ghaemiyeh.com
سرشناسه : بیات، ابوالفضل
عنوان و نام پديدآور : راه بهشت: زندگی به سبک قرآن[ 52 هفته، 52 آیه]/ گردآوری و تنظیم ابوالفضل بیات؛ تهیه دفتر مطالعات و پژوهشهای مرکز رسیدگی به امور مساجد.
مشخصات نشر : قم: مرکز رسیدگی به امور مساجد، دفتر مطالعات و پژوهشها، 1394.
مشخصات ظاهری : 2 ج.؛ 12/5×21/5 سم.
یادداشت : کتابنامه.
عنوان دیگر : زندگی به سبک قرآن[ 52 هفته، 52 آیه].
موضوع : شیوه زندگی -- جنبههای قرآنی
Lifestyles -- Qur'anic teaching
راه و رسم زندگی -- جنبههای قرآنی
Conduct of life -- Qur'anic teaching
شیوه زندگی -- جنبههای مذهبی -- اسلام
Lifestyles -- *Religious aspects -- Islam
راه و رسم زندگی (اسلام)
Conduct of life -- *Religious aspects -- Islam
شناسه افزوده : مرکز رسیدگی به امور مساجد. دفتر مطالعات و پژوهشها
رده بندی کنگره : BP104
رده بندی دیویی : 297/159
شماره کتابشناسی ملی : 5742588
اطلاعات رکورد کتابشناسی : ركورد كامل
ویراستار دیجیتال: حدیثه کریمی
خیراندیش دیجیتالی: کانون فرهنگی اندیشه اصفهان
جلد دوم
راه بهشت
زندگی به سبک قرآن
52 هفته، 52 آیه
عنوان کتاب: راه بهشت (جلد دوم) زندگی به سبک قرآن [52 هفته، 52 آیه]
تهیه: دفتر مطالعات و پژوهش های مرکز رسیدگی به امور مساجد
گردآوری و تنظیم: حجة الاسلام ابوالفضل بيات
طراح جلد: محمد حسین مؤیدی
صفحه آرایی: کارگاه طراحی و گرافیک کمان
نوبت چاپ: اول/ شهریور ماه 1394
ناشر: دفتر مطالعات و پژوهش های مرکز رسیدگی به امور مساجد
نشانی: قم، 45 متری آیت الله صدوقی رحمة الله 30 متری حضرت ابوالفضل، پلاک 103
کدپستی: 3713163431
تلفن: 36 - 3293835 - 025
دورنگار: 32923837 - 025
شمارگان: 3000 نسخه
چاپ: اسراء
نشانی اینترنتی: asar.masjed.ir
مراکز پخش:
قم: 45 متری آیت الله صدوقی رحمة الله، 20 متری حضرت ابوالفضل علیه السلام، پلاک 103
تهران: خیابان جمهوری اسلامی، خیابان سعدی شمالی، کوچه صفامنش، مجتمع محراب (مرکز رسیدگی به امور مساجد) تلفن: 4 - 66346941 - 021
دین شناسی...11
تعظیم شعائر...31
آیه تبلیغ...45
فضیلت امام حسین علیه السلام...59
امربه معروف و نهی از منکر...77
دل نبستن به مظاهر دنیا...95
بصیرت نتیجه تقوا...113
نگهداری خود و خانواده...127
خليفة الله...137
خمس...149
وسیله، توسل...161
ایمان سرچشمه محبوبیت...173
پیروی مطلق از پیامبر صلی الله علیه و آله...187
اثر اختلاف...199
آزمایش الهی سنتی جاویدان...213
مسیر بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله...227
تقوا ملاک برتری...243
مهربان با مردم...259
تغییر سرنوشت...275
شکرگزاری...291
مصلحت بندگان و ملاک اصلی خیرو شر...307
پرهیز از منت گذاری در انفاق...325
قیام برای خدا...343
اتفاق از آن چه دوست می دارید...355
اختیار انسان...371
تمسخر ممنوع...387
رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله می فرمایند: وَ مَن أَحَبَّ القُرآنَ فَلَيُحِبَّ المَسَاجِدَ «کسی که دوست دار قرآن است مساجد را نیز دوست دارد.»
قرآن کلام خدا و مسجد خانه خدا است، هر دو جلوه نور خدا هستند. بین قرآن و مسجد پیوندی عمیق و ناگسستنی است، لذا دوست دار قرآن، دوست دار مسجد است و دوست دار مسجد، دوست دار قرآن. اوج این پیوند را که در صدر اسلام جلوه بیش تری داشت، می توان در روایت زیر مشاهده نمود.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله: إِنَّا نُصِبَتِ المَساجِدَ لِلقِرآنِ «مسجدها را برای قرآن خواندن ساخته اند.»
این گفتار نشانه اهمیت پرداختن به قرآن در مساجد است و بر این اساس می توان دریافت که از اصلی ترین کارکردهای مسجد که در مبحث مسجد طراز به آن پرداخته می شود، ایجاد زمینه ای برای فراهم شدن ارتباط با قرآن و در نتیجه فهم و درک آن می باشد.
اگر در مساجد جلسات تلاوت، حفظ و تفسیر قرآن عمومیت پیدا کند و دارای جاذبه و استمرار باشد، جامعه را دچار تحول فرهنگی بزرگی خواهد کرد و مساجد به عنوان پایگاه نشر فرهنگ قرآن و ایمان جایگاه حقیقی خود را باز می یابد و عطر ایمان به خدا و قرآن از آن به مشام می رسد و جان ها را حیاتی نو می بخشد.
امیرمؤمنان علی علیه السلام می فرماید: تَعَلَّمُوا الْقرْآن فَإِنَّهُ أَحْسَنُ الْحَدِيثِ، وَ تَفَقَّهُوا فِيهِ فَإِنَّهُ رَبِيعُ الْقُلُوبِ، وَ اسْتَشْفُوا بِنُورِهِ فَإِنَّهُ شِفَاءُ الصُّدُورِ، وَ أَحْسِنُوا تِلاَوَتَهُ فَإِنَّهُ أَنْفَعُ الْقَصَصِ «قرآن را بیاموزید که بهترین گفتار است، و آن را نيك بفهمید که بهار دل هاست، از نور آن شفا و بهبودی خواهید که شفای سينه هاي بيمار است، و قرآن را نیکو تلاوت کنید که سود بخش ترین داستان ها است»
مقام معظم رهبری در این خصوص می فرمایند:
به شما جوانان عزیز توصیه می کنم اُنستان را با قرآن زیاد کنید؛ آن کسانی که
با قرآن ارتباط پیدا کردند، قدر این ارتباط را بدانند؛ اگر با قرآن مأنوس شدیم، به قرآن نزدیک شدیم، مفاهیم قرآنی در دل ما توانست اثر بگذارد، آن وقت می توانیم امیدوار باشیم که امّت اسلام، عزّت وعده دادۀ شده از سوی خدای متعال را به دست خواهد آورد: وَ للهِ العِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنين؛
در چند سال گذشته مسئله تلاوت قرآن کریم در اکثر مساجد کشور تا حدودی تثبیت شده و زمان و جایگاهی مشخص را به خود اختصاص داده است. اما مسئله تفسیر مورد غفلت قرار گرفته است. و این در حالی است که قرآن کریم در اهمیت تدبر و اندیشیدن در آیاتش سخن گفته است و مسلمانان را به مطالعه و تفکر در کلامش تشویق کرده است.
كِتَابٌ أَنزَلْنَاهُ إِلَيْكَ مُبَارَكُ لِّيَدِّبِّرُوا آيَاتِهِ وَ لِيَتَذَكِّرَ أُولُو الْأَلْبَابِ (این کتابی مبارک است که آن را به سوی تو نازل کرده ایم تا در [باره] آیات آن بیندیشند، و خردمندان پند گیرند.) (1) از سوی دیگر، درست است که قرآن به زبان مردم نازل شده و کتابی مبین و آشکار است، اما به پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله و دستور داده تا قرآن را شرح و توضیح دهد:
وَ أَنزَلْنَا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنِّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ وَ لَعَلِّهُمْ يَتَفَكِّرُونَ (و این قرآن را به سوی تو فرود آوردیم، تا برای مردم آن چه را به سوی ایشان نازل شده است توضیح دهی، و امید که آنان بیندیشند.) (2) لذا یکی از ارکان اصلی طرح نهضت قرآنی مساجد، که چندی است توسط مرکز رسیدگی به امور مساجد دنبال می شود به تفسیر موضوعی قرآن کریم اختصاص پیدا کرد تا زمینه انس بیش تر و در نتیجه فهم عمیق ترآیات شریفه فراهم گردد.
کتابی که پیش رو دارید در راستای تحقق این مهم تدوین شده و در آن 52 آیه از آیات کلام الله مجید در قالب موضوعات مختلف (هر هفته یک آیه) مورد بررسی و تبیین قرار گرفته است و ذیل هر آیه، مطالب تفسیری از روایات مختلف (شان نزول، روایات مرتبط با نکات تفسیری، و داستان های پند آموز) ارائه گردیده است.
ترتیب آیات در این کتاب کاملاً منطبق بر آیاتی است که در مطالب ارائه شده، در سالنامه 1394 مرکز رسیدگی به امور مساجد خدمت شما گرامیان ارسال شده است.
ضمن تقدیر و تشکر از محقق و نویسنده ارجمند حجة الاسلام ابوالفضل بیات و همچنین همکاران دفتر مطالعات و پژوهش های مرکز رسیدگی به امور مساجد که در تهیه و تنظیم این اثر تلاش و مساعی داشتند، امید می رود اعزه گران قدر و اساتید معزز، با ارائه دیدگاه و مطالب ارزشمند خویش یاری گر این رویداد مبارک در ادامه مسیر باشند.
جعلنا الله من عامری مساجد الله
معاونت فرهنگی- اجتماعی
مرکز رسیدگی به امور مساجد
وَ ما كَانَ الْمُؤْمِنُونَ لِيَنْفِرُوا كَافَّةً فَلَوْلا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طَائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ وَ لِيُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذا رَجَعُوا إِلَيْهِمْ لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ. [سوره توبه، آیه 122]
«مؤمنان وظیفه ندارند که همه رهسپار میدان های نبرد شوند و از دستیابی به دانش باز مانند؛ چرا از هر فرقه ای گروهی نزد پیامبر نمی روند تا دانش دین بیاموزند و هنگامی که به سوی قومشان بازگشتند آنان را از مخالفت با احکام الهی هشدار دهند، باشد که آنان بترسند؟»
مرحوم طبرسی در مجمع البیان از ابن عباس چنین روایت کرده است که هنگامی که پیامبرص به سوی میدان جهاد حرکت می کرد، همه مسلمانان به استثنای منافقان و معذوران در خدمتش حرکت می کردند، اما پس از آن که آیاتی در مذمت منافقان نازل شد و مخصوصا متخلفان جنگ تبوک را به باد ملامت گرفت، مؤمنان را بیش از پیش مصمم به شرکت در میدان های جهاد کرد، حتی در جنگ هایی که پیغمبر صلی الله علیه و آله شخصا شرکت نمی کرد (سریه ها) همگی به سوی میدان می رفتند و پیامبر صلی الله علیه و آله را تنها می گذاردند، آیه فوق نازل شد و اعلام کرد که در غیر مورد ضرورت، شایسته نیست همه مسلمانان به سوی میدان جنگ بروند (بلکه گروهی در مدینه بمانند، و معارف و احکام اسلام را از پیامبر صلی الله علیه و آله بیاموزند، و به دوستان مجاهدشان پس از بازگشت تعلیم دهند).
همان مفسر بزرگ شان نزول دیگری به این مضمون نیز نقل کرده است که گروهی از یاران پیامبر صلی الله علیه و آله برای تبلیغ اسلام به میان قبائل بادیه نشین رفتند، بادیه نشینان مقدم آن ها را گرامی داشتند، و به آن ها نیکی کردند، ولی بعضی به آن ها ایراد گرفتند که چرا پیامبر صلی الله علیه و آله را رها کردید و به سراغ ما آمدید، آن ها از این نظر ناراحت و افسرده شدند و به خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله بازگشتند آیه نازل شد و برنامه تبلیغی آن ها را تصویب کرد و از آن ها رفع نگرانی شد.
شان نزول سومی نیز در تفسیر «تبیان» برای آیه فوق نقل شده و آن این که بادیه نشینان هنگامی که مسلمان شدند برای فرا گرفتن احکام اسلام همگی به سوی مدینه حرکت کردند، و این سبب بالا رفتن قیمت اجناس و ارزاق و مشکلات و گرفتاری های دیگری برای مسلمانان مدینه شد، آیه نازل گردید و به آن ها دستور داد، لازم نیست همگی شهر و دیار خود را خالی کنند و برای فهم معارف اسلام به مدینه بیایند، بلکه کافی است گروهی این عمل را انجام دهند. (1)
اگر با «من» و «عن» آید بمعنی دوری و تفرّق باشد و اگر با «الی» باشد بمعنی
1) تفسیر نمونه، ج 8، ص190.
خروج و رفتن است و بعبارت دیگر اگر گوئیم: «نفرمنه و عنه» یعنی از آن دور شد و اگر گوئیم «نفرالیه» یعنی بسوی آن رفت.
فَلَوْلا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ (توبه، 122). آن در تقدیر«فلولا نفرالی طلب العلم» است یعنی چرا از هر گروه دسته ای بطلب علم خارج نمی شوند تا در دین عالم باشند.
فهمیدن. در مصباح گفته: «الفقه: فهم الشّيء».
تفقّه در دین، به معنای تلاش برای کسب شناخت عمیق در دین و عقاید و احکام اسلامی است.
فقه، آن چنان مهم است که رسول خدا صلی الله علیه و آله را در بدرقه ی علی علیه السلام به یمن، به او فرمان آموزش فقه مردم را داد، «فقّههم فی الدین» و او را چنین دعا کرد: اَللَّهُمَّ فَقِّهْهُ فِی اَلدِّینِ با آن که وی فقیه ترین مردم بود.
چنان که حضرت امیر علیه السلام به فرزندش سفارش می کند: تَفَقَّهْ فِی اَلدِّینِ فَإِنَّ اَلْفُقَهَاءَ وَرَثَهُ اَلْأَنْبِیَاءِ امام حسين علیه السلام نیز شب عاشورا در جملاتی خداوند را چنین ستود: حمد خدایی که ما را فقیه در دین قرار داد.
از امام صادق علیه السلام پرسیدند: اگر برای امام حادثه ای اتفاق افتاد، تکلیف مردم چیست؟ امام این آیه را تلاوت فرمود که از هر شهر و طایفه ای باید برای شناخت امام حرکت کنند.
دانستن و حذر کردن.
در قاموس گوید: و نَذِرَ بالشَّیْءِ: عَلِمه فحَذِرَه انذار بمعنی اعلام است با تخویف «أنذره بالامر انذارا: أعلمه وحذره وخوّفه».
معنای آیه این است که برای مؤمنین سایر شهرستان های غیر مدینه جایز نیست که همگی به جهاد بروند، چرا از هر شهری یک عده به سوى مدينة الرسول کوچ نمی کنند تا در آن جا احکام دین را یاد گرفته و عمل کنند و در مراجعت هموطنانِ خود
را با نشر معارف دین انذار نموده، آثار مخالفت با اصول و فروع دین را گوشزد ایشان بکنند، تا شاید بترسند و به تقوا بگرایند.
اولا مقصود از تفقه در دین فهمیدن همه معارف دینی از اصول و فروع آن است، نه خصوص احکام عملی، که فعلا در لسان علمای دین کلمه فقه اصطلاح در آن شده، به دلیل این که می فرماید: لِيُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ- «و قوم خود را انذار کنند» و معلوم است که انذار با بیان فقه اصطلاحی، یعنی با گفتن مسائل عملی صورت نمی گیرد، بلکه احتیاج به بیان اصول عقاید دارد.
و ثانیاً معلوم می شود که وظیفه کوچ کردن برای جهاد، از طلبه علوم دینی برداشته شده و آیه شریفه به خوبی بر این معنا دلالت دارد.
و ثالثاً معانی دیگری که مفسرین احتمال داده اند- و در ادامه پاره ای از آن ها نقل می شود- از سیاق آیه دور است، مثلا بعضی (1)گفته اند: مقصود از این که فرمود: نباید همه کوچ کنند این است که نباید همه برای آموختن احکام دین به مدینه بیایند. بعضی (2)دیگر گفته اند مقصود از کوچ کردن در جمله «فَلَوْلا نَفَرَ» کوچ کردن برای جهاد و مقصود از «لیتفقهوا» در شهر ماندن عده ای دیگر است، تا وقتی آن مجاهدین به شهر برگشتند این عده آنان را انذار کنند. این ها و همچنین معانی دیگری که احتمال داده اند از سیاق دور است و ما متعرض نقل و بحث در آن ها نمی شویم. (3)
آیه فوق که با آیات گذشته در زمینه جهاد پیوند دارد، اشاره به واقعیتی می کند که برای مسلمانان جنبه حیاتی دارد و آن این که: گرچه جهاد بسیار پراهمیت است و تخلف از آن ننگ و گناه. ولی در مواردی که ضرورتی ایجاب نمی کند که همه مؤمنان در میدان جهاد شرکت کنند. مخصوصاً در مواقعی که پیامبر صلی الله علیه و آله شخصا در مدینه باقی مانده نباید همه به جهاد بروند بلکه لازم است هر جمعیتی از مسلمانان به دو گروه تقسیم شوند گروهی فریضه جهاد را انجام دهند و گروه دیگری در مدینه بمانند و معارف و احکام اسلام را بیاموزند. (4)
بعضی چنین تصور کرده اند که میان این آیه و آیات سابق نوعی منافات دیده می شود، زیرا در آیات گذشته به همه دستور شرکت در میدان جهاد داده شده و تخلف کنندگان به شدت مورد سرزنش قرار گرفتند، ولی در آیه مورد بحث، دستور می دهد که همه نباید به سوی میدان جهاد حرکت کنند.
اما روشن است که این دو دستور با توجه به شرایط مختلف صادر شده، مثلاً در مورد جنگ تبوك و روبرو شدن با ارتش نیرومند امپراطوری روم، چاره ای جز این نبود که همه مسلمانان آماده جهاد شوند، ولی در مورد مقابله با گروه های کوچک تر، ضرورتی ندارد که همه مسلمانان حرکت کنند، مخصوصاً در مواردی که خود پیامبر صلی الله علیه و آله در مدینه می ماند، نباید مدینه را خالی نمایند و خطرات احتمالی آن را نادیده بگیرند و از فراگیری معارف و احکام اسلام غافل بمانند. بنابراین هیچ گونه نسخ در آیات فوق وجود ندارد و این که بعضی چنین تصور کرده اند، اشتباه است. (1)
3- آیه فوق دلیل روشنی است بروجوب تعلیم و تعلم در مسائل اسلامی و به تعبیر دیگرهم تحصیل را واجب می کند و هم یاد دادن را و اگر دنیای امروز به تعلیمات اجباری افتخار می کند، قرآن در چهارده قرن پیش علاوه بر آن بر معلمین نیز این وظیفه را فرض کرده است. (2)
اسلام مکتبی جامع و منطبق با سرشت آدمی است که در همه عصرها قدرت پاسخ گویی به نیازهای انسان را دارد.
آموزه های اسلامی در سه بُعد عقاید، اخلاق و احکام خلاصه می شود. این تعالیم هر کدام در حوزه خود نیازهای انسان را تأمین و هدایت او را تضمین می کنند. فقه و احکام آن در مقام عمل متکفّل شناخت راه صحیح از سقیم و تبیین کننده عمل خوب از بد، براساس مصالح و مفاسد است.
هر انسانی به حکم عبودیّت و بندگی، در برابر احکام الهی مسئولیت دارد و باید رفتار خود را در همه مراحل زندگی با قوانین و دستورهای الهی هماهنگ سازد؛ از این رو لازم است موضع عملی خویش را در برابر هر رویدادی براساس خواست شارع مقدّس تعیین کند.
انجام تکالیف، جز با معرفت و شناخت ممکن نیست و یگانه راه شناخت و معرفت تکالیف- با توجه به صعوبت احتیاط در همه امور- اجتهاد و فقاهت است.
اگر احکام شرعی در همه موضوعات، روشن بود، هر مکلّفی می توانست حکم را به سادگی شناسایی کند و عمل خویش را بر آن منطبق سازد و نیازی به کاوش و تحقیق نداشت؛ ولی عواملی گوناگون از جمله فاصله زمانی ما با زمان تشریع و نقش علوم گوناگون دیگر، سبب ابهام در شناخت احکام شده است و همین امر سبب پیدایش و گسترش علم فقه شده تا با استنباط و اجتهاد، احکام و وظایف مکلّفان مشخّص شود و آنان بتوانند اعمال خود را در عبادات، معاملات، سیاست و امور کیفری بر شریعت منطبق سازند و چون این کار، امری نظری و نیازمند صرف وقت برای تعلّم است و اگر همه افراد به تحصیل ملکه اجتهاد و فقاهت بپردازند، نظام معیشتی جامعه مختل می شود، تنها گروهی به آن اقدام می کنند و دیگران به آنان مراجعه و احکام را از آنان فرا می گیرند.
در سایر علوم نیز چنین است که برای رفع نیاز جامعه افرادی با صرف وقت و تعلیم و تعلّم، نیازهای هم نوعان خود را برطرف می سازند و مردم نیز در رشته های غیرتخصّصی خود به متخصّص آن مراجعه می کنند، تا آن جا که رجوع غیرمتخصّص به متخصّص، سیره عقلایی شناخته شده است.
از موضوعاتی که مورد توجه جهان امروز است، هجرت برای تحصیل علم است. هجرت يك عمل انتخابی و هدف دار است که برای آینده ی بهتر و کسب آگاهی و تجربه بیش تر صورت می گیرد. از افتخارات اسلام آن است که مبدأ تاریخش هجری است و قرآن بارها از مهاجران ستایش کرده و از کسانی که ایمان دارند ولی هجرت نمی کنند، انتقاد کرده است. (1)
در قرآن می خوانیم: کسانی که با ترک هجرت و ماندن در دیار فساد، هدف و عقیده ی خود را از دست داده و به خود ستم کرده اند، هنگام مردن فرشتگان از آن ها می پرسند: در چه وضعی بودید، گویند: در زمین مستضعف بودیم؛ قالُوا كُنّا مُسْتَضْعَفِينَ فِي الْأَرْضِ (2). فرشتگان این توجیه را نمی پذیرند و به آنان می گویند: مگر زمین خدا گسترده نبود تا در آن هجرت کنید؛
أَلَمْ تَكُنْ أَرْضُ اللهِ وَاسِعَةً فَتُهَا جِرُوا فِيهَا (1) قرآن هفت مرتبه با فرمان سِيرُوا فِي الأرْضِ مسلمانان را به سیر در زمین و جهانگردی هدف دار دعوت کرده و هفت مرتبه با جمله «أَوَلَمْ يَسِيرُوا» کسانی را که سیر نمی کنند، توبیخ کرده است.
بر اساس آیات قرآن، بسیاری از پیامبران از شهر و دیار خود هجرت کرده و برای تبلیغ دین خدا به مناطق دوردست سفر کرده اند.
در روایات نیز هجرت برای کسب علم، ارزش و جایگاه ویژه ای دارد. حدیث معروف اُطْلُبُوا اَلْعِلْمَ وَ لَوْ بِالصِّینِ (2)به مسلمانان اجازه می دهد که برای تحصیل علم، حتی به کشور کفر سفر کنند (البته به شرطی که بتوانند عقیده خود را حفظ کنند).
و اما آیه مورد بحث، دو هجرت را لازم شمرده است: یکی هجرت به سوی حوزه های علمیه برای کسب علم و دیگری هجرت به سوی شهرها و مناطق نیازمند برای تبلیغ دین، البته با اولویت منطقه خود.
در اهمیت هجرت برای کسب علم و دانش، همین بس که پیامبر بزرگی همچون موسی علیه السلام به بیابانگردی تن می دهد تا از معلمی همچون خضر استفاده کند. اکنون سر سفره وحی بنشینیم و ماجرای این معلم و شاگرد را از زبان قرآن بشنویم. (3)
*اهمیت علم منحصربه علوم دینی نیست! (4)
ممکن است بعضی چنین تصوّر کنند؛ این همه تأکیدات که درباره فراگرفتن تعلیم و تعلّم و نشر علوم و دانش ها در آیات قرآن مجید و روایات اسلامی آمده است؛ تنها ناظر به علوم دینی است و آن چه را در «بحث حکومت اسلامی» و گسترش همه علوم مورد توجّه است، شامل نمی شود.
ولی این اشتباه بزرگی است؛ زیرا هم از آیات قرآن و هم از روایات اسلامی اهمیّت علم و تعلیم و تربیت به طور مطلق استفاده می شود.
شواهد این معنی فراوان است از جمله در آیات قرآن، موارد زیر به چشم می خورد:
1- در داستان آدم علیه السلام مسئله تعلیم اسماء بیان شده که اشاره به علم و آگاهی بر
اسرار آفرینش تمام موجودات است نه این که در علوم دینی منحصر باشد؛ وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ كُلَّهَا (1)
2- در سوره «الرّحمن» به تعلیم بیان از سوی خداوند پرداخته و آن را به عنوان يك موهبت عظیم الهی در آغاز سوره ای که مجموعه بزرگ ترین نعمت ها در آن ذکر شده است معرّفی می کند «عَلَّمَهُ الْبَیان». (2)
3- در سوره «یوسف» به علم تعبیر خواب و حکایت رؤیاها از حوادث آینده- که گاه می تواند در سرنوشت ملّتی همچون ملّت مصر اثر بگذارد- اشاره کرده و ازقول یوسف نقل می کند ذلِكُما مِمّا عَلَّمنى رَبّي. (3)
4- باز در همین سوره به مسئله تدبیر امریک کشور و آگاهی بر مدیریّت بیت المال اشاره کرده و از قول یوسف خطاب به عزیز مصر می گوید: اجْعَلْنِی عَلَی خَزَائِنِ الأرْضِ إنِّی حَفِیظٌ عَلِیمٌ؛ مرا سرپرست خزائن این سرزمین (مصر) بگمار که من نگاه دارنده و آگاهم». (و مدیریت آن را به خوبی می دانم). (4)
5- (در همین مدیریّت یک کشور) داستان طالوت و جالوت، هنگامی که دلیل انتخاب طالوت را از سوی پیغمبر آن زمان (اشموئیل) بیان می کند، می گوید: انَّ اللهَ اصْطَفاهُ عَلَيْكُمْ وَ زَادَهُ بَسْطَةً فِي الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ؛ (5)خداوند او را بر شما برگزیده است و علم و قدرت جسمانی او را وسعت بخشیده».
بدیهی است امتیاز طالوت برسایر بنی اسرائل تنها در معارف الهی نبود بلکه آگاهی و مدیریّت در امور نظامی و سیاسی که در نهاد این جوان هوشیار و مدبّر وجود داشت، نیز مورد توجّه و استدلال بوده است.
6- در داستان داود علیه السلام نیز تعلیم «صنعةَ لَبُوس» (علم زره بافی) را یکی از افتخارات بزرگ او می شمرد بلکه «لبوس» به گفته طبرسی در مجمع البیان هرگونه اسلحه دفاعی و تهاجمی را شامل می شود و منحصر به زره نیست؛ (6)و می فرماید: وَ عَلَّمْناهُ صَنْعَةَ لَبُوسٍ لَكُمْ لِتُحْصِنَكُمْ مِنْ بَأْسِكُمْ. (7)
7- در سوره «کهف» در داستان موسی و خضر، از علوم و دانش هایی سخن
می گوید که از سوی خضر علیه السلام به موسی علیه السلام آموخته شد و هیچ کدام از آن ها از علوم و معارف دینی به معنی خاص نبود، بلکه از علومی بود که جامعه انسانی را طبق نظام احسن اداره می کند می فرماید: فَوَجَدَا عَبْداً مِنْ عِبادِنَا آتَيْنَاهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنَا وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنّا عِلْماً؛ «در آن جا (موسی و دوست همسفرش یوشع) بندهی از بندگان ما را یافتند که او را مشمول رحمت خود ساخته و از سوی خود، علم فراوانی به او تعلیم داده بودیم». (1)و سپس در آیات بعد سه نمونه از این علوم را مشروحاً بیان می کند که هیچ کدام از علوم و معارف دینی نیست؛ بلکه همه آن ها مربوط به تدبیر اموز زندگی است.
8- در سوره «نمل» از آگاهی سلیمان نسبت به چگونگی سخن گفتن پرندگان سخن به میان آورده و آن را به عنوان یکی از افتخارات سلیمان که به آن مباهات می کرد؛ ذکر می کند: وَ قالَ يا أَيُّهَا النّاسُ عُلِّمْنا مَنْطِقَ الطَّيْرِ: «گفت ای مردم زبان پرندگان به ما تعلیم داده شده است». (2)
9- در اواخر سوره «کهف» در داستان ذی القرنین سخن از سدّ سازی او به عنوان يك واقعه مهم به میان آمده و حتی جزئیاتی از چگونگی تدبیر او در امر ساختن يك سدّ نیرومند آهنین برای جلوگیرای از هجوم قبایل فاسد و مفسد (يأجوج و مأجوج) را بیان می کند: آتونی زُبُرَ الْحَدِيدِ حَتّیِ إذا ساوَى بَيْنَ الصَّدَفَيْنِ قَالَ انْفُخُوا حَتَّى اذا جَعَلَهُ ناراً قال آتُونى افْرِغْ عَلَيْهِ قِطراً: «قطعات بزرگ آهن را برایم بیاورید (و آن ها را روی هم بچینید) تا هنگامی که کاملاً میان دو کوه را پوشانید، سپس گفت: (در اطراف آن آتش بیفروزید) و در آن بدمید (آن ها دمیدند) تا قطعات آهن را سرخ و گداخته کرده، گفت اکنون مس مذاب برایم بیاورید تا بر روی آن بریزم». (3)این موهبت نیز به علم و دانش سد سازی اشاره می کند.
10- در سوره «لقمان» نیز در آیاتی که شرح وصایای لقمان به فرزندش می دهد به يك سلسله دستورات برخورد می کنیم که جنبه روانشناسی و اجتماعی و مردم داری دارد؛ که رعایت آن ها برای همگان در زندگی نیز مهم و کارساز است؛ از جمله این که به پسرش دستور می دهد: «نسبت به مردم بی اعتنایی و ترشرویی نکن، مغرورانه بر زمین راه نرو، در راه رفتن اعتدال را رعایت کن، بلند سخن نگو، فریاد نکش و صبر و شکیبایی و استقامت در کارها داشته باش». (4)این در حالی است که خداوند مقام
لقمان را به خاطر برخورداری از موهبت علم و حکمت و دانش بزرگ داشته است، تا آن جا که سخن او را در کنار سخن خویش قرار داده است!
11- در سوره «سباء» در شرح حال سلیمان، سخن از برنامه های گسترده عمرانی و هنری به میان آمده است، که پریان زیر نظر سلیمان، انجام می دادند: «يَعْمَلُونَ لَهُ مَا يَشَاءُ مِنْ مَحارِيبَ وَ تَمَاثِيلَ وَ جِفانٍ كَالْجَوابِ وَ قُدُورٍ راسياتٍ؛ آن ها هر چه سلیمان می خواست (و دستور می داد) برایش درست می کردند معبدها، تمثال ها، ظروف بزرگ غذا همانند حوض و دیگ های ثابت»! (1)و در آیه قبل از آن، به دستیابی سلیمان به دانش ذوب فلزّات اشاره کرده و می فرماید:
وَ اسَلْنا لَهُ عَيْنَ القِطرِ: «ما چشمه های مس (مذاب) را برای او روان ساختیم». (2) 12- در سوره «بقره» درباره زمامداری داوود پیامبر، می فرماید: وَ قَتَلَ داوُودُ جالُوتَ وَ آتَاهُ اللهُ الْمُلْكَ وَ الْحِكْمَةَ وَ عَلَّمَهُ مَا يَشَاء داوود جالوت را کشت و خداوند حکومت و حکمت و دانش را به او بخشید و از آن چه می خواست به او تعلیم داد». (3)
روشن است علم و حکمت در این جا دانشی است که برای تدبیر ملک و مملکت لازم است؛ و اگر معنی وسیع تری نیز داشته باشد، این بخش از علوم مربوط به کشورداری و نظام حکومت را قطعاً شامل می شود.
از مجموع اشاراتی که در آیات فوق و بعضی دیگر از آیات قرآن وارد شده به خوبی می توان استفاده کرد؛ که بر خلاف پندار کسانی که تصوّر می کنند، قرآن تنها به علوم دین و معارف الهیّه؛ اهمیّت داده و سخنی از علوم دیگر به میان نیاورده است، قرآن برای این بخش از علوم اهمیّت فوق العاده ای قائل است و آن را از مواهب بزرگ الهیّه می شمرد و مسلمانان را تشویق به فراگیری هرگونه علم مفید و نافع در زندگی مادّی و معنوی می نماید. (4)
قَالَ لَهُ مُوسى هَلْ أَتَّبِعُكَ عَلَى أَن تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْداً (5) موسی به او (خضر) گفت: آیا (اجازه می دهی) در پی تو بیایم، تا از آن چه برای رشد و کمال به تو آموخته اند، به من بیاموزی؟ پیامبر اکرم فرمود صلی الله علیه و آله: هنگامی که
موسی، خضر را ملاقات کرد، پرنده ای در برابر آنان قطره ای از آب دریا را با منقارش برداشت و برزمین ریخت. خضر علیه السلام به موسی علیه السلام گفت: آیا رمز این کار را دانستی؟ او به ما می آموزد که علم ما در برابر علم خداوند، همانند قطره ای در برابر دریایی بی کران است. (1)
قَالَ إِنَّكَ لَن تَسْتَطِيعَ مَعِيَ صَبْراً * وَ كَيْفَ تَصْبِرُ عَلَى مَا لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْراً (2) (خضر) گفت: تو هرگز نمی توانی بر همراهی من صبر کنی. و چگونه برچیزی که آگاهی کامل به (اسرار) آن نداری صبر می کنی؟
قَالَ سَتَجِدُنِي إِن شَاءَ اللهُ صَابِراً وَ لَا أَعْصِي لَكَ أَمْرًا (موسی) گفت: به خواست خدا مرا شکیبا خواهی یافت و در هیچ امری، تو را نافرمانی نخواهم کرد.
قَالَ فَإِنِ اتَّبَعْتَنِي فَلَاتَسْتَلْنِي عَن شَيْءٍ حَتَّى أُحْدِثَ لَكَ مِنْهُ ذِكْراً (خضر) گفت: پس اگر در پی من آمدی، از چیزی مپرس، تا آن که خودم درباره ی آن سخن آغاز کنم.
بنابراین:
مربی و معلّم باید از ظرفیّت شاگرد آگاه باشد.
ظرفیّت افراد متفاوت است، حتّی موسی علیه السلام تحمّل کارهای خضر علیه السلام را ندارد.
رشد علمی بدون صبر، میسّر نیست.
آگاهی و احاطه ی علمی، ظرفیّت و صبر انسان را بالا می برد.
برای هر کاری که در آینده می خواهیم انجام دهیم، مشیّت الهی را فراموش نکرده و «ان شاء الله» بگوییم.
صبر در راه تحصیل، ادب و شرط تعلّم است.
سؤال کردن، زمان دارد و شتابزدگی در پرسش، ممنوع است.
8- مربّی باید در زمان مناسب مطالب مبهم را برای شاگردان روشن سازد. (3)
يك قاعده کلّی که اساس مسئله تعلیم و تربیت است، اشاره کرده و می فرماید: فَاسْئَلُوا اهْلَ الذِّكْرانَ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ؛ «از آگاهان سؤال کنید اگر نمی دانید». (1)
این آیه گرچه در مورد صفات انبیاء پیشین نازل شده که آن ها از جنس بشر بودند و در ظاهر با سایر انسان ها تفاوتی نداشتند؛ ولی می دانیم مورد آیه مفهوم گسترده آن را محدود نمی کند؛ و حکم بر عمومیّت باقی است.
این در واقع يك اصل اساسی است که همه عقلای جهان بر آن صحّه می نهند که همیشه «ناآگاهان باید از آگاهان فراگیرند»؛ زیرا علوم و دانش ها در حقیقت محصول تفکّر و اندیشه و تجربه هایی است که پیشینیان کسب کرده و برای آیندگان می گذارند؛ آن ها نیز بر آن افزوده به نسل های بعد منتقل می کنند؛ به این ترتیب، علم و دانش بشر روز به روز تکامل می یابد؛ و نیز به همین دلیل مسئله تعلیم و آموزش پایه اصلی هرگونه پیشرفت و ترقّی اجتماعی بشر در بعد معنوی و مادّی را تشکیل می دهد.
در این جا جمله ای از غزالی نقل شده که مطلب را روشن تر می کند. کسی از او پرسید:
این احاطه علمی را که بر اصول و فروع اسلام داری از کجا پیدا کرده ای؟! او آیه بالا را تلاوت کرد: فَاسْئَلُوا اهْلَ الذِّكْرِانْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ؛ «یعنی علم کلّی از طریق سؤال کردن و آموزش از علما و دانشمندان حاصل می شود». (2)در روایات متعددی که از طریق اهل بیت علیهم السلام وارد شده اهل ذکر به معنی ائمه معصومین علیهم السلام تفسیر شده است (3)ولی چنان که می دانیم این تفسیرها به معنی انحصار نیست بلکه بیان مصداق اتمّ و کامل آن است. شبیه این معنی در تفسیر بسیاری از آیات قرآن نیز دیده می شود. (4)
«آیه نَفْر» مسلمانان را به دو گروه تقسیم می کند: «معلّمان و متعلّمان» و در واقع هر مسلمانی باید جزء یکی از این دو گروه باشد، یا آموزش دهد یا فرا گیرد یا معلّم
باشد یا شاگرد، پس می فرماید: «سزاوار نیست همه مؤمنان کوچ کنند، چرا از هر گروهی طایفه ای از آن ها کوچ نمی کنند تا در دین (و معارف اسلامی و احکام) آگاهی پیدا کرده و به هنگام بازگشت به سوی قوم خود، آنان را انذار نمایند. شاید (از مخالفت الهی) بترسند؛ وَ مَا كَانَ الْمُؤْمِنُونَ لِيَنفِرُوا كَافَّةً فَلَوْلَا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طَائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ وَ لِيُنذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذَا رَجَعُوا إِلَيْهِمْ لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ.
بسیاری از دانشمندان در طول تاریخ، به این آیه شریفه استناد نموده اند تا لزوم فراگیری علوم اسلامی را برای ابلاغ به دیگران، به عنوان واجب کفایی، مورد تأکید قرار دهند، علاوه بر این که فراگیری برای عمل را برای همه واجب عینی می دانند.
در دنیای امروز در بسیاری از کشورها فراگیری دانش بر همه الزامی است و به حکم قانون هر کودکی باید درس بخواند؛ و اگر نخواند ولیّ او مورد بازخواست قرار می گیرد، ولی در هیچ جا تعلیم دادن الزام قانونی، بلکه هرکس می تواند در مقام تعلیم قرار گیرد یا نه!، ولی در اسلام همان گونه که تحصیل علم واجب است، تعلیم دادن به دیگران نیز جنبه وجوب و الزام دارد و یکی از دلایل آن، همین آیه نفر است؛ زیرا از يك سو با جمله فَلَوْلا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طائِفَةٌ کوچ کردن را برای تحصیل علم واجب می شمرد؛ (1)و از سوی دیگر با جمله وَ لِيُنذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذَا رَجَعُوا إِلَيْهِمْ «باید به هنگام بازگشت به سوی قوم خود، آن ها را انذار نمایند» تعلیم دادن را واجب می داند و البتّه همه این آیات مقدّمه ای است برای عمل کردن به وظایف الهی که در جمله «لَعَلَّهُمْ يَحْذَرونَ» خلاصه شده است.
بر همین اساس گاه بعضی از دانشمندان اسلام، روزهای متوالی طی طریق می کردند تا از شهری به شهر دیگر برای فرا گرفتن يك حديث برسند!
از جمله نوشته اند که «جابر» از مدینه به مصر رفت تا یک حدیث را- که نزدیکی از دانشمندان بود- از او بشنود و فراگیرد؛ و لذا می گویند هیچ کس به مرحله کمال نمی رسد مگر این که مسافرت کند و با دانشمندان بلاد مختلف تماس حاصل کرده تا از علم و تجربه آنان بهره گیرد و نیز کسی به مقصود نمی رسد مگر این که هجرت نماید. (2)
در داستان خضر و موسی که در سوره «کهف» به آن اشاره شد، می خوانیم که این پیامبر بزرگ (موسی) برای فراگیری بعضی از علوم راه طولانی و پر رنج و مشقّتی را پیمود، تا نزد آن مرد الهی (خضر) رسید و بخشی از علوم را از او فرا گرفت. (3)
قرآن «کتمان علم و دانش» را به شدت مذموم دانسته و می فرماید: «کسانی که دلایل روشن و وسیله هدایتی را که نازل کرده ایم، بعد از آن که در کتاب (آسمانی) برای مردم، بیان نمودیم کتمان می کنند خدا آن ها را لعنت می کند و همه لعن کنندگان (نیز) آن ها را لعن می نمایند؛ انَّ الَّذينَ يَكْتُمُونَ مَا أَنْزَلْنَا مِنَ البَيِّنَاتِ وَ اهْدِى مِنْ بَعْدِ مَا بَيَنَاهُ لَلنّاسِ فِي الْكِتابِ اولئِكَ يَلْعَنُهُمْ اللهُ وَ يَلْعَنُهُمُ اللّاعِنُونَ. (1)
تعبیربه «لعن» خداوند، (طرد خداوند از رحمت خود و لعن همه لعن کنندگان) از شدیدترین تعبیراتی است که در قرآن مجید درباره گناهی از گناهان آمده است و این نشان می دهد؛ که تا چه حد «کتمان» علم و دانش، زشت و نکوهیده است، آن هم علوم و دانش هایی که مایه هدایت مردم باشد.
در آیه ای که بلافاصله بعد از این آیه در سوره بقره آمده، تنها راه توبه از این گناه بزرگ را بعد از پشیمانی و بازگشت به سوی خدا، اصلاح و «تبیین مسائل کتمان شده» ذکر فرموده و این نیز به خوبی نشان می دهد که برای جبران «کتمان علم» راهی جز تبیین آن، وجود ندارد الَّا الَّذينَ تَابُوا وَ اصْلَحُوا وَ بَيَّنُوا فَاوِلِئِكَ أَتُوبُ عَلَيْهِمْ وَ أَنَا التَّوابُ الرَّحِيمُ. (2)
اگرچه این آیه در مورد اهل کتاب نازل شده (که نشانه های پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله را که در کتب خود دیده بودند، کتمان می کردند)، ولی بدیهی است، مفهوم آیه وسیع و گسترده است و کتمان هر علمی را که مایه هدایت مردم است شامل می شود؛ روایاتی که از معصومین نقل شده نیز نشان می دهد که علم به مفهوم مطلق آن مورد توجّه است؛ پیغمبراکرم صلى الله عليه و آله مطابق حدیثی می فرماید: مَنْ سُئِلَ عَنْ عِلْمٍ يَعْلَمُهُ، فَكَتَمَهُ الْجِمَ يَوْمَ القِيَامَةِ بِلِجامِ مِنْ نارٍ؛ (3)«کسی که از او سؤال درباره علومی که می داند، بکنند و کتمان کند در روز قیامت لجامی از آتش بردهان او می زند»! در حدیث دیگری از همان حضرت، به تعبیر روشن تری در این باره برمی خوریم که می فرماید: مَنْ كَتَمَ عِلْماً نافِعَا عِنْدَهُ، الْجَمَهُ اللهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ بِلِجامٍ مِنْ نارٍ؛ «کسی که علم مفید را که نزد او است کتمان کند، خداوند در قیامت لجامی از آتش بردهان او می زند»! (4)روشن است این تعبیر تمام علومی را که برای انسان ها در هر زمینه ای مفید و نافع است شامل می شود.
باز در حدیث دیگری از همان حضرت این معنی با صراحت نقل شده که فرمود:
اگر متعلم در کنار توسعه بخشیدن به اندوخته های علمی خویش، در صدد کسب کمال انسانی برنیاید، به موازات گستردگی علم او نسبت به شخص جاهل، انحطاط و لغزش او فزونی می گیرد. در این زمینه، قرآن کریم، در ارتباط با داستان عبرت آموز «بلعم باعورا» که زمانی به عنوان زاهد و عالم برجسته بنی اسرائیل شناخته می شد و به جهت طغیان و تبعیّت از شیطان به فرجام بدی گرفتار گشت، چنین می فرماید:
وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ الَّذِي ءَاتَيْنَاهُ ءَايَاتِنَا فَانْسَلَخَ مِنْهَا فَاتْبَعَهُ الشَّيْطَانُ فَكَانَ مِنَ الْغَاوِينَ * وَ لَوْ شِئْنَآ لَرَفَعْنَاهُ بِهَا وَلَكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ وَ اتَّبَعَ هَوَاهُ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَثْ ذَّلِكَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِايَاتِنَا فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ (3) و بر آن ها بخوان سرگذشت کسی را که آیات خود را به او دادیم، ولی (سرانجام) خود را از آن تهی ساخت و شیطان در پی او افتاد و از گمراهان گشت؛ و اگر می خواستیم (مقام) او را با این آیات (و علوم و دانش ها) بالا می بریم و لیکن او به زمین (دنیا و مال و جاه آن) چسبید و از هوای نفس خویش پیروی کرد. مثل او همچون سگ است که اگر به او حمله کنی، زبان از دهان بیرون می آورد و اگر او را به حال خود واگذاری، باز زبان از دهان بیرون می آورد (گویی چنان تشنه دنیاپرستی است که هرگز سیراب نمی شود). این مثل گروهی است که آیات ما را تکذیب کردند، این داستان ها را (برای آن ها) بازگو کن شاید بیندیشند.
«بلعم باعورا» از مشاهیر و علمای بنی اسرائیل و از نسل حضرت لوط علیه السلام بود که خداوند متعال او را به کتاب های آسمانی عالم گرداند و اسم اعظم را در اختیارش نهاد؛ بدین جهت او مستجاب الدعوه بود. پس از آن که بنی اسرائیل، بعد از چهل سال سرگردانی در بیابان، به رهبری حضرت موسی علیه السلام به شهر اریحا حمله کردند، زورمندان و حاکمان شهر وقتی دیدند قدرت مقاومت و رویارویی با بنی اسرائیل را ندارند، برای نجات خویش به بلعم باعورا متوسل شدند و به او گفتند که موسی علیه السلام برای کشتار مردم و یا آواره کردن آن ها به
این شهر حمله کرده است، تو برای رهایی مردم، موسی و قومش را نفرین کن. او در آغاز نپذیرفت، اما در نهایت با تطمیع و وعده ریاست و فریب همسرش قبول کرد که موسی و قومش را نفرین کند. پس بر الاغی سوار شد تا به بیابان برود و موسی را نفرین کند، اما هرچه کرد، الاغ از جای حرکت نکرد و پس از اذیّت فراوان، الاغ به زبان آمد و گفت: چرا مرا اذیّت می کنی؟ آیا می خواهی رسول خدا و قوم مؤمن او را نفرین کنی؟ این جا بود که اسم اعظم از بلعم گرفته شد و آیه 175 سوره اعراف به همین موضوع اشاره دارد.
بر اساس آیاتی که ذکر کردیم، نفس برخورداری بلعم باعورا از آیات الهی و شناخت به کتاب های آسمانی و حتّی اسم اعظم، به مثابه رفعت یافتن او نبود؛ بلکه آن ها تنها وسیله ای بودند برای کسب رفعت و عظمت. از این رو، خداوند می فرماید اگر ما می خواستیم، آن دانش عظیم وسیله رفعت او می گشت، چه این که با داشتن آن دانش و با آگاهی به اسم اعظم مستجاب الدعوه نیز گردیده بود. پس برخورداری از مقامات والای علمی و حتی داشتن کرامات نیز علامت نیک بختی و حسن عاقبت نیست، بلکه با تلاش و مبارزه با هوای نفس و ریاضت می توان از آن ها برای رسیدن به سعادت بهره جست. بلعم باعورا وسایل و ابزار کافی برای رسیدن به سعادت در اختیار داشت، اما از آن وسایل ارزش مند در مسیر صحیح و حق بهره نجست و در عوض، از هوای نفس و شیطان پیروی کرد و چنان به دنیا و مادیّات و مقام دل بسته شد که امکان اوج گرفتن از او سلب گردید، درست به مانند عقاب توان مندی که پاهایش را به تخته سنگی ببندند که نتواند پرواز کند. از این رو، تعلّق و دل بستگی به دنیا مانع بزرگی در رسیدن به کمال نهایی و سعادت است و پیوسته باید بیمناک بود که نکند در ما دل بستگی به دنیا پدید آید که در این صورت، هر قدر انسان اوج بگیرد، دل بستگی به دنیا او را فرود می آورد و از تکامل باز می دارد؛ چرا که برخورداری از دانش و مقامات معنوی علّت تامه رسیدن به سعادت نیست و از نظرگاه قرآن، آن ها مقدمه برای رسیدن به رفعت و تعالی هستند و در صورتی ما را به کمال نهایی رهنمون می شوند که مانعی چون تعلّق به دنیا و پیروی از هوای نفس در برابر آن ها قرار نگیرد. در واقع با فراگیری دانش بیش تر، ظرفیّت وجودی خویش را فزون تر می سازیم و پس از آن باید بنگریم آن ظرف وسیع و گسترده را از چه پر می سازیم: آیا ظرف وجود خویش را از طغیان و تعلّق به دنیا و پیروی هوای نفس که نابود کننده کمال انسانی است پر می کنیم و یا از اخلاص و بندگی خداوند که به حق باعث حیات معنوی و انسانی می گردد؟ (1)
1) به سوی خود سازی (مصباح یزدی)، ص 297.
باید از هر منطقه، افرادی برای شناخت اسلام به مراکز علمی بروند تا در همه مناطق، روحانی دینی به مقدار لازم حضور داشته باشد. مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طَائِفَةٌ
دانشمندی که کوچ نکند، فقیه کامل نیست. «نَفَرَ» امام درباره ی کسی که در خانه اش نشسته بود، فرمود: «كيف يتفقّه فى الدين؟». تفسیر کنز الدقائق
تفقّه در دین و آموزش دین به مردم، واجب کفایی است. فَلَوْلا نَفَرَمِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طَائِفَةٌ (جهاد و اجتهاد، هر دو واجب کفایی است. پس برنامه ریزی چنان باید باشد که نظام علمی محصلین علوم دینی، به هم نخورد)
هدف از فراگیری فقه، هشدار مردم و هوشیار ساختن آنان و نجات از غفلت و بی تفاوتی نسبت به مشکلات است. «لِيُنْذِرُوا»
در زمان جنگ هم نباید مسائل فکری، اعتقادی و اخلاقی، مورد غفلت قرار گیرد و دشمن خارجی ما را از دشمن داخلی (جهل و غفلت) غافل سازد. ماکانَ الْمُؤْمِنُونَ لِيَنْفِرُوا... فَلَوْلا نَفَرَ... لِيَتَفَقَّهُوا
فقه، تنها فراگیری احکام دین نیست، بلکه همه ی معارف دینی قابل تحقیق، دقّت و ژرف نگری است. لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ
شناخت های دینی باید عمیق و ژرف باشد. لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ.
شرط تبلیغ دینی آگاهی عمیق از آن است. لِيَتَفَقَّهُوا... لِيُنْذِرُوا
به سخنان يك اسلام شناس فقیه، می توان اعتماد کرد. لِيَتَفَقَّهُوا... لِيُنْذِرُوا (ممکن است یک نفر در منطقه باشد، پس خبر واحد حجّیت دارد)
فقه در دین، آن گاه ارزش دارد که فقیه، عالم به زمان و آگاه از شیطنت ها و راه های نفوذ دشمن باشد تا بتواند هشدار و بیم دهد. لِيَتَفَقَّهُوا... لِيُنْذِرُوا
برای طلاب حوزه ها، دو هجرت لازم است: یکی به سوی حوزه ها و دیگری از حوزه ها بسوی شهرها. لذا ماندن در حوزه ها جایز نیست. فَلَوْلا نَفَرَ... لِيَتَفَقَّهُوا... لِيُنْذِرُوا... إِذا رَجَعُوا
برای تبلیغ و کار فرهنگی، زادگاه انسان در اولویت است. لِيُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ
علما باید سراغ مردم بروند و منتظر دعوت آنان نباشند. رَجَعُوا إِلَيْهِمْ.
محور تبلیغ، باید ایجاد تقوا و یاد معاد باشد. لِيُنْذِرُوا... لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ
1- پیامبر خدا صلی الله علیه و آله: هر که دانش بجوید، مانند کسی است که روز خود را به روزه گذراند و شبش را به عبادت. اگر کسی یک باب علم بیاموزد، برایش بهتر است از این که کوه ابو قبیس طلا باشد و او آن را در راه خدا انفاق کند. (1)
2- پیامبر خدا صلی الله علیه و آله: هر کس از روی ریا و سُمعه (رسیدن به گوش مردم) و به قصد دنیا خواهی علم بیاموزد خداوند برکتش را از آن می گیرد، زندگی اش را بر او سخت می گیرد و او را به حال خودش وا می گذارد، و هر کس که خدا او را به حال خودش وا گذارد هلاک شده است. (2)
3- در حدیث معروفی از پیغمبر اکرم صلى الله عليه وآله می خوانیم؛ که فرمودند: اطْلُبُوا الْعِلْمَ وَ لَوْ بِالصِّيْنِ فَانَّ طَلَبَ الْعِلْمِ فَرِيضَة عَلى كُلِّ مُسْلِمٍ: «دانش را فرا گیرید هر چند در کشور چین باشد، زیرا تحصیل دانش بر هر مسلمانی واجب است». (3)
4- در حدیث دیگری از امام امیرالمؤمنان علی علیه السلام می خوانیم: الْحِكْمَةُ ضالَّۀُ المُؤمِن فَاطْلُبُوها وَ لَوْ عِنْدَ الْمُشْرِكِ (4)«دانش گمشده شخص با ایمان است، پس آن را طلب کنید هر چند نزد مشرکان باشد».
(شیخ بهائی) گذشته از سفرهایی که در زمان حیات پدر خود به اتفاق وی کرده، یعنی: سفر از بعلبك به جبل عامل در زمان شیر خوارگی و سفر حج در جوانی، پس
1) منية المريد، زین الدین بن علی «شهید ثانیی»، ص 101.
2) مکارم الاخلاق، ج 2، ص 348.
3) روضة الواعظين، ج 1، ص 11؛ باید توجّه داشت که مملکت چین در آن زمان دورترین کشور جهان شناخته می شد؛ بنابراین منظور این است که به سراغ دانش بروید هر چند در دورافتاده ترین کشورهای دنیا باشد. بدیهی است دانشی که در آن روز در چین یافت می شد معارف قرآنی و دینی نبود؛ چرا که جای آن مراکز وحی بود بلکه منظور دانش های مفید دنیوی است.
4) بحار الأنوار، ج 2، ص 97. روشن است آن چه نزد مشرکان یافت می شود؛ معارف توحیدی و علوم الهی نیست، بلکه علوم مفید دیگری است که در زندگی به کار می آید، و گاه نزد آنان است. این گونه احادیث: شعار معروف «علم وطن ندارد» را تداعی می کند؛ و تأکید می نماید که علم و دانش گمشده مؤمنان است، هر جا و نزد هر کس بیابند، آن را فرا می گیرند.
5) بحار الانوار، ج 2، ص 199، ح، 58.
از مرگ پدر نیز سفرهایی کرده است که عمده آن ها عبارتند از سفر حج که برای دوّمین بار انجام داد و سفر عراق و شام و مصر و دمشق و حلب و آسیای صغیر و بیت المقدّس، و نیز پس از انتصاب به مقام (شیخ الاسلامی اصفهان) مسافرت هایی نیز باتفاق شاه عباس نمود که مشهورترین آن ها سفری است که پیاده از اصفهان به مشهد رفت.
صاحب تاریخ (عالم آرای عباسی) می گوید که وی پس از فوت (سید علی منشار) (پدر زن شیخ بهائی) منصب شیخ الاسلامی و وکالت حلالیات و تصدّی امور شرعی اصفهان یافت.
مدّتی بود شوق کعبه و بازگشت به زنگی ساده بر او غلبه کرد و با درویشان سفر کرد و مدّتی در عراق و شام و مصرو بیت المقدّس می گشت و در سفر به خدمت دانشمندان می رسید.
سپس می گوید: در زمانی که در عالم ظاهر و باطن سرآمد روزگار بود از مصر می آمد و جامه جهان گردان به تن داشت و خویشتن را پنهان می کرد و فروتنی می نمود، از او خواستم که چیزی از وی آموزم، گفت:
به شرط آن که نهفته بماند و هندسه و هیئت را برا و خواندم و سپس به شام و از آن جا به ایران رفت و چون به دمشق رسید در محلّه (خراب) در سرای یکی از بازرگانان بزرگ فرود آمد و (حافظ حسین کربلائی قزوینی) ساکن دمشق مؤلف روضات نزد او رفت و شعر خود را بروی خواند.
شیخ میل دیدار (حسین بورینی) را داشت و آن بازرگان وی را به خانه خود خواند عدّه زیادی از دانشمندان شهر را در آن مهمانی دعوت کرد و شیخ بهائی در آن مجلس لباس جهانگردان پوشیده بود و بر بالای مجلس نشسته و همه او را گرامی می داشتند و به او احترام می گذاشتند و بورینی که وی را نمی شناخت از او به شگفت آمد و چون پی به دانش او برد بزرگش داشت و شیخ بهائی از او خواست که آمدنش را پنهان دارد و از آن جا به حلب رفت.
(صاحب سلافة العصر) گوید: که سی سال سیاحت کرد و به دیدار دانشمندان بسیار رسید و سپس به ایران بازگشت و به تألیف کتب پرداخت و آوازه اش در جهان پیچید و علماء از هر دیار نزد وی آمدند.
خود شیخ بهائی در کتاب کشکول در مورد سفرهای خود اشاراتی کرده: در قحطی سال 988 هجری قمری در شهر تبریز و دیگر بار در ماه صفر سال 993 هجری قمری در
تبریز بوده و در ماه ذی القعده سال 1007 هجری قمری در شهر مشهد و در ماه محرّم سال 1008 هجری قمری در حال بازگشت از سفر مشهد بوده است و چندی در کاشان و نیز مدتی را در هرات گذرانیده و در اشعار خود از اوضاع هرات را توصیف کرده است. (1)
آیه مورد بحث دلیل روشنی است بروجوب تعلیم و تعلم در مسائل اسلامی و به تعبیر دیگر هم تحصیل را واجب می کند و هم یاد دادن را. مقصود از تفقه در دین فهمیدن همه معارف دینی از اصول و فروع آن است، نه خصوص احکام عملی، که فعلا در لسان علمای دین کلمه فقه اصطلاح در آن شده است.
انجام تکالیف، جز با معرفت و شناخت ممکن نیست و یگانه راه شناخت و معرفت تکالیف (با توجه به صعوبت احتیاط در همه امور) اجتهاد و فقاهت است.
لِيَتفقَّهوا في الدِّينِ و لِيُنذِروا قَومَهُم برجواز و وجود اجتهاد در این عصر دلالت دارد؛ هر چند برخی، با استدلال به امکان تحصیل یقین به احکام از طریق وحی، اجتهاد در این عصر را جایز نمی دانند. در قرآن می خوانیم: کسانی که با ترک هجرت و ماندن در دیار فساد، هدف و عقیده ی خود را از دست داده و به خود ستم کرده اند.
در اهمیت هجرت برای کسب علم و دانش، همین بس که پیامبر بزرگی همچون موسی علیه السلام به بیابانگردی تن می دهد تا از معلمی همچون خضر استفاده کند. اکنون سر سفره ی وحی بنشینیم و ماجرای این معلم و شاگرد را از زبان قرآن بشنویم.
از مجموع اشاراتی که در آیات فوق و بعضی دیگر از آیات قرآن وارد شده به خوبی می توان استفاده کرد؛ که بر خلاف پندار کسانی که تصوّر می کنند، قرآن تنها به علوم دین و معارف الهیّه؛ اهمیّت داده و سخنی از علوم دیگر به میان نیاورده است، قرآن برای این بخش از علوم اهمیّت فوق العاده ای قائل است و آن را از مواهب بزرگ الهیّه می شمرد و مسلمانان را تشویق به فراگیری هرگونه علم مفید و نافع در زندگی مادّی و معنوی می نماید.
1) فقهای نامدار شیعه نوشته عقیقی بخشایشی، ص 219.
حُنَفَاءَ اللهِ غَيْرَ مُشْرِكِينَ بِهِ وَ مَن يُشْرِكْ بِاللهِ فَكَأَنَّمَا خَرَّمِنَ السَّمَاءِ فَتَحْطَفُهُ الطَّيرْ أَوْ تَهْوِى بِهِ الرِّيحُ فِي مَكَانٍ سَحِيقٍ * ذلِكَ وَ مَنْ يُعَظِّمْ شَعَائِرَ اللهِ فَإِنَّهَا مِنْ تَقْوَى الْقُلُوبِ * لَكُمْ فِيهَا مَنَافِعُ إِلَى أَجَلٍ مُّسَمًّى ثُمَّ مَحِلُّهَا إِلَى الْبَيْتِ الْعَتِيقِ. [سوره حج، آیه 33 - 31]
«(برنامه و مناسک حج را انجام دهید) در حالی که همگی خالص برای خدا باشد! هیچ گونه همتایی برای او قائل نشوید! و هر کس همتایی برای خدا قرار دهد، گویی از آسمان سقوط کرده، و پرندگان (در وسط هوا) او را می ربایند؛ و یا تندباد او را به جای دور دستی پرتاب می کند! * این است [برنامه های حج و حدود و مقرّرات خدا] و هر کس شعایر خدا را بزرگ شمارد، بدون تردید این بزرگ شمردن ناشی از تقوای دل هاست * در آن (حیوانات قربانی)، منافعی برای شماست تا زمان معیّنی [روز ذبح آن ها] سپس محل آن، خانه قدیمی و گرامی (کعبه) است.»
«حنفاء» جمع «حنیف» به معنی کسی است که از گمراهی و انحراف به استقامت و اعتدال تمایل پیدا کند و به تعبیر دیگر بر صراط مستقیم گام بردارد (زیرا «حنف»- بر وزن صدف- به معنی تمایل است و تمایل از هرگونه انحراف نتیجه اش قرار گرفتن بر صراط مستقیم است). (1)
از ماده «خطف» (بروزن عطف) به معنی ربودن با سرعت است و «سحیق» به معنی دورو «سحوق» به درخت نخل بلند گفته می شود که شاخه های آن تا نقطه های دور دست آسمان پیشرفته است. (2)
جمع «شعیره» به معنی علامت و نشانه است، بنابراین شعائر الله، به معنی نشانه های پروردگار (3)است
شعیره آن لباسی است که به بدن بچسبد. (یعنی موی بدن) و لباسی که به موی بدن بچسبد مثل زیر پیراهن است. حالا به چه دلیل این را شعیره می گویند. معنی شعائر علامت ها است. شعائر خدا یعنی علامت هایی که انسان از آن علامت ها بیاد و نام خدا می افتد. (4)
تقوا اسم مصدر از ریشه «و. ق. ی»، در لغت به معنای پرهیز، حفاظت و مراقبت شديد و فوق العاده (5)و در ادبیات معارف اسلامی به معنای حفظ خویشتن از مطلق محظورات است؛ اعم از محرمات و مکروهات. (6)
به طور کلی تقوی به معنای پرهیز از محرمات و فجور به معنای بی پروایی در انجام محرمات است. (1)پس این دو در مقابل هم هستند و برای فاجر دانستن کسی فقط کافی است که یقین کنیم او در مقابل محرمات تقوی ندارد.
و نیز راغب در توضیح کلمه «تقوی» می گوید تقوی، به معنای آن است که انسان خود را از آن چه می ترسد در محفظه ای قرار دهد. یعنی از هر عملی که با کمال نفس منافات داشته باشد پرهیز کند. (2)
*مقصود از شعائر (3)
عنوان «شعائر» با اضافه به «الله» در آیات متعدد قرآن کریم آمده است. (4)در این که مراد از «شعائر الله» چیست، دیدگاه های مفسران مختلف است. همه احکام و دستورهای خدای متعال؛ عبادت هایی که آشکارا و به صورت جمعی برگزار می شود، مانند حج؛ سرفصل های آیین الهی و برنامه های کلی و آن چه در نخستین برخورد با این آیین جلب توجه می کند و خصوص مناسک حج از جمله این دیدگاه ها است. (5)
برخی گویند: مناسك حج است، برخی گویند: قربانی حج است که باید حیوان سالم انتخاب و فربه کرد بعضی گویند: شعائر خدا یعنی دین خدا و تعظیم آن یعنی التزام به آن. یعنی هر کس تعظیم کند شعائر خدا را، نشان داده است تقوای قلبی خود را، بدیهی است که تقوای حقیقی همان تقوای قلبی است. (6)
قرآن کریم در آیات دیگر، با صراحت دو مورد از مراسم و برنامه های حج را جزء شعائرالهی شمرده است: یکی «صفا و مروه» و دیگر «شتران قربانی»، ولی شعائر الهی در این دو خلاصه نمی شود و تمام عبادت های دسته جمعی از شعائر خداوند است، مانند نماز جمعه و جماعت و همه ی مراسم حج. (7)
1) الميزان فی تفسیر القرآن، ج 20، ص 29.
2) مفردات، ص881، « وقى».
3) منظور از شعائردرآیه شریفه صرفا مناسک نیست بلکه هر عملی که انسان مومن مبتنی بر آموزه های شریعت برپایه اخلاص انجام می دهد از شعائر است که مهم ترین شرط پذیرش و اثرگذاری آن طبق آیه شریفه تقوای قلبی است یعنی این اعمال باید از ضمیری متصف به صفت تقوی صادر شود.
4) بقره، آیه 158، حج، آیه 32 و 36. مائده، آیه 2.
5) مجمع البیان، ج 3، ص 264.
6) مجمع البیان فی تفسیر القرآن، ج 7، ص 13.
7) تفسیرنور، ج 8، ص 42.
در روایت است که: شعائر جمع شعیره، به معنای شتری است که کوهان آن از سمت راست بشکافند تا معلوم باشد که برای قربانی است پس بهتر آن است که چاق تر و بزرگ تر باشد.
بعضی گویند: شعائر خدا یعنی دین خدا و تعظیم آن یعنی التزام به آن. یعنی هر کس تعظیم کند شعائر خدا را، نشان داده است تقوای قلبی خود را، بدیهی است که تقوای حقیقی همان تقوای قلبی است. (1)
شعائر الله به معنی نشانه های پروردگار است که شامل سرفصل های آئین الهی و برنامه های کلی و آن چه در نخستین برخورد با این آئین چشمگیر است و از جمله مناسك حج می باشد که انسان را به یاد خدا می اندازد.
گرچه بدون شك مناسك حج از جمله شعایری است که در این آیه مقصود بوده است، مخصوصاً مسئله قربانی که در آیه 36 همین سوره صریحا جزء شعائر محسوب گردیده جزء آن است ولی روشن است که با این حال عمومیت مفهوم آیه نسبت به تمام شعائر اسلامی به قوت خود باقی است و هیچ گونه دلیلی بر تخصیص آن به خصوص قربانی یا همه مناسك حج وجود ندارد، به خصوص این که قرآن در مورد قربانی حج با ذکر کلمه «من» که برای «تبعیض» است این حقیقت را گوشزد کرده که قربانی یکی از آن شعائر است، همان گونه که در مورد «صفا و مروه» نیز در آیه 158 سوره بقره می خوانیم که آن هم از شعائر الهی است» إِنَّ الصَّفَا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللهِ.
کوتاه سخن این که تمام آن چه در برنامه های دینی وارد شده و انسان را به یاد خدا و عظمت آئین او می اندازد شعائر الهی است و بزرگداشت آن نشانه تقوای دل ها است.
این نکته نیز قابل توجه است که منظور از بزرگداشت- آن چنان که بعضی از مفسران ظاهر بین گفته اند- بزرگی جسمانی قربانی و مانند آن نیست، بلکه حقیقت تعظیم آن است که مقام و موقعیت این شعائر را در افکار و اذهان و ظاهر و باطن بالا ببرند و آن چه درخور احترام و عظمت آن ها است به جای آورند. (2)
از آن جا که در آخرین آیات بحث گذشته تاکید روی مسئله توحید و اجتناب از هر گونه بت و بت پرستی شده بود، آیات مورد بحث نیز همین مسئله مهم را دنبال
کرده می گوید:
مراسم حج و گفتن لبيك را در حالی انجام دهید که قصد و برنامه شما خالص برای خدا باشد و هیچ گونه شرکی در آن راه نیابد حُنَفَاءَ للهِ غَيْرَ مُشْرِكِينَ بِهِ (1).
و به این ترتیب آیه فوق مسئله اخلاص و قصد قربت را به عنوان محرک اصلی در حج و عبادات به طور کلی یادآور می شود، چرا که روح عبادت همان اخلاص است و اخلاص در صورتی است که هیچ گونه انگیزه غیر خدایی و شرك در آن نباشد.
در حدیثی از امام باقر علیه السلام می خوانیم در پاسخ سؤال از تفسیر «حنیف» فرمود:
هِیَ اَلْفِطْرَهُ اَلَّتِی فَطَرَ اَلنَّاسَ عَلَیْهَا، لا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اَللّهِ قَالَ فَطَرَهُمُ اَللَّهُ عَلَی اَلْمَعْرِفَهِ (2) (حنیف آن فطرت الهی است که مردم را بر آن آفریده و دگرگونی در آفرینش خدا نیست سپس فرمود: خدا توحید را در سرشت انسان ها قرار داده است). تفسیری که در این روایت وارد شده در واقع اشاره به ریشه اصلی اخلاص یعنی فطرت توحیدی است، که قصد قربت و محرک الهی نیز از آن سرچشمه می گیرد. (3)
اضافه شدن کلمه تقوی به کلمه القلوب در آیه مورد بحث از نظر قواعد ادبی گویای این نکته است که حقیقت تقوی امری است معنوی که قائم است به دل ها. پس تقوی قائم به حرکات بدنی نیست. چرا که این حرکات در اطاعت و معصیت مشترک است، مثلاً دست زدن و لمس کردن بدن جنس مخالف در نکاح و زنا و همچنین کشتن یک انسان، چه در جنایت و چه در قصاص و نیز نماز برای خدا و برای ریا و امثال این ها از نظر ظاهری یکی است، پس اگر یکی حلال و دیگری حرام، یکی زشت و دیگری معروف است، به خاطر همان امر معنوی درونی و تقوای قلبی است، نه خود عمل و نه عناوینی که از افعال انتزاع می شود، مانند احسان و اطاعت و امثال آن. (4)
ارتباط این عمل با تقوای دل ها نیز روشن است، زیرا علاوه بر این که تعظیم جزء عناوین قصدیه است، بسیار می شود که افراد متظاهر یا منافق تظاهر به تعظیم شعائر می کنند، ولی چون از تقوای قلب آن ها سرچشمه نمی گیرد بی ارزش است
تعظیم و بزرگداشت حقیقی از آن کسانی است که تقوای دل دارند. و می دانیم تقوا و روح پرهیزگاری و احساس مسئولیت در برابر فرمان های الهی چیزی است که کانون آن قلب و روح آدمی است و از آن جا است که به جسم سرایت می کند، لذا می توان گفت که احترام و بزرگداشت شعائر الهی از نشانه های تقوای دل است. (1)
تعبیر تقوای قلوب در آیه 32 حجّ فَإِنَّها مِن تَقوَى القُلوب می رساند که تقوا امری معنوی و مرتبط با روح و نفس انسان است (2)و هم چون اعمال نیست که متشکل از حرکات و سکنات و از نظر ظاهری، مشترك بين طاعت و معصیت باشد و همچنین از عناوینی نیست که بتوان آن را قطعاً از افعالی چون احسان، طاعت و امثال این ها انتزاع کرد و به شکلی حتمی به تقوای عامل آن پی برد. (3)
آیه 3 حجرات نیز می رساند که تقوا با قلب پیوند دارد: إِنَّ الَّذِينَ يَغُضّونَ أَصوتَهُم عِندَ رَسولِ اللهِ أُولئِكَ الَّذِينَ امْتَحَنَ اللهُ قُلوبَهُم لِلتَّقْوى لَهُم مَغفِرَةٌ وَ أَجْرُ عَظيم.
برپایه روایات معصومان علیهم السلام هم تقوا امری قلبی و نفسی است، چنان که به فرموده رسول اکرم صلی الله علیه و آله هر چیزی معدنی دارد و معدن تقوا قلوب عاقلان است (4).
از منظر قرآن فقط اعمال متقیان پذیرفته است: ... إِنَّمَا يَتَقَبَّلُ اللهُ مِنَ المُتَّقين (5)و به کاری که بنیان آن براساس تقوا نباشد، هرگز اعتنایی نیست (6)، هرچند ساختن مسجد باشد: وَ الَّذینَ اتَّخذوا مَسجِدًا ضِرارًا و كُفرًا... * لا تَقُم فيهِ أَبَدًا مَسجِدُ اُسِسَ عَلَى التَّقوى مِن أَوَّلِ يَومٍ اَحَقُّ أَن تَقومَ فيهِ فِيهِ رِجالٌ يُحِبّونَ أَن يَتَطَهَّرُوا وَ اللهُ يُحِبُّ المُطَّهِّرين * أَفَمَن اَسَّسَ بُنينَهُ عَلى تَقوى مِنَ اللهِ... (7)؛ نیز بر پایه روایات فراوانی شرط قبولی اعمال تقواست. (8)
تقوا دستور خداوند به خاتم پیامبران صلی الله علیه و آله: یاَيُّهَا النَّبِيُّ اتَقِ الله... (9)و نیز سفارش
1) تفسیر نمونه، ج 14، ص 97.
2) مجمع البیان، ج 7، ص 133؛ المیزان، ج 14، ص 374؛ اطیب البیان، ج 9، ص 298.
3) الميزان، ج 14، ص 374؛ اطیب البیان، ج 9، ص 298.
4) روضة الواعظين، ص 4.
5) سوره مائده، آیه 27.
6) مفردات، ص 653، «قبل»؛ فتح القدير، ج 2، ص 30.
7) سوره توبه، آیه 109 - 107.
8) جامع احادیث الشیعه، ج 18، ص 67.
9) سوره احزاب، آیه1.
او به پیروان اسلام و دیگر ادیان الهی است و چنان چه ویژگی دیگری بیش از آن به صلاح بندگان و در خوبی، جامع تر و در ارزش عظیم تر و در عبودیت فراگیرتر می بود، خداوند مهربان به آن وصیّت می کرد (1): و َللهِ ما فِي السَّمَوتِ وَ ما فِي الأَرْضِ وَ لَقَد وَصَّيْنَا الَّذِينَ اوتوا الكِتبَ مِن قَبْلِكُم وَ إِيَّاكُم أَنِ اتَّقوا اللهَ. (2)
پیامبر صلی الله علیه و آله و امامان معصوم علیهم السلام نیز به رعایت تقوای الهی سفارش کرده، آن را سرآمد کارها و بزرگ ترین وصیت دانسته اند.
در قرآن کریم از تقوا با اوصافی یاد شده که بیانگر اهمیت و جایگاه ویژه آن از دیدگاه قرآن اند:
تقوا دارای حوزه های گوناگونی است و امور اعتقادی، اخلاقی و رفتاری را دربرمی گیرد، از این رو برخی به استناد نخستین آیات سوره بقره گفته اند که خداوند در آیات یاد شده او صافی را برای متقیان ذکر می کند که هریک بیانگر شعبه ای از تقواست؛ از يُؤمِنونَ بِالغَیب تقوای اعتقادی و از يُقيمونَ الصَّلوة تقوای عبادی و از مِمَّا رَزَقْنهُم يُنفِقون تقوای مالی و غیر مالی (هم چون مقام و موقعیت) مراد است. (3)
شعبه ها و موارد تقوا در آیات فراوان نام برده شده اند و برخی از آن ها عبارت اند از توحید و پرستش خدا (4)، ایمان به کتاب های آسمانی، آیات و احکام الهی، پیامبران و تسلیم محض بودن در برابر ایشان (5)
تقوا بهترین پوشش معنوی است: یَبَنی ءَادَمَ قَدْ أَنزَلْنَا عَلَیْکمْ لِبَاساً یُوَرِی سوْءَتِکُمْ وَ رِیشاً وَ لِبَاس التَّقْوَی ذَلِک خَیرٌ ذَلِک مِنْ ءَایَتِ اللَّهِ لَعَلَّهُمْ یَذَّکَّرُونَ. (6)
خداوند متعالی در این آیه پس از یادآوری لباس ظاهری انسان که عورت وی را می پوشاند و مایه زیبایی اوست به ذکر لباس باطنی و معنوی می پردازد که بدی های باطنی انسان مانند شرك، گناهان، رذایل و جز این ها را می پوشاند. این لباس همان
1) سفينة البحار، ج 4، ص 734.
2) سوره نساء، آیه 131.
3) نمونه، ج 1، ص 81؛ تسنیم، ج 2، ص 175 - 177.
4) سوره اعراف، آیه 65، مومنون، آیه 32 - 23، نحل، آیه 16، فتح، آیه 48.
5) سوره حشر، آیه 59، آل عمران، آیه 50، بقره، آیه 41، شعراء آیه 184 - 179 - 163 - 132 - 131 - 126 - 110 - 108 - 107، حجرات، آیه 1، نور، آیه 52.
6) سوره اعراف، آیه 26.
تقواست که خداوند مردم را به آن امر کرده است و پیداست که ذلّت آشکار شدن بدی های باطنی، شدید تر و تلخ تر و ماندگارتر است، از این رو لباس تقوا بهتر از لباس ظاهر است. نیز به فرزندان آدم هشدار می دهد که شیطان شما را نفریبد و لباس تقوایی را که براندام شما پوشاندیم و فطرت شما را بر آن سرشتیم از شما نگیرد، آن گونه که لباس پدر و مادر شما را با حیله از تن ایشان به درآورد، در نتیجه عورت آنان نمایان گشت: یَبَنی ءَادَمَ لا یَفْتِنَنَّکمُ الشیْطنُ کَمَا أَخْرَجَ أَبَوَیْکُم مِّنَ الْجَنَّهِ یَنزِعُ عَنهُمَا لِبَاسهُمَا لِیرِیَهُمَا سوْءَتهِمَا.... (1)برای لباس تقوا تفاسیر دیگری نیز هست؛ مانند لباس جنگ (2)(زره، خود و...)، آن چه انسان با آن عورت ظاهری خود را می پوشاند (3)و لباس متقیان در قیامت؛ لیکن هیچ یک از این تفاسیر با سیاق آیه هماهنگ نیستند. (4)روایات نیز تفاسیری برای لباس تقوا بر می شمارند (5)که در حقیقت بیان مصداق است (6)و با تفسیر ارائه شده تعارضی ندارد.
قرآن در ضمن بیان بعضی احکام حج به برگرفتن توشه از اعمال نيك فرمان داده واز تقوا به عنوان بهترین توشه یاد می کند: ... تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَیْرَ الزَّادِ التَّقْوَی وَ اتَّقُونِ یَأُولِی الْأَلْبَبِ. (7)ذكر اين مطلب در ضمن بیان اعمال حج، یا برای آن است که حج سزاوارترین عملی است که انسان باید در آن در پی انجام دادن هرچه بیش تر کارهای نيك باشد (8)یا از آن روست که همان گونه که انسان در سفر حج نیازمند توشه مادی کافی و مناسب است، در عزیمت به آخرت نیز محتاج اندوخته معنوی تقواست و چون انسان در سفر پرمخاطره حج به ضرورت زاد و نیاز مبرم به آن پی می برد، به خوبی می تواند دریابد سفر آخرت نیز بی توشه تقوا میسّر نیست و از آن جا که حرکت به سوی آخرت بسی پرمخاطره تر از سفرهای دنیایی و رحلتی جاودانه است، نیاز انسان به توشه آخرت بسیار بیش تر و اساسی تراست (9)و این از لطافت، ظرافت و حکمت کلام الهی و مصداق تشبیه معقول به محسوس است که موضوع توشه تقوا و نیز لباس تقوا
1) همان، آیه 27.
2) مجمع البیان، ج 4، ص 632؛ زاد المسیر، ج 3، ص 124.
3) جامع البیان، ج 8، ص 197؛ غریب القرآن، ص 310.
4) تفسیر عیاشی، ج 2، ص 11؛ بحارالانوار، ج 8، ص 168؛ نورالثقلین، ج 2، ص 15 - 16.
5) المیزان، ج 8، ص70 - 71.
6) بحارالانوار، ج 80، ص 168؛ المیزان، ج 8، ص 88.
7) سوره بقره، آیه 197.
8) مجمع البیان، ج 2، ص 525؛ فقه القرآن، ج 1، ص 284.
9) مواهب الرحمن، ج 3، ص 152.
را همراه مناسب ترین موضوع مرتبط با آن دو بیان کرده است؛ به گونه ای که مطلب کاملا حسّی می شود و اثر شگرفی از خود به جا می گذارد. (1)
در روایات نیز به فراهم آوردن توشه آخرت سفارش شده است (2)، چنان که امام حسن مجتبی علیه السلام ضمن استشهاد به آیه یاد شده فرموده است: ای فرزند آدم! همانا تو از زمانی که از مادر زاییده شدی یکسره در نابودی عمرت به سر می بری، پس از آن چه در اختیار داری برای روزی که در پیش داری (آخرت) چیزی کسب و ذخیره کن. همانا مؤمن (برای آخرت) توشه برمی گیرد و کافر فقط مشغول لذت بردن و بهرهوری از دنیاست (و به فکر آخرت نیست). (3)
تقوا تنها ملاك كرامت، سعادت و امتیاز حقیقی میان مرد و زن، عرب و عجم و گروه ها، قبائل مختلف و نژادهای گوناگون انسان فرقی نیست و همه از يك پدرو مادرند، پس از این جهت بر یکدیگر برتری ندارند و برتری فقط در رعایت تقواست و با تقواتر در پیشگاه خداوند گرامی تر است: (4)یأَیُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنکُم مِّن ذَکَرٍ وَ أُنثَی وَ جَعَلْنکُمْ شُعُوباً وَ قَبَآئِلَ لِتَعَارَفُواْ إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَکُمْ إِنَّ اللَّهَ عَلِیمٌ خَبِیرٌ. (5)
بعضی از بزرگان برای تقوی سه مرحله قائل شده اند:
مرحله اول: نگهداری نفس از عذاب جاویدان از طریق تحصیل اعتقادات صحيح.
مرحله دوم: پرهیز از هرگونه گناه اعم از ترک واجب و فعل معصيت.
مرحله سوم: خویشتنداری در برابر آن چه قلب آدمی را به خود مشغول می دارد و از حق منصرف می کند و این تقوای خواص بلکه خاص الخاص است. (6)
امیرمؤمنان علی علیه السلام (در نهج البلاغه) تعبیرات گویا و زندهای پیرامون تقوی دارد و تقوی از مسائلی است که در بسیاری از خطب و نامه ها و کلمات قصار حضرت علیه السلام روی آن تکیه شده است.
دريك جا تقوی را با گناه و آلودگی مقایسه کرده چنین می گوید:
اَلا وَ اِنَّ الْخَطایا خَیْلٌ شُمُسٌ، حُمِلَ عَلَیْها اَهْلُها، وَ خُلِعَتْ لُجُمُها، فَتَقَحَّمَتْ بِهِمْ فِى النّارِ! اَلا وَ اِنَّ التَّقْوى مَطایا ذُلُلٌ حُمِلَ عَلَیْها اَهْلُها، وَ اُعْطُوا اَزِمَّتَها، فَاَوْرَدَتْهُمُ الْجَنَّةَ! (1) بدانید گناهان هم چون مرکب های سرکش است که گنهکاران بر آن ها سوار می شوند و لجامشان گسیخته می گردد و آنان را در قعر دوزخ سرنگون می سازد. اما تقوی مرکبی است راهوار و آرام که صاحبانش بر آن سوار می شوند، زمام آن ها را به دست می گیرند و تا قلب بهشت پیش می تازند.
مطابق این تشبیه لطیف، تقوی همان حالت خویشتن داری و کنترل نفس و تسلط بر شهوات است، در حالی که بی تقوایی همان تسلیم شدن در برابر شهوات سرکش و از بین رفتن هرگونه کنترل بر آن ها است.
بین شعارها و شعائر نباید خلط شود در تاریخ اسلام گاهی شعارهایی که در جای خود بسیار مؤثرهم بوده مطرح می شده و بدین وسیله دیگران به اهداف و ارزش های مکتبی اسلام آشنا شده و یا از این شعارها به عنوان سدی در برابر شعارهای اسلام استفاده می شده است به عنوان نمونه، در تفسیر المیزان آمده است که یک گروهی و قبیله ای یهودی بنام بنی النضیر بودند. این یهودی ها در پناه اسلام در شهر مدینه زندگی می کردند و قراردادشان این بود که توطئه نکنند. چوب لای چرخ نگذارند. کار بکنند و زندگی عادی و روزانه خودشان را داشته باشند. این یهودی ها پیمان شکستند. پیغمبر به مردم گفت گرد قلعه بروید. رفتند و بنی النضیر را محاصره کردند.
«فکبّر رسول الله وكبر المومنون» پیغمبر الله اکبر می گفت و همه مسلمان ها هم الله اکبر می گفتند و یک دلهره ای برای یهودی ها پیدا شد چند شب بدین منوال گذشت. این قسمت در تفسیر المیزان است. دنباله بحث را در بحار علامه مجلسی دنبال می کند و می گوید شب یازدهم حضرت رسول رفت و فرماندهی این جمعیت را به علی بن ابی طالب داد. حضرت علی که آمد، پیغمبر گفت: در مدتی که من نیستم و شما فرمانده هستید. تا صبح همه باید الله اکبر بگویید. همه مسلمان ها دور این قلعه را گرفتند و فریاد الله اکبر زدند و این ها خلاصه خودشان میدان را خالی کردند و رفتند. ارعاب دشمن از شعار و تقویت روح خودمان از شعار، ترسیم خط مکتبی ما از شعار و معرفی مکتبمان هم از شعار است. ما با شعار این کارها را می کنیم.
معنای شعار علامت است. علامت خدا است. شعار مکتب را معرفی می کند. خط
1) نهج البلاغه، خ 16.
رسیدن به مکتب را می گوییم. در خودمان انرژی به وجود می آوریم. تقویت روح و تهدید و ارعاب دشمن را ایجاد کنیم. تقریباً می توانیم بگوییم تاریخ شعار، در میان همه قبیله ها بوده است با فرق هایی که دارد. خود پیغمبر اسلام وقتی آمد فرمود: قولُوا لَا إلهَ إِلَّا اللهُ تُفْلِحُوا و این «لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ» شعار توحید است. (1)
1- الإمامُ الصّادقُ علیه السلام: لَیْسَ مِنْ شِیعَتِنَا مَنْ قَالَ بِلِسَانِهِ وَ خَالَفَنَا فِی أَعْمَالِنَا وَ آثَارِنَا. (2)
امام صادق علیه السلام: از ما نیست. و ارزشی ندارد. کسی که در شهری صد هزار نفری یا بیش تر زندگی کند و در آن شهر، شخصی پارساتر از او وجود داشته باشد.
2- عنه علیه السلام: أَنَا اَلْهَادِی، وَ أَنَا اَلْمَهْدِیُّ، وَ أَنَا أَبُو اَلْیَتَامَی وَ اَلْمَسَاکِینِ، وَ زَوْجُ اَلْأَرَامِلِ، وَ أَنَا مَلْجَأُ کُلِّ ضَعِیفٍ، وَ مَأْمَنُ کُلِّ خَائِفٍ، وَ أَنَا قَائِدُ اَلْمُؤْمِنِینَ إِلَی اَلْجَنَّهِ، وَ أَنَا حَبْلُ اَللَّهِ اَلْمَتِینِ، وَ أَنَا عُرْوَهُ اَللَّهِ اَلْوُثْقَی، وَ کَلِمَهُ اَلتَّقْوَی، وَ أَنَا عَیْنُ اَللَّهِ، وَ لِسَانُهُ اَلصَّادِقُ، وَ یَدُهُ. (3)
امام علی علیه السلام: من رهنمایم، من رهیافته ام، پدریتیمان و مستمندانم، سرپرست بیوه زنانم، پشت و پناه هرناتوانی هستم و مأمن هر وحشت زده ای؛ من رهنمای مؤمنان به سوی بهشتم، ریسمان استوار خدایم، حلقه و دستاویز محکم خدايم وكلمه تقوا؛ من چشم خدایم و زبان راستگوی او و دست او.
3- در حدیثی از پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و می خوانیم که اشاره به سینه مبارک خود کرد و فرمود: يَا أَبَاذَرّ التَّقْوَى هَاهُنَا التَّقْوَى هَاهُنَا وَ أَشَارَ إِلَى صَدْرِهِ؛ «ای اباذر حقیقت تقوا این جا است»! (4)
4- حدیث امام علی علیه السلام می فرماید:
إِنَّ التَّقوي مُنتَهى رِضَى الله مِن عِبادِهِ وَ حَاجَتُهُ مِن خَلْقِهِ فَاتَّقُوا اللهَ الَّذِي إِن أَسرَرْتُم عَلِمَهُ وَ إِن أَعلَنتُم كَتَبَهُ. (5)
1) برگرفته از درس هایی از قرآن (محسن قرائتی).
2) الکافی، ج 2، ص 79. (ظاهرا مقصود از پارسا تر در روایت شریف، پارسا تر از شیعه است یعنی این طور نباشد که رفتار آنان نسبت به شما شیعیان تطبیق بیش تری با تقوا داشته باشد).
3) التوحيد، شيخ صدوق، ص 165.
4) تفسیر قرطبی، ج 7، ص 4448.
5) کنز العمال، ج 10، ص 143.
نهایت خشنودی خداوند از بندگانش و خواسته او از آفریدگانش تقواست، پس تقوا از خداوندی بکنید که اگر پنهان کنید می داند و اگر آشکار سازید می نویسد.
1- ابوبصیر به امام باقر علیه السلام عرض کرد: در حج امسال چقدر حاجی زیاد و ناله ها بلند است!
امام باقر علیه السلام فرمود: «بلکه چقدر ناله ها زیاد و حاجی کم است! آیا می خواهی به حقیقت و راستی آن چه گفتیم آگاه شده و با چشمانت ببینی؟».
امام باقری علیه السلام با دست خویش، چشمان ابوبصیر را مسح کرد و دعایی خواند پرده حجاب از پیش روی او برداشته شد. سپس به ابوبصیر فرمود: «چشمانت را باز کن و به حاجی ها نگاه کن».
ابوبصیر نگاه کرد، دید اکثر مردم به شکل میمون و خوک می باشند و اما عده دیگری که مؤمن هستند مانند ستاره ای درخشان در آسمانی تاریکند که میان آنان می درخشند.
ابوبصیر عرض کرد: «مولای من! راست گفتی، چقدر حاجی کم و ناله ها زیاد است». (1)
2- امام صادق علیه السلام می فرماید:
هذا بَيْتُ اسْتَعْبَدَ الله تَعالى بِهِ خَلْقَهُ لِيَخْتَبِرَبِهِ طَاعَتَهُمْ فِي إِثْيانِهِ. (2) یعنی: «خانه کعبه، خانه ای است که خداوند از بندگانش خواسته است تا نزد آن آمده و خدا را عبادت کنند. و می خواهد با این عمل، آنان را در انجام وظایف و طاعات، آزمایش کند».
مرد دهاتی پیوسته خدمت امام صادق علیه السلام رفت و آمد می کرد. مدتی امام، او را ندید. حضرت از حال او جویا شد. شخصی محضر امام بود خواست از مرد دهاتی عیب جویی کند و به این وسیله از ارزش او نزد امام بکاهد گفت: آقا آن مرد دهاتی و بی سواد است، چندان آدم مهمی نیست. امام فرمود: شخصیت انسان در عقل اوست و شرافتش در دین او و بزرگواریش در تقوای اوست، ارزش آدمی بسته به این سه صفت است. زیرا مردم از لحاظ نسل یکسانند و همه از آدم هستند و مزایای مادی ارزش آفرین نمی
باشند. آن مرد از فرمایش امام علیه السلام شرمنده شد و دیگر چیزی نگفت. (1)
مرحوم علامه طباطبایی رحمة الله می فرمایند:
تقوا عبارت است از امتثال اوامر خدای تعالی و اجتناب از آن چه که از ارتکاب آن نهی فرموده و شکر در برابر نعمت هایش و صبر در هنگام ابتلاء به بلایش به طور اجمال تقوای خدای سبحان به این است که اطاعت شود و معصیت نشود و این جز با خضوع در برابر او امکان ندارد حاصل شود.
سپس می فرمایند: «قهرا حق التقوى» عبارت خواهد بود از عبودیت خالص، عبودیتی که مخلوط با انانیّت و غفلت نباشد. ساده تر این که: حق تقوا عبارت خواهد بود از پرستش خدای تعالی بدون خلط با پرستش هوای نفس و یا غفلت از مقام ربوبی. (2)
آیه فوق مسئله اخلاص و قصد قربت را به عنوان محرك اصلی در حج و عبادات به طور کلی یادآور می شود، چرا که روح عبادت همان اخلاص است و اخلاص در صورتی است که هیچ گونه انگیزه غیر خدایی و شرک در آن نباشد.
تعظیم و بزرگداشت حقیقی از آن کسانی است که تقوای دل دارند. و می دانیم تقوا و روح پرهیزگاری و احساس مسئولیت در برابر فرمان های الهی چیزی است که کانون آن قلب و روح آدمی است و از آن جا است که به جسم سرایت می کند، لذا می توان گفت که احترام و بزرگداشت شعائر الهی از نشانه های تقوای دل است
ریشه ی تعظیم شعائر تقوای قلبی است و برادران و خواهرانی که در جلساتی مردمی، در جلسات مذهبی، داخل مردم نمی شوند خودشان را موجود استثنایی می دانند. همیشه فاصله می گیرند. خیال می کنند خبری است. این ها در تقوایشان تجدید نظر بکنند. چون قرآن می گوید: کسی که تعظیم شعائر دارد این جلوه تقوای قلبی اوست و کسی که شعائر ندارد، تقوی قلبی ندارد. نمی خواهیم بگوییم کسانی که شرکت نمی کنند بی تقوا هستند.
بعضی از بزرگان برای تقوی سه مرحله قائل شده اند:
1- نگهداری نفس از عذاب جاویدان از طریق تحصیل اعتقادات صحيح.
2- پرهیز از هرگونه گناه اعم از ترک واجب و فعل معصيت.
3- خویشتن داری در برابر آن چه قلب آدمی را به خود مشغول می دارد و از حق منصرف می کند و این تقوای خواص بلکه خاص الخاص است.
يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكَافِرِينَ [سوره مائده، آیه 67]
«ای پیامبر، به مردم آن چه را که از جانب پروردگارت (در مورد معرّفی پیشوایشان) به سوی تو فروفرستاده شده است ابلاغ کن، و اگر نکنی رسالت او را ابلاغ نکرده ای، و از مردم بیمی به خود راه مده، که خداوند تو را از گزند آنان مصون می دارد. قطعا خدا این مردم کفر پیشه را به اهدافشان (تباه کردن دین حق) راه نمی نماید»
*شأن نزول (1)
در روایات مشهوری که از امام باقر و امام صادق علیهما السلام اما نقل شده، چنین آمده است: خداوند به پیامبر وحی کرده بود، که علی علیه السلام را جانشین خود گرداند. حضرت بیم این را داشتند که این کاربرگروهی گران آید. این آیه نازل شد تا پیامبر را بر این کار تشجیع کند. مقصود این است که اگر از تبلیغ آن چه به تو دستور داده شده است، خودداری و کتمان کنی، گویی هیچ یک از مأموریت های خود را انجام نداده ای. (2)
کلمه «بَلِّغْ» نشانه دیگری برویژگی خاصّ مضمون آیه فوق است، زیرا:
اوّلًا: این کلمه منحصر به فرد است و در سراسر قرآن فقط در این آیه به کار رفته است.
ثانیاً: به گفته «راغب» در کتاب «مفردات» این کلمه تأکید بیش تری نسبت به کلمه «أَبْلَغْ» دارد؛ زیرا هر چند این کلمه نیز تنها در یک آیه قرآن آمده است، ولی شاید در کلمه «بَلّغ» علاوه بر تأکید، تکرار نیز نهفته باشد. یعنی این مطلب آن قدر مهم است که باید حتماً آن را به مردم برسانی و برای آن ها تکرار کنی.
(بروزن فلس) امساك و حفظ. راغب گفته: «العصم: الامساك» در صحاح گفته: عصمت بمعنی منع است «عَصَمَهُ الطَّعامُ» یعنی طعام او را از گرسنگی مانع شد. وَ اللهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ (مائده، 67). خدا ترا حفظ می کند
این آیه شریفه، که به آیه تبلیغ مشهور شده است، پیرامون مهم ترین مسئله
جهان اسلام، پس از مسئله نبوّت و پیامبری، بحث می کند و به پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله در اواخر عمر شریفش، با اصرار فراوان، دستور می دهد که مسئله خلافت و جانشینی پس از خودش را با صراحت تمام با مردم در میان بگذارد و تکلیف مردم را از این جهت روشن کند. در تفسیر این آیه، دانشمندان شیعه و سنّی مطالب مختلفی بیان داشته اند که شرح آن خواهد آمد. (1)
علامه طباطبایی مقصود آیه را این طور تبیین نموده است: آیه شریفه بیانگر این است که از جانب خدا پیامی بر پیامبر صلی الله علیه و آله نازل شده بود که می بایست آن را ابلاغ می کرد، ولی آن حضرت به خاطر مصلحتی آن را به تأخیر می انداخت، تا آن که خداوند تأخیر را روا ندانست و به ابلاغ آن فرمان داد. در آیه شریفه به طور آشکار بیان نشده که آن پیام چه بوده است، ولی با دقت در آیه می توان به خصوصیّاتی از آن پیام پی برد.
پیام راجع به اصل دین نیست زیرا معنی ندارد گفته شود: اگر آیین خدا را ابلاغ نکردی، رسالت الهی را- که همان آیین او است- نرسانده ای- بنابراین مقصود از «ما انزل الیک» پیامی خاصّ از آیین الهی و مقصود از «رسالته» اصل دین یا مجموعه برنامه های آن است و مفاد آیه این است که اگر آن پیام را نرسانی، آیین الهی را ابلاغ نکرده ای. پس می توان برداشت کرد که ابلاغ نکردن این پیام اصل دین را هم به مخاطره می اندازد به تعبیر دیگر این پیام روحی است برای پیکردین که عدم ابلاغ آن اصل رسالت را زیر سؤال می برد. جمله «و الله یعصمک من الناس» نشان می دهد که پیامبر صلی الله علیه و آله در ابلاغ آن پیام از مردم بیم داشته است و مراد از النّاس منافقان و مردم سست ایمانی هستند که در میان مسلمانان راستین به سر می برند. آن چه بیان شد مضمون روایاتی را که از شیعه و اهل سنت نقل شده را تائید می کند. (2)
اهمیت پیامی که حضرت باید ابلاغ می کرد هم طراز نبوت بوده است، زیرا؛
اوّلًا: آیه مورد بحث، آیه 67 سوره مائده است و می دانیم که سوره مائده آخرین سوره، یا از آخرین سوره هایی است که بر پیامبراکرم صلی الله علیه و آله نازل گشته است. یعنی این آیه در سال دهم بعثت، در آخرین سال زندگی آن حضرت و بعد از 23 سال تبلیغ پیامبر اکرم صلى الله عليه و آله نازل شده است.
ثانیاً: از آیه شریفه استفاده می شود که این مأموریّت پیامبر صلی الله علیه و آله بقدری مهم و خطیر است که هم سنگ و هم طراز نبوّت است. احتمالاتی که برخی از دانشمندان
داده اند و اموری که در سطور قبل به آن اشاره شد هر چند مهم هستند، ولی هیچ يك از آن ها هم طراز رسالت و نبوّت نمی باشد. باید بیاندیشیم که چه امر مهمّی که هم طراز رسالت است پس از 23 سال هنوز انجام نشده است؟
ثالثاً: ویژگی دیگر این مأموریت این است که عدّه ای با آن مخالفت می کنند و مخالفت آن ها به قدری جدّی و شدید است که حاضرند پیامبر اسلام صلى الله عليه و آله را از سر راه بردارند، مسلمانان که با نماز و روزه و حجّ و جهاد و مانند آن مخالفتی نداشته اند، پس حتماً این مأموریّت، يك مسئله سیاسی است و عدّه ای برای مخالفت با آن، کمر به مبارزه بسته اند و حاضرند در این راه در مقابل پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله هم بایستند!
و هنگامی که تمام این جهات را نظر می گیریم و بی طرفانه و منصفانه بر روی آن مطالعه می کنیم و بدور از تعصّب و لجاجت به قضاوت می نشینیم، به چیزی جز مسئله ولایت و جانشینی پیامبراکرم صلی الله علیه و آله، که در غدیر خم به صورت رسمی مطرح شد نمی رسیم.
آری! چیزی که پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و تا سال آخر عمر شریفش بطور رسمی آن را بیان نکرده بود و هم طراز رسالت و نبوّت خاتم الانبیاء بود و عدّه زیادی برای مبارزه با آن هم قسم شده بودند و خداوند برای حفظ پیامبر صلی الله علیه و آله و در اجرای این مأموریّت تضمین داده بود، همان مسئله مهم و سرنوشت ساز جانشینی پیامبر بود، زیرا هر چند پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله مسئله ولایت علی علیه السلام را بارها مطرح کرده بود ولی به صورت رسمی و در حضور مسلمانان سراسر جهان بیان نشده بود؛ بدین جهت، این مأموریّت عظیم و بزرگ به هنگام بازگشت آن حضرت از حجّة الوداع و در صحرای غدیر خم به بهترین شکلی انجام شد و پیامبر صلی الله علیه و آله با معرفی علی علیه السلام به عنوان جانشین خویش، رسالتش را تکمیل کرد. (1)
لحن و گویش آیه یاد شده، بی نظیر می باشد؛ از یک سو پیامبر صلی الله علیه و آله را با لحن بی سابق های تهدید می کند، که اگر آن چه بر او نازل شده را به مردم، ابلاغ نکند، در نزد خداوند همانند کسی است که هیچ فرمان و رسالتی الهی را به انجام نرسانیده است؛ از سوی دیگر نگرانی پیامبر صلى الله عليه و آله نسبت به انجام فرمان نازل شده را به گونه ای موّجه می شمارد و به پیامبر صلی الله علیه و آله اطمینان می دهد که خطر و آسیب محتمل از ناحیه گروهی از مردم که باعث نگرانی صلی الله علیه و آله پیامبر شده است را دفع می کند و نمی گذارد آنان به هدف خود، دست یابند.
1) آیات ولایت در قرآن، ص 30.
فهم دقیق و روشن مقصود آیه یاد شده در گرو این است که روشن شود که چه حکم یا احکامی بر پیامبر صلی الله علیه و آله نازل شده است که چنین موقعیت ویژه ای در دین اسلام دارد که از یک سو به انجام رسیدن رسالت پیامبر صلی الله علیه و آله در گروه ابلاغ آن است؛ و از سوی دیگر گروهی از مردم، آن را برنتافته و برای جلوگیری از ابلاغ یا تحقق آن، رفتار و اقدامات نگران کننده، خواهند داشت. مفسران شیعه با تکیه بر تحلیل واژگان و جملات آیه و همچنین با تکیه بر روایات، بر این نظر اتفاق دارند که حکم نازل شده بر پیامبر صلی الله علیه و آله اعلام و ابلاغ ولایت علی علیه السلام می باشد؛ اما مفسران اهل سنت دیدگاه شیعه درباره آیه را برنتافته و نظرات دیگری درباره مقصود آیه تبلیغ، به میان آورده اند؛ تبیین مقصود آیه تبلیغ را با بررسی چند موضوع، پی می گیریم.
بیش تر مفسران، تبیین نظر خود درباره مقصود از آیه را بر روایات سبب نزول آیه تبلیغ، استوار کرده اند؛ از همین رو ضروری است، نخست روایات سبب نزول آیه را بكاويم.
در منابع روایی شیعه تنها از یک حادثه به عنوان سبب نزول آیه تبلیغ، سخن به میان آمده است؛ و آن حادثه، ابلاغ ولایت علی علیه السلام می باشد، روایات بی شماری در كتب تفسیر روایی شیعه، ادعای یاد شده را تأیید می کند؛ (1)به عنوان مثال روایت ابی صالح از ابن عباس و جابر بن عبد الله را یادآور می شویم:
عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ وَ جَابِرِ بْنِ عَبْدِ اللهِ قَالا أَمَرَ اللهُ مُحَمَّداً أَنْ يَنْصِبَ عَلِيّاً لِلنَّاسِ- لِيُخْبِرَهُمْ بِوَلَايَتِهِ - فَتَخَوَّفَ رَسُولُ اللهِ صلی الله علیه و آله أَنْ يَقُولُوا حَابَيَ ابْنَ عَمِّهِ- وَ أَنْ يَطْعَنُوا فِي ذَلِكَ عَلَيْهِ فَأَوْحَى اللهُ إِلَيْهِ: يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ الْآيَةَ، فَقَامَ رَسُولُ اللهِ بِوَلَايَتِهِ يَوْمَ غَدِيرِخُمٍّ (2) «ابن عباس و جابر گفتند: خداوند محمد صلی الله علیه و آله و او را امر کرد که علی را برای مردم نصب کند تا ولایت او را به آنان خبر بدهد، پیامبر از این ترسید که مردم بگویند از پسرعموی خودش طرفداری کرد و در این موضوع طعنه بزنند، پس خداوند به او وحی کرد: یا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ. پیامبر در غدیر خم ولایت او را اعلام کرد».
آیه تبلیغ در آخرین ماه های حیات پیامبر صلی الله علیه و آله نازل شده است (1)در زمانی که قدرت و شوکت مشرکان جزیرة العرب برهم چیده شده، حکومت اسلامی استوار شده، یهود و نصاری تحت سلطه اسلام درآمده و جزیه پرداخت می کنند؛ و بیش ترین احکام اسلام نیز نازل شده است.
حکمی بر پیامبر صلی الله علیه و آله نازل شده است، اما پیامبر صلی الله علیه و آله و ابلاغ آن را تا فراهم شدن فرصتی مناسب، به عقب انداخته اند؛ منشأ عمل پیامبر صلى الله عليه و آله نوعی ترس و نگرانی است؛ نگرانی و ترس از مخالفت و اعتراض مردم به حکم نازل شده؛ لکن خداوند فرمان می دهد حکم یاد شده به سرعت ابلاغ شود؛ و ضمن یادآوری اهمیت حکم یاد شده به پیامبر صلی الله علیه و آله وعده می دهد که او را محافظت کرده و حیله مخالفان را ناکارآمد کرده و نمی گذارد امر دعوت را دگرگون کنند.
حکم نازل شده بسیار مهم و فراتر از دیگر احکام است؛ به گونه ای که اهمال در آن به منزله اهمال سایر احکام است؛ حکمی است که امردین را کامل و استوار می کند.
ترس و نگرانی پیامبر صلی الله علیه و آله نسبت به جان خود نبود؛ قرآن در آیه الَّذینَ يُبَلِّغُونَ رِسالاتِ اللهِ وَ يَخْشَوْنَهُ وَ لا يَخْشَوْنَ أَحَداً إِلاَّ اللهَ (2)گزارش می دهد پیامبران از احدی جز خدا نمی ترسند؛ سیره پیامبر صلی الله علیه و آله در تبلیغ بیست و سه ساله و حضور در جنگ های متعدد، مؤیّد این مدعاست. همچنین پیامبر صلی الله علیه و آله نسبت به صدمه دیدن آبرو و اعتبار شخصی خود ترس و نگرانی نداشت؛ قرآن در آیاتی گزارش می دهد که مشرکان مکه نسبت های ناروایی همچون شاعر (3)مجنون بودن (4)به پیامبر صلی الله علیه و آله دادند اما کم ترین اثری در عزم و و جدیت پیامبر صلی الله علیه و آله در ابلاغ سریع آیات نازل شده، ایجاد نکرد؛ افزون بر آن این که بر اساس گزارش قرآن همه پیامبران از جانب مشرکان در مظانّ سوء قصد و مورد اتهامات بی شمار قرار داشتند؛ اما کم ترین کاستی یا تأخیری در انجام رسالت آن ها به وجود نیامد. همچنین یهود و نصاری در زمان نزول آیه تبلیغ تحت سلطه و حکومت پیامبر صلی الله علیه و آله بودند و جزیه پرداخت می کردند. و مشرکان نیزیا به اسلام درآمده بودند و یا به خارج از حکومت اسلام گریخته بودند؛ از همین رو دلیلی برای ترس و نگرانی پیامبر صلی الله علیه و آله از آنان در میان
نبود؛ بنابراین ترس پیامبر صلی الله علیه و آله و ناظر به گروهی از مسلمین بود؛ کسانی که ایمان بنیادین به اسلام و پیامبر صلی الله علیه و آله نداشتند؛ و تبلیغ بعضی احکام این گمان و تو هم را در، ذهن آن ها به وجود می آورد که تشریع آن حکم در جهت منافع شخصی پیامبر صلی الله علیه و آله می باشد؛ به سخن دیگر این توهم را ایجاد می کرد که مسئله ابلاغ حکم نازل شده (ولایت علی علیه السلام) برای تثبیت حکمرانی در خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله است؛ اگر توهم یاد شده در میان مسلمین جایگیر می شد، عصمت پیامبر صلی الله علیه و آله در اذهان عمومی آسیب می دید و راه برای تشکیک در دیگر احکام بلکه اصل دین اسلام، هموار شده بود. از همین رو خداوند با نزول آیه تبلیغ از یک سو به پیامبر صلی الله علیه و آله فرمان می دهد حکم نازل شده را به سرعت ابلاغ کند و از سوی دیگر با تأیید ضمنی نگرانی پیامبر صلی الله علیه و آله به ایشان دلگرمی و امنیت می دهد که حیله های مخالفان را بی اثر می کند.
5- روایات فریقین گزارش داده اند که آیه تبلیغ درباره ولایت علی علیه السلام نازل شده است. (1)
6- استواری و ثمر بخشی دین در گرو تعیین انسان شایسته ای است که اموردین را در جامعه رسیدگی کند؛ دین اسلام، دین پایدار و جهانی است؛ در تمام حوزه های فکری، اخلاقی و رفتاری، معارف و احکامی فراگیر به میان آورده است؛ احکامی که رفتارهای خرد و کلان فردی و اجتماعی انسان را فرا گرفته است؛ هر مکتب و قانون اجتماعی نیازمند مجری آگاه و توانمند است؛ دین اسلام نیز از این قانون، مستثنی نیست؛ از همین رو پیامبر صلی الله علیه و آله هنگام خروج از مدینه برای جهاد با مشرکان، کسی را به عنوان جانشین خود، قرار می دادند؛ و پس از گسترش اسلام، حاکمانی برای شهر مکه، طائف، یمن و... تعیین می کردند؛ حال چگونه متصور است خداوند برای پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله رهبری آگاه و معصوم، معیّن نکرده باشد. (2)
مسئله جانشینی و ولایت امیرالمؤمنین علیه السلام با نشانه های سه گانه ای که در آیه تبلیغ آمده است کاملًا انطباق دارد؛ زیرا:
اوّلًا: همان طور که گذشت پیامبر صلی الله علیه و آله در طول عمر مبارکش هیچ گاه مسئله خلافت و جانشینی پس از خویش را بطور رسمی و در این مقیاس وسیع مطرح نکرده بود و این مسئله، تنها مسئله مهمّی بود که تا آخرین سال های عمر پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله زمین مانده بود.
ثانیاً: در بین مسائل مختلف اسلامی، هیچ مسئله ای در حدّ و شأن نبوّت و هم طراز آن و ادامه دهنده مسیر نبوّت نمی باشد، بلکه مقام امامت است که هم ردیف مقام نبوّت و امام است که انجام دهنده وظایف محوّله بر پیامبر است.
ثالثاً: از زمان طرح مسئله امامت و ولایت امیرمؤمنان، مخالفت های متعدّدی بروز داده شد؛ حتی در همان صحرای غدیر، شخصی به حضور حضرت رسول صلى الله عليه و آله آمد و با حالت اعتراض به آن حضرت عرض کرد:
«اگر آن چه امروز گفته ای از ناحیه خداوند بوده است، از او بخواه عذابی بر من فرو فرستد و مرا نابود کند!» که چنین شد و او نابود گشت. مخصوصاً اگر آیه 41 سوره مائده را کنار این آیه بگذاریم مطلب روشن تر خواهد شد.
نتیجه این که، آیه شریفه فوق، با قطع نظر از روایات و اقوال و آراء مفسّران و آن چه در تاریخ آمده، دلالت بر ولایت امیر مؤمنان، علی علیه السلام دارد. (1)
دو پیام عمده و دو نکته مهم می توان از آیه شریفه مورد بحث استفاده کرد:
1- این که هر چند مخاطب این آیه شخص پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در آن زمان بوده است، ولی بدون شك وظيفه تبلیغ ولایت و امامت و پاسخ گفتن به سؤالات و شبهات پیرامون آن، اختصاص به آن حضرت ندارد، بلکه این مسئله وظیفه تمام آگاهان در طول تاریخ است.
2- پیام دیگر آیه شریفه این است که مؤمنان واقعی کسانی هستند که بدون تعصّب و لجاجت و گرایش های خطّی و گروهی، در مقابل فرمان خدا تسلیم هستند نه این که در برابر آن چه که موافق سلیقه و گرایش خطّی و حزبی آن هاست تسلیم باشند و در جاهایی که مخالف آن باشد تسلیم نباشند!
اساساً رمز دستیابی پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله به آن مقامات والا و بالا، عبودیّت و تسلیم محض خدا بودن آن حضرت بود، همان چیزی که در هر نماز قبل از شهادت به رسالت آن حضرت، به آن شهادت می دهیم.
ما هم اگر طالب قُرب الهی هستیم و می خواهیم مؤمن حقیقی و واقعی باشیم و ادّعای پیروی از مکتب آن پیامبر خدا صلی الله علیه و آله را داریم، باید در هر حال تسلیم فرمان او باشیم؛ حتّی اگر بر خلاف خواسته و سلیقه و خطّ و حزب ما باشد. (2)
همه ی مفسّران شیعه به اتکای روایات اهل بیت علیهم السلام و نیز بعضی از مفسّران
اهل سنت به عنوان یکی از مصادیق، آیه را مربوط به نصب حضرت علی علیه السلام در غدیر خم به ولایت و امامت دانسته اند. (1)جالب آن که صاحب تفسیر المنار از مُسند احمد و ترمذی و نسائی و ابن ماجه، حدیثِ مَنْ کُنْتُ مَوْلاهُ، فَعَلَیٌّ مَوْلاهُ را با سند صحیح و موثّق بیان کرده است و سپس با دو جمله به خیال خود در آن تشكيك نموده است: اوّل این که مراد از ولایت، دوستی است. (غافل از آن که دوستی نیاز به بیعت گرفتن و تبريك گفتن و آن همه تشریفات در غدیر خم نداشت) دوم آن که اگر حضرت علی علیه السلام امام و رهبر بعد از رسول اکرم صلى الله عليه و آله بود، چرا فریاد نزد و ماجرای نصب خود را در غدیر نگفت؟! (غافل از آن که در سراسر نهج البلاغه و كلمات حضرت علی علیه السلام ناله ها و فریادها مطرح است؛ ولی صاحب المنار گویا آن ناله ها و فریادها را نشنیده است).
در تمام قرآن تنها در این آیه است که پیامبر اکرم صلى الله عليه و آله نسبت به کتمان پیام، تهدید شده که اگر نگویی، تمام آن چه را که در 23 سال رسالت گفته ای هدر می رود. پس باید دید چه پیام مهمی است که این گونه بیان می شود؟
پیامبراکرم صلى الله عليه و آله به حضرت علی فرمود: لولم ابْلُغْ مَا أَمَرْتَ بِهِ مِنَ وَلَايَتِكَ لَحَبِطَ عملی اگر آن چه درباره ولایت تو است به مردم نرسانم تمام اعمال من محو می شود. (2)
در این آیه، چند نکته است که جهت گیری محتوایی آن را روشن می کند:
سوره ی مائده، در اواخر عمر شریف پیامبر اسلام نازل شده است.
در این آیه، بجای «يا أيها النّبي»، تعبير «يا أَيَّهَا الرَّسُولُ» آمده است، که نشانه ی يك رسالت مهم است.
به جای فرمان «أبلغ»، فرمان «بَلّغ» آمده که نشانه ی ابلاغ قطعی و رسمی و مهم است.
پیامبر نسبت به نرساندن یک پیام مهم تهدید شده که اگر نگوید، همه ی زحماتش به هدر می رود.
رسول خدا صلی الله علیه و آله از عواقب کاری هراس دارد که خداوند او را دلداری می دهد که ما تو را از شر مردم نگه می داریم. (3)
وجود امام در هر عصر و زمان و در هر جامعه ای برای هدایت انسان ها به سوی
کمال و برقراری نظم در جامعه ضرورت دارد (1): إنَّما أَنتَ مُنِذرٍوَ لِكُلَّ قَومٍ هَادٍ. (رعد، 7) روایات تفسیری این آیه نیز این حقیقت را تأیید می کند که امامی زنده تا روز قیامت در میان انسان ها حضور دارد (2)؛ همچنین براساس روایاتی درباره سوره قدر، در شب قدر هر سال تا روز قیامت، فرشتگان برامام آن زمان نازل می شوند و این سوره دلیل روشنی بروجود امام در همه زمان هاست. (3)
برخی از آیه 119 توبه که به مؤمنان فرمان همراهی با صادقان می دهد: یأَیُّهَا الَّذِینَ ءَامَنُوا اتَّقُواْ اللَّهَ وَ کُونُوا مَعَ الصدِقِینَ استفاده کرده اند که باید در هر عصری صادقانی باشند که مردم برای پیمودن راه پرهیزکاری لازم است با آنان باشند. (4)
روایات، مقصود از صادقان را امامان دانسته است. (5)افزون بر آیات از روایات فراوانی نیز استفاده می شود که زمین هیچ گاه از حجت الهی تهی نخواهد بود و هرگاه از حجت الهی تهی باشد اهلش را فرو خواهد بُرد (6)، به گونه ای که حتی اگر دو نفر بر روی زمین زندگی کنند یکی از آنان حجت و امام خواهد بود. (7)در برخی از روایات نیز بر ضرورت وجود امام استدلال شده است، چنان که در مناظره ای تأیید شده از سوی امام صادق علیه السلام امام قلب عالم دانسته شده که وجود وی برای عالم مانند وجود قلب برای انسان ضروری است. (8)و نیز براساس مناظره ای دیگر که آن هم از سوی امام صادق علیه السلام تأیید شده بهره وری صحیح و کامل از قرآن، بدون امام معصومی که به تمام قرآن عالم بوده و با توجه به احاطه بر سراسر قرآن بتواند آن را برای امت تفسیر کند میسور نیست. (9)
براساس آموزه های قرآن، امام دارای ویژگی هایی است که مهم ترین آن ها عصمت است.
خدای سبحان در پاسخ ابراهیم علیه السلام که از خدا خواست تا امامت را در ذرّیه او قرار دهد فرمود: عهد من به ظالمان نمی رسد: لَا يَنَالُ عَهْدِى الظَّلِمِينَ. (بقره، 124) مفسران با استناد به این آیه عصمت را برای امام لازم می دانند و لزوم عصمت را این گونه تبیین می کنند که امام مقتدا و رهبری است که اقتدای به او واجب است و اگر امام معصیت کند بر آدمیان نیز از باب لزوم اطاعت از امام، معصیت واجب خواهد بود و این امر محال است، زیرا معصیت ممنوع است و جمع فعل و ترك غير ممكن است، از این رو عصمت در امامان لازم است تا این محذور پیش نیاید. (1)ناگفته نماند که آیه بر عصمت امام در طول حیات و تمام عمر دلالت می کند بنابراین کسی که در قسمتی از عمر خود گرفتار فسق یا شرک باشد شایستگی مقام امامت را نخواهد داشت. (2)
هدایت انسان ها به توحید و به ثمر رساندن آن، با دشواری هایی همراه است، از این رو برای عهده داری این امر خطیر، باید امامت به کسی سپرده شود که از مشکلات نهراسد و با شکیبایی این بار سنگین را به مقصد برساند (3)وَ جَعَلْنَا مِنْهُمْ أَمَّهً یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا لَمَّا صَبَرُوا. (سجده، 24)
انسانی که به آیات الهی یقین دارد در کار هدایت امت موفق است و می تواند با نیروی یقین * خط هدایت به امرالهی را تداوم بخشد (4)وَ جَعَلْنا مِنْهُمْ أَمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا لَمَّا... كانُوا بِآياتِنا يُوقِنُونَ (سجده، 24)، چنان که حضرت ابراهیم علیه السلام ابتدا برای دستیابی به یقین، از رؤیت ملکوت بهره مند شد: وَ کَذلِکَ نُرِی إِبْرهِیمَ مَلَکُوتَ السَّموتِ وَ الْأَرْضِ وَ لِیَکُونَ مِنَ الْمُوقِنِینَ و پس از رسیدن به مقام یقین و تحقق به کلمات الله امامت به او اعطا گردیده (5)وَ إِذِ ابْتَلَى إِبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتٍ فَأَتَتَهُنَّ قَالَ إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا. (بقره، 124)
امامت زمانی به حضرت ابراهیم عطا شد که خدای سبحان او را به انواع ابتلائات، از جمله ذبح فرزند آزمود و او در همه آن ها پیروز گردید. (6)
کسانی که مقام امامت به آنان داده شده در عبودیت الهی استمرار داشته و با عبادت ملازم بوده اند (1)وَ كَانُواْ لَنَا عَبِدِينَ (انبیاء21، 73)، چنان که برپایه برخی احادیث خدای سبحان ابراهیم را قبل از هر چیز عبد خود قرار داد و پس از آن مقام امامت را به او عطا کرد. (2)
رسالت اساسی امام هدایت است و از این رو در صورتی می تواند دیگران را هدایت کند که خود به طور مستقیم و بدون واسطه از ناحیه خدا هدایت شده باشد (3)أَفَمَنْ يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لَا يَهِدِّي إِلَّا أَنْ يُهْدَى. (یونس، 10، 35) براساس روایاتی در ذیل این آیه پیامبران و امامان هدایت یافتگان اند. (4)
امامان حق که مسئولیت خطیر هدایت مردم به سعادت و کمال و مدیریت جوامع انسانی را برعهده دارند، باید از دانش گسترده برخوردار باشند، تا بتوانند این مسئولیت را به انجام رسانند، افزون براین لازم است علم آنان از خطا و شك مصون باشد، تا مردم بتوانند به آنان اعتماد کنند و هدایت ایشان را پذیرفته و تحت حاکمیت آنان به اهداف مادی و معنوی خود برسند، از این رو خداوند طالوت را با برتری در دانش و نیروی جسمانی برای حاکمیت بر بنی اسرائیل برگزید: إِنَّ اللَّهَ أَصْطَفَهُ عَلَيْكُمْ وَزَادَهُ بَسْطَةٌ فِي الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ (بقره، 247) و نیز اولوا الامر را مرجع علمی مسلمانان در تشخیص حق و باطل و صدق و کذب معرفی کرد و به آنان فرمان داد تا در هنگام دریافت گزارش ها به اولوا الامر به عنوان صاحبان آگاهی و قدرت تشخیص مراجعه کنند تا با استنباط حق و صدق، آنان را آگاه سازند: وَ إِذَا جَاءَهُمْ أَمْرٌ مِنَ الْأَمْنِ أَوْ الْخَوْفِ أَذَاعُوا بِهِ وَ لَوْ رَدُّوهُ إِلَى الرَّسُولِ وَإِلَى أُوْلِي الْأَمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الَّذِينَ يَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ. (نساء،83) مقصود از اولوالامردر این آیه همان کسانی هستند که در آیه 59 نساءبه آنان اشاره شده و حکم ایشان در عصمت و وجوبِ اطاعت مانند رسول خداست. (5)
1- امام علی علیه السلام:امامی که سزاوار مقام امامت را نشانه هایی است. نخست آن که: معلوم شود او از همه گناهان، كوچك و بزرگ، مصون است، در فتوا دچار لغزش نمی شود و پاسخ نادرست نمی دهد. نه اشتباه می کند و نه فراموش و به چیزی از دنیا دل نمی بندد.
دوم آن که: نسبت به حلال و حرام خدا و احکام گوناگون او و امرونهی الهی و آن چه نیاز مردم است، آگاه ترین فرد باشد. مردم به او نیازمند باشند و او از مردم بی نیاز.
سوم: باید شجاع ترین مردم باشد؛ زیرا امام برای مؤمنان به منزله نیروی پشتیبان لشکر است که (در هنگام ترس یا شکست) به آنان پناه می برند. اگر امام در میدان نبرد شکست خورد مؤمنان نیز با شکست او در هم شکسته می شوند.
چهارم: باید بخشنده ترین مردم باشد هر چند همه مردم روی زمین بخل ورزند؛ زیرا اگر آزو بخل برامام چیره شود، به اموالی از مسلمانان که در دست اوست، طمع خواهد بست.
پنجم: معصوم بودن از همه گناهان؛ و با این ویژگی، او از پیروان خود که معصوم نیستند، متمایز می شود؛ چه اگر او معصوم نباشد، اطمینانی نیست که همچون دیگر مردمان گرفتار گناهان مهلك و شهوات و کام جویی ها نشود. (1)
2- قال رسول الله صلی الله علیه و آله: الْزَمُوا مَوَدَّتَنَا أَهْلَ الْبَيْتِ فَإِنَّهُ مَنْ لَقِی اللَّهِ عَزَّوَجَلٍ وَ هُوَ يَوَدُّنَا دَخَلَ الْجَنَّةَ بِشَفَاعَتِنَا، وَ الَّذِي نَفْسِي بِيَدِهِ لَا يَنْفَعُ عَبْداً عَمَلِهِ الَّا بِمَعْرِفَةِ حَقِّنَا. (2)
به مودت و دوستی ما اهل بیت پایبند باشید برای این که هرکس خدای عزّوجل را ملاقات کند در حالی که قلبش به مودّت و دوستی ما مزیّن است بوسیله شفاعت ما وارد بهشت می شود قسم به آن کسی که جانم در قدرت اوست هیچ بنده ای نمی تواند از عمل خویش فایدهای ببرد مگر بوسیله معرفت به حق ما.
روزی امیرالمؤمنین علیه السلام به ابو بکر فرمود: «کسانی را که در راه خدا کشته شده اند مرده گمان مکن، بلکه زنده هستند و نزد پروردگار خود روزی می برند» و من گواهی می دهم که محمّد رسول خدا صلی الله علیه و آله شهید از دنیا رفت و به خدا نزد تو می آید، چون نزد تو آمد یقین کن، زیرا شیطان نتواند خود را به صورت او جا زند.
سپس علی علیه السلام دست ابو بکر را گرفت و پیغمبر صلی الله علیه و آله را باو نشان داد، پیغمبر صلی الله علیه و آله به ابو بکر فرمود: «به علی و یازده فرزند او ایمان آور، آن ها (در وجوب اطاعت) مانند منند، به جز مقام نبوت و از آن چه در دست گرفته ای (خلافت مسلمین) پیش خدا توبه کن، زیرا ترا در آن حقی نیست» سپس رفت و دیگر دیده نشد. (1)
1- جمله «و الله يعصمك من الناس» نشان می دهد که پیامبر صلی الله علیه و آله در ابلاغ آن پیام از مردم بیم داشته است و مراد از النّاس منافقان و مردم سست ایمانی هستند که در میان مسلمانان راستین به سر می برند. آن چه بیان شد مضمون روایاتی را که از شیعه و اهل سنت نقل شده را تائید می کند.
2- آیه شریفه، که به آیه تبلیغ مشهور شده است، پیرامون مهم ترین مسئله جهان اسلام، پس از مسئله نبوّت و پیامبری، بحث می کند و به پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله در اواخر عمر شریفش، با اصرار فراوان، دستور می دهد که مسئله خلافت و جانشینی پس از خودش را با صراحت تمام با مردم در میان بگذارد و تکلیف مردم را از این جهت روشن کند.
3- پس از نزول این آیه، پیامبر دستور توقّف مسلمانان در بیابان گرم و خشك غدير خم را صادر کرد و در برابر انبوهی از جمعیّت که تعداد آن ها را از هفتاد هزار تا صد و بیست هزار گفته اند، فرمان الهی یعنی وصایت و جانشینی علی علیه السلام را به مردم ابلاغ کرد.
1- این که هر چند مخاطب این آیه شخص پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در آن زمان بوده است، ولی بدون شك وظيفه تبلیغ ولایت و امامت و پاسخ گفتن به سؤالات و شبهات پیرامون آن، اختصاص به آن حضرت ندارد، بلکه این مسئله وظیفه تمام آگاهان در طول تاریخ است.
2- پیام دیگر آیه شریفه این است که مؤمنان واقعی کسانی هستند که بدون تعصّب و لجاجت و گرایش های خطّی و گروهی، در مقابل فرمان خدا تسلیم هستند نه این که در برابر آن چه که موافق سلیقه و گرایش خطی و حزبی آن هاست تسلیم باشند و در جاهایی که مخالف آن باشد تسلیم نباشند!
یکی از ضرورت ها برای شناخت مخاطب، آشنایی با ویژگی های زمانی و مکانی محیط زیست مخاطب است و این که اصناف مردم در مواجهه با دعوت دینی چگونه واکنش نشان می دهند.
1) اصول کافی ترجمه مصطفوی، ج 2، ص 482.
یَا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّهُ ارْجِعِی إِلَی رَبِّکِ رَاضِیَهً مَّرْضِیَّهً فَادْخُلِی فِی عِبَادِی وَ ادْخُلِی جَنَّتِی [سوره فجر، آیات 30 - 27]
«توای روح آرام یافته! به سوی پروردگارت بازگرد در حالی که هم تو از او خشنودی و هم او از تو خشنود است پس در سلك بندگانم درآی و در بهشتم وارد شو!»
در بعضی از تفاسیر آمده است: این آیات در مورد «حمزه سید الشهداء» نازل شده، ولی با توجه به این که این سوره «مکّی» است، این در حقیقت نوعی تطبیق است نه شأن نزول، همان گونه که درباره امام حسین علیه السلام نیز چنین آمده است. (1)
در حدیثی از امام صادق علیه السلام می خوانیم: سوره فجر را در هر نماز واجب و مستحبّ بخوانید که سوره حسین بن علی علیهما السلام است، هر کس آن را بخواند با حسین بن علی علیه السلام در قیامت در درجه او از بهشت خواهد بود. (2)
معرفی این سوره به عنوان سوره حسین بن علی علیهما السلام ممکن است به خاطر این باشد که مصداق روشن نفس مطمئنه که در آخرین آیات این سوره مخاطب واقع شده حسین بن علی علیه السلام است، همان گونه که در حدیثی از امام صادق علیه السلام ذیل همین آیات آمده است.
و یا به خاطر این که لیالی عشر (شب های دهگانه) یکی از تفسیرهایش شب های دهگانه آغاز محرم است که رابطه خاصی با حسین بن علی علیه السلام دارد.
و به هر حال این همه پاداش و فضیلت از آن کسانی است که تلاوت آن را مقدمه ای برای اصلاح خویش و خودسازی قرار دهند. (3)
به گفته راغب در مفردات به معنی روح است و گاه به معنی ذات شی می آید و «نَفَس» (بروزن قفس) به معنی هوایی است که از طریق دهان در بدن انسان داخل یا خارج می شود. این واژه «نَفْس» برخون نیز اطلاق شده، چرا که اگر خون از
بدن انسان به مقدار زیادی بیرون رود روح از او جدا می شود؛ و گاه این واژه به تمام وجود انسان نیز اطلاق می گردد. به هر حال یکی از معانی معروف «نفس» همان روح است که در قرآن مجید مراتبی برای آن ذکر شده:
1- «نَفْس امّارة» که انسان را به بدی ها فرمان می دهد: إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ (1)
2- نفس لَوّامة» که گاه مرتکب گناهی شده و پشیمان می گردد و خویشتن را سرزنش می کند وَ لا أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوَّامَةِ (2)
3- «نفس مطمئنة» نفسی که به مرحله آرامش و اطمینان رسیده و کاملًا مطیع فرمان خدا و مشمول عنایات او است: یا أَیَّتُهَا اَلنَّفْسُ اَلْمُطْمَئِنَّهُ اِرْجِعِی إِلی رَبِّکِ راضِیَهً مَرْضِیَّهً (3)
این واژه از ریشه «طَمَنَ» به معنای آرامش و استقرار جان پس از نگرانی و ناراحتی است. زمین پست و هموار و فرورفته ای که آب در آن بی حرکت گرد می آید، زمین مطمئن گفته می شود. این واژه در اصطلاح فقهی به حالت استقرار نمازگزار اطلاق می شود. (4)
نفوس انسانی به سه گروه تقسیم می شود:
گروهی کاملًا «ظلمانی» است، نه ارزش سوگند را دارد، نه بیداری و حرکتی به سوی کمال در آن ظاهر است و نه نشانه ای از یوم القیامة، آن ها دارای «نفس امّاره» اند که پیوسته امربه سوء و بدی می کند.
گاه وجدان انسان آن قدر ضعیف و ناتوان می شود که هوا و هوس بر آن مسلّط
می گردد و همواره انسان را به بدی ها و زشتی ها فرمان می دهد. این حالت وجدان را نفس امّاره می گویند. همان حالتی که زلیخا پس از آن که نفس لوّامه اش بیدار شد و به گناهان اقرار نمود و به ملامت خویش پرداخت، به آن اشاره کرد و گفت: مَا أُبَرِّىءُ نَفْسي إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلَّا مَا رَحِمَ رَبّي إِنَّ رَبِّي غَفُورٌ رَحِيمٌ؛ «من هرگز خود را تبرئه نمی کنم، که نفس (سرکش) بسیار به بدی ها امر می کند مگر آن چه را پروردگار رحم کند. پروردگارم آمرزنده و مهربان است». (1)باید از شرّ این نفس به خداوند پناه برد. (2)
نفوس دیگری «نیمه نورانی» است در طریق حقّ به سوی کمال سیر می کند، هرگاه به مقتضای جنبه ظلمانیاش مرتکب خطا می شود، براثر نورایمان بیدار می گردد و به ملامت خویش می پردازد، ملامتی که وسیله ای برای تکامل یافتن است و این نفسی است با ارزش و نمونه کوچکی است از صحنه قیامت و آن را نفس لوّامه گویند.
گاه وجدان انسان از آن حالت ضعف خارج شده، رشد و ترقّی نموده و تسلیم محض هوا و هوس نمی گردد، بلکه در مقابل آن موضع گیری می نماید و درون انسان را تبدیل به دادگاهی نموده که انسان را بر کارهای خلاف و ناشایست ملامت و سرزنش و به هنگام انجام کارهای شایسته و خوب، تشویق و ترغیب می نماید، این مرحله را نفس لوّامه می نامند. چقدر خوب است که لااقل انسان از نفس امّاره عبور کند و به ایستگاه نفس لوّامه برسد.
نفس لوّامه گاه به صورت گذرا و موقّتی بیدار می شود و به ملامت انسان خطاکار می پردازد و پس از مدّت کوتاهی دوباره به خواب می رود و جای خود را به نفس امّاره می دهد. همان گونه که در آیات مربوط به داستان شکستن بتها توسط حضرت ابراهیم و بت پرستان، این مطلب مشاهده می شود. به این آیات توجّه کنید:
قَالُوا ءَ أَنْتَ فَعَلْتَ هذا بِآلِهَتِنا یا إبْراهِیمُ * قَالَ بَلْ فَعَلَهُ کَبیرُهُمْ هذا فَسْألُوهُمْ إِنْ کَانُوا یَنطِقُونَ * فَرَجَعُوا إِلَی أَنْفُسِهِمْ فَقَالُوا إِنَّکُمْ أنْتُمُ الظَّالِمُونَ؛ (هنگامی که ابراهیم را حاضر کردند،) گفتند: «تواین کار را با خدایان ما کرده ای، ای ابراهیم؟!» گفت: «بلکه این کار را بزرگشان کرده است؛ از آن ها بپرسید اگر سخن می گویند» آن ها به وجدان خویش بازگشتند؛ و (به خود) گفتند: «حقّا که شما ستمگرید!». امّا نمی توانستند زیاد به توصیه نفس لوّامه گوش فرا دهند، چون اگر می پذیرفتند
که این بت ها توان سخن گفتن ندارند، اصل عبادت و بت پرستی آن ها زیر سؤال می رفت.
و اگر مدّعی می شدند که آن ها توان سخن گفتن دارند، خود می دانستند این ادّعا دروغ است و بزودی رسوا می شوند. و لذا خیلی زود حکم وجدان خود را به فراموشی سپردند. توجّه کنید: ثُمَّ نُکِسُوا عَلی رُؤُسِهِمْ لَقَدْ عَلِمْتَ ما هؤُلاءِ یَنْطِقُونَ * قالَ أَ فَتَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لایَنْفَعُکُمْ شَیْئًا وَ لا یَضُرُّکُمْ * أُفٍّ لَکُمْ وَ لِما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَ فَلا تَعْقِلُونَ * قَالُوا حَرِّقُوهُ وَ انصُرُوا آلِهَتَكُمْ إِنْ كُنتُمْ فَاعِلِينَ (1)
سپس بر سرهایشان واژگونه شدند؛ و (حکم) وجدان را به کلّی فراموش کردند و گفتند:) تو می دانی که این ها سخن نمی گویند. ابراهیم گفت: آیا جز خدا چیزی را می پرستید که نه کم ترین سودی برای شما دارد و نه زیانی به شما می رساند؟! (نه امیدی به سودشان دارید و نه ترسی از زیانشان) اُف برشما و آن چه جز خدا می پرستید! آیا اندیشه نمی کنید (و عقل ندارید)؟!» گفتند: «او را بسوزانید و خدایان خود را یاری کنید، اگر کاری از شما ساخته است». آری وجدان بیدار بت پرستان دوباره به خواب رفت و منطق را به فراموشی سپردند و همچون همه زورمندان بی منطق به تهدید حضرت ابراهیم پرداختند. و بالاخره دستور اعدام آن حضرت را آن هم از نوع سوزاندن صادر کردند.
آدم های بی منطق همیشه تکیه برزور می کنند. اکنون هم زورمداران دنیا با تکیه برزور و قدرت خویش کشورهای دیگر را تهدید به محاصره اقتصادی و سیاسی و حتّی جنگ می نمایند. و اگر وجدان خفته آن ها برای لحظه ای بیدار شود، بزودی آن را فراموش می کنند، حاضر نیستند تسلیم حقیقت شده و از آن دفاع نمایند.
البتّه گاهی از اوقات نیز نفس اماره کاملًا تبدیل به نفس لوامه می شود و به سرزنش صاحبش نسبت به اعمال زشت گذشته می پردازد. نقل می کنند خلبانی که اوّلین بمب اتمی را بر روی یکی از شهرهای ژاپن انداخت و آن شهر را تبدیل به خاکستر کرد و جوائز متعدّدی برای این جنایت گرفت، نفس لوامه اش در اواخر عمر بیدار شد و آن قدر او را سرزنش کرد که منتهی به جنون وی گردید، تا آن جا که گویا فریاد می زد: «من با يك بمب، سیصد هزار انسان را کشتم!». خوشا به حال آن ها که نفس لوامه شان بیدار است و به سرزنش آن ها می پردازد، چرا که بالاخره باعث نجات آن ها خواهد شد. (2)
سوم نفوسی است که یکپارچه نور و روشنایی و صفا است، از مرحله لوّامه گذشته به مرحله اطمینان و آرامش رسیده، مخاطب با خطاب «يا ايَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَةُ» گردیده و با خطاب «ارْجِعِی» مأمور به بازگشت به مبدء كمال مطلق شده و در سلك بندگان خالص خدا درآمده و به مقتضای «راضِيَةً مَرْضِيَّةً» هم او از خدا خشنود است و هم خدا از او. (1)
کسانی صاحب نفس مطمئنّه هستند که یک حالت ثبات، استقرار و خالی از لغزش پیدا کرده باشند. انبیا و اولیا و بسیاری از بزرگان نفس مطمئنّه دارند. آنان هوای نفس را در بند کشیده و مسلط بر آن هستند. (2)
آن چه از سیاق آیه یعنی مقابل قرار گرفتن این نفس با اوصافی که برای آن ذکر شده با انسانی که قبل از این آیه مورد سخن بود و او صافش از جمله دلبستگی اش به دنیا و طغیان و فساد و کفرانش و سوء عاقبتش ذکر می شد استفاده می شود این است که نفس مطمئنه، نفسی است که با علاقمندی و یاد پروردگارش سکونت یافته بدانچه او راضی است رضایت می دهد و در نتیجه خود را بندهای می بیند که مالک هیچ خیرو شری و نفع و ضرری برای خود نیست و نیز دنیا را یک زندگی مجازی و داشتن و نداشتن ونفع و ضرر آن را امتحانی الهی می داند و در نتیجه اگر غرق در نعمت دنیایی شود، به طغیان و گسترش دادن به فساد و به علو و استکبار، وادار نمی شود و اگر دچار فقرو فقدان گردد این تهی دستی و ناملایمات او را به کفر و ترک شکر وا نمی دارد، بلکه هم چنان در عبودیت پای برجا است و از صراط مستقیم منحرف نمی شود، نه به افراط و نه به تفریط. (3)
«ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ رَاضِيَةً مَرْضِيَّةً» بعضی (4)پنداشته اند که این خطاب بعد از حسابرسی نفوس مطمئنه به ایشان می شود. ولیکن به نظر ما ظرف این خطاب از اول تا به آخر روز قیامت است، یعنی از همان لحظه ای که نفوس مطمئنه زنده می شوند، تا لحظه ای که داخل بهشت می شوند بلکه از لحظه ای که مرگشان می رسد مورد این خطاب هستند تا وقتی که به جنت الخلد در می آیند.
برای رسیدن به نفس مطمئنّه و درک پاداش های چهارگانه فوق، راه دور و درازو پرپیچ و خمی در پیش است. باید خودسازی کرد و برای این منظور رعایت مراحل چهارگانه مشارطه، مراقبه، محاسبه و معاقبه شرط است. همه روز باید مراقب اعمال و رفتار و حتّی نیّت های خویش بود و هر روز یا هر هفته و یا لااقل هر ماه اعمال خود را به محاسبه کشید. اگر مرتکب خلاف شده خود را مجازات کند، نفسش را از برخی مباحات مخصوصاً آن چه را دوست دارد محروم نماید. و اگر کار خوبی کرده، خدا را بر آن سپاس گوید. البتّه در این مسیر باید خود را به خداوند بسپارد و بر او توکّل نماید، که طیّ این راه بدون لطف و عنایات پروردگار امکانپذیر نیست. همان گونه که در داستان حضرت یوسف علیه السلام، در مبارزه با نفس امّاره به این مطلب اشاره شده است، آن جا که فرمود:
وَ لَقَدْ هَمَتْ بِهِ وَهَمَّ بِهَا لَوْلَا أَنْ رَّأَى بُرْهَانَ رَبِّهِ كَذَلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَ الْفَحْشَاءَ إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُخْلَصِينَ؛ آن زن (زلیخا) قصدِ او (یوسف) کرد؛ و او نیز- اگر برهان پروردگار را نمی دید- قصد وی می نمود. این چنین کردیم تا بدی و فحشا را از او دور سازیم؛ چرا که او از بندگان مخلص ما بود». (1) حضرت یوسف علیه السلام در مقابل تهدیدات زلیخا و برای رهایی از گناه و معصیت، خطاب به پروردگار عرض کرد: رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمَّا يَدْعُونَنِي إِلَيْهِ وَ إِلَّا تَصْرِفْ عَنِّي كَيْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَيْهِنَّ وَ أَكُنْ مِنَ الْجَاهِلِينَ؛ پروردگارا! زندان نزد من محبوب تر است از آن چه این ها مرا بسوی آن می خوانند. و اگر مکر و نیرنگ آن ها را از من بازنگردانی، بسوی آنان متمایل خواهم شد و از جاهلان خواهم بود». (2)
و بالاخره آن حضرت در راه مبارزه با نفس آن قدر موفّق شد که به لطف پروردگار به تخت سلطنت نشست و در دنیا و آخرت عزیز شد. (3)
«فَادْخُلِي فِي عِبادِي وَ ادْخُلِي جَنَّتِي» این آیه به دلیل این که حرف «فاء» در اولش درآمده نتیجه گیری از جمله «ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ» است، می فرماید: چون راضی و مرضی به سوی پروردگارت بر می گردی پس در زمره بندگانم در آی و در بهشتم داخل شو و این فرمان دلالت دارد بر این که صاحب نفس مطمئنه در زمره بندگان خدا است و حائز مقام عبودیت است. و باید هم همین طور باشد، چون وقتی کسی
مطمئن به پروردگار خود شد و از ادعای استقلال منقطع گردید و بدان چه از ناحیه پروردگارش می رسد به دلیل این که حق است راضی شد، قهرا ذات و صفات و افعال خود را ملک طلق پروردگارش می داند، پس در آن چه او مقدر می کند، و قضایی که او می راند و امر و نهیی که او می کند هیچ خواستی از خود نشان نمی دهد، مگر آن چه را که پروردگارش خواسته باشد و این همان ظهور عبودیت تامه دربنده است، پس این که فرمود: فَادْخُلِي فِي عِبادِی در حقیقت امضای عبودیت وی است و جمله «وَ ادْخُلِی جَنَّتِی» منزلگاه او را معین می کند و منظور از این که کلمه «جنت» را بر ضمیر تکلم اضافه کرد و فرمود: «داخل جنت من شو» این بوده است که او را به تشریف خاصی مشرف کند و در کلام خدای تعالی هیچ جا غیر این آیه جنت را به خود نسبت نداده است. (1)
«راضِيَةً مَرْضِيَّةً»: این جمله دلالت می کند بر این که اطمینان و سکونت یافتن دل به پروردگار مستلزم آن است که از او راضی هم باشد و هر قضا و قدری که او برایش پیش می آورد کم ترین چون و چرایی نکند، حال چه آن قضا و قدر تکوینی باشد و چه حکمی باشد که او تشریع کرده باشد، پس هیچ ،سانحه به خشم آورنده ای او را به خشم نمی آورد و هیچ معصیتی دل او را منحرف نمی کند و وقتی بنده خدا از خدا راضی باشد، قهرا خدای تعالی هم از او راضی خواهد بود، چون هیچ عاملی به جز خروج بنده از زی بندگی خدا را به خشم نمی آورد و بنده خدا وقتی ملازم طریق عبودیت باشد مستوجب رضای خدا خواهد بود و به همین جهت دنبال جمله «راضية» جمله «مرضية» را آورد. (2)
منظور از بازگشت به سوی پروردگار به عقیده جمعی از مفسران بازگشت به ثواب و رحمت او است، ولی بهتر آن است که گفته شود بازگشت به سوی خود او است، یعنی در جوار قرب او جای گرفتن، بازگشتی معنوی و روحانی نه مکانی و جسمانی.
آیا این دعوت به بازگشت به سوی پروردگار تنها در قیامت است و یا از لحظه جان دادن و پایان گرفتن عمر؟ سیاق آیات البته مربوط به قیامت است، هرچند تعبیر خود این آیه مطلق و گسترده است.
تعبیر به «راضیه» به خاطر آن است که تمام وعده های پاداش الهی را بیش از
آن چه تصور می کرد قرین واقعیت می بیند و آن چنان فضل و رحمت خدا شامل حال او می گردد که یکپارچه رضا و خشنودی می شود و اما تعبیر به «مرضیة» به خاطر این است که مورد قبول و رضای دوست واقع شده است. چنین بنده ای، با چنان اوصاف و با رسیدن به مقام رضا و تسلیم کامل، حقیقت عبودیت را که گذشتن از همه چیز در طریق معبود است دریافته و در سلك بندگان خاص خدا گام نهاده و مسلما جایی جز بهشت برای او نیست. (1)
دعوت از آن ها برای بازگشت به سوی پروردگارشان به سوی مالك و مربی و مصلحشان. دعوتی که آمیخته با رضایت طرفینی است، رضایت عاشق دلداده از معشوق و رضایت محبوب و معبود حقیقی. و به دنبال آن تاج افتخار عبودیت را بر سر او نهادن و به لباس بندگی مفتخرش کردن و در سلك خاصان درگاه او را جای دادن! و سپس دعوت از او برای ورود در بهشت، آن هم با تعبیر «وارد بهشتم شو» که نشان می دهد میزبان این میهمانی تنها و تنها ذات مقدس او است، عجب دعوتی! عجب میزبانی! و عجب میهمانی! منظور از «نفس» در این جا همان روح آدمی است. و تعبیر به «مطمئنة» اشاره به آرامشی است (2)که در پرتو ایمان پیدا و حاصل شده، چنان که قرآن می گوید: ألا بِذِكْرِ اللهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ. بدانید تنها با ذکر خدا دل ها آرام می گیرد (رعد، 28) چنین نفسی هم اطمینان به وعده های الهی دارد و هم به راه و روشی که برگزیده مطمئن است، هم در اقبال دنیا و هم در ادبار دنیا هم در طوفان ها و هم در حوادث و بلاها و از همه بالاتر در آن هول و وحشت و اضطراب عظیم قیامت نیز آرام است. (3)
اطمینان در علم اخلاق به اعتدال صفات و حالات انسان و ثبات شخصیت آدمی گفته می شود. (4)ابن قیّم به تبع خواجه عبدالله انصاری (5)برای اطمینان، درجات و مراتبی می شمرد: اطمینان قلب به یاد خدا که شامل آرامش امید به رحمت الهی برای انسان هراسان از خداوند، آرامشِ تسلیم در برابر قضا و قدر الهی و آرامشِ یاد پاداش خداوندی هنگام سختی و رنج زندگانی است. اطمینان جان، هنگام کشف
حقیقت و یقین به حصول وعده ها و وصول از حال تفرقه به مقام جمع و اطمینان ناشی از شهود ذات جامع اسما و صفات الهی که سالک را به مقام فنا می رساند. (1)فیروزآبادی، اطمینان و سکینه را ملازم يك ديگر شمرده، در عین حال، اطمینان را مرتبه ای بالاتر از سکینه می داند که هیچگاه از دارنده اش جدا نمی شود. (2)این در حالی است که در آیات اطمینان، به گونه های مختلفی از آرامش توجّه شده که دامنه گسترده تری از سکینه را در بر می گیرد. ابراهیم هنگام درخواست مشاهده چگونگی رستاخیز، اطمینان قلب را دلیل این درخواست می داند:
و إِذ قالَ إبرهيمُ رَبِّ أَرِنِي كَيفَ تُحيِ المَوتى قَالَ أَوَلَمْ تُؤْمِن قال بلى ولكن لِيَطْمَئِنَّ قَلِبي... (بقره، 260) حواریّون عیسی نیز از او سفره ای آسمانی می طلبند تا دل هایشان با خوردن غذاهاي آن به اطمینان نایل آید: و إذ قالَ الْحَوَارِيَونَ بِعِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ هَلْ يَستَطِيعُ رِبُّكَ أَن يُنَزّلَ عَلَينا مال- دَةً مِن السَّمَاءِ قَالَ اتَّقَوْا اللَّهَ إِن كُنتُم مُؤْمِنِينَ * قالُوانُريد أن نأكُلَ مِنهَا و تَطْمَئِنَّ قُلُوبُنا و نَعْلَمَ أن قَد صَدَقْتَنا.... (مائده، 112 و 113) آرامش حقیقی فقط با یاد خدا در دل جای می گیرد: الَّذِينَ ءَامَنوا وتَطْمَئِنُّ قُلوبُهم بِذكرِ اللهِ ألا بذكر اللهِ تَطْمَئِنُّ القُلوب. (رعد، 28) این جان های آرام، درگذر از جهان طبیعت به سرای باقی، طیّ مراحل گوناگون آن جهان، مورد این خطاب الهی قرار می گیرند که به سوی خدای خویش، رضایت مندانه بازگردید و در میان بندگانم در بهشتم جای گیرید: يأيَّتُها النَّفْسُ المُطْمَئِنَّةُ * ارْجِعِي إِلى رَبّكِ رَاضِيَةً مَرْضِيَّةٌ * فَادْخُلِي فِي عِبادِى * وَ ادْخُلِي جَنَّتِي. ( فجر، 27 - 30) نفس مطمئنّه، جانی است که در پرتو نور فطرت خویش، از صفات ناپاک رهیده و به رفتار نیکو آراسته گشته است. (3)
عوامل گوناگونی ممکن است انسان را نگران و پریشان سازد. ترس از آینده مبهم، اندوه برگذشته تاريك، ضعف و ناتوانی در برابر مشکلات، احساس پوچی در زندگی، بی توجّهی و قدرنشناسی اطرافیان، سوءظن ها و تهمت ها، دنیاپرستی و دل باختگی در برابر آن، وحشت از مرگ و... همگی در پرتو ایمان پاک به خداوند از میان برداشته می شوند. قرآن برای درمان این حالت اضطراب و نگرانی و ایجاد حسّ آرامش و اطمینان، به تغییر بینش و گرایش انسان ها سفارش می کند. از یک
سو باید به خویش و جهان هستی نگاهی درست افکنده، از سوی دیگر علاقه ها و تمایلات خویش را در جهت ایمان مطلق به خداوند تنظیم کنیم تا بدین وسیله فقط از زاویه نگاه او به جهان نگریسته، فقط برای او اصالت قائل شویم. (1)
انسان مؤمن که بنیان های اعتقادی خویش را مستحکم و خلل ناپذیر بنا نهاده و در مقام عمل فقط به انجام تکالیف الهی نظر دارد، هیچ گاه هراس و اندوهی به قلبش راه نمی یابد؛ زیرا نه خود را مالک ثروت و نه صاحب اختیار در تصمیم گیری ها می بیند؛ بلکه او فقط امانت دار خداوند برزمین و موظّف به شناخت خیروشر براساس دستورهای خداوند است و در هر حال، تحت سرپرستی خداوند قرار دارد: اللهُ وَلِيُّ الَّذِينَ ءَامَنوا يُخرِجُهُم مِنَ الظُّلُمتِ إلى النُّور... (بقره، 257) امّا انسان بی ایمان از این پشتوانه مستحکم روحی و روانی محروم بوده، تنها و سرگردان در زمین رها می ماند: ذلكَ بِأَنَّ اللهَ مَولَى الَّذينَ ءَامَنوا وَ أنَّ الكفِرينَ لَا مَولى لَهُم. ( محمد، 11) گویی از فراز آسمان فرو افتاده یا تندبادی او را به مکانی دور پرتاب کرده است. و مَن يُشْرِكْ بِاللهِ فَكَأَنَّما خَرَّمِنَ السَّمَاءِ فَتَخطَفُهُ الطَّيرُ أَو تَهْوِي بِهِ الرِّيحُ فِي مَكانٍ سَحِيق. (حج، 31)
نگرانی و اضطراب یا از ترس است یا از ناتوانی؛ پس آن که خداوند را همواره دریاد داشته باشد و او را سرچشمه همه صفات کمال و منزّه از هرگونه صفت نقصان بنگرد، ناگزیر مهر او در دلش نشسته، قلبش به یاد او آرام می گیرد و رحمت و مهربانی او و وعده های نیکویش به مؤمنان، هرگونه ترس و دلهره حتّی ترس از عذاب خدا را از روانش می زداید: اللهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الحَديثِ كِتباً مُتَشبِهاً مَثانِيَ تَقْشَعِرُّ مِنهُ جُلُودُ الَّذِينَ يَخشَونَ رَبَّهُم ثُمَّ تَلينُ جُلُودُهم وَ قُلوبُهم إلى ذِكِر اللهَ. (زمر، 23) تغییر سیاق سخن از فعل ماضی به فعل مضارع در آیه الَّذِينَ ءَامَنوا وَ تَطمَل- ن قُلوبُهم بِذِكرِ الله (رعد، 28) بر ثبات و دوام آرامش مؤمنان دلالت دارد. آرامش بی نظیر پیامبران هنگام تلقّی وحی در جایگاه بالاترین حدّ ارتباط با خدا در همین جهت قابل تحلیل است. در مقابل، کسانی که از یاد او روی می گردانند، در زندگی همواره در حال نگرانی و اضطراب به سر می برند: وَ مَن اعْرَضَ عَن ذِكرِى فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنكاً. (طه، 124 (2)) (3)
همان گونه که نزول تدریجی قرآن بر قلب پیامبر موجب آرامش او می گشت: وَ قالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لَولَا نُزَلَ عَلَيْهِ القُرءانُ جُملَةً وحِدَةُ كَذلِكَ لِنُثَبّتَ بِهِ فُؤَادَكَ وَ رَتَّلنهُ تَرتِيلًا (فرقان، 32) تلاوت مستمر آن نیز به انسان آرامش می بخشد: إِنَّما المؤمِنونَ الَّذيِنَ إِذا ذُكِرَ اللهُ وَ جِلَت قُلوبُهم وَ إِذا تُلِيَتْ عَلَيْهِم ءَايْتُهُ زَادَتهُم إِيمناً و عَلَى رَبِّهِم يَتَوَكَّلوُن (انفال، 8 و 2) (1)
داستان زندگی شجاعانه پیامبران از عوامل آرامش شمرده شده است: و کُلًّا نَقُصُّ عَلَيكَ مِن أَنباءِ الرُّسُلِ مَا نُثَبّتُ بِهِ فُؤَادَك. (هود، 120) یاد اولیای پاک الهی، خود نوعی یاد خدا بوده، آرامش برخاسته از آن را در پی دارد؛ از این روی امام صادق علیه السلام در تفسیر (آیه 28 رعد، 13) می فرماید: دل ها با یاد محمّد صلی الله علیه و آله آرام می گیرد که یاد او همان یادخداوند است. (2)
مفهوم توکّل در مرحله پس از اسلام و ایمان به خداگرایی کامل انسان در همه ساحت های هستی خویش رهنمون است: إِن كُنتُم ءَامَنتُم بِاللهِ فَعَلَيْهِ تَوَكَّلُوا إِن كُنتُم مُسلِمِين. (يونس، 84) هرگاه انسان مؤمن در ژرفای قلب خویش به این حقیقت دست یابد، همه هراس ها و آرزوها و تکاپوها و کشمکش ها از روان او رخت بربسته، بی دغدغه در جوار خدای خویش آرام می گیرد: ... فَقُل حَسبِيَ اللهُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ عَلَيهِ تَوَكَّلْتُ وَ هُوَرَبُّ العَرشِ العَظِيم. (توبه، 129) (3)«8» در برابر آن ها، چندگانه گرایانی که خدای خود را خوب نشناخته، به او بدگمانند و دل هایشان به ظواهر پدیده های هستی چنگ انداخته است، هیچ گاه طعم آرامش را نخواهند چشید: مَن كَان يَظُنُّ أَن لَّن يَنصُرَهُ اللهُ فِي الدُّنيا وَ الآخِرَةِ فَليَمدُد بِسَبَبٍ إِلَى السَّمَاءِ ثُمَّ ليَقطَع فَلَينظُر هَل يُذهِبَنَّ كَيدَهُ مَا يَغيظ. (حج ، 15) واگذاری همه حوادث به علم و تدبیرالهی در عین کوشش کامل انسان، او را از اندوه محرومیّت ها و تأسف برگذشته ها و نیز شادی بیهوده بر کام یابی ها رها می سازد: مَا أَصَابَ مِن مُصِيبَةٍ فِي الْأَرْضِ وَ لَا فِي أَنفُسِكُمإِلّا فِي كِتبٍ... لِكَيلَا تَأْسَوا عَلَى مَا فَاتَكُم وَ لَا تَفَرحَوُا بِما ءَاتل كُم. » (حديد، 22) انسان مؤمن با تسلیم مطلق در برابر خداوند، همواره از
او خشنود بوده، هیچ حادثه ای را در جهان، ناخوشایند نمی بیند. خداوند فقط در چنین حالتی است که به طور کامل از بنده خویش راضی و خشنود می شود: يَأَيَّتُهَا النَّفْسُ المطمئنَّةُ ارجِعي إِلى رَبّك راضِيَةً مَرْضِيَّة. (فجر، 27) (1)
قرآن و روان شناسی، ص 343 - 344؛ موسوعة اخلاق القرآن، 81.
بردباری به تقویت شخصیّت و افزایش توانایی انسان در برابر سختی ها و بارهای سنگین زندگی انجامیده، اعتدال روانی انسان را حفظ می کند؛ از این روی خداوند در دو آیه به یاری جستن از صبر و نماز در مشکلات زندگی دعوت کرده است: يَأْيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنوا اسْتَعِينوا بِالصَّبرِ وَ الصَّلَوةِ إِنَّ اللهَ مَعَ الصبِرين. (بقره، 153) و نیز بقره، 45. بردباران، هنگام بروز نا خوشایندی، اصل و مبدأ و بازگشت گاه خویش را یادآور شده، بدین وسیله امداد الهی و رحمت خداوندی را بر خویش سزاوار می گردانند: وَ لَنَبْلُوَنَّكُم بِشَيْءٍ مِنَ الخَوفِ وَ الجُوعِ... وَ بَشِّرِ الصبرين * الَّذِينَ إِذَا أصبَتهُم مُصيبَةُ قالوُا إِنّا للهِ وإِنَّا إِلَيهِ رجِعُون * أولئكَ عَلَيهِم صَلَوتُ مِن رَبِّهِم وَ رَحمَةً و أولئكَ هُم المُهتَدون. (بقره، 155 - 157) (2)«1»
سیطره انسان برخواسته های خویش، او را از پیامدهای اندوه بارکارهای زشت مصون ساخته: يَأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنوا اتَّقُوا اللهَ وَ قُولُوا قَولًا سَديداً * يُصْلِحْ لَكُم أَعَمَلَكُم وَ يَغْفِر لَكُم ذُنُوبَكم... (احزاب، 70 و 71) قدرت تشخیص و تصمیم گیری او را در حوادث گوناگون زندگی افزوده: يَأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنوا إِن تَتَّقُوا اللهَ يَجْعَل لَكُم فُرقاناً وَ يُكَفّر عَنكُم سَيِئَاتِكُم وَ يَغْفِرْ لَكُم (انفال، 29) و روند زندگی را بر او آسان می سازد: وَ مَن يَتَّقِ اللهَ يَجْعَل لَهُ مِن أَمرِه يُسراً (طلاق، 4) و در پرتو این قدرت روحی و معنوی، به او آرامش می بخشد: يَأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنوا اتَّقُوا اللهَ وَ ءَامِنُوا بِرَسُولِهِ يُؤْتِكُم كِفْلَينِ مِن رَحمَتِهِ وَ يَجْعَل لَكُم نُوراً تَمَشونَ بِهِ وَ يَغْفِرْلَكُم (حدید، 28) از این روی در حدیثی، آرامش نشانه پرهیزگاری دانسته شده (3)و امام علی علیه السلام بهره نیکوی این جهان را پرهیزکاری شمرده، روی گردانی از دنیا خواهی را موجب آرامش و ایمنی انسان می داند و آرامش های مادّی را گذرا و نابود شدنی وصف می کند. (4)
بازگشت مستمر انسان به سوی خداوند، موجب تخلیه روان از فشار احساس گناه شده، حالت پاکی و طهارت نخستین را به او باز می گرداند. اعتقاد انسان با ایمان به فضل و رحمت بی کران خداوند و امکان محو شدن تمام و کمال همه گناهان، در نهاد او آرامشی بیکران می آفریند: قُلِ يعِبادِيَ الَّذينَ أَسْرَفُوا عَلَى أَنفُسِهِم لَا تَقْنَطوا مِن رَحْمَةِ اللهِ إِنَّ اللهَ يَعْفِرِ الذُّنوبَ جَميعاً إِنَّهُ هُوَ الغَفُورُ الرَّحِيم. (زمر، 53) (1)
مؤمنان، همه انسان ها را هم زادان خویش دیده: وَ هُوَ الَّذِي أَنشَأَكُم مِن نَفْسٍ وحِدَةٍ فَمُسْتَقَرُو مُستَودَع (انعام، 98) با دیگر مؤمنان احساس برادری می کنند: إِنَّمَا المؤمِنونَ إِخْوَةُ. (حجرات، 10) این احساس وابستگی مستمر به گروه، به انسان در زندگی آرامش می بخشد: يَأَيُّها النَّاسُ إِنَّا خَلَقنكُم مِن ذَكَروانثى وَ جَعَلنكُم شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفوا.... (حجرات، 13) تأکید فراوان آموزه های دینی بر همیاری با دیگران و كمك مالی و معنوی به آن ها در قالب انفاق، صدقه، هدیه، ایثار، گذشت، عفو، بخشش و... در این جهت قابل فهم است. این اعمال افزون بر تقویت حسّ نوع دوستی در نهاد انسان، حالت های انفعالی نفرت و کینه توزی و انگیزه های ستم و تجاوز و تمایل به خودخواهی را ریشه کن می سازند: إِنَّ اللهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسَنِ وَ إيتاى ذِي القُرَبى وَ يَنهَى عَنِ الفَحْشاءِ وَ المُنكَرِ وَ البَغِي يَعِظُكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرون. (نحل، 90) (2)«5» پیامبر صلی الله علیه و آله و در حدیثی قدسی از محبّت و تعاون میان مردم به صورت عامل جلب محبّت خدا و دست یابی به آرامش و اطمینان یاد می کند. (3)
تشریع احکام عبادی گوناگون از جمله نماز و روزه و حج و... حسّ انتساب و استناد به خداوند را همواره در انسان زنده کرده او را از احساس دردناک بی هویّتی می رهاند: ذلِكَ وَ مَن يُعَظَّم شَعَلِرَ اللهِ فَإِنَّهَا مِن تَقوى القُلوب * ولِكُلّ امَةٍ جَعَلنَا مَنسَكاً لِيَذْكُرُوا اسم الله... (حج، 32 و 34) برخی عبادت ها نیز مانند وضو و غسل در نقش نمادهایی از طهارت و پاکی روح عمل می کنند. اجرای گروهی برخی از مراسم مذهبی در ایجاد هویّت جمعی و برقراری روحیّه همبستگی و همکاری اجتماعی تأثیرگذار است. (4)
نمازهای پنجگانه که رابطه ای میان انسان و پروردگار او است، نوعی تمدّد اعصاب و تخلیه روان از بارهای منفی به شمار می رود: إِنَّني أَنَا اللهُ لَا إِلَهَ إِلَّا أَنَا فَاعْبُدَنِي وَ أقِمِ الصَّلوةَ لِذِكرِی (طه، 14) از این رو، پیامبر هنگام سختی ها برای کسب آرامش به نماز پناه می برد. اساساً دعا و نیایش به درگاه خداوند که پاسخ سریع آن حضرت را در پی دارد. آرامش دهنده مؤمنان در نگرانی ها است: وَ إِذَا سَأَلَكَ عِبادِي عَنّى فَإِنّى قَريبُ اجيبُ دَعْوَةَ الدّاعِ إِذَا دَعَانِ فَلْيَسْتَجِيبُوا لِي وَ لْيُؤْمِنُوا بي لَعَلَّهُم يَرْشُدُون. (بقره، 186) (1)
1- عَنْ سَدِيرٍ الصَّيْرَ فِیّ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللهِ علیه السلام جُعِلْتُ فِدَاكَ يَا ابْنَ رَسُولِ اللهِ هَلْ يُكْرَهُ لْمُؤْمِنُ عَلَى قَبْضِ رُوحِهِ قَالَ لَا وَ اللهِ إِنَّهُ إِذَا أَتَاهُ مَلَكُ الْمَوْتِ لِقَبْضِ رُوحِهِ جَزِعَ عِنْدَ ذَلِكَ فَيَقُولُ لَهُ مَلَكُ الْمَوْتِ يَا وَلِىَّ اللهِ لَا تَجْزَعْ فَوَالَّذِي بَعَثَ مُحَمَّداً صلی الله علیه و آله لَأَنَا أَبَرُّبِكَ وَ أَشْفَقُ عَلَيْكَ مِنْ وَالِدٍ رَحِيمٍ لَوْ حَضَرَكَ افْتَحْ عَيْنَكَ فَانْظُرْ قَالَ وَ يُمَثَّلُ لَهُ رَسُولُ اللهِ صلی الله علیه و آله وَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ وَ فَاطِمَةُ وَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَيْنُ وَ الْأَئِمَّةُ مِنْ ذُرِّيَّتِهِمْ علیهما السلام فَيُقَالُ لَهُ هَذَا رَسُولُ اللهِ وَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ وَ فَاطِمَةُ وَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَيْنُ وَ الْأَئِمَّةُ علیهما السلام رُفَقَاؤُكَ قَالَ فَيَفْتَحُ عَيْنَهُ فَيَنْظُرُ فَيُنَادِي رُوحَهُ مُنَادٍ مِنْ قِبَلِ رَبِّ الْعِزَّةِ فَيَقُولُ- يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ إِلَى مُحَمَّدٍ وَ أَهْلِ بَيْتِهِ- ارْجِعِي إِلَى رَبِّكِ رَاضِيَةً بِالْوَلَايَةِ مَرْضِيَّةً بِالثَّوَابِ فَادْخُلِي فِي عِبادِى يَعْنِي مُحَمَّداً وَ أَهْلَ بَيْتِهِ وَ ادْخُلِي جَنَّتِي فَمَاشَيْءٍ أَحَبَّ إِلَيْهِ مِنْ اسْتِلَالِ رُوحِهِ وَ اللُّحُوقِ بِالْمُنَادِي. (2)
از امام صادق علیه السلام نقل شده که یکی از یارانش پرسید آیا ممکن است مؤمن از قبض روحش ناراضی باشد؟! فرمود: نه به خدا سوگند، هنگامی که فرشته مرگ برای قبض روحش می آید اظهار ناراحتی می کند، فرشته مرگ می گوید: ای ولی خدا ناراحت نباش! سوگند به آن کس که محمد صلی الله علیه و آله را مبعوث کرده من بر تو مهربان ترم از پدر مهربان، درست چشم هایت را بگشا و ببین، او نگاه می کند، رسول خدا و امیر مؤمنان و فاطمه و حسن و حسین علیهما السلام و امامان از ذریه او را می بیند، فرشته به او
می گوید نگاه کن این رسول خدا و امیرمؤمنان و فاطمه و حسن و حسین و امامان علیهم السلام دوستان تو هستند.
او چشمانش را باز می کند و نگاه می کند، ناگهان گوینده ای از سوی پروردگار بزرگ ندا می دهد و می گوید: یا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ؛ ای کسی که به محمد و خاندانش اطمینان داشتی! بازگرد به سوی پروردگارت، در حالی که تو به ولایت آن ها راضی هستی و او با ثوابش از تو خشنود است، داخل شو درمیان بندگانم یعنی محمد و اهل بيتش علیهم السلام و داخل شو در بهشتم، در این هنگام چیزی برای انسان محبوب تر از آن نیست که هر چه زودتر روحش از تن جدا شود و به این منادی بپیوندد! (1)
امام صادق علیه السلام در مورد این آیه فرمود: این آیه در مورد علی بن ابی طالب نازل شده است.
امام صادق علیه السلام فرمود: سوره فجر را در نمازهای واجب و مستحبتان بخوانید. زیرا این سوره، سوره امام حسین علیه السلام است. و به این سوره تمایل و رغبت داشته باشید تا شامل رحمت پروردگار شوید.
ابو اسامه که در مجلس بود پرسید: چگونه این سوره خصوصا برای امام
1) الکافی، ج 3، ص 127.
حسین علیه السلام است؟
حضرت فرمود: آیا نشنیده ای که خداوند در این سوره فرمود: ای نفس مطمئنه... مقصود از آن تنها حسین بن علی علیه السلام است که او همان نفس مطمئنه است و یارانش از خاندان محمد ص راضیان از خدا در روز قیامت هستند که خداوند نیزاز آن ها راضی است. این سوره در مورد حسین بن علی و شیعیانش و شیعیان خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله نازل شده است. هر کس برخواندن آن مداومت ورزد در بهشت همراه با امام حسین علیه السلام خواهد بود. خداوند شکست ناپذیر حکیم است.
خانم زهرا اشراقی (نوه امام):
آقا ساعت 12 ظهر همان روز (رحلت) گفتند خانم ها را صدا بزنید، کارشان دارم. وقتی خانم ها رفتند، گفتند: «این راه، راه سختی است» و بعد هی می گفتند: «گناه نکنید. ساعت 10 و 20 دقیقه شب بود که نوار صاف شد. پاسداران ریختند و شروع به گریه کردند، صورت امام گرم گرم بود. چقدر این صورت لاغر و مریض، درشت و روشن شده بود. چقدر نورانی بود. ده روز درد کشنده داشتند، ولی حرفی نمی زدند. هربار می پرسیدیم: «آقا چطورید؟» می گفتند: «إن شاء الله تو سلامت باشی» (1)
مرحوم نراقی بعد از نقل این داستان می گوید: شیطان با عمرانسان همین کار را می کند. همه عمر خیلی زیاد است امّا یک ساعت مهم نیست، به تدریج ساعت ها را می گیرد، امروز و فردا را می گیرد یک وقت می بینیم که تمام عمر را داده ایم.
خوش به حال کسی که قبل از آن که عمر خود را از دست بدهند قدرش را بدانند؛ چرا که زیانکاران واقعی آن ها هستند که عمر را از دست داده اند. (2)
1- نفس مطمئنه، نفسی است که با علاقمندی و یاد پروردگارش سکونت یافته بدانچه او راضی است رضایت می دهد و در نتیجه خود را بنده ای می بیند که مالک هیچ خیرو شری و نفع و ضرری برای خود نیست.
2- اطمینان و سکونت یافتن دل به پروردگار مستلزم آن است که از او راضی هم باشد و هر قضا و قدری که او برایش پیش می آورد کم ترین چون و چرایی نکند.
3- صاحب نفس مطمئنه در زمره بندگان خدا است و حائز مقام عبودیت است.
نفوس انسانی به سه گروه تقسیم می شود:
الف) کاملا ظلمانی
ب) نیمه نورانی
ج) نورانیت تامّ
کسانی صاحب نفس مطمئنّه هستند که یک حالت ثبات، استقرار و خالی از لغزش پیدا کرده باشند. انبیا و اولیا و بسیاری از بزرگان نفس مطمئنّه دارند. آنان هوای نفس را در بند کشیده و مسلطّ بر آن هستند.
برای رسیدن به نفس مطمئنّه و درک پاداش های چهارگانه فوق، راه دور و دراز و پرپیچ و خمی در پیش است. باید خودسازی کرد و برای این منظور رعایت مراحل چهارگانه مشارطه، مراقبه، محاسبه و معاقبه شرط است. در آیات قرآن، چهارده صفت برای عباد الرحمن ذکر شده است.
كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ تُؤْمِنُونَ بِاللهِ وَ لَوْآمَنَ أَهْلُ الْكِتَابِ لَكَانَ خَيْراً لَهُمْ مِنْهُمُ الْمُؤْمِنُونَ وَ أَكْثَرُهُمُ الْفَاسِقُونَ [سوره آل عمران، آیات 110]
«شما مسلمانان بهترین امتی هستید که برای [اصلاح دنیا و آخرت] مردم پدیدار شدید، زیرا به كار نيك فرمان می دادید و از کار ناپسند بازمی داشتید و دعوت خدا را باورداشتید پس اگر اهل کتاب نیز دعوت خدا را پذیرفته بودند، قطعا برایشان بهتر بود، ولی تنها گروهی از آنان ایمان آوردند و بیش ترشان از فرمان خدا خارج شدند».
در آیه ی 104 همین سوره، مرحله ی خاصّی از امر به معروف و نهی از منکرکه توسط گروه ویژه و رسمی صورت می گرفت، بیان شد. در این آیه به مرحله عمومی که یک وظیفه همگانی است اشاره می شود.
در اصل از ماده «ام» به معنی هر چیزی است که اشیاء دیگری به آن بضمیمه گردد و به همین جهت «امت» به جماعتی که جنبه وحدتی در میان آن ها باشد گفته می شود خواه وحدت از نظر زمان یا از نظر مکان و یا از نظر هدف و مرام باشد، بنابر این به اشخاص متفرق و پراکنده «امت» گفته نمی شود. (1)
در لغت به معنی شناخته شده (از ماده عرف) و منکر به معنی ناشناس (از ماده انکار) است. و به این ترتیب کارهای نیک، اموری شناخته شده و کارهای زشت و ناپسند، اموری ناشناس معرفی شده اند. چه این که فطرت پاک انسانی با دسته اول آشنا و با دوم نا آشنا است! (2)
از تعابیراحادیث و فقها می توان استفاده کرد که امر به معروف و نهی از منکرمعنایی فراگیر دارد و می تواند در قالب موعظه و نصیحت نیز محقق شود، همچنان که برخی از مراتب امر به معروف و نهی از منکر بدون هرگونه گفتاری محقق می گردد، بنابراین می توان گفت امر به معروف و نهی از منکر در اصطلاح عبارت است از هر اقدامی که به تحقق معروف كمك و از وقوع منکر جلوگیری کند؛ چه با گفتار باشد و چه با کردار و رفتار. (3)در عین حال برخی از فقها با الهام از مفهوم کلمه «امر» و «نهی» شرط کرده اند که امر به معروف و نهی از منکر از موضع برتر و آمرانه باشد؛ مثلا باید گفت
«نماز بخوان» و «شراب ننوش» و با خواهش و موعظه کردن امر به معروف و نهی از منکر محقق نمی شود. (1)
تعلیم جاهل نیز هرچند اصطلاحاً با امر به معروف و نهی از منکر متفاوت است؛ ولی با همان ملاك واجب شده است، از این رو در برخی روایات برآموزش جاهل نیز امر به معروف و نهی از منکر اطلاق شده است (2): إِنَّمَا يُؤْمَرُ بِالْمَعْرُوفِ وَ يُنهي عَنِ الْمُنْكَرِ مومن فَيَتَّعِظُ أَوْ جَاهِلُ فَيَتَعَلَّمُ. (3)
محتوای این آیات برلزوم امر به معروف و نهی از منکر در جامعه اسلامی و نکوهش و هلاکت امت های پیشین بر اثر ترک این دو فریضه دلالت دارد. فقیهان برای وجوب امربه معروف و نهی از منکر به بیش تر این آیات استدلال کرده اند. (4)
برخی نزول آیات قرآن را در تشریع امر به معروف و نهی از منکر دارای سیر تدریجی می دانند؛ یعنی در مرحله نخست به تشویق آن پرداخته، سپس سرنوشت شوم ترک این دو کار را یادآور شده، در مرحله بعد آن دو را واجب کرده و در نهایت عمل به آن دو را صفت لازم مؤمنان دانسته است. (5)
شماری از متکلمان و فقیهان افزون بر ادله نقلی (کتاب، سنت، اجماع) برای وجوب امربه معروف و نهی از منکر به دلیل عقل نیز استدلال کرده و گفته اند که امر به معروف و نهی از منکر از بارزترین راه های هدایت انسان است و از باب قاعده لطف (نزديك ساختن بندگان به طاعت و دور ساختن آنان از معصیت از سرلطف) انجام دادن آن برهمه لازم است. (6)
علامه می فرماید: این که فرمود: وَ لْتَكُنْ مِنْكُمْ أُمَّةً بعضی از مفسرین گفته اند: کلمه «من» برای تبعیض است، چون امر به معروف و نهی از منکر- و به کلی دعوت به سوی خیر- از واجبات کفایی است و مثل نماز و روزه واجب عینی نیست و قهرا
وقتی در هر جامعه ای عده ای این کار را بکنند، تکلیف از سایرین ساقط می شود.
پس مسئله در هر حال قائم به بعضی افراد جامعه است، نه به همه آن ها و خطابی که این وظیفه را تشریع می کند، اگر متوجه همان بعضی باشد که هیچ و اگر متوجه کل جامعه باشد، بازهم به اعتبار بعض است. (1)
آیت الله مکارم در این باره می فرماید:
ظاهر «منکم امة» این است که این امت بعضی از جمعیت مسلمانان را تشکیل می دهد، نه همه آن ها را و به این ترتیب وظیفه امر به معروف و نهی از منکر جنبه عمومی نخواهد داشت، بلکه وظیفه طایفه خاصی است، اگر چه انتخاب و تربیت این جمعیت، وظیفه همه مردم است و به عبارت دیگر این دو وظیفه واجب کفایی است نه عینی، با این که از دیگر آیات قرآن بر می آید که این دو وظیفه جنبه عمومی دارد و به عبارت دیگر واجب عینی است نه واجب کفایی، در آیه مورد بحث هم می خوانیم: كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ شما بهترین امتی بودید که بسود مردم مبعوث شدید، چه این که امربه معروف و نهی از منکر می کنید و در سوره العصر می فرماید: همه مردم در زیانند جز آنان که ایمان و عمل صالح دارند و دعوت به حق و توصیه به صبر و استقامت می کنند طبق این آیات و مانند آن ها این دو وظیفه اختصاص به دسته معینی ندارد. (2)
دقت در مجموع این آیات پاسخ سؤال را روشن می سازد، زیرا چنین استفاده می شود که امر به معروف و نهی از منکر دو مرحله دارد: یکی مرحله فردی که هر کس موظف است به تنهایی ناظر اعمال دیگران باشد و دیگری مرحله دسته جمعی که امتی موظفند برای پایان دادن به نابسامانی های اجتماع دست به- دست هم بدهند و با یکدیگر تشریک مساعی کنند.
قسمت اول وظیفه عموم مردم است و چون جنبه فردی دارد طبعا شعاع آن محدود بتوانایی فرد است، اما قسمت دوم شکل واجب کفایی بخود می گیرد و چون جنبه دسته جمعی دارد و شعاع قدرت آن وسیع و طبعا از شئون حکومت اسلامی محسوب می شود. این دو شکل از مبارزه با فساد و دعوت به سوی حق، از شاهکارهای قوانین اسلامی محسوب می گردد و مسئله تقسیم کار را در سازمان حکومت اسلامی و لزوم تشکیل يك گروه نظارت بر وضع اجتماعی و سازمان های حکومت مشخص می سازد. (3)
خطاب در این آیه به مؤمنین است و این خود قرینه است بر این که مراد از کلمه «ناس» عموم بشراست و به طوری که گفته اند فعل «کنتم» در خصوص این آیه منسلخ از زمان است. چون نمی خواهد بفرماید شما در زمان گذشته چنین بوده اید، بلکه می خواهد بفرماید شما چنین امتی هستید و کلمه «امت» که هم برجماعت اطلاق می شود و هم بر فرد، پس امت به معنای جمعیت یا فردی است که هدفی را دنبال می کنند و ذکر ایمان به خدا بعد از ذکر امر به معروف و نهی از منکر، از قبیل ذکر کل بعد از جزء و یا ذکر اصل بعد از فرع است.
پس معنای آیه این می شود که شما گروه مسلمانان بهترین امتی هستید که خدای تعالی آن را برای مردم و برای هدایت مردم پدید آورده و ظاهر ساخت. چون شما مسلمانان همگی ایمان به خدا دارید و دو تا از فریضه های دینی خود یعنی امر به معروف و نهی از منکر را انجام می دهید. و معلوم است که کلیت و گستردگی این شرافت برامت اسلام، از این جهت است که بعضی از افرادش متصف به حقیقت ایمان و قائم به حق امر به معروف و نهی از منکرند، این بود حاصل آن چه که مفسرین در این مقام گفته اند. (1)
از دید علامه طباطبایی رحمة الله خانه در جامعه اسلامی هر منکری چون برخلاف مصلحت فردی و عمومی جامعه است شرّ و هر معروفی چون منطبق با مصلحت است خیر می باشد لذا آیه شریفه می فرماید: يَدْعُوتَ اِليَ الخَيْرِ وَ يَأمُروُنَ باِلمَعْروفِ وَ يَنْهَونَ عَنِ المُنْكَرِ بنابراین برخلاف جوامع دیگر، معرفی معروف و منکر بر عهده شارع است.
جمعی از دانشمندان اسلامی معتقدند که وجوب این دو وظیفه تنها با دلیل نقلی ثابت شده و عقل فرمان نمی دهد که انسان دیگری را از کار بدی که زیانش تنها متوجه خود او است باز دارد.
ولی با توجه به پیوندهای اجتماعی و این که هیچ کاربدی در اجتماع انسانی در نقطه خاصی محدود نمی شود، بلکه هر چه باشد همانند آتشی ممکن است به نقاط دیگر سرایت کند، عقلی بودن این دو وظیفه مشخص می شود.
به عبارت دیگر: در اجتماع چیزی به عنوان «ضرر فردی» وجود ندارد و هر زیان فردی امکان این را دارد که به صورت یك «زیان اجتماعی» درآید و به- همین دلیل
1) ترجمه تفسیر المیزان، ج 3، ص 584.
منطق و عقل به افراد اجتماع اجازه می دهد که در پاک نگه داشتن محیط زیست خود از هرگونه تلاش و کوششی خود داری نکنند. (1)
در پاسخ این سؤال باید گفت با این که به طور مسلم زندگانی اجتماعی برای افراد بشر فوائد و برکات فراوانی دارد و این نوع مزایا انسان را وادار به این نوع زندگی کرده است، ولی در مقابل محدودیت هایی نیز برای او به بار می آورد و چون در برابر فوائد بی شمار زندگی اجتماعی ضرر این نوع محدودیت ها جزئی و ناچیز است (لذا) بشر از روز اول تن به زندگی اجتماعی داده و محدودیت ها را پذیرفته است و از آن جا که در زندگی اجتماعی سرنوشت افراد بهم مربوط است و به اصطلاح افراد اجتماع در سرنوشت یکدیگر اثر دارند حق نظارت در اعمال دیگران حق طبیعی و خاصیت زندگی اجتماعی است، چنان چه این مطلب به طرز جالبی در حدیثی که سابقا از پیامبر اکرم صلى الله عليه و آله نقل کردیم آمده است. بنابراین انجام این فریضه نه تنها با آزادی های فردی مخالف نیست، بلکه وظیفه ای است که افراد در مقابل یکدیگر دارند. (2)
سؤال دیگری که در این جا مطرح می شود این است که: هر گاه بنا شود که همه مردم در وضع اجتماع دخالت کرده و بر اعمال یکدیگر نظارت کنند، تولید هرج و مرج و برخوردهای مختلف در جامعه می گردد و با مسئله تقسیم وظائف و مسئولیت ها در اجتماع مخالف است.
در پاسخ این سؤال باید گفت: از بحث های گذشته این حقیقت روشن شد که امربه معروف و نهی از منکر دارای دو مرحله است، مرحله نخست که جنبه عمومی دارد، شعاع آن محدود است و از تذکر و اندرز دادن و اعتراض و انتقاد نمودن و مانند آن تجاوز نمی کند، مسلما یک اجتماع زنده باید تمام نفراتش در برابر مفاسد دارای چنین مسئولیتی باشند.
ولی مرحله دوم که مخصوص جمعیت معینی است و از شؤون حکومت اسلامی محسوب می شود، قدرت بسیار وسیعی دارد، به این معنی که اگر نیاز به شدت عمل و حتی قصاص و اجرای حدود باشد این جمعیت اختیار دارند که زیر نظر حاکم شرع و متصدیان حکومت اسلامی انجام وظیفه کنند.
بنابراین با توجه به مراحل مختلف امر به معروف و نهی از منکر و حدود و مقررات هريك ، نه تنها هرج و مرجی در اجتماع تولید نمی شود، بلکه اجتماع از صورت يك جامعه مرده و فاقد تحرك بيرون آمده به يك جامعه زنده تبدیل می گردد. (1)
این دو فریضه را موکول به 4 شرط کرده اند؛ یعنی باید امر و نهی کننده
معروف و منکر را بشناسد.
احتمال تأثیر دهد.
مخاطب را مصرّ برگناه بیابد.
بر امر و نهی مفسده ای همچون ضرر مالی و جانی مترتب نباشد. (2)
برخی فقها با تمسک به اطلاق آیات و روایات و نیز تأکید موجود در این ادله گفته اند: شناخت معروف و منکر واجب است و کسی که براثر عدم آگاهی از معروف و منکر نمی تواند امر به معروف و نهی از منکر کند گناهکار است. (3)این گروه از فقها اصطلاحاً شناخت معروف و منکر را شرط واجب دانسته اند (مانند شرط طهارت برای نماز)؛ ولی بیش تر فقها آن را شرط وجوب دانسته و کسب آن را واجب نمی دانند (4)(مانند شرط استطاعت برای حجّ). بنا به نظر اخیر تنها عالم به معروف و منکر وظیفه امر و نهی را بر عهده دارد. قائلان به این نظر به ادله ای از جمله روایتی از امام صادق علیه السلام استناد کرده اند. در این روایت، امام علیه السلام وجوب امر به معروف و نهی از منکر را مشروط به قدرت و علم کرده است و آن گاه در تأیید این نظر به آیات ولتَكُن مِنكُم أُمَّةً يَدعونَ إِلَى الخَيرِ ويَأْمُرُونَ بِالمعروفِ وَ يَنهونَ عَنِ المُنكَر (آل عمران، 104) و نیز وَ مِن قومِ موسى امَّةٌ يَهْدونَ بِالحَقِّ و بِهِ يَعدِلون (اعراف، 159) استناد فرموده، با این استدلال که در این دو آیه خداوند وظیفه امربه معروف و نهی از منکر را تنها برعهده گروهی خاص: «امَّةُ» نهاده و برهمگان واجب نکرده است. (5)
فقیهان این نکته را یادآور شده اند که ممکن است در مواردی امربه معروف و نهی ازمنکربرمخاطب تأثیرنداشته باشد؛ ولی آثار جانبی دیگری همچون آشکار شدن بدعت ها و پیشگیری از مشتبه شدن معروف و منکر داشته باشد که در این صورت
نیز باید حقیقت را آشکار کرد و سکوت و کتمان جایز نیست (1)انَّ الَّذِينَ يَكتُمُونَ ما انزَلنا مِنَ البَيّنتِ وَ الهُدى مِن بَعدِ مَا بَيَّنهُ لِلنَّاسِ فِي الكِتبِ اولكَ يَلْعَنُهُمُ اللهُ وَ يَلْعَنُهُمُ اللعِنون. (بقره، 159، 173)
نظر مشهور فقیهان این است که در صورت ترس از زیان مالی و جانی برخود یا دیگران، وجوب ساقط می گردد. (2)برخی برای اثبات این حکم به آیه 150 اعراف استناد کرده اند که به موجب آن هارون برای حفظ جان خویش از تداوم نهی از منکر امتناع کرد (3)إِنَّ الْقَومَ اسْتَضْعَفُونی وَ کادُوا یَقْتُلُونَنی. برخی نیز (آیه 195 بقره) را که از افکندن خود در هلاکت به دست خویش منع کرده است: وَ لاَ تُلقُوا بِأيديكُم الَى التَّهلُكَةِ دلیل براین امر دانسته اند (4)؛ امّا بسیاری از فقها در این مسئله تفصیل داده و آن را در موردی پذیرفته اند که مفسده مترتب برامرونهی بیش از مفسده مترتب برترك معروف و ارتكاب منکر باشد؛ ولی اگر معروف و منکر از اموری است که از نظر شارع مقدس اهمیت فراوانی دارد، مانند حفظ اسلام و عقاید و نوامیس قرآن و احکام ضروری باید با مقایسه اهم و مهمّ، مهم تر را در نظر گرفت و با مجرد ضرر و حَرَج وجوب امر به معروف و نهی از منکر برداشته نمی شود. چه بسا برای حفظ این گونه امور باید جان یا جان هایی فدا شود و در این صورت تحمل ضررهای غیرجانی یا مشقت ها به طریق اولی واجب است. (5)از نظر اینان میان قاعده لاضرر و لا حَرَج که مستند عمده شرط چهارم است و ادله امر به معروف و نهی از منکر تزاحم وجود دارد و براساس قاعده تزاحم باید به آن که ملاک قوی تر و اهمیت بیش تری دارد عمل کرد. (6)
این دو فریضه دارای مراتب سه گانه قلبی، زبانی و عملی است.
از این مراحل به «انکار قلبی» «انکار زبانی» و «انکار با دست» تعبیر می شود. همین مراحل در برخی روایات نیز آمده است. برپایه روایتی امام باقر علیه السلام فرمود: با دل های خود منکر را ناخوش دارید و با زبان های خود از آن باز دارید و با دست خود بر
پیشانی کسانی که مرتکب آن می شوند بکوبید و در راه خدا از سرزنش هیچ کس بیم نداشته باشید. (1)
دانشوران در تفسیرِ انکار قلبی بریک نظر نیستند. تفاسیر مختلف را می توان در سه نظر جمع بندی کرد:
به نظر می رسد دو تفسیر نخست نمی تواند از مصادیق حقیقی امرونهی به شمار آید، بلکه هر دو از امور قلبی و در جای خود لازم است (و حتی می توان به وجوب عینی آن قائل شد)؛ ولی در آن هیچگونه اظهار نارضایتی نیست، برخلافِ تفسیر سوم که کراهت قلبی به گونه ای ابراز می شود و می توان گفت که طلبی محقق شده و از مراتب امر به معروف و نهی از منکر به شمار می رود. (3)با حاصل شدن مقصود از هر مرتبه، عمل به مرتبه بعدی جایز نیست. البته هریک از این مراتب نیز دارای درجاتی است؛ مثلاً می توان مرحله نخست را با نگاه، اشاره، درهم کشیدن چهره، رویگردانی و دوری ادا کرد و همین طور مراتب دیگر.
مفسران در خصوص انکار قلبی تأکید کرده اند که اگر کسی راضی به عمل ناپسند گناهکار باشد خود از جمله گناهکاران به شمار می رود. این مطلب را برخی در ذیل (آیه 91 بقره) قُل فَلِمَ تَقتُلُونَ انبِياءَ اللهِ مِن قَبْلُ إِن كُنتُم مُؤْمِنِين و بعضی در ذیل )آیه 183 آل عمران) مطرح کرده اند: قُل قَد جاءَكُم رُسُلٌ مِن قَبلَى بِالبَيّنتِ وَ بِالَّذِي قُلتُم فَلِمَ قَتَلْتُموهُم إِن كُنتُم صدِقين.
خداوند در این دو آیه قتل پیامبران را به یهود * دوران پیامبر نسبت می دهد، با این که این عمل را بنی اسرائیل در گذشته انجام داده بودند. این نسبت از آن روی بود که این یهودیان به عمل پیشینیان خود راضی بودند. برخی مفسران نیز این موضوع را در ذیل آیه 140 نساء بیان کرده اند. این آیه مؤمنان را مخاطب ساخته و از آنان می خواهد که هرگاه شنیدند آیات خدا مورد انکار و استهزا قرار می گیرد با کافران همنشینی نکنند وگرنه در صورت همنشینی، مانند کافران خواهند بود: وَ قَد نَزَّلَ عَلَيكُم فِي الكِتب ان اذا سَمِعتُم ءایتِ اللهِ يُكفَرُها وَ يُستَهزَابِها فَلا تَقْعُدُوا مَعَهُم حَتَّى
يَخوضوا في حَديثٍ غَيْرِهِ انَّكُم إِذًا مِثلُهُم. شایان ذکر است که برخی، از این آیه نتیجه گرفته اند که در مجلس گناه، کسی که قدرت جلوگیری از وقوع گناه را ندارد باید آن را ترك کند و گرنه در گناه گناهکاران شریک خواهد بود. به گفته طبرسی این آیه دلالت بر حرمت همنشینی با فاسقان و بدعت گزاران دارد. جمعی از مفسران گفته اند: به همین دلیل، اگر شخصی دروغ بگوید و همنشینان او بخندند خداوند بر آنان غضب می کند. به نظر می رسد ترک مجلس گناه یکی از درجات مرتبه قلبی و نوعی ابراز کراهت قلبی است. (1)
(آیه 104 آل عمران) آمران به معروف و ناهیان از منکر را اهل فلاح و رستگاری دانسته است؛ به بیان دیگر، در این آیه فلاح و رستگاری مؤمنان متوقف برامربه معروف و نهی از منکر شده است. (2)
کسب عنوان بهترین بودن برای امت اسلامی در گرو امر به معروف و نهی از منکر است كُنتُمْ خَيْرَامَّةٍ اخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالمَعروفِ وَ تَنْهَونَ عَنِ المُنكَر (آل عمران، 110)، از همین رو از بعضی صحابه نقل شده است که هرکس می خواهد بهترین این امت باشد به شرط خدا که ایمان و امربه معروف و نهی از منکر است وفا کند. (3)
از آیه 165 اعراف که به داستان اصحاب سبت پرداخته برمی آید که در مواجهه با منکر کسانی از عذاب نجات می یابند که امر به معروف و نهی از منکر کنند: فَلَمّا نَسوا ما ذُكّروا بِهِ انجَينا الَّذِينَ يَنهَونَ عَنِ السّوءِ وَ اخَذْنَا الَّذِينَ ظَلَمُوا بِعَذَابٍ بَيسِ بِما كانوا يَفسُقون. آیه 116 هود نیز بنی اسرائیل را نکوهش کرده که چرا در نسل های پیشین شما خردمندانی نبودند که مردم را از فساد بازدارند و سپس از نجات یافتن گروه اندکی از بنی اسرائیل که نهی از منکر می کردند خبر داده است: فَلَولا كَانَ مِنَ القُرُونِ مِن قَبْلِكُم اولوا بَقِيَّةٍ يَنهَونَ عَنِ الفَسادِ فِي الارْضِ إِلَّا قَلِيلًا من انجَينا مِنهُم.
خداوند آمران به معروف و ناهیان از منکر را به دریافت اجر عظیم وعده داده است: إِلَّا مَنْ أَمَرَ بِصَدَقَهٍ أَوْ مَعْرُوفٍ أَوْ إِصْلح بَیْنَ النَّاسِ وَ مَن یَفْعَلْ ذلِکَ ابْتِغَآءَ مَرْضَاتِ اللَّهِ فَسَوْف نُؤْتِیهِ أَجْراً عَظِیماً (نساء، 114)؛ همچنین خدا مؤمنان را به برخورداری از رحمت الهی و باغ های بهشت بشارت داده است: یَأمُرونَ بِالمَعروفِ وَ یَنهَونَ عَنِ المُنکَرِ... اُولکَ سَیَرحَمُهُمُ اللّهُ... وَعَدَ اللهُ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِنَتِ جَنَّتِ تَجْرى مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَرُ خَلِدِينَ فِيهَا وَ مَسَكِنَ طَيِّبَةً فِى جَنَّتِ عَدْنٍ وَ رِضْوَانٌ مِّنَ اللَّهِ أَكْبَرُ ذَلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ. (توبه، 71 - 72)
گروهی از بنی اسرائیل بر اثر نافرمانی و تجاوز از حق و ترک نهی از منکر، به زبان داود وعیسی بن مریم لعنت شدند: لُعِنَ الَّذينَ كَفَرُوا مِن بَنی اسرءيلَ عَلى لِسانِ داوودَ وَ عيسَى ابنِ مَريَمَ... كانوا لا يَتَناهَونَ عَن مُنكَرٍ فَعَلوهُ لَبِئسَ ما كانوا يَفعَلون. (مائده، 78 - 79) به فرموده حضرت علی علیه السلام خداوند امم پیشین را جز به سبب ترك امربه معروف و نهی از منکر لعن نکرد و از رحمت خود دور نساخت. خداوند سفیهانشان را به واسطه گناهان و دانشمندانشان را بر اثر ترک نهی از منکر لعن کرد. (1)
از دیگر پیامدهای ترک امر به معروف و نهی از منکر عذابی است که افزون بر گناهکاران شامل تارکان امر به معروف و نهی از منکر نیز می شود: وَ اتَّقوا فِتنَةً لا تُصيبَنَّ الَّذِينَ ظَلَمُوا مِنكُم خاصَّةً وَ اعلَموا انَّ اللهَ شَديدُ العِقاب. (انفال، 25) به گفته ابن عباس در تفسیر این آیه، عذاب خدا که بیاید ستمکار را از غیر ستمکار جدا نمی سازد؛ نیز گفته اند که ظالمان به سبب ظلمشان عذاب می شوند و غیر ظالمان براثر ترك امر به معروف و نهی از منکر. (2)
داستان اصحاب سبت که در سوره اعراف به تفصیل به آن پرداخته شده، نمونه روشنی به شمار می رود. براساس این آیات، شماری از بنی اسرائیل که در ساحل دریا زندگی می کردند فرمان خداوند را مبنی بر حرمت کار در روز شنبه زیر پا گذاشتند و با احداث کانال، ماهیان فراوانی را که روز شنبه به ساحل نزدیک می شدند به دام انداخته و روز یکشنبه به صید آن ها می پرداختند. در مقابل این جمع گروهی
نهی از منکر کرده و آنان را از نافرمانی خدا بازمی داشتند و گروهی دیگر در برابر این نافرمانی سکوت کرده و حتی به ناهیان از منکر اعتراض می کردند که چرا تبهکاران را پند می دهید. قرآن، تنها نجات کسانی را گزارش کرده است که نهی از منکر کردند: فَلَمَّا نَسوا ما ذُكّروا بِهِ انجَينا الَّذِينَ يَنهَونَ عَنِ السَّوءِ وَ اخَذْنَا الَّذِينَ ظَلَمُوا بِعَذابٍ بَيسٍ بِما كانوا يَفسُقون. (اعراف، 165) مفسران از این آیه استفاده کرده اند که خداوند دو گروه تجاوزگران و بی تفاوتان را به عذابی سخت گرفتار کرد. (1)
از ( آیه 116 هود) نیز برمی آید که تنها نهی کنندگان از فساد از عذاب نجات می یابند: فَلَولا كَانَ مِنَ القُرُونِ مِن قَبلِكُم اولوا بَقِيَّةٍ يَنهَونَ عَنِ الفَسَادِ فِي الأَرْضِ الَّا قَلِيلًا مِمَّن انجَينا مِنهُم وَ اتَّبَعَ الَّذِينَ ظَلَموا ما اترِفوا فيهِ و کانوا مُجرِمین برپایه روایتی از امام باقر علیه السلام در ذیل (آیات 78 - 79 مائده) آنان که مورد لعن داود بودند تبدیل به میمون شدند و آنان که مورد لعن عیسی علیه السلام قرار گرفتند خوک گشتند. (2)از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله را در ذیل این آیه نقل شده است که امر به معروف و نهی از منکر کنید. دست نادان را بگیرید و او را به راه حق بیاورید و گرنه خدا دل های شما را مانند یکدیگر و همه شما را لعنت می کند، همچنان که آنان را لعنت کرد. (3)برپایه نقل دیگری از امام صادق علیه السلام آنان که این آیات در نکوهش آنان نازل شده با این که خود اهل معصیت نبوده و در مجالس گناهکاران شرکت نمی کردند، لعنت شده اند و جرم آنان این بود که به معصیت کاران لبخند می زدند و با ایشان انس داشتند. (4)
کسانی که در برابر انجام منکر هیچ گونه واکنشی نشان ندهند مانند گناهکاران و در گناه آن ها شريك اند، از همین رو از مؤمنان خواسته شده که هرگاه تمسخر آیات قرآن را شنیدند با کافران همنشین نشوند. در غیر این صورت در گناه همانند آن ها خواهند بود: وَ قَد نَزَّلَ عَلَيكُم فِي الكِتبِ ان اذا سَمِعتُم ءايتِ اللهِ يُكَفَرُها وَ يُستَهْزَا بِها فَلا تَقعُدوا مَعَهُم حَتَّى يَخوضوا في حَدِيثٍ غَيْرِهِ انَّكُم إِذَا مِثْلُهُم.... ( نساء، 140)
مفسران از این آیه استفاده کرده اند که سکوت و همنشینی با فاسقان موجب شريك شدن در گناه آنان می شود «1»؛ همچنین در ذیل آیه 63 مائده گفته اند که
ترک کننده نهی از منکر مانند کسی است که مرتکب منکر شود. (1)
هر چند امر به معروف و نهی از منکر مشروط به عدالت نیست؛ ولی چون در امر به معروف و نهی از منکر نوعی برتری لازم است، اگر آمر به معروف و ناهی از منکر خود ساخته نباشد، از نظر اخلاقی صلاحیت انجام دادن چنین کاری را ندارد و امرو نهی او صوری و بدون تأثیر جدی خواهد بود. از آیه وَ لْتَکُنْ مِنْکُمْ أُمَّهٌ یَدْعُونَ إِلَی اَلْخَیْرِ... نیز شاید بتوان استفاده کرد که باید گروه هایی مهذّب و خود ساخته به این مهم اقدام کنند، چنان که از آیه 6 تحریم: قُوا أَنفُسَكُمْ وَ أَهْلِيكُمْ نَاراً شروع از خویشتن استفاده می شود. شاید بتوان از (آیه 44 بقره) استفاده کرد که التزام به اوامر و نواهی پیش از امر و نهی دیگران شرط عقلی است: أَتَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَكُمْ وَ أَنْتُمْ تَتْلُونَ الْكِتَابَ أَفَلَا تَعْقِلُونَ. برخی روایات نیز بر همین نکته تأکید کرده که شما باید ابتدا به خویشتن بپردازید، آن گاه دیگران را از گناه بازدارید. (2)
البته این گونه اوامر حمل بر استحباب شده است، زیرا وجوب امربه معروف و نهی از منکر و التزام به معروف و ترک منکر دو واجب مستقل است.
يَأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ قُواْ أَنفُسَكُمْ وَ أَهْلِيكُمْ نَارًا وَ قُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجَارَةُ. (تحريم، 6) برخی، از این آیه استفاده کرده اند که سزاوار است در امر به معروف و نهی از منکر از خانواده آغاز شود. (3)شاید بتوان اولویت شروع از خانواده را از آیات وَ كانَ يَأْمُرُاهلَهُ بِالصَّلوة وَ الزَّكوة ( مریم، 55) و يَأَيهَا النَّبىُّ قُل لاَزْوَجِك وَ بَنَاتِك وَ نِساءِ الْمُؤْمِنِينَ (احزاب، 59) استفاده کرد و پس از خانواده، نوبت به اقوام دورتر می رسد: وَ انذِر عَشيرَتَكَ الاقرَبین. (شعراء، 214)
لقمان در نصایح خود به فرزندش او را به برپا داشتن نماز و امر به معروف و نهی از منکر و شکیبایی در برابر مشکلات فرا می خواند: یبُنَىَّ أَقِمِ الصَّلوةَ وَ أَمر بِالمَعروفِ وَ انْهَ عَنِ المُنكَرِ وَاصبِر عَلى ما أصابَكَ.... (لقمان، 17) برپایه روایتی از علی علیه السلام مقصود صبر بر مشقت و مشکلاتی است که از امر به معروف و نهی از منکر ناشی
می شود (1)، زیرا ممکن است همان تهمت هایی که به پیامبران زدند، مانند جنون (حجر، 6)، سحر (مدثّر، 24)، سفاهت (اعراف، 66) و ضلالت (اعراف، 61) به امر و نهی کنندگان نیز بزنند.
به گفته برخی مفسران سفارش به حق و صبر در (آیه 3 عصر) به امربه معروف و نهی از منکر اشاره دارد (2)وَ العَصر * انَّ الانسنَ لَفِي خُسر * إِلَّا الَّذِينَ ءامَنوا وَ عَمِلُوا الصلِحتِ وَ تَواصَوا بِالحَقّ وَ تَواصَوا بِالصَّبر.
هرگاه امر به معروف و نهی از منکر همراه با شفقت و از سر خیرخواهی باشد اثر بیش تری دارد، چنان که لقمان فرزندش را با تعبیر «یا بنیّ» که حکایت از مهربانی دارد مخاطب می سازد (3)و مؤمن آل فرعون هنگامی که موسی را امر به معروف (خروج از شهر) می کند می گوید: ... انّى لَكَ مِنَ النصِحين. (قصص، 20)
در مواردی که نیازی انسان را به سوی منکر سوق داده وقتی از منکر نهی می شود مناسب است کار مباحی که می تواند نیاز او را برطرف سازد، به عنوان جایگزین منکر، معرفی شود، از همین رو هنگامی که حضرت لوط علیه السلام به قوم خود را از کار ناشایست آنان نهی کرد، به آنان پیشنهاد داد تا با دختران او ازدواج کنند: قالَ يقَومِ هَؤُلاءِ بَناتى هُنَّ اطْهَرُ لَكُم فَاتَّقُوا اللهَ وَ لا تُخزونِ في ضَيفى. (هود، 78)
شایسته است که امر به معروف و نهی از منکر با سخن نیکو باشد: قُولُوا لِلنَّاسِ حُسْناً (بقره، 83)؛ همچنین از (آیه 44 طه): فَقُولا لَهُ قَوْلاً لَيِّناً لزوم ملایمت و نرمی در گفتار به هنگام امر به معروف و نهی از منکر استفاده شده است. (4)
بهترین امّت بودن با شعار نیست، با ایمان و امر به معروف و نهی از منکر است. «كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ»، «تَأْمُرُونَ...»
درامت ساکت و ترسو خیری نیست. «خَيْرَ أُمَّةٍ»، «تَأْمُرُونَ»، «تَنْهَوْنَ»
امر به معروف و نهی از منکر به قدری مهم است که انجام آن معیار امتیاز امّت هاست. «كُنْتُمْ خَيْرَ أَمَّةٍ»
امر به معروف و نهی از منکر، در صورتی محقّق می شود که مسلمانان به شکل يك امّت باشند، یعنی حاکمیّت داشته باشند. «كُنْتُمْ خَيْرَ أَمَّةٍ»
مسلمانان مسئول اصلاح تمام جوامع بشری هستند. «أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ»
سفارش به خوبی ها بدون مبارزه با فساد، کم نتیجه است. «تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ»
هريك از افراد امت باید امر به معروف و نهی از منکر کند. (يك دختر 9 ساله نیز حقّ امر به معروف و نهی از منکر رئیس جمهور را دارد) «تَأْمُرُونَ»، «تَنْهَوْنَ».
در امر به معروف، سنّ ،منطقه، نژاد، سواد و موقعیّت اقتصادی و اجتماعی نقشی ندارد. «خَيْرَ أُمَّةٍ»، «تَأْمُرُونَ»، «تَنْهَوْنَ»
امر به معروف، مقدّم بر نهی از منکر است. «تَأْمُرُونَ»، «تَنْهَوْنَ»
امر و نهیی می تواند مؤثّر باشد که از ایمان مایه گرفته باشد. «تَأْمُرُونَ»، «تَنْهَوْنَ»، «تَؤْمِنُونَ»
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و فرمودند: تا زمانی که امّت من امربه معروف و نهی از منکر کنند و در کارنيك به یاری یك دیگر برخیزند، برخیر و سلامتند؛ و چون چنین نکنند، برکات از ایشان گرفته می شود و بعضی از آنان بر بعضی دیگر مسلّط خواهند شد و دیگر یاوری در زمین و آسمان نخواهند داشت (1)
مسعدة بن صدقه گوید: از حضرت صادق علیه السلام از امر به معروف و نهی از منکر سؤال شد که آیا این موضوع بر همه مردم واجب است فرمود: خیر بر همه واجب نیست، گفته شد. چرا فرمود: امر به معروف و نهی از منکر بر افراد عالم و نیرومند که در جامعه وجهه و اعتبار دارند واجب است نه به کسانی که ناتوان هستند و باطل را از حق نمی شناسند. (2)
4 - امام باقر علیه السلام می فرماید
نَّ الأمرَ بالمعروفِ و النّهيَ عَنْ المُنكر فريضةٌ عظيمةٌ بها تُقامُ الفرائِضُ و تأمنُ
المذاهبُ وتحلُّ المكاسبُ و تُردُّ المظالم و تعمُرُ الأرضُ و يُنتَصَفُ من الاعداء ويَستَقيم الأمر (1)
1- شخصی به عبد الله بن عباس گفت: می خواهم امر به معروف و نهی از منکر نموده و مردمان را وعظ و نصیحت کنم. ابن عباس پرسید: مانعی ندارد امّا مواظب باش که سه آیه از آیاتِ قرآن مجید تو را رسوا نسازد. آن شخص گفت: کدام آیات؟ ابن عباس گفت: یکی این آیه که می گوید: أَتَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرَوتَنسَوْنَ أَنفُسَكُمْ؛ (2) آیا تو اطمینان داری که از مخاطبان و نکوهش شدگان این آیه نیستی؟ آن شخص گفت: نه، آیه دوّم را بگو! ابن عباس گفت: آیه دوم این است که می گوید لِمَ تَقُولُونَ مَا لَا تَفعَلُونَ كَبُرَ مَقتاً عِندَ اللهِ أَن تَقُولُوا مَا لَا تَفعَلُونَ؛ (3)نسبت به این آیه چطور؟ آیا مطمئن هستی که از توبیخ شدگان این آیه نیستی؟ آن شخص گفت؛ نه، آیه سوم را بگو! ابن عباس گفت: آیه سوم گفتار خداوند متعال به نقل از عبد صالح حضرت شعیب علیه السلام است که به مردم چنین گفت: وَ ما أُرِیدُ أَنْ أُخالِفَکُمْ إِلی ما أَنْهاکُمْ عَنْهُ (4) آیا از اهل این آیه هستی؟ آن شخص گفت: نه! ابن عباس گفت: بنابراین اول از خودت شروع کن؛ آن گاه به نصیحت کردن دیگران بپرداز. (5)
2- نقل می کنند: در زمان زعامت مرجع تقلید آیت الله آقا نجفی (که در زمان حکومت ناصرالدین شاه، در اصفهان می زیست) یک روز عده ای روحانی نما در حالی که نفس می زدند و يك دایره شکسته و يك تنبک شکسته در دست داشتند به منزل آیت الله آقانجفی آمدند، ایشان پرسید: چه خبر است؟ از کجا می آیید؟ این ها چیست که در دست دارید؟
در پاسخ گفتند: در مدرسه بودیم که به ما اطلاع دادند در چندین خانه آن مدرسه، مجلس عروسی است و در آن جا دایره و تنبک می زدند، از پشت بام مدرسه، روی بام ها رفتیم تا به آن خانه رسیدیم، داخل آن خانه شدیم و مردم را زدیم و دایره و دمبک آن ها را شکستیم.
یکی از آن ها جلو آمد و گفت: من خودم رفتم جلو، سیلی محکمی به گوش عروس زدم.
1) مجموعة ورام (تنبيه الخواطر) ، ج 2، ص 125.
2) سوره بقره، آیه 44؛ آیا مردم را به نیکی (و ایمان به پیامبری که صفات او آشکارا در تورات آمده) دعوت می کنید، اما خودتان را فراموش می نمایید؟!
3) سوره صفّ آیه 3 - 2؛ چرا سخنی می گویید که عمل نمی کنید؟ نزد خدا بسیار موجب خشم است که سخنی بگویید که عمل نمی کنید.
4) سوره هود، آیه 88؛ من هرگز نمی خواهم چیزی که شما را از آن باز می دارم، خود مرتکب شوم.
5) مجموعة ورام، ورام بن ابی فراس، ج 2، ص 12.
مرحوم آیت الله آقا نجفی فرمود: عجبا به راستی نهی از منکر همین است که شما کردید؟!، شما چندین منکر (و کار بد) را بنام نهی از منکر مرتکب شدید:
1- مجلس عروسی بوده (که شادی محدود اشکال ندارد) 2- شما حق تجسس نداشتید 3- شما حق نداشتید که از پشت بام های مردم عبور نمایید 4 – چه کسی به شما اجازه زد و خورد داده است؟... بنابراین کار شما نه تنها واجب و مستحب نبوده بلکه چند کار حرام انجام داده اید! (1)
1- امت به معنای جمعیت یا فردی است که هدفی را دنبال می کنند.
2- قطعا وجه این که خیر و شر را معروف و منکر خوانده، این است که به حسب نظر دین، خیر معروف و شر منکر است، نه به حسب عمل خارجی.
3- در آیه فوق دستور داده شده که همواره در میان مسلمانان باید امتی باشند که این دو وظیفه بزرگ اجتماعی را انجام دهند: مردم را به نیکی ها دعوت کنند و از بدی ها باز دارند.
4- دقت در مجموع این آیات پاسخ سؤال را روشن می سازد، زیرا چنین استفاده می شود که امر به معروف و نهی از منکرد دو مرحله دارد: یکی مرحله فردی که هرکس موظف است به تنهایی ناظر اعمال دیگران باشد و دیگری مرحله دسته جمعی که امتی موظفند برای پایان دادن به نابسامانی های اجتماع دست به دست هم بدهند و با یکدیگر تشریک مساعی کنند.
5- در اجتماع چیزی به عنوان «ضرر فردی» وجود ندارد و هر زبان فردی امکان این را دارد که به صورت یک «زیان اجتماعی» درآید و به همین دلیل منطق و عقل به افراد اجتماع اجازه می دهد که در پاک نگه داشتن محیط زیست خود از هرگونه تلاش و کوششی خود داری نکنند.
6- با توجه به مراحل مختلف امر به معروف و نهی از منکر و حدود و مقررات هر يك، نه تنها هرج و مرجی در اجتماع تولید نمی شود، بلکه اجتماع از صورت يك جامعه مرده و فاقد تحرك بيرون آمده به يك جامعه زنده تبدیل می گردد.
7- امربه معروف در اصطلاح به معنای فرمان دادن به هر کاری است که حُسن آن از نظر عقل و شرع شناخته شده است و نهی از منکر به معنای بازداشتن از هر کاری است که حُسن آن از منظر عقل و شرع ناشناخته است یا عقل یا شرع به قُبح آن حکم می کند.
1) داستان های استاد شهید مطهری.
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تُلْهِكُمْ أَمْوالُكُمْ وَ لَا أَوْلَادُكُمْ عَنْ ذِكْرِ اللهِ وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ فَأُولئِكَ هُمُ الْخاسِرُونَ [سوره منافقون، آیه 9]
«ای کسانی که ایمان آورده اید! اموال و فرزندانتان شما را از یاد خدا غافل نکند! و کسانی که چنین کنند، زیانکارانند!»
کلمه تلهی از مصدر الهاء گرفته شده و این کلمه به معنای مشغول و سرگرم شدن به کاری و غفلت از کاری دیگر است و منظور از «الهاء اموال و اولاد از ذکر خدا» این است که اشتغال به مال و اولاد انسان را از یاد خدا غافل کند. (1)
راغب اصفهانی دو معنا برای ذکر بر می شمارد. وی می گوید: گاهی ذکر به معنای توانایی انسان برای حفظ شناختی است که حفظ کرده است و گاهی به معنای حضور معنایی در قلب و یا سخنی بر زبان است و تقسیم ذکر به ذکر قلبی و ذکر لسانی به معنای دوم مربوط می شود و هریک از ذکر لسانی و قلبی خود بردو گونه اند:
ذکر پس از فراموشی.
ذکر بدون سابقه فراموشی که ادامه توجه و هشیاری انسان رخ می دهد. (2)
کلمه خسرو خسران هر دو به معنای از دست دادن سرمایه است، یا همه اش و یا بعضی از آن. البته کلمه خسران رساتر از کلمه خسر است و خسران نفس به معنای آن است که آدمی نفس خود را در معرض هلاکت و بدبختی قرار دهد، به طوری که استعداد کمالش از بین برود و سعادت به کلی از او فوت شود. (3)
البته گاهی خسران در مورد سرمایه های ظاهر به کار می رود مانند مال و مقام دنیوی و گاه در سرمایه های معنوی مانند صحت و سلامت و عقل و ایمان و ثواب و این همان چیزی است که خداوند آن را «خسران مبین» نام نهاده است... و هر
خسرانی که خداوند در قرآن بیان کرده اشاره به معنی دوم است نه آن چه مربوط به سرمایه های دنیوی و تجارت های معمولی است. (1)
در این آیه مؤمنین را تذکر می دهد به این که از بعضی صفات که باعث پیدایش نفاق در قلب می شود بپرهیزند، یکی از آن ها سرگرمی به مال و اولاد و غافل شدن از یاد خداست و یکی دیگر بخل است.
چون خاصیت زینت حیات دنیا همین است که آدمی را از توجه به خدای تعالی باز می دارد هم چنان که فرمود: الْمَالُ وَ الْبَنُونَ زِينَةُ الْحَيَاةِ الدُّنْيا (2)و اشتغال به این زینت دل را پر می کند و دیگر جایی برای ذکر خدا و یاد او باقی نمی ماند و نیز غیر از گفتار بی کردار و ادعای بدون تصدیق قلبی برایش نمی ماند و فراموشی پروردگار از ناحیه عبد باعث آن می شود که پروردگارش هم او را از یاد ببرد، هم چنان که فرمود: نَسُوا اللهَ فَنَسِيَهُمْ (3)و این خود خسرانی است آشکار، هم چنان که بازدرصفت منافقین فرمود: أُولئِكَ الَّذِينَ اشْتَرَوُا الضَّلالَةَ بِالْهُدَى فَمَا رَبِحَتْ تِجَارَتُهُمْ. (4)
و در آیه مورد بحث به همین معنا اشاره نموده، می فرماید: وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ فَأُولئِكَ هُمُ الْخَاسِرُونَ
در این آیه شریفه مال و اولاد را نهی کرده و فرموده: «مال و اولادتان شما را از یاد خدا غافل نسازد» در حالی که باید فرموده باشد: «شما سرگرم به مال و اولاد نشوید» و این به خاطر آن بوده که اشاره کند به این که طبع مال و اولاد این است که انسان را از یاد خدا غافل سازد، پس مؤمنین نباید به آن ها دل ببندند و گرنه مؤمنین هم مانند سایرین از یاد خدا غافل می شوند، پس نهی در آیه نهی کنایه ای است، که از تصریح مؤکد تر است. (5)
درست است که اموال و اولاد از مواهب الهی هستند، ولی تا آن جا که از آن ها در راه خدا و برای نیل به سعادت كمك گرفته شود، اما اگر علاقه افراطی به آن ها سدی در
میان انسان و خدا ایجاد کند بزرگ ترین بلا محسوب می شوند و چنان که در داستان منافقین در آیات گذشته دیدیم یکی از عوامل انحراف آن ها همین حب دنیا بود.
در این که منظور از ذکر خدا در این جا چیست؟ مفسران احتمالات زیادی ذکر کرده اند بعضی آن را به نمازهای پنجگانه و بعضی شکر نعمت و صبر بر بلا و رضای به قضا و بعضی حج و زکات و تلاوت قرآن و بعضی به تمام فرائض تفسیر کرده اند، ولی روشن است ذکر خدا معنی وسیعی دارد که همه این ها و غیر این ها را شامل می شود بنا بر این تفسیر به امور فوق از قبیل ذکر مصداق های روشن است.
تعبیر به خاسرون (زیانکاران) به خاطر آن است که حب دنیا چنان انسان را سرگرم می کند که سرمایه های وجودی خویش را در راه لذات ناپایدار و گاهی اوهام و پندارها، صرف می کند و با دست خالی از این دنیا می رود در حالی که با داشتن سرمایه های بزرگ برای زندگی جاویدانش کاری نکرده است. (1)
از موانع انفاق حب شدید انسان به مال و فرزندان است، از این رو، در آیاتی دیگر برخی از بستگان نزدیک انسان دشمن او خوانده شده اند: یايُّهَا الَّذِينَ ءامَنوا انَّ من ازوجِكُم وَ اولدِكُم عَدُوًّالَكُم فَاحْذَروهُم. (2)سرّ این نکته آن است که گاه علاقه شدید انسان به آنان باعث می شود که او از ایمان به خدایا انجام دادن کارهای نيك همچون انفاق در راه خدا بازماند. (3)
*معیشت ضنک (4)
وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنْكًا وَ نَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيَمَةِ أَعْمَى (سوره طه، آیه 124) در این آیه، بعضی از آثار ترک ذکر خدا بیان شده است؛ می فرماید: «و هرکس از یاد من روی گردان شود، زندگی تنگ و سختی خواهد داشت و روز قیامت او را نابینا محشور می کنیم!» وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرَى فَانَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنْكا وَ نَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِیامَةِ اعْمی عذاب دنیوی آن ها، تنگی معیشت و عذاب اخروی آن ها، نابینا بودن در محشر است!
گاه تنگی معیشت به خاطر این است که انسان درآمد کمی دارد و گاه به خاطر آن
1) تفسیر نمونه، ج 24، ص 173.
2) ای کسانی که ایمان آورده اید! بعضی از همسران و فرزندانتان دشمنان شما هستند، از آن ها برحذر باشید؛ و اگر عفو کنید و چشم بپوشید و ببخشید، (خدا شما را می بخشد)؛ چرا که خداوند بخشنده و مهربان است! سوره تغابن، آیه 14.
3) المیزان، ج 19، ص 307.
4) قبلا درباره آن بحث مجزایی داشتیم.
است که با داشتن درآمد هنگفت، به خاطر بخل و حرص و آز و طمع، صحنه زندگی بر او تنگ می شود؛ مایل نیست درِ خانه اش باز باشد و دیگران از زندگانی او استفاده کنند و حاضر نیست محرومان را در زندگی خود شریک سازد؛ و به فرموده علی علیه السلام:
«ثروتمندان بخیل همچون فقیران زندگی می کنند و همانند اغنیا و ثروتمندان حساب پس می دهند»
يَعيشُ فِي الدُّنْيا عَيْشَ الْفُقَرَاءِ وَ يُحاسَبُ فِي الْآخِرَةِ حِسَابَ الْأَغْنِياءِ (1) غالب ثروتمندان از خدا بی خبر حریصند و این حرص و آز همیشه آن ها را در التهاب و نگرانی و ناراحتی نگه می دارد، به گونه ای که از اموال سرشار خود، بهره کافی توأم با آرامش نمی برند.
امّا چرا در قیامت نابینا محشور می شود؟ ممکن است به این دلیل باشد که حوادث آن جهان هماهنگی کاملی با حوادث این جهان دارد؛ غافلان از ذکر خدا چشم های خود را بر حقایق این جهان بسته و آیات حق را که از در و دیوار این جهان نمایان است نادیده گرفته اند؛ به همین دلیل در قیامت نابینا وارد عرصه محشر می شوند. (2)
اثر دیگر فراموشی یاد خدا گرفتاری در گرداب افراط و تفریط است.
وَ اصْبِرْ نَفْسَكَ مَعَ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَدَوةِ وَ الْعَشِيِّ يُرِيْدُونَ وَجْهَهُ وَ لَا تَعْدُ عَيْناكَ عَنْهُمْ تُرِيدُ زِينَةَ الْحَيَوةِ الدُّنيا وَ لا تُطِعْ مَن أَغْفَلْنَا قَلْبَهُ عَنْ ذِكْرِنا وَ اتَّبَعَ هَواهُ وَ كَانَ امْرُهُ فُرُطاً (سوره کهف، آیه 28) ششمین آیه، خطاب به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله کرده و او را از پیروی کسانی که قلبشان از ذکر خدا غافل است، بر حذر می دارد و به همراهی کسانی که صبح و شام به یاد خدا هستند، دعوت می کند؛ می فرماید: «با کسانی باش که پروردگار خود را هر صبح و شام می خوانند و تنها ذات او را می طلبند؛ هرگز چشمان خود را به خاطر زینت های دنیا از آن ها برمگیر! و از کسانی که قلبشان را از یاد ما غافل ساخته ایم، اطاعت مکن! همان ها که پیروی از هوای نفس کردند و کارهایشان افراطی است!
بدیهی است خداوند بیدلیل کسی را به مجازات غفلت از یاد حق، گرفتار نمی کند؛ این مجازات از آنِ کسانی است که به دشمنی با حق برخاسته اند؛ و از سر لجاج و کبر و غرور، یا تعصّب کورکورانه، با حق دشمنی دارند. بنابراین، منظور از
اغفال قلب، مسلّط ساختن غفلت از یاد خدا بر آن به خاطر کیفر اعمالشان است؛ و به همین دلیل، به هیچ وجه مستلزم جبر نیست. این گروه از غافلان، پیرو هوای نفسند؛ و اعمالشان آلوده به افراط و تفریط است؛ به همین دلیل، در پایان آیه می فرماید: وَ اتَّبَعَ هَوَاهُ وَ كَانَ أَمْرُهُ فُرُطاً
از این آیه بخوبی می توان نتیجه گرفت که غافل شدن از یاد خدا در اخلاق انسان اثر می گذارد و او را به وادی هواپرستی و افراط می کشاند. آری! روح انسان را یا «خدا» پر می کند و یا «هوی» که جمع میان این دو ممکن نیست. هوا پرستی سرچشمه غفلت از خدا و خلق خداست؛ هوا پرستی عامل بیگانگی از همه اصول اخلاقی است؛ و سرانجام، هوا پرستی انسان را در خویشتن فرو می برد و از همه چیز غافل می کند. يك انسان هوا پرست جزبه اشباع شهوات خویش نمی اندیشد؛ رحم و مروّت و ایثار و فداکاری برای او مفهوم ندارد. (1)
فَاعْرِضْ عَنْ مَنْ تَوَلَّى عَنْ ذِكْرِنا وَ لَمْ يُرِدْ إِلَّا الْحَيَوةَ الدُّنيا (سوره نجم، آیه 29) (حال که چنین است از کسی که از یاد ماروی می گرداند و جز زندگی مادی دنیا را نمی طلبد، اعراض کن!)
در این آیه، باز روی سخن به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله است؛ و او را از آن ها که از یاد خدا بیگانه اند، برحذر می دارد؛ می فرماید: «از کسانی که از یاد ما روی برگردانده اند، و جز زندگی دنیا را نمی خواهند و نمی جویند، روی بگردان»
در این آیه، رابطه «دنیا پرستی» و «ترک ذکر خداوند» بخوبی روشن است؛ و به این ترتیب آثار ذکر خدا را در پرورش فضائل اخلاقی و آثار ترك آن را در پیدایش رذائل روشن می سازد. (2)
ذكر الله واقعی ذکری است که در اعماق وجود انسان اثر بگذارد و در جهت گیری های فکری و عملی او تأثیر کند و روح و جان انسان را پرورش دهد و به راه خدا دعوت کند.
آن کس که ذکر خدا می گوید و راه شیطان را می پوید، در واقع ذاکر صادق و خالص نیست؛ به همین دلیل، در حدیثی از امام علیّ بن موسی الرّضا علیه السلام می خوانیم که فرمود:
مَنْ ذَكَرَ اللهَ وَ لَمْ يَسْتَبِقُ الى لِقَائِهِ فَقَدْ اسْتَهْزَءَ بِنَفْسِهِم کسی که ذکر خدا بگوید و به سوی لقای او سبقت نجوید (و اعمال نیکی برای رستاخیز فراهم نسازد) خود را به سخریه گرفته است!» (1)
ذکر به عنوان یکی از شاخه های مهمّ عبادت در پاکسازی روح و جان و بیداری و آگاهی و تهذیب نفس در بین عالمان علم اخلاق مطرح است؛ و برای هر مرحله از مراحل سیر و سلوك، اذكاری ذکر کرده اند؛ این اذکار به تناسب حالاتی است که انسان دارد و مسیرهائی که می پیماید؛ ولی به عنوان ذکر مطلق که در هر حالی خوب است، نه به عنوان قصد ورود.
آری! ذکر خدا از بزرگ ترین عبادات و بهترین حسنات است و در برابر تهاجم وسوسه های نفس و نفوذ شیطان به انسان مصونیّت می بخشد.
پرده های خودخواهی و غرور را که بزرگ ترین دشمن سعادت انسان است می درد، او را از خواب غفلت بیدار می کند و از خطراتی که سعادت وی را تهدید می کند آگاه می سازد.
ذکر خدا مانند دانه های حیاتبخش باران است که بر سرزمین روح و قلب انسان می بارد و انواع بذرهای فضیلت و تقوا را شکوفا و بارور می سازد و هر اندازه درباره اهمّیّت این عبادت سخن گفته شود باز کم است. (2)
علامه طباطبایی ذیل آیه 152 بقره (3)درباره مراتب ذکر می فرمایند:
ذکر لفظی از مراتب ذکر واقعی است چرا که ذکر دارای مراتبی است که آیات ذیل به این اختلاف اشاره می کند:
1- أَلا بِذِكْرِ اللهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ (رعد، 28)
2- وَ اذْكُرْ رَبَّكَ فِي نَفْسِكَ تَضَرُّعًا وَخِيفَةً، وَ دُونَ الْجَهْرِ مِنَ الْقَوْلِ (اعراف 205)
(پروردگار خود را در دل بیاد آور، هم از تضرع و هم از ترس و هم آهسته به زبان)
فَاذْكُرُوا اللهَ كَذِكْرِكُمْ آبَاءَكُمْ أَوْ أَشَدَّ ذِكْراً (بقره، 200) (پس خدا را بیاد آرید آن طور که به یاد پدران خود هستید و یا شدیدتر از آن)
در این آیه ذکر را بوصف شدت توصیف کرده و معلوم است که مقصود از آن ذکر
باطنی و معنوی است، چون ذکر لفظی، شدت و ضعف ندارد.
4- وَ اذْكُرْ رَبَّكَ إِذا نَسِيتَ، وَ قُلْ عَسَى أَنْ يَهْدِيَنِ رَبِّي لِأَقْرَبَ مِنْ هَذَا رَشَداً (کهف، 24)
(و هرگاه فراموش کردی، (جبران کن) و پروردگارت را به خاطر بیاور؛ و بگو: «امیدوارم که پروردگارم مرا به راهی روشن تر از این هدایت کند!)
که ذیل این آیه دلالت دارد بر این که می خواهد بفرماید امیدوار آن باش که بالاتر از ذکر به مقامی برسی که بالاتر از آن مقام که فعلا داری بوده باشد، پس برگشت معنا به این می شود که تو وقتی از یک مرتبه از مراتب ذکر خدا پائین آمدی و به مرتبه پائین تر برگشتی، بگو چنین و چنان، پس به حکم این آیه تنزل از مقام بلندتری از ذکر و یاد خدا نیز نسیان است، پس آیه شریفه دلالت دارد بر این که ذکر قلبی هم برای خود مراتبی دارد، از این جا روشن می شود این که بعضی گفته اند: ذکر به معنای حضور معنا است در نفس، سخنی است درست، برای این که حضور دارای مراتبی است. (1)
الَّذِينَ آمَنُوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللهِ الا بِذِكْرِ اللهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ (سوره رعد، آیه 28) «در این آیه، سخن از تأثیر یاد خدا در آرامش دل ها است؛ آرامشی که می تواند انسان را از لغزش ها برهاند و به فضائل اخلاقی بیاراید؛ می فرماید: آن ها (هدایت یافتگان) کسانی هستند که ایمان آورده اند و دل هایشان به ذکر خدا مطمئن و آرام است.»
سپس همین معنی را به صورت یک قاعده کلّی بیان کرده، می افزاید: «آگاه باشید، تنها با یاد خدا دل ها آرامش می یابد!» این آرامش فوق العاده به خاطر آن است که نگرانی ها گاه به خاطر آینده تاریک و مبهمی است که در پیش دارد؛ مثلًا، از احتمال زوال نعمت ها یا گرفتاری در چنگال بیماری و درماندگی و ناتوانی و مانند آن ناشی می شود و گاه گذشته تاريك زندگی، فکر او را به خود مشغول می دارد و نیز دنیا پرستی و دلباختگی نسبت به دنیا، سوء ظن ها و توهّم ها و ترس و وحشت از مرگ، هر یک از این ها می تواند عاملی برای نگرانی و سلب آرامش انسان شود. بخل، حسد، حرص و طمع و مانند آن ها نیز از عوامل نگرانی انسان است.
یاد خدا، همان خداوندی که جواد، کریم، رحمان، رحیم، خالق، رازق، بخشنده
1) ترجمه تفسیر المیزان، ج 1، ص 512-511؛ با کمی تغییر.
و بنده نواز است- خداوندی که حلّ هر مشکلی در برابر قدرتش آسان و هر امر پیچیده ای در برابر اراده اش ساده است.
هنگامی که نام خدا برده می شود یک دنیا عظمت، قدرت، علم و حکمت در قلب انسان متجلّی می شود، چرا که او دارای اسماءِ حسنی و صفات علیا و صاحب تمام کمالات و منزّه از هرگونه عیب و نقص است. توجّه مداوم به چنین حقیقتی که دارای چنان اوصافی است، روح انسان را به نیکی ها و پاکی ها سوق می دهد و از بدی ها و زشتی ها دور می دارد. به تعبیر دیگر بازتاب صفات او در جان انسان تجلّی پیدا می کند.
توجّه به چنین معبود بزرگی موجب احساس حضور دائم در پیشگاه اوست و با این احساس، انسان از گناه و آلودگی فاصله می گیرد. یاد او یادآوری مراقبت اوست، یاد حساب و جزای اوست، یاد دادگاه عدل و بهشت و دوزخ اوست و چنین یادی جان را صفا و دل را نور و حیات می بخشد.
به همین دلیل در روایات اسلامی آمده است که هر چیز اندازه ای دارد جز یاد خدا که هیچ حدّ و مرزی برای آن نیست. در کافی از امام صادق علیه السلام روایت شده است که فرمود: ما مِن شَىءٍ إِلَّا وَ لَهُ حَدُّ يَنتَهى الَيهِ الّا الذّكَرَ فَلَيسَ لَهُ حَدُّ يَنتَهى الَيهِ (1)
(هر چیزی حدّی دارد که وقتی به آن رسد پایان می پذیرد جز ذکر خدا که حدّی برای پایان آن وجود ندارد)
سپس افزود: فَرَضَ اللهُ عَزَّوَجَلَّ الفَرائضَ فَمَن أَدَاهُنَّ فَهُوَ حَدُّ هُنَّ وَ شَهِرُ رَمَضان فَمَن صَامَهُ فَهُوَ حَدُّهُ وَ الحَجُّ فَمَن حَجَّ فَهُوَ حَدُّهُ إِلَّا الذِّكْرَ فَإِنَّ اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ لَم يَرضِ مِنهُ بِالقَلِيلِ وَ لَمْ يَجْعَل لَهُ حِدَ ايُنتَهى اليهِ ثُمَّ تَلا: «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَذْكُروا اللهَ ذِكْرًا كَثِيرًا * وَ سَبّحُوهُ بُكْرَةً وَ أَصِيلًا) (2)
خداوند نمازهای فریضه را واجب کرده است، هر کس آن ها را ادا کند حدّ آن تأمین شده، ماه مبارک رمضان را هر کس روزه بگیرد حدّش انجام گردیده و حج را هرکس (يك بار) به جا آورد همان حدّ اوست، جز ذکر خدا که خداوند به اندک آن راضی نشده و برای فزونی آن حدّی قائل نگردیده، سپس به عنوان شاهد سخن این آیه را تلاوت فرمود: ای کسانی که ایمان آورده اید، خدا را بسیار یاد کنید و صبح و شام او را تسبیح گویید». (3)
امام صادق علیه السلام در ذیل همین روایت از پدرش امام باقر علیه السلام نقل می کند که «او
كثير الذّکر بود و هرگاه با او راه می رفتم ذکر خدا می گفت و هنگام غذا خوردن نیز به ذکر خدا مشغول بود، حتّی وقتی با مردم سخن می گفت از ذکر خدا غافل نمی شد».
سرانجام با این جمله پرمعنی حدیث مزبور پایان می پذیرد: وَ البَیتُ الَّذی يَقرَافِيهِ القُرآن وَ يَذكرُ الله عَزَّوَجَلَّ فِيهِ تَكثُرُ بَرَكَتُهُ وَ تَحضُرُهُ المَلائِكَةُ وَ تَهرُبُ مِنْهُ الشَّياطينَ وَ يَضِيءُ لِأَهْلِ السَّمَاءِ كَما يُضيءُ الكَوكَبُ الدَّرى لِأَهْلِ الارضِ (1؛)خانه ای که در آن تلاوت قرآن شود و خدایاد شود برکتش افزون خواهد شد، فرشتگان در آن حضور می یابند و شیاطین از آن فرار می کنند و برای اهل آسمان ها می درخشد همان گونه که ستاره درخشان برای اهل زمین».##### ب صیانت از زشتی ها)﴿اقِمِ الصَّلوةَ انَّ الصَّلوةَ تَنْهى عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ وَ لَذِكْرُ اللهِ اكْبَرُ (سوره عنکبوت، آیه 45)
آری! یاد خدا روح نماز است و روح شریف ترین بخش وجود می باشد؛ اگر نماز سبب ترك فحشاء و منکر می شود نیز به خاطر همین ذکر الله است؛ زیرا یاد خدا انسان را به یاد نعمت های او می اندازد که تمام وجود انسان در آن غرق است و یادآوری این نعمت ها انسان را از نافرمانی بخشنده نعمت، باز می دارد و از گناه شرمنده می کند.
از سوی دیگر، او را به یاد روز قیامت و دادگاه عدل الهی می اندازد؛ خود را در برابر دادگاه بزرگ حق می بیند و پرونده اعمال خویش را در آن جا حاضر و مأموران مجازات را آماده مجازات بدکاران و فرشتگان رحمت را آماده پذیرائی از بندگان خوب خدا در بهشت برین مشاهده می کند؛ و این عامل دیگری برای ترك عصيان و ترك كارهای ضدّ اخلاق است.
بعضی از مفسّران گفته اند: جمله وَ لَذِكْرُ اللهِ اكْبَرُ اشاره به این است که ذکر خدا برترین اعمال و عبادات بندگان است. این احتمال نیز داده شده است که منظور از «ذکرالله» در این جا یادی است که خدا از بنده اش می کند (در برابریادی که بنده از خدا دارد). (2)و این یاد خدا او را به درجات عالیه عبودیّت و بندگی سوق می دهد و از هر چیز برتر و والاتر است؛ ولی احتمال اوّل با معنی آیه تناسب بیش تری دارد. (3)
اذْهَبْ انْتَ وَ اخُوكَ بِآيَاتِي وَ لا تَنِيا في ذِكْرِی (سوره طه، آیه 42) در این آیه، مخاطب موسی و برادرش هارون هستند، در آن زمان که فرمان نبوّت
موسی علیه السلام صادر شده و مأمور می شوند برای مبارزه با فرعون آماده گردند، می فرماید: تو و برادرت با آیات من (کتاب آسمانی و معجزات) به سوی فرعون بروید و در ذکر من کوتاهی و سستی نکنید! اذْهَبْ انْتَ وَ اخُوكَ بِآيَاتِي وَ لَا تَنِيا فِي ذِكْرى
دستور به ذکر خدا آن هم بدون سستی به هنگام مبارزه با طغیانگری همچون فرعون، بسیار پر معنی است؛ این امر نشان می دهد که ذکر خداوند تا چه اندازه در قدرت و قوّت و شجاعت و شهامت انسان اثر دارد و به او نیرو و توان برای مبارزه می بخشد که در این هنگام به آن دستور داده شده است.
در تفسیر «فی ظِلال» می خوانیم که در توضیح این آیه می گوید: «خداوند به موسی و هارون گفت که ذکر و یاد من، وسیله کار شما و اسلحه برنده و تکیه گاهی است که می توانید به آن متّکی شوید!» (1)
بعضی از مفسّران «ذکر» را در این آیه به معنی ابلاغ دعوت نبوّت و بعضی به معنی مطلق امر و فرمان و بعضی به معنی یاد خدا گرفته اند، در حالی که هیچ منافاتی بین این امور نیست و ممکن است همه در مفهوم جامع آیه جمع باشد. بدیهی است هنگامی که پیامبرخدا به یاد خدا صلی الله علیه و آله باشد و از یاد او نیرو و توان بگیرد، در ابلاغ رسالت و اطاعت فرمان اونیز قوی ترو کوشا تر خواهد بود. (2)
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا اللهَ ذِكْراً كَثيراً وَ سَبِّحُوهُ بُكْرَةً وَ اصيلًا- هُوَ الَّذِى يُصَلِّي عَلَيْكُمْ وَ مَلائِكَتُهُ لِيُخْرِجَكُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ وَ كانَ بِالْمُؤمِنينَ رَحِيماً (سوره احزاب، آیات 41 تا 43) (3) در این آیه، روی سخن به تمام مؤمنان است و همه آنان را به سوی ذکر خدا دعوت می کند و آن را با خروج از ظلمات و پیوستن به نور مرتبط می سازد؛ می فرماید:
«ای کسانی که ایمان آورده اید! خدا را بسیار یاد کنید و صبح و شام او را تسبیح گویید!- او کسی است که بر شما درود و رحمت می فرستد و فرشتگان او (نیز برای شما) تقاضای رحمت می کنند، تا شما را از ظلمات جهل و شرك و گناه به سوی نور (ایمان و توحید و تقوا) رهنمون گردد؛ و او نسبت به مؤمنان مهربان است!»
انَّما يُريدُ الشَّيْطَانُ أَنْ يُوْقِعَ بَيْنَكُمُ الْعَداوَةَ وَ الْبَغْضَاءَ فِي الْخَمْرِ وَ الْمَيْسِرِ وَ يَصُدَّكُمْ
عَنْ ذِكْرِ اللهِ وَ عَنِ الصَّلوةِ (سوره مائده، آیه 91) در این آیه، سخن از عواقب آلودگی به شراب و قمار به میان آمده است؛ می فرماید:
«شیطان می خواهد به وسیله شراب و قمار در میان شما عداوت ایجاد کند و شما را از ذکر خدا و نماز باز دارد با (این همه زیان و فساد) آیا خودداری خواهید کرد!»
در این آیه سه مفسده مهم برای شراب و قمار ذکر شده: پیدایش عداوت و دشمنی؛ و بازداشتن از ذکر خدا؛ و از نماز؛ از این تعبیر بخوبی روشن می شود که ذکر خدا همچون نماز و همانند دوستی و محبّت در میان مردم سرمایه مهمّی است که از دست دادن آن ضایعه بزرگی محسوب می شود.
اضافه براین، می توان از لحن آیه چنین استفاده کرد که میان «ترک ذکر خدا و نماز» و «پیدایش عداوت و بغض و مفاسد اخلاقی دیگر» رابطه ای وجود دارد؛ و این همان است که ما در جستجوی آن هستیم. (1)
ذكر لفظی موانع مهمّی بر سر راه ندارد، چرا که هر وقت انسان بخواهد می تواند اذکار مقدّسی را مشتمل بر اسمای حسنای خداوند و صفات جمال و کمال او بر زبان جاری سازد مگر این که آن قدر غرق دنیا شود که حتّی مجال برای ذکر لفظی باقی نماند.
ولی ذکر قلبی و معنوی موانع زیادی بر سر راه دارد، که مهم ترین آن ها از سوی خود انسان است. طبق حدیث مشهور علوی که می فرماید: ما رَأَيْتُ شَيْئاً إِلَّا وَ رَأَيْتُ اللهَ قَبْلَهُ وَ بَعْدَهُ وَ مَعَهُ (المفتاح الفلاح: 367)
چیزی را ندیدم مگر این که خدا را قبل از آن؛ و بعد از آن؛ و همراه آن دیدم! (قبل از آن به دلیل این که خالق آن اوست و بعد از آن به دلیل این که همه چیز فانی می شود و او باقی است و همراه آن به دلیل این که حافظ و نگهدار همه چیز است!»؛ ولی با این حال، بسیار می شود که اعمال انسان و صفات شیطانی او، حجابی ضخیم دربرابر چشمانش می شود به گونه ای که هرگز حضور خود را در پیشگاه خدا احساس نمی کند؛ همان گونه که دردعای معروف امام سجّاد علیه السلام (دعای ابوحمزه ثمالی) می خوانیم: وَ أَنَّكَ لَا تَحْتَجِبُ عَنْ خَلْقِكَ إِلَّا أَنْ تَحْجُبَهُمُ الْأَعْمَالُ دُونَكَ
«تو هرگز از مخلوقات خود پنهان نیستی مگر این که اعمال آن ها حجابی در برابر تو گردد!» و مهم ترین این حجاب ها، «خودپرستی» است که انسان را از «خداپرستی» و ذکر الله باز می دارد.
1) همان، ص 356.
انسان خود بین، خدابین نمی شود و خود خواهی و خود بینی نوعی شرک است که با حقیقت توحید و حق بینی سازگار نیست!
در تفسیر آیه شریفه يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تُلْهِكُمْ امْوالُكُمْ وَ لَا اوْلَادُكُمْ عَنْ ذِكْرِ اللهِ
(ای کسانی که ایمان آورده اید! اموال و فرزندانتان شما را از ذکر خدا غافل نسازد!) (1)فرمود:
هُمْ عِبادُ مِنْ أُمَّى الصَّالِحُونَ مِنْهُمْ، لا تُلْهِيهِمْ تِجَارَةٌ وَ لَا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللهِ وَ عَنِ الصَّلَوةِ المَفْرُوْضَةِ الْخَمْسِ؛ این مؤمنان، بندگان صالحی از امّت من هستند که هیچ تجارت و معامله ای، آن ها را از یاد خدا و نمازهای فریضه پنجگانه، غافل نمی کند!» (2)
آری! آن ها هر جا باشند و هرچه بگویند و هر چه بشنوند باز نظری به سوی خدا دارند. (3)
رِجالٌ لا تُلْهِيهِمْ تِجَارَةٌ وَ لا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللهِ» (سوره نور، آیه 37)در این آیه که بعد از آیه معروف نور (سوره نور، آیه 35 آمده است، سخن از مردان بزرگی است که در بیوت رفیعی که مرکز انوار الهی است جای دارند؛ درباره ویژگی های آن ها چنین می فرماید: این (نور الهی) در خانه هایی قرار دارد که خداوند اذن فرموده دیوارهای آن را بالا برند (تا از دستبرد شیاطین و هوسبازان در امان باشد). خانه هایی که نام خدا در آن برده می شود و صبح و شام در آن تسبیح می گویند؛ کسانی که هیچ تجارت و معامله ای آنان را از یاد خدا و برپا داشتن نماز و ادای زکات غافل نمی کند» ﴿في بُيُوتٍ أَذِنَ اللهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ يُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ يُسَبّحُ لَهُ فِيهَا بِالْغُدُوِّ وَ الْأصالِ- رِجالٌ لا تُلْهِيهِمْ تِجَارَةٌ وَ لابيعُ عَنْ ذِكْرِ اللهِ وَ اقَامِ الصَّلوةِ وَ ايتاء الزَّكوةِ) به این ترتیب، نخستین ویژگی مردانی که پاسداران نورالهی هستند این است که سرگرمی های زندگی دنیا و امور مادّی آن ها را از یاد خدا غافل نمی کند؛ آری! یاد خداست که آن ها را به این افتخار بزرگ مفتخر کرده است؛ سپس به ویژگی های دیگر آن ها، مانند برپا داشتن نماز و اداء زکات اشاره می کند.
بنابراین ذکر خدا مایه آرامش دل؛ نهی از فحشاء و منکر؛ و قدرت و قوّت در مقابل دشمن؛ ترك بخل و حرص و دنیا پرستی و رذائل دیگر اخلاقی می شود. (4)
عوامل بازدارنده از یاد خدا بسیار است، ولی مهم ترین آن ها، اموال و اولاد است که این آیه به آن ها اشاره نموده است.
لا تُلْهِكُمْ أمْوالُكُمْ وَ لَا أَوْلَادُكُمْ عَنْ ذِكْرِ اللهِ شراب و قمار نیز مانع یاد خداست. يَصُدَّكُمْ عَنْ ذِكْرِ اللهِ (مائده، 91).
تجارت و داد و ستد نیز می تواند از موانع باشد. لذا قرآن از کسانی که داد و ستد، آنان را از یاد خدا باز نداشته ستایش کرده است. رِجالٌ لا تُلْهِيهِمْ تِجَارَةٌ وَ لَا بَيْعُ عَنْ ذِكْرِ اللهِ (نور، 37).
تکاثر و فزون طلبی از عوامل بازدارنده است. أَلْهاكُمُ التَّكَاثُرُ (تکاثر، 1).
آرزوهای طولانی نیز مانع یاد خداست. يُلْهِهِمُ الْأَمَلُ (حجر، 3).
رفاه زدگی از عوامل دیگر غفلت است. مَتَّعْتَهُمْ وَ آبَاءَهُمْ حَتَّى نَسُوا الذِّكْرَ (فرقان، 18)
البتّه علاقه به دنیا آن گاه خطرناک است که انسان، دنیا را مقدمه آخرت نبینید و هدفش در تمام کارها، دنیا باشد. فَأَعْرِضْ عَنْ مَنْ تَوَلَّى عَنْ ذِكْرِنا وَ لَمْ يُرِدْ إِلَّا الْحَيَاةَ الدُّنْیا (1)(از کسی که از یاد ما اعراض کرده و جززندگی دنیا اراده ای ندارد، دوری کن.)
روشن است که غفلت از یاد خدا، سبب هم نشینی با شیطان شده: وَ مَنْ يَعْشُ عَنْ ذِكْرِ الرَّحْمنِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطاناً فَهُوَلَهُ قَرِينُ (2)و انسان را به عذاب شدید و فزاینده ای گرفتار می سازد. وَ مَنْ يُعْرِضْ عَنْ ذِكْرِ رَبِّهِ يَسْلُكْهُ عَذَاباً صَعَداً» (3آن چه خطرناک است غفلت از یاد خداست، نام بردن از اموال و اولاد، به خاطر آن است که این دو قوی ترین عامل غفلت هستند.)«ذِكْرِ اللهِ» شامل همه گونه ذکر و یاد خدا می شود، امّا بارزترین ذکر خدا، نماز است که باید مراقب بود رسیدگی به اموال و اولاد انسان را از نماز بازندارد.شاید دلیل مانع بودن مال و فرزند، جلوه های ظاهری آن هاست که انسان را از خدا غافل می سازد. ﴿الْمالُ وَ الْبَنُونَ زِينَةُ الْحَياةِ الدُّنْيا (4)قرآن، مال و فرزند را مایه فتنه و آزمایش دانسته: وَ اعْلَمُوا أَنَّما أَمْوالُكُمْ وَ أَوْلادَكُمْ فِتْنَةُ (5)و می فرماید: وَ مَا أَمْوالُكُمْ وَ
لا أَوْلادُكُمْ بِالَّتِي تُقَرِّبُكُمْ عِنْدَنَا زُلْفی (1)مال و فرزند، عامل قرب شما به خداوند نیستند. (2)
1- روایت شده که روزی رسول خدا صلی الله علیه و آله و بریاران خود درآمد و فرمود: در باغ های بهشت بگردش بپردازید، پرسیدند: یا رسول الله صلی الله علیه و آله باغ های بهشت چیست؟ فرمود: مجالس ذکر، هم صبح و هم شام باین مجالس بروید و بذکر بپردازید و هر کس دوست داشته باشد بفهمد چه منزلتی نزد خدا دارد، باید نظر کند ببیند خدا چه منزلتی نزد او دارد، چون خدای تعالی بنده خود را به آن مقدار احترام می کند که بنده اش او را احترام کند. و بدانید که بهترین اعمال شما و پاکیزه ترین آن نزد مالك و صاحبتان و نیز مؤثرترین اعمالتان، در رفع درجاتتان و بالأخره بهترین چیزی که آفتاب بر آن می تابد، ذکر خدای تعالی است، چه خود او از خودش خبر داده و فرموده: (من همنشین کسی هستم که ذکرم کند و بیادم باشد و نیز فرموده: فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ، مرا یاد آورید تا شما را با نعمتم یاد آورم، مرا بیاد آورید با اطاعت و عبادت تا شما را یاد آورم، با نعمت ها و احسان و راحت و رضوان). (3)
2- و در محاسن و دعوات راوندی، از امام صادق علیه السلام روایت کرده اند که فرمود:
خدای تعالی می فرماید: کسی که مشغول بذکر من باشد و ذکرم او را از درخواست حاجتش باز بدارد، من به او بهتر از آن چه بخواهد می دهم. (4)
3- در معانی الاخبار از حسین بزاز روایت کرده که گفت: امام صادق علیه السلام به من فرمود: آیا می خواهی تو را از مهم ترین وظیفه ای که خدا بر خلق خود واجب کرده خبردهم؟ عرضه داشتم: بله، فرمود: اول انصاف دادن به مردم، به این که با مردم آن طور رفتار کنی که دوست می داری با تو رفتار کنند و دوم مواسات با برادران دینی و یاد خدا در هر موقف، البته منظورم از ذکر خدا، سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اکبر نیست، هر چند که این نیز از مصادیق آنست، ولی منظورم این است که در هر جا که پای اطاعت خدا به میان می آید، بیاد خدا باشی و اطاعتش کنی و هرجا معصیت خدا پیش آید، بیاد او باشی و آن را ترک کنی. (5)
حضرت عیسی علیه السلام با پیروانش سیاحت می کرد. به دهکده ای رسید که تمام ساکنین آن در بین راه و خانه هایشان مرده بودند.
حضرت عیسی علیه السلام فرمود: اینان به مرگ طبیعی نمرده اند، قطعا گرفتار غضب الهی شده اند، اگر غیر از این بود یکدیگر را دفن می کردند.
پیروانش گفتند: ای کاش ما می دانستیم قضیه اینان چه بوده است!
به عیسی علیه السلام خطاب رسید مردگان را صدا بزن! يك نفر از آنان تو را جواب خواهد داد. حضرت عیسی صدا زد: ای اهل قریه!
یکی از آنان پاسخ داد: بلی! چه می گویی یا روح الله؟
حالتان چگونه است و قضیه شما چه بوده است؟
ما صبحگاه با کمال سلامتی و آسوده خاطر سر از خواب برداشتیم، شبانگاهان اما همه در هاویه افتادیم!
هاویه چیست؟
دریایی از آتش است که کوه های آتش در آن موج می زند.
به چه جهت به این عذاب گرفتار شدید؟
محبت دنیا و اطاعت از طاغوت ما را چنین گرفتار نمود.
چه اندازه به دنیا علاقه داشتید؟
مانند علاقه كودك شيرخوار به پستان مادر! هر وقت دنیا به ما روی می آورد خوشحال می شدیم و هرگاه روی برمی گرداند غمگین می گشتیم.
آن گاه حضرت عیسی علیه السلام مکثی کردند و سپس پرسیدند:
تا چه حد از طاغوت اطاعت می کردید؟
هر چه می گفتند اطاعت می نمودیم.
چرا از میان مردگان فقط تو جوابم دادی؟
زیرا آنان دهانشان لجام آتشین زده شده و ملائکه تندخو و سختگیری ماء مور آنان هستند. من در میان آنان بودم ولی در رفتار از ایشان پیروی نمی کردم.
هنگامی که عذاب خداوند نازل شد، مرا نیز فرا گرفت. اکنون با يك موى كنار جهنم آویزانم، می ترسم در میان آتش بیفتم!
عیسی علیه السلام رو به جانب پیروانش کرد و گفت: در زباله دان خوابیدن و نان جوین خوردن شایسته خواهد بود، اگر دین انسان سالم بماند. (1)
1) بحار، ج 14، ص 322.
*نماز بی توجه (1)
نقل شده است که روزی «سیدهاشم» امام جماعت مسجد «سردوزک» بعد از نماز به منبر رفت. در ضمن توصیه به لزوم حضور قلب در نماز، فرمود: پدرم نقل می کرد: روزی در نماز جماعت دیدم مردم دور کسی را گرفته اند پرسیدم: چه خبر است؟ گفتند: مردی روستایی و جاهل به مسئله، به صف اوّل جماعت آمد و پشت سرشما اقتدا کرد و آن گاه وسط نماز، قصد فرادا کرد و هم اکنون نشسته و نان می خورد.
پدرم به آن شخص گفت: چرا چنین کردی؟
او در پاسخ گفت: سبب آن را آهسته به خودت بگویم یا در این جمع بگویم؟
پدرم گفت: در حضور همه بگو.
گفت: من وارد این مسجد شدم به امید این که از فیض نماز جماعت با شما بهرهمند شوم، اما وقتی اقتدا کردم، دیدم شما در وسط حمد، از نماز بیرون رفتید و در این خیال واقع شدید که من پیر شده و از آمدن به مسجد عاجز شده ام لذا به الاغی نیاز دارم، پس به میدان الاغ فروش ها رفتید و خری را انتخاب کردید و در رکعت دوم در خیال تدارک خوراک و تعیین جای او بودید. بدین سبب من عاجز شدم و دیدم بیش از این سزاوار نیست با شما باشم، لذا نماز خود را فرادا تمام کردم. این را بگفت و برفت. (2)
1- از موانع انفاق و یاد خدا، حب شدید انسان به مال و فرزندان است، از این رو، در آیاتی دیگر برخی از بستگان نزدیك انسان دشمن او خوانده شده اند
2- غافل شدن از یاد خدا در اخلاق انسان اثر می گذارد و او را به وادی هواپرستی و افراط می کشاند.
3- رابطه «دنیا پرستی» و «ترک ذکر خداوند» به خوبی روشن است؛ و به این ترتیب آثار ذکر خدا را در پرورش فضائل اخلاقی و آثار ترک آن را در پیدایش رذائل روشن می ساز.
4- به جز استعمال «ذکر» در معنای لغوی، این کلمه اطلاقات دیگری نیز در قرآن دارد که دارای نوعی علاقه و ارتباط با معنای لغوی می باشد.
5- بزرگان اخلاق گفته اند: منظور از ذکر آن است که با تمام قلب، متوجّه خداوند و عظمتش باشیم و او را همه جا حاضر و ناظر بدانیم.
6- ذکر بر دو گونه است: یاد خدا کردن به هنگام مصیبت (و شکیبایی نمودن) زیبا و جالب است و از آن برتر، آن است که خدا را در برابر گناهان یاد کنی و میان تو و حرام سدّی ایجاد نماید!»
7- ذکر خدا مانند دانه های حیاتبخش باران است که بر سرزمین روح و قلب انسان می بارد و انواع بذرهای فضیلت و تقوا را شکوفا و بارور می سازد و هر اندازه درباره اهمّیّت این عبادت سخن گفته شود بازکم است.
8- خروج از ظلمات رذائل اخلاق به سوی فضائل اخلاق را نیز شامل می شود که از مهم ترین آثار ذکر خداست.
9- نخستین ویژگی مردانی که پاسداران نورالهی هستند این است که سرگرمی های زندگی دنیا و امور مادّی آن ها را از یاد خدا غافل نمی کند.
10 - ذکر خدا مایه آرامش دل؛ نهی از فحشاء و منکر؛ و قدرت و قوّت در مقابل دشمن؛ ترك بخل و حرص و دنیا پرستی و رذائل دیگر اخلاقی می شود.
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تَتَّقُوا اللهَ يَجْعَلْ لَكُمْ فُرْقَاناً وَ يُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَيِّئَاتِكُمْ وَ يَغْفِرْ لَكُمْ وَ اللهُ ذُو الْفَضْلَ الْعَظِيمِ [سوره انفال، آیه 29]
«ای کسانی که ایمان آورده اید! اگر از (مخالفت فرمان) خدا بپرهیزید، برای شما وسیله ای جهت جدا ساختن حق از باطل قرار می دهد؛ (روشن بینی خاصّی که در پرتو آن، حق را از باطل خواهید شناخت؛) و گناهانتان را می پوشاند؛ و شما را می آمرزد؛ و خداوند صاحب فضل و بخشش عظیم است!»
تقوا اسم مصدراز ریشه «و- ق- ی»، در لغت به معنای پرهیز، حفاظت و مراقبت شدید و فوق العاده (1)و در اصطلاح به معنای محفوظ داشتن روح و نفس است از آن چه بیم می رود به آن زیان رساند، سپس به خوف و ترس (و پرهیز) نیز تقوا گفته شده است و در لسان شرع آن را به خویشتن داری در برابر گناه و محرمات اطلاق می کنند و کمال آن به ترک بعضی از مباحات مشکوک است. (2)
سایر ارباب لغت نیز تعبیراتی نزدیک به آن چه در بالا آمد دارند، بعضی آن را به معنای صیانت و بعضی به معنای «امتناع از زشتی ها و هوی و هوس ها» تفسیر کرده اند. (3)
«فُرْقان» صیغه مبالغه از مادّه «فَرْق» است و در این جا به معنای چیزی است که به خوبی حق را از باطل جدا می کند. (4)
«سَيِّئَة» به معنای گناه و بدی مفهوم وسیعی دارد، که هرگونه انحراف و زشتی و عذاب در مفهوم آن خلاصه شده است، ولی جمعی از مفسران، «سیئة» را به معنای «شرك و كفر»، بعضی آن را به «اعمال قبیح» و بعضی به معنای «غضب و جهل و خشونت و انتقام جوئی» تفسیر کرده اند ولی تفسیر اول از همه مناسب تر به نظر می رسد. (5)
فرقان در اعتقادات جدا کردن ایمان و هدایت است از کفر و ضلالت و در عمل جدا کردن اطاعت و هر عمل مورد خشنودی خدا است از معصیت و هر عملی که موجب غضب او باشد و فرقان در رأی و نظر جدا کردن فکر صحیح است از فکر باطل، همه این ها نتیجه و میوه ای است که از درخت تقوا به دست می آید، در آیه شریفه هم فرقان مقید به یکی از این چند قسم تفرقه نگشته و اطلاقش همه را شامل می شود، علاوه بر این که در آیات قبلی تمامی خیرات و شرور را ذکر کرده بود، پس فرقان در آیه مورد بحث شامل همه انحاء خیر و شر می شود، چون همه احتیاج به فرقان دارند.
نظیر آیه مورد بحث از جهت معنا آیه شریفه وَ مَنْ يَتَّقِ اللهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُ وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللهِ فَهُوَ حَسْبُهُ (1) است. (2)
قرآن مجید برای تقوا آثار فراوانی بیان کرده که از جمله آن ها برطرف شدن حجاب ها از فکر و قلب آدمی است. رابطه ایمان و تقوا با روشن بینی در آیات مختلف قرآن به آن اشاره شده است، از جمله در آیه 29 انفال می خوانیم یا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تَتَّقُوا اللهَ يَجْعَلْ لَكُمْ فُرْقاناً ای کسانی که ایمان آورده اید اگر تقوای الهی پیشه کنید و از گناهان بپرهیزید خداوند وسیله ای برای شناخت حق از باطل برای شما قرار می دهد.
و در آیه 282 بقره آمده است: وَ اتَّقُوا اللهَ وَ يُعَلِّمُكُمُ اللهُ تقوای الهی پیشه کنید و خداوند شما را علم و دانش می آموزد و در جای دیگر با صراحت این معنی آمده بود که اگر ایمان بیاورید و تقوا پیشه کنید خداوند نوری برای شما قرار می دهد که در پرتو آن بتوانید گام بردارید! (3)
یکی از حالات و قوائی که در عقل انسان یعنی در عقل عملی انسان یعنی در طرز
1) و کسی که از خدا بترسد خداوند برایش مخرجی قرار داده و از جایی که گمانش را ندهد روزیشان می دهد و کسی که برخدا توکل کند پس او وی را بس است. سوره طلاق آیه 3.
2) ترجمه تفسیر المیزان، ج 9، ص71.
3) يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللهَ وَ آمِنُوا بِرَسُولِهِ يُؤْتِكُمْ كِفْلَيْنِ مِنْ رَحْمَتِهِ وَ يَجْعَلْ لَكُمْ نُوراً تَمْشُونَ بِهِ وَ يَغْفِرْ لَكُمْ وَ اللهُ غَفُورٌ رَحیمُ؛ سوره حدید، آیه 28.
تفکر عملی انسان که مفهوم خوب و بد و خیر و شر و درست و نادرست و لازم و غیرلازم و وظیفه و تکلیف و این که الان چه می بایست بکنم و چه نمی بایست بکنم و این گونه معانی و مفاهیم را بسازد تأثیر دارد، طغیان هوا و هوس ها و مطامع و احساسات لجاج آمیز و تعصب آمیز و امثال این ها است، زیرا منطقه و حوزه عقلی عملی انسان به دلیل این که مربوط به عمل انسان است همان حوزه و منطقه احساسات و تمایلات و شهوات است. این امور اگر از حد اعتدال خارج شوند و انسان محکوم این ها باشد نه حاکم بر این ها، در برابر فرمان عقل فرمان می دهند، در برابرندای عقل و وجدان فریاد و غوغا می کنند، برای ندای عقل حکم پارازیت را پیدا می کنند، دیگر آدمی ندای عقل خویش را نمی شنود، در برابر چراغ عقل گرد و غبار و دود و مه ایجاد می کنند، دیگر چراغ عقل نمی تواند پرتو افکنی کند. پس این گونه هواها و هوس ها اگر در وجود انسان باشند، تأثیر عقل را ضعیف می کنند، اثر عقل را خنثی می کنند و به تعبیر دیگر این هوا و هوس ها با عقل آدمی دشمنی می ورزند.
در حدیث است که امام صادق علیه السلام فرمود: اَلْهَوَی عَدُوُّ اَلْعَقْلِ؛ «هوا و هوس دشمن عقل است». (1)رسول اکرم صلی الله علیه و آله می فرماید: أَعْدَی عَدُوِّکَ نَفْسُکَ اَلَّتِی بَیْنَ جَنْبَیْکَ؛ یعنی بالاترین دشمنان تو همان نفس اماره و احساسات سرکش تو است که از همه به تو نزدیک تر است و در میان دو پهلویت قرار گرفته است» (2).
پس توجه به این مطلب لازم است که حالات و قوای معنوی انسان به حکم تضاد و تزاحمی که میان بعضی با بعضی دیگر است در یکدیگر تأثیر مخالف می کنند و تقریباً اثر یکدیگر را خنثی می کنند و به عبارت دیگر با یکدیگر دشمنی و حسادت می ورزند. از آن جمله است دشمنی هوا و هوس با عقل.
از همین جا معنای تأثیر تقوا در تقویت عقل و ازدیاد بصیرت و روشن بینی روشن می شود. تقوانه سوهان است و نه سنباده و نه روغن چراغ. تقوا دشمنِ دشمن عقل است، از نوع سومِ دوستانی است که علی علیه السلام فرمود: وَ عَدُوَّ عَدُوِّكَ. ملکه تقوا که آمد، دشمن عقل را که هوا و هوس است رام و مهار می کند، دیگر نمی گذارد اثر عقل را خنثی کند، گرد و غبار برایش به وجود آورد، پارازیت ایجاد کند. چه خوب می گوید مولوی:
حس ها و اندیشه بر آب صفا
همچو خس بگرفته روی آب را
خس بس انبه بود برجو چون حباب
خس چو یکسو رفت پیدا گشت آب
چون که تقوا بست دو دست هوا
حق گشاید هر دو دست عقل را
پس معلوم شد که تقوا واقعاً تأثیر دارد در طرز تفکر و طرز قضاوت انسان، ولی نوع تأثیرش این است که جلو تأثیر دشمن را می گیرد و از این راه دست عقل را باز می کند و به وی آزادی می دهد عِتْقُ مِنْ كُلّ مَلَكَةٍ..
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللهَ وَ آمِنُوا بِرَسُولِهِ يُؤْتِكُمْ كِفْلَيْنِ مِنْ رَحْمَتِهِ... يُؤْتِكُمْ كِفْلَيْنِ مِنْ رَحْمَتِهِ و کفل به معنای حظ و نصیب است پس کسی که دارای این مرتبه بالای از ایمان باشد ثوابی روی ثواب دارد، هم چنان که ایمانی روی ایمان دارد.
بعضی (1)از مفسرین گفته اند: مراد از دادن دو کفل از رحمت، دادن دو أجری است که به اهل کتاب هم و عده اش داده، گویا فرموده به شما هم دو اجر می دهد، همان دو اجری که به مؤمنین اهل کتاب وعده داده بود، چون شما هم در ایمان آوردن به رسولان گذشته خدا و به آخرین رسول او مثل ایشانید، شما هم میان احدی از رسولان او فرق نمی گذارید. وَ يَجْعَلْ لَكُمْ نُوراً تَمشُونَ بِهِ بعضی (2)از مفسرین گفته اند: منظور این است که در روز قیامت نوری به آنان می دهد که با آن در بین مردم آمد و شد می کنند. و این همان نوری است که در آیه يَسْعی نُورُهُمْ بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ بِأَيْمانِهِمْ به آن تصریح می کرد.
لیکن این حرف درست نیست، چون مقید کردن آیه است به قیدی که هیچ دلیلی بر آن نیست و اطلاق آیه دلالت دارد که این مؤمنین، هم در دنیا نور دارند و هم در آخرت، هم چنان که درباره نور دنیایی آنان آیه شریفه زیر بر آن دلالت دارد: (3)
أَوَ مَنْ كانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْنَاهُ وَ جَعَلْنَا لَهُ نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ كَمَنْ مَثَلُهُ فِي الظُّلُمَاتِ لَيْسَ بِخارِجٍ مِنْها (4)و درباره نور آخرتشان آیه شریفه زیر دلالت می کند: يَوْمَ تَرَی
الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِنَاتِ يَسْعَى نُورُهُمْ بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ بِأَيْمَانِهِمْ. (1)
جمعی از مفسّران حدیثی از بعضی از صحابه نقل کرده اند که او در مقابل سؤال از حقیقت تقوا گفت: «آیا هرگز از راه پرخاری گذشته اید؟ وقتی پاسخ مثبت شنید گفت: در آن حال چه می کردید؟ آیا دامان خود را جمع نکرده و کوشش برای نجات از خارها نداشتید؟ این همان تقوا است»
آری در مسیر زندگی و ره سپردن به سوی خداوند خارهای شهوات و امیال و هوس ها و امیدهای کاذب و دروغین و لغزش ها فراوان است، این جاست که انسان باید دائماً مراقب باشد مبادا دامن روحش به این خارها بچسبد و پاره شود، مبادا نوك خاردرپای جانش فرونشیند و مجروحش سازد، مبادا او را از پیمودن این مسیر باز دارد و به خود مشغول نماید. و این نمی شود جز با بیداری و آگاهی و مراقبت دائم و مستمر.
به تعبیر ساده تر: تقوی همان پرهیز از آفات تکامل روح و خویشتن داری در برابر گناهان و شبهات است، به طوری که به صورت ملکه درآید. (2)
تقوا خصوصیاتی دارد که به حسب موارد، مختلف می گردند و قدر جامع آن ها پرهیز از محرمات شرعی و عقلی، توجه به حق و التفات به پاکسازی عمل و به سوی مجرای طبیعی و متعارف اعمال حرکت کردن است، همان گونه که فجور، فاصله گرفتن از حالت اعتدال و خارج شدن از جریان طبیعی کارهاست و از آغاز پیدایش ایمان در دل مؤمن تا آخرین درجه کمال، همواره ملازم مؤمن است و در هر مرحله ای اقتضایی دارد؛ مانند محافظت نفس از عذاب و آتش، پرهیز از سخطِ خدا و مخالفت با وی و اجتناب از دوری و محجوبیّت از خداوند.
در آیه ای نیز تقوا مضاف الیه واژه «کلمه» است: إِذ جَعَلَ الَّذِينَ كَفَرُوا فِي قُلُوبِهِمُ الحَميَّةَ حَمَیَّةَ الجهِلِيَّةِ فَأَنزَلَ اللهُ سَكِينَتَهُ عَلى رَسُولِهِ و عَلَى الْمُؤْمِنِينَ وَ أَلْزَمَهُم كَلِمَةً التَّقوى و كانوا أَحَقَّ بها و اَهلَها و كانَ اللهُ بِكلِّ شَيْء عليما. (فتح، 26) بیش تر مفسران گفته اند: مراد از «کلمة التقوی» کلمه توحید یعنی قول «لا اله إلاّ الله» است (3)و نیز روایاتی کلمه تقوا را رسول خدا صلی الله علیه و آله، امیرمؤمنان، علی علیه السلام و امامان معصوم علیهم السلام دانسته اند. (4)
1) روزی که مؤمنین و مؤمنات را می بینی که نورشان پیشاپیش آنان در حرکت است. سوره حدید، آیه 12.
2) پیام قرآن، ج 1، ص 419.
3) التبیان، ج 4، ص 247، ج 9، ص 334؛ تفسیر مجاهد، ج 2، ص 63؛ تفسیر الثوري، ص 278؛ جامع البیان، ج 6، ص 135 - 138.
4) جامع البیان، ج 26، ص 135؛ نورالثقلین، ج 5، ص 74؛ بحار الانوار، ج 24، ص 184؛ کنز الدقائق، ج 1، ص614.
کارکرد دیگر تقوا که به دنبال روشن بینی حاصل می شود، مصونیت است. علاوه بر آن که خداوند، انسان متقی را تحت حمایت خود قرار می دهد و بارها در قرآن به نقش ولایت خداوند و سرپرستی او از مومنان اشاره کرده وَ اللَّهُ وَلِيُّ الْمُتَّقِينَ (جاثیه، 19)
انسان پرهیزگار در پرتو نور تقوا بسیاری از خطراتی که ناشی از غفلت و عدم آینده نگری ممکن است به او برسد را دفع می کند و تکلیف خویش را در فتنه ها، ناهنجاری ها والتهابات خانوادگی و اجتماعی می داند و مجهز به سپری محکم و لباسی محفوظ به نام «تقواست» از این روست که در تشبیه جالبی در قرآن از تقوا به لباس تعبیر شده است وَ لِبَاسُ التَّقْوى ذَلِكَ خَيْرٌ؛ «لباس تقوا بهتر است» (اعراف، 26)
آثار تقوا به دنیوی و اخروی و آثار دنیوی به فردی و اجتماعی قسمت می شوند؛ برخی آثار فردی تقوا عبارت اند از:
هدایت (1)، قدرت تشخیص حق از باطل، جلب دوستی پروردگار (2)، برونرفت از تنگناها، نجات از سختی ها و شبهات و آسان شدن کارها و مشکلات (3)، روزی غیر مترقبه (4): که به فرموده امام صادق علیه السلام این روزی برکتی است که خداوند به مال انسان می دهد. (5)، اصلاح کارها (6): که به گفته برخی مفسران اصلاح عمل به این است که خداوند آن را بپذیرد یا از سر لطف انسان را به انجام دادن کار صالح موفق کند (7)، بشارت های الهی (8)این بشارت ها وعده های خداوند در قرآن مجید به متقیان است (9)
1) سوره بقره، آیه 5 - 2: سوره آل عمران، آیه 138.
2) سوره آل عمران، آیه 76؛ سوره توبه، آیه 9.
3) سوره طلاق، آیات 4 - 2؛ سوره لیل آیات 7 - 5.
4) سوره طلاق، آیات 3 - 2.
5) مجمع البیان، ج 10، ص 0 46؛ بحارالانوار، ج 67، ص 281؛ الصافی، ج 5، ص 188.
6) سوره احزاب، آیات 71 - 70.
7) تفسیر شبر، ص 371.
8) سوره یونس، آیات 64 - 63.
9) التفسير الكبير، ج 17، ص 128.
بعضی آثار اجتماعی تقوا که گاهی در کنار صبر بر آن تأکید شده عبارت اند از:
بهره مندی از برکات آسمان و زمین (1)، برخورداری از امداد الهی (2)، حفظ و حراست الهی و خنثا شدن توطئه های دشمنان (3)و ایمن بودن از عذاب الهی. (4)
آثار اخروی بسیاری نیز برای تقوی در قرآن ذکر شده که به جهت اختصار از ذکر آن ها خودداری می کنیم. (5)
در کتاب وزین فرهنگ قرآن، بیش از 119 اثر و کارکرد برای تقوا برشمرده شده که همان کارکردها و آثار دین در همه حوزه های پیش گفته است. این گونه تعامل با موضوع تقوا، خود بیانگر اموری چند از قبیل ارزش و اهمیت تقوا و نیز معنای عام و فراگیر تقواست که می توان آن را مترادف دین داری دانست.
در این جا تنها به کارکردهایی اشاره می شود که تقوا در حوزه عمل اجتماعی و هنجاری به جا می گذارد و آثار آن به طور مستقیم خود را نشان می دهد.
از جمله کارکردهایی که قرآن برای تقوا برمی شمارد اتحاد و وحدت درمیان مسلمانان است؛ زیرا تقوا زمینه ساز تمسك به حبل الله و نیل به وحدت و اتحاد اجتماعی جامعه اسلامی و امت قرآن است.
خداوند در آیه 102 و 103 سوره آل عمران درباره کارکرد تقوا در این حوزه می فرماید: یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا الله َحَقَّ تُقَاتِهِ....وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ الله ِجَمِیعاً وَ لاَ تَفَرَّقُوا؛ «ای کسانی که ایمان آورده اید تقوای الهی را به نحو احسن و کمالی آن به جا آورید... و همگی به ریسمان الهى تمسك جویید و متفرق نشوید.»
در حقیقت تقوای الهی در حالت کمالی آن تمسك به ریسمان الهی است که در روایات از آن به قرآن و عترت و سنت یاد شده است. بنابر تفسیر یاد شده از حبل الهی، مسلمان متقی می بایست به حبل الهى تمسك جوید که همان دین است؛ از این رو گفته می شود که تقوا همان دین داری است و کسی که دین داری و تقوا را پیشه خویش کند به وحدت دست می یابد؛ زیرا در این حالت در حوزه بینشی و نگرش و عمل می بایست در چارچوب دین (قرآن و سنت و عترت) عمل و حرکت
کند و از آن جایی که وحدت نیز چیزی جز یگانگی در بینش و نگرش و روش نیست، به خودی خود اتحاد پدیدار می گردد و اختلافات به کناری می رود.
کسانی که به بخشی از دین ایمان آورند و بدان عمل کنند، در حقیقت از دین واقعی دور شده اند و این مسئله موجب می شود تا در برخی از مسایل زندگی خویش به اموری بیرون از دین تمسك جویند و گرفتار اندیشه و عمل و روش التقاطی گردند. از این روست که خداوند به نقش تقوا در دوری از التقاط اشاره می کند و بیان می دارد که چگونه فقدان تقوا موجب می شود تا کسانی که به دین کامل عمل نمی کنند دچار التقاط شده و از اندیشه هائی چون اندیشه های جاهلی استفاده می کنند و از دین کامل دور می شوند (1)
در صحنه عمل اجتماعی نیز شخص غیر متقی به جهت عمل نکردن به دین کامل، دچار ناهنجاری می شود که از آن جمله می توان به افساد در جامعه و طبیعت (بقره، آیه 205 و 206 و شعرا، آیه 179 تا 183) تجسس در کارهای دیگران (حجرات، آیه 12) تجاوز به حقوق دیگران (مائده، آیه 2) و دادن نام های زشت (همان) اشاره کرد که چگونه تحت تأثیر بی تقوایی صورت می گیرد؛ زیرا کسانی که اهل تقوا و دین داری هستند همواره از رفتار نابهنجار در حوزه عمل اجتماعی خودداری می کنند چون دین از آن ها بازداشته و یا خواستار عمل به هنجارها و رفتار پسندیده شده است و شخص دین دار و متقی می کوشد تا بر پایه آن ها عمل کند. از این روست که جامعه دین دار و متقی جامعه ای است که نابهنجاری ها در آن یا دیده نمی شود و یا به شکل پدیده اجتماعی در آن بروز و ظهور ندارد.
جامعه ای که تقوا در آن به رشد و بالندگی رسیده است از طاغوت و بندگی حکومت های فاسد و باطل رهایی می یابد و هرگز دچار آن نمی شود. (زمر، آیه 16 و 17) ظلم و بی عدالتی در آن به صورت پدیده اجتماعی وجود ندارد (مریم، آیه 13 و 14 و جاثیه، آیه 19) و مردمانش از عجب و خودپسندی رهایی یافته (بقره، آیه 206) و از گناه عیب جویی دیگران مبرا و پاک شده اند. (حجرات، آیه 11 و 12) در جست وجوی عیب دیگری و یا غیبت از ایشان نیستند (همان) و در حوزه مسایل اقتصادی گرفتار کم فروشی (شعراء، آیه 179 و 183) و حرام و باطل خوری و تجاوز و معصیت به حقوق دیگران (مجادله، آیه 9) نیستند.
1) سوره بقره، آیه 189.
خدای تعالی در این آیات علاوه بر خلاصه گیری از آیات قبل یک حقیقت خالی از هر شایبه ای را هم خاطر نشان ساخته و در جمله وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرى آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَيْهِمْ بَرَكَاتٍ مِنَ السَّماءِ بدان اشاره نموده است و آن حقیقت عبارت است از چیزی که معیار و مدار اساس نزول نعمت و نقمت بر آدمیان است.
توضیح این که: به طور کلی همه اجزای عالم مانند اعضای یک بدن به یکدیگر متصل و مربوط است، بطوری که صحت و سقم و استقامت و انحراف يك عضو در صدور افعال از سایر اعضاء تاثیر داشته و این تفاعل در خواص و آثار در همه اجزاء و اطراف آن جریان دارد.
و این اجزاء (بطوری که قرآن شریف بیان کرده) همه به سوی خدای سبحان و آن هدفی که خداوند برای آن ها مقدر نموده در حرکتند، انحراف و اختلال حركت يك جزء از اجزای آن مخصوصاً اگر از اجزای برجسته باشد در سایر اجزاء بطور نمایان اثر سوء باقی می گذارد و در نتیجه آثاری هم که سایر اجزای عالم در این جزء دارند فاسد شده، فسادی که از جزء مزبور در سایر اجزاء راه یافته بود به خودش بر می گردد، اگر جزء مزبور به خودی خود و یا به کمک دیگران استقامت قبلی خود را بدست آورد حالت رفاه قبل از انحرافش هم بر می گردد، ولی اگر به انحراف و اعوجاج خود ادامه دهد فساد حال و محنت و ابتلاءش نیز ادامه خواهد یافت تا آن جا که انحراف و طغیانش از حد بگذرد و کار سایر اجزاء و اسباب مجاورش را به تباهی بکشاند، این جاست که همه اسباب جهان علیه او قیام نموده و با قوایی که خداوند به منظور دفاع از حریم ذات و حفظ وجودشان در آن ها به ودیعه سپرده جزء مزبور را تا خبردار شود از بین برده و نابود می سازند.
این خود یکی از سنت هایی است که خدای تعالی در جمیع اجزای عالم که یکی از آن ها انسان است جاری ساخته، نه این سنت تخلف بردار است و نه انسان از آن مستثنا است.
قرآن می گوید: علاوه بر تشخیص حق از باطل نتیجه پرهیز کاری این است که خداوند گناهان شما را می پوشاند و آثار آن را از وجود شما بر می دارد وَ يُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَيِّئَاتِكُمْ به علاوه شما را مشمول آمرزش خود قرار می دهد وَ يَغْفِرْلَكُمْ و پاداش های فراوان دیگری در انتظار شماست که جز خدا نمی داند زیرا خداوند فضل و بخشش عظیم دارد وَ اللهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ. (1)
1) تفسیر نمونه، ج 7، ص 145 - 141.
از دیگر ثمرات مهم تقوا آن است که گناهانی که پرهیزکار از روی غفلت در گذشته انجام داده بخشیده می شود و این چنین مایه رهایی او از آتش جهنم می گردد.
«هرکس از خدا پروا کند خداوند بدی هایش را از او بزداید و پاداشش را بزرگ گرداند.» (طلاق، 5) و در (آیه 17 سوره لیل) و عده رهایی از آتش به متقین داده می شود و می فرماید: «از آتش جهنم» با تقواترین مردم دور داشته می شوند»
کلید سعادت، فرجام نيك است چه بسا افرادی که مدتی عمل نيك انجام می دادند اما بعد از آن از حق رویگردان شدند.
بهترین نمونه این بدفرجامی شیطان است که پس از سال ها عبادت از درگاه الهی رانده شد. حسن عاقبت بالاترین نعمتی است که خداوند به متقین می دهد: «سرانجام پسندیده از آن متقین است.» (اعراف، 128)
بدنبال چنین حسن عاقبتی، بهشت و انواع نعمت های آن که در قرآن وعده داده شده به آدمی می رسد و از این نعمات متنعم می گردد: «این همان بهشتی است که به هريك از بندگان ما که پرهیزکار باشند به میراث می دهیم.» (مریم، 63)
هریک از اعمال نیکی که در دنیا انجام می دهیم، جدای از پاداش و بهره اخروی منافع دنیوی فراوانی را به انسان می رساند. بهره مندی از این منافع و نیز پاداش اخروی در گرو قبولی عمل است. در آیات قرآن ملاک قبولی عمل تقوا ذکر شده است. عملی که در سرزمین تقوا کاشته شود، ثمر می دهد و به بار می نشیند و تخم عملی که در شوره زار ریا و غفلت و طمع ریخته شود، بی حاصل است. آیه شریفه: إِنَّما یَتَقَبَّلُ اَللّهُ مِنَ اَلْمُتَّقِینَ خطابی عام و حکمی عمومی برای همه اعمال آدمی و ملاکی قطعی برای پذیرش عمل است. این آیه به دنبال حکایت هابیل و قابیل آمده است که هر کدام از آن ها برای تقرب به پروردگار کاری را انجام دادند که از یکی قبول شد و از دیگری مقبول نیفتاد که این فراز پایانی آیه، دلیل قبولی عمل هابیل را تقوا پیشگی او می داند: وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَا ابْنَىْ ءادم بِالْحَقِّ اذقربا قُرْباناً فَتُقُبِّلَ مِنْ أَحَدِهِما وَ لَمْ يُتَقَبَّلْ مِنَ الاخر قَالَ لاقتلنك قَالَ أَنَّما يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ «داستان دو فرزند آدم را به حق بر آن ها بخوان هنگامی که هرکدام عملی را برای تقرب (به پروردگار) انجام دادند اما از یکی پذیرفته شد و از دیگری پذیرفته نشد (قابیل) گفت: به خدا سوگند تو را هم خواهم کشت (هابیل) گفت: خدا تنها از پرهیزکاران می پذیرد.» (مائده، 27)
*روایات (1)
1- پیامبر اکرم صلى الله عليه و آله می فرمایند: «کوشش تو در عمل همراه با تقوا بسیار بیش تر از عمل بدون تقوا باشد زیرا عمل همراه با تقوا قلیل شمرده نمی شود و چگونه عملی که مورد قبول خداوند قرار گرفته اندك شمرده شود. به خاطر سخن خداوند بلند مرتبه که فرمود: خداوند تنها از تقوا پیشگان قبول می کند.» (2)
2- پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله: «از زیرکی مومن بترسید چرا که او با نورالهی می نگرد.» (3)
3- عن النبي صلی الله علیه و آله: لا يَكونُ الرّجلُ مِن المُتَّقِينَ حَتَّى يُحَاسِبَ نَفْسَهُ أَشَدَّ مِن مُحاسَبَةِ الشَّرِيكِ شَريكَهُ، فَيعْلَمَ مِنْ أَينَ مَطْعَمُهُ؟ و مِن أينَ مَشْرَبُهُ؟ وَ مِنْ أَينَ مَلْبَسُهُ؟ أَمِن حِلٍّ أَمْ مِن حَرام؟ (4)
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله: آدمی در زمره تقوا پیشگان نباشد مگر آن گاه که سخت تر از حسابرسی شریک از شریکش، از خود حساب کشد تا بداند که از کجا خورده است، از کجا آشامیده است، از کجا پوشیده است، از حلال یا از حرام؟
مفضل می گوید: در محضر امام صادق علیه السلام بودم، سخن از چگونگی اعمال به میان آمد.
من گفتم: عمل من چه مقدار کم است؟
حضرت فرمود: ساکت باش از خداوند آمرزش بخواه!
آن گاه فرمود: عمل کم با پرهیزگاری، بهتر از عمل بسیار بدون پرهیزگاری است.
گفتم: عمل بسیار بدون پرهیزگاری چگونه می شود؟
فرمود: مانند عمل کسی که به مردم غذا می دهد، به همسایگانش محبت می کند و در خانه اش به روی مردم باز است، ولی هنگامی که در معرض کار حرام قرار می گیرد از آن خودداری نمی کند و مرتکب حرام و گناه می شود.
بلی! این است نمونه عمل بدون تقوا.
اما شخص دیگری نیز هست که کارهای نیک (غذا دادن، مهربانی به همسایه
و...) انجام نمی دهد، ولی اگر کار حرامی برایش پیش آمد، خویشتن داری نموده، مرتکب کار حرام و گناه نمی گردد، البته شخص دومی بهتر از اولی است. (1)
برای تقوی آثار و پیامدهایی مطرح شد من جمله:
إِن تَتَّقُوا اللهَ يَجْعَل لَّكُمْ فُرْقَانًا
إِنَّ فِي اخْتِلَافِ الَّيْلِ وَ النَّهَارِ وَ مَا خَلَقَ اللهُ فِي السَّمَاوَاتِ وَ الأَرْضِ لَآءَيَاتٍ لِقَوْمٍ يَتَّقُونَ «همانا درآمد و شد روز و شب و آن چه خداوند در آسمان ها و زمین آفریده، نشانه هایی برای اهل تقوا است.»
مَن يَتَّقِ اللهَ يَجْعَل لَّهُ مَخْرَجًا * وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لَا يَحْتَسِبُ؛ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَيَآ ءَامَنُواْ وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنَا عَلَيْهِم بَرَكَاتٍ مِّنَ السَّمَاءِ وَ الْأَرْضِ؛ «اگر مردم هر منطقه ایمان آورده تقوا بورزند، درهای برکات آسمان و زمین را بر آنان می گشاییم.»
إِنَّمَا يَتَقَبَّلُ اللهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ
إِن تَصْبِرُواْ وَ تَتَّقُواْ لَا يَضُرُّكُمْ كَيْدُهُمْ شَيْئًا «اگر صبر کرده تقوا پیشه کنید، مکر و حیله آنان به شما ضرری نمی رساند.»
مَن يَتَّقِ اللهَ يَجْعَل لَّهُ مِنْ أَمْرِهِ يُسْرًا؛ «هر كه تقوا بورزد، خدا کار را بر او آسان می گرداند»
هُدًى لِلْمُتَّقِينَ قرآن مایه هدایت پرهیزکاران است.
وَ مَن يَتَّقِ اللهَ يُكَفِّرْ عَنْهُ سَيِّئاته
1) همان، ج 70، ص 104.
«هر که تقوای الهی پیشه سازد، گناهان او را بپوشد و بیامرزد»
وَ اتَّقُوا اللهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ؛ «تقوای الهی پیش گیرید باشد که به سعادت برسید.»
أزْلِفَتِ الْجَنَّةُ لِلْمُتَّقِينَ؛ «بهشت را به اهل تقوا نزدیک سازند» يَوْمَ نَحْشُرُ الْمُتَّقِينَ إِلَى الرَّحْمنِ وَفْدًا؛ «روزی که متقین را به سوی خدای رحمان به اجتماع محشور گردانیم» فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِندَ مَلِیکٍ مُّقْتَدِرِ؛ «در جایگاه صدق نزد مالک مقتدر» به وصال معشوق حقیقی برسند
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا قُوا أَنْفُسَكُمْ وَ أَهْلِيكُمْ نَاراً وَ قُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجَارَةُ عَلَيْها مَلائِكَةٌ غِلاظٌ شِدَادٌ لا يَعْصُونَ اللهَ ما أَمَرَهُمْ وَ يَفْعَلُونَ مَا يُؤْمَرُونَ [سوره تحریم، آیه 6]
«ای کسانی که ایمان آورده اید، خود و خانواده هایتان را از آتشی که هیزمش مردم و سنگ ها خواهند بود، نگه دارید. بر آن آتش فرشتگانی سختگیر و نیرومند گمارده شده اند، که از آن چه خدا به آنان فرمان داده است سرپیچی نمی کنند و آن چه را که بدان مأمور شده اند انجام می دهند.»
امام صادق علیه السلام فرمود: هنگامی که این آیه نازل شد، مردی از مؤمنان نشست و گریست و گفت: من نسبت به خودم ناتوانم در صورتی که نسبت به خانواده ام نیز مکلّف شده ام. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: برای تو بس است که آنان را به آن چه خود انجام می دهی فرمان دهی و از آن چه خود را از آن باز می داری، آنان را نهی کنی. (1)
اهل به معنای خانواده و خاندان است. در مفردات گفته شده: اهل الرجل در اصل کسانی اند که با او در یک خانه زندگی می کنند، بعد بطور مجازبکسانی که او و آن ها را یک نسب جمع می کند اهل بیت آن مرد گفته اند. (2)
از ریشه «قِ» به مفهوم نگاه داشتن آمده و در این جا در قالب فعل امر می باشد و منظور این است که: خود را از آتش دوزخ نگاه دارید.
تعبیر به قوا (نگه دارید) اشاره به این است که اگر اهلتان را به حال خود رها کنید خواه ناخواه به سوی آتش دوزخ پیش می روند شما هستید که باید آن ها را از سقوط در آتش دوزخ حفظ کنید. (3)
به مفهوم «آتشگیره»، که به آن «سوخت» و یا «هیزم» گفته می شود، آمده است. وقود (بروزن کبود) به معنی آتشگیره یعنی ماده قابل اشتعال مانند هیزم است (نه به معنی آتش زنه مثل کبریت، چرا که اعراب آن را «زناد» می گوید). به این
ترتیب آتش دوزخ مانند آتش های این جهان نیست، شعله های آن از درون وجود خود انسان ها زبانه می کشد! در آیه ده سوره آل عمران نیز می فرماید: ثروت ها و فرزندانِ کسانی که کافر شدند ، نمی تواند آنان را از (عذابِ) خداوند باز دارد (و از کیفر، رهایی بخشد.) و آنان خود، آتشگیره دوزخند. (1)
مراد از کلمه «نار» آتش جهنم است و اگر آیه شریفه، انسان های معذب در آتش دوزخ را آتشگیرانه دوزخ خوانده، بدین جهت است که آنان خود به واسطه اعمالشان، هیزم جهنم هستند. در نتیجه جمله مورد بحث یکی از ادله تجسم اعمال است هم چنان که ظاهر آیه بعدی هم که می فرماید: يا أَيُّهَا الَّذِينَ كَفَرُوالا تَعْتَذِرُوا... (2)، همین معنا است، برای این که در آخرش می فرماید: تنها و تنها اعمال خودتان را به شما به عنوان جزا می دهند. (3)
به دنبال اخطار و سرزنش نسبت به بعضی از همسران پیامبر صلی الله علیه و آله خداوند در آیات مورد بحث روی سخن را به همه مؤمنان کرده و دستوراتی درباره تعلیم و تربیت همسر و فرزندان و خانواده به آن ها می دهد، نخست می فرماید:
ای کسانی که ایمان آورده اید! خود و خانواده خویش را از آتشی که هیزم آن انسان ها و سنگ ها هستند نگاهدارید!
نگهداری خویشتن به ترک معاصی و عدم تسلیم در برابر شهوات سرکش است و نگهداری خانواده به تعلیم و تربیت و امر به معروف و نهی از منکر و فراهم ساختن محیطی پاک و خالی از هر گونه آلودگی، در فضای خانه و خانواده است.
این برنامه ای است که باید از نخستین سنگ بنای خانواده، یعنی از مقدمات ازدواج و سپس نخستین لحظه تولد فرزند آغاز گردد و در تمام مراحل با برنامه ریزی صحیح و با نهایت دقت تعقیب شود.
به تعبیر دیگر حق زن و فرزند تنها با تامین هزینه زندگی و مسکن و تغذیه آن ها حاصل نمی شود، مهم تر از آن تغذیه روح و جان آن ها و به کار گرفتن اصول تعلیم و تربیت صحیح است.
بعضی از مفسران «حجارة» را در این جا به بتهایی تفسیر کرده اند که از سنگ ساخته می شد و مورد پرستش مشرکان بود. (1)
آیه شریفه به همه انسان ها توجّه می دهد که باید در برابر عصر و نسل و خانه و خانواده خویش احساس مسئولیت کنند و در رشد فکری، معنوی، فرهنگی، اخلاقی و اجتماعی آنان فروگزار نکنند. در این مورد می فرماید:
يا أَيَّهَا الَّذِينَ آمَنُوا قُوا أَنْفُسَكُمْ وَ أَهْلِيكُمْ نَاراً وَ قُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجَارَةُ هان ای کسانی که ایمان آورده اید! خود و خاندان و کسانتان را از آتش شعله وری که سوخت و هیزم آن انسان های اصلاح ناپذیر و سنگ ها هستند، نگاه دارید.
با این بیان، بر هر انسان توحیدگرا و با ایمانی در درجه نخست الزام است که با شکیبایی در اطاعت و فرمانبرداری از خدا و دوری گزیدن خردمندانه و سنجیده از گناه و نافرمانی او و پیروی از هواهای دل، خود را از آتش دوزخ و نگون ساری در آن حفظ کند و نجات دهد و در کنار این مسئولیتِ بزرگ خودسازی و خودشکوفایی، به خانه و خانواده و نزدیکان خود بیندیشد و آنان را نیز در پرتو اخلاص و خیرخواهی و آموزش مفاهیم و مقررات خدا و رهنمود و هشدار و تشویق و ترغیب به سبك و سيره انسانی و دینی هدایت و از آتش گناه و زشتی و ستم نگاه دارد.
نگاه داشتن خود و خاندان خویشتن از سقوط در آتش این است که انسان خودسازی کند و خود را به ادب و اخلاق اسلامی آراسته سازد و آن گاه خاندان خود را به آراستگی به ارزش ها تشویق و از گناه و زشتی بازدارد و بداند که این کاری است واجب و مسئولیتی است سنگین. (2)
در خصوص خانواده که اجتماعی کوچک است، سفارش های اخلاقی مهمّی در قرآن وجود دارد:
نیکی به پدر و مادر و خویشاوندان (1)
رفتار پسندیده زن و شوهر با همدیگر (2)
حضانت فرهنگی و اخلاقی خانواده:
قُواْ أَنفُسَکُمْ وَ أَهْلِیکُمْ نَارًا (تحریم، 6). خود و خانوادتان را از آتش دوزخ حفظ کنید.
وَ أْمُرْاَهْلَکَ بِالصَّلوهِ وَ اصْطَبِرْ عَلَیْها (طه، 132). اهل خود را به نماز فرمان ده و بر آن پایداری کن.
وَ أَنذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ (شعراء، 214). نزديك ترين بستگانت را هشدارده.
یَا بُنَیَّ أَقِمِ الصَّلَوهَ وَ أْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ (لقمان، 17). فرزندم! نماز به پادار و امر به معروف کن.
قُلْ لأزْوَاجِكَ وَ بَنَاتِكَ وَ نِسَاءِ الْمُؤْمِنِينَ (احزاب، 59). ای پیامبر! به زنان و دختران خود و سپس زنان مؤمنان بگو...
إنَّ الخاسِرینَ الَّذِینَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ وَ أَهْلِیهِمْ یَوْمَ الْقِیَامَهِ (زمر، 15). زیانکاران واقعی کسانی هستند که خود و خانواده شان در قیامت باخته اند.
إِنَّا کُنَّا قَبْلُ فِی أَهْلِنا مُشْفِقِینَ (طور، 26). مردان خدا در مورد خانواده دغدغه دارند و بی تفاوت نیستند.
فرزندی که خداوند به شما عنایت فرموده است، امانت خداست در دست شما، هم جسم او و هم روح او، شما که خود را نسبت به سلامت او مسئول می دانید، نسبت به سلامت روح او نیز مسئولید.
فرزند شما روحی دارد همانند جسم او لطیف و پاک، همچنان که دوره يك تا پنج سالگی در اطفال از نظر جسمی فوق العاده مهم است و رشدی سریع در آن ها ایجاد می شود، همین دوران نیز در شکل گیری روحیات او بسیار مؤثر است. فرزند شما گرچه به ظاهر از نظر عقلی نمی فهمد، اما اخلاق و آداب خانواده به شدت در او تأثیر می کند و بطور ناخودآگاه، روحیات او را شکل می دهد، او با اخلاق خانواده بار می آید، گرچه خود نیز نداند.
مراعات شخصیت او را بکنید، هرگز تحقیرش نکنید، او را به مفاسد اخلاقی
مبتلا نکنید، ارزش را در درون روح او عملا قرار دهید، یعنی شما و پدر و مادر عزیز، خودتان مراعات اخلاق را بکنید، خوب با هم صحبت کنید، حرص و طمع، حسد و عصبانیت، نداشته باشید.
از تکالیف والدین؛ کوشش در رشد و پرورش استعدادهای کودک در حد امکان وتوانایی؛ مراقبت در رفتار و کردار خود در جایگاه الگوی کودک؛ اعمال نفوذ در طفل برای یافتن کرامت نفس است. برای رسیدن به این اهداف خانواده باید مرکز آموزش اخلاق؛ دفاع از حق و پرهیز از غرور بیجا باشد. چرا که که کودک بیش تر وقت خود را درخانه می گذراند. از این رو مسایل بیش تری را به وِیژه در جنبه های اخلاقی و رفتاری می آموزد.
فرزندان در خانواده هایی که قرآن و آموزه های آن را الگوی خود قرار داده اند. مورد تکریم و احترام قرار گرفته و با شخصیت بار می آیند؛ به سئوالات آن ها به صورت منطقی و متناسب با میزان درک و فهم آن ها پاسخ داده می شود؛ شجاع بار می آیند.
در این گونه خانواده ها پدرومادر بی جهت بین فرزندانش فرق نمی گذارند و از این طریق حس حسادت و کینه توزی که یکی از رذایل اخلاقی است را از بین برده و حس عدالت پروری را تقویت می کنند.
در سخنی؛ امیرمؤمنان امام علی علیه السلام به فرزندگرا میش امام حسن علیه السلام فرمود:
وَ إِنَّمَا قَلْبُ اَلْحَدَثِ کَالْأَرْضِ اَلْخَالِیَهِ مَا أُلْقِیَ فِیهَا مِنْ شَیْءٍ قَبِلَتْهُ قلب کودکان چونان زمین کاشته نشده آمادگی پذیرش هر بذری است که در آن پاشیده شود.
با مطالعات انجام شده روشن شد که خانواده پایدارترین و اساسی ترین نهاد انسانی است که با تأسی از الگوها و نمونه هایی که دین اسلام در کتاب خود قرآن از آن ها یاد کرده می تواند سعادت و بهروزی را نصیب زندگی خود و جامعه کند و بتواند بهترین عواملی که باعث موفقیت و سعادتمندی خانواده می شود را در زندگی خود پیاده کند و از این طریق جامعه را از هرگونه پلیدی و رجس پاک کند.
قرآن می فرماید:
وَ أَمُرْ أَهْلَكَ بِالصَّلوةِ وَ اصْطَبِرْ عَلَيْها. (1) خانواده خود را به نماز فرمان بده و بر نماز آن ها شکیبا باش.
می گویند: هنگامی که این آیه بر پیامبر گرامی اسلامْ نازل شد، روزی پنج نوبت
1) سوره طه، آیه 132.
به درخانه علی و زهرا می رفت و این خانواده الگوی اسلامی را توصیه می کرد که: الصَّلاةَ، الصَّلاةَ، يَرْحَمُكُمُ اللهُ. (1)
نماز را به پای دارید، خدا شما را رحمت کند.
و بدین ترتیب، رهبر بزرگ اسلام به عنوان بزرگ خانواده و پدر و پدر بزرگ، گام به گام در تعلیم و تربیت کودکان خانواده حرکت می کرد و در این راه، شکیبا و استوار بود تا هرچه بهتر بتواند این وظیفه سنگین را انجام دهد و برای دیگران نیز (اسوه) و الگو باشد.
قرآن توصیه می کند که:
قُوْا أَنْفُسَكُمْ وَ أَهْلِيكُمْ ناراً خود و خانواده های خود را از آتش دوزخ حفظ کنید.
يك مسلمان، تنها تکلیفش این نیست که خودش را به دوزخ نکشاند، بلکه وظیفه دارد افراد خانواده را نیز از سقوط در ورطه هولناك عذاب و بدبختی حفظ کند.
در حقیقت، این مسلمان، گام به گام همراه اعضای خانواده است و ناظر اعمال و اخلاق و عقاید آن هاست و با ادای رسالت تربیتی خویش، هموار کننده راه سعادت و سربلندی آن هاست.
مردم شایسته، همان گونه که به خود می اندیشند، به فرزند خود می اندیشند و علی وار، فرزند را پاره ای از وجود خود، بلکه مجموعه هستی و کل وجود خود می شناسند. (2)به همین جهت، قرآن در ترسیم سیمای عصمت گونه آن ها می فرماید:
حَتَّى إِذا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَ بَلَغَ أَرْبَعِينَ سَنَةً قَالَ رَبِّ أَوْزِعْنى أَنْ أَشْكُرَ نِعْمَتَكَ الَّتي أَنْعَمْتَ عَلَيَّ وَ عَلَى وَالِدَيَّ وَ أَنْ أَعْمَلَ صَالِحاً تَرْضَاهُ وَ أَصْلِحْ لِي فِي ذُرِّيَّتي. (3) همین که به حد رشد رسید و چهل ساله شد، می گوید: پروردگارا! به من الهام کن که نعمتت را که به من و والدینم داده ای سپاس گزاری کنم و عمل صالحی که مورد پسند تو باشد، انجام دهم و ذریه مرا برای خاطر من شایسته گردان.
مسلمان یعنی این! مسلمان از دو سو خود را مرتبط به دیگران می داند: از سویی به والدین و از سویی به فرزندان. این گونه پیوندهای استوار خانوادگی است که در تعلیم و تربیت می تواند معجزه گر باشد و انسانیت را اعتلا و ارتقا بخشد و هر جامعه ای که این پیوند را سست و متلاشی کند، تیشه به ریشه خود می زند.
1- ایمان داشتن کافی نیست، حفظ آن از خطرات و آسیب ها مهم است. پس باید مراقبت کرد. يَا أَيَّهَا الَّذِينَ آمَنُوا قُوا أَنْفُسَكُمْ
2- اولین گام در اصلاحات، اصلاح خود و بستگان و سپس اصلاح جامعه است.
در این آیه، اصلاح خود و بستگان و سپس در آیه نهم، اصلاح جامعه از طریق جهاد با کفار و منافقان آمده است. قُوا أَنْفُسَكُمْ وَ أَهْلِيكُمْ
3- ایمان به معاد و دوزخ، نقش مهمی در ایجاد تقوا و اصلاح خود و دیگران دارد. قُوا أَنْفُسَكُمْ وَ أَهْلِيكُمْ نَاراً وَ قُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجَارَةُ
4- تربیت دینی فرزندان، بر عهده مدیر خانواده است. قُوا أَنْفُسَكُمْ وَ أَهْلِيكُمْ ناراً
5- نفس انسان، سرکش است و نیاز به حفاظت دارد. قُوا أَنْفُسَكُمْ
6- اولی ترین فرد به حفظ انسان، خود انسان است. قُوا أَنْفُسَكُمْ
7- تا زنجیر از پای خود باز نکنیم، نمی توانیم دیگران را آزاد کنیم. خودسازی شرط موفقیّت در ساختن خانواده و جامعه است. قُوا أَنْفُسَكُمْ وَ أَهْلِيكُمْ
8- کیفررها کردن خانواده و نزدیکان، هیزم آتش دوزخ شدن است. وَ قُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجَارَةُ (1)
رسول خدا صلی الله علیه و آله: أدِّبُوا أوْلادَکُمْ عَلَیَ ثَلاثٍ حُبِّ نَبِیکُمْ وَحُبِّ أهلِ بَیتِهِ وَ تلاوة الْقُرآنِ... (2)
سلیمان بن خالد می گوید: به امام ششم علیه السلام عرض کردم: راستش من خانواده ای دارم که از من حرف شنوی ندارند آیا آن ها را به روش شما دعوت کنم؟ حضرت فرمودند: آری چرا که خداوند در کتابش می فرماید: حفظ و حراست کنید و باز دارید خود و خانواده های خود را از آتش یعنی نگه دارید خود را از آتش به وسیله صبر در طاعت خدا و صبر برترک نافرمانی او و از پیروی شهوت ها و نگه دارید خانواده های خود را از آتش به دعوتشان به سوی طاعت خدا و آموختن احکام دین
به آن ها و بازداشتن آنان از کارهای زشت و واداشتن آنان بر کارهای نیک (1)
به خود و خانواده تان خیر بیاموزید و آنان را ادب کنید.
سید عبد الباقی طباطبایی (فرزند علامه طباطبایی) نقل کرده است: علامه در خانه خیلی مهربان و آرام و هیچ وقت دستور نمی دادند و هر وقت به هر چیزی نیاز داشتند، خودشان می رفتند و می آوردند و چه بسا هنگامی که عیال و یا یکی از اولادشان وارد اطاق می شدند، ایشان در جلوی پای آن ها تمام قامت برمی خاست، بارها اظهار می داشتند که عمده موفقیت هایشا را مدیون همسرش بوده است. (3)
زنی با دو فرزند كوچك خود وارد خانه عایشه همسر رسول خدا صلی الله علیه و آله شد. عایشه سه دانه خرما به مادر بچه ها داد. او به هر يك از آن ها يك دانه خرما داد و خرمای سوم را نصف و به هریک نیم از آن داد.
وقتی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به منزل آمد، عایشه جریان را برای پیامبر صلی الله علیه و آله تعریف کرد. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: آیا از عمل آن زن تعجب کردی؟ خداوند متعال به سبب مساوات و عدالتش او را به بهشت می برد.
و نقل شده که پدری با دو فرزند خود شرفیاب محضر رسول اکرم صلى الله عليه و آله شد. یکی از فرزندان خود را بوسید و به فرزند دیگر اعتنا نکرد. پیامبر صلی الله علیه و آله و این رفتار نادرست را مشاهده نمود و فرمود: چرا با فرزندان خود به طور مساوی رفتار نمی کنی؟ (4)
اگر آیه شریفه، انسان های معذب در آتش دوزخ را آتشگیرانه دوزخ خوانده، بدین جهت است که آنان خود به واسطه اعمالشان، هیزم جهنم هستند. در نتیجه جمله مورد بحث یکی از ادله تجسم اعمال است.
نگهداری خویشتن به ترک معاصی و عدم تسلیم در برابر شهوات سرکش است
و نگهداری خانواده به تعلیم و تربیت و امر به معروف و نهی از منکر و فراهم ساختن محیطی پاك و خالی از هر گونه آلودگی، در فضای خانه و خانواده است.
تعبیر به «قوا» (نگه دارید) اشاره به این است که اگر آن ها را به حال خود رها کنید خواه ناخواه به سوی آتش دوزخ پیش می روند شما هستید که باید آن ها را از سقوط در آتش دوزخ حفظ کنید.
الف) نیکی به پدر و مادر و خویشاوندان
ب) رفتار پسندیده زن و شوهر با همدیگر
ج) حضانت فرهنگی و اخلاقی خانواده:
فرزندان در خانواده هایی که قرآن و آموزه های آن را الگوی خود قرار داده اند. مورد تکریم و احترام قرار گرفته و با شخصیت بار می آیند؛ به سئوالات آن ها به صورت منطقی و متناسب با میزان درک و فهم آن ها پاسخ داده می شود؛ شجاع بار می آیند.
د) قرآن کریم اصولی را نشان می دهد که رعایت آن موجب استحکام بنیان خانواده و سعادت دنیا و آخرت اعضای آن می شود.
وَ إِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّي جَاعِلُ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً قَالُوا أَتَجْعَلُ فيها مَنْ يُفْسِدُ فِيهَا وَ يَسْفِكُ الدِّمَاءَ وَ نَحْنُ نُسَبّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ قَالَ إِنِّي أَعْلَمُ مَا لا تَعْلَمُونَ [سوره بقره، آیه 30]
«و آن گاه بر آدمیان نعمت ارزانی شد که پروردگارت به فرشتگان گفت: من در زمین جانشینی قرار خواهم داد. فرشتگان، گفتند: آیا در زمین کسانی را می گماری که در آن فساد می کنند و خون ها می ریزند، در حالی که ما همراه با ستایش تو، تو را تسبیح می گوییم و تقدیس می کنیم؟ گفت: من چیزهایی می دانم که شما نمی دانید.»
ملائكه جمع مَلَك به معنای فرشته است.
اکثر علماء معتقداند که آن ازالوك مشتق است و الوك بمعنی رسالت است. در صحاح از کسائی نقل شده: اصل ملك مالك است از الوك بمعنی رسالت سپس لام بجای همزه آمده و ملاک شده و آن گاه همزه در اثر کثرت استعمال حذف شده و ملك گشته است و در وقت جمع همزه را آورده و ملائکه گفته اند. بنابراین میم آن زائد است. همچنین در مجمع از ابن کیسان نقل شده: اصل آن از ملک است بنابراین میم زائد نیست.
به هر حال ملک بصورت مفرد و تثنیه و جمع در حدود 80 بار در قرآن مجید آمده است و مراد از آن پیوسته، فرشته و فرشتگان است و اگر آن از الوك باشد شاید بدین جهت است که هریک از ملائکه رسالت و مأموریّت بخصوصی دارند چنان که فرموده:
جاعِلِ الْمَلائِكَةِ رُسُلًا أُولِى أَجْنِحَةٍ... ( فاطر، 1). ظاهرا راجع به آوردن وحی باشد که رسول از ملائکه، وحی را به پیامبران می آورد و رسول از مردم آن را به انسان ها می رساند. (1)
«مَلَک» در شریعت عبارت است از مخلوقی که شأنش افاضه خیر وافاده علم وكشف حق و وعد به معروف است که خداوند متعال او را به همین منظور آفریده است. (2)
خلیفه به معنی نائب و جانشین است. در مفردات و اقرب می گوید:
خلافت نیابت از غیر است در اثر غیبت منوب عنه و یا برای مرگش و یا برای
عاجز بودنش و یا برای شرافت نائب است که از همین قبیل است که خداوند اولیاء خویش را در ارض خلیفه کرده است. یعنی برای شرافت اولیاء مثل هُوَ الَّذِي جَعَلَكُمْ خَلائِفَ الْأَرْضِ (انعام، 165). (1)
در گفت و گوی خدا با ملائکه آمده است: إِنِّی جَاعِلٌ فِي الأَرْضِ خَلِيفَةً. (بقره، 30) مفسّران در این که مقصود از این خلیفه چه کسی و جانشین کیست و نیز در ملاك آن، بريك نظر نیستند. به گفته ابن عباس، ساکنان نخست زمین، جنّیانی اهل فساد و خون ریز بودند و خداوند آدم را جایگزین آنان کرد. (2)برخی آدم را جانشین فرشتگان در زمین می دانند. (3)به نظر حسن بصری، مقصود از خلیفه، فرزندان آدم است که جانشین پدرو نسلی پس از نسلی جانشین یک دیگر می شوند. (4)گروهی نیز معتقدند که آدم، جانشین انسان های پیش از خود است که بر روی زمین می زیسته و نسلشان منقرض شده است. (5)
آن چه اکثر قریب به اتّفاق مفسّران پذیرفته اند، این است که در این آیه، سخن از جانشینی انسان (آدم و اولاد او) از خداوند است. (6)جمعی برآنند که مقام جانشینی خدا، با کفر، گناه و... سازگار نیست و آن را مختص به آدم، انبیا و جانشینان پیامبران دانسته اند. (7)به گفته زمخشری، آلوسی و بیضاوی ، مقصود از جانشینی آدم این است که او و همه پیامبران، جانشین خدا در زمین اند. (8)اما علّامه طباطبایی می گوید: خلافت در این آیه به معنای جانشینی خدا است. (9)ملاصدرا در توجیه شایستگی آدم برای خلافت خدا می گوید: برخی دلیل آن را پذیرش تکلیف از جانب آدم یا فرمان بری وی (با وجود موانعی چون شهوت و غضب) و یا جامعیّت او
1) قاموس قرآن، ج 2، ص 284.
2) جامع البیان، مج 1، ج 1، ص 288.
3) التبیان، ج 1، ص 131.
4) جامع البیان، مج 1، ج 1، ص 288.
5) المنار، ج 1، ص 258.
6) جامع البیان، مج 1، ج 1، ص 288.
7) الكشاف، ج 1، ص 124؛ روان جاوید، ج 1، ص 53.
8) الکشاف، ج 1، ص 124؛ بیضاوی، ج 1، ص 81. روح المعانی، ج 1، ص 351.
9) المیزان، ج 1، ص 116.
بر صفات فرشتگان و حیوان ذکر کرده اند؛ ولی محکم ترین رأی این است که چون جامع همه مظاهر اسمائیه است، به خلافت رسید. (1)
بنابراین همانگونه که بسیاری از محققان پذیرفته اند، منظور خلافت الهی و نمایندگی خدا در زمین است، زیرا سؤالی که بعد از این فرشتگان می کنند و می گویند نسل آدم ممکن است مبدء فساد و خونریزی شود و ما تسبیح و تقدیس تو می کنیم متناسب همین معنی است، چرا که نمایندگی خدا در زمین با این کارها سازگار نیست.
به هر حال خدا می خواست موجودی بیافریند که گل سرسبد عالم هستی باشد و شایسته، مقام خلافت الهی و نماینده «الله» در زمین گردد.
در حدیثی که از امام صادق علیه السلام در تفسیر این آیات آمده نیز به همین معنی اشاره شده است که فرشتگان بعد از آگاهی از مقام آدم دانستند که او و فرزندانش سزاوارترند که خلفای الهی در زمین و حجت های او بر خلق بوده باشند. (2)
آن گاه که خداوند از خلافت موجودی در زمین خبر داد، فرشتگان پرسیدند: آیا کسی را در زمین جانشین می کنی که در آن فساد و خون ریزی کند؟ قالوا أَتَجْعَلُ فِيها مَن يُفْسِدُ فِيها و يَسفِكُ الدّمَاءَ. (بقره، 2 و 30 ) بیش تر مفسّران، پرسش فرشتگان را برای کشف حقیقت و حکمت آفرینش آدم دانسته اند، نه اعتراض به خداوند و طعن بر بنی آدم؛ زیرا مقام فرشتگان برتر از آن است که چنین کنند؛ (3)البتّه برخی پرسش مذکور را از باب اعتراض و طعن و آن را از سوی فرشتگان زمینی، جن و شیاطین دانسته اند؛ زیرا تاریکی نشئه مادّیت که موجب حجاب است، بر آن ها غلبه داشته و درباره مرتبه آدم فاقد شناخت بوده اند. (4)
مفسّران به این پرسش که فرشتگان چگونه دریافتند موجود جدید، مفسد و خون ریز است، پاسخ های گوناگونی داده اند: در این زمینه دو روایت از ابن عبّاس نقل شده است. از روایت نخست برمی آید که پیش از آدم، جنّ در زمین ساکن بود و فساد و خون ریزی می کرد و فرشتگان او را با جن قیاس کردند؛ امّا براساس روایت دیگر، در پی اعلام جانشینی انسان و پرسش فرشتگان از چگونگی آن خداوند متعال
فرمود: ذرّیه اش در زمین فساد کنند و یکدیگر را بکشند. آن گاه بود که فرشتگان آن سؤال را مطرح ساختند. شیخ طوسی و طبرسی نیز این دو وجه را آورده اند. (1)
علامه طباطبایی رحمة الله که می فرماید: چون اولاً انسان موجودی است مادی و زمینی بنابراین دارای قوای غضب و شهوت است ثانیاً زمین دار تزاحم و محدودیت است از جهات مختلف همه چیز در زمین در معرض انحلال و فساد و بطلان است، ثالثاً انسان موجودی است اجتماعی که جزبه صورت زندگی نوعی نمی تواند زندگی کند، ملائکه به این نتیجه رسیدند که کاراین موجود به فساد و خونریزی منجر خواهد شد.
از طرفی خداوند فرمود: می خواهم خلیفه من باشد و چون خلیفه باید نمایشگر مستخلف باشد و تمامی شئون وجودی و آثار و احکام و تدابیر او را حکایت کند باز برای ملائکه سوال بود که چگونه انسان با آن خصوصیات می تواند خلیفة الله باشد که در وجودش مسمای باسماء حسنی و متصف بصفات علیایی از صفات جمال و جلال است و در ذاتش منزه از هر نقصی و در فعلش مقدس از هر شر و فسادی است.
نتیجه این که چنین موجودی لایق مقام خلافت نیست.
سپس علامه می فرماید:
و این سخن فرشتگان پرسش از امری بوده که نسبت به آن جاهل بوده اند، خواسته اند اشکالی را که در مسئله خلافت يك موجود زمینی بذهنشان رسیده حل کنند، نه این که در کار خدای تعالی اعتراض و چون و چرا کرده باشند.
به دلیل این اعترافی که خدای تعالی از ایشان حکایت کرده، که دنبال سؤال خود گفته اند:
إِنَّكَ أَنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ، «تنها داناى على الاطلاق و حکیم علی الاطلاق تویی»، چون این جمله با حرف (ان) که تعلیل را آماده می کند آغاز شده، می فهماند که فرشتگان مفاد جمله را مسلم می دانسته اند (دقت بفرمائید). از طرفی ملائکه گمان می کردند خلیفه صرفا بایت با تسبیح و تقدیسش نمایانگر خداوند باشد و چون زندگی زمینی اجازه چنین امری را نخواهد داد بنابراین استحقاق ما برای چنین خلافتی بیش تر از آدم است.
1) جامع البیان، مج 1، ج 1، ص 314؛ مجمع البیان، ج 1، ص 177؛ التبیان، ج 1، ص 134.
خدای تعالی در رد این سخن ملائکه فرمود: إِنِّي أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ، وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ كُلَّها. (1)
نکته دوم این است که خدای سبحان در پاسخ و در پیشنهاد ملائکه، مسئله فساد در زمین و خونریزی در آن را، از خلیفه زمینی نفی نکرد و نفرمود: که نه، خلیفه ای که من در زمین می گذارم خونریزی و فساد نخواهند کرد و نیز دعوی ملائکه را (مبنی بر این که ما تسبیح و تقدیس تو می کنیم) انکار نکرد، بلکه آنان را بر دعوی خود تقریر و تصدیق کرد.
در عوض مطلب دیگری عنوان نمود و آن این بود که در این میان مصلحتی هست، که ملائکه قادر بر ایفاء آن نیستند و نمی توانند آن را تحمل کنند، ولی این خلیفه زمینی قادر بر تحمل و ایفای آن هست، آری انسان از خدای سبحان کمالاتی را نمایش می دهد و اسراری را تحمل می کند، که در وسع و طاقت ملائکه نیست.
این مصلحت بسیار ارزنده و بزرگ است، بطوری که مفسده فساد وسفك دماء را جبران می کند، ابتداء در پاسخ ملائکه فرمود: (من می دانم آن چه را که شما نمی دانید) و در نوبت دوم، بجای آن جواب، این طور جواب می دهد: که (آیا به شما نگفتم من غیب آسمان ها و زمین را بهتر می دانم؟) و مراد از غیب، همان اسماء است، نه علم آدم به آن اسماء، چون ملائکه اصلا اطلاعی نداشتند از این که در این میان اسمایی هست، که آنان علم بدان ندارند، ملائکه این را نمی دانستند، نه این که از وجود اسماء اطلاع داشته و از علم آدم به آن ها باطلاع بوده اند و گرنه جا نداشت خدای تعالی از ایشان از اسماء بپرسد و این خود روشن است، که سؤال نامبرده به خاطر این بوده که ملائکه از وجود اسماء بی خبر بوده اند.
و گرنه حق مقام، این بود که باین مقدار اکتفاء کند، که به آدم بفرماید: (ملائکه را از اسماء آنان خبر بده)، تا متوجه شوند که آدم علم به آن ها را دارد، نه این که از ملائکه بپرسد که اسماء چیست؟
پس این سیاق به ما می فهماند: که ملائکه ادعای شایستگی برای مقام خلافت کرده و اذعان کردند به این که آدم این شایستگی را ندارد و چون لازمه این مقام آن است که خلیفه اسماء را بداند، خدای تعالی از ملائکه از اسماء پرسید و آن ها اظهار بی اطلاعی کردند و چون از آدم پرسید و جواب داد به این وسیله لیاقت آدم برای حیازت این مقام و عدم لیاقت فرشتگان ثابت گردید. (2)
از مهم ترین سؤالاتی که هر کس از خود می کند این است که «ما برای چه آفریده شده ایم»؟ و «هدف آفرینش انسان ها و آمدن به این جهان چیست»؟
می فرماید: «من جن و انس را نیافریدم جز برای این که عبادتم کنند» و از این راه تکامل یابند و به من نزديك شوند وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونَ. (ذاریات، آیه 57) من نیازی به آن ها ندارم و «هرگز از آن ها روزی نمی خواهم و نمی خواهم مرا اطعام کنند»! ما أُرِيدُ مِنْهُمْ مِنْ رِزْقٍ وَ مَا أُرِيدُ أَنْ يُطْعِمُونَ.
(ذاریات، آیه 58) «خداوند روزی دهنده و صاحب قوت و قدرت است» إِنَّ اللهَ هُوَ الرَّزَّاقُ ذُو الْقُوَّةِ الْمَتِينُ.
اندکی تأمل در مفهوم آیات قرآن در زمینه هدف خلقت نشان می دهد که هدف اصلی همان «عبودیت» است که در آیه فوق به آن اشاره شده و مسئله «علم و دانش» و «امتحان و آزمایش» اهدافی هستند که در مسیر عبودیت قرار می گیرند و «رحمت واسعه خداوند» نتیجه این عبودیت است.
بدین ترتیب روشن می شود که ما همه برای عبادت پروردگار آفریده شده ایم، اما مهم این است که بدانیم حقیقت «عبادت» چیست؟
آیا تنها انجام مراسمی مانند رکوع و سجود و قیام و قعود و نماز و روزه منظور است؟ یا حقیقتی است ماورای این ها؟ هر چند عبادات رسمی نیز همگی واجد اهمیتند.
«عبودیت»- آن گونه که در متون لغت آمده- اظهار آخرین درجه خضوع در برابر معبود است و به همین دلیل تنها کسی می تواند معبود باشد که نهایت انعام و اکرام را کرده است و او کسی جز خدا نیست. بنابراین عبودیت نهایت اوج تکامل يك انسان و قرب او به خداست.
عبودیت کامل آن است که انسان جز به معبود واقعی یعنی کمال مطلق نیندیشد، جز در راه او گام برندارد و هر چه غیر اوست فراموش کند، حتی خویشتن را! و این است هدف نهایی آفرینش بشر که خدا برای وصول به آن میدان آزمایشی فراهم ساخته و علم و آگاهی به انسان داده و نتیجه نهاییاش نیز غرق شدن در اقیانوس «رحمت» اوست. (1)
در حدیث قدسی آمده است که خداوند فرمود: ای فرزند آدم همه چیز را برای تو آفریدم و تو را برای خودم (2).
انسان موجودی دو بعدی است که افزون برادیان توحیدی، بسیاری از ادیان غیر توحیدی نیز به آن معتقدند. (1)قرآن کریم در بیان مراحل آفرینش وی به هر دو بعد اشاره می کند:
نظیر:
وَ مِن ءایتِهِ أَن خَلَقَكُم مِن تُرابٍ (روم، 20)، هُوَ الَّذِی خَلَقَكُم مِن طينٍ (انعام، 2)، هُوَ الَّذِى خَلَقَ مِنَ الماءِ بَشَرًا (فرقان، 54)، خَلَقَ الانسنَ مِن نُطْفَةٍ (نحل، 4)، خَلَقَ الانسنَ مِن عَلَق (علق، 2)، انسان در مسیر تکامل طبیعی خود، از خاک تا مرتبه نباتی در اشکال نطفه و علقه و مضغه و استخوان و رویش گوشت حرکت می کند و سرانجام در رحم مادر با ایجاد اندام ها، عضلات، شبکه گسترده اعصاب و عروق و... به مرحله کمال حیوانی می رسد و برای ورود به حریم «آفرینشی دیگر» (مؤمنون، 14) آماده می شود.
قرآن کریم درباره آفرینش ملکوتی انسان در مورد آدم علیه السلام پس از ذکر تسویه که ناظر به بُعد مُلکی اوست تعبیر نَفَختُ فيهِ مِن رُوحی (حجر، 29؛ ص38، 72) به کار می برد (2)و درباره نسل وی پس از بیان مراحل آفرینش مُلکی (نطفه، علقه، مضغه و...) لحن خود را از خلق به انشاء تغییر داده و مرحله جدیدی را که با مراحل پیشین متفاوت است یادآور می شود؛ مرحله ای که در آن سخن از حیات، علم و قدرت انسان است. مراحل پیشین هرچند در اوصاف، ویژگی ها، رنگ، طعم و شکل با یکدیگر متفاوت بوده اند؛ امّا همجنس یکدیگر به شمار می رفته اند، در حالی که این مرحله همجنس مراحل پیشین به شمار نمی آید. خداوند در این مرحله همان گونه که انسان را از علم و حیات و قدرت برخوردار ساخت، جوهره ذاتی [هویت شخصی] به وی عطا کرد که در مراحل پیشین چنین نبود. (3)
برخی با بیان مشترکاتی میان آدم علیه السلام و فرزندان او، اشتراک در حقایق ملکوتی را نتیجه می گیرند و 4 نکته تلفیق طبیعت و فراطبیعت، دشمنی شیطان، حیات یابی
بانفخه روح الهی و مقام کرامت انسانی را نشانه این می دانند که آن چه قرآن کریم درباره هویت ملکوتی آدم علیه السلام مطرح کرده، مربوط به همه انسان های کامل است و نه شخص آدم. (1)برخی دیگر، دو ویژگی خلافت الهی و تعلیم اسما را عام دانسته و معتقدند این دو ویژگی بالقوه شامل همه انسان ها می گردد. وی برای اثبات ویژگی نخست، به آیات 69 اعراف؛ 14 یونس و 62 نمل، استناد کرده و درباره دومین ویژگی گفته است: علم به اسما به گونه ای در وجود آدمی به ودیعت نهاده شده که آثار آن به تدریج و دائماً ظهور می کند و با هدایت الهی، این علم از قوه به فعلیّت می رسد. (2)
قرآن کریم به رغم این که انسان را با اوصافی همچون حامل امانت الهي، نيك سرشتی، ملکوتی، مختار و... می ستاید، در بسیاری از موارد او را با اوصافی ناپسند نکوهش می کند. در وجه جمع بین این دو دسته اوصاف می توان گفت که اوصاف پسندیده انسان، اصلی، فطری (3)و به بُعد الهی او مربوط می شود و اوصاف ناپسند وی تبعی، طبیعی و به بُعد مادی و دنیایی او ارتباط می یابد، بنابراین می توان گفت در صورتی که انسان از تعلیم و تربیت الهی سود جوید و در پرتو علم و عمل خالصانه استعدادهای خود را به فعلیت برساند می تواند به کمال لایق خود دست یافته، خویش را شایسته همه محامد و کمالات و اوصاف پسندیده گرداند؛ ولی اگر از تعلیم و تربیت صحیح بهرهای نَبَرد و استعدادهای خود را شکوفا نسازد، اوصاف ناپسند دنیایی بر او حاکم می شود و چه بسا موجبات سقوط خویش را فراهم می سازد.
اول- خلافت برای آدم علیه السلام به دلیل قول خدای تعالی در آیه: إذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً. (بقره، 30)
دوم- خلافت برای داود علیه السلام طبق آیه يَا دَاوُدُ إِنَّا جَعَلْنَاكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرضِ (1) اى داود! خلافت سرزمین بیت المقدس را برای تو قرار دادیم.
سوم- خلافت برای مولای متقیان، امیرالمؤمنین علی علیه السلام است، براساس آیه لَيَسْتَخْلِفَنَّهُم فِي الأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ (2) آن حضرت خلیفه خداوند مثل آن دو نفر (آدم و داود) برروی زمین است. (3)
2- سفیان ثوری از منصور و او از مجاهد نقل کرده است که سلمان فارسی گفت: روزی در خدمت محمّد مصطفی صلی الله علیه و آله بودم آن حضرت فرمود: ای مردم! بدانید، وصی و خلیفه و بهترین کسی که بعد از من، دین مرا ادا کند و وعده های مرا عمل نماید پسرعمّ من علی بن ابی طالب علیه السلام است. (4)
چون اولاً انسان موجودی است مادی و زمینی بنابراین دارای قوای غضب و شهوت است ثانیاً زمین دار تزاحم و محدودیت است از جهات مختلف همه چیز در زمین در معرض انحلال و فساد و بطلان است، ثالثا انسان موجودی است اجتماعی که جز به صورت زندگی نوعی نمی تواند زندگی کند، ملائکه به این نتیجه رسیدند که کاراین موجود به فساد و خونریزی منجر خواهد شد.
با توجه به نقشی که فرشتگان به اذن خداوند، در تدبیر امور عالم دارند، می توان گفت که رسالت آنان شامل دو بخش است: رسالت تکوینی که به وساطت آنان در تدبیر امور عالم و انجام فرامین الهی مربوط می شود و رسالت تشریعی که به میانجی بودن آنان در نزول وحی به پیامبر باز می گردد.
قرآن کریم کارهای فراوانی را برای فرشتگان برشمرده است. وساطت در نزول وحی و ابلاغ پیام الهی به پیامبران، تدبیر امور عالم و وساطت در وصول فیض الهی به مخلوقات، استغفار و شفاعت برای مؤمنان و امداد آنان، لعن کافران، ثبت اعمال بندگان و قبض روح آنان در هنگام مرگ از جمله مأموریت های الهی است که فرشتگان آن ها را اجرا می کنند.
عبودیت کامل آن است که انسان جزبه معبود واقعی یعنی کمال مطلق نیاندیشد،
جز در راه او گام برندارد و هر چه غیر اوست فراموش کند، حتی خویشتن را! و این است هدف نهائی آفرینش بشر که خدا برای وصول به آن میدان آزمایشی فراهم ساخته و علم و آگاهی به انسان داده و نتیجه نهایی آن نیز غرق شدن در اقیانوس «رحمت» اوست.
اعْلَمُوا أَنَّمَا غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَأَنَّ للهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِي الْقُرْبى وَ الْيَتَامِي وَ الْمَسَاكِينِ وَ ابْنِ السَّبِيلِ إِنْ كُنْتُمْ آمَنْتُمْ بِاللهِ وَ مَا أَنْزَلْنَا عَلَى عَبْدِنَا يَوْمَ الْفُرْقَانِ يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعَانِ وَ اللهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ [سوره انفال، آیه 41]
«و بدانید که هر فایده ای به دست می آورید، خمس آن برای خدا و پیامبر و برای خویشاوندان او، یتیمان و بینوایان و درراه مانده از بستگان اوست؛ پس آن را به اهلش بپردازید اگر به خدا و آن چه در روز جدایی حق از باطل، (روز بدر) بربنده خود محمّد فرو فرستادیم ایمان دارید؛ روزی که آن دو گروه مؤمن و مشرک برای نبرد با یکدیگر روبه رو شدند و خدا بر انجام هرکاری تواناست.»
در فرهنگ لغت به معنای «یک پنجم» و جمع آن «اخماس» است. (1)
آن چه از کتب لغت استفاده می شود، این است که در ریشه معنی لغوی این کلمه عنوان جنگ و آن چه از دشمن به دست می آید، نیفتاده است، بلکه هر درآمدی را شامل می شود؛ به عنوان شاهد به چند قسمت از کتب معروف و مشهور لغت که مورد استناد همه دانشمندان و ادبای عرب است، اشاره می کنیم:
در کتاب «لسان العرب»، جلد دوازدهم می خوانیم:
«و الغنم: الفوز بالشّيء من غير مشقة و... الغنم، الغنيمة و المغنم الفيء... و في الحديث الرّهن لمن رهنه له غنمه و علیه غرمه، غنمه زيادته و نمائه و فاضل قيمته... و غنم الشّيء غنما: فاز به...؛»
غنم یعنی دسترسی به چیزی بدون مشقّت پیدا کردن و غنم، غنیمت و مغنم به معنی فی است (فیء را نیز در لغت به معنی چیزهایی که بدون زحمت به انسان می رسد ذکر کرده اند...) و در حدیث وارد شده که گروگان در اختیار کسی است که آن را به گرو گرفته، غنیمت و منافعش برای او است و غرامت و زیانش نیز متوجّه او است و نیز غنم به معنی زیادی و نمو و اضافه قیمت است... فلان چیزی را به غنیمت گرفت یعنی به آن دسترسی پیدا کرد. قرآن نیز غنیمت، برای غنائم غیر جنگی بکار رفته است: فَعِنْدَ اللهِ مَعَانِمُ كَثِيرَةٌ
در این جا به معنای روز جدایی حق از باطل «يَوْمَ الْفُرْقانِ» و روز درگیری گروه طرفداران کفر با گروه طرفداران ایمان آورده شده، اشاره به این که روز تاریخی بدر روزی بود که نشانه های حقانیت پیامبر صلی الله علیه و آله و ظاهر گشت، زیرا قبلا و عده پیروزی به مسلمانان داده بود در حالی که ظاهرا هیچ نشانه ای از آن وجود نداشت و چنان
1) لسان العرب، ج 6، ص70.
عوامل مختلف غیر منتظره برای پیروزی دست به دست هم داد که آن را نمی شد برتصادف حمل کرد، بنابراین صدق آیاتی که براین پیامبر صلی الله علیه و آله در چنین روزی نازل شده دلیل آن در خودش نهفته است. (1)
موضوع مهمّی که در این آیه باید مورد بررسی دقیق قرار گیرد و در حقیقت تمام بحث در آن متمرکز می گردد، در این است که آیا غنیمت که در آیه آمده است تنها شامل غنائم جنگی می شود، یا هرگونه درآمدی را در بر می گیرد.
در صورت اوّل، آیه تنها خمس غنائم جنگی را بیان می کند و برای خمس در سایر موضوعات باید از سنّت و اخبار و روایات صحیح و معتبر استفاده کرد و هیچ مانعی ندارد که قرآن به قسمتی از حکم به تناسب اشاره کند و قسمت های دیگر در سنّت بیان شود.
مثلًا در قرآن مجید، نمازهای پنجگانه روزانه صریحاً آمده است و همچنین به نماز طواف که از نمازهای واجب است اشاره شده، ولی از نماز آیات که مورد اتّفاق تمام مسلمانان اعم از شیعه و سنّی است، ذکری به میان نیامده و همچنین نماز قضا و مانند آن و هیچ کس را نمی یابیم که بگوید چون نماز آیات در قرآن ذکر نشده و تنها در سنّت پیامبر آمده است، نباید به آن عمل کرد و یا این که چون در قرآن به بعضی از غسل ها اشاره شده و سخن از بعضی غسل ها به میان نیامده است بنابراین باید از آن صرف نظر کرد، این منطقی است که هیچ مسلمانی آن را نمی پذیرد.
بنابراین، هیچ اشکالی ندارد که قرآن تنها قسمتی از موارد خمس را بیان کرده باشد و بقیّه را موکول به سنّت نماید و نظیر این مسئله در فقه اسلام بسیار زیاد است و آن ها که کم ترین آگاهی از مسائل فقهی دارند، به خوبی این مطلب را دریافته اند ولی با این حال باید ببینیم که آیا راستی منحصر به غنائم جنگی است و یا هرگونه درآمدی را شامل می شود؟ (2)
این آیه در حقیقت بازگشت به همان مسئله غنائم است به تناسب آیاتی که در باره جهاد، قبل از این گفته شد، زیرا در چند آیه قبل اشارات مختلفی به موضوع جهاد گردید و از آن جا که جهاد غالبا با مسئله غنائم آمیخته است تناسب با ذکر حکم
غنائم دارد (بلکه چنان که خواهیم گفت قرآن در این جا حکم را از مسئله غنائم جنگی نیز فراتر برده و به همه درآمدها اشاره کرده است). (1)
این که آیه شریفه پس از بیان مصارف خمس، عبارت «اگر ایمان به خدا و پیامبر دارید» را به کار برده برای این است که بفهماند تنها ادعای ایمان نشانه ایمان نیست بلکه بالاتر، شرکت در میدان جهاد هم کافی نیست. آن چه روح ایمان را در انسان تثبیت می کند تسلیم در مقابل همه دستورات خداوند خصوصا دستوارت مالی است که گاهی صفت بخل انسان را از تواضع در برابر آن باز می دارد. (2)
از ظاهر آیه برمی آید که تشریع در آن مانند سایر تشریعات قرآنی ابدی و دائمی است و نیز استفاده می شود که حکم مورد نظر آیه مربوط به هر چیزی است که غنیمت شمرده شود، هر چند غنیمت جنگی ماخوذ از کفار نباشد، مانند استفاده های کسبی و مرواریدهایی که با غوص از دریا گرفته می شود و کشتی رانی و استخراج معادن و گنج، آری، گو این که مورد نزول آیه غنیمت جنگی است ولیکن مورد مخصص نیست. (3)
منظور از «یوم الفرقان» روز جدایی حق از باطل، روز بدر است به دو دلیل اول این که آن روز روزی بود که نشانه های حقانیت پیامبر «صلی الله علیه و آله» ظاهر گشت و دوم این که روز رویایی و جدایی حق و باطل «یوم التقى الجمعان» برای مسلمانان در واقع یک نعمت بزرگ الهی بود زیرا چه دوستان و چه دشمنان را به اندیشه پیرامون آئین جدید و قدرت حیرت انگیز آن وادار نمود و در آن روز مؤمنان راستین از مدعیان كاذب شناخته شدند. (4)
دستگیری نماید و این خلأ اقتصادی را پرکند. خداوند متعال با نزول آیات زکات دست یاری و رحمت بی پایانش را به کمک نبی اکرم صلی الله علیه و آله فرستاد و با واجب ساختن زکات، این نقص و کاستی را برطرف کرد. این فریضه الهی از مالیات هایی است که در حقیقت جزو اموال عمومی جامعه اسلامی محسوب می شود و نیز به غیر بنی هاشم «سادات» اختصاص دارد و لذا مصارف آن عموماً موارد یاد شده است. ولی امام به عنوان رئیس حکومت نیز هزینه هایی دارد که باید تأمین شود. او برای پیشبرد نظام اسلامی و اداره جامعه، به بودجه فراوانی نیاز دارد. فریضه خمس برای تأمین این منظور، بر متمکنان جامعه واجب گردیده است. (1)لذا در روایت از خمس به عنوان «وجه الاماره» یاد شده است.
علامه طباطبایی رحمة الله در المیزان آورده است: «در روایات آمده است غرض خداوند از تشریع خمس، احترام اهل بیت رسول خدا بود. خداوند خواسته تا آنان محترم تر از آن باشند که چرک اموال مردم را بگیرند و ظاهر این روایات این است که نکته مذکور را از آیه زکات که خطاب به پیامبرش می فرماید: خُذْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَ تُزَكِّيهِم بِهَا وَصَلِّ عَلَيْهِمْ إِنَّ صَلواتَكَ سَكَنٌ لَّهُمْ گرفته شده باشد. چون تطهیر و تزکیه همیشه در چیزهایی است که چرک و آلودگی و مانند آن داشته باشند. وگرنه اگر این معنا در آیه زکات نبود و از آن جا گرفته نمی شد، در خود آیه خمس چنین معنایی وجود ندارد تا بگوییم از خود آیه گرفته شده است. (3)
خمس وسیله ای برای رشد و کمال انسان محسوب می شود، همچنان که هر فرد با انجام دادن هر وظیفه ای، مرحله ای را انجام داده و خود را از گناهان پاک نموده و به سوی کمال ترقی می کند. چنان که امام رضا علیه السلام فرمود: «پرداخت خمس کلید جلب روزی و وسیله آمرزش گناهان است.» (1)
تحقق احیای دین خدا و پیاده کردن حکومت اسلامی. که هدف اصلی این مکتب است. نیاز به بودجه مستقل و جدای از بودجه زکات دارد: «ان الخمس عوننا على ديننا.» خمس ثروت بسیار عظیمی برای تأمین هزینه های انقلاب جهت رسیدن به حکومت عدل الهی است. قدرت وجودی تشیع و زنده ماندن این مکتب در طول عصر حضور و غیبت، براساس خمس استوار بوده است. این توان به اهل بیت علیهم السلام و علما. که وارثان آنان هستند، این توانایی را بخشید تا با فشار و اختناق دستگاه ظلم در راه خدا ایستادگی کنند. (2)
علمای شیعه معتقدند که خمس در هرگونه فائده ای که برای انسان فراهم می گردد واجب است، اعم از این که از طریق کسب و تجارت باشد، یا از طریق گنج و معدن و آن چه با غوص از دریاها خارج می کنند و سایر اموری که در کتب فقهی آمده است و می توان به این آیه بر این مدّعا استدلال کرد زیرا در عرف لغت به تمام این ها غنیمت گفته می شود.
در تفسیر «مجمع البیان» نخست غنیمت را به معنی غنائم جنگی تفسیر کرده، ولی به هنگام تشریح معنی آیه چنین می گوید: «قال اصحابنا انّ الخمس واجب في كلّ فائدة تحصل للانسان من المكاسب و ارباح التّجارات، و في الكنوز و المعادن و الغوص وغير ذلك ممّا هو مذكور فى الكتب، و يمكن ان يستدلّ على ذلك بهذه الآية فانّ في عرف اللّغة يطلق على جميع ذلك اسم الغنم و الغنيمة» (3)
در تفسیر المیزان نیز با استناد به سخنان علمای لغت تصریح شده که غنیمت هرگونه فایده است که از طریق تجارت یا کسب و کار و یا جنگ به دست انسان می افتد و مورد نزول آیه گرچه غنائم جنگی است ولی می دانیم که هیچ گاه مورد، عمومیّت مفهوم آیه را تخصیص نمی زند. (4)
به اتفاق دانشمندان مکتب اهل بیت علیهم السلام مراد از «ذی القربی» در آیه اهل بیت علیهم السلام است. ولی مفسران و دیگر دانشمندان اهل سنت در این مورد نیز اختلاف نظر دارند.
برخی مفسران سه قول را ذکر کرده اند:
الف) مراد از ذی القربی همه قریش است.
ب) مراد از ذی القربی فقط بنی هاشم است.
ج) مراد از ذی القربی بنی هاشم و بنی المطلب است. (1)بیش تر اهل سنت این قول را ترجیح داده اند و این روایت را دلیل آورده اند که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: أَنَّهُمْ لَمْ يفارقوني فِي جَاهِلِيَّةٍ وَ لَا اسلام أَنَّما بَنُو هَاشِمٍ وَ بَنُو الْمُطَّلِبِ شَيْءٍ وَاحِدٍ. (2)
علامه در المیزان فرموده است: ظاهر روایات از ائمه هدی این است که ذی القربی را به امامان تفسیر کرده اند. ظاهر آیه هم همین معنا را تایید می کند چون از «ذی القربى» لفظ مفرد تعبیر کرده و نفرموده «ذوی القربی». (3)
در مورد ذی قربی ابن عطیه اندلسی چنین می گوید: مراد از ذی قربی، قرابت رسول خداست. علی بن الحسین و ابن عباس گفته اند که مراد از ذی قربی فقط بنی هاشم است. او از مجاهد نقل کرده است که می گوید: کان آلِ مُحَمَّدٍ لَا تَحِلُّ لَهُمُ الصَّدَقَةُ فَجَعَلَ لَهُمْ خَمْسَ الْخُمُسِ؛ «صدقه برآل محمد حلال نیست، لذا خمس را برای آن ها قرار داده است.» و از شافعی نقل کرده است که گوید: «هم بنو هاشم و بنو المطلب فقط.» برخی گفته اند مراد از قربی همه قریش اند؛ دلیل این نظر را این قول ابن عباس را آورده اند که در پاسخ به سؤالی گفت: قَدْ كُنَّا نَقُولُ اناهم وَ لَكِنْ فابی ذالک علینا قَوْمِنَا وَ قَالُوا قُرَيْشٍ كُلِّهَا ذُو الْقُرْبَى؛ «ما همواره می گفتیم که مراد از آن (ذی قربی) ما هستیم، ولی قوم ما این سخن را انکار کردند و گفتند همه قریش ذی قربی هستند.» (4)
روایتی از علی بن الحسین نیز نقل شده است. آن حضرت به مردی از اهالی شام فرمود: أَمَّا قَرَأْتُ فِي الانفال وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَانِ اللَّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ قَالَ نَعَمْ فانكم لَا نُتِمُّ هُمْ؟ قالَ نَعَمْ؛ «در سوره انفال نخوانده ای «آن چه از غنیمت به دست بیاورید، یک پنجم از آن برای خدا و رسول است»؟ گفت: بلی خوانده ام! مگر آن ها
شمایید؟! فرمود: بلی آنان ما هستیم.»
سلیم بن قیس از امیرالمومنین علیه السلام روایت کرده است: «به خدا قسم! مقصود از ذی قربی ما هستیم که آن ها کسانی هستند که خداوند آن ها را با خود و رسولش قرین ساخت و گفت: فَانِ اللَّهِ خُمُسَهُ.... این آیه مخصوص به ماست و به سبب احترام و اکرام پیامبر، خداوند در صدقه سهمی برای ما قرار نداده است تا ما از دست مانده مردم نخوریم.» (1)
الف) امام معصوم و زمان هر عصر: تعداد کثیری از علمای مکتب اهل بیت علیهم السلام این نگرش را قبول کرده اند. شیخ طوسی، شیخ مفید، سید مرتضی علم الهدی، ابن زهره، ابن حمزه، ابن ادریس، سلار و محقق ثانی از آن جمله اند.
ب) فرزندان هاشم: برخی از دانشمندان اهل سنت و شیعه این قول را پسندیده اند.
ج) فرزندان هاشم و عبدالمطلب: اکثر اهل سنت از جمله شافعی به طرف این دیدگاه رفته اند.
کسانی که قول اول را قبول کرده اند گفته اند این مسئله اجماعی است و دیگر این که «ذی القربی» مفرد است و لفظ مفرد بر بیش تر از یک فرد صدق نمی کند و در این زمینه برخی روایات نیز دلالت می کند: خَمْسَ ذی القربي لِقَرَابَةِ رَسُولَ اللَّهِ وَ هُوَ الامام. (2)روایت دیگری را نیز شیخ انصاری در کتاب خمس آورده است: وَ نَحْنُ وَ اللَّهِ عَنَى بِذِى الْقُرْبى. (3)
دانشمندان مکتب اهل بیت علیهم السلام معتقدند که مراد از این سه گروه، ایتام و مساکین و درماندگان، خویشاوندان پیامبرند، ولی اهل سنت بر آن اند که مراد از آن، سه گروه از مسلمانان اند. دلیل ما اجماع است، زیرا شکی در شمول مساکین، ایتام و ابن سبیل از اهل بیت علیهم السلام در آیه نیست و دلیلی برای شمول غیر اهل بیت علیهم السلام در آیه وجود ندارد. (4)در این مورد روایاتی نیز از طریق اهل بیت علیهم السلام وارد شده است. چنان که
از امیرالمومنین علیه السلام در مورد آیه مذکور آمده است: مِنَّا خَاصَّةً وَ لَمْ يَجْعَلْ لَنَا فِي سَهْمِ الصَّدَقَةِ نَصِيباً أَكْرَمَ نَبِيَّهُ وَ أَكْرَمَنَا أَنْ يُطْعِمَنَا أَوْسَاخَ أَيْدِى النَّاسِ. (1)
روایت مرفوع دیگر از صفار نقل شده است: وَ النِّصْفُ الْبَاقِي لِلْيَتَامَى وَ الْمَسَاكِينِ وَ أَبْنَاءِ السَّبِيلِ مِنْ آلِ مُحَمَّدِ الَّذِينَ لَا تَحِلُّ لَهُمُ الصَّدَقَةُ وَ لَا الزَّكَاةُ عَوَّضَهُمُ اللَّهُ سُبْحَانَهُ ذلک مکان الْخُمُسِ. (2)
گاهی می گویند: ما که به دولت اسلامی مالیات می دهیم، دیگر خمس و زکات برای چه؟
در پاسخ به این سؤال، به تفاوت هایی که میان خمس و زکات با مالیات است اشاره می کنیم:
مالیات، هزینه ای است که شما می پردازید تا دولت، رفاه شما را بیرون منزل تأمین کند. مثلًا بیرون منزل شما بوستانی احداث کند همان گونه که خود نیز در منزل باغچه احداث می کنید.
هرکسی حیاط منزل خود را موزائیک یا سنگ می کند، به دولت نیز مالیات می دهد تا بیرون منزلش را اسفالت کند.
درب منزل خود را قفل می زند، به دولت نیز مالیات می دهد بیرون منزل پلیس بگمارد.
در منزل لامپ روشن می کند، به دولت نیز مالیات می دهد تا بیرون منزل، کوچه و خیابان را روشن کند.
در منزل کپسول آتش نشانی دارد، به دولت نیز مالیات می دهد تا بیرون منزل ماشین آتش نشانی را آماده داشته باشد.
بنابراین مالیات، خرج خود شما می شود و نظیر پولی است که شما در منزل برای زندگی شخصی هزینه می کنید. با این تفاوت که آن چه در منزل خرج می کنید مستقیم است و آن چه در بیرون خرج می شود به واسطه مالیاتی است که به دولت می دهید.
پرداخت خمس و زکات، به عنوان يك عبادت است و در آن قصد قربت لازم است
که اگر نباشد عمل قبول نمی شود. برخلاف مالیات که قصد قربت نمی خواهد و نوعاً با اکراه پرداخت می گردد.
خمس، زیر نظر عالم ترین، محبوب ترین، با تقوی ترین فردی که با تحقیق انتخاب شده، یعنی فقیه عادل مصرف می شود، برخلاف مالیات که چنین شرطی در آن نیست و لذا گاهی غیر عادلانه هزینه می شود. به علاوه اتصال طبقه محروم با عالم ربانی زمینه پندپذیری و اطاعت از خدا و رسول است و فقرا و سایر گیرندگان، چون خمس را از دست جانشین امام زمان علیه السلام می گیرند احساس حقارت نمی کنند.
در خمس و زکات به پرداخت کننده اعتماد می شود، یعنی اولًا خودش حساب مال خود را می کند نه بازرس و مأمور دولت. ثانیاً کسی را که می خواهد مال خود را به او بدهد انتخاب می کند که کدام مرجع و عالم متّقی تر باشد. ثالثاً از مصرف آن زیر نظر مجتهد عادل آگاه است و می داند در کجا هزینه می شود.
در خمس و زکات هدفِ گیرنده، رشد و پاک کردن مردم و هدفِ پرداخت کننده قرب به خداست.
خمس را از مازاد مخارج سالانه می گیرند، ولی مالیات از اصل درآمد مردم گرفته می شود. (1)
خمس مالتان را بدهید تا رزق شما حلال شود، سپس فرمود: این کلام سختی است که جز افراد با ایمان امتحان شده، تحمّل آن را ندارند.
نپرداختن خمس، در کنار شرک و قتل نفس، از بزرگ ترین گناهان کبیره شمرده
شده است. امام صادق علیه السلام فرمود: اکبر الکبائر سَبْعُ: الشِّرْكِ وَ الْقَتْلِ وَاكِلْ أَمْوَالِ الیتامی وَ عُقُوقُ الْوَالِدَيْنِ وَ قَذْفُ الْمُحْصَنَاتِ وَ الْفِرَارُ مِنَ الزَّحْفِ و انكار مَا انْزِلْ اللَّهُ، سپس فرمود: امّا خوردن مال یتیمان همان حقّ ما است که از ما ربوده و خوردند. (1)
امام زمان علیه السلام فرمود: لَعْنَةُ اللَّهِ وَ الْمَلَائِكَةِ وَ النَّاسِ أَجْمَعِينَ عَلَى مَنِ اسْتَحَلَّ مِنْ مَالِنَا دِرْهَماً (2)لعنت خدا و فرشتگان و مردم بر کسی که يك درهم مال ما را حلال بشمارد
امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: هَلَكَ النَّاسُ فِى بُطُونِهِمْ وَ فُرُوجُهُمْ لَا نَهِمُ لَمْ يُؤَدُّوا الينا حَقُّنَا (3)مردم بخاطر این که حق ما را نمی دهند غذا و آمیزش آنان ناپاک شده و سبب هلاکت آنان می شود.
در بعضی احادیث می خوانیم: مَنِ اسْتَحَلَّ مِنْهَا شَيْئاً فامسكه فانما ياكل النِّيرَانِ (4)کسی که بخشی از خمس را حلال پندارد و آن را نپردازد، گویا آتش می خورد.
به راستی، خمس كمك ما است بردین ما و بر عیالات ما و بر دوستان ما و وسیله بذل و بخشش ما است و حفظ آبروی ما از کسی که از او بیم داریم. آن را از ما دریغ ندارید و خود را از دعای ما محروم نسازید، زیرا پرداخت خمس، کلید روزی شما است و مایه پاک شدن گناهان شما و ذخیره ای است که برای روز نانواتی خود پس انداز می کنید، مسلمان کسی است که برای خدا به آن چیزی که او را عهده دار کرده وفا کند، مسلمان نیست کسی که به زبان پذیرا است و به دل مخالف است. (5)
سرمایه داری مبلغ قابل توجّهی پول را به عنوان خمس و سهم امام خدمت حضرت امام خمینی قدس سره آورد و از امام خواست که خمس ماشینش را نگیرد!
امام فرمود: شما برما منّت نداری بلکه ما بر شما منّت داریم، چون که شما با دادن خمس نجات پیدا می کنید و مسئولیّت به گردن ما می افتد که چگونه مصرف کنیم. یا همه ی پول را ببر و یا همه ی خمس را بده. (1)
خمس یکی از مسلّمات اسلام است که قرآن مجید وجوب آن را به صراحت بیان نموده است. قرآن ادای خمس را با ایمان به خداوند پیوند زده است. از این جا روشن می شود که نه فقط اعتقاد به وجوب خمس، بلکه ادای آن از ضروریات دین است. آن چه بین شیعه و اهل سنت مشترک و مسلّم است، وجوب خمس بر اموال جنگی است. ولی مکتب اهل بیت علیهم السلام با توجه به ظاهر آیه خمس و نظر به عرف و لغت، علاوه بر اموال غنیمت جنگی، خمس هر چیزی را که بر آن در لغت و عرف، غنیمت و فواید صدق می کند، واجب می داند و روایات فریقین را براین مطلب دلیل آورده است. اما اکثر اهل سنت وجوب خمس را فقط بر اموال جنگی منحصر کرده اند، اگر چه برخی از آن ها خمس را بر گنج و برخی دیگر بر اشیا نیز لازم می دانند.
از بررسی مجموع نظرات فقها و مفسرین نکات زیر به دست می آید:
الف) خمس یکی از واجبات مسلّم و ضروریات دین، مانند نماز و روزه است.
ب) خمس برای بنی هاشم حق مالی است به احترام آن ها به جای زکات داده می شود.
ج) خمس فقط به فرزندان بنی هاشم داده می شود.
د) خمس واجبی است که از قرآن، سنت و از اجماع ثابت است.
بنابراین، خمس عبارت است از ادای یک پنجم بعضی از اموالی که زاید بر مخارج زندگانی باشد، به مستحقان خاص آن.
1) خاطرات حجه الاسلام قرائتی، ص 132.
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللهَ وَ ابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ وَ جاهِدُوا فِي سَبِيلِهِ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ [سوره مائده، آیه 35]
«ای اهل ایمان! از خدا پروا کنید و دست آویز و وسیله ای [از ایمان، عمل صالح و آبروی مقرّبان درگاهش] برای تقرّب به سوی او بجویید و در راه او جهاد کنید تا رستگار شوید.»
وسیله بمعنی تقرّب و نزدیکی است «وسل اليه: تقرّب». (1)
راغب در مفردات می گوید کلمه «وسیله» به معنای رساندن خود به چیزی است با رغبت و میل و این کلمه از نظر معنا خصوصی تر از کلمه «وصیله» است، برای این که در وسیله معنای رغبت نیز خوابیده، ولی در وصیله چنین نیست و بیش از رساندن به چیزی دلالت ندارد، چه این که این رساندن با رغبت باشد و چه بدون رغبت، خدای تعالی در قرآن کریم فرموده: وَ ابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ و حقیقت وسيله به درگاه خدا مراعات راه خدا است، به این که اولاً به احکام او علم پیدا کنی و درثانی به بندگی او بپردازی و ثالثا در جستجوی مکارم و عمل به مستحبات شریعت باشی و این وسیله معنایی نظیر معنای کلمه قربت را دارد. (2)
بَغی: طلب توأم با تجاوز از حدّ. این معنی با مطلق تجاوز قابل جمع است زیرا تجاوز از طلب جدا نیست، هر جا که تجاوز هست طلب نیز هست.
تجاوز چنان که راغب تصریح می کند دو جور است یکی تجاوز ممدوح مثل تجاوز از عدالت باحسان و از عمل واجب بمندوب، یعنی عمل به هر دو و دیگری تجاوز مذموم، مثل تجاوز از حق به باطل. (3)
وسیله برقراری نوعی اتصال است که در مورد خداوند عبارت است از اتصال
معنوی بنده به خداوندی که منزه از مکان و جسمانیت است و این رابطه چیزی جز عبودیت نیست لذا «ابتغاء وسیله» به این معنی است که انسان حقیقت عبودیت را در خود تحقق دهد یعنی در مقابل خداوند در خود جز فقر و مسکنت چیزی نبیند.
بنابراین علم و عمل که راغب به آن اشاره کرده از لوازم وسیله است.
از همین جا روشن می شود که مراد از جمله: «وَ جاهِدُوا فِی سَبِیلِهِ» مطلق جهاد است، یعنی اعم از جهاد با نفس و جهاد با کفار است، برای این که این جمله متصل به جمله قبل است که در آن وسیله عبارت بود از مطلق هر چیزی که بنده را با پروردگارش مرتبط می سازد و دلیلی هم در کلام نیست که خصوص این جمله را مقید کند به جهاد با کفار، ضمن این که دو آیه بعدی هم که مشتمل بر تعلیل است با این معنی مناسب تر است. (1)
در سوره اسراء آیات 56 و 57 می فرماید:
قُلِ ادْعُوا الَّذِينَ زَعَمْتُمْ مِنْ دُونِهِ فَلا يَمْلِكُونَ كَشْفَ الضُّرِعَنْكُمْ وَ لَا تَحْوِيلاً * أُولئِكَ الَّذِينَ يَدْعُونَ يَبْتَغُونَ إِلَى رَبِّهِمُ الْوَسِيلَةَ أَيُّهُمْ أَقْرَبِّ وَ يَرْجُونَ رَحْمَتَهُ وَ يَخافُونَ عَذابَهُ إِنَّ عَذَابَ رَبِّكَ كَانَ مَحْذُوراً. بگو: «کسانی را که غیر از خدا (معبود خود) می پندارید، بخوانید! آن ها نه می توانند مشکلی را از شما برطرف سازند و نه تغییری در آن ایجاد کنند.» کسانی را که آنان می خوانند، خودشان وسیله ای (برای تقرب) به پروردگارشان می جویند، وسیله ای هر چه نزدیک تر؛ و به رحمت او امیدوارند؛ و از عذاب او می ترسند؛ چرا که عذاب پروردگارت، همواره در خور پرهیز و وحشت است!
در این آیات نیز تأکید شده است که هر آن چه را هم که شما به عنوان معبود خود مشرکانه مورد توجه قرار می دهید در نظام تکوین نیازمند یک دستاویز است پس آیه شریفه اصل این که همه موجودات تکوینا نیازمند به واسطه هستند تأیید می کند
آیه 57 دلیل این که مبعودهای خیالی نمی توانند مشکلات شما را حل کنند را این می داند که آن ها خودشان برای حل مشکلات به در خانه خدا می روند، خودشان سعی دارند به ذات پاک او تقرب جویند و هرچه می خواهند از او بخواهند: «آن ها کسانی هستند که خدا را می خوانند و برای تقرب به او به اطاعتش متوسل می شوند» و توسلشان به خداوند با دو بال خوف و رجاء است وَ يَرْجُونَ رَحْمَتَهُ و وَ يَخافُونَ عَذَابَهُ.
بعضی از مفسرین معتقدند که مفهوم جمله چنین است: آن ها می کوشند که هریک در تقرب پروردگار بر دیگری سبقت جویند، گویی در مسیر اطاعت پروردگار و قرب
1) ترجمه تفسیر المیزان، ج 5، ص 536، با کمی تلخیص.
به ذات پاک او دريك مسابقه معنوی شرکت جسته اند که هریک می کوشد در این میدان بر دیگری تقدم یابد، آیا کسانی که چنین هستند می توانند معبود، واقع شوند و استقلال داشته باشند؟ (1)
وسیله هر کارنیک و شایسته ای را شامل می شود
وسیله به معنی تقرب جستن و یا چیزی است که باعث تقرب می شود (و یا نتیجه ای که از تقرب حاصل می گردد).
و به این ترتیب وسیله مفهوم بسیار وسیعی دارد که هر کارنيك و شایسته ای را شامل می شود و هر صفت برجسته در مفهوم آن درج است، چرا که همه این ها موجب قرب پروردگار است.
درجات استعانت با مراتب عبادت به هم پیوسته است و به هر میزان که عابد در عبادت، موحّد و در توحید، صادق باشد، استعانتش نیز ظریف تر خواهد بود؛ اگر عبادت به مرحله عالی راه یافت، استعانت نیز به مرحله ولایت می رسد و در استعانت مولّی علیه از ولیّ، عون کامل از آنِ ولیّ است که بر همه شئون مولّی علیه اشراف دارد. (2)
برخلاف پندار برخی مفسران (3)، استعانت از خدای سبحان، به عبادتش منحصر نیست. گرچه مددخواهی از او بلافاصله بعد از حصر عبادت آمده است: ايّاكَ نَعبدُ و إِيّاكَ نَستعين؛ ليكن دلالتی بر خصوص یاری جستن از خدا در عبادت او ندارد، بلکه منظور، انحصاركمك گرفتن از خدا در مطلق امور است و این عمومیت را، افزون بر آیه 5 سوره حمد از آیات 45 و 153 بقره نیز می توان استفاده کرد، زیرا در هيچ يك از این دو آیه، متعلق استعانت بیان نشده است. (4)
مفسر بزرگ شیعه علامه طباطبایی رحمة الله ذیل تفسیر این آیه شریفه می فرماید:
«خدای تعالی در قرآن کریم فرموده: وَ ابْتَغُوا إِلَیهِ الْوَسِیلَةَ و حقیقت وسیله به درگاه خدا مراعات راه خدا است، به این که اولاً به احکام او علم پیدا کنی و در ثانی به بندگی او بپردازی و ثالثا در جستجوی مکارم و عمل به مستحبات شریعت باشی و این وسیله معنائی نظیر معنای کلمه قربت را دارد و چون وسیله نوعی توسل است و توسل هم در مورد خدای تعالی که منزه از مکان و جسمانیت است توسل معنوی و پیدا کردن
رابطه ای است که بین بنده و پروردگارش اتصال برقرار کند و نیز از آن جا که بین بنده و پروردگارش هیچ رابطه ای به جز ذلت عبودیت نیست قهرا وسیله، عبارت است از این که انسان حقیقت عبودیت را در خود تحقق دهد و به درگاه خدای تعالی و جهه فقر و مسکنت به خود بگیرد...» (1)
علت طرح این بحث این است که توسل به معنای طلب وسیله است، که انسان وسیله ای مانند جلب منافع و یا دفع ضررها و یا منافع دنیوی یا اخروی را برای خود در نظر می گیرد و در جستجوی آن است. لذا با توجه به این مطلب اگر انسان خواسته خود را از خداوند متعال بخواهد، بدون این که اولیای خدا را واسطه قرار دهد، هیچ مشکلی ندارد! اما بحث بر سر این مسئله است که اگر کسی را واسطه قرار دهد، جایز است یا خیر؟ هم چنین باید بدانیم که این جایز بودن، مطلوب هم هست یا خیر؟
«توسل» از ماده «وسل» به معنای تقرّب جستن و یا چیزی که باعث تقرّب به دیگری از روی علاقه و رغبت می شود؛ می باشد و توسل شامل شفاعت نیز می شود، «شفاعت» از ماده «شفع» به معنای ضمیمه کردن چیزی به همانند او است. (2)و در مفهوم قرآنی، شخص گناهکار به خاطر پاره ای از جنبه های مثبت (مانند: ایمان، عمل صالح و...) شباهتی با اولیاء الله پیدا می کند و آن ها با کمک های خود، او را به سوی کمال سوق می دهند و از پیشگاه خداوند تقاضای عفو می کنند به عبارت دیگر می توان گفت: قرار گرفتن موجود قوی تر و برتر در کنار موجود ضعيف ترو كمك نمودن به او در راه پیمودن مراتب کمال است. (3)
توسل از یک منظر بر دو قسم است که در مشروعیت توسل به هر دو قسم آن باید توجه کرد؛ توسل به وسیله ها در زمان حیات آن ها و توسل به آن ها بعد از حیات دنیوی آن ها.
از آیات دیگر قرآن نیز به خوبی استفاده می شود که وسیله قرار دادن مقام انسان صالحی در پیشگاه خدا و طلب چیزی از خداوند به خاطر او، به هیچ وجه ممنوع نیست و منافات با توحید ندارد، در آیه 64 سوره نساء می خوانیم:
وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جَاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللهَ وَ اسْتَغْفَرَلَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللهَ تَوَّاباً رَحِيماً اگر آن ها هنگامی که به خویشتن ستم کردند (و مرتکب گناهی شدند) به سراغ تو می آمدند و از خداوند طلب عفو و بخشش می کردند و تو نیز برای آن ها طلب عفو می کردی، خدا را توبه پذیر و رحیم می یافتند.
و نیز در آیه 97 سوره یوسف می خوانیم که: برادران یوسف از پدر تقاضا کردند که در پیشگاه خداوند برای آن ها استغفار کند و یعقوب نیز این تقاضا را پذیرفت.
در آیه 114 سوره توبه نیز موضوع استغفار ابراهیم در مورد پدرش آمده که تاثیر دعای پیامبران را درباره دیگران تایید می کند و همچنین در آیات متعدد دیگر قرآن این موضوع منعکس است. (1)
در قرآن کریم تأیید و تثبیت شده است، چنان که به وسیله جویی برای تقرّب به خدا به صورت مطلق امر شده است: وَ ابْتَغُوا إِلَیهِ الْوَسِیلَةَ. (مائده 5، 35) برخی آیات، واسطه جویی دیگران از رسول خدا و وساطت حضرت را برای آن ها در استغفار، مطرح کرده می فرماید: ... وَ لَوانَّهُم اذ ظَلَموا انفُسَهُم جاءوكَ فَاستَغفَروا اللهَ وَ استَعْفَرَ لَهُمُ الرَّسولُ... (نساء، 64) و در برخی دیگر، خداوند به رسول خویش فرمان می دهد تا برای خود و مردم مؤمن استغفار كند: وَ استَغفِرلِذَنبِكَ وَ لِلْمُؤمِنينَ وَ المُؤمِنتِ. (محمّد، 19) در آیاتی نیز استغفار برای پدر و مادر (ابراهیم، 41؛ نوح، 28) و دیگر خویشاوندان (اعراف، 151) و مؤمنان (ابراهیم، 14؛ حشر، 10) عملی پسندیده دانسته شده است. مفهوم برخی از آیات نیز، مانند 113 توبه که در آن رسول خدا صلی الله علیه و آله و مؤمنان از استغفار برای مشرکان منع شده اند برجواز استغفار برای مؤمنان دلالت دارد: ما کانَ لِلنَّبِيّ وَ الَّذِينَ ءامَنوا ان يَستَغفِر و الِلمُشرِكِينَ.... (2)
افزون بر آیات یاد شده، آیات 97 - 98 یوسف: قالُوا یا بَاناً اسْتَغْفِرْ... * لَنَا قالَ سَوْفَ
استَغفِرُ لَكُم رَبّى... نیز به خوبی برجواز وسیله جویی در استغفار دلالت دارد، زیرا هنگامی که فرزندان یعقوب پیامبر، از وی وساطت آمرزش از خدا را برای خود خواستند، حضرت به آنان وعده داد که در آینده برایشان از خداوند آمرزش بطلبد. به نظر برخی مفسّران، استفاده قرآن از عنوان «رسول» در آیه 64 نساء به این معنا اشاره دارد که واسطه باید دارای مقام معنوی و منزلت قابل توجهی نزد خدا باشد. کسی که مقام رسالت ویژه اوست و بدان، مورد تکریم واقع شده، این شایستگی را دارد که واسطه در حاجت طلبی از خدا باشد و خداوند هرگز شفاعت او را رد نکند. (1) البتّه پذیرش نقش واسطه در آمرزش خواهی با لزوم وجود قابلیّت در توسّل جویان و مغفرت طلبان، جهت تأثیر استغفار برای آنان منافاتی ندارد. (2)
واسطه جویی در آمرزش خواهی با توحید منافاتی ندارد و به رغم نظر ابن تیمیّه و پیروان وهّابی او، بدعت و شرک نبوده (3)، بلکه امری مطلوب و راهی مؤثّر برای پذیرش استغفار و جذب لطف الهی است. (4)4 شأن نزول و روایات ذیل آیه 64 نساء و اعتراض نکردن یعقوب علیه السلام به فرزندان خویش که از وی درخواست وساطت در استغفار کرده اند (یوسف، 97 - 98) مؤید این مطلب است. ضمن این که در نگاه قرآن، آمرزش فقط از آنِ خداوند بوده (آل عمران، 3 و 153)، رسول و دیگران فقط واسطه درخواست آمرزش هستند. (5)
آیه 64 سوره نساء، شامل توسل بعد از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله نیز می شود:
آیه ذیل یکی از آیاتی است که درباره توسل به رسول خدا صلی الله علیه وآله وارد شده و علمای شیعه و اهل سنت به آن استناد کرده اند: وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جَاءُوكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللهَ وَ اسْتَغْفَرَلَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللهَ تَوَّاباً رَحِيماً
اگر ایشان وقتی به خودشان ظلم کردند نزد تو آیند پس از خداوند طلب بخشایش کنند و رسول خداهم برای ایشان طلب بخشایش کند به تحقیق خداوند را توبه
پذیر و بخشنده خواهند یافت.
رفتن به نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله برای طلب بخشایش در این آیه عام است؛ شامل حیات ایشان و بعد از مرگ ظاهری می شود.
به اعتقاد شیعه و اهل سنت، انبیاء الهی زنده هستند و شهدا نیز طبق آیه قرآن زنده هستند، پس توسل به آن ها توسل به يك انسان زنده است نه توسل به مرده.
آلوسی درباره حیات انبیاء علیهم السلام می نویسد:
أَمَّا حَيَاةَ الْأَنْبِيَاءِ عَلَيْهِمُ الصَّلَاةُ وَ السَّلَامُ الْحَيَاةِ البرزخية الَّتِي هِيَ فَوْقَ حَيَاةِ الشُّهَدَاءِ الَّذِينَ قَالَ اللَّهُ تَعَالَى فِيهِمْ بَلْ أَحْياءُ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ فأمرثابت بِالْأَحَادِيثِ الصَّحِيحَةِ. (1) حیات انبیا علیهم السلام حیاتی است برزخی و برتر از حیات شهد است که خداوند متعال در مورد ایشان فرموده است که ایشان زنده اند نزد پرورگارشان روزی داده می شوند. پس این امر مطلبی ثابت شده با روایات صحیح است
وَ مَنْ ثَمَّ قَالَ الْإِمَامُ السبكى حَيَاةَ الْأَنْبِيَاءِ وَ الشُّهَدَاءُ كحياتهم فِي الدُّنْيَا (2) به همین دلیل امام سبکی گفته است که حیات انبیا و شهدا مانند زندگیشان در دنیاست.
ائمه ما نیز همگی شهید هستند و طبق آیه 169 سوره آل عمران:
وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللهِ أَمْوَاتَا بَل أَحْيَاءٌ عِندَ رَبِّهِم يُرزَقُونَ کسانی را که در راه خدا کشته شدند مرده مپندارید بلکه ایشان زنده اند و در نزد پروردگارشان روزی داده می شوند.
از آن جا که قبور و حرم های مطهر پیامبر خدا و اهل بیت عصمت علیهم السلام منتسب به آنان است، علاقه مندی به آستان بلندشان و برکت یافتن از قبور پاکشان، جزء سنت های دینی است، چه به صورت دست کشیدن و لمس کردن، چه بوسیدن و چه صورت برقبور و آستان آنان نهادن. هیچ یک از این ها هم با توحید و پرستش خداوند، ناسازگار نیست. بزرگان دین و پیشوایان مذاهب مختلف اسلامی پیوسته در آستان (اولیاء خدا) متواضعانه زمین ادب می بوسیدند و چهره بر آستان بلندشان می ساییدند و با تربت قبر آنان تبرک می جستند.
با نقل نمونه هایی که در کتب معتبر نزد اهل سنت آمده است، گوشه ای از این سنت عملی را که مخصوص شیعه هم نیست، نشان می دهیم، تا نظر فقهای اهل سنت هم روشن گردد:
1- پس از رحلت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و دفن آن حضرت، فاطمه زهرا علیها السلام برسرخاك رسول خدا آمد و مشتی از خاک قبر برگرفت و بر چشمانش نهاد و گریه کرد و چنین خواند:
ماذا عَلَى مَنْ شَمِّ تُرْبَةِ احْمَدِ انَّ لَا يَشَمُّ مَدَى الزَّمَانِ غوالياصُبَّتْ عَلَى مَصَائِبِ لوانها صُبَّتْ عَلَى الايام، صرن لياليا (1) کسی که تربت احمد صلی الله علیه و آله را ببوید، روا نیست که در طول زمان، مشک و عنبرببوید. بر من مصیبت هایی فرود آمد که اگر بر روزهای روشن فرود می آمد، همچون شب های تیره می شدند.
2- بلال، موذن پیامبر، رسول خدا را در خواب دید که به او می فرماید: ای بلال، این چه جفایی است؟ آیا وقت آن نشده که به زیارت من آیی؟ بلال بیدار شد و اندوهگین و ترسان گشت. بر مرکب خود سوار شده به زیارت قبر پیامبر در مدینه آمد و شروع کرد به گریستن و صورت برقبر پیامبر مالیدن. چون حسن و حسین علیهما السلام آمدند، آن دو را در آغوش کشید و بوسید. (2)
3- به روایت امام علی علیه السلام سه روز پس از دفن پیامبراکرم، بادیه نشینی به مدینه آمد و خود را بر روی قبر آن حضرت انداخت و از خاک آن بر سر خود ریخت و گفت: یا رسول الله! گفتی و اطاعت کردیم، تو از خدا خبردادی و ما از تو خبر یافتیم و در آیات قرآن آمده است که آنان که بر خویش ستم کرده اند اگر نزد پیامبر آیند و پیامبر برای ایشان آمرزش بطلبد، خدا را آمرزنده می یابند. اینک من گنهکار آمده ام و می خواهم برایم استغفار کنی. از داخل قبر ندا آمد: خداوند تو را آمرزید. (3)
ابو راجح از شیعیان مخلص شهر حله (4)، سرپرست یکی از حمام های عمومی آن
شهر بود، بدین جهت بسیاری از مردم او را می شناختند.
در آن زمان، فرماندار حله شخصی ناصبی به نام مرجان صغیر بود. به او گزارش دادند که ابو راجح حلی از بعضی اصحاب منافق رسول خدا صلی الله علیه و آله بدگویی می کند. فرماندار دستور داد او را آوردند.
آن قدر زدند که تمام بدنش مجروح گشت و دندان های پیشین ریخت! همچنین زبانش را بیرون آوردند و با جوالدوز سوراخ کردند و بینی اش را نیز بریدند و او را با وضع بسیار دلخراشی به عده ای از اوباش سپردند. آن ها ریسمان برگردن او کرده و در کوچه و خیابان های شهر حله می گرداندند! و مردم هم از هر طرف هجوم آورده او را می زدند. به طوری که تمام بدنش مجروح شد و به قدری از بدنش خون رفت که دیگر نمی توانست حرکت کند و روی زمین افتاد، نزديك بود جان تسلیم کند.
جریان را به فرماندار اطلاع دادند. وی تصمیم گرفت او را بکشد، ولی جمعی از حاضران گفتند:
به خاطر اصرار زیاد مردم (در حالی که صورت و زبان ابو راجح به سختی ورم کرده بود) فرماندار او را آزاد کرد. خویشان او آمدند و نیمه جان وی را به خانه بردند و کسی شك نداشت که او خواهد مرد.
اما فردای همان روز، مردم با کمال تعجب دیدند که او ایستاده نماز می خواند و از هر لحاظ سالم است و دندان هایش در جای خود قرار گرفته و زخم های بدنش خوب شده و هیچ گونه اثری از آن همه زخم نیست! و با تعجب از او پرسیدند:
ابوراجح گفت:
وقتی که شب کاملا تاریک شد، ناگاه! خانه ام نورانی گشت! در همان لحظه، چشمم به جمال مولایم امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف افتاد، او جلو آمد و دست شریفش را بر صورتم کشید و فرمود:
اکنون می بینید که سلامتی کامل خود را بازیافته ام.
خبر سلامتی و دگرگونی شگفت انگیز حال او (از پیرمردی ضعیف و لاغر به فردی سالم و قوی) همه جا پیچید و همگان فهمیدند.
فرماندار حله به مأمورینش دستور داد ابوراجح را نزد وی حاضر کنند. ناگاه! فرماندار مشاهده نمود، قیافه ابوراجح عوض شده و کوچک ترین اثری از آن همه زخم ها در صورت و بدنش دیده نمی شود! ابوراجح دیروز با ابو راجح امروز قابل مقایسه نیست!
رعب و وحشتی تکان دهنده بر قلب فرماندار افتاد، او آن چنان تحت تأثیر قرار گرفت که از آن پس، رفتارش با مردم حله (که اکثرا شیعه بودند) عوض شد. او قبل از این جریان، وقتی که در حله به جایگاه معروف به «مقام امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف» می آمد، به طور مسخره آمیزی پشت به قبله می نشست تا به آن مکان شریف توهین کرده باش؛ ولی بعد از این جریان، به آن مکان مقدس می آمد و با دو زانوی ادب، در آن جا رو به قبله می نشست و به مردم حله احترام می گذاشت. لغزش های ایشان را نادیده می گرفت و به نیکوکاران نیکی می کرد. ولی این کارها سودی به حال او نبخشید، پس از مدت کوتاهی درگذشت. (1)
و به این ترتیب وسیله مفهوم بسیار وسیعی دارد که هر کارنيك و شایسته ای را شامل می شود و هر صفت برجسته در مفهوم آن درج است، چرا که همه این ها موجب قرب پروردگار است.
3- منظور از توسل این نیست که کسی حاجت را از پیامبریا امامان بخواهد بلکه منظور این است که به مقام او در پیشگاه خدا متوسل شود و این در حقیقت توجه به خدا است.
4- واسطه جویی در آمرزش خواهی با توحید منافاتی ندارد و به رغم نظر ابن تیمیّه و پیروان وهّابی او، بدعت و شرک نبوده، بلکه امری مطلوب و راهی مؤثّر برای پذیرش استغفار و جذب لطف الهی است.
1) بحار، ج 52، ص 70.
از آن جا که قبور و حرم های مطهر پیامبر خدا و اهل بیت عصمت علیهم السلام منتسب به آنان است، علاقه مندی به آستان بلندشان و برکت یافتن از قبور پاکشان، جزء سنت های دینی است، چه به صورت دست کشیدن و لمس کردن، چه بوسیدن و چه صورت برقبور و آستان آنان نهادن. هیچ یک از این ها هم با توحید و پرستش خداوند، ناسازگار نیست.
إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وَدّاء [سوره مریم، آیه 96]
«مسلّماً کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام داده اند، خداوند رحمان محبّتی برای آنان در دل ها قرار می دهد!»
هر چند آیه شریفه مفهوم عامّ و گسترده ای دارد و شامل هر مؤمن صالح العملی که ایمان و عمل صالح او باعث محبوبیّتش گشته، می شود؛ ولی بی شك مصداق أكمل و أتمّ این آیه شریفه حضرت امیرمؤمنان علی علیه السلام است. مرحوم علّامه حلّی در کتاب احقاق الحق (1)شأن نزول آیه فوق را مربوط به حضرت علی علیه السلام می داند.
در شواهد التنزیل روایات متعددی از براء بن عازب و ابورافع و جابربن عبدالله انصاری و ابن عباس و ابوسعید خدری و محمد بن حنفیه با طرق مختلف نقل می کند که این آیه درباره علی بن ابی طالب علیه السلام است که محبت او را در دل هر فرد با ایمانی جای داده است.
در حدیثی از ابوسعید خدری آمده است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به علی علیه السلام فرمود:
يا أَبَا الْحَسَن! قُلْ الّلهُمَّ اجْعَلْ لى عِنْدَكَ عَهْداً وَ اجْعَلْ لِي فِي صُدُورِ الْمُؤْمِنِينَ مَوَدَّةٍ (2) «ای ابوالحسن! بگو خداوندا! برای من نزد خودت عهد و پیمانی قرار ده و محبت مرا در دل های مؤمنان بیفکن».
در این هنگام آیه انَّ الَّذِيْنَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمَانُ وُدّاً نازل شد، سپس افزود: لا تَلْقی رَجُلًا مُؤْمِناً الّا في قَلْبِهِ حُبُّ لِعَلِيِّ بن ابي طالِبٍ؛ «به هیمن جهت فرد با ایمانی را ملاقات نمی کنیم مگر این که در دل او محبت علی بن ابی طالب علیه السلام است».
1) احقاق الحق، جلد 3، صفحه 87. كتاب احقاق الحق، که از کتاب های بسیار با ارزش شیعه است، از چهار قسمت تشکیل شده است. مؤلّف نخستین آن، مرحوم علّامه حلّی است، قاضی روزبهان از دانشمندان اهل سنّت مطالبی در ردّ این کتاب نوشت، که بعدها ضمیمه آن شد. سپس مرحوم قاضی نور الله تستری مطالبی در تأیید گفتار علّامه حلّی و در ردّ مطالب قاضی روزبهان نوشته و ضمیمه این کتاب کرد و بالاخره مرحوم آیت الله العظمی مرعشی نجفی، به كمك عدّه ای از اصحابش، حواشی و پاورقی های مفیدی به آن اضافه نمود و به شکل فعلی در اختیار دوستداران علم و دانش قرار گرفته است.
2) شواهد التنزیل، ج 1، ص 365، حدیث 504.
اما این که بعضی آن را درباره امیرمؤمنان علی علیه السلام دانسته و در روایات بسیاری به آن اشاره شده بدون شك درجه عالی و مرحله بالای آن، ویژه آن امام متقین است، (و در نکته ها از این روایات مشروحا بحث خواهیم کرد) ولی این مانع از آن نخواهد بود که در مراحل دیگر همه مؤمنان و صالحان از طعم این محبت و محبوبیت در افکار عمومی بچشند و از این مودت الهی سهمی ببرند و نیز مانع از آن نخواهد بود که دشمنان نیز در دل خود احساس محبت و احترام نسبت به آن ها کنند. (1)
کلمه «مودت» تقریبا به معنای محبتی است که اثرش در مقام عمل ظاهر باشد، در نتیجه نسبت مودت به محبت نسبت خضوع است به خشوع، چون خضوع آن خشوعی را گویند که در مقام عمل اثرش هویدا شود، به خلاف خشوع که به معنای نوعی تاثر نفسانی است، که از مشاهده عظمت و کبریایی در دل پدید می آید. (2)
در این آیه شریفه وعده جمیلی از ناحیه خدای تعالی آمده که به زودی برای کسانی که ایمان آورده و عمل صالح می کنند، مودّتی در دل ها قرار می دهد، دیگر مقیّد نکرده کدام دل ها، آیا دل های خودشان یا دل های دیگران؟ آیا در دنیا و یا در آخرت و یا بهشت؟ و چون مقید نکرده، و جهی ندارد آن را مانند بعضی ها. (3)مقید به بهشت کنیم و به قول بعضی (4)دیگر مقید به قلوب همه مردم در دنیا کنیم و یا مقید به قیودی دیگر بسازیم. (5)
الف) این آیه شامل تمام مؤمنین می شود. خداوند محبت آن ها را در دل مردم صالح قرار می دهد.
هرم بن حبان گوید: هر کس دل خود را متوجه خدا کند، خداوند هم دل های مؤمنین را متوجه او می سازد و دوستی او را در دل ایشان قرار می دهد. ربیع بن انس
گوید: خدا هرگاه بنده ای را دوست بدارد، بجبرئیل گوید: من فلان کس را دوست می دارم. تو هم او را دوست بدار. جبرئیل در آسمان ندا می کند که خداوند فلان کس را دوست می دارد. همه اهل آسمان نیز با او دوست می شوند. آن گاه محبت او در میان اهل زمین نیز منتشر می شود. پس معنای آیه این است که خداوند آن ها را دوست می دارد و محبت آن ها را در دل مردم می اندازد.
مؤید این قول، فرموده علی علیه السلام است که: اگر با این شمشیرم بربینی مؤمن فرود آورم که مرا دشمن شود، با من دشمن نخواهد شد و اگر همه دنیا را به منافق دهم که مرا دوست بدارد، مرا دوست نخواهد داشت، زیرا بر زبان پیامبرامی گذشته است که: مؤمن تو را دشمن نمی دارد و منافق تو را دوست نمی دارد. (1)
ب) معنای آیه این است که: خداوند محبت آن ها را در دل مخالفانشان قرار می دهد که ایمان بیاورند و قدرت آن ها افزایش پیدا کند.
ج) مراد این است که در آخرت، محبت آن ها را در دل یکدیگر قرار می دهد تا همچون پدر و فرزند یکدیگر را دوست بدارند. این خود بالاترین شادی و بزرگ ترین نعمت است.
د) منظور از آیه شریفه قرار دادن محبّت فرد یا افراد خاصّی در دل تمام مؤمنان و مسلمانان نیست، بلکه منظور این است که ایمان و عمل صالح باعث می شود که همه مؤمنان همدیگر را دوست داشته باشند و به تعبیر دیگر محبّت همه مؤمنان، در دل تمام مؤمنان قرار داده می شود.
ه) این آیه شریفه به روز قیامت اشاره دارد. خداوند متعال در روز قیامت محبّت مؤمنین را در قلب یک دیگر قرار می دهد، بنابراین ارتباطی به این دنیا ندارد.
آن چه مسلم است این است که آیه شریفه تمام مؤمنان صالح العمل را در بر می گیرد، هر چند فرد أکمل و مصداق أتمّ آن، حضرت علىّ بن أبي طالب علیه السلام است. همان گونه که نور شمع، چراغ، لامپ، پروژکتور و خورشید همه نور است؛ ولی بي شك نور خورشید مصداق كامل و أتمّ نور است. (2)
در زیارت امین الله که از بهترین و معتبرترین زیارات شیعه و از زبان حضرت سجاد علیه السلام است آمده است وَ اجعلنی... محبوبه فی ارْضَ وَ سمائک؛ خدایا! مرا در زمین و آسمانت، محبوب و دوست داشتنی قرارده.
ابتدا باید توجه داشت که در فرهنگ قرآن، عزت و محبوبیت به دست خداوند است
قُلِ اللَّهُمَّ مَالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتیِ الْمُلْكَ مَن تَشَاءُ وَ تَنزِعُ الْمُلْكَ مِمَّن تَشَاءُ وَ تُعِزُّ مَن تَشَاءُ وَ تُذِلُّ مَن تَشَاءُ بِيَدِكَ الْخَيْرُ إِنَّكَ عَلَى كُلِّ شيءٍ قَدِيرُ آل (عمران، 26) بگو: «بارالها! مالك حكومت ها تویی؛ به هر کس بخواهی، حکومت می بخشی؛ و از هر کس بخواهی، حکومت را می گیری؛ هر کس را بخواهی، عزت می دهی؛ و هر که را بخواهی خوار می کنی. تمام خوبی ها به دست توست ؛ تو بر هر چیزی قادری».
و نیز از آیات قرآنی استفاده می شود که ثمره ایمان و عمل صالح محبوب شدن در دل های مردم است کسانی که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند خداوند رحمان محبت آنا را در دل ها می افکند
بی شک اگر کسی چنین کند خداوند در او جذابیتی قرار می دهد که دل های مردم به سوی او کشیده شود؛ چرا که خداوند صاحب قلب هاست و اوست که مقلب القلوب است.
بنابراین مهم ترین کار این است که انسان بکوشد تا خود را محبوب خدای تعالی قرار دهد در اثر این رشد و تعالی خداوند او را محبوب آفریدگانش می کند. هم از این رو فرمود: إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمَنُ وُدًّا
ایمان و عمل صالح جاذبه و کشش فوق العاده ای دارد، اعتقاد به یگانگی خدا و دعوت پیامبران که بازتابش در روح و فکر و گفتار و کردار انسان به صورت اخلاق عالیه انسانی، تقوا و پاکی و درستی و امانت و شجاعت و ایثار و گذشت، تجلی کند، همچون نیروهای عظیم مغناطیس کشیده و رباینده است. حتی افراد ناپاک و آلوده از پاکان لذت می برند و از ناپاکانی همچون خود متنفرند، به همین دلیل هنگامی که فی المثل می خواهند همسر یا شریکی انتخاب کنند تاکید دارند که طرف آن ها پاک و نجیب و امین و درستکار باشد. این طبیعی است و در حقیقت نخستین پاداشی است که خدا به مؤمنان و صالحان می دهد که دامنه اش از دنیا به سرای دیگر نیز کشیده می شود. با چشم خود بسیار دیده ایم این گونه افراد پاک هنگامی که چشم از جهان می بندند، دیده ها برای آن ها گریان می شود، هر چند ظاهراً پست و مقام اجتماعی نداشته باشند، همه مردم جای آن ها را خالی می بینند، همه خود را در عزای آن ها شریک محسوب می دارند.
اما این که بعضی آن را درباره امیرمؤمنان علی علیه السلام دانسته و در روایات بسیاری به آن اشاره شده بدون شک درجه عالی و مرحله بالای آن، ویژه آن امام متقین است (و در نکته ها از این روایات مشروحاً بحث خواهیم کرد) ولی این مانع از آن نخواهد
بود که در مراحل دیگر همه مؤمنان و صالحان از طعم این محبت و محبوبیت در افکار عمومی بچشند و از این مودّت الهی سهمی ببرند و نیز مانع از آن نخواهد بود که دشمنان نیز در دل خود احساس محبت و احترام نسبت به آن ها کنند. (1)
در این آیه شریفه بین ایمان و عمل صالح از یک سو و نفوذ در قلب های مردم از سوی دیگر ارتباط برقرار شده است. خداوند متعال محبوبیّت عمومی را نتیجه ایمان و عمل صالح شمرده است. معنی این جمله آن است که با زور شمشیر و اسلحه، هر چند ممکن است برجسم مردم تسلّط پیدا کرد، ولی بدین وسیله هرگز ممکن نیست بر قلب و جان مردم سلطنت نمود و راهی به سوی دل آن ها باز کرد.
سؤال: راستی چه رابطه ای بین ایمان و عمل صالح از يك سو و نفوذ در قلب ها و مقبولیت عامّه از سوی دیگر، وجود دارد؟ آیا ما نیز می توانیم در سایه ایمان و عمل صالح به چنین نعمت بزرگی دست یابیم؟
پاسخ: رابطه بین این دو، به دو شکل متصوّر است:
نخست، ارتباطی معنوی و الهی که خداوند طبق حکمتش ایجاد می کند؛ همانند علاقه ای که در دل فرعون و همسرش نسبت به حضرت موسی علیه السلام به هنگام کودکی ایجاد کرد. فرعون، که برای نابودی دشمن خویش دستور داده بود تمام نوزادان مصر را نابود کنند، به اراده خداوند مهر موسایِ نوزاد در قلبش لانه می کند و با دست خویش دشمنش را پرورش می دهد، خداوند بدین وسیله قدرت نمایی می کند و به فرعون و فرعونیان می فهماند که هرگاه اراده الهیّه به چیزی تعلّق بگیرد، هیچ چیز نمی تواند مانع تحقّق آن شود. این گونه رابطه ها و علاقه ها قابل تحصیل نیست، بلکه تنها از ناحیه خداوند متعال إعطا می گردد.
دوم، علاقه ها و محبوبیت های عادّی که قابل تحلیل منطقی است. کار خوب و عمل صالح جاذبه دارد و حتّی آدم های ناصالح و بد را به خود جذب می کند.
مثلًا امانت يك عمل صالح است و امین يك انسان صالح. همه مردم به امین عشق می ورزند و او را دوست می دارند، حتّی سارقین و دزدان هم به او اعتماد دارند و هنگامی که اموال مسروقه را می خواهند نزد کسی به امانت بگذارند، به سراغ دوستان سارق خود نمی روند، بلکه به نزد انسان های امانتدار می روند و به آن ها می سپرند! بنابراین خود عمل صالح و ایمان جاذبه ای دارد که ثمره آن نفوذ در قلب هاست. شخصی که طالب نفوذ در قلب مردم می باشد، کافی است که نشان دهد انسانی مؤمن و صالح العمل است، هنگامی که مردم پی بردند که وی دارای
1) تفسیر نمونه، ج 13، ص 145.
ایمان و عمل شایسته است، قلب آن ها خود به خود به سوی او متوجّه می شود و نیاز به کار خاص نیست.
پاکدامنی و عفّت یکی دیگر از اعمال صالح بسیار با ارزش است، این عمل آن قدر ارزشمند است که حتّی ناپاکان به آن عشق می ورزند. آن ها، هنگامی که قصد ازدواج می کنند و می خواهند تشکیل خانواده دهند، به سراغ خانواده های پاکدامن می روند و از ناپاکان اجتناب می نمایند! جالب این که حضرت علی علیه السلام، که موضوع بحث این آیه است، هم از طریق ایمان و عمل صالح- در بالاترین حدّ آن به این سرمایه بزرگ دست یافته است و هم خداوند متعال محبّت وی را در دل و قلب مردم جای داده است. (1)
معنای محبت خداوند به بنده این است که خداوند حجاب ها را از قلبش پاک می کند، تا وی با چشم دل او را ببیند و او را برای رسیدن به مقام والای قرب الهی توان می بخشد، همین ارادۀ خدا نسبت به بنده محبت اوست. به بیان دیگر، محبت خدا عبارت است از تطهیر باطن بنده از غیر خدا و خالی نمودن وجودش از هر مانعی که بین او و خدایش حایل و فاصله می شود. (2)
عرفاً معتقدند محبت خدا نسبت به بندگان دوگونه است.
محبت ابتدایی یا امتنانی، که همان عنایت و توفیق اوّلیه ای است که از جانب خداوند به برخی از بندگان تعلق می گیرد که سبب توانمندی های بنده بر طاعت است.
محبت ثانوی یا استحقاقی که ثمرۀ طاعت و اتصاف به صفاتی است که خداوند می پسندد و این به دو طریق حاصل می شود.
الف) از راه قرب نوافل.
ب) قرب فرايض.
بدیهی است که یکی از نشانه های محبت خدا به بنده توفیق در اطاعت اوامر و ترک نواهی اوست و ظهور و بروز محبت خدا به بندگانش، همان بروز رحمت و کرامت حضرتش به بندگان است.
برای آن که روشن شود، چگونه می توان محبوب خداوند واقع شد و راه رسیدن به
مقام بلند حب چیست؟ ضروری است، ابتدا محبوبان خدا شناخته شوند، تا انسان بتواند با شناخت آنان راه های رسیدن به آن مقام را بپیماید و در سلک محبوبان خداوند درآید.
در قرآن کریم گروهایی معرفی شده اند که مورد محبت خدایند و خداوند آنان را دوست دارد. در زیر برخی از آنان به عنوان نمونه بیان می شود.
صابران، ... و اللَّهُ یُحِبُّ الصَّابِرِین؛ «خداوند استقامت کنندگان را دوست دارد». (آل عمران، 146)
پرهیزکاران، ... فَإِنَّ اَللّهَ يُحِبُّ اَلْمُتَّقِينَ؛ [4] «خداوند پرهیزکاران را دوست دارد». (آل عمران، 76)
توکل کنندگان، ... إِنَّ اللّهَ یُحِبُّ الْمُتَوَکِّلِینَ؛ [5] خداوند متوکلان را دوست دارد». (آل عمران، 159)
توبه کنندگان و پاکان، ... إِنَّ اللّه یُحِبُّ التَّوَّابِینَ وَ یُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِینَ؛ «خداوند توبه کنندگان را دوست دارد و پاکان را (نیز) دوست دارد». (بقره، 222)
نیکوکاران، ... إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ؛ «خداوند، نیکوکاران را دوست دارد». (بقره، 195)
مجاهدان، إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الَّذِينَ يُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِهِ...؛ «خداوند کسانی را دوست می دارد که در راه او پیکار می کنند». (صف، 4)
مجریان قسط و عدالت، ... إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُقْسِطینَ؛ «خدا عادلان را دوست دارد». (مائده، 42)
این ها گروهی از انسان ها هستند که مورد محبت خدا قرار گرفته و خداوند آنان را دوست دارد.
اولین گام برای ایجاد محبت و یکی از راه های رسیدن به محبت الهی، پاک نمودن قلب از دنیا و وابستگی های آن و بریدن از دنیا و حرکت به سوی خداست. این مهم جز با اخراج محبت غیر خدا از قلب حاصل نمی شود؛ چرا که قلب انسان مانند ظرفی است که تا آب را از آن خالی نکنی، ظرفیت قبول سرکه را ندارد و خداوند نیز درون هیچ کس دو قلب قرار نداده است. (1)
1) همان، 414.
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله می فرماید: حُبُّ الدُّنیا وحُبُّ اللّهِ لا یجتَمِعانِ فی قَلبٍ واحِدٌ (1)
محبت و دوستی دنیا و حب خداوند در یک قلب جمع نمی شوند. بدیهی است که اگر محبت خدای در درون کسی جای گیرد، محبوب وی خواهد شد.
صبر در برابر مشکلات، ناملایمات، مصیبت ها و... یکی دیگر از راه های رسیدن به قرب الهی است که در قرآن و روایات بر آن تاکید فراوان شده است. از این جهت عرفا دارندگان این صفت؛ یعنی صابران را محبوبان خداوند دانسته اند. (2)
به دلیل آیه شریفه: قُلْ اِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ، فَاتَّبِعُونِی، یُحْبِبْكُمُ اللَّه...؛ «(آل عمران، 31) بگو اگر خدا را دوست می دارید، از من پیروی کنید، تا خدا نیز شما را دوست بدارد». یکی از راه های جلب محبت الهی است. (3)ابن عربی در وجه ارتباط بین پیروی از پیامبر صلی الله علیه و آله و محبت خدا می گوید: اگر خداوند پیروی از پیامبر صلی الله علیه و آله را عامل محبت بر شمرده به آن دلیل است که رسول جلوۀ حق در آیینۀ عالم است. (4)
بنابراین، از نگاه ابن عربی هیچ کس نمی تواند بدون تبعیت از رسول صلى الله عليه و آله محبوب حضرت حق گردد؛ زیرا پیامبر صلی الله علیه و آله و هم تابع دستورات الهی است، بدین ترتیب تبعیت هم در پیامبر صلی الله علیه و آله هم در پیروانش انگیزه محبت خداست.
جهاد و مبارزه در راه خدا از دیگر عوامل دست یابی به محبت الهی است. مجاهدان در راه خدا از محبوبان راستین خدایند و از محبت خاص خدایی برخوردارند؛ زیرا که آنان از هیچ تلاش و کوششی در راه پیش برد اهداف الهی دریغ نمی کنند. آنان با جان و مال در تمامی جبهه های نبرد حق و باطل حضور دارند، چه در میدان های رزم و چه در جبهه های فرهنگی به مبارزه با دشمنان دین بر می خیزند و از ارزش های الهی حفاظت می کنند. مجاهدان و مبارزان در راه خدا همچون سدهایی می مانند که از ورود نقص و خلل در مسیر حق جلوگیری می کنند و راه را بر شیطان می بندند، آنان اجازه نمی دهند دین خدا مورد تهدید واقع شود، بدین سبب محبوب خدایند.
بازگشت، ندامت و پشیمانی از گناهان و روی آوردن و پناه آوردن به لطف و رحمت بی کران خداوندی موجب جلب محبت خداست، توبه از گناه رشتۀ محبت را گره مجدد خواهد زد و بنده را به خدا نزدیک تر خواهد کرد و ابواب محبت و رحمت ویژه خداوند را باز می کند. با توبه بندۀ عاصی و گناهکار، از راه لطف و عنایت پروردگار تبدیل به دوست و محبوب خداوند می شود.
صاحب تفسیر راهنما معتقد است؛ یکی از اهداف اشاره به محبت الهی نسبت به پاکیزگان و توبه کنندگان، تشویق انسان ها به توبه و پاکیزگی است. (1)
دادن صدقه و انفاق موجب جلب محبت خداوند است و خداوند انفاق کنندگان را دوست دارد. صدقه و انفاق در حقیقت سپاس گزاری در برابر نعمت های الهی و پیروی از فرمان اوست. (2)
ایمان و عمل صالح از دیگر عوامل جلب رضایت و محبوبیت خداست؛ چون پاداش الهی و نجات، در گرو ایمان توأم با عمل صالح است. بنابراین، ایمان بدون عمل موجب پاداش و نجات نخواهد بود و محبت الهی را- که از مفهوم لا يحب الظالمین؛ خدا ظالمان را دوست ندارد، به دست می آید- در پی نخواهد داشت. (3)
احسان و نیکوکاری از دیگر راه های پیمودن مسیر محبت الهی است. (بقره، 195)
خداوند متعال پس از بیان عبادت هایی؛ مانند غسل، وضو و تیمم می فرماید: راز این دستور (دستور به انجام عبادات) آن است که انسان ها پاک و طاهر شوند. مَا يُرِيدُ اللهُ لِيَجْعَلَ عَلَيْكُمْ مِنْ حَرَجٍ وَلَكِنْ يُرِيدُ لِيُطَهِّرَكُمْ...؛ «(مائده، 6) خداوند نمی خواهد مشکلی برای شما ایجاد کند، بلکه می خواهد شما را پاک سازد.»
بنابراین، هر فرمانی که خدای سبحان صادر می کند، اعم از فرامین و دستورهای عبادی و... سرّش همان طهارت روح و باطن است. (4)و...
حضرت آیت الله جوادی آملی می گوید: در این که خداوند مثلاً صابران را دوست دارد و یا متوکلین و یا مقسطین را، این دوست داشتن در حقیقت بازگشتش به این است که توکل محبوب خداست و متوکل هم به دلیل این که توکل دارد محبوب خداست. (1)
البته ممکن است، انسان اهل توکل یا صابر، اوصاف دیگری داشته باشد که محبوب خدا نباشد، اما توکل، صبر او محبوب خداست. اما اگر انسان طوری شد که جز خدا چیزی نخواست و تمام مسیرهای کمال را پیمود، آن وقت ذات این انسان محبوب خداوند واقع می شود و پس از آن همۀ اوصاف و افعالش محبوب خدا می گردد. (2)
اگر چنین شد و خدای متعال نسبت به انسانی محبت داشت همۀ نظام آفرینش به او مهر می ورزند؛ چرا که همۀ آن ها تابع اراده الهی هستند. این مقام از برجسته ترین مقام های انسانی است. خداوند محبوب کسی باشد مهم نیست، آن چه بسیار مهم است این است که انسانی محبوب خدا بشود. (3)
بنابراین، اگر چنین شد که انسان حبیب الله شد، آن وقت کار او کار خداست، حرف او حرف خداست و... و آثار خدایی در او ظهور پیدا می کند.
در حدیث معروف قرب نوافل از رسول خدا صلی الله علیه و آله آمده که خدای متعال به من فرمود: مَا یَتَقَرَّبُ إِلَیَّ عَبْدٌ مِنْ عِبَادِی بِشَیْءٍ أَحَبَّ إِلَیَّ مِمَّا افْتَرَضْتُ عَلَیْهِ وَ إِنَّهُ لَیَتَقَرَّبُ...إِلَیَّ بِالنَّافِلَهِ حَتّی أُحِبَّهُ...؛ هیچ چیز به اندازۀ انجام واجبات بنده را به من نزدیک نمی کند، اما بندۀ من از راه نوافل (مستحبات) و انجام عبادت های مستحب به من نزدیک می شود، تا آن جا که محبوب من می گردد، اگر محبوب من شد، آن گاه من زبان او می شوم و او با فیض خاص من که در مقام فعل به صورت زبان او درآمده است سخن می گوید و چشم او می شوم و او با فیض خاص من که در مقام فعل به صورت چشم او درآمده است می بیند، بر همین اساس کلام مؤمنی که محبوب خدا شد به منزلۀ کلام خداست. (4)
ایمان بدون عمل و عمل بدون ایمان، کارساز نیست. آمَنُوا وَ عَمِلُوا...
ایمان و کار شایسته، کلید محبوبیّت نزد مردم است. إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ سَيَجْعَلُ... وُدًّا هر گاه دیدیم محبوبیّت ما کم شده، عقیده یا عملکرد خود تجزیه و تحلیل کنیم. زیرا که وعده ی خداوند تخلّف ندارد.
محبوب شدن به دست خداست. سَيَجْعَلُ هُمُ الرَّحْمنُ دل ها نیز به دست اوست.
محبوب شدن، رحمتی الهی است که نصیب مؤمنان و صالحان می شود. سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ
ممکن است امروز به کار شایسته ی شما ارج ننهند، ولی صبر و تلاش مداوم شما، در آینده به ثمر خواهد نشست. سَيَجْعَلُ...
امام صادق علیه السلام: محبت و رزیدن نیکان به یکدیگر، پاداشی است برای نیکوکاران و مهرورزی بَدان به نیکان، فضیلتی است برای نیکان و دشمنی بَدان با نیکان، زیور نیکان است و دشمنی ورزیدن نیکان با بدان، مایه خواری و رسوایی بدان است.
بخشندگی مرد او را نزد رقیبان و مخالفانش محبوب می سازد و بخل او وی را نزد فرزندانش منفور می کند.
الْإِيمَانُ بِضْعَةٌ وَ سَبْعُونَ (سِتُّونَ خ ل شُعْبَةً اعْلاهَا شَهَادَةُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ وَ ادْناها اما طَةُ الْأَذِى عَن الطَّريقِ) (3)
1) الكافى (ط- الإسلامية)، ج 2، ص 640.
2) غرر الحکم، ج 3، ص 358.
3) عوالی اللئالی، ج اوّل، ص 431. روایت مذکور با کمی تفاوت در صحیح مسلم، کتاب الایمان، باب 12، حدیث 58 نیز آمده است. متن آن چنین است: الْإِيمَانُ بِضْعَةٌ وَ سَبْعُونَ، أَوْ بِضْعُ وَ سِتُّونَ شُعْبَةَ، فافضلها قَوْلِ لَا اله الَّا اللَّهِ وَ أَدْنَاهَا اماطة الْأَذَى عَنِ الطَّریقِ وَ الحیاء شُعْبَةُ مِنَ الْإِيمَان. روایت فوق با اندکی تفاوت در مسند احمد، جلد 2، صفحه 379 نیز نقل شده است.
در تاریخ اسلام عده ای با این که به فکرقتل پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بودند؛ اما خدواند قلوبشان را متحوّل ساخت و آن حضرت را محبوب دل هایشان کرد. (1)از باب نمونه شيبة بن عثمان می گوید:
او می گوید: در روز حنین، پشت پیامبراکرم صلی الله علیه و آله می رفتم و می خواستم آن حضرت را به قتل برسانم. خداوند پیامبرش را از فکر من آگاه نمود. حضرت متوجه من شد. دست به سینه من زد و نام خدا را برد و برای من دعا کرد، در همان لحظه بر خود لرزیدم و دیدم که او از گوش و چشمم، نزد من محبوب تر است؛ پس به نبوتش شهادت دادم.
از قرآن می آموزیم ما برای نشر آئین الهی نیاز به محبوبیت داریم و نفوذ در دل ها سرمایه بزرگی است، به گونه ای که کارهای مهمّ اجتماعی بدون وجود این سرمایه و حضور مردم در صحنه های اجتماعی، امکان پذیر نمی باشد. پس اگر می بینیم پیامبراکرم صلى الله عليه و آله دین نجاتبخش اسلام را در مدّت زمانی کوتاه در شرق و غرب عالم منتشر می سازد و قلب های مسلمانان را به هم پیوند می زند و از انسان های پرکینه و عنود، سپاهی یکپارچه و متّحد و يك دست تهیه می کند و به كمك آن ها، دین حق را در سراسر کره زمین تبلیغ می نماید؛ قرآن سرّآن را اخلاق خوش پیامبر صلی الله علیه و آله و نفوذ عجیب آن حضرت در قلب و دل مسلمانان و غیر مسلمانان معرّفی می نماید. قرآن مجید در این زمینه می فرماید: فَبِمَا رَحْمَةٍ مِنَ اللهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ كُنْتَ فَظًّا غَلِيظٌ الْقَلْبِ لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ (2)به (برکت) رحمت الهی، در برابر آنان [مردم] نرم (و مهربان) شدی! و اگر خشن و سنگدل بودی، از اطراف تو، پراکنده می شدند. (3)
اگر چه آیه شریفه درشأن علی علیه السلام نازل شده و مصداق کامل انسان محبوب
1) قرآن مجید در این باره خطاب به پیامبراکرم صلى الله عليه و آله می فرماید: وَ أَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ لَوْ أَنفَقْتَ مَا فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً مَّا أَلَّفَتْ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ وَلَكِنَّ اللهَ أَلَّفَ بَيْنَهُمْ إِنَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ. خداوند است که دل های مؤمنین را به هم مهربان نمود. اگر تو تمام آن چه را که در زمین است انفاق می کردی، نمی توانستی پیوند دوستی در دل ها را ایجاد کنی؛ اما خداوند با اراده خود دل ها را به یکدیگر مهربان ساخت. (انفال، 63)
2) آل عمران، 159.
3) آیات ولایت در قرآن، ص 374.
ایشان هستند لکن کسب محبوبیت در اثر ایمان و عمل صالح اختصاص به حضرت ندارد.
از آن جا که خداوند متصف به صفت مقلب القلوب است و عزت انسان ها به دست اوست اگر انسان می خواهد بین مردم محبوب باشد باید محبت خداوند متعال را به سوی خود جلب نماید. (1)
محبوبیت هایی که بر مدار دنیا طلبی و برتری طلبی است به زودی جایش را به نفرت مردم خواهد داد.
1) راه کارهای آن در ضمن بحث بیان شد.
ما أَفاءَ اللهُ عَلى رَسُولِهِ مِنْ أَهْلِ الْقُرى فَلِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِي الْقُرْبَى وَ الْيَتَامَى وَ الْمَسَاكِينِ وَ ابْنِ السَّبِيلِ كَيْ لا يَكُونَ دُولَةً بَيْنَ الْأَغْنِياءِ مِنْكُمْ وَ ما آتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ مَا نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا وَ اتَّقُوا اللهَ إِنَّ اللهَ شَدِيدُ الْعِقَابِ [سوره حشر، آیه 7]
«آن چه را خداوند از اهل این آبادی ها به رسولش بازگرداند، از آن خدا و رسول و خویشاوندان او و یتیمان و مستمندان و در راه ماندگان است تا (این اموال عظیم) در میان ثروتمندان شما دست به دست نگردد! آن چه را رسول خدا برای شما آورده بگیرید (و اجرا کنید) و از آن چه نهی کرده خودداری نمایید؛ و از (مخالفت) خدا بپرهیزید که خداوند کیفرش شدید است!»
از آن جا که این آیات، تکمیلی است بر آیات گذشته که داستان شکست یهود «بنی نضیر» را بازگو می کرد، شأن نزول آن نیز ادامه همان شأن نزول است.
توضیح این که، بعد از بیرون رفتن یهود «بنی نضیر» از «مدینه»، باغ ها و زمین های کشاورزی و خانه ها و قسمتی از اموال آن ها در مدینه باقی ماند، جمعی از سران مسلمین خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله رسیدند و طبق آن چه از سنت عصر جاهلیت به خاطر داشتند، عرض کردند: برگزیده های این غنیمت و يك چهارم آن را برگیر و بقیه را به ما واگذار، تا در میان خود تقسیم کنیم! آیات فوق نازل شد و با صراحت گفت: چون برای این غنائم، جنگی نشده و مسلمانان زحمتی نکشیده اند تمام آن تعلق به رسول الله (رئیس حکومت اسلامی) دارد (و او هر گونه صلاح بداند تقسیم می کند و پیامبر صلی الله علیه و آله این اموال را در میان مهاجرین که دست های آن ها در سرزمین «مدینه» از مال دنیا تهی بود و تعداد کمی از انصار، تقسیم کرد). (1)
فيء در اصل به معنی رجوع و بازگشت است،
«أفاءَ اللهُ» از ماده «فیء» (بروزن شیء) به اموالی نیز گفته می شود که بدون مشقت به دست می آید. لذا به غنائم جنگی و همچنین «انفال» (ثروت های طبیعی که متعلق به حکومت اسلامی است و مالك مشخص ندارد) اطلاق می شود. (2)
و این که بر این دسته از غنائم فیء (بروزن شیء) اطلاق شده شاید به خاطر آن است که خداوند تمام مواهب این جهان را در اصل برای مؤمنان و قبل از همه برای پیغمبر گرامیش که اشرف کائنات و خلاصه موجودات است آفریده و افراد غیر
مؤمن و گنهکار در حقیقت غاصبان این اموالند (هرچند بر حسب قوانین شرعی یا عرفي مالك محسوب شوند) هنگامی که این اموال به صاحبان حقیقی باز می گردد شایسته عنوان فیء است. (1)
و اگر به غنائم جنگی نیز انفال گفته شده است، یا به جهت این است که یک سلسله اموال اضافی است که بدون صاحب می ماند و به دست جنگجویان می افتد در حالی که مالک خاصی برای آن وجود ندارد، و یا به این جهت است که جنگجویان برای پیروزی بردشمن می جنگند، نه برای غنیمت، بنابراین غنيمت يك موضوع اضافی است که به دست آن ها می افتد. گرچه آیه فیء (که بخشی از انفال است) در زمینه غنائم جنگی وارد شده است، ولی مفهوم آن یک حکم کلی و عمومی است، و تمام اموال اضافی یعنی آن چه مالک خصوصی ندارد را شامل می شود.
(به فتح دال و به ضم دال) به یک معنی است هر چند بعضی میان این دو فرق گذاشته اند، اولی را مخصوص اموال و دومی را مربوط به جنگ و مقام دانسته اند و یا اولی را اسم مصدر و دومی را مصدر شمرده اند و به هر حال با ماده «تداول» که به معنی دست به دست کردن است ریشه مشترک دارد. (2)
اموالی که تحت عنوان فیء در اختیار رسول الله صلی الله علیه و آله به عنوان رهبر حکومت اسلامی قرار می گرفت اموال فراوانی بود که شامل کلیه اموالی می شد که از غیر طریق جنگ در اختیار مسلمین واقع می شد، این اموال می توانست نقش مهمی در تعدیل ثروت در محیط اسلامی ایفا کند، چرا که بر خلاف سنت جاهلی هرگز در میان ثروتمندان اقوام و قبائل تقسیم نمی شد، بلکه مستقیماً دراختیار رهبرمسلمانان بود و او نیز با توجه به اولویت ها آن را تقسیم می کرد.
و چنان که در بحث انفال گفته ایم فیء بخشی از انفال است بخش دیگر آن تمام اموالی است که مالک مشخص ندارد که شرح آن در فقه اسلامی آمده و بالغ بر دوازده موضوع می شود و به این ترتیب حجم بیش تری از مواهب الهی از این طریق
در اختیار حکومت اسلامی و سپس در اختیار نیازمندان قرار می گیرد. (1)
از آن چه گفتیم این نکته روشن می شود که در میان آیه اول و دوم که در بالا ذکر کردیم تضادی وجود ندارد، هر چند آیه اول ظاهرا فی را در اختیار شخص پیامبر می گذارد و در آیه دوم مصارف ششگانه ای برای آن ذکر می کند، زیرا این مصارف ششگانه ذکر اولویت هایی است که پیامبر صلی الله علیه و آله در مورد اموالی که در اختیار دارد باید رعایت کند و به تعبیر دیگر پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و این همه ثروت را برای شخص خودش نمی خواهد بلکه به عنوان رهبر و رئیس حکومت اسلامی در هر موردی لازم است صرف می کند.
این نکته نیز قابل توجه است که این حق بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله به امامان معصوم علیهم السلام و بعد از آن ها به نواب آن ها یعنی مجتهدان جامع الشرایط می رسد، چرا که احکام اسلام تعطیل بردار نیست و حکومت اسلامی از مهم ترین مسائلی است که مسلمانان با آن سرو کار دارند و قسمتی از پایه های این حکومت بر مسائل اقتصادی نهاده شده است و بخشی از مسائل اقتصادی اصیل اسلامی همین مسائل است. (2)
آن می فرماید: مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ َاطَاعَ اللَّهَ وَ مَنْ تَوَلَّى فَمَا ارْسَلْنَاكَ عَلَيهِمْ حَفِيظاً (سوره نساء، آیه 80)
کسی که از پیامبر اطاعت کند اطاعت خدا کرده و کسی که سرباز زند، تو در برابر او مسئول نیستی.
پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله را از آن نظر که وحی الهی را از مقام ربویی دریافت می کند، نبّی (آگاه از اخبار غیبی) و از آن نظر که مأمور به ابلاغ پیامی از جانب خدا به مردم است، رسول می نامند، پیامبر در این دو مقام، فاقد امرونهی و اطاعت و عصیان است و
1) موضوعات دوازده گانه انفال به این ترتیب است 1- زمین هایی که اهلش آن را ترک گفته و از آن جا رفته اند (مانند اراضی یهود بنی نضیر) 2- زمین هایی که صاحبانش با میل خود آن را به رئیس مسلمانان واگذار کرده اند (مانند فدک) 3- اراضی موات 4- سواحل دریاها 5- بلندی کوه ها 8- دره ها 7- بیشه ها و جنگل ها 8- اموال برگزیده شاهان که در جنگ ها به دست مسلمین می افتد 9- آن چه را پیشوای مسلمین از میان غنائم برای خود انتخاب می کند 10- غنائمی که به وسیله جنگ هایی که بدون اذن پیشوای مسلمین است به دست می آید 11- معادن 12- میراث کسی که وارثی ندارد (البته در بعضی از موارد فوق درمیان فقها گفتگو است، ولی اکثریت قاطع این موارد را قبول دارند، برای توضیح بیش تر به کتب فقهی مراجعه شود).
2) تفسیر نمونه، ج 23، ص 509.
وظیفه ای جز پیام گیری و پیام رسانی ندارد و لذا قرآن درباره او می فرماید: مَا عَلَى الرَّسُولِ إِلَّا الْبَلَاغُ وَ اللهُ يَعْلَمُ مَا تُبْدُونَ وَمَا تَكْتُمُونَ (مائده، 99). «برای رسول وظیفه ای جز ابلاغ نیست و خدا از آن چه که آشکار می سازید و یا پنهان می دارید، آگاه است». اگر قرآن در قلمرو رسالت، برای رسول حق اطاعت قائل می شود و می فرماید: وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلَّا لِیُطاعَ بِإِذْنِ اللَّهِ؛ «هیچ رسولی را اعزام نکردیم مگر این که به فرمان خدا از او اطاعت شود». (نساء، 64)
مقصود اطاعتی است که به اطاعت خدا منتهی می شود، یعنی به پیام های او گوش فرا دهند و به گفته های او مانند انجام نماز و پرداخت زکات جامه عمل بپوشانند، انجام چنین وظایفی در حقیقت، اطاعت فرمان خدا است، نه اطاعت پیامبر، هرچند به صورت ظاهر اطاعت پیامبر نیز به شمار می رود. وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلَّا لِيُطَاعَ بِإِذْنِ اللهِ در بعضی از موارد که قرآن برای رسول به عنوان رسالت حق اطاعت قائل شده است، اطاعت حقیقی او نیست، بلکه اطاعت خدا است و به گونه ای به او نیز نسبت داده می شود از این جهت قرآن شخصیت رسول را نسبت به «مقام رسالت» چنین ترسیم می کند: إِنَّمَا أَنْتَ مُذَكِّرٌ * لَسْتَ عَلَيْهِمْ بِمُصَيْطِرٍ (غاشیه، 31 -22): «یاد آوری کن تو تذکر دهنده ای، نه مسلّط بر آن ها. در قلمرو اطاعت: در حالی که رسول گرامی یادآور و آموزنده و پیام رسانی بیش نیست، گاهی از جانب خدا دارای مقام امامت شده و «مفترض الطاعه» می گردد که با توجه به آن، خود شخصاً دارای مقام امرو نهی می شود. در این قلمرو، پیامبر فقط گزارشگر وحی و پیام رسان الهی نیست. بلکه رئیس دولت اسلامی است که برای تنظیم امور امت، باید به نصب و عزل فرماندهان و قاضیان و اعزام سپاه و عقد معاهدات بپردازد.
رسول گرامی در این صورت حقیقتاً دارای امرونهی می گردد که از طرف خدا به عنوان زمامدار مسلمانان، قاضی و داورآنان مدیر کلیه ی شئون اجتماعی و سیاسی و اقتصادی و دینی معرفی گردد. در این هنگام است که او علاوه بر اطاعت طریقی، دارای حقّ اطاعت موضوعی می گردد که فرمانبری از دستورات او مایه ی پاداش و نافرمانی موجب کیفر می گردد. قرآن روی اطاعت پیامبر در مواردی زیادی تکیه می کند و بر مفسِّر محقق لازم است میان دو نوع اطاعت (طریقی و موضوعی) فرق بگذارد و آیات را بر دو نوع تقسیم کند.
الف: گروهی که بر اطاعت رسول فرمان می دهند و قرائن گواهی می دهد که مقصود از اطاعت او، همان انجام دستورات الهی است که او تبلیغ می کند، مانند انجام فرائض و دوری از محرمات در این صورت اطاعت رسول راهی است برای اطاعت خدا و خود رسول در حقیقت، اطاعت و عصیانی ندارد.
ب: گروهی که او را به عنوان «أولى الأمر» و فرمانده وقاضی و داور معرفی می کند و دست او را در تنظیم امور اجتماع با زنهاده و به او حقّ امر و نهی می دهد در چنین مواردی، اطاعت او، موضوعیت پیدا می کند و دارای احکام و حصایص می گردد. (1)
شبیه همین معنا در آیه دیگر نیز آمده است که به عنوان يك حكم مطلق می گوید:
مَنْ يُطِعِ الرَّسُولُ فَقَدْ أَطَاعَ اللهَ وَ مَنْ تَوَلّى فَمَا أَرْسَلْنَاكَ عَلَيْهِمْ حَفِيظاً (سوره نساء، آیه 80.) هرکس از پیامبر اطاعت کند اطاعت خدا کرده و کسانی که سرپیچی کنند تو در برابر آن ها مسئول نیستی.
قابل توجه این که فخر رازی در تفسیر خود می گوید: «این آیه از قوی ترین دلایل عصمت پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله در جمیع اوامر و نواهی و در جمیع ابلاغ های او از سوی خدا است؛ زیرا اگر او در چیزی خطا کند اطاعت او اطاعت خدا نخواهد بود و نیز واجب است در افعالش نیز معصوم باشد؛ چرا که خداوند امر به متابعت او- به طور مطلق کرده است». (2)
علامه طباطبایی در این خصوص می فرماید:
شخصیت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله حیثیت دارد حیثیت تبلیغ وحی الهی و آگاه کردن مردم از معارف و احکام شریعت و تفصیل کلیات قرآن و حیثیت زمامداری و ولایت او بر جامعه. زمامدار به اقتضای رهبری لازم است برای اداره جامعه و حفظ اساس نظام اسلامی، فرمان بدهد و مردم نیز به اطاعت از احکام حکومتی وی موظّف اند.
اطاعت از این اوامر در حقیقت اطاعت خداست؛ ولی برای بیان لزوم اطاعت در این احکام، واژه اطاعت تکرار شده است. (3)
آیه شریفه صرف نظر از سیاقی که دارد، شامل تمامی اوامر و نواهی رسول خدا صلى الله عليه و آله می شود و تنها منحصر به دادن و ندادن سهمی از فیء نیست، بلکه شامل همه اوامری که می کند و نواهی ای که صادر می فرماید هست.
بزرگان اهل سنت نیز همانند امامیه از آیه وَ ما أَتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ مَا نَهَاكُمْ
عَنْهُ فَانْتَهُوا اطلاق فهمیدند. اگرچه امام فخر رازی نخست «ما اتیکم الرّسول» را به همان «ما آتيكم من الغنيمه و الفیء» معنا کرده است، اما بعد می گوید اَجود این است که این آیه اطلاق دارد در هرچه که پیامبر گفت یا داد و یا نهی کرد؛ چه در مسائل حکومتی و چه در تبیین احکام. قبل از او زمخشری در «کشاف» نیز همین معنا را بیان کرده است. که هم شامل حکم می شود و هم شامل حکومت. توضیح آن این است که خدای سبحان رسول الله صلى الله عليه و آله را هم والی امور مسلمین معرفی کرد هم مبیّن و مفسّر و معلّم مردم و فرمود: وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ إِلَيْهِمْ، وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَ الْحِکْمَهَ از طرف دیگر هم به ما فرمود: اطعيوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ. این اطاعت رسول، هم در مسائل حکومتی است هم در مسائل احکام چون اولین مبیّن و اوّلین معلم، وجود مبارك رسول الله صلی الله علیه و آله است اگر ایشان چیزی را در احکام یا در حکومت فرمود اطاعت از دستوروی ضروری و لازم است. گذشته از این که آیه ما اتیکُمُ الرَّسُولُ دارد آن آیات هم تأیید می کند.
زمخشری در «کشاف» لطیفه ای را نقل می کند و می گوید: ابن مسعود به مسلمانی که در حال احرام، لباس های رسمی و دوخته در بر کرده بود گفت: تو که مُحرمی لباس های دوخته را نباید در برکنی. آن شخص به ابن مسعود گفت: يك آیه ای از قرآن بیاور که دلالت کند مُحرم نباید لباس دوخته بپوشد او همین آیه را خواند که:
ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا. ما که نباید همه احکام را از قرآن بگیریم، سنّت هم هست، خود قرآن فرمود من خیلی چیزها را به رسول گفتم، همچنین خود رسول الله صلی الله علیه و آله به ما فرمود: خُذُوا عَنِّي مَنَاسِكَكُمْ شما دستور حج را از من بگیرید. صدها مسئله در باب حج هست که برخی از آن ها در قرآن آمده است بقیّه در قرآن نیست از سنت است، محرّمات احرام چیست؟ تروک احرام چه کفاره ای دارد؟ کفّاره یا قضا دارد یا ندارد؟ مُحرم اگر کجا بمیرد حجّش قبول است و کجا حجّش قبول نیست؟ هیچ کدام از این ها در قرآن نیست. درباره نماز هم این چنین است، پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: صَلُّوا کَمَا رَأَیْتُمُونِی أُصَلِّی. در سایر ابواب نیز همین طور است. (1)
علامه طباطبایی درباره عبارت وَ اسْتَغْفِرْلَهُمْ وَ شَاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ در سوره آل عمران آیه 159 می فرماید:
1) تسنیم (آیت الله جواد)، ذیل آیه شریفه.
عبارت «اسْتَغْفِرْهُمْ» هر چند مطلق است و اختصاصی به مورد بحث آیه ندارد و لیکن موارد حدود شرعی و امثال آن را شامل نمی شود، (و چنان مطلق نیست که حتی اگر فردی مرتکب قتل شد او را هم ببخشاید و یا اگر زنا کرد تنها برایش طلب مغفرت کند و دیگر حد شرعی را بر او جاری نسازد) چون اگر اطلاق تا این مقدار شمول داشته باشد باعث لغو شدن تشریع می گردد، علاوه بر این که جمله: وَ شاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِكه به يك لحن عطف بر مسئله عفو و مغفرت شده، خود شاهد بر این است که این دو امر: یعنی «عفو» و «مغفرت» در چارچوب ولایت و تدبیر امور عامه بوده، چون این گونه امور است که مشورت برمی دارد و اما احکام الهی خیر، پس عفو و مغفرت هم در همان اموراداری جامعه است. (1)
در جای دیگر می فرماید:
و خدای تعالی دستورش داده بود که وقتی می خواهد آن رای را به کار بزند قبلا مشورت بکند و فرموده: وَ شَاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ، فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللهِ، (2)(با مردم در هر امری که می خواهی درباره آن تصمیم بگیری نخست مشورت بکن و همین که تصمیم گرفتی بر خدا توکل کن)، ملاحظه می فرمایید که مردم را در مشورت شرکت داده، ولی در تصمیم گرفتن شرکت نداده و تصمیم خود آن جناب (به تنهایی) را معتبر شمرده است.
حال که به این معنا توجه کردید می توانید به خوبی بفهمید که اطاعت رسول معنایی و اطاعت خدای سبحان معنایی دیگر دارد هر چند که اطاعت از رسول خدا، در حقیقت اطاعت از خدا نیز هست، چون تشریع کننده تنها خدا است، زیرا او است که اطاعتش واجب است، هم چنان که در آیه: وَ ما أَرْسَلْنَا مِنْ رَسُولٍ إِلَّا لِيُطَاعَ بِإِذْنِ الله، وجوب اطاعت رسول را هم منوط به اذن خدا دانسته، پس بر مردم واجب است که رسول را در دو ناحیه اطاعت کنند، یکی ناحیه احکامی که به وسیله وحی بیان می کند و دیگر احکامی که خودش به عنوان نظریه و رأی صادر می نماید. (3)
پس به طور خلاصه اولاً مشورت مشمول احکام الهی نیست و ثانیاً مشورت غیراز تصمیم است و مردم در تصمیم نهایی نقشی ندارند بلکه فقط می توانند مشورت بدهند.
قرآن برای پیروی از خدا و رسول، آثار و برکاتی را برشمرده که به برخی از آن ها اشاره می کنیم:
فَاتَّبِعونى يُحبِبكُمُ اللهُ وَ يَعْفِر لَكُم ذُنُوبَكُم.... (آل عمران، 31)
وَ اطيعوا اللهَ وَ الرَّسُولَ لَعَلَّكُم تُرحمون. (آل عمران، 132)
... و مَن يُطِعِ اللهَ و رَسولَهُ يُدخِلْهُ جَنتٍ تَجرى مِن تَحتِهَا الانهرُ.... (نساء، 13) ورود اهل طاعت به بهشت طبق قاعده عقلى وجوب وفا به وعده است که ترک آن ظلم محسوب می شود. (1)
و مَن يُطع الله و الرَّسُولَ فَاوِلكَ مَعَ الَّذِينَ انْعَمَ اللهُ عَلَيهِم مِنَ النَّبِيِّينَ وَ الصِّدّيقِينَ وَ الشَّهَداءِ وَ الصلِحين. ( نساء، 69)؛ و کسی که خدا و پیامبر را اطاعت کند، (در روز رستاخیز،) همنشین کسانی خواهد بود که خدا، نعمت خود را بر آنان تمام کرده؛ از پیامبران و صدّیقان و شهدا و صالحان.
... استَجيبوا اللهِ ولِلرَّسولِ اذا دَعاكُم لِما يُحييكُم.... (انفال، 24)؛ دعوت خدا و پیامبر را اجابت کنید هنگامی که شما را به سوی چیزی می خواند که شما را حیات می بخشد...
... فَان تُطيعوا يُوتِكُمُ اللهُ اجْرًا حَسَنًا (فتح، 16)؛ اگر اطاعت کنید، خداوند پاداش نیکی به شما می دهد. ... و ان تُطيعُوا اللهَ وَ رسولَهُ لا يَلتكُم مِن اعملِكُم شیا. (2)(حجرات، 14)؛ و اگر از خدا و رسولش اطاعت کنید، چیزی از پاداش کارهای شما را فروگذار نمی کند.
و مَن يُطع الله و رَسولَهُ فَقَد فَازَ فَوزًا عظيما. (احزاب، 71) برخی با تمسك به آیات 66 مائده؛ 96 اعراف و 52 نور، وسعت روزی و گشایش درهای خیر را هم از آثار اطاعت دانسته اند. (3)
در مقابل، پیامدهای سوء اطاعت نکردن از خدا و رسول و نافرمانی امرونهی الهی، گریبان گیر خود فرد و جامعه عصیانگر می شود. وظیفه پیامبر صلی الله علیه و آله تنها رساندن پیام الهی است (1)وَ اطيعُوا اللهَ وَ اطيعُوا الرَّسُولَ فَإِن تَوَلَّيتُم فَانَّا عَلَى رَسُولِنَا البَلغُ المُبين (تغابن، 12) و این انسان است که با عصیان فرمان خدا و رسول، گرفتار گمراهی آشکار خواهد شد: ... و مَن يَعصِ اللهَ وَ رَسولَهُ فَقَد ضَلَّ ضَللًا مُبينا. (احزاب، 36) فَلْيَحْذَرِ الَّذينَ يُخالِفُونَ عَنْ أَمْرِهِ أَنْ تُصيبَهُمْ فِتْنَةٌ أَوْ يُصِيبَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ (نور، 63) پس آنان که فرمان او را مخالفت می کنند، باید بترسند از این که فتنه ای دامنشان را بگیرد، یا عذابی دردناک به آن ها برسد.
1 . امام صادق علیه السلام: بدانید که هرچه را خداوند دستور داده که از آن دوری کنید آن را حرام فرموده (و این دستور دلیل بر حرمت آن است) و از آثار رسول خدا صلی الله علیه و آله و سنت (و روش) او پیروی کنید و از هوای نفس و آراء خود پیروی نکنید که گمراه شوید، زیرا گمراه ترین مردم در پیشگاه خدا آن کسی است که از هوای نفس و رای خود بدون راهنمایی خدا پیروی کند. (2)
پس از آن که پیامبر صلی الله علیه و آله علی علیه السلام را در غدیر خم به خلافت منصوب کرد و فرمود:
مَنْ کُنْتُ مَوْلاَهُ فَعَلِیٌّ مَوْلاَهُ این مسئله در همه جا منتشر شد، نعمان بن حارث قهری (که از منافقان بود) خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله آمد و گفت: به ما گفتی شهادت به توحید و نفی بت ها بدهیم و گواهی به رسالت تو بدهیم و دستور به جهاد و حج و روزه و نماز و زکات دادی، همه
را پذیرفتیم، ولی به این قناعت نکردی و این پسر (منظورش علی بن ابی طالب علیه السلام است!) را خلیفه کردی و گفتی «من کنت مولاه فعلی مولاه» آیا این سخن از تو است یا دستوری از طرف خداست؟
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: به خدایی که جز او معبودی نیست از ناحیه خداست، نعمان برگشت در حالی که می گفت: اللَّهُمَّ إِنْ كانَ هذا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِكَ فَأَمْطِرْ عَلَيْنا حِجَارَةً مِنَ السَّماء؛ «خداوندا اگر این سخن از ناحیه تو است بارانی از سنگ از آسمان بفرست چیزی نگذشت که سنگی بر او سقوط کرد و کشته شد.» (1)
گرچه آیه فوق در زمینه غنائم جنگی وارد شده است، ولی مفهوم آن يك حكم كلى و عمومی است و تمام اموال اضافی یعنی آن چه مالک خصوصی ندارد را شامل می شود
اموالی که تحت عنوان فیء در اختیار رسول الله صلی الله علیه و آله به عنوان رهبر حکومت اسلامی قرار می گرفت اموال فراوانی بود که شامل کلیه اموالی می شد که از غیر طریق جنگ در اختیار مسلمین واقع می شد، این اموال می توانست نقش مهمی در تعدیل ثروت در محیط اسلامی ایفا کند، چرا که بر خلاف سنت جاهلی هرگز درمیان ثروتمندان اقوام و قبائل تقسیم نمی شد، بلکه مستقیما در اختیار رهبر مسلمانان بود و او نیز با توجه به اولویت ها آن را تقسیم می کرد.
جمله «وَ مَا آتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا وَ اتَّقُوا اللهَ إِنَّ اللهَ شَدِيدُ الْعِقابِ». هر چند در ماجرای غنائم بنی نضیر نازل شده، ولی محتوای آن يك حكم عمومی در تمام زمینه ها و برنامه های زندگی مسلمان ها است و سند روشنی است برای حجت بودن سنت پیامبر صلی الله علیه و آله. بزرگان اهل سنت نیز همانند امامیه از آیه وَ ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا اطلاق فهمیدند.
قرآن برای پیروی از خدا و رسول، آثار و برکاتی را برشمرده و در مقابل، پیامدهای سوء اطاعت نکردن از خدا و رسول و نافرمانی امر و نهی الهی، گریبانگیر خود فرد و جامعه عصیانگر می شود. وظیفه پیامبر صلی الله علیه و آله تنها رساندن پیام الهی است.
باید در برابر دستورها، برنامه ها و داوری های پیامبر صلی الله علیه و آله و به طور کامل تسلیم بود و این جز با قبول مقام «عصمت» او ممکن نیست.
1) تفسير نورالثقلین، ج 2، ص 151.
وَ أَطيعُوا اللهَ وَ رَسُولَهُ وَ لا تَنازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَ تَذْهَبَ رِيحُكُمْ وَ اصْبِرُوا إِنَّ اللهَ مَعَ الصَّابِرِينَ»[سوره انفال، آیه 46]«و (فرمان خدا و پیامبرش را اطاعت نمایید! و نزاع (و کشمکش) نکنید، تا سست نشوید، و قدرت (و شوکت) شما از میان نرود! و صبر و استقامت کنید که خداوند با استقامت کنندگان است!»)
### واژگان مهم#### 1- اطاعتاین واژه از ریشه «ط- و- ع» (ضد کَرْه به معنای فرمان بردن (1)همراه با خضوع و رغبت است. (2)در تفاوت اطاعت با «اتّباع» و «اجابت» گفته اند: اطاعت فرمانبری از موجودی برتر است، در حالی که اتّباع، پیروی بدون فرمان و اجابت، پذیرش درخواست موجود زیر دست است. (3))واژه اطاعت و مشتقات آن 78 بار در قرآن به کار رفته و مضمون آن از برخی آیات نیز که مشتمل بر این واژه و مشتقات آن نیست، استفاده می شود. (4)#### 2- ريحبه معنی باد است و این که می گوید: اگر به نزاع با یکدیگر برخیزید سست می شوید و به دنبال آن باد شما را از میان خواهد برد اشاره لطیفی به این معنی است که قوت و عظمت و جریان امور بر وفق مراد و مقصودتان از میان خواهد رفت زیرا همیشه وزش بادهای موافق سبب حرکت کشتی ها به سوی منزل مقصود بوده است و در آن زمان که تنها نیروی محرک کشتی وزش باد بود این مطلب فوق العاده اهمیت داشت. (5)3- فشل«فَشِلْتُمْ» از مادّه «فَشَل» به معنای سست شدید است. (6الفَشَلُ: ضعف و سستی همراه با ترس و بزدلی است. (7))
### نکات تفسیری#### 1- پیام آیه اطاعت و اتحاداز مفهوم آیه برمی آید که اتّحاد، باعث استواری و استحکام صفوف مسلمانان در برابر دشمنان می شود؛ چنان که در جای دیگر مؤمنانی را که در کناريك ديگر صف تشكيل داده، بسان بنیان مرصوص در راه خدا به نبرد می پردازند، ستوده است: ﴿انَّ اللهَ يُحِبُّ الَّذينَ يُقتِلُونَ فِي سَبيلِهِ صَفَّا كَانَهُم بُنينُ مَرصوصُ». (صف، 4)قرآن، از مسلمانان خواسته تا با تقویت قوای جسمانی و نظامی، زمینه رعب و وحشت دشمنانشان را فراهم سازند (انفال، 60؛ بدین رو، آنان را از منازعه برحذر داشته و آن را زمینه ساز از دست رفتن هیمنه آنان در دل دشمنان دانسته است: ﴿وَ لَا تَنزَعُواْ... وَ تَذْهَبَ رِیحُکُمْ). (انفال، 46) گویا اتّحاد و یگانگی مؤمنان باعث حفظ این هیمنه خواهد بود و اگر مسلمانان بخواهند این هیمنه خود را در میان جهانیان حفظ کنند، یگانه راه آن، پایبندی به این یگانگی است. (1)
علامه می فرماید:
جای هیچ تردیدی نیست که آیه: أَطِیعُوا اللهَ وَ أَطِيعُوا الرُّسُولَ جمله ای است که به عنوان زمینه چینی برای مطلب بعدی آورده شد و آن مطلب عبارت است از این که دستور دهد مردم در هنگام بروز نزاع به خدا و رسول او مراجعه کنند، هر چند که آیه مورد بحث در عین حال که جنبه آن زمینه چینی را دارد، مضمونش اساس و زیربنای همه شرایع و احکام الهی است. (2)
فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللهِ وَ الرَّسُولِ... این جمله تفریع و نتیجه گیری از حصری است که از مورد آیه استفاده می شد، چون جمله «أطِيعُوا الله...» از آن جایی که اطاعت خدا و رسول کردن را واجب می کرد، از آن فهمیده می شود که منظور اطاعت در مواد دینی است، که متکفل رفع همه اختلاف هایی است که ممکن است
در دین خدا پیدا بشود. و نیز برآورنده هر حاجتی است که ممکن است پیش بیاید، دیگر موردی باقی نمی ماند که مردم در آن مورد به غیر خدا و رسول او مراجعه کنند، در نتیجه معنای کلام چنین می شود که شما مردم باید تنها و تنها خدا و رسول و اولی الأمر را اطاعت کنید نه طاغوت را و این همان حصری است که گفتیم از آیه استفاده می شود و نتیجه آن، مضمون جمله مورد بحث است که می فرماید: پس اگر در امری تنازع کردید آن را به خدا و رسول رد کنید. (1)
وَ أَطِيعُوا اللهَ وَ رَسُولَه ظاهر سیاق این است که منظور از اطاعت، اطاعت دستوراتی است که از ناحیه خدا و رسول راجع به امر جهاد و دفاع از حریم دین و بیضه اسلام صادر می شود و آیات جهاد و دستورات نبوی مشتمل بر آن است، مثل این که باید اول اتمام حجت کنند و در حین جنگ متعرض زن و فرزند دشمن نشوند و بدون اطلاع دشمن برایشان شبیخون نزنند و همچنین احکام دیگر جهاد. وَ لا تَنازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَ تَذْهَبَ رِيحُكُمْ یعنی با نزاع و کشمکش در میان خود ایجاد اختلاف نکنید و در نتیجه خود را دچار ضعف اراده مسازید و عزت و دولت و یا غلبه بردشمن را از دست مدهید، چون اختلاف، وحدت کلمه و شوکت و نیروی شما را از بین می برد. (2)
وَ اصْبِرُوا إِنُّ اللهَ مَعَ الصَّابِرِينَ یعنی همواره در برابر مصائب و ناملایمات جنگی که دشمن به وسیله آن تهدیدتان می کند ملازم خویشتن داری و اکثرا در ذکر خدا و اطاعت او و رسولش بوده باشید و حوادث و سنگینی بار اطاعت شما را از جای نکند و از پا در نیاورد و لذت معصیت و عجب و تکبر شما را گمراه نسازد. و اگر امر به صبر را با جمله «إِنَّ اللهَ مَعَ الصَّابِرِينَ» تاکید فرمود برای این است که صبر قوی ترین یاوری است که در شدائد و محکم ترین رکنی است در برابر تلون در عزم و سرعت تحول در اراده.
و همین صبر است که به انسان فرصت تفکر صحیح داده و به منزله خلوتی است که در هنگام هجوم افکار پریشان و صحنه های هول انگیز و مصائبی که از هر طرف رو می آورد به انسان فرصت می دهد که صحیح فکر نموده و رأی مطمئن و صد در
صد اتخاذ کند، پس خدای سبحان با مردم صابر است. (1)
در آیه ی قبل، به دو عامل از عوامل پیروزی مؤمنان یعنی «پایداری» و «یاد خدا» اشاره شد و در این آیه، عامل اطاعت و وحدت مطرح است، چنان که در آیه ی قبل به ثبات قدم از جهت جسم و ظاهر اشاره شد و در این آیه، از صبر در جنبه روانی و باطنی یاد شده است. «ریح» باد کنایه از قدرت و شوکت است، همچون بادی که پرچم ها را به اهتزاز در می آورد و نشانه برپایی، کامروایی و عظمت است. اگر در سایه اختلاف و نزاع، این عظمت برباد رود، خوار و حقیر می شوید. همان گونه که اگر باد لاستیک ماشین و یا توپ ورزشی خارج شود، بسیاری از حرکت ها، سفرها و ورزش ها تعطیل می شود.
اتّحاد و یکپارچگی و دوری از اختلاف و تفرقه، از دستورات اکید الهی است که در آیات متعدّد به آن فرمان داده است و این فرمان باید در تمام زمینه ها رعایت شود، مخصوصاً در حال جنگ و درگیری با دشمن که ضرورت بیش تری دارد، چنانکه خداوند در سوره صف از اتحاد، نظم و هماهنگی مجاهدان تعریف کرده است. إِنَّ اللهَ يُحِبُّ الَّذِينَ يُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِهِ صَفًّا كَأَنَّهُمْ بُنْيانٌ مَرْصُوصُ (صف، 4)
1- جهاد، باید با فرماندهی رهبر مسلمانان و به فرمان خدا و رسول (و جانشینان برحق او باشد. إِذا لَقِيتُمْ فِئَةً فَاثْبُتُوا... وَ أَطِيعُوا اللهَ وَ رَسُولَهُ.
2- قانون و رهبرالهی، محور وحدت و اتحاد است. أَطِيعُوا اللهَ وَ رَسُولَهُ» («أطِیعُوا» به قوانین الهی و «رَسُولَهُ» به رهبر آسمانی اشاره دارد)3- نزاع، شما را از درون پوک ساخته و از بیرون، بی آبرو می کند. ﴿فَتَفْشَلُوا وَ تَذْهَبَ رِيحُكُمْ (در طول تاریخ، چه ضعف ها و شکست هایی که به خاطر عمل نکردن به این آیه، نصیب مسلمانان شده است!)
4- در اطاعت و وحدت، پایدار باشیم و اگر چیزی بر خلاف میل ما بود، یا برخلاف میل ما عمل شد، صابر باشیم و یکدیگر را تحمّل کنیم. «وَاصْبِرُوا»
5- ایمان به این که خداوند با صابران است، انسان را به صبر و پایداری سوق می دهد. وَ اصْبِرُوا إِنَّ اللهَ مَعَ الصَّابِرِينَ
1) همان.
6- نصرت و امداد الهی، با صابران است. إِنَّ اللهَ مَعَ الصَّابِرِينَ (1)
قرآن با بیان داستان قوم موسی علیه السلام به انگیزه و سیاست های فرعونی در ایجاد تفرقه و اختلاف میان قوم اشاره درباره شیوه چگونگی سیطره ذلت آفرین فرعونی بیان می کند: انَّ فِرْعَوْنَ علافی الارض وَ جَعَلَ أَهْلَها شِيَعاً يَسْتَضْعِفُ طائفه مِنْهُمْ... يَذْبَحُ أَبْنَائِهِمْ وَ يَسْتَحِي نِسَاءَهُمْ؛ فرعون در زمین علو و برتری جست و اهل زمین را به گروه ها و دسته های چندی تقسیم کرد تا گروهی از ایشان را ضعیف و ناتوان قرار دهد و به قتل و کشتار برخی اقدام کند و زنانشان را به بی حیایی کشد و آنان را برای مقاصد نفسانی و شوم، زنده نگه دارد.» (قصص، 4)
از دیگر آثاری که قرآن برای اختلاف بیان می کند سیطره و قدرت یافتن فرومایگان است؛ زیرا با اختلاف فرهیختگان و نخبگان قوم تضعیف و یا کشته می شوند و زمینه برای قدرت یافتن فرومایگان فراهم می آید. برخی تعبیر قرآنی، برانگیختن عذاب از زیر پای مردم که در آیه 56 انعام آمده به معنای قدرت یافتن فرومایگان و کسانی دانسته اند که در طبقات زیرین اجتماعی می زیستند و از هرگونه اخلاق انسانی و رفتار پسندیده عاری بوده اند. (2)
از دیگر پیامدهای شوم و زیانباری است که قرآن به آن اشاره می کند. قرآن هشدار می دهد که در پی اختلاف اگر جنگی برافروخته شود تنها دامن فتنه جویان را نمی گیرد بلکه همه از این آتش زیان می بینند. (3)
برخی از آیات قرآن میان تنازع و فشل شدن؛ تلازم برقرار کرده اند. پیش از این درباره ی معنای تنازع توضیح داده شد به نظر می رسد معنایی که در التحقیق (4)ارائه
شده است، دقیق تر از سایر معانی باشد.
در برخی از آیات قرآن مجید تنازع پس از فشل شدن ذکر شده است. به عنوان نمونه در آیه 152 از سوره مبارکه آل عمران علت شکست در جنگ احد، ابتدا سستی و فشل شدن و سپس تنازع مؤمنین با یکدیگر عنوان شده است: وَ لَقَدْ صَدَقَكُمُ اللهُ وَعْدَهُ إِذْ تَحُسُّونَهُمْ بِإِذْنِهِ حَتَّى إِذَا فَشِلْتُمْ وَ تَنَازَعْتُمْ فِي الْأَمْرِ وَ عَصَيْتُمْ مِنْ بَعْدِ مَا أَرَاكُمْ مَا تَحِبُّونَ و یا در آیه 43 از سوره مبارکه عمران پس از اشاره به خواب پیامبراعظم صلی الله علیه و آله درباره کم بودن افراد لشکر دشمن، علت این خواب را چنین بیان می کند که وَ لَوْ أراكَهُمْ كَثيراً لَفَشِلْتُمْ وَ لَتَنازَعْتُمْ فِی الْأَمْرِ؛ و اگر ایشان را به تو بسیار نشان می داد قطعاً سست [فشل] می شدید و حتما در کار [جهاد] منازعه می کردید.»
اما خداوند متعال در آیه ی 46 از سوره ی مبارکه ی انفال «فشل شدن» را نتیجه ی «تنازع» معرفی کرده است: وَ لا تَنازَعُوا فَتَفْشَلُوا؛ «نزاع نکنید چرا که فشل خواهید شد.»
از دیگر پیامدهای زیانبار اختلاف و تفرقه است که قرآن بدان اشاره می کند و می فرماید: اگر اختلاف کنید هیبت شما در چشم دشمنان فرو می ریزد و به دشمنان جرأت می دهد تا به شما یورش آورند و این گونه می شود که شما همانند بادی برهوا برخاسته و نابود می شوید و از شما چیزی باقی و پایدار و برقرار نمی ماند. (1)خداوند برای این که مردمان و امت اسلام را از تفرقه و اختلاف دور سازد، تشدید مجازات را به عنوان عامل بازدارنده قرار داده است و گفته است که یکی از عوامل تشدید مجازات و نیز تشدید قوانین و سخت گیری در قانون گذاری این است که امت گرفتار تفرقه شوند.
در داستان اصحاب سبت که امت یهودی دچار تفرقه شده بودند خداوند علاوه بر عذاب سخت برایشان، قوانین تشدیدی دیگری را وضع می کند. تا دیگر در پی اختلاف نروند. (2)در تفاسیر آمده که خداوند روز جمعه را روز استراحت و انجام برنامه های عبادی قرار داده بود؛ اما یهود با این ادعا که خداوند تا روز جمعه مشغول خلقت بوده روز شنبه را روز استراحت خدا و خود قرار داده و آن روز را تعطیل کردند. خداوند نیز آن روز را برای ایشان روز تعطیل قرار می دهد و حکم تشریعی تشدید شده ای را نسبت به آنان اعمال می کند که نمی بایست در روز شنبه کار
کنند. با این همه گروهی برای ماهی گیری وسوسه می شوند و روز عبادت را به کار می پردازند که خداوند آنان را مجازات و به شکل میمون در می آورد. در این آیات بیان می شود که علت تشدید قوانین اختلاف ایشان بوده است، چنان که تشدید مجازات نیز به جهت همان قانون تشدیدی صورت می گیرد. (1)
علاوه بر موارد یاد شده آیات متعدد دیگری از قرآن مجید به بیان برخی از آثار سوء تفرقه، اختلاف و تنازع درامت و جامعه ی اسلامی پرداخته است. ما در ادامه به بیان این آثار می پردازیم:
یکی از موضوعاتی که ممکن است به عنوان موضوعی برای اختلاف مسلمانان مطرح باشد، اختلاف درباره کتاب آسمانی است. لذا خداوند متعال در آیه ی 176 از سوره مبارکه بقره یکی از آثار این اختلاف را «شقاق بعید» معرفی کرده است: وَ إِنَّ الَّذِينَ اخْتَلَفُوا فِي الْكِتَابِ لَفِی شِقاقٍ بَعید؛ «کسانی که درباره کتاب [خدا] با یکدیگر به اختلاف پرداختند، در ستیزه ای دور و درازند.»
کلمه شقاق در اصل به معنی شکاف و جدایی است این تعبیر شاید اشاره به این باشد که ایمان و تقوا و افشا کردن حق رمز وحدت و اتحاد در جامعه انسانی است، اما خیانت و کتمان حقائق موجب پراکندگی و جدایی و شکاف است نه شکاف سطحی که آن را بتوان نادیده گرفت بلکه جدایی و شکاف عمیق!
خداوند متعال یکی از آثار اختلاف و چند دستگی را احتمال وقوع جنگ و نزاع داخلی میان صاحبان آرا مختلف عنوان کرده است. لذا در (آیه 65 از سوره مبارکه انعام) می فرماید: قُلْ هُوَ الْقادِرُ عَلى أَنْ يَبْعَثَ عَلَيْكُمْ عَذَاباً مِنْ فَوْقِكُمْ أَوْ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِكُمْ أَوْ يَلْبِسَكُمْ شِيَعاً وَ يُذِيقَ بَعْضَكُمْ بَأْسَ بَعْض؛ «بگو او تواناست که از بالای سرتان یا از زیر پاهایتان عذابی برشما بفرستد یا شما را گروه گروه به هم اندازد [و دچار تفرقه سازد] و عذاب بعضی از شما را به بعضی [دیگر] بچشاند.»
علامه طباطبایی در تفسیر بخشی از این آیه می نویسد:
از ظاهر این جمله «أَوْ يَلْبِسَكُمْ شِيَعاً وَ يُذِيقَ بَعْضَكُمْ بَأْسَ بَعْضٍ» چنین برمی آید که می خواهد دسته بندی هایی را که بعد از رحلت رسول خدا پیش آمد، پیشگویی
1) بحارالانوار، ج 41، ص 51؛ تبیان، ج 6، ص 438؛ المیزان، ج 21، ص 370.
نماید، همان دسته بندی هایی که باعث شد مذاهب گوناگونی در اسلام پدید آید و هر فرقه ای درباره ی مذهب خود اعمال تعصب و حمایت جاهلانه نموده و آن همه جنگ های خونین و برادرکشی به راه افتد و هر فرقه ای فرقه ی دیگر را مهدورالدم و از حریم دین و مرز اسلام بیرون بداند. و از این روی، جمله «أَوْ يَلْبِسَكُمْ شِيَعاً» و جمله «يُذِيقَ بَعْضَكُمْ بَأسَ بَعْضٍ» هر دو اشاره به یک عذاب خواهند بود. (1)
خداوند متعال در آیه ی 103 از سوره ی آل عمران علت شکست مسلمانان در جنگ احد را فشل شدن و تنازع آن ها با یکدیگر عنوان کرده است:
وَ لَقَدْ صَدَقَكُمُ اللهُ وَعْدَهُ إِذْ تَحُسُّونَهُمْ بِإِذْنِهِ حَتَّى إِذَا فَشِلْتُمْ وَ تَنَازَعْتُمْ فِي الْأَمْرِ وَ عَصَيْتُمْ مِنْ بَعْدِ مَا أَرَاكُمْ مَا تُحِبُّونَ مِنْكُمْ مَنْ يُرِيدُ الدُّنْيَا وَ مِنْكُمْ مَنْ يُرِيدُ الْآخِرَةَ ثُمَّ صَرَفَكُمْ عَنْهُمْ لِيَبْتَلِيَكُمْ وَ لَقَدْ عَفَا عَنْكُمْ وَ اللهُ ذُو فَضْلٍ عَلَى الْمُؤْمِنين؛ «و [در نبرد احد] قطعاً خدا وعده ی خود را با شما راست گردانید: آن گاه که به فرمان او، آنان را می کشتید، تا آن که سست شدید و در کار [جنگ و بر سر تقسیم غنایم] با یکدیگر به نزاع پرداختید و پس از آن که آن چه را دوست داشتید [یعنی غنایم را] به شما نشان داد، نافرمانی نمودید. برخی از شما دنیا را و برخی از شما آخرت را می خواهد. سپس برای آن که شما را بیازماید، از [تعقیب] آنان منصرفتان کرد و از شما درگذشت و خدا نسبت به مؤمنان، با تفضل است.»
یکی از نشانه های آشکار اختلاف از نظر قرآن مجید، گمراهی از صراط مستقیم است. خداوند متعال در آیه ی 153 از سوره ی انفال می فرماید: وَ أنَّ هذا صِراطی مُسْتَقِيماً فَاتَّبِعُوهُ وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَنْ سَبیلِه؛ «و [بدانید] این است راه راست من پس، از آن پیروی کنید. و از راه ها [ی دیگر] که شما را از راه وی پراکنده می سازد پیروی مکنید.»
مهم ترین دستاورد اتحاد در همه انواع آن، حفظ صلح، آرامش و امنیّت و دور ماندن از جنگ و خونریزی و جدایی است؛ زیرا اتّحاد در جامعه جهانی، حسّ
1) الميزان في تفسير القرآن، ج 7، ص 195.
نوع دوستی و همکاری متقابل را تقویت می کند و همه فتنه های اجتماعی را که از برتری جویی نژادی ناشی است، از بین می برد؛ چنان که اتّحاد پیروان ادیان آسمانی، از تنش میان آنان کاسته و اتّحاد میان مؤمنان، زمینه درگیری را مرتفع می سازد و یگانگی در نهاد خانواده مانع از طلاق و قطع پیوند خویشاوندی می شود. قرآن از تفرقه، به کرانه گودال آتش جنگ یاد کرده که اتّحاد، خطر فروافتادن در چنین گودالی را بر طرف می سازد. (1)
به استناد آیه وَ جَعَلَ اهْلَهَا شِيَعًا يَسْتَضْعِفُ طَافَةً مِنهُم (2)، فرعون از اهرم تفرقه بنی اسرائیل برای استضعاف و بهره کشی از آنان استفاده کرده است. (3)مفهوم آیه این است که در سایه اتّحاد بنی اسرائیل، استثمار آنان ممکن نبوده است.
قرآن، منازعه را باعث رهیافت سستی در صف مسلمانان می داند (4)از مفوم آیه وَ لَا تَنَزَعُواْ فَتَفشَلُواْ. از مفهوم آیه بر می آید که اتّحاد، باعث استواری و استحکام صفوف مسلمانان در برابر دشمنان می شود؛ چنان که در جای دیگر، مؤمنانی را که در کنار یک دیگر صف تشکیل داده، بسان بنیان مرصوص در راه خدا به نبرد می پردازند، ستوده است (5)انَّ اللهَ يُحِبُّ الَّذينَ يُقتِلُونَ فِي سَبِيلِهِ صَفًّا كَانَّهُم بُنينُ مَرصوصُ. (6)
قرآن، از مسلمانان خواسته تا با تقویت قوای جسمانی و نظامی، زمینه رعب و وحشت دشمنانشان را فراهم سازند (7)؛ بدین رو، آنان را از منازعه برحذر داشته و آن را زمینه ساز از دست رفتن هیمنه آنان در دل دشمنان دانسته است: وَ لَا تَنزَعُواْ وَ تَذْهَبَ رِیحُکُمْ. گویا اتّحاد و یگانگی مؤمنان باعث حفظ این هیمنه خواهد بود
و اگر مسلمانان بخواهند این هیمنه خود را در میان جهانیان حفظ کنند، یگانه راه آن، پایبندی به این یگانگی است. (1)
فَانْظُرُوا كَيْفَ كَانُوا حَيْثُ كَانَتِ الْأَمْلَاءُ مُجْتَمِعَةً، وَ الْأَهْوَاءُ مُؤْتَلِفَةً، وَ الْقُلُوبُ مُعْتَدِلَةً، وَ الْأَيْدِى مُتَرَادِفَةً، وَ السُّيُوفُ مُتَنَاصِرَةً، وَ الْبَصَائِرُ نَافِذَةً، وَ الْعَزَائِمُ وَاحِدَةً. أَلَمَ يَكُونُوا أَرْبَاباً فِي أَقْطَارِ الْأَرَضِينَ، وَ مُلُوكاً عَلَى رِقَابِ الْعَالَمِينَ! فَانْظُرُوا إِلَى مَا صَارُوا إِلَيْهِ فِي آخِرِ أُمُورَهُمْ، حِينَ وَقَعَتِ الْفُرْقَةَ، وَ تَشَتَّتَتِ الْأُلْفَةِ، وَ اخْتَلَفَتِ الْكَلِمَةُ وَ الْأَفْئِدَةُ، وَ تَشَعَّبُوا مُخْتَلِفِينَ، وَ تَفَرَّقُوا مُتَحَارِبِينَ، قَدْ خَلَعَ اللَّهُ عَنْهُمْ لِبَاسَ كَرَامَتِهِ، وَ سَلَبَهُمْ غَضَارَةَ نِعْمَتِهِ، وبقی قَصَصُ أَخْبَارِهِمْ فِيكُمْ عِبَراً للمعتبرین؛ « (2)بنگرید (اقوام پیشین در آن هنگام که مردمی متّحد، خواسته ها هماهنگ، اندیشه ها معتدل، دست ها پشتیبان هم، شمشیرها یاری کننده یکدیگر، دیده ها نافذ و تصمیم ها یکی بود) چگونه بودند آیا (در آن روز) آن ها زمامدار اقطار زمین نبودند و بر مردم جهان حکومت نمی کردند، حال بنگرید که پایان کارشان به کجا کشید. در آن هنگام که در میان آن ها جدایی افتاد؛ الفتشان به پراکندگی و اهداف و دل هایشان از هم دور شد و به گروه های مختلفی تقسیم شدند و در پراکندگی به نبرد باهم پرداختند (در این هنگام بود که) خدا لباس کرامت خود را از تنشان بیرون کرد و وسعت و شادابی نعمت را از آن ها گرفت، تنها چیزی که از آن ها باقی ماند سرگذشتشان در میان شما بود که درس عبرتی است برای عبرت گیرندگان.»
مردی خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله رسید و عرض کرد: یا رسول الله! مرا چیزی بیاموز که باعث سعادت و خوشبختی من باشد.
حضرت فرمود: برو و غضب نکن و عصبانی مباش!
مرد گفت: همین نصیحت برایم کافی است.
سپس نزد خانواده و قبیله اش بازگشت. دید پس از او حادثه ناگواری رخ داده
است قبیله او با قبیله دیگر اختلاف پیدا کرده، مقدمه جنگ میان آن دو آماده است و کار به جایی رسیده که هر دو قبیله در برابر یکدیگر صف آرایی کرده، اسلحه به دست گرفته اند و آماده يک جنگ خونین هستند. در این حال، مرد برانگیخته شد و بی درنگ لباس جنگی پوشید و در صف بستگان خود قرار گرفت.
ناگاه! اندرز پیامبراکرم صلى الله عليه و آله که فرموده بود «غضب نکن» به خاطرش آمد. فوری سلاح جنگ را بر زمین گذاشت و به سوی قبیله ای که با خویشان او آماده به جنگ بودند، شتافت و به آنان گفت:
مردم! هرگونه (ضرر و زیان) مثل زخم، قتل و... از جانب ما به شما وارد شده و علامت ندارد (ضارب و قاتلی معلوم نیست) به عهده من است و من آن را به طور کامل از مال خود می پردازم و هرگونه زخم و قتل که ضارب و قاتلش معلوم است از آن ها بگیرید.
بزرگان قبیله پیشنهاد عاقلانه او را شنیدند، دلشان نرم شده و شعله غضبشان فرو نشست و از او تشکر کردند و گفتند:
ما هیچ گونه نیازی به این چیزها نداریم و خودمان به پرداخت جریمه و عفو و گذشت سزاوار هستیم.
بدین گونه با ترک غضب هر دو قبیله با یکدیگر صلح و آشتی کرده، آتش کینه و عدوات در میانشان خاموش گردید. (1)
1) بحار: ج 73، ص 277.
1- دستور اکید قرآن کریم این است که با نزاع و کشمکش در میان خود ایجاد اختلاف نکنید و در نتیجه خود را دچار ضعف اراده مسازید و عزت و دولت و یا غلبه بردشمن را از دست مدهید، چون اختلاف، وحدت کلمه و شوکت و نیروی شما را از بین می برد.
2- قانون و رهبرالهی، محور وحدت و اتحاد است. أَطِيعُوا اللهَ وَ رَسُولَهُ («أَطِيعُوا» به قوانین الهی و «رَسُولَهُ» به رهبر آسمانی اشاره دارد.)
3- نزاع، شما را از درون پوک ساخته و از بیرون، بی آبرو می کند. فَتَفْشَلُوا وَ تَذْهَبَ رِيحُكُمْ (در طول تاریخ، چه ضعف ها و شکست هایی که به خاطر عمل نکردن به این آیه، نصیب مسلمانان شده است!)
4- در اطاعت و وحدت، پایدار باشیم و اگر چیزی برخلاف میل ما بود، یا برخلاف میل ما عمل شد، صابر باشیم و یکدیگر را تحمّل کنیم. «وَ اصْبِرُوا».
5- ایمان به این که خداوند با صابران است، انسان را به صبر و پایداری سوق می دهد. وَ اصْبِرُوا إِنَّ اللهَ مَعَ الصَّابِرِينَ.
6- نصرت و امداد الهی، با صابران است. إِنَّ اللهَ مَعَ الصَّابِرِينَ.
7- مهم ترین عاملی که در بین جامعه مسلمین موجب شکست و تضعیف مومنان می شود، اختلاف است. برعکس اتحاد و انسجام و برکت هایی که از آن ها نصیب افراد جامعه اسلامی و امت اسلامی می شود، اختلاف موجب ضعف مؤمنان، قدرت یافتن فرومایگان، جنگ و خونریزی و هدر رفتن سرمایه ها و فروپاشی هیمنه مومنان می شود.
8- از منظر قرآن، ریشه اختلاف در انسان به مسئله استخدامگری انسان باز می گردد وَ رَفَعْنا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجاتٍ لِیَتَّخِذَ بَعْضُهُمْ بَعْضاً سُخْرِیًّا؛ «و ما برخی از مردمان را بر برخی دیگر به درجاتی برتری دادیم تا برخی از ایشان برخی دیگر را به تسخیر خود درآورند.» (زخرف، آیه 23)
9- ستم و طغیان و نیز سودخواهی و منفعت طلبی از عوامل دیگری است که موجبات جدایی را فراهم آورده است. قرآن از عالمان یهودی یاد می کند که دین فروشان هستند و به خاطر مادیات دنیوی حقایق را کتمان می کنند و موجبات تفرقه و اختلاف میان بشر می شوند.
أَحَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لَا يُفْتَنُونَ * وَ لَقَدْ فَتَنَّا الَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ فَلَيَعْلَمَنَّ اللهُ الَّذِينَ صَدَقُوا وَ لَيَعْلَمَنَّ الْكَاذِبِين. [سوره عنکبوت، آیه 2 - 1]
«آیا مردم گمان کردند همین که بگویند: «ایمان آوردیم»، به حال خود رها می شوند و آزمایش نخواهند شد؟! ما کسانی را که پیش از آنان بودند آزمودیم (و این ها را نیز امتحان می کنیم) باید علم خدا درباره کسانی که راست می گویند و کسانی که دروغ می گویند تحقق یابد!»
بعضی از مفسران، روایتی نقل کرده اند که، بر طبق آن، «یازده آیه» آغاز این سوره که در «مدینه» نازل شده، در مورد مسلمانانی است که در «مکّه» بودند و اظهار اسلام می کردند، اما حاضر به هجرت به «مدینه» نبودند، آن ها نامه ای از برادران خود در «مدینه» دریافت داشتند که در آن تصریح شده بود: «خدا اقرار به ایمان را از شما نمی پذیرد مگر این که: هجرت کنید و به سوی ما بیایید» به این جهت آن ها تصمیم به هجرت گرفتند و از «مکّه» خارج شدند، جمعی از مشرکان به تعقیب آنان پرداختند و با آنان پیکار کردند، بعضی کشته شدند و بعضی، نجات یافتند (و احتمالًا بعضی نیز تسلیم شده به مکّه بازگشتند. (1)
کلمه حسب از ماده حسبان است که معنای پندار را می دهد و جمله ان يتركوا قائم مقام دو مفعول آن است، (چون این ماده همیشه دو مفعول می گیرد، روی هم که در فارسی هم می گوییم: من فلانی را پسر فلانی پنداشتم) و جمله «ان یقولوا» با تقدير باء سببيت «بان يقولوا» می باشد و کلمه فتنه به معنای آزمایش است و چه بسا بر معنای مصیبت و عذاب اطلاق شود، که معنای اول با سیاق سازگارتر است و استفهام در آیه استفهام انکاری است. (2)
به معنای آزمودن (3)از ریشه «ف - ت - ن» به معنای شیفتگی و شیدایی است. (4)فتنه با توجه به معنای ریشه آن، آزمودنی است که با امور به ظاهر زیبا و فریبا
صورت پذیرد. مؤیّد این مطلب به کار رفتن فتنه در برخی آیات (تغابن، 15) و نیز در لغت (1)درباره مال و فرزندان است. برای فتنه معانی دیگری نیز گفته شده (2)که کاربرد فتنه درباره برخی از آن ها چون قتل، شرک، کفر و... ازباب تسمیه مسبّب به اسم سبب است، زیرا فتنه می تواند زمینه ارتکاب آن ها را فراهم آورد. به نظر می رسد همه واژگان یاد شده به نوعی دربردارنده مفهوم امتحان است؛ گو این که در چگونگی این دلالت به صورت تضمن، التزام یا مطابقت یکسان نیستند. (3)
(مجاهد) گوید: که مقصود، امتحان در جان ها و مال ها باشد و این تفسیر از امام صادق علیه السلام نیز آمده و بنا بر این ترجمه اش این است که آیا امر و نهی نشده و تکالیف سنگین الهی برای آنان نیاید؟
بعضی گویند: مقصود آیه آن است که آیا تنها با آوردن ایمان، دیگر شدائد و ناکامی های دنیا متوجه آنان نشده و در آسایش باشند؟
بعضی گوید: ترجمه آیه آنست که آیا مردم گمان دارند که تنها با گفتن جمله توحید «لا اله الا الله» اکتفاء شده و در راستگویی و دروغگویی آزمایش نگردند.
اما بهتران رآنست که آیه مشتمل تمام معانی مذکور بوده و هیچ گونه منافاتی ندارد زیرا مؤمن پس از اقرار به توحید پروردگار باید به دستورات دین عمل نموده و با جان و مالش آزمایش شود و بقدر خویش سختی ها و ناکامی های دنیا باو متوجه گردد و بنابراین باید خود را آماده تمامی آن ها نماید. (4)
در بعضی از آیات مورد بحث، هدف از امتحان علم و آگاهی خداوند ذکر شده است (آل عمران، 142؛ عنکبوت، 3؛ محمد 31)؛ اما چون خدای سبحان به همه اماج اشیا و حقایق آن ها آگاهی دارد: انَّ اللهَ بِكُلَّ شَیءٍ عَلیم (عنکبوت، 62) و حتی این آگاهی پیش از وجود یافتن آن هاست (حدید، 22) چیزی بر او پوشیده نیست: و
ما يَعْرُبُ عَن رَبّكَ مِن مِثقَالِ ذَرَّةٍ... (یونس، 61) تا بخواهد مانند انسان ها با آزمودن کسی چیزی را برای خود روشن سازد (1) پس چگونه در برخی از آیات، هدف آن را آگاهی یافتن خود یاد کرده است؟
بعضی از مفسرین گفته اند: آیه شریفه در مقام تهدید دروغگویان است و آوردن اسم جلاله (الله) در مهابت و هول انگیزی مؤثرتر است. (2)
ولی ظاهراً این التفات در امثال این مقام برای افاده تعلیل است و می خواهد علت حکم را برساند و بفرماید دعوت به ایمان و هدایت به سوی آن و ثواب یافتن از آن جایی که مربوط به کسی است که نامش «الله» است یعنی همه عالم ابتدای خلقتش از اوست و قوام ذاتش به اوست و به سوی او هم بازگشت می کند، پس لازم و واجب است که حقیقت ایمان از ایمان ادعایی متمایز شود و مسئله از حال ابهام درآمده و صریح بیان شود و به همین جهت از تعبیر مثل «فلنعلمن» به تعبیر «فَلَيَعْلَمَنَّ اللهُ» عدول کرد. (3)
قول دیگر این است که مراد از این که می فرماید: تا خداوند بداند که چه کسانی راست می گویند و چه کسانی دروغ گویند، این است که: آثار صدق و کذب آنان به وسیله امتحان در مقام عمل ظاهر شود، چون امتحان است که باطن انسان ها را ظاهر می کند و لازمه این ظهور این است که: آن هایی که ایمان واقعی دارند، ایمانشان محکم تر شود و آن ها که ایمانشان صرف ادعا است همان صرف ادعاهم باطل گردد.
چون آن ثواب و سعادتی که وعده داده اند برایمان ایشان مترتب شود، برایمان واقعی و حقیقت ایمان مترتب می شود، ایمانی که آثارش در هنگام شداید و نیز آن جا که پای اطاعت خدا به میان می آید ظاهر می شود، یعنی صاحب چنین ایمانی در شداید صبر می کند و نیز در برابر دستورات الهی صبر نموده آن ها را انجام می دهد و در برابر معصیت ها صبر نموده و از آن ها چشم می پوشد، چنین ایمانی آن سعادت و آن ثواب ها را در پی دارد، نه ایمان ادعایی.
پس معلوم شد که مراد از دانستن خدا، ظاهر شدن علایم ایمان واقعی و ادعایی است، ممکن هم هست مراد از دانستن خدا، علم فعلی خدا باشد، که همان نفس امر خارجی است، چون که اعمال و اموری که از ما سر می زند عیناً یکی از مراتب علم
خدا هستند و گرنه علم ذاتی او احتیاجی به امتحان ندارد. (پس معنای آیه این می شود که خدا سنت امتحان را در همه اقوام و همیشه جاری می کند، تا علم فعلی او یعنی راست ها و دروغ ها ظهور پیدا کند).
و بنا براین معنای آیه مورد بحث این می شود که: آیا مردم پنداشته اند که رها می شوند و در بوته آزمایش قرار نمی گیرند و هر ادعایی بکنند از ایشان پذیرفته می شود؟ در حالی که چنین نیست، یکی از سنت های ما امتحان است که درامم قبل از ایشان نیز جریان داشت، در این امت نیز باید جریان یابد، تا راستگویان از دروغگویان متمایز و جدا شوند، یعنی آثار راستگویی آنان و دروغگویی اینان ظاهر شود و در نتیجه ایمان راستگویان پا بر جاتر شده و ادعای صوری و دروغی اینان نیز از دل هایشان بیرون شود. (1)
وَ لَقَدْ فَتَنَّا الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ؛ و همانا حتماً آزموده ایم آنان که پیش از امت خاتم پیامبران صلی الله علیه و آله بودند و آزمایش هایشان با دستورات دینی و یا سختی ها و مشکلات زندگی بر حسب اختلاف آن ها بوده است. و این آیه خود تسلی و آرامشی برای مسلمانان صدر اسلام بود که با مشکلاتی روبه رو بودند. (ابن عباس) گوید: از جمله آنان که آیه درباره شان نازل شده ابراهیم خلیل الرحمن و گروهی است که به او ایمان آورده بودند و پس از او در راه دین خدا متحمل سختی ها شدند. دیگری گوید: آیه درباره ملت بنی اسرائیل آمده که با استبداد فرعون روبه رو بوده و به بدترین عذاب آنان را شکنجه می کرده است.
نتیجه این که امتحان برای آن است که میزان صداقت افراد در ایمان و اعتقادشان روشن شده و آنان که صادقانه از خدا اطاعت کرده و رسول وی را اجابت می کنند از دروغ گویانی که برای منافع دنیوی به او می گرایند مشخص شوند (2): وَ لَقَد فَتَنَّا الَّذينَ مِن قَبْلِهِم فَلَيَعْلَمَنَّ اللهُ الَّذينَ صَدَقُوا وَ لَيَعْلَمَنَّ الكذِبين. (عنکبوت، 3)
یکی از نشانه های صداقت آن است که باطن انسان مخالف ظاهرش نبوده و در نتیجه در آشکار و نهان خدا ترس باشد، چنان که خداوند با برخی از احکام دینی، مؤمنان را می آزماید تا مشخص شود چه کسی در پنهانی از خداوند می ترسد: یایُّهَا الَّذِينَ ءامَنوا لَيَبْلُوَنَّكُمُ اللهُ بِشَيْءٍ مِنَ الصَّيدِ... لِيَعْلَمَ اللهُ مَن يَخافُهُ. (3)(مائده، 94)
این عالم همچون یک دانشگاه یا یک مزرعه است (این تشبیهات در متون احادیث اسلامی وارد شده) برنامه این است که در دانشگاه استعدادها شکوفا گردد، لیاقت ها پرورش یابد و آن چه در مرحله قوه است به فعلیت برسد.
باید در این مزرعه نهاد بذرها ظاهر گردد و از درون آن ها جوانه ها بیرون آید، جوانه ها سر از خاک بردارند، پرورش یابند، نهال کوچکی شوند و سرانجام درختی تنومند و بارور و این امور هرگز بدون آزمایش و امتحان ممکن نیست.
و از این جا می فهمیم که آزمایش های الهی نه برای شناخت افراد است، بلکه برای پرورش و شکوفایی استعدادها است. (1)
امتحان از منظر مفسران به وجوه گوناگون تفسیر شده است؛ از جمله:
دريك جمع بندی شاید بتوان گفت که امتحان در فرهنگ قرآن قرار دادن انسان ها در بستر حوادث گوناگون تلخ و شیرین با هدف رسیدن آنان به کمال لایق خویش است و در آیات پرشماری با واژه های یاد شده و غیر آن ها مطرح گردیده و به بررسی ابعاد مختلف آن پرداخته شده است؛ مانند: سنت امتحان و ضرورت آن (عنکبوت، 2)، فلسفه و اهداف امتحان (عنکبوت، 3)، امتحان و علم الهی (عنکبوت، 1)، ابزارها و شیوه های امتحان (انفال، 28) و راه موفقیت در امتحان (بقره، 155). (3)
توضیح بیش تر این که خدای متعالی موجودات را آفریده و آن ها را به سوی کمال وجودیشان هدایت کرده است: رَبُّنَا الَّذی اعطى كُلَّ شَيْءٍ خَلَقَهُ ثُمَّ هَدَى. (طه، 50) این همان هدایت تکوینی است که انسان ضمن برخورداری از آن از هدایت خاص دیگری نیز بهره می برد. هدایت خاص انسان با جعل قوانین الهی و تشریع اوامر و نواهی برای وی تحقق می یابد تا او با اختیار و اراده خود راه کمال
را پیموده و از این رهگذر، امتحان خود را پس داده قوای بالقوه خود را به فعلیت و کمال های مکنون خویش را به منصّه ظهور رسانده و به جایگاه نهایی لایق خود، سعادت ابدی یا شقاوت دائمی: فَمِنهُم شَقٌی و سَعيد (هود، 105) و مقام شکرگزاری یا ناسپاسی برسد (1)انّا هَدَينهُ السَّبِيلَ امّا شاكِرًا و امّا کَفوراً (انسان، 3)، براین اساس، پیروزی یا شکست در آزمون های الهی، هریک دارای نتایج ویژه ای است، چنان که خداوند به کسانی که در برابر سختی های امتحان شکیبا باشند و از امتحان الهی سربلند بیرون آیند بشارت داده و آنان را مشمول درودها و رحمت الهی دانسته است: و لَنَبْلُوَنَّكُم... وَ بَشّرِ الصبِرين * اولئكَ عَلَيهِم صَلَوتُ مِن رَبّهِم وَ رَحمة... (بقره، 158 - 157) و پس از تأکید بر این مطلب که اموال و فرزندان انسان ها وسیله آزمون اند، بیان داشته که در نزد خداوند (برای کسانی که در این امتحان پیروز شوند) اجری بزرگ است: و اعلَموا انَّما امولُكُم وَ اولدُكُم فِتنَةٌ و إِنَّ اللهَ عِندَهُ اجرُ عَظیم. (انفال، 28)
گرچه بیان عمومیت امتحان برای تمام اقوام و جمعیت ها، اثر سازنده بسیار قابل ملاحظه ای برای مؤمنان مکه که در آن روز در اقلیت شدیدی بودند داشت و توجه به این واقعیت آن ها را در مقابل دشمنان، سخت مقاوم و شکیبا می کرد، ولی این منحصر به مؤمنان مکه نبود بلکه هر گروه و جمعیتی به نوعی در این سنت الهی شريك و سهیم اند و امتحانات خداوند در چهره های گوناگون به سراغ آن ها می آید.
گروهی در محیط هایی قرار می گیرند که از هر نظر آلوده است، وسوسه های فساد از هر طرف آن ها را احاطه می کند، امتحان بزرگ آن ها این است که در چنین جو و شرایطی هم رنگ محیط نشوند و اصالت و پاکی خود را حفظ کنند.
گروهی در فشار محرومیت ها قرار می گیرند، در حالی که می بینند اگر حاضر به معاوضه کردن سرمایه های اصیل وجود خود باشند، فقر و محرومیت به سرعت درهم می شکند، اما به بهای از دست دادن ایمان و تقوا و آزادگی و عزت و شرف و همین آزمون آن ها است.
گروهی دیگر بر عکس غرق در نعمت می شوند و امکانات مادی از هر نظر در اختیارشان قرار می گیرد، آیا در چنین شرایطی، قیام به وظیفه شکر نعمت می کنند؟ یا غرق در غفلت و غرور و خودخواهی و خودبینی، غرق در لذات و شهوات و بیگانگی
1) المیزان، ج 4، ص 32 - 34، ج20، ص 133 - 134.
از جامعه و از خویشتن می شوند؟! گروهی (همچون غرب و شرق زده های عصر ما) با کشورهایی روبرو می شوند که در عین دوری از خدا و فضیلت و اخلاق، از تمدن مادی خیره کننده ای بهره مندند و رفاه اجتماعی قابل ملاحظه ای دارند، در این جا جاذبه نیرومند مرموزی آن ها را به سوی این نوع زندگی می کشاند که به قیمت زیر پا نهادن همه اصولی که به آن اعتقاد دارند و به قیمت تن دادن به ذلت وابستگی چنان زندگی را برای خود و جامعه خویش فراهم سازند، این نیزیك نوع آزمون است.
مصیبت ها، درد و رنج ها، جنگ و نزاع ها، قحطی و گرانی و تورم، حکومت های خودکامه، که انسان ها را به بردگی و اسارت خود دعوت می کنند و آن ها را به تسلیم در برابر برنامه های طاغوتی خود فرا می خوانند و بالآخره امواج نیرومند هوای نفس و شهوت، هریک از این ها وسیله آزمایشی است بر سر راه بندگان خدا و در همین صحنه ها است که ایمان و شخصیت و تقوی و پاکی و امانت و آزادگی افراد مشخص می شود. اما برای پیروزی در این آزمون های سخت، جزتلاش و کوشش مستمرو تکیه برلطف خاص پروردگار راهی نیست. به هر حال عافیت طلبانی که گمان می کنند همین اندازه که اظهار ایمان کنند در صف مؤمنان قرار می گیرند و در اعلی علیین بهشت همنشین پیامبران و صدیقین و شهداء خواهند بود سخت در اشتباهند. (1)
تا به این جا سخن از امتحان مؤمنین بود اما تکلیف مشرکینی که مؤمنین را آزار می دهند (2)را در آیات بعد معلوم می کند و می فرماید: آن ها هم بدانند که هر جا و در هر حالی باشد مجازات های خداوند دامان آن ها را خواهد گرفت. بنابراین گمان نکنند که اگر مؤمنین در امتحانات و سختی ها هستند به این دلیل است که خداوند کافران را دوست و مؤمنان را دشمن می انگارد!
أَمْ حَسِبَ الَّذِينَ يَعْمَلُونَ السَّيِّئَاتِ (3أَنْ يَسْبِقُونَا سَاءَ مَا يَحْكُمُونَ.) آیا کسانی که سیئات را انجام می دهند گمان کردند برما پیشی خواهند گرفت و از چنگال کیفرما رهایی خواهند یافت؟ چه بد قضاوتی کردند؟ (4)
1) تفسیر نمونه، ج 16، ص 209 - 207.
2) ترجمه تفسیر المیزان، ج 16، ص 149.
3) عبارت «يعملون السيئات» (اشاره به کسانی است که در اثر اصرار بر گناه از حق روی برتافته و بی مهابا به گناهان خود ادامه می دهند این را از عبارت «ان يسبقونا» می فهمیم چون این عبارت، درصدد بیان این نکته است که این افراد گمان می کنند می توانند از دایره قضاء و قدر ما خارج شده و برآن سبقت بگیرند و در نتیجه از عذاب رهایی پیدا کنند که چنین طرز تفکری نمی تواند مربوط به مومنین باشد، بنابراین نظر آیه به کسانی نیست که ایمان دارند ولی گناه هم مرتکب می شوند.
4) همان، ص 210.
بنابراین خداوند انسان ها را با شیوه ها و ابزارهای گوناگون می آزماید؛ گاهی با امور ملایم با طبع و چیزهای خیرونیک و زمانی با ناملایمات و بدی ها (رنج ها، مشقت ها و مشکلات): وَ نَبلوکُم بِالشَّرِّ الخَيرِفِتنَةً (انبیاء، 21 و 35)، وَ بَلَونهُم بِالحَسَنتِ و السَّيّاتِ (اعراف، 7 و 168)، فَامَّا الانسنُ اذَا مَا ابْتَلهُ رَبُّهُ فَاكْرَمَهُ و نَعَّمَهُ... وَ امّا اذا ما ابْتَلهُ فَقَدَرَ عَلَيهِ رِزْقَهُ.... (فجر، 89 - 15 - 16)
آیاتی که در آن ها به ابزارها و شیوه های آزمون اشاره شده بر دو قسم است:
قوانین کلی که در گذشته و حال و آینده می تواند مصادیقی داشته باشد.
موارد خاص و جزئی که از تحقق امتحان با ابزار و چشم بر شیوه های خاص در گذشته خبر داده است؛ ولی در عین حال خود می تواند هشداری برای تکرار وقوع مثل آن در زندگی انسان ها در هر زمانی باشد که به نمونه هایی از هر دو قسم با ترتیب یاد شده اشاره می شود:
مال و فرزند که از آن در قرآن به زینت زندگی دنیا تعبیر شده: المالُ وَ البَنونَ زِينَةُ الحيوةِ الدُّنيا (كهف، 18 و 46) از جمله ابزارهای امتحان به شمار می آید: لَتُبلَونَ في امولِكُم... (آل عمران، 3 و 186)، انَّما امولُكُم و اولدُكُم فِتنَةٌ (تغابن، 64 و 15)، وَ لا تَمُدَّنَّ عَينَيكَ الى ما مَتَّعَنا بِهِ ازوجًا مِنهُم زَهْرَةَ الحَيوةِ الدُّنْيا لِنَفْتِنَهُم فيه. (طه، 20 و 131) مقصود از «زَهْرَةَ الحَيوةِ الدُّنیا» در این آیه زینت و شادی دنیاست که گروهی از کافران از آن برخوردار شده اند. (1)مال می تواند از این جهت برای شخص متمکن و برخوردار وسیله امتحان باشد که معلوم شود با حقوق خدا و اولیای او و مردم در مال خود چگونه رفتار می کند.
آیا به وظیفه شرعی و اخلاقی خود در این زمینه عمل می کند و زکات، صدقات و نفقات واجب و مستحب را می پردازد، در امور عام المنفعه شرکت می کند و به وضع مستمندان و تهیدستان رسیدگی می کند: (2)فِي امولِهِم حَقُّ مَعلوم * لِلسّالِ والمَحروم (معارج، 70 و 25) و آیا اصلًا توجه دارد که بهره مندی، خود امتحان الهی است: فَامَّا الانسنُ اذا مَا ابْتَلَهُ رَبُّهُ فَاكْرَمَهُ و نَعَّمَهُ... (فجر، 89 و 15) یا چون قارون آن را محصول تلاش و دستاورد دانش خود می داند: انَّما اوتيتُهُ عَلَى عِلمٍ عِندى... (قصص، 28 و 78)، در حالی که علم و دانش موهبتی از جانب خداست و نعمت ها
وسیله آزمایش است (1)و آیا در بهره برداری از آن راه میانه را برمی گزیند یا اسراف و تبذیر در آن روا می دارد؟
فرزندان از این رو می توانند وسیله امتحان باشند که پدر و مادر براثر محبت مفرط به آنان درصدد جمع اموال برای ایشان برآمده و از انجام وظایف مالی خود بازمانده، گرفتار معصیت الهی می شوند. (2)
خداوند انسان ها را به طور حتم با ترس می آزماید: و لَنَبْلُوَنَّكُم بِشَيْءٍ مِنَ الخَوفِ.... (بقره، 2 و 155) در جنگ احزاب مسلمانان به هنگام رویارویی با دشمنان چنان دچار ترس شدید گشتند که چشم هاشان خیره و جان های آنان به لب رسید. خداوند از این حالت ایشان به امتحان یاد کرده است: ... اذ زاغَتِ الابصرُو بَلَغَتِ القُلوبُ الحَناجِرَ... هُنالِكَ ابْتُلِيَ المُؤمِنونَ.... (احزاب، 33 و 10 - 11)
از دیگر شیوه های آزمون الهی گرسنگی است: و لَنَبْلُوَنَّكُم بِشَيْءٍ مِنَ... الجوعِ.... (بقره، 2 و 155) از غلبه گرسنگی بر مسلمانان در ابتدای مهاجرت ایشان به مدینه به عنوان نمونه ای از این امتحان یاد شده است.
گفته می شود: رسول خدا صلی الله علیه و آله بر اثر شدت گرسنگی سنگ برشکم خود می بست. (3)
خدای متعالی انسان ها را به نقص و زیان های مالی و جانی و کاستی در ثمرات و محصولات می آزماید:
و لَنَبْلُوَنَّكُم... و نَقص مِنَ الامولِ و الانفُسِ و الثَّمَرتِ.... (بقره، 2 و 155) از دست دادن دوستان و بستگان براثر مرگ * و نیز مصائب جسمی چون بیماری ها و جراحت ها از مصادیق امتحان با جان به شمار آمده است. (4)
تفاوت انسان ها در اوصاف و کمالات خویش و نیز تنوع منصب و مقام آنان وسیله ای برای امتحان آن ها به یکدیگر است: ... و رَفَعَ بَعضَكُم فَوقَ بَعضٍ دَرَجَتٍ لِيَبلُوَكُم فى ماء اتكُم (انعام، 165)، و كَذلِكَ فَتَنّا بَعضَهُم بِبَعْضٍ لِيَقُولوا اهْؤُلاءِ مَنَّ اللهُ عَلَيهِم مِن بَينِنا.... (انعام، 53) برخی انسان ها در این آزمون به کمالاتی
که به دیگران داده شده حسد می ورزند. (1)در ذیل آیه 53 انعام به حسادت و رزیدن رؤسای کافران به تهیدستان صحابه بر اثر سبقت ایشان در اسلام اشاره شده است. (2)
گاهی ضعف و ذلت مؤمنان دستمایه امتحان ظالمان یا کافران می شود تا در تسلط و ظلم نسبت به آن ها طمع کنند، از این رو مؤمنان درخواست می کنند که خداوند ایشان را وسیله آزمایش ستمگران و کافران قرار ندهد: رَبَّنَا لا تَجْعَلنا فِتنَةً لِلقَومِ الظلِمين (يونس، 10 و 85)، رَبَّنا لا تَجعَلنا فِتنَةً لِلَّذِينَ كَفَروا. (ممتحنه، 60 و 5) گفتنی است که اختلاف شرایع الهی و نقص و کمال آن ها نیز مایه امتحان پیروان ادیان آسمانی است: و لِكُلّ جَعَلنا مِنكُم شِرْعَةً و مِنهاجًا وَ لَو شَاءَ اللهُ لَجَعَلَكُم امَّةً واحِدَةً ولكِن لِيَبْلُوَكُم في ماءاتكُم. (مائده، 5 و 48)
جهاد با دشمنان، از ابزارهای آزمایش مؤمنان است که از نظر قرآن راه بهشت بدون پیمودن آن هموار نمی شود: ام حَسِبتُم ان تدخُلُوا الجَنَّةَ وَ لَمّا يَعْلَمِ اللهُ الَّذِينَ جهَدوا مِنكُم.... (آل عمران، 3 و 142) جهاد از جهات گوناگون می تواند وسیله ای برای امتحان باشد؛ گاهی از جهت تحمل دشواری ها و مشقت های نبرد یا از جهت از دست رفتن و شهادت گروهی به هنگام رزم و زمانی از جهت شکست (آل عمران، 3 و 152) و تأخیر در دستیابی به پیروزی (3)یا حتی از این جهت که با پیروزی به دست آمده ممکن است گرفتار غرور شوند و پیروزی را دستاورد خود بدانند، در حالی که از نظر قرآن حتی تیری که پیامبراکرم صلی الله علیه و آله در میدان نبرد می اندازد در واقع آن را خدا انداخته است: وَ ما رَمَیتَ اذ رَمَيتَ و لكِنَّ اللهَ رَمی و در صدر همین آیه می فرماید: اگر شما به کشتن دشمنان افتخار می کنید پس شما آن ها را نکشتید و خداوند آن ها را کشته است (4): فَلَم تَقتُلُوهُم ولكِنَّ اللهَ قَتَلَهُم. (انفال، 8 و 17) فرمان های خداوند در ضمن پیکار نیز می تواند از دیگر مصادیق امتحان به وسیله جهاد در ضمن آن به شمار آید، چنانکه سپاهیان طالوت در مبارزه با جالوتو سپاه وی مأمور شدند از نهر آبی که در پیش رو داشتند مگراندکی ننوشند: انَّ اللهَ مُبْتَليكُم بِنَهَرٍ فَمَن شَرِبَ مِنهُ فَلَيسَ مِنّي و مَن لَم يَطْعَمَهُ فَإِنَّهُ مِنِّى الَّا مَنِ اعْتَرَفَ غُرفَةَ بِيَدِهِ.... (بقره، 2 و 249)
خداوند مسلمانان را در حال احرام به چیزی از شکار که در دسترس و تیررس آنان
قرار دارد می آزماید: يَايُّهَا الَّذِينَ ءامَنوا لَيَبْلُوَنَّكُمُ اللهُ بِشَيْءٍ مِنَ الصَّيدِ تَنالُهُ ايدِيكُم و رِماحُكُم.
(مائده، 5 و 94) با توجه به نیاز شدید مسلمانان در حدیبیه به غذا و با توجه به تردد وسوسه انگیز حیوانات در پیرامون خیمه ها به گونه ای که با دست می توانستند آن ها را بگیرند، ممنوعیت آنان از این کار و تحمل محرومیت از آن شکارها در آن هنگام، آزمون بزرگ الهی برای آنان محسوب می گردید. (1)
در آیات 91 - 92 نحل، 16 خداوند بعد از آن که به مؤمنان فرمان می دهد تا به عهد و پیمان خویش پایبند بوده و آن را نشکنند تأکید می کند این امر و دستور چیزی است که مؤمنان با آن آزموده می شوند و اوفوا بِعَهْدِ اللهِ اذا عهَدتُم وَ لا تَنقُضُوا الايمنَ بَعدَ تَوكيدِها... * انَّمَا يَبلُوكُمُ اللهُ بِهِ....
(نحل، 16 و 91 - 92) (2)
ممکن است قومی مستحق عذاب باشند؛ امّا خداوند عذاب آن ها را به تأخیر اندازد تا با ابهام در زمان نزول عذاب آن ها را بیازماید (3): إِنْ أَدْرِي لَعَلَّهُ فِتْنَةٌ لَكُمْ....
(انبیاء، 21 و 111)
امام علی علیه السلام: هر چه امتحان و آزمایش بزرگ تر باشد ثواب و پاداش فراوان تر است. مگر نمی بینید که خداوند سبحان پیشینیان، را از زمان آدم علیه السلام تا آخرین نفر از مردم این جهان، با سنگ هایی که زیان و سودی نمی رسانند و نمی توانند ببینند و بشنوند، آزمود و با همان سنگ ها خانه با حرمت خود را ساخت؛ خانه ای که برای مردم برپا گردانید؟!
اما خداوند بندگانش را با انواع سختی ها می آزماید و با رنج و کوشش های گوناگون به بندگی وادارشان می کند و با انواع ناخوشایندها امتحانشان می کند تا خود بزرگ بینی را از دل هایشان بیرون کند و فروتنی را در جان هایشان جای دهد و این را درهایی قرار دهد گشوده به سوی فضل و بخشش خود و وسایلی آماده برای گذشت و آمرزش خویش. (4)
امام صادق علیه السلام به کنیزکی که آن جا بود فرمود: «برو آن کیسه اشرفی که منصور برای ما فرستاده بیاور.» كنيزك رفت و فوراً کیسه اشرفی را حاضر کرد. آن گاه به مفضل بن قیس فرمود: «در این کیسه چهارصد دینار است و کمکی است برای زندگی تو.».
مفضل گفت: مقصودم از آن چه در حضور شما گفتم این نبود، مقصودم فقط خواهش دعا بود.».
حضرت فرمود: «بسیار خوب، دعاهم می کنم. اما این نکته را به تو بگویم، هرگز سختی ها و بیچارگی های خود را برای مردم تشریح نکن، اولین اثرش این است که وانمود می شود تو در میدان زندگی زمین خورده ای و از روزگار شکست یافته ای. در نظرها کوچک می شوی، شخصیت و احترامت از میان می رود.» (1)
1) داستان راستان، شهید مطهری به نقل از بحارالانوار، ج 11، ص 114.
مراد از دانستن خدا، ظاهر شدن علایم ایمان واقعی و ادعایی است، ممکن هم هست مراد از دانستن خدا، علم فعلی خدا باشد، که همان نفس امر خارجی است.
یکی از سنت های ما امتحان است که در امت های قبل از ایشان نیز جریان داشت، در این امت نیز باید جریان یابد، تا راستگویان از دروغگویان متمایز و جداشوند، یعنی آثار راستگویی آنان و دروغگویی اینان ظاهر شود و در نتیجه ایمان راستگویان محکم تر شده و ادعای صوری و دروغی اینان نیز از دل هایشان بیرون شود.
و از این جا می فهمیم که آزمایش های الهی نه برای شناخت افراد است، بلکه برای پرورش و شکوفایی استعدادها است.
امتحان از منظر مفسران به وجوه گوناگون تفسیر شده است؛ از جمله:
تربیت انسان ها و دعوت ایشان به سوی حسن عاقبت و سعادت.
تشریع اوامر و نواهی و جعل تکالیف برای مردم.
تمرین دادن و آماده ساختن بندگان.
ایجاد شناخت و معرفت در قلب انسان.
بخشیدن صبر و مقاومت در برابر مشکلات.
در یک جمع بندی شاید بتوان گفت که امتحان در فرهنگ قرآن قرار دادن انسان ها در بستر حوادث گوناگون تلخ و شیرین با هدف رسیدن آنان به کمال لایق خویش است.
امتحان از جمله سنت های قطعی الهی است.
رو به دوره و گروهی خاص از انسان ها اختصاص ندارد و بر همه افراد و اقوام از گذشته و حال و آینده حاکم است.
امام رحمة الله در این باره می فرمودند:
انسان در این دنیا، هر انسانی که باشد از انسان های بزرگ مثل انبیاء و اولیاء تا انسان های مادون آن ها، مورد امتحان است، امتحان ملازم با وجود انسان است و هیچ انسانی بدون امتحان، در این عالم نمی تواند زیست کند گاهی امتحان به ترس، گاهی به گرسنگی، به کم شدن اموال و از بین رفتن نفوس، به کم شدن میوه ها و امثال این هاست. (1)
1) امام خمینی، صحیفه نور، ج 13، ص 234.
وَ ما مُحَمَّدُ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقَابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلَى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَ اللهَ شَيْئاً وَ سَيَجْزِي اللهُ الشَّاكِرِينَ [سوره آل عمران، آیه 144]
«محمد فقط فرستاده خداست؛ و پیش از او، فرستادگان دیگری نیز بودند؛ آیا اگر او بمیرد و یا کشته شود، شما به عقب برمی گردید؟ (و اسلام را رها کرده به دوران جاهلیّت و کفر بازگشت خواهید نمود؟) و هر کس به عقب باز گردد، هرگز به خدا ضرری نمی زند؛ و خداوند بزودی شاکران (و استقامت کنندگان) را پاداش خواهد داد.»
این آیه نیز ناظر به یکی دیگر از حوادث جنگ احد است و آن این که: در همان حال که آتش جنگ میان مسلمانان و بت پرستان به شدت شعله وربود ناگهان صدایی بلند شد و کسی گفت: محمد را کشتم... محمد را کشتم... این درست همان دم بود که مردی بنام «عمرو بن قمیئه حارثی» سنگ به سوی پیامبر پرتاب کرد، پیشانی و دندان آن حضرت شکست و لب پآیین وی شکافت و خون صورت وی را پوشانید. (1)
در این موقع دشمن می خواست پیامبر را به قتل برساند که مصعب بن عمیر یکی از پرچمداران ارتش اسلام جلو حملات آن ها را گرفت ولی خودش در این میان کشته شد و چون او شباهت زیادی به پیامبر داشت دشمن چنین پنداشت که پیغمبر در خاک و خون غلطیده است و لذا این خبر را با صدای بلند به همه لشگرگاه رسانید.
انتشار این خبر به همان اندازه که در روحیه بت پرستان اثر مثبت داشت درمیان مسلمانان تزلزل عجیبی ایجاد کرد، جمعی که اکثریت را تشکیل می دادند به دست و پا افتاده و از میدان جنگ به سرعت خارج می شدند، حتی بعضی در این فکر بودند که با کشته شدن پیامبر از آیین اسلام برگردند و از سران بت پرستان امان بخواهند، اما در مقابل آن ها اقلیتی فداکار و پایدار همچون علی علیه السلام و ابودجانه و طلحه و بعضی دیگر بودند که بقیه را به استقامت دعوت می کردند از جمله «انس بن نضر» به میان آن ها آمد و گفت: ای مردم اگر محمد صلی الله علیه و آله کشته شد، خدای محمد کشته نشده، بروید و پیکار کنید و در راه همان هدفی که پیامبر کشته شد، شربت شهادت بنوشید، پس از ایراد این سخنان به دشمن حمله نمود تا کشته شد، ولی به زودی روشن گردید که پیامبر زنده است و این خبر اشتباه بوده است یا دروغ، آیه فوق در این مورد نازل گردید و دسته اول را سخت نکوهش کرد. (2)
قَلْبُ الشّيءِ: برگرداندن و وارونه نمودن آن چیز از سویی و رویی به سویی و رویی دیگر.
قَلْبُ الإنسانِ: برگرداندن انسان، از راه و روشش و اندیشه اش به راهی و اندیشه ای دیگر.
عبارت راغب که برای قلب یعنی سلب توجه یا برگرداندن راه و روش انسان به کار رفته چنین است: «ای صرفه عن طريقته.» یعنی؛ برگرداندن انسان از طریقه اش، واژه «طریقه» به معانی: 1- سیره و روش، 2- مذهب ،فکری، 3- حالت شخص، 4- طبقه، 5- برگزیده قوم، 6- خطی در درازای چیزی، بکار رفته است، پس هرگاه برای قلب چنان معانی و طریقه هایی منظور و تصور شود، در واقع اشاره به همان شخصیت فکری و فطری آدمی است که اگر در خط صحیحی سیر کرد از ضلالت به رشد می رسد و آیه (ق، 37) به خوبی این حقیقت را بازگو می کند که: إِنَّ فِي ذلِكَ لَذِكْرَى لِمَنْ كَانَ لَهُ قَلْبُ أَوْ أَلْقَی السَّمْعَ وَ هُوَشَهِيدُ در ذکر و یادآوری آیات خدا و قرآن برای کسی که شخصیتی یا قلبی دارد و یا با حضور قلب گوش فرا دهد و شهید و گواه بر آن است قرآن برایش اندرز و یادآوری است و ما می دانیم که قلب همین دلی که مرکز جریان خون است و در تمام حیوانات و همه انسان ها وجود دارد نیست بلکه قلب در آیه اشاره به همان مفهوم بالا است مثل چشم دل- گوش جان- قلب هم برای روح و روان است. (1)
العَقِب: پشت پاکه- عَقْب- هم گفته شده، جمعش أَعْقَاب است.
انقلب على عَقِبَيْهِ: مثل عبارت «رجع علی حافرته» است یعنی عقب گرد کرده و مثل آیه: فَارُتَدَّا عَلى آثارِهما قَصَصاً (کهف، 64). حضرت موسی و همراهش بر نشانه هاشان با پی جویی بازگشتند. رَجَعَ عَوْدَهُ علی بَدْئِهِ؛ «به آغاز راه و اوّلش بازگشت»، آيات: وَ نُرَدُّ عَلَی أعْقَابِنَا» (انعام، 71) أَنْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقَابِكُمْ (آل عمران، 144) وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلَى عَقِبَيْهِ (آل عمران، 144) نَكَصَ عَلى عَقِبَيْهِ (انفال، 248) (2)
در آیه برای بیان سیر قهقرایی جمله «انْقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِكُمْ» به کار رفته است، زیرا اعقاب جمع عقب (بروزن خشن) به معنی پاشنه پا است بنابراین «انْقَلَبْتُمْ
عَلى أَعْقَابِكُمْ» به معنی به معنی «عقب گرد می کنید» می باشد و آن تصویر روشنی است از سیر قهقرایی و ارتجاع به معنی واقعی است منتها از کلمه ارتجاع صریح تر و روشن تر است. (1)
این که فرمود: اگر رسول خدا صلی الله علیه و آله و از دنیا برود از دین خدا بر می گردند، به این دلیل است که غیر از حفظ منافع دنیایی خود هیچ همّی ندارند، اگر به دین خدا هم می گروند برای تامین همین منافع است، در نتیجه ما دام که از پستان دین می دوشند دین دارند و از آن دم می زنند، همین که منافعی برایشان نداشت و بلکه به منافع دنیایی شان لطمه زد از آن بر می گردند.
و آن ها که در جنگ احد با شنیدن قتل رسول خدا صلی الله علیه و آله و برگشتند، (از دین برگشتند نه از جنگ)، علاوه بر این که نظیر آن فراری که در احد از این طایفه سرزد، در غیر احد از قبیل جنگ حنین و خیبر و غیر آن دو نیز سرزد و خدای تعالی در آن دو جریان چنین خطابی به آن ها نکرد و از فرار و پشت کردنشان به جنگ، چنین تعبیری نکرد و نفرمود: شما در خيبر وحنين انْقَلَبْتُمْ عَلى أعْقابِكُمْ بودید! بلکه تنها فرمود (و در روز حنین وقتی از کثرت جمعیت خود مغرور شدید، همین باعث شد که کاری از پیش نبرید و زمین با همه فراخ و وسعتش برشما تنگ شود و در آخر فرار کنید) (2)پس حق این است که مراد از «انقلاب علی الاعقاب»، برگشتن به کفر سابق است، نه فرار از جنگ.
در نتیجه حاصل معنای آیه با در نظر گرفتن سیاق عتاب و توبیخش این می شود: که محمد صلی الله علیه و آله سمتی جز رسالت از ناحیه خدا ندارد (مانند سایر رسولان که وظیفه شان تنها رساندن رسالت پروردگارشان است) نه مالك امر خودش است و نه امور عالم، امر عالم تنها و تنها به دست خدا است، دین هم دین خدا است و با بقای خدا باقی است، پس این چه معنا دارد که شما مسلمانان ایمان خود را وابسته به زنده بودن آن جناب کنید، به طوری که اگر آن جناب به مرگ و یا به قتل از دنیا برود قیام برای دین خدا را رها کنید و به قهقرا و عقب برگردید و هدایت خود را از دست داده و دچار گمراهی و غوایت شوید؟
و این سیاق قوی ترین شاهد است، بر این که سپاه اسلام در روز احد بعد از گرم شدن تنور جنگ، ظن قوی پیدا کردند به این که رسول خدا صلی الله علیه و آله کشته شده و به همین جهت متفرق شده و پشت به قتال کردند و بنابراین روایت و تاریخ ذیل (به طوری که ابن هشام آن را در سیره خود آورده) تأیید می شود. (1)
پیامبر صلی الله علیه و آله که خود در این پیکار به شدیدترین و جه با دشمن می جنگید، (2)و در حالی که مجروح بود و خون از صورتش می ریخت، می فرمود: چگونه رستگار شوند مردمی که صورت پیامبرشان را به خون آغشتند؛ در حالی که او آن ها را به خدا دعوت می کند. (3)(آیه 128 آل عمران، 3) به پیامبر صلی الله علیه و آله دلداری می دهد که تو مسئول هدایت آن ها نیستی؛ بلکه فقط به تبلیغ آن ها موظّف هستی: لَيْسَ لَكَ مِنَ الامْرِشَىءُ أَو يَتُوبَ عَلَيهِم....
برحسب بعضی نقل ها، در روز احُد، همه مسلمانان به جز تعداد اندکی میدان جنگ را رها کردند (4)که در نام آن ها جز علی علیه السلام اختلاف است. به نوشته ابن اثیر، علی بن ابی طالب پس از کشتن پرچم داران قریش، چندین بار به فرمان رسول خدا به صف مشرکان حمله کرد و شماری از آنان را کشته، بقیه را پراکنده کرد. (5)فداکاری حضرت نقش بسزایی در حفظ جان پیامبر صلی الله علیه و آله داشت تا آن جا که در این جنگ، 70 زخم بر پیکرش وارد شد. (6)وی در پایان جنگ از شمشیر خمیده و خون آلودش به نیکی یاد می کند (7)و برحسب بعضی نقل ها هنگام جنگ، شمشیرش شکست و پیامبر صلی الله علیه و آله شمشیر خویش، ذوالفقار را به علی علیه السلام داد (8)و هرکس از مشرکان که به پیامبر صلی الله علیه و آله حمله می کرد، به وسیله علی علیه السلام دفع می شد. به فرموده امام صادق علیه السلام پیامبر صلی الله علیه و آله جبرئیل را بین آسمان و زمین مشاهده کرد که می گفت: لاسَیْفَ اِلاّ ذُوالْفقار و لا فَتی اِلاّ عَلیّ؛ پس امین وحی نازل شد و گفت: ای رسول خدا! این نهایت فداکاری است. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: علی از من است و من از علی هستم و جبرئیل افزود: من از هر دوی شما هستم. (9)
1) سیره ابن هشام، ج 3، ص 30.
2) انساب الاشراف، ج 1، ص 394؛ الکامل، ج 2، ص 157.
3) السيرة النبويه، ابن کثیر، ج 2، ص 342؛ الکامل، ج 2، ص 155.
4) المغازی، ج 1، ص 240.
5) الكامل، ج 2، ص 154.
6) مجمع البیان، ج 2، ص 826.
7) دلائل النبوه، ج 3، ص 283؛ البداية و النهايه، ج 4، ص 38.
8) تفسیر قمی، ج 1، ص143.
9) مجمع البیان، ج 2، ص 826؛ الکامل، ج 2، ص 154.
وَ ما مُحَمُّدُ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ القَلبْتُمْ عَلى أعقابكُمْ با استفاده از حوادث جنگ احد آیه حقیقت دیگری را به مسلمانان می آموزد و آن این که اسلام آیین فرد پرستی نیست و به فرض که پیامبر در این میدان شربت شهادت می نوشید وظیفه مسلمانان بدون تردید ادامه مبارزه بود، زیرا با مرگ یا شهادت پیامبر، اسلام پایان نمی یابد بلکه آیین حقی است که تا ابد جاویدان خواهد ماند.
مسئله فرد پرستی یکی از بزرگ ترین خطراتی است که مبارزات هدفی را تهدید می کند، وابستگی به شخص معین اگر چه پیامبر خاتم باشد مفهومش پایان یافتن اگرچه کوشش و تلاش برای پیشرفت، به هنگام از دست رفتن آن شخص است و این وابستگی یکی از نشانه های بارز عدم رشد اجتماعی است.
مبارزه پیامبر صلی الله علیه و آله و با فرد پرستی یکی دیگر از نشانه های حقانیت و عظمت او است زیرا اگر او به خاطر شخص خویش قیام کرده بود لازم بود این فکر را در مردم تقویت کند که همه چیز به وجود او بستگی دارد و اگر او از میان برود همه چیز پایان خواهد یافت، ولی رهبران راستین همانند پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله هیچ گاه مردم را به چنین افکاری تشویق نمی کنند، بلکه به شدت با آن مبارزه می کنند و به آن ها می گویند: هدف ما، از خود ما بالاتر است و هرگز با نابودی ما نابود نخواهد شد و لذا قرآن با صراحت در آیه فوق می گوید: محمد تنها فرستاده خدا است، پیش از او هم فرستادگانی بودند که از دنیا رفتند آیا اگر او بمیرد یا کشته شود باید شما سیر قهقرایی کنید؟ و به آیین بت پرستی بازگردید؟
وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَ اللهَ شَيْئاً سپس می فرماید: آن ها که عقب گرد کنند و به دوران کفرو بت پرستی بازگردند تنها به خود زیان می رسانند نه به خدا زیرا با این عمل نه تنها چرخ های سعادت خود را متوقف می سازند بلکه آن چه را بدست آورده اند نیز به سرعت از دست خواهند داد. وَ سَيَجْزِى اللهُ الشَّاكِرِينَ در پایان آیه به اقلیتی که در جنگ احد علی رغم همه مشکلات و انتشار خبر شهادت پیغمبر، دست از جهاد برنداشتند اشاره کرده و کوشش های آن ها را می ستاید و آن ها را به عنوان شاکران و کسانی که از نعمت ها در راه خدا استفاده کردند معرفی می کند و می گوید: خداوند این شاکران را پاداش نیک می دهد. درسی را که این آیه درباره مبارزه با فرد پرستی می دهد درسی است برای همه
مسلمانان در همه قرون و اعصار آن ها باید از قرآن بیاموزند که مسائل هدفی هرگز نباید قائم به شخص یا اشخاص باشد بلکه باید بر محوريك سلسله اصول و تشکیلات ابدی دور بزند که با تغییر افراد یا فوت آنان حتی اگر پیامبر بزرگ خدا باشد آن کار تعطیل نگردد، اصولا رمز بقای یک مذهب و يا يك تشكيلات همین است، بنابراین برنامه ها و تشکیلاتی که قائم به شخص هستند تشکیلاتی ناسالم و غیر طبیعی محسوب می شوند که به زودی متلاشی خواهند شد.
اما متاسفانه غالب تشکیلات جوامع اسلامی هنوز قائم به اشخاص است و به همین دلیل بسیار زود از هم می پاشد، مسلمانان باید با الهام از آیه فوق مؤسسات گوناگون خود را آن چنان پی ریزی کنند که از اشخاص لایق کاملا بهره گیری شود اما در عین حال وابسته به شخص آن ها نباشد.
وَ مَا كَانَ لِنَفْسٍ أَنْ تَمُوتَ إِلَّا بِإِذْنِ اللهِ كِتاباً مُؤَجَّلًا همان طور که گفتیم شایعه بی اساس شهادت پیامبر در احد عده زیادی از مسلمانان را به وحشت افکند تا آن جا که از میدان جنگ فرار کردند و حتی بعضی می خواستند از اسلام هم برگردند، در آیه فوق مجددا برای تنبیه و بیداری این دسته می فرماید: مرگ به دست خدا و فرمان او است و برای هر کس اجلی مقرر شده است که نمی تواند از آن فرار کند، بنابراین اگر پیامبر در این میدان شربت شهادت می نوشید چیزی جز انجام یافتن يك سنت الهی نبود با این حال نباید مسلمانان از آن وحشت کنند و دست از ادامه مبارزه بردارند. از سوی دیگر فرار از میدان جنگ نیز نمی تواند از فرا رسیدن اجل جلوگیری کند همان طور که شرکت در میدان جهاد نیز اجل انسان را جلو نمی اندازد بنا بر این فرار از میدان جهاد برای حفظ جان بیهوده است. وَ مَنْ يُرِدْ ثَوابَ الدُّنْيا نُؤْتِهِ مِنْهَا وَ مَنْ يُرِدْثَوابَ الْآخِرَةِ نُؤْتِهِ مِنْها در پایان آیه می فرماید: سعی و کوشش انسان هیچگاه ضایع نمی شود، اگر هدف کسی تنها نتیجه های مادی و دنیوی باشد و همانند بعضی از رزمندگان احد تنها به خاطر غنیمت تلاش کند، بالاخره بهره ای از آن بدست می آورد اما اگر هدف عالی تر بود و کوشش ها در مسیر حیات جاویدان و فضائل انسانی به کار افتاد، باز به هدف خود خواهد رسید، بنابراین حالا که رسیدن به دنیا یا آخرت هر دو نیازمند به کوشش است، پس چرا انسان سرمایه های وجودی خود را در مسیر دوم که یک مسیرعالی و پایدار است، به کار نیندازد؟ سپس بار دیگر تأکید می کند که "پاداش شاکران را بزودی خواهیم داد ". وَ سَنَجْزِي الشَّاكِرِينَ. قابل توجه این که در آیه سابق این جمله به صورت فعل غائب ذکر شده بود و در این جا به صورت فعل متکلم و این نهایت تاکید وعده الهی را به دادن پاداش به آن ها
بیان می کند و به تعبیر ساده خداوند می گوید: ضامن پاداش آن ها منم. (1)
در آیه 138 سوره اعراف، موسی علیه السلام بازگشت بنی اسرائیل را به بت پرستی، پس از رهایی از دست فرعون، بر اثر نادانی آنان می داند:
وَ جوَزنا بِبَنی اسرءيلَ البَحرَ... قَالُوا يَمُوسَى اجعَل لَنَا إِلَهًا كَمَا لَهُم وَ الِهَةٌ قَالَ إِنَّكُم قَومُ تَجْهَلُونَ. هم چنین طبق (آیه 64 زمر، 39) مشرکان به جهت فراخواندن مسلمانان به ارتجاع و بازگشت به بت پرستی، جاهل خوانده شده اند: قُلْ افَغَیرَ اللهِ تَأْمُرُونّى اعْبُدُ ایُّهَا تَجهَلون؛ چنان که بادیه نشینی و دوری از فرهنگ و تمدّن که خود از زمینه های نادانی است، یکی از اسباب پافشاری بر عقاید کهنه و باطل دانسته شده: الَاعرابُ اشَدُّ كُفرًا ونِفاقًا واجدَ رُالّا يَعلَموا حُدودَ ما انزَلَ اللهُ.... (توبه، 9 و 97) مقاومت بیش تر این افراد در برابر دین حق به جهت طبیعت خشك، دوری از فرهنگ، علم و عالمان است که آنان را از نیک اندیشی دور ساخته است.» (2) (آیه 68، مؤمنون) مشرکان را به جهت نپذیرفتن اسلام سرزنش کرده، منشأ آن را عدم تدبرواندیشه دانسته است: افَلَم يَدَّبَّرُوا القَولَ ام جَاءَهُم مَا لَم يَأْتِ اباءَ هُمُ الاوَّلین؛ چنان که عامل اصلی گزینش چنین عقایدی نیز از سوی پیشینیان، جهل و بی خردی آنان دانسته شده است. (بقره، 170) (3)
در برخی آیات، از حاکمان و سردمداران ظالم به صورت یکی از عوامل ارتجاع اقوام به عقاید باطل، یاد شده است. فرعون برای بازگرداندن گروندگان به موسی به عقاید باطل گذشته، آنان را به قطع دست و پا و به صلیب کشیدن تهدید می کند:
... ءامَنتُم بِهِ قَبلَ ان ءاذَنَ لَكُم... فَسَوفَ تَعلَمون * لَا قَطّعَنَّ ايْدِيَكُم و ارجُلَكُم مِن خِلفٍ ثُمَّ لَاصَلبَنَّكُم اجمَعين (اعراف، 7 و 123 - 124؛ طه، 20 و17؛ کهف، 18 و 19 - 20) نیزبیم اصحاب کهف از فشار و اعمال زور حاکمان کافر عصر خود را به جهت ارتداد و ارتجاع به آیین باطل گزارش داده است: أَنَّهُم أَن يَظْهَرُوا عَلَيْكُم يَرْجُمُوكُم او يُعيدوكُم في مِلَّتِهم.... (4)
از جمله کسانی که با دعوت انبیا مخالفت می کردند، مترفان بودند: و ما ارسَلنا في قَريَةٍ مِن نَذيرٍ الّا قالَ مُترَفوها انّا بِما ارسِلتُم بِهِ كَفرون. (سبأ، 34 و 34) آنان، هم خود بر عقاید باطل گذشتگان پای می فشردند: و کَذلِكَ ما ارسلنا مِن قَبْلِكَ في قَريَةٍ مِن نَذيرٍ إلّا قالَ مُترَفوها انّا وَجدناء اباءَنا عَلى أُمَّةٍ وَ أَنّا عَلَى اثرِهِم مُقتَدون» (زخرف، 43 و 23 و هم به زیر دستانشان سفارش می کردند که برآیین پیشین خود بمانند و از آن دست برندارند: ﴿وَ انْطَلَقَ المَلَامِنهُم انِ امْشُوا وَ اصْبِرُوا عَلى ءالِهَتِكُم انَّ هَذَا لَشَى يُرادُ...). (ص، 38 و 6 - 8) آنان مردم را چنین بیم می دادند که با پیروی از پیامبر و در نتیجه دست برداشتن از آیین نیاکان، زیان خواهند دید: وَ قالَ المَلَأُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِن قَومِهِ لنِ اتَّبَعْتُم شُعَيْبًا أَنَّكُمْ إِذًا لَخَسِرون. (اعراف، 7 و 90) مقصود از خسران در این کلام، ضرر مادّی چون از دست دادن سرمایه یا هلاکت، (1)[به دست آن مترفان] بوده یا ضرر معنوی و خسارت در آیین است. (2)گویی آن ها، راه نجات را در بت پرستی می پنداشتند. (3)هم چنین آنان از حربه های دیگری، مانند اخراج از شهر و آبادی برای بازگرداندن مؤمنان به آیین باطل استفاده می کردند: قالَ المَلَأُ الَّذينَ اسْتَكْبَرُوا مِن قَومِهِ لَنُخرِجَنَّكَ يشُعَيبُ وَ الَّذِينَ ءامَنوا مَعَكَ مِن قَرْيَتِنا اولَتَعودُنَّ في مِلَّتِنا.... (اعراف، 7 و 88) آنان از شعیب و گروندگان به او می خواستند که به آیین بت پرستی بازگردند. گویی شعیب پیش تر بر آن آیین بوده است. برخی این پندار را ناشی از مخفی سازی و تقیّه شعیب در گذشته (4)یا سکوت او و مأموریّت نداشتن وی برای تبلیغ (5)دانسته اند یا این که خطاب، فقط پیروان پیامبر را دربرگیرد. برخی نیز گفته اند که مادّه «عود» با «الی» به معنای بازگشت و با «فی» به معنای دگرگونی و تغییر حالت است. (6)
طبق بیان قرآن، مشرکان نه تنها دشمن مسلمانان بوده، بلکه مایل بودند آنان به کفر بازگردند: ان يَثقَفوكُم يَكونوالَكُم اعداءً... وودّوالَوتَكفُرون (ممتحنه، 60 و 2)
و در رسیدن به این مقصود، پیوسته با آنان می جنگیدند: ... وَ لَا يَزالُونَ يَقْتُلُونَكُمْ حَتَّى يَرُدُّوكُمْ عَنْ دِينِكُمْ انَّ استَطعوا... (بقره، 217) و حتّی به مسلمانان وعده می دادند در صورت پیروی از آنان، بار گناهانشان را به گردن می گیرند: وَ قالَ الَّذینَ كَفَرُوا لِلَّذِينَ ءامَنُوا اتَّبِعُوا سَبيلَنا وَ لنَحمِل خَطيكُم (عنکبوت، 12)؛ از این رو قرآن به مؤمنان هشدار می دهد که در صورت پیروی از مشرکان، آنان را به عقاید باطل پیشین باز می گردانند (آل عمران، 149) آنان در مواردی نیز با تهدید و ارعاب، پیامبران و پیروانشان را به بازگشت به آیین خود امر می کردند: وَ قالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِرُسُلِهِم لَنُحْرِ جَنَّكُم مِن ارضِنا او لَتَعودُنَّ فِي مِلَّتِنا.
(ابراهیم، 13؛ اعراف، 88) از سوی دیگر، اهل کتاب به ویژه یهود نیز به منظور رواج پدیده ارتجاع و بازگشت به آیین باطل میان مسلمانان، به حربه هایی دست زدند که در این میان، مهم ترین حیله آنان برای بازگشت مسلمانان به جاهلیّت این بود که به برخی از همکیشان خود توصیه کردند که صبحگاهان به اسلام بگرایند؛ سپس شامگاهان به بهانه این که محمّد صلی الله علیه و آله نشانه و ویژگی های پیامبر موعود را ندارد، از اسلام برگردند تا بدین سان در ایمان مسلمانان تزلزل ایجاد کنند وَ قالَتِ طَافَةُ مِنْ أَهْلِ الْكُتُبِ ءامنوا بِالَّذِى انْزِلْ عَلَى الَّذِينَ ءامَنوا وَجْهَ النَّهارِ و اكفُرُواء أَخَّرَهُ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ. (آل عمران، 72) افزون براین، آنان با نفاق افکنی و ایجاد کینه و عداوت میان مسلمانان در این مقصود می کوشیدند که قرآن مسلمانان را از توطئه ارتجاع، آگاه ساخت: یایَّها الَّذِينَ ءامَنوا انَّ تُطِيعُوا فَرِيقاً مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكُتُبِ يَرُدُّوكُمْ بَعْدَ ايمنِكُم كفِرین. (آل عمران، 3 و 100) (1)
در برخی از آیات، بازگشت به عقاید کهنه و باطل، سبب خسران دانسته شده است: انَّ تُطِيعُوا الذین كَفَرُوا يَرُدُّوكُمْ عَلى اعقبِكُم فَتَنْقَلِبُوا خسِرين. (آل عمران، 149؛ حج، 11) که با توجّه به دسته ای دیگر از آیات شاید بتوان این خسران را «حرمان دائم از رستگاری»، «حبط عمل در دنیا و آخرت» و «عذاب جاودان» دانست.
در ماجرای اصحاب کهف، نتیجه و پیامد بازگشت به آیین باطل، حرمان دائم از رستگاری دانسته شده است: أَنَّهُمْ أَنْ يَظْهَرُوا عَلَيْكُمْ يَرْجُمُوكُمْ أَوْ يُعِيدُوَكَمْ فِي مِلَّتِهِمْ وَ لَنْ تُفْلِحُوا اذا أَبَداً. (كهف، 20)
1) دائرة المعارف قرآن کریم (2)، ص 457.
در (آیه 217 بقره) پس از بیان تلاش مشرکان برای انحراف مؤمنان از دین می افزاید: کسی که از دین برگردد و در حال کفر بمیرد، تمام اعمال نیکش در دنیا و آخرت ضایع می شود و چنین کسی، اهل دوزخ و همیشه در آن خواهد بود: وَ مَنْ يَرْتَدِدْ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَيَمُتْ وَ هُوَ كافِرُ فَاوِلكَ حَبِطَتْ أَعْمَلُهُمْ فِي الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ وَاولك اصْحَبُ النّارُهُم فِيهَا خلِدون.
(آیه 68 - 70 صافات، 37) نیز پیامد اصرار بر عقاید باطل پدران را عذاب جهنّم دانسته است: ثُمَّ انَّ مَرجِعَهُم لَالَى الجَحيم * أَنَّهُم الفَواءِ ابَاءَهُم ضالّينَ * فَهُم عَلَى ءاثرِهِم يُهرِعون.
این عذاب برای مشرکان که از مهم ترین عوامل رویداد ارتجاع در جامعه هستند نیز وعده داده شده است: حَتَّى اذا أَخَذْنا مُتْرَفِيهِمْ بِالْعَذَابِ... * قَدْ كانَتْ ءايتي تُتْلى عَلَيْكُمْ فَكُنْتُمْ عَلى اعقبِكُم تَنْكِصُونَ. (مؤمنون، 23، 64 و 66)
آیه 25 زخرف، 43 نیز پی آمد گرایش به آیین نیاکان و اصرار بر آن را انتقام الهی دانسته است: فَانْتَقَمْنَا مِنْهُمْ فَانْظُرْ كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الْمُكَذِّبِينَ (1)
مشرکان که پس از پیروزی احساس غرور می کردند، تصمیم گرفتند از بین راه مدینه بازگردند و برای همیشه به حیات اسلام (به ویژه شخص پیامبر صلی الله علیه و آله) خاتمه دهند که به غزوه حمراء الاسد انجامید. «4»
یهودیان مدینه می پنداشتند که توان نظامی مسلمانان پس از شکست احُد کاهش یافته است؛ بدین جهت درصدد شورش در مدینه برآمدند. «5».
اقتدار مسلمانان میان قبایل خارج از مدینه متزلزل شده بود تا جایی که آن ها درصدد معارضه با مسلمانان برآمدند. «6»
از پی آمدهای مثبت این شکست، جدایی صف مؤمنان از منافقان است «8» که قرآن هم بدان اشاره کرده است: وَ مَا اصبكم يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعانِ فَبِاذْنِ اللَّهِ وَ لِيَعْلَمَ الْمُؤْمِنِينَ * وَ لِيَعْلَمَ الَّذِينَ نافَقُوا.... (آل عمران، 166 و 167)
قرآن در آیات متعدّدی از سوره آل عمران به ابعاد گوناگون غزوه احُد پرداخته است. به گفته عبدالرحمن عوف، اگر کسی بخواهد درباره جنگ احد آگاه شود،
1) دائرة المعارف قرآن کریم (2)، ص 460
آیه 120 به بعد آل عمران را بخواند با این کارگویا در این جنگ حاضر بوده است. «9» به گفته محمد بن اسحاق، 60 آیه از سوره آل عمران به جنگ احُد اختصاص دارد. (1)«10» این آیات لحن نکوهش دارد و مؤمنان را به سبب سستی در جنگ و ضعف در اراده سرزنش کرده است. «1» افزون بر آیات سوره آل عمران، آیات دیگری نیز چون آیه 17 و 36 - 37 انفال، 126 - 127 نحل، 62 نور هم درباره غزوه احد نازل شده است. «2» شماری از این آیات به صراحت به وقایع احد پرداخته است و برخی به طور غیر صریح و به نکاتی کلّی اشاره دارد در این آیات به موضوعاتی چون تهدید و نکوهش مشرکان، سرزنش منافقان، وعده پیروزی و یاری مؤمنان، عوامل شکست در جنگ، شایعه قتل رسول خدا، هشدار به مؤمنان، دلداری به مؤمنان، مثله کردن شهیدان، مقام شهیدان، و آرامش پس از جنگ پرداخته است.
پس از جنگ، هنگامی که مسلمانان با پیکرهای مثله شده شهیدان به ویژه حمزه، عموی پیامبر صلی الله علیه و آله مواجه شدند، سوگند یاد کردند که اگر بر مشرکان پیروز شوند زندگان آنان را مثله خواهند کرد تا چه رسد به مردگانشان «1» یا آنان را چنان مثله خواهند کرد که هیچ کس از عرب چنین نکرده باشد «2» و برحسب بعضی روایات، پیامبر صلی الله علیه و آله و با دیدن بدن مثله شده حمزه، سوگند یاد کرد که اگر برقریش پیروز شود، 30 «3» یا 70 «4» تن از آنان را مثله خواهد کرد. این آیه نازل شد «5» که اگر خواستید تلافی کنید، با عملی که با شما شده متناسب باشد و اگر شکیبایی کنید، برای شما بهتر است: وَ ان عاقَبْتُمْ فَعاقِبُوا بِمِثْلَ ما عُوقِبْتُمْ بِهِ وَ لَنْ صَبَرْتُمْ لَهُوَ خَيْرُ لِلصبِرين. (نحل، 126)
پس از غزوه احُد برای نخستین بار مسلمانان با خیل شهیدان و افزون بر آن، تبلیغات سوء منافقان که اگر با ما بودید کشته نمی شدید، مواجه شدند؛ بدین جهت مسلمانان آرزو داشتند که از حال برادران شهیدشان آگاه شوند. «6» خداوند در پاسخ به آنان و مقام شهیدان احُد خطاب به پیامبریا هرانسانی، (2)«72» این آیات را
1) (4). السيرة النبويه، ابن هشام، ج 3، ص 101 - 102؛ سیره رسول خدا، ج 1، ص 475. (5). نمونه، ج 3، ص 78؛ فرازهایی از تاریخ پیامبر، ص 311. (6). المغازی، ج 1، ص 340. (7). المغازی، ج 1، ص 317. (8). الدرالمنثور، ج 2، ص 368 - 369. (9). المغازی، ج 1، ص 319؛ السيرة النبويه، ابن هشام، ج 3، ص 106. (10). السيرة النبويه، ابن هشام، ج 3، ص 106.
2) (1). مجمع البیان، ج 6، ص 605. (2). جامع البیان، مج 8، ج 14، ص 254؛ الدرالمنثور، ج 5، ص 179. (3). تفسیر ابن کثیر، ج 2، ص 614. (4). تفسیر ثعالبی، ج 2، ص 246؛ الکشاف، ج 2، ص 645. (5). الکشاف، ج 2، ص 645. (6). روض الجنان، ج 5، ص 146؛ جامع البیان، مج 3، ج 4، ص 227. (7). اسباب النزول، ص 109 - 110.
نازل کرد. آنان را که در راه خدا کشته شده اند، مرده مپندارید؛ بلکه زنده اند که نزد پروردگارشان روزی داده می شوند. به آن چه خدا از فضل خود به آن ها داده است، شادمانند و برای کسانی که از پی ایشان اند و هنوز به آنان نپیوسته اند، شادی می کنند که نه بیمی برایشان است و نه اندوهگین می شوند...: وَلا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلوا في سَبيلِ اللهِ اموتًابَل احياءٌ عِندَ رَبِّهِم يُرزَقونَ * فَرِحِينَ بِما ءَاتَهُمُ اللهُ مِن فَضْلِهِ وَ يَستَبْشِرُونَ بِالَّذِينَ لَم يَلحَقُوا بِهِم مِن خَلفِهِم الَّا خَوفٌ عَلَيهِم وَ لا هُم يَحزَنون. (آل عمران، 169 و 170) برحسب نقل دیگر، این آیات در مقام شهیدان بدر و احُد نازل شده است. «1»
افزون بر آیات قرآن، رسول خدا هم در مراحل گوناگون از بازماندگان شهیدان دل جویی کرد. «2» و هنگامی که در برابر شهیدان احُد قرار گرفت، فرمود: من بر شهیدان گواهم که هیچ کس در راه خدا زخمی نمی شود، مگر آن که خداوند وی را در قیامت برمی انگیزد؛ در حالی که از زخمش خون می چکد که رنگ آن مانند خون و بوی آن هم چون مشک باشد. (1)«3»
.1 پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله می فرماید:
مَا اخْتَلَفَتْ أَمَةً بَعْدَ نَبِيِّهَا إِلَّا ظَهَرَ أَهْلِ بَاطِلِهَا عَلَى أَهْلِ حَقَّهَا؛ « (2)هیچ امّتی پس از پیامبرشان اختلاف نکردند؛ مگر آن که پیروان باطل بر پیروان حقّ پیروز شدند.» درمیان عوامل اجتماعی رجعت به جاهلیت، خطرناک ترین آن ها رهبری امامان گمراه است و لذا رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
إِنَّ أَخْوَفَ مَا أَخَافُ عَلَى أُمَّتِى الْأَئِمَّةِ الْمُضِلُّونَ؛ (3)«بیش ترین چیزی که بر امّت خویش می ترسم پیشوایان گمراه کننده اند.» 3. در حدیث است که عمر بن خطاب از کعب پرسید:
إِنِّي أَسْأَلُكَ عَنْ أَمْرِ فَلَا تكتمنى، قَالَ: لَا وَ اللَّهِ لَا أَ كَتَمَكَ شَيْئاً أَعْلَمُهُ، قَالَ: مَا أَخْوَفَ شَيْءُ تخوفه عَلَى أُمَّةِ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله؟ قَالَ: أَئِمَّةُ مُضِلِّينَ. قَالَ عُمَرُ: صَدَقَت قَدْ أَسَرَّ إِلَىّ ذَلِكَ و أعلمنيه رَسُولَ اللَّهِ صلی الله علیه و آله.
از مسئله ای می پرسم، آن را کتمان مکن. کعب گفت: «سوگند به خداوند، چیزی را که می دانم، کتمان نمی کنم». عمر گفت: «از چه چیزی بیش از همه بر امّت پیامبر صلی الله علیه و آله می ترسی؟». کعب گفت: «پیشوایان گمراه کننده». عمر گفت: «درست می گویی. رسول خدا این را پنهانی به من فرمود».
خطر ائمّه ضلالت برای اسلام و نقش آن ها در بازگشت جامعه اسلامی به دوران جاهلیت، تا حدّی است که رسول خدا صلی الله علیه و آله را در حدیث معتبر متّفق علیه در بین مسلمین، تأکید می فرماید که:
مَنْ مَاتَ بغیر أَمَامَ، مَاتَ مِيتَةً جَاهِلِيَّةً؛ «آن که بدون امام بمیرد، به مرگ جاهلی مرده است.» (1)
در تفسیر مجمع البیان در ذیل آیه، از امام باقر علیه السلام چنین نقل شده که: علی علیه السلام در روز احد شصت و یک زخم برداشت و پیامبر صلی الله علیه و آله ام سلیم وام عطیه را دستور داد که به معالجه جراحات آن حضرت بپردازند. چیزی نگذشت که آن ها با نگرانی به خدمت پیغمبر عرضه داشتند وضع بدن علی علیه السلام طوری است که ما هر زخمی را می بندیم دیگری گشوده می شود و زخم های تن او آن چنان زیاد و خطرناک است که ما از حیات او نگرانیم، پیغمبر و جمعی از مسلمانان به عنوان عیادت به منزل علی وارد شدند در حالی که بدن او یک پارچه زخم و جراحت بود پیامبر با دست مبارک خود بدن او را مسح می کرد و می فرمود:
کسی که در راه خدا این چنین ببیند آخرین درجه مسئولیت خود را انجام داده است! و زخم هایی که پیامبر دست بر آن می کشید بزودی التیام می یافت، علی علیه السلام در این هنگام گفت الحمد لله که با این همه، فرار نکردم و پشت به دشمن ننمودم خداوند از کوشش های او قدردانی کرد و در دو آیه از قرآن به آن (و به فداکاری های افراد نمونه دیگر از مجاهدان احد) اشاره کرده است، دريك مورد می فرماید: وَ سَيَجْزِي اللهُ الشَّاكِرِينَ و در مورد دیگر می فرماید: وَ سَنَجْزِي الشَّاكِرِينَ. (2)
1- در ماجرای جنگ احُد و به دنبال شایعه شهادت پیامبر صلی الله علیه و آله نیز گروهی از این افراد به ظاهر مسلمان به فکر بازگشت به بت پرستی افتادند و برخی نیز از دین دست کشیدند که آیه 144 آل عمران آنان را سرزنش کرده است: وَ ما مُحَمَّدُ الَّا رَسُولُ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ افَان ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى اعقبِكُم.... همچنین پس از رحلت آن حضرت، گروهی به گذشته خویش بازگشتند و به زنده کردن دوباره آداب و سنن جاهلی پرداختند؛ چنان که این پدیده در روایات متعدّدی از طریق شیعه و اهل سنّت منعکس شده است.
2- آیه 60 نساء نیز درخواست داوری از حاکمان باطل را پس از ایمان آوردن به دین حق که به نوعی ارتجاع است، خواسته شیطان برای گمراه سازی انسان و به بیراهه کشیدن او دانسته است.
3- با استفاده از حوادث جنگ احد آیه حقیقت دیگری را به مسلمانان می آموزد و آن این که اسلام آیین فرد پرستی نیست و به فرض که پیامبر در این میدان شربت شهادت می نوشید وظیفه مسلمانان بدون تردید ادامه مبارزه بود، زیرا با مرگ یا شهادت پیامبر، اسلام پایان نمی یابد بلکه آیین حقی است که تا ابد جاویدان خواهد ماند.
اما متاسفانه غالب تشکیلات جوامع اسلامی هنوز قائم به اشخاص است و به همین دلیل بسیار زود از هم می پاشد، مسلمانان باید با الهام از آیه فوق مؤسسات گوناگون خود را آن چنان پی ریزی کنند که از اشخاص لایق کاملا بهره گیری شود اما در عین حال وابسته به شخص آن ها نباشد.
4- از آن جا که دو مفهوم «ارتجاع» و «ترقّی خواهی» مفاهیمی نسبی هستند، چه بسا امری در وضعیّت و جامعه ای خاص، از مصادیق ارتجاع بوده و در موقعیّت و جامعه ای دیگر، نوعی پیشرفت و ترقّی به شمار آید.
يا أَيُّهَا النُّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاكُمْ مِنْ ذَكَرِ وَ أُنثَى وَجَعَلْنَاكُمْ شُعُوباً وَ قَبَائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللهِ أَتْقَاكُمْ إِنَّ اللهَ عَلِيمٌ خَبِير [سوره حجرات، آیه 13]
«ای مردم! ما شما را از يك مرد و زن آفریدیم و شما را تیره ها و قبیله ها قرار دادیم تا یکدیگر را بشناسید؛ (این ها ملاك امتیاز نیست،) گرامی ترین شما نزد خداوند با تقواترین شماست؛ خداوند دانا و آگاه است!»
بعد از فتح مکه پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله دستور داد اذان بگویند، بلال برپشت بام کعبه رفت و اذان گفت، عتاب بن اسید که از آزاد شدگان بود گفت شکر می کنم خدا را که پدرم از دنیا رفت و چنین روزی را ندید! و حارث بن هشام نیز گفت: آیا رسول الله صلى الله عليه و آله غیر از این کلاغ سیاه! کسی را پیدا نکرد؟! (آیه فوق نازل شد و معیار ارزش واقعی را بیان کرد.)
بعضی دیگر گفته اند: آیه هنگامی نازل شد که پیامبر صلی الله علیه و آله و دستور داده بود دختری به بعضی از موالی دهند (موالی به بردگان آزاد شده، یا به غیر عرب می گویند) آن ها تعجب کردند و گفتند: ای رسول خدا صلی الله علیه و آله و آیا می فرمائید دخترانمان را به موالی دهیم؟! (آیه نازل شد و بر این افکار خرافی خط بطلان کشید.) (1)
کلمه شعوب جمع شعب به کسره شین و سکون عین است و به طوری که در مجمع البیان (2)گفته به معنای قبیله بزرگی از مردم است، مانند قبیله ربیعه و مضر. و کلمه قبائل جمع قبیله است که جمعیتی کوچک تر از شعب است و تیره ای از آن است مانند تیم که یکی از تیره های مضر است.
بعضی هم گفته اند: مطلب به عکس است و شعوب جمعیت های کم تر از قبائل است به طوری که چند شعب یک قبیله را تشکیل می دهد. و اگر این جمعیت ها را شعب خوانده اند چون از یک قبیله منشعب می شوند.
در این که میان شعوب (جمع شعب بروزن صعب) به معنی گروه عظیمی از مردم
و قبائل جمع قبیله چه تفاوتی است؟ مفسران احتمالات مختلفی داده اند؟
جمعی گفته اند دایره شعوب گسترده تر از دایره قبائل است، همان طور که شعب امروز بريك ملت اطلاق می شود.
بعضی شعوب را اشاره به طوائف عجم و قبائل را اشاره به طوائف عرب می دانند: و بالاخره بعضی دیگر شعوب را از نظر انتساب انسان به مناطق جغرافیایی و قبائل را ناظر به انتساب او به نژاد و خون شمرده اند. ولی تفسیر اول از همه مناسب تر به نظر می رسد. (1)
مراد از ذکر وانثی مطلق مرد و زن است و آیه شریفه در این مقام است که مطلق تفاضل به طبقات به سفید پوستی و سیاه پوستی و عربیت و عجمیت و غنی بودن و فقیر بودن و به بردگی و مولایی و به مردی و زنی را از بین ببرد. و معنای آیه این است که: هان ای مردم، ما شما را از یک مرد و یک زن آفریدیم، پس هر يك از شما انسانی هستید متولد از دو انسان و از این جهت هیچ فرقی با یکدیگر ندارید و اختلافی هم که در بین شما هست و شما را شعبه شعبه و قبیله قبیله کرده، اختلافی است مربوط به جعل الهی، نه به خاطر کرامت و فضیلت بعضی از شما بر بعضی دیگر، بلکه برای این است که یکدیگر را بشناسید و نظام اجتماعتان کامل شود. (2)
یکی از ابتدائی ترین شرایط زندگی اجتماعی شناخت افراد از یکدیگر است؛ که اگر آن نباشد در يك روز نظام جامعه انسانی به هم می ریزد. نه گنهکار از بی گناه شناخته می شود و نه طلبکار از مدیون و نه فرمانده از فرمانبرونه پیشوایان از پیروان و... آری خداوندی که انسان را برای چنین زندگی آفرید؛ او را به نژادها و قبائل و طوائف با ویژگی های کاملًا متفاوت و در هر قبیله افرادی با خصوصیت های شخصی قرار داد که مسئله معارفه کاملا حل شود. (3)
در نتیجه مردم از این جهت که مردمند همه با هم برابرند و هیچ اختلاف و فضیلتی در بین آنان نیست و کسی بر دیگری برتری ندارد و اختلافی که در خلقت آنان دیده می شود تنها به این منظور در بین آنان به وجود آمده که یکدیگر را
بشناسند، تا اجتماعی که در بینشان منعقد شده نظام بپذیرد و ائتلاف در بینشان تمام گردد، چون اگر شناسایی نباشد، نه پای تعاون در کار می آید و نه ائتلاف، پس غرض از اختلافی که در بشر قرار داده شده این است، نه این که به یکدیگر تفاخر کنند، یکی به نسب خود ببالد، یکی به سفیدی پوستش فخر بفروشد و یکی به خاطر همین امتیازات موهوم، دیگران را در بند بندگی خود بکشد و یکی دیگری را استخدام کند و یکی بر دیگری استعلا و بزرگی بفروشد و در نتیجه کاربشر به این جا برسد که فسادش تری و خشکی عالم را پرکند و حرث و نسل را نابود نموده، همان اجتماعی که دوای دردش بود، درد بی درمانش شود. (1)
بدون شک هر انسانی فطرتا خواهان این است که موجود با ارزش و پرافتخاری باشد و به همین دلیل با تمام وجودش برای کسب ارزش ها تلاش می کند.
ولی شناخت معیار ارزش با تفاوت فرهنگ ها کاملا متفاوت است و گاه ارزش های کاذب جای ارزش های راستین را می گیرد.
گروهی ارزش واقعی خویش را در انتساب به قبیله معروف و معتبری می دانند و لذا برای تجلیل مقام قبیله و طائفه خود دائما دست و پا می کنند، تا از طریق بزرگ کردن آن خود را به وسیله انتساب به آن بزرگ کنند.
مخصوصاً در میان اقوام جاهلی افتخار به انساب و قبائل رایج ترین افتخار موهوم بود، تا آن جا که هر قبیله ای خود را قبیله برتر و هر نژادی خود را نژاد والاتر می شمرد، که متاسفانه هنوز رسوبات و بقایای آن در اعماق روح بسیاری از افراد و اقوام وجود دارد.
گروه دیگری مسئله مال و ثروت و داشتن کاخ و قصر و خدم و حشم و امثال این امور را نشانه ارزش می دانند و دائما برای آن تلاش می کنند، در حالی که جمع دیگری مقامات بلند اجتماعی و سیاسی را معیار شخصیت می شمرند.
و به همین ترتیب هر گروهی در مسیری گام برمی دارند و به ارزشی دل می بندند و آن را معیار می شمرند. اما از آن جا که این امور همه اموری است متزلزل و برون ذاتی و مادی و زودگذر یک آئین آسمانی همچون اسلام هرگز نمی تواند با آن موافقت کند، لذا خط بطلان روی همه آن ها کشیده و ارزش واقعی انسان را در صفات ذاتی او مخصوصاً تقوا و پرهیزکاری و تعهد و پاکی او می شمرد حتی برای موضوعات مهمی،
1) ترجمه تفسیر المیزان، ج 18، ص 489.
همچون علم و دانش، اگر در مسیر ایمان و تقوا و ارزش های اخلاقی، قرار نگیرد اهمیت قائل نیست.
عجیب است که قرآن در محیطی ظهور کرد که ارزش قبیله از همه ارزش ها مهم تر محسوب می شد، اما این بت ساختگی در هم شکست و انسان را از اسارت خون و قبیله و رنگ و نژاد و مال و مقام و ثروت آزاد ساخت و او را برای یافتن خویش به درون جانش و صفات والایش رهبری کرد! جالب این که در شان نزول هایی که برای این آیه ذکر شده نکاتی دیده می شود که از عمق این دستور اسلامی حکایت می کند، ولی عجیب است که با این تعلیمات وسیع و غنی و پربار هنوز درمیان مسلمانان کسانی روی مسئله نژاد و خون و زبان تکیه می کنند و حتی وحدت آن را بر اخوت اسلامی و وحدت دینی مقدم می شمرند و عصبیت جاهلیت را بار دیگر زنده کرده اند و با این که از این رهگذر ضربه های سختی بر آنان وارد شده گویی نمی خواهند بیدار شوند و به حکم اسلام بازگردند! (1)
مفسرین (2)گفته اند: آیه شریفه در این مقام است که ریشه تفاخر به انساب را بزند. و بنابراین، مراد از جمله «مِنْ ذَكَرِ وَ أُنثى» آدم و حوا خواهد بود و معنای آیه چنین می شود: ما شما مردم را از يك پدرويک ما در آفریدیم، همه شما از آن دو تن منتشر شده اید، چه سفیدتان و چه سیاهتان، چه عربتان و چه عجمتان. و ما شما را به صورت شعبه ها و قبیله های مختلف قرار دادیم، نه برای این که طائفه ای از شما بر سایرین برتری و کرامت داشت، بلکه صرفا برای این که یکدیگر را بشناسید و امر اجتماعتان و مواصلات و معاملاتتان بهتر انجام گیرد، چون اگر فرض شود که مردم همگي يك جورو يك شكل باشند و نتیجتاً یکدیگر را نشناسند، رشته اجتماع از هم می گسلد و انسانیت فانی می گردد.
در نظام ارزشی جاهلی که بر محور تفاخر به آباء و اموال و اولاد دور می زد یک مشت دزد و غارتگر پرورش می یافت، اما با دگرگون شدن این نظام و احیای اصل والاى إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللهِ أَتْقاكُمْ محصول آن انسان هایی همچون سلمان و ابو ذر و عمار یاسر و مقداد بود. (3)
قرآن مجید بعد از آن که بزرگ ترین مایه مباهات و مفاخره عصر جاهلی یعنی نسب و قبیله را از کار می اندازد به این ترتیب قلم سرخ بر تمام امتیازات ظاهری و مادی کشیده و اصالت و واقعیت را به مسئله تقوا و پرهیزکاری و خدا ترسی می دهد و می گوید برای تقرب به خدا و نزدیکی به ساحت مقدس او هیچ امتیازی جز تقوا مؤثر نیست.
و از آن جا که تقوایک صفت روحانی و باطنی است که قبل از هر چیز باید در قلب و جان انسان مستقر شود و ممکن است مدعیان بسیار داشته باشد و متصفان کم، در آخر آیه می افزاید: خداوند دانا و آگاه است إِنَّ اللهَ عَلِيمٌ خَبِیرُ. پرهیزگاران را به خوبی می شناسد و از درجه تقوا و خلوص نیت و پاکی و صفای آن ها آگاه است، آن ها را بر طبق علم خود گرامی می دارد و پاداش می دهد مدعیان دروغین را نیز می شناسد و کیفر می دهد. (1)
اسلام با عصبیت جاهلیت در هر شکل و صورت مبارزه کرده است، تا مسلمانان جهان را از هر نژاد و قوم و قبیله زیر پرچم واحدی جمع آوری کند، نه پرچم قومیت و نژاد و نه پرچم غیر آن، چرا که اسلام هرگز این دیدگاه های تنگ و محدود را نمی پذیرد و همه را موهوم و بی اساس می شمرد حتی در حدیثی آمده که پیامبر صلی الله علیه و آله در مورد عصبیت جاهلیت فرمود: دَعُوهَا فَإِنِّهَا مُنْتِنَةً؛ «آن را رها کنید که چیز متعفنی است!» (2)
اما چرا این تفکر متعفن هنوز مورد علاقه گروه زیادی است که خود را ظاهرا مسلمان می شمرند و دم از قرآن و اخوت اسلامی می زنند؟ معلوم نیست!
چه زیبا است جامعه ای که بر اساس معیار ارزشی اسلام إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللهِ أَتْقاكُمْ بنا شود و ارزش های کاذب نژاد و مال و ثروت و مناطق جغرافیایی و طبقه از آن برچیده شود، آری تقوای الهی و احساس مسئولیت درونی و ایستادگی در برابر شهوات و پایبند بودن به راستی و درستی و پاکی و حق و عدالت این تنها معیار ارزش انسان است و نه غیر آن. هر چند در آشفته بازار جوامع کنونی این ارزش اصیل به دست فراموشی سپرده شده و ارزش های دروغین جای آن را گرفته است. (3)
پیامبران خدا مخصوصاً پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله هیچ گونه امتیاز «نژادی» و «قومی» را نمی پذیرفتند، بلکه تمام نژادها و زبان ها و اقوام و ملّت های جهان، همه و همه در نظرشان یکسان بود. در حدیث معروفی از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله آمده است که در سرزمین منی (در مراسم حج) در حالی که برشتری سوار بود رو به سوی مردم کرد و این سخنان را ایراد فرمود: یا أَیُّها النّاسُ! ألا إِنَّ رَبَّکُمْ واحِدٌ و إِنَّ أَباکُمْ واحِدٌ، ألا لا فَضْلَ لِعَرَبِیٍّ عَلی عَجَمیّ، و لا لِعَجَمِی عَلی عَرَبی، و لا لاِسْوَدَ عَلی أَحْمَرَ، و لا لاِحْمَرٍ عَلی اسْوَدٍ، إِلاّ بِالتَّقْوی، أَلا هَلْ بَلَّغْتُ؟ قالُوا نَعَم وَ لْيُبَلِّعَ الشَّاهِدُ الْغَائِبَ؛ «ای مردم! بدانید: خدای شما یکی است و پدرتان یکی، نه عرب بر عجم برتری دارد و نه عجم برعرب، نه سیاهپوست برگندمگون و نه گندمگون برسیاهپوست، مگر به تقوا، آیا متن دستور الهی را ابلاغ کردم؟ همه گفتند: آری! فرمود: این سخن را حاضران به غائبان برسانند!» (1)
*بحثی درباره تقوی (2)
قرآن، تقوی را نقطه مقابل فجور ذکر کرده، چنان که در (آیه 8 سوره شمس) می خوانیم: فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها؛ «خداوند انسان را آفرید و راه فجور و تقوی را به او نشان داد.»
قرآن هر عملی را که از روح اخلاص و ایمان و نیت پاک سرچشمه گرفته باشد براساس تقوی می شمرد، چنان که در آیه 108 سوره توبه درباره مسجد قبا که منافقان مسجد ضرار را در مقابل آن ساختند می فرماید:
لَمَسْجِدُ أُسِّسَ عَلَى التَّقْوى مِنْ أَوَّلِ يَوْمٍ أَحَقُّ أَنْ تَقُومَ فِيهِ؛ «مسجدی که از روز نخست برشالوده تقوی باشد شایسته تر است که در آن نماز بخوانی.» از مجموع این آیات به خوبی استفاده می شود که تقوی همان احساس مسئولیت و تعهدی است که به دنبال رسوخ ایمان در قلب بر وجود انسان حاکم می شود و او را از فجور و گناه باز می دارد، به نیکی و پاکی و عدالت دعوت می کند، اعمال آدمی را خالص و فکرو نیت او را از آلودگی ها می شوید.
هنگامی که به ریشه لغوی این کلمه باز می گردیم نیز به همین نتیجه می رسیم، زیرا تقوی از وقایه به معنی کوشش در حفظ و نگهداری چیزی است و منظور در
این گونه موارد نگهداری روح و جان از هر گونه آلودگی و متمرکز ساختن نیروها در اموری است که رضای خدا در آن است.
بعضی از بزرگان برای تقوی سه مرحله قائل شده اند:
1- نگهداری نفس از عذاب جاویدان از طریق تحصیل اعتقادات صحيح.
2- پرهیز از هرگونه گناه اعم از ترک واجب و فعل معصیت.
3- خویشتنداری در برابر آن چه قلب آدمی را به خود مشغول می دارد و از حق منصرف می کند و این تقوای خواص بلکه خاص الخاص است. (1)
تقوی همان حالت خویشتنداری و کنترل نفس و تسلط برشهوات است، در حالی که بی تقوایی همان تسلیم شدن در برابر شهوات سرکش و از بین رفتن هرگونه کنترل بر آن ها است.
این نکته نیز لازم به یادآوری است که تقوی میوه درخت ایمان است و به همین دلیل برای به دست آوردن این سرمایه عظیم باید پایه ایمان را محکم ساخت.
البته ممارست بر اطاعت و پرهیز از گناه و توجه به برنامه های اخلاقی، بلکه تقوی را در نفس راسخ می سازد و نتیجه آن پیدایش نوریقین و ایمان شهودی در جان انسان است و هر قدر نور تقوی افزون شود نوریقین نیزافزون خواهد شد و لذا در روایات اسلامی می بینیم تقوی یك درجه بالاتر از ایمان و يك درجه پائین تر از یقین شمرده شده! امام علی بن موسی الرضا علیه السلام می فرماید: الْإِيمَانُ فَوْقَ الْإِسْلَامِ بِدَرَجَةٍ وَ التَّقْوَى فَوْقَ الْإِيمَانِ بِدَرَجَةٍ وَ الْيَقِينُ فَوْقَ التَّقْوَى بِدَرَجَةٍ وَ لَمْ يُقْسَمْ بَيْنَ الْعِبَادِ شَيْءٌ أَقَلُّ مِنَ الْيَقِينِ؛ «ایمان یک درجه برتر از اسلام است و تقوی درجه ای است بالاتر از ایمان و یقین درجه ای برتر از تقوی است و هیچ چیز در میان مردم کم تر از یقین تقسیم نشده است (2)!» این بحث را به شعر معروفی که حقیقت تقوی را ضمن مثال روشنی بیان کرده پایان می دهیم:
خل الذنوب صغيرها *** و كبيرها فهو التقى
و اصنع کماش فوق ارض *** الشوك يحذر ما يرى
لا تحقرن صغيرة *** ان الجبال من الحصى
گناهان کوچک و بزرگ را ترک گوی و تقوی همین است.
و همچون کسی باش که از يك خارزار می گذرد لباس و دامان خود را چنان جمع می کند که خار بر دامانش ننشیند و پیوسته مراقب اطراف خویش است! هرگز
گناهی را کوچک مشمر که کوه های بزرگ از سنگریزه های کوچک تشکیل شده! (1)
«إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللهِ أَتْقاكُمْ» این جمله مطلب تازه ای را بیان می کند و آن عبارت از این است که چه چیزی نزد خدا احترام و ارزش دارد. تا قبل از این جمله می فرمود:
در این جمله می خواهد امتیازی را که در بین آنان باید باشد بیان کند، اما نه امتیاز موهوم، امتیازی که نزد خدا امتیاز است و حقیقتا کرامت و امتیاز است.
توضیح این که: این فطرت و جبلت در هر انسانی است که به دنبال کمالی می گردد که با داشتن آن از دیگران ممتاز شود و در بین اقران خود دارای شرافت و کرامتی خاص گردد. و از آن جایی که عامه مردم دل بستگیشان به زندگی مادی دنیا است قهرا این امتیاز و کرامت را در همان مزایای زندگی دنیا، یعنی در مال و جمال و حسب و نسب و امثال آن جستجو می کنند و همه تلاش و توان خود را در طلب و به دست آوردن آن به کار می گیرند، تا با آن به دیگران فخر بفروشند و بلندی و سروری کسب کنند.
در حالی که این گونه مزایا، مزیت های موهوم و خالی از حقیقت است و ذره ای از شرف و کرامت به آنان نمی دهد و او را تا مرحله شقاوت و هلاکت ساقط می کند.
آن مزیتی که مزیت حقیقی است و آدمی را بالا می برد و به سعادت حقیقیش که همان زندگی طیبه و ابدی در جوار رحمت پروردگار است می رساند، عبارت است از تقوی و پروای از خدا. آری، تنها و تنها وسیله برای رسیدن به سعادت آخرت همان تقوی است که به طفیل سعادت آخرت سعادت دنیا را هم تامین می کند و لذا خدای تعالی فرموده: تُرِيدُونَ عَرَضَ الدُّنْيا وَ اللهُ يُرِيدُ الْآخِرَةَ (2و نيز فرموده وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوی) (3)و وقتی یگانه مزیت تقوی باشد، قهرا گرامی ترین مردم نزد خدا با تقوی ترین ایشان است، هم چنان که در آیه مورد بحث هم همین را فرموده.
و این آرزو و این هدفی که خدای تعالی به علم خود آن را هدف زندگی انسان ها قرار داده، هدفی است که بر سر به دست آوردن آن دیگر پنجه به رخ یکدیگر کشیدن پیش نمی آید، بخلاف هدف های موهوم مذکور که برای به دست آوردن آن مزاحمت ها، جنگ ها و خونریزی ها پیش می آید. او می خواهد بیش از دیگران
ثروت را به خود اختصاص دهد و این می خواهد قبل از دیگران به ریاست برسد. او می خواهد در تجمل دادن به زندگی از دیگران سبقت بگیرد و این می خواهد آوازه اش همه آوازه ها را تحت الشعاع قرار دهد و همچنین سایر مزایای موهوم، همچون انساب و غیره.
«إِنَّ اللهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ» این جمله مضمون جمله قبل را تاکید می کند و در ضمن اشاره ای هم به این معنا دارد که اگر خدای تعالی از بین سایر مزایا تقوی را برای کرامت یافتن انسان ها برگزید، برای این بود که او به علم و احاطه ای که به مصالح بندگان خود دارد می داند که این مزیت، مزیت حقیقی و واقعی است، نه آن مزایایی که انسان ها برای خود مایه کرامت و شرف قرار داده اند، چون آن ها همه، مزایایی و همی و باطل است. زینت های زندگی مادی دنیایند که خدای تعالی درباره آن ها فرموده: وَ ما هَذِهِ الْحَياةُ الدُّنْيا إِلَّا لَهَوُ وَ لَعِبٌ وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوانُ لَوْ كَانُوا يَعْلَمُونَ. (1)
آیه شریفه دلالت دارد بر این که بر هر انسانی واجب است که در هدف های زندگی خود تابع دستورات پروردگار خود باشد، آن چه او اختیار کرده اختیار کند و راهی که او به سویش هدایت کرده پیش گیرد. و خدا راه تقوی را برای او برگزیده، پس او باید همان را پیش گیرد. علاوه بر این، بر هر انسانی واجب است که از بین همه سنت های زندگی دین خدا را سنت خود قرار دهد. (2)
ضمنا از آیه شریفه استفاده می شود که تقوا تنها یک مسئله اخلاقی محسوب نمی شود؛ بلكه يك مسئله مهم اجتماعی است که سامان یافتن زندگی اجتماعی بشر تنها در پرتو آن میسّر است. تقوای اقتصادی، تقوای سیاسی، تقوای زبانی و بالاخره تقوای فکری یا به عبارت دیگر تقوا در تمام زمینه ها. (3)
1- در حدیثی می خوانیم روزی پیامبر صلی الله علیه و آله در مکه برای مردم خطبه خواند و فرمود:
يا اَيُّها النّاسُ اِنَّ اللهَ قَد اَذهَبَ عَنكُم عَيبَةَ الجاهِلِيَّةِ وَ تَعاظُمَها بِآبائِها، فالنّاسُ
رَجُلانِ: رَجُلٌ بَرٌّ تَقِىٌّ كَريمٌ عَلَى اللهِ، وَ فاجِرٌ شَقِىٌّ هَيِّنٌ عَلَى اللهِ، وَ النَّاسُ بَنُو آدَمَ و خَلَقَ اللهُ آدَمَ مِن تُرابٍ، قالَ اللّهُ تَعالى: يا أيُّها النَّاسُ إنَّا خَلَقْناكُم مِن ذَكَرٍ و اُنثى و جَعَلناكُم شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا إنَّ أكرَمَكُم عِندَ اللهِ أتْقاكُم إنَّ اللهَ عَلِيمٌ خَبيرٌ. (1) ای مردم! خداوند از شما ننگ جاهلیت و تفاخر به پدران و نیاکان را زدود، مردم دو گروه بیش نیستند: نیکوکار و با تقوا و ارزشمند نزد خدا و یا بدکار و شقاوتمند و پست در پیشگاه حق، همه مردم فرزند آدمند و خداوند آدم را از خاک آفریده، چنان که می گوید: ای مردم! ما شما را از يك مرد و زن آفریدیم و شما را تیره ها و قبیله ها قرار دادیم تا شناخته شوید، از همه گرامی تر نزد خداوند کسی است که از همه پرهیزگارتر باشد، خداوند دانا و آگاه است.
2- پیامبر صلی الله علیه و آله در اثناء ایام تشریق (روزهای 11 و 12 و 13 ذی الحجه است) در سرزمین «منی» در حالی که برشتری سوار بود رو به سوی مردم کرد و فرمود: یا أیُّها النَّاسُ! ألا إنَّ رَبَّکُم واحِدٌ ألا إنَّ أبَاکُمْ واحِدٌ، ألا لا فَضْلَ لِعَرَبیٍّ علی عَجَمِیٍّ و لا لِعَجَمِیٍّ علی عَرَبِیٍّ و لَا لأسْوَدٍ علی أحْمَرٍ وَ لا لأحْمَرٍ علی أسْوَدٍ، إلّا بالتَّقْوی ألا هَلْ بَلَّغْتُ قالوا: نعم! قالَ لْیُبَلِّغِ الشّاهِدُ الغائبَ.؛ (2)ای مردم بدانید! خدای شما یکی است و پدرتان یکی، نه عرب برعجم برتری دارد و نه عجم برعرب، نه سیاهپوست برگندمگون و نه گندمگون برسیاهپوست مگر به تقوا، آیا من دستور الهی را ابلاغ کردم؟ همه گفتند: آری! فرمود: این سخن را حاضران به غائبان برسانند!
3- و نیز در حدیث دیگری در جمله هایی کوتاه و پرمعنی از آن حضرت آمده است:
إِنَّ اللَّهَ لَا يَنْظُرُ إِلَى أَحْسَابِكُمْ وَ لَا إِلَى أَنْسَابِكُمْ وَ لَا إِلَى أَجْسَامِكُمْ وَ لَا إِلَى أَمْوَالِكُمْ وَلَكِنْ يَنْظُرُ إِلَى قُلُوبِكُمْ، فَمَنْ کانَ لَهُ قَلْبٌ صالِحٌ تَحَنَّنَ اللّهُ عَلَیْهِ وَ إِنَّما أَنْتُمْ بَنُو آدَمَ وَ احَبَّکُم الَیهِ أَتْقاکُمْ. (3) خداوند به وضع خانوادگی و نسب شما نگاه نمی کند و نه به اجسام شما و نه به اموالتان، ولی نگاه به دل های شما می کند، کسی که قلب صالحی دارد، خدا به او لطف و محبت می کند، شما همگی فرزندان آدمید و محبوب ترین شما نزد خدا با
تقواترین شما است.
4- پیامبر صلی الله علیه و آله می فرماید:
كُلُّكُم بَنُو آدَمَ وَ آدَمُ خُلِقَ مِن تُرابٍ وَ لَيَنتَهِيَنَّ قَومٌ يَفخَرُونَ بِآبائِهِم اَو لِيَكُونَنَّ اَهوَنَ عَلَى اللّهِ مِنَ الجِعلانِ. (1) همه شما فرزندان آدمید و آدم از خاک آفریده شده، از تفاخر به پدران بپرهیزید و گرنه نزد خدا از حشراتی که در کثافات غوطه ورند پست تر خواهید بود!
5- امیرمؤمنان علی علیه السلام (در نهج البلاغه) تعبیرات گویا و زنده ای پیرامون تقوی دارد و تقوی از مسائلی است که در بسیاری از خطب و نامه ها و کلمات قصار حضرت علیه السلام روی آن تکیه شده است.
دريك جا تقوی را با گناه و آلودگی مقایسه کرده چنین می گوید:
أَلا وَ إِنَّ الْخَطایا خَیْلٌ شُمُسٌ حُمِلَ عَلَیْها أَهْلُها وَ خُلِعَتْ لُجُمُها، فَتَقَحَّمَتْ بِهِمْ فِی النّارِ أَلا وَ إِنَّ التَّقْوَی مَطایا ذُلُلٌ حُمِلَ عَلَیْها أَهْلُها وَ أُعْطُوا أَزِمَّتَها، فَأَوْرَدَتْهُمُ الْجَنَّهَ! (2) بدانید گناهان همچون مرکب های سرکش است که گنهکاران بر آن ها سوار می شوند و لجامشان گسیخته می گردد و آنان را در قعر دوزخ سرنگون می سازد.
اما تقوی مرکبی است راهوار و آرام که صاحبانش بر آن سوار می شوند، زمام آن ها را به دست می گیرند و تا قلب بهشت پیش می تازند.
6- و در جای دیگری می فرماید:
اعلَمُوا عِبَادَ اللّهِ أَنّ التّقوَي دَارُ حِصنٍ عَزِيزٍ وَ الفُجُورَ دَارُ حِصنٍ ذَلِيلٍ، لَا يَمنَعُ أَهلَهُ وَ لَا يُحرِزُ مَن لَجَأَ إِلَيهِ، أَلَا وَ بِالتّقوَي تُقْطَعُ حُمَةُ الْخَطَایَا. (3) بدانیدای بندگان خدا که تقوا قلعه ای محکم و شکست ناپذیر است، اما فجور و گناه حصاری است سست و بی دفاع که اهلش را از آفات نجات نمی دهد و کسی که به آن پناهنده شود در امان نیست، بدانید انسان تنها به وسیله تقوا از گزند گناه مصون می ماند.
7- و باز در جای دیگر می افزاید:
فَاعْتَصِمُوا بِتَقْوَى اللهِ فَإِنَّ لَهَا حَبْلاً وَثِيقاً عُرْوَتُهُ وَ مَعْقِلاً مَنِيعاً ذِرْوَتُهُ. (4) چنگ به تقوای الهی بزنید که رشته ای محکم و دستگیره ای است استوار و پناهگاهی است مطمئن.
از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله روایت شده است که فرمودند: خداوند بزرگ روز قیامت می فرماید: به شما فرمان دادم اما شما آن چه را که سفارش کرده بودم ضایع ساختید و در فکر بالا بردن انساب خود بودید، امروز هم من نسب خود را بالا برده انساب شما را پائین می آورم کجا هستند پرهیزکاران؟ که گرامی ترین فرد در پیشگاه الهی با تقواترین فرد خواهد بود. (1)
9- روایت شده است که مردی از حضرت عیسی بن مریم علیها السلام پرسید: کدامین انسان برتر است؟ حضرت از روی زمین دو کف خاک برگرفته فرمود: کدامیک از این دو کف خاک برتر است؟ مردم از خاک آفریده شده اند هر کدام که با تقواتر باشند برتر خواهند بود. (2)
ابو بکر بیهقی با اسناد خود از عبایة بن ربعی از ابن عباس روایت می کند که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: خداوند بندگان خود را به دو قسم تقسیم کرده مرا در بهترین قسم قرار داده است آن جا که می فرماید: أَصْحَابِ اَلْیَمِینِ وَ أَصْحَابِ اَلشِّمَالِ (واقعه، 41) من از یاران دست راستم و از بهترین آنان می باشم، سپس این دو قسم را به سه دسته تقسیم کرده مرا در بهترین ثلث آن قرار داد آن جا که فرمود: و أَصْحَابُ الْمُيْمَنَةِ وَ أَصْحَابُ الْمُشْئَمَةِ وَ السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ ( واقعه، 9) من از سابقین هستم و بهترین آنان هم هستم، آن گاه این سه دسته را تقسیم به قبائلی کرد و مرا در بهترین قبیله ها قرار داد، آن جا که فرمود:
وَ جَعَلْناكُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ که من با تقواترین فرزندان آدم هستم و فخری هم ندارم و گرامی ترین آنان هستم و مباهاتی هم نمی کنم، آن گاه قبائل را به بیت ها تقسیم کرده مرا در بهترین آن بیت ها قرار داد آن جا که می فرماید: إِنَّمَا يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً من و اهل بیتم از گناهان پاکیزه هستم. (3)
1- مردی از اهالی بلخ می گوید: در سفر خراسان در خدمت امام رضا علیه السلام بودم، روزی سفره غذا انداختند و امام همه غلامان و خدمتگزاران خود حتی سیاهان را بر سر سفره نشانید تا با آن ها غذا بخورند.
عرض کردم: فدایت شوم! بهتر است برای اینان سفره جداگانه می انداختند.
امام فرمود: ساکت باش! خدای همه ما یکی است، پدر و مادرمان نیز یکی است و پاداش بستگی به عمل اشخاص دارد. (1)
2- زید برادر امام رضا علیه السلام در مدینه قیام کرد، خانه های گروهی را آتش زد و تعدادی را کشت. به این جهت او را زید النار (زید آتش افروز) می گفتند.
مأمون افرادی را فرستاد او را گرفتند و نزد وی آوردند.
مأمون (به خاطر برادرش امام رضا از تقصیراتش گذشت) و دستور داد او را نزد برادرش، امام رضا ببرید.
حسن پسر موسی می گوید: در خراسان در مجلس حضرت رضا علیه السلام بودم، زید هم در آن مجلس بود، امام که مشغول صحبت شد، زید بی اعتناء به سخنان امام متوجه عده ای از افراد مجلس شد و گفت: ما چنین و چنانیم و به خویشتن می بالید.
امام رضا علیه السلام سخنان زید را شنید و فرمود: ای زید! گفتار بقال های کوفه تو را گول زده و مغرور کرده است که می گویند: خداوند به خاطر پاکدامنی فاطمه علیها السلام فرزندان او را به آتش جهنم حرام کرد.
به خدا سوگند! این مقام، مخصوص (حسن و حسین) و فرزندان بلا واسطه (فاطمه زهرا) است.
آیا ممکن است پدرت امام موسی بن جعفر بندگی کند، روزها روزه بگیرد و شب ها را به عبادت بگذراند و تو معصیت خدا را بکنی فردای قیامت هر دو داخل بهشت شوید؟
اگر چنین باشد، مقام تو در پیش خداوند بالاتر از امام موسی بن جعفر خواهد بود. زیرا پدرت با زحمت بهشت رفته اما تو بدون زحمت داخل بهشت شده ای.
در صورتی که حضرت علی بن الحسین می فرماید: لمحسننا كَفُلَانٍ مِنَ الاجرو لمسيئنا ضعفان مِنَ الْعَذَابِ؛ «اجر نیکوکاران ما خاندان، دو برابر و عذاب گنهکاران ما، نیز دو برابر خواهد بود.»
زید گفت: من برادر و پسر شما هستم و به خاطر شما من هم وارد بهشت می شوم.
امام علیه السلام فرمود:
آری! تو آن وقت می توانی برادر من باشی که از خدا اطاعت کنی.
سپس فرمود:
پسر نوح مادامی که معصیت نکرده بود از خاندان او بود، ولی هنگامی که گناه کرد، خداوند او را از خاندان نوح به شمار نیاورد و در پاسخ درخواست حضرت نوح علیه السلام
1) بحار ج 49، ص 101.
(که نجات فرزندش را از غرق شدن در آب از او می خواست) فرمود: انْهَ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ؛ «او از خاندان شما نیست او متمرد و معصیت کار است.» (1)
1- مسلمانان باید بکوشند تا فرهنگ قرآن و اهل بیت پیغمبر در جامعه زنده گردد. جز تقوا به هیچکدام از وسایل مادی و خرافی امتیاز ندهند.
2- اسلام با عصبیت جاهلیت در هر شکل و صورت مبارزه کرده است، تا مسلمانان جهان را از هر نژاد و قوم و قبیله زیر پرچم واحدی جمع آوری کند، نه پرچم قومیت و نژاد و نه پرچم غیر آن، چرا که اسلام هرگز این دیدگاه های تنگ و محدود را نمی پذیرد و همه را موهوم و بی اساس می شمرد حتی در حدیثی آمده که پیامبر صلی الله علیه و آله در مورد عصبیت جاهلیت فرمود: دَعُوهَا فَإِنِّهَا مُنْتِنَةُ؛ «آن را رها کنید که چیز متعفنی است!»
3- از آن جا که تقوایک صفت روحانی و باطنی است که قبل از هر چیز باید در قلب و جان انسان مستقر شود و ممکن است مدعیان بسیار داشته باشد و متصفان کم، در آخر آیه می افزاید: خداوند دانا و آگاه است إِنَّ اللهَ عَلِيمٌ خَبِیر. پرهیزگاران را به خوبی می شناسد و از درجه تقوا و خلوص نیت و پاکی و صفای آن ها آگاه است.
4- همه انسان ها حتّی یاران پیامبر صلی الله علیه و آله در گرو اعمال خویشند و اصل قرآنی انَّ اكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللهِ اتْقیکُمْ؛ «گرامی ترین شما نزد خدا باتقواترین شماست» درباره آن ها نیز صادق است.
5- مردم از این جهت که مردمند همه با هم برابرند و هیچ اختلاف و فضیلتی در بین آنان نیست و کسی بر دیگری برتری ندارد و اختلافی که در خلقت آنان دیده می شود که شعبه شعبه و قبیله قبیله هستند تنها به این منظور در بین آنان به وجود آمده که یکدیگر را بشناسند، تا اجتماعی که در بینشان منعقد شده نظام بپذیرد و ائتلاف در بینشان تمام گردد
6- از مجموع این آیات به خوبی استفاده می شود که تقوی همان احساس مسئولیت و تعهدی است که به دنبال رسوخ ایمان در قلب بروجود انسان حاکم می شود و او را از فجور و گناه باز می دارد، به نیکی و پاکی و عدالت دعوت می کند، اعمال آدمی را خالص و فکرو نیت او را ازآلودگی ها می شوید.
7- ضمنا از آیه شریفه استفاده می شود که تقوا تنها یک مسئله اخلاقی محسوب نمی شود؛ بلكه يك مسئله مهم اجتماعی است که سامان یافتن زندگی اجتماعی
1) بحار: ج 43، ص 230 و 231، روایت 2 و 6 و ج 49، ص 217 و 218 و 219 روایت 2 و 3 و 4.
بشر تنها در پرتو آن میسّر است. تقوای اقتصادی، تقوای سیاسی، تقوای زبانی و بالاخره تقوای فکری یا به عبارت دیگر تقوا در تمام زمینه ها.
8- از ظاهر سیاق بر می آید که مراد از «نَفْسٍ وَاحِدَةٍ» آدم علیه السلام و مراد از زوج ها حوا باشد که پدر و مادر نسل انسان است که ما نیز از آن نسل می باشیم و بطوری که از ظاهر قرآن کریم بر می آید همه افراد نوع انسان به این دو تن منتهی می شوند هم چنان که از آیات زیر همین معنا بر می آید که: خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ وَاحِدَةٍ، ثُمَّ جَعَلَ مِنْهَا زَوْجَهَا.
9- وَبَثَّ مِنْهُمَا رِجالًا كَثِیراً وَ نِسَاءً این جمله می گوید: خداوند از آدم و همسرش، مردان و زنان فراوانی بوجود آورد و از این تعبیر استفاده می شود که تکثیر نسل فرزندان آدم تنها از طریق آدم و همسرش صورت گرفته است و موجود ثالثی در آن دخالت نداشته است.
لازمه این سخن آن است که فرزندان آدم (برادر و خواهر) با هم ازدواج کرده باشند زیرا اگر آن ها با نژاد و همسران دیگری ازدواج کرده باشند «منهما (از آن دو) صادق نخواهد بود.
فَبِمَا رَحْمَةٍ مِنَ اللهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ كُنْتَ فَظًّا غَليظَ الْقَلْبِ لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَ شَاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللهِ إِنَّ اللهَ يُحِبُّ الْمُتَوَكِّلين [سوره آل عمران، آیه 159]
«به (برکت) رحمت الهی، در برابر آنان [مردم] (و نرم و مهربان) شدی! و اگر خشن و سنگدل بودی، از اطراف تو، پراکنده می شدند. پس آن ها را ببخش و برای آن ها آمرزش بطلب! و در کارها، با آنان مشورت کن! اما هنگامی که تصمیم گرفتی، (قاطع باش! و) بر خدا توکل کن! زیرا خداوند متوکلان را دوست دارد.»
کلمه: فظ به معنای جفا کار بی رحم است و غلیظ بودن قلب کنایه است از نداشتن رقت و رأفت.
کلمه: انفضاض که مصدر فعل انفضوا است به معنای متفرق شدن است. (1)
راغب گفته: فضّ شکستن و پراکندن شیء است مثل شکستن مهرنامه و بطور استعاره گفته اند «انْفَضَّ القوم» یعنی قوم پراکنده شدند «وَ لَوْ كُنْتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ»
اگر بد رفتار و قسیّ القلب بودی حتما از اطراف تو متفرّق می شدند. ايضاهُمُ الَّذِينَ يَقُولُونَ لا تُنْفِقُوا عَلى مَنْ عِنْدَ رَسُولِ اللهِ حَتَّى يَنْفَضُّوا (منافقون، 7) آن ها کسانی اند که می گویند به کسانی که در نزد رسول خدا هستند انفاق نکنید تا متفرق شوند.
در نهج البلاغه خطبه 122 درباره جمعی فرموده: اللَّهُمَّ إِنْ رَدُّوا الْحَقَّ فَافْضُضْ جَمَاعَتَهُمْ.
خدایا اگر حق را ردّ کردند اجتما عشان را متفرق گردان. (2)
به کسی می گویند که سنگدل می باشد و عملاً انعطاف و محبتی نشان نمی دهد بنابراین، این دو کلمه گرچه هر دو بمعنی خشونت است اما یکی غالبا در مورد خشونت در سخن و دیگری در مورد خشونت در عمل به کار می رود و به این ترتیب خداوند اشاره به نرمش کامل پیامبر صلی الله علیه و آله و انعطاف او در برابر افراد نادان و گنهکار می کند. (3)
لین یعنی نرمی ضد خشونت است، که در اجسام بکار می رود و سپس درباره اخلاق و سایر معانی بطور استعاره بکار می رود.
می گویند: فلانی اخلاقش ملایم و نرم است و دیگری خشن و ناملایم، که این هر دو صفت گاهی بصورت مدح و ستایش و زمانی بگونه سرزنش و نکوهش به اختلاف موقعیت ها گفته می شود: در آیه فرمود: فَبِمَا رَحْمَةٍ مِنَ اللهِ لِنْتَ لَهُمْ
در اثر رحمتی که از خداوند است و تو «رَحْمَةً لِلْعالَمینَ» هستی با مردم ملایمت داری.
وَ ثُمَّ تَلِينُ جُلُودُهُمْ وَ قُلُوبُهُمْ إِلى ذِكْرِ اللهِ (زمر، 23) آن گاه وجودشان و دل هایشان بسوی یاد خدا نرم و مطیع می شود که اشاره ای است به پذیرش حق و اذعان به اوست بعد از انکار و دور بودنشان از او. (1)
قَلْبُ الشّيء: برگرداندن و وارونه نمودن آن چیز از سویی و رویی به سویی و رویی دیگر.
قَلْبُ الإنسانِ: برگرداندن انسان، از راه و روشش و اندیشه اش به راهی و اندیشه ای دیگر. (2)
در این که «فظّ» و «غلیظ القلب» هر دو به يك معنى و به معنی تأکید است یا دو معنی متفاوت را می رساند، مرحوم «طبرسی» در «مجمع البیان» تعبیر جالب و جامعی دارد می گوید: «بعضی گفته اند جمع بین این دو وصف با این که هر دو از نظر معنی قریب الافق هستند به خاطر این است که «فظّ» معمولاً در مورد خشونت در سخن به کار می رود و «غلیظ القلب» در مورد خشونت در عمل که ناشی از سنگدلی است. بنابراین هر دو به معنی خشونت است، ولی یکی به معنی خشونت در سخن و دیگری خشونت در برخورد عملی است. (3)
گرچه در این آیه یك سلسله دستورهای کلی به پیامبر صلی الله علیه و آله داده شده و از نظر
محتوی مشتمل بربرنامه های کلی و اصولی است ولی از نظر نزول درباره حادثه احد است زیرا بعد از مراجعت مسلمانان از احد کسانی که از جنگ فرار کرده بودند، اطراف پیامبر صلی الله علیه و آله را گرفته و ضمن اظهار ندامت تقاضای عفو و بخشش کردند. (1)
این آیه دلالت است بر اختصاص پیغمبر ما به اخلاق کریمه و افعال حسنه و از عجائب حضرتش این که اسباب بزرگی را بیش از همه دارا بود زیرا نسبش از همه عالی تر و مقاماتش از همه والاتر و اشجع و سخی ترین و پاکترین و فصیح ترین آن ها بود ولی در عین حال از همه متواضع تر بود و از تواضع او این بود که لباس خود را خود وصله می زد و نعلین خود را پینه می کرد و بر الاغ سوار می شد و دعوت بندگان و بردگان را اجابت می فرمود و بر خاک می نشست و مردم را بدون خشم و اخم و رنجاندن خاطر به خدا می خواند.
سیاق آیات نشان می دهد که این آیه از آیات مربوط به جنگ احد است که دوست و دشمن سخت ترین فشارها را در طول این جنگ بر پیامبر صلی الله علیه و آله وارد کرد، بدیهی است عفو و گذشت و استغفار و برخورد محبت آمیز در چنین شرایطی، نشانه قرار داشتن پیامبر صلی الله علیه و آله در بالاترین سطح خوش خویی و محبت و مهربانی بود و کم تر انسانی را می توان یافت که در چنین شرایطی از کوره در نرود و تند خویی نکند. (2)
در آیه فوق، نخست اشاره به یکی از مزایای فوق العاده اخلاقی پیامبر صلی الله علیه و آله شده و می فرماید: در پرتو رحمت و لطف پروردگار، تو با مردم مهربان شدی در حالی که اگر خشن و تندخو و سنگدل بودی از اطراف تو پراکنده می شدند. فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اسْتَغْفِرْلَهُمْ سپس دستور می دهد که از تقصیر آنان بگذر و آن ها را مشمول عفو خود گردان و برای آن ها طلب آمرزش کن یعنی نسبت به بی وفایی هایی که با تو کردند و مصائبی که در این جنگ برای تو فراهم نمودند از حق خود درگذر و من برای آن ها نزد تو شفاعت می کنم و در مورد مخالفت هایی که نسبت به فرمان من کردند، تو شفیع آن ها باش و آمرزش آن ها را از من بطلب.
بعبارت دیگر آن چه مربوط به حق تو است عفو کن و آن چه مربوط بحق من است من می بخشم پیامبر صلی الله علیه و آله به فرمان خدا عمل کرد و آن ها را به طور عموم مشمول عفو خود ساخت.
روشن است که این جا یکی از موارد روشن عفو و نرمش و انعطاف بود و اگر پیامبر صلی الله علیه و آله غیر از این می کرد زمینه برای پراکندگی مردم کاملا فراهم بود، مردمی که گرفتار آن شکست فاحش شده بودند و آن همه کشته و مجروح داده بودند (اگر چه عامل اصلی همه این ها خودشان محسوب می شدند) چنین مردمی نیاز شدید به محبت و دلجویی و مرهم گذاشتن بر جراحات قلبی و جسمی داشتند، تا به سرعت همه این جراحات، التیام پذیرد و آماده برای حوادث آینده شوند. در این آیه اشاره به یکی از صفات مهم که در هر رهبری لازم است شده و آن، مسئله گذشت و نرمش و انعطاف در برابر کسانی است که تخلفی از آن ها سرزده و بعدا پشیمان شده اند، بدیهی است شخصی که در مقام رهبری قرار گرفته اگر خشن و تندخو وغیر قابل انعطاف و فاقد روح گذشت باشد بزودی در برنامه های خود مواجه با شکست خواهد شد و مردم از دور او پراکنده می شوند و از وظیفه رهبری باز می ماند و بهمین دلیل علی علیه السلام در یکی از کلمات قصار خود می فرماید: آلَةُ الرِّيَاسَةِ سَعَةُ الصَّدْرِ وسیله رهبری گشادگی سینه است. (1)
و در آیه نیز ترغیب مؤمنان است بر عفو از گناهکار و نیز طلب آمرزش بر بدکار و نیز ترغیب است بر مشورت با یکدیگر در امور خود و همچنین نهی است از خشونت در گفتار و غفلت در اخلاق و جفای در عمل و نیز آن ها را به توکل به خدا و واگذاری کارها به او می خواند و نیز دلالت دارد بر لطف الهی که اگر رحمت نبود و نرمی و تواضع از پیغمبر صادر نمی شد و اگر این نبود کسی دعوت او را نمی پذیرفت و نیز بیان کرده که امورنفرت آور از پیغمبر ما و دیگر انبیاء و مردم مانند آن ها و جانشینان آن ها که حجت بر مردم هستند به دور است و این آیه نیز آن ها را از گناهان کبیره پاک می داند زیرا نفرت نسبت به گناهان کبیره بیش تر است. (2)
در این آیه شریفه التفاتی به کار رفته، چون در آیات قبل خطاب متوجه عموم مسلمین بود و در این آیه متوجه شخص رسول خدا صلی الله علیه و آله شده و خطاب در اصل معنا در حقیقت باز به عموم مسلمین است و می خواهد بفرماید: رسول ما به رحمتی از
ناحیه ما نسبت به شما مهربان شده است و به همین جهت به او امر کردیم که از شما عفو کند و برایتان استغفار نماید و با شما در امور مشورت کند و وقتی تصمیمی گرفت بر ما توکل کند.
دلیل درخواست عفو هم خرده ایست که بعضی معترضین نسبت به رسول خدا صلی الله علیه و آله درباره جنگ و کشته هایشان گرفته اند و به خاطر همین نسبت ناروا، خدای تعالی از سخن گفتن با آنان اعراض نموده و روی سخن به رسول خدا صلی الله علیه و آله کرده، فرموده: فَبِمَا رَحْمَةٍ مِنَ اللهِ لِنْتَ لَهُمْ.
و این سخن به خاطر این که حرف فادر اول آن آمده فرع و نتیجه گیری از کلامی دیگر است که البته صریحا در آیات نیامده، ولی سیاق بر آن دلالت دارد و تقدیر کلام چنین است: وَ اذا كَانَ حَالُهُمْ مَا تُرِيَهُ مِنْ الشباهة بِالَّذِينَ كَفَرُوا و التحسر عَلَى قَتْلَاهُمْ، فَبِرَحْمَةِ منالنت لَهُمْ وَ الَّا لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ «وقتی حالشان چنین است که می بینی، سخنانی نظیر سخنان کفار دارند و بر کشتگان خود تحسر واندوه می خورند، پس به رحمتی از ما نسبت به آنان مهربانی می کنی، چون اگر چنین نکنی از پیرامونت متفرق می شوند. (و خدا داناتر است).» (1)
فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اسْتَغْفِرْلَهُمْ وَ شَاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ این جمله برای این آمده که سیره رسول خدا صلی الله علیه و آله را امضا کرده باشد، چون آن جناب قبلا هم همین طور رفتار می کرده و جفای مردم را با نرم خویی و عفو و مغفرت مقابله می کرده و در امور با آنان مشورت می کرده است، به شهادت این که اندکی قبل از وقوع جنگ با آنان مشورت کرد و این امضا اشاره ای است به این که رسول خدا صلى الله عليه و آله بدان چه مامور شده عمل می کند و خدای سبحان از عمل او راضی است.
در این جمله خدای تعالی رسول گرامی خود صلی الله علیه و آله را مامور کرد تا از آنان عفو کند تا در نتیجه بر اعمال ایشان اثر معصیت مترتب نشود و این که از خدا برایشان طلب مغفرت کند با این که مغفرت بالآخره کار خود خدای تعالی است
عبارت «اسْتَغْفِرْلَهُمْ» هر چند مطلق است و اختصاصی به مورد بحث آیه ندارد و لیکن موارد حدود شرعی و امثال آن را شامل نمی شود، (و چنان مطلق نیست که حتی اگر فردی مرتکب قتل شد او را هم ببخشاید و یا اگر زنا کرد تنها برایش طلب مغفرت کند و دیگر حد شرعی را بر او جاری نسازد) چون اگر اطلاق تا این
1) ترجمه تفسیر المیزان، ج 4، ص 87، با کمی تصرف.
مقدار شمول داشته باشد باعث لغو شدن تشریع می گردد، علاوه براین که جمله: «وَ شاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ» كه به يك لحن عطف بر مسئله عفو و مغفرت شده، خود شاهد بر این است که این دو امر: یعنی عفو و مغفرت در چارچوب ولایت و تدبیر امور عامه بوده، چون این گونه امور است که مشورت بر می دارد و اما احکام الهی خیر، پس عفو و مغفرت هم در همان اموراداری جامعه است.
فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللهِ إِنَّ اللهَ يُحِبُّ الْمُتَوَكِّلِينَ و چون خدای تعالی تو را به خاطر این که به او توکل کرده ای دوست می دارد در نتیجه ولی و یاور تو خواهد بود و درمانده ات نخواهد گذاشت و به همین جهت که اثر توکل به خدایاری و عدم خذلان است، دنبال این جمله فرمود: إِنْ يَنْصُرْكُمُ اللهُ... و مؤمنين را هم دعوت کرد به توکل و فرمود: اگر خدا شما را یاری کند کسی نیست که برشما غلبه کند و اگر شما را درمانده گذارد کیست که بعد از خدا شما را یاری کند؟ آن گاه در آخر آیه با بکار بردن سبب توکل (که ایمان باشد) در جای خود توکل مؤمنین را امر به توکل نموده و می فرماید: وَ عَلَى اللهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ، یعنی مؤمنین به سبب این که ایمان به خدا دارند و ایمان دارند به این که ناصر و معینی جز او نیست باید فقط بر او توکل کنند. (1)
«وَ شاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ» بعد از فرمان عفو عمومی، برای زنده کردن شخصیت آن ها و تجدید حیات فکری و روحی آنان دستور می دهد که در کارها با مسلمانان مشورت کن و رای و نظر آن ها را بخواه.
این دستور بخاطر آن است که پیامبر صلی الله علیه و آله قبل از آغاز جنگ احد در چگونگی مواجهه با دشمن با یاران خود مشورت کرد و نظر اکثریت بر این شد که اردوگاه، دامنه احد باشد و دیدیم که این نظر، محصول رضایت بخشی نداشت. در این جا این فکر به نظر بسیاری می رسید که در آینده پیامبر صلی الله علیه و آله نباید با کسی مشورت کند. قرآن به این طرز تفکر پاسخ می گوید و دستور می دهد که بازهم با آن ها مشورت کن هر چند نتیجه مشورت در پاره ای از موارد، سودمند نباشد زیرا از نظر کلی که بررسی کنیم منافع آن روی هم رفته به مراتب بیش از زیان های آن است و اثری که در آن برای پرورش فرد و اجتماع و بالا بردن شخصیت آن ها وجود دارد از همه این ها بالاتر است. (2)
فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللهِ همان اندازه که به هنگام مشورت باید، نرمش و انعطاف بخرج داد، در موقع اتخاذ تصمیم نهایی باید قاطع بود، بنابراین پس از برگزاری مشاوره و روشن شدن نتیجه مشورت، باید هرگونه تردید و دودلی و آراء پراکنده را کنار زد و با قاطعیت تصمیم گرفت و این همان چیزی است که در آیه فوق از آن تعبیر به عزم شده است و آن تصمیم قاطع می باشد. قابل توجه این که در جمله بالا مسئله مشاوره به صورت جمع ذکر شده (و شاورهم) ولی تصمیم نهایی تنها به عهده پیامبر صلی الله علیه و آله و به صورت مفرد ذکر شده (عزمت ).
این اختلاف تعبیر، اشاره به یک نکته مهم می کند و آن این که: بررسی و مطالعه جوانب مختلف مسائل اجتماعی، باید به صورت دسته جمعی انجام گیرد، اما هنگامی که طرحی تصویب شد باید برای اجرای آن، اراده واحدی بکار افتد. در غیر این صورت هرج و مرج پدید خواهد آمد، زیرا اگر اجرای یک برنامه بوسیله رهبران متعدد، بدون الهام گرفتن از يك سرپرست صورت گیرد، قطعاً مواجه با اختلاف و شکست خواهد شد و به همین جهت در دنیای امروز نیز مشورت را بصورت دسته جمعی انجام می دهند، اما اجرای آن را بدست دولت هایی می سپارند که تشکیلات آن ها زیر نظر یک نفر اداره می شود.
موضوع مهم دیگر این که جمله فوق، می گوید: به هنگام تصمیم نهایی باید توکل بر خدا داشته باشید یعنی در عین فراهم نمودن اسباب و وسائل عادی، استمداد از قدرت بی پایان پروردگار را فراموش مکن.
البته معنای توکل این نیست که انسان از وسائل و اسباب پیروزی که خداوند در جهان ماده در اختیار او گذاشته است، صرف نظر کند چنان که در حدیثی از پیغمبر اکرم صلى الله عليه و آله نقل شده است که هنگامی که یک نفر عرب، پای شتر خود را نبسته بود و آن را بدون محافظ رها ساخته بود و این کار را نشانه توکل بر خدا می دانست به او فرمود: اِعْقِلْها وَ تَوَکَّلْ یعنی پایش را ببند و سپس توکل کن.
بلکه منظور این است که انسان در چهار دیوار عالم ماده و محدوده قدرت و توانایی خود محاصره نگردد و چشم خود را به حمایت و لطف پروردگار بدوزد، این توجه مخصوص، آرامش و اطمینان و نیروی فوق العاده روحی و معنوی به انسان می بخشد که در مواجهه با مشکلات اثر عظیمی خواهد داشت.
إِنَّ اللهَ يُحِبُّ الْمُتَوَكِّلِینَ در پایان آیه بعد دستور می دهد که افراد با ایمان باید تنها برخدا تکیه کنند زیرا خداوند متوکلان را دوست دارد. و ضمنا از این آیه استفاده می شود که توکل باید حتما بعد از مشورت و استفاده از
همه امکاناتی که انسان در اختیار دارد قرار گیرد. (1)
آيه إِنْ يَنْصُرْكُمُ اللهُ فَلا غالِبَ لَكُمْ وَ إِنْ يَخْذُلْكُمْ فَمَنْ ذَا الَّذِي يَنْصُرُكُمْ مِنْ بَعْدِهِ. (آل عمران، 160) که مکمل آیه گذشته است، نکته توکل بر خداوند بیان شده است و آن این که: قدرت او بالاترین قدرت هاست، به حمایت هرکس اقدام کند هیچ کس نمی تواند بر او پیروز گردد. همان طور که اگر حمایت خود را از کسی برگیرد هیچ کس قادر بحمایت او نیست، کسی که این چنین همه پیروزی ها از او سرچشمه می گیرد، باید به او تکیه کرد و از او كمك خواست.
این آیه افراد با ایمان را ترغیب می کند، که علاوه بر تهیه همه گونه وسائل ظاهری باز به قدرت شکست ناپذیر خدا تکیه کنند.
و در حقیقت روی سخن در آیه پیش، به پیامبراکرم بود. و به او دستور می داد. و اما در این آیه روی سخن به همه مؤمنان است. و به آن ها می گوید: همانند پیامبر، باید برذات پاک خدا تکیه کنند و لذا در پایان آیه می خوانیم: وَ عَلَى اللهِ فَلْيَتَوَكَّل الْمُؤْمِنُونَ مؤمنان تنها برذات خداوند، باید توکل کنند.
ناگفته پیداست، که حمایت خداوند، یا ترک حمایت او نسبت بمؤمنان بی حساب نیست و روی شایستگی ها و لیاقت ها صورت می گیرد. آن ها که فرمان خدا را زیر پا بگذارند و از فراهم ساختن نیروهای مادی و معنوی غفلت کنند هرگز مشمول یاری او نخواهند بود و برعکس آن ها که با صفوف فشرده و نیات خالص و عزم های راسخ و تهیه همه گونه وسائل لازم، به مبارزه با دشمن برمی خیزند دست حمایت پروردگار پشت سر آن ها خواهد بود. (2)
در آیه 63 سوره انفال می خوانیم:
لَوْ انْفَقْتَ مَا فِي الْأَرْضِ جَميعاً ما الَّفْتَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ وَلَكِنَّ اللهَ الَّفَ بَيْنَهُمْ إِنَّهُ عَزِيزٌ حَكيمُ؛ (ای پیامبر ما!) اگر تمام آن چه روی زمین است صرف می کردی که میان دل های
آنان الفت دهی موفّق نمی شدی؛ ولی خداوند در میان آن ها الفت ایجاد کرد. او توانا و حکیم است.
ايجاد يك امّت مسلمان پرقدرت از آن مردم عقب افتاده و تبدیل دل های پراکنده و پر از کینه آن ها، به قلب هایی متحد و مهربان، يك معجره الهی بود.
بنابراین، اگر یکی از معجزاتِ مهمّ پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم را تألیف قلوب و جمع بین جمعیّتی خشن و پرکینه و ایجاد محبّت و صفا و صمیمیّت بین آن ها بدانیم، سخن به گزافه نگفته ایم.
آیا آئینی که معجزه آن تألیف قلوب و مهربانی و رحمت و عطوفت است، آئین خشونت است!
وَ إِنَّكَ لَعَلَى خُلُقٍ عَظِيمٍ (قلم، 4) بعضی از مفسران خلق عظیم پیامبر صلی الله علیه و آله او را به صبر در راه حق، وسعت بذل و بخشش، تدبیر امور و رفق و مدارا و تحمّل سختی ها در راه دعوت به سوی خدا و عفو و گذشت و جهاد در راه پروردگار و ترك حرص و حسد تفسیر کرده اند (1)و این نشان می دهد که خلق عظیم را منحصر به خوش خویی و نرمش و مدارا ندانسته اند بلکه آن را مجموعه ای از صفات والای انسانی شمرده اند و به تعبیر دیگر تقریباً همه اخلاق حسنه را در خلق عظیم به طور جمعی دیده اند.
در سوره لقمان، وی به فرزندش چنین توصیه می کند: وَ لَا تُصَعِرْ خَدَّكَ لِلنَّاسِ وَ لَا تَمْشِ فِي الْأَرْضِ مَرَحاً إِنَّ اللهَ لا يُحِبُّ كُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ- وَ اقْصِدْ فِي مَشْيِكَ وَ اغْضُضْ مِنْ صَوْتِكَ انَّ انْكَرَ الْاصْواتِ لَصَوْتُ الْحَمِيرِ. (لقمان، 18 و 19)
(پسرم!) با بی اعتنائی از مردم روی مگردان و مغرورانه بر زمین راه مرو؛ که خداوند هیچ متکبر مغروری را دوست ندارد- (پسرم!) در راه رفتن، اعتدال را رعایت کن.، از صدای خود بکاه! (و هرگز فریاد مزن) که زشترین صداها صدای خران است.
«تُصَعِّر» از ماده «صَعَر» (بروزن خطر) در اصل نوعی بیماری است که به شتر دست می دهد و گردن خود را کج می کند، سپس به هرگونه روی گردانی اطلاق شده است، این تعبیر ممکن است بیانگر این معنی باشد که بدخلقی يك نوع بیماری و شبیه کارهای حیوانی است. و جالب این که نهی از این کارتن ها در مورد مؤمنان نیست بلکه در مورد همه انسان ها است می فرماید: وَ لا تُصَعِّرْ خَدَّكَ لِلنَّاسِ و به هر
1) مجمع البیان، جلد 10، صفحه 331، ذیل آیه فوق.
حال قرار گرفتن این صفت رذیله در کنار تکبر و افراط کاری در راه رفتن و صدا نشان می دهد که همه از صفات رذیله ای است که باعث تنفّر مردم می شود.
در این برچهار چیز تأکید شده است: نخست این که می گوید «با بی اعتنایی از مردم روی مگردان» وَ لَا تُصَعِرْ خَدَّكَ لِلنَّاسِ.
سپس می افزاید: «و مغرورانه برروی زمین راه مرو که خداوند هیچ متکبر مغروری را دوست نمی دارد». وَ لا تَمْشِ فِي الْأَرْضِ مَرَحاً إِنَّ اللهَ لا يُحِبُّ كُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ.
و در سومین و چهارمین جمله می گوید: «در راه رفتن اعتدال را رعایت کن و از اوج صدای خود بکاه و فریاد نزن که زشت ترین صداها صدای خران است» وَ اقْصِده في مَشْيِكَ وَ اغْضُضْ مِنْ صَوْتِكَ انَّ انْكَرَ الْاصْواتِ لَصَوْتُ الْحَمِيرِ.
این دستور که غالباً در رابطه با برخورد با دیگران است بخش مهمی از حسن خلق را که آمیزه ای از خوش رویی و تواضع و نرمش در سخن و رفتار را منعکس می کند و خداوند سخن این مرد حکیم را چنان با ارزش دانسته که در لا به لای کلمات خود آن را بیان فرموده است.
حسن خلق شاید از اموری باشد که بی نیاز از تعریف است و همه مردم با آن آشنا هستند، ولی برای توضیح بیش تر می توان گفت: حسن خلق از مجموعه ای از صفات و برخوردها تشکیل یافته است: «نرمش و مدارا، گشاده رویی، زبان خوب و اظهار محبت، رعایت ادب، چهره خندان و تحمل و بردباری در مقابل مزاحمت های این و آن.» هنگامی که این صفات و اعمال به هم آمیخته شد، به آن حسن خلق می گویند.
در حدیث جامع و جالبی از امام صادق علیه السلام در تعریف حسن خلق چنین آمده است، یکی از یاران امام پرسید: ما حَدُّ حُسْنِ الْخُلْقِ؛ «تعریف حسن خلق چیست؟» امام علیه السلام فرمود: تَلينُ جانِبَكَ وَتُطيِّبُ كَلامَكَ وَ تَلْقی اخاكَ بِبِشْرٍحَسَنٍ؛ «با نرمش و مدارا با مردم رفتار می کنی و سخن خویش را پاکیزه می گردانی و برادرت را با خوش رویی ملاقات می نمایی». (1)
در حدیث دیگری از رسول خدا صلی الله علیه و آله را به بخشی از تفسیر حسن خلق اشاره شده می فرماید: انَّما تَفْسيرُ حُسْن الْخُلْقِ ما اصابَ الدُّنْيا يَرْضَى، وَ انْ لَمْ يُصِبْهُ لَم يَسْخَطْ؛ «تفسیر حسن خلق این است که هر مقدار از دنیا به او برسد، خشنود باشد و اگر به دنیا
1) بحارالانوار، ج 68، ص 389، حدیث 42.
نرسد خشمناک نشود». (1)
یکی از بهترین راه ها برای کسب فضیلت حسن خلق و ملاحظه آثار شگفت انگیز آن، بررسی حال پیشوایان بزرگ دین است:
1- در حدیثی از امام حسین علیه السلام می خوانیم که می فرماید: از پدرم علی علیه السلام، از روش پیامبر صلی الله علیه و آله در برخورد با مردم سؤال کردم فرمود: «پیامبر صلی الله علیه و آله همیشه چهره ای خندان داشت، بر مردم آسان می گرفت و با نرمش رفتار می کرد، خشن و سنگدل نبود و فریاد نمی کشید، هرگز به کسی ناسزا نمی گفت، عیب جوئی نمی کرد، متملّق و ستایش گر نبود، هرگاه چیزی برخلاف میل او انجام می شد، برای این که افراد ناراحت نشوند، خود را به تغافل می زد، امیدواران را نا امید نمی کرد، سه چیز را همیشه رها می نمود، مذمت، عیب جوئی و جستجو در اسرار مردم، سخن نمی گفت، مگر در جائی که امید پاداش الهی داشت و هنگامی که سخن می گفت چنان جاذبه داشت که همه اهل مجلس سکوت کرده و چشم به زمین می دوختند گویی پرنده ای بالای سر آن ها نشسته است. و هنگامی که ساکت می شد آن ها سخن می گفتند و ابهّت پیامبر صلی الله علیه و آله چنان بود که کسی جرئت نمی کرد در برابر آن حضرت با دیگری نزاع و پرخاشگری کند». (2)
2- در حالات علی علیه السلام در حدیث معروفی می خوانیم که امام عازم کوفه بود، اتفاقاً يك نفریهودی با آن حضرت همسفر شد، هنگامی که بر سر دو راهی رسیدند (راهی به سوی کوفه می رفت و راه دیگری به سوی مقصدِ یهودی) مرد یهودی با کمال تعجب دید علی علیه السلام راه کوفه را رها کرد و از طریقی که او عازم بود آمد. عرض کرد: مگر شما نفرمودید قصد کوفه را دارید، پس چرا راه کوفه را رها کردید؟ فرمود: می دانم. عرض کرد: اگر می دانید پس چرا آگاهانه از راه خود صرف نظر کرده با من آمدید؟ فرمود: همسفر باید احترام همسفرش را نگه دارد و برای تکمیل آن باید هنگام جدائی مقداری همسفرش را بدرقه کند. این گونه پیامبر ما به ما دستور داده است: یهودی با تعجب پرسید آیا این دستور پیامبر شما است؟ فرمود: آری.
یهودی گفت: لابد کسانی که از او پیروی کردند به خاطر این کارهای بزرگوارانه و اعمال انسانی او است، من هم گواهی می دهم که آیین شما حق است (این سخن را گفت و مسلمان شد). (3)
نقطه مقابل حسن خلق، سوء خلق است که می توان آن را به بد زبانی و خشونت تفسیر کرد.
افراد بد اخلاق و دارای سوء خلق، بلای عظیمی برای خود و خانواده و جامعه ای که در آن زندگی می کنند محسوب می شوند.
سوء خلق از مهم ترین عوامل نفرت و انزجار و پراکندگی است و کسانی که به این درد بزرگ مبتلا هستند، غالباً در جامعه منزوی می شوند و مردم با آن ها قطع رابطه می کنند و اگر به خاطر الزام های اجتماعی یا پست و مقامشان مجبور به مراوده با آن ها باشند، در دل بر آن ها نفرین می فرستند و تا بتوانند از آن ها می گریزند.
هرگاه این بیماری اخلاقی در عالمان دینی و خادمان مذهب پیدا شود، خطر بسیار بزرگ تری به دنبال دارد و آن این که سبب بدبینی و سوء ظن مردم به اصل مذهب و فرار آن ها از دین خواهد شد. و این گناهی است بسیار بزرگ که چیزی نمی تواند آن را جبران کند.
به همین دلیل در روایات اسلامی شدیدترین تعبیرات درباره سوء خلق دیده می شود، تعبیراتی بسیار تکان دهنده و گاه وحشت زا، که گلچینی از آن را در ذیل، از نظر خوانندگان عزیز می گذرانیم:
1- در حدیثی از پیغمبر اکرم صلى الله عليه و آله می خوانیم که فرمود: ايَّاكُمْ وَ سُوءَ الْخُلْقِ فَإِنَّ سُوءَ الْخُلْقِ فِي النَّارِ لا مُحالَةَ؛ «از سوء خلق بپرهیزید که این عمل سرانجام در آتش است» (و صاحب خود را نیز به آتش دوزخ گرفتار می کند). (1)
2- در حدیث دیگری از همان حضرت می خوانیم که: سوء خلق گناهی است که توبه ندارد. و فرمود: ابي اللهُ لِصاحِبِ الخُلْقِ السَّيِّي بِالتَّوْبَةِ؛ «خداوند از پذیرش توبه افراد بد اخلاق ابا دارد» عرض کردند: یا رسول الله! چرا و چگونه؟
فرمود: لِانَّهُ اذا تابَ مِنْ ذَنْبٍ وَقَعَ فِى اعْظَمَ مِنَ الذَّنْبِ الَّذِي تَابَ مِنْهُ؛ «زيرا هنگامی که از گناهی توبه کند در گناه بزرگ تری واقع می شود». (2)
ممکن است منظور از این سخن این باشد که افراد بد اخلاق، هنگامی که در موردی توبه می کنند، در حالی که بد اخلاقی از وجود آن ها ریشه کن نشده، عقده آن را در جای دیگر و به صورت شدید تر باز می کنند و به همین دلیل هرگز موفق به توبه کامل نمی شوند، مگر این که این رذیله اخلاقی را از وجود خود ریشه کن سازند.
3- حضرت علی علیه السلام سوء خلق را بدترین مصیبت شمرده و می فرماید: اشَدُّ المَصائِبِ سُوءِ الْخُلْقِ؛ «شدیدترین مصیبت ها سوء خلق است». (1)
چه مصیبتی از آن بالاتر که انسان را در جامعه منزوی می کند و تمام پیوندها را میان او و خلق و خالق قطع می نماید.
4- و نیز از همان حضرت می خوانیم که فرمود: لا وَحْشَةَ أَوْحَشُ مِنْ سُوءِ الْخُلْقِ؛ «وحشتی بدتر از سوء خلق نیست». (2)
دلیل آن روشن است، زیرا انسان را در تنهایی عجیبی فرو می برد.
5- به همین دلیل در حدیث دیگری می فرماید: لا عَيْشَ لِسَيِّ الْخُلْقِ؛ «انسان بد اخلاق زندگی ندارد». (3)
چرا که هم خودش در زحمت است و هم اطرافیان و معاشرین او در عذابند.
6- شبیه این تعبیر اما با يك تفاوت روشن دريك حديث دیگری از آن حضرت آمده است: لاسُؤدَدَ لِسَىِّ الْخُلْقِ؛ «انسان بد اخلاق در جامعه، بزرگی و آقایی پیدا نمی کند». (4)
دلیل آن هم روشن است زیرا نخستین شرط بزرگی و آقایی جاذبه اخلاقی و مهر و محبت و ادب است و آن کس که این سرمایه را ندارد، به آن نخواهد رسید.
7- و نیز از همان حضرت حدیث گویای دیگری در این زمینه آمده است، می فرماید: الْمُؤْمِنُ لَيِّنُ الْاريكة، سَهْلُ الْخَلِيقَةِ، الْكَافِرُ شَرَسُ الْخَلِيْقَةِ سَىِّ الطَّرِيْقَةِ؛ «مؤمن نرم و انعطاف پذیر و خوش خلق است و کافر بد اخلاق و بد روش است». (5)
و به این ترتیب حسن خلق، یکی از نشانه های ایمان و سوء خلق یکی از نشانه های کفر می باشد.
هرگاه خشمی برای شما پیش آمد، با عفو و گذشت آن را از خود دور کنید؛ زیرا در روز رستاخیز آواز دهنده ای جار می زند: هر که به گردن خدا مزدی دارد، برخیزد. و کسی جز بخشایندگان برنخیزند. آیا نشنیده اید که خداوند متعال می فرماید: «پس، هر که ببخشد و آشتی ورزد، مزدش با خداست»؟
امام صادق علیه السلام برادران در میان خود به سه چیز نیازمندند که اگر به کار بندند دوستی می پاید و گرنه از یکدیگر جدا و دشمن هم می شوند. آن سه چیز این هاست: انصاف با یکدیگر، مهربانی با یکدیگر و حسد نبردن به هم.
شخصی یهودی آمد خدمت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و مدعی شد که من از شما طلبکارم و الان در همین کوچه باید طلب مرا بدهی.
پیغمبر فرمودند: اولاً که شما از من طلبکار نیستی و ثانیا اجازه بده که من بروم منزل و پول برای شما بیاورم زیرا پولی همراه من نیست. یهودی گفت: يك قدم هم نمی گذارم از این جا بردارید هر چه پیامبر با او نرمش نشان دادند او بیش تر خشونت نشان داد با آن جمله که عبا و ردای پیامبر صلی الله علیه و آله را گرفت و به دور گردن حضرت پیچیده و آنقدر کشید که اثر قرمزی در گردن مبارک پیامبر به جای ماند.
حضرت که قبل از این که عازم مسجد ترای اقامه نماز جماعت بودند با این پیشامد تاء خیر کردند. مسلمین دیدند حضرت نیامدند و وقت گذشت آمدند مشاهده کردند كه يك نفر یهودی جلوی رسول خدا صلی الله علیه و آله را گرفته است و آن حضرت را اذیّت می کند. مسلمین خواستند یهودی را کنار بزنند و یا احتمالا کتک کاری کنند.
حضرت فرمود: نه من خودم می دانم با رفیقم چه بکنم شما کاری نداشته باشید، آنقدر نرمش نشان داد که یهودی همانجا گفت: اشْهَدُ أَنْ لاَ إِلَهَ إِلاَّ اَللَّهُ وَ أَشْهَدُ أَنَّكَ رَسُولُ اَللَّهِ. شما با چنین قدرتی که دارید این همه تحمل می کنید! و این، تحمل يك انسان عادی نیست و مسلما از جانب خداوند مبعوث شده اید. (2)
آیه شریفه دلالت دارد بر اختصاص پیغمبر ما به اخلاق کریمه و افعال حسنه و از عجائب حضرتش این که اسباب بزرگی را بیش از همه دارا بود زیرا نسبش از همه عالی تر و مقاماتش از همه والاتر و اشجع و سخی ترین و پاک ترین و فصیح ترین آن ها بود، ولی در عین حال از همه متواضع تربود و از تواضع او این بود که لباس خود را خود وصله می زد و نعلین خود را پینه می کرد و بر الاغ سوار می شد و دعوت بندگان و بردگان را اجابت می فرمود و برخاک می نشست و مردم را بدون خشم و اخم و رنجاندن خاطر به خدا می خواند.
سیاق آیات نشان می دهد که این آیه از آیات مربوط به جنگ احد است که دوست و دشمن سخت ترین فشارها را در طول این جنگ بر پیامبر صلی الله علیه و آله وارد کرد، بدیهی است عفو و گذشت و استغفار و برخورد محبت آمیز در چنین شرایطی، نشانه قرار داشتن پیامبر صلی الله علیه و آله در بالاترین سطح خوش خویی و محبت و مهربانی بود و کم تر انسانی را می توان یافت که در چنین شرایطی از کوره در نرود و تند خویی نکند.
پیامبر صلی الله علیه و آله در قانون گذاری، هیچوقت مشورت نمی کرد و تنها در طرز اجرای قانون نظر مسلمانان را می خواست و لذا گاهی که پیامبر صلی الله علیه و آله پیشنهادی را طرح می کرد مسلمانان نخست سؤال می کردند که آیا این یک حکم الهی است؟ و يك قانون است که قابل اظهار نظر نباشد و یا مربوط به چگونگی تطبیق قوانین می باشد اگر از قبیل دوم بود اظهار نظر می کردند و اگر از قبیل اول بود تسلیم می شدند.
فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللهِ همان اندازه که به هنگام مشورت باید، نرمش و انعطاف بخرج داد، در موقع اتخاذ تصمیم نهایی باید قاطع بود، بنابراین پس از برگزاری مشاوره و روشن شدن نتیجه مشورت، باید هرگونه تردید و دودلی و آراء پراکنده را کنار زد و با قاطعیت تصمیم گرفت و این همان چیزی است که در آیه فوق از آن تعبیر به عزم شده است و آن تصمیم قاطع می باشد.
آیه شریفه حاوی نکات تربیتی و اخلاقی فراوانی است که ضمن بحث به آن ها اشاره شد؛ اصولی که خصوصا مبلغین و مروّجین می بایست به آن آراسته باشند تا بتوانند با مردم ارتباط برقرار کرده و از طریق روش های ارائه شده پیام قرآن و عترت را به مردم برسانند.
لَهُ مُعَقِّباتٌ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ يَحْفَظُونَهُ مِنْ أَمْرِ اللهِ إِنَّ اللهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ وَ إِذَا أَرَادَ اللهُ بِقَوْمٍ سُوْءٍ أَفَلًا مَرَدَّ لَهُ وَ مَا لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ والِ [سوره رعد، آیه 11]
«برای انسان، مأمورانی است که پی در پی، از پیش رو و از پشت سرش او را از فرمان خدا [حوادث غیر حتمی] حفظ می کنند؛ (امّا) خداوند سرنوشت هیچ قوم (و ملّتی) را تغییر نمی دهد مگر آن که آنان آن چه را در خودشان است تغییر دهند! و هنگامی که خدا اراده سویی به قومی (بخاطر اعمالشان) کند، هیچ چیز مانع آن نخواهد شد؛ و جز خدا، سرپرستی نخواهند داشت!»
چنان که طبرسی در مجمع البیان و بعضی دیگر از مفسران بزرگ گفته اند جمع معقبه است و آن هم به نوبه خود جمع معقب می باشد و به معنی گروهی است که پی در پی و به طور متناوب به دنبال کاری می روند. (1)
و تعقیب هر چیز به معنای آمدن و یا آوردن بعد از آن است و با این حال چنین به نظر می رسد که معقبات از پیش رو، معنا نداشته باشد، چون گفتیم معنای معقب، چیزی است که از دنبال و پشت سرانسان بیاید، پس ناگزیر باید آدمی را چنین تصور کرد که در راهی می رود و معقبات، دورش می چرخند. (2)
واژه «حافِظْ» از ماده حفظ معنای مشهور و روشنی دارد و آن نگاهداری است و به گفته «مقاییس اللّغه» به معنای مراعات و مراقبت کردن از چیزی است و به همین جهت به حالت غضب، «حفیظه» گفته می شود، زیرا این حالت ایجاب می کند که انسان، بیش تر مراقبت از خود نماید.
در کتاب التحقیق تعبیر جامعی آمده که می گوید: حفظ واژه ای است که به اختلاف موارد و موضوعات، معانی متفاوتی می دهد- هر چند ریشه اصلی یکی است- گاه گفته می شود مال را حفظ کرد، یعنی از تلف شدن، امانت را حفظ کرد، از خیانت، نماز را حفظ کرد و از فوت شدن، فلان کس را حفظ کرد، یعنی مراقب او بود، سوگند و عهدش را حفظ کرد، یعنی از مخالفت نمودن با آن و فلان مطلب را حفظ کرد یعنی به ذهن سپرد (به گونه ای که از میان نرود)... . (3)
و از این جا معنای حافظ نیز روشن می شود، البته از آن جا که حفیظ صفت مشبهه و حافظ اسم فاعل است، حفیظ معنای عمیق تر و باثبات تری را می رساند (دقّت کنید).
*منظور از معقبات (1)
خداوند حافظ و نگاهبان بندگان خود می باشد: برای انسان مامورانی است که پی در پی از پیش رو و پشت سر او قرار می گیرند و او را از حوادث حفظ می کنند اما برای این که کسی اشتباه نکند که این حفظ و نگاهبانی بی قید و شرط است و انسان می تواند خود را به پرتگاه ها بیافکند و دست به هر ندانم کاری بزند و یا مرتکب هر گونه گناهی که مستوجب مجازات و عذاب است بشود و باز انتظار داشته باشد که خدا و مأموران او حافظ وی باشند اضافه می کند که: خداوند سرنوشت هیچ قوم و ملتی را تغییر نمی دهد مگر این که آن ها تغییراتی در خود ایجاد کنند! إِنَّ اللهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ.
و باز برای این که این اشتباه پیش نیاید که با وجود ماموران الهی که عهده دار حفظ انسان هستند، مساله مجازات و بلاهای الهی چه معنی دارد، در پایان آیه اضافه می کند که هرگاه خداوند به قوم و جمعیتی اراده سوء و بدی کند هیچ راه دفاع و بازگشت ندارد وَ إِذا أَرادَ اللهُ بِقَوْمٍ سُوْءٍ أَفَلَا مَرَدَّ لَهُ.
و هیچکس غیر خدا نمی تواند والی و ناصر و یاور آن ها باشد وَ ما هُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ والٍ.
به همین دلیل هنگامی که فرمان خدا به عذاب و مجازات یا نابودی قوم و ملتی صادر شود، حافظان و نگهبانان دور می شوند و انسان را تسلیم حوادث می کنند! (2)
ظاهر این آیه آن است که خداوند به گروهی از فرشتگان، ماموریت داده که در شب و روز به طور متناوب به سراغ انسان بیایند و از پیش رو و پشت سرنگاهبان و حافظ او باشند.
بدون تردید انسان در زندگی خود در معرض آفات و بلاهای زیادی است، حوادثی از درون و برون، انواع بیماری ها، میکرب ها، انواع حادثه ها و خطراتی که از زمین و آسمان می جوشد، انسان را احاطه کرده اند، مخصوصاً به هنگام کودکی که آگاهی انسان از اوضاع اطراف خود بسیار ناچیز است و هیچ گونه تجربه ای ندارد، در هر گامی خطری در کمین او نشسته است و گاه انسان تعجب می کند که کودک چگونه از لابه لای این همه حوادث جان به سلامت می برد و بزرگ می شود، مخصوصاً در
خانواده هایی که پدران و مادران چندان آگاهی از مسائل ندارند و یا امکاناتی در اختیار آن ها نیست مانند کودکانی که در روستاها بزرگ می شوند و در میان انبوه محرومیت ها، عوامل بیماری و خطرات قرار دارند.
اگر براستی در این مسائل بیندیشیم احساس می کنیم که نیروی محافظی هست که ما را در برابر حوادث حفظ می کند و همچون سپری از پیش رو و پشت سر محافظ و نگهدار ما است.
در بسیاری از مواقع، حوادث خطرناک برای انسان پیش می آید و او معجزه آسا از آن ها رهایی می یابد به طوری که احساس می کند همه این ها تصادف نیست بلکه نیروی محافظی از او نگهبانی می کند.
در روایات متعددی که از پیشوایان اسلام نقل شده نیز روی این تاکید شده است، از جمله:
در روایتی از امام باقر علیه السلام می خوانیم که در تفسیر آیه فوق فرمود:
یُحْفَظُ بِاَمْرِ اللهِ مَنْ اَنْ یَقَعَ فی رَکِیٍّ اَوْ یَقَعَ عَلَیْهِ حائِطٌ اَوْ یُصیبَهُ شَیْ ءٌ حَتّی اِذْ جاءَ الْقَدَرُ خَلُّوا بَیْنَهُ وَ بَیْنَهُ یَدْفَعُونَهُ اِلَی الْمَقادیرِ وَ هُما مَلَکانِ یَحْفِظانِه بِاللَّیْلِ وَ مَلَکانِ مِنْ نَهارٍ یَتَعاقَبانِه یعنی: به فرمان خدا انسان را حفظ می کند از این که در چاهی سقوط کند یا دیواری براو بیفتد یا حادثه دیگری برای او پیش بیاید تا زمانی که مقدرات حتمی فرا رسد در این هنگام آن ها کنار می روند و او را تسلیم حوادث می کنند، آن ها دو فرشته اند که انسان را در شب حفظ می کنند و دو فرشته اند که در روز که به طور متناوب به این وظیفه می پردازند. (1)
در حدیثی دیگر از امام صادق علیه السلام می خوانیم: مَا مِنْ عَبْدٍ إِلاَّ وَ مَعَهُ مَلَکَانِ یَحْفَظَانِهِ فَإِذَا جَاءَ اَلْأَمْرُ مِنْ عِنْدِ اَللَّهِ خَلَّیَا بَیْنَهُ وَ بَیْنَ أَمْرِ اَللَّهِ
هیچ بنده ای نیست مگر این که دو فرشته با او هستند و او را محافظت می کنند، اما هنگامی که فرمان قطعی خداوند فرا رسد، او را تسلیم حوادث می کنند (2)(بنابراین آن ها تنها او را از حوادثی که به فرمان خدا قطعیت نیافته حفظ می کنند).
در نهج البلاغه نیز می خوانیم که امیرمؤمنان علی علیه السلام فرمود: إِنَّ مَعَ کُلِّ إِنْسَانٍ مَلَکَیْنِ یَحْفَظَانِهِ فَإِذَا جَاءَ اَلْقَدَرُ خَلَّیَا بَیْنَهُ (3)
با هر انسانی دو فرشته است که او را حفظ می کنند، اما هنگامی که مقدرات حتمی فرارسد او را رها می سازند همچنین در خطبه اول نهج البلاغه در توصیف فرشتگان و گروه های مختلف آن ها می خوانیم:
وَ مِنْهُمُ الْحَفَظَةُ لِعِبَادِهِ گروهی از آن ها حافظان بندگان اویند. البته عدم آگاهی از وجود این فرشتگان از طریق حس یا از طریق علوم و دانش های طبیعی هرگز نمی تواند دلیل بر نفی آن ها باشد چرا که این منحصر به مورد بحث ما نیست، قرآن مجید و همچنین مذاهب دیگر خبر از امور فراوانی که ما وراء حس انسان است داده اند که بشر از طرق عادی نمی تواند از آن ها آگاهی یابد.
از این گذشته همانگونه که در بالا گفتیم ما در زندگی روزانه خود، نشانه های واضحی از وجود چنین نیروی محافظی می بینیم و احساس می کنیم که در برابر بسیاری از حوادث مرگبار به طور اعجاز آمیزی نجات می یابیم که تفسیر و توجیه همه آن ها از طریق عادی و یا حمل بر تصادف مشکل است. (1)
معقبات، همان طور که به امر خدا حفظ می کنند، از امر خدا نیز حفظ می کنند و چون چنین است ناگزیر باید جمله «يَحْفَظُونَهُ مِنْ أَمْرِ اللهِ» به همین معنا تفسیر و حمل شود.
و از آن چه گفته شد معلوم گردید که وجه اتصال و ارتباط جمله مورد بحث با جمله بعدیش که می فرماید: إِنَّ اللهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ چیست و این که در حقیقت جمله مذکور می خواهد جمله مورد بحث را تعلیل کند و معنای مجموع آن دو این است که خدای تعالی این معقبات را قرار داده و برانسان موکل کرده تا او را به امر خدا از امر خدا حفظ نمایند و از این که هلاک شود و یا از وضعی که دارد دگرگون گردد نگهدارند، چون سنت خدا بر این جریان یافته که وضع هیچ قومی را دگرگون نسازد مگر آن که خودشان حالات روحی خود را دگرگون سازند. مثلاً اگر شکرگزار بودند به کفران مبدل نمایند و یا اگر مطیع بودند عصیان بورزند و یا اگر ایمان داشتند، به شرك بگرایند، در این هنگام خدا هم نعمت را به نقمت و هدایت را به اضلال و سعادت را به شقاوت مبدل می سازد و همچنین... . (2)
پس اگر ملائکه عملی می کنند آن نیز به امر خدا است همچنان که قرآن کریم می فرماید:
يُنَزِلُ الْمَلائِكَةَ بِالرُّوحِ مِنْ أَمْرِهِ (1)و نیز می فرماید: لَا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ. (2) از همین جا معلوم می شود که این معقبات (نگهبانان)، همان طور که آن چه حفظ می کنند به امر خدا می کنند، همچنین از امر خدا حفظ می کنند، چون فنا و هلاکت و فسادهم به امر خداست همان طور که بقا و استقامت و صحت، به امر خداست، پس هیچ مرکب جسمانی و مادی دوام نمی یابد مگر به امر خدا و هیچ یک از آن ها ترکیبش انحلال و فساد نمی یابد مگر باز به امر خدا، در معنویات هم هیچ حالت روحی و یا عمل و یا اثر عملی دوام نمی یابد مگر به امر خدا و هيچ يك از آن ها دچار حبط و زوال و فساد نمی شود مگر باز به امر خدا، آری امر، همه اش از آن خداست و برگشت همه اش به سوی او است. (3)
معنای جمله «مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ»، توسعه می یابد، هم امور مادی و جسمانی را شامل می شود و هم امور روحی را پس همه اجسام و جسمانیاتی که در طول حیات ایشان به جسم او احاطه دارد بعضی از آن ها در پیش روی او قرار گرفته و بعضی در پشت سر او واقع شده اند و همچنین جمیع مراحل نفسانی که آدمی در مسیرش به سوی پروردگارش می پیماید و جمیع احوال روحی که به خود می گیرد و قرب و بعدها و سعادت و شقاوت ها و اعمال صالح و طالح و ثواب و عقاب هایی که برای خود ذخیره می کند، همه آن ها یا در پشت سرانسان قرار دارند و یا در پیش رویش. (4)
و این معقباتی که خداوند از آن ها خبر داده در این گونه امور از نظر ارتباطش به انسان ها دخل و تصرف هایی دارند و این انسان که خداوند او را توصیف کرده به این که: مالک نفع و ضرر، مرگ و حیات و بعث و نشور خود نیست و قدرت بر حفظ هيچ يك از خود و آثار خود را ندارد، چه آن ها که حاضرند و چه آن ها که غایبند و این خدای سبحان است که او و آثار حاضر و غائب او را حفظ می کند و در عین این که فرموده: اللهُ حَفِيظٌ عَلَيْهِمْ (5)و نیز فرموده: وَ رَبُّكَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ حَفِيظٌ (6)در عین حال وسائطی را هم
1) خداوند ملائکه را به همراهی روحی که از امر اوست. نازل می فرماید سوره نحل، آیه 2.
2) از او در گفتار سبقت نمی گیرند و ایشان به امر او عمل می کنند. سوره انبیاء، آیه 27.
3) ترجمه تفسیر المیزان، ج 11، ص 422.
4) ترجمه تفسیر المیزان، ج 11، ص 422.
5) خداوند برایشان حافظ است. سوره شوری، آیه 6.
6) و پروردگارت بر هر چیزی حافظ و نگهبان است. سوره سبا، آیه 21.
در این حفظ کردن، اثبات نموده و می فرماید: وَ إِنَّ عَلَيْكُمْ لَحَافِظِينَ (1)
پس اگر خدای تعالی آثار حاضر و غایب انسانی را بوسیله این وسائط که گاهی آن ها را حافظین نامیده و گاهی معقبات خوانده حفظ نمی فرمود، هر آینه فنا و نابودی از هر جهت آن ها را احاطه نموده و هلاکت از پیش رو و پشت سر به سویشان می شتافت، چیزی که هست همان طور که حفظ آن ها به امری از ناحیه خداست همچنین فنای آن ها و فساد و هلاکتشان به امر خداست، زیرا ملک هستی از آن اوست و جز او کسی مدبر و متصرف در آن نیست، این آن حقیقتی است که تعلیم قرآنی بدان هدایت می کند، البته آیات در این معانی بسیار است لیکن حاجتی به ایراد آن ها نیست. (2)
در ابتدا خدا نعمت های مادی و معنوی خویش را شامل حال اقوام می کند، چنانچه نعمت های الهی را وسیله ای برای تکامل خویش ساختند و از آن در مسیر حق مدد گرفتند و شکر آن را که همان استفاده صحیح است به جا آوردند، نعمتش را پایدار بلکه افزون می سازد.
اما هنگامی که این مواهب وسیله ای برای طغیان و سرکشی و ظلم و بیدادگری و تبعیض و ناسپاسی و غرور و آلودگی گردد در این هنگام نعمت ها را می گیرد و یا آن را تبدیل به بلا و مصیبت می کند. بنابراین دگرگونی ها همواره از ناحیه ما است و گرنه مواهب الهی زوال ناپذیر است. (3)
از آن جا که حفیظ صفت مشبهه و حافظ اسم فاعل است، حفیظ معنای عمیق تر و باثبات تری را می رساند (دقّت کنید). به هر حال هنگامی که این وصف در مورد خداوند به کار می رود معنای گسترده ای دارد که حفظ و مراقبت خداوند را نسبت به تمامی موجودات مادی و معنوی، آسمان و زمین، همچنین حفظ اعمال بندگان و حفظ کتب آسمانی و شرایع و حفظ پیامبران و امامان معصوم از لغزش ها و حفظ هرگونه عهدی که نسبت به بندگانش را شامل می شود. و به این ترتیب حافظ و حفیظ بودن خداوند مفاهیمی همچون قیومیّت را در بر می گیرد.
و اگر حفظ الهی نبود هیچ موجودی در پهنه زمینه و آسمان لحظه ای به حیات خود ادامه نمی داد، چنان که در آیه 61 سوره انعام می خوانیم: وَ هُوَ الْقَاهِرُ فَوْقَ عِبَادِهِ وَ يُرْسِلُ عَلَيْكُمْ حَفَظَةً حَتَّى إِذَا جَاءَ أَحَدَكُمْ الْمَوْتُ تَوَفَّتْهُ رُسُلُنَا وَ هُمْ لَا
يُفَرِّطُونَ؛ «و اوست که بر بندگان خود تسلّط کامل دارد؛ و مراقبانی برشما می گمارد؛ تا زمانی که مرگ یکی از شما فرا رسد؛ (در این هنگام،) فرستادگان ما جان او را می گیرند؛ و آن ها (در نگاهداری حساب عمر و اعمال بندگان،) کوتاهی نمی کنند». از این آیه به خوبی استفاده می شود که خداوند فرشتگانی را مأمور حفظ انسان ها از حوادث و بلاها تا رسیدن اجل معین کرده است. در مورد فرشتگان مراقب حفظ اعمال نیز در سوره انفطار می خوانیم: وَ إِنَّ عَلَيْكُمْ لَحَافِظِينَ- كِرَاماً كَاتِبِينَ- يَعْلَمُونَ مَا تَفْعَلُونَ؛ «و به یقین نگاهبانانی برشما گمارده شده، والا مقام و نویسنده (اعمال نیک و بد شما)، که می دانند شما چه می کنید». (سوره انفطار، آیه 10 - 12.)
بنابراین حافظ بودن خداوند به معنای وسیع کلمه هم از طریق علم و قدرت پروردگار تحقق می یابد، هم به وسیله فرشتگانی که جهت انجام این برنامه ها مأموریت مخصوص دارند. (1)
جمله «إِنَّ اللهَ لا يُغَيِّرُمَا بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ» که در دو مورد از قرآن با تفاوت مختصری آمده است، یک قانون کلی و عمومی را بیان می کند، قانونی سرنوشت ساز و حرکت آفرین و هشدار دهنده! این قانون که یکی از پایه های اساسی جهان بینی و جامعه شناسی در اسلام است، به ما می گوید مقدرات شما قبل از هر چیز و هرکس در دست خود شما است و هرگونه تغییر و دگرگونی در خوشبختی و بدبختی اقوام در درجه اول به خود آن ها بازگشت می کند، شانس و طالع و اقبال و تصادف و تاثیر اوضاع فلکی و مانند این ها هیچ کدام پایه ندارد، آن چه اساس و پایه است این است که ملتی خود بخواهد سربلند و سرفراز و پیروز و پیشرو باشد و یا به عکس خودش تن به ذلت و زبونی و شکست در دهد، حتی لطف خداوند، یا مجازات او، بی مقدمه، دامان هیچ ملتی را نخواهد گرفت، بلکه این اراده و خواست ملت ها و تغییرات درونی آن هاست که آن ها را مستحق لطف یا مستوجب عذاب خدا می سازد.
به تعبیر دیگر: این اصل قرآنی که یکی از مهم ترین برنامه های اجتماعی اسلام را بیان می کند به ما می گوید هرگونه تغییرات برونی متکی به تغییرات درونی ملت ها و اقوام است و هرگونه پیروزی و شکستی که به قومی رسید از همین جا سرچشمه می گیرد، بنابراین آن ها که همیشه برای تبرئه خویش به دنبال «عوامل برونی» می گردند و قدرت های سلطه گر و استعمار کننده را همواره عامل بدبختی
1) پیام قرآن، ج 4، ص 342.
خود می شمارند، سخت در اشتباهند، چرا که اگر این قدرت های جهنمی پایگاهی در درون يك جامعه نداشته باشند، کاری از آنان ساخته نیست.
مهم آن است که پایگاه های سلطه گران و استعمار کنندگان و جباران را در درون جامعه خود در هم بکوبیم، تا آن ها هیچ گونه راهی برای نفوذ نداشته باشند.
آن ها به منزله شیطانند و می دانیم شیطان به گفته قرآن بر کسانی که عباد الله مخلصین هستند راه ندارد، او تنها بر کسانی چیره می شود که پایگاهی در درون وجود خود برای شیطان ساخته اند.
این اصل قرآنی می گوید: برای پایان دادن به بدبختی ها و ناکامی ها باید دست به انقلابی از درون بزنیم، یک انقلاب فکری و فرهنگی، یک انقلاب ایمانی و اخلاقی و به هنگام گرفتاری در چنگال بدبختی ها باید فوراً به جستجوی نقطه های ضعف خویشتن بپردازیم و آن ها را با آب توبه و بازگشت به سوی حق از دامان روح و جان خود بشوییم، تولدی تازه پیدا کنیم و نور و حرکتی جدید، تا در پرتو آن بتوانیم ناکامی ها و شکست ها را به پیروزی مبدل سازیم، نه این که این نقطه های ضعف که عوامل شکست است در زیر پوشش های خود خواهی مکتوم بماند و به جستجوی عوامل شکست در بیرون جامعه خود در بیراهه ها سرگردان بمانیم! تا کنون کتاب ها یا مقالات زیادی درباره عوامل پیروزی مسلمانان نخستین و عوامل عقب نشینی مسلمین قرون بعد، نوشته شده است، که بسیاری از بحث های آنان به کاوش در سنگلاخ و بیراهه می ماند، اگر بخواهیم از اصل فوق که از سرچشمه وحی به ما رسیده الهام بگیریم باید هم آن پیروزی و هم آن شکست و ناکامی را در تغییرات فکری و عقیدتی و اخلاقی و برنامه های عملی مسلمانان جستجو کنیم و نه غیر آن، در انقلاب های معاصر از جمله انقلاب ملت ما (مسلمانان ایران) انقلاب الجزائر انقلابافغانستان و مانند آن به وضوح حاکمیت این اصل قرآنی را مشاهده می کنیم. یعنی بی این که دولت های استعماری و ابرقدرت های سلطه گر روش خود را تغییر دهند، هنگامی که ما از درون دگرگون شدیم همه چیز دگرگون شد.
و به هر حال این درسی است برای امروز و فردا و فرداهای دیگر، برای همه مسلمان ها و همه نسل های آینده! و می بینیم تنها رهبرانی پیروز و موفق شدند که ملت خود را بر اساس این اصل رهبری کردند و دگرگون ساختند، تاریخ اسلام و تاریخ معاصر مملو است از شواهدی بر این اصل اساسی و جاودانی که ذکر آن ها ما را از روش بحثمان در این تفسیر دور می سازد. (1)
1) تفسیر نمونه، ج 10، ص 148 - 146.
آیه شریفه به طوری که سیاق هم می رساند، این معنا را افاده می کند که برای هر فردی از افراد مردم به هر حال که بوده باشند معقب هایی هستند که ایشان را در مسیری که به سوی خدا دارند تعقیب نموده، از پیش رو و از پشت سر در حال حاضر و در حال گذشته به امر خدا حفظشان می کنند و نمی گذارند حالشان به هلاکت و یا فساد و یا شقاوت، که خود امر دیگر خداست متغیر شود و این امر دیگر که حال را تغییر می دهد وقتی اثر خود را می گذارد که مردم خود را تغییر دهند، در این هنگام است که خدا هم آن چه از نعمت که به ایشان داده تغییر می دهد و بدی را برایشان می خواهد و وقتی بدی را برای مرد می خواست دیگر جلوگیری از آن نیست، چون بشر غیر خداوند والی دیگری که متولی امورش شود ندارد تا آن والی از نفوذ اراده و خواست خداوند جلوگیری به عمل آورد. (1)
اول: برای تمامی اشیاء در نزد خدا حدودی است ثابت و غیر متغیر و غیر متخلف و به همین جهت هیچگاه از علم او دور و مستور نمی شوند، آیه مورد بحث این اجمال را در خصوص انسان تفصیل می دهد که انسان ها هر کدام معقباتی از پیش رو و از پشت سر دارند که موکل برایشانند تا ایشان و تمامی متعلقات ایشان را از خطر هلاکت و دگرگونی حفظ نمایند و دچار هلاکت و دگرگونی نشوند مگر به امر دیگر خدا.
دوم: هیچ چیز از انسان از جان و جسم و اوصاف و احوال و اعمال و آثارش نیست مگر آن که ملکی از طرف خداوند موکل بر آنست تا حفظش کند و وضعش در مسیر به سوی خدا به طور دوام چنین هست تا آن که خودش وضع خود را تغییر دهد، در آن صورت خدا هم وضع خود را درباره او تغییر می دهد، پس این که خدا حافظ است و او ملائکه ای دارد که متصدی حفظ بندگانند خود یک حقیقتی است قرآنی.
سوم: غیر از حقیقت مذکور، که گفتیم امر خداست، امر دیگری در این بین در کمین مردم هست تا ایشان چه وقت وضع خود را تغییر دهند و خداوند درباره آن امر فرموده که: وقتی اثر خود را می گذارد که مردم وضع خود را تغییر دهند، در این هنگام است که خداوند هم بوسیله این امر نعمت هایش را تغییر می دهد.
و یکی از موارد تاثیر آن امر آمدن و سررسیدن «اجل مسمائی» است که اختلاف و تخلف ندارد و درباره اش فرموده: ما خَلَقْنَا السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ وَ مَا بَيْنَهُمَا إِلَّا
1) ترجمه تفسیر المیزان، ج11 ، ص 423.
بِالْحَقِّ وَ أَجَلٍ مُسَمًّى (1)و نیز فرموده: إِنَّ أَجَلَ اللهِ إِذَا جَاءَ لَا يُؤَخَّرُ. (2)
عقابی که خداوند معاقبین را با آن عذاب می کند همیشه به دنبال نعمتی الهی است که خداوند قبل از آن عقاب ارزانی داشته، به این طریق که نعمت را برداشته عذاب را به جایش می گذارد.
علامه در جای دیگر می فرماید:
هیچ نعمتی از نعمت های الهی به نقمت و عذاب مبدل نمی شود مگر بعد از تبدل محلش که همان نفوس انسانی است، پس نعمتی که خداوند آن را بر قومی ارزانی داشته وقتی به آن قوم افاضه می شود که در نفوسشان استعداد آن را پیدا کنند و وقتی از ایشان سلب گشته و مبدل به نقمت و عقاب می شود که استعداد درونیشان را از دست داده و نفوسشان مستعد عقاب شده باشد. این خود يك قاعده کلی است در تبدیل نعمت به نقمت و عقاب. (3)
توضیح (4)این که حضرت امیر علیه السلام می فرمایند:
بِأَمْرِ اَللَّهِ مِنْ أَنْ یَقَعَ فِی رَکِیٍّ أَوْ یَقَعَ عَلَیْهِ حَائِطٌ أَوْ یُصِیبُهُ شَیْءٌ حَتَّی إِذَا جَاءَ اَلْقَدَرُ خَلَّوْا بَیْنَهُ وَ بَیْنَهُمْ یَدْفَعُونَهُ إِلَی اَلْمَقَادِیرِ وَ هُمَا مَلَکَانِ یَحْفَظَانِهِ بِاللَّیْلِ وَ مَلَکَانِ بِالنَّهَارِ یَتَعَاقَبَانِهِ «به فرمان خدا انسان (حفظ می شود) از این که در جایی سقوط کند، یا دیواری بر او بیفتد، یا حادثه دیگری برای او پیش آید، تا زمانی که اجل حتمی فرا رسد، در این هنگام آن فرشتگان کنار می روند و او را تسلیم حوادث می کنند، آن ها دو فرشته اند که مأمور حفظ انسان در شب می باشند و دو فرشته دیگر که در روز او را حفظ می کنند و به طور متناوب جایگزین یکدیگر می شوند» (5)در این جا سؤالی پیش می آید که اگر مطلب چنین است، پس لازم نیست ما خود را در برابر خطرات حفظ کنیم و پیشگیری لازم را در برابر سیل و زلزله و بیماری و حوادث رانندگی بنماییم، بلکه مجاز هستیم بی پروا پیش برویم و از هیچ چیز نترسیم؟! در پاسخ به این سؤال باید
1) ما آسمان ها و زمین و آن چه رای که در میان آن دو است خلق نکردیم جز به حق و برای سرآمدی معین. (سوره احقاف، آیه 3.)
2) بدرستی که وقتی اجل خدا برسد تاخیر انداخته نمی شود. (سوره نوح ، آیه 4.) (به عبارتی اگر چه چه اجل مسمی، از قضا حتمی خداوند تخلف ندارد اما تغییر در رفتار انسان ها می تواند آن را به تأخیر انداخته یا جلو بیندازد.)
3) ترجمه المیزان، ج 9، ص 132
4) توضیح کلام علامه از جای دیگر به آن ذمیمه شده است.
5) تفسیر برهان، ج 2، ص 283.
توجّه کرد که اجل و سرآمد عمرانسان، بردو گونه است: «اجل حتمی» و «اجل غیر حتمی». «اجل حتمی» سرآمدی است که به هیچ وجه راه بازگشت برای آن نیست مثل این که قلب انسان حداکثر قدرت ضربانش (در حالی که کاملاً هم سالم باشد) فلان مقدار است، هنگامی که آن عدد کامل شد قلب خواه ناخواه از کار می ایستد، درست مانند ساعتی که باطری آن تمام شده باشد.
امّا «اجل غیر حتمی» سرآمدی است که قابل اجتناب است آن نیز بر دو گونه است، بخشی از آن در اختیار انسان است که می تواند با رعایت موازین عقلایی از آن پرهیز کند، مانند: پوشیدن «زره» در تن و گذاشتن «خود» بر سر و گرفتن «سپر» به دست در میدان جنگ، که بی شک جلوی بسیاری از مرگ و میرها را می گیرد.
پرهیز از این گونه امور، به عهده خود انسان گذارده شده است و اوست که در برابر این حوادث، مسئول و تعیین کننده است.
بخش دیگری از سرآمدها، غیر قطعی است، که معمولا از اختیار انسان بیرون است، مانند: بخشی از حوادث رانندگی و یا مسئله پیش بینی نشده ای در مورد سقوط در چاه، یا ریزش کوه و مانند آن. این جاست که فرشتگان و مأموران الهی، تا اجل حتمی او فرا نرسیده باشد او را در برابر این حوادث حفظ می کنند و هنگامی که اجل حتمی او فرا رسید او را به دست حادثه می سپارند و رهایش می کنند.
البتّه این بخش را نیز می توان به دو گروه تقسیم کرد: مشروط و غیر مشروط. مشروط آن مواردی است که، پاسداری فرشتگان حافظ انسان ها، مشروط به انجام کاری از قبیل دادن صدقه، دعا کردن، صله رحم و انجام کارهای نیک می باشد و قسم دیگر آن است که، حتّی بدون این شرط، مأمور محافظت او در این قسمت هستند.
خلاصه این که اجل حتمی تخلّف ناپذیر است و اجل مشروط یا معلَّق قابل تغییر می باشد، گاه به وسیله تدبیر و احتیاط خود انسان ها و گاه به وسیله انجام اعمال نیکی همچون صله رحم و صدقه در راه خدا و گاه به وسیله فرشتگانی که مأمور حفظ انسان در برابر خطرات غیر حتمی هستند.
از این جا روشن می شود که آیاتی مانند: فَإِذا جَاءَ أَجَلُهُمْ لَا يَسْتَأْخِرُونَ سَاعَةً وَ لا يَسْتَقْدِمُونَ؛ «هنگامی که اجل آن ها فرا رسد و نه ساعتی از آن عقب می افتند و نه ساعتی بر آن پیشی می گیرند» (سوره اعراف، آیه 34.) و آیه شریفه: وَ لَنْ يُؤَخِّرَ اللهُ نَفْساً إِذا جاءَ أَجَلُها؛ «خداوند هرگز مرگ کسی را که اجلش فرا رسیده به تأخیر نمی اندازد» (سوره منافقون، آیه 11.) با آیاتی مانند: لَهُ مُعَقِّباتٌ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ که قبلا به آن اشاره کردیم منافات ندارد و همچنین با روایات فراوانی که
می گوید: صدقه و صله رحم، اجل انسان را به تأخیر می اندازد، مخالف نیست و در واقع جمع بین همه آیات و روایات با توجّه به اقسام سه گانه یا چهارگانه اجل، که در بالا اشاره شد، روشن می شود. (1)
چهارم: از قضایای حتمی و سنت جاریه الهی یکی این است که همواره میان احسان و تقوی و شکر خدا و میان توارد نعمت ها و تضاعف برکات ظاهری و باطنی و نزول و ریزش آن از ناحیه خدا ملازمه بوده و هر قومی که احسان و تقوی و شکر داشته اند خداوند نعمت را برایشان باقی داشته و تا مردم وضع خود را تغییر نداده اند روز به روز بیش تر کرده است، هم چنان که آیات زیر بدان اشاره می کنند.
وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرى آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَيْهِمْ بَرَكَاتٍ مِنَ السَّمَاءِ وَ الْأَرْضِ وَلَكِنْ كَذَّبُوا فَأَخَذْناهُمْ بِمَا كَانُوا يَكْسِبُونَ (2) و لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ وَلَئِنْ كَفَرْتُمْ إِنَّ عَذَابِي لَشَدِيدٌ (3)و هَلْ جَزَاءُ الْإِحْسَانِ إلَّا الْإِحْسانُ (4)
به فرمان خدا انسان را حفظ می کند از این که در چاهی سقوط کند یا دیواری بر او بیفتد یا حادثه دیگری برای او پیش بیاید تا زمانی که مقدرات حتمی فرا رسد در این هنگام آن ها کنار می روند و او را تسلیم حوادث می کنند، آن ها دو فرشته اند که انسان را در شب حفظ می کنند و دو فرشته اند که در روز که به طور متناوب به این وظیفه می پردازند (5).
در حدیثی دیگر از امام صادق علیه السلام می خوانیم:
1) پیام امام امیرالمومنین علیه السلام، ج 3، ص 29.
2) و اگر اهل قریه ها ایمان بیاورند و تقوی پیشه کنند، ما درهای برکات رای از آسمان و زمین برویشان می گشاییم، ولی تکذیب کردند، ناگزیر ما نیز به آن چه کردند گرفتارشان ساختیم. (اعراف، 96.)
3) اگر شکر بورزید به یقین نعمتتان رای زیاد می کنم و اگر کفر بورزید بدانید که عذاب من شدید است. (ابراهیم، 7.)
4) آیا جزای احسان جز احسان است. (الرحمن، 60.)
5) تفسیر برهان، ج 2، ص 283.
هیچ بنده ای نیست مگر این که دو فرشته با او هستند و او را محافظت می کنند، اما هنگامی که فرمان قطعی خداوند فرا رسد، او را تسلیم حوادث می کنند.
روزی امام سجاد علیه السلام درمنی به حسن بصری برخورد که مردم را موعظه می کرد امام علیه السلام فرمود:
ای حسن! ساکت باش تا من سؤالی از تو بکنم!
آیا در سرانجام کار از این حال که بین خود و خدا داری راضی خواهی بود؟
پاسخ داد: خیر! راضی نخواهم بود.
آیا در فکر تغییر این وضع خود هستی تا به وضع و حال شایسته ای که مورد رضایت تو باشد برسی؟
حسن بصری مدتی سر به زیر انداخت، سپس گفت: هر بار با خود عهد می کنم که این حال را تغییردهم ولی متأسفانه چنین نمی شود و فقط در حد حرف باقی می ماند.
حضرت فرمود: آیا امیدواری بعد از محمد صلی الله علیه و آله پیغمبری بیاید که با تو سابقه آشنایی داشته باشد؟
خير!
آیا امیدواری غیر از این، جهان دیگری باشد که در آن کارهای نیک انجام دهی؟
خیر!
آیا اگر کسی مختصر عقلی داشته باشد، به همین اندازه که تو راضی هستی، از خود راضی بود، تویی که به طور جدی سعی در تغییر حال خود نمی کنی- و امید هم نداری پیامبر دیگری بیاید و دنیای دیگری باشد که در آن جا به اعمال شایسته مشغول شوی!- حال، مردم را نیز موعظه می کنی؟
همین که امام علیه السلام رد شد، حسن بصری پرسید: این شخص که بود؟
گفتند: علی بن حسین علیه السلام
گفت: اینان (اهل بیت) منبع علم و دانش اند.
از آن پس دیگر کسی ندید حسن بصری موعظه ای بکند. (1)
به همین دلیل هنگامی که فرمان خدا به عذاب و مجازات یا نابودی قوم و ملتی صادر شود، حافظان و نگهبانان دور می شوند و انسان را تسلیم حوادث می کنند!
معقبات (نگهبانان)، همان طور که آن چه حفظ می کنند به امر خدا می کنند، همچنین از امر خدا حفظ می کنند، چون فنا و هلاکت و فساد هم به امر خداست
اگر حفظ الهی نبود هیچ موجودی در پهنه زمینه و آسمان لحظه ای به حیات خود ادامه نمی داد
جمله «إِنَّ اللهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ﴾ که در دو مورد از قرآن با تفاوت مختصری آمده است، یک قانون کلی و عمومی را بیان می کند، قانونی سرنوشت ساز و حرکت آفرین و هشدار دهنده! این قانون که یکی از پایه های اساسی جهان بینی و جامعه شناسی در اسلام است، به ما می گوید مقدرات شما قبل از هر چیز و هر کس در دست خود شما است و هرگونه تغییر و دگرگونی در خوشبختی و بدبختی اقوام در درجه اول به خود آن ها بازگشت می کند
فرشتگان ویژگی های زیادی دارند نه خواب چشمان، آن ها را فرو می گیرد، نه از تسبیح خداوند خسته می شوند، نه سهو و نسیان بر آن ها عارض می شود و نه سستی ابدان.
فرشتگان مأموریّت های مختلفی دارند:
1) بحار، ج 46، ص 116
یکی از مهم ترین وظایف فرشتگان، رساندن وحی الهی به انبیا و اولیاست.
برخی از فرشتگان مأموریّت دارند اعمال ما را ثبت و ضبط نمایند.
برخی از ملائکه مأمور حفاظت از جان انسان ها هستند.
از جمله وظایف فرشتگان قبض روح مردم به هنگام مرگ است.
فرشتگان مأموریّت دارند در مشکلات و سختی ها به یاری مؤمنان بشتابند.
گروهی از فرشتگان دربان بهشت هستند.
وَ إِذْ تَأَذَّنَ رَبُّكُمْ لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ وَ لَئِن كَفَرْتُمْ إِنَّ عَذَابِي لَشَدِيدِ * وَ قَالَ مُوسَى إِن تَكْفُرُوا أَنتُمْ وَ مَن فِي الْأَرْضِ جَمِيعًا فَإِنَّ اللهَ لَغَنِي حَمِيدٌ [سوره ابراهیم، آیه 8 - 7]
«و (همچنین به خاطر بیاورید) هنگامی را که پروردگارتان اعلام داشت: «اگر شکرگزاری کنید، (نعمت خود را) بر شما خواهم افزود؛ و اگر ناسیاسی کنید، مجازاتم شدید است!» * و موسی (به بنی اسرائیل) گفت: «اگر شما و همه مردم روی زمین کافر شوید، (به خدا زیانی نمی رسد؛ چرا که) خداوند، بی نیاز و شایسته ستایش است!»
بعضی گفته اند دراصل «کَشر» به معنای «کشف» (بروزن آن) بوده است، سپس مقلوب گشته و «شکر» شده است و نقطه مقابل آن «کفر» است که فراموشی نعمت و پوشاندن آن می باشد. سپس، به تقسیم «شکر» به شعب سه گانه: «شکر قلب» یعنی اندیشه درباره نعمت و «شکر زبان» یعنی ثنا گفتن بر منعم و «شکر سایر اعضا» یعنی قدردانی و پاسخگوئی در برابر نعمت، پرداخته است. (1)
«كُفْر» در اصل به معنای «پوشانیدن» است و از نظر اصطلاح دینی معنای وسیعی دارد و هرگونه مخالفت با حق را (چه در مرحله عقائد و چه در مرحله دستورات فرعی) شامل می شود و اگر مشاهده می کنیم «کفر» غالباً در مخالفت با اصول دین استعمال می شود، دلیل بر این نیست که منحصراً به همان معنا بوده باشد، به همین دلیل در مورد «ترک حج» نیز که از فروع دین است به کار رفته است. (2)
در مجمع البیان آمده است: تاذن به معنای اعلام است: و آذن و تاذن معنایشان یکی است، نظیر اوعد و توعد.
خدای تعالی در چند جای از کلامش این حقیقت را اعلام کرده که شکر نعمت، که خود در حقیقت استعمال نعمت است به نحوی که احسان منعم را یادآوری و اظهار می کند (و در مورد خدای تعالی برگشت به ایمان و تقوی می شود) مایه زیاد شدن
نعمت و کفران آن، باعث عذاب شدید است.
از لطایف کریمه خدای سبحان همان طور که بعضی از مفسرین (1)بیان کرده اند نکته باریکی است که آن را در آیه مورد بحث بکار برده و آن این است که وعده زیاد کردن نعمت را بطور صریح (آن هم با نون تاکید) آورده و فرموده: لأزيدنكم حتما نعمت را برایتان زیاد می کنم. ولی در تهدید علیه کفران کنندگان، به صراحت نفرموده که عذابتان می کنم، بلکه به طور تعریض و اشاره فرموده: «عذاب من سخت است»، آری این، شیوه و روش کریمان است که در وعده و وعیدشان غالبا تصریح به عذاب نمی کنند.
آیه شریفه مطلق است و دلیلی نیست که ما آن را به وعده و وعیدهای دنیوی اختصاص دهیم و یا مختص آخرتش بنماییم، وانگهی از آیات کریمه قرآن کاملا استفاده می شود که ایمان و کفر و تقوی و فسق، هم در شؤون زندگی دنیا تاثیر دارند و هم در زندگی آخرت.
بعضی (2)بروجوب شکر منعم به این آیه استدلال کرده اند، ولی حق این است که آیه شریفه، بیش از این دلالت ندارد که کافر از ناحیه کفر و کفرانش در خطر است، چون همان طور که گفتیم خطر کفران را بطور صریح وعده نداده و بر فعلیت و حتمیت آن تصریح نکرده، بلکه فرموده اگر کفران کنید عذاب من شدید است، آری اگر می فرمود در برابر هر کفر و کفرانی، عذاب من حتمی است، آن وقت ممکن بود بگوییم آیه شریفه، یکی از دلیل های وجوب شکر منعم است. (3)
*شکر مقرون به ذکر (4)
خداوند متعال شکر خود را مقرون به ذکر خدا کرده است و فرمود: فَاذْكُرُونی أَذْكُرْكُمْ وَ اشْكُرُوا لِي وَ لَا تَكْفُرُونِ با این که فرمود: وَ لَذِكْرُ اللهِ أَكْبَرُ؛ «ذکر و یاد خداوند بزرگ تر از هر چیزی است». (عنکبوت، 45.)
یعنی ذکر خدا که بزرگ ترین چیزها است اگر انجام دادید، خدا شما را یاد می کند
1) منهج الصادقین، ج 5، ص 125 و روح المعانی، ج 13، ص 191.
2) تفسیر فخر رازی، ج 19، ص 86.
3) ترجمه تفسیر المیزان، ج 12، ص 30.
4) درباره فضیلت شکر می توانید به محجة البيضاء، جلد 7، صفحه 140 به بعد و سفينة البحار، جلد 1، صفحه 709 ماده شکر و شرح نهج البلاغه ابی الحدید ذیل همین فراز، جلد 10، صفحه 151 مراجعه نمائید.
و اگر بر نعمت های او شکر کردید و کفران نورزیدید، او پاداش دهد وَ سَنَجْزِى الشَّاكِرِينَ (آل عمران، آیه 145.) در ذیل آیه لَاقْعُدَنَّ لَهُمْ صِرَاطَكَ الْمُسْتَقِيمَ (اعراف، آیه 16.) که شیطان پس از رانده شدن گفت: «در مسیر و راه مستقیم تو برای گمراه کردن آدم علیه السلام و فرزندان او می نشینم در تفسیر آمده که مراد از راه مستقیم راه شکر است و به جهت بلندی مرتبه شکر شیطان لعین طعنه در مردم زد كه وَ لَا تَجِدُ أَكْثَرَهُمْ شَاكِرِينَ (اعراف، آیه 17) «بیش ترین فرزندان آدم علیه السلام را شکرگزار نمی یابی،» یعنی رهروان این مسیر به واسطه وساوس من کم هستند و اکثر آن ها از این مسیر خارج می شوند و خداوند هم او را تصدیق کرده و فرموده:) قَلِيلٌ مِّنْ عِبَادِيَ الشَّكُورُ؛ «کمی از بندگان من شاکر هستند». (سبأ، 13) (1)
آیات مربوط به شکر در قرآن مجید بسیار است و شاید بالغ بر هفتاد آیه شود و جالب این که صفت شکرگزاری به عنوان یکی از اوصاف پروردگار در این آیات آمده است. در (نساء، آیه 147) می خوانیم: ما يَفْعَلُ اللهُ بِعَذَابِكُم إِنْ شَكَرْتُمْ آمَنْتُمْ وَ كانَ الله شاكِراً عَلِيماً؛ «خدا چه نیازی به مجازات شما دارد اگر شکرگزاری کنید (و نعمت هایش را به جا مصرف نمایید) و ایمان بیاورید خدا شکر گزار و آگاه است (و از اعمال و نیّات شما با خبر است)».
قابل توجه این که مفهوم آیه این است: اگر شکرگزاری به معنی واقعی انجام شود سرچشمه مجازات ها و عذاب الهی به کلّی برچیده می شود. به علاوه صفت شکرگزاری در این جا به عنوان یکی از اوصاف الهی مطرح شده است و نشان می دهد شکرگزاری از صفاتی است که خداوند در آن با بندگان مشترک است، منتها شکرگزاری بندگان در برابر خداوند به معنی صرف نعمت های او در موارد رضای او است و شکرگزاری خداوند به معنی قدردانی از بندگان شکرگزار از طریق پاداش های شایسته است.
از بعضی دیگر از آیات قرآن استفاده می شود که توجه به نعمت های الهی که سبب می شود که انسان در صدد شکرگزاری برآید عامل بازدارنده ای در برابر گناهان است، در آیه 74 سوره اعراف خطاب به گروهی از اقوام پیشین می فرماید: فَاذْكُرُوا آلَاءِ اللهِ وَ لَا تَعثَوا فِي الْأَرْضِ مُفْسِدینَ؛ «نعمت های خدا را به یاد آورید و در زمین فساد نکنید».
1) اخلاق اسلامی در نهج البلاغه، ج 2، ص 240.
در آیه 69 همین سوره می فرماید: فَاذْكُرُوا آلاءَ اللهِ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ؛ «نعمت های خدا را به یاد آورید شاید رستگار شوید».
این تعبیر به خوبی نشان می دهد که یادآوری نعمت های خداوند و سپاس او سبب رستگاری است.
کوتاه سخن این که ریشه تمام سعادت ها و سرچشمه عظیم برکات الهی همان شکرگزاری است که روز به روز انسان را به خدا نزدیک تر و پیوند عشق و محبّت بندگان را با خدا محکم تر می سازد که عاملی برای تقوا و پرهیزگاری و طریقی به سوی رستگاری است. (1)
نقطه مقابل کفران و ناسپاسی، شکر پروردگار است و مفهوم آن قدردانی از نعمت ها با قلب و زبان و عمل است. اما با قلب همان معرفت پروردگار و تسلیم در برابر او و رضا و خشنودی به عطایای او است و با زبان، گفتن جمله هایی است که بیانگر قدردانی و سپاس انسان در برابر خالق نعمت ها است و امّا با عمل به این طریق است که هر نعمت و موهبتی را در جایی صرف کند که خداوند دستور داده و برای آن آفریده است. (2)
شکر نعمت مراحلی دارد:
الف: شکر قلبی که انسان همه ی نعمت ها را از خداوند بداند.
ب: شکر زبانی، نظیر گفتن «الْحَمْدُ لله».
ج: شکر عملی که با انجام عبادات و صرف کردن عمر و اموال در مسیر رضای خدا و خدمت به مردم به دست می آید.
امام صادق علیه السلام فرمود: شکر نعمت، دوری از گناه است و نیز فرمود: شکر آن است که انسان نعمت را از خدا بداند (نه از زیرکی و علم و عقل و تلاش خود یا دیگران) و به آن چه خدا به او داده راضی باشد و نعمت های الهی را وسیله ی گناه قرار ندهد، شکر واقعی آن است که انسان نعمت خدا را در مسیر خدا قرار دهد. (3)
در حدیث می خوانیم که خداوند به موسی و حی کرد: حقّ شکر مرا بجا آور. موسی گفت: این کار امکان ندارد، زیرا هر کلمه ی شکر نیز شکر دیگری لازم دارد. وحی آمد:
همین اقرار تو و این که می دانی هر چه هست از من است، بهترین شکر من است. (1)
اگر نعمت خدا را در مسیر غیر حقّ مصرف کنیم، کفران نعمت و زمینه کفر است. لَئِنْ كَفَرْتُمْ، بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللهِ كُفْراً کسانی که نعمت خدا را به کفر تبدیل کردند.
امام صادق علیه السلام فرمود: از این آیه بر می آید که هر بنده ای که به او نعمتی عطا شد و به قلب خود به آن نعمت اقرار و خداوند را بزبان خود، ستایش کرد، سخنش به پایان نمی رسد، جز این که خداوند فرمان دهد که بر نعمت او افزوده شود. (2)
شکرگزاری همان قدردانی از نعمت است، خواه در عمل باشد یا به وسیله زبان و یا به قلب و کفران و ناسپاسی نعمت، بی اعتنائی به نعمت ها، تحقیر و تضییع آن ها است و عدم توجه به صاحب نعمت.
و مهم ترین بخش شکرگزاری همان شکر عملی است، چه بسیارند کسانی که با زبان شکر خدا می گویند، ولی در عمل کفران می کنند.
کسانی که اسراف و تبذیر می کنند و یا بخیل هستند، یا نعمت های الهی را وسیله فخر فروشی بر دیگران قرار می دهند، یا بر اثر نعمت مست می شوند و طغیان می کنند، همه آن ها ناسپاسند و در طریق کفران نعمت گام بر می دارند، به عکس آن ها که نعمت های الهی را کتمان نمی کنند و آشکار و پنهان انفاق می نمایند و با گسترش نعمت، تواضع آن ها در مقابل خالق و خلق بیش تر می شود و سعی دارند نعمت ها همه در جای خود مصرف شود و چیزی از آن ضایع نگردد، آن ها بندگان شکرگزاری هستند و شایسته فزونی نعمت.
در روایات اسلامی به هر سه مرحله شکر اشارات لطیفی شده است.
در حدیثی از امام صادق علیه السلام می خوانیم که فرمود: مَنْ أَنْعَمَ اللهُ عَلَيْهِ بِنِعْمَةٍ فَعَرَفَهَا بِقَلْبِهِ فَقَدْادَّى شُكْرَها؛ کسی که خداوند نعمتی به او بدهد و آن را در درون دل بشناسد، شکر آن را بجا آورده است». (3)
بدیهی است شناخت نعمت و ارزش و اهمیت آن، هم سبب شناسایی منعم و هم انگیزه ای برای شکر عملی و زبانی خواهد بود.
در حدیث دیگری از همان بزرگوار آمده است که به یکی از یارانش فرمود: ما أَنْعَمَ اللهُ عَلى عَبْدٍ بِنِعْمَةٍ صَغُرَتْ اوْ كَبُرَتْ فَقَالَ الْحَمْدُ للهِ إِلَّا ادَّى شُكْرَها؛ «هر نعمتی خداوند اعم از کوچک و بزرگ به کسی بدهد و او بگوید الحمد لله، شکر آن نعمت را بجا آورده است». (4)
به یقین منظور از گفتن الْحَمد لله تنها لَقْلَقَه زبان نیست، منظور حمدی است که از عمق جان و درون دل برخیزد.
در حدیث سوّمی از همان امام بزرگوار می خوانیم که یکی از دوستانش از او پرسید آیا شکر حدّ معینی دارد که انسان وقتی آن را انجام دهد از شاکران محسوب شود، فرمود: آری، آن مرد سؤال کرد چیست؟ فرمود: يَحْمِدُ اللهَ عَلَى كُلِّ نِعْمَةٍ عَلَيْهِ فِي اهْلٍ وَ مَالٍ وَ انْ كانَ فى مَا انْعَمَ اللهُ عَلَيْهِ فِي مَالِهِ حَقَّ ادَّاهُ؛ «خدا را در برابر هر نعمتی که به او در خانواده یا اموالش بخشیده سپاس می گوید و اگر در آن چه خدا به او داده است حقّی (برای نیازمندان یا مصارف دیگر) بوده باشد، آن را ادا می کند». (1)
شکر در واقع بر دو گونه است: شکر تکوینی و شکر تشریعی، شکر تکوینی آن است که یک موجود از مواهبی که در اختیارش قرار دارد برای نمو استفاده کند مانند درخت و گل و میوه ای که با مراقبت باغبان، گل و میوه های با ارزش به بار آورد و ناسپاسی آن است که اثری از مراقبت و پذیرایی باغبان در آن ظاهر نشود.
بنابراین، کسی که نعمت های الهی را در طریق عصیان صرف می کند، به طور تکوینی ناسپاسی می کند. شکر تشریعی آن است که انسان در مقام شکرگزاری برآید و با قلب و زبان از پروردگار خود سپاسگزاری نماید.
همان گونه که در سابق نیز اشاره شد هیچ کس توان شکر نعمت های خدا را ندارد، چرا که همین توفیق شکرگزاری و فکر و عقل و زبان و دست و پایی که انسان به وسیله آن شکر قلبی و لسانی و عملی را انجام می دهد همه از نعمت های خدا است و این توفیق و ابراز هنگامی که در مسیر شکرگزاری به کار گرفته می شود نعمت دیگری است که خود نیازمند شکر دیگری است. به همین دلیل همان گونه که در روایات اسلامی اشاره شده برترین شکر آدمی اظهار عجز و ناتوانی از شکر خدا در برابر نعمت های او است و عذر تقصیر به پیشگاه حق بردن، ورنه سزاوار خداوندی خدا را کسی نمی تواند بجای آورد.
از مجموع آن چه بیان شد می توان گفت شکر نعمت آثاری در زندگی و تعالی روح انسان دارد که به برخی از آن ها می پردازیم:
1) همان، صفحه 96، حدیث 12.
خداوند شکر را مایه ازدیاد نعمت دانسته و فرموده که اگر شکر کردید، نعمت های شما را زیاد می کنم: لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَا زِيدَنَّكُمْ و این زیادی را مطلق فرموده و استثنائی نکرده، یعنی برای هر چه شکر کردید زیاد می کنم.
ولی در پنج مورد استثناء به این اطلاق زده و مقید کرده است، یعنی در پنج مورد اگر خودش صلاح دید می دهد:
1- بی نیازی فَسَوْفَ يُغْنِيكُمُ اللهُ مِنْ فَضْلِهِ إِنْ شَاءَ (توبه، آيه 28).
«بزودی بی نیاز می کند خداوند شما را از فضل خودش اگر خواست».
2- اجابت دعا فَيَكْشِفُ مَا تَدْعُونَ إِلَيْهِ إِنْ شَاءَ (انعام، آیه 41).
«اجابت می کند آن چه را می خوانید اگر خواست».
3- رزق يَرْزُقُ مَنْ يَشَاءُ (شوری، آیه 19).
«کسی را که می خواهد روزی می دهد».
4- آمرزش و مغفرت وَ يَغْفِرُ مَا دُونَ ذَلِكَ لِمَنْ يَشَاءُ (نساء، آیه 48).
«و خداوند گناه کم تر از شرک را می آمرزد برای کسی که بخواهد».
5- توبه «وَ يَتُوبُ اللهُ عَلَى مَنْ يَشَاءُ﴾ (توبه، آیه 15).
«و قبول می کند خداوند توبه کسی را که بخواهد». (1)
در حدیثی از امیرمؤمنان علی علیه السلام چنین آمده است: مَنْ شَكَرَ النِّعَمَ بِجَنانِهِ اسْتَحَقَّ الْمَزِيدَ قَبْلَ أَنْ يَظْهَرَ عَلى لِسانِهِ؛ «کسی که قلباً شکر نعمت کند پیش از آن که به زبان شکر گوید، لیاقت خود را برای افزون شدن نعمت ثابت کرده است». (2)
حتی از بعضی از روایات که از امام صادق علیه السلام نقل شده استفاده می شود، به مجرد این که انسان نعمتی را بشناسد و حمد خدا را بگوید بلافاصله فرمان افزایش از سوی خداوند درباره او صادر می شود. می فرماید ما انْعَمَ اللهُ عَلَى عَبْدٍ مِنْ نِعْمَةٍ فَعَرَفَهَا بِقَلْبِهِ وَ حَمَدَ اللهَ ظَاهِراً بِلِسانِهِ فَتَمَّ كَلامُهُ حَتَّى يُؤْمَرَلَهُ بِالمزيد. (3)
*ممانعت از استدراج (1)
یکی از مجازات های الهی مجازات استدراج است و مفهوم آن این است که خداوند بعضی از افراد طغیانگر و ظالم را که می خواهد مجازات کند مشمول نعمت های خود قرار می دهد هنگامی که نعمت بر او فوق العاده زیاد شد، ناگهان نعمت را سلب می کند تا شدیداً احساس درد و عذاب کند.
به همین جهت در حدیثی از امام حسین علیه السلام می خوانیم: الِاْسْتِدْراجُ مِنَ اللهِ سبحانه لِعَبدِهِ أَنْ يُسْبِغَ عَلَيْهِ النِّعَمَ وَ يَسْلُبَهُ الشُّکْرَ؛ «استدراج در نعمت و غافلگیر کردن خداوندی این است که به بندهاش نعمت فراوان می دهد و توفیق شکرگزاری را او سلب می کند، ناگهان به زمین می خورد و همه چیز را از دست می دهد». (2)
در واقع شکر و سپاس در کنار توبه و استغفار به افزایش نعمت ها بدون خطر استدراج می انجامد:
لَئِن شَكَرْتُم لَا زِيدَنَّكُم ولَن كَفَرْتُم إِنَّ عَذَابِي لَشَدید (ابراهیم، 7)، از این رو امام صادق علیه السلام شکر و حمد الهی را به هنگام نعمت، از نشانه های ایمنی از استدراج شمرده (3)و امام حسین علیه السلام نشانه استدراج را غفلت از شکر و سپاس خدا می شمرد. (4) خداوند از حال مبتلایان به استدراج چنین خبر می دهد که هرگاه در دنیا آنان را به کرنش در برابر خدا فرا می خواندیم آنان از آن روی می گرداندند: وَ يُدعَونَ الَی سُّجودِ فَلا يَستَطيعون * ... وَ قَد كانوا يدعَونَ إِلَى السُّجودِ وهُم سلِمون * ... سَنَستَدرِجُهُم مِن حَيثُ لا يَعْلَمون. (5)
عن حسين بن على علیه السلام الِاْسْتِدْراجُ مِنَ اللهِ سبحانه لِعَبْدِهِ أَنْ يُسْبغَ عَلَيْهِ النِّعَمَ وَ
1) و اسْتِدْرَاجُ اللهِ تعالى العَبْدَ: أَنه كُلَّما جَدَّدَ خَطِيئَةً جَدَّدَلَهُ نِعْمَةٌ و أَنْساهُ الاسْتِغْفَارَ، أو أنْ يأخذه قليلًا قليلًا و لا يُباغِتَهُ. (القاموس المحیط، ج 1، ص 255)- یکی از سنت های الهی استدراج است که پس از مراحل هدایت و آزمایش از يك سو و تکذیب و رویگردانی انسان از سوی دیگر، در مورد کافران و فاسقان به اجرا در می آید. این واژه از ریشه «د - ر - ج» به معنای اندك اندك گام برداشتن و حرکت یک شیء یا حرکت در ضمن يك شيء و در هم پیچیدن اشیا و مرگ و فنا بوده، در همه کاربردهایش متضمّن معنای تدریج و نوعی حرکت صعودی یا نزولی است. مفهوم استدراج در قرآن به معنای فرو کشیدن تدریجی افراد به سوی مقصد و سرانجامشان یا در هم پیچیدن زندگی و وجودشان از طریق اغفال آن ها از یاد خداست که اعطای نعمت و آسایش بیش تر در این فرایند نقشی اساسی دارد. دائرة المعارف قرآن کریم (3)، ص 57.
2) اخلاق در قرآن، ج 3، ص 72.
3) الاصول الستة عشر، ص 159؛ الکافی، ج 2، ص 97؛ مشكاة الانوار، ص 70.
4) بحارالانوار، ج 75، ص 338؛ تحف العقول، ص 246.
5) المیزان، ج 19، ص 385.
يَسْلُبَهُ الشُّكْرَ (1) استدراج در نعمت و غافلگیر کردن خداوندی این است که به بنده اش نعمت فراوان می دهد و توفیق شکرگزاری را او سلب می کند (ناگهان به زمین می خورد و همه چیز را از دست می دهد) (2)
کفران نعمت تنها به این نیست که انسان ناسپاسی خدا کند، بلکه هرگونه بهره گیری انحرافی و سوِء استفاده از نعمت، کفران نعمت است. اصولًا حقیقت کفران نعمت همین است و ناسپاسی در درجه دوم قرار دارد. همان گونه که شکران نعمت به معنی صرف نعمت در آن هدفی است که برای آن آفریده شده و سپاسگویی با زبان در درجه بعد است، اگر با زبان هزاران الحمد لله بگویی ولی عملًا از نعمت سوءِ استفاده کنی کفران نعمت کرده ای.
خلاصه این ناسپاسی بزرگ که معلول دور افتادن از تعلیمات سازنده پیامبران خداست، سبب شده که قوم و جمعیّت خود را به دارالبوار (هلاکت) بکشانند، همان دارالبواری که مجموعه ای است از جنگ های منطقه ای و جهانی، با همه آثار تخریبی اش. همچنین ناامنی ها و ظلم ها و فسادها و استعمارها و استثمارها که سرانجام دامان بنیانگذارانش را خواهد گرفت، چنانکه در گذشته دیدیم و امروز هم با چشم می بینیم. (3)
کفر در اصل به معنی پوشانیدن چیزی است و از آن جا که شخص ناسپاس در واقع سعی در پوشانیدن ارزش نعمت می کند به عمل او کفران می گویند. بدیهی است کفران نعمت، گاه در قلب است و گاه با زبان و گاه در عمل، در قلبِ خود نعمت را بی مقدار یا کم اهمیت می شمرد و با زبان نیز سخن می گوید که نشانه بی اعتنائی نسبت به نعمت و بی ارزش بودن آن است و در عمل به آن اهمیت نمی دهد و به جای حسن استفاده از آن سوء استفاده می کند، به همین دلیل بزرگان علم اخلاق فرموده اند: الشَّكْرُ صَرْفُ الْعَبْدِ جَمِيْعَ مَا انْعَمَهُ اللهُ تَعَالَى فِي مَا خُلِقَ لَاجْلِهِ؛ «شكر نعمت آن است که بندگان خدا، نعمت هایی را که به آن ها بخشیده است، در همان
راهی مصرف کنند که برای آن آفریده شده» و بنابراین کفران و ناسپاسی آن است که نعمت ها را نابجا مصرف کنند، چشمی را که خدا برای دیدن آثار عظمت او در عالم هستی و تشخیص راه از چاه و مشاهده آیات الهی آفریده در طریق حرام به کار گیرد و همچنین گوش و زبان و دست و پا یا مال و ثروت را.
گویی این سخن برگرفته از حدیثی است که از امام صادق علیه السلام نقل شده که فرمود: شُكْرُ النِّعْمَةِ اجْتِنابُ المَحارِمِ؛ «شکر نعمت آن است که از گناهان پرهیز شود». (1)
و به این ترتیب معنی سپاس و ناسپاسی هر دو روشن می شود.
ناسپاسی نعمت آثار سوء گسترده ای از نظر معنوی و مادی در زندگی انسان ها دارد، از يك سو سبب زوال نعمت ها می شود، زیرا می دانیم خداوند حکیم است، نه بی حساب و کتاب چیزی به کسی می بخشد و نه بی جهت چیزی را از کسی می گیرد، آن ها که ناسپاسی می کنند با زبان حال می گویند ما لایق این نعمت نیستیم و حکمت خداوند ایجاب می کند که این نعمت را از آن ها بگیرد و آن ها که شکر نعمت را بجا می آورند در واقع می گویند ما لایق و شایسته ایم، نعمت را بر ما افزون کن، فی المثل اگر باغبان مشاهده کند که در بخشی از باغ درختان به سرعت رشد و نمو می کنند و برگ و بر می آورند، به یقین از آن ها پذیرایی بیش تر می کنند و اگر ببیند در بخش دیگر هر قدر هم از آن ها پذیرایی می کند نه طراوتی دارند و نه برگی، نه میوه ای، نه گلی و نه سایه ای، این کفران نعمت سبب می شود که باغبان آن ها را مورد بی مهری قرار دهد، چرا که گفته اند:
بسوزند چوب درختان بی بر *** سزا خود همین است مربی بری را
به یقین تأثیر ناسپاسی در سلب نعمت ها نیز چنین است. ممکن است لطف خدا ایجاب کند که مجازات سلب نعمت تأخیر بیفتد، ولی به هر حال اگر انسان بیدار نشود و جبران نکند این مجازات حتمی است، چراکه لازمه حکمت خداوندی است.
از سوی دیگر ناسپاسی سبب می شود که انسان از معرفة الله دور بماند و این بزرگ ترین خسران و زیان است، بزرگان علم کلام در نخستین بحث در مورد انگیزه معرفة الله به سراغ این مسئله رفته اند که شکر نعمت نخستین انگیزه شناخت پروردگار است زیرا تشکّر و سپاسگزاری از بخشنده نعمت يك امر وجدانی است،
1) اصول کافی، ج 2، ص 95، حدیث 10؛ نورالثقلین، ج 2، ص 529.
انسان هنگامی که خود را غرق نعمت می بیند و می داند این همه نعمت در درون وبرون وجود او است، از خود او نیست به فکر تشکر از بخشنده نعمت می شود و همین امر راه خداشناسی را برای او هموار می سازد، ولی ناسپاسان نه اعتنائی به نعمت دارند و نه بخشنده نعمت و لذا از معرفة الله نیز محروم می شوند. از سوی دیگر ناسپاسی در برابر نعمت های خالق سبب می شود که انسان در برابر مخلوق نیز ناسپاس می شود، نه تنها ارزشی برای محبت ها و خدمات بی شائبه دیگران قائل نشود، بلکه خود را طلبکار آنان بداند و این صفت سبب تنفّر و بیزاری مردم از چنین افراد می شود و به این ترتیب ناسپاسان گرفتار انزوای اجتماعی و نداشتن یار و یاور، در برابر مشکلات زندگی خواهند شد. (1)
از سوی دیگر به این مسئله بیندیشید که هر مصیبت و بلایی از بلاهای دنیا بر او فرود آید بدتر از آن هم تصوّر می شود، شکر کند که گرفتار بدتر از آن نشود.
نقل شده است کسی به یکی از بزرگان شکایت برد و گفت: دزد به خانه من آمده و همه چیز را با خود برده است، به او گفت: برو شکر خدا کن که اگر به جای آن دزد شیطان به خانه تو می آمد و ایمان تو را می برد چه می کردی؟ (2)
امام صادق علیه السلام در کتاب توحید معروف مفضّل که از حقایق توحید، عبارات گویا و دلایل روشن و تحلیل های شگفت انگیز، سخنان فراوانی بیان فرموده گاه به ذکر نعمت های بزرگ الهی می پردازد، تا از این طریق انسان ها را به شناخت منعم حقیقی آشنا سازد.
از جمله در بخشی از سخنان خود به نعمت سخن گفتن و نوشتن که دو پایه اصلی تمدّن انسانی است اشاره می فرماید و بعد از بیان مشروحی می فرماید: اگر خداوند ابزار این دو کار را در اختیار او نگذاشته بود، نه توان برسخن گفتن داشت نه نوشتن، آری خداوند زبان و ذهنی در اختیار بشر گذارده كه به كمك آن دو می تواند سخن بگوید و دست و انگشتانی به او بخشیده که قلم به دست بگیرد و امور مختلف را بنویسد، اگر این دو نبود انسان همچون چهارپایان بود که نه سخن می گویند و نه چیزی می نویسند (نه علم و دانشی دارند و نه تمدّن درخشانی) هرکس شکراین نعمت را بجا آورد، پاداش الهی در انتظار او است و هر کس کفران کند (به خدا زیان نمی رساند بلکه به خودش زیان می رساند) زیرا خداوند از جهانیان بی نیاز است. (3)
1- در حدیثی از پیامبر اکرم صلى الله عليه و آله می خوانیم: الطَّاعِمُ الشَّاكِرُلَهُ مِنَ الْأَجْرِ كَاجْرِ الصّائِمِ المُحْتَسِبُ وَ الْمُعافى الشَّاكِر لَهُ مِنَ الْاجْرَكَاجِرِ المُبْتَلِي الصّابِرِ وَ الْمُعْطى الشّاكِر لَهُ مِنَ الْأَجْرِ كَاجْرِ المَحْرُومِ الْقائِع؛ «کسی که غذا بخورد و شکر نعمت خدا را بجا آورد، پاداش روزه داری را دارد که برای خدا روزه گرفته است و شخص تندرستی که شکر خدا را بجا می آورد اجر بیماری را دارد که در برابر بیماری صبر و شکیبایی دارد و دارنده ای که شکر نعمت را بجا می آورد، اجر محروم قناعت پیشه شکیبا را دارد». (1)
2- در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام چنین آمده است: مَكْتُوبُ فِي التُّوراتِ، الشُّكرُ مِنَ النِّعَمِ عَليكَ وَ انْعِمُ عَلى مَنْ شَكَرَكَ فَإِنَّهُ لَا زَوالَ لِلنَّعْمَاءِ اذَا شُكِرَتْ، وَ لا بَقاءَ لَهَا اذا كُفِرَتْ؛ «در تورات نوشته شده است از کسی که نعمتی به تو می بخشد تشکّر کن و بر کسی که از تو تشکّر می کند نعمت ببخش، زیرا اگر در برابر نعمت ها شکرگزاری شود، زوال نخواهد داشت و اگر کفران شود بقا نخواهد داشت». (2)
3- در حدیث دیگری از همان بزرگوار آمده است که فرمود: ثَلاثُ لا يَضُرُّ مَعَهُنَّ شَيءٌ، الدُّعاءُ عِنْدَ الْكَرْبِ، وَ الْاسْتِغْفارِ عِنَد الذَّنْبِ، وَ الشُّكْرَ عِنْدَ النِّعْمَةِ؛ «سه چیز است که با وجود آن چیزی زیان نخواهد رسانید، دعا به هنگام حوادث سخت و استغفار به هنگام گناه و شکر به هنگام نعمت». (3)
از امام علی بن ابی طالب علیه السلام آمده است: نِعْمَةُ لا تُشْكَرُ كَسِيِّئَةٍ لَا تُغْفَرْ؛ «نعمتی که در برابر آن شکرگزاری نشود، همانند گناهی است که در برابر آن استغفار نشود». (4)
1- در حدیثی از حضرت رسول خدا صلی الله علیه و آله می خوانیم: اسْرَعُ الذُّنُوبِ عُقُوبَةً كُفْرانُ النِّعْمَةِ؛ «گناهی که زودتر از همه گناهان عقوبتش دامان انسان را می گیرد کفران نعمت است».
2- در حدیثی از امیرمؤمنان علی علیه السلام می خوانیم که فرمود: سَبَبُ زَوالِ النِّعَمِ الْكُفْرانُ؛ «آن چه باعث زوال نعمت ها می شود کفران است».
3- در حدیث دیگری از همان بزرگوار آمده است: كُفْرُ النِّعْمَةَ مُزِيْلُها وَ شُكْرُها مُسْتَديمُها؛ «ناسپاسی نعمت آن را از بین می برد و شکر نعمت سبب دوام آن است».
4- باز از همان بزرگوار می خوانیم: آفَةُ النِّعَمَ الكُفران؛ «آفت نعمت ها، ناسپاسی است».
5- و نیز از امیرمؤمنان علی علیه السلام نقل شده است که فرمود: كَافِرُ النِّعْمَةِ كَافِرُ فَضْلِ اللهِ؛ «کفران کننده نعمت، منکر فضل الهی است».
ابوهاشم گوید: من بهت زده شدم و ندانستم چه بگویم؟ امام علیه السلام خود آغاز به توضیح دادن نمود و فرمود:
ایمان را روزی تو قرار داد پس تو را بر طاعتش یاری فرمود؛ قناعت را روزی تو قرار داد، پس ترا از تشریفات زندگی و زیاده روی مصون داشت. (1)
خدای تعالی در چند جای از کلامش این حقیقت را اعلام کرده که شکر نعمت، مایه زیاد شدن نعمت و کفران آن، باعث عذاب شدید است.
و عده زیاد کردن نعمت را بطور صریح (آن هم با نون تاکید) آورده و فرموده: لَأَزِیدَنَّکُمْ حتما نعمت را برایتان زیاد می کنم. ولی در تهدید علیه کفران کنندگان، به صراحت نفرموده که عذابتان می کنم، بلکه به طور تعریض و اشاره فرموده: «عذاب من سخت است»
غنای خداوند از هر چیز، ذاتی اوست و او از شکر کسی بهره مند و از کفر کسی متضرر نمی شود، بلکه نفع شکر و ضرر کفر به خود انسان های شاکر و کافر بر می گردد.
حمد کننده، جمال و زیبایی هایی را که در فعل شخص منعم است اظهار کند، ولی چون افعال خدا از هر جهت زیبا است، پس خدای تعالی جمیل و جمالش هویدا و روشن است و هیچ چیز نمی تواند آن را پنهان سازد، پس او در هر حال، محمود (حمید) است، خواه حامدی او را به زبان حمد بگوید یا نگوید.
الف: شکر قلبی که انسان همه ی نعمت ها را از خداوند بداند.
ب: شکر زبانی، نظیر گفتن الْحَمْدُ للَّهِ.
ج: شکر عملی که با انجام عبادات و صرف کردن عمر و اموال در مسیر رضای خدا و خدمت به مردم به دست می آید.
از مجموع آیات قرآن که هم سخن از کفران نعمت به طور مطلق می گوید و هم سرگذشت ناسپاسان پیشین را به عالی ترین وجه شرح می دهد، به خوبی استفاده می شود که ناسپاسی و کفران نعمت تا چه اندازه زشت و آثار آن تا چه حد شوم و خطرناك است.
هنگامی که روح شکرگزاری در انسان پرورش یابد، از شکر خالق به شکر مخلوق می رسد و تشکر و سپاسگزاری در برابر خدمات و زحمات مخلوق انگیزه مؤثّری می شود برای حرکت بیش تر در جامعه انسانی و شکوفا شدن استعدادهای خلّاق و ظرفیت های وجودی اشخاص و در نتیجه جامعه به پیش حرکت می کند.
ریشه تمام سعادت ها و سرچشمه عظیم برکات الهی همان شکرگزاری است که روز به روز انسان را به خدا نزدیک تر و پیوند عشق و محبت بندگان را با خدا محکم تر می سازد که عاملی برای تقوا و پرهیزگاری و طریقی به سوی رستگاری است.
کفران نعمت تنها به این نیست که انسان ناسپاسی خدا کند، بلکه هرگونه
بهره گیری انحرافی و سوء استفاده از نعمت، کفران نعمت است. اصولًا حقیقت کفران نعمت همین است و ناسپاسی در درجه دوم قرار دارد. همان گونه که شکران نعمت به معنی صرف نعمت در آن هدفی است که برای آن آفریده شده و سپاس گویی با زبان در درجه بعد است، اگر با زبان هزاران الحمدلله بگویی ولی عملًا از نعمت سوءِ استفاده کنی کفران نعمت کرده ای.
كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِتَالُ وَ هُوَ كُرْهُ لَكُمْ وَ عَسى أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ عَسى أَنْ تُحِبُّوا شَيْئاً وَ هُوَ شَرُّ لَكُمْ وَ اللهُ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لَا تَعْلَمُونَ [سوره بقره، آیه 216]
«جهاد در راه خدا، بر شما مقرّر شد؛ در حالی که برایتان ناخوشایند است. چه بسا چیزی را خوش نداشته باشید، حال آن که خیر شما در آن است. و یا چیزی را دوست داشته باشید، حال آن که شرِّ شما در آن است. خدا می داند و شما نمی دانید.»
(نوشته شده) از مادّه «کِتاب» در سوره «بقره» اشاره به حتمی بودن و قطعی بودن این فرمان الهی است.
اصل قَتْل زایل کردن روح از جسد است مثل مرگ و موت، ولی بکار بردن واژه (قتل) به اعتبار کاری است که قاتل انجام می دهد و اگر به اعتبار فوت شدن حیات و زندگی باشد موت بکار می رود.
قتال: جنگیدن با همدیگر. کشتن همدیگر. حَصِرَتْ صُدُورُهُمْ أَنْ يُقَاتِلُوكُمْ أَوْ يُقاتِلُوا قَوْمَهُمْ (نساء، 90).
سینه شان تنگ شد از این که با شما یا با قوم خویش بجنگند.
گرچه معنی مصدری دارد ولی در این جا به معنی اسم مفعول به معنی مکروه و ناخوشایند می باشد.
گفته شده- کَره و کُره- یکی است مثل- ضَعف و ضُعف- و نیز گفته اند کَرْه- سختی و مشقتی است که از خارج وجود انسان بانسان می رسد و با اکراه بر او تحمیل می شود ولی کَرْه- آن سختی و رنجی است که از ذات انسان به او می رسد و او آن را زشت می داند و از آن اکراه دارد که بر دو گونه است:
اول- آن چه را که از روی طبع مکروه می شود.
دوم- آن چه که از جهت عقل یا شرع زشت و مکروه شمرده می شود.
حبّ: دوست داشتن يُحِبُّونَهُمْ كَحُبِّ اللهِ (بقره، 165) آن ها را دوست می دارند چون دوست داشتن خدا.
در قرآن مجید فعل ثلاثی این کلمه مطلقا به کار نرفته است و همه از باب افعال
(احبّ يحبّ) و از باب استفعال و تفعيل (استحبّ- حبّب) استعمال شده است ولی مصدر ثلاثی آن چنان که نقل شد بارها آمده است. در اقرب الموارد گوید: استعمال شایع آن از باب افعال است قرآن کریم استعمال شایع را اختیار کرده است مثل إِنَّكَ لا تَهْدِى مَنْ أَحْبَبْتَ وَلَكِنَّ اللهَ يَهْدِى مَنْ يَشَاءُ (قصص، 56) إِنَّ اللهَ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ (بقره، 195).
آیه شریفه از روی یک قانون کلی و عمومی پرده بر می دارد و تمام مرارت ها و سختی های اطاعت فرمان خدا را برای انسان سهل و گوارا می سازد، زیرا به مقتضای وَ اللهُ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ می داند که خداوند آگاه از همه چیزو رحمان و رحیم نسبت به بندگانش در هریک از دستوراتش، مصالحی دیده است که مایه نجات و سعادت بندگان است و به این ترتیب بندگان مؤمن همه این دستورات را مانند داروهای شفابخش می نگرند و با جان و دل آن را پذیرا می باشند. (1)
گاهی ممکن است انسان چیزی را از آن نظر که موافق طبع او نیست دوست ندارد و یا مورد تنفر او باشد ولی چون خداوند دستور داده است اراده کند و به جا آورد مانند روزه گرفتن در تابستان.
آن چه را خداوند بر مومن واجب کرده هیچ گاه مورد کراهت او واقع نمی شود. وَ عَسَى أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً... چه بسا چیزی را در حال حاضر اکراه دارید ولی سرانجام آن به نفع شما است مثل این که از جهاد چون در آن کشته شدن است اکراه دارید. وَ هُوَ خَيْرُ لَكُمْ... در صورتی که آن به نفع شما می باشد و در آن یکی از دو خیر خواهد بود یا پیروزی و غنیمت و یا شهادت در راه خدا و بهشت. وَ عَسَى أَنْ تَحِبُّوا شَيْئاً وَ هُوَ شَرُّ لكم... (و چه بسا چیزی را که دوست می دارید در صورتی که به ضرر شما است) که مراد همان ترک جهاد است، که به خاطر علاقه به زندگی از رفتن، خودداری می کنند در صورتی که سبب تسلّط دشمن و ذلّت و فقر و محرومیت از غنیمت و پاداش اخروی می گردد.
وَ اللهُ يَعْلَمُ... خدا به منافع و مصالح و سرانجام نيك عواقب کارهای شما دانا است. وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ... ولی شما عواقب آن ها را نمی دانید بنابراین در انجام آن چه
1) تفسیر نمونه، ج 2، ص 109.
که خداوند به شما دستور داده است کوشش کنید اگرچه در آن زحمت و مشقّت برای شما باشد.
مکروه بودن و ناخوشایند بودن جنگ اگر چه با دشمن و در راه خدا بوده باشد، برای انسان های معمولی یک امر طبیعی است. زیرا در جنگ هم تلف اموال و هم نفوس و هم انواع جراحت ها و مشقت هاست، البته برای عاشقان شهادت در راه حق و کسانی که در سطح بالایی از معرفت قرار دارند جنگ با دشمنان حق شربت گوارایی است که همچون تشنه کامان به دنبال آن می روند و مسلماً حساب آن ها از حساب توده مردم مخصوصاً در آغاز اسلام جداست.
سپس به یک قانون کلی و اصل اساسی که حاکم بر قوانین تکوینی و تشریعی خداوند است اشاره می کند، در واقع پروردگار جهان با این لحن قاطع می گوید که افراد بشر نباید تشخیص خودشان را در مسائل مربوط به سرنوشتشان حاکم سازند چرا که علم آن ها از هر نظر محدود و ناچیز است و معلوماتشان در برابر مجهولات همچون قطره ای در برابر دریاست، همان گونه که در قوانین تکوینی خداوند از اسرار آفرینش همه اشیاء با خبر نیستند و گاه چیزی را بی خاصیت می شمرند در حالی که پیشرفت علوم فواید مهم آن را آشکار می سازد همچنین در قوانین تشریعی بسیاری از مصالح و مفاسد را نمی دانند لذا ممکن است چیزی را ناخوشایند دارند در حالی که سعادت آن ها در آن است یا از چیزی خشنود باشند در حالی که بدبختی آن ها در آن است.
آن ها با توجه به علم محدود خود در برابر علم بی پایان خداوند نباید در برابر احکام الهی روی در هم کشند باید به طور قطع بدانند که خداوند رحمان و رحیم اگر جهاد و زکات و روزه و حج را تشریع کرده همه به سود آن هاست.
توجه به این حقیقت روح انضباط و تسلیم در برابر قوانین الهی را در انسان پرورش می دهد و درک و دید او را از محیط های محدود فراتر می برد و به نامحدود یعنی علم بی پایان خدا پیوند می دهد.
بنابراین آن چه در آیه بالا آمده، منحصر به مسئله جهاد و جنگ با دشمنان نیست، بلکه از روی یک قانون کلی و عمومی پرده بر می دارد و تمام مرارت ها و سختی های اطاعت فرمان خدا را برای انسان سهل و گوارا می سازد، زیرا به مقتضای وَ اللهُ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ می داند که خداوند، آگاه از همه چیز و رحمان و رحیم نسبت به بندگانش در هر يك از دستوراتش مصالحی دیده است که مایه نجات و سعادت بندگان است و به این ترتیب بندگان مؤمن همه این دستورات را مانند داروهای شفابخش می نگرند و با جان و دل آن را پذیرا می باشند. (1)
1) تفسیر نمونه، ج 2، ص 108 - 109.
آیه شریفه می فرماید جهاد در راه خدا یک ارزش است (مایه عزت و آبرو، افتخار و موفقیت است) اما شما براثر نادانی از آن اکراه دارید، چرا که از آثار و برکاتش بی خبرید و به عکس سکوت و خاموشی و ترک جهاد را مایه سلامت و سعادت و يك ارزش می پندارید در حالی که مایه بدبختی شماست. به این ترتیب جهل سرچشمه اشتباه در تشخیص ارزش هاست و آن نیز به نوبه خود عامل موضع گیری های نادرست و غلط در برابر مسائل مختلف و حوادث گوناگون زندگی و انواع افراط و تفریط هاست. (1)
در آیه شریفه سخن از انطباق خواست و اراده انسان با اراده خداوند است هر چند که برای انسان خوشایند نباشد البته در مقامات مختلف بندگی مرحله ایست که اراده خداوند برای انسان هرگز ناخوشایند نیست هر چند از منظر دیگران بسیار سخت و حتی ناگوار به نظر آید به همین جهت لازم است مقداری به مقام تسلیم در برابر خواست خداوند پرداخته شود.
تسلیم عبارت است از: استواری در برابر ناگواری ها بدون اعتراض، بر اساس ادراك وابستگی به خدا و با قلبی گشاده به استقبال قضای الهی رفتن.
تسلیم مصدر باب تفعیل از ماده «س- ل- م» به معنای گردن نهادن، پذیرفتن، سرسپردن به دیگری و رام بودن در برابر اوست. (2)این واژه در علم فقه، منطق، اخلاق و عرفان، برای معانی خاصی مصطلح است.
در اصطلاح علم اخلاق، تسلیم بدان معناست که انسان در برابر کار خداوند و نیز کسانی که فرمان و خواست آنان به خداوند بازمی گردد، حتی در ناملایمات و بلاها استوار مانده و بدون اعتراض یا تغییری در ظاهر و باطن، با قلبی گشاده به استقبال قضای الهی برود. (3)تسلیم به این معنا از انواع مندرج تحت جنس عدالت است. (4)برخی
1) امیرمؤمنان علی علیه السلام فرمود: لَاتَرَی الْجَاهِلَ إِلَّا مُفْرِطاً أَوْ مُفَرِّطاً؛ «جاهل همیشه یا در طریق افراط است يا تفريط» (نهج البلاغه کلمات قصار جمله 70).
2) لسان العرب، ج 6، ص 346؛ التحقیق، ج 5، ص 218 - 220، «سلم».
3) اخلاق ناصری، ص 116؛ التعریفات، ص 80. «تسلیم».
4) دایرة المعارف تشیع، ج 4، ص 257؛ دانشنامه جهان اسلام، ج 7، ص 318.
این تسلیم را مرتبه ای فوق ایمان (1)و برخی دیگر آن را از لوازم مرتبه سوم اسلام (2)و از گران بهاترین آثار بندگی خداوند متعالی دانسته اند. (3)
مقام تسلیم آن گاه دست یافتنی است که انسان خود را به تمام و کمال و در همه ابعاد تحت ولایت خداوند سبحان بداند و دریابد که در همه ابعاد ذات و صفات و افعال خود به خداوند قائم است و از خود هیچ استقلالی ندارد، بنابراین اعتقاد به ولایت خداوند می طلبد که شخص خود را هیچ کاره دانسته و هیچگونه استقلالی برای خود نبیند و خود را زمامدار سود و زیان و مرگ و زندگی خویش نداند (4)و ذات و صفات و افعال خود را به مالک قدیم آن ها، یعنی خداوند، باز گرداند. (5)
مقام تسلیم هنگامی در عبد محقق می شود که خداوند او را برای خویش خالص سازد، از این رو این ویژگی وقتی به بنده نسبت داده شود از آن به «تسلیم» و زمانی به خداوند سبحان استناد یابد از آن به اخلاص یاد می شود. (6)
در قرآن کریم آیه ای نیست که با واژه «تسلیم» بر خصوص تسلیم مورد بحث دلالت کند؛ لیکن آیاتی پرشمار با ماده «س- ل- م»، به صورت مطلق، تسلیم در برابر خداوند را با تمجید از آن، ترغیب و امر به آن، دستور به اظهار تسلیم یا درخواست دستیابی به مقام تسلیم از سوی پیامبران بیان می کند که مفسران از بسیاری از این مطلقات، تسلیم در برابر تکوین و تشریع استفاده کرده اند (7): إِذْ قالَ لَهُ رَبُّهُ أَسْلِمْ (بقره، 131)؛ و نَحنُ لَهُ مُسلِمون (بقره، 136)؛ ادخُلوا فِي السّلمِ کافَّةً (بقره، 208)؛ فَلَه اسلِموا (حجّ، 34)؛ و امِرتُ ان اسلِمَ لِرَبِّ العلَمين (غافر، 66)؛ «وَ انا اوَّلُ المُسلِمين﴾ (انعام، 163)؛ وَ اجْعَلنا مُسْلِمَينِ لَكَ وَ مِن ذُرِّيَّتِنا امَّةً مُسلِمَةً لَكَ. (بقره ، 128) افزون بر ماده و آیات یاد شده، مفسران آیات یا عناوین دیگری را نیز اشاره به مقام تسلیم دانسته اند؛ مانند خضوع و سجود که
در قرآن کریم مکرر آمده است. (1)
تسلیم با تفویض و توکل نزدیك بلكه به يك معناست و تفاوت آن ها به اعتبارات گوناگون است (2)، از همین رو تفاوت میان آن ها بسیار دقیق است؛ به گونه ای که هريك از این الفاظ گاه در معنایی دیگر نیز به کار می رود. (3)نزدیکی تسلیم به مقام رضا نیز چنین است. (4)
بعضی مقام رضا را بالاتر از تسلیم دانسته اند، زیرا تسلیم ترک اعتراض ظاهری و نيز ترك كراهت باطنی است؛ اما «رضا» خشنودی قلبی از کار خداوند براثر محبت عبد به خداست. (5)
از دیدگاهی دیگر رتبه تسلیم از رتبه رضا و توکل برتر است، (6)زیرا مقام رضا آن است که خواست خداوند با طبع انسان هماهنگ باشد؛ اما در تسلیم، شخص برای خود طبعی نمی شناسد تا موافقت یا مخالفت طبع، برای او مطرح باشد. (7)
در مقام توکل نیز شخص کار خود را به خدا وا می گذارد و او را وکیل خود قرار می دهد که نشان بقای تعلق خاطر به آن کار در وجود اوست؛ ولی در مقام تسلیم، شخص هیچ وابستگی ای به امور مربوط به خود نداشته و به طور کامل از همه علائق دل می کَند. (8)
قرآن کریم در آیه مورد بحث لزوم تسلیم بودن در برابر اراده الهی در تکوین و تشریع را چنین بیان می کند:
خداوند به خیرو شر آدمی آگاه است و انسان خود از آن آگاه نیست؛ چه بسا چیزی که انسان آن را نمی خواهد غافل از آن که همان چیز برای او خیر است؛ یا به عکس،
1) التحقيق، ج 3، ص 77، «خضع»؛ همان، ج 5، ص 52، «سجد»؛ نمونه، ج 11، ص 254.
2) الميزان، ج 17، ص 334.
3) بيان السعاده، ج 1، ص 310.
4) جامع السعادات، ج 3، ص 215.
5) التسهيل، ج 1، ص 65؛ ر. ك: جامع السعادات، ج 3، ص 203.
6) جامع السعادات، ج 3، ص 215؛ التحقيق، ج 13، ص 193، «و كل»؛ الفروق اللغويه، ص 257.
7) اوصاف الاشراف، ص 92؛ شرح منظومه، ص 358.
8) جامع السعادات، ج 3، ص 215- اوصاف الاشراف، ص 92.
چیزی را دوست دارد، حال آن که آن چیز برای او شر است، بنابراین انسان باید امور خویش را به خداوند واگذارد و تسلیم خواست او باشد.
براساس آیه 30 بقره، در پاسخ خداوند به پرسش ملائکه درباره آفرینش انسان نیز این نکته آمده است که خداوند از نهان و آشکار، آگاه است و درباره دین و دنیای آفریده ها اموری را می داند که آن ها نمی دانند و اگر انسان را می آفریند در آفرینش او مصلحتی است و از همین رو وظیفه آنان تسلیم بودن در برابر فرمان و مشیت الهی است. (1)
بنابراین خداوند در هر زمینه بهترین ها را برای انسان و دیگر آفریده های خویش می داند، پس امور آدمی را بر اساس حکمت تدبیر کرده و آن چه درباره وی انجام دهد بر اساس مصلحت است. (2)
بحث دیگری که در تبیین بهتر آیه شریفه لازم است به آن پرداخته شود شناخت مفهوم خیر و شرّ در نگاه قرآن و روایات است چرا که آیه شریفه اذعان می دارد که گاهی انسان ها مصادیق خیرو شرّ را با نگاهی غیر از نگاه آموزه های دینی، ارزیابی می کنند و طبیعی است که برانسان مسلمان لازم است که نظام فکری خود را مبتنی بر شریعت و هماهنگ با آن قرار دهد.
خَیْر چیزی است که همه کس به آن راغب می شوند مثل عقل عدل - فضل و هر چیز سودمند دیگر، نقطه مقابل خیر، شرّ است، خَیْر دو گونه است:
اوّل- خیر مطلق یعنی چیزی که در هر حال و به نظر هرکس پسندیده و مورد رغبت است مثل توصیفی که پیامبر صلی الله علیه و اله از بهشت فرمود که لا خَیْرَ بخَیرٍ بَعْدَها النَّارُ و لا شَرٌّ بشَرٍّ بَعدَهُ الجَنَّهُ (3)
بنابراین سود و نفع آنی و داوری در زمان محدود، خیرو شر را تعیین نمی کند بلکه «ملاك الامرخواتمه» یعنی ملاک هرکاری و هر خیر و شرّی پایان آن است از این روی خدا پرستان که بفرجام و عاقبت و عکس العمل کارها معتقدند نیکوترین راه و تمام خیر و نیکی را برگزیده اند و لو این که در انجام عبادات و احکام اجتماعی اسلام زحماتی متحمّل شوند.
.1) مجمع البیان، ج 1، ص 177 - 178، 185.
2) مجمع البیان، ج 5، ص 136 و ج 6، ص 423 - 424.
3) یعنی خبری که فرجامش و نتیجه اش آتش و عذاب باشد خیر نیست و شرّ و زیانی هم که نتیجه و فرجامش بهشت باشد شرّ نیست که در این حدیث جاودانه پیامبر ملاک و میزان برای شناخت خیر و شرّ با توجه بعاقبت و پایان آن ها بیان شده و تفسیری است بر آیه ای که می فرماید: كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِتالُ وَ هُوَ كُرْهٌ لَكُمْ وَ عَسَى أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئًا وَ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ عَسَى أَنْ تُحِبُّوا شَيْئاً وَ هُوَ شَرُّ لَكُمْ وَ اللهُ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لَا تَعْلَمُونَ- (بقره ،216).
دوّم خیر و شرّ مقید به این معنی است که چیزی برای یکی خیر است و برای دیگری شرّ، مثل مالی که ممکن است برای زید خیر باشد و برای عمرو شر و بدی، از این رو خدای تعالی خیر را با دو امر توصیف کرده است، در جائی می فرماید: إِنْ تَرَكَ خَيْراً (1)(بقره، 180) و در جای دیگر فرماید: أَيَحْسَبُونَ أَنَّما نُمِدُّهُمْ بِهِ مِنْ مَالٍ وَ بَنِينَ نُسارِعُ لَهُمْ فِي الْخَيْراتِ (2)(مؤمنون، 55).
كُتِبَ عَلَيْكُمْ إِذَا حَضَرَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ إِنْ تَرَكَ خَيْرًا الْوَصِيَّةُ (سوره بقره، 180). خداوند در این آیه می فرماید: «دستور داده شد که چون یکی از شما را مرگ فرا رسد اگر دارای متاع دنیا است وصیت کند»، مفسّرین از خیر در این آیه تفسیر به مال و ثروت کرده اند و این نشان می دهد ثروت فی نفسه خيرونيك است و باید در راه شرعی از آن استفاده شود.
كُتِبَ عَلَيْكُمْ الْقِتَالُ وَ هُوَ كُرْهُ لَكُمْ وَ عَسى أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ هُوَ خَيْرُ لَكُمْ (سوره بقره، 216). «حکم جهاد برشما نوشته شده و حال آن که بر شما ناگوار و ناپسند است و چه بسا با شما چیزی را ناپسند می پندارید و آن برای شما خیر است».
أَنْ تَصُومُوا خَيْرُ لَكُمْ؛ «این که روزه دار باشید برای شما بهتر است». (سوره بقره، 184).
لِبَاسُ التَّقْوَى ذَلِكَ خَيْرُ؛ «لباس پرهیزگاری بهتر است». (سوره اعراف، 26).
فَإِنْ تُبْتُمْ فَهُوَ خَيْرُ لَّكُمْ؛ «اگر توبه کنید برای شما بهتر است». (سوره توبه، 3).
قرآن امت اسلام را بهترین امت و «خیر» معرفی می کند و هر کس در زمره این امت باشد خیر است
كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّة أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ... (سوره آل عمران، 110). «شما بهترین امتی بودید که به سود انسان ها آفریده شدید». در ادامه درباره علت و ملاك خير می فرماید: زیرا امر به معروف و نهی از منکر می کنید و ایمان به خدا دارید، کسی خیر است که این خصوصیات و ملاک ها در او باشد و همین نیز ملاك خیر بودن جامعه است، هر جامعه ای نورانیت امر به معروف و نهی از منکر وایمان به خدا از آن غروب کند، بیچارگی و بدبختی بر آن جامعه طلوع کند و نکته دقیق این است که در قرآن امر به معروف و نهی از منکر، برایمان به خدا مقدم داشته شده و شاید به خاطر این که ایمان وقتی ریشه دار است که دو اصل امر به معروف و نهی از منکر حاکم باشد. (1)
وَ لَا يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ يَبْخَلُونَ بِمَا آتَاهُمُ اللهُ مِنْ فَضْلِهِ هُوَ خَيْراً لَّهُمْ بَلْ هُوَشَرُّ؛ «کسانی که بخل می ورزند به آن چه خداوند از فضل و رحمتش به آن ها داده، گمان نکنند برای آن ها خیر است، بلکه شر برای آن ها است». (آل عمران، آیه 18) افراد بخیل فکر می کنند اگر از اعطاء مال به دیگری امساک کنند، برای آن ها بهتر است و مال بیش تری روی هم انباشته می کنند، ولی او که این اموال از اوست و برکت به آن ها می دهد، این بخل را خیر نمی داند، بلکه شرّ می شمارد.
قرآن می فرماید: إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللهِ الصُّمُ الْبُكْمُ الَّذِينَ لَا يَعْقِلُونُ؛ «بدترین جنبندگان نزد خداوند، افراد کرولالی هستند که اندیشه نمی کنند» (سوره انفال، آیه 22).
کسانی که تعقل نمی کنند و گوش های آن ها از سخنان الهی ناشنوا و از گفتن حق امتناع می ورزد بدترین مخلوقات از نظر کتاب الهی هستند که کافران از مصادیق اتمّ آن ها محسوب می شوند: إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللهِ الَّذِينَ كَفَرُوا فَهُمْ لَا يُؤْمِنُونَ؛ «همانا بدترین جنبندگان نزد خداوند کسانی هستند که کفر ورزیدند و آن ها ایمان نمی آورند» (انفال، آیه 55).
مولی علی علیه السلام می فرمایند: انَّ شرَّ النَّاسِ عِنْدَ الله امامُ جائرُ ضَلَّ و ضُلّ به» (2)
«بدترین مردم نزد خداوند، رهبر و پیشوای ظالمی است که گمراه شد و به وسیله او مردم گمراه می شوند».##### 4- کسی که از ترس شرش اکرام شود، خود شرّ استرسول گرامی صلی الله علیه و آله می فرمایند: ﴿شَرُّ النَّاسِ عِنْدَ اللَّهِ یَوْمَ الْقِیَامَهِ الَّذِینَ یُکْرَمُونَ اتِّقَاءَ شَرِّهِمْ؛ « (1)بدترین مردم نزد خداوند، روز قیامت کسانی هستند که به خاطر پرهیز از شرّشان اکرام و احترام می شوند.»
مولی علی علیه السلام فرمودند: شَرُّ اَلنَّاسِ مَنْ یَظْلِمُ اَلنَّاسَ؛ « (2)بدترین مردم کسی است که مردم را ظلم و ستم می کند».
مولی علی علیه السلام می فرمایند: شَرُّ الناسِ مَن لا یَقبَلُ العُذرَ ولا یُقِیلُ الذَّنبَ؛ « (3)بدترين مردم کسی است که عذر نمی پذیرد و گذشت از گناه دیگری نمی کند».
مولی علی علیه السلام فرمودند:
شَرُّ النّاسِ مَن یَخْشی النّاسَ فی رَبّهِ و لا یَخْشی رَبَّهُ فی النّاسِ (4) «بدترین مردم کسی است که از مردم در برابر فرامین خداوند می ترسد و از پروردگارش در مورد رضایت مردم نمی ترسد».
مولی فرمودند: شَرُّ اَلنَّاسِ مَنْ لاَ یَثِقُ بِأَحَدٍ لِسُوءِ ظَنِّهِ وَ لاَ یَثِقُ بِهِ أَحَدٌ لِسُوءِ فِعْلِهِ (5)
از آن جا که آیه شریفه قتال با مشرکان (که یکی از مصادیق مهم جهاد است) را واجب دانسته، مناسب است که بحثی درباره جهاد را مطرح و دلیل وجوب آن را بررسی کنیم.
الجَهْد و الجُهْد يعني طاقت و نیرو و مشقّت و سختی.
1- جنگ و مجاهده برای راندن و دفع دشمن آشکار.
2- جهاد با شیطان و اهریمن.
3- جهاد در مجاهده با نفس.
هر سه معنی فوق در سخن خدای تعالی و در آیات زیر آمده است که: وَ جاهِدُوا في اللهِ حَقَّ جِهادِهِ (حج، 87) و جاهِدُوا بِأَمْوالِكُمْ وَ أَنْفُسِكُمْ فِي سَبِيلِ اللهِ (توبه، 41) و إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ هَاجَرُوا وَ جَاهَدُوا بِأَمْوَالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فِي سَبِيلِ اللهِ (انفال، 27)
و پیامبر عظیم الشّان اسلام فرمود:
جَاهِدُوا اَهْوَاءَکُمْ کَما تُجاهِدُون اَعْدَائَکُمْ. (با هواهای نفسانیتان همان گونه جهاد کنید که با دشمنانتان).
مجاهده با دست و زبان هر دو انجام می شود، پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:
جَاهِدُوا الْكُفَّارَ بِأَیْدِیكُمْ وَ أَلْسِنَتِكُمْ (1)
واضح است که گاهی در جهاد با دشمنان نیاز به مقاتله پیدا می شود بنابراین قتال با دشمنان خود نوعی جهاد است که خداوند پاداش آن را بهشت می داند لذا قرآن می فرماید: فَالَّذِينَ هَاجَرُوا وَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيارِهِمْ وَ أَوذُوا فِي سَبيلي وَ قاتَلُوا وَ قُتِلُوا لَأُكَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَيِّئَاتِهِمْ وَ لَأُدْخِلَنَّهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ ثَواباً مِنْ عِنْدِ اللهِ وَ اللهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الثَّوابِ. (2)
جهاد در راه خدا، ترازویی برای سنجش ایمان است، به درستی که در آن موقعیّت هر کس خود را بهتر از سابق خواهد شناخت و میزان دلبستگی و وابستگی خود را به دنیا و آن چه در اوست، خواهد دانست، در راه خدا از جان گذشتن ارزشی بسیار دارد، تا جائی که وقتی حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام برای حفظ پیامبر خدا از جان خویش می
1) ترجمه و تحقیق مفردات الفاظ قرآن، ج 1، ص 423.
2) آن ها که در راه خدا هجرت کردند و از خانه های خود بیرون رانده شدند و در راه من آزار دیدند و جنگ کردند و کشته شدند، بیقین گناهانشان را می بخشم؛ و آن ها را در باغ های بهشتی، که از زیر درختانش نهرها جاری است، وارد می کنم. این پاداشی است از طرف خداوند؛ و بهترین پاداش ها نزد پروردگار است. (آل عمران، 195)
گذرد، این آیه شریفه در شأن او نازل می شود:
وَ مِنَ النَّاسِ مَن يَشْرِى نَفْسَهُ ابْتِغَاء مَرْضَاتِ اللهِ وَ اللهُ رَؤُوفٌ بِالْعِبَادِ (بقره، آیه 207) «بعضی از مردم جان خود را در برابر خشنودی خدا می فروشند و خداوند نسبت به بندگانش مهربان است».
(ابن عباس نقل می کند، که این آیه درباره حضرت علی علیه السلام نازل شده است، در «ليلة المبیت» پیامبر از دست مشرکین به غار پناه می برد و حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام به جای پیامبر، در بستر او می خوابد و دشمن به تصور این که پیامبر در خانه است، خانه را محاصره می کند...)
این جهاد در راه خدا است که صداقت هر کس را نشان می دهد، در این آیه شریفه دقّت کنید که خداوند عاقبت مؤمنین راستگو را چگونه توصیف می کند:
إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ آمَنُوا بِاللهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ يَرْتَابُوا وَ جَاهَدُوا بِأَمْوَالِهِمْ وَ أَنفُسِهِمْ فِي سَبِيلِ اللهِ أَوْلَئِكَ هُمُ الصَّادِقُونَ (حجرات، آیه 15) «همانا مؤمنان (واقعی) کسانی هستند که به خدا و رسول او ایمان آورده، پس از آن هیچ گاه شك به دل راه ندادند و در راه خدا با مال و جانشان جهاد کردند، ایشان به حقیقت راستگو هستند».
و اینان که ایمان آورده و هجرت نموده و به جهاد برخواسته اند منتظر رحمت پروردگار خویش هستند.
در فضیلت جهاد همین بس که خداوند، خود، با مجاهدان وارد تجارت شده و جان و مالشان را می خرد و در برابر، بهشت جاودان را با درجات بالا به آنان ارزانی می دارد:
قرآن می فرماید:
إِنَّ اللَّهَ اشْتَرَی مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوَالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّهَ یُقَاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ فَیَقْتُلُونَ وَ یُقْتَلُونَ وَعْدًا عَلَیْهِ حَقًّا فِی التَّوْرَاهِ وَ الْإِنْجِیلِ وَ الْقُرْآنِ وَ مَنْ أَوْفَی بِعَهْدِهِ مِنَ اللَّهِ فَاسْتَبْشِرُوا بِبَیْعِکُمُ الَّذِی بَایَعْتُمْ بِهِ وَذَلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ. (توبه، 111). خداوند از مؤمنان جان ها و اموالشان را می خرد که [در برابرش] بهشت برای آنان باشد. [به این گونه که] در راه خدا پیکار می کنند، می کشند و کشته می شوند. این وعده ی حقی است بر او که در تورات و انجیل و قرآن ذکر فرموده
است و چه کسی از خدا به عهدش وفادارتر است؟! اکنون بشارت باد برشما، به داد و ستدی که با خدا کرده اید و این است آن پیروزی بزرگ!
جهاد اسلامی، دارای اهدافی بس مقدس و والاست که همین ویژگی موجب برتری اش از دیگر جنگ ها می شود. برخی از این هدف ها عبارتند از:
هدف از جهاد، کشتار نیست بلکه برداشتن موانع تحقق ارزش های وحی، است که شرک، بت پرستی، کفر و باطل گرایی از جلوه های بارز آن است.
وَ قَاتِلُوهُمْ حَتَّی لاَ تَکُونَ فِتْنَهٌ وَ یَکُونَ الدِّینُ لِلّهِ فَإِنِ انتَهَواْ فَلاَ عُدْوَانَ إِلاَّ عَلَی الظَّالِمِینَ (بقره، آیه 193). و با آن ها پیکار کنید؛ تا فتنه (و بت پرستی و سلب آزادی از مردم،) باقی نماند؛ و دین مخصوص خدا گردد.
برای مجازات تبهکاران و گمراه گران که در فساد خود و جامعه پای می فشرند و ستمگرانی که با پیروی از شیطان و هوای نفس، غرق در ظلم و ستیزه جویی با عدالت و تأویل حقایق و ترویج باطلند جهاد بسیار کارساز و ستم برانداز است.
امیرمؤمنان علیه السلام درباره ی خوارج که با تأویل حقایق در اندیشه فتنه جویی بودند، می فرماید:
نُقَاتِلُ إِخْوَانَنَا فِی الْإِسْلَامِ عَلَی مَا دَخَلَ فِیهِ مِنَ الزَّیْغِ وَ الْإِعْوِجَاجِ وَ الشُّبْهَهِ وَ التَّأْوِیلِ. (1) با کسانی که در اسلام با ما برادرند، به دلیل لغزش و انحراف و کجی و اشتباه و تأویل حقایق، ناگزیر از جنگ شده ایم.
حفظ نظام اسلامی و ارزش های الهی یک تکلیف است که در سایه جهاد تحقق می پذیرد. امیرمؤمنان علیه السلام در مورد جهاد با کسانی که نظام و ارزش های الهی را مورد هجوم قرار دادند می فرماید:
ألَا و إنَّ الشّيطانَ قَد ذَمَّرَ حِزْبَهُ و اسْتَجْلَبَ جَلَبَهُ، لِيَعودَ الجَورُ إلى أوْطائهِ و يَرجِعَ الباطِلُ إلى نِصابِهِ... وَ لَعَمْرِي ما عَلَيَّ مِنْ قِتالِ مَنْ خالَفَ الْحَقَّ وَ خابَطَ الْغَيَّ مِنْ إِدْهانٍ وَ لا إِيهانٍ (2)
به هوش باشید که اینک شیطان حزب خویش را برانگیخته است و هوادارانش را فراهم خوانده است، تا دیگر بار جور را به پایگاه های دیرینش بازگرداند و باطل را بر اریکه ی قدرت بنشاند،... به جان خویشم سوگند، که در پیکار و سرکوبی آن ها که با حق ستیز کنند و در ماندن در گمراهی همچنان پای بفشارند، کم ترین نرمش و سازشی نخواهم داشت.
دفع تجاوز دشمن به مرزهای کشور و دفاع از استقلال و تمامیت ارضی جزء حقوق هر ملتی است. متجاوزی که با نادیده گرفتن قوانین و ارزش ها و حقوق ملت ها، به خود اجازه ی تجاوز به کشوری را داده، جز پاسخ دندان شکن او را بر سر عقل نمی آورد.
امیرمؤمنان علیه السلام به مردم عراق که مرزهایشان مورد تجاوز و تاخت و تاز شایان قرار گرفته بود فرمود: وَ بَادِرُوا جِهَادَ عَدُوِّکُمْ (1)و در جهاد با دشمن پیشدستی کنید. و در مورد این که متجاوز جز پاسخ دندان شکن نمی فهمد فرمود:
رُدُّوا الْحَجَرَ مِنْ حَیْثُ جَاءَ، فَإِنَّ الشَّرَّ لاَ یَدْفَعُهُ إِلاَّ الشَّرُّ؛ « (2)پاره ی سنگ را به مبدأش بازگردانید، که شر را تنها شر دفع می کند.»
در زبور داوود علیه السلام آمده است: خداوند متعال می فرماید: ای پسر آدم! تو از من خواهشی می کنی و من برای مصلحت تو آن را برآورده نمی کنم، اما در خواهشت اصرار می ورزی و من خواسته ات را می دهم و تو از آن در گناه و نافرمانی از من كمك می گیری. پس، من بر آن می شوم تا آبرویت را ببرم، ليك مرا می خوانی و من پرده
پوشی می کنم. چه خوبی ها که به تو نکرده ام و چه بدی ها که تو، به من نکرده ای. کم مانده است که بر تو چنان خشمی گیرم که دیگر هرگز خشنود نشوم.
1- قال رسول الله صلی الله علیه و آله: إِنَّ أَوَّلَ مَنْ قاتَلَ في سَبيل اللهِ إبراهيمُ الخليل حَيثُ أَسَرَتِ الرّومُ لُوطاً، فَنَفَرَ إبراهيمُ علیه السلام و اسْتَنْقَذَهُ مِنْ أَيْدِيهِمْ. (1)
«اولین کسی که در راه خدا قتال و جنگ نمود، ابراهیم خلیل بود، هنگامی که لشکریان روم، لوط را به اسارت گرفتند، پس ابراهیم به کمک او شتافت (جنگ کرد) و او را از دست آن ها نجات داد».
2- قال رسول الله صلی الله علیه و آله: مَثَل المجاهِدینَ فِي سَبيلِ اللهِ كَمَثَلِ القَائِمِ القَانِتِ لا يَزالُ في صَومِهِ وَ صَلَاتِهِ حَتَّى يَرْجِعَ إِلى أَهْلِهِ. (2)
پیامبر اکرم صلى الله عليه و آله فرمود: «مثل مجاهدین در راه خدا، مثل کسی است که قائم و قانت (در حالت قیام و قنوت) باشد و همیشه در روزه و نماز بوده باشد، تا آن گاه که به سوی اهل و خانواده خویش بازگردد».
آیه شریفه می فرماید جهاد در راه خدا یک ارزش است (مایه عزت و آبرو، افتخار و موفقیت است) اما شما بر اثر نادانی از آن اکراه دارید، چرا که از آثار و برکاتش بی خبرید و به عکس سکوت و خاموشی و ترک جهاد را مایه سلامت و سعادت و يك ارزش می پندارید در حالی که مایه بدبختی شماست.
افراد بشر نباید تشخیص خودشان را در مسائل مربوط به سرنوشتشان حاکم سازند چرا که علم آن ها از هر نظر محدود و ناچیز است و معلوماتشان در برابر مجهولات همچون قطره ای در برابر دریاست
آن ها با توجه به علم محدود خود در برابر علم بی پایان خداوند نباید در برابر احکام الهی روی در هم کشند باید به طور قطع بدانند که خداوند رحمان و رحیم اگر جهاد و زکات و روزه و حج را تشریع کرده همه به سود آن هاست.
بیش ترین مفسرین اتّفاق دارند که این آیه بروجوب جهاد دلالت می کند چیزی که هست وجوب آن «کفایی» است یعنی اگر تمام مردم از آن خودداری کردند همه گناهکارند ولی اگر عده ای که برای آن کافی هستند، به آن قیام نمودند وجوب آن از دیگران برداشته می شود.
مقاومت در مقابل مصائب و حوادث دردناکی که خواه ناخواه در زندگی هر کس پیش می آید و گاهی افراد را چنان منقلب می سازد که رشته زندگی را به کلّی از دستشان بیرون می برد.
رضا و تسلیم در برابر چنین حوادث، به انسان روح صبر و پایداری و تلاش برای ساختن آینده ای بهتر و زدودن گرد و غبار یاس، از صفحه خاطر می بخشد.
قرآن کریم مصادیقی برای خیر و شربیان کرده است که مبتنی بر شریعت و راهی است که مؤمنین باید طی کنند و به منزله تابلوهای راهنمایی است که راه را برای اهل ایمان از بی راهه نشان می دهد.
و بخل، تعقل نکردن، ضلالت پیشگان، ظالمان و سوء ظن به خدا را از مصادیق شرّ می داند.
«هرگز، مؤمنانی که (بدون هیچ عذری مانند نابینایی و مرض و غیره) جهاد را ترک نمایند با آنان که به مال و جان در راه خدا جهاد کنند (در مراتب ایمان، یکسان نخواهند بود، خدا مجاهدان فداکار به جان و مال را برنشستگان، از حیث مرتبه و مقام بلندی و برتری بخشیده است و همه اهل ایمان را وعده نیکو (که دخول در بهشت است) فرموده است.»
افراد ناآگاه که به اهمیت جهاد و تأثیر آن در عظمت و عزت مسلمین واقف نیستند آن را امری خشونت آمیز و زیانبار می پندارند و طبیعی است که با آن به عداوت برخیزند یا برای آن ها نا خوشایند باشد. اما مؤمنان آگاه که به اسرار جهاد و حتى شهادت فی سبیل الله آشنا هستند به آن عشق می ورزند.
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تُبْطِلُوا صَدَقَاتِكُمْ بِالْمَنِ وَ الْأَذى كَالَّذِي يُنْفِقُ مالَهُ رِئَاءَ النَّاسِ وَ لا يُؤْمِنُ بِاللهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ صَفْوَانٍ عَلَيْهِ تُرابُ فَأَصَابَهُ و ابِلُ فَتَرَكَهُ صَلْد الا يَقْدِرُونَ عَلَى شَيْءٍ مِمَّا كَسَبُوا وَ اللهُ لَا يَهْدِى الْقَوْمَ الْكَافِرِينَ﴾
[سوره بقره، آیه 264]
«ای کسانی که ایمان آورده اید! بخشش های خود را با منت و آزار، باطل نسازید! همانند کسی که مال خود را برای نشان دادن به مردم، انفاق می کند؛ و به خدا و روز رستاخیز، ایمان نمی آورد؛ (کار او) همچون قطعه سنگی است که بر آن، (قشر نازکی از) خاک باشد؛ (و بذرهایی در آن افشانده شود؛) و رگبار باران به آن برسد، (و همه خاک ها و بذرها را بشوید،) و آن را صاف (و خالی از خاك و بذر) رها کند. آن ها از کاری که انجام داده اند، چیزی به دست نمی آورند؛ و خداوند، جمعیت کافران را هدایت نمی کند.»
(بفتح میم) طبرسی ذیل آیه 262 بقره و 164 آل عمران می گوید:
من در اصل بمعنی قطع است و از آنست لَهُمْ أَجْرُ غَيْرُ مَمْنُونٍ (فصلت، 8)؛ یعنی برای آن هاست پاداش غیر مقطوع و ابدی. منّت نهادن و برخ کشیدن نعمت را از آن منّه گویند که وظیفه نعمت شده را قطع می کند (دیگر بر اولازم نیست در مقابل نعمت تشکر کند یا چیز دیگری انجام دهد) ايضا منّة بمعنی نعمت است که شخص بواسطه آن از گرفتاری قطع و خارج می شود.
راغب نسبت این معنی را به «قیل» داده و گوید: منّ چیزی است که با آن وزن کنند، وزن شده را موزون و ممنون گویند. منّة بمعنی نعمت سنگین است. منّت دو جور اطلاق دارد: فعلی و قولی. منّت خدا فعلی است و آن سنگین کردن بندگان با نعمت و عطیه است لَقَدْ مَنَّ اللهُ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ یعنی خداوند برمؤمنان نعمت بخشید. و منّت قولی که شمردن و برخ کشیدن نعمت است قبیح می باشد مگر وقتی که طرف کفران نعمت کند. (1)
اذیّت و آزاری است که به هر ذی روحی را نظر جسمی یا روحی با عواقبش می رسد چه دنیائی و چه اخروی، (2)
کلمه «صفوان» و نیز کلمه «صفا» به معنای سنگ صاف و سخت است (3)
اصل در ماده (راء - باء - واو) این است که به معنای زیادی استعمال شود و کلمه
ربوه به کسر و فتح و ضم راء هر سه به معنای زمین خوبی است که گیاه در آن بسیار می شود و نمو می کند. کلمه «وابل» به معنای باران تند و رگبار طولانی است. (1)
فَتَرَكَهُ صَلْداً سنگی سخت که چیزی را نمی رویاند.
از آیه 261 الی 274 سوره مبارکه بقره درباره انفاق بحث شده است بنابراین بررسی آیات مذکور می تواند شرایط، آداب، آفات و ثمرات انفاق را به خوبی بیان کند که به برخی از آن ها به طور مفصل اشاره کرده و برخی موارد را نیز در انتهای بحث به طور خلاصه خواهیم آورد.
آیات مورد بحث، مردم را دعوت به انفاق می کند و در مرحله اول، جهت این دعوت و غرضی را که در آن است بیان نموده و می فرماید: هدف از این کارباید خدا باشد نه مردم و در مرحله دوم صورت عمل و کیفیت آن را تبیین کرده که باید منت و اذیت به دنبال نداشته باشد و در مرحله سوم وضع آن مال را بیان می کند که باید طیب باشد نه خبیث و در مرحله چهارم مورد آن را که باید فقیری باشد که در راه خدا فقیر شده و در مرحله پنجم اجر عظیمی که در دنیا و آخرت دارد بیان نموده است. (2)
یکی از بزرگ ترین اموری که اسلام در یکی از دو رکن «حقوق الناس» و «حقوق الله» مورد اهتمام قرار داده و به طرق و انحای گوناگون، مردم را بدان وادار می سازد، انفاق است پاره ای از اتفاقات از قبیل زکات، خمس، کفارات مالی و اقسام فدیه را واجب نموده و پاره ای از صدقات و اموری از قبیل وقف سکنی دادن مادام العمر کسی، وصیت ها، بخشش ها و غیر آن را مستحب نموده است. (3)
از نظر علامه طباطبایی وجوب انفاق از دیدگاه قرآن دو هدف مهم را دنبال می کند: نخست تعدیل ثروت و کم کردن فاصله طبقاتی و دوم ایجاد برادری و مودّت در میان مسلمین.
ایشان در توضیح مدعای خود می نویسد: غرض خداوند این بوده که بدین وسیله (از طریق نهادینه شدن انفاق در جامعه) طبقات پایین را که نمی توانند بدون کمک مالی از ناحیه دیگران حوائج زندگی خود را برآورند- مورد حمایت قرار داده تا سطح زندگیشان را بالا ببرند، تا افق زندگی طبقات مختلف را به هم نزديك ساخته و اختلاف میان آن ها را از جهت ثروت و نعمات مادی کم کند.
و از سوی دیگر توانگران و طبقه مرفه جامعه را از تظاهر به ثروت یعنی از تجمل و آرایش مظاهر زندگی، از خانه و لباس و ماشین و غیره نهی فرموده و از مخارجی که در نظر عموم مردم غیر معمولی است و طبقه متوسط جامعه تحمل دیدن آن گونه خرج ها را ندارد (تحت عنوان) نهی از اسراف و تبذیر و امثال آن، جلوگیری نموده است.
و غرض از این ها ایجاد یک زندگی متوسطی است که فاصله طبقاتی در آن فاحش و بیش از اندازه نباشد، تا در نتیجه، ناموس وحدت و همبستگی زنده گشته، خواست های متضاد و کینه های دل و انگیزه های دشمنی بمیرند، چون هدف قرآن این است که زندگی بشر را در شؤون مختلفش نظام ببخشد و طوری تربیتش دهد که سعادت انسان را در دنیا و آخرت تضمین نماید و بشر در سایه این نظام در معارفی حق و خالی از خرافه زندگی کند، زندگی همه در جامعه ای باشد که جو فضائل اخلاق حاکم بر آن باشد و در نتیجه در عیشی پاک از آن چه خدا ارزانیش داشته استفاده کند و داده های خدا برایش نعمت باشد، نه عذاب و بلا و در چنین جوّی، نواقص و مصائب مادی را برطرف کند.
بعضی معتقدند آثار انفاق مربوط به آخرت است چرا که برکات انفاق در دنیا بروز و ظهوری ندارد و با انفاق اموال مردم کم می شود لکن علامه طباطبایی می فرمایند بیان آیه مطلق است و آثار انفاق هم شامل دنیاست هم آخرت لذا می فرمایند:
در آیه مورد بحث، مثلی را که آورده مقید به آخرت نکرده و بطور مطلق فرموده: خدا انفاق شما را مضاعف می کند پس هم شامل دنیا می شود و هم شامل آخرت، فهم عقلایی هم این را تایید می کند برای این که کسی که از دسترنج خود چیزی انفاق می کند هر چند ابتدا ممکن است به قلبش خطور کند که این مال از چنگش
رفت و دیگر به او بر نمی گردد، لیکن اگر کمی دقت کند خواهد دید که جامعه انسانی به منزله تن واحد و دارای اعضای مختلف است و اعضای آن هر چند اسامی و اشکال مختلف دارند، اما در مجموع، يك تن را تشکیل می دهند و در غرض و هدف زندگی متحد هستند، از حیث اثر هم همه مربوط به هم هستند، وقتی یکی از اعضا، نعمتی را از دست می دهد مثلا فاقد صحت و سلامتی شده و در عمل خود کند می گردد، همین عارضه هر چند که در نظر بدوی، متوجه يك عضو است، ولی در حقیقت تمام بدن در عملکرد خود کند و سست می گردد و به خاطر نرسیدن به اغراض زندگی خسران و ضرر می بیند.
پس يك فرد از جامعه که عضوی از یک مجموعه است، اگر دچار فقر و احتیاج شد و ما با انفاق خود وضع او را اصلاح کردیم، هم دل او را از رذائلی که فقر در او ایجاد می کند پاک کرده ایم و هم چراغ محبت را در دلش ایجاد نموده ایم و هم زبانش را به گفتن خوبی ها به راه انداخته ایم و هم او را در عملکردش نشاط بخشیده ایم و این فوائد عاید همه جامعه می شود، چون همه افراد جامعه به هم مربوط هستند، پس انفاق يك نفر، اصلاح حال هزاران نفر از افراد جامعه است و مخصوصاً اگر این انفاق در رفع حوائج نوعی از قبیل تعلیم و تربیت و امثال آن باشد. این است آثار و فوائد انفاق.
و وقتی انفاق در راه خدا و به انگیزه تحصیل رضای او باشد، نمو و زیاد شدن آن از لوازم تخلف ناپذیر آن خواهد بود، چون فوائد انفاق در غیر راه خدا ممکن است توأم با ضررهایی باشد که (حتما هست) برای این که وقتی رضای خدا انگیزه آدمی نباشد لا بد انگیزه این هست که من توانگر به فقیر انفاق کنم تا شر او را از خود دفع نمایم و یا حاجت او را برآورم، تا اعتدالی به حال جامعه ببخشم و فاصله طبقاتی را کم کنم (و در همه این فرض ها بطور غیر مستقیم منافعی عاید خود انفاق کننده می شود) و این خود نوعی استخدام و استثمار فقیر به نفع خویش است، که چه بسا در دل فقیر آثار سوء، به جای گذارد و چه بسا این آثار سوء در دل فقرا متراکم شود و ناآرامی و بلواها به راه بیندازد، اما اگر انفاق تنها برای رضای خدا صورت بگیرد و انفاق گربه جز خشنودی او هدفی و منظوری نداشته باشد، آن آثار سوء پدید نمی آید و در نتیجه این عمل خیر محض می شود. (1)
قَوْلُ مَعْرُوفُ وَ مَغْفِرَةٌ خَيْرٌ مِنْ صَدَقَةٍ
1) ترجمه تفسیر المیزان، ج 2، ص 596 - 595.
قول معروف آن سخنی است که مردم بر حسب عادت آن را غیر معمولی ندانند، که البته به اختلاف عادات مردم مختلف می شود و کلمه مغفرت در اصل به معنای پوشاندن است و غنی مقابل حاجت و فقر است و حلم به معنای سکوت در برابر سخن و یا عمل ناهنجار دیگران است.
در این آیه شریفه خداوند متعال قول معروف و آمرزیدن و مغفرت (یعنی چشم پوشی از بدیها که مردم به انسان می کنند) را بر صدقه ای که گوشه و کنایه داشته باشد ترجیح داده و این مقابله دلالت دارد بر این که مراد از قول معروف این است که وقتی می خواهی سائل را رد کنی، با زبانی خوش رد کنی، مثلا دعایش کنی که خدا حاجتت را برآورد. البته این در صورتی است که سائل سخنی که باعث ناراحتی تو باشد نگوید و اگر لفظی خلاف ادب گفت باید چنان رفتار کنی که او خیال کند سخن زشتش را نشنیده ای و آن دعای خیرو این چشم پوشی ات از سخن زشت او، بهتر از آن است که به او صدقه ای بدهی و به دنبالش آزار برسانی، چون آزار و منت نهادن انفاق گربه این معنی خواهد بود که می خواهد بفهماند آن مالی که انفاق کرده در نظرش بسیار عظیم است و از درخواست سائل ناراحت شده است و این دو فکر غلط دو بیماری است که باید انسان با ایمان، دل خود را از آن پاك كند چون مؤمن باید متخلق به اخلاق خدا باشد و خدای سبحان غنی ای است که آن چه نعمت می دهد در نظرش بزرگ نمی نماید و هر بخششی می کند آن را بزرگ جلوه نمی دهد و نیز خدای سبحان حلیم است و در مؤاخذه جفاکاران عجله نمی کند و در برابر جهالت خشم نمی کند و به همین جهتی که گفته شد آیه شریفه، با دو نام غنی و حلیم ختم شده است. (1)
كَالَّذِي يُنْفِقُ مَالَهُ رِئاءَ النَّاسِ، وَ لا يُؤْمِنُ بِاللهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ صَفْوانٍ عَلَيْهِ تُرابُ فَأَصابَهُ و ابلٌ فَتَرَكَهُ صَلْداً لا يَقْدِرُونَ عَلى شَيْءٍ مِمَّا كَسَبُوا وَ اللهُ لَا يَهْدِى الْقَوْمَ الْكَافِرِينَ از آن جایی که خطاب اول آیه فقط شامل مؤمنین بود- چون افراد ریا کار نمی توانند مؤمن باشند، چون به فرموده خدا، منظور این ها از اعمالشان خدا نیست- به همین جهت خداوند متعال مؤمنین را صریحا از ریا نهی نکرد و نفرمود: «ای مؤمنین ریاکار نباشید» بلکه افرادی را که صدقه می دهند و به دنبالش منت و اذیت می رسانند تشبیه به افراد ریاکار بی ایمان کرد، که صدقاتشان باطل و بی اجر است و فرمود:
1) ترجمه تفسیر المیزان، ج 2، ص 597.
«عمل چنین مؤمنی شبیه به عمل او است،» و نفرمود: «مثل آن است» زیرا عمل مؤمن در ابتدا صحیح انجام می شود، ولی بعدا پاره ای عوامل مثل منت و اذیت آن را باطل می سازد، ولی عمل ریا کار از همان اول باطل است.
مراد از ایمان نداشتن ریاکار در انفاقش به خدا و روز جزا، ایمان نداشتن او به دعوت پروردگاری است که او را به انفاق می خواند و ثواب هایی جزیل و عظیم به وی وعده می دهد، چون اگر به دعوت این داعی و به (روز قیامت روزی که پاداش های اعمال در آن روز ظاهر می شود) ایمان می داشت، در انفاقش قصد ریا نمی کرد و تنها عمل را برای خاطر خدا می آورد و علاقمند به ثواب جزیل خدا می شد. پس منظور از این که فرمود، ایمان به خدا ندارد این نیست که اصلا به خداوندی خدا قائل نیست.
و از آیه شریفه چنین بر می آید که ریا در هر عملی که آدمی انجام می دهد مستلزم نداشتن ایمان به خدا و به روز جزا در همان عمل است.
این آیه وجه شباهت ریاکار به سنگ را بیان می کند، معنای وسیعی است که هم در ریاکار هست و هم در آن سنگ و آن بی اثر و سست بودن عمل است هم چنان که خاکی که روی سنگ صاف قرار دارد با بارانی اندک از بین رفته و نمی تواند اثری داشته باشد.
و جمله: «وَ اللهُ لا يَهْدِى الْقَوْمَ الْكافِرِينَ» حكم را نسبت به ریاکار و کافر به وجهی عام بیان می کند و می فرماید: ریا کننده در ریا کاریش یکی از مصادیق کافر است و خدا مردم کافر را هدایت نمی کند و به همین جهت جمله نامبرده کار تعلیل را می کند.
و خلاصه معنای این مثل آن است که کسی که در انفاق خود مرتکب ریا می شود، در ریا کردنش و در ترتیب ثواب برانفاقش حال سنگ صافی را دارد که مختصر خاکی روی آن باشد، همین که بارانی تند بر آن ببارد، همین بارانی که مایه حیات زمین و سرسبزی آن و آراستگی اش به گل و گیاه است، در این سنگ خاک آلود چنین اثری ندارد و خاک نامبرده در برابر آن باران دوام نیاورده و به کلی شسته می شود، تنها سنگی سخت می ماند که نه آبی در آن فرو می رود و نه گیاهی از آن می روید، پس وابل (باران پشت دار) هر چند از روشن ترین اسباب حیات و نمو است و همچنین هر چند خاک هم سبب دیگری برای آن است، اما وقتی محل این آب و خاک، سنگ سخت باشد عمل این دو سبب باطل می گردد، بدون این که نقصی و قصوری در ناحیه آب و خاک باشد، پس این حال سنگ سخت بود و عیناً حال ریاکارنیز چنین است:
برای این که وقتی ریاکار در عمل خود خدا را در نظر نمی گیرد، ثوابی بر عملش مترتب نمی شود، هر چند که نفس عمل هیچ نقصی و قصوری ندارد، چون انفاق
سببی است روشن برای ترتیب ثواب، لیکن به خاطر این که قلب صاحبش چون سنگ است، استعداد پذیرفتن رحمت و کرامت را ندارد.
و از همین آیه بر می آید که قبول شدن اعمال، احتیاج به نیتی خالص و قصدی به وجه الله دارد. شیعه و سنی هم از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت کرده اند که فرمود: إِنَّمَا الْأَعْمَالُ بِالنِّيَّاتِ معیار در ارزش اعمال تنها نیت ها هستند. (1)
كَمَثَلِ جَنَّةٍ بِرَبْوَةٍ أَصابَهَا وَابِلٌ... غرض از این مثل این است که بفهماند انفاقی که صرفا لوجه الله و به خاطر خدا است هرگز بی اثر نمی ماند و به طور قطع روزی حسن اثرش نمودار می شود، برای این که مورد عنایت الهیه است و از آن جا که جنبه خدایی دارد و متصل به خدا است (مانند خود خدا) باقی و محفوظ است، هر چند که این عنایت بر حسب اختلاف درجات خلوص مختلف می شود و در نتیجه وزن و ارزش اعمال هم به همان جهت مختلف می گردد، هم چنان که باغی که در زمین حاصل خیز ایجاد شده، وقتی باران می آید بلادرنگ خوردنی هایش را به وجهی بهتر تحویل می دهد، هر چند که این تحویل دادنش و این خوردنی هایش به خاطر اختلاف باران (که یکی مطر است و دیگری طل)، از نظر خوبی درجاتی پیدا می کند. و به خاطر وجود همین اختلاف بود که این دنباله را به گفتار خود اضافه نمود که وَ اللهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ یعنی خدا به آن چه می کنید بینا است و مسئله پاداش دادن به اعمال برایش مشتبه و درهم و برهم نمی شود، ثواب این را با آن دیگر و ثواب دیگری را به این نمی دهد.
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَنْفِقُوا مِنْ طَيِّبَاتِ مَا كَسَبْتُمْ ومعنای آیه روشن است، نکته ای که باید به آن توجه کرد این است که خدای تعالی در این آیه کیفیت مالی را که انفاق می شود بیان نموده و می فرماید: باید از اموال طیب باشد، نه خبیث، یعنی مالی باشد که فقیر به رغبت آن را بگیرد نه به کراهت و اغماض، برای این که کسی که نخواهد با بذل مال طیب، خویشتن را به صفت بخشنده متصف سازد و بخواهد مال خبیث خود را از سر باز کند و زندگی خود را از چنین آلودگی ها رها سازد، چنین کسی دوستدار کارنیک نمی شود و چنین انفاقی نفس او را به کمالی نمی رساند و بهمین جهت است که می بینیم آیه شریفه با جمله: وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللهَ غَنِيُ حَمِيدٌ شروع شده است چون این جمله به ما می فهماند که باید در انفاق خود
1) ترجمه تفسیر المیزان، ج 2، ص 599 - 598.
بی نیازی و حمد خدای را در نظر بگیریم، که خدا در عین این که احتیاجی به انفاق ما ندارد، مع ذلك انفاق طيب ما را می ستاید، پس از مال طیب خود انفاق کنید. و نیز ممکن است جمله را چنین معنا کنیم: که چون خداغنی و محمود است نباید با او طوری سودا کرد که لایق به جلال او (جل جلاله) نبوده باشد. (1)
خود داری از انفاق مال طیب باعث کفر به خدا، اتلاف نفوس، هتك اعراض، رواج جنایت و فحشا است
و چون ممکن بود کسی توهم کند که ترس نامبرده ترسی است به جا، هر چند از ناحیه شیطان باشد، لذا برای دفع این توهم بعد از جمله: الشَّيْطَانُ يَعِدُكُمُ الْفَقْرَ دو جمله را اضافه کرد، اول این که فرمود: وَ يَأْمُرُكُمْ بِالْفَحْشَاءِ، یعنی هرگز از شیطان توقع نداشته باشید که شما را به عملی درست بخواند چرا که او جز به فحشا نمی خواند، پس خودداری از انفاق مال طیب به انگیزه ترس از فقر هرگز عملی بجا نیست، زیرا این خودداری در نفوس شما ملکه امساك و بخل را رسوخ می دهد و به تدریج شما را بخیل می سازد، در نتیجه کارتان به جایی می رسد که اوامر و فرامین الهی مربوط به واجبات مالی را به آسانی رد کنید و این کفر به خدای عظیم است و هم باعث می شود که مستمندان را در مهلکه فقر و بی چیزی بیفکنید و از این راه نفوسی تلف و آبروهایی هتک گردد و بازار جنایت و فحشا رواج یابد، هم چنان که در جای دیگر قرآن آمده:
وَ مِنْهُمْ مَنْ عَاهَدَ اللهَ لَئِنْ آتَانَا مِنْ فَضْلِهِ لَنَصَّدَّقَنَّ، وَلَنَكُونَنَّ مِنَ الصَّالِحِينَ، فَلَمَّا آتَاهُمْ مِنْ فَضْلِهِ بَخِلُوا بِهِ، وَ تَوَلَّوْا وَهُمْ مُعْرِضُونَ، فَأَعْقَبَهُمْ نِفاقاً فِي قُلُوبِهِمْ إِلى يَوْمِ يَلْقَوْنَهُ، بِما أَخْلَفُوا اللهَ ما وَعَدُوهُ، وَ بِما كانُوا يَكْذِبُونَ- تا آن جا که می فرماید: الَّذِينَ يَلْمِزُونَ الْمُطَّوَعِينَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ فِي الصَّدَقَاتِ، وَ الَّذِينَ لَا يَجِدُونَ إِلَّا جُهْدَهُمْ فَيَسْخَرُونَ مِنْهُمْ، سَخِرَ اللهُ مِنْهُمْ، وَ هُمْ عَذابٌ أَلِيمُ. (2)
1) همان 604.
2) بعضی از کفار و منافقین با خدا عهد کردند که اگر خدا از کرم خود به ما عطا کند زکات می دهیم و از شایستگان می شویم * همین که خدا از فضل خویش به آنان عطا کرد بخل ورزیدند و روی گرداندند، که روی گردان بودند، خدا به سزای همین (بخل) در دل شان نفاق انداخت، نفاقی که تا روزی که به پیشگاه او می روند در دل هاشان بماند، برای این که وعده ای را که با خدا کردند، (به آن وعده) تخلف نموده و نیز برای آن دروغ ها که گفتند، مگر ندانستند که خدای تعالی سرو نجوای آنان را می داند و این که خداعلام الغیوب است * کسانی که از مؤمنین راغب به خیر، که بیش از توانایی خویش ندارند که بدهند، در کار صدقه دادن عیب می گیرند و آن ها را مسخره می کنند، خدا تمسخر آنان را تلافی می کند و عذابی دردناک دارند. (توبه، آیه 79).
جمله دومی که اضافه فرمود این است که فرمود: وَ اللهُ يَعِدُكُمْ مَغْفِرَةً مِنْهُ وَ فَضْلًا وَ اللهُ واسِعٌ عَلِيمٌ، در این جمله و در موارد دیگری که ذیلا از نظر خواننده می گذرد، خدای تعالی این نکته را بیان نموده که در این مورد حقی است و باطلی و شق سوم ندارد و حق همان طریق مستقیم است که از ناحیه خدای سبحان است و باطل از ناحیه شیطان است.
آن موارد عبارتند از:
فَما ذا بَعْدَ الْحَقِّ إِلَّا الضَّلَالُ (يونس، 32) بعد از حق به جز ضلالت چه چیز می تواند باشد.
قُلِ اللهُ يَهْدِي لِلْحَقِّ (یونس، 35) بگو تنها خدا است که به سوی حق هدایت می کند.
إِنَّهُ عَدُوُّ مُضِلَّ مُبِينٌ (قصص، 15) شیطان دشمنی است گمراه گر آشکار.
همه این آیات در مکه نازل شده و خلاصه گفتار این که خدای تعالی در آیه مورد بحث تذکر می دهد: این خاطره که از ناحیه خوف به ذهن شما خطور می کند ضلالتی است از فکر، برای این که مغفرت پروردگار و آن زیادت که خدا در آیات قبلی ذکر کرد هر دو پاداش بذل از اموال طیب است و مال خبیث چنین پاداشی ندارد. (1)
إن تُبْدُوا الصَّدَقَاتِ فَنِعِمَّا هِيَ وَ إِن تُخْفُوهَا وَ تُؤْتُوهَا الْفُقَرَاءَ فَهُوَ خَيرُ لَّكُمْ وَ يُكَفِّرُ عَنكُم مِّن سَيَّاتِكُمْ وَ اللهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ. خدای سبحان در این آیه دو قسم از انفاق را آورده، یکی صدقه آشکار و دیگری پنهان و هر دو را ستوده است، برای این که هر کدام از آن دو آثاری صالح دارند، اما صدقه آشکارا که خود تشویق و دعوت عملی مردم است به کارنیک و نیز مایه دلگرمی فقرا و مساکین است، که می بینند در جامعه مرد می رحم دل هستند که به حال آنان ترحم می کنند و در جامعه اموالی برای آنان و رفع حوائجشان قرار می دهند تا برای روز قیامتشان که روز گرفتاری است ذخیره ای باشد و این باعث می شود که روحیه یاس و نومیدی از صفحه دل هاشان زدوده شود و در کار خود دارای نشاط گردند و احساس کنند که وحدت عمل و کسب بین آنان و اغنیا وجود دارد، اگر سرمایه دار کاسبی می کند تنها برای خودش نیست و این خود آثار نیک بسیاری دارد.
1) همان، ص 608 - 605.
و اما حسن صدقه پنهانی این است که در خفا آدمی از ریا و منت و اذیت دورتر است، چون فقیر را نمی شناسد، تا به او منت گذارد و یا اذیت کند، فائده دیگرش این است که در صدقه پنهانی آبروی فقیر محفوظ می ماند و احساس ذلت و خفت نمی کند و حیثیتش در جامعه محفوظ می ماند، پس می توان گفت که: صدقه علنی نتیجه های بیش تری دارد و صدقه پنهانی خالص تر و پاک تر انجام می شود.
و چون بنای دین بر اخلاص است، بنابراین عمل هر قدر به اخلاص نزديك تر باشد به فضیلت نیز نزدیک تر است و به همین جهت خدای سبحان صدقه سری را بر صدقه علنی ترجیح داده و می فرماید: وَ إِنْ تُخْفُوها وَ تُؤْتُوهَا الْفُقَرَاءَ فَهُوَ خَيْرُ لَكُمْ، چون کلمه «خیر» به معنای بهتر است و خدا به اعمال بندگانش با خبر است و در تشخیص عمل خیر از غیر آن اشتباه نمی کند، وَ اللهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ.
وَ مَا تُنْفِقُوا مِنْ خَيْرِ فَلِأَنْفُسِكُمْ، وَ مَا تُنْفِقُونَ إِلَّا ابْتِغَاءَ وَجْهِ اللهِ... در این آیه همان طور که گفتیم: دوباره خطاب را متوجه مؤمنین کرد اما با سیاقی که نه بشارت در آن هست و نه انذار و خشونت و این به آن جهت است که آیه، بعد از جمله وَلَكِنَّ اللهَ يَهْدِى مَنْ يَشَاءُ قرار گرفته و بر کسی پوشیده نیست که مقتضای معنای آن این است که صرفا به دعوت بپردازد، دعوتی خالی از نرمش و خشونت (هردو) تا دلالت کند بر این که ساحت گوینده و صاحب دعوت منزه است از این که دعوت، منفعتی برای او داشته باشد، بلکه منفعت آن عاید مردمی می شود که این دعوت را می پذیرند.
پس جمله: وَ ما تُنْفِقُونَ إِلَّا ابْتِغاءَ وَجْهِ اللهِ جمله ای است حالیه و حال از ضمیر خطاب است و عامل آن متعلق ظرف یعنی «فلانفسکم» می باشد.
و چون ممکن بود کسی خیال و تو هم کند که این نفعی که از ناحیه انفاق عاید انفاق گران می شود، صرف اسم است و مسمی واقعیت خارجی ندارد و واقعیت این است که انسان مال عزیز خود را که یک حقیقت خارجی است بدهد و منفعتی موهوم بگیرد.
پس انفاق در راه خدا یعنی معامله ای که یک طرفش حقیقت است و طرف دیگرش خیال، لذا دنبال آن جمله فرمود: وَ مَا تُنْفِقُوا مِنْ خَيْرِيُوَفَّ إِلَيْكُمْ وَ أَنْتُمْ لا تُظْلَمُونَ که آن چه انفاق کنید بدون کم و کاست به شما بر می گردد و کم ترین ستمی بر شما نخواهد شد.
خلاصه این منفعتی که شما را به سویش می خوانیم (که همانا ثواب های دنیایی و آخرتی است) امری موهوم نیست، بلکه امری است حقیقی و واقعی که خدای
تعالی آن را بدون این که چیزی از آن گم شده باشد و یا کم کرده باشد به شما خواهد رساند.
و اگر نام رساننده را نبرد و نفرمود: «نوف الیکم» ما آن را به شما می رسانیم بلکه فرمود: يُوَفَّ إِلَيْكُمْ به شما خواهد رسید برای همان نکته ای بود که قبلا اشاره کردیم و گفتیم سیاق گفتار، سیاق دعوت است و همان طور که مقتضی است نامی از بشارت و بیم دادن در آن برده نشود، همچنین لازم است نامی از فاعل هم برده نشود، تا گفتار خیرخواهانه ترو بی غرضانه تر باشد، همانند گفتاری باشد که گوینده ندارد، اگر به راستی منفعتی در آن باشد برای شنونده اش دارد، نه کسی دیگر. (1)
شاید بتوان از مباحث فوق این چنین نتیجه گیری کرد که انفاق یازده شرط دارد:
أَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ أَنْفِقُواْ مِنْ طَيّبَاتِ مَا كَسَبْتُمْ وَ مِمَّا أَخْرَجْنَا لَكُم مِّنَ الْأَرْضِ وَ لَا تَيَمَّمُوا الخَبِيثَ مِنْهُ تُنْفِقُونَ وَلَسْتُمْ بَاخِذِيهِ إِلَّا أَن تُغْمِضُواْ فِيهِ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللهَ غَنِيُ حَمِيدٌ (بقره، 267) ای کسانی که ایمان آورده اید، از اموال پاکیزه ای که به دست آورده اید، یا از زمین برای شما خارج ساخته ایم، انفاق کنید؛ و به سراغ قسمت های ناپاک (برای انفاق) نروید، در حالی که خودتان حاضر نیستید آن ها را بپذیرید، مگر از روی اغماض و بدانید خداوند بی نیاز و شایسته ستایش است.
آن ها دیگران را بر خود مقدّم می دارند، هر چند خود شدیداً نیازمند باشند.
لِلْفُقَرَآءِ الَّذِينَ أَحْصِرُوا فِي سَبِيلِ اللهِ (بقره، 273) 4. (انفاق شما مخصوصاً) برای نیازمندانی باشد که در راه خدا در محاصره قرار گرفته اند.
و إِن تُخْفُوهَا وَ تُؤْتُوهَا الْفُقَرَاءَ فَهُوَ خَيْرٌ لَّكُمْ (بقره، 271)
1) همان، ص 612 - 611.
هر گاه آن ها را مخفی ساخته و به نیازمندان بدهید، برای شما بهتر است.
يَأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ لَا تُبْطِلُواْ صَدَقَاتِكُم بِالْمَنَ وَالْأَذَى (بقره، 264) ای کسانی که ایمان آورده اید، انفاق های خود را با منّت و آزار باطل نکنید!
يُنْفِقُونَ أَمْوَالَهُمُ ابْتِغَاءَ مَرْضَاتِ اللهِ (بقره، 265) (کسانی که) اموالشان را برای جلب خشنودی خداوند انفاق می کنند.
(به هنگام انفاق) منّت مگذار و آن را بزرگ مشمر!
لَن تَنَالُوا الْبِرَّ حَتَّى تُنفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ (آل عمران، 92) هرگز به حقیقت نیکوکاری نمی رسید مگر این که از آن چه دوست دارید، انفاق کنید.
أَنْفِقُوا مِمّا جَعَلَکُمْ مُسْتَخْلَفِینَ فِیهِ (حديد، 7) انفاق کنید از آن چه خداوند شما را نماینده خود در آن قرار داده است.
إِنَّمَا يَتَقَبَّلُ اللّه مِنَ الْمُتَّقِينَ (مائده، 27) خداوند تنها از پرهیزگاران قبول می کند.
آن چه گفته شد در واقع قسمت مهمّی از اوصاف و شرایط لازم انفاق مقبول است، ولی منحصر به این ها نیست و با دقت و تأمّل در آیات و روایات اسلامی به شرایط دیگری نیز می توان دست یافت.
ضمناً آن چه گفته شد، بعضی از شرایط «واجب» است (مانند عدم منّت و آزار و ریاکاری) و بعضی از شرایط کمال است (مانند ایثار به نفس در موقع حاجت خویشتن)، که عدم آن، ارزش انفاق را از میان نمی برد هر چند در سطح اعلا قرار نگیرد. (1)
1) اسلام و کمک های مردمی، ص 146.
1- و نیز از حضرت امام صادق علیه السلام روایت شده که رسول خدا فرمود: کسی که اول، احسان و نیکی کند ولی بعداً سخن زننده و آزار دهنده گوید یا منت گذارد آن احسان خود را باطل نموده است. خداوند برای باطل شدن اجر صدقه با منت گذاردن و اذیت مثالی می زند و می فرماید: كَالَّذِي يُنْفِقُ مالَهُ رِئَاءَ النَّاسِ... مانند کسی که مالش را برای ریاء و دیدن مردم انفاق می کند. کسی که بر صدقه گیرنده منت می گذارد و او را آزار می دهد صدقه خود را باطل کرده مانند باطل شدن اثر خاک بر روی سنگ صاف.
2- وَ قَالَ الصَّادِقِ علیه السلام مَا شَيْءُ أَحَبَّ إِلَيَّ مِنْ رَجُلٍ سَلَفَتْ مِنِّي إِلَيْهِ يَدُ تَتْبَعُهَا أُخْتُهَا وَ أَحْسَنْتَ مُرَبَّهَا لِأَنِّي رَأَيْتُ مَنْعَ الْأَوَاخِرِيَقْطَعُ شُكْرَ الْأَوَائِلِ. (1)
امام صادق علیه السلام می فرماید: هیچ چیز برای من عزیز تر و محبوب تر از آن نیست که به مردی احسان و نیکی کنم و به دنبال آن نیکی دیگر که آن را بکمال برساند زیرا من دیدم که قطع احسان های بعدی نابود می کند سپاس و پاداش احسان های قبلی را.
آورده اند که چون حق تعالی کوه ها را بیافرید، فرشتگان سنگ ندیده بودند، گفتند: خداوندا! هیچ چیز باشد که بر سنگ غالب باشد؟ گفت: آهن. گفتند: خداوندا! چه چیز بر آهن غالب باشد؟ گفت: آتش. گفتند: خداوندا! چه چیز است که برآتش غالب باشد؟ گفت: آب. گفتند: بر آب چه چیز غالب باشد؟ گفت: خاك. گفتند: برخاک چه چیز غالب باشد؟ گفت: باد. گفتند: خداوندا! عظیم تر و غالب تر براین همه چه باشد؟ گفت: بنده ای که صدقه به دست راست بدهد و آن را پوشیده نگه دارد (چنان که دست چپ وی را از آن خبر نباشد) به نزدیک من از این همه عظیم تر است و بر همه چیز غالب تر. (2)
(تصدقوا و لو بشق تمرة)؛ صدقه بدهید اگر چه نیم خرما بود. روض الجنان، ج 1، ص 89.
آیات مورد بحث، مردم را دعوت به انفاق می کند و در مرحله اول، جهت این دعوت و غرضی را که در آن است بیان نموده و می فرماید: هدف از این کارباید خدا باشد نه مردم و در مرحله دوم صورت عمل و کیفیت آن را تبیین کرده که باید منت و اذیت به دنبال نداشته باشد و در مرحله سوم وضع آن مال را بیان می کند که باید طیب باشد نه خبیث و در مرحله چهارم مورد آن را که باید فقیری باشد که در راه خدا فقیر شده و در مرحله پنجم اجر عظیمی که در دنیا و آخرت دارد بیان نموده است.
غرض خداوند این بوده که بدینوسیله طبقات پائین را که نمی توانند بدون كمك مالی از ناحیه دیگران حوائج زندگی خود را برآورند- مورد حمایت قرار داده تا سطح زندگیشان را بالا ببرند، تا افق زندگی طبقات مختلف را به هم نزديك ساخته و اختلاف میان آن ها را از جهت ثروت و نعمات مادی کم کند.
و از سوی دیگر توانگران و طبقه مرفه جامعه را از تظاهر به ثروت یعنی از تجمل و آرایش مظاهر زندگی، از خانه و لباس و ماشین و غیره نهی فرموده و از مخارجی که در نظر عموم مردم غیر معمولی است و طبقه متوسط جامعه تحمل دیدن آن گونه خرج ها را ندارد (تحت عنوان) نهی از اسراف و تبذیر و امثال آن، جلوگیری نموده است.
در آیه مورد بحث، مثلی را که آورده مقید به آخرت نکرده و بطور مطلق فرموده: خدا انفاق شما را مضاعف می کند پس هم شامل دنیا می شود و هم شامل آخرت
مراد از ایمان نداشتن ریا کار در انفاقش به خدا و روز جزا، ایمان نداشتن او به دعوت پروردگاری است که او را به انفاق می خواند و ثواب هایی جزیل و عظیم به وی وعده می دهد
و از آیه شریفه چنین بر می آید که ریا در هر عملی که آدمی انجام می دهد مستلزم نداشتن ایمان به خدا و به روز جزا در همان عمل است.
مراد از «ابْتِغاءَ مَرْضاتِ الله» این است که انفاق گر منظورش و قصدش خودنمایی و یا هر قصدی دیگر (که نیت را غیر خالص می کند) نبوده باشد و منظور از «تَثْبِيتاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ» این است که آدمی زمام نفس را در دست داشته باشد، تا بتواند نیت خالصی را که داشته نگه بدارد و این تثبیت هم از ناحیه نفس است و هم واقع برنفس.
خدای تعالی در این آیه کیفیت مالی را که انفاق می شود بیان نموده و می فرماید: باید از اموال طیب باشد، نه خبیث، یعنی مالی باشد که فقیر به رغبت
آن را بگیرد نه به کراهت و اغماض.
خودداری مردم از انفاق مال طیب از آن جا که منشا آن ترس از فقر است و این ترس خطاست.
منافع انفاق زیادت مال و آمرزش گناهان است، يك نتیجه گیری موهوم نیست بلکه نتیجه ای است که ترتب آن بر انفاق را خدا وعده داده و وعده او حق است و او واسع است.
ترك انفاق، کفاره نمی پذیرد، پس معلوم می شود ترک انفاق از گناهان كبيره است، چون اگر از گناهان صغیره بود کفاره می پذیرفت و نیز توبه هم نمی پذیرد، چون حق الناس است.
هر کس نافرمانی خدا را بکند و حق فقرا را ندهد چنین کسی مورد رضایت خدا و مصداق «إِلَّا لِمَنِ ارْتَضى» نخواهد بود، چون در بحث شفاعت گفتیم کسی که خدا دین او را نپسندد، در قیامت شفاعت نمی کند.
امتناع ورزیدن از اصل انفاق بر فقرا، در صورتی که فقرایی باشند و احتیاج به كمك داشته باشند از گناهان كبيره مهلک تر است و خدای تعالی بعضی از اقسام این خودداری را شرک به خدا و کفر به آخرت خوانده است، مانند امتناع از دادن زکات.
صدقه آشکارا که خود تشویق و دعوت عملی مردم است به كارنيك و نيز مايه دلگرمی فقرا و مساکین است، که می بینند در جامعه مردمی رحم دل هستند که به حال آنان ترحم می کنند.
صدقه پنهانی این است که در خفا آدمی از ریا و منت و اذیت دورتر است، چون فقیر را نمی شناسد، تا به او منت گذارد و یا اذیت کند، فائده دیگرش اینست که در صدقه پنهانی آبروی فقیر محفوظ می ماند و چون بنای دین بر اخلاص است، بنابر این عمل هر قدر به اخلاص نزدیک تر باشد به فضیلت نیز نزدیک تر است.
الف) انفاق از بهترین قسمت مال انتخاب شود، نه از اموال کم ارزش.
ب) از اموالی که مورد نیاز مردم است، باشد.
ج) به کسانی انفاق کند که سخت به آن نیازمندند و اولویّت ها را در نظر گیرد.
د) (انفاق شما مخصوصاً) برای نیازمندانی باشد که در راه خدا در محاصره قرار گرفته اند.
ه) انفاق اگر مکتوم باشد، بهتر است.
و) هرگز منّت و آزاری با آن همراه نباشد.
ز) انفاق باید توأم با اخلاص و پاکی نیّت باشد.
ح) آن چه را انفاق می کند، کوچک و کم اهمّیّت بشمارد، هر چند ظاهراً بزرگ باشد.
ط) از اموالی باشد که به آن دل بسته است و مورد علاقه او است.
ی) هرگز خود را مالک حقیقی تصوّر نکند، بلکه خود را واسطه ای میان خالق و خلق بداند.
ک) و قبل از هر چیز باید انفاق از اموال حلال باشد، چرا که خداوند فقط آن را می پذیرد.
قُلْ إِنَّما أَعِظُكُمْ بواحِدَةٍ أَن تَقُومُوا للهِ مَثْنى وَ فُرادى ثُمَّ تَتَفَكَّرُوا ما بِصَاحِبِكُمْ مِنْ جِنَّةِ إِنْ هُوَ إِلَّا نَذِيرُ لَكُمْ بَيْنَ يَدَيْ عَذَابٍ شَدِيدٍ * قُلْ مَا سَأَلْتُكُم مِنْ أَجْرِ فَهُوَلَكُمْ إِنْ أَجْرِى إِلَّا عَلَى اللهِ وَ هُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ [سوره سباء، آیه 47 - 46]
«بگو: من شما را فقط به یک حقیقت اندرز می دهم [و آن] این که: دو تا دو تا ويك يك برای خدا قیام کنید، سپس درباره رفیقتان [محمّد که عمری با پاکی، امانت، صدق و درستی در میان شما زندگی کرده است] بیندیشید که هیچ گونه جنونی ندارد، او برای شما از عذاب سختی که پیش روست، جز بیم دهنده ای نیست * بگو: «هر اجر و پاداشی از شما خواسته ام برای خود شماست؛ اجر من تنها بر خداوند است و او بر همه چیز گواه است!»
«نَذِیر» به معنای «بیم دهنده»، اشاره به پیامبران الهی است که مردم را از عذاب الهی در برابر کج روی ها و بیدادگری ها و گناه و فساد، بیم می دادند.
إِنْذَار- خبری است که ترس و بیم در آن باشد چنانکه تبشیر- اخباریست که در آن سرور و شادی نهفته است. (1)
اصل جِنّ، پوشیده و پنهان بودن چیزی از دسترس حسّ است، جَنَّهُ اللّيل و أجَنَّهُ و جَنَّ عليه فَجَنَّهُ یعنی شب آن را پوشیده داشت و پنهان کرد.
جنّ علیه کذا- او را پوشاند، خدای عزّوجلّ گوید: فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ رَأَى كَوْكَباً «1» (انعام، 76).
خدای تعالی گوید: ما بِصاحِبِكُمْ مِنْ جِنَّةٍ (سباء، 46) یعنی جنون و جنون حائل و مانع ارتباط عقلانی میان نفس و عقل است. و بر آن اساس سخن خدای تعالی است که کفّار به پیامبر صلی الله علیه و آله گفتند: مُعَلَّمُ مَجْنُونُ (دخان، 14) یعنی از پریانی که او را می آموزند، با او هستند و همچنین آیه أ إِنَّا لَتارِكُوا آلِهَتِنا لِشَاعِرٍ مَجْنُونٍ (صاف ات، 36). (2)
یکم: جمله اعظکم (شما را اندرز می دهم) در حقیقت بیانگر این واقعیت است که من خیر و صلاح شما را در این سخن در نظر می گیرم نه هیچ مسئله دیگر.
دوم: تعبیر به واحدة (تنها یک چیز) مخصوصاً با تاکید به وسیله «انّما» اشاره
گویایی است به این واقعیت که ریشه تمام اصلاحات فردی و جمعی به کارانداختن اندیشه هاست، ما دام که فکر ملتی در خواب است مورد هجوم دزدان و سارقان دین و ایمان و آزادی و استقلال قرار می گیرند، اما هنگامی که افکار بیدار شد راه بر آن ها بسته می شود.
سوم: تعبیر به قیام در این جا به معنی ایستادن روی دو پا نیست بلکه به معنی آمادگی برای انجام کار است، چرا که انسان به هنگامی که روی پای خود می ایستد آماده برای انجام برنامه های مختلف زندگی می شود، بنا بر این اندیشه کردن نیاز به آمادگی قبلی دارد که انگیزه و حرکتی در انسان به وجود آید که با اراده و تصمیم به تفکر بپردازد.
در واقع آیه شریفه به موعظه همه مردم پرداخته و به آنان فرمان می دهد تا به صورت جمعی و فردی برای خداوند برپا خیزند. و چون قیام جمعی از اهمیت بیش تری برخوردار است بر قیام فردی مقدم شده است. البتّه چنین گروهی از حمایت الهی برخوردار خواهند بود، چنان که گروهی از مؤمنان (اصحاب کهف) که در راه خدا بر پا خاسته اند مورد ستایش خدا قرار گرفته، هدایت و تأیید ویژه الهی را نصیب خویش کرده اند: نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیكَ نَبَاهُم بِالْحَقّ أَنَّهُم فِتيَةٌ ءَامَنوا بِرَبِّهِم وَ زِدنهُم هُدًى * وَ رَبَطنا عَلى قُلوبِهِم اذ قاموا فَقالوا رَبُّنَا رَبُّ السَّمَوتِ وَ الارْضِ لَن نَدعوا مِن دونِهِ الهًا.... (1)حرکت این گروه قیامی خدایی و تصمیمی برای پایداری کلمه توحید بوده است. (2)
پس معنای آیه این است که به ایشان بگو: من شما را به موعظتی وصیت می کنم و آن این است که بی سر و صدا و جدا جدا، برای خاطر خدا، قیام کنید و در گوشه ای به فکر فرو روید، چون در تنهایی فکر، بهتر کار می کند، در چنین حالی درباره امر من که در طول عمرم در بین شما زندگی کردم، نیك بیندیشید و به یاد آورید که: جزرأی محکم و سدید، فکر صائب و بلند، صداقت و امانت، از من ندیدید، آن وقت خواهید فهمید که: من مبتلا به جنون نیستم و من جزبیم رسانی که قوم خود را از عذاب شدیدی که در پیش رو دارند هشدار می دهد، چیز دیگری نیستم و غرض دیگری
1) سوره کهف آیات 14 - 13. ما داستان آنان را بحق برای تو بازگو می کنیم؛ آن ها جوانانی بودند که به پروردگارشان ایمان آوردند و ما بر هدایتشان افزودیم * و دل هایشان را محکم ساختیم در آن موقع که قیام کردند و گفتند: «پروردگار ما، پروردگار آسمان ها و زمین است؛ هرگز غیر او معبودی را نمی خوانیم؛ که اگر چنین کنیم، سخنی بگزاف گفته ایم.
2) تفسیر قرطبی، ج 10، ص 238؛ المیزان، ج 13، ص 284.
ندارم و خواهید فهمید که من خیر خواه شمایم، نه خائن به شما.
سپس کلام را با جمله إِنْ أَجْرِىَ إِلَّا عَلَى اللهِ وَ هُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ تتميم کرده، تا کسی به او ایراد نکند که: هرگز این ادعای تو، یعنی توقع نداشتنت قابل قبول نیست، چون هیچ انسان عاقلی بدون هدف کاری نمی کند، جمله مورد بحث جلو این ایراد را گرفته، می فهماند که من بدون هدف نیستم و بدون مزد کار نمی کنم، ولی مزدم بر خدا است، نه برشما و خدا شاهد و ناظر عمل من است و او بر هر چیزی ناظر است نه تنها بر عمل من. (1)
نکته دیگر این که تعبیر الله بیانگر این معنی است که قیام و آمادگی باید انگیزه الهی داشته باشد و تفکری که از چنین انگیزه ای سرچشمه می گیرد ارزنده است، اصولا اخلاص در کارها و حتی در اندیشیدن خمیرمایه نجات و سعادت و برکت است.
جالب این که ایمان به الله در این جا مسلم گرفته شده بنابراین تفکر به خاطر مسائل دیگر است اشاره به این که توحید یک امر فطری است که حتی بدون اندیشه نیز روشن است.
چهارم: تعبیر به مثنی و فرادی (دو دو، يا يك يك) اشاره به این است که اندیشه و تفکر باید دور از غوغا و جنجال باشد، مردم به صورت تک نفری، یا حداکثر دو نفر دونفر قیام کنند و فکر و اندیشه خود را به کار گیرند، چرا که تفکر درمیان جنجال و غوغا عمیق نخواهد بود، به خصوص این که عوامل خود خواهی و تعصب در راه دفاع از اعتقاد خود در حضور جمع بیش تر پیدا می شود.
بعضی از مفسران نیز احتمال داده اند که این دو تعبیر به منظور این است که افکار فردی و جمعی یعنی آمیخته با مشورت را فرا گیرد، انسان باید هم به تنهایی بیندیشد و هم از افکار دیگران بهره گیرد که استبداد در فکر و رأی مایه تباهی است و همفکری و تلاش برای حل مشکلات علمی به کمک یکدیگر- در آن جا که به جنجال و غوغا نکشد مطمئنا اثر بهتری دارد و شاید به همین دلیل مثنی برفرادی مقدم داشته است.
پنجم: قرآن در این جا می گوید تتفکروا (بیندیشید) اما در چه چیز؟ از این نظر مطلق است و به اصطلاح حذف متعلق دلیل بر عموم است، یعنی در همه چیز، در زندگی معنوی، در زندگی مادی، در مسائل مهم در مسائل كوچك و خلاصه در هر کار باید نخست اندیشه کرد، ولی از همه مهم تر، اندیشه برای پیدا کردن پاسخ این چهار سؤال است:
از کجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بوده؟ به کجا می روم؟ و اکنون در کجا هستم؟
1) ترجمه تفسیر المیزان، ج 16، ص 586.
ولی بعضی از مفسران معتقدند که متعلق تفکر در این جا جمله بعد از آن است ما بِصاحِبِكُمْ مِنْ جِنَّةٍ یعنی اگر کمی تفکر کنید به خوبی در می یابید که پیامبر صلی الله علیه و آله از اتهام واهی شما در مورد جنون پاک و منزه است.
معنی اول روشن تر به نظر می رسد. اما مسلما از اموری که باید در آن اندیشید همین مسئله نبوت و صفات برجسته ای است که در شخص پیامبر اسلام و عقل و درایت او بود بی آن که منحصر به آن باشد. (1)
ششم: تعبیر صاحبکم (همنشین و دوست شما) در مورد شخص پیغمبر صلی الله علیه و آله اشاره به این است که او برای شما چهره ناشناخته ای نیست، او سالیان دراز درمیان شما بوده، او را به امانت و درایت و صدق و راستی شناخته اید، تا کنون نقطه ضعفی در پرونده زندگی او مشاهده نکرده اید، بنابراین انصاف دهید اتهاماتی که به او می بندید همه بی اساس است.
هفتم: جمله إِنْ هُوَ إِلَّا نَذِيرُ لَكُمْ رسالت پیامبر صلی الله علیه و آله را در مسئله انذار خلاصه می کند یعنی بیم دادن از مسئولیت ها، از دادگاه و کیفر الهی، درست است که پیامبر رسالت بشارت هم دارد، ولی آن چه بیش تر انسان را وادار به حرکت می کند مسئله انذار است و لذا در بعضی دیگر از آیات قرآن نیز به عنوان تنها وظیفه پیامبر صلى الله عليه و آله ذکر شده، مانند آیه 9 سوره احقاف وَ ما أَنَا إِلَّا نَذِيرٌ مُبِينُ من جزانذار کننده آشکار نیستم نظیر این معنی در سوره ص آیه 65 و آیات دیگر نیز آمده است.
هشتم: تعبیر بَيْنَ يَدَیْ عَذابٍ شَدِيدٍ اشاره به این است که قیامت چنان نزديك است که گویی پیش روی شما است و به راستی در برابر عمر دنیا نیز چنین است، این تعبیر در روایات اسلامی نیز آمده است که پیامبراکرم صلى الله عليه و آله فرمود: بُعِثْتُ أَنَا وَ السَّاعَةُ كَهَاتَيْنِ (وَضَمٍ ص الْوُسْطَى وَ السَّبَّابَةَ) (2)
بعثت من و قیام قیامت مانند این دو است- سپس انگشت اشاره و انگشت وسط خود را به هم چسبانید و نشان داد.
به طور خلاصه پیام اصلی آیه این است که در محیطی دور از هوا و هوس و امواج تبلیغاتی مسموم، دور از تعصب ها و دور از لجاجت ها، برای خدا قیام کنید و اندیشه کنید. که تنها اندرز من به شما همین است و بس!
آیا چنین آئینی را که نه تنها در این جا بلکه در موارد بسیار زیادی همین دعوت را تکرار کرده متهم به تخدیر افکار ساختن مضحک نیست؟! به خصوص این که می گوید نه فقط در حال تنهایی و انفرادی اندیشه کنید، بلکه به صورت دو
نفری و با معاضدت یکدیگر بتفکر پردازید، محتوای دعوت انبیاء را بشنوید، دلائل آن ها را مورد مطالعه قرار دهید، اگر با عقل شما هماهنگ بود پذیرا شوید. (1)
نهم: آیه شریفه درست در مقابل لجاجت و عناد جبهه تفکر را گشوده و به ما می فهماند افراد لجوج هرگز اهل تفکر و اندیشه عاقلانه نیستند به طور کلی همیشه در برابر افراد آزاده ای که تحقیق از حق را وظیفه عقلانی خود می دانند گروهی بوده اند که همچون خفّاشان از دیدن چهره حق وحشت داشته اند؛ حتی اگر صدای منادیان الهی در کنار گوش آن ها بلند می شد گوش های خود را می بستند تا صدای حق را نشنوند!
قرآن درباره گروهی از قوم نوح علیه السلام از زبان آن پیامبر بزرگ به هنگام شکایت از آن ها به درگاه پروردگار چنین نقل می کند: وَ انِّي كُلَّما دَعَوْتُهُمْ لِتَغْفِرَلَهُمْ جَعَلُوا أَصابِعَهُمْ فِي آذَانِهِمْ وَ استَتَغْشَواثِيَابَهُمْ وَأَصَرُّوا وَ اسْتَكْبَرُوا اسْتِكْباراً. (نوح، آیه 7)
«و من هر زمان آن ها را دعوت کردم که ایمان بیاورند و تو آن ها را بیامرزی، انگشتان خویش را در گوش ها قرار داده، لباس هایشان را سخت برخود پیچیدند (تا صدای مرا نشوند یا چهره مرا نبینند!) و در مخالفت لجوجانه اصرار ورزیدند و شدیداً استکبارکردند»
مشرکان مکه که گویی وارثان قوم لجوج نوح بودند نیز دست کمی از آن ها نداشتند. قرآن از آن ها چنین نقل می کند: وَ قالَ الَّذِيْنَ كَفَرُوا لَا تَسْمَعُوا لِهَذا الْقُرآنِ وَ الْغَوافِيهِ لَعَلَّكُمْ تَغْلِبُونَ؛ و کافران گفتند: به این قرآن گوش فرا ندهید و جنجال و غوغا کنید (تا مردم صدای قرآن را نشنوند) شاید پیروز شوید.» (فصّلت، آیه 27)
این گروه که اتباع و پیروانی در هر عصر و زمانی دارند؛ هرگز به خود اجازه تحقیق در مسائل را نمی دهند. آن ها بی خردان احمقی هستند که همچون خفّاش از نور آفتاب و حشت دارند؛ همیشه به تاریکی پناه می برند و به جهل افتخار می کنند؛ آن ها از همه محروم تراند، چرا که عدوی آفتاب آشکار هستند.
به طوری که راغب و دیگران گفته اند کلمه قام و ثبت و ركز به يك معنا است. (2)و
ظاهرا ریشه این لغت از قیام آدمی گرفته شده باشد، چون انسان در سایر حالاتش غیر از قیام (مانند حال نشستن و دمرو خوابیدن و دو زانو نشستن و طاق باز و به رو افتادن) آن طور که در حال قیام مسلط بر کارها و مقاصد خود هست تسلط ندارد و آن طور نمی تواند قبض و بسط و داد و ستد را انجام دهد، به خلاف حال قیام که وقتی انسان برپای خود بایستد از هر حال دیگری بهتر تعادل خود را در دست دارد و در نتیجه به تمامی اعمال خود از ثبات و حرکت، دادن و گرفتن ، اعطاء و منع و جلب و دفع مسلط تر است و نیز کنترل تمامی قوای خویش و افعال آن قوا را در دست دارد. بنابراین می توان گفت حالت قیام در تمامی شؤون معرف شخصیت آدمی است.
و به همین منوال اقامه، به معنای بپا داشتن هر چیز است به نحوی که تمامی آثار آن چیز مترتب بر آن شود و هیچ اثر و خاصیتی پنهان و مفقود نماند، مانند اقامه عدل و اقامه سنت و اقامه نماز و اقامه شهادت و اقامه حدود و اقامه دین و امثال آن.
و همچنین استقامت آدمی در یک کار این است که از نفس خود بخواهد که در باره آن امر قیام نموده آن را اصلاح کند، به طوری که دیگر فساد و نقص به آن راه نیابد و به حد کمال و تمامیت خود برسد.
معنای آیه شریفه قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحَى إِلَيَّ أَنَّمَا إِلهُكُمْ إِلهُ وَاحِدٌ فَاسْتَقِيمُوا إِلَيْهِ (1)این است که: پس به ادای حق توحید الوهیت او قیام کنید و معنای آیه إِنَّ الَّذِينَ قالُوا رَبُّنَا اللهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا (2)این است که: بر آن چه که در جمیع شؤون زندگی خود می گفتند استوار بماندند و در عقاید و اخلاق و اعمالشان به چیزی جز آن چه که موافق توحید و سازگار با آن است رکون نکردند، بلکه همواره آن را رعایت و در جمیع احوال و با هر چیز که در ظاهر و یا باطنشان مواجه می شوند حفظ می کنند.
و همچنین است در آیه فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً چون منظور از اقامه وجه اقامه نفس و واداشتن آن است بگونه ای که باید و شاید مواجه عمل شود و اقامه کردن نفس در هر امری به معنای استقامت آن در آن امر است، یعنی خواستن از نفس است به این که آن امر را اقامه کند. (3)
یکی از پیام های آیه شریفه دعوت به تفکر به دور از جّو حاکم بر جامعه است جوّی که گاه به قدری غبارآلود است که نمی توان حق را به درستی تشخیص داد.
سوال این است که چه چیزهایی فضای فکری جامعه را غبار آلود و مسموم می سازد؟ به بعضی از آن ها اشاره می کنیم.
1- غلبه جوّ شایعه سازی و شایعه پراکنی
2- رونق بازار تهمت و افتراء
3- جایگزین شدن منفعت های قومی، حزبی و گروهی به جای در نظر گرفتن مصلحت همه مردم.
دعوت قرآن به تفکر به دور از چنین فضایی برای انسان های حق طلب حاکی از آن است که چنین شرایطی می تواند حتی برای کسانی که واقعا در جستجوی حقیقت هستند گمراه کننده باشد. به همین دلیل به بحثی پیرامون دعوت قرآن به تفکر می پردازیم.
يُبَيِّنُ اللهُ لَكُمُ الْآيَاتِ لَعَلَّكُمْ تَتَفَكَّرُونَ (بقره، 266) الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللهِ قِياماً وَ قُعُوداً وَ عَلى جُنُوبِهِمْ وَيَتَفَكَّرُونَ (آل عمران، 191) قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الْأَعْمَى وَ الْبَصِيرُ أَفَلا تَتَفَكَّرُونَ (انعام، 50) إِنَّ فِي ذلِكَ لَآيَةً لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ (نحل، 11 و 69). و گاه همین جمله را به صورت رویارو مطرح ساخته می فرماید: کَذَلِکَ یُبَیِّنُ اللّهُ لَکُمْ الآیَاتِ لَعَلَّکُمْ تَتَفَکَّرُونَ: این گونه خداوند آیاتش را برای شما بیان می کند شاید اندیشه کنید (بقره، 219 و 266).
و از این قبیل در قرآن فراوان است، مانند دعوت به فقه (فهم) در آیات زیادی از قرآن، دعوت به عقل و تعقل و مدح آن ها که عقل خویش را به کار می گیرند و مذمت شدید از آن ها که فکر خود را به کار نمی اندازند که در 46 آیه از قرآن مجید وارد شده! توصیف زیادی که از علما و دانشمندان و مقام علم و دانش نموده که اگر بخواهیم همه آیات آن را گردآوری و تفسیر کنیم خود کتاب مستقلی می شود.
در این مورد همین بس که قرآن یکی از صفات دوزخیان را نداشتن تفکر و تعقل ذکر کرده است: وَ قالُوا لَوْ كُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ ما كُنَّا فِي أَصْحَابِ السَّعِيرِ دوزخيان می گویند: اگر ما گوش شنوا و عقل بیداری داشتیم در میان دوزخیان نبودیم! (که جای عاقلان در دوزخ نیست) (ملك، 10).
و در جای دیگر می گوید: اصولا افرادی که گوش دارند و نمی شنوند، چشم دارند و نمی بینند و عقل دارند و اندیشه نمی کنند، برای جهنم نامزد شده اند! وَ لَقَدْ ذَرَأَنا لِجَهَنَّمَ كَثِيراً مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لا يَفْقَهُونَ بِهَا وَ لَهُمْ أَعْيُنٌ لَا يُبْصِرُونَ بِهَا وَ لَهُمْ آذَانُ لا يَسْمَعُونَ بِها أُولئِكَ كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولئِكَ هُمُ الْغَافِلُونَ:
به طور مسلم گروه بسیاری از جن و انس را برای دوزخ قرار دادیم، نشانه آن ها اینست که عقل دارند و با آن اندیشه نمی کنند، چشم دارند و با آن نمی بینند و گوش دارند و با آن نمی شنوند، آن ها هم چون چهارپایانند، بلکه گمراه تر! آن ها همان غافلانند. (اعراف، 179) (1)
قُلْ انَّما اعِظُكُمْ بِواحِدَةٍ أَنْ تَقُومُوا اللهِ مَثْنى وَ فُرادِي ثُمَّ تَتَفَكَرُوا این سخن را پیغمبر اکرم صلى الله عليه و آله و سلم به دانشمندان لجوج و سرسختی می گوید که آلوده کفر و شرک و همه گونه فساد اخلاق بودند و به این ترتیب کلید نجات آن ها را از این گرداب های خطرناک در تفکر و اندیشه که طریق و مسیر معرفت است، معرفی می کند.
و درست به همین دلیل ریشه هر انقلاب و هرگونه تحول اساسی در اجتماعات بشری را باید در انقلاب فکری و فرهنگی جستجو کرد.
اگر معرفت امکان نداشت، اندیشه برای چه بود؟ به خصوص این که با تعبیر به «انّما» که برای حصر است روشن می سازد که کلید اصلی نجات همین است و بس!
ولی این تفکر خواه گروهی باشد یا انفرادی، باید جدی باشد و توأم با قیام الهی باشد و برای خدا، لذا می گوید: أَنْ تَقُومُوا لِلَّهِ و دور از تعصب ها و لجاجت ها و هوا و هوس ها که شرح آن در موانع شناخت به خواست خدا خواهد آمد. آیات فوق و آیات مشابه دیگر، به خوبی از انگیزه عقلانی جستجوگری در طریق معرفة الله پرده برمی دارد؛ و نشان می دهد که هیچ انسان عاقلی نمی تواند در برابر فریادهای عظیمی که از سوی فرستادگان الهی در زمینه دعوت به سوی خدا که با سرنوشت همگان پیوند نزدیک دارد، خاموش بماند و ساکت بنشیند؛ و این نخستین انگیزه تحقیقات مذهبی است. (2)
تفکر مقدمه است برای ایمان همراه عمل صالح چنان که در (سوره محمّد، آیه 2) می فرماید:
وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَ آمَنُوا بِما نُزِّلَ عَلَى مُحَمَّدٍ، وَ هُوَ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ، كَفَرَعَنْهُمْ سَيِّئَاتِهِمْ وَ أَصْلَحَ با لَهُمْ کسانی که ایمان آوردند و کارهای نیکو کردند و به آن چه بر محمد فرو فرستاده شده- که حق است و از پروردگار ایشان است- باور داشتند، خدا گناهان ایشان را شست و همه کارهای ایشان را راست کرد. و یا در آیه 75 سوره طه می فرماید: وَ مَنْ يَأْتِهِ مُؤْمِناً قَدْ عَمِلَ الصَّالِحَاتِ، فَأُولئِكَ لَهُمُ الدَّرَجاتُ الْعُلى. کسانی که با ایمان و عمل صالح نزد خدا آیند، پایگاه هایی عالی دارند. و یا در آیه 37 سوره سبأ می فرماید: وَ ما أَمْوالُكُمْ وَ لَا أَوْلَادُكُمْ بِالَّتِي تُقَرِبُكُمْ عِنْدَنَا زُلْفِی، إِلَّا مَنْ آمَنَ وَ عَمِلَ صَالِحاً، فَأُولئِكَ هُمْ جَزاءُ الضِّعْفِ بِمَا عَمِلُوا، وَ هُمْ فِي الْغُرُفاتِ آمِنُونَ.
مال ها و فرزندان شما چیزی نیست که شما را به خدا نزدیک کند، مگر کسانی که ایمان آوردند و کار نیکو کردند؛ اینان برای آن چه کرده اند پاداشی دو برابر می یابند و در غرفه های بهشت با آسودگی جای می گیرند. (1)
این پیوستگی در روایات هم مطرح شده که به چند نمونه اکتفاء می کنیم:
امام صادق علیه السلام: ایمان همه عمل است.
امام صادق علیه السلام: ایمان جزبه عمل نیست و عمل پاره ای از آن است. و ایمان جز به عمل برقرار نمی شود.
حضرت باقر علیه السلام درباره آیه: قُلْ إِما أَعِظُكُمْ بواحِدَةٍ فرمود: آن ولایت است که دسته جمعی و يا تك تك بدان توجه نمایند.
1- ریشه تمام اصلاحات فردی و جمعی به کار انداختن اندیشه هاست، ما دام که فکر ملتی در خواب است مورد هجوم دزدان و سارقان دین و ایمان و آزادی و استقلال قرار می گیرند، اما هنگامی که افکار بیدار شد راه بر آن ها بسته می شود.
2- اندیشه و تفکر باید دور از غوغا و جنجال باشد، مردم به صورت تک نفری، یا حداکثر دو نفر دو نفر قیام کنند و فکر و اندیشه خود را به کار گیرند، چراکه تفکر در میان جنجال و غوغا عمیق نخواهد بود، به خصوص این که عوامل خود خواهی و تعصب در راه دفاع از اعتقاد خود در حضور جمع بیش تر پیدا می شود.
3- یکی از وظایف انبیا، موعظه مردم است.
4- تنها به حرف اکتفا نکنید، باید به پا خواست.
5- آن چه مهم است قیام خالصانه برای خداست، تعداد و نفرات نقش اصلی را ندارد.
6- قیام سه عنصر لازم دارد: خلوص «اللهِّ» رهبر، «بِصاحِبِكُمْ» فکر و برنامه. «تَتَفَكَّرُوا»
حرکت ها و انقلاب هایی که برای خدا نباشد و برخاسته از عقده ها و هوس ها و برای کسب ثروت باشد به جایی نمی رسد. اگر انقلاب همراه با فکر و برنامه جامع نباشد و یا رهبرالهی همراه و مصاحب با انقلابیون نباشد به نتیجه ای نمی رسد و بقا و برکاتی نخواهد داشت.
7- پیامبر، کوچک ترین نقطه ضعف روحی ندارد. او سال ها در میان شما زندگی کرده و همه او را به عقل و درایت می شناسید و نسبت جنون به او ناشی از بی فکری است.
8- رهبر، الهی هم نشین و هم سخن با مردم است.
9- خداوند حامی پیامبران است و تهمت ها را از آنان دفع می کند.
10- با این که کار پیامبران بشارت و هشدار است، امّا هشدار بیش تر مورد توجّه قرآن است، زیرا افراد غافل به هشدار نیاز بیش تری دارند.
11- عذاب، پیش روی شماست، اگر در راه خدا قیام نکنید، هم در دنیا گرفتار می شوید و هم قیامت دور نیست. بَيْنَ يَدَيْ عَذَابٍ (1)
1) تفسیر نور، ج 7، ص 461.
لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ حَتَّى تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ وَ مَا تُنْفِقُوا مِنْ شَيْءٍ فَإِنَّ اللَّهَ بِهِ عَلِيمٌ [سوره آل عمران، آیه 92]
«هرگز به نیکی دست نمی یابید و از نیکان نمی شوید مگر این که از آن چه دوست می دارید انفاق کنید؛ و هرچه را انفاق کنید پاداش آن را نزد خدا خواهید یافت، زیرا خدا به انفاق شما داناست.»
راغب می گوید: کلمه «بر» (بفتحه باء) در مقابل کلمه «بحر» می باشد و به معنای خشکی است و چون اولین تصوری که از خشکی ها و بیابان ها به ذهن می رسد، وسعت و فراخنای آن است. لذا کلمه «بر» (بکسره باء) را از آن گرفتند تا در مورد توسع در فعل خیر استعمال کنند.
در این که مقصود در این جا از کلمه بر چیست؟ مفسران گفتگوی بسیار دارند، بعضی آن را به معنی بهشت و بعضی به معنی پرهیز کاری و تقوی و بعضی به معنی پاداش نيك گرفته اند، ولی آن چه از آیات قرآن استفاده می شود این است که بر، معنی وسیعی دارد و به تمام نیکی ها اعم از ایمان و اعمال پاک گفته می شود، چنان که از آیه 177 سوره بقره استفاده می شود که ایمان به خدا و روز جزا و پیامبران و کمک به نیازمندان و نماز و روزه و وفای به عهد و استقامت در برابر مشکلات و حوادث همه از شعب بر محسوب می شوند.
بنابراین رسیدن به مقام نیکوکاران واقعی، شرایط زیادی دارد که یکی از آن ها انفاق کردن از اموالی است که مورد علاقه انسان است، زیرا عشق و علاقه واقعی به خدا و احترام به اصول انسانیت و اخلاق، آن گاه روشن می شود که انسان برسر دو راهی قرار گیرد، در يك طرف مال و ثروت یا مقام و منصبی قرار داشته باشد که مورد علاقه شدید او است و در طرف مقابل خدا و حقیقت و عواطف انسانیت و نیکو کاری، اگر از اولی بخاطر دومی صرف نظر کرد معلوم می شود که در عشق و علاقه خود صادق است و اگر تنها در این راه از موضوعات جزئی حاضر بود صرف نظر کند، معلوم می شود عشق و علاقه معنوی او نیز بهمان پایه است و این مقیاسی است
برای سنجش ایمان و شخصیت. (1)
با توجه به اشتقاق لغوی «برّ» که به معنای توسعه در خیر است؛ در قرآن، ایمان و عمل صالح و جهاد و نماز و وفای به عهد، از نمونه های بِرّ معرفی شده اند. لَيْسَ الْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَكُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ وَ لكِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِوَ الْمَلائِكَةِ وَ الْكِتابِ وَالنَّبِيِّينَ وَ آتَى الْمَالَ عَلَى حُبّهِ ذَوِي الْقُرْبِى وَ الْيَتَامى وَ الْمَسَاكِينَ وَ ابْنَ السَّبِيلِ وَ السَّائِلِينَ وَ فِى الرِّقَابِ وَ أَقامَ الصَّلاةَ وَ آتَى الزَّكَاةَ وَالْمُوفُونَ بِعَهْدِهِمْ إِذَا عاهَدُوا وَ الصَّابِرِينَ فِي الْبَأْسَاءِ وَ الضَّرَاءِ وَ حِينَ الْبَأْسِ أُولِئِكَ الَّذِينَ صَدَقُوا وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُتَّقُونَ (يوسف، 101).
در قرآن همگان توصیه شده اند که در انجام «برّ» یک دیگر را یاری کنند. تَعاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ و در این آیه نیز می فرماید که شما هرگز به این گوهر گرانب ها نمی رسید، مگر آن که از آن چه دل پسند شماست و آن را دوست می دارید، انفاق کنید. (2)
در آیاتی از قرآن، بِرّیا مشتقّات آن با مادّه «تقوا» با هم ذکر شده است. برخی مفسّران، این دو واژه را دارای مفهومی واحد می دانند. برخی نیز مفهوم این دو واژه را متفاوت، امّا مکمّل یک دیگر می شمرند؛ بدین ترتیب که بِرّ را اموری ایجابی، مانند عمل صالح، طاعت، توسّع در کارنيك و انجام دادن او امرالهی دانسته و تقوا را اموری سلبی، مانند دوری از گناهان و هوای نفس و پرهیز از عذاب الهی شمرده اند. بِرّ و تقوا در مفهوم تفاوت دارند؛ امّا در مصداق متساوی و متّحدند؛ زیرا مصداق بِرّ، مصداق تقوا نیز هست و به عکس و آیاتی مانند ولکنّ البِرَّمَنِ اتَّقی (بقره، 189)، ولكنَّ البرَّمَن ءَامن باللهِ و... و أولئِكَ هُمُ المُتَّقونَ (بقره، 177) نشانه وحدت مصداقی است، نه مفهومی. شایان ذکر است که تقوا اگر به تنهایی به کار رود، همه مصادیق و موارد بر را در بِرّ می گیرد؛ ولی هر گاه در کنار واژه بِرّ باشد، بِرّ به جنبه ایجابی (انجام دادن کار خوب) و تقوا بر جنبه سلبی (ترک کاربد) دلالت می کند. (3)
در آیه شریفه 267 سوره بقره آمده است: یا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا انْفِقُوا مِنْ طَيِّبَاتِ مَا كَسَبْتُمْ وَ مِمّا اخْرَجْنَا لَكُمْ مِنَ الارْضِ ... ای ایمان آورندگان از دستاوردهای نیکوی خویش و از آن چه برایتان از زمین رویا ندیم انفاق کنید.
غذای مانده، لباس مندرس و پاره میوه گندیده، لوازم زاید و مانند این ها را انفاق
نکنید که بی ارزش اند، بلکه از چیزهای خوب و ارزشمند خود انفاق کنید. و حتّی در آیه مورد بحث به فراتر از این دستور می دهد که نه تنها از دستاوردهای خوب و ارزشمند خود انفاق کنید، بلکه چیزی را در راه خداوند به نیازمندان بدهید که خود دوست می دارید. همان غذایی که خود می خورید در انفاقتان به نیازمندان بخورانید. همان جامه ای که بر تن فرزندان خود می کنید، بر فرزندانشان بپوشانید و همان آسایشی که برای خود و خانواده خود می خواهید، برای آنان بخواهید و فراهم آورید.
در نظام ارزشی اسلام، آن چه که اهمّیّت دارد، کیفیت و چگونگی عمل است نه کمیت و مقدار آن. گاهی یک دانه خرمای انفاق شده از هزاران دانه خرمای دیگر با ارزش تر است؛ چرا که شاید از مال حلال نبوده باشد و یا انفاق به قصد ریا انجام شده باشد. (1)
آیه درصدد توبیخ کسانی است که اموالشان را بردین خدا ترجیح می دهند و درعین حال ادعای دوستی با خدا و انبیاء داشته و خود را اهل تقوا می دانند! لذا می فرماید: شما بر این ادعا صادق نیستید! چرا که شما اموال زبده و گران بهای خود را بیش از خدا و راه خدا دوست می دارید! و در بذل آن بخل می ورزید و جز اموال پس مانده ها و بنجل را در راه او انفاق نمی کنید، چیزی را انفاق می کنید که دل ها تعلقی به آن ندارد. و اعتنایی به از بین رفتن آن و گم شدنش نمی کند با این که هیچ کس به خیر و برّ نمی رسد مگر با انفاق چیزی که دوست دارد و زبده مال او باشد. چون راه خدا گنجینه ای است که اموال پسندیده شما در آن فوت نمی شود. (2)
از انضمام این آیه با آیه 177 سوره بقره (3)به دست می آید که انفاق مال- با داشتن علاقه شدید به آن- یکی از ارکان بر است. (4)
فلسفه رسیدن به برّ در صورت انفاق آن در راه خداوند این است که خداوند متعال به عنوان خالق انسان ها از تعلق قلبی او به آن چه به دست آورده و جمع کرده است، مطلع است چرا که این جزء غریزه انسان است. انسان دوست دارد مال را جمع کند و
1) مثال های زیبای قرآن، ج 1، ص 113.
2) الميزان فی تفسیر القرآن، ج 3، ص 345. (با تلخیص).
3) لَيْسَ الْبِرَّأَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَكُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ وَلَكِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ الْمَلَائِكَةِ وَ الْكِتَابِ وَالنَّبِيِّينَ وَ آتَى الْمَالَ عَلَى حُبِّهِ ذَوِي الْقُرْبَى وَ الْيَتَامى وَ الْمَسَاكِينَ وَ ابْنَ السَّبِيلِ وَ السَّائِلِينَ وَ فِي الرِّقَابِ وَ أَقامَ الصَّلاةَ وَ آتَى الزَّكَاةَ وَ الْمُوفُونَ بِعَهْدِهِمْ إِذا عَاهَدُوا وَ الصَّابِرِينَ فِي الْبَأْسَاءِ وَ الضَّرَّاءِ وَ حِينَ الْبَأْسِ أُولَئِكَ الَّذِينَ صَدَقُوا وَأُولئِكَ هُمُ الْمُتَّقُونَ.
4) همان.
بشمارد. (1)که مثلا دیروز فلان مقدار بوده و امروز به فلان مقدار رسیده و کانه این غریزه جزء نفس آدمیان است. به طوری که اگر قسمتی از آن را از دست بدهد، مثل این است که جزئی از جان خود را از دست داده، پس مجاهدت انسان در انفاق مال، بیش تر و دشوارتر از سایر عبادات و اعمال است، چون در آن ها فوت و زوال و کمبود، چشم گیر نیست.
وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ شَيْءٍ فَإِنَّ اللهَ بِهِ عَلِیمٌ این آیه انفاق کنندگان را تشویق می کند به این که با انفاق مال از کفشان بیرون نمی رود، بلکه خدایی که دستور انفاق به آنان داده، به انفاقشان و آن چه انفاق می کنند، آگاه است (2)
1- یگانه راه رسیدن به مقام نیکوکاران، انفاق خالصانه از امور مورد علاقه است.
2- در مکتب اسلام، هدف از انفاق تنها فقرزدایی نیست، بلکه رشد انفاق کننده نیز مطرح است. دل کندن از محبوب های خیالی و شکوفا شدن روح سخاوت، از مهم ترین آثار انفاق برای انفاق کننده است.
3- دلبستگی به دنیا سبب محروم شدن از رسیدن به مقام برّ است.
4- سعادتِ فرد در سایه نگاه اجتماعی و کریمانه اوست.
5- بهترین چیز دوست داشتنی برای انسان «جان» است. پس شهدایی که جان خود را در راه خدا می دهند، به بالاترین مقام بِرّ می رسند.
6- آن چه را که خود دوست می داری انفاق کن، نه آن چه را که بینوایان دوست می دارند. زیرا ممکن است فقرا به جهت شدّت فقر، به اشیای ناچیز نیز راضی باشند. مِمَّا تُحِبُّونَ، نه
7- انسانی که تربیت الهی یافته، اسیر مال و ثروت نیست، بلکه حاکم بر آن هاست.
8- در انفاق، اصل کیفیّت است، نه کمیّت.
9- اسلام، مکتب انسان دوستی است نه مال دوستی.
10- در انفاق نه افراط و نه تفریط، تنها بخشی از آن چه را دوست داری، انفاق کن؛ مِمَّا تُحِبُّونَ «من» بیانگر تبعیض است.
11- محبت به مال در نهاد هر انسانی هست: مِمَّا تُحِبُّونَ آن چه خطرناك است، شدّت محبّت است که مانع انفاق شود. وَ إِنَّهُ لِحُبِّ الْخَيْرِ لَشَدِيدٌ (عادیات، 8)
12- مهم انفاق است حتّی اگر اندك باشد. وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ شَيْءٍ آرى يك برگ زرد روی آب، می تواند کشتی صدها مورچه شود.
13- حال که خداوند انفاق ما را می بیند، چرا در کمّ و کیف آن کوتاهی کنیم؟ بیایید بهترین ها را انفاق کنیم. فَإِنَّ اللهَ بِهِ عَلِيمٌ (1)
در عرف هر مجتمعی، آن چه خوب باشد، بِرّ شمرده می شود؛ براین اساس، در عصر نزول وحی، مخاطبان قرآن، آداب و رسوم اجتماعی برخاسته از افسانه ها و خرافه ها را نیز بِرّ می دانستند. از نظر قرآن، بِرّ پایه عقلی و منطقی دارد و کارهای خرافی، گرچه در جامعه ای مرسوم شده باشد، بِرّ نیست؛ (2)از این رو بِرّ را تعریف و مصادیق آن را تبیین می کند و در برخی آیات نیز با پندار باطل جاهلی مبارزه و برّ بودن برخی رسوم باطل آنان را نفی می کند؛ مانند:
قرآن، این کار آنان را بی ارتباط با برّ دانسته و دستور وارد شدن به خانه ها از درهای آن را داده است: لَیْس الْبِرُّبِأَن تَأْتُوا الْبُیُوتَ مِنْ ظُهُورِهَا وَلِکنَّ الْبِرَّمَنِ اتَّقَی وَ أتُوا الْبُیوتَ مِنْ أَبْوابِها. (بقره، 189)
در سبب نزول آیه گفته شده: در جاهلیّت، هنگامی که کسی به خواسته خویش نمی رسید به سبب طیره و بدیمنی مرتکب چنین اعمالی می شد یا هنگامی که مُحْرم بود، برای سخت گیری بیش از حد برخود، چنین می کرد. (3)امر به وارد شدن در خانه ها از درهای آن وَ أْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ أَبْوابِها در برخی روایات به پذیرش ولایت اهل بیت تأویل شده است. (4)حضرت علی علیه السلام در تفسیر آن فرمود: خانه هایی که خدا فرمان داده از درهای آن وارد شوند، ما [اهل بیت] هستیم؛ پس هر که با ما بیعت و به ولایت ما اقرار کند، به خانه ها از درهایش وارد شده و هرکس با ما مخالفت ورزد و غیر از ما را برتری
دهد، از پشت خانه ها به آن ها درآمده است. (1)
در این آیه، برخی مصادیق بِرّ در شؤون سه گانه آدمی، یعنی عقیده، خُلق و عمل تبیین شده است:
ایمان به خدا، معاد، فرشتگان، کتاب های آسمانی و پیامبران؛
بخشیدن مال به خویشاوندان، یتیمان، بینوایان، در راه ماندگان، گدایان و در راهِ آزاد کردن بردگان؛
برپا داشتن نماز؛
پرداختن زکات؛
وفا به عهد و پیمان ها؛
پایداری در سختی ها و زیان ها و هنگام جنگ؛
صداقت؛
پرهیزکاری و پرواپیشگی که در آیه 189 (بقره، 2) نیز بیان شده است.
در آیات 14 وَ بَرّا بِولِدَیْهِ وَ لَمْ یَکُنْ جَبّاراً عَصِیّاً و 32 وَ بَرّاً بِوَالِدَتي وَ لَمْ يَجْعلني جَبّاراً شَقيّاً سوره مریم رفتار شایسته دو پیامبرالهی، حضرت یحیی و عیسی علیهما السلام در برابر پدر و مادر و خودداری از زورگویی و نافرمانی آنان ستوده شده است؛ البتّه این مصاديق يكسان و در عرض هم نیستند؛ بلکه برخی از قبیل مقوّمند؛ به گونه ای
که بدون آن ها، بِرّ تحقّق نمی یابد و برخی دیگر از قبیل علایم و آثار آن به شمار می آیند.
در روایات نیز مصادیق فراوانی برای بِرّ ذکر شده که برخی از آن ها عبارت است از ایمان به خدا، «2» توحید، «3» سود رساندن به بندگان خدا، «4» فرو خوردن خشم، درگذشتن از لغزش های بدکاران، ترحّم بر تهی دستان، وارسی حال همسایگان، اعتراف به برتری صاحبان فضل، «5» دوستی و دشمنی و پیوند و جدایی و خشم و خشنودی برای خدا، کار کردن برای خدا، دعوت به سوی خدا، خشوع برای خدا و احسان در راه او، «6» کشته شدن در راه خدا، «7» هم رنگی و هماهنگی ظاهر و باطن آدمی و خلوت و جلوت او، «8» سلام کردن، «9» سخاوت، نیکوسخن گفتن، صبر بر آزار، «10» کتمان نیازمندی، کتمان صدقه، کتمان بیماری و مصیبت، «11» برپاداشتن فرایض و پرهیز از محرّمات و صیانت خویشتن از غفلت در امور دینی. (1)
(12) . بحار الانوار، ج 82، ص 181.
«12»أُولئِکَ اَلَّذِینَ صَدَقُوا. (بقره، 177) ابرار که به اصول پنج گانه اعتقادی [مذکور در آیه]، ایمانی راسخ دارند و در موارد شش گانه مذکور [در آیه]، انفاق می کنند و برپا دارندگان نماز و پرداخت کنندگان زکاتند و به پیمان های سه گانه و فامی کنند و در موارد سه گانه صبر [بأساء، ضرّاء، حين البأس] شکیبا و پایدارند، اینان در ایمان خود صادقند، نه کسانی که ایمان را با زبان اظهار می کنند؛ ولی دل هایشان ایمان نیاورده است. (2)
حصر در جمله «أولئِك الَّذين صَدقوا» تأكيدى بر تعريف و بیان حدّ و بدین معنا است که اگر [برجستگان از] اهل صدق و صداقت را می جویی، آنان همان ابرارند. (3)
و أُولئِکَ هُمُ اَلْمُتَّقُونَ. (بقره، 177) ابرار که ابعاد اعتقادی دین را باور دارند، از دارایی های خود برای دست گیری از
1) (2). بحارالانوار، ج 74، ص 137. (3). همان، ج 24، ص 303. (4). همان، ج 74، ص 137. (5). همان، ج 24، ص 303. (6). تحف العقول، ص 21. (7). بحارالانوار، ج 74، ص 62. (8). کنز العمّال، ج 3، ص 24. (9). بحارالانوار، ج 73، ص 7. (10). همان، ج 68، ص 89، 311، 354. (11). تحف العقول، ص 295
2) المنار، ج 2، ص 122.
3) المیزان، ج 1، ص 429.
مستمندان بهره می گیرند؛ وظایف عبادی و اجتماعی خویش را انجام می دهند و در نبرد با دشمنان دین استقامت می ورزند، تقوا پیشگان حقیقی اند. (1)حصر در جمله «أولئِكَ هُم المُتَّقون» بیانگر کمال تقوا است؛ زیرا اگر برّ و صدق به مرحله تمام نرسد، تقوا نیز کامل نخواهد شد. (2)
وَ المُوفونَ بِعَهْدِهِمْ إِذا عهَدوا؛ «و وفاداران به پیمان خویش، چون پیمان بندند.» (بقره، 177) گرچه وفای به عهد در این آیه مطلق است و هر پیمان و التزام و عقدی را شامل می شود، به قرینه جمله «إذا عهَدوا» شامل ایمان و التزام به احکام آن نمی شود؛ زیرا التزام به ایمان و لوازم آن، به زمانی خاص مقیّد نیست. (3)در سوره انسان در وصف ابرار آمده است که به نذر خود وفا می کنند: يُوفُونَ بِالنَّذر (انسان، 7) در برخی روایات، وفا به نذر، برپای بندی به ولایت اهل بیت علیهم السلام که در موطن میثاق گیری (عالم ذر) از آنان گرفته شده، تطبیق شده است. (4)شایان ذکر است که شأن نزول این آیه، شکیبایی وصف ناپذیر علی بن ابی طالب، حضرت فاطمه زهرا و حسن و حسین علیهما السلام است. (5)
الصبرينَ في البَأساءِ و الضَّراءِ و حينَ البأسِ؛ «وشكیبایان در سختی و تنگ دستی و در زیان و هنگام کارزار.» (بقره، 177) دو خُلق وفا و صبر که یکی (صبر) مقتضایش سکون است و دیگری (وفا) به حرکت تعلق می گیرد، دربردارنده همه اخلاق نیک نیست؛ امّا هرگاه این دو تحقّق یابد، دیگر خلق های نیکو نیز محقّق می شود. (6)
پایداری، پایه اصیل هر طاعت و پاکی است؛ از این رو از عوامل راه یافتن ابرار، به بهشت شمرده شده: وَ جَزل- هم بِما صَبر واجَنّةً (دهر، 12) و هنگام ورود بهشتیان به بهشت، فرشتگان در خوشامدگویی به آنان از پایداریشان در دنیا یاد می کنند: سَلَمٌ عَلَیْکُم بِمَا صَبَرْتُمْ. (رعد، 24)
وَ يَخافون يَوماً كان شَرُّه مُستَطيراً؛ «و از روزی که بدی و سختی آن فراگیر است می ترسند» (انسان، 7)، إِنَّا نَخَافُ مِن ربِّنا يَوماً عَبوساً قَمطَریراً «ما از پروردگارمان در روزی که دژم و دشوار است می ترسیم.» (انسان، 10) خداوند در دو آیه یادشده، ابرار را براثر داشتن هراسِ قیامت می ستاید.
إنَّما نُطْعِمُكُم لوجهِ اللهِ لا نُرِيدُ مِنكُم جَزاءُ و لا شُکورً؛ «ما برای خشنودی خدا شما را اطعام می کنیم و پاداش و سپاسی از شما نمی خواهیم.» (انسان، 9) رمز اخلاص ابرار، آن است که به خدا، رسالت و معاد، ایمانی از روی رشد و بصیرت دارند و خود را بنده مملوک پروردگار دانسته، خود را مالک هیچ نفع و ضرری نمی دانند. آنان جز آن چه را خدا خواسته و بدان خشنود است، چیزی نمی خواهند و به چیزی خشنود نیستند؛ پس اراده خدا را بر اراده خود مقدّم داشته و بر مخالفت با نفس و دشواری طاعت، صبر پیشه کرده اند. (1)در برخی روایات و نیز از سعید بن جبیر و مجاهد نقل شده است. (2)امیرمؤمنان علیه السلام [که این آیات درباره وی نازل شده] هرگز إِنَّما نُطْعِمُکم را بر زبان نیاورد؛ بلکه خداوند از دل وی خبر داد. (3)
در برخی آیات آمده که دست یابی به برّ، جز از راه انفاق محبوب، ممکن نیست: لن تَنالُوا البرَّحتّى تُنفِقُوا ممّا تُحبّون؛ «هرگز به نیکوکاری نخواهید رسید، مگر آن که از آن چه دوست دارید، انفاق کنید». (آل عمران، 92)
انفاق مال، یکی از ارکان برّ است که تحقّق آن جز با اجتماع آن ها انجام نمی پذیرد و این که انفاق را در این آیه، غایتی برای دست یابی به بِرّ قرار داده، نشانه عنایت و اهتمام بیش تری به رکن مذکور (انفاق) است و این بدان جهت است که وابستگی قلبی به مالی که انسان اندوخته، از غرایز آدمی است؛ به گونه ای که گویا مال، جزئی از جان او است و با دادن مال، گویی بخشی از جان خود را می دهد؛ برخلاف دیگر عبادت ها و اعمال که در آن ها فوت، زوال و کمبود چشم گیر نیست. (4)در آیه 177 بقره نیز دادن مال محبوب به خویشاوندان و یتیمان و بینوایان و در راه ماندگان و خواهندگان و در [راه آزادی] بردگان، از مصادیق بِرّ شمرده شده است؛ بدین معنا که
علاقه به مال، نیکان را از صَرف آن در راه رهایی مستمندان باز نمی دارد. (1)
رسول خدا صلی الله علیه و آله در پاسخ پرسشی درباره «أتَی المَال» فرمود: مقصود این است که مال خود را در راه خدا می دهی؛ در حالی که نَفْست تو را از عمر درازو فقر می ترساند (2): و لکِنَّ اَلْبِرَّ... وَ آتَی اَلْمالَ عَلی حُبِّهِ... از مهم ترین مظاهر ایمان و عمل صالح، انفاق در راه خدا است. انفاق، معیار جدایی ایمان راستین و ادّعایی است. (3)«5» گرچه تعبیر «ءاتی المالَ» در این آیه، شامل صدقات مستحب و واجب هر دو می شود، «أتی الزَّکوةَ» در پایان آیه شاهد است که زکات واجب از آن اراده نشده است. (4)به گفته برخی مفسّران، «ءاتى المال» اعمّ از انفاق است؛ زیرا شامل قرض نیز می شود؛ چنان که هبه معوّضه و هدیه نیز از مصادیق آن به شمار می آیند. (5)
ابرار در سوره انسان نیز بر اثر اطعام و بخشیدن طعام مورد علاقه و نیاز خویش ستوده شده و عمل آنان از مصادیق روشن انفاق محبوب به شمار آمده است: وَ یُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلی حُبِّهِ مِسْکینا وَ یَتیما وَ اَسیرا. (انسان، 8) از امام رضا علیه السلام درباره این آیه پرسیده شد: حبّ خدا یا دوستی مال؟ فرمود: دوستی طعام. (6)
ضمیر «علی حبّه» در آیه 177 بقره نیز می تواند به «الله» یا به «ایتاءِ المال» بازگردد. اگر به «ایتاءِ المال» برگردد، یعنی مال را با میل و رغبت به مستمندان می پردازند؛ هم چنین ضمیر «حبّه» در آیه 8 انسان، می تواند به «الله» برگردد. (7)
انفاق محبوب ها در راه خدا، از بزرگ ترین ابزارهای ارزیابی و آزمایش ایمان درست از ایمان فاسد است؛ زیرا در چنین انفاقی، دوستی با خدا که باید بردوستی مال و غیر آن چیره شود، ظهور و بروز می یابد. (8)
مسلمانان صدر اسلام با الهام از این آیات می کوشیدند تا از محبوب ترین اموال خود انفاق کنند.
برخی گفته اند: خداوند در قرآن خیراتی را مصادیق بِرّمی شمارد و در آیه لَنْ تَنالُوا اَلْبِرَّ حَتّی تُنْفِقُوا مِمّا تُحِبُّونَ می فرماید: اگر همه این خیرات را نیز بیاورید، به فضیلت
برّ نمی رسید، مگر این که از آن چه دوست دارید، انفاق کنید و معنای آن این است که انفاقِ محبوب، برترین طاعت ها است. (1)
وَ إِقَامِ الصَّلَوةِ «و نماز به پا دارد.» (بقره، 177) ابرار، هم اهل نمازند و هم حقیقت آن را به پا می دارند. به پا داشتن نماز راستین، به معنای توفیق یافتن ابرار در دست یابی به آثار و برکاتی است که قرآن برای نماز بر می شمرد؛ مانند ذکر و ياد خدا: أَقِمِ الصَّلَوهَ لِذِکْرِی (طه، 14) و بازداشتن فرد و جامعه از فحشا و منكر: الصَّلوهَ اِنَ الصَّلوهَ تَنْهی عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْکَرِ (عنكبوت، 45) و نجاتِ انسان از بی قراری هنگام سختی و نداری و از انحصار طلبی و بخل هنگام توانگری: إِنَّ الإِنسَنَ خُلِقَ هَلُوعًا * إِذا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعًا * وَ إِذَا مَسَّهُ الْخَيْرُ مَنُوعاً * إِلَّا المصُلّين. (معارج، 19 - 22)
ءاتَى الزَّكوةَ. (بقره، 177) فعل «اتی» و ذکر زکات در کنار نماز، قرینه بر انفاق «مالی» است، نه زکات به معنای تطهیر نفس و ازاله رذایل اخلاقی از آن. (2) افزون بر اوصافی که به یکی از شؤون سه گانه عقاید، اخلاق و رفتار ابرار باز می گردد، در قرآن اوصاف جامعی مانند وصف «عباد الله» (بندگان خدا) برای برخی از آنان ذکر شده است. در سوره انسان پس از تبیین نعمت های بهشتیِ ابرار، از آنان با وصف «عبادالله» یاد می کند. ذکر این وصف، بر اثر آراستگی آنان به زیور بندگی و پرداختن آنان به لوازم بندگی است. (3)
روایت شده که ابن عمر از پیغمبر درباره آیه لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ... سؤال کرد حضرت فرمود: مراد این است که بنده مال خود را انفاق کند در حالی که بخیل است و به دنیا آرزومند است و از فقر می ترسد. (4)
امام صادق علیه السلام «شِکَر» انفاق می کرد! از آن حضرت پرسیدند: چرا شِکَر انفاق می کنید؟
حضرت فرمود: من شکر زیاد دوست دارم و خداوند در قرآن دستور داده از بهترینِ چیزهایی که دوست دارید انفاق کنید، بدین جهت شکر انفاق می کنم! (1)
وقتی برای آن حضرت سفره غذا پهن می کردند و غذاها چیده و آماده خوردن می شد، حضرت ظرف بزرگی طلب می کردند، سپس از هر غذا، مقداری برمی داشتند و داخل آن ظرف می گذاشتند و سفارش می کردند آن را به نیازمندان بدهند و بعد شروع به خوردن غذا می نمودند! (2)
حضرت فاطمه علیها السلام توجه ویژه ای به پرداخت صدقه به فقرا داشتند و هیچ مستمند و نیازمندی از در خانه اش دست خالی باز نمی گشت؛ نمونه بارزانفاق و ایثار آن بزرگوار، بخشش «لباس عروسی» به زن فقیر، آن هم در شب عروسی است. نقل شده که پیامبراکرم صلی الله علیه و آله در عروسی فاطمه زهرا علیها السلام یک دست پیراهن نو به دخترش داده بود تا در شب عروسی بپوشد. هنگامی که موکب عروس رهسپارخانه حضرت على علیه السلام بود، زن سائلی پیش آمد، و در برابر عروس اظهار احتیاج نمود. فاطمه علیها السلام که در آن وقت دو پیراهن داشت؛ یکی کهنه و دیگری نو، به مصداق آیه لَنْ تَنالُوا اَلْبِرَّ حَتّی تُنْفِقُوا مِمّا تُحِبُّونَ: [3] هرگز به نیکی دست نمی یابید و از نیکان نمی شوید، مگر این که از آن چه دوست می دارید، انفاق کنید. پیراهن نو را به فقیر بخشید. فاطمه علیها السلام مظهر تقوا و ایثار، همراهان را به دور خود جمع کرد، و بی درنگ «لباس عروسی» را از تن درآورد و به آن زن فقیر بخشید. حضرت با این عمل، دیگری را برخود مقدم داشت. این عمل وی به قدری جالب و این فداکاری، به اندازه ای بزرگ است که تاکنون تاریخ نتوانسته نمونه ای از آن را در خاطره خود ثبت نماید. آری، زهرای اطهر با همان لباس معمولی به خانه شوهر رفت و سند ایثار در چهره درخشان زندگی اش ثبت گردید. (3)
یکی از یاران پیامبر صلى الله عليه و آله بنام ابو طلحه انصاری در مدینه نخلستان و باغی داشت بسیار مصفا و زیبا، که همه در مدینه از آن سخن می گفتند، در آن چشمه آب صافی بود که هر موقع پیامبر صلی الله علیه و آله به آن باغ می رفت از آن آب میل می کرد و وضو می ساخت و علاوه برهمه این ها
آن باغ درآمد خوبی برای ابو طلحه داشت، پس از نزول آیه فوق به خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله آمد و عرض کرد: می دانی که محبوب ترین اموال من همین باغ است و من می خواهم آن را در راه خدا انفاق کنم تا ذخیره ای برای رستاخیز من باشد، پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: بخ بخ ذلك مال رابح لك: آفرین برتو، آفرین برتو، این ثروتی است که برای تو سودمند خواهد بود، سپس فرمود: من صلاح می دانم که آن را به خویشاوندان نیازمند خود بدهی، ابو طلحه دستور پیامبر صلی الله علیه و آله را عمل کرد و آن را درمیان بستگان خود تقسیم کرد (1).
در قرآن همگان توصیه شده اند که در انجام «برّ» یک دیگر را یاری کنند. تَعاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ و در این آیه نیز می فرماید که شما هرگز به این گوهر گران بها نمی رسید، مگر آن که از آن چه دلپسند شماست و آن را دوست می دارید، انفاق کنید.
در نظام ارزشی اسلام، آن چه که اهمّیّت دارد، کیفیّت و چگونگی عمل است نه کمیّت و مقدار آن. گاهی یک دانه خرمای انفاق شده از هزاران دانه خرمای دیگر با ارزش تر است؛ چرا که شاید از مال حلال نبوده باشد و یا انفاق به قصد ریا انجام شده باشد.
آیه در صدد توبیخ کسانی است که اموالشان را بردین خدا ترجیح می دهند و در عین حال ادعای دوستی با خدا و انبیاء داشته و خود را اهل تقوا می دانند! لذا می فرماید: شما بر این ادعا صادق نیستید!
از انضمام این آیه با آیه 177 سوره بقره به دست می آید که انفاق مال- با
داشتن علاقه شدید به آن- یکی از ارکان بر است.
إِنَّا خَلَقْنَا الْإِنسَانَ مِن نُّطْفَةٍ أَمْشَاجِ نَّبْتَلِيهِ فَجَعَلْنَاهُ سَمِيعَا بَصِيرًا * إِنَّا هَدَيْنَاهُ السَّبِيلَ إِمَّا شَاكِرًا وَ إِمَّا كَفُورًا [سوره انسان، آیه 3 - 2]
«ما انسان را از نطفه مختلطی آفریدیم و او را می آزماییم؛ (بدین جهت) او را شنوا و بینا قرار دادیم! ما راه را به او نشان دادیم، خواه شاکر باشد (و پذیرا گردد) یا ناسپاس!»
(بروزن فلس) آمیختن.
«مشجه: خلطه» و مشیج و مشج (بروزن فرس و کتف) بمعنی آمیخته و جمع آن امشاج است إِنَّا خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ مِنْ نُطْفَةٍ أَمْشَاجٍ نَبْتَلِيهِ انسان:
درباره علّت جمع آمدن امشاج گفته اند: آن باعتبار اجزاء نطفه است. و یا باعتبار اجزاء نطفه است. و یا باعتبار آمیخته شدن نطفه زنان و مردان است. و چون نطفه حامل خصلت های توارث است و اخلاق و سجایای پدران و مادران را باولاد منتقل می کند شاید از این جهت امشاج گفته شده یعنی از نطفه ایکه دارای آمیخته هاست انسان را آفریدیم.
و شاید آن اشاره باشد به سلّول ها و کرومزوم ها و ژن های بیشمار نطفه.
و الله العالم. این کلمه تنها یکبار در قرآن مجید آمده است. (1)
السَّبِیل: راهی است نرم که سهل گذر و هموار باشد، جمعش سُبُل است، در آیات وَ أَنْهَاراً وَ سُبُلًا (نحل، 15) و وَ جَعَلَ لَكُمْ فِيها سُبُلًا (زخرف، 10).
وآيه: لَيَصُدُّونَهُمْ عَنِ السَّبِيلِ (زخرف، 37) که منظور در این آیه راه حقّ است زیرا اسم جنس اگر مقیّد نباشد به آن معنی که حقّ آنست مخصوص می شود و بر این معنی آیه: ثُمَّ السَّبِيلَ يَسَّرَهُ (عبس، 20) (آن گاه راه حقّ بر او آسان کرد). (2)
سبیل: راه. اعم از آن که راه هدایت باشد مثل فَقَدْ ضَلَّ سَواءَ السَّبِيلِ (بقره، 108.) و یا راه معمولی مثل وَ الْمَسَاكِينَ وَ ابْنَ السَّبِيلِ... (بقره، 177). و یا راه ضلالت، گاهی از سبیل تعدّی و تجاوز قصد می شود که در واقع راه تجاوز است مثل فَأُولئِكَ ما عَلَيْهِمْ مِنْ سَبِيلٍ (شوری، 41). فَما جَعَلَ اللهُ لَكُمْ عَلَيْهِمْ سَبِيلًا (نساء، 90). (3)
آفرینش انسان از نطفه مخلوط ممکن است اشاره به اختلاط نطفه مرد و زن و ترکیب اسپرو اوول بوده باشد (1)
اصل وجود "نطفه" و سپس ترکیب آن و بعد مراحل مختلف جنین، از عجائب و شگفتی های بزرگ جهان آفرینش است که با پیشرفت علم "جنین شناسی" پرده از اسرار آن برداشته شده، هر چند اسرار بیش تری هنوز در پرده نهان است.
همان گونه که در روایات اهل بیت علیهم السلام اجمالاً به آن اشاره شده است. یا اشاره به استعدادهای مختلفی که در درون نطفه از نظر عامل وراثت از طریق ژن ها و مانند آن وجود دارد و یا اشاره به اختلاط مواد مختلف ترکیبی نطفه است، چرا که از ده ها ماده مختلف تشکیل یافته و یا اختلاط همه این ها با یکدیگر، معنی اخیر از همه جامعتر و مناسب تر است. این احتمال نیز داده شده که امشاج اشاره به تطورات نطفه در دوران جنینی است. (2)جمله نبتلیه اشاره به رسیدن انسان به مقام تکلیف و تعهد و مسئولیت و آزمایش و امتحان است و این یکی از بزرگ ترین مواهب خدا است که به انسان کرامت فرموده و او را شایسته تکلیف و مسئولیت قرار داده است.
و از آن جا که آزمایش و تکلیف بدون آگاهی ممکن نیست، در آخر آیه اشاره به ابزار شناخت و چشم و گوش می کند که در اختیار انسان ها قرار داده است.
بعضی نیز گفته اند منظور از ابتلاء و آزمایش در این جا تطورات و تحولاتی است که به جنین از مرحله نطفه تا رسیدن به یک انسان کامل دست می دهد. ولی با توجه به تعبیر نبتلیه و همچنین تعبیر به انسان تفسیر اول مناسب تر است.
ضمناً از این تعبیر استفاده می شود که ریشه همه ادراکات انسان از ادراکات حسی او است: و به تعبیر دیگر ادراکات حسی مادر همه معقولات است و این نظریه بسیاری از فلاسفه اسلامی است و درمیان فلاسفه یونان ارسطو نیز طرفدار همین نظر بوده است.
و از آن جا که تکلیف و آزمایش انسان علاوه بر مسئله آگاهی و ابزار شناخت نیاز به دو عامل دیگر یعنی به مسئله هدایت و اختیار دارد آیه بعد به آن اشاره کرده، می فرماید: ما راه را به او نشان دادیم، خواه شاکر و پذیرا باشد، یا کفران کننده و
1) می دانیم نطفه انسان از ترکیب نطفه مرد و زن که اولی"اسپر" یا "كرمك" و دومی"اوول" یا"تخمك" نام دارد تشکیل می شود.
2) باید توجه داشت با وجود این که نطفه مفرد است و صفت آن امشاج به صورت جمع آمده، این به خاطر آن است نطفه از اجزاء مختلفی ترکیب یافته و در حکم جمع است و بعضی نیز مانند زمخشری در کشاف گفته اند که امشاج مفرد است هر چند بروزن جمع می باشد.
ناپذیرا إِنَّا هَدَيْناهُ السَّبِيلَ إِمَّا شَاكِراً وَ إِمَّا كَفُوراً (1)
معنای آیه این است که: ما انسان را از نطفه ای خلق کردیم که اجزایی است مختلط و ممتزج، در حالی که ما او را از حالی به حالی و از طوری به طوری نقل می دهیم و به همین منظور او را سمیع و بصیر کردیم، تا دعوت الهی را که به وی می رسد بشنود و حقیقت آیاتی که بر توحید و معاد دلالت می کند را ببیند.
إِنَّا هَدَيْناهُ السَّبِيلَ إِمَّا شاكِراً وَ إِمَّا كَفُوراً كلمه «هدایت» به معنای ارائه طریق است، نه رساندن به مطلوب و مراد از « سبیل»، سبیل به حقیقت معنای کلمه است و آن مسیری است که آدمی را به غایت مطلوب برساند و غایت مطلوب همان حق است. و کلمه «شکر» به معنای آن است که نعمت را طوری آشکار به کار ببری که به همه بفهمانی این نعمت را فلان منعم به من داده و ما تفسیر این کلمه را در ذیل آیه وَ سَيَجْزِى اللهُ الشَّاكِرِینَ ایراد نموده، گفتیم حقیقت شاکر بودن بنده برای خدا این است که خالص برای پروردگارش باشد و در مقابل، کفران به معنای استعمال آن به نحوی است که از خلق بپوشانی که این نعمت از منعم است.
و تعبير به «إِمَّا شاكِراً وَ إِمَّا كَفُوراً» بر دو نکته دلالت دارد:
نکته اول: مراد از سبیل، سنت و طریقه ای است که بر هر انسانی واجب است که در زندگی دنیائیش آن را بپیماید و با پیمودن آن به سعادت دنیا و آخرت برسد، که این سبیل او را به قرب پروردگارش سوق می دهد، کرامتی که حاصلش دین حق است که نزد خدای تعالی همان اسلام است.
نکته دوم- که این تعبیر بر آن دلالت دارد- این است که: آن سبیلی که خدا بدان هدایت کرده سبیلی است اختیاری و شکر و کفری که مترتب بر این هدایت است، در اختیار انسان قرار گرفته، هر فردی به هر يك از آن دو که بخواهد می تواند متصف شود و اکراه و اجباری در کارش نیست، هم چنان که در جای دیگر فرمود: ثُمَّ السَّبِيلَ يَسَّرَهُ، (2)(سپس راه را برای او آسان کرد) و این که در آخر سوره فرموده: فَمَنْ شاءَ اتَّخَذَ إِلى رَبِّهِ سَبِيلًا وَ ما تَشاؤُنَ إِلَّا أَنْ يَشَاءَ اللهُ (3)می فهماند آن چه از بنده وابسته به اراده خدای تعالی است مشیت بنده است، نه عمل بنده، که مورد مشیت خود
بنده است، پس این آیه هم نمی خواهد تاثیر مشیت بنده در عمل او را نفی کند. (1)
قرآن کریم در عین اثبات تکلیف برای انسان موجود در دنیا، جبر و اضطراری را که اختیار در انتخاب را از انسان سلب کند، نفی کرده است و در امتداد داستان آفرینش انسان، پس از بیان استقرار آدم و همسرش در بهشت ابتدایی و جریان شجره ممنوعه و عصیان و هبوط آدم و پذیرش توبه آدم از سوی خداوند، می فرماید: قُلنَا اهبِطُوا مِنها جَميعًا فَا مّا يَأْتِيَنَّكُم مِنّى هُدًى فَمَن تَبِعَ هُدَايَ فَلَا خَوفٌ عَلَيْهِم وَ لَاهُم يَحزَنون. (2)(فرمان دادیم جملگی از آن (بهشت) فرود آیید، پس هرگاه هدایت من به سوی شما آمد، هرکس از آن پیروی کرد، هیچ ترس و اندوهی، دامن گیرش نخواهد شد.)
از این آیه برمی آید که اولًا وظیفه و تکلیفی برای انسان در زمین، تعیین شده و فرمان پیروی از آن نیز به روشنی ابلاغ گشته است. ثانیاً در این پیروی از وظیفه، هیچگونه جبر و الزامی نیست و اگر انسان، نهایتی عاری از خوف و حزن می خواهد، با عمل به وظایف خویش می تواند به سرانجام دلخواه، دست یابد، به ویژه آن که در آیه بعد راه سرکشی و کفر و تکذیب آیات الهی را باز می داند و البته درباره فرجام آن نیز هشدار می دهد و می فرماید: وَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا وَ کَذَّبُوا بِایِتنا أُوْلَكَ أَصْحَبُ النَّارِ هُمْ فِيهَا خَلِدُونَ (بقره، 39)
پس آدمی، تکویناً آزاد است و تنها ضرورت های تشریعی و روشنی راه رشد: قَد تَبَيَّنَ الرُّشدُ مِنَ الغَىّ (بقره، 256) (3)است که او را به اطاعت از خداوند می خواند، افزون بر این، قرآن در مواردی به عدم اراده خداوند نسبت به هدایت اجباری انسان تصریح می کند؛ از جمله آن جا که به کوشش طاقت فرسای رسول خدا صلى الله عليه و آله برای ایمان آوردن مشرکان اشاره کرده، می فرماید: لَعَلَّکَ بخِعٌ نَّفْسَکَ أَلَّا یَکُونُواْ مُؤْمِنِینَ؛ «گویی جان خود را به سبب ایمان نیاوردن آنان از کف می دهی». (شعراء، 3) سپس با اشاره ضمنی به آزادی انسان در پذیرش یا ردّ ایمان می فرماید: اگر اراده کنیم، نشانی از قهر خویش بر مشرکان نازل می گردانیم که گردن هایشان در برابر آن به خضوع، فرود آید: إِن نَّشَأْ نُنَزِّلْ عَلَيْهِم مِّنَ السَّمَآءِ ءَايَةً فَظَلَّتْ أَعْنَقُهُمْ لَهَا خَضِعِينَ (شعراء، 4) (4)
و در موردی دیگر با صراحت بیش تر بیان می کند که اگر خداوند اراده کرده بود، همه انسان ها را هدایت می کرد: ... أَفَلَم يَايَسِ الَّذينَ ءامَنوا ان لَويَشاءُ اللهُ لَهَدَى النَّاسَ جَميعًا.... (رعد، 31) همچنین است آیه شریفه: وَ لَوشِئنا لَأَتَينا كُلَّ نَفْسٍ هُدها ولكِن حَقَّ القَولُ مِنّى... (سجده، 13)؛ یعنی اگر اراده کرده بودیم، هدایت هرکس را بر او تحمیل می کردیم؛ لیکن [چنین اراده ای نداشتیم و بنای ما براختیارانسان بوده است] (1)و قول حتمی ما آن است که جهنم را از عاصیان جن و انس، لبریز سازیم: ... لَاملَانَّ جَهَنَّمَ مِنَ الجِنَّةِ وَ النَّاسِ اجمَعين﴾. (سجده، 13) (2)
هدایت عبارتست از دلالت و نشان دادن هدف، به وسیله نشان دادن راه و این خود يك نحو رساندن به هدف است و کار خدا است، چیزی که هست خدای تعالی سنتش بر این جریان یافته که امور را از مجرای اسباب به جریان اندازد و در مسئله هدایت هم وسیله ای فراهم می کند، تا مطلوب و هدف برای هر که او بخواهد روشن گشته و بنده اش در مسیر زندگی به هدف نهایی خود برسد.
و این معنا را خدای سبحان بیان نموده، فرموده: فَمَنْ يُرِدِ اللهُ أَنْ يَهْدِيَهُ، يَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ، (خداوند هر که را بخواهد هدایت کند، سینه او را برای اسلام پذیرا نموده و ظرفیت می دهد)، (انعام، 125)
و نیز فرموده: ثُمَّ تَلِينُ جُلُودُهُمْ وَ قُلُوبُهُمْ إِلى ذِكْرِ اللهِ، ذلِكَ هُدَى اللهِ يَهْدِي بِهِ مَنْ يَشاءُ، (سپس پوست بدن و دل هایشان بسوی یاد خدا نرم می شود و میل می کند، این هدایت خدا است، که هر که را بخواهد از آن موهبت برخوردار می سازد). (سوره زمر، آیه 23) و اگر در آیه اخیر، لینت و نرم شدن با حرف (الی) متعدی شده، از این جهت بوده که کلمه نامبرده بمعنای میل، اطمینان و امثال آن را متضمن است و این گونه کلمات همیشه با حرف (الی) متعدی می شوند و در حقیقت لینت نامبرده عبارتست از صفتی که خدا در قلب بندهاش پدید می آورد، که بخاطر آن صفت و حالت یاد خدا را می پذیرد و بدان میل نموده، اطمینان و آرامش می یابد. (3)
این نوع هدایت که گاهی از آن به عنوان توفیق یاد می شود عبارت از این است که وسائل لازم را در اختیار افراد بگذارند تا با میل و اراده خود از آن برای پیشرفت استفاده کنند، مثلا ساختن مدرسه، مسجد، کانون های تربیتی، تهیه برنامه ها و کتاب های لازم و تربیت مبلغان و معلمان شایسته، همه داخل در این قسم از هدایت هستند و در حقیقت این قسم از هدایت برزخی است بین هدایت تکوینی و تشریعی.
قرآن می گوید:
وَ الَّذِينَ جاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا؛ «و کسانی که در راه ما مجاهده کنند آن ها را به راه های خود هدایت می کنیم». (سوره عنکبوت، آیه 69)
منظور از این هدایت بهرهمند ساختن افراد شایسته از نتیجه اعمال نیکشان در سرای دیگر است، این نوع هدایت مخصوص افراد با ایمان و درستکار است، قرآن مجید می گوید:
سَيَهْدِيهِمْ وَ يُصْلِحُ با لَهُمْ با هم این جمله که بعد از ذکر فداکاری شهیدان راه خدا آمده است می گوید: خداوند آن ها را هدایت می کند و حال آن ها را بهبودی می بخشد. (سوره محمد، آیه 5) بدیهی است این نوع هدایت تنها مربوط به برخورداری آنان از نتائج سودمند عملشان در جهان دیگر است.
به این نکته باید توجه داشت که در واقع اقسام هدایت مراحل مختلفي ازيك حقیقت هستند که هر کدام بعد از دیگری قرار گرفته است. زیرا نخست هدایت تکوینی خداوند به سراغ انسان می آید و عقل و فکر و قوای دیگر را در اختیار او می گذارد (هدایت تکوینی). و سپس هدایت و راهنمایی انبیاء شروع می شود و آن ها مردم را به راه حق دعوت می کنند (هدایت به معنی ارشاد و تبلیغ).
و بعد از آن با ورود در مرحله عمل توفیق پروردگار شامل حال آن ها می شود و راه ها برای آن ها هموار می گردد و مرحله سوم هدایت را به این طریق می پیمایند (هدایت به معنی توفیق). و در پایان در جهان دیگر از نتائج اعمال خود بهره مند می گردند (هدایت به سوی پاداش ها).
از انواع هدایت یك قسم آن (ارشاد و تبلیغ) از وظائف حتمی پیامبران و امامان است و قسم دیگری از آن که هموار ساختن راه باشد به مقدار وسیعی جزء برنامه های حکومت الهی پیامبران و امامان است ولی بقیه مخصوص ذات خدا است. بنابراین هر جا در قرآن نفی هدایت از پیغمبر شده همانند آیه فوق منظور دو قسم اول نیست.
گرچه در جمله وَ لكِنَّ اللهَ يَهْدِى مَنْ يَشَاءُ؛ «خدا هر کس را بخواهد هدایت می کند» این امر منوط به اراده خداوند شده اما این هدایت های پروردگار مسلما بدون حساب و حکمت نمی باشد، یعنی بی جهت یکی را هدایت و دیگری را محروم نمی کند، بلکه افراد باید قبلا شایستگی خود را برای هدایت احراز کنند تا از آن بهره مند گردند. (1)
بمعنی دلالت و ارشاد (راهنمایی) مثلا می گویند: «هداه الطريق يا الى الطريق» یعنی راه را با و نشان داد. این نحو هدایت در قرآن برای همه است خواه مسلمان یا کافر زیرا خدا همه مردم را بسوی حق و حقیقت خوانده و راه را به آن ها نشان داده است و آیات زیادی در قرآن می باشد که کلمه هدایت را در این معنی بکار برده است. مانند: لَقَدْ جَاءَهُمْ مِنْ رَبِّهِمُ الْهُدى (سوره نجم، آیه 23) هدایت و راهنمایی برای آنان از جانب خدا (بفرستادن پیامبر) آمد و آیه إِنَّا هَدَيْناهُ السَّبِيلَ إِمَّا شاكِراً... وَ أَمَّا ثَمُودُ فَهَدَيْناهُمْ فَاسْتَحَبُّوا الْعَمَى عَلَى الْهُدَى (سوره سجده، آيه 18) وَ إِنَّكَ لَتَهْدِى إِلى صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ (سوره شوری، آیه 52) وَ هَدَيْنَاهُ النَّجْدَيْنِ (سوره بلد، آیه 10) و... در همه این آیات هدايت بمعنى إرشاد و راهنمایی است. (2)
هدایت بمعنی لطف و مهربانی بیش تر خداوند نسبت به بندگان خاص که سبب زیادی هدایت آنان می گردد همان طوری که خدا می فرماید: الَّذِينَ اهْتَدَوْا زَادَهُمْ هُدیً به آن ها که هدایت یافته اند سینه باز (شرح صدر) و قدمی استوار داد.
هدایت بمعنی رسیدن بواقع و هدف بگیریم همان طوری که آیات قرآن در این باره است يَهْدِيهِمْ رَبُّهُمْ بِإِيمَانِهِمْ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهِمُ الْأَنْهَارُ فِي جَنَّاتِ النَّعِيمِ (سوره یونس، آیه 9) وآيه وَ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللهِ فَلَنْ يُضِلَّ أَعْمَالَهُمْ سَيَهْدِيهِمْ وَ يُصْلِحُ بالَهُمْ. آنان که در راه خدا کشته شدند اعمالشان باطل نمی شود و بزودی بهدف و واقع می رسند... در این آیه ناچار باید هدایت رسیدن بواقع و هدف، معنا شود زیرا پس از مرگ تکلیفی نیست تا آیه (هدایت) ناظر به آن باشد.
حکم به هدایت مثل آيه شريفه : مَنْ يَهْدِ اللهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ کسی را که خداوند حكم (و تصدیق) بهدایت او کند او هدایت شده است. این سه قسم هدایت مخصوص مؤمنین است چه، آنان هستند که می توانند بحقیقت و واقع برسند و مورد لطف و رحمت بی پایان قرار گیرند.
هدایت خدای تعالی دو قسم است: یکی هدایت تکوینی و دیگری تشریعی.
و اما هدایت تکوینی هدایتی است که به امور تکوینی تعلق می گیرد، مانند این که خداوند هر يك از انواع مصنوعات را که آفریده، او را به سوی کمال و هدفی که برایش تعیین کرده و اعمالی که در سرشتش گذاشته راهنمایی فرموده و شخصی از اشخاص آفریده را به سوی آن چه برایش مقدر شده و نهایت و سررسیدی که برای وجودش قرار داده است به راه انداخته، چنان که می فرماید: رَبُّنَا الَّذِي أَعْطى كُلَّ شَيْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدی (1)و می فرماید الَّذِی خَلَقَ فَسَوَّى وَ الَّذِي قَدَّرَفَهَدى (2).
منظور از هدایت تکوینی این است که خداوند یك سلسله عوامل پیشرفت و تکامل در موجودات مختلف جهان، اعم از انسان و سایر جانداران، حتی موجودات بی جان آفریده، که آن ها را به سوی تکامل می برد. (3)
منظور از این هدایت راهنمایی افراد از طریق تعلیم و تربیت و قوانین مفید و حکومت عادلانه و پند و اندرز و موعظه است. این نوع هدایت بوسیله پیامبران و امامان و افراد صالح و مربیان دلسوز انجام می شود و در قرآن به آن کراراً اشاره شده است. (4)
علامه می فرماید: این هدایت مربوط است به امور تشریعی از قبیل اعتقادات حق و اعمال صالح که امر و نهی، بعث و زجر و ثواب و عقاب خداوند همه مربوط به آن است. این قسم هدایت نیز دو گونه است: یکی ارائه طریق یعنی صرف نشان دادن راه
که هدایت مذکور در آیه إِنَّا هَدَيْناهُ السَّبِيلَ إِمَّا شاكِراً وَ إِمَّا كَفُوراً (1)از آن قبیل است.
و دیگر ایصال به مطلوب یعنی دست طرف را گرفتن و به مقصدش رساندن که در آیه وَ لَوْ شِئْنَا لَرَفَعْناهُ بِهَا وَلَكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ وَ اتَّبَعَ هَوَاهُ (2)به آن اشاره شده. در آیه فَمَنْ يُرِدِ اللهُ أَنْ يَهْدِيَهُ يَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ (سوره انعام، 125) هم به بیان دیگری همین هدایت را تعریف کرده و فرموده: این قسم هدایت عبارت است از این که قلب به نحو مخصوصی انبساط پیدا کرده و در نتیجه بدون هیچ گرفتگی قول حق را پذیرفته به عمل صالح بگراید و از تسلیم بودن در برابر امر خدا و اطاعت از حکم او ابا و امتناع نداشته باشد.
و آيه شريفه أَفَمَنْ شَرَحَ اللهُ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ فَهُوَ عَلَى نُورٍ مِنْ رَبِّهِ... ذلِكَ هُدَى اللهِ يَهْدِي بِهِ مَنْ يَشَاءُ (3)به همین معنا اشاره نموده و این حالت را نور خوانده است، چون قلب با داشتن این حالت نسبت به این که چه چیزهایی را باید در خود جای دهد و چه چیزهایی را قبول نکند روشن و بینا است.
خدای تعالی برای این قسم هدایت رسم دیگری را هم ترسیم کرده، آن جا که هدایت انبیا علیه السلام و اختصاصات ایشان را ذکر کرده دنبالش می فرماید: وَ اجْتَبَيْنَاهُمْ وَ هَدَيْنَاهُمْ إِلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ ذلِكَ هُدَى اللهِ يَهْدِى بِهِ مَنْ يَشَاءُ مِنْ عِبادِهِ (سوره انعام، 88) و این آیه هم چنان که در تفسیرش بیان داشتیم دلالت دارد بر این که یکی از خواص هدایت الهی افتادن به راه مستقیم و طریقی است که انحراف و اختلاف در آن نیست و آن همانا دین او است که نه معارف اصولی و شرایع فروعیش با هم اختلاف دارد و نه حاملین آن دین و راهروان در آن راه با یکدیگر مناقضت و مخالفت دارند، برای این که منظور از تمامی معارف و شرایع دین الهی یک چیز است و آن توحید خالص است که خود حقیقت واحدی است ثابت و تغییر ناپذیر. و نیز خود آن معارف هم همه مطابق با فطرت الهی است که نه خود آن فطرت عوض شدنی است و نه احکام و مقتضیاتش قابل تغییر است، به همین جهت حاملین دین خدا یعنی انبیا نیز با یکدیگر اختلاف ندارند، همه به يك چيز دعوت نموده خاتم آنان همان را می گوید که آدم آنان گفته بود، تنها اختلاف آنان از جهات اجمال دعوت و تفصیل آن است. (4)
1) ما راه را به او نموده ایم، یا سپاسگزار و یا کفران پیشه است. سوره دهر، آیه 3.
2) اگر می خواستیم وی را به وسیله آن آیه ها بلند می کردیم ولی او خود به پستی گرایید و هوس خویش را پیروی کرد. سوره اعراف، آیه 176.
3) مگر آن کسی که خداوند سینه اش را برای پذیرفتن اسلام گشوده و قرین نوری از پروردگار خویش است (مانند دیگران است؟)... این هدایت خدا است که با آن هر که را بخواهد هدایت می کند. سوره زمر، آیه 23.
4) ترجمه تفسیر المیزان، ج 7، ص 478.
ممکن است این توهم وجود داشته باشد که هدایت و گمراهی جنبه اجباری دارد و تنها منوط به خواست خدا است، در حالی که آخرین جمله این آیه حقیقت را آشکار کرده و سرچشمه هدایت و ضلالت را اعمال خود انسان می شمارد.
توضیح این که: همیشه اعمال و کردار انسان، نتائج و ثمرات و بازتاب خاصی دارد، از جمله این که اگر عمل نيك باشد، نتیجه آن، روشن بینی و توفیق و هدایت بیش تر به سوی خدا و انجام اعمال بهتر است.
شاهد این سخن آیه 29 سوره انفال است که می فرماید: يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تَتَّقُوا اللهَ يَجْعَلْ لَكُمْ فُرْقاناً...؛ «اگر پرهیزگاری پیشه کنید خداوند حس تشخیص حق از باطل را در شما زنده می کند و به شما روشن بینی عطا می فرماید.»
و اگر دنبال زشتی ها برود، تاریکی و تیرگی قلبش افزون می گردد و به سوی گناه بیش تری سوق داده می شود و گاه تا سر حد انکار خداوند می رسند، شاهد این گفته، آیه 10 سوره روم می باشد که می فرماید:
ثُمَّ كَانَ عَاقِبَةَ الَّذِينَ أَساوُا السُّواى أَنْ كَذَّبُوا بِآيَاتِ اللهِ وَ كَانُوا بِها يَسْتَهْزِؤُنَ؛ «عاقبت افرادی که اعمال بد انجام می دهند به این جا منتهی شد که آیات خدا را تکذیب کردند و مورد استهزاء قرار دادند!» و در آیه دیگر می خوانیم: فَلَمَّا زَاغُوا أَزَاغَ اللهُ قُلُوبَهُمْ؛ «هنگامی که از حق برگشتند خداوند دل های آن ها را برگردانید» (سوره صف، 5).
بنابراین انتخاب راه خوب یا بد از اول در اختیار خود ما است، این حقیقت را و جدان هرانسانی قبول دارد، سپس باید در انتظار نتیجه های قهری آن باشیم.
کوتاه سخن این که: هدایت و ضلالت در قرآن به معنی اجبار بر انتخاب راه درست یا غلط نیست، بلکه به شهادت آیات متعددی از خود قرآن هدایت به معنی فراهم آوردن و سائل سعادت و اضلال به معنی از بین بردن زمینه های مساعد است، بدون این که جنبه اجباری به خود بگیرد.
و این فراهم ساختن اسباب (که نام آن را توفیق می گذاریم) یا بر هم زدن اسباب (که نام آن را سلب توفیق می گذاریم) نتیجه اعمال خود انسان ها است که این امور را در پی دارد، پس اگر خدا به کسانی توفیق هدایت می دهد و یا از کسانی توفیق را سلب می کند نتیجه مستقیم اعمال خود آن ها است.
این حقیقت را در ضمن یک مثال ساده می توان مشخص ساخت هنگامی که انسان
از كناريك پرتگاه يا يك رودخانه خطرناک می گذرد هر چه خود را به آن نزدیک تر سازد جای پای او لغزنده تر و احتمال سقوطش بیش تر و احتمال نجات کم تر می شود و هر قدر خود را از آن دور می سازد جای پای او محکم تر و مطمئن تر می گردد و احتمال سقوطش کم تر می شود، این یکی هدایت و آن دیگری ضلالت نام دارد.
از مجموع این سخن پاسخ گفته کسانی که به آیات هدایت و ضلالت خرده گرفته اند به خوبی روشن می شود. (1)
1- امام علی علیه السلام: کارها برسه گونه است: واجبات و فضایل و معاصی. امّا واجبات، با فرمان خدا و خواست و رضایت و علم و تقدیر اوست؛ بنده آن ها را به کار می بندد و بدین وسیله از [عذاب] خدا می دهد. و امّا فضایل، با فرمان خدا نیستند، ولی خواسته و رضایت و علم و تقدیر او می باشند، بنده آن ها را به کار می بندد و بدین وسیله پاداش می گیرد. امّا معاصی نه با فرمان خدایند و نه به خواست او و نه به رضایت او، بلکه به علم او و به قَدَر اوست که آن را برای وقتش مقدّر می سازد. پس بنده آن ها را به اختیار خودش انجام می دهد و خداوند او را به دلیل ارتکابشان کیفر می دهد؛ چرا که وی را از آن کار باز داشته است اما او باز نایستاده است. (2)
از حمران بن اعین روایت شده که گفت از حضرت صادق علیه السلام پرسیدم از (معنی) فرموده خدای با عزت و جلال:
إِنَّا هَدَیْناهُ اَلسَّبِیلَ إِمَّا شاکِراً وَ إِمَّا کَفُوراً؛ فرمود: (آدمی) یا رونده است آن راهی را که خداوند وی را هدایت فرموده، پس سپاسگزار است، یا ترک سلوک آن راه را نموده پس کفران نعمت الهی کرده است. 3. در کافی به سند خود از حمران بن اعین روایت کرده که گفت: از امام صادق علیه السلام از این کلام خدای عزو جل پرسیدم که می فرماید: إِنَّا هَدَیْناهُ اَلسَّبِیلَ إِمَّا شاکِراً وَ إِمَّا کَفُوراً فرمود یعنی ما راه را به او نشان دادیم یا این است که هدایت ما را می گیرد که در این صورت شاکر است و یا تارک آن است، که آن را کفران نموده. (1)
به بیان دیگر هدایت عبارتست از دلالت و نشان دادن هدف، به وسیله نشان دادن راه و این خود یك نحو رساندن به هدف است و کار خدا است، چیزی که هست خدای تعالی سنتش بر این جریان یافته که امور را از مجرای اسباب به جریان اندازد و در مسئله هدایت هم وسیله ای فراهم می کند، تا مطلوب و هدف برای هر که او بخواهد روشن گشته و بنده اش در مسیر زندگی به هدف نهایی خود برسد.
خداوند مقدّمات هدایت و سعادت را در شخص، بوجود می آورد و او چیزهایی را می فهمد که خود به خود او را به ایمان رهبری می کند. مثلًا اگر کسی نیروی حرکت را در جسمی قرار داده و در نتیجه، آن جسم بحرکت درآمد می توان گفت این شخص آن جسم را حرکت داده است نسبت هدایت در این گونه موارد بخدا نیز چنین است.
حقیقت شاکر بودن بنده برای خدا این است که خالص برای پروردگارش باشد و در مقابل، کفران به معنای استعمال آن به نحوی است که از خلق بپوشانی که این نعمت از منعم است.
مراد از سبیل، سنت و طریقه ای است که بر هرانسانی واجب است که در زندگی دنیائیش آن را بپیماید و با پیمودن آن به سعادت دنیا و آخرت برسد، که این سبیل او را به قرب پروردگارش سوق می دهد، کرامتی که حاصلش دین حق است
1) اصول کافی، ج 2، ص 384، ش 4، باب الکفر.
که نزد خدای تعالی همان اسلام است.
آدمی، تکویناً آزاد است و تنها ضرورت های تشریعی و روشنی راه رشد: قَد تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الغَيّ (بقره، 256) است که او را به اطاعت از خداوند می خواند، آدمی، تکوینا آزاد است و تنها ضرورت های تشریعی و روشنی راه رشد: قَد تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الغَیّ (بقره، 256) است که او را به اطاعت از خداوند می خواند، افزون براین، قرآن در مواردی به عدم اراده خداوند نسبت به هدایت اجباری انسان تصریح می کند.
در مواردی دیگر خداوند پس از اثبات تکلیف و تبیین هدایت انسان، زمام اطاعت و عصیان را به دست خود وی می داند تا با اراده خویش راهی را برگزیند.
منظور از هدایت تکوینی این است که خداوند یك سلسله عوامل پیشرفت و تکامل در موجودات مختلف جهان، اعم از انسان و سایر جانداران، حتی موجودات بی جان آفریده، که آن ها را به سوی تکامل می برد.
منظور از هدایت تشریعی راهنمایی افراد از طریق تعلیم و تربیت و قوانین مفید و حکومت عادلانه و پند و اندرز و موعظه است. این نوع هدایت بوسیله پیامبران و امامان و افراد صالح و مربیان دلسوز انجام می شود و در قرآن به آن کرارا اشاره شده است.
همان طور که سبیل ها مختلفند، هدایت نیز باختلاف آن ها مختلف می شود، چون هدایت به سوی آن سبیل ها است، پس برای هر سبیلی هدایتی است، قبل از آن و مختص به آن.
اگر هدایت از جانب خداوند باشد اضلال در آن راه ندارد و کسی را که خداوند گمراه کند قابل هدایت نیست.
هدایت به لازمه اش تعریف شده، که همان شرح صدرو نورانیت قلب باشد و ضلالت هم به لازمه اش، یعنی قساوت قلب از ذکر خدا.
هدایت همه اش از خداست، یا بدون واسطه و یا به واسطه هدایتی که قبلا به انبیا و اولیای راه یافته خود داده، و بنابراین پس اگر از خلقش کسی را گمراه کرده باشد، یعنی نه بدون واسطه و نه با وساطت هادیان راه یافته اش هدایت نکرده باشد، هادی دیگر برای او نخواهد بود. و این همان حقیقتی است که جمله «وَ مَنْ يُضْلِلِ اللهُ فَالَهُ مِنْ هادٍ» بیانگر آن است.
جمله «إِنَّ عَلَيْنا لَلْهُدی» می رساند که هدایت خلق از اموری است که خدای
سبحان قضایش را رانده و آن را بر خود واجب کرده.
با این که به حكم آيه: الَّذِي أعْطى كُلَّ شَيْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدی، خدای تعالی همه موجودات را به سوی کمال وجودشان هدایت کرده عده ای (ظالمین، کافرین، فاسقین، منافقین) از این هدایت محروم می شوند و خود و دیگران را به گمراهی می کشانند.
انَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَهٌ فَأَصْلِحُوا بَیْنَ أَخَوَیْکُمْ وَ اتَّقُوا اللّهَ لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ * يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا يَسْخَرْ قَومٌ مِنْ قَوْمٍ عَسَى أَنْ يَكُونُوا خَيْراً مِنْهُمْ وَ لَا نِسَاءٌ مِنْ نِسَاءٍ عَسَى أَنْ يَكُنَّ خَيْراً مِنْهُنَّ وَلَا تَلْمِزُوا أَنفُسَكُمْ وَ لَا تَنَابَزُوا بِالْأَلْقَابِ بِئْسَ الاِسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الْإِيمَانِ وَمَنْ لَمْ يَتُبْ فَأُوْلَئِكَ هُمْ الظَّالِمُونَ * یأَیُّهَا الَّذِینَ ءَامَنُواْ اجْتَنِبُواْ کَثِیراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ وَ لَا تَجَسَّسُواْ وَ لَا یَغْتَب بَّعْضُکُم بَعْضاً أَیُحِبُّ أَحَدُکُمْ أَن یَأْکُلَ لَحْمَ أَخِیهِ مَیْتاً فَکَرِهْتُمُوهُ وَ اتَّقُواْ اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ تَوَّابٌ رَّحِیمٌ. [سوره حجرات، آیه 12 - 10]
«مؤمنان برادر یکدیگرند؛ پس دو برادر خود را صلح و آشتی دهید و تقوای الهی پیشه کنید، باشد که مشمول رحمت او شوید! * ای کسانی که ایمان آورده اید! نباید گروهی از مردان شما گروه دیگر را مسخره کنند، شاید آن ها از این ها بهتر باشند؛ و نه زنانی زنان دیگر را، شاید آنان بهتر از اینان باشند؛ و یکدیگر را مورد طعن و عیب جویی قرار ندهید و با القاب زشت و ناپسند یکدیگر را یاد نکنید، بسیار بد است که بر کسی پس از ایمان نام کفرآمیز بگذارید؛ و آن ها که توبه نکنند، ظالم و ستمگرند * ای کسانی که ایمان آورده اید! از بسیاری از گمان ها بپرهیزید، چرا که بعضی از گمان ها گناه است؛ و هرگز (در کار دیگران) تجسّس نکنید؛ و هيچ يك از شما دیگری را غیبت نکند، آیا کسی از شما دوست دارد که گوشت برادر مرده خود را بخورد؟! (به یقین) همه شما از این امر کراهت دارید؛ تقوای الهی پیشه کنید که خداوند توبه پذیر و مهربان است!»
مفسران برای این آیات شان نزول های مختلفی نقل کرده اند، از جمله این که:
او نام خود را برد و گفت فلان کس هستم، ثابت گفت: فرزند فلان زن؟! و در این جا نام مادرش را با لقب زشتی که در جاهلیت می بردند یاد کرد، آن مرد شرمگین شد و سرخود را بزیر انداخت، آیه نازل شد و مسلمانان را از این گونه کارهای زشت نهی کرد. (1)
و گفته اند: وَ لا نِساءُ مِنْ نِساءٍ درباره ام سلمه نازل گردید که بعضی از همسران پیامبر صلی الله علیه و آله او را به خاطر لباس مخصوصی که پوشیده بود، یا به خاطر کوتاهی قدش مسخره کردند، آیه نازل شد و آن ها را از این عمل باز داشت. (2)
و نیزگفته اند جمله وَ لا يَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً درباره دو نفر از اصحاب رسول الله صلی الله علیه و آله است که رفیقشان سلمان را غیبت کردند، زیرا او را خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله فرستاده بودند تا غذایی برای آن ها بیاورد، پیامبر صلی الله علیه و آله سلمان را سراغ اسامة بن زید که مسئول بیت المال بود فرستاد، اسامه گفت: الان چیزی ندارم، آن دو نفر از اسامه غیبت کردند و گفتند: او بخل ورزیده و درباره سلمان گفتند: اگر او را به سراغ چاه سمیحه (چاه پرآبی بود) بفرستیم آب آن
فروکش خواهد کرد! سپس خودشان به راه افتادند تا نزد اسامه بیایند و در باره موضوع کار خود تجسس کنند، پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود من آثار خوردن گوشت در دهان شما می بینم، عرض کردند: ای رسول خدا ما امروز مطلقا گوشت نخورده ایم! فرمود: آری گوشت سلمان و اسامه را می خوردید، آیه نازل شد و مسلمانان را از غیبت نهی کرد. (1)
این واژه در اصل (أخو) است و به کسی که در ولادت از يك پدر و مادریا یکی از آن دو یا هم شیر بودن یعنی از یک پستان شیر خوردن با دیگری مشترک باشد او را برادر گویند و به صورت استعاره به هر کسی که با دیگری در قبیله یا در دین یا در کار و صنعت یا معامله و دوستی و در مناسبات دیگر مشارکت داشته باشد برادر گویند مانند این آیه قرآن لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ كَفَرُوا وَ قَالُوا لِإِخْوَانِهِمْ (آل عمران، 156) یعنی به خاطر مشارکتشان در کفراخوان نامیده شده اند.
و آيه إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ (حجرات، 10) و آيه أَيُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ يَأْكُلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتاً (حجرات، 12) (در چند آیه فوق لفظ برادر (اخ) در معنی مستعار خود به کار رفته است) و همین طور آيه فَإِنْ كانَ لَهُ إِخْوَةٌ (نساء، 11) یعنی برادران و خواهران است) «إخوان وأخوات».
و در آيه إِخْواناً عَلى سُرُرٍ مُتَقابِلِينَ (حجر، 47) نشانه ای است از نفی مخالفت و ناهماهنگی در میان ایشان که در بهشت، همه برادرند. (3)
سَخِرْتُ منه و اسْتَسْخَرْتُه للهزء؛ «او را به استهزاء و سخریّه گرفتم.» خدای تعالی گوید: إِنْ تَسْخَرُوا مِنَّا فَإِنَّا نَسْخَرُ مِنْكُمْ كَمَا تَسْخَرُونَ فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ (هود، 38).
(سخن حضرت نوح علیه السلام به قوم سبک سر و بی ایمان خویش است که در موقع ساختن کشتی در خشکی نابخردانه استهزایش می کردند پاسخشان می دهد به زودی خواهید دانست و ما نیز شما را در آن روز استهزاء می کنیم). (1)
لمز به معنای غیبت کردن و پیجوئی در عیوب دیگران، فعلش لَمَزَهُ يَلْمِزُهُ و يَأْمُزُه است در آیه فرمود:
وَ مِنْهُمْ مَنْ يَلْمِزُكَ فِي الصَّدَقَاتِ (توبه، 58). وآيه الَّذِينَ يَلْمِزُونَ الْمُطَوَعِينَ (توبه، 79).
وَ لا تَلْمِزُوا أَنْفُسَكُمْ (حجرات، 11). یعنی مردم را عیب جوئی نکنید که آن ها نیز شما را عیب جوئی خواهد کرد که در آن صورت مثل اینست که با عیب جوئی دیگران خودت را به زشتی یاد کرده ای.
رجل لَمَّاز و لُمَزَةُ کسی است که زیاد غیبت می کند و از دیگران بدگوئی می نماید. مانند آیه وَيْلٌ لِكُلِّ هُمَزَةٍ لَمَزَةٍ (الهمزة، 1).
(این آیه از یکی از شش سوره ای است که علیه افزون طلبان و مال اندوزان است). (2)
در مجمع فرموده: نبزبد لقب دادن است در اقرب الموارد گفته: نَبَزَهُ بكذا: لَقَّبَه به و آن در القاب قبیح شایع است در قاموس تنابز را تعایر و تداعی بالقاب گفته است معنی آیه:
برخودتان عیب نبندید و با القاب بد یکدیگر را نخوانید یا بهم دیگر القاب بد ننهید، این لفظ فقط یکبار در کلام الله آمده است.
در نهج البلاغه خطبه 191 در وصف متقین آمده:
وَ لَا يُنَابِرُ بِالْأَلْقَابِ وَ لَا يُضَارُّ بِالْجَارِ. محمد عبده آن را صدا کردن با لقب بد گفته است یعنی متّقی مردم را با لقب زشت نمی خواند و به همسایه ضرر نمی رساند. در نهایه گفته: التَّنَابُرُ: التَّدَاعِی بالألقاب و از آنست حديث: أَنَّ رَجُلًا كَانَ يُنْبَرُ قَرْقُورَا. یعنی مردی را لقب قرقور داده بودند. (1)
ظن: احتمال قوی. چنانکه «وهم» احتمال ضعيف و شك تساوی طرفین است فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ (انبیاء: 87).
احتمال قوی داد که هرگز بر او سخت نمی گیریم.
در صحاح گوید: ظنّ معروف است. گاهی به جای علم گذاشته می شود.
در اقرب گفته: ظنّ اعتقاد راجح است با احتمال نقیض و در علم و شك نيز به کار رود.
ناگفته نماند: مشکل است ظنّ را در جای علم به کاربریم زیرا قرآن آند و را از هم جدا کرده مثل: قُلْتُمْ ما نَدْرِى مَا السَّاعَةُ إِنْ نَظُنُّ إِلَّا ظَنًّا وَ مَا نَحْنُ بِمُسْتَيْقِنِينَ (جائية، 32). وَ مَا لَهُمْ بِذلِكَ مِنْ عِلْمٍ إِنْ هُمْ إِلَّا يَظُنُّونَ (جَاثِيه، 24). «مَا لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِلَّا اتِّباعَ الظَّنِ﴾ (نساء، 157). وَ ما لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ (نجم، 28).
و نیز بسیار بعید است که ظنّ را در قرآن به معنی شكّ بگیریم که این هر دو جنس مستقلی هستند. و قرآن به هر يك اعتناء خاصی دارد.
راغب در مفردات گوید: هرگاه ظنّ قوی باشد و یا مانند قوی تصور شود با انّ مشدّده و ان مخفف از مثقّله استعمال می شود آن گاه آیات يَظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلاقُوا رَبِّهِمْ و يَظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلاقُوا اللهِ را شاهد آورده و آن ها را در مقام یقین دانسته است. (2)
*تجَسَّسُ (1)
معنی اصلی جَسّ- لمس کردن و گرفتن نبض و شناختن تپش آن برای حکم کردن در مورد سلامتی و بیماری است، که این معنی ریشه ای اخصّ از حسّ- است زیرا حسّ- شناسایی از راه ادراک حسّی است ولی جسّ شناختن حال غیر از راه حسی- است از واژه- جس- لفظ جاسوس مشتقّ شده است. (2)
باید دانست که جمله إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ قانونی را در بین مسلمانان مؤمن تشریع می کند و نسبتی را برقرار می سازد که قبلا برقرار نبود و آن نسبت برادری است که آثاری شرعی و حقوقی قانونی نیز دارد.
اخوت یک معنایی است که هم می تواند طبیعی باشد و هم اعتباری. و اخوت طبیعی در شرایع و قوانین هیچ اثری ندارد و قوانین به صرف این که دو انسان دارای يك پدر و يا يك مادر و يا يك پدر و مادر باشند ارتباطی بین این دو از نظر قانون نمی بیند، ولی اخوت اعتباری در اسلام آثاری اعتباری دارد.
اخوت در اسلام عبارت است از نسبتی که بین دو نفر برقرار است و در نکاح و ارث آثاری دارد، حال چه این که اخوت طبیعی باشد و چه رضاعی که البته اخوت رضاعی
1) راغب در باره آیه شریفه می گوید: این حکمی است اخلاقی که در سوره ای بنام حجرات یعنی همان جایی که انسان ها به زندگی خصوصی و نه اجتماعی مشغولند آمده است و قبل از آن می فرماید: ای مؤمنین یکدیگر را مسخره نکنید چه زنان و چه مردان و با کلمات و القاب زشت یکدیگر را خطاب و سرزنش نکنید زیرا حیف است بعد از ایمان به فسق و تبهکاری بگرائید از ظنّ و گمان باطل بپرهیزید و یکدیگر را غیبت و بدگویی نکنید پرهیز کار باشید و از اختلاف نژاد و طبقات دوری کنید. تمام احکام بالا اخلاقی است و ربطی بنظارت عمومی که یکی از ارکان ضمانت اجرائی احکام حکومت اسلامی است ندارد زیرا در حکومت اسلامی همه بایستی بر یکدیگر و امور اجتماعی و سیاسی کشور که سرنوشت همگان به آن ها بستگی دارد نظارت داشته باشند تا خطراتی حیات فرد و جامعه را تهدید نکند زیرا در آیات متعدّد گفته است كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ (آل عمران، 110) اصولا یکی از مزایای جهان شمول و پایدار اسلام همین نظارت همگانی بر یکدیگر است، امربه معروف و نهی از منکر جزء اصول دین و احکام علمی اسلام است و سرّ مصونیّت دادن جامعه اسلامی از خطراتی که ناشی از اعمال خود سرانه و مخاطره انگیز فرد یا گروه ها و جماعت است همین اصل است که باید رعایت شود پیامبر صلی الله علیه و آله هم بشدت سفارش کرده.
2) ترجمه و تحقیق مفردات الفاظ قرآن، ج 1، ص 398.
آثاری در مسئله ازدواج دارد ولی در ارث ندارد- و چه اخوت دینی که آثاری اجتماعی دارد و در نکاح وارث اثر ندارد. و به زودی کلامی از امام صادق علیه السلام درباره حقوق اخوت دینی خواهد آمد که فرموده مؤمن برادر مؤمن و چشم او و راهنمای او است، به او خیانت نمی کند و ستم بر او روا نمی دارد و او را فریب نمی دهد و اگر وعده ای به او داد خلف وعده نمی کند. (1).
و این معنا بر بعضی از مفسرین (2)مخفی مانده و اطلاق اخوت در آیه را درباره مؤمنین، اطلاقی مجازی و از باب استعاره گرفته و گفته اند: شرکت دو نفر در داشتن ایمان، شبیه است به شرکت آن دو دراصل تولد، برای این که هم تولد، اصلی است برای بقاء، چون منشا حیات است و هم ایمان منشئی است برای بقاء ابدی در بهشت.
بعضی (3)هم گفته اند: این اخوت از باب تشبیه بلیغ است، از این حیث که مؤمنین همه به یک ریشه منسوبند که آن هم ایمان است، که باعث بقاء ابدی است. (4)
جمله «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ» که در آیات فوق آمده است یکی از شعارهای اساسی و ریشه دار اسلامی است، شعاری بسیار گیرا، عمیق، مؤثر و پر معنی.
دیگران وقتی می خواهند زیاد اظهار علاقه به هم مسلکان خود کنند از آنان به عنوان رفیق یاد می کنند، ولی اسلام سطح پیوند علائق دوستی مسلمین را به قدری بالا برده که به صورت نزدیک ترین پیوند دو انسان با یکدیگرآنهم پیوندی براساس مساوات و برابری، مطرح می کند و آن علاقه دو برادر نسبت به یکدیگر است.
روی این اصل مهم اسلامی، مسلمانان از هر نژاد و هر قبیله و دارای هر زبان و هر سن و سال، با یکدیگر احساس عمیق برادری می کنند، هر چند یکی در شرق جهان زندگی کند و دیگری در غرب.
در مراسم حج که مسلمین از همه نقاط جهان در آن کانون توحید جمع می شوند این علاقه و پیوند و همبستگی نزدیك كاملا محسوس است و صحنه ای است از تحقق عینی این قانون مهم اسلامی.
به تعبیر دیگر اسلام تمام مسلمان ها را به حکم یک خانواده می داند و همه را خواهر و برادر یکدیگر خطاب کرده، نه تنها در لفظ و در شعار که در عمل و تعهدهای متقابل نیز همه خواهر و برادرند. (5)
از آن جا که قرآن مجید در این سوره به ساختن جامعه اسلامی براساس معیارهای اخلاقی پرداخته، پس از بحث درباره وظائف مسلمانان در مورد نزاع و مخاصمه گروه های مختلف اسلامی در آیات مورد بحث به شرح قسمتی از ریشه های این اختلافات پرداخته تا با قطع آن ها اختلافات نیز بر چیده شود و درگیری و نزاع پایان گیرد.
در هر يك از دو آیه فوق به سه قسمت از اموری که می تواند جرقه ای برای روشن کردن آتش جنگ و اختلاف باشد با تعبیراتی صریح و گویا پرداخته.
در این جا مخاطب مؤمنانند، اعم از مردان و زنان، قرآن به همه هشدار می دهد که از این عمل زشت بپرهیزند، چرا که سرچشمه استهزاء و سخریه همان حس خود برتربینی و کبر و غرور است که عامل بسیاری از جنگ های خونین در طول تاریخ بوده.
و این خود برتربینی بیش تر از ارزش های ظاهری و مادی سرچشمه می گیرد مثلا فلان کس خود را از دیگری ثروتمندتر، زیباتر، یا از قبیله ای سرشناس تر می شمرد و احیاناً این پندار که از نظر علم و عبادت و معنویات از فلان جمعیت برتر است او را وادار به سخریه می کند، در حالی که معیار ارزش در پیشگاه خداوند تقوا است و این بستگی به پاکی قلب و نیت و تواضع و اخلاق و ادب دارد.
هیچ کس نمی تواند بگوید: من در پیشگاه خدا از فلان کس برترم و به همین دلیل تحقیر دیگران و خود را برتر شمردن یکی از بدترین کارها و زشترین عیوب اخلاقی است که بازتاب آن در تمام زندگی انسان ها ممکن است آشکار شود.
جالب این که قرآن در این آیه با تعبیر انفسکم به وحدت و یکپارچگی مؤمنان اشاره کرده و اعلام می دارد که همه مؤمنان به منزله نفس واحدی هستند و اگر از دیگری عیب جویی کنید در واقع از خودتان عیبجویی کرده اید!
بسیاری از افراد بی بند و بار در گذشته و حال اصرار داشته و دارند که بر دیگران القاب زشتی بگذارند و از این طریق آن ها را تحقیر کنند، شخصیتشان را بکوبند و یا احیاناً از آنان انتقام گیرند و یا اگر کسی در سابق کار بدی داشته سپس توبه کرده و کاملا پاک شده باز هم لقبی که بازگو کننده وضع سابق باشد بر او بگذارند.
اسلام صریحاً از این عمل زشت نهی می کند و هر اسم و لقبی را که کوچک ترین مفهوم نامطلوبی دارد و مایه تحقیر مسلمانی است ممنوع شمرده.
گفتیم: در هريك از دو آیه مورد بحث سه حکم اسلامی در زمینه مسائل اخلاق اجتماعی مطرح شده، احکام سه گانه آیه اول به ترتیب: عدم سخریه و ترک
عیب جویی و تنابز به القاب بود و احکام سه گانه آیه دوم به ترتیب: اجتناب از گمان بد، تجسس و غیبت است.
منظور از «كَثِيراً مِنَ الظَّنِ» گمان های بد است که نسبت به گمان های خوب در میان مردم بیش تر است لذا از آن تعبیر به کثیر شده و گرنه حسن ظن و گمان خیرنه تنها ممنوع نیست بلکه مستحسن است، چنان که قرآن مجید در آیه 12 سوره نور می فرماید: لَوْلَا إِذْ سَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِنَاتُ بِأَنْفُسِهِمْ خَيْراً.
چرا هنگامی که آن نسبت ناروا را شنیدید مردان و زنان با ایمان نسبت به خود (و کسی که همچون خود آن ها بود) گمان خیر نبردند؟!
قابل توجه این که: نهی از کثیری از گمان ها شده، ولی در مقام تعلیل می گوید زیرا بعضی از گمان ها گناه است این تفاوت تعبیر ممکن است از این جهت باشد که گمان های بد بعضی مطابق واقع است و بعضی مخالف واقع، آن که مخالف واقع است مسلما گناه است و لذا تعبير به إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْم شده است، بنابراین وجود همین گناه کافی است که از همه بپرهیزد.
در این جا این سؤال مطرح می شود که گمان بد و خوب غالباً اختیاری نیست، یعنی براثريك سلسله مقدمات که از اختیار انسان بیرون است در ذهن منعکس می شود، بنا براین چگونه می شود از آن نهی کرد؟!
پاسخ این سؤال را در دو مرحله بیان می کنیم؛
1- منظور از این نهی، نهی از ترتیب آثار است، یعنی هرگاه گمان بدی نسبت به مسلمانی در ذهن شما پیدا شد، در عمل کوچک ترین اعتنایی به آن نکنید، طرز رفتار خود را دگرگون نسازید و مناسبات خود را با طرف تغییر ندهید، بنابراین آن چه گناه است ترتیب اثر دادن به گمان بد می باشد.
لذا در حدیثی از پیغمبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله می خوانیم:
ثَلاَثٌ فِی اَلْمُؤْمِنِ لاَ یُسْتَحْسَنُ وَ لَهُ مِنْهُنَّ مَخْرَجٌ، فَمَخْرَجُهُ مِنْ سُوءِ اَلظَّنِّ أَنْ لاَ یُحَقِّقَهُ. (1) سه چیز است که وجود آن در مؤمن پسندیده نیست و راه فرار دارد، از جمله سوء ظن است که راه فرارش این است که به آن جامه عمل نپوشاند.
2- انسان می تواند با تفکر روی مسائل مختلفی، گمان بد را در بسیاری از موارد از خود دور سازد، به این ترتیب که در راه های حمل بر صحت بیندیشد و احتمالات صحیحی را که در مورد آن عمل وجود دارد در ذهن خود مجسم سازد و تدریجا
1) محجة البيضاء، ج 5، ص 269.
برگمان بد غلبه کند. بنابراین گمان بد چیزی نیست که همیشه از اختیار آدمی بیرون باشد.
لذا در روایات دستور داده شده که اعمال برادرت را بر نیکوترین وجه ممکن حمل کن، تا دلیلی برخلاف آن قائم شود و هرگز نسبت به سخنی که از برادر مسلمانت صادر شده گمان بد مبر، ما دام که می توانی محمل نیکی برای آن بیابی، قَالَ أمیر الْمُؤْمِنِينَ علیه السلام: ضَعْ امراخيك عَلَى أَحْسَنِهِ حَتَّى ياتيك مَا يقلبك مِنْهُ. وَ لَا تَظُنَّنَّ بِكَلِمَةٍ خَرَجَتْ مِنْ أَخِيكَ سُوءَ وَ انت تَجِدُ لَهَا فِي الْخَيْرِ مَحْمِلًا (1).
به هر حال این دستور اسلامی یکی از جامع ترین و حساب شده ترین دستورها در زمینه روابط اجتماعی انسان ها است، که مسئله امنیت را به طور کامل در جامعه تضمین می کند. که شرح آن در بحث نکات خواهد آمد. (2)
دستورهای ششگانه ای که در دو آیه فوق مطرح شده (نهی از سخریه و عیب جویی و القاب زشت و گمان بد و تجسس و غیبت) هرگاه به طور کامل در يك جامعه پیاده شود آبرو و حیثیت افراد جامعه را از هر نظر بیمه می کند، نه کسی می تواند به عنوان خود برتربینی دیگران را وسیله تفریح و سخریه قرار دهد و نه می تواند زبان به عیب جویی این و آن بگشاید و نه با القاب زشت حرمت و شخصیت افراد را در هم بشکند.
نه حق دارد حتی گمان بد ببرد، نه در زندگی خصوصی افراد به جستجو پردازد و نه عیب پنهانی آن ها را برای دیگران فاش کند.
به تعبیر دیگر انسان چهار سرمایه دارد که همه آن ها باید در دژهای این قانون قرار گیرد و محفوظ باشد: جان و مال و ناموس و آبرو.
تعبیرات آیات فوق و روایات اسلامی نشان می دهد که آبرو و حیثیت افراد همچون مال و جان آن ها است، بلکه از بعضی جهات مهم تر است! اسلام می خواهد در جامعه اسلامی امنیت کامل حکم فرما باشد نه تنها مردم در عمل و با دست به یکدیگر هجوم نکنند، بلکه از نظر زبان مردم و از آن بالاتر از نظر اندیشه و فکرآنان نیز در امان باشند و هر کس احساس کند که دیگری حتی در منطقه افکار خود
تیرهای تهمت را به سوی او نشانه گیری نمی کند و این امنیتی است در بالاترین سطح که جز در يك جامعه مذهبی و مؤمن امکان پذیر نیست.
پیغمبر گرامی صلی الله علیه و آله در حدیثی می فرماید: اِنَّ اللّهَ حَرَّمَ مِنَ الْمُسْلِمِ دَمَهُ وَ مالَهُ وَ عِرْضَهُ وَ اَنْ یُظَنَّ بِهِ السُّوءُ
خداوند خون و مال و آبروی مسلمان را بر دیگران حرام کرده و همچنین گمان بد درباره او بردن. (1)
گمان بد نه تنها به طرف مقابل و حیثیت او لطمه وارد می کند، بلکه برای صاحب آن نیز بلائی است بزرگ زیرا سبب می شود که او را از همکاری با مردم و تعاون اجتماعی برکنار کند و دنیایی وحشتناک آکنده از غربت و انزوا فراهم سازد، چنان که در حدیثی از امیر مؤمنان علی علیه السلام آمده است: مَنْ لَمْ یُحْسِنْ ظَنَّهُ اِسْتَوْحَشَ مِنْ کُلِّ أَحَدٍ؛ «کسی که گمان بد داشته باشد از همه کس می ترسد و وحشت دارد!» (2)
به تعبیر دیگر: چیزی که زندگی انسان را از حیوانات جدا می کند و به آن رونق و حرکت و تکامل می بخشد، روح تعاون و همکاری دسته جمعی است و این در صورتی امکان پذیر است که اعتماد و خوشبینی بر مردم حاکم باشد، در حالی که سوء ظن پایه های این اعتماد را در هم می کوبد، پیوندهای تعاون را از بین می برد و روح اجتماعی را تضعیف می کند. نه تنها سوء ظن که مسئله تجسس و غیبت نیز چنین است.
افراد بدبین از همه چیز می ترسند و از همه کس وحشت دارند و نگرانی جانکاهی دائما بر روح آن ها مستولی است، نه می توانند یارو مونسی غمخوار پیدا کنند و نه شريك و همکاری برای فعالیت های اجتماعی و نه یارو یاوری برای روز درماندگی.
توجه به این نکته نیز لازم است که منظور از ظن در این جا گمان های بی دلیل است بنابراین در مواردی که گمان متکی به دلیل یعنی ظن معتبر باشد از این حکم مستثنی است مانند گمانی که از شهادت دو نفر عادل حاصل می شود. (3)
قرآن با صراحت تمام تجسس را در آیه فوق منع نموده و از آن جا که هیچ گونه قید و شرطی برای آن قائل نشده نشان می دهد که جستجوگری در کار دیگران و تلاش برای افشای اسرار آن ها گناه است، البته قرائنی که در داخل و خارج آیه است نشان می دهد
که این حکم مربوط به زندگی شخصی و خصوصی افراد است و در زندگی اجتماعی تا آن جا که تاثیری در سرنوشت جامعه نداشته باشد نیز این حکم صادق است. اما روشن است آن جا که ارتباطی با سرنوشت دیگران و کیان جامعه پیدا می کند مسئله شکل دیگری به خود می گیرد، لذا شخص پیغمبر صلی الله علیه و آله مامورانی برای جمع آوری اطلاعات قرار داده بود که از آن ها به عنوان عیون تعبیر می شود، تا آن چه را ارتباط با سرنوشت جامعه اسلامی در داخل و خارج داشت برای او گرد آوری کنند.
و نیز به همین دلیل حکومت اسلامی می تواند ماموران اطلاعاتی داشته باشد، یا سازمان گسترده ای برای گرد آوری اطلاعات تاسیس کند و آن جا که بیم توطئه برضد جامعه و یا به خطر انداختن امنیت و حکومت اسلامی می رود به تجسس بر خیزند و حتی در داخل زندگی خصوصی افراد جستجوگری کنند.
ولی این امر هرگز نباید بهانه ای برای شکستن حرمت این قانون اصیل اسلامی شود و افرادی به بهانه مسئله توطئه و اخلال به امنیت به خود اجازه دهند که به زندگی خصوصی مردم یورش برند، نامه های آن ها را باز کنند، تلفن ها را کنترل نمایند و وقت و بی وقت به خانه آن ها هجوم آورند.
خلاصه این که مرز میان تجسس و به دست آوردن اطلاعات لازم برای حفظ امنیت جامعه بسیار دقیق و ظریف است و مسئولین اداره امور اجتماع باید دقیقا مراقب این مرز باشند، تا حرمت اسرار انسان ها حفظ شود و هم امنیت جامعه و حکومت اسلامی به خطر نیفتد. (1)
کلمه سخریه که مبدء اشتقاق کلمه بسخر است، به معنای استهزاء می باشد. و استهزاء عبارت است از این که چیزی بگویی که با آن، کسی را حقیر و خوار بشماری، حال چه این که چنین چیزی را به زبان بگویی و یا به این منظور اشاره ای کنی و یا عملا تقلید طرف را درآوری، به طوری که بینندگان و شنوندگان بالطبع از آن سخن و یا اشاره و یا تقلید بخندند. و کلمه قوم به معنای جماعت است، که البته در اصل به معنای جماعتی از مردان است و شامل زنان نمی شود، چون مردانند که به امور مهمه قیام می کنند نه زنان. و مراد از «قوم» در آیه مورد بحث همین معنا است چون این لفظ در مقابل نساء قرار گرفته. و دو جمله عَسى أَنْ يَكُونُوا خَيْراً مِنْهُمْ و عَسَى أَنْ يَكُنَّ خَيْراً مِنْهُنَّ حکمت نهی را بیان می کند.
و آن چه از سیاق استفاده می شود این است که می خواهد بفرماید: هیچ کسی را مسخره نکنید، چون ممکن است آن کس نزد خدا از شما بهتر باشد. چیزی که
1) تفسیر نمونه، ج 22، ص 188.
هست چون غالبا مردان، مردان را و زنان زنان را مسخره می کنند، فرموده هیچ مردی مرد دیگری را و هیچ زنی زن دیگری را مسخره نکند و گرنه ممکن است گاهی اوقات یعنی در غیر غالب مردی زنی را و یا زنی مردی را مسخره کند. (1)
وَ مَنْ لَمْ يَتُبْ فَأُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ یعنی هر کس توبه نکند و از این گونه گناهان که سابقا کرده بوده دست برندارد و با این که بر آن نهی نازل شده هم چنان مرتکب شود و از آن پشیمان نگردد و با ترک آن به سوی خدای سبحان برگشت نکند، چنین کسانی حقا ستمکارند، چون با این که خدای تعالی علمشان را از معاصی دانسته و از آن نهی فرموده، با این حال عمل بدی نمی دانند. از جمله مورد بحث یعنی جمله «وَ مَنْ لَمْ يَتُبْ...» این معنا هم فهمیده می شود که در زمان نزول آیه کسانی از مؤمنین بوده اند که مرتکب چنین گناهی می شدند. (2)
و مراد از کلمه «اسم» در جمله «بِئْسَ الِاسْمُ الْفُسُوقُ» ذکر است و از این باب است که در فارسی هم می گوییم اسم فلانی به سخاوت در رفته، یعنی ذکرش سر زبان ها است. و بنا بر این معنای «بئس الاسم»، «بئس الذكر» است، یعنی بد ذکری است ذکر مردمی که ایمان آورده اند به فسوق و این که آنان را به بدی یاد کنی، چون مؤمن بدان جهت که مؤمن است سزاوارتر است که همواره به خیر یاد شود و به او طعنه زده نشود و باید چیزی که اگر بشنود ناراحت می شود درباره اش گفته نشود، مثلا نگویند پدرش چنین و یا مادرش چنان بوده.
ممکن هم هست مراد از کلمه «اسم» سمت و علامت باشد و معنای جمله این باشد که: بد علامتی است این که انسانی را بعد از ایمان به داغ فسوق علامت بگذاری و به علامتی زشت یادش کنی، مثلا به کسی که یک روزی گناهی کرده و بعد توبه نموده، تا آخر عمرش به او بگویند فلان کاره. و یا معنا این باشد که: این بد علامتی است که تو با بدگویی مردم برای خود قرار می دهی و همه تو را به عنوان مردی بد زبان بشناسند که همواره افراد را به زشتی یاد می کنی. و به هر یک از این معانی باشد جمله مذکور اشاره ای به حکمت نهی دارد. (3)
وَ لا تَلْمِزُوا أَنْفُسَكُمْ- كلمه لمزكه مصدر تلمزوا است- به طوری که گفته اند (1)به معنای این است که شخصی را به عیبش آگاه سازی. و اگر کلمه مزبور را مقید به قید «انفسکم» نموده، برای اشاره به این است که مسلمانان در يك مجتمع زندگی می کنند و در حقیقت همه از همند و فاش کردن عیب یك نفر در حقیقت فاش کردن عیب خود است. پس باید از لمز دیگران به طور جدی احتراز جست (همان طور که از لمز خودت احتراز داری و هرگز عیب خودت را نمی گویی) و همان طور که حاضر نیستی دیگران عیب تو را بگویند. پس کلمه «أنفسکم» با همه کوتاهی اش حکمت نهی را بیان می کند. کلمه نبز- به فتح حرف اول و دوم- به معنای لقب است، و به طوری که گفته اند اختصاص دارد به لقب های زشت. پس «تنابز» که باب تفاعل و طرفینی است به معنای این است که مسلمانان به یکدیگر لقب زشت از قبیل فاسق، سفیه و امثال آن بدهند. (2)
نخستین نتیجه بدگمانی، به خود انسان برمی گردد؛ از آن جا که افراد بدگمان نمی توانند اعمال دیگران را خالی از غرض و آلودگی تصور نمایند، همواره در رنج روحی و درد روانی سختی به سر می برند و سوز و گداز خیال و پندار، همواره آنان را شکنجه می دهد.
بدبینی، رشته الفت و دوستی را از هم می گسلد و براثر گمان بدی که انسان به دیگران دارد، همواره آن ها را خیانتکار و در میدان دوستی، ناپایدار می پندارد، ناچار می شود که همه گونه روابط خود را با آن ها قطع کند؛ از این رو پیشوایان ما فرموده اند:
مَنْ غَلَبَ عَلَیْهِ سُوءُ اَلظَّنِّ لَمْ یَتْرُکْ بَیْنَهُ وَ بَیْنَ خَلِیلٍ صُلْحاً. (3) «بدگمانی بر هرکس که غلبه کند، هر نوع صلح و صفایی را که میان او و دوستان وی برقرار است، از بین می برد».
بدبینی آفت بزرگی برای سنجش منطق انسان است؛ بدبینی نوعی اختلال در طرز تفکر و ادراک انسان به وجود می آورد که هرگز نمی تواند در موضوعی به صورت خرد پسند و واقع بینانه داوری کند.
بدبینی از بیماری های سرایت کننده است که هم نشینان انسان را نیز آلوده می سازد.
بدبینی نه تنها در روح انسان اثر می گذارد، بلکه براساس ارتباطی که میان تن و جان وجود دارد، تن نیز از گزند آن سالم نمی ماند و به قول دانشمند بزرگ عصر ما دکتر کارل: بدبینی و عادت به انتقاد از همه چیز، حتی از قدرت زندگی نیز می کاهد؛ زیرا این عادت منفی روانی روی دستگاه اعصاب «سمپاتیک» و غدد داخلی اثر می کند و می تواند مبدأ اختلالات عملی و حتی عضوی شود.
بدگمانی های بی مورد، به همسر و یا شاگرد مغازه و کارگر و خدمتکار منزل، آنان را به خیانت و جنایت می کشاند؛ زیرا کنجکاوی های زیاد ارباب و بزرگ خانه و یا شوهر، براثر «تداعی معانی» صور و اشباح خیانت و کارهای زشت را در نظر آن ها مجسم می سازد و فکر خیانت را در دل آن ها احیا می نماید و به قول برخی از دانشمندان: نوکرانی که مورد سوء ظن آقا هستند و او پیوسته احتمال می دهد که آنان به اثاث خانه دستبردی بزنند، چنین نوکرانی بالاخره دست به دزدی می زنند و به سوی دزدی کشیده می شوند.
از این رو، در دین مقدس اسلام، تظاهر به غیرتمندی بی مورد و افراطی درباره همسر، مذموم شمرده شده است؛ زیرا چه بسا افراد پاکی را به ناپاکی بکشاند و درستکار را به نادرستی دعوت نماید؛ چنان که علی علیه السلام فرموده است:
إیَّاکَ وَ التَّغَایُرَ فِی غَیْرِ مَوْضِعِ غَیْرَهٍ فَإنَّ ذَلِکَ یَدْعُوا الصَّحِیحَهَ إلَی السَّقَمِ وَ الْبَرِیئَهَ إلَی الرِّیْبِ (1) «اظهار غیرت های بی مورد، زنان پاک را به ناپاکی و زنان بی گناه را به سوی گناه دعوت می کند». (2)
کلمه تجسس- با جیم- به معنای پیگیری و تفحص از امور مردم است، اموری که مردم عنایت دارند پنهان بماند و تو آن ها را پیگیری کنی تا خبردار شوی.
کلمه تحسس- با حاء بی نقطه- نیز همین معنا را می دهد، با این تفاوت که تجسس- با جیم- در شر استعمال می شود و تحسس- با حاء- در خیر به کار می رود
و به همین جهت بعضی (1)گفته اند: معنای آیه این است که: دنبال عیوب مسلمانان را نگیرید و در این مقام برنیایید که اموری را که صاحبانش می خواهند پوشیده بماند تو آن ها را فاش سازی.
وَ لا تَجَسَّسُوا؛ «در امور مردم کنجکاوی مکنید». در بحث پیش یادآور شدیم که در این آیه سه رذیله اخلاقی به ترتیب زیر بیان شده است:
بدبینی؛
کنجکاوی در امور درونی مردم؛
بدگویی پشت سر مردم.
علت این که قرآن، این سه صفت نکوهیده را به ترتیبی که بیان شد، یادآوری نموده این است که اولی، علت و پدیدآورنده دومی می گردد و همچنین پس از بدگمانی و بدبینی، تجسس و کنجکاوی در امور مردم به وجود می آید و افراد کنجکاو که مراقب خصوصیات داخلی مردمند، چون نمی توانند از گفتن اسرار دیگران خودداری نمایند، بلکه راز مردم را فاش می سازند، ناچار پشت سر آن ها غیبت و بدگویی می کنند.
برهمین اساس، قرآن این سه صفت رذیله را به ترتیب یاد شده ذکر نموده، تا رابطه تکوینی آن ها روشن گردد.
در مباحث گذشته، کم و بیش درباره زیان های بدبینی بحث شد، اکنون موضوع کنجکاوی و به تعبیر قرآن «تجسس» را مطرح می کنیم:
کنجکاوی در امور مردم، زیان های اخلاقی و اجتماعی دارد که در ذیل به آن ها اشاره می شود:
در بحث گذشته گفته شد که اسلام برای جامعه با ایمان، امنیت های چهارگانه ای به وجود آورده است:
امنیت جانی؛
امنیت مالی؛
امنیت حیثیتی و آبرویی؛
امنیت شخصیت انسان در فکر و ذهن دیگران.
پیامبر اکرم در یکی از سخنان جامع خود به این امنیت های چهارگانه اشاره کرده است. (2)
یکی از ضررهای بزرگ کنجکاوی در امور مردم، این است که امنیت سوم (محفوظ ماندن آبروی مردم) را به خطر انداخته و لطمه جبران ناپذیری به حیثیت و موقعیت اجتماعی افراد وارد می سازد، بالاخص هنگامی که انسان پس از دقت و کنجکاوی، اسرار و رازهای درونی شخص را در اختیار دیگران بگذارد.
افراد کنجکاو که مراقب اوضاع داخلی مردمند، کم تر می توانند از فاش ساختن اسرار آنان خودداری نمایند و این گونه افراد، هرگز از غیبت کردن و بدگویی نمودن پشت سر مردم محفوظ نخواهند ماند.
خلاصه، آبرو و حیثیت یک فرد مؤمن، که به سان جان و مال او در نزد شارع اسلام، عزیز و گرامی است، براثر کنجکاوی های شخص، در نزد خود او و در صورت فاش ساختن و نقل آن ها برای دیگران، در نزد سایرین از بین رفته و پایمال می گردد.
لازمه اخوت و برادری دینی این است که فرد مؤمن موجبات سقوط شخصیت و از بین رفتن آبرو و موقعیت برادر خود را با کنجکاوی های خسارت آفرین خود، فراهم نیاورد.
پیشوای بزرگ ما، حضرت صادق علیه السلام درباره افراد کنجکاو در اوضاع مردم، می فرماید:
أبعَدُ ما یَکونُ العَبدُ مِن اللّهِ أن یَکونَ الرَّجُلُ یُؤاخِی الرَّجُلَ و هُوَ یَحفَظُ عَلَیهِ زَلّاتِهِ لِیُعَیِّرَهُ بِها یَوما (1) دورترین حالات انسان از خدا این است که آدمی با کسی طرح دوستی بریزد و در این بین، لغزش های وی را برای این که روزی او را مفتضح سازد، به خاطر بسپارد.»
چنان که ملاحظه می فرمایید، این گناه آن چنان بزرگ است که فرد مرتکب، در آن حال، دورترین حالت را نسبت به خدا پیدا می کند. (2)
تفحص و کنجکاوی در امور شخصی مردم، نوعی پیروی از سوء ظن است و این کار در واقع عکس العمل بدبینی است و فرد کنجکاو، در طول مراقبت و تجسس های خود، به عیوب و نقاط ضعف بسیاری از افراد واقف می گردد و بر اثر آن، حالت زدگی و انزوا به او دست می دهد و در حقیقت کم تر کسی را شایسته معاشرت و زندگی تشخیص می دهد و چه بسا ممکن است عیوبی از افراد به دست آورد که کوچک ترین
ارتباطی به معاشرت و رابطه او با مردم، ندارد ولی مع الوصف، به طرز محسوسی از اجتماعی بودن انسان می کاهد و او را به انزوا و گوشه نشینی دعوت می نماید؛ زیرا برای شخص کنجکاو که طبعا یک فرد بدبین نیز هست، در این حالت، تجزیه و تحلیل ممکن نیست و او نمی تواند عیوب شخصی طرف مقابل را نادیده بگیرد و نقایص و اشکالات درونی او را در رابطه خود با او بی تأثیر فرض کند.
به هر حال، یافتن انسان هایی کامل و صددرصد بی عیب، بسیار نادر و انگشت شمار است و هر فردی در کنجکاوی های خود، به عیوب مستور و پوشیده مردم پی می برد و بر اثر آن در خود، نوعی زدگی و لزوم پرهیز، احساس می نماید؛ از این نظر، این دسته که همواره بدبین و کنجکاو هستند، منزوی و گوشه گیرند و نمی توانند مبدأ آثار سازنده ای در اجتماع باشند. (1)
یکی از بزرگ ترین نعمت ها برای بشر، داشتن آزادی در نحوه فعالیت هاست؛ اسلام با تأسیس «اصل نظارت عمومی» و با گماردن مأموران نظارت، آزادی بشر را در انظار عمومی به طرز صحیحی به قوانین عقل و شرع محدود نموده و آزادی در اجتماع را در چهار چوب قوانین متین اسلام محدود و معین کرده است و بشر، در اجتماع تا آن جا آزاد است که به سعادت خود و دیگران لطمه ای نزند و حرامی مرتکب نشود و واجبی را ترک نکند.
اسلام، آزادی درونی افراد را با گماردن پلیس مخفی و برقرار ساختن حکومت ایمان، محدود و مهار نموده است، ولی یک سلسله کارهایی است که ارتکاب آن ها از نظر عقل و شرع، مانعی ندارد و شرع آن ها را مباح و یا مکروه شمرده است، ولی انسان هرگز این گونه کارها را در انظار مردم انجام نمی دهد و نیز راضی نمی شود که دیگران از انجام دادن آن آگاه شوند.
اگر بنا شود که دیگران تمام خصوصیات زندگی انسان را تحت مراقبت بیاورند، لذت زندگی و لطف آن که در آزادی عمل در نهان و درون است، از بین می رود.
افراد بدبین و کنجکاو در زندگی شخصی مردم، از نظر پیامبر، مسلمان حقیقی نیستند و لذا درباره آنان چنین فرمود:
يَا مَعْشَرَ مَنْ أَسْلَمَ بِلِسَانِهِ وَ لَمْ يَخْلُصِ الاِْيمَانَ إِلَى قَلْبِهِ لا تَذُمُّوا الْمُسْلِمِينَ وَ لا تَتَبَّعُوا عَوْرَاتِهِمْ (2)
«ای کسانی که به زبان مؤمن هستید و در دل ایمان ندارید! مسلمانان را بد مگویید و از عیوب مخفی آن ها تجسس و کنجکاوی مکنید.»
اسلام، اگرچه جلو کنجکاوی های مضر و غیر سودمند را گرفته، ولی در موارد استثنایی که اساس کاروبقای حیات اجتماعی برروشن شدن خصوصیات زندگی و اسرار داخلی شخص بستگی دارد، اجازه داده است که این امور تحقیق و بررسی شود؛ مثلا دختر و پسری که می خواهند پیوند زناشویی ببندند، یا دو بازرگانی که می خواهند درباره موضوعی مشترکا سرمایه گذاری نمایند و...، حتما باید از روحیات و خصوصیات زندگی همدیگر- تا آن جا که به کار و تصمیم آن ها مربوط است- مطلع و آگاه باشند، وگرنه دیری نخواهد پایید که از کار و عمل خود پشیمان شده و مفاسد فراوانی به بار آید. و همچنین افرادی که در این موارد با آن ها مشورت می شود، باید حقیقت مطالب را بی پرده بگویند و آنان را به حقیقت امر واقف سازند و به مضمون «المستشار مؤتمن» شخصی که با او مشورت می شود، باید برای یک سلسله مصالح عالی خصوصیات درونی، مطالب مورد مشورت را بازگو کند. (1)
وَ لَا يَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضًا أَيُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ يَأْكُلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتًا فَكَرِهْتُمُوهُ شارع اسلام از این جهت از غیبت نهی فرموده که: غیبت اجزای مجتمع بشری را یکی پس از دیگری فاسد می سازد و از صلاحیت داشتن آن آثار صالحی که از هر کسی توقعش می رود ساقط می کند و آن آثار صالح عبارت است از این که هر فرد از افراد جامعه با فرد دیگر بیامیزد و در کمال اطمینان خاطر و سلامتی از هر خطری با او یکی شود و ترسی از ناحیه او به دل راه ندهد و او را انسانی عادل و صحیح بداند و در نتیجه با او مانوس شود. نه این که از دیدن او بیزار باشد و او را فردی پلید بشمارد. در این هنگام است که از تك تك افراد جامعه آثاری صالح عاید جامعه می گردد و جامعه عینا مانند يك تن واحد متشکل می شود. و اما اگر در اثر غیبت و بدگویی از او بدش بیاید و او را مردی معیوب بپندارد، به همین مقدار با او قطع رابطه می کند و این قطع رابطه را هر چند اندک باشد، وقتی در بین همه افراد جامعه در نظر بگیریم، آن وقت می فهمیم که چه خسارت بزرگی به ما وارد آمده، پس در حقیقت عمل غیبت و این بلای جامعه سوز به منزله خوره ای است که در بدن شخص راه یابد و اعضای او را
1) نظام اخلاقی اسلام، ص 139 - 136.
یکی پس از دیگری بخورد تا جایی که به کلی رشته حیاتش را قطع سازد.
و انسان که از روز ازل به حکم ضرورت، اجتماع تشکیل داد، برای این تشکیل داد که یک زندگی اجتماعی داشته باشد و در اجتماع دارای منزلتی شایسته و صالح باشد، منزلتی که به خاطر آن دیگران با او بیامیزند و او با دیگران بیامیزد، او از خیر دیگران بهره مند و دیگران از خیر او برخوردار شوند. و غیبت عامل مؤثری است برای این که او را از این منزلت ساقط کند و این هویت را از او بگیرد. در آغاز يك فرد را از عدد مجتمع صالح کم کند و سپس فرد دوم و سوم را، تا آن جا که در اثر شیوع غیبت تمامی افراد جامعه از صلاحیت زندگی اجتماعی ساقط شوند و صلاح جامعه به فساد مبدل گردد و آن وقت دیگر افراد جامعه با هم انس نگیرند و از یکدیگر ایمن نباشند و به یکدیگر اعتماد نکنند، آن وقت است که دواء که همان تشکیل جامعه از روز نخست بود، به صورت دردی بی دواء در می آید.
پس غیبت در حقیقت ابطال هویت و شخصیت اجتماعی افرادی است که خودشان از جریان اطلاعی ندارند و خبر ندارند که دنبال سرشان چه چیزهایی می گویند و اگر خبر داشته باشند و از خطری که این کار برایشان دارد اطلاع داشته باشند از آن احتراز می جویند و نمی گذارند پرده ای را که خدا بر روی عیوبشان انداخته به دست دیگران پاره شود، چون خدای سبحان این پرده پوشی ها را بدین منظور کرده که حکم فطری بشر اجراء گردد، یعنی این که فطرت بشر او را وا می داشت تا به زندگی اجتماعی تن در دهد، این غرض حاصل بشود و افراد بشر دور هم جمع شوند، با یکدیگر تعاون و معاضدت داشته باشند و گرنه اگر این پرده پوشی خدای تعالی نبود، با در نظر گرفتن این که هیچ انسانی منزه از تمامی عیوب نیست، هرگز اجتماعی تشکیل نمی شد.
و جمله أَيُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ يَأْكُلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتاً فَكَرِهْتُمُوهُ در ضمن مثالی به همین حقیقت اشاره می کند. در این جمله نخست استفهام انکاری به کار برده و حب منفی را به «أحد» یعنی یکی از مسلمانان، نسبت داده و نه به بعضی از مسلمانان، یعنی نفرموده: «أيجب بعضكم» و يا تعبیری دیگر تا مشمول نفی واضح تر شود. و باز به همین منظور نفی مذکور را با جمله «کرهتموه» تاکید فرمود و با این که می توانست همین کراهت را به احد نسبت داده بفرماید «فکرهه». و حاصل معنای آیه این است که: غیبت کردن مؤمن به منزله آن است كه يك انسانی گوشت برادر خود را در حالی که او مرده است بخورد. حال چرا فرمود گوشت برادرش؟ برای
این که مؤمن برادر او است، چون از افراد جامعه اسلامی است که از مؤمنین تشکیل یافته و خدای تعالی فرموده: إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ. و چرا او را مرده خواند؟ برای این که آن مؤمن، بی خبر از این است که دارند از او غیبت می کنند.
و این که فرمود فکرهتموه و نفرمود فتكرهونه، اشعار دارد به این که کراهت شما امری است ثابت و محقق و هیچ شکی در این نیست که شما هرگز راضی نمی شوید یک انسانی را که برادر شما است و مرده است، بخورید. پس همان طور که این کار مورد کراهت و نفرت شما است، باید غیبت کردن برادر مؤمنتان و بدگویی در دنبال سر او نیز مورد نفرت شما باشد، چون این هم در معنای خوردن برادر مرده شما است.
این را نیز بدان که همین تعلیلی که در جمله أَيُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ يَأْكُلَ... برای حرمت غیبت آمده، تعلیل برای حرمت تجسس نیز هست، چون فرق غیبت با تجسس تنها در این است که غیبت اظهار عیب مسلمانی است برای دیگران- چه این که عیبش را خود ما دیده باشیم و چه این که از کسی شنیده باشیم- و تجسس عبارت است از این که به وسیله ای علم و آگاهی به عیب او پیدا کنیم. ولی در این که هر دو عیب جویی است مشترکند، در هر دو می خواهیم عیبی پوشیده بر ملا شود. در تجسس برای خود ما بر ملا شود و در غیبت برای دیگران. و به همین جهت بعید نیست که جمله أَيُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ يَأْكُلَ لَحْمَ أخِيهِ مَيْتاً... تعليل باشد برای هر دو جمله، یعنی هم جمله وَ لا تَجَسَّسُوا و هم جمله وَ لَا يَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً.
این را هم باید دانست که در این کلام اشعار و یا دلالتی هست بر این که حرمت غیبت تنها درباره مسلمان است، به قرینه این که در تعلیل آن عبارت لَحْمَ أَخِيهِ را آورده و ما می دانیم که اخوت تنها در بین مؤمنین است.
وَ اتَّقُوا اللهَ إِنَّ اللهَ تَوَّابُ رَحِيمٌ ظاهر این عبارت این است که عطف باشد بر جمله اجْتَنِبُوا كَثِيراً مِنَ الظَّنِّ. البته این ظهور در صورتی است که مراد از تقوی، اجتناب از همین گناهانی باشد که قبلا مرتکب شده بودند و بعد از نزول این دستور از آن توبه کنند، آن وقت معنای إِنَّ اللهَ تَوَّابُ رَحِيمٌ این می شود که: خدا بسیار پذیرای توبه است و نسبت به بندگان تائب که به وی پناهنده می شوند مهربان است. و اما اگر مراد از تقوی اجتناب و پرهیز از مطلق گناهان باشد- هر چند که تا کنون
مرتکب آن نشده باشند- آن وقت مراد از جمله إِنَّ اللهَ تَوَّابُ رَحِیمٌ این می شود که: خدا بسیار به بندگان با تقوایش مراجعه نموده در صدد هدایت بیش تر آنان برمی آید و هر لحظه با فراهم کردن اسباب، آنان را از این که در مهلکه های شقاوت قرار گیرند، حفظ می کند و نسبت به ایشان مهربان است.
و این که گفتیم دو احتمال دارد، بدین جهت است که توبه از جانب خدا دو گونه است: يك توبه خدا قبل از توبه بنده است و آن به این است که به بنده خود رجوع نموده، او را موفق به توبه می نماید، هم چنان که فرموده: ثُمَّ تَابَ عَلَيْهِمْ لِيَتُوبُوا (1)ويك توبه دیگرش بعد از تو به بنده است، یعنی وقتی بنده اش توبه کرد، دوباره به او رجوع می کند تا او را بیامرزد و توبه اش را بپذیرد، هم چنان که فرموده: فَمَنْ تَابَ مِنْ بَعْدِ ظُلْمِهِ وَ أَصْلَحَ فَإِنَّ اللهَ يَتُوبُ عَلَيْهِ (2), (3)
اجتماع آلوده به غیبت، هرگز روی وحدت و یگانگی و صمیمیت و الفت را نخواهد دید و یک اجتماع رشد یافته انسانی که باید سراسر عاطفه و محبت باشد، نخواهد بود. (4)
اجتماع بشری که منشأ همه پیشرفت ها و موفقیت های علمی و اجتماعی است در صورتی می تواند، به هدف مطلوب خود برسد که محکم ترین پیوند را داشته باشد وگرنه تبدیل به جهنّم سوزانی می شود، که زحمات و مشکلات اجتماع را دارد، بی آن که از برکات آن بهره مند گردد.
کتاب خدا از يك سو و بر وحدت عمومی جهان بشریت به عنوان اعضای یك خانواده و برادرانی که از یک پدر و مادر متولد شده اند تأکید می کند. (چنانکه در آیه 13 سوره حجرات آمده و قبلًا به آن اشاره کردیم) و از سوی دیگرمؤمنان را عضو يك پيكر، صرف نظر از اختلاف زبان و نژاد بر می شمرد و می گوید: بَعْضُكُمْ مِنْ بَعْضٍ؛ «شما همگی هم نوعید و همجنس یکدیگر و عضو یک پیکرید» (سوره آل عمران، 195).
و در جای دیگر می فرماید: وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِنَاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاءُ بَعْضٍ؛ «مردان و زنان با ایمان ولی (ویار و یاور) یکدیگرند» (سوره توبه، 71.) (1)
گفتیم سرمایه بزرگ انسان در زندگی حیثیت و آبرو و شخصیت او است و هر چیز آن را به خطر بیندازد مانند آن است که جان او را به خطر انداخته باشد، بلکه گاه ترور شخصیت از ترور شخص مهم تر محسوب می شود و این جا است که گاه گناه آن از قتل نفس نیز سنگین تر است.
یکی از فلسفه های تحریم غیبت این است که این سرمایه بزرگ برباد نرود و حرمت اشخاص در هم نشکند و حیثیت آن ها را لکه دار نسازد و این مطلبی است که اسلام آن را با اهمیت بسیار تلقی می کند. (2)
تعاون و همکاری در هدف های مقدس اجتماعی، براساس حس اعتماد به مردم استوار است؛ اجتماعی که عیوب مردم را فاش می سازد و پرده از روی افعال و اعمال آن ها برمی دارد، حس اعتماد را که زاییده حس ظن به مردم است، نابود می سازد. (3)
نکته دیگر این که غیبت، بدبینی می آفریند، پیوندهای اجتماعی را سست می کند، سرمایه اعتماد را از بین می برد و پایه های تعاون و همکاری را متزلزل می سازد.
می دانیم اسلام برای مسئله وحدت و یکپارچگی جامعه اسلامی و انسجام و استحکام آن اهمیت فوق العاده ای قائل شده است، هر چیز این وحدت را تحکیم کند مورد علاقه اسلام است و هر چیز آن را تضعیف نماید منفور است و غیبت یکی از عوامل مهم تضعیف است. (4)
بدگویی پشت سر مردم، آتش کینه و عداوت را دامن می زند؛ زیرا شخصی که پشت سر او بدگویی شده، از این که رازوی فاش شده و آبروی او ریخته است؛ سخت عصبانی می گردد و تصمیم به انتقام می گیرد (5)و گاه سرچشمه نزاع های خونین و قتل و کشتار می گردد.
خلاصه این که اگر در اسلام غیبت به عنوان یکی از بزرگ ترین گناهان کبیره
شمرده شده به خاطر آثار سوء فردی و اجتماعی آن است.
در روایات اسلامی تعبیراتی بسیار تکان دهنده در این زمینه دیده می شود، که نمونه ای از آن را ذیلا می آوریم:
پیغمبر گرامی اسلام فرمود: إِنَّ الدِّرْهَمَ يُصِيبُهُ الرَّجُلُ مِنَ الرِّبَا أَعْظَمُ عِنْدَ اللّهِ فِي الْخَطِيئَةِ مِنْ سِتٍّ وَثَلاثِينَ زَنْيَةً، يَزْنِيهَا الرَّجُلُ! وَ أَرْبَى الرِّبَا عِرْضُ الرَّجُلِ الْمُسْلِم!
«درهمی که انسان از ربا به دست می آورد گناهش نزد خدا از سی و شش زنا بزرگ تر است! و از هر ربا بالاتر آبروی مسلمان است!» (1)
این مقایسه به خاطر آن است که زنا هر اندازه قبیح و زشت است جنبه حق الله دارد، ولی رباخواری و از آن بدتر ریختن آبروی مردم از طریق غیبت، یا غیر آن، جنبه حق الناس دارد.
غیبت مانند بسیاری از صفات ذمیمه تدریجا به صورت یک بیماری روانی در می آید، به گونه ای که غیبت کننده از کار خود لذت می برد و از این که پیوسته آبروی این و آن را بریزد احساس رضا و خشنودی می کند و این یکی از مراحل بسیار خطرناک اخلاقی است.
این جا است که غیبت کننده باید قبل از هر چیز به درمان انگیزه های درونی غیبت که در اعماق روح او است و به این گناه دامن می زند بپردازد، انگیزه هایی همچون بخل و حسد و کینه توزی و عداوت و خود برتربینی.
باید از طریق خودسازی و تفکر در عواقب سوء این صفات زشت و نتائج شومی که ببار می آورد و همچنین از طریق ریاضت نفس این آلودگی ها را از جان و دل بشوید، تا بتواند زبان را از آلودگی به غیبت باز دارد.
سپس در مقام توبه برآید و از آن جا که غیبت جنبه حق الناس دارد اگر دسترسی به صاحب غیبت دارد و مشکل تازه ای ایجاد نمی کند، از او عذرخواهی کند، هرچند بصورت سربسته باشد، مثلا بگوید من گاهی براثر نادانی و بی خبری از شما غیبت کرده ام مرا ببخش و شرح بیش تری ندهد، مبادا عامل فساد تازه ای شود.
و اگر دسترسی به طرف ندارد یا او را نمی شناسد، یا از دنیا رفته است، برای او استغفار کند و عمل نيك انجام دهد، شاید به برکت آن خداوند متعال وی را ببخشد و طرف مقابل را راضی سازد. (2)
آخرین سخن درباره غیبت این که قانون غیبت مانند هر قانون دیگر استثناهایی دارد، از جمله این که گاه در مقام مشورت مثلا برای انتخاب همسر، يا شريك در کسب و کار و مانند آن کسی سؤالی از انسان می کند، امانت در مشورت كه يك قانون مسلم اسلامی است ایجاب می کند اگر عیوبی از طرف سراغ دارد بگوید، مبادا مسلمانی در دام بیفتد و چنین غیبتی که با چنین نیت انجام می گیرد حرام نیست.
همچنین در موارد دیگری که اهداف مهمی مانند هدف مشورت در کار باشد، یا برای احقاق حق و تظلم صورت گیرد. البته کسی که آشکارا گناه می کند و به اصطلاح متجاهر به فسق است از موضوع غیبت خارج است و اگر گناه او را پشت سر او بازگو کنند ایرادی ندارد، ولی باید توجه داشت این حکم مخصوص گناهی است که نسبت به آن متجاهر است.
این نکته نیز قابل توجه است که نه تنها غیبت کردن حرام است، گوش به غیبت دادن و در مجلس غیبت حضور یافتن آن نیز جزء محرمات است، بلکه طبق پاره ای از روایات بر مسلمانان واجب است که رد غیبت کنند، یعنی در برابر غیبت به دفاع برخیزند و از برادر مسلمانی که حیثیتش به خطر افتاده دفاع کنند و چه زیبا است جامعه ای که این اصول اخلاقی در آن دقیقا اجرا شود. (1)
1- در حدیثی از امام صادق علیه السلام می خوانیم:
كانَ أَبي يَقولُ ما مِنْ شَيْءٍ أَفْسَدَ لِلْقَلْبِ مِنْ خَطِيئَةٍ، إِنَّ الْقَلْبَ ليُواقِعُ الْخَطيئَةَ فَما تَزالُ بِهِ حتّى تَغْلِبَ عَلَيْهِ، فَيُصَيِّرَ أَعْلَاهُ أَسْفَلَهُ؛ پدرم (امام باقر علیه السلام) می فرمود: چیزی بدتر از گناه قلب را فاسد نمی کند، گناه قلب را تحت تأثیر خود قرار می دهد و تدریجاً در آن اثر می کند تا بر آن غالب گردد؛ در این هنگام قلب وارونه می شود و بالای آن پایین قرار می گیرد.» (2)
2- در حدیثی که در کتاب «خصال» از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل شده چنین می خوانیم:
أَرْبَعُ خِصَالٍ یُمِتْنَ اَلْقَلْبَ: اَلذَّنْبِ عَلَی اَلذَّنْبِ...؛ «چهار عمل است که قلب را می میراند: گناه بعد از گناه...» شبیه همین معنی در تفسیر «الدّر المنثور» نیز آمده است. (1)
امام صادق علیه السلام فرمود: مردی به امام زین العابدین علیه السلام عرض کرد: فلانی به شما نسبت ناروایی داد؛ می گفت: گمراه و بدعت گذارنده هستید. آن جناب فرمود: تو مراعات حق، هم نشینی با او نکردی! چون گفتار او را به من نقل کردی و حق مرا نیز از بین بردی زیرا سخنی از برادرم گفتی که آن را نمی دانستم هر دو خواهیم مرد و در محشر به یک دیگر خواهیم رسید و خداوند در روز قیامت بین ما حکم می کند. تو را چه بوده که غیبت کردی؟! از غیبت پرهیز کن، زیرا غیبت خورشت سگ های جهنم است. در ضمن متوجه باش کسی که زیاد عیوب مردم را به زبان می آورد، همین زیاد یادآوری باعث می شود عیب های خودش بر مردم نمایان شود. (2)
پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله مسلمانان را برای یکی از جنگ های صدر اسلام آماده و آذوقه تهیّه می کردند. هر کس به میزان توانایی خود کمک می کرد. حتّی یکی از مسلمانان چهار هزار «مَن» خرما تقدیم پیامبر کرد. ابو عقیل انصاری که یکی از مسلمانان فقیر مدینه بود، علاقه مند به مشارکت در این بسیج مالی و شرکت در این همیاری عمومی بود؛ ولی تمامی درآمد روزانه او تنها به میزان حدّاقل معاش خانواده او بود. بناچار تصمیم گرفت، شب ها نیز کار کند و درآمد آن را به عنوان كمك به پیامبر صلی الله علیه و آله تقدیم کند.
«وی همچون کار روزانه اش، از بیرون شهر مدینه آب آشامیدنی آورد و به مردم فروخت. حاصل و درآمد این کار شبانه و تلاش خستگی ناپذیر او تنها به اندازه تهیّه يك «مَن» خرمای نامرغوب شد که آن را خالصانه به پیامبراکرم صلی الله علیه و آله تقدیم کرد. یا رسول الله! این هم كمك من برای سربازان اسلام.»
جمعیّت منافق حاضر در آن جا، شروع به تمسخر این مسلمان مخلص کردند.
1) این تعبیرات بخوبی نشان می دهد که تکراريك عمل در قلب و جان انسان بطور قطع اثر می گذارد و سرچشمه تشکیل صفات رذیله و زشت خواهد شد؛ و به همین دلیل دستور داده شده است که هرگاه لغزش و گناهی از مؤمنی سرزند، هر چه زودتر آن را با آب توبه بشوید و آثار منفی آن را از قلب بزداید تا به صورت يك «حالت» و «ملکه» و صفت زشت درونی درنیاید.
2) پند تاریخ، ج 5، ص 165 - 164.
«عجب خرمایی! اگر سربازها آن را بخورند، حتماً پیروز می شوند. ابوعقیل! این خرما را چطور آوردی؟»
پیامبراکرم صلی الله علیه و آله از این سخنان و رفتار منافقان ناراحت شد و خطاب به ابوعقیل انصاری فرمود: «ابو عقیل جلو بیا و خرماهایت را روی این تل خرما بریز تا باعث برکت آن ها شود».
در این هنگان آیه 79 سوره توبه در شأن ابوعقیل و در مذمّت منافقان نازل شد:
الَّذِينَ يَلْمِزُونَ الْمُطَّوِّعِينَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ فِي الصَّدَقَاتِ وَ الَّذِينَ لَا يَجِدُونَ إِلَّا جُهْدَهُمْ فَيَسْخَرُونَ مِنْهُمْ سَخِرَ اللَّهُ مِنْهُمْ وَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ آن هایی که از مؤمنان مطیع در صدقاتشان عیب جویی می کنند و کسانی را که [برای انفاق در راه خدا] جزبه مقدار [ناچیز] توانایی خود دسترسی ندارند، مسخره می کنند، خدا آنان را مسخره می کند [کیفر استهزا را به آنان می دهد] و برای آنان عذاب دردناکی است! (1)
اخوت در اسلام عبارت است از نسبتی که بین دو نفر برقرار است و در نکاح وارث آثاری دارد، حال چه این که اخوت طبیعی باشد و چه رضاعی که البته اخوت رضاعی آثاری در مسئله ازدواج دارد ولی در ارث ندارد- و چه اخوت دینی که آثاری اجتماعی دارد و در نکاح و ارث اثر ندارد.
این اخوت از باب تشبیه بلیغ است، از این حیث که مؤمنین همه به يك ريشه منسوبند آن هم ایمان است، که باعث بقاء ابدی است.
به تعبیر دیگر اسلام تمام مسلمان ها را به حکم یک خانواده می داند و همه را خواهر و برادر یکدیگر خطاب کرده، نه تنها در لفظ و در شعار که در عمل و تعهدهای متقابل نیز همه خواهر و برادرند.
آن چه از سیاق استفاده می شود این است که می خواهد بفرماید: هیچ کسی را مسخره نکنید، چون ممکن است آن کس نزد خدا از شما بهتر باشد.
در نهی از پذیرفتن ظن بد می فرماید: اگر درباره کسی ظن بدی به دلت وارد شد آن را نپذیر و به آن ترتیب اثر مده. بنابراین، این که فرمود بعضی از ظن ها گناه است، باز خود ظن را نمی گوید، (چون ظن به تنهایی چه خوبش و چه بدش گناه نیست، برای این که گفتیم اختیاری نیست)، بلکه ترتیب اثر دادن به آن است که در بعضی
1) مثال های زیبای قرآن، ج 1، ص 114.
موارد گناه است، (مثل این که نزد تو از کسی بدگویی کنند و تو دچار سوء ظن به او شوی و این سوء ظن را بپذیری و در مقام ترتیب اثر دادن برآمده او را توهین کنی و یا همان نسبت را که شنیده ای به او بدهی و یا اثر عملی دیگری بر مظنه ات بارکنی که همه این ها آثاری است بد و گناه و حرام).
کلمه غیبت به طوری که در مجمع البیان معنا کرده- عبارت است از این که در غیاب کسی عیبی از او بگویی که حکمت و وجدان بیدار تو را از آن نهی کند. البته فقهاء این کلمه را به خاطر اختلافی که در مصادیقش از حیث وسعت دارد، به عبارت های مختلفی تفسیر کرده اند که برگشت همه آن عبارت ها به این است که در غیاب کسی درباره او چیزی بگویی که اگر بشنود ناراحت شود. و به همین جهت بدگویی دنبال سر فردی که تظاهر به فسق می کند را جزء غیبت نشمرده اند، (چون اگر بشنود که دنبال سرش چنین گفته اند ناراحت نمی شود).
باید از طریق خودسازی و تفکر در عواقب سوء این صفات زشت و نتائج شومی که ببار می آورد و همچنین از طریق ریاضت نفس این آلودگی ها را از جان و دل بشوید، تا بتواند زبان را از آلودگی به غیبت بازدارد.
غیبت اجزای مجتمع بشری را یکی پس از دیگری فاسد می سازد و از صلاحیت داشتن آن آثار صالحی که از هر کسی توقعش می رود ساقط می کند
نکته دیگر این که غیبت، بدبینی می آفریند، پیوندهای اجتماعی را سست می کند، سرمایه اعتماد را از بین می برد و پایه های تعاون و همکاری را متزلزل می سازد. از این ها گذشته غیبت بذرکینه و عداوت را در دل ها می پاشد و گاه سرچشمه نزاع های خونین و قتل و کشتار می گردد.