ghaemiyeh.com
سرشناسه:جرداق، جورج، 1926 - 2014 م.
Jurdaq, Jurj
عنوان قراردادی:الامام علی صوت العدالهالانسانیه .فارسی
عنوان و نام پدیدآور:امام علی علیهالسلام صدای عدالت انسانی / جرج جرداق؛ ترجمه و توضیحات هادی خسروشاهی.
مشخصات نشر:قم: بوستان کتاب قم (انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم)، 1387.
مشخصات ظاهری:715 ص.: مصور، عکس، نمونه.
فروست:بوستان کتاب؛ 1591. اهل بیت علیهمالسلام؛ 136. تاریخ؛ 264.
شابک:95000 ریال 9789645487209 : ؛ 95000 ریال : 964-548-720-X
یادداشت:ص. ع. به انگلیسی: George Jordac. Imam Ali (salaam unto him), the voice of human justice.
یادداشت:ص. ع. به عربی: جورج جرداق. الامام علی صوت العدالةالاسلامیة.
یادداشت:چاپ اول: 1387.
یادداشت:چاپ دوم.
یادداشت:کتابنامه به صورت زیرنویس.
یادداشت:نمایه.
موضوع:علیبن ابیطالب (علیه السلام)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40 ق.
شناسه افزوده:خسروشاهی، سیدهادی، 1317 - ، مترجم
شناسه افزوده:حوزه علمیه قم. دفتر تبلیغات اسلامی. بوستان کتاب قم
رده بندی کنگره:BP37/35/ج4الف8041 1387
رده بندی دیویی:297/951
شماره کتابشناسی ملی:1242099
ویراستار دیجیتالی:محمد منصوری
اطلاعات رکورد کتابشناسی:رکورد کامل
جرج جرداق
امام على (علیه السلام) صداى عدالت انسانى
ترجمه و توضیحات :
سیدهادى خسروشاهى
جرج جرداق
امام على (علیه السلام)
صداى عدالت انسانى ج 1
ترجمه و توضیحات :
سیدهادى خسروشاهى
کلبه شروق
امام على (علیه السلام)
صداى عدالت انسانى - ج 1
تألیف: جرج جرداق
ترجمه: سیدهادى خسروشاهى
چاپ دهم: (ویراست جدید)
تاریخ: 1379 ش / 1421 ه .
چاپ تهران: چاپخانه سوره
تعداد: 5000 نسخه
قیمت: 3000 تومان
شابک: - - 92729 - 964
همه حقوق چاپ، براى ناشر محفوظ است
نشانى دفتر مرکزى، تهران: مقابل دانشگاه، شماره 1378 (صندوق پستى 493/19615)
دفتر قم: خیابان صفائیه - ساختمان مرکز بررسی هاى اسلامى، (صندوق پستى 4433/37185)
یادداشتى بر چاپ دهم.......... 11
مقدمهها.......... 19
على (علیه السلام) و نهجالبلاغه.......... 21
الامام على و آیةاللهبروجردى.......... 25
درباره کتاب.......... 57
یادداشت ناشر ..........85
سخن مؤلف ..........89
تاریخ انسانیت.......... 91
مقدمه.......... 107
زندگى بزرگان.......... 109
سرزمین معجزهها ..........113
مهد نبوت.......... 115
صداى محمد.......... 121
وجدان جهانى ..........129
بر تارک تاریخ 131از ریشههاى علوى ..........149
پیامبر و ابوطالب ..........151
پیامبر و علىبن ابیطالب ..........163
این، برادر من است ..........167
اوصاف ظاهرى امام.......... 180
اخلاق بزرگ ..........183
اخلاق بزرگ.......... 185
عبادت ..........185
زهد.......... 188
جوانمردى ..........191
گذشت.......... 192
صدق و اخلاص ..........194
شجاعت ..........196
دورى از ظلم و ستم.......... 201
عدالت ..........206
صراحت ..........211
سادگى.......... 211
پاکدلى.......... 214
بخشش.......... 215
اعتماد بهنفس.......... 217
با همه علوم ..........219
دانش و فرهنگ امام ..........221
در راه آزادى.......... 231
تجربه تلخ و: آزمایش سخت! ..........233
از اینجا.......... 242
پیش از امام.......... 286
حاکمیت توده ..........313
سرچشمههاى آزادى ..........329
آزادى بین فرد و جامعه.......... 347
از کجا آوردهاى؟ ..........353
رفع نیازمندى ..........367
آزادى عقیده ..........394
جنگ و صلح ..........407
نه ستمگر، نه ستمکش.......... 428
دستور امام درباره وظایف زمامدارى ..........441
دستور امام به فرمانداران.......... 443
چند توضیح.......... 473
دو شاهد ابدى.......... 475
دو شاهد آسمانى ..........476
دو گواه جاودان ..........476
شاهد خونین.......... 477
على، یکتا نسخه جاودانه.......... 478
هر زمان چون على؟.......... 478
زهد در جهانبینى اسلام.......... 479
سوسیالیسم اسلامى ..........484
فهرست اعلام.......... 487
به نام خدا
دهمین چاپ ترجمه مجموعه کامل مجلدات پنجگانه کتاب گران سنگ: «الامام على صوت العدالة الانسانیة» تألیف دانشمند مسیحى معروف، استاد «جرج سجعان جرداق» اینک با ویرایشى جدید، در اختیار علاقهمندان و پیروان امام على (علیه السلام) قرار مىگیرد.
البته همه مىدانیم که درباره شخصیت امام على (علیه السلام) و اندیشههاى والاى انسانى آن حضرت، صدها کتاب و هزارها مقاله، به زبانهاى مختلف و در سراسر جهان، منتشر شده است... اما تنها بسنده کردن به نقل «فضائل و مناقب»، بدون ارائه راه و روشى که باعث پیدایش این همه فضائل اخلاقى - انسانى برتر، در همه زمینههاى زندگى بشرى شده است، نمىتواند پاسخگوى نیاز و پرسشهاى انسان تشنه عصر ما باشد که همواره به دنبال روشى نو و راهى جدید براى رهائى از بنبستها و مشکلات زندگى مادى دنیاى کنونى است...
علامه وارسته لبنانى، شیخ محمد جواد مغنیه، شارح معروف «نهجالبلاغه» و مفسر بزرگ «قرآن» که بخشى از سنین پایانى عمر خود را در حوزه علمیه قم سپرى کرد، روزى در ضمن یک گفتگوى شنیدنى با نگارنده این سطور، درباره کتاب «الامام على...» گفت :«علماى بزرگ شیعه و سنّى تألیفات و آثار بسیارى درباره امام على (علیه السلام) دارند و حتى یکى از این بزرگان، کتابى در 32 جلد درباره آن حضرت تألیف کرده و یا شخصیتى مانند علامه حلى، کتاب «الفین» را با نقل هزار دلیل عقلى و هزار دلیل نقلى درباره اولویت على (علیه السلام) بر امامت و خلافت، تألیف نموده است که در اختیار همگان قرار دارد، اما جرج جرداق نه از آن کتاب 32 جلدى و نه از دو هزار دلیل عقلى و نقلى شیخ حلى در کتاب خود استفاده نکرده است، بلکه او با عشق و
علاقه ویژه خود، کوشیده است که على (علیه السلام) را آنطور که هست بشناساند و اندیشههاى او را در اختیار نسل جوان معاصر عرب و مسلمان قرار دهد.
من درجائى نوشتهامکه «جرج جرداق» قبل از آنکه یک «مؤلف» باشد، یک «کاشف» است... او على را «از نو شناخته» و از نو «کشف» کرده است... ما نمىتوانیم منکر شویم که: او از گفتهها و اندیشههاى على (علیه السلام) مفاهیم نوینى را کشف و بیان مىکند که هرگز بر فکر ما و پیشینیان ما، خطور نکرده است... البته این مفاهیم عالى و والاى انسانى را ما امروزه در کلمات امام على (علیه السلام) بهخوبى و روشنى مىبینیم، اما پس از آنکه «جرداق» آنها را «کشف» و تبیین نمود... درست مانند نیروها و حقیقتهاى موجود در جهان طبیعت که انسان آنها را نمىشناسد، مگر آنکه یکى «کشف» کند و سپس همگان، آنها را «باور» مىنمایند و از آن بهرهمند مىشوند»؟
خود «جرج جرداق» در سفر چهارسال پیش خود به ایران، به نگارنده گفت: «من خود را کوچکتر از آن مىدانم که بتوانم اندیشههاى على و مفاهیم ارزنده موجود در خطبهها و گفتههاى وىرا توضیح دهم و یا تبیین کنم، بلکه معتقدم که خود این کلمات و گفتهها این مفاهیم را بوضوح و روشنى، بیان مىکند، اما متأسفانه درگذشته، به جاى توجه به این مفاهیم و عمل به آنها در راستاى هدایت و رهائى «انسان»، به پوستهها و ظواهر پرداختهاند!»
جرداق افزود: «اگر دنیاى غرب، شخصیتى مثل على داشت، امروز در سراسر دنیا با برگزارى همایشها و تأسیس آکادمىها و پژوهشکدهها، به ارزیابى اندیشههاى او مىپرداخت و براى بشریت راه نو، نشان مىداد و همه مراکز علمى - اجتماعى خود را با مجسمههاى وى زینت مىبخشید، اما مردم عرب و مسلمان، با داشتن این گوهر گرانبهاى ناشناخته در میان خود --و از هزاروچهارصد سال پیش تاکنون،-- متأسفانه نتوانستهاند نه او را بشناسند و نه
از اندیشههاى او در پیشبرد اهداف خود، بهرهمند شوند. على یک انسان مافوق بشرى است و هر چه درباره او بنویسیم و بگوئیم، باز کم گفتهایم و کم نوشتهایم... و کتاب من درواقع قطرهاى است از دریا و ژرفاى دریا را چه کسى مىتواند بشکافد و به عمق و حقیقت آن برسد؟... ما فقط قطرهاى از آن مىچشیم و یا جرعهاى از آب شیرین چشمههاى آن مىنوشیم... همین و بس»!
... اینک با مسرت تمام، این کتاب بىنظیر را براى دهمین بار و به مناسبت سال امام على (علیه السلام)، در اختیار همه انسانهاى آزادیخواه و حقیقتجو قرار مىدهیم، با این توضیح که این چاپ داراى مزیتهائى است که متأسفانه چاپهاى قبلى، فاقد آنها است (1)
... در مقدمه این چاپ دیدگاه مرحوم آیه الله بروجردی درباره کتاب الامام علی، همراه با دستخط آن مرحوم خطاب به استاد صدر بلاغی که در واقع یک سند تاریخی درباره داستان ترجمه نخستین چاپ نشده آن است.
مزیت دیگر این چاپ، همراه بودن هر جلد با «فهرست اعلام» است که تهیه و تنظیم آن براى «کتابهاى ماندگار» یک ضرورت است...
... و بنا به درخواست گروهى از علاقمندان جرج جرداق، چند نمونه از عکسهاى وى هم در کنار عدهاى از شخصیتهاى ایرانى، در تهران -- بسال 1375 - به رسم «یادگار» تقدیم دوستان مىگردد.
... لازم به یادآوری است که جرج جرداق کتاب خود را درباره امام علی (علیه السلام) و نهج البلاغه نخست در یک جلد منتشر ساخت و سپس با توجه به استقبال
1) فصل«بعد الامام» - پس از امام - صفحات ... و«صلۀ الحیاة» - پیوند زندگی - صفحات (جمعاً سی صفحه).
ویژه و جهانی که از آن به عمل آمد مطالب آن را بسط و گسترش داد و در پنج جلد و عناوین خاص، منتشر ساخت...
اینک ما ترجمه کامل نخستین چاپ تک جلدی امام علی صدای عدالت انسانی را که در واقع فشرده مطالب مربوطه است تقدیم دوستان و علاقمندانی می کنیم که فرصت مطالعه 5 جلد و 2500 صفحه ای را ندارند و امید داریم که این امر گامی در راه شناخت و شناسانی اندیشه های امام در راستای ایجاد یک جامعه نوین ،انسانی همراه با عدل و حق باشد و این یک توفیقى الهى است که قلم و زبان یاراى سپاس و شکر حقتعالى را در قبال آن ندارد. امید آنکه خداوند خود آن را از ما بپذیرد و نیّت ما را خالص براى خود گرداند و ما را از پیروان راستین راه امام على (علیه السلام) قرار دهد.
انه سمیع مجیب.
تهران - مهر ماه 1379 ش
رجب 1421 ه
سید هادى خسروشاهى
از چپ به راست :
استاد علامه مرحوم شیخ محمدتقى جعفرى، جرج جرداق، سیدهادى خسروشاهى،
دکتر سیدجعفر شهیدى در تهران، سال 1375
از راست به چپ :
سیدهادى خسروشاهى، علىاکبر صادقى رشاد، جرج جرداق، محمدحسن رحیمیان، مسیح مهاجرى، سیدمحمود دعائى
از راست به چپ:
سیدجمالالدین دینپرور، دکتر ابراهیم دینانى، سیدهادى خسروشاهى، سیدمحمد باقر حکیم، دکتر احمد احمدى، جرج جرداق، مسیح مهاجرى، سیدمحمود دعائى
از راست به چپ:
دکتر احمد احمدى، جرج جرداق، دکتر سیدجعفر شهیدى، رحیمیان، مسیح مهاجرى، سیدمحمود دعائى، سیدهادى خسروشاهى، سیدرضا اکرمى
از راست به چپ:
سیدجمالالدین دینپرور، سیدهادى خسروشاهى، جرج جرداق، محمدحسن رحیمیان، فخرالدین حجازى
سید هادى خسروشاهى
امام على (علیه السلام) و نهجالبلاغه
الامام على و آیةاللهبروجردى
درباره کتاب...
به امام، علىبن ابیطالب (علیه السلام)، قهرمان بتشکن و عدالتخواه تاریخ که در سراسر زندگى خود، حق گفت و در راه حق کوشید، و سرانجام در راه اجراى حق و عدل، به شهادت رسید.
به امام على و همه هواداران او که در طول چهاردهقرن، با الهام از مکتب وى، در راه رهائى و آزادى تودههاى محروم، پرچم مبارزات اجتماعى ضداستبدادى آشتىناپذیرى را بر دوش کشیدهاند.
بهامام على و همه پیروان مجاهد او که در پهناى تاریخ اسلام، از هزار و چهارصد سال پیش، تا به امروز، در راه آزادى و استقلال و آسایش ملتها، بهپا خاسته و همچون پیشواى قهرمان خود، به شهادت رسیدهاند.
به امام على، پیشواى آزادگان، و به همه انسانهاى حقگو و عدالتخواه و آزاداندیش و انساندوست در سراسر روى زمین که بهراستى و در عمل، على را راهبر و پیشواى بهحق خود مىدانند!
به جوانانى که مىخواهند سرنوشت خود و همه سرزمینهاى اسلامى را،
بدون وابستگى به قدرتهاى شرق یا غرب، خود تعیین نمایند و عدالت اجتماعى و اقتصادى را در میان همه آحاد امت، طبق دستور قرآن و
فرمان اسلام، اجرا کنند...
اهداء مىشود
قم: حوزه علمیه
سید هادى خسروشاهى
1338
در «ابدیت» و «جاودانگى»، هرگز «بعد زمان» مطرح نیست. در ماوراى زمان، در عرصهاى برتر از گذشته و کنون و آینده، «ابدیت» براى همیشه حاکم است. ابرمردى چون امام على (علیه السلام) به ابدیت تعلق دارد و گذشت قرون، در حیات معنوى او، مفهوم مصطلح خود را مىبازد، از اینرو، سخن او هم فقط سخن تاریخ سپرى شده نیست، همواره سخن روز است، سخن ابدیت بىپایان و سخن حق پرفروغ است. و «نهجالبلاغه»ى او هم یک میراث فرهنگى جاودانهاى است که نمىتوان بر آن بهائى تعیین نمود.
اصولا در جوامع بشرى، میراث فرهنگى، گرانبهاترین یادگارى است که «انسان» مىتواند براى «انسان» باقى بگذارد، ولى بسیار دیدهایم که میراثهاى فرهنگى، ویژه یک قوم، یک ملت، یا یک نژاد بودهاند و با از بین رفتن علل و عوامل فکرى و اجتماعى پیدایش آنها نیز، از بین رفتهاند.بشر، بهندرت وارث یک میراث فرهنگى شده است که به علت اصالت، عمق، شمول و عمومیت اندیشه بنیانگزار آن، همچنان پایدار بماند و از آنِ همه انسانها گردد. بسیارى از میراثهاى فرهنگى، بهعلت فقدان این راز جاودانگى، پس از به پایان رساندن دوره خود، تأثیر خود را هم از دست داده و به دنیاى خاموشى و فراموشى رهسپار شدهاند.
... آرى «نهجالبلاغه» امام على (علیه السلام) یک میراث فرهنگى ماندگار، یک اثر انسانى جاودانهایست که محتواى آن محدود به «مکان» نیست و «زمان» نیز نمىتواند در آن تأثیرى بگذارد زیراکه «نهجالبلاغه» امام على (علیه السلام) براى یک گروه، یک ملت، یک مذهب و یک نژاد بوجود نیامده است و عمومیت محتواى آن در برگیرنده همه انسانیت است، در هر مکان و هر زمانى که باشد :
مثلا «نهجالبلاغه» خواستار و هوادار اجراى حق و عدالت درباره همه افراد بشرى، مسلمان و غیرمسلمان است... «اما اخ لک فىالدین، او نظیر لک فىالخلق» و بهمین سبب از آنِ همه است و در دل همگان جاودانه مانده و خواهد ماند.
علاوه بر عمق، اصالت و عمومیت محتواى «نهجالبلاغه» امام على (علیه السلام) بیان معجزآساى آن نیز یکى از اسرار «خلود» آنست، چراکه این بیان بهطور مطلق، بخاطر سود شخصى یا یک انگیزه مادى و یا در ستایش یک حاکم بکار نرفته است، بلکه بیان و اعجاز سخن امام در «نهجالبلاغه» براى خدمت به خلق -- همه خلق -- بکار گرفته شده است.در نهجالبلاغه امام على (علیه السلام)، هرگز سخن از اهمیت «نیرومندان» و «ستمگران حاکم» به میان نیامده، بلکه از نبرد «بینوایان» و «ستمدیدگان» تمجید شده است.. و هیچوقت از ارزش ثروت و پول، تعریف نشده، بلکه از حقوق مشروع تهیدستان دفاع شده است.(1)
و بطور کلى، آزادى و بردگى، ثروت و فقر، عدل و ظلم، علم و جهل، جنگ و صلح، نبرد حق و باطل و لزوم پیکار ابدى در راه زندگى بهتر و جامعهاى برتر، براى انسانى شریفتر و نیکوتر، محور سخن امامعلى (علیه السلام) در «نهجالبلاغه» است. درواقع «نهجالبلاغه» امام به مفهوم واقعى کلمه همواره یک کتاب روز --
1) . «دراسات فى نهجالبلاغه» تألیف: علامّه شیخ محمدمهدى شمسالدین، چاپ دوم،بیروت.
و جاودانهى -- انسانى است، چرا که احترام به حقوق انسان و زندگى آزاد انسان، مدار بحث آنست و این بحث تا بشر هست، همیشه «سخن روز» خواهد ماند.
بدینترتیب «نهجالبلاغه» امام براى ابد، بمثابه یک میراث فرهنگى انسانى بىنظیرى که همواره انسانیت براى گشایش عقدهها و ابهامهاى زندگى، مىتواند از آن بهرهمند گردد، پایدار مىماند و صاحب آن، ابرمرد تاریخ بشرى، امام على (علیه السلام)، بعنوان یک انسان کاملى که هرگز نمىمیرد، پرچمدار کاروان بشریت پیشرو، به شمار مىرود.
بدون تردید، امام على (علیه السلام) زنده جاویدیست که پس از گذشت چهارده قرن از مرگ جسمانیش، همچنان بر دلهاى آزادگان و بشردوستان راستین سراسر دنیا حکومت دارد و کلام او، تأثیر سحرانگیز خود را هرگز از دست نمىدهد.
«شیخ محمدعبده» مفتى بزرگ مصر، همکار نبرد طولانى «سیدجمالالدین حسینى اسدآبادى» - بر ضد استعمار و استبداد، در دوره «آوارگى» خود، با «نهجالبلاغه» آشنا شده و آن چنان مسحور بیان امام گشته است که در موقع مطالعه آن، خود را در برابر امام و یا در میدان نبرد دیده است...
او در مقدمه شرحى که بر «نهجالبلاغه» نوشته است، درباره تأثیر بیان امام چنین مىنویسد :
«... من برحسب تقدیر و بطور تصادفى با کتاب نهجالبلاغه آشنا گشتم، در حالى که دچار ناراحتى و تشویش و افسردگى شده و از کارهایم بازمانده بودم، من نهجالبلاغه را وسیله آرامش یافتم و به بررسى آن پرداختم. من وقتى به آن مطالعه آن مىپرداختم، خیال مىکردم که جنگهائى بهوقوع مىپیوندد و یا حملههائى آغاز گشته است! و همان وقت متوجه شدم که بلاغت را نیروئى و فصاحت را قدرتى مافوق است، و پس از این بررسىها، دریافتم که قهرمان این میدان، پرچمدار پیروزمندان، امیرالمؤمنین علىبن ابیطالب است.
... هر بخش آن را که مىخواندم، خود را در دنیاى ویژهاى مىیافتم، زیراکه با تغییر موضوع، صحنهها دگرگون مىشد و من خود را در عالم دیگرى مىیافتم... و گاهى خود را در برابر خطیبى بزرگ مىدیدم که با سخنان خود، زمامداران را مورد خطاب قرار داده و به آنها راه و رسم حکومت را مىآموزد و چگونگى روشهاى سیاست عادلانه را تعلیم مىدهد و راز مملکتدارى را روشن مىسازد.آرى، این کتابى است که «شریف رضى» از سخنان سرور ما امیرالمؤمنین علىبنابىطالب گرد آورده و آن را «نهجالبلاغه» نامیده است و من نامى بهتر و شایستهتر از «نهجالبلاغه» براى آن نیافتم و هرگز هم قادر نیستم که این کتاب را بیشتر از آنچه از نامش برمىآید، توصیف کنم...(1)».
این تنها، «محمد عبده» نیست که عظمت امام على (علیه السلام) و نهجالبلاغهاش را یادآور مىشود، بلکه بسیار بودهاند و هستند شخصیتهاى بزرگى --از همه مذاهب، ملیتها، نژادها-- که در برابر حق، که على و کلام اوست، سرتعظیم فرود آورده و به آن اعتراف کردهاند، و ما در اینجا فقط به چند نمونه از این گفتارها، اشاره مىکنیم :
استاد «محمد محیىالدین» استاد ادب عربى در دانشگاه الازهر مصر، مىنویسد :
«... نهجالبلاغه کتابى سرشار از بلاغت و لبریز از فصاحت است چرا که سخن فصیحترین افراد، پس از پیامبر اکرم، یعنى علىبنابىطالب است. او با منطقى نیرومند، فیلسوفى بود که بیانش سراسر حکمت بود. سخنورى بود که افسون زبانش، قلب را مسحور مىساخت. اندیشمندى بود که کتاب وحى و نبرد
1) . مقدمه محمد عبده، بر شرح نهجالبلاغه چاپ مصر. قاهره، ص ب
با شمشیر و زبان در راه دفاع از دین حق، و پیوندش با پیامبر، براى او امکاناتى بهوجود آورد که براى احدى جز او، به وجود نیامد(1)».استاد «عبدالوهاب حموده» استاد مسائل اسلامى دانشگاه «فوأد» قاهره -- 1951 -- مىنویسد :
«... نهجالبلاغه شامل همه آن چیزهائى است که پژوهشگران بزرگ، اساتید اخلاق، فلاسفه، دانشمندان، پیشوایان مذاهب، سیاستمداران پرهیزگار، مىتوانند بگویند یا بنویسند. نیروى شگرف پندها، توصیهها، عمق بینش، ژرفائى محتواى نهجالبلاغه، بهخوبى نشان مىدهد که این اثر جاودانه از اندیشه بىنظیر امام على (علیه السلام) است...».
«بولس سلامه» استاد و شاعر و نویسنده معروف مسیحى لبنان مىنویسد :
«کتاب مشهور نهجالبلاغه اثر جاودانهایست که انسان را به شناخت اندیشه بزرگ علىبنابىطالب وادار مىسازد و هیچ کتابى جز قرآن، بر آن برترى ندارد...»
«فواد افرام البستانى» استاد دانشگاه بیروت، کتاب معروف خود را چنین آغاز مىکند. «... من مىخواهم که این اثر خود را با برگزیدههایى از «نهجالبلاغه» آغاز کنم، زیرا که نهجالبلاغه، اثر بزرگترین اندیشمند جهان، علىبنابىطالب است(2)».
«جرج جرداق» نویسنده و ادیب معروف مسیحى در همین کتاب پرارج خود مىپرسد :
«... آیا در تاریخ مشرق زمین، هیچ به سراغ «نهجالبلاغه» رفتهاید؟...نهجالبلاغهاى که از فکر و خیال و عاطفه، آیههائى بدست مىدهد که تا
انسان هست و تا خیال و عاطفه و اندیشه انسانى وجود دارد، با ذوق بدیع ادبى و هنرى او پیوند ناگستنى خواهد داشت.
سخنانى زیبا و نغز، که زیبائى موضوع و بیان، آنچنان در آن بهم آمیخته که تعبیر با مدلول و شکل، با معنى، یکى شدهاند همچنانکه حرارت با آتش، نور با خورشید، و هوا با هوا یکى هستند!
و بشر در قبال آن، چیزى جز بمثابه موجودى که در برابر سیل خروشان و دریاى پرموج، و طوفان سرکش یا گردباد تند قرار گرفته باشد، نمىتواند به شمار آید...
نهجالبلاغهاى که بیان آن اگر براى انتقاد بکار برده شود، گوئى تندباد خروشانى است و اگر تباهى و فساد را مورد تهدید قرار دهد، همچون آتشفشانى سهمناک زبانه مىکشد و اگر براى تفکر و اندیشه بخواند، حس و عقل را همراه مىسازد و اگر در مقام پند و اندرز باشد، مهر و عاطفه پدرى را همگام با راستى و وفاى انسانى در آن خواهید یافت و اگر براى شما از ارزش هستى و زیبائىهاى آفرینش و کمالات جهان هستى سخن گوید آنها را با مدادى آغشته به نور ستارگان در قلب شما مىنگارد!. نهجالبلاغه، بیانى است رساتر از هر صدا و پارهاى است از یک تنزیل!. و پیوند ناگسستنى با اصول ادب انسانى دارد، و تا آنجا اوج مىگیرد که درباره آن گفتهاند: «بیانی ست فروتر از کلام خداوند، و فراتر از گفتار بشر...(1)».2
...آنچه که در بالا خواندید، نمونههائى کوتاه از گفتههاى بزرگان علم و ادب درباره عمق و اصالت بینش امام على (علیه السلام) در نهجالبلاغه بود. در اینجا به یکى دو نمونه دیگر اشاره مىکنیم تا به اصل موضوع بپردازیم.
1) . کتاب «الامام على صوت العدالة الانسانیة»، جرج جرداق. ترجمه همه مجلدات اینکتاب، پس از تجدید نظر کامل، توسط نویسنده، در دو هزار صفحه هم اینک در اختیار شمااست.
«جرج جرداق» -- ادیب معروف مسیحى در کتاب خود درباره اسلوب خطابى امام در «نهجالبلاغه» چنین مىگوید :
«درباره عمق مفهوم و اصالت معنى کلام امام قبلا سخن گفتهایم و بدون تردید امام علىبن ابیطالب (علیه السلام) در بیان و اداء هر موضوعى که مىخواهد، افسون و اعجاز مىکند. ولى بسیار به جا است که به روش و سبک سخن امام نیز اشاره کنیم و اصولا باید توجه داشت که ادبیات بدون سبک و اسلوب خاص، مفهوم منطقى ندارد و کیفیت بیان کلمات، یا چگونگى مفهوم و معنى، تلازم قطعى دارد بهطورى که مىتوان گفت شکل ظاهرى بیان مطلب، ارزشى کمتر از خود مفهوم و معنى را ندارد. شروط اساسى بلاغت و بیان کامل، که توافق و تطبیق سخن با مقتضاى موضوع است آن چنانکه در نزد على جمع و تکمیل بود، در نزد هیچ ادیب و سخنور عربى دیده نمىشود و در واقع انشاء و بیان علىبنابیطالب (علیه السلام) عالیترین و برترین نمونه بلاغت، پس از قرآن است.
سخن امام، در عین وضوح کامل، کوتاه نیرومند، خروشان و داراى پیوند همهجانبه بین الفاظ و مفاهیم و هدفها است و از همینجا است که روشن مىگردد اسلوب علىبنابیطالب (علیه السلام) همانند قلب و فکرش،صریح و روشن و مانند نیت و قصدش، صحیح و درست بود و بنابراین، اگر ما این اسلوب را راهنماى بلاغت بدانیم و سخنان امام را «نهجالبلاغه» بنامیم جاى شگفتى نخواهد بود.
سبک و اسلوب امام على (علیه السلام)، در نتیجه صدق و راستى، بهمرحلهاى از کمال رسیده که سجع و وزن هم در سخن او بدون آنکه کوچکترین اثرى از تکلف و تصنع در آن دیده شود، جلوهگر شده و مانند جریان آب از سرچشمه، ازطبع سرشار امام روان گشته است.
شما اگر بخواهید حتى یکى از الفاظ و کلمات موزون سخنان نغز و زیباى امام را تغییر دهید، خواهید دید که چگونه فروغ و اصالت خود را از دست مىدهد!
درواقع مراعات سجع در -- کلام علوى -- یک ضرورت هنرى آمیخته با اسلوب ادبى است که از طبع خلّاق امام صادر شده و این به هم آمیختگى، آنچنان است که گوئى هر دو از یک سرچشمه روان گشته و نثر را به صورت شعرى زیبا درآورده که داراى وزن و قافیهى ویژه ایست و مفاهیم را آنچنان با ظواهر و الفاظ پیوند مىدهد و همگام مىسازد که شیرینتر، جالبتر و بهتر از آن هرگز مقدور نیست.
البته سخنوران و خطیبان بسیارى در میان مردم عرب، همواره بودهاند و «فن خطابه» یکى از هنرهاى ادبى آنان به شمار مىرود و در دوران جاهلیت و پس از آن در دوره اسلام، همه با آن آشنا بودهاند و بدون هیچگونه شک و تردیدى بزرگترین خطیب دوران نبوت، خودپیامبر بود، ولى در دوره خلفاى نخستین و همه دورانهائى که پس از آن آمده، بطور کلى و بدون هیچگونه استثنائى، هیچکس در این زمینه و با این اسلوب، به پایه و مقام امام على (علیه السلام) نرسیده است.سخن روان و بیان نیرومند، با همه شرایط طبیعى و هنرى که باید در آن جمع باشد، نه تنها نزد علىبنابیطالب جمع بود، بلکه از عناصر تشکیلدهنده وجود او به شمار مىرفتند. علاوه بر اینها اصولا خداوند، همه عوامل و علل تکمیلکننده سخنورى و خطابه را در وجود امام به ودیعت نهاده بود. خداوند علىبنابیطالب را با طبعى پاک، فطرتى سلیم، ذوقى نیک، سلیقهاى بلند و بلاغتى بىنقص، امتیاز بخشیده و با دانش بىنظیر، استدلال نیرومند، قدرت اقناعى، و عظمت بىمانند در بدیههگوئى، او را بر همگان برترى داده بود.
و باید بر اینها افزود: راستى و صدقى را که در سراسر وجود امام آکنده بود و تجربههاى بیشمارش را که در مورد شناخت جامعه و توده مردم و اخلاق آنها
داشت، همراه ویژگی هائى مانند: انسان دوستى، مهر عمیق، پاکدلى، سلامت روان، پاکى وجدان و بلندى هدف و...
به راستى بسیار مشکل است که شما در بین شخصیت هاى بزرگ تاریخ جز علىبنابیطالب و چند تن انگشتشمار دیگر، کسى را پیدا کنید که این همه شرایط سازندهى یک خطیب و سخنور بىمانند را داشته باشد و بدون شک اگر تاریخ مشاهیر سخنوران عرب را به دقت بررسى کنید، خواهید دید که در گفتار ما هرگز اغراق و گزافى وجود ندارد.
من درباره بلاغت امام و نهجالبلاغه او، در کتاب خود «الامام على، صوت العدالة الانسانیة» به تفصیل سخن گفتهام و دیگر در اینجا بر آنها چیزى نمىافزایم و بهطور خلاصه مىگویم: علىبنابیطالب ادیب و سخنور بزرگى است. او بر پایه آزمایشهاى عینى زندگى پرورش یافتو اسلوب بلاغت را خود به خود آموخت و به همین جهت داراى هر چیزى بود که هنر و ادبیات اصیل انسانى خواستار آنست: اصالت در شخصیت، فرهنگ نیرومند، بینش عمیق و همگانى بودن هدف... و بدینترتیب بود که بلاغت و سخن امام على (علیه السلام) همواره در خدمت انسان و فرهنگ و تمدن بشرى بوده و خواهد بود(1).
آرى، از همینجاست که گفتهاند کلام على (علیه السلام) برتر از سخن بشرى و گنجینهاى گرانبها است از مسائل فکرى، عقیدتى، اجتماعى، اقتصادى و سیاسى که بزرگان تاریخ بشرى به عمق آن پى نبردهاند.
بعنوان مثال مىتوان به دو موضع حساس و اساسى اجتماعى - مسئله گرسنگى و مسئله رهبرى -- اشاره کرد که همواره و در همه جاى دنیا موضوع مهم روز بوده و هست و خواهد بود.
1) . «روائع نهجالبلاغه» تألیف جرج جرداق چاپ بیروت، صفحه 25-31.
یک جامعهشناس محقق بهطور آشکار درباره چگونگى ارزیابى این دو نکته در سخن امام چنین مىنویسد: «... قرنها پیش از آن که کتاب «انسان گرسنه» نوشته شود و «علم» به کشف مسئله گرسنگى بپردازد، صدها سال پیش از آن که «جان بویدار» سیاستمدار انگلیسى شکایت سر دهد که در «عالم سیاست» هیچگاه مسئله گرسنگى بینوایان، مورد توجه ارباب قدرت قرار نگرفته است، آشکارا مىبینیم که «مسئله گرسنگى» در صفحات نهجالبلاغه همواره موج مىزند، و اساسىترین کوشش و رنج راستین على -- پیشرو صمیمىترین پیشوایان عدالتخواهى، که تاکنون تاریخ سیاست جهان بر اریکهى زمامدارى عملى به خود دیده است -- «سیر کردن گرسنگان» و ایجادتفاهم در حکمرانان و طبقات توانگر، نسبت به رنجهاى توانفرساى آنان است. على خوراک و پوشاک و آسایش را بر خود تحریم مىکند، مبادا لحظهاى از درد تودهها، از رنج اکثریت، غافل بماند و از همین روى نیز تودهها که براى نخستینبار -- و سوکمندانه براى واپسین بار -- یک چنین همدردى راستینى را در وجود او دیدند، او را به مرحله خدائى رسانیده و جانبازانه ستایشش کردند...!
... در اسلام یکىاز مفصلترین، رساترین، گیراترین و تکاندهندهترین شرایط رهبرى را در وصیت بالا و بلند «على» (علیه السلام) امیرالمؤمنین به فرزندش «حسن مجتبى» و در توصیه کوتاهترى به «محمدبن ابىبکر» و در پیام بىمانندى به «مالک اشتر» هنگامى که منشور حکومت مصر را به دست وى مىسپرد، در نهجالبلاغه مىیابیم...
پیام پرشکوه و جاودان (على) درسى است که در هر زمان تازگى خواهد داشت و آئین راستین جهاندارى را به رهبران همواره خواهد آموخت.. سزا است
هرکس نه یک بار و دوبار، بلکه بهطور مکرر آن را بخواند و به خاطرش نقش زند...»(1)
3
... و یک پیشنهاد به مناسبت
سال امام على (علیه السلام)
مطلب کوتاهى را که در پیش خواندید، مربوط به عمق و اصالت محتواى «نهجالبلاغه» امام على (علیه السلام) بود، و در اینجا، یادآورى این نکته بىمناسبت نیست که «نهجالبلاغه» تمام سخن امام نیست، بلکه برگزیده و منتخبى از: خطبهها، نامهها و کلمات قصار امام است که ده قرن پیش توسط مرحوم «سیدشریف رضى» جمعآورى شده است.
خود مرحوم شریفرضى در مقدمه «نهجالبلاغه» به صراحت مىگوید که او فقط به جمعآورى «بهترین سخنان امام پرداخته و «نهجالبلاغه» شامل همه گفتهها و نامههاى آن حضرت نیست :
«... گروهى از دوستان، از من خواستند کتابى را تألیف نمایم که شامل برگزیدههائى از سخنان امام امیرالمؤمنین (علیه السلام)، اعم از خطبهها، نامهها، پندها و کلمات قصار او باشد و من با توجه باینکه در سخن امام نشانهاى از علم الهى و بوى خوش نبوى وجود دارد، به درخواست آنان پاسخ مثبت دادم، اما چون کلام امام، دریاى ناپیدا کرانهاى بوده و با هیچ گفتار دیگرى قابل مقایسه نیست، به یارى خدا به جمعآورى و انتخاب بهترین خطبهها، نیکوترین نامهها و جالبترین کلمات قصار پرداختم... در این انتخاب و اختیار شاید کوتاهىهائى
1) . «دیپاچهاى بر رهبرى»، دکتر ناصرالدین صاحبالزمانى، چاپ اول ص 29-229.
از من رخ داده باشد، ولى باید توجه داشت که من مدعى آن نیستم که توانستهام همه سخنان امام را را بدست آورم، یا به آنها احاطه پیدا کنم...»(1)
البته اگر مرحوم شریف رضى مىتوانست در آن زمان، همه آنچه را که از امام على (علیه السلام) منقول بوده جمعآورى کند و به نقل «مختار» و «برگزیدههاى» آن اکتفا نمىکرد، هماکنون گنجینه گرانبهاترى از سخنان امام در دسترس بشریت قرار داشت، چراکه به احتمال زیادقسمتهائى از کلام امام، از زمان شریف رضى به بعد، متأسفانه بهتدریج از بین رفته است.
«مسعودى» که قبل از سیدرضى مىزیسته(2)در کتاب خود، در
فصلى تحت عنوان «فى ذکر لمع من کلامه و اخباره و زهده» مىنویسد: «... مردم از خطبههاى على بیش از چهارصد و هشتاد و اندى حفظ کرده بودند....»(3)
و با توجه به اینکه در «نهجالبلاغه» بیش از 240 خطبه و کلام از امام نقل نشده است -- غیر از نامهها و کلمات قصار -- روشن مىگردد که حداقل در حدود 240 خطبه دیگر امام، یعنى درست به همان اندازه که در «نهجالبلاغه» نقل شده، متأسفانه جمعآورى نگشته و احتمالا بیشتر آنها هم به مرور زمان از بین رفته است؟
خوشبختانه در عصر ما - بهویژه در یک ربع قرن اخیر -- با توجه به گسترش دسترسى به منابع و مأخذ قدیمى و امکان عکسبردارى از کتب خطى و نسخ نفیس، اقداماتى در این زمینه بهعمل آمده و عدهاى به استخراج دیگر کلمات امام علیهالسلام پرداختهاند و کتابهائى بعنوان «مدرک» و یا «مستدرک» تألیف نمودهاند که در آنها به نشان دادن مصادر خطبهها و کلمات منقول در
«نهجالبلاغه» و یا به جمعآورى دیگر کلمات امام همت گماشتهاند که از آن جمله است :
«ماهو نهجالبلاغه» تألیف مرحوم سید هبةالدین شهرستانى، چاپ عراق.2. «مصادر نهجالبلاغه» تألیف شیخ عبدالله نعمه، چاپ بیروت.
«مدارک نهجالبلاغه» تألیف شیخ هادى آل کاشفالغطاء، چاپ نجف.
«مصادر نهجالبلاغه و اسانیده» تألیف عبدالزهراء حسینى، که تاکنون 4 جلد از آن در عراق بهطبع رسیده است.
«مصباح البلاغه، مستدرک نهجالبلاغه» تألیف سیدحسین میرجهانى (در دو جلد به سال 1388 ه در تهران چاپ شده است).
«نهجالسعاده فى مستدرک نهجالبلاغه» تألیف و تحقیق از شیخ محمدباقر محمودى که شش جلد آن در عراق و بیروت چاپ شده است.
صحیفه علویه که مجموعهاى است از دعاها و نیایشهاى منقول از امام (علیه السلام).
و...
البته همه این کوشش ها بهنوبه خود قابل هرگونه تقدیر و تقدیسى است، ولى بسیار بجا است که بمناسبت سال امام على (علیه السلام) گروهى از فضلا و دانشمندان مسلط به زبان و ادبیات عربى، هیئتى را تشکیل دهند و بهطور دستجمعى - نه فردى - مطالب نهجالبلاغه را بهاضافه قسمتهاى عمده خطبهها و کلمات منقول در مستدرکات، پس از بررسى مدارک و تحقیق کافى در سندهاى آنها، در یک مجموعه کامل و جامع گردآورند و همه مدارک و اسناد اصلى را در پاورقیها، یا در آخر کتاب، نقل کنند و اگر با پذیرش کوششى بیشتر، همه مطالب منقول از امام را، -- اعم از خطبهها، نامهها، دعاها، کلمات قصار و غیره بترتیب موضوعى که پایه و اساس یک کار تحقیقى علمى است جمع کنند، مىتوان
امیدوار بود که دنیا و بشریت هر چه بیشتر و بهتر از «مجموعه کامل سخنان امام» یا «موسوعة الامام علىبن ابیطالب (علیه السلام)» بهرهمند گردد.
تکرار مىکنیم: این کار باید به شکل جمعى و گروهى و پس از تحقیق و بررسى کامل اسناد و مدارک «مستدرکات» عملى گردد تا ارزش یک کار تحقیقى در سطح جهانى را پیدا کرده و عملى مثبت و در خور شأن و مقام امام على (علیه السلام) باشد. از طرف دیگر، اگر این اقدام بهطور دستجمعى انجام شود، از خطاها و اشتباهات کارهاى فردى و اعمال سلیقههاى شخصى، در امان خواهد بود و اگر کار تحقیق گروه، در مرحلهاى متوقف گردید، گروه دیگرى دنباله کار آنها را خواهند گرفت تا به نتیجه نهائى برسند.
بىتردید این اشتباه محض است که افراد فاضل و تحصیلکردهاى که عشق و علاقهاى به این کار دارند، بهطور پراکنده و دور از هم، و حتى بدون اطلاع از کیفیت کار یکدیگر، نیروهاى خود را صرف این کار پرارزش بنمایند.
یکى از عمدهترین عوامل موفقیت دیگران در کارهاى تحقیقى - علمى آن است که اگر یک نفر و یا یک گروه، تحقیقاتى را در زمینهاى آغاز کرده و به نقطهاى رساندند، نفر دوم یا گروه بعدى علاقمند به آن رشته، تحقیقات قبلى را از نقطهاى که گروه قبلى به آن رسیده است، آغاز مىکنند ولى متأسفانه در برخى از جوامع علمى ما! اگر محققى بعللى نتوانست کار خود را ادامه دهد، نفر بعدى دنباله تحقیقات او را نمىگیرد و براى آنکه «نام خود»! را محفوظ بدارد!، خود شخصآ ازمراحل نخستین تحقیق، کار را از نوآغاز مىکند! این «فردگرائى» در تحقیق، اگر در علوم مادى غرب و شرق و میان دانشمندانشان وجود داشت -- که ندارد -- ، کار آنها را مىشد به نحوى توجیه نمود، ولى در یک کار تحقیقى - علمى و مذهبى نمىتوان آن را مورد رضاى خدا قلمداد کرد!
جاى شگفتى است که دانشمندان شرق و غرب مادى، در تحقیقات علوم محض، با یکدیگر همکارى و همفکرى مىکنند و نتیجه پژوهشهاى خود را در اختیار یکدیگر قرار مىدهند، ولى پیش قراولان علوم اسلامى و انسانى، که عرصههاى بکر و دست نخورده فراوانى در اختیار دارند و مىتوانند با تعاون و همکارى، کارهاى ارزندهاى بر جهانیان عرضه بدارند، حتى کوچکترین آگاهى از نوع کار و کیفیت اقدامى که در یک زمینه واحد آغاز کردهاند، ندارند و ناگهان مىبینیم که چند نفر، در زمان واحد به ترجمه یک اثر، پرداختهاند! در حالیکه آثار بىشمار قابل ترجمه دیگر، همچنان در گوشههاى کتابخانهها خاک مىخورند!...
در هر صورت: جمعآورى همه سخنان امام، در مجموعهاى واحد، با همکارى و همفکرى افراد علاقمند و صاحبنظر، یک خدمت ارجدار و کمنظیر خواهد بود که بىتردید بدون پاداش دنیوى واخروى نخواهد ماند و علاوه برآن، نشر این مجموعه، بهزبانهاى زندهى دنیا، خدمت ارزنده دیگرى خواهد بود که در واقع گام نهادن در راه گسترش اندیشه و هدف امام و نشر فضیلت و حق در سراسر عالم به شمار خواهد رفت.
و بدون شک اگر همین پیشنهاد، بهتدریج در زبان فارسى هم پیاده شود، نه تنها فارسى زبانان: ایران، پاکستان، هند، تاجیکستان و افغانستان، یک «دائرهالمعارف» کامل از سخنان و تعلیمات امام (علیه السلام) خواهند داشت، بلکه از ترجمههاى فردى و شخصى! و احتمالا ناقص نهجالبلاغه هم که هرگز در شأن مقام امام نیست، در امان خواهند بود.
تحقیق و ترجمه صحیح و کامل، تلاش و کوششى پىگیر و عشق و علاقهئى خاص مىخواهد و باید افرادى که صلاحیت این کار را دارند، با اقدام جمعى خود، از کارهاى «حرفهاى» و «سفارشى»!! در این زمینهها که بیشتر جنبه «تجارى» دارد، جلوگیرى به عمل آورند و اجازه ندهند که مثلا یک شخص ناآشنا و بیگانه با زبان عربى به ترجمه «نهجالبلاغه» بپردازد!
این پیشنهادى است صادقانه و مخلصانه، در سال امام على (علیه السلام) براى کسانى که مىخواهند صمیمانه در راه نشر تعالیم امام (علیه السلام) گام بردارند و آنهائى که به فکر ایجاد «فئودالیسم تحقیقاتى»! و تأسیس «تراست مطبوعات مذهبى»! هستند، باید بدانند با اقدام خود، سدى در راه نشر فضیلت و حقیقت ایجاد کردهاند و قبل از همه، «على» از کار آنها رضایت نخواهد داشت.
سیدهادى خسروشاهى
پس از انتشار کتاب یک جلدى «الامام على صوت العدالة الانسانیة» به زبان عربى و انعکاس وسیع نشر آن در دنیاى اسلام، و تقدیر وتشکر علماى بزرگ و مراجع تقلید در ایران و عراق و لبنان از مؤلف محترم، مرحوم آیةالله بروجردى، -- مرجع تقلید بزرگ --، طى نامهاى از شادروان استاد صدر بلاغى مىخواهند که به ترجمه این کتاب ارزشمند بپردازند. چون ترجمه این کتاب و توقیف تنها نسخه خطى آن توسط رژیم شاه، خود داستانى دارد، بىمناسبت نیست که در مقدمه این چاپ از ترجمه، براى گرامى داشت یاد و خاطره نخستین مترجم آن، مرحوم استاد سید صدرالدین بلاغى، اشاره به آن داشته باشیم. در این رابطه، نخست نامه مرحوم آیةالله بروجردى را نقلمىکنیم که خطاب به آقاى بلاغى چنین مىنویسند :
بسمالله الرحمن الرحیم
به عرض عالى مىرساند. مرقوم محترم واصل و از محتویات آن مستحضر شدم. امیدوارم زحماتى که در راه نشر معارف الهیه و تألیف کتب مفیده متحمل شدهاید مورد استفاده عموم و مقبول صاحب شریعت مقدسه باشد. سابقآ نسخهاى هم از کتب خودتان فرستاده بودید. مقدارى از آن را ملاحظه نمودم، گمان مىکنم براى جوانان از ذکور و اناث مفید باشد. فعلا نسخهاى که از کتاب جرج سجعان جرداق
فرستاده بودید خود شخص مرقوم در ماه رمضان گذشته نسخهاى از آن کتاب به عنوان هدیه براى حقیر فرستاده و مکتوبى هم که حاوى سبب تألیف کتاب و زحماتى که متحمل شده، نوشته بود. حقیر مقدارى که وقت مساعدت مىکرد و مطالعه کردهام کتابى است مفید و ممکن است گفته شود که در موضوع خود عادمالنظیر است. روز عید اضحى جماعتى از تجار طهران به وشنوه آمدند و حقیر این موضوع را مذاکره کردم. جناب عمدةالاعیان آقاى حاج حسین آقا شالچیلار اظهار میل کرد که اگر ترجمه شود این کتاب به فارسى، ما در طبع آن حاضر هستیم. لذا گمان مىکنم مقتضى است یا خود جناب مستطاب عالى یادیگرى را وادار نمایید که ترجمه شود. پس از ترجمه وسائل طبع آن از این طریق و یا غیر این طریق فراهم خواهد شد. امیدوارم خداوند عزّ شانه موجبات آسایش جناب مستطاب عالى را فراهم فرماید. مرجو آنکه در مواقع توجه حقیر را فراموش نفرمایید.
و السلام علیکم و رحمة الله و برکاته 18 محرم 1376،
حسین الطباطبایى».
... استاد صدر بلاغى به نگارنده مىگفت من در واقع به دستور آیةالله بروجردى به ترجمه کتاب پرداختم و قسمت عمده آن را هم آماده کرده بودم که رژیم ضد فرهنگ، از آن آگاه شد و روزى
متن نامه مرحوم آیتالله العظمى بروجردى درمورد کتاب امام على (علیه السلام)
متن نامه مرحوم آیةالله العظمى بروجردى (ادامه)
مأمورى به منزل من آمد و همراه ترجمه کتاب، ما را با خود برد!
... چگونگى ماجرا را بهتر است نخست از زبان همان مأمور رژیم که سرهنگ عیسى پژمان نام داشت و خاطرات خود را دو سال پیش در پاریس منتشر ساخته است، بخوانیم... البته من فتوکپى مطلب مربوط به ایشان را به استاد صدر بلاغى فرستادم. پس از مطالعه، تلفنى به من گفتند: مطالب تقریبآ درست است. همانطور که اتفاق افتاده نوشته است، اما به این نکته اشاره نکرده است که کتاب را پس از ترجمه کامل از من گرفتند تا همراه اجازه چاپ! به من پس بدهند! ولى اصل ترجمه مرا هم پس ندادند.
اینک نخست، نوشته سرهنگ پژمان را مىآوریم و سپس خلاصهاى از آخرین گفتگوى خود با استاد صدر بلاغى را در این زمینه نقل مىکنیم :
بازجویى از آیت الله صدربلاغى شیرازى
در دوران خدمتم عادت بر این داشتم که زودتر از وقت معینه در سر خدمت حاضر و دیرتر از همه دست از کار بکشم. خدمت فرماندارى نظامى دو سره از 8 صبح الى 12 و از 2 بعد از ظهر الى ساعت 7 بعدازظهر بود. اغلب به عناوین مختلف: انجام مأموریت، بازجویى از زندانیان در زندانهاى فرماندارى نظامى، ملاقات با مأمورین و عوامل نفوذى و غیره، افسران یا اصولا به اداره نمىآمدند یا وسط کار مىرفتند. اکثرآ تنها کسى که تا آخرین لحظه در پشت میزش نشسته بود، من بودم... روزى رکن 2 ستاد فرماندارى نظامى خالى از اغیار و خودى بود و ساعت حدود 7 بعدازظهر موقعى که من خود را جمع و جور مىکردم که محل خدمت را ترک کنم، تلفن زنگ زد. خود رامعرفى و در انتظار ارجاع امر شدم. طرف مخاطب گفت: پژمان؟ من بختیارم! و بلافاصله گفت: امجدى هست؟ گفتم خیر، هیچ کس نیست، همه رفتهاند. گفت فورآ بیا دفتر من. به فوریت به دفتر آجودانش که آن روز سرگرد باقرزاده بود وارد و گفتم که تیسمار تلفنى من
را احضار کرده است. خاطرنشان مىسازم که بختیار دو آجودان داشت به نام سرگرد صمصام و دیگرى سرگرد باقرزاده که به نوبت یک روز در میان کار مىکردند. گاهى هم اتفاق مىافتاد که هر دو بودند. باقرزاده اجازه ورود داد. من وارد اطاق سرتیپ بختیار شدم، گفت: موضوعى است که سابقه را در اختیارت مىگذارم. مىخواهم از همین ساعت تا هر ساعتى از شب و حتى تا فردا صبح هم طول بکشد، روى آن اقدام بکنى و نتیجه را هم در هر ساعتى از شب به من تلفن کنى. یک برگ کاغذ به من داد که نامهاى بود از یکى از دوستانش که از لبنان براى او فرستاده شده بود.
نامه راجع به موضوع کتابى بود از سخنان على علیهالسلام که نویسنده لبنانى استفاده کرده و جنبههاى چپ گرایى و سیستم سوسیالیزم را با آن تطبیق داده بود و تذکر داده بود که یک جلد آن را نویسنده که اسمش را فراموش کردهام، مستقیمآ براى صدر بلاغى فرستاده که به فارسى ترجمه کند و به صورتى منتشر کنند. زیرنامه نوشته بود، مراتب از شرف عرض پیشگاه شاهنشاه گذشت. فرمودند فورآ و دقیقآ تحقیق و نتیجه را به عرض ما برسانید. به تاریخ همان روز.
بختیار گفت: متوجه مطلب شدى؟ گفتم: بلى. گفت: به دایره اجرائیات مراجعه کن. بدون ذکر هدف یک جیپ در اختیار بگیر. آدرس منزل صدربلاغى را به هر طریق که هست پیدا کن. او را با کتابو ترجمه و هرچه مربوط به آن است دستگیر و بازداشت کن. لزومى ندارد به زندان ببرى. بیاور اطاق خودتان، دقیقآ بازجویى و نتیجه را به من تلفنى خبر بده. یادآور شد به هیچ عنوان نمىخواهم احد دیگرى از این موضوع آگاهى پیدا کند. و نام رئیس ستاد و رئیس رکن 2 را برد.
پسر صدربلاغى را در زمانى که در شیراز بودم، مىشناختم. آن وقت مثل اینکه مشغول تحصیل در پزشکى ارتش بود و یکى از دوستان او که در دانشکده افسرى بود و در زمان خدمت در شیراز که من رئیس دبیرستان نظام بودم شاگرد
من بود. به او تلفن کردم و تلفن پسر صدربلاغى را از او گرفت. به منزلش تلفن کردم. خود آیتالله صدربلاغى گوشى را برداشت. گفتم فلانى هستم از شیراز نامهاى دارم که مىخواهم خدمت برسم! گفتند: مبارک است، اهلا و سهلا.
آدرس دقیق را به من داد و بیش از یک ربع ساعت طول نکشید که در اطاقش که دور تا دور مملو از کتاب و تعدادى هم روى زمین چیده شده بود، اورا ملاقات کردم. زیر چشمى دیدم همان کتاب مورد نظر در کنارش باز است و نوشتههاى او که ترجمه از کتاب بود، در کنار دیگرش! آشنایى خودم را با پسرش بیان کردم. موضوع و مطلب را بدون هیچگونه حشو و زوایدى به او گفتم. جواب داد: در اختیار شما هستم.
کتاب و ترجمهها را جمع کردم و در کیفى گذاشتم و راه افتادیم. جیپ ارتشى را در یکى از کوچههاى نزدیک منزلش نگهداشته بودم. بهاتفاق به طرف جیپ رفته هر دو سوار شدیم و به طرف فرماندارى نظامى راندیم. به اطاقم هدایتش کردم. با اجازه او پشت میز قرار گرفتم. گفت: استغفرالله!
روحانى قدکوتاه، لاغراندام، با ریش فلفل نمکى، چشمانى سیاه، عمامهاى سیاه نشانه از خانواده سادات بر سر، عبایى قهوهاى خوش رنگ نایینى بر دوش و لباس و یقه پیراهن و جوراب همه تمیز و مرتب بود. خیلى شمرده و با صرف لغات مؤدبانهاى صحبت مىکرد. به محض قرار گرفتن در پشت میزم اظهار تأسف کردم که اداره تعطیل است و آبدارخانه هم بسته که دستور چاى بدهم. گفت: زیاد به چاى آن هم از ساعات 5، 6 بعدازظهر به بعد علاقهمند نیستم، ولى آیا مىتوانم سیگار بکشم؟ من هم همان کلمه او را تکرار کردم : استغفرالله. اول به من تعارف کرد. گفتم اصولا نه چاى و نه قهوه مىخورم و نه سیگار مىکشم، گفت: مىگویند کشیدن سیگار آن هم کم، براى رفع غم و غصه بىضرر نیست! گفتم هر دو زیانبخش است همانطور که گفتید هم سیگار و هم غم و غصه. ولى مگر شما غم و غصهاى هم دارید؟ گفت: زندگى در این
جهان براى ما مشقت و رنج و غم و غصه است، زندگى حقیقى و واقعى ما در آن دنیاست. فهمیدم از عرفاست؟! سیگارش تمام شده بود و من هم آماده سؤال و جواب... پس از دو ساعت بازجویى دقیق و حتى ترجمه آیات یا جملاتى که هنوز ترجمه نکرده بود براى من تشریح و در نهایت صداقت همهچیز را بیان داشت.
حدود ساعت 11 شب بود که کارم خاتمه پیدا کرده و اصولا مىباید به زندان مىبردم و تحویلش مىدادم و مراتب را هم تلفنى به سرتیپ تیمور بختیار گزارش مىدادم. این کار را نکردم. تلفن را برداشتم و به منزل بختیار تلفن کردم. بختیار گوشى را برداشت و گفت: ها پژمان چه مىکنى؟ جریان را به اطلاعش رساندم. نظرم راخواست. گفتم: ترخیص و رساندن به منزلش تا فردا صبح به محض ورود شما به دفتر، گزارش آن را تقدیم خواهم کرد. گفت: موافقم. ولى امشب را نگهش دارید تا ببینم فردا چه مىتوانم بکنم. متوجه شدم که باید به عرض برساند و کسب دستور از پادشاه ایران بکند. گفتم: مرد روحانى بسیار محترم و دانشمندى است. نگهدارى او را در همین ستاد پیشنهاد مىکنم. گفت: آنجا که وسائل خواب ندارد؟ گفتم : موافقت کنید، من ترتیب این کار را مىدهم. گفت: بسیار خوب.
به آقاى صدر بلاغى گفتم: یادداشتى بنویسید خطاب به خانواده که یک دست رختخواب به حامل ورقه بدهند و اگر لباس خواب، جانماز و هر چیز دیگر که تا فردا مورد نیاز است، بدهند راننده بیاورد و اطمینان بدهید که جاى هیچگونه نگرانى نیست و فردا به منزل مراجعت مىکنید. توصیه کنید که موضوع به هیچکس گفته نشود. به همین طریق عمل کرد. یک میز بزرگ وسط اطاق بود؛ مثل میز کمیسیون. گفتم: روى این میز رختخواب را براى شما پهن خواهند کرد و فکر کنید امشب را در منزل من مهمان و به علت نواقص وسائل و امکانات دچار زحمت شدهاید. باز هم تکرار کرد: استغفرالله. من مشقات و ناراحتىهاى
زیادى در طول عمرم کشیدام و به ناراحتى و عذاب خو گرفتهام. جاى بسیار خوب و راحتى است و هیچ نگرانى ندارم. تلفن منزلش را گرفتم. گوشى را به او دادم که با همسرش صحبت کند. خیلى متین و شمرده عین متن نامهاى را که نوشته و داده بود به راننده که ببرد منزلش، به همسرش گفت. یک کلمه بیشتر از آن نگفت. از او خداحافظى کرد و به منزل رفتم و ساعت 6 صبح برگشتم. گزارش مفصل مرتبى تهیه و آماده کردم. به آجودان بختیار تلفن کردم وگفتم که تیمسار با من کار فورى و ضرورى دارند. به محض ورود به دفترشان فورآ به من تلفن بفرمایید. از همان ساعتى که وارد اطاقم شدم دیدم آیتالله بیدار است و نماز مىخواند. تلفن زنگ زد. گوشى را برداشتم. صمصام گفت: فرمودند بیایید! رفتم. پس از اداى احترام، گزارشى که طى چهار صفحه بزرگ بود همه را به دقت خواند. گفت بسیار خوب است. کتاب و ترجمه هم که ضمیمه بود، نگاهى به آنها انداخت و چند سطر از مقدمه را که به عربى بود، خواند. تا آن وقت نمىدانستم، بعدآ فهمیدم تحصیلات دوره دوم متوسطه را در لبنان گذرانده و با عربى آشنایى دارد.
بعد گفت: پهلوى خودت نگهش دار تا بعد دستور بدهم. نزدیک یک بعدازظهر بود که تلفن صدا کرد. باز هم صمصام بود. گفت: بیائید خدمتشان! رفتم. مثل اینکه تازه از شرفیابى برگشته بود، زیرا در یک کارتن آبى پروندهها را زیر و رو مىکرد که پرونده آیتالله را پیدا کند. گفت: مرخصش کنید. از او تعهد بگیرید که در طول مدت ترجمه حق ندارد رونوشت به کسى بدهد. بعد از ترجمه کامل به شما خبر بدهد تا دستور بدهم چه باید بکند. پرونده را من خودم نگه مىدارم ولى کتاب و ترجمه را ببرید به او تحویل بدهید. به اطاق آمدم. تعهد را به همان
صورت گرفتم و بردم به بختیار دادم که روى پرونده بگذارد. آیتالله را سوار جیپ کرده و به در منزلش رساندم».(1)
... من فتوکپى این نوشته را همراه نامهاى خدمت استاد صدربلاغى فرستادم، تا اگر مطلبى گفتنى باشد، بنویسند و ما آن را در فصلنامه «تاریخ و فرهنگ معاصر»، به عنوان «تصحیح تاریخ» منتشر سازیم، ولى استاد بلاغى، طى نامهاى به اینجانب چنین نوشت :
به نام خدا
دوست دانشمند بسیار عزیز و شریفم جناب حجةالاسلام و المسلمین آقاى خسروشاهى (دام بقائه و عزه) نامه مهرآمیز آن جناب چند روز قبل وصول یافت.
از توجه و تفقدى که نسبت به این ارادتمند بذل فرمودهاید بسیار سپاسگزارم. اما در خصوص ماجراى کتاب الامام على (علیه السلام) باید به عرض برسانم که شرائط حال و مزاج بنده آمادگى براى انشاء مطالبى راجع به آن کتاب ندارد، ولى همانطور که در مذاکرات تلفنى معروض داشتم هرگاه سؤالاتى به صورت مصاحبه پیرامون آن کتاب طرح شود، شاید بتوانم اطلاعات خود را در جواب بیان کنم.
ضمنآ نامهاى هم که حضرت آیةاللهالعظمى بروجردى قدس سره در این باره براى بنده فرستادهاند موجود است، و هرگاه مطالب آن منتشر شود، کمک مؤثرى به روشن شدن وضعیت خواهد کرد.
در پایان سلامت و توفیق آن جناب را در نشر حقایق از خداى کریم مسئلت دارم، و به دیدار آن بزرگوار بسیار مشتاقم.
والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته
ارادتمند صدربلاغى 20 دیماه 72
1) . اسرار قتل و زندگى سپهبد تیمور بختیار / تألیف سرهنگ پژمان، چاپ دوم، پاریس1370، صفحه 52 تا 59.
... و همین نامه، مرا واداشت که به دیدار استاد صدربلاغى بروم و تجدید عهدى بکنم و گفتگوى کوتاهى با استاد بلاغى داشته باشم و البته ادامه آن را به وقت دیگر موکول کردیم که متأسفانه، ادامه آنمتن نامه استاد صدربلاغى...مقدور نشد و استاد بلاغى درگذشت... اما آنچه که در نخستین گفتگوى کوتاه مطرح شد و پاسخهاى ایشان، چنین است :
ماجراى ترجمه کتاب از زبان استاد صدر بلاغى
استاد چطور شد که شما به فکر ترجمه کتاب امام على (علیه السلام) افتادید؟
-- «من نسخهاى از کتاب را خدمت آیةالله بروجردى فرستادم. ایشان خیلى به من لطف داشتند و اظهار محبت و علاقه مىفرمودند. از لحن مرقومههاى ایشان میزان لطفشان هم روشن مىشود و به هر حال نامه ایشان که رسید، من احساس کردم که علاقه دارند کتاب ترجمه شود و من کار ترجمه را آغاز کردم... بعد از مدتى در بعضى از محافل صحبت از کتاب شد. بعضىها انتقاد مىکردند که مؤلف یک اشتراکى است و افکار کمونیستى دارد! من دفاع کردم و گفتم که به امر آیةالله بروجردى مشغول ترجمه آن هستم و افزودم که این چنین برداشت منطقى و صحیح از دیدگاههاى اجتماعى - اقتصادى امام على علیهالسلام، توسط یک مسیحى واقعآ موجب افتخار است و کتاب به قول آیةالله بروجردى بىنظیر و یا عادم النظیر است... ولى چیزى نگذشت که معلوم شد شیاطین کار خود را کردهاند...
البته از سوى دیگر، آنها چون مىدانستند که آیةالله بروجردى علاقه دارند کتاب ترجمه شود، به یکى از شخصیتهاى علمى محترم پیشنهاد کردند که براى جلب رضایت آقا، کتاب را ترجمه کند و متأسفانه او هم غافل از توطئه
پشت پرده، در دام افتاد و کتاب را ترجمه کرد و بعد اضافاتى مثلا در صفات ملوک عادل!! بر ترجمه کتاب افزود که هم تحریف حقیقت بود، هم تحریف تاریخ و هم تحریف ماهیت و هدف کتاب»!
*خوب، استاد ماجراى دستگیرى شما و توقیف کتاب و تعهدى که از شما گرفتند چگونه بود؟
«... در مورد گرفتارى هم، درواقع مطلب همانطور است که سرهنگ پژمان نوشته است. روزى یک نفر به من تلفن زد که از دوستان فرزندم بوده و مىخواهد مرا ببیند! ما هم گفتیم درب خانه ما باز است اهلا و سهلا... وقتى او آمد، خود را سروان یا سرگرد معرفى کرد و ما هم چیزى نگفتیم. او آمد و نشست و مأموریت خود را بیان کرد و گفت که بدون سر و صدا باید برویم! و بعد کتاب و ترجمه را که در روى میز من بود، برداشت و در کیف خود جاى داد و ما را هم با خود برد، توکل بر خدا کردیم و راه افتادیم. ما را به ساختمانى برد و نشستیم به گفتگو...
البته من نمىدانستم که محل بازجویى من کجاست؟ احترام ظاهر را حفظ کرد و آدم مؤدبى بود، اما معلوم نبود که اگر دستور دیگرى از بالا مىرسید، وضع چگونه مىشد و ادب و احترام کجا مىرفت؟
بازجویى که تمام شد، ما را ول نکردند و شب نگه داشتند و همانجا خوابیدم. البته گاهى هم با او شوخى مىکردم، مثلا مىگفتم : دماغ شما چطوره؟چاق است! یامىگفتیم: یک سیگارى بکشید بىضرر نیست!... از این شوخىهاى عادى خودمان، تا خیال نکند که حالا ما ترسیدهایم یا چیز دیگر!
اما اینکه او مىگوید ما عارف بودیم... البته ادعایى نداشتیم وخود را هم عارف نمىدانیم، ولى اغلب اینها از بس با خودشان بیگانهاند و از رؤسایشان تبختر و پز دیدهاند، وقتى با یک طلبهى لاقیابى مثل من روبهرو مىشوند و دو
کلمه هم حرف حق مىشنوند، روحشان تکانى مىخورد و یاد عارف و عرفان مىافتند.
در مورد مطالب آخر البته من یادم نمىآید که تعهدى سپرده باشم، ولى گفتند که شما ترجمه کتاب را تمام کنید و به ما بدهید تا ما زودتر اجازه نشر آن را از اداره فرهنگ بگیریم چون با جوّى که درباره کتاب درست شده است، به شما اجازه نشر نخواهند داد، بعد که ترجمه تمام شد، آن را از من گرفتند تا پس از یک هفته تحویل دهند! مدتى گذشت و خبرى نشد. سرانجام من زنگ زدم که آقا کتاب چى شد؟ اجازه چطور شد؟ پاسخ دادند که بررسى تمام نشده، هر وقت تمام شد خودمان خبر مىدهیم!... و هیچوقت هم البته خبر ندادند و من هم علاقه نداشتم که با اینها تماس بگیرم و به هر حال اصل ترجمه ما از بین رفت و یا اینکه در پرونده من در اسناد ساواک موجود است و اگر زحمتى نیست و مقدورتان هست از این آقایان بپرسید، اگر ترجمه آنجا باشد به ما پس بدهند، یک مرورى بکنیم و چاپ شود. چون ترجمه به دستور آیةالله بروجردى بود و من هم خیلى دقت کردم که خوب ترجمه شود و توضیحات لازمى را در پارهاى موارد، در پاورقیها بهطور مشروح طبق نظر مرحوم آقا، بر آن افزودم. (این موضوع را در نامه دوم اشاره فرمودند که من عیننامه را به شما مىدهم) متأسفانه غفلت شد و نسخهاى فتوکپى از کتاب برنداشتیم و به هر حال به ظاهر زحمت ما هدر رفت، اما شما بعدآ با ترجمه هر پنج جلد کتاب جرداق، در واقع خدمت را تمام و کمال انجام دادید و من خیلى خوشحال شدم. خداوند به شما پاداش دهد.»
بسمالله الرحمن الرحیم
بهعرض مىرساند مرقوم شریف که حاکى از صحّت مزاج عالى بود واصل گردید. شرحى راجع به ترجمه کتاب الامام على علیهالسلام مرقوم داشته بودید مستحضر
شدم. موقعى که این کتاب را براى حقیر فرستاده بودند فىالجمله مراجعه کردم ولکن مجال نداشتم که کاملا آن را مطالعه بنمایم. به جناب مستطاب ثقةالاسلام آقاى آقا لطفالله صافى(1)دادم که به دقت مطالعه نمایند و نتیجه را به حقیر بگویند. ایشان
بعد از مطالعه مواردى را یادداشت نموده و به حقیر دادند که سواد آن لفآ ارسال است ملاحظه فرمائید.
و البته خود جنابعالى هم در مطالعه و مراجعه باین موارد و غیر این موارد توجه داشتهاید. چنانچه در پاورقى توضیحات کامله راجع به این مطالب داده شود خوب است.
دوام تاییدات جناب مستطاب عالى را مسئلت مىنماید. و ملتمس دعا هستم.
والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته
24 جمادى الثانیه 1376
(محل مهر) حسین الطباطبایى
نامه دوم آیةالله بروجردى، در لزوم توضیحات...
1) . حضرت آیةالله صافى گلپایگانى هماکنون یکى از مراجع مورد احترام در حوزه علمیه قم مىباشند.
دستخط اصلى آیةالله بروجردى
-- «ببینید رژیم شاه فرهنگشناس نبود و اصولا هر نظام استبدادى - سلطنتى، به تعبیر قرآن مجید اهل فساد است نه اهل صلاح و اصلاح. فرض کنیم که محتواى کتاب، گرایش سوسیالیستى هم داشت؟ به نظر من حق آن بود که براى روشن شدن اندیشهها، آن را منتشر سازیم... اینها از این کتاب جلوگیرى کردند و نسخه ترجمه مرا دزدیدند، اما کتابهاى لنین، مارکس و مائو در خارج چاپ مىشد و به طور رایگان در اختیار جوانان ما قرار مىگرفت و به هر حال در قرن بیستم و در آستانه تمدن بزرگ! ضبط و توقیف یک کتاب، واقعآ نشاندهنده اوج حماقت و ضدفرهنگ بودن یک رژیم بود...»
... بدینتریب متأسفانه تنها نسخه ترجمه شده از کتاب یک جلدى الامام على (علیه السلام)، که با تأیید و توصیه مرحوم آیةالله بروجردى انجام یافته بود، و طبق نظریه ایشان، توضیحاتى نیز در موارد لازم، در پاورقیها، بر آن افزوده شده بود، مفقود گردید... اما ترجمه کتاب متوقف نشد و به یارى خدا اینجانب هر پنج جلد الامام على را، که درواقع متن کامل و مشروح کتاب بود، ترجمه کردم که به ضمیمه توضیحات و پاورقیها، در موارد و مورد نیاز، بارها در قم و تهران چاپ و در سراسر ایران منتشر شده است.
خداوند استاد صدربلاغى را غریق رحمت سازد و ما را توفیق خدمت عنایت فرماید.
تهران - 1373
سیدهادى خسروشاهى
در ایران هم، مانند دیگر کشورهاى اسلامى، کمتر کسى است که نام «جرج جرداق» و کتاب ارزشمند او: الامام على، صوتالعدالة الانسانیة را نشنیده باشد. «جرج جرداق» قبل از انتشار این کتاب پرارج، شاید در خارج از «لبنان» و بخشى دیگر از جهان عرب معروفیت و شهرتى نداشت، ولى با چاپ و انتشار خلاصه مباحث پنج جلد کتاب خود، در یک مجلد، شهرت جهانى یافت و نامههایى که از سراسر جهان از جمله: ایران، مصر، سوریه، عراق، پاکستان، هند، لبنان، اروپا، آمریکا و... بر او رسید و تقریضهایى که دانشمندان اسلامى و شخصیتهاى بزرگ علمى -فرهنگى بر کتاب او نوشتند، همگى شاهد زندهاى بر اشتهار مؤلف و ارزش والاى کتاب وى بهشمار مىروند.
... انتشار کتاب الامام على صوتالعدالة الانسانیة موجى از تقدیر و تشویق، تعریف و تمجید را نسبت به مؤلف و مباحث مطرحشده در کتاب، در جهان برانگیخت و کتاب بلافاصله به زبانهاى گوناگون از جمله: فارسى، انگلیسى، اردو و... ترجمه و منتشر گردید.
کتابى را که «جرج جرداق» در مرتبه نخست منتشر نمود، خلاصهاى از مجموعه پنججلدى کتاب بزرگ وى درباره شخصیت جهانى و عظمت افکار انسانى و چگونگى دیدگاههاى امام على درباره عدالت اجتماعى و اقتصادى و روش آزادگى در حکومت و رفتار با مردم بود و چون آن کتاب با تقدیر، تحسین و استقبال بىسابقه دانشمندان و مردم جهان روبرو شد، مؤلف، متن اصلى کتاب را در 5 جلد بزرگ و در بیش از 1300 صفحه با عناوین ذیل، منتشر ساخت :
على و حقوق بشر.
على و انقلاب فرانسه.
على و سقراط.
على و عصر او.
على و قومیت عربى.
و هریک از این مجلدات، داراى مباحث ژرف و ارزندهاى است که بىشک در یک مقدمه کوتاه نمىتوان درباره آنها بحث کرد و به همین دلیل، بهنظر من ارزش و اهمیت این کتاب، تنها به هنگامى روشن مىشود که از آغاز جلد اول تا پایان جلد پنجم آن، دقیقآ مورد مطالعه قرار گیرد.
البته در عصر ما نویسندگان مسیحى شرقى و یا مستشرقین غربى بسیارى درباره زندگى و افکار امام علىبن ابیطالب (علیه السلام) به بحث و تحقیق پرداختهاند که بهعنوان مثال مىتوان از یک مسیحى لبنانى دیگر، بهنام «بولس سلامه» نام برد که چندسال پیش قصیده مفصلى تحت عنوان «على والحسین»، بعد قصیده مفصلترى در 3500 بیت، در یک کتاب 300 صفحهاى بهنام «عیدالغدیر: اول ملحمة عربیة» منتشر ساخت که موجب استقبال و تقدیر و تحسین بزرگان علماءشیعه از قبیل مرحوم آیتالله «سید شرفالدین»(1)قرار گرفت و مؤلف تقریضهاى بىشمارى از اطراف و اکناف عالم اسلامى دریافت نمود...
اما اگر بخواهیم منصفانه داورى کنیم و درباره کتاب و فکر بلند «جرج جرداق» سخنى بگوئیم، بایست صادقانه بپذیریم که در این زمینه، هیچیک از
1) . مرحوم «شرفالدین» نامهاى را که بر «بولس سلامه» نوشتهاند، اینطور شروع مىکنند :«تو! اى بولس صلح و خیر، و اى متمسک به لواء نبوت و امامت. اى جوان صلح و صفاىمسیح، و قهرمان شجاعت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و اى عزاخوان شهیدان: على و حسین (علیه السلام)، بهخدا که حبیب قلب و نور چشم من هستى.» (رجوع شود به مقدمه کتاب: عیدالغدیر تالیف «بولس سلامه» صفحه 13، چاپ لبنان).
نویسندگان مسیحى شرق و یا مستشرقین غرب، نتوانستهاند که به پایه «جرج جرداق» برسند.
بدرستى که این سخن مرحوم آیتالله شرفالدین(1)عین حقیقت است:یا جرداق؟ ان شئت ان نقول فى عبقریتک و فى سفرکالقیم الخالد، کلمة، فیجب ان تعیرنا بیانک و بنانک!
و با صرفنظر از «بولس سلامه»، چنانکه اشاره شد، مىتوان گفت که هیچ پژوهشگر یا نویسنده دیگرى تا به امروز نتوانسته بود مانند «جرج جرداق» شخصیت عظیم و جهانى رهبر بزرگ شیعیان، امام علىبن ابیطالب (علیه السلام) و اندیشههاى والاى اجتماعى، سیاسى و اقتصادى آن حضرت را مورد تجزیه و تحلیل دقیق و عمیق قرار دهد.
بررسى و مطالعه کامل کتاب، و دقت در تقریضهاى بىشمارى که از شخصیتهاى بزرگ و صاحبنظر اسلامى و غیراسلامى، بر مؤلف رسیده، و قسمتهایى از 30 نمونه آنها در پایان جلد پنجم کتاب، تحت عنوان: «قالوا فى هذاالکتاب» درج شده است، کمک شایانى بر صحت ادعاى ما و بر درک عظمت کتاب و فکر باز و نکتهسنج مؤلف آن، خواهد نمود.
نکتهاى که بلندى فکر و تواضع کمنظیر «جرج جرداق» را نشان مىدهد، این است که وى با وجود این همه کوششى که در تهیه و تألیف این کتاب و در مراجعه به مدارک و مأخذ اصیل اسلامى نموده است، در یکى از نامههاى خود، به نگارنده، مىنویسد که او هرگز نتوانسته است بر وظیفه خود در قبال عظمت
1) . مرحوم آیةالله شرفالدین در نامهاى دیگر که به «جرج جرداق» فرستادهاند، مىنویسند :«.. ان شئتم ان اقول فى عبقریتکم کلمة فأعیرونى بیانکم» -- اگر بخواهید درباره عظمت شخصیت شما کلمهاى بگویم، باید بیان خود را بمن امانت بدهید!...» (رجوع شود به ج 5«الامام على: على و القومیة العربیة» بخش پایانى، چاپ بیروت، صفحه 1244).
علىبن ابیطالب (علیه السلام) و معرفى آن حضرت به جهانیان، آنطور که باید، عمل نماید :
«من اعتراف مىکنم که در تجزیه و تحلیل عظمت و معرفى شخصیت علىبن ابیطالب هنوز قصور دارم زیرا یک نویسنده، هراندازه هم که کوشش نماید و زحمت بکشد و به هرمقدار که در کار خود توانا باشد، نمىتواند تحقیق کاملى درباره شخصیت یک انسان عادى بهعمل آورد، تا چه رسد که این انسان، علىبن ابیطالب باشد».
در این مقدمه کوتاه، پیش از آنکه به نقل کامل این نامه «جرج جرداق» بپردازیم، بىمناسبت نخواهد بود که به چند نامه، که از سوى شخصیتهاى بزرگ و مراجع عالىقدر جهان تشیع، براى تقدیر از «جرج جرداق» نوشته شده است، اشارهاى داشته باشیم :
علامه بزرگوار «سید موسى آل بحرالعلوم» در نامهاى که به امر آیتالله بروجردى براى مؤلف فرستاده است، مىنویسد :«وقتىکه در قم -ایران، بهزیارتحضرت آیتالله بروجردى مشرف شدم، اولین سؤالى که از من کردند، راجع به کتاب: صوتالعدالة الانسانیة بود.
من تحسین و تقدیر بىنهایت ایشان را نسبت به این کتاب، تاکنون درباره هیچ کتاب دیگرى نشنیده بودم. و در همین خصوص ایشان به من امر نمودند که تمجید و تقدیرشان را، به مناسبت استنتاج صحیح شما از تاریخ زندگى امام و توضیح چگونگى اندیشه آن حضرت، علاوه بر زیبایى اسلوب و روش نگارش، به شما ابلاغ کنم. و اگر دست حضرت معظمله ارتعاش نداشت، بسیار مایل بودند که نامهاى با خط خود، براى شما مرقوم دارند.
من بعد از مطالعه این کتاب شریف، شما را یک فرد محقق، خبیر، منصف، و باشهامت دیدم... و بسیار موجب خوشوقتى است که عصر آزادى و دوره تحقیق و بررسى حقایق ثابت و استوار و کشف گنجهاى نهان و آثار پرقیمت و
گرانبها-- از ارزشهاى مردان و نمونههاى عالى اخلاق انسانى -- فرا رسیده و از دانشمندان، هرکسى به اندازه قدرت و همت خود، در این راه موفقیتهایى کسب کردهاند، ولى بهره شما در این میدان، بیشتر و هدف شما، عالىتر از همه بوده است.
من، و به پشتیبانى من همه دانشجویان و طلاب علوم، و عده بسیارى از متفکرین، چه در اینجا-- لبنان -- و چه در عراق و ایران، کمال تقدیر و تحسین را نسبت به کتاب پرارج شما داریم و امیدواریم که در آینده، امکانات بیشترى براى نسلهاى بعدى فراهم شود که پردهها را از روى حقایق کنار بزنند!و در هرحال، فضیلت سبقت در دقیقترین و شریفترین میدانهاى زندگى، از آن شما است، و امید است که همه نویسندگان بر روش شما، راه را بپیمایند»(1).
مرحوم آیتالله سیدمحسن حکیم نیز در نامهاى که از «نجفالاشرف» -- عراق -- بر مؤلف فرستادهاند، مىنویسند: «... این کتاب از جهاتى مرا وادار به تعجب و تحسین نمود. ولى بهنظر من مهمترین و دقیقترین آن جهات، جنبه مراعات عدل و انصاف است که سراسر کتاب را فرا گرفته است.
و شاید مؤلف آن وقتى درباره شخصیت امام على (علیه السلام) به تجزیه و تحلیل پرداخته، خود نیز تحت تأثیر صداى عدالت انسانى قرار گرفته و این روح عالى انسانى، بر خود او هم غلبه کرده است.
من این زحمت و کوشش و این اثر نفیس شما را به دیده عظمت مىنگرم، و بر همگان توصیه مىکنم که این کتاب را در پرتو عقل و فطرت بررسى کنند تا حقیقت را از «صداى عدالت انسانى» بشنوند و با این روح عالى تربیت شوند».(2)
استاد شیخ محمد جواد مغنیه، مفسر قرآن و شارح نهجالبلاغه از لبنان مىنویسد :
«هرکس کتابهاى «عباس محمود عقاد» و «دکتر طه حسین» را درباره على بخواند و آنگاه این کتاب -- بهویژه بخشهاى: على وعدالت هستى، على و سقراط -- را مطالعه کند، دچار شگفتى خواهد شد.
آوازه شهرت پارهاى از مجلدات این کتاب به همه جا رسید، در حالىکه مؤلف آن هنوز چنین شهرتى ندارد، اما هنگامى که مىبینیم جورج جرداق هنوز جوان است و در آغاز راه، این شگفتى و حیرت، از بین مىرود.
عباس محمود عقاد درباره على کتاب مىنویسد، اما خود هوادار اشرافیت و اریستوکراسى خانوادگى! است. طه حسین نیز کتاب مىنویسد، اما با روش ویژهاى فقط به سیرهنویسى مىپردازد. اما جرج جرداق، در کشف حقایق، همراه با ماهوارههاى جدید! به اوج افلاک مىرود و عقاد و طهحسین را در پیچ و خم راههاى مدار محدود خود، با مرکبى معمولى رها مىسازد.
عظمت مؤلف امام على در این است که با عظمت عصر ما که عصر پیروزى اندیشه و شناخت است، همراه و هماهنگ است. کتاب او را بخوانید، تا این حقیقت بر شما روشن شود. آیا کسى که خود بهرهاى از بزرگوارى را ندارد، مىتواند حقیقت عظمت امام على را از هرجهت روشن سازد؟ هرگز! چون کسى که خود از نعمتى محروم است، نمىتواند آن را به دیگرى ببخشد!
درباره «على»، آیاتى در قرآن آمده است. احادیث نبوى در تمجید «على» بسیار است. مردم نیز درباره «على» سخن، بسیار گفتهاند و صدها جلد کتاب تألیف کردهاند. در هزارها کتاب و مقاله و خطابه نیز بهنام «على» اشاره شده است. میلیونها نفر، افتخار محبت و پیروى على (علیه السلام) را پیدا کردهاند. اندیشمندان بزرگ عرب نیز با شگفتى وحیرت، درباره او سخن گفتهاند. بدینترتیب، علىبن
ابیطالب (علیه السلام)، شخصیت ناشناختهاى نیست که نیاز به معرفى داشته باشد، چنانکه وقتى از «متنبى» خواستند که مدح على (علیه السلام) را بگوید، چنین گفت :
«من به عمد مدح وصى را، نمىگویم، زیرا نور وجود او پرتوافشان و جهانگیر است و راستقامتان در این مرحله از عظمت، خود معرف خود مىباشند و تعریف پرتو خورشید کارى بیهوده است.»
ولى اگر شما کتاب جرج جرداق را درباره على (علیه السلام) مطالعه کنید، یقین خواهید کرد که شخصیت على هنوز ناشناخته مانده است و باید بر همه و بهویژه براى شیعه، که در بالاى منارهها و منبرها نام او را برزبان مىآورند و صدها هزارتن از آنان همهساله به زیارت حرم مقدس وى مىشتابند، بهطور کامل معرفى شود.
در گذشته و امروز، علماى شیعه، کتابهاى بسیارى درباره امام تألیف کردهاند. یکى از آنها کتابى در 32 جلد تألیف نموده و احادیثى را که درباره على نقل شده، جمعآورى کرده است. دیگرى در پیرامون حدیث غدیر 12 جلد کتاب نوشته است، «علامه حلى» کتابى با عنوان الفین تهیه کرده و در آن هزار دلیل عقلى و هزار دلیل نقلى درباره امامت على (علیه السلام) و اولویت او به خلافت پس از پیغمبر، آورده است. ولى جرج جرداق در کتاب بزرگ خود به هیچیک از آن دو هزار دلیل اشاره نکرده است. او تنها از على (علیه السلام) یاد کرده و شخصیت او را به خوانندگان شناسانده است. جرج جرداق شخصیت على (علیه السلام) را از جنبههاى گوناگون مورد بررسى قرار داده است، بدون اینکه به شهادتها و گفتههایى تکیه نماید که درباره فضائل امام، معاصرین از پیشینیان نقل کردهاند!او درضمن خواننده را ملزم مىسازد که از این مباحث دیرینه نیز دور نشود، و از این رو چنانکه شیوه هر دانشمندى است، به شرح و مقایسه اندیشههاى متفکرین گذشته و حال و قیاس نظریات ایشان با اندیشههاى والاى امام مىپردازد.
بنابراین، جرج جرداق تاریخ فرد یا عصر خاصى را نمىنگارد و جمعآورى کننده اقوال اینوآن همنیست و با تعصب، عقیدهاىرا برضد عقیدهاى دیگر ترجیح نمىدهد، بلکه او پژوهشگر دانشمندى است که همه امور را بررسى مىکند و همه نگرشها را مورد تحقیق قرار مىدهد و افکار گوناگون را کنار هم مىگذارد و روابط آنها را با یکدیگر مىسنجد، آنگاه شخصیت امام را از لابلاى همه آنها، روشن و آشکار مىسازد.
جرج جرداق، از راه معرفى شخصیت على (علیه السلام)، ارزشهاى جدید انسانى را به ما شناساند. تا آنجا که خواننده کتاب تصور مىکند که مؤلف، بدون اینکه به شخصیت جهانى على (علیه السلام) توجهى داشته باشد، مىکوشد که ازگفتارها وکردارهاى وى مفاهیم ژرفانسانىرا بیرون بکشد. از همینجاست که باید گفت جرداق، در درجه اول، یک کاشف است.
یکى از دانشمندان عالىقدر، به من گفت: «فهم و ادراک این نویسنده -- جرداق -- واقعآ عجیب است. او از کلمات امام که ما مثل نام خودمان آنها را حفظ کردهایم، مفاهیم تازهاى را کشف و بیان مىکند که هرگز به فکر ما نرسیده بود. جالب این است که گفتار امام شامل این مفاهیم است و بهطور آشکار بر آنها دلالت دارد.»
گفتم: آرى. این مفاهیم روشن است، ولى پس از تفسیر و تبیینجرج جرداق! درست مانند نیروهاى نهفته در طبیعت که ما آنها را نمىشناسیم مگر پس از آنکه کسى آنها را کشف کند.
وانگهى، جرج جرداق، در زمینه شناخت امام درهایى را گشوده است که چهارده قرن بر روى ما بسته بودند. روشى را که او در گشایش این درها بهکار برده، سراسر عطر گل یاس و افسون و زیبایى است.
خدا را سپاسگزاریم که بر مردم عرب و مسلمان، ادیبى اندیشمند بخشید، تا براى نخستین بار، کاملترین و بزرگترین میراث آنها را به خودشان بازشناساند».
شیخ محمد جواد مغنیه در مقاله دیگرى مىنویسد :
«من این کتاب را چندین بار خواندهام و باز هم آن را مىخوانم و هربار احساس مىکنم که گنجى را کشف کردهام که از همه گنجها ارزندهتر است. پیشینیان و معاصرین درباره شخصیت امام کتابهاى زیادى نوشتهاند که انسان را به تحسین وامىدارد. ولى نوشتههاى این ادیب جوان کجا و آثار دیگران -- حتى عباس محمود عقاد و طه حسین -- کجا؟ جرج جرداق با سحر بیان و نیروى علم و عظمت هنر، انسان را مدهوش مىکند و بر عقل و شعورش آنچنان تسلط مىیابد که انسان فقط به نویسنده و کتاب فکر مىکند!
بهنظر من راه علاج مشکلات سیاسى و اجتماعى را باید در محتواى اندیشههاى والاى على که با کوشش جرداق مکشوف شده است، جستجو کرد.
درواقع قلم من توان تعریف این کتاب بزرگ و جاودانه را ندارد. همانطور که نمىتواند هنر شایسته و اصیل و دانش سرشار و فهم عمیق مؤلف را ستایش کند. تنها کارى که من مىتوانم انجام دهم، ایناست که شگفتى خود را در برابر او ابراز دارم. وگرنه هیچ تعریف و تقدیرى نمىتواند درخور عظمت او باشد.»
استاد مغنیه در نوشتارى دیگر مىنویسد :
«نویسنده بزرگ: جرج جرداق، دنبالهرو نویسندگان پیشین نیست، ولى با گفتار آنان مباحث خود را مستند نموده است. و این نتیجه دانش و صداقت است. او از اندیشه پیشینیان، مانند یک مهندس که سنگ خام را ماده اصلى ساختمان کاخى عظیم و محکم قرار مىدهد، مدرک و منبع تحقیقات خود قرار داده است. با مقایسه روشى که جرداق بهکار برده و روشى که دیگران در آثار خود درباره امام، بهکار بردهاند، این حقیقت روشن مىشود که نسبت میان او و دیگران،
مانند نسبت میان علم و هنر از سویى و طبیعت جامد بىاحساس، از سوى دیگر است.»(1)
استاد محمدتقى جعفرى، شارح «نهجالبلاغه» از تهران مىنویسد :
«... کتاب بىهمتا و اثر جاودانه شما هماکنون پیش روى من است. من در صفحات این کتاب فقط بررسى شخصیت مرد یگانهاى را که همیشه او با حق و حق با او بود، مطالعه نکردم، بلکه در کتاب شما، رابطه «انسان و هستى» را که از جنبههاى متعددى با یکدیگر پیوند دارند، مطالعه کردم. فکر مىکنم که اگر در جهان هستى مطلقى وجود دارد که اندیشههاى ژرف بشرى در جستجوى آن است، باید جهت رسیدن به آن، کتاب شما موضوع مطالعه قرار بگیرد که از لابلاى سطور آن، نشانههاى حق، نمودار است. و اگر کسانى باشند که مىخواهند معماى انسان -- جامعه را کشف کنند، باید این کتاب را مدرک تحقیق خود قرار دهند.
من دیرزمانى است که درباره نظریههایى که درباره انسان و جامعه وجود دارد، مطالعه مىکنم و فکر نمىکنم که در عصور قدیم و جدید، نظریه معروفى در این زمینه، ابراز شده باشد که من از آن آگاهى نیافته باشم. تنها نتیجهاى که از این دیدگاهها و اندیشهها، بهدست آوردهام، این است که فکر خود را در راه رسیدن به مطالبى که در این کتاب پیرامون انسان کامل، علىبن ابیطالب، در یک جامعه ایدهآل نوشته شده است، آماده کردهام.
البته این کتاب پرسروصدا در محافل علمى و فرهنگى ایران مورد توجه واقع شده و واکنشهاى تندى هم برانگیخته است. و همچون موضوع خود، گروهى
1) . الامام على، ج 5، صفحه 1253--1255.
به دیده دوستانه غلوآمیز و برخى به دیده کینه و گاهى دشمنانه، به آن مىنگرند، ولى روشن است که هر انسان برجسته و هر اثر بزرگ فکرى، باید چنین باشد.
البته باید گفت: موضوعى که موجب گفتگوها و مناقشات تند شده است، تعبیراتى از قبیل «سوسیالیسم» و «جامعه، از همه و براى همه بهطور یکسان» و امثال آنهاست. گروهى، این تعبیرات را با همان مفهومى ارزیابى مىکنند که امروز در مکتبهاى اجتماعى، مصطلح است و آزادى فردى را لغو مىکند. گروه بىشمارى هم عقیده دارند که اینها با آزادى فردى، در تضاد نیست، گو اینکه اصل «جامعه» است. و گروه دیگرى هم براین باورند که مقصود یک مفهوم منفى است و این همان چیزى است که امروز بهنام «آزادى مطلق» و«فردگرایى» مطرح است و منشاء بسیارى از بدبختىهاى اجتماعى کنونى شده است. امیدوارم هدف حقیقى خود را روشنتر بیان کنید، تا اندیشمندان و فرهنگدوستان مجامع علمى ما کتاب شما را ترجمه کرده و در اختیار عموم قرار دهند.»(1)
...البته اینها، نمونههایى از چند نامه بود که مشروح آنها و نامههاى دیگر، در جلد پنجم کتاب خواهد آمد... و به هرحال، براى کسب اجازه ترجمه هر 5 جلد کتاب: الامام على صوتالعدالة الانسانیة نامهاى به «جرج جرداق» نوشتم که بعد از مدت کوتاهى، جواب آن به دست من رسید که اینک متن اصلى و ترجمه نامه را در اینجا مىآوریم :
فضیلة السید هادى الخسروشاهى التبریزى المحترم
السلامعلیکم و رحمة الله و برکاته و جعلالله اعمالکم موفقة و حیاتکم سعیدة.
1) . الامام على، ج 5، صفحه 1250--1251.
از احساس زیبا و حسن نظر شما -- در نامهاى که هماکنون پیش روى من است -- سپاسگزارم. این تعریفها در واقع برآمده از قلب پاک و ناشى از حسن اخلاق خود شماست وگرنه من لایق این صفات نیستم.
البته من کارى جز اظهار گوشهاى از حقایق و افشاى بسیارى از خرافات -- که بخشى از زوایاى تاریخ ما را فرا گرفته است -- انجام ندادهام.من اعتراف مىکنم که در بررسى شخصیت علىبن ابیطالب، همچنان قصور دارم، زیرا که یک نویسنده هراندازه که کار کند و هرقدر که کوشش بنماید و به هر مقدار که نیرومند باشد، اگر بخواهد شخصیت یک انسان عادى را بررسى نموده و به حقیقت او برسد یا عمق واقعى او را دریابد، نمىتواند حق مطلب را ادا کند، پس چطور مىشود درباره شخص علىبن ابیطالب و یا مانند او حق مطلب را ادا کرد؟.
اجازه خواستهاید که هر پنج جلد کتاب مرا به زبان فارسى ترجمه کنید؟ من این اجازه را به شما مىدهم و امیدوارم که در ترجمه آن دقت لازم بهعمل آید تا ترجمه کتاب، بهطور کلى، از نقطهنظر موضوع و بیان، مطابق اصل کتاب باشد.
از نامه شما فهمیدم -- چنانکه از پیش هم اطلاع داشتم -- بعضى از برادران در ایران، کتاب ملخص نخستین مرا به فارسى ترجمه کردهاند، ولى از جهات گوناگون در این زمینه روش خوبى را انتخاب نکردهاند. مثلا: سادهترین اصول را رعایت نکرده و کتاب را بدون اجازه من ترجمه نمودهاند و یا اینکه حقوق تألیف و رنج و کوشش مرا در نظر نگرفتهاند و یا حتى پس از ترجمه، یک نسخه از کتاب ترجمهشده را براى من نفرستادهاند؟
و همینطور: متن اصلى کتاب را دگرگون ساخته و مطالبى را از آن حذف و یا بر آن افزودهاند، در صورتىکه در کشورهاى مترقى، محال است که هیچ یک از این امور صورت پذیرد، تا چه رسد به اینکه همه آنها، یکجا انجام یابد؟...
اما مختصرى از تاریخ زندگى من که خواسته بودید :
محل تولد: جدیده، مرجعیون -- لبنان، سال 1926 (میلادى).متن عربى نامه جرج جرداق2. شغل: تدریس درباره ادبیات عرب، بررسى ادبیات اروپایى، روزنامهنگارى، نقد هنرى.
همراه این نامه آخرین عکسم را هم که خواستهاید، براى شما مىفرستم، و اگر توضیحات بیشترى لازم باشد به من اطلاع دهید تا بلافاصله اقدام شود.
والسلام علیکم و على جمیعالاخوان والاصدقاء
و دمتم الىالمخلص جورج جرداق
بیروت -- الاشرفیه -- دانشکده زهرةالاحسان
... تألیف و انتشار کتاب بزرگ، الامام على صوتالعدالة الانسانیة، همانند تمام کارهاى مهم و پرارزش اجتماعیفرهنگى از مخالفت و انتقاد دور نماند، و حتى در مجله ماهانه الاخلاق و الاداب نوشته شد : «... جرج جرداق خدمتى به اسلام و امام على (علیه السلام) نکرده، بلکه او خادم اروپاست! و قرآن حکیم را قبول ندارد!...»(3)
1) . اغلب اینها، همانطور که در متن نامه آمده، کتابهاى داستان است.
2) . این دو، مجموعههاى شعرى مؤلف است.
3) . الاخلاق والاداب شماره 10، سال 2، صفحه 239 چاپ کربلا، عراق.و بهدنبال آن، از «کربلا» نامه مشروحى از سوى یکى از علماء محترم به مراجع قم نوشته شد که در آن انتقاد شدیدى را نسبت به محتواى کتاب و ترجمه آن ارائه داده بودند که درهمان موقع، توضیحات لازم خدمت نویسنده محترم آن نامه، ارسال گردید و البته نقل مکاتبات ما در این زمینه و در مقدمه کتاب، ضرورى بهنظر نمىرسد.
و در ایران هم انتقادهاى تند و غیرمناسبت، با اشکالتراشىهاى رژیم همراه شد و یکى از علماء بزرگوار و محترم حوزه علمیه قم به نویسنده مىگفت که «جرج جرداق از این تألیف فقط قصد شهرت، یا سود مادى داشته است!» و همینطور، یکى از علماء تهران که خود نویسنده بزرگى هم هست، به نگارنده گفت: «افسوس که جرج جرداق معتقد به اشتراکیت مطلق!! است».
البته ما، در این مقدمه کوتاه، درصدد ارزیابى نظریات مؤلف نیستیم و بىشک در همه موارد هم همعقیده او نمىتوانیم باشیم، اما اقتضاى عدل و انصاف این است که بگوئیم برخلاف گفتههاى دیگران، انگیزه اصلى جرداق در تألیف این کتاب، تنها شور و عشق او نسبت به امام علىبن ابیطالب (علیه السلام) و اعتقاد وى به کاملبودن نظام عدالت اجتماعى از دیدگاه امام على است، و ما نمىتوانیم از یک فرد مسیحى انتظار داشته باشیم که در همه امور مانند یک فرد مسلمان، فکر کند و یا عمل نماید و اصولا اگر اینطورى باشد، دیگر نمىتوان او را مسیحى نامید!
بهنظر ما خدمتى را که جرداق با تألیف این کتاب در معرفى نظام عدالت اجتماعى اسلامى و اندیشه توحیدى امام علىبن ابیطالب (علیه السلام) نموده است، هیچیک از مسلماننماهاى عرب همکار جرداق ننمودهاند...
و علاوه، اگر کسى کتاب او را با دقت مطالعه نکرده و شور و عشق او را نسبت به مقام شامخ و والا و جهانى امام على (علیه السلام) که از لابلاى تمام سطور و مباحث کتابش نمایان و هویداست، نبیند، شاید حق داشته باشد که باور نکند در قرن ما، قرن مادیت و مادهپرستى، یکجوان مسیحى 5 جلد کتاب و در بیش از 1300 صفحه، درباره اندیشه و روش اجتماعى و شخصیت عظیم امام على (علیه السلام) دومین شخصیت اسلامى، تألیف بنماید...
ما با مطالعه دقیق این اثر اعتقاد یافتیم که عامل اصلى و محرک اساسى جرج جرداق در تألیف این کتاب، قبل از هر چیزى، شور و علاقه او نسبت به امام
علىبن ابیطالب (علیه السلام) قهرمان بتشکن و مساواتخواه تاریخ، و در راه دفاع از حقوق پایمالشده ملتهاى ستمدیده و مستضعف جهان بوده است.
ما در کتاب جرج جرداق مطلبى را که حاکى از اعتقاد او به «کمونیسم» یا «اشتراکیت مطلق»! باشد، نیافتهایم، و کسانى که مطلبى در این باره دیدهاند، بد نیست که آن را ارائه دهند تا حداقل در ترجمه آن، توضیح لازم داده شود.
و اصولا باورکردنى نیست که یک فرد کمونیست مسیحىالاصل! بهجاى شرح مبانى اقتصادیاجتماعى مارکسیسم و لنینیسم، به شرح و تبیین چگونگى روش عدالت اجتماعى اسلامى از دیدگاه على، که مسلمآ از نظر اصول و کلیات مبانى، متضاد با مبانى اشتراکیت ادعایى کمونیسم بینالمللى است، بپردازد.
... این قابل قبول نیست که جرج جرداق کمونیست باشد، در حالى که کتاب او درواقع سند بطلان مبانى اجتماعى و اقتصادى کمونیسم است. و بهنظر ما نشر کتاب او در میان ملل مسلمان و پیروان علىبن ابیطالب (علیه السلام) نافذترین و موفقترین سلاح ضدکمونیستى -ضدکاپیتالیستى است. و مسلمانى که کتاب جرج جرداق را بخواند و کیفیت عدالت اجتماعى در اسلام را بداند، به هیچ وجه تحت تأثیر تبلیغات شوم کاپیتالیسم، امپریالیسم و کمونیسم قرار نمىگیرد.
اصولا نفوذ و اشاعه روشهاى کمونیستى و افکار سرمایهدارى و مادیگرى استثمارگران غربى، در میان مسلمانان وقتى امکانپذیر است که مردم ما از اصول و قوانین اقتصادى و اجتماعى اسلامى مطلع نباشند زیرا معقول نیست که مسلمانى با داشتن طرز فکرى صحیح و ایدئولوژى کامل، به سراغ افکار غلط اجتماعى برود.
در هرصورت، با مطالعه مجموعه 5 جلدى کتاب جرج جرداق، بر همه ثابت و روشن خواهد شد که مؤلف معتقد به اشتراکیت مطلق و کمونیسم نیست، زیرا او با اینکه در همین کتاب، در چند جا از سوسیالیسم طرفدارى مىکند، ولى در مواردى هم «مالکیت» را، اگر از راه صحیح و مشروع باشد، قانونى و حق طبیعى
افراد مىداند و در جاى دیگر با «کار اجبارى» مخالفت مىکند، در حالىکه «کار اجبارى» یکى از لوازم حتمى حکومتهاى کمونیستى است. وى همچنین از دگماتیسم انتقاد مىنماید، درصورتى که در بلوک سوسیالیسم و کمونیسم، عدم اعتقاد به اصول عقیدتى و مبانى فلسفى و اقتصادى مارکس و لنین، و عدم ایمان به سانترالیسم حزبى!، با تبعید به «اردوگاه کار اجبارى» همراه است! و...
پس بهطور کلى باید گفت: مؤلف یک فرد مارکسیست نیست و در عین حال در بعضى از موارد، دچار اشتباهاتى شده که ما به بعضى از آنها در پاورقىها اشاره کرده و یا توضیحات کافى دادهایم، و بدین ترتیب ترجمه این کتاب دلیل بر توافق فکرى و عقیدتى کامل با مؤلف نتواند بود!
و اصولا بهنظر ما، اسلام از نظر فلسفى بین مکتبهاى ماتریالیسم و ایدهآلیسم روشى دارد که آن را «رئالیسم» مىنامیم... و از نظر سیستم اقتصادیاجتماعى -سیاسى در قبال کاپیتالیسم و کمونیسم و اشتراکیت مطلق و رژیمها و مکتبهاى سیاسى موجود در جهان، داراى راه و روش ویژهاى است که از نظر مبانى و اصول، با مبانى و اصول مکتبهاى دیگر تفاوت بنیادین دارد...
پس: جنجال نشأتگرفته از ترس و واهمه حاکمیت و ارتجاع وابسته که موجب تحریف ترجمه و حتى افزودن فصلى بر کتاب در «صفات ملوک عادل!» گردید، در واقع یک نقد علمیفلسفى نمىتواند باشد، و به همین دلیل نگارنده سىسال پیش، رسالهاى تحت عنوان: «معرفى یک نویسنده، و یک کتاب بزرگ: جرج جرداق و الامام على صوتالعدالة الانسانیة» منتشر ساخت که شامل معرفى کتاب، مؤلف و دیدگاههاى مراجع بزرگ در باره کتاب بود.
این جزوه در سطح وسیعى توزیع گردید و بهدنبال آن، نامههاى فراوانى از علماى ایران و عراق رسید که در واقع مشوق نگارنده، براى ترجمه کامل کتاب بود.
از جمله این نامهها، نامه شهید رابع، آیتالله سیدمحمد باقر صدر بود که در ضمن اعلام وصول کتاب «شیعه» و جزوه مزبور که زیر عنوان کلى سلسله انتشارات «در راه انقلاب فکرى اسلامى» چاپ شده بود، ترجمه کتاب مزبور را همراه با توضیحات لازم در موارد ضرورى، خدمتى بزرگ بر اسلام و مسلمین دانسته بودند.
ترجمه و متن نامه شهید بزرگوار، رضوانالله تعالى علیه، چنین است :
بسمالله الرحمن الرحیم
حضرتالعلامةالمجاهد الحجة، السیدهادىالخسروشاهى دامت برکاته
السلام علیکم و رحمةالله و برکاته
تحیّة حب و اخلاص و تقدیر و بعد: دیروز نامه شریفه را دریافت داشتم که نشانگر عواطف و الطاف عالى شما بود و مرا مرهون این عواطف و الطاف ساخت. نامه را خواندم و در لابلاى سطور گرانقدر آن، بزرگمردى شما که پیش از دیدار، به او علاقمند شدهام، و قبل از ملاقات، به او اخلاص یافتهام، بر من آشکار شد. چرا که من در اندیشه و روح، در کنار شما هستم و بهنظرم این، هزاربار گرامىتر از دیدار فیزیکى و ظاهرى است. البته نامه، محبت و اخلاص مرا افزون ساخت و من اطمینان دارم که دانشگاه اسلامى بزرگ در قم، به برکت کوشش شما و امثال شما، از نخبگان مجاهد و علماء محقق، منبع پرتوافکنى فکرى بر تمامى جهان اسلام خواهد شد و رسالت بزرگى را در تاریخ ادا خواهد کرد.
در نامه شریف نوشتهاید که از برنامه من در چاپ کتاب اقتصادنا آگاه شدهاید و مطلب همانطور استکه شنیدهاید. ومندرآینده، درنخستین روزى که کتاب از چاپخانه درآمد، نسخهاى براى جنابعالى خواهم فرستاد تا همچنان که قبلا در مورد کتاب فلسفتنا محبتهاى شما را دریافت کردهام، از نو با آن الطاف روبرو شوم.
ترجمه کتاب به زبان فارسى، بهطور جدى فکر جالبى است و من بدون تردید با تحققیافتن این اندیشه، خوشحال خواهم شد که موجب گستردهترشدن نفع اسلامى این کتاب خواهد بود.(1)
متن عربى نامه شهید آیةالله سیدمحمدباقر صدر
1) . ترجمه این دو کتاب توسط دوستان و برادران دیگر، انجام گرفت و تحقق این توفیق ازنگارنده سلب گردید.
چند هفته پیش هم هدیه نفیس شما-- کتاب شیعه و راه انقلاب فکرى-- را دریافت کردم و ساعاتى چند از عمر را با آن گذراندم و از بیان شیوا و اندیشه عالى و تحقیق عمیق، بهرهمند شدم. خداوند به شما و آقاى طباطبایى، بهترین پاداش مجاهدان نیکوکار را عنایت فرماید.
البته من دو یا سه روز پس از دریافت هدیه شما، نامهاى برایتان نوشته و تشکر و اخلاص و امتنان خود را اعلام نمودم و درضمن، درباره ترجمه کتاب «جرداق» اشاره کردم که از تصمیم به ترجمه آن، با توجه به محتواى آن که گاهى با مذهب و یا اسلام برخورد دارد، صرفنظر کنید و لابد تا امروز نامه بهدست شما رسیده است، ولى امروز بر آن مىافزایم که اگر شما با قلم شیوا و اندیشه استوار خود، بر موارد غیرمطلوب کتاب توضیحاتى بیفزائید، درواقع این، کارى مهم و خدمتى آشکار بر اسلام و مسلمانان خواهد بود.
در پایان از خداى متعال خواستارم که همواره شما را با سلامتى کامل و توفیق بزرگ در راه جهادى پیروزمندتان، همگام سازد.
پاکترین احترامات و درودهاى مرا بپذیرید
المخلص محمدباقر الصدر النجف الاشرف(1)
... و سرانجام در سال 1338 ه تصمیم گرفتم که هر پنج جلد الامام على صوتالعدالة الانسانیة را ترجمه و منتشر سازم، و به همینمنظور، پس از کسب اجازه از مؤلف محترم، به ترجمه جلد اول آن اقدام نمودم که قسمتهایى از آن، در همان سال، در هفتهنامههاى مذهبى تهران از قبیل: وظیفه، نداى حق و غیره چاپ شد. ولى متأسفانه پس از آن، شرائطى پیش آمد که امکان چاپ کتاب از بین رفت و قسمتهاى ترجمهشده هم در گوشهاى بایگانى گردید!
1) . متأسفانه نامه تاریخ ندارد، ولى با توجه به محتواى آن، وصول کتاب شیعه و تصمیم ما برترجمه کتاب امام على (علیه السلام) جرداق، مربوط به سىسال پیش -- حدود 38 یا 39-- خواهدبود!
در تابستان سال 1344 جناب «شمس فراهانى» مدیر محترم مؤسسه مطبوعاتى فراهانى پیشنهاد نمود که به چاپ ترجمه کتاب اقدام شود... پس از پذیرفتن این پیشنهاد هنگامى که در تبریز پاکنویس ترجمه را آغاز کردم، متوجه شدم که باید آن را از نو ترجمه کنم!، زیرا به قول «عمادالدین اصفهانى» متوفاى 597 ه : «انسان، امروز کتابى مىنویسد و فرداى همان روز مىگوید اگر این مطلب تغییر یابد بهتر خواهد بود و اگر چنین افزوده شود، جلوه بیشترى خواهد داشت و اگر این مطلب جلوتر باشد، بسیار بجا خواهد بود و اگر آن یکى نوشته نشود، زیباتر خواهد گشت، و این، از بزرگترین عبرتها است و دلیل چیرگى نقص بر همه بشر است.»(1)
... ترجمه جدید شروع شد و در عرض دوماه تعطیلى تابستان، ترجمه کامل جلد اول، پایان یافت و در بعضى از مواردى که لازم بهنظر مىرسید، پاورقىهایى افزوده شد. و البته در این ترجمه سعى کردم که از متن عربى کتاب خارج نشوم و همین مقیدبودن به ترجمه «غیرآزاد» شاید در بعضى موارد، سلاست عبارت را از بین برده است که ظاهرآ حفظ امانت در ترجمه، نقص آن را جبران خواهد کرد!
... ترجمه جلد دوم و سوم عربى هم، بهطور طبیعى مدتى طول کشید و توضیحات و پاورقىها، بر غنى و محتواى کتاب افزود و بىشک، در آن شرایط، کتاب در کل، روشنگر حقایق و افشاگر رژیم استبداد بود و به همین دلیل اخذ اجازه نشر، گاهى با دشوارى روبرو و در مواردى هم با حذف پاورقىها همراه بود.
1) . «انّى رأیت انّه لایکتب انسان کتابآ فى یومه الّا قال فى غده، لو کان غیر هذا الکان احسن ولو زید کذا لکان یستحسن ولو قدم هذالکان أفضل ولو ترک هذالکان أجمل و هذا منأعظم العبر و هو دلیل على استیلاء النقص على جملة البشر»!
... در یکى دوسال اخیر فرصت دیگرى پیش آمد که به تجدیدنظر کلى و اصلاحات لازم در ترجمه قبلى بپردازم و سپس به ترجمه دو جلد باقیمانده کتاب -- چهارم و پنجم متن عربى -- اقدام کنم که امیدوارم مجموعه کامل ترجمه کتاب، جمعآ در 6 جلد، در اختیار علاقمندان و یاران امام على (علیه السلام) قرار گیرد...
یک جلد اضافى، در واقع توضیحات اینجانب در پاورقىها-- یا در فصول مستقل -- فقط در ترجمه سه جلد نخستین متن عربى است که این توضیحات، بهنوبه خود بر غناى کتاب افزوده است. و باید اشاره کرد که تمامى پاورقی ها با قید حرف «م»، از مترجم است.
و اکنون مجموعه کامل کتاب، در سه مجلد، توسط «کتاب سعدى قم» یا نشر خرّم، با حروف چینى جدید، انتشار مىیابد و امیدوارم که اینبار، تأخیرى در نشر مجلدات آن رخ ندهد و دوره کامل امام على، صداى عدالت انسانى بهعنوان نخستین مجلدات از مجموعه آثار 50 جلدى تألیفى -ترجمهاى این حقیر در اختیار نسل جوان و انقلابى ایران اسلامى -- پیروان راستین امام على -- قرار گیرد تا در بسط عدل علوى، با بینش بهتر و آگاهى بیشتر و تقوایى فزونتر، بکوشند...
تهران: سیدهادى خسروشاهى 1369 ش -- 1410 ه .
خواننده عزیز! اینک متن کامل کتابى که نویسنده بزرگ «جرج جرداق» درباره امام علىبن ابیطالب (علیه السلام) نوشته است، به شما تقدیم مىشود.
اما کتابى که چندى پیش منتشر گردید، چیزى جز فصول مقدماتى و مختصر، از این بررسى مفصل نبود که هماکنون آن را تقدیم خوانندگان شرقى خود مىکنیم. البته کتاب قبلى، بهنوبه خود، به اندازهاى پیروزى و موفقیت بهدست آورد که نظیر آن هرگز دیده نشده بود، بهطورى که با استقبال شگفتانگیز هزاران خواننده روبرو شد و پس از نشر، بلافاصله به زبانهاى: فارسى، هندى و انگلیسى ترجمه گردید و حتى یک ناشر عراقى، چنانکه مىگویند، آن را بدون اجازه مؤلف، تجدید چاپ کرد و منتشر ساخت!
و اکنون که مؤلف این تجزیه و تحلیل جامع را بهطور کامل براى نشر در اختیار ما مىگذارد، ناچار است که همه فصول قبلى کتاب را به همان ترتیب نخستین باقى بگذارد تا آغاز بحث، همچنان ترتیب منطقى و صحیحى داشته باشد. و روى همین اصل، جلد اول این کتاب با قسمتهایى از فصولى که در کتاب پیشدرآمد سابق بود،شروع مىشود، بویژه بخشهاى نخستین، که بهمثابه بررسى یک دوره تاریخى است و باید براى شروع به مقصود، از آنها آغاز کند، تا مطلبى از فصول این کتاب جامع از بین نرود.
البته در خود همین فصلها، علاوه بر تجدیدنظر، حک و اصلاح، شرح و بسط، مطالب و آراء جدیدى هم که مورد لزوم بود، اضافه شده است و همچنین
در همین جلد، مباحث تازهاى مطرح شده که براى اولین بار منتشر مىگردد. چنانکه در تمام مجلدات بعدى نیز این روش ادامه خواهد یافت.
خود مؤلف محترم در مقدمه جالبى که دارد-- و بعد از این گفتار مىآید-- به مباحث جدیدى که در این کتاب طرح شده است، اشاره مىکند که از آن جمله است: بحثهاى پرارزشى درباره روشنساختن هماهنگى و کمال شخصیت امام على، مقایسه ارجدارى بین امام على و سقراط-- بزرگ فیلسوف یونان -- در فلسفه اخلاق و مسائل مربوط به آن... و سپس بیان وسایل عدالت جهانى و همگانى قائم بالذاتى است که على براى بشریت عرضه مىدارد...
و بعد معنى «انسان» از نظر نگرش انسانیت در قرون و اعصار، بهعنوان مقدمه مىآید تا مفهوم آن از نظر علىبن ابیطالب روشن شود و بین على و متفکران قرون، مقایسهاى بهعمل آید و مقام این قهرمان بزرگ ما، در بین همه این قهرمانان تاریخ، نمایان گردد.
همچنین بحث سازنده و ارزندهاى است که اصول نظریات على را در ترازوى موازنه با مبادى انقلابى کبیر فرانسه مىگذارد و متون اصلى و نصوص کامل آن را نقل مىکند و این بحث از دقیقترین و عمیقترین بحثهایى است که تاکنون یک نویسنده عرب توانسته است آن را مورد بررسى و تحقیق قرار دهد.
سپس مباحث مفصلى درباره امام على و ملیت و قومیّت عربى پیش مىآید. و آنگاه تحقیقات و بررسىهاى جدیدیست در: شرح اوضاع زندگى مردم -- با همه طائفهها و گروههایى که در زمان امام على و قرنهاى بعد از آن وجود داشتند -- و این بحث در تجزیه و تحلیل تاریخ ما بىسابقه بوده و با نظر و دید نوینى ارزیابى شده است.
بعد بحثهایى مطرح مىشود درباره تأثیر امام على در تاریخ فکر و ادبیات عربى و نمایاندن روح ملت عرب... و پس از آن مطالب مفصلى مىآید در معنى
«تشیع» در تاریخ شرق و در جواب نویسندگانى که در این موضوع با اسلوب و سبک تقلیدى -- که هرگز حقیقت را روشن نمىسازد-- سخن راندهاند.!
از جمله مباحث تازه، فصلهایى است که مؤلف در آنها از اسلوبها و روشهاى آن عده از محققین عرب و خارجى که به بررسى و تفسیر اخبار و قضایاى مهمى که در حوادث و تاریخ عرب رخ داده، پرداختهاند، انتقاد کرده است. و بعد ارزیابى و بررسى همه نوشتهها و کتابهایى است که درباره على، به زبان عربى یا به زبانهاى خارجى، نوشته شدهاند...
اکنون با ارائه این اثر ارزشمند خوشوقتیم که به خواستهاى عدهى بسیارى از هواداران نوشتهها و آثار «جرج جرداق» که مدت بیش از یکسال، منتظر چاپ و نشر این کتاب جاوید بودند، جواب مثبت دادهایم.
بیروت
انسانیت، تاریخ دیرین، شگفت و یگانهاى دارد که درازاى آن به قدمت عمر انسان و نخستین روزهاى پیدایش زمین است و این تطور و تحول آرام و تدریجى، از مرحلهاى به مرحله دیگر و از حیاتى به حیات دیگر، طول آن را بهخوبى نشان مىدهد.
و آنچه موجب شگفتبودن آن مىشود، افزون بر ظرفیت یک مقدمه یا یک کتاب است. و شاید روشنترین مظهر و نمونه این شگفتى، آن است که ما مىبینیم در دورانهایى از زمان، گروهى از انسانها و یا فردى از افراد، در قلههایى از قلل اعتلاى انسانى -- در کنار سراشیبى وحشتناک سقوط و انحطاط -- بهسر بردهاند و بسا مىشود کسى که به این قلهها و بلندىهاى احاطهشده با این انحطاطها مىنگرد، ناگزیر مىپذیرد که تاریخ، نظام حسابشدهاى دارد که به سوى آن مىرود! وگرنه چگونه مىشود تمدن و بلندى یونانیان را در عصرى از اعصار این تاریخ، که در میان دورانهاى بسیارى از سقوطها و انحطاطهاى پىدرپى واقع شده، تفسیر و توجیه کرد؟
یونانیان، حقیقت و ماهیت خود را در خلال این بلندى، با نوابغ و بزرگانى نشان مىدهند که دستهاى آنان نیکى و زیبایى و هنر مىآفرینند و از چهره حق، پرده برمىدارند و اندیشههاى آنان، در هنر و علم و اخلاق و همه زمینههاى فکرى و شئون استقلال انسانى، اصول و قواعدى را پىریزى کرده و بهوجود مىآورند. و ناگهان نام آتن، شهر عظیم آنان، در جهان پرآوازه مىشود و نظر ستیزهجویان را به خود جلب مىکند و آنان از هرسو به آن رو مىکنند و
از هر گوشهاى بر ضد آن برمىخیزند و با اسلحه بر آن مىتازند و سایه نابودى را بر آن مىگسترانند! ولى در آن هنگام که حقیقت آتن و مفاهیم کمال انسانى که در آن موجود بود، بر آنها روشن مىشود، در میان خرابههاى آن سر تعظیم فرود مىآورند و مانند کودکان، با حیرت مىنگرند و گوش مىدهند و اطاعت مىکنند و سپس بر جاى پاى شاعران و نقاشان و فلاسفه بوسه مىزنند و سرزمینى را که فکر و اندیشه، آن را مقدس ساخته، رها مىکنند، در حالى که هوس هاى جنگى آنان تسکین یافته و شدت و خشمشان فرو نشسته و از شکل بربرهاى ستمکار، به صورت انسانهایى درآمدهاند که آثار و باقیماندههاى زیبایى را-- که کم یا زیاد در میان خرابههاى شهر عظیم، آنها را یافتهاند-- براى دنیا به ارمغان مىبرند! و بدینترتیب مردم یونان، نور انسانیت را به دورافتادهترین نقاط روى زمین، مىافکنند و بر تارک دورانها مىدرخشند و البته باید کار آنان را بزرگ داشت!
اما آنچه وحدت تاریخ را تشکیل مىدهد، یگانگى مراحلى است که ملل جهان در آن بهسر برده و از نظر جوهر و باطن نظیر یکدیگربودهاند، اگرچه در بعضى اوقات، از نظر شکل و ظاهر، با همدیگر فرق داشتهاند.
و اینکه همواره دستهایى که بر گرده آنان تازیانههاى رنج را فرود آورده یکى بوده است؛ همه رنج مشترکى را تجربه کردهاند. اگرچه زمان و مکان، رنگها و نامهاى آنها را تغییر داده باشد! و همچنین یکىبودن هدفى است که ملل روى زمین در سیر دشوار و جانکاه خود، در خلال گذار تاریخ، آن را در نظر داشتهاند، اگرچه در هر زمان به نامى و در هر مکان به رنگى درآمده است!
در تاریخ واحد انسانیت، مسئلهاى است که این وحدت را ضرورى و لازم و قائم به خود قرار مىدهد و آن این است که هر پیشرفتى را که انسان -- اعم از فرد یا جماعت -- بهخاطر دارد، محصول واحدى است که همه انسانیت، با همه
دورانهایش، از روزى که انسان پیدا شده تا به امروز، در پیدایش آن سهیم بوده است.
و اگر داستان تاریخ این چنین باشد:-- داستان تطور و تکامل عمومى درضمن خطوط اصلى بزرگ!-- باید دید که نقش ما مردم عرب در ساختن پدیدههاى آن چیست؟ و کار و عمل ما در خلال مراحل آن، در خدمت به انسانیت، یعنى خدمت به خودمان، چه بوده است؟
ما به حکم اینکه در روى زمین بهسر مىبریم، در تاریخ انسانیت -- با آنچه که از درازى و شگفتى و یگانگى دارد-- سهیم هستیم و شاید هم سهم ما در شگفتى آن بهترین جلوه تاریخمان باشد. همین شگفتىاى که در قسمتى از تاریخ ما، بلندى و عظمت علىبن ابیطالب و بزرگانى نظیر او-- در قبال انحطاطهاى سهمناکى که پس از او بهوجود آمد-- آن را شکل بخشیدهاند.آرى عظیم در تفکر و اندیشه، بزرگ در قلب و روح!... و سزاوار است که ما به آن، آنچنان بنگریم که به هر مقام شامخ دیگرى در تاریخ واحد انسانیت مىنگریم.
در گذشته، افق و عرصه بر انسان تنگ نبوده مگر در مواردى که خود حدود و قیودى را براى خود مىساخت. حدودى که گمراهى بر آن چیره بود و عادات و رسوم آن را تحکیم بخشید و تاریخ هم، نسلى بعد از نسل دیگر، به آن افتخار کرده است...
و هیچ چیز میدان بینش انسان را در دیدن افقهاى دوردست، راهها و مسافتهاى دور و قلههایى مرتفع، محدود نمىسازد مگر ابرهاى سنگین و تیره جهل و نادانى، ابرهایى که روى هم انباشته و متراکم شده و همهجا را با سیاهى پوشانیده است!
این محدودیتهاى ساختهشده، در بسیارى از دورانهاى تاریخ، به اندازهاى تنگ و توانفرسا بوده که بسیارى از مواهب و استعدادهاى انسان را، که براى کشف سرچشمههاى نیکى در ماوراء حدود دادهشده، از کار انداخته است. و این تاریکىها، مانع شناور شدن انسان در آبهاى بیکران و پرکشیدن او در افقهاى دور دست شده است.
این سرچشمههاى نیکى و این آسمان بلند و آبهاى بیکران و اطراف زمین، با هرچه که دارد، در قسمت اعظم خود، چیزى جز دستهاى بزرگان واقعى نیست که در روى این زمین، مانند گذر ابرهاى بارانخیز بر فراز بیابانهاى وسیع، سایه مىگسترند، ابرهایى که مانند امید روشنىبخش در ظلمت یأس و ناامیدى مىآیند و درگوشههاى بیابانها، با رگبارى تند، باران زندگى بر خشکى مىبارند و مىگذرند!... این ابرها مىگذرند ولى در پشت سر خود سرسبزى و خرمى و آب روان و آشامیدنى براى تشنگان، باقى مىگذارند.
صفحات سیاه تاریخ ورق خورد و آن گمراهىها و نادانىها که دیده و بینش انسان را تنگ و محدود ساخته بود، برخود گریستند. گمراهىها و نادانىهایى که بزرگان تاریخ را آنچنان در چنگال مردم اسیر و گرفتار کرده بودند که دست دیگران به آنها نمىرسید و حتى نمىتوانستند آنان را ببینند!
ولى ناگهان میدان باز شد و جهان آنچنان وسعت یافت که همه خلق را در دل خود جاى داد و آنگاه بود که دیگر یک شخصیت بزرگ واقعى، که نمىتوان او را به یک طائفه و یک گروه و یک ملت اختصاص داد، از آنِ همه تودهها شد و شخصیتى چون سقراط از آنِ همه یونانىها، هندىها، چینىها و اعراب گردید... و اینچنین بود که ناگهان علىبن ابیطالب، بزرگمرد شرق به همه جهانیان تعلق گرفت. و وجود او، مانند دیگر بزرگان جهان، هماکنون مانند خورشید است که بر سراسر زمین، کوهها و بیابانها، درهها و جلگهها،
پستىها و بلندىها، دریاها و خشکىها، بهطور یکسان روشنایى و حرارت مىدهد و بر انسان است که از پرتو نور آن بهرهمند شود و در برابرش دیوار و مانعى برپا ننماید و در آن حال که سرما وى را فرا گرفته است، از حرارت آن گرم شود و این گرماى جانبخش را از خود دریغ ندارد.
در تاریخ شرق -- چنانکه هماکنون در تاریخ همه بشر چنین است -- جنگاوران، تبهکاران، دزدان حرفهاى، نادانان و بىخردان بىعرضهاى بودهاند که منطق قرون پیشین و قرون وسطى، آنان را به منزله رهبران برگزیده بود و پس از مرگشان نیز به مثابه قهرمان از آنان تجلیل کرد و در زندگى و مرگ، هردو، به آنان القاب و عناوین بىشمارى بخشید!
و هماکنون نیز صفحات سرد و بىربط کتابهایى که بعضى از چاپلوسان و بارکشان القاب، با تلفیق مبالغهآمیز، درباره «قهرمانىهاى» این تبهکاران سیاه کردهاند و بخشهایى در «عظمت»! نالایقان بىارج، بههم بافتهاند، بر چهره ما سیلى مىزند، و تا آنجا این گروه از نویسندگان و مؤلفان در فرومایگى پیش رفتهاند که خوانندگان آنها خیال مىکنند «قهرمانى» جز تقلب و نیرنگ بردهفروشان نیست و یا عظمت و بزرگى، جز نوعى برترى در چپاول و غارت و غصب و کشتار و نابودى و فراهمساختن وسائل ویرانى و آنگاه افتخار به جرم، و مباهات به بىعرضگى و اعتزاز به ایجاد ناراحتى و گرسنگى و هرگونه کار پست و رسواکننده و جنایتآمیز، چیز دیگرى نیست!
از اینجاست که ما، پس از آنکه سلامتى و تندرستى! براى این نویسندگان بیمار آرزو مىکنیم، این کتاب را مىنویسیم و در آن شخصیت یک قهرمان واقعى را،-- چون یک انسان واقعى است -- مورد بررسى قرار مىدهیم و امیدواریم که این کتاب را به سلسله کتابهاى ارجدارى که امروز در
کتابخانههاى ما، رو به افزایش است، اضافه کنیم و بدینوسیله مسائل و نکتههایى را مطرح سازیم که مهمترین آنها عبارتند از :
در تاریخ ما نیز صفحات جالب و زیبایى از درخشش بزرگ انسانى وجود دارد که ما مردم عرب را افتخار مىبخشد، چنانکه به تاریخ انسان شرف و افتخار مىدهد.
از موضوعاتى که در بررسى دوران على و دورانهاى پس از وى، به آن توجه و آگاهى خواهیم داد، سهم بزرگى است از مقاومت در برابر ستم و ستمگر، یارى مظلوم، نبرد و پیکار با بردهگیرى و استثمار، که با کار و کوشش خستگىناپذیرى علل و عوامل این دو را از میان برداشته و با فداکارى و جانبازى در راه عزت و شرافت انسانیت و با وضع قوانین و برنامههایى -- در چهارچوبى که امکانات زمان و مکان به آن اجازه مىداد-- انجام داده شده است و از همینجاست که ما بیشتر از پیش مىبینیم که همه تاریخ ما ظلمت و ظلم، تاریکى و ستم نیست! در گوشههاى شبهاى آن، جرقهها و برقهایى است! و در تاریکىهاى آن روشنىها و مهتابهایى به چشم مىخورد! و در ژرفاى تیرگىهاى ظلم و ستم آن، سپیدىهاى نیکى و روزهاى روشن و خورشیدهاى خندانى وجود دارند!... و سپس بارانهایى آمده که آسمان آن را بر بیابانهاى تاریخ ما، گاهى به مقدار کم و اندکاندک و گاهى فراوان و سیلآسا، فرو ریخته و آن را سیراب ساخته است!
و چنین صفحات درخشان در تاریخ ما، به ما امکان مىدهد که برگردیم و از نو بر خود بنگریم تا بسیارى از زنجیرهایى را که قرنهاى تاریک و طولانى، آنها را بر دست و پاى ما بستهاند، از هم بگسلیم و آن قهرمانى واقعى را که شامل نبرد یک فرد از افراد و یا نسلى از نسلها در راه همه انسانیت است، تقدیر و تقدیس کنیم و آن ملیت عربى انسانى را که خدمت به انسان را-- در درون خود و در هر میدانى!-- هدف اصلى و نهایى خود قرار مىدهد، تحکیم بخشیم.زیرا
ملتى که عظمت خود را از چهاردهقرن پیش توانسته است با مردى مانند علىبن ابیطالب و سپس با گروهى از مردم، چون شاگردان وى، و یاران وى، نشان دهد، ملتى است که امروز، در عصر دستیابى به فضا نیز مىتواند همراه با کاروان سریع تمدن پیش برود و حتى کاروان را از پیشینه پرافتخار خویش روشنى بخشد.
بر همه اینها باید دو چیز را افزود :
نخست آنکه : هریک از ملل جهان به بزرگان و قلههاى افتخارآمیز در صفحات مخصوص خود، از تاریخ واحد انسانیت، نظر مىکند و سپس موقعیت هرکدام را روشن نموده و در جاى مخصوص خود ثبت مىکند و از همه آنها، عبرت و نیرو مىگیرد... و سپس بهترتیب و تدریج به ارزیابى بزرگان و افتخاراتى که در مرتبه پائینتر از آنها قرار دارند پرداخته و همچنان پیش رفته تا در حدود امکان خود، از حوادث و رویدادهاى تاریخ و رفتار قهرمانان و بزرگان واقعى بهرهبردارى نماید و از آنها پشتیبان و نیرویى نو، براى راه جدید بهدست آورد.
ولى باید پرسید که چرا ما اینچنین نکنیم؟ و چرا بزرگان بلندمرتبه خود را پس از موازنه و مقایسه، در کنار مفاخر و بزرگان قرار ندهیم؟ در حالىکه داستان تاریخ ما یکى است و بزرگان همه ما، از آن همه ما است!
دوم آنکه : علىبن ابیطالب از آن افراد بىنظیر و نادرى است که اگر حقیقت و واقعیت آنان را، دور از سطح تقلیدى که ما براساس آن رجال و تاریخ خود را تجزیه و تحلیل مىکنیم، بشناسید، خواهید دیدکه محور عظمت آنان، تنها در ایمان مطلق به کرامت و شرافت انسان و حق مقدس آن در زندگى آزاد و شرافتمندانه قرار دارد. و همچنین در این نکته است که این انسان، همیشه در
تکامل و تحول است و جمود و عقبگرد و توقف در یک حال از حالات گذشته یا کنونى، چیزى جز پیک مرگ و دلیل نابودى نیست.
در میان بزرگان گذشته تاریخ، کسانى که در عقل و جان شما، تخم آنچنان اصل و قاعده اساسى را بپاشند و پرورش دهند که اساس قوانین تحول و تکامل قرار گیرد، بسیار کم است. اصل و قاعدهاى که گویى على آن را از زبان طبیعت و قلب زندگى مىگوید: «فرزندان خود را به اخلاق خود تربیت نکنید، زیرا که آنان براى زمانى غیر از زمان شما، خلق شدهاند»!(1)
و جدآ بسیار نادرند از بزرگان گذشته تاریخ کسانى که در دل و جان شما تخم این چنین قاعده بزرگى را بپاشند که همه راه و روشهاى انسانى را در برگیرد و متوجه هر کار و کوششى گردد: «هرکس که دو روز او یکسان باشد، مغبون و زیانکار است» و علىبن ابیطالب با این جمله مىخواهد بگوید که هیچکس زیانکار نیست مگر اینکه گذشته و امروز او یکسان باشد و بنابراین، رستگارى و بهرهمندى آن است که امروز آنان از دیروزشان بهتر باشد و این هم بدون پیشروى همراه موج بىآرام زندگى، امکانپذیر نیست.
و جدآ بسیار کمیابند از بزرگان گذشته تاریخ که در فکر و روح شما، بذر موازین عدالت جهانى را که از خود مىجوشد و بر خود تکیه مىکند، بپاشند و با نور عظمت، آن را کشف کنند: «آنکس که بداخلاق باشد، خودرا آزار مىدهد»!
و بسیار اندک و نادرند از بزرگان گذشته تاریخ کسانى که درک کردند و زندگى نمودند و گفتند: «هر انسانى از نظر خلقت مانند تو است» و «مردم همه با هم، یکسان و برابرند».
1) . لا تقسروا اولادکم على اخلاقکم، فانّهم مخلوقون لزمان غیر زمانکم.
و از آن بزرگان تعداد اندکى فریاد برآوردند: «احتکار، جرم و تبهکارى است» و «هیچ فقیرى گرسنه نمانده مگر در سایه آنکه ثروتمندى از حق او بهرهمند گشته است» و «گناه نابخشودنى آن است که گروهى از مردم، بر دیگران ستم کنند» و آنگاه براساس همین درک و احساس ارجدار، قوانین و برنامههایى براى آنها وضع کردند!
و راستى که بسیار نادرند از بزرگان گذشته تاریخ، افرادى که با همه این مبادى اساسى، زندگى کرده و آنها را زنده نموده و آشکار ساخته و برپایه آنها مکتبهاى فکرى و اجتماعى بههم پیوسته و هماهنگى را بهوجود آورده و بهوسیله آنها از چهارچوب افکار مستقل و جدا از همدیگر، پا فراتر گذاشته و ساختمان منظم، واحد، محکم، و خللناپذیرى را بنیاد نهادند.
از تجلّى وجود على، در تاریخ ما داستانى بهوجود آمده که داراى فصلهاى شگفتانگیزى است!
داستانى که سطور و خطوط اصلى خود را از بلندى و مقام والاى على بهدست آورده و حوادث آن را دست زمان شکل داده است. این داستان، داستان همان انقلاب جهان عرب در ادوار تاریک تاریخ است که وضع ناگوار آن از نظر استثمار، چپاول، غارت و تجاوز، به شبهاى وحشتناک استبداد سیاه تبدیل شده بود.
هیچ نیرومندى -- به مقیاس نیروى حیوانى!-- در آن دوران وحشت نبود مگر آنکه سرور و فرمانده «فرمان مطاع» بود: شکنجه مىداد، مىکشت، غارت مىکرد، تازیانه مىزد، و توده را با محرومیت و بدبختى روبرو مىساخت!
و هیچ دزدى در آن عصر نبود، مگر آنکه همت و فکر خود را در غارت مردم بهکار بسته بود.
و هیچ سفاک خونخوارى نبود مگر آنکه گردنهاى بىگناهان، دروگاه شمشیر او بود!
و هیچ نادانى وجود نداشت مگر آنکه پایههاى کاخ او برپایه جمجمههاى متفکران بنا شده بود! و هیچ پست و فرومایهاى نبود مگر آنکه انسان آزادهاى را از میان برده بود.
جاهلان بىخرد، با تکبّر بر زمین راه مىرفتند و مىپنداشتند که از بزرگى و بلندى به کوه مىرسند.
تولهسگان زوزهکش، صاحب مال و جان و رأى و عقیده مردم بودند.
و بهعنوان مثال، مگر در عصر قدیم، دیکتاتور پستى که او را «دنیس» مىنامیدند، بر «سیراکوس» حکومت نمىراند که «افلاطون» بزرگ را به بردگى گرفت! و سپس یکى از دوستان وى، پولى داد و فداکارى کرد تا آزادى او را بازگرداند؟!... و آنگاه پس از خود «دنیس» پسر کمتر از پدر، که او را هم «دنیس کوچک» مىگفتند، برمىخیزد و مىخواهد که آزارى بر فیلسوف بزرگوار برساند، ولى فیلسوف براىبار دوم نجات پیدا مىکند و او آنگاه تصمیم مىگیرد که فیلسوف را به قتل برساند که این مرتبه نیز بهنحو شگفتآورى بهدست یکى از شاگردان باوفاى خود، نجات مىیابد؟
بهنظر من: این داستان، داستان همان انقلابى است که جهان عرب در خلال مهلکههایى ناگوار، در وجدان و درون آزادگان و بر زبانها و دستهاى آنان، با آن بهسر برده و آن را زنده ساخته است. و این آزادگان بسیار بودند که در طلیعه آنان شاگردان على قرار دارند که از راه و روش و اخلاق و استقامت وى در برابر استبداد، برنامهاى اخذ نموده و پیشتازان نیروهاى مبارز بر ضد حکومت تجاوزکاران و خودکامگان، در بسیارى از دورانهاى تاریخ وسطى و قدیم ما شدهاند!
انقلاب انسان خسته و ستمدیدهاى که اساس آن را برپایه دفاع از خود و از بیچارگان و بینوایان و فشاردیدگان قرار داد، داستانى بس دراز دارد که گروه بسیارى آن را بررسى و ارزیابى کرده و عدهاى آن را، بهطور کلى، خیر و نیکى اعلام داشته و از آن پشتیبانى نمودهاند. و بعضى هم آن را بهطور کلى شر و فساد دانسته و آن را تقبیح نمودهاند. و این داستان شایسته آن است که در پرتو جدیدى مورد تجزیه و تحلیل قرار گیرد، چه این انقلاب در حقیقت و واقعیت دور خود، که ما مىبینیم و در طول این زمان، به داستان شخص على بستگى دارد که با کسانى مىجنگید که با شمشیر و نیرنگ به جنگ او آمده بودند! و این انقلاب، بدینترتیب، صفحاتى از نبرد در راه زندگى است که پدران ما، در تاریخ ما، آن را شکل بخشیدهاند و در واقع، براى ما یک دگرگونى بزرگ و تحولى عظیم، در گذشته گناهآلود ما که پر از تبهکارىها و تجاوزات بود، بهشمار مىرود!
خلاصه سخن آنکه: ما هنگامى که از چهارچوب «عربیت» به گستره وسیع «جهانى» قدم مىگذاریم و از حدود زمان عربى محدود، به دو تاریخ نزدیک به هم، به حدود زمانى جهانى گام مىنهیم (این دوران شامل پیدایش وجود انسان تا عصر نهضت و رنسانس در اروپا مىشود که در آن نوابغى بزرگ زندگى مىکردند، قوانینى وضع نمودند و انقلابهاى اجتماعى و اخلاقى و سیاسى برپا کردند) باید درک کنیم که علىبن ابیطالب در بین این افراد بىنظیر و قانونگذار و برپادارندگان انقلابها، مقام و موقعیت خاصى دارد. ولى باید دید که این مقام و موقعیت چیست؟ و وضع و جاى این مرد بزرگ در بین آنان چگونه است؟
آیا این محرومیت نیست که در بسیارى از کتابهایى که درباره امام علىابن ابیطالب نوشته شده، سخن درباره موضوعاتى دور بزند که شاید بتوان گفت همه آن موضوعات هم به موضوع واحدى تبدیل شدهاند و همه بحث و جدلها به دور آن مىچرخند!؟ و تازه اگر هم از آن تجاوز کنند، سخن از شمشیرى است
که دو نصف مىکند! و از ضربه نیزهاى است که مىشکافد! و سپس گفتگو از دشمنان اوست که «مرغها» از آسمان براى نابودى آنان فرود مىآیند و درندگان زمین هم آنان را پارهپاره مىکنند!
البته بدون شک اینها در تاریخ على براى خود جایى دارند، براى آنکه اخبار مربوط به آنها در تاریخ دور، هزار و یک قضیه و داستان را ثبت کرده است، ولى جنبههاى عظمت واقعى در علىبن ابیطالب، بیشتر از اینهاست و آنها اگر بررسى شود، بهخاطر آن است که بعضى از گوشههاى تاریک و تاریخى در زندگى این مرد و زندگى معاصرانش، روشن گردد، نه آنکه هرگونه بحث و بررسى فقط بر محور آن بچرخد!
ما کوشش کردهایم که این کتاب شامل نظریات جدید درباره عصر على و همچنین نظریات نوین و وسیعى در مورد عظمت و شخصیت وى باشد. و آنگاه به آنچه که تاریخ انسانیت درباره مفهوم و معنى «انسان» دارد-- با این وصف که انسان یک موجود اجتماعى است -- و چگونگى این مفهوم که در هر دورانى، برطبق سیر عمومى تاریخ، پیش رفته است، توجه کاملى نمودهایم. تا پس از این توجه، و در حدود امکان خودمان، مفهوم انسان را در بینش علىبن ابیطالب هنگام مقایسه او با متفکران قرون، توضیح دهیم. و همچنین مقایسهاى بین اصول و مبانى عمومى اعتقادات على و مبادى و اصول انقلاب بزرگ معروف به انقلاب فرانسه بهعمل آوریم، زیرا که این انقلاب مفهوم انسان را در انسانیتهاى قرون باستان و وسطى، نشان مىدهد و پایان دورانهایى از تاریخ بشر و سرآغاز عصر جدیدى بهشمار مىرود...
باز از نکاتى که در این کتاب آوردهایم، فصول جالبى است که بهطور کلى درباره على و سقراط به تجزیه و تحلیل مىپردازد و آنگاه این دو مرد را در فلسفه و اخلاق و شئون دیگر انسانى، مورد مقایسه قرار مىدهد. و بحث دیگرى
است که روشن مىسازد على با تمام وجود خود، نمودار قسمت بزرگى از عدالت عمومى جهان هستى است. و بررسى دیگرى است که هدف وسیعى دارد و از آنجمله کشف و نمایش میزان وحدت و هماهنگى در شخصیت علىبنابیطالب است که بدون آن، هیچ بحثى صحیح نبوده و هیچ اظهارنظرى منطقى نخواهد بود و ما درباره وحدت و هماهنگى این شخصیت، نکاتى را دریافتهایم که موجب شگفتى و اعجاب مىگردد.
سپس بحثهایى را که پیرامون معنى تشیع در تاریخ عرب، دور مىزند مطرح کردهایم و در آن بسیارى از اشتباهاتى را که برخى از نویسندگان بهطور عمد مرتکب آن شدهاند، روشن ساختهایم. و بحثهاى دیگرى است که در آن تأثیر على در ادبیات عرب، در خلال قرون میانه، روشن شده است و بررسى مخصوصى است تحت عنوان: امام على و ملیت عربى... و همچنین بحثها و بررسىهاى مفید و آموزنده دیگر...
ما در همه این بحثها،نظریه مفصلخود را درباره روشهاى محققان، در آن هنگام که تاریخ گذشته ما را بررسى مىکنند و نظریات خود را درباره حوادث آن نقل مىنمایند، ابراز داشتهایم. و در یک فصل، آن حدود و چهارچوب واقعى را که به ما امکان مىدهد تاریخ خود را در ضمن آن ارزیابى کنیم، و آن را با نظر در تجزیه و تحلیلهایى که نویسندگان و مؤلفان عرب یا غیرعرب، درباره علىبن ابیطالب بهعمل آوردهاند، و با اظهارنظر و عقیده خودمان درباره آنها، پایان دادهایم.
نکتهاى باقى مىماند که باید توضیح دهیم و آن مربوط به چیزى است که بعضى از خردهگیران، از اینجا و آنجا، به آن اشاره نمودهاند و درواقع به شعر نزدیکتر است تا به بحث و بررسى!... ولى چون این نکته در فصلى که درباره امام
و اروپائیان آوردهایم، توضیح داده شده، در اینجا از شرح آن، خود و خواننده را آسوده مىکنیم!البته این پاسخگویى ما درواقع به آن جمودیست که به غلط به علم نسبت داده مىشود، همچنان که بخواهند حرارت را از آتش بگیرند و حرکت باد را از آن بازستانند و جریان و سیر آب نهر را از آن سلب کنند! و ما در آن چیزى جز عجز و خستگى نمىبینیم! خستگى و عجزى که در زیر پوششى، آن را پنهان ساختهاند و مىگویند از محصولات علم و دانش است! براى اینکه این قسمت در مطالعات و چگونگى بررسىها، یک مسئله جوهرى و اساسى است نه فرعى و عرضى!
و شاید بدینترتیب، حق قسمتى از دورانهاى تاریخ خودمان را ادا کرده باشیم و به پیروى از دیگر برادران همنوع خود، که تاریخ مخصوص خود را در معرض استفاده دیگران قرار مىدهند، و به پیروى از خودمان و از دیگران، در آنوقتى که از تاریخ عمومى و جامع انسانیت سود مىبریم و استفاده مىدهیم، از آن عبرتى براى سیر صعودى و پیشروى تکاملى خود اخذ نموده و همراه کاروان در حال تکامل و تحول زندگى پیش رویم.
این هدف و آرزوى ما از این کتاب است!
جورج سجعان جرداق
بیروت 1 آذار 1958 میلادى
بهقلم میخائیل نعیمه(از شخصیت هاى ادبى بزرگ مسیحى لبنان)
زندگى بزرگان براى ما چشمه زایندهاى از پند و تجربه، ایمان و امید است که هرگز خشک نمىشود. این بزرگان همانند قلههاى مرتفعى هستند که با شوق و سوز، بهسوى آنها مىرویم و مشعلهاى فروزانىاند که تاریکىها را از پیش پاها و دیدگان ما برطرف مىسازند، و همین بزرگان هستند که اعتماد ما را نسبت به خود و به زندگى و هدف هاى دور و سعادتبخش آن، همیشه فزونى مىبخشند. و اگر این بزرگان نبودند، یأس و نومیدى در مبارزه با امور ناشناخته زندگى، بر ما غلبه مىکرد و ما مدتها پیش، پرچم سفیدرنگ تسلیم را برافراشته و به مرگ مىگفتیم: ما اسیران و بندگان تو هستیم، درباره ما هرچه مىخواهى بکن!
ولى ما حتى یک روز هم تسلیم یأس و نومیدى نگشتهایم و هرگز هم نخواهیم شد، زیرا پیروزى نهایى، به شهادت آنهایى که از ما هستند و پیروز شدهاند، و علىبن ابیطالب هم از آنها بود، از آن ماست. و با اینکه میان ما و این پیروزمندان کمى از زمان و مکان فاصله است، آنها همیشه و در همه وقت با ما هستند. و هرگز نه زمان مىتواند صداى آنها را از گوش ما دور کند و نه مکان مىتواند سیماى درخشان آنان را از نظر ما محو سازد.
بهترین شاهد بر صحت گفتار من، همین کتابى است که اکنون در دست شماست. زیرا این کتاب شرح زندگى بزرگى از بزرگان بشریت است که در سرزمین عرب بهدنیا آمد، ولى هیچوقت «عربیت» نتوانست در او تأثیرى بنماید. و با اینکه اسلام چشمههاى فضیلت او را به جوشش درآورد، ولى او فقط براى
اسلام نبود-- و خود را تنها به اسلام اختصاص نداد-- به همین دلیل زندگى افتخارآمیز و بىنظیر او، مىتوانست روح یک نویسنده مسیحى را در «لبنان» و در سال 1956م. بیدار و شعلهور سازد که براى شرح ماجراى زندگى او، به تجزیه و تحلیل، تحقیق و بررسى عمیقى مشغول گردد و همانند شاعرى که مجذوب و شیفته شاهکارها، افتخارات و یادگارها و قهرمانىهاى آن باشد، به غزلسرائى بپردازد!؟
دلاوریها و قهرمانىهاى امام على فقط منحصر به میدانهاى کارزار نیست، بلکه او در روشناندیشى، پاکى وجدان، سحر بیان، عمق و کمال انسانیت، شور و حرارت ایمان، بلندى همت و فکر، هوادارى از رنجدیدهها و ستمکشیدهها در برابر خودکامگان و ستمپیشگان و فروتنى در مقابل درخشش هرگونه حقى نیز قهرمان بود. و همه این قهرمانیها، بههراندازه که از زمان آن بگذرد، همیشه پناهگاه پرمایهاى است که امروز، و هر روز دیگرى که شوق ما براى پىریزى و بنیاد جامعه و زندگى سعادتمندانه و فاضلهاى تشدید مىشود، بهسوى آن رو مىکنیم.
من نمىخواهم که پیش از مطالعه خوانندگان، از نکات و موارد جالب و ارجدار این کتاب پرده بردارم. زیرا که آن موارد بسیار است و از آن جمله است: بیان فروزندهاى که اینجا و آنجا، چهرههاى برجسته شعرى، سرشار از احساس و عاطفه، با رنگآمیزى دلپذیرى بهوجود آورده و با زیبایى خاصى جلوهگر و نمایان است! و همچنین همآهنگى و آراستگى در شرح و تفسیر اوضاع، اقدام دلیرانه در نقل و بررسى افکار و عقاید سیاسى، دینى، اجتماعى و اقتصادى على و تطبیق آن با صحنههاى زندگى امروزه ماست و این، اقدام عالى و موفقیتآمیزى است و نویسندگانى که قبلا در این موضوع بحث کردهاند، بدان دست نیافتهاند. گواه صدق ما کوشش هاى جدید نویسنده که در شرح و تفسیر بعضى از
رویدادهاى دوران زندگى امام على بهعمل آورده است. این تفسیر و بررسى با سبک و روش معمولى تاریخنویسانى که تا امروز درباره امام نوشتهاند، مغایرت دارد.
درواقع هیچ مورخ و نویسندهاى، بههراندازه که باهوش و باشخصیت، نکتهسنج و نابغه هم باشد، امکان ندارد که بتواند حتى در هزار صفحه، تصویر کاملى را از بزرگانى که در ردیف امام على هستند، ترسیم کند و حقیقت آن را بر شما و براى شما مجسم سازد، یا بتواند رویدادهاى مهمى را که در دوران آن بهوقوع پیوسته، بهنحو شایستهاى روشن سازد. پس آنچه را که امام على درباره آن فکر و دقت نموده و به آنچه که این شخصیت بزرگ عرب، بین خود و خداى خود گفته و عمل کرده است، از امورى است که هرگز هیچ گوشى آن را نشنیده و هیچ چشمى آن را ندیده است. و البته این خیلى بیشتر از آن است که با دستش انجام داده و یا با قلم و زبانش آن را آشکار کرده است. و بنابراین، هر صورتى که ما از او ترسیم و نقاشى کنیم، مسلمآ تصویر ناقصى خواهد بود، ولى چیزى که ما از آن مىخواهیم و به آن امیدواریم، جنبش و حرارتى است که به زندگى مىبخشد.
هدف نهایى در کتابى از این قبیل، تفحص و بررسى مواهبى است که از کارها و گفتارهاى على به ما رسیده و سپس درک آن بهصورت دقیق و واقعبینانه بوده و بعد نشاندادن شکل و سیماى این مرد است آنچنان که مؤلف تصور و ترسیم کرده و انتظار دارد که شما نیز همانگونه او را تصور و درک کنید!
من ایمان دارم که مؤلف این کتاب نفیس و پرارزش، با کمالى که در قلم و با حرارتى که در قلب و باانصافى که در وجدان او وجود دارد، در ترسیم شکل واقعى امام علىبن ابیطالب، تا حدود زیادى موفق و کامیاب گشته است، بهطورى که در مقابل آن چارهاى جز این نیست که اقرار کنیم: این تصویر، شکل زندهاى از بزرگترین مرد دنیاى عرب، پس از پیامبر است.
سرزمینى است که در گذشته و آینده، هردو، سرزمین معجزه بوده و خواهد بود!
فلات پهناورى است که اگر باران در آن مىبارید و آن را سرسبز و خرم و پرگیاه و بارور مىساخت، همه گرسنگان دنیا را سیر مىنمود و همه برهنگان جهان را مىپوشاند و این فلات به اندازهاى وسیع و پهناور است که هیچ خیالى نمىتواند حدى براى آن قائل شود و یا فکرى آن را بهخاطر بسپارد! آنجا فلاتى است که از ابتداى تکوین و خلقت ریگزارى متحرک و مواج -- در دل صخرههایى سخت -- بوده است که وزش باد ریگ و شن آن را در هوا بازى مىداده و مىچرخاند و درواقع سرزمینى بهوجود آمده که مىجوشد و در انقلاب است!
آرى! سرزمینى از تپهها و درههاى شنى که همواره در تلاطم و نشست و برخاست است... و کوههاى کمارتفاع و بىگیاهى که هرگز باران نمىبینند و در دل ریگزار خشک نشستهاند.
همهجاى این سرزمین تفتیده و سخت و آتشفشانى، مالامال از سنگهاى سیاه و پوسیده و سوراخ سوراخى است که گویى در آتش گداخته شده و به گوشهاى پرتاب شدهاند و هنوز هم حرارت و سیاهى را در خود حفظ کردهاند!
آنجا را سرزمین سوخته نامیدهاند و نامهاى دیگرى نیز از این قبیل بر آن نهادهاند.
آنجا فلاتى است که قابل زراعت و کشاورزى، و به تبع آن سکونت و زندگى نیست، زیرا که فقط کشاورزى عامل سکونت گروهى در یکجا مىتواند باشد. این دشتها، با این توصیف، از نظر گرما و خشکى هوا، از بدترین و سختترین نقاط دنیاست و علیرغم آنکه از سهطرف دریا آن را فرا گرفته، باران و شبنم آن بسیار ناچیز است. البته گاهى باران سروصورتى به آن داده و اندک طراوتى بهوجود مىآورد و مردم هم منتظر این موسمها هستند که با هرچه دارند، از شتر و زن و فرزند، به استقبال آن بروند، ولى باد سموم -- بدترین بادى که همهجا را فرا مىگیرد-- هرگونه گیاه و طراوتى را مىخشکاند و گاهى زندگى را نیز برباد مىدهد و نابود مىسازد. و از اینجاست که شعرا درباره نسیم روحبخش صبا، وقتى که از سوى شرق مىآید، شعرها مىسرایند، آنسان که انسان از بوى عطرآمیز بهشت شاد و مسرور گردد!
نهرهاى آن : در آنجا نهرى که پیوسته روان باشد، وجود ندارد، ولى در بعضى از این نقاط، وقتى که باران بشدت ببارد، سیلهایى جارى مىگردد و از شکم وادىها و درهها، راهى به خود باز مىکند، و در این مواقع مردم به همدیگر پیشى مىجویند تا سدهایى ببندند و آب را اگرچه براى مدت کوتاهى ذخیره نمایند.
اما چهارپایان آن : حیوانات آن مانند مناطق و جاهاى دیگر نیست. خداوند به آنها ساقها و پاهاى بلندى داده تا مسافتهاى دور و درازى را بپیمایند و در وسط دشتها و بیابانها باز نمانند، چنانکه براى بعضى از آنها، پاهاى گرد و مستدیرى قرار داده که در ریگزارها فرو نروند. حیوانات در این نواحى، بردبارى و شکیبایى بیشترى در مقابل گرسنگى و دشوارىهاى راه دارند. مثلا شتر همیشه در معده خود ذخیره آب دارد! و اعراب بادیهنشین که شتر را به هزار نام
مىخوانند، گاهى این آبها را با وسائلى از شکم آنها بیرون مىآورند، تا خود بنوشند!
گیاهان آن؟ نمىخواهم در وصف آن سخن به درازا بکشد : خارهایى تیز و داغ، با رگ و ریشه تشنه آب، آن هم بسیار کمیاب! چنین است گیاه آن!
اما خانههایش! اگر آنها را خانه و منزل بگویند اشتباه است. آنها خیمهها و چادرهاى بزرگى است که باد سوزان در آن کوران مىکند و گرماى ناراحتکننده با آن به ستیزه برمىخیزد و بدینترتیب داخل این خیمهها با بیرون و صحراى سخت و ناهموار یکى مىشود! و روى همین اصل، این چادرها فقط در بعضى مناطق و اماکن خاص برپا مىشوند... و باز بسیار کوشش بیجایى خواهد بود که ساکنین آنها بخواهند در هر کجا که مىخواهند اقامت نموده و یا در مکان آرام و امنى مستقر گردند، آنها پیمان همیشگى با خانه بهدوشى و کوچکردن دارند!
و مواد غذایى در آن دو چیز سیاه است: خرما و آبى که بهدست آید. بهاضافه آنچه که از گوشت شتر و یا گوشت شکار پیدا مىشود.* * *
طبیعت این صحرا ساکنان و مردم آن را به جنگ و کشتار وامىدارد و درواقع جنگ و ستیز دائمى، اصل و اساس نظام اجتماعى آنهاست.
خورشید بر بیابانهاى جزیرةالعرب و خانههاى آن، همیشه پردهاى از آتش و حرارت مىافکند و مردم فقیر و بیچاره، گوشت گرگ یا گوسفند از پادرآمدهاى را در روى سنگهاى آن بریان مىکنند! در بیابانهاى جزیره و منزلهاى آن، فشار و رنج کشنده و مرگ تلخ و ناگوار همیشه سایه افکنده است. و مناظر و چشماندازهاى آن یکسان و یکنواخت است: دریایى از ریگ در سینه آبادىهاى ناچیز و آرزوهاى شکستخورده و سوخته که فلات اجازه سربلندکردن را به آنها نمىدهد.
و البته در این طبیعت بىرحم و این زندگى دردناک و دشوار و این وضع سخت معیشت مردم صحرا، ادراک و شعورى که سراسر هستى و زندگى را فراگیرد و نمونههاى عالى نیکى و نیکویى را که دل را نرم و قلب را پرمهر مىکند، بسیار دشوار است، زیرا مانند این احساسات بشردوستانه، در سرزمینهاى پرآب و سرسبز و خرم بیشتر رشد مىکند نه در دوزخ بیابان، و در نزد کامرانان یافت مىشود، نه در میان عقبماندگان و محرومین اجتماعى -- که کمبود مواد غذایى به آنها امکان اندیشه و رشد را نمىدهد-- تازه، چند دهکده آباد جزیره در آن زمان را نباید به حساب آورد، زیرا آنها دهکدههاى مسخره و بىارزش، پراکنده و کوچک، غمانگیز و اندوهبارى بودند و بهمثابه بیغولههاى تاریکى بهشمار مىآمدند در میان سرزمینى سوخته و سیاه، که غارها میان آنها فاصله انداخته بود و خود راهنما در آن گم مىشد و چهره زمین در آن گرفته بهنظر مىرسید!...اما از عمران و آبادى آن! نیز به جهت هواى ناسازگار، بحران فقر و بدبختى، و دشوارى راهها و سفرها و دورى از مراکز دنیا، محروم بود. و فقط در بعضى از نقاط «یثرب» و «طائف» رونق و ساخت و سازى وجود داشت.ثروتى نسبت به این ویرانهها، پیدا مىشد!
اما مکه، بتکدهاى بیش نبود. و مردم آن بازرگانان و سوداگرانى که از مقیاسهاى زندگى آنان، گرفتن جان انسان، با درهم و دینار بود!
زندگى سخت و ناگوار در دوزخ شنزار، همراه با بدبختى و بیچارگى نسبت به امروز و توأم با یأس و ناامیدى از فرداى تاریک و از دسترفته! چنین است وضع جزیرةالعرب!
و انسان آن! آیا شگفتانگیز نیست که در این سرزمین انسانى باشد؟ در حالىکه در نزدیکى آن، سرزمینى وجود دارد پربرکت، سرسبز و خرم، با خوراک
و پوشاک فراوان و سرشار از وسائل زندگى بهتر، و هرکه در آن راهى یابد او را کفاف دهد.
وجود این انسان، در این سرزمین، که در میان کوهها و دریاها و بیابانهایش محصور شده و هرگز حاضر نیست آن را ترک کرده و میهن دیگرى براى خود اختیار کند، معجزه صحرا قبل از انقلاب محمد و انقلاب على است!
نه چشمهساران پرآب و برکت!
نه سرزمینهاى پرنعمت سبز و خرم!
نه همه ثروتهاى دنیا!
نه نشاط شبانگاه و نسیم صبا و ژاله صبحگاه!
نه نعمتهایى که براى فرد خوشگذرانى، در مکانى جمع شود که از آن شیر و عسل مىریزد و بر آن مر و لبان مىبخشد!(1)
نه خنده طبیعت و شادى و سرور آن در هر باغ و گلستان!،
و نه هرآنچه را که جزیرةالعرب در آن روزگار از آن محروم بود اگر به او مىدادند، همه و همه به پایه آنچه بزودى از سرزمین معجزهها براى همه دنیا، طلوع و ظهور مىکرد، نمىرسید و ارزش برابرى با آن را نداشت.
این سرزمین، در آن زمان چیزى بالاتر و بزرگتر از همه اینها براى دنیا به ارمغان آورد: هنگامى که جهان هستى بهپاخاست، زمان به هم پیوند یافت!، چشمهها صاف و زلال گردید، ارزشهاى عالى زندگى روشن و آشکار شد و حقیقت وجود هستى در مرحله تکاملى انسانیت مطلق نمودار گشت و جوشش خیر و نیکى، بلندى حقیقت، تحکیم عناصر فضیلت، بهظهور پیوست تا جملگى
1) . مر و لبان، هردو، معجونهاى خوشبویى هستند که در عربستان پیدا مىشوند. م
در ساکن غار حراء محمدبن عبدالله بروز و تجلى نماید و همچنان در سرور و برگزیده نیکوکاران، انقلابى بزرگ، علىبن ابیطالب ادامه یابد و جاودانه شود.
برانگیختگى و بعث این انسان بزرگ و استمرار آن در پسرعموى والاى او، بهخاطر ابدىساختن حقیقت بزرگ، در روى این زمین و در میان مردمانى که از عادات و موازین آنها گرفتن جان انسان با درهم و دینار بود، همان معجزهاى است که بهزودى بهوقوع مىپیوست.
این برانگیختگى، پس از خود محمد و على -- رهبران انقلابهاى اجتماعى بشردوستانه بر ضد بدبختى و درماندگى در آن محیط و آن زمان -- معجزه بزرگ صحرا بود.
از لهیب صحراى سوزان فروغى در چشمانش!
و از گسترش ریگهاى عریان، در برابر تابش خورشید، صراحتى بر زبانش!
و از باغهاى «یثرب» و بستانهاى «طائف» و از واحههاى شناگر حجاز که همچون جزائر پراکنده در دل دریایى از ریگ در زیر پرتو ماه خودنمایى مىنمودند، نرمى و مهرى در قلب او و گرمى و سازشى در خون اوست!
و از وزش گردبادهاى تند صحرا، انقلابى در خیال اوست!
و از بیان شعر و نور آسمان افسون و سحرى در زبان و شعلهاى فروزان در روح اوست!
و از راستى تصمیم و درستى اندیشه، برشى در شمشیر و پیام و رسالتى در دست اوست. این همان محمدبن عبدالله، پیامبر عرب، بتشکن تاریخ و کوبنده راه و رسم بتپرستىهایى است که در زیر نامهاى: پرستش ثروت و سرمایه، پرستش عادات و رسوم کهنه، پرستش احمقانه نژاد و خون، انسان را از برادر انسانش دور مىکرد.
فرزندان «قریش» دنیا و زندگى را تنها در ربودن درهمهاى ناچیز عرب بادیهنشین و انباشتن آنها براى خود مىدیدند. آنها ارزشهاى زندگى انسان را تا حد یک تجارت پرسود و سوداگرى و بهرهگیرى روزافزون، و کاروانى از کالاها که پستىها و بلندىها را سیر کرده و بیابانهاى پرپیچ و خم را با نواى نى و خوانندگى براى شترها-- بهخاطر سوداگرى -- پائین آورده بودند... و سایبانى جز سایه درختان یک قرشى! و پناهگاهى جز مکه، شهر بتها و
بتپرستىها، که در آن فقط درهم و دینار، پول و ثروت ارج داشت و حکومت مىکرد، نداشتند!
ناگهان در گوش آنان صدایى طنین انداخت که وجودشان را لرزاند و رشته شهوتها و هوسهاى آنان را از هم پاشید و دنیا را بر سر آنها فرو ریخت! آن صدا مىگفت :
انسان ارزشى دارد، برتر از آنچه شما مىشناسید، و عرب بیابانگرد و سرگردان، رسالتى دارد غیر از آنچه شما مىپندارید.
این صدا، صداى محمد بود.
دو قبیله «بنىاسد» و «بنى تمیم» در مسیر جاهلانه زندگى خود با گمراهى و ضلالت، بهسرعت پیش مىرفتند و دختران خود را همچنان زندهبهگور مىساختند و در این کار جز پیروى از عادات و رسوم غلط و تبعیت از آنچه انسان جاهل گذشته انجام مىداد هدفى را تعقیب نمىکردند و جز زهرخند بر آراستگى خلقت و زیبایى طبیعت و شورانگیزى هستى انگیزه دیگرى نداشتند. به گوش آنها صدایى ملایم و سرشار از نسیم مهر و شوریدگى عشق و زندگى خورد که مىگفت :اى بندگان خدا! از زندهبهگورساختن دختران بپرهیزید!، براى زنان نیز مانند مردان حقوقى است و کسى صاحب اختیار مرگ و زندگى دیگران نیست، زندگى و مرگ تنها بهدست خدا است.
این صدا، صداى محمد بود.
اعراب همیشه در جنگ و ستیز با شمشیرهاى آخته بودند و با زبانهایى که گویى تازیانههاى دوزخ است! با یکدیگر سخن مىگفتند و در سایه نیزهها و شمشیرها به دختران مىرسیدند و بر لبان آنها بوسه مىزدند!
جامعه آنها مرکب از سوارانى فخرفروش، مردانى در میدان کارزار و کودکانى نالان بود که براى خود پناهگاهى مىجویند و با کینه توزى و نابرادرى، پرورش مىیابند و بزرگ مىشوند! ناگهان در خمیههایشان بانگى پیچید سهمگینتر از خروش رعد و برق و هولناکتر از صفیر توفان... که مىگفت :
این چه کارى است که مىکنید؟! آیا سزاوار است که همدیگر را بکشید؟ و شما در سایه آفریدگار آسمان و زمین، برادر یکدیگرید! جنگ و کشتار از کارهاى اهریمن است و آشتى و صلح براى شما زیبندهتر است و در سایه آن، زندگى بهتر و نعمتهاى دلخواه شما فراهمتر است.
این صدا، صداى محمد بود.
هیچ قوم و ملتى مانند مردم عرب، در خودخواهى و خودبینى فرو نرفته بود. آنها آنچنان تحقیر و خوارى بر مردم غیرعرب روا داشتند که فقط خواسته اخلاق فرعونى، خودپسندى احمقانه، اخلاق زشت و تلخ بود. و در نتیجه، مردم غیرعرب در نزد آنان بهقدرى پست شمرده شدند که شرافت انسانى آنها مورد تهدید قرار گرفت و این امر بر پرچمدار رسالت جهانى سخت گران آمد و خودخواهان فخرفروش را با صدایى بلند بهخود آورد که مىگفت :
«عرب را بر عجم برترى و فضیلتى جز با پرهیزگارى نیست و انسان،خواهى نخواهى برادر انسان است.»
این صدا، صداى محمد بود.
اما زجردیدهها و ستمکشیدههاى روى زمین!...
اما طردشدگان و آوارگانى که باد سموم صحرا چهرههایشان را سوزانده بود و اجتماع مزدور نیز آنها را از خود مىراند و زندگى چنان بر آنان تلخ و تنگ
گشته بود که آنها کمارزشتر و پستتر از ریگهاى بیابانها بهحساب مىآمدند و روزگار سیاهى را مىگذرانیدند.
... اینها رفقا و یاران صاحب رسالت، پیامبر جدید بهشمار مىرفتند، چنانکه دوستان مسیح نیز بینوایان و مطرودین اجتماع بودند. و پیامبر بهخاطر نجات آنها، حکومت را بهدست شورا سپرد. بندگى و بردهگیرى و بهرهبردارى انسان از انسان را تحریم کرد. بیتالمال و کوششهاى مردم را ملى و عمومى ساخت تا همه با هم، از زندگى بهرهمند شوند و پشت و شانههاى بستگان قریشى خود را با تازیانههاى خیرخواهى ملتهب ساخت! و با تمام نیرو و وجود خویش براى وحدت جهانى، کوشش نمود و سمبل آن را خداى واحد قرار داد و همه را بهسوى او خواند. در حالى که آنان، مردمان بىخرد وکودکان نادان را تحریک کردند که پیامبر را سنگباران نموده و او را مسخره نمایند.
اما دلهاى این ستمدیدگان و آوارگان و بردگان که «بلال» مؤذن پیامبر-- و نخستین مؤذن در اسلام -- هم جزو آنها بود، با صدایى که ژرفتر از سرود صبحگاهى و نشاط انگیزتر از سایه بىدریغ شب و نافذتر از همه بانگها بود، آرامش یافت و روشن گردید :
«مردم همه روزىخوار وخاندان خداوندند و محبوبترین فرد در نزد او کسى است که براى خاندان او مفیدتر باشد».
این صدا، صداى محمد بود.
اما دشمنانش و آنهایى که او را آماج سنگها کرده و مسخره مىنمودند، این صداى زندگىبخش را از او شنیدند: «ولو کنت فظآ غلیظ القلب لانفضّوا من حولک فاعف عنهم واستغفر لهم و شاورهم فىالامر و اذا عزمت فتوکل علىالله
انالله یحبالمتوکلین»(1)اگر تو
درشتخوى و سنگیندل بودى از گرد تو پراکنده مىشدند، از آنها درگذر و عفو کن و براى آنان طلب آمرزش بنما و در کار با آنها به مشورت بپرداز و چون تصمیم گرفتى بر خداى توکل کن که خداوند متوکلان را دوست دارد.
این صدا، صداى محمد بود.
اما رزمندگان...و آنهایى که در راه زندگى بهتر مىجنگیدند... آنهایى که یاران او بر ضد شر و فساد بودند. اگر بههنگام جهاد و دفاع از بنیاد انقلاب جدید وسوسهاى براى پایمالکردن حقوق و کرامتهاى دیگران در دل آنها راه مىیافت، پژواک این کلمات دلنشین در دل و جانشان طنین مىافکند: جاى گرفت :
«نیرنگ و حیله بکار نبرید، مردم را به زنجیر نکشید، کودکان و زنان و پیرمردان و صومعهنشینان گوشهگیر را از پاى درنیاورید، درختهاى خرما را آتش نزنید، و هرگز گیاه و درختى را قطع ننمایید و هیچ خانه و بنایى را ویران نسازید».
این صدا، صداى محمد بود.
عرب این بانگ آسمانى را از فرزند عبدالله فرا گرفت و آن را شعار خود ساخت و همهجا گسترش داد تا آنجا که هر تاجدار زورمندى را در آن غرق نمود! و بدینوسیله توانست پیوند انسانها را با همدیگر محکمتر سازد و از همه بالاتر، رابطه بین انسان و روح کائنات را-- که پیامبر صحرا آن را خداى واحد و بىشریک مىخواند-- استوارتر و ناگسستنىتر نماید. سایه محمدبن عبدالله وسیعتر شد و گسترش یافت تا سراسر عالم قدیم را فرا گرفت و از مشرق تا
1) . سوره آل عمران.
مغرب، از خاور تا باختر، نیکى و معرفت و صلح بارور گشت و اینک پیامبر صحرا دست خود را بر فراز جهان برافراشت تا بذر برادرى و دوستى و محبت جهانى را در زمین بیفشاند.
و از آن پس، پرچم اسلام از هند تا اندلس برافراشته شد.
و بر جبین خورشید، تاج ملتى بزرگ درخشیدن گرفت!* * *
هدف نهایى این صداى آسمانى این بود :
دعوت جهانى به برادرى انسانى، کوتاهى دست طبقه حاکمه ستمگر، از ملت و دارایى و ثمره کوشش مردم. برابرى همگانى -- اعم از کوچک و بزرگ، محکوم و حاکم، عرب و عجم -- در حقوق! زیرا که همه مردم برادرانى هستند که با هم برابرند. و از اهداف نهایى این صدا بود: دعوت به رهایى زن از ظلم و ستم مرد، آزادى کارگر از ستم کارفرما، آزادى بردگان و نوکران از بندگى و ذلت... تا آنجا که شرائط زمان و امکانات محیط به آن اجازه مىداد.
این صدا مىخواست که درست برخلاف نظریهى آن عده از فلاسفه پیشین که مىگفتند: کارگران و پیشهوران و بردگان باید به جرم انحطاط کار و پیشهاى که دارند! از حقوق مدنى محروم شوند و دنیا را در حقوق و مشاغل به طبقات گوناگونى تقسیم کرده بودند(1)، همه
افراد مردم در کار حکومت و سرنوشت خویش دخالت کنند و این بدون تردید بزرگترین خیرخواهى و بشردوستى ممکن در شرایط آن زمان بود.
ربا و استثمار انسان از انسان تحریم گردید.
و این صدا، پس از محمد، صداى علىبن ابیطالب بود!...
و انقلابى بود برضد اجتماعى که بنیاد آن برپایه ظلم و ستم استوار گشته بود!
1) . فلاسفه یونان و از جمله افلاطون، چنین نظریهاى داده بودند!
امام علىبن ابیطالب، بزرگ بزرگان عالم، بىهمتا نسخهاى است که شرق و غرب جهان نه در گذشته و نه امروز، صورتى بر طبق آن ندیده است.
شبلى شمیل
چرا گوش شنوایى به دنیاى خود نسپردى که تو را از پدیده بزرگى آگاه سازد که جهان از نمونه آن، مگر بسیار کم و در میان نسلى و نسلى، براى تو سخن نمىگوید.
چرا به دنیاى خود گوش و دل و عقل را نسپردى که تاروپود وجودت را از داستان بزرگمردى بی اگاه اند که در درون خود، قصه وجدان بزرگى را نهفته دارد که آنقدر اوج مىگیرد که دنیا و زندگى در قبال آن کوچک و بىارزش گردد... و همچنان فرزندان و نزدیکان، مال و جاه، ثروت و قدرت و حتى دیدار خورشید فروزان، در آن هنگام که طلوع مىکند و زمانى که غروب مىنماید، در قبال آن کوچک و بىاهمیت گردد و تا آنجا پیش برود و به صاحب خود آنقدر اوج دهد که او را از زمره آدمیان فراتر برد و دیگر او را نمىتوان در زمره افراد بشرى شمرد، مگر آنکه او را مقیاسى براى تجسم اوج روح و بینش آدمى بدانیم.
چرا این گوش و این قلب و این عقل را به دنیاى خود ندادهاى که همراه «معرى» و پاکان دور و نزدیک، داستان شهادت را براى تو نقل کند که فجر و شفق را با خون ریختهشده حق و عدالت رنگین مىسازد... و این همان خون
شهید است که در پایان شب بهشکل فجر درمىآید و در اوایل غروب به شکل شفق سرخفام جلوه مىکند.(1)
چرا با چشمان خود گوشههاى تاریخ مشرقزمین را جستجو نکردهاى تا از اندیشهاى نو آگاه شوى که با دید منطق به مثابه نقطه دایرهاى است که آراء و افکار جدید درباره زندگى و مرگ و نظریات عمیق درباره نظامها، آیینها، برنامهها و اصول اخلاقى، همه به گرد آن مىچرخند.
چرا دیده به هر کران ندوختهاى تا مقام و موقعیت آن اندیشه را در میان بشریت نیک دریابى و بدانى که از دیدگاه وى، پیوند انسان با انسان، در اجتماعى که از آنِ همه و براى همه است براساس برابرى، بنیاد یافته است.
چرا در تاریخ شرق در جستجوى اندیشهاى نبودهاى که براى مردم روشى جدید در میان مکتبهاى فلسفى بهوجود آورده که ثمره مفید همه مکاتب است و پیشینیان آن را به ارث برده و براى آیندگان به یادگار گذاشتهاند و همه به سوى آن گرد آمده و به اندازه استعداد خود از آن بهرهمند گشتهاند و کاوش و بهره بیشتر را، به اندیشههاى پیشرو آینده واگذاردهاند.چرا از تاریخ شرق درباره ذهن شگفتى نپرسیدهاى که بر صاحب خود رنج و درد و براى دیگران نعمت و برکت به ارمغان آورد و در پیش پاى دوستان و دشمنانش، راهى نو براى ابد گشود... ذهن مرد دانشمندى که هر انگیزه و نتیجهاى را بررسى مىکرد و در کشف و روشن ساختن حقایق، برطبق قواعد و نوامیس مىکوشید هوش فرزانهاى که عمیق و نکتهسنج بود و در هر مطلبى غور مىنمود تا اعمال مردم را، حتى آنچه را که هنوز انجام نداده و در عالم فکر
1) . به توضیح شماره یک، در آخر کتاب مراجعه شود.
و خیال مىپرورانند بخوبى دریابد... هوش و اندیشهاى خلاق که مواهب عقلى را آنچنان دربرداشت که باید گفت :
او تنها با علومى که پس از وى در شرق بهوجود آمد، پیوند ندارد بلکه ریشه هر دانش و اندیشهاى از اوست.
چرا در میان عقول بشرى، عقل نافذ و کاملى را که ریشه بزرگترین حقیقت اجتماعى را پیش از هرکسى دریافت نشناختهاى؟ حقیقتى که اصل و اساس همه حقایق اجتماعى و عامل ترکیب و تشکیل جامعه و گردش آن است. این حقیقت بزرگ، هماکنون مورد بحث و بررسى دانشمندان محقق در شرق و غرب عالم است، در صورتىکه هزار و چهارصدسال پیش، بهواسطه او درک و ارزیابى شده است. مقصود ما از این حقیقت بزرگ، بیان واقعیت استثمار انسان از انسان و روشها و اسلوبهاى آن، در دگرگونساختن اصول طبیعت است که گمراهساختن مردم و بازداشتن آنان از درک حقایق، از نتایج حتمى آن بهشمار مىرود... هدف این حقیقت بزرگ، نشاندادن سستى منطقى است که ثروتمندان براى استثمار بینوایان و طبقه حاکمه، براى ربودندسترنج و اموال مردم و پدران روحانى براى ادامه سلطه و تثبیت قدرت خود در روى زمین آن را منطق خود قرار دادهاند.
آیا عقل نیرومند و کاملى را شناختهاى که بیش از سیزدهقرن پیش، حقیقت اجتماعى بزرگى را دریافت و به افسانهها و موهوماتى که هزار و یک ریشه داشت، پایان بخشید و آشکارا اعلان نمود: هیچ بینوایى گرسنه نماند مگر به آن جهت که ثروتمندى از حق او بهرهمند شد(1)و براى تثبیت کامل این حقیقت
1) . ما جاع فقیر الّا بما متّع به غنى.
افزود: هیچ نعمت فراوانى را ندیدم مگر آن که در کنارش حقى ضایع شده باشد(1)و به یکى از کارمندانش در ضمن سخن از احتکار-- که اساس محرومیتهاى اجتماعى است -- این مطلب را چنین گوشزد نمود: احتکار به زیان و ضرر توده مردم و از نقص کار فرمانداران است، از احتکار بشدت جلوگیرى کن.
آیا شخصیت بزرگى را شناختهاى که عقل توانایش از سیزدهقرن پیش او را براى کشف رمز اصلى انسانیت رهنمون گشت و دریافت که این رمز، پیوند ناگسستنى با تودهى مردمى دارد که حکمرانان و سلاطین زمان، از بود و نبودش جز به هنگام سوارى و بهرهبردارى، آگاه نمىبودند؟!
اگر «رافائل»(2)یکى از زنان روستایى و کشاورز ایتالیا را نمونه وسمبل براى کشیدن تابلوى مادر مسیح قرار داد، تا بدینوسیله هرگونه مفهوم و معناى پاکى و نیکدلى انسانى را در آن ظاهر سازد، و اگر «تولستوى» و «ولتر» و «گوته» در پدیدههاى فکرى و اجتماعى خود، از روح هنرى رافائل الهام مىگیرند، این مرد بزرگ صدها سال پیش بر آنها پیشى گرفت و با این که شرائط و امکانات نامساعد او و اجتماع کوتهفکر و تنگ و محدودى که در آن بهسر مىبرد، با امکانات و اجتماعات مترقى اینها قابل مقایسه نبود، ولى او در آن زمان با ملوک و فرمانروایان و فرمانداران و سودجویان به ستیزه برخاست و در راه توده مردم، با فکر کوتاه و سخیف آنان به مبارزه پرداخت. او در حالى که سوگند یاد مىکند، مىگوید: «بهخدا سوگند، داد ستمدیدگان را از ستمکاران بستانم و دماغ ظالم را، با اینکه او را خوش نیاید، به خاک بمالم تا او را به سوى سرچشمه حق و عدالت بکشانم» سپس در گوش فرمانداران تبهکار زمان خود این بانگ رسا و صداى حقطلبانه را فریاد کرد که از وراى آن، شناخت کامل حقیقت و ماهیت
اشراف و آریستوکراتهاى پوچ -- که بر تبهکارى خود مىبالند-- و همچنین اصالت توده رنجدیده محروم و بینوا، چنان آشکار است که هیچ مزیدى بر آن متصور نیست... آنجا که با بیانى کوتاه، چون فرمان سرنوشت فریاد مىزند: «زیردستان شما برترند و مهتران شما پستتر».
او از وراى این نکته، پرده سیاهى را که محرومیت و ستم بر استعداد اصیل و شکوفان توده مردم مىکشد، کنار مىزند و اهریمنان شر و فساد، پستى و نیرنگ را که چهره زشت و ضدبشرى خود را در جامه آراسته فئودالها، فرمانروایان و احتکارگران پنهان داشتهاند، رسوا مىسازد.
آیا آن بزرگمردى را شناختهاى که اندیشه خلق را با یک حقیقت انسانى، قدیمى چون ازل و جاودان همچون ابد، آشنا ساخت؟ حقیقتى ژرف و عمیق که بزرگان و دانایان، هریک فراخور روش و استعداد خود از آن بهرهمند مىشوند و مردمان عادى -- بدون آن که بدانند-- در سایه آن زندگى مىکنند، زیرا به میراث فکرى و اعتقادى پدران و نیاکان خویش -- بدون هیچ کوشش و تأملى -- تن درمىدهند و بهمثابه آداب و رسوم آن را مىپذیرند و به آن اکتفا مىکنند...
حقیقتى که اساس همه فلسفههاى مثبت و گاهى منفى است و آن پژوهش از «مطلق» براى یافتن ثبات و «آرامش» است... بحث از «مطلق» در اعماق خود، جز بحث در «حقیقت» بهنحوى از انحاء، چیز دیگرى نیست و در این کاوش عاشقانه است که عقل و قلب و خیال و همه نیروهاى معنوى انسان شرکت مىجویند و همه شرایط، امکانات، انگیزهها و بازتابها با مفاهیم مختلفى که دارند، پا در راه طلب مىگذارند. على این مطلق را بهشکل خاصى درک نمود و سپس با همه عقل و قلب خود دریافت: هر آرامشى که در سرمنزل مطلق دست دهد، نیرویى بیکران مىدهد و آنگاه خودش نمونه این نیرو و نشاندهنده آن آرامش گشت. و از اینجاست که نیروى وى در شکست و پیروزى، هردو بهطور
مساوى و یکنواخت بود، چونکه حقیقت همهجا پیروز است و در نزد آن شکست و پیروزى، چه در میدان جنگ و چه در سیاست -- و هر میدان دیگرى -- یکسان است. غلبه یا شکست ظاهرى، محک و مقیاس شناخت حقیقت نیست، بلکه خود حقیقت، هرگونه مقیاس و میزان شناخت اشیاء است.* * *
آیا در تاریخ شرق چنان ثبات عقیدهاى سراغ گرفتهاى که هیچ سستى در آن راه نیابد و از آتشفشانها و زلزلهها، بر آن لرزه نیافتد؟ و کدام زلزلهاى براى یک عقیده سهمگینتر از تراکم و فزونى دشمنان نیرومند و مجهز با سلاح تخطئه و تکفیر-- و هرگونه گناهى که این دو دارند-- مىتواند وجود داشته باشد؟ و کدام آتشفشانى براى عقیده مهیبتر از تهدید به مرگ و یا خود مرگ است؟
کدام مبارزه در راه ایمان و عقیده را سراغ دارى که در آن هیچ نشانى از فریب، سازشکارى، سودپرستى، برترىجویى نباشد و گرد مصالح شخصى نگردد... مگر آن که بپذیریم: پیروزى ایمان و عقیده، خود از هر مال و جاه و مقامى برتر است.
آیا هیچ از دنیا خواستهاى که با تو از مهر و عاطفهاى سخن گوید که از قلبى سرشار از رحمت و مهر مىتراود و از زبانى بیرون مىآید که جز صلح و سلامت بر آن جارى نگردد. و از این جاست که او قدرت پیروزمندى است که در پاى آن فریبندگىهاى جهان شکست مىخورند. و بویژه در آن دورانى که سودپرستى و آزمندى، استثمار و احتکار منافع، بر مردم حکومت مىکند و دشمنان على بهخاطر همان منافع پست با هم مىجنگند و سپس در برابر صاحب این قلب و زبان عطوفتبار و براى نبرد با آن، یکى مىشوند و دست یکدیگر را مىفشارند!
آیا در فرهنگ لغات و قاموس کلمات، معنى عصمت و برائت را دریافتهاى؟ کلمهاى که مردم آن را بر زبان مىآورند و مىنویسند و در زندگى خود، کم یا زیاد، با آن بهسر مىبرند و هرکسى به حکمتکوین خود، چیزى از آن بهرهمند مىشود و همه نامهاى مترادف، مانند: پاکى دل، خلوص نیت، صفاى محض، انسان را بهسوى آن مىخوانند. و اگر بخواهى که آن را در چیزى محسوس مجسم کنى، سرشک شب و شبنم صبحدم هم با آن برابرى نخواهد کرد، زیرا «برائت و عصمت» پاکى انسان است و طهارت سرشت آدمى به هیچ چیز نمىماند؛ نه صفاى بامدادى و نه پاکى آرامش صبحگاهى. برائت بىگمان از دل پاک و بىگناه برمىآید و بهسان خورشید که زمین سرد را گرمى مىبخشد و آب که آن را خرم مىکند، به دل و جان دارندهاش گرمى مىبخشد.
آیا بزرگمردى را شناختهاى که قدر دوستى و وفادارى را بیش از دیگران دریافته بود و به این محبت و وفاء، جز در چهارچوب سرشت خالص آن، که آمیخته با جان و دل او بود، نمىنگریست؟ همه را دوست داشت و دریافته بود که آزادى، داراى قداستى است که هستى و جهان، خواستار آن است و هیچ چیزى را به جاى آن نمىپذیرد و در محور آن هر عاطفه و هر فکرى دور مىزند و محبت و وفا بدون هیچ حائلى بر گرد آن مىچرخند و از این جاست که : «بدترین برادران آن کسى است که براى او تکلف باید کرد» و طبعآ بهترین آنها، کسى خواهد بود که چنین نباشد!
آیا از فرمانروایى خبر دارى که خود نان سیر نخورد زیرا که در کشور او کسانى یافت مىشدند که با شکم سیر نمىخوابیدند. و جامه نرم نپوشید، چرا که در میان افراد ملت، بودند کسانى که لباس خشن ودرشت مىپوشیدند. و درهمى را اندوخته خود نساخت که در بین مردم نیاز و فقر وجود داشت و به
فرزندان و یاران خود هم وصیت کرد که غیر این راه و روش را نپیمایند و برادر خود را بهخاطر یک دینار که بدون حق از بیتالمال طلب مىکرد، مورد بازخواست قرار داد و یاوران و پیروان و فرمانداران خود را، بهخاطر یک گرده نان که به رشوت از ثروتمندى گرفته و خورده بودند، تهدید کرد و به محاکمه و دادگاه کشانید و به یکى از فرماندارانش پیغام فرستاد: «سوگند صادقانه بر خداوند که اگر او به کوچکترین چیزى از مال ملت خیانت ورزد چنان بر او سخت گیرد که اندک مال، گرانبار و بىآبرو گردد»، و دیگرى را بدین سخن کوتاه، زیبا و نغز مخاطب قرار داد: «به من خبر رسیده که زمین را درو کرده و هرچه زیرپایت بوده برگرفتهاى و آنچه را بهدستت رسیده خوردهاى؟ بىدرنگ باید حساب پس دهى و وضع خود را بر من روشن سازى». و به سومى از کسانى که رشوه مىگرفتند و بهنام بینوایان جیب و کیسه خود را پر مىکردند و به عیاشى و خوشگذرانى مىپرداختند، چنین اعلام خطر کرد: «از خدا بترس، مال مردم را به خود آنان برگردان و تو اگر این کار را نکنى و من به یارى خدا بر تو دست یابم، وظیفهاى را که در پیشگاه خداوند دارم، درباره تو انجام مىدهم و با شمشیرم تو را مىزنم، شمشیرى که آن را بر هیچکس نزدم مگر آن که به دوزخ رفت».
آیا از میان مردم سردار و امیرى را شناختهاى که بر زمان و مکان فرمان مىراند، ولى بهدست خود آسیاب را مىچرخاند و نانى خشک درست مىکرد که آن را به زانو مىشکست و کفش خود رابهدست خود وصله مىزد و از مال دنیا کم یا زیاد چیزى را پسانداز خود نساخت. زیرا هدف وى در زندگى آن بود که حق بینوایان و ستمدیدگان را از استثمارگران و احتکارچیان بازستاند و زندگى سالم و آرامى را براى آنان فراهم آورد. او در فکر سیرشدن و خوبپوشیدن و آرامخوابیدن نبود، در حالیکه در قلمرو حکومت او «کسى
است که امید قرص نانى ندارد» و در آنجا «شکمهاى گرسنه و جگرهاى تشنه» وجود دارند و مىگفت، و چه سخن نیکو و پرارجى: «آیا فقط به همین اکتفا کنم که به من پیشواى مسلمانان بگویند؟ ولى در سختىهاى روزگار با توده مردم همدرد نباشم؟».
و البته با این منطق، بىارزشترین چیزهاى دنیا در نزد او، حکومت بر مردم است اگر نتواند حقى را برپا دارد و ستم و باطلى را نابود سازد.
آیا در مهد عدالت بزرگى را مىشناسى که اگر همه جهانیان به عداوتش برخیزند، او از مسیر حق و عدالت دور نشود... و دشمنانش اگرچه کوه و دشت را پر کنند، همگى گمراه و بر باطل باشند؟
عدالت در نظر وى مذهب و شیوهاى نیست که از دیگران آموخته باشد-- هرچند که پس از وى این شیوه خود مکتبى شد-- و برنامهاى نیست که سیاست فرمانروایى آن را ایجاب کرده باشد-- اگرچه جزء تجزیهناپذیر آن بهشمار مىرفت -- و راهى نیست که آن را حسابگرانه بپیماید تا به مقام صدارت برسد-- ولو این که او این راه را رفت و در دلهاى همه پاکان جهان براى همیشه جاى گرفت -- بلکه عدالت در مکتب اخلاقى و معنوى او، اصلى استکه با اصول دیگرى پیوند دارد و سرشتى است که ممکن نیست او خود را بر ضد آن وادارد... و چنان است که گویى این عدالتخواهى، جزیى از وجود اوست؛ خونى است که در قلب و عروقش مىجوشد و جانى است که در جسمش دمیده شده است.
آیا در کانون دشمنىها بزرگى را شناختهاى که سودپرستان -- که در میان آنها گروهى از نزدیکان و خویشان وى هم بودند-- با وى جنگیدند و آنها که بر او غلبه یافتند، شکست خوردند و او که شکست خورد، پیروز گردید؟ زیرا
مفاهیم انسانیت، کسانى را که بر او غلبه کردند، محکوم و رسوا ساخت. چون پیروزى آنها با حیله و فریب و توطئه و بهخاطر بهدستآوردن دنیا با شمشیر ستمکارانه بود. و او که شکست خورد مقام بس بلندى یافت، زیرا که شکست او در روشنایى عقل و قلب، متضمن جوهر شهادت در راه شرافت و فضیلت انسان و حقوق بشر و بهخاطر میل به عدالت و مساوات بود. از این جاست که پیروزى ظاهرى آنان شکست واقعى و شکست ظاهرى او، پیروزى بزرگى براى ارزشهاى انسانى بود.
آیا از تاریخ درباره رزمنده دلاور و شجاعى نشان گرفتهاى که دشمنان میدان کارزار را هم -- بهخاطر آن که انسان هستند-- دوست بدارد و تا آنجا در این مهرورزى پیش برود که به یاران خود آنها را توصیه کند؟ در حالىکه او اصلاحطلب بزرگ و لایق و صالحى است که در آماج تیرهاى فریب و نیرنگ آنان قرار گرفته است -- و بگوید: «تا آنها شروع نکنند، با آنها نجنگید و اگر به یارى خداشکست خوردند، کسى را که تسلیم شد از پاى درنیاورید و آن را که فرار مىکند، تعقیب ننمایید و زخمىشدگان را زخم دیگر نزنید و یارى کنید و زنان را آزار نرسانید».
...و آنگاه دهها هزار نفرى که بهناحق به خون وى تشنه بودند چنان با لطف خود شرمنده سازد؟ آنان شعله جنگى را برافروختند، آب را به روى او بستند و به او پیغام دادند که آب را تا مرگ وى به روى او خواهند بست. و او آنها را از سرچشمه آب عقب راند و آن را بهدست آورد و سپس همان دشمنان را، براى آشامیدن این آب دعوت کرد، همچنان که خود و یارانش و مرغان هوا از آن مىخوردند و کسى مانع نمىشد! و فرمود: پاداش مجاهد شهید در راه خدا، افزونتر از آن کسى نیست که قدرت یابد و عفو کند. شاید کسى که عفو مىکند و مىبخشد، تا مرتبه فرشتگان بالا رود»... او تا آنجا پیش مىرود
که بعد از سوءِقصد به جانش به یاران خود درباره قاتل خود چنین سفارش مىکند: «لان تعفوا اقرب الىالتقوى» اگر ببخشید و درگذرید به پرهیزکارى نزدیکتر است!
جنگاورى دلیر، که در قلب او رشتههاى دلاورى شگفت و مردانگى بیمانند، با رشتههاى مهر و عطوفت شگفتانگیزش پیوند ناگسستنى داشت. او کسانى را که بر ضدش توطئه مىچیدند، فقط مورد توبیخ و سرزنش قرار داد، در حالىکه قدرت داشت آنها را از بین ببرد و نابود سازد و هنگامى که براى توبیخ به نزد آنها رفته بود، سربرهنه، بىسلاح و تنها بود ولى آنها همه غرق در سلاح بودند، تا آنجا که حتى صورت آنها را در زیر پوشش سلاحها نمىشد تشخیص داد... آنگاه با آنان از برادرى انسانى و دوستىها سخن گفتو بر حال آنها گریست که چرا در این راه گام برمىدارند، تا آنکه دید آنان فقط به خون وى تشنه هستند، ولى او با این که شمشیر طبقه بینوا و محروم بود، درنگ کرد، صبر و شکیبایى بهخرج داد، تا آنان جنگ را شروع کنند و پس از آن بود که همچون زمینلرزهاى سخت، آنان را درهم کوبید و مانند گردبادى سهمناک که ریگهاى بیابان را به هوا مىبرد، صفوفشان را از هم پاشید و پراکنده ساخت. او فقط کسانى را که یاغى و متجاوز و ستمگر بودند و قصدى جز فساد و زشتى و دشمنى نداشتند، از پاى درآورد و نابود ساخت و از آسیبزدن به کسانى که ندانسته به میدان آمده بودند، دورى جست و چون در پایان نبرد، پیروز شد بر کشتههایشان صمیمانه گریست، در صورتى که آنها کشتگان خودپرستى و هوسرانى بودند و همین زشتى و پستى بود که آنان را بدین راه کج و منحرف کشانیده بود...
آیا هیچ رهبر جامعهاى را دیدهاى که همهى وسایل قدرت و ثروت را در اختیار داشته باشد، ولى جز رنج و حرمان همیشگى، از آنها بهرهاى نبرد؟ و با
اینکه دودمان والایى دارد بگوید: «هیچ شرافتى چون تواضع نیست». و دوستارانش او را دوست بدارند و او بگوید : «آنکس که مرا دوست دارد خود را براى پوشیدن جامه فقر آماده سازد». و اگر در دوستى او زیادهروى کنند، بگوید: «کسى که در دوستى من راه افراط بپیماید اهل نجات نیست» و این را وقتى گفت که نخست خود را مخاطب قرار داده بود: «خدایا بر من ببخشاى آنچه را که مردم نمىدانند»... او را خدا نامیدند و او بهسختى آنان را کیفر داد و مجازاتشان کرد.
بر گروه دیگرى که او را دوست نداشتند، همانند نصیحتگوى خوشاخلاقى، پند و اندرز داد. او را دشنام دادند، رفقا و یارانش ناراحت شدند و به ناسزاگویى متقابل پرداختند، به آنها گفت: «من دوست ندارم که شما ناسزاگو و زشتگفتار باشید». بر او بدى کرده و به دشمنى برخاستند و در غیاب او حق وى را ادا نکردند و بر ضد وى توطئه چیدند و او گفت: «برادر خود را با نیکىکردن سرزنش کن و با نیکوکارى وى را بازگردان» و «مباد که نیروى برادر تو، در گسستن پیوندهاى دوستى، بر نیروى تو در پیوستن آن، برترى یابد و او بر زشتى و بدى نیرومندتر از تو، در نیکى و خوبى باشد». به او گفتند که با بعضى از تبهکاران -- ولو براى مدتى کم -- کنار آید، تا حکومتش محفوظ بماند و او گفت: «دوست تو کسى است که تو را از زشتى بازدارد و دشمن تو آن باشد که تو را از راه راست منحرف سازد» و سپس افزود: «راستى را اگرچه به زیان تو باشد، بر دروغ اگر تو را سود هم برساند، ترجیح بده». به کسى که در مقابل محبت او ناسپاسى کرده و به جنگش آمده بود، گفت: «کسى که سپاسگزار نباشد، تو را از نیکى و احسان بازندارد.» از نعمتهاى زمین بر او تعریف کردند، به گوینده نظرى افکند و گفت: «حسن خلق و خوشخویى چه نعمت خوبى است». سپس خواستند او را به پیروزى، به هر وسیلهاى که مقدور باشد، مایل سازند-- چنانکه دیگران مىکنند-- و او فرمود: «کسى را که گناه و زشتى بر او
غلبه داشته باشد، هرگز نتوان پیروز خواند و آن کسى که با بدى و ستم غالب گردد درواقع شکستخورده است». از زشتىها و بدىهاى دشمنانش چیزهایى مىدانست که دیگران نمىدانستند و او از آنهاچشم پوشید و گفت: «بهترین کارهاى انسان بزرگوار چشمپوشى از چیزهایى است که مىداند». دشمنان و پیروان نادانش روزگار را بر او تنگ ساختند و چیزهایى مىگفتند که هر قلبى را مکدّر مىنمود و او در عوض همیشه تکرار مىکرد: «در آن گفتار که بتوانى احتمال نیک بدهى، گمان بد مبر».
آیا هیچ پیشواى دینى و رهبر مذهبى را به یاد دارى که به فرماندارانش درباره مردم چنین توصیه کند: «مردم یا برادر دینى شما هستند یا انسانى مانند شما مىباشند، با آنان از گذشت و اغماض خود، چنان روا دارید که دوست دارید خداوند از شما درگذرد و ببخشاید». و آیا زمامدار صاحبقدرتى را شناختهاى که بهخاطر برقرارى عدل و داد، در میان توده، بر قدرت خود شورید؟ و آیا توانگر بىنیازى را مىشناسى که از ثروت و مال دست شسته و فقط به گردهنانى آن هم به جهت حفظ حیات اکتفا کند؟ و زندگى در نزد وى فقط سودرساندن به انسان بود و خدمت به خلق... اما دنیا و زیبایىهاى آن؟... آنها باید کسى غیر از او را بفریبند.(1)
از همه اینها گذشته، آیا در تاریخ مشرق زمین، هیچ به سراغ نهجالبلاغه رفتهاید؟ نهجالبلاغهاى که از فکر و خیال و عاطفه، آیاتى بهدست داده که تا انسان هست و تا خیال و عاطفه و اندیشه انسانى وجود دارد با ذوق بدیع ادبى و هنرى او پیوند ناگسستنى خواهدداشت. آیات بههمپیوسته و هماهنگ جوشان
1) . اشاره به جمله امام است که فرمود: یا دنیا غُرّى غیرى.... م.
از حسى عمیق و بینشى ژرف، لبریز از شور واقعیت و گرمى حقیقت سرشار از اشتیاق تمام براى شناخت ماوراء این حقیقت... آیاتى زیبا و نغز که زیبایى صورت و معنى چنان در آن به هم آمیخته که تعبیر با مدلول و شکل با معنى یکى شدهاند همچنان که حرارت با آتش، نور با خورشید، و هوا با هوا یکى هستند و بشر در قبال آن، چیزى جز بهمثابه موجودى که در برابر سیل خروشان دریاى پرموج، طوفان سرکش و گردباد تند قرار گرفته باشد، نمىتواند باشد؛ مثل عجز انسان در مقابل سرنوشت محتوم.
بیانى که اگر بهگوش عقل شنیده شود، معانى را به شکل آهنگها و الحانى درمىآورد که در قلب جاى مىگیرد و همین آهنگها خود داراى مفاهیم ژرفى هستند، بدانگونه که طبیعت زنده مىخواهد و مىجوید.
بیانى که اگر به دیده خرد در آن نگریسته شود، معانى را بهصورت تابلوهاى هنرى زیبا درمىآورد که در آن رنگها و خطوط در جاى خود قرار دارند... و در آن دنیایى از زیبایى هنرى، آمیخته با اصالت شکلها و رنگها و آهنگها، نمودار مىگردد.
بیانى که در مقابل دشمن گویى تندباد خروشانى است. اگر تباهى و تبهکاران را تهدید کند همچون آتشفشانهاى سهمناک، زبانه مىکشد و اگر به استدلال منطقى بپردازد، عقول و احساسات و ادراکات بشرى را مورد توجه قرار مىدهد و راه هر دلیل و برهانى را مىبندد و عظمت منطق و برهان خود را هویدا مىسازد. و اگر براى تفکر و دقت بخواند، حس و عقل را همراه مىسازد و بهسوى آنچه مىخواهد، سوق مىدهد و انسان را با جهان و هستى پیوند مىدهد و نیروها وقواى آن را متحد مىگرداند تا حقیقت را کشف کند. و اگر در مقام پند و اندرز باشد، مهر و عاطفه پدرى را همگام با راستى و وفا، گرمى و محبت بىانتها، در آن خواهید یافت. و اگر براى شما از ارزش هستى و
زیبایىهاى خلقت و کمالات جهان هستى سخن گوید آنها را با قلمى آغشته به نور ستارگان در قلب شما مىنگارد.
نهجالبلاغه؟ بیانى است رساتر از هر رسا و پارهاى است از یک تنزیل. بیانى است که با اصول بیان عربى پیوند جاودانه دارد و چون آن، دیگر نبوده و نخواهد بود. و تا آنجا اوج مىگیرد که درباره آن گفتهاند: «بیانى فروتر از کلام خداوندى و فراتر از بیان بشرى...».
آیا عقل و علمى چنین، و بلاغت و بیانى بدینسان به همراه این شجاعت بىنظیر در کسى دیدهاى؟ که کمال آن با بشردوستى و مهر و عاطفهاى باشد که حد و مرزى را نمىشناسد؟ تا آنجا که این همه مهر و شفقت، تو را به تعجب وادارد، چنانچه آن همه ویژگىها و برترىها، که گرد هم آمده و در وجود یک تن از فرزندان آدم و حوا جمع شدهاند، تو را به شگفتى اندازد.
از این جاست که او: دانشمند، متفکر، ادیب، پرتدبیر، فرمانروا و رهبر پیش قراولى است که همه مردم، حکام، سودپرستان و سپاهیان را آزاد مىگذارد تا بر ضد او توطئه چینند و او بهتو روى مىآورد که در تو احساسات انسانى را برانگیزد و در اعماق دل و جان تو، این احساس و عاطفه فرحبخش را جاى دهد و همراه با گرمى و مهر زیباى انسانى چنین زمزمه کند: «دورى و جدایى دوستان غربت است» یا «به مصیبتها و گرفتارى هاى دیگران شادى مکن» یا «برخورد تو با مردم با نرمى و آرامى و رحمت باشد» یا «کسى را که به تو ستمکرده عفو کن و بدان کس که تو را محروم ساخته ببخشاى و به آنکه از تو بریده بپیوند و هرگز کسى را که دشمنت مىدارد، دشمن مدار».
آیا در میان خلق بزرگ مردى را شناختهاى که در مقام قیاس با متفکران از نظر بلندى فکرشان، با نیکوکاران در نیکى و خیرخواهیشان، با علماء و دانشمندان
به علمشان، با محققین از حیث تحقیقشان، با محبتپیشگان به مهرشان، با زاهدان و پارسایان با زهد و پارسائیشان، با مصلحین اجتماعى از جهت اصلاحشان، با دردمندان با آلام و دردهایشان، با ستمدیدگان از جهت احساس و عصیانشان، با ادیبان به ادبشان، با قهرمانان از نظر دلاورى برترى جوید؟
على ابر مردى است که حتى چیرگى دشمن بر او در تاریخ انسانى، شکستى براى دشمنش به شمار آمده است، چرا که در زمان او، همه معیارها واژگون بود و همه چیز با حقیقت تعارض داشت.
اما تاریخ راه خود را مىرود و حقیقت را آشکار خواهد ساخت. تاریخ، گواه راستینى بر روح بزرگ اوست. او شهید راه حق، صداى عدالت انسانى و شخصیت یگانهاى است که شرق و غرب جهان در گذشته و امروز چون او ندیده است!(1)
اى روزگار تو را چه مىشد اگر تمام نیروهاى خود را بسیج مىکردى و در هر عصر و زمانى، بزرگمردى چون على، با همان عقل و همان قلب، همان زبان و همان ششمیر، به جهان ارمغان مىدادى.(2)
*و هردو با هم مىایستادند و به خورشید، که در دل آسمان شناور بود، خیره مىشدند تا آن که در نقطهاى از این فضاى نامتناهى و عجیب قرار گیرد و اندکى مکث کند و سپس بهسوى دیگرى از این جهان هستى ناشناخته سرازیر شود.
*عظمت على در روزگارى که کودکى بیش نبود، در او احساسى را بیدار مىساخت. احساسى عمیق و عصیانآمیز براى یارى نیکى و خیر، و فداکارىهایى که بیشتر به معجزه شباهت دارد.
*شاید نیروى هستى چنین مقدر کرده بود که آن دو در وحدت طبیعت، آمد و رفت ستارگان، زیبایى خلقت، شور حیات، زیبایى سرمدى ستارگان آسمان، لطافت هوا، حرکت زمین و هیاهوى زندگى با هم بیدار شوند!
اگر ما بدون توجه به ظواهر و اشکال، حقیقت و معانى امور را درنظر بگیریم و استمرار حقایق را بهطور اجمال، بدون درنظرداشتن تاریخ مفصل جزئیات آن، مورد توجه قرار دهیم، بهخوبى بر ما روشن خواهد شد که سرگذشت علىبن ابیطالب همان داستان و سرگذشت محمدبن عبدالله است. و موقعیت على و یارانش، در برابر معاویه و حزب او، همان موقعیت پیامبر و مسلمانان نخستین نسبت به ابوسفیان و ابوجهل و هواداران آنها-- از دار و دسته قریش -- بود. تنها با این فرق که پیامبر توانست بر گروه سوداگران و خودکامگان و استثمارکنندگان قریشى و آنهایى که همه چیز را به مقام و رتبهاى مىفروختند، پیروز شود، در صورتىکه امکانات و شرایط موجود،براى علىبن ابیطالب مساعد نگردید و او نتوانست بر باند سوداگران، استثمارچیان و خودکامگان غالب گردد.
ولى اگر على نتوانست همانند بنىامیه، بر مردم حکومت ظاهرى داشته باشد-- و هرگز هم رسالت او ایجاد حکومتى بسان حکومت اموى نبود-- در قبال آن توانست بر دلهاى پاکیزگان و پاکمردان حکومت کند... على از صفات و خصلتهاى عالى انسانى، به آن مقدار دارد که او را براى ابد شایسته نفوذ در دلها و حکومت بر قلبها بنماید.
پیش از آن که سخن را آغاز کنیم، ناچار باید نگاهى کوتاه به گذشته بیاندازیم تا پیوند عمیق و ریشهدارى که على و خانهاش را به محمدبن عبدالله ربط مىدهد، روشن و آشکار گردد. این پیوند و همبستگى، هم در رویدادهاى جزئى که داراى تاریخ و ارقام و آمار صحیحى است و هم در زمینههاى روحى و معنوى و ادبى که در محیط یک خانه بهوجود آمد و آماده گشت و در این و آن، هردو بههم آمیخت، وجود دارد و البته پیامبر نسخه کامل و نمونه عالى این زمینههاست و فرزند ابوطالب نیز چنین بود.
هنگامى که پیامبر از لطف پدر و مهر مادر محروم شد عبدالمطلب هاشمى -- جد او و جد على -- سرپرستى او را بهعهده گرفت که او را بىاندازه دوست داشت و چه بسیار مواقعى که در حالىکه به نوه خود مىنگریست، به دوستان و هممجلسیان خود مىگفت: این کودک آینده درخشانى دارد. و حتى او را با وجود خردسالى، در مجلس عمومى خود، در زیر سایه کعبه و در کنار عموهاى خود مىنشانید.وقتى که عبدالمطلب درگذشت، عمویش ابوطالب -- پدر على -- سرپرست او گردید و درنتیجه این پسر خردسال، همچنان در محیط مهر و عاطفه و تربیت نیکو که میراث عبدالمطلب بود، به رشد و نما پرداخت.
ولى چرا ابوطالب پس از پدر خود کفالت او را بهعهده گرفت در حالىکه از همه برادرانش تنگدستتر و عیالوارتر بود؟ براى آنکه پدر او عبدالمطلب، هنگامى که در بستر مرگ بود، از میان همه فرزندانش، او را براى این کفالت و سرپرستى انتخاب کرد. داستان این انتخاب کاملا معقول و منطقى است. زیرا عبدالمطلب تمام فرزندان خود را بهخوبى مىشناخت و ظاهر و باطن آنان را مىدانست و ابوطالب را بهخاطر اخلاق و روشى که در او سراغ داشت انتخاب نمود. مهر و عاطفه، با اینکه در همه فرزندان عبدالمطلب وجود داشت و همه
آنان بهرهاى از آن برده بودند، ولى از نظر شدت، کثرت و عمق، به اندازهاى که در قلب ابوطالب بود، در دیگران وجود نداشت و البته تأثیر مهر و محبت در حسن سرپرستى و کفالت، بیشتر از تأثیر مال و ثروت است و بهخاطر همه اینها بود که پدر ابوطالب او را براى سرپرستى محمد برگزید. بهاضافه اینکه خود ابوطالب هم حتى اگر پدرش او را موظف نمىساخت، بهاندازه کافى برادرزاده خود را دوست داشت که او را به سرپرستى محمد وادار سازد و این مهر با تکلیف و امر پدر همراه گشت.
از مسائلى که هیچ جاى شک و تردید نیست این است که ابوطالب شخصیت پسندیده و محبوبى داشت. شخصیت ارزندهاى که ما را از اندیشه خود آن پیرمرد پاکنهاد، امین و آزموده -- که تمام آنچه را ازپاکى، امانت و تجربه داشت در هرحال به مرحله عمل و اجرا درمىآورد-- آگاه مىسازد. صفاتى که یکى پس از دیگرى بر پژوهشگران تاریخ حیات این مرد بزرگ روشن مىگردد، تا آنجا که قریشىهاى زمان جاهلیت نیز آن را درک کرده و درباره او گفتند: «کمتر فقیر و بینوایى به سرورى رسیده، ولى ابوطالب این مقام را بهدست آورد». در این سخن اشاره آشکارى است بر نظر مردم مکه پیش از اسلام به شرایط سرورى و بزرگى که معتقد بودند «سرورى» مخصوص ثروتمندان است! و همچنین اشاره روشنى است بر عظمت اخلاق ابوطالب، که او را علیرغم فقر و بىچیزى آماده ساخت که بزرگ قوم گردد و رأى و نظر او، بر آراء ثروتمندان و خودخواهان برترى یابد.
این اخلاق نیکو و پسندیده که خانه عبدالمطلب بدان امتیاز مىیافت، همچنان برقرار ماند و در درون محمد رسوخ کرد و در کردار او جلوه نمود. بهطورى که گویى وقتى خداوند پیامبر خود را از فرزندان عبدالمطلب برگزید، این عموى بزرگوار را هم براى تربیت او انتخاب کرد. و گویا نیروى شگرف
جهان هستى براى ابوطالب امکاناتى بهوجود آورد که او، از راز پسر برادرش مطلبى را بداند که دیگران ندانند. و از این جاست که او در یک روز قحطى و خشکسالى، با کودک خردسال بیرون مىرود و با نرمى و ملایمت از او مىخواهد که به خانه کعبه تکیه دهد و او خواست عموى خود را اجابت مىکند و با انگشتان خود بهسوى آسمان که در آن وقت نه ابرى داشت و نه نشانهاى از آن، اشاره مىکند که ناگهان سحاب رحمت و ابر بارانزا، بهشتاب از این طرف و آن طرف، در آسمان پدیدار مىشوند و قطرات درشت باران شروع به باریدن مىکند و سراسر وادى و فلات تشنه را سیراب مىسازد و زمین، زنده و سرسبز و خرم مىگردد... هنگامى که از ابوطالب پرسیدند که این کودک کیست؟ گفت این محمد پسر برادر من است و در باره او گفتهام :
وابیض یستسقى الغمام بوجهه ثمال الیتامى عصمة للارامل(1)
این روایت به هر صورت، اشاره به میزان محبت و علاقه شدیدى است که میان کودک و عموى او وجود دارد. ابوطالب پیوسته افتخار خدمت به این کودک را داشت و همیشه به او مهر مىورزید و مودت و عاطفه نشان مىداد و اغلب همراه او بود و در کنار او مىخوابید و هرکجا مىرفت، او نیز با وى بود و چه بسیار اتفاق مىافتاد که با شور و شوق به کودک خردسال نگاه مىکرد و اشک در چشمانش حلقه مىزد و مىگفت: من هروقت او را مىبینم به یاد برادرم -- پدر او-- مىافتم.
ابوطالب همراه یک کاروان، براى تجارت آماده سفر به شام مىشود و هنگامى که عزم سفر مىکند و به راه مىافتد محمد به او مىنگرد و مىگوید: «عموجان مرا که پدر و مادرم را از دست دادهام، به چه کسى مىسپارى؟»
1) . سپیدرویى که به احترام وى از ابر باران خواهند. پناه بىپدران و پاسدار بیوهزنان است!
ابوطالب متأثر مىشود و او را بر مرکب خود سوار مىکند و مىگوید: «بهخدا سوگند من او را به همراه خود مىبرم، او از من و من از او، هیچوقت جدا نمىشویم».
وقتى به خواست ابوطالب، محمد به همراه او به سفر رفت، بیش از چهاردهسال نداشت، از «مدین» و «وادىالقرى» و «دیار ثمود» گذشتند و در سرزمین شام در کنار باغها و بستانها ایستادند، هردو با هم مکث کرده و طبیعت زنده و ساکت را تماشا کردند. خورشید را دیدند که در دل آسمان شناور است و چهره آن زمین و اطراف آن را روشن مىسازد، تا در نقطه خاصى از فضاى عجیب و نامتناهى، قرار گیرد و لختى بایستد و سپس بهسوى قسمت دیگرى از جهان مجهول سرازیر شود و هنگامى که آخرین اشعه خود را افکند و در آنسوى زمین از نظرها پنهان گردد، شب فرا رسد... سیاهى همهجا را فرا گیرد و تنها نور ستارگان پرتوافکن باشد.
اسرارى را که ابوطالب از طبیعت درک مىکرد، در روح محمد نیز جلوهگر مىشود و موج مىزند، تا جزء ذات او مىگردد و او در سایه عموى مهربان، پرورش مىیابد و بزرگ مىشود و درواقع هرچه در طبیعت بود، از انگیزههاى حزن و اندوه، سرور و شادى، سادگى و عمق، همه و همه، در دل محمد به هم مىآمیزند و در وى مفاهیم هستى و روح انسانى را مجسم و نمودار مىسازند.
آرى گویا نیروى هستى چنان خواسته بود که در یگانگى طبیعت، رفتوآمد اختران، زیبایى آفرینش، شورانگیزى هستى، زیبایى ازلى و ابدى ستارگان آسمان، لطافت فضا، حرکت زمین و غوغاى زندگى، آن دو با هم بیدار شوند.
راهب معروف «بحیرا»-- جرجیس -- کاروانى از قریش را در صومعهاى که در شام بود-- در آن جز کسى که وارث علم نصرانیت باشد نمىنشیند-- مهمان مىکند. در این کاروان ابوطالب و برادرزادهاش نیز بودند و راهب در حالى که
خیره بر محمد مىنگریست، عقیده باطنى ابوطالب را درباره برادرزادهاش تقویت بخشید و به او خبر داد که: این کودک خردسال در آینده نزدیک، در جهان مقام بزرگى خواهد یافت. ابوطالب با نظرى پر از مهر و شگفتى و با نگاه پدرى که بر عزیزترین فرزندانش مىنگرد، بر کودک نگریست و در دل خود به علل نیکى و خیر-- که محمد را به عموى خود همبسته مىساخت -- پى برد و رمز پربرکتشدن خانه خود را دریافت.
ابوطالب که از مردم مکه مىشنید محمد را «امین» نامیدهاند، از شور وشوق، شگفتى و غبطه، قلبش مىطپید و اشک از چشمانش جارى مىشد.
هنگامى که خدیجه از محمد خواست که با او ازدواج کند-- بعد از آن که خود او تمام درخواست هاى اشراف ثروتمند و پرجاه و جلال را در این باره رد کرده بود-- محمد جز عمویش ابوطالب، کسى را سراغ نداشت که در روح و بر زبان او این پیوند مقدس را، با این بانوى بزرگوار، جارى و منعقد سازد، و چون ابوطالب نخستین فردى بود که در اخلاق محمد ویژگى و برترى را دیده بود، خواست او را بلافاصله پذیرفت و فهمید که محمد در این مورد، جز با آنچه از اعماق دل او برمىخیزد و او را راضى مىسازد، سخن نمىگوید.
... و پس از آن که در «غار حرا» بر محمد وحى رسید، نخستین کسى که با او نماز گزارد، همسرش خدیجه و علىبن ابیطالب بود و این دو، نخستین کسانى بودند که به پیامبر ایمان آوردند. وقتى این خبر به ابوطالب رسید، به فرزند خود على گفت: فرزندم از این کار چه نیّتى دارى؟ على گفت: پدر! من به پیامبر خدا ایمان آوردهام و آنچه را که او آورده، تصدیق مىکنم و با او نماز گزاردهام و پیرو او هستم. و ابوطالب گفت: فرزندم او تو را جز به نیکى نمىخواند، حتمآ با او باش.
و وقتى که پیامبر به مسلمانان نخستین امر کرد که براى نجات از فشار و تضییقات قریش بهسوى «حبشه» مهاجرت کنند جعفربن ابیطالب رهبرى مهاجران را بهعهده گرفت و از همه بیشتر پسرعموى خود را دوست داشت که هردو در سایه پدر او ابوطالب، بزرگ شده بودند. و ابوطالب در تاریخ اسلام نخستین کسى بود که در دوستى محمد و دعوت به یارى او شعر گفت. و کمترین آزار به محمد او را رنجیدهخاطر مىساخت.
در روزى که سوداگران قریش به او خبر دادند، اگر محمد از راه و روشى که پیش گرفته دست نکشد، تصمیم گرفتهاند که او و محمد را بکشند! چشمان ابوطالب پر از اشک شد، اما نه از ترس کشتهشدن خود و فرزندان و برادرزادهاش، بلکه از شگفتى نسبت به وضع و موقعیت محمد و واکنشى که سوداگران در مقابل او نشان دادهاند.
خلاصه داستان آنکه: قریش وقتى توطئه نابودى محمد را طرح نمودند و خواستند او را به قتل برسانند، به نزد ابوطالب آمده و از او خواستند که محمد را به آنها تسلیم کند و او خوددارى کرد. و محمد به راه و دعوت خود ادامه داد و قریش هم به توطئههاى ناجوانمردانه خود... آنها براى بار دوم و سوم به نزد ابوطالب آمده و به او گفتند :ابوطالب: تو از نظر سن و مقام، پیش ما محترم هستى، ما از تو خواستیم که از پسر برادرت پشتیبانى نکنى و تو حرف ما را نپذیرفتى، بهخدا سوگند، ما دیگر نمىتوانیم صبر کنیم و ببینیم که از پدران ما بدگویى شود، عقاید ما احمقانه بهحساب آید و خدایان ما پر از نقص و عیب معرفى گردند! و تو هم پسر برادرت را تحویل ما ندهى. ما مجبوریم با تو و او بجنگیم تا یکى از دو طرف از بین برود.
... موضوع به گوش محمد رسید، سر بهزیر انداخت و سکوتى کرد که تاریخ هستى در برابر آن مبهوت و بىحرکت ماند و نمىدانست که پس از آن روش او چه خواهد بود. آیا تاریخ در همین راه به سیر خود ادامه خواهد داد، یا
سرنوشت آن تغییر خواهد یافت؟ در سخن واحدى که لبهاى این مرد براى اداى آن باز شد، تکلیف سیر تاریخ تعیین گردید. این مرد بزرگ در حالى که سرشار از نیروى اراده، نور تصمیم و راستى دعوت بود و به آنچه که خود و زندگى خود را وقف آن نموده بود، صمیمانه و از ته دل ایمان داشت، این سخن جاودان را که نشاندهنده حقیقت پیامبران و عظمت صاحبان رسالتها بود گفت: «اى عمو! به خداوند سوگند، اگر خورشید را در دست راست و ماه را در کف چپ من بگذارند که از این راه برگردم، هرگز برنخواهم گشت تا خداوند آیین خود را پیروز گرداند و یا من در راه آن کشته شوم» و ابوطالب از شگفتى و مهر بىحد خود گریست و در آن هنگام فقط او شاهد راه و روش جدیدى بود که بهزودى تاریخ بهدست برادرزادهاش، بهسوى آن سوق داده خواهد شد.
البته مهر و محبت عمیقى را که محمد در خانه عموى خویش ابوطالب احساس مىکرد، تنها از یکجانب نبود، بلکه همه اهل خانه بالخصوص «فاطمه بنت اسد» همسر ابوطالب و مادر على نیز به محمد مهر ورزیده و در دل خود نیکى و خیر او را مىخواستند. این بانوى بزرگوار و بافضیلت، بنا به شهادت خود پیامبر، که همیشه به او احترام مىکرد و بزرگش مىداشت و او را «مادر» خطاب مىکرد، همانند مادرى نسبت به فرزندش، به او محبت مىنمود و محمد دلسوز و خیرخواه من نبود».
و شاید همین احترامى که محمد براى همسر عمویش ابوطالب قایل بود-- تا آن جا که او را بهمثابه مادر مىدانست وفرق بزرگى که بین فاطمه و بسیارى از زنان قریشى آن روز از قبیل «حمالةالحطب»(1)وجود داشت -- از جمله امورى
1) . لقبى است که قرآن مجید به همسر ابولهب داده است. م
بوده باشد که در دل محمد گرد آمده و او را وادار ساخته بود که دختر عزیز و محبوبش را هم نام او کند.
ابوطالب روزى به هیئتى که از طرف قریش براى تحویلگرفتن محمد به نزد وى آمده بودند گفت: «بهخدا سوگند او را تحویل شما نمىدهیم و از یارى وى دست برنمىداریم، مگر آنکه تا آخرین نفر کشته شویم».
ابوطالب در زندگى خود یک لحظه هم فراموش نکرد که زندگى محمد درواقع ادامه و استمرار عظمت اخلاق انسانى است که او و برادرش عبدالله و پدرشان عبدالمطلب -- البته به مقدار کمترى -- بدان ممتاز بودند. هنگامى که مرگ او فرا رسید، عده زیادى دورش جمع شده بودند و او به آنها گفت: «من درباره محمد به شما توصیه مىکنم که با او به نیکى رفتار کنید، زیرا که او امین قریش و راستگوى عرب و جامع همه صفات نیکى است که من به شما سفارش مىکنم. من مىبینم روزى را که پابرهنگان و ژندهپوشان عرب، بینوایان، درماندگان و ستمدیدگان همه و همه، دعوت او را پذیرفته و گفتارش را تصدیق نموده و امر وى را بزرگ شمردهاند و او همراه آنها در امواج مرگ فرو مىرود، ولى بزرگان و سردمداران قریش همه زبون گشته و ستمدیدگان و بیچارگان پیروز و عزیز شدهاند. و آنهایى که بیشتر به محمد فشار مىآوردند، بیشتر نیازمند او گشتهاند و دورترین آنها به وى، نزدیکترین آنها شدهاند! اى مردم قریش! همه یارش باشید، او را دوست بدارید واز حزب او طرفدارى کنید. بهخدا سوگند هیچکسى راه او را پیش نمىگیرد مگر آنکه رستگار شود و هر احدى به فکر و دستور او عمل کند، سعادتمند خواهد شد. و اگر من عمرى داشتم و مرگ من به تأخیر مىافتاد، سختىها و بلاها را از او دور مىساختم. محمد راستگوى امین است، دعوت و راه او را بپذیرید و براى یارى و نصرت وى جمع شوید؛ دشمن وى را برانید و از او دور سازید. او براى شما تا روزگار باقى است، مایه شرف و فخر جاودان خواهد بود».
ابوطالب پس از 42 سال سرپرستى از محمد و مهر و محبت بىشائبه و سپس مبارزه در راه هدف او سرانجام درگذشت.
وقتى ابوطالب درگذشت، پیامبر احساس کرد که بزرگترین پشتیبانى را که بهصورت ظاهر بدان متکى بود و آزار قریش را از او دفع مىکرد، از دست داده است و این احساس، خود دلیل روشنى بر همبستگى عوامل نیکى بین محمد و عمویش بود.با فقدان ابوطالب محمد دریافت که یاور از جانگذشتهاى را از دست داده که آزار مردم نادان را دفع مىکرد و پناهگاه استوارى بر ضد قریش و استبدادگران متجاوز فرزندان قریش بود، تا آنجا که روزى گفت: «از طایفه قریش تنها هنگامى بر من آزار و بدى رسید که عمویم ابوطالب درگذشت». این اندوه عمیق که قلب محمد را آکنده است، چگونه مىتوان توجیه کرد؟ در صورتى که محمد بسیار بردبار، شکیبا و خویشتندار بود و ایمان داشت که رسالت او، بههراندازه هم که دشمن او زیاد و دوست وى کم باشد و به هر مقدار که اشرار! مقام و منزلت داشته باشند، سرانجام پیروز خواهد شد.
آرى، علت این غم و اندوه، اگر خود این مصیبت و حادثه بزرگ نباشد که بر محمد وارد شد، پس چیست؟ فاجعه از دستدادن عزیزترین فردى که از وى پشتیبانى کرده و به وى مهر مىورزید.
و اگر این اشک روان و فراوان، براى این گواه نباشد که محمد، همانند همه مردم، احساس کرد که چیزى از جان و ذات خود را براى ابد از دست داده است، پس براى چیست؟
*ما در زمان پیامبر، به على چنان مىنگریستیم که گویى به ستاره آسمان نگاه مىکنیم.
عمربن خطاب
در خانه بىهمتاى ابوطالب روح واحدى، با نهایت صدق و صفا و وحدت نظر کامل نسبت به جهان هستى و زندگى، رشد و نمو مىکرد و بر ریشههاى عمیقتر و شاخههاى پربارترى در علاقه و پیوند پیامبر نسبت به تربیتیافته خود-- کودکى کوچک، تا آنگاه که جوان برومند و رشیدى شد-- پسرعمویش، علىبن ابیطالب، تجلى مىنمود و استمرار مىیافت.
و اگر ما به ماهیت پیدایش معانى انسانیت در قلب و روح اعتقاد داشته باشیم، خواهیم دید که تولد علىبین ابیطالب اساسآ برپایه ایمان به رسالت خیرخواهانه و دفاع از آن، استوار بوده است. زیرا خصایص محیط خانه ابوطالب که محمد در آن پرورش یافت، بهطور طبیعى، در هنگام تولد به پسرعموى او، انتقال یافت.خلق و خوى على با همان فضائل خانه پدرش ابوطالب، عجین شد و رشد یافت. خانهاى که دیوارهاى آن، نخستین سخنان محمد را شنید و دعوت اسلامى از آنجا به مرحله وجود گام نهاد. على هنوز بیش از چهارسال نداشت که محمد او را به سینه خود چسبانید و همراه خود همهجا برد و برادرش نامید؛ و على در خطبه موسوم به «قاصعة»(1)به این سابقه پیمان خود با محمد اشاره کرده و
1) . خطبه قاصعه از خطبههاى معروف امام على علیهالسلام است و نکات حساس زیادى درآن وجود دارد و مؤلف جملاتى کوتاه از آن نقل کرده، طالبین تفصیل به خطبه 234نهجالبلاغه رجوع کنند. م
مىگوید : «شما موقعیت مرا نسبت به رسول خدا صلىالله علیه و سلم، از نظر خویشاوندى نزدیک و منزلت خاص، مىدانید. او مرا هنگامى که کودک بودم در بغل مىنشانید و به سینه مىچسبانید و در کنارش مىخوابانید که بوى پاک بدنش را حس مىکردم. هرگز دروغى از من نشنید و اشتباهى در کردارم ندید. و من دنبالهرو او بودم بدانسان که نوزاد بهدنبال مادر مىرود. هر روز از اخلاق خود درسى به من مىداد و مرا به پیروى از آن رهنمون مىشد.» این دوره، نخستین مرحلهاى است که کودک براى پذیرش بذرهاى اخلاق فاضله انسانى، آماده مىشود و شایستگى مىیابد. و چه بسیار زمان هایى که در خلوتهاى محمد مونس او بود. او در دورىجستن از قریشىها، که هنوز در تاریکى مطلق رسوم و عادات کهنه، جهالت و جمود فکرى خود غرق بودند، از همان راهى رفت که پیامبر مىرفت. على زمان مدیدى در این محیط پاک و در کنار پسرعمویش، بهسر برد و زندگى کرد، در حالىکه در نزد پیامبر برگزیده و محبوب و در قلبش گرامى و عزیز بود.و بدون شک به این نزدیکى و برادرى، از یاران و شاگردان پیامبر، جز على کس دیگرى دست نیافت!
على دیدگان خود را به راهى گشود که پسرعمویش آن راه را باز و مشخص کرده بود. نیایش و پرستش حق را براى اولین بار از نماز او یاد گرفت و از مهر و عاطفه و برادرى او برخوردار گردید. درواقع مهر و رابطه على و محمد، همان مهر و رابطه محمد با ابوطالب بود.
قلب على براى نخستین بار، به عشق پسرعمویش به طپش درآمد و براى اولینبار که سخن گفت، کلام زیبایى را بر زبان راند که محمد به او یاد داده بود. و مردانگى او هنگامى به مرحله کمال رسید که براى یارى و کمک پیامبر رنج دیده، شتافت. پیامبر را یارانش دوست مىداشتند و دشمنانش به دیده احترام مىنگریستند و به چشم دوستان و دشمنان، على پارهاى از وجود پیامبر بود.
هنگامى که بعضى از بزرگان قریش، از ابتداى دعوت اسلامى، به پیروى از عقل و رهایى از بتپرستى، اسلام آوردند... و وقتىکه بسیارى از بردگان و بندگان، زجرکشیدگان و ستمدیدگان، براى پیروزى عدالتى که رسالت محمد خواستار آن بود و براى ابراز تنفر و انزجار شدید از ظلم و ستمى که با تازیانه خود پشت آنان را مجروح ساخته بود، مسلمان شدند، و روزگارى که، گروهى، پس از پیروزى پیامبر، براى پیروى از اوضاع روز و تبعیت از پیروزمند-- مانند اکثریت افراد بنىامیه -- اسلام را پذیرفتند، و هنگامى که همه اینها در شرایط وموقعیتهایى اسلام آوردند که سختىها سپرى شده بود-- البته از نظر ارزش و مفهوم انسانى آن، با همدیگر فرق دارند ولى از نظر تسلیم در مقابل منطق و حقیقت روشن، یکى بهشمار مىآیند-- علىبنابیطالب از روز اول مسلمان بهدنیا آمد! زیرا او هم از نظر مکان تولد وهم از نظر پرورش، از معدن رسالت بود و از جهت خلق و سرشت و فطرت هم قسمتى از ذات آن بهشمار مىرفت.
البته شرایطى که على روح اسلام و حقیقت ایمان خود را در آن آشکار کرد، به هیچوجه با موقعیت وزمان اسلام دیگران قابل مقایسه نیست و هیچ رابطهاى هم با سن و سال او نداشت، زیرا اسلام على عمیقتر و اصولىتر از آن بود که علل و عوامل روز و اوضاع زمان در آن تأثیرى گذاشته باشد، چون ایمان على از روح او برمىخاست، چنانکه هر گوهر گرانبهایى از معدن خود برمىخیزد و آب از سرچشمهاش جارى مىگردد.
نخستین سجده مسلمانان نخستین، بر خدایان قریش بود!
و نخستین سجده على، بر خداى محمد بود.
این اسلام، بهراستى اسلام مردى است که فرصت و امکان یافته که برپایه دوستى و نیکى و در سایه پرورش پیامبر، رشد و تکامل یابد، تا بعد از پیامبر، پیشواى درستکاران و عدالتپروران و ناخداى کشتى طوفانزده خلق گردد.
پیامبر به على فرمود :
در تو، شباهتى به عیسىبن مریم است!
براى اینکه این وقایع را با آمار و ارقام روشن سازیم، باید بعضى از احادیثى را که مؤید آن است نقل کنیم. این احادیث میزان برادرى معنوى و توافق فکرى کامل بین پیامبر و پسرعموى بزرگوارش را به ما نشان مىدهد. چنانکه بهخوبى روشن مىسازد که على تا چه اندازه وارث امتیازات پیامبر شده و چگونه همرنگ او گشته و در نزد او
عزیز و محبوب گردیده و در قلب و زبان او بزرگ و ارجمند بوده است.
پس از روشنشدن اینها، ممکن است که به این نتیجه روشن دست یابیم که پیامبر مقدمات خلافت على را در ضمن چهارچوب انقلاب اسلامى -- که بهوسیله آن قدرت و نفوذ و انتشار اسلام بیشتر مىشد-- آماده مىنمود و راه را براى جانشینى وى هموار مىساخت.
آرى! زمینه را براى خلافت على مهیا مىکرد، زیرا پیامبر از حیث بلندى مقام اخلاقى، بزرگى هدف و همه فضائلى که بهزودى تفصیل آنها خواهد آمد، شکل و نمونه کامل خود را فقط در على دیده بود.«طبرانى» از «ابن مسعود» نقل کرده که پیامبر فرمود: «نگاهکردن به صورت على عبادت است.» و بعضى دیگر از «سعدبن ابى وقاص» نقل مىکنند که پیامبر گفت: «هرکس که به على آزار رساند، مرا آزرده است».
و «یعقوبى» در جلد دوم تاریخ خود مىگوید: پیامبر در 18 ذوالحجة، پس از برگشت از حجةالوداع، در حالى که عازم «مدینه» بود، در مکانى بهنام «غدیر خم» که در نزدیکى «جُحفه» قرار داشت، فرود آمد و در ضمن خطبهاى، دست على را گرفت و بلند کرد و گفت: «هرکه را که من مولا و سرورم، على مولاى اوست. خدایا دوست بدار هرکه على را دوست دارد و دشمن بدار هرکه او را دشمن دارد»(1)و در تفسیر بزرگ امام «فخر رازى» آمده است که «عمربن
خطاب» پس از این ماجرا به دیدن على شتافت و به او گفت: «گواراباد بر تو اى فرزند ابوطالب، که بعد از این مولاى من و مولاى هر مرد و زن باایمان شدى»(2).
این حدیث را بسیارى از مورخان و دانشمندان، از قبیل «ترمذى» و «نسائى» و «امام احمد بن حنبل» نقل کردهاند. چنانکه شانزده نفر از اصحاب پیامبر نیز روایت نمودهاند(3)و گروهى از شاعران، که نخستین
آنها «حسان بن ثابت انصارى» است، آن را به نظم آورده و در قصائدى سرودهاند.
حسان مىگوید: در روز غدیر پیامبرشان آنان را در «خم»بخواست. به پیامبر و سخنى که مىگوید گوش کن. او گفت: مولا و سرور شما کیست؟ بدون هیچگونه عنادى، گفتند: خداى تو مولاى ما و توئى پیامبر ما، و ما در هیچ سفارش و دستورى نافرمانى تو را نکنیم. آنگاه به على گفت: برخیز اى على که من تو را به رهبرى و راهنمایى مردم برگزیدم، و درواقع هرکس را که من ولى و مولا باشم، على مولا و سرور اوست، و شما نیز بهراستى یار و یاور او باشید.(4)
و قال: فمن مولاکم، و ولیکم؟ *** فقالوا، و لم یبدوا هناک التعادیا
الهک مولانا و انت نبینا،*** و مالک منا بالوصایة عاصیا
فقال له: قم: یا على، فاننى *** رضیتک من بعدى امامآ و هادیا
فمن کنت مولاه، فهذا ولیهفکونوا له انصار صدق، موالیا
«ابوتمام طائى» یکى دیگر از شاعرانى است که درباره این روز شعر سروده است و «کمیت اسدى» نیز در «قصیده عینیّة»، روز غدیر خم را توصیف و تعریف کرده که در آن مىگوید: از روزهاى بزرگ، روز غدیرخم است که اگر آن را مىپذیرفتند، در آن ولایت آشکار گردید، و من هیچ روزى را مثل این روز، و هیچ حقى را چنین پایمال ندیدم.(1)
و «ابن خالویه» از «ابوسعید خدرى» در کتاب الآل خود چنین نقل مىکند: «پیامبر خدا به علىبن ابیطالب فرمود: دوستى تو ایمان و دشمنى تو نفاق و دورویى است. و اول کسى که وارد بهشت مىشود دوستدار تو و نخستین کسى که داخل دوزخ گردد دشمن توست».
راویان و محدثین در این اختلافى نکردهاند که بسیار دیده شد که پیامبر در حالیکه به على مىنگریست، مىگفت: «این، برادر من است».و روزى پیامبر به على گفت: «در تو شباهتى به عیسىبن مریم است» و «تو را جز منافق، دشمن ندارد». و در حدیثى از «ابوهریره» آمده است که او گفت: «پیامبر در محفلى از یاران خود فرمود: اگر مىخواهید علم آدم و همت و عزم نوح و خوى ابراهیم و مناجات موسى و زهد عیسى و هدایت و علم محمد را ببینید، به آنکس که مىآید نگاه کنید... همه گردن کشیدند! آنگاه علىبن ابیطالب را دیدند که مىآید».
و با سند صحیح از «زید بن ارقم» چنین نقل شده: «پیامبر فرمود، آیا کسى را به شما معرفى نکنم که اگر راه خود را از او بپرسید هلاک نمىشوید؟ بهراستى که ولى شما خداوند و پیشواى شما علىبن ابیطالب است، از او پند بگیرید و تصدیقش کنید». پیامبر به کسانى که در موردى از على شکایت داشتند فرمود: «از
1) .و یوم الدوح، دوح غدیر خمابان له الولایة لواطیعاو لم ار مثل ذاک الیوم، یومآو لم ار مثله حقآ اضیعا
على چه مىخواهید؟ از على چه مىخواهید؟ از على چه مىخواهید؟ على از من است و من از على و او پس از من سرور هر باایمانى است.»
پیامبر على را در رأس هیئتى به «یمن» فرستاد، عدهاى از همراهان او خواستند که سوار شترهاى بیتالمال بشوند، تا شترهاى خود را بهکار نگیرند. على با این کار مخالفت کرد. پس از آنکه برگشتند به رسول خدا شکایت کردند. شکایت را «سعد بن مالک شهید» به رسول خدا عرضه داشت و گفت: یا رسولالله! ما از على سختگیرى و خشونت دیدیم... و همینطور که از سختگیرىهاى على مىگفت، پیامبر بر ران او زد و با صداى بلند فرمود: «اى سعد بن مالک شهید! سخن کوتاه کن! درباره برادرت على اینها را نگو، بهخدا سوگند من مىدانم که على سرباز پاکبازى در راه خداست».و روایت شده که وقتى قریش با بحران اقتصادى و قحطى روبرو شد، پیامبر به دو عموى خود حمزه و عباس فرمود: آیا در این موقعیت، نباید به داد ابوطالب برسیم؟... سپس به نزد ابوطالب رفته و از او خواستند که فرزندان خود را به آنها بسپارد تا به وضع آنها رسیدگى کنند. ابوطالب گفت عقیل را براى من بگذارید و بقیه را اگر مىخواهید ببرید. عباس طالب را برد، حمزه، جعفر را انتخاب کرد و محمد، على را برگزید و به آنها گفت: آنچه را که خدا اراده و اختیار فرموده است من برگزیدم!
مىگویند: پس از این ماجرا، یعنى از ششسالگى، على در دامن پرمهر و عاطفه پیامبر جاى گرفت و از تربیتش برخوردار گردید و گویى اینها همه در قبال کارى بود که ابوطالب پس از مرگ عبدالمطلب درباره محمد انجام داده و در دامن خود او را پرورش داده بود.
از چنین احادیثى به اثبات این موضوع مىرسیم که پیامبر یکنوع برادرى ویژه با علىبن ابیطالب، احساس مىکرد و روح و جان على نیز از این برادرى آکنده بود. پیامبر افکار عمومى را متوجه عظمت انسانیتى مىکرد که در شخصیت على تجسم مىیافت و مىخواست نشان دهد که على شایستهترین و بهترین فردى است که مىتواند بعد از وى شرایط رسالت را بهجاى آورد و اصول آن را به انجام رساند.
از روایتهاى قطعى، انوار تابناک، نشاندهنده این اراده جهان هستى است که على قسمتى از ذات پیامبر است و همین اراده، امکانات و مناسباتى را آماده ساخته که در آنها خصلتها و فضائلى براى على فراهم گردد که کسى را در آنها یاراى شراکت با وى نیست.على در کعبهاى بهدنیا آمد که بعدها قبله مسلمانان جهان گردید. و این درست به هنگامى بود که دعوت اسلامى در وجود محمد شکل یافته بود؛ اگرچه امکانات موجود، اجازه بروز آن را نمىداد، و در آن هنگام ملجأ و پناهگاه محمد خانه پدر على -- ابوطالب -- بود.
على نخستین کسى بود که نماز پیامبر و همسر او خدیجه، را دید او اولین فرد مسلمانى است که به هنگام پذیرفتن اسلام، هنوز به مرحله جوانى نرسیده بود، و وقتى اعتراض کردند که چرا بدون مشورت و اجازه پدرش اسلام آورده است؟ بلافاصله گفت: خدا وقتى مرا آفرید، با ابوطالب مشورت نکرد! و من چه نیازى دارم که براى عبادت و بندگى خدا با او به مشورت بپردازم؟
و طى روزگارى اسلام فقط در خانه محمد بود و تنها محمد و همسرش و پسرعموى او، على و غلامش زیدبن حارثه مسلمان بودند.
و آن روزى که پیامبر خویشان نزدیک خود را براى صرف غذا به خانهاش دعوت نمود و خواست که با آنها صحبت کرده و به اسلام دعوتشان کند، «ابولهب» عموى پیامبر، سخن او را قطع کرد و دیگران را نیز به ترک و ردّ محمد
واداشت. ولى محمد بار دیگر آنها را دعوت کرد و پس از صرف غذا به آنها گفت: «من در میان عرب کسى را نمىشناسم که بالاتر و بهتر از آنچه را که من براى شما آوردهام، براى قومش آورده باشد. کدام یک از شما مرا در این کار کمک و یارى مىکند؟» همه از او روى برگردانیدند و مانند بار قبل، خواستند از منزل او بیرون بروند. ولى در این میان فقط على بود که بپا خاست -- در حالىکه جوان نابالغى بود-- و گفت: یا رسولالله! من یار و یاور توهستم و با کسى که با تو بجنگد، مىجنگم!» بنىهاشم خندیدند، و عدهاى قهقههزنان نگاه خود را از ابوطالب به پسر خردسالش برگردانیدند، و سپس مسخرهکنان بیرون رفتند!
پرچم على در هر جنگ و پیکار براى پیامبر به اهتزاز درمىآمد. شجاعت و قهرمانى او، به همراهى خون و زبان و قلب او... فقط وقف پسرعمویش، پیامبر و پیروزى و پیشرفت رسالت او بود و در خلال قهرمانىها و رزمهاى صمیمانه خود، بر ضد دشمنان بزرگ محمد، آن را بهخوبى نشان داد. در واقعه «خندق» که در آن یاران پیامبر دچار ترس گشته و دلهایشان متزلزل شده بود، تنها على بود که چون کوه استوار در برابر بزرگان قریش ایستاد و توانست مسلمانان را به پیروزى قطعى امیدوار سازد و سرانجام قریش و قهرمان هایش را شکست بدهد.
باید جهاد على را، در روزى که دژهاى «خیبر» بهدست او فتح شد، بسیار بزرگ شمرد... خیبرى که در آن رزمندگان و جنگجویان سرسختى مبارزه مىکردند و در اثر تجربههاى جنگى زیاد و کارآزمودگى، موجب ترس و لرز همگان گشته بودند... خلاصه داستان آن چنین است که محاصره دژهاى خیبر از طرف مسلمانان بهطول انجامید زیرا جنگجویان خود آنها هم در دفاع از قلعهها تا پاى جان ایستاده بودند، چون عقیده داشتند که شکست آنها در مقابل محمد، با نابودى فورى و کامل آنها و بنىاسرائیل -- یهودیان -- در جزیرةالعرب و با برچیدهشدن بساط ریاستها و تجارتهاى آنان توأم خواهد بود.
پیامبر ابوبکر را براى فتح قلعه فرستاد و او قهرمانانه به نیّتپیروزى جنگید! ولى نتوانست آن را فتح کند، و برگشت. آنگاه پیامبر عمربن خطاب را فرستاد ولى بهره او نیز در مقابل قلعه مستحکم و جنگجویان سرسخت آن، همانند ابوبکر بود! تا آنکه پیامبر، علىبن ابیطالب را خواست و به او دستور داد که برود و قلعه را فتح کند. على سرشار از سرور و شادى از دریافت فرمان جدید براى جانبازى در راه عقیده و ایمانى که در خون او مىجوشید، روانه میدان شد و وقتى به نزدیکى قلعه رسید و قلعهنشینان دیدند که دشمن امروزى آنان علىبن ابیطالب است که هرگز در جنگى شکست نخورده و هیچ رزمندهاى هم در مقابل او استقامت نیاورده است، همگى بهسوى او حمله بردند. یکى از مردان ضربتى زد که سپر على از دستش افتاد، ولى على یکى از درهاى بزرگ قلعه را از جاى کند و بهجاى سپر، در دست خود گرفت و آن را همچنان در دست داشت تا قلعه ناگشودنى! را فتح کرد. قلعه با کشتهشدن بسیارى از جنگجویانش و بهویژه هلاکت «حارث بن ابى زینب» که سردار آنها بود، سقوط کرد.
در اینجا نکته شگفتانگیزى وجود دارد!
تاریخ قهرمانان جانبازى را مىشناسد که در راه عقیده خود جنگیدهاند، ولو اینکه صلح را بر جنگ ترجیح مىدادند و میل داشتند که کارها بهطور طبیعى جریان یابد تا آنها مجبور به شرکت در جنگ نشوند! و باز تاریخ رزمندگانى را شناخته که در راه یک هدف عالى و آرمانى بزرگ شهید شدهاند! ولى اینگونه جانبازىها و شهادتها در زمان وقوع خود، بدین سان که مردم مرگ و رنج را در ذهن خود مجسم مىکنند، آرام نیست بلکه شهادت در طوفانى از حماسه و دلاورى بهوقوع مىپیوندد.
اما علىبن ابیطالب... راستى که کار او شگفتانگیز است به آن هنگام که بهخاطر عقیده و ایمان خود-- که همان عقیده و ایمان محمدبن عبدالله است -- در راه حق و شرف و برادرى گام نهاد و در نبردى درگیر شد که هرگز تاریخ
برتر و نیرومندتر و والاتر از آن را سراغ ندارد... اقدامى که در عین حال، دلیل روشنى بر وحدت و یگانگى این دو مرد بزرگ بود. این داستان هنگامى رخ داد که بدرفتارى و خشونت قریش شدت یافت و قریشىها کوشش مىکردند که با کشتن پیامبر، اسلام را از ریشه نابود سازند. محمد به خانه ابوبکر رفت و به او خبر داد که تصمیم به هجرت گرفته است(1)زیرا که قریش طى توطئه ناجوانمردانهاى مىخواهند به هرنحوى که شده او را بکشند. ابوبکر از او خواست که در این هجرت همراه او باشد و پیامبر نیز این تقاضا را پذیرفت.
وقتى این دو نفر خواستند مکه را ترک گویند، بدون کوچکترین شکى یقین داشتند که قریش آنها را تعقیب خواهند کرد، لذا محمد با عظمتى که در درک امور داشت، چنان صلاح دید که در این هجرت، از بیراهه بروند و در ساعتى خارج شوند که قریش انتظار آن را ندارند.
درست در همان شبى که محمد مىخواست از مکه بیرون برود، گروهى از مردان کارآزموده قریش مأمور قتل آن حضرت شدند. آنها دستور داشتند براى ممانعت از فرار محمد، قبلا خانه را محاصره کنند.ولى محمد در این شب بحرانى، مخفیانه به پسرعمویش علىبن ابیطالب سپرده بود که قباى سبزرنگ او را بپوشد و در بستر او بخوابد و دستور داد که بعد از وى در مکه بماند و امانات و ودایعى را که مردم پیش او داشتند، به آنها بازگرداند و به کارهاى او رسیدگى کند.
على فرمان محمد را با کمال میل و افتخار، اجرا کرد و از شادى در خود نمىگنجید. او در برابر هرگونه فداکارى دیگرى که در راه پیامبر مىکرد، حال و وضعى چنین داشت.
1) . رفتن پیامبر به خانه ابوبکر از نظر تاریخى قابل تردید است و گروهى معتقدند که پیامبردر راه به او برخورده و ابوبکر همراه پیامبر رفته است. م
مردان مسلح قریش خانه محمد را محاصره کردند و یقین داشتند که ذرات هوا نیز قبل از تماس با شمشیر برهنه آنها از حلقه محاصره خانه، محمد بیرون نخواهد رفت! و سپس از سوراخى که به اندرون خانه محمد بود، به رختخواب پیامبر مىنگریستند و در بستر مردى را مىدیدند که دراز کشیده و اطمینان مىیافتند که محمد فرار نکرده است!
ثلث آخر شب فرا رسیده بود و اینها به چشم خود مىدیدند که مردى در بستر آرمیده است. و در این زمان محمد در خانه ابوبکر آماده مىشد تا با او از در کوچکى که در پشت خانه بود، خارج شده و بهسوى غار «ثور» پیش بروند. و در همین غار بود که مردان قریش به آنها رسیدند-- و تا دهانه آن پیش رفتند-- ولى خدا نخواست که آنها پیامبر را بیابند، گویى که فهم و ادراکشان از آنها سلب شده بود.
گذشت و فداکارى على در این شب، سبب بقاى حیات محمد گردید و این فداکارى و از جانگذشتگى، از نمونههاى همان روح مقاومت و استقامتى بود که پسرعموى بزرگ او نیز بدان شناخته شده بود. و خوابیدن على در بستر پیامبر، براى جانبازى در راه دعوت اسلامى و بهخاطر آمادگى بر جهاد و نبردى طولانى بود!
البته در این فداکارى نکتهاى هست که حقیقت امام و طبیعت و خوى او را به ما نشان مىدهد. این اقدام على، چون جوشش آب از چشمه و برآمدن لعل از کان بىهیچ کوششى است. در این اقدام رشد فکرى او نمودار بود، فکرى که او را آماده براى درک حقیقت دعوتى نموده بود که براى افرادى که همسن و سال او بودند، فهم صحیح آن بسیار مشکل است. در این امر بىرغبتى او به دنیا و زندگى مادى -- اگر زندگى براى فضائل اخلاقى نباشد-- نمودار است. در این عمل صدق و راستى و اخلاص عجیب او هویداست. و در اینجاست که برابردانستن خود با همه رزمندگان راه حق، کاملا آشکار مىگردد و نشان
مىدهد که او حاضر شد جان خود را فدا کند و با نجات صاحب هجرت، که منجر به پیروزى رسالت اسلامى مىشد، ستمدیدگان و بینوایان را کمک و یارى کند. و در اینجا بود که بر همگان آشکار شد که على با مشکلات بهمثابه امورى ناچیز مواجه مىشود و در همین عمل بود که مردانگى، وفا، پاکى، شجاعت و همه صفات و برترىهاى قهرمانانه که على آئینه تمامنماى آنهاست، کاملا به چشم مىخورد. و بلکه نمونهاى بود عملى، از شهادت و جانبازى آینده او در این راه بزرگ... .
پیوند ناگسستنى برادرى و دوستى بین محمد و على ادامه پیدا مىکند. و همچنین همکارى صمیمانه آنها در راه پیروزى رسالت، استمرار مىیابد و این همکارى و همفکرى که در اعماق دل آنها ریشه دوانیده، روزگارى پیوند و وحدت یافته که محمد ابوطالب را شناخت و على محمد را و روزى تحقق یافت که هرسه در خانهاى به هم پیوستند که زیربناى آن بر شهامت استوار بود. و درواقع خصائص منزل ابوطالب جز این نبود که محرک آمادگى ابوطالب و فرزند او على، براى فهم عظمت محمد باشد. آنچنان فهم و ادراکى که نزد ابوطالب مهر و عطوفت و فداکارى و در نزد على، فکرى خلاق، ادراک و احساسى عمیق و پرارج، فداکارى و از جانگذشتگى اعجازآمیزى را بار آورد که به کار معجزهها شباهت بیشترى دارد!
پیامبر نیز این حقیقت را درک مىکند و على را با جان و دل دوست دارد، و على نیز این دوستداشتن را که ناشى از علاقه وى به خود رسالت است، دوست دارد! و سپس پیامبر به این اکتفا نمىکند بلکه در هر موقعیت و مناسبت و فرصتى او را به مردم مىشناساند، تا مقدمات خلافت و جانشینى پس از خود را براى او آماده سازد!(1)بهطورى که خود مردم ارزش على را به نحوى درک
1) . علت اینکه پیامبر على را دوست داشت، چنانکه خود مؤلف مىنویسد، این بود که او از روز نخستین به رسالت پیامبر ایمان آورد و در این راه جانفشانىها کرد. و علاوه بر آن،معرفى على بهعنوان جانشین، براى آن بود که خدا نیز على را دوست داشت و پیامبر هرکارى را که مىکرد به اذن خداوند بود و هرگز نباید تصور کرد که این انتخاب براى جانشینى، نظر و رأى خود رسول خدا بود، زیرا چنانکه مؤلف اشاره مىکند، پیامبر با اینقبیل کارها، با مقدمداشتن قوم و خویش در امر حکومت، چنانکه در زمان جاهلیت قدیم وجاهلیت جدید، مرسوم است، با تمام قوا جنگید...و قرآن مىفرماید که پیامبر هیچوقت از روى هوى و هوس سخن نمىگوید و «ما ینطقعنالهوى، ان هو الّا وحى یوحى» و مسلمآ انتخاب على نیز یک دستور الهى بود... م.
کنند که او را استمرار راه پیامبر بدانند، تا او را با کمال میل و اراده و اطمینان، اختیار کنند. البته نه براى آنکه او فرزندى از خانواده هاشمى و پسرعموى پیامبر است، زیرا پیامبر بهکلى از این قبیل تعصبها بهدور بود و حتى بهشدت با اینگونه افکار جنگید و تمام اصول و مفاهیم آن را از هم پاشید و درهم کوبید.
چه، مىدانیم که از جمله کارهاى پیامبر این بود که اکثریت بنىهاشم را، که از خاندان او بودند، از حکومت و فرماندارى و بهرههاى دنیوى دور کرد(1)آن هم پس از آنکه خود را نیز از همه این لذات دنیوى محروم ساخته بود.
1) . پیامبر استفاده از زکوة را که عایدى عمده بیتالمال بود، بر بنىهاشم تحریم کرد و حتى آنان را براى جمع و اخذ مالیاتهاى اسلامى اعزام نمىداشت تا هیچگونه احتمال سوئىدر بین نباشد و همه بدانند که در نظام جدید عملا نورچشمىها، بر افراد شایسته تقدم ندارند... م.
کسانى که اوصاف امام علىبن ابیطالب را نقل و تعریف کردهاند-- از جمله صاحب کتاب ذخائرالعقبى-- گفتهاند: على در زمانى که مرد کاملى بود، قامتى معتدل و متناسب داشت که کمى کوتاه بهنظر مىرسید. رنگ چهرهاش سخت گندمگون بود. ریش سفید و بلندى داشت و چشمانى درشت و سیاه. زیباصورت، گشادهروى، کثیرالتبسم بود، با گردنى دراز، مانند ابریق نقرهفام! شانههاى پهنى داشت که استخوانهایش به استخوانهاى شیر شباهت داشت؛
و داراى ساعد و بازوى چنان درهم فرورفته که از یکدیگر پیدا نبودند. با پنجههایى پهن و درشت و شکمى که کمى چاق بهنظر مىآمد! عضله ساق پا کلفت و منتهاى آن باریک بود! عضله بازوان نیز ستبر بود با انتهایى باریک. در راهرفتن شبیه پیامبر بود، آنچنان که گویى پیامبر راه مىرود و هنگامى که به میدان رو مىکرد با حالت دو، و با شتاب مىرفت و به هیچ چیزى اعتنا و توجه نمىکرد.
از نظر نیروى بدنى و قواى جسمى طورى بود که باعث شگفتى همگان بود. و بسیار دیده شد که سوار قهرمانى را بدون کوچکترین رنج و دشوارى، همانند کودک تازه مولود با دست بلند کرده و به زمین مىکوبید. و بسا هنگامى که بازوى دلاورى را مىگرفت و گویى که جانش را گرفته است! بدانسان که دیگر قدرت نفسکشیدن نداشت. و معروف است که با هیچ قهرمانى -- به هراندازه که نیرومند و در جنگاورى شهره بود-- به مبارزه برنخاست، مگر آنکه او را از پاى درآورد.
گاهى درى بزرگ را برمىداشت که قهرمانان از کندن و حرکتدادن آن عاجز و ناتوان بودند، و آن را با یک دست مىگرفت و مانند سپرى عادى، سپرش قرار مىداد. و سنگ بزرگ و سنگینى را با یک دست بلند مىکرد که هرگز گروهى از مردان بهطور دستهجمعى هم قادر به برداشتن آن نبودند.
و هنگامى که در میدان نبرد صیحه و بانگ برمىآورد، دلهاى مردان شجاع و گروههاى دلاور یکباره فرو مىریخت. از نظر ساختمان و ترکیب بدنى و جسمانى، طورى در مقابل گرمى و سردى هوا سخت و محکم بود که باکى نداشت لباس زمستانى را در تابستان بپوشد یا جامهاى تابستانى را در زمستان به برکند!...(1)
1) . این بود اجمالى از اوصاف امام که مؤلف نقل کرده است، براى مزید اطلاع در این باره به کتابهاى: بحارالانوار طبع جدید، جلد 39 باب اول و عللالشرایع طبع جدید، جلد اول صفحه 153 و مناقب ابن شهرآشوب طبع جدید، جلد 2 صفحه 287 به بعد، مراجعه شود.توضیحآ باید یادآور شد که خلقت امام على نیز مانند همه امامان دیگر کاملا طبیعى وعادى بود، یعنى از نظر آفرینش ظاهرى نیز انسان کاملى بهشمار مىرفت. بنابراین کسانىکه با نقل اسرائیلیات و احادیث جعلى و قلابى، امام را موجود عجیب الخلقهاى! جلوه مىدهند، بسى گناهکارند و نفهمیده کاریکاتور مسخرهاى از امام مىکشند که فقط به درد روزنامههاى فکاهى مىخورد نه به درد تعریف امام معصوم.در تبریز از واعظى که اظهار فضل هم مىکند! شنیدم که در بالاى منبر مىگفت: «امام علىچنین و چنان بود و شکم بسیار گندهاى داشت! که وقتى از امام علت شکم گندگى راپرسیدند فرمود: قسمت بالاى آن علم و طبقه پائین آن طعام است!!»بدون تردید این حرف دروغ است و بر امام بستهاند: اولا بر این آنکه علم چیزى نیست که آن را در شکم انسانى جاى دهند! و ثانیآ على که شکم سیر از نان جوین را به عمر خودندید، معقول نیست که شکم بادکردهاى داشته باشد، و نوع آ کسانى شکم گنده دارند که پرخور و مفتخور، و موجودى عاطل و باطل باشند!... بدانسان که مىدانید و دیدهاید....تازه اگر شکمگندگى دلیل کثرت علم باشد، باید تمام مفتخوران جامعه و همه اشراف واوباش شکمگنده را، از دانشمندان بنام شمرد!چقدر خوبست که در نقل اقوال و اخبار دقت بیشترى کنیم و هر چیزى را که در هر کتابى دیدیم، بهعنوان یک موضوع جالب به خورد مردم ندهیم که عصر فضا را سخن حق خوشتر است... و گذشته است زمانى که شکمگندگى را دلیل بزرگى و عزت انسانى مىدانستند!...م.
*یکى بر سر موضوعى، به عمربن خطاب که رئیس حکومت بود. از علىبن ابیطالب شکایت برد. عمر هردو را احضار کرد، سپس رو به على نموده گفت: اى ابوالحسن! در کنار شاکى بایست!... ناگهان آثار ناراحتى در چهره على آشکار گشت. عمر پرسید: على! از اینکه در کنار دشمن خود باشى ناراحت شدى؟ على گفت: هرگز! از اینکه تو بین من و او مساوات قائل نشدى. تو مرا با احترام و عزت مورد خطاب قرار دادى و با او چنین رفتار نکردى.
*على روزى بر مرکبى سوار بود، گروهى پیاده به دنبالش بهراه افتادند. پرسید: آیا کارى دارید؟ گفتند: نه، فرمود: پس برگردید، زیرا که همراهى پیاده با سوار، باعث تباهى سوار و مایه حقارت پیاده است.
این که خصال و اخلاق یک انسان -- بهویژه اگر بزرگمردى باشد-- جدا از هم بیان شود، بسیار دشوار است. چه آنها طورى به هم پیوسته و درهم مؤثر و تکمیلکننده یکدیگرند که ممکن است یکى سبب دیگرى و دیگرى نتیجه آن باشد و یا در انگیزه و نتیجه، مرادف همدیگر باشند. روى این اصل، بحث و بررسى من یک تقسیمبندى نظرى است، که در تطبیق خارجى نماى واحدى را تشکیل مىدهد و در سایه همین تقسیم نظرى است که من مىتوانم به استنتاج منطقى برسم و البته ذکر همه این موارد به اختصار خواهد بود و هدف نهایى ما آن است که شخصیت امام على را از تمامى جنبهها بشناسیم، تا این شناخت و آشنایى با خصلتها و اخلاق امام، محورى باشد که بحث آینده بر آن استوار گردد.
نخست از عبادت و پرستش امام، و مفهوم آن سخن مىگوییم :
علىبن ابیطالب به پرهیزکارى و تقوى مشهور است که همین،انگیزه بسیارى از کارهاى او درباره شخص خود و نزدیکان و مردم است و به عقیده من پارسایى و تقواى على چیزى از قماش پرستش و عبادت پارسایان دیگر نیست که ناشى از شرایط اوضاع یا هواى نفسانى باشد.
در آنوقتى که مىبینى عبادت و پرستش در نزد بسیارى از پارسایان! گاهى واکنشى از ضعف نفس و ترس بوده و گاهى براى فرار از روبروشدن بازندگى و
زندگان است و یا در بسیارى از اوقات، هوسى است موروثى و تقلیدى و احیانآ موهوم که منشأ آن تقدیس مردم و اجتماع از هر چیزى است که از گذشتگان به یادگار مانده است! در آنوقت مىبینى که عبادت در نزد على تلاشى روزافزون براى پیوند همه حلقههاى عالم هستى است، بهطورى که مىخواهد حتى زمین و آسمان را به هم بپیوندد. و مفهومى است از مفاهیم جهاد در راه پیوند زندگى با هرگونه خیر و نیکى... این عبادت در هر صورت نشانهاى از روح سرکشى و عصیان بر ضد فساد و تباهى است که على مىخواهد همهجانبه با آن بجنگد و از یکسو قیامى است بر ضد نفاق و روح استثمار و کشتار بهخاطر منافع گروهى خاص؛ و از سوى دیگر، بر ضد خوارى و فقر و بیچارگى و ضعف و همه صفات پستى که عصر مضطرب و پریشان او با آن متمایز بود.
این عبادت نمودار بزرگى از روح شهادت در راه چیزى است که على آن را عدالت مىداند. آیا تقواى او از مقتضیات این ایمان نیست که خود از آن چنین سخن مىگوید: «نشانه ایمان آن است که راستى را اگر چه به ضرر تو باشد، بر دروغ اگرچه به سود تو باشد ترجیح دهى»؟ و آیا او خود شهید این راستى و درستى نگردید؟ در صورتى که منافع زمانش در نادرستى و دروغ بود!...معیار زندگى را مىتوان براى شهیدان بهکار برد. شهید راه خود را براى ابد زنده و جاوید ساخته است.
با تأمل در عبادت امام، درمىیابیم که على در عبادت و تقواى خود نیز مانند سیاست و حکومتش، اسلوبى خاص و روشى جدید داشت. عبادت على آنچنان است که گویى شاعرى مجذوب در مقابل وجود مطلق با دلى پاک و توجهى تام مىایستد و هنگامى که زیبایى این هستى براى او کشف و روشن مىشود، این آیه زیبا را از خود مىخواند که در آن دستور کاملى براى پارسایى آزادگان و عبادت بزرگان، نهفته است: «گروهى خدا را به امیدى پرستش کردند و این عبادت
سوداگران است. گروهى از ترس خدا او را مىپرستند و این عبادت بندگان است و گروهى دیگر براى سپاس و شکر خدا را پرستش کردند و این عبادت آزادگان است!».
پس عبادت امام، کارى منفى از قماش عبادت فردى ترسو و یا سوداگر نیست -- چنانکه عبادت بسیارى از مردم چنین است -- بلکه عمل مثبت انسان بزرگى است که خود و جهان هستى را مىنگرد و برپایه خرد مردى پرتجربه و عقل فیلسوف و قلب شاعر، استوار است!
با همین مفهوم درباره عبادت و تقوى بود که على مردم را دعوت مىکرد تا در راه صلاح همه انسانها پرهیزکارى کنند، یا در راه کار بزرگترى از امیدى سوداگرانه در نعمتهاى جهان دیگر... على مردم را به تقوى و پرهیزکارى مىخواند تا شاید از این راه به عدالت بپردازند و حق مظلوم را از ظالم بستانند و مىگفت: «برشما باد تقوىو پرهیزکارى... و عدالت بر دوست و دشمن». و از نظر امام، تقوى سودى ندارد مگر آنکه تو را وادارد که حق را پیش از آنکه به چشم ببینى، بپذیرى، و بر آن کس که دشمن دارى، ستم روا ندارى و در راه آنکس که دوست دارى، به گناه آلوده نشوى، و بر کسى نیرنگ و حیله نورزى و از آنکه بر تو بدى کرده، درگذرى!
هرکس که معنى عبادت را اینچنین درک کند، او به زندگى همانطور مىنگرد که علىبن ابیطالب مىنگریست! او دیگر به هواى متاع دنیوى و لذت زودگذر، زندگى نمىکند. بلکه زندگى را بهخاطر هدفهاى بزرگى مىخواهد که با خواستهاى بزرگ درون او همآهنگ باشند.
به همین دلیل، على در دنیا زهد ورزید و بر خود سخت گرفت. او در زهد خود صادق بود، چنانکه در همه کارها و در هرچه از قلب و زبان او برمىآمد،
صداقت داشت. در لذت دنیا زهد ورزید، چنانکه بر عوامل دولت و حکومت و هرآنچه مورد نظر دیگران است و آن را هدف زندگى و وجود خود مىدانند، بىرغبت بود. به همین جهت با فرزندان خود در خانه کوچکى بهسر مىبرد، خانهاى که خلافت -- نه سلطنت -- به آن روى آورد. و از همین جا بود که او نان جوى را مىخورد که همسرش بهدست خود آن را آسیاب کرده بود، و در همین هنگام فرمانداران او از خوشىهاى شام، نیکىهاى مصر و نعمتهاى عراق و حجاز، بهرهمند مىگشتند. و تازه بسیار مىشد که خود او به جاى همسرش کار آسیاکردن جو را بهعهده مىگرفت، درحالى که او، امیرالمؤمنین، و رئیس حکومت بود. و از نان خشکى مىخورد که آن را به زانو مىشکست، و اگر هوا بهشدت سرد مىشد، او پوشاکى که آزار سرما را از او دور کند نداشت، بلکه به همان لباس نازک تابستانى اکتفا مىکرد واین عالیترین مرتبه پاکى و صفاى روح است.
هارون بن عنتره از پدر خود روایت کرده که: در فصل زمستان، در «خورنق» به ملاقات على رفتم. بر دوش خود قطیفه کهنهاى داشت که از سرما او را حفظ نمىکرد. گفتم: یا امیرالمؤمنین، خداوند در بیتالمال براى تو و اهل بیت تو سهمى قرار داده و تو با خود چنین مىکنى؟ فرمود: بهخدا من از مال شما چیزى نمىگیرم، و این هم قطیفهاى است که از مدینه با خود آوردهام. و از على شنیده شد که در بالاى منبر مىگفت: «چه کسى شمشیرم را مىخرد؟ من اگر بهاى یک پیراهن را داشتم، آن را نمىفروختم. مردى از آن میان برخاست و گفت: پول یک پیراهن را به تو تقدیم مىکنم! و على به بازار رفت و مىگفت: «چه کسى پیراهنى به قیمت سهدرهم دارد؟» مردى گفت «من دارم» و سپس آن را آورد و به على داد. على آن را پوشید و گفت : «سپاس و حمد بر خداوند است که این پوشاک از اوست»!
مردى براى على خوردنى گوارا و شیرینى آورد که آن را «پالوده» مىگفتند. على به آن نگاه کرد و آن را نخورد و گفت: «بهخدا که تو بوى خوش، رنگ خوب، طعم پاکى دارى ولى من دوست ندارم نفسم را به چیزى عادت دهم که به آن عادت ندارد»!
على در همان خانه، همچنان با قناعت مىزیست که ابن ملجم به او خیانت کرد و مسلمآ هیچیک از افراد ملت او، در زندگى بىبهرهتراز خود على نبود، و على با همان سهم و نصیب بود تا درگذشت، در حالىکه او خلیفه مسلمانان بود. و بهنظر من این بىرغبتى على به دنیا در حقیقت مفهومى از مفاهیم شجاعت و قهرمانى او بود، با اینکه بعضى چنین خیال مىکنند که این دو از همدیگر جدا هستند. ولى آیا شجاعت و مردانگى على در حقیقت خود، نمودارى از شهامت و اخلاق او نیست؟ آیا این نشاندهنده حقیقت جهاد او در راه طرز فکرى عالى و انسانى نیست که او را وادار مىسازد که در راه پیروزى ستمدیدگان و بیچارگان و رهایى آنان از چنگال خونخواران، اقدام کند؟...
آیا راستى على مىپذیرد در سرزمینى که بینوایان و درماندگان آن بسیارند، او از خوشىهاى زندگى استفاده کند؟
در روایت آمده که روزى بر على و اهل بیت او گرسنگى غلبه کرد و آنها چیزى در منزل نیافتند که بخورند. على از منزل بیرون آمد تا کارى بکند و طعام و نانى بهدست آورد. به همینمنظور، کار سیرابنمودن نخلستانى را بهعهده گرفت تا درقبال آن مقدارى جو بگیرد. یک شب کار کرد و سهم جو را دریافت نمود. در منزل آن را سه قسمت کردند. از قسمت اول غذایى بهنام «حریرة»(1)درست کردند.
در همان هنگام، مرد فقیرى آمد و طعامى خواست، آن را به او دادند. سپس یک قسمت دیگر آن را، مانند قسمت نخستین آماده کردند، بینواى
1) . نانى را که با شیر بپزند، حریره گویند! م.
دیگرى آمد، آن را نیز بخشیدند. آنوقت قسمت سوم را آماده کردند، که اسیرى از مشرکان سررسید و غذایى طلبید، آن را هم به او دادند و خودشان آن روز را بدون غذا، گرسنه بهسر بردند.این روش پسندیده را به «عمربن عبدالعزیز» نقل کردند، او که یکى از خلفاء بنىامیه بود-- که على را دوست نداشتند و بر او نسبتهاى ناروا مىدادند و در منابر بر او ناسزا مىگفتند-- در مقابل عظمت این کار گفت: پارساترین مردم دنیا، علىبن ابیطالب است.
مشهور است که على براى خود و خانوادهاش آجرى بر آجر ننهاد و خشتى بالاى خشتى نگذاشت و نئى را بر نئى پیوند نکرد. او از سکونت در قصر ابیض یا «کاخ سفید» که در کوفه براى او آماده بود، امتناع ورزید، تا خانه او از خانه فقرا و بیچارگان بسیارى که در دخمههاى کوچک خود بهسر مىبردند، برتر نباشد. و از گفتههاى على، سخنى است که نشانهاى از شیوه او در زندگى است: «آیا من به همین قانع باشم که به من پیشواى مسلمانان بگویند و من در سختىهاى روزگار با آنها شریک نباشم؟»
«ابن اثیر» روایت کرده که على با فاطمه، دختر پیامبر ازدواج کرد، در حالىکه زیرانداز و رختخواب آنها فقط پوست یک گوسفند بود که شبها بر آن مىخوابیدند و روزها در آن به شتر آبکش خود علوفه مىدادند. و هنگامى که به خلافت رسید، مالى از اصفهان براى او آوردند که آن را به هفت قسمت تقسیم کرد، و در آن میان یک گرده نان نیز پیدا کرد که آن را هم به هفت تقسیم نمود!
على همیشه مىگفت: «بهترین پارسایى، پنهانداشتن آن است».
علىبن ابیطالب مردانگى را در بهترین معانى آن و با هرچه این صفت مىتواند در خود جمع کند، مجسم مىساخت. خویشتن دارى و بزرگ منشى که دو اصل
از اصول حقیقت جوانمردى و مردانگى است، هردو از خصلتهاى امام بود و به همین سبب، دوست نداشت به کسى آزار برساند ولو اینکه او را اذیت کرده باشد و یا به کسى در ستم و تجاوز پیشى جوید، اگرچه مطمئن باشد که او قصد کشتنش را دارد. روح خویشتندارى و بزرگمنشى او را به این مقام بلند رسانید که از ناسزاگویى به بنىامیه، در روزى که از هرسوى به او دشنام مىدادند، خوددارى کند، زیرا اگر دشمنان خود را بهخاطر ناسزاگویى، ناسزا بگوید، از سلک اخلاق بزرگ خارج شده است، بلکه او یاران خود را هم از ناسزاگویى به بنىامیه منع نمود.
او هنگامى که در جنگ صفین از یاران خود شنید که به مردم شام دشنام مىدهند که چرا راه مکر و خیانت و حیله را پیش گرفتند، به آنها گفت: «من دوست ندارم که شما ناسزاگو باشید، ولى اگر شما اعمال آنان را شرح دهید و حال آنها را بازگو کنید شایستهتر است و حقیقت را بیان مىکنید. بهجاى ناسزاگویى و فحاشى بگویید: خداوندا، خونها و خون آنان را حفظ کن، میان ما و آنان را اصلاح بده، آنان را از گمراهى و ضلالت برهان، تا کسى که حق را نشناخته، بشناسد و آنکس که به ظلم و تجاوز پناه برده و آلوده گشته است، بازگردد».
مروت و گذشت امام نادرتر از آن است که در تاریخ نظیرى داشته باشد و رویدادهایى که در زندگى او در این زمینه نقل شده بیشتر از آن است که به حساب آید و ما براى نمونه چند رویداد را نقل مىکنیم : امام به سربازان خود فرمان داد که مبادا در حال خشم و ناراحتى،دشمنى را که فرار مىکند، بهقتل برسانند یا دشمنى را که زخمى است به حال خود بگذارند و به او کمک ننمایند. او همچنین نهى کرد که پوشاک کسى را بردارند یا مالى را بهناحق بگیرند... امام
بر دشمنان کشتهشده خود در جنگ جمل نماز گزارد و براى آنها طلب مغفرت کرد.
او هنگامى که به سختترین دشمنانش که عبداللهبن زبیر، مروانبن حکم و سعیدبن عاص بود، دست یافت، آنها را مورد عفو قرار داد و بر آنها نیکى کرد، در صورتى که آنها براى مرگ على دقیقهشمارى مىکردند. او حتى اجازه نداد که یارانش آنان را تعقیب نموده و آزارى برسانند. در صورتى که به آن قدرت داشتند.
وقتى که بر عمروبن عاص غلبه کرد --البته خطر او کمتر از معاویهبن ابىسفیان نبود-- او را به حال خود گذاشت که نجات یابد و همچنان بر توطئه خود بر ضد على ادامه دهد. عمروعاص هنگامى که شمشیر على را بالاى سر خود دید، با حیله خاصى! که بهکار برد(1)،
خواست که على از او بگذرد، و اگر على در آنجا به زندگى عمروبن عاص خاتمه مىداد، در واقع به کار نیرنگ و مکر و ارتش معاویه خاتمه داده بود!
در معرکه صفین معاویه و پیروان او نقشه کشیدند که على را با بىآبى و تشنگى از پاى درآورند، و به همین منظور میان او و آب ایجاد مانع کردند، در حالى که به او مىگفتند: قطرهاى آب نیست تا ازتشنگى بمیرى! ولى رفتار على با معاویه و لشکر او، عبرتانگیز است. قهرمان بزرگ بر آنها حمله برد و آنان را از کنار آب دور کرد و سپس به آنها اجازه داد که همانند سربازان خود از آن آب بنوشند، در صورتى که اگر آب را به روى آنها مىبست پیروزى وى قطعى بود و آنان از ترس مرگ از تشنگى، مجبور به تسلیم مىشدند.
یکبار على دستور داد دو نفر از یاران خود را بهخاطر بدگویى و دادن نسبت ناروا به عایشه صدتازیانه بزنند در صورتىکه او جنگ جمل را بهپا
1) . مىگویند او خود را برهنه کرد و على از او رو برگرفت و او به آن حال بود تا على از او دورشد... و بدینترتیب نجات یافت!... م.
داشت تا کار على را یکسره سازد! على پس از آنکه در جنگ جمل بر عایشه پیروز شد، بهنزد وى آمد و با احترامى خاص با او وداع کرد و خود نیز در رکاب او مقدارى راه رفت تا بدرقهاش کند و سپس گروهى را بهعنوان خادم و محافظ همراه او فرستاد و توصیه نمود که او را با کمال احترام به مدینه برسانند. در تاریخ نقل شده که على بیستنفر از زنان «عبدالقیس» را که مانند مردان عمامه بهسر کرده و شمشیر بسته بودند که شناخته نشوند، همراه او کرده بود. مقدارى از راه را که پیمودند، عایشه سخنان ناروایى بر ضد على گفت: و بعد افزود: على با این مردان و سربازانى که همراه من کرده، احترام مرا از بین برده و هتک حرمت کرده است. ولى هنگامى که به مدینه رسیدند، زنان عمامهها را از سر برداشتند و به عایشه گفتند: ما نیز همه زن بودیم!
این صفات انسانى و پسندیده در رشته زنجیرى بىانتها به هم پیوستهاند و بعضى بر بعض دیگر نشانه و گواهند. از عالىترین حلقههاى این زنجیر، صدق و اخلاص است. راستى و صدق على به مرحلهاى رسید که خلافت را از دست او خارج ساخت و اگر على به جاى راستى گاهى طریق دیگرى پیشه مىکرد، نه دشمنى بر او دست مىیافت و نه دوستى از او روى مىتافت! روزى گروهى از بزرگان مهاجرین به نزد وى آمدند که او را قانع سازند با معاویه کنار آید تا کاملا بر اوضاع مسلط گردد و سپس او را برکنار سازد. ولى على با نقشه آنها به مخالفت پرداخت تا از حیله و نیرنگ دور بماند.
مغیرة بن شعبه که مردى سیاستمدار و باتدبیر بود، پس از آنکه خلافت على را قبول کرد و با او بیعت نمود، به نزد وى آمد و گفت : «تو بر ما حق اطاعت و نصیحت را دارى. با فکر امروز مىتوان فردا را بهدست آورد، و اگر امروز چیزى از دست برود فردا نیز رفته است. معاویه را بر سر کارش بگذار، ابن عامر
را نیز از مقامش دور نساز، همه فرمانداران را بهحال خود بگذار، و آنگاه که اعلام وفادارى آنها و سربازانشان بهدست تو رسید، اگر خواستى تغییرشان مىدهى و اگر نخواستى خود مىدانى»!
على کمى سکوت کرد و سپس اعلام داشت که از مکر و حیله بیزار است و گفت: «من در کار دینم مداهنه و سازش نمىکنم و در حکومت خود به کسى حق و حساب نمىدهم»! و هنگامى که نیرنگ و حیله معاویه آشکار شد، امام على این عبارت را که نمودار اخلاق بزرگ است، برزبان آورد: «بهخدا سوگند که معاویه سیاست مدارتر و باهوشتر از من نیست، ولى او مکر مىکند و نیرنگ مىورزد و اگر مکر و حیله زشت و ناپسند نبود، من از همه مردم سیاستمدارتر بودم»!
در تأکید به ضرورت صدق و راستى، در هر شرایط و موقعیتى،چنین مىگوید: «نشانه ایمان آن است که راستى را اگرچه به ضرر تو باشد، بر دروغ اگرچه به تو سود برساند، ترجیح دهى».
شجاعت در چهارچوب عقل، یک کار بدنى و جسمانى نیست، بلکه خصلتى از خصایل نفس و مزیتى از مزایاى ایمان است. شجاعت امام، بهمثابه بیان طرز فکر و بهمنزله عمل ناشى از اراده است، زیرا محور شجاعت، دفاع از حق و ایمان به نیکى است.
مشهور است که هیچ قهرمان دلاورى در میدان به سراغ على نیامد که پابرجا بماند و هیچ اسبسوارى در برابر او نتوانست استقامت ورزد. او چون از مرگ نمىترسید، از هیچ جنگجوى و قهرمان مشهور در قدرت و زور، واهمه و باکى نداشت، و بلکه ترس از مرگ اصولا به ذهن امام هم در هیچ میدانى خطور نمىکرد. او به مبارزه هر قهرمانى که مىرفت نخست او را نصیحت مىکرد تا هدایت شود. و مشهور است که او در نوجوانى بر دلاور جزیرةالعرب و قهرمان
خطرناک مشرکان برضد مسلمانان، «عمروبن عبدود» غلبه یافت و او را از پاى درآورد و این پیروزى عجیب، بر این قهرمان، پیروزى هدایت و راستى بر غرور و خودپسندى و فخرفروشى بود.
هنگامى که در صدر اسلام واقعه خندق پیش آمد، همین «عمرو» در پوششى از آهن و غرق در سلاح بیرون آمد و سربازان مسلمان را به مبارزه طلبید و گفت: کیست که به میدان من بیاید؟ این سخن بر على سخت گران آمد و تصمیم او را برانگیخت و او فریاد زد: «من حاضرم». پیامبر بهخاطر جوانى على از جهتى و بعلت نیروى«عمرو»-- که در نظر دوست و دشمن با هزار سوار برابرى مىکرد-- از جهت دیگر، به على فرمود: او عمرو است، بنشین!... پس از گفتگوى زیاد و بعد از آنکه عمرو سخن خود را چندین بار تکرار کرد و مسلمانان را ملامت و سرزنش نمود، پیامبر به على اجازه نبرد داد و او با کمال مسرت و شادى بهسوى عمرو رفت. عمرو به على نگاه کرد و نخست او را کوچک شمرد و حاضر به مبارزه با او نشد!... و سپس بهسوى او آمد و پرسید تو کیستى؟ على گفت: من على هستم، و بر این مطلبى نیافزود. عمرو پرسید: فرزند عبدمناف؟ على گفت: فرزند ابوطالب. عمرو نزدیکتر آمد و گفت: فرزند برادرم! من دوست ندارم که خون تو را بریزم، در بین عموهاى تو بزرگتر هم پیدا مىشود! على گفت: ولى به خدا سوگند، من از اینکه خون تو را بریزم، ناراحت نیستم! عمرو به خشم آمد و شمشیر خود را چون شعله آتشى بر فرق على فرود آورد، على سپر خود را به جلو برد، شمشیر سپر و کلاه جنگى على را دو نصف کرد و به سر او رسید، سپس على شمشیرى بر گردن او زد، که عمرو افتاد و برخاست، و باز افتاد و برخاست... گرد و غبار فضا را گرفت، و وقتى گردو غبار فرونشست، عمرو را دیدند که کشته شده است! البته پیش از این نیز کمى از شجاعت بىنظیر على نقل کردیم و گفتیم که چطور على وقتى مرد کاملى بود،
سواران پهلوان را بدون کوچکترین زحمت و رنجى، از روى اسب برمىداشت و در هوا بلند مىکرد و محکم به زمین مىکوبید.
و در نهجالبلاغه است که معاویه روزى بیدار شد و متوجه گردید که عبدالله بن زبیر بر کنار بسترش نشسته است. او هم نشست، و عبدالله به شوخى گفت: یا امیرالمومنین! اگر مىخواستم، مىتوانستم تو را بکشم! معاویه گفت: ابوبکر! بعد از ما شجاع شدهاى؟ عبدالله گفت: کیست که شجاعت مرا بتواند انکار کند؟ من در جنگ در برابر علىبن ابیطالب ایستادهام! معاویه گفت: پس لابد على تو و پدرت را با دست چپ خود بهقتل رسانیده و دست راست او هم بیکار مانده و در پى کسى بوده که او را نیز بهقتل برساند!(1)
عبدالله بن زبیر از نیرومندترین قهرمانان و از سرسختترین دشمنان على بود، با این حال جنگ با على را افتخار خود مىداند و براى نمایش شجاعت خود، آن را نقل مىکند.
و همچنین اگر میزان دشمنى معاویه را با على بدانیم و از اصرار عجیب وى بر پنهانداشتن فضائل على آگاه شویم که بهخاطر سلطنت جدید خود هرگونه فضیلت على را کتمان مىکرد و سپس ببینیم که او اینچنین مىگوید، میزان شجاعت على را درک مىکنیم. شجاعتى که معاویه را به این اعتراف مجبور ساخته است.
على با همه نیروى شگرف و شجاعت فوقالعادهاى که داشت، در هیچ موقعیتى به ظلم دست نیالود. همه راویان و تاریخنویسان در این امر متفقالقولند که على تا مجبور نمىگشت وارد کارزار نمىشد. او تا مىتوانست سعى مىکرد که از راههاى مسالمتآمیز اختلافات را با دشمنان خود برطرف سازد و
1) . معاویه مىخواهد به دروغگویى رفیقش اشاره کند و بگوید که هیچکس در میدان جنگ ازچنگ على سالم بهدر نرفته است... م.
از خونریزى و جنگ جلوگیرى بهعمل آورد و همیشه این سخن را به فرزندش حسن تکرار مىکرد: «هرگزکسى را به مبارزه دعوت نکن». و چون گفتار امام از روى صدق بود، خود وى وصیت به فرزندش حسن را همیشه مورد عمل قرار مىداد و از نبرد، جز در صورت اضطرار و ناچارى، پرهیز مىکرد. و از اینجا بود که وقتى که سربازان خوارج، نیروهاى خود را آماده جنگ با او نموده بودند، و یکى از یاران از على خواست که جنگ را شروع کند، چنین پاسخ داد: «تا آنان شروع به جنگ نکنند، من آغاز نمىکنم».
مردانگى، شهامت، ایمان او به نیکى و جوشش انسانیت در روح او، امام را وادار مىساخت که با آنها به مذاکره بپردازد، شاید که قانع
شوند.
و روزى گروهى را موعظه مىکرد و در میان آنها بسیارى از «خوارج» بودند که امام را کافر مىدانستند! موعظه او یکى از خوارج را تحت تأثیر قرار داد و بلاغت و بیان سحرانگیز على او را به بزرگداشت و شگفتى واداشت، ولى او ناگهان فریاد زد: «خداوند او را بکشد، چه کافر فقیه و دانشمندى است». پیروان على خواستند او را بکشند، ولى على فریاد برآورد: او دشنامى داد و جواب او را به زبان باید گفت و یا گناهش را باید بخشید.
همانطور که اشاره شد، رفتار او با سربازان معاویه، در آن هنگامى که مىخواستند او را با تشنگى از پاى درآورند، رفتارى کاملا برعکس بود و با نیکى و نیکوکارى خود بر بدىهاى آنها جواب داد و آنان را از آب منع نکرد و اجازه داد که همانند خود و پیروانش از آن بهرهمند شوند. البته على را با معاویه و لشکریانش داستانهایى است که در اینجا مجالى براى ذکر آنها نیست، ولى همه آنها نشانه عظمت خاص على در پرهیز از ظلم و مبادرت به نیکى است.
از جمله آنها، داستانى است که یکى از زندگینامهنویسان زندگى امام آورده است: در جنگ صفین، مردى از اصحاب معاویه بهنام کریزبن صباح حمیرى بیرون آمد و در میان دو صف بانگ برآورد : کیست که به مبارزه آید؟ مردى از
اصحاب على به مقابله آمد که بهدست کریز کشته شد. سپس کریز مبارز دیگرى طلبید، مرد دیگرى بیرون آمد و کریز او را نیز از پاى درآورد؛ باز مبارز خواست، مرد دیگرى به میدان آمد و به سرنوشت دو رفیق قبلى خود دچار شد؛ براى بار چهارم بانگ برآورد، کسى به میدان نیامد و هرکسى که در صف نخستین بود به صف عقبتر برگشت! على دید که ترس و وحشت در صفوف سربازانش رخنه مىیابد، خود به میدان این مرد آمد و او را به قتل رسانید. سپس با صداى بلند که همه بشنوند، گفت : مردم! اگر شما جنگ را شروع نمىکردید، ما آغاز نمىکردیم! و سپس به جاى خود بازگشت.
و از همین داستانهاست ماجراى جنگ جمل: هنگامى که دشمنانش جمع شدند، مىکوشیدند که بهسوى وى آیند، به یاران خود دستور داد که صفوف خود را آماده سازند، و چون آماده شدند، به آنها فرمود: «تیرى نیفکنید، با نیزه مزنید و شمشیر نکشید مگر اینکه معذور باشید».
او بدینترتیب مىخواست که از جنگ جلوگیرى کند و مسائل را بهطور مسالمتآمیز حل کند تا خونها ریخته نشود و مردم کشته نشوند. ولى این دقیقهاى بیش نبود، مردى از سپاه دشمن تیرى رها کرد و یکى از یاران على بهقتل رسید. على بانگ برآورد: اللّهم اشهد! خداوندا، گواه باش. سپس مرد دیگرى بدینترتیب کشته شد و على گفت: خداوندا،گواه باش! آنگاه عبدالله بن بدیل تیر خورد، برادرش او را به نزد على آورد، و على گفت: خداوندا گواه باش... و سپس جنگ آغاز شد.
خصلت دورى از ظلم، اصلى از اصول روح على و خلقى از اخلاق اوست. و همین خصلت با اندیشه کلى على پیوند ناگسستنى داشت؛ اندیشهاى که بر پایه مردمدوستى، وفاى به عهد و نگهدارى پیمان استوار بود، مگر آنکه مردم خیانتى
در پیمان کنند و بىرحمى پیشه سازند که این روش در منطق امام قابل اغماض نبود...
و از عالىترین نمودارهاى دوستى و نشانههاى وفا آن است که قهرمانى در میدان جنگ بایستد و به دوستان و آشنایان سابق خود که اکنون به جنگ او آمدهاند، به چشم برادرى بنگرد و آنان را به صلح بخواند، و سابقه عهد و پیمان را به یاد آنها بیاورد و بدینترتیب بخواهد که آنها اسلحه را کنار بگذارند و مشکلات امور را به نحوى که به صلح و صفا نزدیکتر است رفع نمایند. او با دشمنى نمىجنگد که با او سابقه دوستى دارد، مگر آنکه این سابقه را به یاد او آورد و دوران برادرى و صفا را گوشزد کند، و شاید در دوستى قدیمى چیزى باشد که وجدان این دشمن را بیدار سازد و او را از دشمنى و ستیز مانع گردد. اگر این جوشش بزرگ وفا و مهر از دل على سرچشمه نمىگرفت على صداقت را بر عداوت ترجیح نمىداد.
از نشانههاى قطعى عظمت خوى وفا در على، که قلبش آکنده از آن بود و امواج مودت را در درونش به حرکت درمىآورد، رفتار او با دشمنانش: زبیربن عوام و طلحة بن عبیدالله بود که هردو یاران على رااز او جدا کرده و به دشمنانش ملحق کرده و همه آنها را براى جنگ با على آماده ساخته بودند و در رأس آنها هم عایشه قرار داشت.
از همینگونه شواهد است آنچه که تاریخنگاران قابل اعتماد اعم از دوست و دشمن، نقل کردهاند. آنها مىگویند: زبیر و طلحه وقتى که در جنگ بر ضد على اصرار ورزیده و بیعت او را نپذیرفتند و جنگ معروف «جمل» را برپا کردند، على با سر برهنه وبدون آنکه لباس جنگى بپوشد یا اسلحهاى همراه داشته باشد، بهسوى آنها آمد تا نشان دهد که از ته دل خواستار صلح است. او ندا درداد: اى زبیر! بهسوى من بیا! زبیر بهسوى او آمد در حالىکه غرق در سلاح بود... و صداى عایشه شنیده شد که فریاد مىزد: واى از جنگ! زیرا او تردیدى نداشت
که زبیر در رویارویى با على کشته خواهد شد، چون بهخوبى مىدانست که على، هر جنگاورى را، هرچند که نیرومند و کارآزموده در جنگ باشد، از پاى درمىآورد.
اما عایشه و اطرافیانش وقتى که دیدند علىبن ابیطالب دست در گردن زبیر انداخت و او را در آغوش کشید، از شدت تعجب مبهوت شدند!
على مدتى طولانى زبیر را در آغوش داشت، زیرا رشته دوستى همچنان در قلب بزرگ او ناگسیخته بود!
آنگاه على با همان نرمش دوستى قدیمى از زبیر پرسید: واى بر تو اى زبیر! چرا قیام کردهاى؟ گفت: بهخاطر خون عثمان!..
على گفت: خداوند بکشد هرکدام از ما را که بیشتر در خون عثمان شرکت داشت! و سپس همچنان پیمانها و دوستىها و روزگار برادرىهاى گذشته را به یاد او مىآورد! و چه بسیار که على در اینماجرا گریه کرد! ولى زبیر به جنگ با امام ادامه داد تا کشته شد. و مرگ او براى على که دوستىها را درنظر مىگرفت، دردناک بود. و بهخاطر همین وفادارى نسبت به خلفاى سهگانه پیش از خود على سهتن از فرزندان خود را هم نام آنها نمود و آنها را ابوبکر، عمر و عثمان نامید.(1)
گذشته از اینکه از هیچگونه کمک فکرى و عملى درباره خود آنها دریغ نورزید. و واکنش امام در قبال کشتهشدن طلحه در تاریخ هرگز نظیر ندارد
1) . على در راه مصالح عالیه اسلام و به خاطر بزرگداشت هدفهاى مقدس و آسمانى قرآن،نهفقط سالهاى متمادى از حق ضایعشده خود صرفنظر کرد، بلکه با کسانى که حق او راپایمال کرده بودند، بهخاطر اسلام همکارى نمود.او در این راه تا آنجا پیش رفت که نام فرزندان خود را نیز از نام آنها گرفت تا وحدتاسلامى را در قبال دشمنان دین، حفظ کرده باشد...و اى کاش ما نیز در عصر خود، و در مبارزاتى که بهخاطر بسط عدالت اجتماعى و نشراصول اسلامى در پیش داریم، هدف را فداى مصالح زودگذر و شخصیتها نمىساختیم!...پیروان مکتب على باید براى پیروزى نهایى از راهى بروند که راهبرشان از آن راه رفت. درغیر اینصورت و با ایجاد نفاق و اختلاف و دامنزدن به آتش بدبینى و سوءظن، انتظارپیروزى احمقانه است!... م.
زیرا هیچ دشمنى در مرگ دشمن خود، واکنشى به آن نحو نشان نداده است: على در آن ساعتى که بر سر کشته طلحه آمد، سخت اندوهناک و محزون بود و بهشدت گریست و در واقع با یادآورى خاطرات دوران گذشته، اشکى فراوان از چشمان او جارى شد و قلب او را آتش زد. على به کشته طلحه مىنگریست و مىگفت: اى ابومحمد! بر من سخت گران است که تو را در زیر ستارگان آسمان کشته ببینم، و اىکاش خداوند بیستسال قبل از این روز،جان مرا گرفته بود!ولى دوستان او حق دوستى از یاد بردند زیرا آنها انتظار داشتند که على وجدان خود را فراموش کند و دست آنان را در غارت ثروت و نیکىهاى زمین باز و آزاد بگذارد و مردم دیگر محروم بمانند!
و على مىگفت :
«بهخدا سوگند، اگر هفت اقلیم را با هرچه زیر آسمانهایشان هست به من بدهند که در حق مورچهاى بر خدا عصیان ورزم و پوست جوى را از او بگیرم، هرگز نخواهم کرد و به راستى که دنیاى شما در نزد من کوچکتر و پستتر از برگى است که در دهان ملخى باشد».
على در این میدان چنان نبود که نخست بگوید و سپس عمل کند، بلکه این گفتار، ناشى از عمل و احساس وى بود. على مهربانترین دوست مردم بود. هرگز آزارى به فردى نرساند و همواره در راه مصلحت آنان از خودگذشتگى فراوان داشت. چون وجدان او به ضرورت این جانبازى و ازخودگذشتگى ایمان داشت. و مگر زندگى او سراسر جنگ و مبارزه در راه ستمدیدگان و بیچارگان و بهخاطر پیروزى دائمى ملت نبود؟و بر ضد کسانى که بهخاطر افتخارات خانوادگى!، مىخواستند از ملت بهمثابه وسیله تولید براى خود استفاده کنند؟ و مگر او شمشیر آخته بر بالاى گردنهاى افراشته قریشىهایى نبود که مىخواستند خلافت و حکومت را براى سلطنت، و فرمانروایى و اندوختن ثروت و جاه بهدست آورند؟ و آیا او خلافت و زندگى مادى را بهخاطر عدم
سازش با مردم دنیاپرست، که مىخواستند برادران ناتوان و بیچاره و ستمدیده خود را به بردگى بکشانند، از دست نداد؟
على بهترین محافظ منافع مردم بود، تا جایى که به درخواست برادرش که سهمى از بیتالمال مىخواست، جواب رد داد و او به معاویه روى آورد. ولى على به رغم این حرکت باز هم مصالح مردم را ترجیح داد و از خواست عقیل گذشت.
آیا على پدر دلسوزى براى ملت خود نبود که همیشه کارمندان و فرمانداران خود را به نرمش و مدارا با مردم و قطعنمودن دستهاى استثمارگران صاحب نفوذ و قدرت، راهنمایى مىکرد و در این امر تا آنجا پیش مىرفت که در صورت تخلف به مجازات سخت تهدیدشان مىنمود؟
آیا على همان کسى نیست که همواره بر گوش فرماندارانش این سفارشها را تکرار مىکرد :
«داد مردم را از خود نیز بستانید و در رفع نیازمندىهاى آنان شکیبا باشید که آنها پشتوانه میهن و تودهاند. کسى را از حاجتش بازندارید و از خواستش جلوگیرى نکنید! براى دریافت مالیات لباس زمستانى و تابستانى مردم را نفروشید و چهارپایى را که با آن بهکار مشغولند از دستشان نگیرید و بر احدى بهخاطر یک درهم تازیانه مزنید»!
آیا على نویسنده آن عهدنامه پرارج به مالک اشتر نخعى، فرماندار او در مصر و اطراف آن نیست که در آن مىگوید: «بر مردم مانند حیوان درنده مباش که خوردن آنها را غنیمت بشمارى! زیرا مردم بر دو دستهاند: یا برادر دینى تو هستند و یا انسانى مانند تو! بر آنان از گذشت و اغماض چنان روا بدار که دوست دارى خداوند آنچنان از تو درگذرد و اغماض کند. و از هیچ بخششى پشیمان مباش و بر مجازاتى شادمانى مکن». او سپس مىفرماید: «و از احتکار جلوگیرى کن» و همین سختگیرى در جلوگیرى از احتکار، یکى از عوامل اصلى اختلاف وى با
معاویه و یارانش بود، زیرا اینها حکومت، ثروت و غنیمتها را براى خود مىخواستند و على همه آنها را براى همه مردم مىخواست.
على در مدارا با مردم و پذیرش عذر آنان در آنچه مىکنند تا آنجا پیش رفته بود که مردم بصره با او جنگیدند و بر رخ او و فرزندانش شمشیر کشیدند و لعن کردند و دشنام دادند، ولى هنگامى که على بر آنان پیروز شد، شمشیر را کنار نهاد و به آنان امان داد. و از همین باب بود که درباره قاتل گناهکار خود «ابن ملجم» هم سفارش مىکرد.
و در وصیت او به حسن و حسین آمده است: «حق بگویید، دشمن ظالم و یاور مظلوم باشید». به آنها سفارش کرد که دشمن ستمگر باشند ولو آنکه از نزدیکانشان باشد و یاور ستمدیده باشند، اگرچه در دورافتادهترین نقاط زمین باشد. و على پیوسته در نابودى و سرکوبى ستمکاران و رفع ستم از بیچارگان مىکوشید. آرى با قلب و زبان، با شمشیر و خون خود در این راه کوشش مىکرد و حتى اگر به قیمت جانش هم تمام مىشد، حاضر به سازش و نرمش نبود.
و هیچ جاى شگفت نیست که على دادگرترین مردم باشد، بلکه اگر چنین نبود جاى تعجب بود!
داستان على در موضوع عدالت، از یادگارهاى پرارزشى است که مقام انسانیت و روح انسانى را شرف مىبخشد. از همین نمونههاست آنچه گفتیم: على با برادر خود عقیل که مىخواست اندک تصرفى درمال مردم بکند، مخالفت کرد، زیرا که بیچارگان نیازمندترى وجود داشتند و این مال، سهم آنها بود. برادرش او را تهدید کرد که به معاویه خواهد پیوست! ولى این تهدید کوچکترین تأثیرى در
على نداشت... و عقیل بهسوى معاویه شتافت در حالى که مىگفت: «معاویه براى دنیاى من بهتر است»!
البته معاویه نیز همفکر عقیل بود، زیرا بیتالمال از نظر معاویه، و در دست معاویه وسیلهاى براى تحکیم پایههاى قدرت و پیشبرد هدفها بود، و او مىخواست که افتخارات گذشته بنىامیه را تجدید کند!
امام در موقع محاکمه یا اجراى عدالت، بین خود و توده مردم فرقى نمىگذاشت، بلکه براى آرامش روح خویش، در صورت لزوم در محاکمه شرکت مىکرد. به همین سبب، على وقتى که زره خود را در نزد یک مرد عادى مسیحى پیدا کرد، او را به پیش یکى از قضات بنام شُریح برد تا موضوع را در آنجا حل کنند. هنگامى که هردو در برابر قاضى قرار گرفتند، على گفت: این زره من است و من آن را نه فروختهام و نه به کسى بخشیدهام! قاضى از مرد مسیحى پرسید که درباره ادعاى پیشواى مسلمانان چه مىگویى؟ عرب مسیحى گفت : این زره از آن من است و البته من امیرمؤمنان را دروغگو نمىدانم! قاضى به سوى على برگشت و پرسید: شما گواه و دلیلى دارید که این زره مال شماست؟ على خندید و گفت: شریح راست مىگوید، من گواهى ندارم و شریح حکم داد که زره مال مرد مسیحى است.
مرد مسیحى آن را گرفت و به راه افتاد و امیرالمؤمنین به او مىنگریست، ولى آن مرد چندقدمى بیشتر نرفته بود که برگشت وگفت: من شهادت مىدهم که این گونه داورى از داورىهاى پیامبران است. پیشواى مسلمانان مرا به نزد قاضى مىآورد و قاضى بر ضد او حکم مىکند! و سپس گفت: بهخدا زره از آن توست، و من در ادعاى خود باطل بودم. پس از آن این مرد از باوفاترین سربازان و بهترین یاران على شد و در ماجراى نهروان برضد خوارج در کنار على ایستاد.
«على بن ابو رافع» مىگوید: من متصدى بیتالمال حکومت علىبن ابیطالب و کاتب او بودم. در بیتالمال او گردنبند مرواریدى بود که از بصره بهدست
آمده بود. دختر علىبن ابیطالب روزى کسى را به نزد من فرستاد و گفت به من خبر رسیده که در بیتالمال امیرالمؤمنین گردنبند مرواریدى وجود دارد که در دست تواست، من دوست دارم که آن را بهعنوان عاریه به من امانت بدهى که در روز عید قربان آن را زینت خود سازم. من به شرط آن که تعهد کند آن را ظرف سه روز بازگرداند و به آن آسیبى نرساند، آن را برایش فرستادم.
على گردنبند را در گردن دخترش دید و آن را شناخت و از او پرسید: این گردنبند از کجا بهدست تو رسیده است؟ گفت: من آن را از ابورافع متصدى بیتالمال امیرالمؤمنین به امانت گرفتهام که در روز عید آن را زینت خود سازم و پس از سه روز بازپس بدهم. امیرالمؤمنین مرا احضار کرد، به نزد وى رفتم، فرمود: ابورافع! به مسلمانان خیانت مىورزى؟ گفتم: به خدا پناه مىبرم که به مسلمانان خیانتى بکنم! فرمود: گردنبندى که در بیتالمال مسلمانان است، چگونه بدون اجازه من و رضایت مردم، به دختر من امانت دادهاى؟ گفتم: یا امیرالمؤمنین! او دختر شماست و از من خواست آن را به او امانت بدهم و من آن را بهعنوان امانت تضمین شده به او دادم که بهطور سالم به جاى خود برگرداند. فرمود: همین امروز آن را پس بگیر و هرگز این قبیل کارها را تکرار مکن که تو را مجازات مىکنم.
مطلب به گوش دخترش رسید، به او گفت: امیرالمؤمنین! من دختر شما و پارهتن شما هستم. چه کسى از من سزاوارتر است که از این گردنبند استفاده کند؟ به دخترش فرمود: دخترم! از جاده حق دور مشو، آیا همه زنان مهاجرین و انصار در روز عید، با چنین زیورى آرایش مىکنند؟... من آن را از دختر امام گرفتم و به جاى خود گذاشتم.
حتى در سادهترین و کوچکترین کارها نیز عدالت در روح على جریان داشت. او اگر با یکى دیگر از مردم در انتخاب کالایى از کالاهاى دنیا، حق مساوى داشت، ترجیح مىداد که این انتخاب را بهعهده رفیق خود بگذارد تا او
خیال نکند که بهره بهتر از آن بزرگان بوده و کوچکتر در آن حقى ندارد. بههمین جهت روزى که بههمراهى غلامش به نزد «ابونوار» رفت و از ابونوار دو پیراهن خرید، به غلام خود گفت: هرکدام را که مىپسندى انتخاب کن. نخست غلام یکى را برداشت و سپس على آن دیگرى را اختیار کرد.
سفارشهاى امام و نامههاى وى به فرمانداران، شاید همیشه بهدور محور واحدى مىچرخید و آن: عدالت بود. و مردم به همین دلیل علیه او متحد شدند. زیرا على منافع نزدیکان خویش را نیز به خاطر حفظ عدالت نادیده مىگرفت. با زورمندان سازش نداشت و تنها حق را مىدید.
عثمان بن عفان هنگامى که مقام فرمانروایى مسلمانان را بهدست گرفت، دست نزدیکان و اطرافیان و یاران خود را در کسب جاه وثروت باز گذاشت و در این زمینه تابع افکار بداندیشان گردید و مروان از همه بیشتر در او تأثیر داشت. عثمان بدینترتیب با وصیتى که ابوبکر به جانشین خود، عمربن خطاب کرده بود، مخالفت ورزید، زیرا او گفته بود: «از آن گروه مردمى که خود را اصحاب پیامبر خدا مىنامند ولى شکمشان باد کرده و چشمشان به مال دنیا دوخته شده و هریک از آنان فقط خود را دوست مىدارد برحذر باش!»
و على از این مردمى که شکمشان باد کرده بود! بهشدت متنفر بود، و چون به خلافت رسید، تصمیم گرفت که عدالت را در میان آنها اجرا کند. گروهى را از مقام خود عزل کرد و عدهاى را از قدرت و احتکار دور ساخت و با هرکسى که در خیال داشت رسالت اسلام را از مجارى طبیعى و عادلانه خود منحرف ساخته و آن را به حکومت موروثى در خاندان خود تبدیل کند و مال و مقام و قدرت را ویژه خاندان خود سازد، بشدت جنگید و چهبسیار چنین سخنان پرارجى که به ایشان گفت: «من مىدانم که شما را چه چیز اصلاح! مىکند، اما من با انجام خواسته شما خود را تباه نخواهم کرد».
ماجراى اینها با على آنچنان شد که مىدانید. تا آنکه ستمکاران حکومتگر شکست خوردند، اگرچه به ظاهر با مکر و فریب پیروز شدند، ولى در هر صورت عدالت در قلب على و پیروانش پیروز گردید، با آنکه هم به على و هم پیروانش!، ستمها رفت.
و هنگامى که على از ضربت ناجوانمردانه شمشیر ابنملجم به شهادت رسید، «ام هیثم» نخعى در قصیده سوزناکى، بر مرگش گریست. و این بیت از قصیده اوست که بهخوبى بازگوى نظر مردم درباره على و آشنایى آنان با عدالت انسانى او است :یقیم الحق لا یرتاب فیه و یعدل فىالعدا والأقربینا
حق را بدون هیچ تردیدى برپا مىدارد. و در بین دشمنان و نزدیکان به عدالت رفتار مىکند.
و على خود گفته بود: با دوست و دشمن به عدالت رفتار کنید!
صراحت خصلتى در نزد مردان بزرگ است. و این خصلت در نزد على بود، زیرا که با خصلتهاى دیگر على، در سرچشمه پیوند دارد. و درواقع صراحت، راستى، اخلاص، مردانگى و صفاتى از این قبیل، همه با هم برادرند. و این از صراحت على بود که چیزى را که در دل یا در نظر داشت، پنهان نمىساخت و آنچه را که نمىخواست به زبان نمىآورد. او در رفتار با دشمنان تجاوزکارش با مکر و حیله آشنایى نداشت، در صورتى که از همه کس بهتر مىدانست که نیرنگ و فریب، تنها راه رهایى از توطئههاى آنان است. از بحث سابق ما درباره صدق و اخلاص امام، مىتوان به صراحت مطلق او، که از مزایاى صدق و اخلاص است، بهخوبى پى برد. و البته این یکى از برترىها و مزیتهاى بىشمار امام بود...
از اصول اخلاقى امام، تکیه او به سادگى در هر موردى بود. او از تکلف بیزار و منزجر بود و بلکه گاهى این امر ملاک قضاوت از نظر وى بود و مىگفت: «بدترین برادران کسى است که باید بهخاطر او به تکلف پرداخت» و باز مىگفت: «اگر مؤمنى برادر خود را به خجلت اندازد، از او جدا شده است»! و مراد از خجلت، احترام دوست تا حد تکلف و تشریفات بیجا است.
على در فکرى که اظهار مىکرد، یا پند و اندرزى که مىداد یا در مالى که مىبخشید و یا از بخشش آن جلوگیرى مىکرد، خودنمایى و تظاهر نداشت. این خصلت چنان با طبیعت على آمیخته و همراه بود که صاحبغرضان نتوانستند او را به مکر و حیله وادارند و چاپلوسان تملقگوى از اینکه نظر او را بهسوى خود متوجه سازند، مأیوس و ناامید شدند و از اینجا بود که به على نسبت سنگدلى و بىرحمى، خشونت و تکبر بر مردم مىدادند!
ولى امام نه بهطور عمد و نه بهنحو ساختگى، سنگدل و بىرحم و متکبر نبود، بلکه هرچه از او سرمىزد ناشى از طبیعت و سرشت او بود، بدون آنکه کوچکترین تصنع، تکلف و ریا و خودنمایى در کار باشد. ولى چون اکثریت آنهایى که دور او را گرفته بودند، غرضآلود و سودجو بودند و على به آنها بدگمان شد، به خود تکلف راه نداد که این بدگمانى را پنهان بدارد، و از اینجا بود که آنان على را متهم مىساختند که سنگدل و متکبر است!
درستى درک، و احساس و اظهار آن، نه تکبر و خودخواهى و نه خشونت و سنگدلى است، بلکه على بهشدت تکبر و خودپسندى را تقبیح مىکرد و چه بسیار بود که او فرزندان و یاران و فرمانداران خود را از تکبر و خودپسندى نهى مىکرد و از سخنان او در نصیحت آنان است: «هرگز خودپسند مباش» و «بدان که خودپسندى به هیچ روى شایسته نیست و آفت خردها و اندیشههاست».
على تکلّف را حتى در نزد ثناگویان هم تقبیح مىنمود. گاهى یکى از آنان در مدح و تعریف او راه افراط را مىپیمود و على او را از ادامه سخن بازمىداشت و مىگفت: «من کمتر از آن هستم که تو مىگویى» و گاهى مطلب برعکس مىشد و گوینده، او را متهم مىداشت و على بدون تکلف، آنچه را که از باطن و نیت او مىدانست، پنهان نمىکرد و مىگفت: «بالاتر از آنم که در دل دارى»! على تکلف دوستانش را در دوستى غلوآمیز، و تکلف دشمنانش را در دشمنى افراطآمیز، دوست نمىداشت و مىگفت: «دو گروه در باره من به هلاکت افتادند، دوستانى که راه اغراق مىپیمایند و دشمنانى که راه افراط مىروند». و این براى آنکه در هر افراطى نشانههاى تکلف پیداست! او نه تکبر مىورزد و نه تواضع مىکند، زیرا در هر دو، تکلف وجود دارد، بلکه او خود را آنچنان که هست نشان مىدهد... او صریح بود بسان صراحت حق و صراحت طبیعت!
آیا شما در بین مردم کسى را دیدهاید که روش ساده و زیبایى چون على داشته باشد؟ على را دیدند که مقدارى خرما خریده، و در چادرشبى پیچیده و خود آن را مىبرد. بعضى از آنهایى که او را دیدند، گفتند: اجازه بدهید براى شما بیاوریم. على با کمال سادگى گفت: «عیالوار، خود به بردن آن سزاوار است»!
از اشتباهات رایج آن است که تواضع عمدى را فضیلتى از فضائل انسانى بشماریم، بلکه آن نوعى از تکلف بیجا و نامربوط است و على هیچوقت به این معنى فروتن نبود. ولى او متکبر هم نبود، بلکه او آنطور که بود خود را نشان مىداد، بدون آنکه به یکى از این دو فکر کند، زیرا هیچکدام از آنها از صفات این بزرگمرد نبود. اما اینکه گروهى او را متکبر و گروهى متواضع مىدیدند، اشتباه از کسانى بود که به او مىنگریستند و حالت على را از جانب خود تفسیر مىنمودند و على از هر دوى این صفات مبرّاست.
مؤلف کتاب عبقریة الامام مىنویسد: «على با سر برهنه بهسوى دشمنان جنگجوى خود مىآمد در حالى که آنان غرق در اسلحه و آهن بودند. در
اینصورت آیا جاى شگفتى است که او با دلى باز و پاک و بىنیرنگ بهسوى آنها بیاید و آنها غرق در مکر و حیله باشند؟»
اما خشونت! هرگز در اخلاق امام وجود نداشت، بلکه او سرتاپا گذشت و صفا، صراحت و سادگى بود.
از امتیازات اخلاق على، پاکدلى او بود. او کینه از مخلوقى به دل نداشت و هیچگونه دشمنى را، حتى نسبت به سختترین دشمنانش که همیشه از روى حسادت و بددلى بر او کینه مىورزیدند، نمىشناخت. او فرزندان و نزدیکان خود را، پیش از مرگ خود، از کشتن نزدیکان قاتلش -- ابن ملجم -- نهى نمود و بر کشتهشدن طلحه -- که سر على را مىخواست -- گریه کرد و با شور و سوز صادقانه و دوستانهاى در مرگ او ناله کرد و رثا گفت. به اصحاب خود توصیه کرد که با خوارج پس از وى جنگ نکنند، در صورتى که آنها با على جنگیدند و قاتل او نیز یکى از آنان بود و همین خوارج به همان مقدار به او و یارانش آزار و اذیت کردند که معاویه و عمروبن عاص و یارانشان بر او و اصحابش آزار رسانیدند. و این توصیه شاید براى آن بود که على احساس مىکرد که خوارج در عین اشتباه و گمراهى، طالب حقاند.
از همه اینها گذشته، در سراسر تاریخ زندگى على و اخبار مربوط به آن، چیزى که حاکى از خصلت کینهورزى او نسبت به دشمنانش باشد، وجود ندارد. على حتى نسبت به خود معاویه هم کینهاى در دل نداشت. او در دل خود بر حق و در زبانش بر صراحت و در دست خود بر شمشیرش، تکیه کرده بود.
کینه توزى از طبیعت مردانگى نیست و تن به ظلمندادن و از ستم به دیگران آشفتهشدن از خصلتهاى مردانگى است. ولى این طبیعت زیباى على -- که حتى اجازه نمىداد کینه توزى نسبت به دشمنانش و آنهایى که مرگ او را
مىخواستند، بهوجود آید-- در میان گروهى از کینه جویان بددل و افراطى، گرفتار شده بود. سخنان پرارج على همیشه حاکى از اندوه جانکاهى است... اندوه و غم از آنکه او چنان پاکى و مهر دارد و دیگران آنچنان مکر و نیرنگى دارند.
از اخلاق خاص على، کرم و بخشش بىپایان او بود. ولى بخششى که در اصول و هدف پاک و سالم بود نه مانند بخشش فرمانداران و زورمندانى که از مال و کوشش مردم «بخشش مىفرمایند»! اینان وقتى که چنین بخششى مىکنند فقط به خویشان و نزدیکان و یا هوادارانشان مىبخشند که در راه حکومت و سلطنت آنها شمشیر مىزنند و اگر گامى بالاتر نهند، براى آن بخشش مىکنند که گفته شود آنها اهل کرم و بخشش هستند! تا مورد توجه عامه مردم قرار گیرند و اختلاسها و دزدىها و ستمها و ضعف اداره امور و غیره را بدینترتیب پردهپوشى کنند.
این شکل از اشکال بخشش در واقع فرقى با رشوه ندارد-- و اکثریت کسانى که در تاریخ ما و تاریخ دیگران به کرم و بخشش مشهورند، با این نوع بخشش سروکار داشتند-- علىبن ابیطالب در سراسر زندگى خود یکبار هم بدان دست نیالود و آن را نشناخت. کرم و بخشش على، بنیان همه جوانمردىهاى اوست. و با جان و دل او بههم آمیخته است. او دختر خود را از اینکه گردنبندى را از بیتالمال به امانت گرفته توبیخ مىکند؛ برادر خود عقیل را که مختصرى از مال عمومى مردم را بیجا خواسته بود، از خود مىرنجاند؛ او رشوهخوار و هوادار مال بىکوشش و بدون حق را، از خود طرد مىکند. با این حال، چنانکه در روایات صحیح آمده است، او با دست خود نخلهاى گروهى از یهودیان را در مدینه سیراب مىکند، تا آنجا که دست او تاول مىزند و زخم
مىشود و آنگاه مزدى را که مىگیرد به بیچارگان و درماندگان مىبخشد و یا با آن بردگانى را مىخرد و بلافاصله آزاد مىسازد.
«شعبى» از زبان کسانى که على را خوب مىشناختند روایت مىکند که او بخشندهترین مردم بود که از مال خود، براى مردم مىبخشید و اگر گواهى دشمن در بعضى موارد صحیحترین شهادتها باشد، باید فهمید که بخشش و کرم على تا چه پایه بوده که معاویةبن ابوسفیان هم به آن شهادت داده، در حالیکه او همیشه مىکوشید که از على عیبجویى کند و از او انتقاد نماید.
معاویه مىگوید: «اگر على خانهاى پر از طلاى ناب و خانهاى پر از علوفه داشته باشد، طلا را پیش از علوفه مىبخشد!»
مکمّل این صفات زیبا و این برترىهاى مردانه علوى و این عظمت ادبى -- که بحث آن خواهد آمد-- این است که همه صفات توأم با اعتماد به نفسى باشد که على بدان شناخته شده بود؟ بلکه اصولا اعتماد به نفس چیزى است که بالضرورة ملازم این خصلتهاست. اما کارى را که انجام مىداد بهدرستى آن و صراحت حق در آن اطمینان داشت. به میدان مبارزه قهرمان جزیرةالعرب، «عمروبن عبدود» آمدن و اقدام به این کار در حالى که پیامبر و یارانش او را از این کار و عاقبت ناگوار آن! برحذر مىداشتند، گواه صادقى است بر اعتماد به شجاعتى که قلب و روح على آکنده از آن بود.
و به تنهایى به نماز رفتن على و عدم قبول همراهى محافظانى که او را از خطر دشمنان بىشمارى که اطرافش را گرفته بودند محافظت کنند، شاهد دیگرى از اعتماد به حق و حقیقتى است که تاروپود وجود او را فرا گرفته بود. و اصولا: آیا زندگى وى، سلسلهاى از کردارها و گفتارهایى نیست که بهخوبى نشان مىدهند که این مرد بزرگ به راستى و درستىِ آنچه انجام مىداد اطمینان کامل
داشت و در این اطمینان استوار بود؟ زیرا که گفتار و کردار على ناشى از عقلى کامل و اخلاقى بزرگ بود.
و در سایه این اعتماد و اطمینان ریشهدارى که در جان خود حس مىکرد و از جوشش ایمان وى به عدالت خویش، در میان اختلاف و تضاد افکار مردم دربارهاش، هرگز در راه و روش خود تغییرى نمىدهد و مىگوید: «اگر با شمشیرم به بینى مرد باایمان بزنم که مرا دشمن بدارد، هرگز چنین نخواهد کرد. و اگر همه دنیا را به منافق بدهم که مرا دوست بدارد، دوستم نخواهد داشت»!و در همین زمینه است که مىگوید: «بهخدا سوگند اگر من به تنهایى به میدان دشمن بروم و آنها روى زمین را پر کرده باشند، هرگز ترس و وحشتى نخواهم داشت».
و از همین اعتماد و اطمینان پرارج است که او، هنگامى که شنید گروهى از مردم مدینه به معاویه پیوستهاند، به نماینده خود در مدینه «سهل بن حنیف انصارى» نوشت: «اما بعد... شنیدهایم که گروهى از مردمان تو، بهسوى معاویه روى آورده و به او پیوستهاند، هرگز از اینکه آنان را از دست دادهاى و از کمک آنها بازماندهاى، غمگین و ناراحت مباش! به خدا که آنان از ظلم و ستم نگریخته و به عدل و داد نپیوستهاند»!
*کمارزشترین مردم، بىدانشترین آنها است.
امام على
*على! هر مشکلى که تو در آن داورى نکنى، مبارک و فرخنده مباد!
عمربن خطاب
علىبن ابیطالب در عقل و اندیشه، یگانه و بىهمتاست و به همین جهت او محور فکرى اسلام و جامع و سرچشمه علوم عربى است، بهطورى که در میان اعراب هیچ دانشى نیست مگر آنکه على آن را پایهگذارى کرده و یا در پیدایش آن سهیم و شریک بوده است.
درباره بلاغت و همچنین عظمت او در مسائل اجتماعى در آینده به تفصیل سخن خواهیم گفت. ولى در این فصل از علوم عربى وى و همچنین از ادراکات او در فقه و قضاوت، بهطور اجمال بحث خواهیم کرد؛ به اضافه مطالبى که درباره حکمت و فلسفه على، به تناسب موضوع خواهد آمد. و ما اگر گفتار خود را در میدان علوم و فرهنگ على کوتاه مىکنیم، براى آن است که در این باره زیاد گفتگو کردهاند و نویسندگان و محققان بهطور تفصیل، به تجزیه و تحلیل آن پرداختهاند.
هدف نهایى ما در این کتاب آن است که از آنجا که دیگران به تفصیل پرداختهاند بهطور اختصار بگذریم و در آنجا که به اجمال اکتفا کرده و یا اصولا مطرح نساختهاند، بهشرح و بسط بپردازیم. و نخست از قرآن و حدیث آغاز سخن مىکنیم و سپس در باره علوم دیگرصحبت مىنماییم تا بهخوبى درک کنیم که گفتار پیامبر، در تعریف على، تا چه حد مطابق با واقع بود، آنجا که گفت: «من شهر دانشم و على در آن است».
علىبن ابیطالب، به سرپرستى پسرعمویش، پیامبر، پرورش یافت و سپس شاگرد وى شد و اخلاق و روش او را درباره زندگى و خلق، فرا گرفت و به
ارث برد و این میراث در قلب و عقل او، بهطور یکسان نفوذ یافت. در بررسى قرآن با بینش و نظر حکیمانهاى -- که مغز اشیاء را جستجو مىکند تا حقایق آنها را بهدست آورد-- دقت نمود و در زمان طولانى خلافت ابوبکر و عمر و عثمان، فرصت یافت که به این بررسى عمیق و کامل بپردازد و ظاهر و باطن قرآن را بخوبى بداند و درک کند و زبان و قلب او، بهوسیله آن استوار گردد و با آن به هم آمیزد.
علم او نسبت به حدیث چیزى نیست که بر آن غبار شک بنشیند. و هیچ جاى تعجب هم نیست، زیرا که امام، بیشتر از هر صحابى و مجاهد دیگرى با پیامبر در تماس بود و از او علاوه بر چیزهایى که همه شنیدند، مطالب دیگرى نیز شنید. مىگویند على هیچ حدیثى را روایت و نقل نکرد، مگر آنکه خود از پیامبر شنیده بود و او اطمینان داشت که از احادیث پیامبر، کلمهاى هم از قلب و گوش او فوت نشده است. و به على گفتند: «چه شده که از همه اصحاب پیامبر بیشتر حدیث دارى؟» در جواب گفت: «براى اینکه اگر من از پیامبر سؤال مىنمودم به من پاسخ مىداد و اگر سکوت مىکردم، پیامبر خود شروع مىکرد و به من حدیث مىگفت».
دیگر نیز چنین بود و بسیار نادر مىتوان یافت که در مسائل شرعى و دینى، دلیل و برهانى بهتر از دلیل و برهان او وجود داشته باشد.
دانش على در فقه اسلامى، منحصر به نصوص و احکام فقهى نبود، بلکه در علوم مقدماتى فقه نیز، از قبیل حساب، بر دیگران تفوق و برترى داشت. و اگر ابوحنیفه را در قرون پس از على «امام اعظم» فقه مىدانند، باید توجه داشت که او شاگرد على بود، زیرا او نزد جعفربن محمد درس خوانده و جعفربن محمد از پدرش بهره برده بود... و سلسله به علىبن ابیطالب منتهى مىگردد.
مالک بن انس نیز با چند واسطه شاگرد على بود، زیرا او از ربیعه و ربیعه از عکرمه و عکرمه از عبداللهبن عباس و عبداللهبن عباس از على فیض برده بود. به ابنعباس که استاد همه اینها بود گفته شد : «نسبت علم تو با پسرعمویت -- على -- چگونه است؟» در جواب گفت: «مانند قطره بارانى در برابر اقیانوس».
و از طرف دیگر، على به جهت صفاى وجدان و پاکى درون قادر بود علم و آگاهى خود را در قضاوت، به بهترین روشى، اجرا کند و در حکم و داورى، عدالت را بر پایهاى از عقل و وجدان -- هردو-- استوار سازد. و از عمربن خطاب نقل شده که به على گفت: «اى ابوالحسن، خداوند مبارک نگرداند هر
مشکلى را که تو در آن حکم و داورى نکنى» و: «اگر على نبود، عمر هلاک مىشد» و: «هنگامى که على در مسجد حاضر باشد، هیچکس فتوى ندهد»!(1)
ما درباره عظمت على در قضاوت، و زوایاى تاریکى که او در قضاوت روشن نموده است --آنجا که بین على و اصول وى و رجال انقلاب کبیر فرانسه و مبادى آنها مقایسه خواهیم نمود-- بهطور مفصل بحث خواهیم کرد.
از آنجا که علىبن ابیطالب از آن کسانى بود که در امور به ظواهر اکتفا نمىکنند و همیشه مىخواهند که در هر مسئلهاى به مغز و باطن آن پى ببرند، در قرآن و موضوع آن که دین بود، بهدقت پرداخت؛ آنچنان که متفکران جهان در کارها به دقت و تأمل مىپردازند. و از همینجا بود که على مسئله دین و مذهب را یک موضوع قابل دقت و تفکر و تعمق مىدانست و هرگز هم شخصیتى بزرگ مانند على، از دین و مذهب فقط بهظاهر آن و به اجراى احکام و اقامه حدود و برپاداشتن مراسم عبادت، اکتفا نمىکند. در صورتى که اکثریت مردم، بهظاهر دین و نتایج مادى آن در معامله و قضاوت مىنگرند، على در کنار دانش ظاهر احکام دین، آن را بهمثابه یک موضوع فکرى محض و قابل تحقیق و بررسى و دقت عمیق، مورد مطالعه و تفقه قرار مىدهد و از تفکر و بررسى خود دست برنمى دارد مگر آن هنگام که اطمینان مىیابد که این دین، برپایه اساسى محکم و بنیادى متحد در اصول و حقایق، استوار است...
و از همینجا، علم کلام یا فلسفه دین اسلام، پیدا شد و روى همین اصل، على نخستین دانشمند کلامى و بلکه پدر علم کلام است، براى آنکه دانشمندان نخستین این علم، از سرچشمه علىبن ابیطالب سیراب شدهاند و اصول و مبادى این علم از راه على به آنان رسیده است، و دانشمندان بعدى هم همچنان به نور
1) . «لا بارک الله فى معضلة لم تحکم فیها یا ابالحسن» و «لولا على لهلک عمر» و «لا یفتیّناحد فىالمسجد و علىّ حاضر.»
او راه مىیابند و على را پیشواى خود و راهبر پیشینیان مىدانند. مثلا واصلبن عطاء بنیانگذار فرقه معتزله -- نخستین گروه اسلامى که مىکوشد اصالت و مقام عقل را در موضوعات دینى بالا ببرد-- شاگرد ابوهاشم بن محمد بن حنیفه است که پدر او شاگرد علىبن ابیطالب بود. و آنچه درباره معتزله گفته شده درباره اشاعره نیز صادق است، براى اینکه اشاعره شاگردان معتزله هستند که آنها هم دانش خود را از واصلبن عطاء، شاگرد بالواسطه على، فرا گرفتهاند.
افزون براین اصول و مبانى تصوف اسلامى(1)در بسیارى از موارد، در نهجالبلاغه به چشم مىخورد و هواداران تصوف در اسلام به این موارد و نمونهها استناد جستهاند، پیش از آنکه مسلمانان، فلاسفه یونان را بشناسند و یا فلسفه هند و یونان و غیره را به عربى ترجمه و نقل کنند. براى مزید توضیح در این زمینه به گفتار ابوالعیناء به «عبیدالله بن یحیى بن خاقان» وزیر متوکل -- که در شرح نهجالبلاغه ابن ابوالحدید نقل شده است -- مراجعه شود.
گویا خداوند چنین خواسته است که علىبن ابیطالب در علوم عربى نیز رکن و اساس باشد، همانطور که در علوم اسلامى رکن بود. براى آنکه در میان مردم دوران امام، کسى وجود نداشت که در علوم عربى با امام برابر باشد. و همین تبحر او در علوم عربى و منطق صحیح و قواى ذهنى خارقالعاده اوست که براى ضبط اصول وقواعد عربى به او یارى کرد تا زبان عربى مستند به دلیل و برهان باشد که نشاندهنده قدرت عقلى او در استدلال و قیاس منطقى است.
1) . بحث در این زمینه نیازمند کتاب مستقلى است، ولى آنچه در آن جاى شک و تردیدنیست، این است که على از کسانى که بهنام تصوف و زهد، هزار و یک کار نامشروع مىکنندو فقط «هو مىکشند و حق مىگویند و على مىجویند!» و مرتکب هرگونه جنایت و کثافت کارى مىشوند، سخت بیزار است و اینگونه تصوف را نه على و نه اسلام هرگز به رسمیت نمىشناسند. م
درواقع على به حق واضع و پایهگذار علوم عربى بود که راه را براى آیندگان هموار ساخت. تاریخ ثابت مىکند که على بنیانگذار علم نحو است. شاگرد و رفیق او ابوالاسود دوئلى روزى به نزد على آمد و او را غرق در تفکر دید، پرسید: «در چه چیزى فکر مىکنى یا امیرالمؤمنین؟!» فرمود: من در شهر شما-- کوفه -- سخنى شنیدم که از نظر ادبى غلط بود، از این رو مىخواهم کتابى در اصول عربى آماده سازم. سپس کاغذى به او داد که در آن چنین بود: کلام عبارت است از اسم و فعل و حرف تا آخر...
این مطلب را به شکل دیگرى نیز نقل کرده و گفتهاند: ابوالاسود دوئلى به پیشگاه امام شکایت کرد که پس از فتوحات اسلامى، به علت آمیزش و اختلاط اعراب با دیگران، غلطگویى در بین مردم شیوع و رواج یافته، چون مردم غیرعرب سخن را به درستى ادا نمىکنند. امام لختى سر بهزیر انداخت و سپس به ابوالاسود فرمود : آنچه را که مىگویم بنویس، ابوالاسود قلم و کاغذى بهدست گرفت، على فرمود: کلام عرب از اسم و فعل و حرف، ترکیب مىیابد. اسم آن است که از مسمى خبر دهد و فعل آن است که از حرکت آن آگاه سازد و حرف معنایى مىدهد که نه اسم است و نه فعل! اشیاء بر سه قسم است: ظاهر و مضمر، و چیزى که هیچیک از این دو نیست -- بنا به قول بعضى از علماى نحو، مراد اسم اشاره است -- آنگاه به ابوالاسود فرمود: بدین نحو مطلب را تکمیل کن و از همان روز این علم -- قواعد ادبیات عرب -- بهعنوان «علم نحو» شناخته شد.
از امتیازات على تیزى هوش و سرعت درک او است. موارد ونمونههاى بسیارى که بهطور ارتجال وبدون سابقه مطلبى را مىگفت، نشان مىدهد که على نیرویى در این زمینه داشت که در دیگران نبود و بسیار مىشد که در میان
دوستان یا دشمنان، بدون مقدمه و بهطور ارتجال، حکمتى نغز و سخنى شیوا مىگفت که مورد توجه همگان قرار مىگرفت.
على در سرعت درک و حل مشکلات حساب در زمان خود بىنظیر بود و مردم آن دوران، این مشکلات را معماهایى بهشمار مىآوردند که براى حل آن راهى نبود و راز آن را کسى نمىدانست! براى نمونه مىگویند: زنى به نزد على آمد و شکایت کرد که برادرش از دنیا رفته و ششصد دینار از خود باقى گذاشته ولى در موقع تقسیم، به او فقط یک دینار دادهاند؟ على فرمود: شاید برادرت یک زن، دو دختر، یک مادر، دوازده برادر و تو را داشته است؟... و همینطور هم بود که على گفت.
و باز روزى در منبر کوفه سخن مىگفت، یکى پرسید: مردى از دنیا رفته و پدر و مادر، زن و دو دختر از خود باقى گذاشته، چه باید کرد؟ على بلافاصله گفت: هشت یک زن به نه یک تبدیل مىشود! و این حکم را حکم «منبریه» نامیدند، زیرا که على در منبر بر آن فتوى داد.(1)
فلسفه و حکمت -- بهمثابه بینش عمیق، اندیشه و خرد محیط، ادراک اصیل، نیروى استنباط و فراگیرى، قدرت اختصار و ایجاز، وسپس کوشش خستگىناپذیر در این راه -- در واقع از آثار امام على است. براى اینکه على در این زمینه ویژگىهایى دارد که او را به مقام شامخى در میان فلاسفه ملتها و یگانههاى تاریخ مىرساند. و بهراستى هم که همانند على در استخراج نظریه از حوادث و رویدادها و بیان آن به شکلى که ضربالمثلهاى جاودان گردد، بسیار بسیار کم است. این حکمت علوى تأثیرى عمیق در توجیه و بیان فرهنگ اسلامى
1) . این دو حساب که مبنى بر عول و تعصیب است، در کتب فقهى شیعه مورد بحث و بررسىقرار گرفته است، طالبین تفصیل به آنها مراجعه کنند. م
و به شکل انسانى درآوردن آن دارد. و البته سرچشمه آن در درجه نخست دوتن، محمدبن عبدالله و علىبن ابیطالب هستند.
امام على در باره مسائل زندگى و جهان، جامعه بشرى، اسرار توحید، الهیات و شناخت ماوراءالطبیعه، نظریات فراوانى ابراز داشته و چنانکه قبلا گفتیم، او بنیانگذار علم کلام و فلسفه الهیات در اسلام است.
على استادى است که همه آنهایى که پس از وى آمدند و صاحبنظر شدند، به کمال و اصالت او اعتراف کردند و در واقع خود، پیروان آراء و شرحدهندگان نظریات او بودند.
کتاب بزرگ امام، نهجالبلاغه، به مقدارى از گوهر حکمت غنى است که امام را در صف اول و مقدم همه فلاسفه و حکماى جهان قرار مىدهد.
و هنگامى که پیامبر فرمود: «دانشمندان امت من همچون پیامبران بنىاسرائیل هستند» آیا مقصودى جز على داشت؟!
بنده دیگرى مباش، که خداوند تو را آزاد آفریده است
از استثمار آنچه که براى همه مردم است، بپرهیز.
گناه غیرقابل بخشش، ستمبر دیگران است.
بهطور حتم داد مظلوم را از ستمگر خواهم گرفت.
دشمنى با مردم، چه کار زشتى است.
هر انسانى در خلقت مانند تو است.
آنچه را براى خود مىخواهى، بر دیگرى نیز بخواه و آنچه را که بر خود نمىپسندى، بر دیگرى مپسند.
بدترین حکمرانان کسى است که ملتش را به بدبختى بکشاند.
انسان بدخلق، شایسته رهبرى و زعامت نیست.
به برادرى با آن کسى بکوش که از آزارش در امان باشى.
امام على
به خدا سوگند! من پیش از آنکه بر حق گواهى بدهم، خود آن را باور دارم.
کار ما بسیار سخت و دشوار است و حدیث ما را جز سینههاى امین و اندیشههاى اصیل، فرا نمىگیرند.
امام على
علىبن ابیطالب درباره حقوق انسان و هدف نهایى جامعه، اصول و نظریات آنچنان استوارى دارد که ریشههاى آن در اعماق زمین فرو رفته و شاخههایش سربرافراشته است. جامعهشناسى و علوم اجتماعى نوین، پشتیبان قسمت بزرگ این نظریات و اصول بوده و آنها را پذیرفته است.
علوم اجتماعى به هرشکل و رنگى که درآید و به هرنام و نشانى که جلوهگر شود، انگیزه و هدف نهایى آن یکى بیش نیست و آن برداشتن بار ستم و استبداد از دوش تودهها و سپس بناى جامعه بر پایههاى بهترى است که حقوق زندگى و شرافت انسان را-- بهمثابه انسان --- حفظ کند. و محور آن، آزادى بیان و کار، در چهارچوبى است که سودمند باشد و ضررى نرساند. و البته این علوم تابع شرائط خاص زمان بوده و مکان نیز در پیدایش و تکوین آن، بدینشکل و یا آن شکل، تأثیر بسزایى دارد.
ما اگر به گذشته برگردیم و براساس این واقعیت به شئون آن بنگریم، بهخوبى روشن خواهد شد که در تمام دورانهاى پیشین، مبارزه شدید و سوزانى میان استبداد، خودکامگى، خودسرى، از بینبردن حقوق توده، سلب آزادى و ایجاد اختناق از یک طرف، و تمایل و گرایش به عدالت، حکومت از طریق شورى، کار بهخاطر حفظ حقوق همگان، و رهایى آزادىها از طرف دیگر، در جریان بوده است.
انقلابهاى مفید پیشین که از جانب ستمدیدگان برپا شده، در واقع جنبشهایى بودهاند که ستمدیدگان و متفکران، بهخاطر برچیدن بساط ظلم و فساد اجتماعى و ایجاد بنیادى نو، برپایه عدل و نابودى ستم برپا داشتهاند که از نظر منطق و ارزش هم با تحولاتى که جامعه به آن رسیده است، منطبق و همآهنگ باشد.
علىبن ابیطالب در تاریخ حقوق انسان مقامى بس شامخ دارد. و نظریات او در این زمینه بر پایه و معیار اسلام آن روز است که این نظریات بر دو محور سرکوبنمودن استبداد و برچیدن امتیازات طبقاتى از میان مردم، مىچرخید. هرکس که علىبن ابیطالب و وضعو موقعیت او را در مسائل اجتماعى بشناسد، بهخوبى درک مىکند که او چون شمشیرى آخته بر بالاى سر خودکامگان متجاوز بود و کوشش پىگیرش در راه برقرارى عدالت اجتماعى، در افکار، بیانات، حکومت و سیاستش جلوهگر است. امام با روشهایى که در قبال تجاوزکاران به حقوق مردم -- آنهایى که با بیچارهنمودن توده و نادیدهگرفتن مصالح عمومى و منافع جامعه، پایههاى افتخارات پوشالى خود را بر دوش مردم رنج کشیده مىنهادند-- در پیش مىگرفت، در راه استقرار عدالت براى همگان، مىکوشید.
اندیشه بسط عدالت اجتماعى، در ذهن نیرومند امام، براساس حقوق توده مردم، نضج گرفت و طبیعى است که پیادهکردن این اندیشه، مستلزم از بینبردن
اختلافات طبقاتى -- که در آن ثروتمندان و بزرگان قوم را به سیرى و پرخورى و بینوایان و زیردستان را به گرسنگى و ناتوانى دچار ساخته بود-- گردد.
فریاد رساى امام در این پیکار اجتماعى همواره طنینافکن بود و تازیانهاش همواره کوبان و دفاعش از ارزشهاى انسانى همواره بزرگ و سخت بود و هرگز در این امر سستى و سازش راه نداشت.
امام با روش حکومتى خود، نشاندهنده برترین نمونه زمامدارى است که در آن بخش از تاریخ بشر او در راه حفظ حقوق انسان مىکوشید و با تمام قوا و با همه وسائلى که در اختیار داشت، در اجراى این هدف کار مىکرد. على به درک بسیار روشنى از واقعیت جامعه رسیده بود؛ جامعهاى که بر اساس محرومیت اجتماعى پایهگذارى شده است. امام بهتر از دیگران مىدانست که بهترین شکل تحول جامعه چیست و شرایط تا چه حد آماده این تحول است. دراراده امام -- که انگیزههاى نیکى در آن زیاد بود-- چیزى که آن را بیشتر از کوشش در راه این تحول، بهخود مشغول کند، وجود نداشت. و هیچیک از فریبندگىهاى جهان یاراى پیروزى بر این اراده و جلوگیرى از این کوشش را نداشت و توطئههاى بدخواهان نیز موثر نبود زیرا در قلب امام چیزى دوستداشتنىتر از برپاداشتن حق و نابودساختن باطل، خطور نمىکرد و البته در نظریه امام هم درباره حق و باطل و چگونگى آنها، کوچکترین تردید و تزلزلى بهوجود نمىآمد.
درستى اندیشه و ادراک او، و سپس اخلاصش در اجراى آنچه به فکرش مىآمد و درک مىکرد، دو عامل اصلى بودند که او در هیچیک از کارهاى اجتماعى و عمومى، راه مبهمى را نشان ندهد و امام هرگز در برابر کارگزاران نیرومند و سرکش و عاملین بدبختى توده مردم، خاموش نمىنشیند و درقبال دستهبندى و حزببازى مخالفین و کسانى که مىخواهند حکومت حق را درهم بکوبند، عقبنشینى نمىکند و به چگونگى برداشتهاى دوستان و
دشمنان از کارها و اندیشههایش، توجهى ندارد و اینها، همه بهخاطر بیان و ایجاد حقوق طبیعى انسان، در یک زندگى سعادتمندانه و شرافتمندانه بود، تا خلق به دو گروه، با دو روش متضاد و جداگانه تقسیم نشوند: گروه سیاهبخت و دردمند و گرسنه و گروه خوشبخت و خندان و سیر!
امام در پرتو عقل کامل و تیزبین خود، بهخوبى دریافته بود که وجود امتیازات مادى طبقاتى در بین مردم، راهى است که سیر در آن، سرانجام زشت و ناگوارى از قبیل جمود فکرى و پستنهادى و رذائل اخلاقى دارد و منجر به ظلم و ستم، زورگویى و خیانت در حکومت و روابط مردم با یکدیگر مىگردد. و همچنین باعث فساد و تباهى بزرگو کارهاى زشت و ناپسند در میان این گروه غاصب و گمراه هوادار مقام و ثروت بىکوشش مىشود. چنانکه در بین گروه ستمکش منجر به بیمارى جسمى و روحى، دلسردى نسبت به زندگى، سوءظن و بدبینى به انسان و دشمنى و حسادت مىگردد.
و بدون شک نتیجه نهایى این عوامل و انگیزههاى موجود در دو گروه، چیزى جز از همپاشیدگى و ویرانى جامعه نخواهد بود، و گویا وجود این دو طبقه در اجتماع، بهمثابه دو سنگ آسیاب است که در میان آن دو، تساوى و حقوق انسان قربانى شده و خرد مىگردد!
روش اکثریت آریستوکراتها و اشراف، بهویژه گروه بنىامیه، در اواخر خلافت عثمان آن بود که بر ضد سنتهاى اسلامى که هوادار عدالت و برابرى در حقوق بود، قیام کنند و توده را به ذلت بکشانند و مردم را به بردگى بگیرند و در میان صفوف آنها ترس و وحشت از زمامدار را ایجاد کنند، تا آنجا که جرئت ایستادن در مقابل فرمانرواى خود را هم نداشته باشند! تا اگر دلشان بخواهد، خون آنان را بریزند-- چنانکه حقوقشان را پایمال مىکنند-- و از رشوهخوارى و نظایر آن چشم نپوشند.
آنان جاسوسانى از جانب خود مىفرستادند تا خبرهایى درباره کارهایى که مردم مىخواهند انجام بدهند، به آنها برسانند که بتوانند جنبش را در نطفه خفه کنند و پرچمهاى خود را از خون بىگناهان و حقوق همگان، رنگین کنند و خلافت را به سلطنت و دمکراسى اسلام را به حماقت خودکامگى و حکومت فردى مبدل سازند! اینان در میان شدت و سختى امام على در اجراى عدالت اجتماعى و هوسها و مطامع خویش در ریاست و والىشدن و ثروت، شب و روزرا مىگذرانیدند و مانند قماربازان، هر ساعت در انتظار سود و غنیمت ناگهانى بودند!
چون روش این گروه، برخوردارى از این آزمندى ضدانسانى بود و همیشه درصدد بودند که اساس عدالت اجتماعى را براندازند تا بتوانند از نو، بتپرستى سیاسى و بتپرستى اجتماعى را زنده کنند و برپا دارند، امام علىبن ابیطالب در مقابل تجربه دردناک و آزمایشى سخت قرار داشت.
درواقع آزمایش بسیار تلخ و سختى بود و انگیزهها و عوامل آنچنان بههم پیوسته بودند که موجب پیدایش بحران دردناکى گشته بود و براى امام سازش و نرمش در قبال آن امکان نداشت و رهایى از آن در نهایت دشوارى بود. حوادث سهمگین و پىدرپى، زمان را بهشدت آشفته ساخته بود و اهمیت موضوع در حدى بود که بقاى خلافت و اسلام، با همه فضایل اخلاقى و عدالت اجتماعى که این دو، در بین مردم بهوجود آورده بودند، بدان بستگى داشت.
تصمیمگیرى و سیاست در آن موقعیت آنچنان باریک و دقیق بود که ارزش شخصیت زمامدار و حقیقت مواهب و استعدادهاى وى در مراعات حقوق عامه و عزم و تصمیم او در اشاعه فضائل فردى و اجتماعى و نیرو و توان وى بر صبر و شکیبایى و استقامت، با ارزیابى صحیح آن موقعیت، سنجیده مىشد.
این آزمایش براى على درست مانند آزمایش پیامبر بود در آن روزى که بین گذشت و جوانمردى و دمکراسى و اشاعه روح عدالت، از یک طرف، و بین مکر
و نیرنگ و استثمار و سودپرستى تجار و اشراف، از طرف دیگر، پیکارى برپا شده بود.علىبن ابیطالب در برابر آزمایش سختى بود! ولى این سختى و دشوارى، مفهوم و معناى خود را فقط از کسانى مىگرفت که از دور مراقب و ناظر بودند، ولى در قلب و فکر امام، هیچچیز آن قدر دشوار نبود که او را از راه و روش انتخابى خود، به اندازه تار مویى، منحرف سازد. هرکس آن نیرو و توانى را که خداوند به على داده بود، داشته باشد، همه سختىها و دشوارىها در مقابل او آسان و ناچیز گردد و فقط یک چیز بر او دشوار و ناگوار باشد و آن کنارهگیرى از ترویج و توسعه عدالت و روح آزادى و دورى از کار و کوشش براى کاشتن بذر فضائل اخلاقى است که اساس این آزادى و این عدالت مىباشند.
محمدبن عبدالله، در گوشهاى ابوسفیان، ابولهب، حمالةالحطب، هند جگرخوار! و بازرگانان قریش، بانگى برآورد که بنیانشان را ویران کرد، سقفهایشان را فرو ریخت و دیوارهایشان را درهم کوبید و از هم پاشید؛ در حالىکه این بر دلهاى بیچارگان و ستمدیدگان و بردگان، آرامش و صلح و نعمت سرشار بود: «اى عمو! بهخدا سوگند، اگر خورشید را در دست راست وماه را در کف چپ من بگذارند که امر رسالت را ترک گویم، هرگز نخواهم کرد، تا خداوند آن را پیروز گرداند، یا من در راه آن کشته شوم».
محمدبن عبدالله، در آن روزى که به او گفتند: «اگر این گفتار را بهخاطر مال و ثروت آوردهاى، آنقدر براى تو مال فراهم کنیم که از همه ما ثروتمندتر شوى و اگر مىخواهى به مقام و سرورى درمیان ما برسى، ما تو را مهتر خود قرار مىدهیم و اگر سلطنت مىخواهى، تو را پادشاه خود مىکنیم!» چنین پاسخ داد: «من آنچه را که براى شماآوردهام، بهخاطر طلبکردن مال و ثروت و مهترىیافتن در بین شما و یا سلطنت و پادشاهى بر شما نیست. خداوند مرا
پیامبر شما قرار داده و کتابى بر من نازل کرده و مرا فرمان داده که بر شما بشارت و بیم دهم و من پیغام پروردگارم را به شما رسانیدم، اگر بپذیرید در دنیا و آخرت بهرهمندید و اگر آن را نپذیرید، براى فرمان خدا شکیبا باشم تا خداوند میان من و شما داورى کند.»
اما علىبن ابیطالب؟ کار او با فرزند ابوسفیان، پسر هند جگرخوار و ابنالحکم و کسانى که پست و مقام را خریدوفروش مىکردند و افسران و سربازانى که کورکورانه پى سود دیگران کشیده مىشدند و آنهایى که عقیده و روش خود را مىفروختند، به کجا کشید؟
او نیز در گوش آنان بانگى برآورد و صیحهاى زد که ارکان آنها را به لرزه درآورد، بنیادشان را ویران ساخت، سقفهایشان را درهم کوبید و دیوارشان را از هم پاشید. و این بر دلهاى بینوایان و ستمدیدگان و شکنجهدیدگان، آرامش و صلح و نعمت شایان بود: «زیردستان شما، بزرگانند و بزرگان و زبردستانتان زیردست!، بهخدا سوگند تا ستارگان روانند، فرمانى به ستم نخواهم کرد. به خداوند سوگند، داد ستمدیده را از ستمگر مىگیرم و بینى ستمکار را مهار مىکنم تا او را به سرچشمه حق وارد کنم، گرچه او را خوش نیاید! بهخدا سوگند، من پیش از آنکه بر حق گواهى بدهم خود آن را باور دارم. بهخداوند سوگند! هیچ باک ندارم که من بهسوى مرگ بروم یا مرگ بهسوى من بیاید»!(1)
امام علىبن ابیطالب، در روزى که به او گفتند: ما عزیزان و بزرگان قوم هستیم، چنین پاسخ داد: «آنکه خوار و ذلیل است، در نزد من عزیز و گرامى است تا حق او را بستانم و نیرومند در نظر من ضعیف است تا حق را از او بازگیرم».
1) . این کلمات در موارد متعددى از نهجالبلاغه آمده است.
ولى باید دید که علىبن ابیطالب گفتههاى خود را چگونه از مرحله بیان به مرحله عمل درآورد؟ و از مرحله ذهنیت به مقام عینیت رسانید؟ و کار او با مردم به کجا انجامید؟
از اینجا(1)
«اى ریاکاران! اى اژدهازادگان! من مهر و محبت مىخواهم نه قربانى، شما از آلودگى به خوردن پشهاى دورى مىجویید! ولى شتر را مىبلعید!(2)به کارگران و کشاورزان
ستم مىکنید، خانه بیوهزنان را مىخورید، و بهخاطر عوامفریبى، نماز خود را طولانى مىکنید. اى ریاکاران! اى افعىزادگان! شنبه بهخاطر انسان قرار داده شده و انسان بهخاطر شنبه نیست.»
*فقر نزدیک به کفر ا ست.
محمد *اگر فقر در برابر من بهصورت انسانى مجسم گردد البته او را مىکشم.
على
*من از کسى که در خانه خود قوتى ندارد در شگفتم که چگونه با شمشیر آخته به جنگ مردم نمىرود!
ابوذر
على با همه نیروى خود، نگاهى به جهان هستى افکند، بهطورى که در آن نظر تیزبین، کوچکترین ذرات وجودش هم غافل نماند و با عقل و قلب و تمام وجودش دید که دقت و اندیشه انسان در جهان و ژرفنگریش در کمالات هستى، اجازه نمىدهد بر حقوق زندگى انسان -- که حیات و بقاى آن با زمین پیوند ناگسستنى دارد-- تجاوزى بشود یا به حقوق و روابط جامعهاى که ناگزیرند در راه ادامه زندگى، با یکدیگر همکارى و تعاون داشته باشند، لطمهاى وارد آید.
على درست در آن هنگام که مردم را به سیر در شگفتىهاى وجود و زیبایىهاى آفرینش دعوت مىکرد، آنان را، اعم از افراد یا گروهها، به انتخاب راه و روشى دعوت مىنمود که همه را در راه تعاون اقتصادى و تکافل مادى سوق دهد، چرا که این همفکرى و هماهنگى، ضامن وصول همگان به سعادت واقعى و نیکى بزرگتر،یعنى حفظ احترام و کرامت انسان است. انسانى که داراى فکرى فعال، عاطفهاى حساس و بدنى مادى است که خود مبین وجود جسمانى انسان بهشمار مىرود و داراى حقى است!
على درست به همان هنگام که در راه تهذیب درون و پاکى وجدان و تقدیس آزادى مردم کوشش مىکرد، در راه بنیاد جامعه سالم و عادلى نیز مىکوشید که
برپایه قوانین متین و عادلانهاى استوار شود-- و زیربناى آن با «عدالت اجتماعى» محکم گردد.
رغبت و شوق صادقانه على در سیر در راه کمال انسانى و در تربیت عقل و دل و وجدان مردم و در تصفیه رذائل و اشاعه فضائل معنوى در بین آنها... و علاقه شدید او در این امور که به طور مختصر فضائل اخلاقى یا معنوى مىنامیم، باعث شده بود که او پیش از خلافت و بعد از آن، در ساختمان بناى سالم اخلاقى و اجتماعى خود، از یک نقطه خاص و معین شروع کند که عبارت بود از : فراهمساختن نان و آب، پوشاک و مسکن براى انسانى که على مىخواهد به مرتبه بلند اخلاق فاضله برسد. و بهعبارت دیگر: نقطه آغاز، تهیه «وسایل زندگى» بر انسانى بود که على او را به صفاى درون و پاکى روح دعوت مىنمود.
کارگرى که بهنحوى در جامعه کار مىکند، ولى اجرت و مزدى به اندازه کار و کوشش خود دریافت نمىدارد و بلکه ثمره کوشش و مزد دسترنج او را احتکارگر سرمایهدار و ثروتمند خودخواهى غصب مىکند، هرگز نمىتواند از شکوه هستى در شگفت آید و هیچوقت نمىتواند زیبایى آفرینش و ارزش زندگى را درک کند و فرصتى هم نمىیابد که مفاهیم عالى انسانیت را در دل و وجدان خود پرورش دهد!
آن هموطن زجرکشیده و ستمدیدهاى که شلاقهاى دردآور اشرافى را مىخورد که خود را بهزور، امیر و بزرگ او ساختهاند، و در جایى که او گرسنه است از سیرى و پرخورى به بیمارى افتادهاند و هنگامى که او قوت ضرورى را نمىیابد، مال و ثروت اندوختهاند، و یا زیر تازیانههاى حاکمى جان مىدهد که براى خدمتگزارى آمده بود ولى ناگهان خود غارتگر و چپاولگر از آب درآمده و بدون کوچکترین حسابى، اختیار مرگ یا زندگى مردم را در دست گرفته است؛ این هممیهن! هیچوقت نمىتواند که از شگفتى وجود در حیرت افتد و زیبایى
آفرینش و ارزش زندگى را درک کند و فرصت هم نمىیابد که مفاهیم عالى انسانیت را در قلب و وجدان خود پرورش دهد!
این عرب یا غیرعربى که مأموران حکومتى بهسراغ او مىروند و او را بهخاطر درهمى که قدرت ندارد آن را به امیر یا ارباب مفتخور و عیاش بپردازد به ذلت مىکشاند، بدون آنکه این امیر و ارباب حتى حق گرفتن یک قرص نانى را داشته باشد، در صورتى که همه هموطنان کارگر و دهقان گرسنهاند و نانى ندارند. و یا او را بهخاطر سخنى که برخلاف رضا و میل امیر و ارباب گفته، مىکشند و هستى او و عیال و اولادش را غارت مىکنند که به دارایى و ثروت فرماندار یا حاکم و یا سلطانى از سلاطین زمان، اضافه کنند... این عرب یا غیرعرب، امکان ندارد که از شکوه و جلوه هستى در شگفت آید و زیبایى خلقت و ارزش حیات را درک کند و فرصت یابد که مفاهیم عالى انسانیت را در درون و قلب خود پرورش دهد!
آنکس که «فقر» هرگونه فضیلتى را از او سلب کرده و بیچارگى و تنگدستى هرگونه آرامش نفس و اطمینان خاطرى را در او نابود کرده است، ممکن نیست که با راستى آراسته گردد و با پاکى ممتاز شود و در سرور و شادى فضیلت بهسر برد و از درون خود انگیزههاى حسد، کینه، بغض و مظاهر انحراف از اصول نیکى را بیرون بریزد.
کسى که آتش گرسنگى در جانش زبانه مىکشد، خون و شیره زندگى در بدن او مىخشکد، و حرارت و شعله ایمان در روح او خاموش مىشود، و دوستى و عشق به کینهها و بغضهاى عمیق و اطمینان خاطر و پاکى روح به بدبینىهاى سیاه و وحشتناک تبدیل مىشود، البته او نمىتواند فردى باشد که به سیماى جالب زندگى اعتماد کند و به عدالت مردم ایمان بیاورد، برادرش را نیکخواه باشد و به نزدیکانش مهر بورزد!
آنکس که زنجیرهاى محکم و سنگین احساس پستى و خوارى و نقص ذاتى!-- احساسى که پیوند ناگسستنى با احتیاج و تنگدستى دارد-- دست و پاى او را بسته است، نمىتواند به کسى عشق بورزد و کسى را دوست بدارد و عشق و دوستى، او را بالا ببرد!
و کسى که نیازمند نان است، نمىتواند اهل فضل و دانش باشد. «نان براى همه» نخستین وسیله صلح است. نان عامل ثبات و انضباط بوده، و وسیلهاى است که انسان را براى درک و احساس و تفکر صحیح و ایجاد روابط دوستانه با مردم، آماده مىسازد.(1)
الفضل للخبز الذى لولا ه *** ما کان یومآ يُعبدالاله
فاکرم الخبز و مِن اکرامه *** ترک انتظار الغیر من ادامه
برترى با نان است که اگر نبود، هرگز خداوند مورد پرستش قرار نمىگرفت. به نان احترام بگذار: و از احترام نان آن است که با وجود آن منتظر خورش دیگرى نباشى!...م.
و برطرف ساختن تنگدستى و نیازمندى، نردبانى است که ملت مىتواند از پلههاى آن بالا رود و به اوج سعادت برسد و از پرتگاه نجات یابد، پرتگاهى که در اثر محرومیت و فشار، در آن سقوط کرده و احساس و درک پاک انسانى را از دست داده و اکثریت توده محروم را چنان بدبخت کرده1) . مؤلف شاید از ترس تکفیر! مىگوید اگر نان نباشد کارگر و رنجبر و... نمىتوانند شگفتى وجود و زیبایى آفرینش را دریابند و... ولى باید توجه داشت که مسئله مهمتر از اینهاست،زیرا پیامبر خدا مىفرماید: اگر نان نباشد، حتى نماز و روزه و پرستش خداوند نیز از بین مىرود : «قال رسولالله ص: اللّهم بارک لنا فىالخبز و لاتفرّق بیننا و بینه، فلولا الخبز ماصُمنا و لا صَلَينا و لا ادّینا فرائض ربّنا»-- خداوندا! براى ما در نان برکت بده -- آن را زیادکن -- و میان ما و نان جدایى مینداز که اگر نان نباشد، نماز نمىخواندیم و روزه نمىگرفتیم و واجبات پروردگار خود را بهجا نمىآوردیم-- (از کتاب سفینةالبحار، ج 1،صفحه 374 و فروع کافى، ج 5، ص 73، ط جدید).و امام صادق علیهالسلام از پیامبر نقل مىکند که فرمود: «.. فانالخبز مبارک... و به صلّیتم و به صُمتم و به حَجَجتم بیت ربّکم»-- نان گرامى است، بهواسطه نان نمازمىخوانید و روزه مىگیرید و به زیارت خانه خدا مىروید-- (وسائلالشیعه، کتاب اطعم هو اشربه، باب 85).«ابن الاعسم» در بیان این مطلب و احترام نان مىگوید :
بود که آنها فکر مىکردند که در روى زمین غریب و تنها بوده و از میهن و از کار مفید و ارزشمند و حتى از خودشان هم بیگانهاند!
برچیدن بساط نیازمندى و تنگدستى، بهتنهایى قادر است که احساس عدم شخصیت و پستبودن را از بین ببرد و انسان را از سرنگونى در جهنم سوزان بغضها و کینهها بازدارد!
بگذار منافقان نفاق کنند، و بر نفاق خود بیافزایند، تا واقعیت مردم در هر زمان و مکانى، آنها را تکذیب کند!بگذار نفاق کنند، تا خورشید درخشان و ماه تابان و صفاى چشمهسار و گیاه زمین آنان را تکذیب و رسوا کند!
بگذار نفاق بورزند و دورویى کنند، تا حقیقت زندگى و اراده حیات آنها را تکذیب نماید!
منافقان بدین علت نفاق مىکنند که مىپندارند وسیله آرامش در بین مردم! بقاء اجتماع بر حالت ثابتى است: سیرى و پرخورى در یک طرف، فقر و گرسنگى در طرف دیگر! و روى این اصل، پرخور نباید مشیت زندگى و خواست حیات را بپذیرد، حیاتى که همه فرزندانش را بهشدت دوست دارد و بهخاطر همین دوستى است که همیشه در تطور و تحول بوده و مىخواهد که فرزندانش نیز در تحول و تطور باشند! ولى آدم پرخور و سیر، راضى نیست که در وضع او و دیگر مردم، تغییر و تبدیلى بهوجود آید.
گرسنه در پندار منافقان، نباید از حق پایمال شده خود سخن گوید و آن را طلب نماید و برضد زندگى اشراف و خوشگذرانىهایى که وسایل عیش آنها از حلقوم بینوایان بیرون کشیده شد و در سفره سیران قرار گرفته است، قیام کنند!
اگر گرسنه حق پایمال شده خود را طلب کند و بهخاطر نانى که از حلقوم فرزندانش بیرون کشیده شده، بپاخیزد، کافر و منحرف و اخلالگر گشته و امنیت و
آسایش آسودگانى را مورد تهدید و خطر قرار داده که در سایه کوشش او، ابریشم سفید پوشیده و به استراحت پرداختهاند!
البته روشهاى منافقان در حفظ عوامل و علل پرخورى و امنیت اشراف، از یک طرف، و بنده و بردهساختن تودههاى شکم خالى وگرسنه، از طرف دیگر، گوناگون است! منافقان در هر زمانى راههایى دارند که وضع و صفات آن زمان براى آنها آماده ساخته و در آن سیر مىکنند. و شاید مشخصترین این راهها، در تاریخ گذشته -- دور و نزدیک -- همان است که از تفسیر و تأویل مسائل دینى بهدست آوردهاند و در این موضوع، اهل نفاق و سودپرستان، در یونان و روم، در بودائیت و یهودیت، در مسیحیت و اسلام، یکسان و برابرند!
ولى نزدیکترین این راهها، براى بهرهبردارى منافقان آن است که آنها ادعا مىکنند: پیامبرانشان به زهد و بىرغبتى در دنیا و سختگیرى در معیشت و تحمل فقر و تنگدستى و دورى از هرگونه سرکشى، دعوت کردهاند. آنها این را ادعا مىکنند و تودهها را بر آن مىخوانند، تا گنجها و ثروتهاى زمین انباشته شود و آنها را از مردم دور کنند و خود با آسودگى کامل از آن بهرهمند شوند!
در برابر این ادعا و این دعوت و راهنمایى!، باید حقیقت را آنطور که هست توضیح دهیم تا مقدمهاى براى درک کامل اصولى گردد که علىبن ابیطالب سیاست و قانون حکومت خود را بر آن استوار ساخته است.
درست است که بودا، آزادىبخش بزرگ زندگى، مردى قانع و زاهد بود و براى خود آسایش و راحتى نمىخواست و به نعمتى روى نمىکرد و به سادهترین بهره از خوراک و پوشاک و آشامیدنى و وسائل دیگر زندگى، اکتفا مىکرد!
درست است که کنفوسیوس، حکیم و پیامبر! چینى، براى شخص خود در زندگى زهد را انتخاب کرد و از دنیا به آن مقدارى اکتفا نمود که دوستان و پیروان رسالتش، به چند برابر آن اکتفا نمىکنند!(1)
درست است که سقراط جامه و روپوش خود را در زمستان و تابستان عوض نمىکرد و از اینکه آزار خاک و سنگ به پاهاى برهنهاش برسد، اجتناب نمىکرد و از اینکه ناگوارىهاى طبیعت، در گرما و سرما، بر سر و شانههاى عریان وى برسد، باکى نداشت و یا در دوران زندگى خویش حتى یکبار هم به خوشگذرانى و جاى راحت توجه ننمود و چه بسیار اتفاق افتاد که چندین روز با گرسنگى دستوپنجه نرم کرد!
درست است که مسیح، آنطور بود که امامعلى صادقانه او را توصیف مىکند: «سنگ را زیر سر مىنهاد و جامه خشن مىپوشید و غذاى ناگوار مىخورد... و گرسنگى همدمش، ماهتاب در شب چراغش و سایههاى زمین در تابستان سایبانش بود و میوه و گل و گیاهش هر چیزى بود که زمین براى چهارپایان ارزانى مىداشت! او نه همسرى داشت که او را به فتنه اندازد و نه فرزندى که غمگینش سازد، نه مال و ثروتى که بهخود مشغولش دارد و نه آز و طمعى که زبونش بنماید. مرکب او در پایش و خدمتگذار وى، دستهایش بود»!
درست است که محمد چنان بود که «دنیا را از زیرپاى او برچیدند و براى دیگران گستردند و از شیر-- لذات -- دنیا بازش داشتند و از تجملات و زیور آن منعش کردند» و او زاهد و بىرغبت بر دنیا وسختگیر بر خویشتن بود و جز خوراک خشن نمىخورد و آنگاه هم که مىخورد، شکم از طعام سیر نمىکرد و او-- چنانکه ابوذر غفارى گوید-- از دنیا رفت در حالىکه هیچوقت و هیچ روزى، دوبار غذا نخورده بود. و او هنگامى که از خرما سیر مىشد، دیگر از نان
1) . گروهى بودا و کنفوسیوس را پیامبر نامیدهاند ولى پیامبر آسمانىبودن آنان مورد قبول اسلام نیست و اصولا آنان را باید فلاسفه و حکمایى بهشمار آورد که تعلیماتى به مردمعرضه داشتهاند. م
خود را سیر نمىکرد و چهبسا ماهها مىگذشت و در خانه او آتشى براى پختن نان یا غذایى روشن نمىگشت!
درست است که علىبن ابیطالب «از دنیاى خود به دو جامه کهنه و بىارزش و از خوراک آن به دو قرص نان اکتفا مىکرد» و بهجاى کاخ و قصر، در کلبهاى که مخصوص تنگدستان بود، سکونت مىنمود... و داستانهاى او در قناعت و زهد، بیشتر از آن است که بهحساب آید و مشهورتر از آن که براى آن دلیلى بیاوریم. و شاید آنچه ما در بعضى از بخشهاى این کتاب در این زمینه آوردهایم، براى شاهد، کافى باشد!
درست است که رفیق او، ابوذر غفارى، به چند قرص نان خشک جوین -- که خود و زن و فرزندانش آن را مىخوردند-- قانع بود و به آن اکتفا مىکرد و در عین حال از وضع خود کمال رضایت و همهگونه آرامش خاطر را داشت!...
همه اینها درست و صحیح است!
ولى در اینجا نکته دیگرى هم وجود دارد که آن هم بهطور کامل، صحیح است و آن اینکه: این بزرگواران داراى رسالتى بودند و در خود همین رسالتها و مأموریتها، ماده قناعت و سیرى و ارضاى زندگى، براى آنان وجود داشت، و دیگران توان کار آنان را ندارند و آنچه را که آنان بهعهده داشتند، نمىتوانند بهعهده بگیرند و از انوار درخشانى که در قلوب آنان مىدرخشید و به وضع آنان شکلى خاص مىبخشید که با دیگران قابل مقایسه نتوانند بود، در دل اینان اثرى نیست. وانگهى آنان از اندیشه مردم و تودهها، چیزى داشتند که مانع از آن بود که به خوراک و پوشاک و خواب دل ببندند.
آنان از نظر نیروى بدنى و جسمانى، چنان بودند که مردم دیگر آنچنان نتوانند بود. مثلا بودا، آنطور که نقل مىکنند، در زمان خود نیرومندترین مردم هند بود. و سقراط نیرومندترین رزمندگان یونان از لحاظ بنیه، ترسناکترین و سرسختترین آنان در جنگ بود. و علىبن ابیطالب هم از نظر نیروى بدنى
آنچنان بود که مىدانیم. و در هر صورت، خواه این زاهدان بانیرو و توان مخصوصى ممتاز باشند یا نباشند، در این مورد، موضوع مهمترى مطرح است :
هرکس بر گوشهاى از زندگى این مردان آگاهى یابد، نخستین چیزى را که درک مىکند آن است که اینان مردان تحولطلب و انقلابى بودند و هدفهاى انقلاب آنان از جامعه برمىخواست و روشهاى آنان در مبارزه، محدود به چگونگى زمان و مکان و مربوط به کیفیت مردمى بود که در اطراف آنان و در جهان مىزیستند و در میان آنها کسانى مانند سقراط، مسیح، علىبن ابیطالب، در راه انقلاب خود کشته شدند ولى کسانى هم مانند بودا و محمد بودند که تجاوزکاران امکان قتل آنها را نیافتند!(1)
انقلابیون کسانى هستند که نمىتوانند در زندگى به آسایش و راحتى و فراخى بپردازند، زیرا که طبیعت انقلاب به آنها فرصت نمىدهد که به عیش و نوش بپردازند، چون از شرایط عیش و نوش، ثبات و آرامش است! و اینکه حمله دشمنان انقلاب، در نخستین مرحله متوجه رهبر انقلاب مىشود و او تا پیروز نشود تحت تعقیب و در زیر فشار است و یک فرد انقلابى که تحت تعقیب و فشار قرار گیرد، امکانى نمىیابد که در زندگى به آسایش و خوشى بپردازد و لذتهاى دنیوى را طلب کند، مگر آنکه به هدف انقلاب برسد یا از آن دست بردارد!
زهد این پیامبران انقلابى و دورى آنان از دنیا، از اینجا سرچشمه گرفته بود! ولى آنان در هر صورت، در آن نوع از زندگى که براى خود اختیار کردند، و آن شکل از راههاى قناعت، که انتخاب نمودند، آزادند و هیچکس کوچکترین حق اعتراضى بر این روش انتخابى ندارد، زیرا آنان خود این راه را پسندیدند و کسى آنها را مجبور نساخت...
1) . طبق روایات اسلامى، مسیح را یهودیان نتوانستند به دار بزنند... و بنابر پارهاى روایات پیامبر اسلام را سرانجام مسموم کردند... م.
اکنون آنچه باقى مىماند این است که به گفتارهاى کوتاه آنان -- که بهوسیله آنها مردم را به زهد دعوت مىکنند-- نظرى بیافکنیم :
گفتیم که این پیامبران و بزرگان اصلاحطلب تاریخ، مردانى انقلابى بودند که در مبارزه و انقلاب از روشهاى زمان خود استفاده مىکردند. و روشن است که انقلاب تنها با پرچمدار و رهبر آن پابرجا نمىشود، اگرچه در بنیادش از گفتارها و اندیشههاى او شکل یافته و روح آن بنا به مقتضاى محیط و تاریخى که انقلاب در آن وقوع مىیابد، از تعلیمات وى رنگ گرفته باشد. بلکه انقلاب نیازمند گروهى از مردم است که سربازوار در راه آن مبارزه کنند. و چون موضوع از این قرار باشد، این گروه سربازان و یاران رهبر انقلاب، از لحاظ موقعیت و وضع باید با رهبر خود هماهنگ بوده و همه مانند او باشند و تنها این واقعیت است که مجوز بىرغبتى آنان به مزایاى زندگى و قناعتشان به مایحتاج ضرورى، مىگردد و فقط همین حقیقت است که صحت ادعاى آنها را در دعوت به قناعت، که از تعلیمات رهبر انقلابى رسالت است، تجویز مىکند تا کوشش آنان را براى پیروزى انقلاب مصروف دارد و آنان را در این جهاد، ثابتقدم نگهدارد.
پس درواقع گفتارهاى کوتاه و اندکى که از رهبران رسالتها، درباره زهد و قناعت صادر شده، براى درمان استثنایى یک حالت موقت و مربوط به اشخاص خاص در زمانها و مکانهاى خاصى بوده است. این روشى موقت براى اصلاح است و دعوت همیشگى به طلب فقر و اعراض از دنیا نیست، چنانکه براى تحسین نیازمندى در یکطرف و افزودن زیادهطلبى در طرف دیگر، نیست.
رهبران رسالتها، این سختگیرى و دورى از لذات را نخواستهاند که راه و رسم زندگى همه مردم باشد و همچنین اکتفا به ابتدایىترین و سادهترین وسایل زندگى را نخواستهاند که سنت و سرمشق براى همه قرار دهند، زیرا اگر موضوع چنین بود-- که اینطور نیست -- دیگر براى انقلاب آنها هدف و غایتى نبود و
هرگز هم دارندگان مقامات و افتخارات موروثى، صاحبان اموال احتکار شده، و ادارهکنندگان حکومتهاى جائر و فاسد، بر ضد آنان بهپا نمىخاستند.
اصولا نه معقول است و نه مىتوان پذیرفت که بودا، یا مسیح، یا محمد، بر ضد اجتماعى که در آن غارتگر و غارتشده، آکل و مأکول،ستمگر و ستمدیده، و گرسنه و سیر وجود دارند، قیام کرده و بنیان آن را ویران سازد و پایههاى آن را درهم بکوبد و زندگى خود و یارانش را در کفه پیروزى یا مرگ نهد، آنگاه خود و مردم را به داشتن همان اختلافات و برترىهاى طبقاتى پیشین، دعوت کند و ثروت بىحساب ثروتمندان و فقر و تنگدستى بىحد بینوایان و وضع غلط قبلى را، که گروهى در بدبختى و عدهاى در عیش و نوش مطلق بودند، تحسین وتأیید نماید!
ما از تعلیمات رهبران رسالتها و از زندگى آنان، چیزهایى داریم که منافقان و ریاکاران را رسوا مىسازد. منافقانى که با عبارات و حرفهایى که از خود ساختهاند، مردم را به زهد و سختگیرى و فقر مىخوانند و آن را ناجوانمردانه به این مردان انقلابى نسبت مىدهند.
ما از زندگى و تعلیمات آنان چیزهایى داریم که عقیده ما را درباره اینکه آنان خود زهد ورزیدند ولى به زهد دعوت نکردند، کاملا تأیید مىکند و نشان مىدهد که آنان بر خود سخت گرفتند ولى براى همه مردم، زندگى خوش و راحتى را خواستند که نه فقیر باشد و نه بیچاره درمانده، نه غارتگر باشد و نه غارت شده! و البته همه اینها بهخاطر ایجاد یک زندگى اجتماعى عادلانه و یک حیات اخلاقى و معنوى شرافتمندانه بود.
این روح پاک بوداست که در کتاب بشارت خود، به لزوم و ضرورت کار بهخاطر سعادت و آسایش مردم، نه بهخاطر فقیرساختن و افکندن آنها در دوزخ تنگدستى که بعضىها آن را براى فرزندان زمین! نیکو جلوه مىدهند، فریاد
مىزند. او سپس خو درا به همان اندازهاى که در بدبختى روحى و معنوى طبقات مردم مسئول مىداند، در فلاکتهاى مادیشان نیز مسئول مىشمارد و از گفتههاى اوست: «به دیگران کمک و یارى کنید و دلهاى خود را جایگاه محبت آنان قرار دهید.»
و این گفتار کنفوسیوس است که گویى فقر را لعن و نفرین مىکند. او مىگوید: «بسیار دشوار است که انسان فقیر باشد و سرزنش نشنود، و ثروتمند باشد و خودخواه نباشد»!
این مرد بزرگ، قسمت مهمى از تعلیمات خود را به تشویق مردم به کار و کوشش و اهمیتدادن به جنبه مادى زندگیشان، اختصاص داده است، بدون آنکه بدبختى و محرومیت مادى را درنظر آنانى که مىخواهند از نظر معنوى غنى باشند، نیکو جلوه دهد. از سخنان جاودانه و تاریخى او، این کلمات جالب است که زندگى در روى زمین را-- با همه خواستهاى آن که ضامن بقاى سعادتبار زندگى است و به یک اندازه شامل جنبههاى مادى و معنوى آن است -- در نماز مجسم مىداند: «زندگى من، نماز من است».
و این سقراط است که در میان شرائط حکومت و زمامدارى، شرطى را برتر و لازمتر از این نمىداند که حاکم باید پایبند منافع و مصالح همگان باشد و هرگز راهى براى غارت مردم پیدا نکند.
اگر از وسائل زندگى، براى مردم آنچه مىخواست که خود به آن قناعت کرده بود، براى او گوارا بود که بر مردم نیز سختگیرى و زهد و بىرغبتى را بپسندد، چنانکه براى خود برگزیده بود.
سقراط در اصلاح قوانین و تصحیح سیاست مىکوشد و تجاوز و تجاوزکاران را، بهخاطر یک هدف اساسى مورد حمله قرار مىدهد وآن هدف: رفع نیازمندى از ملت است. او سپس برابرى در حقوق و وظایف را روح حکومت مىشمارد، چنانکه نگهدارى آن را وظیفه حاکم مىداند. او جنگى همهجانبه،
بر ضد عواملى برپا مىدارد که در میان فرزندان یک سرزمین، ایجاد تمایز در ثروت مىنمایند و بر افرادى که ثروت را بدون درنظرداشتن منافع عموم، جمع مىکنند، سخت مىتازد. و آنکس که از گفتگوها و مباحثات مشهور وى آگاه باشد، در یکى از آنها، اصرار حکیمانه او را مىبیند که چگونه آسایش و رفاه مادى توده را محورى مىداند که کار و عمل هیئت حاکمه و کسانى که در فکر حکومت هستند، باید در چهارچوب آن دور بزند.
به همین جهت براى کاندیداهاى حکومت آتن، سؤالاتى را مطرح مىسازد که بیشتر در خصوص توزیع عادلانه ثروت در میان مردم است و اصولا شناسایى منابع ثروت است.
و این مسیح، انقلابى بزرگ است که مىگوید: «انسان فقط به نان زندگى نمىکند». در این گفتار، دلیل روشنى است که مسیح مقام نان را بزرگ مىشمرد و اشارهاى است به اینکه رفع نیازمندى و فراهمساختن ماده بقاء، اساس و پایه است! البته آنچه مسیح با این گفتار مىخواهد، بهطور کلى مخالف آنچیزى است که پدران روحانى و سوداگران عبادات، آن را مطرح ساختهاند... پدران روحانى و سوداگرانى که خواستهاند نان را از مردم بگیرند تا بهحد کافى براى خود و خویشان و نزدیکان خود، و کسانى که نسبت به آنها التفات! دارند، آن هم بهخاطر مجد و عظمت پدر آسمانى!!!، گرد آورند و فراهم سازند.(1)
1) . قرآن مجید نیز پدران روحانى! یهود و نصارى را مال مردمخور، معرفى مىکند: یاایّهاالذین آمنوا انّ کثیرآ مِن الاحبار والرهبان لیأکلون اموالالناس بالباطل و یصدّون عنسبیلالله والّذین یکنزون الذّهب والفضّة ولا ینفقونها فى سبیلالله فبشرّهم بعذاب الیم(سوره توبه، آیه 34) اى کسانى که ایمان دارید! بسیارى از احبار و راهبان مالهاى مردم رابهناحق مىخورند و از راه خدا بازمىدارند و کسانى که طلا و نقره را گنج مىکنند و آنرا در راه خدا خرج نمىکنند، به عذابى الیم و دردناک نویدشان بده!تاریخ نیز شواهد بسیارى در این زمینه دارد که از آنجمله «گناهفروشى»! و بخشش گناهاز طرف کشیشان بود. و داستان آن از این قرار بود که پاپ لئون دهم چون براى تمامکردن بناى کلیساى «سنپیر» پول کافى نداشت، برآن شد که بهوسیله عفو گناهان وجهى بهدستآورد!... مردم سادهلوح نیز پول مىدادند و گناه خود را مىفروختند! تا آنکه دامنه کاروسعت یافت و با دادن پول به پدران روحانى، ممکن بود که حتى روح امواتى که در برزخ به غضب خدایى گرفتار بودند، شاد و خشنود گردانند!...این بدعت ناروا، بعدها شکل سنت مقدسى! را بهخود گرفت بهطورى که در سال1517م که «لوتر» با فروش گناهان و بعد با رسم و اساس گناهبخشى مخالفت ورزید، ازطرف پاپ تکفیر شد... (تفصیل این داستان را در ترجمه فارسى تاریخ عمومى آلبرماله، ج1، ص 125 بخوانید) م.
تفسیرى که پدران روحانى از این سخن مىکنند، تفسیر غلطى است و مردم را از اندیشه کار بهخاطر نان، دور مىکند، یا آنان را فریب مىدهد که کار کنند ولى از ثمره دسترنج خود بهره نبرند، چون دنیا «فانى» و زودگذر است و نعمت و خوشى واقعى، جز در آخرت پیدا نمىشود! مسیح -- چنانکه روشن است -- مىخواهد نان را اساس بقاى زندگى قرار دهد و سپس نظر شما را به این نکته جلب مىکند که فقط نان، پایه و مایه زندگى نیست، بلکه شما باید پس از بهدستآوردن نان، به تهذیب روح و پاککردن درون نیز مشغول شوید.
چگونه ممکن است که اراده مسیح متوجه به فراوانى و افزایش مزایاى زندگى و نیکىهاى زمینى براى همه مردم نباشد، در صورتىکه او در نمازى که به انجامدادن آن دعوت کرده، چیزى بزرگتر از طلبکردن نان نمىیابد و مىگوید: «اى پدر ما که در آسمانها هستى... نان را به اندازه کفاف ما عنایت فرما!»(1)
رسالت مسیح -- در قسمت اعظم آن -- چیزى جز انقلاب قاطع و کوبنده بر ضد غاصبان غارتگر و ریاکار، کاهنان و طبقه حاکمه و سوداگران، نبود... فخرفروشانى که از کوشش فقیران زندگى مىکنند و خون آنان را مىمکند، همانگونه که کرمها از شیره درختان بارور، زندگى مىکنند!
این انقلابى بزرگ با این گفتار صریح در درجه اول فراوانى نان و آب و پوشاک را براى همه مردم مىخواهد! گفتار صریحى که در سختترین و وحشتناکترین دورانهاى استعمار سرزمین ما از طرف رومیان، در یک اجتماع
1) . ما سخنان پیامبر اسلام را در این زمینه، در پاورقى اول این فصل نقل کردیم. مراجعه شود.م
بزرگ از همه طبقات، بیان شد، که در آن اشراف، منافقان، کاهنان، پدران روحانى و نوکران پرخور و مفتخور قیصرها را رسوا مىسازد: «آنان بارهاى سنگین و طاقتفرسا را بر دوش مردم مىنهند در حالىکه خود حتى انگشتانشان را رنجه نمىکنند؛ آنها همه کارهایى را که مىکنند براى جلب توجه مردم است، عمامههاى خود را نمایش مىدهند و دامن لباسهاى خود را بلند مىسازند و در مهمانىها متکاى نخستین را مىخواهند و در مجامع و محافل، صدر مجلس و در کوچه و بازار سلام و احترام رادوست دارند، آنها میل دارند که مردم آنان را: آقاى من، سرور من، بخوانند»!
مسیح نماز و نیایش این گروه منافقان ریاکار را نمىپذیرد، زیرا آنان حاصل کوشش مردم را مىخورند و مردم را از نانى که حق آنان است بازمىدارند. مسیح مىگوید: «اى کاتبان و فریسیان ریاکار، واى بر شما که خانههاى بیوهزنان را مىچاپید و براى عوامفریبى نماز خود را طولانى مىکنید»!
البته «خانههاى بیوهزنان» درنظر مسیح جز خانههایى که گروهى گرسنه و تنگدست و نیازمند در آنها جمع شدهاند، چیز دیگرى نیست. فقر و تهیدستى از نظر انقلابى بزرگ چون لعنت است. مسیح با تنى رنجور و نگاهى نافذ و کوبنده که چون صاعقه در چهره پریده رنگش مىدرخشید، به غاصبان مىنگریست و با آتش گفتارش آنان را خاکستر مىکرد. او بر امپراطورى روم و سربازان و قوانین و استعمار شدید آن غالب آمد، چنانکه بر کاهنان اورشلیم و اشراف و بزرگان و همه رسوم و عادات آنان پیروز گردید تا جا را براى مردمى باز کند که نان گرسنه را نمىخورند و آب تشنهکام را نمىآشامند و از ثمره کار و کوشش مردم به تنپرورى نمىپردازند که چاق و فربه شوند! و از روم براى استعمار سرزمینهایى که متعلق به آنان نیست!، نمىآیند.
این انقلابى بزرگ که براى تجلیل و تمجید زندگى انسان، خود را «فرزند انسان» مىخواند، و کسى که سوداگران عبادت!-- پدران روحانى -- بهخاطر
منافع شخصى خود که با فقیرساختن توده مردم بستگى داشت، گفتهها و تصمیمهاى وى را وارونه ساخته و تکذیب کردند، همان کسى است که هنگامى که بهدقت در ریشهاى بلندآنان -- که در پیرامون آنها دم شیطان مىجنبید!-- نگریست و بهشدت در صورت آنها که حاکى از پولدوستى و گواه بر وقاحت و بىشرمى درونى آنها بود، نظر افکند، بر استثمارچیان و تنپروران و دشمنان توده که براى ربودن لقمه نان گرسنه و کوشش کارگر، توطئه مىچیدند و خانههاى بیوهزنان را مىخوردند و بر کارگران و کشاورزان ستم مىورزیدند، این لعنت جاودان و نفرین کوبنده را فرستاد و تمجید و تقدیسى را که در درون خود به آن عادت داشتند، تقبیح کرد و آنان را همانند طوفانى سخت، تکان داد و به لرزه درآورد، آنجا که گفت: «اى افعىزادگان!»
این انقلابى بزرگ که خود را «فرزند انسان» نامید تا از زندگى انسان تجلیل و تمجید کند، هر کارى را که در خدمت به انسان نباشد تقبیح مىکند ولو اینکه آن کار در نزد مردم، بهمثابه یک امر مقدس و یک موضوع مورد پرستش، تلقى شده باشد. در آنهنگام که گروهى از یهودیان به ریاست بزرگ کاهنان خود، به نزد وى آمدند که او را در شئون عباداتشان بیازمایند، تا چیزى در جهت ردّ او بیابند و آنگاه او را گناهکار قلمداد کنند و نفاق و دورویى خود را از چنگ راستى و صدق او و حقارت و پستى خود را از عظمت وى برهانند و نجات بخشند-- و همچنان به راه خود ادامه دهند!-- و آنگاه که با وى درباره مسئله «روز شنبه» به بحث و مذاکره پرداختند، به همه آنان با نگاه تندى که توطئه را بهشدت تمام درهم مىپیچید، نظر افکند و رئیس بزرگوار آنان را چنین مورد خطاب قرار داد: «اى ریاکار!»
در آنهنگام گویا رئیس بزرگوار عقل خود را از دست داد!... و در آن جامه ابریشمى زربفت که بدن مقدس! پدر روحانى را پوشانیده بود، تکانى خورد... مسیح انقلابى، از نو به جناب رئیس کاهنان نگریست تا بار دیگر او را از جامه
نفاق بیرون آورد: «اى ریاکار! شنبه بهخاطر انسان قرار داده شده، نه انسان بهخاطر شنبه!»
و همینطور-- از نظر مسیح -- خود عبادات و همه شعائر و راهها براى خدمت به انسان بهوجود آمده و نخستین چیزى که مىتوان بهوسیله آن به انسان خدمت نمود، آمادهساختن راه در برابر او، براى بهدستآوردن نان است.
همین مسیحى که لقب بزرگ «فرزند انسان» را براى خود انتخاب کرد، کار و کوشش براى نان را مورد ستایش قرار مىدهد و فراهمکردن وسیله زندگى براى همه مردم را اساس هر دین و مظهر هر عبادتى مىداند. مسیح وقتى مىخواست ایمان حقیقى را در دل مردم آزمایش کند، که از نظر وى در درجه اول ایمان به انسان بود، چنین گفت: «گرسنه شدم، مرا غذا دادید، تشنه شدم سیرابم کردید، غریب بودم، پناهم دادید...» آرى او اینها را گفت، ولى نگفت: من نماز مىخواندم و شما با من نماز خواندید!
انقلاب مسیح در این زمینه، بیشتر و وسیعتر از مجال این گفتار است، در گفتههاى او توطئهگران براى ربودن نان گرسنگان را رنج مىدهند و بر بدن آنها چون تازیانه فرود مىآیند! انجیلهاى چهارگانه پر از این گونه سخنان است.(1)و
1) . مؤلف محترم در این بخش عیسىمسیح (علیه السلام) را یک فرد انقلابى که بر ضد رباخواران و استثمارگران یهودى! و بهخاطر تهذیب نفس قیام کرده بود، معرفى مىکند و حق نیز چنیناست... ولى «انجیلهاى چهارگانه» که محصول مغزهاى «پدران روحانى» است، مالامالاز خرافات و دستورهایى است که هرگز با خواست مسیح و با خواست ملتهاى محروم ومردم زجردیده موافقت ندارند!براى نمونه و بهعنوان اشاره باید گفت که همین اناجیل اربعه دستور مىدهند که: «اگربه گونه راست تو سیلى زدند، تو گونه چپ را نیز بیاور!» و تعلیم مىدهند که: «در سیاستدخالت نکنید و کار قیصر را به قیصر و کار خدا را به خدا واگذارید!» و صریحآ اعلام مىکنند که: «اگر قباى تو را گرفتند تو رداى خود را نیز ببخش! و اگر یک میل تو را با خودبردند، تو میل دیگر را نیز با آنان برو!...»این تعلیمات و دهها نوع دیگر از این قماش، نشان مىدهد که مسیحیت فعلى ماهیت انقلابى ندارد و تعلیمات مسیح نیز در سایه تحریف پدران روحانى مقدس! مسخ شده وشکل معکوسى بهخود گرفتهاند. بدینترتیب، با صرفنظر از تعالیم اصلى عیسى مسیح که در همان دورانهاى نخستین دگرگونه شد و از بین رفت، اناجیل فعلى مسیحیان هیچ گونه ارزش زنده اجتماعى ندارند و بنا به اعتراف خود مسیحیت، فاقد قوانین لازم اقتصادى وسیاسى مىباشند... و در هر صورت ما در این زمینه با مؤلف ارجمند هرگز همعقیده نیستیم.م
همچنین است سخنان وى که با آنهابینوایان و بیچارگان را بر ضد غارتگران و غاصبان حقوقشان و کسانى که سرزمین آنان را مستعمره ساختهاند، برمىانگیزد و به مقاومت دعوت مىکند.
از اینها گذشته، آیا اتهام بزرگى که کاهنان یهود آن را براى محاکمه مسیح و قتل وى، براى رومىها آوردند، مگر همین بذر انقلاب کوبندهاى نبود که مسیح آن را در دلهاى رنجدیدگان، بیچارگان، بردگان و همه کسانى که در شرف غرقشدن در دریاى بیکران و وحشتناک گرسنگى، تشنگى، بىپوشاکى، آوارگى و عبودیت بودند، پاشید؟!
آیا اتهام بزرگ او این نبود: «او توده را تحریک کرده و نمىگذارد که مالیات پادشاه -- جزیه قیصر-- پرداخت شود»؟!و چرا مسیح مردم را از پرداخت مالیات به قیصر، بازمىداشت؟ آیا بهخاطر زیادکردن نانى نبود که قیصر و امراى وى و طبقهاى که بر مردم برترى یافته بودند، از گلوى گرسنگان وخانه مستمندان و دست یتیمان خارج ساخته و غارت مىکردند؟
و افزون براین، مگر کاهنان اورشلیم در نزد نماینده قیصر به لزوم حفظ او ادامه روش قیصر بزرگ -- و قیصرهاى کوچک و دنبالهرو!-- در غارت مردم و احتکار ثروتهاى مادى آنان، سخنپراکنى نکردند؟ آنگاه که به وى ابلاغ کردند: «اگر او را به دار نزنى، هرگز دوستدار قیصر نخواهى بود!»
آیا مسیح در میان انبوه مردمى که در بین آنها حاکم و محکوم، غارتگر و غارتشده، وجود داشتند، بهپا نخاست که همه آنها را، با این سخنان جاودان مورد خطاب قرار دهد: «نباید چراغى روشن شود و در زیر کفه ترازو قرار گیرد،
بلکه باید بر مناره نهاده شود تا بر همه اهل خانه نور برساند»! و مراد از «خانه» همه جهان است. و «اهل خانه» همه مردم و افراد بشر هستند. و چراغى که در اینجا روشنىبخش است ولى نور آن بهجاى دیگر نمىرسد، باید از بین برده شود و بهجاى آن چراغى روشن گردد که حرارت و نور را به همه گوشهها مىرساند! و از اینجا، آیا آنهایى که این اراده و تصمیم حکیمانه و انقلابى را که براى همه طبقات مردم، بهطور کلى، حق کافى در زندگى سعادتمندانه را مىخواهد، تحریف و تکذیب مىکنند و کسانى که زهد وگوشهنشینى و فقر و قناعت بى پایان را نیکو جلوه مىدهند تا مزایا و نیکىهاى زمین را براى ذات مبارک خودشان گرد آورند و در سایه نعمتهاى زمین، در باغهاى سرسبز و خرم سکونت کنند، آیااینها آنطور که خود مسیح نامگذارى کرد: ریاکاران، منافقان و افعىزادگان نیستند؟!
و این محمد، برادر مسیح، است که برضد اجتماعى قیام نموده که مملو از آکل و مأکول، غارتگر و غارتگشته، سرکوبشده و برترىطلب و مالامال از کسانى است که در راه حفظ اختلافات طبقاتى بین مردم، بهمثابه یک قانون و یک اصل ثابت، و نابودى طبقات فقیر از فرط فقر و تهیدستى مىکوشند و قرآن از زبان او با مردم چنین سخن مىگوید: «فامشوا فى مناکبها و کلوا من رزقه»-- در اطراف زمین بروید و از روزى آن بخورید-- به بهرهمندشدن از وسیله بقاء که خوردن از روزىهاى زمین است، امر مىکند و آن را ویژه گروهى خاص از مردم نمىکند. و در جاى دیگر مىفرماید: «فلینظر الانسان الى طعامه أنا صببنا الماء صبا، ثم شققنا الارض شقآ فانبتنا فیها حبآ، و عنبآ و قضبآ و زیتونآ و نخلا و حدائق غلبآ و فاکهة و أبآ.»-- انسان باید به طعام خود بنگرد، ما آب را فرستادیم و سپس زمین را شکافتیم و در آن دانه و انگور و سبزیها و زیتون و خرما و باغهاى پردرخت و میوه و گیاه رویانده و پرورش دادیم.
اما محمد مىگوید: «مردم در سه چیز شریکند: آب و گیاه و آتش». او کسى را که کار مىکند، پاداش مىدهد و تأیید مىکند و به تهیه آنچه خوشبختى زندگى او را حفظ نماید، امر مىکند و ترغیب و تشویق مىنماید که در روى زمین نیازمند و فقیر و دردمند نباشد. و هنگامى که «فیئى» را پیش او مىآورند، بین یاران و اصحابش تقسیم و توزیعمىکند و به دخترش فاطمه امیدوارى مىدهد و مىگوید: «باید نخست مردم استفاده کنند»(1)
من در اینجا درباره روش محمد نسبت به نیازمندى و ثروتمندى، سخن را به درازا نمىکشم. براى اینکه در فصل آینده، بیان روشنى از چگونگى دعوت انسان در اسلام خواهد آمد که در آن، به کار مفیدى که سود آن عاید انجامدهنده آن مىگردد، بهطورىکه او دیگر نیازمند و گرسنه نمىشود و فقیر و بیچاره نمىگردد نوید داده مىشود... تا آنجا که کار سودمند در اسلام محمد، بر هر روزه و نمازى برترى مىیابد، همانطور که در مسیحیت مسیح، چنین است! محمدى که فقر را نمىپسندد و نمىپذیرد و نیازمندى و تنگدستى را نیکو جلوه نمىدهد و مىگوید: «فقر، خود نزدیک به کفر است». و ما بهزودى در فصل آینده، عظمت محمد را، در آگاهى بر بسیارى از رموز و اسرار بنیادهاى اجتماعى، بیان مىکنیم و همچنین بزرگى وى را در دعوت به ایجاد یک زندگى زیبا و عالى که پایه و اساس آن کار سودمند و پاداش به نیکىها باشد، نشان خواهیم داد...
و این ابوذر غفارى، است که با آن زهد و قناعت و سختگیرى بر خویشتن -- که ما را حق اعتراض بر کیفیت زندگى انتخابى وى نیست -- نبرد همهجانبه سختى را بر ضد فقر برپا مىکند و سرانجام هم در راه دفاع از حقوق مردم و زندگى بهتر، شهید مىشود. از سخنان درخشان او در جنگى که علیه فقر و
1) . از کتاب محمد والمسیح، تألیف خالد محمد خالد، چاپ مصر، قاهره، ص 88.
«فلسفه» فقیرساختن، برپا داشته بود، این است: «چون فقر و تهىدستى به سرزمینى روى آورد،کفر به او مىگوید: مرا همراه خود ببر»! البته مراد کفر ورزیدن بر هرگونه کمال و ارزش انسانى و همهگونه فضیلت و عبادت است! و باز از گفتههاى اوست: «من از کسى که در خانه خود قوتى ندارد، در شگفتم که چگونه با شمشیر آخته به جنگ مردم نمىرود»!
در میان زاهدان و قناعت پیشگانى که به نصیحت مردم پرداخته و ارشاد آنان را بهعهده داشتند، گروه بسیارى هستند که مردم را از اینکه زهد بورزند و قناعت کنند و در نیازمندى بهسر برند و مزایاى زندگى و نیکىهاى زمین را براى غارتگران بگذارند، منع نمودهاند.
ما این گروه را حتى در اسفار عبرانىها مىیابیم که خداى آنها، در بسیارى اوقات سختگیر و خشمناک بوده و شباهت اندکى به خداى مسیح و محمد دارد که بهعقیده این دو: «خدا محبت است» و «بخشنده و مهربان است»!
با اینکه خداى عبرانیان بیشتر سختگیر است!، شما پیامبران «عهد عتیق» را مىبینید که شمشیر انتقام را بر ضد کسانى که نان فقیر را مىربایند و علیه خود فقیر و تنگدستى که زهد و قناعت مىورزد و خود را تسلیم کسانى مىکند که خودشان را بزرگ و سرور ساختهاند! برافراشتهاند!
این «یشوعبن سیراخ»(1)است که فریاد مىزند :
1) . متأسفانه «یشوع بن سیراخ» را پدران روحانى! به رسمیت نمىشناسند و کتاب او را ازجمله «اسفار ابوکریفا» مىنامند. ابوکریفا-- پوشیده -- اسم مخصوص کتب زائدى است که به عهد عتیق و جدید افزودهاند و ابوکریفاى عهدعتیق، چهاردهکتاب است که یکى از آنهاحکمت یشوعبن سیراخ است! این کتابها را مورخان مسیحى جزو کتابهاى آسمانى نمىدانند و داراى مطالب نبوتى نمىشناسند.نسخه عبرانى این کتاب مفقود است ولى «چرم» گوید که نسخهاى را که در بینسالهاى 190--170 قبل از مسیح نوشته شده بود، دیده است و مىگویند پسر وى که مؤلفکتاب مسطور است، آن را از عبرانى به یونانى ترجمه نموده است!براى مزید اطلاع در این زمینه به کتاب قاموس کتاب مقدس ترجمه و تألیف هاکس آمریکایى، چاپ بیروت (1928 م)، ص 8-- ذیل ماده ابوکریفا-- و ص 951-- یشوع بنسیراخ -- مراجعه شود. مجموعهاى نیز از اینگونه اناجیل، چندسال پیش، به زبان انگلیسىدر آمریکا منتشر گردید.م
«ستمکش را از دست ستمگر نجات بده و در قضاوت کوچک و بىمقدار مباش. چشم خود را از نیازمند برمگردان و کارى نکن که لعنت انسان را بهسوى تو جلب کند.»؛ «نقره خود را در راه برادر و دوستت بهکار ببر و آن را در زیر سنگ نگذار که بپوسد. ملک و سلطنت، بهخاطر ستمگرىها و زورگویىها و ثروتها، از امتى به امت دیگر منتقل مىگردد»؛ «بیچاره را در رفع نیازش یارى کن. پدر یتیمان باش».
اگر یشوعبن سیراخ با این دعوت خود، وجدان و باطن افراد را مورد توجه قرار داده و آن را به شکل قانون دولت درنیاورده، به حکم جبر زمان است که او را در این مرز و حد نگهداشته است. و ما در اینجا درصدد بیان این نکته هستیم که حتى زاهدان قناعت پیشه، آنوسائل زندگى ابتدایى و سادهاى را که براى خود برگزیده بودند، براى دیگران پیشنهاد نمىکردند و آنان را آگاه ساختند که فقر، ظلم است و فقیر باید قانع نباشد، مگر آنکه به حق مشروع خود در زندگى سعادتمندانه، برسد. دوباره به آنچه یشوعبن سیراخ، زاهد قناعت پیشه و سختگیر بر خویشتن مىگوید، گوش کنید: «اساس زندگى، آب و نان و لباس و خانهاى است که عیبها را مىپوشاند».
باز به گفتار او که در شناسایى حال فقیر و غنى مىگوید، گوش فرادهید. در این گفتار، چون فقیر مظلوم شده و ستم دیده است، فقر مورد تقبیح قرار مىگیرد، و در آن نوعى تحریک غیرعلنى بهچشم مىخورد: «ثروتمند ظلم مىکند و عربده مىکشد! و فقیر ستم مىبیند و ناله مىکند!»
اگر شما انسانى قانع و زاهد باشى! و بخواهى که همچنان فقیر بمانى و ثمره کوشش تو را استثمارگران غارت کنند، ابنسیراخ چهرهاى از تو در برابر
استثمارگران ترسیم مىکند که دیدن آن تو را تحریک مىکند: «تو اگر سودمند باشى، تو را استثمار مىکند و اگر بىثمر باشى به خوارى مىکشاند! و اگر مالى داشته باشى، با تو معاشرت مىکند و مال و دارایى تو را مىخورد و از بین مىبرد، در حالى که خود زحمت و رنجى نبرده است»!
آنچه را که ما در «سِفر» ابنسیراخ مىیابیم که بینوایان را به گرفتن حقوق خود در رزق و روزى مىخواند و بر استثمارگران طبقات توده، خشم مىورزد، در «سِفر» ایوب نیز که براى خود زهد و قناعت را برگزیده بود، مىیابیم. ایوب از منافقان سخن مىگوید و در سردمدار آنان را محتکران ثروتها و غصبکنندگان حقوق تودهها مىداند و درباره یکى از آنان سخنى مىگوید که بهشدت براى اهل تجاوز و احتکار، تکاندهنده است :
«اموالى را مىبلعد ولى آنها را استفراغ کرده و پس خواهد آورد. خداوند آنها را از درون او بیرون مىکشد، چون او بر بیچارگان ستمکرده و خانهها را غارت نموده و آباد نساخته است. همه اموال جمعشده از راه ستم را که در گنجهایش نهاده، آتش، بدون آنکه بر آن بدمند، خواهد سوخت و آنچه که در گوشههاى آن باقى بماند، از بین خواهد رفت. آسمانها گناه او را کشف کرده و زمین بر او سخت خواهد گرفت.
ایوب محتکران را که بدون رنج و زحمت، از منافع و کوشش بینوایان زندگى مىکنند و همچنین کشاورزانى را که کار نموده و درو مىکنند و گرسنه و تشنه، بدون جامه و پناهگاه بهسر مىبرند، با این سخن جالب و درخشان چنین توصیف مىکند :
«کسانى که بر حدود دیگران تجاوز مىکنند و گله گاو و گوسفند را مىبرند و چهارپاى یتیم را بهکار مىکشند و گاو بیوهزنان را به گرو مىگیرند؛ بیچارگان را از خود مىرانند و همه بینوایان را محروم مىکنند؛ مزرعهاى را که مال آنها نیست، درو مىنمایند و غاصبانه انگور را مىچینند؛ پابرهنگان عریان را
بىلباس مىگذارند که در سرما پوشاکى ندارند، از باران کوهها خیس مىشوند و پناهگاهى نمىیابند و در شکاف صخرهها و سنگها مخفى مىشوند. یتیمان را از پستان مادر دور مىسازند، دارایى بینوایان را به گرو برمىدارند و آنان را عریان و گرسنه مىگذارند و درحالىکه در میان خطوط داس، درمزرعه ذوب مىشوند و در کارگاههاى نوشیدنىها، پا به زمین مىکوبند و کار مىکنند در حالى که خودشان تشنهاند»!
در میان پیامبران عهد عتیق، شاعر بزرگى بهنام اشعیاء وجود دارد که در زهد و بىرغبتى بهدنیا به آنجا رسید که پابرهنه و عریان راه مىرفت و سالها مورد شگفت و اعجاب بود. اشعیاء در برابرتجاوزکاران و منافقان و محتکران چنان محکم مىایستد که هیچ ستمگرى یاراى مقابله با او نیست. او پوست اهل ستم وتجاوز را، با زبان شعر بىنظیر و اندیشهاى نیرومند، مىشکافد.
او مردم را دعوت مىکند که نسبت به همدیگر عادلانه رفتار کنند وگرنه بار گناه بر آنان سنگینى کرده و چهرهشان مسخ خواهد شد و زمین زیر پاى آنها آلوده گشته و آنان سقوط خواهند کرد که دیگر نمىتوانند برخیزند و آنگاه میهن آنان گورستانى مىشود و آبادیشان به ویرانهاى تبدیل مىگردد.
مملکت ستمگر در زبان او، همان سرزمین منافقانى است که احتکار مىکنند و غصب مىنمایند و کار کارگر و کوشش فقیر را مىخورند و آنگاه براى خداى خود نماز بسیارى مىخوانند! اشعیاء مملکت ستمگر را مورد خطاب قرار داده و مىگوید :
«رؤسا و بزرگان تو، شرکاى دزدانند، همه رشوه را دوست دارند، به یتیم عدالت نمىکنند و فریاد بیوهزنان به گوش آنان نمىرسد». آنگاه اینان را مورد خطاب قرار داده و بر آنان مىخروشد: «ستمگرانى را که هستى بینوایان و درماندگان را حیف و میل مىکنند، و بر کسانى که جور و باطل مىنویسند که حق ضعیفان و بیچارگان را پایمال کنند و آنان را از حکومت و عدالتخواهى
بازدارند و حق درماندگان ملت را سلب کنند تا بیوهزنان غنیمت آنها باشند و یتیمان را غارت کنند».
سپس «اشعیاء» به کسانى مىنگرد که ثروتهاى ملت را احتکار کرده و خود توده را استثمار مىکنند و آنگاه مردم را به زهد و قناعت مىخوانند، و مىبینند که آنان به روزه و سایر واجبات عبادتى خودشان، اهمیت زیادى مىدهند، صداى خود را در گوشهاى آنان به طنین انداخته و بهشدت فریاد مىزند :
«شما در ایام روزهتان هدف خود را مىیابید و همه کارگران خود را به ذلت و خوارى مىکشانید. شما بهخاطر دشمنى و مشاجره روزه مىگیرید و مىخواهید نفاق بهوجود آورید. روزه نگیرید که صداى خود را در بالاترها بشنوید! آیا روزه چنین است که در آن فقط انسان خود را بهزحمت مىاندازد؟ آیا انسان وقتىکه سر خود را مانند «بردى»(1)خم کند و خاک و خاکستر را فرش خود نماید، این را روزه
مىنامند؟ آیا، آن روزهاى که خدا آن را برترى داده و برگزیده است این نیست که پیوند یوغها و زنجیرهاى نفاق گسسته گردد و ستمدیدگان و به بند کشیده شدگان آزاد شوند و هرگونه قید و بندى از آنان برداشته شود؟»
و همچنین، روزه کسانى که کارگران را زیر سلطه خود مىبرند تا فقیر همچنان فقیر بماند و بر ثروت ثروتمند افزوده شود و آنهایى که زنجیرهاى نفاق را به جاى گسستن، پیوند مىدهند و کسانى که بر بیچارگان و ضعیفان سخت مىگیرند و فشار مىآورند و آنها را از برداشتن و درهمریختن یوغ بدبختى و درماندگى و عبودیت از گردنشان بازمىدارند، روزه اینها از نظر اشعیاء بدترین و زشتترین اقسام بىارزشى و نفاق و بىعقلى است.
1) . «بردى» گیاهى است مانند نى که سر خود را در آب خم مىکند.
اشعیاء براى بار دیگر به این منافقان مىنگرد و مىبیند که آنان نماز را هم مانند روزه، با ریاکارى و عوامفریبى و براى تقرب! به خداوند ازراهى که به رشوه نزدیکتر است، مىخوانند و در برپاکردن این نماز افراط هم مىکنند، آنگاه اشعیاء از زبان خداوند به آنها خطاب کرده و مىگوید: «وقتى که شما دستهاى خود را بهسوى آسمان باز مىکنید، من چشمان خود را از شما برمىگردانم، و اگر نماز خود را بیشتر هم بکنید، من به شما گوش نمىدهم، زیرا دستهاى شما خونین است به عدل و انصاف پناه ببرید و مظلوم را یارى و کمک کنید، نیاز مردم را برطرف نمایید و بر یتیم رحم کنید و از بیوهزنان حمایت و پشتیبانى بنمایید!»
و چقدر زیبا و جالب است تصویرى که اشعیاء از این ستمگرانى نشان مىدهد که ناتوانان بیچاره را غارت مىکنند و کوشش آنان را احتکار مىنمایند و سپس زهد و فقر و بىرغبتى به دنیا را براى آنان نیکو جلوه مىدهند!... در آنهنگام که اشعیاء آنها را چنین تعریف مىکند که در جامعه، عضو زاید و بىارزشى بیش نیستند و باد و طوفان هم بهناچار آنان را از بین خواهد برد، و مىگوید: «ستمگران مانند کاه دستخوش باد و طوفانند».
و بدینترتیب زاهدان و قناعت پیشهگان، از رهبران رسالتها و کسانى که پشت سر آنها بودند، همه در یک حقیقت اساسى مبتنى بر ضرورت اصلاح مردم با رفع نیازمندىهاى مادى آنان -- در درجه اول -- اتفاق دارند، تا بدینوسیله در راه فضیلتهاى روحى و درونى، فرصت و مجال وسیعى به آنها بدهند. و اما خود آنها که زهد ورزیدند و قناعت کردند، براى آن بود که ماده اکتفا و سیرى و زندگى را چنانکه گذشت، در خود رسالتشان یافته بودند.
مثلا مسیح راه اقدام جسورانه و اعجازآمیزى را مىپیماید، که بىشرمى و وقاحت استثمارچیان را با قدمهاى خود مىکوبد و عظمت و خودپسندى و
کارهاى نیرنگآمیزشان را نابود مىکند و پشت کسانى را که با اهریمن احتکار و غصب معاهدهاى امضا نموده و با جور و ستم پیمان بسته بودند با تازیانههاى زندگى، که بهخاطر خویشتن خشمناک بود، مىزند و همانند گردبادى شدید و کشنده و طوفانى پرتگرگ، بر منافقان مىوزد و سخت مىگیرد وآنان را بهشدت به زمین مىافکند، در آنهنگام که ضعیفان را به خوددارى از پرداخت مالیات دعوت مىنماید، درواقع دستهاى استعمارگران رومى و قیصر، آنان را کوتاه مىسازد.
این شهامت مقدس او را در راه مرگ بهدست منافقان و استعمارگران، رهبرى مىکند، تا اینکه دو نفر از درماندگان، در حالىکه او بهسوى اورشلیم پیش مىرفت به نزد وى آمده و از او خواستند که در چپ و راست وى حرکت کنند و او با مهربانى به آنها نگاه کرد و گفت: «آیا شما مىتوانید جامى را بنوشید که من بهزودى خواهم نوشید؟» و سپس آن دو نفر را از راه مهر و دوستى از سر راه خود دور کرد.
همانطور که منافقان نفاق ورزیدند و بعضى از سخنان مسیح و قسمتى از فصول زندگانى وى را طورى تفسیر نمودند که «فقر» را براى مردم نیکو جلوه دهد، تا نیکىها و نعمتهاى زمین را براى خودشان نگهدارند که از آن بهمثابه غنیمتى حلال!، بهرهمند شوند و مانند جباران و ستم پیشهگان بر مردم حکومت کنند تا هستى غارت شده بینوایان در خانههاى اینان جاى بگیرد: «در تاریخ ما هم، در دوران بنىامیه و پس از آن، چون سردمداران حکومتها خواستند که نفوذ و قدرت، ظلم و طغیان آنان ادامه یابد و پابرجا شود به نوکران خائن خود اشاره کردند که احادیث و روایاتى را جعل کنند و از آنها براى مردم بندها و زنجیرهایى بسازند که اینان را در سرکوبکردن و به بندکشیدن آزادگان و استثمار تودهها کمک و یارى کند و آن خائنان هم احادیثى را از زبان انبیاء
بههم بافتند که بر سربهزیرى و سکوت و خضوع و خدمت و تسلیمشدن، ترغیب و تشویق مىکنند!»(1)(2)
ولى کسى که از سیرت و روش پیامبران آگاهى درستى داشته باشد، بهخوبى مىفهمد که آنان فقر را پست شمرده و محکوم کردند و دوزخ را جاى هر منافقى قرار دادند که مردم را به آن بخواند. و اگر چنین نبود فرصتطلبان و سودجویان زمان آنها، برضد آنان بهپا نمىخاستند و یا در پیرامون پیامبران، درماندگان و بینوایان جمع نمىشدند!
بزرگمردان نخستین عرب شواهد فراوانى از اعمال خود را براى ما بهیادگار گذاشتهاند، اعمال آنها دلالت بر این دارد که آنان طبیعت و حقیقت رابطه بین کارهاى فرد و سیستم اجتماعى و همچنین به ماهیت پیوندهاى محکمى که ارتباط همیشگى بین عمل انسان و مایحتاج ضرورى مادى وى دارد، پى برده و آن را عمیقآ فهمیدهاند.
آنان بدینوسیله خواستهاند که به افسانه موهوم جدایى کامل اعمال و کارهاى معنوى و روحى یا کوششهاى ذهنى و فکرى، از وضعیت مادى، پایان دهند. و خواستهاند به این افسانه دردناک مشرق زمین پایان بخشند که از روزگارى که شرق بهوجود آمده، در آن شایع گشته و همیشه هم به دور فکر واحدى مىچرخد که در بنیان و جوهر خود، هیچوقت اختلافى نیافتاده است -- اگرچه در کیفیت بیان و روش تعبیر، ممکن است تفاوتى بهوجود آمده باشد-- و آن: فکر قناعت پیشگى است و اینکه قناعت گنجى است فناناپذیر! و بهعبارت دیگر:
فکر اکتفاء به آن چیزى است که اهل کهانت و پدران روحانى! آن را در برابر «کالاى زوالپذیر دنیا»! بهاصطلاح «روحانیت» مىنامند!(1)
من مىگویم: نوابغ پیشین عرب این حقیقت را دریافتند و در درهمکوبیدن و برچیدن افسانه چندشآورى کوشیدند که همچنان تا امروز هم شرق ما را به حماقت و زشتى مىکشاند: افسانه خندهآور دعوت به فقر و اکتفا به گنج قناعتى موهوم!
و بهراستى که بعضى از آن بزرگان در پیکار بر ضدفقر، به مرحلهاى رسیدهاند که موجب شگفتى انسان مىگردد، درست به آن مقدار که این «فلسفه»ى فقیرسازى -- که بعضى از پدران روحانى و قدیسان بزرگوار به آن مژده و بشارت مىدهند!-- خشم انسان را برمىانگیزد!...و اگر جامعه و نظام اجتماعى موجب ارتکاب جرم و پیدایش گناهى شده باشد، چهبسا که آنان در تبرئه مجرم و گناهکار کوشیدهاند، چنانکه اگر تحریم چیزى باعث نسبتدادن گناه به مسبب غیرحقیقى شده باشد-- و بتواند مسبب اصلى را زیر پرده پنهان کند-- در حلالکردن آن چیز حرام، کوشش نمودهاند.
اینک به حادثه جالبى گوش کنید که متفکر کمنظیر خالد محمد خالد(2)در کتاب ارزشمند خود بهنام من هنا نبدأ-- از اینجا شروع
مىکنیم-- آن را ذکر کرده و ما هم بهطور اختصار آن را نقل مىکنیم :
چند نفر از غلامان حاطببن ابى بلتعة، شتر مردى از مزنیه را دزدیدند و به جرم خود اعتراف کردند، موضوع را در نزد عمربن خطاب مطرح ساختند، عمر
1) . نیاز به توضیح مفصل نیست که اعتراض شدید مؤلف متوجه پدران روحانى کشیش مسیحیت است که خود پیرو آن است وگرنه در اسلام نه کهانت وجود دارد و نه رهبانیت! ونه روحانیتى که در بین مسیحیان معمول و مصطلح است! و اگر هم در گوشهاى چنین روحانیتى دیده شود، هرگز با اسلام واقعى پیوند ندارد... م.
2) . خالد محمد خالد از نویسندگان دانشمند دانشگاه اسلامى الازهر(قاهره) بوده و تألیفات جالب و ارزنده دیگرى از قبیل الدین فى خدمةالشعب (دین در خدمت ملت) دارد... وسرانجام هم از تدریس در الازهر محروم گردید! م.
خود را در برابر جرمى دید که همه شرائط تقصیر و موجبات حد-- سرقت و سارق و اعتراف بدون فشار و اجبار-- در آن کامل بود. عمر به چه چیزى باید حکم دهد؟
عمر در صورت متهمین نظرى افکند و آنگاه گفتار خداوند را خواند: «والسارق والسارقة فاقطعوا ایدیهما، جزاء بما کسبآ نکالا منالله»(1)-- دستهاى مرد و زن دزد را قطع کنید، به پاداش کارى که
انجام دادهاند، عقوبتى است از خداوند-- عمر خواست که دستور قطع دست آنها را بدهد، ولى بار دیگر در صورت آنان خیره شد و بهدقت نگریست!... و چه چیزى دید؟!صورتهایى رنگپریده و زرد، چشمهایى که هرگونه برق و درخششى در آنها خاموش شده، بدنهایى که فقر و بدبختى آنها را فرسوده ساخته است. پرسید که مولاى اینها کیست؟ او را نزد من بیاورید!... وقتى مولاى آنها، عبدالرحمن بن حاطب آمد، عمر گفت : تصمیم داشتم که دستهاى اینها را قطع کنم، اما فهمیدم که شما آنها را بهزحمت انداخته و گرسنه نگه مىدارید، تا آنجا که اگر یکى از آنان آنچه را که خدا بر او حرام کرده، بخورد، بر او حلال مىگردد.(2)ولى بهخدا سوگند اگر دست آنها را نبریدم از تو غرامتى مىگیرم که براى تو دردناک و سخت خواهد بود!
آنگاه از صاحب شتر دزدى شده پرسید: اى مرد مزنى! شتر تو به چند مىارزد؟ او گفت: به چهارصد، و عمر به عبدالرحمن بن حاطب، مولاى غلامان متهم گفت: برو! و هشتصد درهم به او بده! و بار دیگر نظرى ناشى از هوش و مهربانى بر غلامان افکند و گفت: و شما، اکنون بروید!
اما روش و سیره على مالامال از سعى و کوشش در رفع نیازمندى از مردم است و قانون اساسى او در حکومت هم، مبتنى بر همین اساس است و البته تفصیل آن در جاى خود خواهد آمد.
على زهد ورزید و بر خود سخت گرفت، ولى راضى نشد که مردم نیز مانند زندگى قناعتپیشهگان، با فقر بهسر برند، و اگر اینچنین نبوداو در برابر اشراف! و غصبکنندگان اموال عمومى، آنچنان که معروف است، نمىایستاد و آنچه را که مال آنها نبود و از آنها گرفت و به صاحبان اصلیش -- مردمان نیازمند و گرسنه -- داد، از آنها پس نمىگرفت.
«شعبى» نقل مىکند وقتى جوان بودم در کوفه وارد «رحبه» شدم. ناگاه على را دیدم که بر سر دو تل کوچک طلا و نقره ایستاده است. و آنگاه على همه مال و دارایى را بین مردم تقسیم کرد تا آنجا که دیگر چیزى از آن باقى نماند و سپس برگشت و هیچ چیز کم یا زیادى، بهخانه خود نبرد.
ولى همین على که چیزى از مال و ثروت را به خانه خود نبرد، همان کسى است که همه مردم را مورد خطاب قرار داده مىگوید: «براى دنیاى خود آنچنان بکوش که گویى همیشه در آن بهسر خواهى برد.»(1)
راه و روش حق، در نظر على، به چیزى بهتر و بالاتر از رفع نیاز از مردم منتهى نمىگردد و او در این زمینه گفتار صریحى دارد که قابل تأویل و تفسیر نیست :
«اگر حق را از راه آن بپیمایید، راهها بر شما باز و مسرتبخش گردد و عیالوارى در میان شما محتاج نمىشود-- یعنى فقیرى در بین شما بهوجود نمىآید.»!
1) . و براى آخرت خود چنان باش که گویى فردا خواهى مرد! م.
على هنگامى که عرب دوران جاهلیت را مورد انتقاد قرار مىدهد، بر قناعت آنان به زندگى پست و ناچیز نیز حمله مىکند و مىگوید : «شما مردمانعرب، در میان سنگهاى سخت مىخوابیدید و آب گلآلود مىآشامیدید و غذاى ناگوار-- طعام بد و غیرسالم -- مىخوردید».على تصریح مىکند که او از غذاى گوارا و نیکو و پوشاک نرم و لطیف و مسکن زیبا و جالب بیزار نیست، ولى از آنها به این جهت نفرت دارد که در جامعه، گروهى بینوا و فقیر وجود دارند که اگر او از این لذائذ استفاده کند، آنان نمىتوانند از آنها بهرهمند شوند و در این تصریح، دلیل آشکارى است بر اینکه على قبل از هر چیز براى همه مردم، بهره کافى از وسایل زندگى مىخواهد. مادامى که در بین مردم کسى یافت مىشود که با سیرشدن آشنایى نداشته و انتظار یک قرص نان را ندارد، پیشوا و رهبر این مردم هم باید همانند آنان باشد و رنجى را که آنان مىکشند، متحمل شود، تا آنکه کابوس گرسنگى و فقر از آنها برطرف شود. و اگر غیر از این باشد، آنوقت معناى زمامدارى و رهبرى و مفهوم حکومت چگونه خواهد بود؟
على مىگوید: «آیا به همین دل خوش کنم که به من پیشواى مسلمانان بگویند ولى در سختىها و ناراحتىهاى روزگار با آنها شریک و همدم نباشم؟»
و البته ناگوارىهاى روزگار در نظر على، زشتىها و تلخىهاى فقر و تنگدستى است.
او دخترش را از زیور نمودن با یک گردنبند مروارید، در روز عید، منع کرد که در میان دختران دیگران، گروهى بودند که نمىتوانستند اینچنین زینت و آرایش کنند و قبلا گذشت که او چگونه به دختر خود که مىخواست در یکى از اعیاد با گردنبندى، خود را زینت دهد امر کرد که گردنبند امانتى و عاریهاى را به بیتالمال برگرداند و به او گفت: «اى دختر فرزند ابیطالب! از راه حق دور مشو! مگر همه زنان مهاجر و انصار در چنین عیدى، با چنین زینتى خود را
آرایش مىکنند؟» البته على گفت: «همه» زنان و نه گفت بانوان «بزرگان و اشراف»!...
بدینترتیب، على بهزودى، در آن ساعتى که اداره امور مردم بهدست او سپرده شود، از همینجا کار را آغاز خواهد کرد: فراهمکردن نان و آب و پوشاک براى همه مردم! با اسلوب و روشى که به راههاى سوسیالیسم نزدیکتر است.(1)
و البته طبیعى است که على کار را از اینجا شروع کند، زیرا او بهخوبى مىداند تازیانههاى دردناکى که خداوند مردم را بهوسیله آنها تنبیه مىکند، زیاد است، ولى هیچکدام از آنها مانند این تازیانه وحشتزا، یعنى فقر، دردناک نیست. آیا او گوینده این سخن نیست که اعتقاد عمیق وى را به ضرورت رفع نیازمندى مىرساند و از درکصحیح و آشنایى کامل او از اوضاع مردم و حقایق اشیاء و مقدمات و نتایج امور، پرده برمىدارد؟ مرادم این است که آیا او صاحب این گفتار نیست: «خداوند بندگان خود را با تازیانهاى دردناکتر از فقر نزده است»؟ همین فقرى که بعضى از زاهدنمایان! آن را نیکو جلوه داده و مردم را به آن دعوت مىکنند و البته فهمیده یا نفهمیده، اشتباه مىکنند و راه خطا مىروند!
1) . البته باید توجه داشت که اصول اقتصادى اسلام، که امام در حکومت خود مجرى آن بود،در روزگارى پىریزى شد که نه از سوسیالیسم خبرى بود و نه از مرحله تکامل یافته آن،کمونیسم!...و بهطور کلى باید دانست که اسلام و رهبران آن، بهجاى نامگذارى و عوامفریبى، دردنبال کار و واقعیت بودند و رفاه اجتماع و آسایش توده را-- بدون دخالت حب و بغض هاى شخصى -- مىخواستند و در این راه همچنانکه مىدانیم تا پاى جان کوشیدند. واکنون نیز اصول اقتصادى و اجتماعى اسلام -- خواه آن را «سوسیالیسم اسلامى» بنامیم یابهقول مرحوم آیتالله کاشفالغطاء «اشتراکیت صحیح» بخوانیم، اگر آنطور که هست اجراشود، بدون شک ما داراى مزایاى سوسیالیسم و فاقد زشتىها و جنایات کاپیتالیسم خواهیم بود.البته در صورتى که حکومتى صالح و اسلامى، به مفهوم واقعى کلمه وجود داشته باشدو در صورتىکه اصول اقتصادى و اجتماعى اسلام، آنطور که هست، بدون تحریف وتدلیس، اجرا گردد وگرنه از جامعههاى بهاصطلاح اسلامى امروز، که نه از اسلام خبرى است و نه از حکومت آن، انتظار اصلاحات بنیادى و تحولات عمیق را داشتن، خواب وخیالى بیش نخواهد بود!... م.
و همین فقرى که امام على مانند پیامبر، در بین مردم با آن جنگید، چنانکه انقلابى بزرگ، ابوذر غفارى، پیشرو پیروان و شیعیان على و قربانى بنىامیه و راه و روش آنان در حکومت و سیاست، با آن پیکار کرد...
على بهخوبى دریافته بود که فقر بر هرگونه فضیلتى غالب مىآید تا فردا وسیله کفر و الحاد گردد و از همینجاست که على همیشه و در هر میدانى با فقر مىجنگید و راه را بر آن مىبست و هرکسى را که موجب فقر مردم بود، مىکوبید. زیرا اگر انسان باهوش و پراستعداد باشد، از نظر على «فقر، مرد باهوش را گنگ و لال مىکند» و اگر کشور و «وطن» مىخواهد که داراى فرزندانى فداکار و دوستدار همدیگر باشد، نه گروهى پراکنده که نسبت به همدیگر حسادت و بغض دارند و احساسى مانند یک فرد دور از وطن، غریب و ترسو پیدا کردهاند، بر این وطن ضرورى است که در میان فرزندان خود فقیرى را باقى نگذارد زیرا بهطورى که على مىگوید: «فقیر در میهن خود غریب است»! و اگر مرگ دردناکترین حادثه زندگى انسان است در نزد على، از نظر رنج کمتر از فقر است: «مرگ بزرگ، همان فقر است»!
چقدر زیبا و مقدس است این تازیانهاى که على آن را بر پیکر فقر و منافقانى که آن را نیکو جلوه مىدهند، فرود مىآورد که همه آنان رانابود مىکند، آنچنانکه لهیب آتش کاه را مىخورد و خاکستر مىکند و نیرنگها و حیلههاى آنان را در جلو دیدگانشان ریشهکن مىسازد، آنجا که مىگوید: «اگر فقر در برابر من بهصورت انسانى مجسم گردد، البته او را مىکشم»!
جامعه در نظر علىبن ابیطالب، پیکر واحدى است که چیزهاى متناقض نباید در آن جمع شوند و نباید نظام آن برپایه اختلاف در حقوق و وظایف استوار گردد. در جامعه علىبن ابیطالب هرگز نباید عضوى سیر و دیگرى گرسنه باشد و یا یکى کار کند ولى برابرى در بهرهبردارى، براى غیرکارگر باشد! و از توجه و دقت خاص علىبن ابیطالب به مبدأ، روزى بر او نگذشت مگر آنکه آن را به
رسیدگى به کارهاى بندگان خدا در زمین، اختصاص داد و حتى هیچ کار کوچک را هم بىاهمیت تلقى نکرد، زیرا همین بندگان خدا، زیباترین نمونههاى خلقت کامل هستند و بینش على نسبت به مردم و هستى با سیره و روش پیامبر پیوند داشت: «و جعلنااللیل لباسآ و جعلناالنهار معاشآ»(1)
شب را براى آسودگى و روز را براى کسب و معاش قرار دادیم.
روش برخورد على با جامعه چنین است. قوانین آن را زنده کرده و مطابق آن کار مىکند و آن را صالح و سالم مىخواهد. و سپس پند و شمشیر را در جاى خود بهکار مىبرد تا نظریات خود را تحکیم بخشد و روش و موقعیت خود را، نسبت به مردم زمان خود، تثبیت کند. او به هیچچیزى مانند تحکیم پایههاى عدالت اجتماعى توجه نمىکند. مگر على بر آن گروهى که بر او وارد شدند تا حکومتش را تبریک گویند و او کفش خود را با دست خود وصله مىزد، چنین نگفت :«این لنگهکفش، در نزد من از حکومت بر شما بهتر است، اگر حق را برپا ندارم و باطلى را از میان نبرم»!؟
امام از کسانى که در طلب آخرت هستند مىخواهد که براى دستیابى بر نعمتهاى آن، پیش از هرچیزى، از وسیله خدمت به مردم استفاده کنند و از اینجاست که نیکى و خیر آخرت را بر کسى که آن را مىخواهد، منوط و مربوط به کار صحیح اجتماعى و در میان مردم مىداند و در آغاز این کار: همکارى در تکثیر و فراوانى نان و آب و پوشاک براى همه افراد بشرى و شرکت در برطرف ساختن نیازمندى از همگان و مبارزه با ستمگران و یارى به ستمدیدگان و آنگاه آشنانمودن مردم به حقوق خود و دفاع از آن، قرار دارد.
یکبار امام على بر علاءبن زیاد حارثى که از یارانش بود، وارد شد و چون بزرگى منزل او را دید، به او گفت: در این دنیا، با چنین خانه بزرگ چه مىکنى؟
1) . قرآن مجید، سوره نبا. م
مگر تو در آخرت به آن نیازمندتر نیستى؟ آرى، اگر بخواهى از همین خانه به خیر آخرت مىرسى: در آن از مهمان پذیرایى کن و صلهرحم بهجاى آور و حقوق مردم را در این خانه به صاحبانش برسان. در اینصورت مىتوانى به خیر آخرت برسى!
على در معنى نماز و روزه به کمیلبن زیاد مىگوید :
«کمیل! مهم این نیست که نماز بخوانى و روزه بگیرى و صدقه بدهى، مهم آن است که: نماز با قلبى پاک و کارى مورد پسند خداوند باشد. در آنچه نماز مىخوانى و بر روى آنچه نماز مىگزارى بنگر، اگر از راه صحیح و مشروع نباشد، مورد قبول نیست»!
و اگر فقیه و دانشمندى در خدمت عقل و مردم باشد، آنوقت فقط یک فقیه از نظر ارزش، بالاتر از هزار عابد است: «یک فقیه، براى اهریمن ناراحتکنندهتر از هزار عابد است».
اهمیتدادن او به زندگى مردم در روى زمین -- پیش از آخرت -- و توجه به نان روزانه آنها، باعث شده بود که وقتى که خلیفه بود صبحدم هر روز بیرون مىرفت و در بازارهاى کوفه مىگشت، در برابر مردم مىایستاد و با صداى بلند مىگفت: «اى گروه بازرگانان! از خدا بترسید، به خریداران نزدیک شوید، با بردبارى و حوصله خود را آراسته کنید، و از سوگندخوردن دورى جویید و از دروغ بپرهیزید و از ستم برکنار باشید و ستمدیدگان را یارى کنید و پیمانه و ترازو را اصلاح نمایید، در کار مردم تقلب نکنید و در روى زمین فساد برپا نسازید و با فساد و تباهى زندگى ننمایید»!
از نوف بکالى نقل شده که گفت: هنگامى که امیرمؤمنان در مسجد کوفه بود، بهنزد وى رفتم و گفتم: برتو باد رحمت و سلام و برکات خداوند، اى امیر مؤمنان! در جواب گفت: نوف! بر تو باد رحمت و سلام و برکات خداوند. گفتم: امیر مؤمنان! مرا پندى ده، فرمود: بر مردم نیکى کن که خداوند بر تو نیکى
مىکند، گفتم باز هم بفرمایید، فرمود: نوف! اگر از اینکه در روز قیامت با من باشى شاد و مسرور مىشوى، «هیچوقت یار و یاور ستمکاران مباش!»
پس درواقع خدمت به انسان و برطرفساختن نیازمندى مردم و برچیدن بساط ظلم و ستم، مبدأ شروع و نقطه اساسى در سیاست علىبن ابیطالب است! و یکبار پیامبر بر وى نگاه کرد و گفت :
«على! خداوند تو را به نیکوترین پیرایههاى خود آراسته است: مهر بینوایان را در دل تو جاى داده و تو از اینکه آنان پیرو تو باشند خشنود هستى و آنان از اینکه تو امام و پیشواى ایشانى، راضى و خشنودند.»
*کسى که سیر بخوابد و همسایه او گرسنه باشد، ایمان نیاورده است .
*هیچیک از شما غذایى گواراتر از دسترنج خود نخورده است.
*کسى که سپاسگزار مردم نباشد، خدا را شکرگزار نیست.
*مردم در سه چیز شریک هستند: آب، گیاه، آتش.
*آنکس که احتکار کند، خطاکار است و هرکس که از زمین چیزى بهزور و ستم بستاند، از هفت زمین به گردن او طوقى آویخته شود.
*مردم چون دندانههاى شانه، با هم برابرند.
*اصلاح میان دو نفر، از نماز و روزه بهتر است.
*تفکر یک ساعت از یکسال عبادت برتر است.
*مردم همگى روزىخوار خداوندند و محبوبترین فرد در نزد او، کسى است که بهحال مردم مفیدتر باشد.
*دین، خوشرفتارى است.
*بندگان خدا! برادر همدیگر باشید.
*مردم، چه بخواهند چه نخواهند، برادر یکدیگرند.
پیامبر
پیش از آنکه درباره موقعیت و نظریه علىبن ابیطالب درباره جامعه و نظام اجتماعى، و انسان و حقوق آن به تفصیل بحث کنیم، ضرورى است یک بررسى کوتاه و اجمالى پیرامون موقف پیامبر درباره همه این امور بهعمل آوریم و روش وى را در امر زندگى مورد توجه قرار دهیم :
پیامبر بر شئون مردم و مسائل جامعه عنایت تام و کاملى داشت و اسلام چنانکه در روابط عمومى نظارت داشت به رفتار فردى نیز، با قانونگذارى و برنامهریزى، توجه مىنمود و درواقع اسلام چیزى جدا از جامعه و قوانین
ضرورى آن، نیست. اسلام در اهمیتدادن به جامعه بهجایى رسیده که هر خدمت اجتماعى را شکلى از عبادت شمرده است، و بلکه خدمت به مردم، در مفهوم عبادت صحیح و ایمان نیک و کامل، بالاتر از اقامه شعائر دینى است. پیامبر مىفرماید: «اصلاح میان دو نفر، بهتر از نماز و روزه است».
داستان زیر براى اثبات این روش صریح و روشن در اسلام، کافى است. از ابنعبدالله نقل شده که گفت: «با پیامبر در سفرى بودیم و در میان ما چند نفر روزه بودند، اتفاقآ روز گرم و سوزانى در محلى پیاده شدیم و کسى بیشتر در سایه بود که با خود پارچه حفاظى داشت و بعضى هم با دست خود جلو حرارت خورشید را مىگرفتند. روزهداران از کار بازمانده و افتادند و آنهایى که روزه نگرفته بودند، خیمهها را برپا کردند تا همه در سایه باشند و سپس چهارپایان را آب دادند و سیراب نمودند. در اینوقت رسول خدا فرمود: «امروز همه اجر و پاداش را آنهایى بردند که روزه نبودند».
آیا در این ماجرا، دلیل قاطعى بر این نیست که پیامبر اجازه اقامه فرائض دینى را بهحساب معاش نمىگذاشت و درنظر او موضوع افطار و روزه، هرگاه مانع سازندگى و کوشش باشد و مزاحم خدمت اجتماعى گردد و موجب ازکارافتادن وسایل زندگى و اسباب بقاء و منظمساختن سعى و کوشش به آن نحوى که تعاون دستهجمعى خواستار آن است، بشود، بىاهمیت بود. و روى همین اصل پیامبر افطار را در ماه روزه بهخاطر خدمت به مردم، بر روزه در ماه روزه، که همراه با عزلت و خمودى و دورى از عمل و کار سودمند و مفید باشد، ترجیح مىدهد.(1)
1) . توضیحآ باید یادآور شد که عبادات اسلامى هرگز مانع از کار و کوشش نیست و اگر انسانبا توجه به حقیقت آنها، آنها را برپا دارد، او را در راه کار بهتر و سودمندتر براى مردم بانیت پاکتر، آمادهتر و مجهزتر مىنماید. و بدیهى است که عبادات اسلامى هیچگونه رابطهاى باگوشهنشینى و دورى از کار و اشتغال به ذکر و وردگفتن گروهى مسلماننما ندارد.و البته روزه در ماه روزه، در ایام سفر بهطور کلى ساقط است تا انسان دچار مشکلاتى نشود، چنانکه در صورت اضطرار نیز وجوب آن موقتآ برطرف مىشود، ولى بهبهانه کار ومعاش نمىتوان واجبات اسلامى را ترک کرد و با توجه به اینکه اوقات عبادات اسلامى محدود است و از ساعات روز و ایام هفته و ماه و سال، قسمت بسیار ناچیزى را اشغال مىکند، نمىتوان گفت که آنها را بهخاطر کارهاى دیگر، باید کنار بگذاریم و فقط بهخاطرمادیات زندگى کنیم! و اگر ضرورتى در پیش باشد نخست باید از خواب و تفریح و گردشو غیره کسر کنیم نه از عبادات!... فتواى! غلط آقاى حبیب بورقیبه، رئیسجمهورى تونس،که چندسال پیش آن را صادر فرمود! که کارگران بهخاطر کار بیشتر!، باید ماه رمضان را روزه نگیرند، ناشى از عدم فهم حقیقت روزه بود و انگیزهاى جز غربزدگى و تظاهر به تجددطلبى و روشنفکرنمایى نداشت! اگر بورقیبهها، واقعآ بهخاطر «سازندگى» مىخواهندکارگران به وقت خود اهمیت بدهند، آنها را از شرکت اجبارى در میتینگ هاى قلابى. واستقبالها و جشنها و دمونستراسیونهاى ضدملى و غیره بازدارند، نه از نماز و روزه که باعث تهذیب نفس و پاکى روح مىگردد. و در هر صورت، واجبات اسلامى جز در صورتاضطرار، تعطیلبردار نیست خواه آقاى بورقیبه به لزوم آن فتوى بدهد و یا روشنفکران کافهنشین! ویسکىخوار، هوادار آن باشند... م.
افزون براین، آیا در گفتار پیامبر که مىفرماید: «هرکس از شما کار بد و زشتى را دید، با دست خود آن را تغییر دهد و آنکس که نتوانست با زبان خود و آنکه به آنهم قدرت نداشت در قلب خود-- که این ضعیفترین مراتب ایمان است -- در تغییر آن بکوشد» اشاره آشکارى بر این نیست که باید عملى را انجام داد که نفع آن همگانى باشد و سودش عاید عموم مردم گردد؟ و همچنین اشاره صریحى بر مسئولیت سنگینى نیست که جامعه و فرد، هردو، در برچیدن زشتىها بهعهده دارند؟ البته احادیث نبوى زیادى وارد شده که بهطور قطع مىرساند فضیلت و برترى آن کسى که بهنحوى و بهشکلى به مردم خدمت مىکند، بهمراتب بیشتر از مقام و فضیلت عابد و زاهد نمازگزار است!
پس وقتىکه عالم و دانشمندى به نفع اجتماع و مردم کار مىکند، از نظر پیامبر بدون شک بهتر و برتر از یک میلیون عابد گوشهنشین است، چنانکه ماه شب چهاردهم بر میلیونها ستاره برترى دارد : «برترى عالم بر عابد، چون برترى ماه نسبت به سایر ستارگان است.» پیامبر اندیشه و عقل را بزرگ مىشمارد، براى اینکه اندیشه نیرویى است سازنده و بهوجودآورنده اکتشافاتى است که در سراسر
زمین به مردم سود مىرساند، و پیامبر در این بزرگداشت اندیشه، تا آنجا پیش مىرود که بالاتر از آن متصور نیست، آنجا که مىفرماید: «تفکر یک ساعت، از عبادت یکسال بهتر است.»(1)اسلام بهخاطر اهمیتدادن به جامعه و نظام اجتماعى و آنچه باعث زندهشدن آن مىگردد و در تشویق مردم به زمین و کار و کوشش در آن و بهرهبردارى از خیرات و نیکىهاى آن، در این راه و روش ویژه، پیش مىرود: «خلق لکم ما فىالارض جمیعآ»،(2)-- آنچه در زمین است، براى شما آفرید. و «والارض وضعها للانام»(3)-- زمین را براى مردم نهاد. و «هوالذى جعل لکمالارض ذلولا، فامشوا فى مناکبها و کلوا من رزقه»(4)-- او کسى است که زمین را براى شما رام ساخت، پس در اطراف آن بگردید و از روزى آن بخورید.
اسلام تشکر و سپاسگزارى از مردم را، تنها راه سپاس از خداوند مىداند و معتقد است هرکس که حق مردم را نشناسد و براى آنها ارزشى قائل نشود، خدا را نمىشناسد. پیامبر مىفرماید: «کسى که شکر مردم را بهجاى نیاورد شکر ایزد را بهجاى نیاورده است.»
اما درباره تقدیس و بزرگداشت کار و کوشش مفید و نتیجهبخش، پیامبر تا مرحله عظیمى پیش مىرود. او فقط به تعریف و تمجید و تشکر از کارگر اکتفا نمىکند، بلکه دستى را مىبوسد که از کثرت کار ورم کرده و پینه بسته باشد و مىفرماید: «این دستى است که خدا و پیامبرش آن را دوست دارند».
1) . از طریق شیعه روایت شده که: «تفکر یک ساعت بهتر از عبادت شصتسال است» و ازحضرت رضا علیهالسلام نقل شده که فرمود «لیسالعبادة کثرةالصلاة والصوم، انما العبادةالتفکر فى امرالله-- عبادت کثرت نماز و روزه نیست، بلکه عبادت تفکر در امر خداونداست». رجوع شود به اصول کافى، ط جدید، ج 2، ص 55، م.
2) . قرآن مجید، سوره بقره، آیه 29.
3) . قرآن مجید، سوره الرحمن، آیه 10.
4) . سورهالملک، آیه 15. م
از بهترین دلایل علاقه پیامبر به کار و کوشش، این روایت است :یاران پیامبر مرد نیرومند و رشیدى را که جسمى سالم و بنیهاى محکم و عضلاتى ورزیده داشت و راه مىرفت، دیدند و آرزو کردند که «اى کاش او این قوه و نیرو را در راه خدا بهکار مىبرد»! و پیامبر این سخن حکیمانه را به آنها فرمود: «اگر او براى این بیرون آمده که براى پدر و مادر پیر خود کار کند، او در راه خداست! و اگر براى این خارج شده که بهخاطر دختران خردسال خود کوشش نماید، او در راه خداست و اگر براى این بیرون آمده که در راه همسر خود کوشش کند و او را از حرام بازدارد، او در راه خداست و اگر بهخاطر این خارج شده که براى خود کار کند و از نیازمندى و گدایى دورى جوید، او در راه خداست»!
کتابهاى حدیث، بسیارى از احادیث پیامبر را نقل مىکنند که پیامبر در آنها کار را ارج مىنهد و کارگر را احترام و اکرام مىکند و از جمله آنهاست: «خداوند بنده با ایمان پیشهور را دوست دارد» و «هیچیک از شما غذایى گواراتر و بهتر از دسترنج خود نخورده است».
البته درجایى که کار و کوشش، این ارزش، بلکه این مقام و قداست را داشته باشد، پس باید کارگر هم در کار خود دقت و توجه لازم را مبذول دارد. او در حالىکه کار مىکند، سود مىبرد و سود مىرساند و خود را در جامعه نیکوکار مىکند و بدین جهت خداوند هم او را دوست دارد و این کار او را به خداوند نزدیک مىسازد و محمد مىگوید: «خداوند دوست دارد که اگر کارى را بهعهده مىگیرید، کامل و دقیق انجام دهید».
گفتیم که اسلام زمین را رام مىداند که مردم بر آن راه بروند و از محصولات آن بخورند و از خیرات و نیکىهاى آن بهرهمند شوند.ولى باید دید که موقف و نظریه اسلام درباره توزیع و تقسیم این محصولاتى که از زمین برمىخیزد، چیست؟
آیا استفاده از آن، حق گروه و طبقه خاصى از افراد جامعه است؟ یا اینکه این خیرات، براساس کار و کوشش و کارکرد و احتیاج، توزیع مىشود؟ آیا این نعمتها و محصولات باید دربست در اختیار پادشاهان و فرمانداران و ثروتمندان و غاصبان باشد؟ یا آنکه از حقوق همگان است و جامعه در توزیع عادلانه آن، که موجب پابرجایى بناى محکم آن خواهد بود، نظارت و همکارى دارد؟
اسلام با دید عدل و منطق به توده مىنگرد و هرگز احدى از مردم را فراموش نمىکند و هیچکس هم بدون کار و کوشش، برترى نمىیابد. و البته هر کوشش و رنجى هم پاداشى دارد که جامعه باید آن را بپردازد و تثبیت کند. پس از صفات اجتماع سالم این نیست که کارگر در آن گرسنه بماند ولى افرادى تنپرور، بىعرضه، بیکاره و حیلهگر، در آن بهحد اشباع بخورند و بخوابند! و همچنین از اوصاف جامعه سالم و استوار، این نیست که رنج و زحمت کارگر را ندیده بگیرد و درمقابل کسى را مقدم بشمارد که در روى خیرات و نعمتهاى زمین کار نمىکند، چنانکه -- بهعنوان نمونه کامل!-- جامعه قریش در زمان جاهلیت چنین بود و گروه بنىامیة در آن، مردم را به زنجیر کشیده و استثمار مىکردند.
ما مىبینیم که اسلام اسراف و عیاشى و خوشگذرانى را با تأکید بسیار در جامعهاى که اکثریت افراد آن فقیر و بىچیز هستند، تحریم مىکند. آرى خوشگذرانى و ولخرجى را که در مقابل آن نیازمندى توده، و تنگدستى مردم بهچشم مىخورد، تحریم مىکند و بهخوبى مىداند که این گشادبازىها و تنپرورىها در این چنین اجتماعات و در میان گروه و طبقهاى خاص، امکانپذیر نیست مگر آنکه در طرف دیگر آن، محرومیتها و گرسنگىها
باشد.(1)و چون در شأن شرافت و
حق انسانى نیست که ثمره رنج و کوشش او را انسانى دیگر استثمار کند و چون اسراف و خوشگذرانى ولخرجان و تجاوزکاران، در جامعهاى نیازمند، بدون این استثمار مقدور نیست، مىبینیم که پیامبر خانهها و کاخهاى اشراف را، خانههاى اهریمنان --شیاطین -- مىنامد: «خانههاى شیاطین را نمىبینیم مگر همین خانههایى که مردم به دیبا پوشاندهاند». و در قرآن آمده است: «و کم اهلکنا من قریة(2)
بطرت معیشتها فتلک مساکنهم لم تسکن بعدهم الا قلیلا»!: چه بسیار کشورها را که رفاه معاش -- فراوانى نعمت -- مغرورشان کرده بود هلاک نمودیم. اینک مسکنهایشان، که پس از آنها، جز اندکى، مسکون نشده است. و در جاى دیگر، با این بیان جالب و عجیب و زیبا، با آنان مىجنگد: «و اذ أردنا ان نهلک قریة أمرنا مترفیها ففسقوا فیها فحق علیها القول فدمّرناها تدمیرآ» و چون خواهیم مملکتى را نابود سازیم، ثروتمندان را امر کنیم -- وسائل عیاشى چنان فراهمشود-- که در آن به کارهاى ناشایست بپردازند و سزاوار هلاکت گردند، پس ویرانش کنیم، ویرانى کامل!
و براى آنکه محرومیت در کنار توانگرى، نیازمندى در برابر غناى بیش از حد در جامعه واحدى بهوجود نیاید، اسلام مىکوشد راههایى را که به این انحراف ضدانسانى منتهى مىشود و باعث پیدایش آن مىگردد، از میان ببرد. و این راهها تحت عنوان احتکار، استثمار، فئودالیسم، تجاوز به حقوق و مال مردم، خودپرستى و امثال اینها، خودنمایى مىکند؛ پیامبر با همه آنها مىجنگد و آنها را مانند محرمات دیگر معرفى مىنماید، مثلا درباره «احتکار» مىفرماید :
1) . امام صادق (علیه السلام) در ضمن روایتى درباره زکوة مىفرماید: «... و انالناس ماافتقرواولااحتاجوا و لاجاعوا و لاعروا الا بذنوب الاغنیاء و حقیق علىالله ان یمنع رحمته ممنمنع حقالله فى ماله»-- مردم فقیر و نیازمند و گرسنه و برهنه نشدند مگر در سایه فجایعو گناهان ثروتمندان، و بر خدا سزاوار است که رحمت خود را از کسى که حق مالى را نمىپردازد، بازدارد (از کتاب من لایحضرهالفقیه، ص 151). روایات ما در این زمینه بسیار است و در یک پانوشت بیش از یک نمونه نمىتوان نقل کرد. م
2) . «قریه» به معنى دهکده، شهر و کشور، هرسه آمده است و ما در ترجمه «کشور» را انتخاب کردیم. م
«هرکس که احتکار کند، خطاکار است» و درباره غصب و بهزورگرفتن مال مردم، به کیفرى سخت و ترسناک تهدید مىکند: «هرگاه کسى از زمین، چیزى بهزور و ستم بگیرد، از هفت زمین بر گردن او طوقى آویزان کنند» و باز مىفرماید: «آن کس که مال مسلمانى را بدون حق بگیرد، خدا را در حالى ملاقات مىکند که بر او خشمناک است».
اما در مورد مسئله استثمار مردم که شکل ظاهر آن در آن روز، انواع مختلف رباخوارى بود، قرآن مىفرماید: «لا تأکلوا الرّبا اضعافآ مضاعفة»-- ربا را با افزودنهاى مکرر مخورید-- و در جاى دیگر مىگوید: «و احلّ الله البیع و حرّمالربا»-- خداوند خرید و فروش را حلال و ربا را حرام کرده است -- و همچنان در تهدید رباخواران و سختگیرى بر آنان چنان پیش مىرود تا از عواقب وخیم استثمار انسان از انسان، جلوگیرى به عمل آورد(1)و عدالت اجتماعى هم حکم مىکند که به هرکسى به اندازه کوشش و کارش برسد: «و ان لیس للانسان الا ما سعى».
اگر مسئله خودپرستى و احتکار منافع در کار نباشد، و اگر مال و ثروت در مقیاسهاى جامعهاى، مساوى یا بالاتر از ارزش خود انسان قرار داده نشود پس این طبقه «ثروتمندان بزرگ» از کجا و چگونه بهوجود مىآیند؟ و بزرگترین خیانت اجتماعى آن است که احتکارگران و طبقه حاکمه، گناهکارانه بر چپاول ملت و ثمره کوشش و کار آن، موافقت و همکارى کنند: «ولا تأکلوا اموالکم بینکم بالباطل و تدلوا بها الىالحکّام لتأکلوا فریقآ من اموالالناس بالأثم و أنتم
1) . از آیاتى که در قرآن مجید، در تحریم ربا و رباخوارى آمده، آیه 279 از سوره بقره است که مىفرماید: «یا ایهاالذین آمنوا اتقواالله و ذروا ما بقى من الربا ان کنتم مؤمنین فان لم تفعلوافاذنوا بحرب منالله و رسوله و ان تبتم فلکم رؤس اموالکم لاتظلمون و لاتُظلمون». شما که ایمان آوردهاید! از خدا بترسید و اگر بهراستى مؤمن شدهاید از رباها هرچه باقى مانده،رها کنید و اگر نکردید، آماده جنگ خدا و پیغمبر شوید و اگر توبه کردید، سرمایههاتاناز آن شماست، نه ستم کنید و نه ستم ببینید! م
تعلمون»-- اموال همدیگر را بهناحق مخورید که آن را به نزد حکام ببرید تا قسمتى از اموال مردم را به گناه و به ناروا بخورید، در حالى که شما مىدانید-- و پیامبر مىفرماید: «هرگز کسى از شما غذایى بهتر و آمده است: «فَمَن یعمل مثال ذرّة شرآ یره»-- هرکس به اندازه ذرهاى شر و بدى کند، آن را خواهد دید؛ و «کلّ نفس بما کسبت رهینة»-- هرکس در گرو کار خویش است.
اما مال و ثروت، علىرغم آنکه تحت مالکیت افراد قرار گرفته است (و اسلام مالیکت فردى را در صورتى که مال بر اساس موازین مشروع بهدست آمده باشد، به رسمیت مىشناسد) هرگز جایز نیست که در دست یک طبقه یا گروه معینى از مردم باشد و این طبقه آن را بین خود دست بهدست بگردانند و بهوسیله آن منافع و سود عمومى را احتکار کرده و توده مردم را زبون سازند و خود بر گرده بندگان خدا سوار شوند. قرآن درباره مال و ثروت مىفرماید: «کیلا یکون دولة بینالاغنیاء منکم»-- تا در بین ثروتمندان شما دست بهدست نگردد.
پس مال و ثروت، از نظر قرآن و حدیث، در درجه اول از آن توده و جماعت است و افراد نیز بیش از آنچه احتیاج دارند و یا بیشتر از آنکه در راه آن کوشیدهاند، بهدست نمىآورند؛ و روى همین اصل است که در اسلام، حتى جزئىترین و کوچکترین استثمار کوششهاى مردم نیز تحریم شده است. چنانکه اگر کسى بیشتر از مایحتاج خود را جمع کرده و انبار کند-- و جامعه در حال فقر باشد-- اسلام آن را نیز تحریم کرده است و پیامبر این دو اصل را، اساس سیاست مالى و اقتصادى خود قرار داده است و براى اصحاب خود امثالى در گفتار و کردارش آورده که بر آنها واجب است در این قبیل موارد از آن پیروى کنند.
در میان اصحاب مردى بهنام «رفاعة بن یزید» که نزد پیامبر عزیز و محترم بود، در یکى از جنگها، تیر مهلکى خورد و درگذشت. آنگاه مردم دستهدسته به پیشگاه پیامبر آمده و بهعنوان تسلیت مىگفتند : «اى پیامبر خدا خوشا به حال او، رفاعه شهید از دنیا رفت» و مىخواستند بدینوسیله به پیامبر تسلى داده و از غم و اندوه وى بکاهند، ولى آنها دیدند که پیامبر شکفته نشد و اندوهش پایان نیافت، بلکه او از سرنوشت رفاه پس از شهادت، دلشاد نیست، چرا که دیدند پیامبر در پاسخ آنها با تأسف و ناراحتى گفت: «هرگز! پوشاکى که ازغنائم جنگ خیبر بدون حق با خود برد، بر او آتشى خواهد افروخت».
رفاعه از دنیا «شهید» رفت، ولى بنا به گفته پیامبر او گناهکار است زیرا که او سهم مختصرى از مال مردم را بدون حق گرفته است و مىبایست این پوشاک را خود برنمىداشت و منتظر مىشد که ثروت عمومى، بین فردفرد مسلمانان بهطور عادلانه توزیع گردد، تا به کسى بیشتر از نصیب و سهم خود نرسد!
اگر بخواهید ارزش این موضع اسلام در قبال استثمارگران و محتکران را بدانید-- خواه استثمار و احتکار کم باشد یا زیاد-- و آن را با اصول عمیق و ریشهدار اسلامى ارزیابى کنید، بدون شک بهخوبى درک مىکنید که اسلام عظمت زندگى را بالا مىبرد و تحکیم مىبخشد و اعتراف مىکند که انسان زنده، تنها مدار و محور این هستى و وجودى است که خداى واحد آن را خلق کرده و نگهدارى نموده است. پس چگونه مىتوان تصور کرد که اجازه دهد حق زندگى و حق معاش که از وسائل اساسى حیات است از این انسان سلب شود؟! و گروهى از نادانها و احمقها و سوداگرانى که با جان و مال مردم بازى مىکنند، با کمال بىشرمى و بىعرضگى، مردم را از آن محروم سازند؟
بدینترتیب، مال و ثروت در نظر پیامبر، جز یک واسطه و وسیله براى برپاداشتن حدود و وسایل زندگى یک موجود اجتماعى -- انسان -- چیز دیگرى نیست. و اصولا وقتى که جهان هستى براى انسان حق استفاده از هوا و نور را
مىدهد، بههمان ترتیب نظیر این حق، در استفاده از منافع زمین را نیز به او مىدهد، زمینى که از این هوا و نور و امثال آن، بهوجود آمده و ترکیب یافته است و هرگز همسایه یاهموطن این انسان حق ندارد که او را از حقوق قانونى و طبیعى خویش، که طبیعت هستى به او بخشیده است، با استفاده از رژیمهاى پوسیده و بىارزشى که در یک جامعه ناسالم و مریض برپا مىگردد، محروم سازد.
پیامبر مىفرماید: «الناس شرکاء فى ثلاث: الماء و کلاء و النار». مردم در سه چیز: آب، گیاه، آتش شریکند و ما وقتى به این گفتار، در شکل مطلق و بدون وابستگى آن بنگریم، مىبینیم که پیامبر یک حقیقت ابدى و ازلى را، که عمیقتر و ریشهدارتر از هر قانون و هر برنامهاى است، بیان و تثبیت مىکند، زیرا این حقیقت، تصویرى از حق زندگان بر زندگى است. و ما وقتى به این گفتار، در شکل محدود به زمان و مکان -- و شرایطى که پیوندها و روابط همگان در زمان و مکان دارند-- نظرى بیفکنیم، بهنحوى درک مىکنیم که پیامبر در این گفتار نوعى اشتراکیت آشکار را در اموال مىخواهد که رسیدن بر کم یا زیاد آن، باید به مقیاس کوشش و کار و سپس به مقدار نیاز و احتیاج باشد.(1)
پیامبر به این دلیل بصراحت اشتراک در مالکیت آب و گیاه و آتش را امر مىکند که اینها از ضروریات زندگى و از ابتدایىترین وسایل حیات در آن محیط عربى بیابانى قدیمى بودند، و اگر این جامعه علاوه بر آب و گیاه و سوخت، نیازمند به مال و چیز دیگرى باشد، مسلمآ پیامبر قبول نخواهد کرد که مال و ثروتى که مورد احتیاج عمومى است فقط در دست سرمایهداران و ثروتمندان دستبهدست بگردد-- کیلا یکون دولة بینالاغنیاء، چنانکه در قرآن آمده است.
1) . به توضیحات آخر کتاب رجوع شود.
البته در برابر هر فردى که بخواهد حق طبیعى خود را بهدست آورد، حسب و نسب، محل تولد و پرورش، نژاد و رنگ، عقیده و دین، مانع نخواهد شد، زیرا هر انسانى، به هر رنگ و شکلى که باشد، باید نتیجه کار و کوشش خود را ببرد. فرد و جامعه در همه حقوق، ضامن یکدیگرند. جامعه ضامن فرد در ایجاد روابط مساعد کار و کوشش است و مزد و پاداش او را در چهارچوب رنج و کوشش او، و بعد در ضمن چهارچوب نیاز و احتیاج او بهعهده مىگیرد؛ که این جالبترین و زیباترین مفهوم انسانیت است. آنوقت بر این فرد واجب است در نقشى که ایفا مىکند، یار و مددکار جامعه و جماعت باشد و آزادى فردى خود را طورى بهکار ببرد که به ضرر هموطنان خود تمام نشود. جامعه هم حق ندارد بر فرد ستم کند و فرد نیز نباید از آنچه مال همه مردم است، به تنهایى بهرهمند شود، بلکه او در قبال حفظ مصالح عامه، وظیفهاى دارد که کمتر از وظیفه او در حفظ و حمایت منفعت خصوصى او نیست. فرد در برابر همه اینها مورد بازخواست قرار مىگیرد. پیامبر مىفرماید: «همه شما شبان هستید و همگى مسئول زیردستان خودید».
اصولا آزادى فردى، در هیچ صورتى، نباید موجب زیان جامعه باشد و هرگز هم مراد از آزادى آن نیست. پیامبر مثل جالبى مىزند و نشان مىدهد که اگر آزادى فردى محدود نباشد چگونه به جامعه ضرر مىرساند: «گروهى سوار کشتى شدند و هرکسى در جاى مخصوصى قرار گرفت. آنگاه یکى از آنان با تیشهاى، خواست گوشهاى از کشتى را بشکافد! به او گفتند: چه مىکنى؟ گفت: اینجا متعلق به خود من است، هر کارى که بخواهم مىکنم!... اگر دست او را بگیرند و از این کار مانع شوند، هم او و هم دیگران نجات پیدا مىکنند و اگر او را به حال خود بگذارند، همگى غرق و هلاک مىشوند». و این فرد بهعنوان اینکه عضوى در جامعه است، مکلف است که هرگونه زشتى و بدى را، در هرجا که باشد، بهخاطر همکارى در راه ارتقاى سطح زندگى عمومى از بین ببرد:
«هرگاه با عمل زشت و ناپسندى روبرو شدید، با آن مقابله کنید و آن را از میان ببرید.»
پیامبر همواره کوشش مىکرد که هر روز با دلیلى ثابت کند که اخلاق بزرگ انسانى، در عمل مىتواند راهبر مردم شود نه در وعظ و اندرز. و رحم و شفقت مردم با عمل پابرجا مىشود نه با گفتار بىثمر! پیامبر هیچوقت دور از مردم زندگى نمىکرد، بلکه با تمام مردم، بزرگ و کوچک، تماس مىگرفت و معاشرت مىنمود و گوش به حرفهاى آنان مىداد و با آنها انس مىگرفت و به آنان مانند بزرگان واقعى بشریت، خدمت مىکرد.
یکى از داستانهاى «ابوهریره» این است که روزى در خدمت پیامبر به بازار رفتند و پیامبر از یک فروشنده، آنچه را که مىخواست خرید و بعد او را توصیه فرمود که در کار خود درستکار باشد تا روزى حلال بخورد و تأکید کرد که نباید استثمار و احتکار کند و نباید براى خود چیزى از حق زندگى را مدعى شود که دیگران آن را ندارند!
فروشنده نمىدانست که طرف صحبت او پیامبر است. وقتىکه ابوهریره به او اطلاع داد، ناراحت شد و بهسوى دست پیامبر خم شد تا آن را ببوسد، ولى محمد دست خود را بهشدت کنار کشید و به آنمرد فرمود: «کارى را که غیرعرب در برابر پادشاهان خود مىکنند، انجام ندهید. چه دستبوسیدن، کوچکى و زبونى براى غیرخداوند است».(1)
1) . البته این روایت از «ابوهریره» است و ما در اینجا کارى با چگونگى روایات او نداریم.ولى در مورد بوسیدن دست، ما روایاتى داریم که بوسیدن دست پیامبر و جانشینان وى راتجویز مىکند و مثلا مىفرماید: «لا یقبّل الا ید نبّى او وصىّ او شقىّ» جز دست پیامبر وجانشین وى و یا مرد شقى! بوسیده نمىشود... و از اینجا درمىیابیم که فقط بوسیدن دستمردم بد و جباران روزگار، از نظر اسلام کار صحیحى نیست و بدون شک زبونى براى غیرخداوند است.... م.
و وقتى ابوهریره خواست کالایى را که پیامبر خریده بود، بردارد و به منزل پیامبر ببرد، پیامبر او را از این کار منع کرد و بعد در حالىکه تبسمى بر لب داشت فرمود «دست بردار! صاحب کالا براى برداشتن و حمل کالاى خود، از دیگران سزاوارتر است»!
اما خوشگذرانها، فرمانروایان و استبدادگران! اسلام نهتنها نسبت به آنها بدبین است، بلکه آنها را بهطور کلى از اجتماع طرد مىکند، زیرا آنها را افرادى فاسد و تبهکار مىشناسد و مىگوید: «اِنّ الملوک اذا دخلوا قَریة اَفسدوها و جعلوا أعزّة أهلها أذلّه»(1)-- استبدادگران هنگامى که به مملکتى وارد مىشوند، آن را به فساد کشانند و مردم گرامى آن را ذلیل و زبون سازند.
در کار استبدادگران و زمامداران خودسر، آنچه بیشتر از هر چیزى پیامبر را ناراحت مىسازد این تکبر و خودخواهى بىجا و این برترىجویى بىپایه و سپس آلودگىهاى خاص زندگى آنان از قبیل : انواع گزافها، تملقها، اغراقها، چاپلوسىها و مظاهر گوناگون ارعاب مردم از طرف آنهاست. چرا که پیامبر به مسئله زندگى و آسایش عمومى احترام مىگذاشت، چنانکه هرآنچه را که حق و حقیقت بود، تقدیس مىکرد. و براى اینکه او سادگى و طبیعىبودن در گفتار و کردار را رکنى اساسى از ارکان زندگى شرافتمندانه مىدانست و چهبسیار دیده شد که او اصحاب خود را از بهپاخاستن در پیش پاى خود-- در حالىکه آنها نشسته بودند و او بر آنها وارد مىشد-- نهى مىکرد و به آنها مطالبى مىگفت که مضمون آن چنین بود: با من، آنچنان که دیگران با پادشاهان خود رفتار مىکنند، رفتار نکنید!
از اخبارى که مىرساند پیامبر از گزافگویى و تملق بیزار بوده و نفرت داشته، در حالیکه احلام و آرزوهاى زمامداران و استبدادگران از این آمال موج
1) . قرآن مجید.
مىزند، این است که وقتى پسر او «ابراهیم» درگذشت، اتفاقآ کسوفى رخ داد و خورشید گرفت و مردم گفتند : آسمان از مرگ فرزند پیامبر غمناک و محزون شد! ولى وقتى این مطلب به گوش پیامبر رسید، مردم را جمع کرد و با آنها سخن گفت و فرمود: «خورشید و ماه دو نشانه از قدرت و خلقت خداوندى هستند و بهخاطر مرگ کسى گرفته نمىشوند».
پیامبر بهخوبى مىدانست که تملق و گزافگویى، با سادگى صادقانه دشمنى دارد و دوستداشتن مبالغه و چاپلوسى از صفات ملوک و استبدادگرانى است که روابط و پیوندهاى طبیعى و زنده، بین آنها و بین زندگى شرافتمندانه افراد فهمیده و آگاه بهکلى قطع شده است. از همین روى، پیامبر در تکریم عظمت و استقلال هستى این سخن نغز را فرمود: خورشید براى مرگ کسى کسوف نمىکند و ماه بهخاطر هیچکس پنهان نمىگردد!در اینجا بهیاد ما مىآید که پیامبر مردم را به ضرورت داشتن زندگى ساده، طبیعى، زیبا و بدون هرگونه تکلف و قید دعوت مىکند و یادآورى آن به جهت پیوندش با موضوع مورد بحث ماست چه پیروى از این اسلوب و روش در زندگى، اساس اسلام است، آنطور که پیامبر مىخواست و آنطور که آن را بنا نهاد. و هرکسى که در تمام مسائل اسلامى، با وجود تباین در موضوعات آن، دقت و تأمل کند، بهخوبى درک مىکند که همه آنها از یک اصل ریشهدار، عمیق، جامع و واحد سرچشمه گرفته است و آن سادگى و بىپیرایگى همهجانبه در زندگى است و یا بهعبارت بهتر: صدق و راستى با زندگى است!
«خالد محمد خالد» این روش را به نحو زیبا و جالبى خلاصه کرده و مىگوید: «پیامبر بر بدن عربى بیابانى بدون عمد و قصد خراشى وارد ساخت و بعد با اصرار، از عرب بیابانى مىخواست که در مقابل آن او را قصاص کند.»
بربالاى منبر، با جلالوعظمتى انسانىمىایستاد تابه اصحاب خویش که همه او را مىنگریستند و به او گوش مىدادند، بگوید: «اگر کسى را بدون علت
تازیانه زدهام، اینک پشت من، بیاید و تازیانه زند و اگر من از مال و دارایى کسى، چیزى گرفتهام، اینک بیاید و از مال من بردارد!»
البته او در زندگى خود هیچوقت به کسى تازیانه نزده بود، ولى این راستى و صفاى مطلق است که پیامبر در پاکیزهترین و عالىترین شکل آن، آن را بهکار مىبرد. و اگر زندگى او هرگز با ریا و عوامفریبى و ضعف و عجز آمیخته نگشته، در مقابل هم هیچوقت با غرور و کبر و خودخواهى آلوده نگشته است.
پیامبر در انجام امور منزل به همسر خود سبقت مىجست. کفش خود را مىدوخت و لباس خود را وصله مىکرد. او گوسفند مىدوشید و به افراد خانواده خود خدمت مىنمود و با یاران خود، آجر و سنگ حمل مىکرد و با آنها همکارى مىنمود و از شدت گرسنگى بر شکم خود سنگ مىبست!
او هنگامى که با یاران خود راه مىرفت، از آنان مىخواست که جلوتر از او راه بروند. و اگر بر آنها وارد مىشد و آنها نشسته بودند، در جایى که خالى بود و پایین مجلس بهشمار مىرفت، مىنشست و همیشه به آنهایى که مىخواستند احترام خاص و فوقالعادهاى براى او قائل شوند، مىفرمود: «من دوست ندارم که فرقى با شما داشته باشم»!
و این همان راستى و صدق با زندگانى است».(1)
و همه اخبارى را که ما در این فصل از پیامبر بازگو کردیم، این حقیقت را تصدیق و تأیید مىکنند.
اما هیأت حاکمه و زمامداران؟ آنها بهخاطر وظایف و مسئولیتهایى که در قبال جامعه دارند، خدمتگزار مردم هستند نه عزیزان بىجهت و سروران طاغى و یاغى، و نه دزدان حرفهاى!
1) . از کتاب محمد والمسیح، صص 162 و 163.
در سیره پیامبر وارد شده که به او گزارش دادند که یکى از فرمانداران هدیهاى را پذیرفته است! پیامبر حقیقت موضوع را تحقیق کرد و آنگاه ثابت شد گزارش مطابق با واقع بوده است، خشمناک شد و فرماندار را احضار نمود وقتى فرماندار آمد، پیامبر به او فرمود : چگونه چیزى را که حق نداشتى و سزاوار تو نبود، گرفتهاى؟وى با کمال اعتذار گفت: پیامبر خدا! آن یک هدیه بود!
در جواب پیامبر، عظمت ادراک وى از چگونگى آغاز و شیوع رشوهخوارى بین حاکم و محکوم، ملت و زمامدار، هویداست. پیامبر در پاسخ او به شکل سؤال چنین فرمود: آیا دیدهاید که یکى از شما در منزل خود بنشیند و کارى را انجام ندهد و مردم بىدلیل براى او هدیه بفرستند؟... و سپس دستور داد که «هدیه»! را به بیتالمال عمومى واگذار کند و بلافاصله هم او را از کار برکنار ساخت!
پیامبر بدینترتیب به مردم یاد داد که در راه بهدستآوردن حق خود، راه رشوه را نپیمایند. و بر حاکم و زمامدار نیز تعلیم داد که با مردم اینچنین رفتار نکند، همچنانکه تعلیم داد حاکم را در معاش مردم هیچگونه حقى نیست و او براى این در میان مردم حکومت مىکند که پدر دلسوزى براى آنها باشد، نه دزدى در میان آنان!
و همچنین اعتراض بجا و عادلانه خود را به طبقه حاکمه -- در روزگارى که بر مسند نشسته و در سر کار هستند-- حتى در قبول هدیه، ابلاغ نمود و البته از همینجا چگونگى جبههگیرى پیامبر در برابر غارت و چپاول اموال و دارایى مردم و احتکار ثروتها و تضییع حقوق توده و ظلم و ستم بر عموم، روشن مىشود!
در اسلام، هیأت حاکمه نماینده و مبعوث ملت و در قبضه قدرت اوست. و انتخاب زمامدار، باید با نظر مردم باشد و آنگاه نیرویش از نیرو و اراده توده باید
سرچشمه بگیرد و شب زندهدارى هایش بهخاطر رفاه و آسایش مردم و حفظ و نگهبانى منافع جامعه... باشد. اسلام بر حاکم و فرماندار لازم و ضرورى مىداند که در هر کار بغرنجى که راهحل صحیحى براى آن نمىداند، با توده مردم و با ملتخود مشورت کند: «و امرهم شورى بینهم»-- کار و بناى آنان مشورت بین خودشان است.(1)
و این حاکم اختیارات نامحدود در ملک و مال و قانون ندارد، بلکه حقوق محدود او نیز تا وقتى قابل احترام است که در حفظ عزت و احترام مردم و در جلوگیرى از هرگونه اتلاف و تضییع حقوق توده، کوشا باشد.
اسلام در مسئله نظارت و حق ملت در امر حکومت و حاکم، فقط به این مقدار اکتفا نمىکند و در این حد نمىایستد، بلکه از آن پا فراتر نهاده و به تحریک ستمدیدگان و بینوایان بر ضد کسانى که به آنان ظلم کرده و آنان را بدبخت نمودهاند، مىپردازد.(2)
اسلام آنهایى را که بدبختى و اهانت را بپذیرند و حقوقشان از دستشان برود و سهم و بهره آنان مورد تجاوز قرار گیرد و نتیجه زحمت و کار آنها مورد استثمار قرار گیرد و بر آنها ظلم و ستم شود، به کیفر وعذاب دردناکى تهدید مىکند. البته در آنصورتى که آنان از حقوق طبیعى خود در زندگى دست بکشند و به این ظلم
1) . قرآن مجید... و در آیه دیگرى مىفرماید: «وشاورهم فىالامر»-- در کارها با مردم به مشورت بپرداز. م
2) . در زمان غیبت، مانند زمان ما، مسئله حکومت مربوط به همه مسلمین است، براى اینکهدر حکومت اسلامى، قانونگذار «خدا» است و مجرى قانون -- اگر پیغمبر و امام نباشد-- ازطرف مردم تعیین مىشود، ولى رئیس حکومت در عین اینکه موظف به حفظ قوانین اسلامى و عدم تغییر آنها است، در اوضاع روز و مشکلات داخلى و خارجى باید «مشاوره»کند و خود مردم هم بهعنوان «نظارت ملى»-- امر بهمعروف و نهى از منکر-- در کارهادخالت و نظارت خواهند داشت (براى تفصیل به تفسیر بزرگ المیزان، جلد 4 ص 132رجوع شود).از نظر اسلام اطاعت رئیس حکومت تا وقتى ضرورى است که مطابق قوانین اسلامىدر راه بسط عدالت اجتماعى و اقتصادى و از بینبردن ظلم و تعدى و برقرارى عدل و دادکوشش کند و در غیر اینصورت، اطاعت وى از گردن مسلمانان ساقط مىشود... م.
و ستم تن دردهند و انقلابى بهپا نکنند و فشار و تضییق و سایر علل و عوامل بدبختى را عملا به رسمیت بشناسند! قرآن علاوه بر تهدید، اینان را «ظالمى انفسهم»-- ستمگر بر خویشتن -- مىنامد.
اما پیامبر، او مىفرماید: «کسىکه بهخاطر حق از دسترفته خود کشته شود، شهید است.»(1)و در جاى دیگر مىفرماید: «وقتى مردم،
ستمگرى را ببینند و دست او را کوتاه نسازند، بعید نیست که خداوند همه آنان را کیفر دهد».
اما در مورد جهان انسانى، باید توجه داشت که اسلام با تعصب دینى بیجا در بسیارى از موارد مىجنگد: «لا اکراه فىالدین»-- در دین اکراه و اجبارى نیست -- و همچنین با تعصبات قبیلهاى و ملى و نژادى نیز با کمال قدرت مىجنگد زیرا: «انسان خواه بخواهد یا نخواهد، برادر انسان است» و مردم همه برادر یکدیگرند: «و لقد کرّمنا بنىآدم و حملناهم فىالبرّ والبحر و رزقناهم منالطیّبات و فضّلناهم على کثیر ممّن خلقنا تفضیلا»(2)-- ما فرزندان آدم را عزیز و گرامى داشتیم و آنان
را در خشکى و دریا سوار کردیم و از پاکیزهها به آنان رزق دادیم و آنان را بر بسیارى از آنهایى که نیکو خلق کردهایم برترى دادیم. اصولاپیامبر وقتى براى مردم حرف مىزند، روى سخنش با همه مردم است اعم از عرب و غیرعرب، سرخ و سفید، زرد و سیاه! و با آنان به این عنوان سخن مىگوید که برادران متعاون و متکافل همدیگرند و انسانبودن و جوهر انسانیت آنان را به همدیگر پیوند داده و هرگز مسئله ملیتها و نژادها نمىتواند آنها را از همدیگر جدا سازد و بلکه تنها اختلافى که با همدیگر دارند و یکى را بر
1) . بهطور کلى اسلام به مردم اجازه داده که در راه احتیاج ضرورى به نان و آب خود که کسىاز آنها غصب کرده و پس نمىدهد، بجنگند. و در این راه اگر بکشند یا کشته شوند، در نزدخداوند مأجور خواهند بود. و البته این براى ایجاد آشوب و بلوا نیست، بلکه بهمثابه دفاع مشروع از حق زندگى است و فقهاء هم در این باره به تفصیل سخن گفتهاند. م.
2) . قرآن مجید.
دیگرى ترجیح مىدهد، به آنمقدارى است که در دوستى، صلح و خیرخواهى، پیشقدم باشند. پیامبر مىفرماید :
«مردم! خداى شما یکى است، پدر همه شما یکى است، عرب را بر غیر عرب و غیرعرب را بر سرخ و سرخ را بر سفید و سفید را بر سرخ، فضل و برترى جز در تقوى و پرهیزکارى نیست. آگاه باشید! و حاضران به آنهایى که در اینجا نیستند، برسانند»!.
چقدر بزرگ است پیامبر، در آن هنگامىکه تقوى و ایمان و دیندارى، همه و همه را منوط به خدمت به مردم، قرار داده و همه اینها وقتى مفهوم صحیح خود را از دست مىدهند که صاحب آن، از عمل نیک و کار سودبخش بهدور باشد. و مىفرماید: «با همسایه و همجوار خود، خوشرفتار باش، تا مؤمن باشى» و «مردم همه عیال خداوندند، و محبوبترین آنان در نزد خداوند، کسى است که بر عیال خدا بیشتر سود برساند» و «دین خوشرفتارى است».
مردى از محمد پرسید: کدام اسلام نیکو است؟ در پاسخ فرمود : «گرسنهاى را سیر گردانى و به آشنا و غریبه سلام کنى»! پس اسلام آنچنانکه پیامبر مىخواهد، براساس خدمت و احترام به مردم پابرجاست و در این امر فرقى بین مسلمان و غیرمسلمان، عرب وغیرعرب، سرخ و سیاه و آنکه مىشناسى یا نمىشناسى، وجود ندارد و درواقع تنها صفت «انسان»بودن کافى است که تو را براى دوستى انسان و اطعام او و اقدام و پیشدستى براى سلام و درودگفتن، وادارد.
و در آیه: «لقد کرمنا بنىآدم...» همه بنىآدم را خداوند مکرم و محترم مىدارد و مسلمانان را برترى نمىدهد. و درضمن احادیثى که ما در این فصل آوردیم، دیدیم که اسلام نیکو آن است که قلب و دست و روى گشاده در مقابل همه مردم و براى همه افراد داشته باشى و در جوار و همسایگى رفتار خود را با آنها نیکو کنى و آنها را دوست بدارى و به آنها سود برسانى!
از پیامبر اکرم خبرى نقل شده که دلالت تام بر خواستههاى بشردوستانه اسلام دارد و آن را در مفاهیمى چون: کار بهخاطر زندگى بهتر، همدردى، همکارى، خدمت، کمک -- حتى در مورد حیوانات -- متبلور مىکند. بهموجب این خبر، پیامبر روزى داستان کوتاهى را به یاران خود چنین بیان داشت :
«روزى زن زناکارى مىرفت، ناگهان دید که نفس سگى از تشنگى به شماره افتاده است. ایستاد و کفش خود را درآورد و با ریسمانى آن را به چاهى انداخت و از آب پر نمود و سگ را سیرآب ساخت و خداوند به وى پاداش داد و او را به بهشت برد»!
راستى که این ارزیابى و موقفى که پیامبر درقبال زندگى دارد و آن را تا این حد مورد تقدیر و تقدیس قرار مىدهد، بسیار بزرگ است. از نظر پیامبر، خداوند پاداش زن بدکارى را، به این جهت که حیوان تشنهاى را سیراب نموده است، بهشت قرار مىدهد، در صورتىکه این فضل و مقام را براى آن مجاهدى که در میدان جنگ کشته شد، قائل نیست، چنانکه در داستان «رفاعةبن زید» گذشت.
پیامبر این موضوع را در حدیث دیگرى تحکیم مىبخشد و مىگوید :«زنى بهخاطر گربهاى که حبسش کرده بود و غذایى به او نمىداد و آزادش هم نمىکرد، داخل دوزخ گردید».
اگر زن زناکارى بهخاطر سیرابکردن سگى داخل بهشت مىگردد و اگر زن دیگرى در قبال حبس و بدرفتارى با گربه و غذا و آبندادن یا آزادنساختن آن، به آتش کشیده مىشود، مقام و وضع احتکارگران و استثمارگرانى که اموال و ثروت ملت را چپاول و غارت نموده و خون طبقات رنجبر و زحمتکش را مىمکند، چگونه خواهد بود؟ و به همین ترتیب کسانى که با تفرقهاندازى و ایجاد فساد و تضاد طبقاتى در اجتماع موجب اختلاف مردم مىگردند چه عاقبتى خواهند داشت؟ و روزگار آنهایىکه ملتها و تودهها را به بردگى مىگیرند و آنان را مزدور خود مىسازند-- در حالىکه آنها همه فرزندان آدم هستند و خداوند آنها
را بر بیشتر مخلوقات برترى داده است -- چگونه خواهد شد؟ و همچنین وضع آن گروهى که بر حق گروه دیگر تجاوز کرده و منافع و هستى آنها را غارت نموده و سرزمینشان را مستعمره خود مىسازند و خود از ثمره کوشش و دسترنج آن تیرهروزان، رفعت یافته و بلندمرتبه مىگردند! چگونه خواهد شد؟ در صورتىکه مىدانیم مردم، چنانکه در قرآن آمده است، براى آن بهشکل ملتها و قبیلهها خلق شدهاند که با همدیگر آشنایى پیدا کرده و همکارى کنند نه آنکه با یکدیگر دشمنى ورزند!
این خطوط عمومى و اصلى براى همکارى و تعاون جامعه واحد بشرى است که در قرآن و حدیث آمده است. حکام و زمامداران مسلمانان و نمایندگان و والیان آنان، در دو عصر به این روش با کمال دقت عمل نمودند و در دو دوران نیز بهشدت تمام با آن مخالفت ورزیدند و بر ضد آن رفتار کردند.
اما روزگارى که به آن عمل نمودند: زمان خود پیامبر و دوران خلافت ابوبکر و عمربن خطاب و سپس در حکومت امام على بود. اما دورانى که با آن مخالفت نمودند، عصرى بود که عثمان روى کار آمد و خویشان و نزدیکان اموى وى اطراف او را گرفته و مصادر امور را اشغال و غصب کردند. و سپس دورانهایى است که پس از امام على پیش آمد و آن ایامى است که بنىامیه و بعد بنىعباس در شام و بغداد حکومت مىکردند. البته به استثناى مدت کوتاهى که عمربن عبدالعزیز-- تنها شخصیت ممتاز اموى -- روى کار آمد و منهاى بعضى فرصتهاى کوتاه و ناچیزى که به شتاب مىگذشتند و نمىتوانستند پابرجا بمانند و کارى از پیش ببرند!
اما دوران عثمان بن عفان-- که در بخشهاى آینده، به تفصیل درباره آن بحث خواهیم کرد-- در این دوران مقیاسهاى حکومت، از آنچه قبلا برپایه آن استوار بود منحرف گردید، زیرا که بنىامیه بر زمین، مال، دارایى و جان مردم
مسلط گشتند و ارزاق و مایحتاج عمومى را احتکار کردند. و اینها همه از «قوم و خویشبازى» خلیفه سوم ناشى شد و او بود که به بنىامیه میدان داد و آنها امکان یافتند شکل و نظام انسانى خلافت اسلامى را تغییر داده و آن را به سیستم سلطنتى خالص اموى، مبدل سازند. و البته تفصیل این مطلب در جاى خود خواهد آمد.بعد از گذشت دورانى، در پرتو یک انقلاب ملى که داراى همهگونه وسائل و عوامل و اهداف یک انقلاب اصیل بود، حکومت بهدست علىبن ابیطالب رسید.(1)ولى باید دید که علىبن ابیطالب مسئله
حکومت را چگونه ارزیابى نمود و به چه نحوى با آن رفتار کرد و عاقبت کارش به کجا انجامید؟
1) . مراد مؤلف از این انقلاب ملى، قیام مردم مسلمان برضد خلافت غیراسلامى عثمان و دارو دسته بنىامیه بود که منجر به کشتهشدن عثمان و سقوط حکومت غیرقانونى بنىامیه گردید و حق امام على بهدستش رسید...بحث درباره خلافت عثمان و سلطنت بنىامیه و کارشکنىهاى آنان برضد حکومت دمکراتیک امام، در جلد چهارم کتاب به تفصیل خواهد آمد. م
بدون مشاوره، خیرى در کار نخواهد بود.
من فردى از شما هستم، سود و زیانى که براى شما باشد براى من هم هست.
با توده مردم باشید، زیرا که دست خدا همراه جماعت است.
دلهاى مردم گنجینه حاکم است، هرگونه عدل یا جورى را که در آنها بگذارد، همان را بازخواهد یافت. امام على
سخنى گفت کوتاه و رسا، ساده و عمیق مانند خود حقیقت، که گویى شرارهاى از عقل و ندایى از روح است :
«شگفتا! آیا خلافت به رفاقت و خویشى بستگى دارد؟»
چنانکه گذشت، خلافت پیش از آنکه به علىبن ابیطالب برسد، در شرف تغییرشکل به نظام سلطنت اموى بود و یا همانوقت هم به سلطنت اموى تبدیل شده بود! حکام، فرمانروایان، وزیران، وزارتطلبان و وزیر تراشان یقین کرده بودند که همواره حکومت حق آنهاست و با عواملى از قبیل روابط خانوادگى، حسب و نسب، پولها و رشوههایى که براى تثبیت آن خرج مىشود و یا مذاکرات ومعاملاتى که بهعمل مىآید، بهدست آنها مىرسد. و همچنان عادت کرده بودند که به حقوق ملت چنان نظر کنند که گویا چگونگى آن منوط به اراده والیان و زمامداران است! و هر نیک و بدى را که اینان بخواهند، باید مطابق دلخواهشان اجرا شود! و درواقع تودههاى محروم و بینوا، از نظر این گروه چیزى نبودند مگر پشتهاى عریانى که در انتظار تازیانهاند و یا باید بارهاى ایشان را حمل کنند.
و علاوه بر این باید گفت که خلافت عثمان فرصت و امکان داد که این والیان و فرمانداران -- که بیشترشان هم از بنىامیه و یا یاران و همفکران ایشان بودند-- در سراسر قلمرو خلافت، براى تهیه مقدمات و نیرو، بهکار و کوشش بپردازند تا پایههاى «سلطنت اموى» را پىریزى کنند که پولها و رشوهها، شبنشینىها و معاملهها، آزادگذاشتن دستهاى متنفذان در جان و مال و مقدرات عمومى، خریدن سربازان جنگجو با پول نقد و نسیه! نزدیک ساختن آنهایى که امید یارى از آنها دارند و دورکردن کسانى که احتمال یاریشان را نمىدهند، بنیان آن را تحکیم بخشید.
بدینترتیب دولتى براین اساس -- که بنىامیه آن را ساخته و پرداخته بود-- بهوجود مىآید. بنىامیه که به شهادت تاریخ در دوران اسلامشان هم بر شیوه جاهلى خود باقى بودند. و آنگاه اکثریت بزرگان به ذلت و خوارى کشانده شدند، مگر کسانى که براى احتکار و استثمار و حکومت آنان میدان را باز کردند و کلید بیتالمال و قدرت حکومت را در دست آنان قرار داده و ملت را هم، به ضمیمه چیزهایى که تقدیم مىنمودند، دودستى به آنان تقدیم داشتند تابندگان و بردگان آنان شوند. در اینجا بود که ملت نیز به دو گروه تقسیم شد: گروهى که خیرخواه همگان و هوادار پیروزى فرمانرواى عادلى بود که بیتالمال را در اختیار احفاد بنىامیه نگذارد؛ و گروهى که از حق برگشته و در کمین نشسته و منتظر فرصت بودند تا اگر سلطنتطلبان قیام کردند با آنها کنار بیایند و اگر بهاندازه آزشان سودمند گردید، از آنها پشتیبانى کنند وگرنه از نو وارد مذاکره و معامله بشوند و بهایى بیشتر بگیرند تا اعلام همکارى نمایند!
خلافت به علىبن ابیطالب واگذار شد در حالى که اوضاع دنیا چنین بود و مردم هم مىبایست یکى از دو راه را انتخاب کنند: یا در راه پشتیبانى از خلافت و پیروزى امام على -- که عدالتخواهى و طرفدارى او از توده را مىدانستند--
به پیشواز مرگ بروند و یا بهشدت از سلطنت خاندان بنىامیه پشتیبانى کنند که هدفى جز بازگرداندن افتخارات دوران جاهلیت نداشتند، البته این کار راه پرخطرى بود و بدبختى براى ملت بهبار مىآورد و خونها ریخته مىشد.
على اعتنایى به خلافت نداشت ولى در دوران ابوبکر و عمر، در اداره امور بیشترین همکارى را به عمل آورد و در دوران عثمان هم از نصیحت و راهنمایى وى دریغ نکرد و از اینکه بیعت مردم را به سوى خود جلب کردند، شکایتى نکرد(1)و جز برپاداشتن حق و عدالت
اندیشهاى نداشت.ما شواهدى از تاریخ و از گفتههاى امام داریم که نشان مىدهد، او هرگز اهمیتى نمىداد که خلافت بهسوى او آید و یا از وى دور شود. و حتى آن روزى هم که مردم خلافت او را مىخواستند، او آن را نمىخواست و در آنهنگام که عثمان کشته شد و مردم براى بیعت با وى، بهدور او جمع شدند، فرمود: «مرا رها کنید و دیگرى را بطلبید و اگر به حال خودم بگذارید، مانند یکى از شماها خواهم بود و شاید نسبت به کسى که براى اداره امور خویش انتخاب کنید، از همه شما شنواتر و مطیعتر باشم و من اگر معاون و مشاور شما باشم بهتر از آن است که حاکم باشم»!
او در آن روز خلافت را نمىپذیرفت و به آن راضى نمىشد، زیرا در امر خلافت بینش و اندیشه خاصى داشت و مردم آن را بهصورت دیگرى مىخواستند. او در این مسئله با آنان نبود و آنان نیز با وى نبودند! براى آنکه او آنچنان بود که خود فرمود: «در روزگارى ناسازگار و دورانى دشوار، نیکوکار را بدکار مىشمارند و ستمگر همچنان بر تجاوز و طغیان خود مىافزاید» و براى
1) . امام على از اینکه حق او را پایمال کردند (و درواقع حق توده نیز ضایع گردید) سخت آزرده خاطر بود و در خطبه «شقشقیه» که در نهجالبلاغه هم آمده، گلهمندى شدید خود رااظهار داشته است ولى در عین حال، بهخاطر مصالح اسلام، با آنهایى که روى کار آمدند، به مخالفت علنى نپرداخت و حتى بهخاطر مصالح عالیه اسلامى، پس از مدتى، با آنها بیعت کرد تا اساس اسلام، این جنبش آزادىبخش جهانى، استوار گردد. م
آنکه: «افقها پوشیده از ابرهاى تیره است و راه از بیراهه تشخیص داده نمىشود و مردم به کارهاى مشکوک مشغولند و در شهوات و لذات گام برمىدارند، گوش دارند ولى کر هستند، سخن مىگویند ولى لال و گنگاند، چشم دارند ولى کورند، نه در پیکار، آزادمردان راستگو هستند و نه در سختىها، برادران مورد اعتماد»! و براى آنکه او مىدانست اگر به آنان پاسخ مثبت دهد و خلافت را بپذیرد و آنکس را که خود مىداند به روى کار آورد و یا به گلههاى گلهمندان و گفتههاى فرصتطلبان گوش ندهد، آن را تحمل نخواهند کرد.چنین است حقیقت وضعى که امام على، در آن مدت کوتاهى که بعد از کشتهشدن عثمان و قبل از خلافت وى پیش آمد، با آن روبرو بود. مردم با او بیعت مىکردند و اصرار مىورزیدند و او در قبول بیعت مردد بود، چون بزرگان متنفذان! بر آن اصول خیر و راه نیکى که او مىخواست، استوار نبودند.
ولى در این میان چیزى که علىبن ابیطالب را وادار به قبول بیعت آنان کرد این بود که امام مىدید عدالت اجتماعى در خطر است. نیرومندان، ضعیفان و بینوایان را غارت مىکردند و دستهاى متنفذان و فرمانداران در جان و مال مردم آزاد گذاشته شده بود و اشراف و ثروتمندان براى گرفتن زمین، احتکار ثروتها، و بلعیدن مردم، دست بهدست هم داده بودند! و با این وضع، چگونه و تا کى، او خود را از مرکز فرماندهى و رهبرى دور کند؟ در حالى که کارها پس از اندکمدتى، بنا به تعبیر پیامبر-- بهطور کامل در دست «چند جوانک قریشى»(1)قرار مىگرفت. و این گروه اندک و ناچیز، جماعت و توده مردم را به ذلت و خوارى کشانده بودند، در صورتى که در نظر على، دست خدا با توده مردم است: «با توده مردم باشید که دست خداوند همراه جماعت است» و بنابراین، قبول بیعت و خلافت، بر او واجب و ضرورى مىنمود، اگرچه
1) . اغیلمة من قریش!
پیشآمدهاى ناگوار در کمین بود که تحمل آنها بر هر نیکوکارى سخت دشوار است: «در دورانى دشوار که نیکوکار را تبهکار مىشمارند»!
على مىفرماید: «تأسف و ناراحتى من از این است که زمام اموراین مردم را بىخردان و بدکاران در دست بگیرند و آنگاه مال خدا را بین خودشان دست بهدست بگردانند و بندگان خدا را غلامان و نیکان را دشمنان و بدکرداران را یاورانشان قرار دهند»!
روح على از هرگونه انزواطلبى و گوشهنشینى که نتیجهاش بهسود ملت نبود، بیزار بود و درواقع انسانى که بتواند به مردم خدمت کند، ولى گوشهنشینى اختیار کند، شخصیت خود را انکار کرده است، و ارزش وجودى خود را در جامعه از بین برده است، چرا که جامعه از افراد و اعضاى خود، همواره خواستار همکارى و همفکرى در راه خیر و نیکى است...
... سرانجام على پیشواى مردم شد، ولى براى آنکه حکومت على و روش او را در مسائل اقتصادى --مالى و سیاسى -- اجتماعى درککنیم، باید آنها را به اصل واحدى که ویژه مکتب اوست برگردانیم و آن، اسلوب او در ارزیابى مسئله حکومت، از نظر مبدأ و نتیجه، اساس و هدف است.
حکومت از نظر علىبن ابیطالب حقى نبود که خداوند آن را به یکى از افراد بشر ببخشد و تا روزى که او و نزدیکان و متنفذان بخواهند همچنان در آن مقام باقى بماند، همانطور که بعدها در دوران سلطنت بنىامیه و بنىعباس چنین شد و چنانکه در تاریخ اروپا هم در قرون وسطى چنین بود. در آن دوران رئیس حکومت یا فرمانروا را «سایه خدا بر زمین»! معرفى کردند و گفتند که اراده و فرمان او، اراده و فرمان خالق آسمان است و چون و چرایى در آن راه ندارد!... بلکه حکومت در نظر على، حق توده مردم است، هرکسى راکه بخواهند، مىتوانند بهخاطر نیکى، انتخاب کنند و آنکه را که بخواهند، مىتوانند به کیفر
بدى، از کار برکنار سازند. على مىگوید : «اگر تو را به ولایت انتخاب کردند و همه در آن اتفاق نمودند، به کار آنها رسیدگى کن و اگر اختلاف کردند، آنان را به حال خود بگذار» و باز مىفرماید: «بنگرید! اگر حق ندیدید، نپذیرید؛ و اگر حق شناختید یارى کنید. حق است و باطل، و هریک را هوادارى است!»
اما قدرت و نفوذ حاکم، از اجراى آن سلسله قوانین اجتماعى نیرو مىگیرد که سودمندتر و بهتر باشند. على در خطبه بیعت مىگوید : «مردم! من فردى از شما هستم، سود یا زیان شما، سود و زیان من هم هست و حق را هیچ چیزى نمىتواند از بین ببرد» و در خطبه دیگر مىفرماید: «مردم! بهخدا سوگند من شما را به طاعتى ترغیب نمىکنم مگر آنکه نخست خود به آن عمل کنم و از هیچ زشتى و گناهى شما را نهى نمىکنم، مگر آنکه پیش از شما، از آن پرهیز و دورى نمایم».
بنابراین، حاکم نه به خاطر حاکمبودن، بلکه بهخاطر عدالت و اجراى احکام و قوانین اجتماعى نیک و مفید، باید مورد اطاعت باشد.
حکومت از نظر علىبن ابیطالب درى نیست که حاکم آن را بر روى ثروتها و بیتالمال بگشاید و بهحد اشباع از آن بردارد و سپس آن را میان قوم وخویشها، نزدیکان، برادران و یاران تقسیم نماید!، بلکه حکومت درى است که حاکم آن را براى برپایى عدالت میان مردم مىگشاید که مساوات را در نهایىترین شکل ممکن، بین مردم برپا دارد، هرکسى را به اندازه کوشش و کارش پاداش دهد و تا آنجا که امکان دارد از احتکار و استثمار جلوگیرى بنماید و همیشه و درهمهحال حق و عدالت را در نظر داشتهباشد، اگرچه این امر به کشتهشدن حاکم بهدست تبهکاران منتهى گردد... حاکم باید دلها و خردها را به نیکى سوق دهد و باید این نیکى در اخلاق و راه و روش او، اصول و قواعد ثابتى داشته باشد. و على پس از تصدى خلافت، به یکى از کارکنانش چنین نوشت: «اما بعد! بهره تو از حکومت، مالى نباشد که استفاده کنى و خشمى نباشد
که آن را-- با انتقامگرفتن -- فرو نشانى، بلکه باید نصیب تو، از بینبردن باطل و زندهنمودن حق باشد».
حکومت از نظر على، گرفتن داد توده از گروه ستمگر و تجاوزکار است، زیرا که «دست خداوند باجماعت است». حکومت با دوستى و رفاقت، خویشى و نزدیکى پابرجا نمىشود، و على از این منطق، در فهم خلافت، تعجب مىکند و سخنى کوتاه، رسا، ساده و عمیق -- مانند خود حقیقت -- مىگوید که گویى جرقه عقل و نداى روح است : «شگفتا! آیا خلافت و حکومت به رفاقت و قرابت بستگى دارد؟»(1)
حکومت در نظر علىبن ابیطالب حسب و نسبى نبود که برپایه آن افتخاراتى برپا شود و شرافت قدیمى خاندانى هم نبود که براساس آن تاج و تختهایى بهدست آید و وسیلهاى براى بردهساختن مردم بشود، زیرا: «هیچ حسبى مانند تواضع و فروتنى و هیچ شرفى چون علم و دانش نیست» و «گذشت و بخشش، از خویشاوندى مهربانتر است»!
حکومت از نظر امام بهزور و غلبه مادى هم بستگى ندارد که تودهها را با شمشیر و آتش و گرفتن مال و نان و ریختن خون، مطیع و فرمانبردار کنند! و غلبه معنوى هم آن نیست که تودهها از بیم یا امید، از ترس یا آرزویى، به امر حاکم گردن نهند. او خود امام و پیشوایى است که خدایش را بهخاطر پاداش و یا از ترس عذابش، عبادت نمىکند، بلکه براى این او را مىپرستد که سزاوار پرستش است. حکومت از نظر وى آن است که وجدان فردى و اجتماعى و انسانى را مورد توجه قرار دهد و به رعایت خیر و صلاح متوجه سازد و سپس جامعه و مردم را ناظر اعمال خود بداند که کارها را ببینند و داورى کنند و به نفع یا به ضرر کارهاى وى رأى دهند و اعمال او را تصویب و یا رد نمایند!
1) . «واعجباه! اتکون الخلافة بالصحابة والقرابة»!
حکومت آن نیست که حاکم پس از آنکه بر مسند قدرت نشست و استقرار یافت، استبداد رأى و خودکامگى را پیشه کند، بلکه شورى و مشورت عادلانهترین حکومت هاست. و مردم کاملا حق دارند از حاکم بخواهند که: «هیچ رازى را از آنها پنهان نکند و هیچ کارى را بدون اطلاع مردم انجام ندهد» مگر آنکه پنهانداشتن آن کار و آن راز، تا مدتى، خود بالذات به مصلحت همگان باشد.
همچنین مردم کاملا حق دارند که در جریان منافع و مضار خود قرار بگیرند و بر حاکم هم کاملا واجب و لازم است که از همه آراء و افکار استقبال کند، چونکه شاید در آن آراء و افکار، چیزى باشد که به ذهن او نیامده و وجدانش از آن آگاه نشده و یا علمش به آن نرسیده است. على مىگوید: «هرکس که به همه آراء توجه کند، موارد اشتباه را درمىیابد». و هرکسى که موارد اشتباه را بشناسد، امکان مىیابد که به صلاح و صواب راه یابد. پس توجه به افکار و نظریات توده مردم،ضرورتى است که حاکم در امر حکومتش از آن بهرهمند مىشود و توده مردم هم در معنى حکومت، از آن استفاده مىکنند و به این ترتیب، کارها بهنحوى پیش مىرود که پس از انجام، پشیمانى بهوجود نیاید. على چنان این حقایق را توضیح مىدهد که قابل هیچگونه تأویل و تفسیرى نیست، وقتى که مىگوید: «بدون مشورت، خیرى در کارها نخواهد بود».
و از خصوصیات حاکم آن نیست که کارهاى او را پردهاى از ابهام بپوشاند و یا براى انجام امرى، دور از چشم مردم اقدام کند، و از اینجاست که على به مردم توجه مىکند تا آنها را به این حق از حقوقشان، آگاه سازد: «از پرتو چراغ روشن و آشکارى، کسب نور کنید»!
خلافت در مکتب علىبین ابیطالب دورى از مردم، روگردانى از ملت و نزدیکى به خودخواهى و عدم توجه به اوضاع عمومى و نیازمندىهاى افراد و
اجتماعات نیست؛ بلکه خلافت وسیلهاى است براى نزدیکى حاکم به مردم، و مهر ورزیدن به توده و تواضع وى بر همگان و سپس توجه کامل به وضع آنهاست که دیگر جاى هیچ بهانه و عذرى باقى نماند!
و اگر مردم بهدلیل عدم انجام یکى از این امور، بر حاکم خشمناک شوند، باید تَبعات آن را بپذیرد، چنانکه مردم هم بار حکومت او را بردوش مىکشند، براى آنکه موقف و وضع آنان نسبت به حاکم، باید نمودار و صورتى از وضع و موقف حاکم نسبت به آنان باشد. در این باره على مىفرماید: «دلهاى مردم گنجینه حاکم است، هرگونه عدل یا ظلمى را که در آنها بگذارد، همان را بازخواهد یافت»!
حکومت در مذهب علىبن ابیطالب برپایه تعصب استوار نبود، زیرا که تعصب زشت و مذموم است، مگر آنکه تعصب براى : «خصلتهاى نیکو و اتخاذ خیر و فضیلت و دورى از ظلم و ستم و داد مردم و جلوگیرى از فساد در روى زمین» باشد.
حکومت در هر حال، در مذهب على براى آن کسانى نیست که درباره آنان مىگوید: «اگر بر شما حکومت کنند، مانند قیصر و کسرى در میان شما رفتار خواهند کرد» و کسانى که: «از اهل مکر و حیله، نیرنگ و فریب» و «صاحبان ظلم و ستم» و «رشوهخواران» بوده و در دوران حکومتشان «طعام و غذا را به آنها که سیر هستند مىدهند».
بهخاطر همه اینها بود که على خلافت را نپذیرفت مگر در زمانى که عزم قاطع در برپایى حق و نابودى باطل داشت. در غیر این صورت زندگى را بدرودگفتن، در نظر امام، بهتر از ادامه حیات بود.
به همین دلایل، به مردم هشدار مىدهد تا از هیئت حاکمه خود حساب پس بگیرند و بر کارهاى آنها نظارت کنند و آن حاکمى را که خدمتگزار نباشد، نپذیرند و هروقت که لازم شد، خشم یا رضایت خود را آشکار سازند و از
اینجاست که به آنها مىفرماید: «آیا به خشم نمىآیید و انتقام نمىگیرید که ابلهان بر شما حکومت کنند... پس همگى به ذلت و خوارى خواهید افتاد و به نابودى محکوم خواهید شد و بهره شما زیانکارى و بدبختى خواهد بود».
امام حد خشم و نفرت از ظلم و ستم را برابر با اظهار رضامندى از عدل و داد قرار داده و در سخن حکیمانهاى مىگوید: «مردم به دور خشم و خوشنودى مىگردند. هرکس که به کارى خوشنود گردد به آن روى مىآورد و آنکس که خشم و نفرت اظهار نماید، از آن روى برگرداند!».
او بهخاطر اینها و غیر اینها بود که کسى را براى بعد از خود، به خلافت سفارش نکرد، براى آنکه این امر، فقط باید منوط به نظر توده باشد. و آنگاه که مردم پیش وى آمده و از او خواستند که فرزندش «حسن» را جانشین خود سازد، آن را نپذیرفت و سخنى گفت که عالىترین مرتبه صفات یک حاکم را نشان مىدهد، چنانکه آخرین اعتراف صریح به آزادىهاى عمومى، و حقوق مردم را در انتخاب راهکارشان -- آنطور که خود مىدانند و مىخواهند-- مىرساند: «من نه به شما دستور مىدهم و نه شما را منع مىکنم، شما خود بهتر مىدانید.»(1)
1) . این مطلب از نظر شیعه، صحیح نیست. چنانکه خود مؤلف از صفحه 86 بهبعد همین کتاب، اعتراف مىکند که پیامبر اسلام علىبن ابیطالب را بهعنوان خلیفه خود تعیین فرمود... و علاوه بر حدیث غدیرخم در مورد امام على که مؤلف به آن استناد کرده درباره امامان دیگر علاوه بر حدیث ثقلین که شیعه و سنى آن را نقل کردهاند، از طرق خود اهلسنت نیز نقل شده که پیامبر فرمود: «جانشینان من دوازدهنفرند: به شماره نقباء بنىاسرائیل و همه آنها از قریش هستند» و این روایت در کتابهاى: «ینابیعالمودة، ص 18 و 373 وصحیح بخارى کتاب احکام باب 15 و صحیح مسلم جلد 6 ص 2 و البدایة والنهایة، ج 6 ص245 و مسند احمد ج 1 ص 398 و ج 5 صص 86 و 89 و 90 و 92 و غیره نقل شده است.و بهطور کلى باید گفت که مسئله امامت، با تعیین خداوند حل و فصل شده و البته درزمان غیبت امام، موضوع همانطور خواهد بود که مؤلف گفته است.و جملهاى را که مؤلف در اینجا نقل کرده و به حضرت على (علیه السلام) نسبت داده است،بیشتر از طریق اهل سنت نقل شده است (مروجالذهب مسعودى، ج 2، ص 291). و در هرصورت از نظر شیعه، امام حسن (علیه السلام)، به حکم خداوند، از طرف على (علیه السلام)، براى امامت تعیین شد و مردم هم بیعت کردند، ولى توطئههاى جنایتکارانه معاویه از استقرار و ادامه آنجلوگیرى کرد. این مطالب در کتب مربوط به امامت به تفصیل آمده است. به آنها مراجعه شود. مطالعه کتاب جدیدالانتشار شیعه راکه بحثهاى تاریخى مشروحى در این زمینهدارد، توصیه مىکنیم. م
اگر مردم نمىخواهند، چرا او به خلیفه و جانشینشدن فرزندش امر کند؟ و اگر مردم او را چنان یافتهاند که به او رضایت دارند، چرا آنان را از آن کار بازدارد؟ مگر آنان -- در هر دو صورت -- به وضع و نیاز و مسائل اجتماعى خود آگاهتر نیستند؟ مگر فقط خود آنان نیستند که حق تعیین سرنوشت خود را دارند؟
مىگویم: این، همان هدف نهایى است که احترام به آزادى توده و آزادى تعیین سرنوشت از طرف خود مردم، به آن منتهى مىشود. و على در احترام به آزادىهاى مردم به آنجا رسید که حتى به آنها در نزدیکى و یا دورى از خود او، آزادى داد. و البته این پس از آن بود که اکثریت توده مردم با او بیعت کردند و کنارهگیرى گروهى از وى، بهمثابه انکار حق توده در انتخاب حاکم بهشمار آمد و مطرود شناخته شد.
او از هر چیزى که از راه زور و اعمال نفوذ، اکراه و اجبار بهدست آید، بیزار است و شیوه برخورد او با گروهى که با وى بیعت نکردند از همین تفکر حاصل شدهبود. او بهحیرت و سرگردانى نیفتاد و راه خود را گم نکرد. او کسى را مجبور نساخت ولى در همانوقت، از آنچه به اراده توده مردم ضرر مىزد غافل نماند. او به آنها اجازه داد که بر رأى و نظرخود باشند ولى بهنام حق حاکمیت ملت درکار مردم هم دخالت نکنند-- و این در واقع اعتراف بهحق افراد و جماعت، در یک چهارچوب بود-- تفصیل ماجرا از این قرار است که «سعدبن ابىوقاص» که یکى از اعضاى شورى بود(1)از بیعت با امام سرباز زد، وعلى او
1) . عمربن خطاب در بستر مرگ، شش نفر را انتخاب کرد که پس از مشورت با یکدیگر خلیفه پس از وى را انتخاب کنند! یکى از آن شش تن، سعد بن ابىوقاص بود! این شش نفر را«اصحاب شورى» مىنامند. م
را پس از آنکه به وى اطمینان داد که از طرف او بیمى نخواهد بود، به حال خود واگذاشت.
«عبدالله بن عمر» نیز از این گروه بود. او از بیعت خوددارى کرد، على از او ضامن خواست که فتنه و آشوبى بهپا نکند، ولى او به این امر نیز حاضر نشد. على به او فرمود: من تو را مىشناسم، از زمان طفولیت نیز بداخلاق بودهاى! و سپس فرمود: او را به حال خود بگذارید، من خود کفیل او هستم. گروه دیگرى نیز از بیعت امتناع ورزیدند، على آنان را نیز به حال خود واگذاشت، بهشرط آنکه از فتنه و آشوب برکنار باشند و به اراده و خواست اکثریت توده، لطمهاى وارد نسازند. گروهى از انقلابیون خواستند کسانى را که بیعت نکرده بودند، با زور و قهر وادار به بیعت کنند، ولى على آنان را به شدت منع نمود. اصل کلى و قاعده عمومى على در مسئله بیعت وابسته و مستند به این حقیقتى است که آن را مىبیند و آن را با این تعبیر بیان مىکند :
«هرکس به اختیار خود بیعت کند، از او مىپذیرم و آنکس که خوددارى نماید، به حال خود وامىگذارم». پس در حکومت على، آزادى افراد تضمین شده، مگر آن که به آزادى جماعت و توده، صدمه و ضربهاى وارد سازد. و از اینجا بود که او در میان کسانى که با او بیعت نکردند، این آزادى را به «زبیربن عوام» و «طلحة بن عبیدالله» و «معاویة ابى سفیان» نداد، ولى براى «سعد بن ابىوقاص» و «عبدالله بن عمر» و دیگران اجازه داد که از آن استفاده کنند.
آن سه نفر آرزو داشتند به حکومت برسند، زیرا حکومت براى آنان ثروت و مجد و قدرت بهبار مىآورد، و از اینجا بود که آنان -- اگرامروز هم نمىشد-- فردا برضد خلیفه جدید شورشى بهپا مىکردند و از همینجا بود که آنان در ایجاد فتنه و اختلاف و غارت آنچه که همه مردم در آن برابرند، تعمد داشتند و البته آنها، هرسه، از نظر ثروت و لشکر نیز امکانات و نیرویى داشتند که وسایل آشوب را بر آنان فراهمتر مىساخت. و به همین علت على آنان را به حال
خودشان وانگذاشت،-- و در آینده در مبحث: «توطئه بزرگ بر ضد امام» درستى نظریه امام درباره آنها را به خوبى روشن خواهیم ساخت.
بدینترتیب، حکومت ازآن توده مردم است و بر بیعت نیز اکراه و اجبارى نیست، مگر آنکه مصلحت توده و جامعه -- نه مصلحت حاکم -- خواستار این اکراه باشد. و این بالاترین مفاهیم پیوند و رابطه حاکم با محکوم، در مسئله آزادى بیان و عمل است. و با این وضع، بسیار طبیعى بود که علىبن ابیطالب فرمانداران و کارمندان خود را نیز روى این اصول با مردم مرتبط سازد، چنانکه با خود چنین کرده بود و او بر آنان نظارت شدید و کامل داشت و چنانکه در جاى خود خواهیم دید، در هر چیزى که مربوط به رعایت حقوق همگان بود، بر آنان سخت مىگرفت و در این راه گامى ارزنده برداشته که با قانون کلى او در حقوق و وظایف، انطباق دارد، چنانکه با پیشروترین قوانین ملل معاصر، تطبیق مىکند، و آن این بود که او از خود ملت، ناظر و مراقبى بهوجود آورده بود که مافوق حاکم بود و نشاندهنده روش حاکم در حکومت بود.
على در آن هنگام که کسى را به فرماندارى ایالتى از ایالات، یا شهرى از شهرها مىفرستاد، برنامه و پیماننامهاى به او مىداد تا براى مردم بخواند. اگر مردم پس از خواندن آن، آن را مىپذیرفتند، این برنامه و عهدنامه، پیمانى بین آنها و فرماندار بود و هرگز مجاز نبودند که از آن منحرف شوند و هیچوقت حاکم هم حق نداشت که مواد آن را برطبق میل خود تفسیر و تأویل کند-- و به مقدار کم یا زیاد-- با آن مخالفت نماید و اگر از آن انحرافى مىیافت، على کیفرى را بر او لازم مىشمرد و بلافاصله هم آن را درباره او به مورد اجرا مىگذاشت.
*بنده دیگرى مباش! خداوند تو را آزاد قرار داده است.
*به تو اجازه دادم که در کار خود آنطور باشى که درک نمودهاى.
*در هیچ شرایطى نباید مجبور باشید.
*آن دو در خلافت با من بیعت نمودند و اگر خوددارى مىکردند آنها را مجبور نمىساختم، همانطور که دیگران را مجبور نکردم.
امام على
این ایمان اصیل و عمیق به آزادى پایه و اساس برنامههاى على در حکومت و سیاست و مدیریت است. على با الهامگرفتن از آن، امر و نهى، جنگ و صلح، عزل و نصب، آمیزش با مردم رفتار با فرزندان خود و پرستش خداى خویش را انجام داده است! اما نظریه وى نسبت به آزادى، از نظریه کلى وى درباره جهان هستى و اجتماع -- اجتماعى که قطب این وجود پیشرو بهسوى خیر برتر و زندگى بهتر است -- نیرو گرفته و سیراب گشته است.اما مفاهیم و معانى آزادى، ناشى از روابط و علائقى است که فرزندان جامعه، به آن مقدار که از وجدانها و ضمائر افراد مىجوشد، با آن پیوند و ارتباط مىیابند. این مفاهیم ارکان و پایههایى در اینجا و آنجا دارند که مقیاسهاى آزادى بر آنها استوار است. اندیشه و آزمایش، و همچنین علىبن ابیطالب، آن را اینچنین تقریر و بیان داشتهاند.
اما آن علائق و پیوندهایى که افراد یک جامعه را به هم مرتبط مىسازند، دو صفت و حالت فردى واجتماعى را دارند و امام سیاست و حکومت و مدیریت خود را وقف اصلاح آنها نمود تا زندگى سعادتمندانه را براى مردم بهوجود آورد و به آنان فرصت دهد که در میدان آزادى، به بهترین و زیباترین اشکال و مفاهیم آن، دست یابند و آن را در افق وسیع انسانى گسترش دهند.
نخستین گامى که علىبن ابیطالب در این زمینه برداشت آن بود که مسئولیت و وظیفه خود را در تأیید و تثبیت آنچه حق و درست است و درهمکوبیدن هرچه باطل و خطا است، اعلام دارد تا بدینوسیله مردم را از هرگونه اقدام یا اندیشه خطایى بازدارد که ممکن است محرک آنان در ارتکاب گناه فردى و اجتماعى گردد. زیرا ممکن است آنان بهخاطر دوستى و توصیه و خویشاوندى و یا خدمتى که انجام دادهاند، به بخشش آن گناه امیدوار باشند و درنتیجه، کار و اندیشه آنان به ضرر جامعه و توده تمام شود!
او سپس براى تقریر این مسئولیت، پیش از خلافت و بعد از آن، نمونههاى محکمى از گفتار و کردار خود را بهدست مىدهد. و به مردم روش مثبتى بر اساس توجه به نیکى و تحکیم عوامل خیر نشان مىدهد. و همچنین روش دیگرى را نشان مىدهد که داراى جنبه منفى است و برپایه شدت و سختگیرى در برپاداشتن حدود، نسبت به بیگانه و خودى، دور و نزدیک، دوست و دشمن، استوار مىگردد.
امام به دانش و آگاهى مردم نسبت به خودش اطمینان داشت و مىدانست که آنان از زهد و پاکدامنى و پاىبندى وى به اصولى که بالاتر از زهد و پاکدامنى هم هست، اطلاع دارند و البته این برنامه ناشى از توجه امام به دورىجستن از امور مادى و نفسانى بود، مگر در مواردى که بقاى نفس و ادامه حیات -- آن هم بهخاطر اقامه حق -- به آن بستگى داشت.
و همچنین ناشى از توجه کامل امام به حال بینوایان و درماندگان بود که با احساس انسانى و وجدانى بیدار، مىخواست در راه رفع ستم از آنان بکوشد و هرگونه احتیاج و نیازمندى آنان را، بهعنوان حقى مشروع و مسلم، نه از باب بخشش و احسان، برطرف سازد. علاوه بر این، امام به نفس خویش نیز مطمئن بود و از همین استوارى وجدان و درون بود که هرگز حاضر نشد عسل زلال را طعام خود قرار دهد در حالى که در میان مردم کسانى بودند که آشنایى با یک گرده نان جوین نداشتند. او حاضر نشد که راه را با پوشیدن جامه ابریشمى طى کند، در صورتى که در بین مردم افرادى بودند که امید لباس کهنه و وصلهدار را هم نداشتند و حاضر نشد که فقط به این دلخوش کند که به او «پیشواى مسلمانان» بگویند، ولى با آنان در سختىهاى روزگار، شریک نباشد!
على خود را از آلودگىهاى حاکمان زمان خود، از قبیل زنجیرهاى افتخار به حسب و نسب، آزاد ساخت. او خود را از طمع در ملک ومال و جاه و کبر و برترىجویى آزاد کرد. او خود را از هرگونه عرف و عادتى که در چهارچوب عقل سلیم و نیاز اجتماعى و شور و شوق نیک انسانى دور مىکند، آزاد نمود. او همچنان از برترىدادن خویشان و دوستداران خود در اموال عمومى و از کینهورزى نسبت به دشمنانش و یا انتقامگرفتن از بدخواهانش، خود را آزاد ساخت. او وجدان خود را از دعوت به هر کارى که از به صلاح بودن آن اطمینان نداشت و یا گفتارى که آن را نمىپسندید، آزاد نمود. و بدینترتیب او وجدان بزرگ و روح عظمت بود!
على آنگاه جسم و تن خود را از شهوت خوردنى و نوشیدنى و پوشیدنى و مسکن، آزاد کرد و از آنها به مقدارى اکتفا کرد که از ضروریات بدیهى و حتمى زندگى بود. و البته او بهاى این ضروریات زندگى را از بیتالمال عمومى نیز برداشت نمىکرد، در حالى که لااقل به اندازه بهره و سهم فرمانداران و والیان خود، از آن سهم و نصیب قانونى داشت. روایتهاى معتبرى به ما مىگویند که
او گاهى شمشیر و زره و لوازم خانه خود را فروخت تا از بهاى آنها، چیزى براى خود و فرزندانش تهیه نماید. درحالى که به کارگزاران و فرمانداران خود حقوق مکفى مىداد که مجبور به پذیرفتن رشوه -- که منجر به پایمالشدن حق و سازش و کنارآمدن با باطل مىگردد-- نشوند!
امام على خود را از همه این قید و بندها آزاد ساخت تا بتواند از هرگونه مانعى که بین او و عدالت بر دوست و دشمن جدایى مىافکند، خود را نجات بخشد و خود این وضع را در یک جمله خلاصه مىکند: «هرکس که شهوات نفسانى را ترک گوید، آزاد گردد».
اما تقوى و پرهیزکارى او، تقواى آزادگان بود که ایمان مىآورند وبا الهام از این ایمان، کار مىکنند-- بدون آنکه تظاهر و ریایى دربین باشد-- و بهخاطر ترس از عقاب و طمع ثواب و پاداش، آن را انجام نمىدهند.
اما تضمین آزادى براى مردم، در درجه اول مربوط و بسته به کار است. امام تن کارگر را در روى زمین، بهمثابه قلب پاک در بهشت مىداند و درباره پاکان مىگوید: «دلهاى آنان در بهشت و بدنهایشان در کار است» و سود کار بسته به آن است که مزد و پاداش کارگر، در کارى که انجام مىدهد، داده شود-- و بیان آن به تفصیل خواهد آمد.
او بهخاطر بزرگداشت مقام آزادى، و کار آزاد، مقرر مىدارد که هیچ کارگرى را بر کارى مجبور نسازند. زیرا کارى که توأم با رضایت و میل عمیق درونى نباشد، توهین به آزادى و به خود کار است. مىگوید: «من صحیح نمىدانم که کسى را به کارى وادارم که آن را دوست ندارد». او براى ترغیب و تشویق به کارى که براى همگان سودمند باشد و بهخاطر حفظ آزادى فردى -- هر دو در زمان واحد-- به این اکتفا مىکند که نتیجه کار را، فقط حق کارگر قرار دهد، و کسى را که بدون مجوز قانونى او را به کار مجبور ساخته است، از آن محروم
سازد: «نهر آب، از آن کسى است که در آن کار کرده، نه مال کسى که او را مجبور به کار ساخته است».
در اینجا ناگزیر به مسئلهاى باید اشاره کرد که در زمینه این بحث اهمیت دارد: اگر انسان کلمه آزادى را در آن دوره، ارزیابى کند مدلول و مفهوم وسیع و عمومى آن را، جز در راه و روش امام على نخواهد یافت. کلمه آزادى و همه مشتقات آن در عصر امام مدلول و مفهومىجز در معارضه با برده نداشت. پس آزادى ضدبردگى است و آزاد، ضدبرده یا بنده است.
اگر ما در مدلول صحیح گفتار مشهور «عمربن خطاب» نظر کنیم که مىگوید: «مردم را کى به بردگى گرفتید، در حالى که مادرانشان، آنان را آزاد زادهاند» خواهیم دید که شکل و وضع این عبارت و موقعیتى که در آن گفته شده و انگیزههایى که عمربن خطاب را وادار کرده آن را بگوید، همگى دلالت دارند که مراد عمر از کلمه «آزادگان» بردگانى که خرید و فروش مىشدند، نبوده است.
اما کلمه «آزادگانى» که هواداران حق، آن را در گفتار آزاد و کار آزاد مىجویند، غیر از آن آزادگانى است که «عمربن خطاب» آن را در این جمله خود آورده است. دلیل دیگرى بر این مىافزاییم و آن اینکه، عمر با این گفتار خود، متوجه کسانى شده که مردم را به بندگى مىکشانند و به آنها دستور مىدهد کسانى را که مادرانشان آنها را آزاد زادهاند، به بردگى نگیرند. ولى عمر با این گفتار خود، متوجه خود بردگان نشده تا به آنان دستور دهد که برضد آنهایى که آنان را به بردگى گرفته و خریدوفروش مىکنند، قیام کنند. و بنابراین، مسئله در گفتار عمر، مربوط به اراده و تصمیم اربابان بوده و پند و اندرز! فقط متوجه آنان است و بهتر آن است که مردم بیچاره را به بردگى نکشانند!
اما در نزد علىبن ابیطالب، مسئله از این قرار نیست و مفهوم آزادى وسیعتر و عمومىتر است. ما براى اثبات این ادعا، نخست با یک گفتار و نص صریح
خود او استدلال مىکنیم و سپس به آنچه خود ما از قانون و دستور کلى او بهدست مىآوریم -- و آن را به شکلهاى گوناگون، در بسیارى از گفتارها و پیمانها و وصیتهایش مىبینیم --استشهاد مىنماییم. در برابر گفتار عمر که ما به آن اشاره کردیم، على صریحآ مىفرماید: «بنده دیگرى مباش که خداوند تو را آزاد قرار داده است». ببینید که على با این گفتار خود، چگونه به انسان اعتماد به نفس مىبخشد و به او توجه مىدهد که معنى و روح آزادى را درک و احساس نماید، و براى این منظور در دل و جان او چیزى را القا مىکند که او را بر یک اصل از اصول وجودش آگاه کرده، آن را بیدار سازد. و آن اینکه: طبیعت جهان هستى او را آزاد قرار داده و سرکشى و اطاعت، کار و گفتار او هم باید براساس این حق طبیعى باشد. و بدینوسیله در دل او تخم انقلاب را مىپاشد، انقلاب بر ضد هر چیزى که مىتواند حق آزادبودن را از او سلب کند.
و هرگز خواننده گمان نکند که بین گفتار «عمربن خطاب» و «علىبن ابیطالب» فرقى وجود ندارد! عمربن خطاب متوجه اربابان مىشود و از آنها مىخواهد که هیچ فردى را به بندگى نگیرند و سخن علىبن ابیطالب متوجه همه توده مردم گشته و به آنان آگاهى مىدهد که همهشان آزادند و آزادى موهبتى است که در دست اراده خود انسان قرار دارد. بلکه بهنظر ما فرق این دو گفتار بسیار وسیع و بزرگ است، و فرقى است که شامل اصول مىگردد نه فروع! و به عمق نظر و دید امام على، نسبت به مفهوم آزادى اشاره مىکند، و درواقع آزادى، در این سخن آشکار او، ناشى از اصول طبیعى آن است، ناشى از مردمى است که فقط خود آنان حق دارند راه و روش خود را انتخاب کنند و سرنوشت خود را تعیین نمایند و دلیلشان هم آن است که آنان واقعآ و قانونآ آزاد هستند و کسى در این امر حقى ندارد و نمىتواند که این آزادى را از آنان سلب کند و یا آن را بهاصطلاح به آنان ببخشد و عطا بفرماید!
از عمق این نظریه علوى درباره آزادى است که على با این گفتار خود ثابت مىکند آزادى یک عمل وجدانى محض بوده و از ارکان خصوصى زندگى است که خود راه و روش و معانى را ترسیم مىکند و نمىتوان او را بر این مجبور ساخت، زیرا که این یک چیز اکتسابى خارجى نیست، بلکه ناشى از ذات است. و اگر آزادى اینچنین باشد، طبعآ کسى حق ندارد به زور و جبر آن را از دیگرى سلب نماید زیرا هر اعمال فشارى مغایر با مفهوم ذاتى آزادى است.
بنابراین میان سخنان عمر و على تفاوتى اساسى وجود دارد: در آنجا-- در نظر عمر-- آزادى و آزادگانى وجود دارند که قضیه آنان مربوط به اراده کسانى است که مىخرند و مىفروشند! و درواقع آزادى، آزادى بىثباتى است و آزادگان، آزادگان سرگردان و بلاتکلیفى هستند. آزادى، آزادى ظاهرى و ساختگى است که حدود و معانى آن، از سرچشمه طبیعى خود نمىجوشد، بلکه راه و روش آن از خارج ذات و وجدان ترسیم مىشود، و آزادگان، آزادگانى هستند که از وجدانهاى خود رانده شده و به پیمانها و حوادث وابسته گشتهاند.
و در اینجا-- در نظر على -- آزادى و آزادگى مربوط به خود طبیعت و حقیقت انسانیت است و آن از نظر اصول و سرچشمهها، طبیعت آزاد و مستقلى است و بدینترتیب آزادى مطلق بوده و حدود آن، رد یا پذیرفتن، در چهارچوب زندگى داخلى و وجدان است و آزادگان اختیار دارند چیزى را از روى رضایت و بهخاطر مثبت یا منفىبودن، بپذیرند و یا رد کنند. آزادى به این مفهومى که على مىخواهد همان است که انقلابها را بهوجود مىآورد و تمدنهایى را ایجاد مىکند و پیوندهاى مردم را برپایههاى تعاون نیکوکارانه برپا مىدارد و افراد وجماعات را-- با آنچه که آنان را به نیکى سوق مىدهد-- به همدیگر مرتبط مىسازد، زیرا ارتباط طبیعى و پیوند اصیل، فقط آن است که بین دو طرف آن رضایت و قبول وجود داشته باشد.
و چون مفهوم آزادى در نزد على، همین مفهوم دقیق و عمیق بود، مىبایست معناى آن، چنان باشد که براساس آن به اوضاع خصوصى و عمومى، به هر چیزى که به وجدانها، انگیزهها و زندگى داخلى مردم پیوند دارد، و به هرآنچه با روابط و پیوندهاى همگان بستگى مىیابد، توجه شود و ناگزیر باید برپایه آن حقوق انسان پىریزى و استوار گردد.
و چون شخصیت علىبن ابیطالب از نظر وحدت و هماهنگى چنان بود که همه آثار و فیوضات و پدیدههاى وى، با همدیگر همکارى و تعاون داشتند و آنچنان بود که در اصل نخستین و هدف نهایى متحد بود، پس شما بدون شک درمىیابید که مفهوم آزادى از نظر وى به کدام سوى متوجه است. ولى اگر پیوند محکمى را بین مفهوم این آزادى وحقیقت شخصیت امام -- و یا هرکارى از کارهاى وى -- نیابید، باید نظر خود را درباره آنچه درصددش هستید، تجدید کنید و آنگاه با این پیوند محکم، روبرو خواهید شد!
پس علىبن ابیطالب از نظر وحدت و هماهنگى شخصیت، بهنحوى است که تناقض نمىپذیرد، و از نظر سلامت طبع و اصالت فکر آنچنان است که دوگانگى ندارد. و ما بهزودى در فصلى که مىآید و علل و عوامل نوشتن آنفصل را هم ذکر کردهایم، این موضوع اساسى و جنبه مهم زندگى فرزند ابوطالب را روشن خواهیم کرد.(1)آنچه على را وا مىدارد که گفتار و کردار خود را با مفهوم آزادى پیوند دهد این است که :
نظریه قضا و قدر-- جبر و اختیار-- در همه ادیان و مذاهب شرقى، مکان و موقعیتى دارد و این نظریه ریشههاى دورى در فلسفههاى پیشینیان و مفاهیم الهى و سنتهاى اخلاقى وابسته به آن دارد که در وضع افراد، نقش مؤثرى، ولو
1) . فصل «التماسک فى شخصیة على» در جلد دوم کتاب آمده است. م
محدود، همواره بهعهده داشته است. و همچنین معلوم است که فرقههاى زیادى در مسیحیت و اسلام و ادیان دیگر، بهوجود آمدهاند که هدف نهایى آنها تعلیل حوادث خصوصى و عمومى و دور و نزدیک در پرتو این نظریه بوده است. و البته جاى تعجب هم نخواهد بود که با این سبک و اسلوب در تعلیل حوادث، روشهاى خاصى در اخلاق و مسلک بهوجود آید که مسئولیت را در هر کارى، از مسبب اصلى آن بردارد و آن را به قضا و قدر نسبت دهد!
و چون از مبانى و اصول این فرقهها و مذاهب قدرى و جبرى، این بوده که زمام حوادث را فقط بهدست «قدر» بسپارند، در نزد آنها بسیار طبیعى خواهد بود که هرگونه معنى و مفهوم آزادى از بین برود، زیرا آزادى، براى «اختیار» قدرتى قائل است و درنتیجه فرد مختار را همچون که آزاد است، مسئول مىشمارد.
علىبن ابیطالب هم با همین قضیه روبرو شده، ولى باید دید که آن را چگونه تلقى کرده است. آیا امام گفته است قضا و قدر-- که در نظر مذاهب و فلسفههاى پیشین دو دست نیرومند خداوند! بهشمار مىآمدند-- انسان را به هر راهى که مىخواهند مىکشانند؟ و انسان در پهنه زندگى و در برابر مسائلى که در برابر دیدگانش قرار دارد، ازخود اراده و اختیارى ندارد و بر ادامه مسیرى که قرار گرفته است، مجبور و محکوم است؟
اگر على اینچنین بگوید، با خود مخالفت ورزیده و گفتار وى درباره آزادى نیز ارزشى نخواهد داشت. چرا که در اینصورت، گفتار وى، چیزى بیشتر از یک سخن زودگذر نخواهد بود که از اصل ریشهدارى سرچشمه نگرفته و هدف مشخصى نداشته ونشاندهنده صداقت گویندهاش نیست مگر به آن مقدار که یک گفتار زودگذر مىتواند واقعیت صاحبش را نشان دهد!
ولى اگر سخن على درباره آزادى، این مقام و موقعیتى را داشته باشد که ما دیدیم، او بدون تردید و با تمام نیرو، گردش انسان را بهوسیله جبر وقدر انکار مىکند. او با دید کسى به جبر وقدر نگاه مىکند که قدرت و نیروى آن را فوق
امکانات و نیروى انسانى نمىداند که مىبیند و مىداند و مختار است و پیش مىرود! باید دید که على در این باره چه مىگوید؟
او به پیرمردى از مردم شام که در صفین بود، فرمود: «خداوند به خاطر راهى که در پیش گرفتهاید و تلاشهایتان در این راه و عمرى که در آن سپرى مىکنید، پاداشى بزرگ برایتان قرار داده است. شما به هیچ وجه مجبور نیستید و در گزیدن این راه صاحب اختیارید.»
مرد شامى گفت: «این چگونه مىشود؟ در صورتى که قضا و قدر ما را براین مسیر داشته و رفت و برگشت ما بسته به قضا و قدر است!»
على به او فرمود: «واى بر تو اى برادر شامى! شاید تو قضاء لازم و قدر محتومى را در گمان دارى! اگر چنین باشد که ثواب و عقاب باطل مىگردد و هیچ سرزنشى براى گناهکار و هیچ تحسینى براى نیکوکارن خواهد بود. و هیچکدام از بدکار و نیکوکار، براى پاداش نیک یا کیفر بد، بر یکدیگر ترجیح و برترى نخواهند داشت».
و باز فرمود: «اگر راستگو باشى ما تو را کفایت مىکنیم و اگر دروغگو باشى، تو را کیفر مىدهیم». و بدون شک کسى که راستگو را پاداش و دروغگو را کیفر دهد، جبرى و قدرى نتواند بود.
گفتیم که چون مفهوم آزادى از نظر على داراى این مفهوم دقیق و عمیق است. ناگزیر معنى آن باید چنان باشد که حقوق انسان برآن استوار گردد و این چیزى است که ما با کمال وضوح آن را در دستور و برنامه على نسبت به مردم مىبینیم. و او حق مردم را در انتخاب و برکنارنمودن، در گفتار و کردار، و در زندگى سعادتمندانه، بهرسمیت مىشناسد و سپس میان همه آنان، برابرى در حقوق و واجبات را برقرار مىسازد و براى این آزادى حدودى قرار نمىدهد، مگر آنکه مصلحت توده مردم، اینچنین حدودى را تقاضا کند.
ما اگر سیره و روش امام را نسبت به مردم دنبال کنیم -- چنانکه در فصلهاى گذشته روشن ساختهایم و در فصلهاى آینده هم بیان خواهیم داشت -- مىبینیم که در هیچ موردى، با این مفهوم آزادى تعارض ندارد و بلکه این مفهوم را از نظر بیان و تطبیق خارجى، در برپاداشتن حقوق عمومى همواره بهکار برده و آن را درباره دوستان و دشمنانش، بهطور یکسان، رعایت کرده است. در مطلع این فصل دیدیم که على مجبورنمودن کسى را براى انجامدادن آنچه از آن اکراه دارد، جایز نمىداند. چنانکه بهکارگرفتن و واداشتن احدى را براى کارى، صحیح نمىداند. و نیز در فصل سابق دیدیم که او چگونه عدهاى را که بیعت نمىکردند، بهحال خود گذاشت و آنها را مجبور به بیعت نساخت، در حالىکه اطمینان داشت که آنها اشتباه مىکنند، ولى چرا آنها را مجبور سازد؟...
و البته این آزادى و اختیار تا هنگامى رعایت مىشود که اشتباه آنان، موجب آزار توده مردم نباشد و بر حقوق همگان لطمهاى واردنسازد؛ و تا آنوقت که آنان خودشان این راه را براى خود انتخاب کردهاند و از نیک و بدى که به آنها مىرسد، خودراضى باشند!
و نیز چنین گفت: «شما که با حلال و حرام آشنا هستید، از علم خود بهرهمند شوید» و «مغیرةبن شعبه» را مخاطب قرار داده و مىگوید: «من به تو اجازه مىدهم در کار خود آنچنان باشى که بر تو آشکار شده است»!
داستان زیر نیز از همین نمونهها است: روزى «حبیببن مسلم فهرى» به نزد وى آمد و گفت: از کار مردم کنارهگیرى کن تا کار آنها با مشورت بین خودشان باشد! على گفت: تو را چه به این مسئله؟ ساکت باش، تو شایستگى دخالت در این امر را ندارى. حبیب برخاست و گفت: بهخدا سوگند، مرا آنچنان خواهى دید که تو را خوشایند نباشد!
تهدید آشکارى که در این گفتار است، بر خوانندگان پوشیده نیست. این تهدیدى از جانب یکى از دشمنان على است در حالى که زمانه و مردم نیز در
مقابل او قرار گرفته بودند. ولى باید دید که عکسالعمل امام چه بود؟ آیا با وجودى که قدرت داشت و این تهدید صریح را مىدید، به مجازاتش فرمان داد؟ به زندانش انداخت؟ آزادى را از او گرفت تا نتواند به دشمنى با وى برخیزد وافراد قبیله خود را برضد او تحریک کند؟... راستى واکنش على درقبال این تهدید چه بود؟
امام هیچیک از این کارها را نکرد، بلکه به تهدیدکننده نگریست و با لحن کسى که به عدالت خود اطمینان دارد و حق دیگران را در گفتار و کردار به رسمیت مىشناسد گفت: «تو اگر رزمندگان و مردان خود را بیاورى هم کسى نیستى! خداوند تو را زنده ندارد اگر مرا زنده بگذارى! برو هر کارى را که مىدانى و مىتوانى بکن!»
ما شواهد دیگرى بر این اضافه مىکنیم تا روشن شود که على تا چه اندازه براى یاران و دشمنانش، بهطور یکسان، آزادى وسیع و پرگذشتى را قائل است. از جمله این شواهد این است: گروهى از حجاز و عراق کوچ مىکردند و بهسوى شام مىرفتند تا به معاویه بپیوندند، و على نه جلو آنان را مىگرفت و نه متعرض آنان مىشد. درصدد نگهدارى یا فریفتن آنها هم برنمىآمد. زیرا آنها از نظر على آزاد بودند که به اندازه فهم خود کار کنند و راه خود را آنطور که مىخواهند بروند. على مىگوید: «خداوندا! من آنان را به راه نیکى و رحمت راهنمایى کردم و با یادآورى و تذکار، بهشدت توفیق و سعادت آنان را خواستم، تا هر توبهکنندهاى به پاداش برسد و هرکسى که گوش شنوا دارد، پند گیرد، ولى به سخن من گوش نداده و آن را اطاعت نکردند، خداوندا! من سخن حق را براى آنان تکرار خواهم کرد و باز به آنها خواهم گفت...»
على آنان را به راه خیر و نیکى، راهبرى کرد و درعین حال آنها را آزاد گذاشت بدون آنکه کوچکترین اجبار و اکراهى در کار باشد. و بر آنهاست که این حق را در آزادى بهکار ببرند و هرکس که از آنهابخواهد، رستگار شود و
آنکس که نخواهد، راه وسیع شام، در جلو او باز! و معاویه هم در انتظار اوست که به بخشش مشغول است و زیاد هم مىبخشد!
در آنهنگام که «سهلبن حنیف انصارى» فرماندار مدینه به او گزارش داد که گروهى از مردم مدینه به معاویه پیوستهاند، على به او چنین نوشت: «اما بعد! بهمن خبر رسید که گروهى از مردمان تو بهسوى معاویه رفتهاند! تو از اینکه شماره آنان از تعداد مردم سرزمین تو کاسته مىشود، و از یارى آنان بىبهره مىشوى متأسف و اندوهگین مباش، زیرا که آنان اهل دنیا هستند، روى به آن آوردهاند و بهسوى آن شتابانند! و البته آنان عدل را شناختند و دیدند و شنیدند و درک کردند و دانستند که مردم همه در پیش ما از نظر حق، یکسان و برابرند و آنگاه بهسوى ثروت و امتیاز گریختند. بگذار که دور شوند و نابود گردند. بهخداوند سوگند، آنان از ظلم و ستم فرار نکرده و به عدل و حق نپیوستهاند»!
گواه دیگر بر شناخت حق مردم در زمینه آزادى وسیع، از طرف على، کیفیت رفتار او با خوارج است. او با کسى که از آنها، در نزد وى مىماند خوشرفتارى مىکرد و اگر کسى را مىشناخت که قصد رفتن و جداشدن را دارد، بهزور نگاهش نمىداشت و اجازه هم نمىداد که یکى از یارانش متعرض وى گردد. او سهم و بهره آنان را به اندازه سایر مردم، از فیئى و غنیمت مىپرداخت و به آنها فرصت و امکان مىداد که به هرجا که مىخواهند بروند. زیرا آزادى، در رفتار و روابط اصل اساسى است، و مردم در گفتار و کردار، در دوستى و دشمنى، آزاد و مختارند، مگر آنکه بر دیگران تجاوز کنند و در جامعه فساد و تباهىراه بیندازند، که در این صورت آزاد نخواهند بود و على هم در آنوقت بدون کوچکترین نرمشى، کیفر لازم را در حق آنان اجرا خواهد کرد.
یکبار یکى از خوارج بهنام «حریّت بن راشد» به او خبر داد که هرگز با او به نماز حاضر نخواهد شد و هرگز فرمان او را نخواهد برد و هیچگونه نفوذ و سلطه وى را نخواهد پذیرفت! على در مقابل، عکسالعملى نشان نداد و او را،
در آنچه که بود، بهحال خود واگذار نمود و در آنچه که مىخواست آزاد گذاشت و پس از گذشت مدتى، حریتبن راشد با یاران فراوانى که داشت از او جدا گشته و خارج شد، ولى على نه آنان را مجبور ساخت که با وى بمانند و نه مانع رفتن آنان شد، در صورتىکه مىتوانست آنان را از رفتن بازدارد. ولى در آنهنگام که آنان از این آزادى سوءاستفاده نموده و به مردم بىگناه تجاوز و تعدى کردند و به قتل و غارت پرداختند و فساد و فتنه در جامعه بهوجود آوردند، و در واقع راه را بر خود بستند، على کسى را مأمور آنان ساخت که داد مردم را از آنها بستاند و زمین را از شرشان برهاند!
شناسایى آزادى بیشتر از این براى مردم، از جانب علىبن ابیطالب بدون شک براى شما هیجانانگیز خواهد بود. آرى! این پیوند ناگسستنى بین روش او در میان مردم و ایمان او به اینکه آزادى یک اصل انسانى تغییرناپذیر است، براى شما جالب و حیرتانگیز خواهد بود :
على این حق آزادى را براى یاران خود، در سختترین و خطرناک ترین شرایط زندگى خود، قائل مىشود: در موقع جهاد با قاسطین تبهکار و کسانى که از حق برگشته و همهجا را از دشمنان وى پر ساخته و خواستار خون وى بودند! و چون جهاد با این گروه و مبارزه برضد آنان، مسئلهاى بود که هر میزان و مقیاسى به آن حکم مىکرد و وجدانى که حق و عدالت را نگهبانى مىکرد به آن دستور مىداد، براى علىبن ابیطالب در جنگ، یاران و همراهانى لازم و ضرورى بود، ولى على هیچیک از دوستان و یاران و نزدیکان خود را بر جهاد و پیکار مجبور نساخت، و با اینکه او حق ولایت و حکومت داشت و قدرت و نفوذ هم در دست وى بود و مىتوانست در جنگ با قاسطین تبهکار مردم را در کنار خود نگهدارد، ولى او هیچکس را به این کار وادار نکرد.
على در این موضوع هرگز به زور مادى یا معنوى پناه نبرد، زیرا که زور، به هر رنگى که باشد، با اصول نظریه على درباره آزادى و شروط آن، منافات دارد، از اینجا بود که على با منطق عقل و با دلیل و برهانى که داشت، متوجه فکر و اندیشه مردم مىشد و با منطق دل و وجدان و با نیرو و دلیلى که در نزد وى بود، با قلب و وجدان آنها تماس مىگرفت، پس هرکس که مىخواست به او مىپیوست و هرکس که نمىخواست، نمىپیوست. و على از آنهایى که همراهى مىکردند، تشکر و تقدیر مىنمود و با وعظ و اندرز و ترغیب بهتر و بیشترى بهسراغ گروه دیگر مىرفت. و از آنها هرکس که مىخواست آنطور بماند که بود، او آزاد بود، و على اکراه و اجبار را نمىپذیرد و صحیح نمىداند. و او حاضر نیست که احدى از مردم، بدون بصیرت و ایمان، به او بپیوندد و از اینجا بود که او هیچ فردى را وادار نساخت که در جنگ جمل، جنگ صفین و جنگ خوارج به او بپیوندد. در صورتى که اگر مىخواست، کوه و دشت را از سرباز و سپاهى پرمىساخت!
علىبن ابیطالب آزادى و اصول آن را بهخوبى شناخت و درک کرد و ادراک خود را بهطور روشن و صریحى بیان داشت و براساس همین اصول، بناى مستحکم اخلاق خصوصى و عمومى و روابط و پیوند انسانى مردم را با یکدیگر بنیان نهاد و برپا ساخت و در اصلاحات اجتماعى، قانونگذارى، پیشوایى، راهبرى، حکومت و وعظ به لوازم و موجبات آن عمل کرد و بر احترام خود، نسبت به حق مردم در آزادى وسیع، هر روز گواه و دلیلى تازه بهدست داد، ولى همه اینها در چهارچوبى بود که خود مفهوم آزادى، آن را ترسیم مىکند، و آن اینکه: آزادى فردى، هرگز نباید بر آزادى توده و جامعه ضربهاى وارد سازد!
روسو* وهمچنین است موجدریا،گلبیابان وپرنده آسمان!... و هرچه در جهان هستى وجود دارد، همه با تمام تاروپود وجود خود آزادند و این آزادى را به شکل یک قانون مىپذیرند وگرنه از کار بازمىمانند و نابود مىشوند!
بدینترتیب، آزادى بهشکل یک اصل اساسى، در برنامه امام و فرمان و قانون وى در میان مردم، تضمین شده است.
ضامن آن نیروى وجدان انسان است که با زور و اجبار کار نمىکند و به آن تن درنمىدهد. ضامن آن، قوانین طبیعتى است که بر حرکت و سیر آزاد آن، نمىتوان تجاوز کرد و همچنین ضامن آن، کار درست اجتماعى است که با اصول وجدان انسانى و قوانین طبیعت آزاد منطبق است.
بنابراین انسان در اساس و اصول خود آزاد است: آزاد درک مىکند، آزاد فکر مىنماید، آزادانه سخن مىگوید و آزاد کار مىکند و مجبورساختن آن در غیر این حدود، روا و صحیح نیست، مگر آنکه نابودساختنش نیز جایز باشد!
هیچکس نمىتواند خورشید را از تابیدن بازدارد مگر آنکه پردهاى را مقابل نور آن حایل کند و در این صورت، خورشید مىتابد ولى از هدفش دور شده است. هیچکس را یاراى بازنگهداشتن باد نیست، مگر آنکه سر راه آن مانعى ایجاد کند و بدین وسیله آن را با نابودى مواجه سازد.
و همچنین است موج دریا، گل بیابان، پرنده آسمان و هرچه در جهان هستى وجود دارد... آنها همه با تمام تار وپود وجود خود آزادند و این آزادى را بهمثابه یک اصل و قانون مىپذیرند وگرنه از کار بازمىمانند و نابود مىشوند.
این آزادى را علىبن ابیطالب با تمام ژرفاى وجودش دریافت و آنچه را که درک کرده بود برزبان آورد و با الهام از آن ادراک، عمل کرد و آنچه را که گفت و کارى را که انجام داد، درواقع با قوانین طبیعت، هدف نهایى انسان و مصلحت جامعه هماهنگ بود.
ما از گفتار و کردار او چیزهاى بسیار شناختهایم و دیدهایم که چگونه در توجیه حرکت و کار افراد، بهخاطر درنظرداشتن شرایط این آزادى، کوشش نموده است و همچنین دیدهایم که کوچکترین مسئله اساسى مربوط به آزادى انسان اجتماعى از نظر او دور نشده و ازاینجاست که او آخرین حد آزادى افراد را در چهارچوبى از آزادى جامعه و مصلحت توده و غایت وجودى آن، مراعات مىکند.
در آنجا ما مىبینیم گروهى از متفکران گذشته یونان و متفکران اروپا در قرون وسطى، آزادى افراد را بدون توجه به مصلحت جامعه و آزادى همگان درنظر مىگیرند و همین طرز تفکر هم باعث مىشود فردى برضد توده برخیزد و حقوق قانونى آنان را پایمال کرده و بهخود اختصاص دهد... و در آنجا که مىبینیم گروه دیگرى از متفکران، فقط مصلحت جامعه را بدون توجه به آزادى فرد و حقوق وى، درنظر مىگیرند و درنتیجه فشار بر شخصیت فردى آحاد جامعه و بهکارواداشتن آنان را تجویز مىکنند، مىبینیم که علىبن ابیطالب به
آزادى فرد و مصلحت جامعه، هردو، با نظر جامع و کاملى مىنگرد. نه فرد را محروم مىسازد و نه به جامعه صدمه مىزند، بلکه بین این دو چنان پیوندى بهوجود مىآورد که فرد مىتواند از آزادى خود بهرهمند شود و جامعه مىتواند از اجتماع استفاده کند. و اصولا باید گفت که فرد را براى جامعه و جامعه را براى فرد، در چهارچوب وسیع و گرانقدر آزادى قرار مىدهد و ما در این موضوع، در گفتار مربوط به مسائل زمین و ثروت و راههاى تولید و بهرهبردارى، بحث خواهیم کرد.
براى آنکه على آزادى فرد را در محدوده آزادى جامعه و مصلحت توده قرار دهد، بینش عمیقش او را به کشف یک حقیقت اساسى اجتماعى راهبرى کرد و آن اینکه: مردمى که با جامعه ارتباط و پیوند دارند، باید احساس و درک آنان نسبت به آزادى، آنچنان راهبرى شود که حدى براى اصول این آزادى برپا نکند، بلکه آنها را ازبهکاربردن آن، بهطورى که بر دیگران ضررى برساند بازدارد. بدینترتیب آزادى افراد از نظر وى آزادى بىبند و بار احمقانه نیست، بلکه این آزادى همیشه با احساس مسئولیت همراه است. و براى آنکه على این احساس مسئولیت را چنان قرار دهد که با احساس آزادى متضاد نباشد، مانند بعضى از فلاسفه و متفکران پیشین به تنگگرفتن معنى آزادى و فشار بر مردم در مفهوم آن نپرداخت، بلکه او وسیلهاى را انتخاب کرد که بهنظر ما بزرگترین و مهمترین و پرارزشترین وسیلهها در این زمینه بود و بهترین گواه بر عمق نظرهاى انسانى و مفاهیم اجتماعى در شخصیت علىبن ابیطالب است.
على معنى آزادى را در ادراک مردم توسعه داد و به موازات آن به توسعه مفهوم احساس مسئولیت پرداخت. از علائم و آثار وى در انتخاب این وسیله جالب و عالى، موضوعى است که درباره رفتار او با مردم یک دهکده مىبینیم: مردم دهکدهاى خواستند مجراى نهرى را که خراب شده و از کار افتاده بود، لاروبى و پاککنند، به نزد نماینده امام در دهکدهشان آمده و از او خواستند که
آنان را به این کار وادار کند. ولى على به او دستور داد که آنان را مجبور به کار نکند، بلکه از آنان بخواهد که در کار پاککردن نهر اقدام کنند و در قبال آن، مزدى بخواهند و سپس مزد و نهر، هردو، از آن کسانى بشود که به کمال آزادى کار کردهاند و متعلق به آنهایى باشد که احساس نمودهاند در کارى که انجام دادهاند، مسئولیتى بهعهده داشتهاند. و البته آنان آزاد و مختار بودند که به انجام کارى نیک بپردازند یا آن را انجام ندهند.
و گویا که على این عاطفه انسانى را از ده قرن پیش زنده نگهداشته تا «ژان ژاک روسو» بزرگمرد فرانسوى آن را در دو قرن پیش، بیاندارد: «ایمان ما به انسان و عشق ما به انسانیت، دو عاملى هستند که در سرشت نیکخواه ما، عمیقترین انگیزهها را به حرکت و جنبش درمىآورند که از فردى کمهوش و دربند، انسانى فهمیده و آگاه بسازیم»!
در فرمان و قانون على بهطور حتم تثبیت شده که آزادى افراد، باید پاک و در گرو احساس مسئولیت باشد، ولى بهشرط آنکه این قید، بر آن صدمه و زیانى نرساند و بلکه بهسود آزادى و کار فردى و اجتماعى باشد. و از اینجا بود که على مسئولیت ظاهرى را محرک و عامل کار سودمند و عمل صالح قرار نداد، بلکه مسئولیت را بهعهده خود آزادى و آزادگان گذاشت و مقدار این مسئولیت را منوط به مقدار آزادى شناخت. بنابراین، اگر مسئولیت در افکار منجمد و دلهاى اسیرشده و عواطف رنجدیده و شخصیتهاى سرکوبشده، شکل صحیحى برخود نمىگیرد، بهخاطر آن است که «مسئولیت» فقط در چهارچوب آن آزادى شکل مىیابد و متبلور مىگردد که افکار و عواطف فردى را آزاد مىگذارد و آن را با غذاى نیرومندى یارى مىکند!
با همین بینش، على قیود تنگ و زنجیرهاى سنگینى را که قدرتها و حکومتها بر گرده مردم نهاده بودند برداشت زیرا حکومتها مىخواستند تا هرچه بیشتر از محصول دسترنج آنها بهرهمند شوند، و مردم چون آزادى
نداشتند، قادر به انجام کار صحیح نبودند و «مسئولیت» در نظر آنها، از افکار و احساسات آزاد-- که تنها عامل کار خوب و درست است -- سرچشمه نمىگرفت، بلکه رفتار و کردار آنها تنها بسته به اراده و تصمیم اربابان زر و زور و اشاره چشم وابروى حکام بود... و از همینجا بود که تصمیم و اراده مردم درهم مىشکست و حس انسانیت در وجودشان تضعیف مىشد و نیروهایشان در راه درست و صحیح بهکار نمىرفت!
پس از آنکه امام، مردم را در جامعه پاک و سلیم خود آزاد و مختار اعلام نمود و مسئله رهبرى بهسوى مسئولیت را بهعهده خود آزادى گذاشت -- که علاوه بر ایجاد حس مسئولیت، همیشه خود را مدیون اجتماع مىدانستند-- خود به حکومت و ابراز نظریات جدید، برپایه این حقیقت پرداخت و در پرتو آن پاداش یا کیفر مىداد و امر یا نهى مىکرد. چنانکه در فصول گذشته دیدیم و در آینده نیز به تفصیل خواهیم دید.
ما که اکنون به این سخن کوتاه درباره آزادى و مفاهیم آن از نظر على اکتفا مىکنیم، خواننده را به مطالعه فصلهاى بعدى دعوت مىکنیم. در آنها با تفصیل زیاد از این آزادى سخن خواهیم گفت و این در بخشهاى مربوط به «مبادى و اصول انسانى بین على و انقلاب کبیر فرانسه» خواهد آمد. و در آنجا خواننده خواهد دید که على تا چه اندازه در آثار خود افکار عمیق انقلابى بهیادگار گذاشته که همواره جاودانه مانده و همیشه انسان و جامعه را به تحول و تکامل مىخواند... و همچنین خواهد دید که على چگونه روح آزادى را دریافته بود و در کنار آن، ایجاد دلهره و وحشت، تهدید و ارعاب انسان مفهومى نخواهد داشت و بشریت را جز در سیماى زیبا و نیک و اصیل آن، به رسمیت نخواهد شناخت!
این مال -- بیتالمال -- نه از آن من و نه از آن تو است.
هرگز نمىتوانیم به کسى بیش از حقش چیزى بدهیم.
آیا به من مىگویید که پیروزى را با ستم به افراد ملت بجویم؟ بهخدا سوگند! تا ستارگان در آسمان بهدنبال یکدیگر روانند، این کار را نخواهم کرد!
امام على
على گفت: نه، هرگز...
گفتیم که آزادى با همه مفاهیم کلى و وسیع خود، اساس و منبع اصالت حکومت و سیاست على بود و این آزادى بهنظر على با روابط و پیوندهاى افراد اجتماع با یکدیگر، همبستگى دارد، به همان اندازه که با باطن و وجدان انسان سروکار دارد.
و البته انسانى که در راه تعاون و همکارى و برادرى پیش مىرود، اگر از لحاظ ذاتى و اجتماعى آزاد نباشد، هرگز این پیشرفت بر او مقدور نخواهد بود و بنابراین کسى که وجدان و باطن او از آلودگىهایى که ارزش انسان را کم مىکند پاک نباشد، آزاد نیست، و همچنین کسى که اجتماع حقوق او را عملا
پایمال مىنماید ولى بهصورت ظاهر و از لحاظ تئورى، تمامى و یا قسمتى از حقوق او را به رسمیت بشناسد، آزاد نخواهد بود.
در راه پىریزى این بنیاد-- بنیاد آزادى کامل فرد و جامعه -- على در بین دوستان و دشمنان خود، روش واحدى پیش گرفت: روشى نیرومند و خللناپذیر، که هیچ تهدید و تحدید! و هیچ وعده و وعیدى آن را متزلزل نساخت و عقب ننشانید و البته على بهخوبى مىدانست که این امر-- مساوات مطلق بین همه -- براى عدهاى قابل تحمل نخواهد بود و لذا فرمود: «کار ما بسیار سخت و دشوار است»(1)
و باز بهخوبى مىدانست که این مسئله براى والیان و فرمانداران سختتر و ناگوارتر خواهد بود و لذا مىفرماید: «حق بر فرمانداران سخت و سنگین است... و اصولا هر حقى سنگین است!».
ولى در نزد علىبن ابیطالب اهمیتى ندارد که حق بر فرمانداران و اعیان و اشراف گران و سنگین آید و قابل تحمل نباشد. عقل و ایمان او، هردو به او مىگویند که حق گوید و حق بخواهد و غیر از ایمان وعقل، چیز دیگرى در نزد على ارزشى ندارد. عقل و ایمان به على مىگویند که تشنگان راه عدالت اجتماعى را تنها و بهحال خود وانگذارد و کار آنان، بر قانونگذار و حاکم سبک و بىارزش جلوه نکند و آنان بهخاطر نیازمندى، به ذلت و خوارى کشانده نشوند و با خاک یکسان نگردند! و از گرسنگى چنان تحت فشار قرار نگیرند که گلویشان خشک گردد و بر خود بپیچند و از گرمى تابستان بسوزند و یا از تازیانههاى باد، در سوز سرماى زمستان برخود بلرزند. عقل و ایمان به او امر مىکنند که خیرات زمین را در معرض استفاده آن گروه مفتخوار و عیاش نگذارد که بدون آنکه گرسنه شوند، مىخورند و بدون تشنگى مىآشامند و بدون
1) . در خطبه 231 نهجالبلاغه، على علیهالسلام در ذیل تعریف ایمان مىفرماید: «انّ امرناصعب مستعصب، لایحمله الّا عبد مؤمن امتحن الله قلبه للاایمان» کار ما، کار بسیار سختو دشوارى است و جز فرد باایمانى که خداوند دل او را براى ایمان آزموده است، نمىتواندتحمل کند و بپذیرد. م
کوشش و رنج و زحمتى، از اموال عمومى استفاده مىکنند. آن گروهى که فیلصفت دنیا را به کام مىگیرند؛ فیل از سبزىهایى مىخورد که خود نکاشته و از آبى مىنوشد که چشمه آن را خود روان نساخته است و آنگاه بدون آنکه رنجى برده باشد، همواره در سایهها به استراحت مىپردازد!
پیشبینى علىبن ابیطالب در اینکه صاحبان قدرت و نفوذ، اعیان و اشراف، راه و روش او را در موضوع ولایت و فرماندارى، تحمل نخواهند کرد و چنانکه قبل از بیعت اعلان کرده بود هرگز طاقت تحمل صلابت و دفاع شدید او از این روش را نخواهند داشت، درست درآمد، زیرا آنها پس از بیعت، مىخواستند على فقط در جهت منافع آنها باشد، نه براى همه مردم، ولى على هرگز این را نپذیرفت و حاضر نشد که براى غیر حق باشد.
طلحه و زبیر براى سازش و معامله! پیش وى آمده و گفتند: «ما باتو بیعت مىکنیم ولى بهشرط آنکه در این امر با تو شریک باشیم!» و على بدون کوچکترین تردیدى بلافاصله گفت: نه! هرگز.. و آن دو از پیش او رفتند و چنانکه خواهد آمد، برضد او لشکرى آراستند. على با اینکه مقام و نفوذ طلحه و زبیر را بهتر از همه مىدانست، حاضر بهسازش نشد، زیرا پاى عدالت در میان بود و علىبن ابیطالب به آنها و به همه مردم مىگفت: «آیا به من مىگویید که پیروزى را از راه ستم به افراد ملت بهدست آورم؟ بهخدا سوگند تا وقتى که شب و روزى هست و مادامى که ستارگان بهدنبال یکدیگر روانند!، این کار را نخواهم کرد... آرى آگاه باشید که صرف مال در غیرجاى خود و در غیر حق، اسراف و تبذیر است»(1)
1) . وقتى به امام على علیهالسلام اعتراض کردند که چرا بیتالمال را بهطور مساوى بین مرد متقسیم مىکند و هیچکس را روى سابقه و بزرگى!، برترى و ترجیح نمىدهد، در جواب آنهاجمله فوق را فرمود و بعد افزود: «اگر این مال، مال خود من هم بود آن را بالسویه بین مردم تقسیم مىکردم و چگونه این کار را نکنم در حالىکه مال، مال خداست». متنعبارت امام در خطبه 124 نهجالبلاغه اینطور آمده است: «اتأمرونى أن اطلبالنصر بالجورفیمن ولیت علیه؟ والله لا اطور به ما سمر سمیر، و ما امّ نجم فىالسماء و لوکان المال لىلسوّیت بینهم، فکیف و انّما المال مالالله.» م.
على مىگوید طعام و غذا را پیش کسى که سیر است نباید برد؛ و بهنظر او ثروت و دارایى، کم یا زیاد، وقتى حلال و مشروع خواهد بود که از راه احتکار و استثمار مردم و سوءاستفاده از قدرت و نفوذ، بهدست نیامده باشد... گاهى دیده مىشود که على بر گناهکاران در بعضى موارد، اغماض مىنمود ولى او هرگز گناهى مانند احتکار و غارت اموال مردم را نمىبخشید و هرگز نمىپذیرفت که طبقه محتکران، در آب و نان کارگر و زحمتکش و مردم بىپناه تصرفکنند و اصولا ظلم و ستم، به هررنگ و شکل و نقشى که باشد، در نزد على و در زبان و بیان او ملعون و مطرود است. ولى زشتترین و بدترین ظلمها، ستم قوى بر ضعیف، ستم محتکر بر مردم، و جور حاکم بر محکوم است و على به هیچوجه اجازه نمىدهد که این قبیل ستمها و ظلمها، که باعث پیدایش اختلاف طبقاتى مادى و رذائل اخلاقى و جرائم و پستىها و جنایات در اجتماع مىگردد، بهوجود آید.
دلایلى که نشاندهنده مخالفت صریح و آشکار امام بر ضد استثمارگران و غاصبین حقوق توده مردم باشد بسیار زیاد است و شما به هرجاى نهجالبلاغه که مراجعه کنید، شرارهاى را که در گفتار على زبانه مىکشد-- در آنوقتى که از استثمار و غصب سخن مىگوید-- خواهید دید و مثل اینکه على در هر خطبه و گفتارى مىخواهد از این دو موضوع سخن بگوید! و در همه سخنان على، نشانهاى هستکه مىرساند على غصب را یک جرم اجتماعى مىداند و استثمارگر، هرکه مىخواهد باشد، تبهکارى بیش نیست و جمع مال و اندوختن ثروت، از راههاى نامشروع، عواقب وخیمى دارد که خواهىنخواهى و در هرحال، دامنگیر صاحب آن خواهد شد.
به گفتار على در تقبیح ثروتاندوزى در یکى از خطبهها توجه کنید: «... و بهیاد مىآورد اموالى را که جمع کرده و در جمعآورى آنها، چشمپوشى نموده -- یعنى بین حلال و حرام فرقى نگذاشته -- و آنها را از راهها و جاهایى که صحیح و روشن، یا مبهم و مشکوک بوده اخذ کرده و درنتیجه، عواقب آن گریبانگیر وى شده است»! اما کسب حلالکه در آن احتکار و استثمار دست ندارد، على درباره آن مىگوید : «کسى که براى کسب حلال و در راه کسب حلال بمیرد، درحالى مىمیرد که خداوند از او راضى و خشنود است»!
و روى همین اصل، على تصمیم گرفت که تمام دژهاى احتکار و سوءاستفاده از مقام و نفوذ، غارت ارزاق مردم و همه بناهاى استوارى را که پیش از او بهدست ثروتمندان بنا شده بود، ویران سازد!... ثروتمندانى که على درباره آنها و امثال آنها مىگوید: «اما توانگران و ثروتمندان ملتها که در نعمتها غوطه مىخوردند، در اثر فراوانى نعمت و بهرهمندى از آن، به سرکشى پرداختند».
على براى همین منظور چنین گفت: «آگه باشید! هر زمینى را که عثمان به کسى داده و هر مالى از مال خدا را که به کسى بخشیده است، به بیتالمال برمىگردانم، زیرا حق را هیچ چیزى باطل نمىسازد. اگر این مال را ببینم که زنان با آن ازدواج کردهاند و یا در شهرها پراکنده شده است باز آن را به بیتالمال بازمىگردانم، زیرا عدالت، گشایشى براى ملت است و هرکسى که حق بر او تنگ آید، ظلم و ستم باید بر او تنگتر آید».(1)
البته ممکن است که بعضى از حکام و صاحبان قدرت، با عدالت رفتار کنند و بدون کار و کوشش به کسى مزد و پاداش ندهند و دارایى ملت را بهخواست و اراده خویش و تبار، یا به اشاره دوست و عزیزى! بذل و بخشش نکنند، اما اگر حاکمى که بیاید و تحقیق کند که چه کسانى در روزگار سختى و بدبختى ملت
1) . این کلمات با مختصر فرقى در نهجالبلاغه آمده است و چون این عبارت براى بیان مقصودکافى بود، عین آن ترجمه شد. م
خوشگذرانى مىکردهاند و به حساب آنها رسیدگى کند و از آنها بازخواست نماید و آنچه را که مال آنها نیست، پس بگیرد، حکایت از بینش وسیعتر وعمیقتر وى در امور زندگى است و اینکه ایمان او به عدالت اجتماعى، از آن نوع ایمانهایى نیست که داشتن آن براى همه مقدور باشد، بلکه ایمان او بر پایههاى یک عقل سرشار و شایستهاى استوار است که زوایاى امور و کارهاى زیر پرده را هم بررسى مىکند و هیچوقت عرف و عصر و وضع مردم، در او تأثیرى ندارد.
اگر سهم و حقوق هر کسى باید در چهارچوب خدمت به مردم باشد، باید پرسید که: حارث بن حکم در راه مردم چه خدمتى انجام داده بود تا سزاوار دریافت 000,200 درهم از اموال ملت -- بیتالمال -- باشد که در روز عروسى! به او بخشیده شد، مگر آنکه همین ازدواج او با دختر عثمان، خود کوشش و خدمتى در راه مردم باشد!!(1)
1) . عثمان در دوران خلافت خود خیلى کارها از این قبیل، انجام داد :ابن ابىالحدید در ج 1 ص 66 و 67 شرح نهجالبلاغه خود مىنویسد: «عثمان حکمبنعاص را پس از راندهشدن از دستگاه رسالت، و راهنیافتن به تشکیلات خلافت ابوبکر وعمر، برگرداند و 000,100 درهم به وى بخشید. فدک را که فاطمه بهعنوان ارث پدرى مطالبه مىنمود، بهاضافه 000,100 درهم از بیتالمال، به مروان داد. استفاده تمام مسلمیناز مراتع و چراگاههاى اطراف مدینه ممنوع شد و آنها تیول بنىامیه گشت»!و در سایه حکومت وى بود که به نوشته مروجالذهب مسعودى ساختمانى برپا کرد، در طویلهاش 100 اسب و 1000 شتر داشت و پس از مرگ یک چهارم دارایى او به 84000 رسید. و سعدبن ابىوقاص، عمارتى در عقیق ساخت و زیدبن ثابت درهنگام مرگ به اندازهاى طلا و نقره داشت که آنها را با تبر مىشکستند و قیمت اموال ومزارع و باغات او به 000,100 بالغ مىشد و یعلىبن منبه هنگامى که درگذشت 000, 500دینار نقد داشت و مطالبات او از مردم به 000,100 بالغ مىشد!!چنین است نمونهاى از اندوختهها و ثروت اشراف و اوباش، در سایه خلافت ضد اسلامى عثمان بن عفان!... م.
کدام زحمت و رنجى را طلحه(1)و زبیر(2)
000,50 دینار طلا و 1000 رأس اسب و 1000 غلام و 1000 کنیزداشت و علاوه بر اینها باغها و مزارع فراوانى نیز از خود باقى گذاشت (به مروجالذهبمسعودى ج 2 ص 341 و 342، ط جدید و مقدمه ابن خلدون ترجمه فارسى، چاپ تهران،ج 1، ص 403 و 404). براى آگاهى بیشتر از حیف ومیل اموال عمومى در دوره پیش از على علیه السلام به کتاب جدیدالانتشار ما شیعه قسمت «توضیحات» مراجعه شود. م
در راه ملت تحملنمودهاند که اموال حکومت را بدون حساب ببرند و آنقدر از اراضى و مزارع را به خود اختصاص دهند که حتى قسمتى از آن، بیش از آرزوى میلیونها نفر باشد؟ و از کجا جناب زبیر صاحب هزار بنده و هزار کنیز گردید؟ اگر بگویید که آنها از نظر سبقت در اسلام فضیلتى! دارند، باید دانست که این فضیلت، چنانکه على مىگوید، در نزد خدا باید باشد، اما دنیا و وسایل زندگى، معاش مردم است و مردم همه در معاش مساوى هستند.
مگر آثار نیکویى که در سایه حکومت فرمانداران -- که همه از خویشان و یاران عثمان بودند-- براى ملت رسید، چه بود که باعث گردید به ملک و مال و ثروت آنها بیافزود و نیروها و لشکریان را در اختیار آنها نهاد و آنان را بر جان و مال مردم مسلط ساخت؟
و در میان این فرمانداران، معاویه فاسد و رشوهدهنده و حکمبنعاص(3)و عبدالله بن سعد(4)و دیگر اعوان و انصار عثمان وجود داشتند!
1) . طلحه کاخ معروف خود را در کوفه بنا کرد و درآمد وى از عراق هر روز بیش از 1000 دیناربود و در ناحیه سراة بیش از این عایدى داشت و در مدینه نیز کاخى براى خود ساخت!م.
2) . زبیر وقتى درگذشت
3) . حکمبن عاص را پیامبر طرد کرد و از مدینه دور ساخت. عثمان از او وساطت کرد، پیامبرقبول نکرد. بعد از پیامبر ابوبکر و عمر نیز او را از خود طرد کردند ولى تا عثمان روى کارآمد، او را به مدینه آورد و صدهزار درهم به وى انعام داد! و به قولى یکپنجم مالیات آفریقا را به او بخشید!یعقوبى در تاریخ خود مىنویسد: «عثمان بستگان خود را مقرب ساخت، اموالمسلمین را اتلاف نمود، حکمبن عاص و عبدالله بن سعد را که مطرود رسولالله بودند پناهداد... ولیدبن عقبه را والى کوفه نمود و...» (تاریخ یعقوبى و کتاب عصرالمأمون تألیف دکتررفاعى چاپ چهارم، مصر، ج 1 ص 8) م.
4) . عبدالله بن سعد از طرف عثمان والى آفریقا شد و عثمان مالیات آفریقا را به او بخشید! ودر واقع عبدالله بن سعد هم جزو همان هزار فامیل دوره حکومت بنىامیه بود که با خلافت عثمان، این حکومت به روى کار آمد! و غارت و چپاول را شروع کرد و زمینه را براى امپراطورى مطلق معاویه و دودمان بنىامیه فراهم ساخت... م.
چرا «فلسطین» و «حمص»(1)را جزء قلمرو حکومت معاویه مىکنند و رهبرى و فرماندهى چهار لشکر را به او مىسپارند؟ و از کجا براى دیگران اینهمه ثروتها و خانهها و کاخها، در هر شهر و سرزمینى فراهم مىآورند؟* * *
آرى! این همه دارایى از کجاست؟ این قصرها و کاخها از کجا بهدست تو آمده، در صورتى که از روزى که نور آفتاب بر تو تابیده، عملى که به نفع توده مردم باشد، از جانب تو دیده نشده است! اما باید دانست که اگر زمانى گذشت که تو ثروت و زمین را غصب کردى، این دلیل آن نیست که هر کجى و انحرافى به همان حال باقى بماند، زیرا حق را هیچ چیزى باطل نتواند کرد و بنابراین هر مزرعه و زمینى، هر مال و ثروتى که بدون حق بخشوده شده، باید به بیتالمال برگردد ولو اینکه با آن، زنان بسیارى ازدواج کرده باشند و یا در سراسر روى زمین پراکنده شده باشد. زیرا عدالت که وسعتى براى ملت است، هرگز تنگ نخواهد شد و هرگز در چهارچوب حدودى که دستاویز سودپرستان است، محدود نخواهد گشت!
1) . استاد سید قطب، با رشادت و صراحت اسلامى، پس از اینکه تاخیر على را درمسئله خلافت «ناگوارترین حادثه در تاریخ اسلامى» مىداند، اعمال و رفتار و گشاد بازىهاى عثمان را، خصوصآ در اسراف بیتالمال و بخشش آن به «خویشاوندان» شرح داده و سپس بالصراحة مىنویسد :«عثمان براى سلطنت معاویه مقدمهچینى کرد و عمدآ فلسطین و حمص را جزوقلمرو فرماندارى معاویه ساخت، تا او بتواند مال و قشون جمع کند و در موقع خلافت على اخلالگرى نموده و حکومت را بهدست گیرد» (العدالة الاجتماعیة فىالاسلام تألیف سید قطب، چاپ قاهره، ص 186 و 187. این کتاب توسط ما به فارسى درآمده و تحتعنوان عدالت اجتماعى در اسلام منتشر شده است). در کتاب پرارج شیعه نیز، اطلاعات تاریخى در این زمینهها نقل شده است. مراجعه شود. م
در اینجا مطلب جالبى است که باید به آن توجه نمود و آن اینکه : على تصرف زمینى را که با خویشاوندى و استفاده از مقام، بهدست آمده است، از جمله اموالى مىداند که از راه غصب و غارت بهدست آمده است زیرا على بهخوبى مىداند که زمین هسته مرکزى و منشأ ثروت است و همین هم باعث حکمرانى مىگردد! و آنگاه على با عقل نیرومند و خطاناپذیرش مىبیند که زمینخواران -- که همه از طبقه حاکمه و ثروتمندان و بزرگان هستند-- براى استفاده از منابع آن، کوشش خواهند نمود که مردم را براى بهرهبردارى از خیرات و منافع آن، به بردگى بکشانند و همین هم باعث افزایش ثروت در نزد آنها و نابودى و ذلت دیگران خواهد شد. و سپس مالکان بزرگ، آنچه را که خردهمالکان دارند از آنها خواهند خرید تا در میان ملت دو طبقه به وجود آید: فئودالها و مالکان بزرگ، بیچارگان محروم از همهچیز!... و على مىفرماید: «و باید کسى در طمع گرفتن مزرعه و کشتزارى از تو نباشد و در حق آب همسایه خود طمع نبندد. و در کارى که به شرکت باید انجام داد، سختى کار را بهعهده دیگران نگذارد».
پیشبینى و نظریه امام درباره مالکان بزرگ و صاحبان زمینهاى وسیع که بهخاطر املاک خود مقام و قدرت بهدست مىآوردند و مردم را به بردگى مىکشیدند، درست بود. دکتر «طه حسین» در کتاب خود به نام عثمان مىنویسد: «از طرفى تیولهاى بزرگ و مالکان زمینهاى بىحد و حساب بهوجود آمد و از طرف دیگر گروه کارگران بىنوا و بردگان و بندگانى که در آن زمینها بهکار مشغول شدند! و درنتیجه، در اسلام طبقه جدیدى در بین مردم بهوجود آمد که
همان طبقه پلوتوکراسى(1)بود که در آریستوکراسى(2)موروثى خود، به زیادى مال و زیادى ثروت و کثرت رعیت و برده! ممتاز بودند!»
بهنظر على در مال و زمین، و منافعى که از آن دو برمىخیزد، هیچکس نصیب و بهره بیشتر از دیگرى ندارد، مگر با کوشش و به اندازه احتیاج. آنکس که این حقیقت را انکار کند و آن را نپذیرد، به ملت خیانت کرده است. و از نظر على «بزرگترین و مهمترین خیانتها، خیانت به مردم است» و هرکسى که به مردم خیانت ورزد از نظر خلیفه جدید، کوچکترین ارزشى نداشته و صاحب هیچگونه رأى و نظر، شأن و مقامى نیست و روى همین اصل، او مىخواهد به آنچه عامل حفظ و بقاى حقوق مردم مىشود عمل کند.
و علىبن ابیطالب وقتى که بخواهد کارى را انجام دهد، از موقعیت و انتقاد زورمندان و متنفذان نمىهراسد و باکى هم ندارد که آنان در جرگه دشمنان او درآیند و با وى بجنگند. و این همان حق نیرومند و عدالت گویاست. وحتى هیچیک از اصحاب پیامبر و آنهایى که همراه وى با دشمنان به جهاد پرداخته بودند، حق ندارند که بهخاطر صحابىبودن و جهادکردن، بر دیگر مردم برترى یابند: «مردم! فردا گروهى از شما که اکنون در نعمت دنیا غوطه مىخورند و زمینها و اراضى را تصاحب کردهاند و بر اسبان راهوار سوار شدهاند و کنیزکان ماهروى گرفتهاند، وقتى خواستم آنها را از آن امور بازدارم و بهسوى حقوق خودشان بخوانم، که مىدانید چه مقدار است، پیش خود نگویند که علىبن ابیطالب ما را از حقوق خویش محروم ساخت! آگاه باشید! هرکسى از مهاجران و انصار، از اصحاب و یاران پیامبر، بهخاطر همصحبتى و درک محضر
1) . پلوتوکراسى نام سیستم حکومتى است که بهدست ثروتمندترین افراد یک جامعه اداره مىشود و مىتوان آن را حکومت اغنیاء نامید. این اصطلاح گاهى به خود طبقه ثروتمندترین افراد نیز اطلاق مىگردد. (به مکتبهاى سیاسى تألیف دکتر پازارگاد چاپ تهران، ص 61 مراجعه شود). م
2) . آریستوکراسى همان سیستم اشرافى است که در آن، قدرت سیاسى متکى به قدرت اقتصادى مال و ثروت، باشد! م.
رسول خدا معتقدند که آنان برترند، باید بدانند که فضیلت و برترى، در پیشگاه خداوند است و شما همه بندگان خداوند هستید، و مال هم مال خداست و میان همه شما با مساوات کامل تقسیم خواهد شد و هیچ کسى را در آن بر دیگرى برترى نیست»!
روش على در برقرارى مساوات عمومى، عامل اساسى و باعث اصلى اعراض سرشناسان! از وى بود و چنانکه خواهد آمد، آنها به پسر ابوسفیان پیوستند، زیرا على هیچیک از اشراف را بر مردم عادى برترى نمىداد، چون واحد مقیاس شرف از نظر على، از واحدهاى مقیاس زمانش نبود. او هیچ عربى را بر عجم ترجیح نمىداد، زیرا انسان در خلقت، در وجدان على، برادر انسان دیگر بود و او به هیچوجه با رؤسا و زعماى قبیلهها سازشکارى نداشت، چنانکه پسر هند، سازشکارى مىنمود. ولى على از کسى به نفع خود، با مال ملت دلجویى نمىکرد و بهسوى خود نمىخواند.
روزى مالک اشتر نخعى به على گفت :
«ما با اهل بصره بهوسیله خود مردم بصره و مردم کوفه جنگیدیم در صورتىکه همه با تو موافق بودند و رأى و نظر آنها یکى بود، ولى بعد از جنگ وقتى که تو با همه آنها به عدل رفتار کردى و با حق در میان آنها عمل نمودى و بین شریف و غیر شریف، فرق نگذاشتى -- بهطورى که در نزد تو، شریف بر غیر شریف هیچ برترى پیدا نکرد-- نظر مردم عوض شد و اختلاف هویدا گشت و نیت و عزم آنها به سستى گرایید و تعداد نیروها نیز کم شد. گروهى از آنان، وقتى که حق شامل حال آنها هم گردید، به شکایت درآمدند و وقتى در عدالت مطلق واقع شدند، اندوهناک گشته و از طرفى کارها و خوشرقصىهاى معاویه را با ثروتمندان و توانگران و اشراف دیدند و خود را به او فروختند، زیرا اکثریت مردم حق را زیرپا گذاشته و باطل را مىخرند و اگر تو هم مال و پول را بذل و
بخشش کنى، گردنها بهسوى تو کشیده مىشود و مردم به سوى تو مىآیند و محبت و دوستى آنها یکطرفه مىگردد و به تو تعلق مىیابد!»
على بلافاصله به او جواب داد :«درباره آنچه گفتى که رفتار و کردار ما با عدل و حق است، خداوند مىفرماید: «کسى که عمل صالحى انجام دهد براى خود انجام داده و کسى که کار بدى کند، به ضرر خود کرده و خداوند هیچ وقت به بندگان ظلم و ستم نمىکند» و من از آن بیمناکم که مبادا در انجام عدالت قصورى کرده باشم و اما آنچه گفتى حق بر آنها گران آمد و آنها بهخاطر آن از ما جدا شدند، خداوند مىداند که آنها به خاطر ستم و ظلم از ما جدا نشدند و وقتى که از ما جدا شدند، به عدالت پناه نبردند. و اما آنچه از بذل و بخشش مال و سازشکارى و خوشرقصى با رجال گفتى، باید بدانى که براى ما هرگز مقدور نیست که به احدى بیش از حق او، از بیتالمال سهمى بدهیم و ما هیچوقت این کار را نخواهیم کرد.»
و خلاصه دستور و فرمان على در این مسئله، همان مطلبى است که در عهدنامه خود به مالک اشتر مىگوید: «هرگز نباید چیزى را که همه در آن برابرند، به خود اختصاص دهى» و حقوق عمومى، چیزى است که همه مردم در آن مساوى و برابرند و علىبن ابیطالب هم خواستار همین است.
*و اینکه همه شما در پیش من، در حقوق برابرید.
*هیچ بینوایى گرسنه نمانده، مگر به آن سبب که ثروتمندى از حق او بهرهمند گشته است.
*هیچ نعمت فراوانى را ندیدم مگر آنکه در کنار آن حقى ضایع شده است.
*هر جاندارى را رزق و قوتى است و براى هر دانهاى، خورندهاى وجود دارد.
*ملت هنگامى خیرخواه خواهد بود، که دولتشان بارى سنگین بر دوش آنان نباشد!
*بدبختترین حکمرانان کسى است که ملتش بهواسطه او به بدبختى و سختى افتاده باشد.
امام على
علىبن ابیطالب این حقوق عمومى را توصیه مىکند و آن را اجرا مىنماید و مفهوم حکومت را در رعایت آن منحصر مىسازد و سپس در پرتو آن، فرماندار و حاکمى را عزل یا نصب مىکند. و با اینکه مفاهیم این حقوق از نظر وى گسترش یافته و فروع و اقسامى مىیابد، ولى همه آنها در اصول قاطعى اشتراک دارند: رفع نیازمندى و برطرفساختن احتیاج از همگان، بهطورى که در بین افراد ملت گرسنهاى پیدا نشود، زیرا گرسنگى شرافت و شخصیت انسانى را پست مىسازد. باید قوانین جدید براى رفع این نیازمندى بهوجود آید، آن هم در صورتى که اجراى قوانین موجود براى رفع آن کافى نباشد. و همچنانکه عبادت از نظر على نباید انسان را از زندگى و جامعه و مردم دور سازد و همانطور که
«دین خوشرفتاى است» و درستى عقیده همان رفتار نیک است، همینطور هم برنامهها و قوانین باید در راه فراهمساختن نیازمندىهاى مادى همگان و رفع احتیاج عموم بهکار برده شوند تا انسان در درون خود احساس پستى نکند و از زندگى بیزار نشود. برطرفساختن نیازمندى ملت، بر حاکم و قانونگذار یک وظیفه است و هیچگونه منتى بر مردم ندارد و این مسئله درباره مردم یک حق قانونى است، نه خواهش و تقاضا. و على در این مورد چنان سخت مىگیرد که هر گفتار و وصیت و عهدنامهاى که از او بیابید، مملو از تثبیت این حق و بیان آن بر فرمانداران و کارمندان است.
چگونه رفع نیازمندى از ملت در قانون على یک وظیفه حتمى بر قانونگذار و حاکم نباشد و یک حق اساسى از حقوق همگان بهشمار نرود، در حالىکه او در میان تبهکارىهاى فراوان کسرىها و قیصرها، چیزى بیشتر از پستشمردن ملت نمىبیند! آنجا که آنان گناهکارانه حقوق قانونى ملت را در نعمتهاى زمین و آسایش زندگى نادیده مىگیرند و یا هنگامى که به فقیرساختن مردم مىپردازند على مىگوید: «در پریشانى و بدبختى آنان دقت کنید، در آنهنگام که کسرىها و قیصرها، ارباب آنان بهشمار مىآمدند و آنان را از زمین حاصلخیز و آب عراق و سبزهزار دنیا دور ساخته و به جایى رانده بودند که در آن گیاهى نروید و باد تند وزد و زندگانى سخت باشد. وآنان را بىچیز و نیازمند رها ساختند».
گاهى على ناچار مىشد که والیان و حاکمان را اگر کوچکترین خیانتى نسبت به مال ملت روا دارند، به شدیدترین کیفرها تهدید کند. اگر به او خبر مىرسید که یکى از فرمانداران و کارمندانش به غصب و احتکار آلوده گشته، احساس درد و اندوه فراوانى مىکرد و همین باعث مىشد که سخنانى مالامال از خشم و ناراحتى و شور و انقلاب بهخاطر حق و عدالت، بیان کند. او به بعضى از فرماندارانش چنین پیغام فرستاد: «شنیدهام که زمین را درویده و هرچه در زیر
پایت بود گرفتهاى و آنچه بهدستت رسیده خوردهاى؟ باید هرچه زودتر حساب و وضع خود را به من گزارش دهى»!
در جمله «حساب و وضع خود را به من گزارش ده» دقت کنید که در وراى آن معانى زیادى نهفته است. و از آنجمله ایمان مطلق او به ضرورت عدالت است، تا آنجا که او هیچگونه ارزش و محلى براى تعلل و مسامحه و اطاله کلام قائل نیست. این ایمانى که واقعیت متزلزل جامعه را بهسرعت دریافته و نوسان موجود بین حق پایمالشده و حقى که طلب مىشود را درک کرده و بهخوبى مىداند که ادامه این وضع موجب انحطاط و سقوط اخلاقى و اجتماعى غاصب و مغصوب، بهطور یکسان، خواهد شد؛ به لزوم وضرورت برپاداشتن عدالت -- به هر قیمتى که تمام شود و بههرنحوى که ازجانب مردم تلقى گردد-- اطمینان کامل دارد و به همین علت، بهطور انعطافناپذیر و با خشم و تعصب، در یک جمله کوتاه مىگوید: وضع و حساب خود را هرچه زودتر روشن کن!
به او خبر رسید که فرماندار دیگرى، در آن قسمت از اموال عمومى که در اختیار دارد، تصرف مىکند. با شتاب تمام به او پیغام داد: «از خدا بترس و اموال مردم را به خود آنان بازده. اگر تو این کار را انجام ندهى و خداوند تو را بهدست من برساند، وظیفه خود را در کیفردادن به تو، انجام مىدهم تا در پیشگاه خداوند مسئول نباشم. بهخدا سوگند، اگر حسن و حسین اینچنین کنند که تو کردهاى، درباره آنها سهلانگارى نکنم و آنها بر من غلبه نکنند، تا حق را از آنها بازگیرم و باطل را از بین ببرم».
على مردى را که «سعد» نامیده مىشد، بهسوى «زیادبن ابیه» فرستاد و به او دستور داد که هرچه از مال در نزد او باشد، به بیتالمال بفرستد. زیرا به على خبر رسیده بود که «زیاد» در خوشگذرانى بهسر مىبرد و مال بینوا و فقیر و بیوهزن و یتیم را بهخود اختصاص مىدهد و خود را نیکوکار جلوه مىدهد، در حالىکه از نیکى و نیکوکارى بهدور است. ولى هنگامى که فرستاده على در
نزد زیاد اصرار ورزید که دستور را اجرا کند، زیاد از پذیرفتن آن سرباز زد و او را از خود براند! و على به او چنین نوشت: «سعد به من خبر داد که تو بهناحق بر او ناسزا گفته و با تکبر و نخوت و غرور او را از پیش خود راندهاى، در صورتى که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: «بزرگى و عظمت ویژه ذات خداوندى است» و هرکس که تکبر کند، خداوند بر وى خشم ورزد. سعد به من خبر داد که تو غذاهاى گوناگون و رنگارنگ بر سر سفره مىچینى و همهروزه خود را با روغن خوشبو مىسازى! تو را چه شود که چند روزى براى خدا روزه بدارى و از آنچه در پیش توست به دیگران بدهى و غذاى یکبار را چندبار بخورى و یا از آن به فقیرى بدهى؟ آیا تو که در نعمت غوطهور هستى و بر همسایه ناتوان و بىچیز و فقیر و بیوهزن و یتیم برترى مىجویى، انتظار دارى که پاداش نیکوکاران دستباز را ببرى؟ سعد به من خبر داد که تو مانند نیکوکاران سخن مىگویى ولى مانند گناهکاران عمل مىکنى، و اگر تو چنین باشى بر خویشتن ستم کرده و عمل خود را تباه ساختهاى...»
على پیوسته به فرمانداران خود دستور مىداد که خود را از هرگونه تجاوز غصبى دور نگهدارند. او با رشوه مبارزه مىکرد و آن را زشتترین و بىپایهترین چیزى مىدانست که ممکن است بین حاکم و محکوم رابطهاى ایجاد کند و آن را سستترین عامل پیوند بین حق و صاحب حق، مىشمرد و فرمانداران و زمامدارانى را که رشوه را مىپذیرفتند «رشوهخوار» مىنامید، زیرا بهخوبى دریافته بود که این کار ضدبشرى تا چه اندازه جامعه را بهسوى فساد و انحطاط راهبرى مىکند، تا آنجا که وقتى به او خبر رسید یکى از امراء لشکر رشوه گرفته است، او را با این جمله تند بهشدت تکان داد: «اما بعد، کسانى که قبل از تو نابود شدند، بهخاطر آن بود که مردم را از حق خود بازداشتند و آنها ناچار شدند که حق را با رشوه بخرند و آنان را به انجامدادن باطل وادار سازند، و آنگاه دیگران از این باطل پیروى کردند و نابود شدند».
یکى از فرمانداران را به میهمانى دعوت کردند و او آن را پذیرفت، ولى ناگهان اعتراض على دررسید که او را بهشدت توبیخ و تقبیح مىکرد: آیا فرماندار را بهخاطر برپاداشتن حقى، با دعوتکردن رشوه مىدهند؟ در صورتىکه حق باید بدون رشوه برپا گردد. و یا به آن جهت او را دعوت کردند که باطل را بهمثابه حق قلمداد کند؟ و البته فرماندار و والى حق ندارد که این چنین کند ولو آنکه قدرت و سلطنت روى زمین را به او ببخشند! به علاوه، او چگونه ولیمهاى را مىپذیرد که ثروتمند را به آن دعوت مىکنند ولى نیازمند و تنگدست را از آن دور مىسازند؟ و این خود مظهرى از مظاهر اختلاف و تفرقه بین مردم است.
على با این سخنان چگونگى جدایى مردم را از یکدیگر شرح مىدهد و این همان عملى است که دلهاى مردم را مىرنجاند و قلب على را نیز جریحهدار مىسازد. و البته اگر جامعه صالح و سالم باشد و رشوهخوارى در آن راه نیابد، چه اشکالى دارد که گروهى را دعوت کنند و گروهى را دعوت ننمایند!
شاید بعضى خیال کنند که امام در این بازخواست دقیق از فرمانداران، راه افراط را پیموده است، ولى اگر بدانند که امام، آنان را به لحاظ مادى بىنیاز ساخته بود خواهند دانست که آلودهشدن با رشوه و دستیازى به غنائم از سوى آنان کاملا خطا بوده است و در این موقع اعتراف خواهند کرد که حق با على بود و در آن دقت و موشکافى، هیچگونه افراط و مبالغهاى در کار نبود و بلکه این اقدام ناشى از اندیشه کاملى بود و روش درستى را مىپیمود که داراى میزان و مقیاس صحیحى است و از خطر اندک جلوگیرى مىکند تا به خطر بزرگتر و بیشتر منتهى نگردد. و البته آغاز این دوران از زمان على بود و ما در اینجا کارى به دوران خلافت عثمان نداریم!
على از دارایى دولت به فرمانداران به آن مقدار مىداد که نیازمندى آنان را برطرف سازد و آنان را از لغزش در گرداب رشوه بازدارد، و در اینصورت آنان دلیلى براى رشوهگرفتن نداشتند و در اینجا یک حقیقت ضمنى نیز وجود دارد که على نظر فرمانداران و والیان را به آن جلب مىکند و آن اینکه: والى و فرماندار بهخاطر حکمرانى حق ندارد که چیزى، ولو به اندازه ناهار یا شام، از مردم بگیرد، زیرا این سود و بهرهبردارى، اگر از راه ولایت و بهخاطر حکومت بهدست آید، به دزدى و رشوهخوارى بیشتر شباهت دارد و بدون شک به کسى که اجازه داده نمىشود شام و ناهارى را بهعنوان رشوه بخورد، قهرآ اجازه داده نخواهد شد که شهرى را غارت کند و یا نتیجه کوشش وکار مردم را بچاپد و رشوه بگیرد!
البته درقبال این سختگیرى که امام در برابر فرمانداران خطاکار در پیش گرفته بود، پاداش و تقدیر نیز براى فرمانداران نیکوکار در نظر مىگرفت. به نامهاى که امام به «عمربن ابىسلمه» فرماندار خود در بحرین فرستاده و «نعمان بن عجلان» را بهجاى او بهکار گماشته و از او خواسته است که در جنگ بر ضد معاویه همراه وى باشد، توجه کنید : «من نعمان بن عجلان را براى اداره بحرین انتخاب کردم، البته نه براى آنکه تو را سرزنش کنم و یا تو را بر بیتالمال خائن بشمارم. بهجان خودم سوگند که تو به وظیفه خود بسیار نیکو عمل کردى و امانت را خوب نگهدارى نمودى. بدون ناراحتى بهسوى من بیا که تو متهم نبوده و سزاوار سرزنش نیستى، بلکه من مىخواهم بهسوى ستمکاران شام بروم و دوست دارم که تو در این برخورد با من باشى، زیرا تو از کسانى هستى که من مىخواهم در مبارزه برضد دشمن از توهمراهى بجویم. خداوند ما و تو را از آن گروهى قرار دهد که به راه راست بوده و درستکارند».
بدینترتیب، آن عده از فرماندارانى که به مردم خیانت نورزیده و رشوه نمىگیرند، علاوه بر آنکه به اندازه کافى حقوق دارند، تقدیر و تحسین نیز از
جانب امیرالمؤمنین براى آنها صادر مىگردد، ولى خیانتکاران نخست مورد عتاب واقع مىشوند، و سپس بشدت توبیخ مىگردند و آنگاه از کار برکنار مىشوند و اگر بزهکارى آنان زیاد باشد، پس از برکنارى به زندان مىروند! و مجازات مىشوند.
علاوه بر والیان و فرمانداران، گروه دیگرى بهنام غاصبان و احتکارگران و استثمارگران وجود دارند که همیشه مىخواهند از راه نامشروع بر مال و ثروت بىحساب خود بیفزایند. و عده دیگرى هستند که مال و ثروت را جمع کرده و به زمینخوارى و ثبت اراضى بهنام خود مىپردازند! و امام بدون کوچکترین اغماضى با این گروه مىجنگد. و با عیاشى و طمع و حرص و استثمارگرى آنان مبارزه مىکند و همیشه مىکوشد که بین آنان و اموالى که مىخواهند در یک جا جمع کرده و تمرکز دهند، جدایى بیفکند. امام على در هر چیزى که مىگفت و انجام مىداد و در هر قانون و حدى که وضع مىکرد، غصب را تحریم کرد. و بر آن بود که از احتکار، بهشدت جلوگیرى شود: «بدان که در بسیارى از آنان، خصلت احتکار و نگهدارى کالا براى گران فروشى و خودسرى در تعیین نرخ براى کالاها وجود دارد و این کارها بر ضرر همگان بوده و عیب و نقص بر فرمانداران است، از احتکار جلوگیرى کن» و سپس مىگوید: «و هرکسى را که پس از نهى وجلوگیرى تو، به احتکار بپردازد، به کیفر خود برسان و بدون زیادهروى، او را مجازات کن». و در مورد زمینخوارى و تیول اراضى، على نظریه خاصى دارد که ناشى از اندیشه نیک و شرف و بزرگوارى فرمانروایى خردمند است و سخن درباره آن، پیش از این گذشت. اما استثمار، با همه شکلها و رنگهایى که دارد، درواقع نوعى از احتکار و غصب است و امام کوچکترین گذشتى را در آن روا نمىدارد و او را در این مورد گفتارهایى است که در همهجاى نهجالبلاغه بهچشم مىخورد. و البته امام على از بیان آنها
چنین قصد دارد که اصولا علل و عواملى را که موجب تجمع اموال و تمرکز ثروت مىگردند، از بین ببرد-- چنانکه در غیر این فصل به آنها اشاره شد-- اموال و ثروتهایى که نزدیک بود بهطور انحصار در نزد گروه خاصى گرد آید و «دست بهدست ثروتمندان بگردد» و گروههاى دیگر جامعه از آن محروم شوند.
على نمىخواست که این ثروتاندوزى، که درنتیجه کار و کوشش صحیح بهوجود نمىآید، در جامعه صالح و سالم پیدا شود و سرانجام به ایجاد دو طبقه متضاد برسد: طبقه خوشگذرانهاى پرخور و عاطل و باطل که به حساب توده فقیر و محروم زندگى مىکنند و طبقه تنگدستهاى نیازمند و بدبخت که کار مىکنند و رنج مىکشند ولى امیدى به غذا و پوشاک کافى ندارند! و بدون شک این وضع موجب سقوط اخلاقى فرد و توده مىگردد و درسایه همین سیستم طبقاتى، بینوایان قربانى ثروتمندان مىگردند و زحمتکشان فداى تبهکاران بىعرضه مىشوند و اخلاق و خصلتهاى انسانى هم قربانى هردو طبقه مىگردد و آنگاه جامعه هم راه سقوط و انحطاطرا مىپیماید! امام در توصیف و بیان گوشهاى از وضع مردم دوران خود چنین مىفرماید: «چه بسا رنجبرى که از میان رفته و چهبسا زحمتکشى که زیان برده است و شما در روزگارى واقع شدهاید که خیر و نیکویى به آن پشت کرده و شر و بدى به آن رو آورده و اهریمن در نابودى و تباهساختن مردم طمع افزوده است. به مردم هرجا که خواهى نظرى کن!، آیا جز فقیر و بینوایى که از بىچیزى رنج مىبرد، یا توانگرى که بر نعمت خداوند کفران مىکند، و یا بخیلى که حق خداوند را نداده و در افزایش مال خود مىکوشد، کس دیگرى خواهى دید؟ این نیکوکاران و نیکان و آزادگان و شایستگان شما کجا رفتند؟ و کجا هستند پرهیزکاران در داد و ستد و پاکیزگان در رفتار و کردار؟»
آرى، على با فکر صائب و فطرت سالم و اخلاق بزرگ خود دریافته بود که هر نظامى که هدف آن رفع نیازمندى از توده مردم و همه افراد نباشد، کوچکترین ارزشى ندارد. و هر قانونى که تفاوت و اختلاف طبقاتى غلط را از بین مردم جامعه برندارد، پوچ و کشنده است. و آن سنتهاى اجتماعى که جامعههایى بهوجود مىآورند که در آنها گروهها و طبقههایى از مردم شکار و قربانى آن طبقه کوچک مىگردند که خود را «اشراف و بزرگان» نامیدهاند و با کمال وقاحت و بىشرمى و تبهکارى به غارت حقوق و ثروت و ارزاق ملت مىپردازند، آنها، سنتهاى وقیح و تبهکارانهاى بیش نیستند و : «فجور و تبهکارى -- چنانکه على مىگوید-- پناهگاه و دژ پستى است که مردمان خود را حفظ نمىکند و آن کس را که به آن پناه ببرد، ایمن نمىسازد».و چون فجور و تبهکارى نگهدار مردمان خود و نگهبان پناهندگان بر آن نیست، جامعه در اینصورت از هم پاشیده خواهد شد. هم طبقهاى که حقوق آن غصب و پایمال شده و هم طبقهاى که غاصب و غارتگر است، هردو بهطور یکسان در رنج و عذاب بوده و بهطور مساوى از هم خواهند پاشید!
اصولا عمل مثبت براى رفع نیازمندى از ملت، برپایه دو اصل استوار است :
اول : تعلق و اختصاص همه منابع ثروت به همه مردم و اینکه به مقدار استحقاق و نیازمندى بین افراد تقسیم و توزیع گردد، البته پس از آنکه به همه افراد امکان کار و کوشش داده شود. و هیچکس حق ندارد آنچه را که بنا به منافع خود بدون درنظرداشتن مصالح همگان، آن را اجرا کند و هر مقدارى که خود مىخواهد از املاک و اموال مردم را تحت تصرف خود قرار دهد. و سپس به مصلحت خود این فرد نیست که با توده مردم تعاون و همکارى نداشته باشد، زیرا او به جامعه و جامعه به او مىبخشد و سود مىدهد و آنچه را که جامعه به او مىبخشد، البته بیشتر است! على مىفرماید: «هرکس که از خویشان خود
دست بکشد-- آنها را کمک و یارى نکند-- از آنان یک دست گرفته شده ولى از او دستهاى بسیار گرفته خواهد شد».
بدون تردید این وظیفه دولت است که براى اجراى این سیاست به دقیقترین شکلى که امکان دارد، سرپرست عادلى باشد. ملت جسم و پیکر واحدى است و دولت باید همه اعضاى آن را، آنطور که لازم است، نگهدارى کند و سهلانگارى و سستى و کوتاهى و جدایى رواندارد. و دولت به همین علت، سهمى از سودها و درآمدها را-- با درنظرداشتن میزان احتیاج مردم به نسبت مصلحت همگان -- مىستاند و اگر براى نگهبانى امنیت، صلاح جامعه، شرافت و عزت مردم و وسائل زندگى و معاش آنان لازم و ضرورى باشد که از سودها و درآمدها و اراضى و املاک، سهمهاى بیشتر و بزرگترى بگیرد، بدون شک وتردید، باید بگیرد.(1)
دوم : توجه در عمران و آبادى زمین است، زیرا زمین مایه و پایه معاش و پیشرفت اقتصادى است، و از اینجاست که فرمانداران و کارمندان باید در آبادانى زمین، بیش از آنچه در جمعآورى مالیات و حق دولت مىکوشند، توجه کنند، زیرا خود مالیات بدون آبادانى و گشایش در کار مردم، قابل وصول نیست و فقط حاکمى از زمین غیر آباد و مردم فقیر مالیات مىگیرد که عقل خود را از دست داده باشد و بخواهد که مملکت را به ویرانى بکشد و مردم را نابود سازد و کار
1) . ما قبلا بهطور اجمال اشاره کردیم که حکومت صالح اسلامى براى اداره اجتماع اسلامى وحفظ میهن و سرزمین مسلمانان، اختیارات تامه دارد و در صورت لزوم از این اختیارات استفاده مىکند. تا آنجا که اگر براى اداره میهن اسلامى و جامعه مسلمانان ضرورىتشخیص بدهد، مىتواند با جعل مالیاتها و ملىکردن صنایع و کارخانهها و غیره در حفظو نگهدارى آن بکوشد.نگارنده این مسئله را نزد یکى از مراجع بزرگ عصر حاضر مطرح ساخت و معظم له فرمودند: حاکم صالح اسلامى تا آنجا اختیارات دارد که اگر ضرورى تشخیص دهدمىتواند لباس ما را هم از ما بگیرد.و تنها چنین سیستم اقتصادى و اجتماعى است که مىتواند با هر زمان و مکانى قابلانطباق باشد و همگام با تحولات شگرف دنیا، پیش برود. م
حکومت خود را سست و بىپایه بگرداند... و البته زمین هم خودبهخود آباد نمىشود و با نادانى حاکم یا نفهمى فرماندارى اصلاح نمىگردد و همچنین با سر به آسمانکشیدن کاخها و آپارتمان هایى که در آنها خوشگذران هایى به عیش و نوش مىپردازند و یا توانگران خودکامه بهسر مىبرند، آباد نمىشود، بلکه با کوشش پیگیر کارگران و بهرهمندى همه افراد توده از مواهب آن، آباد و اصلاح مىگردد.
اگر ملت از وضع اقتصادى و از هیئت حاکمه خود راضى نباشد، على بهشدت منع مىکند که بهزور از آنان «خراج» گرفته شود. زیرا اصول جامعه و قوانین انسانى و مقیاسهاى اخلاقى، همگى بهطور قطع مىخواهند که پرداخت مالیات از وضع نیکو و حالت گشایش باشد نه در وضع سختى و تنگدستى. و فرمانداران، قبل از آنکه از مردم مالیات بگیرند، باید در بهترشدن وضع مردم بکوشند. على به مأموران مالیات مىگوید: «هرگز بهخاطر مالیات، لباس تابستانى و زمستانى مردم را نفروشید و رزقى را که مىخورند از آنها نگیرید، و چهارپایى را که با آن به کار مشغولند، از دستشان خارج نسازید و هرگز بهخاطر یک درهم، به احدى از آنان تازیانه مزنید و ایستاده نگه ندارید و از اثاث زندگى آنان چیزى را نفروشید، زیرا روش ما آن است که با گذشت و اغماض مالیات را از مردم بگیریم». و باز مىفرماید : «در مسئله خراج باید چنان برسى که موجب اصلاح مردم گردد، زیرا مصلحت همگان در آن است و اگر کار مردم به صلاح نباشد، کار دیگران نیز اصلاح نپذیرد»!
این نظریه درباره وضع زمین و چگونگى آبادى یا ویرانى آن، و وابستگى مصلحت دولت به مصلحت کارگر و کشاورز، که از دوران صاحب آن قرنهاى طولانى گذشته است، از نظر صحت و دقت،آنچنان است که امروز علوم اقتصادى و اجتماعى کاملا آن را تأیید و تصدیق مىکنند.
ولى باید دید که چگونه به مردم امکان داده مىشود که در آبادانى زمین بکوشند و از مواهب آن استفاده کنند و منابع آن را بیرون بکشند و از این راه افراد و جماعات در امان باشند و آسایش یابند؟ على در این زمینه یک قاعده و قانون کلى را وضع مىکند که علوم اجتماعى جدید نیز آن را تثبیت و تأیید مىکند.
بعضى از متفکران پیشین و نخستین چنین مىپنداشتند که راه آبادى زمین بهکارگرفتن بردگان و اسیران و بیچارگان، با زور و اجبار، است و اگر رحم و شفقتى دربین بود، اندک مزدى به آنان داده مىشد، ولى پاداش و بهره کافى، از نظر این متفکران، از آن طبقهاى بود که بهصورت ظاهر و بدون کوچکترین کوششى، زمین را مالک شده و استثمار مىکرد. این همان طبقه صاحبمقام و جلال و اشراف و همان نجباء و ثروتمندان و آریستوکراتهاى بیکار و کثیف و بقیه عیاشان و خوشگذرانها بودند!
و چه بسیار بود که ارزش انسان و ارزش کار از نظر این مکتبها، از بین رفته بود و چه بسیار استفادهها که طبقه حاکمه و یارانشان از بدبختى مردم و محرومیت زحمتکشان، در تاریخ قدیم و جدید نمودند و بدبختانه این اقدام را قوانین بردهدارى -- یا قوانین کشتار دستهجمعى -- تجویز مىکرد، و از آثار و نتایج این طرز تفکر اجتماعى ابتدایى، آن بود که طبقه حاکمه و کاهنان براى مکیدن خون تودهها، یکبار بهنام میهن و یکبار دیگر بهنام خداوندى که آن را پرستش مىکردند، با همدیگر تشریکمساعى داشتند!
ما گوشهاى از این واقعیت را با استفاده از نوشتههاى مورخ دانشمند انگلیسى «ولز» براى شما ترسیم مىکنیم: «کاهنان به مردم تلقین مىکردند زمینى را که کشت مىکنند و در آن به کوشش مىپردازند، متعلق به آنان نیست، بلکه از آن خدایان و بتهایى است که در معابد قرار دارند و این خدایان، آنها را به
فرمانروایان و طبقه حاکمه بخشیدهاند و فرمانروایان هم به هرکسى از نوکران و کارمندانشان که بخواهند، مىبخشند!»
«مرد عادى -- رعیت!-- کمکم دریافت زمینى که در آن به زراعت مىپردازد، متعلق به او نیست، چون مالک آن بهاصطلاح «خداوند»ى است که در بتخانهها قرار دارد، و او باید قسمتى از محصول خود را به او بپردازد. و یا آنکه خدا! آن را به حاکم بخشیده و حاکم حق دارد هرگونه مالیاتى را که بخواهد بر آن وضع کند، و یا آنکه حاکم آن را به کارمند و چاکرى! اهداء فرماید و او همواره سرور مردم عادى خواهد بود! و گاهى از اوقات، خداى موهوم، یا حاکم یا سرور را ضرورتى پیش مىآمد و بر مردم عادى -- رعیت بینوا-- لازم بود که در این هنگام زمین و کار خود را ترک گوید و براى ارباب خود بهکار بپردازد. وهیچوقت مسئله زمینى که در آن به کشت مىپرداخت، بر او روشن نشده بود و بر ذهن او نگذشته بود که مالکیت وى بر آن، تا چه حدودى است. و بدینترتیب مردم عادى، نه در کار آزاد بودند و نه بهرهاى از زندگى و زمین داشتند.»(1)
تاریخ عرب پس از على، شواهد بسیار از غصب مال مردم از سوىطبقه حاکم دارد که چگونه این طبقه به افسانه «حق الهى» پناه برده بودند و مىگفتند که این حق آنان است، به هرکسى که بخواهند مىبخشند و آنکس را که بخواهند، محروم مىسازند و هیچ احدى را حق اعتراض بر کار آنان نیست! زیرا زمین، متعلق به خداست و چون حکام و فرمانروایان نمایندگان خدا در روى زمین هستند، پس زمین ملک آنان بوده و متعلق به آنان است!
اما علىبن ابیطالب. مسائل در اندیشه او بهشکل درخشان و جالبى روشن و آشکار است. او خوب مىداند که زمین ملک کسى است که بر آن کار مىکند و
1) . از کتاب من هنا نبدء، تألیف شیخ خالد محمدخالد، ص 26، چاپ قاهره.
آن را جز نیازمندى و تنگدستى مردمانش، ویران نمىسازد و آن را جز افرادى که از آن بهرهمند مىشوند، آباد نمىکنند. و این گروه، آنگاه که نتیجه زحمت و رنجشان به گلوى حکام و شکم عیاشان و کیسه فرمانداران و جیب احتکارگران سرازیر شود، سست گشته و بهکار نمىپردازند و حال خودشان نیز تباه مىگردد و دیگران هم نمىتوانند از آن استفاده کنند، ولى اگر بدانند که نتیجه کوشش و کار آنان به فرزندانشان و سپس به بیتالمال عمومى خواهد رفت، که هدفى جز تأمین مصالح همگانى ندارد، در اینصورت به کار و کوشش رغبت پیدا کرده و در آن ثابتقدم خواهند شد که هم حال خودشان رو به بهبود نهد و هم مال دولت افزون شود و وضع آن بهتر گردد.
در نظر على، رضایت و خوشنودى ملت در این زمینه، یگانه مقیاس براى بهبود جامعه و وضع حاکم است. زورگویى و ستم ناشى از عدم تدبیر حاکم است. على مىفرماید: «بهترین چشمروشنى فرمانداران، برقرارى عدالت در کشور و آشکارشدن دوستى ملتاست. و بدون شک دوستى و مهر آنان، وقتى ظاهر شود که کینهاى در دل نداشته باشند و نیکخواهى آنان آنگاه روشن گردد که دولتشان را بارى سنگین بر دوش خود نبینند.»
براى تقدیس هرگونه کار و عملى و بهخاطر وضع حدودى محکم درقبال بطالت و تنپرورى و مانعشدن از کار، على مقرر داشت که اساس برترى بعضى از مردم بر بعضى دیگر، فقط کار باشد، نه حسب و نسب موروثى و نه آقایى ساختگى. چنانکه گفت پاداش هرکسى در قبال کارى است که انجام مىدهد و در این باره چنان سخت گرفت که معروف شد على یاور هرکسى است که کار مىکند و دشمن آن کسى است که به گدایى مىپردازد و کارى را که بر او و بر توده مردم مفید باشد، انجام نمىدهد. داستان او با برادرش عقیلبن ابیطالب که آمده بود و بدون کوشش و کار سهم بیشترى از بیتالمال مىخواست و امام او
را جواب رد داد! معروف است. از نظر على دورترین اعمال به عدالت، ندادن مزد کارگر و بخشیدن ثمره کار او به استثمارگر و در نتیجه تضییع حق اوست.
در زمان او، چه بسا کارگر و «رنجبرى که ضایع شده و زحمتکشى که زیان برده» بود، وجود داشت، ولى او این وضع را نمىپذیرفت.
به این سخن جاودان گوش کنید که تا انسان و جامعه بشرى وجود دارد در سرلوحه قوانین اجتماعى و انسانى برقرار و جاودانه خواهد ماند :
«... سپس مقدار رنج و کار هریک از آنان را براى خودش منظور بدار و کار و رنج کسى را به حساب دیگرى مگذار و هرگز مانع از آن مباش که او کار خود را به انجام برساند. و نباید بزرگى کسى، تو را برآندارد که رنج و کار کوچک او را بزرگ بشمارى و یا فرودستى و پستى کسى موجب شود که تو کار بزرگ او را کوچک بشمارى»!
پس، آبادى زمین و پاداش عادلانه براى کار، دو اساس منطقى سالمى هستند که على مىخواست جامعه سالم را برپایه آن دو استوار سازد. یکبار مردم یکى از ایالات، به نزد وى آمده و گفتند: در سرزمین آنها نهرى بوده که گذشت روزگار مجراى آن را خراب کرده و اگر از نو حفر گردد، براى آنها سود بسیارى خواهد داشت و سپس از وى خواستند که به عامل خود در آن سرزمین دستور دهد که مردم آنجا را براى حفر نهر از بینرفته مجبور سازد. على موضوع حفر مجدد نهر را پسندید، ولى آنچه را که درباره مجبورساختن مردم پیشنهاد کردند، قبول نکرد و به عامل خود که نامش «قرظة بن کعب» بود چنین نوشت :
«اما بعد: گروهى از مردم آن سامان به نزد من آمده و گفتند که در آنجا نهرى بوده که خراب شده و از بین رفته است و آنان اگر آن را مجددآ حفر نموده و از نو احیاء کنند، سرزمینشان آباد گردد و براى پرداختن مالیات هم قدرت یابند تا بر بیتالمال افزوده شود و از من خواستند که بر تو بنویسم که آنان را به کار وادار کنى و مردم را براى حفر نهر و کمک به آن، گرد آورى... و به نظر من کسى را
نباید به کارى که نمىخواهد، مجبور ساخت، آنان را به نزد خود بخوان، اگر موضوع نهر آنچنان باشد که تعریف کردهاند، هرکس که بخواهد کار کند، او را بهکار دار و نهر باید از آن کسانى باشد که کار کردهاند نه کسانى که در آن شرکت ننمودهاند. و البته من دوست دارم که آنان آباد کنند و نیرو یابند نه آنکه ضعیف گردند. والسلام».مجبورساختن افراد براى انجام یک کار، ولو آنکه خود مردم به آن راضى باشند، از نظر على صحیح نیست، بلکه قاعده و قانون، همان کار آزادانه است. على مىگوید: «شما مأمور به انجام کار هستید». و در نهر هم فقط کسانى نصیب و سهم دارند که در آن کار کردهاند، و البته آنهایى که آن کار را دوست ندارند نباید به آن مجبور شوند. کار آزادانه و با میل، نه کار اجبارى، مسئلهاى است که علىبن ابیطالب در هر موقعیتى از آن دفاع مىکند. یکجا با اشاره و در جاى دیگر بهطور صریح و آشکار از آن هوادارى مىنماید، و این سخن صریح، در زمینه کار، از دستورهاى اوست: «البته شما با میل و اختیار، باید کار کنید»!
و با این نظریه عمیق نسبت به وضع کار و کارگر، على توانست که در بیش از هزارسال پیش، بر متفکران امروز غرب سبقت یابد. على این نظریه خود را چنان برپایه عدل و داد بنا نهاده که استوارتر و خردمندتر از آن متصور نیست. او مردم را به انجام کارى -- ولو آنکه سودمند باشد-- مجبور نمىسازد، زیرا «اجبار» از ارزش انسانیت مىکاهد و توهین به «آزادى»هاى خصوصى و به خود «کار» است که شرایط آن با اجبار و اکراه، کامل نمىشود. ولى او از یک نظر دیگر آنان را بهسوى کار سوق مىدهد و منافع این کار را فقط بهره کسانى قرار مىدهد که در آن کار شرکت داشتهاند: «نهر از آن کسانى است که در آن بهکار پرداختهاند، نه آنکسانى که در آن کار شرکت نکردهاند».
و بدینترتیب باید پرسید: آیا این نظریه یکى از پایههاى اصولى و بنیادین نظریههاى ارزشمند قرن بیستم نیست؟ و بنابراین، همه حق دارند که کار کنند، و
در اینجا کوچک و بزرگى نیست مگر با توجه به کارى که انجام مىدهند و هرکسى هم مزد و پاداش کار خود را خواهددید و براى تنپروران بیکار و آنهایى که فقط اشرافزاده هستند! کوچکترین سهمى از نتیجه رنج و کوشش زحمتکشان نخواهد بود، و خداوند اگر کسى را دوست بدارد، چنانکه على مىگوید: «پیشهور امین را دوست مىدارد».
اگر کار سودمند موجب مالکیت مىشود، این مالکیت طبعآ از حق قانونى افراد است، ولى باید توجه داشت که این مالکیت تا آن اندازه حق آنان بهشمار مىرود که با مصلحت همگان و جامعه سازگار باشد، ولى اگر مصلحت توده مردم اقتضا کند که براى این مالکیت حدودى برقرار شود، بدون شک و تردید باید چنین شود. زیرا هرگونه مالکیتى باید در خدمت مردم و جامعه باشد و مفهوم آن، این است که درقبال سود شخصى به جامعه و مردم نیز سود برساند، و اگر حدود مالکیت اینچنین ارزیابى گردد، بدون شک بر تمرکز و تورم ثروت و ایجاد تضاد طبقات اقتصادى در جامعه، پایان داده خواهد شد.
و اگر در جامعه گروهى باشند که بهخاطر ناتوانى یا عامل دیگرى -- مانند کودکان یتیم یا افراد کهنسال -- نمىتوانند کار کنند، آیا على مانند جوامع غربى امروز-- بهعنوان نمونه -- حق زندگى شرافتمندانه و سعادتمندانه او را نادیده مىگیرد، یا آنکه با چشم یک انسان عادل، بر او مىنگرد که متکى بر آن مقیاسهاى انسانى است که جوامع دادگر و استوار و سالم را بهوجود مىآورند؟
جامعه حقوقى بر فرد دارد و فرد نیز متقابلا حقوقى بر جامعه دارد. و ملت بهمثابه پیکر واحد بههمپیوسته و متعاونى بهشمار مىرود وهر فردى در قبال کارى که انجام مىدهد باید مزد و پاداش بگیرد، و«خداوند معیشت مردم را بین آنان تقسیم نموده است» و هیچکس حق ندارد که معاش دیگرى را به خود اختصاص دهد. اما کسانى که از هرگونه کارى عاجزند-- مانند کودک و پیر و...
جامعه باید براى رفع نیازمندىهاى آنان اقدام کند و همانگونه که بر دیگران عدالت روا مىدارد، بر آنان نیز روا بدارد. و این حق فرد برعهده جامعه است، نه منت و عطف نظرى از جانب آن! و یک وظیفه حتمى است نه تفضل و احسانى بر آن! و البته مسئولیت بر پاداشتن این حق، برعهده دولت و نمایندگان آن است. امام على مىفرماید: «این گروه از مردم، بیشتر از دیگران نیازمند عدالت هستند و باید بر کودکان یتیم و سالخوردگانى که قادر به انجام کارى نیستند، رسیدگى کرد». و اگر على بر این اصل اجتماعى خود نام «بیمه اجتماعى» را ننهاده است، آیا ما نمىبینیم که او در درک این ضرورت اجتماعى، بر هزاران متفکر غربى سبقت یافته است؟
و آیا ما نمىبینیم که او اقدام به این کار را یکى از وظایف دولت قرار داده و به احسان و تفضل نیکوکاران یا باران رحمت! غیرتمندان واگذار ننموده که دامى از دامهاى ریاکاران و منافقان گردد؟!
زیرا که على فقر را مرگ بزرگ و فقیر را در شهر خود غریب مىداند و نمىخواهد که فقر و گرسنگى را به قیمت منت و احسان و لطف دروغین حاکم، یا به قیمت ذلت و خوارى و خضوع محکوم، از بین ببرد و به همین جهت، و براى بزرگداشت شرف انسانى، این حقیقت را بیان مىکند: «گرسنگى از زبونى خضوع بهتر است» و بر انسان است که حق خود را دریابد در حالى که نفس او در آرامش و سلامتى است، زیرا که «بدترین فقرها، فقر شخصیت است»!* * *
از جمله مواردى که در رفع نیازمندى مردم اهمیت فراوان دارد، همین نکته ساده است که على خود به آن مىپردازد، در صورتىکه فرمانداران اشراف دوران عثمان! اهمیتى براى آن قائل نبودند و بسیارى از حکومتهاى جهان غربى امروز نیز به آن به دو جهت توجهى نمىکنند: از جهتى براى آنکه این
موضوع کوچک و بىارزش است! و از جهت دیگر براى آنکه آنان به اصطلاح به سیاستهاى عالىتر وکارهاى بزرگترى اشتغال دارند!
اما همین نکته «ساده» در نظر على آنقدرها هم ساده نبود! زیرا على خود واقعآ بزرگ بود و عظمت و سادگى هم همیشه با همدیگر پیوند دارند. و مراد من از آن موضوع ساده، توجه به وضع بازارهایى است که کالاها و ارزاق در آن به فروش مىرسند و اهمیتدادن به پول عمومى است که سوداگران بر آن تسلط مىیابند و با ترازو و پیمانه و قیمتگذارى! آن را غارت مىکنند. و امروز ما هنگامى که مىبینیم گرانى قیمت نمک -- که از نظر بسیارى از حکومتهاى شرقى چیز بىارزشى است -- یکى از علل اساسى در تسریع شعلهورشدن آتش انقلاب فرانسه بود، ارزش نظریات آنان را درباره موارد «ساده» و غیرساده زندگى درک مىکنیم، چنانکه ارزش بهاصطلاح «سیاست عالیه مملکتى» دروغین آنان را نیز مىفهمیم!
على صاحب «سیاستهاى عالىتر»! نبود بلکه او صاحب عدالت در حکومت و امانت در کار بود. و از همینجا بود که او هر روز صبح زود از منزل بیرون مىرفت و خود در بازارهاى کوفه مىگشت و به وضع مردم هر بازارى رسیدگى مىکرد و از چگونگى وضع خریدارانو فروشندگان، تحقیق مىنمود و بازرگانان خطاکار را با زور وادار مىکرد که انسان باشند نه قصابهاى بىرحم! و همیشه در بالاى سر آنها مىایستاد و آنان را، اگر احتکار کنند یا دزدى نمایند و یا سر سوزنى از حقوق مردم را پایمال سازند، به مجازات سنگینى تهدید مىکرد، و آنگاه آنان را چنین مورد خطاب قرار مىداد :
«اى گروه بازرگانان! از خدا بترسید، به خریداران نزدیک شوید، خود را به صفات بردبارى و شکیبایى بیارایید و از سوگندخوردن دورى بجویید و از دروغ بپرهیزید و از ستم برکنار باشید و ستمدیدگان را یارى کنید و پیمانه و ترازو را
اصلاح نمایید. در کار مردم تقلب نکنید و در روى زمین فساد برپا ننمایید و تبهکارانه زندگى نکنید»!
وجدان و اندیشه امام على چنین پذیرفته بود که مردم در مسئله معاش با هم برابرند، و براین باور داشت که این حقیقت، یک ضرورت اجتماعى بوده و روشى نیکو در سوقدادن مردم در راه آزادى است و عاملى نیرومند براى بنیاد استوار یک جامعه سالم است. و از اینجا بود که او مسئله مساوات در حقوق را بهشکل یک قانون درآورد و آنگاه در پرتو همین قانون، چنین مقرر داشت که مردم نیازمند، در اموال عمومى از آنهایى که در اسلام سابقه دارند، باید جلوتر باشند و بر دریافت آن سزاوارترند. او مىگوید که خود «نیازمندى» واقعى در این موضوع، همانند «کوشش وکار سودمند» است و مجوز بهدستآوردن مال از بیتالمال وتملک زمین است!
دستورها و وصیتهاى امام پىدرپى بر کارگزاران و فرمانداران وى در سراسر کشور صادر مىگردید و در همه آنها اوامر مؤکدى بود براى رفع ستم و عدم دریافت مالیات از مردم نیازمند... بلکه از نظرعلى باید آنها را یارى کرد تا از خیرات و منافع زمین بهرهمند شوند. و در قبال این، دستور مىداد که مالیاتها را از ثروتمندان و توانگران بستانند تا بیتالمال عمومى افزون شود و اجراى مساوات بین توده مردم، امکانپذیرتر و عملىتر گردد.
امروز، در عصر اعلامیه حقوق بشر! در نظر ما بسیار کوچک مىآید که ببینیم حکومتهاى سعادتمند مشرق زمین!-- که در خوشبختى یگانه هستند!-- با وضع مالیاتهاى گوناگون، بار سنگین خود را بر دوش توده نیازمند مىگذارند و از قوت ضرورى آنان، و از خون و شیره جان آنان، با تهدید و ستم مىدزدند و زندگى محقرشان را حراج مىکنند و همه کارهاى دیگرى را که مربوط به دورانهاى فرعونى و قلدرى و خاقانى است! انجام مىدهند. در صورتى که ما مىدانیم این حکومتها، چیزى از حقیقت این تودهاى را که مىخواهند آن را
بچاپند و غارت کنند، نمىشناسند و حقوق انسانى آن را به رسمیت نشناختهاند و در رفع نیازمندى آن نکوشیدهاند که در قبال این کوششهاى قابل تقدیر! بتوانند مالیاتى دریافت کنند.
و در نظر ما، چقدر علىبن ابیطالب بزرگ است، در آن هنگام که به همه فرمانداران خود-- که همیشه بر کار آنان نظارت داشت -- چنین مىگوید: «بهخاطر مالیات، لباس تابستانى و زمستانى مردم و رزقى را که مىخورند نفروشید و چهارپایى را که با آن بهکار مشغولند از دستشان نگیرید و بر احدى بهخاطر یک درهم تازیانه مزنید و بر روى دوپایش نگهندارید. و هیچ چیز از اثاث زندگى آنان را بهفروش نرسانید، زیرا برنامه ما آن است که با گذشت و اغماض از مردم مالیات بگیریم»! و «سعى تو در آبادانى زمین، بیشتر از فکر جمعآورى مالیات باشد»!* * *
على حقیقت بزرگى را که عامل اصلى پیدایش اختلاف طبقاتى و تکوین جامعه طبقاتى است، بهخوبى درک کرد و آن را، در آن دوران دور، در قالب این کلمات کوتاه و مختصر ریخت و بیان داشت -- البته پس از آنکه آن را در بسیارى از عهدنامهها و وصیتهاى خود به تفصیل و توضیح کافى، بیان داشته بود-- آنجا که گفت: «هیچ فقیرى گرسنه نمانده مگر در سایه آنکه ثروتمندى از حق او بهرهمند گشته است»!
این حقیقت بزرگى است که امروز رژیمهاى عدالتپیشه، اساس روابط و پیوندهاى مادى بین مردم را برپایه آن استوار مىسازند و علىبن ابیطالب در بیش از ده قرن پیش، آن را بهخوبى دریافت و تا آنجا که امکانات به او اجازه مىداد اصول و قواعد آن را تشریح کرد و استوار ساخت.
دوست من ج. ح. که یکى از نویسندگان لبنانى است، نقل مىکرد : در یکى از کشورهاى اروپایى که در رهایى انسان از فقر و نیازمندى و بدبختىهاى ناشى از
آن، مىکوشد، روزى به وزیر فرهنگ آن کشور گفتم: ما عربها بیش از هزارسال پیش، حقیقت و ماهیت جامعه طبقاتى را که شما امروز در راه فهمیدن چگونگى آن کار مىکنید، فهمیدهایم! وزیر اروپایى به من گفت: چطور آن را فهمیدهاید؟ گفتم بیش از دهقرن پیش علىبن ابیطالب گفت: «من هیچ نعمت فراوانى را ندیدم مگر آنکه در کنار آن حقى ضایع و پایمال شده است»! وزیر اروپایى به من گفت: پس ما بر شما برترى و فضیلت داریم! گفتم : چرا؟ و چگونه؟ گفت: براى آنکه مردى از شما این حقیقت را در ده قرن پیش کشف کرده، ولى شما هنوز در یک وضع اجتماعى آمیختهبه ظلم هستید، در صورتىکه ما آن را پیش از شما به مرحله عمل در آوردهایم، پس درواقع شما در این موضوع بیش از ده قرن، از ما عقبماندهتر هستید! در حالى که دهقرن پیش آن را کشف کردهاید!...
و پیش از آنکه این فصل را پایان دهم، ناگزیرم که تمام مطالب گذشته را بهطور اجمال و خلاصه در اینجا بیان کنم و آنگاه خواننده را دعوت نمایم که بین جدیدترین نظریات صحیح اجتماعى و اصول نظریه اجتماعى امام على، مقایسهاى بهعمل آورد.
ما مىتوانیم فلسفه اجتماع از نظر على را در نُه عبارت تلخیص و بیان کنیم که طرز تفکر امام على درباره وضع جامعه از نظر ثروت و فقر، و از جهت اختلافات طبقاتى، بر آنها استوار است و قانون ودستور او هم -- در راه رفع نیازمندى از همگان و اجراى مساوات در حقوق و وظائف در بین توده مردم -- با پایه آن قرار دارد. این عبارات نهگانه چنین است :
از احتکار جلوگیرى کن.
هیچ فقیرى گرسنه نمانده مگر به آن سبب که ثروتمندى از حق او بهرهمند گشته است.
هیچ نعمت فراوانى را ندیدم مگر آنکه در کنار آن حقى پایمال شده است.
باید سعى تو در آبادانى زمین، بیشتر از فکر جمع نمودن مالیات باشد.
من صحیح نمىدانم کسى را به کارى مجبور سازم که آن را دوست ندارد.6. دلهاى آنان در بهشت و بدنشان در حال «کار»کردن است.
نهر متعلق به کسى است که در آن کار کرده، نه کسى که از شرکت در حفر و تعمیر آن دورى جسته است.
کار و رنج هرکسى را در حساب او منظور بدار، و زحمت و کوشش او را به دیگرى نسبت مده!
از انحصارطلبى و استثمار آنچه که همه مردم در آن مساوى هستند، بپرهیز.
اگر شما در این عبارات بهدقت کامل تأمل کنید، خواهید دید که اینها اصولى عمیق و ریشهدار در بنیاد هر جامعه سالمى است که در آن حقوق انسان حفظ مىشود و آزادى انسانیت در جالبترین و وسیعترین شکل خود، رعایت مىگردد... اصولى که نظریات جدید سوسیالیسم نوین نیز بر آنها متکى است و کوچکترین اختلافى با آنها ندارد.(1)
1) . احمد بن بلا رئیسجمهورى سابق الجزایر، قبل از سقوط خود طى مصاحبهاى با یک روزنامهنگار «سویسى» گفت: «اسلام با سوسیالیسم تضادى ندارد.» وى افزود: «وقتى«خروشچف» مصدر کار بود من با او مذاکرات مفصلى درباره اسلام بهعمل آوردم و او و«روژه گارودى» مغز متفکر حزب کمونیست فرانسه، تأیید کردند که اسلام در الجزایرمىتواند بهعنوان یک نیروى محرک بهکار رود...(از: اطلاعات، مورخ 15 اردیبهشت 1344)چنین است واقعیتى که دیگران نیز کمکم آن را مىپذیرند!... ولى تردیدى نیست که سوسیالیسم اسلامى با سوسیالیسم ادعایى حضرات چپنماهاى قلابى معاصر از زمین تاآسمان فرق دارد و با مقایسه کوتاهى بین زندگى على و زندگى حضرات رهبران هوادارطبقه کارگر!! در اردوگاه شرق، ماهیت بنیادى این فرق کاملا روشن مىگردد و نیازى به تشریح و نمونه و مثال نیست... م
و البته خواننده باید بر این اندیشه و عقل کامل عربى درود بفرستد و آن را ارج نهد و بزرگ بدارد!
اگر پیوند برادرى انسانى، تنها برمبناى «انسانبودن» بهوجود آید، گناهى نخواهد بود!
چگونه این موجودات زنده در گردابى از قیودى گرفتار شوند که جماد طبیعت نیز بر آن سزاوار نیست؟ و چطور از اندازههاى وزن و مساحت براى انسانى که محدودیت نمىپذیرد، مىتوان حدودى برپا داشت؟ و چهسان براى زندگى پرتحرک و در حال تکامل مىتوان قیودى ساخت؟... اگر زندگى و انسان را به قید و بندهایى محکوم کنند و یا تحت فشار و اختناق قرار دهند، نه از زندگى اثرى بهجاى خواهد ماند و نه از انسان واقعى نشانى!...
علىبن ابیطالب روش پیشرو و تکامل جوى خود را در راهى وسیع و روشن دنبال کرده و براى انسان در کنار حقوق مربوط به معاش و زندگى، حقوق دیگرى را، بهعنوان مکمل، بیان مىکند. او براى وصول به حقوق دوردست انسانى، از هرگونه مرز و قیدى مىگذرد و در کنار عقیدهاى خالص متوقف نمىگردد و در تنگناى مرزهاى نژادى زیانبار نمىماند، زیرا على مىخواهد شرافت و عزت نوع بشر را، با همه نژادها و رنگها و همه اوضاع و بنیادهاى مادى و معنوى آن، تثبیت نموده و تحکیم بخشد.
علىبن ابیطالب نمىخواهد که درخصوص دین و مذهب، عقیده معینى را با زور بر مردم تحمیل نماید و میل ندارد در هر چیزى که پیوندى دور یا نزدیک با وجدان خالص و زندگى داخلى و خصوصى و گوناگون و رنگارنگ انسان دارد و
از درون انسان یا از روابط انسان با محیطى سرچشمه مىگیرد، دخالت کند!(1)او با اینکه جانشین پیامبر و نگهبان اسلام و امیر مسلمانان بود، از اینکه عقیده دینى مسلمانان را بر احدى از مردم تحمیل نماید، بهشدت بیزار بود و از آن جلوگیرى مىکرد. زیرا مردم، به هر صورتى که بخواهند به خدا ایمان بیاورند، آزادند و هرکس مختار است که هر طریقهاى را که در ایمان و عقیده مىپسندد، انتخاب کند ولى بهشرط آنکه آن عقیده و ایمان به ضرر جامعه تمام نشود. و «مردم همه از خاندان خداوندند.» و «دین همان خوشرفتارى است.»!
از نظر امام على، صفت انسانبودن کافى است که او را محترم،دوستداشتنى، درخور مهر و محبت، مصون از تعرض به حقوقش و دور از تعرض بدارد. او در نامه خود به فرماندارش در مصر مىگوید : «با مردم مانند حیوان درنده مباش که خوردن آنها را غنیمت بشمارى! زیرا مردم بر دو دستهاند: یا برادر دینى تو هستند و یا در آفرینش انسانى مانند تو. به همان اندازه که مىخواهى خداوند از بدىهاى تو بگذرد، با مردم خوبى کن و از بدىهاى آنان درگذر. هرگز براى کیفرنمودن کسى شادمانى مکن و از گذشت و مهربانى پشیمان مباش!»
بنابراین، هر انسانى داراى همان حقوقى است که تو دارا هستى ولو آنکه در بعضى از عقاید و یا در همه معتقدات، با تو اختلاف داشته باشد. مگر هدف خود
1) . مؤلف در این فصل تحت عنوان «لاتعصب و لااطلاق» سخن مىگوید و ما با درنظرداشتن موضوع متن آن، آن را به «آزادى عقیده» ترجمه کردیم، مىخواهد روشن سازد که در اسلام تعصب دینى به آن مفهومى که در میان مسیحیان و در قرون وسطى در اروپا شایع بود،وجود ندارد. و این البته مطلب صحیحى است، ولى با درنظرداشتن اصول کلى اسلام ورفتار خود امام على با کفار و مرتدان (و به استثناى ذمى و معاهد و اهل کتاب که با قبول شرایط جزیه در اسلام، آزاد خواهند بود)، مطلب را با این کلیتى که مؤلف مىگوید نمىتوان پذیرفت! و این مطلب از نظر اسلامى قابل بحث و بررسى است و بدون تردید دریک پاورقى نمىتوان حق مطلب را ادا کرد... م
دین، تحکیم پیوند برادرى تو با دیگران نیست؟ پس اگر این پیوند برادرى فقط با صفت انسانبودن بهوجود آید، این، کار گناهآلودى نخواهد بود!
و او در هرحال، از تو مىخواهد که نظر خود را در هیچیک از مسائل زندگى و زندگان، مدار و ملاک قضاوت و قیاس مطلق قرار ندهى. زیرا که محیط زندگى بسیار وسیع است و زندگان هم در همین دائره وسیع مىگردند، و بدینترتیب تو حق ندارى که تنها خود را حاکم و داور نخستین و آخرین بدانى و در کارهاى مردم که به تو آسیبى نمىرسانند، دخالت کنى! و تو چه مىدانى؟ شاید موضوعى را که تو بسیار بزرگ مىپندارى، در دایره جهان هستى بزرگ هم نباشد. و شاید مقام کسى را کوچک بشمارى، اگر او را بشناسى، مقامش از تو بالاتر باشد. امام در یک جمله صریح مىفرماید : «هیچیک از بندگان خدا را هرگز کوچک مشمار، زیرا ممکن است که او دوست و ولى خداوند باشد و تو نمىدانى». اگر تو این سخن حکیمانه را در افقى بلند و دورنماى واقعى آن بنگرى، موقف و وضع آشکار امام را در قبال آزادى عقیده خواهى یافت!
اگر برادر تو اشتباهى کرد یا مرتکب زشتى و بدى شد، باید او را راهنمایى کرده و با بخشش و جوانمردى از او درگذرى و هرگز هم از این کار خود پشیمان نباشى و آنگاه بر تو است که: «شر و بدى را با طرد آن از دل خود، از سینه دیگران بیرون کنى» و آدمیزاد، داراى هرگونه عقیدهاى که باشد باید «سرپرست خود باشد» و پیوندش با دیگران، پیوند کسى باشد که براى آنان همان را دوست بدارد که براى خود مىخواهد و هرچه را که براى خود نمىپسندد، براى آنها نیز روا ندارد: «براى دیگرى همان را بخواه که براى خود مىخواهى، و چیزى را که بهخود نمىپسندى، بر دیگرى مپسند، و همان رفتارى را با مردم درپیش بگیر که میل دارى مردم با تو آنچنان رفتار کنند». و یک فرد باایمان واقعى کسى است که: «هر آرمان نیکى را که ببیند، آن را دنبال کند» و خوبى و نیکى به مفهوم واقعى کلمه و به تمام معنى عدالت مطلق در بین همه مردم است،
بدون آنکه کوچکترین فرقى بین آنان گذاشته شود. علاوه بر این، کسى که در دنیا راه و روش محمد را دنبال کند، با آنکه از مسیح یا دیگر پیامبران متابعت کند، اختلافى ندارد. آنچه که در نظر على اهمیت دارد، نزدیکى به فضیلت است، و درباره وسایل و اجراى آن، البته مردم آزاد هستند. امام على مىگوید :
«بهراستى که روش رسول خدا صلىالله علیه و آله و سلم براى رهبرى تو کافى است، چه که از آلودگىهاى دنیا چشم پوشید و از شیر-- لذتهاى -- دنیا بازایستاد و از زیور و تجملات آن دورىجست. عیسىبن مریم علیهالسلام را بنگر که سنگ را زیر سر مىنهاد و جامه خشن مىپوشید و غذاى ساده مىخورد. گرسنگى همدمش و ماهتاب شبچراغش و سایههاى زمین سایبانش بود. میوه و گل و گیاهش هر چیزى بود که زمین براى چهارپایان ارزانى مىداشت! او نه همسرى داشت که او را به فتنه اندازد و نه فرزندى که غمگینش سازد و نه مال و ثروتى که به خود مشغولش دارد و نه آز و طمعى که زبونش بنماید. مرکب او دوپایش و خدمتگذار وى، دستهایش بود»! و در جاى دیگر مىفرماید: «آنان مردمانى بودند که پهنه زمین را فرش و خاک آن را بستر خویش قرار داده و از آب بهجاى گلاب استفاده کردند و آنگاه مانند مسیح دل از دنیا برکنده و زندگى را بهسادگى گذرانیدند».
آن حقیقتى را که محمد بیان فرمود: «پیامبران برادران همدیگرند، مادرانشان از هم جدا است و دینشان یکى است» على نیز دریافت، آنگاه که درباره محمد چنین گفت: «او بر آن روشى بود که پیامبران پیشین بودند» و در این دو گفتار، حقیقت انکارناپذیرى است بر اینکه تنها فضیلت است که مردم را دور هم جمع مىکند، چنانکه در اصل هم صفت انسانیت آنان را دور هم گرد آورده است.
پس از نظر امام على، آزادى عقیده، حقى از حقوق مردم است و همانطور که خود آزادى تجزیهناپذیر است، انسان هم نباید از یک جهت آزاد و از جهت
دیگر محدود باشد. یک مسلمان، بخواهد یا نخواهد، برادر یک مسیحى است،(1)زیرا که انسان، چه بخواهد و چه نخواهد، برادر انسان است! و اگر آزادى شرافتمندانه در نزد وى حق مقدسى نبود، هیچوقت پیروان راه و روش مسیح و پیروان طریق محمد را به یک نسبت ستایش نمىکرد! ما در گذشته داستان على را با آن مرد مسیحى که زره جنگى او را دزدیده بود-- و مدعى بود که آن را خریده است -- خواندیم و دیدیم که چگونه مانند دو انسان همطراز و مانند یک پدر نسبت به فرزند، با او رفتار کرد و چطور در برابر «شریح قاضى» هردو یکسان براى محاکمه ایستادند، و چگونه سرانجام این مرد مسیحى در جرگه کسانى قرار گرفت که با خون و جان از امام پشتیبانى مىکردند!
و چه بسیار در گوشه و کنار حجاز و عراق، اخبار و گفتههاى على طنینانداز است که از ژرفاى عدالت گوینده آن حکایت مىکنند، مثلا در آنهنگام که به گوش على مىرسید صاحب عقیده و دین دیگرى را بهزور مىخواهند از عقیده خود بازگردانند و یا بر او ستم کنند... و چه بسیار مردمى که شاهد بودند على روزى در مسجد مدینه، در حالى که عمامه سبز خود را بر سر نهاده بود، با کمال جدیت چنین مىگفت :«هرکس پیرو انجیل را بیازارد، مرا آزرده است» و تاریخ عرب، در آن هنگام که در زیباترین صفحات خود، این سخن را از بزرگمرد جاوید، علىبن ابیطالب، نقل و ثبت مىکند، چقدر
1) . متأسفانه جنگ مذهبى اخیر لبنان و قتلعام مسلمانان در تل زعتر، جسرالباشا، نبهه،کرنتینا و دیگر نقاط، از طرف فاشیستهاى مسیحى و بهدستور پدر روحانى عالیقدر!«اسقف شربل» آرزوهاى مؤلف محترم را که خود یک مسیحى لبنانى است برباد مىدهد،مگر آنکه در لبنان نسل جدیدى روى کار بیاید و به افکار نژادپرستانه رهبران کنونى مسیحیت لبنان پایان دهد...البته این کشتار مذهبى -- بر ضد مسلمانان و بهدست مسیحیان -- فقط در لبنان نیست بلکه در فیلیپین، حبشه، قبرس و دیگر نقاط روى زمین نیز رخ مىدهد و این امر نشاندهنده آن است که علیرغم ادعاهاى رهبران واتیکان در لزوم همزیستى مسالمتآمیز با مسلمانان،«جنگ صلیبى» همچنان بر ضد مسلمانان ادامه دارد... و فقط نام و شکل آن تغییر یافته است...م
افتخارآمیز است: «اگر بالشى بگذارند که بر آن بنشینم، در میان پیروان تورات با توراتشان و در میان پیروان انجیل برابر انجیلشان و در میان اهل قرآن، با قرآنشان، چنان حکم و داورى کنم، تا از اهل هر کتابى بانگ برآید که: على راست مىگوید!»
و اکنون گوش کنید به آنچه پیشواى مسلمانان، به «معقل بن قیس» امر مىکند: «معقل! تا آنجا که مىتوانى از خدا بترس و پرهیزکار باش. بر اهل قبله ستم مکن و بر اهل ذمه(1)ظلم روا مدار، و تکبر نورز و
خودخواه مباش که خداوند متکبران خودخواه را دوست نمىدارد!»
آیا مىبینید که على پرهیزکارى را چنین معرفى مىکند: انسان بر برادر انسان خود ظلم نکند و کوچکترین ستمى را بر او روا ندارد؟ و سپس آیا ملاحظه مىکنید که على مسلمان و غیرمسلمان را، بدون کوچکترین تمایز و برترى، در یک ردیف قرار مىدهد. و این تساوى و برابرى بین مسلمانان و غیرمسلمانان در همه نقاط تحت حکومت على وجود داشت.
على آنگاه که درباره خود مسلمانان صحبت مىکند، برطرف کردن بار ستم و ظلم از دوشهاى مردم را بهترین فضیلت اسلامى مىداند که سزاوار است مسلمانان با آن آراسته گردند و مىگوید: «اگر شما راهحق را بپیمایید... و در پرتو نور اسلام قرار گیرید، هیچ مسلمان و معاهدى ستم و ظلم نمىبیند».
او آنگاه که مسلمانان را بهخاطر کوتاهىکردن در یارى حق و قصور در برطرفساختن ظلم از شهر «انبار»(2)، توبیخ و سرزنش مىکند، مىگوید که چرا جلو تجاوز نماینده معاویه، «سفیان بن عوف اسدى» را نگرفتند؟ و او بر برادران و خواهرانشان، اعم از مسلمان و معاهد، که در آن شهر بودند، ظلم و
تعدى کرد، و مىگوید: «به من خبر رسید که یکى از سربازان دشمن، بر یک زن مسلمان و یک زن معاهد وارد شده و خلخال و زیور آنها را بهزور از آنان گرفته است؟... اگر مرد مسلمانى پس از این واقعه از تأسف و اندوه بمیرد، جا دارد و او را نباید سرزنش کرد».
و او وقتى که «محمدبن ابوبکر» را به فرماندارى مصر انتخاب کرد، عهدنامهاى براى او فرستاد که در آن مىگوید: «من به تو سفارش مىکنم که با اهل ذمه با عدالت رفتار کنى و داد مظلوم را بستانى و بر ستمگر سخت بگیرى و از خطاى مردم درگذرى و تا آنجا که مىتوانى نیکى بکنى. البته دور و نزدیک باید در نزد تو، در حقوق یکسان باشند». على پس از آنکه نظر او را نسبت به اهل ذمه جلب کرد، دستور داد که به همه مردم توجه کند و با گذشت و اغماض با مردم رفتار کند، و این بهخاطر آن بود که در ذهن او، موضوع مساوات تحکیم یابد.
و در پیمان وى با مسیحیان «نجران» این عبارت را مىخوانیم: «نه ستم ببینند و نه حقى از حقوق آنان پایمال گردد».و على خونبهاى یک نصرانى را مانند دیه یک مسلمان قرار داد!
این موقف و روشى که على دارد، یک جوشش و درخشندگى طبیعى از شخصیت و از درون صاحب آن است که درباره آفریننده هستى مىگوید: «کسى او را از دیگرى بازندارد و صدایى او را از صداى دیگر مشغول نکند».
در نزد على، هر انسانى عزت و شرف دارد و براى هر صدایى شنوندهاى باید باشد. و به رغم تعصب مردم جاهل، ابراز این حقیقت از سوى على موجب شد که مسیحیان عرب در زمره علاقهمندترین و بهترین دوستان وى درآیند. «ابن ابىالحدید» در شرح نهجالبلاغه خود به این امر اشاره کرده و مىگوید: «من درباره مردى که اهل ذمه او را دوست بدارند، در حالىکه نبوت و اسلام را قبول ندارند، چه بگویم؟...»
على رفتار خود را با غیر مسلمانان برپایه این گفتارش استوار ساخته بود: «اموال و دارایى آنان مانند اموال ما و خونشان چون خون ماست»! و على مىخواست که این سنت و روش، پس از وى نیز برقرار باشد!
بدینترتیب تعصب دینى در منطق على ناپسند بوده و تقبیح مىشود. زیرا با سادهترین اصول آزادى که على در وسیعترین حدود به آن ایمان دارد و با بزرگترین پیمانهها آنها را مىسنجد، مغایرت دارد. و آنگاه که ما این روش را درباره کسانى که همعقیده او نیستند، مىبینیم و آن را با وضع و روش رجال به اصطلاح «دینى» اروپاییان در قرون وسطى -- بهویژه آنهایى که محاکم تفتیش و دستگاه انگیزیسیون را اداره مىکردند-- مقایسه کنیم و سپس بین گذشت بىدریغ و بزرگوارى وى و سختگیرى و فشار کشنده آنان، مقابلهاى بهعمل آوریم، خواهیم دید که على اوج مىگیرد و بزرگ مىشود و آنان پست مىگردند و سقوط مىکنند. و البته نباید در این امر شگفتى زیادى داشت، زیرا که ایمان در نزد على، از اصول انسانى و از بینش عمومى وى نسبت به زندگى و هستى سرچشمه مىگرفت، در حالىکه ایمان! بسیارى از آن رجال دینى!، مظهرى از مظاهر عبودیتى بود که به شکل عادت درآمده و از اصالت انسانیت و زیبایى، برکنار بود.
و ما، وقتى امروز با تعصب دینى و مذهبى مىجنگیم و مىدانیم که تعصب دینى بىمورد در هر صورت مقبول نیست، مىبینیم که برخى ملتها این تعصب را به تعصبهاى کشندهتر و خطرناکترى تبدیل کردهاند: تعصب بهخاطر ملیتها و نژادها، یا تعصب براى مذاهب سیاسى، که هیچگونه گذشت و اغماض و عفوى در آن راه ندارد و از هیچ چیزى روگردان نیست! اینچنین تعصبهایى از جهل و حماقت و سودپرستى ویران کنندهاى انباشته است. براى
آنکه یک فرد متعصب بهطور ضمنى مىگوید که حق همان است که او دارد و فقط آنچه را که او فهمیده است، حق است! و نظریه صحیح درباره جهان، همان است که او مىگوید! و رأى و نظر او درباره مسائل انسان و زندگى، حقیقت تغییرناپذیرى است که هیچگونه انعطاف و تعدیلى را نمىپذیرد. و از اینجاست که هواداران تعصبهاى نژادى یا مذاهب و مکتبهاى سیاسى، دانسته یا ندانسته، در گرداب «دگماتیسم» غرق مىشوند! و جزمیّت نسبت به مذهب یا مسلک نوعى از جمود و مرگ است! و چگونه این موجودات زنده در گردابى از قیود غرق مىشوند که تحمیل آنها بر جماد طبیعت نیز سزاوار نیست؟! و چطور از اندازههاى وزن و مساحت، براى انسانى که محدودیت نمىپذیرد، مىتوان حدودى برپا داشت و یا براى زندگى پرتحرک و در حال تکامل، قیودى ساخت. او در اینصورت دگرگون مىشود و مانند آب راکد، مىگندد و از تکامل و تحول منحرف مىگردد، و آنگاه نه انسان و نه زندگى، مفهوم صحیحى نخواهند داشت!
و گویا این تعصب، با همه رنگهایش، از روزگار باستان در سرشت گروهى از مردم بوده است و این امام بزرگوار از جنگ بر ضد یک تعصب دینى فارغ نشده خود را براى جنگیدن با سایر مظاهر و انواع تعصب آماده مىسازد. و او تعصب براى یک قبیله یا نژاد را، ظلم و ستم، فسادانگیزى و دگرگونهساختن سیماى زیباى زندگى مىداند.
او افتخار به پدران و نیاکان را نوعى از انواع این تعصب مىداند و آن را تقبیح مىکند. گوش کنید که چگونه متعصبان دوران خود را مورد خطاب قرار مىدهد: «آگاه باشید که شما در ستمگرى بسیار کوشیدید و در زمین فساد برپا داشتید! در گردنکشى ناشى از تعصب و خودپسندى دوران جاهلى، از خدا بترسید، زیرا که موجب دشمنىها و میدانگاه اهریمن است که با آن ملتهاى گذشته فریب داده شدهاند! آگاه باشید! از فرمانبردارى بزرگان و سرورانتان که
بهخاطر حسب و نسب تکبر ورزیدند و مردم دیگر را کوچک شمردند و بدینوسیله آفریده خداوند را تکذیب و انکار نمودند، خوددارى نمایید، زیرا که آنان پایههاى تعصب و ارکان فتنه و آشوب هستند»!و پس از آنکه تعصب براى قبیله و نژاد را ظلم و فسادانگیزى و دگرگونهساختن چهره زندگى مىداند و آن را با فتنه و آشوب نزدیک مىشمارد، مىخواهد که این روش حکیمانه را در هر گونه تعصبى، به هر رنگ و شکلى که باشد، پیاده کند و آن را به سبک قانونى درآورد که با گذشت روزگار بیشتر استحکام مىیابد و مىگوید: «من به وضع مردم نگاه کردم، هیچیک از جهانیان را نیافتم که بر سر چیزى تعصب ورزد، مگر آنکه اشتباه و گمراهى نادانان را همراه دارد و یا آنکه ناشى از دلیلى است که با اندیشه بىخردان سازگار است!»
هرکسى درباره آنچه در مفهوم تعصب گفته شده بنگرد، خواهد دید که همه برگرفته از این اصل بههم آمیختهاى است که علىبن ابیطالب آن را بیان کرده است: آنهایى که تعصب مىورزند یا از نادانى است و یا از بىخردى!
و جهل و بىخردى، هردو ظلموفساد و غروربیجا ایجادمىکند. این چیزى است که علىبن ابیطالب در دو گفتار گذشته خود آن را بیان کرده است.
هرگونه تعصبى به عقیده علىبن ابیطالب مذموم و ناروا است. مگر آنکه این تعصب براى فضیلت و عدالتخواهى و حقوق توده مردم باشد! و مگر آنکه این تعصب بهخاطر بازستاندن حق و داد طبقات ستمدیده از غارتگران و سرمایهاندوزان باشد! و مگر آنکه این تعصب در راه استقامت، راستى و پاکى وجدان باشد! و مگر آنکه این تعصب نسبت به خود آزادى و شرافت نوع انسان باشد! و مگر آنکه این تعصب براى بازگرفتن داد خلق از متعصبان مردمآزار باشد!...
اما در خطبه موسوم به «قاصعه» مىفرماید: «اگر بهناچار بایدتعصبى داشته باشید، باید این تعصب در جهت شایستگىها و مکارم اخلاق و کارهاى نیکو و خصلتهاى پسندیده و آرمانهاى بزرگ و آثار نیک باشد. و یا در راه کسب فضیلت و خوددارى از بیدادگرى و ستم و دادخواهى براى مردم و دورى از مفاسد و تباهىهاى روى زمین باشد».
از آیات و گفتههاى امام در همگامى با طبیعت پاک -- که تعصب را در فکر و یا هر حالتى که باشد نمىپسندد-- سفارش او درباره «خوارج» است که بر او ظلم کردند و با تمام قوا علیه او جنگیدند و او گفت: «پس از من با خوارج نجنگید، زیرا کسى که مىخواسته حق را بهدست آورد و خطا کرده، مانند کسى نیست که باطل را مىجسته و آن را دریافته است».(1)
امام براى آنکه بر مردم روشن سازد که مراد از تعصب آن است که یک فرد متعصب خیال کند که اشتباهى نمىکند، آنان را به مشورت و مشاوره دعوت مىکند و خود را مثل زده و مىفرماید: «از گفتار حق یا مشورت عادلانه خوددارى نکنید، زیرا خود را خطاناپذیر نمىدانم»!
1) . خطبه 60 از نهجالبلاغه. و مراد از کسى که «باطل را خواسته و آن را دریافته است» چنانکه مرحوم سیدرضى گوید «معاویه و پیروان» او هستند که از نخستین روز یاغیگرى برضدامام، مىدانستند که حق با على است و آنها در راه باطل گام نهاده و بهخاطر دنیا و حکومتبه نبرد آن حضرت شتافتهاند... م
*آنکس که مدعى غیرحق گردد نابود شود و آنکس که افترا بندد زیان بیند.
*آنکس که با شر و بدى پیروز گردد، شکست یافته است.
*دشمنى با مردم، چه کار زشتى است!
*صلح مایه امنیت و آرامش کشور است.
*به عهد خود وفادار باش، و به پیمان خویش خیانت مکن و دشمنت را فریب مده و حکومت خود را با ریختن خون بىگناهان استوار مساز!.
امام على
علاوه بر اینها، انسان را بر انسان حقوق بسیارى است که در سرلوحه آنها ایجاد پیوند دوستى و محبت و آشنایى بین افراد و جماعات، قبیلهها و ملتهاست. و مردم با هم برادرند که اصل و ریشه واحد، راه مشترک، و هدفهاى نزدیک بههم، آنان را دور هم گرد مىآورد.
آزادى، آرامش، قوانین، سنتهاى اجتماعى، کوششهاى نوین و همه دستاوردهاى انسان، با وجود جنگ، مفهومى نخواهند داشت و مجوزى براى وجود آنها نخواهد بود، زیرا که اینها براى «انسان» به وجود آمدهاند. و هر سخنى که مدعى است براى خدمت به انسان است ولى در راه صلح نیست، سخنى است دروغ و خصلتى است پست و بىارج! و هر عملى که مىگوید در راه خدمت به زندگى است و آنگاه زندگان را در زیر آهن و آتش و زیر سم ستوران نابود مىسازد و از بین مىبرد، عملى است بىنتیجه و ضد انسانى. و هر بینشى
درباره زندگى و وضع انسان که به برادرى -- در میان افراد بشرى که با هم برادرند-- دعوت نکند، بینشى است ناقص و نظریه ایست کوتاه!
چقدر بىارج و کمقدر است گفتهها، کارها و بینشها، در آن ساعت که نهرها با خون پر مىشوند و باغها به بیابانها و خانهها بهویرانهها تبدیل مىگردند. و چقدر بىفایده و ناتوان است سخنها و کارها و بینشها، در آنهنگام که انسان را مانند کاه در سیر تندباد به آسمان مىبرد و در کام جنگ مىافکند تا او را بسوزاند و خاکستر کند، و ناگهان زیبایىها و آرزوهاى زندگى به عدم و نابودى مىگراید و بوم بر ویرانهها و خرابىهاى آبادى آن فرود مىآید و براى خود لانه مىسازد!
اگر جنگ، مرگ و نیستى است، پس فقط صلح راه نجات است! وانگهى صلح هدفى است که به آرمانهاى دیگرى مىرسد: صلح حالتى است که فرزندان انسانیت واحد در پرتو آن امکان مىیابند که همه مواهب و نیروهاى خود را بهکار ببرند، و در کوششهاى یگانه خود همکارى و تعاون داشته باشند، تا به تدریج به آرزوهاى مشترک و واحد خود برسند.
على بن ابیطالب که افکار و روشهاى او در هر موضوع و میدانى، مانند شاخههاى ناشى از یک ریشه، وحدت و هماهنگى دارند،بهخوبى مىداند که صلح دیوار بزرگ و دژ مستحکمى است که انسان را از هر گزندى، مصون و محفوظ مىدارد.
على بن ابیطالب مردم را مخاطب قرار داده و مىگوید: «خداوند شما را بیهوده خلق نکرده است» پس از نظر على، خداوند مردم را براى چه آفریده است؟ او خود به این سؤال، پاسخ داده و مىگوید : «خداوند شما را پناهگاهى در روى زمین و آرامش و امنى براى خلق آفریده است ... با مهر و مودت شما را دور هم گرد آورده، پس نعمت و آسایش بالهاى بزرگوارى خود را بر روى شما گسترده و نهرهاى خود را براى شما روان ساخته است»! پس در مذهب
على، مهر و مودت نعمت هستى براى مردم است. و اکنون به شراره و پرتوى از گرمى و محبت بزرگ را که در قلب على بن ابیطالب جاى داشت -- و در آن هنگام که از صلح و دوستى سخن مىگوید بر زبان وى جارى مىشود-- بنگرید، او مىفرماید: «خداوند پیوند دوستى را در بین آنان تحکیم بخشید که در سایه آن راه مىروند و در پناه آن بهسر مىبرند. و آن نعمتى است که هیچکس ارزش آن را نمىداند، زیرا که قیمت آن از هر چیز مهم و گرانبهایى، بالاتر و گرانتر است».
پس اگر صلح بین ملتها موجب این چنین نعمتى گردد، مردم براى چه با همدیگر کینه و دشمنى مىورزند و از یکدیگر مىگریزند؟ به این سخن گرم که از قلب على بیرون مىآید، گوش کنید: «اى انسان! چه چیز تو را به تباهکردن و نابود ساختن خویشتن مأنوس ساخته است؟ آیا از این خواب، بیدار نخواهى شد؟».
گفتار و کردار على در زندگى، در تقبیح دشمنى و جنگجویى و کشتار، و تحسین صفا و دوستى و برادرى، و همچنین تعاون وهمکارى با همدیگر است! و او بهخاطر صلح، به تعاون و همکارى دستور مىدهد و خود در این راه صمیمانه مىکوشد براى آنکه : «صلح باعث آرامش و امنیت کشورهاست». و به زشتى جنگ هم تصریح مىکند و خود نیز از آن متنفر و بیزار است، براى آنکه جنگ دشمنى و تجاوز است و «چه زشت است، دشمنى و تجاوز بر بندگان خدا». و براى آنکه خسارت و ضرر، در هر صورت، نتیجه قطعى و محتوم این دشمنى است: «و آن کس که دشمنى کاشت، ضرر و خسران درو خواهد کرد!» و بهخاطر آنکه جنگ، براى انسانها، اعم از پیروزمند و شکست خورده، سرگردانى و بدبختى خواهد آورد و جنگ از عزت و احترام انسان مىکاهد و قیام بر ضد عقل و وجدان و درستىها و ارزش زندگى، در نزد شخص پیروزمند و پستى و زبونى و خوارى و هدررفتن خون و زندگى، در طرف مغلوب است، و
در مذهب على «آنکس که با شر و بدى پیروز گردد، در واقع شکست خورده است» و البته هیچ چیزى زشتتر و بدتر از کشتار و خونریزى نیست.
على همیشه چپاولها و غارتها، تاراجها و شبیخونها را که از مظاهر جنگ در میان قبیلههاى جاهلیت پیش از اسلام بود، در جرگه کارهاى زشت و ضدانسانى دیگر مىشمارد. اصولا چپاولگرى و پرستش بتها و زندهبهگور ساختن دختران، از نظر وى، از یک منبع بهوجود مىآیند! و علاوه بر آن، نمودار روشنى از نادانى است و در هر صورتى که جلوهگر شود بسیار زشت و ناهنجار است. على مىگوید: «در نادانىها فرورفته بودند، و به زندهبهگورکردن دختران و پرستش بتها و تاراج و غارتگرى مشغول بودند».او تا آنجا جنگ را محکوم کرده و آن را تقبیح مىنمود که حتى از تنگترین و محدودترین راههاى آن، که دعوت به مبارزه و نبرد بود، نهى مىکرد و مىگفت: «هرگز کسى را بهمبارزه نخوانید». و شاید آنکس که درباره على بهمطالعه بپردازد، مىبیند که او بسیارى از اخلاق مردم و کارهاى دنیا را تقبیح مىکند. نخستین چیزى را که در اخلاق بد مىشمارد و آن را سرزنش مىکند، تمایل به آشوب و کشتار و خونریزى است، و از کارهاى دنیا، در نظر وى چیزى زشتتر از جنگ نبود و او را ناراحت نمىساخت و آنگاه که مىخواهد بدىهاى دنیا را بگوید، مىگوید: «دنیا، خانه جنگ و چپاول و غارتگرى است»!.
جنگ به همان اندازه که موجب از بین رفتن حق است، باعث تقویت باطل نیز مىگردد و آن را نگه مىدارد. در مذهب على، آسمان و زمین براساس حق بهوجود آمده و بر پایه حقیقت استوارند. و «حق» عامل برترى انسان و پایدارى جامعه و سعادت دنیا مىگردد، ولى باطل، جامع همه زشتىها و پستىهاست. و اگر مسئله از این قرار باشد، ارزش جنگ به هر حسابى که ارزیابى کنید، چگونه خواهد بود؟ جنگ بدون شک جامع پستىهاست: «براى آنکه جنگ اگر روى آورد، موجب دگرگونى گردد» یعنى مقام باطل بالا رود و صداى حق پایین
مىآید و خاموش مىشود! و اگر صلح همان حق باشد، در آن صورت: «آن کس که بر حق تجاوز کند، ایمان خود را از دست مىدهد»!
این اساس نظریه على درباره جنگ است، و البته هیچ جاى تعجب و شگفتى نیست، زیرا که با ایمان عمیق وى به آزادى و اعتماد او بهانسان مناسبت دارد و با احترام عمیق او به زندگى و زندگان و کارهاى نیک و سودمند، سازگار است؛ و او بههمین جهت است که در بعضى از اوقات به این اکتفا مىکند که به اصحاب و یاران خود بگوید: «براى دشمنان شما همین کافیست که از راه راست بهسوى گمراهى رفتهاند» و این بهخاطر آن بود که از فتنه و آشوب جلوگیرى کند و مردم را به صلح بخواند.
و براى همین است که او از خطاکار بدعمل مىخواهد که براى از بینبردن عوامل کشتار و جنگ، از آنچه انجام داده، پوزش بخواهد و به آن کس که مورد بدى واقع شده، امر مىکند که عذر وى را بپذیرد ولو آنکه گناه وى در حق او، بزرگ باشد و مىگوید: «عذر آن کس را که پوزش مىخواهد، بپذیر»! و «با اندیشه خود، با هواى نفس خود مبارزه کن تا دوستى و مهربانى بر تو روى آورد»! و او به همین علت در پیروان خود صفتى بهتر و قابل تقدیرتر از آن نمىبیند که به صلح روى آورده و از جنگ دورى جویند و سلامتى و آسایش را براى خود و دیگران بخواهند و در این زمینه، که چگونه باید باشند، مىگوید : «پیروان ما اگر خشمناک شوند، ستم نمىکنند، این براى همسایگان سودمند است و بر آنهایى که معاشرت دارند، آرامش مىبخشند».
البته این شدت و اصرار در تنفر و بیزارى از جنگ و دعوت به صلح، بهآن معنى نیست که در هر صورت باید تسلیم شد و خاضع گردید! و این موضوع هرگز به معنى فرار از مسئولیت و آزادگذاشتن تبهکاران نیست. جنگ خود بهخود چیز زشتى نیست، بلکه بهخاطر آن زشت است که موجب بدى و آزار
مىگردد. و صلح هم به آن جهت نیکو، و دوست داشتنى است که براى مردم امکاناتى بهوجود مىآورد که آسوده خاطر باشند و در ایجاد جامعه بهتر بکوشند و به آن علت نیکو است که در مقابل انسان، راههاى زندگى سالمتر و وسیعتر را مىگشاید.
گاهى در بعضى از رژیمها و قوانین، زشتى و تجاوز به آن مرحله مىرسد که مىخواهد وضعیت بینوا را منکوب سازد و بر اکثریت توده ستم بنماید و صلح و آرامش را فقط براى خود مىخواهد، تا دست زندگى نو، بر محیط جامدى که او ساخته است، نرسد که آن را دگرگون سازد و نظام بهترى بهجاى آن بگذارد، در این صورت، آیا براى نابودى این جمود و از بینبردن هواداران آن، راهى بهتر از جنگ وجود دارد؟
و گاهى زشتى و بدى در بعضى از افراد!-- یا طبقات -- بهجایى مىرسد که مىخواهند زندگى و زمین فقط براى استفاده آنان باشد و زندگى مردم تباه گردد و افراد بشر بردگانى بیش نباشند و صلح را هم براى خودشان مىخواهند که دستحق بهسوى آنان دراز نشود که خط بطلان بر وجودشان بکشد و سایه شوم و کشنده آنان را از سر مردم کوتاه سازد و چهره دنیا را دگرگون کند و در اینصورت، آیا راهى بهتر از نبرد بهخاطر از بینبردن این نظام طبقاتى غلط و این گروه بىارج وجود دارد؟
اگر براى هر یک از جنگ و صلح ارزش ذاتى و مطلقى بود، همه انقلابهایى که ملتهاى جهان بر ضد تجاوزکاران و استثمارگران برپا داشتهاند، گناه و شر و بدى بهشمار مىآمد و در قبال آن، تسلیم به اراده عیاشان و مفتخواران و قیصرهاى تبهکار، نیکى و خیر و برکت بود.
ولى حقیقت آن است که نیکى و خیر کامل در آن چیزى نهفته است که موجب اصلاح وضع مردم و آسایش آنان گردد. اگر از زندگى خود بهرهمند شوند، البته که صلح براى آنان نیکو است، ولى اگر در بدبختى و محرومیت باشند
و حقوق آنان پایمال گردد، بدون شک جنگ، تا استقرار صلح واقعى، راه نیکى است. صلحى که بر یک سلسله اصول شریف و اصیل انسانى استوار گردد که در آن کوچکترین مفهومى بر تسلیم در قبال تجاوز و خضوع بر ستم، وجود نداشته باشد.
على بن ابیطالب این حقیقت را آنچنان درک کرده بود که در آن جاى شک و تردید وجود نداشت. جنگى را که على بن ابیطالب تقبیح مىکرد و از آن نفرت داشت، جنگ ابوسفیان و ابولهب بر ضد محمد است، نه جنگ محمد بر ضد آنان و جنگ جنگجویان ستمکار و تبهکار بر ضد مردم نیکوکار و هواداران حق بود، نه جنگ این گروه بر ضد آنان!... على مىخواهد که شما چنگیزخان و هلاکو و هیتلر نباشید! و همچنین مردم تحت ستم آنها نیز نباشید و یا از صلح سخن بگویید در صورتى که شمشیرهاى آنان، سرهاى مردم بىگناه را درو مىکند!.
و بدینترتیب، گاهى مىشود که جنگ در مذهب على یک ضرورت اجتنابناپذیر مىگردد.
اگر جنگ بهخاطر گرفتن داد ستمدیده از ستمکار و یا پیروزى حق و بازستاندن مال غارت شده و عزت و شرافت از دست رفته و قصاص خون بناحق ریخته شده باشد، در این صورت یک ضرورت اجتماعى و انسانى خواهد بود، ولى بهشرط آنکه قبل از جنگ، در راه ایجاد حسن تفاهم، مذاکراتى بهعمل آید. گوش کنید که او در جواب اصحاب خود که در جنگ صفین مىگفتند چرا اجازه جنگ داده نمىشود، چه فرمود (و البته مىدانید که دشمن او در آن جنگ، همان قاسطین ستمکارى بودند که درباره آنها مىگوید: «از حق دور مانده و حیران و سرگردان شدهاند و آن را نمىبینند و بهظلم و ستم وارد گشته و از آن برنمىگردند».).
امام فرمود: «اما اینکه مىگویید در جنگ تأخیر مىکنم؟ آیا این همه درنگ و تأمل من براى ترس از مرگ است؟ به خداوند سوگند، من باکى ندارم که بهسوى
مرگ بروم یا مرگ بهسوى من بیاید. و اینکه مىگویید در جنگ با مردم شام شک و تردید دارم، بهخداوند سوگند که من یک روز جنگ را بهتأخیر نینداختم مگر بهخاطر آنکه دوست دارم گروهى بر من بپیوندند و هدایت یابند و از روشنایى -- چراغ هدایت -- من بهرهمند شوند، و این در نزد من محبوبتر از آن است که آنان در گمراهى بمانند و من با آنان بجنگم، اگر چه گناه آنان بر خودشان است»!
و علاوه بر این، باید هدف نهایى از این جنگ، فقط پیروزى باشد نه انتقامگیرى و قتل و نابودى و شکنجه و آزار، و نه بدرفتارى و توهین و سختگیرى بر اسیر و مجروح و فرارى و زن و مرد پیر و کودک!، بلکه هدف آن مرد جنگى که ایمان دارد در راهحق است و دشمن او ستمکاریست که باید داد مظلوم را از او بازستاند. باید این باشد که حق را بر سر جاى خود برگرداند، و بنابراین اگر با اندک جنگ و کشتارى، هدف بهدست آمد، بلافاصله باید از جنگ دست کشید. و در واقع بیزارى و نفرت از خونریزى -- مگر در صورت ضرورت اجتنابناپذیر-- در جنگهاى على یک قاعده اساسى است.منطق استوار على در جنگ این بود که نخست دشمن ستمکار خود را پندواندرز مىداد: «و بهخدا سوگند، داد مظلوم را باز ستانم و ظالم و ستمگر را پند و اندرز دهم»!.
و چه بسا هنگامى در آنجا که ترغیب به صلح سودمند واقع نشد، على به تهدید دشمن پرداخت، زیرا آنچه در نظر وى مهم بود، آن بود که تا امکان دارد از خونریزى جلوگیرى شود. او در تهدید جنگجویان «نهروان» چنین گفت :
«من نگران روزى هستم که اجساد بىجان شما در میان این نهر افکنده شود و شما کشته شوید بدون آنکه در نزد پروردگار خود دلیلى داشته باشید و حجتى
روشن براى خود بیاورید. من شما را از این حکومت(1)نهى کردم ولى شما نپذیرفتید و مانند پیمانشکنان با من مخالفت کردید، تا آنکه من نظر خود را به میل و خواهش شما، تغییر دادم و من شر و بدى را براى شما نیاوردم و براى شما ضرر و زیانى نخواستم».
و سپس به این دعاى شگفتانگیز توجه کنید که ناشى از انگیزه انسانى امام على است و آن را هنگامى بر زبان آورد که دشمنانش در «صفین» بر ضد وى یک دل و یک زبان شدند، و او پس از آنکه کوشش هایش بهخاطر صلح بهجایى نرسید، تصمیم به جنگ گرفت :«بار خدایا!. پروردگارا، این زمینى که آن را جایگاه آرامش مردم قراردادى و چهارپایان و حیوانات را در آن بهراه انداختى، و آن را جولانگاه موجودات بىشمارى که بهچشم دیده مىشوند و یا به چشم نمىآیند، قراردادى و پروردگار کوههاى استوارى که آنها را میخهاى زمین و تکیهگاه مخلوقات گردانیدى. اگر ما را بر دشمن پیروز ساختى، ما را از ستم بازدار و در راه حق استوار و برقرارمان ساز و اگر آنان را بر ما چیره نمودى، شهادت را نصیب ما گردان و از فتنه و فساد ما را نگهدار».
صلحدوستى على و پیوند وى با عوامل آن -- حتى چند لحظه پیش از جنگ -- دو موضوعى هستند که هیچ یک از دوست و دشمن در آن اختلاف ندارند و سیره و روش وى مملو از مظاهر این صلح دوستى و نفرت از جنگ است. و از همینجا است ماجرایى که در واقعه «جمل» اتفاق افتاد. در آن هنگام که دشمنان ستمکار او بر ضد وى همدست شده و با سربازان خود بهسوى او آمدند، به یاران خود دستور داد که به صف درآمدند و به آنها فرمود: «تیراندازى
1) . آنگاه که مردم شام با نقشه و حیله عمروبنعاص قرآنها را بر نیزه نهادند و هواداران علىرا به حکومت قرآن! خواندند، على فرمود که این نیرنگى بیش نیست و باید جنگ را تاپیروزى ادامه داد، و نهروانیان -- یعنى خوارج -- با وى مخالفت کرده و گفتند: «ما را بهسوىکتاب خدا مىخوانند و ما به اجابت، از آنها سزاوارتریم»! و حتى پا را فراتر نهاده و بادرشتى به على گفتند: «اگر به آنها جواب مثبت ندهى و بهحکومت قرآن! تن در ندهى، تورا به آنان تسلیم کنیم و خود کنار بکشیم»!!.م
نکنید، با نیزه و شمشیر مزنید، تا مسئولیت به عهده شما نباشد» و با آنان نجنگید تا آنکه سه نفر از یاران على را با تیر زده و از پا درآوردند و على براى این واقعه، خداوند را سهبار شاهد گرفت!
و چه بسیار که امام در مقابل آنهایى که به جنگ وى آمده بودند، با سر برهنه و بدون سلاح رفت، و در حالى که آنان خود را در آهن پوشانیده و به آن پناه برده بودند! با کمال دوستى و مهربانى با آنان بهمذاکره پرداخت، و نیکى را بهیاد آنها آورد و در قبال لجاجت و سرسختى و درشتگویى آنان، با بیانى ناشى از دل پرمهر و عاطفه ودوستى، با آنها سخن گفت. تا آنجا که گویى او در برابر دشمنان، که بهخاطر زرهها و سپرهایى که پوشیده بودند، مانند سیاهى و ظلمت شب بهچشم مىآمدند با زرهى از احترام عمیقش به انسان وسپرى از ایمانش بهعدالت همهجانبه و سنگرى از اعتمادش بهوجدان انسانى، پیش مىرفت و از توجهش به ستمدیدگان و جانبدارى از حق و صلح دوستى، هزار سپر مقابل خود مىگرفت. او مىگفت: «از آزار هر کس که در امان باشى، به برادرى با او بکوش». و او همان کسى است که از عدالت و دشمنى بهشدت نفرت دارد، براى آنکه دشمنى و مجادله، اخلاق فرد را از بین مىبرند و طوفانوار بر شخصیت جامعه مىوزند و هر دو نفاق و اختلاف ایجاد مىکنند: «از مجادله و دشمنى بپرهیزید، زیرا که دل را بیمار سازند و نفاق و اختلاف، بر روى آن دو مىروید»!
و چه بسیار شد که على با همین وضع به پیش دشمنان رفت تا نشان دهد که از جنگ بیزار بوده و بهشدت و عمیقآ میل دارد که مشکلات با دوستى و برادرى حل شود، و این قاعده را که خود براى چنین موقعیتى وضع کرده بود، تحقق بخشد: «با دشمن خویش نیکى کن، که شیرینترین پیروزىهاست» و سپس حقیقتى را تحکیم بخشد که ارزش آن را جز انسان واقعى درک نمىکند، و آن اینکه: ماهیت جنگ شر و بدى است و آن خیرى را که پیروزمند از این راه به دست آورد، ارزشى ندارد! چون از راه شر و بدى بهدست آمده است: «چه سود
آن خیرى را که از راه شر آید! و چه ارزش غنا و گشایشى را که از فقر و سختى حاصل شود؟»! و او به هر وسیلهاى که باشد این شر را دفع مىکند و آسایش و رفاه را، بدون سختى مىخواهد، تا آنجا که اگردشمنانش جز جنگ ظالمانه و خون وى و خون بقیه یاران شایستهاش، چیزى را نخواهند، او از نو صداى خود را بهگوش آنان مىرساند. ولى اگر بر جنگ اصرار ورزند و جنگ یک ضرورت اجتماعى و انسانى گردد، باز صبر مىکند که آنان نبرد را شروع کنند، و اگر آغاز نمایند آنگاه با آنها بجنگد و در اینصورت، بر مرگ وارد شود و بیم و هراسى بهخود راه ندهد و مردان را از جاى کنده و قهرمانان را بر زمین بکوبد!
و در واقع این جنگ، دفاع شرافتمندانه از عدالتى بود که مىخواستند آن را به ظلم و ستم مبدل سازند، و پشتیبانى از عزت و احترام در شرف زوال انسان بود و هوادارى از آن آزادى بود که قصد داشتند به بردگى تغییرش دهند و دفاع از انسانى بود که على مىخواست عزیز باشد و آنها مىخواستند ذلیل و زبون بماند تا هر جوانمردى را بهغل و زنجیر گرانبار بکشانند.
این جنگ، دفاع از ضرورتهاى اجتماعى و خواستهاى انسانى بود که سکوت و خاموشى در قبال آن جز کفر و نابودى و سقوط، چیز دیگرى نبود. امام على در مورد جنگش با معاویه مىگوید: «من زیر و بم این مسئله را بررسى کرده و پشت و روى آن را نگریستم، و دیدم که براى من راهى جز نبرد با کفر وجود ندارد».
و ببینید که على بن ابیطالب، بخش اول از واقعه جمل را چگونه بهطور اجمال بیان مىکند: «طلحه و زبیر نخستین کسانى بودند که با من بیعت نمودند، ولى سپس بدون علت این بیعت را شکستند و بهسوى امالمؤمنین، در بصره رفتند-- تا او را تحریک کنند-- و من به میان مهاجرین و انصار رفتم و دعوتشان کردم که بهسوى بیعت خودبرگردند ولى آنها نپذیرفتند و در این امر پافشارى کردم و با خوشرفتارى با آنها ملاقات نمودم»! و على، آنگاه که در راه
کوفه بود، فرزندش حسن و پسر عمویش ابن عباس و عمار بن یاسر و قیس بن سعد بن عبادة را بهسوى آندو فرستاد که شاید فتنه و آشوب را بخوابانند ولى باز آندو قبول نکردند. و در این باره على مىگوید: «من بهسوى آنان رفتم تا در پشت بصره فرود آمدم و در خیرخواهى جاى عذر و بهانهاى باقى نگذاشتم و از شروع جنگ خوددارى نمودم و به آنان تذکر دادم که به بیعت خود برگردند ولى آنان نپذیرفته و جز جنگ را نخواستند و من خداوند را بر ضد آنان بهکمک طلبیدم، گروهى کشته شدند و بقیه تسلیم گشته و از من خواستند که به آنچه قبل از شروع جنگ آنان را به آن مىخواندم، عمل کنم، و من صلح و آرامش را پذیرفتم و شمشیر را کنار گذاشتم و عبدالله بن عباس را براى رسیدگى بهکارشان گماشتم و زفربن قیس را بهسوى آنان فرستادم، از او درباره ما و آنان بپرسید!»
و على آنگاه که در سایه شجاعت بىنظیر و ایمان عمیق خویش پیروز مىگردد، بههمان اندازه ناراحت است که طرف مغلوب و شکستخورده ناراحت مىشود... وى سپس اندوهناک گشته و گریه مىکند و چنان محزون و غمناک مىشود که سابقه نداشت و این -- بهجان خودم سوگند!-- تأثر و اندوه قلب بزرگى است که فرزندان خود را بهشدت دوست مىدارد و از ظلم و ستم کاملا بیزار و متنفر است، و متأسفانه مردم، همان فرزندان ستمکار او هستند و او در بین مهر بر فرزندان و دوست نداشتن ظلم و ستم، گویى که در آتشى سوزنده، مىگدازد و مىسوزد!
در نزد امام چیزى زشتتر از این وجود نداشت که خونى بناحق ریخته شود و اگر اطمینان نداشت که فرمانداران و کارگزارانش در صورت جنگ، از بناحق ریختن خونها بپرهیزند، و از خونریزى مگر بهخاطر حق و عدالت، دور باشند، دستورهاى مکرر و مؤکدى بر آنان صادر مىکرد که از خونریزى بپرهیزند، و علاوه بر این، او در این مسئله بینش ژرفتر و بزرگترى داشت و به موازات مراعات جنبه عاطفى و انسانى محض موضوع، جنبه سیاسى و بینالمللى آن را
نیز در نظر داشت. خونریزى از نظر امام، موجب زوال قدرت و نفوذ بوده و بالخصوص اگر عمدى بوده و بدون دلیل و عذر منطقى باشد، مفهوم حکومت ملى و قانونى را از بین مىبرد. امام به یکى از فرماندارانش چنین پیام فرستاد :
«قدرت و حکومت خود را با ریختن خون بىگناهان، استوار مساز که این کار موجب ضعف و سستى بنیان حکومت گردد و بلکه آن را از بین برده و بهدست کس دیگرى مىسپرد و البته در قتل عمد، عذر تو نه در پیشگاه خداوند و نه در نزد من، پذیرفته نخواهد شد».
اجازه بدهید در این زمینه موضوع شگفتانگیزى را بیان کنم: چه کسى غیر از على بن ابیطالب را دیده یا شناختهایم که پیشواى ملتى باشد و به فرمانداران خود دستور دهد که آن کسى را در ارتش بهکار بگمارند که آزار و شکنجه مردم و کشتار و جنگ را دوست نمىدارد و پوزش پذیر و باگذشت و مهربان و پاکدل بوده و به زور و درشتى متوسل نمىگردد؟! شما را بهخدا، به او گوش کنید که به فرماندارش در مصر، چه مىگوید: «و کسى از سپاهیان را بر کار بگمار که بردبارتر و پاکدلتر باشد، دیر خشمگین گردد و زود پوزش بپذیرد، بر بینوایان مهربان باشد و بر زورمندان سخت بگیرد و از هیچ زورگویى نهراسد و از جاى تکان نخورد...».
بدین ترتیب، امام على صلح را دوست مىدارد و به آن امر مىکند و از جنگ بیزار است و از آن نهى مىنماید و به آن روى نمىآورد، مگر آنکه جنگ بهسراغ او آید و اصرار ورزد! و مهربانى و نیکى در جلوگیرى از آن، کارگر نشود.
او اگر مىجنگید، سعى مىنمود که تعداد تلفات زیاد نشود و بهخاک افتادگان پیکار، فراوان نباشند، و تا آنجا که مىتوانست، مىبخشید و عفو مىنمود، و چه بسیار که امکان انتقام مىیافت ولى عفو مىکرد. و سپس براى غالب و مغلوب، هر دو، دلسوزى مىنمود و او اگر از جانب دشمن بهصلح
خوانده مىشد با خوشنودى و گشادهرویى آن را مىپذیرفت و شادباش مىگفت: «زیرا که در صلح آسودگى براى سربازان و راحتى از غم و اندوه براى مردم، و امنیت براى کشور وجود دارد». و او، اوامر و دستورهاى فراوانى به فرمانداران و سرداران سپاهش مىفرستاد و بهآنها سفارش مىکرد که همگى این راه و روش را پیش بگیرند، و این به موازات سفارشها و توصیههاى وى در این زمینه بود که احمقانه نجنگند و مانند سرداران و جنگجویان دوران قدیم شمشیر را بهسرعت و بهآسانى و سادگى بیرون نکشند و بهکار نبرند. و در این باره مىگوید: «دستها و شمشیرهاى خود را به هوادارى زبانهایتان، بهحرکت در نیاورید» و باز مىفرماید: «من کسى را بهخاطر سوءظن، کیفر نمىدهم» و: «من با دشمن نمىجنگم تا بر او اتمام حجت کرده باشم، اگر توبه کرد و برگشت، از او مىپذیریم و اگر فقط تصمیم به جنگ بر ضد ما داشتهباشد، خداوند را بهکمک طلبیم و نبرد کنیم». و ما بهزودى، درباره برخوردهاى على بن ابیطالب با دشمنان تجاوزکارش، بهتفصیل سخن خواهیم گفت.
براى تحکیم پایههاى صلح بین افراد و ملتها و بهخاطر ابراز نفرت از جنگ، انسان باید در قبال انسان دیگر، بهعهد و پیمان خود وفادار باشد. و البته فرقى ندارد که این پیمان بین پیروان یک مذهب، یا مذاهب گوناگون باشد و یا در بین فرزندان یک ملت و یا گروهى با دیگران منعقد گردد و یا میان دو دوست، یا دوست و دشمن، یا صلحجو و جنگجو برپا شود و در هر صورت، بر پیمان باید وفادار بود و از نظر على بن ابیطالب و در حکومت وى، مذهب، ملیت، حالت صلح یا جنگ، نمىتوانند مانع وفادارى بهعهد و پیمان گردند. و این براى آن است که وفادارى به پیمان، چنانکه گذشت، موجب تحکیم ارکان صلح مىشود و صلح باعث امنیت کشورها و آسایش ملتها مىگردد، و خدمت به جامعهاى است که با قوانین و عهد و پیمانها پیوند دارد. و علاوه بر
اینها، این امتیاز خوراک وجدان انسانى است که امام مىکوشد تا آنجا که امکان دارد، بلندى و اوج یابد، و بدینترتیب، «صلح» عامل نزدیکى و دوستى بین افراد و گروهها و قبیلهها و ملتهاى گوناگون خواهد بود و در هر شکلى که جلوهگر شود، مظهرى از مظاهر صدق و راستى و احترام شخصیت انسانیت در طرفین امضاکننده پیمان، بهطور یکسان خواهد شد. و علاوه بر این، اعتماد و اطمینان طرفین، همیشه با وفادارى به پیمان همراه است و اگر هر دو طرف به همدیگر اعتماد یافتند، هر کدام امکان خواهد یافت که با الهام از آن آزادى که احساس مىکند، کار کند و در چهارچوب همین اعتماد، هر دو به پیشروى بپردازند. و به همین دلیل، مسئله وفا به عهدوپیمان، در حکومت و خلافت على بن ابیطالب، یک قانون تخلفناپذیر است و على بر آن کسى که عهد و پیمان مىبندد، لازم و ضرورى مىداند که با جان و روح خود در راه حفظ آن بکوشد و سرانجام یا به آن وفادار بماند و یا در راه آن از بین برود.
على بن ابیطالب بههمان اندازه که از دروغ و دروغگویى بیزار و ناراحت است، از عهدشکنى نیز نفرت دارد. در خطبهاى مىفرماید : «وفا به عهد با راستى توأم است و من سپرى نگهدارنده تر از آن نمىشناسم و هر کس که بداند سرانجام چیست، نیرنگ بهکار نبرد. ما در روزگارى هستیم که اکثریت مردم، فریب و نیرنگ را زیرکى و هوشیارى پندارند و نادانان آن را حسن تدبیر خوانند! اینها چه سودى مىبرند؟ خداوند آنان را نابود سازد و البته شخص باهوش و نکتهبین، راه نیرنگ و حیله را مىداند ولى امر و نهى خداوند مانع از آن است که آن را بهمرحله اجرا درآورد. و با اینکه نیرنگ را مىبیند و مىداند و قدرت دارد که آن را انجام دهد، ولى خود را آلوده نمىسازد، ولى آن کس که در بند دین نیست، از هر فرصتى براى مکر و نیرنگ استفاده مىکند».
و در نامهاى که به فرماندارش در مصر نوشت، مىگوید: «اگر بین خود و دشمنت پیمانى بستى و یا چیزى را در قبال او بر عهده گرفتى، بر پیمان خود
وفادار باش و تعهد خود را با امانت کامل مراعات کن و تا پاى جان در این راه استقامت بنما و بر عهد و پیمان خود خیانتمکن و دشمن خود را هرگز فریب مده». ولى او به این توصیه صریح، در مورد اینکه انسان نباید حتى دشمن خود را گول بزند، اکتفا نمىکند، بلکه با قاطعیت به فرماندارانش دستور مىدهد که پیمان مبهم و غیرروشن -- که مىتوان آن را برخلاف واقع تأویل و تفسیر کرد-- نبندند تا راهى براى فریب دشمن و گولزدن هم پیمان و یا فرار از عهد، و یا نقض آن وجود نداشته باشد. او با آنگروه که ممکن است چنین کنند، با قاطعیت تمام مىگوید: «پیمان مبهم و قابل تفسیر منعقد مساز و پس از برقرارى و استوار نمودن عهد و پیمان، گفتار دوپهلو بهکار مبر».
على بن ابیطالب هیچ موضوعى را پیشنهاد نمىکرد و به اجراى هیچ یک از افکار خود امر نمىنمود، مگر آنکه خود با تاروپود وجودش با آن موضوع آشنایى داشته و در تمام مراحل زندگى آن فکر را بهمرحله اجرا درآورده بود. و اگر وفاى بهعهد و پیمان اعتقاد و هدف وى بود، هیچ یک از مشکلات و موانع، بههر اندازه که سخت و غیرقابل تحمل هم که بود، نمىتوانست بین او و این مسئله، جدایى بیفکند. و از همینجا بود آنچه در جنگ جمل -- در نتیجه نیرنگ مشهور حکمیت -- بهوقوع پیوست. بدینترتیب که داستان این نیرنگ کمکم بر همه مردم روشن شد تا آنکه «محمد بن جریش» به نزد على آمد و گفت: «یا امیرالمؤمنین! آیا راهى براى برگشت از این نامه نیست؟ بهخدا سوگند که مىترسم این موجب ذلت و خوارى گردد» مراد او از «نامه» عهدنامه «حکمیت» بود و على آن را به این شرط امضاء نموده بود که نیرنگ و حیلهاى در کار نباشد!» ولى على بهاو فرمود: «آیا پس از آنکه عهدنامهاى نوشتهایم آن را نقض کنیم؟ این کارصحیح نیست». وانگهى این على است که مىگوید: «بر پیمانهاى خود وفادار بمانید» و «ذمه من در گرو آن چیزى است که مىگویم»!.
بدین ترتیب بر ما روشن مىشود که صلحخواهى على، در نتیجه دور و نهایى خود، نمودارى از عدالت، آزادى و مساواتى است که آنها را براى همه مردم طلب مىکرد. و بلکه نمودارى از کار و کوشش جامعالاطراف در راه انسانیت است. کار و کوششى که مىخواهد شامل همه میدانهایى گردد که انسانیت در آن رشد و تکامل مىیابد، و از آن چیزهایى است که على در روح و جانش آن را پرورده و در قانونش آن را اظهار و آشکار ساخته است.
على در این دعوت آتشین به دوستى، فرزندان بشر را، با سایر پدران بزرگ و پیشین انسانیت، برابر مىداند! دعوت على چقدر شباهت به عاطفه انسانى محمد دارد که این جمله آن را نشان مىدهد: «بندگان خدا، با همدیگر برادر باشید» و با همین فکر بزرگ نیز شباهت دارد که پیامبر آن را در پاسخ کسى که پرسید: «بهترین اعمال کدام است؟» بیان داشت و فرمود: «بهترین کارها، بذل صلح، بر جهان است».
و بانگ على، در هدف و خواست خود، چه شباهت زیادى بهصداى اشعیا دارد، در آن هنگام که وضع مردم را-- اگر با همدیگر از در صلح و آشتى درآیند-- تصویر مىکند و در آن هنگام که اطمینان مىدهد این وضع اجتماعى، سرانجام، در فرداى دور یا نزدیک، حتمآ تحقق خارجى خواهد یافت، و این سخن بزرگ را مىگوید :
«اسیران آزاد شوند و آنهایى که در ظلمت و تاریکى بهسر مىبرند،بهروشنایى رسند و راهها بر روى آنان گشوده شود و آزادانه از دشت و دمن بهرهمند شوند. و در خشکى و بیابان راهى بهوجود آید و در صحراى سوزان نهرها و در زمین خشک چشمههاى آب پدید آید!
مردم خانههایى مىسازند که خود در آن مىنشینند، و درختهاى انگور غرس مىکنند و خود از میوه آن مىخورند، خانه نمىسازند که دیگرى بنشیند و درخت نمىکارند که دیگرى میوه آن را بخورد!
از شمشیرهایشان سکهها مىزنند، و نیزههایشان تبدیل به داسها مىگردد، گرگ با گوسفند و بره ساکن شود و پلنگ با بز در یکجا شوند، و هیچ ملتى بر روى ملت دیگر شمشیر نکشد و از آن پس، راه و روش نبرد را فرا نگیرند»(1)
1) . دورنمایى از مدینه فاضلهاى است که پس از اشعیا و عیسى مسیح، اسلام نیز وعده آن راپس از قیام مصلح جهانى داده است و در اخبار ما، مطالب بسیارى در این زمینه و درچگونگى زندگى و جامعه در این دوران، آمده است. بهاخبار مربوط به آخرالزمان مراجعهشود.م
*مردم خوار و زبون، پیش من عزیزند تا حق آنها را بستانم و مردم عزیز و نیرومند در نزد من خوار و زبونند تا حق را از آنها بازپس گیرم.
امام على
*بههمان اندازه که انسان زیبایى را دوست دارد، از زشتى متنفر است و بههمان مقدار که عدالت را مىخواهد از جور و ستم فرار مىکند؛ و به آن اندازه که بهگرمى هستى کشیده مىشود، از سردى عدم مىترسد. و گامهاى وى او را از پستى و بلندى زمینها و بیابانها و کوهها و صخرهها نمىگذرانند مگر آنکه بهدیار محبت و جهان دوستىها برسد! و البته آن کسى که از زشتى روى برنگرداند، زیبایى را هم خوش نخواهد داشت.
روشهاى على در مسائل همگانى، زنجیروار بههمدیگر پیوند دارند و بهطور ناگسستنى بههم پیوستهاند. و امتیازات على در مدیریت، حکومت، رهبرى و اخلاق بزرگ، چنان در همدیگر تنیده شدهاند که شخصیت بىنظیر و یگانه على در شکل یک وحدت بههم پیوسته و جداناپذیر، از آنها تشکیل یافته است. آرى او یگانه است! و آنگاه انقلاب وى بر ضداحتکار و استثمار، در واقع انقلابى بر ضد ستم و ظلم و ستمکاران تبهکار است. و آنگاه سختگیرى او بر ثروتمندان و زورمندان و گروه بىعرضگان جاهطلب که ثروت و نیروى خود را در راه آزار و شکنجه مردم بهکار مىبرند، در حقیقت خود، سختگیرى بر شکلها و رنگهاى گوناگون استبداد است. رغبت و میل عمیق وى به دستگیرى و مراعات
عادلانه از بینوایان -- که آنها نیز بشر آفریده شدهاند و فقط در جامعه درهم ریخته و نابسامان، ناچیز پنداشته مىشوند-- و اصرار وى به آزادى آنهایى که به بردگى کشانده شدهاند، در حالى که خداوند آنها را هم آزاد آفریده است و ذلت و پستى آنان موجب پستى و زبونى خود انسانیت مىگردد، این رغبت و میل و اصرار، خواستار سختگیرى و فشار بر کسانى است که مردم را خوار و زبون ساختهاند!
اگر در آنچه که ما تا بهحال خواندیم، دیدیم که یارى و کمک امام به نیازمندان کمک و یارى به ستمدیدگان است و اگر در آنچه که ما تاکنون دیدیم، فهمیدیم که خشم امام بر دشمنان جامعه و انسانیت و آنهایى که از هدایت وجدان بهدورند، خشم بر ستمکاران است، این نباید باعث شود که ما از منطق و روش صریح و روشن على بن ابیطالب درباره ستم و ستمکاران صرفنظر کنیم. زیرا درباره ظلموستم، نص صریحى وجود دارد که شامل همه شکلهاى آن از قبیل احتکار، استثمار، هتک حرمت و پستشمردن مردم مىگردد و به کوچکترین زوایاى این نواقص، خواه آشکار باشد یا پنهان، اشاره مىنماید! و در هر صورت، ظلم و ستم، کلماتى که در هر خطبه و وصیت و عهدنامه امام،سخنى درباره آنها یافت مىشود. و انقلاب وى نیز روح و مفهوم آن را مورد حمله قرار مىدهد و زبان و بیان او هم بهشدت آن را مىکوبد و بر آن لعنت مىفرستد!
و از همینجا ضرورى بهنظر آمد که فصل جداگانهاى را درباره روش و موقف على با ستم و ستمگران، و تجاوزکاران تبهکار و مفسد بیاوریم که على بن ابیطالب بهخاطر حفظ همگان از غضب و غارت و ستم آنان، در وجدان خود و با زبان و قانون و شمشیرش، در پیکار با آنها سستى نورزید.
مبارزه با ظلم و ستم، در تاریخ انسانیت از بدو خلقت همواره وجود داشته و فقط شکل و وضع آن گوناگون بوده است! و کسانى که بار سنگین این نبرد را در دوران حکومتها و گروههاى ستمکار و تجاوزکار، بهدوش گرفتهاند، بههمان
اندازه بر تاریخ انسانیت افتخار بخشیدهاند که ظلم و ستم این تبهکاران آن را ننگین و آلوده ساخته است ... و این رزمندگان، همچنان بهتدریج به میدان آمدند و یکدیگر را یارى نمودند و روح مبارزه را زنده ساخته و به یکدیگر سپردهاند... در میان انسانهاى بزرگ کسانى بودند که سراسر زندگى آنان، در این نبرد پىگیر سپرى شد.
تاریخ مسیح در واقع انقلابى بود بر ضد استعمارگران روم و استثمارچیان داخلى، زمامداران و آریستوکراتها-- اشراف -- و بندگان بتها و بتپرستىهاى اجتماعى! و تاریخ محمد هم در واقع دنباله همان تاریخ مسیح در ایجاد انقلابى بود که تندبادى سخت به وجود آورد و به نسیم آرام تبدیل نگشت مگر در آن هنگام که داد ستمدیدگان را گرفت و حقشان را بهخودشان بازپس داد!
آنچه که درباره مسیح و محمد گفته مىشود، از جهتى درباره سقراط، گالیله، ولتر، تولستوى، پوشکین، گورکى، روسو، جرج برناردشاو و گاندى و بزرگان دیگر تاریخ انسانى نیز گفته مىشود!(1)
1) . بسیار جاى تعجب است که مؤلف افرادى را که در بالا نامبرده با پیامبرانى نظیر عیسى مسیح و محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) مورد مقایسه قرار مىدهد، در صورتى که حتى با صرفنظر ازمقام شامخ آسمانى پیامبرى این دو بزرگوار، از نقطهنظر تأثیر اجتماعى، شخصیت تاریخىو جهانى، و تحولاتى که در جوامع بشرى بهوجود آوردند، بههیچوجه با آن افراد قابل مقایسه نیستند.تولستوى، پوشکین، گورکى، برناردشاو، گالیله و دیگران درست است که دانشمندان ونویسندگان و مردان نابغهاى بودند، ولى کدام یک از آنان توانستند که تحولاتى عمیق واجتماعى و جهانى مانند محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) بهوجود بیاورند؟... همه مىدانیم که هماکنون صدهامیلیون نفر در سراسر روى زمین، از تعلیمات و دستورات اصیل اسلامى بهرهمند هستند وآنها را سرمشق زندگى عملى خود قرار دادهاند، در صورتى که از تولستوى و گالیله و غیره،فقط نامى در تاریخ باقى مانده و بس!... بنابراین بىانصافى است که ما شخصیتهاىبىنظیرى مانند عیسى و محمد و على را، با افرادى در یک ردیف قرار دهیم که نظایر آنها،در هر کشورى و در هر زمانى فراوان یافت مىشوند!... اعترافات خود برناردشاو درباره محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و اسلام بسیار جالب و ارزنده است. براى اطلاع از عقاید وى نسبت به قرآن،محمد و اسلام به کتاب ما: اسلام، دین آینده جهان، چاپ چهارم، مراجعه شود.م
و همانطور که ظلم و ستم ممکن است جزء ذات بعضى افراد شود و انجام آن آسان گردد، بدانسان که نفس کشیدن و خوردن و پوشیدن لباس آسان است!-- چنانکه در زندگى نرون و چنگیزخان و ممالیک(1)سبکسر و احمق و پادشاهان عثمانى و رجال انگیزیسیون یا«محکمه مقدس»! تفتیش عقاید، در اروپا و در قرون وسطى، مىبینیم و یا در زندگى کسرىها و قیصرها و فراعنه مصر و زمامداران تبهکار و بىعرضه دیگر جهان و یا در روش حجاج بن یوسف و زیاد بن ابیه و عبیدالله بن زیاد و مسلم بن عقبه و افرادى از این قماش آن را مشاهده مىکنیم -- همینطور ممکن است که تقبیح ستم و دشمن داشتن ظلم، در نزد گروه دیگرى به شکل جزئى از اجزاء ذات درآمده باشد که آنگاه این موضوع در آنان چیزى چون تاروپود وجود و شریان زندگىشان مىگردد!
بدینترتیب بدون هیچ تلاش و زحمتى مىتوانم علت پایدارى گروه نخستین را در آن همه ستمگرىهاى زشت و فضاحتبار بیان کنم؛ چه آن ستمکاران در آنچه انجام مىدادند دیگر به دنبال سودى نبودند بلکه کارى انجام مىدادند که خمیره ذات آنها بود و از سرچشمه آن صادر مىشد!... تا آنجا که یکى از آنان بهنام حجاج بن یوسف با چند تن از یاران خود بر سر سفره غذا نشسته بود، به یکى از نگهبانانش مىگوید: «نگهبان! گردنش را بزن» و اشاره به پیرمرد بدبخت و بینوایى کرد که لرزان در گوشهاى ایستاده، و هیچگونه گناهى را هم مرتکب نگشته بود! و سپس بهخوردن غذا ادامه مىدهد، گویى که هیچ اتفاقى رخ نداده است(2). او این کار را بههمان سادگى انجام مىدهد که غلام
1) . ممالیک گروهى از بردگان ترک بودند که سلاطین مصر آنها را خریدند که در جرگه سربازان خود درآورند. و از میان آنان مردانى قیام کرده و حکومت را بهدست گرفتند و دو سلسله بحرىها و برجىها را بهوجود آورده و مدتهاى طولانى بر مصر و شام و غیره سلطنت کردند.م
2) . در جنگ داخلى لبنان، مسیحیان فالانژیست در پشتبام آپارتمانها موضع گرفته و هرجنبندهاى را که در خیابان مىدیدند، با یک تیر، بهقتل مىرسانیدند و براى این کار، ازرهبران خود جایزه مىگرفتند!... این وحشیگرى در هیچ کجاى دنیا سابقه نداشت و بامنطق هیچ جنگى هم سازگار نبود...م
خود را صدا کرده و به او بگوید: غلام! آب خنک براى ما بیاور! و همینطور نرون، روم را بهآتش مىکشد و خود باده مىنوشد و به شعر و آواز و صداى دایره، گوش مىدهد!
و به همین ترتیب پایدارى گروه دیگر را در مبارزه با ظلم و استبداد مىتوان توجیه و تفسیر کرد که بدون مبارزه، ادامه زندگى برایشان دشوار بود؛ تا آنجا که سقراط جام شوکران را چون دارویى سرمىکشد تا پایدارى خود را در این راه ثابت کند و همچنین ولتر با نیرومندترین فرد اروپا در زمان خود، مىجنگد و گویا که او خودبهخود بهسوى این کار رفته است. چنانکه تشنه بهسوى آب و گرسنه بهسراغ نان مىرود و همچنین یاران حسین بن على در کنار وى مىایستند-- در حالى که او تنها در برابر نیروهاى بنىامیه که بر ضد شخص او بسیج شده بودند ایستاده و آماده نبرد بود-- و به او مىگویند: «ما با تو مىمیریم»!.
پرچمدار و پیشرو این گروه بزرگ از فرزندان بشریت، على بن ابیطالب بود و چنانکه خود مىگوید، رسالتش این بود که حقى را برپا دارد و باطلى را از بین ببرد، و برنامه حکومتش نیز همین بود،ولى دنیا در قبال این برنامه و اصول، از حقیقت بسى بهدور بود و ستمکاران دوران وى هم، از لحاظ عده فزونتر و از لحاظ قدرت بیشتر بودند!.
این بود اراده و خواست على بن ابیطالب، ولى زمان او این را نمىپذیرفت! و در راه این هدف، حتى خود ستمدیدگان نیز با وى همراهى نمىکردند، زیرا وجود آنان را هراس و وحشتى دیرین فرا گرفته بود و در نتیجه چنان بار آمده بودند که از مبارزه بر ضد ستمکاران مىترسیدند و یا از جهل و نادانى، رشوهاى
مىگرفتند و ساکت مىشدند، مگر گروه اندک و انگشتشمارى که خدایشان قلبى بزرگ عنایت کرده بود.
ولى باید دید که آیا على در آنجا که مردم بر ضد وى جمع شده و به صف زورمندان پیوسته بودند، سست و ناتوان مىگردد؟ آیا این قهرمان تنها و غمزده در سرزمین اندوه، و غصه، و در میان جانوران درنده، ضعیف و بىتوان مىشود؟ و از مرگ مىترسد؟ در حالى که همه فرزندان آدم و حوا همواره از مرگ در هراسند و هرگز آن را دوست ندارند!.
آیا او سست و ضعیف گردد در حالى که «ستمکار بر تجاوز خود مىافزاید» و متنفذین بىتوجه به نداى وجدان کرسىها و مناصب مملکتى را مىفروشند و کشور را غارت مىکنند؛ خودنمایان هر روز به شکلى درمىآیند و عدالت را نابود مىسازند و فساد بهبار مىآورند؟
آیا او سست و ناتوان گردد در حالى که یارانش آن چنان بودند که خود گوید: «هر کس آنان را بهیارى دعوت کرد، عزت نیافت و آنکس که برایشان سخت گرفت آسودگى و آرامش ندید، و هر که بهوسیله اینها پیروز گشت پیروزیش بىارج بود. آنها کر بودند اما گوش داشتند، لال بودند ولى زبان داشتند!، نه در جنگ آزادگان راستگو بودند و نه در موقع سختى برادران مورد اعتماد»!...
بدون تردید انسان در چنین شرایطى سست و ناتوان مىگردد،ولى اگر این انسان، على بن ابیطالب نباشد!. عشق عمیقى که على نسبت به مردم دارد، او را وادار مىسازد که با ستمکاران و بدخواهان توده، سازش نکند ولو اینکه بهاى آن، جان و زندگى وى باشد-- و بهجان خودم سوگند!-- آن کس که خیال مىکند از شرایط مهر و عاطفه آن است که بر ضد ستمکاران، انقلابى بهپا نشود و یا مىگوید که از علایم و آثار علاقه و دوستى مردم، تسلیم بدون عصیان و طرد قهر انقلابى، در قبال تجاوزکاران است، یا دروغ مىگوید و یا از حقیقت مسئله آگاه نیست. پس بدون شک و تردید، مهر و عاطفه انسانى، اگر وجود
داشته باشد، تو را وادار مىسازد که بر ضد ستمکار بهپا خیزى تا انسانهایى را که دوست مىدارى از قید و بند رها سازى، و همین عاطفه و مهر و دوستى، در بعضى اوقات، تو را مجبور به اعمال زور مىنماید.
انسان بههمان اندازه که زیبایى را دوست دارد، از زشتى متنفر است و بههمان مقدارى که خواستار عدالت است، از جور و ستم فرار مىکند، و به آن اندازه که از گرمى هستى و وجود به نشاط مىآید، از سردى عدم مىترسد و مىلرزد، و گامهاى وى، او را از پستى و بلندى زمینها و بیابانها و کوهها و صخرهها نمىگذرانند، مگر آنکه بهدیار محبت و جهان دوستىها برسد. و البته آن کسى که از زشتى دورى نکند به زیبایى روى نخواهد کرد.
اینک دلیل دیگرى براى اتحاد و پیوند ذاتى و اصیل مهر و عاطفه با عصیان و زور، در نهاد امام على -- و بهخاطر برطرف ساختن هرگونه ظلم و ستمى :«سودة» دختر عمارة همدانى نقل کرده که بهنزد على آمد تا از مردى که متصدى جمع مالیات از طرف على بود، شکایت کند. على با کمال نرمش و مهر از او پرسید: آیا کارى دارى؟ سوده شکایت خود را مطرح ساخت، و على تا آن را شنید گریه کرد و سپس گفت : «خداوندا! من به آنان دستور ستم بر مردم و ترک حق تو را ندادهام» و سپس ورقهاى از جیب خود درآورد و در آن چنین نوشت: «... پیمانه و ترازوى خود را درست کنید و کمفروشى و تقلب ننمایید و در زمین فساد برپا نسازید. چون این نامه من بهدست تو رسید، آنچه را که در تحت اختیار دارى حفظ کن تا کسى بیاید که آن را از تو تحویل بگیرد»!.
ببینید که مهر و عاطفه وى، نسبت به یک زن ستمدیده تا به کجا مىرسد که او را بهگریه مىاندازد، و سپس همین عاطفه، به قدرتى تبدیل مىشود که با لحن قاطع و کوبندهاى متوجه مأمور جمع مالیات مىگردد که ستم کرده است و
آنگاه به سرعت به او دستور مىدهد و او را از ظلم نهى مىکند، و از کار برکنار مىسازد.
تا در روى زمین ظلمى بود و یا بزرگى بر کوچکى زور مىگفت، باز على بود که شمشیر برمىکشید. على در مبارزه با ظلم خستگىناپذیر بود، قلب بزرگش که سرشار از مهر و عاطفه بود وى را در این راه رهنمون مىگشت.
على همواره ایمان قاطع به این نکته داشت: «باید امام و پیشوایى باشد که بهوسیله او حق ضعیف از نیرومند و داد مظلوم از ستمکار گرفته شود و افراد نیکوکار آسایش یابند و از شر ستمکار آسوده گردند» و: «خداوند به مردم پناه داده که به آنها ستم نشود» و بنابراین، ستمکاران چرا و به چه دلیل بر مردم ستم کنند؟ و «حکمرانان به وسیله ظلم، آزمایش شوند» پس اگر ظلم کنند، دوران حکومتشان پایان یابد، براى آنکه: «اگر به ستمکار مهلت داده شود، انتقام از وى هرگز فراموش نمىشود، و خداوند بر سر راهش، در کمین اوست» و در این وقت است که: «روز عدالت بر ظالم، سختتر از روز ستم بر مظلوم است» و از دستورهاى همیشگى على بن ابیطالب بود: «باید بر ظالم سخت بگیرید» و «جلو ستمگر احمق را بگیرید»!.
آرى! در قلب امام عاطفه انسانى به آن مقدار بود که ضامن پایدارى وى در نبرد بهخاطر حق و بر ضد باطل، مىشد. او هنگامى که بر پیکارى تصمیم مىگرفت، مىگفت: «... بهخاطر آنکه سرزمینها را اصلاح و آباد کنیم و بندگان مظلوم خدا، آسایش یابند» و آنگاه که به جنگ نزدیک مىشد، مىفرمود: «بهخدا سوگند! داد مظلوم را از ستمکار بستانم و دماغ ظالم را بهخاک بمالم، و اگر چه او را خوش نیاید، او را بهسوى سرچشمه حق و عدالت بکشانم» و یا این جمله را بر زبان مىآورد: «باید از ستم باز ایستاد و داد مردم را داد و از تباهى و فساد در روى زمین پرهیز کرد» و او در قلب نبرد سهمگین، وقتى دید که یارانش اندک و دشمنانش بسیارند بر وضع خود و مردم نگریست و گفت:
«من سست و ناتوان نگشتم و ترسى بهخود راه ندادم. من باطل را تا آن اندازه از هم مىدرم که حق را از درونش بیرون بیاورم!». از جنگ بر ضد ظلم خوددارى نمىکرد ولو آنکه شهادت خود را در مقابل دیدگانش مجسم مىیافت و اگر همه قوم عرب بر ضد وى جمع مىشدند و مردم سراسر زمین هم آنها را یارى و پشتیبانى مىکردند و پستىها و بلندىهاى درهها و بیابانها را پر مىساختند، او هرگز ترس و هراسى بهخود راه نمىداد.على بن ابیطالب تا آن پایه بهخود اعتماد و اطمینان و بهدرستى و عدالت کارهایش به آن اندازه ایمان داشت که مىگفت: «مردم خوار و زبون در نزد من عزیزند تا حقشان را بستانم و مردم عزیز، در پیش من خوار و زبونند تا حق را از آنان باز پس بگیرم» و «بهخداوند سوگند، باکى ندارم که من بهسوى مرگ بروم یا مرگ بهسراغ من بیاید».
پس از جنگهاى بسیار على با ستمکاران هنوز صداى ظلم آنها خاموش نشده بود و على گفت: «گروهى از ستمکاران باقى ماندهاند که اگر زنده ماندم و خداوند یارى کرد بر آنان نیز پیروز شوم و آنان را از بین ببرم، و از هم بپاشم».
در بینش و مذهب على، دانشمندان و علما، رهبران توده مردمند و از همینجاست که آنان مسئولیتهاى بزرگ و سنگینى بهعهده دارند که مهمترین آنها، مقاومت در برابر ستمکار و یارى بر مظلوم است. مىگوید: «خداوند از علما پیمان گرفته که بر سیرى ستمکار و گرسنگى ستمدیده راضى نشوند و به آن تن در ندهند»!.(1)
و براى آنکه در جرگه گروه ستمکاران و یا کسانى نباشند که بر ظلم و ظالم کمک مىکنند و یا بر آن راضى مىشوند، على گناهان مردم را به چند درجه تقسیم کرد که ممکن است بعضى از آنها بخشیده شود، ولى ظلم و ستم را استثنا
1) . وقد اخذاللّه على العلماء ان لایقارّوا على کظّة ظالم و لاسغب مظلوم!.
کرد و فرمود: «... اما گناهى که بخشیده نشود، ظلمکردن بعضى از مردم، بر دیگران است» و در هر صورت او چنین عقیده دارد: «ظلم بر بینوایان، زشتترین ستمهاست».
... و این جلوه و نمودارى از على بن ابیطالب است.
*از انحصارطلبى در هر چیزى که همه مردم در آن سهیماند، بپرهیز!.
على
پس از آنکه روش و موقف امام على در قبال جامعه و اوضاع آن، روشن گردید و دیدیم که اسلوب کار او در راه تحکیم پیوندهاى اجتماعى فقط بر پایه عدالت استوار است، ارائه قسمتهایى از نامه او را که بههنگام انتصاب مالک اشتر نخعى به فرماندارى مصر و اطراف آن، نوشته است -- از مفصلترین عهدنامهها و جالبترین و جامعترین آنهاست -- مفید بهنظر مىرسد.
با اینکه ما در این کتاب به پارهاى از نامهها و فرمانهاى گوناگون امام استناد جستهایم که حقوق فرد و جامعه در همه آنها بیان شده است، ولى نامه على به مالک اشتر در نوع خود بىنظیر است زیرا این نامه، جامعترین فرمانها و عهدنامههاى امام، در بیان افکار وى در چگونگى ساختن جامعه است. در این نامه ارزشمند، دستور کامل على درباره زمامدارى آمده است و البته در نامه و دستورهاى دیگرامام، مواد و قوانین دیگرى نیز وجود دارد که ما بهموقع خود از آنها در این کتاب استفاده کرده و نقل خواهیم نمود.
خوانندگان محترم با مطالعه این نامه به آگاهى جدیدى از عقل و اندیشه و نهاد یک انسان، که آن را درباره چگونگى پیوند مردم به همبستگى اجتماعى و بشرى، براساس خیر و نیکى، بهارمغان داده است!، دست مىیابند.
اینک قسمتهایى از نامه امام، به مالک اشتر :(1)
این فرمانیست که از بنده خداى، على امیرالمؤمنین، به مالک پسر حارث نخعى، معروف به اشتر(2)که به موجب آن، به فرماندارى سرزمین مصر بپردازد و خراج آن دیار بستاند و با دشمنانش پیکار کند و کار مردم آن را سامان دهد و به آبادانى و عمران شهرها و روستاهاى آن بپردازد. ما پیش از هر چیز، پسر حارث را به پرهیزکارى و اطاعت خداوند متعال امر مىدهیم که هرگز در انجام اوامر الهى کوتاهى نکند، چرا که سعادت هر دو جهان به رضاى خداوندى بسته است، آنچنان که بىخشنودى خداوند، هیچ طاعتى پسندیده و مقبول نخواهد بود و باید از احکام اسلامى، با تمام وسایلى که در اختیار دارد، پشتیبانى بهعمل آورد تا در قبال آن، بهیارى و نصرت پروردگار امیدوار باشد.
1) . مؤلف در این بخش فقط قسمتهایى از فرمان امام را-- که هنگام اعزام مالک به مصر،بهمثابهى برنامه کار وى نوشتند-- نقل نموده بود، ولى ما ترجیح دادیم که ترجمه کامل آنفرمان را براى مزید استفاده خوانندگان محترم، در اینجا بیاوریم. در ترجمه این فرمان، ازترجمههاى فارسى نهجالبلاغه بهویژه ترجمه کامل فرمان به وسیله دوست دانشمندم جنابآقاى علىاصغر فقیهى، استفاده شده است.م
2) . مالک پسر حارث نخعى بود. در یکى از پیکارها تیرى بر گوشه چشمش اصابت کرد و ازآن اثرى بر جاى ماند و بدین جهت او را مالک اشتر نامیدند.مالک اشتر در تاریخ سرداران اسلام یادگارهایى برجسته دارد و مىتوان گفت فتوحات اسلام در شام و آسیاى صغیر مرهون فعالیت و فداکارى او بوده است.مالک از صمیمىترین و فداکارترین یاران امیرالمؤمنین على (علیه السلام) بود و در همه کار او رایارى مىنمود.آنگاه که لشکر شام براى تصرف مصر بدان دیار شتافت و «محمد بن ابىبکر» والىجوان سال آنجا شکست یافت، امیرالمؤمنین «مالک» را به فرماندارى مصر برگزید و او رابا دستورات کامل بدان سوى فرستاد. اما هنوز به مصر نرسیده بود که به تحریک معاویه مسموم گردید و درگذشت. مالک را در خدمت امیرالمؤمنین مقامى ارجمند و عزیز بودبدانسان که پس از مرگش اشکریزان مىفرمود: «مالک براى من چنان بود که من براى رسول خدا بودم» و باز مىفرمود: «کیست که چون مالک تواند بود؟ او بازوى من بود که درمرز کشور مصر از دوشم بیفتاد و در خاک نهان شد.»م
حاکم و والى باید دید هوس و خواهش هاى نفسانى را، همچون پرهیزکاران پیوسته به زنجیر زهد و عبادت مقهور سازد، زیرا که هواى نفس آتش فروزانى است که اگر دمى انسان را غفلت زده یابد، ناگهان شعلهور گردد و خرمن هستى و سعادت او را نابود کند.
مالک! تو در سرزمینى مىخواهى حکومت کنى که در تاریخ طولانى خود زمامداران و حکومتهاى دادگر و ستمگر، فراوان دیده و آنچنان که تو در کار والیان پیش از خود مىنگرى، مردم نیز با دقت تمام، رفتار تو را زیر نظر دارند و از کار و کوشش تو غافل نیستند، پس مواظب باش آنچه تو درباره پیشینیان مىگویى، مردم درباره تو نگویند.
خداوند آگاه و شنوا است و گفتار بندگان خویش را مىشنود و به داد ستمدیدگان مىرسد و بنده پرهیزکار ناگزیر باید سخت بیدارباشد تا زبان کسان به دشنام و تقبیح او آلوده نگردد. راستى براى روزگار سختى چه ذخیرهاى بهتر از نیکوکارى مىتوانى اندوخت؟ و کدام پساندازى براى حکام و فرمانداران بهتر و پرارجتر از عدل و داد تواند بود؟ پس بر خشم و شهوت خویش چیره باش و از آنچه بر تو حلال نیست، سخت بپرهیز.
آیا مىدانى نفس پرهیزکار کدام است؟ آنکه در تمام حوادث زندگى بر هوسهاى خود پیروز گردد و در داورى بىطرف و منصف باشد و بر توده مردم مهربان بوده و با چشمى پرعاطفه و سینهاى لبریز از محبت بر آنان بنگر.
زنهار!که در جامه شبانى، گرگى خونخوار باشى و در درون پنجههاى نرم، چنگالهاى جانفرسا پنهان دارى؟ آیا هیچ مىدانى که مردم بر دو گروهند :
یا برادر دینى تو هستند و یا انسانهایى که در آفرینش با تو یکسانند و همچنانکه تو را در زندگى لغزشهایى است، آنان نیز بدون لغزش نخواهند بود. پس باید به آن دیده در آنان بنگرى که مىخواهى خداوند بر تو بنگرد.
تو در مصر حکومت مىکنى و من سرپرست تو هستم. ولى پروردگار بىهمتا بر همه ما حکومت دارد و حاکم توانا و مطلق جهان هستى اوست. او که ما را امام و فرماندارى براى بندگان خود قرار مىدهد آزمایش هم کند تا چگونه این وظیفه خطیر را بهپایان مىرسانیم؟ تو با هر که نبرد کنى با خداى نتوانى جنگید، او توانا و مقتدر است، نه هیچکس از دست انتقامش تواند گریخت و نه از لطف و مرحمتش بىنیاز تواند بود.اى مالک! لغزش هر لغزشکارى را که بخشیدى پشیمان مباش و هر که را به کیفر رسانیدى، شادى مکن. هر چه میدان را فراخ مىبینى جولان مده و هر چه از دست توانایت برآید شتاب منما. هر آن امرى که از مافوق مىشنوى، با امر خداوندى بسنج، چنانچه خداوند ترا از آن عمل نهى مىکند، زنهار که فرمان خالق را در راه هوس مخلوق قربانى کنى؟
و اگر چنین نباشى آیینه قلبت زنگآلود و تاریک مىشود و روح دیندارى و تقواى تو سست مىگردد و از خداى بهدور مىافتى، هر چه با بنده گناهکار نزدیک باشى.
فرمانروایى در سرزمین فراعنه و اینکه کشور مصر را بهزیر فرمان خواهى آورد و سپاه بیکران اسلام را در صحراى آفریقا سان خواهى دید، نکند که تو را نخوت آورد! و هر قدر که خود را فعال و قادر مىبینى بهیاد داشته باش که خداوند از تو فعالتر و قادرتر است. هر چه مصر را وسیع و باشکوه مىیابى چشمى بهکشور وسیعتر و باشکوهتر ایزد متعال بگشا و در همه حال بهیاد خدا باش. یاد خدا خاطر را روشن کند و چراغ خرد را برافروزد و اشتعال هوش و غضب را فرو نشاند. کبریا و بزرگى ویژه خداوندگار است، زنهار تو بهمناعت و تکبر در همانندگان خویش که روزى چند زیردست تو هستند، بنگرى و خود را از پایه بندگى فراتر پنداشته، خیال خدایى در خاطر بپرورى؟! آگاه باش که
آفریدگار توانا، سرکشان خودخواه را زود درهم شکند و گردن فرازى را سخت کیفر دهد.
انصاف و عدل سرلوحه برنامه حکومت است. تو که با خاندانت به مصر مىروى و ممکن است برخى از مصریان را بیشتر از دیگران دوست بدارى، هرگز در قضاوت و داورى اینگونه تعلقات را مراعات مکن. و اگر چنین نکنى و همگان را با نظر مساوى ننگرى بر بندگان خداى ظلم کردهاى و خداوند توانا را بهدشمنى خویش برانگیختهاى. آرى هر کس ستم کند دشمن خدا خواهد بود و دشمنى با خداوند، کار آسانى نیست. واى بر آنکس که آفریدگار هستى بر خصومتش برخیزد! چه زود که دست حق بر زمینش زند و عاقبتش را در دو جهان تباه سازد.
خداى خود را غافل مپندار که او همیشه در کمین ستمکاران است، دعاى ستمدیدگان را بهدقت گوش کن که خداوند کوچکترین مظلمه را از بزرگترین کس صرفنظر نفرماید. میدانى که نیکوترین صفت براى زمامدار چیست؟ آنکه همواره در راه زندگى میانهرو و معتدل باشد و عدلش مانند ابر رحمت سراسر کشور را در برگیرد و با جدیت تمام بکوشد که زیردستانش را راضى و خشنود سازد و البته از خشم ملت بترس که نمونهاى از خشم خداوند قهّار است.
همواره خواست مقربان و نزدیکان را فداى مصلحت عموم کن، زیرا خواص هر چه از تو برنجند هرگز با رنجش توده قابل مقایسه نیست. چاپلوسان ثناگو را از خود بهدور دار زیرا آنان همیشه طالب نعمت و آسایشند و در روز سختى چه آسان تو را بهچنگ بلا سپرده و خود بگرد دیگرى حلقه زنند. آنکه بههنگام نعمت و آسایش پهلوى توست و هنگام بلا مزاحم تو، آنکه عدالت و انصاف تو را دوست ندارد و نامت را بهمبالغه و گزاف یاد کند، آنکه در برابر نعمت سپاس نگذارد و در میدان پیکار سست و هراسان باشد، چنین کس هر قدر با تو نزدیک باشد، دشمن جان تو و بلاى حکومت توست. او را از خودبهدور کن چنانچه
خدایش از فضیلت انسانیت بهدور کرده است. با همه وسایلى که در اختیار دارى و با تمام قدرتى که در جان توست، بهجلب رضایت عموم و خرسندى توده بکوش، زیرا که اکثریت نگهبان مملکت و حصار کشور است. همیشه با مردم باش، با شادى آنها شاد شو و در اندوهشان شرکت کن.
از آن زیردست بپرهیز که دیگران را در محضر تو بهزشتى یاد کند و در عیبجویى مردم زبان بگرداند. البته مردم بهدور از عیب نیستند، ولى حق توست که همچون پدرى مهربان بر عیوب فرزندان خود پرده بکشى و به شرمسارى آنها رضایت ندهى. هرگز در اسرار پوشیده مردم و در آنچه مربوط به مصالح کشور نیست، کنجکاوى مکن و بر کشف راز مردم حریص مباش، زیرا وظیفه تو حفظ قوانین اجتماع و انتظام مسائل معاشرت در میان ملت است تا آن حدود که آشکارا باشد.
تو که از خداوند رازپوش انتظار دارى پرده از اسرارت فرو نیندازد، پرده از اسرار مردم فرو نینداز، دستى بهسوى دلشکستگان دراز کن و آن غمکدههاى ویران را عمراننما و مرمت کن. در دلهاى شکسته که از فروغ نشاط و امید فرح تهى و خاموش است، جمال ابدیت جلوه مىکند. آرى قلب شکسته عرش خداست. پس هر آن کس که آن سراچه ویران را تعمیر کند، کعبه مقدس را آبادان ساخته است. گره از کار مردم بگشا و اختلافات توده را با احتیاطى هر چه تمامتر که شایسته احترام حق عمومى است فیصله ببخش.
اى مالک اکنون که پاى بر مسند فرماندارى گذاشتهاى، خواه و ناخواه باید اغراض شخصى و هدفهاى خصوصى را ترک گویى. آن پستفطرتان که در گرد فرماندار جدید به سعایت و سخنچینى حلقه مىزنند، مىخواهند که قدرت حکومت را وسیله اجراى هدفهاى شخصى خود نمایند. در این موقع وظیفه حکمران آن است که فتنهانگیزان را از خود بهدور دارد و در دعاوى توده با منتهاى دقت و بازجویى، داورى کند. بههوش باش که سخنچین، بهظاهر
خود را اصلاحطلب و حکیم جلوه مىدهد؛ هرگز نصیحت این گروه را بهگوش مگیر.
ترا سفارش مىکنم که از نیت خیراندیشان و عناصر صالح استفاده کنى. با بخیل مشورت مکن، زیرا او پیوسته از گدایى دم زند و ترا از رادمردى و گشادهدلى باز دارد. ترسو وجبان را در مجلس شوراى خویش راه مده که این عنصر ضعیف هم خود مىترسد و هم کوشش مىکند تا پایه تصمیم و اراده اصحاب مشورت را سست و ناچیز نماید. با آزمندان همنشین مباش که این جماعت همواره سخن از سود شخصى کنند و ترا بهظلم و ستم در راه کسب مال و ذخیره زر، تشویق نمایند. افراد بخیل و ترسو و آزمند بر عظمت قدرت خدا اتکا ندارند و از پروردگار خویش همواره بدگمان و آشفته خاطرند.
بخل و ترس و حرص نهادهایى است گوناگون، ولى سرچشمه همه بدگمانىها به خداوند است.
بدترین وزیر تو کسى است که قبل از تو، و در دوران حکومت اشرار، وزارت آنان را بهعهده داشته و در گناهان و تبهکارىهاى آنان شریک بوده است. هرگز خود را با پذیرفتن اینان آلوده نسازى که یار گناهکارانند و برادر ستمکاران.
تو مىتوانى از میان خردمندان قوم وزیرانى کارآزموده و لایق انتخاب کنى که دامنشان از خون شهیدان بىگناه پاک است و دست پرهیزکار و پاکشان به مال مستمندان دراز نشده است. همین افراد با تقوى و خیراندیش، در امر مشورت از بدکاران دوره پیش، شایستهترند زیرا نه خون یتیمان خوردهاند و نه خونابه از دیده بیوهزنان بیفشاندهاند. باید یاران تو از آن کسانى تشکیل شوند که نه ستم کردهاند و نه ستمگر را بهدست و زبان کمک و یارى دادهاند.
آرى اینها-- همین اصحاب عصمت روح و عفت نفس -- زیان تو روا ندارند و آزار کس نخواهند، ترا در مسائل کشوردارى نیکو کمک کنند و با تو در همه حال یار و برادر باشند. با تو صمیمى و دلسوز شوند و در پنهان با دشمنان تو
پیمان الفت و دوستى نبندند، در میان وزیران آن کس را از همه محترمتر بدان که در حقگویى از همه بىپرواتر و شجاعتر باشد و فرمان خدا و مصالح عموم را بر تملق و چاپلوسى ترجیح دهد. بىپرده پیش رود و خیرهسر را از آن پرتگاه خطرناک و مهلکه مهیب رهایى بخشد. یعنى از کردار ناشایست کشوردار که با تیرهبختى کشور و سقوط دولت همراه هست مردانه جلوگیرى کند و هوى و هوس تو را در نظر نگیرد.
تا مىتوانى با پرهیزکاران بپیوند و در معاشرت عناصر صالح پایه دولت خویش استوار کن، ولى در عین حال فراموش مکن که آنها هم بشرند و از غرایز پست و وسوسه درون بهدور نیستند، یعنى در همان حال که همنشینان دانشمند و باتقواى خود را مىنوازى، بیدار باش تا چشم طمع بر دین تو نگشایند و از مقامت سوءاستفاده نکنند. علاوه بر این، باید دانست که افراط در مهربانى، مردم را مغرور مىکند و به کبر و نخوت سوق مىدهد تا آنها را تباه سازد.مبادا که در حکومت تو خادم و خائن یکسان باشند، زیرا خادمى که در ازاى خدمت خود مزد و مرحمت نبیند دلسرد و بىقید گردد و خائنى که جزاى خیانت خود را بهحد کمال نیابد، کردار زشت خویش را با جرأت بیشترى تکرار کند. و بدان که بهترین والى آنکس است که نسبت به زبردستان خویش صمیمى و یک دل باشد و آزار آنها نخواهد و بهکارهاى پرمشقت وادارشان نکند، با زیردستان خوى برادرى پیش گیرد تا از آنها برادرانه همت و کمک بیند. تو آنگاه که بهروى آنان باب راستى و صفا بگشایى درهاى حقیقت و دوستى به روى تو بگشایند و چون ترا با خود خالص بینند جز خلوص تلافى نکنند.
آن قوانین و سنتهاى نیکویى را که گذشتگان این امت به آنها عمل نموده و بهوسیله آنها دوستىها بهوجود آمده و در سایه آنها ملت اصلاح یافته است، پایمال نکن و از بین مبر و سنت و روش جدیدى را که بهگوشهاى از این سنتها لطمهاى وارد سازد، بهوجود نیاور، که در این صورت پاداش نیک از آن
کسى خواهد بود که آن را بهوجود آورد و بدبختى و محرومیت نصیب تو خواهد گشت که آن را نقض کرده و پایمال ساختهاى.
تا مىتوانى با دانشمندان و علماى پاکدامن معاشر باش و از حکمت حکماى کشور خویش بهحد کافى استفاده کن. که دانشمندان و ارباب حکمت ترا در تحکیم مبانى مملکت یارى کنند و با نیروى فضیلت و کمال، اختلافات مردم را رفع و پریشانىها را از میان ببرند و از پیشینیان سخن گویند، معایب آنها را آشکار و فضائل آنها را تقریر نمایند و این باعث اصلاح امور سرزمین تو و موجب پایدارى آنچه که مردم پیش از تو به آن متکى بودهاند، مىگردد.بدان که افراد جامعه از گروههاى گوناگونى تشکیل یافتهاند که از همدیگر بىنیاز نیستند و با یکدیگر اصلاح یابند. گروهى سرباز و سپاهى هستند، عدهاى دبیران و نویسندگان امور و جمعى قاضیان عادل و عدهاى کارمندان حق و عدالت و گروهى جزیهدهندگان و خراج پردازان -- از اهل ذمه و مسلمانان -- و جمعى بازرگانان و پیشهورانند و گروهى فروماندگانى تهىدست و نیازمند و هر کدام از اینها را حق و بهرهاى است.
براى همه این گروهها حدود و مقرراتى وضع فرمود همگان را از برکت قانون مساوات برخوردار کرد و احکام پروردگار همیشه در پیشگاه ما محترم و رفتار پسندیده پیشواى عظیمالشأن ما حضرت محمد بن عبدالله (صلی الله علیه و آله و سلم) تا به دامنه محشر سرمشق امت اسلام است.
سپاهیان، به فرمان خدا، براى مردم بهمنزله قلعههاى استوارى هستند. و نیز موجب آراستگى فرمانروایان و باعث عزت دین و وسیله ایمنى مردمند. آسودگى و پابرجایى توده تنها بهوجود سپاهیان است. اما سپاهیان نیازمند به اموالى هستند که خداوند از خراج براى آنان تعیین فرموده است. از این اموال، وسایل جهاد با دشمن را فراهم مىنمایند و در دیگر احتیاجات خود بهکار مىبرند. پایدارى دو
صنف: سپاهى و متصدى وصول خراج، به قاضیان و عاملان و دبیران است، که قاضیان، معاملات و عقود مورد احتیاج مردم را بهاستوارى بهسامان رسانند، و عاملان تأمین منافع نمایند (یعنى حفظ امنیت میان مردم بنمایند و خراج را وصول کنند)،
و نویسندگان و دبیران آنچه را مربوط به عامه مردم است، یااختصاص بهخود والى دارد، بنویسند و در این امر مورد اعتماد والى باشند.
پایدارى همه این صنوف بهوجود بازرگانان و صنعتگران است، که این طبقه گرد یکدیگر برآیند و براى سودبردن خود بازارها تشکیل دهند. و نیز احتیاجات مردم را به آن اندازه که از دیگران ساخته نیست، برآورند. اما افراد بىنوا و حاجتمند؟ باید به آنان مساعدت و یارى کنى. خداوند درباره هر یک از اینان دستورى داده و بهعهده والى است که حق هر کدام را، به آن مقدار که نیاز دارد ادا نماید. تنها با سعى و کوشش و استعانت از خداوند است که والى مىتواند وظیفه خود را بهحق و شایستگى انجام دهد... جان خود را به پیروى از حق استوار نماید و در راه حق چه بر او آسان بگذرد چه دشوار باشد، شکیبایى را پیشه سازد.
فرماندهى سپاه را بهکسى ده که بهنظر تو، بیش از دیگران مطیع اوامر خداوند و رسول و امام بوده و نسبت به اجراى آن، دلسوزتر باشد. کسى که پاکدامنتر و بردبارتر از سایرین است، زود خشمگین نمىشود، و اگر مقصر پوزش خواست مىپذیرد و آرامش خاطر پیدا مىکند. نسبت به ضعیفان مهربان و از زورگویان دورى مىگزیند.
سختى کار، او را برنیانگیزد و سست عنصرى، او را از کار باز ندارد. با همه اینها داراى تبارى بلند و خاندانى شریف و سابقهاى نیکو بوده و بزرگوار، دلیر و بخشنده باشد، که دارندگان این خصال مجموعهاى از جوانمردى و نیکوکارى هستند. وقتى چنین کسانى را برگزیدى، چون پدرى مهربان به امور آنان رسیدگى کن و آنچه در تقویت و تأمین مایحتاج آنان مصرف مىکنى، بهنظرت بزرگ
نیاید و نیز هیچ توجهىرا نسبت به ایشان کوچک مدان، هر قدر هم ناچیز باشد. زیرا همینهاست که باعث مىشود سپاهیان، خیرخواه تو باشند و درباره تو گمان نیک پیدا کنند. هیچگاه بهاتکاى اینکه کارهاى مهم آنان را انجام دادهاى، از انجام کارهاى کوچک غفلت مورز. هر یک بهجاى خود براى ایشان ضرورت دارد، بهلطفهاى کوچک تو نیازمندند همانطور که از لطفهاى مهم و بزرگ تو بىنیاز نیستند.
از میان فرماندهان آن را برگزین و بهخود نزدیک گردان که به افراد سپاه به یک چشم نگاه کند، و یارى و احسان او نسبت به ایشان یکنواخت باشد. بهاندازهاى به آنان نیکى و بخشش کند که کفاف احتیاجات خود و خانوادهشان را بدهد و با فکرى آشفته و ناراحت با دشمن روبهرو نگردند و آسودهخاطر و یکدل بهجهاد بپردازند. اگر تو نسبت به آنان مهربان باشى، تردیدى نیست که دلهاى آنان نسبت به تو مهربان خواهد شد.
بیشترین مایه سرافرازى و چشمروشنى والیان، این است که در همه جا عدالت حکم فرما باشد و مردم مهر خود را نسبت به والى آشکار سازند. و این مهر و علاقه در صورتى بروز مىکند که در سینه آنان کینه والى نهان نباشد. همچنین خیرخواهى مردم وقتى ثابت مىگردد که دور والى را بگیرند و او را از گزند محافظت نمایند، نه اینکه فرمانروایى او را بر خود سنگین شمارند، و آرزو کنند هر چه زودتر سپرى گردد!
بنابراین آرزوهایشان را برآورده ساز و پیوسته آنان را بستاى، کارهاى بزرگ و رنجهایى که هر کس متحمل شده در نظر داشته باش و مقابل دیگران بازگو کن. زیرا این امر دلاوران را به شوق مىآورد و آنانرا که خوددارى مىکنند، بهکار و کوشش تحریک و تحریص مىنماید.
هر کس رنجى متحمل شده در نظر بگیر، رنج کسى را بهغیر او نسبت مده و همان مقدار که زحمت کشیده و در راه تو فعالیت کرده، قدر بدان، نه اینکه
مقدارى از رنج او را ندیده بگیرى. هرگاه مردى عالىمقام و داراى تبارى بلند، رنج کمى متحمل شد، علو مقام او باعث نشود کار کوچک وى را بزرگ جلوه دهى، همچنین اگر مرد گمنامى کار بزرگ و ارزندهاى انجام داد، گمنامى او سبب کوچک شمردن کار او نگردد.
هرگاه گرفتار مشکلاتى شدى که تو را رنج مىدهد یا امرى بر تو مشتبه شد، بهخدا و رسول رجوع کن، چه خداوند درباره قومى که خواستار راهنمایى آنان بوده فرموده است: «یا ایّهاالذین آمنوا اطیعو الله و اطیعوا الرسول و اولى الامر منکم فان تنازعتم
فى شىء فردّوه الى الله و الرسول(1)» (اى کسانى که ایمان بهخدا آوردهاید، خدا و رسول و
متصدى امر خود را فرمان برید، سپس اگر در امرى میانتان نزاع و اختلاف افتاد، آن را به خدا و رسول واگذار کنید.). واگذارى به خدا توجه به آیات محکم و صریح قرآن و واگذارى بهرسول، توجه به سنن و احادیث پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) است. احادیثى که همه در آن متفقند و در نسبت آنها به آن حضرت اختلافى نیست.
براى قضاوت و داورى در میان مردم، کسى را انتخاب کن که به عقیده تو، بهترین آنان است. کسى که مشقات، او را در تنگنا قرار ندهد و طرفین دعوى باعث ناراحتى وى نشوند. اگر لغزشى کرد زود متوجه شود، نه اینکه مدتى به اشتباه خود ادامه دهد و چون حق را شناخت براى او فرق نکند و ناراحت نشود. هیچگاه به جهت درستى و علو همت، متوجه دون همتى و طمعورزى نگردد. در هر کار تعمق و غور کند و بهتوجه سطحى اکتفا ننماید. در امور شبههناک باز ایستد تا حقیقت بر او کشف گردد. درخواستن دلیل از طرفین اصرار ورزد و از
1) . آیه 58 از سوره 4 (نساء) طبق نوشته تفاسیر و تصریح روایات شیعه مراد از «اولىالامر»هر حاکمى نیست، بلکه مقصود از آن فقط ائمه اطهار-- پیشوایان معصوم -- است ... براى توضیح کافى به تفاسیر معتبر مراجعه شود.م
مراجعه به طرفین دعوى هیچگاه دلتنگ و خسته نشود. در کشف حقیقت بسیار شکیبا باشد و به محض اینکه حق آشکار شد، حکم قطعى بدهد و دعوى را بهپایان رساند. چاپلوسى در وى اثر نکند و او را خفیف نسازد و هر قدر (اصحاب غرض) وى را تشویق نمایند، زیر بار نرود و بهسوى آنان کشیده نشود.
بدیهى است که چنین کسانى با این صفات بهندرت یافته مىشوند. اما اگر کسى را با این شرایط و خصال بهشغل قضاء گماردى، مرتب کار او را زیر نظر بگیر و بازرسى کن، و بهاندازهاى بهاو حقوق بده که همه نیازمندىهایش را برطرف سازد و از مردم بىنیاز گردد. قدر و مقام وى را آنقدر بالا ببر که دیگر نزدیکان تو بهخود حق ندهند تا از او نزد تو سخنچینى کنند و وى مطمئن باشد که هیچگاه غافلگیر نمىشود، و کسى قدرت بدگویى از او را ندارد.
در این امور بهطور دقیق و عمیق نظر کن، زیرا که پیش از تو، حکومت در پنجه اشرار بود که هوى و هوس خویش را در آن بهکار مىبردند و مىخواستند آن را وسیله دنیاطلبى خود قرار دهند.
از میان کارمندان، آن را برگزین که داراى تجربه، و متصف به شرم، و منسوب بهخاندانهاى شریف و در اسلام داراى سوابقى نیک باشد. اینان اخلاقشان نیکوتر، شرافتشان بیشتر و توجهشان از روى عزت نفس و بدون طمعورزى است. سپس حقوق کافى به آنان بپردازد، چه این امر ایشان را قادر مىسازد که وضع خود را اصلاح کنند و هیچگاه بهفکر برداشت از اموالى که در اختیارشان
هست برنیایند. و نیز جواب قاطعى است در مقابل آنان، هرگاه به مخالفت با تو برخیزند یا در امانت خیانت کنند. بعد از آن، با دقت کارهاى ایشان را رسیدگى کن و بازرسان مخفى که بهتو راستگو و وفادار باشند، براى بررسى اعمال آنان بفرست، چه این بازرسى نهانى، ایشان را بهامانتدارى و مدارا با مردم سوق مىدهد. مراقب یاران و کارکنان خود باش، هرگاه یکى از آنان مرتکب خیانتى شد و گزارشهاى متعدد بازرسان مخفى این خیانت را تأیید کرد، همین براى تو کافى است و احتیاج به شاهد دیگرى ندارى. او را به کیفر اعمالش برسان و به اندازه خیانتى که کرده، مجازاتش کن. مقام او را خوار و خیانتش را برملادار، و ننگ کار زشت را چون قلادهاى بهگردنش بیفکن.
امر خراج را آنطور رسیدگى کن که اهل خراج و دهقانان را بهصلاح آرد، زیرا با درست شدن و مرتبشدن امر خراج و خراجگذار، کارسایر مردم اصلاح پذیرد و سامان یافتن کار دیگران، بستگى به اصلاح کار خراج دارد. چه همه مردم وابسته به خراج و کسانى هستند که مالیات مىپردازند.
باید توجه تو به آبادانى اراضى بیشتر از توجه تو به دریافت مالیات باشد، زیرا با آبادبودن زمین مىتوان خراج مطالبه کرد، و هر کس از زمین غیرآباد خراج طلب کند، کشور را ویران و بندگان خدا را نابود مىسازد، و فرمانروایى او بهزودى سپرى مىشود. هرگاه خراجگزاران از سنگینى خراج نالیدند، یا از پیدایش آفات زمینى و آسمانى و قطع آب یا نیامدن باران و یا افتادن سیل در زراعت یا کمآبى شکایت کردند، بهاندازهاى که کارشان اصلاح شود،به آنان تخفیف بده و از خراجشان کم کن و البته این تخفیف بهنظر تو سنگین نیاید. زیرا آن ذخیرهاى است که به تو برمىگردد. چه بدینوسیله شهرها آباد مىشود و این خود موجب آراستگى فرمانروایى والى مىگردد. از این گذشته توجه آنان را نسبت به خود جلب مىکنى، و از مشاهده آثار دادگرى خود شادمان مىشوى، و مىتوانى بین آسایش و نیرویى که به آنان بخشیدى، اعتماد کنى. و به آنچه از عدالتخواهى و
مداراى خود، ایشان را برخوردار کردى، تکیه داشته باشى، چه بسا پیشآمدهاى ناگوار و دشوارى بشود که رعایا پشتیبان تو باشند. زیرا دل و جان آنان از تو خشنود است، و با طیب نفس و جان و دل آن را تحمل مىنمایند و آنگاه که زمین آباد گردد، این تخفیف جبران مىگردد. ویرانى زمین از خوارى و مسکینى مردم آن است. و زبونى مردم، معلول طمعورزى والیان و توجه آنان به جمع مال و انباشتن کیسه است، و اینکه فرمانروایى خود را موقتى مىدانند (ومىخواهند در این مدت کوتاه تا مىتوانند جیب خود را پر کنند) از سرنوشت گذشتگان هم عبرت نمىگیرند.
در وضع دبیران و نویسندگان خود دقت کن، بهترین ایشان را بهکارهاى خود بگمار. نامههاى سرى و اسرار جنگى را به نویسندهاى واگذار که خصال نیکو در او بیشتر از دیگران باشد. کسى که هرگاه به او نیکى کردى و مقامش را بالا بردى خود را گم نکند، و غرور مقام باعث نشود که در حضور دیگران با سخن تو مخالفت بنماید، و نیز غفلت و عدم اطاعت او موجب نشود که نامههاى کارمندان را که بهنام تو مىرسد بهموقع بهتو عرضه ندارد، یا در پاسخ نامههایى که باید بهطور شایسته از طرف تو بدهد کوتاهى کند. نویسندهاى که اگر از طرف تو و به نفع تو پیمانى بست و عقدى استوار کرد، سست و کممایه نباشد، و هرگاه پیمانى به زیان تو بود بتواند آن را فسخ نماید و از بین ببرد.
کاتبان را نباید تنها از روى حسن ظن و آرامش خاطر و اعتماد خود برگزینى. چه بسا کسانى که بهانواع مختلف تظاهر بهحسن خدمت مىکنند و امر را بر والى مشتبه مىسازند، در حالى که نه خیرخواهند نه امین باشند. باید آنان را بیازمایى و سابقه خدمتشان را در نظر بگیرى -- خدمتى که به والیان صالح پیش از تو کردهاند-- سپس از میان ایشان کسى را برگزینى که عامه مردم بهاو حسن نظر دارند و تأثیر نیکى در میان مردم گذاشته باشند، کسى که به امانتدارى و
درستى شناخته شده است. اگر چنین کردى معلوم است که مطیع خدا و رسول و امامت هست.در رأس هر یک از کارهاى خود، یکى از آنان را بگمار، تا مغلوب کارهاى بزرگ نشود و بسیارى کارها، باعث پریشانى او نگردد و هر نقصى که در نویسندگانت باشد و تو ندیده بگیرى، آن نقص بهگردن تو خواهد بود.
سفارش بازرگانان و صنعتگران را بنما و بهعمال خود دستور ده که بهآنان نیکى کنند، خواه افراد این صنف در یک جا مقیم باشند، و اموال خود را براى تجارت و دادوستد بهشهرهاى دیگر بفرستند و خواه خود بهکسب اشتغال داشته و با دست خود احتیاجات مردم را برآورند. اینان منشأ و سبب سودهایى هستند که به مردم و کشور مىرسد، و همینها هستند که منفعت را از نقاط دوردست، از خشکى و دریا، کوه و بیابان -- یا جاهایى که مردم نمىتوانند در آن گرد آیند و جرأت رفتن به آن را ندارند-- بهسوى تو جلب مىکنند.
این بازرگانان و صنعتگران مردمى آرام و صلحجو هستند، که هیچگاه خطر نافرمانى و ایجاد فتنه در ایشان نیست. امور این طبقه را چه در مرکز فرمانروایى خود، و چه در شهرهاى اطراف، بهدقت رسیدگى کن و به آنان توجه داشته باش.
با همه صفات نیکى که درباره بازرگانان گفته شد، بسیارى از ایشان در دادوستد سختگیر (و تنگنظر) همچنین بخیلاند، و نیز احتیاجات و مواد خوراکى مردم را احتکار(1)مىنمایند؛ در خرید و فروش زورگو هستند که این اعمال براى عامه مردم زیانآور، و براى والیان عیب بزرگى است. پس بهشدت از احتکار جلوگیرى کن، چه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) هم احتکار را منع فرمود. خرید و فروش باید آسان و از روى عدالت انجام گیرد، قیمت اجناس باید طورى باشد
1) . احتکار آنست که کسى مواد خوراکى مورد احتیاج مردم را جمع و نگهدارى کند، تا دربازار کمیاب شود و مردم ناچار گردند با قیمت گرانتر بخرند. احتکار در غیرمواد خوراکى نیز صدق مىکند...م
که به فروشنده و خریدار زیانى وارد نیاید، و هرگاه پس از اینکه از احتکار نهى کردى، کسى مرتکب آن شد، او را عقوبت کن و به کیفر عملش برسان، ولى در مجازاتش زیادهروى مکن.
خدا را در نظر داشته باش و در رعایت حال گروه بینوایان، از خدا بترس، آنها بیچارگان و مسکینان و نیازمندان و کسانىاند که در شدت فقر بهسر مىبرند و گرفتار بیمارىهاى گوناگون هستند. در این گروه افرادى یافته مىشوند که از دیگران درخواست یارى مىنمایند، افراد دیگرى هم وجود دارند که با وجود شدت احتیاج، زبان سؤال ندارند. تو باید حق هر یک را آنطور که خدا خواسته نگهدارى و به آنها برسانى، براى افراد این طبقه، قسمتى از بیتالمال و قسمتى دیگر از محصولات زمینهایى که متعلق به مسلمانان است اختصاص ده، و این امر را در تمام نواحى و شهرها رعایت کن، زیرا همان حقى که افراد نزدیک بهتو یا ساکن در مقر فرمانروایى والى دارند، افراد دوردست و دور از تو نیز دارند.
تفاوتى نیست، تو موظفى که حق هر یک را رعایت کنى، خواه دور باشد، خواه نزدیک. زنهار که غرور فرمانروایى باعث شود که از این طبقه غفلت نمایى. اگر امور مهم را استوارسازى ولى به امور جزئى توجهى نکنى، از تو پذیرفته نخواهد شد. هیچگاه اهتمام و توجه خویش را از این طبقه بر مگردان و چهره خود را از روى خودپسندى، از آنان برمتاب. در طبقه بىنوا کسانى هستند که چون در چشمهاکوچکند و اطرافیان تو بهنظر حقارت به آنان نگاه مىکنند، بهتو دسترسى ندارند، اینان را فراموش مکن و بهوضعشان برس. به این ترتیب که از افراد مورد اعتماد خود کسى را که از خدا بترسد و متصف بهفروتنى و تواضع باشد، بهکار ایشان اختصاص ده، تا وضع و حالشان را بهتو گزارش دهد. سپس طورى با آنان رفتار کن و دستور ده که در روز حساب، خدا عذر تو را بپذیرد. این طبقه بیشتر از دیگر طبقات، نیازمند رسیدگى و عدالت و انصافند. در اداى حق هر یک، آنگونه باش که عذرت در درگاه حق مقبول باشد.
بهوضع یتیمان و سالخوردگان توجه کن، آنها راهى در زندگى ندارند، و اهل گدایى هم نیستند. رعایت این حقوق بر والیان، سنگین و سخت است. اما گاه باشد که انجام این وظایف را خداوند بر افرادى سبک و آسان مىکند. کسانى که از او طلب عافیت کردند و خود را شکیبا ساختند، و به دوستى وعده حق درباره خودشان اعتماد نمودند.
قسمتى از اوقات خود را به حاجتمندان اختصاص ده، که خود شخصآ بهکار آنان برسى. این امر را در یک مجلس عمومى که همه بتوانند به آن وارد شوند، بهانجام رسان. در این مجلس براى خاطر خدایى که تو را خلق کرده، با مردم فروتن باش، نگهبانان و سپاهیان را از خود دور کن، تا هر کسى سخنى دارد بدون ترس و لکنت زبان با تو بگوید. من از پیغمبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) چندینبار شنیدم که مىفرمود: مردمى که در میان آنان، ضعیف نتواند بدون واهمه و گرفتگى زبان، حقش را از قوى بگیرد، هرگز روى پاکى و رستگارى را نخواهد دید.(1)در این مجلس باید تندخویى و درماندگى ارباب رجوع را تحمل کنى. خسته نشوى و سنگدلى و خودخواهى را از خود دورنمایى، تا خداوند رحمت همه جانبه خود را برتو بفرستد و پاداش فرمانبرى تو را بدهد.
آنچه عطا مىکنى با گشادهرویى باشد، و اگر امکان بر آوردن حاجت نیست، با لطف و مهربانى عذر بخواه.
کارهایى است که ناچار خود باید انجام دهى، از جمله: نامهها و دستورها به بخشداران اطراف، که نویسندگانت از نوشتن آنها عاجزند. دیگر جواب مقتضىدادن به درخواستهاى مردم در همان روزى که درخواست را دریافت
1) . لن تقدّس امة لایؤخذ للضعیف فیها حقّه من القوى غیر متتعتع.تتعتع (مصدر باب تفعل) آن است که: کسى از سخن گفتن عاجز ماند و زبانش به لکنتافتد. مقصود این است که: وضع مجلس و شکوه و تشریفات آن طورى نباشد که ستمدیدگان مرعوب گردند، و از سخنگفتن باز مانند...م
کردهاى، چه بر همکاران تو دشوار است که همان روز جواب دهند. در هر روز کار همان روز را انجام ده، چه کارهاى هر روز بههمان روز تعلق دارد.
بهترین اوقات خود را به انجام وظایف خویش نسبت به خداوند اختصاص ده. گرچه، هرگاه نیت انسان درست باشد و باعث به صلاح آمدن کار مردم بشود، تمام اوقات بهخدا تعلق دارد. (هر وقتى که با نیت خیر، در راه آسایش خلق خدا قدمى در آن برداشته شود، اختصاص بهخدا دارد و عبادت محسوب مىشود).
باید فرایض را که خاص خداوند است، در ساعاتى انجام دهى که اختصاص به خداوند و دین خود دادهاى. بنابراین در شب و روزفریضههاى خدا را بهجاى آور. و آنچه را به قصد قربت انجام مىدهى کامل و بدون خدشه و دور از عیب و ریا باشد. هر قدر هم جسم و بدنت در این راه در رنج و زحمت قرار گیرد، تحمل کن.
چون براى نماز جماعت مىایستى حد وسط را نگاهدار، نه آنقدر طول بده که مردمان از نماز جماعت برمند، و نه آنقدر شتاب کن که به ارکان نماز لطمهاى وارد آید. ممکن است در بین مردمى که به تو اقتدا کردهاند، افراد بیمار و ناتوان باشند، یا کسانى که کار فورى دارند. هنگامى که پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) مرا به یمن مىفرستادند، از آن حضرت پرسیدم: نماز (جماعت) با آنان چگونه بخوانم؟ فرمود ضعیفترین ایشان را در نظر بگیر، و مانند او نماز بخوان و بهمؤمنان مهربان باش.
زنهار که میان خود و مردم پرده بکشى و مدتى طولانى خود را از آنان نهان کنى! چه، نهان بودن والى از مردم، نوعى سختگیرى است و نیز باعث کماطلاعى او از کارها خواهد بود. والیان چون در پرده باشند، از بیرون بىاطلاع مىمانند، و در نتیجه، امور بزرگ در نظرشان کوچک، و امور کوچک بزرگ مىشود. خوب، زشت و زشت، خوب جلوه مىکند و حق و باطل مخلوط مىگردد. والى، یک انسان معمولى است که نمىداند مردم چه چیزهایى را از او نهان
کردهاند. حق نیز نشانههاى آشکارى ندارد که بتوان آن را از باطل تشخیص داد (بلکه با آزمایش و دوراندیشى مىتوان به آن پى برد).
تو از دو حال خارج نیستى: یا عادت بهبذل و بخشش دارى، که در این صورت دلیل ندارد که در راه اداى حق مردم یا عمل جوانمردانه خود رو نهان کنى. یا به محرومکردن مردم و خوددارى از احسان عادت کردهاى؛ در اینصورت نیز در پردهبودن معنى ندارد، زیرا مردمدر نتیجه روبهرو شدن با تو، به اخلاقت پى مىبرند، و از برآمدن حاجتشان ناامید مىگردند، و بهزودى از تو دور مىشوند. گذشته از اینها، بیشتر مراجعات مردم بهتو در امورى است که هزینهاى براى تو ندارد، از قبیل اینکه: شکایت از ستمگرى مىکنند، یا درخواست انصاف در معاملهاى را مىنمایند.
در دستگاه والى کسانى هستند که به او نزدیکند یا خویشاوند وى هستند، و به این جهت مستبد و خودخواهاند. دست تعدى بهطرف مردم دراز مىکنند و در دادوستد بىانصافى مىنمایند. تو باید موجبات ستمگرىها را از میان ببرى، از ایشان مؤاخذه کنى و دستشان را از تصرف در شئون مردم کوتاه نمایى.
هیچگاه زمینى را تیول خویشان و نزدیکان خود مساز و نباید هیچ یک از آنان بهطمع افتد که تو زمین و مزرعهاى را بهملکیت آنها درآورى، و بدینسبب به املاک مجاور تعدى کند و جلو آب آن را بگیرد. یا کارى که باید با همسایگان بهطور مشترک انجام دهد، یا خرجى که باید میان همه تقسیم شود، به آنان تحمیل کند که خوشى و سود این عمل را او ببرد، و زیان و عیب آن در دنیا و آخرت بر تو برسد.
حق را با هرکس هست، چه دور و چه نزدیک رعایت کن. و هر جا که مربوط به خویشاوندان و نزدیکانت است صبر را پیشه خودساز، و در جایى که رعایت حق بر تو سنگین است عاقبت آن را که بسیار پسندیده است، بجوى و در نظر بگیر.
هرگاه مردم گمان کردند که تو در موردى ظلم کردهاى، عذر خود را آشکارا به آنان بگو، و بدینوسیله گمان بد ایشان را از خود بگردان.این امر، هم تمرین عدالتخواهى تو، هم ارفاق و مهربانى بر مردم و یک نوع بیان عذرى است که نتیجه آن اقامه حق است، که مورد علاقه و هدف تو است.
هرگاه دشمن دست آشتى بهسوى تو دراز کرد، چنانچه خشنودى خدا را در آن مىبینى، بپذیر. این صلح موجب آسایش سپاهیان و آرامش خاطر تو و مردم و امنیت شهرهاست. اما بههوش باش که دشمن پس از آشتى نیرنگ نزند. چه بسا که دشمن خود را به انسان نزدیک مىکند تا وى را غافلگیر نماید، در این مورد احتیاط را از دست مده، و حسن ظن را بهکلى از خود دور ساز.
اگر میان خود و دشمن پیمانى بستى یا چیزى بهعهده گرفتى، به عهد و پیمان خود وفادار باش، و به این وسیله آن را حفظ نما و با امانت دارى ذمه خود را رعایت بکن و حتى جان را در گرو حفظ عهد و پیمان خود قرار ده. از میان فریضههاى خداوندى هیچ چیز مانند بزرگداشت وفاى به عهد مورد توجه مردم نیست، و با اختلافى که در آراء و اندیشههاى ایشان وجود دارد، همه در این امر توافق دارند. موضوع توجه به اهمیت وفاى بهعهد، اختصاص به مسلمانان ندارد، مشرکین نیز به آن توجه داشتند و بر خود انجام آن را لازم مىدانستند، زیرا نتایج شوم عهدشکنى را آزموده بودند (وقتى که مشرکین خود را مقید به وفاى عهد بدانند، معلوم است که مسلمانان باید بیشتر مقید به آن باشند). بنابراین در آنچه به ذمهدارى نیرنگ و حیله بهکار مبر و در آنچه بهعهده گرفتهاى خیانت روامدار و با دشمن خود نیز خدعه بهکار مبر، زیرا تنها جاهلان و بدبختان هستند که جرأت نافرمانى خدا را دارند. خداوند عهد و پیمان خود را بهمنزله حریم امنى میان مردمقرار داده که بهطور تساوى از آن برخوردار گردند. این رحمتى است از او نسبت به بندگانش که در سایه آن بهکارهاى خود بپردازند، پس نباید فساد و خدعه و فریبى در کار باشد.
پیمانى که با دشمن مىبندى قابل تأویل نباشد که بتوان آن را بهمعناى دیگرى برگردانید و هرگاه پس از استوار ساختن پیمان، دشمن بهسخن قابل توجیهى متوسل شد و خواست برخلاف نظر تو آن را معنى کند، نپذیر. همچنین اگر در پیمانى که بستهاى خود را در تنگنا دیدى و فسخ آن را بر خود لازم دانستى، باز هم براى رهایى خود به جملههاى قابل توجیه متوسل مشو. اگر در این مضیقهاى که امید گشایش در آن دارى و منتظر پایان نیک آن هستى، شکیبا باشى بهتر از این است که متوسل به خدعهاى شوى که از عاقبت بد آن بیمناک مانى، و مورد بازخواست خداوند قرار گیرى، و نتوانى از خدا بخواهى که تو را از این بازخواست معاف دارد.
زنهار که خونى را که خداوند ریختن آن را حرام کرده، بریزى. هیچ چیز مانند ریختن خون ناحق، باعث دشمنى خدا و از میان رفتن نعمت و سپرىشدن مدت فرمانروایى نمىشود. در روز حساب، نخستین چیزى که از طرف خداوند مورد پرسش قرار مىگیرد، خونهاى بىگناهان است. هیچگاه درصدد برمیا که با خون بىگناهان، فرمانروایى خود را استوار سازى. این امر، نه فقط حکمروایى تو را تقویت نمىکند، بلکه موجب ضعف و سستى آن مىگردد و باشد که باعث زوال و انتقال آن به دیگرى بشود.
اگر بهطور عمد انسانى را بکشى، عذر تو را نه خدا مىپذیرد و نه من. چه در قتل عمد، قاتل باید به قصاص برسد. و اگر خطا کردى وبدون قصد کسى را کشتى، مثل اینکه خواستى کسى را با تازیانه یا شمشیر یا دست ادب کنى، اما او درگذشت نباید نخوت و خودخواهى تو سبب شود که دیه مقتول را به اولیاى او نپردازى.
زنهار که خودپسند باشى و به آنچه از خودپسندیدهاى اعتماد کنى.
زنهار از اینکه دوستدار چاپلوسى باشى و بخواهى مردم تو را بسیار بستایند. این موارد، فرصتهاى مناسبى است براى شیطان که نیکى نیکوکاران را از بین ببرد.
زنهار که بر مردم منتگذارى و بخواهى خدمت خود را به رخ آنان بکشى، یا کار خود را از آنچه هست بیشتر بنمایى. یا وعدهاى به مردم بدهى ولى به آنان وعده عمل نکنى. چه منت، نیکى را از میان مىبرد. زیاد جلوه دادن خوبى، نور حق را برطرف مىسازد و خلف وعده موجب دشمنى خدا و مردم مىشود. چنانکه خدا فرموده : «دشمنى بزرگى است نزد خدا، که بگویید آنچه را نمىکنید.»(1)
زنهار از شتاب زدگى در کارها پیش از آنکه وقت آن برسد.
زنهار از سستى در کار، هنگامى که امکان انجام آن هست.
زنهار از لجاجت و پافشارى در کارى که راه صواب از خطا در آن روشن نیست.
زنهار از انجام ندادن کارى که درست بودن آن واضح است. هر کار را در جاى خود قرار ده، و در وقت خود آن را به انجام رسان.
زنهار از انحصارطلبى و بهخود اختصاص دادن آنچه همه در آن شریکاند؛ مبادا در آن امور خود را برگزینى یا از عمل خلافى که پارهاى از عمالت مرتکب مىشوند و همه مردم مىدانند، تجاهل کنى. تو مسئول این عمل هستى و بهزودى پردهها کنار مىرود و داد مظلوم را از تو مىگیرند.
در هنگام غضب خوددار باش؛ همچنین مواظب تندخویى و دستافکنى و تیزى زبانت باش. اگر بخواهى از این خطرات محفوظ بمانى، در موقع خشم، سخن تندى بر زبان جارى مکن و خاموش بمان. همچنین در این مواقع سطوت
1) . کبر متقآ عندالله ان تقولوا ما لا تفعلون. (آیه 3-- از سوره 61 «صف»).
خود را به تأخیر انداز، تا غضب آرام گیرد و اختیارت را در دست گیرى. این خوى هنگامى در تو استوار مىشود که روز بازگشت بهخدا را یادآورى و از این یادآورى، بسیار اندیشناک شوى.
تو باید روش پیشینیان خود را بهیاد آورى و ببینى که چگونه از روى عدالت حکم مىکردند، و چه رسم پسندیدهاى داشتند؟. همچنین متذکر دستور و سخن پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) یا فرایضى که خداوند در قرآن قرار داده باشى، و آنچه را از طرز کار ما دیدهاى سرمشق خود قرار دهى.
در آنچه به تو سفارش کردهام در این عهدنامه، و وثیقه محکمى که براى خود در آن گرفتهام، بکوش، تا در گرداب پیروى از هواى نفس غرق نشوى!
از خدا مىخواهم که با رحمت وسیع خود و قدرتى که بههر کار و انجام هر نیازى دارد، مرا و تو را بهآنچه مورد رضاى اوست موفق بدارد، تا در مقابل اعمال خود و عذرمان نزد او و خلقش روشن و پذیرفته باشد.مردم نام ما را به نیکى برند و اثر نیکى از ما در شهرها باقى بماند. نعمتش را بر ما تمام و کامل کند و کرامت و لطفش را چند برابر سازد. و عاقبت ما را با سعادت و شهادت قرین سازد که بازگشت همه ما بهسوى خداست. درود و سلام بسیار بر پیغمبر و خاندان پاک او باد.» والسلام
ما بهزودى بعضى از اوامر و وصایاى على بن ابیطالب را بر این عهدنامه خواهیم افزود که امام رهنمود بزرگ خود را درباره «زمامدارى» با آنها تکمیل نموده و تحکیم مىبخشد و با گرمى و محبت ما را بهسوى آن مىبرد و این در بخش منتخباتى از ادبیات و طرز فکر امام، در جاى خود، خواهد آمد و اکنون باید به بحثهایى بپردازیم که شامل مفاهیم انسانیت، از نظر همه متفکران قرون و امام على، مىشود. و همچنین مقایسهاى میان مبادى و اصول انقلاب بزرگ
فرانسه و بین مبادى و اصولى که انقلاب على بن ابیطالب آنها را از خود به یادگار گذاشته است، بهعمل آوریم!.
در آغاز حروفچینى جدید کتاب، تصمیم گرفته شد که همه پانوشتهاى مترجم، بهعنوان «توضیحات» در آخر کتاب آورده شود، ولى در اغلب موارد دیده شد که بودن توضیحات در ذیل صفحات، مفیدتر خواهد بود و روى همین اصل، همه توضیحات مترجم در پانوشتهاى صفحات گذشته کتاب آمده است، جز چند توضیح کوتاه که چون در پایین صفحات نیامده و به آخر کتاب ارجاع شده است، در اینجا نقل مىشود...
توضیح شماره (1) مربوط به صفحه 74
عبارت مؤلف در این مورد، از اشعار «ابوالعلاء معرى» اقتباس شده است که در قصیدهاى مىگوید :
و على الاُفق من دماء الشهید *** ین، علىّ و نجله شاهدان
فهما فى اواخر اللیّل فجرا *** نِ و فى اولیاته شفقان
ثبتا فى قمیصه لیجىء الحشر *** مستعدیآ الى الرحمان(1)
یعنى: در سراسر روزگار از خون دو شهید، على و فرزندش، دو گواه جاودانه مانده است: فجر که در پایان شبها، سینه تاریک مشرق را مىشکافد و شفق سرخفام که غروبها، خاور را در خون مىکشد!. این دو نقش خونین، همواره بر پیراهن زمان خواهد ماند تا در روز رستاخیز، دست در دامن عدل داور رحمان درآویزند!.
شاعران پارسىگوى نیز، این سروده ابوالعلاء را، هر کدام بهشکلى،
بهشعر درآوردهاند که ما براى تکمیل کلام، چند نمونه از آنها را در اینجا مىآوریم :
بهخون پاک على و حسین فرزندش *** که کرده پیرهن کائنات را گلگون
دو شاهدند که تا صبح حشر بر این خاک *** سرآورند برون، از دریچه گردون
یکى است فجر، که از چاک سینه مشرق *** دمد ز بعد سیاهى، سپیدیش زدرون
دگر بود شفق سرخفام وقت غروب *** که پنجهاش افق خاوران کشد در خون
به پیشگاه خدا صبح حشر این دو گواه *** زعرش دست تظلم برآورند برون(2)
تا زمان باقى است،
مىدرخشد در ضمیر روشن آفاق
دو گواه جاودان از خون دو جانباخته، در معبر تاریخ آزادى،
دو گواه جاودان از خون بیدار على و آن پاک فرزند برومندش،
فجر: این نور سپید سرخآمیزى که در پایان شبها مىشکافد سینه مشرق
و شفق: آن پرتو خونین، که هنگام غروب آفاق خاور را کشد در خون
این دو نقش جاودان چون دو گواه زنده، بر پیراهن پاک زمان ثبتاند
تا که در هنگامه پرشور رستاخیز،
دادخواهى و تظلم را،
دست در دامان داد داور رحمان درآویزند!.(1)
بامدادان که سر زند خورشید *** دمد از شام تیره صبح امید
پر شود دامن افق از خون *** گونه صبحدم شود گلگون
بر شب تیره چیره گردد روز *** نور گردد به تیرگى پیروز
خسرو روز باشکوه و جلال *** سر برون آورد ز تیغ جبال
شامگاهان که روز پایان یافت *** دیو وحشت فزاى شب جان یافت
سایه گسترد تیرگى به جهان *** شبرو شوم شام، گشت عیان
چهره زرد مهر میگون شد *** طشت زرین چرخ پر خون شد
رنگ سرخ شفق به چرخ برین *** دامن شام را کند خونین
اینکه هر صبح و شام موجى خون *** گونه چرخ را کند گلگون
اینکه خونین بود به صبح فلق *** هست همرنگ خون بهشام شفق
هیچ دانستهاى نشانه چیست؟ *** رنگى از خون پاک و ناحق کیست؟
تا که برجا است گردش گردون *** تا شود دامن افق پرخون
تا برآرد فلق سر از افلاک ** با رخى شرمگین و آتشناک
تا که ریزد به صفحه سیماب *** شفق سرخ چون عقیق مذاب
1) . از م. آزرم.
تا که تاج خروس شب پرخون *** شود از دور چرخ بوقلمون
رنگ خونى که صبح و شام مدام *** نقش بندد به جامه ایام
هست گویى دو شاهد ازلى *** از شهیدان حق، حسین و على(1)
مؤلف مىگوید که تاریخ و حقیقت بهخوبى گواهند که على بن ابیطالب، شهید راه حق و صداى عدل انسانى، یکتا نسخهاى است که جهان در گذشته و امروز، چون او بهخود ندیده است و این نکته، اشاره به سخن «شبلى شمیل» دانشمند مادى معروف است(2)که شاعر گرانمایه، سید محمد حسین شهریار، آن
را در شعر خود چنین آورده است :
گواه فضل تو آن به که دشمنان باشند *** مثل خوشست و به مصداق خوشترى هم وصل
یکى بهگفته شبلى شمیل بد زندیق *** ببین که گفته بهوصف على خطابى فصل
«على است نسخه فردى که شرق و غرب جهان *** دگر ندید سوادى از او، مطابق اصل»
توضیح شماره (3) مربوط به صفحه 91
مؤلف از روزگار بازخواست مىکند که چرا در هر عصر و زمانى، بزرگ مردى چون على را، با همان عقل و همان قلب، همان زبان و همان شمشیر، به جهانیان ارمغان نمىدهد؟ و «شهریار» در شعرى که تاکنون چاپ نشده است، گفته او را چنین به شعر مىآورد :
چه بودى اگر هر زمان چون على ***يَلى زادى از مادر روزگار
ترازوى عدلى چنان مستقیم *** ستون امانى چنان استوار
مکارم، همانگونه آرامبخش *** مواعظ، همانگونه آموزگار
همانگونه از ظلم بنیاد کن *** همانگونه با زخم مرهم گذار
به مغز عظیمش همان عزم جزم *** به کف کریمش، همان ذوالفقار
همانگونه همچون قضا و قدر *** کماندار پیکار پروردگار
که بر کندى از سینه دوست دق *** برآوردى از جان دشمن دمار!
توضیح شماره (4) مربوط به صفحه 177
مؤلف محترم در فصل «از اینجا» مطالبى را مطرح ساخته است که بهقول خود شاید مورد پسند همه نباشد، چرا که او برخلاف «وعاظ السلاطین!» و کسانى که بهغلط خود را به اسلام بسته و حقایق اسلامى را وارونه جلوه دادهاند، اهمیت نان و معاش را در زندگى بشرى نشان داده است ...
و البته کسانى که بهنام اسلام مردم را به ترک کار و کوشش و بهزهد مصطلح دعوت مىکنند، حقیقت اسلام و معنى زهد از نظر پیشوایان را نفهمیدهاند. آنهایى که مىگویند باید با سختى و رنج ساخت! و معنى صبر را که استقامت در برابر مشکلات زندگى است، به تحمل بدبختى و رنج و ستم و دم برنیاوردن، تفسیر مىکنند، از اصول اسلام بىخبرند. و آن کسانى که بهجاى کار و کوشش فقط به دعا و ذکر و تسبیح چسبیدهاند و مردم را هم به آن دعوت مىکنند، راه پیشرفتهاى اقتصادى دشمنان مسلمانان را باز مىنمایند و درنتیجه به اسلام و مردم مسلمان خیانت مىورزند! ما در اینجا براى تأیید مؤلف و نشاندادن نظریه صحیح اسلام درباره معاش و زندگى و روشنساختن معنى واقعى «زهد» روایاتى چند از ابواب مختلف «کتاب المعیشة» فروع کافى-- تألیف مرحوم شیخ کلینى-- ترجمه و نقل مىکنیم و امیدواریم که براى خوانندگان محترم جالب و آموزنده باشد :
امام صادق علیهالسلام علت برکنارى پیامبر از نعمتها را چنین تشریح مىکند: «پیامبر در زمان بىآبى و قحطى بهسر مىبرد، ولى اگر نعمت و نیکىها در دنیا زیاد باشد، باید نیکوکاران و مردم با ایمان از آن بهرهمند شوند، نه بدکاران و تبهکاران و منافقان».
سپس امام صادق با گروهى که مردم را به زهد و سختگیرى بر خود دعوت مىکردند، بهبحث پرداخت: «آنها چنین استدلال مىکردند که خداوند در قرآن کسانى را که دیگران را بر خود مقدم مىدارند، تحسین کرده و این خود بر لزوم زهد، دلالت مىکند. یکى از کسانى که در خدمت امام نشسته بود به آن گروه گفت: شما از خوراکها و نعمتهاى پاک دورى مىجویید! و مردم را هم دعوت مىکنید که دست از مال و هستى خود بکشند تا شما از آنها بهرهمند شوید؟...
و امام در جواب آن گروه فرمود: اینکه خداوند در قرآن گروهى را بهخاطر کارهاى نیکى که کردهاند تحسین نموده، صحیح است ولى کار آنها، کار جایز و مباحى بوده و از آن منع نشده بودند و البته پاداشى نیز در نزد خداوند دارند. ولى خداوند دستور داده که مردم براى حفظ جان خود و فرزندان و خانواده خود، برخلاف آن گروه عمل کنند تا کودکان و پیرزنان و پیرمردان بهزحمت و مشقّت نیافتند، چون طاقت گرسنگى ندارند».
و بعد فرمود: «از پیامبر خدا نقل شده که فرمود: دعاى فردى که فقط در خانه بنشیند و دعا کند که خدا براى او روزى برساند، ولى بیرون نیاید و در راه بهدست آوردن آن کار نکند، مستجاب نخواهد شد، زیرا خداوند به او بدن سالمى داده که کار کند و سربار جامعه نشود».امام صادق آنگاه بهوضع «سلمان» اشاره کرد و فرمود: «سلمان با اینکه زاهد بود، مخارج سالیانه خود را آماده مىساخت. به او گفتند: شما چرا چنین مىکنید، شاید امروز یا فردا بمیرید! در پاسخ فرمود: چطور شما احتمال مىدهید که من بمیرم ولى احتمال نمىدهید که زنده بمانم؟ شما اى نادانان! مگر نمىدانید که نفس انسان، اگر معیشتش مرتب نباشد که به آن تکیه کند، در اضطراب و ناراحتى خواهدبود ولى اگر معیشت او کاملباشد، آرامش خاطر خواهد یافت؟»
آنگاه امام پرسید: «به من بگویید، اگر همه مردم آنطور که شما مىخواهید زاهد! باشند و بهکالا و متاع زندگى اعتنا نکنند، مالیاتهایى را که اسلام واجب کرده است و باید اخذ کرد، چه کسى باید بدهد؟ شما مىگویید مردم هر چه بهدست مىآورند، خود از آن استفاده نکنند و از آن دست بکشند و این ناشى از جهل و عدمآشنایى شما با قرآن و سنت پیامبر است ...»(1)
اکنون باید دید اصولا معنى «زهد» از نظر پیشوایان اسلام چیست؟ آیا اعراض از دنیا و بىرغبتى به لذات مادى «زهد»ى است که اسلام مردم را به آن مىخواند؟
سکونى از حضرت صادق پرسید: زهد در دنیا چیست؟ فرمود: «دورى و احتراز از حرام است» و «ابوطفیل از امام على نقل مىکند که فرمود: زهد در دنیا کمى آرزو و شکر نعمتها و پرهیز از هر چیزى است که خداوند حرام کرده است» و «ابن مسلم از امام صادق نقل کرد که فرمود: زهد در دنیا با تضییع مال و حرام ساختن حلال نیست، بلکه زهد آن است که آنچه در دست دارى تو را مغرور و غافل از خدا نسازد» (باب معنى الزهد-- کتاب المعیشة).
1) . فروع کافى، کتاب المعیشة ، باب اول.
و اصولا پیشوایان ما، دنیا را غیر از آنچه در نزد ما مصطلح شده است معرفى مىکنند :امام صادق مىفرماید: «دنیا چه یاور خوبى براى طلب آخرت است» و ابن ابى یعفور مىگوید: «مردى به امام صادق گفت: ما دنیا را دوست داریم و مىخواهیم نعمات آن را بهدست آوریم! امام پرسید: دوست دارى که با آن چه کار کنى؟ گفت: بهخودم و اهل و عیالم برسم، بهدیگران بدهم و به نزدیکانم صله نمایم و به زیارت خانه خدا بروم ... امام فرمود: اینکه طلبکردن دنیا نیست، این طلبکردن آخرت است».
(باب: الاستعانة بالدنیا على الاخرة -- کتاب المعیشة).
و اما کار و کوشش؟!: محمد بن منکدر مىگوید: «در یک روز گرم، امام محمد باقر (علیه السلام) را دیدم که با آنکه پیر بود و به دو نفر تکیه کرده بود، پى کسب دنیا مىرود! خواستم موعظه کنم! جلو رفتم و در حالى که امام از شدت گرما عرق مىریخت گفتم: خداوند تو را اصلاح کند! پیرمردى از قریش در این ساعت گرم و با این حالت در پى کسب دنیا مىرود؟! اگر مرگ تو فرا رسد و تو در این حال باشى چه مىکنى؟ فرمود: اگر مرگ بر من برسد، در حالى رسیده که من در طاعت خداوند هستم و در پى کارى مىروم که خودم و اولادم را با آن از نیازمندى بهتو و مردم، باز دارم!» (باب ما یجب من الاقتداء بالائمة فى التعرض للرزق).
و اما آنهایى که کار نمىکنند و در گوشهاى مىنشینند و عبادت مىکنند و از خدا مىخواهند که روزى آنها برسد!، هرگز دعایشان مستجاب نخواهد شد : «عمر بن یزید مىگوید به امام صادق (علیه السلام) گفتم: مردى است که مىگوید در خانهام مىنشینم، و نماز مىخوانم و روزه مىگیرم و به پروردگار عبادت مىکنم، و روزیم هم خواهد رسید!، فرمود: این شخص از زمره کسانى است که دعاى وى مستجاب نمىشود» و «امام صادق فرمود: آیا دیدهاید که کسى در خانه بنشیند و در آن را ببندد و چیزى از آسمان براى وى فرود آید!». و «کلیب الصیداوى گوید :به امام صادق گفتم: کار من سخت شده از خدا بخواهید براى من روزى برساند، امام بلافاصله فرمود: برو کار کن»! (باب الحّث على الطلب و التعرض للرزق -- از کتاب المعیشة فروع کافى).
این بود نمونهاى چند از روایات ما درباره زهد و زاهدى و کار و کوشش و دعا و وردگویى! براى طلب روزى!... و پس از مطالعه این روایات و صدها روایت نظیر اینها،
امیدواریم که گفتههاى مؤلف را در این فصل! مورد تأیید قرار دهید و از منافقان و زاهدان ریایى، دورى بجویید! و آن را برگرفته از اسلام ندانید.
توضیح شماره (5) مربوط به صفحه 181
بر خلاف گفته استاد شیخ محمد جواد مغنیه در کتاب اهل البیت، جعل اخبار و روایات، بر ضد سنتهاى اصیل اسلامى و بهنفع آزمندان و زورگویان مخصوص به دوران معاویه و بنىامیه نیست، بلکه متأسفانه از زمان خود پیامبر شروع شد و بعد از آن نیز ادامه یافت.
امام على علیهالسلام در باره علت اختلاف احادیث و دروغهایى که بر پیامبر بستهاند، چنین مىفرماید: «... در دوران خود پیامبر بر وى دروغهایى بستند و نقل کردند تا آنکه پیامبر روزى چنین اعلام داشت: مردم! دروغهاى دروغگویان زیاد شده ولى بدانید کسى که عمدآ دروغى را بر من نسبت دهد جایگاه او دوزخ است ... ولى بعد از پیامبر نیز روایتهاى مجعولى بهنام پیامبر نقل کردند. اینها را مردمان منافقى که تظاهر به اسلام مىکردند ولى از ارتکاب به گناه و دروغ ابایى نداشتند جعل نمودند. آنان بهعنوان اینکه با پیامبر بوده و از او دیده و شنیدهاند چیزهاى دروغى بر مردم نقل کردند. و ظاهر آنان چنان بود که شما را به شگفتى وامىداشت و حرفهاى آنان را باور مىکردید!. این گروه بعد از پیامبر باجعل و دروغ و بهتان، به پیشوایان گمراهى و جباران وقت تقرب جستند و آنان هم به اینها ولایت و فرماندارى دادند و بر گرده مردم سوار کردند که مال مردم را خوردند و اصولا مردم گول زمامداران و دنیا را خواهند خورد، مگر آنکه خداوند حافظ باشد...»(1)و «هشام بن حکم» از حضرت صادق (علیه السلام) نقل مىکند که فرمود
مغیرة بن سعد (یتعمد الکذب على ابى)... و «یونس بن عبدالرحمن» روایات زیادى از اصحاب حضرت صادق (علیه السلام) را بر امام رضا علیهالسلام عرضه داشت و آن حضرت بسیارى از آنها را تکذیب و انکار نمود.
و «ابن ابوالعوجاء» در موقع کشتهشدن صریحآ اعتراف کرد و گفت: «قد دسست فى کتبکم اربعة الاف». در کتابهاى شما چهار هزار روایت مجعول داخل کردم!... (براى تفصیل به رسائل مرحوم شیخ مرتضى انصارى مراجعه شود) و بدین ترتیب روشن مىشود که منافقان و سرسپردگان زر و زور، چه در دوران پیامبر و چه بعد از آن، به جعل حدیث بهنفع جباران و بر ضد تودههاى محروم و اصول اساسى اسلام، پرداختهاند و باید در اخذ حدیث دقت کرد و
1) . ترجمه و تلخیص از «اصول کافى»، ج 3، چاپ جدید، ص 63.
در طرد اخبار مجعول کوشید! و چه نیکو بود اگر گروهى از اهل تحقیق و تقوا، شهامت این کار را داشتند؟!.
توضیح شماره (6) مربوط به صفحه 231
بحث درباره «سوسیالیسم اسلامى» و یا بهقول مرحوم آیتاللّه کاشف الغطاء-- در کتاب الفردوس الاعلى-- «اشتراکیت صحیح» نیازمند کتاب مستقلى است ولى در اینجا اشاره به این نکته بىمناسبت نیست که گروهى از فقهاءِ ما با استناد به نظایر «الناس شرکاء فى ثلاث الماء و الکلاء و النار»-- که مؤلف هم نقل کرده است -- در این سه چیز که از ضروریات زندگى جامعه صدر اسلام بود، به اشتراکیت قائل شده و گفتهاند: «هیچکس نمىتواند چراگاهى را بهخود اختصاص دهد و دیگران را محروم سازد» و یا مثلا مرحوم شیخ طوسى فروش مازاد آب را جایز نشمرده و گفته است: «اگر کسى با احیاء، مالک چاهى شد و آب از آن درآمد، باید بهمقدار احتیاج خود و چهارپایانش از آن استفاده کند و مازاد آن را براى رفع احتیاج دیگران، مجانآ و بلاعوض بهمردم بدهد.»(1)
و علاوه بر این، در اسلام، «انفال» جزو ثروتهاى عمومى معرفى شده است. یعنى همه زمینهاى موات، زمینهاى زراعتى و قصبهها که از طرف صاحبانش رفع ید شده و یا سکنهاى ندارند، یا بدون جنگ به مسلمانان واگذار شده و همچنین همه کوهها یا اشجار و معادنى که در بردارند و همه رودخانهها با اشجارى که دارند و تمام دارایى و ثروت کسانى که وارث ندارند، و همه معادن زیرزمینى و یا بیرون زمین و همه جنگلها و نیزارها و مراتع، ملى و اشتراکى بوده و از آن همه و براى همه است.
بهعنوان نمونه، در ایران که نوزده میلیون هکتار جنگل وجود دارد-- تقریبآ 11/5 درصد مساحت تمام کشور-- همچنین همه معادن از نفت گرفته تا معادن آهن، سرب، مس، زغالسنگ، فیروزه، گوگرد و غیره که به دهها نوع مىرسد، همه و همه ملى و از آن جامعه است.
و از همه بالاتر از نظر اسلام، حکومت صالح و شرعى اسلامى، براى اداره اجتماع و میهن اسلامى و رفع ضروریات توده مسلمان، اختیارات تامه دارد و در صورت لزوم، از این اختیارات استفاده مىکند و با وضع مالیاتها و ملىکردن صنایع و کارخانهها و هر قانون
1) . کتاب «خلاف»، ج 2، چاپ جدید، ص 225.
دیگرى که براى حفظ و بقاى مجتمع اسلامى ضرورى تشخیص داده شود، در حفظ اسلام و مردم مسلمان و جامعه اسلامى مىکوشد.و بدین ترتیب، خواه ما اصول اقتصادى اسلام را «سوسیالیسم اسلامى» بنامیم یا مانند مرحوم کاشف الغطاء «اشتراکیت صحیح» بخوانیم، اگر حکومت واقعى و صالح اسلامى در جامعهاى وجود داشته باشد، همه مردم از مزایاى مادى و معنوى زندگى بهرهمند مىگردند و از محرومیتها و بدبختىهاى جوامع کمونیستى و مضار اختلاف طبقاتى ضدبشرى جوامع سرمایهدارى در امان خواهند بود.
در این زمینه مىتوان از دو کتاب سودمند: اقتصاد اسلامى و طرح کلى نظام اسلامى و همچنین دو کتاب: عدالت اجتماعى در اسلام و زیربناى صلح جهانى که توسط ما ترجمه و منتشر گشته است، استفاده کرد...
سید هادى خسروشاهى
نامها، مکانها، کتابها
فهرست اعلام
آ، الف
آتن 257
آفریقا 447
آل بحرالعلوم، سید موسى 60
آمریکا 57
آیتالله بروجردى 61
آیتالله سید شرفالدین 59
آیتاللّه کاشفالغطاء 484
ابراهیم 170، 302
ابن ابوالعوجاء 484
ابن ابىالحدید 226، 402
ابن ابى یعفور 482
ابن خالویه 169
ابن سیراخ یشوع بن سیراخ
ابن عباس 223، 420
ابن عبدالله 287
ابن مسلم 481
ابوالاسود دوئلى 227
ابوالعلاء معرى 475
ابوبکر 203، 311، 315
ابوحنیفه 223
ابوذر 243، 266، 282
ابوسعید خدرى 169
ابوسفیان 365، 414
ابوطالب 158، 160- 163
ابوطفیل 481
ابولهب 414
ابوهریره 170، 300، 301
اروپا 57
اساطیرالعربى 72
اسفار 267
اشتراکیت صحیح 486
اشعیاء 270-273، 426
افلاطون 101اقتصاد اسلامى 486
اقتصادنا 78
الآل 169
الفردوس الاعلى 484
المشردون 72
المعیشة 480- 482
انبار (شهر) 401
انجیل 262، 400
اندلس 126
انصارى، سهل بن حنیف 218، 343
انصارى، شیخ مرتضى 484
اورشلیم 274
ایتالیا 134
ایران 57، 61
ایوب 269
ب
بحرین 373
بحیرا 156
بردى 272
بسکنتا 112
بشارت 255
بصره 365، 420
بغداد 311
بنىامیه 275، 282، 292، 311، 314، 318، 433، 483
بنىعباس 311، 318
بنىهاشم 173
بودا 249، 252
بولس سلامه 58- 59
بوهیمیه 72
بیروت 87
پ، ت، ث
پاکستان 57
پوشکین 431
تورات 400
تولستوى 135، 431
تهران 67، 80، 82
ثور 176
ج، چ
جرجیس 156
جرداق، جرج 57، 59-60، 66
جعفربن ابیطالب 158
جعفربن محمد 223
جعفرى، محمدتقى 67
جنگ جمل 346، 417، 419، 425
جنگ خوارج 346
جنگ صفین 346
چنگیز 414، 431
ح، خ
حارث بن ابى زینب 174
حارث بن حکم 359
حارث نخعى 444- 445
حاطببن ابى بلتعة 277
حبشه 158
حبیببن مسلم فهرى 341
حجاج بن یوسف 432
حجاز 188، 342، 399
حریتبن راشد 344
حسان 168
حسن (علیه السلام) 199، 324، 420
حسین بن على (علیه السلام) 433
حکمبن عاص 361
حکیم، آیتالله سیدمحسن 62
حمزه 171
حمص 361
خالد محمد خالد 277، 303
خدیجه 172
خسروشاهى، سید هادى 69، 78، 82، 486
خوارج 406
خیبر 173
د
در راه انقلاب فکرى (نشریه) 76
دنیس 101
ر، ز
رافائل 134
رحبه 279
رضا (علیه السلام) 484
رفاعةبن زید 296، 310
روسو، ژان ژاک 347، 350، 431
روم 430، 433
زبیر عوام 201-202، 326، 355-356، 360، 419
زفربن قیس 420
زیادبن ابیه 370، 432
زیربناى صلح جهانى 486
س، ش
سعدبن ابىوقاص 325، 326، 370
سعد بن مالک 170سفر ابنسیراخ 269
سِفر ایوب 269
سفیان بن عوف اسدى 401
سقراط 58، 252، 256، 431، 433
سلمان 481
سودة 436
سوریه 57
سیراکوس 101
شام 311، 339، 342-343، 373، 415
شاو، جرج برنارد 431
شرح نهجالبلاغه 402
شریح 207، 399
شعبى 216، 279
شمیل، شبلى 129، 478
شهریار، سید محمد حسین 478
شیخ طوسى 485
شیخ کلینى 480
شیعه و راه انقلاب فکرى 79
ص
صادق (علیه السلام) 480-481، 483- 484
صدر، محمدباقر 76، 79
صفین 339، 415- 416
صلاحالدین و قلبالاسد 72
ط
طباطبایى 79
طرح کلى نظام اسلامى 486
طلحة بن عبیدالله 201-202، 203، 326، 355-356، 360، 419
ع، غ
عایشه 202
عباس 171
عبدالرحمن بن حاطب 278
عبدالله بن زبیر 198
عبدالله بن سعد 361
عبداللهبن عباس 223، 420
عبدالله بن عمر 326
عبقریة الامام 214
عبیدالله بن زیاد 432
عثمان بن عفان 202-203، 209، 311، 314-316، 358، 360، 363،
388
عثمانى 431
عدالت اجتماعى در اسلام 486
عراق 57، 342، 399عقیلبن ابیطالب 205، 383
علاءبن زیاد حارثى 284
على بن ابى رافع 208
عمادالدین اصفهانى 80
عمار بن یاسر 420
عمارة همدانى 436
عمربن ابىسلمه 373
عمربن خطاب 183، 203، 219، 224، 277-278، 311، 315، 334- 336
عمربن عبدالعزیز 311
عمر بن یزید 482
عهد عتیق 267، 270
عیدالغدیر: اول ملحمة عربیة 58
عیسىبن مریم (علیه السلام) 135، 170، 257، 260، 265، 274، 398، 430- 431
غار حرا 157
غدیر خم 168- 169
غرامالالهه 72
ف، ق
فاطمه بنت اسد 160
فاغنرو المرأه 72
فرانسه 58، 86
فراهانى، شمس 80
فروع کافى 480، 483
فلسطین 361
فلسفتنا 78
فنانون احبوا 72
فینوس والشاعر 72
قرآن 265، 294، 296، 310، 400، 470، 480
قرظة بن کعب 384
قریش 156، 158، 161، 176، 482
قصور و اکواخ 72
قم 61، 78، 81
قیس بن سعد بن عبادة 420
ک، گ
کلیب الصیداوى 482
کمیلبن زیاد 284
کوفه 279، 365، 388، 420
گالیله 431
گوته 135
گورکى 431ل، م
لبنان 57
مالکاشتر نخعى 205، 365-366، 442-443، 445، 447، 449
مالک بن انس 223
محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) 119، 121، 123-126، 154، 157-158، 160، 162-163، 170، 175-177، 243، 265-266، 431
محمد باقر (علیه السلام) 482
محمدبن ابوبکر 401
محمد بن جریش 425
محمد بن منکدر 482
مدین 156
مدینه 343، 399
مزنیه 277
مسجد کوفه 285
مسلم بن عقبه 432
مسیح عیسى بن مریم (علیه السلام)
مصر 57، 401، 424، 432، 442 - 443، 445- 447
معاویة بن ابىسفیان 205، 207، 326، 342، 343، 360، 365،
373، 401، 483
معقل بن قیس 400
مغنیه، محمد جواد 483
مغیرة بن شعبه 341
مغیرة بن سعد 484
مکه 175- 176
ممالیک 431
من هنا نبدأ 277
موسى 170
میخائیل نعیمه 107، 112
ن، و
نجران 401
نجفالاشراف 62، 79
نداى حق (هفتهنامه) 80
نرون 431، 433
نعمان بن عجلان 373
نوح 170
نوف بکالى 285
نهجالبلاغه 226، 229، 357، 375
نهروان 416
وادىالقرى 156
وجوه من کرتون 72
وظیفه (هفتهنامه) 80ولتر 135، 431، 433
ولز 381
ه ، ى
هشام بن حکم 484
هلاکو 414
هند 57، 126، 365
هیتلر 414
یشوعبن سیراخ 267- 269
یمن 170، 465
یونان 252
یونس بن عبدالرحمن 484