تفسیر جوان برگرفته از تفسیر نمونه جلد 21

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

سرشناسه:بیستونی، محمد، 1337 -

عنوان قراردادی:تفسیر نمونه .برگزیده

عنوان و نام پدیدآور:تفسیر جوان (برگرفته از تفسیر نمونه)= A new narration of Holy Qur'an for young youth/ به اهتمام محمد بیستونی؛ با نظارت مکارم شیرازی.

مشخصات نشر: تهران: بیان جوان، 1385 -

مشخصات ظاهری:30 ج.؛ 14×5/10 س م.

تفسیرجوان (برگرفته از تفسیرنمونه) A new narration of =

Holy Quran for young youth// به اهتمام محمدبیستونى؛ بانظارت مکارم شیرازى.

تهران: بیان جوان، 1385- 30 ج.؛14×5/10 س م.

شابك دوره اى : ISBN 964-8399-71-9

(ج. 2) : ISBN 964-8399-19-0 فاپا.

ج.2-4،6-8،10،12-11،14،19،21،24-26(چاپ اول:1385).

ج. 1 - 30 (چاپ دوم: 1392) (فیپا).

کتابنامه. تفسیر نمونه. تفاسیر شیعه قرن 14

مکارم شیرازى،ناصر،1305 -. تفسیر نمونه. برگزیده

1385 73ت95ب/98BP 179/297

کتابخانه ملى ایران 35848-83م

وضعیت فهرست نویسی:فاپا

یادداشت:ج. 2-4، 6-8، 12،10- 11، 14، 19، 21، 24 - 26 (چاپ اول: 1385).

یادداشت:ج.1 - 30 (چاپ دوم: 1391) (فیپا).

یادداشت:کتابنامه.

عنوان دیگر:تفسیر نمونه.

موضوع:تفاسیر شیعه -- قرن 14

شناسه افزوده:مکارم شیرازی، ناصر، 1305 - . تفسیر نمونه. برگزیده

رده بندی کنگره:BP98/ب 95ت 73 1385

رده بندی دیویی:297/179

شماره کتابشناسی ملی:م 83-35848

ویراستار دیجیتالی:محمد منصوری

عنوان: تفسیر جوان (برگرفته از تفسیر نمونه)

مؤلف: دکتر محمد بیستونى ویراستارى و تایپ و صفحه آرایى: سهیلا شاکرى، فاطمه سرزهى

گروه تحقیق: صفورا بیستونى، زهرا بیستونى، آسیه بیستونى

امور فنى و رایانه: محمد على بیستونى شمارگان: 3000 نسخه

نوبت و تاریخ چاپ: دوم ، سال 1392 شابك دوره اى: ISBN 964 - 8399 - 71 - 9

ناشر: انتشارات بیان جوان شا بک: (ج. 2):ISBN 964 - 8399 - 19 - 0

هرگونه نسخه بردارى و چاپ از این كتاب، با اخذ مجوز كتبى از مؤسسه قرآنى تفسیر جوان بلامانع است.

نشانى: تهران - خیابان پاسداران - بین گلستان هشتم و نهم - روبروى پمپ بنزین - شماره 451 - طبقه اول - واحد 4

تلفکس: 22589626 E_mail :info@tafsirejavan.com

جدید

با نظارت: حضرت آیة اللّه مکارم شیرازى

تفسیر جوان

(برگرفته از تفسیر نمونه )

YOUTH INTERPRETATION OF QURAN

جلد 21

(جزء بیست و يکم قرآن)

Volum 21

دکترمحمدبیستونى

اشاره

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

اَلاِهْداءِ

اِلى سَيِّدِنا وَ نَبِيِّنا مُحَمَّدٍ

رَسُولِ اللّهِ وَ خاتَمِ النَّبِيّينَ وَ اِلى مَوْلانا

وَ مَوْلَى الْمُوَحِّدینَ عَلِىٍّ اَمیرِ الْمُؤْمِنینَ وَ اِلى بِضْعَةِ

الْمُصْطَفى وَ بَهْجَةِ قَلْبِهِ سَيِّدَةِ نِساءِ الْعالَمینَ وَ اِلى سَيِّدَىْ

شَبابِ اَهْلِ الْجَنَّةِ، السِبْطَيْنِ، الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ وَ اِلَى الاَئِمَّةِ التِّسْعَةِ

الْمَعْصُومینَ الْمُكَرَّمینَ مِنْ وُلْدِ الْحُسَيْنِ لاسِيَّما بَقِيَّةِ اللّهِ فِى الاَرَضینَ وَ وارِثِ عُلُومِ

الاَنْبِياءِ وَ الْمُرْسَلینَ، الْمُعَدِّ لِقَطْعِ دابِرِالظَّلَمَةِ وَ الْمُدَّخِرِ لاِحْياءِ الْفَرائِضِ وَ مَعالِمِ الدّينِ ،

الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صاحِبِ الْعَصْرِ وَ الزَّمانِ عَجَّلَ اللّهُ تَعالى فَرَجَهُ الشَّریفَ فَيا مُعِزَّ

الاَوْلِياءَوَيامُذِلَ الاَعْداءِاَيُّهَاالسَّبَبُ الْمُتَّصِلُ بَيْنَ الاَرْضِ وَالسَّماءِقَدْمَسَّنا

وَ اَهْلَنَا الضُّرَّ فى غَيْبَتِكَ وَ فِراقِكَ وَ جِئْنا بِبِضاعَةٍ مُزْجاةٍ

مِنْ وِلائِكَ وَ مَحَبَّتِكَ فَاَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ مِنْ مَنِّكَ وَ

فَضْلِكَ وَ تَصَدَّقْ عَلَيْنا بِنَظْرَةِ رَحْمَةٍ مِنْكَ

اِنّا نَریكَ مِنَ الْمُحْسِنینَ

متن تأییدیه مرجع عالیقدر حضرت «آیة اللّه العظمى مکارم شیرازى»

متن تأییدیه مرجع عالیقدر حضرت «آیة اللّه العظمى مکارم شیرازى» در

مورد كتاب «تفسیر جوان» (منبع مطالعاتى و

تحقیقاتى اصلى «روش انس با قرآن»)

بسم اللّه الرّحمن الرّحیم

قرآن مجیدبالاترین سند افتخار مامسلمانان است و تاکسى با قرآن آشنا نشود ، پى به عظمت آن نخواهد برد و هر قدر آشنایى ما با ا ين كتاب بزرگ آسمانى افزون گردد ، به درجه اهمیت و عظمت آن بهتر پى مى بریم ، مخصوصاً براى حل مشکلات مسلمین در دنیاى امروز ، بهترین راه گشا قرآن است .

به همین دلیل شایسته است نسل جوان برومندما روزبه روز با این كتاب آسمانى آشناتر گردد ، نه فقط به «خواندن» و «قرائت» و «حفظ» آن ، بلکه به «محتوا و معناى

قرآن» ، به يقین قرآن مجید مى تواند صفا و روشنى ویژه اى به تمام زندگى آنان بدهد و از آنان افرادى باایمان ، شایسته ، قوى ، شجاع و طرفدار حق بسازد .

از آنجا كه تفسیر نمونه بحمداللّه در میان تمام قشرها نفوذ يافته و تحولى در محیط ما ایجاد كرده است ، جناب آقاى «دکتر محمد بیستونى» كه فردى باذوق و علاقمند به مسائل اسلامى و مسائل جوانان است . ابتکارى به خرج داده و تفسیر نمونه را به صورت فشرده و خلاصه با «سبکى تازه» كه به آسانى قابل استفاده براى همه جوانان باشد ، درآورده و به گونه اى كه هم اکنون ملاحظه مى كنید ، در اختیار آنان گذارده است . خداوند این خدمت را از ایشان قبول كند و به همه جوانان عزیز توفیق استفاده از آن را مرحمت فرماید .

ناصر مکارم شیرازى

28/8/79

متن تائیدیه حضرت آیة اللّه مرتضى مقتدایى مدیر حوزۀ علمیه قم

متن تائیدیه حضرت آیة اللّه مرتضى مقتدایى مدیر حوزه علمیه قم

بِسْمِ اللّه ِ الرَّحْمنِ الرَّحیم

توفیق نصیب گردید از مؤسسه قرآنى تفسیر جوان بازدید داشته باشم و مواجه شدم با يك باغستان گسترده پرگل و متنوع كه به طور يقین از معجزات قرآن است كه این ابتکارات و روش هاى نو و جالب را به ذهن يك نفر كه باید مورد عنایت ویژه قرار گرفته باشد القاء نماید تا بتواند در سطح گسترده كودکان و جوانان و نوجوانان و غیرهم را با قرآن مجید مأنوس به طورى كه مفاهیم بلند و باارزش قرآن در وجود آنها نقش بسته و روش آنها را الهى و

قرآنى نماید و آن برادر بزرگوار جناب آقاى دکتر محمد بیستونى است كه این توفیق نصیب ایشان گردیده و ذخیره عظیم و باقیات الصالحات جارى براى آخرت ایشان هست. به امید این كه همه اقدامات با خلوص قرین و مورد توجه ویژه حضرت بقیت اللّه الاعظم ارواحنا فداه باشد.

مرتضى مقتدایى

به تاریخ يوم شنبه پنجم ماه مبارك رمضان المبارك 1427

ویژگى ها و مزایاى كتاب " تفسیر جوان"

1 - درج قول برتر و حذف اقوال متعدد در بیان تفسیر آیات.

2 - حفظ اصالت مطالب و مفاهیم ارائه شده در اصل تفسیر .

3 - خلاصه نمودن جملات طولانى در قالب عبارات كوتاه تر و ساده تر .

4 - اِعراب گذارى آیات و روایات به منظور سهولت حفظ كردن آنها .

5 - استفاده از سه خط تحریرى براى آیات ، ترجمه و تفسیر ، به منظور مطالعه روان آنها.

6 - درج ترجمه روان و تفسیر هر آیه به صورت مستقل، به جز در آیاتى كه با هم ارتباط تنگاتنگ دارند.

7 - تیترگذارى و تدوین مطالب كتاب به سبك كتاب هاى آموزشى به منظور تدریس آسان در جلسات تفسیر قرآن .

8 - انتشار در قطع كوچك به منظور استفاده از اوقات فراغت روزانه و سهولت قرار گرفتن در جیب.

9 - قیمت ارزان كتاب به منظور خرید همگان خصوصا جوانان عزیز و اُنس بیشتر جامعه با قرآن كریم .

محمد بیستونى

تهران - تابستان 1387

ادامۀ سورۀ عنکبوت

اشاره

46 وَ لاتُجادِلُوا اَهْلَ الْكِتابِ اِلاّ بِالَّتى هِىَ اَحْسَنُ اِلاَّ الَّذینَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ وَ قُولُوا ا مَنّا بِالَّذى اُنْزِلَ اِلَيْنا وَ اُنْزِلَ اِلَيْكُمْ وَ اِلهُنا وَ اِلهُكُمْ واحِدٌ وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ

با اهل كتاب جز به روشى كه از همه نیکوتر است ، مجادله نکنید ، مگر كسانى از آن ها كه مرتکب ظلم و ستم شدند و به آن ها بگویید : ما به تمام آن چه از سوى خدا بر ما و شما نازل شده ، ایمان داریم ، معبود ما و شما يکى است و در برابر او تسلیم هستیم .

براى بحث ، بهترین روش را برگزینید

« لا تُجادِلُوا » از ماده « جِدال » در اصل به معنى تابیدن طناب و محکم كردن آن مى باشد ، این واژه در مورد ساختمان محکم و مانند آن نیز به كار مى رود و هنگامى كه دونفر به بحث مى پردازندو درحقیقت هرکدام مى خواهد دیگرى را از عقیده اش بپیچاند ، به این كار ، مجادله گفته مى شود ، به كشتى گرفتن نیز « جِدال » مى گویند و به هرحال منظور دراین جا

بحث و گفتگوهاى منطقى است .

تعبیر به « اَلَّتى هِىَ اَحْسَنُ » تعبیر بسیار جامعى است كه تمام روش هاى صحیح و مناسب مباحثه را شامل مى شود ، چه در الفاظ ، چه در محتواى سخن ، چه در آهنگ گفتار و چه در حرکات دیگر همراه آن .

بنابراین مفهوم این جمله آن است كه ؛ الفاظ شما مؤدبانه ، لحن سخن دوستانه ، محتواى آن مستدل ، آهنگ صدا خالى از فریاد و جنجال و هرگونه خشونت و هتك احترام ، همچنین حرکات دست و چشم و ابرو كه معمولاً مکمل بیان انسان هستند، همه باید باهمین شیوه و روش انجام گیرد .

این ها همه به خاطر آن است كه هدف از بحث و مجادله ، برترى جویى و تفوق طلبى و شرمنده ساختن طرف مقابل نیست ، بلکه هدف تأثیر كلام و نفوذ سخن در اعماق روح طرف است و بهترین راه براى رسیدن به این هدف ، همین شیوه قرآنى است .

حتى بسیار مى شود كه انسان اگر سخن حق را به صورتى منعکس كند كه طرف

مقابل آن را فکر خود بداند نه فکر گوینده ، زودتر انعطاف نشان مى دهد ، چراکه انسان به افکار خود همچون فرزندانش علاقمند است .

درست به همین دلیل است كه قرآن مجید بسیارى از مسائل را به صورت « سؤال و استفهام » طرح مى كند ، تا جوابش از درون فکر مخاطب بجوشد و آن را از خود بداند .

ولى البته هر قانونى استثنایى دارد ، از جمله همین اصل كلى در بحث و مجادله اسلامى در مواردى ممکن است حمل بر ضعف و زبونى شود و يا طرف مقابل آن چنان مست و مغرور باشدکه این طرز برخورد انسانى، بر جرأت و جسارتش بیفزاید ، لذا در دنبالۀ آیه به صورت يك استثناء مى فرماید : « اِلاَّ الَّذینَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ » .

همان ها كه بر خود و دیگران ظلم كردند و بسیارى از آیات الهى را كتمان نمودند تا مردم به اوصاف پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله آشنا نشوند. آن ها كه ظلم كردند و فرمان هاى الهى را در آن جا كه برخلاف منافعشان بود ، زیر پا گذاشتند .

آن ها كه ظلم كردند و خرافاتى همچون مشرکان به میان آوردند،

« مسیح » يا « عزیر » را فرزند خدا خواندند .

و بالاخره آن ها كه ظلم كردند و به جاى بحث منطقى ، دست بر شمشیر برده و متوسل به زور شدند و به شیطنت و توطئه چینى پرداختند .

47 وَ كَذلِكَ اَنْزَلْنا اِلَيْكَ الْكِتابَ فَالَّذینَ اتَيْناهُمُ الْكِتابَ يُؤْمِنُونَ بِهِ وَ مِنْ هؤُلاءِ مَنْ يُؤْمِنُ بِهِ وَ ما يَجْحَدُ بِاآیاتِنا اِلاَّ الْكافِروُنَ

این گونه كتاب را برتو نازل كردیم كسانى كه( پیش ازاین ) كتاب آسمانى به آن ها داده ایم ، به این كتاب ایمان مى آورند و بعضى از این گروه ( مشرکان ) نیز به آن مؤمن مى شوند و آیات ما را جز كافران انکار نمى كنند .

آرى این قرآن بر اساس وحدت معبود ، وحدت همه پیامبران راستین ، تسلیم بى قید و شرط در برابر فرمان حق ، و مجادله با بهترین شیوه ها ، نازل شده است .

سپس مى افزاید : « فَالَّذینَ اتَيْناهُمُ الْكِتابَ يُؤْمِنُونَ بِهِ » .

چرا كه هم نشانه هاى آن را در كتب خود يافته اند و هم محتوایش را از نظر اصول كلى

هماهنگ با محتواى كتب خود مى بینند .

البته مى دانیم همه اهل كتاب ( يهود و نصارى ) به پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله ایمان نیاوردند ، بنابراین جمله فوق اشاره به آن گروه مؤمنان واقعى و حق جویان خالى از تعصب است كه نام « اهل كتاب » تنها شایسته آن ها است .

بعد مى افزاید: « وَ مِنْ هؤُلاءِ مَنْ يُؤْمِنُ بِهِ وَ ما يَجْحَدُ بِاآیاتِنا اِلاَّ الْكافِروُنَ » .

با توجه به آن كه مفهوم « جَحْد » آن است كه انسان ، به چیزى معتقد باشد و آن را انکار كند ، مفهوم جمله فوق این مى شود كه حتى كفار در دل به عظمت این آیات معترفند و نشانه هاى صدق و راستى را در جبین آن مى نگرند و راه و رسم پیامبر صلى الله علیه و آله و زندگى پاکیزه و پیروان پاکباخته او را دلیلى بر اصالت آن مى شمرند اما به خاطر لجاجت و تعصب و تقلید كورکورانه از نیاکان و يا براى حفظ منافع نامشروع زودگذر به انکار برمى خیزند .

به این ترتیب قرآن موضع گیرى هاى اقوام مختلف در برابر این كتاب آسمانى را مشخص مى كند؛ در يك صف اهل ایمانند ، اعم از علماى اهل كتاب و مؤمنان راستین و مشرکانى كه

تشنۀ حق بودند و حق را يافتند و دل به آن بستند و در صف دیگر منکران لجوجى كه حق را دیدند ، اما همچون خفاشان خود را از آن پنهان داشتند ، چرا كه ظلمت كفر ، جزء بافت وجودشان شده و از نور ایمان وحشت دارند .

48 وَ ماكُنْتَ تَتْلُوا مِنْ قَبْلِهِ مِنْ كِتابٍ وَ لا تَخُطُّهُ بِيَمینِكَ اِذا لاَرْتابَ الْمُبْطِلُونَ

تو هرگز قبل از این كتابى نمى خواندى و بادست خود چیزى نمى نوشتى ، مبادا كسانى كه در صدد ابطال سخنان تو هستند، شك و تردید كنند .

تو هرگز به مکتب نرفتى و خط ننوشتى، اما بااشاره وحى الهى، مسأله آموز صد مدرس شدى .

چگونه مى توان باور كرد كه شخصى درس نخوانده و استاد و مکتب ندیده ، با نیروى خودش كتابى بیاورد و از همه جهان بشریت دعوت به مقابله نماید و همگان از آوردن مثل آن عاجز شوند ؟

آیا این دلیل بر آن نیست كه نیروى تو از قدرت بى پایان پروردگار مدد مى گیرد ؟ و كتاب تو وحى آسمانى است كه از ناحیه او بر تو القاء شده است ؟

توجه به این نکته لازم است كه اگر كسى بگوید : ما از كجا بدانیم كه پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله هرگز به مکتب نرفت و خط ننوشت ، در پاسخ مى گوییم : او در محیطى زندگى كرد كه باسواد در آن جا بسیار محدود و معدود بود ، به طورى كه مى گویند : در تمام شهر مکه بیش از 17 نفر قدرت بر خواندن و نوشتن نداشتند ، در چنین محیطى اگر كسى درس بخواند و مکتبى ببیند ، محال است بتواند كتمان كند ، در همه جا مشهور و معروف مى شود و استاد و درسش شناخته خواهد شد .

چنین شخصى چگونه مى تواند ادعا كند پیامبر راستین است اما دروغى به این آشکارى گوید ؟ خصوصا این كه این آیات در مکه كه مهد نشو و نماى پیامبر گرامى صلى الله علیه و آله بود ، نازل گردیده ، آن هم در برابر دشمنان لجوجى كه كوچك ترین نقطه ضعف ها از نظرشان مخفى نمى ماند .

49 بَلْ هُوَ ایاتٌ بَيِّناتٌ فى صُدوُرِ الَّذینَ اُوتُوا الْعِلْمَ وَ ما يَجْحَدُ بِاآیاتِنا اِلاَّ الظّالِمُونَ

بلکه این كتاب آسمانى مجموعه اى از آیات روشن است كه در سینۀ صاحبان دل

جاى دارد و آیات ما را جز ستمگران انکار نمى كنند .

تعبیر به « اآیاتٌ بَيِّناتٌ » بیانگر این واقعیت است كه نشانه هاى حقانیت قرآن در خود آن به چشم مى خورد و درپیشانى آیات مى درخشد و دلیل آن با خودآن است .

در حقیقت همچون آیات تکوینى است كه انسان از مطالعه آن بدون نیاز به چیز دیگر، به حقیقت پى مى برد، این آیات تشریعى نیز از نظر ظاهر و محتوا چنان است كه خود دلیل صدق خویش است .

از این گذشته طرفداران این آیات و طالبان و دلدادگان آن ، كسانى هستند كه بهره اى از علم و آگاهى دارند ، هرچند دستشان تهى و پایشان برهنه است .

به تعبیر روشن تر يکى از طرق شناخت اصالت يك مکتب ، بررسى حال مؤمنان به آن مکتب است ، اگر گروهى نادان يا شيّاد ، دور كسى را گرفتند ، به نظر مى رسد كه او نیز از همین قماش باشد اما اگر كسانى كه اسرار علوم در سینه هاى آن ها نهفته است ، اعلام وفادارى به مکتبى كردند ، دلیل بر حقانیت آن است و ما مى بینیم گروهى از علماى اهل

کتاب و شخصیت هاى باتقواى ممتازى همچون ابوذرها و سلمان ها ، مقدادها و عمار ياسرها و شخصیت والایى همچون على (علیه السلام) حامیان و عاشقان این مکتب بودند .

در روایات زیادى كه از طرق اهل بیت علیهم السلام وارد شده ، این آیه به ائمه اهل بیت علیهم السلام تفسیر شده است ، این به معنى انحصار نیست، بلکه بیان مصداق روشنى است براى جمله « اَلَّذینَ اوُتُوا الْعِلْمَ » .(1)

و اگر مى بینیم در بعضى از روایات تصریح شده به این كه منظور خصوص امامان است ، درحقیقت اشاره به مرحله كامل علم قرآن مى باشد كه در اختیار آن ها است و هیچ مانعى ندارد كه علما و دانشمندان بلکه توده هاى فهمیده مردم بهره اى از این علوم قرآن داشته باشند .

ضمناً این آیه نشان مى دهد كه علم و دانش منحصر به آن چه در كتاب و از محضر استاد .


1) « تفسیر برهان » ، جلد 3 ، صفحه 254 .

مى خوانند و مى آموزند ، نیست ، چراکه پیامبر صلى الله علیه و آله طبق صریح آیات گذشته به مکتب نرفت و خط ننوشت، ولى برترین مصداق « اَلَّذینَ اوُتُوا الْعِلْمَ »بود ، پس در ماوراى علم رسمى ، علمى است برتر و والاتر كه از سوى پروردگار به صورت نورى درقلب آدمى القاء مى شود كه ؛ « اَلْعِلْمُ نُورٌ يَقْذِفُهُ اللّهُ فىقَلْبِ مَنْ يَشاءُ» و این جوهرۀ علم است و علوم دیگر پوسته علم.

50 وَ قالُوا لَوْ لا اُنْزِلَ عَلَيْهِ ایاتٌ مِنْ رَبِّهِ قُلْ اِنَّمَا الاْياتُ عِنْدَ اللّهِ وَ اِنَّما اَنَا نَذیرٌ مُبینٌ

گفتند : چرا معجزاتى از سوى پروردگارش بر او نازل نشده؟ بگو: معجزات همه نزد خدا است (و به فرمان او نازل مى شود، نه به میل من و شما) من تنها انذارکننده آشکارى هستم .

مشرکین از روى سخریه و استهزاء گفتند : چرا او عصاى موسى (علیه السلام)و يد بیضاء و دَم مسیحا ندارد ؟ چرا او هم دشمنان خود را با معجزات بزرگ نابود نمى كند ؟ آن گونه كه موسى (علیه السلام)و شعیب و هود و نوح و ثمود كردند ؟

یا همان طور كه در آیات 90 تا 93 سوره اسراء از زبان این گروه آمده ؛ « چرا پیامبر اسلام ،

نهرها و چشمه هاى آب جارى از بیابان خشك مکه ظاهر نمى كند » ؟ « چرا قصرى از طلا ندارد » ؟ « چرا به آسمان صعود نمى كند » ؟ و « چرا نامه اى ازسوى خدا از آسمان براى آن ها نمى آورد » ؟

بدون شك پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله معجزات دیگرى غیر از قرآن مجید داشته و تواریخ نیز باصراحت از آن سخن مى گوید ، ولى آن ها با این سخنانشان دنبال تحصیل معجزه نبودند ، بلکه از يك سو مى خواستند اعجاز قرآن را نادیده بگیرند و از سوى دیگر تقاضاى معجزات اقتراحى داشتند ( منظور از معجزات اقتراحى این است كه پیامبر صلى الله علیه و آله طبق تمایلات این و آن ، هر امر خارق العاده اى را كه پیشنهاد كنند ، انجام دهد ، مثلاً این يکى پیشنهاد خارج ساختن چشمه هاى آب كند، دیگرى بگوید : من قبول ندارم باید كوه هاى مکه را طلا كنى ، سومى هم بهانه بگیرد كه این كافى نیست باید به آسمان صعود كنى و به این ترتیب معجزه را بازیچه بى ارزشى كنند و تازه آخرکار بعداز دیدن همه این ها او را ساحر بخوانند ) .

به هر حال قرآن براى پاسخگویى به این بهانه جویان لجوج ، از دو راه وارد مى شود ؛

نخست مى گوید : « قُلْ اِنَّمَا الاْياتُ عِنْدَ اللّهِ وَ اِنَّما اَنَا نَذیرٌ مُبینٌ » .

او مى داند چه معجزه اى باچه زمانى و براى چه اقوامى متناسب است ، او مى داند چه افرادى درصدد تحقیق و پى جویى حقند و باید خارق عادات به آن ها نشان دهد و چه افرادى بهانه گیرند و دنبال هواى نفس ؟

تنها وظیفه من انذار و تبلیغ است و بیان كلام خدا ، اما ارائه معجزات و خارق عادات ، تنها به اختیار ذات پاك او است .

51 اَوَ لَمْ يَكْفِهِمْ اَنّا اَنْزَلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ يُتْلى عَلَيْهِمْ اِنَّ فى ذلِكَ لَرَحْمَةً وَ ذِكْرى لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ

آیا براى آن ها كافى نیست كه این كتاب آسمانى را بر تو نازل كردیم كه پیوسته بر آن ها تلاوت مى شود ؟ در این ، رحمت و تذکرى است براى كسانى كه ایمان مى آورند .

آیا معجزه قرآن كافى نیست ؟

آن هاتقاضاى معجزات جسمانى مى كنند ، درحالى كه قرآن برترین معجزه معنوى است .

آن ها تقاضاى معجزه زودگذرى دارند ، درحالى كه قرآن معجزه اى است جاویدان و

شب و روز آیاتش بر آن ها خوانده مى شود .

آیا امکان دارد انسانى درس نخوانده و حتى اگر فرضا درس خوانده بود ، كتابى با این محتوا و این جاذبه عجیب كه فوق توانایى انسان ها است ، بیاورد و عموم جهانیان را دعوت به مقابله كند و همه در برابر آن عاجز و ناتوان بمانند ؟

اگر به راستى منظور آن ها معجزه است ، ما به وسیله نزول قرآن ، بیش از آن چه آن ها تقاضا دارند ، در اختیارشان گذارده ایم ، ولى نه ، آن ها حق طلب نیستند ، بهانه جو هستند .

پیامبرى كه دعوتش جهان گیر است و باید قرون و اعصار آینده را نیز دربرگیرد ، باید معجزه روحانى و عقلانى روشنى داشته باشد كه فکر همه اندیشمندان و صاحب خردان را به سوى خود جذب كند ، مسلماً براى چنین هدفى ، قرآن مناسب است نه عصاى موسى (علیه السلام)و يدبیضاء .

و در پایان آیه براى تأکید و توضیح بیشتر مى گوید : «اِنَّ فى ذلِكَ لَرَحْمَةً وَ ذِكْرى لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ».

آرى قرآن هم رحمت است و هم وسیله يادآورى ، اما براى گروه باایمان ، براى آن ها كه

درهاى قلب خود را به روى حقیقت گشوده اند ، براى آن ها كه طالب نورند و خواهان پیدا كردن راه ، آن ها این رحمت الهى را با تمام وجود خود احساس مى كنند و در پرتو آن آرامش مى يابند ، آن ها هربار كه آیات قرآن را مى خوانند ، تذکر تازه اى مى يابند .

52 قُلْ كَفى بِاللّهِ بَيْنى وَ بَيْنَكُمْ شَهیدا يَعْلَمُ ما فِى السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ وَ الَّذینَ امَنُوا بِالْباطِلِ وَ كَفَروُا بِاللّهِ اوُلئِكَ هُمُ الْخاسِروُنَ

بگو : همین بس كه خدا میان من و شما گواه است ، آن چه را در آسمان ها و زمین است ، مى داند ، كسانى كه به باطل ایمان آوردند و به اللّه كافر شدند، زیانکاران واقعى هستند.

خداوند چگونه بر حقانیت پیامبرش گواهى داده ؟

ممکن است این گواهى ، گواهى عملى باشد، زیرا وقتى خداوند معجزه بزرگى همچون قرآن را در اختیار پیامبرش قرار مى دهد ، سند حقانیت او را امضاء كرده است ، مگر ممکن است خداوند حکیم عادل ، معجزه را در اختیار فرد دروغگویى ( العیاذباللّه ) بگذارد ؟

بنابراین اعطاى معجزه به شخص پیامبر صلى الله علیه و آله خود بهترین طرز گواهى دادن خدا به نبوت او است .

علاوه بر گواهى عملى فوق ، در آیات متعددى از قرآن مجید گواهى قولى نیز داده شده ، چنان كه در آیه 40 سوره احزاب مى خوانیم : « ما كانَ مُحَمَّدٌ اَبا اَحَدٍ مِنْ رِجالِكُمْ وَ لكِنْ رَسُولَ اللّهِ وَ خاتَمَ النَّبِيّينَ ». و در آیه 29 سوره فتح نیز آمده است : « مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّهِ وَ الَّذینَ مَعَهُ اَشِدّاءُ عَلَى الْكُفّارِ رُحَماءُ بَيْنَهُمْ : محمد ، رسول خدا است و كسانى كه با او هستند ، در برابر كفار خشن و در میان خودشان رحیم و مهربانند » .

از این جا تفسیر و بیان دیگرى براى آیه فوق نیز مى توان به دست آورد و آن این كه منظور گواهى و شهادت خداوند است در كتب آسمانى پیشین كه علماى اهل كتاب به خوبى از آن آگاهى داشتند .

53 وَ يَسْتَعْجِلُونَكَ بِالْعَذابِ وَ لَوْلا اَجَلٌ مُسَمًّى لَجاءَهُمُ الْعَذابُ وَ لَيَأْتِيَنَّهُمْ بَغْتَةً وَ هُمْ لا يَشْعُروُنَ

آن ها باعجله از تو عذاب را مى طلبند و اگر موعد مقررى تعیین نشده بود، عذاب

( الهى ) به سراغ آن ها مى آمد، سرانجام این عذاب به طور ناگهانى بر آن ها نازل مى شود ، در حالى كه نمى دانند .

« بَغْتَة » از ماده « بَغْت » به معنى تحقق ناگهانى و غیرمنتظره چیزى است .

در آیات گذشته دو قسمت از بهانه جویى هاى كفار در برابر دعوت پیامبر گرامى صلى الله علیه و آله و پاسخ آن مطرح شد ، نخست این كه مى گفتند : چرا او معجزه اى نمى آورد ؟ كه قرآن پاسخ داد : این كتاب آسمانى ، خود برترین معجزه است .

دیگر این كه چه كسى گواهى بر حقانیت آن مى دهد ؟ كه قرآن پاسخ داد : خدایى كه از همه چیز آگاه است .

در آیه مورد بحث به سومین بهانه جویى آن ها اشاره مى كند ، مى گوید : « وَ يَسْتَعْجِلُونَكَ بِالْعَذابِ ». آن ها مى گویند : اگر عذاب الهى حق است و دامن كفار را مى گیرد ، پس چرا به سراغ ما نمى آید؟ قرآن در پاسخ این سؤال ، سه جواب مى دهد :

نخست مى گوید : « وَ لَوْلا اَجَلٌ مُسَمًّى لَجاءَهُمُ الْعَذابُ » .

این زمان معین براى آن است كه هدف اصلى يعنى بیدارى يا اتمام حجت بر آن ها حاصل گردد ، خدا هرگز برخلاف حکمت درکارهایش شتاب و عجله نمى كند .

دیگر این كه آن ها كه این سخن را مى گویند ، چه اطمینانى دارند كه هر لحظه عذاب الهى دامنشان را بگیرد ؟ ( وَ لَيَأْتِيَنَّهُمْ بَغْتَةً وَ هُمْ لا يَشْعُروُنَ ) .

گرچه موعد عذاب در واقع معین و مقرر است ، ولى مصلحت این است كه آن ها از آن آگاه نباشند و بدون مقدمه فرارسد ، چرا كه اگر وقت آن اعلام مى شد ، باعث تَجَرّى و جسارت كفار و گنهکاران مى گردید ، آن ها تا آخرین لحظه به گناه و كفر ادامه مى دادند و در لحظات آخر كه موعد مقرر عذاب نزدیك مى شد ، همگى توبه مى كردند و به سوى حق بازمى گشتند .

فلسفه تربیتى این مجازات ها ایجاب مى كند كه موعدش مکتوم باشد ، تا هر لحظه اثر خودرا ببخشد و ترس و وحشت آن عاملى بازدارنده گردد ، ضمناً از آن چه گفتیم ، روشن شد كه منظور از جمله « وَ هُمْ لا يَشْعُروُنَ » این نیست كه آن ها اصل وجود عذاب را درك

نمى كنند وگرنه فلسفۀ عذاب از بین مى رفت بلکه منظور این است كه آن ها لحظه وقوع آن و مقدماتش را تشخیص نمى دهند و به تعبیر دیگر به طور غافلگیرانه مثل صاعقه بر آن ها فرود مى آید. از آیات مختلف قرآن برمى آید كه این بهانه جویى ، منحصر به كفار مکه نبود ، بلکه بسیارى از امم دیگر نیز روى مسأله تعجیل عذاب اصرار مى ورزیدند .

54 يَسْتَعْجِلُونَكَ بِالْعَذابِ وَ اِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحیطَةٌ بِالْكافِرینَ

آن ها باعجله از تو تقاضاى عذاب مى كنند، در حالى كه جهنم به كافران احاطه دارد .

بالاخره سومین پاسخ را قرآن مجید در این آیه بیان كرده است ، مى گوید : « يَسْتَعْجِلُونَكَ بِالْعَذابِ وَ اِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحیطَةٌ بِالْكافِرینَ » .

اگر عذاب دنیا تأخیر بیفتد ، عذاب آخرت صد درصد قطعى است ، آن چنان مسلم است كه قرآن به صورت يك امر فعلى از آن ياد مى كند و مى گوید : « جهنم گویى هم اکنون آن ها را احاطه كرده است » .

در این جا تفسیر دقیق ترى نیز براى این آیه وجود دارد و آن این كه جهنم از دو نظر

هم اکنون به معنى واقعى كلمه این گروه را احاطه كرده است .

نخست جهنم دنیا است ، آن ها بر اثر شرك و آلودگى به گناه در جهنمى كه خود فراهم كرده اند ، مى سوزند ، جهنم جنگ و خون ریزى ، جهنم نزاع و اختلاف ، جهنم ناامنى و ناآرامى ، جهنم ظلم و بیدادگرى و جهنم هوى و هوس هاى سرکش .

دیگر این كه طبق ظاهر آیات قرآن ، جهنم هم اکنون موجود است و طبق تحلیلى كه قبلاً داشتیم ، در باطن و درون این دنیا است و به این ترتیب حقیقتا كافران را احاطه كرده است ،

در آیات 5 و 6 و 7 سوره تکاثر نیز به آن اشاره شده است : « كَلاّ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقینِ لَتَرَوُنَّ الْجَحیمَ ثُمَّ لَتَرَوُنَّها عَيْنَ الْيَقینِ : این چنین نیست اگر علم الیقین مى داشتید ، دوزخ را مشاهده مى كردید ، سپس آن را به عین الیقین مى دیدید » .(1).


1) براى آگاهى بیشتربه «تفسیرنمونه»، جلد 3، صفحه92 مراجعه فرمایید .

55 يَوْمَ يَغْشیهُمُ الْعَذابُ مِنْ فَوْقِهِمْ وَ مِنْ تَحْتِ اَرْجُلِهِمْ وَ يَقُولُ ذوُقُوا ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ

آن روز كه عذاب ( الهى ) آن هارا از بالاى سر و پایین پا مى پوشاند و به آن ها مى گوید : بچشید آن چه را عمل مى كردید ( روز سخت و دردناکى است ) .

این كه مى فرماید: « این عذاب از بالاى سر و پایین پاها است » و بقیه جهات و جوانب را ذکر نمى كند، در حقیقت به خاطر وضوح مطلب و روشنى بحث است ، به علاوه هنگامى كه شعله هاى آتش از پایین پا زبانه كشد و از بالا بر سر آن ها فرو ریخته شود ، تمام بدن آن ها را احاطه خواهد كرد و تمام جوانب و اطراف را نیز مى پوشاند .

اصولاً این تعبیر هم در زبان فارسى و هم در زبان عربى معمول است كه مى گویند : « فلان كس از فرق تا قدم مثلاً در لجن زار بى عفتى فرو رفت » ، يعنى تمام وجود او غرق در این گناه شد و به این ترتیب مشکلى كه براى بعضى از مفسران به وجود آمده ، كه چگونه دو جهت بالا و پایین ذکرشده و چهارطرف مسکوت مانده است، حل مى شود .

جملۀ « ذوُقُوا ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ » كه ظاهراً گوینده اش خداوند است ، علاوه بر این كه يك نوع مجازات روانى براى این گونه اشخاص است ، بیانگر این واقعیت مى باشد كه عذاب الهى چیزى جز بازتاب و انعکاس اعمال خود انسان درعالم آخرت نیست .

56 يا عِبادِىَ الَّذینَ امَنُوا اِنَّ اَرْضى واسِعَةٌ فَاِيّاىَ فَاعْبُدوُنِ

اى بندگان من كه ایمان آورده اید ! زمین من وسیع است، تنها مرا بپرستید ( و تسلیم در برابر فشارهاى دشمنان نشوید ) .

هجرتى باید كرد

بدیهى است این يك قانون اختصاصى مربوط به مؤمنان مکه نیست و شأن نزول هرگز مفهوم وسیع و گسترده آیه را كه هماهنگ با دیگر آیات قرآن است ، محدود نمى كند ، به این ترتیب در هر عصر و زمان و در هر محیط و مکان كه آزادى به طور كامل از مسلمانان سلب شود و ماندن در آن جا نتیجه اى جز ذلت و زبونى و دور ماندن از برنامه هاى الهى نداشته باشد ، وظیفۀ مسلمانان ، مهاجرت است به مناطقى كه بتوانند آزادى

مطلق يا آزادى نسبى را به دست آورند .

به تعبیر دیگر ؛ هدف آفرینش انسان ، بندگى خدا است ، همان بندگى كه رمز آزادگى و سرفرازى و پیروزى انسان در همه جبهه ها است و در جمله « فَاِيّاىَ فَاعْبُدوُنَ » به آن اشاره شده و در آیه 56 سوره ذاریات نیز « وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الاِْنْسَ اِلاّ لِيَعْبُدوُنِ » آمده است .

هرگاه این هدف نهایى و اساسى زیرپا بماند ، راهى جز هجرت نیست ، زمین خدا وسیع است و باید به نقطه دیگرى قدم نهاد و هرگز در چنین مواردى اسیر مفاهیمى همچون قبیله ، قوم ، وطن ، خانه و كاشانه ، نشد و به ذلت و اسارت تن درنداد كه احترام این امور تا زمانى است كه هدف اصلى به مخاطره نیفتد. در این موارد است كه امیرمؤمنان على مى فرماید: « لَيْسَ بَلَدٌ بِاَحَقَّ بِكَ مِنْ بَلَدٍ خَيْرُ الْبِلادِ ما حَمَلَكَ : هیچ شهرى براى تو شایسته تر از شهر دیگرى نیست ، بهترین شهرها ، شهرى است كه تو را پذیرا گردد و وسایل پیشرفت تو را فراهم سازد » .(1).


1) « نهج البلاغه » ، كلمات قصار ، شماره 422 .

درست است كه حبّ وطن و علاقه به زادگاه ، جزء سرشت هر انسانى است ، ولى گاه مسائل مهم ترى در زندگى مطرح مى شود كه این موضوع را تحت الشعاع خود قرار مى دهد .

در زمینه دیدگاه اسلام در مسأله مهاجرت و روایاتى كه در این زمینه رسیده ، در جلد چهارم تفسیر نمونه ، ذیل آیه 100 سوره نساء ، شرح مبسوطى آمده است. منظور از «عِبادِ» در آیه مورد بحث ، همه انسان ها نیست ، بلکه انسان هاى مؤمن است و جمله «اَلَّذینَ امَنُوا» به عنوان تأکید و توضیح ذکر شده است .

57 كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ ثُمَّ اِلَيْنا تُرْجَعُونَ

هر انسانى مرگ را مى چشد ، سپس به سوى ما بازمى گردید .

از آن جاکه يکى از عذرهاى كسانى كه در بلاد شرك مى ماندند و حاضر به هجرت نبودند ، این بود كه ما مى ترسیم از دیار خود بیرون رویم خطر مرگ به وسیله دشمنان يا گرسنگى يا عوامل دیگر ما را تهدید كند ، به علاوه به فراق بستگان و خویشاوندان و فرزندان و شهر و دیار خود مبتلا شویم ، قرآن در این آیه به عنوان يك پاسخ جامع به آن ها

مى گوید : « كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ ثُمَّ اِلَيْنا تُرْجَعُونَ » .

این جهان ، دار بقاء براى هیچ كس نیست ، بعضى زودتر و بعضى دیرتر باید بروند، فراق دوستان و فرزندان و خویشاوندان به هرحال تحقق مى يابد، چرا انسان به خاطر این مسائل زودگذر در دیار شرك و كفر بماند و بار ذلت و اسارت را بر دوش كشد ، براى این كه چهار روز بیشتر زندگى كند؟ از همه این ها گذشته از این بترسید كه مرگتان فرارسد و در همین دیار شرك و كفر پیش از آن كه به دیار ایمان و اسلام بروید، بمیرید ، چه دردناك است چنین مرگى و مردنى. وانگهى گمان نکنید مرگ ، پایان همه چیز است ، مرگ در واقع آغاز زندگى اصلى انسان ها است ، زیرا « همه شما به سوى ما بازمى گردید » به سوى پروردگار بزرگ و به سوى نعمت هاى بى پایانش.

58 وَ الَّذینَ امَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ لَنُبَوِّئَنَّهُمْ مِنَ الْجَنَّةِ غُرَفا تَجْرى مِنْ تَحْتِهَا الاَْنْهارُ خالِدینَ فیها نِعْمَ اَجْرُ الْعامِلینَ

کسانى كه ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند ، آن ها را در غرفه هایى از بهشت

جاى مى دهیم كه نهرها در زیر آن جارى است ، جاودانه در آن خواهند ماند ، چه خوب است پاداش عمل كنندگان .

« لَنُبَوِّئَنَّهُمْ » از ماده « تَبْوِئَه » به معنى سکنى دادن به قصد بقاء و دوام است .

« غُرَف » جمع « غُرْفَة » به معنى ساختمان بلند است كه بر اطراف خود مشرف باشد .

آن ها در قصرهایى كه درختان بهشتى ازهرسو احاطه اش كرده و نهرهاى گوناگون كه طبق آیات دیگر قرآن هرکدام طعم و منظره اى مخصوص به خود دارند ، از لابلاى آن درختان و زیر این قصرها در جریان است ، منزل مى كنند .

یکى از امتیازات غرفه هاى بهشتى این است كه همچون منازل و قصرهاى این جهان نیست كه هنوز انسان دمى در آن نیاسوده است ، بانگ « اَلرَّحیل » زده مى شود ، بلکه « آن ها جاودانه در آن خواهند ماند » ( خالِدینَ فیها نِعْمَ اَجْرُ الْعامِلینَ ) .

منظور از « عامِلینَ » به قرینه جمله هاى قبل ، كسانى است كه عمل صالح و توأم باایمان دارند، هر چند كلمه « عامِلینَ »مطلق است .

در حدیثى از پیامبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله چنین مى خوانیم: « اِنَّ فِى الْجَنَّةِ لَغُرَفا يُرى ظُهُورُها مِنْ بُطُونِها وَ بُطُونُها مِنْ ظُهُورِها : در بهشت غرفه هایى است آن قدر شفاف كه بیرونش از درون و درونش از بیرون دیده مى شود » ، كسى برخاست و عرض كرد : « این غرفه ها از آنِ كیست اى

رسول خدا » ؟ حضرت صلى الله علیه و آله فرمود : « هِىَ لِمَنْ اَطابَ الْكَلامَ وَ اَطْعَمَ الطَّعامَ وَ اَدامَ الصِّيامَ وَ صَلَّى اللّهَ بِاللَّيْلِ وَ النّاسُ نِيامٌ : این ها براى كسى است كه سخن خودرا پاکیزه كند، گرسنگان را سیر نماید و روزه را بسیار بگیرد و در دل شب هنگامى كه مردم درخوابند، براى خدا نماز بخواند » .(1)

59 اَلَّذینَ صَبَروُا وَ عَلى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ

همان ها كه ( در برابر مشکلات ) صبر ( و استقامت ) مى كنند و بر پروردگارشان توکل مى نمایند . .


1) « تفسیر قرطبى » ، جلد 7 ، صفحه 5075 .

این آیه مهم ترین اوصاف مؤمنان عامل را بیان مى كند .

از زن و فرزند و دوستان و بستگان و خانه و كاشانه خود جدا مى شوند و صبر مى كنند .

مرارت هاى غربت و سختى هاى آوارگى از وطن را مى چشند و شکیباهستند .

براى حفظ ایمان خود ، آزار دشمنان را به جان مى خرند و در راه جهاد با نفس كه « جهاد اکبر » است و مبارزه با دشمنان سرسخت كه « جهاد اصغر » است ، از انواع مشکلات استقبال كرده و صبر مى كنند .

آرى این صبر و استقامت ، رمز پیروزى آن ها و عامل بزرگ افتخار آنان است كه بدون آن هیچ عمل مثبتى در زندگى امکان پذیر نیست .(1).


1) در مورد « توکل » در « تفسیر نمونه » ، جلد 10 ، صفحه 295 و در مورد « صبر » در جلد 10 ، صفحه 193 و در جلد 6 ، صفحه 305 بحث مشروحى آورده شده است .

اگر درست بیندیشیم، ریشه همه فضایل انسانى، همین « صبر » و « توکل » است ؛ « صبر » عامل استقامت در برابر موانع و مشکلات است و « توکل » انگیزه حرکت در این راه پر نشیب و فراز .

درحقیقت براى انجام عمل صالح باید از این دو فضیلت اخلاقى ، مدد گرفت ؛ صبر و توکل كه بدون این دوانجام عمل صالح درمقیاس وسیع هرگزامکان پذیرنیست .

60 وَ كَاَيِّنْ مِنْ دابَّةٍ لا تَحْمِلُ رِزْقَهَا اللّهُ يَرْزُقُها وَ اِيّاكُمْ وَ هُوَ السَّمیعُ الْعَلیمُ

چه بسیار جنبندگانى كه قدرت ندارند روزى خود را حمل كنند ، خداوند آن ها را و شما را روزى مى دهد و او است شنوا و دانا .

در میان جنبندگان و حیوانات و حشرات گذشته از انسان انواع كمى هستند كه همچون مورچگان و زنبور عسل مواد غذایى خود را از صحرا و بیابان به سوى لانه حمل و ذخیره مى كنند و غالبا « گنجشك روزى » هستند ، يعنى هر روز جدید باید دنبال روزى تازه اى بروند و میلیون ها میلیون از آن ها در اطراف ما در نقاط دور و نزدیك ، در بیابان ها و اعماق

دره ها و بر فراز كوه ها و درون دریاها وجوددارندکه همه از خوان نعمت بى دریغش روزى مى خورند .

و تو اى انسان كه از آن ها براى به دست آوردن روزى و ذخیره كردن ، باهوش تر و تواناترى ، چرا این چنین از ترس قطع روزى ، به زندگى آلوده و ننگین چسبیده اى و زیر بار هر ظلم و ستم و خوارى و مذلت مى روى ؟ تو هم از درون این محدوده زندگى تنگ و تاریك خود بیرون آى و بر سر سفره گسترده پروردگارت بنشین و غم روزى مخور .

61 وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمواتِ وَ الاَْرْضَ وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ لَيَقُولُنَّ اللّهُ فَاَنّى يُؤْفَكُونَ

هرگاه از آن ها بپرسى چه كسى آسمان ها و زمین را آفریده و خورشید و ماه را مسخر كرده است؟ مى گویند: اللّه ، پس با این حال چگونه ( از عبادت خدا ) منحرف مى شوند ؟

در دل ، خدا مى گویند و با زبان ، بت

« يُؤْفَكُونَ » از ماده « اِفْك » به معنى بازگرداندن چیزى از صورت واقعى و حقیقى آن است و به همین تناسب بر دروغ و نیز بادهاى مخالف اطلاق مى شود .

مسلم است نه بت پرستان و نه غیر آن ها هیچ كس نمى گوید : خالق زمین و آسمان و تسخیرکننده خورشید و ماه ، يك مشت سنگ و چوبى است كه به دست انسان ساخته و پرداخته شده است. به تعبیر دیگر حتى بت پرستان در « توحید خالق » شك نداشتند ، آن ها در عبادت مشرك بودند و مى گفتند : ما بت ها را براى این مى پرستیم كه واسطه میان ما و خداوند شوند، چنان كه در آیه 18 سوره يونس مى خوانیم : « وَ يَقُولُونَ هؤُلاءِ شُفَعاؤُنا عِنْدَ اللّهِ » .

ما لایق این نیستیم كه مستقیما با خدا ارتباط برقرارکنیم ، باید ازطریق بت ها رابطه خود را برقرار سازیم ؛ « ما نَعْبُدُهُمْ اِلاّ لِيُقَرِّبُونا اِلَى اللّهِ زُلْفى : ما آن هارا پرستش نمى كنیم مگر به این جهت كه مقام مارا به خدا نزدیك كنند » ( 3 / زمر ) .

غافل از این كه میان خالق و خلق ، هیچ فاصله اى وجود ندارد و او از رگ گردن به ما نزدیك تر است ، به علاوه اگر انسان كه گل سرسبد موجودات است ، نتواند با خدا رابطه برقرار سازد ، چه چیزى مى تواند واسطه او شود ؟

ضمناً منظور از « تسخیر خورشید و ماه » ، نظاماتى است كه خداوند براى آن ها قرار داده

و آن ها را با این نظامات در طریق منافع انسان ها به راه انداخته است .

62 اَللّهُ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ وَ يَقْدِرُ لَهُ اِنَّ اللّهَ بِكُلِّ شَىْ ءٍ عَلیمٌ

خداوند روزى را براى هرکس ازبندگانش بخواهد ، گسترده مى كند و براى هرکس مى خواهد، محدود مى سازد، خدا به همه چیز دانا است .

کلید روزى به دست او است نه به دست انسان ها و نه بت ها .

و اگر چنین تصور كنند كه خدا قدرت دارد، ولى از حال آن ها آگاه نیست ، این اشتباه بزرگى است ، چراکه « خداوند به همه چیز عالم است » ( اِنَّ اللّهَ بِكُلِّ شَىْ ءٍ عَلیمٌ ) .

مگر ممکن است كسى خالق و مدیر باشد و لحظه به لحظه فیض او به موجودات برسد و در عین حال از وضع آن ها آگاه نباشد ؟ این قابل تصور نیست .

63 وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ نَزَّلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَاَحْيابِهِ الاَْرْضَ مِنْ بَعْدِ مَوْتِها لَيَقُولُنَّ اللّهُ قُلِ الْحَمْدُ لِلّهِ بَلْ اَكْثَرُهُمْ لا يَعْقِلُونَ

و اگر از آن ها بپرسى چه كسى از آسمان آبى نازل كرد و به وسیله آن زمین را بعد از

مردنش احیاء نمود ؟ مى گویند: اللّه ، بگو : ستایش مخصوص خدا است ، اما اکثر آن ها نمى دانند .

این اعتقاد باطنى بت پرستان است كه حتى از اظهار آن با زبان ، ابا نداشتند ، زیرا آن ها هم « خالق » را خدا مى دانستند و هم « ربّ و مدبّر جهان » را خدا معرفى مى كردند .

بعد مى افزاید : « قُلِ الْحَمْدُ لِلّهِ » ، حمد و سپاس براى كسى است كه همه نعمت ها از ناحیه او است ، زیرا هنگامى كه آب كه سرچشمه اصلى حیات و مایه زندگى همه جانداران است ، از ناحیه او باشد ، پیدا است كه سایر ارزاق نیز از ناحیه او است .

بنابراین حمد و ستایش نیز باید مخصوص به او باشد كه معبودهاى دیگر سهمى در این میان ندارند .

بگو: شکر خدا را كه آن ها خودشان به این حقایق نیز معترفند .

و از آن جا كه گفتگوهاى مشرکان از يك سو و گفتارها و اعمالشان از سوى دیگر باهم تناقض داشت ، در پایان آیه مى افزاید : « بَلْ اَكْثَرُهُمْ لا يَعْقِلُونَ » .

وگرنه انسان عاقل و فهمیده چگونه ممکن است این قدر پراکنده گویى كند ؟

از يك طرف خالق و رازق و مدبّر جهان را خدا بداند و از سوى دیگر در برابر بت ها كه هیچ تأثیرى در سرنوشت آنان ندارند ، سجده كنند .

از يك سو معتقد به توحید « خالق » و « ربّ » باشند و از سوى دیگر دم از شرك در عبادت زنند .

جالب این كه نمى گوید : آن ها عقل ندارند ، بلکه مى گوید : تعقل نمى كنند ، يعنى عقل دارند و به كار نمى گیرند .

64 وَ ما هذِهِ الْحَيوةُ الدُّنْيا اِلاّ لَهْوٌ وَ لَعِبٌ وَ اِنَّ الدّارَ الاْخِرَةَ لَهِىَ الْحَيَوانُ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ

این زندگى دنیا جز لهو و لعب چیزى نیست و زندگى واقعى سراى آخرت است ، اگر آن ها مى دانستند .

« لَهْو » به معنى سرگرمى است و هر كارى كه انسان را به خود مشغول داشته و ازمسائل

اصولى زندگى منحرف مى كند،« لَعِب » به كارهایى مى گویند كه داراى يك نوع نظم خیالى براى يك هدف خیالى است ( بازى ) .

در لعب و بازى ، يکى شاه مى شود و دیگرى وزیر ، يکى فرمانده لشکر و دیگرى قافله يا دزد و بعد از درگیرى ها ، وقتى بازى به پایان مى رسد ، مى بینیم همه نقش ها خواب و خیال بوده است .

قرآن مى گوید : زندگى دنیا يك نوع سرگرمى و بازى است ، مردمى جمع مى شوند و به پندارهایى دل مى بندند ، بعد از چند روزى پراکنده مى شوند و در زیر خاك پنهان مى گردند ، سپس همه چیز به دست فراموشى سپرده مى شود ، اما حیات حقیقى كه فنایى در آن نیست ، درد و رنج و ناراحتى و ترس و دلهره و تضاد و تزاحم در آن وجود ندارد ، تنها حیات آخرت است ، ولى اگر انسان بداند و اهل تحقیق باشد .

و آن ها كه دل به این زندگى مى بندند ، به زرق و برق آن مفتون و دلخوش مى شوند ، كودکانى بیش نیستند ، هرچند سالیان دراز از عمر آن ها مى گذرد .

« حَيَوان » به اعتقاد جمعى از مفسران و ارباب لغت به معنى حیات است ( معنى مصدرى دارد ) ، این كلمه در اصل از « حَىّ » گرفته شده و « حَيَيان » بوده كه "یاء" دوم تبدیل به "واو" گشته و « حَيَوان » شده است .

اشاره به این كه « سراى آخرت » عین زندگى و حیات است ، گویى حیات از همه ابعاد آن مى جوشد و چیزى جز « زندگى » در آن نیست .

بدیهى است قرآن هرگز نمى خواهد با این تعبیر ، ارزش مواهب الهى در این جهان را نفى كند، بلکه مى خواهد بایك مقایسه صریح و روشن ، ارزش این زندگى را در برابر آن

زندگى مجسم سازد ، علاوه بر این به انسان هشدار دهد كه « اسیر » این مواهب نباشد ، بلکه « امیر » بر آن ها گردد و هرگز ارزش هاى اصیل وجود خود را با آن ها معاوضه نکند .

65 فَاِذا رَكِبُوا فِى الْفُلْكِ دَعَوُا اللّهَ مُخْلِصینَ لَهُ الدّينَ فَلَمّا نَجّيهُمْ اِلَى الْبَرِّ اِذا هُمْ يُشْرِكُونَ

هنگامى كه سوار برکشتى شوند، خدارا با اخلاص مى خوانند ( و غیر او را فراموش مى كنند )

اما هنگامى كه خدا آن ها را به خشکى رسانید ، و نجات داد ، باز مشرك مى شوند .

شداید ، زمینه ساز شکوفایى فطرت است

شداید و طوفان ها زمینه ساز شکوفایى فطرت آدمى است ، چراکه نور توحید در درون جان همه انسان ها نهفته است ، آداب و رسوم خرافى ، تربیت هاى غلط ، تلقین هاى سوء ، پرده هایى بر آن مى افکند ، ولى هنگامى كه طوفان ها از هر سو مى وزد و گرداب هاى

مشکلات در برابر انسان نمایان مى گردد و دست خود را از همه اسباب ظاهرى و مادى كوتاه مى بیند ، بى اختیار به سراغ عالم ماوراء طبیعت مى رود و هرگونه فکر شرك آلود را از دل زدوده و در كوره این حوادث به مصداق « مُخْلِصینَ لَهُ الدّينِ » از هر ناخالصى خالص مى گردد .

همیشه يك نقطه نورانى درقلب انسان هست كه خط ارتباطى او با جهان ماوراء طبیعت و نزدیك ترین راه به سوى خدا است .

تعلیمات غلط و غفلت و غرور ، مخصوصاً به هنگام سلامت و وفور نعمت ، پرده هایى بر آن مى افکند ، اما طوفان هاى حوادث این پرده ها را مى درد و خاکسترها را كنار مى زند و

آن نقطۀ نورانى آشکار مى شود و لذا پیشوایان بزرگ اسلام كسانى را كه در مسأله خداشناسى سخت در تردید فرومى رفتند ، از همین طریق ارشاد مى نمودند .

66 لِيَكْفُروُا بِما اتَيْناهُمْ وَ لِيَتَمَتَّعُوا فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ

( بگذار ) آیاتى را كه به آن ها داده ایم، انکار كنند و ازلذات زودگذر زندگى بهره گیرند ، اما به زودى خواهند فهمید .

گرچه ظاهر آیه در این جا امربه كفر و انکار آیات الهى است ، اما بدیهى است كه منظور از آن تهدید است ، درست مثل این كه به يك شخص جنایتکار ستمگر مى گوییم : « هر جنایتى از دستت مى آید ، بکن ، اما به زودى نتیجه تلخ اعمالت را يك جا خواهى چشید » .

دراین گونه عبارات گرچه صیغه امر به كار مى رود ، اما هدف از آن تهدید است ، نه طلب .

67 اَوَ لَمْ يَرَوْا اَنّا جَعَلْنا حَرَما امِنا وَ يُتَخَطَّفُ النّاسُ مِنْ حَوْلِهِمْ اَفَبِالْباطِلِ يُؤْمِنُونَوَ بِنِعْمَةِ اللّهِ يَكْفُروُنَ

آیا ندیدندکه ما حرم امنى براى آن ها قراردادیم ، در حالى كه مردم را در اطراف آن ها

(در بیرون این حرم) مى ربایند؟ آیا به باطل ایمان مى آورند و نعمت خدا را كفران مى كنند ؟

درحالى كه عرب در ناامنى به سر مى برند و « در بیرون این سرزمین ، انسان ها را مى ربایند » ، همه جا غارت است و كشتار ، اما این سرزمین همچنان امن و امان باقى مانده است .

خداوندى كه مى تواند در میان يك سرزمین گسترده بحرانى كه جمعى از مردم نیمه وحشى در آن سکونت دارند ، يك منطقه كوچك را در امنیت فرو برد ، چگونه نمى تواند انسان هاى مؤمن را در میان انبوهى كافر و بى ایمان حفظ كند ؟

68 وَ مَنْ اَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى عَلَى اللّهِ كَذِبا اَوْ كَذَّبَ بِالْحَقِّ لَمّا جاءَهُ اَلَيْسَ فى جَهَنَّمَ مَثْوًى لِلْكافِرینَ

چه كسى ستمکارتر از آن كس است كه بر خدا دروغ مى بندد، يا حق را پس از آن كه به سراغش آمد ، تکذیب مى كند ؟ آیا جایگاه كافران در دوزخ نیست ؟

ما دلایل آشکارى برایتان اقامه كردیم كه جز « اللّه » شایسته پرستش نیست اما شما برخدا دروغ مى بندید و شریکانى براى او مى تراشید و حتى مدعى هستیدکه این يك برنامه الهى است .

از سوى دیگر قرآنى بر شما نازل كردیم كه نشانه هاى حق در آن لائح است ، اما شما همه این هارا نادیده گرفته و پشت سر افکندید ، آیا ظلم و ستمى از این برتر تصور مى شود ؟ ظلم بر خویشتن و ظلم بر همه انسان ها، چراکه شرك و كفر، ظلم عظیم است .

به علاوه شرك ، ریشه و خمیر مایه همه مفاسد اجتماعى است و ستم هاى دیگر در واقع از آن سرچشمه مى گیرد ، هواپرستى ، مقام پرستى و دنیاپرستى ، هرکدام نوعى از شرك است .

69 وَ الَّذینَ جاهَدوُا فینا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا وَ اِنَّ اللّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنینَ

و آن ها كه در راه ما ( با خلوص نیت ) جهاد كنند ، قطعا هدایتشان خواهیم كرد و خدا با نیکوکاران است .

هم تعبیر به « جِهاد » تعبیر وسیع و مطلقى مى باشد و هم تعبیر « فینا » ، بنابراین هرگونه جهاد و تلاشى را كه در راه خدا و براى او و به منظور وصول به اهداف الهى صورت گیرد ، شامل مى شود ، خواه در طریق كسب معرفت باشد ، يا جهاد با نفس ، يا مبارزه با دشمن ، يا صبر برطاعت ، يا شکیبایى دربرابر وسوسه معصیت ، يا در مسیر كمك به افراد

مستضعف و يا انجام هرکار نیك دیگر .

کسانى كه در این راه ها به هر شکل و هر صورت براى خدا مجاهده كنند ، مشمول حمایت و هدایت الهى هستند .

منظور از « سُبُل » در این جا راه هاى مختلفى است كه به سوى خدا منتهى مى شود ؛ راه جهاد با نفس ، راه مبارزه با دشمنان ، راه علم و دانش و فرهنگ ، خلاصه جهاد در هریك از این راه ها سبب هدایت به مسیرى است كه به خدا منتهى مى شود .

این وعده اى است كه خداوند مؤکدا به همه مجاهدان راهش داده و با انواع تأکیدات ( لام تأکید و نون تأکید ثقیله ) آن را مؤکد ساخته و پیروزى و ترقى و موفقیت را در گرو دو چیز شمرده ؛ « جهاد » و « خلوص نیت » .

پروردگارا ! آن چنان توفیقى به ما مرحمت كن كه در تمام عمر دست از تلاش و كوشش در راه تو بازنداریم .

پایان سوره عنکبوت

سوره روم

فضیلت تلاوت سوره « روم »

پیرامون فضیلت تلاوت این سوره ، در حدیثى از پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله آمده كه فرمودند : « هرکس سوره " روم" را بخواند ، پاداشى معادل ده حسنه به تعداد هر فرشته اى كه در میان آسمان و زمین تسبیح خدا مى گوید، خواهد داشت و آن چه را در روز و شب از دست داده ، جبران خواهد كرد » .(1)

بدیهى است كسى كه محتواى این سوره را كه سراسر درس توحید خدا و دادگاه بزرگ قیامت است ، در روح و جان خود جاى دهد و مراقبت پروردگار را هر لحظه در خود ببیند و روز جزا و محکمه عدل الهى را مسلم بداند ، تقواى الهى چنان قلبش را پر مى كند كه شایسته چنین پاداش بزرگى است .


1) « مجمع البیان » ، آغاز سوره روم .

شأن نزول

مفسران بزرگ همگى اتفاق دارند كه آیات نخستین این سوره بدین سبب نازل شد كه در آن هنگام كه پیامبر صلى الله علیه و آله در مکه بود و مؤمنان در اقلیت قرار داشتند ، جنگى میان ایرانیان و رومیان درگرفت و در این نبرد ایرانیان پیروز شدند .

مشرکان مکه این را به فال نیك گرفتند و دلیل بر حقانیت شرك خود دانستند و گفتند : ایرانیان مجوسى هستند و مشرك ( دوگانه پرست ) اما رومیان مسیحیند و اهل كتاب ، همان گونه كه « ایرانیان » بر « رومیان » غلبه كردند ، پیروزى نهایى از آنِ شرك است و طومار اسلام به زودى پیچیده خواهد شد و ما پیروز مى شویم .

آیات فوق نازل شد و قاطعانه گفت : گرچه ایرانیان در این نبرد پیروز شدند ، اما چیزى نمى گذرد كه از رومیان شکست خواهند خورد و حتى حدود زمان این پیشگویى را نیز بیان داشت و گفت: این امر فقط درطول چند سال به وقوع مى پیوندد .

بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ

بنام خداوند بخشنده بخشایشگر

1 الآمآ

الم .

پیشگویى عجیب قرآن

این سوره جزء 29 سوره اى است كه با حروف مقطعه آغاز مى شود .

تنها چیزى كه این جا جلب توجه مى كند ، این است كه برخلاف بسیارى از سوره هایى كه با حروف مقطعه آغاز مى شود و پشت سر آن سخن از عظمت قرآن است ، در این جا بحثى از عظمت قرآن نمى يابیم ، بلکه سخن از شکست رومیان و پیروزى مجدد آن ها در آینده است ، ولى بادقت روشن مى شود كه این بحث نیز بیان عظمت قرآن است ، چراکه این خبر غیبى مربوط به آینده ، از نشانه هاى اعجاز و عظمت این كتاب آسمانى محسوب مى شود .

2 غُلِبَتِ الرُّومُ

رومیان مغلوب شدند .

3 فى اَدْنَى الاَْرْضِ وَ هُمْ مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَيَغْلِبُونَ

( و این شکست ) در سرزمین نزدیکى رخ داد ، اما آن ها بعد از مغلوبیت ، به زودى غلبه خواهند كرد .

منظور از این « زمین » ، زمین روم است ، يعنى آن ها در نزدیك ترین سرحداتشان با ایران گرفتار شکست شدند و این اشاره به اهمیت و عمق این شکست است ، چراکه شکست درنقطه هاى دوردست و مرزهاى بعید ، چندان مهم نیست ، مهم آن است كه كشورى در نزدیك ترین مرزهایش به دشمن كه از همه جا قوى تر و نیرومندتر است ، گرفتار شکست شود .

بنابراین ذکر جمله « فى اَدْنَى الاَْرْضِ » اشاره اى خواهد بود به اهمیت این شکست و طبعا پیشگویى از پیروزى طرف مغلوب ، ظرف چند سال آینده ، واجد اهمیت بیشترى

خواهد بود كه جز از طریق اعجاز قابل پیش بینى نیست .

سپس اضافه مى كند : « وَ هُمْ مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَيَغْلِبُونَ » .

با این كه جمله « سَيَغْلِبُونَ » ( به زودى غالب مى شوند ) براى بیان مقصود كافى بود ، ولى مخصوصاً تعبیر « مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ » ( بعد از مغلوبیتشان ) بر آن افزوده شده است ، تا اهمیت این پیروزى رومیان آشکارتر گردد ، چراکه غالب شدن يك جمعیت مغلوب آن هم در نزدیك ترین و نیرومندترین مرزهایش ، در يك مدت كوتاه ، غیرمنتظره است و قرآن صریحا از این حادثه غیرمنتظره خبر مى دهد .

4 فى بِضْعِ سِنینَ لِلّهِ الاَْمْرُ مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ بَعْدُ وَ يَوْمَئِذٍ يَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ

در چند سال ، همه كارها از آنِ خدا است ، چه قبل و چه بعد ( از این شکست و پیروزى ) و در آن روز مؤمنان خوشحال خواهند شد .

مفهوم تعبیر « بِضْع » حداقل سه و حداکثر نُه مى باشد .

و اگر مى بینید خداوند از آینده خبر مى دهد ، به خاطر آن است كه « همه چیز و همه كار

به دست او است ، چه قبل از پیروزى و چه بعد از پیروزى این قوم شکست خورده » ( لِلّهِ الاَْمْرُ مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ بَعْدُ ) .

بدیهى است بودن همه چیز به دست خدا و به فرمان و اراده او ، مانع از اختیار و آزادى اراده ما و تلاش و كوشش و جهاد در مسیر اهداف مورد نظر نیست ، به تعبیر دیگر این

عبارت نمى خواهد اختیار را از دیگران سلب كند ، بلکه مى خواهد این نکته را روشن سازد كه قادر بِالذّات و مالك عَلَى الاِْطلاق او است و هرکس هر چیزى دارد ، از او دارد .

سپس مى افزاید : اگر امروز كه رومیان شکست خوردند ، مشرکان خوشحال شدند « در آن روز كه رومیان غالب شدند ، مؤمنان خوشحال خواهند شد » ( وَ يَوْمَئِذٍ يَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ ) .

اعجاز قرآن از دریچه علم غیب

یکى از طرق اثبات اعجاز قرآن ، خبرهاى غیبى قرآن است كه يك نمونه روشن آن در همین آیات موردبحث آمده ، در طى چند آیه با انواع تأکیدات از پیروزى بزرگ يك ارتش شکست خورده در چند سال بعد خبر داده و آن را به عنوان يك وعده تخلف ناپذیر الهى

معرفى مى كند .

از يك سو خبر از اصل پیروزى مى دهد ( وَ هُمْ مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَيَغْلِبُونَ ).

از سوى دیگر خبر از پیروزى دیگرى براى مسلمانان بر كفار مقارن همان زمان ( وَ يَوْمَئِذٍ يَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ بِنَصْرِ اللّهِ ). و از سوى سوم تصریح مى كند كه این امر در چند سال آینده به وقوع خواهد پیوست ( فى بِضْعِ سِنینَ ). و از سوى چهارم با دو بار تأکید ، قطعى بودن این وعده الهى را مسجّل مى سازد ( وَعْدَ اللّهِ لا يُخْلِفُ اللّهُ وَعْدَهُ ) .

تاریخ به ما مى گوید كه هنوز نُه سال نگذشته بود كه این دو حادثه انجام يافت ؛ رومیان در نبرد جدیدى بر ایرانیان پیروز شدند و مقارن همان زمان مسلمانان با صلح حدیبیه ( و بر طبق روایتى در جنگ بدر ) پیروزى چشمگیرى بر دشمنان پیدا كردند .

اکنون این سؤال مطرح است كه آیا يك انسان با علم عادى مى تواند این چنین قاطعانه از حادثه اى به این مهمى خبر دهد ؟ حتى اگر فرضا قابل پیش بینى سیاسى هم باشد ، كه نبود ، باید با قید احتیاط و ذکر احتمال بگوید ، نه این چنین باصراحت و قاطعیت كه اگر تخلف آن

ظاهر گردد ، بهترین سند براى ابطال دعوى نبوت به دست دشمنان خواهد افتاد .

حقیقت این است كه مسائلى از قبیل پیش بینى پیروزى يك كشور بزرگ همچون كشور روم يا مسأله مباهله به خوبى نشان مى دهد كه پیامبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله به جاى دیگرى دل بسته بود و پشت گرمى ازجاى دیگر داشت وگرنه هیچ كس در شرایط عادى ، توانایى و جرأت بر چنین امورى را ندارد .

به خصوص این كه مطالعه در حال پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله نشان مى دهد كه او از كسانى نبود كه بى گدار به آب بزند ، بلکه كارهایش حساب شده بود ، چنین ادعایى از چنین كسى ، نشان مى دهد كه او تکیه بر جهان ماوراى طبیعت ، وحى الهى و علم بى پایان خداوند داشته است .

5 بِنَصْرِ اللّهِ يَنْصُرُ مَنْ يَشاءُ وَ هُوَ الْعَزیزُ الرَّحیمُ

به سبب يارى پروردگار ، خداوند هرکس را كه بخواهد، نصرت مى دهد و او عزیز و حکیم است .

مسلمانان در آن روز از جهات مختلفى خوشحال شدند ؛

از پیروزى اهل كتاب بر مجوسیان كه صحنه اى از غلبه خداپرستى بر شرك بود ، از پیروزى معنوى به خاطر ظهور و اعجاز قرآن و از پیروزى مقارن آن كه احتمالاً « صلح حدیبیه » يا يکى دیگر از فتوحات مسلمین بود .

6 وَعْدَ اللّهِ لا يُخْلِفُ اللّهُ وَعْدَهُ وَ لكِنَّ اَكْثَرَ النّاسِ لا يَعْلَمُونَ

این چیزى است كه خدا وعده كرده و وعده الهى ، هرگز تخلف نمى پذیرد ، ولى اکثر مردم نمى دانند .

علت عدم آگاهى مردم ، عدم معرفتشان نسبت به خدا و علم و قدرت او است ، آن ها خدا را به درستى نشناختند و لذا از این حقیقت كه او محال است از وعده اش تخلف كند ، درست آگاه نیستند ، چراکه تخلف از وعده يا به خاطر جهل است كه مطلبى مکتوم بوده، سپس آشکار گردیده و مایه تغییر عقیده شده است ، و يا به خاطر ضعف و ناتوانى است كه وعده دهنده از عقیده خود بازنگشته ، ولى توانایى بر انجام وعدۀ خود ندارد .

اما خدایى كه هم از عواقب امور آگاه است و هم قدرتش مافوق همه قدرت هااست ،

هرگز از وعده اش تخلف نخواهد كرد .

7 يَعْلَمُونَ ظاهِرا مِنَ الْحَيوةِ الدُّنْيا وَ هُمْ عَنِ الاْخِرَةِ هُمْ غافِلُونَ

آن ها تنها ظاهرى از زندگى دنیا را مى دانند و از آخرت ( و پایان كار ) بى خبرند .

آن ها تنها از زندگى دنیا آگاهند و تازه از این زندگى نیز به ظاهرى قناعت كرده ، مجموعه اى از سرگرمى هاو لذّات زودگذر و خواب هاو خیال ها برداشت آن ها از زندگى دنیا را تشکیل مى دهد ، غرور و غفلتى كه دراین برداشت نهفته است، برکسى پوشیده نیست .

اگرآن ها باطن و درون این زندگى دنیا را نیز مى دانستند ، براى شناخت آخرت كافى بود ، چراکه دقت كافى در این زندگى زودگذر نشان مى دهد كه حلقه اى است از يك سلسله طولانى و مرحله اى است از يك مسیر بزرگ ، همان گونه كه دقت در زندگى دوران جنینى نشان مى دهد كه هدف نهایى ، خود این زندگى نیست، بلکه این يك مرحله مقدماتى براى زندگى گسترده اى است .

جالب این كه با تکرار ضمیر « هُم » به این حقیقت اشاره مى كند كه علت این غفلت و

بى خبرى ، خود آن ها هستند، درست مثل این كه كسى به ما بگوید : « تو مرا از این امر غافل كردى » و در جواب بگوییم : « تو خودت غافل شدى » ، يعنى سبب غفلت ، خودت بودى .

8 اَوَ لَمْ يَتَفَكَّروُا فى اَنْفُسِهِمْ ما خَلَقَ اللّهُ السَّمواتِ وَ الاَْرْضَ وَ ما بَيْنَهُما اِلاّ بِالْحَقِّ وَ اَجَلٍ مُسَمًّى وَ اِنَّ كَثیرا مِنَ النّاسِ بِلِقاءِ رَبِّهِمْ لَكافِروُنَ

آیا آن ها در دل خود نیندیشیدند كه خداوند آسمان ها و زمین و آن چه را میان آن دو است ، جز به حق و براى زمان معینى نیافریده ، ولى بسیارى از مردم ( رستاخیز و ) لقاى پروردگارشان را منکرند .

اگر آن ها درست بیندیشند و به وجدان خود و داورى عقلشان مراجعه كنند ، به خوبى از این دو امر آگاه مى شوند كه ؛ اولاً جهان بر اساس حق آفریده شده و نظاماتى بر آن حاکم است كه دلیل بر وجود علم و قدرت كامل در خالق این جهان است و ثانیا این جهان رو به زوال و فنا مى رود و از آن جا كه خالق حکیم ممکن نیست بیهوده آن را آفریده باشد ، دلیل بر این است كه جهان دیگرى كه سراى بقا است ، بعد از این جهان مى باشد ، وگرنه آفرینش

این جهان مفهومى نداشت و این خلقت طویل و عریض تنها براى چهار روز زندگى دنیا بى معنى بود و از این جا به وجود آخرت پى مى برند .

بنابراین دقت در نظم و حقانیت این جهان ، دلیل بر وجود مبدأ است و دقت در داشتن « اجل مسمّى » ، دلیل بر معاد است .

لذا در پایان آیه مى افزاید : « وَ اِنَّ كَثیرا مِنَ النّاسِ بِلِقاءِ رَبِّهِمْ لَكافِروُنَ » .

یا اصلاً منکر معادند، همان گونه كه مکرر درآیات قرآنى ازقول مشرکان نقل شده كه مى گفتند : آیا هنگامى كه ما خاك شدیم، مجددا به زندگى بازمى گردیم ؟ این حرف عجیبى است ، این غیرممکن است، این دلیل جنون گوینده آن است ( 5 / رعد ، 35/مؤمنون ، 67/نمل و 3 / ق ) .

و يا این كه با زبان منکر نیستند ، اما عملشان آن چنان آلوده و ننگین است كه نشان مى دهد آن ها اعتقادى به معاد ندارند، چراکه اگر معتقدبودند، نبایداین چنین فاسد و مفسد باشند .

ضمناً تعبیر « فى اَنْفُسِهِمْ » به این معنى نیست كه آن ها درباره اسرار وجود خویش

مطالعه كنند ، آن چنان كه « فخر رازى » در تفسیر خود گفته : بلکه منظور این است كه آن ها در درون جان از طریق عقل و وجدان به آفرینش آسمان ها و زمین بیندیشند .

تعبیر « بِالْحَقِّ » ممکن است دو معنى داشته باشد ؛ يکى توأم بودن آفرینش با حق و قانون و نظم است و دیگر این كه هدف حقى بوده است و البته این دو تفسیر باهم منافات ندارند .

تعبیر به « لِقاءِ رَبِّهِمْ » اشاره به قیامت و رستاخیز است كه در آن جا حجاب ها كنار مى رود و انسان با شهود باطنى خدا را به عظمت مى شناسد .

9 اَوَ لَمْ يَسیروُا فِى الاَْرْضِ فَيَنْظُروُا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ كانُوا اَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَ اَثاروُا الاَْرْضَ وَ عَمَروُها اَكْثَرَ مِمّا عَمَروُها وَ جاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّناتِ فَما كانَ اللّهُ لِيَظْلِمَهُمْ وَ لكِنْ كانُوا اَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ

آیا در زمین سیر نکردند و ببینند عاقبت كسانى كه قبل از آن ها بودند ، چگونه شد ؟ آن ها نیرویى بیش از اینان داشتند و زمین را ( براى زراعت و آبادى ) دگرگون ساختند و

بیش از آن چه اینان آباد كردند ، عمران نمودند وپیامبرانشان با دلایل روشن به سراغشان آمدند ( اما آن ها انکار كردند و كیفر خود را دیدند ) خداوند هرگز به آن ها ستم نکرد ، آن ها به خودشان ستم مى كردند .

عاقبت بدکاران

« اَثارَ » از ماده « ثَوْر » به معنى پراکنده ساختن است و این كه عرب به گاو نر « ثَوْر » مى گوید ، به خاطر آن است كه زمین را با آن شخم مى زند .

در واقع قرآن اشاره به اقوامى مى كند كه نسبت به مشرکان معاصر پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله برترى چشمگیرى از نظر قدرت و نیروى جسمى و مالى داشتند و سرنوشت

دردناك آن ها را درس عبرتى براى این ها قرار مى دهد .

جمله « اَثاروُا الاَْرْضَ » ( زمین را زیر و رو كردند ) ممکن است اشاره به شخم زدن زمین براى زراعت و درختکارى ، يا كندن نهرها و قنات ها و يا بیرون آوردن شالوده عمارت هاى بزرگ و يا همه این ها باشد ، چراکه جمله « اَثاروُا الاَْرْضَ » مفهوم وسیعى دارد كه تمام این امور را

که مقدمۀ عمران و آبادى است ، شامل مى شود .

از آن جا كه در دنیاى آن روز بیشترین قدرت در دست كسانى بود كه از نظر كشاورزى ، پیشرفته تر بودند و از نظر ساختن عمارت ها ، ترقى چشمگیرى داشتند ، برترى این اقوام را نسبت به مشرکان مکه كه قدرتشان از این نظر بسیار محدود بود ، روشن مى سازد .

اما آن ها با این همه توانایى ، هنگامى كه آیات الهى را انکار و پیامبران را تکذیب كردند ، قدرت فرار از چنگال مجازات را نداشتند ، شما چگونه مى توانید فرار كنید ؟

و این مجازات هاى دردناك ، محصول اعمال و فرآورده دست خود آن ها بود ، آن ها كسانى بودند كه بر خویشتن ظلم كردند و خداوند هرگز ظلم و ستمى بر كسى روا نمى دارد .

10 ثُمَّ كانَ عاقِبَةَ الَّذینَ اَساؤُا السُّوآاى اَنْ كَذَّبُوا بِاآیاتِ اللّهِ وَ كانُوا بِها يَسْتَهْزِؤوُنَ

سپس سرانجام كسانى كه اعمال بد مرتکب شدند ، به جایى رسید كه آیات خدا را تکذیب كردند و آن را به سخریه گرفتند .

گناه و آلودگى همچون بیمارى خوره به جان انسان مى افتد و روح ایمان را مى خورد و از بین مى برد و كار به جایى مى رسد كه سر از تکذیب آیات الهى درمى آورد و از آن هم فراتر مى رود و او را به استهزاء و سخریه پیامبران و آیات الهى وامى دارد و به مرحله اى مى رسد كه دیگر هیچ وعظ و انذارى مؤثر نیست و جز تازیانه عذاب دردناك الهى راهى باقى نمى ماند .

یك نگاه به صفحات تاریخ زندگى بسیارى از ياغیان و جانیان نشان مى دهد كه آن ها در آغاز كار چنین نبودند ، حداقل نور ضعیفى از ایمان در قلب آن ها مى تابید ، ولى ارتکاب گناهان پى درپى سبب شد كه روزبه روز از ایمان و تقوا فاصله بگیرند و سرانجام به آخرین مرحله كفر برسند .

در خطبه معروف حضرت زینب شیرزن كربلا علیهاالسلام كه در شام مقابل يزید ایراد فرمود ، نیز این آیه باهمان برداشتى كه در بالا گفتیم ، آمده است .

زیرا آن حضرت هنگامى كه دید يزید با گفتن كلمات كفرآمیز و اشعار معروف « لَعِبَتْ هاشِمُ بِالْمُلْكِ ... » كه بیانگر عدم ایمان او به اساس اسلام بود، همه چیز را به سخریه گرفته ،

بعد از حمد الهى و درود بر پیامبر صلى الله علیه و آله چنین فرمود : « صَدَقَ اللّهُ كَذلِكَ يَقُولُ ثُمَّ كانَ عاقِبَةَ الَّذینَ اَساؤُا السُّوآاى اَنْ كَذَّبُوا بِاآیاتِ اللّهِ وَ كانُوا بِها يَسْتَهْزِؤوُنَ ... » ، يعنى اگر تو امروز با این اشعار كفرآمیز اسلام و ایمان را انکار مى كنى و به نیاکان مشرکت كه در جنگ بدر به دست مسلمانان كشته شدند ، مى گویى : اى كاش بودید و انتقام گیرى مرا از خاندان بنى هاشم مى دیدید ، جاى تعجب نیست ، این همان چیزى است كه خدا فرموده كه مجرمان سرانجام آیات ما را تکذیب مى كنند ... و در این زمینه مطالب فراوانى فرمود ( براى توضیح بیشتر به جلد 45 بحار الانوار ، صفحه 157 مراجعه فرمایید ) .

11 اَللّهُ يَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُعیدُهُ ثُمَّ اِلَيْهِ تُرْجَعُونَ

خداوند آفرینش را آغاز مى كند ، سپس آن را تجدید مى نماید ، سپس به سوى او بازمى گردید .

در آیه يك استدلال كوتاه و پرمعنى براى مسأله معاد بیان شده كه در آیات دیگر قرآن نیز به عبارات دیگرى تکرار گردیده است و آن این كه ؛ « همان كسى كه قدرت بر آفرینش

نخستین داشت ، قدرت بر معاد هم دارد و قانون عدالت و همچنین حکمت خداوند ایجاب مى كند كه این آفرینش مجدد تحقق يابد » .

جمله « ثُمَّ اِلَيْهِ تُرْجَعُونَ » اشاره به این است كه بعد از زندگى قیامت ، همگى به سوى دادگاه پروردگار و پاداش و ثواب او بازمى گردید و از این فراتر مؤمنانى كه در خط تکامل الهى قرار گرفته اند ، همچنان در تکامل خویش به سوى بى نهایت و به سوى رضوان پروردگار پیش مى روند .

12 وَ يَوْمَ تَقُومُ السّاعَةُ يُبْلِسُ الْمُجْرِمُونَ

آن روز كه قیامت برپا مى شود ، مجرمان در نومیدى و غم و اندوه فرو مى روند .

سرنوشت مجرمان در قیامت

« يُبْلِسُ » از ماده « اِبْلاس » در اصل به معنى غم و اندوهى است كه از شدت يأس و نومیدى دست مى دهد .

بدیهى است اگر چیزى كه انسان از آن ناامید مى شود ، امرى ضرورى نباشد ، نومیدیش

مهم نیست ، اما غم و اندوه نشان مى دهد كه در این موارد از يك امر ضرورى نومید شده است ، لذا بعضى از مفسران ضرورى بودن را جزء ماده « ابلاس » مى دانند .

« ابلیس » را نیز به همین مناسبت « ابلیس » گفته اند كه از رحمت خدا مأیوس و غمناك شد .

به هر حال مجرمان حق دارند كه در آن روز مأیوس و غمناك شوند، چرا كه نه ایمان و عمل صالحى با خود به عرصه محشر آورده اند ، نه يار و ياورى دارند و نه امکان بازگشت به دنیا و جبران گذشته وجود دارد .

13 وَ لَمْ يَكُنْ لَهُمْ مِنْ شُرَكائِهِمْ شُفَعاؤُا وَ كانُوا بِشُرَكائِهِمْ كافِرینَ

و براى آن ها شفیعانى از معبودانشان نخواهد بود و نسبت به معبودهایى كه آن ها را شریك خدا قرار داده بودند ، كافر مى شوند .

همان بت ها و معبودهاى ساختگى كه هر وقت از آن ها سؤال مى شد كه چرا این ها را مى پرستید ؟ مى گفتند : « هؤُلاءِ شُفَعاؤُنا عِنْدَ اللّهِ : این ها شفیعان ما در پیشگاه خدا هستند » (18/یونس) .

در آن جا مى فهمند كه هیچ خاصیتى بر وجود این معبودهاى توخالى و بى ارزش مترتّب نیست. به همین جهت « نسبت به معبودهایى كه آن ها را شریك خدا قرار داده بودند ، كافر مى شوند و از آن ها تنفر و بیزارى مى جویند » ( وَ كانُوا بِشُرَكائِهِمْ كافِرینَ ) .

چرا كافر نشوند ؟ با این كه مى بینند این معبودها نه تنها گرهى از كارشان نمى گشایند ، بلکه به گفته قرآن به تکذیب آن ها برمى خیزند و مى گویند : « پروردگارا ! " ما كانُوا اِيّانا يَعْبُدوُنَ : این ها ما را پرستش نمى كردند"»

( بلکه هواى نفس خویش را مى پرستیدند ) (63/قصص) .

14 وَ يَوْمَ تَقُومُ السّاعَةُ يَوْمَئِذٍ يَتَفَرَّقُونَ

آن روز كه قیامت برپا مى گردد ( مردم ) از هم جدا مى شوند .

چرا يکى از نام هاى قیامت ، "ساعة " است ؟

توجه به این نکته نیز لازم است كه در بسیارى از آیات قرآن و از جمله آیه مورد بحث از قیام قیامت ، تعبیر به « قیام ساعت » شده است ، این به خاطر آن است كه « ساعَة » در اصل

به معنى جزئى از زمان يا لحظاتى زودگذر است و از آن جا كه از يك سو وقوع رستاخیز به صورت ناگهانى و برق آسا است و از سوى دیگر به مقتضاى « سریع الحساب » بودن خداوند ، حساب بندگان را در آن روز به سرعت مى رسد ، این تعبیر در مورد قیامت به كار رفته تا مردم موقعیت رستاخیز را همواره در نظر داشته باشند .

« ابن منظور » در « لسان العرب » مى گوید : « ساعَة » ، اسم براى زمانى است كه صیحه پایان جهان زده مى شود و همگى ناگهان مى میرند و نیز نام براى وقتى است كه مردم در قیامت برانگیخته مى شوند، این نام از آن جهت براى پایان جهان و وقوع رستاخیز انتخاب شده است كه در صیحه نخستین كه خداوند در آیه 29 / يس ؛ « اِنْ كانَتْ اِلاّ صَيْحَةً واحِدَةً فَاِذاهُمْ خامِدوُنَ » اشاره كرده ، به طور ناگهانى همگى مى میرند ( و در نفخه دوم ناگهان همه به پا مى خیزند و قیامت برپا مى شود ) .

« زبیدى » در « تاج العروس » از برخى نقل مى كند كه « ساعَة » سه گونه است ؛

« ساعت كُبْرى » روز رستاخیز و زنده شدن مردم براى حساب .

و « ساعت وُسْطى » روز مرگ ناگهانى اهل يك زمان ( به مجازات هاى الهى و عذاب هاى استیصال ). و « ساعت صُغْرى » روز مرگ هر انسانى .

15 فَاَمَّا الَّذینَ امَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ فَهُمْ فى رَوْضَةٍ يُحْبَروُنَ

اما آن ها كه ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند ، در باغى از بهشت شاد و مسرور خواهند بود .

« رَوْضَة » به معنى محلى است كه آب و درخت فراوان دارد ، لذا به باغ هاى خرم و سرسبز « روضة » اطلاق مى شود و اگر مى بینیم در این جا این كلمه به صورت نکره آمده است ، براى تعظیم و بزرگداشت آن است ، يعنى در بهترین و برترین باغ هاى زیبا و سرورانگیز بهشت غرق نعمت خواهند بود .

« يُحْبَروُنَ » از ماده « حِبْر » به معنى اثر جالب و خوب است و به حالت شادى و سرورى كه آثار آن در چهره ظاهر مى گردد ، نیز گفته مى شود و از آن جا كه قلب بهشتیان چنان مالامال از شادى و سرور است كه آثار آن در تمام وجودشان ظاهر مى گردد ، این تعبیر

درموردآن ها به كار رفته است .

16 وَ اَمَّاالَّذینَكَفَروُا وَ كَذَّبُوا بِاآیاتِنا وَ لِقاءِالاْخِرَةِ فَاوُلئِكَ فِى الْعَذابِ مُحْضَروُنَ

و اما آن ها كه به آیات ما و لقاى آخرت كافر شدند ، در عذاب الهى احضار مى شوند .

جالب این كه در مورد بهشتیان تعبیر به « يُحْبَروُنَ » آمده كه نشان رضایت همه جانبه آن ها است ، ولى درباره دوزخیان به « مُحْضَروُنَ » تعبیر مى كندکه دلیل برنهایت كراهت و ناخوشایندى آن ها است زیرا احضار كردن در مواردى اطلاق مى شود كه برخلاف میل باطنى انسان صورت مى گیرد .

نکته دیگر این كه ؛ در مورد بهشتیان « ایمان » و « عمل صالح » هردو را قید مى كند ، درحالى كه در مورد دوزخیان تنها به عدم ایمان ( انکار مبدأ و معاد ) قناعت نموده است ، اشاره به این كه براى ورود در بهشت ، تنها ایمان كافى نیست ، عمل صالح نیز لازم است، اما براى دخول در دوزخ، عدم ایمان كافى است، هرچند گناهى از او سر نزده باشد، چراکه كفر خود بزرگ ترین گناه است .

17 فَسُبْحانَ اللّهِ حینَ تُمْسُونَ وَ حینَ تُصْبِحُونَ

منزه است خداوند به هنگامى كه شام مى كنید و صبح مى كنید .

18 وَ لَهُ الْحَمْدُ فِى السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ وَ عَشِيّا وَ حینَ تُظْهِروُنَ

و حمد و ستایش مخصوص او است در آسمان و زمین و تسبیح و تنزیه براى او است ، به هنگام عصر و هنگامى كه ظهر مى كنید .

تسبیح و حمد درهمه حال براى خدا است

به این ترتیب در این دو آیه چهار وقت براى « تسبیح » پروردگار بیان شده است ؛

آغاز شب ( حینَ تُمْسُونَ ) .

طلوع صبح ( حینَ تُصْبِحُونَ ) .

عصرگاهان ( عَشِيّا ) .

و به هنگام زوال ظهر ( وَ حینَ تُظْهِروُنَ ) .

اما « حمد » از نظر مکان تعمیم يافته و پهنه آسمان و زمین را شامل شده است .

ذکر این چهار وقت در آیات فوق ، ممکن است كنایه از دوام و همیشگى تسبیح باشد ، چنان كه در فارسى مى گوییم : « هر صبح و شام از فلان كس مراقبت كن » ( يعنى همیشه و در هر زمان ) .

ممکن است این حمد و تسبیح به معنى امر باشد ، يعنى « او را تسبیح و حمد گویید » ( سَبِّحُوهُ وَ احْمَدوُا لَهُ ) و این تفسیر نزدیك تر به نظرمى رسد كه آیات فوق دستورى باشد به همه بندگان كه براى زدودن آثار شرك و گناه از دل و جان ، هر صبح و شام و هرظهر و عصر حمد و تسبیح خدا گویند ، به وسیله نماز و غیرنماز .

درحدیثى از پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله چنین آمده : « هرکس دو آیه مابعد از آن را صبحگاهان بخواند ، آن چه را در روز از او فوت مى گردد ، جبران خواهد كرد و هرکس آن را در آغاز شب بخواند ، آن چه را در شب از او فوت شود ، جبران خواهد كرد » .(1).


1) « نور الثقلین » ، جلد 4 ، صفحه 172 .

19 يُخْرِجُ الْحَىَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَ يُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَىِّ وَ يُحْيِى الاَْرْضَ بَعْدَ مَوْتِها وَ كَذلِكَ تُخْرَجُونَ

او زنده را از مرده خارج مى كند و مرده را از زنده و زمین را بعد از مرگ ، حیات مى بخشد و به همین گونه روز قیامت برانگیخته مى شوید .

« صحنه معاد » و « صحنه پایان دنیا » كه يکى خروج « حىّ از ميّت » است و دیگرى « ميّت از حىّ » مرتبا در برابر چشم شما تکرار مى شود ، بنابراین چه جاى تعجب كه در پایان جهان همه موجودات زنده بمیرند و در رستاخیز همه انسان ها به زندگى جدیدى بازگردند ؟

اما « خروج حىّ از ميّت » در مورد زمین هاى مرده كه بارها در قرآن براى مسأله معاد روى آن تکیه شده است ، براى همه روشن مى باشد كه در فصل زمستان زمین به صورت مرده درمى آید ، نه گیاهى از آن مى روید ، نه گلى مى خندد و نه شکوفه اى مى شکفد، اما در فصل بهاربا تعادل هوا و فرو ریختن قطرات حیاتبخش باران ، جنبشى در زمین پیدا

مى شود ، همه جا گیاهان مى رویند ، گل ها مى خندند و شکوفه ها بر شاخ ها آشکار مى شوند و این صحنه معاد است كه در این جهان مى بینیم .

اما در مورد خارج ساختن مرده از زنده ، آن هم چیز پوشیده و پنهانى نیست ، دائماً در سطح كره زمین درختانى مى میرند و به چوب خشکیده اى تبدیل مى شوند ، انسان ها و حیوانات حیات خود را از دست داده و به جسد بى جانى مبدل مى گردند .

گرچه طبق مسلمات علم امروز در حال حاضر حداقل در آزمایش هاى بشرى و مشاهدات روزمره موردى دیده نشده است كه موجودات زنده از موجودات بى جان تولد يابند ، بلکه همواره موجودات زنده از تخم يا بذر يا نطفه موجودات زنده دیگرى متولد مى شوند ، ولى مسلماً در آغاز كه این كره خاکى يکپارچه آتش بود ، موجود زنده اى وجود نداشت ، بعدا در شرایط خاصى كه علم هنوز آن را به درستى كشف نکرده است ، موجودات زنده از مواد بى جان با يك جهش بزرگ ، متولد شدند اما این موضوع در شرایط فعلى كره زمین در آن جا كه در دسترس علم و دانش بشر است ، دیده نمى شود ( البته شاید

در اعماق اقیانوس ها در پاره اى از شرایط هم اکنون نیز این جهش بزرگ صورت پذیرد ) .

اما آن چه براى ما محسوس و كاملاً قابل لمس و درك است ، این است كه موجودات مرده دائماً جزء اندام موجودات زنده مى شوند و لباس حیات در تن مى پوشانند ، آب و غذایى كه ما مى خوریم ، موجود زنده اى نیست ، اما جزء بدن ما كه شد ، تبدیل به يك موجود زنده مى شود و سلول هاى تازه اى بر سلول هاى بدن ما افزوده مى گردد ، چنان كه طفل شیرخوار از همین راه به جوان نیرومند قوى پیکرى تبدیل مى گردد .

آیا این خارج كردن زندگى از دل مرگ و « حىّ » از « ميّت » نیست ؟

بنابراین مى توان گفت : دائماً در نظام عالَم طبیعت زندگى از دل مرگ و مرگ از دل زندگى بیرون مى آید ، به همین دلیل خدایى كه آفریننده طبیعت است ، قادر به احیاى مردگان در جهان دیگر نیز مى باشد .

البته آیه فوق از نظر بُعد معنوى نیز تفسیرهاى دیگرى دارد ، از جمله تولد مؤمن از كافر ، كافر از مؤمن ، عالِم از جاهل ، جاهل از عالِم ، صالح از مفسد و مفسد از صالح ،

همان گونه كه در بعضى از روایات اسلامى نیز به آن اشاره شده است .

این معانى ممکن است از بطون آیه باشد ، چرا كه مى دانیم آیات قرآن ظاهر و باطنى دارد و نیز ممکن است مرگ و حیات معنى جامع و وسیعى داشته باشد كه هم جنبه مادى و هم جنبه معنوى را شامل شود .

در روایتى از امام موسى (علیه السلام)بن جعفر در تفسیر آیه « يُحْيِى الاَْرْضَ بَعْدَ مَوْتِها » چنین آمده است : « لَيْسَ يُحْيیها بِالْقَطْرِ وَلكِنْ يَبْعَثُ اللّهُ رِجالاً فَيُحْيُونَ الْعَدْلَ فَتُحْىِ الاَْرْضُ لاِِحْياءِ الْعَدْلِ وَ لاَِقامَةُ الْعَدْلِ فیهِ اَنْفَعُ فِى الاَْرْضِ مِنَ الْقَطْرِ اَرْبَعینَ صَباحا : منظور این نیست كه خداوند زمین را به وسیله باران زنده مى كند، بلکه مردانى را برمى انگیزدکه اصول عدالت را احیاء كنند و زمین با احیاى عدالت ، زنده مى شود ( بدانید ) اقامه عدل در زمین ، از چهل روز باران ، نافع تر است » .(1).


1) « نور الثقلین » ، جلد 4 ، صفحه 173 .

روشن است این كه امام (علیه السلام)مى فرماید ، منظور نزول باران نیست ، نفى انحصار است ، يعنى آیه را منحصرا نباید به باران تفسیر كرد ، چراکه احیاى معنوى زمین به عدالت ، از نزول باران نیز پراهمیت تر است .

20 وَ مِنْ ایاتِهِ اَنْ خَلَقَكُمْ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ اِذا اَنْتُمْ بَشَرٌتَنْتَشِروُنَ

از نشانه هاى او این است كه شما را از خاك آفرید ، سپس انسان هایى شدید و در روى زمین انتشار يافتید .

آیات خدا در آفاق و انفس ( برون و درون )

آیات 20 تا 25 كه همه با تعبیر « مِنْ ایاتِهِ » ( يکى از نشانه هاى خدا ) آغاز مى شود و آهنگ مخصوص و لحن گیرا و جذاب و تعبیرات مؤثر و عمیقى دارد ، مجموعا از هفت آیه تشکیل شده كه شش آیه آن پشت سر هم و يك آیه آن جداگانه است ( آیه 46 این سوره ) .

این هفت آیه ، تقسیم بندى جالبى ازنظر آیات « آفاقى » و « اَنْفُسى » دارد، به طورى كه سه آیه درباره آیات انفسى ( نشانه هاى خدا در وجود خود انسان ) و سه آیه دربارۀ

آیات آفاقى ( نشانه هاى عظمت پروردگار در بیرون وجود انسان ) و يك آیه هم از آیات انفسى و هم آیات آفاقى سخن مى گوید .

قابل توجه این كه آیاتى كه با این جمله شروع مى شود ، در قرآن يازده آیه بیش نیست كه هفت آیه آن در همین سوره روم است و دو آیه آن نیز آیات 37 و 39 سوره فصّلت و دو آیه دیگر نیز آیات 29 و 32 سوره شورى مى باشد و مجموع این يازده آیه ، حقا يك دوره كامل توحید است. قرآن در این جا نخست به سراغ آفرینش انسان كه اولین و مهم ترین موهبت الهى بر او است ، مى رود. در این آیه به دو نشانه عظمت الهى اشاره شده ؛ يکى آفرینش انسان از خاك كه ممکن است اشاره به آفرینش نخستین انسان يعنى آدم بوده باشد ، يا آفرینش همه انسان ها از خاك ، چراکه مواد غذایى تشکیل دهنده وجود انسان همه مستقیما يا به طور غیرمستقیم از خاك گرفته مى شود .

دیگر تکثیر نسل انسان و انتشار فرزندان آدم در سراسر روى زمین است كه اگر ویژگى گسترش در آدم آفریده نشده بود ، به زودى از میان مى رفت و نسل او برچیده مى شد .

راستى خاك كجا و انسانى با این ظرافت كجا ؟

اگر پرده هاى ظریف چشم كه از برگ گل هم لطیف تر و حساس تر و ظریف تر است و نیز سلول هاى فوق العاده حساس و ظریف مغز را در كنار خاك بگذاریم و باهم مقایسه كنیم ، آنگاه مى فهمیم كه آفریدگار جهان چه قدرت عجیبى به كار گرفته كه از آن ماده تیره كم ارزش ، چنین دستگاه هاى ظریف و دقیق و پرارزشى را به وجود آورده است ؟

خاکه نه نور دارد ، نه حرارت ، نه زیبایى ، نه طراوت ، نه حس و نه حرکت ، ولى درعین حال خمیرمایه انسانى شده است داراى همه این صفات ، آن كس كه از چنین موجود مرده اى كه كم ارزش ترین موجودات محسوب مى شود، چنان موجود زنده شگرفى بیافریند، شایسته هرگونه ستایش بر این قدرت و علم و دانش بى حساب است « تَبارَكَ اللّهُ اَحْسَنُ الْخالِقینَ » .

این تعبیر ضمناً بیانگراین واقعیت است كه درمیان انسان ها تفاوتى نیست و ریشه همه به يك جا باز مى گردد، همگى پیوند ناگسستنى باخاك دارند و طبعاً سرانجام نیز همه

به همان خاك بازمى گردند .

21 وَ مِنْ ایاتِهِ اَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ اَنْفُسِكُمْ اَزْواجا لِتَسْكُنُوا اِلَيْها وَ جَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً اِنَّ فى ذلِكَ لاَياتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّروُنَ

و از نشانه هاى او این كه همسرانى از جنس خود شما براى شما آفرید تا در كنار آن ها آرامش يابید و در میانتان مودّت و رحمت قرار داد ، در این نشانه هایى است براى گروهى كه تفکر مى كنند .

این آیه نیز بخش دیگرى از آیات انفسى را كه در مرحله بعد از آفرینش انسان قرار دارد ، مطرح كرده است .

قرآن در این آیه هدف از ازدواج را سکونت و آرامش قرار داده است و با تعبیر پرمعنى «لِتَسْكُنُوا» مسائل بسیارى را بیان كرده و نظیر این معنى در آیه 189 سوره اعراف نیز آمده است.

به راستى وجود همسران با این ویژگى ها براى انسان ها كه مایه آرامش زندگى آن ها است ، يکى از مواهب بزرگ الهى محسوب مى شود .

این آرامش از این جا ناشى مى شود كه این دو جنس مکمل يکدیگر و مایه شکوفایى و نشاط و پرورش يکدیگر مى باشند ، به طورى كه هریك بدون دیگرى ناقص است و طبیعى است كه میان يك موجود و مکمل وجود او ، چنین جاذبه نیرومندى وجود داشته باشد .

و از این جا مى توان نتیجه گرفت آن ها كه پشت پا به این سنت الهى مى زنند ، وجود ناقصى دارند ، چراکه يك مرحله تکاملى آن ها متوقف شده ( مگرآن كه به راستى شرایط خاص و ضرورتى ایجاب تجرّد نماید ) .

به هرحال این آرامش و سکونت هم از نظر جسمى است و هم از نظر روحى ، هم از جنبه فردى و هم اجتماعى .

بیمارى هایى كه به خاطر ترك ازدواج براى جسم انسان پیش مى آید ، قابل انکار نیست .

همچنین عدم تعادل روحى و ناآرامى هاى روانى كه افراد مجرد با آن دست به گریبان هستند ، كم و بیش بر همه روشن است .

ازنظر اجتماعى افراد مجرد كمتر احساس مسؤولیت مى كنند و به همین جهت انتحار و

خودکشى در میان مجردان بیشتر دیده مى شود و جنایات هولناك نیز از آن ها بیشتر سر مى زند .

هنگامى كه انسان از مرحله تجرّد به مرحله زندگى خانوادگى گام مى گذارد ، شخصیت تازه اى در خود مى يابد و احساس مسؤولیت بیشترى مى كند و این است معنى احساس آرامش در سایه ازدواج .

و اما مسأله « مَوَدَّت » و « رَحْمَت » در حقیقت ملاط و چسب مصالح ساختمانى جامعه انسانى است ، چراکه جامعه از فرد فرد انسان ها تشکیل شده ، همچون ساختمان عظیم و پرشکوهى كه از آجرها و قطعات سنگ ها تشکیل مى گردد . اگر این افراد پراکنده و آن اجزاء مختلف باهم ارتباط و پیوند پیدا نکنند ، « جامعه » يا « ساختمانى » به وجود نخواهد آمد .

آن كس كه انسان را براى زندگى اجتماعى آفریده ، این پیوند و ربط ضرورى را نیز در جان او ایجاد كرده است .

فرق میان « مودت » و « رحمت » ممکن است از جهات مختلفى باشد ؛

✓ 1 - « مودت » انگیزه ارتباط در آغاز كار است ، اما در پایان كه يکى از دو همسر

ممکن است ضعیف و ناتوان گردد و قادر بر خدمتى نباشد ، « رحمت » جاى آن را مى گیرد .

✓ 2 - « مودت » در مورد بزرگ ترها است كه مى توانند نسبت به هم خدمت كنند ، اما كودکان و فرزندان كوچك در سایه « رحمت » پرورش مى يابند .

✓ 3 - « مودت » غالبا جنبه متقابل دارد ، اما « رحمت » غالبا يك جانبه و ایثارگرانه است ، زیرا براى بقاء يك جامعه گاه خدمات متقابل لازم است كه سرچشمه آن « مودت » است و گاه خدمات بلاعوض كه نیاز به ایثار و « رحمت » دارد .

البته آیه « مودت » و « رحمت » را میان دو همسر بیان مى كند ولى این احتمال نیز وجود دارد كه تعبیر « بَيْنَكُمْ » اشاره به همه انسان ها باشد كه دو همسر يکى از مصادیق بارز آن محسوب مى شوند ، زیرا نه تنها زندگى خانوادگى كه زندگى در كل جامعه انسانى بدون این دو اصل يعنى « مودت » و « رحمت » امکان پذیر نیست و از میان رفتن این دو پیوند و حتى ضعف و كمبود آن ، مایه هزاران بدبختى و ناراحتى و اضطراب اجتماعى است .

22 وَ مِنْ ایاتِهِ خَلْقُ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ وَ اخْتِلافُ اَلْسِنَتِكُمْ وَ اَلْوانِكُمْ اِنَّ فى

ذلِكَ لاَياتٍ لِلْعالِمینَ

و از آیات او آفرینش آسمان ها و زمین و تفاوت زبان ها و رنگ هاى شما است ، در این نشانه هایى است براى عالمان .

آیه مورد بحث معجونى از آیات آفاقى و انفسى است ، نخست به مسأله خلقت آسمان ها و زمین اشاره كرده ، مى گوید : « وَ مِنْ ایاتِهِ خَلْقُ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ » .

آسمان ها با آن همه كُرات ، منظومه ها و كهکشان ها ، آسمان هایى كه اندیشه بلندپرواز انسان از درك عظمت آن عاجز و فکر از مطالعه آن خسته مى شود و هرقدر علم و دانش انسان پیش مى رود ، نکته هاى تازه اى از عظمتش آشکار مى گردد .

روزى انسان كواکب آسمان را همین تعداد مى دانست كه با چشم دیده مى شود ( دانشمندان آن چه را با چشم غیرمسلح دیده مى شود ، حدود پنج الى شش هزار احصاء كرده اند ) ، اما هرقدر تلسکوپ هاى قوى تر و عظیم ترى ساخته شد ، عظمت و كثرت ستارگان آسمان فزون تر گردید تا آن جا كه امروز معتقدند تنها كهکشان ما كه يکى از انبوه

کهکشان هاى آسمان است ، بیش از يك صد میلیون ستاره دارد كه خورشید با عظمت خیره كننده اش يکى از ستارگان متوسط آن محسوب مى شود و تنها خدا مى داند كه در همه كهکشان ها كه تعداد آن ها بر هیچ كس روشن نیست ، چه قدر ستاره وجود دارد .

همچنین هرقدر علوم طبیعى ، زمین شناسى ، گیاه شناسى ، حیوان شناسى ، علم تشریح ، فیزیولوژى ، روان شناسى و روان كاوى پیشرفت مى كند ، عجایب تازه اى درباره آفرینش زمین كشف مى شود كه هریك آیتى از آیات عظمت خدا است .

سپس به يکى از آیات بزرگ انفسى ، سخن را منتقل ساخته و مى گوید : « وَ اخْتِلافُ اَلْسِنَتِكُمْ وَ اَلْوانِكُمْ » .

بدون شك زندگى اجتماعى بشر بدون « شناخت افراد و اشخاص » ممکن نیست ، كه اگر يك روز همه انسان ها ، يك شکل و قیافه و داراى يك قد و قواره باشند، در همان يك روز شیرازه زندگى آن ها به هم مى ریزد ، نه پدر و فرزند و همسر ازبیگانه شناخته مى شوند و نه مجرم از بى گناه، بدهکار از طلبکار، فرمانده از فرمانبر ، رئیس از مرؤوس ، میزبان از

میهمان و دوست از دشمن شناخته نمى شود و چه جنجال عجیبى برپا خواهد شد .

اتفاقا گاهى این مسأله در مورد برادران دوقلو كه از هر نظر باهم شباهت دارند ، پیش مى آید و چه مشکلاتى در برخورد مردم و مناسبات با آن ها روى مى دهد ، تا آن جا كه شنیده ایم گاهى يکى از برادران دوقلوى هم رنگ و هم شکل بیمار بوده و مادر دارو را به دیگرى داده است .

لذابراى سازمان يافتن اجتماع بشر، خداوند صداها و رنگ ها را مختلف قرار داده است .

23 وَ مِنْ ایاتِهِ مَنامُكُمْ بِاللَّيْلِ وَ النَّهارِ وَ ابْتِغاؤُكُمْ مِنْ فَضْلِهِ اِنَّ فى ذلِكَ لاَياتٍ لِقَوْمٍ يَسْمَعُونَ

و از نشانه هاى او خواب شما در شب و روز است و تلاش و كوششتان براى بهره گیرى از فضل پروردگار ( و تأمین معاش ) در این امور نشانه هایى است براى آن هاکه گوش

شنوا دارند .

این حقیقت بر هیچ كس پوشیده نیست كه همه « موجودات زنده » براى تجدید نیرو و

به دست آوردن آمادگى لازم براى ادامه كار و فعالیت نیاز به استراحت دارند ، استراحتى كه به طور الزامى به سراغ آن ها بیاید و حتى افراد پرتلاش و ياحریص را ناگزیر به انجام آن مى سازد .

چه عاملى براى وصول به این هدف بهتر از خواب ، تصور مى شود كه الزاما به سراغ انسان مى آید و او را وادار مى كند كه تمام فعالیت هاى جسمانى و بخش كمى از فعالیت هاى فکرى و مغزى خویش را تعطیل كند ، تنها دستگاه هایى از جسم همانند قلب و ریه و بخشى از فعالیت هاى مغزى كه براى ادامه حیات لازم است ، به كار خود ادامه مى دهند ، آن هم بسیار آرام و آهسته .

این موهبت بزرگ الهى سبب مى شود كه جسم و روح انسان به اصطلاح سرویس شود و با بروز حالت خواب كه يك نوع وقفه و تعطیل كار بدن است ، آرامش و رفع خستگى حاصل گردد و انسان حیات و نشاط و نیروى تازه اى پیدا كند .

مسلماً اگر خواب نبود ، روح و جسم انسان بسیار پژمرده و فرسوده مى شد و پیرى و شکستگى بسیار زود به سراغ او مى آمد ، به همین دلیل خواب متناسب

و آرام، راز سلامت و طول عمر و دوام نشاط جوانى است .

قابل توجه این كه اولاً خواب را قبل از « اِبْتِغاءُ فَضْلِ اللّهِ » كه در آیات قرآن به معنى تلاش براى روزى است ، قرار داده ، اشاره به این كه پایه اى براى آن محسوب مى شود ، چرا كه بدون خواب كافى ، « اِبْتِغاءُ فَضْلِ اللّه » مشکل است .

ثانیا درست است كه خواب معمولاً در شب است و تلاش معاش در روز ، اما چنان نیست كه انسان نتواند این برنامه را به هنگام لزوم تغییر دهد ، بلکه خداوند انسان را چنان آفریده كه مى تواند برنامه خواب خود را تغییر داده و بر ضرورت ها و نیاز منطبق سازد، تعبیر به « مَنامُكُمْ بِاللَّيْلِ وَ النَّهارِ » ( خواب شما در شب و روز ) گویا اشاره به همین نکته است .

بى شك برنامه اصلى خواب ، مربوط به شب است و شب به خاطر آرامشى كه از تاریکى پدید مى آید ، اولویت خاصى در این مورد دارد ، اما گاه شرایطى در زندگى انسان پیدا مى شود كه مثلاً مجبور مى شود شبانه سفر كند و روز استراحت نماید ، اگر برنامه تنظیم خواب در اختیار انسان نبود ، چه مشکلى پیش مى آمد ؟

اهمیت این مطلب مخصوصاً در عصر ما كه بسیارى از مؤسسات صنعتى و پزشکى و درمانى مجبورند به طور مداوم در تمام شبانه روز كار كنند و تعطیل برنامه هاى آن ها ممکن نیست و لذا كارگران در سه نوبت به كار مى پردازند ، از هر زمان دیگرى روشن تر است .

شگفتى هاى عالم خواب

از شگفتى هاى عالم خواب كه دانشمندان اخیرا از روى آن پرده برداشته اند ، این است كه به هنگام خواب و از كار افتادن موقت بخش عظیمى از مغز ، بعضى از سلول ها كه باید آن ها را « سلول هاى نگهبان » نامید ، همچنان بیدار مى مانند و توصیه هایى را كه انسان قبل از خواب در مورد لحظه بیدارى به آن ها مى كند ، هرگز فراموش نمى كنند تا به هنگام لزوم تمام مغز را بیدار كرده و به حرکت درآورند .

به طور مثال مادر خسته و كوفته اى كه شب مى خوابد و فرزند شیرخوارش در گهواره نزدیك او است ، ناخودآگاه به سلول نگهبان كه رابط میان روح و جسم است ، این مطلب را توصیه مى كند كه هر زمان كودك من كمترین صدایى كرد ، مرا بیدار كن اما سر و صداهاى

دیگر مهم نیست ، لذا ممکن است غرش رعد این مادر را از خواب بیدار نکند ، اما كمترین صداى كودکش سبب بیدارى او است ، این وظیفه مهم را همان سلول نگهبان برعهده گرفته است .

خود ما نیز این مطلب را بسیار آزموده ایم كه هروقت تصمیم داشته باشیم صبح زود يا حتى وسط شب دنبال سفر يا برنامه مهمى برویم و این را به خودمان بسپاریم ، غالبا به موقع بیدار مى شویم ، درحالى كه در غیر این موقع ، ساعت ها ممکن است در خواب فرو رویم .

خلاصه از آن جا كه خواب از پدیده هاى روحى است و روح ، جهانى پر از اسرار مى باشد ، عجیب نیست كه زوایاى این مسأله هنوز روشن نشده باشد ، ولى هرچه بیشتر در آن به غور و بررسى مى پردازیم ، به عظمت آفریدگار این پدیده آشناتر مى شویم .

این ها همه در مورد خواب بود و اما درباره رؤیا و خواب دیدن، بحث هاى فراوانى مطرح است كه در جلد 9 تفسیر نمونه ، صفحه 312 به بعد در تفسیر سوره يوسف آورده شده است .

24 وَ مِنْ ایاتِهِ يُریكُمُ الْبَرْقَ خَوْفا وَ طَمَعا وَ يُنَزِّلُ مِنَ السَّماءِ ماءً فَيُحْيى

بِهِ الاَْرْضَ بَعْدَ مَوْتِها اِنَّ فى ذلِكَ لاَياتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ

و ازآیات او این است كه برق( و رعد )رابه شمانشان مى دهد كه هم مایه ترس است و هم امید ( ترس از صاعقه و امید به نزول باران ) و از آسمان آبى فرو مى فرستد كه زمین را بعد از مردن به وسیله آن زنده مى كند ، در این نشانه هایى است براى جمعیتى كه عقل خود را به كار مى گیرند .

« ترس » از خطرات ناشى از برق كه گاه به صورت « صاعقه » درمى آید و هرچیز را كه در حوزه آن قرار گیرد ، آتش مى زند و خاکستر مى كند و « امید » از نظر نزول باران كه غالبا بعد از رعد و برق به صورت رگبار فرو مى ریزد .

بنابراین برق آسمان پیشاهنگى است براى نزول باران ( علاوه بر فواید گوناگون مهمى كه در این برق نهفته شده و دانش امروز از آن پرده برداشته و در آغاز سوره رعد به آن اشاره كردیم ) .(1).


1) به « تفسیر نمونه » ، جلد 10 ، صفحه 149 مراجعه فرمایید .

سپس مى افزاید : « وَ يُنَزِّلُ مِنَ السَّماءِ ماءً فَيُحْيى بِهِ الاَْرْضَ بَعْدَ مَوْتِها » .

زمین خشك و سوزانى كه بوى مرگ از تمام آن به مشام مى رسد ، بعد از نزول چند باران حیاتبخش ، آن چنان جان مى گیرد و زنده مى شود و آثار حیات به صورت گل ها و گیاهان در آن نمایان مى گردد كه گاه باورکردنى نیست كه این همان زمین مرده سابق باشد .

در پایان آیه به عنوان تأکید مى افزاید: « اِنَّ فى ذلِكَ لاَياتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ » .

آن ها هستند كه مى فهمند در این برنامه حساب شده ، دست قدرتى در كار است كه آن را رهبرى و هدایت مى كند و هرگز نمى تواند معلول تصادف ها و ضرورت هاى كور و كر باشد .

25 وَ مِنْ ایاتِهِ اَنْ تَقُومَ السَّماءُ وَ الاَْرْضُ بِاَمْرِهِ ثُمَّ اِذا دَعاكُمْ دَعْوَةً مِنَ الاَْرْضِ اِذا اَنْتُمْ تَخْرُجُونَ

و از آیات او این است كه آسمان و زمین به فرمان او برپا است، سپس هنگامى كه شما را ( در قیامت )از زمین مى فراخواند، ناگهان همه خارج مى شوید ( و در صحنه محشر حضور مى يابید ) .

یعنى نه تنها آفرینش آسمان ها كه در آیات قبل به آن اشاره شد ، آیتى است ، كه برپایى و ادامه نظام آن ها نیز آیتى دیگر مى باشد ، چه این كه این اجرام عظیم درگردش منظم خود احتیاج به امور زیادى دارد كه مهم ترین آن ها محاسبه پیچیده تعادل نیروى جاذبه و دافعه است .

پروردگار بزرگ چنان این تعادل را سامان بخشیده كه میلیون ها سال بدون كمترین انحراف در مسیر خود گردش مى كنند .

تعبیر به « قِيام » و برپایى آسمان و زمین ، تعبیر لطیفى است كه از حالات انسان گرفته شده ، چراکه بهترین حالات انسان براى ادامه فعالیت ها ، حالت قیام است كه قادر بر انجام همه حوایج خودمى باشد و تسلط كامل بر اطراف خویش دارد .

و در پایان این آیه با استفاده از زمینه بودن « توحید » براى « معاد » بحث را به این مسأله منتقل ساخته و مى فرماید : « ثُمَّ اِذا دَعاكُمْ دَعْوَةً مِنَ الاَْرْضِ اِذا اَنْتُمْ تَخْرُجُونَ » .

کراراً در آیات قرآن دیده ایم كه خداوند مسأله معاد را با تکیه بر نشانه هاى قدرتش در آسمان و زمین اثبات مى كند و آیه مورد بحث نیز يکى از آن ها است .

تعبیر به « دَعاكُمْ » ( شما را فرامى خواند ) اشاره به این است كه همان طور كه براى تدبیر و نظم جهان ، يك فرمان او كافى است ، براى بعث و نشور و رستاخیز نیز يك دعوت او كفایت مى كند ، مخصوصاً باتوجه به جمله « اِذا اَنْتُمْ تَخْرُجُونَ » كه « اِذا » در آن به اصطلاح براى « مُفاجاة » است ، روشن مى سازد كه با يك دعوت او همه ناگهان بیرون مى ریزند .

ضمناً تعبیر به « دَعْوَةً مِنَ الاَْرْضِ » نشانه روشنى بر معاد جسمانى است كه انسان در رستاخیز از این زمین فراخوانده مى شود .

26 وَ لَهُ مَنْ فِى السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ كُلٌّ لَهُ قانِتُونَ

و از آنِ او است تمام كسانى كه در آسمان ها و زمینند، همگى در برابر او خاضع و مطیعند .

توحید مالکیت خداوند

« قانِت » از ماده « قُنُوت » در اصل به معنى ملازمت اطاعت توأم با خضوع است ( چنان كه « راغب » در « مفردات » گفته است ) .

در حدیثى از پیامبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله مى خوانیم : « كُلُّ قُنُوتٍ فِى الْقُرْاآنِ فَهُوَ طاعَةٌ : هر قنوتى در قرآن به معنى اطاعت است » .منتهى گاه اطاعت تکوینى و گاه تشریعى است .

روشن است كه منظور از مالکیت و مطیع بودن ، مالکیت و مطیع بودن تکوینى است ، يعنى از نظر قوانین آفرینش ، زمام امر همه در دست او است و همه خواه ناخواه تسلیم قوانین او در جهان تکوینند .

حتى گردنکشان ياغى و گنهکاران قانون شکن نیز مجبورند سر بر فرمان قوانین تکوینى خدا بگذارند .

دلیل این « مالکیت » همان خالقیت و ربوبیت او است ؛ كسى كه در آغاز موجودات را آفریده و تدبیر آن ها را برعهده دارد ، مسلماً مالك اصلى نیز باید او باشد نه غیر او .

و ازآن جاکه همه موجودات جهان هستى در این امریکسانند ، روشن مى شود كه هیچ شریکى براى او در مالکیت وجود ندارد ، حتى معبودهاى پندارى مشرکان نیز مملوك مالك الملوکند و سر بر فرمان او دارند .

27 وَ هُوَ الَّذى يَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُعیدُهُ وَ هُوَ اَهْوَنُ عَلَيْهِ وَ لَهُ الْمَثَلُ الاَْعْلى فِى السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ وَ هُوَ الْعَزیزُ الْحَكیمُ

او كسى است كه آفرینش را آغاز كرد ، سپس آن را بازمى گرداند و این كار براى او آسان تر مى باشد و براى او توصیف برتر در آسمان و زمین است و اوست شکست ناپذیر و حکیم .

قرآن دراین آیه باکوتاه ترین استدلال ، مسأله امکان معاد را اثبات كرده است ، مى گوید : شما معتقدید آغاز آفرینش از او است ، بازگشت مجدد كه از آن آسان تر است چرا از او نباشد ؟

دلیل آسان تر بودن « اعاده » از « آغاز » این است كه در آغاز اصلاً چیزى نبود و خدا آن را ابداع كرد ، ولى در اعاده لااقل مواد اصلى موجود است ، قسمتى در لابلاى خاك هاى زمین و بخشى در فضا پراکنده مى باشد ، تنها مسأله همان نظام دادن و صورت بندى آن است .

ولى توجه به يك نکته در این جا ضرورى است كه تعبیر به آسان بودن و سخت بودن از دریچه فکر ما است وگرنه براى وجودى كه بى نهایت است ، « سخت » و « آسان » هیچ

تفاوتى ندارد ، اصولاً سخت و آسان در جایى مفهوم دارد كه سخن از قدرت محدودى در میان باشد كه از عهده كارى به خوبى برآید و از عهده كار دیگرى به زحمت ، اما هنگامى كه سخن از قدرت نامحدود در میان است ، سخت و آسان بى معنى مى شود .

به تعبیر دیگر برداشتن عظیم ترین كوه هاى روى زمین براى خداوند به همان اندازه آسان است كه برداشتن يك پر كاه .

و شاید به همین دلیل بلافاصله در ذیل آیه مى فرماید : « وَ لَهُ الْمَثَلُ الاَْعْلى فِى السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ وَ هُوَ الْعَزیزُ الْحَكیمُ » .

چراکه هر وصف كمالى در آسمان و زمین درباره هر موجودى تصور كنید از علم قدرت و مالکیت و عظمت و جود و كرم ، مصداق اتمّ و اکمل آن نزد خدا است ، چراکه همه محدودش را دارند و او نامحدودش ، اوصاف همه عارضى است و اوصاف او ذاتى و او منبع اصلى همه كمالات است .

28 ضَرَبَ لَكُمْ مَثَلاً مِنْ اَنْفُسِكُمْ هَلْ لَكُمْ مِنْ مامَلَكَتْ اَيْمانُكُمْ مِنْ شُرَكاءَ فى ما

رَزَقْناكُمْ فَاَنْتُمْ فیهِ سَواءٌ تَخافُونَهُمْ كَخیفَتِكُمْ اَنْفُسَكُمْ كَذلِكَ نُفَصِّلُ الاْياتِ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ

خداوند مثالى از خودتان براى شما زده ؛ آیا ( اگر مملوك و برده اى داشته باشید ) این مملوك هایتان هرگز شریك شما در روزى هایى كه به شماداده ایم، مى باشند ؟ آن چنان كه هر دو مساوى باشید و از تصرف مستقل و بدون اجازه آن ها بیم داشته باشید ، آن گونه كه در مورد شرکاى آزاد بیم دارید؟ این چنین آیات خود را براى كسانى كه تعقل مى كنند ، شرح مى دهیم .

وقتى در مورد بردگانتان كه « ملك مجازى » شما هستند ، این چنین امرى را نادرست و غلط مى دانید، چگونه مخلوقات را كه ملك حقیقى خدا هستند ، شریك او مى پندارید ؟ يا پیامبرانى همچون مسیح ، يا فرشتگان خدا ، يا مخلوقاتى همچون جن و يا بت هاى سنگى و چوبى را شرکاء خدا مى شمرید ؟ این چه قضاوت زشت و دور از منطقى است ؟

« مملوك هاى مجازى » كه به سرعت ممکن است آزاد شوند و در ردیف شما قرار گیرند

( همان گونه كه در اسلام این طرح ریخته شده ) هرگز درحال مملوك بودن در ردیف مالك خود قرار نمى گیرند و حق دخالت در قلمرو او ندارند، چگونه « مملوك هاى حقیقى » كه ذات و وجودشان متعلق به خدا است ، و محال است این تعلق و وابستگى از آن ها سلب شود و هرچه دارید ، از او دارید و بدون او هیچ و پوچ است ، چگونه آن ها را به عنوان شریك خدا انتخاب كرده اید ؟

تعبیر به « ما رَزَقْناكُمْ » اشاره به این نکته است كه شما نه مالك حقیقى این بردگان هستید و نه مالك واقعى اموالتان ، چراکه همه از آنِ خدا است اما با این حال حاضر نیستید اموال مجازى خود را به مملوك هاى مجازى خود واگذار كنید و آن ها را شریك خود بشمارید ، درحالى كه از نظر تکوینى مشکل و محالى لازم نمى آید ، زیرا سخن در محور اعتباریات دور مى زند .

اما تفاوت خدا با مخلوقاتش يك تفاوت تکوینى و غیرقابل تغییر است و شریك قرار دادن آن ها ، محال مى باشد .

از سوى دیگر پرستش يك موجود يا به خاطر عظمت او است ، يا به خاطر سود و زیانى است كه از او به انسان مى رسد ، اما این معبودان ساختگى نه آن دارند و نه این .

29 بَلِ اتَّبَعَ الَّذینَ ظَلَمُوا اَهْواءَهُمْ بِغَيْرِ عِلْمٍ فَمَنْ يَهْدى مَنْ اَضَلَّ اللّهُ وَ ما لَهُمْ مِنْ ناصِرینَ

بلکه ظالمان از هوى و هوس هاى خود بدون علم و آگاهى پیروى مى كنند و چه كسى مى تواند آن ها را كه خدا گمراه كرده است ، هدایت كند ؟ و براى آن ها هیچ يار و ياورى نخواهد بود .

تعبیر « ظَلَمُوا » به جاى « اَشْرَكُوا » اشاره به این است كه « شرك » خود بزرگ ترین « ظلم » محسوب مى شود ، ظلم بر خالق از این نظر كه مخلوقش را همردیف او قرار داده اند ( و مى دانیم ظلم این است كه چیزى را در غیر جاى خود قرار دهند ) .

و ظلم بر خلق خدا كه آن ها را از راه خیر و سعادت كه راه توحید است ، بازداشته است .

و ظلم بر خویشتن كه تمام سرمایه هاى وجود خود را بر باد داده و دربیراهه سرگردان شده اند .

ضمناً این تعبیر مقدمه اى است براى جمله بعد كه اگر خداوند آن ها را از طریق حق گمراه ساخته ، به خاطر ظلمشان است ، همان گونه كه در آیه 27 سوره ابراهیم مى خوانیم : « وَ يُضِلُّ اللّهُ الظّالِمینَ : خداوند ظالمان را گمراه مى سازد » .

و مسلم است كسانى راکه خدا رهایشان سازد و به خویشتن واگذار كند ، « براى آن ها هیچ يار و ياورى نخواهد بود » ( وَ ما لَهُمْ مِنْ ناصِرینَ ). و به این ترتیب سرنوشت شوم این گروه را روشن مى سازد ، چرا چنین نباشد در حالى كه آن ها مرتکب بزرگ ترین ظلم ها شده اند و عقل و اندیشه خود را از كار انداخته و به آفتاب علم و دانش پشت كرده و به تاریکى هوا و هوس روى آورده اند ، طبیعى است كه خدا توفیقش را از آن ها سلب مى كند و در ظلمت ها رهایشان مى سازد و هیچ يار و ياورى براى آن ها باقى نمى ماند .

30 فَاَقِمْ وَجْهَكَ لِلدّينِ حَنیفافِطْرَتَ اللّهِ الَّتى فَطَرَالنّاسَ عَلَيْها لاتَبْدیلَ لِخَلْقِ اللّهِ ذلِكَ الدّينُ الْقَيِّمُ وَ لكِنَّ اَكْثَرَ النّاسِ لا يَعْلَمُونَ

روى خود را متوجه آیین خالص پروردگار كن ، این فطرتى است كه خداوند

انسان ها را بر آن آفریده، دگرگونى در آفرینش خدا نیست، این است دین و آیین محکم و استوار ، ولى اکثر مردم نمى دانند .

« اَقِمْ » ازماده «اِقامَة» به معنى صاف و مستقیم كردن و برپاداشتن است .

« وَجْه » به معنى "صورت" است و در این جا منظور صورت باطنى و روى دل مى باشد ، بنابراین منظور تنها توجه با صورت نیست ، بلکه توجه با تمام وجود است ، زیرا وجه و صورت ، مهم ترین عضو بدن و سمبل آن است .

« حَنیف » از ماده « حَنَف » به معنى تمایل از باطل به سوى حق و از كجى به راستى است ، به عکس « جَنَف » به معنى تمایل از راستى به گمراهى مى باشد .

« فِطْرَة » در اصل از ماده « فَطْر » به معنى شکافتن چیزى از طول است و در این گونه موارد به معنى خلقت به كار مى رود ، گویى به هنگام آفرینش موجودات ، پردۀ عدم شکافته مى شود و آن ها آشکار مى گردند .

بنابراین « دین حنیف » يعنى دینى كه از تمام كجى ها و انحرافات و خرافات و

گمراهى ها به سوى راستى و درستى متمایل شده است .

مجموع این جمله چنین معنى مى دهد كه توجه خود را به سوى آیینى داشته باشد كه از هرگونه اعوجاج و كجى، خالى است كه همان آیین اسلام و آیین پاك و خالص خدا مى باشد .

آیۀ فوق تأکید مى كند كه دین حنیف و خالص خالى از هرگونه شرك ، دینى است كه خداوند در سرشت همه انسان ها آفریده است ، سرشتى جاودانى و تغییرناپذیر ، هرچند بسیارى از مردم به این واقعیت توجه نداشته باشند .

31 مُنیبینَ اِلَيْهِ وَ اتَّقُوهُ وَ اَقیمُوا الصَّلوةَ وَ لا تَكُونُوا مِنَ الْمُشْرِكینَ

این باید در حالى باشد كه شما بازگشت به سوى او كنید و از او بپرهیزید و نماز را برپا دارید و از مشرکان نباشید .

واژه « مُنیبینَ » از ماده « اِنابَة » و در اصل به معنى بازگشت مکرر است و در این جا منظور بازگشت به سوى خدا و بازگشت به سوى سرشت توحیدى مى باشد ، به این معنى كه هر زمان عاملى پیدا شود كه انسان را از نظر عقیده و عمل از اصل توحید منحرف سازد،

باید به سوى او بازگردد و هرقدر این امر تکرار شود ، مانعى ندارد تا سرانجام پایه هاى فطرت آن چنان محکم و موانع و دوافع آن چنان سست و بى اثر گردد كه به طور مداوم در جبهه توحید بایستید و مصداق تامّ « فَاَقِمْ وَجْهَكَ لِلدّينِ حَنیفا » گردد .

قابل توجه این كه « اَقِمْ وَجْهَكَ » به صورت مفرد آمده است و « مُنیبینَ » به صیغه جمع ، این نشان مى دهد كه دستور اول گرچه مفرد است و مخاطب آن پیامبر صلى الله علیه و آله مى باشد ، ولى درحقیقت همه مؤمنین و مسلمین مخاطبند .

به دنبال دستور « اِنابَة » و بازگشت ، دستور به « تقوا » مى دهد كه جامع همه اوامر و نواهى الهى است ، مى فرماید: « ازخداوند بپرهیزید » ( وَ اتَّقُوهُ ) ، يعنى از مخالفت فرمانش بپرهیزید. سپس ازمیان تمام اوامر، تکیه و تأکید بر موضوع نماز كرده ، مى گوید : « وَ اَقیمُوا الصَّلوةَ ». چراکه نماز در تمام ابعادش مهم ترین برنامه مبارزه با شرك و مؤثرترین وسیله تقویت پایه هاى توحید و ایمان به خدا است .

لذا از میان تمام نواهى نیز روى « شرك » تکیه مى كند و مى گوید: « وَ لا تَكُونُوا مِنَ الْمُشْرِكینَ » .

چراکه شرك بزرگ ترین گناه و اکبر كبائر است كه هر گناهى را ممکن است خداوند ببخشد اما شرك را هرگز نخواهد بخشید ، چنان كه در آیه 48 سوره نساء مى خوانیم :

« اِنَّ اللّهَ لا يَغْفِرُ اَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ ما دوُنَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاءُ : خداوند شرك را نمى بخشد ولى كمتر از آن را براى هرکس بخواهد ، مى بخشد » .

32 مِنَ الَّذینَ فَرَّقُوا دینَهُمْ وَ كانُوا شِيَعا كُلُّ حِزْبٍ بِما لَدَيْهِمْ فَرِحُونَ

از كسانى كه دین خود را پراکنده ساختند و به دسته ها و گروه ها تقسیم شدند و ( عجیب این كه ) هر گروهى به آن چه نزد آن ها است ، ( دلبسته و ) خوشحالند .

یکى از نشانه هاى شرك ، پراکندگى و تفرقه است ، چراکه معبودهاى مختلف منشأ روش هاى متفاوت و سرچشمه جدایى ها و پراکندگى ها است ، به خصوص این كه شرك همواره توأم با هواى نفس و تعصب و كبر و خودخواهى و خودپسندى و مولود آن است ، لذا اتحاد و وحدت جز در سایه خداپرستى و عقل و تواضع و ایثار امکان پذیر نیست .

بنابراین هرجا اختلاف و پراکندگى دیدیم ، باید بدانیم نوعى شرك حاکم است ، این

موضوع را به صورت نتیجه مى توان بازگو كرد كه نتیجه شرك ، جدایى صفوف ، تضاد ، هدر رفتن نیروها و سرانجام ضعف و زبونى و ناتوانى است .

اما این كه هر گروهى از منحرفان و مشرکان از راهى كه انتخاب كرده اند، خوشحالند و آن را حق مى پندارند ، دلیلش روشن است، چراکه هوا و هوس ، كارش زینت كردن خواسته هاى دل در نظر انسان است و این تزیین نتیجه اش دلبستگى هرچه بیشتر و خوشحالى به خاطر راهى است كه برگزیده ، هرچند بیراهه و گمراهى باشد .

هواپرستى هرگز به انسان اجازه نمى دهد چهره حقیقت را آن چنان كه هست،ببیند و قضاوت صحیح و خالى از حبّ و بغض ها پیدا كند .

قرآن مجید در آیه 8 سوره فاطر مى گوید : « اَفَمَنْ زُيِّنَ لَهُ سُوءُ عَمَلِهِ فَرَاآهُ حَسَنا : آیا كسى كه اعمال زشتش در نظرش تزیین شده و آن را زیبا مى بیند ( همانند كسى است كه در راه حق گام برمى دارد و حقایق را آن چنان كه هست ، مى بیند و مى داند ) » ؟

33 وَ اِذا مَسَّ النّاسَ ضُرٌّ دَعَوْا رَبَّهُمْ مُنیبینَ اِلَيْهِ ثُمَّ اِذا اَذاقَهُمْ مِنْهُ

رَحْمَةً اِذا فَریقٌ مِنْهُمْ بِرَبِّهِمْ يُشْرِكُونَ

هنگامى كه ضرر و ناراحتى به مردم برسد، پروردگار خود را مى خوانند و به سوى او بازمى گردند ، اما هنگامى كه رحمتى از خودش به آن ها بچشاند ، گروهى از آنان نسبت به پروردگارشان مشرك مى شوند .

تعبیر به « مَسَّ النّاسَ ضُرٌّ » ، اشاره به مختصر ناراحتى است. همان گونه كه تعبیر « اَذاقَهُمْ مِنْهُ رَحْمَةً » ( رحمتى از سوى خود به سوى آن ها مى چشاند ) اشاره به رسیدن به مختصر نعمت است ، زیرا تعبیر چشیدن در این گونه موارد در امور كم و جزئى اطلاق مى شود ، مخصوصاً با ذکر كلمه « ضُرّ » و « رَحْمَة » به صورت نکره. يعنى گروهى چنانند كه با مختصر مشکلى به سراغ « اللّه » مى روند و پرده ها از روى فطرت توحیدیشان به كنار مى رود ، اما با مختصر نعمتى به كلى تغییر مسیر داده و مست و غافل مى شوند و همه چیز را به دست فراموشى مى سپارند .

البته در مورد اول به صورت كلى مى گوید : همه مردم چنین هستند كه در مشکلات به ياد خدا مى افتند ، زیرا وجود فطرت توحیدى ، همگانى است .

اما در مورد دوم يعنى نعمت ، تنها از گروهى ياد مى كند كه راه شرك را مى پویند ، چرا كه گروهى از بندگان خدا هم در مشکلات به ياد او هستند و هم در نعمت ها ، هرگز تغییرات زندگى آن ها را از ياد حق غافل نمى كند .

تکیه روى « مُنیبینَ اِلَيْهِ » باتوجه به مفهومى كه قبلاً براى « اِنابة » ذکر كردیم ، كه « اِنابة » از ماده « نَوْب » به معنى بازگشت مکرر به چیزى است ، اشاره لطیفى به این معنى مى باشد كه پایه و اساس در فطرت انسان ، توحید و خداپرستى است و شرك ، امر عارضى است كه وقتى از آن قطع امید مى كند، خواه ناخواه به سوى ایمان و توحید بازمى گردد .

جالب این كه « رحمت » در آیه فوق از ناحیه خدا شمرده شده اما « ضُرّ » و ناراحتى اسناد به او داده نشده است ، زیرا بسیارى از گرفتارى ها و مشکلات ما نتیجه اعمال و گناهان خود ما است ، اما رحمت ها همه به خدا بازمى گردد ، خواه به طور مستقیم يا غیرمستقیم .

34 لِيَكْفُروُا بِما اتَيْناهُمْ فَتَمَتَّعُوا فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ

( بگذار ) نعمت هایى را كه ما به آن ها داده ایم ، كفران كنند و ( از نعمت هاى زودگذر دنیا

هرچه مى توانید ) بهره گیرید ، اما به زودى خواهید دانست ( كه نتیجه كفران و كامجویى هاى بى حساب شما چه بوده است ) .

گرچه مخاطب ، مشرکان هستند ، ولى بعید نیست آیه مفهوم وسیعى داشته باشد كه تمام كسانى را كه به هنگام روآوردن نعمت ها خدا را فراموش كرده و تنها به تمتّع و بهره گیرى از این نِعَم پرداخته و بخشنده نعمت ها را از ياد مى برند ، شامل مى گردد .

بدیهى است به كار بردن صیغه امر در این جا به عنوان تهدید است .

35 اَمْ اَنْزَلْنا عَلَيْهِمْ سُلْطانا فَهُوَ يَتَكَلَّمُ بِما كانُوا بِهِ يُشْرِكُونَ

آیا ما دلیل محکمى براى آن ها نازل كردیم كه از شرك آن ها سخن مى گوید و آن را موجّه مى شمارد ؟

« اَمْ » در این جا براى استفهام است و استفهام ، جنبه انکارى و توبیخ را دارد ، يعنى پیروى از این راه و رسم يا باید به خاطر نداى فطرت باشد ، يا حکم عقل ، يا فرمان خدا ، اما وجدان و فطرت آن ها كه در شدائد و سختى ها آشکار مى شود ، فریاد توحید مى كشد ،

عقل نیز مى گوید : باید به سراغ كسى رفت كه « واهِبُ النِّعَم » است .

« سُلْطان » به معنى چیزى است كه مایه سلطه و پیروزى مى گردد و در این جا به معنى دلیل محکم و قانع كننده است .

تعبیر به « يَتَكَلَّمُ » ( سخن مى گوید ) يك نوع تعبیر مجازى است كه به هنگام روشن بودن يك دلیل تعبیر مى كنیم ؛ « این دلیلى است گویا كه با انسان حرف مى زند » .

36 وَ اِذا اَذَقْنَا النّاسَ رَحْمَةً فَرِحُوا بِها وَ اِنْ تُصِبْهُمْ سَيِّئَةٌ بِما قَدَّمَتْ اَيْدیهِمْ اِذا هُمْ يَقْنَطُونَ

و هنگامى كه رحمتى به مردم بچشانیم ، خوشحال مى شوند و هرگاه رنج و مصیبتى به خاطر اعمالى كه انجام داده اند، به آن ها رسد ، ناگهان مأیوس مى شوند .

درحالى كه افراد بى ایمان در میان « غرور » و « يأس » دست و پا مى زنند، افراد باایمان در میان « شکر » و « صبر » قرار دارند .

از این آیه به خوبى استفاده مى شود كه حداقل بخشى از مصائب و گرفتارى هایى كه

دامان انسان را مى گیرد ، نتیجه اعمال و گناهان او است ، خدا مى خواهد به این وسیله به آن ها هشدار دهد و آنان را پاك كرده و به سوى خود آورد .

این نکته نیز لازم به يادآورى است كه جمله « فَرِحُوا بِها » در این جا تنها به معنى خوشحال شدن به نعمت نیست ، بلکه منظور شادى توأم با غرور و يك نوع مستى و بى خبرى است ، همان حالتى كه به افراد كم مایه به هنگامى كه به نوایى مى رسند ، دست مى دهد وگرنه شادى توأم با شکر و توجه به خدا نه تنها بد نیست ، بلکه به آن دستور داده شده است ؛ « قُلْ بِفَضْلِ اللّهِ وَ بِرَحْمَتِهِ فَبِذلِكَ فَلْيَفْرَحُوا » ( 58 / يونس ) .

تعبیر به « ما قَدَّمَتْ اَيْدیهِمْ » كه معاصى را به دست ها نسبت مى دهد ، به خاطر این است كه بیشترین اعمال انسان به كمك دست او انجام مى شود ، هرچند گناهانى باقلب يا با چشم و زبان نیز صورت مى گیرد ، اما فزونى اعمال دست ، موجب این تعبیر شده است .

در این جا سؤالى پیش مى آید كه آیا این آیه با آیه 33 همین سوره تضاد ندارد ؟ چون در این آیه سخن از يأس آن ها به هنگام مصائب است ، درحالى كه آیه گذشته از توجه آن ها به

خدا به هنگام بروز مشکلات و شدائد سخن مى گوید ، خلاصه ، آن يکى سخن از امیدوارى مى گوید و این يکى سخن از يأس .

اما باتوجه به يك نکته ، پاسخ سؤال را روشن مى سازد و آن این كه ؛ در آیه گذشته بحث از مسأله « ضُرّ » يعنى حوادث زیان بار مانند طوفان ها و زلزله ها و شدائد دیگر در میان بود كه عموم مردم اعم از موحد و مشرك در این حال به ياد خدا مى افتند و این يکى از نشانه هاى فطرت توحیدى است .

اما در آیه مورد بحث ، سخن از بازتاب هاى معاصى انسان است و يأس ناشى از آن ، زیرا بعضى از افراد چنان هستند كه اگر عمل نیکى انجام دهند ، مغرور مى شوند و خودرا مصون از عذاب الهى مى شمرند و هنگامى كه كار بدى انجام دهند و عکس العملش دامن آن ها را بگیرد ، يأس از رحمت خدا سراسر وجودشان را احاطه مى كند ، هم آن « عُجْب » و غرور مذموم است و هم این « يأس و نومیدى » از رحمت خدا .

بنابراین هریك از دوآیه مطلبى را مطرح كرده كه از دیگرى جدااست .

37 اَوَلَمْ يَرَوْا اَنَّ اللّهَ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشاءُ وَ يَقْدِرُ اِنَّ فى ذلِكَ لاَياتٍ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ

آیا ندیدند كه خداوند روزى را براى هرکس بخواهد، گسترده يا تنگ مى سازد ، در این نشانه هایى است براى جمعیتى كه ایمان مى آورند .

نه ظهور نعمت ها باید مایه غرور و فراموشکارى و طغیان شود و نه پشت كردن آن مایه يأس و نومیدى ، كه وسعت و ضیق روزى به دست خدا است ، گاهى مصلحت را در اولى مى بیند و گاهى در دومى .

درست است كه عالَم ، عالَم اسباب است و آن هاکه تلاشگرند و سخت كوش ، معمولاً بهره بیشترى از روزى ها دارند و آن ها كه تنبلند و سست و كم تلاش ، بهره كمترى ، ولى در عین حال این يك قاعده كلى و همیشگى نیست ، چراکه گاه افراد بسیار جدى و لایقى را مى بینیم كه هرچه مى دوند ، به جایى نمى رسند و به عکس گاه افراد كم دست و پا را مشاهده مى كنیم كه درهاى روزى از هرسو به روى آن ها گشوده است .

این استثناها گویا براى این است كه خداوند نشان دهد با تمام تأثیرى كه در عالَم اسباب آفریده ، نباید در عالَم اسباب گم شوند و نباید فراموش كنند كه درپشت این دستگاه ، دست نیرومند دیگرى است كه آن را مى گرداند. گاه چنان سخت مى گیرد كه هر چه انسان مى كوشد و به هر درى مى زند ، همه درها را به روى خود بسته مى بیند و گاه آن چنان آسان مى گیرد كه هنوز به سراغ درى نیامده ، در برابر او باز مى شود .

آرى وجود این استثناها نشانه این است كه كار به دست دیگرى است ، چنان كه در حدیث معروفى از على (علیه السلام)آمده است : « عَرَفْتُ اللّهَ سُبْحانَهُ بِفَسْخِ الْعَزائِمِ وَ حَلِّ الْعُقُودِ وَ نَقْضِ الْهِمَمِ : من خداوند سبحان را از آن جا شناختم كه ( گاه ) تصمیم هاى محکم فسخ مى شود و گاه گره ها گشوده و اراده هاى قوى نقض مى گردد و ناکام مى ماند » .(1).


1) « نهج البلاغه » ، حکمت 250 .

38 فَاتِ ذَا الْقُرْبى حَقَّهُ وَ الْمِسْكینَ وَ ابْنَ السَّبیلِ ذلِكَ خَيْرٌ لِلَّذینَ يُریدوُنَ وَجْهَ اللّهِ وَ اوُلئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ

چون چنین است، حق نزدیکان و مسکینان و ابن سبیل را ادا كن ، این براى آن ها كه رضاى خدا را مى طلبند ، بهتر است و چنین كسانى رستگارانند .

به هنگام وسعت روزى فکر نکن آن چه دارى ، از آنِ تو است بلکه دیگران نیز در اموال تو حق دارند ، از جمله خویشاوندان و افراد مستمندى كه از شدت فقر ، زمین گیر شده اند و نیز افراد آبرومندى كه دور از وطن براثر حوادثى در راه مانده و محتاجند .

تعبیر به « حَقَّهُ » بیانگر این واقعیت است كه آن ها در اموال انسان شریکند و اگر انسان چیزى مى پردازد ، حق خود آن ها را ادا مى كند و منّتى بر گردن آنان ندارد .

جمعى از مفسران ، مخاطب را در این آیه ، منحصرا پیامبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله دانسته اند و « ذَا الْقُرْبى » را خویشاوندان او ، در روایت معروفى از « ابوسعید خُدْرِىّ » و غیر او چنین نقل شده : هنگامى كه آیه فوق نازل شد ، پیغمبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله فدك را به فاطمه بخشید

و تسلیم وى نمود ( لَمّا نَزَلَتْ هذِهِ الاْآيَةُ عَلَى النَّبِىِّ صلى الله علیه و آله اَعْطى فاطِمَةَ فَدَكا وَ سَلَّمَهُ اِلَيْها ) .(1)

عین این مضمون از امام باقر و امام صادق علیهماالسلام نقل شده است .(2)

این مفهوم در روایت مشروحى ضمن بیان گفتگوى بانوى اسلام فاطمه زهرا علیهاالسلام باابوبکر، ازامام صادق آمده است .(3)

ولى جمعى دیگر از مفسران خطاب در این آیه را عام گرفته اند و شامل پیامبر صلى الله علیه و آله و غیر او مى دانند ، طبق این تفسیر همه مردم موظفندکه حق ذى القربى و خویشاوندان خود را فراموش نکنند .

البته این دو تفسیر منافاتى با هم ندارد و قابل جمع است ، .


1) « مجمع البیان » ، ذیل آیات مورد بحث .

2) « مجمع البیان » ، ذیل آیات مورد بحث .

3) « نور الثقلین » ، جلد 4 ، صفحه 186 .

به این ترتیب كه مفهوم آیه، مفهوم گسترده اى است و پیامبر صلى الله علیه و آله و خویشاوندان او مخصوصاً فاطمه زهرا علیهاالسلام مصداق اتمّ آن است .

اما این كه چرا از میان همه افراد نیازمند و صاحب حق ، تنها این سه گروه ذکر شده اند ، ممکن است به خاطر اهمیت آن ها باشد ، زیرا حق خویشاوندان از هر حقى بالاتر است و در میان محرومان و نیازمندان ، مساکین و واماندگان در راه ، از همه نیازمندترند .

در پایان آیه براى تشویق نیکوکاران و ضمناً بیان شرط قبولى انفاق مى فرماید : « ذلِكَ خَيْرٌ لِلَّذینَ يُریدوُنَ وَجْهَ اللّهِ ... » .

باتوجه به این كه « وَجْهَ اللّهِ » به معنى صورت جسمانى خداوند نیست كه او صورت جسمانى ندارد ، بلکه به معنى ذات پاك پروردگار است ، این آیه نشان مى دهد كه تنها مسأله انفاق و پرداختن حق خویشاوندان و دیگر صاحبان حقوق كافى نیست ، مهم آن است كه با اخلاص و نيّت پاك و خالى از هرگونه ریا و خودنمایى و منّت و تحقیر و انتظارپاداش توأم باشد .

39 وَ ما اتَيْتُمْ مِنْ رِبا لِيَرْبُوَا فى اَمْوالِ النّاسِ فَلا يَرْبُوا عِنْدَ اللّهِ وَ ما اتَيْتُمْ مِنْ

زَكوةٍ تُریدوُنَ وَجْهَ اللّهِ فَاوُلئِكَ هُمُ الْمُضْعِفُونَ

آن چه را به عنوان ربا مى پردازید تا در اموال مردم فزونى يابد ، نزد خدا فزونى نخواهد يافت و آن چه را به عنوان زکات مى پردازید و تنها رضاى خدا را مى طلبید ، كسانى كه چنین مى كنند ، داراى پاداش مضاعفند .

در این آیه به تناسب بحثى كه از انفاق خالص در میان بود ، به دو نمونه از انفاق ها كه يکى براى خدا است و دیگرى به منظور رسیدن به مال دنیا است ، اشاره مى كند .

مفهوم جمله دوم يعنى دادن زکات و انفاق كردن در راه خدا كه موجب اجر و پاداش فراوان مى باشد ، روشن است ، ولى در مورد جمله اول باتوجه به این كه ربا در اصل به معنى افزایش است ، تفسیرهاى گوناگونى گفته اند ، اما تفسیرى كه از همه روشن تر و با مفهوم آیه سازگارتر و هماهنگ با روایاتى كه از اهل بیت علیهم السلام رسیده باشد ، این است كه منظور هدایایى است كه بعضى افراد براى دیگران مخصوصاً صاحبان مال و ثروت مى برند، به این منظور كه پاداشى بیشتر و بهتر از آن ها دریافت دارند .

بدیهى است در این گونه هدایا نه استحقاق طرف در نظر گرفته مى شود و نه شایستگى ها و اولویت ها ، بلکه تمام توجه به این است كه این هدیه به جایى داده شودکه بتواند مبلغ بیشترى را صید كند و طبیعى است این چنین هدایا كه جنبه اخلاص در آن نیست ، از نظر اخلاقى و معنوى ، فاقد ارزش مى باشد .

بنابراین مراد از ربا ، در این آیه همان « هدیه و عطیه » است و منظور از جمله « لِيَرْبُوا فى اَمْوالِ النّاسِ » گرفتن پاداش بیشتر از مردم است .

بدون شك گرفتن چنین پاداشى حرام نیست ، چون شرط و قراردادى در كار نبوده ، ولى فاقد ارزش معنوى و اخلاقى است و لذا در روایات متعددى كه از امام صادق در منابع معروف حدیث آمده است ، از آن به « رباى حلال » تعبیر شده است ، در مقابل « رباى حرام » كه در آن شرط و قراردادى گذاشته مى شود .

در حدیثى كه در كتاب « تهذیب الاحکام » از امام صادق در تفسیر آیه فوق نقل شده ، آمده است : « هُوَ هَدِيَّتُكَ اِلَى الرَّجُلِ تَطْلُبُ مِنْهُ الثَّوابَ اَفْضَلَ مِنْها فَذلِكَ رِبًى يُؤْكَلُ : منظور

هدیه اى است كه به دیگرى مى پردازى و هدفت این است كه بیشتر از آن پاداش دهد ، این رباى حلال است ».

در حدیث دیگرى از همان امام مى خوانیم : « ربا بر دو گونه است ؛ يکى حلال و دیگرى حرام ، اما رباى حلال آن است كه انسان به برادر مسلمانش قرضى دهد به این امید كه او به هنگام بازپس دادن چیزى بر آن بیفزاید ، بى آن كه شرطى در میان این دو باشد ، در این صورت اگر شخص وام گیرنده چیزى بیشتر به او بدهد ، بى آن كه شرط كرده باشد ، این افزایش براى او حلال است ، ولى ثوابى از قرض دادن خود نخواهد برد و این همان است كه قرآن در جمله " فَلا يَرْبُوا عِنْدَ اللّهِ " بیان كرده ، اما رباى حرام آن است كه انسان قرضى به دیگرى بدهد و شرط كند كه بیش از آن چه وام گرفته ، به او بازپس گرداند ، این رباى حرام است » .(1)

درباره فراز آخر آیه ، این موضوع را نیز نباید از نظر دور داشت كه « ضِعْف » و .


1) « نور الثقلین » ، جلد 4 ، صفحه 191 .

« مُضاعَف » در لغت عرب به معنى دوچندان نیست ، بلکه دوبرابر و چندین برابر را شامل مى شود و حداقل در مورد آیه ، ده برابر است ، چنان كه قرآن مى گوید :

« مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ اَمْثالِها » ( 160 / انعام ) .

و در مورد قرض ، به هیجده برابر مى رسد ، چنان كه در حدیثى از امام صادق مى خوانیم : « عَلى بابِ الْجَنَّةِ مَكْتُوبٌ الْقَرْضُ بِثَمانِيَةَ عَشَرَ وَ الصَّدَقَةُ بِعَشَرٍ : بر درِ بهشت نوشته شده است كه پاداش قرض ، هیجده برابر و صدقه ، ده برابر است » .(1)

و در مورد انفاق فى سبیل اللّه گاه به هفتصد برابر و بیشتر مى رسد ، چنان كه در آیه 261 سوره بقره آمده است .

40 اَللّهُ الَّذى خَلَقَكُمْ ثُمَّ رَزَقَكُمْ ثُمَّ يُمیتُكُمْ ثُمَّ يُحْيیكُمْ هَلْ مِنْ .


1) « نور الثقلین » ، جلد 4 ، صفحه 190 .

شُرَكائِكُمْ مَنْ يَفْعَلُ مِنْ ذلِكُمْ مِنْ شَىْ ءٍ سُبْحانَهُ وَ تَعالى عَمّا يُشْرِكُونَ

خداوند همان كسى است كه شمارا آفرید، سپس روزى داد، بعد مى میراند، سپس زنده مى كند، آیا هیچ يك از شریکانى كه براى خدا ساخته اید ، چیزى از این كارها را مى توانند انجام دهند ، منزه است او و برتر است از آن چه شریك براى او قرار مى دهند .

مسلم است هیچ يك از مشرکان معتقد نبودند كه آفرینش به وسیله بت ها صورت گرفته ، يا این كه روزىِ آن ها به دست بت ها است و يا پایان عمرشان ، چراکه آن ها این معبودان ساختگى را واسطه میان خود و خدا و شفیعانى مى پنداشتند نه خالق آسمان و زمین و روزى دهنده ، مطابق این پاسخ ، این سؤالات منفى است و استفهام ، استفهام انکارى مى باشد .

مطلب دیگرى كه در این جا مورد سؤال قرار مى گیرد ، این است كه آن ها معمولاً معتقد به حیات بعداز مرگ نبودند، چگونه قرآن در آخرین توصیف پروردگار روى آن تکیه مى كند ؟

این تعبیر ممکن است به خاطر آن باشد كه مسأله معاد و حیات پس از مرگ ، جنبۀ

فطرى دارد و قرآن در این جا نه بر معتقدات آن ها ، كه بر فطرت آن ها استوار است ، تکیه مى كند .

به علاوه گاه مى شود كه يك گوینده توانا هنگامى كه با كسى روبرو مى شود كه مطلبى را منکر است ، آن را همراه با حقایق دیگرى كه مورد قبول او است ، ذکر مى كند و قاطعانه روى آن تکیه مى نماید تا اثر خود را ببخشد و او را از مرکب انکار پایین آورد .

41 ظَهَرَ الْفَسادُ فِى الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِما كَسَبَتْ اَيْدِى النّاسِ لِيُذیقَهُمْ بَعْضَ الَّذى عَمِلُوا لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ

فساد در خشکى و دریا به خاطر كارهایى كه مردم انجام داده اند ، آشکار شده ، خدا مى خواهد نتیجه بعضى از اعمال آن ها را به آن ها بچشاند، شاید ( به سوى حق ) بازگردند .

سرچشمه فساد ، اعمال ناشایسته خود مردم است

آیه فوق معنى وسیع و گسترده اى راپیرامون ارتباط « فساد » و « گناه » با يکدیگر بیان مى كند كه نه مخصوص سرزمین مکه و حجاز است و نه عصر و زمان پیامبر صلى الله علیه و آله ، بلکه به

اصطلاح از قبیل « قضیۀ حقیقیه » است كه پیوند "محمول" و "موضوع" را بیان مى كند ، به عبارت دیگر هرجا فسادى ظاهر شود ، بازتاب اعمال مردم است و در ضمن يك هدف تربیتى دارد تا مردم طعم تلخ نتیجه اعمالشان را بچشند ، شاید به خود آیند .

« فساد بحر » ممکن است به صورت كمبود مواهب دریایى و يا ناامنى ها و جنگ هایى كه در دریاها به وقوع مى پیوست ، باشد .

در حدیثى از امام صادق (علیه السلام)مى خوانیم : « زندگى موجودات دریا به وسیله باران است ، هنگامى كه باران نبارد ، هم خشکى ها به فساد كشیده مى شود و هم دریا ، و این هنگامى است كه گناهان فزونى گیرد » .(1)البته آن چه در این روایت آمده ، بیان يك مصداق روشن از فساد است و نیز آن چه در رابطه با نزول باران و حیات حیوانات دریایى در این حدیث ذکر شده ، مسأله اى است .


1) « المیزان » ، جلد 16 ، صفحه 210 .

که دقیقاً به تجربه رسیده كه هروقت باران كمتر ببارد ، ماهى در دریا كم خواهد شد و حتى از بعضى از ساحل نشینان شنیده ایم كه مى گفتند : « فایده باران براى دریا ، بیش از فایده آن براى صحرا است » .

رابطه « گناه » و « فساد »

بدون شك هر كار خلافى در وضع « جامعه » و از طریق آن در وضع « افراد » اثر مى گذارد و موجب نوعى فساد در سازمان اجتماعى مى شود ، گناه و كار خلاف و قانون شکنى همانند يك غذاى ناسالم و مسموم است كه در سازمان بدن انسان چه بخواهیم و چه نخواهیم ، تأثیر نامطلوب خواهد گذارد و انسان گرفتار واکنش طبیعى آن مى شود .

« دروغ » سلب اعتماد مى كند ، « خیانت در امانت » روابط اجتماعى را برهم مى زند ، « ظلم » همیشه منشأ ظلم دیگرى است ، « سوء استفاده از آزادى » به دیکتاتورى مى انجامد و دیکتاتورى به انفجار ، « ترك حقوق محرومان » كینه و عداوت مى آفریند و تراکم كینه ها و عداوت ها، اساس جامعه را متزلزل مى سازد .

خلاصه این كه ؛ هر كار نادرست چه در مقیاس محدود و چه گسترده ، عکس العمل نامطلوبى دارد و يکى از تفسیرهاى آیه « ظَهَرَ الْفَسادُ فِى الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِماكَسَبَتْ اَيْدِى النّاسِ » همین است (این رابطه طبیعى «گناه»و«فساد»است) .

ولى از روایات اسلامى استفاده مى شود كه بسیارى از گناهان علاوه بر این ها ، يك سلسله آثار شوم با خود همراه مى آورند كه ارتباط وپیوندشان باآن آثارحداقل ازنظر طبیعى ناشناخته است. مثلاً در روایات آمده است كه ؛ « قطع رَحِم » عمر راکوتاه و « خوردن مال حرام » قلب راتاریك و شیوع زنا سبب فناى انسان ها مى شود و روزى را كم مى كند و ... .

حتى در روایتى از امام صادق (علیه السلام)مى خوانیم : « مَنْ يَمُوتُ بِالذُّنُوبِ اَكْثَرُ مِمَّنْ يَمُوتُ بِالاْآجالِ : آن ها كه به وسیله گناه از دنیا مى روند ، بیش از كسانى هستند كه به مرگ طبیعى مى میرند » .(1).


1) « سفینة البحار » ، مادۀ " ذنب" .

نظیر این معنى به تعبیر دیگرى در قرآن آمده آن جاکه مى فرماید : « وَ لَوْ اَنَّ اَهْلَ الْقُرى اآمَنُوا وَاتَّقَوْا لَفَتَحْناعَلَيْهِمْ بَرَكاتٍ مِنَ السَّماءِ وَ الاَْرْضِ وَ لكِنْ كَذَّبُوا فَاَخَذْناهُمْ بِماکانُوا يَكْسِبُونَ : اگر آن هاکه درشهرها و آبادى ها زندگى مى كنند، ایمان بیاورند و تقوا پیشه كنند ، برکات آسمان ها و زمین را به روى آن ها مى گشاییم ولى آیات ما را تکذیب كردند ، ما نیز آن هارا به مجازات اعمالشان گرفتیم » (96/اعراف). به این ترتیب « فساد » در آیه مورد بحث ، اعم از مفاسد اجتماعى و بلاها و سلب برکات است .

نکته قابل توجه دیگر این كه ؛ از آیه فوق ضمناً استفاده مى شود كه يکى از فلسفه هاى آفات و بلاها ، تأثیر تربیتى آن ها روى انسان است ، آن ها باید واکنش اعمال خود را ببینند تا از خواب غفلت بیدار شوند و به سوى پاکى و تقوا بازگردند .

نمى گوییم همه شرور و آفات از این قبیل است ، ولى مى گوییم : حداقل بخشى از آن ها داراى چنین فلسفه اى است و البته فلسفه هاى دیگرى نیز دارد كه در جاى خود از آن بحث كرده ایم .

42 قُلْ سیروُا فِى الاَْرْضِ فَانْظُروُا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الَّذینَ مِنْ قَبْلُ كانَ اَكْثَرُهُمْ مُشْرِكینَ

بگو در زمین سیر كنید و بنگرید عاقبت كسانى كه قبل از شما بودند ، چگونه بود ؟ بیشتر آن ها مشرك بودند .

قصرها و كاخ هاى ویران شده آن ها را بنگرید، خزائن به تاراج رفته آن ها را تماشا كنید ، جمعیت نیرومند پراکنده آن ها را مشاهده نمایید و سرانجام قبرهاى درهم شکسته و استخوان هاى پوسیده آن ها را بنگرید. ببینید سرانجام ظلم و ستم و گناه و شرك آن ها چه شد؟ ببینید اگر آن ها آشیانه مرغان را سوزاندند ، چگونه خانه این صیادان نیز به ویرانى كشیده شد؟ آرى « اکثر آن ها مشرك بودند » « كانَ اَكْثَرُهُمْ مُشْرِكینَ » و شرك ، امّ الفساد و مایه تباهى آن ها شد .

گردشگرى در زمین از دیدگاه قرآن

مسأله گردش در زمین( سیر در ارض ) شش بار در قرآن مجید در سوره هاى آل عمران ،

انعام ، نحل ، نمل ، عنکبوت و روم آمده كه يك بار از آن ها به منظور مطالعه اسرار آفرینش ( 20 / عنکبوت ) و پنج بار دیگر به منظور عبرت گرفتن از عواقب دردناك و شوم اقوام ظالم و جبار و ستمگر و آلوده است .

قرآن براى مسائل عینى و حسى كه آثار آن كاملاً قابل لمس است ، در امور تربیتى اهمیت خاصى قائل است ، مخصوصاً به مسلمانان دستور مى دهد كه از محیط محدود زندگى خود درآیند و به سیر و سیاحت این جهان پهناور بپردازند، دراعمال و رفتار اقوام دیگر و پایان كار آن ها بیندیشند و از این رهگذر اندوخته پرارزشى از آگاهى و عبرت فراهم سازند .

قدرت هاى شیطانى در دنیاى امروز براى گسترش دامنه استثمار خود در سراسر جهان ، تمام كشورها و سرزمین ها و اقوام مختلف را بررسى كرده و طرز فرهنگ و نقاط قوت و ضعف و صنایع مادى آن ها را به خوبى برآورد كرده اند .

قرآن مى گوید : به جاى این جباران ، شما سیر در ارض كنید و به جاى تصمیم هاى شیطانى آن ها ، درس هاى رحمانى بیاموزید .

عبرت گرفتن از زندگى دیگران ، از تجربه هاى شخصى ، پرارزش تر و مهم تر است ، زیرا در این تجربه ها باید انسان زیان هایى متحمل شود تا مسائلى بیاموزد ولى در عبرت گرفتن از زندگى و تجارب دیگران ، انسان بى آن كه متحمل سوخت و زیانى شود ، توشه گرانبهایى مى اندوزد. دستور قرآن در زمینه « سیر در ارض » منطبق بر كامل ترین شیوه هایى است كه امروز بشر براى مطالعات خود به دست آورده و آن این كه پس از فراگرفتن مسائل در كتاب ها ، دست شاگردان را مى گیرند و به سیر در ارض و مطالعه شواهد عینى آن چه خوانده اند ، مى برند. البته امروز نوع دیگرى سیر در ارض به نام « جهانگردى » از طرف تمدن هاى شیطانى براى جلب مال و ثروت حرام رایج شده كه غالبا اهداف انحرافى دارد ، مانند انتقال فرهنگ هاى ناسالم ، عیاشى ، هوس رانى ، بى بند و بارى و سرگرمى هاى ناسالم دیگر ، این همان جهانگردى ویرانگر است .

اسلام طرفدار آن نوع جهانگردى است كه وسیله انتقال فرهنگ هاى سالم ، تراکم تجربه ها ، آگاهى از اسرار آفرینش در جهان انسانیت و جهان طبیعت و گرفتن درس هاى

عبرت از سرنوشت دردناك اقوام فاسد و ستمگر است .

ذکر این نکته نیز بى تناسب نیست كه در اسلام نوع دیگرى از جهانگردى تحت عنوان «سیاحت» مورد نهى واقع شده است ، چنان كه در حدیثى مى خوانیم : « لا سِياحَةَ فِى الاِْسْلامِ : سیاحت در اسلام نیست » و منظور از آن ، زندگى كسانى است كه براى تمام عمر يا مدتى ، از زندگى اجتماعى به كلى جدا مى شوند و بى آن كه فعالیتى داشته باشند ، در روى زمین به حرکت مى پرداختند و همچون رهبان ها زندگى مى كردند و سربار اجتماع بودند .

به تعبیر دیگر كار آن ها « رهبانیت سیار » بود ، در مقابل رهبان هاى ثابتى كه در دیرها منزوى بودند و از جامعه برکنار ، و از آن جا كه اسلام با رهبانیت و انزواى اجتماعى مخالف است ، این نوع « سیاحت » را نیز محکوم مى كند .

43 فَاَقِمْ وَجْهَكَ لِلدّينِ الْقَيِّمِ مِنْ قَبْلِ اَنْ يَأْتِىَ يَوْمٌ لا مَرَدَّ لَهُ مِنَ اللّهِ يَوْمَئِذٍ يَصَّدَّعُونَ

روى خود را به سوى آیین مستقیم و پایدار كن ، پیش از آن كه روزى فرا رسد كه

هیچ كس قدرت ندارد آن را از خداوند بازگرداند ، در آن روز مردم به گروه هایى تقسیم مى شوند .

توصیف دین به « قَيِّم » باتوجه به این كه « قَيِّم » به معنى ثابت و برپادارنده است ، درحقیقت اشاره به دلیل این توجه مستمر به دین است ، يعنى چون آیین اسلام ، آیینى

ثابت و مستقیم و برپادارنده نظام زندگى مادى و معنوى مردم است ، هرگز از آن منحرف مشو .

و این كه خطاب را متوجه پیامبر صلى الله علیه و آله مى كند ، براى این است كه دیگران حساب كار خویش را برسند. تعبیر به « يُصَدَّعُونَ » از ماده « صَدْع » در اصل به معنى شکستن و شکافتن ظرف است ، ولى تدریجا به معنى هرگونه پراکندگى و تفرّق به كار رفته است و در این جا اشاره به جدایى صفوف بهشتیان و دوزخیان مى باشد كه هریك از این دو صف نیز به صفوفى تقسیم مى شوند، به تناسب سلسله مراتب درجات بهشتى و درکات دوزخى .

بازگشتى در قیامت نیست

در آیه فوق درباره قیامت خواندیم : « لا مَرَدَّ لَهُ مِنَ اللّهِ : روزى است كه هیچ كس نمى تواند آن

را از خدا باز دارد و از وقوع آن جلوگیرى كند » و يا راهى براى بازگشت به سوى دنیا بگشاید .

شبیه این تعبیر در آیات دیگر قرآن نیز به چشم مى خورد ، از جمله در آیه 44 سوره شورى مى خوانیم كه وقتى ظالمان ، عذاب دردناك الهى را مى بینند، مى گویند : « هَلْ اِلى مَرَدٍّ مِنْ سَبیلٍ : آیا راهى به سوى بازگشت هست » ؟ و در آیه 47 سوره شورى نیز قیامت به « يَوْمٌ لامَرَدَّ لَهُ مِنَ اللّهِ » توصیف شده است. حقیقت این است كه عالَم هستى داراى مراحلى است كه هرگز بازگشت از مرحله بعد به قبل ، در آن ممکن نیست و این يك سنت تخلف ناپذیر پروردگار است .

آیا هرگز طفل خواه كامل متولد شده باشد يا ناقص ، امکان دارد به عالَم جنین بازگردد ؟ آیا میوه اى كه از درخت جداشده ، خواه رسیده خواه نارس، مى تواند باردیگر به شاخه ها بپیوندد؟

انتقال انسان از این جهان به جهان دیگر نیز همین گونه است ، يعنى هیچ راهى به سوى بازگشت نیست و این حقیقتى است كه پشت انسان را مى لرزاند و به انسان بیدارباش مى دهد .

44 مَنْ كَفَرَفَعَلَيْهِكُفْرُهُ وَمَنْ عَمِلَ صالِحافَلاَِنْفُسِهِمْ يَمْهَدوُنَ

هرکس كافر شود ، كفرش بر زیان خود او است و آن ها كه عمل صالح انجام دهند

( پاداش الهى را ) به سود خودشان آماده مى سازند .

« يَمْهَدوُنَ » از ماده « مَهْد » همان گونه كه « راغب » در « مفردات » گفته ، در اصل به معنى گهواره يا محلى است كه براى كودك آماده مى كنند، سپس « مَهْد » و « مِهاد » به معنى وسیع ترى يعنى هر مکان مهیا و آماده اى ( كه نهایت آرامش و آسایش در آن است ) گفته شده است ، انتخاب این تعبیر براى بهشتیان و مؤمنان صالح نیز از همین نظر است .

خلاصه این كه گمان نکنید ایمان و كفر و اعمال زشت و زیباى شما براى خدا اثرى دارد، این شما هستید كه از آن شاد و خشنود يا ناراحت و غمگین مى شوید .

45 لِيَجْزِىَ الَّذینَ امَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ مِنْ فَضْلِهِ اِنَّهُ لا يُحِبُّ الْكافِرینَ

این براى آن است كه خداوند كسانى را كه ایمان آورده و عمل صالح انجام داده اند، از فضلش پاداش دهد، او كافران را دوست ندارد .

در مورد كفار در آیه قبل به همان جمله « مَنْ كَفَرَ فَعَلَيْهِ كُفْرُهُ » قناعت كرده ، ولى در مورد مؤمنان در این آیه توضیح مى دهد كه نه تنها اعمال خود را در آن جا مى بینند ، بلکه

خدا مواهب بیشترى كه شایسته فضل و كرم او است، به آن ها مى بخشد .

بدیهى است كه با كفار نیز برطبق عدالت ، رفتار مى كند و بیش از استحقاقشان مجازات نخواهد كرد ، ولى فضل و موهبتى نیز نصیبشان نخواهد شد .

46 وَ مِنْ ایاتِهِ اَنْ يُرْسِلَ الرِّياحَ مُبَشِّراتٍ وَ لِيُذیقَكُمْ مِنْ رَحْمَتِهِ وَ لِتَجْرِىَ الْفُلْكُ بِاَمْرِهِ وَلِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ وَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُروُنَ

از آیات( عظمت و قدرت )خدا این است كه بادها را به عنوان بشارتگرانى مى فرستد تا شما را از رحمتش بچشاند ( و سیراب كند ) و كشتى ها به فرمانش حرکت كنند و از فضل او بهره گیرید ، شاید شکرگزارى كنید .

بادها در پیشاپیش باران حرکت مى كنند ، قطعات پراکنده ابر را با خود برداشته ، به هم مى پیوندند و به سوى سرزمین هاى خشك و تشنه مى برند، صفحه آسمان را مى پوشانند و با دگرگون ساختن درجه حرارت جو ، ابرها را آماده ریزش باران مى كنند .

ممکن است اهمیت قدوم این بشارتگران براى شهرنشینان متنعم چندان روشن نباشد ،

اما بیابان گردان تشنه كامى كه نیاز به قطراتى از باران دارند ، همین كه بادها به حرکت درمى آیند و ابرها را همراه خود جابه جا مى كنند و از لابلاى نسیم ، عطر مخصوص بارانى كه بر گیاهان در نقطه دیگرى باریده ، به مشامشان مى رسد ، برق امید در دل هایشان جستن مى كند .

گرچه در آیات قرآن بیشتر روى بشارتگرى باد ، نسبت به نزول باران تکیه شده ، اما كلمه « مُبَشِّراتٍ » را نمى توان در آن محدود ساخت ، چراکه بادها بشارت هاى فراوان دیگرى نیز با خود دارند ؛

بادها ، گرما و سرماى هوا را تعدیل مى كنند ، عفونت ها را در فضاى بزرگ مستهلك كرده و هوا را تصفیه مى كنند ، از فشار حرارت خورشید بر برگ ها و گیاهان مى كاهند و از آفتاب سوختگى جلوگیرى مى كنند ، اکسیژن تولیدشده به وسیله برگ هاى درختان را براى انسان ها به ارمغان آورده و گاز كربن تولید شده به وسیله بازدم انسان را براى گیاهان هدیه مى برند و ... . ذا در دنباله آیه مى خوانیم : « وَ لِيُذیقَكُمْ مِنْ رَحْمَتِهِ وَ ... » .

بادها هم وسیله تولید نعمت هاى فراوان در زمینه كشاورزى و دامدارى هستند و هم

وسیلۀ حمل و نقل و سرانجام سبب رونق امر تجارت كه با جمله « لِيُذیقَكُمْ مِنْ رَحْمَتِهِ » به اولى اشاره شده و با جمله « لِتَجْرِىَ الْفُلْكُ بِاَمْرِهِ » به دومى ، و با جمله «لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ» به سومى .

جالب این كه همه این « برکات » مولود « حرکت » است ، حرکتى در ذرات هوا ، در محیط مجاور زمین .

اما هیچ نعمتى تا از انسان سلب نشود ، قدر آن معلوم نخواهد شد ، این بادها و نسیم ها نیز تا متوقف نشوند ، انسان نمى داند چه بلایى بر سر او مى آید ، توقف هوا زندگى در بهترین باغ ها را همچون زندگى در سیاه چال هاى زندان مى كند و اگر نسیمى در سلول هاى زندان هاى انفرادى بوزد ، آن را همچون فضاى باز مى كند و اصولاً يکى از عوامل شکنجه در زندان ها ، همان توقف هواى آن ها مى باشد .

حتى در سطح اقیانوس ها اگر بادها متوقف شود و امواج خاموش گردد ، زندگى جانداران دریاها بر اثر كمبود اکسیژن هوا به مخاطره خواهد افتاد و دریا تبدیل به مرداب و باتلاق متعفن وحشتناکى خواهد شد .

« فخر رازى » مى گوید : جمله « وَ لِيُذیقَكُمْ مِنْ رَحْمَتِهِ » ( تا شما را از رحمت خود بچشاند ) باتوجه به این كه چشانیدن در مورد « شى ء قلیل » گفته مى شود ، اشاره به این است كه تمام دنیا و نعمت دنیا ، رحمت اندکى بیش نیست و رحمت واسعه الهى مخصوص جهان دیگر است .

47 وَ لَقَدْ اَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ رُسُلاً اِلى قَوْمِهِمْ فَجاؤُهُمْ بِالْبَيِّناتِ فَانْتَقَمْنا مِنَ الَّذینَ اَجْرَمُوا وَ كانَ حَقّا عَلَيْنا نَصْرُ الْمُؤْمِنینَ

قبل از تو پیامبرانى به سوى قومشان فرستادیم ، آن ها با دلایل روشن به سراغ قوم خود رفتند ( ولى هنگامى كه اندرزها سودى نداد ) از مجرمان انتقام گرفتیم ( و مؤمنان را يارى كردیم ) و همواره يارى مؤمنان حقى است بر ما .

تعبیر به « كانَ » كه نشانه ریشه داربودن این سنت است و تعبیر به« حَق » و بعداز آن تعبیر به« عَلَيْنا » كه آن نیز بیانگر حق است ، تأکیدهاى پى درپى در این زمینه محسوب مى شود و مقدم داشتن« حَقّا عَلَيْنا » بر « نَصْرُ الْمُؤْمِنینَ » كه دلیل بر حصر است ، تأکید دیگرى مى باشد و مجموعا چنین معنى مى دهد كه ؛ به طور مسلم ما يارى كردن مؤمنان را برعهده

گرفته ایم و بدون نیاز به يارى دیگرى ما این وعده خود را عملى خواهیم ساخت .

این جمله ضمناً مایه تسلى و دلدارى براى مسلمانانى است كه در آن روز در مکه تحت فشار شدید دشمنانى قرار داشتند كه از نظر عِدّه و عُدّه افزون بودند .

اصولاً همین كه دشمنان خدا غرق آلودگى و گناه هستند ، خود يکى از عوامل پیروزى و يارى مؤمنان است ، چراکه همین گناه سرانجام ریشه آن ها را مى زند و وسایل نابودیشان را با دست خودشان فراهم مى سازد و انتقام الهى را به سراغ آن ها مى فرستد.

48 اَللّهُ الَّذى يُرْسِلُ الرِّياحَ فَتُثیرُ سَحابا فَيَبْسُطُهُ فِى السَّماءِ كَيْفَ يَشاءُ وَ يَجْعَلُهُ كِسَفا فَتَرَى الْوَدْقَ يَخْرُجُ مِنْ خِلالِهِ فَاِذا اَصابَ بِهِ مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ اِذاهُمْ يَسْتَبْشِروُنَ

خداوند همان كسى است كه بادها را مى فرستد تا ابرهایى را به حرکت درآورند ، سپس آن ها را درپهنه آسمان آن گونه كه بخواهد ، مى گستراند و متراکم مى سازد ، در این هنگام دانه هاى باران را مى بینى كه از لابلاهاى آن خارج مى شوند، هنگامى كه این

( باران حیاتبخش ) را به هرکس از بندگانش كه بخواهد ، مى رساند ، خوشحال مى شوند .

« كِسَف » جمع « كِسْفَة » به معنى قطعه مى باشد و در این جا ظاهراً اشاره به قطعاتى است از ابر كه روى يکدیگر متراکم مى شوند و آن را غلظت و شدت مى بخشد و این به هنگامى است كه ابرها آماده براى نزول باران مى شود .

« وَدْق » گاه به ذرات كوچك آب غبارمانندى گفته مى شود كه به هنگام نزول باران در آسمان پخش مى شود و به قطره هاى پراکنده باران نیز اطلاق مى گردد .

آرى يکى از نقش هاى مهم هنگام نزول باران ، بر عهده بادها گذاشته شده است ، آن ها هستند كه قطعات ابر را از سوى زمین هاى خشك و تشنه حمل مى كنند و همان ها هستند كه مأموریت گستردن ابرها بر صفحه آسمان و سپس متراکم ساختن آن ها و بعد از آن خنك كردن محیط ابرها و آماده نمودن براى باران زایى را بر عهده دارند .

بادها همچون چوپان آگاه و پرتجربه اى هستند كه گله گوسفندان را به موقع از اطراف بیابان جمع مى كنند و در مسیرهاى معینى حرکت مى دهند ،

سپس آن ها را براى دوشیدن شیر آماده مى سازد .

جمله « فَتَرَى الْوَدْقَ يَخْرُجُ مِنْ خِلالِهِ » ( دانه هاى باران و ذرات كوچك آن را مى بینى كه از لابلاى ابرها خارج مى شوند ) ممکن است اشاره به این باشد كه غلظت ابرها و شدت وزش بادها در حدى نیست كه مانع خروج قطره هاى كوچك باران از ابر و نزول آن بر زمین شود ، بلکه این ذرات كوچك على رغم طوفان و ابرى كه صحنه آسمان را پوشانده است ، راه خودرا از لابلاى آن ها به سوى زمین پیدا مى كنند و نرم نرم بر زمین هاى تشنه پاشیده مى شوند تا به خوبى آن هارا سیراب كنند و درعین حال ویرانى به بارنیاورند .

باد و طوفانى كه گاه درختان عظیم را از جا مى كند و صخره ها را به حرکت درمى آورد ، به قطره كوچك و لطیف باران اجازه مى دهد كه از لابلاى آن بگذرد و بر زمین قرار گیرد .

این نکته نیز قابل توجه است كه قطعه قطعه بودن ابرها هرچند در يك روز ابرى كه ابر تمام صفحه آسمان را پوشانیده، براى ما چندان محسوس نیست ، اما به هنگامى كه با هواپیما از لابلاى ابرها عبور مى كنیم يا بر فراز آن قرار مى گیریم ، كاملاً روشن و نمایان است .

49 وَ اِنْ كانُوا مِنْ قَبْلِ اَنْ يُنَزَّلَ عَلَيْهِمْ مِنْ قَبْلِهِ لَمُبْلِسینَ

هرچند پیش از آن كه بر آنان نازل شود ، مأیوس بودند .

« مُبْلِس » از ماده « اِبْلاس » به معنى يأس و نومیدى است .

این يأس و آن بشارت را كسانى به خوبى درك مى كنند كه همچون عرب هاى بیابانگرد حیات و زندگیشان پیوند بسیار نزدیکى با همین قطره هاى باران دارد .

آن ها در حالى كه گاه ناامیدى و يأس ، سایه شوم و سنگینى بر جان و روحشان افکنده و آثار تشنگى و عطش در وجود آن ها و دام ها و زمین مزروعیشان آشکارگشته ، ناگهان بادهایى كه پیش قراولان نزول باران هستند ، به حرکت درمى آید ، بادهایى كه بوى باران از لابلایش به مشام مى رسد .

چند لحظه مى گذرد ، ابرها در آسمان گسترده مى شوند ، غلیظ تر و فشرده تر مى گردند و سپس باران شروع مى شود ، گودال ها از آب زلال پر مى شود ، جوى هاى كوچك و بزرگ از این مائده آسمانى لبریز مى گردد ، زندگى و حیات در زمین هاى خشك و هم در اعماق دل

این بیابانگردان جوانه مى زند ، برق امید در دل هایشان مى درخشد و ابرهاى تاریك يأس و نومیدى كنار مى رود .

50 فَانْظُرْ اِلى اثارِ رَحْمَتِ اللّهِ كَيْفَ يُحْيِى الاَْرْضَ بَعْدَ مَوْتِها اِنَّ ذلِكَ لَمُحْىِ الْمَوْتى وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَىْ ءٍ قَدیرٌ

به آثار رحمت الهى بنگر كه چگونه زمین را بعد از مردنش زنده مى كند ، آن كس ( كه زمین مرده را زنده كرد ) زنده كننده مردگان در قیامت است و او بر همه چیز توانا است .

به آثار رحمت الهى بنگر

تکیه روى جمله « فَانْظُرْ » ( بنگر ) اشاره به این است كه آن قدر آثار رحمت الهى در احیاى زمین هاى مرده به وسیله نزول باران آشکار است ، كه با يك نگاه كردن بدون نیاز به جستجوگرى بر هر انسان ظاهر مى شود. تعبیر به « رحمت الهى » در مورد باران ، اشاره به آثار پربرکت آن از جهات مختلف است .

باران ، زمین هاى خشك را آبیارى و بذر گیاهان را پرورش مى دهد .

باران ، به درختان ، زندگى و حیات نوین مى بخشد .

باران ، گرد و غبار هوا را فرومى نشاند و محیط زیست انسان را سالم و پاك مى كند .

باران ، گیاهان را شستشو داده و به آن ها طراوت مى بخشد .

باران هوارا مرطوب و ملایم و براى انسان قابل استنشاق مى كند .

باران ، به زمین فرومى رود و بعداز چندى به صورت قنات ها و چشمه ها ظاهر مى شود .

باران ، نهرها و سیلاب هایى به راه مى اندازد كه بعد از مهار شدن در پشت سدها ، تولید برق و نور و روشنایى و حرکت مى كنند .

و بالاخره باران ، هواى گرم و سرد ، هردو را تعدیل مى كند ، از گرمى مى كاهد و سردى را قابل تحمل مى كند .

تعبیر به « رحمت » در مورد باران در آیات دیگر قرآن نیز منعکس است ؛ از جمله در آیه 48 سوره فرقان و 63 سوره نمل .

و نیز در آیه 28 سوره شورى مى خوانیم : « وَ هُوَ الَّذى يُنَزِّلُ الْغَيْثَ مِنْ بَعْدِ ما قَنَطُوا وَ

يَنْشُرُ رَحْمَتَهُ : او كسى است كه باران را نازل مى كند ، بعد از آن كه مردم نومید شده اند و دامنه رحمت خودرا مى گستراند» .

سپس باتوجه به پیوندى كه مبدأ و معاد در مسائل مختلف دارند ، در پایان آیه مى افزاید : « اِنَّ ذلِكَ لَمُحْىِ الْمَوْتى وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَىْ ءٍ قَدیرٌ » .

تعبیر به « مُحْيى » به صورت اسم فاعل به جاى فعل مضارع ، مخصوصاً با « لام » تأکید ، دلیل بر نهایت تأکید است .

بارها در آیات قرآن دیده ایم كه این كتاب آسمانى براى اثبات مسأله معاد ، زنده شدن زمین مرده را بعد از نزول باران ، به عنوان گواه انتخاب مى كند .

در آیه 11 سوره ق نیز بعد از ذکر حیات زمین هاى مرده ، مى فرماید : « كَذلِكَ الْخُروُجُ : رستاخیز نیز چنین است ». شبیه همین تعبیر در آیه 9 سوره فاطر نیز آمده است كه مى فرماید : « كَذلِكَ النُّشُورُ : نشور در قیامت این گونه است » .

در واقع قانون حیات و مرگ همه جا شبیه يکدیگر است ؛ كسى كه با چند قطره باران ،

زمین مرده را زنده مى كند و شور و جنبش و حرکت در آن مى آفریند و این كار همه سال وگاه همه روز تکرار مى شود ، این توانایى را دارد كه انسان ها را نیز بعد از مرگ زنده كند ، همه جا مرگ به دست او است و حیات نیز به فرمان او .

51 وَ لَئِنْ اَرْسَلْنا ریحافَرَاَوْهُ مُصْفَرّا لَظَلُّوا مِنْ بَعْدِهِ يَكْفُروُنَ

و اگر ما بادى بفرستیم( داغ و سوزان )و بر اثر آن زراعت و باغ خودرا زرد و پژمرده ببینند، راه كفران را پیش مى گیرند .

کلمه « مُصْفَرّا » از ماده « صُفْرَة » به معنى رنگ زرد است و به اعتقاد اکثر مفسران ، ضمیر « رَاَوْهُ » به گیاهان و درختان بازمى گرددکه بر اثر وزش بادهاى مضرّ ، زرد و پژمرده مى شوند. آن ها افراد ضعیف و كم ظرفیتى هستند و آن چنانند كه قبل از آمدن باران مأیوس و بعد از نزول آن ، بسیار شادند و اگر روزى باد سمومى بوزد و زندگى آنان موقتا گرفتار مشکلاتى گردد ، فریادشان بلند مى شود و زبان به كفر مى گشایند .

به عکس مؤمنان راستین كه از نعمت خدا شادند و شکرگزار و در مصائب و مشکلات

صبورند و شکیبا، دگرگونى هاى زندگى مادى ، كمترین خللى وارد نمى كند و همچون كوردلان ضعیف الایمان با وزش يك باد مؤمن و با وزش باد دیگر كافر نمى شوند .

نکته جالب این كه در این جا بادهاى مفید و باران زا به صورت صیغه جمع آمده ( رِياح ) اما در مورد بادهاى زیان بار ، صیغه مفرد ( ریح ) ، اشاره به این كه اغلب بادها ، مفید هستند

و باد سموم، جنبه استثنایى دارد كه گاه در يك ماه و يایك سال، يك بار مى وزد اما وزش هاى مفید درتمام روزها و شب ها درجریانند .

آخرین نکته اى كه ذکر آن در ذیل این آیه ضرورى به نظر مى رسد ، تفاوت «يَسْتَبْشِروُنَ» ( خوشحال مى شوند ) كه در مورد وزش هاى مفید و نافع در آیات گذشته آمده است ، با جمله « لَظَلُّوا مِنْ بَعْدِهِ يَكْفُروُنَ » ( بعد از آن به كفر خود ادامه مى دهند ) كه در این آیه آمده ، مى باشد .

این تفاوت نشان مى دهد كه آنان آن همه نعمت هاى بزرگ و پى درپى خدا را مى بینند و خوشحال مى شوند ، اما اگر براى يك بار و يك روز مصیبتى فرا رسد ، چنان داد و فریاد

مى كشند و به سوى كفر مى روند كه گویى از آن دست بردار نیستند .

درست همانند كسانى كه يك عمر سالم هستند و زبان به شکر باز نمى كنند، اما يك شب كه در آتش تب مى سوزند، آن چه كفر و ناسزا است ، مى گویند و چنین است حال افراد بى دانش و ضعیف الایمان .

در این زمینه در ذیل آیه 35 همین سوره و آیه 9 و 10 سوره هود و آیه 11 سوره حج بحث هاى دیگرى مطرح شده است كه مى توانید به آن ها مراجعه نمایید .

52 فَاِنَّكَ لا تُسْمِعُ الْمَوْتى وَ لا تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعاءَ اِذا وَلَّوْا مُدْبِرینَ

تو نمى توانى صداى خود را به گوش مردگان برسانى و نه سخنت را به گوش كران ، هنگامى كه روى مى گردانند .

53 وَ ما اَنْتَ بِهادِ الْعُمْىِ عَنْ ضَلالَتِهِمْ اِنْ تُسْمِعُ اِلاّ مَنْ يُؤْمِنُ بِاآیاتِنا فَهُمْ مُسْلِمُونَ

و ( نیز ) نمى توانى نابینایان را از گمراهیشان هدایت كنى ، تو تنها سخنت را به گوش كسانى مى رسانى كه ایمان به آیات ما مى آورند و در برابر حق تسلیمند .

مردگان و كران ، سخن تو را نمى شنوند

دراین دو آیه به تناسب بحثى كه در آیه فوق آمده ، مردم را به چهار گروه تقسیم مى كند ؛ گروه مردگان ، يعنى آن ها كه هیچ حقیقتى را درك نمى كنند ، هرچند ظاهراً زنده اند .

گروه ناشنوایان كه آمادگى براى شنیدن سخن حق را ندارند .

گروهى كه از دیدن چهره حق محرومند .

و سرانجام گروه مؤمنان راستین كه دل هایى دانا و گوش هایى شنوا و چشم هایى بینا دارند. قرآن غیر از « حیات » و « مرگ » مادى و جسمانى و همچنین « شنوایى » و « بینایى » ظاهرى ، نوع برترى از حیات و مرگ و دید و شنود قائل است كه ریشه اصلى سعادت يا بدبختى انسان در آن است .

ارزیابى آن از این مسائل ، ارزیابى مادى و فیزیکى نیست ، بلکه ارزیابى معنوى و انسانى است .

شرط اول براى درك حقیقت ، داشتن قلبى آماده و پذیرا و چشمى بینا و گوشى شنوا

است وگرنه هرگاه تمام انبیاء و اولیاء جمع شوند و همه آیات الهى را به گوش كسى كه حس تشخیص و درك حقیقت را بر اثر كثرت گناه و لجاجت و عناد از دست داده ، بخوانند ، در او اثر نخواهد كرد .

و اگر در قرآن تنها اشاره به دو قسمت از حواس ظاهر ، به اضافه درك باطن شده است ، به خاطر آن است كه اکثریت قریب به اتفاق معلومات انسان ، يا از طریق این دو حس ( چشم و گوش ) و يا وجدانیات و تحلیل عقل به دست مى آید .

و جالب این كه سه مرحله اى كه در آیات بالا آمده ، سه مرحله مختلف از انحراف و عدم درك حقیقت مى باشد كه از شدید شروع شده و به خفیف پایان مى يابد .

مرحلۀ اول دلمردگى است كه از آن تعبیر به « مَوْتى » ( مردگان ) كرده كه هیچ راهى براى امکان نفوذ در آن ها نیست .

مرحلۀ دوم ناشنوایى است ، مخصوصاً ناشنوایانى كه پشت كرده و در حال فرار كردن هستند كه حتى فریادهاى شدیدى كه به هنگام نزدیك بودن ممکن است

در آن ها اثر كند ، در این جا بى اثر مى شود .

البته این گروه مانند مردگان نیستند ، گاهى ممکن است با علامت و اشاره ، مطلبى را به آن ها حالى كرد ، ولى مى دانیم بسیارى از حقایق را با ایماء و اشاره نمى توان تفهیم نمود ، مخصوصاً در آن هنگام كه روى گردانند و دور شوند .

مرحله سوم نابینایى است ، البته زندگى كردن با نابینا به مراتب آسان تر از زندگى با كران و مردگان است ، این ها لااقل گوش شنوا دارند و بسیارى از مفاهیم را مى توان براى آن ها بیان كرد، « ولى شنیدن كى بود مانند دیدن » .

از این گذشته تنها تبیین مسائل كافى نیست ، به فرض كه به نابینا گفته شود : از سمت راست يا از سمت چپ حرکت كن ، عمل كردن به این دستور ، كار آسانى نیست و گاه با مختصر اشتباه در اندازه گیرى ، در پرتگاه سقوط مى كند .

در بحث مشروحى كه ذیل آیات 80 و 81 سوره نمل در تفسیر نمونه مطرح شده ، ضمن تحلیلى درباره حقیقت حیات و مرگ در قرآن ، ایراد سستى از سوى جمعى از

وهابیین مطرح شده كه آن ها براى نفى توسل به پیامبر و امامان ، از آیات موردبحث و مانند آن كمك مى گیرند و مى گویند : مردگان ( حتى پیامبر ) مطلقا چیزى نمى فهمند .

ولى در ذیل آن مطالب ثابت شده است كه انسان ، مخصوصاً پیشوایان بزرگ و شهداء ، بعد از مرگ ، يك نوع حیات برزخى دارند و مدارك زیادى از قرآن و احادیث به آن گواهى مى دهد و در این حیات برزخى ، درك و دیدى وسیع تر از حیات دنیوى دارند ( براى توضیح بیشتر به جلد 15 تفسیر نمونه ، ذیل آیاتى كه در بالا ذکر شد ، مراجعه فرمایید ) .

و در این جا این جمله را باید بیفزاییم كه همه مسلمانان همواره در نمازهاى خود به هنگام تشهد ، پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله را مخاطب ساخته و باجمله « اَلسَّلامُ عَلَيْكَ اَيُّهَا النَّبِىُّ وَ رَحْمَةُ اللّهِ وَ بَرَكاتُهُ » بر او سلام مى فرستند و مى دانیم تخاطب حقیقى ، نه مجازى ، حتما با كسى است كه مى شنود و درك مى كند ، لذا سلام بر پیامبر صلى الله علیه و آله به صورت خطاب از راه دور و نزدیك ، دلیل بر آن است كه روح مقدسش همه این سلام ها را مى شنود و دلیلى ندارد كه ما این خطاب ها را حمل بر مجاز كنیم .

54 اَللّهُ الَّذى خَلَقَكُمْ مِنْ ضَعْفٍ ثُمَّ جَعَلَ مِنْ بَعْدِ ضَعْفٍ قُوَّةً ثُمَّ جَعَلَ مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ ضَعْفا وَ شَيْبَةً يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَ هُوَ الْعَلیمُ الْقَدیرُ

خدا همان كسى است كه شما را آفرید ، درحالى كه ضعیف بودید ، سپس بعد از این ضعف و ناتوانى قوت بخشید و باز بعد از قوت ، ضعف و پیرى قرار داد ، او هرچه بخواهد ، مى آفریند و او است عالم و قادر .

در آغاز چنان ناتوان بودید كه حتى قدرت دورکردن مگسى از خود را نداشتید ، يا این كه قادر نبودید آب دهان خود را نگه دارید ، این از نظر جسمانى ، و ازنظر فکرى به مصداق « لا تَعْلَمُونَ شَيْئا » (هیچ چیز نمى دانستید) حتى پدر و مادر مهربانى را كه دائماً مراقب شما بودند ، نمى شناختید .

ولى كم كم داراى رشد و قدرت شدید، اندامى نیرومند و فکرى قوى و عقلى توانا و درکى وسیع پیدا كردید .

و با این حال نمى توانستید این قدرت را نگه دارید و درست همانند انسانى كه از دامنۀ

کوه بلندى به فراز قله رسیده ، از طرف دیگر سراشیبى را شروع كردید و باز به قعر دره ضعف و ناتوانى جسمى و روحى رسیدید .

این دگرگونى ها و فراز و نشیب ها ، بهترین دلیل براى این حقیقت است كه نه آن قوت از شما بود و نه آن ضعف ، بلکه هردو از ناحیه دیگرى بود و این خود نشانه آن است كه چرخ وجودشما را دیگرى مى گرداند و هرچه دارید، عارضى است .

این همان است كه امیرمؤمنان على درگفتار نورانیش به آن اشاره كرده ، مى فرماید : « عَرَفْتُ اللّهَ سُبْحانَهُ بِفَسْخِ الْعَزائِمِ وَ حَلِّ الْعُقُودِ وَ نَقْضِ الْهِمَمِ : من خدا رادر فسخ تصمیم هاى محکم و گشودن گره هاو نقض اراده هاى قوى و ناکام ماندن آن شناختم » (1)، من از این دگرگونى ها فهمیدم كه قدرت اصلى ، دست دیگرى است و ما ازخود چیزى نداریم جزآن چه او به ما مى بخشد . .


1) « نهج البلاغه » ، كلمات قصار ، شماره 250 .

جالب توجه این كه درمورد ضعف دوم كه براى انسان پیش مى آید، كلمه « شَيْبَة » ( پیرى ) را نیز اضافه مى كند ، ولى در ضعف اول ، نامى از « كودکى » نمى برد .

این تعبیر ممکن است اشاره به آن باشد كه ضعف پیرى ، دردناك تر است ، زیرا اولاً روبه سوى مرگ و فنا دارد ، برعکس ضعف كودکى و ثانیا توقعى كه از پیران سالخورده و باتجربه دارند، هرگز از كودکان نیست ، درحالى كه گاه ضعف و ناتوانى آن ها يکسان است و این بسیار عبرت انگیز مى باشد .

این مرحله است كه قدرتمندان ياغى و سرکش را به زانو درمى آورد و به ضعف و زبونى و بیچارگى مى كشاند .

55 وَ يَوْمَ تَقُومُ السّاعَةُ يُقْسِمُ الْمُجْرِمُونَ ما لَبِثُوا غَيْرَ ساعَةٍ كَذلِكَ كانُوا يُؤْفَكُونَ

و روزى كه قیامت برپا شود ، گنهکاران سوگند ياد مى كنند كه جز ساعتى ( در عالم برزخ ) درنگ نکردند، این چنین آن ها از درك حقیقت محروم مى شدند .

تعبیر به « ساعَة » از روز قیامت ، يا به خاطر آن است كه قیامت در يك لحظه ناگهانى برپا مى شود و يا از این جهت است كه به سرعت اعمال بندگان مورد حساب قرار مى گیرد ، زیرا خداوند سریع الحساب است و مى دانیم « ساعَة » در لغت عرب به معنى جزء كمى از زمان است .

این را نیز مى دانیم كه « برزخ » براى همه يکسان نمى باشد ، گروهى در عالم برزخ ، حیات آگاهانه اى دارند ، اما گروه دیگرى همچون افرادى هستند كه به خواب فرو مى روند و گویى در قیامت از خواب خود بیدار مى شوند و هزاران را ، ساعتى مى پندارند .(1)

در این جا دو مطلب باقى مى ماند ، نخست این كه چگونه « مجرمان » چنین سوگند خلافى را يادمى كنند ؟ .


1) درباره « برزخ » به « تفسیر نمونه » ، جلد 14 ، ذیل 100 / مؤمنون مراجعه فرمایید .

پاسخ آن روشن است ، آن ها به راستى چنین مى پندارند كه دوران برزخ ، دوران بسیار كوتاهى بوده است ، چراکه حالتى شبیه خواب داشته اند ، مگر اصحاب كهف كه افرادى مؤمن و صالح بودند ، بعد از بیدارى از خواب بسیار طولانى خود تصور نکردند كه يك روز يا بخشى از يك روز در خواب بوده اند و يا يکى از پیامبران الهى كه داستانش در آیه 259 سوره بقره آمده است ، بعد از آن كه از دنیا رفت و پس از يك صد سال مجددا به حیات بازگشت ، اظهار نداشت كه فاصله میان دو زندگى ، يك روز يا بخشى از يك روز بوده است .

چه مانعى دارد كه مجرمان باتوجه به حالت خاص برزخیشان ، چنین تصورى از روى عدم آگاهى پیدا كنند؟ لذا در آیه بعد آمده كه ؛ مؤمنان آگاه به آنان مى گویند : اشتباه كردید ، شما تا روز قیامت در عالم برزخ توقف نموده اید و اکنون روز رستاخیز است .

از این جا مطلب دوم يعنى تفسیر جمله « كَذلِكَ كانُوا يُؤْفَكُونَ » روشن مى شود ، چرا كه «اِفْك» در اصل به معنى دگرگونى چهره واقعى و انصراف از حق است و این گروه به خاطر وضع خاصشان دربرزخ ، از واقعیت ها به دور مانده اند و

نمى توانند مقدار توقفشان در برزخ را تشخیص دهند .

56 وَ قالَ الَّذینَ اُوتُواالْعِلْمَ وَ الاْيمانَ لَقَدْ لَبِثْتُمْ فى كِتابِ اللّهِ اِلى يَوْمِ الْبَعْثِ فَهذا يَوْمُ الْبَعْثِ وَ لكِنَّكُمْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ

کسانى كه علم و ایمان به آن ها داده شده ، مى گویند : شما به فرمان خدا تا روز قیامت ( در عالم برزخ ) درنگ كردید و اکنون روز رستاخیز است ، ولى شما نمى دانستید .

مقدم داشتن « علم » بر « ایمان » به خاطر آن است كه « علم » ، پایه « ایمان » است .

تعبیر به « فى كِتابِ اللّهِ » ممکن است اشاره به كتاب تکوینى باشد يا اشاره به كتب آسمانى و يا هردو ، يعنى به فرمان تکوینى و تشریعى پروردگار ، مقدّر بود چنان مدتى را در برزخ بمانید و سپس در روز رستاخیز محشور شوید. دراین كه منظور از«اَلَّذینَ اوُتُواالْعِلْمَ وَ الاْيمانَ» چه كسانى مى باشند ؟ بعضى از مفسران آن را اشاره به فرشتگان الهى كه هم داراى علمند و هم صاحب ایمانند ، دانسته اند و جمعى دیگر اشاره به مؤمنان آگاه ، و معنى دوم ظاهرتر است .

57 فَيَوْمَئِذٍ لا يَنْفَعُ الَّذینَ ظَلَمُوا مَعْذِرَتُهُمْ وَ لا هُمْ يُسْتَعْتَبُونَ

آن روز عذرخواهى ظالمان سودى ندارد و توبه آنان پذیرفته نمى شود .

آن روز كه عذرخواهى سودى ندارد

« يُسْتَعتَبُونَ » از ماده « عَتْب » در اصل به معنى ناراحتى درونى است و هنگامى كه به باب افعال برده شود ، به معنى زایل كردن این ناراحتى است ، در « لسان العرب » تصریح شده كه ؛ معنى باب « استفعال » آن نیز همچون باب « افعال » به معنى از میان بردن ناراحتى باطنى كسى است ، لذا این تعبیر در موارد « استرضاء » يعنى رضایت طلبیدن و توبه كردن نیز به كار مى رود و در آیه فوق به همین معنى آمده است ، يعنى در قیامت آن ها توانایى بر توبه و جلب رضایت پروردگار ندارند .

نکته جالب این كه در بعضى آیات قرآن تصریح شده كه اصلاً به مجرمان اجازه عذرخواهى نمى دهند ؛ « لا يُؤْذَنُ لَهُمْ فَيَعْتَذِروُنَ » ( 36 / مرسلات ) اما در این جا مى فرماید : عذرخواهى آن ها سودمند نیست و ظاهرش این است كه عذرخواهى مى كنند ، اما اثرى ندارد .

البته تضادى در میان این آیات نیست ، زیرا قیامت مراحل مختلفى دارد ، در پاره اى

مراحل اصلاً اجازه عذرخواهى و حرف زدن به آن ها داده نمى شود و بر دهان آن ها مهر مى گذارند ، تنها دست و پا و اعضاء و جوارح و زمینى كه بر آن گناه كرده اند ، بازگوکننده اعمالشان هستند ، ولى در پاره اى دیگر از مراحل زبانشان گشوده شده و به عذرخواهى مى پردازند ، اما چه سود ؟

یکى از اعذار آن ها این است كه گناهان خود را به گردن سردمداران كفر و نفاق بیندازند ، به آن ها مى گویند : « لَوْ لا اَنْتُمْ لَكُنّا مُؤْمِنینَ : اگر شما نبودید ، ایمان مى آوردیم » ( 31 / سبأ ) .

ولى آن ها در پاسخ مى گویند : « اَنَحْنُ صَدَدْناكُمْ عَنِ الْهُدى بَعْدَ اِذْ جاءَكُمْ : آیا ما شما را از هدایت بازداشتیم بعد از آن كه هدایت به سراغتان آمد و با چشم باز آن را مى دیدید » ؟ ( 32 / سبأ ).

و گاه در مقام عذرخواهى سعى مى كنند انحراف خود را به گردن شیطان بیندازند و او را بر وسوسه هایش ملامت كنند ، ولى ابلیس به آن ها پاسخ مى گوید : « فَلا تَلُومُونى وَ لُومُوا اَنْفُسَكُمْ : امروز مرا سرزنش نکنید ، خود را سرزنش كنید » ( 22 / ابراهیم ) من شما را اجبار بر كارى نکردم تنها دعوت دوستانه اى كردم ، شما هم پذیرفتید .

58 وَ لَقَدْ ضَرَبْنالِلنّاسِ فى هذَاالْقُرْاآنِ مِنْ كُلِّ مَثَلٍ وَ لَئِنْ جِئْتَهُمْ بِاآيَةٍ لَيَقُولَنَ الَّذینَ كَفَروُا اِنْ اَنْتُمْ اِلاّ مُبْطِلُونَ

ما براى مردم در این قرآن از هرگونه مثال و مطلبى بیان كردیم و اگر آیه اى براى آن ها بیاورى ، كافران مى گویند : شما اهل باطل هستید ( و این ها سحر و جادو است ) .

این آیه در واقع اشاره اى است به كل مطالبى كه در این سوره بیان شد .

در حقیقت قرآن به طور كلى و سوره روم كه اکنون در پایان آن هستیم، بالخصوص مجموعه اى است از مسائل بیدارکننده براى هر قشر و گروه و براى هر طرز فکر و عقیده .

مجموعه اى است از درس هاى عبرت ، مسائل اخلاقى ، برنامه هاى عملى و امور اعتقادى ،به گونه اى كه از تمام طرق ممکن براى نفوذ در فکر انسان ها و دعوتشان به راه سعادت ، استفاده شده است .ولى با این حال گروهى هستند كه هیچ يك از این امور در قلوب تاریك و سیاهشان اثرى نمى گذارد .

تعبیر به « مُبْطِلُونَ » تعبیر جامعى است كه همه برچسب ها و نسبت هاى نارواى مشرکان

را دربرمى گیرد ؛ نسبت دروغ ، سِحر ، جنون ، افسانه هاى خرافى و اساطیر ، كه هرکدام چهره اى از چهره هاى باطل مى باشد ، در آن جمع است ، آرى آن ها همواره پیامبران الهى را به يکى از این امور باطل متهم مى ساختند ، تا چندروزى مردم پاکدل را به وسیله آن اغفال كنند .

مخاطب در « اَنْتُم » ( شما ) ممکن است پیامبر و مؤمنان راستین باشند و ممکن است همه طرفداران حق و تمام انبیاء و پیشوایان الهى ، چراکه این دسته از كفار لجوج با كل طرفداران این مکتب مخالف بودند .

59 كَذلِكَ يَطْبَعُ اللّهُ عَلى قُلُوبِ الَّذینَ لا يَعْلَمُونَ

این گونه خداوند بر دل هاى كسانى كه آگاهى ندارند، مهر مى نهد.

« يَطْبَعُ » از ماده « طَبْع » به معنى مهر نهادن است و اشاره به كارى است كه در سابق و امروز معمول بوده و هست كه گاهى براى این كه چیزى دست نخورده بماند و در آن مطلقا دخل و تصرفى نشود ، درِ آن را محکم مى بندند و روى قفل يا گرهى كه به آن زده اند ، ماده خمیرمانندى گذارده و روى آن مهر مى زنند ، بدیهى است گشودن درِ آن جز با شکستن مهر

ممکن نیست و این كارى است كه به زودى افشا مى شود .

قرآن این تعبیر گویا را به عنوان كنایه از دل هاى نفوذناپذیر و كسانى كه وجدان و آگاهى و عقل سالم را به كلى از دست داده اند و امیدى به هدایتشان نیست ، به كار مى برد .

قابل توجه این كه در آیات گذشته ، علم ، پایه ایمان شناخته شده و در این آیه جهل ، پایه كفر و عدم تسلیم در برابر حق .

60 فَاصْبِرْ اِنَّ وَعْدَ اللّهِ حَقٌّ وَ لا يَسْتَخِفَّنَّكَ الَّذینَ لا يُوقِنُونَ

اکنون كه چنین است ، صبر پیشه كن كه وعده خدا حق است و هرگز كسانى كه ایمان ندارند ، نباید تو را خشمگین سازند ( و از جا تکان دهند ) .

آیه مورد بحث كه آخرین آیه سوره روم است ، دو دستور مهم و يك بشارت بزرگ به پیامبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله مى دهد تا او را در این مبارزه پى گیر و مستمر در برابر این لجوجان جاهل و بى خردان سرسخت ، به استقامت دعوت مى كند. نخست مى گوید : «فَاصْبِرْ» كه شکیبایى و صبر و استقامت ، كلید اصلى پیروزى است. و براى این كه پیامبر را

در این راه دلگرم تر كند، اضافه مى كند : « اِنَّ وَعْدَ اللّهِ حَقٌّ ». او به تو و مؤمنان وعده پیروزى ، خلافت در ارض ، غلبه اسلام بر كفر ، نور بر ظلمت ، و علم بر جهل داده و به این وعده جامه عمل مى پوشاند. كلمه « وَعْد » در این جا اشاره به وعده هاى مکررى است كه در قرآن مجید در مورد پیروزى مؤمنان داده شده است ، از جمله در آیه 47 همین سوره مى خوانیم : « وَ كانَ حَقّا عَلَيْنا نَصْرُ الْمُؤْمِنینَ : همواره يارى مؤمنان ، حقى بر ما بوده و هست » و در آیه 51 سوره غافر آمده است : « اِنّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنا وَ الَّذینَ امَنُوا فِى الْحَياةِ الدُّنْيا وَ يَوْمَ يَقُومُ الاَْشْهادُ : ما رسولان خود و مؤمنان را در زندگى این دنیا و در روز قیامت كه گواهان به پا مى خیزند ، يارى مى كنیم » و در آیه 56 سوره مائده نیز آمده است : «فَاِنَّ حِزْبَ اللّهِ هُمُ الْغالِبُونَ: هماناحزب خداپیروز است » .دومین دستور ، دستور به تسلط بر اعصاب و حفظ متانت و آرامش و به اصطلاح ازجا درنرفتن در این مبارزه سخت و پى گیر است ، مى فرماید : « وَ لا يَسْتَخِفَّنَّكَ الَّذینَ لا يُوقِنُونَ ». وظیفه تو بردبارى و تحمل و حوصله هرچه بیشتر و حفظ متانتى كه شایسته يك رهبر در برابر این گونه افراد سخت است ، مى باشد .

« لايَسْتَخِفَّنَّكَ » از ماده « خِفَّت » به معنى سبکى است ، يعنى آن چنان سنگین و پابرجا باش كه این افراد نتوانند تو را سبك بشمرند و از جا تکان دهند ، در مسیرت استوار و محکم بایست ، چراکه آن ها يقین ندارند و تو كانون يقین و ایمانى .

این سوره با وعده پیروزى مؤمنان بر دشمنان آغاز شد و با وعده پیروزى نیز پایان مى گیرد ، ولى شرط اصلى آن در صبر و استقامت شمرده شده است .

پروردگارا ! آن چنان صبر و استقامتى به ما مرحمت كن كه طوفان هاى مشکلات و حوادث سخت ، هرگز ما را از جا تکان ندهد .

خداوندا ! به ذات پاکت پناه مى بریم، از این كه در زمره كسانى باشیم كه موعظه ها و اندرزها و عبرت ها و انذارها در دل هایشان اثر نمى گذارد .

بارالها ! دشمنان متشکل ومتحدند و با انواع سلاح هاى شیطانى مسلح ، ما پیروزى بر دشمنان برونى و شیطان درونى را از تو مى طلبیم .

پایان سوره روم

سورۀ لقمان

فضیلت تلاوت سوره « لقمان »

پیرامون فضیلت تلاوت این سوره ، در روایتى از پیامبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله مى خوانیم : « كسى كه سوره " لقمان" را بخواند ، لقمان در قیامت دوست و رفیق او است و به عدد كسانى كه كار نیك يا بد انجام داده اند ( به حکم امر به معروف و نهى از منکر در برابر آن ها ) ده حسنه به او داده مى شود » .(1)

که این همه فضیلت و ثواب و افتخار براى خواندن يك سوره قرآن به خاطر آن است كه تلاوت مقدمه اى است براى اندیشه و فکر و آن نیز مقدمه اى است براى عمل و تنها با لقلقه لسان نباید این همه فضیلت را انتظار داشت .


1) « مجمع البیان » ، جلد 8 ، صفحه 312 .

بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ

بنام خداوند بخشنده بخشایشگر

1 الآمآ

الم .

2 تِلْكَ ایاتُ الْكِتابِ الْحَكیمِ

این آیات كتاب حکیم است ( آیاتى پر محتوا و استوار ) .

این سوره ، با ذکر عظمت و اهمیت قرآن آغاز مى شود و بیان حروف مقطعه در ابتداى آن نیز اشاره لطیفى به همین حقیقت است، كه این آیات كه از حروف ساده الفبا ترکیب يافته ، چنان محتوایى بزرگ و عالى دارد كه سرنوشت انسان ها را به كلى دگرگون مى سازد .

« تِلْكَ » در لسان عرب براى اشاره به دور است ، این تعبیر مخصوصاً كنایه از عظمت و اهمیت این آیات است گویى در اوج آسمان ها و در نقطه دوردستى قرار گرفته .

توصیف « كِتاب » به « حَكیم » يا به خاطر استحکام محتواى آن است ، چرا كه هرگز باطل

به آن راه نمى يابد و هرگونه خرافه را از خود دور مى سازد جز حق نمى گوید و جز به راه حق دعوت نمى كند ، درست در مقابل « لهو الحدیث » ( سخنان بیهوده ) كه در آیات بعد مى آید قراردارد .

و يا به معنى آن است كه این قرآن همچون دانشمند حکیمى است كه در عین خاموشى با هزار زبان سخن مى گوید، تعلیم مى دهد، اندرز مى گوید ، تشویق مى كند ، انذار مى نماید ، داستان هاى عبرت انگیز بیان مى كند و خلاصه به تمام معنى داراى حکمت است و این سرآغاز تناسب مستقیمى دارد با سخنان « لقمان حکیم » كه در این سوره از آن بحث به میان آمده است. البته هیچ مانعى ندارد كه هر دو معنى « حکمت » در آیه فوق منظور باشد .

3 هُدًى وَ رَحْمَةً لِلْمُحْسِنینَ

مایه هدایت و رحمت براى نیکوکاران است .

« هدایت » در حقیقت مقدمه اى است براى « رحمت پروردگار » ، چراکه انسان نخست در پرتو نور قرآن حقیقت را پیدا مى كند و به آن معتقد مى شود و در عمل خود آن را به كار مى بندد و در آغاز سوره نمل ، مایه هدایت و بشارت « مؤمنین » ( هدى و بشرى للمؤمنین ) .

و در آغاز سوره بقره ، مایه هدایت « متقین » « هدى للمتقین ».

این تفاوت تعبیر ممکن است به خاطر آن باشد كه بدون تقوا و پرهیزگارى روح تسلیم و پذیرش حقایق در انسان زنده نمى شود و طبعا هدایتى در كار نخواهد بود .

و ازاین مرحله پذیرش حق كه بگذریم ، مرحله ایمان فرامى رسد كه علاوه بر هدایت ، بشارت به نعمت هاى الهى نیز وجود خواهد داشت .

و اگر از مرحله تقوى و ایمان فراتر رویم و به مرحله عمل صالح برسیم رحمت خدا نیز در آنجا افزوده مى شود .

بنابراین سه آیه فوق ، سه مرحله پى درپى از مراحل تکامل بندگان خدا را بازگو مى كند: مرحله پذیرش حق ، مرحله ایمان و مرحله عمل و قرآن در این سه مرحله به ترتیب مایه « هدایت » و « رحمت » است .

4 اَلَّذینَ يُقیمُونَ الصَّلوةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكوةَ وَ هُمْ بِالاْخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ

همان ها كه نماز را برپامى دارند ، زکات را ادا مى كنند و به آخرت يقین دارند .

ویژگى هاى سه گانه نیکوکاران

این آیه محسنین را با سه وصف ، توصیف كرده ، مى گوید: « آنها كسانى هستند كه نماز را برپا مى دارند ، زکات را ادا مى كنند و به آخرت يقین دارند ».

پیوند آن ها با خالق از طریق نماز و با خلق خدا از طریق زکات ، قطعى است و يقین آنها به دادگاه قیامت انگیزه نیرومندى است براى پرهیز از گناه و براى انجام وظایف .

5 اوُلئِكَ عَلى هُدًى مِنْ رَبِّهِمْ وَ اوُلئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ

آن ها بر طریق هدایت پروردگارشان هستند و آن هایند رستگاران .

جمله « اوُلئِكَ عَلى هُدًى مِنْ رَبِّهِمْ » از يك سو نشان مى دهد كه هدایت آنها از طرف پروردگارشان تضمین شده است و از سوى دیگر تعبیر « عَلى » ، دلیل بر این است كه گویى هدایت براى آنها يك مرکب راهوار است و آنها بر این مرکب سوار و مسلطند .

و از این جا تفاوت این « هدایت » با هدایتى كه در آغاز سوره آمده روشن مى شود ، چرا كه هدایت نخستین همان آمادگى پذیرش حق است و دراین هدایت برنامه وصول به مقصد مى باشد.

6 وَ مِنَ النّاسِ مَنْ يَشْتَرى لَهْوَ الْحَدیثِ لِيُضِلَّ عَنْ سَبیلِ اللّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَ يَتَّخِذَها هُزُوًا اوُلئِكَ لَهُمْ عَذابٌ مُهینٌ

بعضى از مردم سخنان باطل و بیهوده خریدارى مى كنند تا مردم را از روى جهل و نادانى گمراه سازند و آیات الهى را به استهزاء و سخریه گیرند، براى آن ها عذاب خوارکننده است .

« لَهْوَالْحَدیث » مفهوم وسیع و گسترده اى دارد كه هرگونه سخنان يا آهنگ هاى سرگرم كننده و غفلت را كه انسان را به بیهودگى يا گمراهى مى كشاند دربرمى گیرد ، خواه از قبیل « غنا » و الحان و آهنگ هاى شهوت انگیز و هوس آلود باشد و خواه بیهودگى و فساد .

اما توصیف عذاب به « مُهینٌ » ( خوارکننده و اهانت بار ) به خاطر آن است كه جریمه باید همانند جرم باشد ، آن ها نسبت به آیات الهى توهین كردند ، خداوند هم براى آن ها مجازاتى تعیین كرده كه علاوه بر دردناك بودن توهین آور نیزمى باشد .

7 وَ اِذا تُتْلى عَلَيْهِ ایاتُنا وَلّى مُسْتَكْبِراً كَاَنْ لَمْ يَسْمَعْها كَاَنَّ

فى اُذُنَيْهِ وَقْراً فَبَشِّرْهُ بِعَذابٍ اَلیمٍ

هنگامى كه آیات ما بر او خوانده مى شود مستکبرانه روى برمى گرداند ، گویى آن را نشنیده ، گویى اصلاً گوش هایش سنگین است او را به عذاب دردناك بشارت ده .

تعبیر به « وَلّى مُسْتَكْبِرا » اشاره به این است كه روى گرداندن او تنها به خاطر مزاحمت با منافع دنیوى و هوس هایش نیست ، بلکه از این هم فراتر مى رود و انگیزه استکبار و تکبر در برابر خدا و آیات خدا كه بزرگ ترین گناه است در عمل او نیز وجود دارد .

جالب این كه نخست مى گوید : « آن چنان بى اعتنایى به آیات الهى مى كند كه گویى اصلاً آن را نشنیده و كاملاً بى اعتنا از كنار آن مى گذرد » سپس اضافه مى كند : « نه تنها این آیات را نمى شنود ، گویى اصلاً كر است و هیچ سخنى را نمى شنود » .

جزاى چنین افراد نیز متناسب اعمالشان است همان گونه كه عمل شان براى اهل حق دردآور بود ، خداوند مجازاتشان را نیز دردناك قرار داده و به عذاب الیمشان گرفتار مى سازد .

توجه به این نکته نیز لازم است كه تعبیر به « بَشِّرْ » ( بشارت ده ) در مورد عذاب دردناك

الهى متناسب با كار مستکبرانى است كه آیات الهى را به باد سخریه مى گرفتند و بوجهل صفتانى كه « زقّوم جهنم » را با كره و خرما تفسیر مى كردند .

8 اِنَ الَّذینَ امَنُوا وَ عَمِلُواالصّالِحاتِ لَهُمْ جَنّاتُ النَّعیمِ

( ولى ) كسانى كه ایمان آورده اند و عمل صالح انجام داده اند باغ هاى پرنعمت بهشت از آن آن ها است .

آرى این گروه را در جهان برعکس مستکبران بى ایمان و گمراه كنندگان كوردل كه نه آثار خدا را در جهان مى بینند و نه سخنان فرستادگان خدا را به گوش جان مى شنوند ، به حکم عقل و خرد بیدار و چشم بینا و گوش شنوا كه خدا نصیبشان كرده هم به آیات الهى ایمان مى آورند و هم در اعمال صالح انجام مى دهند و چه جالب است كه آنها « عَذابٍ اَلیمٍ » داشتند و این ها « جَنّاتٍ نَعیمِ » دارند .

« نَعیمٍ » كه از ماده « نعمت » است ، معنى گسترده اى دارد كه همه انواع نعمت هاى مادى و معنوى را شامل مى شود ، حتى نعمت هایى كه براى ما محبوسان زندان تن در این دنیا

قابل درك نیست « راغب » در « مفردات » مى گوید : « نَعیمٍ » به معنى نعمت بسیاراست . ( اَلنَّعیمُ النِّعْمَةُ الْكَثیرَةُ ) .

9 خالِدینَ فیها وَعْدَ اللّهِ حَقّاً وَ هُوَ الْعَزیزُ الْحَكیمُ

جاودانه در آن خواهند ماند ، این وعده مسلم الهى است، و اوست عزیز و حکیم (شکست ناپذیر و دانا) .

این باغ هاى پرنعمت بهشتى ، براى آن ها جاودانه است و خداوند نه وعده دروغین مى دهد و نه از وفاى به وعده هاى خود عاجز است ، چرا كه او عزیز و قدرتمند و حکیم و آگاه است .

این نکته قابل دقت است كه در مورد مستکبران « عَذاب » به صورت مفرد ذکر شده و درمورد مؤمنان صالح العمل،« جَنّات » به صورت جمع ، چراکه رحمت خدا همواره بر غضبش پیشى گرفته. تأکید بر خلود و وعده حق الهى نیز بیانگرفزونى رحمت بر غضب است .

10 خَلَقَ السَّمواتِ بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَها وَ اَلْقى فِى الاَْرْضِ رَواسِىَ اَنْ تَمیدَبِكُمْ وَ

بَثَّ فیها مِنْ كُلِّ دابَّةٍ وَ اَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً فَاَنْبَتْنا فیها مِنْ كُلِّ زَوْجٍ كَریمٍ

آسمان ها را بدون ستونى كه قابل رؤیت باشد آفرید و در زمین كوه هایى افکند تا شما را به لرزه درنیاورد و از هرگونه جنبنده روى آن منتشر ساخت و از آسمان آبى نازل كردیم و به وسیله آن در روى زمین انواع گوناگونى از جفت هاى گیاهان پرارزش رویاندیم.

« عَمَدٍ » جمع « عَمُود » به معنى ستون است و مقید ساختن آن به « تَرَوْنَها »، دلیل براین است كه آسمان ستون هاى مریى ندارد ، مفهوم این سخن آن است كه ستون هایى دارد اما غیر قابل رؤیت است ، این تعبیر اشاره لطیفى است به قانون جاذبه و دافعه كه همچون ستونى بسیار نیرومند اما نامریى كرات آسمانى را در جاى خود نگه داشته .

« تَمیدْ » از ماده مَيْد ( بر وزن صَيْد ) به معنى تزلزل و اضطراب اشیاء عظیم است .

در حدیثى كه « حسین بن خالد » از امام على بن موسى (علیه السلام)الرضا نقل كرده به این معنى تصریح شده است ، فرمود : « سُبْحانَ اللّهِ ، اَلَيْسَ اللّهُ يَقُولُ بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَها ؟ قُلْتُ بَلى ، فَقالَ : ثَمَّ عَمَدٌ وَ لكِنْ لا تَرَوْنَها : منزه است خدا ، آیا خداوند نمى فرماید بدون ستونى كه آن را

مشاهده كنید راوى مى گوید عرض كردم: آرى فرمود: پس ستون هایى هست ولى شماآن را نمى بینید» .(1)

به هر حال جمله فوق يکى از معجزات علمى قرآن مجید است كه شرح بیشتر آن را ذیل آیه2 سوره رعد ( جلد 10 صفحه 110 ) آوردیم.

سپس درباره فلسفه « آفرینش كوه ها » مى گوید : وَاَلْقى فِى الاَْرْضِ رَواسِىَ اَنْ تَمیدَبِكُمْ .

این آیه كه نظایر فراوانى در قرآن دارد نشان مى دهد كه كوه ها وسیله ثبات زمین هستند ، امروز از نظر علمى نیز این حقیقت ثابت شده كه كوه ها از جهات متعددى مایه ثبات زمین هستند .

✓ - از این نظر كه ریشه هاى آن ها به هم پیوسته و همچون زره محکمى ، كره زمین را در برابر فشارهایى كه از حرارت درونى ناشى مى شود حفظ مى كند و اگر آن ها نبودند زلزله هاى ویرانگر آنقدر زیاد بود كه شاید مجالى به انسان براى زندگى نمى داد . .


1) « تفسیر برهان » ، جلد 2 ، صفحه 278 .

✓ - و از این نظر كه این قشر محکم در برابر فشار جاذبه ماه و خورشید مقاومت

مى كند كه اگر كوه ها نبود ، جزر و مد عظیمى در پوسته خاکى زمین به وجود مى آمد كه بى شباهت به جزر و مد دریاها نبودند و زندگى را بر انسان ناممکن مى ساخت .

✓ - و از این نظر كه فشار طوفان ها را در هم مى شکند و تماس هواى مجاور زمین را به هنگام حرکت وضعى زمین به حداقل مى رساند و اگر آن ها نبودند صفحه زمین همچون كویرهاى خشك در تمام طول شب و روز صحنه طوفان هاى مرگبار و بادهاى كوبنده بود .(1)

حال كه نعمت آرامش آسمان به وسیله ستون نامرئیش و آرامش زمین به وسیله كوه ها تأمین شد نوبت به آفرینش موجودات زنده و آرامش آنها مى رسد كه در محیطى آرام بتوانند قدم به عرصه حیات بگذارند. تعبیر به « مِنْ كُلِّ دابَّةٍ » ، اشاره به تنوع حیات و زندگى در .


1) توضیح بیشتر درباره فواید كوه هارا در « تفسیر نمونه » ، جلد 10 ، صفحه 113 به بعد مطالعه فرمایید .

چهره هاى مختلف است از جنبندگانى كه با چشم عادى دیده نمى شوند و سرتاسر محیط ما را پر كرده اند گرفته ، تا جنبندگان غول پیکرى كه عظمت آن ها انسان را در وحشت فرو مى برد .

همچنین جنبندگان به رنگ هاى مختلف و چهره هاى كاملاً متفاوت ، آبزیان و هوا زیان ، پرندگان و خزندگان ، حشرات گوناگون و مانند آن ها كه هر كدام براى خود عالمى دارند و مسأله حیات را در صدها هزار آیینه منعکس مى سازند .

اما پیدا است كه این جنبندگان نیاز به آب و غذا دارند ، لذا در جمله هاى بعد به این دو موضوع اشاره كرده مى گوید : «وَ اَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً فَاَنْبَتْنا فیها مِنْ كُلِّ زَوْجٍ كَریمٍ ».

به این ترتیب اساس زندگى همه جنبندگان ، مخصوصاً انسان را كه آب و گیاه تشکیل مى دهد بیان مى كند ، سفره اى است گسترده با غذاهاى متنوع در سرتاسر روى زمین كه هریك از آنها ازنظر آفرینش ، دلیلى است بر عظمت و قدرت پروردگار .

این آیه بار دیگر به « زوجیت در جهان گیاهان » اشاره مى كند كه آن نیز از معجزات علمى قرآن است ، چرا كه در آن زمان ، زوجیت ( وجود جنس نر و ماده ) در جهان گیاهان

به طور گسترده ثابت نشده بود و قرآن از آن پرده برداشت ( شرح بیشتر پیرامون این مسأله را مى توانید در جلد 15 تفسیر نمونه ذیل آیه 7 سوره شعراء مطالعه فرمایید ).

ضمناتوصیف زوج هاى گیاهان به « كَریم » اشاره به انواع مواهبى است كه در آن ها وجود دارد .

11 هذا خَلْقُ اللّهِ فَاَروُنى ماذا خَلَقَ الَّذینَ مِنْ دُونِه بَلِ الظّالِمُونَ فى ضَلالٍ مُبینٍ

این آفرینش خدااست ، اما به من نشان دهید معبودانى كه غیر او هستند چه چیز را آفریده اند ؟ ولى ظالمان در گمراهى آشکارند .

مسلماً آن ها نمى توانستند ادعا كنند هیچ يك از مخلوقات این جهان مخلوق بت ها هستند ، بنابراین آن ها به توحید خالقیت معترف بودند ، با این حال چگونه مى توانستند

شرك در عبادت را توجیه كنند ، چرا كه توحید خالقیت دلیل بر توحید ربوبیت و يگانگى مدبر عالم و آن هم دلیل بر توحید عبودیت است. مى دانیم « ظُلْم » معنى گسترده اى دارد كه شامل قرار دادن هرچیز در غیر محل خودش مى شود و از آنجا كه مشرکان عبادت و گاه تدبیر جهان را در اختیار بت ها مى گذاشتند مرتکب بزرگ ترین ظلم و ضلالت بودند .

ضمناً تعبیر فوق اشاره لطیفى است به ارتباط ظلم و ضلال زیرا هنگامى كه انسان موقعیت موجودات عینى را در جهان نشناسد ، يا بشناسد و رعایت نکند و هرچیز را در جهان خویش نبیند ، مسلماً این ظلم سبب ضلالت و گمراهى او خواهد شد .

12 وَلَقَدْ اَتَيْنا لُقْمنَ الْحِكْمَةَ اَنِ اشْكُرْلِلّهِ وَمَنْ يَشْكُرْ فَاِنَّما يَشْكُرُ لِنَفْسِه وَ مَنْ كَفَرَ فَاِنَّ اللّهَ غَنِىٌّ حَمیدٌ

ما به لقمان حکمت دادیم ( و به او گفتیم ) شکر خدا را به جاى آور ، هرکس شکرگزارى كند به سود خویش شکر كرده و آن كس كه كفران كند ( زیانى به خدا نمى رساند ) چرا كه خداوند بى نیاز و ستوده است .

لقمان كه بود ؟

نام لقمان در دو آیه از قرآن در همین سوره آمده است ، در قرآن دلیل صریحى بر اینکه او پیامبر بوده است يا تنها يك فرد حکیم وجود ندارد ، ولى لحن قرآن در مورد لقمان ، نشان مى دهد كه او پیامبر نبود ، زیرا در مورد پیامبران سخن از رسالت و دعوت به سوى

توحید و مبارزه با شرك و انحراف محیط و عدم مطالبه اجر و پاداش و نیز بشارت و انذار در برابر امت ها معمولاً دیده مى شود ، در حالى كه در مورد لقمان هیچ يك از این مسایل ذکر نشده و تنها اندرزهاى او كه به صورت خصوصى كه با فرزندش بیان شده هر چند محتواى آن جنبه عمومى دارد ، آمده است و این گواه براین است كه او تنها يك مرد حکیم بوده است .

در حدیثى كه از پیامبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله نیز نقل شده چنین مى خوانیم : « به حق مى گوییم كه لقمان پیامبر نبود ولى بنده اى بود كه بسیار فکر مى كرد ، ایمان و يقینش عالى بود ، خدا را دوست مى داشت و خدا نیز او را دوست داشت و نعمت حکمت بر او ارزانى فرمود ... » .

در بعضى از تواریخ آمده است كه لقمان غلامى سیاه از مردم سودان مصر بود و با وجود چهره نازیبا ، دلى روشن و روحى مصفا داشت ، او از همان آغاز به راستى سخن مى گفت و امانت را به خیانت نمى آلود و در امورى كه مربوط به او نبود دخالت نمى كرد .(1).


1) « قصص قرآن » ، شرح حالات لقمان .

در بعضى از روایات آمده است كه شخصى به لقمان گفت : « مگر تو با ما شبانى نمى كردى ؟ در پاسخ گفت : آرى چنین است. سؤال كننده پرسید : « پس از كجا این همه علم و حکمت نصیب تو شد » ؟ در پاسخ گفت : « قَدَرُ اللّهِ وَ اَداءُ الاَْمانَةِ وَ صِدْقُ الْحَدیثِ وَ الصَّمْتُ عَمّا لا يَعْنینى : این به خواست خدا بود و اداء امانت و راستگویى و سکوت در برابر آنچه به من مربوط نبود » .(1)

در ذیل روایتى كه در بالا از پیامبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله نقل كردیم نیز چنین آمده است : « روزى لقمان در وسط روز براى استراحت خوابیده بود ، ناگهان ندایى شنید كه اى لقمان آیا مى خواهى خداوند تو را خلیفه در زمین قرار دهد كه در میان مردم به حق قضاوت كنى ؟

لقمان در پاسخ آن ندا گفت : اگر پروردگارم مرا مخیرکند ، راه عافیت را مى پذیرم و تن به این آزمون بزرگ نمى دهم ولى اگر فرمان دهد فرمانش را به جان پذیرا مى شوم ، زیرا .


1) « مجمع البیان » ، ذیل آیات مورد بحث .

مى دانم اگر چنین مسؤولیتى بر دوش من بگذارد حتماً مرا كمك مى كند و از لغزش ها نگه مى دارد.

فرشتگان در حالى كه آن ها را نمى دید گفتند : اى لقمان براى چه ؟

گفت : براى این كه داورى در میان مردم سخت ترین منزلگاه ها و مهم ترین مراحل است و امواج ظلم و ستم از هر سو متوجه آن است ، اگر خدا انسان را حفظ كند شایسته نجات است و اگر راه خطا برود از راه بهشت منحرف شده است كسى كه در دنیا سربزیر و در آخرت سربلند باشد بهتر از كسى است كه در دنیا سربلند و در آخرت سربه زیر باشد و كسى كه دنیا را بر آخرت برگزیند به دنیا نخواهد رسید و آخرت را نیز از دست خواهد داد .

فرشتگان از منطق جالب لقمان در شگفتى فرو رفتند ، لقمان این سخن را گفت و به خواب فرو رفت و خداوند نور حکمت در دل او افکند ، هنگامى كه بیدار شد زبان به حکمت گشود ... .(1).


1) « مجمع البیان » ، جلد 8 ، صفحه 316 .

13 وَ اِذْ قالَ لُقْمنُ لاِبْنِه وَ هُوَ يَعِظُهُ يابُنَىَّ لا تُشْرِكْ بِاللّهِ اِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظیمٌ

به خاطر بیاور هنگامى راکه لقمان به فرزندش گفت - در حالى كه او را موعظه مى كرد - پسرم ! چیزى را شریك خدا قرار مده كه شرك ظلم عظیمى است .

حکمت لقمان ایجاب مى كند كه قبل از هرچیز به سراغ اساسى ترین مسأله عقیدتى برود و آن مسأله « توحید » است ، توحید در تمام زمینه ها و ابعاد ، زیرا هر حرکت تخریبى و ضدّ الهى از شرك سرچشمه مى گیرد ، از دنیاپرستى ، مقام پرستى هواپرستى و مانند آن كه هرکدام شاخه اى از شرك محسوب مى شود. همان گونه كه اساس تمام حرکت هاى صحیح و سازنده ، توحید است ، تنها دل به خدا بستن و سر بر فرمان او نهادن و از غیراو بریدن و همه بت ها رادر آستان كبریایى اوهم درهم شکستن. قابل توجه این كه لقمان حکیم ، دلیل بر نفى شرك را این ذکر مى كند كه شرك ظلم عظیم است ، آن هم با تعبیرى كه از چند جهت ، تأکید در بردارد .(1).


1) « انَّ » و « لام » و « جمله اسمیه بودن » هرکدام يکى از اسباب تأکید است .

و چه ظلمى از این بالاتر كه هم در مورد خدا انجام گرفته كه موجود بى ارزشى را همتاى او قرار دهند و هم درباره خلق خدا كه آن ها را به گمراهى بکشانند و با اعمال جنایت بار خود آن ها را مورد ستم قرار دهند و هم درباره خویشتن كه از اوج عزت عبودیت پروردگار به قعر درّه ذلت پرستش غیر او ساقط كنند .

14 وَوَصَّيْنَا الاِْنْسانَ بِوالِدَيْهِ حَمَلَتْهُ اُمُّهُ وَهْناً عَلى وَهْنٍ وَ فِصالُهُ فى عامَيْنِ اَنِ اشْكُرْلى وَ لِوالِدَيْكَ اِلَىَ الْمَصیرُ

و ما به انسان درباره پدر و مادرش سفارش كردیم ، مادرش او را با زحمت روى زحمت حمل كرد ، ( و به هنگام باردارى هر روز رنج و ناراحتى تازه اى را متحمل مى شد ) و دوران شیرخوارگى او در دو سال پایان مى يابد ( آرى به او توصیه كردم ) كه شکر براى من و براى پدر و مادرت بجا آور كه بازگشت همه شما به سوى من است .

این مسأله از نظر علمى ثابت شده و تجربه نیز نشان داده كه مادران در دوران باردارى گرفتار وهن و سستى مى شوند ، چرا كه شیره جان و مغز استخوانشان را به پرورش جنین

خود اختصاص مى دهند و از تمام مواد حیاتى وجود خود بهترینش را تقدیم او مى دارند .

به همین دلیل ، مادران در دوران باردارى گرفتار كمبود انواع ویتامین ها مى شوند كه اگر جبران نگردد ناراحتى هایى براى آن ها به وجود مى آورد ، حتى این مطلب در دوران رضاع و شیر دادن نیز ادامه مى يابد ، چرا كه « شیر » شیره جان مادر است .

به دنبال آن مى افزاید : همانگونه كه در جاى دیگر قرآن نیز اشاره شده است « وَالْوالِداتُ يُرْضِعْنَ اَوْلادَهُنَّ حَوْلَيْنِ كامِلَيْنِ : مادران فرزندانشان را دو سال تمام شیر مى دهند » ( 233 / بقره ).

البته منظور دوران كامل شیرخوارگى است هرچند ممکن است گاهى كمتر از آن انجام شود .

به هرحال مادر در این 33 ماه ( دوران حمل و دوران شیرخوارگى ) بزرگترین فداکارى را هم از نظر روحى و عاطفى و هم از نظر جسمى و هم از جهت خدمات در مورد فرزندش انجام مى دهد. جالب این كه در آغاز توصیه درباره هر دو مى كند ولى به هنگام بیان زحمات و خدمات تکیه روى زحمات مادر مى نماید تا انسان را متوجه ایثارگرى ها و حق عظیم او مى سازد .

سپس مى گوید : « اَنِ اشْكُرْلى وَ لِوالِدَيْكِ » .

شکر مرا به جاآور كه خالق و منعم اصلى توام و چنین پدر و مادر مهربانى به تو داده ام و هم شکر پدر و مادرت را كه واسطه این فیض و عهده دار انتقال نعمت هاى من به تو مى باشند .

و چقدر جالب و پرمعنى است كه شکر پدر و مادر درست در كنار شکر خدا قرار گرفته .

و در پایان آیه با لحنى كه خالى از تهدید و عتاب نیست مى فرماید : « اِلَىَّ الْمَصیرُ » .

آرى اگر در اینجا كوتاهى كنید در آنجا تمام این حقوق و زحمات و خدمات مورد بررسى قرار مى گیرد و موبه مو حساب مى شود ، باید از عهده حساب الهى در مورد شکر نعمت هایش و هم چنین در مورد شکر وجود پدر و مادر و عواطف پاك و بى آلایش آن هابرآیید .

بعضى از مفسران در اینجا به نکته اى توجه كرده اند كه در قرآن مجید تأکید بر رعایت حقوق پدر و مادر كرارا آمده است ، اما سفارش نسبت به فرزندان كمتر دیده مى شود ( جز در مورد نهى از كشتن فرزندان كه يك عادت شوم و زشت استثنایى درعصر جاهلیت بوده است ) .

این به خاطر آن است كه پدر و مادر به حکم عواطف نیرومندشان كمتر ممکن است فرزندان را به دست فراموشى بسپارند ، در حالى كه زیاد دیده شده است كه فرزندان ، پدر و

مادر را مخصوصاً به هنگام پیرى و از كارافتادگى فراموش مى كنند و این دردناك ترین حالت براى آن ها و بدترین ناشکرى براى فرزندان محسوب مى شود .(1)

15 وَ اِنْ جاهَداكَ عَلى اَنْ تُشْرِكَ بى ما لَيْسَ لَكَ بِه عِلْمٌ فَلا تُطِعْهُما وَ صاحِبْهُما فِى الدُّنْيا مَعْرُوُفاً وَاتَّبِعْ سَبیلَ مَنْ اَنابَ اِلَىَّ ثُمَّ اِلَىَّ مَرْجِعُكُمْ فَاُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ

و هرگاه آن ها تلاش كنند كه موجودى را شریك من قرار دهى كه از آن آگاهى ندارى ( بلکه مى دانى باطل است ) از آن ها اطاعت مکن ، ولى با آن ها در دنیا به طرز شایسته اى رفتار كن و پیروى از راه كسانى بنماکه به سوى من آمده اند، سپس بازگشت همه شما به سوى من است و من شما را از آنچه عمل مى كردید آگاه مى كنم . .


1) « تفسیر فى ظلال » ، جلد 6 ، صفحه 484 .

هرگز نباید رابطۀ خویشاوندى انسان و پدر و مادرش ، مقدم بر رابطه او با خدا باشد و هرگز نباید عواطف خویشاوندى حاکم بر اعتقاد مکتبى او گردد .

تعبیر به « جاهَداكَ » اشاره به این است كه پدر و مادر گاه به گمان این كه سعادت فرزند را مى خواهند ، تلاش و كوشش مى كنند كه او را به عقیده انحرافى خود بکشانند .

وظیفه فرزندان این است كه هرگز در برابر این فشارها تسلیم نشوند و استقلال فکرى خود را حفظ كرده ، عقیده توحید را با هیچ چیز معاوضه نکنند .

ضمناً جمله « ما لَيْسَ لَكَ بِه عِلْمٌ : چیزى كه به آن علم و آگاهى ندارى » اشاره به این است كه اگر فرضا دلایل بطلان شرك را نادیده بگیریم ، حداقل دلیلى بر اثبات آن نیست و هیچ شخص بهانه جویى نیز نمى تواند دلیلى بر اثبات شرك اقامه كند .

باز از آنجا كه ممکن است ، این فرمان ، این توهم را به وجود آورد كه در برابر پدر و مادر مشرك ، باید شدت عمل و بى حرمتى به خرج داد ، بلافاصله اضافه مى كند كه عدم

اطاعت آن ها در مسأله كفر و شرك ، دلیل بر قطع رابطه مطلق با آن ها نیست بلکه در عین حال «با آن ها در دنیا به طرز شایسته اى رفتار كن» « وَ صاحِبْهُما فِى الدُّنْيا مَعْرُوُفاً» .

از نظر دنیا و زندگى مادى با آن ها مهر و محبت و ملاطفت كن و از نظر اعتقاد و برنامه هاى مذهبى، تسلیم افکار و پیشنهادهاى آن ها نباش ، این درست نقطه اصلى اعتدال است كه حقوق خدا و پدر و مادر ، در آن جمع است .

16 يا بُنَىَّ اِنَّها اِنْ تَكُ مِثْقالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ فَتَكُنْ فى صَخْرَةٍ اَوْفِى السَّمواتِ اَوْ فِى الاَْرْضِ يَاْتِ بِهَااللّهُ اِنَّ اللّهَ لَطیفٌ خَبیرٌ

پسرم ! اگر به اندازه سنگینى دانۀ خردلى ( عمل نیك يا بد ) باشد و در دل سنگى يا در گوشه اى از آسمان ها و زمین قرارگیرد خداوند آن را ( در قیامت براى حساب ) مى آورد، خداوند دقیق و آگاه است .

« خَرْدَل » گیاهى است كه داراى دانه هاى سیاه بسیار كوچکى است كه در كوچکى و حقارت ضرب المثل مى باشد .

اشاره به این كه اعمال نیك و بد هرقدر كوچك و كم ارزش و هرقدر مخفى و پنهان باشد ، همانند خردلى كه در درون سنگى در اعماق زمین ، يا در گوشه اى از آسمان ها مخفى باشد ، خداوند لطیف و خبیر كه از تمام موجودات كوچك و بزرگ و صغیر و كبیر در سراسر عالم هستى آگاه است آن را براى حساب و پاداش و كیفر حاضر مى كند و چیزى در این دستگاه گم نمى شود .

توجه به این آگاهى پروردگار از اعمال انسان و محفوظ ماندن همه نیکى ها و بدى ها در كتاب علم پروردگار و نابود نشدن چیزى در این عالم محرك قوى به سوى خیرات و بازدارنده از شرور و بدى ها است .

17 يا بُنَىَّ اَقِمِ الصَّلوةَ وَ أْمُرْ بِالْمَعْروُفِ وَانْهَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَاصْبِرْ عَلى ما اَصابَكَ اِنَّ ذلِكَ مِنْ عَزْمِ الاُْمُورِ

پسرم ! نماز را برپادار و امر به معروف و نهى از منکر كن، و در برابر مصایبى كه به تو مى رسد با استقامت و شکیبا باش كه این از كارهاى مهم و اساسى است .

نماز مهمترین پیوند تو با خالق است ، نماز قلب تو را بیدار و روح تو را با مصفّى و زندگى تو را روشن مى سازد .

آثار گناه را از جانت مى شوید ، نور ایمان را در سراى قلبت پرتو افکن مى دارد و تو را از فحشاء و منکرات باز مى دارد .

بعد از برنامه نماز به مهم ترین دستور اجتماعى يعنى « امر به معروف و نهى از منکر » پرداخته مى گوید : « وَأْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ وَ انْهَ عَنِ الْمُنْكَرِ »

و بعد از این سه دستور مهم عملى به مسأله صبر و استقامت كه در برابر ایمان همچون سر نسبت به تن است ، پرداخته مى گوید : « وَاصْبِر عَلى ما اصابَكَ اِنَّ ذلِكَ مِنْ عَزْمِ الاَْمُورِ »

مسلم است كه در همه كارهاى اجتماعى مخصوصاً در برنامه امر به معروف و نهى از منکر ، مشکلات فراوانى وجود دارد و سودپرستان سلطه جو ، گنه كاران آلوده و خودخواه ، به آسانى تسلیم نمى شوند و حتى در مقام اذیت و آزار و متهم ساختن آمران به معروف و ناهیان از منکر برمى آیند كه بدون صبر و استقامت و شکیبایى هرگز نمى توان براین

مشکلات پیروز شد .

« عَزْم » به معنى اراده محکم است و تعبیر به« عَزْمُ الاُْمُور » در اینجا يا به معنى كارهایى است كه دستور مؤکد از سوى پروردگار به آن داده شده است و يا كارهایى كه انسان باید نسبت به آن عزم آهنین و تصمیم راسخ داشته باشد و هرکدام از این دو معنى باشد اشاره به اهمیت آن است .

18 وَ لا تُصَعِّرْ خَدَّكَ لِلْنّاسِ وَ لا تَمْشِ فِى الاَْرْضِ مَرَحَاً اِنَّ اللّهَ لا يُحِبُّ كُلَّ مُخْتالٍ فَخُورٍ

« پسرم ! » با بى اعتنایى از مردم روى مگردان و مغرورانه بر زمین راه مرو كه خداوند هیچ متکبر مغرورى را دوست ندارد .

19 وَاقْصِدْ فى مَشْيِكَ وَاغْضُضْ مِنْ صَوْتِكَ اِنَّ اَنْكَرَ الاَْصْواتِ لَصَوْتُ الْحَمیرِ

( پسرم ! ) در راه رفتن اعتدال را رعایت كن ، از صداى خود بکاه ( و هرگز فریاد مزن ) كه زشت ترین صداهاصداى خران است .

« تُصَعِّر » از ماده « صَعَر » در اصل يك نوع بیمارى است كه به شتر دست مى دهد و گردن خود را كج مى كند . «مَرَح » به معنى غرور و مستى ناشى از نعمت است .

« مُخْتالٍ » از ماده « خیال » و « خُيَلاء » به معنى كسى است كه با يك سلسله تخیلات و پندارها خود را بزرگ مى بیند .

« فَخُورٍ » از ماده « فَخْر » به معنى كسى است كه نسبت به دیگران فخر فروشى مى كند ( تفاوت « مُخْتال » و « فَخُور » در این است كه اولى اشاره به تخيّلات كبرآلود ذهنى است و دومى به اعمال كبرآمیز خارجى است ).

و به این ترتیب لقمان حکیم در این جا از دو صفت بسیار زشت ناپسند كه مایه از هم پاشیدن روابط صمیمانه اجتماعى است اشاره مى كند : يکى تکبر و بى اعتنایى و دیگر خودپسندى است كه هردو در این جهت مشترك اند كه انسان را در عالمى از توهم و پندار و خود برتربینى فرومى برند و رابطه او را از دیگران قطع مى كنند .

مخصوصاً با توجه به ریشه لغوى « صَعَرَ » روشن مى شود كه این گونه صفات يك نوع

بیمارى روانى و اخلاقى است ، يك نوع انحراف در تشخیص و تفکر است وگرنه يك انسان سالم از نظر روح و روان هرگز گرفتار این گونه پندارها و تخيّلات نمى شود .

ناگفته پیدا است كه منظور « لقمان » ، تنها مسألۀ روى گرداندن از مردم و يا راه رفتن مغرورانه نیست ، بلکه منظور مبارزه با تمام مظاهر تکبر و غرور است اما از آنجا كه این گونه صفات قبل از هرچیز خود را در حرکات عادى و روزانه نشان مى دهد ، انگشت روى این مظاهر خاص گذارده است .

آیۀ اوّل « حَمیر » جمع « حِمار » به معنى خر است .

« نهى » از « خود برتر بینى » و « خودپسندى » كه يکى سبب مى شود انسان نسبت به بندگان خدا تکبر كند و دیگرى سبب مى شود كه انسان خود را در حد كمال پندارد و در نتیجه درهاى تکامل را بروى خود ببندد .

آیۀ دومّ « امر » به رعایت اعتدال در « عمل » و « سخن » است ، زیرا تکیه روى اعتدال در راه رفتن يا آهنگ صدا در حقیقت به عنوان مثال است .

و به راستى كسى كه این صفات چهارگانه را دارد انسان موفق و خوشبخت و پیروزى است ، در میان مردم محبوب و در پیشگاه خدا عزیز است .

قابل توجه این كه ممکن است در محیط زندگى ما صداهایى ناراحت كننده تر از صداى خران هست ( مانند صداى كشیده شدن بعضى از قطعات فلزات به يکدیگر كه انسان به هنگام شنیدنش احساس مى كند ، گوشت اندامش فرو مى ریزد ). ولى بدون شك این صداها جنبه عمومى و همگانى ندارد.

به علاوه ناراحت كننده بودن با زشت تر بودن فرق دارد ، آنچه به راستى از صداهاى معمولى كه انسان مى شنود از همه زشت تر است همان صداى الاغ مى باشد ، كه نعره ها و فریادهاى مغروران و ابلهان به آن تشبیه شده است .

نه تنها زشتى از نظر بلندى صدا و طرز آن ، بلکه گاه به جهت بى دلیل بودن ، چرا كه به گفته بعضى از مفسران صداى حیوانات دیگر غالبا به واسطه نیازى است ، اما این حیوان گاهى بى جهت و بدون هیچ گونه نیاز و بى هیچ مقدمه فریاد را وقت و بى وقت سرمى دهد .

و شاید به همین دلیل است كه در بعضى از روایات نقل شده است كه هرگاه صداى الاغ بلند مى شود شیطانى را دیده است .

بعضى گفته اند فریاد هر حیوانى تسبیح خدا است جز صداى الاغ .

به هر حال از همه این سخن ها كه بگذریم زشت بودن این صدا از میان صداها نیاز به بحث و گفتگو ندارد .

20 اَلَمْ تَرَوْاَنَّ اللّهَ سَخَّرَ لَكُمْ ما فِى السَّمواتِ وَ ما فِى الاَْرْضِ وَاَسْبَغَ عَلَيْكُمْ نِعَمَهُ ظاهِرَةً وَ باطِنَةً وَ مِنَ النّاسِ مَنْ يُجادِلُ فِى اللّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَ لا هُدىً وَ لا كِتابٍ مُنیرٍ

آیا ندیدى خداوند آن چه را در آسمان ها و زمین است مسخر شما كرد و نعمت هاى خود را ، چه نعمت هاى ظاهر و چه نعمت هاى باطن ، بر شما گسترده و افزون ساخته است؟ ولى بعضى از مردم بدون هیچ دانش و هدایت و كتاب روشنى درباره خدا مجادله مى كنند .

« اَسْبَغَ » از ماده « سَبْغ » در اصل به معنى پیراهن يا زره گشاد و وسیع و كامل است ، سپس به نعمت گسترده و فراوان نیز اطلاق شده است .

تسخیر موجودات آسمانى و زمینى براى انسان مفهوم وسیعى دارد كه هم شامل امورى مى شود كه در قبضه اختیار او است و با میل و اراده اش در مسیر منافع خود به كار مى گیرد ، مانند بسیارى از موجودات زمینى ، يا امورى كه در اختیار انسان نیست اما خداوند آن ها را مأمور ساخته كه به انسان خدمت كند ، همچون خورشید و ماه .

بنابراین ، همه موجودات مسخر فرمان خدا در طریق سود انسان ها هستند خواه مسخر فرمان انسان باشند يا نه و به این ترتیب لام در « لَكُم »به اصطلاح لام منفعت است (1). .


1) دربارۀ تسخیر موجودات براى انسان در جلد 10 تفسیر نمونه ذیل آیه 2 سوره رعد صفحه 120 بحث هاى دیگرى نیز مطرح شده است .

سپس مى فرماید : «وَاَسْبَغَ عَلَيْكُمْ نِعَمَهُ ظاهِرَةً وَ باطِنَةً ». در این كه منظور از نعمت هاى « ظاهر » و « باطن » در آیه چیست ؟ مفسران بسیار سخن گفته اند .

در حدیثى از پیغمبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله مى خوانیم كه « ابن عباس » از آن حضرت در این زمینه سؤال كرد ، فرمود : « ابن عباس نعمت ظاهر اسلام است و آفرینش كامل و منظم تو به وسیله پروردگار و روزى هایى كه به تو ارزانى داشته . و اما نعمت باطن ، پوشاندن زشتى هاى اعمال تو و رسوا نکردنت در برابر مردم است »(1).

در حدیث دیگرى از امام باقر (علیه السلام)مى خوانیم : « نعمت آشکار پیامبر صلى الله علیه و آله و معرفة اللّه و توحید است كه پیامبر آورده و اما نعمت پنهان ، ولایت ما اهل بیت و پیمان دوستى با ما است »(2).

ولى در حقیقت هیچ گونه منافاتى در میان این تفسیرها وجود ندارد و هرکدام يکى از .


1) « مجمع البیان » ذیل آیه مورد بحث .

2) « مجمع البیان » ذیل آیه مورد بحث .

مصداق هاى روشن نعمت ظاهر و باطن را بیان مى كند ، بى آن كه مفهوم گسترده آن را محدود سازد .

و در پایان آیه از كسانى سخن مى گوید كه نعمت هاى بزرگ الهى را كه از درون و برون ، انسان را احاطه كرده ، كفران مى كنند و به جدال و ستیز در برابر حق بر مى خیزند ، مى فرماید : « وَ مِنَ النّاسَ مَنْ يُجادِلُ فِى اللّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَ لا هُدىً وَ لا كِتابٍ مُنیرٍ ».

21 وَاذا قیلَ لَهُمُ اتَّبِعُو ما اَنْزَلَ اللّهُ قالُوا بَلْ نَتَّبِعُ ما وَجَدْنا عَلَيْهِ اباءَنا اَوَلَوْ كانَ الشَّيْطانُ يَدْعُوهُمْ اِلى عَذابِ السَّعیرِ

هنگامى كه به آن ها گفته شود از آن چه خدا نازل كرده پیروى كنید ، مى گویند : نه ، ما از چیزى پیروى مى كنیم كه پدران خود را بر آن يافتیم آیا حتى اگر شیطان آن ها را دعوت به عذاب آتش فروزان كند ( باز هم تبعیت مى كنند ) ؟

در حقیقت قرآن در اینجا پوشش پیروى از سنت نیاکان را كه ظاهرى فریبنده دارد كنار مى زند و چهره واقعى عمل آن ها را كه همان پیروى از شیطان در مسیر آتش دوزخ و جهنم

است آشکار مى سازد .

آرى رهبرى شیطان به تنهایى كافى است كه انسان با آن مخالفت كند ، هر چند در لفافه هاى دعوت به سوى حق بوده باشد كه مسلماً يك پوشش انحرافى است و دعوت به سوى آتش دوزخ نیز به تنهایى كافى براى مخالفت است هر چند دعوت كننده مجهول الحال باشد ، حال اگر دعوت كننده شیطان و دعوتش به سوى آتش افروخته جهنم باشد تکلیف روشن است .

آیا هیچ عاقلى دعوت پیامبران الهى را به سوى بهشت رها مى كند و به دنبال دعوت شیطان به سوى جهنم مى رود ؟

22 وَ مَنْ يُسْلِمْ وَجْهَهُ اِلَى اللّهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ فَقَدِاسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقى وَ اِلَى اللّهِ عاقِبَةُ الاُْمُورِ

کسى كه روح خود را تسلیم خدا كند در حالى كه نیکوکار باشد به دستگیره محکمى چنگ زده ( و به تکیه گاه مطمئنى تکیه كرده است ) و عاقبت همه كارها به سوى خدا است .

منظور از « تسلیم وجه براى خدا » در حقیقت اشاره به توجه كامل با تمام وجود به ذات

پاك پروردگار است زیرا « وجه » ( به معنى صورت ) به خاطر آن كه شریف ترین عضو بدن و مرکز مهم ترین حواس انسانى است به عنوان كنایه از ذات او به كار مى رود .

تعبیر به « هُوَ مُحْسِن » از قبیل ذکر عمل صالح بعد از ایمان است .

چنگ زدن به دستگیره محکم تشبیه لطیفى ازاین حقیقت است كه انسان براى نجات از قعر درّه مادّيگرى و ارتقاء به بلندترین قلّه هاى معرفت و معنویت و روحانیت نیازبه يك وسیله محکم و مطمئن دارد این وسیله چیزى جز ایمان و عمل صالح نیست ، غیرآن، همه پوسیده و پاره شدنى و مایه سقوط ومرگ است علاوه بر این آنچه باقى مى ماند این وسیله است و بقیه همه فانى و نابود شدنى است و لذا در پایان مى فرماید : « وَ اِلَى اللّهِ عاقِبَةُ الاُْمُورِ » .

در حدیثى كه در تفسیر برهان از طرق اهل سنت از امام على بن موسى الرضا (علیه السلام)از پیامبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله چنین آمده : « بعد از من فتنه اى تاریك و ظلمانى خواهد بود تنها كسى از آن رهایى مى يابد كه به عروة الوثقى چنگ زند ، عرض كردند : اى رسول خدا عروة الوثقى چیست ؟ فرمود ولایت سید اوصیاء است .

عرض كردند يا رسول اللّه سید اوصیاء كیست ؟ فرمود : امیرمؤمنان .

عرض كردند امیرمؤمنان كیست ؟ فرمود : « مولاى مسلمانان و پیشواى آنان بعد از من » ، باز براى این كه پاسخ صریح ترى بگیرند عرض كردند او كیست ؟ فرمود : برادرم على بن ابیطالب (علیه السلام) (1).

روایات دیگرى نیز درهمین زمینه كه منظور از « عروة الوثقى » دوستى اهل بیت علیهم السلام يا دوستى آل محمّد صلى الله علیه و آله يا امامان از فرزندان حسین (علیه السلام)است نقل شده است (2).

این تفسیرها بیان مصداق هاى روشن است و منافات با مصادیق دیگرى همچون توحید و تقوى و مانند آن ندارند .

23 وَ مَنْ كَفَرَ فَلا يَحْزُنْكَ كُفْرُهُ اِلَيْنا مَرْجِعُهُمْ فَنُنَبِّئُهُمْ بِما عَمِلُوا .


1) « تفسیر برهان » ، جلد 2 ، صفحه 279 ، ذیل آیه مورد بحث .

2) براى توضیح بیشتر به « تفسیر برهان » ، جلد 3 ، صفحه 278 و 279 ، مراجعه فرمایید .

اِنَّ اللّهَ عَلیمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ

و كسى كه كافر شود او تو را غمگین نسازد ، بازگشت همه آن ها به سوى ما است و ما آن ها را از اعمالى كه انجام داده اند ( و نتایج شوم آن ) آگاه خواهیم ساخت ، خداوند از آنچه در درون سینه ها است آگاه است .

این گونه تعبیرات كه در قرآن مجید مکرر آمده است نشان مى دهد كه پیغمبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله از این كه مشاهده مى كرد گروهى جاهل و لجوج ، راه خدا را با این همه دلایل روشن و نشانه هاى واضح ، ترك مى گویند و به بیراهه سر مى نهند ، سخت رنج مى برد و آنقدر غمگین و اندوهناك مى شد كه بارها خداوند او را دلدارى مى دهد و چنین است راه و رسم يك رهبر دلسوز .

و نیز نگران مباش كه گروهى در دنیا با این كه كفر مى ورزند و ظلم و ستم مى كنند ، از نعمت هاى الهى متنعمند و گرفتار مجازات نیستند ، زیرا دیر نشده است « بازگشت همه آن ها به سوى ما است و ما آن ها را از اعمالشان و نتایج تلخ و شوم آن ، آگاه مى سازیم » .

نه تنها از اعمالشان آگاهیم كه از نیات و اسرار درون دلهایشان نیز باخبریم « اِنَّ اللّه عَلیمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ » .

این تعبیر كه خداوند مردم را در قیامت از اعمالشان با خبر مى سازد يا از آن چه در آن اختلاف داشتند با خبر مى كند ، در آیات فراوانى از قرآن مجید نازل شده است و با توجه به این كه « نُنَبِّئُكُم » از ماده « نَبَأ » مى باشد و « نَبَأ » طبق آن چه راغب در مفردات آورده به خبرى گفته مى شود كه محتوا و فایده مهمى دارد و صریح و آشکار و خالى از هرگونه كذب است ، روشن مى شود كه این تعبیرات اشاره به آن است كه خداوند در قیامت چنان افشاگرى از اعمال انسان ها مى كند كه جاى هیچ گونه اعتراض و انکار براى كسى باقى نمى ماند ، آن چه را مردم در این دنیا انجام مى دهند و غالبا به دست فراموشى مى سپارند ، همه را مو به مو ظاهر سازد و براى حساب و جزا آماده مى كند .

حتّى آن چه در دل انسان مى گذرد و هیچ كس جز خدا از آن آگاه نیست ، همه را به صاحبان آن ها گوشزد مى كند .

24 نُمَتِّعُهُمْ قَلیلاً ثُمَّ نَضْطَرُّهُمْ اِلى عَذابٍ غَلیظٍ

ما كمى از متاع دنیا را در اختیار آنان مى گذاریم سپس آن ها را مجبور به تحمل عذاب شدید مى كنیم .

این تعبیر ممکن است اشاره به آن باشد كه آنها تصور نکنند ، در این جهان از قبضه قدرت خداوند خارجند ، خود او مى خواهد آن ها را براى آزمایش و اتمام حجت و مقاصدى دیگر آزاد بگذارد و همین متاع قلیل دنیا به آن ها نیز از سوى اوست و چقدر متفاوت است حال این گروه كه ذلیلانه و بالاجبار به عذاب غلیظ الهى كشانده مى شوند با آن ها كه تمام وجودشان در اختیار خدا است و چنگ به عروة الوثقى زده اند ، در دنیا پاك و نیکوکار زندگى مى كنند و در آخرت در جوار رحمت الهى متنعّم هستند .

25 وَلَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمواتِ وَالاَْرْضَ لَيَقُولُنَّ اللّهُ قُلِ الْحَمْدُلِلّهِ بَلْ اَكْثَرُهُمْ لايَعْلَمُونَ

هرگاه از آن ها سؤال كنى چه كسى آسمان ها و زمین را آفریده است مسلماً مى گویند

اللّه بگو الحمدلله ( كه خود شما معترفید ) ولى اکثر آن ها نمى دانند .

این تعبیر از يك سو دلیل بر این است كه مشرکان هرگز منکر توحید خالق نبودند و نمى توانستند خالقیت را براى بت ها قایل شوند ، تنها به شرك در عبادت و شفاعت بت ها معتقد بودند .

و از سوى دیگر دلیل بر فطرى بودن توحید و تجلى این نور الهى در سرشت همه انسان ها است .

26 لِلّهِ ما فِى السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ اِنَ اللّهَ هُوَالْغَنِىُّ الْحَمیدُ

از آن خدا است آن چه در آسمان ها و زمین است ، چرا كه خداوند بى نیاز و شایسته ستایش است .

بدیهى است آن كس كه « خالق » و « مالك » است مدبر امور جهان نیز مى باشد و به این ترتیب بخش هاى سه گانه توحید ( توحید خالقیت ، توحید مالکیت و توحید ربوبیت ) ثابت مى گردد.

او غنى على الاطلاق و حمید از هر نظر است ، چرا كه هر موهبتى در جهان است به او

باز مى گردد و هر كس هر چه دارد از او دارد و خزاین همه خیرات به دست او است و این دلیل زنده غناى او مى باشد .

و از آنجا كه « حَمْد » به معنى ستایش بر كار نیکى است كه به اختیار از كسى سرمى زند و هر نیکى در جهان مى بینیم از سوى پروردگار است پس همه ستایش ها از آن او است ، حتى اگر ما زیبایى گل را مى ستاییم و جاذبه عشق هاى ملکوتى را توصیف مى كنیم و عظمت كار يك ایثارگر جانباز را ارج مى نهیم باز در حقیقت او را مى ستاییم كه این زیبایى و آن جاذبه و عظمت نیز از او است ، پس او « حمید على الاطلاق » است .

27 وَلَوْ اَنَّ ما فِى الاَْرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ اَقْلامٌ وَالْبَحْرُ يَمُّدُهُ مِنْ بَعْدِه سَبْعَةُ اَبْحُرٍ ما نَفِدَتْ كَلِماتُ اللّهِ اِنَّ اللّهَ عَزیزٌ حَكیمٌ

اگر آن چه روى زمین از درختان است قلم شوند و دریا براى آن مرکب گردد و هفت دریا به آن افزوده شود، این ها همه تمام مى شوند اما كلمات خدا پایان نمى گیرد، خداوند عزیز و حکیم است .

« يَمُدُّهُ » از ماده « مِداد » به معنى مرکب يا ماده رنگینى است كه با آن مى نویسند و در اصل « مدّ » به معنى كشش گرفته شده زیرا خطوط به وسیله كشش قلم بر صفحه كاغذ پیدا مى شود .

« كَلِماتُ » جمع « كَلِمَهْ » است و در اصل به معنى الفاظى است كه انسان با آن سخن مى گوید ، سپس به معنى گسترده ترى اطلاق شده و آن هرچیزى است كه مى تواند بیانگر مطلبى باشد و از آن جا كه مخلوقات گوناگون این جهان هرکدام بیانگر ذات پاك خدا و علم و قدرت اویند ، به هر موجودى « كَلِمَةُ اللّهِ » اطلاق شده ، مخصوصاً در مورد موجودات شریف تر و با عظمت تر ، این تعبیر به كار رفته ، چنان كه درباره مسیح در آیه سوره نساء مى خوانیم : « اِنَّمَا الْمَسیحُ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ رَسُولُ اللّه وَ كَلِمَتُهُ » ( نظیر همین معنى درآیه 45 سوره آل عمران نیز آمده است » .

سپس به همین مناسبت « كَلِماتُ اللّهِ » به معنى علم و دانش پروردگار به كار رفته است .

اکنون باید درست بیندیشیم كه براى نوشتن تمام معلومات يك انسان ، گاه يك قلم با

مقدارى مرکب كفایت مى كند ، حتى ممکن است با همین يك قلم انسان هاى دیگرى نیز مجموعه معلوماتشان را بر صفحه كاغذ بیاورند ولى قرآن مى گوید : «اگر تمام درختان روى زمین قلم شوند » مى دانیم گاه از يك درخت تنومند از ساقه و شاخه هایش ، هزاران بلکه میلیون ها قلم به وجود مى آید و با در نظر گرفتن حجم عظیم درختان روى زمین و جنگل هایى كه بسیارى از كوه ها و دشت ها را پوشانیده است و تعداد قلم هایى كه از آن به وجود مى آید و همچنین اگر تمام اقیانوس هاى روى زمین كه تقریباً سه چهارم صفحه كره زمین را با عمق و ژرفاى بسیار پوشانیده است مركّب شوند ، چه وضع عجیبى را براى نوشتن ایجاد مى كند و چقدر علوم و دانش ها را با آن مى توان نوشت .

مخصوصاً با توجه به افزوده شدن هفت دریاى دیگر به آن كه هرکدام از آن ها معادل تمام اقیانوس هاى روى زمین باشد و بالاخص با توجه به این كه عدد هفت دریا در این جا به معنى تعداد نیست بلکه براى تکثیر است و اشاره به دریاهاى بى حساب مى كند ، روشن مى شود كه وسعت دامنه علم خداوند تا چه حد گسترده است و تازه همه این ها پایان

مى گیرد و باز علوم او پایان نخواهد گرفت .

آیا ترسیمى براى بى نهایت از این جالب تر و زیباتر به نظر مى رسد ؟ این عدد به قدرى زنده و گویا است كه امواج فکر انسان را در افق هاى بى كران و نامحدود با خود همراه مى برد و غرق در حیرت و ابهت مى كند .

با توجه به این بیان گویا و روشن ، انسان احساس مى كند كه معلوماتش در برابر آن چه در علم خدا است همچون يك صفر در برابر بى نهایت است و شایسته است فقط بگوید : « دانش من آن جا رسیده است كه به نادانى خود پى برده ام » حتى تشبیه به قطره و دریا براى بیان این واقعیت نارسا به نظر مى رسد .

از جمله نکات لطیفى كه در آیه به چشم مى خورد این است كه « شَجَرة » به صورت مفرد و « اَقْلام » به صورت جمع آمده ، تا بیانگر تعداد فراوان قلم هایى باشد كه از يك درخت با تمام ساقه و شاخه هایش به وجود مى آید .

و نیز تعبیر « البَحْر » به صورت مفرد و « الف و لام جنس » براى آن است كه تمام

اقیانوس هاى روى زمین را شامل شود ، به خصوص این كه تمام اقیانوس هاى جهان با هم مربوط و متصل هستند و در واقع در حکم يك دریاى پهناورند .

و جالب این كه درباره « قلم ها » سخن از قلم هاى اضافى و كمکى نمى كند اما درباره اقیانوس ها سخن از هفت دریاى دیگر به میان مى آورد ، چرا كه به هنگام نوشتن قلم بسیار كم مصرف مى شود آن چه بیشتر مصرف مى گردد مرکب است .

انتخاب كلمه « سَبْع » ( هفت ) در لغت عرب براى تکثیر شاید از این نظر باشد كه پیشینیان عدد كرات منظومه شمسى را هفت مى دانستند ( و در واقع آن چه از منظومه شمسى امروز نیز با چشم غیر مسلح دیده مى شود هفت كره بیش نیست ) و با توجه به این كه « هفته » به صورت يك دوره كامل زمان هفت روز بیشتر نیست و تمام كره زمین را نیز به هفت منطقه تقسیم مى كردند و نام هفت اقلیم بر آن گذارده بودند ، روشن مى شود كه چرا هفت به

عنوان يك عدد كامل در میان آحاد و براى بیان كثرت به كار رفته است . (1)

28 ما خَلْقُكُمْ وَ لا بَعْثُكُمْ اِلاّ كَنَفْسٍ واحِدَةٍ اِنَّ اللّهَ سَمیعٌ بَصیرٌ

آفرینش و زندگى مجدد همه شما همانند يك فرد بیش نیست ، خداوند شنوا و بینا است .

بعضى از مفسران گفته اند كه جمعى از كفار قریش از روى تعجب و استبعاد در مسأله معاد مى گفتند : خداوند ما را به گونه هاى مختلفى آفریده است و در طى مراحل گوناگون ، روزى نطفه بودیم و سپس علقه شدیم ، بعد مضغه گشتیم و سپس تدریجا به صورت هاى گوناگون درآمدیم ، چگونه خداوند همه ما را در يك ساعت آفرینش جدیدى مى دهد ؟ .


1) در زمینه « علم بى پایان پروردگار » در جلد 12 ، ذیل تفسیر نمونه ذیل آیه 109 ، سوره كهف ، ( صفحه 574 ) نیز سخن گفته شده است .

آیه مورد بحث نازل شد و به سخن آن ها پاسخ گفت .

در حقیقت آن ها از این نکته غافل بودند كه مفاهیمى همچون « سخت » و « كوچك » و « بزرگ » براى موجوداتى همچون ما كه قدرت محدودى داریم ، قابل تصور است ولى در برابر قدرت بى پایان حق، همگى يکسان و برابر مى باشند، آفرینش يك انسان با آفرینش همه انسان ها هیچ تفاوتى ندارد و آفرینش يك موجود در يك لحظه يا در طول سالیان دراز در پیشگاه قدرت او يکسان است .

اگر تعجب كفار قریش از این نوع بوده است كه چگونه این طبایع مختلف و اشکال گوناگون و شخصیت هاى متنوع ، آن هم بعد از آن كه بدن انسان خاك شده و خاك ها پراکنده گشتند و به هم آمیختند ، چگونه ممکن است از هم جدا شوند و هرکدام به جاى خود بازگردند ، پاسخ آن را علم بى پایان و قدرت بى انتهاى خداوندمى دهد .

اصولاً انسجام و به هم پیوستگى این جهان ، آن چنان است كه هر كثرتى در آن به وحدت بازمى گردد و خلقت مجموع انسان ها از همان اصولى تبعیت مى كند كه خلقت يك

انسان تبعیت دارد .

و اگر تعجب آن ها از كوتاهى زمان بوده كه چگونه مراحلى را كه انسان از حال نطفه تا دوران جوانى طى سالیان دراز طى مى كند ، ممکن است در لحظات كوتاهى طى شود ؟ پاسخ آن را نیز قدرت پروردگار مى دهد ، ما در جهان جانداران اطفال انسان را مى بینیم كه باید مدت ها طول بکشد تا راه رفتن را به خوبى ياد بگیرند ، يا قادر به استفاده از هر نوع غذا شوند ، در حالى كه جوجه ها را مى بینیم همین كه سر از تخم بیرون آوردند و متولّد شدند برمى خیزند و راه مى روند و حتى بدون نیاز به مادر غذا مى خورند ، اینها نشان مى دهد كه این گونه مسایل در برابر قدرت خداوند ، تأثیرى ندارد .

29 اَلَمْ تَرَ اَنَّ اللّهَ يُولِجُ اللَّيْلَ فِى النَّهارِ وَ يُولِجُ النَّهارَ فِى اللَّيْلِ وِ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ كُلٌّ يَجْرى اِلى اَجَلٍ مُسَمًّى وَ اَنَّ اللّهَ بِما تَعْمَلُونَ خَبیرٌ

آیا ندیدى كه خداوند شب را در روز و روز را در شب داخل مى كند ؟ و خورشید و ماه را مسخر شما ساخته ؟ و هرکدام تا سرآمد معینى به حرکت خود ادامه مى دهند؟

خداوند به آن چه انجام مى دهید آگاه است .

« وُلُوج » در اصل به معنى « دخول » است و داخل كردن شب در روز و روز در شب ممکن است اشاره به افزایش تدریجى و كوتاه شدن شب و روز در طول سال باشد كه تدریجا از يکى كاسته و به صورت نامحسوسى بر دیگرى مى افزاید ، تا فصول چهارگانه سال با ویژگى ها و آثار پر برکتش ظاهر گردد ( تنها در دو نقطه حقیقى قطب شمال و جنوب است كه در طول سال ، شش ماه شب و شش ماه روز مى باشد و دیگرى خط باریك و دقیق استوا است كه در تمام سال ، شب و روز يکسان است .

و يا اشاره به این باشد كه تبدیل شب به روز و روز به شب به خاطر وجود جو زمین به طور ناگهانى صورت نمى گیرد تا انسان و همه موجودات زنده را در برابر خطرات مختلف قرار دهد ، بلکه نخستین اشعه آفتاب از هنگام طلوع فجر در اعماق تاریکى نفوذ كرده ، كم كم نفوذ بیشترى پیدا مى كند ، تا تمام صفحه آسمان را بگیرد ، درست به عکس چیزى كه به هنگام پایان روز و دخول شب تحقق مى يابد .

این انتقال تدریجى و كاملاً منظم و حساب شده از مظاهر قدرت خدا است. البته این دو تفسیر با هم منافاتى ندارند و ممکن است جمعا در معنى آیه منظور باشند .(1)

30 ذلِكَ بِاَنَّ اللّهَ هُوَ الْحَقُّ وَ اَنَّ مايَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ الْباطِلُ وَ اَنَّ اللّهَ هُوَالْعَلِىُّ الْكبیرُ

این ها همه دلیل بر آن است كه خداوند حق است و آن چه غیر از او مى خوانند باطل است و خداوند بلند مقام و بزرگ مرتبه است .

مجموع بحث هایى كه در آیات 25 تا 29 پیرامون خالقیت و مالکیت و علم و قدرت بى انتهاى پروردگار آمده بود ، این امور را اثبات كرد كه « حق » تنها او است و غیر او زائل و باطل و محدود و نیازمند است ، « عَلِىُّ وَ كَبیرُ » كه از هر چیز برتر و از توصیف .


1) درمورد «تسخیر خورشید و ماه و موجودات دیگر براى انسان» ، در جلد10تفسیرنمونه ذیل آیه 2 ، سوره رعد ( صفحه 120 ) و آیه 32 سوره ابراهیم ( صفحه 350 )بحث مشروحى مطرح شده است .

بالاتر است ذات پاك او مى باشد .

در شش آیه گذشته مجموعه اى از صفات خداوند بیان شده است كه در حقیقت ده صفت را بیان مى كند: غنى، حمید، عزیز، حکیم، سمیع، بصیر، خبیر، حق، علىّ و كبیر و از سوى دیگر در آیه نخست از خالقيّت خداوند سخن مى گوید و در آیه دوم از مالکيّت مطلقه او در آیه سوم از علم بى انتهایش بحث مى كند و در آیه چهارم و پنجم از قدرت نامتناهیش و در آخرین آیه نتیجه مى گیرد كه كسى كه داراى این صفات است « حق » است و آن چه غیر از آن مشرکین مى خوانند باطل هستند .

31 اَلَمْ تَرَ اَنَّ الْفُلْكَ تَجْرى فِى الْبَحْرِ بِنِعْمَتِ اللّهِ لِيُرِيَكُمْ مِنْ ایاتِه اِنَّ فى ذلِكَ لاَياتٍ لِكُلِّ صَبّارٍ شَكُورٍ

آیا ندیدى كشتى ها بر صفحه دریاها به فرمان خدا و به برکت نعمت او حرکت مى كنند ؟او مى خواهد گوشه اى از آیاتش را به شما نشان دهد كه در این ها آیات و نشانه هایى است براى كسانى كه شکیبا و شکر گزارند .

بدون شك حرکت كشتى ها بر صفحه اقیانوس ها نتیجه مجموعه اى از قوانین آفرینش است: حرکت منظم بادها از يك سو . وزن مخصوص چوب يا موادى كه با آن كشتى را مى سازند از سوى دیگر .میزان غلظت آب از سوى سوم و فشارى كه از ناحیه آب بر اجسامى كه در آن شناور مى شوند از سوى چهارم و هرگاه در يکى از این امور اختلالى رخ دهد يا كشتى در قعر دریا فرو مى رود ، يا واژگون مى شود و يا در وسط دریا سرگردان و حیران مى ماند. اما خداوندى كه اراده كرده است پهنه دریاها را بهترین شاهراه براى مسافرت انسان ها و حمل مواد مورد نیاز از نقطه اى به نقطه دیگر قرار دهد ، این شرایط را كه هریك نعمتى از نعمت هاى او است فراهم ساخته .

عظمت قدرت خدا در صفحه اقیانوس ها و كوچکى انسان در مقابل آن به قدرى است كه در گذشته كه تنها از نیروى باد براى حرکت كشتى استفاده مى شد ، اگر تمام مردم جهان جمع مى شدند كه يك كشتى را در وسط دریا بر خلاف مسیر يك باد سنگین به حرکت درآورند قدرت نداشتند .

و امروز هم كه قدرت موتورهاى عظیم جانشین باد شده است باز وزش طوفان آن قدر سخت و سنگین است كه عظیم ترین كشتى ها را جابجا مى كند و گاه آن ها را درهم مى شکند .

و این كه در آخر آیه روى اوصاف « صَبّار » و « شَكُور » ( بسیار صابر و شکیبا و بسیار شکرگزار ) تکیه شده ، يا به خاطر این است كه زندگى دنیا مجموعه اى است از « بلا » و « نعمت » كه هردو وسیله آزمایش هستند ، ایستادگى و شکیبایى در برابر حوادث سخت و شکرگزارى در برابر نعمت ها مجموعه وظیفه انسان ها را تشکیل مى دهد .

لذا در حدیثى كه بسیارى از مفسران از پیامبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله نقل كرده اند مى خوانیم : « اَلاْيمانُ نِصْفانِ نِصْفٌ صَبْرٌ وَ نِصْفٌ شُكْرٌ : ایمان دو نیمه است نیمه اى صبر و نیمه اى شکر» (1). .


1) « مجمع البیان » و « قرطبى » و « فخررازى » و « صافى » ذیل آیه .

32 وَاِذا غَشِيَهُمْ مَوْجٌ كَالظُّلَلِ دَعَوُااللّهَ مُخْلِصینَ لَهُ الدّينَ فَلَمّا نَجّهُمْ اِلَى الْبَرِّ فَمِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ وَمايَجْحَدُ بِایاتِنا اِلاّكُلُّ خَتّارٍكَفُورٍ

و هنگامى كه موجى هم چون ابرها ( در سفرهاى دریایى ) آن ها را بپوشاند ( و بالاى سر آن ها قرار گیرد ) خدا را با اخلاص مى خوانند ، اما هنگامى كه آن ها را به خشکى نجات داد بعضى راه اعتدال را پیش مى گیرند ( و به ایمان خود وفادار مى مانند در حالى كه بعضى دیگر فراموش كرده راه كفر پیش مى گیرند ) و آیات ما را هیچ كس جز پیمان شکنان كفران كننده انکار نمى كنند .

درگرداب بلا خدا را مى خوانند اما...

« ظُلَلِ » جمع « ظُلَّة » « راغب » در « مفردات » مى گوید : « ظُلَّة» به معنى ابرى است كه سایه مى افکند و غالبا در مواردى به كار مى رود كه موضوع ناخوش آیندى در كار است .

« خَتّار » از ماده « خَتْر » به معنى پیمان شکنى است .

امواج عظیم دریا آن چنان برمى خیزد و اطراف آن ها را احاطه مى كند كه گویى ابرى بر سر آنان سایه افکنده است ، سایه اى وحشتناك و هول انگیز .

اینجا است كه انسان با تمام قدرت هاى ظاهرى كه براى خویش جلب و جذب كرده ، خود را ضعیف و ناچیز و ناتوان مى بیند ، دستش از همه جا بریده مى شود تمام وسایل عادى و مادى از كار مى افتد ، هیچ روزنۀ امیدى براى او باقى نمى ماند جز نورى كه از درون جان او و از عمق فطرتش مى درخشد .

پرده هاى غفلت را كنار مى زند قلب او را روشن مى سازد و به او مى گوید : كسى هست كه مى تواند تو را رهایى بخشد .

همان كس كه امواج دریا فرمان او را مى برند و آب و باد وخاك سرگردان او هستند .

این جا است كه توحید خالص همه قلب او را احاطه مى كند و دین و آئین و پرستش را مخصوص او مى داند .

مقتصد از ماده قَصْد به معنى اعتدال در كار و وفاى به عهد است .

« خَتّار » صیغه مبالغه است چرا كه مشرکان و گنه كاران كرارا در گرفتارى ها رو به سوى خدا مى آورند ، عهد و پیمان ها با خدا مى بندند و نذرها مى كنند ، اما هنگامى كه طوفان حوادث فرونشست پیمان هاى خود را مى شکنند و نعمت هاى الهى را به دست كفران مى سپارند .

33 يا اَيُّهَا النّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمْ وَ اخْشَوْا يْوماً لا يَجْزى والِدٌ عَنْ وَلَدِه وَ لا مَوْلُودٌ هُوَ جازٍ عَنْ والِدِه شَيْئاً اِنَّ وَعْدَ اللّهِ حَقٌّ فَلا تَغُرَّنَّكُمُ الْحَيوةُ الدُّنْيا وَ لا يَغُرَّنَّكُم بِاللّهِ الْغَرُورُ

اى مردم ! از خدا بپرهیزید و از روزى بترسید كه نه پدر جزاى اعمال فرزند خود را تحمل مى كند و نه فرزند چیزى از جزاى پدر را ، مسلماً وعده الهى حق است مبادا زندگانى دنیا شما را بفریبد و مبادا شیطان شما را مغرور سازد .

درحقیقت دستور اول ، توجه به مبدء است و دستور دوم توجه به معاد و پاداش و كیفر ،

بدون شك كسى كه بداند شخص خبیر و آگاهى تمام اعمال او را مى بیند و مى داند و ثبت و ضبط مى كند و از سوى دیگر محکمه و دادگاه عدلى براى رسیدگى به تمام جزئیات آن تشکیل مى دهد ، چنین انسانى كمتر آلوده گناه و فساد مى شود.

جمله « لا يَجْزى » از ماده « جزا » است و « جزا » از نظر لغت به دو معنى آمده ؛ يکى پاداش و كیفر دادن در برابر چیزى ( چنان كه گفته مى شود : « جَزاهُ اللّهُ خَيْرا : خداوند او را پاداش خیر داد ». و دیگرى كفایت كردن و جانشین شدن و تحمل نمودن ، چنان كه در آیه مورد بحث آمده است « لا يَجْزى والِدٌ عَنْ وَلَدِهِ : هیچ پدرى ، مسؤولیت اعمال فرزندش را قبول نمى كند و به جاى او نمى نشیند و از او كفایت نمى كند » .

ممکن است هر دو به يك ریشه باز گردد ، چرا كه پاداش و كیفر نیز جانشین عمل مى شود و به مقدار آن است .

به هرحال در آن روز هرکس چنان به خود مشغول است و در پیچ و خم اعمال خویش گرفتار كه به دیگرى نمى پردازد ، حتى پدر و فرزند كه نزدیك ترین رابطه هارا با هم دارند

هیچ كدام به فکر دیگرى نیستند. در پایان آیه انسان ها را از دو چیز برحذر مى دارد ، مى فرماید: « اِنَّ وَعْدَاللّهِ حَقٌّ فَلا تَغُرَّنَّكُمُ الْحَيوةُ الدُّنْيا وَلا يَغُرَّنَّكُم بِاللّهِ الْغُرُورُ » .

در واقع در برابر دو امر كه در آغاز آیه بود ، دو نهى در این جا دیده مى شود زیرا اگر توجه به خدا و ترس از حساب و جزا در انسان زنده شود ترسى از انحراف و آلودگى در او نیست ، مگر از دو راه : يکى این كه زرق و برق دنیا ، واقعیت هارا در نظر او دگرگون سازد و قدرت تشخیص را از او بگیرد كه حب دنیا ریشه همه گناهان است ، دیگر این كه وسوسه هاى شیطانى او را فریب دهد و مغرور سازد و از مبدء و معاد دور كند .

اگر این دو راه نفوذ گناه بسته شود ، دیگر هیچ خطرى او را تهدید نمى كند و به این ترتیب چهار دستور فوق مجموعه كاملى از برنامه نجات آدمى را فراهم مى سازد .

34 اِنَّ اللّهَ عِنْدَهُ عِلْمُ السّاعَةِ وَ يُنَزِّلُ الْغَيْثَ وَ يَعْلَمُ ما فِى الاَْرْحامِ وَ ما تَدْرى نَفْسٌ ماذا تَكْسِبُ غَداً وَ ما تَدْرى نَفْسٌ بِاَىِّ اَرْضٍ تَمُوتُ اِنَّ اللّهَ عَلیمٌ خَبیرٌ

آگاهى از زمان قیام قیامت مخصوص خدا است و او است كه باران را نازل مى كند و

آن چه در رحم مادران است مى داند و هیچ كس نمى داند فردا چه مى كند و هیچ كس نمى داند در چه سرزمینى مى میرد ، فقط خداوند عالم و آگاه است .

وسعت علم خداوند

گویى مجموع این آیه پاسخ به سؤالى است كه در زمینه قیامت مطرح مى شود همان سؤالى است كه بارها مشرکان قریش از پیامبر صلى الله علیه و آله كردند و گفتند : « مَتى هُوَ: روزقیامت كى خواهد بود » ( 51 / اسراء ) .

قرآن مجید در پاسخ آنان مى گوید : هیچ كس جز خداوند ، از لحظه قیام قیامت آگاه نیست و طبق صریح آیات دیگر ، خداوند متعال این علم را از همه پنهان و مخفى داشته است « اِنَّ السّاعَةَ اآتِيَةٌ اَكادُ اُخْفیها : قیامت خواهد آمد و من مى خواهم آن را پنهان سازم » (15/طه) .

تاهرگزغروروغفلت دامان افرادرانگیرد .

سپس مى گوید : نه تنها مسأله قیامت است كه از شما پنهان است ، در زندگى روزمره شما و در میان نزدیك ترین مسایلى كه با مرگ و حیاتتان سر و كار دارد مطالب فراوانى

وجود دارد كه شما از آن بى خبرید .

زمان نزول قطرات حیات بخش و روح افزاى باران كه زندگى و حیات همه جانداران به آن بستگى دارد، بر هیچ يك از شما آشکارنیست و تنها با حدس و تخمین و گمان از آن بحث مى كنید .

هم چنین از زمان پیدایش شما در شکم مادر و خصوصیات جنین ، احدى آگاه نیست .

و نیز آینده نزدیك يعنى حوادث فرداى شما و نیز محل مرگ و بدرود حیاتتان بر همه پوشیده است .

شما كه از این مسایل نزدیك به زندگى خود اطلاعى ندارید چه جاى تعجب كه از لحظه قیام قیامت بى خبر باشید .

خداوندا ! چنان فرما كه زرق و برق این جهان ما را نفریبد و شیطان فریبنده و هواى نفس ما را مغرور نسازد .

پایان سوره لقمان

سورۀ الم سجده

فضیلت تلاوت سورۀ « سجده »

از امام جعفر بن محمّد صادق (علیه السلام)چنین آمده است :« هر كس سوره سجده را در هر شب جمعه بخواند خداوند نامه اعمال او را به دست راست او مى دهد و گذشته او را مى بخشد و از دوستان محمّد صلى الله علیه و آله و اهل بیتش علیهم السلام خواهدبود ».(1)

نام این سوره در بعضى از روایات و در لسان مشهور مفسران « سوره سجده » يا « الم سجده » و گاه براى مشخص ساختن آن از سوره « حم سجده » آن را به نام « سجده لقمان » مى خوانند ، چرا كه بعد از سوره لقمان قرار گرفته است .

در بعضى روایات نیز از آن به « الم تنزیل » ياد شده است .


1) « مجمع البیان » ، جلد 8 ، صفحه 325 .

بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ

بنام خداوند بخشنده بخشایشگر

1 الآمآ

الم

« الآمآ » اشاره به عظمت قرآن و قدرت نمایى عظیم پروردگار است كه چنین كتاب بزرگ و پرمحتوا كه معجزه جاویدان محمّد صلى الله علیه و آله است از حروف ساده « الفبا » كه در دسترس همگان قرار دارد به وجود آمده است .

2 تَنْزیلُ الكِتابِ لا رَيْبَ فیهِ مِنْ رَبِّ الْعالَمینَ

این كتابى است كه از سوى پروردگار جهانیان نازل شده و شك و تردیدى در آن نیست .

این آیه در واقع پاسخ به دو سؤال است ، گویى نخست از محتواى این كتاب آسمانى سؤال مى شود ، در پاسخ مى گوید :

محتواى آن حق است و جاى كمترین شك و تردیدى درباره آن نیست ، سپس سؤال درباره ابداع كننده آن به میان مى آید ، در پاسخ مى گوید این كتاب از سوى « ربِّ العالمین » است .

توجه به این نکته نیز لازم است كه قرآن نمى خواهد در این جا به صرف ادعا قناعت كند بلکه مى خواهد بگوید چیزى كه عیان است چه حاجت به بیان است ، محتواى این كتاب خود گواه حقانیت و صحت آن است .

3 اَمْ يَقُولُونَ افْتَریهُ بَلْ هُوَ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ لِتُنْذِرَ قَوْماً ما اَتهُمْ مِنْ نَذیرٍ مِنْ قَبْلِكَ لَعَلَّهُمْ يَهْتَدُونَ

ولى آن ها مى گویند « محمد » صلى الله علیه و آله آن را به دروغ به خدا بسته است ، اما ( باید بدانند ) این سخن حقى است از سوى پروردگارت تا گروهى را انذار كنى كه قبل از تو هیچ انذار كننده اى براى آن ها نیامده است ، شاید ( پند گیرند و ) هدایت شوند .

این آیه به تهمتى كه بارها مشرکان و منافقان بى ایمان به این كتاب بزرگ آسمانى بسته بودند اشاره كرده مى فرماید : آنها مى گویند : محمّد این ها را به دروغ بر خدا بسته

است و از ناحیۀ پروردگار جهانیان نیست .

در پاسخ ادعاى بى دلیل آن ها مى گوید : « این افترا نیست ، بلکه سخن حقى است از سوى پروردگارت ». و دلیل حقانیت آن در خود آن آشکار و نمایان است .

سپس به هدف نزول آن پرداخته مى گوید :« هدف این بوده كه گروهى را انذار كنى كه پیش از تو انذار كننده اى براى آن ها نیامده است ، شاید پند گیرند و هدایت شوند .

گرچه دعوت پیامبر اسلام هم « بشارت » است و هم « انذار » و پیامبر صلى الله علیه و آله بیش از آن كه «نذیر» است «بشیر» است ولى در برابر قومى گمراه و لجوج بایدبیشتر روى «انذار» تکیه كرد .

و جمله « لَعَلَّهُمْ يَهْتَدُونَ » اشاره به این است كه قرآن زمینه ساز هدایت است ولى تصمیم گیرى نهایى به هر حال با خود انسان مى باشد .

در این جا دو سؤال پیش مى آید :

✓ 1 - منظور از این قوم كه هیچ بیم دهنده اى قبل از پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله براى آن ها نیامده بود چه قومى است ؟

✓ 2 - به علاوه مگر قرآن نمى گوید: « وَ اِنْ مِنْ اُمَّةٍ اِلاّ خَلا فیها نَذیرٌ : هیچ امتى نبوده مگر این كه بیم دهنده اى در آن وجود داشته است » ( 24/ فاطر ).

به نظر مى رسد كه منظور در این جا از « نذیر » پیامبر بزرگى باشد كه دعوت خود را آشکارا و توأم با معجزات و در محیطى وسیع و گسترده آشکار سازد و مى دانیم چنین

انذار كننده اى در جزیره عربستان و در میان قبایل « مکه » قیام نکرده بود.

و در پاسخ سؤال دوم باید گفت : جمله « وَ اِنْ مِنْ اُمَّةٍ اِلاّخَلافیها نَذیرٌ » مفهومش این است كه هر امتى ، انذار كننده اى داشته است و اما این كه او در هر مکان شخصا حضور داشته باشد لازم نیست ، همین اندازه كه صداى دعوت پیامبران بزرگ الهى به وسیله اوصیاى آن ها به گوش همه مردم جهان برسد كافى است .

این سخن درست به آن مى ماند كه بگوییم هر امتى پیامبر اولوالعزمى داشته و داراى كتاب آسمانى بوده ، مفهومش این است كه صداى این پیامبر و كتاب آسمانى او از طریق نمایندگان و اوصیایش به همه آن امت در طول تاریخ رسیده است .

4 اَللّهُ الَّذى خَلَقَ السَّمواتِ وَ الاَْرْضَ وَ ما بَيْنَهُما فى سِتَّةِ اَيّامٍ ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ ما لَكُم مِنْ دُونِه مِنْ وَلِىٍّ وَ لا شَفیعٍ اَفَلا تَتَذَكَّروُنَ

خداوند كسى است كه آسمان ها و زمین و آن چه را میان این دو است در شش روز ( دوران ) آفریده سپس بر عرش ( قدرت ) قرار گرفت ، هیچ ولى و شفاعت كننده اى براى شما جز او نیست ، آیا متذكّر نمى شوید ؟

منظور از شش روز در آیات ، « شش دوران » است ، زیرا مى دانیم يکى از معانى « روز » در استعمالات روزمره « دوران » است، چنان كه مى گوییم روزى رژیم استبدادى حکومت مى كرد و امروز نظام « شورایى » ، در حالى كه مى دانیم رژیم هاى استبدادى هزاران سال حکومت مى كردند ، اما از آن تعبیر به « روز » مى كنند.

و از سوى دیگر مى دانیم : بر آسمان و زمین دوران هاى مختلفى گذشته است :

روزى تمام كرات منظومه شمسى به صورت توده واحد مذابى بود .

روز دیگرى سیارات از خورشید جداشدند و به دورآن به گردش درآمدند .

روزى زمین يك پارچه آتش بود و روز دیگر سرد و آماده زندگى گیاهان و حیوانات شد ، سپس موجودات زنده طى مراحل مختلف به وجود آمدند .

( ماشرح این معنى و نیز دوران هاى ششگانه را به طور مبسوط در جلد ششم تفسیر نمونه صفحه 200 به بعد ذیل آیه 54 سوره اعراف آورده ایم ) .

بدیهى است قدرت بى انتهاى پروردگار براى ایجاد تمام این جهان در يك لحظه كوتاه و كمتر از آن كافى است ، ولى این نظام تدریجى بهتر مى تواند بیانگر عظمت خدا و علم و تدبیر او در تمام مراحل باشد .

فى المثل اگر « جنین » در يك لحظه تمام دوران تکامل خود را طى مى كرد و متولد مى شد شگفتى هاى آن از نظر انسان دور مى ماند ، اما هنگامى كه مى بینیم هر روز و هرهفته در طول این نه ماه شکل و شرایط شگرف تازه اى به خود مى گیرد و مراحل گوناگون عجیبى را يکى بعد از دیگرى پشت سر مى گذارد به عظمت آفریدگار بهتر آشنا مى شویم .

بعد از مسأله آفرینش به مسأله « حاکمیت خداوند » بر عالم هستى

پرداخته مى گوید : « ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ » .

کلمه « عَرْش » در اصل به معنى تخت هاى بلند پایه است و معمولاً كنایه از قدرت مى آید ، چنان كه در تعبیرات روزانه مى گوییم پایه هاى تخت فلان كس فرو ریخت يعنى قدرتش برباد رفت .

بنابراین قرار گرفتن خداوند بر عرش نه به معنى جسمانى آن است كه خداوند هم چون پادشاهان تختى داشته باشد و روى آن بنشیند ، بلکه به این معنى است كه او هم خالق جهان هستى است و هم حاکم بر كل عالم (1).

5 يُدَبِّرُ الاَْمْرَ مِنَ السَّماءِ اِلَى الاَْرْضِ ثُمَّ يَعْرُجُ اِلَيْهِ فى يَوْمٍ كانَ مِقْدارُهُ اَلْفَ .


1) توضیح بیشتر این سخن در جلد 6 « تفسیر نمونه » ، صفحه 204 ، ( ذیل آیه 54 سوره اعراف ) آمده است .

سَنَةٍ مِمّا تَعُدُّونَ

امور این جهان را از آسمان به سوى زمین تدبیر مى كند سپس در روزى كه مقدار آن هزار سال از سال هایى است كه شما مى شمرید به سوى او باز مى گردد ( و دنیا پایان مى يابد ) .

خداوند تمام عالم هستى را از آسمان گرفته تا زمین ، زیر پوشش تدبیر خود قرار داده است و جز او مدبرى در این جهان وجود ندارد .

سپس مى افزاید : « ثُمَّ يَعْرُجُ اِلَيْهِ فى يَوْمٍ كانَ مِقْدارُهُ اَلْفَ سَنَةٍ مِمّا تَعُدُّونَ» .

به عقیده ما منظور از این آیه به قرینه آیات دیگر قرآن و نیز روایاتى كه در تفسیر آیه واردشده چیزدیگرى است .

و آن این كه : خداوند این جهان را آفریده و آسمان و زمین را با تدبیر خاصى نظم بخشیده و به انسان ها ودیگر موجودات زنده لباس حیات پوشانده ، ولى در پایان جهان این تدبیر را برمى چیند ، خورشید تاریك و ستارگان بى فروغ مى شوند و به گفته قرآن ، آسمان ها

را هم چون طومارى درمى نوردد ، تا به حالت قبل از گسترش این جهان در مى آیند : « يَوْمَ نَطْوِى السَّماءَ كَطَىِّ السِّجِلِّ لِلْكُتُبِ كَما بَدَأْنا اَوَّلَ خَلْقٍ نُعیدُهُ : آن روز كه آسمان را هم چون طومارى درهم مى پیچیم ، سپس همان گونه كه آفرینش را آغاز كردیم آن را باز مى گردانیم (1).

و به دنبال درهم پیچیده شدن این جهان طرحى نوین و جهانى وسیع تر ابداع مى گردد ، يعنى پس از پایان این دنیا جهان دیگر آغاز مى شود .

این معنى در آیات دیگر قرآن نیز آمده ازجمله درآیه 156 سوره بقره مى خوانیم : « اِنّا لِلّهِ وَ اِنّااِلِيْهِ راجِعُونَ : ما از آن خدا و از سوى او هستیم و به سوى او باز مى گردیم » .و در سوره روم آیه 27 چنین آمده است : « وَ هُوَ الَّذى يَبْدَأُ الْخَلْقَ ثُمَّ يُعیدُهُ وَ هُوَ اَهْوَنُ اِلَيْهِ : او كسى است كه آفرینش را آغاز مى كند و سپس باز مى گرداند و این بر او آسان تر است » . .


1) 104 / انبیاء .

و در آیه 34 يونس مى خوانیم : « قُلِ اللّهُ يَبْدَأُ الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ فَاَنَّى تُؤْفَكُونَ : بگو خداوند آفرینش را آغاز كرده سپس آن را باز مى گرداند ، با این حال چرا از حق روى گردان مى شوید ؟ »

با توجه به این تعبیرات و تعبیرات دیگرى كه مى گوید تمام امور سرانجام به خدا باز مى گردند « وَاِلَيْهِ يُرْجَعُ الاَْمْرُ كُلُّهُ » « 123 / هود » روشن مى شود كه آیه مورد بحث نیز از آغاز و ختم جهان و برپاشدن روز قیامت سخن مى گوید كه گاهى از آن تعبیر به « قوس نزولى » و « قوس صعودى » مى كنند . بنابراین مفهوم آیه چنین مى شود كه : « خداوند تدبیر امر این جهان را از آسمان به زمین مى كند (از آغاز و به زمین منتهى مى گردد) سپس همه این ها در روز قیامت به او باز مى گردد » .

در تفسیر « على بن ابراهیم » در ذیل همین آیه مى خوانیم « منظور تدبیر امورى است كه خداوند به تدبیر آن مى پردازد و همچنین امر و نهى كه در شرع وارد شده و اعمال همه بندگان ، تمام این ها روز قیامت آشکارمى شود و مقدار آن روز به اندازه هزار سال از سال هاى این دنیا است(1). .


1) « نورالثقلین » ، جلد 4 ، صفحه 221 و « تفسیر صافى » ذیل آیه مورد بحث .

در این جا این سؤال پیش مى آید كه در آیه 4 سوره معارج در مورد طول روز قیامت مى خوانیم : «تَعْرُجُ الْمَلائِكَةُ وَ الرُّوحُ اِلَيْهِ فى يَوْمٍ كَانِ مِقْدَارُهُ خَمْسینَ اَلْفَ سَنَةٍ : فرشتگان و روح به سوى او عروج مى كنند در روزى كه پنجاه هزار سال است » . چگونه مى توان میان آیه مورد بحث كه مقدار آن را فقط يك هزار سال تعیین كند و آیه سوره معارج جمع كرد ؟

پاسخ این سؤال در حدیثى كه در « امالى شیخ طوسى » از « امام صادق » (علیه السلام) نقل شده آمده است ، فرمود : « اِنَّ فِى الْقِيامَةِ خَمْسینَ مَوْقِفا ، كُلُّ مَوْقِفٍ مِثْلُ اَلْفِ سَنَةٍ مِمّا تَعُدُّونَ ، ثُمَّ تَلا هذِهِ الاْيَةِ فى يَوْمٍ كانَ مِقْدارُهُ خَمْسینَ اَلْفَ سَنَةٍ : در قیامت پنجاه موقف ( محل توقف براى رسیدگى به اعمال و حساب ) است كه هر موقفى به اندازه يك هزار سال از سال هایى است كه شما مى شمرید ، سپس این آیه را تلاوت فرمود : در روزى كه مقدارش پنجاه هزار سال است » .

البته این تعبیرات منافاتى با این مطلب نیز ندارد كه عدد هزار و پنجاه هزار در اینجا عدد شماره اى نباشد ، بلکه هرکدام براى تکثیر و بیان فزونى باشد ، يعنى در قیامت پنجاه موقف است كه در هر موقفى انسان مدت بسیار زیادى باید توقف كند .

6 ذلِكَ عالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ الْعَزیزُ الرَّحیمُ

او خداوندى است كه از پنهان و آشکار با خبر است و شکست ناپذیر و مهربان است .

بدیهى است كسى كه مى خواهد تدبیر امور آسمان و زمین كند و حاکم بر آن ها باشد و عهده دار مقام ولایت و شفاعت و خلاقیت باشد ، باید از همه چیز ، از پنهان و آشکار آگاه باشد كه بدون آگاهى و علم گسترده هیچ يك از این امور امکان پذیر نیست .

در عین حال چنین كسى باید « عزیز » ، ( قدرتمند و شکست ناپذیر ) باشد تا بتواند این كارهاى مهم را انجام دهد. ولى عزت و قدرتى نه توأم با خشونت، بلکه توأم با رحیمیت و لطف.

7 اَلَّذى اَحْسَنَ كُلَّ شَىْ ءٍ خَلَقَهُ وَبَدَاَخَلْقَ الاِْنْسانِ مِنْ طینٍ

او همان كسى است كه هر چه را آفرید نیکو آفرید و آغاز آفرینش انسان را از گل قرار داد .

مراحل شگفت انگیز آفرینش انسان

به هر چیز آن چه نیاز داشت و به تعبیر دیگر بناى كاخ عظیم خلقت را بر « نظام احسن » يعنى بر چنان نظمى استوار كرد كه از آن كامل تر تصور نمى شد .

در میان همۀ موجودات پیوند و هم آهنگى آفرید و به هرکدام آن چه را با زبان حال مى خواستند عطا فرمود .

اگر به وجود يك انسان نگاه كنیم و هریك از دستگاه هاى بدن او را در نظر بگیریم مى بینیم از نظر ساختمان ، حجم ، وضع سلول ها ، طرز كار آن ها ، درست آن گونه آفریده شده است كه بتواند وظیفه خود را به نحو احسن انجام دهد و در عین حال آن چنان ارتباط در میان اعضاء قرارداده كه همه بدون استثناء روى يکدیگر تأثیر دارند و از يکدیگر متأثر مى شوند .

و درست همین معنى در جهان بزرگ با مخلوقات بسیار متنوع ، مخصوصاً در جهان موجودات زنده با آن سازمان هاى بسیار متفاوت ، حاکم است .

آرى او است كه انواع عطرهاى دل انگیز را به گل هاى گوناگون مى بخشد و او است كه به خاك و گل روح و جان مى دهد و از آن انسانى آزاده و باهوش مى سازد و نیز از همین خاك تیره گاه انواع گل ها ، گاه انسان و گاه انواع موجودات دیگر مى آفریند و حتى خود خاك نیز در حد خود آن چه را باید داشته باشد دارا است .

قرآن سپس با ذکر این مقدمه « آفاقى » وارد بحث « انفسى » مى شود و همان گونه كه در بحث آیات آفاقى از چند شاخه توحید سخن گفت در این جا از چند موهبت بزرگ در مورد انسان ها سخن مى گوید .

نخست مى فرماید : « و بدأ خلق الانسان من طین » .

تا هم عظمت و قدرت خود را نشان دهد كه آن چنان مخلوق برجسته اى را از چنین موجود ساده و كم ارزشى آفریده و آن « دل آویز » نقش را از « ماء وطینى » خلق كرده .

و هم به این انسان هشدار دهد كه تو از كجا آمده اى و به كجا خواهى رفت .

پیدا است این آیه سخن از آفرینش « آدم » مى گوید ، نه همه انسان ها ، چرا كه ادامه نسل او در آیه بعد مطرح است و ظاهر این آیه دلیل روشنى است بر خلقت مستقل انسان و نفى فرضیه تحول انواع ( لااقل در مورد نوع انسان ) .

از مجموع آیات چنین استفاده مى شود كه آفرینش آدم به صورت يك خلقت مستقل ، از خاك و گل به وجود آمده است و مى دانیم فرضیه تحول انواع هرگز به صورت يك مسأله

قطعى علمى درنیامده كه به خاطر تضادش با ظهور آیات فوق بخواهیم آن ها را طور دیگر تفسیر كنیم و به تعبیر دیگر مادام كه قرینه اى روشن بر خلاف ظواهر آیات وجود نداشته باشد باید آن ها را به همان ظاهرش تطبیق كرد و در مورد آفرینش مستقل آدم چنین است .

چگونگى آفرینش آدم از خاک

گرچه در آیات مختلف قرآن گاه سخن از آفرینش انسان از « گِل » است ( مانند آیه فوق ) و مانند آن چه در داستان آدم و ابلیس در سوره اسراء آیه 61 آمده است : « فَسَجَدُوا اِلاّ اِبْلیسَ قالَ ءَاَسْجُدُ لِمَنْ خَلَقْتَ طِينا : همه فرشتگان براى آدم سجده كردند جز ابلیس ، گفت : من براى موجودى سجده كنم كه از گل آفریده شده است » (61 / اسراء).

و گاه سخن از آفرینش از « آب » مانند : « وَ جَعَلْنا مِنَ الْماءِ كُلَ شَى ءٍ حَىٍّ » ( 30 / انبیاء ).

ولى پیدا است كه همه این ها به يك مطلب باز مى گردد ، حتى در آن جا كه سخن از آفرینش آدم از « تراب » ( خاك ) است ، مانند : « اِنَّ مَثَلَ عیسى عِنْدَاللِّه كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِن تُرابٍ » . ( 59 / آل عمران ) زیرا منظور خاك آمیخته به آب يعنى گِل است .

آن ها كه احتمال داده اند منظور از آفرینش انسان از خاك این است كه افراد بشر از گیاهان به طور مستقیم يا غیر مستقیم تغذیه مى كنند و گیاهان نیز همه از خاك هستند ، درست نیست ، چرا كه آیات قرآن يکدیگر را تفسیر مى كنند و آیات مورد بحث به قرینه آیات دیگر قرآن اشاره به آفرینش « شخص آدم » است كه از خاك آفریده شد .

همه این آیات ، دلیلى است بر نفى فرضیه تکامل ( لااقل در مورد انسان ) و این كه نوع بشر كه منتهى به « آدم » مى شود داراى يك خلقت مستقل است .

و آن ها كه گمان كرده اند آیات آفرینش از خاك اشاره به نوع انسان است كه با هزاران واسطه به موجودات تك سلولى باز مى گردد و آن ها نیز طبق فرضیات اخیر از لجن هاى كنار اقیانوس ها به وجود آمده اند و اما خود « آدم » فردى بود كه از میان نوع بشر برگزیده شد و خلقت مستقلى نداشت ، بلکه امتیاز او صفات ویژه او بود ، به هیچ وجه با ظواهر آیات قرآن سازگار نیست .

مجددا تأکید مى كنیم مسأله تحول انواع ، يك قانون مسلم علمى نیست ، تنها يك

فرضیه است ، زیرا چیزى كه ریشه آن در میلیون ها سال قبل نهفته شده و مسلماً قابل تجربه و مشاهده حسى نیست نمى تواند در ردیف قوانین ثابت علمى درآید ، بلکه فرضیه اى است كه براى توجیه پدیده تنوع انواع به وجود آمده و ارزش آن ، بیش از این نیست كه پدیده هایى را توجیه تخمینى كند و مى دانیم فرضیه ها دایما در حال تغییر و دگرگونى هستند و در برابر فرضیه هاى جدید میدان را خالى مى كنند .

بنابراین هرگز نمى توان روى آن ها در مسایل فلسفى كه نیاز به پایه هاى قطعى دارند تکیه كرد .

توضیح مشروح درباره پایه هاى فرضیه تکامل انواع و نارسایى هاى آن ، در جلد 11 تفسیر نمونه ، صفحه 81 به بعد تحت عنوان « قرآن و خلقت انسان » ذیل آیه 28 سوره حجر بیان شده است .

8 ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ ماءٍ مَهینٍ

سپس نسل او رااز عصاره اى از آب ناچیز و بى قدر خلق كرد .

«جَعَلَ»دراین جا به معنى آفرینش و «نَسْلَ»به معنى فرزندان و نوه ها درتمام مراحل است .

« سُلالَه » در اصل به معنى عصاره و فشرده خالص هر چیز است و منظور از آن در این جا نطفه آدمى است كه در حقیقت عصاره كل وجود او مى باشد و مبدء حیات و منشاء تولد فرزند و ادامه نسل است .

این آب كه ظاهراً آبى است بى ارزش و بى مقدار از نظر ساختمان و سلول هاى حیاتى شناور در آن و هم چنین ترکیب مخصوص مایعى كه سلول ها در آن شناورند بسیار ظریف و فوق العاده دقیق و پیچیده است و از نشانه هاى عظمت پروردگار و علم و قدرت او محسوب مى شود و كلمه « مَهین »که به معنى ضعیف و حقیر و ناچیز است اشاره به وضع ظاهرى آن مى باشد وگرنه از اسرارآمیزترین موجودات است .

9 ثُمَّ سَوّيهُ وَ نَفَخَ فیهِ مِنْ رُوحِه وَ جَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَالاَْبْصارَ وَاْلاَفْئِدَةَ قَلیلاً ما تَشْكُرُونَ

بعد اندام او را موزون ساخت و از روح خویش در وى دمید و براى شما گوش ها و چشم هاودل هاقرار داد، اماکمترشکرنعمت هاى اورابه جاى مى آورید .

« سَوّاهُ » از ماده « تَسْوِيَة » به معنى تکمیل كردن است و این اشاره به مجموع مراحلى است كه انسان از هنگامى كه به صورت نطفه است تا مرحله اى كه تمام اعضاى بدن او آشکار مى گردد طى مى كند و هم چنین مراحلى را كه آدم بعد از آفرینش از خاك تا به هنگام نفخ روح پیمود .

تعبیر به « نَفَخَ » ( دمیدن ) كنایه اى است براى حلول روح در بدن آدمى گویى تشبیه به هوا و تنفس شده است ، هرچند نه این است و نه آن .

و اگر گفته شود نطفه انسان از آغاز كه در رحم قرار مى گیرد و قبل از آن يك موجود زنده است بنابراین نفخ روح چه معنى دارد ؟

در پاسخ مى گوییم در آغاز كه نطفه منعقد مى شود تنها داراى يك نوع « حیات نباتى » است ، يعنى فقط تغذیه و رشد و نمو دارد ، ولى از حس و حرکت كه نشانه « حیات حیوانى » است و هم چنین قوه ادراکات كه نشانه « حیات انسانى » است در آن خبرى نیست .

اما تکامل نطفه در رحم به مرحله اى مى رسد كه شروع به حرکت مى كند و تدریجا قواى دیگر انسانى در آن زنده مى شود و این همان مرحله اى است كه قرآن از آن تعبیر به نفخ روح مى كند .

اضافۀ « روح » به « خدا » به اصطلاح «اضافه تشریفى » است ، يعنى يك روح گران قدر و پر شرافت كه سزاوار است روح خدا نامیده شود در انسان دمیده شد و بیانگر این واقعیت است كه انسان گرچه از نظر « بعد مادى » از « خاك تیره » و يا « آب بى مقدارى » است ، ولى از نظر « بعد معنوى و روحانى » حامل « روح الهى » است .

یك سوى وجود او به خاك منتهى مى شود و سوى دیگرش به عرش پروردگار و« طرفه معجونى » است « كز فرشته سرشته و زحیوان » و به خاطر داشتن همین دو بعد ، قوس صعودى و نزولى و تکامل و انحطاط او فوق العاده وسیع است. (1)

قرآن در آخرین مرحله كه پنجمین مرحله آفرینش انسان محسوب مى شود اشاره به نعمت هاى گوش و چشم و قلب كرده است ، البته منظور در این جا خلقت این اعضاء نیست .


1) در این زمینه در جلد 11 تفسیر نمونه صفحه 78 ( ذیل آیه 29 سوره حجر ) نیز بحث شده است .

چرا كه این خلقت قبل از نفخ روح صورت مى گیرد ، بلکه منظور حس شنوایى و بینایى و درك خرد است .

و اگر از میان تمام حواس « ظاهر » و « باطن » تنها روى این سه تکیه كرده ، به خاطر این است كه مهم ترین حس ظاهرى انسان كه رابطه نیرومندى میان او و جهان خارج برقرار مى كند ، گوش و چشم است ، گوش اصوات را درك مى كند و مخصوصاً تعلیم و تربیت وسیله آن انجام مى گیرد و چشم وسیله دیدن جهان خارج و صحنه هاى مختلف این عالم است .

نیروى عقل و خرد نیز مهم ترین حس باطنى انسان و يا به تعبیر دیگر حکمران وجود بشر است .

جالب اینکه « اَفْئِدَة » جمع « فُؤاد » به معنى قلب است ، ولى مفهومى ظریف تر از آن دارد این كلمه معمولاً در جایى گفته مى شود كه « افروختگى » و « پختگى » در آن باشد .

و به این ترتیب خداوند در این آیه مهم ترین ابزار شناخت را در « ظاهر » و « باطن » وجود انسان بیان كرده است ، چرا كه علوم انسانى يا از طریق « تجربى » به دست

مى آید و ابزار آن ، چشم و گوش است .

یااز طریق « تحلیل ها و استدلال هاى عقلى » وسیله آن ، عقل و خرد است كه در قرآن از آن به « افئده » تعبیر شده ، حتى درك هایى كه از طریق وحى بر قلب انسان صورت مى گیرد ، باز به وسیله همین « افئده » مى باشد .

اگر این ابزار شناخت از آدمى گرفته شود ، ارزش وجودى او تا سرحد يك مشت سنگ و خاك سقوط مى كند و به همین دلیل در پایان آیه مورد بحث انسان ها را به مسأله شکرگزارى این نعمت هاى بزرگ توجه مى دهد و مى گوید : كمتر شکر او را بجا مى آورید اشاره به این كه هر قدر شکر این نعمت هاى بزرگ را بجا آورید باز كم است .

10 وَقالُواءَاِذا ضَلَلْنا فِى الاَْرْضِ اَئِنّا لَفى خَلْقٍ جَدیدٍ بَلْ هُمْ بِلِقاءِ رَبِّهِمْ كافِرُونَ

آنها گفتند : آیا هنگامى كه ما مردیم و در زمین گم شدیم آفرینش تازه اى خواهیم يافت ؟ ولى آن ها لقاى پروردگارشان را انکار مى كنند ( و مى خواهند با انکار معاد آزاد باشند و به هوس رانى خویش ادامه دهند ) .

تعبیر به گم شدن در زمین « ضَلَلْنا فِى الاَْرْضِ » اشاره به این است كه انسان پس از مردن خاك مى شود ، همانند سایر خاك ها و هر ذره اى از آن بر اثر عوامل طبیعى و غیرطبیعى به گوشه اى پرتاب مى شود و دیگر چیزى از او باقى به نظر نمى رسد تا آن را در قیامت دوباره بازگرداند . ولى آن ها در حقیقت منکر قدرت خداوند بر این كار نیستند .

بلکه آن ها مى خواهند مرحله لقاى پروردگار متعال را كه در واقع مرحله حساب و كتاب و ثواب و عقاب است ، منکر شوند و به دنبال آن آزادى عمل پیداکنند تا هر چه مى خواهند انجام دهند .

بنابراین آن ها از نظر استدلال لنگ نیستند، بلکه شهوات آن ها حجابى بر قلبشان افکنده و نیات سوئشان مانع قبول مسأله معاد است.

در واقع این آیه شباهت زیادى با آیات نخستین سوره قیامت دارد آنجا كه مى گوید: « اَيَحْسَبُ الاِْنْسانُ اَنْ لَنْ نَجْمَعَ عِظامَهُ بَلى قادِرینَ عَلى اَنْ نُسَوِّىَ بَنانَهُ بَلْ يُریدُ الاِْنْسانُ لِيَفْجُرَ اَمامَهُ يَسْئَلُ اَيّانَ يَوْمُ الْقِيامَةِ : آیا انسان گمان مى كند ما استخوان هاى او را جمع

نخواهیم كرد ما حتى قادریم ( خطوط) سرانگشتان او را به نظام نخستین بازگردانیم ولى هدف انسان این است كه ايّامى را كه در این دنیا در پیش دارد ( با انکار قیامت) به گناه و فجور بگذراند ، لذا سؤال مى كند: روز قیامت كى خواهد بود ( 3 - 6 / قیامت ) .

11 قُلْ يَتَوَفّكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ الَّذى وُكِّلَ بِكُمْ ثُمَّ اِلى رَبِّكُمْ تُرجَعوُنَ

بگو : فرشته مرگ كه برشما مأمور شده ( روح ) شما را مى گیرد ، سپس به سوى پروردگارتان باز مى گردید.

با توجه به مفهوم « يَتَوَفّكُمْ » كه از ماده « تَوَفّى » ( بر وزن تَصَدّى ) به معنى باز ستاندن است مرگ به معنى فنا و نابودى نخواهد بود ، بلکه يك نوع قبض و دریافت فرشتگان نسبت به روح آدمى است كه اساسى ترین بخش وجود انسان را تشکیل مى دهد .

درست است كه قرآن از معاد جسمانى سخن مى گوید و بازگشت روح و جسم مادى را در معاد قطعى مى شمرد ، ولى هدف از آیه فوق بیان این حقیقت است كه اساس شخصیت انسان این اجزاى مادى نیست كه تمام فکر شما را به خود مشغول ساخته بلکه همان گوهر

روحانى است كه از سوى خدا آمده و به سوى او باز مى گردد .

و در يك جمع بندى مى توان چنین گفت كه دو آیه فوق به منکران معاد چنین پاسخ مى دهد : كه اگر مشکل شما پراکندگى اجزاى جسمانى است كه خودتان قدرت خدا را قبول دارید و منکر آن نیستید و اگر مشکل اضمحلال و نابودى شخصیت انسان بر اثر این پراکندگى است آن نیز درست نیست چرا كه پایه شخصیت انسان بر روح قرار گرفته .

این ایراد بى شباهت به شبهه معروف « آکل و مأکول » نیست ، همان گونه كه پاسخ آن نیز در دو مورد با يکدیگر شباهت ویژه اى دارد .

ضمناً توجه به این نکته نیز لازم است كه در پاره اى از آیات قرآن ، « تَوَفّى » و « قبض

ارواح » به خداوند نسبت داده شده « اللّهُ يَتَوَفَّى الاَْنْفُسَ حِينَ مَوْتِها : خداوند جان ها را به هنگام مرگ مى گیرد » (42/زمر) و دربعضى به مجموعه اى از فرشتگان ، «الَّذینَ تَتَوَفّاهُمُ الْمَلائِكَةُ ظالِمِى اَنْفُسِهِمْ : آن ها كه فرشتگان قبض روح شان مى كنند در حالى كه ستم پیشه اند ... » ( 28 / نحل ) .

و در آیات مورد بحث ، قبض ارواح به «ملك الموت» (فرشته مرگ) نسبت داده شده است .

ولى در میان این تعبیرات هیچ گونه منافاتى نیست « ملك الموت » معنى جنس را دارد و به همه فرشتگان اطلاق مى شود و يا اشاره به رییس و بزرگ تر آن ها است و از آن جا كه همه به فرمان خدا قبض روح مى كنند به خدا نیز نسبت داده شده است .

12 وَلَوْتَرى اِذِالْمُجْرِمُونَ ناكِسُوا رُؤُسِهِمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ رَبَّنا اَبْصَرْنا وَ سَمِعْنا فَارْجِعْنا نَعْمَلْ صالِحا اِنّا مُوقِنُونَ

و اگر ببینى مجرمان را هنگامى كه در پیشگاه پروردگارشان سر به زیرافکنده ، مى گویند : پروردگارا ! آن چه وعده كرده بودى دیدیم و شنیدیم ، ما را بازگردان تا عمل صالح بجا آوریم ، ما به قیامت ایمان داریم .د.

« ناكِس »از ماده « نَكْس » به معنى وارونه شدن چیزى است و در این جا به معنى سر به زیر افکندن است .

مقدم داشتن « اَبْصَرْنا » ( دیدیم ) بر « سَمِعْنا »( شنیدیم ) به خاطر آن است كه در قیامت نخست انسان با صحنه ها روبرو مى شود وبعد بازخواست الهى و صداى فرشتگان او را مى شنود .

ضمناً از آن چه گفتیم معلوم مى شود منظور از « مجرمان » در این جا ، كافران و به خصوص منکران قیامت هستند .

به هر حال این نخستین بار نیست كه در آیات قرآن با این مسأله روبرو مى شویم كه مجرمان به هنگام مشاهده نتایج اعمال و آثار عذاب الهى ، سخت پشیمان مى شوند و تقاضاى بازگشت به دنیا مى كنند ، در حالى كه از نظر سنت الهى چنین بازگشتى امکان پذیر نیست ، همان گونه كه بازگشت نوزاد به رحم مادر و میوه جدا شده از درخت به درخت ممکن نخواهد بود .

این نکته نیز قابل توجه است كه تنها تقاضاى مجرمان بازگشت به دنیا براى انجام عمل

صالح است و از این به خوبى روشن مى شود كه تنها سرمایه نجات در قیامت اعمال صالح است ، اعمالى كه از قلبى پاك و آکنده از ایمان و با خلوص نیت انجام مى گیرد .

13 وَ لَوْ شِئْنا لاَ تَيْنا كُلَّ نَفْسٍ هُدیها وَ لكِنْ حَقَّ الْقَوْلُ مِنّى لاََمْلاََنَّ جَهَنَّمَ مِنَ الْجِنَّةِ وَالنّاسِ اَجْمَعینَ

اگر ما مى خواستیم به هر انسانى ( از روى اجبار ) هدایت لازمش را مى دادیم ولى ( من آن ها را آزاد گذارده ام ) و مقرر كرده ام كه دوزخ را ( از انسان هاى بى ایمان و گنه كار ) از جن و انس همگى پر كنم .

مسلماً ما چنین قدرتى داریم ، ولى ایمانى كه از طریق اجبار و الزام ما تحقق يابد ارزش چندانى ندارد ، اراده ما بر این تعلق گرفته است كه نوع انسان را به این افتخار نایل كنیم كه « مختار » باشد و راه تکامل را با پاى خویش بسپرد .

لذا در پایان آیه مى فرماید : « حَقَّ الْقَوْلُ مِنّى لاََمْلاََنَّ جَهَنَّمَ مِنَ الْجِنَّةِ وَالنّاسِ اَجْمَعینَ » .

آرى آن ها با سوء استفاده از اختیار خود این راه را طى كرده اند و مستحق مجازاتند

و ما اراده قاطع داریم بر این كه دوزخ را از آنان پر كنیم .

با توجه به آن چه در بالا گفتیم و با توجه به صدها آیه قرآن كه انسان را موجودى مختار و صاحب اراده و مکلف به تکالیف و مسؤول در برابر اعمال خویش و قابل هدایت به وسیله پیامبران و تهذیب نفس و خودسازى ، مى داند ، هرگونه توهم دایر بر این كه آیه فوق دلیل بر جبر است آن چنان كه فخر رازى و امثال او پنداشته اند منتفى مى شود .

ممکن است جمله قاطع و كوبنده فوق اشاره به این باشد كه مبادا تصور كنید ، رحمانیت و رحیمیت خداوند ، مانع از مجازات مجرمان آلوده و ستمگر است ، مبادا به آیات رحمت مغرور شوید و خود را از مجازات الهى معاف بشمرید كه رحمت او جایى دارد و غضب او جایى .

14 فَذُوقُوا بِما نَسیتُمْ لِقاءَ يَوْمِكُمْ هذا اِنّا نَسیناكُمْ وَ ذُوقُوا عَذابَ الْخُلْدِ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ

( و به آن ها مى گویم ) بچشید ( عذاب جهنم را ) به خاطر این كه ملاقات امروز خود را

فراموش كردید ، ما نیز شما را فراموش كردیم و بچشید عذاب همیشگى را به خاطر اعمالى كه انجام مى دادید .

بار دیگر از این آیه استفاده مى شود كه فراموش كردن دادگاه عدل قیامت سرچشمه اصلى بدبختى هاى آدمى است و در این صورت است كه خود را در برابر قانون شکنى ها و مظالم آزاد مى بینید و نیز از این آیه به خوبى روشن مى شود كه مجازات ابدى در برابر اعمالى است كه انسان انجام مى دهد و نه چیز دیگر.(1)

ضمناً منظور از فراموش كردن پروردگار نسبت به بندگانش ، بى اعتنایى و ترك حمایت و فریادرسى است وگرنه همه عالم همیشه نزد پروردگار است و فراموشى درباره او معنى ندارد . .


1) درباره « فلسفه خلود و عذاب جاویدان » بحث مشروحى در جلد 9 تفسیر نمونه ، صفحه 239 به بعد ( ذیل آیه 107 سوره هود ) داشته ایم .

15 اِنَّما يُؤمِنُ بِایاتِنَاالَّذینَ اِذا ذُكِّرُوا بِها خَرُّوا سُجَّدا وَ سَبَّحُوا بَِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ هُمْ لا يَسْتَكْبِرُونَ

تنها كسانى به آیات ما ایمان مى آورند كه هر وقت این آیات به آن ها يادآورى مى شود به سجده مى افتند و تسبیح و حمد پروردگارشان را به جاى مى آورند و تکبّر نمى كنند .

« راغب » در « مفردات » مى گوید : « خَرُّوا » در اصل از ماده « خَریر » است كه به معنى صداى آب و مانند آن مى باشد كه از بلندى به زیر مى ریزد و به كار بردن این تعبیر در مورد سجده كنندگان اشاره به این است كه آن ها در همان لحظه كه براى سجده به زمین مى افتند صدایشان به تسبیح بلند است .

تعبیر به « اِنَّما » كه معمولاً براى حصر است ، بیانگر این نکته است كه هرگاه كسى دم از ایمان مى زند و داراى ویژگى هایى كه در این آیات آمده نیست در صف مؤمنان راستین نمى باشد ، او فردى ضعیف الایمان است كه نمى توان وى را به حساب آورد.

16 تَتَجافى جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضاجِعِ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفا وَ طَمَعا وَ مِمّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ

پهلوهایشان از بسترها در دل شب دور مى شود ( بپامى خیزند و رو به درگاه خدا مى آورند ) پروردگار خود را با بیم و امید مى خوانند و آن چه به آن ها روزى داده ایم انفاق مى كنند.

« تَتَجافى » از ماده « جَفا » در اصل به معنى برداشتن و دور ساختن است « جُنُوب » جمع « جَنْب » به معنى پهلو است و « مَضاجِع » جمع « مَضْجَع » به معنى بستر است و دور شدن پهلو از بستر كنایه از برخاستن از خواب و پرداختن به عبادت پروردگار در دل شب است .

آرى آن ها به هنگامى كه چشم غافلان در خواب است مقدارى از شب را بیدار مى شوند و در آن هنگام كه برنامه هاى عادى زندگى تعطیل است و شواغل فکرى به حداقل مى رسد و آرامش و خاموشى همه جا را گرفته و خطر آلودگى عبادت به ریا كمتر وجود دارد خلاصه بهترین شرایط حضور قلب فراهم است با تمام وجودشان رو به درگاه معبود مى آورند و سر بر آستان معشوق مى سایند و آن چه دردل دارند با او در میان مى گذارند ، با ياد او زنده اند و

پیمانه قلب خود را از مهر او لبریز و سرشار دارند .

سپس مى افزاید : « يَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفا وَ طَمَعا » .

آرى دو وصف دیگر آن ها « خوف » و « رجا » يا « بیم » و « امید » است .

نه از عذاب او ایمن مى شوند و نه از رحمتش مأیوس مى گردند ، توازن این بیم و امید كه ضامن تکامل و پیشروى آن ها در راه خدا است همواره در وجودشان حکم فرما است .

چرا كه غلبه خوف بر امید ، انسان را به يأس و سستى مى كشاند .

و غلبه رجاء و طمع انسان را به غرور و غفلت وامى دارد و این هردو دشمن حرکت تکاملى انسان در سیر او به سوى خدا است .

آخرین و هشتمین ویژگى آن ها این است كه « وَ مِمّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقوُنَ»

نه تنها از اموال خویش به نیازمندان مى بخشند كه از علم و دانش ، نیرو و قدرت ، رأى صائب و تجربه و اندوخته هاى فکرى خود ، از نیازمندان مضایقه ندارند .

کانونى كه خیر و برکت است و چشمه جوشانى از آب زلال نیکى ها كه تشنه كامان را

سیراب و محتاجان را به اندازه توانایى خویش بى نیاز مى سازند .

آرى اوصاف آن ها مجموعه اى است از : عقیده محکم ، ایمان قوى ، عشق سوزان به اللّه ، عبادت و اطاعت ، كوشش و حرکت و كمك در تمام ابعاد به بندگان خدا .

17 فَلا تَعْلَمُ نَفْسٌ ما اُخْفِىَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ اَعْيُنٍ جَزاءً بِما كانُوا يَعْمَلُونَ

هیچ كس نمى داند چه پاداش هاى مهمى كه مایه روشنى چشم ها مى گردد براى آن ها نهفته شده ، این جزاى اعمالى است كه انجام مى دادند .

پاداش هاى عظیمى كه هیچ كس از آن آگاه نیست

تعبیر به « هیچ كس نمى داند » و نیز تعبیر به « قُرَّةِ اَعْيُنٍ » ( آن چه مایه روشنى چشم ها است ) بیانگر عظمت بى حساب این مواهب و پاداش ها است ، مخصوصاً با توجه به این كه « نفس » به صورت نکره در سیاق نفى آمده و به معنى عموم است و همه نفوس را شامل مى گردد حتى فرشتگان مقرب خدا و اولیاى پروردگار .

تعبیر به « قُرَّةِ اَعْيُنٍ » بدون اضافه به « نفس » اشاره به این است كه این نعمت هاى الهى كه

براى سراى آخرت به عنوان پاداش مؤمنان راستین تعیین شده چنان است كه مایه روشنایى چشم همگان مى گردد .

« قُرَّة » از ماده « قُرّ » به معنى سردى و خنکى است و از آن جا كه معروف است اشك شوق همواره سرد و خنك و اشك غم و حسرت داغ و سوزان است و « قُرَّةِ اَعْيُنٍ » در لغت عرب به معنى چیزى است كه مایه خنك شدن چشم انسان مى گردد ، يعنى اشك شوق را از دیدگانش جارى مى سازد و این كنایه لطیفى است از نهایت خوشحالى .

ولى در فارسى این تعبیر وجود ندارد . بلکه مى گوییم : مایه روشنى چشم او شد ممکن است این تعبیر، فارسى امروز از داستان « يوسف » و « يعقوب » از قرآن گرفته شده باشد كه به گفته قرآن هنگامى كه بشارت دهنده نزد يعقوب آمد و پیراهن را بر صورت او افکند چشمان نابیناى او ناگهان روشن شد. (96/یوسف) و این تعبیر نیز كنایه از شدت سرور است .

در حدیث مى خوانیم كه پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله مى گوید :« اِنَّ اللّهَ يَقُولُ اَعْدَدْتُ لِعِبادِىَ الصّالِحینَ مالا عَيْنٌ رَأَتْ وَ لا اُذُنٌ سَمِعَتْ وَلا خَطَرَ عَلى قَلبِ بَشَرٍ : من براى بندگان صالحم

نعمت هایى فراهم كرده ام كه هیچ چشم ندیده و هیچ گوشى نشنیده و بر فکر كسى نگذشته است » .

در حدیثى از امام صادق (علیه السلام)مى خوانیم : « ما مِنْ حَسَنَةٍ اِلاّ وَلَها ثَوابٌ مُبَيِّنٌ فِى الْقُرْآنِ ، اِلاّصَلوةَ اللَّيْلِ ، فَاِنَّ اللّهَ عَزَّ اسْمُهُ لَمْ يُبَيِّنُ ثَوابَها لِعِظَمِ خَطَرِها ، قالَ : فَلا تَعْلَمُ نَفْسٌ ما اُخْفِىَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ اَعْيُنٍ : هیچ عمل نیکى نیست مگر این كه ثواب روشنى در قرآن براى آن بیان شده ، مگر نماز شب كه خداوند بزرگ ثواب آن را روشن نساخته به خاطر اهمیت آن ، لذا فرموده است : هیچ كس نمى داند چه ثواب هایى كه مایه روشنایى چشمان است براى آن ها نهفته است » .(1)

18 اَفَمَنْ كانَ مُؤْمِنا كَمَنْ كانَ فاسِقا لا يَسْتَوُونَ

آیا كسى كه با ایمان باشد هم چون كسى است كه فاسق است ؟نه ، هرگز این دو برابر نیستند . .


1) «مجمع البیان » ، ذیل آیات مورد بحث .

جمله به صورت استفهام انکارى مطرح شده ، استفهامى كه پاسخ آن از عقل و فطرت هرانسانى مى جوشد كه این دو هرگز برابر نیستند ، در عین حال براى تأکید ، با ذکر جمله «لايَسْتَوُونَ» این نابرابرى را مشخص تر مى كند .

در این آیه ، « فاسق » در مقابل « مؤمن » قرار گرفته و این دلیل بر آن است كه فسق ، مفهوم گسترده اى دارد كه هم كفر را شامل مى شود و هم گناهان دیگر را چرا كه این كلمه در اصل از جمله « فَسَقَتِ الثَّمَرَةُ » ( يعنى میوه از پوستش خارج شد و يا در موردى كه هسته خرما از گوشت آن جدا مى شود و به بیرون مى افتد ) گرفته شده ، سپس به خارج شدن از اطاعت فرمان خدا و عقل ، اطلاق گردیده است و مى دانیم هرکس كفر مى ورزد و يا مرتکب گناهانى مى شود از فرمان پروردگار و خرد ، خارج شده است این نکته نیز قابل توجه است ، كه میوه مادامى كه در پوست خود قرار دارد سالم است ، همین كه از پوست خارج شد ، فاسد مى شود و بنابراین فاسق شدنش همان و فاسد شدنش همان .

19 اَمَّا الَّذینَ امَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ فَلَهُمْ جَنّاتُ الْمَأْوى نُزُلاً

بِما كانُوا يَعْمَلُونَ

اما كسانى كه ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند باغ هاى بهشت جاویدان از آن ها خواهد بود ، این وسیله پذیرایى ( خداوند ) از آن هاست در مقابل اعمالى كه انجام مى دادند .

« مَأْوى »از ماده « اَوّى » به معنى انضمام چیزى به چیز دیگر است، سپس به مکان و مسکن و جایگاه گفته مى شود.

تعبیر « نُزُل » كه معمولاً به چیزى گفته مى شود كه براى پذیرایى مهمان آماده مى كنند اشاره لطیفى است به این جهت كه از مؤمنان در بهشت دایما هم چون میهمان پذیرایى مى شود ، در حالى كه دوزخیان چنان كه در آیه بعد خواهد آمد هم چون زندانیانى هستند كه هر وقت هوس بیرون آمدن كنند بازگردانده مى شوند .

بعضى معتقدند كه « نُزُل » نخستین چیزى است كه با آن از میهمان تازه وارد پذیرایى مى شود ( همان چاى و شربت در زمان ما ) بنابراین اشاره لطیفى است به این كه جنات

مأوى با تمام نعمت ها و برکاتش نخستین وسیله پذیرایى از این میهمانان الهى است و به دنبال آن مواهب ، برکات دیگرى است كه هیچ كس جز خدا نمى داند .

تعبیر به « لَهُمْ جَنّات » مى تواند اشاره به این نکته نیز باشد كه خداوند باغ هاى بهشت را عاریتى به آن ها نمى دهد ، بلکه براى همیشه به آن ها تملیك مى كند ، به گونه اى كه هرگز احتمال زوال این نعمت ها آرامش فکر آن ها را برهم نمى زند .

20 وَاَمَّاالَّذینَ فَسَقُوا فَمَأْویهُمُ النّارُ كُلَّما اَرادُوا اَنْ يَخْرُجُوا مِنْها اُعیدُوا فیها وَ قیلَ لَهُمْ ذُوقُوا عَذابَ النّارِ الَّذى كُنْتُمْ بِه تُكَذِّبُونَ

و اما كسانى كه فاسق شدند ( و از اطاعت پروردگارشان بیرون رفتند ) جایگاه همیشگى آن ها آتش است ، هر زمان بخواهند ازآن خارج شوند آن ها رابه آن بازمى گردانند و به آن ها گفته مى شود بچشید عذاب آتشى را كه انکار مى كردید.

بار دیگر در این جا مى بینیم كه عذاب الهى در برابر « كفر و تکذیب » قرار گرفته و ثواب و پاداش او در برابر « عمل » .

اشاره به این كه « ایمان » به تنهایى كافى نیست ، بلکه باید انگیزه بر عمل باشد ولى « كفر » به تنهایى براى عذاب كافى است هر چند عملى همراه آن نباشد .

21 وَلَنُذیقَنَّهُمْ مِنَ الْعَذابِ الاَْدْنى دُونَ الْعَذابِ الاَْكْبَرِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ

ما آن ها را از عذاب نزدیك ( این دنیا ) قبل از عذاب بزرگ ( آخرت ) مى چشانیم شاید بازگردند .

مجازات هاى تربیتى

مسلماً « عَذابِ ادْنى » معنى گسترده اى دارد كه غالب احتمالاتى را كه مفسران به طور جداگانه درتفسیرآن نوشته اند دربرمى گیرد .

یا قحطى و خشك سالى شدید هفت ساله اى كه مشرکان در مکه به آن گرفتار شدند ، تا آن جا كه مجبور گشتند از لاشه مردارها تغذیه كنند. يا ضربه شدیدى است كه بر پیکر آن ها در جنگ « بدر » وارد شد .

البته باید به این نکته توجه داشت كه در این دنیا نیز عذاب هایى وجود دارد كه به هنگام

نزول آن درهاى توبه بسته مى شود و آن « عذاب استیصال » است يعنى مجازات هایى كه براى نابودى اقوام سرکش به هنگامى كه هیچ وسیله بیدارى در آن ها مؤثر نگردد نازل مى شود و طبعا این گونه عذاب نیز از موضوع بحث آیه خارج است .

و اما « عذاب اکبر » به معنى عذاب روز قیامت است كه از هر مجازاتى بزرگ تر و دردناك تر است. در این كه چرا « ادنى » ( نزدیك تر ) در برابر « اکبر » ( بزرگتر ) قرار گرفته ؟ درحالى كه ياباید « ادنى » در مقابل « ابعد » ( دورتر ) و يا « اصغر » در مقابل « اکبر » قرار گیرد ، نکته اى دارد كه بعضى از مفسران به آن اشاره كرده اند و آن این كه عذاب دنیا داراى دو وصف است « كوچك بودن » و « نزدیك بودن » و به هنگام تهدید مناسب نیست كه روى كوچك بودن آن تکیه شود ، بلکه باید روى نزدیك بودنش تکیه كرد .

و عذاب آخرت ، نیز داراى دو وصف است :« دور بودن » و « بزرگ بودن » و در مورد آن نیز مناسب این است كه روى « بزرگ بودنش » تکیه شود نه « دور بودنش » ( دقت كنید ) .

تعبیر به « لَعَلَّ » در جمله « لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ » به خاطر این است كه چشیدن عذاب هاى

هشدار دهنده ، علّت تامه براى بیدارى نیست ، بلکه جزء علت است و نیاز به زمینه آماده دارد و بدون این شرط به نتیجه نمى رسد و كلمه لعل اشاره به این حقیقت است .

ضمناً از این آیه يکى از فلسفه هاى مهم مصایب و بلاها و رنج ها كه از سؤال انگیزترین مسایل در بحث توحید و خداشناسى و عدل پروردگار است روشن مى گردد .

نه تنها در این جا كه در آیات دیگر قرآن نیز به این حقیقت اشاره شده است ، از جمله در آیه 94 سوره اعراف مى خوانیم : « وَ ما اَرْسَلْنا فى قَرْيَةٍ مِنْ نَبِىٍّ اِلاّ اَخَذْنا اَهْلَها بِالْبَأْساءِ وَ الضَّرّاءِ لَعَلَّهُمْ يَضَّرَّعُونَ : ما در هیچ شهر و دیارى پیامبرى نفرستادیم مگر این كه مردم آن جا را گرفتار مشکلات و زیان ها ساختیم تا بیدار شوند و به درگاه خدا روى آورند » .

22 وَمَنْ اَظْلَمُ مِمَّنْ ذُكِّرَبِایاتِ رَبِّه ثُمَّ اَعْرَضَ عَنْها اِنّا مِنَ الْمُجْرِمینَ مُنْتَقِمُونَ

چه كسى ستمکارتر است از آن كس كه آیات پروردگارش به او تذکر داده شده و او از آن اعراض كرده ، مسلماً ما از مجرمان انتقام خواهیم گرفت .

ضمناً باید توجه داشت تعبیر به « اِنْتِقام » از نظر لغت عرب به معنى « مجازات كردن »

است ، هرچند مفهوم « تشفى قلب » ( فرونشاندن سوز درون ) در مفهوم این كلمه در استعمالات روزمره افتاده است ولى در معنى اصلى لغوى آن وجود ندارد .

لذا این تعبیر در مورد خداوند بزرگ در قرآن مجید كرارا به كار رفته ، در حالى كه او برتر و بالاتر از این مفاهیم است او فقط از روى حکمت كار مى كند .

23 وَ لَقَدْ اتَيْنا مُوسَى الْكِتابَ فَلا تَكُنْ فى مِرْيَةٍ مِنْ لِقائِه وَ جَعَلْناهُ هُدىً لِبَنى اِسْرائیلَ

ما به موسى (علیه السلام)کتاب آسمانى دادیم و شك نداشته باش كه او آیات الهى را دریافت داشت و ما آن را وسیله هدایت بنى اسراییل قراردادیم .

ضمیر در « مِنْ لِقائِه » ( كتاب آسمانى موسى (علیه السلام)یعنى تورات ) باز مى گردد.

بنابراین معنى مجموع جمله چنین است : « تو شك نداشته باش كه موسى (علیه السلام)به لقاى كتاب آسمانى رسید و آن را كه از درگاه پروردگار به او القا شده بود دریافت داشت » .

شاهد گویاى این تفسیر این است كه در آیه فوق ، سه جمله وارد شده است ، جمله اول

و آخر ، مسلماً درباره تورات سخن مى گوید ، بنابراین مناسب این است كه جمله وسط نیز همین معنى را تعقیب كند ، نه این كه سخن از قیامت يا قرآن مجید بگوید كه در این صورت جمله معترضه خواهد بود و مى دانیم جمله معترضه خلاف ظاهر است و تا نیازى به آن نباشد نباید به سراغ آن رفت .

توجه به این نکته لازم است كه پیامبر صلى الله علیه و آله هیچ گونه شك و تردیدى در این گونه مسایل نداشت ، بلکه این گونه تعبیرات معمولاً براى تأکید مطلب ونیز سرمشقى براى دیگران است .

24 وَ جَعَلْنا مِنْهُمْ اَئِمَّةً يَهْدُونَ بِاَمْرِنا لَمّا صَبَروُا وَ كانُوا بِایاتِنا يُوقِنُونَ

و از آن ها امامان ( و پیشوایانى ) برگزیدیم كه به فرمان ما ( مردم را ) هدایت مى كردند به خاطر این كه شکیبایى نمودند و به آیات ما يقین داشتند .

صبر و شکیبایى و ایمان سرمایه امامت

در این جا رمز پیروزى و شرط پیشوایى و امامت را دو چیز شمرده : يکى ایمان و يقین به آیات الهى و دیگرصبرواستقامت وشکیبایى .

این امر مخصوص بنى اسرائیل نیست ، درسى است براى همه امت ها و براى مسلمانان دیروز و امروز و فردا كه پایه هاى يقین خود را محکم كنند و از مشکلاتى كه در طریق به ثمر رساندن خط توحید است نهراسند ، صبر و مقاومت را پیشه خود كنند تا ائمه خلق و رهبر امت ها در تاریخ عالم شوند .

تعبیر به « يَهْدُونَ » ( هدایت مى كنند ) به صورت فعل مضارع و همچنین جمله «يُوقِنُونَ» ( يقین دارند ) آن هم به صورت فعل مضارع دلیل بر استمرار این دو وصف درطول زندگى آن ها است ، چرا كه مسأله رهبرى لحظه اى از مشکلات خالى نیست و در هر گام شخص رهبر و پیشواى مردم با مشکل جدیدى روبرو مى شود كه باید با نیروى يقین و استقامت مداوم به مبارزه با آن برخیزد و خط هدایت به امر الهى را تداوم بخشد .

قابل توجه این كه مسأله هدایت را مقید به « امرالهى » مى كند و مى فرماید : « يَهْدُونَ بِاَمْرِنا » و مهم در امر هدایت همین است كه از فرمان الهى سرچشمه گیرد ، نه از امر مردم و خواهش و تمناى دل ، يا تقلید از این و آن .

25 اِنَّ رَبَّكَ هُوَ يَفْصِلُ بَيْنَهُمْ يَوْمَ الْقِيمَةِ فیما كانُوا فیهِ يَخْتَلِفُونَ

مسلماً پروردگار تو میان آن ها روز قیامت در آن چه اختلاف داشتند داورى مى كند (و هرکس را به سزاى اعمالش مى رساند ).

سرچشمه اختلاف همیشه آمیختن « حق » با « هوى و هوس ها » است و از آن جا كه قیامت روزى است كه هوى و هوس ها در آن بى رنگ و محو مى شود و حق آن چنان كه هست ظهور و بروز مى يابد این جا است كه خداوند با فرمان خود به اختلافات پایان مى دهد و این يکى از فلسفه هاى معاد است .

26 اَوَلَمْ يَهْدِ لَهُمْ كَمْ اَهْلَكْنا مِنْ قَبْلِهِمْ مِنَ الْقُرُونِ يَمْشُونَ فىمَساكِنِهِمْ اِنَّ فى ذلِكَ لاَياتٍ اَفَلا يَسْمَعُونَ

آیا براى هدایت آن ها همین كافى نیست كه افراد زیادى را كه درقرون پیش از آن ها زندگى داشتند هلاك كردیم؟ این ها در مساکن ( ویران شده ) آنان راه مى روند . در این آیاتى است ( از قدرت خداوند و مجازات دردناك او ) آیا نمى شنوید ؟

سرزمین بلا دیدۀ « عاد » و « ثمود » و شهرهاى ویران شده « قوم لوط » در سر راه آن ها به شام قرار دارد ، هر زمان كه از این سرزمین هایى كه يك روز مرکز اقوامى قدرتمند و در عین حال گمراه و آلوده بود و هرچه پیامبران آن ها به آنان هشدار دادند اثرى نبخشید و سرانجام عذاب الهى طومار زندگى شان را در نوردید ، عبور مى كنند ، گویى تمام سنگریزه هاى بیابان و كاخ هاى ویران شده آن ها صد زبان دارند و فریاد مى زنند و نتیجه كفر و آلودگى را بازگو مى كنند ، اما گویى گوش شنوا را به كلى از دست داده اند .

27 اَوَلَمْ يَرَوْا اَنّا نَسُوقُ الْماءَ اِلَى الاَْرْضِ الْجُرُزِ فَنُخْرِجُ بِه زَرْعا تَأْكُلُ مِنْهُ اَنْعامُهُمْ وَ اَنْفُسُهُمْ اَفَلا يُبْصِرُونَ

آیا ندیدند كه ما آب را به سوى زمین هاى خشك مى رانیم و به وسیله آن زراعت هایى مى رویانیم كه هم چهارپایانشان از آن مى خورند و هم خودشان تغذیه مى كنند، آیا نمى بینند ؟

« جُرُز » به معنى زمینى است كه گیاه از آن ریشه كن شده يا به تعبیر دیگر به هیچ وجه

گیاهى از آن نمى روید و در اصل از ماده « جُرُز » به معنى قطع كردن و بریدن است .

گویى هرگونه گیاه از چنین زمینى بریده شده و يا زمین خودش ، آن گیاهان را قطع كرده است .

« زَرْعٍ » در این جا معنى وسیعى دارد كه هرگونه گیاه و درخت را شامل مى شود ، هرچند گاهى در استعمالات در مقابل درخت قرار مى گیرد. مقدم داشتن « چهار پایان » بر « انسان ها » در این آیه ممکن است به خاطر این باشد كه تمام تغذیه چهار پایان از گیاه است ، در حالى كه انسان ها هم از گیاهان تغذیه مى كنند و هم از گوشت چهارپایان .

جالب این كه در این جا تعبیر به « نَسُوقُ الْماءَ » ( آب را مى رانیم ) شده است ، اشاره به این كه طبیعت آب به مقتضاى سنگینیش ایجاب مى كند كه روى زمین و در گودال ها باشد و به مقتضاى روان بودنش بایددر اعماق زمین فرو رود ، ولى هنگامى كه فرمان خدا فرا رسید طبیعت خودرا از دست داده تبدیل به بخارسبکى مى شودکه با وزش نسیم به هرسو حرکت مى كند .

آرى همین ابرها كه بر فراز آسمانند دریاهاى بزرگى از آب شیرین هستند كه به فرمان خدا به كمك بادها به سوى زمین هاى ، خشك فرستاده مى شوند .

به راستى اگر باران نمى بارید بسیارى از زمین ها، قطره اى از آب به خود نمى دید حتى اگر فرضا رودخانه پرآبى وجود داشت بر آن ها مسلط نمى شد ، اما اکنون مى بینیم كه به برکت این رحمت الهى بر فراز بسیارى از كوه ها و دامنه هاى صعب العبور و تپه هاى مرتفع جنگل ها و درختان فراوان و گیاهان بسیار روییده است ، این قدرت آبیارى عجیب ، تنها در باران است و از هیچ چیز دیگر ساخته نیست. و يا از این جهت كه گیاه به محض روییدن براى چهارپایان قابل استفاده است ، در حالى كه استفاده انسان از گیاهان غالبا به زمان بعد موکول مى شود كه دانه و ثمره خود را به بار مى آورد .جالب این كه در ذیل آیه مورد بحث جمله «اَفَلايُبْصِرُونَ» ( آیا نمى بینید ) آمده است ، در حالى كه در ذیل آیه قبل كه سخن از قصرها و خانه هاى ویران شده اقوام پیشین است جمله « اَفَلا يَسْمَعُونَ» ( آیا نمى شنوند ) آمده .

این تفاوت به خاطر آن است كه منظره زنده شدن زمین هاى لم يزرع بر اثر نزول باران را

همه باچشم مى بینند، درحالى كه مسایل مربوط به اقوام پیشین را غالبا به صورت اخبارى مى شنوند .

در يك جمع بندى از مجموع دو آیه فوق ، چنین استفاده مى شود كه خداوند به این

گروه سرکش مى فرماید : چشم و گوش خود را باز كنید ، حقایق را بشنوید و ببینید و بیندیشید كه چگونه يك روز به بادها فرمان دادیم ، قصرها و كاخ هاى قوم عاد را در هم بکوبند و ویران كنند ، روز دیگر به همین بادها فرمان مى دهیم كه ابرهاى پربار را به سوى زمین هاى مرده و بایر ببرند و آن ها را آباد و سرسبز سازند آیا باز در برابر چنین قدرتى سرتسلیم فرود نمى آورید ؟

28 وَ يَقُولُونَ مَتى هذَا الْفَتْحُ اِنْ كُنْتُمْ صادِقینَ

آن ها مى گویند : اگر راست مى گویید این پیروزى شما كى خواهد بود ؟

29 قُلْ يَوْمَ الْفَتْحِ لايَنْفَعُ الَّذینَ كَفَرُوا ایمانُهُمْ وَلاهُمْ يُنْظَرُونَ

بگو : روز پیروزى ایمان آوردن سودى به حال كافران نخواهد داشت و به آن ها هیچ مهلت داده نمى شود .

منظور از « يَوْمَ الْفَتْحِ » روز نزول « عذاب استیصال » است ، يعنى عذابى كه كفار را ریشه كن مى سازد و مجال ایمان به آن ها نمى دهد و به تعبیر دیگر عذاب استیصال نوعى از عذاب دنیوى است نه عذاب آخرت و نه عذاب هاى معمولى دنیا كه بعد از اتمام حجت

کامل به زندگى اقوام گنه كار خاتمه مى دهد .

30 فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ وَ انْتَظِرْ اِنَّهُمْ مُنْتَظِرُونَ

اکنون كه چنین است از آن ها روى بگردان و منتظر باش، آن ها نیز منتظرند ( تو منتظر رحمت خدا باش و آن ها منتظر عذاب او ) .

حالا كه نه بشارت در آن ها اثر مى كند و نه انذار ، نه اهل منطق و استدلالند تا با مشاهده آثار الهى در پهنه آفرینش ، او را بشناسند و غیر او را پرستش نکنند و نه وجدانى بیدار دارند

که از درون جان به نغمه توحید گوش فرا دهند ، از آن ها روى بگردان . تومنتظر رحمت خدا باش و آن ها منتظر عذاب او ، كه آن ها فقط لایق عذاب هستند .

پروردگارا ! ماراازکسانى قرارده كه بادیدن نخستین نشانه هاى حق تسلیم مى شوند و ایمان مى آورند.

بارالها ! روح كبر و غرور و لجاجت را از همه ما دور فرما .

خداوندا ! پیروزى كامل لشکراسلام را برلشکر كفر و استکبار و استعمار هرچه زودتر فراهم كن .

پایان سوره سجده

سوره احزاب

فضیلت تلاوت سوره « احزاب »

در فضیلت تلاوت این سوره در حدیثى از پیامبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله مى خوانیم : « كسى كه سوره احزاب را تلاوت كند و به خانواده خود تعلیم دهد از عذاب قبر در امان خواهد بود » . (1)

و از امام صادق نقل شده : « كسى كه سوره احزاب را بسیار قرائت كند ، در قیامت در جوار پیامبر و خاندان او خواهد بود » .(2)

این گونه فضایل ، تنها به تلاوت بى روح و عارى از هر نوع اندیشه و عمل به دست نمى آید .


1) « مجمع البیان » ، جلد 8 ، صفحه 334 (آغاز سوره احزاب ) .

2) « مجمع البیان » ، جلد 8 ، صفحه 334 (آغاز سوره احزاب ) .

بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ

بنام خداوند بخشنده بخشایشگر

1 يا اَيُّهَا النَّبِىُّ اتَّقِ اللّهَ وَ لاتُطِعِ الْكافِرینَ وَ الْمُنافِقینَ اِنَّ اللّهَ كانَ عَلیماً حَكیماً

اى پیامبر تقواى الهى پیشه كن و از كافران و منافقان اطاعت منما ، خداوند عالم و حکیم است .

از خطرناك ترین پرتگاه هایى كه بر سر راه رهبران بزرگ قرار دارد مسأله پیشنهادهاى سازش كارانه است كه از ناحیه مخالفان مطرح مى گردد و در این جا است كه خطوط انحرافى بر سر راه رهبران ایجاد مى شود و سعى دارد آن ها را از مسیر اصلى بیرون برد و این آزمون بزرگى براى آن ها است .

مشرکان « مکه » و منافقان « مدینه » بارها كوشیدند كه با طرح پیشنهادهاى سازش كارانه ، پیامبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله را از خط « توحید » منحرف سازند ، از جمله همان بود كه در شأن نزول این سوره منقول است .

اما نخستین آیات سوره احزاب نازل شد و به توطئه آن ها پایان داد و پیامبر صلى الله علیه و آله را به ادامه روش قاطعانه اش درخط توحید بدون كم ترین سازش دعوت نمود .

این آیات مجموعا چهار دستور مهم به پیامبر صلى الله علیه و آله مى دهد :

دستور اول : در زمینه تقوى و پرهیزکارى است كه زمینه ساز هر برنامه دیگرى مى باشد مى فرماید : « يا اَيُّهَا النَّبِىُّ اتَّقِ اللّهَ » .

حقیقت « تقوى » همان احساس مسؤولیت درونى است و تا این احساس مسؤولیت نباشد انسان به دنبال هیچ برنامه سازنده اى حرکت نمى كند .

تقوى انگیزۀ هدایت و بهره گیرى از آیات الهى است ، چنان كه در آیه دوم سوره بقره مى خوانیم : « هُدىً لِلْمُتَّقینْ : این قرآن مایه هدایت پرهیزکاران است » .

درست است كه مرحله نهایى تقوى بعد از ایمان و عمل به دستورهاى خدا حاصل مى شود ولى مرحله ابتدایى آن قبل از همه این مسایل قرار دارد . چراکه انسان اگر احساس مسؤولیتى در خود نکند به دنبال تحقیق از دعوت پیامبران نمى رود و نه گوش به سخنان

آن ها فرا مى دهد ، حتى مسأله « دفع ضرر محتمل » را كه علماى كلام و عقاید آن را پایه تلاش براى معرفة اللّه ذکر كرده اند در حقیقت شاخه اى از تقوى است .

دستور دوم : نفى اطاعت كافران و منافقان است ، مى فرماید : « وَ لا تُطِعِ الْكافِرینَ وَالْمُنافِقینَ » .

و در پایان این آیه براى تأکید این موضوع مى گوید : « اِنَّ اللّهَ كانَ عَلیماً حَكیماً » .

اگر فرمان ترك پیروى آن ها را به تو مى دهد روى علم و حکمت بى پایان او است ، زیرا مى داند در این تبعیت و سازش كارى چه مصایب دردناك و مفاسد بى شمارى نهفته است .

به هر حال ، بعد از تقوا و احساس مسؤولیت ، نخستین وظیفه شستشوى صفحه دل از اغیار و ریشه كن نمودن خارهاى مزاحم از این سرزمین است .

2 وَاتَّبِعْ ما يُوحى اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ اِنَّ اللّهَ كانَ بِما تَعْمَلُونَ خَبیراً

و از آن چه از سوى پروردگارت به تو وحى مى شود پیروى نما كه خداوند به آن چه انجام مى دهید آگاه است .

تنها از وحى الهى پیروى كن

در سومین دستور مسأله بذرافشانى توحید و تبعیت از وحى الهى را مطرح مى كند مى گوید : « وَ اتَّبِعْ ما يُوحى اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ » .

و مراقب باش و بدان كه : « اِنَّ اللّهَ كانَ بِما تَعْمَلُونَ خَبیراً » .

بنابراین نخست باید دیو را از درون جان بیرون راند تا فرشته درآید .

خارها را برچید تا بذر گل ها بروید .

باید طاغوت زدایى كرد تا حکومت اللّه و نظام الهى جانشین آن گردد .

3 وَتَوَكَّلْ عَلَى اللّهِ وَ كَفى بِاللّهِ وَكیلاً

و توکل بر خدا كن و همین بس كه خدا حافظ و مدافع انسان باشد .

و ازآن جا كه در ادامه این راه مشکلات فراوان است و تهدید و توطئه و كارشکنى بسیار زیاد ، چهارمین دستور را به این صورت صادر مى كند: «وَ كَفى بِاللّهِ وَكیلاً» .

اگر هزار دشمن قصد هلاکت تو را دارند ، چون من دوست و ياور

توأم از دشمنان باکى نداشته باش .

گرچه مخاطب در این آیات شخص پیامبر است ، ولى پیدا است كه دستورى است

براى همه مؤمنان و همه مسلمانان جهان ، نسخه اى است نجات بخش و معجونى است حیات آفرین براى هر عصر و هر زمان .

ناگفته پیدا است ، مفهوم این دستورها به پیامبر صلى الله علیه و آله این نیست كه او در مسأله تقوا و ترك اطاعت كافران و منافقان كوتاهى داشته ، بلکه این بیانات از يك سو جنبه تأکید درمورد وظایف پیغمبر صلى الله علیه و آله دارد و از سوى دیگر درسى است براى همه مؤمنان .

4 ما جَعَلَ اللّهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَيْنِ فى جَوْفِه وَماجَعَلَ اَزْواجَكُمُ الّلائى تُظاهِرُونَ مِنْهُنَّ اُمَّهاتِكُمْ وَ ما جَعَلَ اَدْعِياءَكُمْ اَبْناءَكُمْ ذلِكُمْ قَوْلُكُمْ بِاَفْوهِكُمْ وَاللّهُ يَقُولُ الْحَقَّ وَ هُوَ يَهْدِى السَّبیلَ

خداوند براى هیچ كس دو قلب در درون وجودش نیافریده و هرگز همسرانتان را كه مورد « ظهار » قرار مى دهید مادران شما قرار نداده و ( نیز ) فرزند خوانده هاى شما را

فرزند حقیقى قرار نداده است ، این سخنى است كه شما تنها به زبان خود مى گویید ( سخنى باطل و بى مأخذ ) اما خداوند حق مى گوید و به راه راست هدایت مى كند .

ادعاهاى بیهوده كفار و منافقین

انسان يك قلب بیشتر ندارد و دراین قلب جز عشق يك معبود نمى گنجد ، آن ها كه دعوت به شرك و معبودهاى متعدد مى كنند، باید قلب هاى متعددى داشته باشند تا هریك را كانون عشق معبودى سازند .

اصولاً شخصیت انسان ، يك انسان سالم شخصیت واحد و خط فکرى او خط واحدى است ، در تنهایى و اجتماع در ظاهر و باطن ، در درون و برون ، در فکر و عمل ، همه باید يکى باشد ، هرگونه نفاق و دوگانگى در وجود انسان امرى است تحمیلى و برخلاف اقتضاى طبیعت او .

انسان به حکم این كه يك قلب بیشتر ندارد باید داراى يك كانون عاطفى و تسلیم در برابر يك قانون باشد .

مهر يك معشوق در دل بگیرد. يك مسیر معین را در زندگى تعقیب كند .

با يك گروه و يك جمعیت هم آهنگ گردد وگرنه تشتت و تعدد و راه هاى مختلف و اهداف پراکنده او را به بیهودگى و انحراف از مسیر توحیدى فطرى مى كشاند .

لذا در حدیثى از امیرمؤمنان على در تفسیر این آیه مى خوانیم كه فرمود : «دوستى ما و دوستى دشمن ما در يك قلب نمى گنجد چرا كه خدا براى يك انسان دو قلب قرار نداده است كه با يکى دوست بدارد و با دیگرى دشمن ، دوستان ما در دوستى ما خالص هستند همان گونه كه طلا در كوره آب مى شود هرکس مى خواهد این حقیقت را بداند ، قلب خود را آزمایش كند اگر چیزى از محبت دشمنان ما در قلبش با محبت ما آمیخته است از ما نیست و ما هم از او نیستیم . (1)

بنابراین قلب واحد كانون اعتقاد واحدى است و آن هم برنامه عملى واحدى را اجرا .


1) « تفسیر على بن ابراهیم » ، طبق نقل نور الثقلین ، جلد 4 ، صفحه 234 .

مى كند چرا كه انسان نمى تواند حقیقتا معتقدبه چیزى باشد امادرعمل ازآن جداشود و این كه بعضى درعصرما براى خود شخصیت هاى متعددى قایل هستند و مى گویند فلان عمل را از جنبه سیاسى انجام دادم و فلان كار را از جنبه دینى و كار دیگر را از نظر جنبه اجتماعى و به این ترتیب اعمال متضاد خود را توجیه مى كنند منافقان زشت سیرتى هستند كه مى خواهند قانون آفرینش را با این سخن زیرپا بگذارند .

درست است كه جنبه هاى زندگى انسان مختلف است ولى باید خط واحدى بر همه آن ها حاکم باشد .

قرآن سپس به خرافه دیگرى از عصر جاهلیت مى پردازد و آن خرافه « ظِهار » است ، آن ها هنگامى كه از همسر خود ناراحت مى شدند و مى خواستند نسبت به او اظهار تنفر كنند به او مى گفتند : « اَنْتَ عَلَىَّ كَظَهْرِ اُمّى : تو نسبت به من مانند پشت مادر منى » و با این گفته او را به منزله مادر خود مى پنداشتند و این سخن را به منزله طلاق .

قرآن در دنباله این آیه مى گوید : « خداوند هرگز همسران تان را كه مورد « ظهار » قرار مى دهید

مادران شما قرار نداده است » و احکام مادر ، در مورد آنان مقرر نکرده است « وَماجَعَلَ اَزْواجَكُمُ اللاّئى تُظاهِرُونَ مِنْهُنَّ اُمَّهاتِكُمْ » .

اسلام این برنامه جاهلى را امضاء نکرد ، بلکه براى آن مجازاتى قرار داد و آن این كه : شخصى كه این سخن را مى گوید حق ندارد با همسرش نزدیکى كند تا این كه كفاره لازم را بپردازد و اگر كفاره نداد و به سراغ همسر خود نیز نیامد همسر مى تواند با توسل به « حاکم شرع » او را وادار به يکى از دو كار كند يا رسما و طبق قانون اسلام او را طلاق دهد و از او جدا شود و يا كفاره دهد و به زندگى زناشویى هم چون سابق ادامه دهد . (1)

آخر این چه سخنى است كه انسان باگفتن این جمله به همسرش كه تو هم چون مادر منى ، .


1) توضیح بیشتر درباره مسایل مربوط به « ظهار » به خواست خدا در ذیل آیات مناسب در سوره مجادله خواهد آمد .

به حکم مادر او در آید ، ارتباط مادر و فرزند يك ارتباط طبیعى است و با لفظ هرگز درست نمى شود و لذا در سوره مجادله آیه 2 صریحامى گوید : « اِنْ اُمَّهاتُهُمْ اِلاَّ اللاّئى وَلَدْنَهُمْ وَ اَنّْهُمْ لَيَقُولُونَ مُنْكَرا مِنَ الْقَوْلِ وَزُورا : مادران آن ها كسانى هستند كه آن ها را متولد ساخته اند و آنها سخنى زشت و باطل مى گویند » .

و اگر هدف آن ها از گفتن این سخن جدا شدن از زن بوده است ، كه در عصر جاهلیت چنین بوده و از آن به جاى طلاق استفاده مى كردند ، جدا شدن از زن نیازى به این حرف زشت و زننده ندارد ، آیا نمى توان با تعبیر درستى مسأله جدایى را بازگو كرد ؟

بعضى از مفسران گفته اند كه ظهار در جاهلیت باعث جدایى زن و مرد از يکدیگر نمى شد ، بلکه زن را در يك حال بلاتکلیفى مطلق قرار مى داد ، اگر مسأله چنین باشد ، جنایت بار بودن این عمل روشن تر مى شود ، زیرا با گفتن يك لفظ بى معنى رابطۀ زناشویى

را با همسر خود به كلى بر خود تحریم مى كرد بى آن كه زن مطلقه شده باشد . (1)

سپس به سومین خرافه جاهلى پرداخته مى گوید : « خداوند فرزند خوانده هاى شما را ، فرزند حقیقى شما قرار نداده است : وَ ما جَعَل اَدْعِياءَكُمْ اَبْناءَكُمْ » .

توضیح این كه : در عصر جاهلیت معمول بوده كه بعضى از كودکان را به عنوان فرزند خود انتخاب مى كردند و آن را پسر خود مى خواندند و به دنبال این نام گذارى تمام حقوقى را كه يك پسر از پدر داشت براى او قایل مى شدند از پدر خوانده اش ارث مى برد و پدرخوانده نیز وارث او مى شد و تحریم زن پدر يا همسر فرزند در مورد آن ها حاکم بود .

اسلام ، این مقررات غیر منطقى و خرافى را به شدت نفى كرد و حتى چنان كه خواهیم دید پیامبر صلى الله علیه و آله براى كوبیدن این سنت غلط ، همسر پسر خوانده اش « زید بن حارثه » را بعد ).


1) « فى ظلال » ، جلد 6 ، صفحه 534 ، ( ذیل آیه مورد بحث ).

از آن كه از « زید » طلاق گرفت به ازدواج خود درآورد تا روشن شود این الفاظ توخالى نمى تواند واقعیت ها را دگرگون سازد ، چرا كه رابطه پدرى و فرزندى يك رابطه طبیعى است و با الفاظ و قراردادها و شعارها هرگز حاصل نمى شود .

گرچه بعدا خواهیم گفت كه ازدواج پیامبر با همسر مطلقه زید جنجال بزرگى در میان دشمنان اسلام برپا كرد و دستاویزى براى تبلیغات سوء آن ها شد ولى این جنجال ها به كوبیدن این سنت جاهلى ارزش داد .

لذا قرآن بعد از این جمله مى افزاید : « این سخنى است كه شما به زبان مى گویید : ذلِكُمْ قَوْلُكُمْ بِاَفْوهِكُمْ ». مى گویید فلان كس پسر من است، در حالى كه در دل مى دانید قطعا چنین نیست ، این امواج صوتى فقط در فضاى دهان شما مى پیچد و خارج مى شود و هرگز از اعتقاد قلبى سرچشمه نمى گیرد .

این ها سخنان باطلى بیش نیست « اما خداوند حق مى گوید و به راه راست هدایت مى كند : وَاللّهُ يَقُولُ الْحَقَّ وَ هُوَ يَهْدِى السَّبیلَ » .

سخن حق به سخنى گفته مى شود كه با واقعیت عینى تطبیق كند ، يا اگر يك مطلب قراردادى است هماهنگ با مصالح همه اطراف قضیه باشد و مى دانیم مسأله ناپسند « ظهار » در عصر جاهلیت و يا « پسر خواندگى » كه حقوق فرزندان دیگر را تا حد زیادى پایمال مى كرد نه واقعیت عینى داشت و نه قراردادى حافظ مصلحت عموم بود .

5 اُدْعُوهُمْ لاِبائِهِمْ هُوَ اَقْسَطُ عِنْدَاللّهِ فَاِنْ لَّمْ تَعْلَمُوا اباءَهُمْ فَاِخْوانُكُمْ فِى الدّينِ وَ مَوالیكُمْ وَ لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ فیما اَخْطَأْتُمْ بِه وَ لكِنْ ما تَعَمَّدَتْ قُلُوبُكُمْ وَ كانَ اللّهُ غَفُورا رَحیماً

آن ها رابه نام پدران شان بخوانید كه این كار نزد خدا عادلانه تر است و اگر پدران آن ها را نمى شناسید آن ها برادران دینى و موالى شما هستند ، اما گناهى بر شما نیست در خطاهایى كه ( در این مورد ) از شما سر مى زند ( وبى توجه آن ها را به نام دیگران صدا مى زنید ) ولى آن چه را از روى عمد مى گویید ( مورد حساب قرار خواهد داد ) و خداوند غفور و رحیم است .

تعبیر به « اَقْسَطُ » ( عادلانه تر ) مفهومش این نیست كه اگر آن ها را به نام پدرخوانده ها صدا بزنند عادلانه است و نام پدران واقعى عادلانه تر ، بلکه همان گونه كه بارها گفته ایم صیغه « افعل تفضیل » گاه در مواردى به كار مى رود كه وصف در طرف مقابل به هیچ وجه وجود ندارد ، مثلاً گفته مى شود « انسان احتیاط كند و جان خود را به خطر نیندازد بهتر است » مفهوم این سخن آن نیست كه به خطر انداختن جان خوب است ولى احتیاط كردن از آن بهتر مى باشد ، بلکه منظور مقایسه « خوب » و « بد » با يکدیگر است .

و براى رفع بهانه ها اضافه مى كند « اگر پدران آن ها را نمى شناسید آن ها برادران دینى و موالى شما هستند : فَاِنْ لَّمْ تَعْلَمُوا اباءَهُمْ فَاِخْوانُكُمْ فِى الدّينِ وَ مَوالیكُمْ » .

یعنى عدم شناخت پدران آن ها دلیل بر این نمى شود كه نام شخص دیگرى را به عنوان «پدر» بر آن ها بگذارید ، بلکه مى توانید آن ها را به عنوان برادر دینى يادوست و هم پیمان خطاب كنید .

« مَوالى » جمع « مَوْلا » است و مفسران براى آن معانى متعددى ذکر كرده اند ، بعضى آن را در این جا به معنى دوست و بعضى به معنى غلام آزاد شده دانسته اند ( زیرا بعضى از پسر

خوانده ها بردگانى بودند كه خریدارى مى شدند ، سپس آزاد مى گشتند و چون مورد توجه صاحبانشان بودند آن ها را به عنوان پسر خویش مى خواندند ).

توجه به این نکته نیز لازم است كه تعبیر « مولا » در این گونه موارد در مورد برده آزاد شده از این جهت بود كه آن ها بعد از آزادى رابطه خود را با مالك خود حفظ مى كردند ، رابطه اى كه از نظر حقوقى در پاره اى از جهات جانشین خویشاوندى مى شد و از آن تعبیر به « وِلاء عِتْق » مى نمودند .

لذا در روایات اسلامى مى خوانیم كه « زید بن حارثه » بعد از آن كه پیامبر او را آزاد كرد

به عنوان « زیدبن محمّد » خوانده مى شد تا این كه قرآن نازل شد و دستور فوق را آورد ، از آن به بعد پیامبر به او فرمود : تو « زید بن حارثه » هستى و مردم او را « مَوْلى رَسُولِ اللّهِ » مى خواندند . (1).


1) « روح المعانى » ، جلد 21 ، صفحه 131 ، ذیل آیه مورد بحث .

و نیز گفته اند كه : « اَبُو حُذَيْفَة » غلامى به نام « سالم » داشت ، او را آزاد كرد و فرزند خود نامید ، هنگامى كه آیه فوق نازل شد او را به نام « سالم » مولى ابى حذیفه نامیدند . (1)

ولى از آن جا كه گاه انسان بر اثر عادت گذشته ، يا سبق لسان و يا اشتباه در تشخیص نسب افراد ، ممکن است كسى را به غیر پدرش نسبت دهد و این از حوزه اختیار انسان بیرون است ، خداوند عادل و حکیم ، چنین كسى را مجازات نخواهد كرد ، لذا در ذیل آیه مى افزاید: « وَ لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ فیما اَخْطَاْتُمْ بِه » .

گذشته ها را بر شما مى بخشد ، سهو و نسیان و اشتباه و خطا را مورد عفو قرار مى دهد ، اما هرگاه بعد از نزول این حکم ، از روى عمد و اختیار مخالفت كنید و افراد را به غیر نام پدرانشان بخوانید و رسم نادرست « پسر خواندگى » و « پدر خواندگى » .


1) « روح البیان » ، ذیل آیه مورد بحث .

را ادامه دهید خداوند بر شما نخواهد بخشید .

بعضى از مفسران گفته اند : موضوع خطا شامل مواردى مى شود كه انسان از روى محبت به كسى مى گوید : پسرم ،یا به خاطر احترام مى گوید: پدرم .

البته این سخن صحیح است كه این تعبیرات گناه نیست ، اما نه به خاطر عنوان خطا ، بلکه به خاطر این كه این تعبیرات جنبه كنایه و مجاز دارد و معمولاً قرینه آن همراه آن است ، قرآن تعبیرات حقیقى را در این زمینه نفى مى كند نه مجازى را .

6 اَلنَّبِىُّ اَوْلى بِالْمُؤْمِنینَ مِنْ اَنْفُسِهِمْ وَ اَزْواجُهُ اُمَّهاتُهُمْ وَ اُولُوا الاَْرْحامِ بَعْضُهُمْ اَوْلى بِبَعْضٍ فى كِتابِ اللّهِ مِنَ الْمُؤْمِنینَ وَالْمُهاجِرینَ اِلاّ اَنْ تَفْعَلُوا اِلى اَوْلِيائِكُمْ مُعْرُوفا كانَ ذلِكَ فِى الْكِتابِ مَسْطُوراً

پیامبر نسبت به مؤمنان از خود آن ها اولى است و همسران او مادران آن ها ( مؤمنان ) محسوب مى شوند و خویشاوندان نسبت به يك دیگر از مؤمنان و مهاجران در آن چه خدا مقرر داشته اولى هستند ، مگر این كه بخواهید نسبت به دوستانتان نیکى كنید

( و سهمى از اموال خود به آن ها بدهید ) این حکم در كتاب الهى نوشته شده است .

آیه به مسأله مهم دیگرى يعنى ابطال نظام « مُؤاخات » مى پردازد .

توضیح این كه : هنگامى كه مسلمانان از مکه به مدینه هجرت كردند و اسلام پیوند و رابطه آن ها را با بستگان مشرکشان كه در مکه بودند به كلى برید . پیامبر صلى الله علیه و آله به فرمان الهى ، مسأله عقد اخوت و پیمان برادرى را در میان آن ها برقرار ساخت .

به این ترتیب كه میان « مهاجران » و « انصار » ( دو به دو ) پیمان اخوت و برادرى منعقد شد و آن ها همچون دو برادر حقیقى از يکدیگر ارث مى بردند ، ولى این يك حکم موقت و مخصوص به این حالت فوق العاده بود ، هنگامى كه اسلام گسترش پیدا كرد و ارتباطات گذشته تدریجا برقرار شد ، دیگر ضرورتى براى ادامه این حکم نبود .

آیه فوق نازل شد و « نظام مواخات » را به طورى كه جانشین نسب شود ابطال كرد و حکم ارث و مانند آن را مخصوص خویشاوندان حقیقى قرار داد .

بنابراین نظام اخوت و برادرى هر چند يك نظام اسلامى بود، ( برخلاف نظام

پسرخواندگى كه يك نظام جاهلى بود ) اما مى بایست پس از بر طرف شدن حالت فوق العاده ابطال گردد و چنین شد .

منتهى در آیه مورد بحث ، قبل از ذکر این نکته ، به دو حکم دیگر ، يعنى « اولویت پیامبر صلى الله علیه و آله نسبت به مؤمنین » و « بودن زنان پیامبر صلى الله علیه و آله به منزله مادر » به عنوان مقدمه ذکر شده است، مى فرماید: « پیامبر نسبت به مؤمنان از خود آن ها اولى است » .« و همسران او مادران مؤمنین محسوب مى شوند » .

با این كه پیامبر صلى الله علیه و آله به منزله پدر و همسران او به منزله مادران مؤمنین هستند ، هیچ گاه از آن ها ارث نمى برند ، چگونه مى توان انتظار داشت كه پسر خوانده ها وارث گردند .

سپس مى افزاید : « خویشاوندان نسبت به يکدیگر از مؤمنان و مهاجرین در آن چه خدا مقرر داشته است اولى هستند : وَ اوُلُوالاَْرْحامِ بَعْضُهُمْ اَوْلى بِبَعْضٍ فى كِتابِ اللّهِ مِنَ الْمُؤْمِنینَ وَالْمُهاجِرینَ ».

ولى با این حال براى این كه راه را به كلى به روى مسلمانان نبندد و بتوانند براى دوستان

و كسانى كه مورد علاقه آن ها هستند چیزى به ارث بگذارند ، هرچند از طریق وصیت نسبت به ثلث مال باشد ، در پایان آیه اضافه مى كند : « مگر این كه بخواهید نسبت به دوستانتان كار نیکى انجام دهید این مانعى ندارد : اِلاّ اَنْ تَفْعَلُوااِلى اَوْلِيائِكُمْ مُعْرُوفا » .

و در آخرین مرحله براى تأکید همه احکام گذشته ، يا حکم اخیر مى فرماید : « این حکم در كتاب الهى ( در لوح محفوظ يا در قرآن مجید ) نوشته شده است : كانَ ذلِكَ فِى الْكِتابِ مَسْطُورا » .

منظور از اولویت پیامبر نسبت به مؤمنان چیست ؟

قرآن در این آیه اولویت پیامبر صلى الله علیه و آله را نسبت به مسلمانان به طور مطلق ذکر كرده است و مفهومش این است كه در كلیه اختیاراتى كه « انسان » نسبت به خویشتن دارد « پیامبر » صلى الله علیه و آله از خود او نیز اولى است .

پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله هم در مسایل اجتماعى و هم فردى و خصوصى ، هم در مسایل مربوط به حکومت و هم قضاوت و دعوت ، از هر انسانى نسب به خودش اولى است و اراده

و خواست او مقدم بر اراده و خواست وى مى باشد .

از این مسأله نباید تعجب كرد چرا كه پیامبر صلى الله علیه و آله معصوم است و نماینده خدا جز خیر و صلاح جامعه و فرد را در نظر نمى گیرد ، هرگز تابع هوى و هوس نیست و هیچ گاه منافع خود را بر دیگران مقدم نمى شمرد ، بلکه به عکس برنامه او در تضاد منافع همواره ایثارگرى و فداکارى براى امت است. این اولویت در حقیقت شاخه اى از اولویت مشیت الهى است، زیرا ما هر چه داریم از خدا است .

اضافه بر این انسان هنگامى مى تواند به اوج ایمان برسد كه نیرومندترین علاقه او يعنى عشق به ذات خود را تحت الشعاع عشق به ذات خدا و نمایندگان او قرار دهد .

لذا درحدیثى مى خوانیم كه فرمود: « لا يُؤْمِنُ اَحَدُكُمْ حَتّى يَكُونَ هَواهُ تَبَعا لِما جِئْتُ بِهِ : هیچ يك از شما به حقیقت ایمان نمى رسد مگر زمانى كه خواست او تابع آن چه من از سوى خدا آورده ام باشد» . (1).


1) « تفسیر فى ظلال » ، ذیل آیه مورد بحث .

و نیز در حدیث دیگرى چنین آمده است : « وَالَّذى نَفْسى بِيَدِه لا يُؤْمِنُ اَحَدُكُمْ حَتّى اَكُونَ اَحَبَّ اِلَيْهِ مِنْ نَفْسِه وَ مالِه وَ وَلَدِه وَ النّاسِ اَجْمَعینَ : قسم به آن كسى كه جانم در دست او است ، هیچ يك از شما به حقیقت ایمان نمى رسد ، مگر زمانى كه من نزد او محبوب تر از خودش و مالش و فرزندش و تمام مردم باشم » (1). قرآن نیز در آیه 36 همین سوره ( احزاب ) مى گوید : « ما كانَ لِمُؤمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ اِذا قَضَى اللّهُ وَ رَسُولُهُ اَمْرا اَنْ يَكُونَ لَهُمْ الْخِيَرَةُ مِنْ اَمْرِهِمْ : هیچ مرد با ایمان و زن باایمانى نمى تواند هنگامى كه خدا و پیامبرش حکمى كند در برابر آن از خودشان اختیارى داشته باشند » .

باز تأکید مى كنیم این سخن ، مفهومش این نیست كه خداوند متعال بندگانش را دربست تسلیم تمایلات يك فرد كرده باشد ، بلکه با توجه به این كه پیامبر صلى الله علیه و آله داراى مقام عصمت است و به مصداق « وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى اِنْ هُوَ اِلاّ وَحْىٌ يُوحى » ( 3 و 4 / نجم ) هر چه .


1) « تفسیر فى ظلال » ، ذیل آیه مورد بحث .

مى گوید سخن خدا است و از ناحیه او است و حتى از پدر هم دلسوزتر و مهربان تر است .

این اولویت در حقیقت در مسیر منافع مردم ، هم در جنبه هاى حکومت و تدبیر جامعه اسلامى و هم در مسایل شخصى و فردى است .

به همین دلیل بسیار مى شود كه این اولویت ، مسؤولیت هاى سنگینى بر دوش پیامبرمى گذارد ، لذا در روایت معروفى كه در منابع شیعه و اهل سنت وارد شده مى خوانیم : پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود : « اَنَا اَوْلى بِكُلِّ مُؤْمِنٍ مِنْ نَفْسِه وَ مَنْ تَرَكَ مالاً فَلِلْوارِثِ وَ مَنْ تَرَكَ دَيْنا اَوْ ضِياعا فَاِلىَّ وَ عَلَىَّ : من از هر مؤمنى نسبت به او اولى هستم ، كسى كه مالى از خود بگذارد براى وارث او است و كسى كه بدهکار از دنیا برود و يا فرزند و عیالى بگذارد كفالت آن ها بر عهده من است » . (1).


1) در وسایل الشیعه ، جلد 17 ، صفحه 551 ، این سخن از امام صادق (علیه السلام)از پیامبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله نقل شده است .

( باید توجه داشت كه « ضیاع » در این جا به معنى فرزندان و يا عیالى است كه بدون سرپرست مانده اند و تعبیر « دَيْن » قبل از آن نیز قرینه روشنى بر این معنى مى باشد ، زیرا منظور داشتن بدهى بدون مال است ) .

اولویت خویشاوندان نسبت به دیگران درارث

سومین حکم ، مسأله اولویت خویشاوندان در مورد ارث نسبت به دیگران است ، زیرا در آغاز اسلام كه مسلمانان بر اثر هجرت پیوند خود را با بستگانشان گسسته بودند قانون ارث بر اساس « هجرت » و « مؤاخات » تنظیم شد ، يعنى مهاجرین از يکدیگر و يا انصار كه با آن ها پیوند برادرى بسته بودند ارث مى بردند ، این امر يك حکم موقتّى بود كه با وسعت يافتن اسلام و برقرار شدن بسیارى از ارتباطات گذشته خویشاوندى ، بر اثر اسلام آوردن آن ها ، دیگر ادامه این حکم ضرورتى نداشت ( توجه داشته باشید سوره احزاب در سال پنجم هجرت سال جنگ احزاب نازل شده است ) .

لذا آیه فوق نازل شد و اولویت اولوالارحام ( خویشاوندان ) را نسبت به دیگران تثبیت كرد.

البته قراینى در دست است كه منظور از اولویت در این جا اولویت الزامى است ، نه استحبابى ، زیرا هم اجماع علماى اسلام بر این معنى است و هم روایات زیادى كه در منابع اسلامى وارد شده این موضوع را اثبات مى كند .

در این جا به این نکته نیز باید دقیقا توجه كرد كه این آیه در صدد بیان ارث نسبت به يکدیگر است و به تعبیر دیگر در این جا « مُفَضَّلٌ عَلَيْهِم » مؤمنان و مهاجرانند كه در متن قرآن آمده ( مِنَ الْمُؤْمِنینَ وَ الْمُهاجِرینَ ) .

بنابراین مفهوم آیه چنین مى شود : « خویشاوندان از نظر ارث بردن بعضى از بعضى دیگر اولى از غیر خویشاوندانند و اما این كه خویشاوندان چگونه ارث مى برند ؟ و برچه معیار و ضابطه اى است ؟ قرآن در این جا از این معنى ساکت است ، هرچند در آیات سوره نساء از آن مشروحا بحث نموده است .

چهارمین حکمى كه به صورت يك استثناء در آیه فوق آمده مسأله بهره مند نمودن دوستان و افراد مورد علاقه از اموالى است كه انسان از خود به يادگار مى گذارد این حکم با جمله «اِلاّ

اَنْ تَفْعَلُوا اِلى اَوْلِيائِكُمْ مُعْرُوفا» ( مگر این كه بخواهید به دوستانتان نیکى كنید ) بیان شده است و مصداق روشن آن همان حکم وصیت است كه انسان مى تواند در يك سوم از اموالش درباره هرکس مایل باشد انجام دهد .

به این ترتیب هنگامى كه اساس ارث بر پایه خویشاوندى گذارده شد و جانشین پیوندهاى گذشته گردید باز ارتباط انسان ، به كلى از دوستان مورد علاقه و برادران مسلمان او قطع نمى شود، منتها از نظر كیفیت و كمیت بسته به میل خود انسان است ولى در هر حال مشروط به این مى باشد كه زاید بر ثلث مال نگردد و البته اگر انسان از وصیت كردن صرف نظر كند همه اموال او بین خویشاوندانش طبق قانون ارث تقسیم مى گردد و ثلثى براى او منظور نخواهد شد .

روایات زیادى از ائمه اهل بیت علیهم السلام در تفسیر آیه فوق در مورد « اُولُوالاَْرْحام » نقل شده كه در قسمتى از آن ها این آیه به مسأله « ارث اموال » تفسیر شده ، همان گونه كه معروف در میان مفسران است ، در حالى كه در قسمت دیگر به مسأله « ارث خلافت و حکومت » در

خاندان پیامبر و ائمه اهل بیت علیهم السلام تفسیر گردیده است .

از جمله در حدیثى از امام صادق مى خوانیم كه وقتى از تفسیر این آیه سؤال كردند ، امام (علیه السلام)فرمود : « این درباره فرزندان حسین (علیه السلام)نازل شده » و هنگامى كه راوى سؤال كرد : « آیا این درباره ارث اموال نیست » ؟ امام فرمود : « نه ، درباره حکومت و ولایت است » .

بدیهى است منظور از این احادیث نفى مسأله ارث اموال نیست ، بلکه منظور توجه دادن به این نکته است كه ارث مفهوم وسیعى دارد كه هم ارث اموال را شامل مى شود و هم ارث خلافت و ولایت را. این توارث هیچ گونه شباهتى به مسأله توارث سلطنت در سلسله پادشاهان ندارد ، این جا توارثى است به خاطر شایستگى ها و لیاقت ها و لذا در میان فرزندان امامان تنها شامل حال كسانى مى شد كه داراى این شایستگى بودند، درست شبیه آن چه ابراهیم (علیه السلام) براى فرزندان خود از خدا مى خواهد و خداوند به او مى گوید : امامت و ولایت من به آن گروه از فرزندان تو كه در صف ظالمان قرار داشته اند نمى رسد بلکه مخصوص پاکان آن ها است .

و نیز شبیه چیزى است كه در زیارات در مقابل قبور شهیدان راه خدا از جمله در مقابل

امام حسین (علیه السلام)مى گوییم : سلام بر تو اى حسینى كه وارث آدم ، وارث نوح ، وارث ابراهیم و وارث موسى (علیه السلام)و عیسى و محمدى ... كه این ارثى است در جنبه هاى اعتقادى و اخلاقى و معنوى و روحانى . (1)

7 وَ اِذْ اَخَذْنا مِنَ النَّبیيّنَ میثاقَهُمْ وَ مِنْكَ وَ مِنْ نُوحٍ وَ اِبْرهیمَ وَ مُوسى وَ عیسَى ابْنِ مَرْيَمَ وَ اَخَذْنا مِنْهُمْ میثاقا غَلیظاً

به خاطر بیاور هنگامى را كه از پیامبران پیمان گرفتیم و از تو و از نوح و ابراهیم و موسى (علیه السلام)و عیسى بن مریم و از همه آن ها پیمان محکمى گرفتیم (که در اَداى مسؤولیت تبلیغ و رسالت و رهبرى كوتاهى نکنند ) . .


1) این احادیث را مرحوم سید هاشم بحرانى در « تفسیر برهان » جلد 3 ، صفحه 292 و 293 نقل كرده است از جمله حدیث فوق و حدیث 16 از این سلسله احادیث است .

« میثاق » چنان كه راغب در مفردات مى گوید : به معنى پیمان مؤکدى است كه توأم با سوگند و عهد بوده باشد ، بنابراین ذکر « غَلیظا » در آیه تأکیدى است افزون بر این معنى .

پیمان محکم الهى

از آن جا كه در آیات گذشته اختیارات وسیع و گسترده پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله تحت عنوان : « اَلنَّبِىُّ اَوْلى بِالْمُؤْمِنینَ مِنْ اَنْفُسِهِمْ » بیان شد ، آیات مورد بحث وظایف سنگین پیامبر صلى الله علیه و آله و سایر پیامبران بزرگ را بیان مى كند ، زیرا مى دانیم همواره اختیارات توأم با مسؤولیت ها است و هرجا « حقى » وجود دارد « تکلیفى » در مقابل آن نیز هست كه این دو هرگز از هم جدا نمى شوند ، بنابراین اگر پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله حق وسیعى دارد تکلیف و مسؤولیت سنگینى نیز دربرابرآن قرار داده شده است .

به این ترتیب نخست تمام پیامبران را در مسأله میثاق مطرح مى كند ، سپس از پنج پیامبر اولوالعزم نام مى برد كه در آغاز آن ها شخص پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله به خاطر شرافت و عظمتى كه دارد آمده است و بعد از او چهار پیامبر اولواالعزم دیگر به ترتیب زمان ظهور( نوح

و ابراهیم و موسى و عیسى (علیهم السلام ) ذکرشده اند .

این نشان مى دهد كه پیمان مزبور پیمانى همگانى بوده كه از تمام انبیاء گرفته شده ، هرچند پیامبران اولواالعزم به طور مؤكّدترى در برابر این پیمان متعهد بوده اند ، پیمانى كه با جمله « اَخَذْنا مِنْهُمْ میثاقا غَلیظا » تأکید فوق العاده آن بیان شده است .

مهم این است بدانیم این چه پیمان مؤکدى بوده كه پیامبران همه زیربار آن هستند ، دراین جا مفسران سخنان گوناگونى دارند كه مى توان گفت همه آن ها شاخه هاى مختلف يك اصل كلى است و آن ادا كردن مسؤولیت تبلیغ و رسالت و رهبرى و هدایت مردم در زمینه ها و ابعاد مختلف است .

آن ها موظف بودند همه انسان هارا قبل ازهرچیز به سوى توحیددعوت كنند .

و نیز موظف بودند يکدیگر را تأیید نمایند و پیامبران امت هاى خود را براى پذیرش پیامبران بعد آماده سازند ، همان گونه كه پیامبران بعد دعوت پیامبران پیشین را تصدیق و تأکید نمایند .

خلاصه ، دعوت همه به يك سو باشد و همگى يك حقیقت را تبلیغ كنند و امت ها را زیر پرچم واحدى گردآورند .

8 لِيَسْئَلَ الصّادِقینَ عَنْ صِدْقِهِمْ وَ اَعَدَّ لِلْكافِرینَ عَذابا اَلیماً

تا خدا از صدق راست گویان سؤال كند و براى كافران عذاب دردناك آماده ساخته است.

در این كه منظوراز « صادِقین » در این جا چه كسانى هستند ؟ و این سؤال چه سؤالى است ؟ مفسران تفسیرهاى فراوانى دارند اما آن چه هماهنگ با آیات این سوره و آیات دیگر قرآن به نظر مى رسد ، این است كه منظور مؤمنانى است كه صدق ادعاى خود را در عمل اثبات كرده اند و به تعبیر دیگر از میدان آزمایش و امتحان الهى سرفراز به درآمده اند .

شاهد این سخن این كه :

اولاً « صادِقینَ » در این جا در مقابل « كافرین » قرار گرفته و از قرینه مقابله این معنى به خوبى استفاده مى شود .

ثانیاً در آیه 23 همین سوره ( احزاب ) چنین مى خوانیم : « مِنَ الْمُؤمِنینَ رِجالٌ صَدَقُوا

ما عاهَدُوا اللّهَ عَلَيْهِ : گروهى از مؤمنان كسانى هستند كه در عهد و پیمانى كه با خدا بسته اند صادق هستند و بر سر پیمان خود ایستادند » بلافاصله در آیه 24 مى فرماید : « لِيَجْزِىَ اللّهُ الصّادِقینَ بِصِدْقِهِمْ وَ يُعَذِّبَ الْمُنافِقینَ اِنْ شاءَ اَوْ يَتُوبَ عَلَيْهِمْ : هدف این است كه صادقین را در برابر صدقشان پاداش دهد و منافقین را هرگاه بخواهد عذاب كند و يا توبه آن ها را بپذیرد » .

ثالثا در آیه 15 حجرات و 8 حشر « صادقین » به خوبى معرفى شده اند در حجرات مى خوانیم : « اِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذینَ آمَنُوا بِاللّهِ وَ رَسُولِه ثُّمَ لَمْ يَرْتابُوا وَ جاهَدُوا بِاَمْوالِهِمْ وَ اَنْفُسِهِمْ فى سَبیلِ اللّهِ اُولئِكَ هُمُ الصّادِقُونَ : مؤمنان واقعى كسانى هستند كه ایمان به خدا و رسولش آورده اند و با مال و جان در راه خدا جهاد كرده اند ، این ها صادقین هستند » .

و در سورۀ حشر مى فرماید : « لِلْفُقَراءِ الْمُهاجِرینَ الَّذینَ اُخْرِجُوا مِنْ دِيارِهِمْ وَ اَمْوالِهِمْ يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللّهِ وَ رِضْوانا وَ يَنْصُرُونَ اللّهَ وَ رَسُولَهُ اُولئِكَ هُمُ الصّادِقُونَ : غنایمى كه بدون جنگ به دست مسلمانان مى افتد متعلق به فقراى مهاجرین است همان ها كه از خانه ها و اموالشان بیرون رانده شدند، در حالى كه خواستار فضل پروردگار و رضاى او بودند، همان ها كه خدا و رسولش را يارى

مى كنند، آن ها صادقین هستند » .

به این ترتیب روشن است كه منظور از « صادقین » كسانى مى باشند كه در میدان حمایت از آیین خدا و جهاد و ایستادگى در برابر مشکلات و بذل جان و مال ، صداقت و راستگویى خود را به ثبوت رسانده اند .

اما این كه منظور از « سؤال كردن از صدق صادقین » چیست ؟ با توجه به آن چه در بالا گفتیم روشن است ، منظور این است كه آیا در اعمال خود اخلاص نیت و صدق ادعاى خویش را به ثبوت مى رسانند يا نه ؟ در انفاق ، در جهاد ، در شکیبایى در برابر مشکلات و مخصوصاً سختى هاى میدان جنگ .

این سؤال در كجا صورت مى گیرد ؟ ظاهر آیه این است كه در قیامت در دادگاه عدل پروردگار ، آیات متعددى از قرآن نیز از تحقق چنین سؤالى در قیامت به طور كلى خبر مى دهد ، ولى این احتمال نیز وجود دارد كه سؤال ، جنبه سؤال عملى داشته باشد و در دنیا صورت گیرد ، چرا كه با بعثت انبیاء همه مدعیان ایمان در زیر سؤال قرار مى گیرند و عمل

آن ها پاسخى است به این سؤال كه آیا در دعوى خود صادق هستند ؟

9 يا اَيُّهَاالَّذینَ امَنُوااذْكُرُوا نِعْمَةَ اللّهِ عَلَيْكُمْ اِذْ جاءَتْكُمْ جُنُودٌ فَأَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ ریحا وَ جُنُودًالَمْ تَرَوْها وَ كانَ اللّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصیراً

اى كسانى كه ایمان آورده اید نعمت خدا را بر خودتان به ياد آورید در آن هنگام كه لشکرهاى ( عظیمى ) به سراغ شما آمدند ولى ما باد و طوفان سختى بر آن ها فرستادیم و لشکریانى كه آن ها را نمى دیدید ( و به این وسیله آن ها را درهم شکستیم ) و خداوند به آن چه انجام مى دهید بینا است .

جنگ احزاب

هفده آیه از آیه 9 تا 25 این سوره از يکى از مهم ترین حوادث تاریخ اسلام ، يعنى جنگ احزاب ، بحث مى كند ، جنگى كه در حقیقت نقطه عطفى در تاریخ اسلام بود و كفّه موازنه قوا را در میان اسلام و كفر به نفع مسلمین برهم زد و پیروزى در آن كلیدى بود براى پیروزى هاى بزرگ آینده و در حقیقت كمر دشمنان در این غزوه شکست و بعد از آن

نتوانستند كار مهمّى صورت دهند .

جنگ « احزاب » چنان كه از نامش پیدا است مبارزه همه جانبه اى از ناحیه عموم دشمنان اسلام و گروه هاى مختلفى بود كه با پیشرفت این آیین منافع نامشروعشان به خطر مى افتاد .

نخستین جرقه جنگ از ناحیه گروهى از يهود « بنى نضیر » روشن شد كه به مکه آمدند و طایفه « قریش » را به جنگ با پیامبر صلى الله علیه و آله تشویق كردند و به آن ها قول دادند تا آخرین نفس در كنارشان مى ایستند، سپس به سراغ قبیله « غطفان » رفتند و آن ها را نیز آماده كارزار كردند .

این قبایل از هم پیمانان خود مانند قبیله « بنى اسد » و « بنى سلیم » ، نیز دعوت كردند و چون همگى خطر را احساس كرده بودند ، دست به دست هم دادند تا كار اسلام را براى همیشه يك سره كنند ، پیامبر صلى الله علیه و آله را به قتل برسانند ، مسلمین را درهم بکوبند ، مدینه را غارت كنند و چراغ اسلام را خاموش سازند .

مسلمانان كه خود را در برابر این گروه عظیم دیدند به فرمان پیامبر صلى الله علیه و آله به شور نشستند و قبل از هرچیز با پیشنهاد سلمان فارسى ، اطراف مدینه را خندقى كندند تا دشمن به آسانى

نتواند از آن عبور كند و شهر را مورد تاخت و تاز قرار دهد ( به همین جهت يکى از نام هاى این جنگ ، جنگ خندق است ) .

لحظات بسیار سخت و خطرناکى بر مسلمانان گذشت ، جان ها به لب رسیده بود ، منافقین در میان لشکر اسلام سخت به تکاپو افتاده بودند ، جمعیت انبوه دشمن و كمى لشکریان اسلام در مقابل آن ها ( تعداد لشکر كفر را ده هزار و لشکر اسلام را سه هزار نفر نوشته اند ) و آمادگى آن ها از نظر تجهیزات جنگى و فراهم كردن وسایل لازم ، آینده سخت و دردناکى را در برابر مسلمانان مجسّم مى ساخت .

ولى خدا مى خواست در این جا آخرین ضربه بر پیکر كفر فرود آید ، صف منافقین را نیز از صفوف مسلمین مشخص سازد ، توطئه گران را افشاء كند و مسلمانان راستین را سخت در بوته آزمایش قرار دهد .

سرانجام این غزوه به پیروزى مسلمانان تمام شد ، طوفانى سخت به فرمان خدا وزیدن گرفت ، خیمه و خرگاه زندگى كفار را درهم ریخت ، رعب و وحشت شدیدى در قلب آن ها

افکند و نیروهاى غیبى فرشتگان را به يارى مسلمانان فرستاد .

قدرت نمایى هاى شگرفى هم چون قدرت نمایى امیرمؤمنان على (علیه السلام)در برابر عمروبن عبدود بر آن افزوده شد و مشرکان بى آنکه بتوانند كارى انجام دهند پا به فرار گذاردند .

آیات هفده گانه فوق نازل شد و با تحلیل هاى كوبنده و افشاگرانه به عالى ترین وجه از این حادثه مهم براى پیروزى نهایى اسلام و كوبیدن منافقان بهره گیرى كرد .

این دورنمایى بود از جنگ احزاب كه در سال پنجم هجرى واقع شد .(1)

قرآن این ماجرا را نخست در يك آیه خلاصه مى كند سپس در 16 آیه دیگر به بیان خصوصیات آن مى پردازد. در خصوص آیه بالا چند مطلب قابل دقت است : .


1) آنچه در بالا گفته شد فشرده و بحث مشروحى است كه مورخان اسلامى از جمله « ابن اثیر » در « كامل التواریخ » آورده اند .

✓ 1 - تعبیر به « اذْكُرُوا » نشان مى دهد كه این آیات بعد از پایان جنگ و گذشتن مقدارى از زمان كه به مسلمانان اجازه داد آن چه را دیده بودند در فکر خود مورد تحلیل قرار دهند نازل گردید تا تأثیر عمیق ترى بخشد .

✓ 2 - تعبیر به « جُنُود » اشاره به احزاب مختلف جاهلى ( مانند قریش ، غطفان ، بنى سلیم و بنى اسد و بنى فزاره و بنى اشجع و بنى مرة ) و طایفه يهود داخل مدینه است .

✓ 3 - منظور از « جُنُودا لَمْ تَرَوْها » كه به يارى مسلمانان آمدند همان فرشتگانى است كه يارى آن ها نسبت به مؤمنان در غزوه بدر نیز صریحا در قرآن مجید آمده است ولى همان گونه كه در ذیل آیه 9 سوره انفال بیان كردیم دلیلى در دست نیست كه فرشتگان ، این جنود الهى ناپیدا ، رسما وارد میدان و مشغول جنگ شده باشند ، بلکه قراینى در دست است كه نشان مى دهد آن ها براى تقویت روحیه مؤمنان و دلگرمى آنان نازل گشته اند. (1).


1) براى توضیح بیشتر در این زمینه به جلد هفتم تفسیرنمونه ، صفحه 103 به بعد مراجعه نمایید .

10 اِذْ جاؤُكُمْ مِنْ فَوْقِكُمْ وَ مِنْ اَسْفَلَ مِنْكُمْ وَ اِذْزاغَتِ الاَْبْصارُ وَ بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَناجِرَ وَ تَظُنُّونَ بِاللّهِ الظُّنُونا

به خاطر بیاورید زمانى را كه آن ها از طرف بالا و پایین ( شهر ) شما وارد شدند ( مدینه را محاصره كردند ) و زمانى را كه چشم ها از شدت وحشت خیره شده بود و جان ها به لب رسیده بود و گمان هاى گوناگون بدى به خدا مى بردید .

بسیارى از مفسران كلمه « فَوْق » را در این آیه اشاره به جانب شرق مدینه مى دانند كه قبیله « غطفان » از آن جا وارد شدند و « اَسْفَل » را اشاره به غرب كه قبیله « قریش » و همراهان آن ها ورود كردند .

البته با توجه به این كه مکه درست در جنوب مدینه واقع شده ، قبایل مشرکین مکه باید از جنوب آمده باشند ، ولى شاید وضع جاده و مدخل مدینه چنان بوده كه آن ها كمى شهر را دور زده و از غرب وارد شده اند و به هرحال جمله بالا اشاره به محاصره این شهر از سوى دشمنان مختلف اسلام است .

جمله « زاغَتِ الاَْبْصارُ » باتوجه به این كه « زاغَتِ » از ماده « زَيْغ » به معنى تمایل به يك سو است اشاره به حالتى است كه انسان به هنگام ترس و وحشت شدید پیدا مى كند كه چشمان او به يك سمت منحرف و روى نقطه معینى ثابت و خیره مى شود .

جمله « بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَناجِرَ » ( قلب ها به گلوگاه رسیده بود ) كنایه جالبى است شبیه به آن چه در زبان فارسى داریم كه مى گوییم « جانش به لبش رسید » وگرنه هرگز ، قلب به معنى عضو مخصوص مرکز پخش خون از جاى خود حرکت نمى كند و هیچ گاه به گلوگاه نمى رسد .

جمله « وَتَظُنُّونَ بِاللّهِ الظُّنُونا » اشاره به این است كه دراین حالت،گمان هاى ناجورى براى جمعى از مسلمانان پیداشده بود، چراکه هنوز ازنظر نیروى ایمان به مرحله كمال نرسیده بودند،این هاهمان كسانى بودند كه درآیه بعدمى گوید: شدیدا متزلزل شدند .

شاید بعضى فکر مى كردند ما سرانجام شکست خواهیم خورد و ارتش دشمن با این قدرت و قوت پیروز مى شود ، روزهاى آخر عمر اسلام فرا رسیده است و وعده هاى پیامبر در زمینه پیروزى مطلقا تحقق نخواهد يافت .

البته این افکار نه به صورت يك عقیده كه به صورت يك وسوسه در اعماق دل هاى بعضى پیدا شده بود ، این شبیه همان است كه در جنگ احد ، قرآن مجید از آن ياد كرده مى گوید : « وَ طايِفَةٌ قَدْ اَهَمَّتْهُمْ اَنْفُسُهُمْ يَظُنُّونَ بِاللّهِ غَيْرَالْحَقِّ ظَنَّ الْجاهِليَّةِ : گروهى از شما در آن لحظات بحرانى جنگ، تنها به فکر جان خود بودند و گمان هاى نادرست همانند گمان هاى دوران جاهلیت داشتند » ( 154 / آل عمران ) .

البته مخاطب در آیه مورد بحث مسلماً مؤمنانند و جمله « يا اَيُّهَاالَّذینَ امَنُوا » در آیه قبل دلیل روشنى بر این معنى است و كسانى كه مخاطب را منافقان دانسته اند گویا به این نکته توجه كرده اند و يا پنداشته اند كه این قبیل گمان ها با ایمان و اسلام سازگار نیست در حالى كه بروز این قبیل افکار در حد يك وسوسه آن هم در شرایط سخت و بحرانى ، براى افراد ضعیف الایمان و تازه مسلمان يك امر طبیعى است .

11 هُنالِكَ ابْتُلِىَ الْمُؤْمِنُونَ وَ زُلْزِلُوازِلْزالاً شَدیداً

در آن جا مؤمنان آزمایش شدند و تکان سختى خوردند .

طبیعى است هنگامى كه انسان گرفتار طوفان هاى فکرى مى شود ، جسم او نیز ازاین طوفان برکنار نمى ماند و در اضطراب و تزلزل فرو مى رود ، بسیار دیده ایم افرادى كه ناراحتى فکرى دارند در همان جاى خود كه نشسته اند مرتبا تکان مى خورند ، دست بر دست مى مالند و اضطراب خود را در حرکات خود كاملاً مشخص مى نمایند .

12 وَاِذْ يَقُولُ الْمُنافِقُونَ وَالَّذینَ فى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ ما وَعَدَنَا اللّهُ وَ رَسُولُهُ اِلاّ غُرُوراً

به خاطر بیاورید زمانى را كه منافقان و آنها كه در دل هایشان بیمارى بود مى گفتند خدا و پیامبرش جز وعده هاى دروغین به ما نداده اند .

منافقان و ضعیف الایمان ها در صحنه احزاب

کوره امتحان جنگ احزاب داغ شده و همگى در این امتحان بزرگ درگیر شدند ، روشن است در این گونه موارد بحرانى مردمى كه در شرایط عادى ظاهراً در يك صف قرار دارند به صفوف مختلفى تقسیم مى شوند ، در این جا نیز مسلمانان به گروه هاى مختلفى تقسیم شدند: جمعى مؤمنان راستین بودند، گروهى خواص مؤمنان ، جمعى افراد ضعیف الایمان ،

جمعى منافق ، جمعى منافق لجوج و سرسخت ، گروهى درفکر خانه و زندگى خویشتن و در فکر فرار بودند ، جمعى سعى داشتند دیگران را از جهاد باز دارند و گروهى تلاش مى كردند رشته اتحاد خود را با منافقین محکم كنند .

خلاصه هر كس اسرار باطنى خویش را در این رستاخیز عجیب و « يَوْمُ الْبُرُوز » آشکار ساخت .

در تاریخ جنگ احزاب چنین آمده است كه در اثناى حفر خندق كه مسلمانان هریك مشغول كندن بخشى از خندق بودند روزى به قطعه سنگ سخت و بزرگى برخورد كردند كه هیچ كلنگى در آن اثر نمى كرد ، خبر به پیامبر صلى الله علیه و آله دادند پیامبر صلى الله علیه و آله شخصا وارد خندق شد و در كنار سنگ قرار گرفت و كلنگى را به دست گرفت و نخستین ضربه محکم را بر مغز سنگ فرود آورد ، قسمتى از آن متلاشى شد و برقى از آن جستن كرد ، پیامبر صلى الله علیه و آله تکبیر پیروزى گفت ، مسلمانان نیز همگى تکبیر گفتند .

بار دوم ضربه شدید دیگرى بر سنگ فرو كوفت قسمت دیگرى در هم شکست و برقى

از آن جستن نمود پیامبر تکبیر گفت و مسلمانان نیز تکبیر گفتند .

سر انجام پیامبر سومین ضربه را بر سنگ فرود آورد و برق جستن كرد و باقیمانده سنگ متلاشى شد ، حضرت صلى الله علیه و آله باز تکبیر گفت و مسلمانان نیز صدا به تکبیر بلند كردند ، سلمان از این ماجرا سؤال كرد ، پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود : « در میان برق اول سرزمین « حیره » و قصرهاى پادشاهان ایران را دیدم و جبرییل به من بشارت داد كه امت من بر آن ها پیروز مى شوند و در برق دوم قصرهاى سرخ فام « شام و روم » نمایان گشت و جبرییل به من بشارت داد كه امت من بر آن ها نیز پیروز خواهند شد در برق سوم قصرهاى « صنعا و يمن » را دیدم و جبرییل باز به من خبر داد كه امتم باز بر آن ها پیروز خواهند شد ، بشارت باد بر شما اى مسلمانان » .

منافقان نگاهى به يکدیگر كردند و گفتند: چه سخنان عجیبى و چه حرف هاى باطل و بى اساسى ؟ او از مدینه دارد سرزمین حیره و مداین كسرى را مى بیند و خبر فتح آن را به شما مى دهد ، درحالى كه هم اکنون شما در چنگال يك مشت عرب گرفتارید ( و حالت دفاعى به خود گرفته اید ) و حتى نمى توانید به بیت الحذر بروید ( چه خیال باطل و پندار خامى ) .

آیه فوق نازل شد و گفت كه این منافقان و بیماردلان مى گویند خدا و پیغمبرش جز فریب و دروغ وعده اى به ما نداده است ، ( آن ها از قدرت بى پایان پروردگار بى خبرند) .(1)

و راستى در آن روز چنین اخبار و بشارتى جز در نظر مؤمنان آگاه فریب و غرورى بیش نبود ، اما دیده ملکوتى پیامبر صلى الله علیه و آله در لابلاى جرقه هاى آتشینى كه از برخورد كلنگ هایى كه براى حفر خندق بر زمین كوبیده مى شد جستن مى كرده مى توانست گشوده شدن درهاى قصرهاى پادشاهان ایران و روم و يمن را ببیند و به امت جان برکفش بشارت دهد واز اسرار آینده پرده بردارد . .


1) کامل ابن اثیر ، جلد 2 ، صفحه 179 ، در سیره ابن هشام ، همین جریان با مختصر تفاوتى آمده و آن این كه پیامبر فرمود : در برق اول فتح يمن را دیدم و در برق دوم فتح شام و مغرب و در برق سوم پیروزى (سرزمین ایران) را مشاهده كردم كه با ترتیب تاریخى فتح این سه منطقه هماهنگ است .

شاید نیاز به تذکر نداشته باشد كه منظور از « وَالَّذینَ فى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ » همان منافقان است و ذکر این جمله در واقع توضیحى است براى كلمه « منافقین » كه قبل از آن آمده است و چه بیمارى بدتر از بیمارى نفاق ؟ چرا كه انسان سالم و داراى فطرت الهى يك چهره بیشتر ندارد ، انسان هاى دو چهره و چند چهره بیمارانى هستند كه دایما در اضطراب و تضاد و تناقض گرفتارند .

شاهد این سخن چیزى است كه در آغاز سوره بقره آمده است كه در توصیف منافقین مى گوید « فى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللّهُ مَرَضا : در دل هاى آن ها يك نوع بیمارى است و خدا ( به خاطر اعمالشان ) بر بیمارى آن ها مى افزاید » ( 10 / بقره ) .

13 وَاِذْ قالَتْ طائِفَةٌ مِنْهُمْ يا اَهْلَ يَثْرِبَ لا مُقامَ لَكُمْ فَارْجِعُوا وَيَسْتَأْذِنُ فَریقٌ مِنْهُمُ النَّبِىَّ يَقُولُونَ اِنَّ بُيُوتَنا عَوْرَةٌ وَ ماهِىَ بِعَوْرةٍ اِنْ يُریدُونَ اِلاّ فِرارا

و نیز به خاطر بیاورید زمانى را كه گروهى از آن ها گفتند: اى اهل يثرب ( مردم مدینه ) این جا جاى توقف شما نیست، به خانه هاى خود بازگردید و گروهى از آنان از پیامبر

اجازه بازگشت مى خواستند و مى گفتند خانه هاى ما بدون حفاظ است ، در حالى كه بدون حفاظ نبود آن ها فقط مى خواستند ( از جنگ ) فرار كنند .

در این آیه به شرح حال گروه خطرناکى از همین منافقان بیمار دل كه نسبت به دیگران خباثت و آلودگى بیشترى داشتند پرداخته است .

آن ها گفتند : در برابر این انبوه دشمن كارى از شما ساخته نیست خود را از معرکه بیرون كشیده و خویشتن را به هلاکت و زن و فرزندان را به دست اسارت نسپارید .

و به این ترتیب مى خواستند جمعیت انصار را از لشکر اسلام جدا كنند این از يك سو .

از سوى دیگر « گروهى از همین منافقین كه در مدینه خانه داشتند از پیامبر صلى الله علیه و آله اجازه مى خواستند كه باز گردند و براى بازگشت خود عذرتراشى مى كردند ، از جمله مى گفتند : خانه هاى ما دیوار و در و پیکر درستى ندارد ، در حالى كه چنین نبود ، آن ها فقط مى خواستند صحنه را خالى كرده فرار كنند » .

واژه « عَوْرَةٌ » در اصل از ماده « عار » است و به چیزى گفته مى شود كه آشکار ساختنش

موجب عار باشد ، به شکاف هایى كه در لباس يا دیوار خانه ظاهر مى شود و هم چنین به نقاط آسیب پذیر مرزها گفته مى شود ، در این جا منظور خانه هایى است كه در و دیوار مطمئنى ندارد و بیم حمله دشمن به آن مى رود.

« منافقان » با مطرح ساختن این عذرها مى خواستند میدان جنگ را ترك كرده و به خانه هاى خود پناه برند .

در روایتى آمده است كه طایفه « بنى حارثه » كسى را خدمت پیامبر صلى الله علیه و آله فرستادند و گفتند خانه هاى ما بدون حفاظ است و هیچ يك از خانه هاى انصار هم چون خانه هاى ما نیست و میان ما و طایفه « غطفان » كه از شرق مدینه هجوم آورده اند حایل و مانعى وجود ندارد ، اجازه فرما به خانه هاى خود بازگردیم و از زنان و فرزندانمان دفاع كنیم ، پیامبر صلى الله علیه و آله به آن ها اجازه داد .

این موضوع به گوش « سعد بن معاذ » ، بزرگ انصار رسید ، به پیامبر صلى الله علیه و آله عرض كرد به آن ها اجازه نفرما ، به خدا سوگند تاکنون هر مشکلى براى ما پیش آمده این گروه همین بهانه

را پیش كشیده اند ، این ها دروغ مى گویند ، پیامبر صلى الله علیه و آله دستور داد بازگردند .

« يثرب » نام قدیمى مدینه است ، پیش از آن كه پیامبر صلى الله علیه و آله به آن جا هجرت كند ، بعد از آن كم كم نام مدینة الرسول ( شهر پیغمبر ) بر آن گذارده شد كه مخفف آن همان « مدینه » بود .

این شهر نام هاى متعددى دارد ، سیدمرتضى ( رحمة اللّه علیه ) علاوه بر این دونام ( يثرب و مدینه ) يازده نام دیگر براى این شهر ذکر كرده از جمله «طیبه» و «طابه» و «سکینه» و «محبوبه» و «مرحومه» و «قاصمه» است (بعضى يثرب را نام زمین این شهر مى نامند) .(1)

در پاره اى از روایات آمده است كه پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود : « این شهر را يثرب ننامید » شاید به این جهت كه يثرب در اصل از ماده « ثَرْب » به معنى ملامت كردن است و پیامبر صلى الله علیه و آله چنین نامى را براى این شهر پر برکت نمى پسندید . .


1) « مجمع البیان » ، جلد 8 ، صفحه 346 .

به هر حال این كه منافقان اهل « مدینه » را با عنوان « يا اهل يثرب » خطاب كردند بى دلیل نیست ، شاید به خاطر این بوده كه مى دانستند پیامبر از این نام متنفر است و يا مى خواستند عدم رسمیت اسلام و عنوان « مدینة الرسول » را اعلام دارند و يا آن ها را به دوران جاهلیت توجه دهند .

14 وَلَوْ دُخِلَتْ عَلَيْهِمْ مِنْ اَقْطارِها ثُمَّ سُئِلُوا الْفِتْنَةَ لاَتَوْها وَ ما تَلَبَّثُوا بِها اِلاّ يَسیراً

آن ها چنان بودند كه اگر دشمنان از اطراف و جوانب مدینه بر آنان وارد مى شدند و پیشنهاد بازگشت به سوى شرك به آن ها مى كردند مى پذیرفتند و جز مدت كمى براى انتخاب این راه درنگ نمى كردند .

پیدا است مردمى كه این چنین ضعیف و بى پاشنه اند نه آماده پیکار با دشمنند و نه پذیراى شهادت در راه خدا ، به سرعت تسلیم مى شوند و تغییر مسیر مى دهند .

بنابراین منظور از كلمه « فتنه » در این جا همان شرك و كفر است .( همان گونه كه در آیات دیگر از قبیل آیه 193 سوره بقره آمده است ) .

15 وَ لَقَدْ كانُوا عاهَدُوا اللّهَ مِنْ قَبْلُ لا يُوَلُّونَ الاَْدْبارَ وَ كانَ عَهْدُاللّهِ مَسْؤُلاً

آن ها قبل از این با خدا عهد كرده بودند كه پشت به دشمن نکنند و عهد الهى مورد سؤال قرار خواهد گرفت ( و در برابر آن مسؤولند ) .

بعضى گفته اند : « منظور از این عهد و پیمان همان تعهدى است كه طایفه « بنى حارثه » در روز جنگ احد با خدا و پیامبر كردند در آن هنگام كه تصمیم به مراجعت از میدان گرفتند و بعد پشیمان شدند ، عهد بستند كه دیگر هرگز گرد این امور نروند ، اما همان ها در میدان جنگ احزاب باز به فکر پیمان شکنى افتادند .(1)

بعضى نیز آن را اشاره به عهدى مى دانند كه در جنگ بدر و يا در عقبه قبل از هجرت پیامبر با آن حضرت بستند .(2).


1) « تفسیر قرطبى » و « فى ظلال » ذیل آیات مورد بحث .

2) « آلوسى » در روح البیان این قول را نقل كرده است .

ولى به نظر مى رسد كه آیه فوق مفهوم وسیع و گسترده اى دارد كه هم این عهد و پیمان ها و هم سایر عهد و پیمان ها را شامل مى شود .

اصولاً هر كسى ایمان مى آورد و با پیامبر صلى الله علیه و آله بیعت مى كند این عهد را با او بسته كه از اسلام و قرآن تا سرحد جان دفاع كند .

تکیه بر عهد و پیمان در این جا به خاطر این است كه حتى عرب جاهلى به مسأله عهد و پیمان احترام مى گذاشت ، چگونه ممکن است كسى بعد از ادعاى اسلام ، پیمان خود را زیرپا بگذارد ؟

16 قُلْ لَنْ يَنْفَعَكُمُ الْفِرارُ اِنْ فَرَرْتُمْ مِنَ الْمَوْتِ اَوِالْقَتْلِ وَ اِذًا لا تُمَتَّعوُنَ اِلاّ قَلیلاً

بگو : اگر از مرگ يا كشته شدن فرار كنید سودى به حال شما نخواهد داشت و در آن هنگام جز بهره كمى از زندگانى نخواهید گرفت .

بعد از آن كه خداوند نیت منافقان را افشاء كرد كه منظورشان حفظ خانه هایشان نیست ، بلکه فرار از صحنه جنگ است ، با دو دلیل به آن ها پاسخ مى گوید .

نخست به پیامبر مى فرماید : به آنها بگو: گیرم موفق به فرار شدید ، از دو حال خارج نیست ، يا اجلتان سر آمده و مرگ حتمى شما فرارسیده است ، هرجا باشید مرگ گریبان شما را مى گیرد حتى در خانه ها و در كنار زن و فرزندانتان و حادثه اى از درون يا از برون به زندگى شما پایان مى دهد و اگر اجل شما فرانرسیده باشد چهارروزى در این دنیا زندگى توأم با ذلت و خفت خواهید داشت و اسیر چنگال دشمنان و سپس عذاب الهى خواهیدشد .

17 قُلْ مَنْ ذَاالَّذى يَعْصِمُكُمْ مِنَ اللّهِ اِنْ اَرادَبِكُمْ سُوءًا اَوْاَرادَبِكُمْ رَحْمَةً وَ لا يَجِدُونَ لَهُمْ مِنْ دُونِ اللّهِ وَلِيًّا وَ لا نَصیراً

بگو : چه كسى مى تواند شما را در برابر اراده خدا حفظ كند اگر او مصیبت يا رحمتى را براى شما اراده كرده و غیر از خدا هیچ سرپرست و ياورى نخواهند يافت .

دیگر این كه مگر نمى دانید تمام سرنوشت شما به دست خدا است و هرگز نمى توانید از حوزه قدرت و مشیت او فرار كنید .

بنابراین اکنون كه همه مقدرات شما به دست او است فرمان او را در زمینه جهاد كه مایۀ

عزت و سربلندى در دنیا و در پیشگاه خدا است به جان بپذیرید و حتى اگر شهادت در این راه به سراغ شما آید با آغوش باز از آن استقبال كنید .

18 قَدْ يَعْلَمُ اللّهُ الْمُعَوِّقینَ مِنْكُمْ وَالْقائِلینَ لاِِخْوانِهِمْ هَلُمَّ اِلَيْنا وَ لا يَأْتُونَ الْبَأْسَ اِلاّ قَلیلاً

خداوند كسانى كه مردم را از جنگ باز مى داشتند و كسانى را كه به برادران خود مى گفتند به سوى ما بیایید ( و خودرا از معرکه بیرون كشیدند ) به خوبى مى شناسد آن ها ( مردمى ضعیفند و ) جز به مقدار كمى كارزار نمى كنند .

« مُعَوِّقینَ » از ماده « عَوْق » به معنى باز داشتن و منصرف كردن از چیزى است و « بَأْس » در اصل به معنى شدت و در این جا منظور از آن « جنگ » است .

آیه فوق احتمالاً اشاره به دو دسته مى كند : دسته اى از منافقین ، كه در لابلاى صفوف مسلمانان بودند ( و تعبیر « مِنْكُم » گواه براین است ) و سعى داشتند مسلمانان ضعیف الایمان را از جنگ باز دارند ، این ها همان « مُعَوِّقینَ » بودند .

گروه دیگرى كه بیرون از صحنه نشسته بودند از منافقین و يا يهود ، هنگامى كه با سربازان پیامبر صلى الله علیه و آله بر خورد مى كردند مى گفتند به سراغ ما بیایید و خود را از این معرکه بیرون بکشید ( این ها همان ها هستندکه درجمله دوم به آنهااشاره شده است ) .

نزول واژه « اِخوانُهُمْ » ( برادرانشان ) ممکن است به معنى برادران حقیقى باشد و يا به معنى هم مسلکان ، همان گونه كه در آیه 27 سوره اسراء تبذیرکنندگان را برادران شیطان نامیده است « اِنَّ الْمُبَذِّرینَ كانُوا اِخْوانَ الشَّياطینِ » .

19 اَشِحَّةً عَلَيْكُمْ فَاِذا جاءَ الْخَوْفُ رَأَيْتَهُمْ يَنْظُرُونَ اِلَيْكَ تَدُورُاَعْيُنُهُمْ كَالَّذى يُغْشى عَلَيْهِ مِنَ الْمَوْتِ فَاِذا ذَهَبَ الْخَوْفُ سَلَقُوكُمْ بِاَلْسِنَةٍ حِدادٍ اَشِحَّةً عَلَى الْخَيْرِ اُولئِكَ لَمْ يُؤمِنُوا فَاَحْبَطَ اللّهُ اَعْمالَهُمْ وَ كانَ ذلِكَ عَلَى اللّهِ يَسیراً

آن ها در همه چیز نسبت به شما بخیلند و هنگامى كه لحظات ترس و بحرانى پیش آید مشاهده مى كنى آن چنان به تو نگاه مى كنند و چشم هایشان در حدقه مى چرخد كه گویى مى خواهند قالب تهى كنند ، اما هنگامى كه حالت خوف و ترس فرونشست

زبان هاى تند و خشن خود را با انبوهى از خشم و عصبانیت بر شما مى گشایند ( و سهم خود را از غنایم مطالبه مى كنند ) در حالى كه در آن نیز حریص و بخیلند ، آن ها هرگز ایمان نیاورده اند لذا خداوند اعمالشان را حبط و نابود كرد و این كار بر خدا آسان است .

منافقین نه تنها در بذل جان در میدان نبرد كه در كمك هاى مالى براى تهیه وسایل جنگ و در كمك هاى بدنى براى حفر خندق و حتى در كمك هاى فکرى نیز بخل مى ورزند ، بخلى توأم با حرص و حرصى روزافزون .

بعد از بیان بخل آن ها و مضایقه از هرگونه ایثارگرى ، به بیان اوصاف دیگرى از آن ها كه تقریبا جنبه عمومى در همه منافقان در تمام اعصار و قرون دارد پرداخته چنین مى گوید : « هنگامى كه لحظات ترسناك و بحرانى پیش مى آید آن چنان جبان و ترسو هستند كه مى بینى به تو نگاه مى كنند در حالى كه چشم هایشان بى اختیار در حدقه به گردش آمده ، همانند كسى كه در حال جان دادن است » .

آن ها چون از ایمان درستى برخوردار نیستند و تکیه گاه محکمى در زندگى ندارند ، هنگامى كه در برابر حادثه سختى قرار گیرند كنترل خود را به كلى از دست

مى دهند ، گویى مى خواهند قبض روحشان كنند .

سپس مى افزاید :« اما همین ها هنگامى كه طوفان فرو نشست و حال عادى پیدا كردند به سراغ شما مى آیند آن چنان پرتوقعند كه گویى فاتح اصلى جنگ آن ها هستند و هم چون طلب كاران فریاد مى كشند و با الفاظى درشت و خشن ، سهم خود را از غنیمت ، مطالبه مى كنند و در آن نیز سخت گیر و بخیل و حریصند » « فَاِذاذَهَبَ الْخَوْفُ سَلَقُوكُمْ بِاَلْسِنَةٍ حِدادٍ اَشِحَّةٍ عَلَى الْخَيْرِ » .

« سَلَقُوكُمْ » از ماده « سَلْق » در اصل به معنى گشودن چیزى با خشم و عصبانیت است ، خواه گشودن دست باشد يا زبان ، این تعبیر در مورد كسانى كه با لحنى آمرانه و طلب كارانه فریاد مى كشند و چیزى را مى طلبند به كار مى رود .

« اَلْسِنَةٍ حِدادٍ » ، به معنى زبان هاى تیز و تند است و در این جا كنایه از خشونت در سخن مى باشد .

در پایان آیه به آخرین توصیف آن ها كه در واقع همه بدبختى هایشان مى باشد اشاره كرده مى فرماید : « آن ها هرگز ایمان نیاورده اند » .

ویژگى هاى پنج گانه منافقین

در يك جمع بندى چنین نتیجه مى گیریم كه معوقین ( بازدارندگان ) منافقانى بودند با این اوصاف :

✓ 1 - هرگز اهل جنگ نبودند جز به مقدار بسیار كم .

✓ 2 - آن ها هیچ گاه اهل ایثار و فداکارى از نظر جان و مال نبوده و تحمل كمترین ناراحتى ها را نمى كردند .

✓ 3 - در لحظات طوفانى و بحرانى از شدت ترس ، خود را به كلى مى باختند .

✓ 4 - به هنگام پیروزى ، خود را وارث همه افتخارات مى پنداشتند .

✓ 5 - آن ها افراد بى ایمانى بودند و اعمالشان نیز در پیش گاه خدا بى ارزش بود و چنین است راه و رسم منافقان در هر عصر و زمان و در هر جامعه و گروه .

چه توصیف دقیقى قرآن از آن ها كرده كه به وسیله آن مى توان هم فکران آن ها را شناخت و چقدر در عصر و زمان خود نمونه هاى بسیارى از آن ها را با چشم مى بینیم .

20 يَحْسَبُونَ الاَْحْزابَ لَمْ يَذْهَبُوا وَ اِنْ يَأْتِ الاَْحْزابُ يَوَدُّوا لَوْ اَنَّهُمْ بادُونَ فِى الاَْعْرابِ يَسْئَلُونَ عَنْ اَنْبائِكُمْ وَ لَوْ كانُوا فیكُمْ ما قاتَلُوا اِلاّ قَلیلاً

آن ها گمان مى كنند هنوز لشکر احزاب نرفته اند و اگر برگردند این ها دوست مى دارند در میان اعراب بادیه نشین پراکنده شوند و از اخبار شما جویا گردند و اگر در میان شما باشند جز كمى پیکار نمى كنند .

کابوس وحشتناکى بر فکر آن ها سایه افکنده ، گویى سربازان كفر مرتبا از مقابل چشمانشان رژه مى روند ، شمشیرها را برهنه كرده و نیزه ها را به آن ها حواله مى كنند .

این جنگ آوران ترسو ، این منافقان بزدل از سایه خود نیز وحشت دارند ، هر صداى اسبى بشنوید ، هر نعره شترى به گوششان رسد ، از ترس به خود مى پیچند به گمان این كه لشکریان احزاب برگشته اند .

سپس اضافه مى كند : « اگر بار دیگر احزاب برگردند آن ها دوست مى دارند سر به بیابان بگذارند و در میان اعراب بادیه نشین پراکنده و پنهان شوند » .

آرى بروند و در آن جا بمانند « و مرتبا از اخبار شما جویا باشند » .

لحظه به لحظه از هر مسافرى جویاى آخرین خبر شوند ، مبادا احزاب به منطقه آن ها نزدیك شده باشند و سایه آن ها به دیوار خانه آن ها بیفتد و این منت را بر سر شما بگذارند كه همواره جویاى حال و وضع شما بودیم .

نه از رفتن آن ها نگران باشید ، نه از وجودشان خوشحال ، كه افرادى بى ارزش و بى خاصیت هستند و نبودنشان از بودنشان بهتر .

همین مقدار پیکار مختصر نیز براى خدا نیست . از ترس سرزنش و ملامت مردم و براى تظاهر و ریاکارى است ، چرا كه اگر براى خدا بود حد و مرزى نداشت و تا پاى جان در این میدان ایستاده بودند .

21 لَقَدْ كانَ لَكُمْ فى رَسُولِ اللّهِ اُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كانَ يَرْجُوا اللّهَ وَ الْيَوْمَ الاْخِرَ وَ ذَكَرَ اللّهَ كَثیراً

براى شما در زندگى رسول خدا سرمشق نیکویى بود ، براى آن ها كه امید به رحمت

خدا و روز رستاخیز دارند و خدا را بسیار ياد مى كنند .

« اُسْوَةٌ » در اصل به معنى آن حالتى است كه انسان به هنگام پیروى از دیگران به خود مى گیرد و به تعبیر دیگرى همان تأسى كردن و اقتدا نمودن است ، بنابراین معنى مصدرى دارد ، نه معنى وصفى و جمله « لَقَدْ كانَ لَكُمْ فى رَسُولِ اللّهِ اُسْوَةٌ حَسَنَةٌ » مفهومش این است كه براى شما در زندگى پیامبر صلى الله علیه و آله تأسى و پیروى خوبى است ، مى توانید با اقتدا كردن به او خطوط خود را اصلاح و در مسیر « صراط مستقیم » قرار گیرید .

بهترین الگو براى شما نه تنها در این میدان كه درتمام زندگى، شخص پیامبر صلى الله علیه و آله است ، روحیات عالى او ، استقامت و شکیبایى او ، هوشیارى و درایت و اخلاص و توجه به خدا و تسلط او بر حوادث و زانو نزدن در برابر سختى ها و مشکلات ، هرکدام مى تواند الگو و سرمشقى براى همه مسلمین باشد .

این ناخداى بزرگ به هنگامى كه سفینه اش گرفتار سخت ترین طوفان ها مى شود كمترین ضعف و سستى و دستپاچگى به خود راه نمى دهد ، او هم ناخدا است هم لنگر

مطمئن این كشتى، هم چراغ هدایت است و هم مایه آرامش و راحت روح و جان سرنشینان .

همراه دیگر مؤمنان ، كلنگ به دست مى گیرد ، خندق مى كند، با بیل جمع آورى كرده و با ظرف از خندق بیرون مى برد ، براى حفظ روحیه و خونسردى يارانش با آن ها مزاح مى كند و براى گرم كردن دل و جان آن ها را به خواندن اشعار حماسى تشویق مى نماید ، مرتبا آنان را به ياد خدا مى اندازد و به آینده درخشان و فتوحات بزرگ نوید مى دهد .

از توطئه منافقان بر حذر مى دارد و هوشیارى لازم را به آن ها مى دهد .

از آرایش جنگى صحیح و انتخاب بهترین روش هاى نظامى لحظه اى غافل نمى ماند و درعین حال از راه هاى مختلف براى ایجاد شکاف در میان صفوف دشمن از پاى نمى نشیند .

آرى او بهترین مقتدا و اسوه مؤمنان در این میدان و در همه میدان ها است .

جالب این كه : قرآن در آیه فوق این اسوه حسنه را مخصوص كسانى كه داراى سه ویژگى هستند ، امید به اللّه و امید به روز قیامت دارند و خدا را بسیار ياد مى كنند .

درحقیقت ایمان به مبدء و معاد انگیزه این حرکت است و ذکر خداوند تداوم بخش آن ،

زیرا بدون شك كسى كه از چنین ایمانى قلبش سرشار نباشد ، قادر به قدم گذاشتن در جاى قدم هاى پیامبر نیست و در ادامه این راه نیز اگر پیوسته ذکر خدا نکند و شیاطین را از خود نراند ، قادر به ادامه تأسى و اقتدا نخواهد بود .

این نکته نیز قابل توجه است كه على با آن شهامت و شجاعتش در همه میدان هاى جنگ كه يك نمونه زنده آن غزوه احزاب است و بعد اشاره خواهد شد در سخنى كه در نهج البلاغه آمده مى فرماید : « كُنّا اِذِا احْمَرَّالْبَأْسُ اتَّقَيْنا بِرَسُولِ اللّهِ صلى الله علیه و آله فَلَمْ يَكُنْ اَحَدٌ مِنّا اَقْرَبَ اِلَىِّ الْعَدُوِّ مِنْهُ : هرگاه آتش جنگ ، سخت شعله ور مى شد ما به رسول اللّه پناه مى بردیم و هیچ يك از ما به دشمن نزدیك تر از او نبود » .(1)

22 وَ لَمّا رَأَ الْمُؤْمِنُونَ الاَْحْزابَ قالُوا هذا ما وَعَدَنَااللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ صَدَقَ اللّهُ وَ .


1) « نهج البلاغه » ، كلمات قصار ، فصل غرائب ، جمله 9 .

رَسُولُهُ وَ مازادَهُمْ اِلاّ ایمانا وَ تَسْلیماً

هنگامى كه مؤمنان ، لشکر احزاب را دیدند ، گفتند : این همان است كه خدا و رسولش به ما وعده فرموده و خدا و رسولش راست گفته اند و این موضوع جز بر ایمان و تسلیم آن ها چیزى نیفزود .

این كدام وعده بود كه خدا و پیامبر صلى الله علیه و آله وعده داده بود .

بعضى گفته اند این اشاره به سخنى است كه قبلاً پیامبر صلى الله علیه و آله گفته بود كه به زودى قبایل عرب و دشمنان مختلف شما دست به دست هم مى دهند و به سراغ شمامى آیند ، اما بدانید سرانجام پیروزى با شما است .

مؤمنان هنگامى كه هجوم « احزاب » را مشاهده كردند يقین پیدا كردند كه این همان وعده پیامبر صلى الله علیه و آله است گفتند : اکنون كه قسمت اول وعده به وقوع پیوسته قسمت دوم يعنى پیروزى نیز مسلماً به دنبال آن است ، لذا بر ایمان و تسلیمشان افزود .

دیگر این كه خداوند در سوره بقره آیه 214 به مسلمانان فرمود كه : آیا گمان مى كنید به

سادگى وارد بهشت خواهید شد بى آن كه حوادثى هم چون حوادث گذشتگان براى شما رخ دهد ؟ همان ها كه گرفتار ناراحتى هاى شدید شدند و آن چنان عرصه به آنان تنگ شد كه گفتند : يارى خدا كجا است ؟ »

خلاصه این كه به آن ها گفته شده بود كه شما در بوته هاى آزمایش سختى آزموده خواهید شد و آن ها بامشاهده احزاب متوجه صدق گفتار خدا و پیامبر صلى الله علیه و آله شدندو برایمانشان افزود .

البته این دو تفسیر با هم منافاتى ندارد ، مخصوصاً با توجه به این كه يکى در اصل وعده خدا و دیگرى وعده پیامبر صلى الله علیه و آله است و این دو در آیه مورد بحث با هم آمده ، جمع میان این دو كاملاً مناسب به نظر مى رسد .

23 مِنَ الْمُؤْمِنینَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدوُا اللّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدیلاً

در میان مؤمنان مردانى هستند كه بر سر عهدى كه با خدا بستند صادقانه ایستاده اند ، بعضى پیمان خود را به آخر بردند ( و در راه او شربت شهادت نوشیدند ) و بعضى دیگر در انتظارند و هرگز تغییر و تبدیلى در عهد و پیمان خود نداده اند .

واژه « نَحْب » به معنى عهد و نذر و پیمان است و گاه به معنى مرگ و يا خطر و يا سرعت سیر و يا گریه با صداى بلند نیز آمده . (1)

جمله «قَضى نَحْبَهُ» همه شهداى اسلام را كه قبل از ماجراى جنگ « احزاب » شربت شهادت نوشیده بودند شامل مى شود و منتظران نیز تمام كسانى بودند كه در انتظار پیروزى و شهادت به سر مى بردند و افرادى هم چون « حمزه سیدالشهداء »(علیه السلام) و « على » (علیه السلام)در رأس این دو گروه قرار داشتند .

لذا در تفسیر « صافى » چنین آمده است : « اِنَّ اَصْحابَ الْحُسَيْنِ بِكَرْبَلاءَ كانُوا كُلَّ مَنْ اَرادَ الْخُرُوجَ وَدَعَ الْحُسَيْنَ (علیه السلام)وَ قالَ : السَّلامُ عَلَيْكَ يَا بْنَ رَسُولِ اللّهِ فَيُجیبُهُ : وَ عَلَيْكَ السَّلامُ وَ نَحْنَ خَلْفَكَ وَ يَقْرَءُ "فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ" :یاران امام حسین (علیه السلام)در كربلا و .


1) « مفردات راغب » « مجمع البیان » و « لسان العرب » ( نحب ) .

هرکدام كه مى خواستند به میدان بروند با امام (علیه السلام)وداع مى كردند و مى گفتند سلام بر تو اى پسر رسول خدا ( سلام و وداع ) امام (علیه السلام)نیز به آن ها پاسخ مى گفت و سپس این آیه را تلاوت مى فرمود : « فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ » .

از كتب مقاتل استفاده مى شود كه امام حسین (علیه السلام)این آیه را بر كنار جنازه شهیدان دیگرى هم چون « مسلم بن عوسجه » و به هنگامى كه خبر شهادت « عبداللّه بن يقطر » به او رسید نیز تلاوت فرمود . (1)

و از این جا روشن مى شود كه آیه چنان مفهوم وسیعى دارد كه تمام مؤمنان راستین را در هر عصر و هر زمان شامل مى شود، چه آن ها كه جامه شهادت در راه خدا بر تن پوشیدند و چه آن ها كه بدون هیچ گونه تزلزل بر سر عهد و پیمان با خداى خویش ایستادند .


1) « تفسیر صافى » ذیل آیه مورد بحث .

و آماده جهاد و شهادت بودند .

24 لِيَجْزِىَ اللّهُ الصّادِقینَ بِصِدْقِهِمْ وَ يُعَذِّبَ الْمنافِقینَ اِنْ شاءَ اَوْيَتُوبَ عَلَيْهِمِ اِنَّ اللّهَ كانَ غَفُورا رَحیماً

هدف این است كه خداوند صادقان را به خاطر صدقشان پاداش دهد و منافقان را هرگاه بخواهد عذاب كند ( اگر توبه كنند ) توبه آن ها را بپذیرد ، چرا كه خداوند غفور و رحیم است .

نه صدق و راستى و وفادارى مؤمنان مخلص بدون پاداش مى ماند و نه سستى ها و كارشکنى هاى منافقان بدون كیفر .

منتها براى این كه راه بازگشت حتى به روى منافقان لجوج بسته نشود با جمله « اَوْيَتُوبَ عَلَيْهِمِ » درهاى توبه را به روى آن ها مى گشاید و خود را با اوصاف « غفور و رحیم » توصیف مى كند تا انگیزه حرکت به سوى ایمان و صدق و راستى و عمل به تعهدات الهى را در آن ها زنده كند .

25 وَرَدَّاللّهُ الَّذینَ كَفَرُوا بِغَيْظِهِمْ لَمْ يَنالُوا خَيْرا وَ كَفَى اللّهُ الْمُؤْمِنینَ الْقِتالَ وَ كانَ اللّهُ قَوِيَّا عَزیزاً

خدا احزاب كافر را بادلى مملو از خشم بازگرداند بى آن كه نتیجه اى از كار خود گرفته باشند و خداوند در این میدان مؤمنان را از جنگ بى نیاز ساخت ، ( و پیروزى را نصیبشان كرد ) و خدا قوى و شکست ناپذیر است .

« غَيْظ » به معنى « خشم » و گاه به معنى « غم » آمده است و در این جا آمیزه اى از هر دو مى باشد ، لشکریان احزاب كه آخرین تلاش و كوشش خود را براى پیروزى بر ارتش اسلام به كار گرفته بودند و ناکام ماندند ، غمگین و خشمگین به سرزمین هاى خود بازگشتند .

منظور از « خَيْر » در این جا ، پیروزى در جنگ است ، البته پیروزى لشکر كفر ، هرگز خیر نبود ، بلکه شرّ بود ، اما قرآن كه از دریچه فکر آن ها سخن مى گوید از آن تعبیر به خیر كرده اشاره به این كه آن ها به هیچ نوع پیروزى در این میدان نایل نشدند .

آن چنان عواملى فراهم كرد كه بى آن كه احتیاج به درگیرى وسیع و گسترده اى باشد و

مؤمنان متحمل خسارات و ضایعات زیادى شوند جنگ پایان گرفت ، زیرا از يك سو طوفان شدید و سردى اوضاع مشرکان را به هم ریخت و از سوى دیگر رعب و ترس و وحشت را كه آن هم از لشکرهاى نامریى خدااست بر قلب آن ها افکند و از سوى سوم ضربه اى كه « على بن ابیطالب » بر پیکر بزرگ ترین قهرمان دشمن « عمرو بن عبدود » وارد ساخت و او را به دیار عدم فرستاد ، سبب فروریختن پایه هاى امید آن ها شد ، دست و پاى خود را جمع كردند و محاصره مدینه را شکستند و ناکام به قبایل خود بازگشتند .

و در آخرین جمله مى فرماید : « وَكانَ اللّهُ قَوِيَّا عَزیزاً » .

ممکن است كسانى « قوى » باشند اما « عزیز » و شکست ناپذیر نباشند يعنى شخص قوى ترى بر آنان پیروز شود، ولى تنها « قوى شکست ناپذیر » در عالم خدا است كه قوت و قدرتش بى انتها است ، هم او بود كه در چنین میدان بسیار سخت و خطرناکى آن چنان پیروزى نصیب مؤمنان كرد كه حتى نیاز به درگیرى و دادن تلفات هم پیدا نکردند .

26 وَاَنْزَلَ الَّذینَ ظاهَرُوهُمْ مِنْ اَهْلِ الْكِتابِ مِنْ صَياصیهِمْ وَ قَذَفَ فى قُلُوبِهِمُ

الرُّعْبَ فَریقا تَقْتُلُونَ وَ تَأْسِرُونَ فَریقاً

خداوند گروهى از اهل كتاب را كه از آن ها ( مشرکان عرب ) حمایت كردند از قلعه هاى محکم شان پایین كشید و در دل هاى آن ها رعب افکند ( كارشان به جایى رسید كه ) گروهى را به قتل مى رساندید و گروهى را اسیر مى كردید .

غزوه بنى قریظه يك پیروزى بزرگ دیگر

« صَياصى » جمع « صیصِيَه » به معنى قلعه هاى محکم است سپس به هر وسیله دفاعى نیز اطلاق شده است، مانندشاخ گاو و شاخکى كه درپاى خروس است .

این جا روشن مى شود كه يهود قلعه هاى خود را در كنار مدینه در نقطه مرتفعى ساخته بودند و برفراز برج هاى آن ها به دفاع ازخویشتن مشغول مى شدند .

در مدینه سه طایفه معروف از يهود زندگى مى كردند :

« بَنى قُرَيْظَة » ، « بَنِى النَّضیر » و « بَنى قَيْنَقاع » .

هر سه گروه با پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله پیمان بسته بودند كه با دشمنان او همکارى و به نفع

آن ها جاسوسى نکنند و با مسلمانان همزیستى مسالمت آمیز داشته باشند ولى طایفه « بنى قینقاع » در سال دوم هجرت و طایفه « بنى نضیر » در سال چهارم هجرت ، هرکدام به بهانه اى پیمان خود را شکستند و به مبارزه رویاروى با پیامبر صلى الله علیه و آله دست زدند ، سرانجام مقاومت آن ها درهم شکست و از مدینه بیرون رانده شدند .

بنى قینقاع به سوى « اذرعات » شام رفتند و « بنى نضیر » ، قسمتى به سوى « خیبر » و بخشى به سوى « شام » رانده شدند . (1)

بنابراین در سال پنجم هجرت كه غزوه « احزاب » رخ داد ، تنها طایفه « بنى قریظه » در مدینه باقى مانده بودند و همان گونه كه در تفسیر آیات هفده گانه جنگ احزاب گفتیم آن ها در این میدان پیمان خود را شکستند ، به مشرکان عرب پیوستند و به روى مسلمانان شمشیرکشیدند .7.


1) « كامل ابن اثیر » ، جلد 2 ، صفحه 173 - 137.

پس از پایان غزوه احزاب و عقب نشینى رسواى قریش و غطفان و سایر قبایل عرب از مدینه ، طبق روایات اسلامى پیامبر صلى الله علیه و آله به منزل بازگشت و لباس جنگ از تن در آورد و به شستشوى خویشتن مشغول شد، دراین هنگام جبرییل به فرمان خدا بر او وارد شد و گفت : چرا سلاح بر زمین گذاردى ؟ فرشتگان آماده پیکارند ، هم اکنون باید به سوى « بنى قریظه » حرکت كنى و كار آن ها يکسره شود .

به راستى هیچ فرصتى براى رسیدن به حساب بنى قریظه بهتر از این فرصت نبود ، مسلمانان گرم پیروزى و بنى قریظه ، گرفتار وحشت شدید شکست و دوستان آن ها از طوایف عرب خسته و كوفته و با روحیه اى بسیار ضعیف در حال هزیمت به شهر و دیار خود بودند و كسى نبود كه از آن ها حمایت كند .

به هر حال منادى از طرف پیامبر صلى الله علیه و آله صدا زد كه پیش از خواندن نماز عصر به سوى بنى قریظه حرکت كنید ، مسلمانان به سرعت آماده جنگ شدند و تازه آفتاب غروب كرده بود كه قلعه هاى محکم بنى قریظه را در حلقه محاصره خود در آوردند .

بیست و پنج روز این محاصره به طول انجامید و همگى تسلیم شدند ، گروهى به قتل رسیدند و پیروزى بزرگ دیگرى بر پیروزى مسلمان افزوده شده و سرزمین مدینه براى همیشه از لوث وجود این اقوام منافق و دشمنان سرسخت و لجوج پاك گردید .

27 وَ اَوْرَثَكُمْ اَرْضَهُمْ وَ دِيارَهُمْ وَ اَمْوالَهُمْ وَ اَرْضا لَمْ تَطَؤُها وَ كانَ اللّهُ عَلى كُلِّ شَىْ ءٍ قَدیراً

زمین ها وخانه هایشان را در اختیار شما گذاشت و( هم چنین ) زمینى را كه هرگز در آن گام ننهاده بودید و خداوند بر هر چیزى قادر است .

این چند جمله فشرده اى از تمام نتایج غزوه « بنى قریظه » است كه گروهى از این خیانت كاران به دست مسلمانان كشته شدند و گروهى به اسارت درآمدند و غنایم فراوانى از جمله زمین ها و خانه و اموالشان به مسلمانان رسید .

تعبیر به « ارث » از این غنایم به خاطر آن است كه مسلمانان زحمت چندانى براى آن نکشیدند و به آسانى آن همه غنیمت كه نتیجه سالیان دراز ظلم و بى دادگرى يهود و استثمار

آن ها در مدینه بود به دست مسلمین افتاد. و در پایان آیه مى فرماید : « اَرْضا لَمْ تَطَؤُها » .

در این كه منظور از « اَرْضا لَمْ تَطَؤُها » كدام سرزمین است ؟ در میان مفسران گفتگو است :بعضى آن را اشاره به سرزمین « خیبر » دانسته اند كه بعدا به دست مسلمانان فتح شد . بعضى اشاره به سرزمین مکه .

ولى هیچ يك از این احتمالات با ظاهر آیه سازگار نیست ، چرا كه آیه به قرینه فعل ماضى كه در آن آمده « اَوْرَثَكُمْ » شاهد بر این است كه این زمین در همین ماجراى جنگ بنى قریظه به تصرف مسلمین درآمد ، به علاوه سرزمین مکه كه يکى از تفاسیر است سرزمینى نبود كه مسلمانان در آن گام ننهاده باشند در حالى كه قرآن مى گوید : زمینى را در اختیارتان گذارد كه در آن گام ننهاده بودید .

ظاهراً این جمله اشاره به باغات و اراضى مخصوصى است كه در اختیار « بنى قریظه » بود و احدى حق ورود به آن را نداشت ، چرا كه يهود در حفظ و انحصار اموال خود سخت مى كوشیدند .

و اگر از ماضى بودن این فتح و پیروزى صرف نظر كنیم ، تناسب بیشترى با سرزمین « خیبر » دارد كه به فاصله نه چندان زیادى از طایفه يهود گرفته شد و در اختیار مسلمین قرار گرفت ( جنگ خیبر در سال هفتم هجرت واقع شد ) .

ریشه اصلى غزوه « بنى قریظه »

قرآن مجید گواه بر این است كه عامل اصلى این جنگ همان پشتیبانى يهود بنى قریظه از مشرکان عرب در جنگ احزاب بود ( زیرا مى فرماید: اَلَّذینَ ظاهَرُوهُمْ ... : كسانى كه از آن ها پشتیبانى كردند ... ). علاوه بر این اصولاً يهود در مدینه ستون پنجمى براى دشمنان اسلام محسوب مى شدند ، در تبلیغات ضد اسلامى كوشا بودند و هر فرصت مناسبى را كه براى ضربه زدن به مسلمین پیش مى آید غنیمت مى شمردند .

از طوایف سه گانه يهود ( بَنىقَيْنَقاع و بَنِى النَّضیر و بَنى قُرَيْظه ) تنها گروه سوم به هنگام جنگ احزاب باقى مانده بودند و گروه اول و دوم به ترتیب در سال هاى دو و چهار هجرى بر اثر پیمان شکنى ، محکوم و از مدینه رانده شدند و مى بایست این گروه سوم كه از همه

آشکارتر به پیمان شکنى و پیوستن به دشمنان اسلام دست زدند به كیفر اعمال ناجوانمردانه خود برسند و كیفر جنایات خود را ببینند .

ماجراى غزوه بنى قریظه

گفتیم پیامبر صلى الله علیه و آله بلافاصله بعد از پایان جنگ احزاب ، مأمور شد حساب يهود بنى قریظه را روشن سازد ، مى نویسند : آن چنان مسلمانان براى حضور در منطقه دژهاى بنى قریظه عجله كردند كه حتى بعضى از نماز عصرشان غافل شدند و به ناچار آن را بعدا قضا كردند ، پیامبر صلى الله علیه و آله دستور محاصره دژهاى آن ها را صادر كرد ، بیست و پنج روز محاصره به طول كشید ، خداوند رعب و وحشت شدیدى همان گونه كه قرآن مى گوید به دل هاى آن ها افکند .

« كعب بن اسد » كه از سران يهود بود ، گفت : من يقین دارم كه محمّد صلى الله علیه و آله ما را رها نخواهد كرد ، تا با ما پیکار كند ، من به شما يکى از سه پیشنهاد را مى كنم هرکدام را خواستید برگزینید :

پیشنهاد اولم این است كه دست در دست این مرد بگذاریم و به او ایمان بیاوریم و

پیروى كنیم ، زیرا براى شما ثابت شده است كه او پیامبر خدا است و نشانه هاى او را در كتب خود مى يابید در این صورت جان و مال و فرزندان و زنان شما محفوظ خواهد بود .

گفتند : ما هرگز دست از حکم تورات برنخواهیم داشت و چیزى به جاى آن نخواهیم پذیرفت .

گفت : اکنون كه این پیشنهاد را نپذیرفتید بیایید و كودکان و زنان خود را با دست خود به قتل برسانید تا فکر ما از ناحیه آن ها راحت شود ، سپس شمشیر برکشید و با محمّد و يارانش بجنگیم، تاببینیم خدا چه مى خواهد، اگر كشته شدیم ازناحیه زن و فرزند نگرانى نداریم واگر پیروزشویم زن و فرزند بسیار است .

گفتند ما این بیچاره ها را با دست خود به قتل برسانیم ؟ بعد از این ها زندگى براى ما ارزش ندارد .

« كعب بن اسد » گفت حال كه این را هم نپذیرفتید امشب شب شنبه است محمّد صلى الله علیه و آله و يارانش گمان مى كنند امشب حمله اى نخواهیم كرد بیاییم و آن ها را غافل گیر كنیم ، شاید پیروز شویم .

گفتند : این كار را هم نخواهیم كرد و ما هرگز احترام شنبه را ضایع نمى كنیم .

« كعب » گفت هیچ يك از شما از آن روزى كه از مادر متولد شده حتى يك شب آدم

عاقلى نبوده است . بعد از این ماجرا آن ها از پیامبر صلى الله علیه و آله تقاضا كردند « ابولبابه » را نزد آنان فرستد تا با او مشورت كنند .

هنگامى كه « ابولبابه » نزد آنان آمد زنان و بچه هاى يهود در مقابل او به گریه افتادند ، او تحت تأثیر قرار گرفت ، مردان گفتند: صلاح مى دانى ما تسلیم حکم محمّد صلى الله علیه و آله شویم ؟

ابولبابه گفت : آرى ولى در همین حال اشاره به گلوى خود كرد ، يعنى همه شما را خواهد كشت .

« ابولبابه » مى گوید همین كه از آن جا حرکت كردم به خیانت خود متوجه شدم ، او به سوى پیامبر صلى الله علیه و آله نیامد مستقیما به مسجد رفت و خود را به يکى از ستون هاى مسجد بست و گفت: از جاى خود حرکت نمى كنم تا خداوند توبه مرا بپذیرد .

سرانجام خداوند گناه او را به خاطر صداقتش بخشید و آیه : « وَاآخَرُوُنَ اعْتَرَفُوا بِذُنُوبِهِمْ ...» ( 102 / توبه ) دراین راستا نازل شد .

سرانجام يهود بنى قریظه ناچار بدون قید و شرط تسلیم شدند پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود آیا راضى هستید هرچه سعدبن معاذ درباره شماحکم كند اجرا نماییم ؟ ( آن ها راضى شدند ) .

« سعد بن معاذ » گفت : اکنون موقعى رسیده كه سعد بدون در نظر گرفتن ملامت ملامت كنندگان حکم خدا را بیان كند .

سعد هنگامى كه از يهود مجددا اقرار گرفت كه هر چه او حکم كند خواهند پذیرفت چشم خود را بر هم نهاد و رو به سوى آن طرف كه پیامبر صلى الله علیه و آله ایستاده بود كرد عرض كرد شما هم حکم مرا مى پذیرید ؟ فرمود : آرى ، گفت : من مى گویم آن ها كه آماده جنگ بامسلمانان بودند ( مردان بنى قریظه ) بایدکشته شوند و فرزندان و زنانشان اسیر و اموالشان تقسیم گردد ، اما گروهى از آنان اسلام را پذیرفتند و نجات يافتند . (1)

پیامدهاى پنج گانه غزوه بنى قریظه

پیروزى بر این گروه ستم گر و لجوج نتایج پربارى براى مسلمانان داشت از جمله :


1) «ابن هشام» جلد 3، صفحه 244 به بعد و « كامل ابن اثیر » جلد 2 صفحه 185 ، به بعد ( با تلخیص ) .

✓ 1 - پاك نمودن جبهه داخلى مدینه و آسوده شدن خاطر مسلمانان از جاسوس هاى يهود .

✓ 2 - فرو ریختن پایگاه مشرکان عرب در مدینه و قطع امید آنان از شورشى از درون .

✓ 3 - تقویت بنیه مالى مسلمین به وسیله غنایم این جنگ .

✓ 4 - هموار شدن راه پیروزى هاى آینده ، مخصوصاً فتح خیبر .

✓ 5 - تثبیت موقعیت حکومت اسلامى درنظردوست و دشمن درداخل وخارج مدینه .

28 يااَيُّهَاالنَّبِىُّ قُلْ لاَِزْواجِكَ اِنْ كُنْتُنَّ تُرِدْنَ الْحَيوةَ الدُّنْيا وَ زینَتَها فَتَعالَيْنَ اُمَتِّعْكُنَّ وَ اُسَرِّحْكُنَّ سَراحا جَمیلاً

اى پیامبر ! به همسرانت بگو : اگر شما زندگى دنیا و زرق و برق آن را مى خواهید بیایید هدیه اى به شما دهم و شما را به طرز نیکویى رها سازم .

یا سعادت جاودان يا زرق و برق دنیا

« اُمَتِّعْكُنَّ » از ماده « مُتْعَهْ » است و چنان كه در آیه 236 سوره بقره گفته ایم منظور از آن

هدیه اى است كه با شؤون زن متناسب باشد .

در این جا منظور این است كه مقدار مناسبى بر مهر بیفزاید و يا اگر مهریه اى تعیین نشده هدیه شایسته اى به آن ها بدهد به طورى كه راضى و خشنود گردند و جدایى آن ها در محیط دوستانه انجام پذیرد .

« سَراحَ » در اصل از ماده « سَرْح » به معنى گیاه و درختى است كه برگ و میوه دارد و « سَرَحْتُ الاِْبِلَ » يعنى شتر را رها كردم تا از گیاهان و برگ درختان بهره گیرند ، سپس به معنى وسیع تر ، يعنى هرگونه رها كردن هر چیز و هر شخص اطلاق شده و گاه به عنوان كنایه از طلاق دادن نیز مى آید « تَسْریحُ الشَّعْرِ » به شانه زدن مو گفته مى شود كه در آن نیز معنى رهایى افتاده است .

به هر حال منظور از « سَراح جَمیل » در آیه مورد بحث رها كردن زنان توأم با نیکى و خوبى و بدون نزاع و قهر است .

فراموش نکرده اید كه در آیات نخست این سوره خداوند تاج افتخارى بر سر زنان

پیامبر صلى الله علیه و آله زده و آن ها را به عنوان « اُمُ الْمُؤْمِنینَ » ( مادر مؤمنان ) معرفى نموده ، بدیهى است همیشه مقامات حساس و افتخار آفرین ، وظایف سنگینى نیز همراه دارد ، چگونه زنان پیامبر صلى الله علیه و آله مى توانند ام المؤمنین باشند ولى فکر و قلبشان در گرو زرق و برق دنیا باشد ؟ و چنین پندارند كه اگر غنایمى نصیب مسلمانان شده است هم چون همسران پادشاهان بهترین قسمت هاى غنایم را به خود اختصاص دهند و چیزى كه با جانبازى و خون هاى پاك شهیدان به دست آمده تحویل آنان گردد ، در حالى كه در گوشه و كنار افرادى ، در نهایت عسرت زندگى مى كنند .

از این گذشته نه تنها پیامبر صلى الله علیه و آله به مقتضاى آیات پیشین « اُسْوَة » مردم است كه خانواده او نیز باید اسوه خانواده ها و زنانش مقتداى زنان با ایمان تا دامنه قیامت گردد .

پیامبر صلى الله علیه و آله پادشاه نیست كه حرم سرایى داشته باشد پرزرق و برق و زنانش غرق جواهرات گران قیمت و وسایل تجملاتى باشند .

شاید هنوز گروهى از مسلمانان مکه كه به عنوان مهاجر به مدینه آمده بودند بر صُفَّة

( همان سکوى مخصوصى كه در كنار مسجد پیغمبر قرار داشت ) شب را تا به صبح مى گذراندند و خانه و كاشانه اى در آن شهر نداشتند ، در چنین شرایطى هرگز پیامبر صلى الله علیه و آله اجازه نخواهد داد زنانش چنین توقعاتى داشته باشند .

در این جا مفسران و فقهاى اسلامى بحث مشروحى دارند كه آیا منظور از « سراح جمیل » در آیه فوق این است كه پیامبر صلى الله علیه و آله زنان خود را مخیر میان ماندن و جدا شدن كرد و آن ها جدایى را انتخاب مى كردند ، خود طلاق محسوب مى شد و نیازى به اجراى صیغه طلاق نداشت ؟ يا این كه منظور این بوده كه آن ها يکى از دو راه را انتخاب كنند ، اگر جدایى را انتخاب مى كردند پیامبر صلى الله علیه و آله اقدام به اجراى صیغه طلاق مى فرمود وگرنه به حال خود باقى مى ماندند .

البته آیه فوق دلالتى بر هیچ يك از این دو امر ندارد و این كه بعضى تصور كرده اند آیه گواه بر تخییر زنان پیامبر صلى الله علیه و آله است و این حکم را از مختصات پیامبر صلى الله علیه و آله شمرده اند زیرا در حق سایر مردم جارى نمى شود ، درست به نظر نمى رسد .

بلکه جمع میان آیه فوق و آیات طلاق ، ایجاب مى كند كه منظور جدا شدن از طریق طلاق است .

به هر حال این مسأله در میان فقهاى شیعه و اهل سنت مورد گفتگو است هرچند قول دوم يعنى جدا شدن از طریق طلاق نزدیك تر به ظواهر آیات مى باشد . به علاوه تعبیر «اُسَرِّحْكُنَّ : من شما را رها ساختم» ظهور در این دارد كه پیامبر صلى الله علیه و آله اقدام به جدا ساختن آن ها مى فرمود ، به خصوص این كه ماده « تسریح » به معنى طلاق در جاى دیگر از قرآن مجید به كار رفته است . ( 229 / بقره ) . (1)

29 وَ اِنْ كُنْتُنَّ تُرِدْنَ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ الدّارَ الاْخِرَةَ فَاِنَّ اللّهَ اَعَدَّ لِلْمُحْسِناتِ مِنْكُنَّ اَجْرا عَظیماً

و اگر شما خدا و پیامبرش و سراى آخرت را طالب هستید خداوند براى نیکوکاران .


1) توضیح بیشتر در این زمینه را در كتب فقهى مخصوصاً كتاب جواهر ، جلد 29 ، صفحه 122 ، به بعد مطالعه فرمایید .

شما پاداش عظیم آماده ساخته است .

در حقیقت در این چند جمله ، تمام پایه هاى ایمان و برنامه هاى مؤمن ، جمع است ، از يك سو ایمان و اعتقاد به خدا و پیامبر و روز قیامت و طالب این اصول بودن و از سوى دیگر در برنامه هاى عملى نیز در صف نیکوکاران و محسنین و محسنات قرار گرفتن ، بنابراین تنها اظهار عشق و علاقه به خدا و سراى دیگر و پیامبر صلى الله علیه و آله كافى نیست ، برنامه هاى عملى نیز باید هماهنگ با آن باشد .

و به این ترتیب خداوند تکلیف همسران پیامبر صلى الله علیه و آله را كه باید الگو و اسوه زنان با ایمان باشند براى همیشه روشن ساخت، داشتن زهد و پارسایى و بى اعتنایى به زرق و برق و تجملات دنیا و توجه خاص به ایمان و عمل صالح و معنویت ، اگر چنین هستند بمانند و مشمول افتخار بزرگ همسرى رسول خدا باشند وگرنه راه خود را در پیش گیرند و از او جدا شوند .

گرچه مخاطب در این سخنان ، همسران پیامبرند ، ولى محتواى آیات و نتیجه آن ، همگان را شامل مى شود ، مخصوصاً كسانى كه در مقام رهبرى خلق و پیشوایى و تأسى مردم قرار گرفته اند ،

آن ها همیشه بر سر دو راهى قرار دارند ، يا استفاده از موقعیت ظاهرى خویش براى رسیدن به زندگى مرفه مادى و يا تن در دادن به محرومیت ها براى نیل به رضاى خدا و هدایت خلق .

30 يا نِساءَ النَّبِىِّ مَنْ يَاْتِ مِنْكُنَّ بِفاحِشَةٍ مُبَيِّنَةٍ يُضاعَفْ لَهَاالْعَذابُ ضِعْفَيْنِ وَ كانَ ذلِكَ عَلَى اللّهِ يَسیراً

اى همسران پیامبر ! هر كدام از شما گناه آشکار و فاحشى مرتکب شود عذاب او دو چندان خواهد بود و این براى خدا آسان است .

منظور از « فاحِشَةٍ مُبَيِّنَةٍ » گناهان آشکار است و مى دانیم مفاسد گناهانى كه از افراد با شخصیت سر مى زند بیشتر در زمانى خواهد بود كه آشکارا باشد .

شما در خانه وحى و مرکز نبوت زندگى مى كنید ، آگاهى شما درزمینه مسایل اسلامى باتوجه به تماس دایم با پیامبر خدا صلى الله علیه و آله از توده مردم بیشتر است ، به علاوه دیگران به شما نگاه مى كنند و اعمالتان سرمشقى است براى آن ها ، بنابراین گناهتان در پیشگاه خدا عظیم تر است چرا كه هم ثواب و هم عذاب بر طبق معرفت و میزان آگاهى و همچنین تأثیر آن در

محیط داده مى شود ، شما هم سهم بیشترى از آگاهى دارید و هم موقعیت حساس ترى از نظر تأثیر گذاردن روى جامعه. از همه این ها گذشته اعمال خلاف شما از يك سو پیامبر را آزرده خاطر مى سازد و از سوى دیگر به حیثیت او لطمه مى زند و این خود گناه دیگرى محسوب مى شود و مستوجب عذاب دیگرى است .

اما این كه مى فرماید : « این كار بر خدا آسان است » اشاره به این است كه هرگز گمان نکنید كه مجازات كردن شما براى خداوند مشکلى دارد و ارتباطتان با پیامبر اسلام مانع از آن خواهد بود ، آن گونه كه در میان مردم معمول است كه گناهان دوستان و نزدیکان خود را نادیده يا كم اهمیت مى گیرند ، نه چنین نیست این حکم با قاطعیت در مورد شما اجرا خواهد شد .

چرا گناه و ثواب افراد با شخصیت ، مضاعف است ؟

گفتیم گرچه آیه فوق پیرامون همسران پیامبر صلى الله علیه و آله سخن مى گوید كه اگر اطاعت خدا كنند پاداشى مضاعف دارند و اگرگناه آشکارى مرتکب شوند كیفر مضاعف خواهند داشت ، ولى از آن جا كه ملاك و معیار اصلى همان داشتن مقام و شخصیت و موقعیت اجتماعى

است ، این حکم دربارۀ افراد دیگر كه موقعیتى در جامعه دارند نیز صادق است .

این گونه افراد تنها متعلق به خویش نیستند ، بلکه وجود آن ها داراى دو بعد است ، بعدى تعلق به خودشان دارد و بعدى تعلق به جامعه و برنامه زندگى آن ها مى تواند جمعى را هدایت يا عده اى را گمراه كند ، لذا اعمال آن ها دو اثر دارد ، يك اثر فردى و دیگر اثر اجتماعى و از این لحاظ هر يك داراى پاداش و كیفرى است .

لذا در حدیثى از امام صادق (علیه السلام)مى خوانیم كه فرمود: « يُغْفَرُ لِلْجاهِلِ سَبْعُونَ ذَنْبا قَبْلَ اَنْ يُغْفَرَ لِلْعالِمِ ذَنْبٌ واحِدٌ : هفتادگناه جاهل بخشوده مى شود پیش ازآن كه يك گناه از عالم بخشوده شود »(1).

از این گذشته همواره رابطه نزدیکى میان سطح علم و معرفت با پاداش و كیفر است ، همان گونه كه در بعضى از احادیث اسلامى مى خوانیم : « اِنَّ الثَّوابَ عَلى .


1) « اصول كافى » جلد اول ، صفحه 37 ( باب لزوم الحجة على العالم ) .

قَدْرِ الْعَقْلِ : پاداش به اندازه عقل و آگاهى انسان است» . (1)

و در حدیث دیگرى از امام باقر (علیه السلام)آمده است : « اِنَّما يُداقُّ اللّهُ الْعِبادَ فِى الْحِسابِ يَوْمَ الْقِيامَةِ عَلى قَدْرِ ما آتاهُمْ مِنَ الْعُقُولِ فِى الدُّنْيا : خداوند در روز قیامت در حساب بندگان به اندازه عقلى كه به آن ها در دنیا داده دقت و سخت گیرى مى كند » .(2)حتى در روایتى از امام صادق (علیه السلام)آمده است كه « توبه عالم در بعضى از مراحل پذیرفته نخواهد شد » ، سپس به این آیه شریفه استناد ، فرمود : « اِنَّمَا التَّوْبَةُ عَلَى اللّهِ لِلَّذینَ يَعْمَلُونَ السُّوءَ بِجَهالَةٍ : توبه تنها براى كسانى است كه از روى جهل و نادانى كار بدى انجام دهند » ( 17 / نساء ) (3). ازاین جا روشن مى شودکه ممکن است .


1) « اصول كافى » جلد 1 ، صفحه 9 ، كتاب العقل و الجهل .

2) « اصول كافى » جلد 1 ، صفحه 9 ، كتاب العقل و الجهل .

3) « اصول كافى » جلد 1 ، صفحه 38 ، ( باب لزوم الحجة على العالم ) .

مفهوم « مضاعف »یا «مرتین » در این جا افزایش ثواب و عقاب باشد ، گاه دو برابر و گاه بیشتر ، درست همانند اعدادى كه جنبه « تکثیر » دارد به خصوص این كه « راغب » در « مفردات » در معنى « ضِعْف » مى گوید : « ضاعَفْتُهُ ضَمَمْتُ اِلَيْهِ مِثْلَهُ فَصاعِداً : آن را مضاعف ساختم يعنى همانندش و يا بیشتر و چند برابر آن افزودم » ( دقت كنید ). روایتى كه در بالا دربارۀ تفاوت گناه عالم و جاهل تا هفتاد برابر ذکر كردیم گواه دیگرى بر این مدعا است .

اصولاً سلسله مراتب اشخاص و تفاوت آن بر اثر موقعیت اجتماعى و الگو و اسوه بودن نیز ایجاب مى كند كه پاداش و كیفر الهى نیز به همین نسبت باشد .

پایان جزء بیست و يکم

فهرست مطالب

موضوع صفحه

متن تأییدیه مرجع عالیقدر حضرت آیة اللّه العظمى مکارم شیرازى··· 6

متن تأییدیه حضرت آیة اللّه مرتضى مقتدایى مدیر حوزه علمیه قم··· 8

ویژگى ها و مزایاى كتاب " تفسیر جوان"··· 10

براى بحث ، بهترین روش را برگزینید··· 11

آیا معجزه قرآن كافى نیست؟··· 22

هجرتى باید كرد··· 31

در دل ، خدا مى گویند و با زبان ، بت··· 39

شداید ، زمینه ساز شکوفایى فطرت است··· 46

فهرست مطالب

موضوع صفحه

فضیلت تلاوت سوره « روم »··· 51

شأن نزول··· 52

پیشگویى عجیب قرآن··· 53

اعجاز قرآن از دریچه علم غیب··· 56

عاقبت بدکاران··· 64

سرنوشت مجرمان در قیامت··· 68

چرا يکى از نام هاى قیامت ، "ساعة " است ؟··· 70

تسبیح و حمد در همه حال براى خدا است··· 74

فهرست مطالب

موضوع صفحه

آیات خدا در آفاق و انفس ( برون و درون )··· 80

شگفتى هاى عالم خواب··· 92

توحید مالکیت خداوند··· 97

سرچشمه فساد ، اعمال ناشایسته خود مردم است··· 126

رابطه « گناه » و « فساد »··· 128

گردشگرى در زمین از دیدگاه قرآن··· 131

بازگشتى در قیامت نیست··· 135

به آثار رحمت الهى بنگر··· 146

فهرست مطالب

موضوع صفحه

مردگان و كران ، سخن تو را نمى شنوند··· 152

آن روز كه عذرخواهى سودى ندارد··· 162

فضیلت تلاوت سوره «لقمان»··· 169

ویژگى هاى سه گانه نیکوکاران··· 173

لقمان كه بود ؟··· 183

در گرداب بلا خدا را مى خوانند اما ...··· 224

وسعت علم خداوند··· 229

فضیلت تلاوت سوره « سجده »··· 231

فهرست مطالب

موضوع صفحه

مراحل شگفت انگیز آفرینش انسان··· 243

چگونگى آفرینش آدم از خاک··· 246

پاداش هاى عظیمى كه هیچ كس از آن گاه نیست··· 265

مجازات هاى تربیتى··· 271

صبر و شکیبایى و ایمان سرمایه امامت··· 275

فضیلت تلاوت سوره « احزاب »··· 283

تنها از وحى الهى پیروى كن··· 287

ادعاهاى بیهوده كفار و منافقین··· 289

فهرست مطالب

موضوع صفحه

منظور از اولویت پیامبر نسبت به مؤمنان چیست ؟··· 303

اولویت خویشاوندان نسبت به دیگران در ارث··· 307

پیمان محکم الهى··· 312

جنگ احزاب··· 317

منافقان و ضعیف الایمان ها در صحنه احزاب··· 325

ویژگى هاى پنج گانه منافقین··· 341

غزوه بنى قریظه يك پیروزى بزرگ دیگر··· 354

ریشه اصلى غزوه « بنى قریظه »··· 359

فهرست مطالب

موضوع صفحه

ماجراى غزوه بنى قریظه··· 360

پیامدهاى پنج گانه غزوه بنى قریظه··· 363

یا سعادت جاودان يا زرق و برق دنیا··· 364

چرا گناه و ثواب افراد با شخصیت ، مضاعف است ؟··· 371