تفسیر جوان برگرفته از تفسیر نمونه جلد 18

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

سرشناسه:بیستونی، محمد، 1337 -

عنوان قراردادی:تفسیر نمونه .برگزیده

عنوان و نام پدیدآور:تفسیر جوان (برگرفته از تفسیر نمونه)= A new narration of Holy Qur'an for young youth/ به اهتمام محمد بیستونی؛ با نظارت مکارم شیرازی.

مشخصات نشر:تهران: بیان جوان، 1385 -

مشخصات ظاهری:30 ج.؛ 14×5/10 س م.

تفسیرجوان (برگرفته از تفسیرنمونه) A new narration of =

Holy Quran for young youth// به اهتمام محمدبیستونى؛ بانظارت مکارم شیرازى.

تهران: بیان جوان، 1385- 30 ج.؛14×5/10 س م.

شابك دوره اى : ISBN 964-8399-71-9

(ج. 2) : ISBN 964-8399-19-0 فاپا.

ج.2-4،6-8،10،12-11،14،19،21،24-26(چاپ اول:1385).

ج. 1 - 30 (چاپ دوم: 1392) (فیپا).

کتابنامه. تفسیر نمونه. تفاسیر شیعه قرن 14

مکارم شیرازى،ناصر،1305 -. تفسیر نمونه. برگزیده

1385 73ت95ب/98BP 179/297

کتابخانه ملى ایران 35848-83م

وضعیت فهرست نویسی:فاپا

یادداشت:ج. 2-4، 6-8، 12،10- 11، 14، 19، 21، 24 - 26 (چاپ اول: 1385).

یادداشت:ج.1 - 30 (چاپ دوم: 1391) (فیپا).

یادداشت:کتابنامه.

عنوان دیگر:تفسیر نمونه.

موضوع:تفاسیر شیعه -- قرن 14

شناسه افزوده:مکارم شیرازی، ناصر، 1305 - . تفسیر نمونه. برگزیده

رده بندی کنگره:BP98/ب 95ت 73 1385

رده بندی دیویی:297/179

شماره کتابشناسی ملی:م 83-35848

ویراستار دیجیتالی:محمد منصوری

عنوان: تفسیر جوان (برگرفته از تفسیر نمونه)

مؤلف: دکتر محمد بیستونى ویراستارى و تایپ و صفحه آرایى: سهیلا شاکرى، فاطمه سرزهى

گروه تحقیق: صفورا بیستونى، زهرا بیستونى، آسیه بیستونى

امور فنى و رایانه: محمد على بیستونى شمارگان: 3000 نسخه

نوبت و تاریخ چاپ: دوم ، سال 1392 شابك دوره اى: ISBN 964 - 8399 - 71 - 9

ناشر: انتشارات بیان جوان شا بک: (ج. 2):ISBN 964 - 8399 - 19 - 0

هرگونه نسخه بردارى و چاپ از این كتاب، با اخذ مجوز كتبى از مؤسسه قرآنى تفسیر جوان بلامانع است.

نشانى: تهران - خیابان پاسداران - بین گلستان هشتم و نهم - روبروى پمپ بنزین - شماره 451 - طبقه اول - واحد 4

تلفکس: 22589626 E_mail :info@tafsirejavan.com

جدید

با نظارت: حضرت آیة اللّه مکارم شیرازى

تفسیر جوان

(برگرفته از تفسیر نمونه )

YOUTH INTERPRETATION OF QURAN

جلد 18

(جزء هجدهم قرآن)

Volum 18

دکترمحمدبیستونى

اشاره

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

اَلاِهْداءِ

اِلى سَيِّدِنا وَ نَبِيِّنا مُحَمَّدٍ

رَسُولِ اللّهِ وَ خاتَمِ النَّبِيّينَ وَ اِلى مَوْلانا

وَ مَوْلَى الْمُوَحِّدینَ عَلِىٍّ اَمیرِ الْمُؤْمِنینَ وَ اِلى بِضْعَةِ

الْمُصْطَفى وَ بَهْجَةِ قَلْبِهِ سَيِّدَةِ نِساءِ الْعالَمینَ وَ اِلى سَيِّدَىْ

شَبابِ اَهْلِ الْجَنَّةِ، السِبْطَيْنِ، الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ وَ اِلَى الاَئِمَّةِ التِّسْعَةِ

الْمَعْصُومینَ الْمُكَرَّمینَ مِنْ وُلْدِ الْحُسَيْنِ لاسِيَّما بَقِيَّةِ اللّهِ فِى الاَرَضینَ وَ وارِثِ عُلُومِ

الاَنْبِياءِ وَ الْمُرْسَلینَ، الْمُعَدِّ لِقَطْعِ دابِرِالظَّلَمَةِ وَ الْمُدَّخِرِ لاِحْياءِ الْفَرائِضِ وَ مَعالِمِ الدّينِ ،

الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صاحِبِ الْعَصْرِ وَ الزَّمانِ عَجَّلَ اللّهُ تَعالى فَرَجَهُ الشَّریفَ فَيا مُعِزَّ

الاَوْلِياءَوَيامُذِلَ الاَعْداءِاَيُّهَاالسَّبَبُ الْمُتَّصِلُ بَيْنَ الاَرْضِ وَالسَّماءِقَدْمَسَّنا

وَ اَهْلَنَا الضُّرَّ فى غَيْبَتِكَ وَ فِراقِكَ وَ جِئْنا بِبِضاعَةٍ مُزْجاةٍ

مِنْ وِلائِكَ وَ مَحَبَّتِكَ فَاَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ مِنْ مَنِّكَ وَ

فَضْلِكَ وَ تَصَدَّقْ عَلَيْنا بِنَظْرَةِ رَحْمَةٍ مِنْكَ

اِنّا نَریكَ مِنَ الْمُحْسِنینَ

متن تأییدیه مرجع عالیقدر حضرت «آیة اللّه العظمى مکارم شیرازى»

متن تأییدیه مرجع عالیقدر حضرت «آیة اللّه العظمى مکارم شیرازى» در

مورد كتاب «تفسیر جوان» (منبع مطالعاتى و

تحقیقاتى اصلى «روش انس با قرآن»)

بسم اللّه الرّحمن الرّحیم

قرآن مجیدبالاترین سند افتخار مامسلمانان است و تاکسى با قرآن آشنا نشود ، پى به عظمت آن نخواهد برد و هر قدر آشنایى ما با ا ين كتاب بزرگ آسمانى افزون گردد ، به درجه اهمیت و عظمت آن بهتر پى مى بریم ، مخصوصاً براى حل مشکلات مسلمین در دنیاى امروز ، بهترین راه گشا قرآن است .

به همین دلیل شایسته است نسل جوان برومندما روزبه روز با این كتاب آسمانى آشناتر گردد ، نه فقط به «خواندن» و «قرائت» و «حفظ» آن ، بلکه به «محتوا و معناى

قرآن» ، به يقین قرآن مجید مى تواند صفا و روشنى ویژه اى به تمام زندگى آنان بدهد و از آنان افرادى باایمان ، شایسته ، قوى ، شجاع و طرفدار حق بسازد .

از آنجا كه تفسیر نمونه بحمداللّه در میان تمام قشرها نفوذ يافته و تحولى در محیط ما ایجاد كرده است ، جناب آقاى «دکتر محمد بیستونى» كه فردى باذوق و علاقمند به مسائل اسلامى و مسائل جوانان است . ابتکارى به خرج داده و تفسیر نمونه را به صورت فشرده و خلاصه با «سبکى تازه» كه به آسانى قابل استفاده براى همه جوانان باشد ، درآورده و به گونه اى كه هم اکنون ملاحظه مى كنید ، در اختیار آنان گذارده است . خداوند این خدمت را از ایشان قبول كند و به همه جوانان عزیز توفیق استفاده از آن را مرحمت فرماید .

ناصر مکارم شیرازى

28/8/79

متن تائیدیه حضرت آیة اللّه مرتضى مقتدایى مدیر حوزۀ علمیه قم

متن تائیدیه حضرت آیة اللّه مرتضى مقتدایى مدیر حوزه علمیه قم

بِسْمِ اللّه ِ الرَّحْمنِ الرَّحیم

توفیق نصیب گردید از مؤسسه قرآنى تفسیر جوان بازدید داشته باشم و مواجه شدم با يك باغستان گسترده پرگل و متنوع كه به طور يقین از معجزات قرآن است كه این ابتکارات و روش هاى نو و جالب را به ذهن يك نفر كه باید مورد عنایت ویژه قرار گرفته باشد القاء نماید تا بتواند در سطح گسترده كودکان و جوانان و نوجوانان و غیرهم را با قرآن مجید مأنوس به طورى كه مفاهیم بلند و باارزش قرآن در وجود آنها نقش بسته و روش آنها را الهى و

قرآنى نماید و آن برادر بزرگوار جناب آقاى دکتر محمد بیستونى است كه این توفیق نصیب ایشان گردیده و ذخیره عظیم و باقیات الصالحات جارى براى آخرت ایشان هست. به امید این كه همه اقدامات با خلوص قرین و مورد توجه ویژه حضرت بقیت اللّه الاعظم ارواحنا فداه باشد.

مرتضى مقتدایى

به تاریخ يوم شنبه پنجم ماه مبارك رمضان المبارك 1427

ویژگى ها و مزایاى كتاب " تفسیر جوان"

1 - درج قول برتر و حذف اقوال متعدد در بیان تفسیر آیات.

2 - حفظ اصالت مطالب و مفاهیم ارائه شده در اصل تفسیر .

3 - خلاصه نمودن جملات طولانى در قالب عبارات كوتاه تر و ساده تر .

4 - اِعراب گذارى آیات و روایات به منظور سهولت حفظ كردن آنها .

5 - استفاده از سه خط تحریرى براى آیات ، ترجمه و تفسیر ، به منظور مطالعه روان آنها.

6 - درج ترجمه روان و تفسیر هر آیه به صورت مستقل، به جز در آیاتى كه با هم ارتباط تنگاتنگ دارند.

7 - تیترگذارى و تدوین مطالب كتاب به سبك كتاب هاى آموزشى به منظور تدریس آسان در جلسات تفسیر قرآن .

8 - انتشار در قطع كوچك به منظور استفاده از اوقات فراغت روزانه و سهولت قرار گرفتن در جیب.

9 - قیمت ارزان كتاب به منظور خرید همگان خصوصا جوانان عزیز و اُنس بیشتر جامعه با قرآن كریم .

محمد بیستونى

تهران - تابستان 1387

سوره مؤمنون

فضیلت تلاوت سوره « مؤمنون »

پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود : « هرکس سوره "مؤمنون" را تلاوت كند ، فرشتگان در روز قیامت او را به روح و ریحان بشارت مى دهند و هنگامى كه فرشته مرگ براى قبض روح او مى آید ، چنان بشارتى به او مى دهد كه چشمش روشن مى شود » .(1)

در برخى از روایات از پیامبر صلى الله علیه و آله نقل شده كه هنگام نزول آیات آغاز این سوره فرمود : « ده آیه بر من نازل شده كه هرکس آن ها را برپا دارد ، وارد بهشت خواهد شد » .(2)

البته ذکر فضایل تلاوت سوره ها هرگز به معنى خواندن خالى از اندیشه و عمل نیست .


1) « مجمع البیان » ، جلد 7 ، صفحه 98 .

2) « روح المعانى » ، جلد 18 ، صفحه 2 .

بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ

بنام خداوند بخشنده بخشایشگر

1 قَدْ اَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ

مؤمنان رستگار شدند .

انتخاب نام « مُؤْمِنُونَ » براى این سوره ، به خاطر آیات آغاز این سوره است كه ویژگى هاى مؤمنان را در عباراتى كوتاه ، زنده و پرمحتوا تشریح مى كند .

« اَفْلَحَ » از ماده « فَلَح » و « فَلاح » در اصل به معنى شکافتن و بریدن است ، سپس به هر نوع پیروزى و رسیدن به مقصد و خوشبختى اطلاق شده است .

در حقیقت افراد پیروزمند و رستگار و خوشبخت موانع را از سر راه برمى دارند و راه خود را به سوى مقصد مى شکافند و پیش مى روند .

البته فلاح و رستگارى معنى وسیعى دارد كه هم پیروزى هاى مادى را شامل مى شود و هم معنوى را و در مورد مؤمنان هر دو بُعْد منظور است .

پیروزى و رستگارى دنیوى در آن است كه انسان آزاد و سربلند و عزیز و بى نیاز زندگى كند و این امور جز در سایه ایمان امکان پذیر نیست و رستگارى آخرت در این است كه در جوار رحمت پروردگار در میان نعمت هاى جاویدان در كنار دوستان شایسته و پاك و در كمال عزت و سربلندى به سر برد .

2 اَلَّذینَ هُمْ فى صَلاتِهِمْ خاشِعُونَ

آن ها كه در نمازشان خشوع دارند .

صفات برجسته مؤمنان

از این آیه تا آیه 9 ، صفات برجسته مؤمنان تشریح شده است .

« خاشِعُونَ » از ماده « خُشُوع » به معنى حالت تواضع و ادب جسمى و روحى است كه در برابر شخص بزرگ يا حقیقت مهمى در انسان پیدا مى شود و آثارش در بدن ظاهر مى گردد .

این جا قرآن « اِقامَه صَلوة » ( خواندن نماز ) را نشانه مؤمنان نمى شمارد، بلکه خشوع در

نماز را از ویژگى هاى آنان مى شمارد، اشاره به این كه نماز آن ها الفاظ و حرکاتى بى روح و فاقد معنى نیست ، بلکه به هنگام نماز آن چنان حالت توجه به پروردگار در آن ها پیدا مى شود كه از غیر او جدامى گردند و به او مى پیوندند ، چنان غرق حالت تفکر و حضور و راز و نیاز با پروردگار مى شوند كه برتمام ذرات وجودشان اثر مى گذارد، خود را ذره اى مى بینند در برابر وجودى بى پایان و قطره اى در برابر اقیانوسى بى كران .

در حدیثى مى خوانیم كه پیامبر صلى الله علیه و آله مردى را دید كه در حال نماز با ریش خود بازى مى كند ، فرمود : « اَمّا اَنَّهُ لَوْ خَشَعَ قَلْبُهُ لَخَشَعَتْ جَوارِحُهُ : اگر در قلبش خشوع بود ، اعضاى بدنش نیز خاشع مى شد » .

3 وَ الَّذینَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ

و آن ها كه از لغو و بیهودگى روى گردان هستند .

در واقع تمام حرکات و خطوط زندگى آنان هدفى را دنبال مى كند ، هدفى مفید و سازنده چرا كه « لَغْو » به معنى كارهاى بى هدف و بدون نتیجه مفید است .

در حقیقت لغو همان گونه كه بعضى از مفسران بزرگ گفته اند ، هر گفتار و عملى است كه فایده قابل ملاحظه اى نداشته باشد و اگر مى بینیم بعضى از مفسران آن را به باطل ، بعضى به معنى همه معاصى ، بعضى به معنى دروغ ، بعضى به معنى دشنام يا مقابله دشنام به دشنام ، بعضى به معنى غنا و لهو و لعب و بالاخره بعضى به معنى شرك ، تفسیر كرده اند ، همه این ها مصداق هاى آن مفهوم جامع و كلى است .

البته لغو تنها شامل سخنان و افعال بیهوده نمى شود ، بلکه افکار بیهوده و بى پایه اى كه انسان را از ياد خدا غافل و از تفکر در آن چه مفید و سازنده است ، به خود مشغول مى دارد ، همه در مفهوم لغو جمع است .

4 وَ الَّذینَ هُمْ لِلزَّكوةِ فاعِلُونَ

و آن ها كه زکات را انجام مى دهند . .

« زکات » منحصرا به معنى زکات واجب نیست ، بلکه زکات هاى مستحب در شرع اسلام فراوان است ، آن چه در مدینه نازل شد ، زکات واجب بود ولى زکات مستحب قبلاً نیز بوده است .

بعضى از مفسران نیز این احتمال را داده اندکه زکات به صورت يك حکم وجوبى اما بدون حد و حدود در « مکه » بوده است ، يعنى مسلمانان موظف بودند مقدارى از اموال خود را به نیازمندان بپردازند ، ولى بعد از تشکیل حکومت اسلامى و تأسیس بیت المال زکات تحت برنامه مشخصى قرار گرفت و نصاب ها و مقدارهاى معینى براى آن قرار داده شد و مأمورین جمع زکات از طرف پیامبر صلى الله علیه و آله به هرسو اعزام شدند .

5 وَ الَّذینَ هُمْ لِفُروُجِهِمْ حافِظُونَ

و آن ها كه دامان خود را از آلودگى به بى عفتى حفظ مى كنند .

6 اِلاّ عَلى اَزْواجِهِمْ اَوْ ما مَلَكَتْ اَيْمانُهُمْ فَاِنَّهُمْ غَيْرُ مَلُومینَ

تنها آمیزش جنسى با همسران و كنیزانشان دارندکه در بهره گیرى ازآن هاملامت نمى شوند.

7 فَمَنِ ابْتَغى وَراءَ ذلِكَ فَاوُلئِكَ هُمُ الْعادوُنَ

و هرکس غیر این طریق را طلب كند ، تجاوزگر است .

« فُروُج » جمع « فَرْج » كنایه از دستگاه تناسلى است .

چهارمین ویژگى مؤمنان را مسأله پاکدامنى و عفت به طورکامل و پرهیز از هرگونه آلودگى جنسى قرار داده است .

تعبیر به « محافظت فروج » گویا اشاره به این است كه اگر مراقبت مستمر و پى گیر در این زمینه نباشد ، بیم آلودگى فراوان است .

تعبیر به « همسران » شامل همسران دائم و موقت هردو مى شود .

تعبیر به « غَيْرُ مَلُومینَ » ( آن ها مورد ملامت قرار نمى گیرند ) ممکن است اشاره به طرز فکر غلطى باشد كه براى مسیحیت انحرافى پیدا شده است كه آن ها هرگونه آمیزش جنسى را خلاف شأن انسان مى پندارند و ترك مطلق آن را فضیلت مى دانند تا آن جا كه كشیشان كاتولیك و همچنین زنان و مردان تارك دنیا ، در تمام عمر مجرد زندگى مى كنند و هرگونه

ازدواج را مخالف این مقام روحانى تصور مى كنند ( هرچند این مسأله بیشتر جنبه ظاهرى دارد اما در خفا بعضى از آن ها طرقى براى اشباع غریزه جنسى خود انتخاب مى كنند و كتاب هاى نویسندگان خودشان پر است از داستان هایى كه در این زمینه نوشته اند ) .(1)

به هرحال امکان ندارد خداوند غریزه اى را به عنوان بخشى از نظام احسن در انسان بیافریند و بعد آن را به كلى تحریم يا مخالف مقام انسانى بداند .

این نکته چندان نیاز به يادآورى نداردکه حلال بودن همسران مخالف با بعضى از موارد استثنایى نیست ، مانند حالت عادت ماهیانه و امثال آن .

همچنین حلال بودن كنیزان ( زنان برده ) مشروط بر شرایط متعددى است كه درکتب فقهى آمده و چنان نیست كه هرکنیزى به صاحب آن حلال باشد و در واقع در بسیارى از جهات و شرایط ، همان شرایط همسران را دارد . .


1) « تاریخ ویل دورانت » .

همسر دائم و موقت

از آیات فوق استفاده مى شودکه تنها دوگروه از زنان بر مردان حلال هستند؛ نخست همسران و دیگر كنیزان ( باشرایط خاص ) و به همین جهت این آیه در كتب فقهیه در بحث هاى نکاح در موارد بسیارى مورد استناد قرار گرفته است .

جمعى از مفسران و فقهاى اهل سنت خواسته اند از این آیه شاهدى براى نفى ازدواج موقت بیاورند و بگویند آن هم در حکم زنا است .

اما باتوجه به این حقیقت كه « ازدواج موقت » ( متعه ) به طور مسلم در زمان پیامبر صلى الله علیه و آله حلال بوده است و اَحدى از مسلمانان آن را انکار نمى كنند ، منتها بعضى مى گویند در آغاز اسلام بوده و بسیارى از صحابه نیز به آن عمل كرده اند ، سپس نسخ شده و بعضى مى گویند : عمر بن خطاب از آن جلوگیرى به عمل آورد .

باتوجه به این واقعیت ها مفهوم سخن این دسته از دانشمندان اهل تسنن این خواهد بود كه پیامبر صلى الله علیه و آله العیاذ باللّه زنا را حداقل براى مدتى مجاز شمرده و این غیرممکن است .

از این گذشته متعه برخلاف پندار این گروه يك نوع ازدواج است ، ازدواجى است موقت و داراى شرایط ازدواج دائم، بنابراین قطعا در جمله « اِلاّ عَلى اَزْواجِهِمْ » داخل است و به همین دلیل به هنگام خواندن صیغه ازدواج موقت ، از همان صیغه هاى ازدواج دائم (اَنْكَحْتُ و زَوَّجْتُ) با قیدمدت استفاده مى شود و این بهترین دلیل بر ازدواج بودن آن است.

درباره ازدواج موقت و دلایل مشروعیت آن در اسلام و عدم نسخ این حکم و همچنین فلسفه اجتماعى آن و پاسخ به ایرادات مختلف در جلد سوم تفسیر نمونه ، ذیل آیه 24 سوره نساء مشروحا بحث شده است .

8 وَ الَّذینَ هُمْ لاَِماناتِهِمْ وَ عَهْدِهِمْ راعُونَ

و آن ها كه امانت ها و عهد خود را مراعات مى كنند .

حفظ و اداى امانت به معنى وسیع كلمه و نیز پایبند بودن به عهد و پیمان در برابر خالق و خلق ، از صفات بارز مؤمنان است .

در مفهوم وسیع امانت ، امانت هاى خدا و پیامبران الهى و همچنین امانت هاى مردم

جمع است ، نعمت هاى مختلف خدا هریك امانتى از امانات او هستند ، آیین حق ، كتب آسمانى، دستورالعمل هاى پیشوایان راه حق و همچنین اموال و فرزندان و پست ها و مقام ها، همه امانت هاى او هستند كه مؤمنان در حفظ و اداى حق آن ها مى كوشند ، تا در حیاتند ، از آن پاسدارى مى كنند و به هنگام ترك دنیا آن ها را به نسل هاى برومند آینده خودمى سپارندو چنین نسلى را براى پاسدارى آن تربیت مى كنند .

دلیل بر عمومیت مفهوم امانت در این جا علاوه بر گستردگى و اطلاق لفظ ، روایات متعددى است كه در تفسیر امانت وارد شده ، گاهى امانت به معنى "امامت امامان معصوم" كه هر امام آن را به امام بعد از خود مى سپارد ، تفسیر شده (1)و گاه به مطلق ولایت و حکومت .

جالب این كه « زراره » كه از شاگردان بزرگ امام باقر و امام صادق علیهماالسلام است ، چنین .


1) « تفسیر برهان » ، جلد 1 ، صفحه 380 .

مى گوید : « منظور از جمله " اَنْ تُؤَدُّوا الاَْماناتِ اِلى اَهْلِها " ( 58 / نساء ) این است كه ولایت و حکومت را به اهلش واگذارید » .(1)

و این نشان مى دهد كه حکومت از مهم ترین ودیعه هاى الهى است كه باید آن را به اهلش سپرد .

به هرحال مسلّم است كه پایبند بودن به تعهدات و حفظ و اداى امانات از مهم ترین پایه هاى نظام اجتماعى بشر است و بدون آن ها هرج و مرج در سراسر جامعه به وجود خواهد آمد ، به همین دلیل حتى افراد و ملت هایى كه اعتقاد الهى و مذهبى ندارند ، براى مصون ماندن از این هرج و مرج اجتماعى ناشى از خیانت در عهد و امانت ، خود را موظف به انجام این دو برنامه حداقل در مسائل كلى اجتماعى مى دانند .

در زمینه اهمیت امانت در جلد سوم تفسیر نمونه ذیل آیه 58 سوره نساء و در جلد .


1) « تفسیر برهان » ، جلد 1 ، صفحه 380 .

هفتم تفسیر نمونه ذیل آیه 12 سوره انفال و در زمینه وفاء به عهد در جلد چهارم تفسیرنمونه ذیل آیه 1 سوره مائده و جلد 11 تفسیر نمونه ذیل آیه 91 سوره نحل مشروحا بحث شده است .

9 وَ الَّذینَ هُمْ عَلى صَلَواتِهِمْ يُحافِظُونَ

و آن ها كه از نمازها مواظبت مى نمایند .

بالاخره نهمین آیه ، آخرین ویژگى مؤمنان را كه محافظت بر نمازها مى باشد ، بیان كرده است .

جالب این كه نخستین ویژگى مؤمنان را « خشوع در نماز » و آخرین صفت آن ها را « محافظت بر نماز » شمرده است ، از نماز شروع مى شود و به نماز ختم مى گردد ، چراکه نماز ، مهم ترین رابطه خالق و خلق است .

نماز برترین مکتب عالى تربیت است ، نماز وسیله بیدارى روح و جان و بیمه كننده انسان در برابر گناهان است ، خلاصه نماز هرگاه با آدابش انجام گیرد ، زمینه مطمئنى براى

همۀ خوبى ها و نیکى ها خواهد بود .

10 اوُلئِكَ هُمُ الْوارِثُونَ

( آرى ) آن ها وارثان هستند .

11 اَلَّذینَ يَرِثُونَ الْفِرْدَوْسَ هُمْ فیها خالِدوُنَ

که بهشت برین را ارث مى برند و جاودانه در آن خواهند ماند .

« فِرْدَوْس » در اصل به گفته بعضى يك لغت رومى است و بعضى آن را عربى و بعضى اصل آن را فارسى مى دانند و به معنى "باغ" است ، يا باغ مخصوصى كه تمام نعمت ها و مواهب الهى در آن جمع است و لذا مى توان آن را به عنوان « بهشت برین » ( بهترین و برترین باغ هاى بهشت ) نامید .

تعبیر به « ارث بردن » ممکن است اشاره به این باشد كه مؤمنان بدون زحمت به آن مى رسند ، همانند ارث كه انسان زحمتى براى آن نکشیده است ، درست است كه نایل شدن به مقامات عالى بهشت ، بسیار تلاش و كوشش و پاکى و خودسازى

مى خواهد ولى آن پاداش عظیم در مقابل این اعمال ناچیز به قدرى زیاد است كه گویى انسان بى زحمت به آن رسیده است .

12 وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الاِْنْسانَ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ طینٍ

ما انسان را از عصاره اى از گل آفریدیم .

« سُلالَة » به معنى چیزى است كه از دیگرى گرفته مى شود و در واقع خلاصه و عصاره و برگزیده اى از آن است .

آرى این گام نخست است كه انسان با آن عظمت ، با آن همه استعداد و شایستگى ها، این افضل مخلوقات و برترین موجودات جهان ، از خاکى بى ارزش است ، همان خاکى كه در كم ارزش بودن ، ضرب المثل است و این نهایت قدرت نمایى او است كه از چنین مواد ساده اى ، چنان موجود بدیعى آفرید .

13 ثُمَّ جَعَلْناهُ نُطْفَةً فى قَرارٍ مَكینٍ

سپس آن را نطفه اى در قرارگاه مطمئن ( رَحِم ) قرار دادیم .

تعبیر از « رَحِم » به « قَرارٍ مَكینٍ » ( قرارگاه امن و امان ) اشاره به موقعیت خاص رحم در بدن انسان است ، درواقع در محفوظ ترین نقطه بدن كه از هر طرف كاملاً تحت حفاظت قرار گرفته ؛ ستون فقرات و دنده ها ازیك سو، استخوان نیرومند لگن خاصره ازسوى دیگر ، پوشش هاى متعدد شکم از سوى سوم و حفاظتى كه از ناحیه دست ها به عمل مى آید ، از سوى چهارم، همگى شواهد این قرارگاه امن و امان است .

14 ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَاالمُضْغَةَ عِظاما فَكَسَوْنَا الْعِظامَ لَحْما ثُمَّ اَنْشَأْناهُ خَلْقا اخَرَ فَتَبارَكَ اللّهُ اَحْسَنُ الْخالِقینَ

سپس نطفه رابه صورت علقه(خون بسته)و علقه رابه صورت مضغه(چیزى شبیه گوشت جویده) و مضغه را به صورت استخوان هایى درآوردیم و براستخوان هاگوشت پوشاندیم ازآن پس آن را آفرینش تازه اى ایجاد كردیم، بزرگ است خدایى كه بهترین خلق كنندگان است.

مراحل تکامل جنین در رَحِم مادر

« خالِق » از ماده « خَلْق » به معنى اندازه گیرى است . و از آن جا كه در آفرینش مسألۀ

اندازه گیرى بیش از همه چیز اهمیت دارد ، این كلمه درباره آن به كار رفته است .

این چهار مرحله متفاوت كه به اضافه مرحله نطفه بودن ، مراحل پنج گانه اى را تشکیل مى دهد ، هرکدام براى خود عالم عجیبى دارد ، مملو از شگفتى ها كه در علم جنین شناسى امروز دقیقا مورد بررسى قرار گرفته و پیرامون آن كتاب ها نوشته اند ولى روزى كه قرآن از این مراحل مختلف جنینى انسان و شگفتى هاى آن سخن مى گفت ، اثرى از این علم و دانش نبود .

تعبیر به « اَحْسَنُ الْخالِقینَ » ( بهترین آفرینندگان ) این سؤال را به وجود مى آورد كه مگر غیر از خدا آفریدگار دیگرى وجود دارد ؟

بعضى از مفسران توجیهات گوناگونى براى آیه كرده اند ، در حالى كه نیازى به این توجیهات نیست و كلمه « خَلْق » به معنى اندازه گیرى و صنعت درباره غیرخداوند نیز صادق است ، ولى البته خلق خدا با خلق غیر او از جهات گوناگونى متفاوت است ؛

خداوند ماده و صورت اشیاء را مى آفریند ، درحالى كه اگر انسان بخواهد چیزى را

ایجاد كند ، تنها مى تواند با استفاده از مواد موجود این جهان ، صورت تازه اى به آن ببخشد مثلاً از مصالح ساختمانى خانه اى بسازد يا ازآهن و فولاد، اتومبیل ياکارخانه اى اختراع كند.

از سویى دیگر خلقت و آفرینش خداوند ، نامحدود است و او آفریدگار همه چیز است ، « اَللّهُ خالِقُ كُلِّ شَىْ ءٍ » ( 16 / رعد ) درحالى كه انسان موجودات بسیار محدودى را مى تواند ابداع كند و گاه توأم با انواع ضعف ها و نقص ها است كه در جریان عمل باید آن راتکمیل كند، اما خلق و ابداع پروردگار خالى از هرگونه عیب و نقص است .

از سوى سوم در آن جاکه انسان توانایى بر این امر پیدامى كند، آن نیز به اذن و فرمان خدا است كه بى اذن اودرعالم حتى برگى بردرختى نمى جنبد، چنان كه درباره حضرت مسیح (علیه السلام) در آیه 110 سوره مائده مى خوانیم : « وَ اِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ بِاِذْنى : در آن هنگام كه تو از گل ، صورتى همچون صورت پرنده به اذن من خلق مى كردى » .

15 ثُمَّ اِنَّكُمْ بَعْدَ ذلِكَ لَمَيِّتُونَ

سپس شما بعد از آن مى میرید .

16 ثُمَّ اِنَّكُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ تُبْعَثُونَ

سپس در روز قیامت برانگیخته مى شوید .

17 وَ لَقَدْ خَلَقْنا فَوْقَكُمْ سَبْعَ طَرائِقَ وَ ما كُنّا عَنِ الْخَلْقِ غافِلینَ

ما بر بالاى سر شما هفت راه ( طبقه ) قراردادیم و ما از خلق( خود ) غافل نبوده و نیستیم.

باز هم نشانه هاى توحید

« طَرائِق » جمع « طَریقَة » به معنى راه يا به معنى طبقه است ، در صورت اول معنى آیه چنین مى شود كه ؛ ما هفت راه بالاى سر شما آفریدیم ، ممکن است این راه ها ، طرق رفت و آمد فرشتگان باشد و ممکن است مدار گردش ستارگان آسمان .

بنا بر معنى دوم ، مفهومش این است كه ؛ ما هفت طبقه ( هفت آسمان ) بر فراز شما آفریدیم .

دربارۀ آسمان هاى هفت گانه قبلاً سخن بسیار گفته ایم، آن چه در این جا به عنوان اشاره باید گفت ، این است كه اگر عدد « هفت » را به معنى " تکثیر" بگیریم ، مفهومش این است كه

بر فراز شما عالم هاى بسیار وکرات و كواکب و سیارات بى شمارى است .

تعبیر به طبقه ، هرگز نباید افلاك بطلمیوسى را كه همچون پوست پیاز بر فراز يکدیگر قرار داشتند ، تداعى كند و چنین تصور شود كه قرآن بر این فرضیه نادرست تکیه كرده ، بلکه « طرائق و طبقات » اشاره به عوالمى است كه در فواصل مختلف از ما قرار دارند و نسبت به ما هریك فوق دیگرى است ، بعضى دورتر و بعضى نزدیك تر .

و اگر عدد « هفت » را عدد " شمارش و تعداد" بگیریم ، مفهومش این است كه غیر از این عالمى كه شما مى بینید ( مجموعه ثوابت و سیارات و كهکشان ها ) شش عالم دیگر مافوق آن قرار دارد كه هنوز دست علم و دانش بشر به آن نرسیده است .

هرگاه به نقشه منظومه شمسى و قرارگرفتن سیارات مختلف بر گِرد آن درست دقت كنیم، تفسیر دیگرى نیز براى این آیه مى توان يافت و آن این كه ازاین نُه سیاره كه گِرد آفتاب مى گردند ، دو سیاره ( عطارد و زهره ) مدارشان زیر مدار زمین است كه يکى بر فراز دیگرى قرار گرفته و هنگامى كه مدار كره ماه را كه آن هم گِرد زمین مى چرخد ، بر آن

بیفزاییم ، عدد هفت مدار ( مسیر ) يا هفت طبقه تکمیل مى گردد .(1)

و از آن جا كه تعدد عوالم و طرق آن ها ممکن است این توهم را به وجود آورد كه آیا این وسعت و عظمت عالم موجب نخواهد شد كه آفریدگار از آن ها غافل گردد ، در پایان آیه بلافاصله مى فرماید : « وَ ما كُنّا عَنِ الْخَلْقِ غافِلینَ » .

تکیه بر روى عنوان « خَلْق » در این جا اشاره به این است كه مسأله آفرینش و خلقت به خودى خود دلیل علم آفریدگار و توجه او به آن ها است ، مگر مى شود « آفریننده » از « آفریده » خود غافل باشد ؟

18 وَاَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءًبِقَدَرٍفَاَسْكَنّاهُ فِى الاَْرْضِ وَاِنّا عَلى ذَهابٍ بِهِ لَقادِروُنَ

و از آسمان آبى به اندازه معین نازل كردیم و آن را در زمین ( در مخازن مخصوصى ) ساکن نمودیم و ما بر از بین بردن آن كاملاً قادریم . .


1) به « تفسیر نمونه » ، جلد 1 ، ذیل 29 / بقره مراجعه فرمایید .

نه آن قدر زیاد كه زمین ها را در خود غرق كند و نه آن قدر كم كه تشنه كامان در جهان گیاهان و حیوانات سیراب نگردند .

آرى از « آسمان » كه بگذریم و به « زمین » بپردازیم ، يکى از مهم ترین مواهب الهى آبى است كه مایه حیات همه موجودات زنده است .

سپس به مسأله مهم ترى در همین رابطه كه مسأله ذخیره آب ها درمنابع زیرزمینى است ، پرداخته و مى گوید: « فَاَسْكَنّاهُ فِى الاَْرْضِ وَ اِنّا عَلى ذَهابٍ بِهِ لَقادِروُنَ » .

مى دانیم قشر رویین زمین ، از دو طبقه كاملاً مختلف تشکیل يافته است ؛ طبقه نفوذپذیر و طبقه نفوذناپذیر . اگر تمام قشر زمین ، نفوذپذیر بود ، آب هاى باران فورا در اعماق زمین فرو مى رفتند و بعد از يك باران ممتد و طولانى همه جا خشك مى شد و قطره اى آب پیدا نبود .

و اگر تمام قشر زمین ، طبقه نفوذ ناپذیر همچون گِل رس بود ، تمام آب هاى باران در سطح زمین مى ماندند ، آلوده و متعفن مى شدند و عرصه زمین را بر انسان تنگ مى كردند و

این آبى كه مایه حیات است ، مایه مرگ انسان مى شد .

ولى خداوند بزرگ و منّان قشر بالا را نفوذپذیر و قشر زیرین را نفوذناپذیر قرار داده تا آب ها در زمین فرو روند و در منطقه نفوذناپذیر مهار شوند و ذخیره گردند و بعدا از طریق چشمه ها ، چاه ها و قنات ها مورد استفاده واقع شوند بى آن كه بگندند و تولید مزاحمت كنند يا آلودگى پیدا كنند .

این آب گوارایى را كه ما امروز از چاه عمیق بیرون مى كشیم و با نوشیدن آن ، جان تازه اى پیدا مى كنیم ، ممکن است از قطرات بارانى باشد كه هزاران سال قبل از ابرها نازل شده و در اعماق زمین براى امروز ذخیره گشته است ، بى آن كه فاسد شود .

به هرحال كسى كه انسان را براى زندگى آفرید و مهم ترین مایه حیات اورا آب قرارداد، منابع بسیارمهمى براى ذخیره این ماده حیاتى قبل از او آفریده و آب ها را در آن ذخیره كرده است.

19 فَاَنْشَأْنالَكُمْ بِهِ جَنّاتٍ مِنْ نَخیلٍ وَ اَعْنابٍ لَكُمْ فیهافَواكِهُ كَثیرَةٌ وَ مِنْها تَأْكُلُونَ

سپس به وسیله آن باغ هایى از درخت نخل و انگور براى شما ایجاد كردیم ، باغ هایى

که در آن میوه هاى بسیار است و از آن تناول مى كنید .

خرما و انگور تنها محصول آن ها نیست ، بلکه این دو محصول عمده و پرارزش آن ها است ، وگرنه انواع مختلفى از دیگر میوه ها در آن يافت مى شود .

جمله « وَ مِنْها تَأْكُلُونَ » ( از آن مى خورید ) ممکن است اشاره به این باشدکه محصول این باغ هاى پربرکت ، تنها میوه هاى آن ها نیست بلکه خوردنى ، بخشى از آن است .

این باغ ها ( از جمله نخلستان ها ) استفاده هاى فراوان دیگرى براى زندگى انسان دارد ، از برگ هاى آن ها ، فرش و گاهى لباس درست مى كنند ، از چوب هاى آن ها خانه مى سازند ، از ریشه ها و برگ ها و میوه هاى بعضى از این درختان مواد دارویى مى گیرند و نیز از بسیارى از آن ها علوفه براى دام ها و از چوب آن ها براى سوخت استفاده مى كنند .

در آیات فوق مبدأ حیات انسانى آب نطفه شمرده شده و مبدأ حیات گیاهى ، آب باران ، در واقع این دو نمونه برجسته حیات، هر دو از آب سرچشمه مى گیرند ، آرى قانون خداوند ، قانون واحد و گسترده اى در همه جا است .

20 وَ شَجَرَةً تَخْرُجُ مِنْ طُورِ سَيْناءَ تَنْبُتُ بِالدُّهْنِ وَ صِبْغٍ لِلاْكِلینَ

و نیز درختى كه از طور سینا مى روید و از آن روغن و «نان خورش» براى خورندگان فراهم مى گردد .

واژه « صِبْغ » در اصل به معنى رنگ است ولى از آن جا كه انسان به هنگام خوردن غذا ، معمولاً نان خود را با خورشى كه مى خورد ، رنگین مى كند ، به تمام انواع خورش ها « صِبْغ » گفته شده است ، به هرحال كلمه « صِبْغ » ممکن است اشاره به همان روغن زیتون باشد كه با نان مى خوردند و يا انواع نان خورش ها كه از درختان دیگر استفاده مى كردند .

در این كه منظور از « طُورِ سَيْناءَ » چیست ، مفسران دو احتمال عمده داده اند ؛

نخست این كه اشاره به همان « كوه طور » معروف است كه در صحراى سینا قرار دارد و اگر مى بینیم كه قرآن در این جا درخت زیتون را به عنوان درختى كه از كوه طور مى روید توصیف كرده ، به خاطر آن است كه عرب هاى حجاز هنگامى كه از بیابان هاى خشك این منطقه مى گذشتند و به شمال رو مى آوردند ، نخستین منطقه اى كه در آن به درخت هاى پربار

زیتون برخورد مى كردند ، منطقه طور در جنوب صحراى سیناء بوده است ، مشاهده نقشه جغرافیایى این مطلب را به خوبى روشن مى كند .

احتمال دیگر این كه طور سیناء جنبه توصیفى دارد و به معنى كوه پربرکت يا كوه پردرخت يا كوه زیبا است ( چون « طور » به معنى كوه و « سیناء » به معنى پربرکت و زیبا و مشجّر است ) .

21 وَ اِنَّ لَكُمْ فِى الاَْنْعامِ لَعِبْرَةً نُسْقیكُمْ مِمّا فى بُطُونِهاوَ لَكُمْ فیها مَنافِعُ كَثیرَةٌ وَ مِنْها تَأْكُلُونَ

و براى شما در چهارپایان عبرتى است از آن چه در درون آن ها است ( از شیر ) شما را سیراب مى كنیم و براى شما در آن ها منافع فراوانى است و از گوشت آن ها مى خورید .

آرى شیر گوارا ، این غذاى نیروبخش و كامل از درون این حیوانات ، از لابلاى خون و مانند آن بیرون مى فرستیم تا بدانید چگونه خداوند قدرت دارد از میان چنین اشیاء ظاهرا آلوده اى يك نوشیدنى به این پاکى و گوارایى بیرون فرستد .

سپس مى افزاید : « وَ لَكُمْ فیها مَنافِعُ كَثیرَةٌ وَ مِنْها تَأْكُلُونَ » .

علاوه بر گوشت كه آن نیز درحد اعتدالش از بخش هاى عمده مواد غذایى مورد نیاز بدن را تشکیل مى دهد ، از چرم آن ها انواع لباس و خیمه هاى پردوام و از پشم آن ها انواع لباس ها و پوشش ها و فرش ها و از بعضى از اجزاى بدن آن ها مواد دارویى و حتى از مدفوع آن ها مواد تقویت كننده براى درختان و زراعت ها تهیه مى كنید .

22 وَ عَلَيْها وَ عَلَى الْفُلْكِ تُحْمَلُونَ

و بر آن ها و بر كشتى ها سوار مى شوید .

ازهمه این هاگذشته ازچهارپایان به عنوان مرکب هاى راهوار در خشکى و از كشتى ها براى دریاها استفاده كرده «بر چهارپایان و كشتى هاسوار و به منزلگاه هاى مقصودخودمى رسید».(1)

این همه آثار و خواص و فواید در این حیوانات به راستى مایه عبرت است ، هم انسان را .


1) به « تفسیر نمونه » ، جلد 11 ، ذیل 80 / نحل مراجعه فرمایید .

با آفرینندۀ این همه نعمت آشنا مى سازد و هم حسّ شکرگزارى را در او برمى انگیزد .

تنها سؤالى كه این جا باقى مى ماند ، این است كه چگونه چهارپایان و كشتى ها در يك ردیف قرار گرفته اند ؟ اما با توجه به يك نکته پاسخ این سؤال روشن مى شود ؛ زیرا انسان نیاز به مرکب در همه روى زمین دارد ، در كنار مرکب براى خشکى ، مرکب هاى دریایى يعنى كشتى ها را ذکر مى كند .

23 وَ لَقَدْ اَرْسَلْنا نُوحا اِلى قَوْمِهِ فَقالَ يا قَوْمِ اعْبُدوُا اللّهَ ما لَكُمْ مِنْ اِلهٍ غَيْرُهُ اَفَلا تَتَّقُونَ

ما نوح را به سوى قومش فرستادیم ، به آن ها گفت : اى قوم من ! خداوند يکتا را بپرستیدکه غیر از او معبودى براى شمانیست ، آیا ( باز از پرستش بت ها ) پرهیز نمى كنید ؟

24 فَقالَ الْمَلاَءُالَّذینَ كَفَروُا مِنْ قَوْمِهِ ما هذا اِلاّ بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُریدُ اَنْ يَتَفَضَّلَ عَلَيْكُمْ وَ لَوْ شاءَ اللّهُ لاََنْزَلَ مَلائِكَةً ما سَمِعْنا بِهذا فى ابائِنَا الاَْوَّلینَ

جمعیت اشرافى (و مغرور) ازقوم نوح كه كافر شده بودند ، گفتند : این مرد بشرى است

همچون شما كه مى خواهد بر شما برترى جوید ، اگر خدا مى خواست پیامبرى بفرستد ، فرشتگانى نازل مى كرد ، ما هرگز چنین چیزى در نیاکان خود نشنیده ایم .

25 اِنْ هُوَ اِلاّ رَجُلٌ بِهِ جِنَّةٌ فَتَرَبَّصُوا بِهِ حَتّى حینٍ

اوفقط مردى است كه مبتلا به نوعى از جنون است، باید مدتى درباره او صبر كنید ( تا مرگش فرارسد يا از این بیمارى رهایى يابد ) .

منطق كوردلان مغرور

آن ها در سخنان خود سه نوع اتهام واهى و ضد و نقیض براى نوح (علیه السلام)قائل شدند و هریك را دلیل بر نفى رسالت او گرفتند .

نخست این كه اصولاً ادعاى رسالت از ناحیه بشر ، دروغ است ، چنین چیزى سابقه نداشت ، اگر خدا مى خواست باید فرشتگانى بفرستد .

دیگر این كه او مرد سلطه جویى است و این ادعا را وسیله اى براى رسیدن به این هدف قرار داده است .

سوم این كه او عقل درستى ندارد و آن چه مى گوید ، از این رهگذر است .

و از آن جا كه پاسخ این ایرادها و اتهامات بى اساس و پریشان همه روشن بود و در آیات دیگر قرآن نیز آمده ، قرآن در این جا سخنى در این زمینه نمى گوید ، زیرا از يك سو مسلّم است رهبر انسان باید از جنس خود او باشد تا با نیازها و دردها و مسائل انسان آشنایى داشته باشد ، به علاوه همیشه پیامبران از جنس بشر بوده اند .

از سوى دیگر از زندگى پیامبران به خوبى روشن مى شود كه مسأله برادرى و تواضع و نفى هرگونه سلطه جویى از بارزترین صفاتشان بوده و عقل و هوش و درایتشان نیز حتى بر دشمنانشان آشکار بوده و در لابلاى گفته هایشان به آن اعتراف مى كردند .

26 قالَ رَبِّ انْصُرْنى بِما كَذَّبُونِ

( نوح ) گفت : پروردگارا ! مرا در برابر تکذیب هاى آنان يارى كن .

در آیات گذشته بخشى از تهمت هاى ناروایى را كه دشمنان نوح به او زدند ، خواندیم ولى از آیات دیگر قرآن به خوبى استفاده مى شود كه اذیت و آزار این قوم سرکش تنها

منحصر به این امور نبود ، بلکه با هر وسیله توانستند او را در فشار قرار دادند و آزار كردند و نوح حداکثر تلاش و كوشش خود را در هدایت و نجات آن ها از چنگال شرک

و كفر به خرج داد، هنگامى كه از تلاش هاى خود مأیوس شد و جز گروه اندکى ایمان نیاوردند، از خدا تقاضاى كمك كرد .

27 فَاَوْحَيْنا اِلَيْهِ اَنِ اصْنَعِ الْفُلْكَ بِاَعْيُنِنا وَ وَحْيِنا فَاِذاجاءَ اَمْرُنا وَ فارَ التَّنُّورُ فَاسْلُكْ فیها مِنْ كُلٍّ زَوْجَيْنِ اثْنَيْنِ وَ اَهْلَكَ اِلاّ مَنْ سَبَقَ عَلَيْهِ الْقَوْلُ مِنْهُمْ وَ لا تُخاطِبْنى فِى الَّذینَ ظَلَمُوا اِنَّهُمْ مُغْرَقُونَ

ما به نوح وحى كردیم كه كشتى را در حضورما و مطابق فرمان ما بساز و هنگامى كه فرمان ما ( براى غرق آنان ) فرارسد و آب از تنور بجوشد ( كه این نشانه فرا رسیدن طوفان است ) از هریك از انواع حیوانات يك جفت در كشتى سوار كن و همچنین خانواده ات را ، مگر آن هاکه قبلاً وعده هلاکشان داده شده است ( اشاره به همسر نوح و فرزند ناخلف او است ) و دیگر درباره این ستمگران با من سخن مگوى كه آن ها همگى هلاك خواهند شد .

پایان عمر يك قوم سرکش

تعبیر « بِاَعْيُنِنا » ( در برابر دیدگان ما ) اشاره به این است كه تلاش و كوشش تو دراین راه در حضور ما است و تحت پوشش حمایت ما ، بنابراین با فکرراحت و آسوده به راه خود ادامه ده واز هیچ چیز ترس و واهمه نداشته باش .

ضمنا تعبیر به « وَحْيِنا » نشان مى دهد كه نوح طرز كشتى ساختن و چگونگى آن را از وحى الهى آموخت ، وگرنه چنان چیزى طبق نوشته تواریخ تا آن زمان سابقه نداشت ، به همین دلیل نوح كشتى را آن چنان مناسب با مقصد و مقصود خود ساخت كه هیچ كم و كسرى در آن نبود .

28 فَاِذَا اسْتَوَيْتَ اَنْتَ وَ مَنْ مَعَكَ عَلَى الْفُلْكِ فَقُلِ الْحَمْدُلِلّهِ الَّذى نَجّينا مِنَ الْقَوْمِ الظّالِمینَ

و هنگامى كه تو و همه كسانى كه با تو هستند، بر كشتى سوارشدید، بگو: ستایش خدایى را كه ما را از قوم ستمگر نجات بخشید .

29 وَ قُلْ رَبِّ اَنْزِلْنى مُنْزَلاً مُبارَكا وَ اَنْتَ خَيْرُ الْمُنْزِلینَ

و بگو : پروردگارا ! ما را در منزلگاهى پربرکت فرود آور و تو بهترین فرود آورندگانى .

واژه « مُنْزَل » ممکن است « اسم مکان » باشد ، يعنى بعد از پایان گرفتن طوفان ، كشتى ما را در سرزمینى فرود آور كه داراى برکات فراوانى باشد و ما بتوانیم با آسودگى خاطر به زندگى خود ادامه دهیم .

و نیز ممکن است « مصدر میمى » باشد ، يعنى ما را به طرز شایسته اى فرودآور ، چراکه بعد از پایان گرفتن طوفان به هنگام نشستن كشتى بر زمین ، خطرات زیادى این سرنشینان را تهدید مى كرد ، نبودن جاى مناسب براى زندگى ، كمبود غذا ، انواع بیمارى ها ، نوح از خدا مى خواهد كه او را به نحوى سالم و شایسته بر زمین فرود آورد .

30 اِنَّ فى ذلِكَ لاَياتٍ وَ اِنْ كُنّا لَمُبْتَلینَ

( آرى ) در این ماجرا آیات و نشانه هایى براى صاحبان عقل و اندیشه است و ما مسلما همگان را آزمایش مى كنیم .

این جمله ممکن است اشاره به این باشد كه ما قوم نوح را كرارا آزمودیم و هنگامى كه از عهده آزمایش ها برنیامدند ، هلاکشان كردیم .

و نیز ممکن است اشاره به این باشدکه ما همه انسان هارا درهرعصر و زمان آزمایش مى كنیم و آن چه درآیات فوق گفته شد ، مخصوص مردم عصر نوح نبود ، بلکه در همه اعصار و قرون در اَشکال مختلف ، آزمایش ها صورت مى گیرد و در این آزمایش ها آن ها كه خار راه تکامل بشر هستند ، از سر راه برداشته مى شوند تا بشریت به سیر تکاملى خود همچنان ادامه دهد .

جالب این كه در آیات فوق تنها به مسأله ساختن كشتى و سوار شدن نوح و يارانش بر آن اکتفا شده و اما این كه سرانجام گنهکاران به كجا رسید، پیرامون آن سخنى به میان نیامده ، چرا كه با وعده الهى « اِنَّهُمْ مُغْرَقُونَ » مسلّم مى شود چنین سرنوشتى دامان آن ها را گرفته ، چرا كه وعده اش تخلف ناپذیر است .

31 ثُمَّ اَنْشَأْنا مِنْ بَعْدِهِمْ قَرْنا اخَرینَ

سپس بعداز آن ها جمعیت دیگرى را به وجودآوردیم .

« قَرْن » از ماده « اِقْتِران » به معنى نزدیکى است ، لذا به جمعیتى كه در عصر واحد زندگى مى كنند ، « قَرْن » گفته مى شود و گاه به زمان آن ها نیز « قَرْن » مى گویند ، اندازه گیرى مدت قرن ، به سى سال ياصدسال ، صرفا جنبه قراردادى دارد و تابع سنت هاى اقوام مختلف مى باشد .

32 فَاَرْسَلْنا فیهِمْ رَسُولاً مِنْهُمْ اَنِ اعْبُدوُا اللّهَ ما لَكُمْ مِنْ اِلهٍ غَيْرُهُ اَفَلا تَتَّقُونَ

و درمیان آن ها رسولى از خودشان كه پروردگار يکتا رابپرستید، جز او معبودى براى شما نیست آیا ( با این همه از شرك و بت پرستى ) پرهیز نمى كنید ؟

این همان چیزى بود كه نخستین پایه دعوت همه پیامبران را تشکیل مى داد ، این نداى توحید بود كه زیربناى همه اصلاحات فردى و اجتماعى است .

در این كه این قوم كدام يك از اقوام بودند ، و پیامبرشان چه نام داشت ، مفسران با بررسى آیات مشابه آن در قرآن ، دو احتمال داده اند ، اما تفسیر صحیح تر این كه منظور « قوم ثمود » است كه در سرزمینى در شمال حجاز زندگى مى كردند و پیامبر بزرگ الهى « صالح »

براى هدایت آن ها مبعوث شد ، آن ها كفر ورزیدند و راه طغیان پیش گرفتند ، سرانجام به وسیلۀ صیحه آسمانى ( صیحه اى مرگبار ) از میان رفتند .

33 وَ قالَ الْمَلاَءُ مِنْ قَوْمِهِ الَّذینَ كَفَروُا وَ كَذَّبُوا بِلِقاءِالاْخِرَةِ وَ اَتْرَفْناهُمْ فِى الْحَيوةِ الدُّنْيا ما هذا اِلاّ بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يَأْكُلُ مِمّا تَأْكُلُونَ مِنْهُ وَ يَشْرَبُ مِمّا تَشْرَبُونَ

ولى اشرافیان خودخواه قوم او كه كافر شده بودند و لقاى آخرت را تکذیب كرده بودند و ناز و نعمت در زندگى دنیابه آن ها داده بودیم ، گفتند : این بشرى است مثل شما ، از آن چه شما مى خورید ، مى خورد و از آن چه شما مى نوشید ، مى نوشد .

آرى جمعیتى كه در ناز و نعمت به سرمى بردند و به تعبیر قرآن « مَلاَءْ » بودند ( ظاهرى چشم پر كن و درونى تهى از نور حق داشتند ) چون دعوت این پیامبر بزرگ را مخالف هوس هاى خود مى دیدند و مزاحم منافع نامشروع و استکبار و برترى جویى بى دلیلشان مشاهده مى كردند و به خاطر همین ناز و نعمت ها از خدا دور افتاده بودند و

سراى آخرت را انکار نمودند، به ستیزه برخاستند، درست با همان منطقى كه سرکشان قوم نوح داشتند .

آنان انسان بودن این رهبران الهى و خوردن و آشامیدن آن ها همانند سایر مردم را دلیلى بر نفى رسالتشان گرفتند ، درحالى كه این خود تأییدى بر رسالت این بزرگ مردان بود كه آن ها از میان توده هاى مردم برمى خاستند كه دردها و نیازهایشان را به خوبى درك كنند .

34 وَ لَئِنْ اَطَعْتُمْ بَشَرا مِثْلَكُمْ اِنَّكُمْ اِذا لَخاسِروُنَ

و اگر از بشرى مانند خودتان اطاعت كنید ، مسلماً زیانکارید .

این كوردلان توجه به این نکته نداشتند كه خودشان انتظار داشتند مردم در این وسوسه هاى شیطانى از آنان پیروى كنند و براى مبارزه با این پیامبر همصدا شوند اما با این

حال پیروى از كسى را كه از كانون وحى كمك مى گیرد و قلبش به نور علم پروردگار روشن است ، عیب مى شمردند و مخالف آزادى و حریت انسان .

35 اَيَعِدُكُمْ اَنَّكُمْ اِذا مِتُّمْ وَ كُنْتُمْ تُرابا وَ عِظاما اَنَّكُمْ مُخْرَجُونَ

آیا به شما وعده مى دهد هنگامى كه مردید و خاك و استخوان شدید، باردیگر (از قبرها) خارج مى شوید .

36 هَيْهاتَ هَيْهاتَ لِما تُوعَدوُنَ

هیهات ، هیهات از این وعده هایى كه به شما داده مى شود .

اصلاً مگر ممکن است انسانى كه مرد و خاك شد و ذرات آن به هرسو پراکنده گشت ، باز هم به زندگى بازگردد ؟ چنین چیزى محال است محال .

37 اِنْ هِىَ اِلاّ حَياتُنَا الدُّنْيا نَمُوتُ وَ نَحْيا وَ ما نَحْنُ بِمَبْعُوثینَ

غیر از این زندگى دنیا چیزى در كار نیست ، پیوسته گروهى از ما مى میرند و نسل دیگرى جاى آن ها را مى گیرد و ما هرگز برانگیخته نخواهیم شد .

38 اِنْ هُوَ اِلاّ رَجُلٌ نِ افْتَرى عَلَى اللّهِ كَذِبا وَ ما نَحْنُ لَهُ بِمُؤْمِنینَ

او فقط مرد دروغگویى است كه بر خدا افترا بسته و ما هرگزبه او ایمان نخواهیم آورد .

نه رسالتى از طرف خدا دارد و نه وعده هاى رستاخیز او درست است و نه برنامه هاى دیگرش ، به همین دلیل يك آدم عاقل به او ایمان نخواهد آورد .

39 قالَ رَبِّ انْصُرْنى بِما كَذَّبُونِ

عرض كرد : پروردگارا ! مرا در برابر تکذیب هاى آن ها يارى فرما .

هنگامى كه غرور و طغیان آن ها ازحد گذشت و تمام پرده هاى حیا رادریدند و بى شرمى را در انکار رسالت و معجزات و دعوت انسان ساز پیامبرشان را به آخرین حد رساندند و خلاصه بر همه آن ها اتمام حجت شد ، این پیامبر بزرگ الهى رو به درگاه خدا كرد و گفت : « پروردگارا ! مرا در مقابل تکذیب هاى آن ها يارى نما » .

40 قالَ عَمّا قَلیلٍ لَيُصْبِحُنَّ نادِمینَ

( خداوند ) فرمود : به زودى آن ها از كار خود پشیمان خواهند شد ( اما زمانى كه سودى به حالشان ندارد ) .

41 فَاَخَذَتْهُمُ الصَّيْحَةُ بِالْحَقِّ فَجَعَلْناهُمْ غُثاءً فَبُعْدالِلْقَوْمِ الظّالِمینَ

سرانجام صیحه آسمانى آن ها را به حق فروگرفت و ما آن ها را همچون خاشاك بر سیلاب قرار دادیم ، دور باد از رحمت خدا قوم ستمگر .

سرانجام غم انگیز قوم ثمود

« غُثاء » دراصل به معنى گیاهان خشکیده اىاست كه به صورت بسیار درهم ریخته بر روى سیلاب قرار دارد، همچنین به كف هایى كه روى دیگ در حال جوشیدن پیدا مى شود ، نیز « غُثاء » مى گویند .

تشبیه اجساد بى جان آن ها به « غُثاء » اشاره به نهایت ضعف و ناتوانى و درهم شکستگى و بى ارزش بودن آن ها است ، چرا كه خاشاك روى سیلاب از هر چیز بى ارزش تر و سبك تر است نه از خود اراده اى دارد و نه بعد از گذشتن و فرونشستن سیلاب ، اثرى از آن باقى مى ماند .

صاعقه اى مرگبار با صدایى وحشت انگیز و مهیب فرود آمد ، همه جا را تکان داد و درهم

کوبید و ویران كرد و اجساد بى جان آن ها را روى هم ریخت ، به قدرى سریع و كوبنده بود كه حتى قدرت فرار از خانه هاشان را پیدا نکردند و در درون همان خانه هاشان مدفون گشتند .

درمورد صیحه آسمانى در جلد 9 تفسیر نمونه ذیل آیه 67 سوره هود ، شرح مبسوطى آمده است ، البته این مجازات منحصر به قوم ثمود نبود ، بلکه چند قوم گنهکار با همین عذاب الهى نابود شدند كه شرح آن را در همان جا بیان كردیم .

یك سرنوشت عمومى

جالب این كه در آخرین جمله از آیه مورد بحث ، مسأله را از صورت خصوصى بیرون آورده و به صورت يك قانون كلى و همگانى بیان مى كند و مى فرماید : دور باد قوم ستمگر از رحمت خدا و این درحقیقت نتیجه گیرى نهایى از كل این آیات است كه آن چه در این ماجرا گفته شد ، از انکار و تکذیب آیات الهى و انکارمعاد و رستاخیز ونتیجه دردناك آن ها، مخصوص جمعیت و گروه معینى نیست ، بلکه همۀ ستمگران در طول تاریخ را شامل مى شود .

42 ثُمَّ اَنْشَأْنا مِنْ بَعْدِهِمْ قُروُنا اخَرینَ

سپس اقوام دیگرى را بعد از آن ها به وجود آوردیم .

آرى این قانون و سنت خداوند بزرگ است كه فیض خود را قطع نمى كند و اگر گروهى مانعى بر سر راه تکامل نوع بشر شدند ، آن ها را كنار زده و این قافله را در مسیرش همچنان پیش مى برد .

43 ما تَسْبِقُ مِنْ اُمَّةٍ اَجَلَها وَ ما يَسْتَأْخِروُنَ

هیچ امتى بر اجل و سررسید حتمیش پیشى نمى گیرد و از آن نیز تأخیر نمى كند .

« اَجَل » به معنى عمر و مدت چیزى است و گاه به نقطه پایان و انتها نیز « اَجَل » گفته مى شود ، مثل این كه مى گوییم : « اَجَل فلان بدهى ، فلان زمان است ( يعنى سررسید آن ) » .

« اَجَل » دو گونه است ؛ "حتمى" و "مشروط يا مُعَلَّق" .

" اجل حتمى" زمان پایان قطعى عمر شخص يا قوم يا چیزى است كه هیچ گونه دگرگونى در آن امکان ندارد، ولى " اجل مشروط يا مُعَلَّق" زمانى است كه با

دگرگون شدن شرایط و موانع ممکن است كم و زیاد شود .

براى كسب آگاهى بیشتر دراین زمینه به جلد 5 « تفسیرنمونه » ذیل2/انعام مراجعه فرمایید.

به هرحال روشن است كه آیه فوق به " اجل حتمى" اشاره دارد .

44 ثُمَّ اَرْسَلْنا رُسُلَنا تَتْرا كُلَّ ما جاءَ اُمَّةً رَسُولُها كَذَّبُوهُ فَاَتْبَعْنا بَعْضَهُمْ بَعْضا وَ جَعَلْناهُمْ اَحادیثَ فَبُعْدا لِقَوْمٍ لا يُؤْمِنُونَ

سپس رسولان خود را يکى بعد از دیگرى فرستادیم ، هرزمان رسولى براى ( هدایت ) قومى مى آمد ، او را تکذیب مى كردند ، ولى ما این امت هاى سرکش را يکى پس از دیگرى هلاك نمودیم و آن هارا احادیثى قرار دادیم (چنان محو شدند كه تنها نام و گفتگویى ازآن هاباقى ماند) دورباد از رحمت خدا قومى كه ایمان نمى آورند .

اقوام سرکش يکى بعد از دیگرى هلاك شدند

« تَتْرا » از ماده « وَتْر » به معنى پى درپى آمدن است و « تَواتُر اخبار » به معنى خبرهایى است كه يکى بعد از دیگرى مى رسد و از مجموعه آن ها انسان يقین پیدا مى كند ، این ماده

در اصل از « وَتَر » به معنى " زه كمان" گرفته شده است ، چراکه زه به كمان چسبیده و پشت سر آن قرار گرفته است و دو سر كمان را به هم نزدیك مى كند ( از نظر ساختمان كلمه « تَتْرا » در اصل « وَتْرا » بوده كه "واو" آن تبدیل به "ت" شده است ) .

جمله « وَ جَعَلْناهُمْ اَحادیثَ » اشاره به این است كه گاه امتى منقرض مى شود اما نفرات و آثار چشم گیرى از آن ها در گوشه و كنار به صورت پراکنده باقى مى ماند ولى گاه چنان نابود مى شود كه جز اسمى از آن ها بر صفحات تاریخ يا در گفتگوهاى مردم باقى نمى ماند و این امت هاى سرکش و طغیان گر از دسته دوم بودند .

آرى این سرنوشت هاى دردناك ، نتیجه بى ایمانى آن ها بود و به همین دلیل مخصوص آن ها نیست ، هر گروه بى ایمان و سرکش و ستمگر، خواه ناخواه به چنین سرنوشتى گرفتار مى شود، چنان نابود مى گردد كه تنها نامى از او در صفحات تاریخ و گفتگوها باقى مى ماند .

45 ثُمَّ اَرْسَلْنا مُوسى وَ اَخاهُ هاروُنَ بِاآیاتِنا وَ سُلْطانٍ مُبینٍ

سپس موسى و برادرش هارون را با آیات خود و دلیل روشن فرستادیم .

در این كه منظور از « اآیات » و « سُلْطانٍ مُبینٍ » چیست و این دو چه تفاوتى باهم دارند ، باید گفت : « آیات » معجزاتى است كه خداوند به موسى بن عمران داد ( آیات نُه گانه ) و منظور از « سُلْطانٍ مُبینٍ » منطق نیرومند و دلایل روشن و دندان شکن موسى دربرابر فرعونیان است .

46 اِلى فِرْعَوْنَ وَ مَلاَئِهِ فَاسْتَكْبَروُا وَ كانُوا قَوْما عالینَ

به سوى فرعون و اطرافیان اشرافى او ، اما آن ها استکبار كردند و اصولاً مردمى برترى جو بودند .

چرا تنها سخن از « مَلاَء » ( جمعیت اشرافى مرفه و مغرور ) مى گوید و نمى فرماید: آن دو را به سوى همه مردم مصر فرستادیم اشاره به این كه ریشه همه فسادها ، این ها بودند و اگر این ها اصلاح مى شدند ، بقیه كارشان آسان بود و از این گذشته آن ها سردمداران و دست اندرکاران كشور بودند و هیچ كشورى اصلاح نخواهد شد ، مگر این كه سردمدارانش اصلاح شوند .

تفاوت جملۀ « اِسْتَكْبَروُا » با جمله « وَ كانُوا قَوْما عالینَ » ممکن است از این نظر باشد كه جمله نخست ، اشاره به استکبار آن ها در برابر دعوت موسى است و جمله دوم ، اشاره به این است كه استکبار همیشه جزء برنامه آن ها و بافت فکر و روحشان بوده است .

47 فَقالُوا اَنُؤْمِنُ لِبَشَرَيْنِ مِثْلِنا وَ قَوْمُهُما لَنا عابِدوُنَ

آن ها گفتند : آیا ما به دو انسان همانند خودمان ایمان بیاوریم ، در حالى كه قوم آن ها ( بنى اسرائیل ) ما را پرستش مى كنند ( و بردگان ما هستند ) .

انسان را از این رو « بَشَر » مى گویند كه « بَشَرَة » و پوست تن او برهنه است ، به خلاف حیوانات كه معمولاً از لباس طبیعى خاصى پوشیده شده ، در واقع آن ها چون قدرت بر تهیه وسایل زندگى ندارند ، خداوند آن را به طور طبیعى در اختیارشان نهاده ولى در مورد انسان به هوش و عقل او موکول شده است .

نه تنها ما نباید زیر بار آن ها برویم ، بلکه آن ها همیشه باید بندگى ما كنند .

آن ها پیامبران را متهم به برترى جویى و سلطه طلبى مى كردند درحالى كه خودشان

بدترین سلطه جو بودند و آثار این خوى زشت در این گفتارشان به خوبى نمایان است .

48 فَكَذَّبُوهُما فَكانُوا مِنَ الْمُهْلَكینَ

( آرى ) آن ها این دو را تکذیب كردند و سرانجام همگى هلاك شدند .

و سرانجام به این ترتیب دشمنان اصلى بنى اسرائیل كه سد راه دعوت موسى و هارون بودند ، از میان رفتند و دوران آموزش و تربیت الهى بنى اسرائیل فرارسید .

49 وَ لَقَدْ اتَيْنا مُوسَى الْكِتابَ لَعَلَّهُمْ يَهْتَدوُنَ

ما به موسى كتاب آسمانى دادیم ، شاید آن ها ( بنى اسرائیل ) هدایت شوند .

در همین مرحله بود كه خداوند تورات را بر موسى نازل كرد و بنى اسرائیل را به انجام برنامه هاى آن دعوت نمود .

قابل توجه این كه درآیات گذشته در مرحله مبارزه بافرعونیان ، سخن از موسى و برادرش هارون درمیان بود و تمام ضمیرها به صورت تثنیه آمده ، ولى در این جا كه سخن از

نزول كتاب آسمانى است ، تنها از موسى بحث شده است ، زیرا او پیامبر اولوا العزم و

صاحب كتاب و شریعت تازه بود ، به علاوه هنگام نزول تورات او در كوه طور بود و برادرش هارون در میان جمعیت بنى اسرائیل باقى ماند .

50 وَ جَعَلْنَا ابْنَ مَرْيَمَ وَ اُمَّهُ ايَةً وَ اوَيْناهُما اِلى رَبْوَةٍ ذاتِ قَرارٍ وَ مَعینٍ

ما فرزند مریم ( عیسى ) و مادرش ( مریم ) را نشانه خود قراردادیم و آن ها را در سرزمین بلندى كه آرامش و امنیت و آب جارى داشت ، جاى دادیم .

عیسى و مریم ، آیتى دیگر از آیات خدا

« رَبْوَة » از ماده « رِبا » به معنى زیادى و افزایش است و در این جا به معنى سرزمین بلند مى باشد .

« مَعین » از ماده « مَعْن » به معنى جریان آب است ، بنابراین « ماء مَعین » به معنى آب جارى است .

تعبیر به « اِبْنِ مَرْيَم » به جاى « عیسى » براى توجه دادن به این حقیقت است كه او تنها از مادر و بدون دخالت پدرى به فرمان پروردگار متولد شد و این تولد خود از آیات بزرگ

قدرت پروردگار بود .

و از آن جا كه این تولد استثنایى ، رابطه اى با عیسى و رابطه اى با مادرش مریم دارد ، هر دو را به عنوان يك آیه و نشانه مى شمرد ، چرا كه این دو ( تولد فرزندى بدون دخالت پدر و همچنین باردار شدن مادرى بدون تماس با مرد ) در واقع يك حقیقت بودند بادو نسبت متفاوت .

سپس به بخشى از نعمت هاو مواهب بزرگى كه به این مادر و فرزند عطا فرموده ، اشاره كرده و مى گوید : « وَ اوَيْناهُما اِلى رَبْوَةٍ ذاتِ قَرارٍ وَ مَعینٍ » .

به هر حال این جمله اشاره سربسته اى است به محل امن و امان و پربرکتى كه خداوند در اختیار این مادر و فرزند قرار داد تا از شرّ دشمنان در امان باشند و با آسودگى خاطر به انجام وظایف خویش بپردازند .

اما این كه این محل كدام نقطه بوده است ، این احتمال وجود دارد كه جمله فوق اشاره به محل تولد مسیح در بیابان بیت المقدس باشد ، جایى كه خداوند آن را

محل امنى براى این مادر و فرزند قرار داد و آب گوارا را در آن جارى ساخت و از درخت خشکیده خرما به او روزى مرحمت كرد .

و در هر صورت آیه دلیلى است بر حمایت مستمر و دائم خداوند نسبت به رسولان خود و كسانى كه از آن ها حمایت مى كردند و نشان مى دهد كه اگر تمام تیغ هاى جهان از جا حرکت كنند تا رگى را ببرند ، تا خدا نخواهد ، توانایى نخواهند داشت و هرگز تنهایى و ياران اندك آن ها سبب شکستشان نخواهد شد .

51 يا اَيُّهَا الرُّسُلُ كُلُوا مِنَ الطَّيِّباتِ وَ اعْمَلُوا صالِحا اِنّىبِما تَعْمَلُونَ عَلیمٌ

اى پیامبران از غذاهاى پاکیزه بخورید و عمل صالح انجام دهید كه من به آن چه انجام مى دهید ، آگاهم .

واژه « طَيِّب » به معنى هر چیز پاك و پاکیزه درمقابل « خَبیث » به معنى ناپاك مى باشد ، « راغب » در « مفردات » مى گوید : « طَيِّب » در اصل به معنى هر امر لذت بخش است ، خواه حواسّ انسان از آن لذت برد و يا روح و جان انسان ، ولى در شرع به معنى چیزى است كه

پاك و حلال باشد .

فرق میان شما و دیگر انسان ها این نیست كه شما صفات بشرى همانند نیاز به تغذیه ندارید ، تفاوت این است كه شما حتى تغذیه را به عنوان يك وسیله تکامل پذیرفته اید و

به همین دلیل برنامه شما خوردن از طيّبات و پاکیزه ها است ، درحالى كه مردمى كه خوردن را هدف نهایى خود قرار داده اند ، به هیچ وجه مقيّد به این برنامه نیستند ، به دنبال چیزى مى روند كه هوس حیوانى آن ها را اشباع كند ، خواه طيّب باشد يا خبیث .

و با توجه به این كه نوع تغذیه در روحیات انسان مسلّما مؤثر است و غذاهاى مختلف آثار اخلاقى متفاوتى دارد ، ارتباط این دو جمله روشن مى شود كه مى فرماید : « از غذاهاى پاکیزه بخورید » و « عمل صالح انجام دهید » .

در روایات اسلامى نیز آمده است كه : « خوردن غذاى حرام ، جلوى استجابت دعاى انسان را مى گیرد » ، حدیث معروفى از پیامبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله نقل شده، شاهداین مدعى مى باشد، مردى به خدمتش آمد و عرض كرد: « دوست دارم دعایم مستجاب شود »، حضرت فرمود:

«طَهِّرْ مَأْكَلَتَكَ وَ لاتُدْخِلْ بَطْنَكَ الْحَرامَ : غذاى خود را پاك كن و ازهرگونه غذاى حرام بپرهیز».(1)و (2)

به هرحال بسیارى از بحث هاى قرآن پیرامون طيّب و طيّبات دور مى زند ؛

✓ -- به پیامبران دستورمى دهد تنها از غذاى طيّب تغذیه كنند .

✓ -- نه تنها به پیامبران ، به همه مؤمنان خطاب مى كند؛ « يا اَيُّهَا الَّذینَ امَنُوا كُلُوا مِنْ طَيِّباتِ ما رَزَقْناكُمْ : اى كسانى كه ایمان آورده اید ، از طیباتى كه به شما روزى داده ایم ، بخورید » ( 172 / بقره ) .

✓ -- اعمال و سخنانى به مقام قرب او مى رسندکه طيّب و پاك باشند ؛ « اِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ وَ الْعَمَلُ الصّالِحُ يَرْفَعُهُ : كلمات طيّب به مقام قرب او صعودمى كند و عمل صالح آن را بالامى برد » ( 10 / فاطر ) . .


1) « وسائل الشیعه » ، جلد 4 ، ابواب الدعا ، باب 67 ، حدیث 4 .

2) به « تفسیر نمونه » ، جلد 1 ، ذیل 186 / بقره مراجعه فرمایید .

در يك حدیث كوتاه و پرمعنى از پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله نیز این حقیقت بازگو شده است ، فرمود : « يا اَيُّهَا النّاسُ اِنَّ اللّهَ طَيِّبٌ لا يَقْبَلُ اِلاّ طَيِّبا : اى مردم ! خداوند پاك و پاکیزه است و جز عمل پاك و پاکیزه چیزى را قبول نمى كند » .(1)

52 وَ اِنَّ هذِهِ اُمَّتُكُمْ اُمَّةً واحِدَةً وَ اَنَا رَبُّكُمْ فَاتَّقُونِ

همۀ شما امت واحدى هستید و من پروردگار شما هستم ، از مخالفت فرمان من بپرهیزید .

همگى امت واحدید

آیۀ فوق به وحدت و يگانگى جامعه انسانى و حذف هرگونه تبعیض و جدایى دعوت مى كند، همان گونه كه او پروردگار واحد است ، انسان ها نیز امت واحد هستند .

به همین دلیل باید از يك برنامه پیروى كنند ، همان گونه كه پیامبرانشان


1) « تفسیر قرطبى » ، جلد 7 ، صفحه 4519 .

نیز به آیین واحدى دعوت مى كردند كه اصول و اساس آن همه جا يکى بود ؛ توحید و شناسایى حق ، توجه به معاد و زندگى تکاملى بشر و استفاده از طیبات و انجام اعمال صالح ، و حمایت از عدالت و اصول انسانى .

در تمام مواردى كه كلمه « امت » در قرآن مجید به كار رفته است ، همین معنى جمعیت و گروه از آن اراده شده است ، مگر در بعضى از موارد استثنایى كه توأم با قرینه خاصى بوده و « امت » مجازا به معنى مذهب به كار رفته است ، مانند ؛ « اِنّا وَجَدْنا اآبائَنا عَلى اُمَّةٍ وَ اِنّا عَلى اثارِهِمْ مُقْتَدوُنَ : ما پدران خود را بر مذهبى يافتیم و از آن ها پیروى مى كنیم » ( 23 / زخرف ) .

53 فَتَقَطَّعُوا اَمْرَهُمْبَيْنَهُمْ زُبُرا كُلُ حِزْبٍ بِمالَدَيْهِمْ فَرِحُونَ

اما آن ها كارهاى خودرا به پراکندگى كشاندند و هرگروهى به راهى رفتند ( و عجب این كه ) هر گروه به آن چه نزد خود دارند ، خوشحالند .

« زُبُر » جمع « زُبْرَة » به معنى قسمتى از موى پشت سر حیوان است كه آن را جمع و از بقیه جدا كنند ، سپس این واژه به هر چیزى كه مجزا از دیگرى شود، اطلاق شده است ،

بنابراین جملۀ «فَتَقَطَّعُوا اَمْرَهُمْ بَيْنَهُمْ زُبُرا» اشاره به تجزیه امت ها به گروه هاى مختلف است .

54 فَذَرْهُمْ فى غَمْرَتِهِمْ حَتّى حینٍ

آن هارا درجهل و غفلتشان بگذار تا زمانى كه مرگشان فرارسد( يا گرفتار عذاب الهى شوند ).

« غَمْرَة » در اصل از « غَمْر » به معنى از بین بردن اثر چیزى است ، سپس به آب زیادى كه مسیر خود را مى شوید و پیش مى رود، « غَمْر » و « غامِر » گفته شده و بعد از آن به جهل و نادانى و گرفتارى هایى كه انسان را در خود فرو مى برد ، نیز اطلاق گردیده است و در آیه مورد بحث به معنى غفلت و سرگردانى و جهل و گمراهى است .

55 اَيَحْسَبُونَ اَنَّما نُمِدُّهُمْ بِهِ مِنْ مالٍ وَ بَنینَ

آن ها گمان مى كنند اموال و فرزندانى كه به آنان داده ایم ...

56 نُسارِعُ لَهُمْ فِى الْخَيْراتِ بَلْ لا يَشْعُروُنَ

براى این است كه درهاى خیرات را به روى آن ها بگشاییم ؟ ( چنین نیست ) بلکه آن ها نمى فهمند .

جملۀ « نُمِدُّ » از ماده « اِمْداد » و « مَدّ » به معنى كامل كردن نقصان چیزى و جلوگیرى از قطع و پایان آن است .

آن ها نمى دانند كه این اموال و فرزندان فراوان در حقیقت يك نوع عذاب و مجازات يا مقدمه عذاب و كیفر براى آن ها است ، آن ها نمى دانند كه خدا مى خواهد آن ها را در ناز و نعمت فرو برد تا هنگام گرفتار شدن در چنگال كیفر الهى ، تحمل عذاب بر آن ها دردناك تر باشد ، زیرا اگر درهاى نعمت ها به روى انسان بسته شود و آمادگى پذیرش ناراحتى ها را پیدا كند ، مجازات ها زیاد دردناك نخواهد بود ، اما اگر كسى را از میان ناز و نعمت بیرون كشند و به سیاه چال زندان وحشتناکى بیفکنند، فوق العاده دردناك خواهد بود .

به علاوه این فراوانى نعمت ، پرده هاى غفلت و غرور را بر روى چشمان او ضخیم تر مى كند تا آن جا كه راه بازگشت بر او غیر ممکن مى شود .

این در واقع همان چیزى است كه در سایر آیات قرآن از آن به

« اِسْتِدْراج در نعمت » تعبیر شده است .

براى كسب اطلاعات بیشتر پیرامون « استدراج » به جلد 7 تفسیر نمونه ذیل آیه 182 سوره اعراف مراجعه فرمایید .

57 اِنَّ الَّذینَ هُمْ مِنْ خَشْيَةِ رَبِّهِمْ مُشْفِقُونَ

آنان كه از خوف پروردگارشان بیمناکند .

«خَشْيَة» به معنى هرگونه ترس نیست ، بلکه ترسى است كه توأم با تعظیم و احترام باشد، همچنین « مُشْفِق » كه از ماده « اِشْفاق » و از ریشه « شَفَق » به معنى روشنایى آمیخته با تاریکى گرفته شده ، به معنى خوف و ترسى است كه آمیخته با محبت و احترام است .

و از آن جا كه « خَشْيَة » بیشتر جنبه قلبى دارد و « اِشْفاق » جنبه عملى را شامل مى شود، ذکر این دو به صورت علت و معلول در آیه روشن مى گردد ، درحقیقت مى فرماید : « آن ها كسانى هستند كه ترس آمیخته با عظمت خدا در دل هایشان جاى گرفته است و آثار آن در عملشان و مراقبت هایشان نسبت به دستورهاى الهى نمایان است » و به تعبیر دیگر « اِشْفاق »

مرحلۀ تکامل « خشیة » است كه در عمل اثر مى گذارد و به پرهیز از گناه و انجام مسؤولیت ها وامى دارد .

58 وَ الَّذینَ هُمْ بِاآیاتِ رَبِّهِمْ يُؤْمِنُونَ

و آنان كه به آیات پروردگارشان ایمان مى آورند .

59 وَ الَّذینَ هُمْ بِرَبِّهِمْ لا يُشْرِكُونَ

و آن ها كه به پروردگارشان شرك نمى ورزند .

در واقع نفى شرك ، نتیجه ایمان به آیات پروردگار و معلول آن است و يا به تعبیر دیگر ایمان به آیات پروردگار به « صفات ثبوتى » او اشاره مى كند و نفى شرك اشاره به « صفات سلبى » است ، به هرحال نفى هرگونه شرك اعم از آشکار و نهان ( جلىّ و خفىّ ) در این جمله درج است .

60 وَ الَّذینَ يُؤْتُونَ ما اتَوْا وَ قُلُوبُهُمْ وَجِلَةٌ اَنَّهُمْ اِلى رَبِّهِمْ راجِعُونَ

و آن هاکه نهایت تلاش و كوشش را در انجام طاعات به خرج مى دهند ، اما با این حال

دل هایشان ترسناك است از این كه سرانجام به سوى پروردگارشان بازمى گردند .

اینان همچون افراد كوته فکر و دون همت نیستند كه با انجام يك عمل كوچك خود را از مقربان درگاه خدا پندارند و چنان حالت عجیبى پیدا كنند كه همه را در برابر خود كوچك و بى مقدار ببینند ، بلکه اگر برترین اعمال صالح را انجام دهند ، عملى كه معادل تمام عبادت انس و جن باشد، على وار مى گویند : « اآه مِنْ قِلَّةِ الزّادِ وَ بُعْدِ السَّفَرِ : آه از كمى زاد و توشه و طولانى بودن سفر آخرت » .

61 اوُلئِكَ يُسارِعُونَ فِى الْخَيْراتِ وَ هُمْ لَها سابِقُونَ

( آرى ) چنین كسانى هستند كه در خیرات سرعت مى كنند و از دیگران پیشى مى گیرند.

سبقت گیرندگان در خیرات

«يُسارِعُونَ» كه از باب « مُفاعَلَة » و به معنى سرعت براى پیشى گرفتن از يکدیگر است ، تعبیر جالبى است كه وضع حال مؤمنان را در يك مسابقه كه به سوى مقصدى بزرگ و پرارزش انجام مى شود ، مشخص مى كند و نشان مى دهد آن ها

چگونه در برنامۀ اعمال صالح با يکدیگر رقابت سازنده و مسابقه بى وقفه دارند .

در واقع خیرات و نیکى ها و سعادت واقعى ، آن نیست كه غرق شدگان در ناز و نعمت و غافلان مغرور به دنیا مى پندارند ، خیر و سعادت و برکت براى گروه مؤمنانى است كه داراى ویژگى هاى اعتقادى و اخلاقى چهارگانه فوق هستند و به دنبال آن در انجام اعمال صالح پیشقدمند .

آیات فوق ترسیم جالب و تنظیم كاملاً منطقى براى بیان صفات این گروه از مؤمنان پیشگام است ، نخست از ترس آمیخته با احترام و تعظیم كه انگیزه ایمان به پروردگار و نفى هرگونه شرك است ، شروع كرده و به ایمان به معاد و دادگاه عدل خدا كه موجب احساس مسؤولیت و انگیزه هر كار نیك است ، منتهى مى گردد و مجموعا چهارویژگى و يك نتیجه را بیان مى نماید .

62 وَ لا نُكَلِّفُ نَفْسا اِلاّ وُسْعَها وَ لَدَيْنا كِتابٌ يَنْطِقُ بِالْحَقِّ وَ هُمْ لا يُظْلَمُونَ

و ما هیچ كس را جزبه اندازه تواناییش تکلیف نمى كنیم و نزدما كتابى است ( كه تمام اعمال

بندگان را ثبت كرده ) و به حق سخن مى گوید ، لذا به آنان هیچ ظلم و ستمى نمى شود .

احکام الهى متناسب با توانایى انسان ها است

این تعبیر نشان مى دهد كه وظایف و احکام الهى در حدود توانایى انسان ها است و در هرمورد بیش از میزان قدرت و توانایى باشد ، ساقط مى شود و به تعبیر علماى اصول ، این قاعده بر تمام احکام اسلامى حکومت دارد و بر آن ها مقدم است .

و باز از آن جا كه ممکن است این سؤال پیش آید كه چگونه این همه انسان ها اعمالشان از كوچك و بزرگ ، مورد حساب و بررسى قرار مى گیرد ؟ اضافه مى كند : « وَ لَدَيْنا كِتابٌ يَنْطِقُ بِالْحَقِّ وَ هُمْ لا يُظْلَمُونَ » .

این اشاره به نامه هاى اعمال و پرونده هایى است كه همه كارهاى آدمى در آن ثبت است و نزد خداوند محفوظ است ، پرونده هایى كه گویى زبان دارد و حق را بازگو مى كند ، به گونه اى كه جاى هیچ گونه انکار در آن باقى نمى ماند .

درباره نامه اعمال و حقیقت آن درجلد 12تفسیرنمونه به طورمشروح بحث گردیده است .

آیه فوق گویاى این حقیقت است كه ذره اى از اعمال آدمى به دست فراموشى سپرده نمى شود و همه دقیقا ثبت خواهد شد ، ایمان به این واقعیت ، نیکوکاران را در كار خیر

تشویق و از كار بد برحذر مى دارد .

جمله «يَنْطِقُ بِالْحَقِّ» ( به حق سخن مى گوید ) كه در توصیف كتاب اعمال آدمى آمده است ، شبیه تعبیرى است كه در فارسى نیز داریم و مى گوییم : « فلان نامه به قدر كافى گویا است » يعنى نیاز به شرح و توضیح ندارد ، گویى خودش سخن مى گوید و بدون احتیاج به مطالعه ، حقایق را بازگو مى كند .

جمله « وَ هُمْ لا يُظْلَمُونَ » نیز اشاره به این است كه با ثبت دقیق اعمال ، جایى براى ظلم و ستم باقى نمى ماند .

63 بَلْ قُلُوبُهُمْ فى غَمْرَةٍ مِنْ هذا وَ لَهُمْ اَعْمالٌ مِنْ دوُنِ ذلِكَ هُمْ لَها عامِلُونَ

بلکه دل هاى آن ها از این نامه اعمال ( و روز حساب و آیات قرآن ) در بى خبرى فرو رفته

و آنان اعمال ( زشتى ) جز این دارند كه پیوسته آن را انجام مى دهند .

دل هاى فرو رفته در جهل

« هذا » ممکن است اشاره به نامه اعمال و روز جزا يا قرآن و يا برنامه صالحان بوده باشد كه درآیات قبل به آن اشاره شده است .

انغمار و فرو رفتن در جهل و بى خبرى به آن ها اجازه نمى دهد كه این حقایق روشن را مشاهده كنند ، شاید به خود آیند و به سوى خدا بازگردند .

سپس مى افزاید : « وَ لَهُمْ اَعْمالٌ مِنْ دوُنِ ذلِكَ هُمْ لَها عامِلُونَ » .

مفسران براى جمله « لَهُمْ اَعْمالٌ مِنْ دوُنِ ذلِكَ » تفسیرهاى گوناگونى گفته اند :

بعضى آن را اشاره به اعمال خلاف و زشتى مى دانند كه به خاطر جهل و نادانى از آن ها سر مى زند ، بعضى دیگر گفته اند : منظور این است كه آن ها علاوه بر كفر عقیدتى ، از نظر عمل نیز آلودگى فراوان دارند .

این تفسیرها در نهایت منافاتى باهم ندارند و قابل جمعند ، آن چه باید به آن

توجه داشت، این است كه سرچشمه اعمال ننگین آنان ، همان قرار گرفتن قلب هایشان در « غَمْرَة » و فرو رفتن در جهل و نادانى است .

64 حَتّى اِذا اَخَذْنا مُتْرَفیهِمْ بِالْعَذابِ اِذا هُمْ يَجْأَروُنَ

تازمانى كه متنعمان مغرور آن هارا درچنگال عذاب گرفتار سازیم، دراین هنگام ناله هاى دردناك و استغاثه آمیز سر مى دهند .

65 لا تَجْأَروُا الْيَوْمَ اِنَّكُمْ مِنّا لا تُنْصَروُنَ

( اما به آن ها گفته مى شود : ) فریاد نکنید ، امروز شما از ناحیه ما يارى نخواهید شد .

ذکر خصوص « مُتْرَفینَ » در این جا با این كه گنهکاران منحصر به آن ها نیستند ، يا به خاطر این است كه آن ها سردمداران گمراهى و ضلالتند و يا براى این است كه

مجازات در مورد آن ها دردناك تر خواهد بود .

ضمناً منظور از « عَذاب » در این جا ممکن است عذاب دنیا يا عذاب آخرت يا هردو باشد، يعنى هنگامى كه عذاب دردناك الهى در این جهان يا آن جهان

دامانشان را فرامى گیرد ، نعره و فریاد برمى آورند و استغاثه مى كنند ، اما بدیهى است در آن هنگام كار از كار گذشته و راه بازگشت وجود ندارد .

66 قَدْ كانَتْ ایاتى تُتْلى عَلَيْكُمْ فَكُنْتُمْ عَلى اَعْقابِكُمْ تَنْكِصُونَ

( آیا فراموش كرده اید كه ) در گذشته آیات من به طور مداوم برشما خوانده مى شد ، اما شما اعراض مى كردید و به عقب بازمى گشتید ؟

« اَعْقاب » جمع « عَقِب » به معنى پاشنه پا و « تَنْكِصُونَ » از ماده « نُكُوص » به معنى عقب عقب برگشتن است و مجموع این جمله كنایه از كسى است كه سخن نامطلوبى را مى شنود و به قدرى نگران و وحشت زده مى شود كه بر پاشنه پایش به عقب بازمى گردد.

67 مُسْتَكْبِرینَ بِهِ سامِرا تَهْجُروُنَ

در حالى كه در برابر آن آیات استکبار مى نمودید و شب ها در جلسات خود به بدگویى ادامه مى دادید .

« سامِرا » از ماده « سَمَر » به معنى گفتگوهاى شبانه است .

بعضى از مفسران گفته اند : معنى اصلى این ماده ، "سایه ماه در شب" است ، كه تاریکى و سفیدى در آن آمیخته شده و از آن جا كه گفتگوهاى شبانه گاه در سایه مهتاب انجام مى شود ، چنان كه مشرکان عرب نقل كرده اند كه آن ها شب هاى مهتابى در اطراف كعبه جمع مى شدند و بر ضد پیامبر صلى الله علیه و آله سخن مى گفتند، این واژه در مورد آن به كار رفته است .

« تَهْجُروُنَ » از ماده « هَجْر » در اصل دورى كردن و جدایى است ، سپس به معنى هذیان گفتن مریض نیز آمده ، چراکه سخنانش در آن حالت ناخوشایند و دور كننده است و نیز از ماده « هُجْر » به معنى فحش و ناسزااست كه آن نیز مایه دورى و جدایى است .

در آیه فوق همین معنى اخیر منظور است ، يعنى شب ها تا مدت طولانى بیدار مى مانید و همچون بیماران هذیان مى گویید و فحش و ناسزا مى دهید .

و این راه و رسم افراد بى منطق و در عین حال ضعیف و زبون است ، به جاى این كه روز روشن با شهامت بر منطق و دلیل تکیه كنند ، شب هاى تاریك راکه چشم مردم در خواب است ، انتخاب كرده و براى پیشبرد اهداف شوم يا تسکین ناراحتى هاى درون و گشودن

عقده ها ، به ناسزاگویى مى پردازند .

68 اَفَلَمْ يَدَّبَّروُا الْقَوْلَ اَمْ جاءَهُمْ ما لَمْ يَأْتِ اباءَهُمُ الاَْوَّلینَ

آیا آن ها در این گفتار تدبّر نکردند ؟ يا این كه مطالبى براى آنان آمده كه براى نیاکانشان نیامده است ؟

نخستین عامل بدبختى كفار، تعطیل اندیشه وتفکر در محتواى دعوت تواست كه اگر بود ، مشکلات آن ها حل مى شد .

در مرحلۀ دوم مى گوید : « اَمْ جاءَهُمْ ما لَمْ يَأْتِ اباءَهُمُ الاَْوَّلینَ » .

یعنى اگر توحید و معاد و دعوت به نیکى ها و پاکى ها تنها از ناحیه تو بود ، ممکن بود بهانه كنند كه این ها سخنان نوظهورى است كه ما نمى توانیم زیر بار آن برویم .

اگر این مطالب حق بود، چرا خدا كه به همه انسان ها نظر لطف و مرحمت دارد ، براى گذشتگان نفرستاد ؟

اما باتوجه به این كه محتواى دعوت تو ازنظر اصول و اساس ، همان محتواى دعوت همۀ

پیامبران است ، این بهانه جویى ها بى معنى است .

69 اَمْ لَمْ يَعْرِفُوا رَسُولَهُمْ فَهُمْ لَهُ مُنْكِروُنَ

یا این كه پیامبرشان را نشناختند ( و از سوابق او آگاه نیستند ) كه او را انکار مى كنند ؟

یعنى اگر این دعوت از ناحیه شخص مرموز يامشکوکى صورت گرفته بود ، ممکن بود بگویند : سخنانش حق است اما خودش شخص ناشناخته و مرموزى است ، نمى توان به ظاهر سخنانش فریب خورد .

ولى این ها سابقه ات راخوب مى دانند، درگذشته تو را « محمد امین » مى خواندند، به دانش و امانت تو معترف بودند، پدر و مادر و قبیله ات را خوب مى شناسند، پس جایى براى این بهانه ها نیست .

70 اَمْ يَقُولُونَ بِهِ جِنَّةٌ بَلْ جاءَهُمْ بِالْحَقِّ وَ اَكْثَرُهُمْ لِلْحَقِّ كارِهُونَ

یا مى گویند : او دیوانه است ؟ ولى او حق را براى آن ها آورده اما اکثرشان از حق كراهت دارند .

یعنى شخص او را به خوبى مى شناسیم ، مشکوك و مرموز نیست اما به عقل و فکر او ایمان نداریم ، چه بسا این سخنان رااز روى جنون مى گوید ، چراکه با افکار عمومى محیط هماهنگ نیست و این ناهماهنگى و سنت شکنى دلیل بر دیوانگى است .

قرآن بلافاصله براى نفى این بهانه جویى مى گوید: « بَلْ جاءَهُمْ بِالْحَقِّ وَ اَكْثَرُهُمْ لِلْحَقِّ كارِهُونَ » .

آرى این ها سخنان حکیمانه اى است منتها چون با تمایلات هوس آلود این گروه هماهنگ نیست ، آن را نفى كرده و برچسب افکار جنون آمیز به آن مى زنند .

چرا اکثریت تمایل به حق ندارند ؟ كدام اکثریت ؟

در بسیارى از آیات قرآن همچون آیه فوق ، « اکثریت » مورد مذمت و نکوهش قرار گرفته اند ، درحالى كه مى دانیم در دنیاى امروز ، معیار قضاوت و سنجش خوب و بد اکثریت جامعه ها محسوب مى شود و این امر بسیار سؤال انگیز است .

در این جا از آیاتى كه بعد از ذکر كلمه « اَكْثَر » ضمیر « هُمْ » را ذکرمى كند و غالباً به كافران

و مشرکان و امثال آن ها اشاره مى كند، سخن نمى گوییم كه از موضوع بحث ما خارج است ، بلکه سخن از آیاتى است كه عنوان « اَكْثَرُ النّاسِ » ( اکثر مردم ) دارد ، مانند ؛

243 / بقره ؛ « وَ لكِنَّ اَكْثَرَ النّاسِ لا يَشْكُروُنَ: ولى اکثر مردم شکرگزار نیستند » .

187 / اعراف ؛ « وَ لكِنَّ اَكْثَرَ النّاسِ لا يَعلَمُونَ : ولى اکثر مردم نمى دانند » .

17 / هود ؛ « وَ لكِنَّ اَكْثَرَ النّاسِ لا يُؤْمِنُونَ : ولى اکثر مردم ایمان نمى آورند » .

103 / يوسف ؛ « وَ مااَكْثَرُالنّاسِ وَ لَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنینَ : اکثر مردم هرچند كوشش و تلاش كنى ، ایمان نمى آورند » .

89 / اسراء ؛ « فَاَبى اَكْثَرُ النّاسِ اِلاّ كُفُورا : اکثر مردم جز كفران و انکار حق كارى ندارند » .

116 / انعام ؛ « وَ اِنْ تُطِعْ اَكْثَرَ مَنْ فِى الاَْرْضِ يُضِلُّوكَ عَنْ سَبیلِ اللّهِ : اگر از اکثر مردم روى زمین اطاعت كنى تو را از راه خدا منحرف و گمراه مى سازند » .

از سوى دیگر در بعضى از آیات قرآن راه و رسم اکثریت مؤمنان به عنوان يك معیار صحیح مورد توجه قرار گرفته است ، در آیه 115 سوره نساء مى خوانیم : « وَ مَنْ يُشاقِقِ

الرَّسُولَ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُ الْهُدى وَ يَتَّبِعْ غَيْرَ سَبیلِ الْمُؤْمِنینَ نُوَلِّهِ ما تَوَلّى وَ نُصْلِهِ جَهَنَّمَ وَ سائَتْ مَصیرا : هرکس از در مخالفت با پیامبر درآید و از طریقى جز طریق مؤمنان پیروى كند ، او را به همان راه كه مى رود ، مى بریم و به دوزخ مى فرستیم و بد جایگاهى دارد » .

در روایات اسلامى در بحث روایات متعارض مى بینیم كه : يکى از معیارهاى ترجیح همان شهرت در میان اصحاب و ياران و پیروان ائمه هدى است ، چنان كه امام صادق

فرمود : « هنگامى كه دو نفر قاضى اختلاف نظر پیدا كنند و سرچشمه آن ، اختلاف روایات باشد ، باید نگاه كرد و دید كه كدام يك از دو روایت مورد قبول نزد اصحاب تو است ؟ باید آن را گرفت و روایتى كه نزد اصحاب مشهور نیست ، رها كرد ، چراکه روایت مشهور ، شکى در آن نیست » .(1)

در « نهج البلاغه » مى خوانیم : « وَ اَلْزِمُوا السَّوادَ الاَْعْظَمِ ، فَاِنَّ يَدَ اللّهِ مَعَ الْجَماعَةِ وَ اِيّاكُمْ وَ الْفُرْقَةَ ، فَاِنَّ الشّاذَّ مِنَ النّاسِ لِلشَّيْطانِ ، كَما اَنَّ الشّاذَّ مِنَ الْغَنَمِ لِلذِّئْبِ : همیشه همراه جمعیت هاى .


1) « وسائل الشیعه » ، جلد 18 ، كتاب القضاء ، صفحه 76 .

بزرگ باشید كه دست خدا با جماعت است و از پراکندگى بپرهیزید كه انسان تك و تنها ، بهره شیطان است چونان كه گوسفند تنها ، طعمه گرگ » .(1)

و نیز در « نهج البلاغه » مى خوانیم : « وَ اَلْزَمُوا ما عَقَدَ عَلَيْهِ حَبْلُ الْجَماعَةِ : آن چه را كه پیوند جمعیت با آن گره خورده است ، رها مکنید » .(2)

و به این ترتیب ممکن است براى بعضى میان این دو گروه از آیات و روایات تضادى تصور شود .

از سوى دیگر ممکن است این فکر پیدا شود كه اسلام نمى تواند با حکومت دموکراسى كنار بیاید ، چراکه پایه دموکراسى ، بر آراء اکثریت مردم است كه قرآن شدیدا آن را مورد نکوهش قرار داده است .

ولى با كمى دقت در همان آیات و روایاتى كه در بالا آوردیم و مقایسه آن ها باهم ، .


1) « نهج البلاغه » ، خطبه 127 و 151 .

2) « نهج البلاغه » ، خطبه 127 و 151 .

منظور و مفهوم واقعى آن ها روشن مى گردد :

جان كلام این جا است كه اگر اکثریت مؤمن و آگاه و در مسیر حق باشند ، نظرات آن ها محترم و غالباً مطابق واقع است و باید از آن پیروى كرد .

ولى اگر اکثریت ناآگاه و جاهل و بى خبر ، يا آگاه اما تسلیم هوا و هوس باشند ، نظرات آن ها غالبا جنبه انحرافى دارد و پیروى از آن چنان كه قرآن مى گوید ، انسان را به ضلالت و گمراهى مى كشد .

روى این حساب براى به دست آمدن يک« دموکراسى سالم » باید نخست كوشش كرد كه توده هاى جامعه آگاه و مؤمن گردند ، سپس نظرات اکثریت را معیار براى پیشبرد اهداف اجتماعى قرار داد ، وگرنه دموکراسى بر اساس نظرات اکثریت گمراه ، جامعه را به جهنم مى فرستد .

ذکر این مسأله نیز ضرورى است كه به اعتقاد ما حتى اکثریت آگاه و رشید و باایمان ، درصورتى نظراتشان محترم است كه برخلاف فرمان الهى و كتاب و سنت نبوده باشد .

گفتنى است كه بخشى از الزامات جوامع امروز در زمینه پناه بردن به آراء اکثریت ، از این جا ناشى مى شود كه آن ها معیار دیگرى در دست ندارند كه روى آن تکیه كنند ، آن ها براى كتب آسمانى و برنامه هاى انبیاء حسابى باز نکرده اند ، تنها چیزى كه براى آن ها باقى مانده ، توده هاى مردم است و از آن جا كه قدرت آگاهى بخشى به این توده ها را ندارند ، به علاوه بسیار مى شود كه ناآگاهى توده ها براى آن ها به صرفه مقرون تر است و به آسانى و از طریق تبلیغات مى توانند آن ها را به دنبال خود بکشند ، لذا اکثریت كَمّى را معیار قرار داده تا سر و صداها خاموش گردد .

71 وَ لَوِ اتَّبَعَ الْحَقُّ اَهْواءَهُمْ لَفَسَدَتِ السَّمواتُ وَ الاَْرْضُ وَ مَنْ فیهِنَّ بَلْ اَتَيْناهُمْ بِذِكْرِهِمْ فَهُمْ عَنْ ذِكْرِهِمْ مُعْرِضُونَ

و اگر حق از هوس هاى آن ها پیروى كند ، آسمان ها و زمین وتمام كسانى كه در آن ها هستند، تباه مى شوند، ولى ما قرآنى به آن ها دادیم كه مایه يادآورى ( و مایه شرف و حیثیت آن ها ) است اما آنان از چنین چیزى روى گردانند .

زیرا هوا و هوس هاى مردم معیار و ضابطه اى ندارد ، بلکه علاوه بر این در بسیارى از موارد به سوى زشتى ها مى گراید ، اگر قوانین هستى تابع این تمایلات انحرافى مى شد ، هرج و مرج و فساد سراسر جهان را مى گرفت .

72 اَمْ تَسْأَلُهُمْ خَرْجا فَخَراجُ رَبِّكَ خَيْرٌ وَ هُوَ خَيْرُ الرّازِقینَ

یا این كه توازآن هامزد و هزینه اى(دربرابردعوتت)مى خواهى؟درحالى كه مزد پروردگارت بهتر است و او بهترین روزى دهندگان است .

« خَرْج » و « خَراج » از ماده « خُروج » به معنى چیزى است كه از مال انسان و يا از زمین زراعتى خارج مى گردد ، ولى « خَرْج » معنى وسیع ترى از « خَراج » دارد ، « خَرْج » چنان كه « راغب » در « مفردات » مى گوید ، نقطه مقابل « دَخْل » است ولى « خَراج » معمولاً مالیات يا مال الاجاره اى است كه براى زمین تعیین مى شود .

بدون شك اگر يك رهبر معنوى و روحانى در مقابل دعوتش از مردم تقاضاى پاداش و اجر مادى كند، علاوه بر این كه بهانه اى به دست بهانه جویان مى دهد كه به خاطر نداشتن

امکانات مالى از او دور شوند ، آن ها را متهم مى سازد كه دعوت به سوى حق را دکانى براى جلب منافع مادى قرارداده است .

وانگهى این بشر چه دارد كه به دیگرى بدهد ؟ مگر تمام رزق و روزى ها به دست خداوند قادر رزّاق نیست ؟

به هر حال قرآن با بیان گویایى كه در پنج مرحله بیان داشته ، روشن مى سازد كه این كوردلان تسلیم حق نیستند و عذرهایى كه براى توجیه مخالفت خود ذکرمى كنند، بهانه هاى بى اساسى بیش نیستند .

73 وَ اِنَّكَ لَتَدْعُوهُمْ اِلى صِراطٍ مُسْتَقیمٍ

به طور قطع و يقین تو آن ها را به صراط مستقیم دعوت مى كنى .

صراط مستقیمى كه نشانه هاى آن نمایان است و با اندك دقتى صاف بودن آن روشن مى گردد .

مى دانیم راه راست ، نزدیك ترین فاصله میان دو نقطه است و يك راه بیش نیست ،

درحالى كه جاده هاى انحرافى كه در چپ و راست آن قرار گرفته ، بى نهایت است .

گر چه در بعضى از روایات اسلامى ، صراط مستقیم به ولایت على تفسیر شده (1)، ولى چنان كه بارها گفته ایم ، این گونه روایات ، بیان بعضى از مصداق هاى روشن است و هیچ منافات با وجود مصادیق دیگر مانند قرآن و ایمان به مبدأ و معاد و تقوا و جهاد و عدل و داد ندارد .

74 وَ اِنَّ الَّذینَ لايُؤْمِنُونَ بِالاْخِرَةِ عَنِ الصِّراطِ لَناكِبُونَ

اما كسانى كه به آخرت ایمان ندارند ، از این صراط منحرفند .

« ناكِب » از ماده « نَكْب » و « نُكُوب » به معنى انحراف از مسیر است و « نَكْبَت دنیا » در مقابل « روى آوردن دنیا » به معنى انحراف و پشت كردن دنیا است .

روشن است كه منظوراز «صِراط» در این آیه، همان صراط مستقیم در آیۀ پیش از آن است. .


1) « نور الثقلین » ، جلد 3 ، صفحه 548 .

این نیز مسلم است كسى كه در این جهان از صراط مستقیم حق منحرف گردد ، در جهان دیگر هم از صراط بهشت منحرف شده و به دوزخ سقوط مى كند ، چراکه هرچه در آن جا است ، نتیجه مستقیم كارهاى این جا است ، تکیه كردن روى عدم ایمان به آخرت و ارتباط و پیوند آن با انحراف از طریق حق ، به خاطر آن است كه انسان تا ایمان به معاد نداشته باشد ، احساس مسؤولیت نمى كند .

در حدیثى از امیرمؤمنان على مى خوانیم :

« اِنَّ اللّهَ جَعَلَنا اَبْوابَهُ وَ صِراطَهُ وَ سَبیلَهُ وَ الْوَجْهَ الَّذى يُؤْتى مِنهُ فَمَنْ عَدَلَ عَنْ وِلايَتِنا اَوْ فَضَّلَ عَلَيْنا غَيْرَنا فَاِنَّهُمْ عَنِ الصِّراطِ لَناكِبُونَ : خداوند ما رهبران دینى و الهى را درهاى وصول به معرفتش و صراط و طریق و جهتى كه از آن به او مى رسند ، قرار داده بنابراین كسانى كه از ولایت ما منحرف گردند، يا

دیگرى را بر ما برگزینند ، آن ها از صراط حق منحرفند » .(1)

75 وَ لَوْ رَحِمْناهُمْ وَ كَشَفْنا ما بِهِمْ مِنْ ضُرٍّ لَلَجُّوا فى طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ

و اگر به آن ها رحم كنیم و گرفتارى ها و مشکلاتشان را برطرف سازیم ( نه تنها بیدار نمى شوند ) بلکه در طغیانشان اصرار مى ورزند و ( در این وادى ) سرگردان مى مانند .

76 وَ لَقَدْ اَخَذْناهُمْ بِالْعَذابِ فَمَا اسْتَكانُوا لِرَبِّهِمْ وَ مايَتَضَرَّعُونَ

ما آن هارا به عذاب و بلا گرفتار ساختیم (تا بیدار شوند) اما آن ها نه دربرابر پروردگارشان تواضع كردند و نه به درگاهش تضرع مى كنند .

طرق مختلف بیدار سازى الهى

« اِسْتَكانُوا » از ماده « سُكُون » به معنى ساکن شدن در هیأت خضوع و خشوع است .

« تَضَرُّع » در اصل از ماده « ضَرْع » به معنى پستان گرفته شده و « مُتَضَرِّع » دوشنده است ،


1) « نور الثقلین » ، جلد 3 ، صفحه 549 .

سپس به معنى تسلیم آمیخته با تواضع و خضوع آمده است .

گاه آن ها را با حوادث دردناك گوشمالى مى دهیم تا اگر از طریق رحمت و نعمت بیدار نشدند ، از این راه بیدار شوند ، ولى این كار نیز در آن ها مؤثر نیست ، زیرا آن ها نه در برابر پروردگارشان تواضع و انقیادى نشان دادند و نه به درگاه او توجه و تَضَرُّع مى كنند .

این حوادث دردناك آن ها را هرگز از مرکب غرور و سرکشى و خودکامگى فرود نیاورد و در برابر حق تسلیم نشدند .

77 حَتّى اِذافَتَحْنا عَلَيْهِمْ بابا ذا عَذابٍ شَدیدٍ اِذا هُمْ فیهِ مُبْلِسُونَ

( این وضع همچنان ادامه مى يابد ) تا زمانى كه درى از عذاب شدید به روى آن ها بگشاییم و چنان گرفتار شوند كه به كلى مأیوس گردند .

« مُبْلِس » از ماده « اِبْلاس » به معنى اندوهى است كه از شدت حادثه رخ مى دهد و انسان را غالبا به سکوت و حیرت يا نومیدى و يأس مى كشاند .

در واقع خداوند دو نوع مجازات دارد ؛ « مجازات هاى تربیتى » و « مجازات هاى

پاکسازى و استیصال » ، هدف در مجازات هاى قسم اول آن است كه در سختى و رنج قرار گیرند و ضعف و ناتوانى خود را دریابند و از مرکب غرور پیاده شوند .

ولى هدف در قسم دوم كه در مورد افراد غیرقابل اصلاح صورت مى گیرد ، این است كه به حکم فرمان آفرینش ریشه كن شوند ، چراکه در این نظام حق حیات براى آن ها باقى نمانده و این خارهاى راه تکامل انسان ها باید كنار زده شوند .

در این كه منظور از « بابا ذا عَذابٍ شَدیدٍ » ( درى از عذاب دردناك ) چیست ، میان مفسران گفتگو است، اما این احتمال نیز وجود دارد كه این آیه اشاره به گروه خاصى نباشد ، بلکه يك قانون كلى و همگانى را درباره كیفرهاى الهى بازگو مى كند كه آغازش رحمت است و سپس گوشمالى ها و كیفرهاى تربیتى و سرانجام عذاب استیصال و مجازات نابودکننده .

78 وَ هُوَ الَّذى اَنْشَاَ لَكُمُ السَّمْعَ وَ الاَْبْصارَ وَ الاَْفْئِدَةَ قَلیلاً ما تَشْكُروُنَ

او كسى است كه براى شما گوش و چشم و قلب ( عقل ) ایجاد كرد ، اما كمتر شکر او به جا مى آورید .

تکیه بر این سه موضوع ( گوش و چشم و عقل ) به خاطر آن است كه ابزار اصلى شناخت انسان این سه مى باشد ، مسائل حسّى را غالبا از طریق چشم و گوش درك مى كند و مسائل غیرحسّى را به وسیله نیروى عقل .

براى پى بردن به اهمیت این دو حس ظاهر ( بینایى و شنوایى ) كافى است كه حالتى را كه به انسان بر اثر فقدان این دو دست مى دهد ، در نظر بگیریم كه تا چه حد دنیاى او محدود و خالى از هرگونه نور و روشنایى ، بیدارى و آگاهى مى گردد حتى بر اثر فقدان این دو عملاً بسیارى دیگر از حواس خود را از دست مى دهد ، زبان و گویایى كه در آغاز از طریق شنوایى به كار مى افتد و رابط میان انسان و دیگران است ، دیگر كارى از او ساخته نیست ( كرهاى مادرزاد همیشه لالند با این كه زبانشان عیب و آفتى ندارد ) .

و به این ترتیب این دو حس ، كلید عالم محسوساتند ، سپس نوبت به عقل مى رسد كه كلید جهان ماوراء حس و عالَم ماوراء طبیعت است و در عین حال مأمور نقّادى ، نتیجه گیرى ، جمع بندى و تعمیم و تجزیه در فرآورده هاى آن دو حس است .

آیا كسانى كه این سه وسیله بزرگ شناخت را سپاس نگویند ، درخور سرزنش و ملامت نیستند ؟ و آیا دقت در ریزه كارى هاى این سه وسیله مؤثر كافى نیست كه انسان را به خالق آن ها آشنا سازد ؟

79 وَ هُوَ الَّذى ذَرَاَكُمْ فِى الاَْرْضِ وَ اِلَيْهِ تُحْشَروُنَ

او كسى است كه شما را در زمین آفرید و به سوى او محشورمى شوید .

« ذَرَاَكُمْ » ازماده « ذَرْء » دراصل به معنى آفرینش و ایجاد و اظهار است .

و اگر در آفرینش خودتان از خاك بى ارزش بیندیشید ، كافى است كه هستى بخش را بشناسید و نیز امکان مسأله معاد را دریابید .

80 وَ هُوَ الَّذى يُحْيى وَ يُمیتُ وَ لَهُ اخْتِلافُ اللَّيْلِ وَالنَّهارِ اَفَلا تَعْقِلُونَ

او كسى است كه زنده مى كند و مى میراند و آمد و شد شب و روز از او است ، آیا اندیشه نمى كنید ؟

و به این ترتیب درآیات سه گانه اخیر ، از انگیزه شناخت پروردگار شروع كرده و با ذکر

بخشى از مهم ترین آیات انفسى و آفاقى بحث را پایان مى دهد و به تعبیر دیگر سیر انسان از آغاز تولد تا مرگ و بازگشت به سوى پروردگار را بازگو مى كند كه همه چیزش به فرمان او و با اراده او صورت مى گیرد .

جالب این كه آفرینش « مرگ » و « حیات » را در كنار آفرینش « شب » و « روز » قرار مى دهد ، چراکه نور و ظلمت در پهنه عالم هستى همانند مرگ و حیات در جهان جانداران است ، همان گونه كه در پرتو امواج نور ، عالم هستى جنب و جوش و حرکت پیدا مى كند و زیر پرده هاى ظلمت به خاموشى مى گراید ، همین گونه موجودات زنده با نور حیات حرکت خود را آغاز مى كنند و با ظلمت مرگ خاموش مى گردند و هر دو جنبه تدریجى دارند .

به همین دلیل در پایان آیه مى گوید : « اَفَلا تَعْقِلُونَ » ( آیا اندیشه نمى كنید ) .

81 بَلْ قالُوا مِثْلَ ما قالَ الاَْوَّلُونَ

آن ها همان گفتند كه پیشینیانشان مى گفتند .

82 قالُوا ءَاِذا مِتْنا وَ كُنّا تُرابا وَ عِظاما اَئِنّا لَمَبْعُوثُونَ

آن ها گفتند : آیا هنگامى كه مردیم و خاك و استخوان ( پوسیده ) شدیم ، آیا بار دیگر برانگیخته خواهیم شد ؟

مقدم داشتن « تُراب » ( خاك ) بر « عِظام » ( استخوان ها ) يا به خاطر این است كه بازگشت خاك به زندگى نخستین ، عجیب تر است از بازگشت استخوان ها و يا اشاره به این كه اجداد ما خاك شده اند و پدران ما تبدیل به استخوان پوسیده و يا اشاره به این كه نخست گوشت بدن انسان خاك مى شود و درکنار استخوان ها قرار مى گیرد و سپس استخوان ها خاك مى گردند .

83 لَقَدْ وُعِدْنا نَحْنُ وَ اباؤُنا هذا مِنْ قَبْلُ اِنْ هذا اِلاّ اَساطیرُالاَْوَّلینَ

این وعده به ما و پدرانمان از قبل داده شده ، این فقط افسانه هاى پیشینیان است .

« اَساطیر » جمع « اُسْطُورة » به گفته ارباب لغت از ماده « سَطْر » در اصل به معنى صفّ مى باشد ، از این رو به كلماتى كه در ردیف هم قرار دارند و به

اصطلاح صف كشیده اند ، سطر مى گویند .

به این ترتیب « اُسْطُورَة » به معنى نوشته ها و سطورى است كه از دیگران به يادگار مانده و از آن جا كه در نوشته هاى پیشین افسانه ها و خرافات وجود دارد ، این كلمه معمولاً به حکایت و داستان هاى خرافى و دروغین گفته مى شود .

« اَساطیر » در قرآن 9 بار تکرار شده و همه از زبان كفار بى ایمان در برابر پیامبران به منظور توجیه مخالفتشان با آن ها است .

84 قُلْ لِمَنِ الاَْرْضُ وَ مَنْ فیها اِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ

بگو : زمین و كسانى كه در زمین هستند ، از آن كیست ، اگر شما مى دانید ؟

85 سَيَقُولُونَ لِلّهِ قُلْ اَفَلا تَذَكَّروُنَ

( در پاسخ تو ) مى گویند : همه از آنِ خدا است ، بگو : آیا متذکر نمى شوید ؟

از آن جا كه كفار و مشرکان بیش از همه از مسأله معاد وحشت داشتند و به همین دلیل با انواع بهانه ها و لَطائِفُ الْحِيَل مى خواستند از زیر بار آن شانه خالى كنند ، قرآن نیز

مشروحاً و به طور مؤکد از معاد سخن مى گوید .

لذا در دنباله آیات مورد بحث از سه راه ، منطق واهى منکران معاد را درهم مى كوبد ؛ از راه مالکیت خداوند بر پهنه عالم هستى ، سپس ربوبیت او و سرانجام حاکميّتش برمجموعه جهان و از تمام این بحث ها چنین نتیجه مى گیرد كه او از هر نظر قدرت و توانایى بر مسأله معاد را دارد و عدالت و حکمتش ایجاب مى كند كه این جهان ، عالم آخرت را به دنبال خود داشته باشد .

و جالب این كه در هر مورد از خود مشرکان اعتراف مى گیرد و سخن آن ها را به خودشان بازمى گرداند .

86 قُلْ مَنْ رَبُّ السَّمواتِ السَّبْعِ وَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظیمِ

بگو : چه كسى پروردگار آسمان هاى هفتگانه و پروردگار عرش عظیم است ؟

87 سَيَقُولُونَ لِلّهِ قُلْ اَفَلا تَتَّقُونَ

مى گویند: همه این هااز آنِ خدااست، بگو: آیا تقواپیشه نمى كنید ( و از خدانمى ترسید )؟

« رَبّ » به معنى « مالك مُصْلِح » است ، بنابراین به هر كس كه مالك چیزى باشد ، گفته نمى شود بلکه به مالکى مى گویند كه در صدد اصلاح و حفظ و تدبیر ملك خویش است ، به همین دلیل گاه به معنى تربیت كننده و پرورش دهنده نیز آمده است .

« عَرْش » به معنى تخت پایه بلند است و گاه به سقف و داربست نیز اطلاق مى شود . این كلمه هنگامى كه در مورد پروردگار به كار مى رود ، به معنى مجموعه عالم هستى است كه درحقیقت تخت حکومت و فرمانروایى او محسوب مى شود، اما گاهى این كلمه فقط بر جهان ماوراء طبیعت اطلاق مى گردد ، در مقابل « كُرْسِىّ » كه اشاره به عالم طبیعت و ماده است ، مانند ؛ « وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّمواتِ وَ الاَْرْضَ » ( 255 / بقره ) .(1)

88 قُلْ مَنْ بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَىْ ءٍ وَ هُوَ يَجیرُ وَ لا يُجارُعَلَيْهِ اِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ

بگو: اگر راست مى گویید ، چه كسى حکومت همه موجودات را در دست دارد؟ و به .


1) به « تفسیر نمونه » ، جلد 6 ، ذیل 54 / اعراف مراجعه فرمایید .

بى پناهان پناه مى دهد و نیاز به پناه دادن ندارد ؟

89 سَيَقُولُونَ لِلّهِ قُلْ فَاَنّى تُسْحَروُنَ

مى گویند : ( همه این ها ) از آنِ خدا است . بگو با این حال چگونه مى گویید شما را سِحر كرده اند ؟

« مَلَكُوت » از ماده « مُلْك » به معنى حکومت و مالکیت است و اضافه "واو" و "ت" براى تأکید و مبالغه است .

این ها واقعیاتى است كه خود شما در هر مرحله به آن اعتراف دارید ، او را « مالك » و « خالق » هستى مى دانید ، او را « مدیر و مدبر و حاکم و پناهگاه » مى شمرید .

کسى كه این همه قدرت و توانایى دارد و قلمرو حکومتش تا این حد گسترده است ، آیا نمى تواند انسانى را كه در آغاز خاك بوده ، باز هم به خاك بازگشته ، لباس حیات در تنش بپوشاند و مبعوث و محشورش كند ؟

چرا از واقعیت ها طفره مى روید ؟ چرا پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله را ساحر يا دیوانه مى شمرید ،

شما كه در اعماق دل به این حقایق معترفید .

90 بَلْ اَتَيْناهُمْ بِالْحَقِّ وَ اِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ

واقع این است كه ما حق را براى آن ها آوردیم و آنان دروغ مى گویند .

در بیان حقایق از ناحیه ما و پیامبران ما كوتاهى نشده است ، مقصر خود شما هستید كه چشم روى هم گذارده و راه انحراف پیش گرفته و لجوجانه و سرسختانه به آن ادامه مى دهند .

91 مَا اتَّخَذَ اللّهُ مِنْ وَلَدٍ وَ ما كانَ مَعَهُ مِنْ اِلهٍ اِذا لَذَهَبَ كُلُّ اِلهٍ بِما خَلَقَ وَ لَعَلا بَعْضُهُمْ عَلى بَعْضٍ سُبْحانَ اللّهِ عَمّا يَصِفُونَ

خدا هرگز فرزندى براى خود برنگزیده و معبوددیگرى با اونیست كه اگر چنین مى شد،

هریك از خدایان مخلوقات خود را تدبیر و اداره مى كردند و بعضى بر بعضى دیگر تفوق مى جستند (و جهان هستى به تباهى كشیده مى شد) منزه است خدا از توصیفى كه آن ها مى كنند .

شرك جهان را به تباهى مى كشد

اعتقاد به وجود فرزند براى خدا منحصر به مسیحیان نیست كه عیسى را فرزند حقیقى او مى خوانند، این اعتقاد براى مشرکان نیز بودکه فرشتگان را دختران خدا مى پنداشتند و شاید مسیحیان این عقیده را از مشرکین پیشین گرفته بودند ، به هرحال از آن جا كه فرزند از نظر ذات و حقیقت ، بخشى از پدر است ، براى فرشتگان يا حضرت مسیح و غیر او ، سهمى از الوهیت قائل بودند و این از روشن ترین مظاهر شرك است .

ما به خوبى مشاهده مى كنیم كه نظام واحدى بر پهنه هستى حکومت مى كند ، قوانین حاکم بر این جهان در زمین و آسمان همه يکسان است ، نوامیسى كه بر يك ذره فوق العاده كوچك اتم حکمفرما است ، بر منظومه شمسى و منظومه هاى عظیم دیگر نیز حاکم است و به گفته دانشمندان اگر يك اتم را بزرگ كنیم ، شکل منظومه شمسى را به خود مى گیرد و اگر به عکس منظومه شمسى راکوچك كنیم،به صورت يك اتم درمى آید .

مطالعاتى كه صاحب نظران در علوم مختلف با وسایل جدید درباره جهان هاى دوردست

کرده اند ، نیز همه حاکى از وحدت نظام كلى جهان است ، این از يك سو .

از سوى دیگر لازمه « تعدد » ، همیشه « تباین » است ، چراکه اگر دو چیز از هر نظر واحد باشند ، يك چیز مى شوند و دوگانگى معنى نخواهد داشت .

بنابراین اگر براى این جهان خدایان متعدد فرض كنیم ، این چندگانگى بر مخلوقات جهان و نظام حاکم بر آن ها اثر مى گذارد و نتیجه آن عدم وحدت نظام آفرینش خواهد بود .

و از این گذشته هر موجودى خواهان تکامل خویش است ، مگر آن وجودى كه از هر نظر كامل بوده باشد كه تکامل در او مفهوم ندارد و در مورد بحث ما كه براى خدایان قلمروهاى جداگانه فرض كردیم و طبعا هیچ كدام داراى كمال مطلق نیستند ، طبیعى است كه هرکدام درصدد تکامل خویش است و مى خواهد عالم هستى را دربست در قلمرو خود قرار دهد و لازمه آن برترى طلبى هریك بردیگرى است و نتیجه آن ازهم پاشیدن نظام هستى است.

تنها سؤالى كه در این جا باقى مى ماند ، این است كه ؛ این ها همه درصورتى است كه خدایان را برترى طلب فرض كنیم ، اما اگر آن ها حکیم و آگاه باشند ، چه مانعى دارد مثلاً

جهان را با نظام شورایى اداره كنند ؟

پاسخ این سؤال مشروحا در جلد 13 تفسیر نمونه ، ذیل آیه 22 سوره انبیاء در بحث برهان تمانع ذکر شده است .

92 عالِمِ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ فَتَعالى عَمّا يُشْرِكُونَ

او از پنهان و آشکار آگاه است ، او برتر است از این كه شریك براى او قائل شوند .

مگر ممکن است در عالم خداى دیگرى باشد و شما از آن آگاه باشید ، اما خداوندى كه خالق شما است و غیب و شهود جهان را مى داند ، از آن بى خبر باشد ؟

این جمله ضمنا تهدیدى براى مشرکان است كه خداوند از اسرار درون و برون آن ها آگاه است و تمام این سخنان را مى داند و به موقع آنان را در دادگاه عدل خویش محاکمه و مجازات خواهد كرد .

93 قُلْ رَبِّ اِمّا تُرِيَنّى ما يُوعَدوُنَ

بگو : پروردگارا ! اگر بخشى از عذاب هایى را كه به آن ها وعده داده شده ، به من نشان دهى ... .

94 رَبِّ فَلا تَجْعَلْنى فِى الْقَوْمِ الظّالِمینَ

پروردگارا ! مرا ( در این عذاب ها ) با قوم ستمگر قرار مده .

بدون شك عمل و برنامه پیامبر صلى الله علیه و آله چیزى نبود كه او را مشمول مجازات الهى كند و نیز بدون شك در قانون عدل الهى هرگز خشك و تر با هم نمى سوزند و حتى اگر دریك مملکت عظیم يك نفر خداپرست وظیفه شناس باشد و دیگران به جرم اعمالشان گرفتار عذاب شوند ، خدا آن يك نفر را نجات خواهد داد .

ولى این دعاى پیامبر صلى الله علیه و آله كه به فرمان الهى انجام مى گیرد ، به خاطر این است كه اولاً به كافران مشرك اخطار كند كه مسأله آن قدر جدى است كه حتى پیامبر بزرگ اسلام صلى الله علیه و آله باید خود را به خدا بسپارد ، و نجات را از او بخواهد ، ثانیا تعلیمى است براى همه پیروان این پیامبر كه هرگز ایمن از عذاب الهى نباشند و خود را در هر حال به او بسپارند .

و اما این كه منظور از این عذاب ، چه عذابى است ؟ بیشتر مفسران معتقدند منظور مجازات هاى دنیوى است كه خداوند دامنگیر مشرکان ساخت ، از جمله شکست سخت و

ضربات كوبنده اى بود كه در جنگ بدر بر آن ها وارد آمد .(1)

و با توجه به این كه سوره مؤمنون ، مکى است و در آن روز مؤمنان ، سخت در فشار بودند ، این آیات يك نوع دلدارى و تسلّى خاطرى براى آن ها بود ( نظیر این معنى در آیه 46 سوره يونس نیز آمده است ) .

95 وَ اِنّا عَلى اَنْ نُرِيَكَ ما نَعِدُهُمْ لَقادِروُنَ

و ما قادریم آن چه را به آن ها وعده مى دهیم ، به تو نشان دهیم .

این قدرت پروردگار در صحنه هاى مختلف بعد از آن تاریخ از جمله در صحنه جنگ بدر ، به مرحله فعلیت درآمد و ارتشى كه در ظاهر بسیار كوچك و كم قدرت بود ، به فرمان خدا و به نیروى ایمان بر انبوه دشمنان پیروز شد . .


1) « مجمع البیان » ، « المیزان » ، « فى ظلال » ، ذیل آیه مورد بحث .

96 اِدْفَعْ بِالَّتى هِىَ اَحْسَنُ السَّيِّئَةَ نَحْنُ اَعْلَمُ بِما يَصِفُونَ

بدى را از راهى كه بهتر است ، دفع كن ( و پاسخ بدى را به نیکى ده ) ما به آن چه آن ها توصیف مى كنند، آگاه تریم .

پاسخ بدى به نیکى

درسیره پیشوایان و روش عملى پیامبرگرامى صلى الله علیه و آله و ائمه هدى علیهم السلام بسیاردیده ایم افراد يا جمعیت هایى را كه مرتکب بدترین جنایات شده اند ، به نیکى پاسخ گفته و مشمول محبتشان ساخته اند و همین سبب انقلاب و دگرگونى روحى وبازگشت آن ها به طریق حق گردیده است .

قرآن بارها و از جمله در آیه فوق این امر را به عنوان يك اصل در مبارزه با بدى ها به مسلمانان گوشزدمى كند و حتى در آیه 34 سوره فصلت مى گوید : « فَاِذَا الَّذى بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُ عَداوَةٌ كَاَنَّهُ وَلِىُّ حَمیمٌ : نتیجه این كار آن خواهد شد كه دشمنان سرسخت ، دوستان گرم و صمیمى شوند » .

ولى ناگفته پیدا است كه این دستور مخصوص مواردى است كه دشمن از آن سوءاستفاده نکند ، آن را دلیل بر ضعف نشمارد و بر جرأت و جسارتش افزوده نگردد .

97 وَ قُلْ رَبِّ اَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزاتِ الشَّياطینِ

و بگو : پروردگارا ! من از وسوسه هاى شیاطین به تو پناه مى برم .

98 وَ اَعُوذُ بِكَ رَبِّ اَنْ يَحْضُروُنِ

و از این كه آنان نزد من حاضر شوند ، نیز به تو پناه مى برم اى پروردگار .

از وسوسه هاى شیطان به خدا پناه برید

« هَمَزات » جمع « هَمْزَة » به معنى دفع و تحریك باشدت است و اگر به حرف هَمْزَة ، « هَمْزَة » مى گویند ، به خاطر آن است كه از انتهاى گلو باشدت بیرون مى آید و به گفته بعضى از مفسران« هَمْز » و « غَمْز » و « رَمْز » هرسه يك معنى را مى رساند ، اما « رمز » به مرحله خفیف و « غمز » از آن شدیدتر و « همز » نهایت شدت را بیان مى كند .

و با توجه به این كه « شیاطین » جمع است ، همه شیطان هاى آشکار و پنهان ، انس و جن را شامل مى گردد .

در تفسیر « علىّ بن ابراهیم » مى خوانیم كه امام در معنى آیه « قُلْ رَبِّ اَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزاتِ الشَّياطینِ » فرمود: « هُوَ ما يَقَعُ فى قَلْبِكَ مِنْ وَسْوَسَةِ الشَّيْطانِ : منظور از

آن ، وسوسه هاى شیطانى است كه در قلب تو مى افتد » .(1)

آن جاکه پیامبر صلى الله علیه و آله باداشتن مقام عصمت و مصونیت الهى ، چنین تقاضایى را از خدا مى كند ، تکلیف دیگران روشن است ، باید همه مؤمنان از پروردگار كه مالك و مدبر آن ها است ، بخواهند لحظه اى آن ها را به حال خودشان وانگذارد ، نه تنها تحت تأثیر وسوسه شیاطین قرار نگیرند ، بلکه در مجلس آن ها نیز حضور نیابند .

به این ترتیب همه رهروان راه حق باید به طور مداوم از القائات شیطانى برحذر باشند و همیشه خود را از این نظر در پناه او قرار دهند .

99 حَتّى اِذا جاءَ اَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ رَبِّ ارْجِعُونِ

(آن ها همچنان به راه غلط خود ادامه مى دهند)تا زمانى كه مرگ يکى از آنان فرارسد، مى گوید : پروردگار من ! مرا بازگردانید . .


1) « نور الثقلین » ، جلد 3 ، صفحه 552 .

100 لَعَلّى اَعْمَلُ صالِحا فیما تَرَكْتُ كَلاّ اِنَّها كَلِمَةٌ هُوَ قائِلُها وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ اِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ

شاید در آن چه ترك كردم ( و كوتاهى نمودم ) عمل صالحى انجام دهم ( به او مى گویند : ) چنین نیست ، این سخنى است كه او به زبان مى گوید ( و اگر بازگردد ، برنامه اش همچون سابق است ) و پشت سر آن ها برزخى است تا روزى كه برانگیخته مى شوند .

تقاضاى ناممکن

مشرکین و گنهکاران در این هنگام كه خود را در حال بریدن از این جهان و قرار گرفتن در جهان دیگر مى بینند ، پرده هاى غرور و غفلت از مقابل دیدگانشان كنار مى رود ، گویى سرنوشت دردناك خویش را با چشم مى بینند ، عمر و سرمایه هاى از دست رفته و كوتاهى هایى را كه در گذشته كرده و گناهانى را كه مرتکب شده اند ، عواقب شوم آن را مشاهده مى كنند ، این جا است كه فریاد او بلند مى شود : و « مى گوید : اى پروردگار من ! مرا بازگردانید شایدگذشته خودرا جبران كنم و عمل صالحى دربرابرآن چه ترك گفتم، به جا آورم ».

و در پایان آیه اشاره بسیار كوتاه و پرمعنى به جهان اسرارآمیز برزخ مى كند .

تفسیر جمله « فیما تَرَكْتُ »

در آیات فوق خواندیم كه كافران در آستانه مرگ تقاضا مى كنند كه آن ها را بازگردانند تا « در آن چه ترك گفته اند » عمل صالح انجام دهند .

« ما تَرَكْتُ » اشاره به تمام اعمال صالحى است كه ترك گفته ، يعنى خداوندا ! مرا بازگردان تا اعمال صالحى راکه ترك كرده ام، جبران كنم .

ضمنا تعبیر به « لَعَلَّ » در جمله « لَعَلّى اَعْمَلُ صالِحا » ( شاید عمل صالحى انجام دهم ) ممکن است اشاره به این باشد كه این افراد آلوده و منحرف ، از وضع آینده خود نیز اطمینان كامل ندارند و كم و بیش مى دانند كه این ندامت و پشیمانى ، معلول شرایط خاصى است كه در آستانه مرگ براى آن ها پیدا شده است و چه بسا اگر بازگردند ، همان روش گذشته را ادامه خواهند داد و حقیقت نیز همین است .

ذکر این نکته نیز لازم است كه این تقاضا و جواب ، گرچه در آیه فوق تنها در مورد مشرکان ذکر شده، ولى مسلم است كه اختصاص به آن ها ندارد ، بلکه تقاضاى همه گنهکاران و ستمگران و آلودگان است كه با دیدن سرنوشت دردناك خود در آستانه مرگ از گذشته پشیمان مى شوند و تقاضاى بازگشت مى كنند ، اما دست رد بر سینه آن ها مى زنند .

101 فَاِذا نُفِخَ فِى الصُّورِ فَلا اَنْسابَ بَيْنَهُمْ يَوْمَئِذٍ وَ لايَتَساءَلُونَ

هنگامى كه در « صور » دمیده شود، هیچ گونه نسبى میان آن ها نخواهد بود و ازیکدیگر تقاضاى كمك نمى كنند ( چون كارى از كسى ساخته نیست ) .

طبق آیات قرآن ، دوبار « نفخ صور » مى شود ؛ يك بار به هنگام پایان گرفتن این جهان و پس از نفخ صور ، تمام كسانى كه در آسمان ها و زمین هستند ، مى میرند و مرگ سراسر عالم را فراخواهد گرفت ، پس از نفخه دوم ، رستاخیز مردگان آغاز مى گردد و انسان ها به حیات نوین بازمى گردند و آماده حساب و جزا مى شوند .

« نفخ صور » به معنى دمیدن در شیپور است ، ولى این تعبیر تفسیر و مفهوم خاصى دارد

که به خواست خدا شرح آن را در ذیل آیه 68 سوره زمر بیان خواهیم كرد .

به هرحال در آیه فوق به دو قسمت از پدیده هاى قیامت اشاره شده ؛ يکى از كار افتادن نَسَب ها است ، زیرا رابطه خویشاوندى و قبیله اى كه حاکم بر نظام زندگى مردم این جهان است ، سبب مى شود كه افراد مجرم از بسیارى از مجازات ها فرار كنند و يا در حل مشکلاتشان ازخویشاوندان كمك گیرند، اما درقیامت انسان است و اعمالش و هیچ كس نمى تواند حتى از برادر و فرزند و پدرش دفاع كند و يا مجازات او را به جان بخرد .

دیگر این كه آن ها چنان در وحشت فرو مى روند كه از شدت ترس حساب و كیفر الهى از حال يکدیگر به هیچ وجه سؤال نمى كنند ، آن روز روزى است كه مادر از كودك شیرخوارش غافل مى شود و برادر ، برادر خود را فراموش مى كند ، مردم همچون مستان به نظر مى رسند ، ولى مست نیستند ، عذاب خدا شدید است .

چنان كه در آغاز سوره حج مى خوانیم : « يَوْمَ تَرَوْنَها تَذْهَلُ كُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمّا اَرْضَعَتْ وَ تَضَعُ كُلُّ ذاتِ حَمْلٍ حَمْلَها وَ تَرَى النّاسَ سُكارى وَ ما هُمْ بِسُكارى وَ لكِنَّ عَذابَ اللّهِ شَدیدٌ » .

در این جا سؤال معروفى در كلمات مفسران مطرح شده و آن این كه از پاره اى از آیات قرآن به خوبى استفاده مى شود كه در روز قیامت مردم از يکدیگر سؤال مى كنند ، مانند آیه 27 سوره صافات كه در مورد مجرمان به هنگامى كه در آستانه دوزخ قرار مى گیرند، مى گوید : « وَ اَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلى بَعْضٍ يَتَساءَلُونَ : آن ها رو به يکدیگر نموده و سؤال هاى( سرزنش آمیز ) از يکدیگر مى كنند » .

و در آیه 50 همان سوره از بهشتیان سخن مى گوید كه هنگام استقرار در بهشت ، رو به سوى يکدیگر مى كنند و از هم ( درباره يارانى كه در دنیا داشتند و بر اثر انحراف از جاده حق به دوزخ رفتند ) سؤال مى كنند ( فَاَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلى بَعْضٍ يَتَساءَلُونَ ) .

نظیر این معنى در آیه 25 سوره طور نیز آمده ، اکنون سؤال این است كه این آیات چگونه با این آیه مورد بحث كه مى گوید : در قیامت از يکدیگر سؤال نمى كنند ، سازگار مى باشد ؟

ولى كمى دقت در مضمون آیات فوق كه نقل كردیم، پاسخ این سؤال را روشن مى سازد،

زیرا آیات مربوط به اثبات سؤال از يکدیگر ، بعد از استقرار در بهشت يا در آستانۀ جهنم است ، در حالى كه نفى سؤال از يکدیگر ، مربوط به مراحل نخستین رستاخیز است كه هول و اضطراب و وحشت آن قدر آن ها را پریشان مى كند كه يکدیگر را به كلى فراموش مى كنند .

و به تعبیر دیگر قیامت مواقفى دار و در هر موقف ، برنامه اى است و گاه عدم توجه به تعدّد مواقف ، منشأ سؤالاتى از قبیل آن چه در بالا گذشت ، مى گردد .

آن روز كه نسب ها از اثر مى افتد

مفاهیمى كه در این جهان در محدوده زندگى مادى انسان ها حکمفرما است ، غالبا در جهان دیگر دگرگون مى شود ، از جمله مسأله ارتباطات قبیله اى و فامیلى است كه در زندگى این دنیا غالبا كارگشا است و گاهى خود نظامى را تشکیل مى دهد كه بر سایر نظامات جامعه حاکم مى گردد .

اما باتوجه به این كه ارزش هاى زندگى در جهان دیگر هماهنگ با ایمان و عمل صالح

است ، مسألۀ انتساب به فلان شخص يا طایفه و قبیله جایى نمى تواند داشته باشد ، در این جا اعضاى يك خاندان به هم كمك مى كنند و يکدیگر را از گرفتارى ها نجات مى دهند ، ولى در قیامت چنین نیست آن جا نه از اموال سرشار خبرى است و نه از فرزندان كارى ساخته است ؛ « يَوْمَ لايَنْفَعُ مالٌ وَ لا بَنُونَ اِلاّ مَنْ اَتَى اللّهَ بِقَلْبٍ سَلیمٍ:روزى كه نه مال سودى مى بخشد و نه فرزندان ، تنها نجات از آنِ كسى است كه داراى قلب سلیم باشد » ( 88 و 89 / شعراء ).

حتى اگر این نسب به شخص پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله برسد ، باز مشمول همین حکم است و به همین دلیل در تاریخ زندگى پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله و امامان بزرگوار مى خوانیم كه بعضى از نزدیك ترین افراد بنى هاشم را به خاطر عدم ایمان يا انحراف از خط اصیل اسلام رسما طرد كردند و از آن ها تنفر و بیزارى جستند .

در حدیثى كه صاحب كتاب « مناقب ابن شهرآشوب » از « طاووس » ( يمانى ) از امام زین العابدین (علیه السلام)نقل كرده ، مى خوانیم : « خَلَقَ اللّهُ الْجَنَّةَ لِمَنْ اَطاعَ وَ اَحْسَنَ وَ لَوْ كانَ عَبْدا حَبَشِيّا و خَلَقَ النّارَ لِمَنْ عَصاهُ وَ لَوْ كانَ وَلَدا قُرَشِيّا : خداوند بهشت را براى كسى آفریده كه اطاعت

فرمان او كند و نیکوکار باشد، هرچند برده اى از حبشه باشد و دوزخ را براى كسى آفریده است كه نافرمانى او كند ، هرچند فرزندى از قریش باشد » .

102 فَمَنْ ثَقُلَتْ مَوازینُهُ فَاوُلئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ

کسانى كه ترازوهاى ( سنجش اعمال ) آن ها سنگین است ، آنان رستگارانند .

« مَوازین » جمع « میزان » به معنى وسیله سنجش وزن است و منظور از میزان سنجش اعمال ، يك ترازوى ظاهرى دوکفه و مانند آن كه براى سنجش وزن اجسام به كار مى رود ، نیست بلکه منظور وسیله مناسبى است كه ارزش اعمال آدمى را با آن مى سنجند و به تعبیر دیگر « میزان » مفهوم وسیعى دارد كه همه وسایل سنجش را شامل مى شود و به طورى كه از روایات مختلف برمى آید، « میزان » سنجش اعمال انسان ها و حتى خود انسان ها در آن روز پیشوایان بزرگ و انسان هاى نمونه اند .

در حدیثى مى خوانیم : « اِنَّ اَمیرَ الْمُؤْمِنینَ وَ الاَْئِمَّةَ مِنْ ذُرِّيَّتِهِ هُمُ الْمَوازینُ : امیر مؤمنان

على (علیه السلام)و امامان از دودمان او ، میزان هاى سنجش اعمالند » .(1)

بنابراین انسان ها و اعمالشان را با پیامبران بزرگ و اوصیاى آن ها مقایسه مى كنند و در این مقایسه روشن مى شودکه تاچه اندازه با آن ها شباهت دارند.

از همین طریق « افراد » و « اعمال » وزین از بى وزن ، و سنگین از توخالى، و باارزش از بى ارزش، و پرمایه از بى مایه تشخیص داده مى شوند .

ضمنا سرّ ذکر « مَوازین » به صورت جمع نیز روشن مى گردد ، چراکه پیشوایان بزرگى كه میزان سنجش هستند متعددند .

103 وَ مَنْ خَفَّتْ مَوازینُهُ فَاوُلئِكَ الَّذینَ خَسِروُا اَنْفُسَهُمْ فى جَهَنَّمَ خالِدوُنَ

و آن ها كه ترازوهاى عملشان سبك مى باشد، كسانى هستند كه سرمایه وجود خود را از دست داده، در جهنم جاودانه خواهندماند . .


1) « بحار الانوار » ، جلد 7 ، صفحه 251 .

تعبیر به « خَسِروُا اَنْفُسَهُمْ » ( جان و سرمایه وجودشان را زیان كردند ) اشاره لطیفى است به این واقعیت كه آن ها بزرگ ترین سرمایه يعنى هستى خویش را در این بازار تجارت دنیا از دست دادند ، بى آن كه در برابر آن ، چیز ارزشمندى به دست آورند .

104 تَلْفَحُ وُجُوهَهُمُ النّارُ وَ هُمْ فیها كالِحُونَ

شعله هاى سوزان آتش همچون شمشیر به صورت هایشان نواخته مى شود و در دوزخ چهره اى درهم كشیده دارند .

گوشه اى از مجازات بدکاران

« تَلْفَحُ » از ماده « لَفْح » در اصل به معنى ضربه شمشیر است و از آن جا كه شعله هاى آتش يا نور شدید آفتاب و باد سموم ، همچون شمشیر بر صورت انسان ها نواخته مى شود، به طور كنایه در این معنى به كار مى رود .

واژه « كالِح » از ماده « كُلُوح » و به معنى عبوس شدن و درهم كشیدن صورت است و بسیارى از مفسران آن را چنین تفسیر كرده اند كه بر اثر شعله هاى آتش پوست صورت آن ها

درهم كشیده مى شود ، به طورى كه لب ها از هم باز مى ماند .(1)

105 اَلَمْ تَكُنْ ایاتى تُتْلى عَلَيْكُمْ فَكُنْتُمْ بِها تُكَذِّبُونَ

آیا آیات من بر شما خوانده نمى شد و آن را تکذیب مى كردید ؟

آیا به اندازه كافى آیات و دلایل روشن به وسیله پیامبرانم براى شما نفرستادم ؟ آیا با شما اتمام حجت نکردم و شماپیوسته راه انکار و تکذیب راپیش مى گرفتید .

مخصوصا با توجه به جمله « تُتْلى » و « تُكَذِّبُونَ » كه هر دو فعل مضارع است و دلیل بر استمرار ، روشن مى شود كه تلاوت آیات الهى بر آن ها تداوم داشته ، همان گونه كه تکذیب آن ها در برابر این آیات .

106 قالُوا رَبَّنا غَلَبَتْ عَلَيْنا شِقْوَتُنا وَ كُنّا قَوْما ضالّينَ

مى گویند: پروردگارا! شقاوت ما برما چیره شد و ماقوم گمراهى بودیم . .


1) « مجمع البیان » ، « تفسیر قرطبى » ، ذیل آیه مورد بحث .

« شِقْوَة » و « شِقاوَة » ضد سعادت است و به معنى فراهم بودن اسباب گرفتارى و مجازات و بلا است و به تعبیر دیگر شرّ و آفتى است كه دامان انسان را مى گیرد ، درحالى كه سعادت به معنى فراهم بودن اسباب نعمت و نیکى است و درهرحال هردو (شقاوت و سعادت) چیزى جزنتیجه اعمال و گفتار و نيّات مانمى باشد و اعتقادبه این كه سعادت و شقاوت يك امر ذاتى است كه همراه انسان متولد مى شود ، پندارى بیش نیست كه برخلاف دعوت همه انبیاء و تلاش هاى همه راهنمایان ومعلمان بشراست،پندارى است كه براى فراراززیربار مسؤولیت ها و توجیه اعمال خلاف و تبهکارى ها درست شده ، يا براى تفسیر موارد ناآگاهى ها .

براین اساس گنهکاران دوزخى صریحاً اعتراف مى كنند كه از ناحیه خداوند اتمام حجت شداما ما به دست خودمان وسایل بدبختیمان را فراهم ساختیم و معترفیم كه قوم گمراهى بودیم.

107 رَبَّنا اَخْرِجْنا مِنْها فَاِنْ عُدْنا فَاِنّا ظالِمُونَ

پروردگارا ! ما را از آن بیرون بر ، اگر بار دیگر تکرار كردیم ، قطعا ستمگریم ( و مستحق عذاب ) .

آن ها این سخن را در حالى مى گویند كه گویى از این واقعیت بى خبرند كه سراى آخرت، دار جزا است نه عمل ، و بازگشت به دنیا ، دیگر امکان پذیر نیست .

108 قالَ اخْسَؤُا فیها وَ لا تُكَلِّمُونِ

مى گوید : دور شوید در دوزخ و با من سخن مگویید .

جمله « اِخْسَؤُا » كه به صورت فعل امر است ، معمولاً براى دور كردن سگ به كار مى رود و هرگاه در مورد انسانى گفته شود ، به معنى پستى او و مستحق مجازات بودن است .

109 اِنَّهُ كانَ فَریقٌ مِنْ عِبادى يَقُولُونَ رَبَّنا امَنّا فَاغْفِرْ لَنا وَ ارْحَمْنا وَ اَنْتَ خَيْرُ الرّاحِمینَ

(فراموش كرده اید)گروهى ازبندگان من مى گفتند: پروردگارا ! ما ایمان آوردیم ، ما را ببخش و بر ما رحم كن و تو بهترین رحم كنندگانى .

110 فَاتَّخَذْتُمُوهُمْ سِخْرِيّا حَتّى اَنْسَوْكُمْ ذِكْرى وَ كُنْتُمْ مِنْهُمْ تَضْحَكُونَ

اما شما آن ها را به باد مسخره گرفتید و استهزاء كردن هاى آن ها شما را از

یاد من غافل كرد و شما از آن ها مى خندید .

111 اِنّى جَزَيْتُهُمُ الْيَوْمَ بِما صَبَروُا اَنَّهُمْ هُمُ الْفائِزوُنَ

ولى من امروز آنان را به خاطر صبر و استقامتشان پاداش دادم، آن ها پیروز و رستگارند.

و به این ترتیب در چهار آیه اخیر عامل اصلى بدبختى دوزخیان و عامل پیروزى و رستگارى بهشتیان باصراحت بیان شده است .

گروه اول كه عوامل بدبختى و گمراهى را به دست خود فراهم ساختند ، با مسخره كردن ياران حق و تحقیر عقاید پاك آن ها ، به سرنوشتى گرفتار شدند كه حتى در خور خطابى كه به يك انسان مى شود ، نیستند ، آرى آن ها كه مؤمنان را تحقیر كردند ، باید گرفتار بدترین تحقیر شوند .

و اما گروه دوم به خاطر صبر و پایمردیشان در برابر دشمنان مغرور و ازخودراضى و بى منطق و استقامت در ادامه راه « اللّه » ، بزرگ ترین پیروزى را در پیشگاه خدا كسب كردند .

112 قالَ كَمْ لَبِثْتُمْ فِى الاَْرْضِ عَدَدَ سِنینَ

( خداوند ) مى گوید : چند سال در روى زمین توقف كرده اید ؟

کلمه « اَرْض » دراین آیه و همچنین از قرائنى كه در آیات بعد خواهد آمد ، نشان مى دهد كه منظور سؤال از مقدار عمر آن ها در دنیا در مقایسه با ایام آخرت است .

113 قالُوا لَبِثْنا يَوْما اَوْ بَعْضَ يَوْمٍ فَسْئَلِ الْعادّينَ

در پاسخ مى گویند : تنها به اندازه يك روز يا قسمتى ازیك روز ، از آن ها كه مى توانند بشمارند ، سؤال فرما .

در حقیقت عمرهاى طولانى در دنیا گویى لحظه هاى زودگذرى هستند در برابر زندگى آخرت كه هم نعمت هایش جاویدان است و هم مجازات هایش نامحدود .

ممکن است منظور از « عادّينَ » ( شمرندگان ) همان فرشتگانى باشدکه حساب وکتاب عمر آدمیان و اعمال آن ها را دقیقا نگاه داشته اند ، زیرا آن ها بهتر و دقیق تر از هرکس این حساب را مى دانند .

114 قالَ اِنْ لَبِثْتُمْ اِلاّ قَلیلاً لَوْ اَنَّكُمْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ

مى گوید : ( آرى ) شما مقدار كمى توقف كردید ، اگر مى دانستید .

کوتاهى عمر این جهان

در واقع آن ها در روز قیامت به این واقعیت پى مى برند كه عمر دنیا در برابر عمر آخرت، روز يا ساعتى بیش نیست ، ولى در این جهان كه بودند ، آن چنان پرده هاى غرور و غفلت بر قلب و فکرشان افتاده بود كه دنیا را جاودانى مى پنداشتند و آخرت را يك پندار و يا وعده نسیه ، لذا خداوند مى فرماید : آرى اگر شما آگاهى داشتید به این واقعیت كه در قیامت پى بردید ، در همان دنیا آشنا مى شدید .

115 اَفَحَسِبْتُمْ اَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثا وَ اَنَّكُمْ اِلَيْنا لا تُرْجَعُونَ

ولى آیاگمان كرده ایدکه ما شمارا بیهوده آفریده ایم و به سوى ما بازگشت نخواهیدکرد؟

این جمله كوتاه و پرمعنى يکى از زنده ترین دلایل رستاخیز و حساب و جزاى اعمال را بیان مى كند و آن این كه اگر راستى قیامت و معادى در كار نباشد ، زندگى دنیا عبث و بیهوده

خواهد بود، زیرا زندگى این جهان با تمام مشکلاتى كه دارد و با این همه تشکیلات و مقدمات و برنامه هایى كه خدا براى آن چیده است ، اگر صرفا براى همین چندروز باشد، بسیار پوچ و بى معنى است .

116 فَتَعالَى اللّهُ الْمَلِكُ الْحَقُّ لا اِلهَ اِلاّ هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْكَریمِ

پس بزرگ تر و برتراست خداوندى كه فرمانرواى حق است(ازاین كه شما را بى هدف آفریده باشد) معبودى جز او نیست و او پروردگار عرش كریم است .

در این آیه علاوه بر ذکر كلمه « اَللّه » كه خود اشاره اجمالى به تمام صفات كمالیه خدا است ، بر چهار صفت به طور صریح تکیه شده است ؛ مالکیت و حاکمیت خدا ، سپس حقانیت وجود او ، و دیگر عدم وجود شریك براى او ، و سرانجام مقام ربوبیت ، و این ها همه دلیلى است بر این كه او كارى بى هدف انجام نمى دهد و دنیا و انسان ها را عبث نیافریده است .

کلمه « عَرْش » اشاره به مجموعه جهان هستى است كه در حقیقت تحت حکومت

خداوند محسوب مى شود ( زیرا "عَرْش" در لغت به معنى تخت هاى پایه بلند مخصوصا تخت حکومت زمامداران است و این تعبیر كنایه اى است از قلمرو حکومت پروردگار ) .

براى كسب اطلاعات بیشتر درباره معنى « عرش » به « تفسیر نمونه » جلد ششم ، ذیل آیه 54 سوره اعراف مراجعه فرمایید .

و اما این كه « عرش » توصیف به « كَریم » شده ، به خاطر این است كه واژه « كَریم » در اصل به معنى شریف و پرفایده و نیکو است و از آن جا كه عرش پروردگار داراى این صفات است ، توصیف به « كریم » شده است .

ذکر این نکته نیز لازم است كه توصیف به « كریم » مخصوص به وجود عاقل مانند خداوند يا انسان ها نیست ، بلکه به غیر آن نیز در لغت عرب گفته مى شود ، چنان كه در سوره حج ذیل آیه 50 در مورد مؤمنان صالح مى خوانیم : « لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ كَریمٌ : براى آن ها آمرزش و روزى كریم ( پرارزش و پربرکت ) است » و به طورى كه « راغب » در « مفردات » مى گوید، این صفت در مورد نیکى هاى كوچك و كم اهمیت گفته نمى شود ، بلکه

مخصوص مواردى است كه خیر و نیکى پراهمیتى وجود دارد .

117 وَ مَنْ يَدْعُ مَعَ اللّهِ اِلها اخَرَ لا بُرْهانَ لَهُ بِهِ فَاِنَّما حِسابُهُ عِنْدَ رَبِّهِ اِنَّهُ لا يُفْلِحُ الْكافِروُنَ

و هرکس معبود دیگرى با خدابخواند و مسلما هیچ دلیلى برآن نخواهد داشت، حساب او نزد پروردگار شما خواهد بود ، مسلما كافران رستگار نخواهند شد .

رستگاران و نارستگاران

آرى مشرکان تنها روى ادعا تکیه دارند و دلیل هاى آن ها همچون تقلید كورکورانه از نیاکان و خرافاتى همانند آن ، مطالبى واهى و بى اساس است ، آن ها معاد را با آن دلایل روشن انکار مى كنند ، اما شرك را با نداشتن هیچ گونه دلیل پذیرا مى شوند و مسلّم است كه خدا به حساب این گونه افرادکه فرمان عقل را زیرپا گذارده و آگاهانه در بیراهه هاى كفر و شرك سرگردان شده اند ، مى رسد .

چه جالب است كه این سوره با « قَدْ اَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ » آغاز شد و با « لا يُفْلِحُ الْكافِروُنَ »

بحث هایش به پایان مى رسد و این است دورنماى زندگى مؤمنان و كافران از آغاز تا انجام .

118 وَ قُلْ رَبِّ اغْفِرْ وَ ارْحَمْ وَ اَنْتَ خَيْرُ الرّاحِمینَ

و بگو : پروردگارا ! مرا ببخش و مشمول رحمتت قرار ده وتو بهترین رحم كنندگانى .

اکنون كه گروهى دربیراهه شرك سرگردانند و جمعى گرفتار ظلم و ستم ، تو خود را به خدا بسپار و در پناه لطف و رحمت او قرار ده و از او آمرزش و غفران بطلب .

مسلم است این دستور براى همه مؤمنان است هرچند مخاطب شخص پیامبر صلى الله علیه و آله مى باشد .

در روایتى نقل شده است كه : « آغاز این سوره و پایانش از گنجینه هاى عرش خدا است و هرکس به سه آیه آغاز آن عمل كند و از چهار آیه پایانش پند و اندرز گیرد ، اهل نجات و فلاح و رستگارى است » .(1)

پایان سوره مؤمنون .


1) « تفسیر فخر رازى » ، ذیل آیات مورد بحث .

سوره نور

فضیلت تلاوت سوره « نور »

در حدیثى از پیامبر صلى الله علیه و آله آمده :

« كسى كه سوره نور را بخواند ( و محتواى آن را در زندگى خود پیاده كند ) خداوند به عدد هرمرد و زن باایمانى درگذشته و آینده ده حسنه به عنوان پاداش به او خواهد داد » .(1)

امام صادق نیز فرموده اند : «اموال خود را از تلف و دامان خود را از ننگ بى عفتى حفظ كنید، به وسیله تلاوت سوره نور و زنانتان را در پرتو دستورهایش از انحراف مصون دارید كه هرکس قرائت این سوره را در هر شبانه روز ادامه دهد، اَحَدى از خانواده او هرگز تا پایان عمر گرفتار عمل منافى عفت نخواهد شد».(2)


1) « مجمع البیان » ، آغاز سوره نور .

2) « مجمع البیان » ، آغاز سوره نور .

بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ

بنام خداوند بخشنده بخشایشگر

1 سُورَةٌ اَنْزَلْناها وَ فَرَضْناها وَ اَنْزَلْنا فیها ایاتٍ بَيِّناتٍ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّروُنَ

این سوره اى است كه ما آن را فرو فرستادیم و واجب نمودیم و در آن آیات بيّنات نازل كردیم ، شاید شما متذکر شوید .

نام این سوره « نور » است به خاطر آیه نور كه چشم گیرترین آیات سوره است ، ولى گذشته از این ، محتواى سوره نیز از نورانیت خاصى برخوردار است ، به انسان ها، خانواده ها و به زن و مرد نور عفت و پاکدامنى مى بخشد ، به زبان ها و سخن ها نورانیت تقوا و راستى مى دهد ، به دل ها و جان ها نور توحید و خداپرستى و ایمان به معاد و تسلیم در برابر دعوت پیامبر صلى الله علیه و آله مى دهد .

« سُورَة » از ماده « سُور » به معنى ارتفاع و بلندى بنا است ، سپس به دیوارهاى بلندى كه در گذشته اطراف شهرها براى حفظ از هجوم دشمنان مى كشیدند ، « سور » اطلاق كرده اند و

از آن جا كه این دیوارها شهر را از منطقه بیرون جدا مى كرد ، تدریجا این كلمه به قطعه و بخشى از چیزى از جمله قطعه و بخشى از قرآن كه از بقیه جدا شده ، اطلاق گردیده است .

بعضى از ارباب لغت نیز گفته اند : « سورة » به بناهاى زیبا و بلند و برافراشته گفته مى شود و به بخش هاى مختلف قرآن كه از يکدیگرجدا است، « سورة » اطلاق شده است.(1)

این تعبیر اشاره به این حقیقت است كه تمام احکام و مطالب این سوره اعم از عقاید و آداب و دستورها همه داراى اهمیت فوق العاده اى است ، زیرا همه از طرف خداوند نازل شده است .

مخصوصا جمله « فَرَضْناها » ( آن را فرض كردیم ) باتوجه به این كه « فَرْض » به معنى قطع است ، نیز این معنى را تأکید مى كند .

تعبیر به « ایاتٍ بَيِّناتٍ » ممکن است اشاره به حقایقى از توحید و مبدأ و معاد و نبوت .


1) « لسان العرب » ، جلد 4 ، ماده « سور » .

باشد كه درآن مطرح شده ، در برابر « فَرَضْنا » كه اشاره به احکام و دستورهایى است كه در این سوره بیان گردیده و به عبارت دیگر يکى اشاره به « عقاید » است و دیگرى اشاره به « احکام » .

جمله « لَعَلَّكُمْ تَذَكَّروُنَ » ( شاید شما متذکر شوید ) بار دیگر این واقعیت را در نظرها مجسم مى كند كه ریشه همه اعتقادات راستین و برنامه هاى عملى اسلام در درون فطرت انسان ها نهفته است و بر این اساس توضیح آن ها يك نوع « تذکر و يادآورى » محسوب مى شود .

2 اَلزّانِيَةُ وَ الزّانى فَاجْلِدوُا كُلَّ واحِدٍ مِنْهُما مِائَةَ جَلْدَةٍ وَ لاتَأْخُذْكُمْ بِهِما رَأْفَةٌ فى دینِ اللّهِ اِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ الْيَوْمِ الاْخِرِ وَ لْيَشْهَدْ عَذابَهُما طائِفَةٌ مِنَ الْمُؤْمِنینَ

زن و مرد زناکار را هریك صد تازیانه بزنید و هرگز در دین خدا رأفت ( و محبت كاذب ) شما را نگیرد ، اگر به خدا و روز جزا ایمان دارید ، و باید گروهى از مؤمنان مجازات آن ها را مشاهده كنند .

حد شرعى زن و مرد زنا كار

در واقع این آیه مشتمل بر سه دستور است ؛

1 - حکم مجازات زنان و مردان آلوده به فحشاء ( منظور از زنا، آمیزش جنسى مرد و زن غیرهمسر و بدون مجوّز شرعى است ) .

2 - تأکید بر این كه در اجراى این حد الهى گرفتار محبت ها و احساسات بى مورد نشوید، احساسات و محبتى كه نتیجه اى جز فساد و آلودگى اجتماع ندارد، منتها براى خنثى كردن انگیزه هاى این گونه احساسات ، مسأله ایمان به خدا و روز جزا را پیش مى كشد ، چراکه نشانه ایمان به مبدأ و معاد ، تسلیم مطلق در برابر فرمان او است ، ایمان به خداوند عالِم حکیم سبب مى شود كه انسان بداند هرحکمى فلسفه و حکمتى دارد و بى دلیل تشریع نشده و ایمان به معاد سبب مى شود كه انسان در برابر تخلف ها احساس مسؤولیت كند .

در این جا حدیث جالبى از پیامبر صلى الله علیه و آله نقل شده كه توجه به آن لازم است : « روز قیامت بعضى از زمامداران را كه يك تازیانه از حد الهى كم كرده اند ، در صحنه محشر مى آورند و به او گفته مى شود :

چرا چنین كردى ؟ مى گوید : براى رحمت به بندگان تو ، پروردگار به او مى گوید : آیا تو نسبت به آن ها از من مهربان تر بودى ؟ و دستور داده مى شود او را به آتش بیفکنید ، دیگرى را مى آورند كه يك تازیانه بر حد الهى افزوده ، به او گفته مى شود : چرا چنین كردى ؟ در پاسخ مى گوید : تا بندگانت از معصیت تو خوددارى كنند ، خداوند مى فرماید : تو از من آگاه تر و حکیم تر بودى ؟ سپس دستور داده مى شود : او را هم به آتش دوزخ ببرند » .(1)

3 - دستور حضور جمعى از مؤمنان در صحنه مجازات است ، چراکه هدف تنها این نیست كه گنهکار عبرت گیرد، بلکه هدف آن است كه مجازات او سبب عبرت دیگران هم شود و به تعبیر دیگر ؛ باتوجه به بافت زندگى اجتماعى بشر ، آلودگى هاى اخلاقى در يك فرد ثابت نمى ماند و به جامعه سرایت مى كند ، براى پاکسازى باید همان گونه كه گناه برملا شده ، مجازات نیز برملا گردد . .


1) « تفسیر فخر رازى » ، جلد 23 ، صفحه 148 .

و به این ترتیب اساس پاسخ این سؤال كه چرا اسلام اجازه مى دهد آبروى انسانى درجمع بریزد، روشن مى شود، زیرا مادام كه گناه آشکار نگردیده و به دادگاه اسلامى كشیده نشده است ، خداوند ستّار العیوب ، راضى به پرده درى نیست ، اما بعد از ثبوت جرم و بیرون افتادن راز از پرده استتار و آلوده شدن جامعه و كم شدن اهمیت گناه ، باید به گونه اى مجازات صورت گیرد كه اثرات منفى گناه خنثى شود و عظمت گناه به حال نخستین بازگردد .

اصولاً در يك جامعه سالم باید « تخلف از قانون » بااهمیت تلقى شود ، مسلما اگر تخلف تکرار گردد ، آن اهمیت شکسته مى شود و تجدید آن تنها با علنى شدن كیفر متخلفان است .

این واقعیت را نیز نباید از نظر دور داشت كه بسیارى از مردم براى حیثیت و آبروى خود بیش از مسأله تنبیهات بدنى اهمیت قائلند و همین علنى شدن كیفر، ترمز نیرومندى بر روى هوس هاى سرکش آن ها است .

چرا زن زناکار بر مرد زناکار مقدم ذکر شده است ؟

بدون شك این عمل منافى عفت ، از همه كس قبیح است ولى از زنان زشت تر و قبیح تر است ، چرا كه آن ها از حجب و حیاى بیشتر برخوردارند و شکستن آن دلیل بر تمرد شدیدترى است .

از این گذشته عواقب شوم این امر گرچه دامنگیر هردو مى شود ، اما در مورد زنان ، عواقب شومش بیشتر است .

این احتمال نیز هست كه سرچشمه وسوسه این كار بیشتر از سوى آن ها صورت مى گیرد و در بسیارى از موارد عامل اصلى هستند .

مجموع این جهات سبب شده كه زن آلوده بر مردآلوده درآیه فوق مقدّم داشته شده است.

ولى زنان و مردان پاکدامن و باایمان از همه این مسائل برکنار هستند .

مجازات در حضور جمع چرا ؟

آیه فوق كه به صورت « امر » است ، وجوب حضور گروهى از مؤمنان را به هنگام اجراى

حد زنا مى رساند ، ولى ناگفته پیدا است كه قرآن شرط نکرده حتما در ملأ عام این حکم اجرا شود ، بلکه برحسب شرایط و مصالح متفاوت مى گردد ، حضور سه نفر و بیشتر كافى است ، مهم آن است كه قاضى تشخیص دهد حضور چه مقدار از مردم لازم است .

فلسفه این حکم نیز روشن است ، زیرا همان گونه كه گفتیم ، اولاً درس عبرتى براى همگان است و سبب پاکسازى اجتماع ، ثانیا شرمسارى مجرم مانع ارتکاب جرم در آینده

خواهد شد ، ثالثا هرگاه اجراى حد در حضور جمعى انجام شود ، قاضى و مجریان حد متهم به سازش يا اخذ رشوه يا تبعیض و يا شکنجه دادن و مانند آن نخواهند شد .

رابعا حضور جمعیت مانع از خودکامگى و افراط و زیاده روى در اجراى حد مى گردد .

خامسا ممکن است مجرم بعد از اجراى حد ، به ساختن شایعات و اتهاماتى در مورد قاضى و مجرى حد بپردازد كه حضور جمعیت موضع او را روشن ساخته و جلوى فعالیت هاى تخریبى او در آینده را مى گیرد و فواید دیگر .

حد زانى قبلاً چه بوده است ؟

از آیه 15 و 16 سوره نساء چنین برمى آید كه قبل از نزول حکم سوره نور درباره زناکاران و زنان بدکار ، اگر محصنه بوده اند ، مجازات آن ها زندان ابد تعیین شده است ( فَاَمْسِكُوهُنَّ فِى الْبُيُوتِ حَتّى يَتَوَفّاهُنَّ الْمَوْتُ ) و در صورتى كه غیر محصن بوده اند ، مجازات آن ها ایذاء و آزار بوده است (فَاذوُهُما) .

ولى مقدار این آزار تعیین نشده است ، اما آیه مورد بحث آن رادر يك صد تازیانه محدود و معین نموده ، بنابراین حکم اعدام در مورد محصنه ، جایگزین زندان ابد و حکم يك صد تازیانه حد و حدودى براى حکم آزار است ( براى كسب اطلاعات بیشتر به جلد سوم « تفسیر نمونه » ذیل آیات 15 و 16 سوره نساء مراجعه فرمایید ) .

3 اَلزّانى لا يَنْكِحُ اِلاّ زانِيَةً اَوْ مُشْرِكَةً وَ الزّانِيَةُ لا يَنْكِحُها اِلاّ زانٍ اَوْ مُشْرِكٌ وَ حُرِّمَ ذلِكَ عَلَى الْمُؤْمِنینَ

مرد زناکار جز با زن زناکار يا مشرك ازدواج نمى كند ، و زن زناکار را جز مرد زناکار يا

مشرك به ازدواج خود درنمى آورد و این كار بر مؤمنان تحریم شده است .

این جمله بیان يك حکم شرعى و الهى است مخصوصا مى خواهد مسلمانان را از ازدواج با افراد زناکار بازدارد ، چراکه بیمارى هاى اخلاقى همچون بیمارى هاى جسمى غالبا واگیردار است .

و از این گذشته این كار يك نوع ننگ و عار براى افراد پاك محسوب مى شود .

به علاوه فرزندانى كه در چنین دامان هاى لکه دار يا مشکوکى پرورش مى يابند ، سرنوشت مبهمى دارند .

روى این جهات اسلام این كار را منع كرده است .

شاهد این تفسیر جمله « وَ حُرِّمَ ذلِكَ عَلَى الْمُؤْمِنینَ » است كه در آن تعبیر به تحریم شده است .

و شاهد دیگر روایات فراوانى است كه از پیامبراسلام صلى الله علیه و آله و سایر پیشوایان معصوم علیهم السلام در این زمینه به ما رسیده و آن را به صورت يك حکم تفسیر كرده اند .

حتى بعضى ازمفسران بزرگ درشأن نزول آیه چنین نوشته اند: « مردى از مسلمانان از پیامبر صلى الله علیه و آله اجازه خواست كه با " اُمّ مهزول" زنى كه در عصر جاهلیت به آلودگى معروف بود و حتى پرچمى براى شناسایى بر درِ خانه خود نصب كرده بود ، ازدواج كند ، آیه فوق نازل شد و به آن ها پاسخ گفت » .(1)

در حدیث دیگرى از امام باقر و امام صادق علیهماالسلام مى خوانیم : « این آیه در مورد مردان و زنانى است كه در عصر رسول خدا صلى الله علیه و آله آلوده زنا بودند ، خداوند مسلمانان را از ازدواج با آن ها نهى كرد و هم اکنون نیز مردم مشمول این حکمند ، هرکس مشهور به این عمل شود و حد الهى بر او جارى گردد ، با او ازدواج نکنید تا توبه اش ثابت شود » .(2)

ضمناً باید توجه داشت كه عطف « مشرکان » بر « زانیان » درواقع براى بیان اهمیت مطلب است ، يعنى گناه « زنا » هم طراز گناه « شرك » است ، پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود : « لا يَزْنِ الزّانى حینَ يَزْنى وَ هُوَ مُؤْمِنٌ وَ لا يَسْرِقُ السّارِقُ حینَ يَسْرِقُ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَاِنَّهُ اِذا فَعَلَ ذلِكَ خُلِعَ .


1) « مجمع البیان » ، ذیل آیه مورد بحث .

2) « مجمع البیان » ، ذیل آیه مورد بحث .

عَنْهُ الاْيمانُ كَخَلْعِ الْقَمیصِ : شخص زناکار به هنگامى كه مرتکب این عمل مى شود ، مؤمن نیست و همچنین سارق به هنگامى كه مشغول دزدى است ایمان ندارد ، چراکه به هنگام ارتکاب این عمل ، ایمان را از او بیرون مى آورند ، همان گونه كه پیراهن رااز تن » .(1)

شرایط تحریم ازدواج با زانى و زانیة

ظاهر آیه فوق تحریم ازدواج با زانى و زانیه است ، البته این حکم در روایات اسلامى مقيّد به مردان و زنانى شده است كه مشهور به این عمل بوده و توبه نکرده اند ، بنابراین اگر مشهور به این عمل نباشند ، يا از اعمال گذشته خود كناره گیرى كرده و تصمیم بر پاکى و عفت گرفته و اثر توبه خود را نیز عملاً نشان داده اند ، ازدواج با آن ها شرعا بى مانع است .

در حدیث معتبرى از امام صادق (علیه السلام)مى خوانیم كه : فقیه معروف « زراره » از آن حضرت پرسید : « تفسیر آیه " اَلزّانى لا يَنْكِحُ اِلاّ زانِيَةً ..." چیست » ؟امام (علیه السلام) فرمود : « این آیه


1) « نور الثقلین » ، جلد 3 ، صفحه 26 .

اشاره به زنان و مردانى است كه مشهور به زنا بوده و به این عمل زشت شناخته شده بودند و امروز نیز چنین است، كسى كه حد زنا بر او اجرا شود ، يا مشهور به این عمل شنیع گردد ، سزاوار نیست احدى با او ازدواج كند ، تا توبه او ظاهر و شناخته شود » .(1)

مواردى كه حکم زنا اعدام است

آن چه در آیه فوق در مورد حد زنا آمده ، يك حکم عمومى است كه موارد استثنایى هم دارد از جمله « زناى مُحْصِن و مُحْصِنَة » است كه حد آن با تحقق شرایط ، اعدام است .

منظور از « مُحْصِن » مردى است كه همسرى دارد و همسرش در اختیار او است و « مُحْصِنه » به زنى مى گویند كه شوهر دارد و شوهرش نزد او است ، هرگاه كسى با داشتن چنین راه مشروعى باز هم مرتکب زنا شود ، حد او اعدام مى باشد ، شرایط و كیفیت اجراى این حکم در كتب فقهى مشروحاً آمده است .


1) « وسائل الشیعه » ، جلد 14 ، صفحه 335 .

و نیز حکم زنا با محارم ، اعدام است .

و همچنین حکم زنا به عنف و جبر نیز اعدام است .

البته در بعضى از موارد علاوه بر مسأله تازیانه ، تبعید و پاره اى دیگر از مجازات ها نیز وجود دارد كه شرح آن را باید در كتب فقهى خواند .

4 وَ الَّذینَ يَرْمُونَ الْمُحْصَناتِ ثُمَّ لَمْ يَأْتُوا بِاَرْبَعَةِ شُهَداءَ فَاجْلِدوُهُمْ ثَمانینَ جَلْدَةً وَ لا تَقْبَلُوا لَهُمْ شَهادَةً اَبَدا وَ اوُلئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ

و كسانى كه زنان پاکدامن را متهم مى كنند ، سپس چهارشاهد ( براى ادعاى خود ) نمى آورند ، آن ها را هشتاد تازیانه بزنید و شهادتشان را هرگز نپذیرید و آن ها فاسقان هستند .

مجازات تهمت

به این ترتیب نه تنها این گونه افراد را تحت مجازات شدید قرارمى دهد ، بلکه در درازمدت نیز سخن و شهادتشان را از ارزش و اعتبار مى اندازد تا نتوانند حیثیت پاکان را

لکه دار كنند ، به علاوه داغ فسق بر پیشانیشان مى نهد و در جامعه رسوایشان مى كند .

این سخت گیرى در مورد حفظ حیثیت مردم پاکدامن ، منحصر به این جا نیست ، در بسیارى از تعلیمات اسلام منعکس است و همگى از ارزش فوق العاده اى كه اسلام براى حیثیت زن و مرد باایمان و پاکدامن قائل شده است،حکایت مى كند .

در حدیثى از امام صادق (علیه السلام)مى خوانیم : « اِذَا اتَّهَمَ الْمُؤْمِنُ اَخاهُ اِنْماثَ الاْيمانُ مِنْ قَلْبِهِ كَما يَنْماثُ الْمِلْحُ فِى الْماءِ : هنگامى كه مسلمانى برادر مسلمانش را به چیزى كه در او نیست ، متهم سازد ، ایمان در قلب او ذوب مى شود ، همانند نمك در آب » .(1)

معنى « رمى » در آیه ( تهمت به زنان پاکدامن ) چیست ؟

« رَمْى » در اصل به معنى انداختن تیر يا سنگ و مانند آن است و طبیعى است كه در بسیارى از موارد آسیب هایى مى رساند سپس این كلمه به عنوان كنایه در متهم ساختن افراد


1) « اصول كافى » ، جلد 2 ، صفحه 269 ، باب التهمة و سوء الظن .

و دشنام دادن و نسبت هاى ناروا به كار رفته است ، چراکه گویى این سخنان همچون تیرى بر پیکر طرف مى نشیند و او را مجروح مى سازد .

شاید به همین دلیل است كه در آیات مورد بحث و هم چنین آیات آینده این كلمه به صورت مطلق به كار رفته است ، مثلاً نفرموده است : « وَ الَّذینَ يَرْمُونَ الْمُحْصَناتِ بِالزِّنا » ( كسانى كه زنان پاکدامن را به زنا متهم مى كنند ) زیرا در مفهوم « يَرْمُونَ » مخصوصا باتوجه به قرائن كلامیه ، كلمه « زنا » افتاده است ، ضمنا عدم تصریح به آن ، آن هم در جایى كه سخن از زنان پاکدامن در میان است ، يك نوع احترام و ادب و عفت در سخن محسوب مى شود .

چرا در مسأله اتهام به زنا ، چهار شاهد لازم است ؟

مى دانیم معمولاً براى اثبات حقوق و جرم ها در اسلام ، دو شاهد عادل كافى است ، حتى در مسأله قتل نفس ، با وجود دو شاهد عادل ، جرم اثبات مى شود ، ولى در مسأله اتهام به زنا ، مخصوصا چهار شاهد الزامى است ، ممکن است سنگینى وزنه شاهد در این جا به خاطر آن باشد كه زبان بسیارى از مردم در زمینه این اتهامات باز است و همواره عِرض و

حیثیت افراد را با سوء ظن و بدون سوء ظن جریحه دار مى كنند ، اسلام در این زمینه سختگیرى كرده تا حافظ آبروى مردم باشد ولى در مسائل دیگر حتى قتل نفس ، زبان ها تا این حد آلوده نیست .

از این گذشته قتل نفس در واقع يك طرف دارد ، يعنى مجرم يکى است ، درحالى كه در مسأله زنا ، براى دونفر اثبات جرم مى شود و اگر براى هر كدام دو شاهد بطلبیم ، چهار شاهد مى شود .

این سخن مضمون حدیثى است كه از امام صادق (علیه السلام)نقل شده ، آن جا كه « ابوحنیفه » فقیه معروف اهل تسنن مى گوید : از امام صادق (علیه السلام)پرسیدم : « آیا زنا شدیدتر است يا قتل » ؟ فرمود : « قتل نفس » ، گفتم : « اگر چنین است ، پس چرا در قتل نفس دو شاهد كافى است ، اما در زنا چهار شاهد لازم است » ؟ فرمود : « شما درباره این مسأله چه مى گویید » ؟ ابوحنیفه پاسخ روشنى نداشت بدهد، امام فرمود: « به خاطر آن است كه در زنا دو حد است ، حدى بر مرد جارى مى شود و حدى بر زن ،

لذا چهار شاهد لازم است ، اما در قتل نفس تنها يك حد درباره قاتل جارى مى گردد » .(1)

البته مواردى وجود داردکه در زنا تنها بر يك طرف حد جارى مى شود ( مانند زناى به عنف و امثال آن ) ولى این جا جنبه استثنایى دارد ، آن چه معمول و متعارف است ، آن است كه با توافق طرفین صورت مى گیرد و مى دانیم همیشه فلسفه احکام تابع افراد غالب است .

5 اِلاَّ الَّذینَ تابُوا مِنْ بَعْدِ ذلِكَ وَ اَصْلَحُوا فَاِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحیمٌ

مگر كسانى كه بعد از آن توبه كنند و جبران نمایند كه خداوند غفور و رحیم است .

در این كه این استثناء تنها از جمله « اوُلئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ » است و يا به جمله « وَ لا تَقْبَلُوا لَهُمْ شَهادَةً اَبَدا » نیز بازمى گردد ، در میان مفسران و دانشمندان گفتگو است ، اگر به هردو جمله بازگردد ، نتیجه اش این است كه به وسیله توبه هم شهادت آن ها در آینده مقبول است و هم حکم فسق در تمام زمینه ها و احکام اسلامى از آن ها برداشته مى شود . .


1) « نور الثقلین » ، جلد 3 ، صفحه 574 .

اما اگر تنها به جمله اخیر بازگردد ، حکم فسق در سایر احکام از آن ها برداشته خواهد شد ، ولى شهادتشان تا پایان عمر بى اعتبار است .

البته بر طبق قواعدى كه در « اصول فقه » پذیرفته شده ، استثناهایى كه بعد از دو يا چند جمله مى آیند ، به جمله آخر مى خورد مگر این كه قرائنى در دست باشد كه جمله هاى قبل نیز مشمول استثناء است و اتفاقا در محل بحث چنین قرینه اى موجود است ، زیرا هنگامى كه به وسیله توبه ، حکم فسق برداشته شود ، دلیلى ندارد كه شهادت پذیرفته نشود ، چراکه عدم قبول شهادت ، به خاطر فسق است ، كسى كه توبه كرده و مجددا تحصیل ملکه عدالت را نموده ، از آن برکنار مى باشد .

در روایات متعددى كه از منابع اهل بیت علیهم السلام رسیده ، نیز روى این معنى تأکید شده است ، تا آن جا كه امام صادق (علیه السلام)بعد از تصریح به قبول شهادت چنین افرادى كه توبه كرده اند ، از شخص سؤال كننده مى پرسد : « فقهایى كه نزد شما هستند ، چه مى گویند » ؟ عرض مى كند : « توبه اش میان خودش و خداى خودش پذیرفته مى شود، اما شهادتش تا ابد قبول نخواهد شد » ،

امام فرمود: « بِئْسَ ما قالُوا كانَ اَبى يَقُولُ اِذا تابَ وَ لَمْ يُعْلَمْ مِنْهُ اِلاّ خَيْرٌ جازَتْ

شَهادَتُهُ : آن ها بسیار بد سخنى گفتند ، پدرم مى فرمود : هنگامى كه توبه كند و جز خیر از او دیده نشود ، شهادتش پذیرفته خواهد شد » .(1)

شرط مهم قبولى توبه

توبه تنها استغفار يا ندامت از گذشته و حتى تصمیم نسبت به ترك در آینده نیست ، بلکه علاوه بر همه این ها شخص گنهکار باید در مقام جبران برآید .

اگر واقعا حیثیت زن يا مرد پاکدامن را لکه دار ساخته ، براى قبولى توبه خود باید سخنان خویش را در برابر تمام كسانى كه این تهمت را از او شنیده اند ، تکذیب كنند و به اصطلاح اعاده حیثیت نمایند .

جمله « وَ اَصْلَحُوا » بعد از ذکر جمله « تابُوا » اشاره به همین حقیقت است كه باید


1) « وسائل الشیعه » ، جلد 18 ، كتاب الشهادات ، باب 36 ، صفحه 282 .

این گونه اشخاص از گناه خود توبه كنند و در مقام اصلاح فسادى كه مرتکب شده اند ، برآیند .

این صحیح نیست كه يك نفر در ملأ عام ( يا ازطریق مطبوعات و وسایل ارتباط جمعى ) دیگرى را به دروغ متهم كند و بعد در خانه خلوت استغفار نموده و از پیشگاه خدا تقاضاى عفو نماید، هرگز خداوند چنین توبه اى را قبول نخواهدکرد .

لذا در چند حدیث از پیشوایان اسلام نقل شده كه در جواب این سؤال كه ؛ « آیا آن ها كه تهمت ناموسى مى زنند ، بعد از اجراى حد شرعى و بعد از توبه ، شهادتشان قبول مى شود يا نه » ؟ فرمودند : « آرى » و هنگامى كه سؤال كردند : « توبه او چگونه است » ؟ فرمودند : « نزد امام ( يا قاضى ) مى آید و مى گوید : "من به فلان كس تهمت زدم و از آن چه گفته ام ، توبه مى كنم" » .

6 وَالّذینَ يَرْمُونَ اَزْواجَهُمْ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُمْ شُهَداءُ اِلاّاَنْفُسُهُمْ فَشَهادَةُ اَحَدِهِمْ اَرْبَعُ

شَهاداتٍ بِاللّهِ اِنَّهُ لَمِنَ الصّادِقینَ

کسانى كه همسران خودرا متهم به (عمل منافى عفت) مى كنندو گواهانى جزخودشان ندارند، هر يك از آن ها باید چهار مرتبه به نام خدا شهادت دهد كه از راستگویان است .

مجازات تهمت به همسر

آیات 6 تا 10 در حکم استثناء و تبصره اى بر حکم قذف است ، به این معنى كه اگر شوهرى همسر خود را متهم به عمل منافى عفت كند و بگوید : او را در حال انجام این كار خلاف با مرد بیگانه اى دیدم ، حد قذف ( هشتاد تازیانه ) در مورد او اجرا نمى شود و از سوى دیگر ادعاى او بدون دلیل و شاهد نیز در مورد زن پذیرفته نخواهد شد ، چراکه ممکن است راست بگوید و نیزممکن است دروغ بگوید .

در این جا قرآن راه حلى پیشنهاد مى كند كه مسأله به بهترین صورت و عادلانه ترین طریق حل مى گردد .

و آن این كه نخست باید شوهر چهار بار شهادت دهد كه در این ادعا راستگو است .

7 وَ الْخامِسَةُ اَنَّ لَعْنَتَ اللّهِ عَلَيْهِ اِنْ كانَ مِنَ الْكاذِبینَ

و در پنجمین بار بگوید: لعنت خدا براوباد اگر ازدروغگویان باشد .

به این ترتیب شوهر براى اثبات ادعاى خود از يك سو و دفع حد قذف از سوى دیگر ، چهار بار این جمله را تکرار مى كند ؛ « اُشْهِدُ بِاللّهِ اِنّى لَمِنَ الصّادِقینَ فیما رَمَيْتُها بِهِ مِنَ الزِّنا » ( من به خدا شهادت مى دهم كه در این نسبت زنا كه به این زن دادم ، راست مى گویم ) .

و سپس در مرتبه پنجم مى گوید : « لَعْنَتُ اللّهِ عَلَىَّ اِنْ كُنْتُ مِنَ الْكاذِبینَ » ( لعنت خدا بر من باد اگر دروغگو باشم ) .

8 وَ يَدْرَؤُا عَنْهَا الْعَذابَ اَنْ تَشْهَدَ اَرْبَعَ شَهاداتٍ بِاللّهِ اِنَّهُ لَمِنَ الْكاذِبینَ

آن زن نیز مى تواند كیفر(زنا)را ازخود دورکند، به این طریق كه چهاربار خدارابه شهادت طلبد كه آن مرد ( در این نسبتى كه به او مى دهد ) از دروغگویان است .

در این جا زن بر سر دو راهى قرار دارد ، اگر سخنان مرد را تصدیق كند و يا حاضر به نفى اتهام از خود ( به ترتیبى كه در آیات بعد مى آید ) نشود ، مجازات

و حد زنا در مورد او ثابت مى گردد .

اما « او نیز مى تواند مجازات ( زنا ) را از خود به این ترتیب دفع كند كه چهار بار خدا را به شهادت طلبد كه آن مرد در این نسبتى كه به او مى دهد ، از دروغگویان است » .

9 وَ الْخامِسَةَ اَنَّ غَضَبَ اللّهِ عَلَيْها اِنْ كانَ مِنَ الصّادِقینَ

و در مرتبه پنجم بگوید : غضب خدا بر او باد اگر آن مرد از راستگویان باشد .

و به این ترتیب زن در برابر پنج بار گواهى مرد دایر به آلودگى او ، پنج بار گواهى بر نفى این اتهام مى دهد ، به این نحو كه چهاربار این عبارت را مى گوید؛ « اُشْهِدُ بِاللّهِ اِنَّهُ لَمِنَ الْكاذِبینَ فیما رَمانى بِهِ مِنَ الزِّنا » ( خدا را به شهادت مى طلبم كه او در این نسبتى كه به من داده است ، دروغ مى گوید ) .

و سپس در مرتبۀ پنجم مى گوید : « اِنَّ غَضَبَ اللّهِ عَلَىَّ اِنْ كانَ مِنَ الصّادِقینَ » ( غضب خدا بر من باد اگر او راست مى گوید ) .

انجام این برنامه كه در فقه اسلامى به مناسبت كلمه « لعن » در عبارات فوق « لِعان »

نامیده شده، چهارحکم قطعى براى این دو همسر در پى خواهد داشت ؛

اول این كه بدون نیاز به صیغه طلاق فورا از هم جدا مى شوند .

دیگر این كه براى همیشه این زن و مرد بر هم حرام مى گردند يعنى امکان بازگشتشان به ازدواج مجدد بایکدیگر وجود ندارد .

سوم این كه حد قذف از مرد و حد زنا از زن برداشته مى شود ( اما اگر يکى از آن ها از اجراى این برنامه سر باز زند، اگر مرد باشد، حد قذف و اگر زن باشد ، حد زنا در مورد او اجرا مى گردد ) .

چهارم این كه فرزندى كه در این ماجرا به وجود آمده ، از مرد منتفى است ، يعنى با او نسبتى نخواهد داشت ، اما نسبتش با زن محفوظ خواهد بود .

10 وَ لَوْ لا فَضْلُ اللّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ وَ اَنَّ اللّهَ تَوّابٌ حَكیمٌ

و اگر فضل و رحمت خدا شامل حال شما نبود و این كه او توبه پذیر و حکیم است ( بسیارى از شما گرفتار مجازات سخت الهى مى شدید ) .

در واقع این آیه اشاره اجمالى براى تأکید احکام فوق است ، زیرا نشان مى دهد كه برنامه « لِعان » يك فضل الهى است و مشکل مناسبات دو همسر را در این زمینه به نحو صحیحى حل مى كند .

از يك سو مرد را مجبور نمى كند كه اگر كار خلافى در مورد همسرش دید، سکوت كند و براى دادخواهى نزد حاکم شرع نیاید .

از سوى دیگر زن را هم به مجرد اتهام در معرض مجازات حد زناى محصنه قرار نمى دهد و حق دفاع به او عطا مى كند .

از سوى سوم شوهر را ملزم نمى كند كه اگر با چنین صحنه اى روبرو شد ، به دنبال چهار شاهد برود و این راز دردناك را برملا سازد .

از سوى چهارم این مرد و زن را كه قادر به ادامه زندگى مشترك زناشویى نیستند ، از هم جدا مى سازد و حتى اجازه نمى دهد كه در آینده باهم ازدواج كنند ، چراکه اگر این نسبت راست باشد ، آن ها از نظر روانى قادر به ادامه زندگى زناشویى نیستند و اگر هم دروغ باشد ،

عواطف زن آن چنان جریحه دار شده كه بازگشت به زندگى مجدد را مشکل مى سازد ، چراکه نه سردى بلکه عداوت و دشمنى محصول چنین امرى است .

و از سوى پنجم تکلیف فرزند را هم روشن مى سازد .

این است فضل و رحمت خداوند و توّاب و حکیم بودنش نسبت به بندگان كه با این راه حل ظریف و حساب شده و عادلانه مشکل را گشوده است و اگر درست بیندیشیم ، حکم اصلى يعنى لزوم چهار شاهد نیز به كلى شکسته نشده ، بلکه هریك از این چهار « شهادت » را در مورد زن و شوهر ، جانشین يك « شاهد » كرده و بخشى از احکام آن را براى این قائل شده است .

چرا حکم قذف در مورد دو همسر تخصیص خورده است ؟

نخستین سؤالى كه در این جا مطرح مى شود ، همین است كه دو همسر چه خصوصیتى دارند كه این حکم استثنایى درمورد اتهام آن ها صادر شده است ؟

پاسخ این سؤال را از يك سو مى توان در شأن نزول آیه پیدا كرد و آن این كه هرگاه مردى

همسرش را با بیگانه اى ببیند ، اگر بخواهد سکوت كند ، براى او امکان پذیر نیست ، چگونه غیرتش اجازه مى دهد هیچ گونه عکس العملى در برابر تجاوز به حریم ناموسش نشان ندهد ؟ اگر بخواهد نزد قاضى برود و فریاد بکشد كه فورا حد قذف درباره او اجرا مى شود ، زیرا قاضى چه مى داند كه او راست مى گوید ، شاید دروغ باشد و اگر بخواهد چهار شاهد بطلبد ، این نیز با حیثیت و آبروى او نمى سازد ، به علاوه ممکن است ماجرا در این میان پایان گیرد.

از سوى دیگر افراد بیگانه زود يکدیگر را متهم مى سازند ولى مرد و زن كمتر يکدیگر را به این مسائل متهم مى كنند و به همین دلیل در مورد بیگانگان ، آوردن چهار شاهد لازم است وگرنه حد قذف اجرا مى گردد ولى در مورد دو همسر چنین نیست و به این دلیل حکم مزبور از ویژگى هاى آن ها است .

برنامه مخصوص « لعان »

از توضیحاتى كه در تفسیر آیات بیان شد ، به این جا رسیدیم كه براى دفع حدقذف از مردى كه زن خود را متهم به زنا ساخته ، لازم است چهار مرتبه خدا را گواه گیرد كه راست

مى گوید كه درحقیقت هریك از این چهار شهادت در این مورد خاص جانشین شاهدى شده است و در مرتبه پنجم براى تأکید بیشتر ، لعنت خدا را به جان مى خرد ، اگر دروغگو باشد .

باتوجه به این كه اجراى این مقررات ، معمولاً در يك محیط اسلامى و توأم با تعهدات مذهبى است ، چنین قاطعانه خدا را به گواهى بطلبد و لعن بر خود بفرستد ، غالبا از اقدام به چنین خلافى خوددارى مى كند و همین سدى بر سر راه او و اتهامات دروغین مى گردد ، این در مورد مرد .

اما این كه زن براى دفاع از خود باید چهار بار خدا را به گواهى طلبد كه این نسبت دروغ است ، به خاطر این مى باشد كه تعادل میان شهادت مرد و زن برقرار شود و چون زن در معرض اتهام قرار گرفته ، در پنجمین مرحله با عبارتى شدیدتر از عبارت مرد ، از خود دفاع مى كند و غضب خدا را بر خود مى خرد اگر مرد راست گفته باشد ، مى دانیم « لعنت » ، دورى از رحمت است اما « غضب » چیزى بالاتر از دورى از رحمت مى باشد ، زیرا غضب مستلزم كیفر و مجازاتى است بیش از دورساختن از رحمت ولذا در تفسیر سورۀ حمد گفته

شده است ؛ « مَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ » از « ضالّين » ( گمراهان ) بدترند با این كه « ضالّين » مسلما دور از رحمت خدا مى باشند .

11 اِنَّ الَّذینَ جاؤُا بِالاِْفْكِ عُصْبَةٌ مِنْكُمْ لا تَحْسَبُوهُ شَرّالَكُمْ بَلْ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ لِكُلِّ امْرِى ءٍ مِنْهُمْ مَا اكْتَسَبَ مِنَ الاِْثْمِ وَ الَّذى تَوَلّى كِبْرَهُ مِنْهُمْ لَهُ عَذابٌ عَظیمٌ

کسانى كه آن تهمت عظیم را مطرح كردند ، گروهى از شمابودند ، اما گمان نکنید این ماجرا براى شما بد است ، بلکه خیر شما در آن است ، آن ها هر كدام سهم خود را از این گناهى كه مرتکب شدند ، دارند و كسى كه بخش عظیم آن را بر عهده گرفت ، عذاب عظیمى براى او است .

داستان پرماجراى افك (تهمت عظیم)

واژه « اِفْك » بنا به گفته « راغب » در « مفردات » به هرچیزى گفته مى شود كه از حالت اصلى و طبیعیش دگرگون شود ، مثلاً بادهاى مخالف را كه از مسیر اصلى انحراف يافته « مُؤْتَفِكَة » مى نامند ، سپس به هر سخنى كه انحراف از حق پیدا كند و متمایل به خلاف

واقع گردد و از جمله دروغ و تهمت « اِفْك » گفته مى شود .

مرحوم « طبرسى » در « مجمع البیان » معتقد است كه « اِفْك » به هر دروغ ساده اى نمى گویند ، بلکه دروغ بزرگى است كه مسأله اى را از صورت اصلیش دگرگون مى سازد .

واژه « عُصْبَة » در اصل از ماده « عَصَب » به معنى رشته هاى مخصوصى است كه عضلات انسان را به هم پیوند داده و مجموعه آن سلسله اعصاب نام دارد ، سپس به جمعیتى كه باهم متحد هستند و پیوند و ارتباط و همکارى و همفکرى دارند ، « عُصْبَة » گفته شده است ، به كارگرفتن این واژه نشان مى دهد كه توطئه گران در داستان « اِفْك » ارتباط نزدیك و محکمى باهم داشته و شبکه منسجم و نیرومندى را براى توطئه تشکیل مى دادند .

بعضى گفته اند كه این تعبیر معمولاً درمورد ده تا چهل نفر به كار مى رود .

به هر حال قرآن به دنبال این جمله به مؤمنانى كه از بروز چنین اتهامى نسبت به شخص پاکدامنى سخت ناراحت شده بودند ، دلدارى مى دهد كه ؛ « گمان نکنید این ماجرا براى شما شر است ، بلکه براى شما خیر بود » ، چراکه پرده از روى نیات پلید جمعى از

دشمنان شکست خورده و منافقان كوردل برداشت و این بدسیرتان خوش ظاهر را رسوا ساخت و چه خوب است كه محك تجربه به میان آید تا آنان كه غش دارند ، سیه رو شوند و چه بسا اگر این حادثه نبود و آن ها همچنان ناشناخته مى ماندند ، در آینده ضربه سخت تر و خطرناك ترى مى زدند .

این ماجرا (1)به مسلمانان درس داد كه پیروى از شایعه سازان ، آن ها را به روزهاى سیاه مى كشاند ، باید در برابر این كار به سختى بایستند .

درس دیگرى كه این ماجرا به مسلمانان آموخت ، این بود كه تنها به ظاهر حوادث ننگرند ، چه بسا حوادث ناراحت كننده و بد ظاهرى كه « خیر كثیر » در آن نهفته است .

جالب این كه با ذکر ضمیر « لَكُمْ » همه مؤمنان را در این حادثه سهیم مى شمرد و .


1) شرح ماجراى مربوط به شایعه اى كه منافقین علیه ماریه قبطيّه همسر پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله پخش كردند و موجب نزول این آیات شد ، در « تفسیر نمونه » ، جلد 14 ، صفحه 391 ذکر شده است .

به راستى چنین است ، زیرا مؤمنان از نظر حیثیت اجتماعى از هم جدایى و بیگانگى ندارند و در غم ها و شادى ها شریك و سهیمند .

سپس در دنبال این آیه به دو نکته اشاره مى كند ؛ نخست این كه مى گوید : « این هایى كه دست به چنین گناهى زدند ، هر كدام سهم خود را از مسؤولیت و مجازات آن خواهند داشت » ( لِكُلِ امْرِى ءٍ مِنْهُمْ مَا اكْتَسَبَ مِنَ الاِْثْمِ ) .

اشاره به این كه مسؤولیت عظیم سردمداران و بنیان گذاران يك گناه هرگز مانع از مسؤولیت دیگران نخواهد بود، بلکه هرکس به هر اندازه و به هر مقدار در يك توطئه سهیم و شریك باشد ، بار گناه آن را بر دوش مى كشد .

12 لَوْلا اِذْ سَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بِاَنْفُسِهِمْ خَيْراً وَ قالُوا هذا اِفْكٌ مُبینٌ

چرا هنگامى كه این ( تهمت ) را شنیدید ، مردان و زنان باایمان نسبت به خود ( و كسى كه همچون خودآن ها بود ) گمان خیر نبردند؟ چرانگفتید این يکدروغ بزرگ وآشکاراست؟

در این آیه روى سخن را به مؤمنانى كه در این حادثه فریب خوردند و تحت تأثیر واقع شدند ، كرده و آن ها را شدیدا طى چند آیه مورد سرزنش قرار داده است .

شماکه سابقه زشت و رسواى این گروه منافقان رامى دانستید، شما كه از پاکدامنى فرد مورد اتهام به خوبى آگاه بودید .

شما كه از روى قرائن مختلف اطمینان داشتید چنین اتهامى امکان پذیر نیست .

شما كه به توطئه هایى كه بر ضد پیامبر صلى الله علیه و آله از ناحیه دشمنان صورت مى گرفت ، واقف بودید .

با این همه جاى ملامت و سرزنش است كه این گونه شایعات دروغین را بشنوید و سکوت اختیار كنید ، تا چه رسد این كه خود آگاهانه يا ناآگاهانه عامل نشر آن شوید .

جالب این كه در آیه فوق به جاى این كه تعبیر كند شما درباره متهم به این تهمت باید حسن ظن داشته باشید ، مى گوید : شما نسبت به خودتان باید حسن ظن مى داشتید ، این تعبیر اشاره به این است كه جان مؤمنان از هم جدا نیست و همه به منزله نفس واحدندکه اگر

اتهامى به يکى از آن ها متوجه شود ، گویى به همه متوجه شده است و اگر عضوى را روزگار به درد آورد ، قرارى براى دیگر عضوها باقى نمى ماند و همان گونه كه هرکس خود را موظف به دفاع از خویشتن در برابر اتهامات مى داند ، باید به همان اندازه از دیگر برادران و خواهران دینى خود دفاع كند .

استعمال كلمه « اَنْفُس » در چنین مواردى در آیات دیگر قرآن نیز دیده مى شود از جمله در آیه 11 سوره حجرات ؛ « وَ لا تَلْمِزوُا اَنْفُسَكُمْ : غیبت و عیبجویى از خودتان نکنید » .

13 لَوْلا جاؤُا عَلَيْهِ بِاَرْبَعَةِ شُهَداءَ فَاِذْ لَمْ يَأْتُوا بِالشُّهَداءِ فَاوُلئِكَ عِنْدَ اللّهِ هُمُ الْكاذِبُونَ

چرا چهار شاهد براى آن نیاوردند ؟ اکنون كه چنین گواهانى نیاوردند، آن ها در پیشگاه خدا دروغگویانند .

تااین جا سرزنش و ملامت آن ها جنبه هاى اخلاقى و معنوى داردکه به هرحساب جاى این نبودکه مؤمنان دربرابرچنین تهمت زشتى سکوت كنندویاآلت دست شایعه سازان كوردل گردند.

سپس به بُعد قضایى مسأله توجه كرده است .

این مؤاخذه و سرزنش نشان مى دهد كه دستور اقامه شهود چهارگانه و همچنین حد قذف در صورت عدم آن ، قبل از آیات « اِفك » نازل شده بود .

اما این سؤال كه چرا شخص پیامبر صلى الله علیه و آله اقدام به اجراى این حد نکرد ، پاسخش روشن است ، زیرا تا همکارى از ناحیه مردم نباشد ، اقدام به چنین امرى ممکن نیست ، زیرا پیوندهاى تعصب آمیز قبیله اى سبب مى شدکه مقاومت هاى منفى در برابر اجراى بعضى از احکام ولو به طور موقت ابراز شود .

14 وَ لَوْلا فَضْلُ اللّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ لَمَسَّكُمْ فیما اَفَضْتُمْ فیهِ عَذابٌ عَظیمٌ

و اگر فضل و رحمت الهى در دنیا و آخرت نصیب شما نمى شد ، به خاطر این گناهى كه كردید ، عذاب سختى به شما مى رسید .

باتوجه به این كه « اَفَضْتُم » از ماده « اِفاضَة » به معنى خروج آب با كثرت و فزونى است و نیز گاهى به معنى فرو رفتن در آب آمده است ، از این تعبیر چنین برمى آید كه شایعه اتهام مزبور آن چنان دامنه پیدا كرد كه مؤمنان را نیز در خود فرو برد .

15 اِذْ تَلَقَّوْنَهُ بِاَلْسِنَتِكُمْ وَ تَقُولُونَ بِاَفْواهِكُمْ ما لَيْسَ لَكُمْ بِهِ عِلْمٌ وَ تَحْسَبُونَهُ هَيِّنا وَ هُوَ عِنْدَ اللّهِ عَظیمٌ

به خاطر بیاورید زمانى را كه به استقبال این دروغ بزرگ رفتید و این شایعه را از زبان يکدیگر مى گرفتید و با دهان خود سخنى مى گفتید كه به آن يقین نداشتید و گمان

مى كردید این مسأله كوچکى است ، در حالى كه نزد خدا بزرگ است .

در واقع این آیه به سه قسمت از گناهان بزرگ آن ها در این رابطه اشاره مى كند ؛

نخست به استقبال این شایعه رفت و آن را از زبان يکدیگر گرفتن ( پذیرش شایعه ) .

دوم منتشر ساختن شایعه اى كه هیچ گونه علم و يقین به آن نداشتند و بازگو كردن آن براى يکدیگر ( نشر شایعه بدون هیچ گونه تحقیق ) .

سوم آن را عملى ساده و كوچك شمردن ، درحالى كه نه تنها با حیثیت دو فرد مسلمان ارتباط داشت ، بلکه با حیثیت و آبروى جامعه اسلامى گره خورده بود ( كوچك شمردن شایعه و به عنوان يك وسیله سرگرمى از آن استفاده كردن ) .

جالب این كه در يك مورد تعبیر « بِاَلْسِنَتِكُمْ » ( با زبانتان ) و در جاى دیگر « بِاَفْواهِكُمْ » ( با دهانتان ) آمده است ، با این كه همه سخنان با زبان و از طریق دهان صورت مى گیرد ، اشاره به این كه شما نه در پذیرش این شایعه ، مطالبه دلیل كردید و نه در پخش آن تکیه بر دلیل داشتید ، تنها سخنانى كه باد هوا بود و نتیجه گردش زبان و حرکات دهان ، سرمایه شما در این ماجرا بود .

کوچك شمردن گناه

در آیه فوق از مسائلى كه مورد نکوهش قرار گرفته ، این بود كه شما گناهى همچون نشر بهتان و تهمت را مرتکب مى شوید و در عین حال آن را كوچك مى شمرید .

به همین دلیل در حدیثى از امیر مؤمنان مى خوانیم : « اَشَدُّ الذُّنُوبِ مَا اسْتَهانَ بِه

صاحِبُهُ : شدیدترین گناهان ، گناهى است كه صاحبش آن را سبك بشمارد » .

16 وَ لَوْ لا اِذْ سَمِعْتُمُوهُ قُلْتُمْ ما يَكُونُ لَنا اَنْ نَتَكَلَّمَ بِهذاسُبْحانَكَ هذا بُهْتانٌ عَظیمٌ

چرا هنگامى كه آن را شنیدید ، نگفتید براى ما مجاز نیست كه به این تکلم كنیم ؟ خداوندا ! منزهى تو ، این بهتان بزرگى است .

در واقع قبلاً تنها به خاطر این ملامت شده بودند كه چرا با حسن ظن نسبت به كسانى كه مورد اتهام واقع شده بودند ، نگاه نکردند ، اما در این جا مى گوید : علاوه بر حسن ظن شما مى بایست هرگز به خود اجازه ندهید كه لب به چنین تهمتى بگشایید تا چه رسد كه عامل نشر آن شوید .

شما باید از این تهمت بزرگ غرق تعجب مى شدید و به ياد پاکى و منزه بودن پروردگار مى افتادید و از این كه آلوده نشر چنین تهمتى شوید ، به خدا پناه مى بردید .

اما متأسفانه شما به سادگى و آسانى از كنار آن گذشتید و به آن نیز دامن زدید و

ناآگاهانه آلت دست منافقان توطئه گر و شایعه ساز شدید .

17 يَعِظُكُمُ اللّهُ اَنْ تَعُودُوا لِمِثْلِهِ اَبَدا اِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنینَ

خداوند شما را اندرز مى دهد كه هرگز چنین كارى را تکرار نکنید ، اگر ایمان دارید .

یعنى این نشانه ایمان است كه انسان به سراغ این گناهان عظیم نرود و اگر مرتکب شد ، يا نشانه بى ایمانى است و يا ضعف ایمان ، درحقیقت جمله مزبور يکى از ارکان توبه را ترسیم مى كند ، چراکه تنها پشیمانى از گذشته كافى نیست ، باید نسبت به عدم تکرار گناه در آینده نیز تصمیم گرفت تا توبه اى جامع الاطراف باشد .

18 وَ يُبَيِّنُ اللّهُ لَكُمُ الاْياتِ وَ اللّهُ عَلیمٌ حَكیمٌ

و خداوند آیات خود را براى شما تبیین مى كند و خدا علیم و حکیم است .

به مقتضاى علم و آگاهیش از تمام جزئیات اعمال شما باخبر است و به مقتضاى حکمتش دستورهاى لازم را مى دهد .

یا به تعبیر دیگر به مقتضاى علمش از نیازهاى شما و عوامل خیر و شرّتان آگاه است و

به مقتضاى حکمتش دستورها و احکامش را با آن هماهنگ مى سازد .

19 اِنَّ الَّذینَ يُحِبُّونَ اَنْ تَشیعَ الْفاحِشَةُ فِى الَّذینَ امَنُوالَهُمْ عَذابٌ اَلیمٌ فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ وَ اللّهُ يَعْلَمُ وَ اَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ

کسانى كه دوست دارند زشتى ها در میان مردم باایمان شیوع يابد ، عذاب دردناکى براى آن ها در دنیا و آخرت است و خداوند مى داند و شما نمى دانید .

اشاعه فحشاء ممنوع

قابل توجه این كه نمى گوید: « كسانى كه اشاعه فحشاء دهند » ، بلکه مى گوید : « دوست دارند كه چنین كارى را انجام دهند » و این نهایت تأکید در این زمینه است .

به تعبیر دیگر مبادا تصور شود كه این همه اصرار و تأکید به خاطر این بوده كه همسر پیامبر صلى الله علیه و آله يا شخص دیگرى در پایه او متهم شده است ، بلکه در مورد هرکس و هر فرد باایمان چنین برنامه اى پیش آید ، تمام آن تأکیدات و اصرارها در مورد او صادق است ، چراکه جنبه شخصى و خصوصى ندارد ، هرچند ممکن است برحسب موارد جنبه هاى

دیگرى بر آن افزوده شود .

ضمنا باید توجه داشت كه « اشاعه فحشاء » منحصر به این نیست كه انسان تهمت و دروغ بى اساسى را در مورد زن و مرد باایمانى نشر دهد و آن ها را به عمل منافى عفت متهم سازد ، این يکى از مصادیق آن است اما منحصر به آن نیست ، این تعبیر مفهوم وسیعى داردکه هرگونه نشر فساد و اشاعه زشتى ها و قبایح و كمك به توسعه آن را شامل مى شود .

البته كلمه « فاحشه » يا « فحشاء » در قرآن مجید غالبا در موارد انحرافات جنسى و آلودگى هاى ناموسى به كار رفته ولى از نظر مفهوم لغوى چنان كه « راغب » در « مفردات » گوید : "فُحْش" و "فَحْشاء" و "فاحِشَة" به معنى هرگونه رفتار و گفتارى است كه زشتى آن بزرگ باشد و در قرآن مجید نیز گاهى در همین معنى وسیع استعمال شده ، مانند ؛ « وَالَّذینَ يَجْتَنِبُونَ كَبائِرَ الاِْثْمِ وَ الْفَواحِشَ : كسانى كه از گناهان بزرگ و از اعمال زشت و قبیح اجتناب مى كنند ...» ( 37 / شورى ) .

به این ترتیب وسعت مفهوم آیه كاملاً روشن مى شود، اما این كه مى گوید : آن ها عذاب

دردناکى در دنیا دارند ، ممکن است اشاره به حدود و تعزیرات شرعیه و عکس العمل هاى اجتماعى و آثار شوم فردى آن ها باشد كه در همین دنیا دامنگیر مرتکبین این اعمال مى شود، علاوه بر این محرومیت آن ها از حق شهادت و محکوم بودنشان به فسق و رسوایى نیز از آثار دنیوى آن است .

و اما عذاب دردناك آخرت ، دورى از رحمت خدا و خشم و غضب الهى و آتش دوزخ مى باشد .

در پایان آیه مى فرماید : « خدا مى داند و شما نمى دانید » ( وَ اللّهُ يَعْلَمُ وَ اَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ ) .

او از عواقب شوم و آثار مرگبار اشاعه فحشاء در دنیا و آخرت به خوبى آگاه است ولى شما از ابعاد مختلف این مسأله آگاه نیستید .

او مى داند چه كسانى در قلبشان حبّ این گناه است و كسانى راکه زیر نام هاى فریبنده به این عمل شوم مى پردازند ، مى شناسد اما شمانمى دانید و نمى شناسید و اومى داند چگونه براى جلوگیرى از این عمل زشت و قبیح ، احکامش را نازل كند .

20 وَ لَوْلا فَضْلُ اللّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ وَ اَنَّ اللّهَ رَؤُفٌ رَحیمٌ

و اگر فضل و رحمت الهى شامل حال شما نبود و این كه خدا مهربان و رحیم است ( مجازات سختى دامانتان را فرامى گرفت ) .

این جمله كه نظیر آن را در چند آیه قبل داشتیم ، محذوفى دارد و تقدیرش چنین است ؛ « لَوْلا فَضْلُ اللّهِ عَلَيْكُمْ ... لَمَسَّكُمْ فیما اَفَضْتُمْ فیهِ عَذابٌ عَظیمٌ » .

21 يا اَيُّهَا الَّذینَ امَنُوا لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّيْطانِ وَ مَنْ يَتَّبِعْ خُطُواتِ الشَّيْطانِ فَاِنَّهُ يَأْمُرُبِالْفَحْشاءِ وَالْمُنْكَرِ وَ لَوْلا فَضْلُ اللّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ ما زَكى مِنْكُمْ مِنْ اَحَدٍ اَبَدا وَ لكِنَّ اللّهَ يُزَكّى مَنْ يَشاءُ وَ اللّهُ سَمیعٌ عَلیمٌ

اى كسانى كه ایمان آورده اید! ازگام هاى شیطان پیروى نکنید، هرکس قدم جاى قدم هاى شیطان بگذارد ( گمراهش مى سازد ) چراکه او امر به فحشاء و منکر مى كند و اگر فضل و رحمت الهى به سراغ شما نمى آمد ، احدى از شما هرگز پاك نمى شد ، ولى خداوند هر كه را بخواهد تزکیه مى كند و خدا شنوا و دانا است .

« زکات » و « تَزْكِيَة »در اصل به معنى نمو يافتن و نمو دادن است ، ولى در بسیارى از موارد به معنى پاك شدن و پاك كردن به كار رفته است و این هردو ممکن است به يك ریشه بازگردد، زیرا تا پاکى از موانع و مفاسد و رذایل نباشد ، رشد و نمو امکان پذیر نخواهد بود .

گرچه این آیه صریحا داستان « اِفْك » را دنبال نمى كند ، ولى تکمیلى براى محتواى آن بحث محسوب مى شود، هشدارى است به همه مؤمنان كه نفوذ افکار و اعمال شیطانى گاه به صورت تدریجى و كم رنگ است و اگر در همان گام هاى نخست كنترل نشود ، وقتى انسان متوجه مى گردد كه كار از كار گذشته است ، بنابراین هنگامى كه نخست وسوسه هاى اشاعه فحشاء يا هر گناه دیگر آشکار مى شود ، باید همان جا در مقابل آن ایستاد تا آلودگى گسترش پیدا نکند .

اگر « شَيْطان » را به معنى وسیع كلمه يعنى "هر موجود موذى و تبهکار و ویرانگر" تفسیر كنیم ، گستردگى این هشدار در تمام ابعاد زندگى روشن مى شود .

هرگز نمى شود يك انسان باایمان و پاکدامن را يك مرتبه در آغوش فساد پرتاب كرد ،

بلکه گام به گام این راه را مى سپرد ؛

گام اول معاشرت و دوستى با آلودگان است .

گام دوم شرکت در مجلس آن ها .

گام سوم فکر گناه .

گام چهارم ارتکاب مصادیق مشکوك و شبهات .

گام پنجم انجام گناهان صغیره .

و بالاخره در گام هاى بعد گرفتار بدترین كبائر مى شود ، درست به كسى مى ماند كه زمام خویش را به دست جنایتکارى سپرده ، او را گام به گام به سوى پرتگاه مى برد تا سقوط كند و نابود گردد ، آرى « خطوات شیطان » این است .

در مورد فرق میان « فحشاء » و « منکر » در جلد 11 تفسیر نمونه ، ذیل 90 / نحل بحث شده است .

سپس به يکى از مهم ترین نعمت هاى بزرگش بر انسان ها در طریق هدایت اشاره كرده و

چنین مى گوید : « وَ لَوْ لا فَضْلُ اللّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ ما زَكى مِنْكُمْ مِنْ اَحَدٍ اَبَدا وَ لكِنَّ اللّهَ يُزَكّى مَنْ يَشاءُ وَ اللّهُ سَمیعٌ عَلیمٌ » .

بدون شك فضل و رحمت الهى است كه موجب نجات انسان از آلودگى ها و انحرافات و گناهان مى شود ، چراکه از يك سو موهبت عقل را داده و از سوى دیگر موهبت وجود پیامبر و احکامى كه از طریق وحى نازل مى گردد ، ولى از این مواهب گذشته ، توفیقات خاص او و امدادهاى غیبیش كه شامل حال انسان هاى آماده و مستعد و مستحق مى گردد ، مهم ترین عامل پاکى و تزکیه است .

جمله « مَنْ يَشاءُ » به معنى اراده و مشيّت بى دلیل نیست ، بلکه تا مجاهده و تلاشى از ناحیه بندگان نباشد ، هدایت و موهبتى از ناحیه خدا صورت نمى گیرد ، آن كس كه طالب این راه است و در آن گام مى نهد و جهاد مى كند ، دستش را مى گیرد و از وسوسه شیاطین حفظش مى كند و به سرمنزل مقصود مى رساند .

و به تعبیر دیگر فضل و رحمت الهى گاه جنبه « تشریعى » دارد و آن از طریق بعثت

پیامبران و نزول كتب آسمانى و تشریع احکام و بشارت ها و انذارها است و گاه جنبه « تکوینى » دارد و آن از طریق امدادهاى معنوى و الهى است و آیه مورد بحث ( به قرینه جمله « مَنْ يَشاءُ » ) بیشتر ناظر به قسمت دوم است .

22 وَ لا يَأْتَلِ اُولُوا الْفَضْلِ مِنْكُمْ وَ السَّعَةِ اَنْ يُؤْتُوا اُولِى الْقُرْبى وَ الْمَساکینَ وَ الْمُهاجِرینَ فى سَبیلِ اللّهِ وَ لْيَعْفُوا وَ لْيَصْفَحُوا اَلا تُحِبُّونَ اَنْ يَغْفِرَ اللّهُ لَكُمْ وَ اللّهُ غَفُورٌ رَحیمٌ

آن ها كه داراى برترى (مالى) و وسعت زندگى هستند، نباید سوگند ياد كنند كه از انفاق نسبت به نزدیکان و مستمندان و مهاجران در راه خدا دریغ نمایند ، آن ها باید عفو كنند و صرف نظر نمایند ، آیا دوست نمى دارید خداوند شما راببخشد؟ و خداوند غفور و رحیم است .

« لا يَأْتَلِ » از ماده « اَلِيَّة » به معنى سوگند ياد كردن و يا از ماده « اَلْو » به معنى كوتاهى كردن و ترك نمودن است ، بنابراین آیه طبق معنى اول نهى از

سوگند در قطع این گونه كمك ها مى كند .

و بنابر معنى دوم نهى از كوتاهى و ترك این عمل مى نماید .

این تعبیر نشان مى دهد كه جمعى از كسانى كه آلوده اِفْك شدند، از مهاجران در راه خدا بودند كه فریب منافقان را خوردند و خداوند به خاطر سابقه آن ها اجازه نداد كه آنان را از جامعه اسلامى طرد كنند و تصمیم هایى كه بیش از حد استحقاق باشد ، درباره آن ها بگیرند .

سپس براى تشویق و ترغیب مسلمانان به ادامه این گونه كارهاى خیر اضافه مى كند ؛ « وَ لْيَعْفُوا وَ لْيَصْفَحُوا ... » .

پس همان گونه كه شما انتظار عفو الهى را در برابر لغزش ها دارید ، باید در مورد دیگران عفو و بخشش را فراموش نکنید .

عجیب این كه از يك سو با آن همه آیات كوبنده ، « اصحاب اِفْك » را شدیدا محکوم مى كند ، اما براى این كه افراد افراطى از حد تجاوز نکنند ، با سه جمله كه هریك از دیگرى گیراتر و جذاب تر است ، احساساتشان را كنترل مى نماید ؛

نخست امر به عفو و گذشت مى كند .

سپس مى گوید : آیا دوست ندارید خدا شما را ببخشد ؟ پس شما هم ببخشید .

و سرانجام دو صفت از صفات خدا كه « غَفُور » و « رَحیم » است ، را به عنوان تأکید ذکر مى كند ، اشاره به این كه شما نمى توانید داغ تر از فرمان پروردگار باشید ، خداوند كه صاحب اصلى این حکم است ، غفور و رحیم است، او دستور مى دهد كمك ها را قطع نکنید ، دیگر شما چه مى گویید ؟

بدون شك همه مسلمانانى كه در ماجراى اِفْك درگیر شدند ، با توطئه قبلى نبود ، بعضى از منافقین مسلمان نما پایه گذار بودند و گروهى مسلمان فریب خورده دنباله رو ، بدون شك همه آن ها مقصر و گناهکار بودند ، اما میان این دو گروه فرق بسیار بود و نمى بایست با همه يکسان معامله كنند .

به هر حال آیه فوق درس بسیار بزرگى است براى امروز و فرداى مسلمانان و همه آیندگان كه به هنگام آلودگى بعضى از افراد به گناه و لغزشى ، نباید در كیفر از حد اعتدال

تجاوز كرد ، نباید آن ها را از جامعه اسلامى طرد نمود و نباید درهاى كمك ها را به روى آن ها بست تا يك باره در دامن دشمنان سقوط كنند و در صف آن ها قرار گیرند .

آیه فوق در حقیقت ترسیمى از تعادل « جاذبه » و « دافعه » اسلامى است ، آیات « اِفْك » و مجازات شدید تهمت زنندگان به نوامیس مردم ، نیروى عظیم دافعه را تشکیل مى دهد و آیه مورد بحث كه سخن از عفو و گذشت و غفور و رحیم بودن خدا را مى گوید ، بیانگر جاذبه است .

23 اِنَّ الَّذینَ يَرْمُونَ الْمُحْصَناتِ الْغافِلاتِ الْمُؤْمِناتِ لُعِنُوا فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظیمٌ

کسانى كه زنان پاکدامن و بى خبر ( از هرگونه آلودگى ) و مؤمن را متهم مى سازند، در دنیا و آخرت از رحمت الهى به دورند و عذاب بزرگى در انتظارشان است .

در واقع سه صفت براى این زنان ذکر شده كه هرکدام دلیلى بر اهمیت ظلمى است كه بر آن ها از طریق تهمت وارد مى گردد ؛

« مُحْصَنات » ( زنان پاکدامن ) و « غافِلات » ( دور از هرگونه آلودگى ) و « مُؤْمِنات » ( زنان باایمان ) و به این ترتیب نشان مى دهد كه تا چه حد نسبت ناروا دادن به این افراد ، ظالمانه و ناجوانمردانه و درخور عذاب عظیم است .(1)

ضمنا تعبیر به « غافِلات » تعبیر جالبى است كه نهایت پاکى آن ها را از هرگونه انحراف و بى عفتى مشخص مى كند ، يعنى آن ها نسبت به آلودگى هاى جنسى آن قدر بى اعتناهستند كه گویى اصلاً از آن خبر ندارند ، زیرا موضع انسان در برابر گناه گاه به صورتى درمى آید كه اصلاً تصور گناه از فکر و مغز او بیرون مى رود ، گویى اصلاً چنین عملى در خارج وجود ندارد و این مرحله عالى تقوا است .

گرچه آیه فوق بعد از داستان اِفْك قرار گرفته و به نظر مى رسد كه نزول آن بى ارتباط با این ماجرا نبوده ولى مانند تمام آیاتى كه درموارد خاصى نازل مى شود و مفهوم آن كلى .


1) « المیزان » ، جلد 15 ، صفحه 122 .

است ، اختصاص به مورد معینى ندارد .

و اما « لعن » دورى از رحمت خدا است كه در مورد كافران و مرتکبین گناهان كبیرة صادق است .

24 يَوْمَ تَشْهَدُ عَلَيْهِمْ اَلْسِنَتُهُمْ وَ اَيْدیهِمْ وَ اَرْجُلُهُمْ بِما كانُوا يَعْمَلُونَ

در آن روز كه زبان ها و دست ها و پاهایشان بر ضد آن ها به اعمالى كه مرتکب مى شدند، گواهى مى دهد .

درقیامت زبان آن ها بى آن كه خودشان مایل باشند ، به گردش درمى آید و حقایق را بازگو مى كند ، این مجرمان بعد از مشاهده دلایل و شواهد قطعى جرم برخلاف میل باطنى خود صریحا اقرار به گناه كرده و همه چیز را فاش مى سازند ، چراکه جایى براى انکار نمى بینند .

دست و پاى آن ها نیز به سخن درمى آید و حتى طبق آیات قرآن پوست تن آن ها سخن مى گوید ، گویى نوارهاى ضبط صوتى هستندکه همه صداهاى انسان را ضبط كرده و آثار گناهان در طول عمر بر آن ها نقش بسته است و در آن جا كه يَوْمُ الْبُرُوز و روز آشکار شدن همۀ

پنهانى ها است ، ظاهر مى شوند .

و اگر مى بینیم در بعضى از آیات قرآن اشاره به روز قیامت مى فرماید ؛ « امروز ما بر زبان آن ها مهر مى زنیم و دست و پایشان با ما سخن مى گوید » ( اَلْيَوْمَ نَخْتِمُ عَلى اَفْواهِهِمْ وَ تُكَلِّمُنا اَيْدیهِمْ وَ تَشْهَدُ اَرْجُلُهُمْ بِما كانُوا يَكْسِبُونَ ) ( 65 / يس ) ، منافاتى با آیه مورد بحث ندارد ، چراکه ممکن است در آغاز زبان ها از كار بیفتد و سایر اعضاء شهادت دهند و هنگامى كه شهادت دست و پا حقایق را برملا كرد ، زبان به حرکت درآید و گفتنى ها را بگوید و به گناهان اعتراف كند .

25 يَوْمَئِذٍ يُوَفّيهِمُ اللّهُ دینَهُمُ الْحَقَّ وَ يَعْلَمُونَ اَنَّ اللّهَ هُوَ الْحَقُّ الْمُبینُ

در آن روز خداوند جزاى واقعى آن ها را بى كم و كاست مى دهد و مى دانند كه خداوند حق مبین است .

مجازات هم حسابى دارد

اگر امروز و در این دنیا در حقانیت پروردگار شك و تردید كنند يا مردم را به گمراهى

کشانند ، در آن روز نشانه هاى عظمت و قدرت و حقانیتش آن چنان واضح مى شود كه سرسخت ترین لجوجان را وادار به اعتراف مى كند .

26 اَلْخَبیثاتُ لِلْخَبیثینَ وَالْخَبیثُونَ لِلْخَبیثاتِ وَالطَّيِّباتُ لِلطَّيِّبینَ وَ الطَّيِّبُونَ لِلطَّيِّباتِ اُولئِكَ مُبَرَّؤُنَ مِمّا يَقُولُونَ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ كَریمٌ

زنان خبیث و ناپاك از آنِ مردان خبیث و ناپاکند و مردان ناپاك نیز تعلق به زنان ناپاك دارند و زنان پاك ازآنِ مردان پاك ومردان پاك ازآنِ زنان پاکند،اینان ازنسبت هاى ناروایى كه به آن ها داده مى شود، مبرّاهستند و براى آن هاآمرزش (الهى) و روزى پرارزش است.

« خبیثات » و « خبیثون » چه كسانى هستند ؟

« خبیثات » و « خبیثون » اشاره به زنان و مردان آلوده دامان است ، به عکس « طيّبات » و « طيّبون » كه به زنان و مردان پاکدامن اشاره مى كند .

در حدیثى از امام باقر و امام صادق علیهماالسلام نقل شده كه : « این آیه همانند " اَلزّانى لا يَنْكِحُ اِلاّ زانِيَةً اَوْ مُشْرِكَةً " مى باشد ، زیرا گروهى بودندکه تصمیم گرفتند با زنان آلوده ازدواج كنند ، خداوند آن ها

را از این كار نهى كرد و این عمل را ناپسند شمرد » .(1)

در روایات كتاب نکاح نیز مى خوانیم كه : ياران امامان ، گاه سؤال از ازدواج با زنان « خبیثه » مى كردند كه با جواب منفى روبرو مى شدند ، این خود نشان مى دهد كه « خبیثه » اشاره به زنان ناپاك است نه سخنان و نه اعمال ناپاك .(2)

در این جا سؤالى مطرح است و آن این كه در طول تاریخ يا در محیط زندگى خود گاه مواردى را مى بینیم كه با این قانون هماهنگ نیست ، به عنوان مثال در خود قرآن آمده كه ؛ « همسر نوح و همسر لوط زنان بدى بودند و به آن ها خیانت كردند » ( 10 / تحریم ) و در مقابل « همسر فرعون از زنان باایمان و پاکدامنى بود كه گرفتار چنگال آن طاغوت بى ایمان گشته بود » ( 11 / تحریم ) .

در مورد پیشوایان بزرگ اسلام نیز كم و بیش نمونه هایى از این قبیل دیده شده .


1) « مجمع البیان » ، ذیل آیات مورد بحث .

2) « وسائل الشیعه » ، جلد 14 ، صفحه 337 ، باب 14 از ابواب ما يَحْرُمُ بِالْمُصاهَرَةِ وَ نَحْوُها .

است كه تاریخ اسلام گواه آن مى باشد .

در پاسخ علاوه بر این كه هر قانون كلى استثناهایى دارد ، باید به دو نکته توجه داشت ؛

1 - در تفسیر آیه گفتیم كه منظور اصلى از « خبائث » همان آلودگى به اعمال منافى عفت است و « طيّب » بودن نقطه مقابل آن مى باشد ، به این ترتیب پاسخ سؤال روشن مى شود ، زیرا هیچ يك از همسران پیامبران و امامان به طور قطع انحراف و آلودگى جنسى نداشتند و منظور از "خیانت" در داستان نوح و لوط ، جاسوسى كردن به نفع كفار است نه خیانت ناموسى .

اصولاً این عیب از عیوب تنفرآمیز محسوب مى شود و مى دانیم محیط زندگى شخصى پیامبران باید از اوصافى كه موجب نفرت مردم است ، پاك باشد تا هدف نبوت كه جذب مردم به آیین خدا است، عقیم نماند .

2 - از این گذشته همسران پیامبران و امامان در آغاز كار حتى كافر و بى ایمان هم نبودند و گاه بعد از نبوت به گمراهى كشیده مى شدند كه مسلما آن ها نیز روابط خود را مانند سابق با

آن ها ادامه نمى دادند ، همان گونه كه همسر فرعون در آغاز كه با فرعون ازدواج كرد ، به موسى ایمان نیاورده بود ، اصولاً موسى هنوز متولد نشده بود ، بعدا كه موسى مبعوث شد ، ایمان آورد و چاره اى جز ادامه زندگى توأم با مبارزه نداشت ، مبارزه اى كه سرانجامش شهادت این زن باایمان بود .

27 يا اَيُّهَا الَّذینَ امَنُوا لا تَدْخُلُوا بُيُوتا غَيْرَ بُيُوتِكُمْ حَتّى تَسْتَأْنِسُوا وَ تُسَلِّمُوا عَلى اَهْلِها ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّروُنَ

اى كسانى كه ایمان آورده اید! در خانه هایى غیراز خانه خود وارد نشوید تا اجازه بگیرید و بر اهل آن خانه سلام كنید ، این براى شما بهتر است شاید متذکر شوید .

بدون اذن به خانه مردم وارد نشوید

در این جا جملۀ « تَسْتَأْنِسُوا » به كار رفته نه « تَسْتَأْذِنُوا » زیرا جمله دوم فقط اجازه گرفتن را بیان مى كند ، درحالى كه جمله اول كه از ماده « اُنْس » گرفته شده ، اجازه اى توأم با محبت و لطف و آشنایى و صداقت را مى رساند و نشان مى دهد كه حتى اجازه گرفتن باید

کاملاً مؤدبانه و دوستانه و خالى از هرگونه خشونت باشد .

بنابراین هرگاه این جمله را بشکافیم ، بسیارى از آداب مربوط به این بحث در آن خلاصه شده است ، مفهومش این است كه فریاد نکشید ، در را محکم نکوبید ، با عبارات

خشك و زننده اجازه نگیرید و به هنگامى كه اجازه داده شد ، بدون سلام وارد نشوید ، سلامى كه نشانه صلح و صفا و پیام آور محبت و دوستى است .

قابل توجه این كه این حکم را كه جنبه انسانى و عاطفى آن روشن است ، با دو جمله « ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ » و « لَعَلَّكُمْ تَذَكَّروُنَ » همراه مى كند كه خود دلیلى بر آن است كه این گونه احکام ریشه در اعماق عواطف و عقل و شعور انسانى داردکه اگر انسان كمى در آن بیندیشد، متذکر خواهد شد كه خیر و صلاح او در رعایت این قبیل آداب معاشرت است .

28 فَاِنْ لَمْ تَجِدوُا فیها اَحَدا فَلا تَدْخُلُوها حَتّى يُؤْذَنَ لَكُمْ وَ اِنْ قیلَ لَكُمُ ارْجِعُوا فَارْجِعُوا هُوَ اَزْكى لَكُمْ وَ اللّهُ بِما تَعْمَلُونَ عَلیمٌ

و اگر كسى در آن نیافتید ، داخل آن نشوید تا به شما اجازه داده شود و اگر گفته شود :

بازگردید ، بازگردید كه براى شما پاکیزهتر است و خداوند به آن چه انجام مى دهید ، آگاه است .

ممکن است منظور از این تعبیر آن باشد كه گاه در آن خانه كسانى هستند ، ولى كسى كه به شما اذن دهد و صاحب اختیار و صاحب البیت باشد، حضور ندارد، شما در این صورت حق ورود نخواهید داشت .

و يا این كه اصلاً كسى در خانه نیست ، اما ممکن است صاحب خانه در منزل همسایگان و يا نزدیك آن محل باشد و به هنگامى كه صداى در زدن و يا صداى شما را بشنود ، بیاید و اذن ورود دهد ، در این موقع حق ورود دارید ، به هرحال آن چه مطرح است ، این است كه بدون اذن داخل نشوید .

سپس اضافه مى كند : « وَ اِنْ قیلَ لَكُمُ ارْجِعُوا فَارْجِعُوا هُوَ اَزْكى لَكُمْ » .

اشاره به این كه هرگز جواب رد شما را ناراحت نکند ، چه بسا صاحب خانه در حالتى است كه از دیدن شما در آن حالت ناراحت مى شود و يا وضع او و

خانه اش آمادۀ پذیرش میهمان نیست .

و از آن جا كه به هنگام شنیدن جواب منفى گاهى حس كنجکاوى بعضى تحریك مى شود و به فکر این مى افتند كه از درز در يا از طریق گوش فرادادن و استراق سمع مطالبى از اسرار درون خانه را كشف كنند ، در ذیل همین آیه مى فرماید : « خدا به آن چه انجام مى دهید ، آگاه است » ( وَ اللّهُ بِما تَعْمَلُونَ عَلیمٌ ) .

29 لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ اَنْ تَدْخُلُوا بُيُوتا غَيْرَ مَسْكُونَةٍ فیها مَتاعٌ لَكُمْ وَ اللّهُ يَعْلَمُ ما تُبْدوُنَ وَ ما تَكْتُمُونَ

گناهى بر شما نیست كه وارد خانه هاى غیرمسکونى شوید كه در آن جا متاعى متعلق به شما وجود دارد و خدا آن چه را آشکار مى كنید يا پنهان مى دارید ، مى داند .

و از آن جا كه هر حکم استثنایى دارد كه رفع ضرورت ها و مشکلات از طریق آن استثناء به صورت معقول انجام مى شود ، در این آیه مى فرماید : « گناهى بر شما نیست كه وارد خانه هاى غیرمسکونى شوید كه در آن جا متاعى متعلق به شما وجود دارد » .

و در پایان اضافه مى نماید : « وَ اللّهُ يَعْلَمُ ما تُبْدوُنَ وَ ما تَكْتُمُونَ » .

شاید اشاره به این است كه گاه بعضى از افراد از این استثناء سوءاستفاده كرده و به بهانه این حکم وارد خانه هاى غیرمسکونى مى شوند تا كشف اسرارى كنند و يا در خانه هاى مسکونى به این بهانه كه نمى دانستیم مسکونى است ، وارد شوند اما خدا از همه این امور آگاه است و سوءاستفاده كنندگان را به خوبى مى شناسد .

منظور از « بیوت غیرمسکونه » چیست ؟

منظور ساختمان هایى است كه شخص خاصى در آن ساکن نیست ، بلکه جنبه عمومى و همگانى دارد ، مانند كاروان سراها ، میهمان خانه ها و همچنین حمام ها و مانند آن ، این مضمون در حدیثى از امام صادق (علیه السلام) صریحاً آمده است .

این احتمال نیز وجود دارد كه منظور خانه هایى باشد كه ساکن ندارد و انسان متاع خود

را در آن جا به امانت گذارده و هنگام گذاردن، رضایت ضمنى صاحب منزل را براى سرکشى يا برداشتن متاع گرفته است .

ضمنا از این بیان روشن مى شود كه انسان تنها به عنوان این كه متاعى در خانه اى دارد ، نمى تواند درِ خانه را بدون اجازه صاحب خانه بگشاید و وارد شود ، هرچند در آن موقع كسى در خانه نباشد .

مجازات كسى كه بدون اجازه در خانه مردم نگاه مى كند

در كتب فقهى و حدیث آمده است كه ؛ اگر كسى عمدا به داخل خانه مردم نگاه كند و به صورت يا تن برهنه زنان بنگرد ، آنان مى توانند در مرتبه اول اورا نهى كنند ، اگر خوددارى نکرد ، مى توانند با سنگ او را دور كنند ، اگر باز اصرار داشته باشد ، مى توانند با آلات قتاله از خود و نوامیس خود دفاع كنند و اگر در این درگیرى شخص مزاحم و مهاجم كشته شود ، خونش هدر است ، البته باید به هنگام جلوگیرى از این كار سلسله مراتب را رعایت كنند يعنى تا آن جا كه از طریق آسان تر این امر امکان پذیر است ، از طریق خشن تر وارد نشوند .

30 قُلْ لِلْمُؤْمِنینَ يَغُضُّوا مِنْ اَبْصارِهِمْ وَ يَحْفَظُوافُروُجَهُمْ ذلِكَ اَزْكى لَهُمْ اِنَّ اللّهَ خَبیرٌ بِما يَصْنَعُونَ

به مؤمنان بگو : چشم هاى خود را ( از نگاه به نامحرمان ) فروگیرند و فروج خود را حفظ كنند ، این براى آن ها پاکیزه تر است ، خداوند از آن چه انجام مى دهید ، آگاه است .

مبارزه با چشم چرانى و ترك حجاب

« يَغُضُّوا » از ماده « غَضّ » در اصل به معنى كم كردن و نقصان است و در بسیارى از موارد در كوتاه كردن صدا يا كم كردن نگاه گفته مى شود ، بنابراین آیه نمى گوید : مؤمنان باید چشم هایشان را فروبندند ، بلکه مى گوید : باید نگاه خود را كم و كوتاه كنند و این تعبیر لطیفى است به این منظور كه اگر انسان به راستى هنگامى كه با زن نامحرمى روبرو مى شود ، بخواهد چشم خود را به كلى ببندد ، ادامه راه رفتن و مانند آن براى او ممکن نیست ، اما اگر نگاه را از صورت و اندام او برگیرد و چشم خود را پایین اندازد ، گویى از نگاه خویش كاسته است و آن صحنه اى را كه ممنوع است ، از منطقه دید خود به كلى حذف نموده است .

از آن چه گفتیم ، این نکته روشن مى شود كه مفهوم آیه فوق این نیست كه مردان در صورت زنان خیره نشوند تا این كه بعضى چنین استفاده كنندکه نگاه هاى غیرخیره مجاز است ، بلکه منظور این است كه انسان به هنگام نگاه كردن معمولاً منطقه وسیعى را زیرنظر مى گیرد، هرگاه زن نامحرمى در حوزه دید او قرار گرفت ، چشم را چنان گیرد كه آن زن از منطقه دید او خارج شود ، يعنى به او نگاه نکند اما راه و چاه خود را ببیند و این كه « غَضّ » را به معنى كاهش گفته اند ، منظور همین است .

دومین دستور در آیه فوق همان مسأله حفظ « فروج » است .

« فَرْج » در اصل به معنى شکاف و فاصله میان دو چیز است ، ولى در این گونه موارد كنایه از عورت مى باشد و ما براى حفظ معنى كنایى آن در فارسى كلمه « دامان » را به جاى آن مى گذاریم .

منظور از « حفظ فرج » به طورى كه در روایات وارد شدهاست ، پوشانیدن آن از نگاه كردن دیگران است ، در حدیثى از امام صادق (علیه السلام)مى خوانیم : « هر آیه اى در

قرآن كه سخن از حفظ فروج مى گوید ، منظور حفظ كردن از زنا است ، جز این آیه كه منظور از آن حفظ كردن از نگاه دیگران است » .(1)

و از آن جا كه گاه به نظر مى رسد كه چرا اسلام از این كار كه با شهوت و خواست دل بسیارى هماهنگ است ، نهى كرده ، در پایان آیه مى فرماید : « این براى آن ها بهتر و پاکیزه تر مى باشد » ( ذلِكَ اَزْكى لَهُمْ ) .

سپس به عنوان اخطار براى كسانى كه نگاه هوس آلود و آگاهانه به زنان نامحرم مى افکنند و گاه آن را غیراختیارى قلمداد مى كنند ، مى گوید : « خداوند از آن چه انجام مى دهند ، مسلماً آگاه است » ( اِنَّ اللّهَ خَبیرٌ بِما يَصْنَعُونَ ) .

31 وَ قُلْ لِلْمُؤْمِناتِ يَغْضُضْنَ مِنْ اَبْصارِهِنَّ وَ يَحْفَظْنَ فُروُجَهُنَّ وَ لا يُبْدینَ زینَتَهُنَّ اِلاّ ماظَهَرَمِنْهاوَلْيَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلىجُيُوبِهِنَّ وَ لايُبْدینَ زینَتَهُنَّ .


1) «نورالثقلین»، جلد3،صفحه 587و588 .

اِلاّ لِبُعُولَتِهِنَّ اَوْ ابائِهِنَّ اَوْ اباءِ بُعُولَتِهِنَّ اَوْ اَبْنائِهِنَّ اَوْ اَبْناءِ بُعُولَتِهِنَّ اَوْ اِخْوانِهِنَّ اَوْ بَنى اِخْوانِهِنَّ اَوْبَنى اَخَواتِهِنَّ اَوْ نِسائِهِنَّ اَوْ ما مَلَكَتْ اَيْمانُهُنَّ اَوِ التّابِعینَ غَيْرِ اُولِى الاِْرْبَةِ مِنَ الرِّجالِ اَوِ الطِّفْلِ الَّذینَ لَمْ يَظْهَروُا عَلى عَوْراتِ النِّساءِ وَ لا يَضْرِبْنَ بِاَرْجُلِهِنَّ لِيُعْلَمَ ما يُخْفینَ مِنْ زینَتِهِنَّ وَ تُوبُوا اِلَى اللّهِ جَمیعا اَيُّهَ الْمُؤْمِنُونَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ

و به زنان باایمان بگو : چشم هاى خود ( از نگاه هوس آلود )فرو گیرند و دامان خویش را حفظ كنند و زینت خود را جز آن مقدار كه ظاهر است ، آشکار ننمایند و ( اطراف ) روسرى هاى خودرا بر سینه خودافکنند ( تا گردن و سینه با آن پوشانده شود )و زینت خود را آشکار نسازند ، مگر براى شوهرانشان يا پدرانشان يا پدر شوهرانشان يا پسرانشان يا پسران همسرانشان يا برادرانشان يا پسران برادرانشان ، يا پسران خواهرانشان ، يا زنان هم كیششان يا بردگانشان ( كنیزانشان ) يا افراد سفیه كه تمایلى به زن ندارند يا كودکانى كه از امورجنسى مربوط به زن آگاه نیستند ، آن ها هنگام راه رفتن ،پاهاى خود را به

زمین نزنند تا زینت پنهانیشان دانسته شود( و صداى خلخال كه بر پا دارند ، به گوش رسد ) و همگى به سوى خدا بازگردید اى مؤمنان تا رستگار شوید .

« چشم چرانى » همان گونه كه بر مردان حرام است ، بر زنان نیز حرام مى باشد و پوشانیدن عورت از نگاه دیگران ، چه از مرد و چه از زن ، براى زنان نیز همانند مردان واجب است .

سپس به مسأله حجاب كه يکى از ویژگى زنان است ، ضمن سه جمله اشاره فرموده ؛

✓ 1 - « آن ها نباید زینت خود را آشکار سازند جز آن مقدار كه طبیعتاً ظاهر است » ( وَ لا يُبْدینَ زینَتَهُنَّ اِلاّ ما ظَهَرَ مِنْها ) .

زنان حق ندارند زینت هایى كه معمولاً پنهانى است آشکار سازند ، هرچند اندامشان نمایان نشود و به این ترتیب آشکار كردن لباس هاى زینتى مخصوصى را كه در زیر لباس عادى يا چادر مى پوشند ، مجاز نیست ، چرا كه قرآن از ظاهر ساختن چنین زینت هایى نهى كرده است .

در روایات متعددى كه از ائمه اهل بیت علیهم السلام نقل شده نیز این معنى دیده مى شود كه زینت باطن به « قِلادَة » ( گردن بند ) ، « دِمْلَج » ( بازوبند ) و « خَلْخال » ( پاى برنجن همان زینتى كه زنان عرب در مچ پاها مى كردند ) تفسیر شده است .(1)

و چون در روایات متعدد دیگرى زینت ظاهر به انگشتر و سرمه و مانند آن تفسیر شده ، مى فهمیم كه منظور از زینت باطن نیز خود زینت هایى است كه نهفته و پوشیده است .

✓ 2 - دومین حکمى كه در آیه بیان شده ، این است كه ؛ « آن ها باید خمارهاى خود را برسینه هاى خود بیفکنند » ( وَ لْيَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلى جُيُوبِهِنَّ ) .

« خُمُر » جمع « خِمار » در اصل به معنى پوشش است ، ولى معمولاً به چیزى گفته مى شود كه زنان با آن سر خود را مى پوشانند ( روسرى ) .

« جُيُوب » جمع « جَيْب » به معنى يقه پیراهن است كه از آن تعبیر به گریبان مى شود و گاه .


1) « تفسیر علىّ بن ابراهیم » ، ذیل آیه مورد بحث .

به قسمت بالاى سینه به تناسب مجاورت با آن نیز اطلاق مى گردد .

از این جمله استفاده مى شود كه زنان قبل از نزول آیه ، دامنه روسرى خود را به شانه ها يا پشت سر مى افکندند ، به طورى كه گردن و كمى از سینه آن ها نمایان مى شد ، قرآن دستور مى دهد روسرى خود را بر گریبان خود بیفکنند تا هم گردن و هم آن قسمت از سینه كه بیرون است ، مستور گردد .

✓ 3 - در سومین حکم مواردى راکه زنان مى توانند درآن جا حجاب خود را برگیرند و زینت پنهان خود را آشکار سازند ، با این عبارت شرح مى دهد كه « آن ها نباید زینت خود را آشکار سازند » ( وَ لا يُبْدینَ زینَتَهُنَّ ) ، « مگر » ( اِلاّ ) در دوازده مورد ذکر شده در آیه .

و بالاخره چهارمین حکم را چنین بیان مى كند ؛ « آن ها به هنگام راه رفتن پاهاى خود را به زمین نزنند تا زینت پنهانیشان دانسته شود » ( و صداى خلخالى كه بر پا دارند ، به گوش رسد ) ( وَ لايَضْرِبْنَ بِاَرْجُلِهِنَّ لِيُعْلَمَ ما يُخْفینَ مِنْ زینَتِهِنَّ ) .

آن ها در رعایت عفت و دورى از امورى كه آتش شهوت را در دل مردان شعله ور

مى سازد و ممکن است منتهى به انحراف از جاده عفت شود ، آن چنان باید دقیق و سخت گیر باشند كه حتى از رساندن صداى خلخالى كه در پاى دارند، به گوش مردان بیگانه خوددارى كنند و این گواه باریك بینى اسلام در این زمینه است .

بحثى پیرامون استثناء وجه و كفّين در حجاب

در این كه آیا حکم حجاب ، صورت و دست ها حتى از مچ به پایین را شامل مى شود يا نه ، در میان فقهاء بحث فراوان است ، بسیارى عقیده دارند كه پوشاندن این دو ( وجه و كفّين ) از حکم حجاب ، مستثنى است ، در حالى كه جمعى فتوا به وجوب پوشاندن داده يا حداقل احتیاط مى كنند ، البته آن دسته كه پوشاندن این دو را واجب نمى دانند ، نیز آن را مقيّد به صورتى مى كنند كه منشأ فساد و انحرافى نگردد ، وگرنه واجب است .

در آیه فوق قرائنى بر این استثناء و تأیید قول اول وجود دارد ، از جمله ؛

الف : استثناء « زینت ظاهر » در آیه فوق خواه به معنى محل زینت باشد يا خود زینت ، دلیل روشنى است بر این كه پوشاندن صورت و كفّين لازم نیست .

ب : دستورى كه آیه فوق در مورد انداختن گوشه مقنعه به روى گریبان مى دهد كه مفهومش پوشانیدن تمام سر و گردن و سینه است و سخنى از پوشانیدن صورت در آن نیست ، قرینه دیگرى بر این مدعا است .

توضیح این كه ؛ برطبق شأن نزول ، عرب ها در آن زمان روسرى و مقنعه اى مى پوشیدند كه دنباله آن را روى شانه ها و پشت سر مى انداختند ، به طورى كه مقنعه پشت گوش آن ها قرار مى گرفت و تنها سر و پشت گردن را مى پوشاند ولى قسمت زیر گلو و كمى از سینه كه بالاى گریبان قرار داشت ، نمایان بود . اسلام آمد و این وضع را اصلاح كرد و دستور داد دنباله مقنعه را از پشت گوش يا پشت سر جلو بیاورند وبه روى گریبان و سینه بیندازند و نتیجه اش این بود كه تنها گردى صورت باقى مى ماند و بقیه پوشانیده مى شد .

شواهد تاریخى نیز نشان مى دهد كه نقاب زدن بر صورت در صدر اسلام جنبه عمومى نداشت ( شرح بیشتر در زمینه بحث فقهى و روایى این مسأله در مباحث نکاح در فقه آمده است ) .

ولى باز تأکید و تکرار مى كنیم كه این حکم در صورتى است كه سبب سوءاستفاده و انحراف نگردد .

ذکر این نکته نیز لازم است كه استثناء وجه و كفّين از حکم حجاب ، مفهومش این نیست كه جایز است دیگران عمدا نگاه كنند ، بلکه در واقع این يك نوع تسهیل براى زنان در امر زندگى است .

منظور از «نِسائِهِنَّ» چیست ؟

چنان كه در تفسیر آیه خواندیم ، نهمین گروهى كه مستثنى شده اند و زن حق دارد زینت باطن خود را در برابر آن ها آشکار كند ، زنان هستند ، منتهى باتوجه به تعبیر « نِسائِهِنَّ » ( زنان خودشان ) چنین استفاده مى شود كه زن هاى مسلمان تنها مى توانند در برابر زنان مسلمان حجاب را برگیرند ، ولى در برابر زنان غیرمسلمان باید با حجاب اسلامى باشند و فلسفه این موضوع چنان كه در روایات آمده، این است كه ممکن است آن هابروند و آن چه را دیده اند ، براى همسرانشان توصیف كنند و این براى زنان مسلمان صحیح نیست .

در روایتى كه در كتاب « مَنْ لا يَحْضُر » آمده است، از امام صادق چنین مى خوانیم : « لا يَنْبَغى لِلْمَرْأَةِ اَنْ تَنْكِشَفَ بَيْنَ يَدَىِ الْيَهُودِيَّةِ وَالنَّصْرانِيَّةِ ، فَاِنَّهُنَّ يَصِفْنَ ذلِكَ لاَِزْواجِهِنَّ : سزاوار نیست زن مسلمان در برابر زن يهودى يا نصرانى برهنه شود، چراکه آن ها آن چه را دیده اند، براى شوهرانشان توصیف مى كنند » .(1)

تفسیر « اوُلِى الاِْرْبَةِ مِنَ الرِّجالِ »

واژه « اِرْبَة » در اصل از ماده « اَرَب » طبق گفته « راغب » در « مفردات » به معنى شدت احتیاج است كه انسان براى برطرف ساختن آن چاره جویى مى كند ، گاهى نیز به معنى حاجت به طور مطلق استعمال مى شود .

و منظور از « اوُلِى الاِْرْبَةِ مِنَ الرِّجالِ » در این جا كسانى هستند كه میل جنسى دارند و نیاز به همسر، بنابراین « غَيْرِ اوُلِى الاِْرْبَةِ » كسانى را شامل مى شود كه این تمایل در آن ها نیست و


1) « نور الثقلین » ، جلد 3 ، صفحه 593 .

در چند حدیث معتبر از امام باقر و امام صادق علیهماالسلام نقل شده ، این است كه : « منظور از این تعبیر ، مردان ابلهى است كه به هیچ وجه احساس جنسى ندارند و معمولاً از آن ها در كارهاى ساده و خدمتکارى استفاده مى كنند » ، تعبیر به « اَلتّابِعینَ » نیز همین معنى را تقویت مى كند .

چرا عمو و دایى جزء محارم نیامده اند ؟

از مطالب سؤال انگیز این كه در آیه فوق ضمن بیان محارم ، به هیچ وجه سخنى از عمو و دایى درمیان نیست، با این كه به طورمسلم محرم هستند و حجاب دربرابرآن هالازم نمى باشد.

ممکن است نکته اش این باشد كه قرآن مى خواهد نهایت فصاحت و بلاغت را در بیان مطالب به كار گیرد و حتى يك كلمه اضافى نیز نگوید ، از آن جا كه استثناى « پسر برادر » و « پسر خواهر » نشان مى دهد كه « عمه » و « خاله » انسان نسبت به او محرم هستند ، روشن مى شود كه « عمو » و « دایى » يك زن نیز بر او محرم مى باشند و به تعبیر روشن تر محرمیت دوجانبه است ؛ هنگامى كه از يك سو فرزندان خواهر و برادر انسان بر او محرم باشند ،طبیعى است كه از سوى دیگر و در طرف مقابل عمو و دایى نیز محرم مى باشند .

هرگونه عوامل تحریك ممنوع

آخرین سخن در این بحث این كه در آخر آیه فوق آمده است كه ؛ نباید زنان به هنگام راه رفتن ، پاهاى خود را چنان به زمین كوبند تا صداى خلخال هایشان به گوش رسد . این امر نشان مى دهد كه اسلام به اندازه اى در مسائل مربوط به عفت عمومى سخت گیر و موشکاف است كه حتى اجازه چنین كارى را نیز نمى دهد و البته به طریق اولى عوامل مختلفى را كه دامن به آتش شهوت جوانان مى زند ، مانند نشر عکس هاى تحریك آمیز و فیلم هاى اغواکننده و رمان ها و داستان هاى جنسى را نخواهد داد و بدون شك محیط اسلامى باید از این گونه مسائل كه مشتریان را به مراکز فساد سوق مى دهد و پسران و دختران جوان را به آلودگى و فساد مى كشاند ، پاك و مبرا باشد .

32 وَ اَنْكِحُوا الاَْيامى مِنْكُمْ وَ الصّالِحینَ مِنْ عِبادِكُمْ وَاِمائِكُمْ اِنْ يَكُونُوا فُقَراءَ يُغْنِهِمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ اللّهُ واسِعٌ عَلیمٌ

مردان و زنان بى همسر را همسر دهید و همچنین غلامان وکنیزان صالح و درستکارتان

را اگر فقیر و تنگدست باشند ، خداوند آنان را از فضل خود بى نیاز مى سازد ، خداوند واسع و آگاه است .

ترغیب به ازدواج آسان

« اَنْكِحُوا » ( آن ها را همسر دهید ) با این كه ازدواج يك امر اختیارى و بسته به میل طرفین است ، مفهومش این است كه مقدمات ازدواج آن هارا فراهم سازید، ازطریق كمك هاى مالى در صورت نیاز ، پیدا كردن همسر مناسب ، تشویق به مسأله ازدواج و بالاخره پادرمیانى براى حل مشکلاتى كه معمولاً در این موارد بدون وساطت دیگران

انجام پذیر نیست ، خلاصه مفهوم آیه به قدرى وسیع است كه هرگونه قدمى و سخنى و درهمى در این راه را شامل مى شود .

« اَيامى » جمع « اَيِّم » در اصل به معنى زنى است كه شوهر ندارد ، سپس به مردى كه همسر ندارد ، نیز گفته شده است و به این ترتیب تمام زنان و مردان مجرّد در مفهوم این آیه داخل هستند ، خواه بکر باشند يا بیوه .

در حدیثى از امیر مؤمنان على مى خوانیم : « اَفْضَلُ الشَّفاعاتِ اَنْ تَشْفَعَ بَيْنَ اثْنَيْنِ فىنِكاحٍ حَتّى يَجْمَعَ اللّهُ بَيْنَهُما : بهترین شفاعت آن است كه میان دو نفر براى امر ازدواج میانجى گرى كنى تا این امر به سامان برسد » .(1)

در حدیث دیگرى از امام كاظم مى خوانیم : « ثَلاثَةٌ يَسْتَظِلُّونَ بِظِلِّ عَرْشِ اللّهِ يَوْمَ الْقِيامَةِ ، يَوْمَ لا ظِلَّ اِلاّ ظِلُّهُ رَجُلٌ زَوَّجَ اَخاهُ الْمُسْلِمَ اَوْ اَخْدَمَهُ اَوْ كَتَمَ لَهُ سِرّا : سه طایفه هستند كه در روز قیامت در سایه عرش خدا قرار دارند ، روزى كه سایه اى جز سایه او نیست ؛ كسى كه وسایل تزویج برادر مسلمانش را فراهم سازد و كسى كه به هنگام نیاز به خدمت ، خدمت كننده اى براى او فراهم كند و كسى كه اسرار برادر مسلمانش را پنهان دارد » .(2)

و بالاخره در حدیثى از پیامبر صلى الله علیه و آله مى خوانیم : « انسان هر گامى در این راه بردارد و هر كلمه اى .


1) « وسائل الشیعه » ، جلد 14 ، صفحه 27 .

2) « وسائل الشیعه » ، جلد 14 ، صفحه 27 .

بگوید ، ثواب يك سال عبادت در نامه عمل او مى نویسند » ( كانَ لَهُ بِكُلِّ خُطْوَةٍ خَطَاَها اَوْ بِكُلِّ كَلِمَةٍ تَكَلَّمَ بِها فى ذلِكَ عَمَلُ سَنَةٍ قِيامُ لَيْلِها وَ صِيامُ نَهارِها ) .(1)

منظوراز جمله «وَالصّالِحینَ مِنْ عِبادِكُمْ وَ اِمائِكُمْ» چیست؟

قابل توجه این كه در آیات مورد بحث به هنگامى كه سخن از ازدواج مردان و زنان بى همسر به میان مى آید ، به طورکلى دستور مى دهد براى ازدواج آنان اقدام كنید ، اما هنگامى كه نوبت به بردگان مى رسد ، آن را مقيّد به « صالح بودن » مى كند .

جمعى از مفسران ( مانند نویسنده عالى قدر « تفسیر المیزان » و همچنین « تفسیر صافى » ) آن را به معنى صلاحیت براى ازدواج تفسیر كرده اند ، درحالى كه اگر چنین باشد ، این قید در مورد مردان و زنان آزاد نیز لازم است .


1) « وسائل الشیعه » ، جلد 14 ، صفحه 27 .

بعضى دیگر گفته اند كه : منظور صالح بودن از نظر اخلاق و اعتقاد است ، چراکه صالحان از اهمیت ویژه اى در این امر برخوردار هستند ولى باز جاى این سؤال باقى است كه چرا در غیربردگان این قید نیامده است ؟

احتمال مى دهیم منظور چیز دیگرى باشد و آن این كه ؛ در شرایط زندگى آن روز بسیارى از بردگان در سطح پایینى از فرهنگ و اخلاق قرار داشتند ، به طورى كه هیچ گونه مسؤولیتى در زندگى مشترك احساس نمى كردند ، اگر با این حال اقدام به تزویج آن ها مى شد ، همسر خود را به آسانى رها نموده و او را بدبخت مى كردند ، لذا دستور داده شده است ؛ در مورد آن ها كه صلاحیت اخلاقى دارند ، اقدام به ازدواج كنید و مفهومش این است كه نخست كوشش براى صلاحیت اخلاقیشان شود تا آماده زندگى زناشویى شوند ، سپس اقدام به ازدواجشان گردد .

33 وَ لْيَسْتَعْفِفِ الَّذینَ لا يَجِدوُنَ نِكاحا حَتّى يُغْنِيَهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ الَّذینَ يَبْتَغُونَ الْكِتابَ مِمّا مَلَكَتْ اَيْمانُكُمْ فَكاتِبُوهُمْ اِنْ عَلِمْتُمْ فیهِمْ خَيْراً وَ اتُوهُمْ

مِنْ مالِ اللّهِ الَّذى اتیكُمْ وَ لا تُكْرِهُوا فَتَياتِكُمْ عَلَى الْبِغاءِ اِنْ اَرَدْنَ تَحَصُّنا لِتَبْتَغُوا عَرَضَ الْحَيوةِ الدُّنْيا وَ مَنْ يُكْرِهْهُنَّ فَاِنَّ اللّهَ مِنْ بَعْدِ اِكْراهِهِنَّ غَفُورٌ رَحیمٌ

و آن هاکه وسیله ازدواج ندارند، باید عفت پیشه كنند تاخداوند آنان را به فضلش بى نیاز سازد و بردگانى از شما كه تقاضاى مکاتبه ( قرارداد مخصوص براى آزاد شدن ) را دارند ، با آن ها قرار داد ببندید، اگر رشد و صلاح درآن ها احساس مى كنید (و بعد از آزادى توانایى زندگى مستقل را دارند) و چیزى از مال خدا كه به شما داده شده است ، به آن ها بدهید و كنیزان خودرا براى تحصیل متاع دنیا مجبور به خودفروشى نکنید ، اگر آن ها مى خواهند پاك بمانند و هرکس آن ها رابر این كار اکراه كند ( سپس پشیمان گردد ) خداوند بعد از این اکراه غفور و رحیم است ( توبه كنید و براى همیشه این عمل ننگین را ترك گویید ) .

از آن جاکه اسلام به هر مناسبت عنایت و توجه خاصى به آزادى بردگان نشان مى دهد ، از بحث « ازدواج » به بحث آزادى بردگان از طریق « مکاتبه » ( بستن قرارداد براى كار كردن

غلامان و پرداختن مبلغى به اقساط به مالك خود و آزاد شدن ) پرداخته است .

منظور از جمله « عَلِمْتُمْ فیهِمْ خَيْرا » این است كه رشد و صلاحیت كافى براى عقد این قرارداد و سپس توانایى براى انجام آن داشته باشند و بتوانند بعد از پرداختن مال الکتابة ( مبلغى را كه قرارداد بسته اند ) زندگى مستقلى را شروع كنند ، اما اگر توانایى بر این امور نداشته باشند و این كار در مجموع به ضرر آن ها تمام شود و در نتیجه سربار جامعه شوند ، باید به وقت دیگرى موکول كنند كه این صلاحیت و توانایى حاصل گردد .

سپس براى این كه بردگان به هنگام اداى این اقساط به زحمت نیفتند ، دستور مى دهد كه ؛ « چیزى از مال خداوند كه به شما داده است ، به آن ها بدهید » ( وَ اتُوهُمْ مِنْ مالِ اللّهِ الَّذى اتیكُمْ ) .

در این كه منظور از این مال ، چه مالى است كه باید به این بردگان داد ؟ در میان مفسران گفتگو است ، اما هدف واقعى این است كه مسلمانان این گروه مستضعف راتحت پوشش كمك هاى خود قرار دهند تا هرچه زودتر خلاصى يابند .

در دنبالۀ آیه به يکى از اعمال بسیارزشت بعضى از دنیاپرستان درمورد بردگان اشاره كرده و مى فرماید: « كنیزان خودرا به خاطر تحصیل متاع زودگذر مجبور به خودفروشى نکنید ، اگر آن ها مى خواهند پاك بمانند » ( وَ لا تُكْرِهُوا فَتَياتِكُمْ عَلَى الْبِغاءِ اِنْ اَرَدْنَ تَحَصُّنا لِتَبْتَغُوا عَرَضَ الْحَيوةِ الدُّنْيا ) .

برخى از مفسران در شأن نزول این جمله گفته اند: « عبد اللّه بن اُبَىّ » شش كنیز داشت كه آن ها را مجبور به كسب درآمد براى او از طریق خودفروشى مى كرد ، هنگامى كه حکم اسلام درباره مبارزه بااعمال منافى عفت (در این سوره) صادر شد، آن هابه خدمت پیامبر صلى الله علیه و آله آمدند و از این ماجرا شکایت كردند ، آیه فوق نازل شد و از این كار نهى كرد .(1)

ذکر این نکته نیز لازم است كه جمله « اِنْ اَرَدْنَ تَحَصُّنا » ( اگر آن ها مى خواهند پاك بمانند ... ) مفهومش این نیست كه اگر خود آن زن ها مایل به این كار باشند ، اجبار آن ها مانعى ندارد ، .


1) « مجمع البیان » ، ذیل آیه مورد بحث .

بلکه این تعبیر از قبیل « منتفى به انتفاء موضوع » است ، زیرا عنوان « اِكْراه » درصورت عدم تمایل صادق است وگرنه خودفروشى و تشویق به آن ، به هرحال گناه بزرگى است .

بحثى پیرامون « عقد مکاتبه »

اسلام برنامه « آزادى تدریجى بردگان » را طرح كرده و به همین دلیل از هر فرصتى براى آزاد ساختن آنان استفاده كرده است ، يکى از مواد این برنامه ، مسأله « مُكاتَبَة » است كه به عنوان يك دستور در آیات مورد بحث به آن اشاره شده است .

« مُكاتَبَة » از ماده « كِتابَة » و در اصل از ماده « كَتْب » به معنى جمع است و این كه نوشتن را « كتابت » مى گویند ، به خاطر آن است كه حروف و كلمات را در يك عبارت جمع مى كند و چون در مکاتبه ، قراردادى میان « مولا » و « عبد » نوشته مى شود ، آن را« مکاتبه »نامیده اند.

عقد مکاتبه يك نوع قرارداد است كه میان این دو نفر بسته مى شود و عبد موظف مى گردد كه از طریق كسب آزاد ، مالى تهیه كرده و به اقساطى كه براى او قابل تحمل باشد ، به مولا بپردازد و آزادى خود را بازیابد و دستور داده شده است كه مجموع

این اقساط بیش از قیمت عبد نباشد .

و نیز اگر به عللى عبد از پرداختن اقساط عاجز شد ، باید از بیت المال و سهم زکات اقساط او پرداخته و آزاد گردد ، حتى بعضى از فقهاء تصریح كرده اند ؛ اگر زکاتى به مولا تعلق گیرد ، خود او باید اقساط بدهى عبد را از باب زکات حساب كند .

این عقد ، يك عقد لازم است و هیچ يك از طرفین حق فسخ آن را ندارد .

روشن است كه با این طرح هم بسیارى از بردگان آزادى خود را بازمى يابند و هم توانایى زندگى مستقل را در این مدت كه ملزم به كارکردن و پرداخت اقساط هستند ، پیدا مى كنند و هم صاحبان آن ها به ضرر و زیان نمى افتند و عکس العمل منفى به زیان بردگان نشان نخواهند داد .

34 وَ لَقَدْ اَنْزَلْنا اِلَيْكُمْ ایاتٍ مُبَيِّناتٍ وَ مَثَلاً مِنَ الَّذینَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِكُمْ وَ مَوْعِظَةً لِلْمُتَّقینَ

ما بر شما آیاتى فرستادیم كه حقایق بسیارى را تبیین مى كند و اخبارى از كسانى كه

پیش از شما بودند و موعظه و اندرزى براى پرهیزگاران .

35 اَللّهُ نُورُ السَّمواتِ وَ الاْرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكوةٍ فیها مِصْباحٌ الْمِصْباحُ فى زُجاجَةٍ نِ الزُّجاجَةُ كَاَنَّها كَوْكَبٌ دُرِّىٌّ يُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبارَكَةٍ زَيْتُونَةٍ لا شَرْقِيَّةٍ وَ لا غَرْبِيَّةٍ يَكادُ زَيْتُها يُضىءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نارٌ نُورٌ عَلى نُورٍ يَهْدِى اللّهُ لِنُورِهِ مَنْ يَشاءُ وَيَضْرِبُ اللّهُ الاَْمْثالَ لِلنّاسِ وَاللّهُ بِكُلِ شَىْ ءٍ عَلیمٌ

خداوند نورآسمان ها و زمین است ، مَثَل نور خداوند همانندچراغ دانى است كه در آن چراغى (پرفروغ) باشد، آن چراغ در حبابى قرارگیرد، حبابى شفاف و درخشنده همچون يك ستاره فروزان ، این چراغ با روغنى افروخته مى شود كه ازدرخت پربرکت زیتونى گرفته شده كه نه شرقى است و نه غربى ( آن چنان روغنش صاف و خالص است كه ) نزدیك است بدون تماس با آتش شعله ورشود، نورى است برفراز نور ،و خدا هرکس رابخواهد، به نورخود هدایت مى كند و خدابراى مردم مثل هامى زند و خداوندبه هرچیزى آگاه است.

« مِشْكوة » محفظه اى براى چراغ در مقابل حمله باد و طوفان بود و از آن جا كه غالباً در

دیوار ایجاد مى شد ، نور چراغ را نیز متمرکز ساخته و منعکس مى نمود .

« مِصْباح » به معنى خود چراغ است كه معمولاً با فتیله و يك ماده روغنى قابل اشتعال افروخته مى شده است .

« زُجاجَة » يعنى شیشه و در اصل به سنگ هاى شفاف گفته مى شود و از آن جا كه شیشه نیز از مواد سنگى ساخته مى شود و شفاف است ، به آن « زُجاجَة » مى گویند .

معانى هفتگانه " نور" در قرآن مجید و روایات اسلامى

در قرآن مجید و روایات اسلامى از چند چیز به عنوان « نور » ياد شده است ؛

1 - قرآن مجید -- چنان كه در آیه 15 سوره مائده آمده : « قَدْ جاءَكُمْ مِنَ اللّهِ نُورٌ وَ كِتابٌ مُبینٌ : ازسوى خداوند نور و كتاب آشکارى براى شما آمد » و در آیه 157 سوره اعراف نیز مى خوانیم : « وَ اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذى اُنْزِلَ مَعَهُ اوُلئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ : كسانى كه پیروى از نورى مى كنند كه با پیامبر نازل شده است ، آن ها رستگاران هستند » .

2 - ایمان -- چنان كه در آیه 257 سوره بقره آمده : « اَللّهُ وَلِىُّ الَّذینَ امَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ

الظُّلُماتِ اِلَى النُّورِ : خداوند ولىّ كسانى است كه ایمان آورده اند، آن ها را از ظلمت هاى ( شرك و كفر ) به سوى نور ( ایمان ) رهبرى مى كند » .

3 - هدایت الهى و روشن بینى -- چنان كه در آیه 122 سوره انعام آمده : « اَوَ مَنْ كانَ مَيْتا فَاَحْيَيْناهُ وَ جَعَلْنا لَهُ نُورا يَمْشى بِهِ فِى النّاسِ كَمَنْ مَثَلُهُ فِى الظُّلُماتِ لَيْسَ بِخارِجٍ مِنْها : آیا كسى كه مرده بوده است و ما او را زنده كردیم و نور هدایتى براى او قرار دادیم كه در پرتو آن بتواند در میان مردم راه برود ، همانند كسى است كه در تاریکى باشد و هرگز از آن خارج نگردد » ؟

4 - آیین اسلام -- چنان كه در آیه 32 سوره توبه مى خوانیم : « وَ يَأْبَى اللّهُ اِلاّ اَنْ يُتِمَّ نُورَهُ وَ لَوْ كَرِهَ الْكافِروُنَ : خداوند ابا دارد جز از این كه نور ( اسلام ) را كامل كند ، هرچند كافران نخواهند » .

5 - شخص پیامبر صلى الله علیه و آله -- درآیه 46 سوره احزاب درباره پیامبر صلى الله علیه و آله مى خوانیم: « وَ داعِيا اِلَى اللّهِ بِاِذْنِهِ وَ سِراجا مُنیرا: ما تورا دعوت كننده به سوى خدا به اذن و فرمان او قراردادیم و چراغى نوربخش » .

6 - امامان و پیشوایان معصوم علیهم السلام -- چنان كه در زیارت جامعه آمده است : « خَلَقَكُمُ

اللّهُ اَنْوارا فَجَعَلَكُمْ بِعَرْشِهِ مُحْدِقینَ : خداوند شما را نورهایى آفرید كه گِرد عرش او حلقه زده بودید » و نیز در همان زیارت نامه آمده است : « وَ اَنْتُمْ نُورُ الاَْخْيارِ وَ هُداةُ الاَْبْرارِ : شما نور خوبان و هدایت كننده نیکوکاران هستید » .

7 - علم و دانش -- چنان كه درحدیث مشهوراست: « اَلْعِلْمُ نُورٌ يَقْذِفُهَ اللّهُ فى قَلْبِ مَنْ يَشاءُ : علم نورى است كه خدا در قلب هر كس كه بخواهد ، مى افکند » ... این ها همه از يك سو .

و از سوى دیگر باید در این جا خواص و ویژگى هاى نور را دقیقا بررسى كنیم، با مطالعه اجمالى روشن مى شود كه نور داراى خواص و ویژگى هاى زیر است ؛

✓ 1 - نور زیباترین و لطیف ترین موجودات در جهان ماده است و سرچشمه همه زیبایى ها و لطافت ها است .

✓ 2 - نور بالاترین سرعت را طبق آن چه در میان دانشمندان معروف است ، در جهان ماده دارد ، نور با سرعت سیصدهزار كیلومتر در ثانیه مى تواند كره زمین را در يك چشم برهم زدن ( كمتر از يك ثانیه ) هفت بار دور بزند، به همین دلیل مسافت هاى فوق العاده عظیم

و سرسام آور نجومى را فقط با سرعت سیر نور مى سنجند و واحد سنجش در آن ها سال نورى است ، يعنى مسافتى را كه نور در يك سال با آن سرعت سرسام آورش مى پیماید .

✓ 3 - نور وسیله تبیین اجسام و مشاهده موجودات مختلف این جهان است و بدون آن چیزى را نمى توان دید ، بنابراین هم « ظاهر » است و هم « مظهر » ( ظاهرکننده غیر ) .

✓ 4 - نور آفتاب كه مهم ترین نور در دنیاى ما مى باشد ، پرورش دهنده گل ها و گیاهان بلکه رمز بقاى همه موجودات زنده است و ممکن نیست موجودى بدون استفاده از نور ( به طور مستقیم يا غیرمستقیم ) زنده بماند .

✓ 5 - امروز ثابت شده كه تمام رنگ هایى را كه ما مى بینیم ، نتیجه تابش نور آفتاب يانورهاى مشابه آن است وگرنه موجودات در تاریکى مطلق رنگى ندارند .

✓ 6 - تمام انرژى هاى موجود در محیط ما ( به جز انرژى اتمى ) همه از نور آفتاب سرچشمه مى گیرد ، حرکت بادها ، ریزش باران و حرکت نهرها و سیل ها و آبشارها و بالاخره حرکت همه موجودات زنده با كمى دقت به نور آفتاب منتهى مى شود .

سرچشمۀ گرما و حرارت و آن چه بستر موجودات را گرم نگه مى دارد ، همان نور آفتاب است حتى گرمى آتش كه از چوب درختان و يا زغال سنگ و يا نفت و مشتقات آن به دست مى آید ، نیز از گرمى آفتاب است ، چرا كه همه این ها طبق تحقیقات علمى به گیاهان و حیواناتى بازمى گردند كه حرارت را از خورشید گرفته و در خود ذخیره كرده اند ، بنابراین حرکت موتورها نیز از برکت آن است .

✓ 7 - نور آفتاب نابودکننده انواع میکروب ها و موجودات موذى است و اگر تابش اشعه این نور پربرکت نبود ، كره زمین تبدیل به بیمارستان بزرگى مى شد كه همه ساکنانش با مرگ دست به گریبان بودند .

خلاصه هرچه در این پدیده عجیب عالم خلقت ( نور ) بیشتر مى نگریم و دقیق تر مى شویم ، آثار گران بها و برکات عظیم آن آشکارتر مى شود .

حال با درنظر گرفتن این دو مقدمه اگر بخواهیم براى ذات پاك خدا تشبیه و تمثیلى از موجودات حسى این جهان انتخاب كنیم ( گرچه مقام باعظمت او از هر شبیه و نظیر برتر

است ) آیا جز از واژه « نور » مى توان استفاده كرد ؟ همان خدایى كه پدیدآورنده تمام جهان هستى است ، روشنى بخش عالم آفرینش است ، همه موجودات زنده به برکت فرمان او زنده هستند و همه مخلوقات بر سر خوان نعمت او هستند كه اگر لحظه اى چشم لطف خود را از آن هابازگیرد، همگى درظلمت فنا و نیستى فرومى روند .

و جالب این كه هر موجودى به هر نسبت با او ارتباط دارد ، به همان اندازه نورانیت و روشنایى كسب مى كند ؛

قرآن نور است ، چون كلام او است .

آیین اسلام نور است ، چون آیین او است .

پیامبران نورند ، چون فرستادگان او هستند .

امامان معصوم انوار الهى هستند ، چون حافظان .

آیین او بعد از پیامبران هستند .

ایمان نور است ، چون رمز پیوند با او است .

علم نور است ، چون سبب آشنایى با او است .

بنابراین « اَللّهُ نُورُ السَّمواتِ وَ الاْرْضِ » .

اگر « نور » را به معنى وسیع كلمه به كار بریم ، يعنى "هرچیزى كه ذاتش ظاهر و آشکار باشد و ظاهرکننده غیر" . در این صورت به كار بردن كلمه « نور » در ذات پاك خدا ، جنبه تشبیه نخواهد داشت ، چراکه چیزى در عالم خلقت از او آشکارتر نیست و تمام آن چه غیر او است ، از برکت وجود او آشکار است .

در كتاب « توحید » از امام على بن موسى الرضا چنین آمده كه از آن حضرت تفسیر آیه « اَللّهُ نُورُ السَّمواتِ وَ الاْرْضِ » را خواستند ، فرمود : « هادٍ لاَِهْلِ السَّمواتِ وَ هادٍ لاَِهْلِ الاَْرْضِ : او هدایت كننده اهل آسمان ها و هدایت كننده اهل زمین است » .

در حقیقت این يکى از خواص نور الهى است ، اما مسلما منحصر به آن نمى باشد و به این ترتیب تمام تفسیرهایى را كه در زمینه این آیه گفته اند ، مى توان در آن چه ذکر كردیم ، جمع نمود كه هرکدام اشاره به يکى از ابعاد این نور بى نظیر و این روشنایى بى مانند است .

جالب این كه در فراز چهل و هفتم از دعاى « جوشن كبیر » كه مجموعه اى از صفات خداوند متعال است ، مى خوانیم : « يا نُورَ النُّورِ يا مُنَوِّرَ النُّورِ يا خالِقَ النُّورِ يا مُدَبِّرَ النُّورِ يا مُقَدِّرَ النُّورِ يا نُورَ كُلِّ نُورٍ يا نُورا قَبْلَ كُلِّ نُورٍ يا نُورا بَعْدَ كُلِّ نُورٍ يا نُورا فَوْقَ كُلِّ نُورٍ يا نُورا لَيْسَ كَمِثْلِه نُورٌ : اى نور نورها ، اى روشنى بخش روشنایى ها ، اى آفریننده نور ، اى تدبیر كننده نور ، اى تقدیرکننده نور ، اى نور همه نورها ، اى نور قبل از هر نور ، اى نور بعد از هر نور ، اى نورى كه برتر از هر نورى و اى نورى كه همانندش نورى نیست » .

و به این ترتیب همه انوار هستى از نور او مایه مى گیرد و به نور ذات پاك او منتهى مى شود .

قرآن بعد از بیان حقیقت فوق با ذکر يك مثال زیبا و دقیق ، چگونگى نور الهى را در این جا مشخص مى كند و مى فرماید : « مَثَل نور خدا مانند چراغ دانى است كه در آن چراغى باشد و آن چراغ در حبابى قرارگیرد، حبابى شفاف و درخشنده همچون يك ستاره فروزان ... » ( مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكوةٍ فیها مِصْباحٌ ... ) .

جملۀ « يُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبارَكَةٍ زَيْتُونَةٍ لا شَرْقِيَّةٍ وَ لا غَرْبِيَّةٍ » اشاره به ماده انرژى زاى فوق العاده مستعد براى این چراغ است ، چراکه « روغن زیتون » كه از درخت پربار و پربرکتى گرفته شود ، يکى از بهترین روغن ها براى اشتعال است ، آن هم درختى كه تمام جوانب آن به طورمساوى درمعرض تابش نور آفتاب باشد ، نه در جانب شرق باغ و كنار دیوارى قرار گرفته باشد و نه در جانب غربى كه تنها يك سمت آن آفتاب ببیند و در نتیجه میوه آن نیمى رسیده و نیمى نارس و روغن آن ناصاف گردد .

با این توضیح به این جا مى رسیم كه براى استفاده از نور كامل چنین چراغى با درخشش و تابش بیشتر نیاز به چهار عامل داریم ؛

چراغ دانى كه آن را از هرسو محافظت كند ، بى آن كه از نورش بکاهد ، بلکه نور آن را متمرکزتر سازد .

و حبابى كه گردش هوا را بر گِرد شعله تنظیم كند ، اما آن قدر شفاف باشد كه به هیچ وجه مانع تابش نور نگردد .

و چراغى كه مرکز پیدایش نور بر فتیلۀ آن است .

و بالاخره ماده انرژى زاى صاف و خالص و زلالى كه آن قدر آماده اشتعال باشد كه گویى بدون تماس با شعله آتش مى خواهد شعله ور گردد .

این ها همه از يك سو، درحقیقت بیانگر جسم و ظاهرشان است .

از سوى دیگر مفسران بزرگ اسلامى در این كه محتواى این تشبیه چیست و به اصطلاح « مُشَبَّه » كدام نور الهى است ، تفسیرهاى گوناگونى دارند ، اما روح همه آن ها درواقع يك چیز است و آن همان نور « هدایت » است كه از قرآن و وحى و وجود پیامبران سرچشمه مى گیرد و با دلایل توحید آبیارى مى شود و نتیجه آن تسلیم در برابر

فرمان خدا و تقوا است .

توضیح این كه نور ایمان كه در قلب مؤمنان است ، داراى همان چهار عاملى است كه در يك چراغ پرفروغ موجود است ؛

« مِصْباح » همان شعله هاى ایمان است كه در قلب مؤمن آشکار مى گردد و

فروغ هدایت ازآن منتشرمى شود .

« زُجاجَة » و حباب قلب مؤمن است كه ایمان را در وجودش تنظیم مى كند .

« مِشْكوة » سینه مؤمن و يا به تعبیر دیگر مجموعه شخصیت و آگاهى و علوم و افکار او است كه ایمان وى را از گزند طوفان حوادث مصون مى دارد .

« شجره مبارکه زیتونه » همان وحى الهى است كه عصاره آن درنهایت صفا و پاکى مى باشدو ایمان مؤمنان به وسیله آن شعله ور و پربار مى گردد .

درحقیقت این نور خدا است ، همان نورى كه آسمان ها و زمین را روشن ساخته و از كانون قلب مؤمنان سربرآورده و تمام وجود و هستى آن ها را روشن و نورانى مى كند .

دلایلى را كه از عقل و خرد دریافته اند ، با نور وحى آمیخته مى شود و مصداق « نُورٌ عَلى نُورٍ » مى گردد .

و هم در این جا است كه دل هاى آماده و مستعد به این نور الهى هدایت مى شوند و مضمون « يَهْدِى اللّهُ لِنُورِهِ مَنْ يَشاءُ » درمورد آنان پیاده مى گردد .

بنابراین براى حفظ این نور الهى ( نور هدایت و ایمان ) مجموعه اى از معارف و آگاهى ها و خودسازى ها و اخلاق لازم است كه همچون مشکاتى این مصباح را حفظ كند .

و نیز قلب مستعد و آماده اى مى خواهد كه همچون زجاجه برنامه آن را تنظیم نماید .

و امدادى از ناحیه وحى لازم دارد كه همچون شجره مبارکه زیتونه به آن انرژى بخشد .

این نور وحى باید از آلودگى به گرایش هاى مادى و انحرافى شرقى و غربى كه موجب پوسیدگى و كدورت آن مى شود ، برکنار باشد .

آن چنان صاف و زلال و خالى از هرگونه التقاط و انحراف كه بدون نیاز به هیچ چیز دیگر تمام نیروهاى وجود انسان را بسیج كند و مصداق « يَكادُ زَيْتُها يُضىءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نارٌ » گردد .

هرگونه تفسیربه رأى و پیش داورى هاى نادرست و سلیقه هاى شخصى و عقیده هاى تحمیلى و تمایل به چپ و راست و هرگونه خرافات كه محصول این شجره مبارکه را آلوده كند ، از فروغ این چراغ مى كاهد و گاه آن را خاموش مى سازد .

این است مثالى كه خداوند در این آیه براى نور خود بیان كرده و او از همه چیز آگاه است.

36 فىبُيُوتٍ اَذِنَ اللّهُ اَنْ تُرْفَعَ وَ يُذْكَرَ فیهَا اسْمُهُ يُسَبِّحُ لَهُ فیها بِالْغُدُوِّ وَ الاْصالِ

( این چراغ پرفروغ ) در خانه هایى قرار دارد كه خداوند اذن فرموده دیوارهاى آن را بالا برند ( تا از دستبرد شیاطین وهوس بازان در امان باشد ) خانه هایى كه نام خدا در آن برده شود و صبح و شام در آن تسبیح گویند .

« غُدُوّ » به معنى صبحگاهان است ، « راغب » در « مفردات » مى گوید : « غُدُوّ » به اول روز گفته مى شود و در قرآن در مقابل « اآصال » قرار گرفته ، درحالى كه « غداة » در برابر « عَشِىّ » آمده است .

« اآصال » جمع « اُصُل » و آن هم به نوبه خود جمع « اصیل » به معنى عصر است و اما این كه چرا كلمه « غُدُوّ » به صورت مفرد و « آصال » به صورت جمع آمده ؟ « فخر رازى » مى گوید : به خاطر این است كه « غُدُوّ » جنبه مصدرى دارد و مصدر هرگز جمع بسته نمى شود .

تا این جا ویژگى ها و مشخصات این نور الهى ، نور هدایت و ایمان را در لابلاى تشبیه به يك چراغ پرفروغ مشاهده كردیم ، اکنون باید دید این چراغ پرنور در كجا است ؟ و محل آن چگونه است ؟ تا همه آن چه در این زمینه بوده است ، با ذکر این محل روشن گردد .

لذا در این آیه مى فرماید : « این مشکاة در خانه هایى قرار دارد كه خداوند اذن فرموده كه دیوارهاى آن را بالا برند و مرتفع سازند ( تا از دستبرد دشمنان و شیاطین و هوس بازان در امان باشد ) خانه هایى كه ذکر نام خدا در آن شود » .

اما این كه بعضى گفته اند : وجود این چراغ پرفروغ در خانه هایى كه ویژگى هایش در این آیه بیان شده ، چه اثرى دارد ؟ پاسخش روشن است زیرا خانه اى با این مشخصات كه دیوارهاى آن برافراشته شده و مردانى مصمم و بیدار و هشیار در آن به پاسدارى مشغولند ، ضامن حفاظت این چراغ پرفروغ است ، به علاوه آن ها كه در جستجوى چنین منبع نور و روشنایى هستند ، از محل آن باخبر مى شوند و به دنبال آن مى شتابند .

اما این كه منظور از این « بُيُوت » ( خانه ها ) چیست ؟ پاسخ آن از ویژگى هایى كه در ذیل

آیه براى آن ذکر شده است ، روشن مى شود ، آن جا كه مى گوید : « در این خانه ها هر صبح و شام تسبیح خدا مى گویند » ( يُسَبِّحُ لَهُ فیها بِالْغُدُوِّ وَ الاْصالِ ) .

37 رِجالٌ لا تُلْهیهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللّهِ وَ اِقامِ الصَّلوةِ وَ ایتاءِ الزَّكوةِ يَخافُونَ يَوْما تَتَقَلَّبُ فیهِ الْقُلُوبُ وَ الاَْبْصارُ

مردانى كه نهتجارت و نه معامله، آن هارا از يادخدا و برپاداشتن نماز و اداى زکات غافل نمى كند ، آن ها از روزى مى ترسند كه دل ها و چشم ها در آن زیر و رو مى شود .

این ویژگى ها نشان مى دهد كه این بیوت ، همان مراکزى است كه به فرمان پروردگار استحکام يافته و مرکز ياد خدا است و حقایق اسلام و احکام خدا از آن نشر مى يابد و در این معنى وسیع و گسترده ، مساجد ، خانه هاى انبیاء و اولیاء ، مخصوصا خانه پیامبر صلى الله علیه و آله و خانه على (علیه السلام) جمع است .

و این كه برخى مفسران آن را منحصرا به مساجد و يابیوت انبیاء و مانند آن تفسیر كرده اند ، دلیلى بر این انحصار نیست و اگر مى بینیم در بعضى از روایات مانند روایتى از

امام باقر (علیه السلام) نقل شده كه فرمود : « هِىَ بُيُوتُ الاَْنْبِياءِ وَ بَيْتُ عَلِىٍّ مِنْها : این آیه اشاره به خانه پیامبران است و خانه على نیزاز این زمره محسوب مى شود » (1)، يا در حدیث دیگرى از پیامبر صلى الله علیه و آله مى خوانیم كه به هنگام تلاوت این آیه از آن حضرت پرسیدند : « منظور چه بیوتى است » ؟ فرمود : « بُيُوتُ الاَْنْبِياء » است ، ابوبکر پرسید : « این خانه ( اشاره به خانه فاطمه و على كرد ) نیز از آن جمله است » ؟ پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود : « نَعَمْ مِنْ اَفاضِلِها : آرى این از برترین آن ها است » .(2)

همه این ها اشاره به مصداق هاى روشن است ، زیرا مى دانیم معمول روایات این است كه به هنگام تفسیر ، مصادیق روشن را بیان مى كند .

آرى هر كانونى كه به فرمان خدا برپا شده و نام خدا در آن برده مى شود و هر صبح و شام مردان باایمانى كه زندگى مادى آن ها را به خود مشغول و از ياد خدا غافل نمى كند ، به تسبیح و تقدیس در آن مشغولند ، چنین خانه هایى مرکز مشکات .


1) « نور الثقلین » ، جلد 3 ، صفحه 607 .

2) « مجمع البیان » ، ذیل آیه مورد بحث .

انوار الهى و ایمان و هدایت است .

در این آیه هم « تجارت » آمده است و هم « بیع » با این كه به نظر مى رسد هر دو يك معنى داشته باشد ولى ممکن است تفاوت این دو از این نظر باشد كه تجارت اشاره به يك كار مستمر و مداوم است ، ولى بیع براى يك مرحله و به صورت گذرا است .

توجه به این امر نیز ضرورى است كه نمى فرماید : آن ها مردانى هستندکه به سوى تجارت و بیع نمى روند، بلکه مى گوید: تجارت و بیع آن ها را از ياد خدا و برپاداشتن نماز و اداى زکات غافل نمى كند .

38 لِيَجْزِيَهُمُ اللّهُ اَحْسَنَ ما عَمِلُوا وَ يَزیدَهُمْ مِنْ فَضْلِهِ وَ اللّهُ يَرْزُقُ مَنْ يَشاءُ بِغَيْرِ حِسابٍ

هدف این است كه خداوند آن ها را به بهترین اعمالى كه انجام داده اند ، پاداش دهد و از فضلش بر پاداش آن ها بیفزاید و خداوند هر كس را بخواهد ، بى حساب روزى مى دهد ( و از مواهب بى انتهاى خویش بهره مند مى سازد ) .

دراین آیه به پاداش بزرگ این پاسداران نور هدایت و عاشقان حق و حقیقت اشاره مى كند .

در این كه منظور از « اَحْسَنَ ما عَمِلُوا » در این آیه چیست ؟ بعضى معتقدند كه اشاره به این است كه خداوند كار خیر را ده برابر و گاه هفتصد برابر يا بیشتر پاداش مى دهد ، چنان كه درآیه 160 سوره انعام مى خوانیم: « مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ اَمْثالِها : كسى كه كار نیك كند ، ده برابر پاداش مى گیرد » و در آیه 261 سوره بقره در مورد انفاق كنندگان پاداشى معادل هفتصد برابر و يا مضاعف آن ذکر شده است .

این احتمال نیز در تفسیر جمله فوق وجود دارد كه منظور این است كه خداوند تمام اعمال آن ها را بر معیار و مقیاس بهترین اعمالشان پاداش مى دهد ، حتى اعمال كم اهمیت و متوسطشان هم ردیف بهترین اعمالشان در پاداش خواهد بود .

و این از فضل خداوند دور نیست ، چراکه در مقام عدالت و مجازات برابرى ضرورى است ، اما هنگامى كه به مقام فضل و كرم مى رسد ، مواهب و بخشش ها بى حساب است ،

چراکه ذات پاکش نامحدود است و « نعمتش نامتناهى و كرمش بى پایان » .

39 وَ الَّذینَ كَفَروُا اَعْمالُهُمْ كَسَرابٍ بِقیعَةٍ يَحْسَبُهُ الظَّمْانُ ماءً حَتّى اِذا جاءَهُ لَمْ يَجِدْهُ شَيْئا وَ وَجَدَ اللّهَ عِنْدَهُ فَوَفّيهُ حِسابَهُ وَ اللّهُ سَریعُ الْحِسابِ

و كسانى كه كافر شدند ، اعمالشان همچون سرابى است دریك كویر كه انسان تشنه آن را از دور آب مى پندارد ، اماهنگامى كه به سراغ آن مى آید ، چیزى نمى يابد و خدا را نزد آن مى يابد و حساب او را صاف مى كند و خداوند سریع الحساب است .

اعمالى همچون سراب

« سَراب » در اصل از ماده « سَرَبْ » به معنى راه رفتن در سراشیبى است و « سَرْب » به معنى راه سراشیبى است ، به همین مناسبت « سراب » به تلألؤیى است كه از دور در بیابان ها و سراشیبى ها نمایان مى شود و به نظر مى رسد كه در آن جا آب وجود دارد ،

درحالى كه چیزى جزانعکاس نورآفتاب نیست .

« قیعَة » به عقیده جمعى از مفسران و ارباب لغت كلمه اى است مفرد به معناى بیابان كه

جمع آن « قیعان » يا « قیعات » است .(1)

سخن از كسانى است كه در بیابان خشك و سوزان زندگى به جاى آب ، به دنبال سراب مى روند و از تشنگى جان مى دهند ، در حالى كه مؤمنان در پرتو ایمان ، چشمه زلال هدایت را يافته و كنار آن آرمیده اند .

40 اَوْ كَظُلُماتٍ فىبَحْرٍ لُجِّىٍّيَغْشیهُ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ مَوْجٌمِنْ فَوْقِه سَحابٌ ظُلُماتٌ بَعْضُها فَوْقَ بَعْضٍ اِذا اَخْرَجَ يَدَهُ لَمْ يَكَدْ يَریها وَ مَنْ لَمْ يَجْعَلِ اللّهُ لَهُ نُورا فَمالَهُ مِنْ نُورٍ

یاهمچون ظلماتى است در يك دریاى پهناور كه موج آن را پوشانیده و بر فراز آن موج دیگرى است و برفرازآنابرى تاریك ظلمت هایى است يکى برفراز دیگرى، آن چنان كه هرگاه دست خود را خارج كند ، ممکن نیست آن راببیند و كسى كه خدا نورى براى او قرار نداده ، نورى براى او نیست . .


1) « مجمع البیان » ، « روح المعانى » و « تفسیر قرطبى » .

« سَحاب » چنان كه در « لسان العرب » آمده ، به معنى ابرى است باران زا و با توجه به این كه ابرهاى باران زا غالبا ابرهاى متراکم هستند ، معمولاً تیره و تارتر مى باشند .

« لُجِّىّ » به معنى دریاى عمیق و پهناور است و در اصل از ماده « لِجاج » به معنى پى گیرى كردن كارى است ( كه معمولاً در مورد كارهاى نادرست گفته مى شود ) سپس به پى گیرى امواج دریا و قرار گرفتن آن ها پشت سر هم گفته شده است .

و از آن جا كه دریا هرچه عمیقتر و گستردهتر باشد، امواجش بیشتر است ، این واژه در مورد دریاهاى عمیق و پهناور به كار مى رود .

اکنون دریاى خروشان و موّاجى را در نظر بگیرید كه بسیار عمیق و ژرف است و مى دانیم نور آفتاب كه قوى ترین نورها است ، تا حد معینى دردریا نفوذ مى كند و آخرین اشعه آن تقریبا در عمق هفتصد متر محو و نابود مى گردد ، به طورى كه در اعماق بیشتر ، ظلمت دایم و شب جاویدان حکمفرما است ، چرا كه مطلقا در آن جا نورى نفوذ نمى كند .

این را نیز مى دانیم كه اگر آب صاف و بدون تلاطم باشد ، نور را بهتر منعکس مى كند ،

ولى امواج متلاطم شعاع نور رادرهم مى شکند و مقدارکمترى ازآن به اعماق آب منتقل مى گردد.

اگر بر این امواج خروشان این موضوع را نیز اضافه كنیم كه ابرى تیره و تار بر بالاى آن ها سایه افکنده باشد ، ظلمتى كه از آن حاصل مى شود ، ظلمتى است فوق العاده متراکم .

ظلمت اعماق آب از يك سو ، ظلمت امواج خروشان از سوى دیگر ، ظلمت ابر تاریك از سوى سوم ، ظلماتى است كه بر روى يکدیگر قرارگرفته و بدیهى است كه در چنین ظلمتى نزدیك ترین اشیاء قابل رؤیت نخواهد بود ، حتى اگر انسان دست خود را نزدیك چشمش قرار دهد ، آن را نمى بیند .

کافرانى كه از نور ایمان بى بهره اند ، به كسى مى مانند كه در چنین ظلمت مضاعفى گرفتار شده است ، به عکس مؤمنان روشن ضمیر كه مصداق « نورٌ على نورٍ » هستند .

به هرحال در دو آیه فوق در يك جمع بندى نهایى به این جا مى رسیم كه اعمال افراد بى ایمان نخست به نور كاذبى تشبیه شده كه همچون يك سراب در بیابان خشك و سوزان ظاهر مى شود ، سرابى كه نه تنها عطش تشنه كامان را فرونمى نشاند ،

بلکه به خاطر دوندگى ، بیشتر آن را افزایش مى دهد .

سپس از این نور كاذب كه اعمال ظاهرفریب منافقان بى ایمان است ، وارد مرحله باطن این اعمال مى شود ، باطنى هولناك مملو از ظلمت ها و تاریکى هاى متراکم و هراس انگیز ، باطنى وحشتناك كه تمام حواس انسانى در آن از كار مى افتد و نزدیك ترین اشیاء محیط بر او پنهان مى گردد ، حتى خودش را نمى توان ببیند تا چه رسد به دیگران .

بدیهى است در چنین ظلمت هول انگیزى انسان در تنهایى مطلق و جهل و بى خبرى كامل فرومى رود نه راه را پیدامى كند ، نه همسفرانى دارد ، نه موضع خود را مى شناسد ، نه وسیله اى در اختیار دارد ، چراکه از منبع نور يعنى « اللّه » كسب روشنایى نکرده و در حجاب خودخواهى و جهل و نادانى فرو رفته است .

41 اَلَمْ تَرَ اَنَّ اللّهَ يُسَبِّحُ لَهُ مَنْ فِى السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ وَالطَّيْرُ صافّاتٍ كُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلاتَهُ وَ تَسْبیحَهُ وَ اللّهُ عَلیمٌ بِما يَفْعَلُونَ

آیا ندیدى كه براى خدا تسبیح مى كنند تمام آنان كه درآسمان ها و زمین هستند و همچون

پرندگان به هنگامى كه بر فراز آسمان بال گسترده اند ، هریك از آن ها نماز و تسبیح خود را مى داند و خداوند به آن چه انجام مى دهند ، عالم است .

42 وَ لِلّهِ مُلْكُ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ وَ اِلَى اللّهِ الْمَصیرُ

و از براى خدا است حکومت و مالکیت آسمان ها و زمین و بازگشت تمامى موجودات به سوى او است .

جمله « اَلَمْ تَرَ » ( آیا ندیدى ) به گفته بسیارى از مفسران به معنى " اَلَمْ تَعْلَم " ( آیا نمى دانى ) است ، زیرا تسبیح عمومى موجودات جهان چیزى نیست كه با چشم دیده شود ، بلکه به هر معنى كه باشد با قلب و عقل درك مى گردد اما از آن جا كه این مسأله آن قدر واضح است كه گویى با چشم دیده مى شود ، تعبیر به « اَلَمْ تَرَ » شده است .

این نکته نیز قابل توجه است كه مخاطب در این آیه گرچه شخص پیامبر صلى الله علیه و آله مى باشد ، اما به گفته جمعى از مفسران منظور از آن عموم مردم است و این در قرآن امثال و نظایر فراوان دارد .

اما بعضى گفته اند : این خطاب در مرحله رؤیت و مشاهده مخصوص پیامبر صلى الله علیه و آله است، چراکه خداوند درك و دیدى به او داده بود كه تسبیح و حمد همه موجودات این عالم را مشاهده مى كرد و همچنین بندگان خاص خدا كه پیرو مکتب او هستند ، به مقام شهود عینى مى رسند، ولى درمورد مردم جنبه شهود عقلى وعلمى دارد نه شهودعینى .(1)

تسبیح عمومى (عبادات چهارگانه) موجودات عالم

آیات مختلف قرآن سخن از چهار عبادت در مورد همه موجودات این جهان بزرگ مى گوید : « تسبیح » ، « حمد » ، « سجده » و « نماز » ، در آیه مورد بحث سخن از « نماز » و « تسبیح » بود .

و در آیه 15 سوره رعد سخن از « سجود » عمومى است ؛ « وَ لِلّهِ يَسْجُدُ مَنْ فِى السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ » و در آیه 44 سوره اسراء سخن از « تسبیح » و « حمد » تمامى موجودات عالم


1) « تفسیر صافى » ، ذیل آیه مورد بحث .

هستى مى باشد ؛ « وَ اِنْ مِنْ شَىْ ءٍ اِلاّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ » .

درباره حقیقت « حمد » و « تسبیح » عمومى موجودات جهان و تفسیرهاى گوناگونى كه در این زمینه گفته شده است ، در « تفسیر نمونه » ذیل آیه 44 سوره اسراء مشروحا بحث شده است كه فشرده آن را در این جا مى آوریم ؛

در این جا دو تفسیر قابل توجه وجود دارد ؛

1 - تمامى ذرات این عالم اعم از آن چه آن را عاقل مى شماریم يا بى جان يا غیرعاقل ، همه داراى نوعى درك و شعور هستند و در عالم خود حمد و تسبیح خدا را مى گویند ، هرچند ما قادر به درك آن نیستیم، شواهدى از آیات قرآن نیز براى این تفسیر اقامه شده است .

2 - منظور از حمد و تسبیح ، همان چیزى است كه ما آن را « زبان حال » مى نامیم ، يعنى مجموعه نظام هستى و اسرار شگفت انگیزى كه در هریك از موجودات این عالم نهفته است، با زبان بى زبانى ، با صراحت و به طور آشکار از قدرت و عظمت خالق خود و علم و حکمت

بى انتهاى او سخن مى گویند، زیرا هر موجود بدیع و هر اثر شگفت انگیزى حتى يك تابلوى نفیس نقاشى يایك قطعه شعر زیباو نغز، حمد و تسبیح ابداع كننده خود مى گوید، يعنى از يك سو صفات برجسته او را بیان مى دارد ( حمد ) و از سوى دیگر عیب و نقص را از او نفى مى كند (تسبیح) تا چه رسد به این جهان باعظمت و آن همه عجایب و شگفتى هاى بى پایانش.

تسبیح ویژۀ پرندگان

در این كه چرا در آیه فوق از میان تمام موجودات جهان ، روى تسبیح پرندگان ، آن هم درحالتى كه بال هاى خود را بر فراز آسمان گسترده اند ، تکیه شده ، نکته اى وجود دارد و آن این كه ؛ پرندگان علاوه بر تنوع فوق العاده زیادشان ، ویژگى هایى دارند كه چشم و دل هر عاقلى را به سوى خود جذب مى كنند ، این اجسام سنگین برخلاف قانون جاذبه بر فراز آسمان ها باسرعت زیاد و برق آسا حرکت مى كنند ، مخصوصا هنگامى كه بال هاى خود را صاف نگه داشته اند و بر امواج هوا سوارند و بى آن كه فشارى به خود آورند، باسرعت به هرسو كه مایل باشند ، مى چرخند و پیش مى روند ، وضع جالبى دارند .

آگاهى هاى عجیب آن ها از مسائل هواشناسى و اطلاعات عمیقشان از وضع جغرافیایى زمین به هنگام مسافرت و مهاجرت از قاره اى به قاره دیگر حتى از مناطق قطب شمال به قطب جنوب و دستگاه هدایت كننده مرموز و عجیبى كه آنان را در این سفر طولانى حتى به هنگامى كه آسمان پوشیده از ابر است ، راهنمایى مى كند، از شگفت انگیزترین مسائل و از روشن ترین دلایل توحید است .

رادار عجیبى كه در وجود شب پره ها قرار دارد كه به وسیله آن در ظلمت و تاریکى شب تمام موانع بر سر راه خود را مى بیند و حتى گاه ماهى را در زیر امواج آب نشانه گیرى كرده و با يك حرکت برق آسا او را بیرون مى كشد ، از ویژگى هاى حیرت انگیز این پرنده است .

به هر حال عجایبى در وجود پرندگان نهفته شده كه قرآن به خاطر آن مخصوصا روى آن تکیه كرده است .

منظور از « صَلاة » چیست ؟

جمعى از مفسران مانند « مرحوم طبرسى » در « مجمع البیان » و « آلوسى » در

« روح البیان » ، « صَلاة » را در این جا به معنى "دعا " تفسیر كرده اند كه مفهوم اصلى آن در لغت همین است و به این ترتیب موجودات زمین و آسمان با زبان حال يا زبان قال در پیشگاه خدا دعا مى كنند و از محضر او تقاضاى فیض دارند و او هم كه فیاض مطلق است ، برحسب استعدادهایشان به آن ها مى بخشد و دریغ ندارد .

منتهى هرکدام در عالم خود مى دانند چه نیازى دارند و چه باید بخواهند و چه دعایى كنند ؟

به علاوه آن ها طبق آیاتى كه قبلاً اشاره كردیم ، در پیشگاه باعظمت او خاضع هستند و در برابر قوانین آفرینش تسلیم و از سوى دیگر باتمام وجود خود صفات كمالیه خدا رابازگو مى كنند و هرگونه نقصى ر از او نفىمى نمایند و به این ترتیب عبادات چهارگانه آن ها « حمد » و « تسبیح » و « دعا » و « سجود » تکمیل مى شود .

43 اَلَمْ تَرَ اَنَّ اللّهَ يُزْجى سَحابا ثُمَّ يُؤَلِّفُ بَيْنَهُ ثُمَ يَجْعَلُهُ رُكاما فَتَرَى الْوَدْقَ يَخْرُجُ مِنْ خِلالِهِ وَيُنَزِّلُ مِنَ السَّماءِ مِنْ جِبالٍ فیها مِنْ بَرَدٍ فَيُصیبُ بِهِ مَنْ

يَشاءُ وَ يَصْرِفُهُ عَنْ مَنْ يَشاءُ يَكادُ سَنا بَرْقِهِ يَذْهَبُ بِالاَْبْصارِ

آیا ندیدى كه خداوند ابرهایى را به آرامى مى راند ،سپس میان آن ها پیوند مى دهد و بعد آن را متراکم مى سازد، دراین حال دانه هاى باران را مى بینى كه از لابلاى آن خارج مى شود و ازآسمان ، از كوه هایى كه در آن است دانه هاى تگرگ نازل مى كند و هرکس رابخواهد، به وسیله آن زیان مى رساند و ازهرکس بخواهد، این زیان رابرطرف مى كند، نزدیك است درخشندگى برق آن ( ابرها ) چشم ها را ببرد .

گوشه اى دیگر از شگفتى هاى آفرینش

« يُزْجى » از ماده « اِزجاء » به معنى راندن باملایمت است ، راندنى كه براى ردیف كردن موجودات پراکنده مى باشد و این تعبیر دقیقا در مورد ابرها صادق است كه هر قطعه اى از آن از گوشه دریاها برمى خیزد ، سپس دست قدرت پروردگار آن ها را به سوى هم مى راند و پیوند مى دهد و متراکم مى سازد .

« رُكام » به معنى اشیائى است كه روى هم متراکم شده اند .

« وَدْق » به عقیدۀ بسیارى از مفسران به معنى دانه هاى باران است كه از خلال ابرها بیرون مى آید .

آرى باران است كه زمین هاى مرده را زنده مى كند، لباس حیات در پیکر درختان و گیاهان مى پوشاند و انسان و حیوانات را سیراب مى كند .

سپس به يکى دیگر از پدیده هاى شگفت انگیز آسمان و ابرها اشاره مى كند كه : « وَ يُنَزِّلُ مِنَ السَّماءِ مِنْ جِبالٍ فیها مِنْ بَرَدٍ ... » .

آرى او است كه از يك ابر گاهى باران حیات بخش نازل مى كند و گاه با مختصر تغییر آن را مبدل به تگرگ هاى زیان بار حتى كشنده مى كند و این نهایت قدرت و عظمت او را نشان مى دهد كه سود و زیان و مرگ و زندگى انسان را در كنار هم چیده بلکه در دل هم قرار داده است .

و در پایان آیه به يکى دیگر از پدیده هاى آسمانى كه از آیات توحید است ، اشاره كرده و مى گوید : « نزدیك است درخشندگى برق ابرها ، چشم هاى انسان را ببرد »

( يَكادُ سَنا بَرْقِهِ يَذْهَبُ بِالاَْبْصارِ ) .

ابرهایى كه درحقیقت از ذرات « آب » تشکیل شده است ، به هنگامى كه حامل نیروى برق مى شود، چنان « آتشى » از درونش بیرون مى جهد كه برقش چشم ها را خیره و رعدش گوش ها را از صداى خود پر مى كند و گاه همه جا را مى لرزاند ، این نیروى عظیم در لابلاى این بخار لطیف راستى شگفت انگیز است .

تنها سؤالى كه در این جا باقى مى ماند ، این است كه این كدام كوه در آسمان است كه تگرگ ها از آن فرومى ریزند ؟ در این جا مفسران بیانات مختلفى دارند ؛

نویسنده تفسیر « فى ظلال » بیانى دارد كه مناسب تر به نظر مى رسد و آن این كه توده هاى ابر در وسط آسمان به راستى شبیه كوه ها هستند ، گرچه از طرف پایین كه به آن ها مى نگریم ، صاف هستند ، اما كسانى كه با هواپیما بر فراز ابرها حرکت كرده اند ، غالبا با چشم خود این منظره را دیده اند كه ابرها از آن سو به كوه ها و دره ها و پستى ها و بلندى هایى مى مانند كه در روى زمین است و به تعبیر دیگر سطح بالاى ابرها هرگز صاف نیست و همانند سطح زمین

داراى ناهموارى هاى فراوان است و از این نظر اطلاق نام « جِبال » بر آن ها مناسب است.(1)

بر این سخن مى توان این نکته دقیق را افزود كه به عقیده دانشمندان تشکیل تگرگ در آسمان به این طریق است كه دانه هاى باران از ابر جدا مى شود و در قسمت فوقانى هوا به جبهه سردى برخورد مى كند و يخ مى زند ، سپس طوفان هاى كوبنده اى كه در آن منطقه حکمفرما است ، گاهى این دانه ها را مجددا به بالا پرتاب مى كند و بار دیگر این دانه ها به داخل ابرها فرومى رود و لایه دیگرى از آب به روى آن مى نشیند كه به هنگام جدا شدن از ابر ، مجددا يخ مى بندد و گاهى این موضوع چندین بار تکرار مى شود و هر زمان لایه تازه اى روى آن مى نشیند تا تگرگ به اندازه اى درشت شود كه دیگر طوفان نتواند آن را به بالا پرتاب كند ، این جا است كه راه زمین را پیش مى گیرد و فرود مى آید و يا این كه طوفان فرومى نشیند و بدون مانع به طرف زمین حرکت مى كند . .


1) « تفسیر فى ظلال » ، جلد 6 ، صفحه 109 .

باتوجه به این مطلب ، نکته علمى كه در كلمه « جِبال » در این جا نهفته است روشن تر مى شود ، زیرا به وجود آمدن تگرگ هاى درشت و سنگین ، درصورتى امکان پذیر است كه توده هاى ابر متراکم گردند تا هنگامى كه طوفان دانه يخ زدۀ تگرگ را به میان آن پرتاب مى كند ، مقدار بیشترى آب به خود جذب نماید و این تنها در آن جا است كه توده هاى ابر مانند كوه هاى مرتفع درجهت بالا قرارگیرد و منبع قابل ملاحظه اى براى تکوّن تگرگ شود .

44 يُقَلِّبُ اللّهُ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ اِنَّ فى ذلِكَ لَعِبْرَةً لاِوُلِى الاَْبْصارِ

خداوند شب و روز را دگرگون مى سازد و در این عبرتى است براى صاحبان بصیرت .

بدون شك همان گونه كه علم ثابت كرده است ، هم آمد و شد شب و روز و هم تغییرات تدریجى آن ها براى انسان جنبه حیاتى دارد و درس عبرتى است براى صاحبان بصیرت .

تابش يکنواخت آفتاب ، درجه حرارت هوا را بالا مى برد و موجودات زنده را مى سوزاند و اعصاب را خسته مى كند ، اما هنگامى كه در لابلاى این تابش پرده هاى ظلمت شب قرارمى گیرد، آن را كاملاً تعدیل مى كند .

تغییرات تدریجى شب و روز كه سرچشمه پیدایش فصول چهارگانه است ، عامل بسیار مؤثرى براى بارور شدن گیاهان و حیات تمام موجودات زنده و نزول باران ها و ذخیره آب در زمین ها است ، پیرامون این موضوع در جلد هشتم تفسیر نمونه ، ذیل 6 / يونس مشروحا بحث شده است .

45 وَ اللّهُ خَلَقَ كُلَّ دابَّةٍ مِنْ ماءٍ فَمِنْهُمْ مَنْ يَمْشى عَلىبَطْنِهِ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَمْشى عَلى رِجْلَيْنِ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَمْشى عَلى اَرْبَعٍ يَخْلُقُ اللّهُ ما يَشاءُ اِنَّ اللّهَ عَلى كُلِّ شَىْ ءٍ قَدیرٌ

و خداوند هر جنبنده اى را از آبى آفرید ، گروهى از آن ها برشکم خود راه مى روند و گروهى بر دو پاى خود و گروهى برچهارپا راه مى روند، خداوند هرچه را اراده كند، مى آفریند ، چرا كه خدا بر همه چیز توانا است .

در این كه كلمۀ « ماء » ( آب ) در آیه مورد بحث اشاره به چه آبى است ؟ درمیان مفسران گفتگو است و در واقع سه تفسیر براى آن ذکر شده است ؛

1 - منظور آب نطفه است ، بسیارى از مفسران این تفسیر را انتخاب كرده اند و در بعضى از روایات نیز به آن اشاره شده است .

مشکلى كه در این تفسیر وجود دارد ، این است كه همه جنبندگان از آب نطفه به وجود نمى آیند، زیرا حیوانات تك سلولى و بعضى دیگر از حیوانات كه مصداق جنبنده ( دابَّة ) هستند ، از طریق تقسیم سلول ها به وجود مى آیند نه از نطفه ، مگر این كه گفته شود حکم بالا جنبه نوعى دارد نه عمومى .

2 - دیگر این كه منظور پیدایش نخستین موجود است ، زیرا هم طبق بعضى از روایات اسلامى اولین موجودى را كه خدا آفریده ، آب بوده و انسان ها را بعدا از آن آب آفریده و هم طبق فرضیه هاى علمى جدید، نخستین جوانه حیات در دریاها ظاهرشده و این پدیده قبل از همه جا بر اعماق ياکنار دریاها حاکم شده است .

البته آن نیرویى كه موجود زنده را با آن همه پیچیدگى در نخستین مرحله به وجود آورد و در مراحل بعد هدایت كرد ، يك نیروى مافوق طبیعى يعنى اراده پروردگار بود .

3 - آخرین تفسیر این است كه منظور از خلقت موجودات زنده از آب ، این است كه در حال حاضر آب ماده اصلى آن ها را تشکیل مى دهد و قسمت عمده ساختمان آن ها آب است و بدون آب ، هیچ موجود زنده اى نمى تواند به حیات خود ادامه دهد .

البته این تفسیرها منافاتى باهم ندارند اما در عین حال تفسیر اول و دوم صحیح تر به نظر مى رسد .

در این جا سؤالى پیش مى آید و آن این كه ؛ حیوانات منحصر به این سه گروه نیستند ( خزندگان ، دوپایان ، چهارپایان ) بلکه جنبندگان زیادى هستند كه بیش از چهار پا دارند ، وضع آن ها چگونه است ؟

پاسخ این سؤال در خود آیه نهفته است ، زیرا در جمله بعد مى فرماید : « يَخْلُقُ اللّهُ ما يَشاءُ : خدا هرچه را بخواهد ، مى آفریند » به علاوه مهم ترین حیواناتى كه انسان با آن سر و كار دارد، همین سه گروه است ، از این گذشته بعضى معتقدند كه حتى حیواناتى كه بیش از چهارپا

دارند، تکیه گاه اصلى آن ها تنها برچهارپا است و بقیهبازوهاى كمکى آن محسوب مى شود .(1)

46 لَقَدْ اَنْزَلْنا ایاتٍ مُبَيِّناتٍ وَ اللّهُ يَهْدى مَنْ يَشاءُ اِلى صِراطٍ مُسْتَقیمٍ

ماآیات روشنگرى نازل كردیم و خداهرکه را بخواهد، به صراط مستقیم هدایت مى كند.

آیاتى كه دل ها را به نور ایمان و توحید روشن مى كند ، افکار انسان هارا نور و صفا مى بخشد و محیط تاریك زندگیشان را عوض مى كند .

البته وجود این « آیات مُبَيِّنات » زمینه را براى ایمان فراهم مى سازد ، ولى نقش اصلى را هدایت الهى دارد و مى دانیم كه اراده خداوند و مشیت او بى حساب نیست ، او نور هدایت را به دل هایى مى افکند كه آماده پذیرش آن هستند ، يعنى مجاهده را آغاز كرده اند و گام هایى به سوى او برداشته اند .

47 وَ يَقُولُونَ امَنّا بِاللّهِ وَ بِالرَّسُولِ وَ اَطَعْنا ثُمَّ يَتَوَلّى فَریقٌ مِنْهُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ .


1) « تفسیر قرطبى » و « تفسیر فخر رازى » ، ذیل آیۀ مورد بحث .

وَ ما اوُلئِكَ بِالْمُؤْمِنینَ

آن ها مى گویند : به خدا و پیامبر ایمان داریم و اطاعت مى كنیم ، ولى بعد از این ادعا گروهى از آن ها روى گردان مى شوند ، آن ها ( در حقیقت ) مؤمن نیستند .

این چگونه ایمانى است كه از زبانشان فراترنمى رود و پرتوش دراعمالشان ظاهرنمى گردد؟

48 وَ اِذا دُعُوا اِلَى اللّهِ وَ رَسُولِهِ لِيَحْكُمَ بَيْنَهُمْ اِذا فَریقٌ مِنْهُمْ مُعْرِضُونَ

و هنگامى كه ازآن ها دعوت شود كه به سوى خدا و پیامبرش بیایند تا درمیان آنان داورى كند، گروهى از آن ها روى گردان مى شوند .

49 وَ اِنْ يَكُنْ لَهُمُ الْحَقُّ يَأْتُوا اِلَيْهِ مُذْعِنینَ

ولى اگر ( داورى به نفع آن ها بوده باشد و ) حق داشته باشند ، بانهایت تسلیم به سوى او مى آیند .

ایمان و پذیرش داورى خدا

جالب توجه این كه در يك عبارت سخن از دعوت به سوى خدا و پیامبر صلى الله علیه و آله است

ولى عبارت بعد يعنى جمله «لِيَحْكُمَ» به صورت مفردآمده كه تنها اشاره به داورى پیامبر صلى الله علیه و آله مى باشد، این به خاطر آن است كه داورى پیامبر صلى الله علیه و آله از داورى خدا جدا نیست و هردو در حقیقت به امر واحدى بازمى گردد .

این نکته نیز باید مورد توجه قرار گیرد كه در آیات فوق این تخلف و اعراض از داورى پیامبر صلى الله علیه و آله تنها به گروهى از منافقان نسبت داده شده است ، شاید به دلیل این كه گروه دیگر تا این حد بى حیا و جسورنبودند ، چراکه نفاق هم مانند ایمان داراى درجات مختلفى است .

50 اَفى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ اَمِ ارْتابُوا اَمْ يَخافُونَ اَنْ يَحیفَ اللّهُ عَلَيْهِمْ وَ رَسُولُهُ بَلْ اوُلئِكَ هُمُ الظّالِمُونَ

آیا در دل هاى آن ها بیمارى است؟ يا شك و تردیددارند ؟یا مى ترسند خدا و رسولش بر آن ها ستم كند ؟ اما خوداین ها ستمگرند .

بیمارى نفاق

این نخستین بار نیست كه در قرآن مجید به تعبیر « مَرَض » در مورد

نفاق برخورد مى كنیم ، قبل از آن در اوایل سوره بقره ضمن بیان صفات منافقان ، چنین آمده بود : « فى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللّهُ مَرَضا : در دل هاى آن ها يك نوع بیمارى است و خداوندهم بر بیمارى آن ها مى افزاید » .

نفاق درحقیقت بیمارى و انحراف است ، انسان سالم يك چهره بیشتر ندارد ، روح و جسم او هماهنگ است ، اگر مؤمن است تمام وجودش فریاد ایمان مى كشد و اگر منحرف است ، ظاهر و باطنش بیانگر انحراف است ، اما این كه ظاهرش دم از ایمان بزند و باطنش بوى كفر دهد ، این يك نوع بیمارى است .

و از آن جا كه این گونه افراد بر اثر لجاجت و پافشارى در برنامه هایشان مستحق لطف و هدایت خدایى نیستند ، خداوند آنان را به حال خود مى گذارد تا این بیماریشان افزون گردد .

و به راستى خطرناك ترین افراد در يك جامعه همین منافقان هستند ، چراکه تکلیف انسان در برابر آن ها روشن نیست ، نه واقعا دوست هستند و نه ظاهرا دشمن ، از امکانات مؤمنین استفاده مى كنند و از مجازات كفار ظاهراً مصون هستند ولى اعمالشان از اعمال

کفار بدتر است .

و چنان كه مى دانیم چون این ناهماهنگى ظاهر و باطن براى همیشه قابل ادامه نیست ، سرانجام پرده ها كنار مى رود و باطن آلوده آنان ظاهر مى شود ، چنان كه درآیه موردبحث ملاحظه كردیم كه پیش آمدن يك صحنه داورى ، مشت آن ها را باز كرد و خبث درونشان را آشکار ساخت .

51 اِنَّما كانَ قَوْلَ الْمُؤْمِنینَ اِذا دُعُوا اِلَى اللّهِ وَ رَسُولِهِ لِيَحْكُمَ بَيْنَهُمْ اَنْ يَقُولُوا سَمِعْنا وَ اَطَعْنا وَ اوُلئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ

مؤمنان هنگامى كه به سوى خدا و رسولش دعوت شوند تامیان آنان داورى كند، سخنشان تنهااین است كه مى گویند:شنیدیم و اطاعت كردیم و این هاهمان رستگاران واقعى هستند.

در آیات گذشته عکس العمل منافقان تاریك دل را كه در ظلمات متراکم و « بَعْضُها فَوْقَ بَعْضٍ » قرار داشتند ، در برابر داورى خدا و پیامبر صلى الله علیه و آله سر بازمى زدند ، گویى مى ترسیدند خدا و پیامبر صلى الله علیه و آله حق آن ها را پایمال كند .

این آیه نقطۀ مقابل آن يعنى برخورد مؤمنان با این داورى الهى را تشریح مى كند .

کسى كه خدا را عالم به همه چیز مى داند و بى نیاز از هرکس و رحیم و مهربان به همه بندگان ، چگونه ممکن است داورى كسى را بر داورى او ترجیح دهد ؟ و چگونه ممکن است عکس العملى جز شنیدن و اطاعت كردن در برابر فرمان و داورى هایش نشان دهد و چه وسیله خوبى است براى پیروزى مؤمنان راستین و چه آزمون بزرگى، لذا در پایان مى فرماید: « وَ اوُلئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ » .

کسى كه زمام خود را به دست خدا بسپارد و او را حاکم و داور قرار دهد ، بدون شك در همه چیز پیروز است ، چه در زندگى مادى و چه معنوى .

52 وَ مَنْ يُطِعِ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ يَخْشَ اللّهَ وَ يَتَّقْهِ فَاوُلئِكَ هُمُ الْفائِزوُنَ

و هرکس خدا و پیامبرش را اطاعت كند و ازپروردگاربترسدو ازمخالفت فرمانش بپرهیزد، آن ها رستگارند .

ایمان و تسلیم مطلق در برابر حق

"فوز" به معنى پیروزى و رسیدن به كار خیر است توأم با سلامت و "فلاح" ظفر و رسیدن به مقصود است ( البته در اصل به معنى شکافتن مى باشد و از آن جا كه افراد پیروزمند موانع را برطرف مى سازند و مسیر خود را براى رسیدن به مقصد مى شکافند و پیش مى روند ، فلاح در معنى پیروزى به كار رفته است ) و از آن جا كه در آیه اخیر سخن از اطاعت به طور مطلق است و درآیه قبل از تسلیم دربرابر داورى خدا كه يکى عام است و دیگرى خاص ، نتیجه هر دو نیز باید يکى باشد .

قابل توجه این كه در آیه براى « فائِزوُنَ » سه وصف ذکر شده است ؛ اطاعت خدا و پیامبر ، خشیت و تقوا . بعضى از مفسران گفته اند كه « اطاعت » يك معنى كلى است و « خشیت » شاخه درونى آن و « تقوا » شاخه بیرونى آن است و به این ترتیب نخست از اطاعت به طور كلى سخن گفته شده ، سپس از شاخه درونى و بعد شاخه بیرونیش .

نکته قابل ذکر این كه در روایتى در تفسیر جمله «وَ اوُلئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ»

از امام باقر (علیه السلام)چنین نقل شده : « اِنَّ الْمَعْنى بِالاْآيَةِ اَمیرُالْمُؤْمِنینَ عَلِىٌّ : مقصود از این آیه على (علیه السلام) است ».(1)

بدون شك امام على (علیه السلام) بارزترین مصداق آیه است و منظور از روایت فوق همین است و هرگز عمومیت مفهوم آن از بین نمى رود .

53 وَ اَقْسَمُوا بِاللّهِ جَهْدَ اَيْمانِهِمْ لَئِنْ اَمَرْتَهُمْ لَيَخْرُجُنَ قُلْ لا تُقْسِمُوا طاعَةٌ مَعْروُفَةٌ اِنَّ اللّهَ خَبیرٌ بِما تَعْمَلُونَ آن ها با نهایت تأکید سوگند ياد كردند كه اگر به آنان فرمان دهى ( از خانه و اموال خود ) بیرون مى روند ( و جان در طَبَق اخلاص گذارده و تقدیم مى كنند ) بگو : سوگند ياد نکنید ، شما طاعت خالصانه نشان دهید ، كه خداوند به آن چه عمل مى كنید ، آگاه است .

لحن آیه و همچنین شأن نزولى كه در بعضى از تفاسیر در مورد آن وارد شده ، نشان .


1) « نور الثقلین » ، جلد 3 ، صفحه 616 .

مى دهد كه جمعى از منافقان بعد از نزول آیات قبل و ملامت هاى شدید آن از وضع خود سخت ناراحت شدند و خدمت پیامبر صلى الله علیه و آله آمدند و شدیدا سوگند ياد كردند كه ما تسلیم فرمان تو هستیم و قرآن با قاطعیت به آن ها پاسخ گفت .

افراد منافق در برخورد با جوّ نامساعد اجتماعى گاه تغییر چهره مى دهند و متوسل به سوگندهاى غلاظ و شداد مى شوند و گاهى سوگندشان خود دلیلى بر دروغشان است ، قرآن صریحا به آن ها پاسخ گفت كه سوگند لازم نیست ، عمل نشان دهید ، ولى خدا از اعماق دل شما آگاه است ، مى داند كه در این سوگند دروغ مى گویید و يا واقعاً تغییر جهت مى دهید .

54 قُلْ اَطیعُوا اللّهَ وَ اَطیعُوا الرَّسُولَ فَاِنْ تَوَلَّوْا فَاِنَّماعَلَيْهِ ماحُمِّلَ وَ عَلَيْكُمْ ما حُمِّلْتُمْ وَ اِنْ تُطیعُوهُ تَهْتَدوُاوَ ما عَلَى الرَّسُولِ اِلاَّ الْبَلاغُ الْمُبینُ

بگو : اطاعت خدا و اطاعت پیامبرش كنید و اگر سرپیچى كنید ، پیامبر مسؤول اعمال خویش است و شما مسؤول اعمال خود ، اما اگر از او اطاعت كنید ، هدایت خواهید شد و بر پیامبر چیزى جز ابلاغ آشکار نیست .

او موظف است فرمان خدا را آشکارا به همگان برساند ، خواه بپذیرند يا نپذیرند و در واقع چنین است هم وظیفه رسالت پیامبر صلى الله علیه و آله و هم اطاعت صادقانه از دعوت او بارى است بر دوش كه باید آن را به منزل رساند و جز مردم مخلص توانایى حمل آن را ندارند ، لذا در روایتى از امام باقر (علیه السلام)در وصف پیامبر صلى الله علیه و آله مى خوانیم : كه از پیامبر صلى الله علیه و آله چنین نقل مى كند كه فرمود : « يا مَعاشِرَ قُرّاءِ الْقُرْاآنِ اتَّقُوا اللّهَ عَزَّ وَ جَلَّ فیما حَمَلَكُمْ مِنْ كِتابِهِ فَاِنّى مَسْؤوُلٌ وَ اَنْتُمْ مَسْؤوُلُونَ ؛ اِنّى مَسْؤوُلٌ عَنْ تَبْلیغِ الرِّسالَةِ وَ اَمّا اَنْتُمْ فَتُسْأَلُونَ عَمّا حَمَلْتُمْ مِنْ كِتابِ اللّهِ وَ سُنَّتى : اى خوانندگان قرآن ! از خداوند بزرگ بترسید ، بپرهیزید نسبت به كتابش كه بر دوش شما نهاده است ، چراکه من مسؤولم و شما هم مسؤولید ؛ من در برابر تبلیغ رسالت مسؤولم اما شما در برابر كتاب اللّه و سنت من كه بر دوشتان نهاده شده است » .

55 وَعَدَ اللّهُ الَّذینَ امَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِى الاَْرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ لَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دینَهُمُ الَّذِى ارْتَضى لَهُمْ وَ لَيُبَدِّلَنَّهُمْمِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ اَمْنايَعْبُدوُنَنى لايُشْرِكُونَ بى شَيْئا وَ مَنْ كَفَرَ بَعْدَ

ذلِكَ فَاوُلئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ

خداوند به كسانى ازشماکه ایمان آورده اند و اعمال صالح انجام داده اند ، وعده مى دهد كه آن ها را قطعا خلیفه روى زمین خواهد كرد ، همان گونه كه پیشینیان را خلافت روى زمین بخشید و دین و آیینى راکه براى آن ها پسندیده ،پابرجا و ریشه دار خواهد ساخت و خوف و ترس آن ها را به امنیت و آرامش مبدل مى كند، آن چنان كه تنها مرا مى پرستند و چیزى را براى من شریك نخواهند ساخت و كسانى كه بعد از آن كافر شوند ،فاسقند.

حکومت جهانى مستضعفان

از مجموع آیه چنین برمى آید كه خداوند به گروهى از مسلمانان كه داراى دو صفت « ایمان » و « عمل صالح » هستند، سه نوید داده است ؛

1 - استخلاف و حکومت روى زمین .

2 - نشر آیین حق به طور اساسى و ریشه دار در همه جا ( كه از كلمه « تمکین » استفاده مى شود ) .

3 - از میان رفتن تمام اسباب خوف و وحشت و ناامنى .

و نتیجه این امور آن خواهد شد كه با نهایت آزادى خدا را بپرستند و فرمان هاى او را گردن نهند و هیچ شریك و شبیهى براى او قائل نشوند و توحید خالص را در همه جا بگسترانند .

جمعى از مفسرین معتقدند كه این آیه اشاره به « بنى اسرائیل » است زیرا آن ها با ظهور موسى (علیه السلام) و درهم شکسته شدن قدرت فرعون و فرعونیان مالك حکومت روى زمین شدند ، چنان كه قرآن در آیه 137 سوره اعراف مى فرماید : « وَ اَوْرَثْنَا الْقَوْمَ الَّذینَ كانُوا يُسْتَضْعَفُونَ مَشارِقَ الاَْرْضِ وَ مَغارِبَهَا الَّتى بارَكْنا فیها : ما آن جمعیت مستضعف ( مؤمنان بنى اسرائیل ) را وارث مشارق و مغارب زمینى را كه پربرکت كردیم ، قرار دادیم » .

و نیز درباره همان ها مى فرماید : « وَ نُمَكِّنُ لَهُمْ فِى الاَْرْضِ : ما اراده كرده ایم كه قوم مستضعف ( مؤمنان بنى اسرائیل ) را در روى زمین تمکین دهیم ( و صاحب نفوذ و مسلط سازیم ) » .

درست است كه درمیان بنى اسرائیل حتى در عصر موسى (علیه السلام)(علیه السلام) افراد ناباب و فاسق و

حتى احیاناً كافرى بودند ، ولى به هر حال حکومت به دست مؤمنان صالح بود .

وعده الهى حکومت روى زمین از آن كیست ؟

در آیه خواندیم خدا وعده حکومت روى زمین و تمکین دین و آیین و امنیت كامل را به گروهى كه ایمان دارند و اعمالشان صالح است ، داده اما در این كه منظور از این گروه از نظر مصداقى چه اشخاصى است ، در میان مفسران گفتگو است ، بدون شك آیه شامل مسلمانان نخستین مى شود بدون شك حکومت مهدى (علیه السلام)که طبق عقیده عموم مسلمانان اعم از شیعه و اهل تسنن سراسر روى زمین را پر از عدل و داد مى كند ، بعد از آن كه ظلم و جور همه جا را گرفته باشد ، مصداق كامل این آیه است ، ولى

با این حال مانع از عمومیت و گستردگى مفهوم آیه نخواهد بود .

نتیجه این كه در هر عصر و زمان پایه هاى ایمان و عمل صالح در میان مسلمانان مستحکم شود، آن هاصاحب حکومتى ریشه دار و پرنفوذ خواهندشد .

و این كه بعضى مى گویند : كلمه « اَرْض » مطلق است و تمام روى زمین را شامل مى شود

و این منحصراً مربوط به حکومت مهدى (علیه السلام) است ، با جمله « كَمَا اسْتَخْلَفَ ... » سازگار نیست ، زیرا خلافت و حکومت پیشینیان مسلما در تمام پهنه زمین نبود .

به علاوه شأن نزول آیه نیز نشان مى دهد كه حداقل نمونه اى از این حکومت در عصر پیامبر صلى الله علیه و آله براى مسلمانان ( هرچند در اواخرعمر آن حضرت ) حاصل شده است .

محصول تمام زحمات پیامبران و تبلیغات مستمر و پى گیر آن ها و نمونه اتمّ حاکمیت توحید و امنیت كامل و عبادت خالى از شرك زمانى تحقق مى يابد كه مهدى آن سلالۀ انبیاء و فرزند پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله ظاهر شود ، همان كسى كه همه مسلمانان این حدیث را درباره او از پیامبر صلى الله علیه و آله نقل كرده اند : « لَوْ لَمْ يَبْقَ مِنَ الدُّنْيا اِلاّ يَوْمٌ لَطَوَّلَ اللّهُ ذلِكَ الْيَوْمَ حَتّى يَلى رَجُلٌ مِنْ عِتْرَتى ، اِسْمُهُ اِسْمى ، يَمَلاَُ الاَْرْضَ عَدْلاً وَ قِسْطا كَما مُلِئَتْ ظُلْما وَ جَوْرا : اگر از عمر دنیا جز يك روز باقى نماند ، خداوند آن يك روز را آن قدر طولانى مى كند تا مردى از دودمان من كه نامش نام من است ، حاکم بر زمین شود و صفحه زمین را پر از عدل و داد كند ، آن گونه كه از ظلم و جور پر شده باشد » .

مرحوم طبرسى در ذیل آیه مى گوید: از اهل بیت پیامبر صلى الله علیه و آله این حدیث نقل شده

است : « اِنَّها فِى الْمَهْدِىِّ مِنْ اآلِ مُحَمَّدٍ : این آیه درباره مهدى آل محمد صلى الله علیه و آله مى باشد » .(1)

در تفسیر « روح المعانى » و بسیارى از تفاسیر شیعه از امام سجّاد چنین نقل شده است كه در تفسیر آیه فرمود : « هُمْ وَ اللّهِ شیعَتُنا اَهْلَ الْبَيْتِ يَفْعَلُ اللّهُ ذلِكَ بِهِمْ عَلى يَدَىْ رَجُلٍ مِنّا وَ هُوَ مَهْدِىُّ هذِهِ الاُْمَّةِ يَمْلأَُ الاَْرْضَ عَدْلاً وَ قِسْطا كَما مُلِئَتْ ظُلْما وَ جَوْرا وَ هُوَ الَّذى قالَ رَسُولُ اللّهِ صلى الله علیه و آله لَوْ لَمْ يَبْقَ مِنَ الدُّنْيا اِلاّ يَوْمٌ ... : آن ها به خدا سوگند شیعیان ما هستند ، خداوند این كار را براى آن ها به دست مردى از ما انجام مى دهد كه "مهدى" این امت است ، زمین را پر از عدل و داد مى كند، آن گونه كه از ظلم و جور پر شده باشد و هم او است كه پیامبر صلى الله علیه و آله در حق وى فرمود : " اگر از عمر دنیا جز يك روز باقى نماند ..." » .

این تفسیر به معنى انحصار معنى آیه نیست ، بلکه بیان مصداق كامل است ، منتها چون بعضى از مفسران همچون « آلوسى » در « روح المعانى » به این نکته توجه .


1) « مجمع البیان » ، ذیل آیه مورد بحث .

نکرده اند ، این احادیث را مردود شناخته اند .

« قرطبى » مفسر معروف اهل تسنن از « مِقْداد بْن اَسْوَد » چنین نقل مى كند كه از رسول خدا صلى الله علیه و آله شنیدم كه فرمود: « ما عَلى ظَهْرِ الاَْرْضِ بَيْتُ حَجَرٍ وَ لا مَدَرٍ اِلاّ اَدْخَلَهُ اللّهُ كَلِمَةَ الاِْسْلامِ : بر روى زمین خانه اى از سنگ يا گل باقى نمى ماند ، مگر این كه اسلام در آن واردمى شود »( و ایمان و توحید درسراسر روى زمین نفوذمى كند) .(1)

براى كسب اطلاعات بیشتر پیرامون حکومت مهدى (علیه السلام) و مدارك مشروح و مستدل آن درکتب علماى شیعه و سنى، به جلد 7 تفسیرنمونه، ذیل آیه 33سوره توبه مراجعه فرمایید.

56 وَ اَقیمُوا الصَّلوةَ وَ اتُوا الزَّكوةَ وَ اَطیعُوا الرَّسُولَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ

و نماز را برپا دارید و زکات را بدهید و رسول ( خدا ) را اطاعت كنید تا مشمول رحمت ( او ) شوید . .


1) « تفسیر قرطبى » ، جلد 7 ، صفحه 4292 .

57 لاتَحْسَبَنَّ الَّذینَ كَفَروُا مُعْجِزینَ فِىالاَْرْضِ وَ مَأْویهُمُ النّارُ وَ لَبِئْسَ الْمَصیرُ

گمان نبر كافران مى توانند از چنگال مجازات الهى در زمین فرار كنند ، جایگاه آن ها آتش است و چه بد جایگاهى است .

مقدمات تحقق وعده خلافت صالحین بر روى زمین

« مُعْجِزینَ » جمع « مُعْجِز » از ماده « اِعْجاز » به معنى ناتوان ساختن است و از آن جا كه گاه انسان در تعقیب كسى است و او از دستش فرارمى كند و هرچه كوشش مى نماید، به او دسترسى پیدا نمى كند و از قلمرو قدرتش بیرون مى رود و این امر او را ناتوان مى سازد ، لذا كلمه « مُعْجِز » گاه در همین معنى استعمال مى شود و آیه فوق نیز اشاره به همین معنى است و مفهومش این است كه شما نمى توانید از قلمرو قدرت خدا بیرون روید .

در آیه گذشته وعده خلافت روى زمین به مؤمنان صالح داده شده بود و این دوآیه مردم را براى فراهم كردن مقدمات این حکومت بسیج مى كند ، درضمن نفى موانع بزرگ را نیز

خودش تضمین مى نماید ، در حقیقت يکى از این دو آیه درصدد بیان مقتضى است و آیه دوم نفى موانع .

58 يا اَيُّهَا الَّذینَ امَنُوا لِيَسْتَأْذِنْكُمُ الَّذینَ مَلَكَتْ اَيْمانُكُمْ وَ الَّذینَ لَمْ يَبْلُغُوا الْحُلُمَ مِنْكُمْ ثَلاثَ مَرّاتٍ مِنْ قَبْلِ صَلوةِ الْفَجْرِ وَحینَ تَضَعُونَ ثِيابَكُمْ مِنَ الظَّهیرَةِ وَ مِنْ بَعْدِ صَلوةِ الْعِشاءِ ثَلاثُ عَوْراتٍ لَكُمْ لَيْسَ عَلَيْكُمْ وَ لا عَلَيْهِمْ جُناحٌ بَعْدَهُنَّ طَوّافُونَ عَلَيْكُمْ بَعْضُكُمْ عَلى بَعْضٍ كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللّهُ لَكُمُ الاْياتِ وَاللّهُ عَلیمٌ حَكیمٌ

اى كسانى كه ایمان آورده اید ! باید بردگان شما و هم چنین كودکانتان كه به حد بلوغ نرسیده اند ، در سه وقت از شمااجازه بگیرند ؛ قبل از نماز فجر و در نیم روز هنگامى كه لباس هاى (معمولى) خودرا بیرون مى آورید و بعد از نمازعشاء ، این سه وقت خصوصى براى شما است ، اما بعد ازاین سه وقت ، گناهى بر شما و بر آن ها نیست ( كه بدون اذن وارد شوند ) و بر گِرد يکدیگر طواف كنید ( و با صفا و صمیمیت به يکدیگر خدمت نمایید )

این گونه خداوند آیات را براى شما تبیین مى كند و خداوند عالم و حکیم است .

آداب ورود به جایگاه خصوصى پدر و مادر

« ظَهیرَة » چنان كه « راغب » در « مفردات » و « فیروزآبادى » در « قاموس » مى گویند : به معنى نیم روز و حدود ظهر است كه مردم در این موقع معمولاً لباس هاى رویى خود را درمى آورند و گاه مرد و زن باهم خلوت مى كنند .

« عَوْرَة » در اصل از ماده « عار » به معنى عیب است و از آن جا كه آشکار شدن آلت جنسى مایه عیب و عار است ، در لغت عرب به آن عورت اطلاق شده است ، اطلاق كلمۀ « عورت » بر این اوقات سه گانه مذکور ، به خاطر آن است كه مردم در این اوقات خود را زیاد مقيّد به پوشانیدن خویش مانند سایر اوقات نمى كنند و يك حالت خصوصى دارند .

بدیهى است این دستور متوجه اولیاى اطفال است كه آن ها را وادار به انجام این برنامه كنند ، چراکه آن ها هنوز به حد بلوغ نرسیده اند تامشمول تکالیف الهى باشندو به همین جهت مخاطب در این جا ، اولیاء هستند .

ضمناً اطلاق آیه هم شامل كودکان پسر و هم كودکان دختر مى شود و كلمه « اَلَّذینَ » كه براى جمع مذکراست ، مانع از عمومیت مفهوم آیه نیست ، زیرا در بسیارى از موارد این تعبیر به عنوان تغلیب بر مجموع اطلاق مى گردد ، همان گونه كه در آیه وجوب روزه تعبیر به « اَلَّذینَ » شده و منظور عموم مسلمانان است ( 83 / بقره ) .

ذکر این نکته نیز لازم است كه آیه از كودکانى سخن مى گوید كه به حد تمییز رسیده اند و مسائل جنسى و عورت و غیر آن را تشخیص مى دهند ، زیرا دستور اذن گرفتن ، خود دلیل بر این است كه این اندازه مى فهمند كه اذن گرفتن يعنى چه .

در پایان آیه مى فرماید: « لَيْسَ عَلَيْكُمْ وَ لاعَلَيْهِمْ جُناحٌ بَعْدَهُنَّ طَوّافُونَ عَلَيْكُمْ بَعْضُكُمْ عَلى بَعْضٍ كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللّهُ لَكُمُ الاْياتِ وَ اللّهُ عَلیمٌ حَكیمٌ » .

واژه « طَوّافُونَ » در اصل از ماده « طواف » به معنى گردش دور چیزى است و چون به صورت صیغه مبالغه آمده ، به معنى كثرت در این امر مى باشد و با توجه به این كه بعد از آن « بَعْضُكُمْ عَلى بَعْضٍ » آمده ، مفهوم جمله این مى شود كه در غیر این سه وقت شما مجاز

هستید بر گِرد يکدیگر بگردید و رفت و آمد داشته باشید و به هم خدمت كنید .

و به گفته « فاضل مقداد » در « كنز العرفان » این تعبیر در حقیقت به منزله بیان دلیل براى عدم لزوم اجازه گرفتن در سایر اوقات است ، چراکه اگر بخواهند مرتباً رفت و آمد داشته باشند و در هر بار اذن دخول بخواهند ، كار مشکل مى شود .(1)

59 وَ اِذا بَلَغَ الاَْطْفالُ مِنْكُمُ الْحُلُمَ فَلْيَسْتَأْذِنُوا كَمَااسْتَأْذَنَ الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللّهُ لَكُمْ ایاتِهِ وَ اللّهُ عَلیمٌ حَكیمٌ

و هنگامى كه اطفال شما به سن بلوغ رسند، باید اجازه بگیرند ، همان گونه كه اشخاصى كه پیش از آن ها بودند ،اجازه مى گرفتند ، این چنین خداوند آیاتش را براى شما تبیین مى كند و خدا عالم و حکیم است .

واژه « حُلُم » به معنى عقل آمده است و كنایه از بلوغ است كه معمولاً با يك جهش عقلى .


1) « كنز العرفان » ، جلد 2 ، صفحه 225 .

و فکرى توأم است و گاه گفته اند : « حُلُم » به معنى رؤیا و خواب دیدن است و چون جوانان مقارن بلوغ ، صحنه هایى در خواب مى بینند كه سبب احتلام آن ها مى شود ، این واژه به عنوان كنایه در معنى بلوغ به كار رفته است .

از آیۀ فوق چنین استفاده مى شود كه حکم بالغان با اطفال نابالغ متفاوت است زیرا كودکان نابالغ طبق آیه قبل ، تنها در سه وقت موظف به اجازه گرفتن هستند ، چون زندگى آن ها با زندگى پدران و مادران آن قدر آمیخته است كه اگر بخواهند در همه حال اجازه بگیرند، مشکل خواهد بود و از این گذشته احساسات جنسى آن ها هنوز به طور كامل بیدار نشده ، ولى نوجوانان بالغ طبق این آیه كه اذن گرفتن را به طور مطلق براى آن ها واجب دانسته ، موظفند در همه حال به هنگام ورود بر پدر و مادر اذن بطلبند .

این حکم مخصوص به مکانى است كه پدر و مادر در آن جا استراحت مى كنند ، وگرنه وارد شدن در اتاق عمومى ( اگر اتاق عمومى داشته باشند ) مخصوصا هنگامى كه دیگران هم در آن جا حاضرند و هیچ گونه مانع و رادعى در كار نیست ، اجازه گرفتن لزومى ندارد .

ذکر این نکته نیز لازم است كه جمله « كَمَا اسْتَأْذَنَ الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ » اشاره به بزرگسالان است كه در همه حال به هنگام وارد شدن در اتاق ، موظف به اجازه گرفتن از پدران و مادران بودند ، در این آیه افرادى را كه تازه به حد بلوغ رسیده اند ، هم ردیف بزرگسالان قرار داده كه موظف به استیذان بودند .

اجازۀ كودکان براى ورود به اتاق والدین

براى ریشه كن ساختن يك مفسده اجتماعى مانند اعمال منافى عفت ، تنها توسل به اجراى حدود و تازیانه زدن منحرفان ، كافى نیست ، در هیچ يك ازمسائل اجتماعى چنین برخوردى نتیجه مطلوب را نخواهد داد ، بلکه باید مجموعه اى ترتیب داد از آموزش فکرى و فرهنگى آمیخته با آداب اخلاقى و عاطفى و همچنین آموزش هاى

صحیح اسلامى و ایجاد يك محیط اجتماعى سالم ، سپس مجازات را به عنوان يك عامل در كنار این عوامل درنظر گرفت .

به همین دلیل در این سوره نور كه در واقع سوره عفت است ، از مجازات تازیانۀ مردان

و زنان زناکار شروع مى كند و به مسائل دیگر مانند فراهم آوردن وسایل ازدواج سالم ، رعایت حجاب اسلامى ، نهى از چشم چرانى ، تحریم متهم ساختن افراد به آلودگى ناموسى، و بالاخره اجازه گرفتن فرزندان به هنگام ورود به خلوتگاه پدران و مادران ، گسترش مى دهد.

این نشان مى دهد كه اسلام از هیچ يك از ریزه كارى هاى مربوط به این مسأله غفلت نکرده است .

کودکان بالغ نیز موظف هستند در هروقت بدون اجازه وارد نشوند ، حتى كودکان نابالغ كه مرتبا نزد پدر و مادر هستند ، نیز آموزش داده شوند كه حداقل در سه وقت ( قبل از نماز صبح و بعد از نماز عشاء و هنگام ظهر كه پدران و مادران به استراحت مى پردازند ) بدون اجازه وارد نشوند .

این يك نوع ادب اسلامى است ، هرچند امروز كمتر رعایت مى شود و با این كه قرآن آن را صریحاً در آیات فوق بیان كرده است ، در نوشته ها و سخنرانى ها و بیان احکام نیز كمتر دیده مى شود كه پیرامون این حکم اسلامى و فلسفۀ آن بحث شود و معلوم نیست به چه

دلیل این حکم قطعى قرآن مورد غفلت و بى توجهى قرار گرفته است ؟

گرچه ظاهر آیه وجوب رعایت این حکم است ، حتى اگر فرضا آن را مستحب بدانیم ، باز باید از آن سخن گفته شود و جزئیات آن مورد بحث قرار گیرد .

برخلاف آن چه برخى ساده اندیشان فکر مى كنند كه كودکان از این مسائل سر درنمى آورند و خدمتکاران نیز در این امور باریك نمى شوند ، ثابت شده است كه كودکان

( تا چه رسد به بزرگسالان ) روى این مسأله فوق العاده حساسیت دارند و گاه مى شود سهل انگارى پدران و مادران و برخورد كودکان به مناظرى كه نمى بایست آن را ببینند ، سرچشمه انحرافات اخلاقى و گاه بیمارى هاى روانى شده است .

و نیز در همین جا لازم مى دانیم به پدران و مادران توصیه كنیم كه این مسائل را جدى بگیرند و فرزندان خود را به گرفتن اجازه ورود، عادت دهند و همچنین ازکارهاى دیگرى كه سبب تحریك فرزندان مى گردد، ازجمله خوابیدن زن و مرد در اتاقى كه بچه هاى مميّز مى خوابند تا آن جا كه امکان دارد ، پرهیز كنند و بدانند این امور از نظر تربیتى

فوق العاده در سرنوشت آن ها مؤثر است .

جالب این كه در حدیثى از پیامبر صلى الله علیه و آله مى خوانیم كه فرمود : « اِيّاكُمْ وَ اَنْ يُجامِعَ الرَّجُلُ اِمْرَأَتَهُ وَ الصَّبِىُّ فِى الْمَهْدِ يَنْظُرُ اِلَيْهِما : مبادا درحالى كه كودکى در گهواره به شما مى نگرد، آمیزش جنسى كنید » .(1)

60 وَ الْقَواعِدُ مِنَ النِّساءِ اللاّتى لايَرْجُونَ نِكاحا فَلَيْسَ عَلَيْهِنَّ جُناحٌ اَنْيَضَعْنَ ثِيابَهُنَّ غَيْرَ مُتَبَرِّجاتٍ بِزینَةٍ وَ اَنْ يَسْتَعْفِفْنَ خَيْرٌ لَهُنَّ وَ اللّهُ سَمیعٌ عَلیمٌ

و زنان از كار افتاده اى كه امید به ازدواج ندارند ، گناهى برآن ها نیست كه لباس هاى ( رویین ) خودرا بر زمین بگذارند،به شرط این كه در برابر مردم خودآرایى نکنند و اگر خود را بپوشانند ، براى آن ها بهتر است و خداوند شنوا و دانا است .

در این آیه استثنایى براى حکم حجاب زنان بیان مى كند و زنان پیر و سالخورده را از .


1) «بحار الانوار» ، جلد 103 ، صفحه 295 .

این حکم مستثنى مى شمرد ، در واقع براى این استثناء ، دو شرط وجود دارد ؛

نخست این كه به سن و سالى برسند كه معمولاً امیدى به ازدواج ندارند و به تعبیر دیگر جاذبه جنسى را كاملاً از دست داده اند .

دیگر این كه در حال برداشتن حجاب خود را زینت ننمایند .

روشن است كه با این دو قید ، مفاسد كشف حجاب در مورد آنان وجود نخواهد داشت و به همین دلیل اسلام این حکم را از آنان برداشته است .

این نکته نیز روشن است كه منظور برهنگى و بیرون آوردن همه لباس ها نیست ، بلکه تنها كنارگذاشتن لباس هاى رو است كه بعضى روایات از آن به چادر و روسرى تعبیر كرده ( اَلْجِلْبابُ وَ الْخِمارُ ) .

در حدیثى از امام صادق (علیه السلام) در ذیل همین آیه مى خوانیم كه فرمود : « اَلْخِمارُ وَ الْجِلْبابُ ، قُلْتُ بَيْنَ يَدَىْ مَنْ كانَ ؟ قالَ : بَيْنَ يَدَىْ مَنْ كانَ غَيْرَ مُتَبَرِّجَةٍ بِزینَةٍ : منظور روسرى و چادر است ، راوى مى گوید : از امام پرسیدم : در برابر هرکس كه باشد ؟ فرمود : در برابر هرکس كه باشد ، اما

خودآرایى و زینت نکند » .(1)

در پایان آیه اضافه مى كند : با همه احوال « اگر آن ها تعفف كنند و خویشتن را بپوشانند ، براى آن ها بهتر است » ( وَ اَنْ يَسْتَعْفِفْنَ خَيْرٌ لَهُنَّ وَ اللّهُ سَمیعٌ عَلیمٌ ) .

چرا كه از نظر اسلام هرقدر زن جانب عفاف و حجاب را رعایت كند ، پسندیده تر و به تقوا و پاکى نزدیك تر است .

61 لَيْسَ عَلَى الاَْعْمى حَرَجٌ وَ لا عَلَى الاَْعْرَجِ حَرَجٌ وَ لاعَلَى الْمَریضِ حَرَجٌ وَ لا عَلىاَنْفُسِكُمْ اَنْ تَأْكُلُوا مِنْ بُيُوتِكُمْ اَوْبُيُوتِابائِكُمْ اَوْبُيُوتِ اُمَّهاتِكُمْ اَوْ بُيُوتِ اِخْوانِكُمْ اَوْ بُيُوتِ اَخَواتِكُمْ اَوْ بُيُوتِ اَعْمامِكُمْ اَوْبُيُوتِ عَمّاتِكُمْ اَوْ بُيُوتِ اَخْوالِكُمْ اَوْ بُيُوتِ خالاتِكُمْ اَوْ ما مَلَكْتُمْ مَفاتِحَهُ اَوْ صَدیقِكُمْ لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ اَنْ تَأْكُلُوا جَمیعا اَوْ اَشْتاتا فَاِذا دَخَلْتُمْ بُيُوتا فَسَلِّمُوا عَلى اَنْفُسِكُمْ .


1) « وسائل الشیعه » ، جلد 14 ، كتاب النکاح ، صفحه 147 ، باب 110 .

تَحِيَّةً مِنْ عِنْدِ اللّهِ مُبارَكَةً طَيِّبَةً كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللّهُ لَكُمُ الاْياتِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ

بر نابینا و افراد شل و بیمار گناهى نیست (که با شما هم غذا شوند) و بر شما نیز گناهى نیست كه از خانه هاى خودتان(خانه هاى فرزندان يا همسرانتان كه خانه خود شما محسوب مى شود، بدون اجازه خاصى) غذابخورید و همچنین خانه هاى پدرانتان يا خانه هاى مادرانتان، ياخانه هاى برادرانتان يا خانه هاى خواهرانتان يا خانه هاى عموهایتان يا خانه هاى عمه هایتان يا خانه هاى دایى هایتان يا خانه هاى خاله هایتان يا خانه اى كه كلیدش دراختیارشما است يا خانه هاى دوستانتان ، بر شما گناهى نیست كه به طور دسته جمعى يا جداگانه غذا بخورید و هنگامى كه داخل خانه اى شدید ، بر خویشتن سلام كنید ، سلام و تحیتى از سوى خداوند ،سلام و تحیتى پربرکت و پاکیزه ، این گونه خداوند آیات را براى شما تبیین مى كند ، شاید اندیشه كنید .

خانه هاى يازده گانه اى كه غذا خوردن از آن ها مجاز است

طبق صریح بعضى از روایات ، اهل مدینه قبل از این كه اسلام را پذیرا شوند ، افراد

نابینا و شل و بیمار را از حضور بر سر سفره غذا منع مى كردند و با آن ها هم غذا نمى شدند و از این كار نفرت داشتند .

و به عکس بعد از ظهور اسلام گروهى غذاى این گونه افراد را جدا مى دادند نه به این علت كه از هم غذا شدن با آن ها تنفر داشتند ، بلکه به این دلیل كه شاید اعمى غذاى خوب را نبیند و آن ها ببینند و بخورند و این برخلاف اخلاق است و همچنین در مورد افراد لنگ و بیمار كه ممکن است در غذا خوردن عقب بمانند و افراد سالم پیشى بگیرند .

به هر دلیل كه بود ، با آن ها هم غذا نمى شدند و روى همین جهت افراد اعمى و لنگ و بیمار نیز خود را كنار مى كشیدند ، چراکه ممکن بود مایه ناراحتى دیگران شوند و این عمل را براى خود گناه مى دانستند .

این موضوع را از پیامبر خدا صلى الله علیه و آله كه سؤال كردند ، آیه فوق نازل شد و گفت : هیچ مانعى ندارد كه آن ها با شما هم غذا شوند .

سپس قرآن مجید اضافه مى كند : « بر خود شما نیز گناهى نیست كه از این خانه ها بدون

گرفتن اجازه غذابخورید؛ خانه هاى خودتان » ( منظور فرزندان يا همسران است كه از آن تعبیر به خانه خود شده است ) ( وَ لا عَلى اَنْفُسِكُمْ اَنْ تَأْكُلُوا مِنْ بُيُوتِكُمْ ) .

« يا خانه هاى پدرانتان » ( اَوْ بُيُوتِ ابائِكُمْ ) .

« يا خانه هاى مادرانتان » ( اَوْ بُيُوتِ اُمَّهاتِكُمْ ) .

« يا خانه هاى برادرانتان » ( اَوْ بُيُوتِ اِخْوانِكُمْ ) .

« يا خانه هاى خواهرانتان » ( اَوْ بُيُوتِ اَخَواتِكُمْ ) .

« يا خانه هاى عموهایتان » ( اَوْ بُيُوتِ اَعْمامِكُمْ ) .

« يا خانه هاى عمه هایتان » ( اَوْ بُيُوتِ عَمّاتِكُمْ ) .

« يا خانه هاى دایى هایتان » ( اَوْ بُيُوتِ اَخْوالِكُمْ ) .

« يا خانه هاى خاله هایتان » ( اَوْ بُيُوتِ خالاتِكُمْ ) .

« يا خانه اى كه كلیدش در اختیار شما است » ( اَوْ ما مَلَكْتُمْ مَفاتِحَهُ ) .

« يا خانه هاى دوستانتان » ( اَوْ صَدیقِكُمْ ) .

البته این حکم شرایط و توضیحاتى دارد بعد از پایان تفسیر آیه خواهد آمد .

سپس ادامه مى دهد : « لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ اَنْ تَأْكُلُوا جَمیعا اَوْ اَشْتاتا » .

گویا جمعى از مسلمانان در آغاز اسلام از غذا خوردن تنهایى ابا داشتند و اگرکسى را براى هم غذا شدن نمى يافتند ، مدتى گرسنه مى ماندند ، قرآن به آن ها تعلیم مى دهد كه غذا خوردن به صورت جمعى و فردى ، هر دو مجاز است .(1)

بعضى نیز گفته اند كه : گروهى از عرب مقيّد بودند كه غذاى میهمان را به عنوان احترام جداگانه ببرند وخود با او هم غذا نشوند ( مبادا شرمنده يا مقيّد گردد ) آیه این قیدها را برداشت و تعلیم داد كه این يك سنت ستوده نیست .(2)

بعضى دیگر گفته اند كه : جمعى مقيّد بودندکه اغنیاء با فقیران غذا نخورند و فاصلۀ .


1) « تفسیر تبیان » ، ذیل آیه مورد بحث .

2) « تفسیر تبیان » ، ذیل آیه مورد بحث .

طبقاتى را حتى برسر سفره حفظ كنند، قرآن این سنت غلط وظالمانه راباعبارت فوق نفى كرد.(1)

مانعى ندارد كه آیه ناظر به همه این امور باشد .

سپس به يك دستور اخلاقى دیگر اشاره مى كندکه : « هنگامى كه وارد خانه اى شدید ، بر خویشتن سلام كنید ، سلام و تحیتى از نزدخداوند، سلام و تحیتى پربرکت و پاکیزه »(فَاِذا دَخَلْتُمْ بُيُوتا فَسَلِّمُوا عَلى اَنْفُسِكُمْ تَحِيَّةً مِنْ عِنْدِ اللّهِ مُبارَكَةً طَيِّبَةً ... ) .

در این كه منظوراز این « بُيُوت » ( خانه ها ) چه خانه هایى است ، بعضى از مفسران آن را اشاره به خانه هاى يازده گانه فوق مى دانند و بعضى دیگر آن را مخصوص مساجد دانسته اند .

ولى پیدا است كه آیه مطلق است و همه خانه ها را شامل مى شود ، اعم از خانه هاى يازده گانه اى كه انسان براى صرف طعام وارد آن مى شود و يا غیر آن از خانه هاى دوستان و خویشاوندان يا غیر آن ها ، زیرا هیچ دلیلى بر تقیید مفهوم وسیع آیه نیست . .


1) « تفسیر تبیان » ، ذیل آیه مورد بحث .

و اما این كه منظور از « سلام كردن بر خویشتن » چیست ، باز در این جا چند تفسیر دیده مى شود .

ما فکر مى كنیم منافاتى در میان این تفسیرها نباشد ، به هنگام ورود در هر خانه اى باید سلام كرد ، مؤمنان بر يکدیگر و اهل منزل بر يکدیگر و اگر هم كسى نباشد ، سلام كردن بر خویشتن ، چراکه همه این ها در حقیقت بازگشت به سلام بر خویش دارد .

لذا در حدیثى از امام باقر (علیه السلام)مى خوانیم هنگامى كه از تفسیر این آیه سؤال كردند، در جواب فرمود: « هُوَ تَسْلیمُ الرَّجُلِ عَلى اَهْلِ الْبَيْتِ حینَ يَدْخُلُ ثُمَّ يَرُدُّونَ عَلَيْهِ فَهُوَ سَلامُكُمْ عَلى اَنْفُسِكُمْ : منظور سلام كردن انسان بر اهل خانه است به هنگامى كه وارد خانه مى شود، آن ها طبعا به او پاسخ مى گویند و سلام را به خود او بازمى گردانند و این است سلام شما بر خودتان » .(1).


1) « نورالثقلین » ، جلد 3 ، صفحه 627 .

و باز از همان امام مى خوانیم كه فرمود : « اِذا دَخَلَ الرَّجُلُ مِنْكُمْ بَيْتَهُ فَاِنْ كانَ فیهِ اَحَدٌ يُسَلِّمُ عَلَيْهِ وَ اِنْ لَمْ يَكُنْ فیهِ اَحَدٌ فَلْيَقُلْ اَلسَّلامُ عَلَيْنا مِنْ عِنْدِ رَبِّنا يَقُولُ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ تَحِيَّةً مِنْ عِنْدِ اللّهِ مُبارَكَةً طَيِّبَةً : هنگامى كه كسى از شما وارد خانه اش مى شود ، اگر در آن جا كسى باشد ، بر او سلام كند و اگر كسى نباشد ، بگوید : سلام بر ما از سوى پروردگار ما ، همان گونه كه خداوند در قرآن فرموده : " تَحِيَّةً مِنْ عِنْدِ اللّهِ مُبارَكَةً طَيِّبَةً " » .(1)

آیا خوردن غذاى دیگران مشروط به اجازه آن ها نیست؟

چنان كه در آیه فوق دیدیم خداوند اجازه داده است كه انسان از خانه هاى بستگان نزدیك و بعضى از دوستان و مانند آن ها كه مجموعا يازده مورد مى شود ، غذا بخورد و در آیه اجازه گرفتن از آن ها شرط نشده بود و مسلما مشروط به اجازه نیست ، چون با وجود اجازه، ازغذاى هرکس مى توان خورد و این يازده گروه خصوصيّتى ندارد .


1) « نورالثقلین » ، جلد 3 ، صفحه 627 .

ولى آیا احراز رضایت باطنى ( به اصطلاح از طریق شاهد حال ) به خاطر خصوصیت و نزدیکى كه میان طرفین است ، شرط مى باشد ؟

ظاهر اطلاق آیه این شرط رانیز نفى مى كند، همین قدر كه احتمال رضایت او باشد ( و غالبا رضایت حاصل است ) كافى مى شمرد .

ولى اگر وضع طرفین به صورتى درآمده كه يقین به عدم رضایت داشته باشند ، گرچه ظاهر آیه نیز از این نظر اطلاق دارد ، اما بعید نیست كه آیه از چنین صورتى منصرف باشد ، به خصوص این كه این گونه افراد نادر هستند و معمولاً اطلاق ها شامل این گونه افراد نادر نمى شود .

بنابراین آیه فوق در محدوده خاصى آیات و روایاتى را كه تصرف در اموال دیگران را مشروط به احراز رضایت آن ها كرده است ، تخصیص مى زند ، ولى تکرار مى كنیم این تخصیص در محدوده معینى است ، يعنى غذا خوردن به مقدار نیاز ، خالى از اسراف و تبذیر .

آن چه در بالا ذکر شد ، در میان فقهاى ما مشهور است و قسمتى از آن نیز صریحا در روایات آمده است .

در روایت معتبرى از امام صادق (علیه السلام)مى خوانیم هنگامى كه از این آیه جمله « اَوْ صَدیقِكُمْ » از آن حضرت سؤال كردند ، فرمود : « هُوَ وَ اللّهِ الرَّجُلُ يَدْخُلَ بَيْتَ صَدیقِه فَيَأْكُلُ بِغَيْرِ اِذْنِه:به خدا قسم منظور این است كه انسان داخل خانه برادرش مى شود و بدون اجازه غذامى خورد ».(1)

روایات متعدد دیگرى نیز به همین مضمون نقل شده كه در آن ها آمده است ، اذن گرفتن در این موارد شرط نیست .

در مورد «عدم اِفْساد» ( و عدم اسراف ) نیز در بعضى از روایات تصریح شده است.(2).


1) «وسائل الشیعه»، جلد 16،صفحه 434، حدیث1و4 .

2) «وسائل الشیعه»، جلد 16،صفحه 434، حدیث1و4 .

بعضى از فقهاء طعام هاى نفیس و عالى كه صاحب خانه احیانا براى خود يا میهمان محترمى و يا مواقع خاصى ذخیره كرده است ، استثناء كرده اند و این استثناء به حکم انصراف آیه ازاین صورت بعید به نظرنمى رسد .

براى كسب توضیحات بیشتر در این زمینه به جلد 36 ، كتاب « جواهر الکلام » مراجعه فرمایید .

منظور از « صدیق » كیست ؟

بدون شك صداقت و دوستى معناى وسیعى دارد و منظور از آن در این جا مسلما دوستان خاص و نزدیك هستند كه با يکدیگر رفت و آمد دارند و ارتباط میان آن ها ایجاب مى كند كه به منزل يکدیگر بروند و از غذاى هم بخورند ، البته همان گونه كه در اصل مسأله يادآور شدیم ، در این گونه موارد احراز رضایت شرط نیست ، همان اندازه كه يقین به نارضایى نداشته باشد ، كافى است .

لذا بعضى از مفسران در ذیل این جمله گفته اند : منظور دوستى است كه در دوستیش

صادقانه با تو رفتار كند و بعضى دیگر گفته اند : دوستى است كه ظاهر و باطنش با تو يکى است و ظاهرا همه اشاره به يك مطلب دارند .

ضمنا از این تعبیر اجمالاً روشن مى شود آن ها كه تا این اندازه در برابر دوستانشان گذشت ندارند ، در واقع دوست نیستند .

در این جا مناسب است گسترش مفهوم دوستى و شرایط جامع آن راکه در حدیثى از امام صادق نقل شده ، بشنویم ، ایشان فرمودند : « لا تَكُونُ الصَّداقَةُ اِلاّ بِحُدُودِها ، فَمَنْ كانَتْ فیهِ هذِهِ الْحُدُودِ اَوْ شَىْ ءٌ مِنْها فَانْسِبْهُ اِلَى الصَّداقَةِ وَ مَنْ لَمْ يَكُنْ فیهِ شَىْ ءٌ مِنْها فَلا تَنْسِبْهُ اِلى شَىْ ءٍ مِنَ الصَّداقِةِ ؛ فَاَوَّلُها اَنْ تَكُونَ سَریرَتُهُ وَ عَلانِيَتُهُ لَكَ واحِدَةً ، وَ الثّانى اَنْ يَرى زَيْنَكَ زَيْنَةُ وَ شَيْنَكَ شَيْنَةُ، وَ الثّالَِثةُ اَنْ لا تُغَيِّرُهُ عَلَيْكَ وَ لايَةٌ وَ لامالٌ ، وَ الرّابِعَةُ اَنْ لا تَمْنَعْكَ شَيْئا تَنالُهُ مَقْدُرَتُهُ ، وَ الْخامِسَةُ وَ هِىَ تَجْمَعُ هذِهِ الْخِصالَ اَنْ لا يُسَلِّمُكَ عِنْدَ النَّكِباتِ : دوستى جز با حدود و شرایطش امکان پذیر نیست ، كسى كه این حدود و شرایط يا بخشى از آن در او باشد ، او را دوست بدان و كسى كه هیچ يك از این شرایط در او نیست ، چیزى از دوستى در او نیست ؛ نخستین شرط دوستى آن است

که باطن و ظاهرش براى تو يکى باشد ، دومین شرط این است كه زینت و آبروى تو را زینت و آبروى خود بداند و عیب و زشتى تو را عیب و زشتى خود ببیند ، سوم این است كه مقام و مال ، وضع او را نسبت به تو تغییر ندهد ، چهارم این كه آن چه را درقدرت دارد، از تو مضایقه ننماید و پنجم كه جامع همه این صفات است ، آن است كه تورا به هنگام پشت كردن روزگار رهانکند » .(1)

تفسیر « ما مَلَكْتُمْ مَفاتِحَهُ »

در برخى از شأن نزول ها آمده كه در صدر اسلام وقتى مسلمان ها به جهاد مى رفتند ، گاهى كلید خانه خود را به افراد ازکار افتاده اى كه قادر بر جهاد نبودند ، داده و حتى به آن ها اجازه مى دادند كه از غذاهاى موجود در خانه بخورند ، اما آن ها احیانا از ترس این كه مبادا گناهى باشد ، از خوردن امتناع مى ورزیدند .

طبق این روایت منظور از « ما مَلَكْتُمْ مَفاتِحَهُ » ( خانه هایى كه مالك


1) « اصول كافى » ، جلد 2 ، صفحه 467 .

کلیدهاى آن شده اید ) همین است .(1)

ولى باتوجه به سایر گروه هایى كه در این آیه نام آن ها برده شده ، ظاهر این است كه منظور از این جمله ، كسانى است كه كلید خانه خود را به خاطر ارتباط نزدیك و اعتماد ، به دست دیگرى مى سپارند ، ارتباط نزدیك میان این دو سبب شده كه آن ها نیز در ردیف بستگان و دوستان نزدیك باشند ، خواه رسما وکیل بوده باشد يا نه .

سلام و تحیت

« تَحِيَّت » در اصل از ماده « حَيات » است و به معنى دعا كردن براى سلامت و حیات دیگرى مى باشد ، خواه این دعا به صورت « سَلامٌ عَلَيْكُم » يا « اَلسَّلامُ عَلَيْنا » و يا مثلاً « حَيّاكَ اللّهُ » بوده باشد ، ولى معمولاً هر نوع اظهار محبتى را كه افراد در آغاز ملاقات نسبت به يکدیگر مى كنند ، « تحيّت » مى گویند .


1) « تفسیر قرطبى » ، ذیل آیه مورد بحث .

منظور از « تَحِيَّةً مِنْ عِنْدِ اللّهِ مُبارَكَةً طَيِّبَةً » این است كه تحيّت را به نوعى با خدا ارتباط دهند ، يعنى منظور از « سَلامٌ عَلَيْكُم » این باشد كه "سلام خدا بر تو باد" يا "سلامتى تو را از خدا مى خواهم" ، چراکه از نظر يك فرد موحد هرگونه دعایى بالاخره به خدا بازمى گردد و از او تقاضا مى شود و طبیعى است دعایى كه چنین باشد، هم پربرکت ( مُبارَك ) و هم پاکیزه ( طَيِّبَة ) است .

دربارۀ سلام و اهمیت آن و وجوب پاسخ دادن به هرگونه تحيّتى در جلد چهارم تفسیر نمونه ذیل آیه 86 سوره نساء بحث شده است .

62 اِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذینَ امَنُوا بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ اِذاکانُوا مَعَهُ عَلى اَمْرٍ جامِعٍ لَمْيَذْهَبُوا حَتّى يَسْتَأْذِنُوهُ اِنَ الَّذینَ يَسْتَأْذِنُونَكَ اوُلئِكَ الَّذینَ يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ فَاِذَا اسْتَأْذَنُوكَ لِبَعْضِ شَأْنِهِمْ فَأْذَنْ لِمَنْ شِئْت َ مِنْهُمْ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمُ اللّهَ اِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحیمٌ

مؤمنان واقعى كسانى هستند كه ایمان به خدا و رسولش آورده اند و هنگامى كه در كار

مهمى با او باشند ، بدون اجازه او به جایى نمى روند ، كسانى كه از تو اجازه مى گیرند ، آن ها به راستى ایمان به خدا و پیامبرش آورده اند، دراین صورت هرگاه ازتوبراى بعضى از كارهاى مهم خود اجازه بخواهند ، هرکس از آن ها را مى خواهى ( و صلاح مى بینى ) اجازه ده و براى آن ها استغفار كن كه خداوند غفور و رحیم است .

پیامبر را تنها نگذارید

منظور از « اَمْرٍ جامِعٍ » هرکار مهمى است كه اجتماع مردم در آن لازم است و تعاون و همکاریشان ضرورت دارد ، خواه مسأله مهم مشورتى باشد، خواه مطلبى پیرامون جهاد و مبارزه با دشمن و خواه نماز جمعه در شرایط فوق العاده و مانند آن .

در حقیقت این يك دستور انضباطى است كه هیچ جمعیت و گروه متشکل و منسجم نمى تواند نسبت به آن بى اعتنا باشد ، چراکه در این گونه مواقع گاهى حتى غیبت يك فرد گران تمام مى شود و به هدف نهایى آسیب مى رساند ، مخصوصاً اگر رییس جمعیت ، فرستاده پروردگار و پیامبر خدا و رهبر روحانى نافِذُ الاَْمْر باشد .

توجه به این نکته نیز لازم است كه منظور از اجازه گرفتن این نیست كه هرکس كارى بگیرد ، يك اجازه صورى بگیرد و به دنبال كار خود برود ، بلکه به راستى اجازه گیرد ، يعنى اگر رهبر غیبت او را مضرّ تشخیص نداد ، به او اجازه مى دهد و در غیراین صورت باید بماند و گاهى كار خصوصى خود را فداى هدف مهم تر كند ، لذا در دنبال این جمله اضافه مى كند : « اِنَّ الَّذینَ يَسْتَأْذِنُونَكَ اوُلئِكَ الَّذینَ يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ ... » .

روشن است كه این گونه افراد باایمان باتوجه به این كه براى امر مهمى اجتماع كرده اند ، هرگز براى يك كار جزئى اجازه نمى طلبند و منظور از « شَأْنِهِمْ » در آیه ، كارهاى ضرورى و قابل اهمیت مى باشد .

و از سوى دیگر خواست پیامبر صلى الله علیه و آله مفهومش این نیست كه بدون در نظر گرفتن جوانب امر و اثرات حضور و غیاب افراد ، اجازه دهد ، بلکه این تعبیر براى آن است كه دست رهبر باز باشد و در هر مورد ضرورت حضور افراد را احساس مى كند ، به آن ها اجازه رفتن را ندهد .

شاهد این سخن این كه در آیه 43 سوره توبه ، پیامبر صلى الله علیه و آله را به خاطر اجازه دادن به بعضى از افراد مؤاخذه مى كند و مى گوید : « عَفَى اللّهُ عَنْكَ لِمَ اَذِنَتْ لَهُمْ حَتّى يَتَبَيَّنَ لَكَ الَّذینَ صَدَقُوا وَ تَعْلَمَ الْكاذِبینَ : خداوند تو را عفو كرد ، چرا به آن ها اجازه دادى پیش از آن كه راستگویان از دروغگویان براى تو شناخته شوند » .

این آیه نشان مى دهد كه حتى پیامبر صلى الله علیه و آله در اجازه دادن افراد باید دقت كند و تمام جوانب كار را در نظر گیرد و در این امر مسؤولیت الهى دارد .

و در پایان آیه مى فرماید : هنگامى كه به آن ها اجازه مى دهى « براى آنان استغفار كن كه خداوند غفور و رحیم است » ( وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمُ اللّهَ اِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحیمٌ ) .

در این جا این سؤال پیش مى آید كه این استغفار براى چیست ؟ مگر آن ها با اجازه گرفتن از پیامبر صلى الله علیه و آله باز گنهکار هستند كه نیاز به استغفار دارند ؟

این سؤال را از دو راه مى توان پاسخ داد ؛ نخست این كه آن ها گرچه مأذون و مجاز هستند ، ولى بالاخره كار شخصى خود را بر كار جمعى

مسلمین مقدم داشته اند و این خالى از يك نوع ترك اولى نیست (1)و لذا نیاز به استغفار دارند ( همانند استغفار بر يك عمل مکروه ) .

ضمنا این تعبیر نشان مى دهد كه تا مى توانند از گرفتن اجازه خوددارى كنند و فداکارى و ایثار نمایند كه حتى پس از اجازه ، باز عمل آن ها ترك اولى است ، مبادا حوادث جزئى را بهانه ترك گفتن این برنامه هاى مهم قرار دهد .

دیگر این كه آن ها به خاطر رعایت ادب در برابر رهبرشان درخور لطف الهى هستند و پیامبر صلى الله علیه و آله به عنوان تشکر از این عمل براى آن ها استغفار مى كند ، در عین حال این دو پاسخ باهم منافاتى ندارد و ممکن است هردو منظور باشد .

63 لاتَجْعَلُوا دُعاءَالرَّسُولِ بَيْنَكُمْ كَدُعاءِ بَعْضِكُمْ بَعْضاقَدْ يَعْلَمُ اللّهُ الَّذینَ يَتَسَلَّلُونَ مِنْكُمْ لِواذا فَلْيَحْذَرِالَّذینَ يُخالِفُونَ عَنْ اَمْرِهِ اَنْ تُصیبَهُمْ فِتْنَةٌ اَوْ .


1) « تفسیر فخر رازى » ، « روح المعانى » ، ذیل آیه مورد بحث .

يُصیبَهُمْ عَذابٌ اَلیمٌ

دعوت پیامبر را در میان خود مانند دعوت بعضى از شمانسبت به بعضى دیگر تلقى نکنید ، خداوند كسانى از شما را كه پشت سر دیگران پنهان مى شوند و يکى پس از دیگرى فرار مى كنند، مى داند ، آن ها كه مخالفت فرمان اومى كنند ، باید از این بترسند كه فتنه اى دامنشان را بگیرد و يا عذاب دردناك به آن ها برسد .

« يَتَسَلَّلُونَ » از ماده « تَسَلُّل » در اصل به معنى برکندن چیزى است و معمولاً به كسانى كه مخفیانه و به طور قاچاقى از جایى مى گریزند ، « مُتَسَلِّلُون » گفته مى شود .

« لِواذا » از ماده « مُلاوِزَة » به معنى استتار است و در این جا به معنى عمل كسانى است كه پشت سر دیگرى خود را پنهان مى كنند يا در پشت دیوارى قرار مى گیرند و به اصطلاح افراد را خواب مى كنند و فرارمى نمایند، این عملى بوده كه منافقین به هنگامى كه پیامبر صلى الله علیه و آله مردم را براى جهاد يا امر مهم دیگرى فرامى خواند ، انجام مى دادند .

قرآن مجید مى گوید : این عمل زشت منافقانه شما يعنى فرار پنهانى از جهاد و كارهاى حساس ، اگر از مردم پنهان بماند ، از خدا هرگز پنهان نخواهد ماند و این مخالفت هاى شما در برابر فرمان پیامبر صلى الله علیه و آله مجازات دردناکى در دنیا و آخرت دارد .

دراین كه منظور از « فِتْنَة » دراین جا چیست ، باید گفت « فِتْنَة » مفهوم وسیعى دارد كه همه این امور و غیر این ها را شامل مى شود همان گونه كه « عَذابٌ اَلیمٌ » ممکن

است عذاب دنیا يا آخرت يا هر دو را دربرگیرد .

64 اَلا اِنَ لِلّهِ ما فِى السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ قَدْ يَعْلَمُ ما اَنْتُمْ عَلَيْهِ وَ يَوْمَ يُرْجَعُونَ اِلَيْهِ فَيُنَبِّئُهُمْ بِما عَمِلُوا وَاللّهُ بِكُلِّ شَىْ ءٍ عَلیمٌ

آگاه باشید كه آن چه در آسمان ها و زمین است ، براى خدااست ، او مى داند آن چه را كه شمابرآن هستید و روزى كه به سوى او بازمى گردند، آن هارا ازاعمالى كه انجام دادند، آگاه مى سازد و خدا به هرچیزى آگاه است .

آیۀ مورد بحث كه آخرین آیه سوره نور است ، اشاره لطیف و پرمعنایى است به مسأله مبدأ و معاد كه انگیزه انجام همه فرمان هاى الهى است و در واقع ضامن اجراى همه اوامر و نواهى مى باشد ، از جمله اوامر و نواهى مهمى كه در سراسر این سوره آمده است .

در این آیه سه بار بر روى علم خدا نسبت به اعمال انسان ها تکیه شده است و این به خاطر آن است كه انسان هنگامى كه احساس كند كسى به طور دائم مراقب او است و ذره اى از پنهان و آشکارش بر او مخفى نمى ماند ، این اعتقاد و باور اثر تربیتى فوق العاده روى او مى گذارد و ضامن كنترل انسان در برابر انحرافات و گناهان است .

پایان سورۀ نور

سورۀ فرقان

فضیلت تلاوت سورۀ « فرقان »

پیرامون فضیلت تلاوت این سوره ، در روایتى از پیغمبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله نقل شده است : « كسى كه سوره "فرقان" رابخواند ، ( و به محتواى آن بیندیشد و در اعتقاد و عمل از آن الهام گیرد ) روز قیامت مبعوث مى شود درحالى كه در صف مؤمنان به رستاخیز است ، كسانى كه يقین داشتند كه قیامت فرامى رسد و خداوند مردگان را به زندگى جدید بازمى گرداند » .(1)

و نیز « اسحاق بن عمار » از حضرت موسى بن جعفر (علیه السلام) نقل مى كندکه فرمود : « تلاوت سوره تبارك ( فرقان ) را ترك مکن چرا كه هرکس آن را در هر شب بخواند خداوند او را هرگز عذاب نمى كند و او را مورد حساب قرار نمى دهد و جایگاهش در بهشت برین است » .(2)


1) « مجمع البیان » ، آغاز سوره فرقان .

2) « نور الثقلین » ، جلد 4 ، صفحه 2 .

بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ

بنام خداوند بخشنده بخشایشگر

1 تَبارَكَ الَّذى نَزَّلَ الْفُرْقانَ عَلى عَبْدِه لِيَكُونَ لِلْعالَمینَ نَذیراً

زوال ناپذیراست و پربرکت است كسى كه قرآن را بر بنده اش نازل كرد تا جهانیان را انذار كند ( و ازعذاب و كیفرالهى بترساند ).

برترین معیار شناخت

این سوره با جمله « تبارك » آغاز مى شود كه از ماده « برکت » است و مى دانیم برکت داشتن چیزى عبارت از آن است كه داراى دوام و خیر و نفع كامل باشد .

جالب این كه مبارك بودن ذات پروردگار به وسیله نزول فرقان، يعنى قرآنى كه جداکننده حق از باطل است معرفى شده و این نشان مى دهد كه برترین خیر و برکت آن است كه انسان وسیله اى براى شناخت حق از باطل در دست داشته باشد .

موهبت « فرقان و شناخت » تا آن حد اهمیت دارد كه قرآن مجید در آیه 29 سوره انفال

آن را به عنوان پاداش بزرگ پرهیزکاران ذکر كرده است : « يا اَيُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اِنْ تَتَّقُوااللّهَ يَجْعَلْ لَكُمْ فُرْقانا: اى كسانى كه ایمان آورده اید اگر تقوى پیشه كنید خداوند فرقان در اختیار شما مى گذارد » .

آرى بدون تقوا ، شناخت حق از باطل ممکن نیست ، چرا كه حب و بغض ها و گناهان حجاب ضخیمى بر چهره حق مى افکند و درك و دید آدمى را كور مى كند .

2 اَلَّذىلَهُ مُلْكُ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ وَ لَمْ يَتَّخِذْ وَلَدا وَلَمْ يَكُنْ لَهُ شَریكٌ فِى الْمُلْكِ وَ خَلَقَ كُلَّ شَىْ ءٍ فَقَدَّرَهُ تَقْدیرا

خداوندى كه حکومت و مالکیت آسمان ها و زمین از آن او است و فرزندى براى خود انتخاب نکرد و شریکى در حکومت و مالکیت ندارد و همه چیز را آفرید و دقیقا اندازه گیرى نمود .

واژه « مُلك » چنان كه « راغب » در « مفردات » مى گوید : به معنى در اختیار گرفتن چیزى و حاکمیت بر آن است ، درحالى كه مِلك همیشه دلیل برحاکمیت و تصرف مالکانه نیست و به این ترتیب هر مُلکى ، مِلك است ، در حالى كه هر مِلکى ، مُلك نیست .

سپس به نفى عقاید مشرکان يکى پس از دیگرى پرداخته مى گوید: « وَ لَمْ يَتَّخِذْ وَلَدا » .(1)

اصولاً نیاز به فرزند يا به خاطر استفاده از نیروى انسانى اودر كارها است ، يا براى يارى گرفتن به هنگام ضعف و پیرى و ناتوانى است و يا براى انس گرفتن در تنهایى است و مسلم است كه هیچ يك از این نیازها در ذات پاك او راه ندارد .

و به این ترتیب اعتقاد نصارى را به این كه حضرت عیسى مسیح فرزند خدا است و يا يهود كه «عزیر» را فرزندخدا مى دانستند و هم چنین اعتقاد مشرکان عرب را نفى مى نماید .

3 وَاتَّخَذُوا مِنْ دُونِه الِهَةً لا يَخْلُقُونَ شَيْئا وَ هُمْ يُخْلَقُونَ وَ لا يَمْلِكُونَ لاَِنْفُسِهِمْ ضَرّا وَ لا نَفْعا وَ لايَمْلِكُونَ مَوْتا وَ لا حَيوةً وَ لا نُشُورا

آن ها غیر از خداوند معبودانى براى خود برگزیدند ، معبودانىکه چیزى را نمى آفرینند .


1) توضیح بیشتر درباره نفى فرزندان از خداوند و دلایل آن در جلد 1 تفسیرنمونه ، ذیل آیه 116، سوره بقره آمده است .

بلکه خودشان مخلوقند مالك زیان و سود خود نیستند و نه مالك مرگ و حیات و رستاخیزشان .

اصولى كه براى انسان اهمیت دارد همین پنج امر است : مسأله سود و زیان و مرگ و زندگى و رستاخیز .

به راستى اگر كسى مالك اصلى این امور نسبت به ما باشد شایسته پرستش است اما آیا این بت ها هرگز قادر بر این امور در مورد خودشان هستند تا چه رسد به این كه عابدان خود را بخواهند در این جهات زیر پوشش حمایت خویش قرار دهند ؟

4 وَ قالَ الَّذینَ كَفَرُوا اِنْ هذا اِلاّ اِفْكٌ نِ افْتَریهُ وَ اَعانَهُ عَلَيْهِ قَوْمٌ اخَرُونَ فَقَدْ جاؤُا ظُلْما وَ زُوراً

و كافران گفتند این فقط دروغى است كه ساخته و گروهى او را بر این كار يارى داده اند آن ها ( با این سخن ) ظلم و دروغ بزرگى را مرتکب شدند .

« جائُوا » از ماده « مَجیى ء » معمولاً به معنى آمدن است ، ولى در این جا به معنى آوردن

آمده است ، همان گونه كه در آیه 81 سوره يونس مى خوانیم : كه موسى به ساحران گفت : « ما جِئْتُمُ بِهِ السِّحْرُ : آن چه شما آورده اید سحر است » .

واژه « زُور » در اصل به معنى قسمت بالاى سینه ، گرفته شده ، سپس به هرچیز كه حد وسط متمایل شود ، اطلاق گردیده و از آن جا كه « دروغ » از حق منحرف شده و به باطل گراییده به آن زور مى گویند .

ولى قرآن در جواب آن ها فقط يك جمله مى گوید و آن این كه « فَقَدْ جاؤُا ظُلْماً وَ زُوراً » .

«ظُلْم» ازاین نظرکه مردى امین و پاك و راستگوهمچون پیامبراسلام صلى الله علیه و آله رامتهم به دروغ و افترابرخدا باهمدستى جمعى از اهل كتاب كردند و به مردم و خود نیز ستم نمودند و دروغ وباطل ازاین نظرکه سخن آن هاکاملاًبى اساس بود،زیرابارهاپیامبر صلى الله علیه و آله آن هارادعوت به آوردن سوره ها و آیاتى همچون قرآن كرده بود و آن ها در برابر این تَحَدّى عاجز و ناتوان شده بودند.

این خود نشان مى داد كه این آیات ساخته مغز بشر نیست ، چرا كه اگر چنین بود آن ها نیز مى توانستند باکمك گرفتن ازجماعت يهود و اهل كتاب نظیرآن رابیاورند، بنابراین عجزشان

بردروغشان دلیل برظلمشان است .

5 وَ قالُوا اَساطیرُ الاَْوَّلینَ اكْتَتَبَها فَهِىَ تُمْلى عَلَيْهِ بُكْرَةً وَ اَصیلاً

و گفتند این همان افسانه هاى پیشینیان است كه وى آن را رونویس كرده و هر صبح و شام بر او املا مى شود .

تهمت هاى رنگارنگ

مشرکان گفتند او در واقع از خود چیزى ندارد ، نه علم و دانشى و نه ابتکارى ، تا چه رسد به وحى و نبوت ، او از جمعى كمك گرفته و مشتى از افسانه هاى كهن را گردآورى نموده و نام آن را وحى و كتاب آسمانى گذارده است . او در مواقعى كه مردم كمتر در صحنه حضور دارند ، يعنى به هنگام صبح و هنگام شام براى منظور خود كمك مى گیرد .

6 قُلْ اَنْزَلَهُ الَّذى يَعْلَمُ السِّرَّ فِى السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ اِنَّهُ كانَ غَفُورا رَحیماً

بگو : كسى آن را نازل كرده است كه اسرار آسمان ها و زمین را مى داند ، او غفور و رحیم بوده و هست .

اشاره به این كه محتواى این كتاب و اسرار گوناگونى كه از علوم و دانش ها ، تاریخ اقوام پیشین ، قوانین و نیازهاى بشرى و حتى اسرارى از عالم طبیعت و اخبارى از آینده در آن است نشان مى دهد كه ساخته و پرداخته مغزبشرنیست وبا كمك ازاین وآن تنظیم نشده ، بلکه مولود علم كسى است كه آگاه از اسرار آسمان و زمین است و علم او برهمه چیز احاطه دارد .

7 وَ قالُوا مالِ هذَاالرَّسُولِ يَاْكُلُ الطَّعامَ وَ يَمْشى فِى الاَْسْواقِ لَوْلا اُنْزِلَ اِلَيْهِ مَلَكٌ فَيَكُونَ مَعَهُ نَذیراً

و گفتند چرا این رسول غذا مى خورد؟ و در بازارها راه مى رود؟ ( نه سنت فرشتگان دارد ونه روش شاهان ) چرا فرشته اى بر او نازل نشده كه همراه وى مردم را انذار كند ؟ ( و گواه صدق دعوت او باشد ) .

8 اَوْ يُلْقى اِلَيْهِ كَنْزٌ اَوْ تَكُونُ لَهُ جَنَّةٌ يَأْكُلُ مِنْها وَ قالَ الظّالِمُونَ اِنْ تَتَّبِعُونَ اِلاّ رَجُلاً مَسْحُوراً

یا گنجى از آسمان براى او فرستاده يا باغى داشته باشد كه از( میوه ) آن بخورد و ( امرار

معاش كند ) و ستمگران گفتند شما تنها از يك انسان مجنون پیروى مى كنید .

چرا این پیامبر گنج ها و باغ ها ندارد ؟

از مجموع دو آیه فوق چنین استفاده مى شود كه آنها در واقع چند ایراد واهى به پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله داشتند كه مرحله به مرحله ازگفتار خود عقب نشینى مى كردند .

نخست معتقد بودند اصلاً او باید فرشته باشد، این كه غذا مى خورد و در بازارها راه مى رود مسلما فرشته نیست .

بعد گفتند: بسیار خوب اگر فرشته نیست لااقل فرشته اى به عنوان معاونت همراه او از سوى خدا اعزام گردد .

باز از این تنزل كردند و گفتند به فرض این كه پیامبر خدا بشر باشد باید گنجى از آسمان به سوى او انداخته شود ، تا دلیل بر این باشد كه او مورد توجه خدا است .

و در آخرین مرحله گفتند : به فرض كه هیچ يك از این ها را نداشته باشد لااقل باید آدم فقیرى نباشد، مانند يك كشاورزمرفه، باغى دراختیارش باشد كه ازآن زندگى خودرا تأمین كند .

اما متأسفانه او فاقد همه این ها است و بازهم مى گوید پیغمبر هستم .

و در پایان نتیجه گیرى كردند كه این ادعاى بزرگ او در چنین شرایطى دلیل بر آن است كه عقل سالمى ندارد .

9 اُنْظُرْ كَيْفَ ضَرَبُوا لَكَ الاَْمْثالَ فَضَلُّوا فَلايَسْتَطیعُونَ سَبیلاً

ببین چگونه براى تو مثل ها زدند و گمراه شدند ، آن چنان كه قدرت پیدا كردن راه را ندارند .

بررسى بهانه جویى هاى پنج گانه كفار و مشرکین نسبت به پیامبر صلى الله علیه و آله

این جمله تعبیرگویایى است از این واقعیت كه آن ها در مقابل دعوت حق و قرآنى كه محتواى آن شاهد گویاى ارتباطش با خدا است به يك مشت سخنان واهى و بى اساس دست زده و مى خواهند بااین حرف هاى بى پایه، چهره حقیقت را بپوشانند .

« اَمْثال » دراین جا به خصوص با قراین موجود درآیه به معنى سخنان سست و بى پایه است و تعبیر به « اَمْثال » شایدبه خاطر آن است كه آن را در لباس حق و مثل و مانند دلیل

منطقى درآورده اند درحالى كه واقعا چنین نیست .

دراین جا این سؤال پیش مى آید كه چرا مى فرماید : « فَضَلُّوا فَلا يَسْتَطیعُونَ سَبیلاً : آن ها گمراه شدند و قادر بر پیدا كردن راه حق نیستند » .

پاسخ این است كه انسان در صورتى مى تواند به حق راه يابد كه خواهان حق و جویاى حق باشد، اما آن كس كه با پیش داورى هاى غلط و گمراه كننده اى كه از جهل و لجاج و عناد سرچشمه مى گیرد تصمیم خود را قبلاً گرفته است ، نه تنها حق را پیدا نخواهد كرد بلکه همیشه در برابر آن موضع گیرى مى كند .

10 تَبارَكَ الَّذى اِنْ شاءَ جَعَلَ لَكَ خَيْرا مِنْ ذلِكَ جَنّاتٍ تَجْرى مِنْ تَحْتِهَاالاَْنْهارُ وَ يَجْعَلْ لَكَ قُصُوراً

زوال ناپذیر و پربرکت است خدایى كه اگربخواهد براى تو بهتر از این مى دهد، باغ هایى كه از زیردرختانش نهرها جارى باشد و (اگر بخواهد) براى توقصرهایى مجلل قرارمى دهد.

در « خطبه قاصعه » از « نهج البلاغه » بیان رسا و گویایى در این زمینه آمده است : آن جا

که امام (علیه السلام)مى فرماید : « موسى بن عمران با برادرش ( هارون ) بر فرعون وارد شدند ، در حالى كه لباس هاى پشمین به تن داشتند و در دست هرکدام عصایى بود ، به او شرط كردند كه اگر تسلیم فرمان پروردگار شوى حکومت و ملکت باقى مى ماند و عزّت و قدرتت دوام مى يابد ، اما او گفت : آیا از این تعجب نمى كنید ؟ كه با من شرط مى كنند بقاء ملك و دوام عزّتم بستگى به خواسته آن ها داشته باشد ،درحالى كه فقر و بیچارگى از وضعشان مى بارد ( اگر راست مى گویند ) چرا دستبندهایى از طلا به آن ها داده نشده است ؟

این سخن را فرعون به خاطر بزرگ شمردن طلا و جمع آورى آن و تحقیر پشم و پوشیدن آن گفت .

ولى اگر خدا مى خواست ، هنگام مبعوث ساختن پیامبرانش ، درهاى گنج ها و معادن طلا و باغ هاى خرم و سرسبز را به روى آنان بگشاید ، مى گشود و اگر مى خواست پرندگان آسمان و حیوانات وحشى زمین را همراه آنان گسیل دارد ، مى داشت ، اگر این كار را مى كرد، امتحان از میان مى رفت ، پاداش و جزاء بى اثر مى شد ، وعده و وعیدهاى الهى بى فایده

مى گردید و براى پذیرندگان ، اجر و پاداش آزمودگان واجب نمى شد و مؤمنان استحقاق ثواب نیکوکاران را نمى يافتند و اسماء با معانى خود همراه نبودند ... .

اما خداوند پیامبران خویش را از نظر عزم و اراده قوى و از نظر ظاهر فقیر و ضعیف قرار داد ، ولى توأم با قناعتى كه قلب ها و چشم ها را پر از بى نیازى مى كرد ، هرچند فقر ظاهرى آن ها چشم ها و گوش ها را از ناراحتى مملو مى ساخت .

اگر پیامبران داراى آن چنان قدرتى بودند كسى خیال مخالفت با آنان را نمى كرد و توانایى و عزّتى داشتند كه هرگز مغلوب نمى شدند و سلطنت و شوکتى دارا بودند كه همه چشم ها به آنان دوخته مى شد و از راه هاى دور ، بار سفر به سوى آنان مى بستند ، اعتبار و ارزش آن ها براى مردم كمتر و متکبران سرتعظیم در برابرشان فرود مى آوردند و اظهار ایمان مى نمودند .

اما این ایمان به خاطر علاقه به هدف آنان نبود بلکه به خاطر ترسى كه بر آن ها چیره مى شد و به واسطه میل و علاقه اى كه به مادیات آن ها داشتند انجام مى گرفت و در این

صورت در نيّت هاى آن ها خلوص يافت نمى شد و غیرازخدا دراعمال شان شرکت داشت ».(1)

11 بَلْ كَذَّبُوا بِالسّاعَةِ وَ اَعْتَدْنا لِمَنْ كَذَّبَ بِالسّاعَةِ سَعیراً

( این ها همه بهانه است ) بلکه آن ها قیامت را تکذیب كرده اند وما براى كسى كه قیامت را انکار كند آتش سوزانى مهیا كرده ایم .

« سَعیرا » از ماده « سَعْر » به معنى شعله ور شدن آتش است بنابراین سعیر به آتش شعله ور و دامنه دار و سوزان گفته مى شود .

آن ها آن چه در زمینه نفى و توحید و نبوت مى گویند بهانه هایى است كه در حقیقت از انکار معاد سرچشمه گرفته است ، چرا كه اگر كسى ایمان به چنان دادگاه عظیم و پاداش كیفر الهى داشته باشد این چنین بى پروا حقایق را به باد مسخره نمى گیرد و با ذکر بهانه هاى واهى از دعوت پیامبرى كه دلایل نبوتش آشکار است سر نمى پیچد و در برابر بت هایى كه با .


1) « نهج البلاغه » ، خطبه 192 ( خطبه قاصعه ) .

دست خود ساخته و پرداخته ، سرتعظیم فرود نمى آورد .

12 اِذا رَاَتْهُمْ مِنْ مَكانٍ بَعیدٍ سَمِعُوا لَها تَغَيُّظا وَ زَفیراً

هنگامى كه این آتش آن ها را از دور مى بیند صداى وحشتناك و خشم آلود او را كه با نفس زدن شدید همراه است مى شنوند .

در این آیه تعبیرات متعدد گویایى است كه از شدت این عذاب الهى خبر مى دهد :

✓ 1 - نمى گوید آن ها آتش دوزخ را از دور مى بینند ، بلکه مى گوید آتش آن ها رامى بیند، گویى چشم و گوش دارد ، چشم بر راه دوخته و انتظار این گنهکاران را مى كشد .

✓ 2 - نیاز به این ندارد كه آن ها نزدیك آن شوند تا به هیجان درآید ، بلکه از فاصله دور كه طبق بعضى از روایات يك سال راه است ، از خشم فریاد مى زند .

✓ 3 - از این آتش سوزان توصیف به « تَغَيُّظ » شده و آن عبارت از حالتى است كه انسان خشم خود را بانعره و فریاد آشکار مى سازد .

✓ 4 - براى آتش دوزخ ، « زفیر » قایل شده يعنى شبیه آن حالتى كه انسان نفس را در

سینه فرو مى برد ، آن چنان كه دنده ها به طرف بالا رانده مى شوند و این معمولاً در حالى است كه انسان بسیار خشمگین مى گردد .

مجموع این حالات نشان مى دهد كه آتش سوزان دوزخ همچون حیوان درنده گرسنه اى كه در انتظار طعمه خویش است انتظار این گروه را مى كشد ( پناه برخدا ) .

13 وَ اِذا اُلْقُوا مِنْها مَكانا ضَيِّقا مُقَرَّنینَ دَعَوْا هُنالِكَ ثُبُوراً

و هنگامى كه در مکان تنگ و محدودى از آن افکنده مى شوند ، درحالى كه در غل و زنجیرند ، فریاد واویلاى آن ها بلند مى شود .

« مُقَرَّنینَ » از ماده « قَرَّنَ » به معنى نزدیکى و اجتماع دو يا چندچیز با هم است و طنابى كه اشیاءرا باآن مى بندند قَرَن مى گویند و نیز به كسى كه با غل و زنجیردست و پایش را به هم مى بندد ( به همین مناسبت ) مُقَرَّن مى گویند .

واژه « ثُبُور » در اصل به معنى « هلاك و فساد » است و به هنگامى كه انسان دربرابر چیز وحشتناك و مهلکى قرار مى گیرد گاهى فریاد « ثُبُورا » بلند مى كند كه

مفهومش « اى مرگ بر من » است .

دوزخ مکان وسیعى است اما كفار را در این مکان وسیع آن چنان محدود مى كنند كه طبق بعضى از روایات وارد شدنشان در دوزخ همچون وارد شدن میخ در دیوار است .(1)

14 لا تَدْعُوا الْيَوْمَ ثُبُورا واحِدا وَ ادْعُوا ثُبُورا كَثیرا

امروز يك بار واویلا نگویید ، بلکه بسیار واویلا سردهید .

عذاب دردناك آن ها موقتى نیست كه باگفتن يك « واثُبُورا » پایان يابد ، بلکه باید در طول این مدت همواره این جمله راتکرار كنند ، به علاوه مجازات الهى درباره این ستمگران جنایت كار آن چنان رنگارنگ است كه در برابر هرمجازاتى مرگ خود را با چشم مى بینند و صداى « واثُبُورا » ایشان بلند مى شود و گویى مرتبا مى میرند و زنده مى شوند . .


1) « مجمع البیان » ، ذیل آیه مورد بحث .

15 قُلْ أَذلِكَ خَيْرٌ اَمْ جَنَّةُ الْخُلْدِ الَّتى وُعِدَ الْمُتَّقُونَ كانَتْ لَهُمْ جَزاءً وَ مَصیراً

بگو آیا این بهتر است يا بهشت جاویدانى كه به پرهیزکاران وعده داده شده؟ بهشتى كه پاداش اعمال آن ها و قرارگاهشان است .

16 لَهُمْ فیها ما يَشاؤُنَ خالِدینَ كانَ عَلى رَبِّكَ وَعْدامَسْؤُلًا

هرچه بخواهند در آن جا براى آن ها فراهم است ، جاودانه در آن خواهند ماند ، این وعده اى است مسلم كه پروردگارت بر عهده گرفته است .

جمله « كانَ عَلى رَبِّكَ وَعْدا مَسْؤُلًا » ، اشاره به این است كه مؤمنان در دعاهاى خود بهشت را با تمام نعمت هایش از خداوند تقاضا كرده اند ، آن ها سائل هستند و خدا « مَسْؤُلٌ عَنْه » چنان كه در آیه 194 سوره آل عمران از قول مؤمنان مى خوانیم : « رَبَّنا وَ آتِنا ما وَعَدْتَنا عَلى رُسُلِكَ : پروردگارا آن چه را به رسولانت درباره ما وعده فرموده اى به ما مرحمت فرما » .

17 وَ يَوْمَ يَحْشُرُهُمْ وَ مايَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ فَيَقُولُ ءَاَنْتُمْ اَضْلَلْتُمْ عِبادى هؤُلاءِ

اَمْ هُمْ ضَلُّوا السَّبیلَ

به خاطربیاور روزى را كه همه آن ها و معبودانى را كه غیراز خدا پرستش مى كردند جمع مى كند و به آن ها مى گوید: آیا شما این بندگان مرا گمراه كردید ؟ يا خود گمراه شدند؟

منظور از معبودها در این جا چه كسانى هستند ؟

منظور معبودهاى انسانى ( همچون مسیح ) يا شیطانى ( همچون جن ) و يا « فرشتگان » است كه هرکدام را گروهى از مشرکان براى پرستش انتخاب كرده بودند .

و از آن جا كه آن ها داراى عقل و شعور و ادراك هستند مى توانند ، مورد این بازپرسى قرار گیرند و براى اتمام حجت و اثبات دروغ مشرکان كه مى گویند این ها ما را به عبادت خود دعوت كردند از آن ها سؤال مى شود آیا چنین سخنى صحیح است ؟ و آن ها صریحا گفتار مشرکان را تکذیب مى كنند .

مسلم است كه ادعاى مشرکان و بت پرستان ، واهى و بى اساس بوده و آنان ایشان را به عبادت خود دعوت نکرده اند .

انگیزه انحراف از اصل توحید

قابل توجه این كه معبودان ، عامل اصلى انحراف این گروه مشرك را « زندگى مرفه » آن ها مى شمرند و مى گویند : خداوندا آن ها و پدرانشان را از نعمت هاى این زندگى برخوردار ساختى و همین باعث فراموشکارى آن ها شد ، به جاى این كه بخشنده این نعمت هارا بشناسند و به شکر و طاعتش پردازند در گرداب غفلت و غرور فرورفتند و تو و روز قیامت را به دست فراموشى سپردند .

و از سویى دیگر این گونه افراد مایلند هرچه بیشتر آزاد باشند و هیچ محدودیتى در كامجویى از لذایذ در كارشان نباشد و قید و بندهایى از قبیل حلال و حرام و مشروع و نامشروع آن ها را از رسیدن به هدف هایشان منع نکند و به این دلیل نمى خواهند در برابر قوانین و مقررات دینى سرتعظیم فرود آورند و روز حساب و جزا را بپذیرند .

هم اکنون نیز طرفداران آیین خدا و تعلیمات انبیاء در میان مرفهین زیاد نیستند و

این مستضعفین هستند كه طرفداران سرسخت و دوستان با وفاء و ایثارگر دین و مذهب هستند .

البته این سخن در هر دو طرف استثناهایى دارد ولى اکثریت هر دو گروه چنان هستند كه گفتیم .

18 قالوُا سُبْحانَكَ ما كانَ يَنْبَغى لَنا اَنْ نَتَّخِذَ مِنْ دُونِكَ مِنْ اَوْلِياءَ وَ لكِنْ مَتَّعْتَهُمْ وَ اباءَهُمْ حَتّى نَسُوا الذِّكْرَ وَ كانُوا قَوْما بُوراً

آن ها (در پاسخ) مى گویند منزهى تو ، براى ما شایسته نبودکه غیر از تو اولیایى برگزینیم ، ولى آنان و پدرانشان را از نعمت ها برخوردار نمودى تااین كه آن ها ( به جاى شکر نعمت ) ياد تو را فراموش كردند و هلاك شدند .

« بُور » از ماده « بَوار » در اصل به معنى شدت كساد بودن چیزى است و چون شدت كسادى باعث فساد مى شود چنان كه در ضرب المثل عرب آمده « كَسَدَ حَتّى فَسَدَ » این كلمه

به معنى فساد و سپس هلاکت اطلاق شده است .

و از آن جا كه زمین خالى از درخت و گل و گیاه در حقیقت فاسد و مرده است به آن « بائِر » مى گویند .

بنابراین جمله « كانُوا قَوْما بُورا » اشاره به این است كه این گروه بر اثر غرق شدن در زندگى مرفه مادى و فراموش كردن خدا و رستاخیز به فساد وهلاکت كشیده شدند و سرزمین دلشان همچون بیابانى خشك و بائِر ، از گُل هاى ملکات ارزشمند انسانى و میوه هاى فضیلت و حیات معنوى خالى گردید .

19 فَقَدْ كَذَّبُوكُمْ بِما تَقُولُونَ فَما تَسْتَطیعُونَ صَرْفا وَ لانَصْرا وَ مَنْ يَظْلِمْ مِنْكُمْ نُذِقْهُ عَذابا كَبیرا

( خداوند به آن ها مى گوید ببینید ) این معبودان ، شما را درآن چه مى گویید تکذیب كردند اکنون قدرت ندارید عذاب الهى را برطرف سازید يا از كسى يارى بطلبید و هرکس از

شما ظلم و ستم كند عذاب شدیدى به او مى چشانیم .

بدون شك « ظُلْم » مفهوم وسیعى دارد هرچند موضوع بحث در آیه « شرك » است كه يکى ازمصداق هاى روشن ظلم مى باشد، اما با این حال كلى بودن مفهوم آیه را از بین نمى برد .

20 وَ ما اَرْسَلْنا قَبْلَكَ مِنَ الْمُرْسَلینَ اِلاّ اِنَّهُمْ لَيَأْكُلُونَ الطَّعامَ وَ يَمْشُونَ فِى الاَْسْواقِ وَ جَعَلْنا بَعْضَكُمْلِبَعْضٍ فِتْنَةً اَتَصْبِرُونَ وَ كانَ رَبُّكَ بَصیراً

ما هیچ يك از رسولان را پیش از تو نفرستادیم مگر این كه غذا مى خوردند و در بازارها راه مى رفتند و بعضى از شما راوسیله امتحان بعض دیگر قرار دادیم، آیا صبر و شکیبایى مى كنید؟ (و از عهده امتحانات بر مى آیید) وپروردگار تو بصیر وبینا بوده و هست.

همه پیامبران چنین بودند

این آزمایش ممکن است از این طریق باشد كه انتخاب پیامبران از جنس بشر آن هم از انسان هایى كه از میان توده هاى جمعیت محروم بر مى خیزند خود آزمایش بزرگى است ،

چرا كه گروهى ابا دارند زیر بار همنوع خود بروند به خصوص كسى كه از نظر امکانات مادى در سطح پایینى قرار داشته باشد و آن ها از این نظر در سطح بالا و يا سن و سالشان بیشتر و در جامعه سرشناس تر باشند .

و به دنبال این سخن ، همگان را مورد خطاب قرار داده و سؤال مى كند : « اَتَصْبِرُونَ » .

چرا كه مهم ترین رکن پیروزى در تمام این آزمایش ها صبر و استقامت و پایمردى است، صبر و استقامت در برابر هوس هاى سرکشى كه مانع از قبول حق مى شود ، صبر و استقامت در برابر مشکلاتى كه در آن جا وظایف و اداء رسالت ها وجود دارد و هم چنین شکیبایى در برابر مصایب و حوادث دردناك كه زندگى انسان به هرحال خالى از آن نخواهد بود .

خلاصه تنها با نیروى پایدارى و صبر است كه مى توان از عهده این امتحان بزرگ الهى بر آمد .

پایان جزء هیجدهم

فهرست مطالب

موضوع صفحه

متن تأییدیه مرجع عالیقدر حضرت آیة اللّه العظمى مکارم شیرازى··· 6

متن تأییدیه حضرت آیة اللّه مرتضى مقتدایى مدیر حوزه علمیه قم··· 8

ویژگى ها و مزایاى كتاب «تفسیر جوان»··· 10

فضیلت تلاوت سوره « مؤمنون »··· 11

صفات برجسته مؤمنان··· 13

همسر دائم و موقت··· 19

مراحل تکامل جنین در رَحِم مادر··· 26

باز هم نشانه هاى توحید··· 29

فهرست مطالب

موضوع صفحه

منطق كوردلان مغرور··· 39

پایان عمر يك قوم سرکش··· 42

سرانجام غم انگیز قوم ثمود··· 50

یك سرنوشت عمومى··· 51

اقوام سرکش يکى بعد از دیگرى هلاك شدند··· 53

عیسى و مریم ، آیتى دیگر از آیات خدا··· 58

همگى امت واحدید··· 63

سبقت گیرندگان در خیرات··· 69

فهرست مطالب

موضوع صفحه

احکام الهى متناسب با توانایى انسان ها است··· 71

دل هاى فرو رفته در جهل··· 73

چرااکثریت تمایل به حق ندارند؟کدام اکثریت؟··· 79

طرق مختلف بیدارسازى الهى··· 89

شرك جهان را به تباهى مى كشد··· 101

پاسخ بدى به نیکى··· 106

از وسوسه هاى شیطان به خدا پناه برید··· 107

تقاضاى ناممکن··· 109

فهرست مطالب

موضوع صفحه

تفسیر جمله « فیما تَرَكْتُ »··· 110

آن روز كه نسب ها از اثر مى افتد··· 114

گوشه اى از مجازات بدکاران··· 118

کوتاهى عمر این جهان··· 124

رستگاران و نارستگاران··· 127

فضیلت تلاوت سوره « نور »··· 129

حد شرعى زن و مرد زناکار··· 133

چرا زن زناکار بر مرد زناکار مقدم ذکر شده است ؟··· 136

فهرست مطالب

موضوع صفحه

مجازات در حضور جمع چرا ؟··· 136

حد زانى قبلاً چه بوده است ؟··· 138

شرایط تحریم ازدواج با زانى و زانیة··· 141

مواردى كه حکم زنا اعدام است··· 142

مجازات تهمت··· 143

معنى « رمى » در آیه ( تهمت به زنان پاکدامن ) چیست ؟··· 144

چرا در مسأله اتهام به زنا ، چهار شاهد لازم است ؟··· 145

شرط مهم قبولى توبه··· 149

فهرست مطالب

موضوع صفحه

مجازات تهمت به همسر··· 151

چرا حکم قذف در مورد دو همسر تخصیص خورده است ؟··· 156

برنامه مخصوص « لعان »··· 157

داستان پرماجراى افك ( تهمت عظیم )··· 159

کوچك شمردن گناه··· 167

اشاعه فحشاء ممنوع··· 170

مجازات هم حسابى دارد··· 183

« خبیثات » و « خبیثون » چه كسانى هستند ؟··· 184

فهرست مطالب

موضوع صفحه

بدون اذن به خانه مردم وارد نشوید··· 187

منظور از « بیوت غیرمسکونه » چیست ؟··· 191

مجازات كسى كه بدون اجازه در خانه مردم نگاه مى كند··· 192

مبارزه با چشم چرانى و ترك حجاب··· 193

بحثى پیرامون استثناء وجه و كفّين در حجاب··· 200

منظور از « نِسائِهِنَّ » چیست ؟··· 202

تفسیر « اوُلِى الاِْرْبَةِ مِنَ الرِّجالِ »··· 203

چرا عمو و دایى جزء محارم نیامده اند ؟··· 204

فهرست مطالب

موضوع صفحه

هرگونه عوامل تحریك ممنوع··· 205

ترغیب به ازدواج آسان··· 206

منظور از جمله « وَ الصّالِحینَ مِنْ عِبادِكُمْ وَ اِمائِكُمْ » چیست ؟··· 208

بحثى پیرامون « عقد مکاتبه »··· 213

معانى هفتگانه " نور" در قرآن مجید و روایات اسلامى··· 216

اعمالى همچون سراب··· 234

تسبیح عمومى (عبادات چهارگانه) موجودات عالم··· 240

تسبیح ویژه پرندگان··· 242

فهرست مطالب

موضوع صفحه

منظور از « صَلاة » چیست ؟··· 243

گوشه اى دیگر از شگفتى هاى آفرینش··· 245

ایمان و پذیرش داورى خدا··· 254

بیمارى نفاق··· 255

ایمان و تسلیم مطلق در برابر حق··· 259

حکومت جهانى مستضعفان··· 263

وعده الهى حکومت روى زمین از آن كیست ؟··· 265

مقدمات تحقق وعده خلافت صالحین بر روى زمین··· 269

فهرست مطالب

موضوع صفحه

آداب ورود به جایگاه خصوصى پدر و مادر··· 271

اجازه كودکان براى ورود به اتاق والدین··· 275

خانه هاى يازده گانه اى كه غذا خوردن از آن ها مجاز است··· 281

آیا خوردن غذاى دیگران مشروط به اجازه آن ها نیست؟··· 287

منظور از « صدیق » كیست ؟··· 290

تفسیر « ما مَلَكْتُمْ مَفاتِحَهُ »··· 292

سلام و تحیت··· 293

پیامبر را تنها نگذارید··· 295

فهرست مطالب

موضوع صفحه

فضیلت تلاوت سوره « فرقان »··· 302

برترین معیار شناخت··· 303

تهمت هاى رنگارنگ··· 308

چرا این پیامبر گنج ها و باغ ها ندارد ؟··· 310

بررسى بهانه جویى هاى پنج گانه كفار و مشرکین نسبت به پیامبر صلى الله علیه و آله ··· 311

منظور از معبودها در این جا چه كسانى هستند ؟··· 320

انگیزه انحراف از اصل توحید··· 321

همه پیامبران چنین بودند··· 324