تفسیر جوان برگرفته از تفسیر نمونه جلد 15

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

سرشناسه:بیستونی، محمد، 1337 -

عنوان قراردادی:تفسیر نمونه .برگزیده

عنوان و نام پدیدآور:تفسیر جوان (برگرفته از تفسیر نمونه)= A new narration of Holy Qur'an for young youth/ به اهتمام محمد بیستونی؛ با نظارت مکارم شیرازی.

مشخصات نشر:تهران: بیان جوان، 1385 -

مشخصات ظاهری:30 ج.؛ 14×5/10 س‌م.

تفسیرجوان (برگرفته‌از تفسیرنمونه) A new narration of =

Holy Quran for young youth// به اهتمام محمدبیستونى؛ بانظارت مکارم‌شیرازى.

تهران: بیان‌جوان، 1385- 30 ج.؛14×5/10 س‌م.

شابك دوره‌اى : ISBN 964-8399-71-9

(ج. 2) : ISBN 964-8399-19-0 فاپا.

ج.2-4،6-8،10،12-11،14،19،21،24-26(چاپ‌اول:1385).

ج. 1 - 30 (چاپ دوم: 1392) (فیپا).

کتابنامه. تفسیر نمونه. تفاسیر شیعه قرن 14

مکارم‌شیرازى،ناصر،1305 -. تفسیر نمونه. برگزیده

1385 73ت95ب/98BP 179/297

کتابخانه ملى ایران 35848-83م

وضعیت فهرست نویسی:فاپا

یادداشت:ج. 2-4، 6-8، 12،10- 11، 14، 19، 21، 24 - 26 (چاپ اول: 1385).

یادداشت:ج.1 - 30 (چاپ دوم: 1391) (فیپا).

یادداشت:کتابنامه.

عنوان دیگر:تفسیر نمونه.

موضوع:تفاسیر شیعه -- قرن 14

شناسه افزوده:مکارم‌شیرازی، ناصر، 1305 - . تفسیر نمونه. برگزیده

رده بندی کنگره:BP98/ب‌95ت‌73 1385

رده بندی دیویی:297/179

شماره کتابشناسی ملی:م‌83-35848

ویراستار دیجیتالی:محمد منصوری

عنوان: تفسیر جوان (برگرفته از تفسیر نمونه)

مؤلف: دکتر محمد بیستونى ویراستارى و تایپ و صفحه آرایى: سهیلا شاکرى، فاطمه سرزهى

گروه تحقیق: صفورا بیستونى، زهرا بیستونى، آسیه بیستونى

امور فنى و رایانه: محمد على بیستونى شمارگان: 3000 نسخه

نوبت و تاریخ چاپ: دوم ، سال 1392 شابك دوره‌اى: ISBN 964 - 8399 - 71 - 9

ناشر: انتشارات بیان جوان شا بک: (ج. 2):ISBN 964 - 8399 - 19 - 0

هرگونه نسخه‌بردارى و چاپ از این كتاب، با اخذ مجوز كتبى از مؤسسه قرآنى تفسیر جوان بلامانع است.

نشانى: تهران - خیابان پاسداران - بین‌گلستان هشتم و نهم - روبروى پمپ بنزین - شماره 451 - طبقه اول - واحد 4

تلفکس: 22589626 E_mail :info@tafsirejavan.com

جدید

با نظارت: حضرت آیة اللّه مکارم شیرازى

تفسیر جوان

(برگرفته از تفسیر نمونه )

YOUTH INTERPRETATION OF QURAN

جلد 15

(جزء پانزدهم قرآن)

Volum 15

دکترمحمد بیستونى

اشاره

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

اَلاِهْداءِ

اِلى سَيِّدِنا وَ نَبِيِّنا مُحَمَّدٍ

رَسُولِ اللّهِ وَ خاتَمِ النَّبِيّينَ وَ اِلى مَوْلانا

وَ مَوْلَى الْمُوَحِّدینَ عَلِىٍّ اَمیرِ الْمُؤْمِنینَ وَ اِلى بِضْعَةِ

الْمُصْطَفى وَ بَهْجَةِ قَلْبِهِ سَيِّدَةِ نِساءِ الْعالَمینَ وَ اِلى سَيِّدَىْ

شَبابِ اَهْلِ الْجَنَّةِ، السِبْطَيْنِ، الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ وَ اِلَى الاَئِمَّةِ التِّسْعَةِ

الْمَعْصُومینَ الْمُكَرَّمینَ مِنْ‌وُلْدِ الْحُسَيْنِ لاسِيَّما بَقِيَّةِ‌اللّهِ فِى‌الاَرَضینَ وَ وارِثِ عُلُومِ

الاَنْبِياءِ وَ الْمُرْسَلینَ، الْمُعَدِّ لِقَطْعِ دابِرِالظَّلَمَةِ وَ الْمُدَّخِرِ لاِحْياءِ الْفَرائِضِ وَ مَعالِمِ الدّينِ ،

الْحُجَّةِ‌بْنِ‌الْحَسَنِ صاحِبِ الْعَصْرِ وَ الزَّمانِ عَجَّلَ اللّهُ تَعالى فَرَجَهُ الشَّریفَ فَيا مُعِزَّ

الاَوْلِياءَوَيامُذِلَ‌الاَعْداءِاَيُّهَاالسَّبَبُ‌الْمُتَّصِلُ‌بَيْنَ‌الاَرْضِ‌وَالسَّماءِقَدْمَسَّنا

وَ اَهْلَنَا الضُّرَّ فى غَيْبَتِكَ وَ فِراقِكَ وَ جِئْنا بِبِضاعَةٍ مُزْجاةٍ

مِنْ وِلائِكَ وَ مَحَبَّتِكَ فَاَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ مِنْ مَنِّكَ وَ

فَضْلِكَ وَ تَصَدَّقْ عَلَيْنا بِنَظْرَةِ رَحْمَةٍ مِنْكَ

اِنّا نَریكَ مِنَ الْمُحْسِنینَ

متن تأییدیه مرجع عالیقدر حضرت «آیة اللّه العظمى مکارم شیرازى»

متن تأییدیه مرجع عالیقدر حضرت «آیة اللّه العظمى مکارم شیرازى» در

مورد كتاب «تفسیر جوان» (منبع مطالعاتى و

تحقیقاتى اصلى «روش انس با قرآن»)

بسم اللّه الرّحمن الرّحیم

قرآن مجیدبالاترین سند افتخار مامسلمانان است و تاکسى با قرآن آشنا نشود ، پى به عظمت آن نخواهد برد و هر قدر آشنایى ما با ا ين كتاب بزرگ آسمانى افزون گردد ، به درجه اهمیت و عظمت آن بهتر پى مى‌بریم ، مخصوصاً براى حل مشکلات مسلمین در دنیاى امروز ، بهترین راه‌گشا قرآن است .

به‌همین دلیل‌شایسته است نسل‌جوان برومندما روزبه روز با این كتاب آسمانى آشناتر گردد ، نه فقط به «خواندن» و «قرائت» و «حفظ» آن ، بلکه به «محتوا و معناى

قرآن» ، به يقین قرآن مجید مى‌تواند صفا و روشنى ویژه‌اى به تمام زندگى آنان بدهد و از آنان افرادى باایمان ، شایسته ، قوى ، شجاع و طرفدار حق بسازد .

از آنجا كه تفسیر نمونه بحمداللّه در میان تمام قشرها نفوذ يافته و تحولى در محیط ما ایجاد كرده است ، جناب آقاى «دکتر محمد بیستونى» كه فردى باذوق و علاقمند به مسائل اسلامى و مسائل جوانان است . ابتکارى به خرج داده و تفسیر نمونه را به صورت فشرده و خلاصه با «سبکى تازه» كه به آسانى قابل استفاده براى همه جوانان باشد ، درآورده و به گونه‌اى كه هم‌اکنون ملاحظه مى‌کنید ، در اختیار آنان گذارده است . خداوند این خدمت را از ایشان قبول كند و به همه جوانان عزیز توفیق استفاده از آن را مرحمت فرماید .

ناصر مکارم شیرازى

28/8/79

متن تائیدیه حضرت آیة‌اللّه مرتضى مقتدایى مدیر حوزۀ علمیه قم

متن تائیدیه حضرت آیة‌اللّه مرتضى مقتدایى مدیر حوزه علمیه قم

بِسْمِ اللّه‌ِ الرَّحْمنِ الرَّحیم

توفیق نصیب گردید از مؤسسه قرآنى تفسیر جوان بازدید داشته باشم و مواجه شدم با يك باغستان گسترده پرگل و متنوع كه به‌طور يقین از معجزات قرآن است كه این ابتکارات و روش‌هاى نو و جالب را به ذهن يك نفر كه باید مورد عنایت ویژه قرار گرفته باشد القاء نماید تا بتواند در سطح گسترده كودکان و جوانان و نوجوانان و غیرهم را با قرآن‌مجید مأنوس به‌طورى‌که مفاهیم بلند و باارزش قرآن در وجود آنها نقش بسته و روش آنها را الهى و

قرآنى نماید و آن برادر بزرگوار جناب آقاى دکتر محمد بیستونى است كه این توفیق نصیب ایشان گردیده و ذخیره عظیم و باقیات الصالحات جارى براى آخرت ایشان هست. به امید این كه همه اقدامات با خلوص قرین و مورد توجه ویژه حضرت بقیت اللّه الاعظم ارواحنا فداه باشد.

مرتضى مقتدایى

به تاریخ يوم شنبه پنجم ماه مبارك رمضان‌المبارك 1427

ویژگى‌ها و مزایاى كتاب " تفسیر جوان"

1 - درج قول برتر و حذف اقوال متعدد در بیان تفسیر آیات.

2 - حفظ اصالت مطالب و مفاهیم ارائه شده در اصل تفسیر .

3 - خلاصه نمودن جملات طولانى در قالب عبارات كوتاه‌تر و ساده‌تر .

4 - اِعراب‌گذارى آیات و روایات به منظور سهولت حفظ كردن آنها .

5 - استفاده از سه خط تحریرى براى آیات ، ترجمه و تفسیر ، به منظور مطالعه روان آنها.

6 - درج ترجمه روان و تفسیر هر آیه به صورت مستقل، به جز در آیاتى كه با هم ارتباط تنگاتنگ دارند.

7 - تیترگذارى و تدوین مطالب كتاب به سبك كتاب‌هاى آموزشى به منظور تدریس آسان در جلسات تفسیر قرآن .

8 - انتشار در قطع كوچك به منظور استفاده از اوقات فراغت روزانه و سهولت قرار گرفتن در جیب.

9 - قیمت ارزان كتاب به منظور خرید همگان خصوصا جوانان عزیز و اُنس بیشتر جامعه با قرآن كریم .

محمد بیستونى

تهران - تابستان 1387

سوره اسراء

فضیلت تلاوت سورۀ « اسراء »

در روایتى از امام صادق (علیه السلام)چنین مى‌خوانیم : « كسى كه سوره بنى‌اسرائیل را هر شب جمعه بخواند از دنیا نخواهد رفت تا این‌که " قائم " را درك كند و از يارانش خواهد بود » .(1)

پاداش‌ها و فضیلت‌هایى كه براى سوره‌هاى قرآن بیان شده هرگز براى خواندن تنها نیست، بلکه خواندنى‌است‌که توأم باتفکر و اندیشه و سپس الهام‌گرفتن‌براى عمل بوده باشد.

در روایت دیگرى در فضیلت این سوره مى‌خوانیم : « كسى كه این سوره را بخواند و به هنگامى كه به توصیه‌هاى خداوند در ارتباط با پدر و مادر دراین سوره مى‌رسد ، عواطف او تحریك گردد و احساس محبت بیشتر نسبت به پدر و مادر كند » داراى پاداشى عظیم است .(2)


1) « نور الثقلین » ، جلد 3 ، صفحه 97 .

2) « نور الثقلین » ، جلد 3 ، صفحه 97 .

بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ

بنام خداوند بخشنده بخشایشگر

1 سُبْحانَ‌الَّذى اَسْرىبِعَبْدِه لَيْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ‌اِلَى الْمَسْجِدِ الاَقْصَا الَّذى بارَكْنا حَوْلَهُ لِنُرِيَهُ مِنْ‌ایاتِنا اِنَّهُ هُوَ السَّمیعُ الْبَصیرُ

پاك و منزه‌است خدایى‌که بنده‌اش‌را دریك شب ازمسجدالحرام به مسجد اقصى كه گرداگردش را پربرکت‌ساختیم برد، تا آیات خودرا به‌او نشان دهیم او شنوا و بینا است .

نام‌هاى این سوره

نام مشهور این سورۀ « بنى اسرائیل » است و نام‌هاى دیگرى نیز از قبیل « اِسْراء » و « سُبْحانَ » دارد .(1)

روشن است كه هریك از این نام‌ها به تناسب مطالبى است كه در این سوره در رابطه با


1) « تفسیر آلوسى » ، جلد 15 ، صفحه 2 .

آن وجود دارد ، اگر نام « بنى‌اسرائیل »بر آن گذارده شده به خاطر آن است كه بخش قابل ملاحظه‌اى در آغاز و پایان این سوره پیرامون بنى‌اسرائیل است .

و اگر به آن « اِسْراء » گفته مى‌شود به خاطر نخستین آیه آن كه پیرامون اسراء ( معراج ) پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله سخن مى‌گوید و « سبحان » نیز از نخستین كلمه این سوره گرفته شده است .

معراج گاه پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله

این آیه در عین فشردگى بیشتر مشخصات این سفر شبانه اعجاز آمیز را بیان مى‌کند :

✓ 1 - جمله « اَسْرى » نشان‌مى‌دهد كه این سفر شب‌هنگام واقع شد ، زیرا « اِسْراء » در لغت‌عرب به‌معنى سفرشبانه‌است، در حالى‌که كلمه «سیر» به مسافرت در روز گفته مى‌شود .

✓ 2 - كلمه « لَيْلاً » در عین این‌که تأکیدى است براى آن‌چه از جمله « اِسْراء » فهمیده مى‌شود، این‌حقیقت‌را نیز بیان‌مى‌کند كه این سفر، به طور كامل در يك شب واقع شد و مهم نیز همین است كه فاصله میان مسجدالحرام و بیت‌المقدس كه بیش‌از يك صد فرسخ است و در شرایط آن زمان مى‌بایست روزها يا هفته‌ها به طول بیانجامد ، تنها دریك شب رخ داد .

✓ 3 - كلمه « عَبْدِ » نشان مى‌دهد كه این افتخار و اکرام به خاطر مقام عبودیت و بندگى پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله بود ، چرا كه بالاترین مقام براى انسان است كه بنده راستین خدا باشد ، جز بر پیشگاه او جبین نساید و در برابر فرمانى جز فرمان او تسلیمنگردد ، هرکارى مى‌کند براى خدا باشد و هرگام برمى‌دارد رضاى او را بطلبد .

✓ 4 - همچنین تعبیر به « عَبْدِ » نشان مى‌دهد كه این سفر در بیدارى واقع شده و این سیر جسمانى بوده نه روحانى زیرا سیر روحانى معنى معقولى جز مسأله خواب يا حالتى شبیه به خواب ندارد ، ولى كلمه « عَبْدِ » نشان مى‌دهد كه جسم و جان پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله در این

سفر شرکت داشته ، منتها كسانى كه نتوانسته‌اند این اعجاز را درست در فکر خود هضم كنند احتمال روحانى بودن را به عنوان توجیهى براى آیه ذکر كرده‌اند ، درحالى كه مى‌دانیم اگر كسى به دیگرى بگوید من فلان شخص رابه فلان منطقه بردم مفهومش این نیست كه در عالم خواب يا خیال بود يا تفکر اندیشه او به چنین سیرى پرداخته است .

✓ 5 - آغاز این‌سیر (که مقدمه‌اى‌بر مسأله معراج به آسمان‌ها بوده و بعدا دلایل آن ذکر

خواهد شد) « مسجدالحرام » در مکه و انتهاى آن « مسجدالاقصى » در « قدس » بوده است .

✓ 6 - هدف ازاین سیر ، مشاهده آیات عظمت الهى بوده ، همان‌گونه كه دنباله این سیر در آسمان‌ها نیز به همین منظور انجام گرفته است تا روح پرعظمت پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله در پرتو مشاهده آن آیات بيّنات ، عظمت بیشترى يابد و آمادگى فزون‌ترى براى هدایت انسان‌ها پیدا كند ، نه آن‌گونه كه كوته فکران مى‌پندارند كه پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله به معراج رفت تا خدا را ببیند ، به گمان این‌که خدا محلى در آسمان‌ها دارد .

به‌هرحال پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله گرچه عظمت خدا راشناخته‌بود و ازعظمت‌آفرینش او نیز آگاه بود، « ولى شنیدن كى بود مانند دیدن » .

در آیات سوره نجم كه به دنباله این سفر ، يعنى معراج در آسمان‌ها اشاره مى‌کند نیز مى‌خوانیم « لَقَدْ رَاى مِنْ ایاتِ رِبِّهِ الْكُبْرى : او در این سفر آیات بزرگ پروردگارش را مشاهده كرد » .

✓ 7 - جمله « بارَكْنا حَوْلَهُ » بیانگر این مطلب است كه مسجدالاقصى علاوه بر این‌که خود سرزمین مقدسى است اطراف آن نیز سرزمین مبارك و پربرکتى است و این ممکن

است اشاره به برکات ظاهرى آن بوده باشد ، چرا كه مى‌دانیم در منطقه‌اى سرسبز و خرم و مملو از درختان و آب‌هاى جارى و آبادى‌ها واقع شده است .

و نیز ممکن است اشاره به برکات معنوى آن بوده باشد ، زیرا این سرزمین مقدس در طول تاریخ كانون پیامبران بزرگ خدا و خاستگاه نور توحید و خداپرستى بوده است .

✓ 8 - جمله « اِنَّهُ هُوَ السَّمیعُ الْبَصیرُ » همان‌گونه كه گفتیم اشاره به این است كه بخشش این موهبت به پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله بى‌حساب نبوده بلکه به خاطر شایستگى‌هایى بوده كه بر اثر گفتار و كردارش پیدا شد و خداوند از آن به خوبى آگاه بود .

✓ 9 - ضمناکلمه « سُبْحانَ » دلیلى‌است‌براین‌که این برنامه پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله خود نشانه‌اى بر پاك و منزه بودن خداوند از هر عیب و نقص است .

✓ 10- كلمۀ « مِنْ » در « مِنْ ایاتِنا » نشان مى‌دهد كه آیات عظمت خداوند آن‌قدر زیاد است كه پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله با تمام عظمتش دراین سفر پرعظمت تنها گوشه‌اى از آن را مشاهده كرده است .

ذکر این نکته نیز لازم است كه این تنها مسلمین نیستند كه عقیده به معراج دارند ، این عقیده در میان پیروان ادیان دیگر كم و بیش وجود دارد ازجمله درمورد حضرت عیسى (علیه السلام)به صورت سنگین‌ترى دیده مى‌شود ، چنان‌که در انجیل مرقس باب 6 و انجیل لوقا باب 24 و انجیل يوحنا باب 21 ، مى‌خوانیم كه عیسى (علیه السلام)پس از آن‌که به دار آویخته و كشته و دفن شد از مردگان برخاست و چهل روز در میان مردم زندگى كرد سپس به آسمان‌ها صعود نمود ( به معراج همیشگى رفت ).

ضمناً از بعضى از روایات اسلامى نیز استفاده مى‌شود كه بعضى از پیامبران پیشین نیز داراى معراج بوده‌اند .

2 وَاتَيْنا مُوسَىالْكِتابَ وَجَعَلْناهُ هُدىً‌لِبَنىاِسْرائِيلَ‌اَلاّتَتَّخِذُوا مِنْ‌دُونىوَكیلاً

ما به موسى كتاب آسمانى دادیم و آن را وسیله هدایت‌بنى اسرائیل نمودیم ( و گفتیم ) غیر ما را تکیه‌گاه خود قرار ندهید .

بدون شك منظور از « كِتاب » در این‌جا « تورات » است كه خداوند براى هدایت

بنى اسرائیل دراختیار موسى (علیه السلام) گذاشت .

از آن‌جا كه نخستین آیه این سوره از سیر پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله از « مسجدالحرام » به « مسجداقصى » در يك شب به عنوان يك اعجاز و اکرام پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله سخن مى‌گفت و این‌گونه موضوعات غالبا از طرف مشرکان و مخالفان مورد انکار واقع مى‌شد كه چگونه ممکن است پیامبرى از میان ما برخیزد كه این‌همه افتخار داشته‌باشد لذا درآیه موردبحث اشاره به دعوت موسى (علیه السلام)به كتاب آسمانى او مى‌کند تا معلوم شود این برنامه رسالت چیز نوظهورى نیست ، همچنین مخالفت لجوجانه و سرسختانه مشرکان نیز در تاریخ گذشته مخصوصاً تاریخ بنى‌اسرائیل ، سابقه دارد .

سپس به هدف اساسى بعثت پیامبران از جمله موسى (علیه السلام)اشاره مى‌کند :

« اَلاّ تَتَّخِذُوا مِنْ دُونى وَكیلاً » .

این يکى از شاخه‌هاى اصلى توحید است ، توحید در عمل كه نشانه توحید درعقیده است ، كسى كه مؤثر واقعى را در جهان هستى تنها خدا مى‌داند به غیر او تکیه نخواهد كرد و

آن‌هاکه تکیه‌گاه‌هاى دیگر براى‌خود انتخاب مى‌کنند دلیل بر ضعف توحید اعتقادیشان است.

عالى‌ترین تجلیات هدایت كتب آسمانى ، برافروختن نور توحید در دل‌ها است كه نتیجه آن « از همه بریدن و به خدا پیوستن » و بر او تکیه كردن است .

3 ذُرِّيَّةَ مَنْ حَمَلْنا مَعَ نُوحٍ اِنَّهُ كانَ عَبْدا شَكُوراً

اى فرزندان كسانى كه با نوح ( بر كشتى ) سوار كردیم ، او بنده شکرگزارى بود .

« شَكُور » صیغه مبالغه و به معنى شکرگزار است و این‌که بنى‌اسرائیل را به عنوان فرزندان همراهان نوح شمرده ، شاید به خاطر آن است كه طبق تواریخ معروف ، نوح داراى

سه فرزند به نام‌هاى « سام » و « حام » و « يافِث » بود كه مردم روى زمین پس از طوفان نوح از آن‌ها گسترش يافتند از جمله مخصوصاً بنى‌اسرائیل .

بدون شك همۀ پیامبران بنده شکرگزار خدا بودند ، ولى براى نوح ویژگى‌هایى در احادیث وارد شده كه او را شایسته این توصیف نموده است ، از جمله این‌که هرگاه نعمت دیگرى به‌او مى‌رسید فورا به يادخدا مى‌افتاد و شکرگزارى‌مى‌کرد .

4 وَ قَضَيْنا اِلى بَنى اِسْرائیلَ فِى‌الْكِتابِ لَتُفْسِدُنَّ فِى‌الاَرْضِ مَرَّتَيْنِ وَ لَتَعْلُنَّ عُلُوّا كَبیرا

ما به بنى‌اسرائیل در كتاب( تورات ) اعلام كردیم كه دوبار درزمین فساد خواهید كرد و برترى‌جویى بزرگى خواهید نمود.

« قَضاء » گرچه داراى معانى مختلفى است اما در این‌جا به معنى « اعلام » است .

منظور از كلمه « الاَرْضِ » به قرینه آیات بعد سرزمین مقدس فلسطین است كه « مسجدالاقصى » در آن واقع شده است .

5 فَاِذا جاءَ وَعْدُ اُولیهُما بَعَثْنا عَلَيْكُمْ عِبادا لَنا اُولىبَأْسٍ شَدیدٍ فَجاسُوا خِلالَ الدِّيارِ وَ كانَ وَعْدا مَفْعُولاً

هنگامى كه نخستین وعده فرارسد مردانى پیکارجو را برشمامى‌فرستیم ( تا سخت شما را درهم كوبند حتى براى بدست آوردن مجرمان ) خانه‌ها را جستجو مى‌کنند و این وعده‌اى است قطعى .

6 ثُمَّ رَدَدْنالَكُمُ الْكَرَّةَ عَلَيْهِمْ وَ اَمْدَدْناكُمْ بِاَمْوالٍ وَبَنینَ وَ جَعَلْناكُمْ اَكْثَرَ نَفیراً

سپس شما را بر آن‌ها چیره مى‌کنیم و اموال و فرزندانتان راافزون خواهیم كرد و نفرات شما را بیشتر ( از دشمن ) قرار مى‌دهیم .

« نَفیر » اسم جمع و به معنى گروهى از مردان است ، بعضى گفته‌اند جمع « نفر » و در اصل از ماده نَفْر به معنى كوچ كردن و به چیزى روى آوردن است و به همین جهت به جماعتى كه قدرت بر تحرك به سوى چیزى داشته باشند ، نفیر گفته مى‌شود .

دو فساد بزرگ تاریخى بنى‌اسرائیل

درآیات‌فوق سخن‌از دو انحراف اجتماعى بنى‌اسرائیل كه منجر به فساد و برترى جویى مى‌گردد به‌میان آمده‌است، كه به‌دنبال هریك از این دو ، خداوند مردانى نیرومند و پیکارجو را بر آن‌ها مسلّط ساخته تا آن‌ها را سخت مجازات كنند و به كیفر اعمالشان برسانند .

گرچه تاریخ پرماجراى بنى‌اسرائیل ، فراز و نشیب بسیار دارد و پیروزى‌ها و شکست‌ها در آن فراوان دیده مى‌شود اما در این‌که قرآن به كدام يك از این حوادث اشاره مى‌کند

درمیان مفسران گفتگو بسیار زیاد است اما ظاهر آیه « ثُمَّ رَدَدْناكُمُ الْكَرَّةَ عَلَيْهِمْ

وَ اَمْدَدْناكُمْ بِاَمْوالٍ وَ بَنینَ وَ جَعَلْناكُمْ اَكْثَرَ نَفیرا » آن است كه حداقل فساداول بنى‌اسرائیل و انتقام آن درگذشته واقع شده است .

از همۀ این‌ها گذشته مسأله مهمى كه باید در این‌جا مورد توجه قرارگیرد این است كه ظاهر تعبیر « بَعَثْنا عَلَيْكُمْ عِبادا لَنا اُولى بَأْسٍ شَدیدٍ : ما گروهى از بندگان خود را كه قدرت جنگى زیادى داشتند بر ضدّ شما مبعوث كردیم » ، نشان مى‌دهد كه گروه‌انتقام گیرنده مردان باایمان بودندکه شایسته نام « عِباد » و عنوان « لَنا » و همچنین « بَعَثْنا » بوده‌اند و این معنى در بسیارى از تفاسیر كه در بالا گفته شد دیده نمى‌شود .

و نیز كلمۀ « عِباد » و يا «عَبد» در افرادى كه مورد مذمت هستند احیاناً به كار رفته است ، از جمله به كار رفتن این كلمه در مورد گنهکاران در آیه 58 فرقان « وَ كَفى بِهِ بِذُنُوبِ عِبادِهِ خَبیرا » و در آیه 27 سوره شورى در مورد طغیانگران « وَ لَوْ بَسَطَ اللّهُ الرِّزْقَ لِعِبادِهِ لَبَغَوْا فِى‌الاَرْضِ » و در مورد خطاکاران و منحرفان از اصل توحید در

آیه 118 سوره مائده مى‌خوانیم : « اَنْ تُعَذِّبْهُمْ فَاِنَّهُمْ عِبادُكَ » .

ولى با همه اوصاف نمى‌توان انکار كرد كه اگر قرینه قاطعى قائم نشود ظاهر آیات مورد بحث در بدو نظر آن است كه جمعیت انتقام گیرنده مردمى با ایمان هستند .

به هرحال آیات فوق اجمالاً به ما مى‌گوید كه بنى‌اسرائیل دوبار سخت به فساد دست زدند و استکبار ورزیدند و خدا از آن‌ها انتقام سختى گرفت و هدف از بیان این موضوع درس‌عبرتى براى آن‌ها و ما و همه انسان‌ها است تا بدانیم ستمگرى‌ها و فسادانگیزى‌ها در پیشگاه خدابدون مجازات نمى‌ماند ، هنگامى كه قدرت يافتیم حوادث دردناکى را كه در آینده در انتظار ما است فراموش نکنیم واز تواریخ گذشتگان این درس را بیاموزیم .

7 اِنْ اَحْسَنْتُمْ اَحْسَنْتُمْ لاَِنْفُسِكُمْ وَ اِنْ اَسَأْتُمْ فَلَها فَاِذاجاءَ وَعْدُ الاْخِرَةِ لِيَسُؤُوآا وُجُوهَكُمْ وَ لِيَدْخُلُواالْمَسْجِدَ كَمادَ خَلُوهُ اَوَّلَ مَرَّةٍ وَ لِيُتَبِّرُوا ما عَلَوْاتَتْبیرا

اگرنیکى‌کنید به خودتان نیکى مى‌کنید و اگر بدى‌کنید بازهم به‌خود مى‌کنید و هنگامى كه وعده دوم فرا رسد( آن‌چنان دشمن بر شما سخت خواهد گرفت كه ) آثار غم واندوه در

صورت‌هایتان ظاهر مى‌شود و داخل مسجد( اقصى ) مى‌شوند ، همان‌گونه كه در دفعه اول وارد شدند و آن چه را زیر سلطه خود مى‌گیرند درهم مى‌کوبند .

این يك سنت همیشگى است نیکى‌ها وبدى‌ها سرانجام به خود انسان بازمى‌گردد،هرضربه‌اى كه انسان مى‌زند بر پیکر خویشتن زده است و هر خدمتى به دیگرى مى‌کند در حقیقت به‌خود خدمت كرده است ، ولى مع‌الاسف نه‌آن مجازات شما را بیدار مى‌کند و نه این نعمت و رحمت مجدد الهى باز هم به طغیان مى‌پردازید و راه ظلم و ستم و تعدى و تجاوز را پیش گیرید و فساد كبیر در زمین ایجاد مى‌کنید و برترى جویى را از حد مى‌گذرانید .

8 عَسى رَبُّكُمْ اَنْ يَرْحَمَكُمْ وَ اِنْ عُدْتُّمْ عُدْنا وَ جَعَلْناجَهَنَّمَ لِلْكافِرینَ حَصیرا

امیداست پروردگارتان به‌شما رحم كند، هرگاه‌برگردیدمابازمى‌گردیم و جهنم را زندان سخت كافران قرار دادیم .

« حَصیر » از ماده « حَصْر » به‌معنى حبس است و به هر نقطه‌اى كه راه خروج ندارد ، حصیر گفته مى‌شود و اگر حصیر را هم حصیر مى‌گویند به خاطر آن است كه قسمت‌هاى

مختلف آن به هم بافته و محصور شده است .

9 اِنَّ هذَا الْقُرْانَ يَهْدى لِلَّتى هِىَ اَقْوَمُ وَ يُبَشِّرُ الْمُؤْمِنینَ‌الَّذینَ يَعْمَلُونَ الصّالِحاتِ اَنَّ لَهُمْ اَجْرا كَبیرا

این‌قرآن به‌راهى هدایت‌مى‌کند كه مستقیم‌ترین راه‌ها است‌و به مؤمنانى كه عمل صالح انجام مى‌دهند بشارت مى‌دهد كه براى آن‌ها پاداش بزرگى است .

مستقیم‌ترین راه خوشبختى

« اَقْوَمُ » از ماده « قیام » گرفته شده است و از آن‌جا كه انسان به هنگامى كه مى‌خواهد فعالیت پى‌گیرى انجام دهد قیام مى‌کند و به كار مى‌پردازد از این نظر قیام كنایه از حسن انجام امور و آمادگى براى فعالیت آمده است ، ضمناً « استقامت » كه از همین ماده گرفته شده است و « قَيِّم » كه آن‌هم از این ماده است به معنى صاف و مستقیم و ثابت و پابرجااست.

واز آن‌جا كه « اَقْوَمُ » صیغه « افعل تفضیل » است به معنى صاف‌تر و مستقیم‌تر و پابرجاتر مى‌آید و به این ترتیب ، مفهوم آیه فوق چنین است كه « قرآن به طریقه‌اى كه مستقیم‌ترین

و صاف‌ترین و پابرجاترین طرف است دعوت مى‌کند » .

صاف و مستقیم از نظر عقایدى كه عرضه مى‌کند ، عقایدى روشن ، قابل درك خالى از هرگونه ابهام و خرافات ، عقایدى كه دعوت به عمل دارد ، نیروهاى انسانى را بسیج مى‌کند

و میان انسان و قوانین عالم طبیعت هماهنگى برقرار مى‌سازد . آرى قرآن هدایت به طریقه و روشى مى‌کند كه در تمام زمینه‌ها صاف‌ترین و مستقیم‌ترین و ثابت‌ترین طریقه است .

« بِشارَت » در اصل از « بَشَرَة » به معنى « صورت » گرفته شده و هرگونه خبرى را كه در صورت انسان اثر بگذارد او را مسرور يا غم آلود كند شامل مى‌شود .

تعبیر به بشارت در مورد مؤمنان دلیلش روشن است ، ولى در مورد افراد بى‌ایمان و طغیانگر در حقیقت يك نوع استهزاء است و يا بشارتى است براى مؤمنان كه دشمنانشان به چنین سرنوشتى گرفتار مى‌شوند .

10 وَ اَنَّ الَّذینَ لا يُؤْمِنُونَ بِالاْخِرَةِ اَعْتَدْنا لَهُمْ عَذابااَلیما

و این كه آن‌ها به قیامت ایمان نمى‌آورند عذاب دردناکى برایشان آماده ساخته‌ایم .

11 وَ يَدْعُ الاِْنْسانُ بِالشَّرِّ دُعاءَهُ بِالْخَيْرِ وَ كانَ الاِْنْسانُ‌عَجُولاً

و انسان ( بر اثر شتابزدگى ) بدى‌ها را طلب مى‌کند آن‌گونه كه‌نیکى‌ها را مى‌طلبد و انسان همواره عجول است .

« دُعا » در این‌جا معنى وسیعى دارد كه هرگونه طلب و خواستن را شامل مى‌شود ، اعم از این‌که با زبان بخواهد و يا عملاً براى بدست آوردن چیزى بپاخیزد و تلاش و كوشش كند .

در حقیقت عجول بودن انسان براى كسب منافع بیشتر و شتابزدگى او در تحصیل خیر و منفعت سبب مى‌شود كه تمام جوانب مسایل را مورد بررسى قرارندهد و چه بسیار كه با این عجله ، نتواند خیر واقعى خود را تشخیص دهد ، بلکه هوى و هوس‌هاى سرکش چهره حقیقت را در نظرش دگرگون سازد و به دنبال شر برود .

و در این‌حال همان‌گونه‌که انسان، ازخداتقاضاى نیکى مى‌کند ، بر اثر سوءتشخیص‌خود، بدى‌ها را از او تقاضا مى‌کند و همان‌گونه كه براى نیکى تلاش مى‌کند ، به دنبال شر و بدى

مى‌رود و این بلاى بزرگى است براى نوع انسان‌ها و مانع عجیبى است در طریق سعادت .

بنابراین تنها راه رسیدن به خیر و سعادت آن است كه انسان در هرکار قدم مى‌گذارد با نهایت دقت و هوشیارى و دور از هرگونه عجله و شتابزدگى تمام جوانب را بررسى كند و خود را در انتخاب راه از هرگونه پیش‌داورى و قضاوت‌هاى آمیخته با هوى و هوس برکنار دارد، ازخدا دراین‌راه يارى‌بطلبد تا راه خیر و سعادت را بیابد و در پرتگاه و بیراهه گام‌ننهد.

12 وَ جَعَلْنَا اللَّيْلَ وَ النَّهارَ ايَتَيْنِ فَمَحَوْنا ايَةَ اللَّيْلِ وَجَعَلْنا ايَةَ النَّهارِ مُبْصِرَةً لِتَبْتَغُوا فَضْلاً مِنْ رَبِّكُمْ‌وَ لِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنینَ وَالْحِسابَ وَ كُلَّ شَىْ‌ءٍ فَصَّلْناهُ تَفْصیلاً

ما شب و روز را دونشانه ( توحید و عظمت خود ) قرار دادیم‌سپس نشانه شب را محو كرده و نشان‌روز را روشنى‌بخش‌ساختیم، تا فضل‌پروردگار را ( در پرتو آن ) بطلبید ( و به تلاش زندگى برخیزید ) و عدد سال‌ها و حساب را بدانید و هرچیزى را به طور مشخص ( و آشکار ) بیان كردیم .

13 وَكُلَ‌اِنْسانٍ‌اَلْزَمْناهُ طائِرَهُ فىعُنُقِه وَنُخْرِجُلَهُيَوْمَ‌الْقِيمَةِ‌كِتابا يَلْقیهُ‌مَنْشُورا

اعمال هرانسانى را به‌گردنش قرارداده‌ایم و روزقیامت كتابى‌براى او بیرون مى‌آوریم كه آن را در برابر خود گشوده‌مى‌بیند .

« طائِرَ » به معنى پرنده است ، ولى در این‌جا اشاره به چیزى است كه در میان عرب معمول بوده كه به‌وسیله پرندگان ، فال نیك و بد مى‌زدند و از چگونگى حرکت آن‌ها نتیجه‌گیرى مى‌کردند .

مثلاً اگر پرنده‌اى از طرف راست آن‌ها حرکت مى‌کرد آن را به فال نیك مى‌گرفتند و اگر از طرف چپ حرکت مى‌کرد آن را به فال بد مى‌گرفتند . لذا غالبا این كلمه به معنى فال بد زدن به كار مى‌رود ، در حالى كه « تَفَأُّل » بیشتر به فال نیك زدن گفته مى‌شود .

در آیات قرآن نیز كرارا « تَطَيُّر » به معنى فال بد آمده است مانند : « وَ اِنْ تُصِبْهُمْ سَيِئَةٌ يَطَّيَّرُوا بِمُوسى وَ مَنْ مَعَهُ : هرگاه ناراحتى به فرعونیان مى‌رسید آن را از شوم بودن وجود موسى (علیه السلام)و همراهانش مى‌دانستند » ( 131 / اعراف ) .

در احادیث اسلامى مى‌خوانیم كه از « تَطَيُّر » نهى شده است و راه مبارزه با آن « تَوَكُّل بر خدا » معرفى گردیده است .

« طائِرَهُ » درآیه موردبحث ، نیز اشاره به همین معنى است ، يا به معنى « بخت و طالع » كه قریب‌الافق با مسأله فال نیك و بداست مى‌باشد .

قرآن در حقیقت مى‌گوید : « فال نیك و بد و طالع سعد و نحس، چیزى جز اعمال شما نیست كه به گردنتان آویخته است » . قرآن سپس اضافه مى‌کند : « وَ نُخْرِجُ لَهُ يَوْمَ الْقِيمَةِ كِتابا يَلْقیهُ مَنْشُورا » .

روشن است كه منظور از كتاب چیزى جز كارنامه عمل انسان نیست ، همان كارنامه‌اى كه در این دنیا نیز وجود دارد و اعمال او در آن ثبت مى‌شود ، منتها در این‌جا پوشیده و مکتوم است و در آن‌جا گشوده و باز .

تَفَأُّل و تَطَيُّر ( فال نیك و بد )

فال « نیك » و « بد » زدن در میان همۀ اقوام بوده و هست و به نظر مى‌رسد سرچشمۀ آن ،

عدم دسترسى به واقعیات و ناآگاهى از علل واقعى حوادث بوده است و به هرحال ، بدون شك این دو ، اثر طبیعى ندارند ، ولى داراى اثر روانى هستند ، فال نیك امیدآفرین است درحالى كه فال بد موجب يأس و نومیدى و ناتوانى مى‌شود .

و از آن‌جا كه اسلام ، همیشه از مسایل مثبت ، استقبال مى‌کند ، از فال نیك نهى نکرده ، ولى فال بد را به شدت محکوم كرده است .

از پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله نقل شده كه فرمود : « اَلطَّيْرَةُ شِرْكٌ : فال بد زدن ( و آن را در برابر خدا در سرنوشت خویش مؤثر دانستن ) يك نوع شرك به خدا است » .

و در حدیث دیگرى از پیامبر اکرم صلى‌الله‌علیه‌و‌آله مى‌خوانیم :

« اَمَّا الدّارُ فَشُؤْمُها ضَيْقُها وَ خُبْثُ جیرانِها : خانه شوم خانه تنگ و تاریك و خانه‌اى است كه همسایگان بد داشته باشد » . (1).


1) « سفینة البحار » ، جلد 1 ، صفحه 680 .

14 اِقْرَا كِتابَكَ كَفى بِنَفْسِكَ الْيَوْمَ عَلَيْكَ حَسیباً

( این همان نامه اعمال او است ، به او مى‌گوییم ) كتابت را بخوان كافى است كه امروز خود حسابگر خود باشى .

یعنى آنقدر مسایل روشن و آشکار است و شواهد و مدارك زنده كه جاى گفتگو نیست و هرکس این نامه عمل را بنگرد مى‌تواند قضاوت و داورى كند ، هرچند شخص « مجرم » باشد ، چراکه این نامه عمل مجموعه‌اى از آثار خود عمل است و يا نفس اعمال و به این ترتیب چیزى نیست كه بتوان آن را حاشا كرد . آیا اگر من صداى خودم را از نوار ضبط صوت بشنوم ، ياعکس دقیق خود را به هنگام انجام يك عمل نیك يابد ببینم مى‌توانم حاشا كنم ؟ كیفیت تشکیل نامه عمل در قیامت از این هم زنده‌تر و دقیق‌تر است .

15 مَنِ اهْتدى فَاِنَّما يَهْتَدى لِنَفْسِه وَ مَنْ ضَلَّ فَاِنَّمايَضِلُّ عَلَيْها وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ اُخْرى وَ ما كُنّامُعَذِّبینَ حَتّى نَبْعَثَ رَسُولاً

هرکس هدایت شود براى خود هدایت يافته و آن كس كه‌گمراه گردد به زیان خود

گمراه شده است ( و ضررش متوجه‌خود اواست ) و هیچ‌کس بارگناه دیگرى را به دوش نمى‌کشد و ما هرگز (شخص يا قومى را) مجازات نخواهیم كرد مگرآن‌که پیامبرى مبعوث مى‌کنیم ( تا وظائفشان را بیان كند ) .

چهار اصل مهم اساسى در رابطه با مسأله حساب و جزاى اعمال

« وِزْرَ » به معنى بار سنگین است و به معنى مسؤولیت نیز مى‌آید ، چراکه آن هم يك بار سنگین معنوى بر دوش انسان محسوب مى‌شود و اگر به وزیر ، وزیر گفته مى‌شود به خاطر آن است كه بار سنگینى از ناحیه رئیس دولت يا مردم بر دوش او گذارده شده است .

این قانون كلى كه « هیچ كس بارگناه دیگرى را به دوش نمى‌کشد » هیچ‌گونه منافاتى با آن‌چه در آیه 25 سوره نحل گذشت كه مى‌گوید : « گمراه كنندگان بار مسؤولیت كسانى را كه گمراه كرده‌اند نیز بر دوش مى‌کشند » ندارد .

زیرا آن‌ها به‌خاطر اقدام به گمراه ساختن دیگران ، همچون فاعل آن محسوب مى‌شوند ، بنابراین در حقیقت این بارگناهان خودشان است كه بردوش دارند و به تعبیر دیگر « سبب »

در این‌جا در حکم مباشر ( انجام دهنده كار ) است .

همچنین روایات متعددى كه در زمینه سنت نیك و بد گذشت و مفهومش این بود كه هرکس سنت نیك يا بدى بگذارد در پاداش و كیفر عاملین به آن ، شریك است ، نیز با آن‌چه در بالا گفتیم تضادى ندارد ، چرا كه « سنّت گذار » در واقع از اجزاى علت تامّه عمل است و شریك در فاعليّت .

✓ 4 - سرانجام چهارمین حکم را به این صورت بیان مى‌کند كه « ما هیچ شخص و قومى را مجازات نخواهیم كرد مگر این‌که پیامبرى را براى آن‌ها مبعوث كنیم » تا وظایفشان را كاملاً تشریح و اتمام حجت كند : « وَ ما كُنّا مُعَذِّبینَ حَتّى نَبْعَثَ رَسُولاً » .

در این‌که منظور از عذاب در این‌جا هر نوع عذاب دنیا و آخرت است يا خصوص عذاب استیصال ( يعنى مجازات‌هاى نابود كننده همچون طوفان نوح ) در میان مفسران گفتگو است ، ولى بدون شك ظاهر آیه مطلق است و هر نوع عذاب را شامل مى‌شود .

اصل برائت و آیه « ما كُنّا مُعَذِّبینَ ... »

در علم اصول در مباحث « برائت » به آیه فوق استدلال شده است ، زیرا حدّاقل مفهوم آیه این است كه در مسایلى كه عقل قادر به درك آن نیست ، خداوند بدون بعث رسولان يعنى بیان احکام و وظایف ، كسى را مجازات نمى‌کند و این دلیل بر نفى مجازات و عقاب در موارد عدم بیان است و اصل برائت نیز چیزى جز این نمى‌گوید كه « عقاب بدون بیان » صحیح نیست .

16 وَ اِذا اَرَدْنا اَنْ نُهْلِكَ قَرْيَةً اَمَرْنا مُتْرَفیها فَفَسَقُوا فیها فَحَقَّ عَلَيْهَا الْقَوْلُ فَدَمَّرْناها تَدْمیراً

و هنگامى كه بخواهیم شهر و دیارى را هلاك كنیم نخست‌اوامر خود را براى « مترفین » آن‌ها ( ثروتمندان مست شهوت ) بیان مى‌داریم سپس هنگامى كه به مخالفت برخاستند و استحقاق مجازات يافتند آن‌ها را شدیداً درهم مى‌کوبیم .

مراحل چهارگانه مجازات الهى

« مُتْرَفین » از ماده « تُرْفَة » به معنى نعمت فراوان است يعنى متنعمین و ثروتمندان از خدا بى‌خبر .

« قَوْل » گرچه معنى وسیعى دارد ولى در این‌گونه موارد به معنى فرمان عذاب است .

« دَمَّرْنا » و « تَدْمیر » از ماده « دَمار »به معنى هلاکت است .

خداوند هرگز قبل از اتمام حجت و بیان دستورهایش كسى را مؤاخذه و مجازات نمى‌کند ، بلکه نخست به بیان فرمان‌هایش مى‌پردازد ، اگر مردم از در اطاعت وارد شدند و آن‌ها را پذیرا گشتند چه بهتر كه سعادت دنیا و آخرتشان در آن است و اگر به فسق و مخالفت برخاستند و همه را زیرپاگذاشتند این‌جا است كه فرمان عذاب درباره آن‌ها تحقق مى‌پذیرد و به دنبال آن هلاکت است .

اگر درست در آیه دقت كنیم ، چهارمرحله مشخص براى این برنامه بیان شده است :

✓ 1 - مرحله اوامر ( و نواهى ) .

✓ 2 - مرحله فسق و مخالفت .

✓ 3 - مرحله استحقاق مجازات .

✓ 4 - مرحله هلاکت .

و همه این این مراحل بافاء تفریع به يکدیگر عطف شده‌اند .

در پاسخ به این سؤال كه چرا مور خطاب آیه « مترفین » مى‌باشند ، توجه به يك نکته راه‌گشا است و آن این‌که در بسیارى از جوامع ( منظور جامعه‌هاى ناسالم است ) مترفین ، سردمداران اجتماع هستند و دیگران تابع و پیرو آن‌ها .

به علاوه در این تعبیر اشاره به نکته دیگرى نیز هست و آن این‌که سرچشمه غالب مفاسد اجتماعى نیز ثروتمندان از خدا بى‌خبر هستند كه در ناز و نعمت و عیش و هوس غرق هستند و هر نغمه اصلاحى و انسانى و اخلاقى در گوش آن‌ها ناهنجار است ، به همین دلیل همیشه در صف اول در مقابل پیامبران ایستاده بودند و دعوت آن‌ها را كه به نفع عدل و داد و حمایت از مستضعفان بوده همیشه بر ضد خود مى‌دیدند .

روى این‌جهات از آن‌ها بالخصوص يادشده است چرا كه ریشه اصلى فساد همین‌گروه هستند.

17 وَ كَمْ‌اَهْلَكْنامِنَ‌الْقُرُونِ مِنْ‌بَعْدِ نُوحٍ وَ كَفى بِرَبِّكَ‌بِذُنُوبِ عِبادِه خَبیرا بَصیرا

چه بسیار مردمى كه در قرون بعد از نوح زندگى مى‌کردند( و طبق همین سنت ) آن‌ها را هلاک‌کردیم و كافى‌است‌که‌پروردگارتازگناهان‌بندگانش‌آگاه و نسبت‌برآن‌بینااست.

« قُرُون » جمع « قَرْن » به معنى جمعیتى است كه در عصر واحدى‌زندگى مى‌کنند و سپس به مجموع يك عصراطلاق شده است .

و این‌که‌مخصوصاً روى «قرون بعدازنوح» تکیه شده،ممکن است به‌خاطرآن باشد كه زندگى انسان‌ها قبل‌از نوح بسیار ساده بود و این‌همه اختلافات مخصوصاً تقسیم جوامع به « مترف » و « مستضعف » كمتر وجود داشت و به همین دلیل كمتر گرفتار مجازات‌هاى الهى شدند .

18 مَنْ كانَ يُریدُ الْعاجِلَةَ عَجَّلْنا لهُ فیها ما نَشاءُ لِمَنْ‌نُریدُ ثُمَّ جَعَلْنا لَهُ جَهَنَّمَ

يَصْلیها مَذْمُوما مَدْحُوراً

آن‌کس‌که (تنها) زندگى زودگذر (دنیاى مادى) را مى‌طلبدآن‌مقدار ازآن را كه بخواهیم

و به هرکس اراده كنیم‌مى‌دهیم ، سپس دوزخ را براى او قرار خواهیم داد كه در آتش سوزانش مى‌سوزد در حالى كه مذموم و رانده ( درگاه خدا ) است .

خطوط زندگى طلبان دنیا و آخرت

« عاجِلَه » به معنى نعمت‌هاى زودگذر يا دنیاى زودگذر است .

« يَصْلى » از ماده « صَلْى » به معنى آتش افروختن و به آتش سوختن است و منظور در این‌جا همان معنى دوم مى‌باشد .

قابل توجه این‌که نمى‌گوید هرکس به دنبال دنیا برود ، به هرچه بخواهد مى‌رسد بلکه دو قید براى آن قایل مى‌شود ، اول این‌که تنها بخشى از آن‌چه را مى‌خواهد به آن مى‌رسد ، همان مقدارى را كه ما بخواهیم « ما نَشاءُ » .

دیگر این‌که همه افراد به همین مقدار نیز نمى‌رسند ، بلکه تنها گروهى از آن‌ها به بخشى از متاع دنیا خواهند رسید ، آن‌ها كه بخواهیم « لِمَنْ نُریدُ » .

و به این ترتیب نه همه دنیا پرستان به دنیا مى‌رسند و نه آن‌ها كه مى‌رسند به همۀ آن‌چه

مى‌خواهند مى‌رسند ، زندگى روزمره نیز این محدودیت را به وضوح به ما نشان مى‌دهد ، چه بسیارند كسانى كه شب و روز مى‌دوند و به جایى نمى‌رسند و چه بسیار كسانى كه آرزوهاى دور و درازى در این دنیا دارند كه تنها بخش كوچکى از آن را بدست مى‌آورند و این‌هشدارى‌است براى‌دنیاپرستان كه اگر خیال‌کنید آخرت‌را به دنیا بفروشید به تمام هدفتان نایل مى‌شوید ، اشتباه بزرگى كرده‌اید ، بلکه گاهى هیچ و گاه به كمى دسترسى پیدا مى‌کنید .

و اصولاً دامنه آرزوهاى انسان آن‌قدر گسترده است كه با محدودیت جهان ماده قابل اشباع نیست ، تمام دنیا را به يك نفر بدهند ، بسیار مى‌شود كه اشباع نمى‌گردد .

اما آن‌ها كه تلاش مى‌کنند و به هیچ نمى‌رسند ، ممکن است به دلایل مختلفى باشد يا به خاطر آن‌است‌که هنوزامید بیدارى و نجاتشان‌است و خدا به‌آن‌ها محبت مى‌کند و يا به خاطر آن‌است‌که اگر به‌جایى‌برسند آن‌چنان طغیان‌مى‌کنندکه عرصه را بر خلق خدا تنگ مى‌نمایند.

قابل توجه این‌که كیفر این گروه ، ضمن این‌که آتش جهنم شمرده شده است ، بادوتعبیر « مَذْمُوم » و « مَدْحُور » تأکید گردیده، كه اولى به معنى مورد سرزنش و نکوهش قرار گرفتن و

دومى به‌معنى دور ماندن از رحمت خدا است .

در حقیقت آتش دوزخ ، كیفر جسمانى آن‌ها است و مذموم و مدحور بودن كیفر روحانى آن‌ها، چراکه معاد هم جسمانى‌است و هم روحانى و كیفر پاداش آن نیز در هر دو جنبه است .

19 وَ مَنْ‌اَرادَالاْخِرَةَ وَ سَعى‌لَها سَعْيَها وَ هُوَ مُؤْمِنٌ‌فَاوُلئِكَ‌کانَ سَعْيُهُمْ مَشْكُورا

و آن كس كه سراى آخرت را بطلبد و سعى و كوشش خود را براى آن انجام دهد ، در حالى كه ایمان داشته باشد ، سعى‌و تلاش او ( از سوى خدا ) پاداش داده خواهد شد.

شرایط سه‌گانۀ رسیدن به سعادت جاویدان

بنابراین براى رسیدن به سعادت جاویدان سه امر اساسى شرط است :

✓ 1 - ارادۀ انسان آن هم اراده‌اى كه تعلق به حیات ابدى گیرد و به لذات زودگذر و نعمت‌هاى ناپایدار و هدف‌هاى صرفا مادى تعلق نگیرد ، همتى والا و روحیه‌اى عالى پشت بند آن باشد كه او را از پذیرفتن هرگونه رنگ تعلق و وابستگى آزاد سازد .

✓ 2 - این اراده به صورت ضعیف و ناتوان در محیط فکر و اندیشه و روح نباشد بلکه

تمام ذرات وجود انسان را به حرکت وادارد و آخرین سعى و تلاش خود را دراین به كاربندد (توجه‌داشته‌باشیدکه كلمه " سَعْيَها " كه به‌عنوان تأکید ذکرشده نشان مى‌دهد او آخرین ، سعى و تلاش و كوشش‌را كه‌براى‌رسیدن آخرت‌لازم‌است‌انجام‌مى‌دهد و چیزى فروگذارنمى‌کند).

✓ 3 - همۀ این‌ها توأم با « ایمان » باشد ، ایمانى ثابت و استوار ، چرا كه تصمیم و تلاش هنگامى به ثمر مى‌رسد كه از انگیزه صحیحى ، سرچشمه گیرد و آن انگیزه چیزى جز ایمان به خدا نمى‌تواند باشد .

20 كُلاًّ نُمِدُّ هؤُلاءِ وَ هؤُلاءِ مِنْ عَطاءِ رَبِّكَ وَ ما كانَ عَطاءُرَبِّكَ مَحْظُوراً

هریک‌ازاین‌دوگروه‌را ازعطاى‌پروردگارت‌بهره و كمک‌مى‌دهیم و عطاى پروردگارت هرگز از كسى منع نشده است .

امدادهاى الهى

« نُمِدُّ » از ماده « امداد » به معنى كمك رساندن و افزودن است، راغب در كتاب مفردات مى‌گوید : كلمه امداد غالبا در مورد كمک‌هاى مفید و مؤثر به كار برده

مى‌شود و كلمه « مَدّ » در موارد مکروه و ناپسند .

خداوند بخشى از نعمت‌هایش را در اختیار همگان مى‌گذارد و نیکان و بدان همگى از آن استفاده مى‌کنند ، این اشاره به آن بخش از نعمت‌ها است كه ادامه حیات ، متوقف بر آن است و بدون آن نمى‌تواند يك انتخابگر باشد .

21 اُنْظُرْكَيْفَ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلى بَعْضٍ وَ لَلاْخِرَةُ‌اَكْبَرُ دَرَجاتٍ وَ اَكْبَرُ تَفْضیلاً

ببین چگونه بعضى را ( در دنیا به خاطر تلاششان ) بر بعضى‌دیگر برترى بخشیده‌ایم ، درجات آخرت و برترى‌هایش ازاین‌هم بیشتر است .

ممکن است گفته شود افرادى را در این جهان مى‌بینیم كه بدون تلاش و كوشش بهره‌هاى وسیع مى‌گیرند ، ولى بدون شك این‌ها موارد استثنایى است و نمى‌توان در برابر اصل كلى تلاش و كوشش و رابطه آن با میزان موفقیت به آن اعتنایى كرد و این‌گونه بهره‌گیرى‌هاى انحرافى منافات با آن اصل كلى ندارد .

ضمناً باید توجه داشت كه منظور از تلاش و كوشش تنها كمیت آن نیست ، گاه مى‌شود

تلاش كم با كمیت عالى اثرش بسیار بیشتر از تلاش فراوان با كیفیت پایین باشد .

22 لا تَجْعَلْ مَعَ اللّهِ اِلها اخَرَ فَتَقْعُدَ مَذْمُوما مَخْذُولاً

و با « اللّه » معبود دیگرى قرار مده كه ضعیف و مذموم وبى‌یار و ياور خواهى شد .

انتخاب كلمه « قعود » ( نشستن ) در این‌جا اشاره به ضعف و ناتوانى‌است ، زیرا در ادبیات عرب این‌کلمه كنایه از ضعف است .

از جمله بالا استفاده مى‌شود كه شرك سه اثر بسیار بد در وجود انسان مى‌گذارد :

✓ 1 - شرك مایه ضعف و ناتوانى و زبونى و ذلت است درحالى كه توحید عامل قیام و حرکت و سرفرازى است .

✓ 2 - شرك ، مایه مذمت و نکوهش است، چراکه يك خط روشن انحرافى است در برابر منطق عقل و كفرانى است آشکار در مقابل نعمت پروردگار و آن‌کس‌که تن به‌چنین انحرافى دهد درخور مذمت است .

✓ 3 - شرك سبب مى‌شود كه خداوند مشرك را به معبودهاى ساختگیش واگذارد و

دست از حمایتش بردارد و از آن‌جا كه معبودهاى ساختگى نیز قادر بر حمایت كسى نیستند و خدا هم حمایتش را ازچنین‌کسان برداشته‌آن‌ها «مَخْذُول» يعنى‌بدون يار و ياورخواهند شد.

23 وَ قَضى رَبُّكَ اَلاّ تَعْبُدُوا اِلاّ اِيّاهُ وَ بِالْوالِدَيْنِ اِحْسانااِمّا يَبْلُغَنَّ عِنْدَكَ الْكِبَرَ اَحَدُهُما اَوْكِلاهُما فَلا تَقُلْ لَهُما اُفٍّ وَ لا تَنْهَرْ هُما وَ قُلْ لَهُما قَوْلاً كَریما

پروردگارت فرمان داده جز اورا نپرستید و به‌پدر و مادر نیکى‌کنید ، هرگاه يکى از آن‌ها يا هردو آن‌ها ، نزد تو ، به‌سن پیرى برسند كمترین اهانتى به آن‌ها روا مدار و بر آن‌ها فریاد مزن و گفتار لطیف و سنجیده بزرگوارانه به آن‌ها بگو .

24 وَاخْفِضْ لَهُما جَناحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ وَ قُلْ رَبِ‌ارْحَمْهُما كَما رَبَّيانى صَغیراً

بال‌هاى‌تواضع خویش‌رادربرابرشان‌ازمحبت و لطف‌فرودآر و بگوپروردگارا همان‌گونه كه آن‌ها مرا در كوچکى تربیت كردند مشمول رحمتشان قرار ده .

توحید و نیکى به پدر و مادر سرآغاز يك رشته احکام مهم اسلامى

« قَضاء » مفهوم مؤكّدترى از « امر » دارد و امر و فرمان قطعى و محکم و پایان دادن‌به

چیزى را مى‌رساند و این نخستین تأکید در این مسأله است .

مطلق بودن « احسان » كه هرگونه نیکى را دربرمى‌گیرد و همچنین ، « والدین » كه مسلمان و كافر را شامل مى‌شود ، تأکید دیگرى در این جمله است .

دقت فوق‌العاده در احترام به پدر و مادر

در حقیقت در دو آیه‌اى كه گذشت ، قسمتى از ریزه‌کارى‌هاى برخورد مؤدبانه و فوق‌العاده احترام‌آمیز فرزندان را نسبت‌به پدران‌ومادران بازگو مى‌کند:

✓ 1 - از يك سو انگشت روى حالات پیرى آن‌ها كه در آن موقع از همیشه نیازمندتر به‌حمایت و محبت و احترام‌هستندگذارده، مى‌گوید: كمترین سخن‌اهانت‌آمیزرا به‌آن‌هامگو.

آن‌ها ممکن است بر اثر كهولت به جایى برسند كه نتوانند بدون كمك دیگرى حرکت كنند و از جابرخیزند و حتى ممکن است قادر به دفع آلودگى از خود نباشند ، در این مواقع آزمایش بزرگ فرزندان شروع مى‌شود .

آیا وجود چنین پدر و مادرى را مایه رحمت مى‌دانند و يا بلا و مصیبت و عذاب .

✓ 2 - از سوى دیگر قرآن مى‌گوید : در این هنگام به آن‌ها اف مگو ، يعنى اظهار ناراحتى و ابراز تنفر مکن و باز اضافهمى‌کند با صداى بلند و اهانت آمیز و داد و فریاد با

آن‌ها سخن مگو و باز تأکید مى‌کند كه با قول كریم و گفتار بزرگوارانه با آن‌ها سخن بگو كه همه آن‌ها نهایت ادب در سخن را مى‌رساند كه زبان كلید قلب است .

✓ 3 - از سوى دیگر دستور به تواضع و فروتنى مى‌دهد ، تواضعى كه نشان دهنده محبت و علاقه باشد و نه چیز دیگر .

✓ 4 - سرانجام مى‌گوید : حتى موقعى كه روبه سوى درگاه خدا مى‌آورى پدر و مادر را ( چه در حیات و چه در ممات ) فراموش مکن و تقاضاى رحمت پروردگار براى آن‌ها بنما .

25 رَبُّكُمْ اَعْلَمُ بِما فى نُفُوسِكُمْ اِنْ تَكُونُوا صالِحینَ فَاِنَّهُ‌کانَ لِلاَوّبینَ غَفُوراً

پروردگار شمااز درون‌دل‌هاى شما آگاه است ( اگر لغزشى دراین زمینه داشتید و جبران كردید شما را عفو مى‌کند چراکه ) هرگاه‌صالح باشید او توبه‌کنندگان را مى‌بخشد.

« اَوّاب » ازماده « اَوْب » به بازگشت توأم با اراده را مى‌گویند ، درحالى كه « رجوع » هم به

بازگشت با اراده گفته مى‌شود و هم بى‌اراده ، به همین دلیل به « تَوْبَة » « اَوْبَة » گفته مى‌شود ، چون در حقیقت توبه بازگشت توأم با اراده به سوى خدا است .

و از آن‌جا كه « اَوّاب » صیغه مبالغه است به كسى گفته مى‌شود كه هرلحظه از او خطایى سرزند به سوى پروردگار بازمى‌گردد .

بنابراین اگر بدون قصد طغیان و سرکشى در برابر فرمان خدا لغزشى در زمینه احترام و نیکى به پدر و مادر از شما سرزند و بلافاصله پشیمان شدید و در مقام جبران برآیید مسلماً مشمول عفو خدا خواهید شد .

26 وَ اتِ ذَا الْقُرْبى حَقَّهُ وَالْمِسْكینَ وَ ابْنَ السَّبیلِ وَ لاتُبَذِّرْ تَبْذیرا

و حق نزدیکان را بپرداز و ( همچنین ) مستمند و وامانده در راه را و هرگز اسراف و تبذیر مکن .

« تَبْذیر » در اصل از ماده « بذر » و به معنى پاشیدن دانه مى‌آید ، منتها این كلمه مخصوص مواردى است كه انسان اموال خود را به صورت غیرمنطقى و فساد ، مصرف

مى‌کند و معادل آن در فارسى امروز « ریخت و پاش » است .

و به تعبیر دیگر تبذیر آن است كه مال در غیر موردش مصرف شود هرچند كم باشد و اگر در موردش صرف شود تبذیر نیست هرچند زیاد باشد .

چنان‌که در تفسیر عیاشى از امام صادق (علیه السلام)مى‌خوانیم كه در ذیل این آیه در پاسخ سؤال كننده‌اى فرمود : « مَنْ اَنْفَقَ شَيْئا فى غَيْرِ طاعَةِ اللّهِ فَهُوَ مُبَذِّرٌ وَ مَنْ اَنْفَقَ فى سَبیلِ اللّهِ فَهُوَ مُقْتَصِدٌ : كسى كه در غیر راه اطاعت فرمان خدا مالى انفاق كند ، تبذیر كننده است و كسى كه در راه خدا انفاق كند میانه‌رو است » .

دقت در مسأله اسراف و تبذیر تا آن حد است كه در حدیثى مى‌خوانیم پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله از راهى عبور مى‌کرد، يکى از يارانش بنام سعد مشغول وضو گرفتن بود و آب زیادمى‌ریخت ، فرمود : « چرا اسراف مى‌کنى اى سعد » ، عرض كرد : « آیا در آب وضو نیز اسراف است ؟ » فرمود :

« نَعَمْ وَ اِنْ كُنْتَ عَلى نَهْرٍ جارٍ : آرى هر چند در كنار نهر جارى باشى » .(1)

منظور از ذى القربى در این‌جا چه كسانى هستند ؟

کلمه « ذى القربى » به معنى بستگان و نزدیکان است و در این‌که منظور از آن در این‌جا معنى عام است يا خاص درمیان مفسران بحث است .

✓ 1 - بعضى معتقدند مخاطب ، همه مؤمنان و مسلمانان هستند و منظور پرداختن حق خویشاوندان به آن‌ها است .

✓ 2 - بعضى دیگر مى‌گویند مخاطب پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله است و منظور پرداختن حق بستگان پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله به آن‌ها است ، مانند خمس غنایم و سایر اشیایى كه خمس به آن‌ها تعلق مى‌گیرد و به طورکلى حقوقشان در بیت‌المال .

لذا در روایات متعددى كه از طرق شیعه و اهل تسنن نقل شده مى‌خوانیم كه به هنگام


1) بنا به نقل « تفسیر صافى » ، ذیل آیه مورد بحث .

نزول آیه فوق ، پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله فاطمه علیهاالسلام را خواند و سرزمین « فدك » را به او بخشید .

فدك زمین آباد و محصول‌خیزى در نزدیکى خیبر بود و از مدینه حدود 140 كیلومتر فاصله داشت و بعد از خیبر ، نقطه اتکاء يهودیان در حجاز به شمار مى‌رفت ( به كتاب مَراصِدُ الاِْطِّلاعِ ماده فدك مراجعه شود ) .

بعد از آن‌که يهودیان این منطقه بدون جنگ تسلیم شدند پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله این سرزمین را طبق تواریخ و اسناد معتبر به فاطمه علیهاالسلام بخشید ، اما بعد از رحلت آن حضرت ، مخالفان آن‌را غصب نمودند و سالیان دراز به‌صورت يکحربه سیاسى در دست آن‌ها بودامابعضى‌از خلفا اقدام به تحویل آن به فرزندان فاطمه علیهاالسلام نمودند.

در حدیثى كه از منابع اهل تسنن از ابوسعید خدرى صحابه معروف پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله نقل شده مى‌خوانیم : « لَمّا نَزَلَ قَوْلُهُ تَعالى وَ آتِ ذَا الْقُرْبى حَقَّهُ اَعْطى رَسُولُ اللّهِ صلى‌الله‌علیه‌و‌آله فاطِمَةً فَدَكا:

هنگامى كه آیه و آتِ‌ذَاالْقُرْبى حَقَّهُ نازل شد پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله سرزمین فدك را به فاطمه علیهاالسلام داد » .(1)

از بعضى از روایات استفاده مى‌شود كه حتى امام سجاد (علیه السلام)به هنگام اسارت در شام با همین آیه به شامیان استدلال فرمود و گفت : منظور از آیه « وَ اتِ ذَاالْقُرْبى حَقَّهُ : ماییم كه خدا به پیامبرش دستور داده كه حق ما ادا شود ( و این چنین شما شامیان همه این حقوق را ضایع كردید ) » .

ولى این دو تفسیر با هم منافات ندارد ، همه موظف هستند حق ذى‌القربى رابپردازند پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله هم كه رهبر جامعه اسلامى است موظف است به اینوظیفه الهى عمل كند ، در حقیقت اهل‌بیت پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله از روشن‌ترین مصداق‌هاى ذى‌القربى و شخص پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله از روشن‌ترین افراد مخاطب به این آیه است .

به همین دلیل پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله حق ذى القربى را كه خمس و همچنین فدك و مانند آن بود به آن‌ها بخشید ، چرا كه گرفتن زکات كه در واقع از اموال عمومى محسوب .


1) « مجمع البیان » ، « درالمنثور » ، « میزان الاعتدال » .

مى‌شد براى آن‌ها ممنوع بود .

27 اِنَ‌الْمُبَذِّرینَ كانُوا اِخْوانَ الشَّياطینِ وَ كانَ الشَّيْطانُ‌لِرَبِّه كَفُورا

چرا كه تبذیرکنندگان برادران شیطانند و شیطان كفران( نعمت‌هاى ) پروردگارش كرد .

این‌که تبذیرکنندگان برادران شیطان هستند ، به خاطر آن است كه آن‌ها نیز نعمت‌هاى خداداد را كفران مى‌کنند و در غیر مورد قابل استفاده صرف مى‌نمایند .

اما این‌که شیطان ، كفران نعمت‌هاى پروردگار را كرد روشن است ، زیرا خداوند نیرو و توان و هوش و استعداد فوق‌العاده‌اى به او داده بود و او این‌همه نیروها را در غیرموردش يعنى در طریق اغوا و گمراهى مردم صرف كرد .

تعبیر به « اِخْوان » ( برادران ) يا به خاطر این است كه اعمالشان هم ردیف و هماهنگ اعمال شیطان است ، همچون برادرانى كه يکسان عمل مى‌کنند و يا به خاطر آن است كه قرین و همنشین شیطان در دوزخ هستند ، همان‌گونه كه در آیه 39 از سوره زخرف بعد از آن‌که قرین بودن شیطان را با انسان‌هاى آلوده به طور كلى بیان مى‌کند مى‌فرماید : « وَ لَنْ

يَنْفَعَكُمُ الْيَوْمُ اِذْ ظَلَمْتُمْ اَنَّكُمْ فِى الْعَذابِ مُشْتَرِكُونَ : امروز اظهار برائت وتقاضاى جدایى از شیطان سودمند به حال شما نیست چرا كه همگى در عذاب مشترك هستید ».

واما این‌که « شیاطین » در این‌جا به صورت جمع ذکر شده ممکن است اشاره‌به چیزى‌باشد كه‌از آیات‌سورۀ « زخرف » استفاده مى‌شود كه هر انسانى روى از ياد خدا برتابد، شیطانى برانگیخته مى‌شود كه قرین و همنشین او خواهد بود ، نه تنها در این جهان كه در آن جهان نیز همراه او است « وَ مَنْ يَعْشُ عَنْ ذِكْرِالرَّحْمنِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطانا فَهُوَ لَهُ قَرینٌ ... حَتّى اِذا جائَنا قالَ يالَيْتَ بَيْنى وَ بَيْنَكَ بُعْدَ الْمَشْرِقَيْنِ فَبِئْسَ الْقَرینُ » ( 36 و 38 / زخرف ) .

28 وَ اِمّا تُعْرِضَنَّ عَنْهُمُ ابْتِغاءَ رَحْمَةٍ مِنْ رَبِّكَ تَرْجُوهافَقُلْ لَهُمْ قَوْلاً مَيْسُوراً

و هرگاه از آن‌ها (یعنى مستمندان) روى برتابى و انتظار رحمت‌پروردگارت را داشته باشى ( تا گشایشى در كارت پدید آید و به‌آن‌ها كمك كنى ) با گفتار نرم و آمیخته به‌لطف باآن‌ها سخن بگو .

« مَيْسُور » از ماده « يُسْر » به معنى راحت و آسان است و در این‌جا مفهوم وسیعى دارد

که هرگونه سخن نیك و برخورد با احترام و محبت را شامل مى‌شود .

در روایات مى‌خوانیم كه بعد از نزول این آیه هنگامى كه كسى چیزى از پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله مى‌خواست و حضرت چیزى نداشت كه به او بدهد مى‌فرمود : « يَرْزُقُنَا اللّهُ وَ اِيّاكُمْ مِنْ فَضْلِه : امیدوارم خدا ما و تو را از فضلش روزى دهد » .(1)

در سنت‌هاى قدیمى ما به هنگام برخورد با سائل چنین بوده و هست كه هنگامى كه تقاضاکننده‌اى به درخانه مى‌آمد و چیزى براى دادن موجود نبود به او مى‌گفتند : « ببخش » ، اشاره به این‌که آمدن تو بر ما حقى ایجاد مى‌کند و از نظر اخلاقى از ما چیزى طلبکار هستى و ما تقاضا داریم كه این مطالبه اخلاقى خود را بر ما ببخشى چرا كه چیزى كه پاداش آن باشد موجود نداریم . .


1) « مجمع البیان » ، ذیل آیه مورد بحث .

29 وَلاتَجْعَلْ‌يَدَكَ‌مَغْلُولَةً اِلىعُنُقِكَ و لاتَبْسُطْهاكُلَ‌الْبَسْطِ‌فَتَقْعُدَمَلُوما مَحْسُوراً

هرگز دستت را بر گردنت زنجیر مکن ( و ترك انفاق و بخشش منما ) و بیش از حد آن را مگشا تا مورد سرزنش قرار گیرى و از كار فرومانى .

رعایت اعتدال در انفاق و بخشش

« تَقْعُد » كه از ماده « قُعُود » به معنى نشستن و كنایه از توقف و از كارافتادن مى‌باشد .

« مَحْسُور » ازماده «حَسْر» دراصل معنى‌کنار زدن لباس و برهنه ساختن قسمت زیر آن است.

و بعدا این مفهوم توسعه يافته و به هر شخص خسته و وامانده كه از رسیدن به‌مقصد عاجزاست « مَحْسُور » يا « حَسیر » و « حاسِر » گفته مى‌شود .

« حَسْرَة » به معنى غم و اندوه نیز از همین ماده گرفته شده ، چرا كه این حالت به انسان معمولاً در مواقعى دست مى‌دهد كه نیروى جبران مشکلات و شکست‌ها را از دست داده ، گویى از توانایى و قدرت برهنه شده است .

همان‌گونه‌که « بسته بودن دست به‌گردن » كنایه از بخل است ، « گشودن دست‌ها به طور

کامل » آن چنان كه از جمله « و لا تَبْسُطْها كُلَّ الْبَسْطِ» استفاده مى‌شود كنایه‌از بذل و بخشش بى‌حساب است .

تعبیر به « مَلُوم » اشاره به این است كه گاه بذل و بخشش زیاد نه تنها انسان را از فعالیت و ضروریات زندگى بازمى‌دارد بلکه زبان ملامت مردم را بر او مى‌گشاید .

30 اِنَّ رَبَّكَ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشاءُ وَ يَقْدِرُ اِنَّهُ كانَ‌بِعِبادِه خَبیرا بَصیراً

پروردگارت روزى‌رابراى هرکس‌بخواهد گشاده يا تنگ‌مى‌دارد، او نسبت به بندگانش آگاه و بینا است .

در این‌جا این سؤال مطرح مى‌شود كه اصلاً چرا بعضى از مردم محروم و نیازمند و مسکین هستند كه لازم باشد مابه آن‌ها انفاق كنیم آیا بهتر نبود خداوند خودش به آن‌ها هرچه لازم بود مى‌داد تا نیازى نداشته باشند كه ما به آن‌ها انفاق كنیم .

این اشاره به پاسخ همین سؤال است ، این يك آزمون براى شما است وگرنه براى او همه چیز ممکن است ، او مى‌خواهد به این وسیله شما را تربیت كند و

روح سخاوت و فداکارى و از خودگذشتگى را در شما پرورش دهد .

به علاوه بسیارى از مردم اگر كاملاً بى‌نیاز شوند راه طغیان و سرکشى پیش مى‌گیرند و صلاح آن‌ها این است كه در حد معینى از روزى باشند ، حدى كه نه موجب فقر گردد نه طغیان .

از همه این‌ها گذشته وسعت و تنگى رزق در افراد انسان ( بجز موارد استثنایى يعنى از كارافتادگان و معلولین ) بستگى به میزان تلاش و كوشش آن‌ها دارد و این‌که مى‌فرماید خدا روزى را براى هرکس بخواهد تنگ و يا گشاده مى‌دارد ، این خواستن هماهنگ با حکمت او است و حکمتش ایجاب مى‌کند كه هرکس تلاشش بیشتر باشد سهمش فزون‌تر و هرکس كمتر باشد محروم‌تر گردد .

31 وَ لاتَقْتُلُوااَوْلادَكُمْ‌خَشْيَةَ‌اِمْلاقٍنَحْنُ نَرْزُقُهُمْ وَ اِيّاكُمْ‌اِنَّ قَتْلَهُمْ كانَ خِطْأً كَبیرا

و فرزندانتان را از ترس فقر به قتل نرسانید ، ما آن‌ها و شما را روزى مى‌دهیم ، مسلماً قتل آن‌ها گناه بزرگى است .

شش حکم مهم اجتماعى

در تعقیب بخش‌هاى مختلفى از احکام اسلامى كه در آیات گذشته آمد در آیات 31 تا 35 به بخش دیگرى از این احکام پرداخته و شش حکم مهم را ضمن 5 آیه با عباراتى كوتاه

اما پرمعنى و دلنشین شرح مى‌دهد .

نخست به يك عمل زشت جاهلى كه از فجیع‌ترین گناهان بود اشاره كرده مى‌گوید : « فرزندان خود را از ترس فقر به قتل نرسانید : وَ لا تَقْتُلُوا اَوْلادَكُمْ خَشْيَةَ اِمْلاقٍ...» .

از این آیه به خوبى استفاده مى‌شود كه وضع اقتصادى اعراب جاهلى آن‌قدر سخت و ناراحت كننده بوده كه حتى گاهى فرزندان دلبند خود را از ترس عدم توانایى اقتصادى به قتل مى‌رساندند .

در این‌که عرب جاهلى آیا فقط دختران را به زیر خاك پنهان مى‌کرد و يا پسران را نیز از ترس فقر به قتل مى‌رساند در میان مفسران گفتگو است .

بعضى معتقد هستند این‌ها همه اشاره به زنده به گور كردن دختران است كه به دو دلیل

این كار را انجام مى‌دادند يکى این‌که مبادا در آینده در جنگ‌ها به اسارت دشمنان درآیند نوامیس آنان به چنگال بیگانه بیفتد . دیگر این‌که فشار فقر و عدم توانایى بر تأمین هزینه زندگى آن‌ها سبب قتلشان مى‌شد ، چرا كه دختر در آن جامعه تولیدکننده نبود غالبا مصرف‌کننده محسوب مى‌شد .

درست است كه پسران نیز در آغاز عمر مصرف كننده بودند ولى عرب جاهلى همیشه به پسران به عنوان يك سرمایه مهم مى‌نگریست و حاضر به از دست دادن آن‌ها نبود .

بعضى دیگر عقیده دارند كه آن‌ها دو نوع قتل فرزند داشتند : نوعى‌که به پندار غلط خودشان به‌خاطر حفظ ناموس بود و این اختصاص به دختران داشت و نوعى دیگر كه از ترس فقر صورت مى‌گرفت و آن جنبه عمومى داشت و پسر و دختر در آن تفاوت نمى‌کرد .

ظاهر تعبیر آیه كه ضمیرجمع مذكّر در آن به‌کار رفته « قَتْلَهُمْ » مى‌تواند دلیلى بر این نظر بوده باشد ، زیرا اطلاق جمع مذکر به پسر و دختر به طور مجموع از نظر ادبیات عرب

ممکن است ولى براى خصوص دختران بعید به نظر مى‌رسد .

اما این‌که گفته شد پسران قادر بر تولید بودند و سرمایه‌اى محسوب مى‌شدند كاملاً صحیح است ، ولى این در صورتى است كه توانایى بر هزینه آن‌ها در كوتاه مدت داشته باشند ، درحالى كه گاهى آن‌قدر در فشار بودند كه حتى توانایى بر اداره زندگى آن‌ها درکوتاه مدت هم نداشتند ( و به همین دلیل تفسیر دوم صحیح‌تر به نظر مى‌رسد ) .

به هرحال این يك توهم بیش نبود كه روزى‌دهنده فرزندان پدر و مادر هستند ، خداوند اعلام مى‌کند كه این پندار شیطانى را از سر بدر كنند و به تلاش و كوشش هرچه بیشتر برخیزند ، خدا هم كمك نموده ، زندگى آن‌ها را اداره مى‌کند .

ضمناً باید توجه داشت كه جمله « كانَ خِطْأً كَبیرا » با توجه به این‌که « كانَ » فعل ماضى است اشاره و تأکید بر این موضوع است كه قتل فرزندان گناهى است بزرگ كه از قدیم در میان انسان‌ها شناخته شده و زشتى آن در اعماق فطرت جاى دارد ، لذا مخصوص به عصر و زمانى نیست .

32 وَ لا تَقْرَبُوا الزِّنى اِنَّهُ كانَ فاحِشَةً وَ ساءَ سَبیلاً

و نزدیك زنا نشوید كه كار بسیار زشت و بدراهى است .

گناه بزرگ دیگرى كه آیه بعد به آن اشاره مى‌کند مسأله زنا و عمل منافى عفت است .

در این بیان كوتاه به سه نکته اشاره شده است .

نمى‌گوید زنانکنید ، بلکه‌مى‌گوید به این عمل شرم‌آور نزدیك نشوید ، این تعبیر علاوه بر تأکیدى كه در عمق آن نسبت به خود این عمل نهفته شده ، اشاره لطیفى به این است كه آلودگى به زنا غالبا مقدماتى دارد كه انسان را تدریجا به آن نزدیك مى‌کند ، چشم چرانى يکى از مقدمات آن است ، برهنگى و بى‌حجابى مقدمه دیگر ، كتاب‌هاى بدآموز و « فیلم‌هاى آلوده » و « نشریات فاسد » و « كانون‌هاى فساد » هریك مقدمه‌اى براى این كار محسوب مى‌شود .

همچنین خلوت با اجنبیه ( يعنى بودن مرد و زن نامحرم دریك مکان خالى و تنها ) عامل وسوسه‌انگیز دیگرى است .

بالاخره ترك ازدواج براى جوانان و سخت‌گیرى‌هاى بى‌دلیل طرفین در این زمینه ، همه از عوامل « قرب به زنا » است كه در آیه فوق با يك جمله كوتاه همه آن‌ها را نهى مى‌کند و در روایات اسلامى نیز هرکدام جداگانه مورد نهى قرار گرفته است .

33 وَ لاتَقْتُلُواالنَّفْسَ‌الَّتى حَرَّمَ‌اللّهُ اِلاّ بِالْحَقِّ وَ مَنْ‌قُتِلَ مَظْلُوما فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِيِّه سُلْطانا فَلا يُسْرِفْ فِى الْقَتْلِ اِنَّهُ كانَ مَنْصُوراً

و كسى‌را كه خداوند خونش را حرام شمرده به قتل نرسانید ،جز به حق و آن كس كه مظلوم كشته شده براى وليّش سلطه ( حق قصاص ) قرار دادیم ، اما در قتل اسراف نکند ، چرا كه او مورد حمایت است .

حکم دیگر كه این آیه به آن اشاره‌مى‌کند احترام خون انسان‌ها و حرمت شدید قتل نفس است.

احترام خون انسان‌ها و حرمت قتل نفس از مسایلى است كه همه شرایع آسمانى و قوانین بشرى در آن متفق هستند و آن را يکى از بزرگ‌ترین گناهان مى‌شمرند ، ولى اسلام اهمیت بیشترى به این مسأله داده است تا آن‌جا كه قتل يك انسان را همانند كشتن همۀ

انسان‌ها شمرده است : « مَنْ قَتَلَ نَفْسا بِغَيْرِ نَفْسٍ‌اَوْ فَسادٍفِى‌الاَرْضِ فَكَاَنَّما قَتَلَ‌النّاسَ جَمیعا » ( 32 / مائده ) .

و حتى از بعضى از آیات قرآن چنین استفاده مى‌شود كه مجازات خلود در آتش كه مخصوص كفار است براى قاتل تعیین شده است ، این تعبیر دلیل آن باشد كه افرادى كه دستشان به خون بى‌گناهان آلوده مى‌شود با ایمان از دنیا نخواهند رفت : « وَ مَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِنا مُتَعَمِّدا فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خالِدا فیها » ( 93 / نساء ) .

ولى درست به همین دلیل مواردى پیش مى‌آید كه احترام خون برداشته مى‌شود و این در مورد كسانى است كه مرتکب قتل و يا گناهى همانند آن شده‌اند ، لذا در آیه فوق بعد از ذکر يك اصل‌کلى در زمینه حرمت قتل‌نفس بلافاصله باجمله « اِلاّ بِالْحَقِّ » این‌گونه افراد را استثناء مى‌کند .

در حدیث معروفى از پیامبر اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله مى‌خوانیم : « خون هیچ مسلمان كه شهادت به وحدانیت خدا و نبوت پیامبر اسلام مى‌دهد حلال نیست مگر سه گروه : قاتل ، زانى

محصن و آن‌کس كه دین خود را رها كند و از جماعت مسلمین بیرون رود » . (1)

قتل مرتد ( فراز سوم حدیث بالا ) جلو هرج و مرج را در جامعه اسلامى مى‌گیرد ، این حکم يك حکم سیاسى براى حفظ نظام اجتماعى در مقابل امورى است كه نه تنها امنیت اجتماعى بلکه اصل نظام اسلام را تهدید مى‌کند .

اصولاً اسلام كسى را مجبور به پذیرش این آیین نمى‌کند ، بلکه برخورد آن با پیروان آیین‌هاى دیگر تنها يك برخورد منطقى توأم با بحث آزاد است ، ولى اگر كسى اسلام را با میل خود پذیرفت و جزء جامعه اسلامى شد و طبعا از اسرار مسلمین آگاه گردید ، سپس تصمیم گرفت از این آیین بازگردد و عملاً اساس نظام را تضعیف كند و تزلزل در ارکان جامعه اسلامى ایجاد نماید مسلماً این كار قابل تحمل نیست و با شرایطى كه در فقه .


1) « صحیح بخارى » و « صحیح مسلم » بنابر فى ظلال ، جلد 5 ، صفحه 323 .

اسلامى آمده است حکم آن اعدام است .(1)

البته احترام به خون انسان‌ها در اسلام مخصوص مسلمان‌ها نیست ، بلکه غیر مسلمانانى كه با مسلمین سرجنگ ندارند و در يك زندگى مسالمت‌آمیز با آن‌ها به سرمى‌برند ، جان و مال و ناموسشان محفوظ است و تجاوز به آن حرام و ممنوع .

ضمناً در ارتباط با فراز پایانى آیه باید گفت : مسأله رعایت عدالت حتى در مورد قاتلان در آن حد و پایه است كه در وصایاى امیر مؤمنان (علیه السلام) مى‌خوانیم كه فرمود :

« اى فرزندان عبدالمطلب مبادا بعد از شهادت من در خون مسلمانان غوطه‌ور شوید و بگویید امیرمؤمنان كشته‌شد و به بهانه آن خون‌هایى بریزید ، آگاه باشید تنها قاتل من ( عبدالرحمن بن ملجم مرادى ) كشته خواهد شد ، درست دقت كنید هنگامى كه من از این ضربه‌اى كه او بر من زده‌است شهید شوم تنها يک‌ضربه‌کارى براو .


1) در زمینه ارتداد و فلسفه سخت‌گیرى در مجازات آن بحث مشروحى ذیل 106 / نحل در جلد 11 ، تفسیر نمونه داشتیم .

بزنید و بعد از كشتنش بدن او را مثله نکنید ».(1)

34 وَ لا تَقْرَبُوا مالَ الْيَتیمِ اِلاّ بِالَّتى هِىَ اَحْسَنُ حَتّى يَبْلُغَ اَشُدَّهُ وَ اَوْفُوا بِالْعَهْدِ اِنَّ الْعَهْدَ كانَ مَسْؤُلاً

و به مال يتیم، جز به طریقى كه بهترین طریق است ، نزدیک‌نشوید تا به سرحد بلوغ برسد و به عهد ( خود ) وفا كنید كه از عهد سؤال مى‌شود .

« اَشُدَّ » از ماده « شَدّ » به معنى « گروه محکم » است ، سپس توسعه يافته و به هرگونه استحکام جسمانى و روحانى گفته شده است و منظور از « اَشُدّ » در این‌جا رسیدن به حد بلوغ است ، ولى بلوغ جسمانى در این‌جا كافى نیست ، بلکه باید بلوغ فکرى و اقتصادى نیز باشد ، به گونه‌اى كه يتیم بتواند اموال خود را حفظ و نگهدارى كند و انتخاب این تعبیر براى همین منظور است كه البته باید از طریق آزمایش قطعى مشخص گردد . .


1) « نهج البلاغه » بخش نامه‌ها شماره 47 .

این آیه چهارمین و پنجمین دستور از سلسله احکام را شرح مى‌دهد نخست به اهمیت حفظ مال يتیمان پرداخته است .

مى‌گوید نه تنها اموال يتیمان را نخورید بلکه حتى حریم آن را كاملاً محترم بشمارید .

ولى از آن‌جا كه ممکن است این دستور دستاویزى گرددبراى افراد ناآگاه كه تنها به جنبه‌هاى منفى مى‌نگرند و سبب شود كه اموال يتیمان را بدون سرپرست بگذارند و به دست حوادث بسپارند ، لذا بلافاصله استثناء روشنى براى این حکم ذکر كرده مى‌گوید :

« مگر به طریقى كه بهترین طرق است : اِلاّ بِالَّتى هِىَ اَحْسَنُ » .

طبق این تعبیر جامع و رسا ، هرگونه تصرفى در اموال يتیمان كه به منظور حفظ ، اصلاح ، تکثیر و اضافه بوده باشد و جهات لازم براى پیشگیرى از هدر رفتن این اموال در نظر گرفته شود مجاز است ، بلکه خدمتى است آشکار به يتیمان كه قادر بر حفظ مصالح خویشتن نیستند .

البته این‌وضع تا زمانى ادامه دارد كه به حدّ رشد فکرى و اقتصادى برسد آن‌گونه كه قرآن

در ادامه آیه مورد بحث از آن ياد مى‌کند : « تا زمانى كه به حد قدرت برسد : حَتّى يَبْلُغَ اَشُدَّهُ » .

سپس به مسأله وفاى به عهد پرداخته مى‌گوید : « وَ اَوْفُوا بِالْعَهْدِ اِنَّ الْعَهْدِ كانَ مَسْؤلاً » .

عهد و پیمان معنى وسیعى دارد كه هم شامل عهدهاى خصوصى در میان افراد در رابطه با مسایل اقتصادى و كسب و كار و زناشویى و امثال آن مى‌گردد و هم شامل عهد و پیمان‌هایى كه در میان ملت‌ها و حکومت‌ها برقرار مى‌گردد و از آن بالاتر شامل پیمان‌هاى الهى و رهبران آسمانى نسبت به امت‌ها و امت‌ها نسبت به آن‌ها مى‌شود .(1)

35 وَ اَوْفُواالْكَيْلَ اِذاكِلْتُمْ وَ زِنُوابِالْقِسْطاسِ‌الْمُسْتَقیمِ ذلِكَ خَيْرٌ وَ اَحْسَنُ تَأویلاً

و به‌هنگامى‌که پیمانه مى‌کنید حق پیمانهرا ادانمایید و با ترازوى‌درست وزن كنید این براى شما بهتر و عاقبتش نیکوتر است . .


1) در زمینه اهمیت وفاى به عهد و سوگند در جلد 11 ، تفسیرنمونه ذیل آیه 91 تا 94 سوره نحل بحث مشروحى مطرح شده است .

زیان كم فروشى

✓ 1 - نخستین نکته‌اى كه باید در این‌جا مورد توجه قرارگیرد این است كه در قرآن مجیدکرارا روى مسأله مبارزه با كم‌فروشى و تقلب در وزن و پیمانه تکیه و تأکید شده است ، دریك جا رعایت این نظم را در ردیف نظام آفرینش در پهنه جهان هستى گذارده مى‌گوید : « وَالسَّماءَ رَفَعَها وَ وَضَعَ‌الْمیزانِ اَلاَّ تَطْغَوْا فِى‌الْمیزانِ : خداوندآسمان رابرافراشت و میزان و حساب در همه چیز گذاشت ، تا شما دروزن و حساب تعدى و طغیان نکنید »( 7 - 8 / رحمن ) .

اشاره به این‌که مسأله رعایت عدالت در كیل و وزن مسأله كوچك و كم‌اهمیتى نیست ، بلکه جزیى از اصل عدالت و نظم است كه حاکم بر سراسر هستى است .

در جایى دیگر با لحنى شدید و تهدیدآمیز مى‌گوید : « وَيْلٌ لِلْمُطَفِفینَ الَّذینَ اِذَا اكْتالُوا عَلَى‌النّاسِ يَسْتَوْفُونَ وَ اَذا كالُوهُمْ اَوْ وَزَنُوهُمْ يُخْسِرُونَ ، اَلا يَظُنُّ اُولئِكَ اَنَّهُمْ مَبْعُوثُونَ لِيَوْمٍ عَظیمٍ : واى بر كم‌فروشان آن‌ها كه به هنگام خرید ، حق خود را به طور كامل مى‌گیرند و به هنگام فروش از كیل و وزن كم مى‌گذارند ، آیا گمان نمى‌کنند كه در روز عظیمى برانگیخته خواهند شد ، روز رستاخیز

در دادگاه عدل خدا » ( 1 - 4 / مطففین ) .

حتى در حالات بعضى از پیامبران در قرآن مجید مى‌خوانیم كه لبه تیز مبارزه آن‌ها بعد از مسأله شرك متوجه كم‌فروشى بود و سرانجام آن قوم ستمگر اعتنایى نکردند و به عذاب شدید الهى گرفتار و نابود شدند ( به جلد ششم تفسیرنمونه صفحه 249 ذیل آیه 85 سوره اعراف پیرامون رسالت شعیب در مدین مراجعه فرمایید ) .

اصولاً حق و عدالت و نظم و حساب درهمه چیز و همه‌جا يك اصل اساسى و حیاتى‌است و همان‌گونه كه گفتیم اصلى است كه بر كل عالم هستى حکومت مى‌کند ، بنابراین هرگونه انحراف از این اصل خطرناك و بدعاقبت است ، مخصوصاً كم‌فروشى سرمایه اعتماد و اطمینان را كه رکن مهم مبادلات است از بین مى‌برد و نظام اقتصادى را به هم مى‌ریزد .

این موضوع نیز قابل توجه است كه از نظر حقوقى كم‌فروشان ضامن و بدهکار در برابر خریداران هستند و لذا توبه آن‌ها جز به اداى حقوقى را كه غصب كرده‌اند ممکن نیست ، حتى اگر صاحبانش را نشناسد باید معادل آن را به عنوان رد مظالم از

طرف صاحبان اصلى به مستمندان بدهند .

✓ 2 - نکته دیگر این‌که گاهى مسأله كم فروشى تعمیم داده مى‌شود به گونه‌اى كه هرنوع كم‌کارى و كوتاهى در انجام وظایف را شامل مى‌شود ، به این ترتیب كارگرى كه از كار خود كم مى‌گذارد ، آموزگار و استادى كه درست درس نمى‌دهد كارمندى كه به‌موقع سرکار خود حاضر نمى‌شود و دلسوزى لازم را نمى‌کند ، كارمندى همه مشمول این حکم هستند و در عواقب آن سهیم هستند .

البته الفاظ آیاتى كه در بالا گفته شد مستقیما شامل این تعمیم نیست ، بلکه يك توسعه عقلى است و تعبیرى كه در سورۀ « الرحمن » خواندیم : « وَالسَّماءَ رَفَعَها وَ وَضَعَ‌الْمیزانَ اَلاَّ

تَطْغَوْا فَى‌الْمیزانَ » اشاره‌اى به این تعمیم دارد .

✓ 3 - « قِسْطاس »به كسر قاف و ضم آن ( بر وزن مقیاس و گاهى هم بر وزن قرآن نیز استعمال شده است ) به معنى ترازو است ، بعضى آن را كلمه‌اى رومى و بعضى عربى مى‌دانند و گاهى گفته مى‌شود در اصل مرکب از دو كلمه « قسط » به معنى عدل و « طاس »

به معنى كفه ترازو است و بعضى گفته‌اند« قِسْطاس » ترازوى بزرگ است درحالى كه « میزان » به ترازوهاى كوچك هم گفته مى‌شود . (1)

به‌هرحال‌قسطاس‌مستقیم‌ترازوى‌صحیح و سالمى‌است‌که‌عادلانه‌وزن‌کند، بى‌کم وکاست.

جالب این‌که در روایتى از امام باقر در تفسیر این كلمه مى‌خوانیم : « هُوَالْمیزانُ الَّذى لَهُ لِسانٌ : قسطاس ترازویى است كه زبانه دارد » . (2)

اشاره به این‌که ترازوهاى بدون زبانه حرکات كفه‌ها را به طور دقیق نشان نمى‌دهد ، اما هنگامى كه ترازو زبانه داشته باشد كمترین حرکات كفه‌ها روى زبانه منعکس مى‌شود و عدالت كاملاً رعایت مى‌گردد .

36 وَ لا تَقْفُ ما لَيْسَ لَكَ بِه عِلْمٌ اِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ كُلُّ اُولئِكَ .


1) « تفسیر المیزان » ، « فخر رازى » ، « مجمع البیان » ذیل آیه مورد بحث .

2) « تفسیر صافى » ، ذیل آیه مورد بحث .

کانَ عَنْهُ مَسْؤُلاً

از آن‌چه نمى‌دانى پیروى مکن ، چرا كه گوش و چشم و دل‌ها همه مسؤول هستند .

تنها از علم پیروى كن

« لا تَقْفُ » از ماده « قَفْو » به معنى دنباله روى از چیزى است ، مى‌دانیم دنباله روى از غیرعلم ، مفهوم وسیعى دارد كه همه آن‌چه را گفتیم شامل مى‌شود .

نهى از پیروى از غیر علم معنى وسیعى دارد كه مسایل اعتقادى و گفتار و شهادت و قضاوت و عمل را شامل مى‌شود .

روى این زمینه الگوى شناخت در همه چیز ، علم و يقین است و غیر آن خواه « ظن و گمان » باشد يا « حدس و تخمین » يا « شك و احتمال » هیچ‌کدام قابل اعتماد نیست .

این‌که چرا از میان حواس انسان تنها اشاره به چشم و گوش شده دلیلش روشن است ، زیرا معلومات حسّى انسان غالبا از این دو طریق حاصل مى‌شود و بقیه تحت‌الشعاع آن‌ها هستند .

37 وَ لا تَمْشِ فِى الاَرْضِ مَرَحا اِنَّكَ لَنْ تَخْرِقَ الاَرْضَ وَلَنْ تَبْلُغَ الْجِبالَ طُولاً

روى زمین با تکبر راه مرو ، تو نمى‌توانى زمین را بشکافى و طول قامتت هرگز به كوه‌ها نمى‌رسد ؟

« مَرَحَ » به معنى شدت خوشحالى در برابر يك موضوع باطل و بى‌اساس است .

اشاره به این‌که افراد متکبر و مغرور غالبا به هنگام راه رفتن پاهاى خود را محکم به زمین مى‌کوبند تا مردم را از آمد و رفت خویش آگاه سازند ، گردن به آسمان مى‌کشند تا برترى خود را به پندار خویش بر زمینیان مشخص سازند .

ولى قرآن مى‌گوید : آیا تو اگر پاى خود را بر زمین بکوبى هرگز مى‌توانى زمین را بشکافى يا ذره ناچیزى هستى بر روى این كره عظیم خاکى . آیا تو مى‌توانى هرقدر گردن خود را بر فرازى هم طراز كوه‌ها شوى يا این‌که حداکثر مى‌توانى چند سانتى‌متر قامت خود را بلندتر نشان دهى درحالى كه حتى عظمت بلندترین قله‌هاى كوه‌هاى زمین در برابر این كره ، چیز قابل ذکرى نیست و خود زمین ذره بى‌مقدارى است در مجموعۀ جهان هستى .

38 كُلُّ ذلِكَ كانَ سَيِّئُهُ عِنْدَ رَبِّكَ مَكْرُوها

همه این‌ها گناهش نزد پروردگار تو منفور است .

از این تعبیر روشن مى‌شود كه برخلاف گفته پیروان مکتب جبر ، خدا هرگز اراده نکرده است گناهى از كسى سربزند ، چرا كه اگر چنین چیزى را اراده كرده بود با كراهت و ناخشنودى كه دراین آیه روى آن تأکید شده است سازگار نبود .

39 ذلِكَ مِمّا اَوْحى اِلَيْكَ رَبُّكَ مِنَ الْحِكْمَةِ وَ لا تَجْعَلْ مَعَ‌اللّهِ اِلها اخَرَ فَتُلْقى فى جَهَنَّمَ مَلُوما مَدْحُوراً

این احکام از حکمت‌هایى است كه پروردگارت به تووحى فرستاده و هرگز معبودى با اللّه قرار مده كه در جهنم مى‌افتى در حالى كه مورد سرزنش خواهى بود و رانده شده

( درگاه خدا ) .

شرك و دوگانه پرستى خمیرمایۀ همه انحرافات و جنایات است

تعبیر به « حکمت » اشاره به این است كه این احکام آسمانى درعین این‌که از وحى الهى

سرچشمه مى‌گیرد با ترازوى عقل ، نیز كاملاً قابل سنجش و قابل درك است ، چه كسى مى‌تواند زشتى شرك يا قتل نفس ، يا آزار پدر و مادر و همچنین قبح زنا و كبر و غرور و ظلم به يتیمان و عواقب شوم پیمان‌شکنى و مانند آن را انکار كند .

به تعبیر دیگر این احکام هم از طریق حکمت عقلى ، اثبات شده است و هم از طریق وحى الهى و اصول همه احکام الهى چنین است هرچند جزییات آن را در بسیارى از اوقات با چراغ‌کم‌فروغ عقل‌نمى‌توان تشخیص‌داد و تنها درپرتونورافکن‌نیرومند وحى‌بایددرک‌کرد.

در حقیقت شرك و دوگانه پرستى ، خمیر مایه همه انحرافات و جنایات و گناهان است ، لذا بیان این سلسله احکام اساسى اسلام از شرك شروع شد و به شرك نیز پایان يافت .

40 اَفَاَصْفكُمْ رَبُّكُمْ بِالْبَنینَ وَ اتَّخَذَ مِنَ الْمَلائِكَةِ اِناثااِنَّكُمْ لَتَقُولُونَ قَوْلاً عَظیما

آیا پروردگار شما پسران را مخصوص شما قرارداد و خودش‌دخترانى از فرشتگان انتخاب كرد ؟ شما سخن بزرگ ( و بسیارزشتى ) مى‌گویید .

بدون شك فرزندان دختر همانند فرزندان پسر از مواهب الهى هستند و هیچ‌گونه تفاوتى

از نظر ارزش انسانى ندارند ، اصولاً بقاء نسل بشر بدون هیچ يك از آن‌ها امکان‌پذیر نیست و به‌همین‌دلیل تحقیردختران‌که مخصوص جوامع جاهلى بوده و هست يك فکر خرافى است.

هدف قرآن این است كه آن‌ها را با منطق خودشان محکوم سازد كه شما چگونه افراد نادانى هستید براى پروردگارتان چیزى قایل مى‌شوید كه خود از آن عار دارید .

سپس در پایان آیه به صورت يك حکم قاطع مى‌گوید : « اِنَّكُمْ لَتَقُولُونَ قَوْلاً عَظیما » .

سخنى‌که با هیچ‌منطقى سازگار نیست و از چندین جهت بى‌پایه است زیرا :

✓ 1 - اعتقاد به وجود فرزند براى خدا اهانت عظیمى به ساحت مقدس او است ، چرا كه نه او جسم است نه عوارض جسمانى دارد ، نه نیاز به بقاء نسل ، بنابراین اعتقاد به فرزند براى او صرفا از عدم شناخت صفات پاکش سرچشمه مى‌گیرد .

✓ 2 - چگونه شما فرزندان خدا را همه دختر مى‌دانید ؟ در حالى كه براى دختر پایین‌ترین منزلت را قائل هستید این اعتقاد سفیهانه اهانت دیگرى از نظر پندارهاى شما به خدا است .

✓ 3 - از همه گذشته این عقیده اهانتى به مقام فرشتگان الهى است‌که فرمانبران حق هستند و مقربان درگاه او زیرا شما از شنیدن نام دختر وحشت دارید ولى این مقربان الهى را همه دختر مى‌دانید.

41 وَ لَقَدْ صَرَّفْنا فىهذَاالْقُرْانِ لِيَذَّكَّرُوا وَمايَزیدُهُمْاِلاّنُفُورا

ما، دراین‌قرآن‌انواع بیانات‌مؤثر راآوردیم‌تا متذكّرشوند،ولى ( گروهى از كوردلان ) جز بر نفرتشان نمى‌افزاید .

« صَرَّف » از ماده « تصریف » به معنى تغییر دادن و دگرگون ساختن است و مخصوصاً باتوجه به این‌که از باب « تفعیل » است ، معنى كثرت را نیز دربردارد .

و از آن‌جا كه بیانات قرآن درزمینه اثبات توحید و نفى‌شرك ، گاهى فطرى ، زمانى در شکل تهدید ، گاهى تشویق و خلاصه از انواع طرق و فنون مختلف كلام براى آگاه ساختن و بیدارکردن مشرکان استفاده شده است ، تعبیر به « صَرَّفْنا » در مورد آن بسیار مناسب است .

قرآن با این تعبیر مى‌گوید ما از هر درى وارد شدیم و از هر راهى استفاده كردیم تا

چراغ توحید را در دل این كوردلان بیفروزیم ، اما گروهى از آن‌ها آن‌قدر لجوج و متعصب و سرسخت هستند كه نه تنها این بیانات آن‌ها را به حقیقت نزدیك نمى‌سازد بلکه بر نفرت و دورى آن‌ها مى‌افزاید .

در این‌جا این سؤال به ذهن مى‌رسد كه اگر این بیانات گوناگون نتیجه معکوس دارد ، ذکر آن‌ها چه فایده‌اى خواهد داشت ؟

پاسخ این سؤال روشن است و آن این‌که قرآن براى يك فرد يا يك گروه خاص نازل نشده بلکه براى جامعه انسانى است و مسلماً همه انسان‌ها این‌گونه نیستند ، بسیار هستند كسانى كه این دلایل مختلف را مى‌شنوند و راه حق را باز مى‌یابند ، هر دسته‌اى از این تشنگان حقیقت از يك نوع بیان قرآن بهره‌مى‌گیرند و بیدارمى‌شوند و همین‌اثر ، براى نزول این آیات ، كافى است ، هرچند كوردلانى از آن نتیجه معکوس بگیرند .

ضمناً از این آیه این درس را در زمینه مسایل تربیتى و تبلیغى مى‌توان فراگرفت كه باید براى رسیدن به هدف‌هاى عالى تربیتى ، تنها از يك طریق استفاده نکرد ، بلکه از طرق

گوناگون و وسایل مختلف بهره گرفت ، كه مردم ذوق‌ها و استعدادهاى مختلفى دارند و براى نفوذ در هریك باید از راهى وارد شد و يکى از فنون بلاغت نیز همین است .

42 قُلْ لَوْ كانَ مَعَهُ الِهَةٌ كَما يَقُولُونَ اِذا لاَبْتَغَوْا اِلى ذِى‌الْعَرْشِ سَبیلاً

بگو اگر با او خدایانى ، آن‌چنان كه آن‌ها مى‌پندارند بود ،سعى‌مى‌کردند راهى‌به سوى ( خداوند ) صاحب عرش پیدا كنند .

اثبات توحید از طریق دلیل تمانع

این آیه به يکى از دلایل توحید ، اشاره مى‌کند كه در لسان دانشمندان و فلاسفه به عنوان « دلیل تمانع » معروف شده است .

طبیعى است كه هر صاحب قدرتى مى‌خواهد قدرت خود را كامل‌تر و قلمرو حکومت خویش را بیشتر كند و اگر راستى خدایانى وجود داشت این تنازع و تمانع بر سر قدرت و گسترش حکومت درمیان آن‌ها درمى‌گرفت .

در این‌جا ممکن است گفته شود چه مانعى دارد كه خدایان متعدد با همکارى يکدیگر

بر این عالم حکومت كنند ؟ و چه لزومى دارد كه به تنازع برخیزند ؟

در پاسخ این سؤال باید به این واقعیت توجه داشت كه قطع نظر از این‌که علاقه به تکامل و توسعه قدرت براى هر موجودى طبیعى و قطع نظر از این‌که خدایانى را كه مشرکان به آن اعتقاد داشتند داراى بسیارى از صفات بشرى بودند كه يکى از روشن‌ترین آن‌ها علاقه به حکومت و قدرت بیشتر است ، قطع‌نظر از همه این‌ها اصولاً لازمه تعدد وجوه ، اختلاف است چرا كه اگر هیچ‌گونه اختلافى در رویه و برنامه و جهات دیگر نباشد ، تعدد معنى نخواهد داشت بلکه هر دو يك چیز خواهند بود .

نظیر این بحث در آیه 22 سوره انبیاء نیز آمده است آن‌جا كه مى‌گوید : « لَوْ كانَ فیهِما اِلهَةٌ اِلاَّ اللّهُ لَفَسَدَتا: اگر در زمین و آسمان خدایان دیگرى جز اللّه وجود داشتند نظام جهان به هم ریخت » .

اشتباه نشود ، این دو بیان گرچه از پاره‌اى جهات شبیه هستند ولى اشاره به دو دلیل مختلف مى‌کنند كه يکى بازگشت به « فساد نظم جهان » بر اثر تعدد خدایان است و دیگرى قطع نظر از نظم جهان از وجود تمانع و تنازع در میان خدایان متعدد سخن مى‌گوید ( در

ذیل آیه 22 سوره انبیاء نیز در این زمینه بحث شده است ) .

43 سُبْحانَهُ وَ تَعالى عَمّا يَقُولُونَ عُلُوّا كَبیرا

او پاك و برتر است از آن‌چه آن‌ها مى‌گویند ، بسیار برتر .

در واقع در این جمله كوتاه باچهار تعبیر مختلف ، پاکى دامان كبریائیش از این‌گونه نسبت‌هاى ناروا بیان شده است :

✓ 1 - « خداوند از این نقایص و نسبت‌هاى ناروا منزه است : سُبْحانَهُ » .

✓ 2 - « او برتر از آن است كه این‌ها مى‌گویند : وَ تَعالى عَمّا يَقُولُونَ » .

✓ 3 - با ذکر كلمه « عُلُوّا » كه مفعول مطلق است و براى تأکید آمده این گفتار را تأکید نموده است .

✓ 4 - سرانجام با تعبیربه « كَبیرا » تأکیدجدیدى برآن مى‌افزاید .

قابل توجه این‌که جمله « عَمّا يَقُولُونَ : از آن‌چه آن‌ها مى‌گویند » معنى وسیعى دارد كه همه نسبت‌هاى نارواى آنان و لوازمى را كه در بردارد شامل مى‌شود .

44 تُسَبِّحُ لَهُ السَّمواتُ السَّبْعُ وَ الاَرْضُ وَ مَنْ فیهِنَّ وَ اِنْمِنْ شَىْ‌ءٍ اِلاّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِه وَلكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبیحَهُمْ اِنَّهُ كانَ حَلیما غَفُورا

آسمان‌هاى هفتگانه و زمین و كسانى كه در آن‌ها هستندهمه تسبیح او مى‌گویند و هر موجودى تسبیح و حمد او مى‌گوید ، ولى شما تسبیح آن‌ها را نمى‌فهمید او حلیم و آمرزنده است .

تسبیح و حمد عمومى موجودات جهان

در آیات مختلف قرآن ، سخن از تسبیح و حمد موجودات عالم هستى در برابر خداوند بزرگ به میان آمده است .

قرآن مى‌گوید : عالم هستى يکپارچه زمزمه و غوغا است ، هر موجودى به نوعى به حمد و ثناى حق مشغول است و غلغله‌اى خاموش در پهنه عالم هستى طنین افکنده كه بى‌خبران توانایى شنیدن آن را ندارند ، اما اندیشمندانى كه قلب و جانشان به نور ایمان زنده و روشن است ، این صدا را از هر سو به خوبى به گوش و جان مى‌شنوند .

ولى در تفسیر حقیقت این حمد و تسبیح در میان دانشمندان و فلاسفه و مفسران بسیار گفتگو است :

بعضى آن را حمد و تسبیح « حالى » دانسته‌اند و بعضى « قالى » كه خلاصه نظرات آن‌هارا با آن‌چه مورد قبول ما است ذیلاً مى‌خوانید:

✓ 1 - جمعى معتقدند كه همه ذرات موجودات این جهان اعم از آن‌چه ما آن را عاقل مى‌شماریم يا بى‌جان و غیرعاقل همه داراى يك نوع درك و شعورند و در عالم خود تسبیح و حمد خدا مى‌گویند ، هر چند ما قادر نیستیم به نحوه درك و احساس آن‌ها پى ببریم و زمزمه حمد و تسبیح آن‌ها را بشنویم .

آیاتى مانند « وَ اِنَّ مِنْها لَما يَهْبِطُ مِنْ خَشْيَةِ اللّهِ : بعضى از سنگ‌ها از ترس خدا از فراز كوه‌ها به پایین مى‌افتند » ( 74 / بقره ) .

مانند « فَقالَ لَها وَ لِلاَرْضِ ائتِيَا طَوْعا اَوْ كَرْها قالَتا اَتَيْنا طائِعِينَ : خداوند به آسمان و زمین فرمود از روى اطاعت يا كراهت به فرمان من آیید ، آن‌ها گفتند ما از در اطاعت مى‌آییم »

( 11 / فصلت )... و مانند آن را مى‌توان گواه بر این عقیده گرفت .

✓ 2 - بسیارى معتقدند كه این تسبیح و حمد ، همان چیزى است‌که ما آن را « زبان‌حال » مى‌نامیم ، حقیقى است نه مجازى ، ولى زبان حال است نه قال .

توضیح این كه : بسیار مى‌شود به كسى كه آثار ناراحتى و درد و رنج و بى‌خوابى در چهره و چشم او نمایان است مى‌گوییم : هرچند تو از ناراحتیت سخن نمى‌گویى اما چشم تو مى‌گوید كه دیشب به خواب نرفتى و چهره‌ات گواهى مى‌دهد كه از درد و ناراحتى جانکاهى رنج مى‌برى .

این زبان‌حال گاهى آن‌قدر قوى و نیرومند است كه « زبان قال » را تحت‌الشعاع خود قرار مى‌دهد و به تکذیب آن برمى‌خیزد ، این همان چیزى است كه على (علیه السلام)در گفتار معروفش مى‌فرماید : « ما اَضْمَرَ اَحَدٌ شَيْئا اِلاّ ظَهَرَ فى فَلَتاتِ لِسانِهِ وَ صَفَحاتِ وَجْهِهِ : هرگز كسى رازى را در

دل نهان نمى‌کند مگر این‌که در لابلاى سخنانش به طور ناخودآگاه و صفحه صورتش آشکار مى‌گردد » .(1)

از سوى دیگر آیا مى‌توان انکار كرد كه يك تابلو بسیار زیبا كه شاهکارى از هنر راستین است گواهى بر ذوق و مهارت نقاش مى‌دهد و او را مدح و ثنا مى‌گوید ؟

آیا مى‌توان انکار كرد كه دیوان شعر شعراى بزرگ و نامدار از قریحه عالى آن‌ها حکایت مى‌کند ؟ و دائما آن‌ها را مى‌ستاید ؟

آیا مى‌توان منکر شد كه ساختمان‌هاى عظیم و كارخانه‌هاى بزرگ و مغزهاى پیچیده الکترونیك و امثال آن‌ها، با زبان بى‌زبانى از سازنده و مخترع و مبتکر خود سخن مى‌گویند و هریك درحد خود از آن‌ها ستایش مى‌کنند ؟

بنابراین باید قبول كرد كه عالم شگرف هستى با آن نظام عجیبش ، با آن‌همه رازها و اسرار ، با آن عظمت خیره كننده‌اش و با آن ریزه‌کارى‌هاى حیرت‌زا همگى « تسبیح و حمد » .


1) « نهج البلاغه » ، حکمت 26 .

خدا مى‌گویند .

مگر « تَسْبیح » جز به معنى پاك و منزه شمردن از عیوب مى‌باشد ؟ ساختمان و نظم این عالم هستى مى‌گوید خالق آن از هرگونه نقص و عیبى مبرا است .

اگر يك روز آن شاعر نکته‌پرداز هر برگى از برگ‌هاى درختان سبز را دفترى از معرفت كردگار مى‌دانست ، دانشمندان گیاه‌شناس امروز درباره این برگ‌ها نه يك دفتر بلکه كتاب‌ها نوشته‌اند واز ساختمان اسرارآمیز كوچك ترین اجزاى آن يعنى سلول‌ها گرفته تا طبقات هفتگانه برگ و دستگاه تنفسى آن و رشته‌هاى آبیارى و تغذیه و سایر مشخصات بسیار پیچیده برگ‌ها در این كتاب‌ها ، بحث‌ها كرده‌اند .

این معنى براى تسبیح و حمد عمومى موجودات كاملاً قابل درك است و نیاز به آن ندارد كه ما براى همه ذرات عالم هستى درك و شعور قایل شویم چرا كه دلیل قاطعى براى آن در دست نیست و آیات گذشته نیز به احتمال زیاد همان زبان حال را بیان مى‌کند .

در روایاتى كه از پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله و ائمه اهل‌بیت علیهم‌السلام رسیده تعبیرات جالبى در این

زمینه دیده مى‌شود ، از جمله :

یکى از ياران امام صادق (علیه السلام)مى‌گوید : از تفسیر آیه « وَ اِنْ مِنْ شَىْ‌ءٍ اِلاّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ » سؤال كردم ، امام فرمود : « كُلُّ شَىْ‌ءٍ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ اِنّالَنَرى اَنْ يَنْقُضَ الْجِدارُ وَ هُوَ تَسْبیحُها : آرى هر چیز تسبیح و حمد خدا مى‌گوید حتّى هنگامى كه دیوار مى‌شکافد و صدایى از آن به گوش مى‌رسد آن نیز تسبیح است » .

از امام باقر (علیه السلام)نقل شده كه فرمود : « نَهى رَسُولُ اللّهِ عَنْ اَنْ تُوْسَمَ الْبَهائِمُ فىوُجُوهِها ، وَ اَنْ تُضْرَبَ وُجُوهُها لاَِنَّها تُسَبِّحُ بِحَمْدِ رَبِّها: پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله فرمود : علامت داغ در صورت حیوانات نگذارید و تازیانه به صورت آن‌ها نزنید زیرا آن‌ها حمد و ثناى خدا مى‌گویند » .

و نیز از امام صادق (علیه السلام)نقل شده : « مامِنْ طَيْرٍ يُصادُ فى بَرٍّ وَ لا بَحْرٍ وَ لا شَىْ‌ءٌ يُصادُ مِنَ‌الْوَحْشِ اِلاّبِتَضْيیعِهالتَّسْبیحَ : هیچ‌پرنده‌اى در صحرا و دریا صید نمى‌شود و هیچ حیوان وحشى به دام صیاد نمى‌افتد مگر به خاطر ترك تسبیح » .

امام باقر (علیه السلام)صداى گنجشکانى را شنید، فرمود : « مى‌دانید این‌ها چه مى‌گویند » ، ابوحمزه

ثمالى كه از ياران خاص امام بود مى‌گوید ، عرض كردم : « نه » ، فرمود : « يُسَبِّحْنَ رَبَّهُنَّ عَزَّ وَ جَلَّ وَ يَسْئَلْنَ قُوتَ يَوْمِهِنَّ : این‌ها تسبیح خداوند بزرگ را مى‌گویند و روزى خود را از او مى‌خواهند » .

در حدیث دیگرى مى‌خوانیم كه يك روز پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله نزد عایشه آمد ، فرمود : « این دو لباس مرا بشوى » عرض كرد : « اى رسول خدا دیروز شستم » ، فرمود : « اَمّاعَلِمْتَ اَنَّ الثَّوْبَ يُسَبِّحُ فِاِذَا اتَّسَخَ انْقَطَعَ تَسْبیحُهُ : آیا نمى‌دانى كه لباس انسان نیز تسبیح خدا مى‌گوید و هنگامى كه چرك و آلوده شود تسبیح آن قطع مى‌شود » .

مجموعۀ این روایات كه بعضى از آن‌ها معانى دقیق و باریکى دارد نشان مى‌دهد كه این حکم عمومى تسبیح موجودات ، همه‌چیز را بدون استثناء دربرمى‌گیرد و همه این‌ها با آن‌چه در تفسیر دوم ( تسبیح به معنى زبان‌حال و تکوین ) گفتیم كاملاً سازگار است و این‌که در این روایات خواندیم هنگامى كه لباس آلوده و كثیف مى‌شود ، تسبیح آن قطع مى‌گردد ، ممکن است اشاره به این باشد كه موجودات تا چهره پاك طبیعى دارند ، انسان را به ياد خدا مى‌اندازند،اما هنگامى‌که چهره پاك طبیعى‌خود را از دست دادند دیگر آن يادآورى از بین مى‌رود.

45 وَ اِذاقَرَأْتَ‌الْقُرْانَ‌جَعَلْنابَيْنَكَ وَبَيْنَ الَّذینَ لا يُؤْمِنُونَ‌بِالاْخِرَةِ حِجابا مَسْتُوراً

و هنگامى‌که قرآن‌مى‌خوانى میان تو و آن‌ها كه ایمان به آخرت ندارند حجاب ناپیدایى قرار مى‌دهیم .

این حجاب و پرده ، همان لجاجت و تعصب و خودخواهى و غرور و جهل و نادانى بود كه حقایق قرآن را از دیدگاه فکر و عقل آن‌ها مکتوم مى‌داشت و به آن‌ها اجازه نمى‌داد حقایق روشنى همچون توحید و معاد و صدق دعوت پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله و مانند آن‌ها را درك كنند.

حجاب مستور چیست ؟

در معنى « حجاب مستور » باید گفت : « مستور » صفت « حجاب » است و ظاهر تعبیر قرآن این است كه این حجاب از دیده‌ها پنهان است ، در واقع حجاب كینه و عداوت و حسادت چیزى نیست كه با چشم دیده شود ، ولى با این حال پرده ضخیمى میان انسان و شخصى كه مورد كینه و حسادت او است ایجاد مى‌کند .

در بعضى از روایات‌نیز مى‌خوانیم كه‌گاهى دشمنان سرسخت پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله به سراغ او

مى‌آمدند در حالى كه او با ياران خود مشغول تلاوت قرآن بود اما او را نمى‌دیدند ، گویى عظمت‌خیره‌کننده پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله مانع‌مى‌شدکه این كوردلان او را ببینند و شناسند و آزار دهند.

46 وَ جَعَلْنا عَلى قُلُوبِهِمْ اَكِنَّةً اَنْ يَفْقَهُوهُ وَ فى اذانِهِمْ وَقْرا وَ اِذا ذَكَرْتَ رَبَّكَ فِى الْقُرْانِ وَحْدَهُ وَلَّوْا عَلى اَدْبارِهِمِ نُفُورا

و بر دل‌هاى آن‌ها پوشش‌هایى قرارمى‌دهیم، تا آن‌را نفهمندو در گوش‌هایشان سنگینى و هنگامى كه پروردگارت را درقرآن به يگانگى ياد مى‌کنى پشت مى‌کنند و از تو روى برمى‌گردانند .

« اَكِنَّة » و «وَقْر » چیست ؟

« اَكِنَّة » جمع « كِنان » در اصل به معنى هرپوششى است كه چیزى را با آن مستورمى‌کنند.

« وَقْر » به معنى سنگینى است كه در گوش پدید مى‌آید و «وِقْر» به معنى بارسنگین‌است.

وحشت مشرکان از نداى توحید

در آیۀ بالا خواندیم كه مشرکان مخصوصاً از شنیدن نداى توحید سخت به وحشت

مى‌افتادند و پا به فرار مى‌گذاشتند چرا كه زیربناى همه زندگى آن‌ها شرك و بت‌پرستى بود و همه نظامات حاکم بر جامعه آن‌ها ، نظام‌هاى شرك آلود .

اگر پاى توحید به میان مى‌آمد ، نه تنها عقاید مذهبیشان بلکه نظام اجتماعى ، اقتصادى و سیاسى و فرهنگیشان كه از شرك مایه مى‌گرفت نیز به هم‌مى‌ریخت .

لذا سردمداران شرك سخت كوشش كردند كه نداى توحید به گوش كسى نرسد ، ولى آن‌ها ظالمان و ستمگرانى بودند كه هم به توده‌هاى مستضعف ستم مى‌کردند و هم به خویشتن چراکه هر ظالم و منحرفى گور خود را با دست خود مى‌کند .

47 نَحْنُ اَعْلَمُ بِمايَسْتَمِعُونَبِهاِذْيَسْتَمِعُونَ‌اِلَيْكَ وَاِذْهُمْ‌نَجْوى اِذْيَقُولُ الظّالِمُونَ اِنْ تَتَّبِعُونَ اِلاّ رَجُلاًمَسْحُوراً

ما مى‌دانیم آن‌ها به چه منظورى به سخنان تو گوش فرا مى‌دهند و هنگامى كه با هم نجوامى‌کنند، درآن هنگام‌که ستمگران مى‌گویند شما جز از انسانى كه سحر شده است پیروى نمى‌کنید .

تفسیر جمله « ما يَسْتَمِعُونَ بِه »

ما مى‌دانیم آن‌ها به چه انگیزه‌اى به سخنان تو گوش فرا مى‌دهند ، براى درك حق ، نه ، بلکه براى استهزاء و وصله چسباندن و توجیهات انحرافى و سرانجام گمراه شدن و گمراه كردن دیگران .

چرا نسبت مسحور به پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله مى‌دادند ؟

« مسحور » به معنى « سحر شده » و « ساحر » به معنى « سحرکننده » است .

توصیف پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله به مسحور از ناحیه دشمنان يا به خاطر این بوده است كه مى‌خواستند از این طریق نسبت جنون به پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله دهند و بگویند ساحران در فکر و عقل او نفوذ كرده و به وسیله ساحران ، العیاذ باللّه ، اختلال حواس يافته است .

بعضى از مفسران نیز احتمال داده‌اند كه مسحور به معنى ساحر باشد ( زیرا اسم مفعول گاهى به معنى اسم فاعل مى‌آید ) به این ترتیب نفوذ خارق‌العاده كلام پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله را در دل‌هاى آماده مردم حق طلب ، به سحر نسبت مى‌دادند كه خود ، این اعتراف ضمنى جالبى

است بر نفوذ عجیب گفتار او .

48 اُنْظُرْ كَيْفَ ضَرَبُوا لَكَالاَمْثالَ فَضَلُّوا فَلا يَسْتَطیعُونَ‌سَبیلاً

ببین چگونه براى‌تو مثل‌مى‌زنند و ازهمین‌رو گمراه‌شدندو قدرت پیدا كردن راه ( حق ) را ندارند .

نه این‌که راه ناپیدا باشد و چهره حق مخفى گردد ، بلکه آن‌ها چشم بینا ندارند و عقل و خرد خود را به خاطر بغض و جهل و تعصب و لجاج از كار انداخته‌اند .

49 وَ قالُوا اَءِذا كُنّا عِظاما وَ رُفاتا اَءِنّا لَمَبْعُوثُونَ خَلْقاجَدیدا

و گفتند: آیاهنگامى‌که ما استخوان‌هاى پوسیده و پراکنده‌اى شدیم دگر بار آفرینش تازه‌اى خواهیم يافت ؟

« رُفات » به هر چیزى كه كهنه و پوسیده و متلاشى شود مى‌گویند .

این‌تعبیرمانند بسیارى‌از تعبیرات دیگر قرآن در زمینه معاد نشان مى‌دهد كه پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله همواره در دعوت خود سخن از مسأله « معاد جسمانى » مى‌گفت كه این جسم بعد از

متلاشى شدن بازمى‌گردد ، وگرنه هرگاه سخن تنها از معاد روحانى بود این‌گونه ایرادهاى مخالفان به هیچ‌وجه معنى نداشت .

50 قُلْ كُونُوا حِجارَةً اَوْحَدیدا

بگو : شما سنگ و آهن باشید .

51 اَوْخَلْقا مِمّايَكْبُرُ فىصُدُورِكُمْفَسَيَقُولُونَ مَنْيُعیدُناقُلِ الَّذى فَطَرَكُمْ اَوَّلَ مَرَّةٍ فَسَيُنْغِضُونَ اِلَيْكَ رُؤُسَهُمْ‌وَ يَقُولُونَ مَتى هُوَ قُلْ عَسى اَنْ يَكُونَ قَریبا

یا هر مخلوقى‌که در نظرشما از این سخت‌تراست( و از حیات وزندگى دورتر، باز خدا قادر است شمارا به‌زندگى مجدد بازگرداند )آن‌ها به‌زودى مى‌گویند چه كسى ما رابازمى‌گرداند؟ بگو همان كسى‌که روز نخست شما را آفرید ، آن‌ها سر خود را ( از روى تعجب و انکار ) به سوى تو خم مى‌کنند و مى‌گویند: در چه زمانى خواهد بود ؟ بگو شاید نزدیك باشد.

رستاخیز قطعى است

« سَيُنْغِضُونَ » از ماده « اِنْغاض » به معنى حرکت دادن سر به سوى

طرف مقابل از روى تعجب است .

روشن است كه استخوان‌ها بعد از پوسیدن تبدیل به خاك مى‌شوند و خاك همیشه آثارى از حیات دارد ، گیاهان از خاك مى‌رویند ، موجودات زنده در خاك پرورش مى‌یابند و اصل وجود آدمى نیز از خاك است ، كوتاه سخن این‌که خاك دروازه حیات و زندگى است.

ولى سنگ و آهن يا موجوداتى از این‌ها سخت‌تر فاصله‌شان با حیات و زندگى بسیار بیشتر است ، هرگز گیاهى از دل سنگ و آهن برنمى‌خیزد ، اما قرآن مى‌گوید در پیشگاه قدرت خدا این‌ها اهمیت ندارد ، هرچه باشید و هرچه شوید باز امکان بازگشتتان به حیات و زندگى محفوظ است .

سنگ‌ها و آهن‌ها نیز مى‌پوسند و متلاشى مى‌شوند و با موجودات دیگر این كرۀ خاکى ترکیب مى‌یابند و مبدأ حیات و زندگى مى‌شوند .

دومین ایراد آن ها این بود كه مى‌گفتند : بسیار خوب اگر بپذیریم كه این استخوان‌هاى پوسیده و متلاشى شده قابل بازگشت به حیات است چه كسى قدرت انجام این كار را دارد ،

چرا كه این تبدیل را يك امر بسیار پیچیده و مشکل مى‌دانستند .

پاسخ این سؤال را قرآن چنین مى‌گوید : « به آن‌ها بگو همان كسى كه شما را روز اول آفرید : قُلِ الَّذى فَطَرَكُمْ اَوَّلَ مَرَّةٍ » .

سرانجام به سومین ایراد آن‌ها مى‌پردازد و مى‌گوید : « آن‌ها سر خود را از روى تعجب و انکار تکان‌مى‌دهند و مى‌گویند: چه‌زمانى این‌معاد واقع‌مى‌شود؟فَسَيُنْغِضُونَ اِلَيْكَ‌رُؤُسَهُمْ وَيَقُولُونَ مَتى هُوَ».

آن‌ها در حقیقت با این ایراد خود مى‌خواستند این مطلب را منعکس كنند كه به فرض این ماده خاکى قابل تبدیل به انسان باشد و قدرت خدا را نیز قبول كنیم ، اما این يك وعدۀ نسیه بیش نیست و معلوم نیست در چه زمانى واقع مى‌شود ؟ اگر در هزاران يا میلیون‌هاسال بعد باشد چه تأثیرى در زندگى امروز ما مى‌کند ، سخن از نقد بگو و نسیه را رها كن .

قرآن در پاسخشان مى‌گوید : « به آن‌ها بگو شاید زمان آن نزدیك باشد: قُلْ عَسى اَنْ يَكُونَ قَریبا » .

و البته نزدیك است چراکه مجموعه عمر این جهان هرچه باشد در برابر زندگى بى پایان

در سراى دیگر لحظه زودگذرى بیش نیست .

52 يَوْمَ يَدْعُوكُمْ فَتَسْتَجیبوُنَ بِحَمْدِه وَ تَظُنُّونَ اِنْ‌لَبِثْتُمْ اِلاّ قَلیلاً

همان روز كه شما را ( از قبرهایتان ) فرا مى‌خواند ، شما هم اجابت مى‌کنید درحالى كه حمد او مى‌گویید و تصور مى‌کنید تنهامدت كوتاهى ( در جهان برزخ ) درنگ كردید .

آرى آن روز این احساس به انسان دست مى‌دهد كه دوران برزخ هرچند طولانى بوده ، در برابر عمر بى‌نهایت در عالم بقاء، لحظات زودگذرى بیش نیست .

بعضى از مفسران این احتمال را نیز داده‌اند كه منظور اشاره به توقف در دنیا است يعنى آن‌روزاست‌که مى‌دانید زندگى‌دنیا چندان طولانى نبوده، ساعاتى‌بوده كوتاه و بسیار زودگذر .

53 وَ قُلْ لِعِبادى يَقُولُوا الَّتى هِىَ اَحْسَنُ اِنَّ الشَّيْطانَ‌يَنْزَغُ بَيْنَهُمْ اِنَّ الشَّيْطانَ كانَ لِلاِْنْسانِ عَدُوّا مُبیناً

به بندگانم بگو سخنى بگویند كه بهترین باشد چراکه شیطان( به‌وسیله سخنان ناموزون ) میان آن‌ها فتنه و فساد مى‌کند ،همیشه شیطان دشمن آشکارى براى انسان بوده است .

برخورد منطقى با همه مخالفان

« يَنْزَغُ » از ماده « نَزْغ » به معنى ورود در كارى به نیت اِفساد است .

کلمه « عِبادى » اشاره به مؤمنان است و روش بحث با دشمنان را به آن‌ها مى‌آموزد چرا كه گاهى مؤمنان تازه‌کار طبق روشى كه از پیش داشتند با هرکس كه در عقیده با آن‌ها مخالف بود به خشونت مى‌پرداختند و آن‌ها را صریحا اهل جهنم و عذاب و شقى و گمراه مى‌خواندند و خود را اهل نجات ، و این سبب مى‌شد كه مخالفان يك حالت منفى در برابر دعوت پیامبر اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله به خود بگیرند .

البتّه كلمۀ « بَيْنَهُمْ » ( در میان آن‌ها ) مفهومش این است كه شیطان ، سعى مى‌کند میان مؤمنان و مخالفانشان فساد كند و يا سعى مى‌کند در دل‌هاى مؤمنان به طرز مرموزى نفوذ كند و آن‌ها را به فساد و افساد دعوت نماید .

54 رَبُّكُمْ‌اَعْلَمُ بِكُمْ اِنْ‌يَشَأْ يَرْحَمْكُمْ اَوْ اِنْ يَشَأْ يُعَذِّبْكُمْ‌وَ ما اَرْسَلْناكَ عَلَيْهِمْ وَكیلاً

پروردگار شما از( نیات و اعمال ) شما آگاه‌تر است اگر بخواهد( و شایسته ببیند ) شما را

مشمول رحمت خود مى‌کند و اگر بخواهد مجازات مى‌کند و ما تو را وکیل بر آن‌ها نساخته‌ایم ( كه ملزم باشى آن‌ها اجبارا ایمان بیاورند ) .

گمان نکنید كه شما مؤمنان تنها اهل نجات هستید و دیگران اهل‌دوزخ هستند، خدا از اعمال شما و دل‌هاى شما آگاه‌تر است ، اگر بخواهد به گناهانتان شما را مجازات مى‌کند و اگر بخواهد مشمول رحمت مى‌سازد ، كمى‌به حال خود بیندیشید و درباره خود و دیگران عادلانه‌تر قضاوت كنید .

درپایان آیه روى‌سخن را به پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله كرده و به عنوان دلدارى و پیشگیرى از ناراحتى فوق‌العاده پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله از عدم ایمان مشرکان مى‌فرماید : « وَ ما اَرْسَلْناكَ عَلَيْهِمْ وَكیلاً » .

وظیفه تو ابلاغ آشکار و دعوت مجدّانه به سوى حق است ، اگر مشرکین ایمان آورند چه بهتر وگرنه زیانى به تو نخواهد رسید ، تو وظیفه خود را انجام داده‌اى .

گرچه مخاطب در این جمله شخص پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله است ، ولى بعید نیست مانند بسیارى دیگر از خطاب‌هاى قرآن ، هدف همه مؤمنان باشند ، چرا كه قرآن مى‌گوید : « وظیفه شما

مسلمین دعوت به حق است ، خواه ایمان بیاورید يا نه ، بنابراین جوش و خروش بى‌حد كه موجب توسل به خشونت در سخن و هتاکى و توهین بشود دلیلى ندارد » .

55 وَ رَبُّكَ‌اَعْلَمُ‌بِمَنْ فِى‌السَّمواتِ وَالاَرْضِ وَلَقَدْفَضَّلْنابَعْضَ‌النَّبِيّينَ عَلى بَعْضٍ وَ اتَيْنا داوُدَ زَبُورا

پروردگار تو از حال همه كسانى كه در آسمان‌ها و زمین‌هستند آگاه‌تر است و ( اگر تو را بر دیگران برترى‌دادیم به‌خاطرشایستگى تواست )ما بعضى‌ازپیامبران را بر بعضى دیگر برترى دادیم و به داود زبور بخشیدیم .

این‌جمله درحقیقت پاسخ به‌یکى از ایرادهاى مشرکان‌است ، كه با تعبیر تحقیرآمیزى مى‌گفتند آیا خداوند شخص دیگرى را نداشت كه محمّد يتیم را به نبوت انتخاب كرد ؟

وانگهى چه شد كه او سرآمد همه پیامبران و خاتم آن‌ها شد ؟

قرآن مى‌گوید : این جاى تعجب نیست خداوند از ارزش انسانى هرکس آگاه است و پیامبران خود را از میان همین توده مردم برگزیده و بعضى را بر بعضى فضیلت و برترى

داده است ، يکى را به عنوان خلیل اللهى مفتخر ساخت، دیگرى‌را كلیم‌اللّه و دیگرى‌را روح‌اللّه قرارداد، پیامبراسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله را به عنوان حبیب‌اللّه برگزید و خلاصه بعضى را بر بعضى فضیلت بخشید ، طبق موازینى كه خودش مى‌داند و حکمتش اقتضا مى‌کند .

56 قُلِ ادْعُوا الَّذینَ زَعَمْتُمْ مِنْ دُونِه فَلا يَمْلِكُونَ كَشْفَ‌الضُّرِّ عَنْكُمْ وَ لا تَحْویلاً

بگو كسانى‌را كه غیراز خدا( معبودخود ) مى‌پندارید بخوانید، آن‌ها نمى‌توانند مشکلى را از شما برطرف سازند و نه تغییرى در آن ایجاد كنند .

«زَعَمْتُمْ» ازماده «زَعْم» معمولاً به پندار نادرست گفته مى‌شود ، لذا از ابن عباس نقل شده كه هرجا كلمه « زَعَمْ » در قرآن به كاررفته به معنى دروغ و كذب ( و عقیده بى‌اساس ) است .

کلمه « كَشْفَ » در اصل به معنى كنارزدن پرده يا لباس و مانند آن از روى چیزى‌است و اگراین تعبیر ( كشف ضر ) درمورد برطرف‌ساختن غم و اندوه و بیمارى و ناراحتى نیز اطلاق مى‌شود به خاطر آن است كه گویى غم و اندوه و بیمارى همچون پرده‌اى بر چهره جان و تن انسان مى‌افتند ، چهره حقیقى‌را كه سلامت و آسایش و آرامش است ، مى‌پوشاند ،

به همین جهت برطرف ساختن این‌اندوه و ناراحتى به عنوان « كَشْفَ الضُّرِ » تلقى مى‌شود .

درحقیقت این‌آیه همانندبسیارى دیگرازآیات قرآن، منطق و عقیده مشرکان را از این راه ابطال‌مى‌کندکه پرستش و عبادت الهه يا به‌خاطر جلب‌منفعت است يا دفع زیان ، درحالى كه این‌هاقدرتى ازخودندارندکه مشکلى‌را برطرف‌سازند و نه‌حتى مشکلى را جابجا كنند ، يعنى ازدرجه شدیدتر لااقل به‌درجه خفیف‌تر تنزل‌دهند كه معلوم شود آن‌ها از خود قدرتى دارند.

بنابراین ذکر جمله « وَ لا تَحْویلاً » بعد از « فَلا يَمْلِكُونَ كَشْفَ الضُّر » اشاره به این است كه آن‌ها نه توانایى بر تأثیر كامل دربرطرف ساختن مشکلات دارند و نه تأثیر در دگرگونى آن‌ها.

57 اُولئِكَ‌الَّذینَ يَدْعُونَ يَبْتَغُونَ اِلى رَبِّهِمُ الْوَسیلَةَ‌اَيُّهُمْ اَقْرَبُ وَ يَرْجُونَ رَحْمَتَهُ وَ يَخافُونَ عَذابَهُ اِنَ‌عَذابَ رَبِّكَ كانَ مَحْذُورا

آن‌ها كسانى هستند كه خودشان وسیله‌اى ( براى تقرب ) به پروردگارشان مى‌طلبند ، وسیله‌اى هرچه نزدیک‌تر و به‌رحمت او امیدوارند و از عذاب او مى‌ترسند چراکه همه از عذاب پروردگارت پرهیز و وحشت دارند .

در تفسیر جملۀ « اَيُّهُمْ اَقْرَبُ » مفسران بزرگ اسلام ، تفسیرهاى گوناگونى دارند :

جمعى مى‌گویند : این جمله اشاره به آن است كه هریك از این اولیاء پروردگار از فرشتگان و پیامبرانى كه معبود واقع شده‌اند هرکدام به خدا نزدیک‌تر هستند به درگاه او بیشتر مى‌روند ، بنابراین آن‌ها از خود چیزى ندارند هر چه دارند از خدا است و هر چه مقامشان بالا رود طاعت و بندگیشان فزون‌تر مى‌شود .

« وسیله » چیست ؟

این كلمه در دو مورد در قرآن مجید به كار رفته است يکى در این‌جا و دیگرى در آیه 35 سوره مائده و همان‌گونه كه در ذیل آیه 35 سوره مائده گفته‌ایم وسیله به معنى « تقرب جستن » و يا چیزى است كه باعث تقرب مى‌شود ( و يا نتیجه‌اى كه از تقرب حاصل مى‌گردد ) .

و به این ترتیب « وسیله » مفهوم بسیار وسیعى دارد كه هرکار نیك و شایسته‌اى را شامل مى‌شود و هرصفت برجسته درآن درج‌است، چراکه همه این‌ها موجب قرب‌پروردگار است .

همچنین شفاعت پیامبران و بندگان صالح خدا و مقربان درگاه او كه طبق صریح آیات قرآن در پیشگاه او پذیرفته مى‌شود ، نیز يکى از وسایل تقرب به او است . اشتباه نشود منظورازتوسل به‌مقربان درگاه‌پروردگار این‌نیست‌که انسان چیزى‌را ازپیامبر يا امام ، مستقلاً تقاضاکند و يا حل‌مشکلى را از او بخواهد، بلکه هدف‌آن‌است‌که خودرا درخط آنان قرار دهد و هماهنگ بابرنامه‌هاى آن‌هاشود و خدارا به مقام آنان بخواند تا خدا اجازه شفاعت در مورد آنان بدهد ( براى توضیح بیشتر به جلد 4 تفسیرنمونه صفحه 363 به بعد مراجعه شود ) .

58 وَ اِنْ مِنْ قَرْيَةٍ اِلاّنَحْنُ مُهْلِكُوها قَبْلَ يَوْمِ الْقِيمَةِ اَوْمُعَذِّبُوها عَذابا شَدیدا كانَ ذلِكَ فِى الْكِتابِ مَسْطُورا

هر شهر و آبادى‌را پیش از روز قیامت هلاك مى‌کنیم يا ( اگرگناهکار هستند ) به عذاب شدیدى گرفتارشان خواهیم ساخت ، این در كتاب الهى ( لوح محفوظ ) ثبت است .

بالاخره این جهان پایان مى‌گیرد و همه راه فنا را مى‌پیمایند« و این يك اصل مسلّم و قطعى است كه در كتاب الهى ثبت است » .

با توجه به این اصل قطعى و غیرقابل تغییر ، مشرکان گمراه و ستمگران آلوده باید از هم‌اکنون حساب كار خویش را برسند كه اگر تا پایان این جهان هم زنده بمانند باز عاقبتش فنا و سپس بازگشت به حساب و جزا است .

59 وَ ما مَنَعَنا اَنْ نُرْسِلَ بِالاْياتِ اِلاّ اَنْ كَذَّبَ بِهَاالاَوَّلُونَ‌وَ اتَيْنا ثَمُودَ النّاقَةَ مُبْصِرَةً فَظَلَمُوا بِها وَ ما نُرْسِلُ‌بِالاْياتِ اِلاّ تَخْویفا

هیچ چیزمانع ما نبود كه این‌معجزات( درخواستى بهانه جویان )را بفرستیم ، جز این‌که پیشینیان ( كه همین‌گونه درخواست‌ها را داشتند و با ایشان هماهنگ بودند ) آن‌ها را تکذیب كردند ( از جمله ) ما به ( قوم ) ثمود ناقه دادیم ( معجزاتى ) كه روشنگربود ، اما آن‌ها بر آن ستم كردند ( و ناقه را به هلاکت رساندند ) ما معجزات را فقط براى تخویف ( و اتمام حجت ) مى‌فرستیم .

تسلیم بهانه‌جویان نشو

در این‌جا این ایراد براى مشرکان باقى مى‌ماند كه خوب ما بحثى

نداریم ایمان بیاوریم ، اما به این شرط كه پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله هر معجزه‌اى را كه ما پیشنهاد مى‌کنیم انجام دهد و در واقع به بهانه‌جویى‌هاى ما تن در دهد .

قرآن در پاسخ آن‌ها مى‌گوید معجزاتى كه دلیل صدق پیامبر است به قدرکافى فرستاده شده و اما معجزات اقتراحى و پیشنهادى شما ، چیزى نیست كه باآن موافقت شود ، چراکه پس‌از مشاهده باز ایمان نخواهیدآورد ، اگر بپرسند به چه دلیل ؟ در پاسخ گفته مى‌شود به دلیل این‌که امت‌هاى گذشته كه آن‌ها هم شرایطى كاملاً مشابه شما داشتند نیز چنین پیشنهادهاى بهانه‌جویانه‌اى را كردند ، بعداً هم ایمان نیاوردند .

اصولاً برنامه مااین نیست كه هرکسى معجزه‌اى پیشنهاد كند پیامبر تسلیم‌او گردد « ما آیات و معجزات راجز براى تخویف مردم و اتمام حجت نمى‌فرستیم : وَ ما نُرْسِلُ بِالاْياتِ اِلاّ تَخْویفا » .

پیامبران ما افراد خارق‌العاده‌گر نیستند كه بنشینند و هرکسى پیشنهادى كند آن را انجام دهند ، وظیفه آن‌ها ابلاغ دعوت الهى و تعلیم و تربیت و برپا نمودن حکومت عدل و داد است، منتها باید براى‌اثبات‌رابطه خود باخدا به اندازه كافى معجزه ارائه دهند ، همین و بس.

انکار گذشتگان چه ارتباطى به آیندگان دارد ؟

گاهى این سؤال پیش مى‌آید كه قرآن در آیه فوق مى‌گوید : چون گذشتگان ، معجزاتى را پیشنهاد كردند و پس از انجام آن‌ها باز به تکذیب و انکار برخاستند ، این امر سبب شد كه ما به پیشنهادهاى شما در این زمینه ترتیب اثر ندهیم .

آیا تکذیب پیشینیان سبب محرومیت‌نسل‌هاى بعد مى‌شود ؟

پاسخ این سؤال با توجه به آن‌چه در بالا گفتیم روشن است ،

زیرا این يك تعبیر رایج است كه ( مثلاً ) مى‌گوییم ما نمى‌توانیم تسلیم بهانه جویى‌هاى تو شویم ، اگر طرف مقابل بپرسد چرا ؟ مى‌گوییم این كار سابقه زیاد دارد كه دیگران چنین پیشنهادهایى كردند امّا بعدا تسلیم حق نشدند ، شرایط و وضع شما نیز همانند آن‌ها است .

ازاین‌گذشته شما روش آن‌هاراتأییدمى‌کنید و باآن‌موافقت‌دارید و عملاً هم‌ثابت كرده‌اید كه درصدد تحقیق و جستجوى حق نیستید بلکه هدفتان بهانه‌جویى و به دنبال آن ، لجاجت و سرسختى و انکار همه‌چیز است ، بنابراین انجام پیشنهادهاى شما بى‌معنى خواهد بود .

و لذا همین كه پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله به آن‌ها خبر داد ، دوزخیان از درختى به نام زقّوم كه در اعماق جهنم مى‌روید و داراى اوصافى چنین و چنان است تغذیه مى‌کنند ، فورا به سخریه و استهزاء برخاستند ، گاهى مى‌گفتند : زقّوم چیزى جز خرما و كره نیست و بیایید این غذاى چرب و شیرین را به ياد زقّوم بخوریم و زمانى مى‌گفتند : دوزخى كه آتشش از دل سنگ بیرون مى‌آید چگونه درخت درآن مى‌روید ، درحالى كه روشن بود این درخت همانند درخت‌هاى این جهان نیست .

60 وَ اِذْقُلْنا لَكَ اِنَّ رَبَّكَ اَحاطَ بِالنّاسِ وَ ما جَعَلْنَا الرُّءْيَاالَّتى اَرَيْناكَ اِلاّ فِتْنَةً لِلنّاسِ وَالشَّجَرَةَ‌الْمَلْعُونَةَ‌فِى‌الْقُرانِ وَنُخَوِّفُهُمْ فَمايَزیدُهُمْ‌اِلاّطُغْيانا كَبیرا

به يادآور زمانى را كه به تو گفتیم پروردگارت احاطه كامل‌به مردم دارد ( و از وضعشان كاملاً آگاه است ) ما آن‌رؤیایى رابه تو نشان‌دادیم‌فقط براى آزمایش مردم بود ، همچنین شجره ملعونه را كه در قرآن ذکر كرده‌ایم ، ما آن‌ها را تخویف ( و انذار ) مى‌کنیم اما جز بر طغیانشان افزوده نمى‌شود.

خداوند مى‌داند همیشه در برابر دعوت پیامبران ، گروهى پاکدل ایمان آورده‌اند و گروهى متعصب و لجوج به بهانه‌جویى و كارشکنى و دشمنى برخاسته‌اند ، در گذشته چنین بوده است ، امروز نیز چنین است .

در پایان اضافه مى‌کند : « وَ نُخَوِّفُهُمْ فَما يَزیدُهُمْ اِلاّ طُغْيانا كَبیرا » .

چرا كه اگردل و جان آدمى آماده پذیرش حق نباشد ، نه تنها سخن حق در آن اثر نمى‌گذارد ، بلکه غالبا نتیجه معکوس مى‌دهد و به خاطر سرسختى و مقاومت منفى بر گمراهى و لجاجتشان مى‌افزاید .

رؤیاى پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله و شجره ملعونه

درتفسیر این «رؤیا» میان‌مفسران‌گفتگو بسیاراست‌که دوبیان معتبرآن به‌شرح زیر است :

الف : جمعى از مفسران گفته‌اند كه رؤیا در این‌جا به معنى خواب نیست بلکه مشاهده واقعى چشم است و آن اشاره به داستان معراج كه در آغاز همین سوره آمده دانسته‌اند .

قرآن طبق این تفسیر مى‌گوید : ماجراى معراج آزمایشى براى مردم بود به خاطر آن

است كه صبحگاهان كه پیامبر داستان معراج را بیان كرد ، سر و صدا پیرامون آن برخاست ، دشمنان آن را به باد مسخره گرفتند ، افراد ضعیف‌الایمان با شك و تردید به آن نگریستند و مؤمنان راستین آن را به طور كامل پذیرفتند ، چرا كه در برابر قدرت خدا همه این مسایل ، سهل است .

تنها ایراد مهمى كه به این تفسیر متوجه مى‌شود این است كه رؤیا معمولاً به معنى خواب است نه مشاهده در بیدارى .

ب : جمعى از مفسران شیعه و اهل تسنن نقل كرده‌اند كه این خواب اشاره به جریان معروفى كه پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله در خواب دید میمون‌هایى از منبر او بالا مى‌روند و پایین مى‌آیند ، بسیار از این مسأله غمگین شد ، آن‌چنان كه بعد از آن كمتر مى‌خندید ( این میمون‌ها را به بنى امیه تفسیر كرده‌اند كه يکى بعد از دیگرى بر جاى پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله نشستند درحالى كه از يکدیگر تقلید مى‌کردند و افرادى فاقد شخصیت بودند و حکومت اسلامى و خلافت رسول اللّه را به فساد كشیدند ) .

این روایت را « فخررازى » در تفسیر كبیر و « قرطبى » مفسر معروف اهل تسنن در تفسیر الجامع و « طبرسى » در مجمع‌البیان و جمعى دیگر نقل كرده‌اند و مرحوم فیض كاشانى در تفسیر صافى مى‌گوید : این روایت معروف در میان عامه و خاصه است .

البتّه این دو تفسیر منافاتى باهم ندارند ، ممکن است هر دو در معنى آیه جمع باشد ولى تفسیر دوم با مکى بودن سوره سازگار نیست .

اما شجره ملعونه ، در این مورد نیز با تفسیرهاى متعددى روبرو مى‌شویم ، امّا بسیارى از این تفسیرها و يا همه آن‌ها ، منافاتى باهم ندارند و ممکن است « شجره ملعونه » در قرآن اشاره به هر گروه منافق و خبیث و لجوج و همه كسانى كه در خط آن‌ها گام برمى دارند ، باشد و شجره زقوم در قیامت تجسمى از وجود این شجرات خبیثه در جهان دیگر است و همه این شجرات خبیثه مایه آزمایش و امتحان مؤمنان راستین در این جهان هستند .

یهودیانى كه امروز بر مراکز حساس‌اسلامى غاصبانه مسلط شده‌اند و هر ساعت درگوشه‌اى از جهان آتشى برمى‌افروزند و آن‌همه جنایت و بیدادگرى دارند ، هم‌چنین

منافقانى كه با آن‌ها معاملات سیاسى و غیرسیاسى كرده و مى‌کنند و همه سلطه‌گرانى كه خط بنى‌امیه را در برابر اسلام در كل كشورهاى‌اسلامى تعقیب مى‌نمایند و نیکان را از صحنه اجتماع كنار مى‌زنند ، فرومایگان را بر گرده مردم مسلط مى‌کنند ، دوستان حق و مجاهدان راستین را شهید و بازماندگان دوران جاهلیت را بر سرکار مى‌گمارند ، همه این‌ها شاخ و برگ شجره خبیثه ملعونه هستند و آزمایشى براى مردم .

61 وَ اِذْقُلْنالِلْمَلائِكَةِ‌اسْجُدُوا لاِدَمَ‌فَسَجَدُوا اِلاّاِبْلیسَ‌قالَ‌ءَاَسْجُدُلِمَنْ خَلَقْتَ طینا

به‌یاد آورید زمانى را كه به فرشتگان گفتیم براى آدم سجده‌کنید ، آن‌ها همگى سجده‌کردند جز ابلیس كه گفت آیابراى كسى سجده كنم كه او را از خاك آفریده‌اى؟

این سجده يك نوع خضوع و تواضع به خاطر عظمت خلقت آدم و امتیاز او بر سایر موجودات و يا سجده‌اى بوده است به عنوان پرستش در برابر خداوند به خاطر آفرینش چنین مخلوق شگرفى .

گرچه ابلیس دراین‌جا به عنوان استثناء از فرشتگان آمده ، امّا او به شهادت قرآن هرگز

جزء فرشتگان نبوده ، بلکه بر اثر بندگى خدا در صف آن‌ها قرارداشت او از جن بود و خلقت نارى داشت .

62 قالَ اَرَاَيْتَكَ هذَا الَّذى كَرَّمْتَ عَلَىَّ لَئِنْ اَخَّرْتَنِ اِلى يَوْمِ‌الْقِيمَةِ لاََحْتَنِكَنَّ ذُرِيَّتَهُ اِلاّ قَلیلاً

( سپس ) گفت این كسى را كه بر من ترجیح داده‌اى اگر تا روز قیامت مرا زنده بگذارى همه فرزندانش را جز عده كمى گمراه و ریشه‌کن خواهم ساخت .

« اََحْتَنِكَنَّ » از ماده « اِحْتِناك » به معنى از ریشه‌کندن چیزى است ، بنابراین گفتار مزبور اشاره به این است كه من كل بنى‌آدم را جز عده كمى از جاده اطاعت تو برمى‌کنم . این احتمال نیز وجودداردکه «اََحْتَنِكَنَّ» ازماده «حَنَك» به معنى زیرگلو بوده باشد در واقع شیطان مى‌خواهد بگوید من به گردن همه آن‌ها ریسمان وسوسه مى‌افکنم و به جادۀ خطا مى‌کشانم .

63 قالَ اذْهَبْ فَمَنْ تَبِعَكَ مِنْهُمْ فَاِنَّ جَهَنَّمَ جَزاؤُكُمْ جَزاءًمَوْفُوراً

فرمود: برو هرکس ازآنان ازتو تبعيّت كند جهنم كیفر آن‌هااست ، كیفرى است فراوان .

در این هنگام براى این‌که میدان آزمایشى براى همگان تحقق يابد ، و وسیله‌اى براى پرورش مؤمنان راستین فراهم شود كه انسان همواره در كوره حوادث پخته مى‌شود و در برابردشمن نیرومند، قوى و قهرمان مى‌گردد، به شیطان امکان بقاء و فعالیت داده شده‌است.

64 وَاسْتَفْزِزْ مَنِ‌اسْتَطَعْتَ‌مِنْهُمْ‌بِصَوْتِكَ وَاَجْلِبْ‌عَلَيْهِمْ‌بِخَيْلِكَ‌وَ رَجِلِكَ‌وَشارِكْهُمْ فِى‌الاَمْوالِ وَ الاَوْلادِ وَعِدْهُمْ وَ ما يَعِدُهُمُ الشَّيْطانُ اِلاّ غُرُوراً

هرکدام از آن‌ها را مى‌توانى با صداى خودت تحریك كن ولشکر سواره و پیاده‌ات را بر آن‌ها گسیل دار و در ثروت‌وفرزندانشان شرکت جوى و آن‌ها را با وعده‌ها سرگرم كن ولى شیطان جز فریب و دروغ وعده‌اى نمى‌دهد .

65 اِنَّ عِبادى لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ وَ كَفى بِرَبِّكَ وَكیلاً

( اما بدان ) تو هرگز سلطه‌اى بر بندگان من پیدا نخواهى كرد و آن‌ها هیچگاه به دام تو گرفتار نمى‌شوند همین‌قدر كافى است پروردگارت حافظ آن‌ها باشد .

« اِسْتَفْزِزْ » از ماده « اِسْتِفْزاز » به‌معنى تحریك و برانگیختن است.

« اَجْلِبْ » از ماده « اِجْلاب » در اصل از « جَلَبَة » به معنى فریاد شدید است و اِجْلاب به معنى راندن و حرکت دادن با نهیب و فریاد مى‌باشد .

وسایل چهارگانه وسوسه‌گرى شیطان

گر چه در آیات فوق ، مخاطب شیطان است و خداوند به عنوان يك فرمان تهدیدآمیز به او مى‌گوید هرچه از دستت ساخته است بکن و با وسایل گوناگون به اغواى بنى‌آدم برخیز ، ولى در واقع هشدارى است به همه انسان‌ها كه طرق نفوذ شیطان را دریابند و از تنوع وسایل وسوسه‌هاى او آگاه شوند .

جالب این‌که قرآن در آیه فوق به چهاربخش مهم و اصولى از این وسایل ، اشاره مى‌کند و به انسان‌ها مى‌گوید كه از چهارطرف مراقب خویش باشند :

✓ 1 - برنامه‌هاى تبلیغاتى - جمله « وَاسْتَفْزِزْ مَنِ اسْتَطَعْتَ مِنْهُمْ بِصَوْتِكَ » كه بعضى از مفسران آن را تنها به معنى نغمه‌هاى هوس‌انگیز موسیقى و خوانندگى تفسیر كرده‌اند معنى وسیعى دارد كه هرگونه تبلیغات گمراه‌کننده را كه در آن از

وسایل صوتى و سمعى استفاده مى‌شود شامل مى‌گردد .

به این ترتیب نخستین برنامه شیطان، استفاده از این وسایل است .

این مسأله مخصوصاً در دنیاى امروز كه دنیاى فرستنده‌هاى رادیویى و دنیاى تبلیغات گسترده سمعى و بصرى است ، از هر زمانى روشن‌تر و آشکارتر است ، چرا كه شیاطین و احزاب آن‌ها در شرق و غرب جهان بر این وسیله مؤثر تکیه دارند و بخش عظیمى از سرمایه‌هاى خود را در این راه مصرف مى‌کنند ، تا بندگان خدا را استعمار كنند و از راه حق كه راه آزادى و استقلال و ایمان و تقوى است منحرف سازند و به صورت بردگانى بى‌اراده و ناتوان درآورند .

✓ 2 - استفاده از نیروى نظامى - این منحصر به عصر و زمان ما نیست كه شیاطین براى يافتن منطقه‌هاى نفوذ به قدرت نظامى متوسّل مى‌شوند ، همیشه بازوى نظامى يکى از بازوهاى مهم و خطرناك همه جباران و ستمگران جهان بوده است ، آن‌ها ناگهان در يك لحظه به نیروهاى مسلّح خود فریاد مى‌زنند و به مناطقى كه ممکن است با مقاومت

سرسختانه ، آزادى و استقلال خویش را بازیابند گسیل مى‌دارند و حتّى در عصر خود مى‌بینیم برنامه گسیل سریع كه درست همان مفهوم « اِجْلاب » را دارد تنظیم كرده‌اند ، به این ترتیب كه پاره‌اى از قدرت‌هاى جهانخوار غرب نیروى ویژه‌اى ، آماده ساخته‌اند كه بتوانند آن را در كوتاه‌ترین مدت در هر منطقه‌اى از جهان كه منافع نامشروع شیطانیشان به خطر بیفتد اعزام كنند و هر جنبش حق‌طلبانه‌اى را در نطفه خفه نماید .

و قبل از وصول این لشکر سریع ، زمینه را با جاسوسان ماهر خود كه در واقع لشکر پیاده هستند آماده مى‌سازند .

غافل از این‌که خداوند به بندگان راستینش در همین آیات وعده داده است كه شیطان و لشکر او هرگز بر آن‌ها سلطه نخواهند يافت .

✓ 3 - برنامه‌هاى اقتصادى و ظاهراً انسانى - يکى دیگر از وسایل‌مؤثر نفوذشیطان از طریق شرکت در اموال و نفوس است ، باز در این‌جا مى‌بینیم بعضى از مفسران شرکت در اموال را منحصرا به معنى « ربا » و شرکت در اولادرا فقط به‌معنى فرزندان نامشروع

دانسته‌اند در حالى كه این دو كلمه معنى بسیار وسیع‌ترى دارد كه همه اموال حرام و فرزندان نامشروع و غیر آن را شامل مى‌شود .

مثلاً در عصر و زمان خود مى‌بینیم كه شیاطین جهانخوار ، مرتبا پیشنهاد سرمایه‌گذارى و تأسیس شرکت‌ها و ایجاد انواع كارخانه‌ها و مراکز تولیدى در كشورهاى ضعیف مى‌کنند و زیر پوشش این شرکت‌ها انواع فعالیت‌هاى خطرناك و مضر را انجام مى‌دهند ، جاسوس‌هاى خود را به نام كارشناس فنى يا مشاور اقتصادى و مهندس و تکنیسین به این كشورها اعزام مى‌دارند و بالطائف الحیل آخرین رمق آن‌ها را مى‌مکند و از رشد و نمو و استقلال اقتصادى آن‌ها جلوگیرى مى‌کنند .

و نیز از طریق تأسیس مدارس ، دانشگاه‌ها ، كتابخانه‌ها ، بیمارستان‌ها و جهانگردى در فرزندان آن‌ها شرکت مى‌جویند ، جمعى از آن‌ها را به سوى خود متمایل مى‌سازند ، حتّى گاهى با كمک‌هاى سخاوتمندانه از طریق بورس تحصیلى كه در اختیار جوانان مى‌گذارند آن‌ها رابه‌طورکامل به فرهنگ و برنامه خود جلب مى‌کنند و در افکار آن‌ها شریك مى‌شوند .

✓ 4 - برنامه‌هاى مخرب روانى - استفاده از وعده‌هاى مغرورکننده و انواع فریب‌ها و نیرنگ‌ها يکى دیگر از برنامه‌هاى شیطان‌ها است ، آن‌ها روانشناسان و روانکاوان ماهرى را براى اغفال و فریب مردم ساده دل و حتّى هوشیار تربیت كرده‌اند ، گاهى به نام این‌که دروازه تمدن بزرگ در چندقدمى آن‌ها است و يا این‌که در آینده نزدیکى در ردیف اولین كشورهاى متمدن و پیشرو قرار خواهند گرفت و يا این‌که نسل آن‌ها نسل نمونه و بى‌نظیرى است كه مى‌تواند در پرتو برنامه‌هاى آنان به اوج عظمت برسد و امثال این خیالات و پندارها، آن‌هارا سرگرم مى‌سازند كه همه در جمله « وَعْدِهُمْ » خلاصه مى‌شود .

و گاهى به عکس از طریق تحقیر و تضعیف روحیه و این‌که آن‌ها هرگز مبارزه با قدرت‌هاى عظیم جهانى را ندارند و میان تمدّنشان با تمدّن كشورهاى پیشرفته صدها سال فاصله است آنان‌را ازهرگونه تلاش و كوششى بازمى‌دارند .

این قصه سر دراز دارد و طرق نفوذ شیطان و لشکریان او يك راه و دو راه نیست (1)،

این‌جا است كه عباداللّه و بندگان راستین خدا با دلگرمى كه از وعده قطعى او در این آیات به دست مى‌آورند به جنگ با این شیاطین برمى‌خیزند و كمترین وحشتى به خود راه نمى‌دهند و مى‌دانند سر و صداى شیاطین هرقدر زیاد باشد بى‌محتوا و توخالى است و با قدرت ایمان و توکل برخدا برهمه آن‌ها مى‌توان پیروز شد و نقشه‌هاشان را نقش برآب كرد چنان‌که قرآن مى‌گوید « وَ كَفى بِرَبِّكِ وَكیلاً : خداوند بهترین حافظ و نگاهبان و يار و ياور آن‌ها است » .

66 رَبُّكُمُ الَّذى يُزْجى لَكُمُ الْفُلْكَ فِى الْبَحْرِ لِتَبْتَغُوا مِنْ‌فَضْلِه اِنَّهُ كانَ بِكُمْ رَحیماً

پروردگارتان كسى‌است‌که كشتىرا در دریا براى‌شما به‌حرکت‌درمى‌آورد تا از نعمت او بهره‌مند شوید ، او نسبت به شما مهربان است . .


1) درزمینه این‌که چرا خدا شیطان راآفرید در ذیل تفسیر آیه 36 / بقره، صفحه 193، جلد 1 تفسیرنمونه و درمورد وسوسه‌هاى شیطان در صفحه 115، جلد 6 تفسیرمذکور بحث شده‌است .

با این‌همه نعمت كفران چرا ؟

« يُزْجى » از ماده « اِزْجاء » به معنى حرکت دادن مداوم چیزى است .

بدیهى است براى حرکت كشتى‌ها در دریا ، نظاماتى دست به دست هم داده تا این امر فراهم گردد ، از يك سو آب به صورت مرکبى راهوار آفریده شده ، از سوى دیگر وزن مخصوص بعضى از اشیاء سبک‌تر از آب است آن‌چنان كه روى آب بماند و يا اگر سنگین‌تر است آن را به شکلى ساخت كه عملاً وزن مخصوصى كمتر از آب پیدا كند ، به طورى كه طاقت تحمل بارهاى سنگین و انسان‌هاى فراوانى داشته باشد .

از سوى سوم نیروى محرکى لازم است ، كه در زمان‌هاى گذشته بادهاى منظمى بود كه بر صفحه اقیانوس‌ها با نظم خاصى مى‌وزید و آشنایى به زمان و مسیر و سرعت این بادها به

ناخدایان امکان مى‌داد كه از نیروى عظیم آن براى حرکت كشتى‌هاى بادبانى استفاده كنند ، ولى امروز از نیروى بخار كه برادر باد است براى حرکت كشتى‌هاى عظیم استفاده مى‌شود .

از سوى چهارم نیاز به وسیله راهیابى است كه در گذشته خورشید و ستارگان آسمان

بودند و امروز قطب نماها و نقشه‌ها هستند .

اگر این چهار موضوع دست به دست هم نمى‌دادند و براى حرکت منظم كشتى‌ها هم‌آهنگ نمى‌شدند انسان از این وسیله بسیار مهم حمل و نقل و مرکب سوارى راهوار محروم مى‌ماند .

البته مى‌دانید كشتى‌ها همیشه بزرگ‌ترین وسیله نقلیه انسان‌ها بوده و هستند ، هم‌اکنون كشتى‌هاى غول‌پیکرى داریم كه به اندازه يك شهر كوچك وسعت و سرنشین دارند .

67 وَ اِذامَسَّكُمُ‌الضُّرُّ فِى‌الْبَحْرِضَلَ‌مَنْ‌تَدْعُونَ‌اِلاّاِيّاهُ‌فَلَمّانَجّيكُمْ‌اِلَى‌الْبَرِّاَعْرَضْتُمْ وَ كانَ الاِْنْسانُ كَفُوراً

و هنگامى‌که در دریا ناراحتى به شما برسد همه‌کس را جز اوفراموش خواهید كرد ، اما هنگامى كه شما را به خشکى‌نجات دهد روى مى‌گردانید و انسان كفران كننده است .

هنگامى‌که ناراحتى‌ها در دریا به شما مى‌رسد تمام معبودهایى جز خدا از نظر شما گم مى‌شود و باید گم شود چرا طوفان حوادث پرده‌هاى تقلید و تعصب را كه بر فطرت آدمى

افتاده كنار مى‌زند و نور فطرت كه نور توحید و خداپرستى و يگانه‌پرستى است جلوه‌گر مى‌شود ، آرى در چنین لحظاتى همه معبودهاى پندارى و خیالى كه نیروى توهم انسان به آن‌ها قدرت بخشیده بود همچون برف در آفتاب تابستان آب مى‌شوند و از ذهن محو مى‌گردند و تنها نور ا در آن مى‌درخشد .

سپس اضافه مى‌کند : « فَلَمّا نَجّيكُمْ اِلَى الْبَرِّ اَعْرَضْتُمْ وَ كانَ اِلاِْنْسانُ كَفُورا » .

وقتى خدا شمارا نجات داد باردیگر پرده‌هاى غرور و غفلت ، تقلید و تعصب ، این نور الهى را مى‌پوشاند و گرد و غبار عصیان و گناه و سرگرمى‌هاى زندگى مادى ، چهره تابناك آن را پنهان مى‌سازد .

68 اَفَاَمِنْتُمْ‌اَنْ‌يَخْسِفَ‌بِكُمْ‌جانِبَ‌الْبَرِّاَوْيُرْسِلَ‌عَلَيْكُمْ‌حاصِبا ثُمَ‌لاتَجِدُوالَكُمْ‌وَكیلاً

آیا ازاین‌ایمن هستیدکه درخشکى (با يک‌زلزله شدید) شما را در زمین فروببرد يا طوفانى از سنگریزه بر شما بفرستد( و درآن مدفونتان‌کند )سپس حافظ( و ياورى )براى خودنیابید؟

« حاصِب » به معنى بادى است كه سنگریزه‌ها را حرکت مى‌دهد و پشت سرهم بر جایى

مى‌کوبد و در اصل از « حَصْباء » به معنى سنگریزه گرفته شده است .

بیابانگردان كه مخصوصاً با این مسأله آشنا بودند كه گاهى طوفان در دل بیابان‌ها مى‌وزید و توده‌اى از شن و سنگریزه را با خود حمل مى‌کرد و در نقطه دیگر فرودمى‌آورد و تلّى عظیم تشکیل مى‌داد به گونه‌اى كه گاهى قطار شتران در زیر آن دفن مى‌شدند ، اهمیت این تهدید را بیشتر درك مى‌کردند .

69 اَمْ‌اَمِنْتُمْ اَنْ‌يُعیدَكُمْ فیهِ تارَةً اُخْرى فَيُرْسِلَ عَلَيْكُمْ‌قاصِفا مِنَ الرّيحِ فَيُغْرِقَكُمْ بِما كَفَرْتُمْ ثُمَّ لا تَجِدُوا لَكُمْ عَلَيْنا بِه تَبیعاً

یا این‌که ایمن هستید كه بار دیگر شما را به دریا بازگرداندو تندبادکوبنده‌اى برشما بفرستد و شمارابه‌خاطرکفرتان غرق‌کند، حتى كسى‌که‌خونتان‌رامطالبه نماید پیدا نکنید.

« قاصِف » به معنى شکننده است و در این‌جا اشاره به طوفان شدیدى است كه همه‌چیز را درهم مى‌شکند .

« تَبیع » به معنى تابع و در این‌جا اشاره به كسى است كه به مطالبۀ خون و

خون‌بها برمى‌خیزد و دنبال آن را مى‌گیرد .

70 وَ لَقَدْ كَرَّمْنا بَنى ادَمَ وَ حَمَلْناهُمْ فِى الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَرَزَقْناهُمْ مِنَ الطَّيِّباتِ وَ فَضَّلْناهُمْ عَلى كَثیرٍ مِمَّنْ‌خَلَقْنا تَفْضیلاً

ما بنى‌آدم‌را گرامى‌داشتیم و آن‌هارا در خشکى و دریا (برمرکب‌هاى راهوار) حمل كردیم و ازانواع روزى‌هاى‌پاکیزه‌به‌آن‌ها روزى‌دادیم و بر بسیارى‌از خلق‌خودبرترى‌بخشیدیم.

انسان گل سرسبد موجودات

از آن‌جا كه يکى از طرق تربیت و هدایت ، همان دادن شخصیت به افراد است قرآن مجید به دنبال بحث‌هایى كه درباره مشرکان و منحرفان در آیات گذشته داشت ، در این‌جا به بیان شخصیت والاى نوع بشر و مواهب الهى نسبت به او مى‌پردازد ، تا با توجه به این ارزش فوق‌العاده به آسانى خود را نیالاید و خویش را به بهانه ناچیزى نفروشد « وَ لَقَدْ كَرَّمْنا بَنى ادَمَ » .

سپس به سه قسمت از مواهب الهى ، نسبت به انسان‌ها اشاره مى‌کند كه عبارتندازمرکب،

رزق طيّب ، برترى بر سایر مخلوقات .

معنى « كثیر » در این‌جا چیست ؟

بعضى از مفسران آیه فوق را دلیل بر فضیلت فرشتگان بر كل بنى‌آدم دانسته‌اند ، چرا كه قرآن مى‌گوید ما انسان‌ها رابر بسیارى از مخلوقات خود برترى دادیم و طبعا گروهى در این‌جا باقى مى‌ماند كه انسان برتر از آن‌ها نیست و این گروه جز فرشتگان نخواهند بود .

ولى باتوجه به آیات آفرینش آدم و سجود و خضوع فرشتگان براى او و تعلیم علم اسماء به آن‌ها از سوى آدم ، تردیدى باقى نمى‌ماند كه انسان از فرشته برتر است ، بنابراین ، « كثیر » در این‌جا به معنى جمیع خواهد بود و به گفته مفسر بزرگ طبرسى در مجمع‌البیان ، در قرآن و مکالمات عرب ، بسیار معمول است كه این كلمه به معنى جمیع مى‌آید .

قرآن درباره شیاطین مى‌گوید : « وَ اَكْثَرُهُمْ كاذِبُونَ » ( 223 / شعراء ) .

چرا انسان برترین مخلوق خدا است ؟

پاسخ این سؤال چندان پیچیده نیست ، زیرا مى‌دانیم تنها موجودى كه از نیروهاى

مختلف ، مادى و معنوى ، جسمانى و روحانى تشکیل شده و در لابلاى تضادها مى‌تواند پرورش پیدا كند و استعداد تکامل و پیشروى نامحدود دارد ، انسان است .

حدیث معروفى كه از امیرمؤمنان على (علیه السلام)نقل شده نیز شاهد روشنى بر این مدعا است : « خداوند خلق عالم را بر سه‌گونه آفرید : فرشتگان و حیوانات و انسان ، فرشتگان عقل دارند بدون شهوت و غضب، حیوانات مجموعه‌اى از شهوت و غضبند و عقل ندارند ، اما انسان مجموعه‌اى است از هردو ، تا كدامین غالب آید . اگر عقل او بر شهوتش غالب شود ، از فرشتگان برتر است و اگر شهوتش بر عقلش چیره گردد ، از حیوانات پست‌تر » .(1)

71 يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ اُناسٍ بِاِمامِهِمْ فَمَنْ اُوتِىَ كِتابَهُ‌بِيَمینِه فَاُولئِكَ يَقْرَؤُنَ كِتابَهُمْ وَ لا يُظْلَمُونَ فَتیلاً

به يادآورید روزى‌را كه هرگروهى‌را با پیشوایشان‌مى‌خوانیم ،آن‌هاکه نامه عملشان به .


1) « نورالثقلین » ، جلد 3، صفحه 188 .

دست راستشان است آن را ( با شادى و سرور ) مى‌خوانند و سر سوزنى به آن‌ها ظلم و ستم نمى‌شود .

« فَتیل » به معنى رشته بسیار نازکى است كه درشکاف هسته خرما قرار دارد در مقابل « نَقیر » كه نقطه‌اى در پشت هسته خرما است و « قِطْمیر » به معنى پوسته نازکى است كه هسته خرما را پوشانیده و تمام این كلمات كنایه از شى‌ء بسیار كوچك و حقیر است .

امام در این‌جا معنى وسیعى دارد كه هر پیشوایى را اعم از پیامبران و ائمه هدى و دانشمندان و كتاب و سنت و هم‌چنین ائمه كفر و ضلال را شامل مى‌شود و به این ترتیب هرکس در آن‌جا در خط همان رهبرى قرار خواهد گرفت كه در این جهان خط او را انتخاب كرده بود .

این تعبیر در عین این‌که يکى از اسباب تکامل انسان را بیان مى‌کند ، هشدارى است به همه افراد بشر كه در انتخاب رهبر فوق‌العاده دقیق و سخت‌گیر باشند و زمام فکر وبرنامه خود را به دست هرکس نسپرند .

نقش رهبرى در اسلام

در حدیث معروفى از امام باقر (علیه السلام)نقل شده هنگامى كه سخن از ارکان اصلى اسلام به میان مى‌آورد « ولایت » ( رهبرى ) را پنجمین و مهم‌ترین رکن معرفى مى‌کند درحالى كه نماز كه معرف پیوند خلق با خالق است و روزه كه رمز مبارزه با شهوات است و زکات كه پیوند خلق با خلق است و حج كه جنبه‌هاى اجتماعى اسلام را بیان مى‌کند چهار رکن اصلى دیگر.

سپس امام (علیه السلام) اضافه مى‌کند : « هیچ چیز به اندازه ولایت و رهبرى اهمیت ندارد » . ( چرا كه اجراى اصول دیگر در سایه آن خواهد بود ) . (1)

و نیز به همین دلیل در حدیث معروفى از پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله نقل شده : « مَنْ ماتَ بِغَيْرِ اِمامٍ


1) قالَ الْباقِرُ بُنِىَ‌الاِسْلامُ عَلى خَمْسٍ عَلَى‌الصَّلوةِ وَ الزَّكاةِ وَالصَّوْمِ وَالْحَجِّ وَ الْوِلايَةِ وَ لَمْ يُنادِ بِشَىْ‌ءٍ كَما نُودِىَ بِالْوِلايَةِ « اصول كافى » ، جلد 2 ، صفحه 15.

ماتَ میتَةَ الْجاهِلِيَّةِ : كسى كه بدون امام و رهبر از دنیا برود مرگ او مرگ جاهلیت است ».(1)

البتّه خداوند براى هرعصر و زمانى رهبرى براى نجات و هدایت انسان‌ها قرارداد؟ چرا كه حکمت او ایجاب مى‌کند فرمان سعادت بدون ضامن اجرا نباشد ، امّا مهم این است كه مردم رهبرشان را بشناسند و در دام رهبران گمراه و فاسد و مفسد گرفتار نشوند كه نجات از چنگالشان دشوار است .

اعتقاد شیعه به وجود يك امام معصوم در هر عصر و زمان فلسفه‌اش همین است آن‌گونه كه على (علیه السلام)فرمود : « اَللّهُمَّ بَلى لا تَخلُوالاَرْضُ مِنْ قائِمٍ لِلّهِ بِحُجَّةٍ ، اِمّا ظاهِرا مَشْهُورا وَاِمّا خائِفا مَغْمُورا ، لِئَلاّ تَبْطُلَ حُجَجُ اللّهِ وَ بَيِّناتُهُ : آرى به خدا سوگند صفحه روى زمین هرگز از رهبرى كه با حجت الهى قیام كند خالى نشود ، خواه ظاهر و آشکار باشد يا ( بر اثر نداشتن پیروان كافى ) ترسان و پنهان ، .


1) « نورالثقلین » جلد 3 ، صفحه 194 و كتب بسیارى دیگر .

تا نشانه‌هاى الهى و دلایل فرمان او از میان نرود » . (1)

72 وَ مَنْ‌کانَ فىهذِهاَعْمى فَهُوَ فِى‌الاْخِرَةِاَعْمى وَاَضَلُّ سَبیلاً

اما آن‌هاکه دراین‌جهان (ازدیدن چهره‌حق) نابینابودند درآن‌جا نیزنابینا هستند و گمراه‌تر.

« كوردلان » از دیدگاه قرآن كریم

قرآن تعبیرجالبى از مشرکان و بیدادگران در آیه فوق دارد ، از آن‌ها به عنوان « اَعْمى » توصیف مى‌کند كه اشاره به این حقیقت است كه چهره حق همه‌جا آشکار است اگر چشم بینایى باشد ، چشمى كه آیات خدا را در پهناى این جهان ببیند ، چشمى كه درس‌هاى عبرت را در صفحات تاریخ ، بخواند ، چشمى كه سرنوشت جباران و ستمگران را مشاهده كند ، خلاصه چشمى باز و حق‌نگر .

در حدیثى از امام باقر (علیه السلام)مى‌خوانیم كه در تفسیر آیه فوق فرمود : « مَنْ لَمْ يَدُلُّهُ


1) « نهج البلاغه » كلمات قصار 147 .

السَّمواتُ وَ الاَرْضُ وَ اخْتِلافُ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ وَ دَوَرانُ الْفُلْكِ وَ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ وَالاْياتُ الْعَجیباتُ عَلى اَنَّ وَراءَ ذلِكَ اَمْرٌ اَعْظَمُ مِنْهُ ، فَهُوَ فِى‌الاْخِرَةِ اَعْمى وَ اَضَلُّ سَبیلاً : كسى كه آفرینش آسمان‌ها و زمین و آمد و شد شب و روز و گردش ستارگان و خورشید و ماه و نشانه‌اى شگفت‌انگیز او را از حقیقت بزرگ‌ترى كه وراى آن نهفته است آشکار نسازد او در آخرت اعمى و گمراه‌تر است » .(1)

در بعضى دیگر از روایات بدترین نابینایى ، نابینایى دل شمرده شد است « شَرُّ الْعَمى عَمَى الْقَلْبِ » .(2)

73 وَ اِنْ‌کادُوالَيَفْتِنُونَكَ عَنِ‌الَّذى اَوْحَيْنااِلَيْكَ لِتَفْتَرِىَ‌عَلَيْنا غَيْرَهُ وَ اِذا لاَتَّخَذُوكَ خَلیلاً

نزدیك بود آن‌ها ( با وسوسه‌هاى خود ) تو را از آن‌چه وحى‌کرده‌ایم بفریبند ، تا غیر آن را به ما نسبت دهى و در آن صورت تو را دوست خود انتخاب كنند . .


1) « نور الثقلین » ، جلد 3 ، صفحه 196 و 197 .

2) « نور الثقلین » ، جلد 3 ، صفحه 196 و 197 .

« خَلیل » از ماده « خُلَّة » به معنى دوستى است .

با توجه به بحثى كه در آیات گذشته پیرامون شرك و مشرکان بود در آیه مورد بحث به پیامبر اکرم صلى‌الله‌علیه‌و‌آله هشدار مى‌دهد كه از وسوسه‌هاى مشرکین برحذر باشد ، مبادا كمترین ضعفى در مبارزه با شرك و بت‌پرستى به خود راه بدهد ، بلکه باید با قاطعیت هرچه تمام‌تر دنبال گردد .

قرآن مى‌گوید : اگر تو تمایل به خواسته‌هاى مشرکان پیدا مى‌کردى ، تو را به عنوان دوست خود انتخاب مى‌کردند .

74 وَ لَوْلا اَنْ ثَبَّتْناكَ لَقَدْ كِدْتَ تَرْكَنُ اِلَيْهِمْ شَيْئا قَلیلاً

و اگر ما تورا ثابت قدم نمى‌ساختیم ( و در پرتو مقام عصمت‌مصون از انحراف نبودى ) نزدیك بود كمى به آن‌ها تمایل‌کنى .

75 اِذا لاََذَقْناكَ ضِعْفَ الْحَيوةِ وَ ضِعْفَ الْمَماتِ ثُمَّ لاتَجِدُ لَكَ عَلَيْنا نَصیراً

و اگر چنین‌مى‌کردى ما دوبرابر مجازات ( مشرکان ) در حیات‌دنیا و دو برابر ( مجازات

آن‌ها ) را بعد از مرگ به تو مى‌چشانیدیم ، سپس در برابر ما ياورى نمى‌یافتى .

آیا پیامبر روى خوش به مشرکان نشان داد ؟

گرچه بهانه‌جویان خواسته‌اند ، آیات فوق را دستاویزى براى نفى معصوم بودن پیامبر بگیرند و بگویند آیات فوق و شأن نزول‌هایى كه در رابطه با آن دیده مى‌شود ، پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله در برابر وسوسه‌هاى بت‌پرستان از خود انعطاف نشان داد و بلافاصله از سوى خداوند مورد مؤاخذه قرار گرفت .

ولى خود آیات فوق آن‌قدر گویا است كه ما را از اقامه شواهد دیگر بر بطلان این طرز تفکر بى‌نیاز مى‌سازد ، زیرا دومین آیه مورد بحث با صراحت مى‌گوید « اگر ما تو را ثابت قدم نگاه نداشته بودیم ، نزدیك بود به آن‌ها تمایل پیدا كنى » كه مفهومش این است تثبیت الهى كه ما از آن تعبیر به « مقام عصمت » مى‌کنیم ، مانع این تمایل شد ، نه این‌که پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله انعطاف نشان داده بود و خداوند او را نهى و مؤاخذه كرد .

توضیح این‌که : آیه اول و دوم درحقیقت اشاره به دو حالت مختلف پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله است :

حالت اول كه حالت بشرى و انسان عادى است و در آیه نخست بیان شده ایجاب مى‌کند كه وسوسه‌هاى دشمنان در او اثر بگذارد ، به‌خصوص اگر مصالحى ظاهراً در این انعطاف به چشم بخورد ، مانند امید به اسلام سران شرك بعد از این انعطاف و يا پیشگیرى از خونریزى و درگیرى‌هاى بیشتر و هر بشر عادى هرقدر قوى باشد احتمال تحت تأثیر واقع شدن در برابر این وسوسه‌ها را دارد .

ولى آیه دوم جنبه روحانى و عصمت الهى و لطف خاص پروردگار را بیان مى‌کند كه شامل حال پیامبران مخصوصاً پیامبر اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله در بحرانى‌ترین لحظات زندگى بود .

نتیجه‌این‌که: پیامبر با طبع بشرى تا لب پرتگاه قبول وسوسه‌هاى مشرکان آمد ، اما تأیید الهى او را حفظ كرد و نجات داد .

این تعبیر درست همان تعبیرى است كه در سوره يوسف مى‌خوانیم كه در بحرانى‌ترین لحظات برهان الهى به سراغ او آمد و اگر مشاهده این برهان‌نبود تسلیم وسوسه‌هاى فوق‌العاده نیرومند همسر عزیز مصر مى‌شد « وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَهَمَّ بَها لَوْلا اَنْ رَأَى بُرْهانَ رَبِّهِ

كَذلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَ الْفَحْشاءَ اِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُخْلَصینَ » ( 24 / يوسف ) .

به عقیدۀ ما آیات فوق ، نه تنها دلیل بر نفى عصمت نیست ، بلکه يکى از آیات دالّ بر عصمت است چرا كه مسلماً این تثبیت الهى ( تثبیت از نظر فکر و عواطف و تثبیت از نظر گام‌هاى عملى ) منحصر به این مورد نبوده است زیرا دلیل آن در موارد مشابه نیز وجود دارد و به این ترتیب گواه زنده‌اى بر معصوم بودن پیامبران و رهبران الهى محسوب مى‌شود.

و اما آیه 75 مى‌گوید : « اگر تو تمایل به آن‌ها پیدا كرده بودى ، شدیدا مجازات مى‌شدى » دلیل بر همان چیزى است كه در بحث‌هاى مربوط به عصمت پیامبران آمده است كه معصوم بودن آن‌ها جنبه اضطرارى ندارد ، بلکه توأم با يك نوع خودآگاهى است كه با اختیار و آزادى اراده انجام مى‌شود ، لذا ارتکاب گناه در چنین حالتى عقلاً محال نیست ، بلکه عملاً به خاطر آن آگاهى و ایمان خاص ، وجود خارجى هرگز نخواهد يافت و اگر فرضاً وجود

مى‌یافت مشمول همان كیفرها و مجازات‌هاى الهى بود . (1)

76 وَ اِنْ كادُوا لَيَسْتَفِزُّونَكَ مِنَ‌الاَرْضِ لِيُخْرِجُوكَ مِنْهاوَ اِذا لا يَلْبَثُونَ خِلافَكَ اِلاّ قَلیلاً

نزدیك بود آن‌ها تو را از این سرزمین با نیرنگ و توطئه ریشه‌کن و بیرون سازند ، اما هرگاه چنین مى‌کردند ( گرفتار مجازات سخت الهى مى‌شدند و ) بعد از تو جز مدت كمى باقى نمى‌ماندند .

توطئه شوم دیگرى علیه پیامبر اکرم صلى‌الله‌علیه‌و‌آله

باتوجه‌به‌این‌که «يَسْتَفِزُّونَكَ» ازماده «اِسْتِفْزاز» است‌که گاهى به معنى ریشه‌کن كردن آمده و گاه به معنى تحریك نمودن توأم با سرعت و مهارت ، معلوم مى‌شود كه مشرکان ، توطئه حساب‌شده‌اى چیده‌بودند كه محیط را براى پیامبر اکرم صلى‌الله‌علیه‌و‌آله غیرقابل تحمل كنند و يا تودۀ


1) شرح بیشتر این موضوع را در كتاب « رهبران بزرگ » بخوانید .

عوام را چنان بر ضدش بشورانند كه به‌راحتى بتوانند او را از مکه اخراج نمایند ، ولى آن‌ها نمى‌دانستند كه از قدرت آن‌ها بالاتر قدرت خداوند بزرگى است كه آنان در برابر اراده‌اش بسیار ضعیف و ناتوان هستند . سپس قرآن به آن‌ها هشدار مى‌دهد كه « اگر آن‌ها چنین كارى را انجام مى‌دادند ، بعد از تو جز مدت كوتاهى درنگ نمى‌کردند » و به زودى نابود مى‌شدند زیرا این گناه بسیار عظیمى است كه مردم، رهبر دلسوز و نجات بخششان را ، از شهر خود بیرونکنند و به این ترتیب بزرگ‌ترین نعمت الهى را كفران نمایند ، چنین جمعیتى دیگر حق حیات نخواهند داشت و مجازات نابودکننده الهى به سراغشان خواهد آمد .

77 سُنَّةَ مَنْ قَدْ اَرْسَلْنا قَبْلَكَ مِنْ رُسُلِنا وَ لا تَجِدُ لِسُنَّتِناتَحْویلاً

این سنت ( ما ) در پیامبرانى است كه پیش از تو فرستادیم وهرگز براى سنت ما تغییر و دگرگونى نخواهى يافت .

سنت‌هاى‌الهى درجوامع انسانى ( در شرایط يکسان ) همیشه جریان دارد

این سنت از يك منطق روشن سرچشمه مى‌گیرد و آن این‌که چنین قوم ناسپاسى كه

چراغ هدایت خود را مى‌شکنند ، سنگر نجات خویش را ویران مى‌کنند و طبیب دردهاى جانکاهشان را مى‌آزارند ، آرى چنین قومى دیگر لایق رحمت الهى نیستند و مجازات آن‌ها را فراخواهد گرفت و مى‌دانیم خداوند تبعیضى درمیان بندگانش قایل نیست ، يعنى در مقابل اعمال يکسان ( با شرایط يکسان ) مجازات يکسان قایل مى‌شود .

و این است معنى عدم تخلف سنت‌هاى پروردگار ، به عکس سنت‌هاى انسان‌هاى خودکامه كه يك روز منافعشان ایجاب مى‌کند ، سنتى را وضع كنند و فردا كه منافعشان غیر آن را اقتضا كند آن‌را حذف‌نموده حتّى‌گاهى ضدش را به جایش مى‌نشانند .

اصولاً تغییر سنت‌ها در جوامع انسانى يا به خاطر مسایل مجهولى است كه با گذشت زمان آشکار مى‌شود و به انسان نشان مى‌دهد كه در گذشته گرفتار اشتباهاتى شده ، يا به خاطر اقتضاى منافع خاص و شرایط زندگى يا خودکامگى‌ها است و مى‌دانیم در ذات پاك خدا هیچ‌یك ازاین مسایل راه ندارد ، سنتى را كه طبق حکمتى قرار داد ، در شرایط مشابه همیشه جریان داشته و خواهد داشت .

78 اَقِمِ‌الصَّلوةَ لِدُلُوكِ الشَّمْسِ اِلى غَسَقِ اللَّيْلِ وَ قُرْانَ‌الْفَجْرِ اِنَّ قُرْانَ الْفَجْرِ كانَ مَشْهُوداً

نماز را از زوال خورشید تا نهایت تاریکى شب ( نیمه شب )برپادار و هم‌چنین قرآن فجر ( نماز صبح ) را ، چرا كه قرآن فجر مورد مشاهده ( فرشتگان شب و روز ) است .

« دُلُوكِ الشَّمْسِ » به معنى زوال آفتاب از دائرة‌النهار است كه وقت ظهر مى‌باشد و در اصل از ماده « دَلْك » به معنى مالیدن گرفته شده ، چرا كه انسان در آن موقع بر اثر شدت تابش آفتاب چشم خود را مى‌مالید و يا از « دَلْك » به معنى تمایل شدن است چرا كه خورشید در این موقع از دائره نصف‌النهار به سمت مغرب متمایل مى‌شود .

« غَسَقِ اللَّيْلِ » با توجه به این‌که غَسَق شدت ظلمت است و تاریکى شب در نیمه شب از هر وقت متراکم‌تر مى‌باشد این كلمه روى هم رفته « نیمه شب » را مى‌رساند .

« قُرْانَ » به معنى چیزى است كه قرائت مى‌شود و « قُرْانَ الْفَجْرِ »روى هم رفته اشاره به نماز فجر است .

در روایتى از امام باقر (علیه السلام)در تفسیر همین آیه هنگامى كه زراره محدث بزرگ شیعه از آن سؤال كرد چنین فرمود : « دُلُوكُها زَوالُها ، غَسَقُ اللَّيْلِ اِلى نِصْفِ اللَّيْلِ ، ذلِكَ اَرْبَعُ صَلَواتٍ وَضَعَهُنَّ رَسُولُ اللّهِ صلى‌الله‌علیه‌و‌آله وَ وَقَّتَهُنَّ لِلنّاسِ وَ قُرْانُ الْفَجْرِ صَلوةُ الْغَداةِ : دلوك شمس به معنى زوال آن ( از دائره نصف‌النهار )است و غسق‌اللیل به معنى نیمه شب است ، این چهار نماز است كه پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله آن‌ها را براى مردم قرارداد و توقیت نمود و قرآن الفجر اشاره به نماز صبح است » .(1)

آیه فوق از آیاتى است كه اشاره اجمالى به وقت نمازهاى پنجگانه مى‌کند و با انضمام به سایر آیات قرآن در زمینه وقت نماز است و روایات فراوانى كه در این رابطه وارد شده ، وقت نمازهاى پنجگانه دقیقا مشخص مى‌شود .

نکتۀ دیگرى كه در این‌جا باقى مى‌ماند این است كه آیه فوق مى‌گوید : « اِنَّ قُرْانَ الْفَجْرِ كانَ مَشْهُودا : نماز صبح مورد مشاهده است » اکنون این سؤال پیش مى‌آید كه مشاهده چه كسانى ؟ .


1) « نورالثقلین » ، جلد 3 ، صفحه 205 .

روایاتى كه در تفسیر این آیه به ما رسیده مى‌گوید : مشهود ملائکه شب و روز است ، زیرا در آغاز صبح فرشتگان شب كه مراقب بندگان خدا هستند جاى خود را به فرشتگان روز مى‌دهند و چون نماز صبح در همان آغاز طلوع انجام مى‌گیرد هر دو گروه آن را مشاهده كرده و بر آن گواهى مى‌دهند .

از این تعبیر به خوبى روشن مى‌شود كه بهترین موقع براى اداى نماز صبح همان لحظات آغاز طلوع فجر است .

79 وَ مِنَ اللَّيْلِ فَتَهَجَّدْ بِه نافِلَةً لَكَ عَسى اَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ‌مَقاما مَحْمُوداً

پاسى‌از شب را از خواب برخیز و قرآن ( و نماز ) بخوان ، این‌یك وظیفه اضافى براى تو است ، تا پروردگارت تو را به مقامى در خور ستایش برانگیزد .

« تَهَجَّدْ » از ماده « هُجُود » دراصل چنان‌که راغب در مفردات مى‌گوید به معنى خواب است ، ولى هنگامى كه به باب تَفَعُّل مى‌رود به معنى از بین بردن خواب و انتقال به حالت

بیدارى آمده است ، ضمیر در « تَهَجَّدْ بِه » به قرآن برمى‌گردد يعنى قسمتى از شب را بیدار

باش و قرآن بخوان ، ولى این كلمه بعدا در لسان اهل شرع به معنى نمازشب به كار رفته است و مُتَهَجِّدُ بِهِ به كسى مى‌گویند كه نماز شب مى‌خواند .

نماز شب يك عبادت بزرگ روحانى

غوغاى زندگى روزانه از جهات مختلف ، توجه انسان را به خود جلب مى‌کند و فکر آدمى را به وادى‌هاى گوناگون مى‌کشاند ، به طورى كه جمعیت خاطر و حضور قلب كامل ، در آن بسیار مشکل است ، اما در دل شب و به هنگام سحر و فرونشستن غوغاى زندگى مادّى و آرامش روح و جسم انسان در پرتو مقدارى خواب ، حالت توجه و نشاط خاصى به انسان دست مى‌دهد كه بى‌نظیر است .

آرى در این محیط آرام و دور از هرگونه ریا و تظاهر و خودنمایى و توأم با حُضور قلب حالت توجهى به انسان دست مى‌دهد كه فوق‌العاده روح پرور و تکامل آفرین است .

به همین دلیل دوستان خدا همیشه از عبادت‌هاى آخرشب ، براى‌تصفیه روح و حیات قلب و تقویت اراده و تکمیل اخلاص ، نیرو مى‌گرفته‌اند .

در آغاز اسلام نیز پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله با استفاده از همین برنامه روحانى مسلمانان را پرورش داد و شخصیت آن‌ها را آن‌قدر بالا برد كه گویى آن انسان سابق نیستند ، يعنى از آن‌ها انسان‌هاى‌تازه‌اى آفرید ، مُصَمِّم ، شجاع ، باایمان ، پاك و با اخلاص و شاید مقام محمود كه در آیات فوق به عنوان نتیجه نافله شب آمده است اشاره به همین حقیقت نیز باشد .

امیر مؤمنان على (علیه السلام) مى‌فرماید : « قِيامُ اللَّيْلِ مَصَحَّةٌ لِلْبَدَنِ وَ مَرْضاةٌ لِلرَّبِّ عَزَّ وَ جَلَّ وَ تَعَرُّضٌ لِلرَّحْمَةِ وَ تَمَسُّكٌ بِاَخْلاقِ النَّبِّيینَ : قیام شب موجب صحّت جسم و خشنودى پروردگار و در معرض رحمت او قرار گرفتن و تمسّك به اخلاق پیامبران است » .(1)

رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌و‌آله مى‌فرماید : « مَنْ صَلّى بِاللَّيْلِ حَسُنَ وُجْهُهُ بِالنَّهارِ : كسى كه نماز شب بخواند صورت ( و سیرتش ) در روز نیکو خواهد بود » .

حتى در بعضى از روایات مى‌خوانیم كه این عبادت به قدرى اهمیت دارد .


1) « بحارالانوار » ، جلد 84 ، صفحه 142 - 148 .

که جز پاکان و نیکان موفق به آن نمى‌شوند .

مردى نزد على امیرمؤمنان (علیه السلام)آمد و عرض‌کرد،من ازنمازشب محروم‌شدم، على (علیه السلام)فرمود : « اَنْتَ قَدْ قَيَّدْتَكَ ذُنُوبُكَ : تو كسى هستى كه گناهانت تو را به بند كشیده است » .(1)

درحدیث دیگرى از امام صادق (علیه السلام)مى‌خوانیم : « اِنَّ الرَّجُلَ لَيَكْذِبُ الْكِذْبَةَ وَ يَحْرُمُ بِها صَلوةَ‌اللَّيْلِ فَاِذاحَرُمَ بِها صَلوةَ‌اللَّيْلِ حَرُمَ بِهَا الرِّزْقَ : انسان گاهى دروغ مى‌گوید و سبب محرومیتش از نماز شب مى‌شود، هنگامى‌که ازنماز شب محروم شد از روزى (و مواهب‌مادى و معنوى) نیزمحروم‌مى‌شود» .(2)

البته نماز شب آداب فراوانى دارد ولى بد نیست ساده‌ترین صورت آن را در این‌جا بیاوریم تا عاشقان این عمل روحانى بتوانند بهره بیشتر گیرند ، نماز شب به طور كاملاً ساده يازده رکعت است كه به ترتیب ذیل به سه بخش تقسیم مى‌شود . .


1) « بحارالانوار » ، جلد 84 ، صفحه 142 - 148 .

2) « وسایل‌الشیعه » ، جلد 5 ، صفحه 268 .

الف - چهار نماز دو رکعتى كه مجموعاً هشت رکعت مى‌شود و نامش نافله شب است .

ب - يك نماز دو رکعتى كه نامش نافله « شفع » است .

ج - نماز يك رکعتى كه نامش نافله « وتر » است و طرز انجام این نمازها درست همانند نمازصبح مى‌باشد ، ولى اذان و اقامه ندارند و قنوت وتر را هرچه طولانى‌تر كنند بهتر است .

مقام محمود چیست ؟

« محمود » از مادۀ حمد به معنى ستایش مى‌باشد .

« مقام محمود » چنان‌که از لفظش پیدا است معنى وسیعى دارد كه شامل هر مقامى كه درخور ستایش باشد مى‌شود ولى مسلماً در این‌جا اشاره به مقام ممتاز و فوق‌العاده‌اى است كه براى پیامبر در سایه عبادت‌هاى شبانه و نیایش در دل سحر حاصل شده است .

معروف در میان مفسرین این است كه این مقام همان شفاعت كبراى پیامبر است .

این تفسیر در روایات متعددى نیز وارد شده است ، درتفسیر عیاشى از امام باقر (علیه السلام)یا امام صادق (علیه السلام)مى‌خوانیم كه در تفسیر جملۀ « عَسى اَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقاماً مَحْمُوداً »

فرمود : « هِىَ الشَّفاعَةُ » .

این احتمال نیز وجود دارد كه مقام محمود همان نهایت قرب به پروردگار است كه يکى از آثارش شفاعت كبرى مى‌باشد .

80 وَ قُلْ رَبِّ اَدْخِلْنى مُدْخَلَ صِدْقٍ وَ اَخْرِجْنى مُخْرَجَ‌صِدْقٍ وَاجْعَلْ لى مِنْ لَدُنْكَ سُلْطانا نَصیراً

و بگو: پروردگارا ! مرا ( در هرکار ) صادقانه واردکن و صادقانه خارج نما و از سوى خود سلطان و ياورى براى من قرار ده .

درحقیقت رمز اصلى پیروزى در همین جا نهفته شده است و راه و روش انبیاء و اولیاى الهى همین بوده كه فکرشان ، گفتارشان و اعمالشان از هرگونه غش و تقلب و خدعه و نیرنگ و هرچه برخلاف صدق و راستى است پاك باشد .

اصولاً بسیارى از بدبختى‌هایى كه امروز با چشم خود مى‌بینیم كه دامنگیر افراد و اقوام و ملت‌ها شده به خاطر انحراف از همین اصل است ، گاهى پایۀ اصلى كارشان بر اساس

دروغ و نیرنگ است و گاه كه ورودشان در كارها بر اساس راستى است این خط اصیل را تا پایان حفظ نمى‌کنند و همین عامل شکست آن‌ها خواهد بود .

دومین اصل‌که از يک‌نظر میوه‌درخت توحید و ازنظر دیگر نتیجه ورود و خروج صادقانه در كارها است ، همان است كه در پایان آیه به آن اشاره شدهاست : « وَاجْعَلْ لى مِنْ لَدُنْكَ سُلْطاناً نَصیراً » .

چرا كه من تنها هستم و به تنهایى كارى نمى‌توان انجام داد و با اتکاء بر قدرتم در برابر این همه مشکلات پیروز نخواهم شد ، تو مرا يارى كن و تو ياورانى براى من فراهم ساز .

81 وَ قُلْ جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ اِنَّ الْباطِلَ كانَ زَهُوقاً

و بگو حق فرارسیده و باطل مضمحل و نابود شد و ( اصولاً ) باطل نابود شدنى است .

سرانجام باطل ، نابودى است

« زَهَقَ » از ماده « زَهُوق » به معنى اضمحلال و هلاك و نابودى است و « زَهُوق » صیغه مبالغه و به معنى چیزى است كه به طور كامل محو و نابود مى‌شود .

حق پیروز است و باطل نابود است

در آیه فوق به يك اصل كلى و اساسى دیگر و يك سنت جاودان الهى برخورد مى‌کنیم كه مایه دلگرمى همه پیروان حق است و آن این‌که سرانجام حق پیروز است و باطل به طور قطع نابودشدنى است ، باطل صولت و دولتى دارد ، رعد و برقى مى‌زند ، كر و فرى نشان مى‌دهد ولى عمرش كوتاه است و سرانجام به دره نیستى سقوط مى‌کند .

ویا به‌گفتۀ قرآن همچون كف‌هاى روى‌آب چشمکى مى‌زند ، غوغایى مى‌کند و خاموش مى‌گردد و آب كه مایه حیات است مى‌ماند : « فَاَمّا الزَّبَدُ فَيَذْهَبُ جُفاءً وَ اَمّا ما يَنْفَعُ النّاسَ فَيَمْكُثُ فِى‌الاَرْضِ » ( 18 / رعد ) .

دلیل این موضوع در باطن كلمه باطل نهفته شده ، زیرا چیزى است كه باقوانین عالم آفرینش هماهنگ نیست و سهمى از واقعیت و حقیقت ندارد .

آیه جاءَ الْحَقُّ ... و قیام مهدى(علیه السلام)

در بعضى از روایات جمله « جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ » به قیام مهدى تفسیر شده است

هنگامى امام باقر (علیه السلام)فرمود : مفهوم این سخن الهى این است كه : « اِذا قامَ الْقائِمُ ذَهَبَتْ دَوْلَةُ الْباطِلِ : هنگامى كه امام قائم (علیه السلام) قیام كند دولت باطل برچیده مى‌شود » .(1)

مسلماً مفهوم این قبیل احادیث انحصار معنى وسیع آیه به این مصداق نیست بلکه قیام مهدى از روشن‌ترین مصداق‌هاى آن است كه نتیجه‌اش پیروزى نهایى حق بر باطل در سراسر جهان مى‌باشد .

در حالات پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله مى‌خوانیم كه در روز فتح مکه وارد مسجدالحرام شد و 360 بت كه از قبایل عرب بر گردخانه كعبه چیده شده بود هریك را پس از دیگرى با عصاى خودسرنگون‌مى‌ساخت و پیوسته مى‌فرمود: «جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ اِنَّ الْباطِلَ كانَ زَهُوقا» (2).

کوتاه سخن این‌که این قانون كلى الهى و ناموس تخلف‌ناپذیر آفرینش در هر عصر و زمانى مصداقى دارد و قیام پیامبر اکرم صلى‌الله‌علیه‌و‌آله و پیروزیش بر لشکر شرك و بت‌پرستى و .


1) « نورالثقلین » ، جلد سوم ، صفحه 212 و 213 .

2) « نورالثقلین » ، جلد سوم ، صفحه 212 و 213 .

هم‌چنین قیام مهدى (علیه السلام) ارواحنا له الفداء بر ستمگران و جباران جهان‌از چهره‌هاى روشن و تابناك این قانون عمومى است .

82 وَ نُنَزِّلُ مِنَ‌الْقُرْانِ ماهُوَشِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ‌لِلْمُؤْمِنینَ‌وَلا يَزیدُ الظّالِمینَ اِلاّ خَساراً

قرآن را نازل مى‌کنیم كه شفا و رحمت براى مؤمنان است وستمگران را جز خسران ( و زیان ) نمى‌افزاید .

فرق میان شفاء و رحمت

مى‌دانیم « شِفاء » معمولاً درمقابل بیمارى‌ها و عیب‌ها و نقص‌ها است ، بنابراین نخستین كارى كه قرآن در وجود انسان‌ها مى‌کند همان پاک‌سازى از انواع بیمارى‌هاى فکرى و اخلاقى فرد و جامعه است .

پس از آن مرحلۀ « رَحْمَت » فرامى‌رسد كه مرحله تخلق به اخلاق الهى و جوانه زدن شکوفه‌هاى فضایل انسانى در وجود افرادى است كه تحت تربیت قرآن قرار گرفته‌اند .

به تعبیر دیگر « شِفاء » اشاره به « پاکسازى » و « رحمت » اشارۀ به « نوسازى » است و يا

به تعبیر فلاسفه و عرفاء اولى به مقام « تَخْلِيَة » اشاره مى‌کند و دومى به مقام « تَحْلِيَة » .

چرا ظالمان از قرآن نتیجه معکوس مى‌گیرند ؟

نه تنها دراین آیه كه در بسیارى دیگر از آیات قرآن مى‌خوانیم دشمنان حق به‌جاى این‌که از نور آیات الهى دل و جان خود را روشن سازند و تیرگى‌ها را بزدایند ، بر جهل و شقاوتشان افزوده مى‌شود .

این به دلیل آن است كه خمیر مایه وجودشان بر اثر كفر و ظلم و نفاق به شکل دیگرى درآمده ، لذا هرجا نورحق را مى‌بینند به‌ستیز باآن برمى‌خیزند و این مقابله و ستیز باحق ، برپلیدى آن‌ها مى‌افزاید و روح طغیان و سرکشى را در آن‌ها تقویت مى‌کند .

یك غذاى نیروبخش را اگر به عالم مجاهد و دانشمند مبارزى بدهیم از آن نیروى كافى براى تعلیم و تربیت و يا جهاد در راه حق مى‌گیرد ، ولى همین غذاى نیروبخش را اگر به ظالم بیدادگرى بدهیم از نیروى آن براى ظلم بیشتر استفاده مى‌کند ، تفاوت در غذا نیست ، تفاوت در مزاج‌ها و طرز تفکرها است .

و درست به همین دلیل ، براى استفاده از قرآن باید قبلاً آمادگى پذیرش را پیداکرد و به اصطلاح علاوه بر فاعلیت فاعل ، قابلیت محل نیز شرط است .

83 وَ اِذا اَنْعَمْنا عَلَى الاِنْسانِ اَعْرَضَ وَ نَا بِجانِبِه وَ اِذامَسَّهُ الشَّرُّ كانَ يَؤُساً

هنگامى‌که به انسان نعمت مى‌بخشیم ( ازحق ) روى مى‌گرداند و متکبرانه دورمى‌شود و هنگامى كه كمترین بدى به او مى‌رسد ( از همه چیز ) مأیوس مى‌گردد .

هرکسى بر فطرت خود مى‌تند

« اَعْرَضَ » از ماده « اِعْراض » به معنى روى گردانیدن و منظور در این‌جا روى برگردانیدن از خدا و حق است .

« نَا » از ماده « نَأْى » به معنى دور شدن است و با اضافه كلمه «بِجانِبِه » معنى‌تکبر و غرور و موضع‌گیرى خصمانه رامى‌رساند.

از مجموع این جمله استفاده مى‌شود كه انسان‌هاى بى‌ایمان و يا ضعیف الایمان به هنگام روى آوردن نعمت‌ها آن‌چنان مغرور مى‌شوند كه به كلى بخشنده نعمت‌ها را به دست

فراموشى مى‌سپارند ، نه تنها فراموشش مى‌کنند بلکه يك حالت بى‌اعتنایى و اعتراض و استکبار در برابر او به خود مى‌گیرند .

جمله « مَسَّهُ الشَّرُّ » اشاره به كمترین ناراحتى است كه به انسان دست مى‌دهد ، يعنى آن‌ها به قدرى كم ظرفیت هستند كه با مختصر گرفتارى ، دست و پاى خود را گم مى‌کنند و رشته افکارشان به كلى درهم مى‌ریزد و ظلمت يأس و نومیدى بر قلبشان سایه مى‌افکند .

84 قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلى شاكِلَتِه فَرَبُّكُمْ اَعْلَمُ بِمَنْ هُوَ اَهْدىسَبیلاً

بگو هر كس طبق روش (و خلق و خوى) خود عمل مى‌کند پروردگار شماآن‌هاراکه راهشان نیکوتر است بهتر مى‌شناسد .

« شاكِلَة » چیست ؟

« شاكِلَة » در اصل از ماده « شَكْل » به معنى مهار كردن حیوان است ، و « شِكال » به خود مهار مى‌گویند و از آن‌جا كه روحیات و سجایا و عادات هر انسانى او را مقید به رویه‌اى مى‌کند به آن « شاكِلَة » مى‌گویند و كلمه « اِشْكال » به سؤال‌ها و نیازها و كلیه مسایلى گفته

مى‌شود كه به نوعى انسان را مقید سازد .(1)

به این ترتیب مفهوم « شاكِلَة » هیچ‌گونه اختصاصى به طبیعت ذاتى انسان ندارد ، لذا مرحوم « طبرسى » در « مجمع‌البیان » دو معنى براى آن ذکر كرده است ، طبیعت و خلقت و نیز طریقه مذهب و سنت ( چرا كه هریك از این امور انسان را از نظر عمل به نحوى مقيّد مى‌سازد ) .

و از این‌جا روشن مى‌شود آن‌ها كه آیه فوق را دلیلى بر حکومت صفات ذات بر انسان گرفته‌اند و آن را دلیلى بر جبر مى‌پندارند و در این راه تا آن‌جا پیش‌رفته‌اند كه به تربیت و تزکیه اعتقاد ندارند ، تا چه حدّ در اشتباه هستند .

اصولاً ملکات و روحیات انسان معمولاً جنبه اختیارى دارد چرا كه انسان هنگامى كه عملى را تکرار كند ، نخست « حالت » و سپس « عادت » و بعد تدریجا تبدیل به « مَلَكَة » .


1) « مفردات راغب » ماده شکل .

مى‌شود ، همین مَلَكات است كه به اعمال انسان شکل مى‌دهد و خط او را در زندگى مشخص مى‌سازد ، درحالى كه پیدایش آن مستند به عوامل اختیارى بوده است .

در بعضى از روایات «شاكِلِه» به‌نیت تفسیرشده‌است، دراصول كافى از امام صادق (علیه السلام)چنین نقل شده است : « اَلنِّيَّةُ اَفْضَلُ مِنَ الْعَمَلِ اَلا وَ اِنَّ النِّيَّةَ هِىَ الْعَمَلُ ، ثُمَّ تَلا قَوْلَهُ عَزَّ وَ جَلَّ قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلى شاكِلَتِه يَعْنى عَلى نِيَّتِهِ : نیت افضل از عمل است اصلاً نيّت همان عمل است » سپس آیه « قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلى شاكِلَتِهِ » را قرائت فرمود و اضافه كرد « منظور از شاکله نیت است » . (1)

این تفسیر نکته جالبى در بردارد و آن این‌که نیت انسان كه از اعتقادات او برمى‌خیزد به عمل او شکل مى‌دهد و اصولاً خود نیت يك نوع شاکله يعنى امر مقیدکننده است ، لذا گاهى نیت را به خود عمل ، تفسیر فرموده و گاه آن را برتر از عمل شناخته ، چرا كه به هرحال « خط عمل » منشعب از « خط نیت » است . .


1) « نورالثقلین » ، جلد 3 ، صفحه 114 .

در روایت دیگرى مى‌خوانیم كه از امام صادق (علیه السلام)پرسیدند آیا مى‌توان در معابد يهود و كلیساهاى نصارى نماز خواند ؟ فرمود : « در آن‌ها نماز بخوانید » كسى مى‌پرسد : « آیا ما در آن نماز بخوانیم هرچند آن‌هاهم نماز مى‌خوانند ؟ » فرمود : « آرى ، مگر قرآن نمى‌خوانى آن‌جا كه مى‌فرماید : قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلى شاكِلَتِه فَرَبُّكُمْ اَعْلَمُ بِمَنْ هُوَ اَهْدى سَبیلاً » سپس فرمود : « تو به سوى قبله‌ات نماز بخوان و آن‌ها را رها كن » .(1)

85 وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ اَمْرِ رَبّى وَ مااُوتیتُمْ مِنَ الْعِلْمِ اِلاّ قَلیلاً

ازتو درباره «روح» سؤال مى‌کنند ، بگو : روح از فرمان پروردگار من است و جز اندکى از دانش به‌شما داده‌نشده‌است؟

روح چیست ؟

مفسران بزرگ در گذشته و حال پیرامون معنى روح و تفسیر این آیه سخن بسیار گفته‌اند


1) « نورالثقلین »، جلد 3، صفحه 114.

و ما نخست به معنى روح در لغت ، سپس به موارد استعمال آن در قرآن و بعد به تفسیر آیه و روایاتى كه در این زمینه وارد شده است مى‌پردازیم :

✓ 1 - « رُوح » ازنظر لغت در اصل به معنى « نَفس » و « دویدن » است ، بعضى تصریح كرده‌اند كه روح و ریح ( باد ) هر دو از يك معنى مشتق شده است و اگر روح انسان كه گوهر مستقل مجردى است به این نام نامیده شده به خاطر آن است كه از نظر تحرك و حیات‌آفرینى و ناپیدا بودن همچون نفس و باد است ، این از نظر معنى لغوى .

✓ 2 - موارد استعمال آن در قرآن بسیار متنوع است :

گاهى به معنى روح مقدسى است كه پیامبران را در انجام رسالتشان تقویت مى‌کرده ، مانند آیه 253 / بقره « وَ اتَيْنا عیسَى بْنَ مَرْيَمَ الْبَيِّناتِ وَ اَيَّدْناهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ : ما دلایل روشن در اختیار عیسى (علیه السلام)بن مریم قراردادیم و او را با روح القُدْس تقویت نموده‌ایم » .

گاه به نیروى معنوى الهى كه مؤمنان را تقویت مى‌کند اطلاق شده ، مانند آیه 22/مجادله « اُولئِكَ كَتَبَ فى قُلُوبِهِمُ الاِْيمانَ وَ اَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ : آن‌هاکسانى هستندکه خدا ایمان

را در قلبشان نوشته و به روح الهى تأییدشان كرده است » .

زمانى به معنى « فرشته مخصوص وحى » آمده و با عنوان « اَمین » توصیف شده ، مانند 193 / شعراء « نَزَّلَ بِهِ الرُّوحُ الاَمینُ عَلى قَلْبِكَ لِتَكُونَ مِنَ الْمُنْذِرینَ : این قرآن را رُوحُ الاَمینْ : بر قلب تو نازل كرد تا از انذار كنندگان باشى » .

و گاه به‌معنى فرشته‌بزرگى از فرشتگان خاص خدا يا مخلوقى برتر از فرشتگان آمده ، مانند « تَنَزَّلُ الْمَلائِكَةُ وَ الرُّوحُ فیها بِاِذْنَ رَبِّهِمْ مِنْ كُلِّ اَمْرٍ: در شب‌قدر فرشتگان و روح، به‌فرمان پروردگارشان براى تقدیر امور نازل‌مى‌شوند »( 4/قدر ) و در ( 38/نبأ )نیزمى‌خوانیم:« يَوْمَ‌يَقُومُ الرُّوحُ وَالْمَلائِكَةُ صَفّا:در روز رستاخیز روح و فرشتگان‌در يک‌صف قیام‌مى‌کنند » .

و گاه به‌معنى قرآن يا وحى آسمانى آمده است مانند « وَ كَذلِكَ اَوْحَيْنا اِلَيْكَ رُوحا مِنْ اَمْرِنا : این‌گونه وحى به سوى تو فرستادیم ، روحى كه از فرمان ما است » ( 52 / شورى ) .

و بالاخره زمانى هم به معنى روح انسانى آمده است ، چنان‌که درآیات آفرینش‌آدم مى‌خوانیم:«ثُمَّ سَوّاهُ وَنَفَخَ‌فیهِ مِنْ‌رُوحِهِ: سپس‌آدم‌رانظام‌بخشید وازروح‌خوددرآن‌دمید»(9/سجده).

و هم‌چنین « فَاِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فیهِ مِنْ رُوحى فَقَعُوا لَهُ ساجِدینَ : هنگامى كه آفرینش آدم را نظام بخشیدم و از روحم در او دمیدم براى او سجده كنید » ( 29 / حجر ) .

✓ 3 - اکنون سخن در این‌است كه منظور از روح در آیه مورد بحث چیست ؟ این‌کدام روح است كه جمعى كنجکاو از آن سؤال كردند و پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله در پاسخ آن‌ها فرمود : « روح از امر پروردگار من است و شما جز دانش كمى ندارید ؟ » .

از مجموع قرائن موجود در آیه و خارج آن چنین استفاده مى‌شود كه پرسش كنندگان از حقیقت روح آدمى سؤال كردند ، همین روح عظیمى كه ما را از حیوانات جدا مى‌سازد و برترین شرف ما است و تمام قدرت و فعالیت ما از آن سرچشمه مى‌گیرد و به كمکش زمین و آسمان را جولانگاه خودقرار مى‌دهیم ، اسرار علوم را مى‌شکافیم و به اعماق موجودات راه مى‌یابیم ، مى‌خواستند بدانند حقیقت این اعجوبه عالم آفرینش چیست ؟

و از آن‌جا كه روح ، ساختمانى مغایر با ساختمان ماده دارد و اصول حاکم بر آن غیر از اصول حاکم بر ماده و خواص فیزیکى و شیمیایى آن است ، پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله مأمور مى‌شود در

یك جملۀ كوتاه و پرمعنى بگوید : « روح ، از عالم امر است يعنى خلقتى اسرارآمیز دارد » .

سپس براى این‌که از این پاسخ تعجب نکنند ، اضافه مى‌کند ، بهره شما از علم و دانش بسیار كم و ناچیز است ، بنابراین چه جاى شگفتى كه رازهاى روح را نشناسید ، هرچند از همه‌چیز به شما نزدیک‌تر است ؟

در تفسیر عیاشى از امام باقر (علیه السلام)و امام صادق (علیه السلام)چنین نقل شده كه در تفسیر آیه « يَسْئَلُونَكَ عَنِ الرُّوحُ » فرمود : « اِنَّما الرُّوحُ خَلْقٌ مِنْ خَلْقِه ، لَهُ بَصَرٌ وَ قُوَّةٌ وَ تَأْيیدٌ ، يَجْعَلُهُ فى قُلُوبِ الرُّسُلِ وَالْمُؤْمِنینَ : روح از مخلوقات خداوند است بینایى و قدرت و قوت دارد ، خدا آن را در دل‌هاى پیغمبران و مؤمنان قرار مى‌دهد » .(1)

در حدیث دیگرى از يکى از آن دو امام بزرگوار نقل شده كه فرمود : « هِىَ مِنَ الْمَلَكُوتِ .


1) « نورالثقلین » ، جلد 3 ، صفحه 216 .

مِنَ الْقُدْرَةِ : روح از عالم ملکوت و از قدرت خداوند است » .(1)

86 وَ لَئِنْ شِئْنا لَنَذْهَبَنَّ بِالَّذى اَوْحَيْنا اِلَيْكَ ثُمَّ لا تَجِدُلَكَ بِه عَلَيْنا وَكیلاً

و اگر بخواهیم آن‌چه را بر تو وحى فرستادیم از تو مى‌گیریم سپس كسى را نمى‌یابى كه از تو دفاع كند .

87 اِلاّ رَحْمَةً مِنْ رَبِّكَ اِنَّ فَضْلَهُ كانَ عَلَيْكَ كَبیراً

مگر رحمت پروردگارت ( شامل حالت گردد ) كه فضل پروردگارت بر تو بزرگ بوده است.

آن خدایى كه به مقتضاى رحمت عام و خاصش ، انسان‌ها را آفرید و لباس هستى كه برترین لباس تکامل است در اندامشان پوشانید ، همان‌خدا براى پیمودن این‌راه ، به مقتضاى رحمتش ، به آن‌ها كمك مى‌کند ، رهبرانى آگاه و معصوم ، خستگى‌ناپذیر و دلسوز و مهربان و پراستقامت براى هدایتشان مبعوث مى‌نماید ، همین رحمت است كه ایجاب .


1) « سنن ابن ماجه » ، جلد 2 ، صفحه 1443 .

مى‌کند هرگز روى زمین از حجت الهى خالى نماند .

88 قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الاِْنْسُ وَ الْجِنُّ عَلى اَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ‌هذَا الْقُرْانِ لايَأْتوُنَ بِمِثْلِه وَ لَوْ كانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهیراً

بگو اگرانسان‌ها و پریان اتفاق‌کنند كه همانند این قرآن را بیاورند، همانند آن را نخواهند آورد هرچند يکدیگر را دراین كار كمك كنند .

« تَحَدّى » دلیل معجزه بودن قرآن است

این آیه با صراحت تمام ، همه جهانیان را اعم از كوچك و بزرگ ، عرب و غیر عرب ، انسان‌ها و حتّى موجودات عاقل غیرانسانى ، دانشمندان ، فلاسفه ، ادباء ، مورخان ، نوابغ و

غیر نوابغ ، خلاصه همه را بدون استثناء دعوت به مقابله با قرآن كرده است و مى‌گوید اگر فکر مى‌کنید قرآن سخن خدا نیست و ساخته مغز بشر است ، شما هم انسان هستید ، همانند آن را بیاورید و هرگاه بعد از تلاش و كوشش همگانى ، خود را ناتوان يافتید ، این بهترین دلیل بر معجزه بودن قرآن است .

این دعوت به مقابله كه در اصطلاح علماء عقاید ، « تَحَدّى » نامیده مى‌شود يکى از ارکان هر معجزه است و هر جا چنین تعبیرى به‌میان آمد بهروشنى مى‌فهمیم كه آن موضوع ، از معجزات است .

89 وَ لَقَدْ صَرَّفْنا لِلنّاسِ فى هذَاالْقُرْانِ مِنْ كُلِّ مَثَلٍ فَاَبىاَكْثَرُ النّاسِ اِلاّ كُفُوراً

ما در این قرآن براى مردم از هرچیز نمونه‌اى آوردیم ( و همه معارف در آن جمع است ) اما اکثر مردم ( در برابر آن ) جز انکار حق ، كارى ندارند .

« صَرَّفْنا » از ماده « تصریف » به معنى تغییر ، يا تبدیل آمده است .

« كُفُور » به معنى انکار حق است .

گذشته پیامبر اسلام در محیطى پرورش يافته بود كه از علم و دانش محدود بشرى آن زمان نیز خبرى نبود ، آیا وجود این‌همه محتواى متنوع در زمینه‌هاى توحیدى و اخلاقى و اجتماعى و سیاسى و نظامى دلیل بر این نیست كه مغز انسان تراوش نکرده بلکه از ناحیۀ خدا است .

و به همین دلیل اگر جن و انس جمع شوند كه همانند آن را بیاورند قادر نخواهند بود .

فرض كنیم تمام دانشمندان امروز و متخصصان علوم مختلف جمع شوند دائرة‌المعارفى تنظیم كنند و آن را در قالب بهترین عبارات بریزند ممکن است این مجموعه براى امروز جامعیت داشته باشد امّا مسلماً براى پنجاه سال بعد نه تنها ناقص و نارسا بلکه آثار كهنگى از آن مى‌بارد .

درحالى كه قرآن در هرعصر و زمانى كه خوانده مى‌شود مخصوصاً در عصر ما، آن‌چنان است‌که‌گویى «امروز» و «براىامروز» نازل‌شده و هیچاثرى‌ازگذشت‌زمان‌درآن‌دیده‌نمى‌شود.

90 وَ قالُوا لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتّى تَفْجُرَ لَنا مِنَ الاَرْضِ يَنْبُوعاً

و گفتند ما هرگز به تو ایمان نمى‌آوریم مگر این‌که چشمه‌اى‌از این سرزمین ( خشك و سوزان ) براى ما خارج سازى .

91 اَوْ تَكُونَ لَكَ جَنَّةٌ مِنْ نَخیلٍ وَ عِنَبٍ فَتُفَجِّرَ الاَنْهارَخِلالَها تَفْجیراً

یا باغى از نخل و انگور در اختیار تو باشد و نهرها در لابلاى‌آن به جریان اندازى .

92 اَوْ تُسْقِطَ السَّماءَ كَما زَعَمْتَ عَلَيْنا كِسَفا اَوْ تَأْتِىَ‌بِاللّهِ وَ الْمَلائِكَةِ قَبیلاً

یا قطعات ( سنگ‌هاى ) آسمان را آن‌چنان كه مى‌پندارى برسر ما فرودآرى ، يا خداوند و فرشتگان را در برابر ما بیاورى .

93 اَوْ يَكُونَ لَكَ بَيْتٌ مِنْ زُخْرُفٍ اَوْ تَرْقى فِى‌السَّماءِ وَلَنْ نُؤْمِنَ لِرُقِيِّكَ حَتّى تُنَزِّلَ عَلَيْنا كِتابا نَقْرَؤُهُ قُلْ سُبْحانَ رَبّى هَلْ كُنْتُ اِلاّ بَشَرا رَسُولاً

یا خانه‌اى پرنقش و نگار از طلا داشته باشى ، يا به آسمان‌بالا روى ، حتى به آسمان رفتنت ایمان نمى‌آوریم مگرآن‌که نامه‌اى بر ما نازل كنى كه آن را بخوانیم . بگو منزه است پروردگارم ( از این سخنان بى‌ارزش ) مگر من جز بشرى هستم فرستاده خدا ؟

بهانه‌هاى رنگارنگ

« فُجُور و تَفْجیر » به معنى شکافتن است اعم از شکافتن زمین به وسیله چشمه‌ها و يا شکافتن افق به وسیله نور صبحگاهان ( البته تفجیر مبالغه بیشترى به فجور را مى‌رساند ) .

« يَنْبوُع » از ماده « نَبْع » محل جوشش آب است ، بعضى گفته‌اند كه « يَنْبوُع » چشمه

آبى است كه هرگز خشك نمى‌شود .

« قَبیل » گاهى به معنى كفیل و ضامن تفسیر شده و گاه به معنى چیزى كه در مقابل انسان قرار مى‌گیرد و رو در روى او قراردارد ، بعضى نیز آن را جمع « قَبیلَة » به معنى جماعت دانسته‌اند .

« زُخْرُف » در اصل به معنى زینت است و از آن‌جا كه طلا يکى از فلزات معروف زینتى است به آن « زُخْرُف » گفته مى‌شود خانه‌هاى پرنقش و نگار را نیز « زُخْرُف » مى‌گویند و هم‌چنین سخنان پر آب و رنگ و فریبنده را گفتار مُزَخْرَف مى‌نامند .

پاسخ پیامبر در برابر بهانه‌جویان

همان‌گونه كه لحن آیات 90 تا 93 گواهى مى‌دهد این درخواست‌هاى عجیب و غریب مشرکان هرگز از روح حقیقت‌جویى سرچشمه‌نمى‌گرفت ، بلکه آن‌ها تمام هدفشان این بود

که آیین بت‌پرستى و شرك كه پایه‌هاى قدرت رؤساى مکه را تشکیل مى‌داد همچنان برجا بماند و پیامبر اسلام را به هر وسیله ممکن است از ادامه راه توحید بازدارند .

ولى پیامبر دو جواب منطقى و روشن در يك عبارت كوتاه به آن‌ها داد .

نخست این‌که پروردگار منزه از این‌گونه امور است ، منزه است از این‌که تحت فرمان این و آن قرار گیرد و تسلیم پیشنهادهاى‌واهى‌و بى‌اساس سبک‌مغزان گردد: « سُبْحانَ رَبّى ».

دیگر این‌که : قطع نظر از آن‌چه گذشت اصولاً آوردن معجزات كار من نیست ، من بشرى هستم همچون شما ، با این تفاوت كه رسول خدا هستم ، ارسال معجزات كار او است و به اراده و فرمان او انجام مى‌گیرد ، من حتّى حق ندارم پیش خود چنین تقاضایى كنم ، او هر وقت لازم بداند براى اثبات صدق دعوت پیامبرش هر معجزه‌اى كه لازم باشدمى‌فرستد: « هَلْ كُنْتُ اِلاّ بَشَرا رَسُولاً » .

اصولاً پیامبر يك خارق العاده‌گر نیست كه درجایى بنشیند و هرکسى از در وارد شود پیشنهاد اعجازى به میل خود كند و اگر نپسندید پیشنهاد دیگرى مطرح نماید و خلاصه قوانین و سنن آفرینش را به بازى بگیرد و بعد از این‌همه نیز اگر مایل بود بپذیرد و اگر میل مبارکش اقتضا نکرد با بهانه‌اى شانه خالى كند .

بنابراین روشن مى‌شود اگر پیامبر در این آیات تسلیم پیشنهادهاى آن‌ها نشده حتما پیشنهادهاى بى‌پایه و بهانه‌جویى‌هاى بى‌اساسى بوده است وگرنه در برابر پیشنهاد منطقى و معقول تسلیم بوده است .

94 وَ مامَنَعَ‌النّاسَ اَنْيُؤْمِنُوا اِذْجاءَهُمُ الْهُدى اِلاّ اَنْ قالُوااَبَعَثَ اللّهُ بَشَرا رَسُولاً

تنها چیزى كه مانع شد مردم بعد از آمدن هدایت ایمان بیاورند،این بود كه ( از روى نادانى و بى‌خبرى ) گفتند : آیا خداوند بشرى را به عنوان رسول فرستاده است ؟

بهانه همگونى پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله با سایر انسان‌ها

آیا باور كردنى است كه این مقام والا و بسیار مهم بر عهده انسانى گذارده شود ؟

آیانباید این‌رسالت‌عظیم بر دوش نوع برترى همچون فرشتگان بگذارند تا از عهده آن به خوبى‌برآید، انسانى‌خاکى كجاو رسالت‌الهى‌کجا؟ افلاکیانشایسته این‌مقام هستند نه خاکیان.

این منطق سست و بى‌پایه مخصوص به يك گروه و دو گروه نبود ، بلکه شاید اکثر افراد بى‌ایمان در طول تاریخ در برابر پیامبران به آن توسل جسته‌اند .

قوم نوح در مخالفت خود با این پیامبر بزرگ فریاد مى‌زند : « ما هذا اِلاّ بَشَرٌ مِثْلُكُمْ: این تنها انسانى همانند شما است » ( 24 / مؤمنون ) .

قوم بى‌ایمان معاصر هود مى‌گفتند : « ما هذا اِلاّ بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يَأْكُلُ مِمّا تَأْكُلُونَ‌مِنْهُ‌وَ يَشْرَبُ مِمّا تَشْرَبُونَ: این انسانى همانند شما است ، از آن‌چه مى‌نوشید مى‌نوشد » ( 33 / مؤمنون ) .

حتى اضافه مى‌کردند كه اگر شما از بشرى همانند خودتان اطاعت كنید زیانکارید « وَ لَئِنْ اَطَعْتُمْ بَشَرا مِثْلَكُمْ اِنَّكُمْ اِذا لَخاسِرُونَ » ( 34 / مؤمنون ) .

عین این ایراد را به پیامبر اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله نیز مى‌کردند و مى‌گفتند : « مالِ هذَا الرَّسُولِ يَأْكُلُ الطَّعامَ وَ يَمْشى فِى‌الاَسْواقِ لَوْلا اُنْزِلَ اِلَيْهِ مَلَكٌ فَيَكُونَ مَعَهُ نَذیرا : چرا این پیامبر غذا مى‌خورد و در بازارها راه مى‌رود ؟ لااقل چرا فرشته‌اى همراه او نازل نشده كه همراه او مردم را انذار كند ؟» ( 7 / فرقان ) .

95 قُلْ لَوْ كانَ فِى الاَرْضِ مَلئِكَةٌ يَمْشُونَ مُطْمَئِنّينَ لَنَزَّلْنا عَلَيْهِمْ مِنَ السَّماءِ مَلَكا رَسُولاً

بگو ( حتى ) اگر در روى زمین فرشتگانى ( زندگى مى‌کردند و )با آرامش گام برمى‌داشتند

ما از آسمان فرشته‌اى را به عنوان رسول بر آن‌ها مى‌فرستادیم ( چرا كه رهبر هر گروهى باید از جنس خود آنان باشد ) .

یعنى همواره رهبر باید از جنس پیروانش باشد ، انسان براى انسان‌ها و فرشته براى فرشتگان .

دلیل این همگونى رهبر و پیروان نیز روشن است ، زیرا از يك سو مهم‌ترین بخش تبلیغى يك رهبر بخش تبلیغى عملى او است .

همان الگو بودن و اسوه بودن و این تنها در صورتى ممکن است كه داراى همان غرایز و احساسات و همان ساختمان جسمى و روحى باشد ، وگرنه پاکى فرشته‌اى كه نه شهوت جنسى دارد و نه نیاز به مسکن و لباس و غذا و نه سایر غرایز انسانى در آن موجود است ، هیچگاه نمى‌تواند سرمشقى براى انسان‌ها باشد ، بلکه مردم مى‌گویند او از دل ما خبر ندارد و نمى‌داند چه طوفان‌هایى بر اثر شهوت و غضب در روح ما جریان دارد ، او تنها براى دل خودش سخنى مى‌گوید ، او اگر احساسات ما را داشت مثل ما بود يا

بدتر ، اعتبارى به حرف‌هاى او نیست .

اما هنگامى كه رهبرى همچون على (علیه السلام)بگوید : « اِنَّما هِىَ نَفْسى اَرُوضُها بِالتَّقْوى لِتَاْتِىَ امِنَةً يَوْمَ الْخَوْفِ الاَكْبَرِ : من هم نفسى همچون شما دارم اما بوسیله تقوا آن را مهار مى‌کنم تا در روز قیامت در امن و امان باشد »(1)در چنین حالتى مى‌تواند الگو و اسوه باشند .

96 قُلْ كَفى بِاللّهِ شَهیدا بَيْنى وَ بَيْنَكُمْ اِنَّهُ كانَ بِعِبادِهخَبیرا بَصیراً

بگو: همین‌کافى است كه خدا گواه میان من و شما است ،چرا كه او نسبت به بندگانش آگاه و بینا است .

هدایت يافتگان واقعى

در حقیقت دو هدف از بیان این عبارت در نظر بوده است : نخست این‌که مخالفان متعصب لجوج را تهدید كند كه خداوند آگاه و بینا ، شاهد و گواه اعمال ما و شما است،


1) « نهج البلاغه » ، نامه 45 .

گمان نکنید از محیط او بیرون خواهید رفت و يا چیزى از اعمالتان بر او مخفى مى‌ماند .

دیگر این‌که پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله با بیان این عبارت ایمان قاطع خود را به آن‌چه گفته است ظاهر سازد چرا كه قاطعیت گوینده در سخن خود ، اثر عمیق روانى در شنونده دارد ، باشد كه این تعبیر محکم و قاطع كه توأم با يك نوع تهدید ملایم نیز مى‌باشد در آن‌ها اثر بگذارد قلب‌شان را تکان دهد و فکرشان را بیدار كند و به راه راست بخواند .

97 وَ مَنْ يَهْدِ اللّهُ فَهُوَالْمُهْتَدِ وَ مَنْ يُضْلِلْ فَلَنْ تَجِدَ لَهُمْ اَوْلِياءَ مِنْ دُونِه وَ نَحْشُرُهُمْ يَوْمَ الْقِيمَةِ عَلى وُجُوهِهِمْ عُمْيا وَ بُكْما وَ صُمّا مَأْویهُمْ جَهَنَّمُ كُلَّما خَبَتْ زِدْناهُمْ سَعیراً

هرکس‌را خدا هدایت‌کند هدایت‌یافته واقعى‌او است، و هرکس را او ( به خاطر اعمالش ) گمراه سازد هادیان وسرپرستانى جز خدا براى او نخواهى يافت و روز قیامت آن‌ها را بر صورت‌هایشان محشور مى‌کنیم درحالى كه نابیناو گنگ و كرند ، جایگاهشان دوزخ است و هر زمان آتش‌آن فرونشیند ، شعله تازه‌اى برآن‌ها مى‌افزاییم .

دو جمله فراز اول آیه در حقیقت اشاره به این است كه تنها استدلالات قوى و كوبنده كافى براى ایمان آوردن نیست ، بلکه تا توفیق الهى و شایستگى هدایت در او پیدا نشود محال است ایمان بیاورد . البته هدایت و ضلالت الهى هرگز جنبه جبرى ندارد ، بلکه اثر مستقیم اعمال و صفات خود انسان است .

آن‌ها كه در راه او به جهاد برمى‌خیزند و براى رسیدن به حق همه‌گونه فداکارى مى‌کنند ، مسلماً شایسته آن هستند كه مشمول هدایت او شوند « وَالَّذینَ جاهَدُوا فینا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا » ( 69 / عنکبوت ) .

و اما آن‌ها كه با پیمودن راه عناد و لجاج و آلوده شدن به هرگونه ظلم و فساد و گناه شایستگى را در خود كشته و مستحق سلب‌توفیق و گمراهى شده‌اند مسلماً این‌افراد را گمراه مى‌سازد ، چنان‌که مى‌فرماید : « وَ يُضِلُّ اللّهُ الظّالِمینَ » ( 27 / ابراهیم (علیه السلام)) « وَ ما يُضِلُّ بِه اِلاَّ الْفاسِقینَ » ( 26 / بقره ) « كَذلِكَ يُضِلُّ اللّهُ مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ مُرْتابٌ » ( 34 / غافر ) .

سپس به صورت يك تهدید قاطع و كوبنده صحنه‌اى از صحنه‌هاى قیامت را كه نتیجه

قطعى اعمال آن‌ها است به آن‌ها نشان مى‌دهد : « وَ نَحْشُرُهُمْ يَوْمَ الْقِيمَةِ عَلى وُجُوهِهِمْ » .

به جاى این‌که مستقیم و ایستاده راه بروند فرشتگان عذاب آنان را به صورتشان بر زمین مى‌کشند.

بعضى نیز این احتمال را داده‌اند كه این گنهکاران چون در آن‌جا قادر به راه رفتن نیستند

همچون خزندگان بر صورت و سینه مى‌خزند و با حالى دردناك و ذلت بار پیش مى‌روند .

آرى آن‌ها از نعمت‌هاى بزرگى همچون پاها براى راه رفتن محروم هستند چرا كه در این جهان از این وسایل در راه سعادت استفاده نکردند ، بلکه مسیر گناه آن‌ها رابه كار گرفتند .

و نیز « آن‌ها در حالتى كه نابینا و لال و كر هستند به آن دادگاه بزرگ وارد شوند : عُمْيا و بُكْما و صُمّا...» .

در این‌جا این سؤال پیش مى‌آید كه از آیات دیگر قرآن استفاده مى‌شود كه مجرمان و

دوزخیان هم مى‌بینند هم مى‌شنوند و هم سخن مى‌گویند (1)چگونه آیه فوق مى‌گوید آن‌ها كور و كر و لال هستند ؟

مفسران در پاسخ این سؤال تفسیرهاى متعددى ذکر كرده‌اند كه بهتر از همه دو تفسیر زیر است :

✓ 1 - مواقف و مراحل قیامت مختلف است در بعضى از مراحل و مواقف آن‌ها كور و كر و نابینا هستند و این خود يك نوع مجازات براى آن‌ها است ، ( چرا كه این نعمت‌هاى بزرگ الهى را دردنیا مورد بهره‌بردارى صحیح قرار ندادند ) ولى در مراحل دیگرى چشمشان بینا و گوششان شنوا و زبانشان باز مى‌شود ، تا صحنه‌هاى عذاب را ببینند و سرزنش‌هاى سرزنش كنندگان را بشنوند و به ناله و فریاد و اظهار ضعف بپردازند كه این خود نوع دیگرى از مجازات براى آن‌ها است . .


1) در 53 / كهف آمده : « وَ رَأَى الْمُجْرِمُونَ النّارَ : گنه‌کاران آتش دوزخ را مى‌بینند » .

✓ 2 - مجرمان از دیدن آن‌چه مایه سرور است و از شنیدن آن‌چه مایه نشاط و از گفتن آن‌چه موجب نجات مى‌باشد محروم هستند و به‌عکس آن‌چه كه مایه زجر و ناراحتى است

مى‌بینند و مى‌شنوند و مى‌گویند.

98 ذلِكَ‌جَزاؤُهُمْ بِاَنَّهُمْ‌كَفَرُوابِایاتِناوَ قالُوااَءِذاكُنّاعِظاماوَ رُفاتا اَءِنّا لَمَبْعُوثُونَ خَلْقا جَدیدا

این كیفر آن‌هااست به خاطر این‌که به آیات ما كافر شدند وگفتند آیا هنگامى كه ما استخوان‌هاى پوسیده و خاک‌هاى پراکنده مى‌شویم آیا بار دیگر آفرینش تازه‌اى خواهیم يافت ؟

چگونه معاد ممکن است ؟

« رُفات » چنان‌که « راغب » در « مفردات » مى‌گوید : به معنى قطعاتى از كاه است كه نمى‌شکند و پراکنده مى‌شود ، ناگفته پیدا است كه انسان در زیر خاك نخست تبدیل به استخوان‌هاى پوسیده مى‌شود سپس تبدیل به خاك مى‌گردد و این ذرات

خاك نیز از هم متلاشى و پراکنده مى‌شوند .

99 اَوَلَمْ يَرَوْا اَنَّ اللّهَ الَّذى خَلَقَ السَّمواتِ وَالاَرْضَ قادِرٌعَلى اَنْ يَخْلُقَ مِثْلَهُمْ وَ جَعَلَ لَهُمْ اَجَلاً لا رَيْبَ فیهِ‌فَاَبَى الظّالِمُونَ اِلاّ كُفُوراً

آیا ندیدند خدایى كه آسمان‌ها و زمین را آفرید قادر است‌مثل آن‌ها را بیافریند ( و به زندگى جدید بازشان گرداند ) وبراى آن‌ها سرآمدى قطعى قرارداد اما ظالمان جز كفر و انکار را پذیرا نیستند .

معاد جسمانى

آیۀ فوق از روشن‌ترین آیات مربوط به اثبات معاد جسمانى است ، زیرا تعجب مشرکان ازاین‌بودکه چگونه ممکن‌است خداونداستخوان‌هاى‌پوسیده و خاک‌شده را باردیگر به لباس حیات و زندگى بیاراید، پاسخ قرآن نیز در همین رابطه است مى‌گوید : « خداوندى كه آسمان‌ها و زمین را آفرید ، چنین قدرتى را دارد كه اجزاى پراکنده انسان را جمع‌آورى كرده ، حیات نوین ببخشد » .

منظور از « مثلهم » چیست - قاعدتاً باید گفته شود كه خداوند با آن قدرتى كه دارد

مى‌تواند این انسان را در قیامت بازگرداند در حالى كه در آیات فوق مى‌خوانیم « مثل » آن‌ها را بیافریند ، این تعبیر گاهى سبب اشتباه و يا لااقل موجب استفهام براى بعضى شده است كه مگر انسان‌هایى كه در رستاخیز گام مى‌نهند همین انسان‌ها نیستند ؟

ظاهر این است كه منظور از تعبیر به « مثل » در آیه فوق همان اعاده و تجدید حیات است ، زیرا خلقت دوم مسلماً عین خلقت اول نیست چرا كه حداقل در زمان دیگر و شرایط دیگرى تحقق پذیرفته و صورت تازه‌اى است هرچند ماده همان ماده قدیم بوده باشد ، فى‌المثل اگر ما خشت پوسیده و متلاشى شده‌اى را مجددا در قالب تازه‌اى همانند قالب بریزیم نمى‌توان گفت عین همان خشت است هر چند غیر آن هم نیست ، بلکه مثل آن است و این نشان مى‌دهد كه قرآن تا چه حدّ در انتخاب تعبیرات دقیق است .

البته مسلم است كه شخصیت انسان به روح و جان او است و مى‌دانیم همان روح نخستین هنگام رستاخیز بازمى‌گردد ، ولى معاد جسمانى به ما مى‌گوید كه روح با همان مرکب نخستین خواهد بود ، يعنى همان ماده متلاشى شده جمع‌آورى و نوسازى مى‌شود و

با روح او هماهنگ مى‌گردد زیرا اصولاً روح انسانى پس از شکل گرفتن با هیچ بدن دیگرى نمى‌تواند هماهنگ شود جز با بدن اصلى كه با آن پرورش يافته است ، آن « قبا » تنها بر این « اندام » موزون است و این « اندام » براى آن « قبا » و این است رمز لزوم رستاخیز روح و جسم با هم ( معاد جسمانى و روحانى ) .

100 قُلْ لَوْ اَنْتُمْ تَمْلِكُونَ خَزائِنَ رَحْمَةِ رَبّى اِذا لاََمْسَكْتُمْ خَشْيَةَ الاِْنْفاقِ وَ كانَ الاِْنْسانُ قَتُورا

بگو اگر شما مالك خزاین رحمت پروردگار من بودید به‌خاطر تنگ‌نظرى امساك مى‌کردید مبادا انفاق مایه تنگدستى‌شما شود و انسان سخت‌گیر است .

« قَتُور » از ماده « قَتْر » به معنى امساك در خرج كردن است و از آن‌جا كه « قَتُور » صیغه مبالغه است معنى شدت امساك و تنگ‌نظرى را مى‌رساند .

با مطالعه آیات فوق این سؤال پیش مى‌آید كه مسأله بخیل بودن انسان كه در آخرین آیه مورد بحث مطرح شده ، چه ارتباطى با مباحث گذشته دارد ؟

پاسخ این است كه آن‌ها به خاطر بخل و تنگ‌نظرى از این‌که موهبت نبوت به انسانى داده شود تعجب مى‌کردند و این آیه در واقع به آن‌ها پاسخ مى‌گوید كه تنگ‌نظرى شما آن‌چنان است كه اگر مالك تمام جهان نیز شوید باز دست از روش زشت و ناپسند خود برنخواهید داشت .

ضمناً تعبیر به خَشْيَةَ‌الاِْنْفاقِ به معنى ترس از فقر است فقرى كه براثر كثرت انفاق به پندار آن‌ها، حاصل مى‌شود .

آیا همه انسان‌ها بخیل هستند ؟

در بسیارى از آیات قرآن « انسان » به طور مطلق و بى‌قید و شرط مورد انواع ملامت‌ها قرارگرفته است و با صفاتى همچون بخل و جهل و ظالم بودن ، عجول بودن و مانند این‌ها توصیف شده است .

این تعبیرات هرگز منافات با این ندارد كه مؤمنان و افراد تربیت شده درست در جهت مخالف این صفات قرار داشته باشند بلکه اشاره به آن است كه طبیعت آدمى چنین مى‌باشد

که اگر تحت‌تربیت رهبران الهى قرار نگیرد و او را به حال خودش ، همچون گیاهى خود رو ، واگذارند آمادگى پذیرش همه این صفات زشت را دارد .

نه این‌که ذاتا چنین آفریده شده و يا سرانجام همه چنین خواهند بود .

101 وَ لَقَدْ اتَيْنا مُوسى تِسْعَ ایاتٍ بَيِّناتٍ فَسْئَلْ‌بَنى اِسْرائیلَ اِذْجاءَهُمْ فَقالَ لَهُ فِرْعَوْنُ اِنّى لاََظُنُّكَ‌یا مُوسى مَسْحُوراً

ما به‌موسى (علیه السلام)نه معجزه‌روشن دادیم ، ( اى پیامبر ) از بنى‌اسرائیل‌سؤال كن آن زمان كه این ( معجزات نه‌گانه ) به كمك آن‌هاآمد ( چگونه بودند ) و فرعون به او گفت گمان مى‌کنم اى موسى (علیه السلام)تو دیوانه ( يا ساحرى ) .

با این همه نشانه‌ها باز ایمان نیاوردند

این روش همیشگى مستکبران است كه مردان الهى را به‌خاطر نوآورى‌ها و حرکت بر ضد مسیر جامعه‌هاى فاسد و هم‌چنین نشان‌دادن خارق‌عادات متهم به سحر و يا جنون مى‌کردند ، تا در افکار مردم ساده‌دل نفوذ كنند و آن‌ها را از گرد پیامبران پراکنده سازند .

منظور از آیات نه‌گانه چیست ؟

در قرآن مجید براى موسى (علیه السلام)آیات و معجزات فراوانى آمده است از جمله :

✓ 1 - تبدیل شدن عصا به مار عظیم و بلعیدن ابزار ساحران « فَاِذا هِىَ حَيَّةٌ تَسْعى » ( 20 / طه ) .

✓ 2 - يد بیضاء يا درخشیدن دست موسى (علیه السلام)همچون يك منبع نور « وَ اضْمُمْ يَدَكَ اِلى جَناحِكَ تَخْرُجْ بَيْضاءَ مِنْ غَيْرِ سُوءٍ ايَةً اُخْرى »( 22 / طه ) .

✓ 3 - طوفان‌هاى كوبنده « فَاَرْسَلْنا عَلَيْهِمُ الطُّوفانَ » ( 133 / اعراف ) .

✓ 4 - « ملخ » كه بر زراعت‌ها و درختان آن‌ها مسلّط گشت و آفت كشاورزى آبادشان شد « وَالْجَرادَ » ( 133 / اعراف ) .

✓ 5 - « قُمَّل » يك نوع آفت نباتى كه غلات را نابود مى‌کرد « وَالْقُمَّلَ » (133/اعراف ).

✓ 6 - « ضَفادِع » قورباغه‌ها كه از رود نیل سربرآوردند و آن‌قدر تولید مثل كردند كه زندگى آن‌ها را قرین بدبختى و مشکلات كرد « وَالضَّفادِعَ » ( 133 / اعراف ) .

✓ 7 - « دَمْ » يا ابتلاى عمومى به خون دماغ شدن و يا به رنگ خون درآمدن رود نیل به طورى كه نه براى شرب قابل استفاده بود و نه كشاورزى« وَالدَّمَ ایاتٍ مُفَصَّلاتٍ» ( 133/اعراف ) .

✓ 8 - شکافته شدن دریا به گونه‌اى كه بنى‌اسرائیل توانستند از آن بگذرند « وَ اِذْ فَرَقْنا بِكُمُ الْبَحْرَ » ( 50 / بقره ) .

✓ 9 - نزول « مَنّ » و « سَلْوى » كه شرح آن در ذیل آیه 57 سوره بقره ( جلد 1 تفسیرنمونه، صفحه 178 ) گذشت « وَ اَنْزَلْنا عَلَيْكُمُ الْمَنَّ وَ السَّلْوى » ( 57 / بقره ) .

✓ 10 - جوشیدن چشمه‌ها از سنگ « فَقُلْنا اضْرِبْ بِعَصاكَ الْحَجَرَ فَانْفَجَرَتْ مِنْهُ اثْنَتا عَشْرَةَ عَيْنا » ( 60 / بقره ) .

✓ 11 - جداشدن قسمتى‌ازکوه و قرارگرفتن همچون سایبانى فوق آنان « وَ اِذْ نَتَقْنَا الْجَبَلَ فَوْقَهُمْ كَاَنَّهُ ظُلَّةٌ » ( 171 / اعراف ) .

✓ 12 - قحطى و خشکسالى و كمبود میوه‌ها « وَ لَقَدْ اَخَذْنا الَ فِرْعَوْنَ بِالسِّنینَ وَ نَقْصٍ

مِنَ الثَّمَراتِ » ( 130 / اعراف ) .

✓ 13 - بازگشت حیات و زندگى به مقتولى كه قتل او مایه اختلاف شدید میان بنى‌اسرائیل شده بود « فَقُلْنَا اضْرِبُوهُ بِبَعْضِها كَذلِكَ يُحْىِ‌اللّهُ الْمَوْتى » ( 73 / بقره ) .

✓ 14 - استفاده از سایه ابرها كه در حرارت شدید به طور معجزه‌آسایى برسرآن‌ها قرار مى‌گرفت « وَظَلَّلْنا عَلَيْكُمُ الْغَمامَ » ( 57 / بقره ) .

ولى سخن در این‌جااست كه منظور از « آیات نه‌گانه » كه در آیات مورد بحث به آن اشاره شده چیست ؟

تعبیراتى كه در این آیات به كار رفته نشان مى‌دهد كه منظور از آن معجزاتى است كه در ارتباط با فرعون و فرعونیان صورت گرفته ، نه آن‌ها كه در ارتباط با خود بنى‌اسرائیل است ، مانند نزول مَنّ و سَلْوى و خارج شدن چشمه از سنگ و امثال آن .

با توجه به این نکته مى‌توان گفت پنج موضوعى كه در آیه 133 سوره اعراف آمده جزء این نه آیه است ( طوفان ، آفت نباتى ، ملخ ، فزونى قورباغه و خون ) .

هم‌چنین بدون شك دو معجزه معروف موسى (علیه السلام): يعنى مسأله « عصا » و « يد بَيْضاء » جزء این آیات نه‌گانه خواهد بود ، به‌خصوص این‌که درسوره نمل آیه 10 تا 12 همین تعبیر « تسع آیات » ( آیات نه‌گانه ) را بعد از بیان این دو معجزه بزرگ ذکر مى‌کند .

مجموع این‌ها هفت امر خارق عادت مى‌شود ، ببینیم دو آیه دیگر چیست ؟

بدون شك غرق فرعونیان و مانند آن نمى‌تواند از این آیات باشد چرا كه هدف بیان آیاتى است كه براى هدایت فرعونیان آمده ، نه آن‌ها كه مایه نابودیشان شد .

دقت در آیات سوره اعراف كه بسیارى از این آیات در آن آمده است نشان مى‌دهد كه منظور از دو آیه دیگر « خشکسالى » و « كمبود انواع میوه‌ها » بوده است ، چه این‌که بعد از معجزه عصا و يد بیضاء و قبل از بیان آیات پنج‌گانه طوفان و ملخ ... چنین مى‌خوانیم : « وَ لَقَدْ اَخَذْنا الَ فِرْعَوْنَ بِالسِّنینَ وَ نَقْصٍ مِنَ الثَّمَراتِ لَعَلَّهُمْ يَذَّكَّرُونَ : ما آل فرعون را گرفتار خشکسالى و كمبود انواع میوه‌ها كردیم شاید بیدار شوند » .

گرچه ممکن است بعضى تصور كنند خشکسالى جدا از كمبود میوه‌ها نیست و به این

ترتیب مجموعاً يك نشانه محسوب مى‌شوند ، امّا همان‌گونه كه در تفسیر آیه 130 سوره اعراف گفتیم خشکسالى‌هاى موقت و محدود ممکن است در درختان كمتر اثر بگذارد ، امّا هنگامى كه طولانى گردد باعث نابودى درختان نیز خواهد شد ، بنابراین خشکسالى به تنهایى همیشه سبب نابودى میوه‌ها نیست .

از این گذشته ممکن است از میان رفتن میوه‌ها به خاطر آفات دیگرى غیر از خشکسالى بوده باشد .

نتیجه این‌که خارق عادات نه‌گانه كه در آیات موردبحث به آن اشاره شده عبارت هستند از عصا ، يد بیضا ، طوفان ، ملخ ، يک‌نوع آفت نباتى به نام قُمَّل ، فزونى قورباغه ، خون ، خشکسالى ، كمبود میوه‌ها .

در همان سوره اعراف مى‌خوانیم كه بعد از ذکر این آیات نه‌گانه مى‌گوید چون سرانجام با مشاهده این همه آیات ایمان نیاوردند از آن‌ها انتقام گرفتیم و در دریا غرقشان كردیم چراکه آیات ما را تکذیب كردند و از آن غافل شدند ( 136 / اعراف ) .

آیا سؤال كننده پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله است ؟

ظاهر آیات فوق این است كه پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله مأمور بود از بنى‌اسرائیل در زمینه آیات نه‌گانه كه بر موسى (علیه السلام)نازل شد سؤال كند كه چگونه فرعونیان با بهانه‌جویى‌هاى مختلف از پذیرش حقانیت موسى (علیه السلام)با این همه آیات سرباز زدند ، ولى از آن‌جا كه شخصى همانند پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله با آن علم و عقل نیازى به چنین سؤالى نداشته ، بعضى از مفسران مأمور سؤال را مخاطبین دیگر دانسته‌اند ، امّا با توجه به این‌که سؤال پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله براى خودش نبود بلکه براى پذیرش مشرکان بوده است هیچ مانعى ندارد كه سؤال كننده شخص پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله باشد تا مشرکان بدانند اگر پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله تسلیم پیشنهادهاى جوراجور آن‌ها نمى‌شود به‌خاطر آن است كه این پیشنهاد انگیزه حق‌جویى ندارد ، بلکه از سر لجاجت و تعصب و عناد است ، همان‌گونه كه در داستان موسى (علیه السلام) و فرعون نظیر آن را مى‌خوانیم .

102 قالَ لَقَدْ عَلِمْتَ ما اَنْزَلَ هؤُلاءِ اِلاّ رَبُّ السَّمواتِ وَ الاَرْضِ بَصائِرَ وَ اِنّى

لاَظُنُّكَ يا فِرْعَوْنُ مَثْبُوراً

گفت : تو كه مى‌دانى این آیات را جز پروردگار آسمان‌ها وزمین براى روشنى دل‌ها ، نفرستاده و من گمان مى‌کنم اى فرعون تو نابود خواهى شد .

این‌ها « بَصائِر » است ، دلایلى است كه مردم به‌وسیله آن آشکارا راه حق را پیدا كنند و براى پیمودن جاده سعادت بصیرت مى‌یابند .

« مَثْبُور » از ماده « ثُبُور » به معنى هلاکت است .

بنابراین تو با علم و اطلاع و آگاهى حقایق را انکار مى‌کنى ، تو به خوبى مى‌دانى كه این‌ها از طرف خدا است و من هم مى‌دانم كه مى‌دانى .

103 فَاَرادَ اَنْ يَسْتَفِزَّهُمْ مِنَ الاَرْضِ فَاَغْرَقْناهُ وَ مَنْ مَعَهُ‌جَمیعا

(فرعون) تصمیم‌گرفت همه آن‌هارا ازآن سرزمین ریشه‌کن كند، ولى ما او و تمام كسانى را كه با او بودند غرق كردیم .

« يَسْتَفِزَّ » از ماده « اِسْتِفْزاز » به معنى بیرون راندن به زور و عُنْف است .

104 وَ قُلْنا مِنْ بَعْدِه لِبَنىاِسْرائیلَ اسْكُنُوا الاَرْضَ فَاِذاجاءَ وَعْدُالاْخِرَةِ جِئْنا بِكُمْ لَفیفاً

و بعدازآن به‌بنى‌اسرائیل گفتیم در این سرزمین ( مصر و شام )ساکن‌شوید، اما هنگامى‌که وعده آخرت فرارسد همه شما را دسته جمعى ( به آن دادگاه عدل ) مى‌آوریم .

« لَفیف » از ماده « لَفّ » به معنى پیچیدن است و در این‌جا منظور گروهى است كه كاملاً درهم آمیخته و به هم پیچیده شده‌اند به طورى كه شخص و قبیله آن‌ها شناخته نمى‌شود .

منظور از « ارض » در این آیه كدام سرزمین است ؟

در آیۀ فوق خواندیم كه خداوند به بنى‌اسرائیل دستور داد كه اکنون كه بر دشمن پیروز شدید در ارض معهود سکونت جویید ، آیا منظور سرزمین مصر است ، يا این‌که اشاره به سرزمین مقدس فلسطین است ، زیرا بنى‌اسرائیل بعد از این ماجرا به سوى سرزمین فلسطین رفتند و مأمور شدند كه در آن وارد شوند .

ولى ما بعید نمى‌دانیم هردو سرزمین منظور بوده باشد ، زیرا بنى‌اسرائیل به شهادت

آیات قرآن وارث زمین‌هاى فرعونیان شدند و هم مالك سرزمین فلسطین .

105 وَ بِالْحَقِّ اَنْزَلْناهُ وَ بِالْحَقِّ نَزَلَ وَ ما اَرْسَلْناكَ اِلاّمُبَشِّرا وَ نَذیراً

ماقرآن‌را به حق‌نازل‌کردیم و به‌حق‌نازل‌شد و توراجزبراى‌بشارت وبیم‌دادن نفرستادیم.

در این‌که فرق میان جمله اول « وَ بِالْحَقِّ اَنْزَلْناهُ » و جمله دوم « وَ بِالْحَقِّ نَزَلَ » چیست ؟

باید گفت : گاه انسان شروع به كارى مى‌کند امّا چون قدرتش محدود است نمى‌تواند آن را تا به آخر به طور صحیح پیاده كند ، اما كسى كه از همه‌چیز آگاه است و بر همه‌چیز توانا است ، هم آغاز را صحیح شروع مى‌کند و هم انجام را به طور كامل تحقق مى‌بخشد ، فى‌المثل گاهى انسان آب زلالى را از سرچشمه رها مى‌کند ، امّا چون نمى‌تواند در مسیر راه آن را از آلودگى‌ها حفظ كند پاك و زلال به دست مصرف كننده نمى‌رسد ، ولى آن‌کس كه از هر نظر برکار خود مسلّط است ، هم آن را پاك و زلال از چشمه بیرون مى‌آورد و هم آن را پاك و زلال در ظرف‌هاى تشنگان و نوشندگان وارد مى‌سازد .

قرآن نیز درست چنین كتابى است كه به حق از ناحیه خداوند نازل شده است و در تمام

مسیرابلاغ چه درآن مرحله كه واسطه جبرئیل بوده و چه در آن مرحله كه گیرنده پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله بود ، در همه حال آن را از هرنظر حفظ و حراست فرمود و حتّى با گذشت زمان به مقتضاى « اِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ اِنّا لَهُ لَحافِظُونَ » دست هیچ‌گونه تحریف به دامانش دراز نشده و نخواهد شد ، چرا كه خدا پاسداریش را بر عهده گرفته است .

بنابراین ، این آب زلال وحى الهى از عصر پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله تا پایان جهان دست نخورده به همه دل‌ها راه مى‌یابد .

106 وَ قُرْانا فَرَقْناهُ لِتَقْرَاَهُ عَلَى النّاسِ عَلى مُكْثٍ وَ نَزَّلْناهُ‌تَنْزیلاً

ما قرآنى بر تو نازل كردیم كه به صورت آیات جدا از هم مى‌باشد ، تا آن را تدریجا و با آرامش بر مردم بخوانى (و جذب دل‌ها شود) و به طور قطع این قرآن را مانازل كردیم .

قرآن گرچه نامش كتاب است ، ولى همچون كتاب‌هاى تألیفى انسان‌ها نمى‌باشد كه بنشینند و موضوعى را درنظر بگیرند و فصول و ابوابش را تنظیم كنند و به رشته تحریر درآورند ، بلکه كتابى است كه با حوادث‌عصر خود يعنى با بیست و سه سال دوران نبوت

پیامبر اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله با رویدادهایش پیوند و ارتباط ناگسستنى دارد .

چگونه ممکن است كتابى كه با حوادث بیست و سه سال در ارتباط بوده يك جا و در يك روز نازل شود ؟

مگر ممکن است همه حوادث 23 سال را در يك روز جمع‌آورى كرد، تا مسایل مربوط به‌آن يك جا در قرآن نازل شود ؟

علاوه بر این قرآن كتابى است كه تنها جنبه تعلیمى ندارد، بلکه حتما مى‌بایست هرآیه آن پس از نزول اجرا گردد ، اگر همه قرآن يك جا نازل مى‌شد باید يك جا هم اجرا بشود و مى‌دانیم كه يك جا اجرا شدن امرى محال بوده است ، چرا كه اصلاح يك جامعه سرتاپا فاسد را در يك روز نمى‌توان انجام داد و كودك بى‌سوادى را نمى‌توان يك روزه از كلاس اول به دوران دکترا كشاند ، به همین دلیل قرآن تدریجا نازل شد تا به خوبى اجرا گردد و به اصطلاح كاملاً جا بیفتد ، دچار هیچ‌گونه تزلزل نگردد و جامعه نیز قدرت جذب و پذیرش و حفظ آن را داشته باشد .

برنامه‌ریزى براى تعلیم و تربیت

یکى از درس‌هاى مهم كه آیه فوق به ما مى‌آموزد لزوم برنامه‌ریزى براى هرگونه انقلاب فرهنگى و فکرى و اجتماعى و هرگونه برنامه تربیتى است ، چراکه اگر چنین برنامه‌اى تنظیم نگردد و در مقاطع مختلف هرکدام به موقع خود پیاده نشود شکست قطعى است ، حتى قرآن مجید يک‌جا بر پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله نازل نشد ، هرچند در علم خدا يک‌جا بود و يك بار در شب‌قدر مجموعا بر پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله عرضه شد ، امّا نزول اجرایى آن در طول 23 سال در مقطع‌هاى مختلف زمانى و با برنامه‌ریزى دقیق بود .

این سخن بدین‌معنى نیز هست كه اگر از تلاش‌هاى خود در كوتاه مدت نتیجه نگرفتیم ، هرگز نباید يأس و نومیدى به خود راه دهیم و دست از ادامه تلاش و كوشش برداریم . توجه داشته باشیم كه غالبا پیروزى‌هاى نهایى و كامل در دراز مدّت است .

107 قُلْ امِنُوا بِه اَوْلا تُؤْمِنُوا اِنَّ الَّذینَ اُوتُوا الْعِلْمَ مِنْ قَبْلِه اِذا يُتْلى عَلَيْهِمْ

يَخِرُّونَ لِلاَذْقانِ سُجَّدا

بگو: چه شما ایمان‌بیاورید و چه نیاورید، آن‌هاکه پیش‌ازاین علم و دانش به آنان داده شده هنگامى‌که (این‌آیات) بر آن‌ها خوانده مى‌شود به خاك مى‌افتند و سجده‌مى‌کنند .

« راغب » در كتاب « مفردات » مى‌گوید : « يَخِرُّونَ » در اصل از ماده « خَریر » است كه به معنى صداى آب و مانند آن است كه از بلندى به زیر مى‌افتد ، به كاربردن این تعبیر در مورد سجده‌کنندگان نشانه آن است كه آنان در برابر پروردگار به زمین مى‌افتند درحالى كه صدایشان به تسبیح بلند است .

« اَذْقانَ » جمع « ذَقَن » به معنى چانه است و مى‌دانیم به هنگام سجده كردن كسى چانه برزمین نمى‌گذارد ، امّا تعبیر آیه اشاره به این است كه آن‌ها با تمام صورت در پیشگاه خدا بر زمین مى‌افتند ، حتّى چانه آن‌ها كه آخرین عضوى است كه به هنگام سجده ممکن است به زمین برسد در پیشگاه با عظمتش بر زمین قرار مى‌گیرد .

مفسران معمولاً معتقدند كه جمله « امِنُوا بِه اَوْلا تُؤْمِنُوا : ایمان بیاورید ، يا نیاورید » دنبالۀ

محذوفى دارد كه از قرینه كلام روشن مى‌شود و این دنباله را به‌گونه‌هاى مختلفى ذکر كرده‌اند ، ولى احتمال برتر آن است كه جمله بعد از آن خود مکمل جمله قبل است ، چنان‌که نظیر آن را در زبان فارسى نیز داریم مى‌گوییم تو مى‌خواهى سخن مرا بپذیریانپذیر، آن‌ها كه اهل دانش و فهم هستند مى‌پذیرند ، كنایه از این‌که علّت عدم پذیرش تو ، عدم آگاهى و دانش تو است ، اگر دانشى مى‌داشتى مى‌پذیرفتى و به تعبیر دیگر اگر تو ایمان نیاورى افراد آگاه و دانشمند ایمان مى‌آورند .

منظور از « الَّذینَ اُوتُوا الْعِلْمَ مِنْ قَبْلِه » جمعى از دانشمندان يهود و نصارا هستند كه پس از شنیدن آیات قرآن و مشاهده نشانه‌هایى كه در تورات و انجیل خوانده بودند ایمان آوردند و در صف مؤمنان راستین قرار گرفتند و جزء دانشمندان اسلام شدند .

« يَخِرُّونَ » يعنى بى‌اختیار به زمین مى‌افتند ، به كاربردن این تعبیر به جاى « يَسْجُدُونَ » ( سجده مى‌کنند ) اشاره به نکته لطیفى دارد و آن این‌که آگاهان بیداردل به هنگام شنیدن آیات قرآن آن‌چنان مجذوب و شیفته سخنان الهى مى‌شوند كه بى‌اختیار به سجده مى‌افتند و

دل و جان را در راه آن از دست مى‌دهند .

رابطۀ علم و ایمان

درسى كه از آیه فوق به وضوح مى‌توان فراگرفت ، رابطه علم و ایمان است ؛ مى‌گوید : شما چه به این آیات الهى ایمان بیاورید چه نیاورید ، « عالمان » نه تنها به آن ایمان مى‌آورند بلکه آن‌چنان عشق به « اللّه » در وجودشان شعله مى‌کشد كه بى‌اختیار در برابر آن به سجده مى‌افتند و سیلاب اشك بر رخسارشان جارى مى‌شود و هر زمان خضوع و خشوعشان بیشتر و ادب و احترامشان نسبت به این آیات فزون‌تر مى‌گردد .

تنها فرومایگان جاهل هستند كه در برخورد با حقایق گاه با بى‌اعتنایى و گاهى با سخریه و استهزاء از كنار آن مى‌گذرند و اگر این‌گونه افراد احیانا جذب به سوى ایمان بشوند ایمانى ضعیف و ناپایدار و خالى از عشق و شور و حرارت خواهند داشت .

این آیه تأکید مجددى است بر ابطال فرضیه پوچ آن‌ها كه خیال مى‌کنند دین رابطه‌اى با جهل بشر دارد ، قرآن مجید بر ضد این ادعا در موارد مختلف تأکید مى‌کند كه علم و ایمان

همه‌جا با هم هستند، ایمان عمیق و پابرجا جز در سایه علم ممکن نیست و علم نیز در مراحل عالى‌تر و بالاتر از ایمان كمك مى‌گیرد .

108 وَ يَقُولُونَ سُبْحانَ رَبِّنا اِنْ كانَ وَعْدُ رَبِّنا لَمَفْعُولاً

و مى‌گویند منزه‌است پروردگارما كه وعده‌هایش قطعا انجام‌شدنى است .

آن‌ها با این سخن نهایت ایمان و اعتقاد خود را به ربوبیت پروردگار و صفات پاك او و هم به وعده‌هایى كه داده است ، اظهار مى‌دارند ، سخنى كه در آن هم ایمان به توحید و صفات حق و عدالت او درج است و هم نبوت پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله و معاد و به این ترتیب اصول دین را در يك جمله جمع مى‌کنند .

109 وَ يَخِرُّونَ لِلاَذْقانِ يَبْكُونَ وَ يَزیدُهُمْ خُشُوعاً

آن‌ها (بى‌اختیار) به زمین مى‌افتند (سجده مى‌کنند) و اشک‌مى‌ریزند و هرزمان خشوعشان فزون‌تر مى‌شود .

تکرار جمله « يَخِرُّونَ لِلاَذْقانِ » هم دلیل بر تأکید است ، هم استمرار .

همچنین استفاده از فعل مضارع « يَبْكُونَ » دلیل بر ادامه گریه‌هاى عاشقانه آن‌ها است .

و نیز به كاربردن فعل مضارع در « يَزیدُهُمْ خُشُوعا : خشوع آن‌ها افزون مى‌شود » دلیل دیگرى بر این است كه هرگز دریك حال متوقف‌نمى‌ماند و همیشه به‌سوى قلّه تکامل پیش‌مى‌روند و هر زمان خشوع آن‌ها افزون مى‌گردد ( خشوع حالت تواضع و ادب جسمى است كه انسان در مقابل شخص و يا حقیقتى داشته باشد ) .

110 قُلِ ادْعُوا اللّهَ اَوِادْعُوا الرَّحْمنَ اَيّاما تَدْعُوا فَلَهُ‌الاَسْماءُ الْحُسْنى وَ لا تَجْهَرْ بِصَلاتِكَ وَ لا تُخافِتْ‌بِها وَ ابْتَغِ بَيْنَ ذلِكَ سَبیلاً

بگو «اللّه» را بخوانید، يا « رحمن » را، هرکدام را بخوانید( ذات پاکش يکى است و ) براى او نام‌هاى نیك است و نمازت را زیاد بلند يا آهسته مخوان و در میان این دو راهى ( معتدل ) انتخاب كن .

آخرین بهانه‌هاى مشرکین

به دنبال ایرادهاى سست و بى‌اساس كه در آیات گذشته از زبان مشرکان مطرح و پاسخ

داده شد، در این آیه به آخرین بهانه‌هاى آن‌ها مى‌رسیم و آن این‌که آن‌ها مى‌گفتند چرا پیامبر ، خدا را به نام‌هاى متعددى مى‌خواند با این‌که مدعى توحید است .

اصولاً خدا را با يك نام نمى‌توان خواند و نمى‌توان شناخت ، بلکه باید نام‌هاى محدودى براى او پیدا كنیم و لذا معرفت و شناخت ما هم هرچه باشد محدود است ، حتى پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله با آن وسعت روح مى‌فرماید : « ما عَرَفْناكَ حَقَّ مَعْرِفَتِكَ » .

ولى این دلیل بر آن نیست كه به اندازه عقل و درایت خویش او را نشناسیم ، به‌خصوص كه او خودش در شناخت ذاتش به ما كمك بسیار فرموده و با نام‌هاى گوناگون در كتابش از خود يادکرده است و در بیانات اولیاء دینش به نام‌هاى بیشترى كه به هزار نام بالغ مى‌شود برخورد مى‌کنیم .

بدیهى است همه این‌ها اسم است و يك معنى اسم ، علامت و نشانه است ، همه این‌ها نشانه‌هایى از ذات پاك او مى‌باشد و تمام این خطوط به يك نقطه منتهى مى‌گردد و به هیچ‌وجه از توحید ذات و صفات او نمى‌کاهد .

ازمیان این‌همه اسماء قسمتى‌اهمیت و عظمت بیشترى دارد ، زیرا معرفت و آگاهى فزون‌ترى به ما مى‌دهد كه از آن به « اَسْماءِ حُسْنى » در قرآن و روایات اسلامى تعبیر شده است و طبق روایت معروفى از پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله مى‌خوانیم : « خداوند نود و نه اسم دارد هرکس آن‌ها را شماره كند داخل بهشت خواهد شد » .

درباره معنى اسماء حسنى و این 99 اسم به طور مشروح در جلد هفتم تفسیرنمونه ، صفحه 25 به بعد ذیل آیه 180 سوره اعراف « وَلِلّهِ الاَسْماءُ الْحُسْنى فَادْعُوهُ بِها » بحث مشروحى مطرح شده است .

اما مهم آن است كه بدانیم معنى شمارش این اسماء این نیست كه تنها این نام‌ها را بر زبان جارى كنیم و خدا را به آن بخوانیم تا بهشتى شویم يا مُسْتَجابُ الدَّعْوَة .

بلکه هدف «تَخَلُّق» به این اسماء و پیاده كرده پرتوى از نام‌هاى عالم و رحمان و رحیم و جواد و كریم ... در وجودمان‌مى‌باشد تا هم‌بهشتى‌مان‌کند و هم‌دعایمان‌درهمه‌حال‌مستجاب.

در ذیل آیه مورد بحث نظر به گفتگوى مشرکان در مکه در رابطه با نماز پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله و

این‌که مى‌گفتند : او نماز خود را بلند مى‌خواند و ما را ناراحت‌مى‌کند ، این‌چه عبادتى است؟ این‌چه برنامه‌اى است ؟ به پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله دستور مى‌دهد : «نمازت را زیاد بلند مخوان ، زیاد هم آهسته مخوان ، بلکه میان این دو راه اعتدال را انتخاب كن : وَ لا تَجْهَرْ بِصَلاتِكَ وَ لا تُخافِتْ بِها وَ ابْتَغِ بَيْنَ ذلِكَ سَبیلاً » .

بنابراین آیه فوق كارى بر مسأله نمازهاى « جَهْرِيَة » و « اِخْفاتِيَّة » به اصطلاح معروف فقهى ندارد ، بلکه ناظر به افراط و تفریط در بلند خواندن و آهسته خواندن است ، مى‌گوید نه بیش از حد بلند بخوان و فریاد بزن و نه بیش از حد آهسته كه تنها حرکت لب‌ها مشخص شود و صدایى به گوش نرسد .

روایات متعددى كه از طرق اهل بیت از امام باقر و امام صادق علیهم‌السلام در ذیل این آیه آمده است نیز اشاره به همین تفسیر مى‌کند . (1)د.


1) به « نور الثقلین » ، جلد 3 ، صفحه 233 به بعد مراجعه شود.

اما این‌که حد اعتدال دراین‌جا چگونه است و جَهْر و اِخْفاتى كه از آن نهى شده چه مى‌باشد ؟ ظاهر این است كه « جَهْر » به معنى فریاد كشیدن و « اِخْفات » به‌معنى آهسته خواندن آن‌چنان كه خود انسان هم نشنود مى‌باشد .

در تفسیر « على (علیه السلام)بن ابراهیم (علیه السلام)» از امام صادق (علیه السلام)چنین نقل شد كه در تفسیر آیه فرمود : « اَلْجَهْرُ بِها رَفَعُ الصَّوْتِ ، وَ التَّخافُتُ بِها ما لَمْ تَسْمَعْ نَفْسُكَ، وَ اقْرَأْ بَيْنَ ذلِكَ : جهر این است كه زیاد صدا را بلند كنى و اخفات آن است كه حتى خودت نشنوى ، هیچ يك از این دو را انجام نده ، بلکه حد وسط میان آن دو را انتخاب كن » .(1)

و اما «اِخْفات» و «جَهْر» در نمازهاى روزانه و شبانه حکم دیگرى است، با مفهوم دیگر ، كه دلایل جداگانه دارد و فقهاى ما ( رضوان اللّه علیهم ) مدارک‌آن را در « كتاب الصّلوة » آورده‌اند . .


1) « نور الثقلین » ، جلد 3 ، صفحه 234 .

« اعتدال » مبناى همه برنامه‌هاى اجتماعى و سیاسى

این‌حکم اسلامى يعنى اعتدال در جَهْر و اِخْفات ، از دو نظر به ما دید و درك مى‌بخشد :

نخست از این نظر كه مى‌گوید : عبادات خود را آن‌چنان انجام ندهید كه بهانه به دست دشمنان بدهد ، آن‌ها را به استهزاء و ایرادگیرى وادارد ، چه بهتر كه توأم با متانت و آرامش و ادب باشد كه نه تنها نتوانند بر آن خرده‌گیرى كنند بلکه نمونه‌اى از شکوه و ادب اسلامى و ابّهت و عظمت عبادات گردد .

آن‌ها كه سعى دارند در مواقعى كه مردم استراحت كرده‌اند با صداهاى گوشخراشى كه از بلندگوهاى پرغوغا راه مى‌اندازند موجودیت جلسات خود را نشان دهند و به پندار خود با

این عمل صداى اسلام را به گوش دیگران برسانند ، این نه تنها صداى اسلام نیست ، بلکه باعث پراکندگى مردم از اسلام و در نتیجه ضربه‌اى است به تبلیغات دینى .

دیگر این‌که این آیه باید الگویى باشد براى همه اعمال ما و تمام برنامه‌هاى اجتماعى و سیاسى و اقتصادى ، باید همه این‌ها دور از افراط‌کارى‌ها و تندروى‌ها و تفریط‌کارى و

مسامحه و سهل‌انگارى باشد و اصل اساسى « وَ ابْتَغِ بَيْنَ ذلِكَ سَبیلاً » كه در آیه فوق آمده همه‌جا رعایت گردد .

111 وَ قُلِ الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذى لَمْ يَتَّخِذْ وَلَدا وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ‌شَریكٌ فِى الْمُلْكِ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ وَلِىٌّ مِنَ الذُّلِّ وَ كَبِّرْهُ‌تَكْبیرا

و بگوستایش براى خداوندى است كه نه فرزندى براى‌خود انتخاب كرده و نه شریکى در حکومت دارد و نه ولى( و حامى ) به خاطر ضعف و ذلت و او را بسیار بزرگ بشمر.

تکبیر چیست ؟

این‌که قرآن در این‌جا به پیامبر به طور مؤكَّد دستور مى‌دهد خدا را بزرگ بشمار مسلماً مفهومش اعتقاد به بزرگى پروردگار است نه تنها با زبان گفتن « اَللّه‌ُ اَكْبَرُ » .

معنى اعتقاد به بزرگى خدا این نیست كه او را در مقایسه با موجودات دیگر برتر و بالاتر بدانیم بلکه چنین مقایسه‌اى اصلاً غلط است ، ما باید او را برتر ازآن بدانیم كه با چیزى قابل‌مقایسه باشد چنان‌که امام صادق (علیه السلام)در گفتار كوتاه و پرمعنى خود به ما تعلیم

فرموده است آن‌جا كه در حدیث مى‌خوانیم :

کسى نزد آن حضرت گفت : « اللّه اکبر » امام فرمود : « خدا از چه چیز بزرگ‌تر است ؟ » عرض كرد : « از همه چیز » .

امام فرمود : « با این سخن خدا را محدود كردى ( چون او را با موجودات دیگر مقایسه نمودى و برتر از

آن‌ها شمردى ) » آن مرد پرسید : « پس چه بگویم ؟» فرمود : « بگو :" اَللّهُ اَكْبَرُ مِنْ اَنْ يُوصَفُ ": خدا برتر از آن است كه به وصف درآید » (1)

پایان تفسیر سوره اِسْراء .


1) « نورالثقلین » ، جلد 3 ، صفحه 239 .

سوره كهف

فضیلت تلاوت سورۀ « كهف »

در فضیلت این سوره روایات بسیارى از پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله و ائمّه اهل‌بیت علیهم‌السلام نقل شده كه اهمیت فوق‌العاده محتواى آن را بیان مى‌کند از جمله :

پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله فرمود : « آیا سوره‌اى را به شما معرفى كنم كه هفتاد هزار فرشته به هنگام نزولش آن را بدرقه كردند و عظمتش آسمان و زمین را پرکرد » ياران عرض كردند(1): « آرى » فرمود : « آن سوره كهف است هرکس آن را روز جمعه بخواند خداوند تا جمعه دیگر او را مى‌آمرزد ( و طبق روایتى او را از گناه حفظ مى‌کند )... و به او نورى مى‌بخشد كه به آسمان مى‌تابد و از فتنه دجّال محفوظ خواهد ماند » .(2)


1) « مجمع البیان » ، ذیل آیه مورد بحث .

2) « مجمع البیان » ، ذیل آیه مورد بحث .

بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ

بنام خداوند بخشنده بخشایشگر

1 اَلْحَمْدُ لِلّهِ الَّذى اَنْزَلَ عَلى عَبْدِهِ الْكِتابَ وَ لَمْ يَجْعَلْ لَهُ عِوَجاً

حمدمخصوص خدایى است كه این كتاب ( آسمانى ) را بر بنده ( برگزیده‌اش ) نازل كرد و هیچ‌گونه كژى در آن قرار ندارد .

آغاز با نام خدا و قرآن

پنج سوره از سوره‌هاى قرآن با « اَلْحَمْدُ لِلّهِ » شروع شده و در این پنج سوره پس از ستایش خداوند مسئله آفرینش آسمان‌ها و زمین ( يا مالکیت آسمان‌ها و زمین ) و يا تربیت جهانیان آمده است ، جز در سوره كهف كه نزول قرآن بر پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله در دنبال این ستایش قرار گرفته است .

در حقیقت در آن چهار سوره ( سوره انعام - سبا - فاطر - حمد ) سخن از كتاب « تکوین » به میان آمده ، ولى در سوره كهف سخن از كتاب « تدوین » است و مى‌دانیم هریك از این دو

کتاب يعنى « قرآن » و « جهان آفرینش » مکمل دیگرى است و این تعبیر نیز بیانگر آن است كه قرآن وزنى دارد همچون وزن مجموعه آفرینش و نعمتى است همسان نعمت جهان هستى و اصولاً مسأله تربیت جهانیان كه در جمله « الحمدللّه رب العالمین » آمده است بدون بهره‌گیرى از این كتاب بزرگ آسمانى ممکن نیست .

قرآن در آیات فوق وقتى مى‌خواهد نزول این كتاب آسمانى را بیان كند مى‌گوید : « شکر خدایى را كه این كتاب را بر بنده‌اش نازل كرد » و این دلیل بر آن است كه تعبیر به بنده پرافتخارترین و باشکوه‌ترین توصیفى است كه ممکن است از يك انسان شود ، انسانى كه راستى بنده خدا باشد ، همه چیز خود را متعلق به او بداند ، چشم بر امر و گوش بر فرمانش دارد ، به غیر او نیندیشد و جز راه او را نرود و افتخارش این باشد كه بنده پاکباز او است .

2 قَيِّما لِيُنْذِرَ بَأْسا شَدیدا مِنْ لَدُنْهُ وَ يُبَشِّرَ الْمُؤْمِنینَ الَّذینَ يَعْمَلُونَ الصّالِحاتِ اَنَّ لَهُمْ اَجْرا حَسَنا

کتابى‌که‌ثابت و مستقیم و نگاهبان كتب دیگر است ، تا( بدکاران را ) از عذاب شدید او

بترساند و مؤمنان را كه عمل‌صالح انجام مى‌دهند بشارت دهد كه پاداش نیکویى براى آن‌ها است .

3 ما كِثینَ فیهِ اَبَداً

( همان بهشت برین كه ) جاودانه در آن خواهند ماند .

قرآن كتابى پابرجا و مستقیم و نگاهبان

« قَيِّم » از ماده « قِيام » گرفته شده و در این‌جا به معنى پابرجا و ثابت و استوار است و علاوه بر آن برپادارنده و حافظ و پاسدار كتب دیگر است و در عین حال معنى اعتدال و استقامت و خالى بودن از هرگونه اعوجاج و كژى را نیز مى‌رساند .

این صفت ( قَيِّم ) در واقع اشتقاقى است از صفت قَيُّومِيَّت پروردگار كه به‌مقتضاى آن خداوند حافظ و نگاهبان همه موجودات و اشیاء جهان است .

قرآن كه كلام خدا است نیز همین حال را دارد .

قابل‌توجه این‌که توصیف به « قَيِّم » در آیات قرآن كرارا در مورد آیین اسلام آمده است و

حتّى به پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله دستور داده شده است كه « خود را هماهنگ با دین قَيِّم و صاف و مستقیم سازد » « فَاَقِمْ وَجْهَكَ لِلدّينِ الْقَيِّمِ » ( 43 / روم ).

عمل صالح يك برنامه مستمر

در آیات فوق هنگامى كه سخن از مؤمنان مى‌گوید « عمل صالح » را به عنوان‌یك برنامه‌مستمر آن‌ها بیان مى‌کند ، زیرا جمله « يَعْمَلُونَ الصّالِحاتِ » فعل مضارع است و مى‌دانیم فعل مضارع دلیل بر استمرار است .

درحقیقت باید چنین باشد ، زیرا انجام يك يا چند كار خیر ممکن است تصادفا يا به علل خاصى از هرکس صورت گیرد و هرگز دلیل بر ایمان راستین نیست ، آن‌چه دلیل ایمان راستین است استمرار در عمل صالح است .

4 وَ يُنْذِرَ الَّذینَ قالُوا اتَّخَذَ اللّهُ وَلَداً

و ( نیز ) آن‌ها را كه گفتند خداوند فرزندى ( براى خود ) انتخاب كرده انذار كند .

5 ما لَهُمْ بِه مِنْ عِلْمٍ وَ لا لاِبائِهِمْ كَبُرَتْ كَلِمَةً تَخْرُجُ مِنْ اَفْواهِهِمْ اِنْ

يَقُولُونَ اِلاّ كَذِبا

نه آن‌ها ( هرگز ) به این سخن يقین دارند و نه پدرانشان ، سخن بزرگى از دهانشان خارج مى‌شود ، آن‌ها مسلماً دروغ مى‌گویند .

هم مسیحیان را به خاطر اعتقاد به این كه مسیح فرزند خدا است و هم يهود را به‌خاطر اعتقاد به فرزندى عُزَيْر و هم مشرکان را به‌خاطر این‌که فرشتگان را دختران خدا مى‌پنداشتند هشدار دهد .

در آیات فوق پس از ذکر مسئله انذار به‌طور وسیع و مطلق ، انذار نسبت به كسانى بیان شده كه مخصوصاً براى خدا فرزندى قایل شده‌اند ، این نشان مى‌دهد كه این انحراف اهميّت خاصى دارد .

این انحراف اعتقادى مخصوص مسیحیان نیست بلکه يهود و مشرکان هم در آن شریك بودند و تقریبا يك اعتقاد عمومى در محیط نزول قرآن به شمارمى‌رفت ومى‌دانیم چنین عقیده‌اى روح‌توحید را به‌کلى ازمیان مى‌برد ، خدا را در سرحد موجودات مادى و جسمانى

قرار مى‌دهد و داراى عواطف و احساسات بشرى و براى او شبیه و شریك قایل مى‌شود و اورا نیازمند مى‌شمرد و به‌همین دلیل مخصوصاً روى این مطلب انگشت گذارده شده است.

ادعاهاى بدون دلیل

بررسى اعتقادات انحرافى نشان مى‌دهد كه غالب آن‌ها از ادّعاهاى بى‌دلیل سرچشمه گرفته كه گاهى به صورت يك شعار كاذب از ناحیه كسى ابراز مى‌شد و دیگران دنبال آن را مى‌گرفتند و يا به صورت سنّت نیاکان از نسلى به نسل دیگر انتقال مى‌یافت ، قرآن ضمناً به ما مى‌آموزدکه درهمه‌حال‌از ادعاهاى‌بى‌دلیل جدابپرهیزیم‌ازهرکس و مربوط‌به‌هرکس باشد.

در آیات فوق خداوند چنین كارى را بزرگ و وحشتناك شمرده و آن را سرچشمه كذب و دروغ معرفى كرده است .

این اصلى است كه اگر مسلمانان در همه زندگى خود از آن پیروى كنند يعنى بى‌دلیل چیزى نگویند ، بى‌دلیل چیزى نپذیرند و اعتنایى به شایعات وادعاهاى عارى از دلیل نکنند بسیارى‌از نابسامانى‌هایشان سامان مى‌یابد .

6 فَلَعَلَّكَ باخِعٌ نَفْسَكَ عَلى اثارِهِمْ اِنْ لَمْ يُؤْمِنُوا بِهذَاالْحَدیثِ اَسَفاً

گویى مى‌خواهى خود را از غم و اندوه به‌خاطر اعمال آن‌هاهلاك كنى ، اگر آن‌ها به این گفتار ایمان نیاورند .

« باخِعٌ » از ماده « بَخْع » به معنى هلاك كردن خویشتن از شدت غم و اندوه و به تعبیر دیگر « دق مرگ شدن » است .

کلمه « اَسَفاً » كه شدت غم و اندوه را مى‌رساند تأکیدى است بر این موضوع .

« اثارِهِمْ » جمع « اَثَر » در اصل به معنى جاى پا است ، ولى به هرعلامتى كه از چیزى باقى مى‌ماند « اَثَر » گفته مى‌شود .

تعبیر به « حدیث » در مورد قرآن ، اشاره به نوآورى‌هاى این كتاب بزرگ آسمانى است ، يعنى آن‌ها حداقل این مقدار به خود زحمت نمى‌دادند كه این كتاب تازه را با محتواى جدیدى كه داشت مورد بررسى قرار دهند و این دلیل برنهایت بى‌خبرى است كه انسان از كنار چنین موضوع مهم تازه‌اى بى‌تفاوت بگذرد .

7 اِنّا جَعَلْنا ما عَلَى الاَرْضِ زینَةً لَها لِنَبْلُوَهُمْ اَيُّهُمْ اَحْسَنُ عَمَلاً

ما آن‌چه را روى زمین است زینت آن قراردادیم ، تا آن‌هارا بیازماییم كدامینشان بهتر عمل مى‌کنند ؟

جهان میدان آزمایش است

در این آیه ترسیمى از وضع این جهان به عنوان يك میدان آزمایش براى انسان‌ها و توضیحى براى خط سیر انسان دراین مسیر است .

جهان پرزرق و برق ساختیم كه هر گوشه‌اى از آن دل برمى‌برد ، دیدگان را به خود مشغول مى‌دارد و انگیزه‌هاى مختلف را در درون آدمى بیدار مى‌کند ، تا در كشاکش این انگیزه‌ها و درخشش این زرق و برق‌ها و چهره‌هاى دل‌انگیز و دلربا ، انسان بر كرسى آزمایش قرار گیرد و میزان قدرت ایمان و نیروى اراده و معنویت و فضیلت خود را به نمایش بگذارد .

جالب این‌که تعبیر به « اَحْسَنُ عَمَلاً » شده ، نه « اَكْثَرُ عَمَلاً » ، اشاره به این‌که آن‌چه

درپیشگاه خدا ارزش دارد حسن عمل و كیفیت عالى آن است ، نه فزونى و كثرت و كمّيّت و تعداد آن .

8 وَ اِنّا لَجاعِلُونَ ما عَلَيْها صَعیدا جُرُزا

(ولى‌این‌زرق وبرق‌هاپایدارنیست)وما(سرانجام)قشرروى‌زمین‌راخاک‌بى‌گیاهى‌قرارمى‌دهیم.

« صَعیدا » از ماده « صُعُود » در این‌جا به معنى صفحه روى زمین است ، صفحه‌اى كه در آن خاك كاملاً نمایان باشد .

« جُرُز » به معنى زمینى است كه گیاهى در آن نمى‌روید گویى گیاهان خود را مى‌خورد و به تعبیر دیگر « جُرُز » به سرزمینى گفته مى‌شود كه به‌خاطر خشک‌سالى و كمى باران تمام گیاهانش از میان بروند .

آرى این منظرۀ زیبا و دل‌انگیزى راکه در فصل بهار در دامان صحرا و كوهسار مى‌بینیم گل‌ها مى‌خندند ، گیاهان مى‌رقصند ، برگ‌ها نجوا مى‌کنند و جویبارها زمزمه شادى سرداده‌اند ، اما به همین حال باقى نمى‌ماند ، فصل خزان فرامى‌رسد ، شاخه‌ها عریان

مى‌شوند ، جویبارها خاموش ، غنچه‌ها مى‌خشکند ، برگ‌ها پژمرده مى‌شوند و آواى حیات به خاموشى مى‌گراید .

9 اَمْ حَسِبْتَ اَنَّ اَصْحابَ الْكَهْفِ وَالرَّقیمِ كانُوا مِنْ ایاتِناعَجَبا

آیا گمان كردى اصحاب كهف و رقیم از آیات عجیب مابودند ؟

آغاز ماجراى اصحاب كهف

« رَقیم » در اصل از ماده « رَقَم » به معنى نوشتن است و به عقیده غالب مفسران این نام دیگرى است براى اصحاب كهف ، چرا كه سرانجام نام آن‌ها را بر لوحه‌اى نوشته و بر در غار نصب كردند .

از آن‌جا كه قرآن مسایل كلى حساس را غالبا در ضمن مثال و يا مثال‌ها و يا نمونه‌هایى از تاریخ گذشته مجسم مى‌سازد ، در این‌جا نیز نخست به بیان داستان اصحاب كهف پرداخته و از آن‌ها به عنوان يك « الگو » و « اُسْوَة » ياد مى‌کند .

گروهى از جوانان باهوش و با ایمان كه در يك زندگى پرزرق و برق در میان انواع ناز و

نعمت به سرمى‌بردند ، براى حفظ عقیده خود و مبارزه با طاغوت عصر خویش به همه این‌ها پشت‌پا زدند و به غارى از كوه كه از همه‌چیز تهى بود پناه بردند و از این راه استقامت و پایمردى خود را در راه ایمان نشان دادند .

جالب این‌که قرآن در این‌جا با به كارگرفتن يکى از اصول فن فصاحت و بلاغت نخست سرگذشت این گروه رابه‌طور اجمال ، براى آمادگى ذهن شنوندگان ، ضمن چهار آیه نقل كرده ، سپس به تفصیل آن در ضمن چهارده آیه مى‌پردازد .

نخست مى‌گوید : « آیا گمان كردى اصحاب كهف و رقیم از آیات عجیب ما بودند: اَمْ حَسِبْتَ اَنَّ اَصْحابَ الْكَهْفِ وَ الرَّقیمِ كانُوا مِنْ ایاتِنا عَجَبا » .

ما آیات عجیب‌ترى در آسمان و زمین داریم كه هریك از آن‌ها نمونه‌اى است از عظمت و بزرگى آفرینش و نیز در زندگى تو اسرار عجیبى وجود دارد كه هریك نشانه‌اى است از حقانیت دعوتت و هم‌چنین در این كتاب بزرگ آسمانى تو آیات عجیب فراوان است و مسلماً داستان اصحاب كهف از آن‌ها شگفت‌انگیزتر نیست .

این‌که نام این گروه « اصحاب كهف » ( ياران غار ) گذارده شده به‌خاطر همان است كه آن‌ها براى نجات جان خود به غارى پناهنده شدند چنان‌که در شرح حالاتشان خواهد آمد .

ضمناً نباید تردید كرد كه این دو ( اصحاب كهف و رقیم ) اشاره به‌یك گروه‌است و شأن نزول آیات نیز این حقیقت را تأیید مى‌کند .

10 اِذْ اَوَى الْفِتْيَةُ اِلَى الْكَهْفِ فَقالُوا رَبَّنا اتِنا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً وَ هَيِّى‌ءْ لَنا مِنْ اَمْرِنا رَشَداً

زمانى را به‌خاطر بیاور كه این گروه جوانان به غار پناه بردندو گفتند پروردگارا ما را از سوى خودت رحمتى عطا كن و راه نجاتى براى ما فراهم ساز .

جمله « اَوَى الْفِتْيَةُ » از ماده « مَأْوى » گرفته شده كه به معنى « جایگاه امن و امان » است ، اشاره‌به‌این‌که‌این‌جوانان‌فرارى‌ازمحیط فاسد هنگامى‌که به‌غاررسیدند احساس‌آرامش كردند.

« فِتْيَةُ » جمع « فَتى » دراصل به‌معنى « جوان نوخاسته و شاداب » است ، ولى گاهى به افراد صاحب سن و سالى كه روحى جوان و شاداب دارند نیز گفته مى‌شود و معمولاً این

کلمه با يك نوع مدح به‌خاطر صفات جوانمردى و مقاومت و شهامت و تسلیم در مقابل حق همراه است .

شاهد این سخن حدیثى است كه از امام صادق (علیه السلام)نقل شده است : امام از يکى از ياران خود پرسید : « " فتى " به چه كسى مى‌گویند ؟ »او در پاسخ عرض كرد : « " فتى " را به جوان مى‌گوییم » امام فرمود : « اَما عَلِمْتَ اَنَّ اَصْحابَ الْكَهْفِ كانُوا كُلُّهُمْ كُهُولاً ، فَسَمّاهُمُ اللّهُ فِتْيَةً بِایمانِهِمْ : آیا تو نمى‌دانى كه اصحاب كهف همگى كامل مرد بودند ، اما خدا از آن‌هابه عنوان " فِتْيَة " نام برده چون ایمان به پروردگار داشتند » .

سپس اضافه فرمود : « مَنْ امَنَ بِاللّهِ وَ اتَّقى فَهُوَ الْفَتى : هرکس به خدا ایمان داشته باشد و تقوا پیشه كند جوانمرد است » .

تعبیر به « مِنْ لَدُنْكَ : رحمتى از ناحیه خودت » اشاره به این است كه آن‌ها وقتى به غار پناه

بردند دست خود را از همه‌جا كوتاه مى‌دیدند و تمام اسباب و وسایل ظاهرى در برابرشان از كار افتاده بود و تنها به رحمت خدا امیدوار بودند .

11 فَضَرَبْنا عَلى اذانِهِمْ فِى الْكَهْفِ سِنینَ عَدَداً

ما ( پرده خواب را ) بر گوششان زدیم و سال‌ها در خواب فرورفتند .

جملۀ « ضَرَبْنا عَلى اذانِهِمْ : پرده بر گوش آن‌ها زدیم » در لغت عرب كنایه ظریفى است از « خواباندن » گویى پرده و حجابى بر گوش شخص افکنده مى‌شود تا سخنى را نشنود و این پرده همان پرده خواب است .

به همین دلیل خواب حقیقى ، خوابى است كه گوش‌هاى انسان را ازکار بیندازد و نیز به همین دلیل هنگامى كه كسى را مى‌خواهند بیدار كنند غالبا از طریق صدا زدن و نفوذ در شنوایى او بیدارش مى‌کنند .

تعبیر به « سِنینَ عَدَدا : سال‌هاى متمادى » اشاره به آن است كه خواب آنان سالیان دراز به طول انجامید چنان كه شرح آن در تفسیر آیات آینده خواهد آمد . .

12 ثُمَّ بَعَثْناهُمْ لِنَعْلَمَ اَىُّ الْحِزْبَيْنِ اَحْصى لِما لَبِثُوا اَمَداً

سپس آن‌ها را برانگیختیم تا آشکار گردد كدام‌یك از آن‌دو گروه مدت خواب خود را حساب بهتر كرده‌اند .

تعبیر به « بَعَثْناهُمْ » در مورد بیدار شدن آن‌ها ، شاید به این جهت است كه خواب آن‌ها

به‌قدرى‌طولانى شدکه همچون‌مرگ بود و بیدارى‌آن‌ها همچون‌رستاخیز و زندگى‌پس‌ازمرگ.

جمله « لِنَعْلَمَ تا بدانیم ... » مفهومش این نیست كه خداوند مى‌خواسته دراین‌جا علم تازه‌اى كسب كند ، این تعبیر در قرآن فراوان است و منظور از آن تحقق معلوم الهى است يعنى ما آن‌ها را از خواب بیدار كردیم تا این معنى تحقق يابد كه آن‌ها درباره میزان خوابشان از هم سؤال كنند .

تعبیر به « اَىُّ الْحِزْبَيْنِ » اشاره به چیزى است كه در تفسیر آیات آینده خواهد آمد كه بعضى از آن‌ها خواب خود را يك روز و بعضى يك نیمه روز مى‌دانستند ، درحالى كه سالیان دراز خوابیده بودند .

13 نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ نَبَأَهُمْ بِالْحَقِّ اِنَّهُمْ فِتْيَةٌ امَنُوابِرَبِّهِمْ وَ زِدْناهُمْ هُدىً

ما داستان آن‌ها را به‌حق براى تو بازگو مى‌کنیم، آن‌ها جوانانىبودندکه به پروردگارشان ایمان آوردند و ما بر هدایتشان افزودیم .

سرگذشت مشروح اصحاب كهف

بعد از بیان اجمالى این داستان قرآن مجید به شرح تفصیلى آن ضمن چهارده آیه پرداخته است .

از آیات قرآن به طور اشاره و از تواریخ به صورت مشروح این حقیقت استفاده مى‌شود كه اصحاب كهف در محیط و زمانى مى‌زیستند كه بت‌پرستى و كفر ، آن‌ها را احاطه كرده بود و يك حکومت جبار و ستمگر كه معمولاً حافظ و پاسدار شرك و كفر و جهل و غارتگرى و جنایت است بر سر آن‌ها سایه شوم افکنده بود .

اما این گروه از جوانمردان كه از هوش و صداقت كافى برخوردار بودند سرانجام به فساد این آیین پى بردند و تصمیم بر قیام و در صورت عدم توانایى ، مهاجرت‌کردن

از آن محیط آلوده گرفتند .

جوانمردى و ایمان

همیشه روح توحید با يك سلسله صفات عالى انسانى همراه است ، هم از آن‌ها سرچشمه مى‌گیرد و هم در آن‌ها تأثیر متقابل دارد ، به همین دلیل در این داستان اصحاب كهف مى‌خوانیم آن‌ها جوانمردانى بودند كه به پروردگارشان ایمان آوردند .

و باز روى همین جهت بعضى از دانشمندان گفته‌اند : « رَأْسُ الْفُتُوَّةِ الاْيمانُ : سرچشمه جوانمردى ایمان است » . و بعضى دیگر گفته‌اند : « اَلْفُتُوَّةُ بَذْلُ النَّدى وَ كَفُّ الاَذى وَ تَرْكُ الشَّكْوى : جوانمردى بخشش و سخاوت است و خوددارى از آزار دیگران و ترك شکایت از حوادث و مشکلات » .

بعضى دیگر « فُتُوَّت » را چنین تفسیر كرده‌اند : « هِىَ اجْتِنابُ الْمَحارِمِ وَ اسْتِعْمالُ الْمَكارِمِ : جوانمردى پرهیز از گناهان و به كارگرفتن فضایل انسانى است » .

ایمان و امدادهاى الهى

اگر انسان گام‌هاى نخستین را در راه « اللّه » بردارد و براى او به‌پاخیزد ، كمك و امداد

الهى به سراغ او مى‌شتابد، در يک‌جا مى‌گوید : « آن‌ها جوانمردانى بودند كه ایمان آوردند و ما بر هدایتشان افزودیم » .

و نیز در سوره محمّد آیه 17 مى‌خوانیم : « وَ الَّذینَ اهْتَدَوْا زادَهُمْ هُدىً : آن‌ها كه راه هدایت را پوییدند خدا بر هدایتشان مى‌افزاید » .

مى‌دانیم راه حق راهى است با موانع بسیار و دشوارى‌هاى فراوان كه اگر لطف خدا شامل حال انسان نشود پیمودن آن تا وصول به مقصد كار مشکلى است .

و لطف‌خداوندبالاترازآن‌است‌که بنده‌حق‌جو و حق‌طلبش‌را دراین‌مسیرتک‌وتنهابگذارد.

14 وَ رَبَطْنا عَلى قُلُوبِهِمْ اِذْ قامُوا فَقالُوا رَبُّنا رَبُ‌السَّمواتِ وَ الاَرْضِ لَنْ نَدْعُوَا مِنْ دُونِه اِلها لَقَدْ قُلْنا اِذا شَطَطاً

مادل‌هاى آن‌ها را محکم ساختیم درآن هنگام‌که قیام‌کردند و گفتند: پروردگارماپروردگار آسمان‌ها و زمین است ،هرگز غیر او معبودى را نمى‌پرستیم كه اگر چنین گوییم سخنى به گزاف گفته‌ایم .

« شَطَط » به معنى خارج شدن از حدّ و افراط در دورى است ، لذا به سخنانى كه بسیار دور از حق است ، شَطَط گفته مى‌شود و اگر به حاشیه نهرهاى بزرگ « شَطّ » مى‌گویند به خاطر آن است كه از آب فاصله زیاد دارد و دیوارهاى آن بلند است .

از جمله « رَبَطْنا عَلى قُلُوبِهِمْ » استفاده مى‌شود كه نخست فکر توحید در دل آن‌ها پیدا شد ولى توانایى بر اظهار آن را نداشتند ، اما خداوند دل‌هاى آن‌ها را استحکام بخشید و به آن‌ها قدرت و شهامت داد تا بپاخیزند و آشکارا نداى توحید سردهند .

آیا نخستین بار در برابر پادشاه جبار زمان « دَقْيانُوس » چنین اظهارى را كردند و يا در میان توده مردم و يا هر دو و يا خودشان درمیان خود ؟ درست روشن نیست ، ولى ظاهر تعبیر به « قامُوا » این است كه این سخن را در میان مردم يا در برابر سلطان ظالم گفته‌اند .

در واقع این جوانمردان با ایمان براى اثبات توحید و نفى ( الِهَة ) به دلیل روشنى دست زدند و آن این‌که ما به وضوح مى‌بینیم كه این آسمان و زمین پروردگارى دارد كه وجود نظام آفرینش دلیل بر هستى او است ، ما هم بخشى از این مجموعه هستى مى‌باشیم ، بنابراین

پروردگار ما نیز همان پروردگار آسمان‌ها و زمین است .

15 هؤُلاءِ قَوْمُنَا اتَّخَذُوا مِنْ دُونِه الِهَةً لَوْلا يَأْتُونَ‌عَلَيْهِمْ بِسُلْطانٍ بَيِّنٍ فَمَنْ اَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى عَلَى‌اللّهِ كَذِباً

این‌قوم ما معبودهایى جزخدا انتخاب كرده‌اند، چرا آن‌هادلیل آشکارى بر این معبودان نمى‌آورند ؟ چه كسى ظالم‌تر است از آن كس كه بر خدا دروغ ببندد ؟

این « اِفْتِراء » هم ستمى است بر خویشتن ، چراکه انسان سرنوشت خود را به دست عوامل بدبختى و سقوط سپرده و هم ظلمى است بر جامعه‌اى كه این نغمه را در آن سرمى‌دهد و به انحراف مى‌کشاند و هم ظلمى است به ساحت قدس پروردگار و اهانتى است به مقام بزرگ او .

این جوانمردان مُوَحِّد تا آن‌جا كه در توان داشتند براى زدودن زنگار شرك از دل‌ها و نشاندن نهال توحید در قلب‌ها، تلاش و كوشش كردند ، اما آن‌قدر غوغاى بت و بت‌پرستى در آن محیط بلند بود و خفقان ظلم و بیدادگرى شاه جبار ، نفس‌هاى مردان خدا را در

سینه‌ها حبس كرده بود كه نغمه‌هاى توحیدى آن‌ها در گلویشان گم شد .

ناچار براى نجات خویشتن و يافتن محیطى آماده‌تر تصمیم به « هجرت » گرفتند و لذا در میان خود به مشورت پرداختند كه به كجا بروند و به كدام سو حرکت نمایند .

16 وَ اِذِ اعْتَزَلْتُمُوهُمْ وَما يَعْبُدُونَ اِلاَّ اللّهَ فَأْوُا اِلَى‌الْكَهْفِ يَنْشُرْلَكُمْ رَبُّكُمْ مِنْ رَحْمَتِه وَ يُهَيىِ‌ءْ لَكُمْ مِنْ‌اَمْرِكُمْ مِرْفَقا

و هنگامى‌که‌از آن‌ها و آن‌چه‌را جزخدا مى‌پرستندکناره‌گیرى‌کردیدبه‌غارپناهنده‌شوید، كه پروردگارتان ( سایه ) رحمتش را بر شما مى‌گستراند و راه آسایش و نجات به رویتان مى‌گشاید .

« يُهَيىِ‌ءُ » از ماده « تَهِيَّة » به معنى آماده ساختن است .

«مِرْفَق»به‌معنى چیزى‌است‌که وسیله لطف و راحتى و رِفْق باشد، بنابراین مجموع جمله « يُهَيىِ‌ءُ لَكُمْ مِنْ اَمْرِكُمْ مِرْفَقا » يعنى خداوند ، وسیله لطف و راحتى شما را فراهم مى‌سازد .

پناهگاهى به نام غار

الف و لام در كلمه « الْكَهْفِ » شاید اشاره به این باشد كه آن‌ها غار معینى را در نقطه دور دستى در نظر گرفته بودند كه اگر تبلیغات توحیدیشان به ثمر نرسد براى نجات خود از آن محیط آلوده و تاریك به آن غار پناه برند .

« كهف » كلمه پر مفهومى است كه همان بازگشت به ابتدایى‌ترین نوع زندگى بشر را به‌خاطر مى‌آورد ، محیطى كه در آن نور و روشنایى نیست و شب‌هاى تاریك و سردش يادآور دردهاى جانکاه انسان‌هاى محروم‌است ، نه‌از زرق‌و برق‌دنیاى‌مادى درآن خبرى‌است، نه‌از بستر نرم و زندگى مرفه .

مخصوصاً با توجه به آن‌چه در تواریخ نقل شده كه اصحاب كهف وزیران و صاحب‌منصبان بزرگ شاه بودند كه بر ضد او و آیینش قیام كردند روشن مى‌شود كه گذشتن از آن زندگى پر ناز و نعمت و ترجیح غارنشینى بر آن تا چه حد شهامت و گذشت و همت و وسعت روح مى‌خواهد ؟

ولى در آن غار تاریك و سرد و خاموش و احیانا خطرناك از نظر حمله حیوانات موذى، يك دنیا نور و صفا و توحید و معنویت بود .

آرى این‌جوانمردان مُوَحِّد آن دنیاى آلوده را كه باتمام وسعتش زندان جانکاهى بود ترك گفتند و به غار خشك و تاریکى كه ابعادش همچون فضایى بى‌کران مى‌نمود روى آوردند .

درست همچون يوسف پاکدامن كه هرچه به او اصرار كردند اگر تسلیم هوس‌هاى سرکش همسر زیباى عزیز مصر نشوى ، زندان تاریك و وحشتناك در انتظار تو است ، او بر استقامتش افزود و سرانجام این جمله عجیب را به پیشگاه خداوند عرضه داشت : « رَبِّ السِّجْنُ اَحَبُّ اِلَىَّ مِمّا يَدْعُونَنى اِلَيْهِ وَ اِلاّ تَصْرِفْ عَنّى كَيْدَهُنَّ اَصْبُ اِلَيْهِنَّ : پروردگارا ! زندان با آن‌همه دردهاى جانکاهش نزد من از این آلودگى كه مرا به آن دعوت مى‌کنند ، محبوب‌تر است و اگر وسوسه‌هاى آن‌ها را از من دفع نکنى من در دام آن‌ها گرفتار خواهم شد » ( 32 / يوسف ) .

17 وَ تَرىَ الشَّمْسَ اِذا طَلَعَتْ تَزاوَرُعَنْ كَهْفِهِمْ ذاتَ‌الْيَمینِ وَ اِذا غَرَبَتْ تَقْرِضُهُمْ ذاتَ الشِّمالِ وَهُمْ فىفَجْوَةٍ مِنْهُ ذلِكَ مِنْ ایاتِ اللّهِ مَنْ يَهْدِ اللّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِوَ

مَنْ يُضْلِلْ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ وَلِيّا مُرْشِدا

خورشید را مى‌دیدى كه به هنگام طلوع به طرف راست ( غار ) آن‌ها متمایل مى‌گردد و به هنگام غروب به طرف چپ و آن‌ها در محل وسیعى از غار قرار داشتند ، این از آیات خدا است ، هرکس را خدا هدایت كند ، هدایت يافته واقعى اواست و هرکس را گمراه كند ولى و راهنمایى هرگز براى او نخواهى يافت .

موقعیت دقیق اصحاب كهف

دراین آیه و آیه بعد قرآن به ریزه‌کارى‌هاى مربوط به زندگى عجیب اصحاب كهف در آن غار پرداخته و آن‌چنان دقیق و ظریف ، جزییات آن را فاش مى‌کند كه گویى انسان در برابر غار نشسته و خفتگان غار را با چشم خود تماشا مى‌کند .

در این دو آیه به شش خصوصیت اشاره شده است :

✓ 1 - دهانۀ غار رو به شمال گشوده مى‌شد و چون در نیم‌کره شمالى زمین قطعا بوده است نور آفتاب به درون آن مستقیماً نمى‌تابید .

و به این ترتیب نور مستقیم آفتاب كه تداوم آن ممکن است موجب پوسیدگى و فرسودگى شود به بدن آن‌ها نمى‌تابید ، ولى نور غیرمستقیم به قدر كافى وجود داشت .

تعبیر به « تَزاوَرُ » كه به معنى تمایل پیدا كردن است این نکته را دربردارد كه گویى خورشید مأموریت داشت از سمت راست غار بگذرد و هم‌چنین تعبیر « تَقْرِضُ » كه معنى قطع كردن و بریدن دارد ، نیز مفهوم مأموریت را دربردارد و از این گذشته « تَزاوَرُ »که از ماده « زیارت » است توأم با آغازگرى است كه مناسب طلوع آفتاب مى‌باشد و « تَقْرِض » قطع و پایان را كه در مفهوم غروب نهفته است نیز مشخص مى‌کند .

بودن دهانۀ غار به سوى شمال سبب مى‌شد كه بادهاى ملایم و لطیفى كه معمولاً از سمت شمال مى‌وزد به آسانى در درون غار وارد شود و در همه زوایاى آن روح‌تازه‌اى‌بدمد.

✓ 2 - « آن‌ها در يك محل وسیع از غار قرارداشتند: وَهُمْ فى فَجْوَةٍ مِنْهُ » .

اشاره به‌این‌که دهانه‌غار كه معمولاً تنگ است جایگاه آن‌ها نبود ، بلکه قسمت‌هاى وسط غار را انتخاب كرده بودند كه هم از چشم بینندگان دور بود و هم از تابش مستقیم آفتاب .

در این‌جا قرآن رشته سخن را قطع مى‌کند و به يك نتیجه‌گیرى معنوى مى‌پردازد ، چرا كه ذکر همه این داستان‌ها براى همین منظور است .

مى‌گوید : « ذلِكَ مِنْ ایاتِ اللّهِ مَنْ يَهْدِ اللّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ وَ مَنْ يُضْلِلْ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ وَلِيّا مُرْشِدا » .

آرى آن‌ها كه در راه خدا گام بگذارند و براى او به جهاد برخیزند در هر قدمى آنان را مشمول لطف خود مى‌سازد ، نه فقط در اساس كار ، كه در جزییات هم لطفش شامل حال آن‌ها است .

18 وَ تَحْسَبُهُمْ‌اَيْقاظا وَهُمْ‌رُقُودٌ وَنُقَلِّبُهُمْ‌ذاتَ‌الْيَمینِ‌وَذاتَ‌الشِّمالِ‌وَكَلْبُهُمْ‌باسِطٌ ذِراعَيْهِ بِالْوَصیدِ لَوِاطَّلَعْتَ عَلَيْهِمْ لَوَلَّيْتَ مِنْهُمْ فِرارا وَ لَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْباً

( اگر به آن‌ها نگاه مى‌کردى ) مى‌پنداشتى بیدارند ، درحالى كه‌در خواب فرو رفته بودند و ما آن‌ها را به سمت راست و چپ مى‌گرداندیم ( تا بدنشان سالم بماند ) و سگ آن‌ها دست‌هاى‌خودرا بر دهانه غار گشوده بود ( و نگهبانى‌مى‌کرد ) اگر به آن‌ها نگاه مى‌کردى فرار مى‌نمودى و سرتاپاى‌تو از ترس و وحشت پر مى‌شد .

✓ 3 - خواب آن‌ها يك خواب عادى و معمولى نبود ، « اگر به آن‌ها نگاه مى‌کردى خیال مى‌کردى آن‌ها بیدارند ، در حالى كه در خواب فرورفته بودند : وَ تَحْسَبُهُمْ اَيْقاظا وَ هُمْ رُقُودٌ » .

و این نشان مى‌دهد كه چشمان آن‌ها كاملاً باز بوده است ، درست همانند يك انسان بیدار ، این حالت استثنایى شاید براى آن بوده كه حیوانات موذى به آنان نزدیك نشوند چراکه از انسان بیدار مى‌ترسند و يا به خاطر این‌که منظره رعب‌انگیزى پیدا كنند كه هیچ انسانى‌جرأت ننماید به‌آن‌ها نزدیك شود و این خود يك سپر حفاظتى براى آن‌ها بوده باشد.

✓ 4 - براى این‌که بر اثر گذشت سالیان دراز از این خواب طولانى ، اندام آن‌ها نپوسد : « ما آن‌ها را به سمت راست و چپ مى‌گرداندیم :نُقَلِّبُهُمْ ذاتَ الْيَمینِ وَ ذاتَ الشِّمالِ » .

تا خون بدنشان در يك جا متمرکز نشود و فشار و سنگینى در يك زمان طولانى روى عضلاتى كه بر زمین قرار داشتند اثر زیان‌بار نگذارد .

✓ 5 - در این میان « سگى كه همراه آن‌ها بود بر دهانه غار دست‌ها را گشوده و به حالت نگهبانى خوابیده بود : وَ كَلْبُهُمْ باسِطٌ ذِراعَيْهِ بِالْوَصیدِ » .

« وَصید » چنان‌که «راغب» درکتاب «مفردات» مى‌گوید: «در اصل به‌معنى اطاق و انبارى است كه در كوهستان براى ذخیره اموال ایجاد مى‌کنند و دراین‌جا به‌معنى دهانه غار است » .

با این‌که در آیات قرآن تاکنون سخنى از سگ اصحاب كهف نبوده ولى قرآن مخصوصاً در ذکر داستان‌ها گاه تعبیراتى مى‌کند كه از آن مسائل دیگرى نیز روشن مى‌شود ، از جمله بیان حالت سگ اصحاب كهف دراین‌جا نشان مى‌دهد كه آن‌ها سگى نیز به همراه داشتند كه پا به پاى آن‌ها راه مى‌رفت و گویى مراقب و نگاهبانشان بود .

در این‌که این سگ از كجا با آن‌ها همراهى كرد ، آیاسگ « صید » آن‌ها بود و يا سگ چوپانى بود كه در وسط راه به او برخوردند و هنگامى كه چوپان آن‌ها را شناخت حیوانات را

روبه سوى آبادى روانه كرد و خود كه جویاى حقیقت و طالب دیدار يار بود با این پاکبازان همراه شد ، سگ نیز دست از دامنشان برنداشت و به راه خود ادامه داد .

آیا مفهوم این سخن آن نیست كه در راه رسیدن به حق همه عاشقان این راه مى‌توانند گام بگذارند و درهاى كوى دوست به روى كسى بسته نیست ، از وزیران توبه كار شاه جبار

گرفته ، تا مرد چوپان و حتى سگش ؟

مگر نه این است كه قرآن مى‌گوید : « تمام ذرات موجودات در زمین و آسمان و همه درختان و جنبندگان ذکر خدا مى‌گویند ، عشق او را در سر و مهر اورا به دل دارند » ( 44 / اسراء ) .

✓ 6 - « منظره آن‌ها چنان رعب‌انگیز بود كه اگر به آن‌ها نگاه مى‌کردى فرار مى‌نمودى و سرتاپاى تو از ترس و وحشت پر مى‌شد : لَوِ اطَّلَعْتَ عَلَيْهِمْ لَوَلَّيْتَ مِنْهُمْ فِرارا وَ لَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْبا » .

این اولین و آخرین بار نیست كه خداوند به وسیله رعب و ترس يك سپر حفاظتى به دور بندگان با ایمانش ایجاد مى‌کند ، در آیات سوره آل عمران آیه 151 نیز به صحنه‌اى از همین امر برخورد مى‌کنیم كه خداوند مى‌گوید : « سَنُلْقى فى قُلُوبِ الَّذینَ كَفَرُوا الرُّعْبَ: مابه زودى در دل‌هاى كافران ترس و وحشت مى‌افکنیم ».(1)

در دعاى ندبه نیز درباره پیامبر اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله مى‌خوانیم : « ثُمَّ نَصَرْتَهُ بِالرُّعْبِ : خداوندا تو .


1) « تفسیر نمونه » ، جلد 3 ، صفحه 122 و جلد 7 ، صفحه 106 به بعد .

پیامبرت را به وسیله رعب و وحشت كه در دل دشمنانش افکندى يارى نمودى » .

ضمناً جمله « وَ لَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْبا : سرتا پاى وجود تو از ترس پر مى‌شد »در حقیقت علت است براى جمله « لَوَلَّيْتَ مِنْهُمْ فِرارا : اگر آن‌ها را مى‌دیدى فرار مى‌کردى » يعنى به این دلیل فرار مى‌کردى كه ترس و وحشت قلب تو را احاطه مى‌کرد ، بلکه گویى از قلب كه كانون اصلى آن است نیز سربرآورده ، به تمام ذرات وجود نفوذ مى‌کرد و همه را مملو از وحشت مى‌ساخت به هرحال هنگامى كه اراده خدا به چیزى تعلق گیرد از ساده‌ترین راه ، مهم‌ترین نتیجه را پدید مى‌آورد .

19 وَ كَذلِكَ‌بَعَثْناهُمْ‌لِيَتَساءَلُوا بَيْنَهُمْ‌قالَ قائِلٌ مِنْهُمْ‌كَمْ لَبِثْتُمْ قالُوا لَبِثْنا يَوْما اَوْ بَعْضَ‌يَوْمٍ قالُوارَبُّكُمْ‌اَعْلَمُ بِمالَبِثْتُمْ فَابْعَثُوااَحَدَكُمْ‌بِوَرِقِكُمْ‌هذِهاِلَى‌الْمَدینَةِ فَلْيَنْظُرْ اَيُّهااَزْكى طَعامافَلْيَأْتِكُمْ‌بِرِزْقٍ‌مِنْهُ وَلْيَتَلَطَّفْ وَ لا يُشْعِرَنَّ بِكُمْ اَحَداً

همین‌گونه ما آن‌ها را ( از خواب ) برانگیختیم تا از يکدیگر سؤال كنند ، يکى از آن‌ها گفت: چه مدت خوابیدید؟آن‌ها گفتند: يک‌روز يا بخشى از يك روز ( و چون درست

نتوانستند مدت خوابشان را بدانند ) گفتند : پروردگارتان از مدت خوابتان آگاه‌تر است ، اکنون يك نفر رابا این‌سکه‌اى كه دارید به شهر بفرستید تا بنگرد كدامین نفر ازآن‌ها غذاى پاک‌ترى دارند ، از آن مقدارى براى روزى‌شما بیاورد ، اما باید نهایت دقت را به خرج دهد و هیچ كس را از وضع شما آگاه نسازد .

20 اِنَّهُمْ اِنْ يَظْهَرُوا عَلَيْكُمْ يَرْجُمُوكُمْ اَوْ يُعیدُوكُمْ فىمِلَّتِهِمْ وَ لَنْ تُفْلِحُوا اِذا اَبَداً

چرا كه اگر آن‌ها ازوضع شما آگاه شوند سنگسارتان مى‌کنند ، يا به آیین خویش شما را باز مى‌گردانند و در آن صورت هرگز روى رستگارى را نخواهید دید .

بیدارى بعد از يك خواب طولانى

خواب اصحاب كهف آن‌قدر طولانى شد كه به 309 سال بالغ گردید و به این ترتیب خوابى بود شبیه به مرگ و بیداریش همانند رستاخیز .

تردید در مدت خواب شاید به خاطر آن بوده كه طبق گفته جمعى از مفسران آن‌ها در آغاز روز وارد غار شدند و به خواب فرورفتند و در پایان روز بیدار شدند ، همین سبب شد

که اول چنین فکر كنند كه يك روز خوابیده‌اند همین كه منظره آفتاب را دیدند بخشى از يك روز را مطرح كردند .

پاک‌ترین طعام

در این داستان خواندیم كه اصحاب كهف بعد از بیدارى بااین‌که قاعدتا بسیار گرسنه بودند و ذخیره بدن آن‌ها در این مدت طولانى مصرف شده بود ، ولى باز به كسى كه مأمور خرید غذا مى‌شود توصیه مى‌کنند هر غذایى را نخرد ، بلکه بنگرد درمیان فروشندگان كدامین نفر غذایش از همه پاک‌تر است آن را انتخاب كند .

این جمله مفهوم وسیعى دارد كه هرگونه پاکى ظاهرى و باطنى را شامل مى‌شود و این توصیه‌اى است به همه رهروان راه حق كه نه تنها به غذاى روحانى بیندیشند ، بلکه مراقب پاکى غذاى جسمانیشان نیز باشند ، پاك از هرگونه آلودگى ، حتى در بحرانى‌ترین لحظات زندگى نیز این‌اصل را فراموش نکنند .

امروز بسیارى از مردم جهان به اهمیت این دستور دریك قسمت پى‌برده‌اند و سعى

دارند غذاى آن‌ها از هر نوع آلودگى ظاهرى به دور باشد ، غذاها را در ظرف‌هاى سرپوشیده و دور از دست‌هاى آلوده و گرد و غبار نگهدارى مى‌کنند ، البته این كار بسیار خوبى است ، ولى به این مقدار نباید قناعت كرد ، بلکه باید غذاها از آلودگى به حرام ، ربا ، غش و تقلب و هرگونه آلودگى باطنى نیز پاك باشد .

در روایات اسلامى تأکید فراوانى روى غذاى حلال و تأثیر آن در استجابت دعا و صفاى قلب شده است .

در روایتى مى‌خوانیم كسى خدمت پیامبر آمد عرض‌کرد : « اُحِبُّ اَنْ يُسْتَجابَ دُعائى : دوست دارم دعاى من به اجابت برسد » .

پیامبر فرمود : « طَهِّرْ مَأْكَلَكَ وَ لا تُدْخِلْ بَطْنَكَ الْحَرامَ : غذاى خود را پاك كن و غذاى حرام در معده خود وارد منما » .(1).


1) « وسائل » ، جلد 4 ، « ابواب دعا » باب 67 ، حدیث 4 .

تقیه سازنده

از تعبیرات آیه فوق به خوبى استفاده مى‌شود كه اصحاب كهف اصرار داشتند در آن محیط كسى از جایگاه آن‌ها آگاه نشود ، مبادا آن‌ها را مجبور به قبول آیین بت‌پرستى كنند و يا به بدترین وضعى آن‌ها را به قتل برسانند يعنى سنگسارشان كنند ، آن‌ها مى‌خواستند ناشناخته بمانند تا از این طریق بتوانند نیروى خود را براى مبارزات آینده و يا لااقل براى حفظ ایمان خویش نگهدارند .

این خود يکى از اقسام « تقیه سازنده » است ، زیرا حقیقت تقیه این است كه انسان از به هدر دادن نیروها جلوگیرى كند و با پوشاندن خویش يا عقیده خویش موجودیت خود را حفظ كند ، تا در موقع لزوم بتواند به مبارزات مؤثر خود ادامه دهد .

بدیهى است آن‌جا كه اخفاى عقیده باعث شکست هدف و برنامه‌ها است در این‌جا تقیه ممنوع است ، باید همه‌چیز را آشکار كرد « وَ لَوْ بَلَغَ ما بَلَغَ : هر آن‌چه بادا باد » .

کانون قرآن لطف است

جمله « وَلْيَتَلَطَّفْ » كه طبق مشهور درست نقطه وسط قرآن مجید از نظر شماره كلمات

است خود داراى لطف خاص و معنى بسیار لطیفى است ، زیرا از ماده « لطف و لطافت » گرفته شده كه در این‌جا به‌معنى دقت و ظرافت به‌خرج دادن است ، يعنى مأمور تهیه غذا آن‌چنان برود و بازگردد كه هیچ كس از ماجراى آن‌ها آگاه نشود .

و این خود لطفى است كه جمله وسط قرآن را لُطْف و تَلَطُّفْ تشکیل مى‌دهد .

21 وَ كَذلِكَ اَعْثَرْنا عَلَيْهِمْ لِيَعْلَمُوا اَنَّ وَعْدَ اللّهِ حَقٌّ وَ اَنَ‌السّاعَةَ لا رَيْبَ فیها اِذْ يَتَنازَعُونَ بَيْنَهُمْ اَمْرَهُمْ‌فَقالُواابْنُوا عَلَيْهِمْ بُنْيانا رَبُّهُمْ اَعْلَمُ بِهِمْ قالَ الَّذینَ غَلَبُوا عَلى اَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَّ عَلَيْهِمْ مَسْجِداً

و این‌چنین مردم‌را متوجه حال آن‌ها كردیم تا بدانند وعده( رستاخیز ) خداوند حق است و درپایان جهان و قیام قیامت‌شکى نیست ، در آن هنگام كه میان خود در این‌باره نزاع مى‌کردند، گروهى مى‌گفتند: بنایى بر آن بسازید ( تا براى‌همیشه ازنظر پنهان‌شوند و از آن‌ها سخن نگویید كه ) پروردگارشان‌از وضع آن‌ها آگاه‌تر است ( ولى آن‌ها كه از رازشان آگاهى يافتند و آن را دلیلى بر رستاخیز دیدند ) گفتند : ما مسجدى در كنار

( مدفن ) آن‌ها مى‌سازیم ( تا خاطره آن‌ها فراموش نشود ) .

پایان ماجراى اصحاب كهف

به زودى داستان هجرت این گروه از مردان با شخصیت درآن محیط ، در همه جا پیچید و شاه جبار سخت برآشفت ، نکند هجرت يا فرار آن‌ها مقدمه‌اى براى بیدارى و آگاهى مردم گردد و يا به مناطق دور و نزدیك بروند و به تبلیغ آیین توحید و مبارزه با شرك و بت‌پرستى بپردازند .

لذا دستور داد مأموران مخصوص همه‌جا به جستجوى آن‌ها بپردازند و اگر ردپایى يافتند آنان را تا دستگیریشان تعقیب كنند و آن‌ها را به مجازات برسانند .

اما هرچه بیشتر جستند كمتر يافتند و این خود معمایى براى مردم محیط و نقطه عطفى در سازمان فکر آن‌ها شد و شاید همین امر كه گروهى از برترین مقامات مملکتى پشت‌پا بر همه مقامات مادى بزنند و انواع خطرات را پذیرا گردند سرچشمه بیدارى و آگاهى براى گروهى از مردم شد .

ولى به هرحال داستان اسرار آمیز این گروه در تاریخشان ثبت گردید و از نسلى به نسل دیگر انتقال يافت و صدها سال بر این منوال گذشت ... .

اکنون به سراغ مأمور خرید غذا برویم و ببینیم بر سر او چه آمد ، او وارد شهر شد ولى دهانش از تعجب بازماند ، شکل ساختمان‌ها به كلى دگرگون شده ، قیافه‌ها همه ناشناس ، لباس‌هاطرز جدیدى پیدا كرده و حتى طرز سخن گفتن و آداب و رسوم مردم عوض شده است ، ویرانه‌هاى دیروز تبدیل به قصرها و قصرهاى دیروز به ویرانه‌ها مبدل گردید .

شاید در يك لحظه كوتاه فکر كرد هنوز خواب است و آن‌چه مى‌بیند رؤیا است ، چشم‌هاى خود را به‌هم مى‌مالد اما متوجه مى‌شود آن‌چه را مى‌بیند عین واقعیتى عجیب و باورناکردنى است .

او هنوز فکر مى‌کند خوابشان در غار يك روز يا يك نیمه‌روز بوده است پس این‌همه دگرگونى چرا ؟ این‌همه تغییرات در يك روز چگونه امکان‌پذیر است .

ازسوى دیگر قیافه‌او براى‌مردم نیز عجیب و نامأنوس است ، لباس او ، طرز سخن

گفتن او و چهره و سیماى او ، همه براى آن‌هاتازه است و شاید این وضع نظر عده‌اى را به سوى او جلب كرد و به دنبالش روان شدند .

تعجب او هنگامى به نهایت رسید كه دست در جیب كرد تا بهاى غذایى را كه خریده بود بپردازد ، فروشنده چشمش به سکه‌اى كه به 300 سال قبل و بیشتر تعلق داشت و شاید نام « دَقْيانُوس » شاه جبار آن زمان بر آن نقش بود ، هنگامى كه‌توضیح خواست ، او در جواب گفت : تازگى این سکه را به‌دست آورده‌ام .

کم كم از قراین احوال بر مردم مسلم شد كه این مرد يکى از گروهى‌است كه نامشان را درتاریخ 300 سال قبل خوانده‌اند و در بسیارى از محافل سرگذشت اسرارآمیزشان مطرح‌بوده است .

و خود او نیز متوجه شد كه او و يارانش در چه خواب عمیق و طولانى فرورفته بودند .

این مسأله مثل بمب در شهر صدا كرد و زبان به زبان در همه‌جا پیچید .

بعضى از مورخان مى‌نویسند در آن ایام زمامدار صالح و موحدى بر آن‌ها حکومت

مى‌کرد ، ولى هضم مسأله معاد جسمانى و زنده شدن مردگان بعد از مرگ براى مردم آن محیط مشکل‌بود جمعى از آن‌هانمى‌توانستند باورکنند كه انسان‌بعد ازمردن به زندگى بازمى‌گردد ، اما ماجراى خواب اصحاب كهف دلیل دندان شکنى شد براى آن‌ها كه طرفدار معاد جسمانى بودند .

و لذا قرآن مى‌گوید :

«همان‌گونه‌که آن‌هارا به‌خواب فروبردیم ازآن خواب‌عمیق و طولانى بیدارکردیم و مردم‌را متوجه‌حالشان نمودیم تا بدانند وعده رستاخیز خداوند حق است : وَ كَذلِكَ اَعْثَرْنا عَلَيْهِمْ لِيَعْلَمُوا اَنَّ وَعْدَ اللّهِ حَقٌّ » .

« و در پایان جهان و قیام قیامت شکى نیست : وَ اَنَّ السّاعَةَ لا رَيْبَ فیها » .

چرا كه این خواب طولانى كه صدها سال به طول انجامید بى‌شباهت به مرگ نبود و بیدارشدنشان همچون رستاخیز ، بلکه مى‌توان گفت این خواب و بیدارى از پاره‌اى جهات از مردن و بازگشتن به حیات ، عجیب‌تر بود ، زیرا صدها سال بر آن‌ها گذشت درحالى كه بدنشان نپوسید ، درحالى كه نه غذایى خوردند و نه آبى

نوشیدند ، در این مدت طولانى چگونه زنده ماندند ؟

آیا این دلیل بر قدرت خدا بر هرچیز و هرکار نیست ؟ حیات بعد از مرگ با توجه به چنین صحنه‌اى مسلماً امکان‌پذیر نیست .

بعضى از مورخان نوشته‌اند كه مأمور خرید غذا به سرعت به غار بازگشت و دوستان خود را از ماجرا آگاه ساخت ، همگى در تعجب عمیق فرورفتند و از آن‌جاکه احساس مى‌کردند همه فرزندان و برادران و دوستان را از دست داده‌اند و هیچ‌کس از ياران سابق آن‌ها زنده نمانده ، تحمل این زندگى براى آن‌ها سخت و ناگوار بود ، از خدا خواستند كه چشم از این جهان بپوشند و به جوار رحمت حق منتقل شوند و چنین شد .

آن‌ها چشم‌ازجهان پوشیدند و جسدهاى‌آن‌هادرغار مانده بود كه مردم به سراغشان‌آمدند.

« در این‌جا نزاع و كشمکش بین طرفداران مسأله معاد جسمانى و مخالفان آن‌ها درگرفت . مخالفان سعى داشتند كه مسأله خواب و بیدارى اصحاب كهف به زودى به دست فراموشى سپرده شود و این دلیل دندان‌شکن را از دست موافقان بگیرند ، لذا پیشنهاد كردند در غار گرفته شود ، تا براى همیشه از نظر مردم پنهان گردند » « اِذْ

يَتَنازَعُونَ بَيْنَهُمْ اَمْرَهُمْ فَقالُواابْنُوا عَلَيْهِمْ بُنْيانا » .

و براى خاموش كردن مردم مى‌گفتند زیاد از آن‌ها سخن نگویید ، آن‌ها سرنوشت اسرارآمیزى داشتند كه « پروردگارشان از وضع آن‌ها آگاه‌تر است : رَبُّهُمْ اَعْلَمُ بِهِمْ » .

بنابراین داستان آن‌ها را رها كنید و به حال خودشان واگذارید .

درحالى كه « مؤمنان راستین كه از این امر آگاهى يافته بودند و آن را سند زنده‌اى براى اثبات رستاخیز به مفهوم حقیقیش مى‌دانستند ، سعى داشتند این داستان هرگز فراموش نشود و لذا گفتند : ما در كنار مدفن آن‌ها مسجد و معبدى مى‌سازیم » تا مردم ياد آن‌ها را از خاطره‌ها هرگز نبرند ، به علاوه از روح پاك آن‌ها استمداد طلبند « قالَ الَّذینَ غَلَبُوا عَلى اَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَّ عَلَيْهِمْ مَسْجِداً » .

مسجد در كنار آرامگاه و ایجاد بناى يادبود

ظاهر تعبیر قرآن این است كه اصحاب كهف سرانجام بدرود حیات گفتند و به خاك سپرده شدند و كلمه « عَلَيْهِمْ » شاهد این مدعااست ، سپس علاقه‌مندان به آن‌ها تصمیم

گرفتند معبدى در كنار آرامگاه آنان بسازند ، قرآن این موضوع را در آیات فوق با لحن موافقى آورده است و این نشان مى‌دهد كه ساختن معبد به احترام قبور بزرگان دین نه تنها حرام نیست ، آن‌چنان كه وهابى‌ها مى‌پندارند ، بلکه كار خوب و شایسته‌اى است .

اصولاً بناهاى يادبود كه خاطره افراد برجسته و با شخصیت را زنده مى‌دارد همیشه در میان مردم جهان بوده و هست و يك نوع قدردانى از گذشتگان و تشویق براى آیندگان در آن كار نهفته است ، اسلام نه تنها از این كار نهى نکرده بلکه آن را مجاز شمرده است .

وجود این‌گونه بناها يك سند تاریخى بر وجود این شخصیت‌ها و برنامه و تاریخشان است ، به همین دلیل پیامبران و شخصیت‌هایى كه قبر آن‌ها متروك مانده تاریخ آن‌ها نیز مورد تردید و استفهام قرار گرفته است .

این نیز واضح است كه این‌گونه بناها كم‌ترین منافاتى با مسئله توحید و اختصاص پرستش به « اللّه » ندارد ، زیرا « احترام » ، مطلبى است و « عبادت » و پرستش مطلبى دیگر .

22 سَيَقُولُونَ‌ثَلثَةٌ‌رابِعُهُمْ كَلْبُهُمْ وَ يَقُولُونَ‌خَمْسَةٌ‌سادِسُهُمْ‌كَلْبُهُمْ‌رَجْما بِالْغَيْبِ

وَ يَقُولُونَ سَبْعَةٌ وَثامِنُهُمْ كَلْبُهُمْ قُلْ رَبّى اَعْلَمُ بِعِدَّتِهِمْ ما يَعْلَمُهُمْ اِلاّ قَلیلٌ فَلا تُمارِ فیهِمْ اِلاّ مِراءً ظاهِرا وَ لا تَسْتَفْتِ فیهِمْ‌مِنْهُمْ اَحَداً

گروهى خواهند گفت آن‌ها سه نفر بودند كه چهارمین‌شان‌سگ آن‌ها بود و گروهى مى‌گویند پنج نفر بودند كه ششمین‌آن‌ها سگشان بود ، همه این‌ها سخنانى بدون دلیل است و گروهى مى‌گویند آن‌ها هفت نفر بودند و هشتمین شان سگ‌آن‌ها بود ، بگو پروردگار من‌ازتعداد آن‌ها آگاه‌تراست ،جز گروه كمى‌تعداد آن‌هارا نمى‌داند، بنابراین درباره آن‌ها جز با دلیل سخن مگوى و از هیچ‌کس پیرامون آن‌ها سؤال منما .

« مِراء » به طورى كه « راغب » در « مفردات » مى‌گوید : در اصل از « مَرَيْتُ النّاقَةَ » يعنى « پستان شتر را به دست گرفتن براى دوشیدن » گرفته شده است ، سپس به بحث و گفتگو پیرامون چیزى كه مورد شك و تردید است اطلاق گردیده است .

و بسیار مى‌شود كه در گفتگوهاى لجاجت آمیز و دفاع ازباطل به كار مى‌رود ، ولى ریشه اصلى آن محدود به این معنى نیست ، بلکه هرنوع بحث و گفتگو را درباره هر

مطلبى كه محل تردید است شامل‌مى‌شود .

« ظاهِر » به معنى غالب و مسلط و پیروز است .

« رَجْم » در اصل به معنى سنگ يا پراندن سنگ است ، سپس به هر نوع تیراندازى اطلاق شده است و گاه به معنى كنایى « متّهم ساختن » يا « قضاوت به ظن و گمان » استعمال مى‌شود و كلمه « بِالْغَيْبِ » تأکیدى بر این معنا است ، بنابراین تعبیر « رَجْما بِالْغَيْبِ » يعنى غائبانه قضاوت بى مأخذ درباره چیزى كردن .

این تعبیر شبیه همان چیزى است كه در فارسى مى‌گوییم « تیر در تاریکى انداختن » از آن‌جا كه انداختن تیر در تاریکى غالبا به هدف اصابت نمى‌کند این نوع قضاوت‌ها غالبا درست از آب درنمى‌آید .

« واو » در جمله « وَ ثامِنُهُمْ كَلْبُهُمْ »

در آیۀ فوق جمله « رابِعُهُمْ كَلْبُهُمْ » و « سادِسُهُمْ كَلْبُهُمْ » هر دو بدون واو آمده است در حالى كه جمله « وَ ثامِنُهُمْ كَلْبُهُمْ » با « واو » شروع مى‌شود ، از آن‌جا كه تمام تعبیرات قرآن

حتماً داراى نکته‌اى است مفسران در معنى این « واو » سخن فراوان گفته‌اند .

شاید بهترین تفسیر این‌باشدکه این « واو » اشاره به آخرین سخن و آخرین حرف است ، چنان‌که در ادبیات امروز نیز اخیرا این تعبیر معمول شده كه هنگام برشمردن چیزى ، تمام افراد آن بحث را بدون واو ذکر مى‌کنند ، اما آخرین آن‌ها حتما با واو خواهدبود ، مثلاًمى‌گوییم « زید ، عمر ، حسن و محمّد آمدند » این واو اشاره‌به پایان‌کلام و بیان‌آخرین مصداق و موضوع است .

گرچه در جمله‌هاى فوق قرآن با صراحت تعداد آن‌ها را بیان نکرده است ، ولى از اشاراتى كه در آیه وجود دارد مى‌توان فهمید كه قول سوم همان قول صحیح و مطابق واقع است ، چراکه به دنبال قوم اوّل و دوّم كلمه « رَجْما بِالْغَيْبِ » ( تیر در تاریکى ) كه اشاره به بى‌اساس بودن آن‌ها است آمده ، ولى درمورد قول سوّم نه تنها چنین تعبیرى نیست ، بلکه تعبیر « بگو پروردگارم از تعداد آن‌ها آگاه‌تر است » و هم‌چنین « تعداد آن‌ها را تنها گروه كمى مى‌دانند » ذکر شده است كه این خود دلیلى است بر تایید این قول و در هرحال در پایان آیه

اضافه مى‌کند « در مورد آن‌ها بحث مکن جر بحث مستدلّ و توأم با دلیل و منطق : فَلا تُمارِ فیهِمْ اِلاّ مِراءً ظاهِرا...» .

جمله « فَلا تُمارِ فیهِمْ اِلاّ مِراءً ظاهِرا » مفهومش این است كه آن‌چنان با آن‌ها منطقى و مستدل سخن بگو كه برترى منطق تو آشکار گردد .

مفهوم سخن این است كه تو باید به اتکاء وحى الهى با آن‌ها سخن بگویى زیرا محکم‌ترین دلیل در این زمینه همین است .

23 وَ لا تَقُولَنَّ لِشَىْ‌ءٍ اِنّى فاعِلٌ ذلِكَ غَداً

و هرگز نگو من فردا كارى انجام مى‌دهم .

24 اِلاّ اَنْ يَشاءَ اللّهُ وَاذْكُرْ رَبَّكَ اِذا نَسیتَ وَ قُلْ عَسى اَنْ‌يَهْدِيَنِ رَبّى لاَِقْرَبَ مِنْ هذا رَشَداً

مگر این‌که خدا بخواهد و هرگاه فراموش كردى ( جبران نما )و پروردگارت را به خاطر بیاور و بگو امیدوارم كه پروردگارم مرا به راهى روشن‌تر از این هدایت كند .

یعنى در رابطه با اخبار آینده و تصمیم بر انجام كارها، حتما جمله « اِنْشاءَاللّه‌ُ » را اضافه كن ، چرا كه اولاً تو هرگز مستقل در تصمیم‌گیرى نیستى و اگر خدا نخواهد هیچ‌کس توانایى بر هیچ‌کار راندارد، بنابراین‌براى این‌که ثابت‌کنى نیروى‌تو از نیروى لایزال او است و قدرتت‌وابسته به‌قدرت‌او جمله « انشاءاللّه » ( اگر خدابخواهد ) راحتما به‌سخنت اضافه كن.

ثانیاً خبر دادن قطعى براى انسان كه قدرتش محدود است و احتمال ظهور موانع مختلف مى‌رود صحیح و منطقى نیست و چه بسا دروغ از آب درآید ، مگر این‌که با جمله « انشاءاللّه » همراه باشد .

شأن نزولى كه در مورد این آیات نقل شده است نیز تفسیر فوق را تایید مى‌کند ، زیرا پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله بدون ذکر انشاءاللّه به كسانى كه پیرامون اصحاب كهف و مانند آن سؤال كرده بودند قول‌توضیح و جواب داد، به‌همین‌جهت مدتى وحى‌الهى به تأخیر افتاد، تابه‌پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله در این زمینه هشدار داده‌شود و سرمشقى براى همه مردم باشد .

سپس در تعقیب این جمله ، قرآن مى‌گوید : « وَاذْكُرْ رَبَّكَ اِذا نَسیتَ » .

اشاره به این‌که اگر به خاطر فراموشى جمله « انشاءاللّه » را به سخنانى كه از آینده خبر مى‌دهى نیفزایى هر موقع به يادت آمد فورا جبران كن و بگو انشاء اللّه ، كه این كار گذشته را جبران خواهد كرد .

از پاره‌اى از روایات استفاده مى‌شود كه اگر كسى سخنى را در ارتباط با آینده بدون انشاءاللّه بگوید خدا او را به خودش وامى گذارد و از زیر چتر حمایتش بیرون مى‌برد .(1)

در حدیثى از امام صادق (علیه السلام)مى‌خوانیم : امام دستور داده بود نامه‌اى بنویسند ، هنگامى كه نامه پایان يافت و به خدمتش دادند ملاحظه كرد ، انشاءاللّه در آن نبود ، فرمود : « كَيْفَ رَجَوْتُمْ اَنْ يَتِمَّ هذا وَ لَيْسَ فیهِ اسْتِثْناءٌانْظُرُوا كُلَّ مَوْضِعٍ لايَكُونُ فیهِ اسْتِثْناءٌ فَاسْتَثْنُوا فیهِ : شما چگونه امیدوار بودید كه این نامه ( يا این كار ) به پایان برسد درحالى كه انشاءاللّه در آن نیست ، نگاه كنید درهرجاى آن نیست بگذارید » . .


1) « نورالثقلین » جلد 3 ، صفحه 254 .

در آیۀ فوق خواندیم خداوند به پیامبرش مى‌گوید : « هنگامى كه خدا را فراموش كردى و بعد متذکر شدى ياد او كن » .(1)

اشاره به این كه اگر تکیه بر مشيّت او با جمله انشاءاللّه ، نکردى هرگاه به خاطرت آمد جبران نما .

در احادیث و روایات متعددى كه در تفسیر آیه فوق از اهل بیت علیهم‌السلام نقل شده ، نیز روى این مسأله تأکید گردیده است كه حتّى پس از گذشتن يك سال نیز به خاطرتان آمد كه ان شاء اللّه نگفته‌اید گذشته را جبران نمایید .(2)

اکنون این سؤال پیش مى‌آید كه نسیان مگر براى پیامبر ممکن است درحالى كه اگر نسیان به فکر او راه يابد مردم به گفتار و اعمال او اعتماد كامل نمى‌توانند داشته باشند و .


1) « نورالثقلین » جلد 3 ، صفحه 253 و 254 .

2) « نورالثقلین » جلد 3 ، صفحه 253 و 254 .

همین است دلیل معصوم بودن پیامبران و امامان از خطا و نسیان حتّى در موضوعات .

اما با توجه به این‌که در بسیارى از آیات قرآن دیده‌ایم روى سخن به‌پیامبران است امامقصود و منظور توده‌مردم‌هستند ، پاسخ این سؤال روشن مى‌شود و طبق ضرب‌المثل عرب از باب « اِيّاكَ اَعْنى وَ اسْمَعى ياجارَهُ » است يعنى « روى سخنم با تو است اى كسى كه نزد من هستى اما همسایه ، تو بشنو » . (1)

در به‌تو مى‌گویم - دیوار تو بشنو .

25 وَ لَبِثُوا فى كَهْفِهِمْ ثَلاثَ مِائَةٍ سِنینَ وَازْدادُوا تِسْعاً

آن‌ها درغار خود سیصدسال درنگ‌کردند و نه سال نیز بر آن افزودند .

خواب اصحاب كهف

بنابراین مجموع مدت توقف و خواب آن‌ها در غار سیصد و نه سال بود .


1) معادل آن در فارسى ضرب‌المثل معروفى است كه مى‌گوید :

جمعى معتقدنداین تعبیر كه به جاى 309 سال ، فرموده است 300 سال و نه سال بر آن افزودند، اشاره‌به تفاوت‌سال‌هاى‌شمسى و قمرى‌است چراکه آن‌هابه‌حساب‌سال‌هاى شمسى سیصدسال توقف كردند و با محاسبه سال‌هاى قمرى سیصد و نه سال و این از لطائف تعبیر است‌که بایک‌تعبیر جزیى درعبارت واقعیت دیگرى را كه نیاز به شرح دارد بازگو كنند .(1)

26 قُلِ اللّهُ اَعْلَمُ بِما لَبِثُوا لَهُ غَيْبُ السَّمواتِ وَالاَرْضِ‌اَبْصِرْبِه وَ اَسْمِعْ ما لَهُمْ مِنْ دُونِه مِنْ وَلِىٍّ وَ لايُشْرِكُ فى حُكْمِه اَحدا

بگو : خداوند از مدت توقفشان آگاه‌تر است ، غیب آسمان‌ها و زمین از آن او است ).


1) تفاوت سال‌هاى شمسى و قمرى تقریبا يازده روز است ، كه اگر آن را در سیصد ضرب كنیم و سپس بر عدد روزهاى سال قمرى كه 354 روز است تقسیم كنیم نتیجه آن همان عدد نه مى‌شود ( البته در این‌جا كسر مختصرى مى‌ماند كه چون كمتر از يك سال است قابل محاسبه نیست ).

راستى چه بینا و چه شنوا است ؟آن‌ها هیچ ولى و سرپرستى جز او ندارند و هیچ‌کس در حکم او شریك نیست .

کسى كه از پنهان و آشکار ، در مجموعه جهان هستى با خبر است چگونه ممکن است از مدت توقف اصحاب كهف آگاه نباشد .

به همین دلیل ساکنان آسمان‌ها و زمین هیچ ولى و سرپرستى جز او ندارند « ما لَهُمْ مِنْ دُونِه مِنْ وَلِىٍّ » .

و درپایان آیه‌اضافه مى‌کند «هیچ‌کس در حکم خداوند شریك نیست: وَ لايُشْرِكَ فى حُكْمِه اَحدا ».

در حقیقت این تأکیدى است بر ولایت مطلقه خداوند كه نه شخص دیگرى بر جهانیان ولایت دارد و نه كسى شریك در ولایت او است ، يعنى نه بالاستقلال و نه مشترکا شخص دیگرى در ولایت جهان نفوذ ندارد .

27 وَاتْلُ ما اُوحِىَ‌اِلَيْكَ مِنْ كِتابِ رَبِّكَ لا مُبَدِّلَ لِكَلِماتِه وَلَنْ تَجِدَ مِنْ دُونِه مُلْتَحَداً

آن‌چه به تو از كتاب پروردگارت وحى شده تلاوت كن ، هیچ چیز سخنان او را

دگرگون نمى‌سازد و ملجاء و پناهگاهى‌جز او نمى‌یابى .

« مُلْتَحَد » از ماده « لَحْد » به معنى حفره‌اى است كه از وسط به يکى از دو طرف مایل شده باشد ( همانند لحدى كه براى قبر مى‌سازند ) و به همین دلیل جهت « مُلْتَحَد » به جایى گفته مى‌شود كه انسان تمایل به آن پیدا مى‌کند و سپس به معنى « ملجأ و پناهگاه » آمده است.

دوآیه اخیراز چندین راه، احاطه علمى خداوندرا به همه موجودات عالم بیان‌کرده‌است:

نخست مى‌گوید : « غیب آسمان‌ها و زمین از آن او است » و به همین دلیل او از همه آن‌ها آگاه است . سپس اضافه مى‌کند : « او چه بینا و چه شنوا است ؟ » باز مى‌گوید : « تنها ولى و سرپرست او است و او از همه آگاه‌تر است » و نیز اضافه مى‌کند : « هیچ‌کس در حکم او شرکت ندارد تا علم و دانش او محدود شود » . سپس مى‌فرماید : « در علم و كلام او تغییر و تبدیلى پیدا

نمى‌شود » تا از ارزش و ثبات آن بکاهد و در آخرین جمله مى‌گوید : « تنها پناهگاه در عالم او است و طبعا او از تمام پناهندگان خویش آگاهى دارد » .

28 وَ اصْبِرْ نَفْسَكَ مَعَ الَّذینَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَدَوةِ وَالْعَشِىِّ يُریدُونَ وَجْهَهُ

وَلاتَعْدُ عَيْناكَ عَنْهُمْ‌تُریدُ زینَةَ‌الْحَيوةِ‌الدُّنْيا وَ لا تُطِعْ مَنْ اَغْفَلْنا قَلْبَهُ عَنْ ذِكْرِنا وَ اتَّبَعَ هَویهُ وَ كانَ اَمْرُهُ فُرُطاً

باکسانى باش كه پروردگار خود را صبح و عصر مى‌خوانند وتنها ذات او را مى‌طلبند ، هرگز چشم‌هاى خود را ، به‌خاطرزینت‌هاى دنیا ، از آن‌ها برمگیر و از كسانى كه قلبشان را از ياد خود غافل ساختیم اطاعت مکن ، همان‌ها كه پیروى هواى نفس كردند و كارهایشان افراطى است .

همنشینى با پاکدلان پابرهنه افتخار است

« لا تَعْدُ » از ماده « عَدايَعْدُو » به معنى تجاوزکردن است ، بنابراین مفهوم جمله این است « چشم از آن‌ها برمگیر تا به دیگران نگاه كنى » .

« فُرُط » به معنى تجاوز از حد است و هر چیزى كه از حد خود خارج بشود و به اسراف متوجه گردد به آن « فُرُط » مى‌گویند .

تعبیر به « وَ اصْبِرْ نَفْسَكَ : خود را شکیبا دار » اشاره به این واقعیت است كه

پیغمبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله از ناحیه دشمنان مستکبر و اشراف آلوده در فشار بوده كه گروه مؤمنان فقیر را از خود براند ، لذا خداوند دستور مى‌دهد كه در برابر این فشار فزاینده ، صبر و استقامت پیشه كن و هرگز تسلیم آن‌ها مشو .

تعبیر به «صبح و شام» اشاره به این است كه در همه حال و تمام عمر به ياد خدا هستند .

و تعبیر به « يُریدُونَ وَجْهَهُ : ذات او را مى‌طلبند » دلیل بر اخلاص آن‌ها است و اشاره به این‌که آن‌ها از خداوند خود او را مى‌خواهند ، حتى به خاطر بهشت ( هرچند نعمت‌هایش بزرگ و پرارزش‌است )و به خاطر ترس از دوزخ و مجازات‌هایش (هرچند عذاب‌هایش دردناک‌است) بندگى‌خدا نمى‌کنند .

سپس به عنوان تأکید ادامه مى‌دهد : « وَ لا تَعْدُ عَيْناكَ عَنْهُمْ تُریدُ زینَةَ الْحَيوةِ الدُّنْيا... » .

روح طبقاتى مشکل بزرگ جامعه‌ها

نه تنها آیه فوق ، با تقسیم جامعه به دو گروه اشراف و فقراء مبارزه مى‌کند ، بلکه در بسیارى از آیات قرآن روى این مطلب تأکید شده است .

اصولاً جامعه‌اى كه گروهى از آن ( كه طبعاً اقلّيّتى خواهند بود ) مرفّه‌ترین زندگى را داشته باشند ، در ناز و نعمت غوطه‌ور و در اسراف و تبذیر غرق باشند و به موازات آن آلوده انواع مفاسد گردند ، درحالى كه گروه دیگرى كه اکثریت را تشکیل مى‌دهند از ابتدایى‌ترین و ساده‌ترین وسیله زندگى انسانى محروم باشند چنین جامعه‌اى نه جامعه‌اى است كه اسلام آن را بپسندد و نه رنگ جامعه انسانى دارد .

چنین مجتمعى هرگز روى آرامش نخواهد دید ، ظلم و ستم ، خفقان و سلب آزادى ، استعمار و استکبار، حتما برآن سایه خواهد انداخت، جنگ‌هاى خونین غالبا از جامعه‌هایى كه داراى چنین بافتى هستند برخاسته و ناآرامى‌ها در چنین جوامعى هرگز پایان نمى‌گیرد .

در جامعه جاهلى زمان نوح (علیه السلام) نیز اشراف بت پرست به نوح همین ایراد را مى‌کردند كه چرا به تعبیر آن‌ها « اَراذِل » از تو پیروى كرده‌اند ؟ ( اراذل به معنى پست‌ها ، چرا كه این كوردلان مقیاس بزرگى و پستى را درهم و دینار مى‌پنداشتند ) « فَقالَ الْمَلاَُ الَّذینَ كَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ ما نَریكَ اِلاّ بَشَرا مِثْلَنا وَ ما نَریكَ اتَّبَعَكَ اِلاِّالَّذینَ هُمْ اَراذِلُنا » ( 27 / هود ) .

و دیدیم كه چگونه گروهى از این خودپرستان بى‌ایمان حتّى از نشستن در كنار تهیدستان باایمان، ولو براى‌چند لحظه، اباداشتند و نیز درتاریخ‌اسلام‌خوانده‌ایم‌که چگونه پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله با كنار زدن گروه اول و میدان دادن به گروه دوم جامعه‌اى ساخت به معنى واقعى كلمه ، « توحیدى » ، جامعه‌اى كه استعدادهاى نهفته در آن شکوفا گشت و ملاك ارزش وشخصیت، نبوغ‌ها و ارزش‌هاى انسانى و تقوا و دانش و ایمان و جهاد و عمل صالح بود .

رابطه هواپرستى و غفلت از خدا

روح آدمى را يا خدا پر مى‌کند و يا هوا ، كه جمع میان این دو ممکن نیست ، هواپرستى سرچشمه‌غفلت ازخدا و خلق‌خدا است، هواپرستى‌عامل‌بیگانگى‌از همه‌اصول‌اخلاقى است و بالاخره هواپرستى انسان را در خویشتن فرو مى‌برد و از همه حقایق جهان دور مى‌سازد.

یك انسان هواپرست جز به اشباع شهوات خویش نمى‌اندیشد آگاهى ، گذشت ، ایثار ، فداکارى و معنویت براى او مفهومى ندارد .

رابطه این دو با هم در آیه فوق به خوبى بازگو شده است ، آن‌جا كه مى‌گوید : « تُطِعْ مَنْ

اَغْفَلْنا قَلْبَهُ عَنْ ذِكْرِنا وَ اتَّبَعَ هَویهُ وَ كانَ اَمْرُهُ فُرُطا » .

در این‌جا نخست غفلت از خدا مطرح است و به دنبال آن پیروى از هوا و جالب این‌که نتیجه آن افراط كارى آن‌هم به طور مطلق ذکر شده است .

چرا هواپرست همیشه گرفتار افراط است ، شاید يك دلیلش این باشد كه طبع آدمى در لذت‌هاى مادى همیشه گرفتار افراط است و رو به افزون‌طلبى مى‌رود كسى كه دیروز از فلان مقدار مواد مخدر نشئه مى‌شد امروز با آن مقدار نشئه نمى‌شود و باید تدریجا بر مقدار آن بیفزاید ، كسى كه دیروز يك قصر مجهز چندهزار مترى او را سیر مى‌کرد امروز براى او يك امر عادى است و به همین ترتیب در همه شاخه‌هاى هوا و هوس ، دایما رو به افراط گام برمى‌دارند تا خود را هلاك و نابود كنند .

نزدیك شدن به ثروتمندان به خاطر ثروتشان

نکتۀ دیگرى كه آیه فوق به ما مى‌آموزد این است كه مانباید از ارشاد و هدایت این گروه و آن گروه به‌خاطر آن‌که ثروتمندند ، يا زندگى مرفهى دارند پرهیز كنیم و به اصطلاح قلم

سرخى دور آن‌ها بکشیم ، بلکه آن‌چه مذموم است آن است كه ما به خاطر بهره‌گیرى از دنیاى مادى آن‌ها به سراغ آن‌ها برویم و به گفته قرآن مصداق « تُریدُ زینَةَ الْحَيوةِ الدُّنْيا » باشیم ، اما اگر هدف هدایت و ارشاد آن‌ها و حتى بهره‌گیرى از امکاناتشان براى فعالیت‌هاى مثبت و ارزنده اجتماعى باشد تماس با آن‌ها نه تنها مذموم نیست بلکه لازم و واجب است .

29 وَ قُلِ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكُمْ فَمَنْ شاءَ فَلْيُؤْمِنْ وَ مَنْ شاءَفَلْيَكْفُرْ اِنّا اَعْتَدْنا لِلظّالِمینَ نارا اَحاطَ بِهِمْ سُرادِقُهاوَ اِنْيَسْتَغیثُوا يُغاثُوا بِماءٍكَالْمُهْلِ يَشْوِى الْوُجُوهَ بِئْسَ الشَّرابُ وَ ساءَتْ مُرْتَفَقاً

بگو این حق است از سوى پروردگارتان ، هرکس مى‌خواهدایمان بیاورد ( و این حقیقت را پذیرا شود ) و هرکس مى‌خواهد كافر گردد ، ما براى ستمگران آتشى آماده كرده‌ایم كه سراپرده‌اش آن‌هارا از هرسو احاطه كرده است و اگر تقاضاى آب كنند آبى براى آن‌ها مى‌آورند همچون فلز گداخته كه صورت‌ها را بریان مى‌کند ، چه بد نوشیدنى است و چه بد محل اجتماعى ؟

« مُهْلِ » چنان‌که راغب در مفردات گوید به معنى دُرد ته‌نشین شده روغن است كه معمولاً چیز آلوده و كثیف و بدطعمى است ، ولى جمعى دیگر از مفسران به معنى هرگونه فلز گداخته تفسیر كرده‌اند و ظاهر جمله « يَشْوِى الْوُجُوهَ » ( صورت‌ها را بریان مى‌کند ) در این‌جا معنى دوم را مى‌رساند .

« مُرْتَفَق » از ماده « رِفْقْ و رَفیق » است يعنى محل اجتماع دوستان .

فکر كنید آبى كه نزدیك صورت شود حرارتش صورت را بریان مى‌کند آیا قابل خوردن است ؟ این به خاطر آن است كه در دنیا انواع نوشابه‌هاى گوارا و خنك مى‌نوشیدند ، درحالى كه آتش به دل محرومان و مستضعفان مى‌زدند ، این‌همان آتش‌است كه‌در این‌جا بدین صورت تجسم يافته است .

عجیب این‌که قرآن در این‌جا براى ثروتمندان ، ظالم و دنیاپرستان بى‌ایمان ، تشریفاتى در جهنم همانند تشریفات این جهان قایل شده است ولى با این تفاوت كه در دنیا « سُرادِق » يعنى خیمه‌هاى بلند ( « سُرادِق » در اصل از كلمه فارسى سراپرده گرفته شده است ) و

اشرافى دارند كه فقیران را در آن راهى نیست و محل عیش و نوش و باده‌گسارى است ولى در آن‌جا خیمه‌هاى عظیمشان « از شعله‌هاى آتش سوزان دوزخ است » .

در این‌جا در سراپرده‌هایشان انواع مشروبات وجود دارد ، همین كه ساقى را صدا مى‌کنند جام‌هایى از شراب‌هاى رنگارنگ پیش‌روى آن‌ها حاضرمى‌نمایند ، در دوزخ نیز ساقى و آورنده نوشیدنى دارند، اماچه آبى ؟ آبى همچون فلز گداخته ! آبى به داغى اشك سوزان يتیمان و آه آتشین مستمندان آرى هرچه آن‌جااست تجسمى است از آن‌چه این‌جا است ( پناه بر خدا ) .

30 اِنَّ الَّذینَ امَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ اِنّا لا نُضیعُ اَجْرَمَنْ اَحْسَنَ عَمَلاً

مسلماً كسانى كه ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادندما پاداش نیکوکاران را ضایع نخواهیم كرد .

از آن‌جا كه روش قرآن يك روش آموزنده تطبیقى است پس از بیان اوصاف و هم‌چنین كیفر دنیاپرستان خودخواه ، به بیان حال مؤمنان راستین و پاداش‌هاى فوق‌العاده ارزنده آن‌ها

مى‌پردازد و چنین مى‌گوید : « آن‌ها كه ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند، ما پاداش نیکوکاران را ضایع‌نخواهیم‌کرد »کم‌باشد يا زیاد، كلى‌باشدیاجزیى،ازهرکس،درهر سن و سال و درهرشرایط.

31 اُولئِكَ لَهُمْ جَنّاتُ عَدْنٍ تَجْرى مِنْ تَحْتِهِمُ الاَنْهارُ يُحَلَّوْنَ فیها مِنْ اَساوِرَ مِنْ ذَهَبٍ وَ يَلْبَسُونَ ثِيابا خُضْرا مِنْ سُنْدُسٍ وَ اِسْتَبْرَقٍ مُتَّكِئینَ فیها عَلَى الاَرائِكِ نِعْمَ الثَّوابُ وَ حَسُنَتْ مُرْتَفَقا

آن‌ها كسانى هستند كه بهشت جاودان از آنشان است ،باغ‌هایى از بهشت كه نهرها از زیر درختان و قصرهایش جارى است ، در آن‌جا با دستبندهایى از طلا آراسته‌اند و لباس‌هاى ( فاخرى ) به رنگ سبز از حریر نازك و ضخیم دربرمى‌کنند ، درحالى كه بر تخت‌ها تکیه كرده‌اند ، چه پاداش خوبى و چه جمع نیکویى ؟

« اَساوِرَ » جمع « اَسْوِرَة » بر وزن « مشورة » و آن نیز به نوبه خود جمع « سِوار » بر وزن « غبار » و « كِتاب » است و در اصل از كلمه فارسى « دستوار » يعنى دستبند گرفته شده و

بعد از آن‌که معرب گردیده از آن فعل‌هاى عربى نیز مشتق شده است .

« اَرائِك » جمع « اَریكَة » به تختى مى‌گویند كه اطراف آن از هرطرف به صورت سایبان پوشانیده شده است .

مقایسه زندگى این جهان و آن جهان

تجسم اعمال يکى از مهم‌ترین مسایل مربوط به رستاخیز است ، باید بدانیم آن‌چه در آن جهان است بازتاب وسیع و گسترده و تکامل يافته‌اى از این جهان است ، اعمال ، افکار ، روش‌هاى اجتماعى ما و خوهاى مختلف اخلاقى در آن جهان تجسم مى‌یابند و همیشه با ما خواهند بود .

آیه فوق ترسیم زنده‌اى از همین حقیقت است ، ثروتمندان ستم‌پیشه و انحصارگرى كه دراین جهان در سراپرده‌هایى تکیه مى‌کردند و سرمست از باده‌ها بودند و سعى داشتند همه چیزشان از مؤمنان تهیدست جدا باشد در آن‌جا هم « سُرادِق » و سراپرده‌اى دارند اما از آتش سوزان چرا كه ظلم در حقیقت آتش‌سوزانى است كه خرمن زندگى‌وامیدمستضعفان رامحترق مى‌کند .

در آن‌جا هم نوشابه‌هایى دارند كه تجسمى است از باطن شراب دنیا و نوشابه‌هایى كه از خون دل مردم محروم فراهم شده است ، نوشابه‌اى كه به این ظالمان در آن جهان هدیه مى‌شود نه تنها امعاء و احشاء را مى‌سوزاند بلکه همچون فلز گداخته است كه پیش از نوشیدن ، هنگامى كه به دهان و صورت نزدیك مى‌شود چهره‌هاشان را برشته مى‌کند .

اما به عکس ، آن‌ها كه براى حفظ پاکى و رعایت اصول عدالت پشت‌پا به این مواهب زدند و به زندگى ساده‌اى قناعت كردند و محرومیت‌هاى این دنیا را براى اجراى اصول عدالت به خاطر خدا تحمل نمودند ، در آن‌جا باغ‌هایى از بهشت با نهرهایى از آب جارى و بهترین لباس‌ها و زینت‌ها و شوق‌انگیزترین جلسات در انتظارشان خواهد بود و این تجسمى است از نیت پاك آن‌ها كه مواهب رابراى همه بندگان خدا مى‌خواستند .

لباس‌هاى زینتى در جهان دیگر

این سؤال ممکن است براى بسیارى پیدا شود كه خداوند در قرآن مجید از زرق و برق دنیا نکوهش كرده ، ولى وعده این‌گونه چیزها را به مؤمنان در آن جهان مى‌دهد ،

زینت‌آلات طلا ، پارچه‌هاى ابریشمین ، اریکه‌ها و تخت‌هاى زیبا و مانند آن .

در پاسخ این سؤال قبلاً توجه به این نکته را لازم مى‌دانیم كه ما هرگز مانند توجیه‌گرانى كه همه این الفاظ را كنایه از مفاهیم معنوى مى‌دانند این گونه آیات را تفسیر نمى‌کنیم ، چرا كه از خود قرآن آموخته‌ایم كه معاد هم جنبه « روحانى » دارد هم « جسمانى » و به این ترتیب لذات آن جهان باید در هر دو بخش باشد كه البته بدون شك لذات روحانیش قابل مقایسه

بالذات جسمانى نیست .

ولى در عین حال این حقیقت را نمى‌توان كتمان كرد كه ما از نعمت‌هاى آن جهان شبحى از دور مى‌بینیم و سخنانى به اشاره مى‌شنویم ، چرا كه آن جهان نسبت به این عالم همچون این دنیا است نسبت به شکم مادر و حالت جنینى ، همان‌گونه كه « مادر » اگر بتواند رابطه‌اى با جنین خود برقرار كند جز با اشارات‌نمى‌تواند زیبائى‌هاى این‌دنیا را ، آفتاب‌درخشان ، ماه تابان ، چشمه‌سارها ، باغ‌ها و گل‌ها و مانند آن را براى كودکى كه در شکم او است بیان كند ، چرا كه الفاظ كافى براى بیان این مفاهیم كه كودکش بتواند آن را درك كند در اختیار ندارد ،

همچنین نعمت‌هاى مادى و معنوى قیامت را براى ما محاصره شدگان در رحم دنیا بازگو كردن آن هم به طور كامل ممکن نیست .

با روشن شدن این مقدمه به سراغ پاسخ سؤال مى‌رویم : اگر خدا زندگى پر زرق و برق

این جهان را نکوهش كرده به خاطر آن است كه محدودیت این جهان سبب مى‌شود فراهم كردن چنان زندگانى با انواع ظلم و ستم توأم باشد و بهره‌گیرى از آن با غفلت و بى‌خبرى .

تبعیض‌هایى كه از این رهگذر پیدا مى‌شود مایه كینه‌ها ، حسادت‌ها ، عداوت‌ها و سرانجام خونریزى‌ها و جنگ‌ها است .

اما در آن جهانکه همه‌چیزش گستردهاست نه تحصیل این زینت‌ها مشکل ایجادمى‌کند، نه سبب تبعیض و محرومیت كسى مى‌شود ، نه كینه و نفرتى برمى‌انگیزد و نه در آن محیط مملو از معنویت انسان را از خدا غافل مى‌سازد ، نه نیاز به زحمت حفظ و حراست دارد و نه در رقبا ایجاد حسادت مى‌کند ، نه مایه كبر و غرور است و نه موجب فاصله‌گرفتن از خلق خدا و خدا .

چرا بهشتیان از چنین مواهبى محروم باشند كه لذّتى است جسمانى درکنار مواهب بزرگ معنوى بدون هیچ واکنش نامطلوب .

32 وَاضْرِبْ لَهُمْ مَثَلاً رَجُلَيْنِ جَعَلْنا لاَِحَدِهِما جَنَّتَيْنِ‌مِنْ اَعْنابٍ وَ حَفَفْنا هُما بِنَخْلٍ وَ جَعَلْنا بَيْنَهُما زَرْعا

براى آن‌ها مثالى بیان كن ، داستان آن دو مرد را كه براى‌یکى از آن‌ها دو باغ از انواع انگورها قرار دادیم و درگرداگرد آن‌درختان نخل و درمیان این دو زراعت پربرکت .

33 كِلْتَا الْجَنَّتَيْنِ اتَتْ اُكُلَها وَ لَمْ تَظْلِمْ مِنْهُ شَيْئا وَفَجَّرْنا خِلالَهُما نَهَرا

هر دو باغ میوه آورده بودند ( میوه‌هاى فراوان ) و چیزى فروگذار نکرده بودند و میان آن دو نهر بزرگى از زمین فرستادیم .

باغ و مزرعه‌اى كه همه‌چیزش جور بود ، هم انگور و خرما داشت و هم گندم و حبوبات دیگر ، مزرعه‌اى كامل و خودکفا .

ازهمه‌مهم‌ترآب‌که‌مایه‌حیات‌همه‌چیزمخصوصاباغ و زراعت‌است،به‌حدکافى‌در دسترس

آن‌ها بود چرا كه « میان این دو باغ نهر بزرگى از زمین بیرون فرستاده بودیم : وَ فَجَّرْنا خِلالَهُما نَهَراً » .

34 وَ كانَ لَهُ ثَمَرٌ فَقالَ لِصاحِبِه وَ هُوَ يُحاوِرُهُ اَنَا اَكْثَرُمِنْكَ مالاً وَ اَعَزُّ نَفَراً

صاحب این باغ درآمد قابل ملاحظه‌اى داشت به همین‌جهت به دوستش در حالى كه به‌گفتگو برخاسته بود چنین‌گفت: من‌از نظر ثروت از تو برترم و نفراتم نیرومندتر است .

ترسیمى از موضع مستکبران در برابر مستضعفان

ولى از آن‌جا كه دنیا به كام او مى‌گشت و انسان كم ظرفیت و فاقد شخصیت هنگامى كه همه‌چیز بر وفق مراد او بشود غرور او را مى‌گیرد و طغیان و سرکشى آغاز مى‌کند كه نخستین مرحله‌اش مرحله برترى جویى واستکبار بر دیگران است ، صاحب این دو باغ به دوستش روکرد و در گفتگویى « با او چنین گفت : من از نظر ثروت از تو برترم و آبرو و شخصیت و عزتم بیشتر و نفراتم فزون‌تر است » . بنابراین هم نیروى انسانى فراوان در اختیار دارم و هم مال و ثروت هنگفت و هم نفوذ و موقعیت اجتماعى ، تو در برابر من چه مى‌گویى ؟ و چه حرف حساب‌دارى ؟

35 وَ دَخَلَ جَنَّتَهُ وَ هُوَ ظالِمٌ لِنَفْسِه قالَ ما اَظُنُّ اَنْ تَبیدَ هذِه اَبَدا

و در حالى كه به خود ستم مى‌کرد در باغش گام نهاد و گفت‌من گمان نمى‌کنم هرگز این باغ فانى و نابود شود .

کم كم این افکار همان‌گونه كه معمولى است در او اوج گرفت و به جایى رسید كه دنیا را جاودان و مال و ثروت و حشمتش را ابدى پنداشت : « مغرورانه درحالى كه در واقع به خودش ستم مى‌کرد در باغش گام نهاد ، ( نگاهى به درختان سرسبز كه شاخه‌هایش از سنگینى میوه خم شده بود و خوشه‌هاى پر دانه‌اى كه به هر طرف مایل گشته بود انداخت و به زمزمه نهرى كه مى‌غرید و پیش مى‌رفت و درختان را مشروب مى‌کرد گوش فراداد و از روى غفلت و بى‌خبرى ) گفت : من باور نمى‌کنم هرگز فنا و نیستى دامن باغ مرا بگیرد » .

36 وَ ما اَظُنُّ السّاعَةَ قائِمَةً وَ لَئِنْ رُدِدْتُ اِلى رَبّى لاَجِدَنَّ خَيْرا مِنْها مُنْقَلَباً

و باور نمى‌کنم قیامت برپا گردد و اگر به‌سوى پروردگارم بازگردم ( و قیامتى در كار باشد ) جایگاهى بهتر از این‌جا خواهم يافت .

غرور و مستى ثروت

در این داستان ترسیم زنده‌اى از آن‌چه ما غرور ثروتش مى‌نامیم ، مشاهده مى‌کنیم و به سرانجام این غرور كه پایانش شرك و كفر است آشنا مى‌شویم .

انسان‌هاى كم ظرفیت هنگامى كه به جایى رسیدند و برترى مختصرى از نظر مقام و ثروت بر دیگران يافتند ، غالبا گرفتار بلاى غرور مى‌شوند ، نخست سعى مى‌کنند امکانات خود را به رخ دیگران بکشند و آن را وسیله برترى جویى قرار دهند ، جمع شدن مگس صفتان را دور این شیرینى دلیل بر نفوذ خویشتن در دل‌ها قرار دهند ، این همان است كه قرآن با جمله « اَنَا اَكْثَرُ مِنْكَ مالاً وَ اَعَزُّ نَفَراً » در آیات فوق از آن ياد كرده است .

عشق و علاقه آن‌ها به دنیا كم كم پندار جاودانگى آن را در نظرشان مجسم مى‌سازد و فریاد « ما اَظُنُّ اَنْ تَبیدَ هذِه اَبَداً » را سرمى‌دهند .

ایمان به جاودانگى دنیاى مادى چون تضاد روشنى با رستاخیز دارد نتیجتا به انکار معاد برمى‌خیزند « وَ ما اَظُنُّ السّاعَةَ قائِمَةً » مى‌گویند .

خودبینى و خودپسندیشان سبب مى‌شود كه برترى مادى را دلیل بر قرب در درگاه پروردگار بدانند و براى خویشتن مقام فوق‌العاده‌اى نزد او قایل شوند و بگویند اگر به سوى خدا بازگردیم و معاد و آخرتى در كار باشد جاى ما در آن‌جا از این‌جا هم بهتر است « وَ لَئِنْ رُدِدْتُ اِلى رَبّى لاََجِدَنَّ خَيْرا مِنْها مُنْقَلَباً» .

این مراحل چهارگانه كم و بیش در زندگى قدرتمندان دنیاپرست با تفاوت‌هایى دیده مى‌شود در واقع خط سیر انحرافى آن‌ها از دنیا پرستى شروع و به شرك و بت‌پرستى و كفر و انکارمعاد ختممى‌گردد، چراکه قدرت مادى را همچون بتى مى‌پرستند و غیر آن را به دست فراموشى مى‌سپرند .

37 قالَ لَهُ صاحِبُهُ وَ هُوَ يُحاوِرُهُ اَكَفَرْتَ بِالَّذى خَلَقَكَ‌مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثَمَّ سَوّيكَ رَجُلاً

دوست ( با ایمان )اش در حالى‌که با او به گفتگو پرداخته بودگفت : آیا به خدایى كه تو را از خاك و سپس از نطفه آفرید و بعد از آن تو را مرد كاملى قرار داد كافر شدى ؟

پاسخ مستضعفان به مستکبران

او را از طریق مسأله آفرینش انسان كه يکى از بارزترین دلایل توحید است متوجه خداوند عالم و قادر مى‌کند .

خدایى كه انسان را در آغاز از خاك آفرید ، مواد غذایى كه در زمین وجود داشت جذب ریشه‌هاى درختان شد و درختان به نوبه خود غذاى حیوانات شدند و انسان از آن گیاه و گوشت این حیوانات استفاده كرد و نطفه‌اش از این‌ها شکل گرفت ، نطفه در رحم مادر مراحل تکامل را پیمود تا به‌انسان كاملى تبدیل شد ، انسانى كه از همه موجودات زمین برتر است ، مى‌اندیشد ، فکر مى‌کند، تصمیممى‌گیرد و همه‌چیزرا مسخّرمى‌سازد، آرى تبدیل خاك بى‌ارزش به چنین موجود شگرفى با آن‌همه سازمان‌هاى پیچیده‌اى كه‌در جسم و روح او است يکى از دلایل بزرگ توحید است .

38 لكِنّا هُوَ اللّهُ رَبّى وَ لا اُشْرِكُ بِرَبّى اَحَداً

ولى من كسى هستم كه «اللّه» پروردگار من است و هیچ‌کس را شریك پروردگارم قرار نمى‌دهم .

تو افتخار به این مى‌کنى كه باغ و زراعت و میوه و آب فراوانى دارى ، ولى من افتخار مى‌کنم كه پروردگار من خدا است ، خالق من ، رازق من او است ، تو به دنیایت مباهات مى‌کنى ، من به عقیده و ایمان و توحیدم .(1)

39 وَ لَوْلا اِذْ دَخَلْتَ جَنَّتَكَ قُلْتَ ما شاءَ اللّهُ لا قُوَّةَ اِلاّ بِاللّهِ اِنْ تَرَنِ اَنَا اَقَلَّ مِنْكَ مالاً وَ وَلَداً

تو چرا هنگامى كه وارد باغت شدى نگفتى این نعمتى است‌که خدا خواسته ؟ قوت ( و نیرویى ) جز از ناحیه خدا نیست ، اما اگر مى‌بینى من از نظر مال و فرزند از تو كمترم ( مطلب مهمى نیست ) .

اگر تو زمین را شکافته‌اى ، بذر پاشیده‌اى ، نهال غرس كرده‌اى ، درختان را بر داده‌اى و .


1) کلمه « لكِنَّا » در اصل « لكِنْ‌اَنَا » بوده ، سپس درهم‌ادغام‌شده و به این صورت درآمده‌است .

به موقع به همه‌چیز آن رسیده‌اى تا به این پایه رسیده است ، همه این‌ها با استفاده از قدرت‌هاى خدا داد و امکانات و وسایلى‌است كه خدا دراختیار توقرارداده ، تو از خود هیچ ندارى و بدون او هیچ هستى .

40 فَعَسى رَبّى اَنْ يُؤْتِيَنِ خَيْرا مِنْ جَنَّتِكَ وَ يُرْسِلَ‌عَلَيْها حُسْبانا مِنَ السَّماءِ فَتُصْبِحَ صَعیدا زَلَقاً

شاید پروردگار بهتراز باغ‌تو به‌من بدهد و مجازات حساب‌شده‌اى از آسمان بر باغ تو فروفرستد ، آن‌چنان‌که آن را به زمین بى‌گیاه لغزنده‌اى تبدیل كند .

41 اَوْ يُصْبِحَ ماؤُها غَوْرا فَلَنْ تَسْتَطیعَ لَهُ طَلَباً

و يا آب آن در اعماق زمین فرو رود، آن چنان كه هرگز قدرت جستجوى آن را نداشته باشى.

« حُسْبان » در اصل از ماده حساب گرفته شده است و به معنى مجازاتى‌است كه روى حساب دامنگیر اشخاص مى‌گردد .

« صَعید » به معنى قشر روى زمین است ( در اصل از مادۀ « صُعُود » گرفته شده است ) .

«زَلَق» به‌معنى سرزمینى‌است صاف و بدون‌هیچ‌گونه‌گیاه آن‌چنان‌که پاى‌انسان‌برآن بلغزد.

با چشم خودت دیده و يا لااقل با گوش شنیده‌اى كه صاعقه‌هاى آسمانى گاهى در يك لحظه كوتاه ، باغ‌ها و خانه‌ها و زراعت‌ها را به تلّى از خاك ، يا زمینى خشك و بى آب و علف تبدیل كرده است .

و نیز شنیده يا دیده‌اى كه گاهى يك زمین لرزه شدید قنات‌ها را فرومى‌ریزد ، چشمه‌ها را مى‌خشکاند ، آن‌چنان كه قابل اصلاح و مرمت نیستند .

تو كه این‌ها را مى‌دانى این غرور و نخوت براى چیست ؟ تو كه این صحنه‌ها را دیده‌اى این‌همه دلبستگى چرا ؟ چرا مى‌گویى باور نمى‌کنم این نعمت‌ها هرگز فانى بشوند ، بلکه جاودانه خواهند ماند ، این چه نادانى و ابلهى است ؟

42 وَ اُحیطَ‌بِثَمَرِهفَاَصْبَحَ يُقَلِّبُ‌كَفَّيْهِ عَلى مااَنْفَقَ‌فیهاوَهِىَ‌خاوِيَةٌ‌عَلىعُرُوشِها وَ يَقُولُ يا لَيْتَنى لَمْ اُشْرِكْ بِرَبّى اَحَداً

( به هرحال عذاب خدا فرارسید ) و تمام میوه‌هاى‌آن نابود شد ،او مرتباً دست‌هاى خود را،

به خاطر هزینه‌هایى كه در آن‌صرف كرده بود به هم مى‌مالید ، درحالى كه تمام باغ بر پایه‌ها فروریخته بود و مى‌گفت اى كاش كسى را شریک‌پروردگارم قرار نداده بودم .

« اُحیطَ » از ماده « اِحاطَة » است و در این گونه موارد به معنى « عذاب فراگیر » است كه

نتیجه آن نابودى كامل است .

سرانجام‌گفتگوى این‌دو نفر پایان گرفت بى‌آن‌که مرد موحد توانسته باشد در اعماق جان آن ثروتمند مغرور و بى‌ایمان نفوذ كند و با همین روحیه و طرز فکر به خانه خود بازگشت .

صبح‌گاهان كه صاحب باغ با يك سلسله رؤیاها به منظور سرکشى و بهره‌گیرى از محصولات باغ به سوى آن حرکت كرد ، همین كه نزدیك شد با منظره وحشتناکى روبرو گشت ، آن‌چنان كه دهانش از تعجب بازماند و چشمانش بى‌فروغ شد و از حرکت ایستاد .

گویى در آن‌جا هرگز باغ خرم و زمین‌هاى سرسبزى وجود نداشته و ناله‌هاى غم‌انگیز جغدها در ویرانه‌هایش خشکید و آن‌چه از كبر و غرور بر دل و مغز او سنگینى مى‌کرد يکباره فروریخت .

درست در این هنگام بود كه از گفته‌ها و اندیشه‌هاى پوچ و باطل خود پشیمان گشت .

43 وَ لَمْ تَكُنْ لَهُ فِئَةٌ يَنْصُرُونَهُ مِنْ دُونِ اللّهِ وَ ما كانَ‌مُنْتَصِراً

و گروهى غیر از خدا، نداشت كه او را يارى كنند و نمى‌توانست ازخویشتن يارى گیرد.

اصولاً يار و ياورانى كه به‌خاطر مال و ثروت همانند مگس‌هاى دور شیرینى اطراف انسان را مى‌گیرند و گاه انسان آن‌ها را تکیه‌گاه روز بدبختى خود مى‌پندارد ، به هنگامى كه آن نعمت از میان برود يکباره همگى پراکنده مى‌شوند ، چرا كه دوستى آن‌ها به صورت يك پیوند معنوى نبود ، پشتوانه مادى داشت كه با از میان رفتنش از میان رفت .

ولى هر چه بود دیر شده بود و این‌گونه بیدارى اضطرارى كه به هنگام نزول بلاهاى سنگین ، حتّى براى فرعون‌ها و نمرودها پیدا مى‌شود ، بى‌ارزش است و به همین دلیل نتیجه‌اى به حال او نداشت .

درست است كه او در این‌جا جمله « لَمْ اُشْرِكْ بِرَبّى اَحَدا » را بر زبان جارى كرد ، همان جمله‌اى كه دوست با ایمانش قبلاً مى‌گفت ولى او در حال سلامت گفت و این در حال بلا .

44 هُنا لِكَ الْوَلايَةُ لِلّهِ الْحَقِّ هُوَ خَيْرٌ ثَوابا وَ خَيْرٌ عُقْباً

در این هنگام ثابت شد كه ولایت ( و قدرت ) از آن خداوند حق است ، او است كه برترین ثواب و بهترین عاقبت را ( براى مطیعان ) دارد .

آرى در این‌جا كاملاً روشن گشت كه همه نعمت‌ها از او است و هرچه اراده او باشد آن مى‌شود و جز به اتکاء لطف او كارى ساخته نیست .

پس اگر انسان مى‌خواهد به كسى دل بندد و بر چیزى تکیه كند و امید به پاداش كسى داشته‌باشد چه‌بهترکه تکیه‌گاهش خدا و دلبستگى و امیدش به لطف و احسان پروردگار باشد.

45 وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلَ الْحَيوةِ الدُّنْيا كَماءٍ اَنْزَلْناهُ مِنَ السَّماءِ فَاخْتَلَطَ بِه نَباتُ الاَرْضِ فَاَصْبَحَ هَشیما تَذْرُوهُ الرِّياحُ وَ كانَ اللّهُ عَلى كُلِّ شَىْ‌ءٍ مُقْتَدِراً

زندگى دنیا را براى آن‌ها به آبى تشبیه كن كه از آسمان فرومى‌فرستیم و به وسیله آن گیاهان زمین ، سرسبز و درهم فرومى‌روند ، اما بعد از مدتى مى‌خشکند ، به‌گونه‌اى كه بادها آن‌ها را به هر سو پراکنده مى‌کنند و خداوند بر هر چیز توانا است .

آغاز و پایان زندگى دریك تابلو ارزنده

« هَشیم » از ماده « هَشْم » به معنى شکستن گرفته شده و در این‌جا بهگیاهان خشکیده‌اى اطلاق گردیده كه درهم شکسته است .

« تَذْرُوهُ » از ماده « ذَرْو » به معنى پراکنده ساختن است .

قطره‌هاى حیات بخش باران بر كوه و صحرا مى‌ریزد ، دانه‌هاى آماده‌اى كه در زمین‌هاى مستعد نهفته است ، با ریزش آن جان مى‌گیرد و حرکت تکاملى خود را آغاز مى‌کند .

ولى این صحنه دل انگیز دیرى نمى‌پاید ، بادهاى خزان شروع مى‌شود و گرد و غبار مرگ بر سر آن‌ها مى‌پاشد هوا به سردى مى‌گراید ، آب‌ها كم مى‌شود و « چیزى نمى‌گذرد كه آن گیاه خرم و سرسبز و خندان به شاخه‌ها و برگ‌هاى پژمرده و بى‌فروغ تبدیل مى‌شوند » « فَاَصْبَحَ هَشیما » .

آن برگ‌هایى كه در فصل بهار آن‌چنان شاخه‌ها را چسبیده بودند كه قدرت هیچ طوفانى نمى‌توانست آن‌ها را جداکند آن قدر سست و بى‌جان مى‌شوند كه « هر باد و نسیمى آن‌ها را

جدا كرده با خود به هر سو مى‌برد » « تَذْرُوهُ الرّياحُ » .

46 اَلْمالُ وَ الْبَنُونَ زینَةُ الْحَيوةِ الدُّنْيا وَ الْباقِياتُ الصّالِحاتُ خَيْرٌ عِنْدَ رَبِّكَ ثَوابا وَ خَيْرٌ اَمَلاً

مال و فرزندان، زینت حیات دنیا هستند و باقیات صالحات( ارزش‌هاى پایدار و شایسته ) ثوابش نزد پروردگارت بهتر و امیدبخش‌تر است .

اموال و فرزندان شکوفه‌ها و گل‌هایى مى‌باشند كه بر شاخه‌هاى این درخت آشکار مى‌شوند ، زودگذر هستند ، كم دوام هستند و اگر از طریق قرار گرفتن در مسیر « اللّه » رنگ جاودانگى نگیرند بسیار بى‌اعتبارند .

در حقیقت در آن آیه انگشت روى دو قسمت از مهم‌ترین سرمایه‌هاى زندگى دنیا گذارده شده است كه بقيّه به آن وابسته است ، « نیروى اقتصادى » و « نیروى انسانى » چرا كه براى رسیدن به هر مقصودى از مقاصد مادّى حتما این دو نیرو لازم است و به همین دلیل آن‌ها كه بر تخت قدرت مى‌نشینند سعى در جمع‌آورى این دو نیرو مى‌کنند ، مخصوصاً در

زمان‌هاى گذشته هرکس فرزندان بیشترى داشت خود را نیرومندتر احساس مى‌کرد ، چرا كه آن‌ها يکى از دو رکن اصلى قدرت او را تشکیل مى‌دادند ، در آیات گذشته نیز دیدیم كه آن مرد ثروتمند بى‌ایمان اموال و نفرات خود را به رخ دیگران مى‌کشید و مى‌گفت : « اَنَا اَكْثَرُ مِنْكَ مالاً وَ اَعَزُّ نَفَرا » .

سپس اضافه مى‌کند : « وَ الْباقِياتُ الصّالِحاتُ خَيْرٌ عِنْدَ رَبِّكَ ثَوابا وَ خَيْرٌ اَمَلاً » .

مفهوم این تعبیر آن‌چنان وسیع و گسترده است كه هرفکر و ایده و گفتار و كردار صالح و شایسته‌اى كه طبعا باقى مى‌ماند و اثرات و برکاتش در اختیارافراد و جوامع قرارمى‌گیرد شامل مى‌شود .

اگر مى‌بینیم در بعضى از روایات به نماز شب و يا مَوَدَّت اهل بیت علیهم‌السلام تفسیر شده بدون شك منظور بیان مصداق‌هاى روشن است، نه منحصرساختن مفهوم در این امور ، به خصوص این‌که در پاره‌اى از این روایات « مِنْ » كه دلالت بر تبعیض مى‌کند به‌کاررفته است .

مثلاً در روایتى از امام صادق (علیه السلام)مى‌خوانیم كه فرمود : « لا تَسْتَصْغِرْ مَوَدَّتَنا فَاِنَّها مِنَ

الْباقِياتِ الصّالِحاتِ : دوستى ما را كوچك مشمر كه از باقیات صالحات است » .

و در حدیث دیگرى از پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله مى‌خوانیم كه فرمود : « از گفتن تسبیحات اربع مضایقه نکنید كه آن‌ها از باقیات صالحات است » .

حتى اگر همان اموال ناپایدار و فرزندانى كه گاهى فتنه و مایه آزمایش هستند درمسیراللّه قراربگیرند آن‌ها هم به رنگ باقیات صالحات درمى‌آیند ، چرا كه ذات پاك خداوند جاودانى است و هرچیزى براى او و در راه او قرارگیرد جاودانه خواهد بود .

زرق و برق ناپایدار دنیا

بار دیگر در آیات فوق با نقش سازنده مثال در تجسم معانى روبرو مى‌شویم كه چگونه قرآن مجید ، حقایق عمیق عقلى را كه شاید درك آن براى بسیارى از مردم به آسانى امکان‌پذیر نیست با ذکر يك مثال زنده و روشن در آستانه حس آن‌ها قرارمى‌دهد .

به انسان‌ها مى‌گوید آغاز و پایان زندگى شما همه سال در برابر چشمانتان تکرارمى‌شود، اگر شصت سال عمر كرده‌اید شصت سال این صحنه را تماشا نموده‌اید .

در بهاران گامى به صحرا بگذارید و آن صحنه زیبا و دل‌انگیز را كه از هر گوشه‌اش آثار حیات و زندگى نمایان است بنگرید ، در پاییز نیز به همان صحراى سرسبز فصل بهار گام بگذارید و ببینید چگونه آثار مرگ از هر گوشه‌اى نمایان است .

آرى شما هم يک‌روز كودکى بودید همچون غنچه نوشکوفه ، بعد جوانى مى‌شوید همچون گلى پرطراوت ، سپس پیر و ناتوان مى‌شوید ، به مانند گل‌هاى پژمرده خشکیده و برگ‌هاى زرد و افسرده و سپس طوفان اجل ، شما را درو مى‌کند و بعد از چند صباحى خاک‌هاى پوسیده شما به كمك طوفان‌ها به هرسو پراکنده مى‌گردد .

ولى این ماجرا گاهى به صورت غیرطبیعى است و در نیمه‌راه زندگى ، صاعقه يا طوفانى آن را پایان مى‌دهد ، آن‌گونه كه درآیه 24 سوره يونس آمده است : « اِنَّما مَثَلُ الْحَياةِ الدُّنْيا

كَماءٍ اَنْزَلْناهُ مِنَ السَّماءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَباتُ الاَرْضِ مِمّا يَأْكُلُ النّاسُ وَ الاَنْعامُ حَتّى اِذا اَخَذَتِ الاَرْضُ زُخْرُفَها وَ ازَّيَّنَتْ وَ ظَنَّ اَهْلُها اَنَّهُمْ قادِرُونَ عَلَيْها اَتاها اَمْرُنا لَيْلاً اَوْ نَهاراً وَ جَعَلْناها حَصیداً كَاَنْ لَّمْ تَغْنَ‌بِالاَمْسِ : زندگى دنیا همانند آبى است كه از آسمان نازل كرده‌ایم كه بر اثر آن گیاهان

گوناگون كه مردم و چهارپایان از آن مى‌خورند مى‌روید ، تا زمانى كه روى زمین زیبایى خود را از آن گرفته و اهل آن مطمئن مى‌شوند ، ناگهان فرمان ما شب هنگام يا در روز فرا مى‌رسد ( سرما يا صاعقه‌اى را بر آن مسلط مى‌سازیم ) و آن‌چنان آن را درو مى‌کنیم كه گویى هرگز نبوده است » .

ولى بسیار مى‌شود كه حوادث نیمه راه زندگى باعث نابودى آن نمى‌گردد و مسیر طبیعى خود را طى مى‌کند ولى پایان آن نیز پژمردگى و پراکندگى و فنا و نیستى است ، همان‌گونه كه در آیه مورد بحث به آن اشاره شده است .

بنابراین زندگى دنیا چه راه طبیعى خود را طى كند و چه نکند ، دیر يا زود دست فنا دامانش را خواهد گرفت .

47 وَ يَوْمَ نُسَيِّرُ الْجِبالَ وَ تَرَى الاَرْضَ بارِزَةً وَ حَشَرْناهُمْ‌فَلَمْ نُغادِرْ مِنْهُمْ اَحَداً

به خاطر بیاور روزى را كه كوه‌ها را به حرکت درمى‌آوریم و زمین را آشکار ( و مسطح ) مى‌بینى و همه آن‌ها ( انسان‌ها ) رامحشور مى‌کنیم و احدى را فروگذار نخواهیم كرد .

« نُغادِرُ » از ماده « غَدْر » به معنى ترك گفتن چیزى است ، به همین جهت كسى كه پیمان

و عهد خود رابشکند و ترك كند مى‌گویند غَدْر كرده است و این‌که به گودال‌هاى آب « غدیر » مى‌گویند به خاطر آن است كه مقدارى از آب باران در آن‌ها ، رها و ترك شده است .

این آیه به حوادثى كه در آستانه رستاخیز رخ مى‌دهد اشاره مى‌کند ، این حوادث بسیار زیاد است كه مخصوصاً در سوره‌هاى كوتاه آخر قرآن فراوان به چشم مى‌خورد و به عنوان « اَشْراطُ السّاعَةِ : نشانه‌هاى قیامت » نامیده مى‌شود .

مجموعه این نشانه‌ها دلیل بر آن است كه جهان امروز به كلى ویران و دگرگون مى‌شود ، كوه‌ها متلاشى مى‌گردد ، درختان و بناها فرومى‌ریزد ، زمین صاف و مسطح مى‌شود و سپس زلزله‌ها آن را درهم مى‌کوبد ، آفتاب بى‌فروغ و ماه بى‌نور و ستارگان خاموش‌مى‌گردند، سپس جهانى‌نو، آسمان و زمینى تازه بر ویرانه‌هاى آن بنامى‌گردد و زندگى نوین انسان‌ها درآن جهان نو بنا مى‌شود .

کوه‌ها و سرّ انهدام آن‌ها

در آستانۀ رستاخیز نظام جهان ماده به‌هم مى‌ریزد ، از جمله كوه‌ها از هم متلاشى

مى‌شوند ، ولى در زمینه متلاشى شدن كوه‌ها در قرآن تعبیرات مختلفى دیده مى‌شود :

در آیات مورد بحث خواندیم كه كوه‌ها را به حرکت درمى‌آوریم : « نُسَيِّرُ الْجِبالَ » همین تعبیر در سورۀ « نبأ » آیه 20 و سورۀ « تکویر » آیه 3 دیده مى‌شود .

ولى در سورۀ « مرسلات » آیه 10 مى‌خوانیم « وَ اِذَا الْجِبالُ نُسِفَتْ : كوه‌ها بر اثر طوفان شدید از جاکنده خواهد شد » .

در حالى كه در سورۀ « حاقه » آیه 14 مى‌خوانیم « وَ حُمِلَتْ الاَرْضُ وَ الْجِبالُ فَدُكَّتا دَكَةً واحِدَةً : زمین و كوه‌ها از جا كنده مى‌شوند و يك مرتبه درهم كوبیده خواهند شد » .

و در سورۀ « مُزَّمِّل » آیه 14 مى‌خوانیم : « يَوْمَ تَرْجُفُ الاَرْضُ وَ الْجِبالُ وَ كانَتِ الْجِبالُ كَثیبا مَهیلاً : روزى كه زمین و كوه‌ها به لرزه در مى‌آید و كوه‌ها تبدیل به تلى از شن متراکم خواهند شد » .

و آیۀ 5 سورۀ « واقعه » مى‌گوید : « وَ بُسَّتِ الْجِبالُ بَسّا فَكانَتْ هَباءً مُنْبَثا: كوه‌ها از هم‌متلاشى و خرد و سپس به‌گرد و غبار پراکنده تبدیل مى‌شوند » .

و بالاخره آیۀ 5 سورۀ « قارعه » مى‌گوید : « وَ تَكُونُ الْجِبالُ كَالْعِهْنِ الْمَنْفُوشِ : كوه‌ها همچون

پشم رنگین و زده شده‌اى خواهند بود ( كه به هر سو پراکنده مى‌شوند ) ».

واضح است میان این آیات هیچ‌گونه منافاتى وجود ندارد ، بلکه مراحل مختلف درهم ریختن كوه‌هاى جهان كه محکم‌ترین و پابرجاترین اجزاء زمین هستند مى‌باشد ، از حرکت كوه‌ها شروع مى‌شود و تا تبدیل شدنشان به گرد و غبارى كه تنها رنگ آن در فضا به چشم مى‌خورد ادامه مى‌یابد .

عامل این جنبش عظیم و وحشتناك چیست ؟ مسلماً بر ما معلوم نیست ، ممکن است خاصیت جاذبه موقتا برداشته شود و حرکت دورانى زمین باعث درهم كوبیدن كوه‌ها و سپس فرارشان به اعماق فضا گردد ، يا به خاطر انفجارهاى عظیم اتمى در هسته مرکزى زمین چنین حرکت عظیم و وحشتناکى رخ دهد .

به هرحال همه این‌ها دلیل بر آن است كه رستاخیز جنبه انقلابى عظیمى هم در جهان ماده بى‌جان و هم در تجدید حیات انسان‌ها دارد كه تمام آن‌ها آغازگر جهانى نو در سطح والاترى است ، جهانى كه هرچند « روح » و « جسم » در آن حکومت مى‌کند ولى بافت آن از

هر نظر گسترده‌تر و كامل‌تر خواهد بود .

این تعبیر قرآن ضمناً این واقعیت را به ما انسان‌ها گوشزد مى‌کند كه باغ و چشمه آب كه سهل است كوه‌هاى عظیم متلاشى مى‌شوند و به این ترتیب نقش فنا برجبین همه موجودات این جهان حتّى عظیم‌ترینشان ثبت شده است .

48 وَ عُرِضُوا عَلى رَبِّكَ صَفّا لَقَدْ جِئْتُمُونا كَما خَلَقْناكُمْ‌اَوَّلَ مَرَّةٍ بَلْ زَعَمْتُمْ اَلَّنْ نَجْعَلَ لَكُمْ مَوْعِداً

آن‌ها همه در يك صف به پروردگارت عرضه مى‌شوند ( وبه آن‌ها گفته مى‌شود ) شما همگى‌نزد ماآمدید آن‌گونه كه درآغاز شمارا آفریدیم اما شماگمان‌مى‌کردیدما موعدى برایتان قرار نخواهیم داد .

این تعبیر ممکن است اشاره به آن باشد كه هر گروهى از مردم كه عقیده واحد يا عمل مشابهى دارند در يك صف قرار مى‌گیرند و يا این‌که همگى بدون هیچ‌گونه تفاوت و امتیاز در يك صف قرار خواهند گرفت .

نه خبرى از اموال و ثروت‌ها است ، نه زر و زیورها ، نه امتیازات و مقامات مادى، نه لباس‌هاى رنگارنگ ونه يار و ياور ، درست همان‌گونه كه درآغاز آفرینش‌بودید ، به همان حالت اول .

ایمان به معاد و نقش آن در تربیت انسان‌ها

به راستى قرآن كتاب تربیتى عجیبى است ، هنگامى كه صحنه قیامت را براى انسان‌ها ترسیم مى‌کند ، مى‌گوید ، روزى كه همه مردم در صفوف منظم به دادگاه عدل پروردگار عرضه مى‌شوند ، درحالى كه هماهنگى عقاید و اعمالشان معیار تقسیم آن‌ها در صفوف مختلف است .

دست‌هاى آن‌ها از همه چیز تهى ، تمام تعلقات دنیا راپشت سرافکنده‌اند ، درعین جمعیت ، تنها و در عین تنهایى جمع هستند ، نامه‌هاى اعمال ، گسترده مى‌شود .

همه‌چیز به زبان مى‌آید و اعمال كوچك و بزرگ آدمیان را بازگو مى‌کند و از آن بالاتر خود اعمال و افکار جان مى‌گیرند ، تجسم مى‌یابند ، اطراف هرکسى را اعمال

تجسم يافته‌اش احاطه مى‌کند ، آن‌چنان مردم به خود مشغول هستند كه مادر فرزند را و فرزند پدر و مادر را به كلى فراموش مى‌کنند .

سایه سنگین وحشت از این دادگاه عدل الهى و كیفرهاى بزرگى كه در انتظار بدکاران است همه را فرامى‌گیرد ، نفس‌ها در سینه‌ها حبس مى‌شود و چشم‌ها از گردش بازمى‌ماند .

راستى ایمان به چنین دادگاهى چقدر در تربیت انسان و كنترل شهوات او مؤثر است ؟ و چقدر آگاهى و بیدارى و توجه به مسؤولیت‌ها به انسان مى‌بخشد ؟

« هنگامى كه روز قیامت مى‌شود ، نامه اعمال آدمى را به دست او مى‌دهند ، سپس گفته مى‌شود بخوان ، راوى این خبر مى‌گوید : از امام پرسیدم : آیا آن‌چه را كه در این نامه است مى‌شناسد و به خاطر مى‌آورد ؟ امام فرمود : همه را به خاطر مى‌آورد ، هر چشم برهم زدنى ، كلمه‌اى ، جابه جا كردن قدمى و خلاصه هرکارى را كه انجام داده است آن‌چنان به خاطر مى‌آورد كه گویى همان ساعت انجام داده است و لذا فریادشان بلند مى‌شود و مى‌گویند : اى واى بر ما این چه كتابى است كه هیچ‌کار كوچك و بزرگى

نیست مگر آن‌که آن را احصا و شماره كرده است » .(1)

نقش مؤثر تربیتى ایمان به چنین واقعیتى ناگفته پیدا است ، راستى ممکن است انسان به چنین صحنه‌اى ایمان قاطع داشته باشد بازهم گناه كند ؟

49 وَ وُضِعَ الْكِتابُ فَتَرَى الْمُجْرِمینَ مُشْفِقینَ مِمّا فیهِ‌وَ يَقُولُونَ‌یاوَيْلَتَنا مالِ هذَا الْكِتاب ِلا يُغادِرُ صَغیرَةً وَ لا كَبیرَةً اِلاّ اَحْصیها وَ وَجَدُوا ما عَمِلُوا حاضِرا وَ لا يَظْلِمُ رَبُّكَ اَحَداً

و كتاب ( كتابى كه نامه اعمال همه انسان‌ها است ) در آن‌جا گذارده مى‌شود ، اما گنهکاران را مى‌بینى كه از آن‌چه در آن است ترسان و متوحش‌اند و مى‌گویند : اى واى برما این چه كتابى است كه هیچ عمل كوچك و بزرگى نیست مگر این‌که آن‌را شماره كرده است ؟ و همه اعمال خود را حاضر مى‌بینند و پروردگارت به احدى ظلم نمى‌کند . .


1) « نورالثقلین » ، جلد 3 ، صفحه 267 .

واى بر ما این چه كتابى است

همگى را مو به مو به حساب آورده ، ضبط كرده و چیزى را فروگذار ننموده است ، راستى چه وحشتناك است ؟ ما همه این اعمال را به دست فراموشى سپرده بودیم ، آن‌چنان كه گاهى فکر مى‌کردیم اصلاً خلافى از ما سرنزده ، اما امروز مى‌بینیم بار مسؤولیتمان بسیار سنگین و سرنوشتمان تاریك است .

علاوه بر این سند كتبى اصولاً «همه اعمال خود را حاضر مى‌بینند : وَ وَجَدُوا ما عَمِلُوا حاضِرا».

خوبى‌ها و بدى‌ها ، ظلم‌ها و عدل‌ها ، هرزگى‌ها و خیانت‌ها ، همه و همه در برابر آن‌ها تجسم مى‌یابد .

آن‌چه دامن آن‌ها را مى‌گیرد كارهایى است كه دراین جهان انجام داده‌اند بنابراین از چه كسى مى‌توانند گله كنند جز از خودشان .

نامه اعمال

در تفسیر المیزان در ذیل آیه فوق مى‌خوانیم : از مجموع آیات قرآن استفاده مى‌شود كه

در عالم قیامت سه نوع كتاب ( نامه اعمال ) براى انسان‌ها وجود دارد :

نخست كتاب واحدى است كه براى حساب اعمال همگان گذارده مى‌شود و در واقع همه اعمال اولین و آخرین در آن ثبت است ، همان‌گونه كه در آیه فوق خواندیم « وَ وُضِعَ الْكِتابُ » كه ظاهر آن این است كتاب واحدى براى حساب همه انسان‌ها قرار داده مى‌شود .

دوم كتابى است كه هر امتى دارد يعنى اعمال يك امت در آن درج است همان‌گونه كه در سوره جاثیه آیه 28 آمده است : « كُلُّ اُمَّةٍ تُدْعى اِلى كِتابِها : هر امتى به كتاب و نامه اعمالش خوانده مى‌شود » .

سوم كتابى است كه براى هر انسانى جداگانه وجود دارد ، آن‌چنان‌که در سورۀ اسراء آیه 13 مى‌خوانیم : « وَ كُلَّ اِنْسانٍ اَلْزَمْناهُ طائِرَهُ فى عُنُقِهِ وَ نُخْرِجُ لَهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ كِتابا : هر انسانى مسؤولیت اعمالش را به گردن خودش افکنده‌ایم و براى او در روز قیامت كتاب و نامه عملى بیرون مى‌آوریم ».

بدیهى است هیچ‌گونه منافاتى در میان این آیات نیست چرا كه هیچ مانعى ندارد كه اعمال آدمى در كتب مختلف ثبت گردد ، همان‌گونه كه در برنامه‌هاى دنیاى امروز نظیر آن را

مى‌بینیم ، كه براى سازماندهى دقیق به تشکیلات يك كشور ، براى هرواحد ، نظام و حساب و سپس آن واحدها در واحدهاى بزرگ‌تر ، حساب جدیدى پیدا مى‌کنند .

اما با توجه به این نکته كه نامه اعمال انسان‌ها در قیامت شبیه دفتر و كتاب معمولى این جهان نیست ، مجموعه‌اى است گویا ، غیرقابل انکار كه شاید محصول طبیعى خود اعمال آدمى باشد .

و به هر حال آیه مورد بحث نشان مى‌دهد كه علاوه بر ثبت اعمال انسانى در كتب ویژه ، خود اعمال نیز در آن‌جا تجسم مى‌یابند و حضور پیدا مى‌کنند « وَ وَجَدُوا ما عَمِلُوا حاضِرا » .

اعمالى كه به صورت انرژى‌هاى پراکنده در این جهان از نظرها محو و نابود شده‌اند در حقیقت از بین نرفته‌اند ( و علم امروز نیز ثابت كرده كه هیچ ماده و انرژى هرگز از میان نخواهد رفت ، بلکه دائما تغییر شکل مى‌دهد ) .

آن روز این انرژى‌هاى گم شده ، به فرمان خداوند ، تبدیل به ماده مى‌شوند و به صورت‌هاى مناسبى تجسم مى‌یابند ، اعمال نیك به صورت‌هاى جالب و زیبا و اعمال بد

در چهره‌هاى زشت و ننگین ظاهر مى‌گردند و این اعمال با ما خواهند بود و به همین دلیل در آخرین جمله آیات فوق مى‌فرماید : « وَ لا يَظْلِمُ رَبُّكَ اَحَدا : و خداوند به بندگانش ستم نمى‌کند » چرا كه پاداش‌ها و كیفرها محصول اعمال خودشان است . درباره تجسم اعمال درجلد دوم تفسیر نمونه ذیل آیه 30 آل عمران بحث مشروحى مطرح شده است .

50 وَ اِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لاِدَمَ فَسَجَدُوا اِلاّ اِبْلیسَ‌کانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ اَمْرِرَبِّهاَفَتَتَّخِذُونَهُ وَذُرِّيَّتَهُ‌اَوْلِياءَمِنْ‌دُونىوَهُمْ‌لَكُمْعَدُوٌّبِئْسَ‌لِلظّالِمینَ‌بَدَلاً

به ياد آرید زمانى را كه به فرشتگان گفتیم براى آدم سجده‌کنید، آن‌ها همگى سجده كردند، جزابلیس، او از جن بود، سپس‌از فرمان پروردگارش خارج شد، آیا (با این حال) او وفرزندانش را به‌جاى من اولیاى خود انتخاب مى‌کنیددرحالى كه دشمن شما هستند؟ این‌ها چه جانشین‌هاى‌بدى براى ظالمان‌اند .

آیا شیطان فرشته بود ؟

مى‌دانیم فرشتگان‌پاك و معصوم هستند و قرآن هم به پاکى و عصمت آن‌ها اعتراف كرده ،

آن‌جا كه مى‌گوید : « بَلْ عِبادٌ مُكْرَمُونَ لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِاَمْرِهِ يَعْمَلُونَ : آن‌ها بندگان گرامى‌خدا هستند، در هیچ‌سخنى براو پیشى‌نمى‌گیرند و فرمان‌هاى‌او را گردن مى‌نهند » ( 26 و 27 /انبیاء ).

اصولاً از آن‌جا كه در جوهر آن‌ها عقل است و نه شهوت بنابراین كبر و غرور و خودخواهى و به طور كلى انگیزه‌هاى گناه در آن‌ها وجود ندارد .

از طرفى استثناء « ابلیس » در آیه فوق ( و بعضى آیات دیگر قرآن ) از جمع « ملائکه » این تصور را به وجود مى‌آورد كه ابلیس از فرشتگان بوده و با توجه به عصیان و سرکشى او این اشکال به نظر مى‌رسد كه چگونه از فرشته‌اى این گناهان كبیره ممکن است سربزند ؟

به‌خصوص این‌که در بعضى از خطبه‌هاى نهج البلاغه نیز آمده است كه : « ما كانَ اللّهُ سُبْحانَهُ لِيُدْخِلَ الْجَنَّةَ بَشَرا بِاَمْرٍ اَخْرَجَ بِه مِنْها مَلَكا : هرگز ممکن نیست خداوند انسانى را به بهشت بفرستد در برابر كارى كه به خاطر آن فرشته‌اى رااز بهشت رانده است » ( اشاره به غرور ابلیس است ) .(1).


1) « نهج‌البلاغه » ، خطبه 192 ، ( خطبه قاصِعَة ) .

آیۀ فوق این مشکل را حل كرده مى‌گوید : « كانَ مِنَ الْجِنِّ : ابلیس از طایفه جن بود » آن‌ها موجوداتى هستند از چشم ما پنهان و داراى عقل و شعور و خشم و شهوت .

ضمناً كلمه « جِنِّ » هرگاه در قرآن اطلاق مى‌شود اشاره به همین گروه است .

از دلایل واضحى كه مدعاى ما را اثبات مى‌کند ، این است كه قرآن از يك سو مى‌گوید : « وَ خَلَقَ الْجانَ مِنْ مارِجٍ مِنْ نارٍ : جن را از شعله‌هاى مختلط آتش آفرید » ( 15 / الرحمن ) .

و ازسوى‌دیگر هنگامى‌که ابلیس از سجده برآدم سرپیچید منطقش این بود « خَلَقْتَنى مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طینٍ : مرا از آتش آفریدى و او را از خاك و آتش برتر از خاك است » ( 12 / اعراف ) .

از این گذشته آیه فوق براى ابلیس « ذُرِّيَّة » ( فرزندان ) قایل شده است ، در حالى كه مى‌دانیم فرشتگان ذُرِّيَّة ندارند .

مجموع آن‌چه گفته شد به ضمیمه ساختمان جوهره فرشتگان به خوبى گواهى مى‌دهد كه ابلیس هرگز فرشته نبوده ولى از آن‌جا كه در صف آن‌ها قرار داشت و آن‌قدر پرستش خدا كرده بود كه به مقام فرشتگان مقرب خدا تکیه زده بود مشمول خطاب آن‌ها در مسأله سجدۀ

بر آدم شده و سرپیچى او به صورت يك استثناء در آیات قرآن بیان گردیده و در خطبه قاصعة نام « مَلَك » مجازا بر او نهاده شده است .

در كتاب « عیون الاخبار » از امام على (علیه السلام)بن موسى (علیه السلام)الرضا مى‌خوانیم : « فرشتگان همگى معصومند و محفوظ از كفر و زشتى‌ها به لطف پروردگار » راوى حدیث مى‌گوید: به امام عرض كردم : « مگر ابلیس فرشته نبود ؟ » فرمود : « نه ، او از جن بود ، آیا سخن خدا را نشنیده‌اید كه مى‌فرماید : وَ اِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لاِدَمَ فَسَجَدُوا اِلاّ اِبْلیسَ كانَ مِنَ الْجِنِّ » .(1)

51 ما اَشْهَدْتُهُمْ خَلْقَ السَّمواتِ وَ الاَرْضِ وَ لا خَلْقَ‌اَنْفُسِهِمْ وَ ما كُنْتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلّينَ عَضُداً

من آن‌ها را به هنگام آفرینش آسمان‌ها و زمین حاضرنساختم و نه به‌هنگام آفرینش نوع خودشان و من گمراه‌کنندگان را دستیار خود قرار نمى‌دهم . .


1) « نورالثقلین » ، جلد 3 ، صفحه 267 .

بنابراین كسى كه هیچ‌گونه دخالتى در آفرینش جهان و حتّى نوع خود نداشته و از اسرار و رموز خلقت به هیچ‌وجه آگاه نیست چگونه قابل ولایت يا پرستش است و اصولاً او چه قدرتى دارد و چه نقشى مى‌تواند داشته باشد ، او موجودى است ضعیف و ناتوان و حتّى ناآگاه از مسایل خویشتن ، او چگونه مى‌تواند دیگران را رهبرى كند ؟ و يا آن‌ها را از مشکلات و گرفتارى‌ها رهایى بخشد ؟

و در پایان اضافه مى‌کند : « من هرگز گمراه‌کنندگان را دستیار خود انتخاب نمى‌کنم : وَ ما كُنْتُ مُتَّخِذَ المُضِلّينَ عَضُدا » .

یعنى آفرینش بر پایه راستى و درستى و هدایت است ، موجودى كه برنامه‌اش اضلال و افساد است در اداره این نظام ، جایى نمى‌تواند داشته باشد ، چرا كه او درست در جهت مخالف نظام آفرینش و هستى است، او خراب‌کاراست و ویرانگر، نه مصلح و تکامل آفرین.

گمراهان را نباید به معاونت دعوت كرد

گرچه در آیۀ فوق سخن از خداوند است و نفى وجود ياورى براى او از گمراهان و

مى‌دانیم اصولاً خدا نیازبه معین و كمك كار ندارد تا چه رسد به این‌که گمراه باشد يا نباشد .

ولى این يك درس بزرگ است براى همگان كه در كارهاى جمعى ، همواره كسانى را به يارى طلبند كه هم خودشان در خط صحیح حق و عدالت باشند و هم دعوت‌کننده به چنین

خطى و بسیار دیده‌ایم افراد پاکى را كه به خاطر عدم دقت در انتخاب دستیاران خود گرفتار انواع انحراف‌ها و مشکلات و انواع ناکامى‌ها و بدبختى‌ها شده‌اند ، جمعى از گمراهان و گمراه‌کنندگان دور آن‌ها را گرفته و نظام كارشان را به تباهى كشیده‌اند و سرانجام همه سرمایه‌هاى انسانى و اجتماعیشان را برباد داده‌اند .

در تاریخچه كربلا چنین مى‌خوانیم كه امام حسین (علیه السلام)سرور شهیدان در میان راه به دیدن « عبیداللّه بن الحرّ الجُعْفى » رفت و او احترام فراوان نمود ، اما هنگامى كه امام او را دعوت به يارى نمود ، او سوگند يادکرد كه از كوفه بیرون نیامده مگر به خاطر این‌که از این جنگ كناره‌گیرى كند ، سپس اضافه كرد من مى‌دانم اگر با این گروه نبرد كنى نخستین كشته خواهى بود ، ولى این شمشیر و اسب را تقدیم شما مى‌کنم . امام صورت از او برگرداند و

فرمود : « هنگامى كه از جان خود مضایقه دارى نیازى به مال تو نداریم » سپس این آیه را تلاوت كرد :

« وَ ما كُنْتُ مُتَّخِذَالْمُضِلّينَ عَضُدا: اشاره به این‌که تو گمراهى و گمراه كننده و شایسته دستیارى نیستى » (1)

52 وَ يَوْمَ يَقُولُ نادُوا شُرَكائِىَ الَّذینَ زَعَمْتُمْ فَدَعَوْهُمْ فَلَمْ يَسْتَجیبُوا لَهُمْ وَ جَعَلْنا بَيْنَهُمْ مَوْبِقاً

به خاطر بیاورید روزى را كه خدا مى‌گوید شریک‌هایى راکه براى من مى‌پنداشتید صدا بزنید ( تا به كمك شما بشتابند )ولى هرچه آن‌ها را مى‌خوانند جوابشان نمى‌دهند و ما در میان این دو گروه كانون هلاکتى قرارداده‌ایم .

« مَوْبِق » از ماده « وُبُوق » به معنى هلاکت است و « مَوْبِق » به « مهلکه » گفته مى‌شود .

یك عمر دم از آن‌ها مى‌زدید و در آستانشان سجده مى‌نمودید ، اکنون كه امواج عذاب و كیفر اطراف شما را احاطه كرده فریاد بزنید لااقل ساعتى به كمکتان بشتابند . .


1) « نور الثقلین » ، جلد 3 ، صفحه 268 .

آن‌ها كه گویا هنوز رسوبات افکار این دنیا را در مغز دارند فریاد مى‌زنند و « آن‌ها را مى‌خوانند ، ولى این معبودهاى پندارى حتّى پاسخ به نداى آن‌ها نمى‌دهند » تا چه رسد به این كه به كمکشان بشتابند .

53 وَرَأَ الْمُجْرِمُونَ النّارَ فَظَنُّوا اَنَّهُمْ مُواقِعُوها وَ لَمْ يَجِدُوا عَنْها مَصْرِفاً

و گنهکاران آتش ( دوزخ ) را مى‌بینند و يقین مى‌کنند كه برآتش افکنده مى‌شوند و هم آتش بر آن‌ها و هیچ‌گونه راه‌گریزى از آن نخواهند يافت .

نه معبودهاى ساختگى گنهکاران به فریادشان مى‌رسند ، نه شفاعت شفیعان درباره آن‌ها مؤثراست و نه با كذب و دروغ و يا توسل به « زر » و « زور » مى‌توانند از چنگال آتش دوزخ ، آتشى كه اعمالشان آن را شعله‌ور ساخته رهایى يابند .

جمله « ظَنُّوا » گرچه ازماده « ظَنّ » است ، ولى در این‌جا و بسیارى موارد دیگر ، به معنى يقین به كار مى‌رود ، لذا در سوره بقره آیه 249 هنگامى كه از مؤمنان راستین و مجاهدان ثابت قدمى كه همراه طالوت به مبارزه با جالوت جبار و ستمگر برخاستند سخن

مى‌گوید تعبیربه « قالَ الَّذینَ يَظُنُّونَ اَنَّهُمْ مُلاقُوا اللّهِ كَمْ مِنْ فِئَةٍ قَلیلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثیرَةً بِاِذْنِ اللّهِ : آن‌ها كه ایمان قاطع به معاد داشتند گفتند بسیار مى‌شود كه گروهى اندك ( اما با ایمان ) به فرمان خدا بر گروه كثیرى پیروز گردد » .

ضمناً كلمه « مُواقِعُوها » از ماده « مُواقَعَة » به معنى وقوع بر يکدیگر است . اشاره به این‌که هم آن‌ها بر آتش مى‌افتند و هم آتش بر آن‌ها ، هم آتش در آن‌ها نفوذ مى‌کند و هم آن‌هادرآتش چرا كه درآیات‌دیگر قرآن‌خوانده‌ایم‌که «گنهکاران خود آتشگیره آتشند» ( 24/بقره ).

54 وَ لَقَدْصَرَّفْنافى هذَاالْقُرْانِ لِلنّاسِ مِنْ كُلِّ مَثَلٍ وَ كانَ‌الاِْنْسانُ اَكْثَرَ شَىْ‌ءٍ جَدَلاً

ما دراین قرآن هرگونه مثلى را براى مردم بیان كرده‌ایم ، ولى‌انسان بیش از هرچیز به جدل مى‌پردازد .

« صَرَّفْنا » از ماده « تَصْریف » به معنى تغییر و دگرگون ساختن و از حالى به حال دیگر درآوردن است ، هدف از این تعبیر در آیه فوق آن است كه ما در لباس‌هاى گوناگون و چهره‌هاى مختلف و به هر زبانى كه امکان تأثیر در آن بوده با مردم سخن گفته‌ایم .

« جَدَل » به معنى گفتگویى است كه بر اساس نزاع و تسلط بر دیگرى صورت گیرد و بنابراین «مُجادَلَة» به معنى آن است كه دو نفر در برابر هم به جَرّ و بحث و مُشاجَرَة‌برخیزند.

منظور از انسان در این‌جا انسان‌هاى تربیت نایافته است و نظیر آن در قرآن فراوان است، در این زمینه بحث مشروحى ذیل آیه 12 سوره يونس آورده‌ایم ( جلد هشتم ، تفسیرنمونه ، صفحه 239 ) .

55 وَ ما مَنَعَ النّاسَ اَنْ يُؤْمِنُوا اِذْ جاءَهُمُ الْهُدى وَيَسْتَغْفِرُوا رَبَّهُمْ اِلاّ اَنْ تَأْتِيَهُمْ سُنَّةُ الاَوَّلینَ اَوْيَأْتِيَهُمُ الْعَذابُ قُبُلاً

تنها مانع انسان‌ها از این‌که هنگامى كه هدایت به سراغشان‌آمد ایمان بیاورند و از پروردگارشان تقاضاى آمرزش كننداین بود كه سرنوشت پیشینیان دامانشان را بگیرد و يا عذاب الهى را در برابر خود مشاهده كنند .

گویى تنها منتظر مجازاتند

« قُبُل » به معنى مقابله است ، يعنى عذاب الهى را در برابر خود مشاهده كنند .

در حقیقت ، این آیه اشاره به آن است كه این گروه لجوج و مغرور با میل و اراده خود هرگز ایمان نخواهند آورد ، تنها در دو حالت ایمان مى‌آورند : نخست زمانى كه عذاب‌هاى دردناکى كه اقوام پیشین را دربرگرفت آن‌ها را فروگیرد ، دوم آن‌که لااقل عذاب الهى را با چشم خود مشاهده كنند ، كه این ایمان اضطرارى البته بى‌ارزش خواهد بود .

توجه به این نکته نیز لازم است كه این‌گونه اقوام گمراه هرگز در انتظار چنین سرنوشتى نبوده‌اند اما چون این سرنوشت براى آن‌ها حتمى بوده ، قرآن آن را به عنوان انتظار بیان كرده و این يك نوع كنایه زیبا است ، درست مثل این‌که ما به فرد سرکشى مى‌گوییم تو فقط مى‌خواهى مجازات شوى ، يعنى مجازات سرنوشت حتمى تو است آن‌چنان كه گویا در انتظارش هستى .

56 وَ ما نُرْسِلُ الْمُرْسَلینَ اِلاّ مُبَشِّرینَ وَ مُنْذِرینَ وَيُجادِلُ الَّذینَ كَفَرُوا بِالْباطِلِ لِيُدْحِضوُا بِهِ الْحَقَّ وَاتَّخَذُوا ایاتى وَ ما اُنْذِرُوا هُزُواً

ما پیامبران را جز براى بشارت و انذار نمى‌فرستیم ، اما كافران همواره مجادله به باطل

مى‌کنند تا (به گمان خود) حق‌را ازمیان بردارند و آیات ما و مجازات‌هایى را كه به آن‌ها وعده داده شده است به باد مسخره گیرند .

« يُدْحِضوُا » از ماده « اِدْحاض » به معنى ابطال و زایل كردن است و دراصل ازماده « دَحْض » به‌معنى لغزش گرفته شده است .

خداوند مى‌فرماید كار پیامبران اجبار و اکراه نیست ، بلکه وظیفه آن‌ها بشارت و انذار است ، اما تصمیم‌گیرى نهایى با خود مردم است ، تا درست بیندیشند و عواقب كفر و ایمان را بنگرند و از روى اراده و تصمیم ایمان بیاورند نه این‌که عذاب الهى را در برابر چشم خود ببینند و اضطراراً اظهار ایمان كنند .

ولى متأسفانه این آزادى و اختیار كه وسیلۀ تکامل است غالبا مورد سوء استفاده قرار گرفته و طرفداران باطل به مجادله در برابر حق برخاسته‌اند ، گاه از طریق مغالطه و گاه از طریق استهزاء خواسته‌اند آیین حق را از میان ببرند ، ولى همیشه دل‌هاى آماده‌اى پذیراى حق بوده و به حمایت از آن برخاسته است و این مبارزۀ حق و

باطل در طول تاریخ بوده و همچنان ادامه دارد .

57 وَ مَنْ‌اَظْلَمُ مِمَّنْ ذُكِّرَ بِایاتِ رَبِّه فَاَعْرَضَ عَنْها وَنَسِىَ ما قَدَّمَتْ يَداهُ اِنّا جَعَلْنا عَلى قُلُوبِهِمْ اَكِنَّةً اَنْ‌يَفْقَهُوهُ وَ فى اذانِهِمْ وَقْرا وَ اِنْ تَدْعُهُمْ اِلَى الْهُدى فَلَنْ يَهْتَدُوا اِذا اَبَداً

چه‌کسى ستمکارتراست ازآن‌ها كه به‌هنگام يادآورى آیات‌پروردگارشان از آن روى مى‌گردانند و آن‌چه را با دست‌خود انجام داده فراموش مى‌کنند ، ما بر دل‌هاشان پرده افکنده‌ایم تا نفهمند و در گوشهایشان سنگینى قرار دادیم ( تا صداى حق را نشنوند ) و لذا اگر آن‌ها را به سوى هدایت بخوانى هرگز هدایت نمى‌شوند .

« اَكِنَّةٍ » جمع « كِنان » به معنى پرده يا هرچیزى است كه مستور مى‌سازد و « وَقْر » به معنى سنگینى گوش است .

تعبیر به تَذَكُّر ( يادآورى ) گویا اشاره به این است كه تعلیمات انبیاء از قبیل يادآورى حقایقى است كه به طور فطرى در اعماق روح انسان وجود دارد و كار

پیامبران پرده برداشتن از روى آن است .

این معنى در خطبه اول نهج‌البلاغه نیز آمده است ، آن‌جا كه مى‌فرماید : « لِيَسْتَاْدُوهُمْ میثاقَ فِطْرَتِهِ وَ يُذَكِّرُوهُمْ مَنْسِىَّ نِعْمَتِهِ وَ يَحْتَجُّوا اِلَيْهِمْ بِالتَّبْلیغِ وَ يُثیرُوا لَهُمْ دَفائِنَ الْعُقُولِ : هدف از بعثت پیامبران آن بوده كه انسان‌ها را وادار به وفا كردن به پیمان فطرت كنند و نعمت‌هاى فراموش شده خدا را به ياد آن‌ها بیاورند و از طریق تبلیغ بر آن‌ها اتمام حجت كنند و گنجینه‌هاى پنهانى عقل‌ها را آشکار سازند » .

اگر خداوند حس تشخیص و قدرت درك و شنیدن را از آن‌ها گرفته به خاطر همان « ما قَدَّمَتْ يَداهُ » و اعمالى است كه قبلاً انجام داده‌اند و این كیفر اثر مستقیم خود آن‌ها است بلکه به تعبیر دیگر همان اعمال زشت و ننگین تبدیل به « پرده » و « سنگینى » ( كِنان و وَقْر ) بر دل‌ها و گوش‌هایشان ، شده است و این حقیقتى است كه بسیارى از آیات قران از آن سخن مى‌گوید مثلاً در آیه 155 سوره نساء مى‌خوانیم : « بَلْ طَبَعَ اللّهُ عَلَيْها بِكُفْرِهِمْ فَلا يُؤْمِنُونَ اِلاّ قَلیلاً : خداوند به خاطر كفرشان بر دل‌هاى آن‌ها مهر نهاده ، لذا جز گروه اندکى ایمان نمى‌آورند » .

58 وَ رَبُّكَ الْغَفُورُ ذُوالرَّحْمَةِ لَوْيُؤاخِذُهُمْ بِما كَسَبُوالَعَجَّلَ لَهُمُ الْعَذابَ بَلْ لَهُمْ مَوْعِدٌ لَنْ يَجِدُوا مِنْ دُونِه مَوْئِلاً

و پروردگار تو آمرزنده و صاحب رحمت است ، اگر مى‌خواست آن‌ها را به اعمالشان مجازات كند عذاب هرچه زودتر براى آن‌ها مى‌فرستاد ، ولى براى آن‌ها موعدى است كه با فرا رسیدنش راه فرارى نخواهند داشت .

59 وَ تِلْكَ الْقُرى اَهْلَكْناهُمْ لَمّا ظَلَمُوا وَ جَعَلْنا لِمَهْلِكِهِمْ‌مَوْعِداً

این‌هاشهرها و آبادى‌هایى‌است (که ویرانه‌هایش‌را با چشم مى‌بینید) ما آن‌هارابه هنگامى‌که ستم كرده‌اند هلاك كردیم و ( در عین حال ) براى هلاکتشان موعدى قرار دادیم.

« مَوْئِل » از ماده « وَئْل » به معنى ملجأ و پناهگاه و وسیله نجات است .

غفران او ایجاب مى‌کند كه توبه‌کاران را بیامرزد و رحمت او اقتضاء مى‌کند كه در عذاب غیر آن‌ها نیز تعجیل نکند شاید به صفوف توبه‌کاران بپیوندند ولى عدالت او هم اقتضا مى‌کند وقتى طغیان و سرکشى به آخرین درجه رسید حسابشان را صاف كند و اصولاً بقاء

چنین افراد فاسد و مفسد كه امیدى به اصلاحشان نیست از نظر حکمت آفرینش‌معنى‌ندارد، باید نابود شوند و زمین از لوث وجودشان پاك گردد .

60 وَ اِذْ قالَ مُوسى لِفَتیهُ لا اَبْرَحُ حَتّى اَبْلُغَ مَجْمَعَ‌الْبَحْرَيْنِ اَوْ اَمْضِىَ حُقُباً

به خاطر بیاور هنگامى كه موسى (علیه السلام)به دوست خود گفت : من‌دست از طلب برنمى‌دارم تا به محل تلاقى دو دریا برسم هرچند مدت طولانى به راه خود ادامه دهم .

منظور از « فَتاه » در این‌جا « يوشع بن نون » مرد رشید و شجاع و با ایمان بنى اسرائیل است و تعبیر به « فتى » ( جوان ) ممکن است به خاطر همین صفات برجسته و يا به خاطر خدمت به موسى (علیه السلام)و همراهى و همگامى با او بوده باشد .

« مَجْمَعَ الْبَحْرَيْنِ » به معنى محل پیوند دو دریا است و در این‌که اشاره به كدام دو دریا است به احتمال زیاد منظور محل اتصال خلیج « عقبه » با خلیج « سوئز » است ، زیرا دریاى احمر در شمال دو پیشرفتگى يکى به سوى شمال شرقى و دیگرى به سوى شمال غربى دارد كه اولى خلیج عقبه را تشکیل مى‌دهد و دومى خلیج سوئز را و این دو خلیج در قسمت

جنوبى به هم مى‌پیوندند و به دریاى احمر متصل مى‌شوند .

کلمه « حُقُبْ » به معنى مدت طولانى است كه بعضى آن را به « هشتاد سال » تفسیر كرده‌اند و منظور موسى (علیه السلام)از ذکر این كلمه این بوده است كه من دست از تلاش و كوشش خود براى پیدا كردن گم شده‌ام برنخواهم داشت ، هرچند سال‌ها به این سیر خود ادامه دهم.

از مجموع آن‌چه در بالا گفته شد آشکارا پیدا است كه موسى (علیه السلام)به سراغ گمشده مهمى مى‌رفت و در به در دنبال آن مى‌گشت ، عزم خود را جزم و تصمیم خویش را راسخ كرده بود كه تا مقصود خود را پیدا نکند از پاى ننشیند .

آرى او به دنبال مرد عالم و دانشمندى مى‌گشت كه مى‌توانست حجاب‌ها و پرده‌هایى را از جلو چشم موسى (علیه السلام)کنار زند ، حقایق تازه‌اى رابه او نشان دهد و درهاى علوم و دانش‌هایى را به رویش بگشاید .

و به زودى خواهیم دید كه او براى پیدا كردن محل این عالم بزرگ نشانه‌اى دردست داشت و به‌دنبال آن نشانه درحرکت بود .

61 فَلَمّا بَلَغا مَجْمَعَ بَيْنِهِما نَسِيا حُوتَهُما فَاتَّخَذَسَبیلَهُ فِى الْبَحْرِ سَرَباً

هنگامى كه به محل تلاقى آن دو دریا رسیدند ماهى خود را( كه براى تغذیه همراه داشتند ) فراموش كردند و ماهى راه خود را در پیش گرفت ( و روان شد ) .

« سَرَب » به گونه‌اى كه « راغب » در « مفردات » گوید به معنى راه رفتن در سراشیبى‌است و « سَرْب » به معنى راه سراشیبى است .

در این كه آیا این ماهى كه ظاهراً به عنوان غذا تهیه كرده بودند ماهى بریان يا نمک‌زده يا ماهى‌تازه بوده‌که معجزه‌آسا زنده شد و در آب پرید و حرکت كرد، درمیان مفسران گفتگو بسیار است .

در پاره‌اى از كتب تفاسیر نیز سخن از وجود چشمه آب حیات در آن منطقه و پاشیده شدن مقدارى از آن بر ماهى و جان گرفتن ماهى ، به میان آمده ، ولى این احتمال نیز وجود دارد كه ماهى هنوز كاملاً نمرده بود زیرا هستند ماهى‌هایى كه بعد از خارج شدن از آب مدت قابل ملاحظه‌اى به صورت نیمه‌جان باقى مى‌مانند و اگر در

این مدت در آب بیفتند حیات عادى خود را از سرمى‌گیرند .

62 فَلَمّا جاوَزا قالَ‌لِفَتیهُ اتِنا غَداءَنا لَقَدْ لَقینا مِنْ سَفَرِناهذا نَصَباً

هنگامى كه از آن‌جا گذشتند موسى (علیه السلام)به يار همسفرش گفت :غذاى ما را بیاور كه از این سفر ، سخت خسته شده‌ایم .

« غَداء » به غذایى گفته مى‌شود كه در آغاز روز يا وسط روز مى‌خورند ( صبحانه يا ناهار ) ولى از تعبیراتى كه در كتب لغت آمده است چنین استفاده‌مى‌شود كه درزمان‌هاى گذشته « غَداء » را تنها به غذایى مى‌گفتند كه در آغاز روز مى‌خوردند ( چرا كه از « غُدْوَة » گرفته شده كه به معنى آغاز روز است ) در حالى كه در عربى امروز « غَداء » و « تَغَدّى » به معنى ناهار خوردن است .

به هرحال این جمله نشان مى‌دهد كه موسى (علیه السلام)و يوشع راهى را پیمودند كه عنوان سفر بر آن اطلاق مى‌شد ، ولى همین تعبیرات نشان مى‌دهد كه این سفر چندان طولانى نبوده است .

63 قالَ اَرَاَيْتَ اِذْاَوَيْنا اِلَى‌الصَّخْرَةِ فَاِنّىنَسیتُ الْحُوتَ وَ ما اَنْسانیهُ اِلاَّ الشَّيْطانُ

اَنْ اَذْكُرَهُ وَ اتَّخَذَ سَبیلَهُ فِى الْبَحْرِ عَجَباً

او گفت به خاطر دارى هنگامى كه ما به كنار آن صخره پناه‌بردیم ( و استراحت كردیم ) من در آن‌جا فراموش كردم جریان‌ماهى را بازگو كنم ، این شیطان بود كه ياد آن را از خاطر من برد و ماهى به طرز شگفت‌انگیزى راه خود را در دریا پیش گرفت.

64 قالَ ذلِكَ ما كُنّا نَبْغِ فَارْتَدّاعَلى اثارِهِما قَصَصاً

( موسى (علیه السلام)) گفت این همان است كه ما مى‌خواستیم و آن‌ها از همان راه بازگشتند در حالى كه پى جویى مى‌کردند .

در این‌جا يك سؤال پیش مى‌آید كه مگر پیامبرى همچون موسى (علیه السلام)ممکن است گرفتار نسیان و فراموشى شود كه قرآن مى‌گوید : « نَسِيا حُوتَهُما : ماهى‌شان را فراموش كردند » به علاوه چرا همسفر موسى (علیه السلام)نسیان شخص خودش را به‌شیطان نسبت مى‌دهد ؟

پاسخ این سؤال این است كه مانعى ندارد در مسایلى كه هیچ ارتباطى به احکام الهى و امور تبلیغى نداشته باشد يعنى در مسایل عادى در زندگى روزمره گرفتار نسیان شود

( مخصوصاً در موردى كه جنبه آزمایش داشته باشد آن‌گونه كه درباره موسى (علیه السلام)در این‌جا گفته‌اند و بعدا شرح آن را خواهیم گفت ) .

و اما نسبت دادن نسیان همسفرش به شیطان ممکن است به این دلیل باشد كه ماجراى

ماهى ارتباط با يافتن آن مرد عالم داشت واز آن‌جا كه شیطان اغواگر است خواسته است با این كار آن‌ها دیرتر به ملاقات آن عالم دست يابند و شاید مقدمات آن از خود او ( يوشع ) نیز آغاز گردیده كه دقت و اهتمام لازم را در این رابطه به خرج نداده است .

65 فَوَجَدا عَبْدا مِنْ عِبادِنا اتَيْناهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا وَعَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنّا عِلْماً

( در آن‌جا ) بنده‌اى از بندگان ما را يافتند كه او را مشمول‌رحمت خود ساخته واز سوى خود علم فراوانى به او تعلیم داده بودیم .

چرا موسى (علیه السلام)به دیدار خضر شتافت ؟

در حدیثى از « ابن عباس » از « ابى بن كعب » مى‌خوانیم كه از رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌و‌آله چنین نقل مى‌کند : يك روز موسى (علیه السلام)در میان بنى‌اسرائیل مشغول خطابه بود ، كسى از او پرسید « در

روى زمین چه كسى از همه اعلم است ؟ » موسى (علیه السلام)گفت : « كسى عالم‌تر از خود سراغ ندارم » در این هنگام به موسى وحى شد كه ما بنده‌اى داریم در « مجمع‌البحرین » كه از تو دانشمندتر است ، در این‌جا موسى (علیه السلام)از خدا تقاضا كرد كه به دیدار این مرد عالم نائل گردد و خدا راه وصول به این هدف را به او نشان داد .(1)

در حقیقت این هشدارى بود به موسى (علیه السلام)که با تمام علم و دانشش هرگز خود را برترین شخص نداند .

ولى دراین‌جا این سؤال پیش مى‌آید كه آیا نباید پیامبر اوالوالعزم و صاحب رسالت دانشمندترین فرد زمان خودش باشد ؟

در پاسخ مى‌گوییم : باید دانشمندترین آن‌ها نسبت به قلمرو مأموریتش يعنى نظام تشریع باشد و موسى (علیه السلام)چنین بود ، اما قلمرو مأموریت دوست عالمش قلمرو جداگانه‌اى بود ).


1) « مجمع البیان » ، جلد 6 ، صفحه 481 ( به طور تلخیص ).

که ارتباطى به عالم تشریع نداشت و به تعبیر دیگر آن مرد عالم از اسرارى آگاه بود كه دعوت نبوت بر آن متّكى نبود .

اتفاقا در حدیثى كه از امام صادق (علیه السلام)نقل شده با صراحت مى‌خوانیم كه موسى (علیه السلام)از خضر آگاه‌تر بود يعنى‌در علم شرع . (1)

از حدیثى كه از امام على بن موسى الرضا (علیه السلام) نقل شده نیز این نکته استفاده مى‌شود كه قلمرو مأموریت این دو بزرگوار با يکدیگر متفاوت بوده و هرکدام در كار خود از دیگرى آگاه‌تر بود .(2)

ذکر این نکته نیز جالب است كه در حدیثى از پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله چنین آمده : « هنگامى كه موسى (علیه السلام)خضر را ملاقات كرد ، پرنده‌اى در برابر آن دو ظاهر شد قطره‌اى با منقارش از آب برداشت » ، خضر به موسى گفت : « مى‌دانى پرنده چه مى‌گوید ؟ » موسى گفت :« چه مى‌گوید ؟ » خضر گفت : مى‌گوید : .


1) « المیزان » ، جلد 13 ، صفحه 383 .

2) « مجمع‌البیان » ، جلد 6 ، صفحه 480 .

« ما عِلْمُكَ وَ عِلْمُ مُوسى فى عِلْمِ‌اللّهِ اِلاّ كَما اَخَذَ مِنْقارى مِنَ الْماءِ : دانش تو و دانش موسى (علیه السلام)در برابر علم خداوند همانند قطره‌اى نسبت به دریا است كه منقار من از آن برداشت » .(1)

دیدار معلم بزرگ

تعبیر به « وَجَدا » نشان مى‌دهد كه آن‌ها در جستجوى همین مرد عالم يعنى خضر بودند و سرانجام گمشده خود را يافتند .

و تعبیر به « عَبْدا مِنْ عِبادِنا...: ( بنده‌اى از بندگان ما ) نشان مى‌دهد كه برترین افتخار يك انسان آن است كه بنده راستین خدا باشد و این مقام عبودیت است كه انسان را مشمول رحمت الهى مى‌سازد و دریچه‌هاى علوم را به قلبش مى‌گشاید .

تعبیر به « مِنْ لَدُنّا » نیز نشان مى‌دهد كه علم آن عالم يك علم عادى نبود بلکه آگاهى از قسمتى از اسرار این جهان و رموز حوادثى كه تنها خدا مى‌داند بوده است .


1) « درالمنثور » و كتب دیگر ( طبق نقل‌تفسیرالمیزان ذیل آیه موردبحث ) .

تعبیر به « عِلْماً » كه نکره است و در این‌گونه موارد معمولاً براى تعظیم مى‌آید ، نشان مى‌دهد كه آن مرد عالم بهره قابل ملاحظه‌اى از این علم يافته بود .

خضر ، كه بود ؟

در قرآن مجید صریحاً نامى از خضر برده نشده و از رفیق يا استاد موسى (علیه السلام)تنها به عنوان « عَبْدا مِنْ عِبادِنا اتَيْناهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنّا عِلْما » كه بیانگر مقام عبودیت و علم و دانش خاص اواست، ياد شده است لذا ما هم غالبا از وى به عنوان « مرد عالم » ياد كردیم .

ولى در روایات متعددى این مرد عالم به نام « خضر » معرفى شده است و از بعضى از روایات استفاده مى‌شود كه اسم اصلى او « بَلْيا ابن مَلْكان » بوده و خضر لقب او است ، زیرا هرکجا گام مى‌نهاده زمین از قدومش سرسبز مى‌شده است .

او يك دانشمند الهى بود و مشمول رحمت خاص پروردگار و مأمور به باطن و نظام تکوینى جهان و آگاه از پاره‌اى از اسرار واز يك جهت معلم موسى بن عمران ، هرچند موسى (علیه السلام)در پاره‌اى از جهات بر او مقدم بوده است .

و در این كه او پیامبر بوده است يا نه باز روایات مختلفى داریم .

در جلد اول اصول كافى روایات متعددى نقل شده است كه دلالت بر این داردکه این مردعالم، پیامبرنبود بلکه دانشمندى همچون «ذوالقرنین» و «آصف‌ابن‌برخیا» بوده‌است.(1)

درحالى كه از پاره‌اى دیگر از روایات استفاده مى‌شود او داراى مقام نبوت بود و ظاهر بعضى تعبیرات آیات فوق نیز همین‌است، زیرا در يک‌موردمى‌گوید « من‌این كار را از نزد خود نکردم » و در جاى دیگر مى‌گوید : « ما مى‌خواستیم چنین و چنان شود » .

و از بعضى از روایات استفاده مى‌شود كه او از يك عمر طولانى برخوردار بوده است .

66 قالَ لَهُ مُوسى هَلْ اَتَّبِعُكَ عَلى اَنْ تُعَلِّمَنِ مِمّا عُلِّمْتَ رُشْداً

موسى (علیه السلام)به او گفت : آیا من از تو پیروى كنم تا از آن چه به تو تعلیم داده شده است و مایه رشد و صلاح است به من بیاموزى ؟0.


1) « اصول‌کافى » ، جلد 1 ، باب « اَنَّ اَلاَئِمَّةَ بِمَنْ‌يُشْبِهُونَ فیمَنْ‌مَضى »، صفحه210.

از تعبیر « رُشْداً » چنین استفاده‌مى‌شود كه علم هدف نیست ، بلکه‌براى راه‌یافتن به‌مقصود و رسیدن به خیر و صلاح مى‌باشد ، چنین علمى ارزشمند است و باید از استاد آموخت و مایه افتخار است .

67 قالَ اِنَّكَ لَنْ تَسْتَطیعَ مَعِىَ صَبْراً

گفت : تو هرگز نمى‌توانى با من شکیبایى كنى .

68 وَ كَيْفَ تَصْبِرُ عَلى ما لَمْ تُحِطْ بِه خُبْراً

و چگونه مى‌توانى در برابر چیزى كه از رموزش آگاه نیستى شکیبا باشى .

این مرد عالم به ابوابى از علوم احاطه داشته كه مربوط به اسرار باطن و عمق حوادث و پدیده‌ها بوده ، درحالى كه موسى (علیه السلام)نه مأمور به باطن بود و نه از آن آگاهى چندانى داشت .

و در چنین مواردى بسیار مى‌شود كه چهره ظاهر حوادث با آن‌چه در باطن و درون آن‌ها است متفاوت است ، چه بسا ظاهر آن بسیار زننده و يا ابلهانه است ، درحالى كه در باطن بسیار مقدس ، حساب شده و منطقى است .

درچنین موردى آن كس كه ظاهر را مى‌بیند عنان صبر و اختیار را از كف مى‌دهد و به اعتراض و گاهى به پرخاش برمى‌خیزد .

ولى استادى كه از اسرار درون آگاه است و چهره باطن را مى‌نگرد با خونسردى به كار خویش ادامه مى‌دهد و به اعتراض و فریاد او گوش نمى‌دهد ، بلکه درانتظار فرصت مناسبى است كه حقیقت امر را بازگو كند ، اما شاگرد همچنان بى‌تابى مى‌کند ، ولى به هنگامى كه اسرار براى او فاش شد كاملاً آرام مى‌گیرد .

69 قالَ سَتَجِدُنى اِنْ شاءَاللّهُ صابِراً وَ لا اَعْصى لَكَ اَمْراً

( موسى (علیه السلام)) گفت : انشاءاللّه مرا شکیبا خواهى يافت و در هیچ‌کارى مخالفت فرمان تو نخواهم كرد .

موسى (علیه السلام)از شنیدن این سخن شاید نگران شد و از این بیم داشت كه فیض محضر این عالم بزرگ از او قطع شود ، لذا به او تعهد سپرد كه در برابر همه رویدادها صبر كند .

البته باز موسى (علیه السلام)در این عبارت نهایت ادب خود را آشکار مى‌سازد ، تکیه بر خواست

خدا مى‌کند، به‌آن مردعالم نمى‌گوید من صابرم بلکه‌مى‌گوید انشاءاللّه مرا صابر خواهى‌یافت.

70 قالَ فَاِنِ اتَّبَعْتَنى فَلا تَسْئَلْنى عَنْ شَىْ‌ءٍ حَتّى اُحْدِثَ لَكَ مِنْهُ ذِكْرا

(خضر) گفت: پس اگر مى‌خواهى به دنبال من بیایى ازهیچ چیز سؤال مکن تا خودم ( به موقع ) آن را براى تو بازگوکنم .

ولى از آن‌جا كه شکیبایى در برابر حوادث ظاهراً زننده‌اى كه انسان از اسرارش آگاه نیست كار آسانى نمى‌باشد بار دیگر آن مرد عالم از موسى (علیه السلام)تعهد گرفت و به او اخطار كرد .

موسى (علیه السلام)این تعهد مجدد را سپرد و در معیت این استاد به راه افتاد.

71 فَانْطَلَقا حَتّى اِذا رَكِبا فِى السَّفینَةِ خَرَقَها قالَ اَخَرَقْتَهالِتُغْرِقَ اَهْلَها لَقَدْ جِئْتَ شَيْئا اِمْراً

آن‌ها به‌راه افتادند تا این‌که سوار كشتى‌شدند و او كشتى راسوراخ كرد، ( موسى (علیه السلام)) گفت: آیا آن را سوراخ كردى كه اهلش را غرق كنى ، راستى چه كار بدى انجام دادى ؟

معلم الهى واین اعمال زننده ؟

آرى « موسى (علیه السلام)به اتفاق این مرد عالم الهى به راه افتاد تا این‌که سوار بر كشتى شدند : فَانْطَلَقا حَتّى اِذا رَكِبا فِى السَّفینَةِ » .

از این‌جا به بعد مى‌بینیم كه قرآن در تمام موارد ضمیر تثنیه به كار مى‌برد كه اشاره به موسى (علیه السلام)و آن عالم است و این نشان مى‌دهد كه مأموریت همسفر موسى (علیه السلام)، يوشع در آن‌جا پایان يافت و از آن‌جا بازگشت .

هنگامى كه آن دو بر كشتى سوار شدند « آن مرد عالم كشتى را سوراخ كرد : خَرَقَها » .

« خَرَق » همان‌گونه كه راغب در مفردات مى‌گوید به معنى پاره كردن چیزى از روى فساد است بدون مطالعه و فکر .

« اِمْر » به كار مهم شگفت‌آور و يا بسیار زشت گفته مى‌شود .

از آن‌جا كه موسى (علیه السلام)از يك سو پیامبر بزرگ الهى بود و باید حافظ جان و مال مردم باشد و امر به معروف و نهى از منکر كند و از سوى دیگر وجدان انسانى او اجازه نمى‌داد در برابر

چنین كار خلافى سکوت اختیار كند تعهدى را كه با خضر داشت به دست فراموشى سپرد و زبان به اعتراض گشود .

بدون شك مرد عالم هدفش غرق سرنشینان كشتى نبود ولى از آن‌جا كه نتیجه این عمل چیزى جز غرق كردن به نظر نمى‌رسید موسى (علیه السلام)آن را با « لام غایت » كه براى بیان هدف مى‌باشد بازگو مى‌کند .

این درست به آن مى‌ماند كه شخصى در خوردن غذا بسیار زیاده‌روى مى‌کند مى‌گوییم مى‌خواهى خودت را بکشى ؟ مسلماً او چنین قصدى را ندارد، ولى نتیجه عملش ممکن‌است چنین باشد .

و به راستى ظاهر این كار شگفت‌آور و يا بسیار بد بود ، چه كارى از این خطرناک‌تر مى‌تواند باشد كه يك كشتى را با داشتن سرنشین‌هاى متعدد سوراخ كنند ؟

در بعضى از روایات مى‌خوانیم كه اهل كشتى به زودى متوجه خطر شدند و شکاف موجود را موقتا با وسیله‌اى پر كردند ولى دیگر آن كشتى يك كشتى سالم نبود .

72 قالَ اَلَمْ اَقُلْ اِنَّكَ لَنْ تَسْتَطیعَ مَعِىَ صَبْرا

گفت : نگفتم تو هرگز نمى‌توانى با من شکیبایى كنى ؟

73 قالَ لاتُؤاخِذْنى بِما نَسیتُ وَ لا تُرْهِقْنى مِنْ اَمْرىعُسْرا

(موسى) گفت : مرا به‌خاطر این فراموشکارى مؤاخذه مکن و بر من به خاطر این امر سخت مگیر .

« لا تُرْهِقْنى » از ماده « اِرْهاق » به معنى پوشاندن چیزى است با قهر و غلبه و گاه به معنى تکلیف كردن آمده است و در جمله بالا منظور این است كه بر من سخت مگیر و مرا به زحمت میفکن و به خاطر این كار فیض خود را قطع منما .

آیا نسیان براى پیامبران ممکن است ؟

درماجراى فوق كرارا به مسأله نسیان موسى (علیه السلام)برخورد كردیم ، يکى در مورد آن ماهى كه براى تغذیه فراهم ساخته بودند و دیگر سه بار دیگر در ارتباط با تعهدى كه دوست عالمش از وى گرفته بود .

اکنون این سؤال پیش مى‌آید كه آیا نسیان براى انبیاء امکان دارد ؟

جمعى معتقدند كه صدور چنین نسیانى از پیامبران بعید نیست چرا كه نه مربوط به اساس دعوت نبوت است و نه فروع آن و نه تبلیغ دعوت ، بلکه در يك مسأله صرفا عادى و مربوط به زندگانى روزمره است ، آن‌چه مسلم است هیچ پیامبرى در دعوت نبوت و شاخ و برگ‌آن مطلقاگرفتارخطا و اشتباه‌نمى‌شود و مقام‌عصمت اورا ازچنین چیزى‌مصون مى‌دارد.

اما چه مانعى دارد كه موسى (علیه السلام)به خاطر این‌که مشتاقانه و با عجله به دنبال این مرد عالم مى‌رفت غذاى خود را كه يك مسأله عادى بوده فراموش كرده باشد ؟ و نیز چه مانعى دارد كه عظمت حوادثى همچون شکستن كشتى و كشتن يك نوجوان و تعمیر بى‌دلیل يك دیوار در شهر بخیلان، اورا چنان هیجان‌زده كند كه تعهد شخصى خود را با دوست‌عالمش به دست فراموشى سپرده باشد؟ این نه از يك پیامبر بعید است و نه با مقام عصمت منافات دارد.

74 فَانْطَلَقا حَتّى اِذا لَقِيا غُلاما فَقَتَلَهُ قالَ اَقَتَلْتَ نَفْسا زَكِيَّةً بِغَيْرِ نَفْسٍ

لَقَدْ جِئْتَ شَيْئا نُكْرا

باز به‌راه خود ادامه دادند تا این‌که كودکى را دیدند و اوآن كودك را كشت ، ( موسى (علیه السلام)) گفت : آیا انسان پاکى رابى‌آن‌که قتلى كرده باشد كشتى ؟ به راستى كار منکر و زشتى انجام دادى .

کلمه « غُلام » به معنى جوان نورس است خواه به حد بلوغ رسیده باشد يا نه .

سفردریایى آن‌ها تمام شد از كشتى پیاده شدند ، « و به راه خود ادامه دادند ، در اثناء راه به كودکى رسیدند ولى آن مرد عالم بى‌مقدمه اقدام به قتل آن كودك كرد » .

در این‌جا بار دیگر موسى (علیه السلام)از كوره در رفت ، منظره وحشتناك كشتن يك كودك بى‌گناه ، آن‌هم بدون هیچ مجوز ، چیزى نبود كه موسى (علیه السلام)بتواند در مقابل آن سکوت كند ، آتش خشم در دلش برافروخته شد و گویى غبارى از اندوه و نارضایى چشمان او را پوشانید ، آن‌چنان كه بار دیگر تعهد خود را فراموش كرد ، زبان به اعتراض گشود ، اعتراضى شدیدتر و رساتر از اعتراض نخست ، چرا كه حادثه وحشتناک‌تر از حادثه اول بود و « گفت آیا بى‌گناه

و پاکى را بى‌آن‌که قتلى كرده باشد كشتى ؟ » .

« به راستى كه چه كار منکر و زشتى انجام دادى » .

در این‌که نوجوانى را كه آن مرد عالم در این‌جا به قتل رسانید به سرحد بلوغ رسیده بود يا نه ، در میان مفسران گفتگو است ، بعضى تعبیر به « نَفْسا زَكِيَّةً : انسان پاك و بى‌گناه » را دلیل بر آن گرفته بودند كه بالغ نبوده است .

« نُكْر » به‌معنى زشت و منکراست و بازتاب آن قوى‌تر از كلمه « اِمْر » كه در ماجراى سوراخ كردن كشتى بود مى‌باشد ، دلیل آن هم روشن است ، زیرا كار اول زمینه خطرى براى جمعى فراهم كرد كه به زودى متوجه شدند و خطر را دفع كردند ولى در اقدام دوم ظاهراً او مرتکب جنایتى شده بود .

پایان جزء پانزدهم

فهرست مطالب

موضوع صفحه

متن تأییدیه مرجع عالیقدر حضرت آیة اللّه العظمى مکارم شیرازى··· 6

متن تأییدیه حضرت آیة‌اللّه مرتضى مقتدایى مدیر حوزه علمیه قم··· 8

مقدمه··· 10

فضیلت تلاوت سورۀ « اسراء »··· 11

نام‌هاى این سوره··· 12

معراج گاه پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله ··· 13

دو فساد بزرگ تاریخى بنى‌اسرائیل··· 21

مستقیم‌ترین راه خوشبختى··· 25

فهرست مطالب

موضوع صفحه

تَفَأُّل و تَطَيُّر ( فال نیك و بد )··· 30

چهار اصل مهم اساسى در رابطه با مسأله حساب و جزاى اعمال··· 33

اصل برائت و آیه « ما كُنّا مُعَذِّبینَ ... »··· 35

مراحل چهارگانه مجازات الهى··· 36

خطوط زندگى طلبان دنیا و آخرت··· 39

شرایط سه‌گانه رسیدن به سعادت جاویدان··· 41

امدادهاى الهى··· 42

توحید و نیکى به پدر و مادر سرآغاز يك رشته احکام مهم اسلامى··· 45

فهرست مطالب

موضوع صفحه

دقت فوق‌العاده در احترام به پدر و مادر··· 46

منظور از ذى القربى در این‌جا چه كسانى هستند ؟··· 50

رعایت اعتدال در انفاق و بخشش··· 56

شش حکم مهم اجتماعى··· 59

زیان كم فروشى··· 70

تنها از علم پیروى كن··· 74

شرك و دوگانه‌پرستى خمیرمایه همه انحرافات و جنایات است··· 76

اثبات توحید از طریق دلیل تمانع··· 81

فهرست مطالب

موضوع صفحه

تسبیح و حمد عمومى موجودات جهان··· 84

حجاب مستور چیست ؟··· 91

« اَكِنَّة » و «وَقْر » چیست ؟··· 92

وحشت مشرکان از نداى توحید··· 92

تفسیر جمله « ما يَسْتَمِعُونَ بِه »··· 94

چرا نسبت مسحور به پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله مى‌دادند ؟··· 94

رستاخیز قطعى است··· 96

برخورد منطقى با همه مخالفان··· 100

فهرست مطالب

موضوع صفحه

« وسیله » چیست ؟··· 105

تسلیم بهانه جویان نشو··· 107

انکارگذشتگان چه‌ارتباطى به‌آیندگان دارد؟··· 109

رؤیاى پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله و شجره ملعونه··· 111

وسایل چهارگانه وسوسه‌گرى شیطان··· 117

با این‌همه نعمت كفران چرا ؟··· 123

انسان گل سرسبد موجودات··· 127

معنى « كثیر » در این‌جا چیست ؟··· 128

فهرست مطالب

موضوع صفحه

چرا انسان برترین مخلوق خدا است ؟··· 128

نقش رهبرى در اسلام··· 131

« كوردلان » از دیدگاه قرآن كریم··· 133

آیا پیامبر روى خوش به مشرکان نشان داد ؟··· 136

توطئه شوم دیگرى علیه پیامبر اکرم صلى‌الله‌علیه‌و‌آله ··· 139

سنت‌هاى‌الهى درجوامع انسانى ( در شرایط يکسان ) همیشه جریان دارد··· 140

نماز شب يك عبادت بزرگ روحانى··· 145

مقام محمود چیست ؟··· 148

فهرست مطالب

موضوع صفحه

سرانجام باطل ، نابودى است··· 150

حق پیروز است و باطل نابوداست··· 151

آیه جاءَ الْحَقُّ ... و قیام مهدى ··· 151

فرق میان شفاء و رحمت··· 153

چرا ظالمان از قرآن نتیجه معکوس مى‌گیرند ؟··· 154

هرکسى بر فطرت خود مى‌تند··· 155

« شاكِلَة » چیست ؟··· 156

روح چیست ؟··· 159

فهرست مطالب

موضوع صفحه

« تَحَدّى » دلیل معجزه بودن قرآن است··· 165

بهانه‌هاى رنگارنگ··· 168

پاسخ پیامبر در برابر بهانه‌جویان··· 169

بهانه همگونى پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله با سایر انسان‌ها··· 171

هدایت يافتگان واقعى··· 174

چگونه معاد ممکن است ؟··· 179

معاد جسمانى··· 180

آیا همه انسان‌ها بخیل هستند ؟··· 183

فهرست مطالب

موضوع صفحه

با این‌همه نشانه‌ها باز ایمان نیاوردند··· 184

منظور از آیات نه‌گانه چیست ؟··· 185

آیا سؤال كننده پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله است ؟··· 190

منظور از « ارض » در این آیه كدام سرزمین است ؟··· 192

برنامه‌ریزى براى تعلیم و تربیت··· 196

رابطه علم و ایمان··· 199

آخرین بهانه‌هاى مشرکین··· 201

اعتدال مبناى همه برنامه‌هاى اجتماعى و سیاسى ··· 206

تکبیر چیست ؟··· 207

فهرست مطالب

موضوع صفحه

فضیلت تلاوت سورۀ « كهف »··· 209

آغاز با نام خدا و قرآن··· 210

قرآن كتابى پابرجا و مستقیم و نگاهبان··· 212

عمل صالح يك برنامه مستمر··· 213

ادعاهاى بدون دلیل··· 215

جهان میدان آزمایش است··· 217

آغاز ماجراى اصحاب كهف··· 219

سرگذشت مشروح اصحاب كهف··· 225

فهرست مطالب

موضوع صفحه

جوانمردى و ایمان··· 226

ایمان و امدادهاى الهى··· 226

پناهگاهى به نام غار··· 231

موقعیت دقیق اصحاب كهف··· 233

بیدارى بعد از يك خواب طولانى··· 240

پاک‌ترین طعام··· 241

تقیه سازنده··· 243

کانون قرآن لطف است··· 243

فهرست مطالب

موضوع صفحه

پایان ماجراى اصحاب كهف··· 245

مسجد در كنار آرامگاه و ایجاد بناى يادبود··· 250

« واو » در جمله « وَ ثامِنُهُمْ كَلْبُهُمْ »··· 253

خواب اصحاب كهف··· 259

همنشینى با پاکدلان پابرهنه افتخار است··· 263

روح طبقاتى مشکل بزرگ جامعه‌ها··· 264

رابطه هوا پرستى و غفلت از خدا··· 266

نزدیك شدن به ثروتمندان به خاطر ثروتشان··· 267

مقایسه زندگى این جهان و آن جهان··· 272

فهرست مطالب

موضوع صفحه

لباس‌هاى زینتى در جهان دیگر··· 273

ترسیمى از موضع مستکبران در برابر مستضعفان··· 277

غرور و مستى ثروت··· 279

پاسخ مستضعفا ن به مستکبران··· 281

آغاز و پایان زندگى در يك تابلو ارزنده··· 288

زرق و برق ناپایدار دنیا··· 291

کوه‌ها و سرّ انهدام آن‌ها··· 294

ایمان به معاد و نقش آن در تربیت انسان‌ها··· 298

واى بر ما این چه كتابى است··· 301

فهرست مطالب

موضوع صفحه

نامه اعمال··· 301

آیا شیطان فرشته بود ؟··· 304

گمراهان را نباید به معاونت دعوت كرد··· 308

گویى تنها منتظر مجازاتند··· 313

چرا موسى (علیه السلام)به دیدار خضر شتافت ؟··· 324

دیدار معلم بزرگ··· 327

خضر ، كه بود ؟··· 328

معلم الهى واین اعمال زننده؟··· 333

آیا نسیان براى پیامبران ممکن است ؟··· 335