تفسیر جوان برگرفته از تفسیر نمونه جلد 17

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

سرشناسه:بیستونی، محمد، 1337 -

عنوان قراردادی:تفسیر نمونه .برگزیده

عنوان و نام پديدآور:تفسیر جوان (برگرفته از تفسیر نمونه)= A new narration of Holy Qur'an for young youth/ به اهتمام محمد بیستونی؛ با نظارت مکارم شیرازی.

مشخصات نشر:تهران: بیان جوان، 1385 -

مشخصات ظاهری:30 ج.؛ 14×5/10 س م.

تفسيرجوان (برگرفته از تفسيرنمونه) A new narration of =

Holy Quran for young youth// به اهتمام محمدبيستونى؛ بانظارت مكارم شيرازى.

تهران: بيان جوان، 1385- 30 ج.؛14×5/10 س م.

شابك دوره اى : ISBN 964-8399-71-9

(ج. 2) : ISBN 964-8399-19-0 فاپا.

ج.2-4،6-8،10،12-11،14،19،21،24-26(چاپ اول:1385).

ج. 1 - 30 (چاپ دوم: 1392) (فيپا).

كتابنامه. تفسير نمونه. تفاسير شيعه قرن 14

مكارم شيرازى،ناصر،1305 -. تفسير نمونه. برگزيده

1385 73ت95ب/98BP 179/297

كتابخانه ملى ايران 35848-83م

وضعیت فهرست نویسی:فاپا

يادداشت:ج. 2-4، 6-8، 12،10- 11، 14، 19، 21، 24 - 26 (چاپ اول: 1385).

يادداشت:ج.1 - 30 (چاپ دوم: 1391) (فیپا).

یادداشت:کتابنامه.

عنوان دیگر:تفسیر نمونه.

موضوع:تفاسیر شیعه -- قرن 14

شناسه افزوده:مکارم شیرازی، ناصر، 1305 - . تفسیر نمونه. برگزیده

رده بندی کنگره:BP98/ب 95ت 73 1385

رده بندی دیویی:297/179

شماره کتابشناسی ملی:م 83-35848

ویراستار دیجیتالی:محمد منصوری

عنوان: تفسير جوان (برگرفته از تفسير نمونه)

مؤلف: دكتر محمد بيستونى ويراستارى و تايپ و صفحه آرايى: سهيلا شاكرى، فاطمه سرزهى

گروه تحقيق: صفورا بيستونى، زهرا بيستونى، آسيه بيستونى

امور فنى و رايانه: محمد على بيستونى شمارگان: 3000 نسخه

نوبت و تاريخ چاپ: دوم ، سال 1392 شابك دوره اى: ISBN 964 - 8399 - 71 - 9

ناشر: انتشارات بيان جوان شا بك: (ج. 2):ISBN 964 - 8399 - 19 - 0

هرگونه نسخه بردارى و چاپ از اين كتاب، با اخذ مجوز كتبى از مؤسسه قرآنى تفسير جوان بلامانع است.

نشانى: تهران - خيابان پاسداران - بين گلستان هشتم و نهم - روبروى پمپ بنزين - شماره 451 - طبقه اول - واحد 4

تلفكس: 22589626 E_mail :info@tafsirejavan.com

جديد

با نظارت: حضرت آية اللّه مكارم شيرازى

تفسير جوان

(برگرفته از تفسير نمونه )

YOUTH INTERPRETATION OF QURAN

جلد 17

(جزء هفدهم قرآن)

Volum 17

دكتر محمد بيستونى

اشاره

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

اَلاِهْداءِ

اِلى سَيِّدِنا وَ نَبِيِّنا مُحَمَّدٍ

رَسُولِ اللّهِ وَ خاتَمِ النَّبِيّينَ وَ اِلى مَوْلانا

وَ مَوْلَى الْمُوَحِّدينَ عَلِىٍّ اَميرِ الْمُؤْمِنينَ وَ اِلى بِضْعَةِ

الْمُصْطَفى وَ بَهْجَةِ قَلْبِهِ سَيِّدَةِ نِساءِ الْعالَمينَ وَ اِلى سَيِّدَىْ

شَبابِ اَهْلِ الْجَنَّةِ ، السِبْطَيْنِ ، الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ وَ اِلَى الاَئِمَّةِ التِّسْعَةِ

الْمَعْصُومينَ الْمُكَرَّمينَ مِنْ وُلْدِ الْحُسَيْنِ لاسِيَّما بَقِيَّةِ اللّهِ فِى الاَرَضينَ وَ وارِثِ عُلُومِ

الاَنْبِياءِ وَ الْمُرْسَلينَ، الْمُعَدِّ لِقَطْعِ دابِرِالظَّلَمَةِ وَ الْمُدَّخِرِ لاِحْياءِ الْفَرائِضِ وَ مَعالِمِ الدّينِ ،

الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صاحِبِ الْعَصْرِ وَ الزَّمانِ عَجَّلَ اللّهُ تَعالى فَرَجَهُ الشَّريفَ فَيا مُعِزَّ

الاَوْلِياءَ وَيامُذِلَ الاَعْداءِاَيُّهَا السَّبَبُ الْمُتَّصِلُ بَيْنَ الاَرْضِ وَالسَّماءِقَدْمَسَّنا

وَ اَهْلَنَا الضُّرَّ فى غَيْبَتِكَ وَ فِراقِكَ وَ جِئْنا بِبِضاعَةٍ مُزْجاةٍ

مِنْ وِلائِكَ وَ مَحَبَّتِكَ فَاَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ مِنْ مَنِّكَ وَ

فَضْلِكَ وَ تَصَدَّقْ عَلَيْنا بِنَظْرَةِ رَحْمَةٍ مِنْكَ

اِنّا نَريكَ مِنَ الْمُحْسِنينَ

متن تأييديه مرجع عاليقدر حضرت «آية اللّه العظمى مكارم شيرازى»

متن تأييديه مرجع عاليقدر حضرت «آية اللّه العظمى مكارم شيرازى» در

مورد كتاب «تفسير جوان» (منبع مطالعاتى و

تحقيقاتى اصلى «روش انس با قرآن»)

بسم اللّه الرّحمن الرّحيم

قرآن مجيدبالاترين سند افتخار مامسلمانان است و تاكسى با قرآن آشنا نشود ، پى به عظمت آن نخواهد برد و هر قدر آشنايى ما با ا ين كتاب بزرگ آسمانى افزون گردد ، به درجه اهميت و عظمت آن بهتر پى مى بريم ، مخصوصاً براى حل مشكلات مسلمين در دنياى امروز ، بهترين راه گشا قرآن است .

به همين دليل شايسته است نسل جوان برومندما روزبه روز با اين كتاب آسمانى آشناتر گردد ، نه فقط به «خواندن» و «قرائت» و «حفظ» آن ، بلكه به «محتوا و معناى

قرآن» ، به يقين قرآن مجيد مى تواند صفا و روشنى ويژه اى به تمام زندگى آنان بدهد و از آنان افرادى باايمان ، شايسته ، قوى ، شجاع و طرفدار حق بسازد .

از آنجا كه تفسير نمونه بحمداللّه در ميان تمام قشرها نفوذ يافته و تحولى در محيط ما ايجاد كرده است ، جناب آقاى «دكتر محمد بيستونى» كه فردى باذوق و علاقمند به مسائل اسلامى و مسائل جوانان است . ابتكارى به خرج داده و تفسير نمونه را به صورت فشرده و خلاصه با «سبكى تازه» كه به آسانى قابل استفاده براى همه جوانان باشد ، درآورده و به گونه اى كه هم اكنون ملاحظه مى كنيد ، در اختيار آنان گذارده است . خداوند اين خدمت را از ايشان قبول كند و به همه جوانان عزيز توفيق استفاده از آن را مرحمت فرمايد .

ناصر مكارم شيرازى

28/8/79

متن تائيديه حضرت آية اللّه مرتضى مقتدايى مدير حوزۀ علميه قم

متن تائيديه حضرت آية اللّه مرتضى مقتدايى مدير حوزه علميه قم

بِسْمِ اللّه ِ الرَّحْمنِ الرَّحيم

توفيق نصيب گرديد از مؤسسه قرآنى تفسير جوان بازديد داشته باشم و مواجه شدم با يك باغستان گسترده پرگل و متنوع كه به طور يقين از معجزات قرآن است كه اين ابتكارات و روش هاى نو و جالب را به ذهن يك نفر كه بايد مورد عنايت ويژه قرار گرفته باشد القاء نمايد تا بتواند در سطح گسترده كودكان و جوانان و نوجوانان و غيرهم را با قرآن مجيد مأنوس به طورى كه مفاهيم بلند و باارزش قرآن در وجود آنها نقش بسته و روش آنها را الهى و

قرآنى نمايد و آن برادر بزرگوار جناب آقاى دكتر محمد بيستونى است كه اين توفيق نصيب ايشان گرديده و ذخيره عظيم و باقيات الصالحات جارى براى آخرت ايشان هست. به اميد اين كه همه اقدامات با خلوص قرين و مورد توجه ويژه حضرت بقيت اللّه الاعظم ارواحنا فداه باشد.

مرتضى مقتدايى

به تاريخ يوم شنبه پنجم ماه مبارك رمضان المبارك 1427

ويژگى ها و مزاياى كتاب " تفسير جوان"

1 - درج قول برتر و حذف اقوال متعدد در بيان تفسير آيات.

2 - حفظ اصالت مطالب و مفاهيم ارائه شده در اصل تفسير .

3 - خلاصه نمودن جملات طولانى در قالب عبارات كوتاه تر و ساده تر .

4 - اِعراب گذارى آيات و روايات به منظور سهولت حفظ كردن آنها .

5 - استفاده از سه خط تحريرى براى آيات ، ترجمه و تفسير ، به منظور مطالعه روان آنها.

6 - درج ترجمه روان و تفسير هر آيه به صورت مستقل، به جز در آياتى كه با هم ارتباط تنگاتنگ دارند.

7 - تيترگذارى و تدوين مطالب كتاب به سبك كتاب هاى آموزشى به منظور تدريس آسان در جلسات تفسير قرآن .

8 - انتشار در قطع كوچك به منظور استفاده از اوقات فراغت روزانه و سهولت قرار گرفتن در جيب.

9 - قيمت ارزان كتاب به منظور خريد همگان خصوصا جوانان عزيز و اُنس بيشتر جامعه با قرآن كريم .

محمد بيستونى

تهران - تابستان 1387

سوره انبياء

فضيلت تلاوت سوره « انبياء »

از پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله در فضيلت تلاوت اين سوره چنين نقل شده :

« هر كس سوره انبياء را بخواند ، خداوند حساب او را آسان مى كند ( و در محاسبه اعمالش روز قيامت سخت گيرى نخواهد كرد ) و هر پيامبرى كه نام او در قرآن ذكر شده با او مصافحه كرده و به او سلام مى كند » .(1)

و از امام صادق نقل شده :

« هر كس سوره انبياء را از روى عشق و علاقه بخواند ، با همه پيامبران در باغ هاى پرنعمت بهشت، رفيق و همنشين مى گردد و در زندگى دنيا نيز در چشم مردم پرابهت خواهد بود ».(2)


1) « نور الثقلين » ، صفحه 412 .

2) « نور الثقلين » ، صفحه 412 .

بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ

بنام خداوند بخشنده بخشايشگر

1 اِقْتَرَبَ لِلنّاسِ حِسابُهُمْ وَ هُمْ فى غَفْلَةٍ مُعْرِضُونَ

حساب مردم به آن ها نزديك شده اما آن ها در غفلتند و روى گردانند .

عمل آن ها نشان مى دهد كه اين غفلت و بى خبرى سراسر وجودشان را گرفته است وگرنه چگونه ممكن است انسان ايمان به نزديكى حساب ، آن هم از حساب گرى فوق العاده دقيق ، داشته باشد و اين چنين همه مسائل را سرسرى بگيرد و آلوده هر گونه گناه باشد ؟

كلمه «اِقْتَرَبَ» تأكيد بيشترى از «قُرْب» دارد و اشاره به اين است كه اين حساب بسيار نزديك شده.

تعبير به « ناس » گرچه ظاهرا عموم مردم را شامل مى شود و دليل بر آن است كه همگى در غفلتند ، ولى بدون شك هميشه موقعى كه سخن از توده مردم گفته مى شود استثناهايى وجود دارد و در اين جا گروه بيدار دلى را كه هميشه در فكر حسابند و براى آن آماده

مى شوند ، بايد از اين حكم مستثنى دانست .

جالب اين كه مى گويد : حساب به مردم نزديك شده ، نه مردم به حساب ، گويى حساب با سرعت به استقبال مردم مى دود .

ضمنا فرق ميان « غفلت » و « اعراض » ممكن است از اين نظر باشد كه آن ها از نزديكى حساب غافلند و اين غفلت سبب مى شود كه از آيات حق اعراض كنند ، در حقيقت « غفلت از حساب » علت است و « اعراض از آيات حق » معلول آن و يا منظور اعراض از خود حساب و آمادگى براى پاسخ گويى در آن دادگاه بزرگ است ، يعنى چون غافلند خود را آماده نمى كنند و روى گردان مى شوند .

2 ما يَأْتيهِمْ مِنْ ذِكْرٍ مِنْ رَبِّهِمْ مُحْدَثٍ اِلاَّ اسْتَمَعُوهُ وَ هُمْ يَلْعَبُونَ

هر يادآورى تازه اى از طرف پروردگارشان براى آن ها بيايد با لعب و شوخى به آن گوش فرا مى دهند .

كلمۀ « ذِكْر » در آيه فوق اشاره به هر سخن بيدار كننده است و تعبير به « مُحْدَث » ( تازه و جديد ) اشاره به اين است كه كتب آسمانى ، يكى پس از ديگرى نازل مى گردد و سوره هاى قرآن و آيات آن هر كدام محتواى تازه و نوى دارد ، كه از طرق مختلف براى نفوذ در دل هاى غافلان وارد مى شود ، اما چه سود براى كسانى كه همه اين ها را به شوخى مى گيرند .

اصولاً يكى از بدبختى هاى افراد جاهل و متكبر و خودخواه اين است كه هميشه نصايح و اندرزهاى خيرانديشان را به شوخى و بازى مى گيرند و همين سبب مى شود كه هرگز از خواب غفلت بيدار نشوند ، در حالى كه اگر حتى يك بار به صورت جدى با آن برخوردكنند، چه بسا مسير زندگانى آن ها در همان لحظه تغيير پيدا مى كند .

3 لاهِيَةً قُلُوبُهُمْ وَ اَسَرُّوا النَّجْوَى الَّذينَ ظَلَمُوا هَلْ هذا اِلاّ بَشَرٌ مِثْلُكُمْ اَفَتَأْتُونَ السِّحْرَ وَ اَنْتُمْ تُبْصِرُونَ

درحالى كه قلوبشان در لهو و بى خبرى فرو رفته است و اين ستمگران پنهانى نجوى

مى كنند ( و مى گويند ) آيا جز اين است كه اين بشرى همچون شما است ؟ آيا شما به سراغ سحرمى رويد بااين كه مى بينيد ؟

4 قالَ رَبّى يَعْلَمُ الْقَوْلَ فِى السَّماءِ وَ الاَرْضِ وَ هُوَ السَّميعُ الْعَليمُ

(اماپيامبر) گفت: پروردگار من همه سخنان را چه در آسمان باشد و چه در زمين مى داند و او شنوا و دانا است .

5 بَلْقالُوا اَضْغاثُ اَحْلامٍ بَلِافْتَريهُ بَلْ هُوَشاعِرٌفَلْيَأْتِنابِايَةٍ كَما اُرْسِلَ الاَوَّلُونَ

آن ها گفتند : ( آن چه را محمد آورده وحى نيست ) بلكه خواب هاى آشفته است، اصلاً او به دروغ آن را به خدابسته، بلكه او يك شاعر است (اگر راست مى گويد) بايد معجزه اى براى ما بياورد ، همان گونه كه پيامبران پيشين با معجزات فرستاده شدند .

بهانه هاى رنگارنگ

« اَضْغاث » جمع «ضِغْث» به معنى بسته هيزم يا گياه خشكيده و مانند آن است و « اَحْلام »

جمع « حُلُم » به معنى خواب و رؤيا است و از آن جا كه براى جمع آورى يك بسته هيزم و مانند آن، يك مشت اشياء پراكنده را روى هم مى گذارند ، اين تعبير به خواب هاى آشفته و پراكنده اطلاق شده است .

بررسى هاى اين نسبت هاى ضد و نقيض به پيامبر صلى الله عليه و آله خود بهترين دليل بر آن است كه آن ها حق طلب نبودند ، بلكه هدفشان بهانه جويى و به اصطلاح بيرون كردن حريف از ميدان به هر قيمت و به هر صورت بوده است .

گاه ساحرش مى خواندند ، زمانى شاعر ، گاه مُفْتَرى و گاه ( العياذ باللّه ) يك آدم خيالاتى كه خواب هاى پريشانش را به عنوان وحى به حساب آورده است . گاه مى گويند : چرا تو انسانى ؟ و گاه با ديدن آن همه معجزات باز بهانه معجزه ديگر مى گيرند .

اگر ما دليلى بر بطلان سخنانش جز اين پراكنده گويى نداشتيم ، به تنهايى كافى بود ، ولى در آيات بعد خواهيم ديد كه قرآن از طرف ديگر نيز به آن ها پاسخ قاطع مى گويد .

6 ما امَنَتْ قَبْلَهُمْ مِنْ قَرْيَةٍ اَهْلَكْناها اَفَهُمْ يُؤْمِنُونَ

تمام آبادى هايى راكه پيش ازاين ها هلاك كرديم (تقاضاى معجزات گوناگون كردندوپيشنهادشان عملى شد، ولى) هرگز ايمان نياوردند ، آيا اين ها ايمان مى آورند ؟

قرآن در اين آيه به تمام ايرادهاى ضد و نقيض آن ها اشاره مى كند و مى گويد : اين طرز برخورد با دعوت پيامبران راستين ، تازگى ندارد ، هميشه افراد لجوج ، متوسل به اين گونه بهانه ها مى شدند و سرانجام كارشان نيز چيزى جز كفر و سپس هلاكت و مجازات دردناك الهى نبود .

7 وَ ما اَرْسَلْنا قَبْلَكَ اِلاّ رِجالاً نُوحى اِلَيْهِمْ فَسْئَلُوا اَهْلَ الذِّكْرِ اِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ

ما پيش از تو جز مردانى كه به آن ها وحى مى كرديم نفرستاديم ( همه انسان بودند و از جنس بشر ) اگر نمى دانيد از اهل اطلاع بپرسيد .

اهل ذكر چه كسانى هستند ؟

بدون شك « اهل ذكر » از نظر مفهوم لغوى تمام آگاهان و مطلعان را در برمى گيرد و آيه فوق بيانگر يك قانون كلى عقلايى در مورد ( رجوع جاهل به عالم ) است ، هر چند مورد و مصداق آيه ، دانشمندان اهل كتاب بودند ، ولى اين مانع كليت قانون نيست .

به همين دليل دانشمندان و فقهاى اسلام به اين آيه براى مسأله « جواز تقليد از مجتهدان اسلامى » استدلال كرده اند .

و اگر مى بينيم در رواياتى كه از طرق اهلبيت عليهم السلام به ما رسيده ، اهل ذكر به على (علیه السلام)يا ساير امامان اهلبيت عليهم السلام تفسير شده به معنى انحصار نيست ، بلكه بيان واضح ترين مصداق هاى اين قانون كلى است .

توضيح بيشتر را در اين باره ، در تفسير آيه 43 سوره نحل مطالعه فرماييد .

8 وَ ما جَعَلْناهُمْ جَسَدا لا يَأْكُلُونَ الطَّعامَ وَ ما كانُوا خالِدينَ

ما آن ها را پيكرهايى كه غذا نخوردند قرار نداديم ، آن ها عمر جاويدان هم نداشتند .

جمله « لا يَأْكُلُونَ الطَّعامَ » اشاره به چيزى است كه در جاى ديگر از قرآن در ارتباط با

همين ايراد آمده است : « وَ قالُوا مالِهذَا الرَّسُولِ يَأْكُلُ الطَّعامَ وَ يَمْشى فِى الاَسْواقِ : چرا اين پيامبر غذا مى خورد و در بازارها راه مى رود ؟ » ( 7 / فرقان ) .

جمله « ما كانُوا خالِدينَ » نيز تكميلى بر همين معنى است ، چراكه مشركان مى گفتند : خوب بود به جاى بشر فرشته اى فرستاده مى شد ، فرشته اى كه عمر جاودان داشته باشد و دست مرگ به دامان او دراز نشود ، قرآن در پاسخ آن ها مى گويد : هيچ يك از پيامبران پيشين عمر جاويدان نداشتند كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله داشته باشد .

به هر حال بدون شك رهبر انسان ها بايد از جنس خودشان باشد ، با همان غرايز ، عواطف ، احساس ها ، نيازها و علاقه ها ، تا دردهاى آن ها را لمس كند و

بهترين طريق درمان را با الهام گرفتن از تعليماتش انتخاب نمايد ، تا الگو و اسوه اى براى همه انسان ها باشد و حجت را بر همه تمام كند .

9 ثُمَّ صَدَقْناهُمُ الْوَعْدَ فَاَنْجَيْناهُمْ وَ مَنْ نَشاءُ وَ اَهْلَكْنَا الْمُسْرِفينَ

سپس وعده اى را كه به آن ها داده بوديم وفا كرديم ، آن ها و هر كس را مى خواستيم (از چنگال دشمنانشان) نجات داديم و مسرفان را هلاك نموديم .

آرى همان گونه كه سنت ما انتخاب كردن رهبران بشر از ميان افراد بشر بود ، اين هم سنت ما بود كه در برابر توطئه هاى مخالفان از آن ها حمايت كنيم و اگر اندرزهاى پى در پى در آن ها مؤثر نيفتاد ، صفحه زمين را از لوث وجودشان پاك سازيم .

پيدا است كه منظور از « وَ مَنْ نَشاءُ » ( هر كه را بخواهيم ) خواستنى است كه بر معيار ايمان و عمل صالح دور مى زند و نيز روشن است كه منظور از « مسرفان » در اين جا كسانى است كه در مورد خويشتن و جامعه اى كه در آن زندگى داشتند ، از طريق انكار آيات الهى

و تكذيب پيامبران اسراف كردند .

لذا در جاى ديگر قرآن مى خوانيم : « كَذلِكَ حَقّا عَلَيْنا نُنْجِى الْمُؤْمِنينَ : اين گونه بر ما حق و لازم بود كه مؤمنان را نجات دهيم » ( 103 / يونس ) .

10 لَقَدْ اَنْزَلْنا اِلَيْكُمْ كِتابا فيهِ ذِكْرُكُمْ اَفَلا تَعْقِلُونَ

ما بر شما كتابى نازل كرديم كه وسيله تذكر (و بيدارى) شما در آن است ، آيا انديشه نمى كنيد .

با وجود اين معجزه آشكار كه از جهات مختلف آثار اعجاز در آن نمايان است . آيا باز در انتظار ظهور معجزه ديگرى هستيد ؟ كدام معجزه بهتر از اين مى تواند حقانيت دعوت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله را ثابت كند ؟

آيا مى توان نسبت « اَضْغاثُ اَحْلامٍ » به اين آيات داد ؟ خواب هاى پريشان و بى معنى كجا و اين سخنان موزون و منسجم كجا ؟

آيا مى توان آن را دروغ و افترا شمرد ؟ با اين كه آثار صدق از همه جاى آن نمايان است ؟

و آيا آورنده آن « شاعر » بوده ، در حالى كه شعر بر محور تخيل دور مى زند و آيات اين كتاب همه بر اساس واقعيت ها است ؟

كوتاه سخن اين كه دقت و بررسى در اين كتاب ثابت مى كند كه اين نسبت هاى ضد و نقيض ، وصله هايى است ناهمرنگ و سخنانى است مغرضانه و نابخردانه .

و اگر گفته شود چگونه اين قرآن مايه بيدارى است ؟ در حالى كه بسيارى از مشركان شنيدند و بيدار نشدند ، در پاسخ مى گوييم : بيدار كننده بودن قرآن جنبه اجبارى و الزامى ندارد، بلكه مشروط است به اين كه انسان خودش بخواهد و دريچه هاى قلبش رابه روى آن بگشايد.

11 وَ كَمْ قَصَمْنا مِنْ قَرْيَةٍ كانَتْ ظالِمَةً وَ اَنْشَأْنا بَعْدَها قَوْما اخَرينَ

چه بسيار مناطق آباد ستمگرى را كه ما درهم شكستيم و بعد از آن ها قوم ديگرى روى كار آورديم .

« قَصَمْ » به معنى شكستن توأم با شدت است و حتّى گاهى به معنى خرد كردن آمده و با توجه به اين كه تكيه روى ظلم و ستمگرى اين اقوام شده ، نشان مى دهد كه خداوند شديدترين انتقام و مجازات را در مورد اقوام ظالم و ستمگر قائل است .

12 فَلَمّا اَحَسُّوا بَأْسَنا اِذا هُمْ مِنْها يَرْكُضُونَ

آن ها هنگامى كه احساس عذاب ما را كردند ، ناگهان پا به فرار گذاشتند.

« رَكْض » به معنى دويدن با سرعت است .

آيه شرح حال كفار و مشركين را به هنگامى كه دامنه عذاب در آبادى آن ها گسترده مى شد و وضع بيچارگى آنان را در مقابل مجازات الهى مشخص مى كند . درست همانند يك لشكر

شكست خورده كه شمشيرهاى برهنه دشمن را پشت سر خود مى بيند به هر سو پراكنده مى شوند .

13 لا تَرْكُضُوا وَ ارْجِعُوا اِلى ما اُتْرِفْتُمْ فيهِ وَ مَساكِنِكُمْ لَعَلَّكُمْ تُسْئَلُونَ

فرار نكنيد و بازگرديد به زندگى پرناز و نعمتتان و به مسكن هاى پرزرق و برقتان تا سائلان بيايند و از شما تقاضا كنند ( شما هم آن ها را محروم بازگردانيد ) .

اين عبارت ممكن است اشاره به آن باشد كه همواره در اين زندگى پرناز و نعمتى كه داشتند ، سائلان و تقاضاكنندگان بر در خانه هايشان رفت و آمد داشتند ، با اميد مى آمدند و محروم بازمى گشتند به آن ها مى گويد : بازگرديد و همان صحنه هاى نفرت انگيز را تكرار كنيد و اين در حقيقت يك نوع استهزاء و سرزنش است .

اما اين كه گوينده اين سخن كيست ؟ در آيه صريحاً نيامده .

ممكن است ندايى به وسيله فرشتگان خدا يا پيامبران و رسولانشان باشد يا از درون ضمير مخفى وجدانشان .

در حقيقت اين نداى الهى بوده است كه به آن ها گفته مى شد : « فرار نكنيد و بازگرديد » كه از يكى از اين سه طريق به آن ها مى رسيده است .

جالب اين كه در اين جا از ميان تمام نعمت هاى مادى بالخصوص روى « مسكن » انگشت گذارده شده ، شايد به خاطر اين كه نخستين وسيله آرامش انسان وجود يك مسكن مناسب است و يا اين كه انسان غالباً بيشترين درآمد زندگى خود را صرف مسكنش مى كند و نيز بيشترين علاقه او به آن است .

14 قالُوا يا وَيْلَنا اِنّا كُنّا ظالِمينَ

گفتند : اى واى بر ما كه ظالم و ستمگر بوديم .

به هر حال آن ها در اين هنگام بيدار مى شوند ، آن چه را قبلاً شوخى مى پنداشتند به جدى ترين صورت در برابر خويش مى بينند و فريادشان بلند مى شود .

15 فَما زالَتْ تِلْكَ دَعْويهُمْ حَتّى جَعَلْناهُمْ حَصيدا خامِدينَ

و همچنان اين سخن را تكرار مى كردند تا ريشه آن ها را قطع كرديم و آن ها را خاموش ساختيم .

« خامِد » در اصل از مادۀ « خُمُود » به معنى خاموش شدن آتش است ، سپس به هر چيزى كه از جوش و خروش و سر و صدا بيفتد ، اطلاق شده است .

اما اين بيدارى اضطرارى كه در برابر صحنه هاى جدى عذاب براى هر كس پيدا مى شود بى ارزش است و اثرى در تغيير سرنوشت آن ها ندارد ، همچون زراعتى درو شده ( حَصيد ) بر زمين مى ريزند و شهر پرجوش و خروش و آبادشان به قبرستان ويران و خاموشى مبدل مى گردد .

16 وَ ما خَلَقْنَا السَّماءَ وَ الاَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما لاعِبينَ

ما آسمان و زمين و آن چه را در ميان آن ها است براى بازى نيافريديم .

آفرينش آسمان و زمين بازيچه نيست

اين زمين گسترده ، اين آسمان پهناور و اين همه موجودات متنوع و بديعى كه در صحنه آن ها است نشان مى دهد ، غرض مهمى در كار بوده است ، آرى هدف اين بوده كه از يك سو بيانگر آن آفريننده بزرگ باشند و نشانه اى از عظمتش و از سوى ديگر دليلى بر « معاد » باشد وگرنه اين همه غوغا براى اين چند روز معنى نداشت .

آيا ممكن است انسانى در وسط بيابانى ، كاخ مجهزى با تمام وسايل فراهم كند ، تنها براى اين كه در تمام عمر يك ساعت از آن جا مى گذرد ، در آن استراحت مى كند ؟

17 لَوْ اَرَدْنا اَنْ نَتَّخِذَ لَهْوا لاَتَّخَذْناهُ مِنْ لَدُنّا اِنْ كُنّا فاعِلينَ

به فرض محال اگر مى خواستيم سرگرمى انتخاب كنيم چيزى متناسب خود انتخاب مى كرديم.

در حقيقت « لعب » به معنى كار بى هدف است و « لَهْو » اشاره به هدف هاى نامعقول يا سرگرمى ها است .

آيۀ مورد بحث بازگوى دو حقيقت است : نخست با توجه به كلمه « لَوْ » كه در لغت عرب براى امتناع است ، اشاره به اين مى كند كه محال است هدف پروردگار سرگرمى خويشتن باشد .

سپس مى گويد : به فرض كه هدف سرگرمى بود ، بايد سرگرمى مناسب ذات او باشد ، از عالم مجردات و مانند آن ، نه عالم محدود ماده .

18 بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَى الْباطِلِ فَيَدْمَغُهُ فَاِذا هُوَ زاهِقٌ وَ لَكُمُ الْوَيْلُ مِمّا تَصِفُونَ

بلكه ما حق را بر سر باطل مى كوبيم تا آن را هلاك سازد وبه اين ترتيب باطل محو و نابود مى شود ، اما واى بر شما از توصيفى كه مى كنيد .

جمله « نَقْذِف » از ماده « قَذْف » به معنى پرتاب كردن است ، مخصوصاً پرتاب كردن از راه دور و از آن جاكه پرتاب از راه دور ، شتاب و سرعت و قوت بيشترى دارد ، اين تعبير بيانگر قدرت پيروزى حق بر باطل است ، كلمه « عَلى » نيز مؤيد اين معنى است ، زيرا اين

كلمه معمولاً در موارد « علوّ » به كار مى رود .

جمله « يَدْمَغُهُ » كه به گفته راغب به معنى شكستن جمجمه و مغز سر است كه حساس ترين نقطه بدن انسان محسوب مى شود، تعبير رسايى است براى غالب بودن لشكر حق ، غلبه اى چشمگير و قاطع .

تعبير به « زاهِقْ » كه به معنى چيزى است كه به كلى مضمحل شده نيز تأكيد ديگرى است بر اين منظور .

و اين كه جمله « نَقْذِفُ » و « يَدْ مُغُ » به صورت فعل مضارع آمده دليل بر استمرار اين برنامه است .

يعنى ما همواره دلايل عقلى و استدلالات روشن و معجزات آشكار خود را در برابر پندارها و اوهام بيهوده گرايان قرار مى دهيم ، تا در نظر انديشمندان و صاحبان عقل ، اين پندارها در هم كوبيده و نابود شود .

19 وَ لَهُ مَنْ فِى السَّمواتِ وَ الاَرْضِ وَ مَنْ عِنْدَهُ لا يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِه وَ لا يَسْتَحْسِرُونَ

براى او است آن چه در آسمان ها و زمين است و آن ها كه نزد او هستند ، هيچ گاه از عبادتش استكبار نمى كنند و هرگز خسته نمى شوند .

20 يُسَبِّحُونَ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ لا يَفْتُرُونَ

شب و روز تسبيح مى گويند و ضعف و سستى به خود راه نمى دهند .

« يَسْتَحْسِرُونَ » از ماده « حَسْر » دراصل به معنى بازگشودن چيز پوشيده و كنار زدن پرده است، سپس به معنى خستگى و ضعف به كار رفته، گويى نيروهاىانسان در چنين حالتى همگى آشكار و مصرف مى گردد و چيزى از آن ها در بدن او مكتوم نمى ماند .

او چه نيازى به طاعت و عبادت شما دارد ، اين همه فرشتگان بزرگ ، شب و روز مشغول تسبيحند ، او حتى نياز به عبادت آن هاهم ندارد، پس اگردستور ايمان و عمل صالح و

بندگى و عبوديت به شما داده ، سود و فايده اش متوجه خود شما است .

21 اَمِ اتَّخَذُوا الِهَةً مِنَ الاَرْضِ هُمْ يُنْشِرُونَ

آياآن ها خدايانى از زمين برگزيدند كه خلق مى كنند و منتشرمى سازند .

« يُنْشِرُون » از ماده « نَشْر » به معنى گستردن چيز پيچيده است و كنايه از آفرينش و انتشار مخلوقات در پهنه زمين و آسمان نيز آمده است .

اين جمله در حقيقت اشاره به اين است كه معبود بايد خالق باشد ، مخصوصاً خالق حيات و زندگى كه روشن ترين چهره هاى خلقت است ، اين در حقيقت شبيه به همان چيزى است كه در آيه 73 سوره حج مى خوانيم : « اِنَّ الَّذينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ لَنْ يَخْلُقُوا ذُبابا وَ لَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ : تمام معبودهايى را كه جز خدا مى خوانيد حتى قدرت ندارند مگسى بيافرينند ، هر چند دست به دست هم دهند و متحد شوند » با اين حال آن ها چگونه شايسته پرستش هستند .

تعبير به « الِهَةً مِنَ الاَرْضِ » ( خدايانى از زمين ) اشاره به بت ها و معبودهايى است كه از

سنگ و چوب و مانند آن مى ساختند و حاكم بر آسمان ها مى پنداشتند .

22 لَوْ كانَ فيهِما الِهَةٌ اِلاَّ اللّهُ لَفَسَدَتا فَسُبْحانَ اللّهِ رَبِّ الْعَرْشِ عَمّا يَصِفُونَ

اگر درآسمان و زمين خدايانى جز «اللّه» بود، فاسدمى شدند (و نظام جهان بر هم مى خورد) منزه است خداوند پروردگار عرش از توصيفى كه آن ها مى كنند .

برهان تَمانُع

دليلى كه براى توحيد و نفى آلهه در آيه فوق ، آمده است ، در عين سادگى و روشنى ، يكى از براهين دقيق فلسفى در اين زمينه است كه دانشمندان از آن ، به عنوان « برهان تَمانُع » ياد مى كنند ، خلاصه اين برهان را چنين مى توان بيان كرد :

ما بدون شك نظام واحدى را در اين جهان حكمفرما مى بينيم ، نظامى كه در همه جهات هماهنگ است ، قوانينش ثابت و در آسمان و زمين جارى است ، برنامه هايش با هم منطبق

و اجزايش متناسب است .

اين هماهنگى قوانين و نظامات آفرينش از اين حكايت مى كند كه از مبدأ واحدى سرچشمه گرفته است ، چراكه اگر مبدأها متعدد بود و اراده ها مختلف ، اين هماهنگى هرگز وجود نداشت و همان چيزى كه قرآن از آن تعبير به « فَساد » مى كند ، در عالم به وضوح ديده مى شد .

ما اگر كمى اهل تحقيق و مطالعه باشيم ، از بررسى يك كتاب به خوبى مى توانيم بفهميم آن را يك نفر نوشته يا چند نفر ؟ كتابى كه تأليف يك نفر است ، هماهنگى و انسجام مخصوص در ميان عبارات ، جمله بندى ها ، تعبيرات مختلف ، كنايات و اشارات ، عناوين و تيترها ، طرز ورود و خروج در بحث ها ، خلاصه تمام قسمت هايش يك پارچه و هم صدا است ، چرا كه زاييده يك فكر و تراوش يك قلم است .

اما اگر دو يا چند نفر ، هر چند همه دانشمند باشند و صميمى و داراى روح همكارى نزديك ، هر كدام تأليف بخشى از آن را برعهده گيرد ، باز در اعماق عبارات و الفاظ ، طرز

بحث ها ، آثار اين دوگانگى و چندگانگى نمايان است .

دليل آن هم روشن است، زيرا دو نفر هر قدر همفكر و هم سليقه باشند بالاخره دو نفرند، اگر همه چيز آن ها يكى بود ، يك نفر مى شدند ، بنابراين به طور قطع بايد تفاوت هايى داشته باشند تا بتوانند دو نفر باشند و اين تفاوت سرانجام كار خود را خواهد كرد و اثرش را در نوشته هاى آن ها خواهد گذاشت .

حال هرقدر اين كتاب، بزرگ تر و مفصلتر باشد و در موضوعات متنوع ترى بحث كند ، زودتر اين ناهماهنگى احساس مى شود .

كتاب بزرگ عالم آفرينش كه عظمتش به قدرى است كه ما با تمام وجودمان در لابلاى عباراتش گم مى شويم، نيز مشمول همين قانون است .

23 لا يُسْئَلُ عَمّا يَفْعَلُ وَ هُمْ يُسْئَلُونَ

هيچ كس بركار اونمى تواند خرده بگيرد ، ولى در كارهاى آن ها جاى سؤال و ايراد است.

ما دو گونه سؤال داريم ، يك نوع سؤال ، سؤال توضيحى است كه انسان از مسايلى بى خبر است و مايل است حقيقت آن را درك كند ، حتى با علم و ايمان به اين كه كار انجام شده كار صحيحى بوده باز مى خواهد نكته اصلى و هدف واقعى آن را بداند ، اين گونه سؤال در افعال خدا نيز جايز است ، بلكه اين همان سؤالى است كه سرچشمه كاوشگرى و پژوهش در جهان خلقت و مسايل علمى محسوب مى شود و از اين گونه سؤالات چه در رابطه با عالم تكوين و چه تشريع ياران پيامبر و امامان بسيار داشتند .

اما نوع ديگر سؤال ، سؤال اعتراضى است ، كه مفهومش اين است عمل انجام شده نادرست و غلط بوده، مثل اين كه به كسى كه عهد خود را بى دليل شكسته مى گوييم تو چرا عهد شكنى مى كنى ؟ هدف اين نيست كه توضيح بخواهيم بلكه هدف آن است كه ايراد كنيم .

مسلماً اين نوع سؤال در افعال خداوند حكيم معنى ندارد و اگر گاهى از كسى سر بزند

حتماً به خاطر ناآگاهى است ، ولى جاى اين گونه سؤال در افعال ديگران بسيار است .

در حديثى از امام باقر (علیه السلام)مى خوانيم كه در جواب سؤال « جابر جُعْفى » از اين آيه چنين فرمود : « لاَِنَّهُ لا يَفْعَلُ اِلاّ ما كانَ حِكْمَةً وَ صَواباً : براى اين كه او كارى را جز از روى حكمت و صواب انجام نمى دهد » . (1)

24 اَمِ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِه الِهَةً قُلْ هاتُوا بُرْهانَكُمْ هذا ذِكْرُ مَنْ مَعِىَ وَ ذِكْرُ مَنْ قَبْلى بَلْ اَكْثَرُهُمْ لا يَعْلَمُونَ الْحَقَّ فَهُمْ مُعْرِضُونَ

آيا آن ها جز خدا معبودانى برگزيدند ؟ بگو دليلتان را بياوريد ، اين سخن من و سخن ( پيامبرانى است ) كه پيش از من بودند ، اما اكثر آن ها حق را نمى دانند و به اين دليل از آن روى گردانند . .


1) « نور الثقلين » ، جلد 3 ، صفحه 419 .

شرك از پندار سرچشمه مى گيرد

اين آيه مشتمل بر دو دليل ديگر در زمينه نفى شرك است ، كه با دليل گذشته مجموعا سه دليل مى شود .

نخست مى گويد : « آيا آن ها جز خدا معبودانى براى خود انتخاب كرده اند ؟

بگو دليل خود را بياوريد » .

اشاره به اين كه اگر از دليل گذشته داير به اين كه نظام هستى دليل بر توحيد است صرف نظر كنيد لااقل هيچ گونه دليلى بر اثبات شرك اُلوهيت اين خدايان وجود ندارد ، انسان عاقل چگونه مطلبى را بى دليل مى پذيرد ؟

سپس به آخرين دليل اشاره كرده مى گويد : « هذا ذِكْرُ مَنْ مَعِىَ وَ ذِكْرُ مَنْ قَبْلى » .

اين همان دليلى است كه دانشمندان عقايد تحت عنوان اجماع و اتفاق پيامبران بر مسأله يگانگى خدا ذكر كرده اند .

و از آن جا كه ممكن است گاهى كثرت بت پرستان ( مخصوصاً در شرايط زندگى مسلمانان در مكه كه سوره انبياء ناظر به آن است ) براى بعضى مانع از پذيرش توحيد گردد ، چنين اضافه مى كند: « بَلْ اَكْثَرُهُمْ لا يَعْلَمُونَ الْحَقَّ فَهُمْ مُعْرِضُونَ » .

هميشه مخالفت كردن اكثريت نادان در بسيارى از جامعه ها دليلى بوده است براى اعراض ناآگاهان و قرآن در بسيارى از آيات ، تكيه بر اين اكثريت را شديدا محكوم كرده است و براى آن هيچ گونه ارزشى قايل نيست ، بلكه معيار را دليل و منطق مى شمرد .

25 وَ ما اَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ اِلاّ نُوحى اِلَيْهِ اَنَّهُ لا اِلهَ اِلاّ اَنَا فَاعْبُدُونِ

ما پيش از تو هيچ پيامبرى را نفرستاديم مگر اين كه به او وحى كرديم كه معبودى جز من نيست ، بنابراين تنها مرا پرستش كنيد .

و به اين ترتيب ثابت مى شود كه نه عيسى و نه غير او هرگز دعوت به شرك نكرده اند و اين گونه نسبت ها تهمت است .

26 وَ قالُوا اتَّخَذَ الرَّحْمنُ وَلَدا سُبْحانَهُ بَلْعِبادٌ مُكْرَمُونَ

آن ها گفتند: خداوند رحمان فرزندى براى خود برگزيده،منزه است (ازاين عيب و نقص) اين ها ( فرشتگان ) بندگان شايسته او هستند .

فرشتگان بندگان شايسته و فرمانبردار

بسيارى از مشركان عرب عقيده داشتند كه فرشتگان ، فرزندان خدا هستند و به همين دليل گاه آن ها را پرستش مى كردند ، قرآن صريحا در آيات 26 تا 29 اين عقيده خرافى و بى اساس را محكوم كرده و بطلان آن را با دلايل مختلف بيان مى كند .

نخست مى گويد : ( وَ قالُوا اتَّخَذَ الرَّحْمنُ وَلَدا ) .

اگر منظورشان فرزند حقيقى باشد كه لازمه آن جسم بودن است و اگر « « تَبَنّى » ( فرزندخواندگى ) كه در ميان عرب معمول بوده است باشد ، آن نيز دليل بر ضعف و احتياج است و از همه اين ها گذشته اصولاً كسى نياز به فرزند دارد كه فانى مى شود ، براى بقاء نسل

و كيان و آثار او بايد فرزندش حيات او را در دراز مدت ادامه دهد ، يا براى عدم احساس تنهايى و انس گرفتن يا كسب قدرت است ، اما يك وجود ازلى و ابدى و غير جسمانى و از هر نظر بى نياز ، فرزند در مورد او معنى ندارد .

لذا بلافاصله مى فرمايد :« منزه و پاك است او ازاين عيب و نقص » ( سُبْحانَهُ ) .

صفات شش گانه فرشتگان

سپس اوصاف فرشتگان را در شش قسمت بيان مى كند كه مجموعا دليل روشنى است بر نفى فرزند بودن آن ها :

✓ 1 - « آن ها بندگان خدا هستند » ( بَلْ عِبادٌ ) .

✓ 2 - « بندگانى شايسته و گرامى داشته » ( مُكْرَمُونَ ) .

آن ها همچون بندگان گريز پا نيستند كه تحت فشار مولى ، تن به خدمت مى دهند ، بلكه بندگانى هستند ، از هر نظر شايسته كه راه و رسم عبوديت را خوب مى دانند و به آن افتخار

مى كنند ، خدا نيز آن ها را به خاطر اخلاصشان در عبوديت گرامى داشته و مواهب خويش را به آن ها افزايش داده است .

27 لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِاَمْرِه يَعْمَلُونَ

كه هرگز در سخن بر او پيشى نمى گيرند و به فرمان او عمل مى كنند .

✓ 3 - آن ها آن قدر مؤدب و تسليم و سر بر فرمان خدا هستند كه « هرگز در سخن گفتن بر او پيشى نمى گيرند » ( لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ ) .

✓ 4 - و از نظر عمل نيز « آن ها تنها فرمان او را اجرا مى كنند » ( وَ هُمْ بِاَمْرِه يَعْمَلُونَ) .

آيا اين صفات ، صفات فرزندان است يا صفات بندگان ؟

28 يَعْلَمُ ما بَيْنَ اَيْديهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ وَ لا يَشْفَعُونَ اِلاّ لِمَنِ ارْتَضى وَ هُمْ مِنْ خَشْيَتِه مُشْفِقُونَ

او همه اعمال امروز و آينده آن ها را مى داند و هم گذشته آن ها را و آن ها جز براى

كسى كه خدا از او خشنود است ( واجازه شفاعتش را داده ) شفاعت نمى كنند و از ترس او بيمناك هستند .

« خَشْيَت » به معنى هر گونه ترس نيست ، بلكه ترسى است كه توأم با تعظيم و احترام باشد .

« مُشْفِق » از ماده « اِشْفاق » به معنى توجهى است كه آميخته با ترس باشد ( چون در اصل از ماده " شَفَق " گرفته شده كه روشنى آميخته با تاريكى است ) .

مسلماً فرشتگان از اين موضوع آگاهند كه خدا يك چنين احاطه علمى به آن ها دارد و همين عرفان ، سبب مى شود كه آن ها نه سخنى قبل از او بگويند و نه از فرمانش سرپيچى كنند و به اين ترتيب اين جمله مى تواند در حكم تعليل براى آيه سابق بوده باشد .

✓ 5 - بدون شك آن ها كه بندگان گرامى و شايسته خدا هستند براى نيازمندان شفاعتمى كنند، ولى بايد توجه داشت « هرگز براى كسى شفاعت نمى كنند مگر اين كه بدانند خدا از او

خشنود است » و اجازه شفاعت او را داده است ( وَ لا يَشْفَعُونَ اِلاّ لِمَنِ ارْتَضى ) .

مسلماً خشنودى خداوند و اجازه شفاعت دادن او ، بى دليل نمى تواند باشد ، حتماً به خاطر ايمان راستين و يا اعمالى است كه پيوند انسان را با خدا محفوظ مى دارد ، به تعبير ديگر انسان ممكن است آلوده گناه شود ، ولى اگر رابطه خويش را با پروردگار و اولياى الهى به كلى قطع نكند ، اميد شفاعت درباره او هست .

اما اگر پيوندش را از نظر خط فكرى و عقيدتى به كلى بريد و يا از نظر عملى آن قدر آلوده بوده كه لياقت شفاعت را از دست داد ، در اين موقع، هيچ پيامبر مرسل يا فرشته مقربى شفاعت او نخواهد كرد .

ضمناً اين جمله پاسخى است به آن ها كه مى گفتند : ما فرشتگان را عبادت مى كنيم تا در پيشگاه خدا براى ما شفاعت كنند ، قرآن مى گويد : آن ها از پيش خود هيچ كارى نمى توانند بكنند و هر چه مى خواهيد بايد مستقيما از خدا بخواهيد ، حتى اجازه شفاعت شفيعان را .

✓ 6 - به خاطر همين معرفت و آگاهى است كه « آن ها تنها از او مى ترسند » و تنها ترس اورا به دل راه مى دهند ( وَ هُمْ مِنْ خَشْيَتِه مُشْفِقُونَ ) .

آن ها از اين نمى ترسند كه گناهى انجام داده باشند ، بلكه از كوتاهى در عبادت يا ترك اولى بيمناكند .

ترس آن ها از خداوند، همچون ترس انسان از يك حادثه وحشتناك نيست و همچنين « اِشْفاق » آن ها همچون بيم انسان از يك موجود خطرناك نمى باشد، بلكه ترس و اشفاقشان آميزه اى است از احترام ، عنايت و توجه ، معرفت و احساس مسؤوليت .(1)

29 وَ مَنْ يَقُلْ مِنْهُمْ اِنّى اِلهٌ مِنْ دُونِه فَذلِكَ نَجْزيهِ جَهَنَّمَ كَذلِكَ نَجْزِى الظّالِمينَ

و هر كس از آن ها بگويد من معبود ديگرى جز خدا هستم ،كيفر او را جهنم مى دهيم و اين گونه ستمگران را كيفر خواهيم داد. .


1) « مفردات راغب » ، ماده « خشيت » و « شفق » و « تفسير صافى » ذيل آيات مورد بحث .

روشن است كه فرشتگان با اين صفات برجسته و ممتاز و مقام عبوديت خالص هرگز دعوى خدايى نمى كنند ، اما اگر فرضا « كسى از آن ها بگويد من معبودى جز خدا هستم ما كيفر او را جهنم مى دهيم ، آرى اين چنين ظالمان را كيفر خواهيم داد » .

در حقيقت دعوى الوهيت يك مصداق روشن ظلم بر خويشتن و بر جامعه است و در قانون كلى « كَذلِكَ نَجْزِى الظّالِمينَ » درج است .

30 اَوَ لَمْ يَرَالَّذينَ كَفَرُوا اَنَّ السَّمواتِ وَ الاَرْضَ كانَتا رَتْقا فَفَتَقْناهُما وَ جَعَلْنا مِنَ الْماءِ كُلَّ شَىْ ءٍ حَىٍّ اَفَلا يُؤْمِنُونَ

آيا كافران نديدند كه آسمان ها و زمين به هم پيوسته بودند و ما آن ها را از يكديگر باز كرديم ؟ و هر چيز زنده اى را از آب قرار داديم ، آيا ايمان نمى آورند .

باز هم نشانه هاى خدا در جهان

در اين كه منظور از « رَتْق » و « فَتْق » ( پيوستگى و جدايى ) كه در اين جا در مورد

آسمان ها و زمين گفته شده است چيست ؟ مفسران سخنان بسيار گفته اند كه از ميان آن ها سه تفسير ، نزديك تر به نظر مى رسد و هر سه تفسير ممكن است در مفهوم آيه جمع باشد .(1)

✓ 1 - به هم پيوستگى آسمان و زمين اشاره به آغاز خلقت است كه طبق نظرات دانشمندان ، مجموعه اين جهان به صورت توده واحد عظيمى از بخار سوزان بود كه بر اثر انفجارات درونى و حركت ، تدريجا تجزيه شد و كواكب و ستاره ها از جمله منظومه شمسى و كرهزمين به وجود آمد و بازهم جهان در حالگسترش است.

✓ 2 - منظوراز پيوستگى، يكنواخت بودن مواد جهان است ، به طورى كه همه در هم فرو رفته بود و به صورت ماده واحدى خودنمايى مى كرد ، اما با گذشت زمان ، مواد از هم جدا شدند و تركيبات جديدى پيدا كردند و انواع مختلف گياهان و حيوانات و موجودات .


1) « فخر رازى » در تفسير كبير و بعضى از مفسران ديگر .

ديگر ، در آسمان و زمين ظاهر شدند ، موجوداتى كه هر يك نظام مخصوص و آثار و خواص ويژه اى دارد و هركدام نشانه اى است ازعظمت پروردگار و علم وقدرت بى پايانش.(1)

✓ 3 - منظور از به هم پيوستگى آسمان اين است كه در آغاز بارانى نمى باريد و به هم پيوستگى زمين اين است كه در آن زمان گياهى نمى روييد ، اما خدا اين هر دو را گشود ، از آسمان باران نازل كرد و از زمين انواع گياهان را رويانيد .

31 وَ جَعَلْنا فِى الاَرْضِ رَواسِىَ اَنْ تَميدَبِهِمْ وَ جَعَلْنا فيها فِجاجا سُبُلاً لَعَلَّهُمْ يَهْتَدُونَ

و در زمين كوه هاى ثابت و پابرجايى قرار داديم تا آن ها درآرامش باشند و در آن دره ها و راه هايى قرار داديم تا هدايت شوند . .


1) « الميزان » ، ذيل آيه .

« رَواسى » جمع « راسِيَة » به معنى كوه هاى سخت و پابرجا است و از آن جا كه اين گونه كوه ها از ريشه با هم پيوند دارند ، ممكن است اشاره به اين پيوستگى باشد و از نظر علمى ثابت شده كه اين به هم پيوستگى ريشه اى كوه ها ، اثر عميقى در جلوگيرى از لرزش هاى زمين دارد . « تَميد » از ماده « مَيْد » به معنى لرزش و حركت ناموزون اشياء بزرگ است .

كوه ها همچون زره اى كره اى زمين را دربرگرفته اند و اين سبب مى شود كه از لرزش هاى شديد زمين كه بر اثر فشار گازهاى درونى است تا حدّ زيادى جلوگيرى كند .

به علاوه همين وضع كوه ها ، حركات پوسته زمين را در مقابل جزر و مد ناشى از ماه به حداقل مى رساند .

از سوى ديگر اگر كوه ها نبودند سطح زمين همواره در معرض تندبادها قرار داشت و آرامشى در آن ديده نمى شد ، همان گونه كه در كويرها و بيابان هاى خشك و سوزان چنين است .

سپس به نعمت ديگرى كه آن هم از نشانه هاى عظمت او است اشاره كرده مى گويد : ( وَ جَعَلْنا فيها فِجاجا سُبُلاً لَعَلَّهُمْ يَهْتَدُونَ ) .

به راستى اگر اين دره ها و شكاف ها نبودند ، سلسله هاى جبال عظيم موجود در زمين مناطق مختلف را آن چنان از هم جدا مى كردند كه پيوندشان بهم به كلى گسسته مى شد و اين نشان مى دهد كه همه اين پديده ها طبق برنامه و حسابى است .

32 وَ جَعَلْنَا السَّماءَ سَقْفا مَحْفُوظا وَ هُمْ عَنْ اياتِها مُعْرِضُونَ

و آسمان را سقف محفوظى قرار داديم ، ولى آن ها از آيات آن روى گردانند .

منظور از آسمان در اين جا جوى است كه گرداگرد زمين را گرفته و ضخامت آن صدها كيلومتر طبق تحقيقات دانشمندان مى باشد ، اين قشر ظاهرا لطيف كه از هوا و گازها تشكيل شده ، به قدرى محكم و پرمقاومت است كه هر موجود مزاحمى از بيرون به سوى زمين بيايد نابود مى شود و كره زمين را در برابر بمباران شبانه روزى سنگ هاى « شهاب » كه از هر

گلوله اى خطرناك ترند حفظ مى كند .

به علاوه اشعه آفتاب كه داراى قسمت هاى مرگبارى است به وسيله آن تصفيه مى شود و از نفوذ اشعه كشنده كيهانى كه از بيرون جو ، به سوى زمين سرازير است ،جلوگيرى مى كند.

آرى اين آسمان سقف بسيار محكم و پايدارى است كه خدا آن را از انهدام حفظ كرده است .

33 وَ هُوَ الَّذى خَلَقَ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ كُلٌّ فى فَلَكٍ يَسْبَحُونَ

او كسى است كه شب و روز و خورشيد و ماه را آفريد كه هريك از آن ها در مدارى در حركتند .

تفسير « كُلٌّ فى فَلَكٍ يَسْبَحُونَ »

مفسران در تفسير اين جمله بيانات گوناگون دارند ، اما آن چه با تحقيقات مسلم دانشمندان فلكى سازگار است ، اين است كه منظور از حركت خورشيد در آيۀ فوق يا

حركت دورانى به دور خويشاست و يا حركتى است كه همراه منظومه شمسى دارد .

ذكر اين نكته نيز لازم است كه كلمه « كُلّ » ممكن است اشاره به ماه و خورشيد و همچنين ستارگان باشد كه از كلمه « لَيْل » ( شب ) استفاده مى شود .

بعضى از مفسران بزرگ نيز احتمال داده اند كه اشاره به « شب » و « روز » و « ماه » و « خورشيد » ( هر چهار ) باشد ، زيرا شب كه همان سايه مخروطى زمين است ، نيز براى خود مدارى دارد ، اگر كسى در بيرون كره زمين از دور به آن نگاه كند ، اين يك سايه تاريك مخروطى را در گرد زمين دائما در حركت مى بيند و همچنين نور آفتاب كه به زمين مى تابد و روز را تشكيل مى دهد همانند استوانه اى است كه در گرد اين كره دائما نقل مكان مى كند ، بنابراين شب و روز نيز هر كدام براى خود مسير و مكانى دارند .

اين احتمال را نيز داده اند كه منظور از حركت خورشيد حركت آن در احساس ما باشد

زيرا به نظر بينندگان زمينى خورشيد و ماه هر دو در گردشند .(1)

34 وَ ما جَعَلْنا لِبَشَرٍ مِنْ قَبْلِكَ الْخُلْدَ اَفَائِنْ مِتَّ فَهُمُ الْخالِدُونَ

ما براى هيچ انسانى قبل از تو زندگى جاويدان قرار نداديم( وانگهى آيا آن ها كه انتظار مرگ تو را مى كشند ) اگر تو بميرى آن ها زندگى جاويدان دارند ؟

بقاى شريعت و دين و آيين نيازبه بقاى آورندهآن ندارد، آيين ابراهيم (علیه السلام)و موسى (علیه السلام)و عيسى (علیه السلام)هر چند جاويدان نبودند ، ولى قرن ها بعد از وفات اين پيامبران بزرگ ( و در مورد حضرت مسيح بعد از صعود او به آسمان ) باقى ماندند .

بنابراين جاودانگى مذهب نياز به پاسدارى دائمى پيامبر ندارد ، ممكن است جانشينان او خط او را ادامه دهند . .


1) اقتباس از « الميزان » .

و اما اين كه آن ها خيال مى كنند با در گذشت پيامبر صلى الله عليه و آله همه چيز پايان مى يابد ، در حقيقت كور خوانده اند ، زيرا اين سخن در مورد مسائلى صحيح است كه قائم به شخص باشد ، اسلام نه قائم به شخص پيامبر بود و نه اصحاب و يارانش ، آيينى بود زنده و پويا كه بر اساس حركت درونيش پيش مى رود و مرزهاى زمان و مكان را مى شكافد و به سير خود ادامه مى دهد .

35 كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ وَ نَبْلُوكُمْ بِالشَّرِّ وَ الْخَيْرِ فِتْنَةً وَ اِلَيْنا تُرْجَعُونَ

هرانسانى طعم مرگ را مى چشد و ما شمارا بابدى ها ونيكى هاآزمايش مى كنيم و سرانجام به سوى ما بازمى گرديد .

همه مى ميرند

واژه « نَفْس » در قرآن مجيد در معانى مختلفى به كار رفته ، نخستين معنى نفس « ذات » يا خويشتن خويش است ، اين معنى وسيعى است كه حتى بر ذات پاك خداوند اطلاق

مى شود ، چنان كه مى خوانيم « كَتَبَ عَلَى نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ : خداوند رحمت را بر خويش لازم كرده است » ( 12 / انعام ) .

سپس اين كلمه درموردانسان يعنىمجموعه جسم و روحاو به كار رفته است مانند : « مَنْ قَتَلَ نَفْسا بِغَيْرِ نَفْسٍ اَوْ فَسادٍ فِى الاَرْضِ فَكَاَنَّما قَتَلَ النّاسَ جَميعا: كسى كه انسانى را بدون اين كه قتلى انجام دهد يا فساد درزمين كرده باشدبكشد،گويى همه انسان هاراكشته است » ( 32/مائده ).

و گاهى درخصوص روح انسان استعمال شده مانند « اَخْرِجُوا اَنْفُسَكُمْ » ، فرشتگان قبض ارواح مى گويند : « روح خود را خارج كنيد » ( 93 / انعام ) .

پيدا است كه منظور از « نَفْس » در آيه مورد بحث همان معنى دوم است ، بنابراين منظور بيان قانون كلى مرگ درباره انسان ها است .(1).


1) « الميزان » ، جلد 14 ، صفحه 312 .

بعد از ذكر قانون عمومى مرگ اين سؤال مطرح مى شود كه هدف از اين حيات ناپايدار چيست و چه فايده اى دارد ؟

قرآن در دنباله همين سخن مى گويد : « ما شما را با بدى ها و نيكى ها امتحان مى كنيم و سرانجام به سوى ما بازمى گرديد » ( وَ نَبْلُوكُمْ بِالشَّرِّ وَ الْخَيْرِ فِتْنَةً وَ اِلَيْنا تُرْجَعُونَ ) .

جايگاه اصلى شما اين جهان نيست ، بلكه جاى ديگر است ، شما تنها براى دادن امتحانى در اين جا مى آييد و پس از پايان امتحان و كسب تكامل لازم به جايگاه اصلى خود كه سراى آخرت است ، خواهيد رفت .

قابل توجه اين كه در ميان مواد امتحانى « شرّ » مقدم بر « خير » ذكر شده و بايد همچنين باشد ، زيرا آزمايش الهى هر چند گاهى با نعمت است و گاهى با بلا، ولى مسلماً آزمايش به وسيله بلاها سخت تر و مشكل تر است .

در اين جا سؤال مهمى باقى مى ماند كه خداوند چرا بندگان را آزمايش مى كند و اصولاً

آزمايش در مورد خداوند چه مفهومى دارد ؟

پاسخ اين سؤال ذيل آيه 155 سوره بقره ذكر شده است كه آزمايش در مورد خداوند به معنى « پرورش دادن » است ( شرح كامل اينموضوع را در آن جا مطالعه فرماييد ) .

36 وَ اِذا رَاكَ الَّذينَ كَفَرُوا اِنْ يَتَّخِذُونَكَ اِلاّ هُزُوا اَهذَا الَّذى يَذْكُرُ الِهَتَكُمْ وَ هُمْ بِذِكْرِ الرَّحْمنِ هُمْ كافِرُونَ

هنگامى كه كافران تو را مى بينند كارى جز استهزاء كردن ندارند ( و مى گويند ) آيا اين همان كسى است كه سخن از خدايان شما مى گويد ؟ در حالى كه خودشان ذكر خداوند رحمان را انكار مى كنند .

تعجب در اين است كه اگر كسى از اين بت هاى سنگى و چوبى بدگويى كند ، نه بدگويى بلكه حقيقت را بيان نمايد و بگويد اين ها موجوداتى بى روح و فاقدشعور و بى ارزش هستند، تعجب مى كنند ، اما اگر كسى منكر خداوند بخشنده و مهربانى شود

كه آثار رحمتش پهنه جهان را گرفته و در هرچيز دليلى بر عظمت و رحمت اواست ، براى آن ها جاى تعجب نيست .

آرى هنگامى كه انسان به امرى عادت كرد و خو گرفت و تعصب ورزيد ، در نظرش جلوه خواهد داشت ، هر چند بدترين امور باشد و هر گاه نسبت به چيزى عداوت ورزيد كم كم در نظرش بد مى شود ، هر چند زيباترين و محبوب ترين امور باشد .

37 خُلِقَ الاِنْسانُ مِنْ عَجَلٍ سَأُوْريكُمْ اياتى فَلا تَسْتَعْجِلُونِ

( آرى ) انسان از عجله آفريده شده ، ولى عجله نكنيد من آيات خود را به زودى به شما ارائه مى دهم .

انسان از عجله آفريده شده است

منظور از « انسان » در اين جا نوع انسان است ( البته انسان هاى تربيت نايافته و خارج از قلمرو رهبرى رهبران الهى ) .

و منظور از « عَجَل » شتاب و شتابزدگى است ، همان گونه كه آيات بعد نيز شاهد گوياى اين مطلب است و در جاى ديگر قرآن مى خوانيم : « وَ كانَ الاِنْسانُ عَجُولاً : انسان ، عجول است » ( 11 / اسراء ).

در حقيقت تعبير « خُلِقَ الاِنْسانُ مِنْ عَجَلٍ » يك نوع تأكيد است ، يعنى آن چنان انسان عجول است كه گويى از « عجله » آفريده شده و تار و پود وجودش از آن تشكيل يافته و به راستى بسيارى از مردم عادى چنين اند ، هم در خير عجولند و هم در شر ، حتى وقتى به آن ها گفته مى شود اگر آلوده كفر و گناه شويد ، عذاب الهى دامنتان را مى گيرد ، مى گويند پس چرا اين عذاب زودتر نمى آيد ؟

شر ، حتى وقتى به آن ها گفته مى شود اگر آلوده كفر و گناه شويد ، عذاب الهى دامنتان را مى گيرد ، مى گويند پس چرا اين عذاب زودتر نمى آيد ؟

و در پايان آيه اضافه مى كند : ( سَاُريكُمْ اياتى فَلا تَسْتَعْجِلُونِ ).

تعبير « اياتى » در اين جا ممكن است اشاره به آيات و نشانه هاى عذاب و بلاها و مجازات هايى باشد كه پيامبر صلى الله عليه و آله مخالفان را با آن تهديدمى كرد و اين سبك مغزان كرارا

مى گفتند : پس چه شد اين بلاهايى كه ما را با آن مى ترسانى .

قرآن مى گويد : عجله نكنيد ، چيزى نمى گذرد كه دامانتان را خواهد گرفت .

با توجه به آيه فوق اين سؤال پيش مى آيد كه اگر انسان طبيعتا عجول است ، پس چرا به دنبال آن نهى از عجله مى كند و مى گويد : « فَلا تَسْتَعْجِلُونِ » آيا اين دو با هم متضاد نيست .

در پاسخ مى گوييم با توجه به اصل اختيار و آزادى اراده انسان و قابل تغيير بودن صفات و روحيات و ويژگى هاى اخلاقى ، هيچ گونه تضادى در كار نيست ، چراكه با تربيت و تزكيه نفس مى توان اين حالت را دگرگون ساخت .

38 وَ يَقُولُونَ مَتى هذَا الْوَعْدُ اِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ

آن ها مى گويند اگر راست مى گوئيد اين وعده قيامت كى فرامى رسد ؟

آن ها با بى صبرى تمام ، در انتظار قيام قيامت بودند ، غافل از اين كه فرارسيدن قيامت همان و بيچارگى و بدبختى تمام عيار آن ها همان ، ولى چه مى توان كرد ، انسان عجول حتى در راه بدبختى و نابودى خود نيز عجله مى كند .

تعبير به « اِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ » به صورت جمع ( اگر راست مى گوييد ) با اين كه مخاطب پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله بود ، به خاطر آن است كه پيروان راستين او نيز در اين خطاب شركت داده شده اند و ضمناً مى خواستند بگويند ، فرا نرسيدن قيامت دليل بر اين است كه همه شما دروغ گو هستيد .

39 لَوْ يَعْلَمُ الَّذينَ كَفَرُوا حينَ لا يَكُفُّونَ عَنْ وُجُوهِهِمُ النّارَ وَ لا عَنْ ظُهُورِهِمْ وَ لا هُمْ يُنْصَرُونَ

ولى اگر كافران مى دانستند زمانى راكه نمى توانند شعله هاى آتش راازصورت و از پشت هاى خود دور كنند و هيچ كس آن ها را يارى نمى كند (اين قدر درباره قيامت شتاب نمى كردند) .

40 بَلْ تَأْتيهِمْ بَغْتَةً فَتَبْهَتُهُمْ فَلا يَسْتَطيعُونَ رَدَّها وَ لا هُمْ يُنْظَرُونَ

آرى اين مجازات الهى به صورت ناگهانى به سراغشان مى آيد و مبهوتشان مى كند ، آن چنان كه توانايى بر دفع آن ندارند و به آن ها مهلت داده نمى شود .

جمله « بَلْ تَاْتيهِمْ بَغْتَةً فَتَبْهَتُهُمْ » ( عذاب الهى به طور ناگهانى به سراغ آن ها مى آيد آن چنان كه مبهوتشان مى كند ) ممكن است اشاره به اين باشد كه عذاب هاى قيامت همه چيزش با عذاب دنيا متفاوت است ، مثلاً درباره آتش جهنم مى خوانيم : « نارُ اللّهِ الْمُوقَدَةُ اَلَّتى تَطَّلِعُ عَلَى الاَفْئِدَةِ : آتش برافروخته الهى كه بر قلب آدمى مى زند » ( 7 / همزه ) .

يا اين كه در مورد آتش گيره جهنم مى خوانيم : « وَقُودُهَا النّاسُ وَ الْحِجارَةُ : آتش گيره دوزخ مردم و سنگ ها هستند » ( 24 / بقره ) .

اين گونه تعبيرات نشان مى دهدكه آتش دوزخ غافلگيرانه و ناگهانى و مبهوت كننده است.(1)

41 وَلَقَدِاسْتُهْزِءَبِرُسُلٍ مِنْ قَبْلِكَ فَحاقَ بِالَّذينَ سَخِرُوامِنْهُمْ ماكانُوابِه يَسْتَهْزِؤُنَ

( اگر تو را استهزا كنند نگران نباش ) پيامبران پيش از تو را نيزاستهزا كردند، اما سرانجام آن چه را ( از عذاب هاى الهى ) مسخره مى كردند ، دامان استهزا كنندگان را گرفت .

42 قُلْ مَنْ يَكْلَؤُكُمْ بِاللَّيْلِ وَ النَّهارِ مِنَ الرَّحْمنِ بَلْ هُمْ عَنْ ذِكْرِ رَبِّهِمْ مُعْرِضُونَ

بگو چه كسى شما را در شب و روز از ( مجازات ) خداوندرحمان نگاه مى دارد ؟ ولى آن ها از ياد پروردگارشان روى گردانند .

در واقع اگر خداوند آسمان « جو زمين » را سقف محفوظى قرار نداده بود ( آن گونه كه در آيات قبل گذشت ) همين به تنهايى كافى بود كه شما را شب و روز در معرض بمباران .


1) « الميزان » ، جلد 14 ، صفحه 417 .

سنگ هاى آسمانى قرار دهد .

خداوند رحمان آن قدر به شما محبت دارد كه مأموران مختلفى را براى حفظ و نگاهبانيتان قرار داده كه اگر يك لحظه از شما جدا شوند سيل بلاها به سويتان سرازير مى شود .

43 اَمْ لَهُمْ الِهَةٌ تَمْنَعُهُمْ مِنْ دُونِنا لا يَسْتَطيعُونَ نَصْرَ اَنْفُسِهِمْ وَ لا هُمْ مِنّا يُصْحَبُونَ

آيا آن ها خدايانى دارند كه مى توانند از آنان در برابر ما دفاع كنند ؟ ( اين خدايان ساختگى حتى ) نمى توانند خودشان را يارى دهند ( تا چه رسد به ديگران ) و نه از ناحيه ما به وسيله نيرويى يارى مى شوند .

« يُصْحَبُون » از باب افعال در اصل به اين معنى است كه چيزى را به عنوان يارى و حمايت در اختيار شخصى قرار دهند و در اين جا اشاره به اين است كه اين بت ها

نه ذاتاً قدرت دفاع دارند ، نه از ناحيه پروردگار چنين نيرويى در اختيارشان گذاشته شده است و مى دانيم هر نيروى دفاعى در عالم هستى يا بايد از درون ذات چيزى بجوشد و يا از ناحيه خدا داده شود .

44 بَلْ مَتَّعْنا هؤُلاءِ وَ اباءَهُمْ حَتّى طالَ عَلَيْهِمُ الْعُمُرُ اَفَلا يَرَوْنَ اَنّا نَأْتِى الاَرْضَ نَنْقُصُها مِنْ اَطْرافِها اَفَهُمُ الْغالِبُونَ

ما آن ها و پدرانشان را از نعمت ها بهره مند ساختيم، تا آن جا كه عمر طولانى پيدا كردند ( و مايه غرور و طغيانشان شد ) آيا نمى بينند كه ما مرتبا از زمين ( و اهل آن ) مى كاهيم آيا آن ها غالبند ( يا ما ) ؟

به جاى اين كه اين عمر طولانى و نعمت فراوان حس شكرگزارى را در آن ها تحريك كرده و سر بر آستان عبوديت حق بگذارند ، مايه غرور و طغيانشان شد .

اقوام و قبايل يكى بعد از ديگرى مى آيند و مى روند ، افراد كوچك و بزرگ هيچ يك عمر جاويدان ندارند و همه سر به نقاب فنا فرو مى برند ، اقوامى كه از آن ها قوى تر و نيرومندتر و سركش تر بودند ، همگى سر به تيره خاك كشيدند و حتى دانشمندان و بزرگان و علماكه قوام زمين به آن هابود، چشم از جهان فروبستند . « آيا با اين حال آن ها غالبند يا ماغالبيم؟ ».

منظور از جمله « اَنّا نَاْتِى الاَرْضَ نَنْقُصُها مِنْ اَطْرافِها » ( ما به سراغ زمين مى آييم و مرتبا از اطراف آن مى كاهيم ) مردم سرزمين هاى مختلف جهان است ، اقوام و افراد گوناگونى كه تدريجا و دائما به سوى ديار عدم مى شتابند و با زندگى دنيا وداع مى گويند و به اين ترتيب دائما از اطراف زمين كاسته مى شود .

و به اين ترتيب آيه مى خواهد مرگ و مير تدريجى بزرگان و اقوام پرجمعيت و حتى دانشمندان را به عنوان يك درس عبرت براى كافران مغرور و بى خبر بيان كند و به آن ها نشان دهد كه در مبارزه با خدا پيروزى براى آن ها وجود ندارد .

45 قُلْ اِنَّمااُنْذِرُكُمْ بِالْوَحْىِ وَ لايَسْمَعُ الصُّمُّ الدُّعاءَ اِذا ما يُنْذَرُونَ

بگو من تنها به وسيله وحى شما را انذار مى كنم ، ولى آن هاكه گوش هايشان كر است هنگامى كه انذار مى شوند ، سخنان را نمى شنوند .

46 وَ لَئِنْ مَسَّتْهُمْ نَفْحَةٌ مِنْ عَذابِ رَبِّكَ لَيَقُولُنَّ ياوَيْلَنا اِنّاكُنّاظالِمينَ

اگر كمترين عذاب پروردگارت آن ها را لمس كند فريادشان بلند مى شود ، اى واى ما همگى ستمگر بوديم .

واژه « نَفْحَة » به معنى چيز كم يا نسيم ملايم مى باشد ، گرچه اين كلمه غالباً در نسيم هاى

رحمت و نعمت به كار مى رود ، ولى در مورد عذاب نيز استعمال مى شود .(1)

قرآن مى خواهد بگويد : اين كوردلان ، ساليان دراز سخنان پيامبر و منطق وحى را .


1) « تفسير فخر رازى » و « مفردات راغب » ذيل آيه مورد بحث و ماده نفحه .

مى شنوند و در آن ها كمترين اثر نمى گذارد ، مگر آن زمان كه تازيانه عذاب ، هر چند خفيف و مختصر ، بر پشت آن ها نواخته شود كه دست پاچه مى شوند و فرياد « اِنّا كُنّا ظالِمينَ » را سر مى دهند ، آيا بايد تنها زير تازيانه هاى عذاب ، بيدار شوند ؟

ولى چه سود كه اين بيدارى اضطرارى هم به حال آن ها سودى ندارد و اگر طوفان عذاب فرو بنشيند و آرامش بيابند ، باز هم همان راه و همان برنامه است .

47 وَ نَضَعُ الْمَوازينَ الْقِسْطَ لِيَوْمِ الْقِيامَةِ فَلا تُظْلَمُ نَفْسٌ شَيْئا وَ اِنْ كانَ مِثْقالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ اَتَيْنابِها وَ كَفى بِنا حاسِبينَ

ما ترازوهاى عدل را در روزقيامت نصب مى كنيم، لذابه هيچ كس كمترين ستمى نمى شود و اگر به مقدار سنگينى يك دانه خردل (كار نيك و بدى باشد) ما آن را حاضر مى كنيم و كافى است كه ما حساب كننده باشيم .

ترازوهاى عدل در قيامت

« قِسْط » گاه به معنى عدم تبعيض و گاه به معنى عدالت به طور مطلق مى آيد و مناسب

در اين جا معنى دوم است .

جالب اين كه قسط در اين جا به عنوان « صفت » براى «مَوازين» ذكر شده ، اين ترازوهاى سنجش آن چنان دقيق و منظم است كه گويى عين عدالت مى باشد و به همين دليل بلافاصله اضافه مى كند : ( فَلا تُظْلَمُ نَفْسٌ شَيْئاً ) .

نه از پاداش نيكوكاران چيزى كاسته مى شود و نه به مجازات بدكاران افزوده مى گردد .

اما اين نفى ظلم و ستم ، مفهومش اين نيست كه در حساب دقت نمى شود ، بلكه « اگر به مقدار سنگينى يك دانه خردل كار نيك و بدى باشد ، ما آن را حاضر مى سازيم » و موردسنجش قرار مى دهيم ( وَ اِنْ كانَ مِثْقالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ اَتَيْنابِها ) .

« خَرْدَل » گياهى است كه داراى دانه سياه بسيار كوچكى است و ضرب المثل در كوچكى و حقارت مى باشد .

« ميزان » در اين جا به معنى « وسيله سنجش » است و مى دانيم هر چيزى وسيلۀ سنجشى

متناسب با خود دارد ، ميزان الحراره ( گرماسنج ) ميزان الهوا ( هواسنج ) و ميزان هاى ديگر هريك هماهنگ باموضوعى است كه مى خواهند آن را به وسيله آن بسنجند .

در احاديث اسلامى مى خوانيم كه ميزان هاى سنجش در قيامت ، پيامبران و امامان و پاكان و نيكانى هستند كه در پرونده اعمالشان نقطه تاريكى وجود ندارد (1)و مى خوانيم : « اَلسَّلامُ عَلى ميزانِ الاَعْمالِ : سلام بر ميزان سنجش اعمال » ( توضيح و شرح بيشتر پيرامون اين موضوع در جلد 6 تفسير نمونه صفحه 90 درج شده است ) .

48 وَ لَقَدْ اتَيْنا مُوسى وَ هرُونَ الْفُرْقانَ وَ ضِياءً وَ ذِكْرا لِلْمُتَّقينَ

ما به موسى (علیه السلام)و هارون « فرقان » ( وسيله جدا كردن حق از باطل )و نور و آن چه مايه يادآورى پرهيزكاران است ، داديم . .


1) « بحار الانوار » ، جلد 7 ، صفحه 252 ( چاپ جديد ) .

تفاسير مختلف پيرامون واژه « فرقان »

« فُرْقان » در اصل به معنى چيزى است كه حق را از باطل جدا مى كند و وسيله شناسايى اين دو است ، در اين كه منظور از آن در اين جا چيست ، تفسيرهاى متعددى ذكر كرده اند :

بعضى آن را به معنى تورات و بعضى به معنى شكافته شدن دريا براى بنى اسرائيل كه نشانه روشنى از عظمت حق و حقانيت موسى (علیه السلام)بود ، دانسته اند ، در حالى كه بعضى اشاره به ساير معجزات و دلايلى كه در اختيار موسى (علیه السلام)و هارون بود ، مى دانند .

ولى اين تفسيرها هيچ گونه با هم منافاتى ندارند ، چراكه ممكن است فرقان هم اشاره به « تورات » و هم اشاره « به ساير معجزات و دلايل » موسى (علیه السلام)باشد .

در ساير آيات ، نيز « فرقان » گاهى به خود « قرآن » اطلاق شده ، مانند « تَبارَكَ الَّذى نَزَّلَ الْفُرْقانَ عَلى عَبْدِه لِيَكُونَ لِلْعالَمينَ نَذيرا : بزرگ و پربركت است خدايى كه فرقان را بر بنده اش نازل كرد تا جهانيان را انذار كند » ( 1 / فرقان ) .

و گاه به پيروزى هاى معجزآسايى كه نصيب پيامبر صلى الله عليه و آله گرديد ، همان گونه كه در مورد جنگ بدر « يَوْمَ الْفُرْقانِ » فرموده است ( 41 / انفال ) .

اما واژه « ضِياء » به معنى نور و روشنايى است كه از درون ذات چيزى بجوشد و مسلماً قرآن و تورات و معجزات انبياء چنين بوده است.(1)

و « ذِكْر » هر موضوعى است كه انسان را از غفلت و بى خبرى دور دارد و اين نيز از آثار واضح كتب آسمانى و معجزات الهى است .

ذكر اين سه تعبير پشت سر هم گويا اشاره به اين است كه انسان براى رسيدن به مقصد ، نخست احتياج به « فرقان » دارد تا بر سر دو راهى ها و چند راهى ها راه اصلى را پيدا كند ، .


1) درباره معنى «ضياء» و تفاوت آن با «نور» درجلد8 «تفسيرنمونه» صفحه226 ذيل آيه 5/يونس توضيحات بيشترى داده شده است .

هنگامى كه راه خود را يافت ، نور و روشنايى و ضياء مى خواهد تا مشغول حركت گردد ، سپس در ادامه راه ، گاه موانعى پيش مى آيد كه از همه مهم تر غفلت است ، نياز به وسيله اى دارد كه مرتبا به او هشدار دهد و يادآور و ذكر باشد .

49 اَلَّذينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْبِالْغَيْبِ وَ هُمْ مِنَ السّاعَةِ مُشْفِقُونَ

همان ها كه از پروردگارشان در غيب و نهان مى ترسند و از قيامت بيم دارند .

كلمه « غَيْب » در اين جا ، دو تفسير دارد : نخست اين كه اشاره به ذات پاك پروردگار است ، يعنى با اين كه خدا از ديده ها پنهان است آن ها به دليل عقل ، به او ايمان آورده اند و در برابر ذات پاكش احساس مسؤوليت مى كنند .

ديگر اين كه پرهيزكاران تنها در اجتماع و ميان جامعه ، ترس از خدا ندارند، بلكه در خلوتگاه نيز او را حاضر و ناظر مى دانند .

50 وَ هذا ذِكْرٌ مُبارَكٌ اَنْزَلْناهُ اَفَاَنْتُمْ لَهُ مُنْكِرُونَ

و اين ( قرآن ) ذكر مباركى است كه ( بر شما ) نازل كرديم ، آيا آن را انكار مى كنيد ؟

آيا چنين كتابى ، جاى انكار دارد ؟ دلايل حقانيتش در خودش نهفته و نورانيتش آشكار است و رهروان راهش سعادتمند و پيروز .

براى اين كه بدانيم تا چه حد اين قرآن موجب آگاهى و مايه بركت است كافى است حال ساكنان جزيره عرب را قبل از نزول قرآن كه در توحش و جهل و فقر و بدبختى و پراكندگى زندگى مى كردند ، با وضعشان بعد از نزول قرآن كه اسوه و الگويى براى ديگران شدند در نظر بگيريم ، همچنين وضع اقوام ديگر را قبل و بعد از ورود قرآن در ميان آن ها .

51 وَ لَقَدْ اتَيْنا اِبْراهيمَ رُشْدَهُ مِنْ قَبْلُ وَ كُنّا بِه عالِمينَ

ما وسيله رشد ابراهيم را از قبل به او داديم و از ( شايستگى ) او آگاه بوديم .

« رُشْدَ » در اصل به معنى راه يافتن به مقصد است و در اين جا ممكن است اشاره به حقيقت توحيد باشد كه ابراهيم از سنين كودكى از آن آگاه شده بود و ممكن است اشاره به هرگونه خير و صلاح به معنى وسيع كلمه بوده باشد .

تعبير به « مِنْ قَبْلُ » اشاره به قبل از موسى (علیه السلام)و هارون است .

جمله « كُنّا بِه عالِمينَ » اشاره به شايستگى هاى ابراهيم براى كسب اين مواهب است ، درحقيقت خدا هيچ موهبتى را به كسى بدون دليل نمى دهد، اين شايستگى ها است كه آمادگى براى پذيرش مواهب الهى است ، هرچند مقام نبوت يك مقام موهبتى است .

52 اِذْ قالَ لاَِبيهِ وَ قَوْمِه ماهذِهِ التَّماثيلُ الَّتى اَنْتُمْ لَهاعاكِفُونَ

آن هنگام كه به پدرش (آزر) و قوم او گفت اين مجسمه هاى بى روحى را كه شما همواره پرستش مى كنيد چيست ؟

« ابراهيم » با اين تعبير بت هايى را كه در نظر آن ها فوق العاده عظمت داشت شديدا تحقير كرد . اولاً : با تعبير « ما هذِهِ » ( اين ها چيست؟ ) ثانيا : با تعبير به « تَماثيل » زيرا « تَماثيل » جمع « تِمْثال » به معنى عكس يا مجسمه بى روح است ( تاريخچه بت پرستى مى گويد : اين مجسمه ها و عكس ها در آغاز جنبه يادبود پيامبران و علماء داشته ، ولى

تدريجاً صورت قداست به خود گرفته و معبود واقع شده است ) .

جمله « اَنْتُمْ لَها عاكِفُونَ » با توجه به معنى « عُكُوف » كه به معنى ملازمت توأم با احترام است نشان مى دهد كه آن ها آن چنان دلبستگى به اين بت ها پيدا كرده بودند و سر برآستانش مى ساييدند و بر گردنشان مى چرخيدند كه گويى همواره ملازم آن ها بودند .

اين گفتار ابراهيم در حقيقت استدلال روشنى است براى ابطال بت پرستى ، زيرا آن چه از بت ها مى بينيم همين مجسمه و تمثال است ، بقيه تخيل است و توهم و پندار است ، كدام

انسان عاقل به خود اجازه مى دهد ، كه براى مشتى سنگ و چوب اين همه عظمت و احترام و قدرت قائل باشد ؟ چرا انسانى كه خود اشرف مخلوقات است ، در برابر مصنوع خويش ، اين چنين خضوع و كرنش كند و حل مشكلات خود را از آن بخواهد ؟

53 قالُوا وَجَدْنا اباءَنا لَها عابِدينَ

گفتند : ما پدران خود را ديديم كه آن ها را عبادت مى كنند .

54 قالَ لَقَدْ كُنْتُمْ اَنْتُمْ وَ اباؤُكُمْ فى ضَلالٍ مُبينٍ

گفت: مسلماشما و هم پدرانتاندرگمراهىآشكارى بوده ايد.

كثرت طرفداران و دوام يك فكر

از آن جا كه تنها سنت و روش نياكان بودن هيچ مشكلى را حل نمى كند و هيچ دليلى نداريم كه نياكان عاقل تر و عالم تر از نسل هاى بعد باشند ، بلكه غالباً قضيه به عكس است چون باگذشت زمان علم و دانش ها گسترده تر مى شود ، ابراهيم بلافاصله به آن ها « پاسخ گفت : هم شما و هم پدرانتان به طور قطع در گمراهى آشكار بوديد » .

جالب اين كه بت پرستان در جواب ابراهيم ، هم روى كثرت نفرات تكيه كردند و هم طول زمان ، گفتند : « ما پدران خود را بر اين آيين و رسم يافتيم » .

ابراهيم (علیه السلام)هم در هر دو قسمت به آن ها پاسخ گفت ، كه هم شما و هم پدرانتان ، هميشه در ضلال مبين بوديد .

يعنى انسان عاقل كه داراى استقلال فكرى است هرگز خود را پايبند اين اوهام نمى كند ، نه كثرت طرفداران طرح و سنتى را دليل اصالت آن مى داند و نه دوام و ريشه دار بودن آن را .

55 قالُوا اَجِئْتَنا بِالْحَقِّ اَمْ اَنْتَ مِنَ اللاّعِبينَ

گفتند: تو مطلب حقى براى ماآورده اى يا شوخى مى كنى ؟

زيرا آن ها كه به پرستش بت ها عادت كرده بودند و آن را يك واقعيت قطعى مى پنداشتند، باور نمى كردند كسى جدا با بت پرستى مخالفت كند ، لذا از روى تعجب اين سؤال را از ابراهيم كردند .

56 قالَ بَلْ رَبُّكُمْ رَبُ السَّمواتِ وَالاَرْضِ الَّذىفَطَرَهُنَّ وَاَنَا عَلىذلِكُمْ مِنَ الشّاهِدينَ

گفت : ( كاملاً حق آورده ام ) پروردگار شما همان پروردگارآسمان ها و زمين است كه آن ها را ايجاد كرده و من از گواهان اين موضوع هستم .

ابراهيم با اين گفتار قاطعش نشان داد آن كس شايسته پرستش است كه آفريدگار آن ها و

زمين و همۀ موجودات است ، اما قطعات سنگ و چوب كه خود مخلوق ناچيزى هستند ، ارزش پرستش را ندارند ، مخصوصاً با جمله « وَ اَنَا عَلى ذلِكُمْ مِنَ الشّاهِدينَ » اثبات كرد تنها من نيستم كه گواه بر اين حقيقتم ، بلكه همه آگاهان و فهميده ها همان ها كه رشته هاى تقليد كوركورانه را پاره كرده اند گواه بر اين حقيقتند .

57 وَ تَاللّهِ لاَكيدَنَّ اَصْنامَكُمْ بَعْدَ اَنْ تُوَلُّوا مُدْبِرينَ

و به خدا سوگند نقشه اى براى نابودى بت هايتان در غياب شما طرح مى كنم .

ابراهيم نقشه نابودى بت ها را مى كشد

« اَكيدَنَّ » از ماده « كَيْد » گرفته شده كه به معنى طرح پنهانى و چاره انديشى مخفيانه است. منظورش اين بود كه به آن ها با صراحت بفهماند سرانجام از يك فرصت استفاده خواهم كرد و آن ها را در هم مى شكنم .

ابراهيم براى اين كه ثابت كند اين مسأله صد در صد جدى است و او بر سر عقيدۀ خود

تا همه جا ايستاده است و نتايج و لوازم آن را هر چه باشد با جان و دل مى پذيرد ، اضافه كرد : « به خدا سوگند ، من نقشه اى براى نابودى بت هاى شما به هنگامى كه خودتان حاضر نباشيد و از اين جا بيرون رويد خواهم كشيد » .

در چند آيه بعد مى خوانيم بت پرستان به ياد اين گفتار ابراهيم افتادند و گفتند : ما شنيديم جوانى سخن از توطئه درباره بت ها مى گفت .

58 فَجَعَلَهُمْ جُذاذا اِلاّ كَبيرا لَهُمْ لَعَلَّهُمْ اِلَيْهِ يَرْجِعُونَ

سرانجام(با استفاده از يك فرصت مناسب) همه آن ها، جز بت بزرگشان را، قطعه قطعه كرد، تا به سراغ او بيايند ( و او حقايق را بازگو كند ) .

به هر حال ابراهيم در يك روز كه بت خانه خلوت بود و هيچ كس از بت پرستان در آن جا حضور نداشت ، طرح خود را عملى كرد .

توضيح اين كه : طبق نقل بعضى از مفسران بت پرستان در هر سال روز خاصى را براى

بت ها عيد مى گرفتند ، غذاهايى در بتخانه حاضر كرده ، سپس دسته جمعى به بيرون شهر حركت مى كردند و در پايان روز بازمى گشتند و به بت خانه مى آمدند تا از آن غذاها كه به اعتقادشان تبرك يافته بود ، بخورند .

به ابراهيم نيز پيشنهاد كردند او هم با آن ها برود ، ولى او به عذر بيمارى با آن ها نرفت .

به هر حال او بى آن كه از خطرات اين كار بترسد و يا از طوفانى كه پشت سر اين عمل به وجود مى آيد هراسى به دل راه دهد مردانه وارد ميدان شد و با يك دنيا قهرمانى به جنگ اين دايان پوشالى رفت كه آن همه علاقمند متعصب و نادان داشتند ، به طورى كه قرآن مى گويد : « همه آن ها را قطعه قطعه كرد ، جز بت بزرگى كه داشتند » .

و هدفش اين بود « شايد بت پرستان به سراغ او بيايند و او هم تمام گفتنى ها را بگويد » .

بت پرستى در اشكال گوناگون

درست است كه ما از لفظ «بت پرستى» بيشتر متوجه بت هاى سنگى و چوبى مى شويم ،

ولى از يك نظر بت و بت پرستى مفهوم وسيعى دارد كه هر نوع توجه به غير خدا را ، در هر شكل و صورت شامل مى شود و طبق حديث معروف « هر چه انسان را به خود مشغول و از خدا دور سازد بت او است » ( كُلُّما شَغَلَكَ عَنِ اللّهِ فَهُوَ صَنَمُكَ ) .

59 قالُوا مَنْ فَعَلَ هذا بِالِهَتِنا اِنَّهُ لَمِنَ الظّالِمينَ

گفتند : هر كس با خدايان ما چنين كرده قطعا از ستمگران است ( و بايد كيفر ببيند ) .

سرانجام آن روز عيد به پايان رسيد و بت پرستان شادى كنان به شهر بازگشتند و يك سر به سراغ بت خانه آمدند ، تا هم عرض ارادتى به پيشگاه بتان كنند و هم از غذاهايى كه به زعم آن ها در كنار بت ها بركت يافته بود بخورند .

همين كه وارد بت خانه شدند با صحنه اى روبرو گشتند كه هوش از سرشان پريد، به جاى آن بت خانه آباد با تلى از بت هاى دست و پا شكسته و به هم ريخته روبرو شدند. فريادشان

بلند شد « صدازدند چه كسى اين بلا را بر سرخدايان ما آورده است » . مسلماً هر كس بوده از

ظالمان و ستمگران است .

او هم به خدايان ما ستم كرده و هم به جامعه و جمعيت ما و هم به خودش . چراكه با اين عمل خويشتن را در معرض نابودى قرار داده است .

60 قالُوا سَمِعْنا فَتًى يَذْكُرُهُمْ يُقالُ لَهُ اِبْراهيمُ

(گروهى)گفتند:شنيديم جوانى از(مخالفت با)بت ها سخن مى گفت كه او را ابراهيم مى گفتند.

درست است كه ابراهيم طبق بعضى از روايات در آن موقع كاملاً جوان بود و احتمالاً سنش از 16 سال تجاوز نمى كرد و درست است كه تمام ويژگى هاى « جوانمردان » : « شجاعت » و « شهامت » و « صراحت » و « قاطعيت » در وجودش جمع بود ، ولى مسلماً منظور بت پرستان از اين تعبير چيزى جز تحقير نبوده ، بگويند « ابراهيم » اين كار را كرده ،

گفتند : جوانى كه به او ابراهيم مى گفتند چنين مى گفت ... يعنى فردى كاملاً گمنام و از نظر آنان بى شخصيت .

اصولاً معمول اين است هنگامى كه جنايتى در نقطه اى رخ مى دهد براى پيدا كردن شخصى كه آن كار را انجام داده ، به دنبال ارتباط هاى خصومت آميز مى گردند و مسلماً در آن محيط كسى جز ابراهيم آشكارا با بت ها گلاويز نبوده است .

61 قالُوا فَأْتُوا بِه عَلى اَعْيُنِ النّاسِ لَعَلَّهُمْ يَشْهَدُونَ

( عده اى ) گفتند : او را در برابر چشم مردم بياوريد تا گواهى دهند .

62 قالُوا ءَاَنْتَ فَعَلْتَ هذا بِالِهَتِنا يا اِبْراهيمُ

( هنگامى كه ابراهيم را حاضر كردند ) گفتند : تو اين كار را باخدايان ما كرده اى ،اى ابراهيم؟

جارچيان در اطراف شهر فرياد زدند كه هر كس از ماجراى خصومت ابراهيم و بدگويى او نسبت به بت ها آگاه است حاضر شود و به زودى هم آن ها كه از اين موضوع آگاه بودند و هم ساير مردم اجتماع كردند تا ببينند سرانجام كار اين متهم ، به كجا خواهد رسيد .

شور و ولوله عجيبى درمردم افتاده بود ، چراكه از نظر آن ها جنايتى بى سابقه توسط يك

جوان ماجراجو در شهر رخ داده بود كه بنيان دينى مردم محيط را به لرزه درآورده بود .

سرانجام محكمه و دادگاه تشكيل شد و زعماى قوم در آن جا جمع بودند ، بعضى مى گويند : خود نمرود نيز بر اين ماجرا نظارت داشت .

نخستين سؤالى كه از ابراهيم كردند اين بود ، گفتند : تويى كه اين كار را با خدايان ما كرده اى ، اى ابراهيم !

آن ها حتّى حاضر نبودند بگويند : تو خدايان ما را شكستهاى و قطعه قطعه كرده اى، بلكه تنها گفتند: تو اين كار را با خدايان ما كردى ؟

63 قالَ بَلْ فَعَلَهُ كَبيرُهُمْ هذافَسْئَلُوهُمْ اِنْ كانُوا يَنْطِقُونَ

گفت : بلكه بزرگشان كرده باشد ، از آن ها سؤال كنيد اگر سخن مى گويند .

ابراهيم آن چنان جوابى گفت كه آن ها را سخت در محاصره قرار داد ، محاصره اى كه قدرت بر نجات از آن نداشتند ابراهيم گفت : « بلكه اين كار را اين بت بزرگ آن ها كرده ، از آن ها

سؤال كنيد اگر سخن مى گويند » .

اصول جرم شناسى مى گويد : متهم كسى است كه آثار جرم را همراه دارد ، در اين جا آثار جرم در دست بت بزرگ است ( طبق روايت معروفى ابراهيم تبر را به گردن بت بزرگ گذاشت ) .

اصلاً چرا شما به سراغ من آمديد ؟ چرا خداى بزرگتان را متهم نمى كنيد ؟ آيا احتمال نمى دهيد او از دست خدايان كوچك خشمگين شده و يا آن ها را رقيب آينده خود فرض كرده و حساب همه را يك جا رسيده است ؟

از آن جا كه ظاهر اين تعبير به نظر مفسران با واقعيت تطبيق نمى داده و از آن جا كه ابراهيم پيامبر است و معصوم و هرگز دروغ نمى گويد ، در تفسير اين جمله ، مطالب مختلفى گفته اند آن چه از همه بهتر به نظر مى رسد اين است كه :

ابراهيم (علیه السلام) به طور قطع اين عمل را به بت بزرگ نسبت داد ، ولى تمام قرائن شهادت

مى داد كه او قصد جدى از اين سخن ندارد ، بلكه مى خواسته است عقايد مسلم بت پرستان را كه خرافى و بى اساس بوده است به رخ آن ها بكشد ، به آن ها بفهماند كه اين سنگ و چوب هاى بى جان آن قدر بى عرضه اند كه حتى نمى توانند يك جمله سخن بگويند و از عبادت كنندگانشان يارى بطلبند ، تا چه رسد كه بخواهند به حل مشكلات آن ها بپردازند .

نظير اين تعبير در سخنان روزمره ما فراوان است كه براى ابطال گفتار طرف ، مسلمات او را به صورت امر يا اخبار و يا استفهام در برابرش مى گذاريم تا محكوم شود و اين به هيچ وجه دروغ نيست ( دروغ آن است كه قرينه اى همراه نداشته باشد ) .

در روايتى كه در كتاب كافى از امام صادق (علیه السلام)نقل شده مى خوانيم : « ابراهيم اين سخن را به خاطر آن گفت كه مى خواست افكار آن ها را اصلاح كند و به آن ها بگويد كه چنين كارى از بت ها ساخته نيست ، سپس امام اضافه كرد و فرمود : به خدا سوگند بت ها دست به چنان كارى نزده بودند ، ابراهيم نيز دروغ نگفت » .

64 فَرَجَعُوا اِلى اَنْفُسِهِمْ فَقالُوا اِنَّكُمْ اَنْتُمُ الظّالِمُونَ

آن ها به وجدان خود بازگشتند و ( به خود ) گفتند : حقا كه شما ستمگريد .

سخنان ابراهيم ، بت پرستان را تكان داد ، وجدان خفته آن ها را بيدار كرد و همچون طوفانى كه خاكسترهاى فراوان را از روى شعله هاى آتش برگيرد و فروغ آن را آشكار سازد ، فطرت توحيدى آن ها را از پشت پرده هاى تعصب و جهل و غرورآشكار ساخت.

در يك لحظه كوتاه و زودگذر از اين خواب عميق و مرگزا بيدار شدند ، چنان كه قرآن مى گويد : « آن ها به وجدان و فطرتشان بازگشتند و به خود گفتند : حقا كه شما ظالم و ستمگريد » .

هم به خويشتن ظلم و ستم كرديد و هم بر جامعه اى كه به آن تعلق داريد و هم به ساحت مقدس پروردگار بخشنده نعمت ها .

و در واقع تمام مقصود ابراهيم از شكستن بت ها همين بود ، هدف شكستن فكر

بت پرستى و روح بت پرستى بود ، وگرنه شكستن بت فايده اى ندارد، بت پرستان لجوج فورا بزرگ تر و بيشتر از آن را مى سازند و به جاى آن مى نهند، همان گونه كه در تاريخ اقوام نادان و جاهل و متعصب ، اين مسأله ، نمونه هاى فراوان دارد .

تا اين جا ابراهيم موفق شد يك مرحله بسيار حساس و ظريف تبليغ خود را كه بيدار ساختن وجدان هاى خفته است از طريق ايجاد يك طوفان روانى اجرا كند .

65 ثُمَّ نُكِسُوا عَلى رُؤُسِهِمْ لَقَدْ عَلِمْتَ ما هؤُلاءِ يَنْطِقُونَ

سپس بر سرهاشان واژگونه شدند (و حكم وجدان را به كلى فراموش كردند و گفتند:) تو مى دانى كه اين ها سخن نمى گويند .

ولى افسوس كه زنگار جهل و تعصب و تقليد كوركورانه بيشتر از آن بود كه با نداى صيقل بخش اين قهرمان توحيد به كلى زدوده شود .

افسوس كه اين بيدارى روحانى و مقدس چندان به طول نيانجاميد و در ضمير آلوده و

تاريكشان از طرف نيروهاى اهريمنى و جهل قيامى بر ضد اين نور توحيدى صورت گرفت و همه چيز به جاى اول بازگشت ، چه تعبير لطيفى قرآن مى كند «سپس آن ها بر سرهاشان واژگونه

شدند » ( ثُمَّ نُكِسُوا عَلى رُؤُسِهِمْ ) .

و براى اين كه از طرف خدايان گنگ و بسته دهانشان عذرى بياورند گفتند : « تو مى دانى اين ها هرگز سخن نمى گويند » . اين ها هميشه خاموشند و ابهت سكوت را نمى شكنند و با اين عذر پوشالى خواستند ضعف و زبونى و ذلت بت ها را كتمان كنند .

66 قالَ اَفَتَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ ما لا يَنْفَعُكُمْ شَيْئا وَ لا يَضُرُّكُمْ

( ابراهيم )گفت: آيا جز خدا چيزى را مى پرستيد كه نه كمترين سودى براى شما دارد و نه زيانى مى رساند ( كه به سودشان چشم دوخته باشيد يا از زيانشان بترسيد ) .

برهان دندان شكن ابراهيم

اين جا بود كه ميدانى براى استدلال منطقى در برابر ابراهيم قهرمان گشوده شد تا

شديدترين حملات خود را متوجه آن ها كند و مغزهايشان را زير رگبارى از سرزنش منطقى و بيدار كننده قرار دهد : « فرياد زد : آيا شما معبودهاى غير خدا را مى پرستيد كه نه كمترين سودى به حال شما دارند و نه كوچك ترين ضررى » .

اين خدايان پندارى كه نه قدرت بر سخن دارند ، نه شعور و دركى ، نه مى توانند از خود دفاع كنند و نه مى توانند بندگان را به حمايت خود بخوانند، اصلاً اين ها چه كارى ازشان ساخته است و به چه درد مى خورند ؟

67 اُفٍّ لَكُمْ وَ لِما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ اَفَلا تَعْقِلُونَ

اف برشما و برآن چه غير از خدا پرستش مى كنيد، آياانديشه نمى كنيد ( و عقل نداريد ) ؟

در حقيقت ابراهيم بسيار حساب شده برنامه خود را تعقيب كرد ، نخستين بار به هنگام دعوت آن ها به سوى توحيد، صدا زد : اين مجسمه هاى بى روح چيست كه شما مى پرستيد ؟ اگر مى گوييد سنت نياكان شما است، هم شما و هم آن ها گمراه بوديد .

در دومين مرحله ، اقدام به يك برنامه عملى كرد ، تا نشان دهد اين بت ها چنان قدرتى ندارند كه هر كس نگاه چپ به آنان كند ، نابودش كنند ، مخصوصاً با اخطار قبلى به سراغ بت ها رفت و آن ها را به كلى درهم شكست ، تا نشان دهد خيالاتى كه آن ها به هم بافته اند همه بيهوده است .

در سومين مرحله در آن محاكمه تاريخى سخت آن ها را در بن بست قرار داد ، گاه به سراغ فطرتشان رفت، زمانى به سراغ عقلشان، گاه اندرزشان داد، گاه سرزنش و توبيخ كرد.(1)

خلاصه اين معلم بزرگ الهى از هر درى وارد شد و آن چه در توان داشت به كار برد ، ولى مسلم قابليت محل نيز شرط تأثير است و اين متأسفانه در آن قوم كمتر وجود داشت .

امّا بدون شك ، سخنان و كارهاى ابراهيم به عنوان يك زمينه توحيدى .


1) درباره معنى « اُفٍّ » مشروحا در جلد 13 تفسيرنمونه ذيل آيه 23 / اسراء بحث شده است .

و حداقل به صورت علامت هاى استفهام در مغزهاى آن ها باقى ماند و مقدمه اى شد براى بيدارى و آگاهى گسترده تر در آينده .

از تواريخ استفاده مى شود كه گروهى هر چند از نظر تعداد اندك ولى از نظر ارزش بسيار ، به او ايمان آوردند (1)و آمادگى نسبى براى گروه ديگرى فراهم گشت .

68 قالُوا حَرِّقُوهُ وَانْصُرُوا الِهَتَكُمْ اِنْ كُنْتُمْ فاعِلينَ

گفتند : او را بسوزانيد و خدايان خود را يارى كنيد ، اگر كارى از شما ساخته است .

گرچه با استدلالات عملى و منطقى ابراهيم ، همه بت پرستان محكوم شدند و خودشان هم در دل به اين محكوميت اعتراف كردند ، ولى لجاجت و تعصب شديد آن ها مانع از پذيرش حق شد ، به همين دليل جاى تعجب نيست كه تصميم بسيار شديد و خطرناكى .


1) « كامل ابن اثير » جلد اول صفحه 100 .

دربارۀ ابراهيم گرفتند و آن كشتن ابراهيم به بدترين صورت يعنى سوزاندن و خاكستركردن بود.

معمولاً رابطه معكوسى ميان « زور » و « منطق » وجود دارد ، هرقدر زور انسان بيشتر مى شود، منطق او ضعيف تر مى گردد . جز در مردان حق كه هر چه قوى تر مى شوند، متواضع تر و منطقى تر مى گردند.

در رواياتى كه از طرق شيعه و اهل تسنن نقل شده مى خوانيم : هنگامى كه ابراهيم را بالاى منجنيق گذاشتند و مى خواستند در آتش بيفكنند ، آسمان و زمين و فرشتگان فرياد بركشيدند و ازپيشگاه خداوندتقاضاكردندكه اين قهرمان توحيد و رهبرآزادمردان را حفظ كند.

و نيز نقل كرده اند : جبرئيل به ملاقات ابراهيم آمد و به او گفت :

« اَلَكَ حاجَةٌ : آيا نيازى دارى تا به تو كمك كنم ؟ »

ابراهيم در يك عبارت كوتاه گفت : « اَمّا اِلَيْكَ فَلا : اما به تو ، نه » ( به آن كسى نياز دارم كه از همگان بى نياز و بر همه مشفق است ).

در اين هنگام جبرئيل به او پيشنهاد كرد و گفت : « فَاسْئَلْ رَبَّكَ : پس نيازت را از خدا بخواه » .

و او در پاسخ گفت : « حَسْبى مِنْ سُؤالى عِلْمُهُ بِحالى : همين اندازه كه او از حال من آگاه است كافى است » .(1)

در حديثى از امام باقر (علیه السلام)مى خوانيم : در اين هنگام ابراهيم با خدا چنين راز و نياز كرد: «يااَحَدُ يااَحَدُ ياصَمَدُ ياصَمَدُ يا مَنْ لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُوا اَحَدُ تَوَكَّلْتُ عَلَى اللّه ».(2)

69 قُلْنا يا نارُ كُونى بَرْدا وَ سَلاما عَلى اِبْراهيمَ

(سرانجام او را به درياى آتش افكندند ولى ما ) گفتيم : اى آتش سرد و سالم بر ابراهيم باش .

آن جا كه آتش گلستان مى شود

به هر حال ابراهيم (علیه السلام)در ميان هلهله و شادى و غريو فرياد مردم به درون


1) « الميزان » جلد 14 صفحه 336 .

2) « تفسير فخر رازى » ذيل آيه مورد بحث .

شعله هاى آتش فرستاده شد، آن چنان مردم فرياد شادى كشيدند كه گويى شكننده بت ها براى هميشه نابود و خاكستر شد .

اما خدايى كه همه چيز سر بر فرمان او است ، حتى سوزندگى را او به آتش ياد داده و رمز محبت را او به مادران آموخته ، اراده كرد اين بنده مؤمن خالص در اين درياى آتش سالم بماند ، تا سند ديگرى بر اسناد افتخارش بيفزايد ، چنان كه قرآن در اين جا مى گويد : « به آتش گفتيم؛ اى آتش، سرد و سالم بر ابراهيم باش » ( قُلْنا يا نارُ كُونى بَرْدا وَ سَلاما عَلى اِبْراهيمَ ) .

بدون شك فرمان خدا در اين جا فرمان تكوينى بود ، همان فرمان كه در جهان هستى به خورشيد و ماه و زمين و آسمان و آب و آتش و گياهان و پرندگان مى دهد .

معروف چنين است كه آتش آن چنان سرد و ملايم شد كه دندان ابراهيم از شدت سرما به هم مى خورد و باز به گفته بعضى از مفسران اگر تعبير« سَلاما » نبود آتش آن چنان سرد مى شد كه جان ابراهيم از سرما به خطر مى افتاد .

و نيز در روايت معروفى مى خوانيم آتش نمرودى تبديل به گلستان زيبايى شد .(1)

حتى بعضى گفته اند : آن روز كه ابراهيم در آتش بود : « آرام ترين و بهترين و راحت ترين روزهاى عمرش محسوب مى شد » .(2)

70 وَ اَرادُوا بِه كَيْدا فَجَعَلْناهُمُ الاَخْسَرينَ

آن ها مى خواستند ابراهيم را با اين نقشه نابود كنند ، ولى ماآن ها را زيانكارترين مردم قرار داديم .

ناگفته پيدا است كه با سالم ماندن ابراهيم در ميان آتش ، صحنه به كلى دگرگون شد ، غريو شادى فرو نشست ، دهان ها از تعجب بازماند ، جمعى آشكار و در گوشى با هم درباره اين پديده عجيب سخن مى گفتند ، عظمت ابراهيم و خداى او ورد زبان ها شد و موجوديت .


1) « مجمع البيان » ذيل آيه مورد بحث .

2) « تفسير فخر رازى » ذيل آيه مورد بحث .

دستگاه نمرود به خطر افتاده ، ولى باز هم تعجب و لجاجت مانع از پذيرش حق به طور كامل گرديد ، هر چند دل هاى بيدار بهره خود را از اين ماجرا بردند و بر ايمانشان نسبت به خداى ابراهيم افزوده شد ، هر چند اين گروه در اقليت بودند .

سبب سازى و سبب سوزى

گاه مى شود انسان در عالم اسباب چنان غرق مى شود كه خيال مى كند اين آثار و خواص از آن خود اين موجودات است و از آن مبدأ بزرگى كه اين آثار مختلف را به اين موجودات بخشيده غافل مى شود ، در اين جا خداوند براى بيدار ساختن بندگان دست به « سبب سازى » و « سبب سوزى » مى زند .

موجوداتى كه ظاهرا كارى از آن ها ساخته نيست ، سرچشمه آثار عظيمى مى شوند ، به عنكبوت فرمان مى دهد چند تار سست و ضعيف بر در غار ثور بتند و با همين چند تار كسانى را كه در تعقيب پيامبر اسلام همه جا مى گشتند و اگر او را مى يافتند نابود مى كردند ،

مأيوس مى سازد و با همين وسيله كوچك مسير تاريخ جهان را دگرگون مى كند .

و به عكس گاه اسبابى را كه در عالم ماده ضرب المثل هست ( آتش در سوزندگى و كارد در برندگى ) از كار مى اندازد ، تا معلوم شود اين ها هم از خود چيزى ندارند كه اگر « رب جليل نهيشان كند از كار مى افتند حتى اگر ابراهيم خليل » فرمان دهد .

توجه به اين واقعيت ها كه نمونه هاى فراوان آن را كم و بيش در زندگى ديده ايم ، روح توحيد و توكل را در بندگى مؤمن آن چنان زنده و بيدار مى كند كه به او نمى انديشند و از غير او يارى نمى طلبند ، خاموش كردن « آتش مشكلات » را تنها از او مى خواهند و نابودى كيد دشمنان را از درگاه او مى طلبند ، جز او نمى بينند و از غير او چيزى تمنّا نمى كنند .

71 وَ نَجَّيْناهُ وَ لُوطا اِلَى الاَرْضِ الَّتى بارَكْنا فيها لِلْعالَمينَ

و او و لوط را به سرزمين (شام) كه آن را براى همه جهانيان پر بركت ساختيم نجات داديم.

هجرت ابراهيم از سرزمين بت پرستان

داستان آتش سوزى ابراهيم و نجات اعجازآميزش از اين مرحله خطرناك ، لرزه بر اركان حكومت نمرود افكند ، به گونه اى كه نمرود روحيه خود را به كلى باخت ، چراكه ديگر نمى توانست ابراهيم را يك جوان ماجراجو و نفاق افكن معرفى كند ، او ديگر به عنوان يك رهبر الهى و قهرمان شجاع كه يك تنه مى تواند به جنگ جبار ستمگرى با تمام قدرت و امكاناتش برود ، شناخته مى شد ، او اگر با اين حال در آن شهر و كشور باقى مى ماند ، با آن زبان گويا و منطق نيرومند و شهامت بى نظيرش مسلماً كانون خطرى براى آن حكومت جبار و خودكامه بود ، او به هر حال بايد از آن سرزمين بيرون رود .

از سوى ديگر ابراهيم در واقع رسالت خود را در آن سرزمين انجام داده بود ، ضربه هاى خردكننده يكى پس از ديگرى بر بنيان حكومت زد و بذر ايمان و آگاهى در آن سرزمين پاشيده ، تنها نياز به عامل « زمانى » بود كه تدريجا اين بذرها بارور گردد و بساط بت و

بت پرستى برچيده شود .

او بايد از اين جا به سرزمين ديگرى برود و رسالت خود را در آن جا نيز پياده كند ، لذا تصميم گرفت تا به اتفاق « لوط » ( لوط برادر زاده ابراهيم بود ) و همسرش « ساره » و احتمالاً گروه اندكى از مؤمنان از آن سرزمين به سوى شام هجرت كند .

گرچه نام اين سرزمين صريحا در قرآن نيامده ، ولى با توجّه به آيه اوّل سوره اسراء ( سُبْحانَ الَّذى اَسْرى بِعَبْدِه لَيْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ اِلَى الْمَسْجِدِ الاَقْصَى الَّذى بارَكْنا حَوْلَهُ ) .

معلوم مى شود همان سرزمين شام است كه سرزمينى است هم از نظر ظاهرى پربركت و حاصلخيز و سرسبز و هم از نظر معنوى ، چرا كه كانون پرورش انبياء بوده است .

در اين كه ابراهيم خودش دست به اين هجرت زد و يا دستگاه نمرود او را تبعيد كردند و يا هر دو جهت دست به دست هم داد ، بحث هاى مختلفى در تفاسير و روايات آمده است كه جمع ميان همه آن ها همين است كه از يك سو نمرود و اطرافيانش ابراهيم را خطر بزرگى

براى خود مى ديدند و او را مجبور به خروج از آن سرزمين كردند و از سوى ديگر ابراهيم رسالت خود را در آن سرزمين تقريبا پايان يافته مى ديد و خواهان منطقه ديگرى بود كه دعوت توحيد را در آن نيز گسترش دهد ، به خصوص كه ماندن در « بابل » ممكن بود به قيمت جان او و ناتمام ماندن دعوت جهانيش تمام شود .

جالب اين كه در روايتى از امام صادق (علیه السلام)مى خوانيم : « هنگامى كه نمرود تصميم گرفت ابراهيم (علیه السلام)را از آن سرزمين تبعيد كند ، دستور داد گوسفندان و اموال او را مصادره كنند و خودش تنها بيرون برود » .

ابراهيم به آن ها گفت: « اين ها محصول ساليان طولانى از عمر من است ، اگر مى خواهيد "مالم" را بگيريد پس عمرى را كه در اين سرزمين مصرف كرده ام به من بازگردانيد » ، بنابر اين شد كه يكى از قاضيان دستگاه در اين ميان داورى كند ، قاضى حكم كرد كه اموال ابراهيم را بگيرند و عمرى را كه در آن سرزمين صرف كرده به او بازگردانند .

هنگامى كه نمرود از اين ماجرا آگاه شد ، مفهوم حقيقى حكم قاضى شجاع را دريافت و دستور داد اموال و گوسفندانش را به او بازگردانند تا همراه خود ببرد و گفت : من مى ترسم كه اگر او در اين جا بماند دين و آيين شما را خراب كند و به خدايانتان زيان رساند .(1)

72 وَ وَهَبْنا لَهُ اِسْحقَ وَ يَعْقُوبَ نافِلَةً وَ كُلاًّ جَعَلْنا صالِحينَ

و اسحاق و علاوه براو، يعقوب را به وى بخشيديم و همه آن هارامردانى صالح قرارداديم.

ساليان درازى گذشت كه ابراهيم در عشق و انتظار فرزند صالحى به سر مى برد و آيه 100 سوره صافات گوياى اين ساخته درونى او است : « رَبِّ هَبْ لى مِنَ الصّالِحينَ : پروردگارا فرزندى صالح به من مرحمت كن » . .


1) « الميزان » ذيل آيات مورد بحث .

سرانجام خدا دعاى او را مستجاب كرد ، نخست « اسماعيل » و سپس « اسحاق » را به او مرحمت كرد كه هركدام پيامبرى بزرگ و با شخصيت بودند .(1)

تعبير به « نافِلَة » كه ظاهرا تنها توصيفى براى يعقوب است از اين نظر باشد كه ابراهيم تنها فرزند صالحى تقاضا كرده بود ، خدا نوه صالحى بنام يعقوب نيز بر آن افزود ، زيرا « نافِلَة » در اصل به معنى موهبت و يا كار اضافى است .

73 وَ جَعَلْناهُمْ اَئِمَّةً يَهْدُونَ بِاَمْرِنا وَ اَوْحَيْنا اِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْراتِ وَ اِقامَ الصَّلوةِ .


1) عدم ذكر اسماعيل در اين جا با اين كه او نخستين فرزند ابراهيم بود شايد به خاطر آن است كه تولد اسحاق از مادرى نازا همچون ساره آن هم در سنى كه عادتا قادر به وضع حمل نبود ، مسأله فوق العاده عجيبى به نظرمى رسيد در حالى كه تولد اسماعيل از مادرش هاجر اين چنين عجيب نبود .

وَ ايتاءَالزَّكوةِ وَكانُوا لَناعابِدينَ

و آن هارا پيشوايانى قرار داديم كه به فرمان ما(مردم را)هدايت مى كردند و انجام كارهاى نيك و بر پا داشتن نماز و اداى زكات را به آن ها وحى كرديم و آن ها فقط مرا عبادت مى كردند .

در اين آيه مجموعا « شش قسمت » از اين ويژگى ها برشمرده شده كه با اضافه كردن توصيف به صالح بودن كه از آيه قبل استفاده مى شود مجموعا هفت ويژگى را تشكيل مى دهد .

نخست مى گويد : « وَ جَعَلْناهُمْ اَئِمَّةً » يعنى علاوه بر مقام « نبوت و رسالت » مقام « امامت » را نيز به آن ها داديم . امامت آخرين مرحله سير تكاملى انسانى است كه به معنى رهبرى همه جانبه مادى و معنوى، ظاهرى و باطنى، جسمى و روحى مردم است .

فرق نبوت و رسالت با امامت اين است كه پيامبران در مقام نبوت و رسالت تنها فرمان

حق را دريافت مى كنند و از آن خبر مى دهند و به مردم ابلاغ مى كنند، ابلاغى توأم با بشارت و انذار .

امّا در مرحله « امامت » اين برنامه هاى الهى را به مرحله اجرا درمى آورند،خواه از طريق تشكيل حكومت عدل بوده باشد يا بدون آن ، در اين مرحله آن هامربّيند و مجرى احكام و برنامه ها و پرورش دهنده انسان ها و به وجود آورنده محيطى پاك و منزه و انسانى .

در حقيقت مقام امامت مقام تحقق بخشيدن به تمام برنامه هاى الهى است، به تعبير ديگر ايصال به مطلوب و هدايت تشريعى و تكوينى است .

امام ازاين نظردرست به خورشيدمى ماندكه بااشعه خودموجودات زنده راپرورش مى دهد.(1)

در مرحلۀ بعد فعليت و ثمره اين مقام را بازگومى كند: (يَهْدُونَ بِاَمْرِنا) . .


1) شرح بيشتر در اين زمينه را در جلد 1 ذيل آيه 124 / بقره مطالعه فرماييد .

نه تنها هدايت به معنى راهنمايى و ارائه طريق كه آن در نبوت و رسالت وجود دارد ، بلكه به معنى دستگيرى كردن و رساندن به سرمنزل مقصود ( البته براى آن ها كه آمادگى و شايستگى دارند ) .

سومين و چهارمين و پنجمين موهبت و ويژگى آن ها اين بود كه ( وَ اَوْحَيْنا اِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْراتِ وَ اِقامَ الصَّلوةِ وَ ايتاءَ الزَّكوةِ ) .

اين وحى مى تواند وحى تشريعى بوده باشد ، يعنى ما انواع كارهاى خير و اداى نماز و اعطاى زكات را در برنامه هاى دينى آن ها گنجانيديم : و نيز مى تواند وحى تكوينى باشد ، يعنى به آن ها توفيق و توان و جاذبه معنوى براى انجام اين امور بخشيديم .

البتّه هيچ يك از اين امور جنبه اجبارى و اضطرارى ندارد بلكه تنها آمادگى ها و زمينه ها است كه بدون اراده و خواست خود آن ها هرگز به نتيجه نمى رسد .

و در آخرين فراز به مقام « عبوديت » آن ها اشاره كرده ، مى گويد : ( وَ كانُوا لَنا عابِدينَ ) .

ضمناً تعبير به « كانُوا » كه دلالت بر سابقه مستمر در اين برنامه دارد ، شايد اشاره به اين باشد كه آن ها حتّى قبل از رسيدن به مقام نبوت و امامت ، مردانى صالح و موحد و شايسته بوده اند و در پرتو همين برنامه ها ، خداوند مواهب تازه اى به آن ها بخشيده .

اين نكته نيز لازم به يادآورى است كه جمله ( يَهْدُونَ بِاَمْرِنا ) در حقيقت وسيله شناخت امامان و پيشوايان حق ، در برابر رهبران و پيشوايان باطل كه معيار كار آن ها بر هوس هاى شيطانى است .

در حديثى از امام صادق (علیه السلام)مى خوانيم كه فرمود : « امام در قرآن مجيد دو گونه است در يك جا خداوند مى فرمايد : "وَ جَعَلْناهُمْ اَئِمَّةً يَهْدُونَ بِاَمْرِنا" يعنى به امر خدا نه به امر مردم ، امر خدا را بر امر خودشان مقدم مى شمردند و حكم او را برتر از حكم خود قرار مى دهند ، ولى در جاى ديگر مى فرمايد : "وَ جَعَلْناهُمْ اَئِمَّةً يَدْعُونَ اِلَى النّارِ : ما آن ها را پيشوايانى قرار داديم كه دعوت به دوزخ مى كنند" فرمان خود را بر فرمان پروردگار مقدم مى شمرند و حكم خويش را قبل از حكم او قرار مى دهند و مطابق هوس هاى خود و

بر ضد كتاب اللّه عمل مى نمايند » .(1)

و اين است معيار و محك براى شناسايى امام حق از امام باطل .

74 وَ لُوطااتَيْناهُ حُكْما وَ عِلْما وَنَجَّيْناهُ مِنَ الْقَرْيَةِ الَّتىكانَتْ تَعْمَلُ الْخَبائِثَ اِنَّهُمْ كانُوا قَوْمَ سَوْءٍ فاسِقينَ

و لوط را ( به ياد آور ) كه به او حكم و علم داديم و از شهرى كه اعمال زشت و كثيف انجام مى دادند رهايى بخشيديم ، چرا كه آن ها مردم بد و فاسقى بودند .

نجات لوط از سرزمين آلودگان

واژه « حُكْم » در پاره اى از موارد به معنى فرمان نبوت و رسالت آمده و در موارد ديگرى


1) آيه دوم كه آيه 41 سوره قصص است به فرعون و لشكر او اشاره مى كند ، اين حديث در تفسير صافى از كتاب كافى نقل شده است .

به معنى قضاوت و گاهى نيز به معنى عقل و خرد ، از ميان اين معانى معنى اول در اين جا مناسب تر به نظر مى رسد ، هر چند منافاتى ميان آن ها نمى باشد .(1)

و منظور از « عِلْم » هر گونه دانشى است كه در سعادت و سرنوشت انسان اثر دارد .

لوط از پيامبران بزرگى است كه هم عصر با ابراهيم بود و همراه او از سرزمين بابل به فلسطين مهاجرت كرد و بعدا از ابراهيم جدا شد و به شهر « سَدوم » آمده ، چراكه مردم آن منطقه غرق فساد و گناه ، مخصوصاً انحرافات و آلودگى هاى جنسى بودند ، او بسيار براى هدايت اين قوم منحرف تلاش و كوشش كرد و در اين راه خون دل خورد، اما كمتر درآن كوردلان اثر گذارد . .


1) در تفسير واژه هاى « حُكْم » و « عِلْم » و تفاوت آن ها در جلد 9 تفسير نمونه صفحه 360 نيز بحث شده است .

سرانجام قهر و عذاب شديد الهى آن ها را فرا گرفت و آبادى هايشان به كلى زير و رو شد و جز خانواده لوط ( به استثناى همسرش ) همگى نابود شدند كه شرح اين ماجرا به طور كامل در ذيل آيات 77 به بعد سوره هود بيان شده است .(1)

نسبت دادن اعمال زشت و پليد به « قريه » و شهر و آبادى به جاى اهل قريه اشاره به اين است كه آن ها آن چنان غرق فساد و گناه بودند كه گويى از در و ديوار آباديشان گناه و اعمال زشت و پليد مى باريد .

تعبير « خَبائِث » به صورت جمع اشاره به اين است كه آن ها علاوه بر عمل فوق العاده شنيع « لواط » كارهاى زشت و خبيث ديگرى نيز داشتند كه در جلد 9 تفسير نمونه صفحه 197 به آن اشاره شده است . .


1) « تفسير نمونه » جلد 9 صفحه 178 به بعد .

75 وَ اَدْخَلْناهُ فى رَحْمَتِنا اِنَّهُ مِنَ الصّالِحينَ

و او را در رحمت خود داخل كرديم، او از صالحان بود.

اين رحمت ويژه الهى بى حساب به كسى داده نمى شود ، اين شايستگى و صلاحيت لوط بود كه او را مستحق چنين رحمتى ساخت .

76 وَ نُوحا اِذْ نادى مِنْ قَبْلُ فَاسْتَجَبْنا لَهُ فَنَجَّيْناهُ وَ اَهْلَهُ مِنَ الْكَرْبِ الْعَظيمِ

و نوح را ( به يادآور ) هنگامى كه پيش از آن ها ( ابراهيم و لوط )پروردگار خود را خواند ، ما دعاى او را مستجاب كرديم ، او و خاندانش را از اندوه بزرگ نجات داديم .

نجات نوح از چنگال متعصبان لجوج

واژه « كَرْب » به معنى اندوه شديد است و در اصل از « كَرَبَ » به معنى زير رو كردن زمين گرفته شده ، چرا كه اندوه شديد دل انسان را زيرو رو مى كند و توصيف آن به « عَظيم » نهايت شدت اندوه نوح را مى رساند .

چه اندوهى از اين بالاتر كه طبق صريح آيات قرآن ، 950 سال دعوت به آيين حق كرد ، امّا طبق مشهور ميان مفسران درتمام اين مدت طولانى تنها هشتادنفر به او ايمان آوردند (1)، كار بقيه چيزى جز سخريه و استهزاء و اذيت و آزار نبود .

نداى نوح ظاهرا اشاره به نفرينى است كه در سوره نوح در قرآن مجيد نقل شده است ، آن جا كه مى گويد : « رَبِّ لا تَذَرْ عَلَى الاَرْضِ مِنَ الْكافِرينَ دَيّارا اِنَّكَ اِنْ تَذَرْهُمْ يُضِلُّوا عِبادَكَ وَ لا يَلِدُوا اِلاّ فاجِرا كَفّارا: پروردگارا ! احدى ازاين قوم بى ايمان را روى زمين مگذار ، چراكه اگر بمانند بندگان تو را گمراه مى كنند و نسل آينده آن هانيز جز كافر و فاجرنخواهدبود »(26 و 27 / نوح ).

سپس اضافه مى كند : ( فَاسْتَجَبْنا لَهُ فَنَجَّيْناهُ وَ اَهْلَهُ مِنَ الْكَرْبِ الْعَظيمِ ) .

« اَهْل » در اين جا معنى وسيعى دارد ، هم بستگان مؤمن او را شامل مى شود و هم .


1) « مجمع البيان » ذيل آيه 40 / هود و « نور الثقلين » جلد 2 صفحه 350 .

دوستان خاص او را ، چراكه در مورد فرزند نااهلش مى خوانيم : « اِنَّهُ لَيْسَ مِنْ اَهْلِكَ : او از خاندان تو نيست ، چراكه مكتبش را از تو جدا كرده » ( 46 / هود ) .

77 وَ نَصَرْناهُ مِنَ الْقَوْمِ الَّذينَ كَذَّبُوا بِاياتِنا اِنَّهُمْ كانُوا قَوْمَ سَوْءٍ فَاَغْرَقْناهُمْ اَجْمَعينَ

و او را در برابر جمعيتى كه آيات ما را تكذيب كرده بودند يارى نموديم ، چراكه آن ها قوم بدى بودند ، لذا همه را غرق كرديم .

اين جمله بار ديگر تأكيدى است بر اين حقيقت كه مجازات هاى الهى هرگز جنبه انتقامى ندارد ، بلكه بر اساس انتخاب اصلح است ، به اين معنى كه حقّ حيات و استفاده از مواهب زندگى براى گروهى است كه در خط تكامل و سير الى اللّه باشند و يا اگر روزى در خط انحراف افتادند ، بعدا تجديدنظر كرده و بازگردند ، امّا گروهى كه فاسدند و در آينده نيز هيچ گونه اميدى به اصلاحشان نيست جز مرگ و نابودى سرنوشتى ندارند .

78 وَ داوُدَ وَ سُلَيْمانَ اِذْ يَحْكُمانِ فِى الْحَرْثِ اِذْ نَفَشَتْ فيهِ غَنَمُ الْقَوْمِ وَ كُنّا لِحُكْمِهِمْ شاهِدينَ

و داود و سليمان را (به خاطر آور)، هنگامى كه درباره كشتزارى كه گوسفندان قوم آن را شبانه چريده ( و خراب كرده ) بودند ، داورى مى كردند و ما شاهد قضاوت آن ها بوديم .

قضاوت داود و سليمان

« نَفَشَت » از ماده « نَفْش » به معنى پراكنده شدن در شب است و از آن جا كه پراكنده شدن گوسفندان در شب آن هم در يك كشتزار طبعا توأم با چريدن آن خواهد بود ، بعضى آن را به معنى چريدن در شب گفته اند و « نَفَشْ » به معنى گوسفندانى است كه در شب پراكنده مى شوند .

داستان بدين قرار بوده كه گله گوسفندانى شبانه به تاكستانى وارد مى شوند و برگ ها و خوشه هاى انگور را خورده و ضايع مى كنند ، صاحب باغ شكايت نزد داود مى برد ، داود

حكم مى دهد كه در برابر اين خسارت بزرگ بايد تمام گوسفندان به صاحب باغ داده شود .

سليمان كه درآن زمان كودك بود به پدر مى گويد:« اى پيامبر بزرگ خدا ! اين حكم را تغيير ده و تعديل كن » ، پدر مى گويد : « چگونه ؟ » در پاسخ مى گويد : « گوسفندان بايد به

صاحب باغ سپرده شوند تا از منافع آن ها و شير و پشمشان استفاده كند و باغ به دست صاحب گوسفندان داده شود تا در اصلاح آن بكوشد ، هنگامى كه باغ به حال اول بازگشت تحويل به صاحبش داده مى شود و گوسفندان نيز به صاحبش برمى گردد » ( و خداوند طبق آيه بعد حكم سليمان را تأييد كرد ) .

اين مضمون در روايتى از امام باقر (علیه السلام)و امام صادق (علیه السلام)عليهم السلام نقل شده است . (1)

در روايتى از امام باقر (علیه السلام)مى خوانيم كه در تفسير اين آيه فرمود : « لَمْ يَحْكُما اِنَّما كانا .


1) « مجمع البيان » ذيل آيات مورد بحث .

يَتَناظَرانِ : آن ها حكم نهايى نكردند بلكه به مناظره ( و مشورت ) پرداختند » .(1)

از روايت ديگرى كه در اصول كافى از امام صادق (علیه السلام)نقل شده نيز استفاده مى شود كه اين ماجرا به عنوان تعيين وصى و جانشين داود و آزمودن آن ها صورت گرفته است .(2)

79 فَفَهَّمْناها سُلَيْمنَ وَكُلّا اتَيْنا حُكْما وَ عِلْما وَ سَخَّرْنا مَعَ داوُدَ الْجِبالَ يُسَبِّحْنَ وَ الطَّيْرَ وَ كُنّا فاعِلينَ

ما ( حكم واقعى ) آن را به سليمان تفهيم كرديم و به هر يك از آن ها ( شايستگى ) داورى و علم داديم و كوه ها و پرندگان را مسخر داود ساختيم كه با او تسبيح ( خدا ) مى گفتند و ما قادر بر انجام اين كار بوديم . .


1) « مَنْ لا يَحْضُرُهُ الْفَقيهُ » طبق نقل « نور الثقلين » جلد 3 صفحه 443 .

2) براى توضيح بيشتر به « تفسير صافى » ذيل آيه مورد بحث مراجعه فرماييد .

در اين كه هم صدا شدن كوه ها و پرندگان با داود به چه صورت بوده ، در ميان مفسران گفتگو است :

✓ 1 - گاه احتمال داده مى شود كه اين صداى پر طنين و گيرى و جذاب داود بود كه در كوه ها منعكس مى شد و پرندگان را به سوى خود جذب مى كرد .

✓ 2 - گاه گفته اند كه اين تسبيح يك نوع تسبيح توأم با درك و شعور است كه در باطن ذرات عالم وجود دارد ، زيرا طبق اين نظر تمامى موجودات جهان از يك نوع عقل و شعور برخوردارند و هنگامى كه صداى داود را به وقت مناجات و تسبيح مى شنيدند با او هم صدا مى شدند و غلغله تسبيح از آن ها درهم مى آميخت .

✓ 3 - بعضى گفته اند : منظور همان « تسبيح تكوينى » است كه با زبان حال در همه موجودات جهان صورت مى گيرد ، چراكه هر موجودى نظامى دارد ، نظامى بسيار دقيق و حساب شده ، اين نظام دقيق و حساب شده از خداوندى حكايت مى كندكه هم پاك و منزه

است و هم داراى صفات كمال ، بنابراين نظام شگفت انگيز عالم هستى در هر گوشه اى « تسبيح » است و « حمد » ( تسبيح ، پاك شمردن از نقائص است و حمد ستايش در برابر صفات كمال ) .(1)

و اگر گفته شود كه اين تسبيح تكوينى نه مخصوص كوه ها و پرندگان است و نه مخصوص داود، بلكه هميشه و در همه جا و از همه موجودات بانگ اين تسبيح برمى خيزد .

در پاسخ گفته اند : درست است كه اين تسبيح عمومى است ولى همگان آن را درك نمى كنند ، اين روح بزرگ داود بود كه در اين حالت با درون و باطن عالم هستى همراز و هماهنگ مى شد و به خوبى احساس مى كرد كوه ها و پرندگان با او هم صدا هستند و تسبيح گويان . .


1) براى توضيح بيشتر به جلد 12 تفسير نمونه ذيل آيه 44 / اسراء مراجعه فرماييد .

دليل قاطعى براى تعيين هيچ يك از اين تفاسير نداريم ، آن چه از ظاهر آيه مى فهميم آن است كه كوه ها و پرندگان با داود هم صدا مى شدند و خدا را تسبيح مى گفتند ، در عين حال تضادى ميان اين تفسيرهاى سه گانه نيست و جمع ميان آن ها امكان پذير است .

80 وَ عَلَّمْناهُ صَنْعَةَ لَبُوسٍ لَكُمْ لِتُحْصِنَكُمْ مِنْ بَأْسِكُمْ فَهَلْ اَنْتُمْ شاكِرُونَ

و ساختن زره را به او تعليم داديم ، تا شما را در جنگ هايتان حفظ كند آيا شكر ( اين نعمت هاى خدا را ) مى گذاريد ؟

« لَبُوس » به طورى كه مرحوم طبرسى در « مجمع البيان » مى گويد ؛ هرگونه اسلحه دفاعى و تهاجمى را مانند زره ، شمشير و نيزه شامل مى شود ، (1)ولى قرائنى كه در آيات قرآن است نشان مى دهد كه « لَبُوس » در اين جا به معنى زره مى باشد كه جنبه حفاظت در .


1) « مجمع البيان » ذيل آيات مورد بحث .

جنگ ها داشته است .

اما اين كه چگونه خداوند آهن را براى داود نرم كرد و صنعت زره سازى را به او آموخت ، شرح آن را به خواست خدا ذيل آيات 10 و 11 سوره سبأ خواهيم گفت .

81 وَ لِسُلَيْمنَ الرّيحَ عاصِفَةً تَجْرى بِاَمْرِه اِلَى الاَرْضِ الَّتى بارَكْنا فيها وَ كُنّا بِكُلِّ شَىْ ءٍ عالِمينَ

و تندبادرا مسخر سليمان ساختيم كه به فرمان او به سوى سرزمينى كه آن را پربركت كرده بوديم حركت مى كرد و ما از همه چيز آگاه بوده ايم .

بادها در فرمان سليمان

واژه « عاصِفَة » به معنى تندباد يا طوفان است ، در حالى كه از بعضى ديگر از آيات قرآن استفاده مى شود كه بادهاى ملايم نيز به فرمان سليمان بود ، چنان كه در سوره ص آيه 36 مى خوانيم : « فَسَخَّرْنا لَهُ الرّيحَ تَجْرى بِاَمْرِه رُخاءً حَيْثُ اَصَابَ : ما باد را به فرمان او قرار داديم

كه نرم و آهسته و هر جا كه مى خواست حركت مى كرد » .

البته تصريح به «عاصِفَة» ( تندباد ) در اين جا ممكن است به عنوان بيان فرد مهم تر باشد ، يعنى نه تنها بادهاى ملايم بلكه طوفان هاى سخت نيز در فرمان او بودند ، چراكه دومى عجيب تر و اعجاب انگيز است .

و نيز اين بادها تنها در مسير سرزمين مبارك ( شام ) كه قرارگاه سليمان بود در تسخير او نبودند ، بلكه طبق آيه 36 سورۀ «ص» به هر جا كه مى خواست حركت مى كردند ، بنابراين تصريح به نام سرزمين مبارك بيشتربه خاطر آن است كه مركزحكومت سليمان راتشكيل مى داد.

82 وَ مِنَ الشَّياطينِ مَنْ يَغُوصُونَ لَهُ وَيَعْمَلُونَ عَمَلاً دُونَ ذلِكَ وَ كُنّا لَهُمْ حافِظينَ

و گروهى از شياطين را (نيز) مسخر او قرار داديم كه برايش ( در درياها ) غواصى مى كردند و كارهايى غير از اين براى او انجام مى دادند و ما آن ها را ( از تمرد و سركشى ) حفظ مى كرديم .

آن چه در آيۀ فوق به عنوان شياطين آمده ، در آيات سوره سبأ به عنوان « جنّ » مطرح شده است ( آيه 12 و 13 سبأ ) و روشن است كه اين دو با هم منافات ندارد ، زيرا مى دانيم « شياطين » نيز از تيره جن مى باشند .

جنّ نوعى از مخلوقات داراى عقل و شعور و استعداد و تكليف است ، كه از نظر ما انسان ها ناپيدا است و به همين جهت « جن » ناميده مى شود و به طورى كه از آيات

سوره جن استفاده مى شود ، آن ها نيز مانند انسان ها داراى دو گروهند : مؤمنان صالح و كافران سركش و ما هيچ گونه دليلى بر نفى چنين موجوداتى نداريم و چون مخبر صادق (علیه السلام)( قرآن ) از آن خبر داده مى پذيريم .

از آيات سورۀ «ص» و سبأ و همچنين آيه مورد بحث به خوبى استفاده مى شودكه اين گروه از جن كه مسخر سليمان بودند، افرادى باهوش ، فعال ، هنرمند و صنعت گر با مهارت هاى مختلف بودند .

و جملۀ « يَعْمَلُونَ عَمَلاً دُونَ ذلِكَ » ( كارهايى جز اين براى او انجام دادند ) اجمالى است از آن چه مشروحش در سوره سبأ آمده است : « يَعْمَلُونَ لَهُ ما يَشاءُ مِنْ مَحاريبَ وَ تَماثيلَ وَ جِفانٍ كَالْجَوابِ وَ قُدُورٍ راسِياتٍ » كه نشان مى دهد « محراب ها و معابد بسيار عالى و زيبا و وسايل زندگى مختلف از جمله ديگ ها و سينى هاى بسيار بزرگ و مانند آن براى او مى ساختند » .

از پاره اى ديگر از آيات مربوط به سليمان استفاده مى شود كه گروهى از شياطين سركش نيز وجودداشتندكه او آن هارا دربندكرده بود «وَ اخَرينَ مُقَرَّنينَ فِى الاَصْفادِ» (38/ص ) و شايد جمله « وَ كُنّا لَهُمْ حافِظينَ » نيز اشاره به اين باشد كه ما آن گروه خدمتگزار سليمان را از تمرد و سركشى بازمى داشتيم ، شرح بيشتر در اين زمينه را در تفسير سورۀ « سبأ » و « ص » به خواست خدا مطالعه خواهيد كرد .

83 وَ اَيُّوبَ اِذْ نادى رَبَّهُ اَنّى مَسَّنِىَ الضُّرُّ وَ اَنْتَ اَرْحَمُ الرّاحِمينَ

و ايوب را( به يادآور ) هنگامى كه پروردگارش را خواند ( وعرضه داشت ) بدحالى و

مشكلات به من روى آورده و تو ارحم الرّاحمينى .

84 فَاسْتَجَبْنالَهُ فَكَشَفْنا ما بِه مِنْ ضُرٍّ وَ اتَيْناهُ اَهْلَهُ وَ مِثْلَهُمْ مَعَهُمْ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا وَ ذِكْرى لِلْعابِدينَ

ما دعاى او را مستجاب كرديم و ناراحتى هايى را كه داشت برطرف ساختيم و خاندانش را به او بازگردانديم و همانندشان را بر آن ها افزوديم ، تا رحمتى از سوى ما باشد و تذكرى براى عبادت كنندگان .

فشرده اى از داستان ايّوب

در حديثى از امام صادق (علیه السلام)مى خوانيم ؛ كسى پرسيد : « بلايى كه دامن گير ايّوب شد براى چه بود ؟ » .

امام صادق (علیه السلام)پاسخى فرمود كه خلاصه اش چنين است : « بلايى كه بر ايوب وارد شد به خاطر اين نبود كه كفران نعمتى كرده باشد ، بلكه به عكس به خاطر شكر نعمت بود كه ابليس بر او حسد برد و به

پيشگاه خدا عرضه داشت اگر او اين همه شكر نعمت تو را بجا آورد ، به خاطر آن است كه زندگى وسيع و مرفهى به او داده اى و اگر مواهب مادى دنيا را از او بگيرى هرگز شكر تو را بجا نخواهد آورد .

مرا بر دنياى او مسلط كن تا معلوم شود كه مطلب همين است .

خداوند براى اين كه اين ماجرا سندى براى همه رهروان راه حق باشد ، به شيطان اين اجازه را داد ، او آمد و اموال و فرزندان ايوب را يكى پس از ديگرى از ميان برداشت ، ولى اين حوادث دردناك نه تنها از شكر ايوب نكاست ، بلكه شكر او افزون شد .

شيطان از خدا خواست بر زراعت و گوسفندان او مسلط شود ، اين اجازه به او داده شد و او تمامى آن زراعت را آتش زد و گوسفندان را از بين برد ، باز هم حمد و شكر ايوب افزون شد .

سرانجام شيطان از خدا خواست كه بر بدن ايوب مسلط گردد و سبب بيمارى شديد او شود و اين چنين شد، به طورى كه از شدت بيمارى و جراحت قادر به حركت نبود، بى آن كه كمترين خللى در عقل و درك او پيدا شود.

خلاصه، نعمت هايكى بعداز ديگرى از ايوب گرفته مى شد، ولى به موازات آن مقام شكر او بالا مى رفت .

تا اين كه جمعى از رهبان ها به ديدن او آمدند و گفتند : بگو ببينيم تو چه گناه بزرگى كرده اى كه اين چنين مبتلا شده اى ؟ ( و به اين ترتيب شماتت اين و آن آغاز شد و اين امر بر ايوب سخت گران آمد ) ايوب گفت : به عزّت پروردگارم سوگند كه من هيچ لقمه غذايى نخوردم مگر اين كه يتيم و ضعيفى بر سر سفره با من نشسته بود و هيچ طاعت الهى پيش نيامد مگر اين كه سخت ترين برنامه آن را انتخاب نمودم .

در اين هنگام بود كه ايوب از عهده تمامى امتحانات در مقام شكيبايى و شكرگزارى برآمده بود ، زبان به مناجات و دعا گشود و حل مشكلات خود را با تعبيرى بسيار مؤدبانه و خالى از هر گونه شكايت از خدا خواست » ( تعبيرى كه در آيات فوق گذشت ، اِذ نادى رَبَّهُ اَنّى مَسَّنِىَ الضُّرُّ وَ اَنْتَ اَرْحَمُ الرّاحِمينَ ) .

« در اين هنگام درهاى رحمت الهى گشوده شد ، مشكلات به سرعت برطرف گشت و نعمت هاى الهى افزون تراز آن چه بودبه او روآورد».(1).


1) « الميزان » .

آرى مردان حق با دگرگون شدن نعمت ها ، افكار و برنامه هايشان دگرگون نمى شود ، آن ها در آسايش و بلا ، در حال آزادى و زندان ، در سلامت و بيمارى ، در قدرت و ضعف و خلاصه در همه حال ، متوجه پروردگارند و نوسانات زندگى تغييرى در آن ها ايجاد نمى كند، روح آن ها همچون اقيانوس كبير است كه طوفان ها ، آرامش آن را بر هم نمى زند .

همچنين آن ها هرگز از انبوه حوادث تلخ مأيوس نمى شوند ، مى ايستند و استقامت مى كنند تا درهاى رحمت الهى گشوده شود ، آن ها مى دانند حوادث سخت آزمايش هاى الهى است كه گاه براى بندگان خاصّش فراهم مى سازد تا آن ها را آبديده تر كند .

85 وَ اِسْمعيلَ وَ اِدْريسَ وَ ذَاالْكِفْلِ كُلٌّ مِنَ الصّابِرينَ

و اسماعيل و ادريس و ذاالكفل را ( به يادآور ) كه همه از صابران بودند .

ادريس و ذاالكفل

« اِدْريس »پيامبربزرگ الهى طبق نقل بسيارى از مفسران جد پدر نوح (علیه السلام)بوده است ،

نام او در تورات ، « اُخْنُوخ » و در عربى ، ادريس است كه بعضى آن را از ماده « درس » مى دانند، زيرا او نخستين كسى بود كه به وسيله قلم، نويسندگى كرد، او علاوه بر مقام نبوت ، به علم نجوم و حساب و هيئت ، احاطه داشت و مى گويند ؛ نخستين كسى است كه طرز دوختن لباس را به انسان ها آموخت .

اما « ذَاالْكِفْل » مشهور اين است كه از پيامبران بوده است (1)، هر چند بعضى معتقدند كه او يكى از صالحان بود ، ظاهر آيات قرآن كه او را در رديف پيامبران بزرگ مى شمرد نيز اين است كه او ازانبياءاست و بيشتر به نظر مى رسد كه او از پيامبران بنى اسرائيل بوده است .(2)

در علت نام گذارى او به اين نام با توجه به اين كه « كِفْل » هم به معنى نصيب و هم به .


1) « تفسير كبير » فخر رازى ذيل آيه مورد بحث .

2) « تفسير فى ظلال » جلد 5 صفحه 556 .

معنى كفالت و عهده دارى آمده است ، احتمالات متعددى داده اند ، بعضى گفته اند چون خداوند نصيب وافرى از ثواب و رحمتش در برابر اعمال و عبادات فراوانى كه انجام مى داد به او مرحمت فرمود ، ذاالكفل ناميده شد ( يعنى صاحب بهره وافى ) و بعضى گفته اند چون تعهد كرده بود شب ها را به عبادت برخيزد و روزها روزه بدارد و هنگام قضاوت هرگز خشم نگيرد و تا آخر به وعده خود وفا كرد ، «ذَاالْكِفْل» ناميده شد.

86 وَ اَدْخَلْناهُمْ فى رَحْمَتِنا اِنَّهُمْ مِنَ الصّالِحينَ

و ما آن ها را در رحمت خود داخل كرديم ، چرا كه آن ها از صالحان بودند .

87 وَ ذَاالنُّونِ اِذْذَهَبَ مُغاضِبا فَظَنَّ اَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ فَنادى فِى الظُّلُماتِ اَنْ لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ سُبْحانَكَ اِنّى كُنْتُ مِنَ الظّالِمينَ

و ذاالنون ( يونس ) را ( به يادآور ) ، در آن هنگام كه خشمگين ( از ميان قوم خود ) رفت و چنين مى پنداشت كه ما بر او تنگ نخواهيم گرفت ، ( اما موقعى كه در كام نهنگ فرو رفت )

در آن ظلمت ها( ى متراكم ) فرياد زد : خداوندا ! جز تو معبودى نيست ، منزهى تو ، من از ستمكاران بودم .

« نُون » در لغت به معنى ماهى عظيم ، يا به تعبير ديگر نهنگ يا وال است ، بنابراين « ذَاالنُّون » يعنى صاحب نهنگ و انتخاب اين نام براى يونس به خاطر ماجرايى است كه بعدا به خواست خدا به آن اشاره خواهيم كرد .

« نَقْدِر » از ماده « قَدْر » به معنى سخت گيرى و تضييق است ، چراكه انسان به هنگام سخت گيرى كردن هر چيزى را به قدر محدود در نظر مى گيرد نه گسترده و بى حساب .

او گمان مى كرد تمام رسالت خويش را در ميان قوم نافرمانش انجام داده است و حتى تَرْك اَوْلى در اين زمينه نكرده و اكنون كه آن ها را به حال خود رها كرده و بيرون مى رود ، چيزى بر او نيست ، در حالى كه اولى اين بود كه بيش از اين در ميان آن ها بماند و صبر و استقامت به خرج دهد و دندان بر جگر بفشارد شايد بيدار شوند و به سوى خدا آيند .

سرانجام به خاطر همين تَرْك اَوْلى او را در فشار قرار داديم ، نهنگ عظيمى او را بلعيد « و او در آن ظلمت هاى متراكم صدا زد خداوندا ! جز تو معبودى نيست ، خداوندا پاك و منزهى ، من از ستمكاران بودم » .

هم بر خويش ستم كردم هم بر قوم خودم ، مى بايست بيش از اين ناملايمات و شدايد و سختى ها را پذيرا مى شدم ، تن به همه شكنجه ها مى دادم شايد آن ها به راه آيند .

88 فَاسْتَجَبْنا لَهُ وَ نَجَّيْناهُ مِنَ الْغَمِّ وَ كَذلِكَ نُنْجِى الْمُؤْمِنينَ

ما دعاى او را به اجابت رسانديم و ازآن اندوه نجاتش بخشيديم و همين گونه مؤمنان را نجات مى دهيم .

سرگذشت حضرت يونس (علیه السلام)

او سال ها در ميان قومش ( در سرزمين نينوا در عراق ) به دعوت و تبليغ مشغول بود ، ولى هر چه كوشش كرد ، ارشادهايش در دل آن ها مؤثر نيفتاد ، خشمگين شد و آن محل را

ترك كرد و به سوى دريا رفت، در آن جا بر كشتى سوار شد، در ميان راه دريا متلاطم گشت ، چيزى نمانده بود كه همه اهل كشتى غرق شوند .

ناخداى كشتى گفت : من فكر مى كنم در ميان شما بنده فرارى وجود دارد كه بايد به دريا افكنده شود ( و يا گفت : كشتى زياد سنگين است و بايد يك نفر را به قيد قرعه به دريا بيفكنيم ) به هرحال چند بار قرعه كشيدند و در هر بار به نام يونس درآمد ، او فهميد در اين كار سرى نهفته است و تسليم حوادث شد .

هنگامى كه او را به دريا افكندند ، نهنگ عظيمى او را در كام خود فرو برد و خدا او را به صورت اعجازآميز زنده نگه داشت .

سرانجام او متوجه شد ترك اولايى انجام داده ، به درگاه خدا روى آورد و به تقصير خود

اعتراف نمود ، خدا نيز دعاى او را مستجاب فرمود و از آن تنگنا نجاتش داد .(1)

ممكن است تصور شود اين ماجرا از نظر علمى امكان پذير نيست ، ولى بدون شك اين امر يك خارق عادت است نه يك محال عقلى ، همانند زنده شدن مردگان كه تنها خارق عادت محسوب مى شود و محال نيست و به تعبير ديگر از طرق عادى انجام آن امكان پذير نيست ، ولى با استمداد از قدرت بى پايان پروردگار مشكلى ندارد .

شرح بيشتر درباره اين ماجرا را به خواست خدا در تفسير سوره صافات خواهيد خواند .

يونس چه ترك اولايى انجام داد ؟

بدون شك تعبير « مُغاضِبا » اشاره به خشم و غضب يونس نسبت به قوم


1) « تفسير فخررازى » و « مجمع البيان » و « نورالثقلين » ذيل آيه مورد بحث .

بى ايمان است و چنين خشم و ناراحتى در چنان شرايطى كه پيامبر دلسوزى سال ها براى هدايت قوم گمراهى زحمت بكشد ، اما به دعوت خيرخواهانه او هرگز پاسخ مثبت ندهند ، كاملاً طبيعى بوده است .

از سوى ديگر از آن جا كه يونس مى دانست به زودى عذاب الهى آن ها را فرا خواهد گرفت ، ترك گفتن آن شهر و ديار گناهى نبوده ، ولى براى پيامبر بزرگى همچون يونس ، اولى اين بود كه باز هم تا آخرين لحظه يعنى لحظه اى كه بعداز آن عذاب الهى فرا مى رسد آن ها را ترك نگويد، به همين دليل يونس به خاطر اين عجله ، به عنوان يك ترك اولايى ، از ناحيه خداوند مورد مؤاخذه قرار گرفت .

اين همان چيزى است كه در داستان آدم نيز اشاره كرده ايم كه گناه مطلق نيست ، بلكه گناه نسبى و يا به تعبير ديگر مصداق « حَسَناتُ الاَبْرارِ سَيِّئاتُ الْمُقَرَّبينَ » است ( براى توضيح بيشتر به جلد ششم تفسير نمونه صفحه 122 به بعد مراجعه فرماييد ) .

89 وَ زَكَرِيّا اِذْ نادى رَبَّهُ رَبِّ لا تَذَرْنى فَرْدا وَ اَنْتَ خَيْرُ الْوارِثينَ

و زكريا را (به يادآور) در آن هنگام كه پروردگارش را خواند (و عرض كرد) پروردگار من !

مرا تنها مگذار ( و فرزند برومندى به من عطا كن ) و تو بهترين وارثانى .

سال ها بر عمر زكريا گذشت و برف پيرى بر سرش نشست ، اما هنوز فرزندى نداشت و از سوى ديگر همسرى عقيم و نازا داشت .

او در آرزوى فرزندى بود كه بتواند برنامه هاى الهى او را تعقيب كند و كارهاى تبليغيش نيمه تمام نماند و فرصت طلبان بعد از او بر معبد بنى اسرائيل و اموال و هداياى آن كه بايد صرف راه خدا مى شد ، پنجه نيفكنند .

در اين هنگام با تمام قلب به درگاه خدا روى آورد ، تقاضاى فرزند صالح و برومندى كرد و با دعايى كه توأم با نهايت ادب بود خدا را خواند ، نخست از « رَبّ » شروع كرد ، همان پروردگارى كه از نخستين لحظات زندگى لطفش شامل انسان مى شود ، سپس با تعبير

« لا تَذَرْنى » كه از ماده « وَذْر » به معنى ترك كردن چيزى به خاطر كمى و بى اعتنايى آمده ، اين حقيقت را بازگو كرد كه اگر تنها بمانم فراموش خواهم شد ، نه من كه برنامه هاى من نيز به دست فراموشى سپرده مى شود و سرانجام با جمله « وَ اَنْتَ خَيْرُ الْوارِثينَ » اين حقيقت را بازگو كرد كه من مى دانم اين دنيا دار بقاء نيست و نيز مى دانم تو بهترين وارثانى ، ولى از نظر عالَم اسباب دنبال سببى مى گردم كه مرا به هدفم رهنمون گردد .

90 فَاسْتَجَبْنا لَهُ وَ وَهَبْنا لَهُ يَحْيى وَ اَصْلَحْنا لَهُ زَوْجَهُ اِنَّهُمْ كانُوا يُسارِعُونَ فِى الْخَيْراتِ وَ يَدْعُونَنا رَغَبا وَ رَهَبا وَ كانُوا لَنا خاشِعينَ

ما دعاى او را مستجاب كرديم و «يحيى» را به او بخشيديم و همسرش را براى او اصلاح كرديم ، چراكه آن ها در نيكى ها سرعت مى كردند و به خاطر عشق ( به رحمت ) وترس (ازعذاب) مارامى خواندند و براى ما خاشع بودند(خضوعى توأم با ادب و ترس از مسؤوليت) .

نجات زكريا از تنهايى

« رَغَبا » به معنى رغبت و ميل و علاقه است و « رَهَبا » به معنى ترس است .

خداوند اين دعاى خالص و سرشار از عشق به حقيقت را اجابت كرد و خواسته او را تحقق بخشيد .

سپس اشاره به سه قسمت از صفات برجسته اين خانواده كرده .

ذكر اين صفات سه گانه ممكن است اشاره به اين باشد كه آن ها به هنگام رسيدن به نعمت گرفتار غفلت ها و غرورهايى كه دامن افراد كم ظرفيت و ضعيف الايمان را به هنگام وصول به نعمت مى گيرد نمى شدند ، آن ها در همه حال نيازمندان را فراموش نمى كردند و در خيرات ، سرعت داشتند ، آن ها در حال نياز و بى نيازى ، فقر و غناء ، بيمارى و سلامت ، همواره متوجه خدا بودند و بالاخره آن ها به خاطر اقبال نعمت گرفتار كبر و غرور نمى شدند ، بلكه همواره خاشع و خاضع بودند .

91 وَالَّتىاَحْصَنَتْ فَرْجَهافَنَفَخْنا فيهامِنْ رُوحِنا وَ جَعَلْناها وَابْنَها ايَةً لِلْعالَمينَ

و به يادآور زنى را كه دامان خود را از آلودگى به بى عفتى پاك نگه داشت و ما از روح خود در او دميديم و او و فرزندش ( مسيح ) را نشانه بزرگى براى جهانيان قرار داديم .

مريم بانوى پاكدامن

« فَرْج » در اصل به معنى فاصله و شكاف مى باشد و به عنوان كنايه در عضو تناسلى به كار رفته است ، اما از آن جا كه توجه به معنى كنايى آن در فارسى نمى شود ، گاهى اين سؤال پيش مى آيد كه چگونه اين لفظ كه صريح در آن عضو خاص انسان است در قرآن آمده ؟ ولى توجه به كنايه بودن آن مشكل را حل مى كند .

و به تعبير روشن تر اگر بخواهيم معنى كنايى را درست تعبير كنيم معادل جملۀ « اَحْصَنَتْ فَرْجَها » در فارسى اين است كه « دامان خود را پاك نگاه داشت » آيا اين تعبير در فارسى زننده است ؟

بلكه به عقيدۀ بعضى در لغت عرب الفاظى كه صريح در عضو تناسلى باشد و يا صراحت در آميزش جنسى داشته باشد ، اصلاً وجود ندارد ، هر چه هست جنبه كنايه دارد ، مثلاً در مورد آميزش جنسى الفاظى از قبيل « لمس كردن » ، « داخل شدن » ، « پوشانيدن » ( غِشْيان ) (1)به سراغ همسر رفتن (2)در آيات مختلف قرآن در اين معنى به كار رفته كه مى بينيم همه آن ها جنبه كنايى دارد ، ولى گاه ترجمه كنندگان فارسى زبان بى توجه به معنى كنايى آن ها هستند و بجاى معادل اين معانى كنايى كلمات صريح فارسى را مى گذارند و اين مايه تعجب و سؤال مى شود .

به هر حال در تفسير اين گونه الفاظ كه در قرآن وارد شده حتماً بايد به معنى اصلى و ريشه اى آن ها توجه كرد تا جنبه كنايى بودنش ، مشخص گردد و هر گونه ابهام برطرف شود . .


1) 189 / اعراف .

2) 222 / بقره .

منظور از « رُوحِنا » « روح ما » اشاره به يك روح با عظمت متعالى است و به اصطلاح اين گونه اضافه « اضافه تشريفيّه » است كه براى بيان عظمت چيزى آن را به خدا اضافه مى كنيم ، مانند بَيْتُ اللّهِ ( خانه خدا ) و شَهْرُ اللّهِ ( ماه خدا ) .

92 اِنَّ هذِه اُمَّتُكُمْ اُمَّةً واحِدَةً وَ اَنَا رَبُّكُمْ فَاعْبُدُونِ

اين ( پيامبران بزرگى كه به آن ها اشاره كرديم و پيروان آن ها ) همه امت واحدى بودند ( و پيرو يك هدف ) و من پروردگار شما هستم ، مرا پرستش كنيد .

امت واحده

برنامۀ آن ها يكى و هدف و مقصد آن ها نيز يكى بوده است ، هر چند با اختلاف زمان و محيط ، داراى ويژگى ها و روش ها و به اصطلاح تاكتيك هاى متفاوت بودند ، اما همه در نهايت امر در يك خط حركت داشتند ، همه آن ها در خط توحيد و مبارزه با شرك و دعوت مردم جهان به يگانگى و حق و عدالت ، گام برمى داشتند .

اين يگانگى و وحدت برنامه ها و هدف ، به خاطر آن بوده كه همه از يك مبدأ سرچشمه مى گرفته، از اراده خداوند واحد يكتا ، و لذا بلافاصله مى گويد : « وَ اَنَا رَبُّكُمْ فَاعْبُدُونَ » .

در واقع توحيد عقيدتى و عملى انبياء از توحيد منبع وحى سرچشمه مى گيرد و اين سخن شبيه گفتارى است كه على (علیه السلام)در وصيتش به فرزندش امام مجتبى (علیه السلام)دارد : « وَاعْلَمْ يا بُنَىَّ اَنَّهُ لَوْ كانَ لِرَبِّكَ شَريكٌ لاَتَتْكَ رُسُلُهُ وَ لَعَرَفْتَ اَفْعالَهُ وَ صِفاتَهُ : پسرم ! بدان اگر پروردگار شريكى داشت رسولان او نيز به سوى تو مى آمدند ، آثار ملك و قدرتش را مى ديدى و افعال و صفاتش را مى شناختى » .(1)

« اُمَّت » چنان كه « راغب » در كتاب « مفردات » مى گويد : به معنى هر گروه و جمعيتى است كه جهت مشتركى آن ها را به هم پيوند دهد : اشتراك در دين و آيين و يا زمان و عصر .


1) « نهج البلاغه » نامه 31 .

واحد ، يا مكان معين، خواه اين وحدت، اختيارى بوده باشد و يا بدوناختيار .

93 وَ تَقَطَّعُوا اَمْرَهُمْ بَيْنَهُمْ كُلٌّ اِلَيْنا راجِعُونَ

( گروهى از پيروان ناآگاه ) كار خود را به تفرقه در ميانشان كشاندند ( ولى سرانجام ) همگى به سوى ما بازمى گردند .

جمله « تَقَطَّعُوا » كه از ماده « قَطْع » مى باشد به معنى جدا كردن قطعه هايى از يك موضوع به هم پيوسته است و با توجه به اين كه از باب « تَفَعُّل » آمده كه به معنى پذيرش مى آيد مفهوم جمله اين چنين شود : آن ها در برابر عوامل تفرقه و نفاق تسليم شدند ، جدايى و بيگانگى از يكديگر را پذيرا گشتند ، به يكپارچگى فطرى و توحيدى خود پايان دادند و در نتيجه گرفتار آن همه شكست و ناكامى و بدبختى شدند .

كارشان به جايى رسيد كه در برابر هم ايستادند و هر گروه ، گروه ديگرى را لعن و نفرين مى كرد و از او برائت و بيزارى مى جست ، به اين نيز قناعت نكردند به روى هم ديگر اسلحه

كشيدند و خون هاى زيادى را ريختند و اين بود نتيجه انحراف از اصل اساسى توحيد و آيين يگانه حق .

و در آخر آيه اضافه مى كند : ( كُلٌّ اِلَيْنا راجِعُونَ ) .

اين اختلاف كه جنبه عارضى دارد برچيده مى شود و باز در قيامت همگى به سوى وحدت مى روند ، در آيات مختلف قرآن ، روى اين مسأله زياد تأكيد شده كه يكى از ويژگى هاى رستاخيز برچيده شدن اختلافات و سوق به وحدت است :

در آيه 48 سوره مائده مى خوانيم : « اِلَى اللّهِ مَرْجِعُكُمْ جَميعا فَيُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ فيهِ تَخْتَلِفُونَ : بازگشت همه شما به سوى خدا است و شما را از آن چه در آن اختلاف داشتيد آگاه مى سازد » .

و به اين ترتيب آفرينش انسان ها از « وحدت » آغاز مى شود و به « وحدت » بازمى گردد .

94 فَمَنْ يَعْمَلْ مِنَ الصّالِحاتِ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلا كُفْرانَ لِسَعْيِه وَ اِنّا لَهُ كاتِبُونَ

هركس چيزى از اعمال صالح را بجا آورد در حالى كه ايمان داشته باشد، به كوشش هاى

او ناسپاسى نخواهدشد و ما تمام اعمال آن ها را مى نويسيم ( تا دقيقا همه پاداش داده شود ) .

قابل توجه اين كه در اين آيه همانند بسيارى ديگر از آيات قرآن ايمان و عمل صالح به عنوان دو ركن اساسى براى نجات انسان ها ذكر شده ، ولى با اضافه كردن كلمه « مِن » كه براى « تبعيض » است اين مطلب را بر آن مى افزايد كه انجام تمام اعمال صالح نيز شرط نيست ، حتى اگر افراد باايمان ، بخشى از اعمال صالح را انجام دهند باز اهل نجات و سعادتند .

و در هر حال اين آيه همانند بسيارى ديگر از آيات قرآن ، شرط قبولى اعمال صالح را ايمان مى شمرد .

95 وَ حَرامٌ عَلى قَرْيَةٍ اَهْلَكْناها اَنَّهُمْ لا يَرْجِعُونَ

حرام است بر شهرها و آبادى هايى كه ( بر اثر گناه ) نابودشان كرديم ( كه بازگردند ) آن ها هرگز بازنخواهند گشت .

در حقيقت آن ها كسانى هستند كه بعد از مشاهده عذاب الهى ، يا بعد از نابودى و رفتن به

جهان برزخ ، پرده هاى غرور و غفلت از برابر ديدگانشان كنار مى رود ، آرزو مى كنند اى كاش براى جبران اين همه خطاها بار ديگر به دنيا بازمى گشتند ، ولى قرآن با صراحت مى گويد :

بازگشت آن ها به كلى حرام يعنى ممنوع است و راهى براى جبران باقى نمانده است .

96 حَتّى اِذا فُتِحَتْ يَأْجُوجُ وَ مَأْجُوجُ وَ هُمْ مِنْ كُلِّ حَدَبٍ يَنْسِلُونَ

تاآن زمان كه يأجوج و مأجوج گشوده شوند و آن هاازهرارتفاعى به سرعت عبور مى كنند.

« حَدَب » به معنى بلندى هايى است كه ميان پستى ها قرار گرفته و گاهى به برآمدگى پشت انسان نيز حدب گفته مى شود .

« يَنْسِلُون » از ماده « نُسُول » به معنى خروج با سرعت است .

درباره يأجوج و مأجوج و اين كه آن ها كدام طائفه بودند و در كجا زندگى داشتند ؟ و سرانجام چه مى كنند و چه خواهند شد ؟ در ذيل آيات 94 به بعد سورۀ « كهف » بحث كرده ايم و همچنين در مورد سدى كه « ذوالقرنين » براى جلوگيرى از نفوذ آن ها در يك تنگۀ

كوهستانى ساخت مشروحا بحث شده .

آيا منظور از گشوده شدن اين دو طايفه ، شكسته شدن سد آن ها و نفوذشان از اين طريق در مناطق ديگر جهان است ؟ و يا منظور نفوذ آن ها به طور كلى در كره زمين از هر سو و هر ناحيه مى باشد ؟ آيه فوق صريحا در اين باره سخن نگفته ، تنها از انتشار و پراكندگى آن ها در كره زمين به عنوان يك نشانه پايان جهان و مقدمه رستاخيز و قيامت ياد كرده است .

97 وَاقْتَرَبَ الْوَعْدُ الْحَقُّ فَاِذا هِىَ شاخِصَةٌ اَبْصارُ الَّذينَ كَفَرُوا يا وَيْلَنا قَدْ كُنّا فى غَفْلَةٍ مِنْ هذا بَلْ كُنّا ظالِمينَ

و وعده حق ( قيامت ) نزديك مى شود ، در آن هنگام چشم هاى كافران از وحشت از حركت بازمى ماند (مى گويند) اى واى برماكه ازاين درغفلت بوديم بلكه ما ستمگربوديم.

وضع كافران در آستانه رستاخيز

« شاخِصَة » از ماده « شُخُوص » در اصل به معنى خارج شدن از منزل ، يا خارج شدن از

شهرى به شهر ديگر است و از آن جا كه به هنگام تعجب و خيره شدن چشم گويى مى خواهد چشم انسان بيرون بيايد به اين حالت نيز ، شخوص گفته شده است ، اين حالتى است كه در محشر به گنهكاران دست مى دهد ، آن چنان خيره مى شوند كه گويى چشمهايشان مى خواهد از حدقه بيرون بيايد .

اصولاً چگونه ممكن است با وجود اين همه پيامبران الهى و كتب آسمانى و اين همه حوادث تكان دهنده و همچنين درس هاى عبرتى كه روزگار به آن ها مى دهد در غفلت باشند ، آن چه از آن ها سر زده تقصير است و ظلم بر خويشتن و ديگران .

98 اِنَّكُمْ وَ ما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ اَنْتُمْ لَها وارِدُونَ

شما و آن چه غيرازخدا مى پرستيد هيزم جهنم خواهيدبود وهمگى درآن وارد مى شويد.

هيزم جهنم

« حَصَب » در اصل به معنى پرتاب كردن است ، مخصوصاً به قطعات هيزم كه در تنور

پرتاب مى كنند حصب گفته مى شود .

آيه فوق به مشركان مى گويد : آتشگيره جهنم و هيزمى كه شعله هاى آن را تشكيل مى دهد خود شما و خدايان ساختگى شما است و همچون قطعه هاى هيزم بى ارزش يكى پس از ديگرى در جهنم پرتاب مى شويد .

اگر سؤال شود كه انداختن بت ها در جهنم چه فلسفه اى دارد ، در پاسخ بايد گفت : اين خود يك نوع عذاب و مجازات است براى بت پرستان كه ببينند در آتشى كه از بتهايشان زبانه مى كشد مى سوزند ، از اين گذشته تحقيرى است براى افكار آن ها كه به چنين موجودات بى ارزشى پناه مى بردند .

99 لَوْ كانَ هؤُلاءِ الِهَةً ما وَرَدُوها وَ كُلٌّ فيها خالِدُونَ

اگر اين ها خدايان بودند هرگز وارد آن نمى شدند و همه درآن جاودانه خواهند بود .

و اين جالب است كه اين بت پرستان جاودانه گرفتار خدايان خود باشند ، همان

خدايانى كه هميشه آن ها را پرستش مى كردند و سپر بلاها مى شمردند و حلّ مشكلاتشان را از آن ها مى خواستند .

100 لَهُمْ فيها زَفيرٌ وَ هُمْ فيها لا يَسْمَعُونَ

آن ها در آن ناله هاى دردناك دارند و چيزى نمى شنوند .

« زَفير » در اصل به معنى فرياد كشيدنى است كه با بيرون فرستادن نفس توأم باشد و بعضى گفته اند فرياد نفرت انگيز الاغ در آغاز « زفير » و در پايانش « شَهيق » ناميده مى شود و به هر حال در اين جا اشاره به فرياد و ناله اى است كه از غم و اندوه برمى خيزد .(1)

اين احتمال نيز وجود دارد كه اين زفير و ناله غم انگيز تنها مربوط به عابدان گمراه نباشد، بلكه شياطينى كه معبودشان بودند نيز در اين امر با آن ها شريكند . .


1) به جلد 9 تفسير نمونه صفحه 248 ( ذيل آيه 106 / هود ) مراجعه فرماييد .

جملۀ بعد ، يكى ديگر از مجازات هاى دردناك آن ها را بازگو مى كند ( وَ هُمْ فيها لا يَسْمَعُونَ ) .

بعضى گفته اند منظور اين است كه اين ها را در تابوت هاى آتشين مى گذارند ، آن چنان كه صداى هيچ كس را مطلقا نمى شنوند گويى تنها آن ها در عذابند و اين خود مايه مجازات بيشترى است ، چراكه اگر انسان ، گروهى را هم زندان خود ببيند مايه تسلى خاطر او است كه « اَلْبَلِيَّةُ اِذا عَمَّتْ طابَتْ » ( بلا چو عام بود دلكش است و مستحسن ) .

101 اِنَّ الَّذينَ سَبَقَتْ لَهُمْ مِنَّا الْحُسْنى اُولئِكَ عَنْها مُبْعَدُونَ

(اما) كسانى كه وعده نيك از قبل به آن ها داده ايم ( يعنى مؤمنان صالح ) از آن دور نگاهداشته مى شوند .

اشاره به اين كه ما به تمام وعده هايى كه به مؤمنان در اين جهان داده ايم وفا خواهيم كرد كه يكى از آن ها دور شدن از آتش دوزخ است .

102 لا يَسْمَعُونَ حَسيسَها وَ هُمْ فى مَا اشْتَهَتْ اَنْفُسُهُمْ خالِدُونَ

آن ها صداى آتش دوزخ را نمى شنوند و در آن چه دلشان بخواهد جاودانه متنعم هستند.

« حَسيس » به معنى صداى محسوس است و به معنى خود حركت يا صدايى كه از حركت برمى خيزد نيز آمده است ، آتش دوزخ كه دائما در آتشگيره هايش مشغول پيشروى است ، داراى صداى مخصوصى است، اين صدا از دو جهت وحشتناك است ، از نظر اين كه صداى آتش است و از نظر اين كه صداى پيشروى است .

مؤمنان راستين چون از جهنم دورند هرگز اين صداهاى وحشتناك به گوششان نمى خورد .

ديگر اين كه ( وَ هُمْ فى مَا اشْتَهَتْ اَنْفُسُهُمْ خالِدُونَ ) .

يعنى آن جا محدوديت اين جهان را ندارد كه انسان آرزوى بسيارى از نعمت ها بكند و به آن دسترسى نداشته باشد ، هر نعمت مادى و معنوى كه بخواهد بدون استثناء در دسترس او

است ، آن هم نه يك روز و دو روز ، بلكه در يك عمر جاويدان .

103 لا يَحْزُنُهُمُ الْفَزَعُ الاَكْبَرُ وَ تَتَلَقّيهُمُ الْمَلائِكَةُ هذا يَوْمُكُمُ الَّذى كُنْتُمْ تُوعَدُونَ

وحشت بزرگ آن هارا اندوهگين نمى كند و فرشتگان به استقبالشان مى روند (و مى گويند) اين همان روزى است كه به شما وعده داده مى شد .

منظور از « فَزَعُ الاَكْبَرُ » ( وحشت بزرگ ) وحشت هاى روز قيامت است .

بالاخره آخرين لطف خدا درباره كسانى كه در اين آيات به آن ها اشاره شده اين است كه « فرشتگان رحمت به استقبال آن ها مى شتابند و به آن ها تبريك و شادباش مى گويند و بشارت مى دهند اين همان روزى است كه به شما وعده داده مى شد » ( وَ تَتَلَقّيهُمُ الْمَلائِكَةُ هذا يَوْمُكُمُ الَّذى كُنْتُمْ تُوعَدُونَ ) .

در نهج البلاغه مى خوانيم امير مؤمنان على (علیه السلام)فرمود : « فَبادِرُوا بِاَعْمالِكُمْ تَكُونُوا مَعَ جيرانِ اللّهِ فى دارِه ، رافَقَ بِهِمْ رُسُلَهُ وَ اَزارَهُمْ مَلائِكَتَهُ وَ اَكْرَمَ اَسْماعَهُمْ اَنْ تَسْمَعَ حَسيسَ نارِ جَهَنَّمَ اَبَدا : به اعمال نيك مبادرت ورزيد تا از همسايگان خدا در سراى او باشيد ، در جايى كه پيامبران

را رفيق آن ها قرار داده و فرشتگان را به زيارتشان مى فرستد ، خدا آن چنان اين گروه را گرامى داشته كه حتى گوش هايشان صداى آتش دوزخ را نمى شنود » .(1)

104 يَوْمَ نَطْوِى السَّماءَ كَطَىِ السِّجِلِّ لِلْكُتُبِ كَما بَدَأْنا اَوَّلَ خَلْقٍ نُعيدُهُ وَعْدا عَلَيْنا اِنّا كُنّا فاعِلينَ

در آن روز كه آسمان را همچون طومار در هم مى پيچيم ،( سپس ) همان گونه كه آفرينش را آغاز كرديم آن را بازمى گردانيم ، اين وعده اى است كه ما داده ايم و قطعا آن را انجام خواهيم داد .

« سِجِلّ » به معنى قطعه سنگ هايى است كه روى آن مى نوشتند سپس به تمام اوراقى كه مطالب را روى آن مى نگارند گفته شده است ( مفردات راغب و قاموس ) . .


1) « نهج البلاغه » خطبه 183 .

در زمان هاى گذشته براى نوشتن نامه ها و همچنين كتاب ها ، از اوراق طومار مانند استفاده مى كردند ، اين طومارها را قبل از نوشتن به هم مى پيچيدند و شخص كاتب تدريجاً آن را از يك طرف مى گشود و مطالب مورد نظر را روى آن مى نوشت و بعد از پايان كتابت نيز آن را مى پيچيدند و كنار مى گذاشتند و لذا هم نامه ها و هم كتاب هايشان شكل طومار داشت اين طومار ، « سِجِلّ » ناميده مى شد كه براى كتابت از آن استفاده شده بود .

در اين آيه تشبيه لطيفى نسبت به در نور ديدن طومار عالم هستى در پايان دنيا شده است ، در حال حاضر اين طومار گشوده شده و تمام نقوش و خطوط آن خوانده مى شود و هر يك در جايى قرار دارد ، اما هنگامى كه فرمان رستاخيز فرا رسد ، اين طومار عظيم باتمام خطوط و نقوشش، درهم پيچيده خواهد شد .

البته پيچيدن جهان به معنى فنا و نابودى آن نيست ، چنان كه بعضى پنداشته اند ، بلكه به معنى در هم كوبيده شدن و جمع و جور شدن آن است و به تعبير ديگر شكل جهان به هم

مى خورد ، اما مواد آن نابود نمى شود ، اين حقيقتى است كه از تعبيرات مختلف در آيات معاد ( مخصوصاً بازگشت انسان از استخوان پوسيده و از قبرها ) به خوبى مشاهده مى شود .

سپس اضافه مى كند : ( كَما بَدَأْنا اَوَّلَ خَلْقٍ نُعيدُهُ ) .

در حقيقت اين تعبير شبيه تعبيرى است كه در آيه 29 سوره اعراف آمده است « كَما بَدَأَكُمْ تَعُودُونَ : همان گونه كه شما را در آغاز ايجاد كرد بازمى گرداند » .

و در پايان آيه مى فرمايد : ( وَعْدا عَلَيْنا اِنّا كُنّا فاعِلينَ ) .

از بعضى روايات استفاده مى شود كه منظور از بازگشت خلق به صورت اول آن است كه انسان ها بار ديگر پابرهنه و عريان ، آن گونه كه در آغاز آفرينش بودند ، باز مى گردند ، ولى بدون شك منظور اين نيست كه مفهوم آيه منحصر در اين معنى باشد ، بلكه اين يكى از

چهره هاى بازگشت آفرينش به صورت نخست است .(1)

105 وَ لَقَدْ كَتَبْنا فِى الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ اَنَّ الاَرْضَ يَرِثُها عِبادِىَ الصّالِحُونَ

ما در « زبور » بعد از ذكر ( تورات ) نوشتيم كه بندگان صالح من وارث ( حكومت ) زمين خواهند شد .

حكومت زمين از آن صالحان خواهد بود

« اَرْض » به مجموع كره زمين گفته مى شود و سراسر جهان را شامل مى گردد مگر اين كه قرينه خاصى در كار باشد ، گرچه بعضى احتمال داده اند كه مراد وارث شدن سراسر زمين در قيامت است ، ولى ظاهر كلمه « اَرْض » هنگامى كه به طور مطلق گفته مى شود ، زمين اين جهان است .


1) « مجمع البيان » ذيل آيات مورد بحث .

واژۀ « اِرْث » به معنى چيزى است كه بدون معامله و داد و ستد به كسى انتقال مى يابد و گاهى در قرآن كريم « اِرْث » به تسلط و پيروزى يك قوم صالح بر قوم ناصالح و در اختيار گرفتن مواهب و امكانات آن ها گفته شده است ، چنان كه در آيه 137 سوره اعراف درباره بنى اسرائيل و پيروزيشان بر فرعونيان چنين مى خوانيم : « وَ اَوْرَثْنَا الْقَوْمَ الَّذينَ كانُوا يُسْتَضْعَفُونَ مَشارِقَ الاَرْضِ وَ مَغارِبَها : ما شرق و غرب زمين را به ارث به آن قوم مستضعف داديم » .

گرچه « زَبُور » در اصل به معنى هر گونه كتاب و نوشته است ، هر چند در قرآن مجيد در دو مورد از سه موردى كه اين كلمه به كار رفته ، اشاره به زبور داود است ، اما بعيد به نظر نمى رسد كه مورد سوم يعنى آيه مورد بحث نيز به همين معنى باشد .

« زبور داود » يا به تعبيرى كه در كتب « عهد قديم » آمده « مزامير داود » عبارت است از مجموعه اى از مناجات ها و نيايش ها و اندرزهاى داود پيامبر .

« ذِكْر » در اصل به معنى يادآورى و يا چيزى كه مايه تذكر و يادآورى است و در آيات

قرآن به همين معنى به كار رفته ، گاهى نيز به كتاب آسمانى موسى يعنى تورات اطلاق شده ( مانند آيه 48 سوره انبياء : وَ لَقَدْ اتَيْنا مُوسى وَ هرُونَ الْفُرْقانَ وَ ضِياءً وَ ذِكْرا لِلْمُتَّقينَ ) .

و گاه اين عنوان در مورد قرآن استعمال شده ، مانند آيه 27 سوره تكوير : « اِنْ هُوَ اِلاّ ذِكْرٌ لِلْعالَمينَ » .

ولى با توجّه به تعبيراتى كه در آيه به كار رفته ، ظاهر اين است كه منظور از زبور ، كتاب داود و ذكر به معنى تورات است و با توجّه به اين كه زبور بعد از تورات بوده ، تعبير « مِنْ بَعْد » نيز حقيقى است و به اين ترتيب معنى آيه چنين مى شود ، « ما ، در زبور ، بعد از تورات ، چنين نوشتيم كه اين زمين را بندگان صالح ما به ارث خواهندبرد » .

روايات پيرامون قيام مهدى (علیه السلام)

در بعضى از روايات صريحا اين آيه تفسير به ياران مهدى (علیه السلام)شده است: چنان كه در مجمع البيان ذيل همين آيه از امام باقر (علیه السلام)چنين مى خوانيم : « هُمْ اَصْحابُ الْمَهْدِىِّ فى اخِرِ

الزَّمانِ: بندگان صالحى را كه خداوند دراين آيه به عنوان وارثان زمين ياد مى كند ياران مهدى در آخرالزمان هستند » .

درتفسير قمى نيز در ذيل اين آيه چنين آمده است : « اَنَّ الاَرْضَ يَرِثُها عِبادِىَ الصّالِحُونَ ، قالَ الْقائِمُ وَ اَصْحابُهُ : منظور از اين كه زمين را بندگان صالح خدا به ارث مى برند مهدى قائم و ياران او هستند » .

ناگفته پيدا است مفهوم اين روايات ، انحصار نيست ، بلكه بيان يك مصداق عالى و آشكار است و بارها گفته ايم اين تفسيرها هرگز عموميت مفهوم آيه را محدود نمى سازد .

بنابراين در هر زمان و در هر جا بندگان صالح خدا قيام كنند، پيروز و موفق خواهند بود و سرانجام وارث زمين و حكومت آن خواهند شد .

علاوه بر روايات فوق كه در خصوص تفسير اين آيه وارد شده ، روايات بسيار زيادى كه بالغ به حد تواتر است از طرق شيعه و اهل تسنن در مورد مهدى (علیه السلام)از پيامبر

گرامى اسلام صلى الله عليه و آله و همچنين از « ائمه اهلبيت » عليهم السلام نقل شده كه همه آن ها دلالت بر اين دارد سرانجام حكومت جهان به دست صالحان خواهد افتاد و مردى از خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله قيام مى كند و زمين را پر از عدل و داد مى سازد ، آن چنان كه از ظلم و جور پر شده باشد .

از جمله اين حديث معروف است كه در اكثر منابع اسلامى از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل شده : لَوْ لَمْ يَبْقَ مِنَ الدُّنْيا اِلاّ يَوْمٌ ، لَطَوَّلَ اللّهُ ذلِكَ الْيَوْمَ ، حَتّى يَبْعَثَ رَجُلاً ( صالِحا ) مِنْ اَهْلِبَيْتى يَمْلَأُ الاَرْضَ عَدْلاً وَ قِسْطا كَما مُلِئَتْ ظُلْما وَ جَوْراً : اگر از عمر جهان جز يك روز نماند ، خداوند آن روز را آن قدر طولانى مى كند تا مرد صالحى را از خاندان من برانگيزد كه صفحه زمين را پر از عدل و داد كند ، همان گونه كه از ظلم و جور پر شده است ».

اين حديث با همين تعبير يا مختصر تفاوتى در بسيارى از كتب شيعه و

اهل سنت آمده است .(1)

در ذيل آيه 33 سوره توبه گفتيم : كه گروهى از بزرگان علماى اسلام ، از قديم و جديد ، سنى و شيعه در كتاب هاى خود تصريح كرده اند كه احاديث در زمينه قيام مهدى در سر حد تواتر است و به هيچ وجه قابل انكار نيست ، حتى كتاب هايى بالخصوص در اين مورد نوشته اند كه شرح آن را مى توانيد در تفسير ذيل آيه 33 توبه مطالعه فرماييد .

106 اِنَّ فى هذا لَبَلاغا لِقَوْمٍ عابِدينَ

در اين ابلاغ روشنى است براى جمعيت عبادت كنندگان .

ظاهر آيه اين است كه « هذا » اشاره به همان وعده اى است كه در آيه قبل به بندگان صالح خود در مورد حكومت روى زمين داده شده است .د.


1) براى توضيح بيشتر به كتاب « منتخب الاثر » و « نور الابصار » مراجعه شود.

107 وَ ما اَرْسَلْناكَ اِلاّ رَحْمَةً لِلْعالَمينَ

ما تو را جز براى رحمت جهانيان نفرستاديم .

پيامبر رحمت براى جهانيان

عموم مردم دنيا اعم از مؤمن و كافر همه مرهون رحمت تو هستند ، چراكه نشر آيينى را به عهده گرفتى كه سبب نجات همگان است ، حال اگر گروهى از آن استفاده كردند و گروهى نكردند اين مربوط به خودشان است و تأثيرى بر عمومى بودن رحمت نمى گذارد .

اين درست به آن مى ماند كه بيمارستان مجهزى براى درمان همه دردها با پزشكان ماهر و انواع داروها تأسيس كنند و درهاى آن را به روى همه مردم بدون تفاوت بگشايند ، آيا اين وسيله رحمت براى همه افراد آن اجتماع نيست ؟ حال اگر بعضى از بيماران لجوج خودشان از قبول اين فيض عام امتناع كنند تأثيرى در عمومى بودن آن نخواهد داشت .

و به تعبير ديگر رحمت بودن وجود پيامبر براى همه جهانيان جنبۀ مقتضى و فاعليت

فاعل دارد و مسلماً فعليت نتيجه ، بستگى به قابليت قابل نيز دارد .

تعبير به « عالَمينَ » ( جهانيان ) آن چنان مفهوم وسيعى دارد كه تمام انسان ها را در تمام اعصار و قرون شامل مى شود و لذا اين آيه را اشاره اى بر خاتميت پيامبر اسلام مى دانند ، چراكه وجودش براى همه انسان هاى آينده تا پايان جهان رحمت است و رهبر و پيشوا و مقتدا ، حتى اين رحمت ، از يك نظر شامل فرشتگان هم مى شود .

حديث جالبى در اين جا نقل شده كه اين عموميت را تأييد مى كند حديث اين است : هنگامى كه اين آيه نازل شد پيامبر از جبرئيل پرسيد : « هَلْ اَصابَكَ مِنْ هذِهِ الرَّحْمَةِ شَيْى ءٌ : آيا چيزى از اين رحمت عايد تو شد ؟ » .

جبرئيل در پاسخ عرض كرد : « نَعَمْ ، اِنّى كُنْتُ اَخْشى عاقِبَةَ الاَمْرِ ، فَامَنْتُ بِكَ ، لَمّا اَثْنَى اللّهُ عَلَىَّ بِقَوْلِه عِنْدَ ذِى الْعَرْشِ مَكينٍ : من از پايان كار خويش بيمناك بودم ، اما به خاطر آيه اى كه در قرآن بر تو نازل شده از وضع خود مطمئن شدم ، آن جا كه خداوند مرا با اين جمله مدح كرده " ذى قُوَّةٍ عِنْدَ ذِى الْعَرْشِ

مَكينٍ : جبرئيل نزد خداوند خالق عرش بلند مقام و بلند مرتبه است " » .(1)

108 قُلْ اِنَّمايُوحى اِلَىَ اَنَّما اِلهُكُمْ اِلهٌ واحِدٌ فَهَلْ اَنْتُمْ مُسْلِمُونَ

بگو: تنها چيزى كه به من وحى مى شود اين است كه معبودشما خداى يگانه است ، آيا ( با اين حال ) تسليم ( حق )مى شويد ؟ ( و بت ها را كنار مى گذاريد ) .

در واقع در اين آيه سه نكته بنيادى مطرح شده است ، نخست اين كه پايه اصلى رحمت توحيد است و به راستى هر چه بيشتر بينديشيم وجود اين رابطه نيرومند روشن تر مى شود ، توحيد دراعتقاد، در عمل، توحيد در كلمه، توحيدصفوف و توحيد در قانون و در همه چيز .

نكته ديگر اين كه به مقتضاى كلمه « اَنَّما » كه دليل بر حصر است تمام دعوت پيامبران اسلام صلى الله عليه و آله در اصل توحيد خلاصه مى شود ، مطالعات دقيق نيز نشان مى دهد كه اصول و .


1) « مجمع البيان » ذيل آيه مورد بحث .

حتى فروع و احكام نيز در پايان به اصل توحيد بازمى گردد و به همين دليل همان گونه كه سابقا هم گفته ايم توحيد تنها يك اصل از اصول دين نيست ، بلكه همچون رشته محكمى است كه دانه هاى يك تسبيح را به هم پيوند مى دهد و يا صحيح تر روحى است كه در كالبد دين دميده شده .

و آخرين نكته اين كه مشكل اصلى تمام جوامع و ملل ، آلودگى به شرك در اشكال مختلف است ، زيرا جمله « فَهَلْ اَنْتُمْ مُسْلِمُونَ » ( آيا تسليم در برابر اين اصل مى شويد ) مى رساند كه مشكل اصلى بيرون آمدن از شرك و مظاهر آن و بالا زدن آستين براى شكستن بت ها است ، نه فقط بت هاى سنگى و چوبى ، كه بت ها از هر نوع مخصوصاً طاغوت هاى انسانى .

109 فَاِنْ تَوَلَّوْا فَقُلْ اذَنْتُكُمْ عَلى سَواءٍ وَ اِنْ اَدْرى اَقَريبٌ اَمْ بَعيدٌ ما تُوعَدُونَ

اگر ( با اين همه ) روى گردان شوند بگو : من به همه شمايكسان ( از عذاب الهى ) اعلام خطر مى كنم و نمى دانم آيا وعده ( عذاب خدا ) به شما نزديك است يا دور ؟

« اذَنْتُ » از مادۀ « ايذان » به معنى اعلام كردن توأم با تهديد است و گاه به معنى اعلان جنگ نيز آمده ، اما از آن جا كه اين سوره در مكه نازل شده و در آن جا نه زمينه جهاد بود و نه حكم جهاد نازل شده بود ، بسيار بعيد به نظر مى رسد كه اين جمله در اين جا به معنى « اعلان جنگ » باشد ، بلكه ظاهر اين است كه پيامبر با اين سخن مى خواهد اعلام نفرت و جدايى از آن ها كند و نشان دهد كه از آنان به كلى دست شسته است .

تعبير به « عَلى سَواءٍ » يا اشاره به اين است كه من نسبت به مجازات هاى الهى به همه شما به طور يكسان اعلام خطرمى كنم ، مبادا چنين تصور كنند كه اهل مكه يا قريش با ديگران تفاوت دارند و در پيشگاه خدا براى آن ها مزيت و برترى است و يا اشاره به اين است كه من ندايم را به گوش همه شما بدون استثناء رساندم .

سپس اين تهديد را به صورت آشكارترى بيان مى كند و مى گويد : ( وَ اِنْ اَدْرى اَقَريبٌ اَمْ بَعيدٌ ما تُوعَدُونَ ) .

فكر نكنيد اين وعده دور است ، شايد هم نزديك و بسيار هم نزديك باشد .

اين عذاب و مجازاتى كه در اين جا به آن تهديد شده اند ممكن است عذاب قيامت و يا مجازات دنيا و يا هر دو باشد ، در صورت اول علم آن مخصوص خدا است و هيچ كس به درستى از تاريخ وقوع رستاخيز آگاه نيست ، حتّى پيامبران خدا و در صورت دوم و سوم ممكن است اشاره به جزئيات و زمان آن باشد كه من از جزئيات آن آگاه نيستم ، چراكه علم پيامبر صلى الله عليه و آله نسبت به اين گونه حوادث هميشه جنبه فعلى (علیه السلام)ندارد ، بلكه گاه جنبه ارادى دارد ، يعنى تا اراده نكند نمى دانند .(1).


1) توضيح بيشتر پيرامون علم پيامبر و جانشينان معصوم او را در كتاب رهبران بزرگ و مسؤوليت هاى بزرگ تر مطالعه فرماييد .

110 اِنَّهُ يَعْلَمُ الْجَهْرَ مِنَ الْقَوْلِ وَ يَعْلَمُ ما تَكْتُمُونَ

اوسخنان آشكاررامى داند و آن چه راكتمان مى كنيد(نيز)مى داند (و چيزى براومخفى نيست ).

اصولاً پنهان و آشكار براى شما كه علمتان محدود است مفهوم دارد ، اما براى آن كس كه علمش بى پايان است غيب و شهود يكى است و سِرّ و عَلَن در آن جا يكسان مى باشد .

111 وَ اِنْ اَدْرى لَعَلَّهُ فِتْنَةٌ لَكُمْ وَ مَتاعٌ اِلى حينٍ

و من نمى دانم شايد اين ماجرا آزمايشى براى شما است و بهره گيرى تا مدتى ( معين ) .

در واقع براى تأخير مجازات الهى در اين جا دو فلسفه بيان شده است: نخست مسأله امتحان و آزمايش است ، خدا هرگز در عذاب عجله نمى كند ، تا خلق را آزمايش كافى كند و اتمام حجت نمايد .

دوم اين كه افرادى هستند كه آزمايش آن ها تمام شده و كلمه مجازاتشان قطعى گرديده است ، اما براى اين كه سخت كيفر ببينند نعمت را بر آن ها گسترده مى سازد تا كاملاً غرق

نعمت شوند و درست در همان حال كه سخت در لذايذ غوطه ورند تازيانه عذاب را بر آن ها مى كوبد تا دردناك تر باشد و رنج محرومان و ستمديدگان را به خوبى احساس كنند .

112 قالَ رَبِّ احْكُمْ بِالْحَقِّ وَ رَبُّنَا الرَّحْمنُ الْمُسْتَعانُ عَلى ما تَصِفُونَ

(و پيامبر) گفت: پروردگارا ! به حق داورى فرما (و اين طغيانگران را كيفر ده) و از پروردگار رحمان در برابر نسبت هاى نارواى شما استمداد مى طلبم .

آخرين آيه مورد بحث كه آخرين آيه سوره انبياء است همچون نخستين آيه اين سوره سخن از غفلت مردم بى خبر مى گويد و به عنوان نقل قول از پيامبر صلى الله عليه و آله در يك عبارت نفرين مانند ، ناراحتى او را از اين همه غرور و غفلت منعكس مى كند .

در دومين جمله روى سخن را به مخالفان كرده و مى گويد : ( وَ رَبُّنَا الرَّحْمنُ الْمُسْتَعانُ عَلى ما تَصِفُونَ ) .

در حقيقت با كلمه « رَبُّنا » آن ها را به اين واقعيت توجه مى دهد كه ما همه مربوب و

مخلوقيم و او خالق و پروردگار همه ما است .

تعبير به « اَلرَّحْمن » كه اشاره به رحمت عامه پروردگار است به آن ها گوشزدمى كند كه سرتاپاى وجود شما را رحمت الهى فراگرفته ، چرا لحظه اى در آفريننده اين همه نعمت و رحمت نمى انديشيد ؟

و تعبير به « الْمُسْتَعانُ عَلى ما تَصِفُونَ » به آن ها اخطار مى كند كه گمان نكنيد ما در برابر انبوه جمعيت شما تنها هستيم و تصور نكنيد اين همه تهمت و دروغ و نسبت هاى نارواى شما چه در مورد ذات پاك خدا و چه در برابر ما ، بدون پاسخ خواهد ماند ، نه هرگز ، كه تكيه گاه همه ما او است و او قادراست از بندگان مؤمن خود در برابر هرگونه دروغ و تهمت دفاع كند .

پايان سوره انبياء

سوره حج

فضيلت تلاوت سورۀ « حج »

پيرامون فضيلت تلاوت اين سوره ، در روايتى از پيغمبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله نقل شده است : « هركس سوره "حج" را بخواند ، خدا پاداش حج و عمره را به او مى دهد به تعداد تمام كسانى كه درگذشته و آينده حج عمرّه به جاآورده ياخواهندآورد» .(1)

بدون شك اين ثواب و فضيلت عظيم تنها براى تلاوت لفظى نيست ، تلاوتى انديشه ساز و انديشه اى عمل پرور مى طلبد .

درحقيقت كسى كه اين سوره و محتواى آن را در زندگيش پياده نمايد ، با تمام مؤمنان گذشته و آينده ، پيوندى از نظر معنوى پيدا مى كند كه گويى در اعمال آن ها سهيم مى باشد .


1) « مجمع البيان » ، آغاز سوره حج .

بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ

بنام خداوند بخشنده بخشايشگر

1 يا اَيُّهَا النّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمْ اِنَّ زَلْزَلَةَ السّاعَةِ شَىْ ءٌ عَظيمٌ

اى مردم از پروردگارتان بترسيد كه زلزله رستاخيز امر عظيمى است .

زلزله عظيم رستاخيز

خطاب « يا اَيُّهَا النّاسُ » دليل روشنى است بر اين كه هيچ گونه تفاوت و تبعيضى از نظر نژاد و زبان و اعصار و قرون و مكان ها و مناطق جغرافيايى و طوايف و قبايل در آن نيست ، مؤمن و كافر، كوچك و بزرگ، پير و جوان، مرد و زن امروز و آينده همه درآن شريك هستند.

2 يَوْمَ تَرَوْنَها تَذْهَلُ كُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمّا اَرْضَعَتْ وَ تَضَعُ كُلُّ ذاتِ حَمْلٍ حَمْلَها وَ تَرَى النّاسَ سُكارى وَماهُمْ بِسُكارى وَلكِنَّ عَذابَ اللّهِ شَديدٌ

روزى كه آن را مى بيند ( آن چنان وحشت سرتا پاى همه را فرا مى گيرد كه ) مادران شيرده ،

كودكان شيرخوارشان را فراموش مى كنند و هر باردارى جنين خود را بر زمين مى نهد و مردم را مست مى بينى در حالى كه مست نيستند ولى عذاب خدا شديد است .

در زلزله ها و حوادث وحشتناك نيز گاهى اين پديده ها به صورت جزئى پيدا مى شود ، يعنى مادران كودكان خود را فراموش كرده و بارداران جنين خود را ساقط مى كنند و بعضى همچون افراد مست از خود بى خود مى شوند ولى جنبه عمومى و همگانى ندارد ، اما زلزله رستاخيز چنان است كه از مشاهده آن همه مردم به اين حالات گرفتار مى شوند .

جملۀ « وَ تَرَى النّاسَ سُكارى » ( مردم را به صورت مستان مى بينى ) اشاره به اين است كه پيامبر صلى الله عليه و آله كه مخاطب اين جمله مى باشد ( و احتمالاً مؤمنان بسيار قوى الايمان كه قدم جاى قدم هاى او نهاده اند ) از اين وحشت عظيم در امانند زيرا مى گويد : مردم را به اين حالت مى بينى ، يعنى خودت چنين نيستى .

3 وَ مِنَ النّاسِ مَنْ يُجادِلُ فِى اللّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَ يَتَّبِعُ كُلَّ شَيْطانٍ مَريدٍ

گروهى از مردم بدون هيچ علم و دانشى به مجادله درباره خدابرمى خيزند و از هر شيطان سركشى پيروى مى كنند .

پيروان شيطان

واژه « مَريد » از ماده « مَرد » در اصل به معنى سرزمين بلندى است كه خالى از هرگونه گياه باشد و به درختى كه از برگ خالى شود ، « اَمْرَد » مى گويند و روى همين جهت به نوجوانانى كه مو در صورتشان نروييده ، نيز « اَمْرَد » گفته مى شود .

در اين جا منظور از « مَريد » كسى است كه عارى از هرگونه خير و سعادت و نقطه قوت است و طبعا چنين كسى سركش و متمرد و ظالم و عصيانگر خواهد بود .

گروهى از مردم گاه در اصل توحيد و يگانگى حق و نفى هرگونه شريك جدال مى كنند و گاه در قدرت خدا نسبت به مسأله احياى مردگان و بعث و نشور و در هر صورت

هيچ گونه دليلى بر گفته هاى خود ندارند .

اين گونه افراد كه تابع هيچ گونه منطق و دانشى نيستند ، از هر شيطان سركش و متمردى تبعيت مى كنند .

نه از يك شيطان كه از همه شيطان ها ، اعم از شياطين انس و جن كه هريك از آن ها براى خود نقشه و برنامه و حيله و دامى دارند .

چرا آيه مى گويد : " از هر شيطان" ؟

جالب اين كه نمى فرمايد : چنين كسى از شيطان پيروى مى كند، بلكه مى گويد : از هر شيطان متمردى ، و اين اشاره به آن است كه شياطين همه يك خط واحد و برنامه مشترك ندارند ، بلكه هريك براى خود راهى و دامى انتخاب كرده اند ، آن چنان اين دام ها متنوع است كه انسان در تشخيص آن ها گم مى شود مگر آن ها كه به خاطر ايمان و توكل بر خدا در سايه حمايت او قرارگرفته اند و مشمول جمله «اِلاّ عِبادُكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصينَ» هستند(40/حجر ).

ذكر اين نكته نيز لازم است كه تمرد و سركشى و خالى بودن از خير و بركت ، در مفهوم كلمه « شيطان » افتاده است ، ولى در اين جا مخصوصاً كلمه « مَريد » ( فاقد هرگونه خير و سعادت بودن ) را به عنوان تأكيد پشت سر آن ذكر مى كند تا سرنوشت كسانى كه از چنين رهبرانى پيروى مى كنند ، كاملاً روشن گردد .

4 كُتِبَ عَلَيْهِ اَنَّهُ مَنْ تَوَلاّهُ فَاَنَّهُ يُضِلُّهُ وَ يَهْديهِ اِلى عَذابِ السَّعيرِ

بر او نوشته شده كه هركس ولايتش را بر گردن نهد ، به طورمسلم گمراهش مى سازد و به آتش سوزان راهنماييش مى كند.

« سَعير » از « سَعْر » به معنى شعله ورشدن آتش است و دراين جا منظور آتش سوزان دوزخ است كه از هرآتشى سوزنده تر مى باشد.

5 يااَيُّهَا النّاسُ اِنْ كُنْتُمْ فى رَيْبٍ مِنَ الْبَعْثِ فَاِنّا خَلَقْناكُمْ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ ثُمَّ مِنْ مُضْغَةٍ مُخَلَّقَةٍ وَ غَيْرِ مُخَلَّقَةٍ لِنُبَيِّنَ لَكُمْ وَ نُقِرُّ فِى الاَرْحامِ

ما نَشاءُ اِلى اَجَلٍ مُسَمًّى ثُمَّ نُخْرِجُكُمْ طِفْلاً ثُمَّ لِتَبْلُغُوا اَشُدَّكُمْ وَ مِنْكمْ مَنْ يُتَوَفّى وَ مِنْكُمْ مَنْ يُرَدُّ اِلى اَرْذَلِ الْعُمُرِ لِكَيْلا يَعْلَمَ مِنْ بَعْدِ عِلْمٍ شَيْئا وَ تَرَى الاَرْضَ هامِدَةً فَاِذااَنْزَلْنا عَلَيْهَاالْماءَاهْتَزَّتْ وَرَبَتْ وَ اَنْبَتَتْ مِنْ كُلِّ زَوْجٍ بَهيجٍ

اى مردم اگر دررستاخيز شك داريد (به اين نكته توجه كنيدكه) ما شمارا از خاك آفريديم، سپس از نطفه و بعد از خون بسته شده ، سپس از مضغه ( چيزى شبيه گوشت جويده ) كه بعضى داراى شكل و خلقت است وبعضى بدون شكل، هدف اين است كه ما براى شما روشن سازيم (كه بر هرچيزقادريم) و جنين هايى راكه بخواهيم، تامدت معينى در رحم مادران قرار مى دهيم (و آن چه را بخواهيم، ساقط مى كنيم) بعدشمارا به صورت طفل بيرون مى فرستيم، سپس هدف اين است كه به حد رشد و بلوغ برسيد در اين ميان بعضى از شمامى ميرند و بعضى آن قدر عمرمى كنند كه به بدترين مرحله زندگى و پيرى مى رسند آن چنان كه چيزى از علوم خود را به خاطر نخواهند داشت ( از سوى ديگر ) زمين را ( در

فصل زمستان ) خشك و مرده مى بينى اما هنگامى كه باران را بر آن فرو مى فرستيم ، به حركت درمى آيد و نمومى كند و انواع گياهان زيبا رامى روياند .

دلايل معاد در عالم جنين و گياهان

« مُضْغَة » از « مَضْغ » به معنى جويدن است و به معنى مقدار كمى گوشت كه انسان در يك لقمه مى تواند آن را بجود ، مى باشد و اين تشبيه جالبى است براى جنين در دوران بعد از علقه بودن .

« هامِدَة » در اصل به معنى آتشى است كه خاموش شده و به زمينى كه گياهانش خشكيده و بى حركت مانده ، « هامِدَة » گفته مى شود ( مفردات راغب ) بعضى ديگر گفته اند كه « هامِدَة » حالتى است حد فاصل ميان مرگ و حيات ( تفسير فى ظلال ) .

« اِهْتَزَّت » از ماده « هَزَّ » به معنى تحريك شديد است .

« رَبَت » از ماده « رُبُّو » به معنى افزايش و نمو است و « رِباء » نيز از همين ماده است .

« بَهيج » به معنى زيبا و چشمگير و سرورآفرين است .

« اَرْذَلِ الْعُمُر » چيست ؟

« اَرْذَل » از ماده « رَذْل » به معنى چيز پست و نامطلوب است و منظور از « اَرْذَلِ الْعُمُرِ » نامطلوب ترين دوران هاى عمر انسان مى باشدكه به نهايت پيرى مى رسد و به گفته قرآن علوم و دانش هاى خودرا به كلى فراموش مى كند و درست مانند يك كودك مى شود ، از نظر معلومات همچون كودك است ،از نظر تدبير امور شبيه كودك است ، از چيز جزئى همانند يك كودك ناراحت مى شود و با امر مختصرى خوشحال و راضى مى گردد ، ظرفيت و حوصله خود را از دست مى دهد و گاه حركات او كودكانه مى شود .

با اين تفاوت كه مردم از كودك انتظارى ندارند و از او دارند ، به علاوه درمورد كودكان اين اميدوارى هست كه با رشد و نمو جسم و روحشان همه اين حالات برطرف مى گردد اما درمورد پيران فرتوت و كهنسال چنين اميدى وجود ندارد و با اين تفاوت كه يك كودك

چيزى نداشته كه از دست بدهد اما اين پير كهنسال همه سرمايه هاى حياتى خود را از دست داده است .

روى اين جهات حال پيران سالخورده در مقايسه با حال كودكان بسيار رقت بارتر و ناگوارتر است .

6 ذلِكَ بِاَنَّ اللّهَ هُوَ الْحَقُّ وَ اَنَّهُ يُحْيِى الْمَوْتى وَ اَنَّهُ عَلى كُلِّ شَىْ ءٍ قَديرٌ

اين به خاطر آن است كه بدانيد خداوند حق است و مردگان را زنده مى كند و بر هر چيز توانا است .

7 وَ اَنَّ السّاعَةَ اتِيَةٌ لا رَيْبَ فيها وَ اَنَّ اللّهَ يَبْعَثُ مَنْ فِى الْقُبُورِ

و اين كه رستاخيز خواهد آمد ، شكى در آن نيست وخداوند تمام كسانى راكه در قبرها آرميده اند ، زنده مى كند .

در اين دو آيه به عنوان جمع بندى كلى ، هدف اصلى از بيان اين دو دليل را

ضمن بازگويى پنج نكته تشريح مى كند ؛

✓ 1 - نخست مى گويد : « ذلِكَ بِاَنَّ اللّهَ هُوَ الْحَقُّ » .

و چون او حق است ، نظامى كه آفريده نيز حق است ، بنابراين نمى تواند بيهوده و بى هدف باشد ، چون اين جهان بى هدف نيست و از سوى ديگر هدف اصلى را در خود آن نمى يابيم ، يقين پيدا مى كنيم كه معاد و رستاخيزى در كار است .

✓ 2 - اين نظام حاكم بر جهان حيات به ما مى گويد : « وَ اَنَّهُ يُحْيِى الْمَوْتى » .

همان كسى كه لباس حيات بر تن خاك مى پوشاند و نطفه بى ارزش را به انسان كاملى مبدل مى سازد و زمين هاى مرده را جان مى دهد ، او مردگان را حيات نوين مى بخشد ، آيا با اين برنامه حيات آفرين مستمر او در اين جهان باز مى توان در امكان معاد ترديد كرد ؟

✓ 3 - و باز همه اين ها براى اين است كه بدانيد « وَ اَنَّ السّاعَةَ اتِيَةٌ لا رَيْبَ فيها » .

✓ 4 - و اين ها همه مقدمه اى است براى آخرين نتيجه و آن اين كه « خداوند تمام كسانى را

كه در قبرها آرميده اند ، زنده مى كند » ( وَ اَنَّ اللّهَ يَبْعَثُ مَنْ فِى الْقُبُورِ ) .

البته اين نتايج پنجگانه كه بعضى مقدمه و بعضى ذى المقدمه ، بعضى اشاره به وقوع است، مكمل يكديگرند و همگى به يك نقطه منتهى مى شوند و آن اين كه رستاخيز و بعث مردگان نه تنها امكان پذير است ، بلكه قطعا تحقق خواهد يافت .

آن ها كه در امكان زندگى بعد از مرگ ترديد دارند ، صحنه مشابه آن در زندگى انسان ها و گياهان دائما در برابر چشمان آن ها است و همه سال و همه روز تكرار مى شود .

و اگر در قدرت خدا شك دارند، اين چيزى است كه نمونه هاى بارز آن را با چشم خود مى بينيد .

مگر انسان ها در آغاز از خاك آفريده نشدند ؟بنابراين چه جاى تعجب كه بار ديگر از خاك برخيزند ؟

بنابراين بايد عالم ديگرى وجود داشته باشد ، عالمى وسيع و جاودانه كه شايسته است

هدف آفرينش محسوب گردد .

8 وَ مِنَ النّاسِ مَنْ يُجادِلُ فِى اللّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَ لا هُدًى وَ لا كِتابٍ مُنيرٍ

و گروهى از مردم درباره خدا بدون هيچ دانشى و بدون هيچ هدايت و كتاب روشنى به مجادله برمى خيزند .

باز هم مجادله به باطل

جمله « وَ مِنَ النّاسِ مَنْ يُجادِلُ فِى اللّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ » درست همان تعبيرى است كه در چند آيه قبل گذشت و تكرار آن نشان مى دهد كه جمله اول اشاره به گروهى است و جمله دوم

اشاره به گروهى ديگر .

جمعى از مفسران فرق اين دو گروه را در اين دانسته اند كه آيه گذشته ناظر به حال

پيروان گمراه و بى خبر است، درحالى كه اين آيه ناظر به رهبران اين گروه گمراه مى باشد .(1)

در اين كه فرق ميان « علم » و « هدى » و « كتاب منير » چيست ؟ نيز مفسران بحث هايى دارند ، آن چه نزديك تر به نظر مى رسد ، اين است كه « علم » اشاره به استدلالات عقلى است و « هدى » به هدايت و راهنمايى رهبران الهى و « كتاب منير » اشاره به كتب آسمانى مى باشد .

درواقع به تعبير ساده تر همان دلايل سه گانه معروف « كتاب » و « سنت » و « دليل عقل » را بازگو مى كند و با توجه به اين كه « اجماع » نيز طبق تحقيقات دانشمندان به « سنت » بازمى گردد، همه دلايل اربعه در اين عبارت جمع است .

در واقع بحث و جدال علمى زمانى مى تواند ثمربخش باشد كه متكى به يكى از اين دلايل گردد، دليل عقل يا كتاب ، يا سنت . .


1) « الميزان » و « تفسير فخر رازى » ، ذيل آيات مورد بحث .

9 ثانِىَ عِطْفِهِ لِيُضِلَّ عَنْ سَبيلِ اللّهِ لَهُ فِى الدُّنْيا خِزْىٌ وَ نُذيقُهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ عَذابَ الْحَريقِ

آن هاباتكبر و بى اعتنايى (نسبت به سخنان الهى) مى خواهندمردم را از راه خداگمراه سازند، براى آن ها در دنيا رسوايى است و در قيامت عذاب سوزنده به آن ها مى چشانيم .

« ثانى » از ماده « ثَنى » به معنى پيچيدن است و « عِطْف » به معنى پهلو است و پيچيدن پهلو ، كنايه از بى اعتنايى و اعراض از چيزى است .

جمله « لِيُضِلَّ » ممكن است هدف اين اعراض و روى گردانى باشد، يعنى آن ها براى گمراه ساختن مردم ، آيات و هدايت هاى الهى را به هيچ مى گيرند و ممكن است نتيجه آن گردد ، يعنى محصول بى اعتنايى آن ها اين است كه مردم را از راه حق بازمى دارند .

10 ذلِكَ بِما قَدَّمَتْ يَداكَ وَ اَنَّ اللّهَ لَيْسَ بِظَلاّمٍ لِلْعَبيدِ

(و به او مى گوييم:) اين نتيجه چيزى است كه دست هايت ازپيش براى تو فرستاده است

و خداوند هرگز به بندگان ظلم نمى كند .

« ظَلاّم » صيغه مبالغه به معنى بسيار ظلم كننده است ، مسلماً خداوند مطلقا ظلم نمى كند، نه بسيار و نه كم و انتخاب اين تعبير در اين جا ممكن است اشاره به اين باشد كه مجازات بدون دليل از سوى خداوند بزرگ هميشه مصداق ظلم بسيار است .

به او مى گوييم: « اين نتيجه چيزى است كه دست هايت از پيش براى تو فرستاده است ».

نه كسى را بى جهت كيفر مى دهد و نه بر ميزان مجازات كسى بدون دليل مى افزايد و برنامه او عدالت محض و محض عدالت است .

اين آيه از آياتى است كه هم مذهب جبريون را نفى مى كند و هم اصل عدالت را درمورد افعال خدا اثبات مى نمايد ( براى كسب اطلاعات بيشتر به جلد سوم تفسير نمونه ذيل آيه 182 سوره آل عمران مراجعه كنيد ) .

11 وَ مِنَ النّاسِ مَنْ يَعْبُدُاللّهَ عَلىحَرْفٍ فَاِنْ اَصابَهُ خَيْرٌ نِ اطْمَاَنَّ بِهِ وَ اِنْ اَصابَتْهُ

فِتْنَةٌ نِ انْقَلَبَ عَلى وَجْهِهِ خَسِرَ الدُّنْيا وَ الاْخِرَةَ ذلِكَ هُوَ الْخُسْرانُ الْمُبينُ

بعضى از مردم خدا را تنها با زبان مى پرستند (و ايمان قلبيشان بسيارضعيف است) همين كه دنيا به آن ها رو كند و نفع و خيرى به آنان رسد ، حالت اطمينان پيدا مى كند ، اما اگر مصيبتى به عنوان امتحان به آن ها برسد ، دگرگون مى شوند و به كفر رومى آورند و به اين ترتيب هم دنيارااز دست داده اند و هم آخرت راواين خسران و زيان آشكارى است.

آن ها كه بر لب پرتگاه كفرند

تعبير به « عَلى حَرْفٍ » ممكن است اشاره به اين باشد كه ايمان آن ها بيشتر بر زبانشان است و در قلبشان جز نور ضعيف بسيار كمرنگى از ايمان نتابيده است و ممكن است اشاره به اين باشد كه آن ها در متن ايمان و اسلام قرار ندارند ، بلكه در كنار و لبه آن هستند ، زيرا يكى از معانى « حَرْف » لبه كوه و كناره اشياء است و مى دانيم كسانى كه در لبه چيزى قرار گرفته اند ، مستقر و پابرجا نيستند و با تكان مختصرى از مسير خارج مى شوند، در واقع

چنين است حال افراد ضعيف الايمان كه با كوچك ترين چيزى ايمانشان بر باد فنا مى رود .

سپس قرآن به تشريح تزلزل ايمان آن ها پرداخته و مى گويد : « فَاِنْ اَصابَهُ خَيْرٌ نِ اطْمَاَنَّ به و اِنْ اَصابَتْهُ فِتْنَةٌ نِ انْقَلَبَ عَلى وَجْهِهِ » .

گويى آن ها دين و ايمان را به عنوان يك وسيله نيل به ماديات پذيرفته اند كه اگر اين هدف تأمين شد ، دين را حق مى دانند وگرنه بى اساس .

قابل توجه اين كه قرآن در مورد روى آوردن دنيا به اين اشخاص تعبير به "خير" مى كند و در مورد پشت كردن دنيا ، تعبير به " فتنة " ( وسيله آزمايش ) نه " شر" اشاره به اين كه اين حوادث ناگوار شر و بدى نيست ، بلكه وسيله اى است براى آزمايش .

و در پايان آيه اضافه مى كند : « خَسِرَ الدُّنْيا وَ الاْخِرَةَ ... » .

درحقيقت اين گونه افراد دين را تنها از دريچه منافع مادى خود مى نگريستند و معيار حقانيت آن را روى آوردن دنيا مى پنداشتند ، اين گروه كه در عصر و زمان ما نيز

تعدادشان كم نيست و در هر جامعه اى وجود دارند ، ايمانى آلوده به شرك و بت پرستى دارند ، منتها بت آن ها همسر و فرزند و مال و ثروت و گاو و گوسفند آن ها است و بديهى است كه چنين ايمان و اعتقادى سست تر از تار عنكبوت است .

12 يَدْعُوا مِنْ دوُنِ اللّهِ ما لا يَضُرُّهُ وَ ما لا يَنْفَعُهُ ذلِكَ هُوَ الضَّلالُ الْبَعيدُ

او جز خدا كسى را مى خواند كه نه زيانى به او مى رساند و نه سودى ، اين گمراهى بسيار عميقى است .

اگر به راستى اوخواهان منافع مادى و گريزان از زيان است و به همين دليل معيار حقانيت دين را اقبال و ادبار دنيا مى گيرد ، پس چرا به سراغ بت هايى مى رود كه نه اميدى به نفعشان است و نه ترسى از زيانشان، موجوداتى بى خاصيت و فاقد هرگونه اثر درسرنوشت انسان ها .

13 يَدْعُوا لَمَنْ ضَرُّهُ اَقْرَبُ مِنْ نَفْعِهِ لَبِئْسَ الْمَوْلى وَ لَبِئْسَ الْعَشيرُ

او كسى را مى خواند كه زيانش از نفعش نزديك تر است ،چه بد مولا و ياورى و چه بد مونس و معاشرى .

چراكه اين معبودهاى ساختگى در دنيا فكر آن هارا به انحطاط و پستى وخرافات سوق مى دهند و در آخرت آتش سوزان را براى آن ها به ارمغان مى آورند بلكه آن گونه كه در آيه 98 سوره انبياء مى خوانيم : « اين بت ها خود آتشگيره ها و هيزم جهنمند » ( اِنَّكُمْ وَ ما تَعْبُدوُنَ مِنْ دوُنِ اللّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ ) .

در اين جا اين سؤال پيش مى آيد كه در آيه قبل هرگونه سود و زيان بت ها را نفى مى كند اما در اين آيه مى گويد: زيانش از نفعش نزديك تر است، آيا اين دو با يكديگر سازگاراست؟

در پاسخ بايد گفت : اين در گفتگوها معمول است كه گاه در يك مرحله موجودى را بى خاصيت مى شمرند ، پس از آن ترقى كرده آن را منشأ زيان مى دانند ، درست مثل اين كه مى گوييم : « با فلان شخص معاشرت نكن كه نه به درد دين تو مى خورد و نه به درد دنياى تو » و بعد ترقى مى كنيم و مى گوييم : « بلكه مايه بدبختى و رسوايى تو است » .

ضمناً صيغه « اَفْعَل تفضيل » ( كلمه اَقْرَب ) ، الزاما به معنى وجود صفتى در طرفين مورد

مقايسه نيست و چه بسا طرف ضعيف تر اصلاً فاقد آن باشد ، مثلاً مى گوييم : « يك ساعت صبر و شكيبايى در برابر گناه بهتر از آتش دوزخ است ( هرگز مفهوم اين سخن آن نيست كه آتش دوزخ خوب است ، ولى صبر و شكيبايى از آن بهتر است ، بلكه آتش دوزخ اصلاً فاقد هرگونه خوبى است ) .

اين تفسير را جمعى از مفسران بزرگ مانند « شيخ طوسى » در « تبيان » و « طبرسى » در « مجمع البيان » انتخاب كرده اند .

14 اِنَّ اللّهَ يُدْخِلُ الَّذينَ امَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ جَنّاتٍ تَجْرى مِنْ تَحْتِهَاالاَنْهارُ اِنَّ اللّهَ يَفْعَلُ ما يُريدُ

خداوند كسانى را كه ايمان آورده اند و عمل صالح انجام داده اند ، در باغ هايى از بهشت واردمى كندكه نهرها زيردرختانش جارى است(آرى)خداهرچه رااراده كند،انجام مى دهد.

اين پاداش هاى بزرگ براى او سهل و آسان است همان گونه كه مجازات

مشركان لجوج و رهبران گمراهشان براى او ساده است .

در اين مقايسه درحقيقت گروهى كه تنها ايمان بر زبانشان قرار دارد ، در كنار دين قرار گرفته اند و با جزئى وسوسه منحرف مى شوند و عمل صالحى نيز ندارند ، اما مؤمنان صالح در متن اسلامند و سخت ترين طوفان ها تكانشان نمى دهد ، درخت ايمانشان ريشه دار و ميوه اعمال صالح بر شاخسار آن آشكار است ، اين از يك سو .

از سوى ديگر معبودهاى گروه اول بى خاصيت هستند ، بلكه زيانشان بيشتر است اما مولا و سرپرست گروه دوم بر همه چيز قدرت دارد و برترين نعمت ها را براى آن ها فراهم ساخته است .

15 مَنْ كانَ يَظُنُّ اَنْ لَنْ يَنْصُرَهُ اللّهُ فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ فَلْيَمْدُدْ بِسَبَبٍ اِلَى السَّماءِ ثُمَّ لْيَقْطَعْ فَلْيَنْظُرْ هَلْ يُذْهِبَنَّ كَيْدُهُ ما يَغيظُ

هركس گمان مى كند خدا پيامبرش را در دنيا و آخرت يارى نخواهد كرد ( و از اين نظر

عصبانى است ، هركارى از دستش ساخته است ، بكند ) ريسمانى به سقف خانه خود بياويزد و خود را از آن آويزان نمايد و نفس خود را قطع كند ( و تا لب پرتگاه مرگ پيش رود ) ببيند آيا اين كار خشم او را فرو مى نشاند ؟

تفسيرى را كه در ترجمه ذكر شد ، گروه كثيرى از مفسران برگزيده يا به عنوان يك احتمال قابل ملاحظه ذكر كرده اند .(1)

طبق اين تفسير ضمير « لَنْ يَنْصُرَهُ اللّهُ » به پيامبر صلى الله عليه و آله بازمى گردد و « سَماء » به معنى سقف خانه است ( چون « سماء » به هرچيزى كه در جهت فوق قرار داشته باشد ، اطلاق مى گردد ) و جمله « لِيَقْطَعْ » به معنى خفقان و قطع نفس و پيش رفتن تا سر حد مرگ است .

افراد كم حوصله و عصبانى و ضعيف الايمان وقتى كارشان ظاهرا به بن بست مى رسد، .


1) « مجمع البيان » ، « تبيان » ، « الميزان » ، « صافى » و « قرطبى » .

فوراً دستپاچه مى شوند و تصميم هاى جنون آميز مى گيرند ؛

گاه مشت بر در و ديوار مى كوبند ، گاه مى خواهند زمين را بشكافند و زير آن پنهان شوند و سرانجام براى خاموش كردن آتش خشم خويش تصميم به انتحار و خودكشى مى گيرند ، درحالى كه هيچ يك از اين اعمال جنون آميز مشكل آن ها را حل نمى كند ، اگر كمى خونسرد باشند ، صبر و حوصله به خرج دهند و با نيروى ايمان به خدا و اعتماد به نفس و شكيبايىو استقامت به جنگ مشكلات برخيزند، حل آن قطعا ممكن است .

16 وَ كَذلِكَ اَنْزَلْناهُ اياتٍ بَيِّناتٍ وَ اَنَّ اللّهَ يَهْدى مَنْ يُريدُ

اين گونه ما قرآن را به صورت آيات روشن نازل كرديم و خداوند هركس را بخواهد، هدايت مى كند .

دلايلى براى معاد و رستاخيز همچون بررسى دوران جنينى انسان و رشد گياهان و زنده شدن زمين هاى مرده كه همگان را به مسأله معاد آشنامى سازد و دلايلى همچون بى خاصيت

بودن بت ها و سرانجام كار كسانى كه دين را وسيله جلب منافع مادى قرار مى دهند .

ولى با اين همه ، داشتن دلايل روشن به تنهايى كافى نيست بلكه آمادگى پذيرش حق نيز لازم است ، به همين دليل در پايان آيه مى گويد : « وَ اَنَّ اللّهَ يَهْدى مَنْ يُريدُ » .

خواست خدا بى حساب نيست ، او حكيم است و همه كارهايش داراى حساب ، هركس كه در راه او به مجاهده برخيزد و از اعماق جان خواستار هدايت باشد ، خدا او را به وسيله آيات بيّناتش راهنمايى مى كند .

17 اِنَّ الَّذينَ امَنُوا وَ الَّذينَ هادُوا وَ الصّابِئينَ وَ النَّصارى وَ الْمَجُوسَ وَ الَّذينَ اَشْرَكُوا اِنَّ اللّهَ يَفْصِلُ بَيْنَهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ اِنَّ اللّهَ عَلى كُلِّ شَىْ ءٍ شَهيدٌ

كسانى كه ايمان آورده اند و يهود و نصارى و مجوس و مشركان ، خداوند در ميان آن ها روز قيامت داورى مى كند و حق را از باطل جدا مى سازد ، خداوند بر هر چيز گواه است ( و از همه چيز آگاه ) .

از آيۀ فوق اجمالاً استفاده مى شود كه صابئيان پيرو بعضى از مذاهب آسمانى بوده اند، به خصوص اين كه در آيه در ميان طايفه يهود و نصارا قرار گرفته اند ، بعضى آن ها را از پيروان « يحيى بن زكريا » مى دانند كه مسيحيان او را « يحيى تعميددهنده » مى نامند و بعضى معتقدند آن ها برخى از عقايد يهود و برخى از عقايد مسيحيان را گرفته و به هم آميخته اند و لذا مذهب آن ها را برزخى ميان اين دو مذهب مى دانند .

18 اَلَمْ تَرَ اَنَّ اللّهَ يَسْجُدُ لَهُ مَنْ فِى السَّمواتِ وَ مَنْ فِى الاَرْضِ وَ الشَّمْسُ وَالْقَمَرُ وَالنُّجُومُ وَالْجِبالُ وَالشَّجَرُ وَ الدَّوابُّ وَكَثيرٌ مِنَ النّاسِ وَ كَثيرٌ حَقَّ عَلَيْهِ الْعَذابُ وَ مَنْ يُهِنِ اللّهُ فَمالَهُ مِنْ مُكْرِمٍ اِنَّ اللّهَ يَفْعَلُ ما يَشاءُ

آيا نديدى كه سجده مى كنند براى خدا تمام كسانى كه درآسمان ها و زمين هستند و همچنين خورشيد و ماه وستارگان و كوه ها و درختان و جنبندگان و بسيارى از مردم،اما

بسيارى ابا دارند و فرمان عذاب درباره آن ها حتمى است و هركسى را خدا خوار كند، كسى اورا گرامى نخواهدداشت، خداوند هركار رابخواهد (و صلاح بداند) انجام مى دهد.

سجود همگانى موجودات جهان چگونه است ؟

در قرآن مجيد در آيات مختلف سخن از « سجود » عمومى موجودات جهان وهمچنين « تسبيح » و « حمد » و « صلوة » ( نماز ) به ميان آمده است و تأكيد شده كه اين عبادات چهارگانه مخصوص انسان ها نيست ، بلكه حتى موجودات ظاهرا بى جان نيز در آن شركت دارند .

باتوجه به آن چه در آيه مورد بحث آمده ، موجودات عالم داراى دو گونه سجودند ؛ سجود تكوينى و سجود تشريعى .

خضوع و تسليم بى قيد و شرط آن ها در برابر اراده حق و قوانين آفرينش و نظام حاكم بر اين جهان همان سجود تكوينى آن ها است كه تمام ذرات موجودات را شامل مى شود ،

حتى سلول هاى مغز فرعون ها و نمرودها و منكران لجوج و تمام ذرات وجود آن ها مشمول اين سجود تكوينى هستند .

به گفته جمعى از محققان تمامى ذرات جهان داراى نوعى درك و شعورند ، و به موازات آن در عالم خود حمد و تسبيح خدا مى گويند و سجود و صلات دارند ( شرح اين سخن در تفسير نمونه ذيل آيه 44 سوره اسراء درج گرديده است ) و اگر اين نوع درك و شعور را نپذيريم، حداقل تسليم و خضوع آن ها دربرابرهمه نظامات هستى به هيچ وجه قابل انكارنيست.

اما « سجود تشريعى » همان نهايت خضوعى است كه از صاحبان عقل و شعور و درك و معرفت در برابر پروردگار تحقق مى يابد .

در اين جا اين سؤال پيش مى آيد كه اگر برنامه سجود عمومى موجودات همه انسان ها را دربرمى گيرد ، چرا در آيه فوق به گروهى از انسان ها تخصيص داده شده است ؟

اما توجه به اين كه « سجده » در اين آيه در يك مفهوم جامع ميان « تشريع » و « تكوين »

استعمال شده ، پاسخ اين سؤال روشن مى شود ، زيرا سجده در مورد خورشيد و ماه و ستارگان و كوه ها و درختان و جنبندگان ، فرد تكوينيش منظور است ، اما در مورد انسان ها تشريعى است كه بسيارى آن را انجام مى دهند و گروهى سرپيچى كرده و مصداق « كَثيرٌ حَقَّ عَلَيْهِ الْعَذابُ » هستند ومى دانيم استعمال يك لفظ درمفهوم جامع و عام با حفظ مصاديق مختلف هيچ مانعى ندارد ، حتى نزد آن ها كه استعمال لفظ را در بيشتر از يك معنى جايز نمى دانند ، تا چه رسد به ما كه استعمال لفظ مشترك را در معانى متعدد جايز مى دانيم .

19 هذانِ خَصْمانِ اخْتَصَمُوا فى رَبِّهِمْ فَالَّذينَ كَفَروُا قُطِّعَتْ لَهُمْ ثِيابٌ مِنْ نارٍ يُصَبُّ مِنْ فَوْقِ رُؤوُسِهِمُ الْحَميمُ

اين ها دوگروهند كه درباره پروردگارشان به مخاصمه وجدال پرداختند، كسانى كه كافر شدند ، لباس هايى از آتش براى آن ها بريده مى شود و مايع سوزان و جوشان بر سر آن ها فرو مى ريزند .

دو گروه متخاصم در برابر هم

« حَميم » آب گرم و سوزان است .

كلمه « خَصْمانِ » تثنيه است درحالى كه « اِخْتَصَمُوا » كه فعل آن است ، به صورت جمع آمده ، اين به خاطر آن است كه اين دو خصم ، دو نفر نيستند بلكه دو گروهند ، به علاوه اين دو گروه در دو صف قرار ندارند ، بلكه در صفوف مختلف قرار گرفته و هر گروه به مبارزه با سايرين برمى خيزد .

طوايف پنج گانۀ كفار از يك سو و مؤمنان راستين از سوى ديگر و اگر درست دقت كنيم مى بينيم كه اساس اختلافات همه اديان به اختلاف درباره ذات و صفات خدا بازمى گردد و نتيجه آن به مسأله نبوت و معاد كشيده مى شود ، بنابراين لزومى ندارد كه ما در اين جا كلمه « دين » را در تقدير بگيريم و بگوييم : مخاصمۀ آن ها در دين پروردگارشان است ، بلكه واقعا ريشۀ اختلافات به اختلاف در توحيد بازمى گردد و اصولاً تمام اديان تحريف يافته و

باطل به نوعى از شرك گرفتارند كه آثارش در همه عقايد آن ها ظاهر مى شود .

سپس چهار نوع مجازات كافرانى را كه دانسته و آگاهانه حق را انكار كردند ، بيان مى كند؛ نخست از لباس آن ها شروع كرده و مى گويد : « فَالَّذينَ كَفَروُا قُطِّعَتْ لَهُمْ ثِيابٌ مِنْ نارٍ » .

اين جمله ممكن است اشاره به آن باشد كه واقعا قطعاتى از آتش به صورت لباس براى آن ها بريده و دوخته مى شود و يا كنايه از اين باشد كه آتش دوزخ از هر سو آن ها را مانند لباس احاطه مى كند .

ديگر اين كه مايع سوزان و جوشان « حميم دوزخ » بر سر آن ها ريخته مى شود ( يُصَبُّ مِنْ فَوْقِ رُؤوُسِهِمُ الْحَميمُ ) .

20 يُصْهَرُ بِهِ ما فى بُطُونِهِمْ وَ الْجُلُودُ

آن چنان كه هم درونشان را آب مى كند و هم برونشان را .

« يُصْهَرُ » از ماده « صَهْر » به معنى آب كردن پيه است .

اما اين آب سوزان و جوشان در بدن آن ها چنان نفوذ مى كند كه « هم درونشان را ذوب مى نمايد و هم برونشان را » .

21 وَ لَهُمْ مَقامِعُ مِنْ حَديدٍ

و براى آن ها گرزهايى از آهن است .

« مَقامِع » جمع « مِقْمَع » به معنى تازيانه يا عمود آهنينى است كه براى جلوگيرى يا مجازات كسى بر او مى كوبند .

« تازيانه ها يا گرزهايى از آهن سوزان براى آن ها آماده است » .

22 كُلَّما اَرادوُا اَنْ يَخْرُجُوا مِنْها مِنْ غَمٍّ اُعيدوُا فيها وَ ذوُقُوا عَذابَ الْحَريقِ

هرگاه بخواهند از غم و اندوه هاى دوزخ خارج شوند، آن هارا به آن بازمى گردانند و ( به آن ها گفته مى شود : ) بچشيد عذاب سوزان را .

23 اِنَ اللّهَ يُدْخِلُ الَّذينَ امَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ جَنّاتٍ تَجْرى مِنْ تَحْتِهَا الاَنْهارُ

يُحَلَّوْنَ فيها مِنْ اَساوِرَ مِنْ ذَهَبٍ وَ لُؤْلُؤا وَ لِباسُهُمْ فيها حَريرٌ

خداوندكسانى راكه ايمان آوردند و عمل صالحانجام داده اند، در باغ هايى از بهشت وارد مى كند كه از زير درختانش نهرها جارى است ، آن ها با دستبندهايى از طلا و مرواريد زينت مى شوند و لباس هايشان در آن جا از حرير است .

« اَساوِر » جمع « اَسْوِرَة » و آن هم به نوبه خود جمع « سِوار » به معنى دستبند است و در اصل فارسى بوده ( دستوار ) كه بعدا در عربى به صورت فوق تغيير شكل يافته است .

گروه اول در شعله هاى آتش سوزان غوطه ور هستند و اين ها در باغ هاى پرنعمت بهشت در كنار نهرهاى جارى آرميده اند .

سپس به زينت و لباس آن ها پرداخته و مى گويد: « يُحَلَّوْنَ فيها مِنْ اَساوِرَ مِنْ ذَهَبٍ وَ لُؤْلُؤا وَ لِباسُهُمْ فيها حَريرٌ » .

و اين دو پاداش ديگر آن ها است .

به اين ترتيب در بهشت زيباترين لباس هايى را كه در دنيا از آن محروم بودند ، در تن مى كنند و دستبندهايى جواهرنشان در دست دارند ، اگر در اين جهان از پوشيدن اين گونه لباس ها و زينت ها ممنوع بودند ، به خاطر آن بود كه مايه غرور و غفلت مى شد و سبب محروميت گروه ديگر مى گشت ولى در آن جا كه اين مسائل مطرح نيست ، اين ممنوعيت ها برداشته مى شود و جبران مى گردد .

24 وَ هُدوُا اِلَى الطَّيِّبِ مِنَ الْقَوْلِ وَ هُدوُا اِلى صِراطِ الْحَميدِ

آن ها به سوى سخنان پاكيزه هدايت مى شوند و به راه خداوند شايسته ستايش راهنمايى مى گردند .

« حَميد » به معنى "محمود" به كسى مى گويندكه درخور ستايش است و در اين جا منظور خدااست، بنابراين «صراط الحميد» به معنى راه وصول به مقام قرب وخشنودى پروردگاراست.

سخنانى روح پرور و جمله ها و الفاظى نشاط آفرين و كلماتى پر از صفا و معنويت كه

روح را در مدارج كمال سير مى دهد و جان و دل انسان را مى نوازد و پرورش مى دهد .

و همچنين « به سوى راه خداوند حميد و شايسته ستايش هدايت مى گردند » .

راه شناسايى خدا و نزديك شدن معنوى و روحانى به قرب جوار او ، راه عشق و عرفان .

آرى خداوند مؤمنان را با هدايت كردن به سوى اين معانى به آخرين درجه لذات روحانى سوق مى دهد .

25 اِنَّ الَّذينَ كَفَروُا وَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبيلِ اللّهِ وَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ الَّذى جَعَلْناهُ لِلنّاسِ سَواءً نِ الْعاكِفُ فيهِ وَالْبادِ وَ مَنْ يُرِدْ فيهِ بِاِلْحادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذابٍ اَليمٍ

كسانى كه كافرشدند و مؤمنان را از راه خدا و از مسجد الحرام كه آن را براى همه مردم مساوى قرار داديم ، اعم از كسانى كه در آن جا زندگى مى كنند و يا از نقاط دور وارد مى شوند، بازمى دارند (مستحق عذابى دردناكند) و هركس بخواهد دراين سرزمين از طريق

حق منحرف گردد و دست به ستم زند ، ما از عذاب دردناك به او مى چشانيم .

مانعان خانه خدا

در واقع اين گروه از كافران علاوه بر انكار حق ، مرتكب سه جنايت بزرگ شده اند ؛

✓ 1 - جلوگيرى از راه خدا و ايمان و طاعت او .

✓ 2 - جلوگيرى از عبادت كنندگان و زوار خانه خدا و قرار دادن امتيازى براى خود .

✓ 3 - در اين سرزمين مقدس دست به ظلم و گناه و الحادمى زنند .

خداوند اين گروه را كه مستحق عذاب اليمند ، كيفر مى دهد .

« الحاد به ظلم » چيست ؟

« الحاد » در لغت به معنى انحراف از حد اعتدال است و « لحد » را از اين جهت لحد گويند كه حفره اى در كنار قبر و خارج از حد وسط آن است .

بنابراين منظور از جمله فوق ، كسانى است كه با توسل به ظلم از حد اعتدال خارج

مى شوند و در آن سرزمين مرتكب خلاف مى گردند ، منتهى بعضى ظلم را در اين جا منحصرا به معنى " شرك" تفسير كرده اند و بعضى حلال شمردن محرّمات ، درحالى كه بعضى ديگر از مفسران آن را به معنى وسيع كلمه ، يعنى هرگونه گناه و ارتكاب حرام حتى دشنام و بدگويى به زيردستان را در مفهوم آن داخل مى دانند و مى گويند : ارتكاب هرگونه گناه در آن سرزمين مقدس ، كيفرش شديدتر و سنگين تر است .

درحديثى از امام صادق (علیه السلام)مى خوانيم كه يكى از يارانش از تفسير اين آيه سؤال كرد ، امام فرمود : « هرگونه ستمى كه انسان به خودش در سرزمين مكه كند ، اعم از سرقت و ظلم به ديگران و هرگونه ستم ، من همه اين ها را الحاد ( و مشمول اين آيه ) مى دانم ولذا امام افراد را از اين كه مكه را مسكن خود سازند ، نهى مى كرد ( چراكه گناه در اين سرزمين مسؤوليت سنگين ترى دارد ) » .(1).


1) « نور الثقلين » ، جلد 3 ، صفحه 482 .

لذا بعضى از فقهاء احتمال داده اند كه اگر كسى در حرم مكه مرتكب گناهى شود كه در اسلام حد براى آن تعيين شده است ، بايد علاوه بر حد ، تعزير و مجازات اضافى نيز در مورد او اجرا شود و به جمله « نُذِقْهُ مِنْ عَذابٍ اَليمٍ » استدلال كرده اند .

26 وَ اِذْ بَوَّأْنا لاِبْراهيمَ مَكانَ الْبَيْتِ اَنْ لا تُشْرِكْ بى شَيْئا وَ طَهِّرْ بَيْتِىَ لِلطّائِفينَ وَ الْقائِمينَ وَ الرُّكَّعِ السُّجُودِ

به خاطر بياور زمانى را كه محل خانه كعبه را براى ابراهيم آماده ساختيم ( تا اقدام به بناى خانه كند و به او گفتيم : ) چيزى را شريك من قرار نده و خانه ام را براى طواف كنندگان و قيام كنندگان و ركوع كنندگان و سجودكنندگان ( از آلودگى بت هاو ازهرگونه آلودگى ) پاك گردان .

« بَوَّأَ » در اصل از ماده « بَواء » به معنى مساوات اجزاى يك مكان و مسطح بودن آن است ، سپس به هرگونه آماده ساختن مكان اطلاق شده است .

منظور ازاين جمله در آيه فوق، اين است كه خداوند مكان كعبه را كه در زمان آدم (علیه السلام)ساخته شده بود و در طوفان نوح ويران و آثارش محو گشته بود ، به ابراهيم نشان داد ،

طوفانى وزيد و خاك ها را به عقب برد و پايه هاى خانه آشكار گشت ، يا قطعه ابرى آمد و در آن جا سايه افكند و يا به هر وسيله ديگر خداوند محل اصلى خانه را براى ابراهيم (علیه السلام)معلوم و آماده ساخت و او با هميارى فرزندش اسماعيل آن را تجديد بنا نمود .

سپس مى افزايد : هنگامى كه خانه آماده شد، به ابراهيم (علیه السلام)خطاب كرديم : « اَنْ لاتُشْرِكْ بى شَيْئا وَ طَهِّرْ بَيْتِىَ لِلطّائِفينَ وَ الْقائِمينَ وَ الرُّكَّعِ السُّجُودِ » .

درحقيقت ابراهيم (علیه السلام)مأمور بود خانه كعبه و اطراف آن را از هرگونه آلودگى ظاهرى و معنوى و هرگونه بت و مظاهر شرك ، پاك و پاكيزه دارد ، تا بندگان خدا در اين مكان پاك ، جز به خدا نينديشند و مهم ترين عبادت اين سرزمين را كه طواف و نماز است ، در محيطى پيراسته از هرگونه آلودگى انجام دهند .

از ميان اركان نماز در آيه فوق ، به سه ركن عمده كه « قيام » و « ركوع » و « سجود » است ، به ترتيب اشاره شده ، چرا كه بقيه در شعاع آن قرار دارد .

ضمناً بايد توجه داشت كه « رُكَّع » جمع « راكِع » ( ركوع كننده ) و « سُجُود » جمع « ساجِد » ( سجده كننده ) است و اين كه در ميان اين دو ( اَلرُّكَّعِ السُّجُودِ ) "واو" عطف نيامده بلكه به صورت توصيف ذكر شده، به خاطر نزديكى اين دو عبادت به يكديگر است .

27 وَ اَذِّنْ فِى النّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجالاً وَ عَلىكُلِ ضامِرٍ يَأْتينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَميقٍ

و مردم را دعوت عمومى به حج كن تا پياده و سواره برمركب هاى لاغر از هر راه دور ( به سوى خانه خدا ) بيايند .

دعوت عام براى حج

« اَذِّنْ » از ماده « اَذان » به معنى اعلام و « رِجال » جمع « راجِل » به معنى پياده و « ضامِر » به معنى حيوان لاغر و « فَجّ » در اصل به معنى فاصله ميان دو كوه و سپس به جاده هاى وسيع

اطلاق شده و « عَميق » در اين جا به معنى دور است .

در روايتى كه در تفسير « على (علیه السلام)بن ابراهيم » آمده ، مى خوانيم : هنگامى كه ابراهيم چنين دستورى را دريافت داشت ، عرض كرد ؛ « خداوندا ! صداى من به گوش مردم نمى رسد » ، اما خدا به او فرمود : « عَلَيْكَ الاَذانُ وَ عَلَىَّ الْبَلاغُ : تو اعلام كن و من به گوش آن ها مى رسانم » .

ابراهيم بر محل « مقام » برآمد و انگشت در گوش گذارد و رو به سوى شرق و غرب كرد و صدا زد و گفت : « اَيُّهَا النّاسُ كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْحَجُّ اِلَى الْبَيْتِ الْعَتيقِ فَاَجيبُوا رَبَّكُمْ : اى مردم حج خانه كعبه بر شما نوشته شده ، دعوت پروردگارتان را اجابت كنيد » .(1)

و خداوند صداى او را به گوش همگان حتى كسانى كه در پشت پدران و رَحِم مادران بودند ، رسانيد و آن ها در پاسخ گفتند : « لَبَّيْكَ ، اَللّهُمَّ لَبَّيْكَ ... » . .


1) « نور الثقلين » ، جلد 3 ، صفحه 488 .

و تمام كسانى كه از آن روز تا روز قيامت در مراسم شركت مى كنند ، از كسانى هستند كه در آن روز دعوت ابراهيم را اجابت كردند .

و اگر حُجّاج پياده را مقدم بر سواره ذكر كرده ، به خاطر اين است كه مقام آن ها در پيشگاه خدا افضل است ، چراكه رنج اين سفر را بيشتر تحمل مى كنند و به همين دليل در روايتى از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله مى خوانيم : « كسى كه پياده حج مى كند ، در هر گام هفتصد حسنه دارد ، درحالى كه سواره ها در هر گام هفتاد حسنه دارند » .(1)

و يا به خاطر اين است كه اهميت زياد خانه خدا را مشخص مى كند كه بايد با استفاده از هرگونه امكانات به سوى او آيند و هميشه در انتظار مركب سوارى ننشينند .

تعبير به « ضامِر » ( حيوان لاغر ) اشاره به اين است كه اين راه ، راهى است كه حيوانات را .


1) « روح المعانى » ، « مجمع البيان » و « فخر رازى » .

لاغر مى كند ، چرا كه از بيابان هاى سوزان و خشك و بى آب و علف مى گذرد و هشدارى است براى تحمل مشكلات اين راه .

و يا اين كه حيواناتى را انتخاب كنند ورزيده و چابك و پرتحمل ، حيواناتى كه در ميدان تمرين ، لاغر شده و عضلاتى سفت و محكم دارند كه در اين گونه راه ها حيوانات پروارى به كار نمى آيد ( و انسان هاى پرورش يافته در ناز و نعمت نيز مرد اين راه نيستند ) .

تعبير به « مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَميقٍ » اشاره به اين است كه نه فقط از راه هاى نزديك بلكه از راه هاى دور نيز بايد به سوى اين مقصد حركت كنند ( كلمه « كُلّ » در اين جا به معنى استقراء و فراگيرى نيست بلكه به معنى كثرت است ) .

28 لِيَشْهَدوُا مَنافِعَ لَهُمْ وَ يَذْكُروُا اسْمَ اللّهِ فى اَيّامٍ مَعْلُوماتٍ عَلى ما رَزَقَهُمْ مِنْ بَهيمَةِ الاَنْعامِ فَكُلُوا مِنْها وَ اَطْعِمُوا الْبائِسَ الْفَقيرَ

تا شاهد منافع گوناگون خويش ( در اين برنامه حياتبخش ) باشندو نام خدا را در ايام معينى

بر چهارپايانى كه به آن ها روزى داده است ( هنگام قربانى كردن ) ببرند ( و هنگامى كه قربانى كرديد ) از گوشت آن ها بخوريد و بينواى فقير را نيز اطعام نماييد .

ذكر خدا در سرزمين منى

در روايات متعددى مى خوانيم كه منظور از ذكر خداوند در اين ايام ، تكبير مخصوصى است كه بعد از نماز ظهر روز عيد قربان گفته مى شود و تا پانزده نماز ادامه دارد ( يعنى بعد از نماز صبح سيزدهم خاتمه مى يابد ) و آن اين ذكر است ؛ « اَللّهُ اَكْبَرُ اَللّهُ اَكْبَرُ ، لا اِلهَ اِلاَّ اللّهُ وَ اللّهُ اَكْبَرُ ، اَللّهُ اَكْبَرُ وَ لِلّهِ الْحَمْدُ ، اَللّهُ اَكْبَرُ عَلى ما هَدينا ، وَ اللّهُ اَكْبَرُ

عَلى ما رَزَقَنا مِنْ بَهيمَةِ الاَنْعامِ » .(1)

« اَيّام معلومات » چيست ؟

در آيه فوق پروردگار متعال دستور مى دهد كه در « اَيّام معلومات » ياد او كنيد و در آيۀ


1) « بحار الانوار » ، جلد 99 ، صفحه 306 .

203 سورۀ بقره همين امر به صورت ديگرى آمده است : « وَ اذْكُروُا اللّهَ فى اَيّامٍ مَعْدوُداتٍ : خدا را در ايام معدودى ياد كنيد » .

در اين كه « ايام معلومات » چيست ؟ و آيا با « ايام معدودات » كه در سوره بقره آمده ، يكى است يا متفاوت مى باشد ؟ ميان مفسران گفتگو است و روايات نيز در اين زمينه متفاوت است .

اما با توجه به وحدت تعبيرهايى كه در دو آيه وارد شده ، بيشتر اين مسأله به ذهن مى رسد كه هر دو اشاره به يك مطلب است ، هدف در هر دو توجه به ياد خدا و نام خدا در ايام معينى است كه از دهم ذى حجه شروع مى شود و به سيزدهم پايان مى يابد .

29 ثُمَّ لْيَقْضُوا تَفَثَهُمْ وَلْيُوفُوا نُذوُرَهُمْ وَ لْيَطَّوَّفُوا بِالْبَيْتِ الْعَتيقِ

بعد از آن بايد آلودگى ها را از خود برطرف سازند و به نذرهاى خود وفاكنند و برگرد خانه گرامى كعبه طواف نمايند .

بخش مهم ديگرى از مناسك حج

« تَفَثَ » به معنى چرك و كثافت و زوايد بدن همچون ناخن و موهاى اضافى است و به گفته بعضى در اصل به چرك هاى زير ناخن و مانند آن گفته مى شود .(1)

در روايات اسلامى نيز كرارا اين جمله به گرفتن ناخن و پاكيزه كردن بدن و كنار گذاشتن احرام تفسير شده است و به تعبير ديگر اين جمله اشاره به برنامه « تقصير » است كه از مناسك حج محسوب مى شود .

در بعضى از روايات نيز به « تراشيدن سر » كه يكى ديگر از طرق تقصير مى باشد ، تفسير شده است .

و اما منظور از وفاى به نذر آن است كه بسيارى از مردم نذر مى كردند كه در صورت


1) « مجمع البيان » ، « مفردات راغب » ، « كنز العرفان » و تفاسير ديگر .

توفيق براى حج علاوه بر مناسك حج ، قربانى هاى اضافى و صدقات يا كارهاى خيرى انجام دهند و گاه مى شد كه بعد از رسيدن به مقصد ، نذرهاى خود را به دست فراموشى مى سپردند ، قرآن تأكيد مى كند كه در وفاى به نذر كوتاهى نكنند .

اما اين كه چرا « كعبه » را « بيت العتيق » گفته اند ؟ باتوجه به اين كه « عتيق » از ماده « عِتْق » به معنى آزاد شدن از بند رقيت است ، ممكن است از اين نظر باشد كه خانه كعبه از قيد ملكيت بندگان آزاد است و در هيچ زمانى جز خدا مالكى نداشته است و نيز از قيد سيطره جبارانى همچون ابرهه ها آزاد شده است .

يكى از معانى « عتيق » گرامى و گرانبها است كه اين مفهوم نيز در خانه كعبه به وضوح ديده مى شود ، ديگر از معانى « عتيق » ، قديم است ، چنان كه « راغب » در « مفردات » مى گويد : « عتيق » چيزى است كه از نظر زمان يا مكان و يا مرتبه متقدم باشد ، اين نيز روشن است كه خانه كعبه قديمى ترين كانون توحيد است و به گفته قرآن اولين خانه اى است

كه براى انسان ها بر پا گرديده است ( 96 / آل عمران ) .

به هرحال هيچ مانعى ندارد كه اطلاق اين كلمه بر خانه خدا ، به ملاحظه تمام اين امتيازات در آن باشد ، هرچند هريك از مفسران به بخشى از آن اشاره كرده اند و يا در روايات مختلف در هر يك به نكته اى اشاره شده است .

منظور از « طَواف » در آخرين جمله آيه فوق ، « طواف نساء » است امام صادق (علیه السلام)درتفسير « وَ لْيُوفُوا نُذوُرَهُمْ وَ لْيَطَّوَّفُوابِالْبَيْتِ الْعَتيقِ » فرمود : « منظور طواف نساء است » .(1)

همين معنى از امام على بن موسى (علیه السلام)الرضا نيز نقل شده است .(2)

اين طواف را اهل سنت « طواف وداع » مى نامند .

30 ذلِكَ وَ مَنْ يُعَظِّمْ حُرُماتِ اللّهِ فَهُوَ خَيْرٌ لَهُ عِنْدَ رَبِّهِ وَ اُحِلَّتْ لَكُمُ الاَنْعامُ اِلاّ ما .


1) « وسائل الشيعه » ، جلد 9 ، ابواب الطواف ، باب 2 ، صفحه 390 .

2) « وسائل الشيعه » ، جلد 9 ، ابواب الطواف ، باب 2 ، صفحه 390 .

يُتْلى عَلَيْكُمْ فَاجْتَنِبُوا الرِّجْسَ مِنَ الاَوْثانِ وَ اجْتَنِبُوا قَوْلَ الزُّورِ

مناسك حج چنين است و هركس برنامه هاى الهى را بزرگ دارد ، نزد پروردگارش براى او بهتر است و چهارپايان براى شما حلال شده مگر آن چه دستور منعش بر شما خوانده مى شود، از پليدى ها يعنى از بت ها اجتناب كنيد و از سخن باطل و بى اساس بپرهيزيد .

« حُرُمات » جمع « حُرْمَة » در اصل به معنى چيزى است كه بايد احترام آن حفظ شود و در برابر آن بى حرمتى نگردد .

« حُرُمات » در اين جا اشاره به اعمال و مناسك حج است و ممكن است احترام خانه كعبه خصوصا و حرم مكه عموما نيز بر آن افزوده شود .

« اَوْثان » جمع « وَثَن » به معنى سنگ هايى است كه مورد پرستش اقوام جاهلى قرار مى گرفت و در اين جا « اَوْثان » توضيح كلمه « رِجْس » است كه قبلاً ذكر شده ، به اين ترتيب مى گويد : از پليدى اجتناب كنيد ، بعد مى گويد : پليدى همان بت ها هستند .

سپس به تناسب احكام احرام، به حلال بودن چهارپايان اشاره كرده و مى گويد : « وَ اُحِلَّتْ لَكُمُ الاَنْعامُ اِلاّ ما يُتْلى عَلَيْكُمْ » .

جمله « اِلاّ ما يُتْلى عَلَيْكُمْ » ممكن است اشاره به تحريم صيد بر محرم بوده باشد كه در سوره مائده كه بعدا نازل گرديده ، در آيه 95 به آن اشاره شده است : « يا اَيُّهَا الَّذينَ امَنُوا لاتَقْتُلُوا الصَّيْدَ وَ اَنْتُمْ حُرُمٌ : اى كسانى كه ايمان آورده ايد ! در حال احرام كشتارصيد نكنيد ».

و نيز ممكن است اشاره به جمله اى باشد كه در ذيل آيه مورد بحث راجع به تحريم قربانيانى كه براى بت ها ذبح مى كردند ، آمده است ، زيرا مى دانيم حلال بودن حيوان تنها در صورتى است كه به هنگام ذبح آن ها نام خدا گفته شود ، نه نام بت ها و نه هيچ نام ديگر .

« قول زور » چيست ؟

بعضى از مفسران اين را اشاره به كيفيت « لبيك » گفتن مشركان در مراسم حج در جاهليت دانسته اند ، زيرا آن ها « لبيك » را كه آيينه تمام نماى توحيد و يگانه پرستى است ، آن چنان

تحريف كرده بودند كه مشتمل بر زننده ترين تعبيرات شرك آلود شده بود ، مى گفتند : « لَبَّيْكَ لا شَريكَ لَكَ ، اِلاّ شَريكا هُوَ لَكَ تَمْلِكُهُ وَ ما مَلَكَ : دعوتت را اجابت كرديم و به سويت آمديم، اى خدايى كه شريكى ندارى ، جز شريكى كه مخصوص تو است ، تو مالك او و هرچه او دراختيار دارد، هستى ».

اين جمله مسلماً سخنى باطل و بيهوده بوده و مصداق قول زور است كه در اصل به معنى سخن دروغ و باطل و خارج از حد اعتدال مى باشد .

با اين حال توجه آيه به اعمال مشركان در عصر جاهليت در مراسم حج مانع از كلى بودن مفهوم آن كه پرهيز از هرگونه بت در هر شكل و « صورت » و پرهيز از هر گفتار باطل به هر نوع و كيفيت است ، نمى باشد .

31 حُنَفاءَلِلّهِ غَيْرَمُشْرِكينَ بِهِ وَ مَنْ يُشْرِكْ بِاللّهِ فَكَاَنَّما خَرَّ مِنَ السَّماءِ فَتَخْطَفُهُ الطَّيْرُ اَوْ تَهْوى بِهِ الرّيحُ فى مَكانٍ سَحيقٍ

( برنامه و مناسك حج را انجام دهيد ) درحالى كه همگى خالص براى خدا باشيد و هيچ گونه

شريكى براى او قائل نشويد وهركس شريكى براى خدا قرار دهد ، گويى از آسمان سقوط كرده و پرندگان (در وسط هوا) او را مى ربايند و يا تندباد او را به مكان دورى پرتاب مى كند .

« حُنَفاء » جمع « حَنيف » به معنى كسى است كه از گمراهى و انحراف به استقامت و اعتدال تمايل پيدا كند و به تعبير ديگر بر صراط مستقيم گام بردارد ( زيرا « حَنَف » به معنى تمايل است و تمايل از هرگونه انحراف نتيجه اش قرارگرفتن بر صراط مستقيم است ) .

« تَخْطَفُهُ » از ماده « خَطْف » به معنى ربودن باسرعت است و « سَحيق » به معنى دور و « سَحُوق » به درخت نخل بلند گفته مى شود كه شاخه هاى آن تا نقطه هاى دوردست آسمان پيشرفته است .

آيۀ فوق مسألۀ اخلاص و قصد قربت را به عنوان محرك اصلى در حج و عبادات به طور كلى يادآور مى شود ، چراكه روح عبادت همان اخلاص مى باشد و اخلاص در صورتى

است كه هيچ گونه انگيزه غيرخدايى و شرك در آن نباشد .

در كتاب « تفسير صافى » حديثى از امام باقر (علیه السلام)نقل شده كه در پاسخ سؤال از تفسير « حَنيف » فرمود : « هِىَ الْفِطْرَةُ الَّتىفُطِرَ النّاسُ عَلَيْها لا تَبْديلَ لِخَلْقِ اللّهِ قالَ فَطَرَهُمُ اللّهُ عَلَى الْمَعْرِفَةِ: حنيف آن فطرت الهى است كه مردم را بر آن آفريده و دگرگونى در آفرينش خدا نيست ، سپس فرمود : خدا توحيد را در سرشت انسان ها قرار داده است » .

تفسيرى كه در اين روايت وارد شده ، در واقع اشاره به ريشه اصلى اخلاص يعنى فطرت توحيدى است كه قصد قربت و محرك الهى نيز از آن سرچشمه مى گيرد .

سپس ترسيم بسيار گويا و زنده اى از وضع حال مشركان و سقوط و بدبختى و نابودى آن ها مى كند و چنين مى گويد : « وَ مَنْ يُشْرِكْ بِاللّهِ ... » .

در حقيقت آسمان كنايه از « توحيد » است و شرك سبب سقوط از اين آسمان مى گردد ، طبيعى است در اين آسمان ستارگان مى درخشند و ماه و خورشيد مى تابند و خوشا به حال

كسى كه اگر در اين آسمان همچون آفتاب و ماه نيست ، حداقل همانند ستاره درخشانى است، اما هنگامى كه انسان از اين علو و رفعت سقوط كند، گرفتار يكى از دو سرنوشت دردناك مى شود ؛ يا در وسط راه قبل از آن كه به زمين سقوط كند ، طعمه پرندگان چنگال هوا و هوس هاى سركش گرفتار مى شود كه هريك از آن ها بخشى از هستى او را مى ربايند و نابودمى كنند .

و يا اگر از دست دادن آن ها جان به سلامت ببرد ، به دست طوفان مرگبارى مى افتد كه او را در گوشه اى دوردست آن چنان بر زمين مى كوبد كه بدنش متلاشى و هر ذره اى از آن به نقطه اى پرتاب مى شود و اين طوفان گويا كنايه از شيطان است كه در كمين نشسته .

مسلماً كسى كه از آسمان سقوط مى كند، قدرت تصميم گيرى را از دست مى دهد، با سرعت و شتابى كه هر لحظه فزونى مى گيرد ، به سوى نيستى پيش مى رود و سرانجام محو و نابود مى گردد .

آرى كسى كه پايگاه آسمان توحيد را از دست داد ، ديگر نمى تواند زمام سرنوشت خود را به دست گيرد ، و هرچه در اين مسير جلوتر مى رود، شتابش در سقوط فزونى مى يابد و سرانجام تمام سرمايه هاى انسانى خود را از دست خواهد داد .

32 ذلِكَ وَ مَنْ يُعَظِّمْ شَعائِرَ اللّهِ فَاِنَّها مِنْ تَقْوَى الْقُلُوبِ

(اين گونه است مناسك حج)و هركس شعائرالهى رابزرگ دارد،اين كارنشانه تقواى دل ها است.

تعظيم شعائر الهى نشانه تقواى دل ها است

« شَعائِر » جمع « شَعيرَة » به معنى علامت و نشانه است ، بنابراين « شَعائِرَ اللّه ِ » به معنى " نشانه هاى پروردگار" است كه شامل سرفصل هاى آيين الهى و برنامه هاى كلى و آن چه در نخستين برخورد با اين آيين چشمگير است و از جمله مناسك حج مى باشد كه انسان را به ياد خدا مى اندازد .

گرچه بدون شك « مناسك حج » از جمله شعائرى است كه در اين آيه مقصود بوده

است ، مخصوصاً مسأله قربانى كه در آيه 36 همين سوره صريحا جزء شعائر محسوب گرديده ، جزء آن است ولى روشن است كه با اين حال عموميت مفهوم آيه نسبت به تمام شعائر اسلامى به قوت خود باقى است و هيچ گونه دليلى بر تخصيص آن به خصوص قربانى ياهمه مناسك حج وجود ندارد به خصوص اين كه قرآن در مورد قربانى كردن حج با ذكر كلمه « مِنْ » كه براى « تبعيض » است ، اين حقيقت را گوشزد كرده كه قربانى يكى از شعائر است ، همان گونه كه در مورد « صفا و مروه » نيز در آيه 158 سوره بقره مى خوانيم كه : « آن هم از شعائر الهى است » ( اِنَّ الصَّفا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللّهِ ) .

خلاصه اين كه تمام آن چه در برنامه هاى دينى وارد شده و انسان رابه ياد خدا و عظمت آيين او مى اندازد، شعائر الهى است و بزرگداشت آن نشانه تقواى دل ها است .

اين نكته نيز قابل توجه است كه منظور از « بزرگداشت » ، بزرگى جسمانى قربانى و مانند آن نيست ، بلكه حقيقت تعظيم آن است كه مقام و موقعيت اين شعائر را در افكار و

اذهان و ظاهر و باطن بالا ببرند و آن چه درخور احترام و عظمت آن ها است ، به جاى آورند .

33 لَكُمْ فيها مَنافِعُ اِلى اَجَلٍ مُسَمًّى ثُمَّ مَحِلُّها اِلَى الْبَيْتِ الْعَتيقِ

درحيوانات قربانى منافعى براى شما تا زمان معين (روز ذبح آن ها) است، سپس محل آن خانه كعبه آن خانه قديمى وگرامى است ( اگر قربانى براى عمره مفرده باشد، در سرزمين مكه و اگر براى حج باشد ، در مِنى نزديكى مكه محل ذبح آن خواهد بود ).

از بعضى روايات چنين استفاده مى شود كه گروهى از مسلمانان عقيده داشتند هنگامى كه شترى يا يكى ديگر از چهارپايان به عنوان قربانى تعيين مى شد و از راه هاى دور و نزديك آن را با خود به سوى احرامگاه و از آن جا به سرزمين مكه مى آوردند ، نبايد بر آن مركب سوار شد و نبايد شير آن را بدوشند و از آن استفاده كنند و به كلى آن را از خود جدا مى پنداشتند ، قرآن اين تفكر خرافى را نفى كرده و مى گويد: « از براى شما در اين حيوانات قربانى منافع و سودهايى است تا زمان معين ( يعنى تا روز ذبح آن ها ) فرارسد » ( لَكُمْ فيها

مَنافِعُ اِلى اَجَلٍ مُسَمًّى ) .

به هر حال در پايان آيه در مورد سرانجام كار قربانى چنين مى گويد : « ثُمَّ مَحِلُّها اِلَى الْبَيْتِ الْعَتيقِ » .

و به اين ترتيب مادام كه حيوانات مخصوص قربانى به محل قربانگاه نرسيده اند ، مى توان از آن بهره گرفت و پس از وصول به قربانگاه بايد وظيفه قربانى كردن را درباره آن ها انجام داد .

البته طبق آن چه فقها بر اساس مدارك اسلامى گفته اند ، اگر قربانى مربوط به حج باشد ، در سرزمين « مِنى » بايد ذبح شود و اگر براى « عمره مفرده » باشد در سرزمين مكه و از آن جا كه آيات مورد بحث از مراسم حج سخن مى گويد ، بايد « بيت العتيق » ( خانه كعبه ) در اين جا به معنى وسيع كلمه باشد تا اطراف مكه ( مِنى ) را نيز شامل گردد .

34 وَ لِكُلِّ اُمَّةٍ جَعَلْنا مَنْسَكا لِيَذْكُروُا اسْمَ اللّهِ عَلى ما رَزَقَهُمْ مِنْ بَهيمَةِ الاَنْعامِ

فَاِلهُكُمْ اِلهٌ واحِدٌ فَلَهُ اَسْلِمُوا وَ بَشِّرِ الْمُخْبِتينَ

براى هر امتى قربانگاهى قرار داديم تا نام خدا را ( به هنگام قربانى ) بر چهارپايانى كه به آن ها روزى داده ايم ، ببرند وخداى شما معبود واحدى است ، در برابر فرمان او تسليم شويد و بشارت ده متواضعان و تسليم شوندگان را .

« مُخْبِتينَ » از ماده « اِخْبات » از ريشه « خَبْت » گرفته شده كه به معنى زمين صاف و وسيع است كه انسان به راحتى در آن گام برمى دارد ، بعدا اين ماده به معنى اطمينان و خضوع آمده ، چراكه راه رفتن در چنين زمينى توأم با اطمينان است و چنين زمينى زير پاى رهروان خاضع و تسليم .

« راغب » در « مفردات » مى گويد : « نُسُك » به معنى عبادت و « ناسِك » به معنى عابد است و مَناسِك حج يعنى مواقفى كه اين عبادت در آن جا انجام مى شود يا به معنى خود اين اعمال است .

ولى طبق گفتۀ « طبرسى » در « مجمع البيان » و « ابوالفتوح رازى » در « روح الجنان » ، "مَنْسَك " طبق احتمالى به معنى خصوص قربانى كردن از ميان عبادات است .

بنابراين « مَنْسَك » هرچند مفهوم عامى دارد كه عبادات ديگر مخصوصاً مراسم حج را شامل مى شود ، ولى در آيه مورد بحث به قرينه « لِيَذْكُروُا اسْمَ اللّهِ ... » ( تا نام خدا را بر آن ببرند ) به معنى خصوص قربانى است .

به هرحال مسأله قربانى هميشه سؤال انگيز بوده است ، البته اين سؤالات بيشتر به خاطر مسائل خرافى پيش مى آمد كه با اين عبادت آميخته شده ، مانند قربانى كردن مشركان براى بت ها با برنامه هاى خاصى كه داشتند ، ولى ذبح حيوان به نام خدا و براى جلب رضاى او كه سمبلى براى آمادگى انسان براى فداكارى و قربانى شدن در راه او است ، سپس استفاده كردن از گوشت آن براى اطعام فقراء و مانند آن امرى است منطقى و كاملاً قابل درك .

35 اَلَّذينَ اِذا ذُكِرَ اللّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَ الصّابِرينَ عَلى ما اَصابَهُمْ وَ

الْمُقيمِى الصَّلوةِ وَ مِمّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ

همان ها كه وقتى نام خدا برده مى شود ، دل هايشان مملو ازخوف پروردگار مى گردد و آن ها كه در برابر مصائبى كه به آنان مى رسد، شكيبا واستوارند و آن هاكه نماز را برپا مى دارند و از آن چه روزيشان داده ايم ، انفاق مى كنند .

صفات چهارگانۀ مخبتين

در اين آيه صفات « مُخْبِتين » ( تواضع كنندگان ) را در چهار قسمت كه دوقسمت جنبه معنوى و روانى دارد و دو قسمت جنبه جسمانى توضيح مى دهد ؛

✓ 1 - نخست مى گويد : « آن ها كسانى هستند كه وقتى نام خدا برده مى شود ، دل هايشان مملو از خوف پروردگار مى گردد » ( اَلَّذينَ اِذا ذُكِرَ اللّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ ) .

نه اين كه از غضب او بى جهت بترسند و نه اين كه در رحمت او شك وترديد داشته باشند، بلكه اين ترس به خاطر مسؤوليت هايى است كه بر دوش داشتند و شايد در انجام آن

كوتاهى كرده اند ، اين ترس به خاطر درك مقام باعظمت خدا است كه انسان در مقابل عظمت خائف مى گردد .(1)

✓ 2 - ديگر اين كه ؛ « آن ها در برابر حوادث دردناكى كه در زندگيشان رخ مى دهد ، صبر و شكيبايى پيش مى گيرند » ( وَالصّابِرينَ عَلى ما اَصابَهُمْ ) .

عظمت حادثه هرقدر زياد وناراحتى آن هرقدر سنگين باشد، دربرابر آن زانو نمى زنند ، خونسردى خود را از دست نمى دهند ، از ميدان فرار نمى كنند ، مأيوس نمى شوند ، لب به كفران نمى گشايند و خلاصه ايستادگى مى كنند و پيش مى روند و پيروز مى شوند .

✓ 3 و 4 - « آن ها نماز را برپا دارند و از آن چه به آن ها روزى داده ايم ، انفاق مى كنند » ( وَ الْمُقيمِى الصَّلوةِ وَ مِمّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ ) . .


1) در « تفسير نمونه » ، جلد 7 ، ذيل 2 / انفال مشروحاً بحث شده است .

از يك سو ارتباطشان با خالق جهان محكم است و از سوى ديگر پيوندشان با خلق خدا مستحكم .

و از اين توضيح به خوبى روشن مى شود كه مسأله اِخْبات و تسليم و تواضع كه از صفات ويژه مؤمنان است ، تنها جنبه درونى ندارد ، بلكه بايد آثار آن در همه اعمال ظاهر و آشكار شود .

36 وَ الْبُدْنَ جَعَلْناها لَكُمْ مِنْ شَعائِرِ اللّهِ لَكُمْ فيها خَيْرٌ فَاذْكُروُا اسْمَ اللّهِ عَلَيْها صَوافَّ فَاِذا وَجَبَتْ جُنُوبُها فَكُلُوا مِنْها وَ اَطْعِمُوا الْقانِعَ وَ الْمُعْتَرَّ كَذلِكَ سَخَّرْناها لَكُمْ لَعَلَّكُمْ تَشْكُروُنَ

و شترهاى چاق و فربه رابراى شما از شعائر الهى قرار داديم ،در آن ها براى شما خير و بركت است، نام خدا را ( هنگام قربانى كردن آن ها ) درحالى كه به صف ايستاده اند ببريد ، هنگامى كه پهلويشان آرام گرفت ( و جان دادند ) از گوشت آن ها بخوريد و مستمندان

قانع و فقيران معترض را نيز از آن اطعام كنيد ، اين گونه ما آن ها را مسخرتان ساختيم تا شكر خدا را به جا آوريد .

« بُدْن » جمع « بَدَنَة » به معنى شتر بزرگ و چاق و گوشت دار است و از آن جاكه چنين حيوانى براى مراسم قربانى و اطعام فقرا و نيازمندان مناسب تر است ، مخصوصاً روى آن تكيه شده وگرنه مى دانيم چاق بودن حيوان قربانى از شرايط الزامى نيست ، همين مقدار كافى است كه لاغر نبوده باشد .

واژه « صَوافّ » جمع « صافَّة » به معنى صف كشيده است و به طورى كه در روايات وارد شده منظور اين است كه دو دست شتر قربانى را از مچ تا زانو در حالى كه ايستاده باشد ، باهم ببندند تا به هنگام نحر زياد به خود تكان ندهد و فرار نكند .

طبيعى است هنگامى كه مقدارى خون از تن او مى رود ، دست هايش سست مى شود و به روى زمين مى خوابد .

بدون شك ذكر نام خدا به هنگام ذبح حيوانات يا نحر كردن شتر كيفيت خاصى ندارد و هرگونه نام خدا را ببرند كافى است ، چنان كه ظاهر آيه همان است .

جمله « كُلُوا مِنْها » ( از آن بخوريد ) ظاهر در اين است كه واجب است « حجاج » چيزى از قربانى خود را نيز بخورند و شايد اين براى رعايت مساوات در ميان آن ها و مستمندان است.

« قانِع » از ماده « قناعَت » و « مُعْتَرّ » از ماده « عَرّ » در اصل به معنى بيمارى جرب است كه عارض برپوست بدن انسان مى شود ، سپس به سؤال كننده اى كه به سراغ انسان مى آيد و تقاضاى كمك مى كند ( و چه بسا زبان به اعتراض مى گشايد ) « مُعْتَرّ » گفته شده است .

فرق ميان « قانِع » و « مُعْتَرّ » اين است كه ؛ « قانع » به كسى مى گويند كه اگر چيزى به او بدهند ، قناعت مى كند و راضى و خشنود مى شود و اعتراض و ايراد و خشمى ندارد ، اما « مُعْتَرّ » كسى است كه به سراغ تو مى آيد و سؤال و تقاضامى كند و چه بسا به آن چه مى دهى ، راضى نشود و اعتراض كند .

مقدم داشتن « قانع » بر « مُعْتَرّ » نشانه اين است كه آن دسته از محرومانى كه عَفيفُ النَّفْس و خويشتن دار هستند ، بايد بيشتر مورد توجه قرار گيرند .

و بالاخره آيه را چنين پايان مى دهد : « كَذلِكَ سَخَّرْناها لَكُمْ لَعَلَّكُمْ تَشْكُروُنَ » .

راستى اين عجيب است حيوانى با آن بزرگى و قدرت و زور ، آن چنان تسليم است كه اجازه مى دهد كودكى پاهاى او را محكم ببندد و او را نحر كند ( طريقه نحر كردن اين است كه كاردى در گودى گردن او فرومى برند ، خون ريزى شروع مى شود و حيوان به زودى جان مى دهد ) .

گاهى خداوند براى نشان دادن اهميت اين تسخير ، فرمان اطاعت و تسليم را از اين حيوانات برمى دارد و ديده ايم يك شتر خشمگين و عصبانى كه در حال عادى كودك خردسال مهار او را مى كشيد ، تبديل به موجود خطرناكى مى شود كه چندين انسان نيرومند از عهده او برنمى آيد .

37 لَنْ يَنالَ اللّهَ لُحُومُها وَ لادِماؤُها وَلكِنْ يَنالُهُ التَّقْوى مِنْكُمْ كَذلِكَ سَخَّرَها لَكُمْ لِتُكَبِّروُا اللّهَ عَلى ما هَديكُمْ وَ بَشِّرِ الْمُحْسِنينَ

هرگز نه گوشت ها و نه خون هاى آن ها به خدا نمى رسد، آن چه به او مى رسد، تقوا و پرهيزگارى شما است ، اين گونه خداوند آن ها را مسخر شما ساخته تا او را به خاطر هدايتتان بزرگ بشمريد و بشارت ده نيكوكاران را .

فلسفۀ قربانى كردن

اصولاً خدا نيازى به گوشت قربانى ندارد ، او نه جسم است نه نيازمند ، او وجودى است كامل و بى انتها از هر جهت .

به تعبير ديگر هدف آن است كه شما با پيمودن مدارج تقوا در مسير يك انسان كامل قرارگيريد و روزبه روز به خدا نزديك تر شويد، همه عبادات كلاس هاى تربيت است براى شما انسان ها ، "قربانى" درس ايثار و فداكارى و گذشت و آمادگى براى شهادت در راه خدا به

شما مى آموزد و درس كمك به نيازمندان و مستمندان .

اين تعبيركه خون آن ها نيز به خدا نمى رسد، با اين كه خون قابل استفاده نيست ، ظاهرا اشاره به اعمال زشت اعراب جاهلى است كه هرگاه حيوانى را قربانى مى كردند ، خون آن را بر سر بت ها و گاه بر در و ديوار كعبه مى پاشيدند و بعضى از مسلمانان ناآگاه بى ميل نبودند كه در اين برنامه خرافى از آن ها تبعيت كنند، آيه فوق نازل شد و آن ها را نهى كرد .(1)

متأسفانه هنوز اين رسم جاهلى در بعضى مناطق وجود دارد كه هرگاه قربانى براى ساختن خانه اى مى كنند، خون آن را بر سقف و ديوار آن خانه مى پاشند و حتى در ساختمان بعضى از مساجد نيز اين عمل زشت و خرافى را كه مايه آلودگى مسجد است ، انجام مى دهند كه بايد مسلمانان بيدار شديداً با آن مبارزه كنند . .


1) « كنز العرفان » ، جلد 1 ، صفحه 314 .

سپس بار ديگر به نعمت تسخير حيوانات اشاره كرده و مى گويد: « كَذلِكَ سَخَّرَها لَكُمْ لِتُكَبِّروُا اللّهَ عَلى ما هَديكُمْ » .

هدف نهايى اين است كه به عظمت خدا آشنا شويد ، همان خدايى كه شما را در مسير تشريع و تكوين هدايت كرده ، از يك سو مناسك حج و آيين اطاعت و بندگى را به شما آموخت و از سوى ديگر اين حيوانات بزرگ و نيرومند را مطيع فرمان شما ساخت تا از آن ها در راه اطاعت خدا ، قربانى كردن ، نيكى به نيازمندان و همچنين تأمين زندگى خود استفاده كنيد .

38 اِنَّ اللّهَ يُدافِعُ عَنِ الَّذينَ امَنُوا اِنَّ اللّهَ لا يُحِبُّ كُلَّ خَوّانٍ كَفُورٍ

خداوندازكسانى كه ايمان آورده اند، دفاع مى كند، خداوندهيچ خيانتكار كفران كننده اى را دوست ندارد .

بگذار طوايف و قبايل عرب و يهود و نصارا و مشركان شبه جزيره دست به دست هم

بدهند تا مؤمنان را تحت فشار قرار داده و به گمان خود نابود كنند ، ولى خداوند وعده دفاع از آن ها را داده است ، وعده بقاى اسلام تا دامنه قيامت ، اين وعده الهى مخصوص مؤمنان عصر پيامبر صلى الله عليه و آله در برابر مشركان نبود ، حكمى است جارى و سارى در تمام اعصار و قرون ، مهم آن است كه ما مصداق « اَلَّذينَ امَنُوا » باشيم كه دفاع الهى به دنبال آن حتمى است و تخلف ناپذير ، آرى خدا از مؤمنان دفاع مى كند .

در پايان آيه موضع مشركان و هم مسلكان آن ها را در پيشگاه خداوند با اين عبارت روشن مى سازد ؛ « اِنَّ اللّهَ لا يُحِبُّ كُلَّ خَوّانٍ كَفُورٍ » .

همان ها كه براى خدا شريك قرار داده اند و حتى به هنگام گفتن « لَبّيْك » تصريح به نام بت ها نمودند و به اين ترتيب خيانتشان مسجل است ، همچنين با بردن نام بت ها بر قربانى ها و فراموش كردن نام خدا ، كفران نعمت هاى الهى نمودند ، با اين حال چگونه ممكن است خداوند اين خائنان كفران كننده را دوست دارد ؟

39 اُذِنَ لِلَّذينَ يُقاتِلُونَ بِاَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَ اِنَّ اللّهَ عَلى نَصْرِهِمْ لَقَديرٌ

به آن ها كه جنگ بر آنان تحميل شده ، اجازه جهاد داده شده است ، چرا كه مورد ستم قرار گرفته اند و خدا قادر بر نصرت آن ها است .

نخستين فرمان جهاد

در بعضى از روايات مى خوانيم هنگامى كه مسلمانان در مكه بودند ، مشركان پيوسته آن ها را آزار مى دادند و مرتبا مسلمانان كتك خورده با سرهاى شكسته خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله مى رسيدند و شكايت مى كردند ( و تقاضاى اذن جهاد داشتند ) اما پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله به آن ها مى فرمود : « صبر كنيد ، هنوز دستور جهاد به من داده نشده » تا اين كه هجرت شروع شد و مسلمين از مكه به مدينه آمدند، خداوند آيۀ فوق را كه متضمن اذن جهاد است ، نازل كرد و اين

نخستين آيه اى است كه درباره جهاد نازل شده است .(1)

سپس اين اجازه را با وعده پيروزى از سوى خداوند قادر متعال تكميل كرده ، مى فرمايد : « وَ اِنَّ اللّهَ عَلى نَصْرِهِمْ لَقَديرٌ » .

اين عبارت كه متضمن وعده كمك الهى است ، با تعبير به « توانايى خدا » ممكن است اشاره به اين نكته باشد كه اين قدرت الهى وقتى به يارى شما مى آيد كه خود نيز به مقدار تواناييتان كسب قدرت وآمادگى دفاع كنيد تا گمان نكنند كه آن ها مى توانند در خانه هاى خود بنشينند و منتظر يارى پروردگار باشند .

به تعبير ديگر شما بايد آن چه در توان داريد ، در اين عالم اسباب به كار گيريد و در آن جا كه قدرت شما پايان مى گيرد ، در انتظار يارى خدا باشيد و اين همان برنامه اى بود .


1) « مجمع البيان » ، ذيل آيۀ مورد بحث .

كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله در تمام مبارزاتش به كار مى گرفت و پيروز مى شد .

40 اَلَّذينَ اُخْرِجُوا مِنْ دِيارِهِمْ بِغَيْرِ حَقٍّ اِلاّ اَنْ يَقُولُوا رَبُّنَا اللّهُ وَ لَوْ لا دَفْعُ اللّهِ النّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَهُدِّمَتْ صَوامِعُ وَ بِيَعٌ وَ صَلَواتٌ وَ مَساجِدُ يُذْكَرُ فيهَا اسْمُ اللّهِ كَثيرا وَ لَيَنْصُرَنَّ اللّهُ مَنْ يَنْصُرُهُ اِنَّ اللّهَ لَقَوِىٌّ عَزيزٌ

همان ها كه به ناحق از خانه و لانه خود بدون هيچ دليلى اخراج شدند ، جز اين كه مى گفتند : پروردگار ما اللّه است واگر خداوند بعضى از آن ها را به وسيله بعضى ديگر دفع نكند ، ديرها و صومعه ها و معابد يهود و نصارا و مساجدى كه نام خدا در آن بسيار برده مى شود، ويران مى گردد وخداوند كسانى راكه اورا يارى كنند (و ازآيينش دفاع نمايند) يارى مى كند ، خداوند قوى و شكست ناپذير است .

در اين كه ميان « صَوامِع » و « بِيَع » و « صَلَوات » و « مَساجِد » چه تفاوتى است ، مفسران بيانات گوناگونى دارند ، اما آن چه صحيح تر به نظر مى رسد ، اين است كه ؛

« صَوامِع » جمع « صَوْمَعَة » به معنى مكانى است كه معمولاً در بيرون شهرها و دور از جمعيت براى تاركان دنيا و زهاد و عباد ساخته مى شد كه در فارسى به آن « دير » گويند ( بايد توجه داشت « صَوْمَعَة » در اصل به معنى بنايى است كه قسمت بالاى آن به هم پيوسته است و ظاهرا اشاره به گلدسته هاى چهار پهلويى بوده كه راهبان براى صومعه خود درست مى كردند ) .

« بِيَع » جمع « بيعَة » به معنى معبد نصارا است كه « كنيسه » يا « كليسا » نيز به آن گفته مى شود .

« صَلَوات » جمع « صَلاة » به معنى معبد يهود است و بعضى آن را معرب « صلوثا » مى دانند كه در لغت عبرانى به معنى نمازخانه است .

« مَساجِد » جمع « مَسْجِد » ، معبد مسلمين است .

بنابراين « صَوامِع » و « بِيَع » گرچه هردو متعلق به نصارا است ، ولى اوّلى نام مركز

تاركان دنيا و دومى نام كعبه عمومى است .

در رابطه با فراز نخستين آيه بايد گفت : اقرار به توحيد و يگانگى خدا افتخار است نه گناه ، اين اقرار چيزى نبود كه به مشركان حق دهد آن ها را از خانه و زندگيشان بيرون كنند و مجبور به هجرت از مكه به مدينه سازند ، بلكه اين تعبير لطيفى است كه براى محكوم كردن طرف در اين گونه موارد گفته مى شود ، مثلاً به شخصى كه در برابر خدمت و نعمت ناسپاسى كرده ، مى گوييم : گناه ما اين بود كه به تو خدمت كرديم ، اين كنايه اى است از بى خبرى طرف كه در برابر خدمت ، كيفر گناه داده است .

سپس يكى از فلسفه هاى تشريع جهاد را اين چنين بازگو مى كند : « وَ لَوْ لا دَفْعُ اللّهِ ... فيهَا اسْمُ اللّهِ كَثيراً » .

آرى اگر افراد باايمان و غيور دست روى دست بگذارند و تماشاچى فعاليت هاى ويرانگرانه طاغوت ها و مستكبران و افراد بى ايمان و ستمگر باشند و آن ها ميدان را خالى

ببينند ، اثرى از معابد و مراكز عبادت الهى نخواهند گذارد ، چراكه معبدها جاى بيدارى است ومحراب ، ميدان مبارزه و جنگ است و مسجد دربرابر خودكامگان سنگر است و اصولاً هرگونه دعوت به خداپرستى بر ضد جبارانى است كه مى خواهند مردم همچون خدا آن ها را بپرستند و لذا اگر آن ها فرصت پيدا كنند ، تمام اين مراكز را با خاك يكسان خواهند كرد .

اين يكى از اهداف تشريع جهاد و اذن در مقاتله و جنگ است .

ضمناً جمله « يُذْكَرُ فيهَا اسْمُ اللّهِ كَثيرا » ( نام خدا در آن بسيار برده مى شود ) ظاهرا توصيفى است براى خصوص مساجد، چراكه مساجد مسلمين باتوجه به نمازهاى پنجگانه كه در تمام ايام سال در آن انجام مى گيرد ، پررونق ترين مراكز عبادت در جهان است ، درحالى كه بسيارى از معابد ديگر تنها يك روز در هفته و يا روزهايى در سال مورد بهره بردارى قرار مى گيرد .

در پايان آيه بار ديگر وعده نصرت الهى را تكرار و تأكيد كرده و مى گويد : « وَ لَيَنْصُرَنَّ اللّهُ مَنْ يَنْصُرُهُ اِنَّ اللّهَ لَقَوِىٌّ عَزيزٌ » .

41 اَلَّذينَ اِنْ مَكَّنّاهُمْ فِى الاَرْضِ اَقامُوا الصَّلوةَ وَ اتَوُا الزَّكوةَ وَ اَمَروُا بِالْمَعْروُفِ وَ نَهَوْا عَنِ الْمُنْكَرِ وَ لِلّهِ عاقِبَةُ الاُمُورِ

ياران خدا كسانى هستندكه هرگاه در زمين به آن ها قدرت بخشيديم، نماز را برپا مى دارند و زكات را ادا مى كنند و امر به معروف و نهى از منكر مى نمايند و پايان همه كارها از آنِ خدا است .

« مَكَّنّا » از ماده « تمكين » كه به معنى فراهم ساختن وسايل و ابزار كار است ، مى باشد اعم از آلات و ادوات لازم يا علم و آگاهى كافى و توان و نيروى جسمى و فكرى .

« مَعْروُف » به معنى كارهاى خوب و حق است و « مُنْكَر » به معنى زشت و باطل ، زيرا اولى براى هرانسان پاك سرشتى شناخته شده و دومى ناشناس است و به تعبير ديگر اولى

هماهنگ با فطرت انسانى است و دومى ناهماهنگ .

ياران خدا هرگز پس ازپيروزى همچون خودكامگان و جباران، به عيش و نوش و لهو و لعب نمى پردازند و در غرور و مستى فرونمى روند ، بلكه پيروزى ها و موفقيت ها را نردبانى براى ساختن خويش و جامعه قرار مى دهند ، آن ها پس از قدرت يافتن تبديل به يك طاغوت جديد نمى شوند ، ارتباطشان با خدا محكم و با خلق خدا نيز مستحكم است ، چراكه « صلوة » ( نماز ) سمبل پيوند با خالق است و « زكاة » رمزى براى پيوند با خلق ، و امر به معروف و نهى از منكر پايه هاى اساسى ساختن يك جامعه سالم محسوب مى شود و همين چهارصفت براى معرفى اين افراد كافى است و در ساير آن ساير عبادات و اعمال صالح و ويژگى هاى يك جامعه باايمان و پيشرفته فراهم است .(1).


1) به « تفسير نمونه » ، جلد 3 ، صفحه 42 مراجعه فرماييد .

42 وَ اِنْ يُكَذِّبُوكَ فَقَدْكَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ وَ عادٌ وَ ثَمُودُ

اگر تو را تكذيب كنند ( امر تازه اى نيست ) پيش از آن ها قوم نوح و عاد و ثمود ( پيامبرانشان را ) تكذيب كردند .

43 وَ قَوْمُ اِبْراهيمَ وَ قَوْمُ لُوطٍ

و همچنين قوم ابراهيم و قوم لوط .

44 وَ اَصْحابُ مَدْيَنَ وَ كُذِّبَ مُوسى فَاَمْلَيْتُ لِلْكافِرينَ ثُمَّ اَخَذْتُهُمْ فَكَيْفَ كانَ نَكيرِ

و اصحاب مدين ( قوم شعيب ) و نيز ( فرعونيان ) موسى (علیه السلام)را تكذيب كردند، اما من به آن ها مهلت دادم ، سپس آن ها راگرفتم ،ديدى چگونه عمل آن ها را شديدا انكار كردم ( و چگونه به آن ها پاسخ گفتم ) ؟

« نَكير » به معنى انكار و در اين جا به معنى مجازات است .

همان گونه كه اين مخالفت ها و تكذيب هاموجب سستى اين پيامبران بزرگ در دعوتشان

به سوى توحيد و حق و عدالت نگشت ،مسلماً در روح پاك و پراستقامت تو نيزاثرنخواهد گذارد.

ولى اين كافران كوردل تصور نكنند براى هميشه مى توانند به اين برنامه هاى ننگين ادامه دهند ، زيرا نسبت به آن ها در گذشته نعمت هاى آن ها را گرفتم و نقمت و بدبختى به آن ها دادم ، حياتشان را گرفتم و مرگ در عوض آن دادم .

45 فَكَاَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ اَهْلَكْناهاوَهِىَ ظالِمَةٌ فَهِىَ خاوِيَةٌ عَلى عُروُشِها وَ بِئْرٍ مُعَطَّلَةٍ وَ قَصْرٍ مَشيدٍ

چه بسياراز شهرها و آبادى هاكه آن ها را نابود و هلاك كرديم درحالى كه ستمگربودند، به گونه اى كه برسقف هاى خود فروريختند (نخست سقف ها ويران گشت و بعد ديوارهابه روى سقف ها ) و چه بسيار چاه پرآب كه بى صاحب ماند وچه بسيار قصرهاى محكم و مرتفع .

بئر معطله و قصر مشيد

« مَشيد » از ماده « شيد » به دو معنى آمده است ؛ نخست به معنى ارتفاع و ديگرى به

معنى گچ ، در صورت اول « مَشيد » به معنى قصرهاى مرتفع و سر به آسمان كشيده است و در صورت دوم به معنى قصرهايى است كه بسيار محكم بنا مى شود تا از حوادث روزگار مصون بماند ، زيرا در آن زمان بيشتر خانه ها از گل ساخته مى شد و خانه هايى را كه با گچ مى ساختند ، نسبت به خانه هاى گلين بسيار محكم تر بود .

به اين ترتيب هم مساكن پر زرق و برق و مستحكم آن ها بى صاحب ماند و هم آب هايى كه مايه آبادى زمين هايشان بود .

جالب اين كه در رواياتى كه از طرق اهل سنت عليهم السلام به ما رسيده ، جمله « وَ بِئْرٍ مُعَطَّلَةٍ » به علماء و دانشمندانى كه در جامعه تنها مانده اند و كسى از علومشان بهره نمى گيرد ، تفسير شده است .

از امام موسى (علیه السلام)بن جعفر در تفسير جمله « وَ بِئْرٍ مُعَطَّلَةٍ وَ قَصْرٍ مَشيدٍ » مى خوانيم :

« اَلْبِئْرُ الْمُعَطَّلَةُ اَلاِمامُ الصّامِتُ وَ الْقَصْرُ الْمَشيدُ اَلاِمامُ النّاطِقُ : چاه معطل كه از آن بهره نمى گيريد ،

امام خاموش و قصر محكم سر برافراشته ، امام ناطق است » .

اين تفسير درحقيقت نوعى از تشبيه است همان گونه كه حضرت مهدى و عدالت عالم گير او در روايات به « ماءٌ مَعينٌ » ( آب جارى ) تشبيه شده است يعنى هنگامى كه امام در مسند حكومت قرار گيرد ، همچون قصر رفيع محكمى است كه از دور و نزديك ديده ها را به خود جلب مى كند و پناهگاهى براى همگان است ، اما هنگامى كه از مسند حكومت دور گردد و مردم اطراف او را خالى كرده ، نااهلان به جاى او بنشينند ، به چاه پرآبى مى ماند كه به دست فراموشى سپرده شود ، نه تشنه كامان از آن بهره مى گيرند و نه درختان و گياهان با آن پرورش مى يابند .

46 اَفَلَمْ يَسيروُا فِىالاَرْضِ فَتَكُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ يَعْقِلُونَ بِها اَوْ اذانٌ يَسْمَعُونَ بِها فَاِنَّها لا تَعْمَى الاَبْصارُ وَ لكِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتى فِى الصُّدوُرِ

آيا آن ها در زمين سير نكردند تا دل هايى داشته باشند كه باآن حقيقت را درك كنند،

يا گوش هاى شنوايى كه نداى حق را بشنوند ، چرا كه چشم هاى ظاهر نابينا نمى شود ، بلكه دل هايى كه در سينه ها جاى دارد ، بينايى را از دست مى دهد .

سير در ارض و بيدارى دل ها

ويرانه هاى كاخ هاى ستمگران و مساكن ويران شده جباران و دنياپرستان كه روزى در اوج قدرت مى زيستند ، هريك در عين خاموشى هزار زبان دارند و با هر زبانى هزاران نكته مى گويند .

اين ويرانه ها ، كتاب هاى گويا و زنده اى است از سرگذشت اين اقوام ، از نتايج اعمال و رفتارشان و از برنامه هاى ننگين و كيفر شومشان .

اين زمين هاى خاموش و آثارى كه در اين ويرانه ها به چشم مى خورد ، چنان نغمه هاى شورانگيزى در جان انسان مى دهدكه گاه مطالعه يكى از آن ها به اندازه مطالعه يك كتاب قطور به انسان درس مى دهد و باتوجه به تكرار تاريخ كه اصل اساسى زندگى

انسان ها است ، آينده را در برابرش مجسم مى كنند ، آرى مطالعه آثار گذشتگان گوش را شنوا و چشم را بينا مى سازد .

و به همين دليل در بسيارى از آيات قرآن دستور جهانگردى داده شده است اما جهانگردى الهى و اخلاقى كه دل عبرت بين از ديده بيرون آيد و ايوان مدائن و قصرهاى فراعنه را آيينه عبرت بداند ، گاهى از راه دجله سرى به مدائن زند و گاه سيلابى از اشك همچون دجله بر خاك مدائن جارى سازد .

پيرامون بررسى تاريخ گذشتگان ازطريق جهانگردى ، به جلد 3 « تفسير نمونه » ، صفحه 101 مراجعه فرماييد .

سپس براى اين كه حقيقت اين سخن آشكارتر گردد ، قرآن مى گويد : « فَاِنَّها لا تَعْمَى الاَبْصارُ وَ لكِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتى فِى الصُّدوُرِ » .

درحقيقت آن ها كه چشم ظاهرى خويش را ازدست مى دهند ، كور و نابينا نيستند و گاه

روشن دلانى هستند از همه آگاه تر ، نابينايان واقعى كسانى هستند كه چشم قلبشان كور شده و حقيقت را درك نمى كنند .

لذا در روايتى از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله مى خوانيم : « شَرُّ الْعَمى ، عَمَى الْقَلْبُ : بدترين نابينايى ، نابينايى دل است » .(1)

و در روايت ديگرى كه در كتاب « غَوالِى الْلَئالى » آمده ، مى خوانيم: پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: « اِذا اَرادَ اللّهُ بِعَبْدٍ خَيْرا فَتَحَ عَيْنَ قَلْبِه فَيُشاهِدُ بِها ما كانَ غائِبا عَنْهُ : هنگامى كه خدا بخواهد در حق بنده اى نيكى كند ، چشمان قلب او را مى گشايد تا چيزهايى را كه از او پنهان بود ، مشاهده كند » .(2)

اما اين سؤال كه چگونه نسبت درك حقايق به قلب ها كه در سينه ها قرار دارد ، داده شده است ، با اين كه مى دانيم قلب جز تلمبه اى براى گردش خون نيست ، در جلد اول .


1) «نورالثقلين»، جلد3، صفحه508و509 .

2) «نورالثقلين»، جلد3، صفحه508و509 .

«تفسيرنمونه» ذيل آيۀ 7سوره بقره مشروحابه آن پاسخ داده ايم و خلاصه و فشرده اش اين است.

يكى از معانى « قَلْب » ، عقل است و يكى از معانى « صَدْر » ، ذات و سرشت انسان .

به علاوه قلب ، مظهر عواطف است و هرگاه برقى از عواطف و ادراك هايى كه مايۀ حركت و جنبش است، در روح انسان آشكار شود ، نخستين اثرش در همين قلب جسمانى ، ظاهر مى گردد ، ضربان قلب دگرگون مى شود ، خون باسرعت به تمام ذرات بدن انسان مى رسد و نشاط و نيروى تازه اى به آن مى بخشد ، بنابراين اگر پديده هاى روحى به قلب نسبت داده مى شود ، به خاطر آن است كه نخستين مظهر آن در بدن انسان ، قلب او است .

47 وَ يَسْتَعْجِلُونَكَ بِالْعَذابِ وَ لَنْ يُخْلِفَ اللّهُ وَعْدَهُ وَ اِنَّ يَوْما عِنْدَ رَبِّكَ كَاَلْفِ سَنَةٍ مِمّا تَعُدُّونَ

آن ها با عجله از تو تقاضاى عذاب مى كنند، درحالى كه خداوند هرگز از وعده خود تخلف نخواهد كرد و يك روز نزد پروردگار تو همانند هزارسال ازسال هايى است كه شمامى شمريد.

كسى عجله مى كند كه بترسد فرصت از دستش برود و يا امكاناتش پايان گيرد، اما خدايى كه از ازل تا ابد بر همه چيز قادر بوده و هست ، عجله براى او مطرح نيست و هميشه قادر بر انجام وعده هاى خود مى باشد .

براى او يك ساعت و يك روز و يك سال فرق نمى كند؛ « چرا كه يك روز در نزد پروردگار تو همانند هزارسال از سال هايى است كه شما مى شمريد » .

بنابراين آن ها چه از روى حقيقت و چه از روى استهزاء و مسخره ، اين سخن را تكرار كنند و بگويند ؛ « چرا عذاب خدا بر سر ما نازل نمى شود » ؟ بايد بدانند عذاب در انتظار آن ها است و دير يا زود به سراغشان مى آيد و اگر مهلتى داده شود ، فرصتى است براى بيدارى و تجديد نظر ، ولى آن ها بايد توجه كنند كه بعد از نزول عذاب ، درهاى توبه و بازگشت به كلى بسته مى شود و راهى به سوى نجات نيست .

48 وَ كَاَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ اَمْلَيْتُ لَها وَ هِىَ ظالِمَةٌ ثُمَّ اَخَذْتُها وَ اِلَىَّ الْمَصيرُ

و چه بسيار شهرها و آبادى ها كه به آن ها مهلت دادم ، درحالى كه ستمگر بودند ( اما از اين مهلت براى اصلاح خويش استفاده نكردند )سپس آن هاراگرفتم وهمه به سوى من بازمى گردند.

آن ها نيز مثل شما از دير شدن عذاب ، شكايت داشتند و مسخره مى كردند و آن را دليل بر بطلان وعده پيامبران مى گرفتند ولى سرانجام گرفتار شدند و هر چه فرياد كشيدند ، فريادشان به جايى نرسيد .

49 قُلْ يا اَيُّهَا النّاسُ اِنَّما اَنَا لَكُمْ نَذيرٌ مُبينٌ

بگو : اى مردم من براى شما بيم دهنده آشكارى هستم .

بى شك پيامبر صلى الله عليه و آله هم انذار كننده است و هم بشارت دهنده ، ولى تكيه كردن بر روى « انذار » در اين جاو عدم ذكر « بشارت » به خاطر تناسب با مخاطبين مورد بحث است كه آن ها افراد بى ايمان و لجوجى بودند كه حتى مجازات الهى را به باد استهزاء مى گرفتند .

50 فَالَّذينَ امَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ كَريمٌ

آن ها كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند ، آمرزش و روزى پرارزشى براى آن ها است .

رزق كريم

نخست با آب آمرزش و مغفرت الهى خود را شستشو داده و پاك مى شوند ، خاطرى آسوده و وجدانى آرام از اين ناحيه پيدا مى كنند . سپس مشمول انواع الطاف و نعمت هاى ارزشمند او مى گردند .

« رِزْقٌ كَريمٌ » ( با توجه به اين كه « كريم » به معنى هر موجود شريف و پر ارزش است ) مفهوم وسيعى دارد كه تمام نعمت هاى گرانبهاى معنوى و مادى را شامل مى شود .

آرى خداى كريم در آن سراى كريم ، انواع نعمت هاى كريم را به بنده هاى مؤمن و صالحش ارزانى مى دارد .

« راغب » در كتاب « مفردات » مى گويد : " كَرَم" معمولاً به امور نيك و پرارزشى گفته مى شود كه بسيار قابل است ، بنابراين به نيكى هاى كوچك ، كرم گفته نمى شود .

و اگر بعضى « رِزْقٌ كَريمٌ » را به معنى مستمر و بى عيب و نقص و بعضى به معنى روزى شايسته ، تفسير كرده اند ، همه در آن معنى جامع و كلى كه اشياء پرارزش و قابل توجه است ، جمع مى شود .

51 وَ الَّذينَ سَعَوْا فى اياتِنا مُعاجِزينَ اوُلئِكَ اَصْحابُ الْجَحيمِ

و آن ها كه ( براى تخريب و محو ) آيات ما تلاش كردند و چنين مى پنداشتند كه مى توانند بر اراده حتمى ما غالب شوند ، اصحاب دوزخند .

« سَعَوْا » از ماده « سَعْى » در اصل به معنى دويدن است و منظور در اين جا تلاش و كوشش در راه ويرانگرى و تخريب و از بين بردن آيات الهى است و « مُعاجِزينَ » از مادۀ

« عَجْز » در اين جا به معنى كسى است كه مى خواهد بر نيروى بى پايان الهى پيروز گردد .

« جَحيم » از ماده « جَحْم » به معنى شدت برافروختگى آتش است و به شدت غضب نيز گفته مى شود ، بنابراين "جحيم" به معنى جايى است كه آتش شعله ور و برافروخته اى دارد و اشاره به دوزخ است .

52 وَ ما اَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ وَ لا نَبِىٍّ اِلاّ اِذا تَمَنّى اَلْقَى الشَّيْطانُ فى اُمْنِيَّتِهِ فَيَنْسَخُ اللّهُ ما يُلْقِى الشَّيْطانُ ثُمَ يُحْكِمُ اللّهُ اياتِهِ وَ اللّهُ عَليمٌ حَكيمٌ

ما هيچ رسول و پيامبرى را پيش از تو نفرستاديم مگر اين كه هرگاه آرزو مى كرد ( و طرحى براى پيش برد اهداف الهى خودمى ريخت ) شيطان القائاتى درآن مى كرد، اما خداوند القائات

شيطان را از ميان مى برد ، سپس آيات خود را استحكام مى بخشيد و خداوند عليم و حكيم است .

53 لِيَجْعَلَ ما يُلْقِى الشَّيْطانُ فِتْنَةً لِلَّذينَ فى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَ الْقاسِيَةِ

قُلُوبُهُمْ وَ اِنَّ الظّالِمينَ لَفى شِقاقٍ بَعيدٍ

هدف از اين ماجرا اين بود كه خداوند القاى شيطان را آزمونى براى آن ها كه در قلبشان بيمارى است و آن ها كه سنگدلند قرار دهد و ظالمان در عداوت شديدى دور از حق قرار گرفته اند .

54 وَ لِيَعْلَمَ الَّذينَ اوُتُوا الْعِلْمَ اَنَّهُ الْحَقَّ مِنْ رَبِّكَ فَيُؤْمِنُوا بِهِ فَتُخْبِتَ لَهُ قُلُوبُهُمْ وَ اِنَّ اللّهَ لَهادِ الَّذينَ امَنُوا اِلىصِراطٍ مُسْتَقيمٍ

و نيز هدف اين بود كسانى كه خدا آگاهى به آنان بخشيده ،بدانند اين حقى است از سوى پروردگار تو، درنتيجه به آن ايمان بياورند و دل هايشان دربرابر آن خاضع گردد و خداوند كسانى را كه ايمان آوردند ، به سوى صراط مستقيم هدايت مى كند .

القائات شيطان چيست ؟

ريشۀ اصلى « تَمَنّى » كه از ماده «مَنْىْ » گرفته شده ، در اصل به معنى تقدير و فرض

است و اگر نطفۀ انسان و حيوانات را « مَنِىّ » مى گويند ، به خاطر اين است كه صورت بندى از طريق آن انجام مى گيرد و اگر به مرگ « مَنِيَّة » گفته مى شود ، به خاطر آن است كه اجل مقدر انسان در آن فرامى رسد ، آرزوها را از اين رو « تَمَنّى » مى گويند كه انسان تقدير و تصوير آن را در ذهن خود مى گيرد ، نتيجه اين كه ريشه اصلى اين كلمه همه جا به تقدير و فرض و تصوير بازمى گردد .

اما معنى گذشته كه در تفسير آيه گفتيم ( طرح ها و برنامه هاى پيامبران براى پيش برد اهداف الهى ) تناسب زيادى با معنى ريشه اى « تَمَنّى » دارد .

بنابراين منظور از « القائات شيطانى » در حقيقت اشاره به فعاليت هاى شياطين و وسوسه هاى آن ها در برابر برنامه هاى سازنده انبياء است چرا كه آن ها هميشه مى خواستند با القائات خود اين برنامه ها و تقديرها را به هم بزنند ، اما خدا مانع از آن مى شد .

فرق « رسول » و « نبى »

در مورد فرق ميان « رسول » و « نبى » سخن بسيار است ، آن چه مناسب تر به نظر مى رسد ، اين است كه « رسول » به پيامبرانى گفته مى شود كه مأمور تبليغ و دعوت به آيين خود بوده اند و چنان كه در حالات آن ها مى خوانيم ، از هرگونه كوشش و تلاشى در اين راه فروگذار نكردند و انواع مشكلات را به جان خريدند .

اما « نبى » چنان كه از ماده اصلى اين لغت پيدا است كسى است كه از وحى الهى خبر مى دهد ، هرچند مأمور به تبليغ گسترده نيست و در واقع به طبيبى مى ماند كه دردمندان به سراغ او مى روند و از او دارو و درمان مى جويند ، مى دانيم شرايط محيط ها و پيامبران باهم مختلف بوده و هركدام مأموريتى داشتند .(1)


1) به « تفسير نمونه » ، جلد 1 ، ذيل 124 / بقره مراجعه فرماييد .

55 وَ لا يَزالُ الَّذينَ كَفَروُا فى مِرْيَةٍ مِنْهُ حَتّى تَأْتِيَهُمُ السّاعَةُ بَغْتَةً اَوْ يَأْتِيَهُمْ عَذابُ يَوْمٍ عَقيمٍ

كافران همواره درباره قرآن در شكند تا روز قيامت ناگهانى فرا رسد ، يا عذاب روز عقيم ( روزى كه قادر به جبران نيستند ) به سراغشان بيايد .

واژه « مِرْيَة » كه به معنى شك و ترديد است ، نشان مى دهد كه آن ها هرگز يقين به خلاف قرآن و اسلام نداشتند ، هرچند در الفاظشان چنين اظهار مى كردند ، بلكه حداقل به مرحله شك تنزل كرده بودند ، اما تعصب ها به آن ها اجازه مطالعه بيشتر و يافتن حقيقت را نمى داد .

بديهى است منظور از « كافران » در اين جا همه آن ها نيستند ، چراكه بسيارى در ادامه راه بيدار شدند و به پيامبر صلى الله عليه و آله و صفوف مسلمين پيوستند ، منظور سران آن ها و افراد لجوج و فوق العاده متعصب و كينه توز هستند كه هرگز ايمان نياوردند و همواره به كارشكنى هاى خود ادامه دادند .

كلمۀ « ساعَة » گرچه بعضى احتمال داده اند به معنى لحظه مرگ و مانند آن بوده باشد ، ولى آيات بعد نشان مى دهد كه منظور از آن پايان جهان و قرار گرفتن در آستانه قيامت است كه با كلمه « بَغْتَة » ( ناگهانى ) مخصوصاً همراه است .

منظور از عذاب « يَوْمٍ عَقيمٍ » مجازات روز قيامت است و اين كه روز قيامت توصيف به « عقيم » ( نازا ) شده ، اشاره به اين است كه آن ها روز ديگرى پشت سر ندارند تا بتوانند به جبران گذشته برخيزند و در سرنوشت خود تغييرى ايجاد كنند .

56 اَلْمُلْكُ يَوْمَئِذٍ لِلّهِ يَحْكُمُ بَيْنَهُمْ فَالَّذينَ امَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ فى جَنّاتِ النَّعيمِ

حكومت و فرمانروايى درآن روز ازآنِ خدااست و بين آن هاحكم مى فرمايد ، كسانى كه ايمان آورده اند و عمل صالح انجام داده اند ، در باغ هاى پرنعمت بهشت هستند .

دو رقم حاكميت و مالكيت وجود دارد ؛ حاكميت حقيقى كه حاكميت خالق بر مخلوق

است و حاكميت اعتبارى و قراردادى كه ميان مردم معمول است ، در دنيا اين هردو وجود دارد ، اما در سراى آخرت حكومت هاى قراردادى و اعتبارى همه برچيده مى شود تنها حكومت حقيقى خالق جهان باقى مى ماند .

57 وَ الَّذينَ كَفَروُا وَ كَذَّبُوا بِاآياتِنا فَاوُلئِكَ لَهُمْ عَذابٌ مُهينٌ

و كسانى كه كافر شدند و آيات ما را تكذيب كردند ، عذاب خواركننده اى براى آن ها است .

عذابى كه آن ها را پست و حقير مى كند و در برابر آن همه گردن كشى ها و خودبرتربينى ها و استكبار در برابر خلق خدا آن ها را به پايين ترين مرحله ذلت مى كشاند و مى دانيم توصيف « عذاب » به « اليم » و « عظيم » و « مُهين » كه در آيات مختلف قرآن ذكر شده ، هركدام متناسب با نوع گناهى است كه از گردن كشان سرمى زده است .

58 وَ الَّذينَ هاجَروُا فى سَبيلِ اللّهِ ثُمَّ قُتِلُوا اَوْ ماتُوا لَيَرْزُقَنَّهُمُ اللّهُ

رِزْقا حَسَنا وَ اِنَّ اللّهَ لَهُوَ خَيْرُ الرّازِقينَ

و كسانى كه در راه خدا هجرت كردند ، سپس كشته شدند ،يا به مرگ طبيعى از دنيا رفتند ، خداوند به آن ها روزى نيكويى مى دهد كه او بهترين روزى دهندگان است .

رزق حسن

بعضى از مفسران گفته اند : « رزق حسن » اشاره به نعمت هايى است كه وقتى چشم انسان به آن مى افتد ، چنان مجذوب مى شود كه نمى تواند ديده از آن برگيرد و به غير آن نگاه كند و تنها خدا قدرت دارد كه چنين روزى را به كسى دهد .

بعضى از دانشمندان شأن نزولى براى اين آيه ذكر كرده اند كه خلاصه اش چنين است : هنگامى كه مهاجران به مدينه آمدند ، بعضى از آن ها به مرگ طبيعى از دنيا رفتند ، درحالى كه بعضى شربت شهادت نوشيدند ، در اين هنگام گروهى تمام فضيلت را براى شهيدان قائل شدند ، آيه فوق نازل شد و هر دو را مشمول بهترين نعمت هاى الهى معرفى كرد ، لذا بعضى از مفسران از اين تعبير چنين نتيجه گرفته اند كه مهم جان دادن در راه خدا است چه از طريق

شهادت باشد و چه از طريق مرگ طبيعى ، هركس براى خدا بميرد ، مشمول ثواب شهيدان است ( اِنَّ الْمَقْتُولَ فى سَبيلِ اللّهِ وَ الْمَيِّتَ فى سَبيلِ اللّهِ شَهيدٌ ) .

59 لَيُدْخِلَنَّهُمْ مُدْخَلاً يَرْضَوْنَهُ وَ اِنَّ اللّهَ لَعَليمٌ حَليمٌ

خداوند آن ها را در محلى وارد مى كند كه از آن خشنود خواهند بود و خداوند عالم و با حلم است .

در اين آيه نمونه اى از رزق حسن را بازگو مى كند .

اگر در اين جهان از منزل و مأواى خود به ناراحتى تبعيد و اخراج شدند ، خداوند در جهان ديگر آن ها را در منزل و مأوايى جاى مى دهد كه از هر نظر مورد رضايت آن ها است و به اين ترتيب ايثار و فداكارى آنان را به عالى ترين وجه جبران مى كند .

60 ذلِكَ وَمَنْ عاقَبَ بِمِثْلِ ماعُوقِبَ بِهِ ثُمَّ بُغِىَ عَلَيْهِ لَيَنْصُرَنَّهُ اللّهُ اِنَ اللّهَ لَعَفُوٌّ غَفُورٌ

مطلب چنين است و هركس به همان مقداركه به او ستم شده،مجازات كند ، سپس مورد تعدى قرار گيرد ، خدا او را يارى خواهد كرد ، خداوند بخشنده و آمرزنده است .

اشاره به اين كه دفاع در مقابل ظلم و ستم ، يك حق طبيعى است و هركس مجاز است به آن اقدام كند .

ولى تعبير به « مِثْل » تأكيدى بر اين حقيقت است كه نبايد از حد تجاوز كند .

جمله « ثُمَّ بُغِىَ عَلَيْهِ » نيز اشاره به اين است كه اگر شخص در مقام دفاع از خويشتن تحت فشار ظلم قرار گيرد ، خدا وعده يارى به او داده است و به اين ترتيب كسى كه از آغاز سكوت كند و تن به ظلم و ستم دردهد و هيچ گونه گام مؤثرى در راه دفاع از خود برندارد ، خدا به چنين كسى وعده يارى نداده است ، وعده الهى مخصوص كسانى است كه تمام نيروى خود را براى دفاع در برابر ظالمان و ستمگران بسيج كنند و بازهم از طرف دشمن تحت ستم قرار گيرند .

61 ذلِكَ بِاَنَّ اللّهَ يُولِجُ اللَّيْلَ فِى النَّهارِوَيُولِجُ النَّهارَفِى اللَّيْلِ وَاَنَ اللّهَ سَميعٌ بَصيرٌ

اين به خاطر آن است كه خداوند شب را در روز و روز رادر شب داخل مى كند و خداوند شنوا و بينا است .

« يُولِجُ » از ماده « ايلاج » در اصل از « وُلُوج » به معنى دخول است ، اين تعبير اشاره به دگرگونى هاى تدريجى و كاملاً منظم و حساب شده شب و روز در فصول مختلف سال است كه از يكى كاسته و به ديگرى افزوده مى شود ، اما اين احتمال نيز وجود دارد كه اشاره به مسأله طلوع و غروب آفتاب باشد كه به خاطر شرايط خاص جو ( هواى اطراف زمين ) اين امر به صورت ناگهانى انجام نمى گيرد ، بلكه از آغاز طلوع فجر ، اشعه آفتاب به طبقات بالاى هوا مى افتد و آهسته آهسته به طبقات پايين منتقل مى شود ، گويى روز تدريجا وارد شب مى گردد و لشكر نور بر سپاهيان ظلمت چيره مى شود و به عكس هنگام غروب آفتاب ، نخست نور از قشر پايين جو برچيده مى شود و هوا كمى تار مى گردد و تدريجا از طبقات بالاتر ، تا آخرين شعاع خورشيد برچيده شود و لشكر ظلمت همه جا را تسخير كند و اگر اين موضوع نبود ، طلوع و غروب آفتاب در يك لحظه زودگذر انجام مى گرفت و انتقال ناگهانى از شب به روز و روز به شب ، هم از نظر جسمى و روحى براى انسان زيان بار بود و

هم از نظر نظام اجتماعى اين تغيير سريع و بى مقدمه مشكلات فراوان به وجود مى آورد .

هيچ مانعى ندارد كه آيه فوق اشاره به هر دو تفسير باشد .

62 ذلِكَ بِاَنَّ اللّهَ هُوَ الْحَقُّ وَ اَنَّ ما يَدْعُونَ مِنْ دوُنِهِ هُوَ الْباطِلُ وَ اَنَّ اللّهَ هُوَ الْعَلِىُّ الْكَبيرُ

اين به خاطر آن است كه خدا حق است و آن چه را غير از اومى خوانند ، باطل است و خداوند بلندمقام و بزرگ است .

واژه « عَلِىّ » كه از ماده « عُلُوّ » گرفته شده ، به معنى بلندمقام است و نيز به كسى گفته مى شود كه قادر و قاهر است و كسى قدرت مقاومت در برابر اراده او را ندارد .

اگر مى بينيد لشكريان حق پيروز مى شوند ، باطل عقب نشينى مى كند ، لطف خدا به يارى مؤمنان مى شتابد و كافران را تنها مى گذارد ، به خاطر آن است كه آن ها باطلند و اين ها حق ، آن ها برخلاف نظام عالم هستى هستند و سرنوشتشان فنا و نيستى است و اين ها

هماهنگ با قوانين جهان هستى .

اصولاً خداوند حق و غير او باطل است و تمام انسان ها و موجوداتى كه به نحوى با خدا ارتباط دارند ، حقند و به همان اندازه كه از او بيگانه اند ، باطلند .

« كَبير » نيز اشاره اى است به عظمت علم و قدرت پروردگار و كسى كه داراى اين صفات است ، به خوبى مى تواند دوستان خود را يارى دهد و دشمنان را درهم بشكند ، لذا دوستانش بايد به وعده هاى او دلگرم باشند .

63 اَلَمْ تَرَاَنَ اللّهَ اَنْزَلَ مِنَ السَّماءِماءًفَتُصْبِحُ الاَرْضُ مُخْضَرَّةً اِنَّ اللّهَ لَطيفٌ خَبيرٌ

آيا نديدى خداوند از آسمان آبى فرستاد و زمين ( بر اثر آن )سرسبز و خرم مى گردد ؟ و خداوند لطيف و خبير است .

نشانه هاى خدا در صحنۀ هستى

« لَطيف » از ماده « لُطْف » به معنى كار بسيار ظريف و باريك است و اگر به رحمت هاى

خاص الهى « لُطْف » گفته مى شود ، نيز به خاطر همين ظرافت آن است .

« خَبير » به معنى كسى است كه از مسائل دقيق ، آگاه شود .

لطيف بودن خدا ايجاب مى كندكه نطفه هاى كوچك و كم ارزش گياهان را كه در درون بذرها در اعماق خاك ها نهفته است ، پرورش دهد و آن ها را كه در نهايت ظرافت و لطافت هستند ، از اعماق خاك تيره برخلاف قانون جاذبه بيرون فرستد و در معرض تابش آفتاب و وزش نسيم قرار دهد و سرانجام آن را به گياهى بارور يا درختى تنومند تبديل كند .

اگر او دانه هاى باران را نمى فرستاد و محيط بذر و زمين اطراف آن نرم و ملايم و « لطيف » نمى شد ، آن ها هرگز قدرت نمو و رشد نمى داشتند ، اما او با اين باران به آن محيط خشك و خشن ، لطف و نرمش بخشيد تا آمادۀ حركت و نمو گردد .

در عين حال از تمام نيازها و احتياجات اين دانه ضعيف از آغاز حركت در زير خاك تا هنگامى كه سر به آسمان كشيده، آگاه و خبير است .

خداوند به مقتضاى لطفش باران را مى فرستد و به مقتضاى خبيربودنش ، اندازه اى براى آن قائل است كه اگر از حد بگذرد ، سيل است و ويرانى و اگر كمتر از حد باشد ، خشكسالى و پژمردگى و اين است معنى لطيف بودن و خبير بودن خداوند .

در آيۀ 18 سورۀ مؤمنون نيز مى خوانيم : « وَ اَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً بِقَدَرٍ فَاَسْكَنّاهُ فِى الاَرْضِ : ما از آسمان آبى فرستاديم به اندازه معين ، سپس آن را در زمين ساكن كرديم » .(1)

64 لَهُ ما فِى السَّمواتِ وَ ما فِى الاَرْضِ وَ اِنَّ اللّهَ لَهُوَ الْغَنِىُّ الْحَميدُ

آن چه در آسمان ها و زمين است ، از آنِ او است و خداوند بى نياز و شايسته هرگونه ستايش است .

پيوند دو صفت « غَنِىّ » و « حَميد » با هم ، يك پيوند حساب شده است ، چراكه ؛ .


1) به « تفسير نمونه » ، جلد 5 ، ذيل 103 / انعام مراجعه فرماييد .

اولاً بسيارند كسانى كه غنى هستند اما بخيلند و استثمارگر و انحصارطلب و غرق غفلت و غرور و به همين دليل عنوان غنى بودن ، گاهى تداعى اين اوصاف را مى كند ولى غنى بودن خداوند توأم با لطف و بخشندگى است ، جود و سخاى او نسبت به بندگان كه او را شايسته حمد و ستايش مى كند .

ثانيا اغنياى ديگر غنايشان ظاهرى است و اگر جود و سخايى دارند ، در واقع از خودشان نيست ، چراكه تمام نعمت و امكانات را خدا در اختيار آن ها گذارده است ، غنى بالذّات و شايسته هرگونه ثنا و ستايش تنها ذات پاك او است .

ثالثا بى نيازان ديگر اگر كارى مى كنند ، بالاخره سودى از آن عايد خودشان مى شود، تنها كسى كه بى حساب مى بخشد و سودى عايد او نمى گردد ، بلكه مى خواهد تا بر بندگان جودى كند ، اواست و به همين دليل از همه شايسته تر به حمد و ثنا است .

65 اَلَمْ تَرَ اَنَّ اللّهَ سَخَّرَ لَكُمْ ما فِى الاَرْضِ وَ الْفُلْكَ تَجْرى فِى الْبَحْرِ بِاَمْرِهِ وَ

يُمْسِكُ السَّماءَ اَنْ تَقَعَ عَلَى الاَرْضِ اِلاّ بِاِذْنِهِ اِنَّ اللّهَ بِالنّاسِ لَرَؤُفٌ رَحيمٌ

آيا نديدى كه خداوند آن چه در زمين است ، مسخر شما كرد ؟ و كشتى ها به فرمان او برصفحه اقيانوس هاحركت مى كنند و آسمان ( كرات و سنگ هاى آسمانى ) را نگه مى دارد تا بر زمين ، جز به فرمان او فرونيفتند ؟ خداوند نسبت به مردم رحيم و مهربان است .

از يك سو هريك از كرات آسمانى را در مدار خود به حركت درآورده و نيروى « دافعه » حاصل از گريز مركز را درست معادل نيروى « جاذبه » آن ها قرار داده است ، تا هريك در مدار خود بى آن كه در فاصله هاى آن ها دگرگونى حاصل شود ، به حركت درآيند و تصادمى در ميان كرات روى ندهد .

ازسوى ديگر جوّ زمين را آن چنان آفريده كه به سنگريزه هاى سرگردان اجازه برخورد با زمين و توليد ناراحتى و ويرانى براى اهلش ندهند .

آرى اين رحمت و لطف او نسبت به بندگان است كه اين چنين گهوارۀ زمين را امن و امان

و خالى از هرگونه خطر آفريده تا محل آسايش و آرامش بندگان باشد ، نه سنگ هاى سرگردان آسمانى بر زمين سقوط مى كنند نه كرات ديگر با آن تصادم مى نمايند .

تسخير موجودات زمين و آسمان

تسخير اين امور براى انسان از اين نظر است كه خدا آن ها را خدمتگزار انسان قرار داده و در مسير منافع او مى باشند .

( شرح مفصل اين موضوع در جلد يازدهم تفسير نمونه ، ذيل آيات 12 تا 14 سوره نحل و نيز در جلد دهم ذيل آيه 2 سوره رعد بيان شده است ) .

و اگر مى بينيم در ميان نعمت هاى زمينى ، حركت كشتى ها بر صحنه اقيانوس ها بالخصوص ذكر شده ، به خاطر آن است كه اين كشتى ها در گذشته و حال مهم ترين وسيله ارتباطى و انتقال انسان ها و كالاها از نقطه اى به نقطه ديگر بوده و هستند و هيچ وسيله نقليه اى تاكنون نتوانسته است جاى كشتى ها را در اين زمينه بگيرد .

به طور قطع اگر يك روز تمام كشتى ها بر صفحه اقيانوس ها از حركت بازايستند ، زندگى انسان ها به كلى مختل خواهد شد ، چراكه راه هاى خشكى قدرت و كشش نقل و انتقال اين همه وسايل و كالا را ندارد ، مخصوصاً در عصر و زمان ما باتوجه به اين كه مهم ترين وسيله حركت زندگى صنعتى بشر، نفت است و مهم ترين وسيله براى انتقال نفت از نقطه اى به نقاط ديگر ، همان كشتى ها هستند ، اهميت اين نعمت بزرگ الهى آشكارتر مى شود چراكه گاهى كار يك كشتى نفت كش غول پيكر را ده هزار اتومبيل هم نمى تواند انجام دهد و انتقال نفت از طريق خطوط لوله نيز براى نقاط محدودى از دنيا امكان پذير است .

66 وَ هُوَ الَّذى اَحْياكُمْ ثُمَّ يُميتُكُمْ ثُمَّ يُحْييكُمْ اِنَّ الاِنْسانَ لَكَفُورٌ

او كسى است كه شما را زنده كرد سپس مى ميراند ، بار ديگر زنده مى كند ، اما اين انسان كفران كننده و ناسپاس است .

اما با اين حال « اين انسان در برابر اين همه نعمت هايى كه خدا در زمين و آسمان در

جسم و جان به او ارزانى داشته ، كفران كننده و ناسپاس است و با ديدن اين همه نشانه هاى روشن ، ذات پاك او را انكار مى كنند » ( اِنَّ الاِنْسانَ لَكَفُورٌ ) .

جمله « اِنَّ الاِنْسانَ لَكَفُورٌ » باتوجه به اين كه « كَفُور » صيغه مبالغه است ، اشاره به كفر و انكار انسان هاى لجوج مى كند كه حتى با مشاهده اين همه آيات عظمت خدا باز راه انكار را پيش مى گيرند و يا اشاره به كفران و ناسپاسى اين گونه افراد است كه وجودشان غرق نعمت هاى او است و بازهم نه در مقام شكر منعم هستند و نه شناخت او .

67 لِكُلِّ اُمَّةٍ جَعَلْنا مَنْسَكا هُمْ ناسِكُوهُ فَلا يُنازِعُنَّكَ فِى الاَمْرِ وَ ادْعُ اِلى رَبِّكَ اِنَّكَ لَعَلى هُدًى مُسْتَقيمٍ

براى هر امتى عبادتى قرار داديم تا آن عبادت را ( در پيشگاه خدا ) انجام دهند ، بنابراين آن هانبايد دراين امر باتو به نزاع برخيزند، به سوى پروردگارت دعوت كن كه بر هدايت مستقيم قرار دارى ( و راه راست همين است كه تو مى پويى ).

هر امتى عبادتى دارد

« مَناسِك » جمع « مَنْسَك » به معنى مطلق عبادت است و در اين جا ممكن است تمام برنامه هاى دينى و الهى را شامل شود ، بنابراين آيه گوياى اين حقيقت است كه امت هاى پيشين هركدام برنامه اى مخصوص به خود داشتند كه در آن شرايط خاص از نظر زمان و مكان و جهات ديگر كامل ترين برنامه بوده است ولى مسلماً با دگرگون شدن آن شرايط ، لازم بود احكام تازه ترى جانشين آن ها شود .

لذا به دنبال اين سخن اضافه مى كند : « وَ ادْعُ اِلى رَبِّكَ اِنَّكَ لَعَلى هُدًى مُسْتَقيمٍ » .

هرگز گفتگوها و ايرادهاى بى پايه آنان در روحيه تو كمترين اثرى نگذارد كه دعوتت به سوى خدا است و مسير تو هدايت ، و راهت مستقيم است .

توصيف « هُدًى » به « مستقيم بودن » يا جنبه تأكيدى دارد و يا اشاره به اين است كه هدايت به سوى مقصد ممكن است از طرق مختلفى صورت گيرد ، در راه هاى نزديك و

دور ، مستقيم و كج ، ولى هدايت الهى از نزديك ترين و مستقيم ترين راه است .

68 وَ اِنْ جادَلُوكَ فَقُلِ اللّهُ اَعْلَمُ بِما تَعْمَلُونَ

و اگرآن ها باتوبه جدال برخيزند،بگو:خدا ازاعمالى كه شما انجام مى دهيد، آگاه تر است.

69 اَللّهُ يَحْكُمُ بَيْنَكُمْ يَوْمَالْقِيامَةِ فيما كُنْتُمْ فيهِ تَخْتَلِفُونَ

خداوند ميان شما در آن چه اختلاف داشتيد ، داورى مى كند .

در صحنه قيامت كه صحنه بازگشت به توحيد و يكپارچگى و رفع اختلافات است ، حقايق را براى همه شما آشكار مى سازد .

70 اَلَمْ تَعْلَمْ اَنَّ اللّهَ يَعْلَمُ ما فِى السَّماءِ وَ الاَرْضِ اِنَّ ذلِكَ فى كِتابٍ اِنَّ ذلِكَ عَلَى اللّهِ يَسيرٌ

آيا نمى دانى خداوند آنچه را در آسمان و زمين است مى داند ؟ همه اين ها در كتابى ثبت است (كتاب علم بى پايان پروردگار) و اين بر خداوند آسان است .

منظوراز « كِتاب » ، كتاب علم بى پايان خداوند ، كتاب عالم هستى و جهان علت ومعلول، جهانى كه چيزى درآن گم نمى شود و نابود نمى گردد ، بلكه همواره تغيير صورت مى دهد ، حتى امواج صداى ضعيفى كه از حلقوم انسانى در هزاران سال قبل برخاسته ، به كلى نابود نشده است و همواره در اين فضا وجود دارد ، اين يك كتاب بسيار دقيق و جامع است كه همه چيز در آن ضبط شده است .

و به تعبير ديگر همه اين ها در « لوح محفوظ » ، لوح علم الهى ثبت است و همه اين موجودات با تمام خصوصيات و جزئيات نزد او حاضرند .

71 وَ يَعْبُدوُنَ مِنْ دوُنِ اللّهِ ما لَمْ يُنَزِّلْ بِهِ سُلْطانا وَ ما لَيْسَ لَهُمْ بِهِ عِلْمٌ وَ ما لِلظّالِمينَ مِنْ نَصيرٍ

آن ها غير از خداوند چيزهايى را مى پرستند كه خدا هيچ گونه دليلى براى آن نازل نكرده است و چيزهايى كه به آن علم وآگاهى ندارند و براى ظالمان ياور و راهنمايى نيست.

در واقع اين ابطال عقايد بت پرستان است كه معتقد بودند خدا اجازه بت پرستى را به آن ها داده و اين بت ها شفيعان درگاه او مى باشند .

يعنى نه از طريق دستور الهى و نه از طريق دليل عقل ، مطلقا هيچ حجت و برهانى براى كار خود ندارند .

بديهى است كسى كه در اعتقاد و اعمال خود متكى به دليل روشنى نيست ، ستمگر است ، هم به خويش ستم كرده است و هم به ديگران و به هنگام گرفتار شدن در چنگال مجازات الهى ، هيچ كس قدرت دفاع از او را ندارد ، لذا در پايان آيه مى گويد : « براى ستمكاران ياور و راهنمايى نيست » ( وَ ما لِلظّالِمينَ مِنْ نَصيرٍ ) .

72 وَ اِذاتُتْلى عَلَيْهِمْ اياتُنا بَيِّناتٍ تَعْرِفُ فىوُجُوهِ الَّذينَ كَفَروُا الْمُنْكَرَ يَكادوُنَ يَسْطُونَ بِالَّذينَ يَتْلُونَ عَلَيْهِمْ اياتِنا قُلْ اَفَاُنَبِّئُكُمْ بِشَرٍّ مِنْ ذلِكُمُ النّارُ وَعَدَهَا اللّهُ الَّذينَ كَفَروُا وَ بِئْسَ الْمَصيرُ

و هنگامى كه آيات روشن ما بر آن ها خوانده مى شود ، در چهرۀ كافران آثار انكار را

مشاهده مى كنى ، آن چنان كه نزديك است برخيزند و با مشت به كسانى كه آيات ما را بر آن ها مى خوانند ، حمله كنند . بگو : آيا شما را به بدتر ازاين خبر دهم ؟ همان آتش سوزنده ( دوزخ ) است كه خدا به كافران وعده داده و بدترين جايگاه است .

كلمه « مُنْكَر » مصدر ميمى و به معنى انكار است و از آن جا كه انكار ، يك حالت درونى است و قابل مشاهده نمى باشد ، بنابراين منظور آثار و علايم انكار است .

« يَسْطُونَ » از ماده « سَطْوَت » به معنى بلند كردن دست و حمله كردن به طرف مقابل است و در اصل به گفته « راغب » در « مفردات » به معنى بلند شدن اسب بر سر پاها و بلند كردن دست ها است ، سپس به معنى بالا اطلاق شده است .

در حقيقت هنگام شنيدن اين آيات بيّنات ، تضادى در ميان منطق زنده قرآن و تعصبات جاهلانه آن ها پيدا مى شود و چون حاضر به تسليم در برابر حق نيستند ، بى اختيار آثار آن در چهره هايشان به صورت علامت انكار نقش مى بندد .

نه تنها اثر انكار و ناراحتى در چهره هايشان نمايان مى شود ، بلكه بر اثر شدت تعصب و

لجاج ، نزديك است برخيزند و با مشت هاى گره كرده خود به كسانى كه آيات مارا برآن ها مى خوانند، حمله كنند .

درحالى كه انسان اگر منطقى فكر كند ، هرگاه سخن خلافى بشنود ، نه چهره درهم مى كشد و نه پاسخ آن را با مشت گره كرده مى دهد، بلكه بابيان منطقى آن را رد مى كند، اين عكس العمل هاى نادرست كافران ، خود دليل روشنى است بر اين كه آن ها تابع هيچ دليل و منطقى نيستند ، تنها جهل و عصبيت بر وجودشان حاكم است ، قابل توجه اين كه جمله « يَكادوُنَ يَسْطُونَ » باتوجه به اين كه از دو فعل مضارع تشكيل شده ، دليل بر استمرار حالت حمله و پرخاشگرى در وجود آن ها است كه گاه شرايط ايجاب مى كند عملاً آن را ظاهر كنند و گاه كه شرايط اجازه نمى داد ، حالت آمادگى حمله در آن ها پيدا مى شد و به تعبير ما به خود مى پيچيدند كه چرا قادر بر حمله و ضرب نيستند .

قرآن در برابر اين بى منطقان به پيامبر صلى الله عليه و آله دستور مى دهد: «قُلْ اَفَاُنَبِّئُكُمْ بِشَرٍّ مِنْ ذلِكُمُ النّارُ...» .

يعنى اگر به زعم شما اين آيات بيّنات الهى شرّ است ، چون با افكار منحرف و نادرستتان هماهنگ نيست ، من بدتر از اين را به شما معرفى مى كنم كه همان مجازات دردناك الهى است كه در برابر اين لجاج و عناد سرانجام دامانتان را خواهد گرفت .

درحقيقت در برابر اين آتش مزاجان پرخاشگر كه شعله هاى عصبيت و لجاج ، همواره در درونشان افروخته است ، پاسخى جز آتش دوزخ نيست ، چراكه هميشه مجازات الهى تناسب نزديكى با چگونگى گناه و عصيان دارد .

73 يا اَيُّهَا النّاسُ ضُرِبَ مَثَلٌ فَاسْتَمِعُوا لَهُ اِنَّ الَّذينَ تَدْعُونَ مِنْ دوُنِ اللّهِ لَنْ يَخْلُقُوا ذُبابا وَ لَوِاجْتَمَعُوالَهُ وَ اِنْ يَسْلُبْهُمُ الذُّبابُ شَيْئا لا يَسْتَنْقِذوُهُ مِنْهُ ضَعُفَ الطّالِبُ وَ الْمَطْلُوبُ

اى مردم! مثلى زده شده است، به آن گوش فرادهيد؛ كسانى را كه غير از خدا مى خوانيد، هرگزنمى توانند مگسى بيافرينند، هرچند براى اين كار دست به دست هم دهند و هرگاه

مگس چيزى از آن را بربايد ، نمى توانند آن را بازپس گيرند، هم اين طلب كنندگان ناتوان هستند و هم آن مطلوبان ( هم اين عابدان و هم آن معبودان ) .

معبودانى ضعيف تر از يك مگس

همۀ بت ها و همه معبودان آن ها و حتى همه دانشمندان و متفكران و مخترعان بشر اگردست به دست هم بدهند، قادر برآفرينش مگسى نيستند .

بنابراين چگونه مى خواهيد شما اين ها را هم رديف پروردگار بزرگى قرار دهيد كه آفريننده آسمان ها و زمين و هزاران هزار نوع موجود زنده در درياها و صحراها و جنگل ها و اعماق زمين است ، خداوندى كه حيات و زندگى را در اَشكال مختلف و چهره هاى بديع و متنوع قرار داده كه هريك از آن ها انسان را به اعجاب و تحسين وامى دارد ، آن معبودهاى ضعيف كجا و اين خالق قادر و حكيم كجا ؟

سپس اضافه مى كند نه تنها قادر نيستند مگسى بيافرينند ، بلكه از مقابله با يك مگس نيز

عاجز هستند ، چراكه « اگر مگس چيزى از آن ها را بربايد ، نمى توانند آن را بازپس گيرند » .

موجودى به اين ضعيفى و ناتوانى كه حتى در مبارزه با يك مگس شكست مى خورد ، چه جاى اين دارد كه او را حاكم بر سرنوشت خويش بداند و حلاّل مشكلات .

آرى « هم اين طلب كنندگان و بت ها ، ضعيف و ناتوان هستند و هم آن مطلوبان و مگس ها » .

مثالى روشن براى بيان ضعف ها

اين مثال همان « مگس » است از نظر آفرينش و از نظر ربودن ذرات غذايى : اين مثال گرچه در برابر مشركان عرب ذكر شده ، ولى باتوجه به اين كه مخاطب همه مردم جهان هستند ( يا اَيُّهَا النّاسُ ) اختصاصى به بت هاى سنگى و چوبى ندارد ، بلكه تمام معبودهايى را كه جز خدا مى پرستند ، در اين مثال شركت داده شده اند ، اعم از فرعون ها و نمرودها و شخصيت هاى كاذب و قدرت هاى پوشالى و مانند آن .

آن ها نيز بر اين مثال منطبق هستند ، آن ها هم اگر دست به دست هم بدهند و تمام لشكر و عسكرشان را جمع و جور كنند و انديشمندان و فرزانگانشان را دعوت كنند ، قادر به خلق مگسى نيستند و حتى اگر مگسى ذره اى از سفره آن ها برگيرد ، توانايى به بازگرداندن آن ندارند .

74 ما قَدَروُا اللّهَ حَقَّ قَدْرِهِ اِنَّ اللّهَ لَقَوِىٌّ عَزيزٌ

آن ها خدا را آن گونه كه بايد بشناسند نشناختند ، خداوند قوى و شكست ناپذير است .

به قدرى در معرفت و شناسايى خدا ، ضعيف و ناتوان هستند كه خداوند با آن عظمت را تا سر حد اين معبودهاى ضعيف و بى مقدار تنزّل دادند و آن ها را شريك او شمردند كه اگر كمترين معرفتى درباره قدرت خدا داشتند ، بر اين مقايسه خود مى خنديدند .

75 اَللّهُ يَصْطَفى مِنَ الْمَلائِكَةِ رُسُلاً وَ مِنَ النّاسِ اِنَّ اللّهَ سَميعٌ بَصيرٌ

خداوند ازفرشتگان رسولانى برمى گزيند و همچنين از انسان،خداوند شنوا و بينا است .

از فرشتگان رسولانى چون جبرئيل و از انسان ها فرستادگانى چون پيامبران بزرگ الهى و تعبير « مِنْ » كه در اين جا « تبعيضيه » است ، نشان مى دهد كه همه فرشتگان الهى ، رسولان او به سوى بشر نبودند، بلكه گروهى از آن ها اين سمت را داشتند، اين تعبير منافات با آيۀ 1 سوره فاطر كه مى گويد : « جاعِلِ الْمَلائِكَةِ رُسُلاً » ( خدا فرشتگان را رسولانى قرار داده است ) ندارد ، چرا كه منظور در اين آيه بيان جنس است ، نه بيان عموميت افراد .

و در پايان آيه اضافه مى كند : « اِنَّ اللّهَ سَميعٌ بَصيرٌ » .

يعنى چنان نيست كه خداوند مانند انسان ها از كار رسولانش در غيابشان بى خبر باشد ، بلكه در هر لحظه از وضع آن ها باخبر است ، سخنانشان را مى شنود و اعمالشان را مى بيند .

76 يَعْلَمُ مابَيْنَ اَيْديهِمْ وَ ماخَلْفَهُمْ وَ اِلَى اللّهِ تُرْجَعُ الاُمُورُ

آن چه را در پيش روى آن ها و پشت سر آن ها است ، مى داند و همه كارها به سوى خدا باز مى گردد .

تا مردم بدانند فرشتگان و پيامبران الهى نيز بندگانى هستند سر برفرمان خدا و داراى مسؤوليت در پيشگاه او و ازخود چيزى ندارد جز آن چه خدا به آن ها داده است نه اين كه معبودان و خدايانى باشند در برابر اللّه .

بنابراين جملۀ « يَعْلَمُ ما بَيْنَ اَيْديهِمْ ... » در واقع اشاره به تكليف و مسؤوليت رسولان الهى و كنترل اعمال آن ها از ناحيه پروردگار است ، مانند آن چه در آيات 26 تا 28 سوره جن آمده است : « فَلا يُظْهِرُ عَلى غَيْبِهِ اَحَدا اِلاّ مَنِ ارْتَضى مِنْ رَسُولٍ فَاِنَّهُ يَسْلُكُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ رَصَدا لِيَعْلَمَ اَنْ قَدْ اَبْلَغُوا رِسالاتِ رَبِّهِمْ وَ اَحاطَ بِما لَدَيْهِمْ : خداوند هيچ كس را بر اسرار غيب خود آگاه نمى كند ، مگر رسولانى را كه برگزيده است و از آن ها راضى شده و براى آن ها مراقبانى از پيش رو و پشت سر مى فرستد تا روشن شود آيا آن ها رسالات پروردگارشان را ابلاغ كرده اند يا نه و خداوند از آن چه نزد آنان است ، باخبر است » .

ضمناً روشن شد كه منظور از « ما بَيْنَ اَيْديهِمْ » حوادث آينده است و

منظور از « ما خَلْفَهُمْ » حوادث گذشته مى باشد .

77 يا اَيُّهَا الِّذينَ امَنُوا ارْكَعُوا وَ اسْجُدوُا وَ اعْبُدوُا رَبَّكُمْ وَ افْعَلُوا الْخَيْرَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ

اى كسانى كه ايمان آورده ايد ! ركوع و سجود به جا آوريدو پروردگارتان را عبادت كنيد و كار نيك انجام دهيد تا رستگار شويد .

78 وَ جاهِدوُا فِى اللّهِ حَقَّ جِهادِهِ هُوَ اجْتَبيكُمْ وَ ما جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِى الدّينِ مِنْ حَرَجٍ مِلَّةَ اَبيكُمْ اِبْراهيمَ هُوَ سَمّيكُمُ الْمُسْلِمينَ مِنْ قَبْلُ وَ فى هذا لِيَكُونَ الرَّسُولُ شَهيدا عَلَيْكُمْ وَ تَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النّاسِ فَاَقيمُواالصَّلوةَ وَ اتُوا الزَّكوةَ وَ اعْتَصِمُوا بِاللّهِ هُوَمَوْليكُمْ فَنِعْمَ الْمَوْلى وَ نِعْمَ النَّصيرُ

و در راه خدا جهاد كنيد و حق جهادش را ادا نماييد ، اوشما را برگزيد و در دين كار سنگين و شاقى بر شما نگذارد ،اين همان آيين پدر شما ابراهيم است ، او شما را در

كتب پيشين و در اين كتاب آسمانى مسلمان ناميد تا پيامبر شاهد و گواه بر شما باشد و شما گواهان بر مردم ، بنابراين نماز را برپاداريد و زكات را بدهيد و به خدا تمسك جوييد كه او مولاو سرپرست شما است ، چه مولاى خوب و چه يار و ياور شايسته اى.

پنج دستور مهم و سازنده

« شَهيد » به معنى شاهد از ماده « شُهُود » به معنى آگاهى توأم با حضور است .

در اين دو آيه كه آيات پايان سوره حج را تشكيل مى دهد ، روى سخن را به افراد باايمان كرده و يك سلسله دستورهاى كلى و جامع را كه حافظ دين و دنيا و پيروزى آن ها در تمام صحنه ها است ، بيان مى دارد و با اين حُسن ختام، سوره حج پايان مى گيرد .

نخست به چهار دستور مهم اشاره مى كند ؛

✓ 1 و 2 - بيان دو ركن ركوع و سجود از ميان تمام اركان نماز ، به خاطر اهميت فوق العادۀ آن ها در اين عبادت بزرگ است .

✓ 3 - تعبير به « رَبَّكُمْ » ( پروردگار شما ) درحقيقت اشاره اى است به شايستگى او براى عبوديت و عدم شايستگى غير او ، زيرا تنها مالك و صاحب و تربيت كننده او است .

✓ 4 - دستور به « فعل خيرات » هرگونه كار نيكى را بدون هيچ قيد و شرطى شامل مى شود و اين كه از « ابن عباس » نقل شده كه منظور صله رَحِم و مكارم اخلاق است ، در حقيقت بيان مصداق زنده اى از اين مفهوم عامّ مى باشد .

✓ 5 - سپس پنجمين دستور را در زمينه جهاد به معنى وسيع كلمه صادر مى كند و مى گويد : « وَ جاهِدوُا فِى اللّهِ حَقَّ جِهادِهِ » .

اكثر مفسران اسلامى « جِهاد » را در اين جا به معنى خصوص مبارزه مسلحانه با دشمنان نگرفته اند ، بلكه همان گونه كه از مفهوم لغوى آن استفاده مى شود، به معنى هرگونه جهاد و كوشش در راه خدا و تلاش براى انجام نيكى ها و مبارزه با هوس هاى سركش ( جِهاد اكبر ) و پيكار با دشمنان ظالم و ستمگر ( جهاد اصغر ) دانسته اند .

مرحوم « طبرسى » در « مجمع البيان » از اكثر مفسران چنين نقل مى كند كه منظور از « حق جهاد » خلوص نيّت و انجام دادن اعمال براى خدا است .

بى شك « حق جهاد » نيز معنى وسيعى دارد كه از نظر كيفيت و كميت و مكان و زمان و ساير جهات ، همه را شامل مى شود ، اما از آن جاكه مرحله « اخلاص » سخت ترين مرحله در جهاد نفس است ، روى اين مرحله تكيه كرده ، چراكه نفوذ افكار و انگيزه هاى غيرالهى در قلب و اعمال انسان آن قدر مخفى و باريك و پنهان است كه جز بندگان خاص خدا از آن رهايى نمى يابند .

در حقيقت قرآن مجيد در اين پنج دستور از مراحل ساده شروع كرده و به آخرين و برترين مراحل عبوديت مى رساند ؛ نخست از ركوع و سپس از آن برتر سخن از سجود است ، بعد عبادت به طوركلى و سپس انجام كارهاى نيك اعم از عبادات و غيرعبادات و در آخرين مرحله سخن از جهاد و تلاش و كوشش فردى و جمعى در بخش درون و برون ،

كردار و گفتار و اخلاق و نيّت به ميان آورده است .

و اين دستور جامعى است كه فلاح و رستگارى بدون شك در دنبال آن خواهد بود و از آن جا كه اين تصور ممكن است پيدا شود ، اين همه دستورهاى سنگين كه هريك از ديگرى جامع تر و وسيع تر است ، چگونه بر دوش ما بندگان ضعيف قرار داده شده است ، در جمله هاى بعد تعبيرات گوناگونى دارد كه نشان مى دهد اين ها دليل لطف الهى نسبت به شما است و نشانه عظمت و مقام شخصيت شما مؤمنان در پيشگاه او است .

در نخستين تعبير مى فرمايد : « او شما را برگزيد » ( هُوَ اجْتَبيكُمْ ) .

اگر برگزيدگان خدا نبوديد ، اين مسؤوليت ها بر دوش شما گذارده نمى شد و در تعبير بعد مى فرمايد : « او كار سنگين و شاقى در دين بر شما نگذارده است » ( وَ ما جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِى الدّينِ مِنْ حَرَجٍ ) .

يعنى اگر درست بنگريد ، اين ها تكاليف شاقى نيستند ، بلكه با فطرت پاك شما

هماهنگ و سازگار هستند و اصولاً چون وسيله تكامل شما هستند و هركدام فلسفه و منافع روشنى دارند كه عايد خودتان مى شود ، در ذائقه جانتان تلخ نخواهند بود ، بلكه كاملاً شيرين و گوارا هستند .

در سومين تعبير مى گويد : از اين گذشته « اين همان آيين پدر شما ابراهيم است » ( مِلَّةَ اَبيكُمْ اِبْراهيمَ ) .

اطلاق « پدر » بر « ابراهيم » يا به خاطر آن است كه عرب ها و مسلمانان آن روز غالباً از نسل اسماعيل بودند و يا به خاطر اين بود كه آن ها همگى « ابراهيم » را بزرگ مى شمردند و از او به صورت يك پدر روحانى و معنوى احترام مى كردند ، هرچند آيين پاك او با انواع خرافات آلوده شده بود .

سپس تعبير ديگرى در اين زمينه دارد ، مى گويد : « خدا شما را در كتب پيشين مسلمان ناميد و همچنين در اين كتاب آسمانى يعنى قرآن »

( هُوَ سَمّيكُمُ الْمُسْلِمينَ مِنْ قَبْلُ وَ فى هذا ).

و مسلمان كسى است كه اين افتخار را دارد كه در برابر همه فرمان هاى الهى تسليم است .

سرانجام پنجمين و آخرين تعبير شوق آفرين را درباره مسلمانان بيان كرده و آن هارا به عنوان الگو و اسوه امت ها معرفى نموده و مى فرمايد : « هدف اين بوده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله شاهد و گواه بر شما باشد و شما هم گواهان بر مردم » ( لِيَكُونَ الرَّسُولُ شَهيدا عَلَيْكُمْ وَ تَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النّاسِ ) .

مفهوم اين سخن آن است كه شاهد بودن پيامبر صلى الله عليه و آله بر همه مسلمان ها به معنى آگاهى او از اعمال امت خويش است و اين با روايات « عرض اعمال » و بعضى از آيات قرآن كه به آن اشاره مى كند ، كاملاً سازگار مى باشد ، چراكه طبق اين روايات ، اعمال همه امت را در عرض هفته به حضور پيامبر صلى الله عليه و آله عرضه مى دارند و روح پاك او از همه اين ها آگاه و باخبر مى شود ، بنابراين او شاهد و گواه اين امت است .

اماشاهد وگواه بودن اين امت، طبق بعضى از روايات به معنى معصومين اين امت و امامان است كه آن ها نيز گواهان بر اعمال مردم هستند .

در حديثى از امام على (علیه السلام)بن موسى (علیه السلام)الرضا مى خوانيم كه فرمود : « نَحْنُ حُجَجُ اللّهِ فى خَلْقِه وَ نَحْنُ شُهَداءُ اللّهِ وَ اَعْلامِه فى بَرِيَّتِه : ما حجت هاى خدا در ميان خلق و شاهدان و نشانه هاى او در ميان مردم هستيم » .(1)

البته « شُهُود » معنى ديگرى نيز دارد و آن شهادت عملى است ، يعنى مقياس سنجش و الگو بودن اعمال يك فرد ، نمونه بارز براى اعمال سايرين ، در اين صورت تمام مسلمانان راستين چنين خواهند بود ، چراكه آن ها امت نمونه اى هستند با برترين آيين كه مى توانند مقياس و الگويى براى سنجش شخصيت و فضيلت در ميان همه امت ها باشند .


1) « نور الثقلين » ، جلد 3 ، صفحه 526 .

درحديثى از پيامبرگرامى اسلام صلى الله عليه و آله مى خوانيم كه فرمود : « خداوند چند فضيلت و برترى به امت اسلام داده است ، از جمله اين كه در امت هاى پيشين ، پيامبر آن ها شاهد و گواه قومش بود ولى خداوند تمام امت مرا گواهان بر خلق قرار داده است ، زيرا مى فرمايد : " لِيَكُونَ الرَّسُولُ شَهيدا عَلَيْكُمْ وَ تَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النّاسِ " » .(1)

يعنى همان گونه كه پيامبر صلى الله عليه و آله اسوه و الگوى امت خويش است ، شما هم اسوه ها و الگوها براى مردم جهان هستيد .

اين تفسيردرعين حال باتفسيرسابق منافات ندارد،ممكن است همه امت شاهد و گواه باشند و امامان، شاهدان و گواهان نمونه و ممتاز، كه براى كسب اطلاعات بيشتر پيرامون اين موضوع، مى توانيد به جلد 1 «تفسيرنمونه»، ذيل 143/بقره مراجعه فرماييد.

پايان سوره حج

پايان جزء هفدهم .


1) « تفسير برهان » ، جلد 3 ، صفحه 105 .

فهرست مطالب

موضوع صفحه

متن تأييديه مرجع عاليقدر حضرت آية اللّه العظمى مكارم شيرازى··· 6

متن تأييديه حضرت آية اللّه مرتضى مقتدايى مدير حوزه علميه قم··· 8

ويژگى ها و مزاياى كتاب «تفسير جوان»··· 10

فضيلت تلاوت سورۀ « انبياء »··· 11

بهانه هاى رنگارنگ··· 15

اهل ذكر چه كسانى هستند ؟··· 18

آفرينش آسمان و زمين بازيچه نيست··· 27

برهان تَمانُع··· 32

شرك از پندار سرچشمه مى گيرد··· 37

فهرست مطالب

موضوع صفحه

فرشتگان بندگان شايسته و فرمانبردار··· 39

صفات شش گانه فرشتگان··· 40

باز هم نشانه هاى خدا در جهان··· 45

تفسير « كُلٌّ فى فَلَكٍ يَسْبَحُونَ »··· 50

همه مى ميرند··· 53

انسان از عجله آفريده شده است··· 57

ترازوهاى عدل در قيامت··· 67

تفاسير مختلف پيرامون واژه « فرقان »··· 70

كثرت طرفداران و دوام يك فكر··· 76

فهرست مطالب

موضوع صفحه

ابراهيم نقشه نابودى بت ها را مى كشد··· 78

بت پرستى در اشكال گوناگون··· 80

برهان دندان شكن ابراهيم··· 89

آن جا كه آتش گلستان مى شود··· 94

سبب سازى و سبب سوزى··· 97

هجرت ابراهيم از سرزمين بت پرستان··· 99

نجات لوط از سرزمين آلودگان··· 108

نجات نوح از چنگال متعصبان لجوج··· 111

قضاوت داود و سليمان··· 114

فهرست مطالب

موضوع صفحه

بادها در فرمان سليمان··· 120

فشرده اى از داستان ايّوب··· 124

ادريس و ذاالكفل··· 127

سرگذشت حضرت يونس ··· 131

يونس چه ترك اولايى انجام داد ؟··· 133

نجات زكريا از تنهايى··· 137

مريم بانوى پاكدامن··· 138

امت واحده··· 140

وضع كافران در آستانه رستاخيز··· 146

فهرست مطالب

موضوع صفحه

هيزم جهن---------------م··· 147

حكومت زمين از آن صالحان خواهد بود··· 156

روايات پيرامون قيام مهدى ··· 158

پيامبر رحمت براى جهانيان··· 162

فضيلت تلاوت سورۀ « حج »··· 171

زلزله عظيم رستاخيز··· 172

پيروان شيطان··· 174

چرا آيه مى گويد : " از هر شيطان" ؟··· 175

دلايل معاد در عالم جنين و گياهان··· 178

فهرست مطالب

موضوع صفحه

« اَرْذَلِ الْعُمُر » چيست؟··· 179

باز هم مجادله به باطل··· 183

آن ها كه بر لب پرتگاه كفرند··· 187

سجود همگانى موجودات جهان چگونه است ؟··· 197

دو گروه متخاصم در برابر هم··· 200

مانعان خانه خدا··· 206

«الحاد به ظلم» چيست ؟··· 206

دعوت عام براى حج··· 210

ذكر خدا در سرزمين منى··· 214

فهرست مطالب

موضوع صفحه

« اَيّام معلومات » چيست ؟··· 214

بخش مهم ديگرى از مناسك حج··· 216

« قول زور » چيست ؟··· 220

تعظيم شعائر الهى نشانه تقواى دل ها است··· 225

صفات چهارگانه مخبتين··· 231

فلسفه قربانى كردن··· 237

نخستين فرمان جهاد··· 241

بئر معطله و قصر مشيد··· 250

سير در ارض و بيدارى دل ها··· 253

فهرست مطالب

موضوع صفحه

رزق كريم··· 259

القائات شيطان چيست ؟··· 262

فرق « رسول » و « نبى »··· 264

رزق حسن··· 268

نشانه هاى خدا در صحنه هستى··· 273

تسخير موجودات زمين و آسمان··· 278

هر امتى عبادتى دارد··· 281

معبودانى ضعيف تر از يك مگس··· 288

مثالى روشن براى بيان ضعف ها··· 289

پنج دستور مهم و سازنده··· 294