ وَ اصْطَفَاهُ عَلَى الْخَلْقِ مَا أَنْطِقُ إِلَّا صَادِقاً وَ قَدْ عَهِدَ إِلَيَّ بِذَلِكَ كُلِّهِ وَ بِمَهْلِكِ مَنْ يَهْلِكُ وَ مَنْجَىوَقَدْ مَنْ يَنْجُو وَ مَآلٍ هَذَا الْأَمْرِ وَ مَا أَبْقَى شَيْئاً يَمُرُّ عَلَى رَأْسِي إِلَّا أَفْرَغَهُ فِي أُذُنَيَّ وَ أَقْضَى بِهِ إِلَى أَيُّهَا النَّاسُ إِنِّى وَاللهِ مَا أَحْتُكُمْ عَلى طَاعَةِ إِلَّا وَأَسْبِئُكُمْ إِلَيْهَا وَلَا أَنْهَاكُمْ عَنْ مَعْصِيَةٍ إِلَّا وَأَتَنَاهَى قَبْلَكُمْ عَنْهَا.
أَيُّهَا النَّاسُ غَيْرُ الْمَغْفُولِ عَنْهُمْ وَالتَّارِكُونَ مَا الْمَأْخُوذُ مِنْهُمْ (1)
الْمَأْخُوذُ مِنْهُمْ: آن چه دارند از آن ها گرفته می شود، فرصت ها و عمر آن ها گرفته می شود.
ای مردم! ای غفلت زدگانی که خدا از شما غافل نیست ای کسانی که فرمان حق را ترک کرده اید در حالی که شما را بازخواست خواهد کرد.
نکته ها
خطاب امام علیه السلام و به همگان است و این که آنان را غافل خوانده برای این است که از سرنوشت آخرت خود ناآگاه اند. مراد از این که از آن ها غفلت و فراموشی نیست، این است که اعمال آن ها در لوح محفوظ ثبت شده است این که مردم ترک کنندگان اند، یعنی طاعت و آن چه بدان دستور داده شده اند رها می کنند. (2)
در معنای «الْمَأْخُوذُ مِنْهُمْ» چند احتمال وجود دارد: الف. یعنی عمرتان از شما گرفته می شود؛ ب مال و ثروت و نعمت های دنیا از شما گرفته می شود؛ ج. به معنای مؤاخذه و بازپرسی است و در این جا حضرت می خواهند بفرمایند که خدا و جنود او نسبت به شما غفلت ندارند و این مناسب تر به نظر می رسد.
1) الْمَغْفُولِ: غفلت نمی شود؛ از ماده «غَفَلَ» به معنای توجه نکردن، اغفال یعنی واداشتن به غفلت؛ اغْتَفَلَ، اغْتِفَالًا هُ: او را غافل پنداشت، مراقب غفلت او شد؛ تَغَافَلَ، تَغَافُلا خود را به غفلت زد. التاركُونَ: رهاکنندگان؛ از مادۀ «تَرَکَ» به معنای ترک کنندگان وظایف و اعمال و کارهای خیر یا دارایی از قبیل اموال و اولاد و اعتبار.
2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 5، ص 184.
در این عبارت حضرت می خواهند بفرمایند که خدا و جنود او نسبت به شما غفلت ندارند؛ بنابراین شما غفلت دارید ولی خدا و ملائکه غافل نیستند؛ به گونه ای که اگر گناهی انجام بدهید ثبت و ضبط می شود.
مشابه
رَبَّنَا إِنَّكَ تَعْلَمُ ما نُخْفى وَ ما نُعْلِنُ وَ ما يَخْفى عَلَى اللَّهِ مِنْ شَيْءٍ فِي الْأَرْضِ وَ لَا فِي السَّماء (1)ای پروردگار ما هر چه را پنهان می داریم یا آشکار می سازیم تو بدان آگاهی و بر خدا هیچ چیز در زمین و آسمان پوشیده نیست. أُولئِكَ الَّذِينَ طَبَعَ اللَّهُ عَلى قُلُوبِهِمْ وَ سَمْعِهِمْ وَ أَبْصارِهِمْ وَ أُولئِكَ هُمُ الْغَافِلُونَ (2)خدا بر دل و گوش ها و چشمانشان مهر برنهاده است و خود بی خبران اند.
مَا لِي أَرَاكُمْ عَنِ اللَّهِ ذَاهِبِينَ وَ إِلَى غَيْرِهِ رَاغِبِينَ كَأَنَّكُمْ نَعَمْ أَرَاحَ بِهَا سَائِمٌ إِلَى مَرْعَى وَبِيُّ وَ مَشْرَبٍ دَوِيٌّ (3)
نَعَم چهارپایان؛ اسم جمع است به معنای حیوانات؛ بالتحريک جمع لا واحد له من لفظه و أكثر اطلاقه على الابل.
آراحَ بها: آن را برد؛ از ماده «اراحه» به معنای بازگرداندن حیوانات به هنگام غروب به آغل ها و استراحتگاهشان است؛ ولی گاه به حرکت دادن حیوانات در هر زمان اطلاق می شود و در عبارت مذکور منظور همین است؛ الابل ردّها إلى المراح و هو بالضم مأوى الماشية بالليل وبالفتح الموضع الذى يروح منه القوم أو يروحون إليه. سَائِم: چوپان؛ در اصل به معنای کسی است که به دنبال چیزی می رود؛ سپس به معنای چوپانی که حیوانات را به چرا می برد یا حیواناتی که به چرا می روند استعمال شده است و در عبارت مزبور به معنای چوپان است؛ بنابراین هم معنای متعدی دارد و هم لازم؛ سامت الماشية سوما رعت بنفسها فهى سائمة وتتعدّى بالهمزة فيقال أسامها راعيها أي أرعيها.:مَرْعَی چراگاه اسم مکان از ریشۀ رَعَی» به معنای چریدن؛ محل چریدن
و بی و باآور؛ از ماده «وبا» به معنای کسی است که به بیماری و با یا هر نوع بیماری واگیردار مبتلا شده است و «مرعی وبی» در عبارت مذکور به معنای چراگاه آلوده به بیماری است؛ الوبى: بالتشديد ذو الوباء و المرض وأصله الهمزة. مَشْرَبٍ آبشخور؛ اسم مکان به معنای محل شرب.
دوی: در دخیز؛ از مادۀ «داء» به معنای بیماری گرفته شده و «دوی» به آب یا غذایی می گویند که آلوده و بیماری زاست؛ ذو الداء والأصل في الدوى دوى بالتخفيف ولكنه شدّد للازدواج قال الجوهرى رجل دو بكسر الواو أي فاسد الجوف من داء.
چه شده که می بینم از خدا روی گردانید و به غیر او می گرایید؟! مانند چهارپایانی هستید که چوپان آن ها را به سوی چراگاهی و باخیز و آلوده] و آبشخوری دردانگیز برده.
نکته ها
یکی از مهم ترین تفاوت های انسان و حیوان پشتکار و آینده نگری است. حیوان تنها در پی نیاز ضروری خود مانند غذا و آب و دفاع از خویشتن است و جامعه و تاریخ ندارد اما انسان همواره اهدافی را در زندگی خود دنبال می کند و کارهایش را برای رسیدن به آن انجام می دهد، این اهداف نشانگر حقیقت شخصیت آدمی است. منظور امام نیز همین است: «كَأَنَّكُم نَعَم تَحْسَبُ يَومَها دَهرَها» تنها در اندیشه امروز خود هستند «وَ شِبعها أمرها» هیچ هدفی جز سیر کردن شکم هایشان ندارند. (1)
«عَن اللَّه» متعلق به «ذاهبین» است؛ یعنی از خدا دور می شوید.
«كَأَنَّكُمْ نَعَمْ»: افراد بی توجه و غافل در دنیا جذب شهوت و هوای نفس و شیطان می شوند که همه این ها برای انسان زیان بار است و در نهایت آنان را گرفتار و بیچاره می کند.
مشابه
سَيُؤْتِينَا اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَرَسُولُهُ إِنَّا إِلَى اللَّهِ راغِبُون (2)و خدا و پیامبرش ما را از فضل خویش بی نصیب نخواهند گذاشت و ما به خدا رغبت می ورزیم. تشبیه
مشَبَه: کسانی که به هوای نفس دل بسته اند
مشَبَه به: حیوانات
وجه شَبَه: امام علیه السلام کسانی که به دنیا و هوای نفس چسبیده اند را به حیواناتی تشبیه کرده است که چوپان ناآگاه یا مغرض آن ها را در جایی به چرا می برد که از مرتع و آب نوشیدنی آن بیماری و مرگ بر می خیزد این چوپان همان شیطان است و این حیوانات همان انسانهایی هستند که ندای عقل را رها کرده و به فرمان هوای نفس دل بسته اند.
وَ إِنَّمَا هِيَ كَالْمَعْلُوفَةِ لِلْمُدَى لَا تَعْرِفُ مَا ذَا يُرَادُ بِهَا إِذَا أُحْسِنَ إِلَيْهَا تَحْسَبُ يَوْمَهَا دَهْرَهَا وَشِبَعَهَا أَمْرَهَا (3)
شِبَعَ: سير شدن؛ أَشْبَعَ إِشْبَاعاً هُ: او را خورانید تا سیر شد؛ تَشَبَّعَ تَشَبَّعاً: بسیار خورد و سیر شد، خود را سیر وانمود کرد در حالی که گرسنه بود؛ الشبع وزان عنب ضدّ الجوع.
به گوسفندی می مانید که علفش می دهند و فربه اش می سازند تا کارد بر گلویش بگذارند و نمی داند برای چه به او خوبی می کنند می پندارد که همیشه روزگارش بر این روال است و کارش سیر شدن است و بس.
نکته
در این عبارت حضرت می فرمایند که نباید شما مردم به دنیا گرم شود و آخرت را فراموش کنید و اگر دیدید که دنیای شما را منظم و مرتب کردند بدانید که می خواهند از شما بار بکشند و اگر کسانی که آمدند و کارهایی برای شما انجام دادند، اکثراً می خواهند سر شما را گرم کنند و از شما بهره کشی کنند پس به فکر آخرت خود باشید.
تشبیه
مشَبَه: دنیا پرستان
مشَبَه به: حیوانات
وجه شَبَه: امام علیه السلام سرنوشت دنیا پرستان آلوده و بی بندوبار را به حیوانی تشبیه می کند که اگر در آغل بماند و به صورت پرواری تغذیه شود، برای سر بریدن آماده می شود بی آن که از آینده تاریک خود باخبر باشد.
وَ اللَّهِ لَوْ شِئْتُ أَنْ أُخْبِرَ كُلَّ رَجُلٍ مِنْكُمْ بِمَخْرَجِهِ وَ مَوْلِجِهِ وَ جَمِيعِ شَأْنِهِ لَفَعَلْتُ وَ لَكِنْ أَخَافُ أَنْ تَكْفُرُوا فِيَّ بِرَسُولِ اللَّهِ (1)
به خدا قسم اگر بخواهم می توانم هر یک از شما را خبر دهم که از کجا آمده و به کجا می رود و امورش چگونه خواهد بود ولی از آن می ترسم که اگر چنین کنم درباره ام غلو کنید و به رسول خدا کافر شوید.
نکته
اشاره به این دارد که امام از علم غیب برخوردار است ولی به صراحت آن را بیان نمی کند تا به غلو متهم نشود. (2)
أَلَا وَإِنِّى مُفْضِيهِ إِلَى الْخَاصَّةِ مِمَّنْ يُؤْمَنُ ذَلِكَ مِنْهُ (1)
مِنْ يُؤْمَنُ: آن کسی که به او اطمینان است.
بدانید که من این رازها را به یاران خاص خود که از خطر غلو و کفر در امان اند، می سپارم.
نکته ها
منظور از «خواص مؤمنان» کسانی هستند که احتمال شک و تردید و خروج از دین دربارهٔ آن ها منتفی است این گروه افرادی همانند کمیل بن زیاد رشید هجری، اصبغ بن نباته میثم تمار و حبیب بن مظاهر بوده اند که هر یک حافظ بخشی از این اسرار محسوب می شدند. (2)
حضرت می فرماید این که از کفر شما می ترسم موجب نمی شود که هیچ چیز از این اخبار و حقایق را بازگو نکنم بلکه به خواص اصحاب خود آن ها را می رسانم و بیان خواهم کرد و از این رو در آن هنگام که مردم پیرامون ابوبکر و عمر را گرفته بودند، حضرت بسیاری از حقایق را برای امثال سلمان فارسی و... بازگو می فرمود.
وَ الَّذِي بَعَثَهُ بِالْحَقِّ وَ اصْطَفَاهُ عَلَى الْخَلْقِ مَا أَنْطِقُ إِلَّا صَادِقاً وَ قَدْ عَهِدَ إِلَيَّ بِذَلِكَ كُلِّهِ وَ بِمَهْلِكِ مَنْ يَهْلِكُ وَ مَنْجَى مَنْ يَنْجُو وَ مَآلِ هَذَا الْأَمْرِ وَ مَا أَبْقَى شَيْئاً يَمُرُّ عَلَى رَأْسِي إِلَّا أَفْرَغَهُ فِي أُذُنَيَّ وَأَفْضَى بِهِ إِلَيَّ (3)
عَهْدَ إِلَيَّ: به من توصیه کرد.
مَهْلِک: هلاکت یافتن؛ ممکن است که مصدر یا اسم مکان باشد به معنای هلاک راه هلاک
مَنْجَی: نجات یافتن؛ مصدر میمی یا اسم مکان است به معنای نجات، راه نجات.
يَنْجُو: نجات می یابد.
مال: سرنوشت.
يَمُرُّ عَلَى رَأْسِی: آن چه بر من اتفاق می افتد؛ بر سر من می گذرد، بر سر من می آید.
أَفْرَغَهُ: در اصل به معنای ریختن مایهٔ سیالی از ظرف است؛ به گونه ای که ظرف اول خالی شود سپس در معنای القای مطالب مختلف به دیگری به کار رفته است؛ از ماده «افراغ». أُذُنَيَّ: گوشم؛ اذنین تثنیه «أذن» در حالت جر که به سبب اضافه، نون آن افتاده و پای آن در یای متکلم ادغام شده است، به معنای دو گوشم.
أَفْضَى بهِ إِلَيَّ: آن را به من اعلام نمود.
1) مُفْضِیه: اطلاع دهنده؛ در اصل از ماده «فضاء» به معنای توسعه و وسعت است؛ بنابراین «افضاء» به معنای توسعه دادن است و هنگامی که کسی با دیگری تماس کامل بگیرد در حقیقت وجود را با کمک دیگری وسعت بخشیده است. این واژه به معنای خلوت کردن با کسی برای بیان اسرار نیز به کار می رود و در جمله یاد شده به همین معناست. الْخَاصَّةِ: مؤنث «خاص» و تأنيث آن به این دلیل است که صفت «جماعت» است.
2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 6، ص 536
3) اصْطَفَاه: او را برگزید؛ برگزیدن، انتخاب کردن. مَا أَنْطِقُ: سخن نمی گویم.
سوگند به خدایی که پیامبر را به حق برانگیخت و او را بر تمام آفریده ها برگزید، جز راست نمی گویم پیامبر همه این امور را برایم گفته بود که چه کسی هلاک می شود و چه کسی نجات می یابد و سرانجام حکومت چه خواهد شد پیامبر خبر هرچه را بر من خواهد گذشت در گوشم خواند و مرا بدان آگاه ساخت.
نکته
همۀ آن اخبار غیبی را که حضرت علیه السلام بیان داشته و ما نمی دانیم که چه بوده است از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله گرفته و در حقیقت پیامبر برای او بیان فرموده است؛ البته این به آن معنا نیست که همه آن خبرها عمومی و همگانی باشد بلکه ممکن است خصوصی باشد و لذا امام آن ها را برای عموم مردم بیان نفر مود.
مشابه
إِنَّمَا هُوَ تَعَلَّمُ مِنْ ذِي عِلْمٍ (1)علمی است که از پیامبر صلی الله علیه و آله فراگرفته ام. ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْكِتابَ الَّذِينَ اصْطَفَيْنا مِنْ عِبادِنا (2)سپس کتاب را به کسانی از بندگانمان که برگزیده بودیم به میراث دادیم.
أَيُّهَا النَّاسُ إِنِّى وَاللَّهِ مَا أَحْتُكُمْ عَلَى طَاعَةٍ إِلَّا وَأَسْبِقُكُمْ إِلَيْهَا وَ لَا أَنْهَاكُمْ عَنْ مَعْصِيَةٍ إِلَّا وَ أَتَنَاهَى قَبْلَكُمْ عَنْهَا (3)
لَا أَنْهَاكُمْ: نهی نمی کنم شما را.
أَتَناهی: دوری می جویم.
ای مردم! به خدا سوگند شما را به طاعتی تشویق نمی کنم جز آن که خود در انجام آن بر شما پیشی می گیرم و از گناهی باز نمی دارم مگر آن که پیش از شما آن را ترک می کنم.
نکته
بسیاری از کسانی که مردم را دعوت به کار خیری می کنند خودشان آن کار خیر را انجام نمی دهند. حضرت در این جا هشدار می دهند که انسان نباید عالم بی عمل باشد و می فرمایند
که من خودم هر چه را که به شما مردم سفارش می کنم پیشتر آن را انجام داده ام.
مشابه
امروا بالمعروف و إن لم تفعلوه و انهوا عن المنكر و إن لم تجتنبوه کله (1)امر به معروف کنید و گرچه خودتان نکنید و نهی از منکر کنید گرچه از همه آن اجتناب نکنید. أَتَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَكُمْ وَأَنْتُمْ تَتْلُونَ الْكِتابَ أَفَلَا تَعْقِلُونَ (2)آیا در حالی که کتاب را می خوانید مردم را به نیکی فرمان می دهید و خود را فراموش می کنید؟ آیا به عقل در نمی یابید؟ يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ ما لا تَفْعَلُونَ كَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللَّهِ أَنْ تَقُولُوا مَا لَا تَفْعَلُونَ (3)ای کسانی که ایمان آورده اید چرا سخنانی می گویید که به کارشان نمی بندید؟ خداوند سخت به خشم می آید که چیزی بگویید و به جای نیاورید.
شناسنامه خطبه
تاریخ، زمان و مکان وقوع: ابتدای حکومت در مدینه، سال 35 هجری
مخاطب: مردم
موضوع: سیاسی، اعتقادی، اخلاقی
ویژگی: پندآموزی و عبرت گیری (1)
این خطبه از خطبه های مشروحی است که از مسائل مهمی پرده بر می دارد که در آن مردم را موعظه می کند و فضایل قرآن را بیان کرده و از بدعت ها نهی می فرماید.
امام علیه السلام به شنوندگان دستور می دهد که از آن چه خداوند در کتاب خود بیان فرموده و بر زبان پیامبرش جاری شده است استفاده کنند و اندرزهای الهی و راهنمایی های او را به منظور رسیدن به هدفی که برای آن آفریده شده اند بپذیرند و پند گیرند. این که در جملات مذكور لفظ جلاله «الله» تکرار و از آوردن ضمیر به جای ،نام خودداری شده برای تعظیم و بزرگداشت اموری است که دربارۀ آن ها سفارش شده است پس از این به دلایل وجوب امتثال و فرمان برداری از اوامر خداوند اشاره و یادآوری می کند که خداوند با بیان آیات روشن و هشدارهای آشکار عذر خود را در تنبیه و مجازات خطاکاران اعلام و با فرستادن پیامبران حجت را بر بندگان تمام کرده و در کتاب خود با ذکر اعمال شایسته ای که پسندیده اوست و کارهای ناروایی که مکروه اوست، بندگان خویش را ارشاد فرموده است که از آن چه
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص31.
محبوب اوست پیروی و از هر چه پسندیده او نیست دوری کنند، سپس تذکر می دهد که طاعت حق و امتثال اوامر او توأم با سختی و کراهت طبع است و حدیث نبوی را در این باره ذکر می کند و چه نیکوست محتوای این خبر که در آن تنها از سختی طاعات نام برده نشده بلکه طبق آن بهشت با سختی ها قرین گشته و در شداید و ناملایمات محجوب گردیده است تا برای به دست آوردن آن شوق و رغبت انسان ها برانگیخته شود و در برطرف ساختن حجاب مکروهات و تحمل سختی ها و ناگواری ها کوشش به عمل آید.
انْتَفِعُوا بِبَيَانِ اللَّهِ وَاتَّعِظُوا بِمَوَاعِظِ ِاللهِ وَ اقْبَلُوا نَصِيحَةَ اللَّهِ فَإِنَّ اللَّهَ قَدْ أَعْذَرَ إِلَيْكُمْ بِالْجَلِيَّةِ وَ اتَّخَذَ عَلَيْكُمُ الْحُجَّةَ وَ بَيَّنَ لَكُمْ مَحَابَّهُ مِنَ الْأَعْمَالِ وَ مَكَارِهَهُ مِنْهَا لِتَتَّبِعُوا هَذِهِ وَ تَجْتَنِبُوا هَذِهِ فَإِنَّ رَسُولَ اللَّهِ (صلى الله عليه وآله كَانَ يَقُولُ إِنَّ الْجَنَّةَ حُقَّتْ بِالْمَكَارِهِ وَ إِنَّ النَّارَ حُفَّتْ بِالشَّهَوَاتِ وَ اعْلَمُوا أَنَّهُ مَا مِنْ طَاعَةِ اللَّهِ شَيْءٌ إِلَّا يَأْتِي فِي كُرْهِ وَ مَا مِنْ مَعْصِيَةِ اللَّهِ شَيْءٌ إِلَّا يَأْتِي فِي شَهْوَةٍ فَرَحِمَ اللَّهُ امْرَأَ نَزَعَ عَنْ شَهْوَتِهِ وَ قَمَعَ هَوَى نَفْسِهِ فَإِنَّ هَذِهِ النَّفْسَ أَبْعَدُ شَيْءٍ مَنْزِعاً وَ إِنَّهَا لَا تَزَالُ تَنْزِعُ إِلَى مَعْصِيَةٍ فِي هَوَى وَ اعْلَمُوا عِبَادَ اللَّهِ أَنَّ الْمُؤْمِنَ لَا يُصْبِحُ وَ لَا يُمْسِى إِلَّا وَ نَفْسُهُ ظَنُّونُ عِنْدَهُ فَلَا يَزَالُ زَارِياً عَلَيْهَا وَ مُسْتَزِيداً لَهَا فَكُونُوا كَالسَّابِقِينَ قَبْلَكُمْ وَ الْمَاضِينَ أَمَامَكُمْ قَوَّضُوا مِنَ الدُّنْيَا تَقْوِيضَ الرَّاحِل وَ طَوَوْهَا طَيَّ الْمَنَازِلِ).
انْتَفِعُوا بِبَيَانِ اللَّهِ وَ اتَّعِظُوا بِمَوَاعِظِ اللَّهِ وَ اقْبَلُوا نَصِيحَةَ اللَّهِ (1)
اقبلوا: قبول کنید.
از آن چه خداوند بیان فرموده بهره گیرید و از مواعظ و اندرزهای او پند پذیرید و نصایح او را قبول کنید.
نکته
این جمله، مردم را به بهره گیری از بیانات الهی دستور می دهد که اشاره به اوامر و نواهی است و از مواعظ الهی یعنی تشویق و ترغیب ها و بشارت و اندرزهایی که انگیزه اطاعت و ترک عصیان است، سخن می گوید. (2)
مشابه
إِنَّ اللَّهَ نِعِمَّا يَعِظُكُمْ بِهِ إِنَّ اللَّهَ كانَ سَميعاً بصيراً (3)خدا شما را چه نیکو پند می دهد. هر آینه او شنوا و بیناست.
يا أَيُّهَا النَّاسُ قَدْ جَاءَتْكُمْ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَشِفَاءٌ لِما فِى الصدور (1)ای مردم برای شما از جانب پروردگارتان موعظه ای آمد و شفایی برای آن چه در دل دارید. فَتَوَلَّى عَنْهُمْ وَ قالَ يا قَوْمِ لَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْ رِسالَةَ رَبِّي وَ نَصَحْتُ لَكُم (2)پس، از آن ها روی گردان شد و گفت ای قوم من، هر آینه پیام های پروردگارم را به شما رسانیدم و اندرزتان دادم.
فَإِنَّ اللَّهَ قَدْ أَعْذَرَ إِلَيْكُمْ بِالْجَلِيَّةِ وَ اتَّخَذَ عَلَيْكُمُ الْحُجَّةَ (3)
چه این که خداوند با دلیل های روشن، راه عذر را به روی شما بسته و حجت را تمام کرده است.
نکته ها
به این معنا که خداوند حجت را بر شما چنان تمام و کامل کرده است که دیگر نمی توانید بگویید نمی دانستیم یا خبر نداشتیم؛ زیرا قرآن و پیامبران و معجزات گوناگون برای شما آمده است و خداوند حجت و دلیل را برای شما کامل فرموده است.
امام علیه السلام به این نکته اشاره می کند که سستی و کوتاهی در پذیرش مواعظ الهی و انجام دادن واجبات و ترک محرمات با هیچ بهانه ای مقبول نیست؛ چراکه خداوند نسبت به همه اتمام حجت کرده است. (4)
وَ بَيَّنَ لَكُمْ مَحَابَّهُ مِنَ الْأَعْمَالِ وَ مَكَارِهَهُ مِنْهَا لِتَتَّبِعُوا هَذِهِ وَ تَجْتَنِبُوا هَذِهِ (5)
مکارهه: کارهای ناپسند؛ از ماده «گره» به معنای ناپسند داشتن و امتناع؛ تَكَارَه تَكَارُها: ناخوش و ناپسند شمرد؛ تكرة، تكرهاً الشيء: آن چیز را نپسندید.
تَجْتَنِبُوا: تا اجتناب کنید؛ از مادۀ «جَنَبَ» به معنای دوری گزیدن.
اجْتَنَبَ اجْتِنَاباًه: از او دور شد؛ أَجْنَبَ، إِجْنَاباً هُ: او را دور کرد. کنید و از این ها دوری گزینید.
اعمالی را که دوست دارد و آن چه ناخوش دارد برای شما تبیین نموده است تا از آن ها تبعیت
1) یونس، 57
2) اعراف، 93.
3) أَعْذَرَ إِلَيْكُمْ: عذر آورد؛ عذر خود را برای مجازات شما در صورت تخلف برای شما بیان کرده یا این که راه عذر و بهانه را از دست شما گرفته است. بِالْجَليَّةِ: آشکار روشن؛ الجِلیان آشکار کردن؛ صفت برای موصوف محذوف.
4) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 6، ص 545
5) بَیّن: بیان نمود محاب: دوست داشتنی؛ جمع «محبّ»؛ از ماده «حبّ» به معنای محبوب و امر دوست داشتنی است.
فَإِنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم كَانَ يَقُولُ إِنَّ الْجَنَّةَ حُفَّتْ بِالْمَكَارِهِ وَ إِنَّ النَّارَ حُفَّتْ بِالشَّهَوَاتِ (1) رسول خدا صلی الله علیه و آله می فرمود: «بهشت به سختی ها پیچیده و آتش دوزخ به شهوت ها در آمیخته است».
نکته
طبع انسان در این دنیا بیشتر میل به آسودگی و خوردن و خوابیدن دارد و این در حالی است که انجام واجبات و ترک محرمات الهی خلاف طبع انسان است و در نتیجه احساس دشواری می کند؛ به همین دلیل حضرت می فرماید بهشت به کارهایی که برخلاف طبع انسان است آمیخته شده است.
مشابه
أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَ لَمَّا يَعْلَمِ اللَّهُ الَّذِينَ جاهَدُوا مِنْكُمْ وَ يَعْلَمَ الصَّابِرِينَ (2)يا می پندارید که به بهشت خواهید رفت و حال آن که هنوز خدا معلوم نداشته است که از میان شما چه کسانی جهاد می کنند و چه کسانی پایداری می ورزند. وَ الَّذِينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَالْفِضَّةَ وَ لا يُنْفِقُونَها فِى سَبيلِ اللَّهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذَابٍ أَلِيمٍ يَوْمَ يُحْمَى عَلَيْهَا فِي نَارِ جَهَنَّمَ فَتُكُوى بِها جِباهُهُمْ وَ جُنُوبُهُمْ وَ ظُهُورُهُمْ هذا ما كَنَزْتُمْ لِأَنْفُسِكُمْ فَذُوقُوا ما كُنْتُمْ تَكْنِزُونَ (3)و کسانی را که زر و سیم می اندوزند و در راه خدا انفاقش نمی کنند به عذابی دردآور بشارت ده. روزی که در آتش جهنم گداخته شود و پیشانی و پهلو و پشتشان را با آن داغ کنند. این است آن چیزی که برای خود اندوخته بودید. حال طعم اندوخته خویش را بچشید.
وَاعْلَمُوا أَنَّهُ مَا مِنْ طَاعَةِ اللَّهِ شَيْءٌ إِلَّا يَأْتِي فِي كُرْهِ (4) بدانید هیچ طاعتی نیست جز این که انسان آن را با ناراحتی انجام می دهد.
نکته
فرمان برداری از خدا اقتضای حق پذیری است و راه آن آکنده از سختی ها و دشواری های بسیار است. (5)
وَ مَا مِنْ مَعْصِيَةِ اللَّهِ شَيْءٌ إِلَّا يَأْتِي فِي شَهْوَةِ و هیچ معصیتی نیست جز این که با شهوت مرتکب آن می شود.
نکته
آن چه در این عبارت نقل شد حکم غالب است نه دائم اکثر طاعات با مشکلاتی توأم است و غالب معاصی هوس انگیز و همراه با لذت است و در واقع مخاطب امام، توده مردم بوده وگرنه اولیاءالله به جایی می رسند که از هر طاعتی لذت می برند و در روایتی این مسئله بیان شده است که پیامبر فرمود: «برترین مردم کسی است که عاشق عبادت باشد و آن را در آغوش گیرد». (1)
فَرَحِمَ اللَّهُ امْرَأَ نَزَعَ عَنْ شَهْوَتِهِ وَ قَمَعَ هَوَى نَفْسِهِ فَإِنَّ هَذِهِ النَّفْسَ أَبْعَدُ شَيْءٍ مَنْزِعاً وَ إِنَّهَا لَا تَزَالُ تَنْزِعُ إِلَى مَعْصِيَةٍ فِي هَوًى (2)
منزعاً: محل کندن.
تَنْزِعُ: الی میل می کند به سوی؛ از ماده «نزع» به معنای کندن؛ از حالت طبیعی خارج می کند و به هوای نفس می کشاند؛ انتزع انْتِزَاعاً الشيءُ: آن چیز گنده شد.
پس خداوند رحمت کند کسی را که از شهوتش دل برکند و هوای نفس را سرکوب نماید. سخت ترین کارها دور داشتن نفس از هواوهوس هاست که پیوسته خواهان معصیت و هوسرانی است.
نکته ها
امام از گرایش ها و شهوات انسان ها سخن می گوید و این که آن ها او را به سوی خواسته های خویش سوق می دهند این گرایش ها و شهوات نیز ممکن است از بیرون ذات انسان ها
1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 6، ص 547.
2) نَزَعَ عن: دست کشید از آن؛ از مادۀ نزع» است. این ماده گاه با «الی» متعدی می شود و گفته می شود: «نزع اليه» یعنی به آن اشتیاق پیدا کرد و گاه با «عن» متعدی می شود و گفته می شود: «نزع عنه» یعنی از این کار خودداری کرد و در عبارت مزبور در معنای دوم استعمال شده و در جمله های بعد تنزع الى معصیه) به معنای اول به کار رفته است. این ماده گاه بدون حرف جر متعدی می شود و گفته می شود: نزع الشیء» یعنی آن را خراب و باطل کرد؛ عن المعاصي نزوعا انتهى عنها و نزع عن الشيء نزوعا كفّ وقلع عنه و المنزع يحتمل المصدر و المكان و نزع الى أهله نزاعة و نزاعا اشتاق إليه، و نازعتنى نفسى إلى كذا اشتاقت إليه قال في مجمع البحرين في الحديث النفس الأمارة أبعد شيء منزعا، أى رجوعا عن المعصية اذ هى مجبولة على محبّة الباطل، و أمّا تفسير الشارح المعتزلى منزعا بمذهبا فلا يخفى بعده. قمع: ریشه کن کرد؛ از ماده «قمع» به معنای بازداشتن و مقهور و سرکوب کردن است.
پدید آید و متأثر از محیط پیرامون باشد؛ بنابراین فطرت و طبیعت آدمی نقشی در این ماجرا ندارد. (1)
این که در روایات تعبیر به «رجلا» و «امرأ» می شود مقصود همه مکلفین یا همه انسان ها و مسلمانان هستند و تفاوتی از این جهت بین زن و مرد نیست.
«وَ إِنَّهَا لَا تَزَالُ تَنْزِعُ... »: و نفس انسان به دنبال آن چه مطابق میل اوست که همان معصیت باشد، می رود به تعبیر دیگر معصیت از هوای نفس صادر می شود و اگر انسان بخواهد نفس خود را از خواهشها جدا کند باید او را به زور به این کار وادار سازد؛ زیرا جذب شدن نفس به طرف تمایلات نفسانی مطابق طبع نفس است.
وَاعْلَمُوا عِبَادَ اللَّهِ أَنَّ الْمُؤْمِنَ لَا يُمْسِى وَ لَا يُصْبِحُ لَا يُصْبِحُ وَلَا يُمْسِي إِلَّا وَ نَفْسُهُ ظَنُّونُ عِنْدَهُ فَلَا يَزَالُ زَارِياً عَلَيْهَا وَ مُسْتَزِيداً لَهَا (2)
لا غير مناسب للمقام وإن كان أحد معانيه.
زاری: عیب جو؛ از مادۀ «زری» به معنای عیب جویی گرفته شده است.
مُسْتَزيداً: زیاده خواه؛ طالب زیادی.
بدانید ای بندگان خدا که انسان با ایمان صبح و شام بر او نمی گذرد مگر این که نزد خویش متهم است. پیوسته از خود عیب می گیرد و برای خود طالب تکامل و فزونی است.
نکته ها
در اسلام همواره به حسن ظن دستور داده می شود. حسن ظن باید دربارهٔ دیگران باشد؛ ولی دربارۀ خود انسان که به طور طبیعی حسن ظن افراطی وجود دارد باید انسان به نقد خویش بنشیند. (3)
حب ذات است که عیوب را در نظر انسان زیبا و ضعف ها را نقاط قوت نشان می دهد؛
1) در سایه سار نهج البلاغه، ج 3، ص 532
2) يُصْبِحُ: وارد صبح می شود؛ از ماده «صبح» به معنای اول روز و وقت پیدا شدن سرخی آفتاب در افق است. لا يُمْسِى: وارد شب نمی شود؛ از مادۀ «مسی» به معنای شب مساء اول شب و آمدن تاریکی؛ امساء: داخل شدن به شب؛ أَمْسَى در شبانگاه شد، شبانگاه درآمد. ظَنُون متهم؛ غير معتمد صيغه مبالغه از ماده «ظن» است و معمولاً در این موارد به معنای گمان بد به کار می رود؛ بنابراین ظنون در این جا به معنای کسی است که نسبت به خویش با چشم انتقاد می نگرد و متهم می سازد و مادۀ «ظن» گاه به معنای چیز کم آمده؛ بنابراین ظنون به افراد ضعیف و بی دست و پا گفته می شود و در این جا همان معنای اول قصد شده است؛ الظنون و زان صبور إما مبالغة من الظنّة بالكسر بمعنى التهمة يقال: ظننت فلانا أى اتهمته فلا يحتاج حينئذ إلى الخبر أو بمعنى الضعيف و قليل الحيلة و جعل الشارح المعتزلى الظنون بمعنى البئر لا يدرى فيها ماء أم
3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 6، ص551.
بنابراین اگر کسی می خواهد راه پیشرفت و کمال پوید، باید دربارۀ خویشتن بدبین باشد. (1)
مشابه
وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسى إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلا ما رَحِمَ رَبِّی (2)من خویشتن را بی گناه نمی دانم؛ زیرا نفس آدمی را به بدی فرمان می دهد مگر پروردگار من ببخشاید. امام علیه السلام در خطبه همام می فرماید: فَهُمْ لِأَنْفُسِهِمْ مُتَّهِمُون (3)پرهیزکاران کسانی اند که خود را متهم می سازند.
فَكُونُوا كَالسَّابِقِينَ قَبْلَكُمْ وَ الْمَاضِينَ أَمَامَكُمْ قَرَّضُوا مِنَ الدُّنْيَا تَقْوِيضَ الرَّاحِلِ وَ طَوَوْهَا طَيَّ الْمَنَازِل (4)
طَوَوْهَا: درنوردیدند؛ از ماده «طی» به معنای در نوردیدن گرفته شده است.
همچون گذشتگان پیش از خود و رفتگان در برابر خویش باشید که مانند مسافران خیمه از زمین دنیا برکندند و دنیا را چون کسی که منازل را می پیماید [و از آن ها می گذرد] پیمودند.
نکته
امام علیه السلام دو الگو به مخاطبان نشان داده کسانی که در گذشته دور می زیسته اند «كالسابقين قبلکم» و کسانی که در گذشته نزدیک بوده اند «والماضین امامکم» چراکه بررسی زندگی هر یک از این دو گروه درس های آموزنده خاصی دارد. (5)
تشبیه
مشبه: نگرش مردم به دنیا
مشَبَه به: کسی که عمود خیمه را پایین کشیده
وجه شَبَه: امام به مردم توصیه می کند که نگرش آن ها به دنیا مانند کسی باشد که بساط خیمه را جمع کرده و به سوی مقصد در حرکت است؛ به این معنا که انسان باید مانند مسافری خود را فرض کند که آماده برای کوچ کردن است و از مرگ غافل نباشد.
1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 6، ص 550.
2) یوسف، 53.
3) کتاب سعید بن قیس هلالی، ج 2، ص851
4) قَوَّضُوا: برکندند؛ از مادۀ «تقویض» به معنای ویران کردن درهم ریختن یا فروکشیدن عمود خیمه است که برای جمع کردن خیمه صورت می گیرد؛ قاض: البناء و قوضه أى هدمه أو التقويض نقض من غير هدم أو هو نقض الأعواد و الأطناب. تَقْوِیضَ: برکندن؛ از ماده «فَوَّضَ» به معنای تفویض واگذار کردن ،فَوَّضَ تفویضاً إليه الأمر: امر را به او سپرد. الرَّاحِل: مسافری که سبک بار طی طریق می کند
5) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 6، ص551.
وَاعْلَمُوا أَنَّ هَذَا الْقُرْآنَ هُوَ النَّاصِحُ الَّذِي لَا يَغُشُ وَ الْهَادِى الَّذِي لَا يُضِلُّ وَالْمُحَدِّثُ الَّذِي لَا يَكْذِبُ وَ مَا جَالَسَ هَذَا الْقُرْآنَ أَحَدٌ إِلَّا قَامَ عَنْهُ بِزِيَادَةٍ أَوْ نُقْصَانٍ زِيَادَةٍ فِي هُدًى أَوْ نُقْصَانِ مِنْ عَمَى وَاعْلَمُوا أَنَّهُ لَيْسَ عَلَى أَحَدٍ بَعْدَ الْقُرْآنِ مِنْ فَاقَةٍ وَ لَا لِأَحَدٍ قَبْلَ الْقُرْآنِ مِنْ غِنِّى فَاسْتَشْفُوهُ مِنْ أَدْوَائِكُمْ وَاسْتَعِينُوا بِهِ عَلَى لَأُوَائِكُمْ فَإِنَّ فِيهِ شِفَاءً مِنْ أَكْبَرِ الدَّاءِ وَ هُوَ الْكُفْرُ وَالنِّفَاقُ وَالْغَيُّ وَالضَّلَالُ فَاسْأَلُوا اللَّهَ بِهِ وَتَوَجَّهُوا إِلَيْهِ بِحُبِّهِ وَ لَا تَسْأَلُوا بِهِ خَلْقَهُ إِنَّهُ مَا تَوَجَّهَ الْعِبَادُ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى بِمِثْلِهِ وَ اعْلَمُوا أَنَّهُ شَافِعٌ مُشَفَّعٌ وَ قَائِلٌ مُصَدَّقُ وَ أَنَّهُ مَنْ شَفَعَ لَهُ الْقُرْآنُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ شُفِّعَ فِيهِ وَ مَنْ مَحَلَ بِهِ الْقُرْآنُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ صُدِّقَ عَلَيْهِ فَإِنَّهُ يُنَادِي مُنَادٍ يَوْمَ الْقِيَامَةِ أَلَا إِنَّ كُلَّ حَارِثِ مُبْتَلَى فِي حَرْثِهِ وَ عَاقِبَةِ عَمَلِهِ غَيْرَ حَرَثَةِ الْقُرْآنِ فَكُونُوا مِنْ حَرَثَتِهِ وَ أَتْبَاعِهِ وَاسْتَدِلُّوهُ عَلَى رَبِّكُمْ وَ اسْتَنْصِحُوهُ عَلَى أَنْفُسِكُمْ وَاتَّهِمُوا عَلَيْهِ آرَاءَكُمْ وَ اسْتَغِشُوا فِيهِ أَهْوَاءَ كُمْ.
وَاعْلَمُوا أَنَّ هَذَا الْقُرْآنَ هُوَ النَّاصِحُ الَّذِي لَا يَغْشُ (1) بدانید این قرآن، پنددهنده ای است که هرگز کسی را نمی فریبد.
نکته
برخی از افراد هستند که به عنوان خیر خواهی می آیند با انسان سخن بگویند ولی در حقیقت سر انسان را کلاه می گذارند و او را فریب می دهند؛ در صورتی که قرآن هرچه می گوید حق است و به مخاطب خود خیانت نمی کند.
مشابه
قُلْ مَنْ كانَ عَدُوًّا لِجِبْرِيلَ فَإِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلَى قَلْبِكَ بِإِذْنِ اللَّهِ مُصَدِّقاً لِمَا بَيْنَ يَدَيْهِ وَ هُدى وَ بُشْرَى لِلْمُؤْمِنینَ (2)بگو اوست که این آیات را به فرمان خدا بر دل تو نازل کرده است تا کتابهای دیگر آسمانی را تصدیق کند و برای مؤمنان رهنمون و بشارت باشد.
استعاره
مستعار: ناصح مستعار منه پنددهنده
مستعارله: قرآن
جامع: صفت «ناصح» را برای قرآن استعاره آورده است بدین مناسبت که قرآن پیرو خود را مانند خیرخواهی اندرزگو به انواع مصالح راهنمایی می کند. جمله های لا یغش و هادى الذى لا يضلّ» تكمیل كننده این استعاره است؛ یعنی قرآن پنددهنده ای است که فریب نمی دهد و راهنمایی است که گمراه نمی کند.
وَ الْهَادِي الَّذِي لَا يُضِلُّ و [قرآن] هدایتگری است که هیچ گاه گمراه نمی سازد.
وَ الْمُحَدِّثُ الَّذِي لَا يَكْذِبُ (1) و [قرآن] سخنگویی است که هرگز دروغ نمی گوید.
استعاره
مستعار: محدث
مستعار منه: سخنگو
مستعارله: قرآن
جامع: صفت «محدّث» را برای قرآن استعاره آورده است و با جمله «لا يكذب» آن را تکمیل کرده است. مناسبت استعاره برای این است که قرآن مانند سخنگویی راست گفتار، مشتمل بر اخبار و سرگذشت های راست و درستی است که از آن فهمیده و دانسته می شود.
وَ مَا جَالَسَ هَذَا الْقُرْآنَ أَحَدٌ إِلَّا قَامَ عَنْهُ بِزِيَادَةٍ أَوْ نُقْصَانٍ زِيَادَةٍ فِي هُدًى أَوْ نُقْصَانٍ مِنْ عمى (2) هیچ کس در کنار این قرآن ننشسته جز این که از کنار آن با زیاده یا نقصانی برخاسته؛ زیادتی
در هدایت یا نقصانی از کوردلی و جهالت.
نکته
منظور از مجالست با قرآن همنشینی با حافظان و قاریان آن است که به وسیله آن ها آیات آن استماع می گردد و در آن ها تأمل و اندیشه می شود؛ زیرا در قرآن آیات روشن و نواهی هشدار دهنده ای است که بر بینش کسی که خواهان آگاهی و بصیرت است، می افزاید و از کوری جهل و ظلمت نادانی می کاهد. (1)
مشابه
وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنينَ وَ لا يَزِيدُ الظَّالِمِينَ إِلَّا خَساراً (2)و اين قرآن را که برای مؤمنان شفا و رحمت است نازل می کنیم ولی کافران را جز زیان نیفزاید. وَ لَقَدْ صَرَّفْنا فى هَذَا الْقُرْآنِ لِيَذَّكَّرُوا وَ ما يَزِيدُهُمْ إِلا نُفُوراً (3)و همانا ما در این قرآن انواع بیانات مؤثر را آوردیم تا متذکر شوند ولی جز بر نفرتشان نمی افزاید. تشبیه
مشبه: قرآن
مشَبَه به: موجود یا انسان عاقل
وجه شَبَه: حضرت در این عبارت قرآن را در حقیقت به موجود یا انسان عاقلی تشبیه کرده است که می توان با او مجالست و نشست و برخواست داشت و از او استفاده کرد؛ یعنی همانگونه که انسان در کنار دیگری می نشیند و پس از بهره گیری از او بلند می شود، قرآن نیز تشبیه به دوست شده که گاهی کنار او می نشیند و پس از مدتی بر می خیزد.
وَ اعْلَمُوا أَنَّهُ لَيْسَ عَلَى أَحَدٍ بَعْدَ الْقُرْآنِ مِنْ فَاقَةٍ وَ لَا لِأَحَدٍ قَبْلَ الْقُرْآنِ مِنْ غِنِّى (4) و بدانید هیچ کس با داشتن قرآن، فقر و بیچارگی ندارد و هیچ کس بدون آن غنا و بی نیازی نخواهد داشت.
نکته
کسی که قرآن را به خوبی بفهمد و به آن عمل کند از هر هدایتگر دیگری بی نیاز است و کسی
که آن را نادیده بگیرد و از آن روی گردان شود از هیچ هدایت دیگری سودی نخواهد برد. (1)
مشابه
اللَّهَ اللَّهَ فِى الْقُرْآنِ لَا يَسْبِقُكُمْ بِالْعَمَلِ بِهِ غَيْرُكُم (2)خدا را! خدا را فراموش نکنید در توجه به قرآن نکند دیگران در عمل به آن پیشی گیرند.
فَاسْتَشْفُوهُ مِنْ أَدْوَائِكُمْ وَاسْتَعِينُوا بِهِ عَلَى لَأَوَائِكُمْ فَإِنَّ فِيهِ شِفَاءٌ مِنْ أَكْبَرِ الدَّاءِ وَ هُوَ الْكُفْرُ وَالنِّفَاقُ وَ الْغَيُّ وَالضَّلَالُ (3)
اسْتَعِينُوا: یاری جویید؛ از مادۀ «عَوْن» به معنای یاری استعانت یاری خواستن؛ مستعان اسم مفعول است یاری خسته شده.
لأوائِكُمْ: سختی ها؛ از ماده «لأی» به معنای تنگی و شدت و محنت و ناراحتی و سختی طاقت فرسا گرفته شده است؛ اللأواء: وزان صحراء الشدّة وضيق المعيشة و في مجمع البحرين في الحديث و من. الغَيُّ: انحراف؛ کار جاهلانه یا جهل و نادانی است که از اعتقاد فاسد سرچشمه می گیرد.
الضَّلَالُ: گمراهی.
حال که چنین است برای درمان بیماری های خود از قرآن شفا بطلبید و برای پیروزی بر شداید و مشکلات از آن یاری بجویید؛ چراکه در قرآن شفای سخت ترین بیماری یعنی کفر و نفاق و جهل و ضلالت است.
نکته
امام علیه السلام قرآن را وسیله حل مشکلات و درمان بیماری های اخلاقی و اجتماعی و معنوی می شمرد و اصول این بیماری را در چهار چیز خلاصه می کند کفر، نفاق، جهل و ضلال؛ زیرا قرآن نور ایمان و اخلاص بر دل می باشد و پرده های جهل و نادانی را پاره می کند و انسان را از ضلالت و گمراهی رهایی می بخشد. (4)
مشابه
قَدْ جَاءَتْكُمْ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ شِفاءٌ لِما فِى الصُّدُورِه (5)برای شما از جانب پروردگارتان موعظه ای آمد و شفایی برای آن مرضی که در دل دارید.
1) در سایه سار نهج البلاغه، ج3، ص536
2) نهج البلاغه، نامه 47.
3) فَاسْتَشْفُوهُ: شفا طلب کنید؛ از مادۀ «شَفَی» به معنای درمان بیماری؛ اسْتَشَفَی، اسْتِشْفَاء: خواستار تندرستی شد، خواستار بهبودی شد. أَدْوَائِكُمْ: دردها؛ از مادۀ «دوا» به معنای بیمار شد؛ الداء: جمع أدْوَاء: بيمارى.
4) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 6، ص 556.
5) یونس، 57.
فَاسْأَلُوا اللَّهَ بِهِ وَ تَوَجَّهُوا إِلَيْهِ بِحُبِّهِ وَ لَا تَسْأَلُوا بِهِ خَلْقَهُ إِنَّهُ مَا تَوَجَّهَ الْعِبَادُ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى بِمِثْلِهِ (1)
پس با توسل به قرآن حاجات خود را از خدا بخواهید با عشق به قرآن به خدا روی آورید، ولی به وسیلهٔ قرآن از مخلوق چیزی نخواهید هرگز بندگان خدا با وسیله چونان قرآن به خدا روی نیاوردند.
نکته
«لَا تَسْأَلُوا بهِ خَلْقَهُ» اشاره به این است که قرآن را وسیلهٔ خودنمایی و جلب توجه مردم و رسیدن به مقاصد دنیوی قرار ندهید. (2)
مشابه
إِنَّ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَقْرَأُ الْقُرْآنَ لِيُقَالَ فُلَانٌ قَارِيٌّ وَمِنْهُمْ مَنْ يَقْرَأُ الْقُرْآنَ لِيَطْلُبَ بِهِ الدُّنْيَا وَ لَا خَيْرَ فِي ذَلِكَ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَقْرَأَ الْقُرْآنَ لِيَنْتَفِعَ بِهِ فِي صَلَاتِهِ وَ لَيْلِهِ وَ نَهَارِهِ (3)گروهی از مردم قرآن می خوانند تا دیگران بگویند فلان کس قاری قرآن است و گروهی قرآن می خوانند تا به وسیله آن به منافع دنیوی برسند و در هیچ یک از این ها خیری نیست و گروهی دیگر قرآن را در نمازها و شب و روز می خوانند تا از آن بهره گیرند.
وَاعْلَمُوا أَنَّهُ شَافِعٌ مُشَقَّعٌ وَ قَائِلٌ مُصَدَّقُ وَ أَنَّهُ مَنْ شَفَعَ لَهُ الْقُرْآنُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ شُفْعَ فِيهِ وَ مَنْ مَحَلَ بِهِ الْقُرْآنُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ صُدِّقَ عَلَيْهِ (4)
مَحَلَ به: از او شکایت کرد؛ از ماده «محل» گرفته شده است و معمولاً به معنای شکایت کردن توأم با سعایت و عیب جویی می آید ولی در این جا تنها به معنای شکایت آمده است؛ محل به القرآن يوم القيامة صدق أى سعى به يقال محل بفلان اذا قال عليه قولا يوقعه في مكروه.
صُدِّقَ عَلَيْهِ: تصدیق می شود علیه او.
بدانید که قرآن شفاعت کننده ای است که از او بپذیرند و گوینده ای است که تصدیق می شود. هرکس که قرآن در روز قیامت شفاعتش کند، شفاعتش را بپذیرند و هرکس که قرآن از او شکایت نماید محکوم می گردد.
نکته
قرآن، نزد خداوند شفاعت می کند و خداوند شفاعتش را می پذیرد و شفاعت قرآن یعنی این کتاب گواهی می دهد که مؤمنان به فرمان ها و پرهیزهای آن عمل کرده اند. (1)
مشابه
فَما تَنْفَعُهُمْ شَفَاعَةُ الشَّافِعِينَ (2)پس شفاعت شفاعت کنندگان سودشان نبخشید. استعاره
مستعار: محل به
مستعار منه: نزد کسی از او بدگویی کرد.
مستعارله: قرآن
جامع: فعل «محل به» را برای قرآن استعاره آورده است؛ زیرا قرآن به زبان حال در پیشگاه علم خداوند و محضر ربوبی او ضد کسی که با خودداری از پیروی قرآن و مخالفت با احکام و آیاتش از آن روی گردانیده، گواهی می دهد و این شهادتی است که نه تنها تکذیب نمی شود، بلکه تصدیق آن واجب است؛ بنابراین قرآن در این جا مانند شخصی است که نزد پادشاه رود و دربارهٔ دیگری بدگویی کند.
فَإِنَّهُ يُنَادِي مُنَادٍ يَوْمَ الْقِيَامَةِ أَلَا إِنَّ كُلَّ حَارِثٍ مُبْتَلًى فِى حَرْثِهِ وَ عَاقِبَةِ عَمَلِهِ غَيْرَ حَرَثَةِ الْقُرْآنِ فَكُونُوا مِنْ حَرَثَتِهِ وَ أَتْبَاعِهِ (3)
مُبْتَلی: درگیر و گرفتار بودن.
حَرَثَةِ: كشتكاران؛ حَرَثه جمع «حارث» است.
آوازدهنده ای در روز قیامت آواز می دهد هر بذرافشانی در دنیا امروز گرفتار بذری است که افشانده و دچار عاقبت کاری است که کرده جز آنان که بذر قرآن در عرصه وجود خویش کاشتند.» پس از آنان باشید که بذر قرآن افشاندند و از آن پیروی نمودند.
نکته ها
«حَرَثَةِ الْقُرْآنِ» منظور عاملان به قرآن است. (4)
منظور از فریادکننده زبان حال اعمال آدمی است و مراد از حرث» یا «زرع»، هر عملی است که از آن فایده ای خواسته می شود و ثمره ای از آن به دست می آید. غرض از «ابتلا» در این جا آثار اعمال زشت و عواقب بد آن هاست که نفس به آن ها دچار می شود و به اندازهٔ انحراف و خروج از طاعت پروردگار گرفتار کیفر و عذاب می گردد و آشکار است کسی که عمل به قرآن را مزرعه آخرت خود سازد و کوشش در فهم معانی و مقاصد آن را وسیلهٔ تکمیل و تهذیب نفس خود قرار دهد از ابتلای به کیفرها و عذاب ها مصون خواهد بود پس آنان را تشویق می کند که از کشت کنندگان بذر قرآن و پیروان آن باشند. (1)
«فَكُونُوا مِنْ حَرَثَتِهِ وَ أَتْبَاعِهِ»: اگر کسی می خواهد کسب وکاری داشته باشد که قطعاً ضرر نکند باید قرآن را برای خود کسب نماید و از پیروان آن باشد؛ به این معنا که قرآن را آموخته و مطابق آن عمل کند.
مشابه
اَلدُّنْیَا مَزْرَعَهُ اَلْآخِرَهِ (2)دنیا کشتزار آخرت است. مَنْ كَانَ يُرِيدُ حَرْثَ الْآخِرَةِ نَزِدْ لَهُ فِى حَرْثِهِ وَ مَنْ كَانَ يُرِيدُ حَرْثَ الدُّنْيَا نُؤْتِهِ مِنْهَا وَ مَا لَهُ فِي الآخِرَةِ مِنْ نَصيب (3)هرکس کشت آخرت را بخواهد به کشته اش می افزاییم و هرکس کشت دنیا را بخواهد به او عطا می کنیم ولی دیگر در کشت آخرتش نصیبی نیست.
وَاسْتَدِلُّوهُ عَلَى رَبِّكُمْ وَ اسْتَنْصِحُوهُ عَلَى أَنْفُسِكُمْ وَ اتَّهِمُوا عَلَيْهِ آرَاءَ كُمْ وَ اسْتَغِضُّوا فِيهِ أَهْوَاءَكُم (4)
اسْتَغِشّوا: مغشوش بدانید؛ از مادهٔ «غش» به معنای فریب دادن تقلب کردن و کارهای ناخالص است و در تعبیر مذکور، مفهومش نادرست دانستن است.
با قرآن خدا را بشناسید و از قرآن برای خود نصیحت بخواهید. نظر خود را [اگر برخلاف قرآن است] متهم کنید و هواهای خود را [که در برابر قرآن است] خیانت کار شمارید.
نکته ها
امام به این نکته توجه می کند که اعتقادات صحیح و اخلاق و رفتار مطلوب را باید از
قرآن گرفت و این که معیار سنجش حق از باطل است که هر چه با قرآن هماهنگ است صحیح و آن چه مخالف است، باطل و بی ارزش است. (1)
تفاوت «آراء» و «اهواء» که در این سخن آمده در این است که «آراء » اشاره به اعتقادات مخالف قرآن و «اهواء» اشاره به خواسته های نفسانی ضد آن است. (2)
عبارت «وَ اتَّهِمُوا عَلَيْهِ آرَاءَكُمْ»: به این معناست که اگر دیدگاه و نظری دارید که برخلاف ظاهر قرآن است قرآن را خراب نکنید بلکه رأی خود را متهم کنید.
الْعَمَلَ الْعَمَلَ ثُمَّ النّهَايَةَ النِّهَايَةَ وَ الِاسْتِقَامَةَ الِاسْتِقَامَةَ ثُمَّ الصَّبْرَ الصَّبْرَ وَ الْوَرَعَ الْوَرَعَ إِنَّ لَكُمْ نِهَايَةً فَانْتَهُوا إِلَى نِهَايَتِكُمْ وَ إِنَّ لَكُمْ عَلَماً فَاهْتَدُوا بِعَلَمِكُمْ وَ إِنَّ لِلْإِسْلَامِ غَايَةً فَانْتَهُوا إِلَى غَايَتِهِ وَ اخْرُجُوا إِلَى اللَّهِ بِمَا افْتَرَضَ عَلَيْكُمْ مِنْ حَقِّهِ وَبَيَّنَ لَكُمْ مِنْ وَظَائِفِهِ أَنَا شَاهِدٌ لَكُمْ وَ حَجِيجُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ عَنْكُمْ.
الْعَمَلَ الْعَمَلَ ثُمَّ النَّهَايَةَ النَّهَايَةَ وَالِاسْتِقَامَةَ الِاسْتِقَامَةَ ثُمَّ الصَّبْرَ الصَّبْرَ وَ الْوَرَعَ الْوَرَعَ (1)عمل کنید، عمل کنید آن گاه آن را ناتمام نگذارید و به پایان برسانید و بر آن استقامت و پایداری ورزید شکیبایی کنید شکیبایی، باتقوا باشید باتقوا. نکته ها
بسیاری از واجبات الهی است که اگر انسان بخواهد آن ها را انجام دهد، مشکل است ولی انسان باید پشتکار و استقامت داشته باشد و اگر استقامت نداشته باشد ممکن است وقتی که انجام وظیفه می کند دیگران او را با مشکل مواجه سازند.
مراد از شکیبایی بر طاعت ایستادگی در برابر خواهش های نفس است تا مبادا انسان در برابر لذات ناشایست گردن نهد و در نتیجه از راه راست بیرون رود. (2)
امام علیه السلام به منظور خود از ذکر «نهایت» اشاره می کند که آن عبارت از غایت و مقصدی است که برای انسان تعیین شده و به آن ها سفارش می کند که خود را به این مقصد برسانند. این هدف همان چیزی است که آدمیان برای رسیدن به آن آفریده شده اند و عبارت از این است که آدمی در این جهان خود را از پلیدی های شیطان پاکیزه گرداند. (3)
مشابه
مَنْ عَمِلَ صَالِحاً مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثَى وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَيَاةً طَيِّبَة (4)هر زن و مردی که کاری نیکو انجام دهد اگر ایمان آورده باشد زندگی خوش و پاکیزه ای بدو خواهیم داد.
1) الِاسْتِقَامَةَ: ملازم طریق مستقیم بودن و ثبات بر مسیر صحیح است و بعضی آن را به معنای اعتدال تفسیر کرده اند که هر دو به یک معنا بازگشت می کند و گاه به معنای استوار و پابرجا بودن نیز آمده است که در جمله مزبور هر دو احتمال وجود دارد و جمع میان این دو نیز مانعی ندارد.
2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 5، ص 202.
3) همان.
4) نحل، 97.
إِنِّى جَزَيْتُهُمُ الْيَوْمَ بِما صَبَرُوا أَنَّهُمْ هُمُ الْفَائِزُون (1)امروز آن ها را به خاطر صبری که می کردند، پاداش می دهم. آن ها به مراد خود رسیده اند. يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تَتَّقُوا اللَّهَ يَجْعَلْ لَكُمْ فُرْقانا (2)ای کسانی که ایمان آورده اید، اگر از خدا بترسید شما را بصیرت شناخت حق از باطل دهد.
إِنَّ لَكُمْ نِهَايَةً فَانْتَهُوا إِلَى نِهَايَتِكُمْ برای شما پایان و مقصدی است، خود را به آن برسانید.
وَ إِنَّ لَكُمْ عَلَماً فَاهْتَدُوا بِعَلَمِكُمْ (3) و برای شما نشانه ای قرار داده شده به وسیله آن راه را پیدا کنید.
نکته
منظور از «عَلَم» یا اشاره به وجود مبارک خود امام علیه السلام و انبیاست که راه را به همگان نشان می دهد یا منظور قرآن و سنت است یا همه را شامل می شود. (4)
وَ إِنَّ لِلْإِسْلَامِ غَايَةً فَانْتَهُوا إِلَى غَايَتِهِ (5) و اسلام هدفی دارد، به هدف آن برسید.
نکته
خداوند دین اسلام را برای هدایت بشر قرار داد تا مردم راه حق را بیابند و به وظایف خود عمل کنند؛ بنابراین همه انسان ها به ویژه مسلمانان باید به دنبال هدف نهایی اسلام باشند و خود را در آن مسیر قرار دهند. هدف اسلام تنها با گفتن شهادتین محقق نمی شود بلکه انسانها باید به وسیلۀ اسلام و قرآن هدایت شوند و خود را بسازند.
وَ اخْرُجُوا إِلَى اللَّهِ بِمَا افْتَرَضَ عَلَيْكُمْ مِنْ حَقِّهِ وَ بَيَّنَ لَكُمْ مِنْ وَظَائِفِهِ أَنَا شَاهِدٌ لَكُمْ وَ
حَجِيجُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ عَنْكُم (1)
حَجِيج: کسی که در اقامه دلیل غالب شود؛ از مادۀ «حج» به معنای غلبه کردن آمده است و «حجیج» به کسی می گویند که با دلیل و برهان بر طرف مقابل غالب آید.
با انجام حقوق الهی که خداوند بر شما واجب ساخته و تکالیفی که برای شما بیان نموده به سوی خدا روید من گواه شمایم و روز قیامت به نفع شما حجت می آورم.
نکته ها
مقصود این است که در آن چه خداوند بر شما واجب گردانیده حق او را ادا کنید و ایفای حق او در واجبات و تکالیف این است که عمل از روی اخلاص و برای رضای او انجام گردد. پس از این شنوندگان را به فرمان برداری و پیروی از دستورهای خود ترغیب می کند و تذکر می دهد که او در روز رستاخیز گواه و مدافع آن ها خواهد بود. (2)
منظور از «شاهد» این است که امام علیه السلام در قیامت بر اعمال نیک و ادای حقوق الهی و استقامت در راه هدف گواهی می دهد. (3)
منظور از «حجیج» این است که در پاسخ سؤالاتی که فرشتگان الهی در دادگاه عدل خدا مطرح می کنند من از طرف شما جوابگو خواهم بود. (4)
مشابه
يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُناس بامامهم (5)روزی که هر گروه از مردم را به پیشوایانشان بخوانیم. و جِئْنا یک شهیداً عَلى هؤلاء (6)تو را بیاوریم تا بر آنان شهادت دهی.
1) اخْرُجُوا: بروید؛ از مادۀ «خروج» به معنای بیرون رفتن است و از آن جا که ادای حق، انسان را از زیر بار مسئولیت خارج می کند این واژه هنگامی که با «من» متعدی شود به معنای ادای حق آمده است. افْتَرَضَ واجب کرد؛ از ماده (فرض) به معنای فرض کرد اندیشه خود را برای مسئله ای به کار گرفت؛ «فرایض» به معنای چیزهایی است که معین و مقرر شده و چون واجبات معین و مقرر شده و استثنا ندارد به آن «فرایض» گفته می شود. بیّن: بیان نمود.
2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 5، ص203.
3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 6، ص566
4) همان.
5) اسراء، 71.
6) نحل، 89
أَلَا وَ إِنَّ الْقَدَرَ السَّابِقَ قَدْ وَقَعَ وَ الْقَضَاءَ الْمَاضِيَ قَدْ تَوَرَّدَ وَإِنِّي مُتَكَلَّمُ بِعِدَةِ اللَّهِ وَ حُجَّتِهِ قَالَ اللَّهُ تَعَالَى إِنَّ الَّذِينَ قالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَائِكَةُ أَلَّا تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِى كُنْتُمْ تُوعَدُونَ وَقَدْ قُلْتُمْ رَبُّنَا اللَّهُ فَاسْتَقِيمُوا عَلَى كِتَابِهِ وَ عَلَى مِنْهَاج أَمْرِهِ وَ عَلَى الطَّرِيقَةِ الصَّالِحَةِ مِنْ عِبَادَتِهِ ثُمَّ لَا تَمْرُقُوا مِنْهَا وَ لَا تَبْتَدِعُوا فِيهَا وَ لَا تُخَالِفُوا عَنْهَا فَإِنَّ أَهْلَ الْمُرُوقِ مُنْقَطَعٌ بِهِمْ عِنْدَ اللَّهِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ ثُمَّ إِيَّاكُمْ وَتَهْزِيعَ الْأَخْلَاقِ وَ تَصْرِيفَهَا وَ اجْعَلُوا اللَّسَانَ وَاحِداً وَ لْيَخْزُنِ الرَّجُلُ لِسَانَهُ فَإِنَّ هَذَا اللَّسَانَ جَمُوحٌ بِصَاحِبِهِ وَ اللَّهِ مَا أَرَى عَبْداً يَتَّقِي تَقْوَى تَنْفَعُهُ حَتَّى يَخْزُنَ لِسَانَهُ وَ إِنَّ لِسَانَ الْمُؤْمِنِ مِنْ وَرَاءِ قَلْبِهِ وَ إِنَّ قَلْبَ الْمُنَافِقِ مِنْ وَرَاءِ لِسَانِهِ لِأَنَّ الْمُؤْمِنَ إِذَا أَرَادَ أَنْ يَتَكَلَّمَ بِكَلَامٍ تَدَبَّرَهُ فِى نَفْسِهِ فَإِنْ كَانَ خَيْراً أَبْدَاهُ وَ إِنْ كَانَ شَرّاً وَارَاهُ وَ إِنَّ الْمُنَافِقَ يَتَكَلَّمُ بِمَا أَتَى عَلَى لِسَانِهِ لَا يَدْرِي مَا ذَا لَهُ وَ مَا ذَا عَلَيْهِ وَلَقَدْ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلى الله عليه وآله لَا يَسْتَقِيمُ إِيمَانُ عَبْدٍ حَتَّى يَسْتَقِيمَ قَلْبُهُ وَ لَا يَسْتَقِيمُ قَلْبُهُ حَتَّى يَسْتَقِيمَ لِسَانُهُ فَمَنِ اسْتَطَاعَ مِنْكُمْ أَنْ يَلْقَى اللَّهَ تَعَالَى وَ هُوَ نَقِيٌّ الرَّاحَةِ مِنْ دِمَاءِ الْمُسْلِمِينَ وَ أَمْوَالِهِمْ سَلِيمُ اللَّسَانِ مِنْ أَعْرَاضِهِمْ فَلْيَفْعَلْ).
أَلَا وَإِنَّ الْقَدَرَ السَّابِقَ قَدْ وَقَعَ وَالْقَضَاءَ الْمَاضِيَ قَدْ تَوَرَّدَ (1) آگاه باشید! آن چه مقدر شده بود رخ داد و آن چه قضای الهی به آن تعلق گرفته بود، اندک اندک تحقق یافت.
نکته ها
القدر السابق به بیعت امام اشاره دارد و «القضاء الماضی» به فتنه های پدید آمده بعد از آن بیعت اشاره دارد. (2)
حضرت در این عبارت توضیح می دهند که چرا پس از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله حکومت اسلامی به دست صاحبان اصلی آن نرسید و ابوبکر و عمر و عثمان بر سر کار آمدند و مسیر اسلام را منحرف کردند.
وَ إِنِّي مُتَكَلَّمْ بِعِدَةِ اللَّهِ وَ حُجَّتِهِ قَالَ اللَّهُ جَلَّ ذِكْرُهُ تَعَالَى ﴿إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ
ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلائِكَةُ أَلَّا تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ (1)﴾ (2)من از وعده خدا و حجت او سخن می گویم خدای متعال فرموده: «کسانی که گفتند پروردگار ما خداست سپس استقامت ورزیدند فرشتگان بر آن ها فرود می آیند و می گویند نترسید و محزون نباشید و بشارت باد شما را به بهشتی که وعده داده می شدید.»
نکته ها
منظور از وعده خداوند مژدۀ اوست به این که بر بندگانی که به پروردگاری او اعتراف کنند و در راه فرمان برداری او استقامت ورزند فرشتگان بر آن ها فرود آیند و بیم و اندوه را از دل آن ها ببرند و مژده بهشت به آن ها بدهند. (3)
در بعضی از روایات در تفسیر جملۀ «ثُمَّ اسْتَقامُوا» آمده است که این جمله اشاره به ولایت است. (4)
استقامت در راه خدا به این نیست که بگویند پروردگار ما خداست اما به دنبال غیر خدا باشند و خدا را فراموش کنند بلکه انسان باید روی حرف خود بایستد و در این راه ممکن است با مشکلاتی مواجه شود و صدمه ببیند و در این صورت است که طبق فرمایش قرآن فرشتگانی او را دلگرمی می دهند و یاری می رسانند.
مشابه
وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ مِنْهُمْ مَغْفِرَةً وَأَجْراً عَظيماً (5)خدا از میان آن ها کسانی را که ایمان آورده اند و کارهای شایسته کرده اند به آمرزش و پاداشی بزرگ وعده داده است. إِنَّ الَّذِينَ قالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا (6)بر آنان که گفتند: پروردگار ما «الله» است پایداری ورزیدند.
وَ قَدْ قُلْتُمْ رَبُّنَا اللَّهُ فَاسْتَقِيمُوا عَلَى كِتَابِهِ وَ عَلَى مِنْهَاجِ أَمْرِهِ وَ عَلَى الطَّرِيقَةِ الصَّالِحَةِ
مِنْ عِبَادَتِهِ (1)
و شما گفتید: «پروردگار ما خداست»، پس بر کتاب خدا و بر راه فرمان او و طریق شایسته بندگی اش پایداری کنید.
نکته
اشاره به این که گفتار بی عمل، کسی را به جایی نمی رساند و سبب ورود در بهشت و سعادت جاویدان نمی شود؛ حال که اظهار ایمان کرده اید وارد میدان عمل شوید تا مشمول وعده های الهی شوید. (2)
ثُمَّ لَا تَمْرُقُوا مِنْهَا وَ لَا تَبْتَدِعُوا فِيهَا وَ لَا تُخَالِفُوا عَنْهَا فَإِنَّ أَهْلَ الْمُرُوقِ مُنْقَطَعٌ بِهِمْ عِنْدَ اللَّهِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ (3)
أهل الْمُرُوقِ: منحرفان؛ در اصل به معنای گذشتن تیر از هدف است و مارقین به گروهی مانند خوارج اطلاق شده که آن ها چنان افراطی بودند که از دایره دین گذشتند و به بیراهه افتادند.
مُنْقَطَعٌ بِهِمْ: کسانی که زاد و توشهٔ آن ها تمام شده یا مرکبشان از کار افتاده و در وسط راه مانده و به مقصد نرسیده اند.
و از آن طریقه بیرون نروید و بدعت در آن مگذارید و با آن مخالفت نورزید؛ زیرا آنان که از راه بیرون شوند در قیامت از رحمت خدا بی نصیب اند.
نکته ها
«مرق السهم»: یعنی تیر بیشتر از اندازه رفت گاهی تیری که به هدف می خورد، همان جا متوقف می شد ولی گاهی سرعت تیر به اندازه ای است که از هدف در می آید و به جای دیگری می خورد.
«فَإِنَّ أَهْلَ الْمُرُوقِ»: این عبارت بیشتر به خوارج بر می گردد؛ همان طور که اگر کسانی در راه دین و عبادت خداوند کوتاهی کنند روز قیامت گرفتار می شوند، کسانی هم که تندروی می کنند و به اهل حق حمله و هجوم می آورند نیز در روز قیامت گرفتارند و از خداوند جدا و منقطع می شوند.
ثُمَّ إِيَّاكُمْ وَ تَهْزِيعَ الْأَخْلَاقِ وَ تَصْرِيفَهَا (1)
مبادا اخلاق نیک را بشکنید و دگرگون سازید.
نکته ها
این جمله درصدد نکوهش چندرنگی و دگرگونی در رفتار است. برخی به اقتضای منافع و سودجویی هایشان همواره از حالتی به حالت دیگر در می آیند. (2)
با توجه به کلمه تهزیع که به معنای در هم شکستن است گویی امام فضایل اخلاقی را همچون بنای استوار یا گوهری می شمرد که انحراف از آن به منزله تخریب و درهم شکستن و دگرگون ساختن آن است. شکستن اخلاق به این است که مثلاً اگر تا کنون با محبت بوده اید و نسبت به دیگران لطف داشتید طوری نباشد که یک دفعه خودخواه و متکبر شوید و آن اخلاقیات را بشکنید بلکه باید آن روش اخلاقی خود را حفظ کنید. (3)
گاهی انسان از اساس اخلاق خود را تغییر می دهد و به روش سابق بر می گردد. تا کنون انسانی بود که به مردم خوشبین و علاقه مند بود ولی از این پس حسود و کینه توز می شود و بر این صفت رذیله باقی می ماند که به این تصریف «اخلاق» گفته می شود.
وَ اجْعَلُوا اللَّسَانَ وَاحِداً زبانتان را یکی کنید
نکته ها
این تعبیر در مقابل تعبیر (ذو اللسانین است که اشاره به منافقین می باشد. (4)
در حضور و غیاب افراد به یک گونه سخن بگویید. کسی که در برابر افراد به گونه ای و در پشت سرشان به گونه ای دیگر سخن بگوید منافق است و در قیامت به جای یک زبان دو
زبان از آتش خواهد داشت که یکی در مقابل و دیگری در پشت سرش قرار دارد. (1)
وَ لْيَخْزُنِ الرَّجُلُ لِسَانَهُ فَإِنَّ هَذَا اللَّسَانَ جَمُوحٌ بِصَاحِبِهِ (2)
انسان باید زبان خود را نگه دارد؛ زیرا این ،زبان سرکش است و صاحبش را هلاک می کند.
نکته
این سخن در بیان علت لزوم نگه داشتن زبان است و اشاره به این است که زبان مانند اسب سرکش که صاحب خود را در پرتگاه هلاکت سرنگون می کند، انسان را از مدار صفت فاضله بیرون می برد و به وادی صفات زشت و ناپسندیده که موجب هلاکت در دنیا و آخرت است، می کشاند. (3)
تشبیه
مشَبَه: زبان
مشَبَه به: مرکب سرکش
وجه شَبَه: تشبیه زبان به مرکب سرکش از این بابت است که زبان ساده ترین عضوی است که در اختیار انسان است و به آسانی آن را به گردش در می آورد ولی گاهی هوای نفس و وسوسه های شیطانی آن چنان بر انسان غلبه می کند که مهار زبان را از دست انسان می گیرد و همچون مرکب چموش و سرکشی می شود که زمام اختیار از صاحبش گرفته و او را به سوی پرتگاه می برد.
وَ اللَّهِ مَا أَرَى عَبْداً يَتَّقِى تَقْوَى تَنْفَعُهُ حَتَّى يَخْتَرْنَ] يَخْزُنَ لِسَانَهُ (4)
به خدا سوگند، بنده با تقوایی را نمی بینم که از تقوایش بهره مند گردد مگر آن که زبانش را نگه دارد.
نکته
این تأکید امام علیه السلام که با سوگند به ذات پاک خدا مقرون شده، اشاره به آن چیزی است که همه پویندگان راه حق و ارباب سیروسلوک به آن قائل اند که نخستین گام در این راه را
1) در سایه سار نهج البلاغه، ج3، ص544.
2) ليَخْزُنِ: باید حفظ کند؛ از مادهٔ «خَزن» به معنای حفظ شیء و ذخیره کردن آن در خزانه خزن: المال و اختزنه أحرزه. جَمُوحٌ: سرکش، چموش؛ از مادۀ «جمح» گرفته شده و به معنای سرکشی است.
3) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 5، ص206.
4) مَا أَرَی: نمی بینم يَتَّقِی: پرهیزکاری می کند.
اصلاح زبان می شمارند و تا کسی از این گردنه صعب العبور نگذرد، هرگز به حقیقت تقوا و پرهیزکاری و قرب الی الله نخواهد رسید. (1)
مشابه
ما يَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلا لَدَيْهِ رَقِيبٌ عَتید (2)[آدمی] هیچ سخنی را به لفظ درنمی آورد مگر این که مراقبی آماده نزد او [آن را ضبط می کند].
وَ إِنَّ لِسَانَ الْمُؤْمِنِ مِنْ وَرَاءِ قَلْبِهِ وَ إِنَّ قَلْبَ الْمُنَافِقِ مِنْ وَرَاءِ لِسَانِهِ لِأَنَّ الْمُؤْمِنَ إِذَا أَرَادَ أَنْ يَتَكَلَّمَ بِكَلَامٍ تَدَبَّرَهُ فِي نَفْسِهِ فَإِنْ كَانَ خَيْراً أَبْدَاةَ وَ إِنْ كَانَ شَرًا وَارَاهُ وَ إِنَّ الْمُنَافِقَ يَتَكَلَّمُ بِمَا أَتَى عَلَى لِسَانِهِ لَا يَدْرِي مَاذَا لَهُ وَ مَاذَا عَلَيْهِ (3)
أَبْدَاه: آشکار کرد آن را.
وَارَاهُ: پنهان نمود آن را.
به راستی زبان مؤمن پشت دل او و دل منافق پشت زبان او قرار دارد؛ زیرا مؤمن وقتی بخواهد سخن بگوید نخست در درون خویش دربارۀ آن می اندیشد اگر نیک بود بر زبان می آورد و اگر بد بود پنهانش می کند اما منافق هر چه بر زبانش آید می گوید نمی فهمد کدام سخن به سود او و کدام سخن بر زیان اوست.
نکته ها
واژۀ «وراء» در هر دو جا کنایه از متابعت است؛ زیرا زبان مؤمن پیرو دل و خرد اوست و هنگامی لب به سخن می گشاید که آن چه سزاوار گفتن می داند از پیش اندیشیده و سنجیده باشد، لیکن زبان منافق و آن چه می گوید بر دل و فکر او پیشی دارد و زبانش پیرو اندیشه اش نیست. (4)
کسی که در مورد سخنان و رفتار خود می اندیشد و پیامدهای آن را بررسی می کند و در حقیقت عاقبت اندیشی می کند مانند این است که دنباله آن ها را بررسی کرده و به همین جهت از آن تعبیر به تدبیر می کنند. این جمله و جمله بعد، بیان علت فرمایش قبلی ایشان است که فرمود زبان مؤمن به دنبال قلب اوست.
مشابه
لِسَانُ الْعَاقِل وَرَاءَ قَلْبِهِ وَ قَلْبُ الْأَحْمَقِ وَرَاءَ لِسَانِه (1)زبان عاقل در پشت عقل اوست حالی که قلب احمق در پشت زبان او قرار دارد. قَلْبُ الْأَحْمَقِ فِى فِيهِ وَلِسَانُ الْعَاقِلِ فِي قَلْبِه (2)قلب احمق در دهان اوست و زبان عاقل در قلب اوست.
وَ لَقَدْ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله لَا يَسْتَقِيمُ إِيمَانُ عَبْدٍ حَتَّى يَسْتَقِيمَ قَلْبُهُ وَ لَا يَسْتَقِيمُ قَلْبُهُ حَتَّى يَسْتَقِيمَ لِسَانُهُ) (3) پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: ایمان هیچ بنده ای صاف و استوار نخواهد شد تا قلبش صاف شود و هیچ گاه قلبش صاف و استوار نمی شود تا زبانش چنین گردد.
نکته ها
اشاره دارد که سلامت ایمان از سلامت قلب سرچشمه می گیرد و سلامت قلب از سلامت زبان متأثر است. (4)
ارکان ایمان: اعتقاد به قلب شهادت و اقرار با زبان عمل به ارکان یا اعضا و جوارح.
آن چه در ایمان اصل و مهم است همان اعتقاد قلبی است؛ زیرا ایمان از ماده «أمن» است و به لحاظ این که انسان مؤمن به وسیله ایمانی که به خدا و معاد پیدا می کند دارای اطمینان و آرامش قلبی می شود که به اعتقاد قلبی «ایمان» می گویند و در حقیقت این ایمان واقعی است که به انسان اطمینان قلبی می دهد.
فَمَنِ اسْتَطَاعَ مِنْكُمْ أَنْ يَلْقَى اللَّهَ تَعَالَى وَ هُوَ نَقِيُّ الرَّاحَةِ مِنْ دِمَاءِ الْمُسْلِمِينَ وَ أَمْوَالِهِمْ سَلِيمُ اللَّسَانِ مِنْ أَعْرَاضِهِمْ فَلْيَفْعَلْ (5)
الرَّاحَةِ: كف دست.
أعراض: نواميس.
هر کس از شما بتواند خدا را در حالی ملاقات کند که دستش از خون و اموال مسلمین پاک
باشد و زبانش از تعدی بر آبروی آنان سالم بماند، باید چنین کند.
نکته ها
منظور از آسودگی از دست او این است که به خون و مال مسلمانان، دست دراز نکند و آسودگی از زبانش عبارت از مصون ماندن مسلمانان از تعرض او به آبرو و اعراض آن ها و غیره است که اعم از آن می باشد. (1)
علت بيان تعبیر «نَقِيُّ الرَّاحَةِ» این است که معمولاً کارهایی که انسان انجام می دهد به ویژه خونی که می ریزد یا مالی که از مردم می گیرد با دست انجام می دهد.
مشابه
الْمُسْلِمُ مَنْ سَلِمَ النَّاسُ مِنْ يَدِهِ وَ لِسَانِهِ وَ الْمُؤْمِنُ مَنِ اثْتَمَنَهُ النَّاسُ عَلَى أَمْوَالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ (2)مسلمان کسی است که مسلمانان از زبان و دست او در امان باشند و کمترین تعرضی به جان و مال و آبروی افراد نداشته باشد. امام صادق علیه السلام از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله چنین نقل می کند: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم يُعَذِّبُ اللَّهُ النِّسَانَ بِعَذَابٍ لَا يُعَذِّبُ بِهِ شَيْئاً مِنَ الْجَوَارِح فَيَقُولُ أَى رَبِّ عَذَّبْتَنِي بِعَذَابٍ لَمْ تُعَذِّبْ بِهِ شَيْئاً فَيُقَالُ لَهُ خَرَجَتْ مِنْكَ كَلِمَةٌ فَبَلَغَتْ مَشَارِقَ الْأَرْضِ وَ مَغَارِبَهَا فَسُفِكَ بِهَا الدَّمُ الْحَرَامُ وَ انْتُهِبَ بِهَا الْمَالُ الْحَرَامُ وَ انْتُهِكَ بِهَا الْفَرْجُ الْحَرَامُ وَ عِزَّتِي وَ جَلَالِي لَأُعَذِّبَنَّكَ بِعَذَابٍ أَعَذِّبُ بِهِ شَيْئاً مِنْ جَوَارِحِكَ (3)رسول خدا صلی الله علیه و اله فرمود: خدا زبان را عذابی کند که هیچ یک از اعضا را آن عذاب نکرده باشد زبان گوید: پروردگارا مرا عذابی نمودی که چیز دیگر را چنان عذابی ننمودی به او گفته شود تو یک جمله گفتی که به مشارق و مغارب زمین رسید و به وسیله آن خون محترم ریخته شد و مال محترم غارت شد و فرج محترم دریده شد. به عزت و جلالم سوگند، تو را عذابی کنم که هیچ یک از اعضای دیگر را آن گونه عذاب نکرده باشم.
فَإِنَّ دِمَاءَكُمْ وَأَمْوَالَكُمْ عَلَيْكُمْ حَرَامٌ كَحُرْمَةِ يَوْمِكُمْ هَذَا فِي شَهْرِكُمْ هَذَا فِي بَلَدِكُمْ هَذَا إِلَى يَوْمِ تَلْقَوْنَهُ فَيَسْأَلُكُمْ عَنْ أَعْمَالِكُم (4)احترام خون و مال شما همچون احترام امروز و این ماه در این سرزمین است و این ادامه دارد تا روز قیامت و در آن روز خداوند از اعمال شما پرسش می کند.
وَ اعْلَمُوا عِبَادَ اللَّهِ أَنَّ الْمُؤْمِنَ يَسْتَحِلُّ الْعَامَ مَا اسْتَحَلَّ عَاماً أَوَّلَ وَ يُحَرِّمُ الْعَامَ مَا حَرَّمَ عَامِاً أَوَّلَ وَ أَنَّ مَا أَحْدَثَ النَّاسُ لَا يُحِلُّ لَكُمْ شَيْئاً مِمَّا حُرِّمَ عَلَيْكُمْ وَ لَكِنَّ الْحَلَالَ مَا أَحَلَّ اللَّهُ وَ الْحَرَامَ مَا حَرَّمَ اللَّهُ فَقَدْ جَرَّبْتُمُ الْأُمُورَ وَ ضَرَّسْتُمُوهَا وَوُعِظْتُمْ بِمَنْ كَانَ قَبْلَكُمْ وَ ضُرِبَتِ الْأَمْثَالُ لَكُمْ وَ دُعِيتُمْ إِلَى الْأَمْرِ الْوَاضِحِ فَلَا يَصَمُّ عَنْ ذَلِكَ إِلَّا أَصَمُّ وَ لَا يَعْمَى عَنْ ذَلِكَ إِلَّا أَعْمَى وَمَنْ لَمْ يَنْفَعُهُ اللَّهُ بِالْبَلَاءِ وَ التَّجَارِبِ لَمْ يَنْتَفِعْ بِشَيْءٍ مِنَ الْعِظَةِ وَ أَتَاهُ التَّقْصِيرُ مِنْ أَمَامِهِ حَتَّى يَعْرِفَ مَا أَنْكَرَ وَيُنْكِرَ مَا عَرَفَ وَ إِنَّمَا النَّاسُ رَجُلَانِ مُتَّبِعْ شِرْعَةً وَ مُبْتَدِعْ بِدْعَةً لَيْسَ مَعَهُ مِنَ اللَّهِ سُبْحَانَهُ بُرْهَانُ سُنَّةٍ وَلَا ضِيَاءُ حُجَّةٍ. وَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ لَمْ يَعِ أَحَداً بِمِثْل هَذَا الْقُرْآنِ فَإِنَّهُ حَبْلُ اللَّهِ الْمَتِينُ وَ سَبَبُهُ الْأَمِينُ وَ فِيهِ رَبِيعُ الْقَلْبِ وَ يَنَابِيعُ الْعِلْمِ وَمَا لِلْقَلْبِ جِلَاءِ غَيْرُهُ مَعَ أَنَّهُ قَدْ ذَهَبَ الْمُتَذَكَّرُونَ وَ بَقِيَ النَّاسُونَ أَوِ الْمُتَنَاسُونَ فَإِذَا رَأَيْتُمْ خَيْراً فَأَعِينُوا عَلَيْهِ وَإِذَا رَأَيْتُمْ شَرّاً فَاذْهَبُوا عَنْهُ فَإِنَّ رَسُولَ اللَّهِ (صلى الله عليه وآله كَانَ يَقُولُ يَا ابْنَ آدَمَ اعْمَلِ الْخَيْرَ وَ دَعِ الشَّرَّ فَإِذَا أَنْتَ جَوَادٌ قَاصِدٌ).
وَاعْلَمُوا عِبَادَ اللَّهِ أَنَّ الْمُؤْمِنَ يَسْتَحِلُّ الْعَامَ مَا اسْتَحَلَّ عَاماً أَوَّلَ وَيُحَرِّمُ الْعَامَ مَا حَرَّمَ عاماً أَولَ (1)
يُحرم: حرام می کند، حرام می داند.
بندگان خدا! بدانید مؤمن امسال چیزی را حلال می شمارد که سالِ نخست حلال می دانسته و چیزی را حرام می شمارد که سال نخست حرام می دانسته.
نکته
این سخن اشاره به بدعت هایی است که بعد از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در دین خدا گذارده شده؛ نه تنها قیاس را در موارد عدم دسترسی به نصوص کتاب و سنت به کار گرفتند بلکه برخلاف نص صریح قرآن یا پیامبر برخاستند. خلیفه سوم روشی را که پیامبر در تقسیم بیت المال بنا نهاده بود و مساوات را در حد نیازها در نظر می گرفت، به کلی دگرگون ساخت و اعیان و اشراف و از آن فراتر، اقوال و بستگان خویش را بر همه مقدم شمرد و
1) يَسْتَحِلٌ: حلال می شمارد. الْعَامَ: سال.
همه چیز را در اختیار آن ها گذاشت. (1)
وَ أَنَّ مَا أَحْدَثَ النَّاسُ لَا يُحِلُّ لَكُمْ شَيْئاً مِمَّا حُرِّمَ عَلَيْكُمْ وَلَكِنَّ الْحَلَالَ مَا أَحَلَّ اللَّهُ وَ الْحَرَامَ مَا حَرَّمَ اللَّهُ (2) بدعت هایی که مردم پدید آورده اند هیچ حرامی را بر شما حلال نمی کند، بلکه حلال همان است که خدا حلال نموده و حرام همان است که خدا حرام ساخته
نکته
اشاره به این است که بدعت هایی که در زمان سه خلیفهٔ پیش از حضرت گذاشته شده بود، البته این عبارت مطلق است و شامل همه زمانها و از جمله زمان ما هم می شود؛ به این معنا که اگر کسانی بخواهند برخلاف قرآن و احکام قطعی اسلام نظریات تازه ای بدهند درست نیست و حلال و حرام خداوند را نمی توان تغییر داد.
مشابه
و ما آتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا (3)هر چه پیامبر به شما داد، بستانید و از هر چه شما را منع کرد، اجتناب کنید.
فَقَدْ جَرَّبْتُمُ الْأُمُورَ وَ ضَرَّسْتُمُوهَا وَ وُعِظْتُمْ بِمَنْ كَانَ قَبْلَكُمْ وَ ضُرِبَتِ الْأَمْثَالُ لَكُمْ وَ دعِيتُمْ إِلَى الْأَمْرِ الْوَاضِح (4)
وعظتُمْ: موعظه شدید.
دُعِيتُمْ: دعوت شديد.
شما امور گوناگون را تجربه کردید و آزمودید و نیز از پیشینیان خود پند گرفتید. برای شما مثل ها زدند و به امری آشکار فراخوانده شدید
1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 6، ص585
2) أَحْدَثَ: ایجاد نمود.
3) حشر، 7.
4) جَرَّبْتُمْ: تجربه کردید؛ از مادۀ «جَرَبَ» به معنای تجربه کردن؛ التَّجْرِبَة: جمع «تَجارِب» به معنای آزمایش، آزمودن، امتحان، تجربه ضَرَّسْتُمُ: تحقیق و چاوش نمودید؛ از مادۀ «ضَرَس» به معنای گاز گرفتن یا گاز گرفتن شدید با دندان است؛ سپس به معنای بررسی دقیق درباره چیزی آمده است و در عبارت مزبور منظور همین معناست؛ ضرّسته: الحروب أى جربته و أحكمته.
فَلَا يَصَمُّ عَنْ ذَلِكَ إِلَّا أَصَمُّ وَ لَا يَعْمَى عَنْ ذَلِكَ إِلَّا أَعْمَى (1)
بر اساس این سخن، تنها افراد ناشنوا از درک این مطلب عاجز و ناتوان می مانند و تنها نابینایان آن را نمی بینند.
نکته
اشاره به این که آثار سوء و نکبت بار بدعت ها آشکار است و پیام تاریخ نیز در این زمینه روشن است آن کس که آن آثار را نبیند نابیناست و آن کس که این پیام را نشنود، کر است. (2)
مشابه
أَ فَأَنْتَ تُسْمِعُ الصُّمَّ أَوْ تَهْدِى الْعُمْيَ وَ مَنْ كانَ في ضَلالٍ مُبین (3)آیا تو می خواهی به کران سخن بشنوانی یا کوران و آن هایی را که در گمراهی آشکار هستند، راه بنمایی؟
وَ مَنْ لَمْ يَنْفَعْهُ اللَّهُ بِالْبَلَاءِ وَ التَّجَارِبِ لَمْ يَنْتَفِعْ بِشَيْءٍ مِنَ الْعِظَةِ وَ أَتَاهُ التَّقْصِيرُ مِنْ أَمَامِهِ حَتَّى يَعْرِفَ مَا أَنْكَرَ وَيُنْكِرَ مَا عَرَفَ (4)
يَعْرف: می شناسد.
ینکر: انکار می کند
آن کس که از آزمون های الهی و تجربه ها سودی نبرد از هیچ پند و اندرزی سود نخواهد برد و کوته فکری و کوته نگری آشکارا دامان او را می گیرد تا آن جا که بد را خوب و خوب را بد می بیند.
نکته ها
«فمن لم ينتفع بالبلاء» یعنی کسی که از آزمون ها و تجربه ها سود نبرد، (این سخن اشاره است به این که باید از امور عبرت گرفت و در آن ها اندیشید) و از گرفتاری ها و رنج ها و تحمل سختی ها چیزی نیاموزد پیداست که پند و اندرز نیز فایده ای به او نمی رساند؛ زیرا پندها و موعظه ها نتیجه دقت در امور و ملاحظه تجلی آیات الهی در آن هاست و آشکار
1) لا يَصَمُّ: ناشنوا نمی شود؛ صمت الاذن صمما من باب تعب بطل سمعها هكذا فسّره الأزهرى وغيره، ويسند الفعل إلى الشخص أيضا فيقال: صمّ يصمّ صمما، فالذكر أصمّ و الأنثى صمّاء و الجمع صمّ مثل أحمر و حمراء و حمر، و يتعدّى بالهمزة فيقال أصمه الله وربما استعمل الرباعي لازما على قلّة و لا يستعمل الثلاثي متعديا فلا يقال الاذن و لا يبنى للمفعول فلا يقال صمت الاذن. لَا يَعْمَی: نابینا نمی شود.
2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 6، ص585.
3) زخرف، 40
4) عِظَة: موعظه. أَمَامِهِ: روبه رو؛ «امام» در اصل به معنای پیش روست و جمله «اتاه التقصير من امامه» یعنی تقصیرها آشکارا دامان او را می گیرد.
است که هرگز فرع بدون اصل حاصل نمی شود. (1)
«حَتَّى يَعْرِفَ مَا أَنْكَرَ» این بیان به آثار و نتایجی اشاره دارد که نارسایی و ناآگاهی او به بار می آورد و آن عبارت است از درهم ریختگی فکر و صدور حکم بدون داشتن بینش لازم؛ گاهی می پندارد چیزی را که انکار کرده و نمی شناسد کاملاً به حقیقت آن دانا و آگاه است و زمانی دیگر آن چه می شناخته و حکم به صحت آن داده بر اثر خیالی که در او پدید آمده انکار می کند. (2)
مشابه
قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالْأَخْسَرِينَ أَعْمَالَا الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَهُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً (3)بگو آیا به شما خبر دهیم که زیانکارترین مردم در کارها چه کسانی اند؟ آن ها که تلاش هایشان در زندگی دنیا گم و نابود شده؛ با این حال می پندارند کار نیک انجام می دهند.
وَ إِنَّمَا النَّاسُ رَجُلَانِ مُتَّبِعْ شِرْعَةً وَ مُبْتَدِعٌ بِدْعَةً لَيْسَ مَعَهُ مِنَ اللَّهِ سُبْحَانَهُ بُرْهَانُ سُنَّةٍ وَلَا ضِيَاءُ حُجَّةٍ (4)
مُبْتَدِع: بدعت گذار.
مردم دو گروه بیش نیستند گروهی تابع شریعت و آیین خدا و گروهی بدعت گذار که دلیلی از سوی خدا و از سنت پیامبر و نوری از حجت و برهان با خود ندارند
نکته ها
برهان سنت اشاره به دلایل نقلی و ضیای حجت اشاره به دلیل عقلی است. (5)
«شرعة» یعنی راه وروش و مراد از آن راه دین است.
دسته بدعت گذار برای آن چه از پیش خود پدید آورده اند هیچ گونه دلیل قابل اعتمادی از کتاب خدا و سنت ندارند و هیچ پرتوی از برهان که بتواند در ظلمات جهل راهنما و راهگشا باشد به همراه آن ها نیست تقسیم مردم به این دو دسته برای این است که شنوندگان به گروهی که برتری دارند بپیوندند. (6)
به نظر می رسد که این عبارت کنایه به همان مردمی است که هنوز فرهنگ و افکار خلفای پیش از حضرت در مغزشان بوده است این ها کسانی بودند که برای کارهای خود و بدعت هایی که گذاشتند دلیل روشنی نداشتند و آن ها را با قیاس و امثال آن توجیه می کردند.
مشابه
لِكُلِّ جَعَلْنا مِنْكُمْ شِرْعَةً وَ مِنْها (1)جا برای هر گروهی از شما شریعت و روشی نهادیم. أَمَّا أَهْلُ الْبِدْعَةِ فَالْمُخَالِفُونَ لِأَمْرِ اللَّهِ وَ لِكِتَابِهِ وَ لِرَسُولِهِ الْعَامِلُونَ بِرَأْيِهِمْ وَ أَهْوَائِهِمْ وَ إِنْ کتروا (2)و اهل بدعت مخالفان اوامر خداوند و قرآن و پیامبر بوده و افرادی خودرای و هواپرستاند؛ هر چند تعدادشان بسیار باشد.
وَ إِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ لَمْ يَعِظُ أَحَداً بِمِثْل هَذَا الْقُرْآنِ (3) خداوند سبحان، احدی را به چیزی مانند قرآن، پند و اندرز نداده است.
مشابه
يَعِظُكُمُ اللَّهُ أَنْ تَعُودُوا لِمِثْلِهِ أَبَداً إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنين (4)خدا شما را اندرز می دهد که اگر از مؤمنان هستید بار دیگر گرد چنان کاری مگردید.
فَإِنَّهُ حَبْلُ اللَّهِ الْمَتِينُ وَ سَبَبُهُ الْأَمِينُ وَ فِيهِ رَبِيعُ الْقَلْبِ وَيَنَابِيعُ الْعِلْمِ وَ مَا لِلْقَلْبِ جِلَاءٌ غَيْرُهُ (5)
سَبَبُهُ: طناب و ريسمان؛ السبب الحبل و هو ما يتوصل به إلى الاستعلاء ثم استعير لكلّ ما يتوصل به إلى الامور فقيل هذا سبب هذا و هذا مسبّب عن هذا. رَبِيعُ بهار.
يَنَابِیعُ: سرچشمه ها؛ جمع «ينبوع» به معنای چشمه است.
زیرا قرآن ریسمان استوار خدا و سبب امین اوست بهار دل و چشمه های دانش را در خود
دارد و دل ها را جز قرآن جلایی نیست.
نکته ها
قرآن سبب امین است، یعنی واسطه ای است در میان خلق و خالق که هیچ گونه خطا اشتباه و خیانتی در آن راه ندارد و حق خالص است. (1)
ریسمانی که برای نجات کسی فرستاده می شود ممکن است که محکم نباشد و در بین راه پاره شود و در نتیجه فردی که قرار بود نجات یابد بیشتر سقوط کند و دوباره در چاه بیچارگی گرفتار شود اما بنا بر فرمایش حضرت قرآن ریسمان محکمی است که گسسته نمی شود.
استعاره
مستعار: ينابيع
مستعار منه: سرچشمه ها
مستعارله: قرآن
جامع: واژۀ ینابیع برای قرآن استعاره آورده شده است؛ زیرا هنگامی که در قرآن تدبر شود و در آیات آن دقت و بررسی گردد، مانند آب که از چشمه ها جوشان و سرازیر می گردد دانشهای بسیاری از آن ریزان می شود که انسان می تواند از آن ها سود ببرد.
استعاره
مستعار: جلاء
مستعار منه: روشنی
مستعارله: قرآن
جامع: وجه استعاره در واژهٔ جلاء» برای قرآن این است که همان گونه که صیقل به آینه جلا و روشنی می دهد قرآن هم هنگامی که مورد تدبر و اندیشه قرار گیرد و معانی آن فهم ،گردد، زنگار جهالت را از صفحه دل می زداید و به آن روشنی می بخشد.
مَعَ أَنَّهُ قَدْ ذَهَبَ الْمُتَذَكَّرُونَ وَبَقِيَ النَّاسُونَ أَوِ الْمُتَنَاسُونَ (2) با آن که عمل کنندگان به اندرزهای قرآن رخت بربستند و رفتند و فراموشکاران یا آنان که خود را به فراموشی می زنند، باقی ماندند.
نکته
«الْمُتَنَاسُونَ» به کسانی گفته می شود که خود را به فراموشی می زنند و اظهار بی اطلاعی کنند یا قیافه فراموشکاری به خود می گیرند؛ چون باب تفاعل به معنای تظاهر و به خود بستن چیزی می آید.
مشابه
امام على علیه السلام: [أَوْه] أَوَّهِ عَلَى إِخْوَانِيَ الَّذِينَ تَلَوُا الْقُرْآنَ فَأَحْكَمُوهُ وَ تَدَبَّرُوا الْفَرْضَ فَأَقَامُوهُ أَحْيَوُا السُّنَّةَ وَ أَمَاتُوا الْبِدْعَة (1)دریغا از برادرانم که قرآن را خواندند و آن را استحکام بخشیدند و در واجبات الهی تدبر کردند و آن ها را بر پا داشتند سنت های الهی را زنده و بدعت ها را نابود کردند.
فَإِذَا رَأَيْتُمْ خَيْراً فَأَعِينُوا عَلَيْهِ وَ إِذَا رَأَيْتُمْ شَرًا فَاذْهَبُوا عَنْهُ فَإِنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم كَانَ يَقُولُ يَا ابْنَ آدَمَ اعْمَلِ الْخَيْرَ وَ دَعِ الشَّرَ فَإِذَا أَنْتَ جَوَادٌ قَاصِدٌ (2)
فَاذْهَبُوا عَنْهُ: از آن فرار کنید.
جَوَادٌ: باکرامت در اصل به معنای اسب سریع السیر است و از مادۀ «جود» به معنای بخشش گرفته شده؛ سپس به انسان های با استقامت و کوشا اطلاق شده است؛ الفرس السابق الجيد.
قاصد: معتدل؛ از مادۀ «قصد» به معنای میانه روی گرفته شده؛ بنابراین قاصد کسی است که در جاده مستقیم بدون افراط و تفریط گام بر می دارد.
هرگاه کار نیکی دیدید در انجام آن یاری دهید و هرگاه شری مشاهده کردید از آن دوری نمایید که رسول خدا می فرمود: «فرزند آدم کار نیک انجام ده و کار بد را واگذار که اگر چنین کنی خوش رفتار و بر اعتدال باشی».
مشابه
وَلْتَكُنْ مِنْكُمْ أُمَّةٌ يَدْعُونَ إِلَى الْخَيْرِ وَيَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ أُولِئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُون (3)باید که از میان شما گروهی باشند که به خیر دعوت کنند و امر به معروف و نهی از منکر کنند. اینان رستگاران اند. وَ تَعاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَالتَّقْوى وَ لا تَعاوَنُوا عَلَى الْإِثْمِ وَالْعُدْوان (4)شما مؤمنان یکدیگر را
در نیکوکاری و تقواپیشگی یاری دهید و در گناه و تجاوز به یکدیگر کمک نکنید.
استعاره
مستعار: جواد و قاصد
مستعار منه: راهرو در جاده مستقیم
مستعارله: کسی که کار نیکی انجام می دهد
جامع: «جواد» و «قاصد» هر دو استعاره اند وجه مناسبت این است که کسی که کار نیک انجام می دهد و از اقدام به کار بد خودداری می کند در صراط مستقیم قرار دارد و رو به خدا گام بر می دارد و کژی و انحرافی در کار و روش او نیست و مانند اسب راهواری که در جاده مستقیم به حرکت در آمده است در سلوک الی الله و طی مدارج راه حق از هرکس دیگر رهروتر و تیز پاتر خواهد بود.
أَلَا وَإِنَّ الظُّلْمَ ثَلَاثَةٌ فَظُلْمُ لَا يُغْفَرُ وَظُلْمَ لَا يُتْرَكُ وَظُلْمٌ مَغْفُورٌ لَا يُطْلَبُ فَأَمَّا الظُّلْمُ الَّذِي لَا يُغْفَرُ فَالشِّرْكُ بِاللَّهِ قَالَ اللَّهُ تَعَالَى إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ أَمَّا الظُّلْمُ الَّذِي يُغْفَرُ فَظُلْمُ الْعَبْدِ نَفْسَهُ عِنْدَ بَعْضِ الْهَنَاتِ وَ أَمَّا الظُّلْمُ الَّذِي لَا يُتْرَكُ فَظُلْمُ الْعِبَادِ بَعْضِهِمْ بَعْضاً الْقِصَاصُ هُنَاكَ شَدِيدٌ لَيْسَ هُوَ جَرْحاً بِالْمُدَى وَ لَا ضَرْباً بِالسَّيَاطِ وَ لَكِنَّهُ مَا يُسْتَصْغَرُ ذَلِكَ مَعَهُ فَإِيَّاكُمْ وَالتَّلَوُّنَ فِي دِينِ اللَّهِ فَإِنَّ جَمَاعَةً فِيمَا تَكْرَهُونَ مِنَ الْحَقِّ خَيْرٌ مِنْ فُرْقَةٍ فِيمَا تُحِبُّونَ مِنَ الْبَاطِلِ وَ إِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ لَمْ يُعْطِ أَحَداً بِفُرْقَةٍ خَيْراً مِمَّنْ مَضَى وَ لَا مِمَّنْ بَقِيَ. يَا أَيُّهَا النَّاسُ طُوبَى لِمَنْ شَغَلَهُ عَيْبُهُ عَنْ عُيُوبِ النَّاسِ وَ طُوبَى لِمَنْ لَزِمَ بَيْتَهُ وَ أَكَلَ قُوتَهُ وَ اشْتَغَلَ بِطَاعَةِ رَبِّهِ وَ بَكَى عَلَى خَطِيئَتِهِ فَكَانَ مِنْ نَفْسِهِ فِى شُغُل وَالنَّاسُ مِنْهُ فِي رَاحَةٍ.
أَلَا وَإِنَّ الظُّلْمَ ثَلَاثَةٌ فَظُلْمٌ لَا يُغْفَرُ وَظُلْمٌ لَا يُتْرَكُ وظُلْمٌ مَغْفُورٌ لَا يُطْلَبُ (1)
لَا يُتْرَكُ: رها نمی شود.
بدانید ستم سه گونه است ستمی که نابخشودنی است؛ ستمی که بازخواست شود؛ و ستمی که بخشیده شود.
نکته
ظلم هایی که انسان به خودش می کند و بی مورد بر خود سخت می گیرد، همگی بخشودنی هستند؛ همچنین گناهان کوچک بدون نیاز به تو به بخشوده می شوند. (2)
مشابه
الَّذِينَ يَجْتَنِبُونَ كَبَائِرَ الْإِثْمِ وَ الْفَواحِشَ إِلَّا اللَّمَمَ إِنَّ رَبَّكَ واسِعُ الْمَغْفِرَةِ (3)کسانی که از گناهان کبیره و اعمال زشت جز صغیره دوری می کنند آمرزش پروردگار تو گسترده است. إِنْ تَجْتَنِبُوا كَبَائِرَ مَا تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَيِّئَاتِكُمْ وَ نُدْخِلْكُمْ مُدْخَلاً كَريماً (4)اگر از گناهان کبیره ای که از آن نهی شده اید اجتناب کنید گناهان کوچک شما را می پوشانیم و در جایگاه خوبی شما را وارد می سازیم.
فَأَمَّا الظُّلْمُ الَّذِي لَا يُغْفَرُ فَالشِّرْكُ بِاللَّهِ قَالَ اللَّهُ تَعَالَى إِنَّ اللَّهَ لَا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ (1)اما ستمی که نابخشودنی است شرک به خداوند است. خدای متعال فرمود: «خداوند گناه شرک به خودش را نمی آمرزد». مشابه
وَ مَنْ يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً بعيداً (2)و هرکس که برای خدا شریکی قرار دهد، سخت به گمراهی افتاده است. فَلَمَّا آتَاهُما صالِحاً جَعَلا لَهُ شُرَكَاءَ فيما آتَاهُما فَتَعالَى اللَّهُ عَمَّا يُشْرِكُون (3)چون خدا آن دو را فرزندی صالح داد، برای او در آن چه به آن ها عطا کرده بود، شریکانی انگاشتند، حال آن که خدا از هرچه با او شریک می سازند برتر است. إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَيَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاءُ وَ مَنْ يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَقَدِ افْتَرِى إِثْماً عظیماً (4)هر آینه خدا گناه کسانی را که به او شرک آورند، نمی آمرزد و گناهان دیگر را برای هرکه بخواهد می آمرزد و هر که به خدا شرک ،آورد دروغی ساخته و گناهی بزرگ مرتکب شده است.
وَ أَمَّا الظُّلْمُ الَّذِي يُغْفَرُ فَظُلْمُ الْعَبْدِ نَفْسَهُ عِنْدَ بَعْضِ الْهَنَاتِ (5) اما ستمی که بخشوده می شود ظلم کردن بنده در حق خویش است به هنگام ارتکاب برخی از گناهان کوچک
1) نساء، 48
2) نساء، 116.
3) اعراف، 190.
4) نساء، 48
5) الْهَنَاتِ: چیزهای کم؛ مراد گناهان صغیره است؛ جمع «هن» به معنای امر مهم و حادثه شدید نقل شده است و گاه به معنای موضوعات کوچک و کم اهمیت است و در جمله یاد شده همین معنای دوم قصد شده است؛ هن بالتخفيف كأخ كناية عن كل اسم جنس كما في مصباح اللغة للفيومي أو عما يستقبح ذكره و لامها محذوفة ففى لغة هيها فيصغر على هنيهة و منه يقال مكث هنيهة أى ساعة لطيفة، و في لغة هي واو فيصغر فى المؤنّث على هنية و الهمز خطاء إذ لا وجه له و جمعها هنوات و ربما جمعت على هنات مثل عدات هكذا في المصباح وضبطه الفيروزآبادي بفتح الهاء و هكذا فيما رأيته من نسخ النهج.
وَ أَمَّا الظُّلْمُ الَّذِى لَا يُتْرَكُ فَظُلْمُ الْعِبَادِ بَعْضِهِمْ بَعْضاً الْقِصَاصُ هُنَاكَ شَدِيدٌ (1) اما ستمی که از آن بازخواست شود، ظلم کردن بعضی از بندگان بر بعضی دیگر است. [بدانید] قصاص در قیامت سخت است.
لَيْسَ هُوَ جَرْحاً بِالمُدَى وَ لَا ضَرْباً بِالسَّيَاطِ وَ لَكِنَّهُ مَا يُسْتَصْغَرُ ذَلِكَ مَعَهُ (2)
يُسْتَصْغَرُ: کوچک شمرده می شود.
و از قبیل [قصاص های دنیا] زخم زدن با کارد یا تازیانه زدن نیست بلکه به گونه ای است که این ها در برابرش ناچیز است.
فَإِيَّاكُمْ وَ التَّلَوُّنَ فِي دِينِ اللَّهِ فَإِنَّ جَمَاعَةً فِيمَا تَكْرَهُونَ مِنَ الْحَقِّ خَيْرٌ مِنْ فُرْقَةٍ فِيمَا تُحِبُّونَ مِنَ الْبَاطِلِ وَ إِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ لَمْ يُعْطِ أَحَداً بِفُرْقَةٍ خَيْراً مِمَّنْ مَضَى وَ لَا مِمَّنْ بَقِيَ (3)
فرقة: پراکندگی
جَمَاعَة: اتفاق و وحدت.
پس در دین خدا هر روز به رنگی در نیایید؛ زیرا وحدت و یکپارچگی در حقی که برایتان ناخوشایند ،است بهتر است از پراکندگی در باطلی که برایتان خوشایند می باشد خدای سبحان به هیچ یک از پیشینیان و کنونی ها به سبب تفرقه خیری عطا نکرد.نکته ها
شاید این فرمایشات حضرت اشاره باشد به کارهایی که امثال طلحه و زبیر و عایشه و معاویه در آینده نزدیک انجام می دهند و به آنان هشدار می دهد که ایجاد اختلاف نکنید و اجتماع مسلمانان را به هم نریزید.
واژۀ «تلون» به معنای رنگ پذیری که به حالت نفاق اشاره دارد. (4)
در عبارت «فَإِنَّ جَمَاعَةٌ فِيمَا تَكْرَهُونَ» به این حقیقت اشاره شده است که اتحاد و انسجام در جامعه بهتر از تفرقه می باشد وقتی فرد یا افرادی با دیگران در برخی از مسائل به توافق
1) قصاص: دنبال چیزی را گرفتن؛ «قصه» نیز به این لحاظ قصه نامیده می شود که دنبال حادثه ای گرفته و بازگو می شود.
2) الجَرحُ بالمُدَى: زخمی کردن با چاقو؛ مُدَی جمع «مدیه» به معنای کارد و چاقوست. السَّيَاطِ تازیانه ها؛ جمع سَوَط» به معنای تازیانه، شلاق که از پوست بافند.
3) التَّلَونَ: رنگ به رنگ شدن تغییر موضع دادن به خاطر شرایط مختلف. تَكْرَهُونَ: ناپسند می دانید.
4) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 6، ص601.
می رسند و اتحاد و اجتماعی به وجود می آید ممکن است که همه آنان به تمام خواسته ها و آرزوهای خود نرسند و برخی امور خلاف میل آنان باشد ولی به هر حال اتحاد و اجتماع بهتر از تفرقه و درگیری است.
مشابه
وَ عَسَى أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ عَسَى أَنْ تُحِبُّوا شَيْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَكُم (1)شاید چیزی را ناخوش بدارید و در آن خیر شما باشد و شاید چیزی را دوست داشته باشید و برایتان ناپسند افتد. وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعاً وَ لا تَفَرَّقُوا (2)و همگان دست در ریسمان خدا زنید و پراکنده مشوید.
يَا أَيُّهَا النَّاسُ طُوبَى لِمَنْ شَغَلَهُ عَيْبُهُ عَنْ عُيُوبِ النَّاسِ وَ طُوبَى لِمَنْ لَزِمَ بَيْتَهُ وَ أَكَلَ قُوتَهُ وَ اشْتَغَلَ بِطَاعَةِ رَبِّهِ وَ بَكَى عَلَى خَطِيئَتِهِ فَكَانَ مِنْ نَفْسِهِ فِي شُغُلٍ وَ النَّاسُ مِنْهُ فِي رَاحَةٍ (3)
أكَلَ قُوتَهُ: غذایش را خورد.
مردم! خوشا به حال کسی که رسیدگی به عیب هایش او را از عیب جویی دیگران بازدارد و خوشا به حال کسی که در خانه خود قرار یابد روزی خویش را بخورد، به طاعت پروردگارش بپردازد و بر گناهانش بگرید چنین کسی همواره به کار خویش مشغول باشد و مردم از او در امان به سر برند.
نکته ها
«طُوبَى لِمَنْ شَغَلَهُ» برترین نیکی این است که انسان به خود و طبیعتش مشغول گشته و به انتقاد آن بپردازد و زبان و اعضای بدن خود را از آزار رسانی به مردم دور دارد. (4)
«وَ طُوبَى لِمَنْ لَزِمَ بَيْتَهُ» هنگامی که از اصلاح خود ناتوان هستیم و راهی برای امر به معروف و نهی از منکر نمی یابیم بهتر آن است که در خانه خویش قرار گرفته و خود را درگیر نکنیم امام علیه السلام به انزواطلبی تشویق می کند؛ همان انزوایی که مقدمه ای برای
1) بقره، 216
2) آل عمران، 103.
3) طُوبَى لِمَن: خوشا به حال کسی که؛ از مادۀ «طابَ، يَطيب» به معنای ،خوشی، خوبی، سعادت و خوشبختی؛ وزان فعلى اسم من الطيب و الواو منقلبة عن ياء وقيل اسم شجرة فى الجنّة كما سنشير إليه في بيان معناه. لَزِمَ بَيْتَهُ: در خانه خود استقرار یافت.
4) در سایه سار نهج البلاغه، ج 3، ص 562
خودسازی و دور ماندن از مفاسد اجتماعی است. (1)
معنای سرگرم بودن به کار خویش این نیست که مردم امر به معروف و نهی از منکر نکنند این ها در جای خود لازم و ضروری است و ربطی به عیب جویی از مردم ندارد و نباید طوری باشد که انسان خود را فراموش نماید و همیشه به مردم پرداخته از آنان عیب جویی کند بلکه انسان ابتدا باید به خود بپردازد و خود را اصلاح کند.
مشابه
وَ أَعْتَزِلُكُمْ وَ ما تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَ أَدْعُوا رَبِّي عَسى أَلَّا أَكُونَ بِدُعَاءِ رَبِّي شَقِيًّا (2)از شما و آن چه غیر از خدا می خوانید دوری می کنم و پروردگارم را می خوانم و امیدوارم دعایم در پیشگاه پروردگارم بی پاسخ نماند. وَ إِذِ اعْتَزَلْتُمُوهُمْ وَ ما يَعْبُدُونَ إِلَّا اللَّهَ فَأْوُوا إِلَى الْكَهْفِ يَنْشُرْ لَكُمْ رَبُّكُمْ مِنْ رَحْمَتِهِ وَ يُهَيِّنْ لَكُمْ مِنْ أَمْرِكُمْ مِرفَقا (3)و آن گاه اصحاب کهف با یکدیگر گفتند که شما چون از این مشرکان و خدایان باطلشان دوری جستید به غار پناهنده شوید که پروردگارتان رحمتش را بر شما می گستراند و اسباب کار و آسایش شما را فراهم می سازد. حدیث دیگری از امیرمؤمنان علی علیه السلام آمده است: الْعُزْلَةُ أَفْضَلُ شِيَمِ الْأَكْيَاسِ (4)دوری گزیدن، برترین شیوه های هوشمندان است.
امام علی علیه السلام می فرمایند: فِي اعْتِزَالِ أَبْنَاءِ الدُّنْيَا جِمَاعُ الصَّلَاح (5)دوری گزیدن از دنیاپرستان سبب هرگونه اصلاح است.
شناسنامه خطبه
تاریخ زمان و مکان وقوع: پس از حکمیت سال 37 هجری
مخاطب: سپاهیان
موضوع: سیاسی، تاریخی
ویژگی: عدالت و حقیقت (1)
از سخنان امام علیه السلام در مورد حکمین:
مخاطبان امام علیه السلام در این خطبه خوارج اند که در آغاز امام علیه السلام را تحت فشار قرار دادند که حکمیت و داوری را بپذیرد و امام علیه السلام با این که به هیچ وجه با این کار موافق نبود، برای جلوگیری از جنگ و نزاع داخلی در میان لشکر خود به ناچار آن را پذیرفت.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص 63
فَأَجْمَعَ رَأْيُ مَلَئِكُمْ عَلَى أَنِ اخْتَارُوا رَجُلَيْنِ فَأَخَذْنَا عَلَيْهِمَا أَنْ يُجَعْجِعَا عِنْدَ الْقُرْآنِ وَ لَا يُجَاوِزَاهُ وَتَكُونَ أَلْسِنَتُهُمَا مَعَهُ وَ قُلُوبُهُمَا تَبَعَهُ فَتَاهَا عَنْهُ وَ تَرَكَا الْحَقَّ وَ هُمَا يُبْصِرَانِهِ وَ كَانَ الْجَوْرُ هَوَاهُمَا وَ الِاعْوِجَاجُ رَأْيَهُمَا وَقَدْ سَبَقَ اسْتِثْنَاؤُنَا عَلَيْهِمَا فِي الْحُكْمِ بِالْعَدْلِ وَ الْعَمَلِ بِالْحَقِّ سُوءَ رَأْيِهِمَا وَ جَوْرَ حُكْمِهِمَا وَ الثَّقَةُ فِي أَيْدِينَا لِأَنْفُسِنَا حِينَ خَالَفَا سَبِيلَ الْحَقِّ وَ أَتَيَا بِمَا لَا يُعْرَفُ مِنْ مَعْكُوسِ الْحُكْمِ.
فَأَجْمَعَ رَأَى مَلَئِكُمْ عَلَى أَنِ اخْتَارُوا رَجُلَيْنِ فَأَخَذْنَا عَلَيْهِمَا أَنْ يُجَعْجِعَا عِنْدَ الْقُرْآنِ وَ لَا يُجَاوِزَاهُ وَتَكُونَ أَلْسِنَتُهُمَا مَعَهُ وَقُلُوبُهُمَا تَبَعَهُ (1)
أَخَذْنَا عَلَيْهِمَا: از آن دو تعهد گرفتیم.
رَجُلَيْنِ: منظور عمروعاص و ابوموسی اشعری است.
يُجَعْجِعَا: خاضع و فروتن باشند؛ از مادۀ «جعجعه» در اصل در مورد خواباندن شتر بر زمین است سپس به معنای خضوع و تسلیم در برابر چیزی به کار رفته است؛ یجعجعا عند القرآن أى يقيما عنده يقال: جعجع القوم إذا أناخوا بالجعجاع، و هى الأرض و الجعجاع أيضا الموضع الضيق الخشن.
لا يُجَاوِزَاهُ: تجاوز نکنند؛ از ماده «جَوَزَ» به معنای گذشتن از محل با سیر در آن؛ اصل آن از «جواز» و آن به معنی مرور از چیزی بدون مانع است؛ أَجَازَ إِجَازَةٌ الموضع: از آن جا گذشت.
تبعه: تابعان تابع؛ چون مصدر است هم برای مفرد می آید و هم برای جمع و التبع محرّكة التابع يكون مفردا و جمعا و يجمع على أتباع مثل سبب و أسباب.
نظر و رأی جمعیت شما بر این قرار گرفت که دو نفر را برای حکمیت انتخاب کنند و ما از این دو، پیمان گرفتیم که در برابر قرآن خاضع باشند و از آن تجاوز نکنند، زبانشان همراه با قرآن و دلهایشان تابع آن باشد.
نکته
با انحراف حکمین حکم آن ها باطل است.
ماجرای حکمین
هنگامی که آثار شکست در لشکر معاویه آشکار شد عمرو بن عاص دست به نیرنگی زد و دستور داد قرآن ها را بر سر نیزه ها بلند کنند و بگویند ما و شما هر دو تابع قرآنیم،
1) ملأ: اجتماع و گروه؛ در لغت به معنای چیزی است که چشم را پر می کند و تعجب بیننده را بر می انگیزد؛ از همین رو به جمعیت زیادی که رأی و عقیده واحدی دارند و اجتماع آن ها چشمها را پر می کند ملا» گفته می شود. این واژه با واژۀ «مملو از یک ریشه است؛ الملاء: أشراف النّاس و رؤساهم و مقدّموهم الذين يرجع إلى قولهم قال في محكيّ النهاية: في حديث على عليه السّلام أن.
هرچه قرآن قضاوت کند از آن پیروی خواهیم کرد ولی امام علیه السلام به آن ها هشدار داد که این نیرنگی بیش نیست و آن ها هرگز از قرآن تبعیت نمی کنند پیش بروید و کار را تمام کنید. غافلان نادان به اتفاق عمال نفوذی معاویه بر پذیرش آتش بس اصرار کردند. امام علیه السلام که می دانست این نیرنگ دیگری است قبول نفرمود ولی آن ها پیوسته بر فشار خود می افزودند تا این که امام علیه السلام برای پیشگیری از اختلاف و شکاف بیشتر ناچار به قبول حکمیت شد در این جا باز همان افراد اصرار کردند که نماینده لشکر امام علیه السلام ابوموسی اشعری باشد امام علیه السلام که از حماقت و ایمان ضعیف این مرد باخبر بود اصرار فرمود ابن عباس را انتخاب کنید که مردی هوشیار و عاقل و دانشمند است و تحت تأثیر نیرنگ های عمرو بن عاص قرار نمی گیرد ولی آن ها نپذیرفتند. مشروط به خارج نشدن از عدالت در این جا نیز امام علیه السلام برای پیشگیری از پراکندگی لشکر مجبور به پذیرش آن شد عمرو بن عاص بعد از مذاکرات بسیار طولانی که ماه ها طول کشید ابو موسی را فریب داد و گفت من معاویه را از حکومت خلع می کنم و تو علی علیه السلام را از حکومت خلع کن تا نزاع بر چیده شود و مسلمانان فرد سومی را برای خلافت برگزینند. ابوموسی فریب خورد و در حضور جمع اعلام کرد که من علی اسلام را از حکومت خلع کردم و بلافاصله عمرو بن عاص:گفت من معاویه را به خلافت نصب کردم. این نیرنگ، غوغایی به پا کرد و سبب اعتراض لشکریان علی علیه السلام شد و طرفداران آتش بس و حکمیت و انتخاب ابوموسی که خود را سخت در انزوا می دیدند، طلبکارانه به سراغ امیرمؤمنان علی علیه السلام آمدند و زبان به اعتراض گشودند که چرا حکمیت را پذیرفتی؟! (1)
فَتَاهَا عَنْهُ وَتَرَكَا الْحَقَّ وَ هُمَا يُبْصِرَانِهِ وَ كَانَ الْجَوْرُ هَوَاهُمَا وَالِاعْوِجَاجُ رَأْيَهُمَا (2)
آن ها گمراه شدند و از قرآن روی گردان گشتند و حق را ترک کردند با این که آشکارا آن را می دیدند. جور و ستم خواسته دل آن ها بود و اعوجاج و کژی، موافق فکرشان.
نکته
عبارت «وَ تَرَكَا الْحَقَّ وَ هُمَا يُبْصِرَانِهِ» یعنی این دو نفر حق را از روی جهل و نادانی رها نکردند بلکه از روی عمد و از روی آگاهی ترک کردند؛ زیرا هیچ کدام از آنان نمی خواستند حق و حکومت علی برقرار و پایدار باشد ابو موسی اشعری از ابتدا هم با امیرالمؤمنین علیه السلام چندان رابطه خوبی نداشت چه برسد به این که عمرو عاص هم او را فریب داد.
وَ قَدْ سَبَقَ اسْتِثْنَاؤُنَا عَلَيْهِمَا فِي الْحُكْمِ بِالْعَدْلِ وَ الْعَمَلِ بِالْحَقِّ سُوءَ رَأْيِهِمَا وَ جَوْرَ حُكْمِهمَا (1) پیش از آن که چنان رأی بد و ستمکارانه ای بدهند، شرط کرده بودم که به عدالت حکم کنند و به حق عمل نمایند.
نکته
«اسْتِثْنَاؤُنَا» فاعل «سَبَقَ» است و «سُوءَ رَأيِهِمَا» مفعول آن و «جَوْرَ حُكْمِهِمَا» عطف به «سُوءَ رَأْيِهِمَا» می باشد؛ به این معنا که شرط ما که در حقیقت استثنا از حکمیت آنان است پیش از حکم ظالمانه و دیدگاه بد آنان بود.
وَ الثَّقَةُ فِي أَيْدِينَا لِأَنْفُسِنَا حِينَ خَالَفَا سَبِيلَ الْحَقِّ وَ أَتَيَا بِمَا لَا يُعْرَفُ مِنْ مَعْكُوسِ الحكم (2) حال که آنان از راه حق بیرون رفتند و حکمی واژگونه و برخلاف حکم خدا صادر کردند، حجت به سود ما و در اختیار ماست.
نکته
«مَعْكُوسِ الْحُكْم» به این معناست که وظیفه حکمین رفع اختلاف بود نه عزل و نصب اما عمرو عاص ابوموسی را فریفت و با او قرار گذاشت که هر یک از آن ها حاکم خود را عزل کند ولی همین که ابوموسی عزل امام را اعلام کرد عمروعاص اعلام کرد که او معاویه را به خلافت منصوب می کند و این کار برای تشدید اختلاف بود نه رفع آن (3)
شناسنامه خطبه
تاریخ، زمان و مکان وقوع: بلافاصله پس از حکمیت در دومة الجندل سال 37 هجری
مخاطب: سپاهیان
موضوع: اخلاقی، اعتقادی
ویژگی: تبیین اصول دین (1)
امام علیه السلام در این خطبه نخست همگان را به صفات خداوند از جمله به علم بی پایان پروردگار توجه می دهد تا بدانند اعمال آن ها نزد خداوند کاملاً روشن است و چیزی از اسرار درون آن ها مخفی نمی ماند و گواهی به یگانگی خداوند می دهد؛ سپس هشدار می دهد که گناهان سبب زوال نعمت ها می شوند و همگان را به بازنگری در اعمالشان دعوت می کند.
1) شناسنامه نهج البلاغه، ص 62
و من خطبة له علیه السلام فى الشهادة والتقوى. وقيل: إنه خَطَبَها بعد مقتل عثمان في أول خلافته: لَا يَشْغَلُهُ شَأْنُ وَ لَا يُغَيِّرُهُ زَمَانٌ وَ لَا يَحْوِيهِ مَكَانُ وَلَا يَصِفُهُ لِسَانُ لَا يَعْزُبُ عَنْهُ عَدَدُ قَطْرِ الْمَاءِ وَ لَا نُجُومِ السَّمَاءِ وَ لَا سَوَافِي الرِّيح فِي الْهَوَاءِ وَ لَا دَبِيبُ النَّمْلِ عَلَى الصَّفَا وَ لَا مَقِيلُ الذَّرِّ فِي اللَّيْلَةِ الظَّلْمَاءِ يَعْلَمُ مَسَاقِطَ الْأَوْرَاقِ وَ خَفِيَّ طَرْفِ الْأَحْدَاقِ وَ أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ غَيْرَ مَعْدُولٍ بِهِ وَ لَا مَشْكُورٍ فِيهِ وَ لَا مَكْفُورٍ دِينُهُ وَ لَا مَجْحُودٍ تَكْوِينُهُ شَهَادَةَ مَنْ صَدَقَتْ نِيَّتُهُ وَ صَفَتْ دِخْلَتُهُ وَ خَلَصَ يَقِينُهُ وَ ثَقُلَتْ مَوَازِينُهُ وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ المُجْتَبَى مِنْ خَلَائِقِهِ وَ الْمُعْتَامُ لِشَرْح حَقَائِقِهِ وَ الْمُخْتَصُّ بِعَقَائِلِ كَرَامَاتِهِ وَ الْمُصْطَفَى لِكَرَائِمِ رِسَالَاتِهِ وَ الْمُوَضَّحَةُ بِهِ أَشْرَاطُ الْهُدَى وَ الْمَجْلُو بِهِ غِرْبِيبُ الْعَمَى أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّ الدُّنْيَا تَغُرُ الْمُؤَمِّلَ لَهَا وَ الْمُخْلِدَ إِلَيْهَا وَ لَا تَنْفَسُ بِمَنْ نَافَسَ فِيهَا وَ تَغْلِبُ مَنْ غَلَبَ عَلَيْهَا وَايْمُ اللَّهِ مَا كَانَ قَوْمٌ قَطُّ فِي غَضٌ نِعْمَةٍ مِنْ عَيْشِ فَزَالَ عَنْهُمْ إِلَّا بِذُنُوبِ اجْتَرَحُوهَا لِ أَنَّ اللَّهَ لَيْسَ بِظَلَّامٍ لِلْعَبِيدِ وَ لَوْ أَنَّ النَّاسَ حِينَ تَنْزِلُ بِهِمُ النّقَمُ وَ تَزُولُ عَنْهُمُ النِّعَمُ فَزِعُوا إِلَى رَبِّهِمْ بِصِدْقٍ مِنْ نِيَّاتِهِمْ وَ وَلَهِ مِنْ قُلُوبِهِمْ لَرَدَّ عَلَيْهِمْ كُلَّ شَارِدٍ وَ أَصْلَحَ لَهُمْ كُلَّ فَاسِدٍ وَ إِنِّي لَأَخْشَى عَلَيْكُمْ أَنْ تَكُونُوا فِى فَتْرَةٍ وَ قَدْ كَانَتْ أُمُورٌ مَضَتْ مِلْتُمْ فِيهَا مَيْلَةً كُنْتُمْ فِيهَا عِنْدِى غَيْرَ مَحْمُودِينَ وَ لَئِنْ رُدَّ عَلَيْكُمْ أَمْرُكُمْ إِنَّكُمْ لَسْعَدَاءُ وَ مَا عَلَيَّ إِلَّا الْجُهْدُ وَ لَوْ أَشَاءُ أَنْ أَقُولَ لَقُلْتُ عَفَا اللَّهُ عَمَّا سَلَفَ.
قيل: إنه خَطَبَها بعد مقتل عثمان في أول خلافته:
گفته اند امام علیه السلام این خطبه را پس از قتل عثمان و در آغاز دوران خلافت خود [در دومة الجندل] ایراد فرمود.
1) لَا يَشْغَلُهُ: باز نمی دارد؛ از مادۀ «شَغَلَ» به معنای مشغول بودن. شأن: کار؛ امر.
نکته
هیچ کاری او را از کار دیگر باز نمی دارد؛ زیرا باز ماندن از کاری یا به سبب نقص قدرت یا نارسایی دانش است در حالی که علم و قدرت خداوند بر همه چیز احاطه دارد. (1)
مشابه
امام حسن عسکری علیه السلام: يا مَنْ لا يَشْغَلُهُ شَأْنُ عَنْ شَأْنِ، لا تَجْعَلْ مُصِيبَتَنا فِي دِينِنا (2)شانی از شئون مانع نخواهد شد از شئون دیگر همچنین آنان را نشئه ای از نشئه دیگر مانع نخواهد شد.
وَ لَا يُغَيِّرُهُ زَمَانٌ وَ لَا يَحْوِيهِ مَكَانُ (3)
و گذشت زمان، دگرگونی در او ایجاد نمی کند و مکانی او را در بر نمی گیرد.
نکته ها
«لا يغيّره زمان» گذشت روزگار در او دگرگونی پدید نمی آورد؛ زیرا او آفریننده زمان و منزّه از آن است که این پدیده بر او عارض گردد؛ از این رو دگرگونی و تغییر به ساحت مقدس او راه ندارد. (4)
«لَا يَحْوِيهِ مَكَانُ» هیچ مکانی او را در بر نمی گیرد؛ زیرا خداوند متعال مبرا از جسمیت و لوازم آن است و هر چه جسم نباشد بی نیاز از مکان ،است نتیجه این است که باری تعالی منزه از مکان و لواحق آن است. (5)
وَ لَا يَصِفُهُ لِسَانٌ (6) و هیچ زبانی قادر به وصف او نیست.
نکته
هیچ زبانی نمی تواند خدا را آن چنان که هست توصیف کند؛ زیرا خداوند از هرگونه
1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 5، ص225.
2) اقبال الاعمال، ج 2، ص212
3) لَا يُغَيّر: تغییر نمی دهد؛ از مادهٔ «غَیرَ» به معنای تبدیل و تغییر؛ تَغَايَرَ تَغَائِراً: گوناگون شدند؛ تَغَيَّرَ، تَغَيُّراً: دگرگون شد، تبدیل یا تغییر یافت. لا يحوی: در بر نمی گیرد؛ از مادۀ «حوایه» به معنای احاطه و استیلا بر چیزی است.
4) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 5، ص225.
5) همان.
6) لَا يَصِفُ: توصیف نمی کند.
ترکیب منزّه است و در نتیجه عقل نمی تواند چگونگی او را درک کند چه رسد به زبان. (1)
مشابه
لَا أَبْلُغُ مَدْحَكَ وَ الثَّنَاءَ عَلَيْكَ أَنْتَ كَمَا أَثْنَيْتَ عَلَى نَفْسِک (2)من هرگز نمی توانم به مرحله مدح و ثنای تو برسم تو همان گونه هستی که خودت ثنای خویش گفته ای.
لَا يَعْزُبُ عَنْهُ عَدَدُ قَطْرِ الْمَاءِ وَ لَا نُجُومِ السَّمَاءِ وَ لَا سَوَافِي الرِّيحِ فِي الْهَوَاءِ وَ لَا دَبِيبُ النَّمْلِ عَلَى الصَّفَا وَ لَا مَقِيلُ الذَّرّ فِى اللَّيْلَةِ الظُّلْمَاءِ يَعْلَمُ مَسَاقِطَ الْأَوْرَاقِ وَ خَفِيَّ طَرْفِ الْأَحْداق (3)
دبيبُ النَّمْل: حرکت مورچه؛ رفتن آهسته؛ «دبیب» یعنی خزیدن دابه به معنای جنبنده و خزنده است.
الصَّفا: سنگ صاف و محکم؛ جمع «صفاه» به معنای تخته سنگ صاف است. مَقِیلُ: استراحتگاه؛ از ماده «قیلوله» به معنای خواب نیمروز گرفته و چون «مقیل» اسم مکان است، به معنای محل استراحت و خواب در میان روز است.
الذر: مورچه های ریز؛ جمع «ذره» به معنای مورچه های کوچک است.
الظُّلُمَاء: تاریک؛ از مادۀ «ظَلَمَ» به معنای تاریکی جمع آن ظلمات است؛ «مُظلم» به صیغه فاعل به معنای تاریک و کسی که در تاریکی داخل شود؛ أَظْلَمَ إظْلَاماً الليلُ: شب تاریک شد.
مَسَاقِط: می افتند؛ از مادۀ سَقَطَ به معنای افتادن اساقط، اسقاطاً الشيء: آن چیز پیاپی فرود آمد.
خَفِى: خفا پنهانی نهانی
طَرْفِ: پلک چشم و گاه به معنای نگاه کردن و به هم زدن پلک ها نیز می آید.
الْأَحْدَاقِ: مردمک چشم ها؛ جمع «حدقه» به معنای مردمک و سیاهی چشم در این جا منظور خود چشم است.
نه شمارۀ قطره های باران از او پوشیده ماند، نه ستارگان آسمان، نه ذرات خاک که باد آن را به هوا می برد، نه حرکت مورچه بر سنگ صاف و نه خوابگاه مورچگان در شب تار. محل افتادن برگ ها و حرکت پنهانی مردمک چشم ها همه را می داند.
نکته ها
تعبیر به عدد قطر الماء اشاره به دانه های باران و قطره های آب دریاها و نهرها و چشمه ها
1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج5، ص225.
2) اصول کافی، ج 3، ص324.
3) لا يَعْزُبُ: پنهان نمی شود؛ از مادۀ عزوب» به معنای دور شدن و پنهان گشتن است و به همین مناسبت به مردان و یا زنانی که همسر ندارند یا از همسر خود دورند «عزب» گفته می شود. سَوَافِى الرّيح: خاکریزه هایی که باد می برد؛ جمع «سافیه» به معنای تندباد است. این فعل هم معنای متعدی و هم معنای لازم دارد؛ «سفى التراب» یعنی خاک بلند شد؛ سفت: الريح التراب أى ذرته.
است که جز خدا از آن آگاه نیست. (1)
تعبیر به «يَعْلَمُ مَسَاقِطَ الْأَوْرَاقِ» اشاره به محل ریزش برگ ها در سراسر کره زمین است که در هر لحظه به دل باغ ها و جنگل ها و بلندای کوه ها و اعماق دره ها، برگ هایی از درختان فرو می ریزد که خداوند از تمام آن ها آگاه است. (2)
حضرت در عبارت «يَعْلَمُ مَسَاقِطَ الْأَوْرَاقِ» احاطه علمی خداوند را به جمیع حوادثی که در جهان روی می دهد، بیان کرده است که اشاره دارد به آیه وَ ما تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَةٍ إِلَّا يَعْلَمُها (3)
مشابه
رَبَّنَا وَسِعْتَ كُلَّ شَيْءٍ رَحْمَةً وَ عِلْماً (4)ای پروردگار ما رحمت و علم تو همه چیز را فراگرفته است. وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْبِ لا يَعْلَمُها إِلا هُوَ وَيَعْلَمُ مَا فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَ مَا تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَةٍ إِلَّا يَعْلَمُها وَ لا حَبَّةٍ فِي ظُلُماتِ الْأَرْضِ وَلا رَطْبٍ وَ لا يَابِسٍ إِلا في كتاب مبین (5)کلیدهای غیب نزد اوست جز او کسی را از غیب آگاهی نیست هر چه را که در خشکی و دریاست می داند هیچ برگی از درختی نمیافتد مگر آن که از آن آگاه است و هیچ دانه ای در تاریکی های زمین و هیچ تر و خشکی نیست جز آن که در کتاب مبین آمده است.
وَ أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ غَيْرَ مَعْدُولٍ بِهِ وَ لَا مَشْكُورٍ فِيهِ وَ لَا مَكْفُورٍ دِينُهُ وَ لَا مَجْحُودٍ تكوينه (6)
لا مَكْفُورِ فيه: دين او سزاوار کفر ورزیدن نیست؛ از ماده «کفر» به معنای پوشاندن کفر در انکار دین به کار رود.
مَجْحُود: انکار کرده شده؛ از ماده «جَحَدَ» به معنای انکار با علم؛ الجَاحِد آن که منکر حق است با علم به آن.
گواهی می دهم که جز الله معبودی نیست و همتایی برای او وجود ندارد؛ نه شک و تردید در هستی او راه دارد و نه کفر در دین و آیینش و نه می توان خلقتش را انکار کرد.
نکته
انکار دین خدا متضمن نقصان در شناخت اوست پس اعتراف به دین نشانه کمال معرفت و تمامیت شهادت بر وحدانیت اوست. (1)
مشابه
فِي اللَّهِ شَكٍّ فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ (2)آیا در خدا، آن آفریننده آسمان ها و زمین، شکی هست؟
شَهَادَةَ مَنْ صَدَقَتْ نِيَّتُهُ وَ صَفَتْ دِخْلَتُهُ وَ خَلَصَ يَقِينُهُ وَ ثَقُلَتْ مَوَازِينُهُ (3)
ثَقُلَتْ: سنگین شد؛ از مادۀ «ثِقَل» به معنای سنگینی ثقیل یعنی سنگین؛ «أَثقال» جمع «ثقل» است و آن چیزی است که حملش سنگین است.
مَوَازِین: میزان های اعمال
شهادت می دهم شهادت کسی که نیتش صادق و باطنش پاک است، یقینش خالص است و ترازوی عمل نیکش سنگین است.
نکته
اشاره به این که این گواهی ذات و صفات حق گواهی کسی است که دارای این صفات چهارگانه باشد نیت و انگیزه او صادقانه و قلب او از هرگونه شرک و ریا خالص باشد؛ یقین او آمیخته به شک نباشد و اعمال او نیز نشان می دهد که در درون ایمان راسخی به خدا دارد نه همچون گواهی افراد منافق یا طمع ورزان در مال و جاه دنیا و نه آن ها که ایمانی آمیخته به شک دارند و نه کسانی که دم از ایمان می زنند ولی عمل صالحی در ترازوی اعمالشان دیده نمی شود. (4)
مشابه
وَ الْوَزْنُ يَوْمَئِذٍ الْحَقُّ فَمَنْ ثَقُلَتْ مَوَازِينُهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُون (5)در آن روز، وزن کردن به حق خواهد بود آن ها که ترازویشان سنگین است رستگاران اند.
وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَرَسُولُهُ المُجْتَبَى مِنْ خَلَائِقِهِ وَ الْمُعْتَامُ لِشَرْحِ حَقَائِقِهِ وَ الْمُخْتَصُّ بِعَقَائِلِ كَرَامَاتِهِ (1)
عقائِل: گران بها؛ جمع «عقیله» به معنای برگزیده هر چیزی است و لذا به گوهرهای گران بها «عقیله البحر» گفته می شود.
شهادت می دهم که محمد صلی الله علیه و آله بنده و فرستاده اوست او را از میان مخلوقاتش برگزید و برای شرح حقایق دینش انتخاب کرد و گرامی ترین کرامتهایش را به او اختصاص داد.
نکته ها
«الْمُخْتَصُّ بِعَقَائِل كَرَامَاتِهِ» او به کرامات و عطایای نفیس و گرانقدر اختصاص یافته که عبارت از کمالات نفسانی و علوم و مکارم اخلاق است تا به وسیله این ها نفوس ناقص را کامل گرداند و درماندگان طریق معرفت را به مقصد برساند. (2)
«وَ الْمُعْتَامُ لِشَرْحِ حَقَائِقِه» پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله برای بیان شرح حقایق الهی انتخاب شده است. مقصود از حقایق الهی توحید و صفات و احکام الهی است؛ بنابراین فلسفه بعثت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بیان اصل توحید و احکام الهی است.
وَ الْمُصْطَفَى لِكَرَائِمِ رِسَالَاتِهِ وَ الْمُوَضَّحَةُ بِهِ أَشْرَاطُ الْهُدَى وَالْمَجْلُو بِهِ غِرْبِيبُ الْعَمَى (3)
غربيبُ الْعَمَى: سیاهی هایی گمراهی؛ به معنای چیز سیاه پررنگ است و در این جا به معنای تاریکی جهل به کار رفته است؛ الغربيب وزان قنديل الأسود شديد السواد.
پیامبر را برای رساندن رسالت کریمانه الهی برگزیده و نشانه های هدایت به وسیله او آشکار گردیده و تاریکیهای جهل و ضلالت به وجود او روشنی یافته است.نکته ها
در جمله «الْمُصْطَفَى لِكَرَائِمِ رِسالاتِهِ» او برگزیده شده تا رسالت های کریمانه خداوند
1) المُجْتَبَى: برگزیده؛ از مادۀ «جَنَى» به معنای چیدن میوه. الْمُعْتَامُ: انتخاب شده؛ از ماده «عیم» در اصل به معنای شدت علاقه به شیر گرفته شده و «معتام» در این جا به معنای کسی است که علاقه شدید به انجام دادن مأموریت الهی به او داده شده است؛ بالتاء المثناة فاعل من اعتام أي اختار مأخوذ من العتمة و هو خيار المال.
2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 5، ص 227 ص227.
3) الْمُوَضَّحَةُ به: روشن شده توسط آن. أَشْرَاطُ علائم؛ جمع شرط به معنای نشانه و علامت. الْمَجْلُوبه: جلایافته به وسیله او از مادۀ «جَلَی» به معنای روشن کردن؛ الجِلیان: آشکار کردن.
را به مردم ابلاغ فرماید، این که رسالت به صورت جمع آمده و رسالت ها گفته شده از نظر تعدد اوامری است که از جانب خداوند بر او نازل شده است. (1)
منظور از «اشراط» یا نشانه های هدایت قانونهای شریعت و دلایل کتاب و سنت است. (2)
مشابه
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله: إِنَّمَا بُعِثْتُ لِأُتمَّمَ مَكَارِمَ الْأَخْلَاقِ (3)من برای این مبعوث شدم که ارزش های اخلاقی را به کمال برسانم.
أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّ الدُّنْيَا تَغُرُ الْمُؤَمِّلَ لَهَا وَالْمُخْلِدَ إِلَيْهَا (4)دنیا آرزومندان و دلبستگان خود را فریب می دهد.
ای مردم،
وَلَا تَنْفَسُ بِمَنْ نَافَسَ فِيهَا (5)
و بر جان کسی که برای به دست آوردنش با دیگران رقابت کند، بخل نمی ورزد [یا: عزیز و گرامی نمی دارد].
نکته
وقتی که کسی به دنیا علاقه دارد قاعده اش این است که دنیا هم به او علاقه داشته باشد و هنگامی که بر سر دنیا با دیگران نزاع می کند از او دفاع کند ولی دنیا چنین نیست بلکه
1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 5، ص 227.
2) همان.
3) مكارم الأخلاق، ج1، ص8.
4) تَغُر: فریب می دهد؛ از مادۀ «غَرَّ وَ غُرُور و غِرَّة» فریب دادن، تطمیع به باطل؛ غرور: فریب دهنده. الْمُؤَمِّلَ: آرزوکننده؛ از مادۀ «أمل» به معنای آرزو، امید، أَمَلَ أَمَلًا: آرزو و تمنای آن را کرد؛ أَملَ، تَأْمِيلا: مترادف «أَمَلَهُ» است، او را امیدوار کرد الْمُخْلِدَ اليها: تمایل دارنده به او؛ کسی که در جایی به طور همیشگی سکونت اختیار می کند و از ماده «خلد» و «خلود» گرفته شده و در عبارت مذکور اشاره به کسی است که به دنیا چسبیده است؛ أخلد الى الارض؛ أي: ركن اليها واعتمد عليها.
5) لا تَنْفَسُ: بخل نمی ورزد؛ از مادۀ «نفاسه» به معنای پرقیمت بودن گرفته شده و در این جا به معنای اهمیت و ارزش قائل شدن آمده است. نَافَسَ: رقابت کرد؛ به منافسه و رقابت برخاست؛ از باب مفاعله به معنای نفیس و با ارزش شمردن دنیا و رقابت و هم چشمی بر سر آن است؛ «نافس فيها» یعنی در اثر رغبت به دنیا و نفیس دانستن آن با دیگران نزاع می کند.
به علاقه مندان خود بیمیل است و از آنان دفاع نمی کند.
وَ تَغْلِبُ مَنْ غَلَبَ عَلَيْهَا (1)
و بر آن کس که بر دنیا پیروز گردد سرانجام چیره خواهد شد.
نکته
زرق و برق دنیا آن چنان دنیا پرستان را مغرور می سازد که گمان می کنند همه چیز جاویدان خواهد ماند ولی ناگهان می بینند در یک حادثه ناگوار همه چیز بر باد می رود. (2)
وَ ايْمُ اللَّهِ مَا كَانَ قَوْمٌ قَطُّ فِي غَضٌ نِعْمَةٍ مِنْ عَيْشِ فَزَالَ عَنْهُمْ إِلَّا بِذُنُوبِ اجْتَرَحُوهَا لِ أَنَّ اللَّهَ لَيْسَ بِظَلَّامٍ لِلْعَبِيدِ (3)
قط: هرگز
غَضٌ نِعْمَةٍ: فراوانی نعمت؛ به معنای تروتازه است.
اجْتَرَحُوهَا: مرتکب شدند؛ از مادۀ جرح به معنای جراحت و اثری است که بر اثر آسیب ها به بدن می رسد و «اجتراح» به معنای انجام دادن گناه آمده؛ گویی انسان به وسیله آن خود را مجروح می سازد و گاه این معنا توسعه داده شده و در هرگونه کسب و اکتساب نیز استعمال می شود.
بِظَلَّامٍ لِلْعَبید: ظلم کننده در حق بندگان.
به خدا سوگند! هرگز ملتی که در ناز و نعمت می زیستند نعمتشان زوال نیافت مگر بر اثر گناهانی که مرتکب شدند؛ زیرا خداوند هرگز به بندگانش ستم روا نمی دارد.
نکته ها
خطاب حضرت در این جا متوجه فرد نیست بلکه متوجه جمعیت است و می فرماید اگر از جمعیتی نعمت سلب و زایل شد نه از یک فرد در این جا بحث عقوبت دنیایی خداوند مطرح نیست بلکه به نظر می رسد که اثر طبیعی گناه این است که اگر نعمت الهی در دنیا به جمعیتی رو آورد و آنان از آن استفاده کرده و به یکدیگر یاری برسانند، آن نعمت باقی می ماند ولی اگر باقی نماند معلوم می شود که خودشان نخواسته اند.
منظور امام از «نعمت» زندگی کریمانه است و منظور از «ذُنُوب» تفرقه و پراکندگی است. (4)
این سخن اشاره است به این که گناه موجب زوال نعمت و نزول عذاب و انتقام خداوند است؛ زیرا اگر مردمی با وجود ارتکاب گناه مستحق افاضه نعمت و بخشش باشند سلب و منع نعمت از این مردم که شایستگی و آمادگی آن را دارند، عین ظلم است و این از خداوند که فیاض مطلق است، محال است. (1)
مشابه
إِنَّ اللَّهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ (2)خدا چیزی را که از آن مردمی است دگرگون نکند تا آن مردم خود دگرگون شوند. وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرى آمَنُوا وَاتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَيْهِمْ بَرَكَاتٍ مِنَ السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ وَ لَكِنْ كَذَّبُوا فَأَخَذْناهُمْ بِما كانُوا يَكْسِبُونَ (3)اگر مردم قریه ها ایمان آورده و پرهیزکاری پیشه کرده بودند برکات آسمان و زمین را به رویشان می گشودیم ولی پیامبران را به دروغ گویی نسبت دادند. ما نیز به کیفر کردارشان مؤاخذه شان کردیم. ظَهَرَ الْفَسَادُ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِمَا كَسَبَتْ أَيْدِى النَّاسِ لِيُذِيقَهُمْ بَعْضَ الَّذِي عَمِلُوا لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُون (4)به سبب اعمال مردم فساد در خشکی و دریا آشکار شد تا به آنان جزای بعضی از کارهایشان را بچشاند باشد که بازگردند. وَ ما أَصابَكُمْ مِنْ مُصيبَةٍ فَبِما كَسَبَتْ أَيْدِيكُم (5)اگر شما را مصیبتی رسد، به خاطر کارهایی است که کرده اید. فَلَوْ لا كَانَتْ قَرْيَةٌ آمَنَتْ فَنَفَعَها إِيمَانُها إِلا قَوْمَ يُونُسَ لَمَّا آمَنُوا كَشَفْنا عَنْهُمْ عَذَابَ الْخِزْيِ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَ مَتَّعْناهُمْ إِلى حين (6)چرا مردم هیچ قریه ای هنگامی که ایمانشان سودشان می داد ایمان نیاوردند مگر قوم یونس که چون ایمان آوردند عذاب ذلت در دنیا را از آنان برداشتیم و تا هنگامی که اجلشان فرا رسید از زندگی برخوردارشان کردیم. امير المؤمنين علیه السلام: مَنْ قَصَّرَ فِي الْعَمَلِ ابْتُلِيَ بِالْهَمِّ وَ لَا حَاجَةَ لِلَّهِ فِيمَنْ لَيْسَ لِلَّهِ فِي مَالِهِ وَ نَفْسِهِ نَصِيب (7)کسی که در عمل و کار بندگی خدا کوتاهی کند به غم و اندوه دچار
شود و خدا را راهی نیست در کسی که در دارایی و جانش بهره ای برای خدا نمی باشد.
وَ لَوْ أَنَّ النَّاسَ حِينَ تَنْزِلُ بِهِمُ النّقَمُ وَ تَزُولُ عَنْهُمُ النِّعَمُ فَزِعُوا إِلَى رَبِّهِمْ بِصِدْقٍ مِنْ نِيَّاتِهِمْ وَ وَلَهِ مِنْ قُلُوبِهِمْ لَرَدَّ عَلَيْهِمْ كُلَّ شَارِدٍ وَ أَصْلَحَ لَهُمْ كُلَّ فَاسِدِ (1)
فَرْعُوا: ناله کردند؛ ترسیدند، پناه بردند.
وَلَه: اشتیاق؛ به معنی تحیر از شدت اندوه است تا آن جا که گاه انسان، عقل و هوش خود را از دست می دهد؛ لذا به عشق سوزانی که آرامش و هوش را از انسان می گیرد نیز اطلاق شده است؛ شخصی که نسبت به دیگری عشق زیادی پیدا می کند یا دل باخته آن می شود مانند این است که از خودبی خود شده است که از این تحیّر» تعبیر به «وله» می شود. شارد فرار کننده؛ به معنای کسی است که از مسیر منحرف شده یا فرار کرده است.
و اگر مردم زمانی که بلاها بر آنان نازل می شود و نعمت ها از آنان زایل می گردد با صدق نیت در پیشگاه خدا تضرع کنند و با قلب های پر از عشق و محبت به خدا، از او درخواست (توبه) نمایند، یقیناً آن چه از دستشان رفته به آنان باز می گردد و هر خرابی را برای آن ها اصلاح می کند.
مشابه
امام سجاد علیه السلام: الدُّعَاءُ يَدْفَعُ الْبَلَاءَ النَّازِلَ وَ مَا لَمْ يَنْزِلْ (2)دعا بلاهایی را که نازل شده و نازل نشده است بر طرف می سازد.
وَ ما أَرْسَلْنا فِي قَرْيَةٍ مِنْ نَبِيٍّ إِلَّا أَخَذْنَا أَهْلَهَا بِالْبَأْسَاءِ وَالضَّرَّاءِ لَعَلَّهُمْ يَضَّرَّعُونَ (3)و ما هیچ پیامبری را به هیچ قریه ای نفرستادیم مگر آن که ساکنانش را به سختی و بیماری گرفتار کردیم، باشد که تضرع کنند. وَ إِذا سَأَلَكَ عِبادِي عَنِّى فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ فَلْيَسْتَجِيبُوا لِي وَ لْيُؤْمِنُوا بی (4)چون بندگان من درباره من از تو بپرسند بگو که من نزدیکم و به ندای کسی که مرا بخواند پاسخ می دهم؛ پس به ندای من پاسخ دهند و به من ایمان آورند.
وَ إِنِّي لَأَخْشَى عَلَيْكُمْ أَنْ تَكُونُوا فِي فَتْرَةٍ وَقَدْ كَانَتْ أُمُورٌ مَضَتْ مِلْتُمْ فِيهَا مَيْلَةً كُنْتُمْ
فِيهَا عِنْدِي غَيْرَ مَحْمُودِينَ وَ لَئِنْ رُدَّ عَلَيْكُمْ أَمْرُكُمْ إِنَّكُمْ لَسْعَدَاءُ (1)
مِلْتُمْ: تمایل نشان دادید؛ از ماده «میل» به معنای مایل و منحرف شدید.
محمود: پسندیده
لَسْعَدَاءُ: سعد و سعادت به معنی نیک بختی است؛ اسْتَسْعَدَ اسْتِسْعَاداً بالشيء: آن چیز را برای او میمون شمرد؛ ساعد، مُسَاعَدَةٌ هُ: على الأمر در آن کار به او کمک و یاری کرد.
و من می ترسم شما در جهالت و غرور فرو رفته باشید کارهایی صورت پذیرفت و شما به آن ها مایل گشتید و در آن هنگام نزد من پسندیده نبودید. اگر آن چه در گذشته داشتید [اتفاق کلمه و پیروزی بر شامیان] به شما بازگردد اهل سعادت خواهید بود.
نکته ها
اشاره به گذشت و بردباری آن حضرت دربارۀ آن هاست نسبت به آن چه پیش از این انجام داده اند. عادت بر این است هنگامی که کسی قصد چشم پوشی از گناه دیگری دارد چنین کلماتی را بر زبان می آورد. (2)
واژه «فترت» کنایه از وضع جاهلیت است؛ یعنی بیم دارم در تعصبات نادرستی که دارید و برخاسته از هواوهوس های گوناگون است احوال دوران جاهلیت را داشته باشید. (3)
حضرت ضمن هشدار به مردم دربارهٔ احتمال بازگشت به دوران فترت در آینده بعضی از کارهایی را که در گذشته انجام شده است زیر سؤال برده و به لحاظ این که در آن شرایط نمی توانستند صریح سخن بگویند به طور در بسته به مردم یادآوری کردند که در گذشته تمایلاتی داشتید و کارهایی انجام دادید که از نظر من پسندیده نبود.
وَ مَا عَلَيَّ إِلَّا الْجُهْدُ وَ لَوْ أَشَاءُ أَنْ أَقُولَ لَقُلْتُ عَفَا اللَّهُ عَمَّا سَلَف (4)
1) أَخْشَی: می ترسم از مادۀ «خَشَی» به معنای ترس شدید؛ تَخَشَی تَخَشَّیاً هُ از او ترسید؛ الخَاشِی: ترسو، بیمناک. فَتْرَةٍ: کنایه از جهالت و غرور در اصل به معنای توقف و ضعف و ناتوانی است و به همین جهت به فاصله میان دو برنامه که کارها متوقف می شود اطلاق شده و از آن جا که فترت گاه آمیخته با غفلت و جهل است در این جا نیز استعمال شده است.
2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 5، ص 230
3) همان، ص 229
4) الجُهْدُ: تلاش؛ فى نسخة الشارح البحراني بفتح الجيم و ضبطه الشارح المعتزلى بالضم و بهما قرء قوله سبحانه: وَ الَّذِينَ لا يَجِدُونَ إِلَّا جُهْدَهُمْ، قال الفيومي الجهد بالضم في الحجاز و بالفتح في لغة غيرهم الوسع و الطاقة، وقيل: المضموم الطاقة و المفتوح المشقة و الجهد بالفتح لا غير الغاية والنهاية، و هو مصدر من جهد في الأمر جهدا من باب نفع إذا طلب حتى بلغ غايته في الطلب. ما سَلَف: آن چه گذشته است.
من تکلیفی جز کوشش.ندارم اگر بخواهم [عیوب پیشینیان را] بگویم می گویم «خداوند آن چه گذشته ببخشاید».
نکته ها
منظور امام از جمله «وَ لَوْ أَشَاءُ أَنْ أَقُولَ لَقُلْتُ» همین است که اگر من بخواهم از روی حوادث نامطلوب پرده بردارم می توانم ولی از آن صرف نظر می کنم و از خداوند می خواهم که شما را به علت این کوتاهی ها مجازات نکند.
«وَ مَا عَلَيَّ إِلَّا الْجُهْدُ» به این معنا که هرکس وظیفه ای دارد و وظیفه من در زمینه استقرار حکومت حق تنها تلاش و کوشش است که انجام می دهم و بقیه اش بستگی به خواست خداوند و تلاش شما مردم دارد.
مشابه
مَتَى أَشْفِي غَيْظِي إِذَا غَضِبْتُ أَ حِينَ أَعْجِرُ عَنِ الِانْتِقَامٍ فَيُقَالُ لِي لَوْ صَبَرْتَ أَمْ حِينَ أَقْدِرُ عَلَيْهِ فَيُقَالُ لِي لَوْ عَفَوْتَ وَ يُرْوَى لَوْ غَفَرْتَ (1)چون خشم گیرم کی آن را فرو نشانم؟ در آن زمان که قدرت انتقام ندارم که به من بگویند اگر صبر کنی بهتر است»؟ یا آن گاه که قدرت انتقام دارم که به من بگویند اگر عفو کنی خوب است»؟
1) نهج البلاغه، حکمت 194.
قرآن کریم.
نهج البلاغه.
انصاری، محمدعلی فروغ حکمت، ج 1-3 مشهد بیان هدایت نور، 1397.
امین، سید محسن، اعیان الشیعه، ج 1، بیروت: دارالتعارف، 1403ق.
5 اربلی، علی بن عیسی کشف الغمة فى معرفة الأئمة (طالقديمة)، ج1، تبريز: بنی هاشمی، 1381ق.
ابن طاووس، على بن موسى، إقبال الأعمال (ط - القديمة)، ج 3، تهران: دار الكتب الإسلاميه 1409ق.
ابن شهر آشوب، مناقب آل أبیطالب علیهم السلام، ج 4، بی جا: جمع احياء الثقاه الاسلاميه، 1412ق.
ابن شعبه حرانی حسن بن علی تحف العقول، ج1، قم: جامعه مدرسین، 1404ق.
ابن بابويه، محمدبن على، معانى الأخبار، ج1، قم: انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، 1403ق.
ابن بابویه، محمد بن علی، علل الشرائع، ج 2، قم کتاب فروشی داوری، 1385.
ابن بابویه، محمد بن علی الخصال، ج1، قم: جامعه مدرسین، 1362.
ابن بابویه، محمد بن علی التوحيد (للصدوق)، ج 1، قم جامعه مدرسین، 1398ق.
ابن بابویه، محمد بن على الأمالي (للصدوق)، تهران: کتابچی، 1376.
ابن اثیر جزری مبارک بن محمد النهاية في غريب الحديث و الأثر، قم: مؤسسه مطبوعاتی اسماعیلیان، 1367
ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 1، ترجمه محمودرضا افتخار زاده، تهران: انتشارات مدبر، 1393
ابن ابی یعقوب احمد، تاریخ یعقوبی، ج 2، قم: معارف، 1396.
برقی، احمد بن محمد بن خالد المحاسن، ج1، قم: دار الكتب الإسلامية، 1371ق.
بحرانی ابن میثم شرح نهج البلاغه ابن میثم ج 1، مترجم محمدصادق عارف، مشهد: بنیاد پژوهشهای اسلامی، 1375.
تمیمی آمدی، عبدالواحد بن محمد غرر الحكم و درر الكلم، ج1، قم: دارالکتاب الاسلامی، 1410ق.
جواهری، محمدرضا، شناسنامه نهج البلاغه، ج1، بی جا: میکائیل، 1393.
جعفری، محمدتقی، ترجمه و تفسیر نهج البلاغه (علامه جعفری)، ج6، تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامی، 1376.
حر عاملی، محمد بن حسن، وسائل الشيعة، ج 19، قم: مؤسسه آل البيت عليهم السلام، 1409ق.
شریف الرضی، محمد بن حسین، تنبيه الغافلين و تذكره العارفين، ج1، ترجمه فتح الله کاشانی، تهران: پیام حق، 1378.
شريف الرضى محمد بن حسین، ترجمه و شرح نهج البلاغة (فيض الإسلام)، ج1، فیض الاسلام اصفهانی، علی نقی، تهران: فيض الإسلام.
صفار، محمد بن حسن، بصائر الدرجات في فضائل آل محمّد صلّى الله عليهم، ج1، قم: مكتبة آية الله المرعشي النجفي، 1404ق.
طوسی، محمد بن الحسن مصباح المتهجد و سلاح المتعبّد، ج1، بیروت: مؤسسة فقه الشيعة، 1411ق.
طبری، محمدبن جریر، تاریخ طبری، ج3، تهران: اساطیر، 1362.
طبری آملی، عمادالدين أبي جعفر محمد بن أبي القاسم، بشاره المصطفى لشيعه المرتضى، ج 2، نجف: المكتبة الحيدرية، 1383ق.
طبرسی، احمد بن على، لإحتجاج على أهل اللجاج (للطبرسي)، ج2، مشهد: نشر مرتضی، 1403ق.
علی بن موسی امام هشتم علیه السلام، صحيفة الإمام الرضا عليه السلام، ج1، مشهد: کنگره جهانی امام رضا علیه السلام، 1406ق.
عسکری، حسن بن عبدالله الفروق فى اللغة، ج1، بيروت: دار الآفاق الجديدة، 1400ق.
عریضی، علی بن جعفر، مسائل علی بن جعفر و مستدركاتها، ج1، قم: مؤسسة آل البيت عليهم السلام، 1409ق.
عروسى الحویزی، عبدعلی بن جمعة تفسير نورالثقلين، ج3، قم: اسماعیلیان، 1415ق.
35 کلینی، محمد بن یعقوب الکافی (ط - الإسلامية)، ج 2، تهران: دار الكتب الإسلامية 1407ق.
36 ليثي واسطی، علی بن محمد عيون الحكم والمواعظ (لليثى)، ج1، قم: دارالحدیث، .1376
مجلسی، محمدباقر بن محمد تقى، بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج 56، بیروت: دارالإحياء التراث العربي، 1403ق.
محمديوسف كاندهلوى حياة الصحابه، ج3، مترجم: صلاح الدین شهنوازی، بیجا: احسان، 1397.
محمدیان، محمد علی از زبان علی، ج1، قم: نشر معارف، 1396
محمدی ری شهری، محمد میزان الحکمه، ج8، قم: دارالحدیث، 1384.
منسوب به جعفر بن محمد مصباح الشريعة الباب الثانى بيروت: اعلمی، 1400ق.
مکارم شیرازی، ناصر، پیام امام امیرالمؤمنین، ج1-6، تهران: گوهر اندیشه، 1393.
مفيد، محمد بن محمد الجمل و النصرة لسيد العترة في حرب البصرة، ج1، شیخ مفید، 1413ق.
مفید، محمد بن محمد الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد، ج1، قم: کنگره شیخ مفید، 1413ق. ج1، قم: کنگره
مغنیه، محمد جواد در سایه سار نهج البلاغه، ج1، مترجم محمدباقر معموری، بیجا: مؤسسه دارالکتاب الاسلامی، 1387.
مصطفوی، حسن، التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج 4، تهران: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، 1368
نصر بن مزاحم، وقعة صفین، ج1، قم: مكتبة آية الله المرعشي النجفي، 1404ق.
هلالی سلیم بن قیس کتاب سلیم بن قيس الهلالی، ج 2، قم: الهادی، 1405ق.
هاشمی خویی، میرزا حبیب الله منهاج البراعة فى شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، مترجم حسن زاده آملی و محمد باقر کمره ای تهران مكتبة الإسلامية، 1344.