ghaemiyeh.com
سرشناسه:بیستونی، محمد، 1337 -
عنوان قراردادی:تفسیر نمونه .برگزیده
عنوان و نام پدیدآور:تفسیر جوان (برگرفته از تفسیر نمونه)= A new narration of Holy Qur'an for young youth/ به اهتمام محمد بیستونی؛ با نظارت مکارم شیرازی.
مشخصات نشر:تهران: بیان جوان، 1385 -
مشخصات ظاهری:30 ج.؛ 14×5/10 سم.
تفسیرجوان (برگرفتهاز تفسیرنمونه) A new narration of =
Holy Quran for young youth// به اهتمام محمدبیستونى؛ بانظارت مکارمشیرازى.
تهران: بیانجوان، 1385- 30 ج.؛14×5/10 سم.
شابك دورهاى : ISBN 964-8399-71-9
(ج. 2) : ISBN 964-8399-19-0 فاپا.
ج.2-4،6-8،10،12-11،14،19،21،24-26(چاپاول:1385).
ج. 1 - 30 (چاپ دوم: 1392) (فیپا).
کتابنامه. تفسیر نمونه. تفاسیر شیعه قرن 14
مکارمشیرازى،ناصر،1305 -. تفسیر نمونه. برگزیده
1385 73ت95ب/98BP 179/297
کتابخانه ملى ایران 35848-83م
وضعیت فهرست نویسی:فاپا
یادداشت:ج. 2-4، 6-8، 12،10- 11، 14، 19، 21، 24 - 26 (چاپ اول: 1385).
یادداشت:ج.1 - 30 (چاپ دوم: 1391) (فیپا).
یادداشت:کتابنامه.
عنوان دیگر:تفسیر نمونه.
موضوع:تفاسیر شیعه -- قرن 14
شناسه افزوده:مکارمشیرازی، ناصر، 1305 - . تفسیر نمونه. برگزیده
رده بندی کنگره:BP98/ب95ت73 1385
رده بندی دیویی:297/179
شماره کتابشناسی ملی:م83-35848
ویراستار دیجیتالی:محمد منصوری
عنوان: تفسیر جوان (برگرفته از تفسیر نمونه)
مؤلف: دکتر محمد بیستونى ویراستارى و تایپ و صفحه آرایى: سهیلا شاکرى، فاطمه سرزهى
گروه تحقیق: صفورا بیستونى، زهرا بیستونى، آسیه بیستونى
امور فنى و رایانه: محمد على بیستونى شمارگان: 3000 نسخه
نوبت و تاریخ چاپ: دوم ، سال 1392 شابك دورهاى: ISBN 964 - 8399 - 71 - 9
ناشر: انتشارات بیان جوان شا بک: (ج. 2):ISBN 964 - 8399 - 19 - 0
هرگونه نسخهبردارى و چاپ از این كتاب، با اخذ مجوز كتبى از مؤسسه قرآنى تفسیر جوان بلامانع است.
نشانى: تهران - خیابان پاسداران - بینگلستان هشتم و نهم - روبروى پمپ بنزین - شماره 451 - طبقه اول - واحد 4
تلفکس: 22589626 E_mail :info@tafsirejavan.com
جدید
با نظارت: حضرت آیةاللّه مکارم شیرازى
تفسیر جوان
(برگرفته از تفسیر نمونه )
YOUTH INTERPRETATION OF QURAN
جلد 7
(جزء هفتم قرآن)
Volum 7
دکترمحمدبیستونى
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
اَلاِهْداءِ
اِلى سَيِّدِنا وَ نَبِيِّنا مُحَمَّدٍ
رَسُولِ اللّهِ وَ خاتَمِ النَّبِيّينَ وَ اِلى مَوْلانا
وَ مَوْلَى الْمُوَحِّدینَ عَلِىٍّ اَمیرِ الْمُؤْمِنینَ وَ اِلى بِضْعَةِ
الْمُصْطَفى وَ بَهْجَةِ قَلْبِهِ سَيِّدَةِ نِساءِ الْعالَمینَ وَ اِلى سَيِّدَىْ
شَبابِ اَهْلِ الْجَنَّةِ، السِبْطَيْنِ، الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ وَ اِلَى الاَئِمَّةِ التِّسْعَةِ
الْمَعْصُومینَ الْمُكَرَّمینَ مِنْوُلْدِ الْحُسَيْنِ لاسِيَّما بَقِيَّةِاللّهِ فِىالاَرَضینَ وَ وارِثِ عُلُومِ
الاَنْبِياءِ وَ الْمُرْسَلینَ، الْمُعَدِّ لِقَطْعِ دابِرِالظَّلَمَةِ وَ الْمُدَّخِرِ لاِحْياءِ الْفَرائِضِ وَ مَعالِمِ الدّينِ ،
الْحُجَّةِبْنِالْحَسَنِ صاحِبِ الْعَصْرِ وَ الزَّمانِ عَجَّلَ اللّهُ تَعالى فَرَجَهُ الشَّریفَ فَيا مُعِزَّ
الاَوْلِياءَوَيامُذِلَالاَعْداءِاَيُّهَاالسَّبَبُالْمُتَّصِلُبَيْنَالاَرْضِوَالسَّماءِقَدْمَسَّنا
وَ اَهْلَنَا الضُّرَّ فى غَيْبَتِكَ وَ فِراقِكَ وَ جِئْنا بِبِضاعَةٍ مُزْجاةٍ
مِنْ وِلائِكَ وَ مَحَبَّتِكَ فَاَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ مِنْ مَنِّكَ وَ
فَضْلِكَ وَ تَصَدَّقْ عَلَيْنا بِنَظْرَةِ رَحْمَةٍ مِنْكَ
اِنّا نَریكَ مِنَ الْمُحْسِنینَ
متن تأییدیه مرجع عالیقدر حضرت «آیة اللّه العظمى مکارم شیرازى» در
مورد كتاب «تفسیر جوان» (منبع مطالعاتى و
تحقیقاتى اصلى «روش انس با قرآن»)
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم
قرآن مجیدبالاترین سند افتخار مامسلمانان است و تاکسى با قرآن آشنا نشود ، پى به عظمت آن نخواهد برد و هر قدر آشنایى ما با ا ين كتاب بزرگ آسمانى افزون گردد ، به درجه اهمیت و عظمت آن بهتر پى مىبریم ، مخصوصاً براى حل مشکلات مسلمین در دنیاى امروز ، بهترین راهگشا قرآن است .
بههمین دلیلشایسته است نسلجوان برومندما روزبه روز با این كتاب آسمانى آشناتر گردد ، نه فقط به «خواندن» و «قرائت» و «حفظ» آن ، بلکه به «محتوا و معناى
قرآن» ، به يقین قرآن مجید مىتواند صفا و روشنى ویژهاى به تمام زندگى آنان بدهد و از آنان افرادى باایمان ، شایسته ، قوى ، شجاع و طرفدار حق بسازد .
از آنجا كه تفسیر نمونه بحمداللّه در میان تمام قشرها نفوذ يافته و تحولى در محیط ما ایجاد كرده است ، جناب آقاى «دکتر محمد بیستونى» كه فردى باذوق و علاقمند به مسائل اسلامى و مسائل جوانان است . ابتکارى به خرج داده و تفسیر نمونه را به صورت فشرده و خلاصه با «سبکى تازه» كه به آسانى قابل استفاده براى همه جوانان باشد ، درآورده و به گونهاى كه هماکنون ملاحظه مىکنید ، در اختیار آنان گذارده است . خداوند این خدمت را از ایشان قبول كند و به همه جوانان عزیز توفیق استفاده از آن را مرحمت فرماید .
ناصر مکارم شیرازى
28/8/79
متن تائیدیه حضرت آیةاللّه مرتضى مقتدایى مدیر حوزه علمیه قم
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیم
توفیق نصیب گردید از مؤسسه قرآنى تفسیر جوان بازدید داشته باشم و مواجه شدم با يك باغستان گسترده پرگل و متنوع كه بهطور يقین از معجزات قرآن است كه این ابتکارات و روشهاى نو و جالب را به ذهن يك نفر كه باید مورد عنایت ویژه قرار گرفته باشد القاء نماید تا بتواند در سطح گسترده كودکان و جوانان و نوجوانان و غیرهم را با قرآنمجید مأنوس بهطورىکه مفاهیم بلند و باارزش قرآن در وجود آنها نقش بسته و روش آنها را الهى و
قرآنى نماید و آن برادر بزرگوار جناب آقاى دکتر محمد بیستونى است كه این توفیق نصیب ایشان گردیده و ذخیره عظیم و باقیات الصالحات جارى براى آخرت ایشان هست. به امید این كه همه اقدامات با خلوص قرین و مورد توجه ویژه حضرت بقیتاللّهالاعظم ارواحنافداه باشد.
مرتضى مقتدایى
به تاریخ يوم شنبه پنجم ماه مبارك رمضانالمبارك 1427
1 - درج قول برتر و حذف اقوال متعدد در بیان تفسیر آیات.
2 - حفظ اصالت مطالب و مفاهیم ارائه شده در اصل تفسیر .
3 - خلاصه نمودن جملات طولانى در قالب عبارات كوتاهتر و سادهتر .
4 - اِعرابگذارى آیات و روایات به منظور سهولت حفظ كردن آنها .
5 - استفاده از سه خط تحریرى براى آیات ، ترجمه و تفسیر ، به منظور مطالعه روان آنها.
6 - درج ترجمه روان و تفسیر هر آیه به صورت مستقل، به جز در آیاتى كه با هم ارتباط تنگاتنگ دارند.
7 - تیترگذارى و تدوین مطالب كتاب به سبك كتابهاى آموزشى به منظور تدریس آسان در جلسات تفسیر قرآن .
8 - انتشار در قطع كوچك به منظور استفاده از اوقات فراغت روزانه و سهولت قرار گرفتن در جیب.
9 - قیمت ارزان كتاب به منظور خرید همگان خصوصا جوانان عزیز و اُنس بیشتر جامعه با قرآن كریم .
محمد بیستونى
تهران - تابستان 1387
82 لَتَجِدَنَّ اَشَدَّ النّاسِ عَدَوةً لِلَّذینَ ءَ امَنُوا الْيَهُودَ وَ الَّذینَ اَشْرَكُوا وَ لَتَجِدَنَّ اَقْرَبَهُمْ مَوَدَّةً لِلَّذینَ ءَامَنُوا الَّذینَ قالُوآا اِنّا نَصرى ذلِكَ بِأَنَّ مِنْهُمْ قِسِّيسینَ وَ رُهْبانا وَ اَنَّهُمْ لا يَسْتَكْبِرُونَ
بهطورمسلمیهودومشرکانرا دشمنترینمردم نسبت به مؤمنان خواهى يافت ، ولى آنها را كه مىگویند مسیحى هستیم نزدیکترین دوستان به مؤمنان مىیابى،این به خاطر آن است كه در میان آنها افرادى دانشمند و تارك دنیا هستند و آنها ( دربرابر حق ) تکبّر نمىورزند .
تاریخ اسلام به خوبى گواه این حقیقت است ، زیرا در بسیارى از صحنههاى نبردهاى ضداسلامى ، يهود بهطور مستقیم يا غیر مستقیم دخالت داشتند و از هرگونه كارشکنى و دشمنى خوددارى نمىکردند ، افراد بسیار كمى از آنها به اسلام گرویدند ، در حالى كه در غزوات اسلامى ، كمتر مسلمانان را مواجه با مسیحیان مىبینیم و نیز افراد زیادى از آنها را مشاهده مىکنیم كه به صفوف مسلمین پیوستند .سپس قرآن دلیلاین تفاوت روحیه و خطمشى اجتماعى را طى چند جمله بیان كرده ، مىگوید : « مسیحیان معاصر پیامبر صلىاللهعلیهوآله
امتیازاتى داشتند كه در يهود نبود. نخست اینکه : درمیان آنها جمعى دانشمند بودند كه به اندازه دانشمندان دنیاپرست يهود در كتمان حقیقت كوشش نداشتند « ذلِكَ بِأَنَّ مِنْهُمْ قِسِّيسینَ ».(1)و نیز در میان آنها جمعى تارك دنیا بودند كه درست در نقطه مقابل حریصان يهود گام برمىداشتند ، هرچند گرفتار انحرافاتى بودند ولى باز در سطحى بالاتر از يهود قرار داشتند « وَ رُهْبانا ». بسیارى از آنها در برابر پذیرش حق خاضع بودند و تکبّرى از خود نشان نمىدادند ، در حالى كه اکثریت يهود به خاطر اینکه خود را نژاد برتر مىدانستند ، از قبول آئین اسلام كه از نژاد يهود برنخاسته بود سرباز مىزدند « وَ اَنَّهُمْ لا يَسْتَكْبِرُونَ».
83 وَ اِذا سَمِعُوا ماآ اُنْزِلَ اِلَى الرَّسُولِ تَرىآ اَعْيُنَهُمْ تَفیضُ مِنَ الدَّمْعِ مِمّا عَرَفُوا مِنَ الحَقِّ يَقُولُونَ رَبَّناآ ءَامَنّا فَاكْتُبْنا مَعَ الشّهِدینَ .
1) کشیش در اصل يك لغت سریانى است كه به معنى پیشوا و راهنماى مذهبى مسیحیان مىباشد و به عربى قِسّيس گفته مىشود و جمع آن « قِسّيسینَ » است .
و هر زمان آیاتىراکه بر پیامبر نازل شده بشنوند چشمهاى آنها را مىبینى كه (از شوق)
اشك مىریزد بهخاطر حقیقتى را كه دریافتهاند ، آنها مىگویند : پروردگارا ایمان آوردیم ، ما را با گواهان ( و شاهدان حق ) بنویس .
84 وَ مالَنالانُؤْمِنُبِاللّهِوَما جاءَنا مِنَ الْحَقِّ وَ نَطْمَعُ اَنْ يُدْخِلَنا رَبُّنا مَعَ الْقَوْمِ الصّلِحینَ
چرا ما ایمان به خدا و آنچه از حق به ما رسیده نیاوردیم در حالى كه آرزو داریم ما را در زمره جمعیت صالحان قرار دهد؟
این مقایسه بیشتر درباره يهود و مسیحیان معاصر پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله است ، زیرا يهود با اینکه داراى كتاب آسمانى بودند ، به خاطر دلبستگى بیش از اندازه به مادّيات ، درصف مشرکانى قرارگرفته بودند كه از نظر مذهبى با آنها هیچ وجه اشتراکى نداشتند ، درحالى كه در ابتدا ، يهودیان مبشّران اسلام محسوب مىشدند و انحرافاتى همانند تثلیث و غُلُوّ مسیحیت را نداشتند، اما دنیاپرستى شدید آنهارا به كلى از حق بیگانه كرد ، درحالى كه مسیحیان آن عصر چنین نبودند.
ولى تاریخ گذشته و معاصر بهما مىگوید: مسیحیان قرون بعد درباره اسلام و مسلمین، مرتکب
جنایاتى شدند كه دست كمى از يهود نداشت. جنگهاى طولانى و خونین صلیبى در گذشته و تحریکات فراوانى كه امروز از ناحیه استعمار كشورهاى مسیحى بر ضد اسلام و مسلمین مىشود چیزى نیست كه بر كسى پنهان باشد ، بنابراین نباید آیات فوق را به عنوان يك قانون كلى درباره همه مسیحیاندانست جملههاى « اِذا سَمِعُوا ما اُنْزِلَ اِلَى الرَّسُولِ... » و ما بعد آن ، گواه بر این است كه این آیات درباره جمعى از مسیحیان معاصر پیامبر صلىاللهعلیهوآله نازل شده است .
85 فَأَثبَهُمُاللّهُ بِماقالُواجَنّتٍتَجْرى مِنْ تَحْتِهَا الاَنْهرُ خلِدینَ فیها وَ ذلِكَ جَزَآ ءُ الْمُحْسِنینَ
خداوند آنها را به خاطر این سخن باغهایى از بهشت پاداش داد كه از زیر درختان آن نهرها جارى است، جاودانه در آن خواهند ماند واین جزاى نیکوکاران است .
86 وَ الَّذینَ كَفَرُوا وَ كَذَّبُوا بِایتِناآ اُولآئِكَ اَصْحبُ الْجَحیمِ
و كسانى كه كافر شدند و آیات ما را تکذیب كردند آنها اهل دوزخند .
«اَثبَهُم» ازماده«ثَواب»گرفتهشدهاست كه دراصلبهمعنى «بازگشتنمودن»و«نیکىکردن»و «سودى بهکسىرسانیدن» است.دردو آیه فوق به سرنوشت ایندو طایفهوپاداش و كیفر آنها اشاره شده است .
87 يأَيُّهَاالَّذینَ ءَامَنُوالاتُحَرِّمُواطَيِّبتِمآاَحَلَاللّهُلَكُمْوَلاتَعْتَدُوآا اِنَّ اللّهَ لا يُحِبُّ الْمُعْتَدینَ
اى كسانى كه ایمان آوردهاید چیزهاى پاکیزه را كه خداوند براى شما حلال كرده بر خود حرام نکنید و از حدّ تجاوز ننمایید ، زیرا خداوند متجاوزان را دوست نمىدارد .
در این آیه اشاره به تحریم قسمتى از مواهب الهى به وسیله بعضى از مسلمین شده و آنها را از تکرار این كار نهى مىکند. ذکر این حکم ممکن است اشاره به این باشد كه اگر در آیات گذشته مدح و تمجیدى از جمعىاز دانشمندان و رهبانان مسیحى شد به خاطر انعطاف و تسلیم آنها در برابر حق بود ، نه بهخاطر برنامه ترك دنیا و تحریم طیبات (1)و مسلمانان نمىتوانند در این قسمت از آنها اقتباس كنند با بیان این حکم ، اسلام صریحا بیگانگى خود را از مسأله رهبانيّت و ترك دنیا آنچنان كه مسیحیان و مرتاضان دارند اعلام داشته است ، شرح بیشتر درباره این موضوع را در ذیل آیه 27 سوره حدید (وَ رَهْبانِيَّةً ابْتَدَعُوها) مطالعه خواهید فرمود .
1) درباره معنى « حلال » و « طيّب » در جلد اول تفسیر نمونه ، صفحه 417 بحث شده است .
سپس براى تأکید این موضوع مىگوید : از حد مرزها فراتر نروید ، زیرا خداوند تجاوزکنندگان را دوست ندارد : ( وَ لا تَعْتَدُوآا اِنَّ اللّهَ لا يُحِبُّ الْمُعْتَدینَ ).
88 وَ كُلُوا مِمّا رَزَقَكُمُ اللّهُ حَللاً طَيِّبا وَ اتَّقُواْ اللّهَ الَّذى اَنْتُمْ بِهِ مُؤْمِنُونَ
و از نعمتهاى حلال و پاکیزهاى كه خداوند به شما روزى داده بخورید و از (مخالفت) خداوندى كه به او ایمان دارید بپرهیزید .
یعنى ایمان شما به خدا ایجاب مىکند كه همه دستورات او را محترم بشمرید ، هم بهره گرفتن و هم رعایت اعتدال و تقوى در بهرهگیرى از مواهب الهى .در تفسیر این جمله احتمال دیگرى نیز هست ، كه منظور از امر به تقوا این است كه تحریم مباحات و طيّبات با درجه عالى و كامل تقوا متناسب نیست ، تقوا ایجاب مىکند كه انسان از حدّ اعتدال در هیچ طرف خارج نشود .
89 لا يُؤاخِذُكُمُ اللّهُ بِاللَّغْوِ فى اَيْمنِكُمْ وَ لكِنْ يُؤاخِذُكُمْ بِما عَقَّدْتُّمُ الاَيْمنَ فَكَفّرَتُهُ أِطْعامُ عَشَرَةِ مَسکینَ مِنْ أَوْسَطِ ما تُطْعِمُونَ أَهْلیكُمْ أَوْكِسْوَتُهُمْ أَوْ تَحْریرُ رَقَبَةٍ فَمَنْ لَّمْ يَجِدْ فَصِيامُ ثَلثَةِ أَيّامٍ ذلِكَ كَفّرَةُ أَيْمنِكُمْ أِذَا حَلَفْتُمْ
وَاحْفَظُوآا اَيْمنَكُمْ كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللّهُ لَكُمْ ءَایتِهِ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ
خداوندشمارابهخاطرسوگندهاىبیهوده (و خالىاز اراده) مواخذهنمىکندولىدربرابر سوگندهایى كه ( از روى اراده ) محکمکردهاید مواخذه مىکند، كفاره اینگونه قسمها اطعام ده نفر مستمند ، از غذاهاى معمولى است كه به خانواده خود مىدهید ، يا لباس پوشانیدن بر آن ده نفر و يا آزاد كردن يك برده و كسى كه هیچ كدام از اینها را نیابد سه روز روزه مىگیرد ، این كفاره سوگندهاىشماست به هنگامى كه سوگند ياد مىکنید ( و مخالفت مىنمایید ) و سوگندهاى خود را حفظکنیدونشکنید، اینچنینخداوندآیاتخودرابراىشمابیانمىکندتاشکر اورا بهجا آورید .
کلمه « عَقَّد » در اصل به معنى جمع كردن اطراف يك چیز محکم است و به همین جهت گره زدن دوسر طناب را « عَقَد » مىگویند و گاهى به همین مناسبت در امور معنوى نیز به كار مىرود و هرگونه پیمان محکمى را عقد نیز مىگویند ، در آیه فوق منظور از عَقَد اَيْمان ( بستن سوگندها ) همان تصمیم جدّى بر كارى است كه بر طبق سوگند انجام مىگیرد .
دراینآیه دربارهسوگندهایىکه درزمینه تحریمحلال و غیرآن خوردهمىشود،بهطورکلى
بحث كرده و قسمها را به دو قسمت تقسیم مىکند :
نخست مىگوید : « خداوند شما را در برابر قسمهاى لغو مؤاخذه و مجازات نمىکند : لا يُؤاخِذُكُمُ اللّهُ بِاللَّغْوِ فى اَيْمنِكُمْ ». منظور از « سوگند لغو » چنانکه مفسران و فقهاء گفتهاند ، سوگندهایى است كه داراى هدف مشخص نیست و از روى اراده و تصمیم سر نمىزند ، بلکه بدون توجه به عنوان تکیه سخن واللّه و باللّه يا اینکه لا واللّه و بلى واللّه مىگویند و يا در حال شدّت هیجان يا غضب بدون اراده و تصمیم گفته مىشود. بعضى گفتهاند اگر انسان به چیزى يقین داشته باشد و بر اساس آن سوگند ياد كند سپس معلوم شود كه اشتباه كرده است ، آن نیز جزء قسم لغو است ، مثل اینکه كسى بر اثر سعایت افراد سخن چنین يقین به انحراف همسر خود پیدا كند و سوگند به طلاق او ياد نماید ، بعدا معلوم شود دروغ بوده
است ، این سوگند اعتبار ندارد . این را نیز مىدانیم كه علاوه بر لزوم قصد و اراده و تصمیم در سوگندهاى جدى لازم است كه محتواى قسم نیز كار نامشروع و يا مکروهى نباشد ، بنابراین اگر انسان در حال اختیار از روى اراده و تصمیم سوگند ياد كند كه عمل حرام يا مکروهى را انجام دهد آن قسم نیز بىارزش است و وفاى به آن لازم نیست ، احتمال دارد كه
مفهوم لغو در آیه فوق مفهوم وسیعى باشد و حتى اینگونه قسمرا نیز شامل شود .
قسم دوم از سوگندها ، سوگندهایى است كه از روى اراده و تصمیم و بهطور جدّى ياد مىشود ، درباره این نوع قسمها ، قرآن در آیه فوق چنین مىگوید : « خداوند شما را در برابر چنین سوگندهایى كه گره آن را محکم كردهاید مؤاخذه مىکند و شما را موظف به عمل كردن به آن مىسازد : وَ لكِنْ يُؤاخِذُكُمْ بِما عَقَّدْتُّمُ الاَيْمنَ». البتّه جدّى بودن سوگند بهتنهایى براى صحّتآن كافىنیست بلکه همانطورکه دربالا اشارهشد باید محتواى سوگند لااقلیك امر مباح بوده باشد و باید دانست كه سوگند جز بهنام خدا معتبر نیست. بنابراین اگر كسى بهنام خدا سوگند ياد كند كه عمل نیك يا لااقل عمل مباح رجحان دارى را انجام دهد به خاطر رجحانى كهدارد ، واجب است به سوگند خود عمل كند و اگر آن را شکست كفّارهدارد .
و كفّاره قسم همان است كه در ذیل آیه مورد بحث بیان شده :
کفّاره چنین سوگندى يکى از سه چیز است :
نخست اطعام دهنفر مسکین ( فَكَفّرَتُهُ أِطْعامُ عَشَرَةِ مَسکینَ ) منتها براى اینکه بعضى از اطلاق این حکم چنین استفاده نکنند كه مىتوان از هر نوع غذاى پست و كم ارزشى براى
کفاره استفاده كرد ، تصریح مىکند كه این غذا باید لااقل يك غذاى حد وسط بوده باشد كه معمولاً در خانواده خود از آن تغذیه مىکنید ( مِنْ أَوْسَطِ ما تُطْعِمُونَ أَهْلیكُمْ ) .
البته ظاهر این تعبیر ، حد متوسط از نظر كیفيّت است ولى ممکن است هم اشاره به كیفيّت و هم مقدار و كميّت بوده باشد ، چنانکه در روایتى از امام صادق (علیه السلام) حد وسط در كیفيّت و در روایتى از امام باقر (علیه السلام) حد وسط در كميّت نقل شده كه مفهوم آنها بازگشت به حد وسط در هر دو قسمت مىکند .(1)ناگفته پیدا است كه مسأله حد وسط در دو قسمت به اختلاف شهرها و آبادىها و زمانها متفاوت خواهد بود. این احتمال نیز در تفسیر آیه داده شده است كه (أَوْسَطِ) به معنى خوب و عالى است ، زیرا يکى از معانى (أَوْسَطِ) عالى است ، چنانکه در آیه 28 سوره قلم مىخوانیم : « قالَ اَوْسَطُهُمْ اَلَمْ اَقُلْ لَكُمْ لَوْلا تُسَبِّحُونَ : بهترین آنها چنین گفت : آیا به شما نگفتم چرا تسبیح خدا نمىگویید » . .
1) « نور الثقلین » ، جلد 1 ، صفحه 666 و « تفسیر برهان » جلد 1 ، صفحه 496 .
دوم - پوشاندن لباس بر ده نفر نیازمند ( أَوْكِسْوَتُهُمْ ) .
البتّه در ظاهر آیه این است كه لباسى بوده باشد كه بهطور معمول تن را بپوشاند و لذا در بعضى از روایات مىخوانیم كه امام صادق (علیه السلام) فرمود منظور از « كِسْوَة » در آیه فوق دو قطعه لباس است (پیراهن و شلوار) و اگر در بعضى از روایات مانند روایتى كه از امام باقر (علیه السلام) نقل شده مىخوانیم كه به يك جامه نیز مىتوان قناعت كرد ، شاید بهخاطر آن باشد كه پیراهنهاى بلند عربى به تنهایى مىتواند همه بدن را بپوشاند ، البته در مورد زنان تنها يك پیراهن هرچند بلندباشد كافىنیست بلکه روسرى براى پوشاندن سر و گردن نیز لازم است ، زیرا حداقل لباس مورد نیاز يك زن كمتر از این نیست و با اینحال بعید نیست كه لباسى كه به عنوان كفاره داده مىشود بر حسب فصول (1)و مکانها و زمانها تفاوت پیدا كند .
در اینکه آیا از نظر كیفيّت حداقل كافى است و يا در اینجا نیز باید حد وسط مراعات .
1) دراینزمینه حدیثىنیزازامامباقر ياامامصادق نقل شده است « تفسیر برهان » ، جلد 1 ، صفحه 496 .
شود در میان مفسران دو نظر وجود دارد : نخست اینکه به مقتضاى اطلاق آیه هرگونه لباس كافى است و دیگر اینکه با توجه به قیدى كه در اطعام بود در اینجا نیز باید رعایت حد وسط گردد ، ولى البتّه احتمال اول باطلاق آیه سازگارتر است .
سوم - آزاد كردن يك برده : ( أَوْ تَحْریرُ رَقَبَة ).
در اینکه آیا بردهاى كه آزاد مىشود باید ایمان و اسلام داشته باشد يا آزاد كردن هرگونه برده كافى است در میان فقهاء گفتگو است و توضیح آن را باید در كتب فقهى خواند ، اگرچه ظاهر آیه مطلق است .
و این خود مىرساند كه اسلام براى آزاد ساختن بردگان از وسایل گوناگون استفاده كرده است و در عصر و زمانى همچون زمان ما كه ظاهرا بردهاى وجود ندارد ، باید يکى از دو كفّاره دیگر را انتخاب نمود .
شك نیست كه این سه موضوع از نظر قیمت بسیار متفاوت است و شاید این تفاوت بهخاطر آن است كه هرکس آزاد باشد و بتواند به اندازه توانایى خود يکى را انتخاب كند .
اما ممکن است كسانى باشند كه قدرت بر هیچیك از اینها نداشته باشند و لذا بعد از
بیان این دستور مىفرماید : « آنهایى كه دسترسى به هیچیك ندارند باید سه روز روزه بگیرند : فَمَنْ لَّمْ يَجِدْ فَصیامُ ثَلثَةِ أَيّامٍ » .
بنابراین گرفتن سه روز روزه منحصرا مربوط به كسانى است كه قدرت بر انجام يکى از سه موضوع فوق را نداشته باشند .
سپس براى تأکید مىگوید : « كفّاره سوگندهاى شما این است كه گفته شد : ذلِكَ كَفّرَةُ أَيْمنِكُمْ أِذَا حَلَفْتُمْ » .ولى براى اینکه كسى تصور نکند با دادن كفّاره ، شکستن سوگندهاى صحیح حرام نیست مىگوید : « سوگندهاى خود را حفظ كنید : وَاحْفَظُواْ اَيْمنَكُمْ » .
و به تعبیر دیگر عمل به سوگند وجوب تکلیفى دارد و شکستن آن حرام است ، اما پس از شکستن باید كفّاره داد .
90 يأَيُّهَا الَّذینَ ءَامَنُوا أِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَيْسِرُ وَ الاَنْصابُ وَ الاَزْلمُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّيْطنِ فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ
اىکسانى كه ایمان آوردهاید شراب و قمار و بتها و ازلام ( كه يك نوع بخت آزمایى
بوده ) پلیدند و از عمل شیطانند از آنها دورى كنید تا رستگار شوید .
91 اِنَّما يُریدُ الشَّيْطنُ اَنْ يُوقِعَ بَيْنَكُمُ الْعَدوَةَ وَ الْبَغْضاءَ فِى الْخَمْرِ وَ الْمَيْسِرِ وَ يَصُدَّكُمْ عَنْ ذِكْرِاللّهِ وَ عَنِ الصَّلوةِ فَهَلْ اَنْتُمْ مُنْتَهُونَ
شیطان مىخواهد درمیان شما به وسیله شراب و قمار عداوت ایجاد كند و شما را از ذکر خدا و از نماز بازدارد آیا (با اینهمه زیان و فساد و با این نهى اکید) خوددارى خواهید كرد؟
همانطور كه در جلد سوم این تفسیر صفحه 396 ذیل آیه 43 سوره نساء اشاره شد ، شرابخوارى و میگسارى در زمان جاهليّت و قبل از ظهور اسلام فوقالعاده رواج داشت و به صورت يك بلاى عمومى درآمده بود ، تا آنجا كه بعضى از مورّخان مىگویند عشق عرب جاهلى در سه چیز خلاصه مىشد: شعر و شراب و جنگ و نیز از روایات استفاده مىشود كه حتى بعد از تحریم شراب مسأله ممنوعیت آن براى بعضى از مسلمانان فوقالعاده سنگین و مشکل بود، تا آنجا كه مىگفتند : « ما حُرِّمَ عَلَيْنا شَيْىءٌ اَشَدُّ مِنَ الْخَمْرِ :
هیچ حکمى بر ما سنگینتر از تحریم شراب نبود » .
روشن است كه اگر اسلام مىخواست بدون رعایت اصول روانى و اجتماعى با این بلاى بزرگ عمومى به مبارزه برخیزد ممکن نبود و لذا از روش تحریم تدریجى و آماده ساختن افکار و اذهان براى ریشهکن كردن میگسارى كه به صورت يك عادت ثانوى در رگ و پوست آنها نفوذ كرده بود ، استفاده كرد ، به این ترتیب كه نخست در بعضى از سورههاى مکى اشاراتى به زشتى این كار نمود ، « وَ مِنْ ثَمَراتِ النَّخیلِ وَ الاَعْنابِ تَتَّخِذُونَ مِنْهُ سَكَرا وَ رِزْقا حَسَنا : از میوههاى درخت نخل و انگور ، مسکرات و روزىهاى پاکیزه فراهم مىکنید » .
در اینجا « سَكَر » يعنى مُسْكِر و شرابى را كه از انگور و خرما مىگرفتند ، درست در مقابل رزق حسن قرار داده است و آن را يك نوشیدنى ناپاك و آلوده شمرده است .
ولى عادت زشت شرابخوارى از آن ریشه دارتر بود ، كه با این اشارهها ریشهکن شود ، بهعلاوه شراب بخشى از درآمدهاى اقتصادى آنها را نیز تأمین مىکرد لذا هنگامى كه مسلمانان به مدینه منتقل شدند و نخستین حکومت اسلامى تشکیل شد ، دومین دستور در
زمینه منع شرابخوارى به صورت قاطعترى نازل گشت ، تا افکار را براى تحریم نهایى آمادهتر سازد ، در این موقع بود كه آیه 219 / بقره نازل گردید « يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْخَمْرِ وَ الْمَيْسِرِ قُلْ فيْهِماآ اِثْمٌ كَبیرٌ وَ مَنافِعُ لِلنّاسِ وَ اِثْمُهُماآ اَكْبَرُ مِنْ نَفْعِهِما » در این آیه ضمن اشاره به منافع اقتصادى مشروبات الکلى براى بعضى از جوامع همانند جامعه جاهليّت ، اهمیت خطرات و زیانهاى بزرگ آن را كه به درجات از منافع اقتصادى آن بیشتر است يادآور مىشود .
به دنبال آن در آیه 43 / نساء « ياآ اَيُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لا تَقْرَبُوا الصَّلَوةَ وَ اَنْتُمْ سَكارى حَتّى تَعْلَمُوا ما تَقُولُونَ » به مسلمانان صریحا دستور داده شد كه در حال مستى هرگز نماز نخوانند تا بدانند با خداى خود چه مىگویند .
البته مفهوم این آیه آن نبود كه در غیر حال نماز ، نوشیدن شراب مجاز بود ، بلکه برنامه همان برنامه تحریم تدریجى و مرحله به مرحله بود و به عبارت دیگر این آیه نسبت به غیر حال نماز سکوت داشت و صریحا چیزى نمىگفت .
آشنایى مسلمانان به احکام اسلام و آمادگى فکرى آنها براى ریشهکن ساختن این
مفسده بزرگ اجتماعى كه در اعماق وجود آنها نفوذ كرده بود ، سبب شد كه دستور نهایى با صراحت كامل و بیان قاطع كه حتى بهانه جویان نیز نتوانند به آن ایراد گیرند نازل گردید ، كه همین آیه مورد بحث بوده باشد. جالب توجه اینکه در این آیه با تعبیرات گوناگون ممنوعيّت این كار مورد تأکید قرار گرفته است :
✓ 1 - آیه با خطاب « يأآَيُّهَا الَّذینَ ءَامَنُواْ » شروع شده اشاره به اینکه مخالفت با این حکم با روح ایمان سازگار نیست .
✓ 2 - بعد از آن كلمه « أِنَّمَا » كه براى حصر و تأکید است به كار رفته .
✓ 3 - شراب و قمار هم ردیف « اَنْصاب » (1)( بتهایى كه شکل مخصوصى نداشتند و تنها قطعه سنگى بودند ) ذکر شدهاست و نشان مىدهد ، خطر شراب و قمار به قدرى زیاد است كه در ردیف بتپرستى قرارگرفته ، بههمین دلیل در روایتى از پیامبر صلىاللهعلیهوآله مىخوانیم ت.
1) درباره اَنْصاب و نُصُب در جلد 4 تفسیر نمونه صفحه 260 بحث شده است.
« شارِبُ الْخَمْرِ كَعابِدِ الْوَثَنِ : شرابخوار همانند بتپرست است » .(1)
✓ 4 - شراب و قمار و همچنین بتپرستى و اَزْلام ( يك نوع بخت آزمایى )(2)همگى به عنوان رجس و پلیدى شمرده شدهاند « أِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَيْسِرُ وَ الاَنْصابُ وَ الاَزْلَمُ رِجْسٌ » .
✓ 5 - تمام این اعمال جزء اعمال شیطانى قلمداد شده است « مِنْ عَمَلِ الشَّيْطنِ » .
✓ 6 - سرانجام فرمان قاطع براى اجتناب از آنها صادرکرده و مىفرماید « فَاجْتَنِبُوهُ » .
ضمنا باید توجه داشت كه اجتناب مفهومى رساتر از نهى دارد ، زیرا معنى اجتناب فاصله گرفتن و دورى كردن و نزدیك نشدن است كه به مراتب از جمله «ننوشید» رساتر مىباشد . .
✓ 7 - در پایان این آیه مىگوید : « این دستور به خاطر آن است كه شما رستگار شوید : لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ » يعنى بدون آن رستگارى ممکن نیست .
✓ 8 - در آیه بعد بهپارهاى از زیانهاى آشکار شراب و قمار پرداخته نخست مىگوید : شیطان مىخواهد از طریق شراب و قمار درمیان شما تخم عداوت و دشمنى بپاشد و از نماز و ذکر خدا باز دارد : « اِنَّما يُریدُ الشَّيْطنُ اَنْ يُوقِعَ بَيْنَكُمُ الْعَدوَةَ وَ الْبَغْضاآءَ فِى الْخَمْرِ وَ الْمَيْسِرِ وَ يَصُدُّكُمْ عَنْ ذِكْرِاللّه وَ عَنْ الصَّلوةِ » .
✓ 9 - در پایان این آیه به عنوان يك استفهام تقریرى ، مىگوید : « آیا شما خوددارى خواهید كرد ؟ : فَهَلْ اَنْتُمْ مُنْتَهُونَ ». يعنى پس از این همه تأکید باز جاى بهانه جویى يا شك و تردید در مورد ترك این دو گناه باقى مانده است ؟
92 وَ أَطیعُوا اللّهَ وَ أَطیعُوا الرَّسُولَ وَ احْذَرُوا فَاِنْ تَوَلَّيْتُمْ فَاعْلَمُوآا اَنَّما عَلى رَسُولِنَا الْبَلغُ الْمُبینُ
و اطاعت خدا و اطاعت پیامبر كنید و ( از مخالفت فرمان او ) بترسید و اگر روى
برگردانید ( و مخالفت نمایید مستحق مجازات خواهید بود ) و بدانید بر پیامبر ما جز ابلاغ آشکار چیز دیگرى نیست ( و این وظیفه را در برابر شما انجام داده است ) .
در آیه فوق به عنوان تأکید این حکم نخست به مسلمانان دستور مىدهد كه خدا و پیامبرش را اطاعت كنند و از مخالفت او بپرهیزند « وَ أَطیعُوا اللّهَ وَ أَطیعُوا الرَّسُولَ وَ احْذَرُواْ ».
و سپس مخالفان راتهدید مىکند كه اگر از اطاعت فرمان پروردگار سرباز زنند ، مستحق كیفر و مجازات خواهند بود و پیامبراکرم صلىاللهعلیهوآله وظیفهاى جز ابلاغ آشکار ندارد « فَاِنْ تَوَلَّيْتُمْ فَاعْلَمُوآا اَنَّما عَلى رَسُولِنَا الْبَلغُ الْمُبینُ » .
93 لَيْسَ عَلَى الَّذینَ ءَامَنُوا وَ عَمِلُوا الصّلِحتِ جُناحٌ فیما طَعِمُوآا ا اِذَا مَااتَّقَوا وَءَامَنُوا وَ عَمِلُوا الصّلِحتِ ثُمَّ اتَّقَوا وَ ءَامَنُوا ثُمَّ اتَّقَوا وَ
اَحْسَنُوا وَاللّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنینَ
برکسانىکه ایمان آوردهاند و عمل صالح انجام دادهاند گناهى در آنچه خوردهاند (1)
نیست ( و نسبت به نوشیدن شراب قبل از نزول حکم تحریم مجازات نمىشوند ) مشروط بر اینکه تقوا پیشه كنند و ایمان آورند و عمل صالح انجام دهند ، سپس تقوا پیشه كنند و ایمان آورند ، سپس تقوا پیشه كنند و نیکى نمایند و خداوند نیکوکاران را دوست مىدارد.
درباره تکرار این سه جمله میان مفسران قدیم و جدید گفتگو بسیار است ، ولى شاید بهترین سخن در این زمینه این است كه گفته شود :
منظور از « تَقْوا » كه نخستین بار ذکر شده همان احساس مسؤولیت درونى است كه انسان .
1) باید توجه داشت كه « طعام » غالبا در مأکولات گفته مىشود نه نوشیدنىها ولى گاهى در نوشیدنىها نیز استعمال مىشود مانند آیه 249 سوره بقره « فَمَنْ شَرِبَ فَلَيْسَ مِنّى وَ مَنْ لَمْ يَطْعَمْهُ فَاِنَّهُ مِنّى » .
را به سوى تحقیق و بررسى درباره دین و نگاه كردن در معجزه پیامبر صلىاللهعلیهوآله و جستجو درباره حق مىکند و نتیجه آن ایمان و عمل صالح است و به تعبیر دیگر تا مرحلهاى از تقوا در وجود انسان نبوده باشد به فکر تحقیق و جستجوى حقّ نمىافتد و بنابراین نخستین بار كه در آیه فوق سخن از تقوا به میان آمده اشاره به این مرحله از تقوا است و این منافات با آغاز آیه كه مىگوید « لَيْسَ عَلَى الَّذینَ ءَامَنُواْ وَ عَمِلُواْ الصّلِحتِ ...» ندارد ، زیرا ایمان در آغاز آیه ممکن است به معنى تسلیم ظاهرى بوده باشد ولى ایمانى كه بعد از تقوا به وجود آید ایمان واقعى است .
و دومین بار كه سخن از تقوا به میان آمده اشاره به تقوایى است كه در درون انسان نفوذ مىکند و اثر آن عمیقتر مىگردد و نتیجه آن ایمانمستقر و ثابتىاست كه عملصالح جزء آن است ، لذا در جمله دوم پس از ذکر ایمان سخنى از عمل صالح به میان نیامده تنها مىفرماید : « ثُمَّ اتَّقَواْ وَ ءَامَنُواْ ...» يعنى این ایمان به قدرى نافذ و ثابت است كه نیازى به
ذکر عمل صالح درتعقیب آن نیست. و درمرحله سوم كه گفتگو از تقوا مىکند منظور تقوایى است كه به مرحله عالى خود رسیده به طورى كه علاوه بر دعوت به انجام وظایف حتمى ، دعوت به احسان يعنى كارهاى نیك مىکند حتى كارهایى كه از واجبات نیست .
خلاصه اینکه هریك از این سه تقوا اشاره به مرحلهاى از احساس مسؤولیت و پرهیزگارى است ، « مرحله ابتدایى » ، « مرحله متوسط » و « مرحله نهایى » و هر يك قرینهاى در خود آیه دارد كه به اتّكاى آن مىتوان مقصود را دریافت . برخلاف احتمالاتى كه بعضى از مفسرین در تفاوت این سه تقوا و سه ایمان دادهاند كه فاقد قرینه و شاهد است .
94 يأَيُّهَا الَّذینَ ءَامَنُواْ لَيَبْلُوَنَّكُمُ اللّهُ بِشَىْءٍ مِنَ الصَّيْدِ تَنالُهُ اَيْدیكُمْ وَ رِماحُكُمْ لِيَعْلَمَ اللّهُ مَنْ يَخافُهُ بِالْغَيْبِ فَمَنِ اعْتَدى بَعْدَ ذلِكَ فَلَهُ عَذابٌ اَلیمٌ
اى كسانى كه ایمان آوردهاید خداوند شما را به مقدارى شکار كه ( به نزدیکى شما مىآیند و ) دستها و نیزههاى شما به آنها مىرسد ، مىآزماید ، تا معلوم شود چه
کسى از خدا به وسیله ایمان به غیب مىترسد و هرکس بعد از آن تجاوز كند مجازات دردناکى خواهد داشت .
از تعبیر آیه چنین استفاده مىشود كه مىخواسته به عنوان يك پیشبینى مردم را از جریانى كه در پیش داشتند آگاه سازد و نیز معلوم مىشود كه وجود این همه شکار در دسترس مردم آنجا يك امر بىسابقه بوده است و این يك نوع آزمایش الهى براى مسلمانان محسوب مىشده ، مخصوصا با توجه به نیازى كه آنها به تهیه غذا از گوشت حیوانات داشتهاند و با توجه به اینکه این حیوانات به شکل وسوسهانگیزى در اطراف خیمهها و در گرداگرد آنها رفت و آمد داشتهاند ، تحمّل محروميّت از چنین غذاى آماده آن هم در آن عصر و زمان و براى آن مردم مىتوانست يك آزمایش بزرگ بوده باشد .
سپس به عنوان تأکید مىفرماید : این جریان براى آن بوده است كه افرادى كه از خدا با ایمان به غیب مىترسند ، از دیگران شناخته شوند ( لِيَعْلَمَ اللّهُ مَنْ يَخافُهُ بِالْغَيْبِ ) .
همانطور كه در جلد 1 « تفسیر نمونه » ، صفحه 356 ذیل آیه 143/ بقره گفته شده است منظور از تعبیر به « لِنَعْلَمَ » ( تا بدانیم ) يا « لِيَعْلَمَ » ( تا خدا بداند ) و امثال آن ، این نیست كه خداوند چیزى را نمىدانسته و مىخواهد بهوسیله آزمایش و امتحان و عمل و تحقّق خارجى بپوشانیم ، زیرا نيّتهاى درونى و آمادگىهاى اشخاص به تنهایى كافى براى تکامل و پاداش و كیفر نیست ، بلکه باید به صورت افعال خارجى پیاده شوند تا این آثار را داشته باشد ، ( براى توضیح بیشتر به ذیل همان آیه مراجعه فرمایید ) .
95 يأَآيُّهَاالَّذینَ ءَامَنُواْ لا تَقْتُلُوا الصَّيْدَ وَ اَنْتُمْ حُرُمٌ وَ مَنْ قَتَلَهُ مِنْكُمْ مُتَعَمِّدا فَجَزاآءٌ مِثْلُ ما قَتَلَ مِنَ النَّعَمِ يَحْكُمُ بِهِ ذَوَا عَدْلٍ مِنْكُمْ هَدْيا بلِغَ الْكَعْبَةِ اَوْ كَفّارَةٌ طَعامُ مَسکینَ اَوْ عَدْلُ ذلِكَ صِياما لِيَذُوقَ وَ بالَ أَمْرِهِ عَفَا اللّهُ عَمّا سَلَفَ وَ مَنْ عادَ فَيَنْتَقِمُ اللّهُ مِنْهُ وَ اللّهُ عَزیزٌ ذُوانْتِقامٍ
اى كسانى كه ایمان آوردهاید شکار را در حال احرام به قتل نرسانید و هرکس از شما عمدا آن را به قتل برساند باید كفّارهاى معادل آن از چهارپایان بدهد ، كفّارهاى كه
دونفر از شما معادلبودن آنرا تصدیقکنند و به صورت قربانى به ( حریم )کعبه برسد ، يا ( به جاى قربانى ) اطعام مستمندان كند يا معادل آن روزه بگیرد تا كیفر كار خود را بچشد، خداوند ازآنچه درگذشته واقعشده عفوکردهاست و هرکس تکرار كند خداوند از او انتقام مىگیرد و خداوند توانا و صاحب انتقام است .
96 اُحِلَّ لَكُمْ صَيْدُ الْبَحْرِ وَ طَعامُهُ مَتعا لَكُمْ وَ لِلسَّيّارَةِ وَ حُرِّمَ عَلَيْكُمْ صَيْدُ الْبَرِّ ما دُمْتُمْ حُرُما وَ اتَّقُوا اللّهَ الَّذىآ أِلَيْهِ تُحْشَرُونَ
صید دریا و طعام آن براى شما حلال است تا شما و مسافران از آن بهرهمند شوید ، ولى مادام كه محرم هستید صید صحرا براى شما حرام است و از ( نافرمانى ) خدایى كه به سوى او محشور مىشوید بترسید .
« وَبال » چنان كه راغب در « مفردات » گوید در اصل از « وَبَل » و « وابِل » به معنى باران سنگین گرفته شده و سپس به كار مشکل و شاقّ و سنگین نیز اطلاق شده است و از آنجا كه مجازات و كیفر نیز داراى شدت و سنگینى است به آن « وَبال » مىگویند .
آیا تحریم صید ( كه به قرینه آیه بعد از شکار صحرایى است ) تمام انواع حیوانات صحرایىراشاملمىشوداعمّاز حلالگوشت و حرامگوشت يا اختصاص به حلال گوشت دارد ؟
در میان مفسّران و فقها در این زمینه اتفاق نظر نیست ، ولى مشهور درمیان فقهاء و مفسّرین اماميّه عموميّت حکم است و روایاتى كه از طریق اهل بیت علیهمالسلام وارد شده است
این مطلب را تأیید مىکند و اما فقهاى اهل تسنن بعضى مانند « ابوحنیفه » با ما در این زمینه موافقند ، ولى بعضى دیگر مانند « شافعى » آن را مخصوص حیوانات حلال گوشت دانستهاند ، اما در هر حال حیوانات اهلى را شامل نمىشود . قابل توجه اینکه در روایات ما نه تنها صید كردن در حال احرام تحریم شده ، بلکه حتى كمك كردن و اشاره كردن و نشاندادن صید در حال احرام تحریم گردیده است .
ممکن است بعضى تصور كنند كه صید و شکار شامل حیوانات حرام گوشت نمىشود ، درحالى كه چنین نیست ، زیرا شکار حیوانات به منظورهاى مختلف انجام مىگردد ، گاهى به منظور استفاده از گوشت و گاهى پوست و گاهى براى رفع مزاحمت آنها انجام مىگردد .
سپس به كفّاره صید در حال احرام اشاره كرده ، مىگوید : « كسى كه عمدا صیدى را به قتل برساند ، باید كفارهاى همانند آن از چهارپایان بدهد » ( يعنى آن را قربانى كرده و گوشت آن را به مستمندان بدهد ) « وَ مَنْ قَتَلَهُ مِنْكُمْ مُتَعَمِّدا فَجَزاءٌ مِثْلُ ما قَتَلَ مِنَ النَّعَمِ » .
در اینجا منظور از « مِثْل » آیا همانندى در شکل و اندازه حیوان است ، به این معنى كه مثلاً اگر كسى حیوان وحشى بزرگى را همانند شتر مرغ صید كند ، باید كفاره آن را شتر انتخاب نماید و يا اگر آهو صید كند ، براى كفّاره گوسفند كه تقریبا به اندازه آن است ، قربانى نماید و يا اینکه منظور از « مِثْل » همانندى در قیمت است ؟
مشهور و معروف میان فقهاء و مفسّران ، همان معنى اول است و ظاهر آیه نیز با آن سازگارتر مىباشد ، چه اینکه با توجّه به تعمیم حکم نسبت به حیوانات حلال گوشت و حرام گوشت بسیارى از این حیوانات ، قیمت ثابت و مشخصى ندارند كه بتوان همانند آن را از حیوانات اهلى انتخاب كرد .
و در هر حال این در صورتى است كه همانندى از نظر شکل و اندازه براى آن پیدا بشود
و در غیر این صورت چارهاى جز این نیست كه به نوعى تعیین قیمت براى آن شکار نموده و همانند آن را از نظر قیمت از حیوانات اهلى حلال گوشت انتخاب كنند .
و از آنجا كه ممکن است مسأله همانندى براى بعضى مورد شك و تردید واقع شود ، قرآن در این زمینه دستور داده است كه باید این موضوع زیر نظر دو نفر از افراد مطلع و عادل انجام پذیرد ( يَحْكُمُ بِهِ ذَوَا عَدْلٍ مِنْكُمْ ) .
و درباره اینکه این كفّاره در كجا باید ذبح شود ، دستور مىدهد كه به صورت قربانى و « هدى » اهداء به كعبه شود و به سرزمین كعبه برسد ( هَدْيا بلِغَ الْكَعْبَةِ ) .
ضمنا باید توجه داشت كه مشهور میان فقهاى ما این است كه باید كفّاره « صید حال احرام عمره » در « مكّة » ذبح شود و « صید حال احرام حج » در « منى و قربانگاه » و این با آیه فوق منافات ندارد ، زیرا همانطور كه گفتیم آیه در مورد احرام عمره نازل شده است .
سپس اضافه مىکند لازم نیست حتما كفّاره به صورت قربانى باشد، بلکه دوچیز دیگر نیز هریك مىتوانند جانشین آن شوند ، نخست اینکه معادل پول آن را در راه اطعام مساکین
مصرف كند ( اَوْ كَفّارَةٌ طَعامُ مَسکینَ ). و يا معادل آن روزه بگیرد ( اَوْ عَدْلُ ذلِكَ صِياما ) .
گرچه در آیه سخنى از تعداد مساکین كه باید اطعام شوند و تعداد روزهاى روزه به میان نیامده است ، ولى قرار گرفتن اینها در كنار يکدیگر از يك سو و تصریح به لزوم موازنه میان روزه از سوى دیگر ، نشان مىدهد كه منظور آن نیست كه هرچند نفر مسکین را مىخواهد اطعام كند ، بلکه منظور آن است به مقدار قیمت قربانى بوده باشد و اما اینکه معادله میان روزه و اطعام مسکین چگونه برقرار مىشود از بعضى از روایات استفاده مىشود كه در مقابل هریك « مُدّ » طعام ( يعنى تقریبا معادل 750 گرم گندم و مانند آن ) يك روز روزه بگیرد و از پارهاى دیگر از روایات استفاده مىشود در مقابل هر دو « مُدّ » يك روز روزه بگیرد و این در حقیقت به خاطر آن است كه در ماه مبارك رمضان اشخاصى كه قادر بر روزه نیستند به جاى هر روز يك يا دو مد طعام به مستمندان مىدهند ( توضیح بیشتر درباره این موضوع را در كتب فقهى مطالعه فرمایید ) .
دربارۀ اینکه آیا شخصى كه مرتکب صید در حال احرام شده مخیر درمیان این سه چیز است يا باید ترتیب را در آن رعایت كند ، نخست قربانى نماید و اگر نتوانست ، اطعام مسکین و اگر آن هم میسر نشد روزه بگیرد ، در میان مفسران و فقهاء گفتگو است ، اما ظاهر آیه تخییر است .
این كفارات به خاطر آن است كه كیفر كار خلاف خود را ببینند ( لِيَذُوقَ وَ بالَ أَمْرِهِ ) .
اما از آنجایى كه هیچ حکمى معمولاً شامل گذشته نمىشود ، تصریح مىکند كه خدا از تخلفاتى كه در این زمینه در گذشته انجام دادهاید ، عفو فرموده است ( عَفَا اللّهُ عَمّا سَلَفَ ) .
و هرگاه كسى به این اخطارهاى مکرر و حکم كفّاره اعتنا نکند و باز هم مرتکب صید در حال احرام شود ، خداوند از چنین كسى انتقام خواهد گرفت و خداوند توانا است و به موقع انتقام مىگیرد ( وَ مَنْ عادَ فَيَنْتَقِمُ اللّهُ مِنْهُ وَ اللّهُ عَزیزٌ ذُوانْتِقامٍ ).
در میان مفسران گفتگو است كه آیا كفاره صید با تکرار آن تکرار مىشود يا نه ؟
ظاهر آیه این است كه در صورت تکرار تنها تهدید به انتقام الهى شده و اگر كفّاره نیز تکرار مىشد مىبایست تنها به ذکر انتقام الهى قناعت نشود و تکرار كفّاره نیز تصریح گردد ، در روایاتى كه از طریق اهل بیت علیهمالسلام به ما رسیده این موضوع آمده است .
در اینکه منظور از طعام چیست ؟ بعضى از مفسران احتمال دادهاند كه مراد ماهیانى است كه بدون صید مىمیرند و بر روى آب مىمانند ، در حالى كه مىدانیم این سخن درست نیست ، زیرا ماهى مرده خوردنش حرام است ، اگرچه در بعضى از روایات اهل تسنن تصریح به حليّت آن شده است .
آنچه بیشتر از ظاهر آیه استفاده مىشود این است كه منظور از طعام همان خوراکى است كه از ماهیان صید شده ترتیب داده شود ، زیرا آیه مىخواهد دو چیز را مجاز كند نخست صید كردن و دیگر غذاى صید شده خوردن .
ضمناً از مفهوم این تعبیر فتواى معروفى كه در میان فقهاى ما وجود دارد ، نیز اجمالاً
استفاده مىشود كه در مورد حیوانات صحرایى نه تنها اقدام به صید كردن حرام است بلکه خوردن گوشت حیوانات صید شده نیز مجاز نیست .
سپس به فلسفه این حکم اشاره كرده مىگوید : « این به خاطر این است كه شما و مسافران بتوانید بهره ببرید : مَتعا لَكُمْ وَ لِلسَّيّارَةِ » .
یعنى به خاطر اینکه درحال احرام براى تغذیه به زحمت نیفتید و بتوانید از يك نوع صید بهرهمند شوید ، این اجازه در مورد صید دریا به شما داده شده است. و از آنجا كه معمولاً مسافران اگر بخواهند ماهى صید شده را با خود ببرند آن را با نمك آمیخته و به صورت « ماهى شور » در مىآورند ، بعضى از مفسران جمله فوق را به اینگونه تفسیر كردهاند كه افراد « مُقیم » مىتوانند از ماهى تازه و « مسافران » از ماهى شور استفاده كنند .
اشتباه نشود اینکه در آیه فوق مىخوانیم صید دریا براى شما حلال شده مفهومش يك حکم كلى و عمومى درباره صیدهاى دریا نیست ، آنچنانکه بعضى پنداشتهاند ، زیرا آیه
نمىخواهد اصل حکم صیدهاى دریا را بیان كند ، بلکه هدف آیه این است كه به محرم اجازه دهد صیدهاى دریا كه قبل از احرام براى او حلال بوده در حال احرام از آن استفاده كند و به تعبیر دیگر آیه اصل تشریع قانون را بیان نمىکند ، بلکه ناظر به خصوصیات قانونى است كه قبلاً تشریع شده است و به اصطلاح در مقام بیان از نظر عموميّت حکم نیست ، بلکه فقط احکام محرم را بیان مىکند .
ولى بار دیگر به عنوان تأکید به حکم سابق بازگشته ، مىگوید : « مادام كه در حال احرام هستید صیدهاى صحرایى بر شما حرام است : وَ حُرِّمَ عَلَيْكُمْ صَيْدُ الْبَرِّ ما دُمْتُمْ حُرُما » .
و در پایان آیه براى تأکید تمام احکامى كه ذکر شد مىفرماید : « از خداوندى كه در قیامت در پیشگاه او محشور خواهید شد بپرهیزید » و با فرمان او مخالفت ننمایید ( وَ اتَّقُوا اللّهَ الَّذى أِلَيْهِ تُحْشَرُونَ ) .
97 جَعَلَ اللّهُ الْكَعْبَةَ الْبَيْتَ الْحَرامَ قَيما لِلنّاسِ وَ الشَّهْرَ الْحَرامَ وَ الْهَدْىَ وَالْقَلائِدَ ذلِكَ لِتَعْلَمُوآاْ اَنَّ اللّهَ يَعْلَمُ ما فىِ السَّمواتِ وَ ما فِى الاَرْضِ وَ
اَنَاللّهَ بِكُلِّ شَىْءٍ عَلیمٌ
خداوند ، كعبه ، بیت الحرام ، را وسیلهاى براى سامان بخشیدن به كار مردم قرار داده و همچنین ماه حرام و قربانىهاى بىنشان و قربانىهاى نشاندار ، این گونه احکام ( حساب شده و دقیق ) به خاطر آن است كه بدانید خداوند آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است مىداند و خداوند به هر چیزى دانا است .
این خانه مقدس رمز وحدت مردم و مرکزى براى اجتماع دلها و كنگره عظیم براى استحکام پیوندهاى گوناگون مىباشد و در پرتو این خانه مقدس و مرکزیت و معنویت آن كه از ریشههاى عمیق تاریخى مایه مىگیرد مىتوانند بسیارى از نابسامانىهاى خود را سامان بخشند و كاخ سعادت خود را بر پایه آن استوار سازند و لذا در سوره 97 / آل عمران ، خانه كعبه را نخستین خانهاى كه به سود مردم ساخته شده معرفى مىنمایند .
حقیقت این است كه با توجه به وسعت معنى « قَيما لِلنّاسِ » مسلمانان مىتوانند در پناه این خانه و دستور سازنده حج ، همه كار خود را سامان بخشند .
و از آنجاکه این مراسم باید در محیطى امن وامان از جنگ و كشمکش و نزاع صورت گیرد اشاره به اثر ماههاى حرام ( ماههایى كه جنگ مطلقا در آن ممنوع است ) در این موضوع كرده مىفرماید : ( وَ الشَّهْرَ الْحَرامَ ) .(1)
و نیز نظر به اینکه وجود قربانىهاى بىنشان ( هَدْى ) و قربانىهاى نشاندار ( قَلائِد ) كه تغذیه مردم را در ايّامى كه اشتغال به مراسم حج و عمره دارند تأمین كرده و فکر آنها را از این جهت آسوده مىکند ، تأثیرى در تکمیل این برنامه دارد به آنها نیز اشاره كرده ، مىگوید : ( وَ الْهَدْىَ وَ الْقَلائِدَ ) .
و از آنجا كه مجموع این برنامهها و قوانین و مقررات حساب شده درباره صید و همچنین حرم مکه و ماه حرام و غیر اینها حکایت از عمق تدبیر و وسعت علم چنین .
1) درباره ماههاى حرام در جلد 2 « تفسیر نمونه » ، صفحه 194/ بقره بحث شده است .
قانونگزارى مىکند ، در پایان آیه چنین مىگوید : « خداوند این برنامههاى منظّم را به خاطر این قرار داد تا بدانید علم او به اندازهاى وسیع است كه آنچه در آسمانها و زمین است مىداند و از همه چیز ، مخصوصا نیازمندىهاى روحى و جسمى بندگانش ، با خبر است : ذلِكَ لِتَعْلَمُوآاْ اَنَّ اللّهَ يَعْلَمُ ما فىِ السَّمواتِ وَ ما فِى الاَرْضِ وَ اَنَّ اللّهَ بِكُلِّ شَىْءٍ عَلیمٌ » .
کعبه كه در این آیات و آیات گذشته دوبار ذکر شده در اصل از ماده « كَعْب » به معنى برآمدگى پشت پا است ، سپس به هر نوع بلندى و برآمدگى اطلاق شده و اگر به « مُكَعَّب » نیز مکعّب گفته مىشود به خاطر آن است كه از چهار طرف داراى برآمدگى است و اینکه به زنانى كه تازه سینه آنها برجستگى پیدا كرده كاعِب ( جمع آن كَواعِب ) گفته مىشود نیز
بههمین جهت است .
به هر حال این كلمه « كعبه » هم اشاره به بلندى ظاهرى خانه خدا است و هم رمزى از عظمت و بلندى مقام آن مىباشد .
کعبه تاریخچۀ بسیار طولانى و پرحادثهاى دارد و در هر حال تمام این حوادث از عظمت و اهميّت آن سرچشمه مىگیرد .
اهميّت كعبه به اندازهاى است كه ویران كردن آن در روایات اسلامى در ردیف قتل پیامبر و امام قرار گرفته، نگاه كردن به آن ، عبادت و طواف گرد آن از بهترین اعمال است . حتى در روایتى از امام باقر (علیه السلام)مىخوانیم كه فرمود : « لا يَنْبَغى لاَِحَدٍ اَنْ يَرْفَعَ بِنائَهُ فَوْقَ الْكَعْبَةِ : شایسته نیست كسى خانه خود را برتر از كعبه بسازد » .(1)
ولى باید توجه داشت كه اهميّت و احترام كعبه هرگز به خاطر ساختمان آن نیست ، زیرا به گفته امیر مؤمنان على (علیه السلام) در نهج البلاغه در خطبه قاصعه : « خداوند خانه خود را در يکى از سرزمینهاى خشك و سوزان و میان كوههاى خشن قرار داده است و دستور داده از مصالح بسیار سادهاى آن را .
1) « سفینة البحار » ، جلد 2 ، صفحه 482 .
بنا كنند ، از سنگهاى عادى و معمولى » (1)ولى از آنجا كه خانه كعبه قدیمىترین و پرسابقهترین مرکز توحید و پرستش خدا است و نقطه تمرکزى براى توجه ملتها و اقوام مختلف است ، اینهمه اهميّت در پیشگاه خدا يافته است .
98 اِعْلَمُوآا اَنَّ اللّهَ شَدیدُ الْعِقابِ وَ اَنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحیمٌ
بدانید خدا داراى مجازات شدید و ( در عین حال )آمرزنده و مهربان است .
اینکه مىبینیم درآیه فوق،« شَدیدُ الْعِقاب » بر « غَفُورٌ رَحیم » مقدم داشته شده شاید اشاره به این است كه مجازات خداوند را با تمام شدّتى كه دارد مىتوان با آب توبه شست و مشمول مغفرت و رحمت خدا گشت .
99 ما عَلَى الرَّسُولِ اِلاَّ الْبَلغُ وَ اللّهُ يَعْلَمُ ما تُبْدُونَ وَ ما تَكْتُمُونَ .
1) « نهج البلاغه » ، خطبه 192 ، ( خطبه قاصِعَة ) .
پیامبر وظیفهاى جز ابلاغ رسالت ( و دستورهاى الهى )ندارد ( و مسئول اعمال شما نیست ) و خدا مىداند چه چیزها را آشکار و چه چیزها را پنهان مىدارید .
100 قُلْ لاّ يَسْتَوِى الْخَبیثُ وَ الطَّيِّبُ وَ لَوْ اَعْجَبَكَ كَثْرَةُ الْخَبیثِ فَاتَّقُواْ اللّهَ ياُوْلِى الاَلْببِ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ
بگو ( هیچگاه ) « ناپاك » و « پاك » مساوى نیستند اگرچه كثرت ناپاکىها تو را به شگفتى بیندازد ، از ( مخالفت ) خدا بپرهیزید اى صاحبان خرد ، تا رستگار شوید .
خَبیث و طَيِّب در آیه فوق به معنى هرگونه موجود ناپاك و پاك است اعم از غذاهاى پاك و ناپاك ، افکار پاك و ناپاك است .
اما اینکه در آیه ظاهرا توضیح واضحى بیان شده از این نظر است كه ممکن است ، كسى خیال كند عوارضى از قبیل فزونى طرفداران پلیدى و به اصطلاح « اکثریت » باعث آن شود كه چیز ناپاك در ردیف پاك قرار گیرد ، چنان كه ملاحظه كردهاید ، گاهى بعضى از
مردم تحت تأثیر انبوه جمعيّت و تمایلات اکثریت قرار گرفته و تصوّر مىکنند ، اگر اکثریت به هرمطلبى تمایل پیداکرد ، این نشانه قطعى و بدون چون و چراى درستى آن مطلب است ، در حالى كه چنین نیست و مواردى كه اکثریت اجتماعات گرفتار اشتباهات روشن شدهاند بسیار زیاد است ، در واقع آنچه براى شناسایى خوب از بد ( « طَيِّب » از « خَبیث » ) لازم
است اکثریت كَيْفِىّ است نه اکثریت كَمِّىّ ، يعنى افکار قوىتر و والاتر و عالىتر و اندیشههاى تواناتر و پاکتر لازم است نه كثرت نفرات طرفدار .
این مسأله شاید با مذاق بعضى از مردم امروز سازگار نباشد كه بر اثر تلقینات و تبلیغاتى كوشش شده ، همیشه تمایلات اکثریت را به عنوان يك مقیاس سنجش نیك از بد به خورد آنها بدهند ، تا آنجا كه باور كردهاند ، « حقّ » يعنى چیزى كه اکثریت بپسندد و خوب چیزى است كه اکثریت به آن مایل باشد درحالى كه چنین نیست و بسیارى از گرفتارىهاى مردم دنیا بر اثر همین طرز تفکر است .
آرى اگر اکثریت از رهبرى صحیح و تعلیمات درستى بهرهمند گردد و به اصطلاح يك
اکثریت به تمام معنى رشید شود ، آنگاه ممکن است تمایلات او مقیاسى براى سنجش خوب و بد باشد ، نه اکثریتهاى رهبرى نشده و غیر رشید .
در هر حال قرآن در آیه مورد بحث ، اشارهاى به این واقعيّت كرده و مىفرماید : هرگز بدان و ناپاکان شما را به شگفتى در نیاورد و در موارد دیگر بیش از ده بار فرموده : « وَ لكِنَّ اَكْثَرَ النّاسِ لا يَعْلَمُونَ : كار اکثر مردم از روى علم و دانش نیست » .
ضمنا باید توجه داشت كه اگر در آیه كلمه « خَبیث » بر «طَيِّب» مُقَدّم داشته شده است به خاطر آن است كه در آیه مورد بحث روى سخن با كسانى است كه فزونى خبیث را دلیل بر اهميّت آن مىگیرند و باید به آنها پاسخ گفته شود ، اکثریت و اقلیت نیست ، بلکه در همه جا و همه وقت « پاکى » بهتر از « ناپاکى » است و صاحبان عقل و اندیشه هیچگاه فریب كثرت را نمىخورند ، همواره از پلیدى دورى مىکنند ، اگرچه تمام افراد محیطشان آلوده باشند و به سراغ پاکىها مىروند اگرچه تمام افراد محیط با آن مخالفت ورزند .
101 ياَيُّهَاالَّذینَ ءَامَنُواْ لا تَسْئَلُواْ عَنْ اَشْياآءَ اِنْ تُبْدَلَكُمْ تَسُؤْكُمْ وَ اِنْ تَسْئَلُواْ عَنْها
حینَ يُنَزَّلُ الْقُرْءَانُ تُبْدَلَكُمْ عَفَا اللّهُ عَنْها وَ اللّهُ غَفُورٌ حَلیمٌ
اى كسانى كه ایمان آوردهاید از مسایلى سؤال نکنید كه اگر براى شما آشکار گردد شما را ناراحت مىکند و اگر به هنگام نزول قرآن از آنها سؤال كنید براى شما آشکار مىشود ، خداوند آنها را بخشیده ( واز آن صرف نظر كرده ) است و خداوند آمرزنده و حلیم است .
شك نیست كه سؤال كردن كلید فهم حقایق است و به همین دلیل كسانى كه كمتر مىپرسند كمتر مىدانند و در آیات و روایات اسلامى نیز به مسلمانان دستور اکید داده شده است كه هرچه را نمىدانند بپرسند ، ولى از آنجا كه هر قانونى معمولاً استثنایى دارد ، این اصل اساسى تعلیم و تربیت نیز استثنایى دارد و آن اینکه گاهى پارهاى از مسایل
پنهان بودنش براى حفظ نظام اجتماع و تأمین مصالح افراد بهتر است در اینگونه موارد جستجوها و پرسشهاى پى در پى ، براى پرده برداشتن ، از روى واقعيّت ، نه تنها
فضیلتى نیست بلکه مذموم و ناپسند نیز مىباشد ، مثلاً غالب پزشکان صلاح این مىدانند كه بیمارىهاى سخت و وحشتناك را از شخص بیمار مکتوم دارند ، زیرا تجربه نشان داده ، بیشتر مردم اگر از عمق بیمارى خود آگاه شوند گرفتار وحشتى مىگردند كه اگر كشنده نباشد لااقل بهبودى را بهتأخیرمىاندازد .
در اینگونه موارد بیمار هرگز نباید در برابر طبیب دلسوز خود به سؤال و اصرار بپردازد . زیرا اصرارهاى مکرر او گاهى چنان میدان را بر طبیب تنگ مىکند كه براى آسودگى خود و رسیدگى به سایر بیماران جز این نمىبیند كه حقیقت را براى این « بیمارلجوج » آشکار سازد اگرچه او از این رهگذر زیانهایى ببیند .
همچنین مردم در همکارىهاى خود نیاز به خوش بینى دارند و براى حفظ این سرمایه بزرگ صلاح این است كه از تمام جزئیات حال يکدیگر باخبر نباشند ، زیرا بالاخره هرکس نقطه ضعفى دارد و فاش شدن تمام نقطههاى ضعف ، همکارىهاى افراد را مواجه با اشکال مىکند ، مثلاً ممکن است يك فرد باشخصیت و مؤثر تصادفا در يك خانواده پست و پایین
متولّد شده باشد ، اکنون اگر سابقه او فاش شود ، ممکن است آثار وجودى او در جامعه متزلزل گردد در اینگونه موارد به هیچوجه نباید افراد ، اصرارى داشته باشند و به جستجو برخیزند .
و يا اینکه بسیارى از نقشهها و طرحهاى مبارزات اجتماعى باید تا هنگام عمل مکتوم باشد و اصرار در افشاى آنها ضربهاى بر موفقيّت و پیروزى اجتماع است .
اینها و امثال آن مواردىاست كه سؤال كردن درآن صحیح نیست و رهبران تا در فشار زیاد قرارنگیرند، نباید آنها را پاسخ گویند .
قرآن در آیه فوق به این موضوع اشاره كرده ، صریحا مىگوید : « اى كسانى كه ایمان آوردهاید از امورى كه افشاى آنها باعث ناراحتى و دردسر شما مىشود پرسش نکنید :یآاَيُّهَاالَّذینَ ءَامَنُواْ لا تَسْئَلُواْ عَنْ اَشْياآءَ اِنْ تُبْدَلَكُمْ تَسُؤْكُمْ » .
ولى از آنجا كه سؤالات پىدرپى از ناحیه افراد و پاسخ نگفتن به آنها ممکن است موجب شك و تردید براى دیگران گردد و مفاسد بیشترى به بار آورد اضافه مىکند : « اگر در اینگونه موارد زیاد اصرار كنید بهوسیله آیات قرآن بر شما افشاء مىشود » و به زحمت
خواهید افتاد ( وَ اِنْ تَسْئَلُواْ عَنْها حینَ يُنَزَّلُ الْقُرْءَانُ تُبْدَلَكُمْ ) .
و اینکه افشاکردن اینها را به زمان نزول قرآن اختصاص مىدهد به خاطر آن است كه سؤالات مربوط به مسایلى بوده كه مىبایست از طریق وحى روشن گردد .
سپس اضافه مىکند : « تصور نکنید اگر خداوند از بیان پارهاى از مسایل سکوت كرده است از آن غفلت داشته بلکه مىخواسته است شمارا در توسعه قرار دهد و آنهارا بخشوده است و خداوند بخشنده حلیم است » ( عَفَا اللّهُ عَنْها وَ اللّهُ غَفُورٌ حَلیمٌ ) .
در حدیثى از على (علیه السلام) مىخوانیم : « اِنَّ اللّهَ افْتَرَضَ عَلَيْكُمْ فَرائِضَ فَلا تُضَيِّعُوها وَ حَدَّلَكُمْ حُدُودا فَلا تَعْتَدُوها وَ نَهى عَنْ اَشْياءَ فَلا تَنْتَهِكُوها وَسَكَتَ لَكُمْ عَنْ اَشْياءَ وَلَمْ يَدَعْها نِسْياناً فَلا تَتَكَلَّفُوها : خداوند واجباتى براى شما قرارداده آنها را ضایع مکنید و حدود و مرزهایى تعیین كرده از آنها تجاوز ننمایید و از امورى نهى كرده در برابر آنها پرده درى نکنید و از امورى ساکت شده و صلاح در كتمان آن دیده و هیچگاه این كتمان از روى نسیان نبوده ، در برابر اینگونه امور ،
اصرارى در افشاء نداشته باشید » .(1)
ممکن است گفته شود اگر افشاى این امور برخلاف مصلحت مردم است چرا با اصرار افشاء مىشود ؟
دلیل آن همان است كه در بالا اشاره كردیم كه گاهى اگر رهبر در مقابل سؤالات پىدرپى و مصرّانه سکوت كند ، مفاسد دیگرى به بار مىآورد ، سوءظنهایى برمىانگیزد و باعث مشوب شدن اذهان مردم مىشود، همانطور كهاگر طبیب دربرابر سؤالات پىدرپى مریض ، سکوت اختیار كند گاهى ممکن است بیمار را ، در اصل تشخیص بیمارى بهوسیله طبیب ، به تردید اندازد و تصور كند كه اصولاً بیمارى او ناشناخته مانده و دستورات او را به كار نبندد ، در اینجا طبیب چارهاى جز افشاى بیمارى ندارد ، اگرچه بیمار از این رهگذر .
1) « مجمعالبیان » ، ذیل آیه فوق .
دردسرهایى پیدا كند .
102 قَدْ سَاَلَها قَوْمٌ مِنْ قَبْلِكُمْ ثُمَّ اَصْبَحُوا بِهَا كفِرِينَ
جمعى از پیشینیان از آنها سؤال كردند و سپس به مخالفت با آن برخاستند ( ممکن است شما هم چنان سرنوشتى پیدا كنید ) .
در اینکه این اشاره كلى درباره اقوام پیشین مربوط به كدامیك از آنها است میان مفسران بحث است .
ولى ممکن است مراد ، جمعيّت بنى اسرائیل بوده باشد كه چون مأمور به ذبح گاوى براى تحقیق درباره جنایتى شدند ( كه شرح آن در جلد 1 ، تفسیر نمونه ، صفحه 209 گذشت ) موسى را سؤال پیچ كرده و از جزئیات گاو كه هرگز دستور خاصى در مورد آن نداشتند پى در پى پرسش كردند ، به همین جهت كار را بر خود آنچنان سخت كردند كه به دست آوردن چنان گاوى آنقدر مشکل و پرهزینه شدکه نزدیك بود از آن صرفنظر كنند .
در معنى جمله « اَصْبَحُوا بِهَا كفِرِينَ » دو احتمال وجود دارد نخست اینکه مراد از
« كُفْر » عصیان و مخالفت بوده باشد همانطور كه در بالا اشاره كردیم و دیگر اینکه كفر به معنى معروف آن بوده باشد ، زیرا گاهى شنیدن پاسخهاى ناراحت كننده كه بر ذهن شنونده سنگین آید ، سبب مىشود كه به انکار اصل موضوع و صلاحيّت گوینده بپاخیزد مثل اینکه گاهى شنیدن يك پاسخ ناراحت كننده از ناحیه طبیب ، سبب مىشود كه بیمار عکس العمل از خود نشان دهد و صلاحيّت او را انکار كند و این تشخیص را فىالمثل ناشى از پیرى و خرفت شدن پزشك معرفى كند .
در پایان این بحث لازم مىدانیم تأکید كنیم كه آیههاى فوق به هیچوجه راه سؤالات منطقى و آموزنده و سازنده را به روى مردم نمىبندد ، بلکه منحصرا مربوط به سؤالات نابجا و جستجو از امورى است كه نه تنها مورد نیاز نیست بلکه مکتوم ماندن آن بهتر و حتى گاهى لازم است ، زیرا قرآن در آیات خود صریحا دستور مىدهد كه مردم آنچه را
نمىدانند از اهل اطلاع بپرسند « فَاسْئَلُوا اَهْلَ الذِّكْرِ اِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ » .(1)
103 ما جَعَلَاللّهُ مِنْ بَحیرَةٍ وَلا سائِبَةٍ وَ لا وَصیلَةٍ وَ لا حامٍ وَ لكِنَّ الَّذینَ كَفَرُواْ يَفْتَرُونَ عَلَى اللّهِ الْكَذِبَ وَ اَكْثَرُهُمْ لا يَعْقِلُونَ
خداوند هیچگونه « بَحیرَة » و « سائِبَة » و « وَصیلَة » و « حام » قرار نداده است ( اشاره به چهارنوعاز حیوانات اهلى كه در زمان جاهليّت استفاده از آنها را ممنوع مىدانستند و این بدعت در اسلام ممنوع شد) ولىکسانىکه كافرشدند برخدا دروغ مىبندند و بیشتر آنها نمىفهمند.
« بَحیرَةٍ » به حیوانى مىگفتند كه پنج بار زائیده بود و پنجمین آنها ماده و به روایتى نر بود ، گوش چنین حیوانى را شکاف وسیعى مىدادند و آن را به حال خود آزاد مىگذاشتند و ازکشتنآنصرفنظرمىکردند. .
1) (43 / نحل) ، (7 / انبیاء) .
« بَحیرَةٍ » از ماده « بَحْر » به معنى وسعت و گسترش است و اینکه عرب دریا را بَحْر مىگوید به خاطر وسعت آن است و اینکه بَحیرَة رابه این نام مىنامیدند به خاطر شکاف وسیعى بود كه در گوش آن ایجاد مىکردند .
« سائِبَةٍ » شترىبوده كه دوازده و به روایتى ده بچه مىآورد ، آن را آزاد مىساختند و حتى كسى سوار بر آن نمىشد و به هر چراگاهى وارد مىشد آزاد بود و از هر آبگاه و چشمهاى آب مىنوشید كسى حقّ مزاحمت آن را نداشت ، تنها گاهى از شیر آن مىدوشیدند و به مهمان مىدادند ( از ماده سَيْب به معنى جریان آب و آزادى در راه رفتن است ) .
« وَصیلَةٍ » به گوسفندى مىگفتند كه هفت بار فرزند مىآورد و به روایتى به گوسفندى مىگفتند : كه دو قلو مىزائید ( از ماده وصل به معنى بهم پیوستگى است ) كشتن چنان
گوسفندى را نیز حرام مىدانستند .
« حام » كه اسم فاعل از ماده « حِمايَت » مىباشد و به معنى حمایت كننده است به حیوان نرى مىگفتند كه از وجود آن براى تلقیح حیوانات ماده استفاده مىشد ، هنگامى كه
ده بار از آن براى تلقیح استفاده مىکردند و هر بار فرزندى از نطفه آن به وجود مىآمد ، مىگفتند : این حیوان پشت خود را حمایت كرده يعنى كسى حق سوار شدن بر آن را ندارد ( يکى از معانى « حَمى » ، نگاهدارى و جلوگیرى و ممنوعیت است ) .
در این آیه ، اشاره به چهار « بدعت » نابجا شده كه درمیان عرب جاهلى معمول بود ، آنها بر پارهاى از حیوانات به جهتى از جهات علامت و نامى گذارده و خوردن گوشت آن را ممنوع مىساختند و يا حتى خوردن شیر و چیدن پشم و سوار شدن بر پشت آنها را مجاز نمىشمردند ، گاهى این حیوانات را آزاد مىگذاشتند كه هر راهى مىخواهند بروند و كسى
متعرّض آنها نمىشد يعنى عملاً حیوان را بلااستفاده و بیهوده رها مىساختند .
در معنى عناوین چهارگانه مندرج در آیه در میان مفسّران و در احادیث احتمالات مختلفى دیده مىشود اما قدر مشترك همه آنها ، آن است كه منظور حیواناتى بوده كه در واقع خدمات فراوان و مکررى به صاحبان خود از طریق « اِنْتاج » مىکردند و آنها هم در مقابل يك نوع احترام و آزادى براى حیوانات قائل مىشدند .
درست است كه در تمام این موارد ، جلوههایى از روح شکرگزارى و قدردانى حتى در برابر خدمت حیوانات به چشم مىخورد و از این نظر عمل آنها قابل تقدیس بوده ، ولى از آنجا كه اجراى چنین احترامى در مورد این حیوانات علاوه بر اینکه با عدم درك آنها مفهومى پیدا نمىکرد ، يك نوع اتلاف مال و از بین بردن نعمتهاى الهى و معطّل ساختن آنها محسوب مىشد و از همه گذشته این حیوانات به خاطر این احترام ، گرفتار زجرها و شکنجههاى جانکاهى مىشدند ، زیرا عملاً كمتر كسى حاضر مىشد غذاى درستى به آنها بدهد و از آنها مراقبت و نگاهدارى كند و با توجه به اینکه این حیوانات معمولاً داراى سن زیادى بودند ، به حالت دردناکى در میان انبوهى از محرومیتها به سر مىبردند تا بمیرند ، روى این جهات اسلام از این كار جدا جلوگیرى كرده است .
از همه گذشته از پارهاى از روایات و تفاسیر استفاده مىشود كه آنها همه يا قسمتى از این برنامه را به خاطر « بتها » انجام مىدادند و در واقع آنها را نذر بت مىکردند در این صورت مبارزه اسلام با این كار شکل مبارزه با بت پرستى نیز به خود مىگیرد .
و عجیب این است كه طبق پارهاى از روایات هنگامى كه بعضى از این حیوانات به مرگ طبیعى مىمردند ، گاهى از گوشت آن ( گویا به عنوان تبرك و تیمن ) استفاده مىکردند كه این خود يك نوع عمل زشت دیگر بود .(1)
104 وَ اِذا قیلَ لَهُمْ تَعالَوا اِلى ماآ اَنَزَلَ اللّهُ وَ اِلَى الرَّسُولِ قالُواْ حَسْبُنا ما وَجَدْنا عَلَيْهِ ءاباآءَناآ اَوَ لَوْ كانَ ءاباآؤُهُمْ لا يَعْلَمُونَ شَيْئا وَ لا يَهْتَدُونَ
و هنگامى كه به آنها گفته شود ، به سوى آنچه خدا نازل كرده و به سوى پیامبر بیایید مىگویند آنچه را از پدران خود يافتهایم ما را بس است ، آیا نه چنین است كه پدران آنها چیزى نمىدانستند و هدایت نیافته بودند ؟
در حقیقت ، خلافکارىها و بت پرستىهاى آنها از يك نوع بت پرستى دیگر به نام .
1) « تفسیر نورالثقلین » ، جلد 1 ، صفحه 684 .
تسلیم بدون قید و شرط در برابر آداب و رسوم خرافى نیاکان سرچشمه مىگرفت ، گویا آنها تنها عنوان « نیاکان » و « پدران » را براى ، صحت و درستى عقیده و عادات و رسوم خود كافى مىپنداشتند .
قرآن صریحا به آنها پاسخ مىگوید : كه « مگر نه این است كه پدران آنها دانشى نداشتند و هدایت نیافته بودند: اَوَ لَوْ كانَ ءَاباآؤُهُمْ لا يَعْلَمُونَ شَيْئا وَ لا يَهْتَدُونَ » .
یعنى اگر نیاکانى كه شما در عقیده و اعمالتان به آنها متکى هستید ، دانشمندان و هدایت يافتگانى بودند ، اقتباس و پیروى شما از آنان از قبیل تقلید « جاهل » از « عالم » بود ، اما با اینکه خودتان مىدانید آنها چیزى بیشتر از شما نمىدانستند و شاید عقبتر هم بودند، با این حال كار شما مصداق روشن تقلید « جاهل » از « جاهل » است كه درمیزان عقل و خرد بسیارناپسند مىباشد ؟
از اینکه در جمله بالا قرآن روى كلمه « اَكْثَر » تکیه كرده چنین برمىآید در آن محیط جهل و تاریکى نیز ، اقلیتى هرچند ضعیف ، فهمیده وجود داشتند كه به اینگونه اعمال به
چشم حقارت و تنفّر نگاه مىکردند .
از موضوعاتى كه در زمان جاهليّت به شدّت رایج بود و به همین دلیل در آیات مختلفى از قرآن منعکس است مسأله افتخار به نیاکان و احترام بىقید و شرط و تا سر حد پرستش ، در برابر آنان و افکار و عادات و رسوم آنها بود ، این موضوع اختصاصى به عصر جاهليّت نداشت ، امروز هم در میان بسیارى از ملّتها وجود دارد و شاید يکى از عوامل اصلى اشاعه و انتقال خرافات از نسلى به نسل دیگر محسوب مىشود ، گویا « مرگ » يك نوع مصونيّت و قداست براى گذشتگان ایجاد مىکند و آنها را در هالهاى از احترام و تقوا فرومىبرد .
شك نیست كه روح قدردانى و رعایت اصول انسانى ایجاب مىکند كه پدران و اجداد و نیاکان محترم شمرده شوند ، اما نه به این معنى كه آنها را معصوم از خطا و اشتباه بدانیم و
از نقد و بررسى افکار و آداب آنها خوددارى كنیم و از خرافات آنها كورکورانه تبعيّت نماییم.
زیرا این عمل در واقع يك نوع بتپرستى و منطق جاهلى است ، بلکه باید در عین
احترام به حقوق و افکار و سنتهاى مفیدشان ، سنن غلط آنها را به شدت درهم شکست ، به خصوص اینکه نسلهاى آینده بر اثر گذشت زمان و پیشرفت علم و دانش و تجربيّات بیشتر معمولاً از نسلهاى پیشین داناتر و باهوشترند و هیچ عقل و خردى اجازه تقلید « كورکورانه » از گذشتگان را نمىدهد .
عجب این است كه بعضى از دانشمندان و حتى اساتید دانشگاه را مىبینیم كه از این نقطه ضعف بر كنار نمانده و گاهى با كمال شگفتى به خرافات مضحکى همچون پریدن از روى آتش در روزهاى آخر سال تن در مىدهند و میل دارند آتشپرستى نیاکان را به نوعى زنده كنند و در حقیقت منطقى جز منطق اعراب زمان جاهليّت ندارند .
در تفسیر « المیزان » از تفسیر « دُرُّالْمَنْثُور » از جمعى از دانشمندان عامه نقل شده : كه شخصى به نام « اَبُوالاَحْوَص » مىگوید خدمت پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله رسیدم درحالى كه لباس كهنه و مندرسى بر تن داشتم پیامبر صلىاللهعلیهوآله فرمود : مال و ثروتى دارى ، گفتم : آرى فرمود :
چه نوع مال ؟
گفتم : همه گونه مال در اختیار دارم ، شتر ، گوسفند ، اسب و مانند اینها پیامبر صلىاللهعلیهوآله فرمود : هنگامى كه خدا به تو چیزى داد باید آثار آن را در تو ببیند ( نه اینکه ثروت خود را كنار بگذارى و همانند مسکینان زندگى كنى ) .
سپس فرمود : آیا بچه شترهاى تو گوش دریده متولد مىشوند يا با گوشهاى سالم ، گفتم : مسلما با گوش سالم ، مگر ممکن است شتر ، نوزاد گوش دریده بیاورد ؟ فرمود : پس
لابد خودت تیغ به دست گرفته گوشهاى يك عده از آنها را شکاف مىدهى و مىگویى این « بَحْر » است و گوشهاى بعضى دیگر را پاره كرده و مىگویى این « صَرْم » است ؟ گفتم : آرى چنین كار را مىکنم ، فرمود : هرگز چنین كارى مکن هرچه خدا به تو داده است براى
تو حلال است ، سپس تلاوت فرمود : «ما جَعَلَاللّهُ مِنْ بَحیرَةٍ وَلا سائِبَةٍ وَلاوَصیلَةٍوَ لاحامٍ» .(1)
از این روایت استفاده مىشود كه آنها قسمتى از اموال خود را معطّل و بىمصرف نگاه مىداشتند ، ولى به جاى آن صرفهجوئى كرده ، لباسهاى كهنه و مندرس در تن مىپوشیدند و این يك تضادّ بى دلیل بود.
105 ياَيُّهَاالَّذینَ ءَامَنُواْ عَلَيْكُمْ اَنْفُسَكُمْ لا يَضُرُّكُمْ مَنْ ضَلَّ اِذَا اهْتَدَ يْتُمْ اِلَى اللّهِ مَرْجِعُكُمْ جَمیعا فَيُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ
اى كسانى كه ایمان آوردهاید مراقب خود باشید ، هنگامى كه شما هدایت يافتید گمراهى كسانى كه گمراه شدهاند به شما زیانى نمىرساند ، بازگشت همه شما به سوى خدا است و شما را از آنچه عمل مىکردید آگاه مىسازد . .
1) « المیزان » ، جلد 6 ، صفحه 172 .
در پیرامون این آیه سر و صداى زیادى به راه انداختهاند و بعضى چنین پنداشتهاند كه میان این آیه و دستور « امر به معروف » و « نهى از منکر » كه از دستورات قاطع و مسلم اسلامى است يك نوع تضادّ وجود دارد ، زیرا این آیه مىگوید شما مراقب حال خویشتن باشید،انحرافدیگران اثرىدر وضعشمانمىگذارد .
اتفاقا از روایات چنین برمىآید كه این نوع سوءتفاهم و اشتباه حتى در عصر نزول آیه براى بعضى از افراد كم اطلاع وجود داشته است ، جُبَيْر بن نُفَيْل مىگوید در حلقه جمعى از ياران پیامبر صلىاللهعلیهوآله نشسته بودم واز همه كم سنتر بودم آنها سخن از امر به معروف و نهى از منکر بهمیان آوردند ، من به میان سخنان آنها پریدم و گفتم مگر خداوند در قرآن نمىگوید : « يا اَيُّهَا الَّذینَ آمَنُوا عَلَيْكُمْ اَنْفُسَكُمْ لا يَضُرُّكُمْ مَنْ ضَلَّ اِذَا اهْتَدَيْتُمْ » ( بنابراین امر به معروف و نهى از منکر چه لزومى دارد ) ناگاه همگى يك زبان مرا مورد سرزنش و اعتراض قراردادند و گفتند : آیهاى از قرآن را جدا مىکنى ، بدون اینکه معنى تفسیر آن را بدانى ؟ من از گفتار
خود سخت پشیمان شدم و آنها به مباحثه در میان خود ادامه دادند ، هنگامى كه مىخواستند برخیزند و مجلس را ترك گویند ، روبه من كرده و گفتند : تو جوان كم سن و سالى هستى و آیهاى از قرآن را بدون اینکه معنى آن را بدانى از بقيّه جدا كردهاى ولى شاید به چنین زمانى كه مىگوییم برسى كه ببینى بخل مردم را فرا گرفته و بر
آنها حکومت مىکند ، هوى و هوس پیشواى مردم است و هر كس تنها رأى خود را مىپسندد ، در چنان زمانى مراقب خویش باش ، گمراهى دیگران به تو زیانى نمىرساند ( يعنى آیه مربوط به چنان زمانى است ) .
بعضى از راحت طلبان عصر ما نیز هنگامى كه سخن از انجام دو فریضه بزرگ الهى امر به معروف و نهى از منکر به میان مىآید براى شانه خالى كردن از زیر بار مسؤولیت به این آیه مىچسبند و معنى آن را تحریف مىکنند .
درحالى كه باکمى دقت مىتوان دریافتکه تضادّى درمیان این دو دستور نیست ، زیرا :
اولاً : آیه مورد بحث مىگوید حساب هرکس جدا است و گمراهى دیگران مانند نیاکان و
غیر نیاکان لطمهاى به هدایت افراد هدایت يافته نمىزند حتى اگر برادر هم باشند و يا پدر و فرزند، بنابراین شمااز آنها پیروى نکنید و خود را نجات دهید . ( دقت كنید ) .
ثانیا : این آیه اشاره به موقعى مىکند كه امر به معروف و نهى از منکر كارگر نمىشود و يا شرایط تأثیر آن جمع نیست گاهى بعضى از افراد در چنین موقعى ناراحت مىشوند كه با اینحال ، تکلیف ما چیست ؟ قرآن به آنها پاسخ مىدهد كه براى شما هیچ جاى نگرانى وجود ندارد زیرا وظیفه خود را انجام دادهاید و آنها نپذیرفتهاند و يا زمینه پذیرشى در آنها وجود نداشته است ، بنابراین زیانى از این ناحیه به شما نخواهد رسید .
این معنى در حدیثى كه در بالا نقل كردیم و همچنین در بعضى از احادیث دیگر نقل شده است كه از پیامبر صلىاللهعلیهوآله درباره این آیه سؤال كردند فرمودند : « ایتَمِرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ تَناهَوْا عَنِ الْمُنْكَرِ فَاِذا رَاَيْتَ دُنْيا مُؤْثَرَةً وَ شُحا مُطاعا وَ هَوَىً مُتَّبَعا وَ اِعْجابُ كُلِّ ذى رِأْىٍ بِرَأْيِه فَعَلَيْكَ بِخُوَيْصَةِ نَفْسِكَ وَ ذَرْعَوامَّهُمْ : امر به معروف كنید و نهى از منکر ، اما هنگامى كه ببینید ، مردم دنیا را مقدم داشته و بخل و هوى بر آنها حکومت مىکند و هرکس تنها رأى خود را مىپسندد ( و گوشش بدهکار
سخن دیگرى نیست ) بهنزدیك خویشتنبپردازیدوعوّامرا رهاکنید».
در هرحال شك نیست ، كه مسأله امر به معروف و نهى از منکر از مهمترین ارکان اسلام كه به هیچ وجه نمىتوان شانه از زیر بار مسؤولیت آن خالى كرد ، تنها در موردى این دو وظیفه ساقط مىشود كه امیدى به تأثیر آن نباشد و شرایط لازم در آن جمع نگردد .(1)
106 ياَيُّهَا الَّذینَ ءَامَنُواْ شَهدَةُ بَيْنِكُمْ اِذا حَضَرَ اَحَدَكُمُ الْمَوْتُ حینَ الْوَصِيَّةِ اثْنانِ ذَوَا عَدْلٍ مِنْكُمْ أَوْءَاخَرانِ مِنْ غَيْرِكُمْ اِنْ اَنْتُمْ ضَرَبْتُمْ فِى الاَرْضِ فَأَصبَتْكُمْ مُصیبَةُ الْمَوْتِ تَحْبِسُونَهُما مِنْ بَعْدِ الصَّلَوةِ فَيُقْسِمانِ بِاللّهِ اِنِ ارْتَبْتُمْ لا نَشْتَرى بِهِ ثَمَنا وَ لَوْ كانَ ذَاقُرْبى وَ لا نَكْتُمُ شَهدَةَ اللّهِ اِنّاآ اِذا لَمِنَ الاَثِمینَ اى كسانى كه ایمان آوردهاید هنگامى كه مرگ يکى از شما فرا رسد در موقع وصيّت .
1) « نورالثقلین » ، جلد 1 ، صفحه 684 .
باید دونفر عادل را از میان خود به شهادت بطلبید ، يا اگر مسافرت كردید و مرگ شما را فرا رسد ( و در راه مسلمانى نیافتید ) دو نفر از غیر شما و اگر به هنگام اداى شهادت در صدق آنها شك كردید آنها را بعد از نماز نگاه مىدارید تا سوگند ياد كنند كه ما حاضر نیستیم حق را به چیزى بفروشیم اگرچه در مورد خویشاوندان ما باشد و شهادت الهى را كتمان نمىکنیمکه از گناهکاران خواهیم بود.
منظور از عدل در اینجا همان عدالت به معنى پرهیز ازگناه كبیره و مانند آن است ، ولى این احتمال در معنى آیه نیز هست كه مراد از عدالت ، « امانت در امور مالى » و عدم خیانت باشد ، مگر اینکه با دلایل دیگر ثابت شود كه شرایط بیشترى درچنین شاهدى لازم است .
و منظور از « مِنْكُم » يعنى از شما مسلمانان ، در مقابل افراد غیر مسلمان است كه در جملۀ بعد به آنها اشاره شده است .
البته باید توجه داشت كه دراینجا بحث از شهادت معمولى و عادى نیست ، بلکه شهادتى است توأم با وصایت ، يعنى این دو نفر هم « وصيّند » و هم « گواه » .
سپس اضافه مىکند : « اگر در مسافرتى باشید و مصیبت مرگ براى شما فرا رسد ( و از مسلمانان وصىّ و شاهدى پیدا نکنید ) دو نفر از غیر مسلمانها را براى این منظور انتخاب نمایید : أَوْ ءَاخَرانِ مِنْ غَيْرِكُمْ اِنْ اَنْتُمْ ضَرَبْتُمْ فِى الاَرْضِ فَأَصبَتْكُمْ مُصیبَةُ الْمَوْتِ » .
گرچه در آیه سخنى از این موضوع كه انتخاب وصى و شاهد از غیر مسلمانها مشروط به عدم دسترسى به مسلمانان است دیده نمىشود ولى روشن است كه منظور در صورتى است كه دسترسى به مسلمان نباشد و ذکر قید مسافرت نیز به همین جهت است ، همچنین كلمه « اَوْ » گرچه معمولاً براى « تخییر » است ولى در اینجا مانند بسیارى از موارد دیگر ، منظور « ترتیب » مىباشد ، يعنى نخست از مسلمانان و اگر ممکن نشد از غیر مسلمانان انتخاب كنید .
ذکر این نکته نیز لازم است كه منظور از غیر مسلمانان تنها اهل كتاب يعنى يهود و نصارى مىباشد زیرا اسلام براى مشرکان و بتپرستان در هیچ مورد اهمیتى قائل نشده است .
سپس دستور مىدهد كه به هنگام اداى شهادت باید آن دو نفر را بعداز نماز ، در زمینۀ
تردید و شك ، وادار كنند كه به نام خدا سوگند ياد كنند : « تَحْبِسُونَهُما مِنْ بَعْدِ الصَّلَوةِ فَيُقْسِمانِ بِاللّهِ اِنِ ارْتَبْتُمْ » .
و باید شهادت آنها به اینگونه بوده باشد كه بگویند « ما حاضر نیستیم حق را به منافع مادى بفروشیم و بنا حق گواهى دهیم ، هرچند در مورد خویشاوندان ما باشد : لا نَشْتَرى بِهِ ثَمَنا وَ لَوْ كانَ ذَاقُرْبى » .
« و هیچگاه شهادت الهى را كتمان نمىکنیم كه در این صورت از گناهکاران خواهیم بود : وَ لا نَكْتُمُ شَهدَةَ اللّهِ اِنّا اِذا لَمِنَ الاَثِمینَ ». باید توجه داشت كه :
اولاً : این تشریفات براى اداى شهادت در زمینه شك و تردید و اتّهام است .
ثانیا : به مقتضاى ظاهر آیه فرقى در میان مسلمان و غیر مسلمان از این نظر نیست و در حقیقت يك نوع محکم كارى براى حفظ اموال ، در زمینه اتّهام مىباشد و این هیچگونه منافاتى با قبول شهادت عدلین بدون سوگند ندارد ، زیرا این حکم مربوط به مورد عدم اتهام است بنابراین نه حکم آیه نسخ شده است و نه اختصاص به غیر مسلمان دارد .
ثالثا : منظور از نماز در مورد غیر مسلمان قاعدتا نمازهاى خود آنهااست ؟ كه در آنها ایجاد توجه و ترس از خدا مىکند و اما درمورد مسلمانان جمعى معقتدند كه منظور خصوص نماز عصر است و در بعضى از روایات اهل بیت علیهمالسلام نیز به آن اشاره شده است اما ظاهر آیه مطلق است و هر نمازى را شامل مىشود و ممکن است ذکر خصوص نماز عصر در روایات ما جنبه استحبابى داشته باشد زیرا در نماز عصر ، اجتماع بیشترى شرکت مىکردند و به علاوه وقت داورى و قضاوت درمیان مسلمین بیشتر آن موقع بود .
رابعا : انتخاب وقت نماز براى شهادت به خاطر آن است كه روح خدا ترسى به مقتضاى « الصَّلوةَ تَنْهىْ عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ » ( 45 / عنکبوت ) در انسان بیدار مىشود ، و موقعیت زمانى و مکانى توجهى در او بهسوى حق ایجادمىکند و حتى بعضىاز فقها گفتهاند كه خوب است براى اداى شهادت اگردر مکه باشند در كنار كعبه در میان « رکن » و « مقام » كه جایگاه بسیار مقدسى است و اگر در مدینه باشند در كنار منبر پیامبر صلىاللهعلیهوآله این شهادت ادا شود .
107 فَاِنْ عُثِرَ عَلى اَنَّهُمَا اسْتَحَقّاآ اِثْما فَاخَرانِ يَقُومانِ مَقامَهُما مِنَ الَّذینَ اسْتَحَقَّ
عَلَيْهِمُ الاَوْلینِ فَيُقْسِمانِ بِاللّهِ لَشَهدَتُناآ اَحَقُّ مِنْ شَهدَتِهِما وَ مَا اعْتَدَيْناآ اِنّاآ اِذا لَّمِنَ الظّلِمینَ
و اگراطلاعى حاصلشودکه آن دومرتکب گناهى شدهاند ( و حق را كتمان كردهاند ) دو نفر از كسانى كه نسبت به ميّت اولى هستند به جاى آنها قرار مىگیرند و به خدا سوگند ياد مىکنند كه گواهى ما از گواهى آن دو به حق نزدیکتر است و ما مرتکب تجاوزى نشدهایم كه اگر چنین كرده باشیم از ظالمان خواهیم بود .
مرحوم طبرسى در « مجمع البیان » معتقد است كه این آیه از نظر معنى و اعراب از پیچیدهترین و مشکلترین آیات قرآن است ولى با توجه به دو نکته معلوم مىشود كه این آیه آنقدر هم پیچیده نیست .
اولاً : منظور از اِسْتَحَقَّ در اینجا به قرینه كلمه « اِثْم » ( گناه ) همان جرم و تجاوز به حق دیگرى است .
و ثانیا : « اَوْلَيانِ » در اینجابه معنى « اَوَّلانِ » است يعنى آن دو شاهدى كه در آغاز
مىبایست شهادت بدهند و از راه راست منحرف شدهاند .
بنابراین معنى آیه چنین مىشود كه اگر اطلاعى حاصل شد كه دو شاهد نخستین ، مرتکب خلافى شدهاند ، دونفر دیگر جاى آنها را مىگیرند از همان كسانى كه دو شاهد نخست بر آنها تجاوز كردهاند .
و در ذیل آیه وظیفه دو شاهد دوم را چنین بیان مىکند كه « آنها باید به خدا سوگند ياد كنند كه گواهى ما از گواهى دونفر اول شایستهتر و به حق نزدیکتر است و ما مرتکب تجاوز و ستمى نشدهایم و اگر چنین كرده باشیم از ظالمان و ستمگران خواهیم بود : فَيُقْسِمانِ بِاللّهِ لَشَهدِتُناآ اَحَقُّ مِنْ شَهدَتِهِما وَ ما اعْتَدَيْناآ اِنّاآ اِذا لَّمِنَ الظّلِمینَ » .
در حقیقت اولیاى ميّت روى اطلاعاتى كه از جلوتر درباره اموال و متاع او به هنگام مسافرت يا غیر مسافرت داشتهاند گواهى مىدهند كه دو شاهد نخست مرتکب ظلم و خیانت شدهاند و این شهادت جنبه حِسّى پیدا مىکند نه حدسىّ و از روى قرائن .
108 ذلِكَ أَدْنى أَنْ يَأْتُواْ بِالشَّهدَةِ عَلى وَجْهِهاآ اَوْ يَخافُوآا أَنْ تُرَدَّ أَيْمنٌ بَعْدَ أَيْمنِهِمْ
وَ اتَّقُواْ اللّهَ وَ اسْمَعُواْ وَ اللّهُ لا يَهْدِى الْقَوْمَ الْفسِقینَ
این كار بیشتر سبب مىشود كه به حق گواهى دهند ( و از خدا بترسند ) و يا ( از مردم ) بترسند كه ( دروغشان فاش گردد ) و سوگندهایى جاىسوگندهاى آنها را بگیرد و از (مخالفت) خدا بپرهیزید و گوش فرادهید و خداوند جمعيّتفاسقانرا هدایت نمىکند .
در آیه مورد بحث در حقیقت فلسفه احکامى را كه در زمینه شهادت در آیات قبل گذشت بیان مىکند كه : « اگر طبق دستور بالا عمل شود يعنى دو شاهد را بعد از نماز و در حضور جمع به گواهى بطلبند و در صورت بروز خیانت آنها ، افراد دیگرى از ورثه جاى آنها را بگیرند و حق را آشکار سازند ، این برنامه سبب مىشود كه شهود در امر شهادت دقّت به خرج دهند و آن را بر طبق واقع به خاطر ترس از خدا يا به خاطر ترس از خلق خدا ، انجام دهند : ذلِكَ أَدْنىآ أَنْ يَأْتُواْ بِالشَّهدَةِ عَلى وَجْهِهاآ اَوْ يَخافُوآا أَنْ تُرَدَّ أَيْمنُ بَعْدَ أَيْمنِهِمْ » .
در حقیقت این كار سبب مىشود كه حداکثر ترس از مسؤولیت در برابر خدا و يا بندگان
خدا در آنهابیدار گردد و از محور حقّ منحرف نشوند .
و در آخر آیه براى تأکید روى تمام احکام گذشته دستور مىدهد : « پرهیزگارى پیشه كنید و گوش به فرمان خدا فرادهید و بدانید خداوند جمعيّت فاسقان را هدایت نخواهد كرد : وَ اتَّقُواْ اللّهَ وَ اسْمَعُواْ وَ اللّهُ لا يَهْدى الْقَوْمَ الْفسِقینَ »
109 يَوْمَ يَجْمَعُ اللّهُ الرُّسُلَ فَيَقُولُ ماذآا أُجِبْتُمْ قالُوا لا عِلْمَ لَناآ أِنَّكَ أَنْتَ عَلّمُ الْغُيُوبِ
از آن روز بترسید كه خداوند پیامبران را جمع مىکند و به آنها مىگوید مردم در برابر دعوت شما چه پاسخى دادند؟ مىگویند ما چیزىنمىدانیم تو خوداز تمام پنهانىها آگاهى .
در اینجا دو سؤال پیش مىآید نخست اینکه از آیات دیگر قرآن استفاده مىشود كه پیامبران شاهدان و گواهان بر امت خویش هستند در حالى كه از آیه فوق برمىآید كه آنها از خود نفى علم مىکنند و همهچیز را به خدا وامىگذارند .
ولى میان این دو تضاد و اختلافى نیست ، بلکه مربوط به دو مرحله است ، در نخستین مرحله كه آیه مورد بحث اشاره به آن است ، انبیاء در پاسخ سؤال پروردگار اظهار ادب كرده
و از خود نفى علم نموده و همه چیز را موکول به علم خدا مىکنند ، ولى در مراحل بعد آنچه را مىدانند در مورد امت خود بازگو مىکنند و گواهى مىدهند ، این درست به آن مىماند كه گاهى استاد به شاگرد خود مىگوید كه پاسخ فلان شخص را بده ، شاگرد نخست اظهار ادب كرده و علم خود را در برابر علم او هیچ توصیف مىکند و پس از آن آنچه را
مىداند مىگوید .
دیگر اینکه چگونه انبیاء از خود نفى علم مىکنند با اینکه آنها علاوه بر علم عادى بسیارى از حقایق پنهانى را از طریق تعلیم پروردگار مىدانند ؟
گرچه درپاسخ این سؤال مفسران بحثهاى گوناگونى دارند ، ولى به عقیده ما روشن است كه منظور انبیاء آن است كه علم خود را در برابر علم خدا هیچ بشمرند و در حقیقت چنین است ، هستى ما در برابر هستى بىپایان او چیزى نیست و علم ما در برابر علم او علم محسوب نمىشود و خلاصه « ممکن » هرچه باشد در برابر « واجب » چیزى ندارد و به تعبیر دیگر : دانش انبیاء اگر چه در حدّ خود دانش قابل ملاحظهاى است ولى با
مقایسه به دانش پروردگار چیزى محسوب نمىشود .
و در حقیقت عالم واقعى كسى است كه در همه جا و هر زمان حاضر و ناظر و از پیوند تمام ذرات عالم باخبر و از تمام خصوصيّات این جهان كه يك واحد به هم پیوسته است آگاه باشد و این صفت مخصوص ذات پاك خدا است .
از آنچه گفتیم روشن مىشود كه این آیه دلیل بر نفى هرگونه علم غیب از پیامبران و امامان نمىشود ، آن چنان كه بعضى پنداشتهاند ، زیرا « علم غیب » بالذات مربوط به كسى است كه همهجا و هر زمان حاضر است و غیر او بالذات چنین علمى را ندارد بلکه آنچه را خدا از غیب به او تعلیم داده است مىداند ، شاهد این سخن آیات متعددى از قرآن است ، از جمله در سوره 26 / جن مىخوانیم : « عالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلى غَيْبِهِ اَحَدا ِالاّ مَنِ ارْتَضى مِنْ رَسُولٍ : خداوند عالِمُ الْغَيْب است و هیچ كس را از علم غیب خود آگاه نمىکند مگر رسولانى را كه برگزیده است » و در سوره 49 / هود مىخوانیم : « تِلْكَ مِنْ اَنْباآءِ الْغَيْبِ نُوحیهاآ اِلَيكَ : اینها از خبرهاى غیبى است كه ما به تو وحى مىفرستیم » .
از این آیات و مانند آن استفاده مىشود كه علم غیب مخصوص ذات خدا است ولى به هرکس آنچه صلاح ببیند تعلیم مىدهد و كميّت و كیفيّت آن مربوط به خواست و مشيّت او است .
110 إِذْ قالَ اللّهُ يعیسَى ابْنَ مَرْيَمَ اذْكُرْ نِعْمَتى عَلَيْكَ وَ عَلى ولِدَتِكَ اِذْ أَيَّدْتُّكَ بِرُوحِ الْقُدُسِ تُكَلِّمُ النّاسَ فِى الْمَهدِ وَكَهْلاً وَ إِذْ عَلَّمْتُكَ الْكِتبَ وَ الْحِكْمَةَ وَالتَّوْریةَ وَ الاْءِنْجیلَ وَ إِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ بِإِذْنى فَتَنْفُخُ فیها فَتَكُونُ طَيْرا بِإِذْنى وَ تُبْرِىءُ الاَكْمَهَ وَ الاَبْرَصَ بِإِذْنى وَ إِذْ تُخْرِجُ الْمَوْتى بِإِذْنى وَ إِذْ كَفَفْتُ بَنىآ إِسْرءِيلَ عَنْكَ إِذْ جِئْتَهُمْ بِالْبَيِّنتِ فَقالَ الَّذینَ كَفَرُواْ مِنْهُمْ اِنْ هذَاآ إِلاّ سِحْرٌ مُبینٌ
به ياد آور هنگامى را كه خداوند به عیسى بن مریم گفت: متذكّر نعمتى كه بر تو و مادرت دادم باش ، زمانى كه تو رابه وسیله روح القدس تقویت كردم كه در گاهواره و
به هنگام بزرگى با مردم سخن مىگفتى و هنگامى كه كتاب و حکمت و تورات و انجیل بر تو آموختم و هنگامى كه به فرمان من از گل چیزى به صورت پرنده
مىساختى و در آن مىدمیدى و به فرمان من پرندهاى مىشد و كور مادرزاد و مبتلا به بیمارى پیسى را به فرمان من شفا مىدادى ومردگان را ( نیز ) به فرمان من زنده مىکردى و هنگامى كه بنى اسرائیل را از آسیب رسانیدن به تو بازداشتم در آن موقع كه دلایل روشن براى آنها آوردى ولى جمعى از كافران آنها گفتند : اینها جز سحر آشکار نیست.
درباره معنى روح القدس درجلد اول ، تفسیر نمونه ، صفحه 236 مشروحا بحث شد و خلاصه يك احتمال این است كه مراد از آن فرشته وحى جبرئیل مىباشد و احتمال دیگر اینکه منظور همان نیروى غیبى است كه عیسى را براى انجام معجزات و تحقق بخشیدن به رسالت مهمش تقویت مىکرد ، این معنى در غیر انبیاء نیز به درجه ضعیفتر وجود دارد .
دیگر از مواهب الهى بر تو این است كه « به تأیید روح القدس با مردم در گهواره و به هنگام بزرگى و پختگى سخن مىگفتى :تُكَلِّمُ النّاسَ فِى الْمَهد وَكَهْلاً » .
اشاره به اینکه سخنان تو در گاهواره همانند سخنان تو در بزرگى، پخته و حساب شده بود ، نه سخنان كودکانه و بىارزش .
دیگر این كه « كتاب و حکمت و تورات و انجیل را به تو تعلیم دادم : وَ إِذْ عَلَّمْتُكَ الْكِتبَ وَ الْحِكْمَةَ وَ التَّوْریةَ وَ الاْءِنْجیلَ »
ذکر تورات و انجیل بعد از ذکر كتاب با اینکه از كتب آسمانى است ، در حقیقت از قبیل تفصیل بعد از اجمال است .
دیگر از مواهب اینکه از « گل به فرمان من چیزى شبیه پرنده مىساختى سپس درآن مىدمیدى و بهاذن من پرنده زندهاى مىشد: وَ إِذْ تَخْلُقُ مِنَالطّينِ كَهَيْئَةِالطَّيْرِ بِإِذْنِى فَتَنْفُخُ فیهافَتَكُونُ طَيْرا بِإِذْنِى ».
دیگر این كه : « كور مادرزاد و كسى كه مبتلا به بیمارى پیسى بود به اذن من شفا مىدادى : وَ تُبْرِىءُ الاَكْمَهَ وَ الاَبْرَصَ بِإِذْنِى » .
و نیز « مردگان را به اذن من زنده مىکردى : وَ إِذْ تُخْرِجُ الْمَوْتى بِإِذْنِى » .
و بالاخره يکى دیگر از مواهب من بر تو این بود كه « بنىاسرائیل را از آسیب رساندن به تو
بازداشتم در آن هنگام كه كافران آنها را در برابر دلایل روشن تو بپاخواستند و آنها را سحر آشکارى معرفى كردند » من در برابر اینهمه هیاهو و دشمنان سرسخت و لجوج تو را حفظ كردم تا دعوت خود را پیش ببرى « وَ إِذْ كَفَفْتُ بَنِىآ إِسْرآءِيلَ عَنْكَ إِذْ جِئْتَهُمْ بِالْبَيِّنتِ فَقالَ الَّذینَ كَفَرُواْ مِنْهُمْ اِنْ هذَاآ إِلاّ سِحْرٌ مُبینٌ » .
قابل توجه اینکه در این آیه چهار بار كلمه « بِإِذْنى » ( به فرمان من ) تکرار شده است ، تا جایى براى غُلُوّ و ادعاى اُلُوهِيَّت در مورد حضرت مسیح باقى نماند ، يعنى آنچه او انجام مىداد گرچه بسیار عجیب و شگفت انگیز بود و به كارهاى خدایى شباهت داشت ولى هیچ يك از ناحیه او نبود بلکه همه از ناحیه خدا انجام مىگرفت ، او بندهاى بود سر بر فرمان خدا و هرچه داشت از طریق استمداد از نیروى لایزال الهى بود .
ممکن است گفته شود تمام این مواهب مربوط به مسیح بوده است چرا در این آیه براى مادرش مریم نیز موهبت شمرده است ؟
پاسخ اینکه : مسلم است هر موهبتى به فرزند برسد در حقیقت به مادر او هم رسیده
است زیرا هر دو از يك اصلند و ساقه و ریشه يك درخت .
ضمنا همانطور كه در ذیل آیه 49 / آل عمران يادآور شدیم این آیه و مانند آن از دلایل روشن ولایت تکوینى اولیاى خدا است ، زیرا در سرگذشت مسیح زنده كردن مردگان و شفاى كور مادرزاد و بیمار غیر قابل علاج ، به شخص مسیح نسبت داده شده ، منتها به اذن و فرمان خدا .
111 وَ اِذْ اَوْحَيْتُ اِلَى الْحَوارِيّينَ أَنْ ءَامِنُوا بى وَ بِرَسُولى قالُوآا ءَامَنّا وَ اشْهَدْ بِأَنَّنا مُسْلِمُونَ
و به ياد آور زمانى راکه به حواريّون وحى فرستادم كه به من و فرستاده من ایمان بیاورید ، آنها گفتند ایمان آوردیم و گواه باش كه ما مسلمانیم .
« وَحْى » در قرآن معنى وسیعى دارد و منحصر به وحىهایى كه بر پیامبران نازل مىشد نیست ، بلکه الهاماتى كه به قلب افراد مىشود نیز از مصداقهاى آن است و لذا درباره مادر
موسى ( قَصَص / 7 ) نیز تعبیر به وحى (1)شده و حتى به غرایز و الهامات تکوینى حیواناتى همچون زنبور عسل نیز در قرآن كلمه وحى گفته شده است .
112 اِذْ قالَ الْحَوارِيُّونَ يعیسَى ابْنَ مَرْيَمَ هَلْ يَسْتَطیعُ رَبُّكَ اَنْ يُنَزِّلَ عَلَيْنا مائِدَةً مِنَ السَّماآءِ قالَ اتَّقُواْ اللّهَ اِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنینَ
در آن هنگام كه حواريّون گفتند : اى عیسى بن مریم آیا پروردگار تو مىتواند مائدهاى از آسمان نازل كند ؟ او در ( پاسخ ) گفت : از خدا بپرهیزید اگر با ایمان هستید .
« مائِدَه » در لغت هم به خوان و سفره و طَبَق گفته مىشود و هم به غذایى كه در آن قرار .
1) وَ اَوْحَيْنا اِلى اُمِ مُوسى اَنْ اَرْضِعیهِ فَاِذاخِفْتَ عَلَيْهِ فَاَلْقیهِ فِىالْيَمِّ...: بهمادر موسى وحىفرستادیمکه او را شیر بده و هنگامى كه بر او ترسیدى او را به دریا بیفکن ... .
مىدهند و در اصل از ماده « مَيْد » به معنى حرکت و تکان خوردن است شاید مائده بر سفره و غذا بهخاطر نقل و انتقالىاستکه درآن صورتمىگیرد.
درباره حواریین يعنى شاگردان و ياران مخصوص عیسى (علیه السلام) در جلد 2 تفسیر نمونه ، صفحه 426 بحث شده است .
مسلما این جمله در ابتدا چنین معنى مىدهد كه حواريّون در قدرت خدا در نزول مائده شك داشتند ، ولى در تفسیر آن مفسران اسلامى بیاناتى دارند ، كه چند قسمت آن از همه بهتر به نظر مىرسد نخست اینکه این درخواست درآغاز كار آنها بود ، كه به تمام صفات خدا كاملاً آشنا نبودند ، دیگر اینکه منظورشان این بوده آیا خداوند مصلحت مىبیند چنین مائدهاى را بر ما نازل كند ، همانطور كه فىالمثل كسى به دیگرى مىگوید من نمىتوانم تمام ثروتم را به دست فلان كس بدهم ، يعنى صلاح نمىبینم نه اینکه قدرت ندارم ، سوم این كه « يَسْتَطیعُ » به معنى « يَسْتجیبُ » بوده باشد زیرا ماده طَوْع به معنى اِنْقِياد است و
هنگامى كه به باب اِسْتِفْعال برود چنین معنى را مىتوان از آن استفاده كرد ، بنابراین معنى جمله چنین مىشود آیا پروردگار تو از ما مىپذیرد كه مائده آسمانى بر ما نازل كند ؟
113 قالُوا نُریدُ أَنْ نَأْكُلَ مِنْهَا وَ تَطْمَئِنَّ قُلُوبُنا وَ نَعْلَمَ أَنْ قَدْ صَدَقْتَنا وَ نَكُونَ عَلَيْها مِنَ الشّهِدینَ
گفتند : ( ما نظر سویى نداریم ) مىخواهیم از آن بخوریم و دلهاى ما ( به رسالت تو ) مطمئن گردد و بدانیم به ما راست گفتهاى و بر آن گواه باشیم .
شك نیست كه حواريّون دراین تقاضا نظر سوئى نداشتند و هدفشان لجاجت در برابر مسیح (علیه السلام) نبود ، بلکه در جستجوى آرامش بیشتر و زدودن باقیمانده تردیدها و وسوسههاى اعماق قلبشان بوده است زیرا بسیار مىشود كه انسان با استدلال و حتى گاهى با تجربه ، مطلبى را اثبات مىکند اما چون مسأله ، مسأله مهمى است بقایایى از وسوسه و شك در زوایاى قلب او مىماند ، لذا میل دارد با تجربه و آزمایش مکرّر و يابا تبدیل كردن
استدلالات علمى به مشاهدات عینى آنها را نیز از اعماق قلب خود ریشه كن سازد ، لذا مىبینیم حتى ابراهیم (علیه السلام) با آن مقام والاى ایمان و يقینش از خداوند تقاضا مىکند كه مسأله معاد را با چشم خود ببیند تا ایمان علمیش به « عَيْنُ الْيَقین » و « شُهُود » ، تبدیل شود .
ولى از آنجا كه تعبیر تقاضاى حواريّون ظاهرا زننده بود ، حضرت مسیح (علیه السلام) آن را حمل بر بهانه جویى كرد و به آنها اعتراض نمود اما هنگامى كه با توضیح بیشتر مقصد خود را روشن ساختند ، عیسى (علیه السلام) در برابر آنها تسلیم شد .
114 قالَ عیسَى ابْنُ مَرْيَمَ الّلهُمَّ رَبَّناآ اَنْزِلْ عَلَيْنا مائِدَةً مِنَ السَّماآءِ تَكُونُ لَنَا عیدا لاَِوَّلِنا وَ ءاخِرِنا وَ ءايَةً مِنْكَ وَ ارْزُقْنا وَ أَنْتَ خَيْرٌ الرّزِقینَ
عیسى عرض كرد : خداوندا ، پروردگارا ! مائدهاى از آسمان بر ما بفرست تا عیدى براى اول و آخر ماباشد و نشانهاى از تو و به ما روزى ده ، تو بهترین روزى دهندگانى .
درباره محتویات این مائده در قرآن ذکرى به میان نیامده ، ولى از احادیث از جمله از
حدیثى كه از امام باقر (علیه السلام) نقل شده چنین استفاده مىشود كه طعام مزبور چند قرص نان و چند ماهى بود و شاید علت مطالبه چنین اعجازى آن بوده ، كه شنیده بودند مائده آسمانى بر بنى اسرائیل به اعجاز موسى نازل شده ، آنها هم چنین تقاضایى را از عیسى كردند .
عید در لغت از ماده عَوْد به معنى بازگشت است و لذا به روزهایى كه مشکلات از قوم و جمعیتى برطرف مىشود و بازگشت به پیروزىها و راحتىهاى نخستین مىکند عید گفته مىشود و در اعیاد اسلامى به مناسبت اینکه در پرتو اطاعت يك ماه مبارك رمضان و يا انجام فریضه بزرگ حج ، صفا و پاکى فطرى نخستین به روح و جان بازمىگردد و آلودگىها كه برخلاف فطرت است ، به پیروزى و پاکى و ایمان به خدا بوده است حضرت مسیح (علیه السلام) آن را « عید » نامیده و همانطور كه در روایات وارد شده نزول مائده در روز يکشنبه بود و شاید يکى از علل احترام روز يکشنبه در نظر مسیحیان نیز همین بوده است .
و اگر در روایتى كهاز على (علیه السلام) نقل شده مىخوانیم : « كُلُّ يَوْمٍ لا يُعْصَى اللّهُ فیهِ فَهُوَ يَوْمُ
عیدٍ : هر روز كه در آن معصیت خدا نشود روز عید است » (1)نیز اشاره به همین موضوع است ، زیرا روز ترك گناه روز پیروزى و پاکى و بازگشت به فطرت نخستین است .
115 قالَ اللّهُ أِنّى مُنَزِّلُها عَلَيْكُمْ فَمَنْ يَكْفُرْ بَعْدُ مِنْكُمْ فَأِنّىآ أُعَذِّبُهُ عَذابا لا اُعَذِّبُهُ اَحَدا مِنَالْعلَمینَ
خداوند ( دعاى او را مستجاب كرد و ) گفت : من آن را بر شما نازل مىکنم ولى هر كس از شما بعد از آن كافر گردد ( و راه انکار پوید ) او را چنان مجازاتى مىکنم كه احدى از جهانیان را نکرده باشم .
در اینجا نکته مهمى است كه باید به آن توجه داشت و آن اینکه هنگامى كه ایمان به
1) «نهجالبلاغه»،کلماتقصار،428.
مرحله شُهُود و عَيْنُ الْيَقین برسد يعنى حقیقت را با چشم مشاهده كند و جاى هیچگونه تردید و وسوسه باقى نماند مسؤولیت او بسیار سنگینتر خواهد شد زیرا چنین كسى آن انسان سابق كه ایمانش بر پایه شهود نبود و احیانا وسوسههایى در آن وجود داشت نیست ، او وارد مرحله جدیدى از ایمان و مسؤولیت شده است و كمترین تقصیر و غفلت و كوتاهى او موجب مجازات شدیدى خواهد شد به همین دلیل مسؤولیت انبیاء و اولیاى خدا ، سخت سنگین بود به طورى كه همیشه از آن وحشت داشتند ، در زندگى روزانه نیز به نمونههایى از این مطلب برخورد مىکنیم مثلاً هرکس مىداند كه قاعدتا در شهر و دیار او گرسنگانى وجود دارند كه در برابر آنها مسؤولیت دارد ، اما هنگامى كه با چشم خود ببیند كه انسان بىگناهىاز شدت گرسنگى ناله مىکند، مسلما شکل مسؤولیت او عوض مىگردد .
116 وَ اِذْ قالَ اللّهُ يعیسَى ابْنَ مَرْيَمَ ءَأَنْتَ قُلْتَ لِلنّاسِ اتَّخِذُونى وَ اُمِّىَ اِلهَيْنِ مِنْ دُونِ اللّهِ قالَ سُبْحنَكَ ما يَكُونُ لىآ اَنْ اَقُولَ ما لَيْسَ لى بِحَقٍّ اِنْ كُنْتُ قُلْتُهُ فَقَدْ عَلِمْتَهُ تَعْلَمُ ما فى نَفْسى وَ لاََآ أَعْلَمُ ما فى نَفْسِكَ أِنَّكَ أَنْتَ عَلّمُ الْغُيُوبِ
به ياد آور زمانى را كه خداوند به عیسى بن مریم مىگوید: آیاتو به مردم گفتى كه من و مادرم را دو معبود ، غیراز خدا، انتخاب كنید ؟ او مىگوید : منزّهى تو ، من حق ندارم آنچه راکه شایسته من نیست بگویم ، اگر چنین سخنى را گفته باشم تو مىدانى ، تو از آنچه در روح و جان من است آگاهى و من از آنچه در ذات ( پاك ) تو است آگاه نیستم ، زیرا تو باخبر از تمام اسرار و پنهانىها هستى .
117 ما قُلْتُ لَهُمْ اِلاّ ما اَمَرْتَنى بِه اَنِ اعْبُدُواْ اللّهَ رَبّى وَ رَبَّكُمْ وَ كُنْتُ عَلَيْهِمْ شَهیدا ما دُمْتُ فیهِمْ فَلَمّا تَوَفَّيْتَنى كُنْتَ اَنْتَ الرَّقیبَ عَلَيْهِمْ وَ اَنْتَ عَلى كُلِّ شَىْءٍ شَهیدٌ
من به آنها چیزى جز آنچه مرا مأمور بهآن ساختى نگفتم، به آنها گفتم : خداوندى را بپرستید كه پروردگار من و پروردگار شما است و تا آن زمان كه میان آنها بودم مراقب و گواه آنان بودم و هنگامى كه مرا از میانشان برگرفتى تو خود مراقب و گواه آنها بودى و تو گواه بر هر چیز هستى .
118 اِنْ تُعَذِّبْهُمْ فَأِنَّهُمْ عِبادُكَ وَ أِنْ تَغْفِرْ لَهُمْ فَأِنَّكَ أَنْتَ الْعزیزُ الْحَكیمُ
( با این حال ) اگر آنها را مجازات كنى بندگان تواند ( و قادر به فرار از مجازات نیستند ) و اگر آنها را ببخشى توانا و حکیمى ( نه مجازات تو نشانه عدم حکمت و نه بخشش تو نشانه ضعف است ) .
شك نیست كه مسیح (علیه السلام) چنین چیزى را نگفته است و تنها دعوت به توحید و عبادت خدا نمود ، ولى منظور از این استفهام اقرار گرفتن از او در برابر امتّش و بیان محکوميّت آنها است .
مسیح (علیه السلام) با نهایت احترام در برابر این سؤال چند جمله در پاسخ مىگوید :
✓ 1 - نخست زبان بهتسبیح خداونداز هرگونه شریك و شبیه گشوده و مىگوید : « خداوندا ! پاك و منزهى از هرگونه شریك : قالَ سُبْحنَكَ » .
✓ 2 - چگونه ممکن است چیزى را كه شایسته من نیست بگویم ( ما يَكُونُ لىآ اَنْ اَقُولَ ما لَيْسَ لى بِحَقٍّ ) .
در حقیقت نه تنها گفتن این سخن را از خود نفى مىکند ، بلکه مىگوید اساسا من چنین حقى را ندارم و چنین گفتارى با مقام و موقعیت من هرگز سازگار نیست .
✓ 3 - سپس استنادبه علم بىپایان پروردگار كرده،مىگوید : « گواه من این است كه اگر چنین مىگفتم مىدانستى ، زیرا تو از آنچه در درون روح و جان من است آگاهى ، درحالى كه من از آنچه در ذات پاك تو است بىخبرم ، زیرا تو عَلاّمُ الْغُيُوب و با خبر از تمام رازها و پنهانىها هستى : اِنْ كُنْتُ قُلْتُهُ فَقَدْ عَلِمْتَهُ تَعْلَمُ ما فى نَفْسى وَ لاََ أَعْلَمُ ما فى نَفْسِكَ أِنَّكَ أَنْتَ عَلّمُ الْغُيُوبِ » .
✓ 4 - « تنها چیزى كه من به آنها گفتم همان بوده است كه به من مأموریت دادى كه آنها را دعوت به عبادت تو كنم و بگویم خداوند يگانهاى را كه پروردگار من و شما است پرستش كنید :ما قُلْتُ لَهُمْ اِلاّ ماآ اَمَرْتَنى بِهِ اَنِ اعْبُدُواْ اللّهَ » .
✓ 5 - « و تا آن زمان كه در میانشان بودم مراقب و گواه آنها بودم و نگذاشتم راه شرك راپیش گیرند ، اما بههنگامىکه مرا ازمیانآنها برگرفتىتو مراقب و نگاهبان آنها بودى و تو گواه بر هر چیزى هستى : وَ كُنْتُ عَلَيْهِمْشَهیدا مادُمْتُ فیهِمْ فَلَمّا تَوَفَّيْتَنى كُنْتَ اَنْتَالرِّقیبَ عَلَيْهِمْ وَ اَنْتَ عَلى كُلِّ شَىْءٍ شَهیدٌ » .(1)
✓ 6 - « و با این همه باز امر ، امر تو و خواست ، خواست تو است ، اگر آنها را در برابر این انحراف بزرگ مجازات كنى بندگان تواند و قادر به فرار از زیر بار این مجازات نخواهند بود و این حق براى تو در برابر بندگان نافرمانت ثابت است و اگر آنها را ببخشى و از گناهانشان صرفنظر كنى توانا و حکیم هستى ، « نه بخشش تو نشانه ضعف است و نه مجازاتت خالى از حکمت و حساب : اِنْ تُعَذِّبْهُمْ فَأِنَّهُمْ عِبادُكَ وَ أِنْ تَغْفِرْ لَهُمْ فَأِنَّكَ أَنْتَ الْعزیزُ الْحَكیمُ ». .
1) درباره معنى « تَوَفّى » و اینکه منظور از آن مردن مسیح (ع) نیست در ذیل 55 / آل عمران در جلد 2 ، « تفسیرنمونه » ، صفحه 30 بحثشدهاست .
آیا در تاریخ مسیحیان هیچ دیده شده است كه « مریم » را معبود خود قرار دهند ؟ يا اینکه آنها تنها قائل به تثلیث و خدایان سهگانه يعنى « خداى پدر » و « خداى پسر » و « روحالقدس » بودهاند و شکى نیست كه روح القدس به پندار آنها ، واسطه میان « خداى پدر » و « خداى پسر » مىباشد و او غیر از مریم است .
در پاسخ این سؤال باید گفت : درست است كه مسیحیان مریم را خدا نمىدانستند . ولى در عین حال در برابر او و مجسمهاش مراسم عبادت را انجام مىدادهاند ، همانطور كه بتپرستان بت را خدا نمىدانستند ولى شریك خدا در عبادت تصور مىکردند و به عبارت روشنتر فرق است میان اللّه به معنى « خدا » و اِله به معنى « معبود » ، مسیحیان « مریم » را اِله يعنى « معبود » مىدانستند نه خدا .
به تعبیر يکى از مفسران گرچه هیچیك از فرق مسیحیت كلمه « اِله و معبود » را بر مریم
اطلاق نمىکنند ، بلکه او را تنها مادر خداوند مىدانند ولى،عملاً مراسم نیایش و پرستش رادر برابر او دارند ، خواه این نام را بر او بگذارند يا نه سپس اضافه مىکند : چندى قبل در بیروت در شماره نهم سال هفتم مجله « مشرق » كه متعلق به مسیحیان است ، مطالب قابل ملاحظهاى به عنوان يادبود پنجاهمین سال اعلان « پاپ بیوس نهم » درباره شخصیت مریم منتشر گردید و در همین شماره تصریح شده بود كه كلیساهاى شرقى همانند كلیساهاى غربى « مریم » را عبادت مىکنند و در شماره چهاردهم سال پنجم همان مجله مقالهاى به قلم « انستاس كرملى » درج شده كه خواسته است در آن براى مسأله عبادت مریم حتى ریشهاى از كتب عهد عتیق و تورات پیدا كند ، داستان دشمنى مار ( شیطان ) و زن ( حوا ) را به عنوان مریم تفسیر مىنماید .
بنابراین پرستش و عبادت مریم درمیان آنها وجود دارد .(1).
1) « تفسیر المَنار » ، جلد 7 ، صفحه 263 .
سؤال دیگر این است كه چگونه حضرت مسیح (علیه السلام) با عبارتى كه بوى شفاعت مىدهد درباره مشرکان امت خود سخن مىگوید و عرض مىکند: اگر آنهارا ببخشى تو عزیز و حکیمى. مگر مشرك قابل شفاعت و قابل بخشش است .
درپاسخ باید به این نکته توجه داشت كه اگر هدف عیسى (علیه السلام) شفاعت بود مىباید گفته باشد « اِنَّكَ اَنْتَ الْغَفُورُ الرَّحیمُ » زیرا غفور و رحیم بودن خداوند متناسب با مقام شفاعت است درحالى كه مىبینیم او خدا را به « عزیز و حکیم بودن » توصیف مىکند ، از این استفاده مىشود كه منظور شفاعت و تقاضاى بخشش براى آنها نیست ، بلکه هدف سلب هرگونه اختیار از خود و واگذار كردن امر به اختیار پروردگار است يعنى كار به دست تو است ، اگر بخواهى مىبخشى و اگر بخواهى مجازات مىکنى ، هرچند نه مجازات تو بدون دلیل و نه بخشش تو بدون علت است و در هر حال از قدرت و توانایى من بیرون است .
به علاوه ممکن است درمیان آنها جمعى به اشتباه خود توجه كرده و راه توبه را پیش گرفته باشند و این جمله درباره آن جمعيّت بوده باشد .
119 قالَ اللّهُ هذا يَوْمُ يَنْفَعُ الصّدِقینَ صِدْقُهُمْ لَهُمْ جَنّتٌ تَجْرى مِنْ تَحْتِهَا الاَنْهرُ خلِدینَ فیها اَبَدا رَضِىَ اللّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُواْ عَنْهُ ذلِكَ الْفَوْزُ الْعَظیمُ
خداوند مىگوید : امروز روزى است كه راستى راستگویان به آنها سود مىبخشد . براى آنها باغهایى از بهشت است كه آب از زیر ( درختان ) آن جریان دارد و جاودانه و براى همیشه در آن مىمانند ، خداوند از آنها خشنود و آنهااز او خشنود خواهند بود و این رستگارى بزرگى است .
منظور از این جمله صدق و راستى در گفتار و كردار در دنیا است ، كه در آخرت مفید واقع مىشود وگرنه صدق و راستى در آخرت كه محل تکلیف نیست فایدهاى نخواهد
داشت ، به علاوه اوضاع آن روز چنان است كه هیچکس جز راست نمىتواند بگوید و حتى گناهکاران و خطاکاران همگى به اعمال بد خویش اعتراف مىکنند و به این ترتیب در آن روز دروغگویى وجود ندارد .
بنابراین آنها كه مسؤولیت و رسالت خود را انجام دادند و جز راه صدق و درستى نپیمودند ، مانند مسیح (علیه السلام) و پیروان راستین سایر پیامبران كه در این دنیا از در صدق وارد شدند ، از كار خود بهره كافى خواهند برد .
ضمنا از این جمله اجمالاً استفاده مىشود كه تمام نیکىها را مىتوان در عنوان صدق و راستى خلاصه كرد ، صدق و راستى در گفتار و صدق و راستى در عمل ، و در روز رستاخیز تنها سرمایه صدق و راستى است كه به كار مىآید ، نه غیر آن .
قابلتوجه اینکهدراینآیه پساز ذکرباغهاى بهشت باآنهمه نعمتهایش،نعمت خشنودى خداونداز بندگان و بندگان از خداوند را ذکر مىکند و به دنبال آن ، « ذلِكَ الْفَوْزُ الْعَظیمُ »
مىگوید و این نشان مىدهد تا چه اندازه این رضایت دوجانبه ، واجد اهميّت است ( رضایت پروردگار از بندگان و رضایت بندگان از پروردگار ) زیرا ممکن است انسان غرق عالىترین نعمتها باشد ولى هنگامىکه احساسکند مولى و معبود و محبوب از او ناراضى است تمام آن نعمتها و مواهب در كام جانش تلخ مىگردد .
و نیز ممکن است انسان واجد همه چیز باشد ولى به آنچه دارد راضى و قانع نباشد ، بدیهى است آن همه نعمت با این روحیه او را خوشبخت نخواهد كرد و ناراحتى مرموزى دائما او را آزار و شکنجه مىدهد و آرامش روح و روان را كه بزرگترین موهبت الهى است از او مىگیرد .
علاوه بر این هنگامى كه خدا از كسى خشنود باشد هرچه بخواهد به او مىدهد و هنگامى كه هرچه خواست به او داد او نیز خشنود مىشود ، نتیجه اینکه بالاترین نعمت این است كه خدا از انسان خشنود و او نیز از خدایش راضى باشد .
120 لِلّهِ مُلْكُ السَّموتِ وَالاَرْضِ وَ ما فیهِنَّ وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَىْءٍ قَدیرٌ
حکومت آسمانها و زمین و آنچه در آنها است از آن خدا است و او بر هر چیزى توانا است .
ذکر این جمله در واقع به عنوان دلیل و علت براى رضایت بندگان از خدا است ، زیرا كسى كه بر همه چیز توانا است و بر سراسر عالم هستى حکومتمىکند ، توانایى دارد كه هرچه بندگان از او بخواهند به آنها ببخشد و آنها را خشنود و راضىگرداند .
ضمنا مىتواند اشارهاى به نادرستى عمل نصارى در پرستش مریم بوده باشد ، زیرا عبادت تنها شایسته كسى است كه بر سراسر عالمآفرینش حکومتمىکند، نه مریمکه مخلوقى بیش نبودهاست .
پایان سوره مائِدَة
در روایاتى كه پیرامون فضیلت این سوره نازل شده كرارا مىخوانیم سوره انعام را هفتاد هزار فرشته ، به هنگام نزول بدرقه كردند و كسى كه آن را بخواند ( و در پرتو آن روح و جانش از سرچشمه توحید سیراب گردد ) تمام آن فرشتگان براى او آمرزش مىطلبند . دقت در آیات این سوره مىتواند روح نفاق و پراکندگى را از میان مسلمانان برچیند ، گوشها را شنوا و چشمها را بینا و دلها را دانا سازد .
ولى عجیب این است كه بعضى از مردم ، تنها به خواندن الفاظ آن قناعت مىکنند و جلسات عریض و طویلى براى « ختم انعام » و حلّ مشکلات شخصى و خصوصى خود با تشریفات ویژهاى تشکیل مىدهند كه به نام جلسات ختم انعام نامیده مىشود، مسلماً اگر در این جلسات به محتواى سوره دقت شود ، نه تنها مشکلات شخصى، مشکلات عمومى مسلمانان نیز حل خواهد شد.
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ
بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 اَلْحَمْدُ لِلّهِ الَّذى خَلَقَ السَّموتِ وَ الاَرْضَ وَ جَعَلَ الظُّلُمتِ وَ النُّورَ ثُمَّ الَّذینَ كَفَرُوا بِرَبِّهِمْ يَعْدِلُونَ
ستایش براى خداوندى است كه آسمانها و زمین را آفرید و ظلمتها و نور را ایجاد كرد ، اما كافران براى پروردگار خود شریك و شبیه قرار مىدهند ( با اینکه دلایل توحید و يگانگى او در آفرینش جهان آشکار است ) .
« يَعْدِلُون » از ماده « عِدْل » ( بر وزن حِفْظ ) به معنى مساوى و هم وزن است و در اینجا به معنى شریك و شبیه قائل شدن مىباشد .
اما در اینکه چرا درباره آفرینش زمین و آسمان، كلمه « خَلَقَ » به كار رفته و در مورد نور و ظلمت كلمه « جَعَلَ » مفسران ، سخنان گوناگونى دارند، ولى آنچه نزدیکتر به ذهنمىرسد ایناست كه خلقت درباره اصل وجود چیزىاست و جعل دربارۀ خواص و آثار
و كیفيّاتى است كه به دنبال آنها وجود پیدا مىکند و از آنجا كه نور و ظلمت جنبه تَبِعىّ دارد از آن تعبیر به جعل شده است .
جالب توجه اینکه در حدیثى از امیر مؤمنان على درتفسیر این آیه چنین نقل شده است كه فرمود : این آیه در حقیقت به سه طایفه از منحرفان پاسخ مىگوید ، اول به « مادّىها » كه جهان را ازلى مىپنداشتند و منکر خلق و آفرینش بودند ، دوم به « دوگانه پرستانى » كه نور و ظلمت را به دو مبدأ مستقل مىدانستند ، سوم رد بر « مشرکان عرب » كه
براى خدا شریك و شبیه قائل بودند .(1)
از آیه بالا استفاده مىشود ، همانطور كه « نور » مخلوق خداوند است « ظلمت » هم
1) «تفسیرنورالثقلین»،جلد1،صفحه701 .
آفریده او است ، درحالى كه معروف درمیان فلاسفه و دانشمندان علوم طبیعى این است كه « ظلمت » چیزى جز عدم نور نیست و این را مىدانیم كه نام مخلوق بر معدوم نمىتوان گذاشت، بنابراین چگونه آیه مورد بحث ، ظلمت را جزء مخلوقات خداوند به شمار آورده است ؟ در پاسخ این ایراد مىتوان گفت :
اولاً : ظلمت همیشه به معناى مطلق نیست ، بلکه ظلمت غالبا به معناى نور بسیار كم و ضعیف در برابر نور فراوان و قوى به كار مىرود ، مثلاً همه مىگوییم « شب ظلمانى » با اینکه مسلم است، در شب ، ظلمت مطلق نیست، بلکه همواره ظلمت شب آمیخته با نور كم رنگ ستارگان يا منابع دیگر نور مىباشد ، بنابراین مفهوم آیه این مىشود كه خداوند براى شما روشنى روز و تاریکى شب كه يکى نور قوى و دیگرى نور ضعیف است ، قرار داد و بدیهى است كه ظلمت به این معنى از مخلوقات خدا است .
و ثانیا : درست است كه ظلمت مطلق يك امر عدمى است ، اما امر عدمى هنگامى كه در شرایط خاصى واقع شود ، حتما از يك امر وجودى سرچشمه مىگیرد يعنى كسى كه
ظلمت مطلق را در شرایط خاصى براى اهداف معینى بوجود مىآورد حتما باید از وسایل وجودى استفاده كند ، مثلاً ما مىخواهیم در لحظه معینى اطاق را براى ظاهر كردن عکسى تاریك كنیم ناچاریم جلوى نور را بگیریم تا ظلمت در این لحظه معین بوجود آید ، چنین ظلمتى مخلوق است ( مخلوق بِالتَّبَع ) .
و به اصطلاح عدم مطلق گرچه مخلوق نیست ، اما عدم خاص سهمى از وجود دارد و مخلوق مىباشد .
نکته دیگرى كه در اینجا باید به آن توجه داشت این است كه در آیات قرآن ، نور با صیغه «مفرد» آورده شده و «ظلمت» با صورت جمع (ظُلُمات) .
ممکن است این تعبیر اشاره لطیفى به این حقیقت باشد كه ظلمت ( اعم از حسى و معنوى ) همواره سرچشمه پراکندگىها و جدایىها و دورافتادنها است ، در صورتى كه نور رمز وحدت و اجتماع مىباشد. بسیار با چشم خود دیدهایم كه در يك شب تابستانى ،
چراغى در وسط حیاط يا بیابان روشن مىکنیم ، در مدت كوتاهى همهگونه حشرات گرد آن جمع مىشوند و در واقع مجمعى از زندگى را در اشکال متنوع تشکیل مىدهند ، اما هنگامى كه آن را خاموش كنیم هرکدام به طرفى مىروند و پراکنده مىگردند ، در مسایل معنوى و اجتماعى نیز همینگونه است ، نور علم و قرآن و ایمان مایه وحدت و ظلمت جهل و كفر و نفاق موجب پراکندگى است .
2 هُوَ الَّذى خَلَقَكُمْ مِنْ طینٍ ثُمَّ قَضىآ اَجَلاً وَ اَجَلٌ مُسَمّىً عِنْدَهُ ثُمَّ اَنْتُمْ تَمْتَرُونَ
او كسى است كه شما را از گل آفرید سپس مدّتى مقرر داشت ( تا انسان تکامل يا بد ) و اجل حتمى نزد او است ( و او از آن آگاه است ) با این همه شما ( مشرکان در توحید و يگانگى يا قدرت او ) تردید مىکنید .
« اَجَل » در اصل به معنى « مدّت معيّن » است و « قَضاء اَجَل » به معنى تعیین مدت و يا به آخر رساندن مدت است ، اما بسیار مىشود ، كه به آخرین فرصت نیز اجل گفته مىشود ،
مثلاً مىگویند « اَجَل دَيْن » فرارسیده است يعنى آخرین موقع پرداخت بدهى رسیده است
و این كه به فرارسیدن مرگ نیز اَجَل مىگویند به خاطر این است كه آخرین لحظه عمر انسان در آن موقع است .
درست است كه آفرینش ما از پدران و مادرانمان بوده است ، نه از خاك ولى چون آفرینش انسان نخستین از خاك و گل بوده است ، درست است كه به ما نیز چنین خطابى بشود .
سپس به مراحل تکاملى عمر انسان اشاره كرده مىگوید : « پس از آن مدتى رامقرر ساخت كه در این مدت انسان در روى زمین پرورش و تکامل پیدا كند : ثُمَّ قَضى اَجَلاً » .
شك نیست كه كلمه « اَجَلٌ مُسَمّىً » و « اَجَلا » در آیه به دو معنى است و این كه بعضى هر دو را به يك معنى گرفتهاند با تکرار كلمه « اَجَل » مخصوصا با ذکر قید « مُسَمّى » در دفعه دوم به هیچ وجه سازگار نیست .
لذا مفسّران درباره تفاوت این دو ، بحثها كردهاند اما از آنچهبه قرینه سایر آیات قرآن و همچنین روایاتى كه از طریق اهل بیت علیهمالسلام به ما رسیده استفاده مىشود تفاوت این دو
در آن است كه « اجل » به تنهایى به معنى عمر و وقت و مدت غیر حتمى ، و « اَجَلٌ مُسَمّى » به معنى عمر و مدت حتمى است و به عبارت دیگر « اَجَلٌ مُسَمّى » مرگ طبیعى و « اَجَل » مرگ زودرس است .
توضیح اینکه : بسیارى از موجودات از نظر ساختمان طبیعى و ذاتى استعداد و قابليّت بقاء براى مدتى طولانى دارند ، ولى در اثناء این مدت ممکناست موانعى ایجادشودکه آنها را از رسیدن به حداکثر عمر طبیعى باز دارد ، مثلاً يك چراغ نفت سوز با توجه به مخزن نفت آن ، ممکن است مثلاً بیست ساعت استعداد روشنایى داشته باشد ، اما وزش يك باد شدید و ریزش باران و يا عدممراقبت ازآن سببمىشود كه عمر آن كوتاه گردد .
در اینجا اگر چراغ با هیچ مانعى برخورد نکند و تا آخرین قطره نفت آن بسوزد سپس خاموش شود به اجل حتمى خود رسیده است و اگر موانعى قبل از آن باعث خاموشى چراغ گردد مدت عمر آن را « اجل غیر حتمى » مىگوییم .
در مورد يك انسان نیز چنین است اگر تمام شرایط براى بقاى او جمع گردد و موانع
برطرف شود ساختمان و استعداد او ایجاب مىکند كه مدتى طولانى هرچند این مدت بالاخره پایان و حدى دارد ، عمر كند ، اما ممکن است بر اثر سوءتغذیه يا مبتلا شدن به اعتیادات مختلف و يا دست زدن به خودکشى يا ارتکاب گناهان خیلى زودتر از آن مدت بمیرد ، مرگ را در صورت اول اجل حتمى و در صورت دوم اجل غیر حتمى مىنامند .
و به تعبیر دیگر اجل حتمى در صورتى است كه ما به مجموع علل تامَّة بنگریم و اجل غیر حتمى در صورتى كه تنها مقتضیات را در نظر بگیریم .
با توجه به این دونوع « اجل » بسیارى از مطالب روشن مىشود ، از جمله اینکه در روایات مىخوانیم صله رحم عمر را زیاد و يا قطع رحم عمر را كم مىکند « منظور از عمر و اجل در این موارد اجل غیر حتمى است ) .
و يا اینکه در آیهاى مىخوانیم « فَاِذا جاءَ اَجَلُهُمْ لا يَسْتَأْخِرُونَ ساعَةً وَ لا يَسْتَقْدِمُونَ : هنگامى كه اجل آنها فرا رسد نه ساعتى به عقب مىافتد و نه جلو » ( 34 / اعراف ) .
در اینجا منظور از اجل همان مرگ حتمى است. بنابراین آیه مزبور تنها مربوط به
موردى است كه انسان به عمر نهایى خود رسیده است و اما مرگهاى پیش رس را به هیچوجه شامل نمىشود .
و در هر صورت باید توجه داشت كه هر دو اجل از ناحیه خدا تعیین مىشود يکى به طور مطلق و دیگرى به عنوان مشروط و يا معلّق ، درست مثل اینکه مىگوییم : این چراغ بعد از بیست ساعت بدون هیچ قید و شرط خاموش مىشود و نیز مىگوییم اگر طوفانى بوزد بعداز دوساعت ، خاموش خواهد شد ، در مورد انسان و اقوام و ملتها نیز چنین است مىگوییم خداوند اراده كرده است كه فلان شخص يا ملت پس از فلان مقدار عمر به طور قطع از میان برود و نیز مىگوییم اگر ظلم و ستم و نفاق و تفرقه و سهل انگارى و تنبلى را پیشه كنند در يك سوم آن مدت از بین خواهند رفت ، هر دو اجل از ناحیه خدا است يکى مطلق و دیگرى مشروط .
از امامصادق (علیه السلام) در ذیل آیه فوق چنین نقل شده كه فرمود : « هُما اَجَلانِ اَجَلٌ مَحْتُومٌ وَ اَجَلٌ مَوْقُوفٌ : این اشاره به دونوع اجل است ، اجل حتمى و اجل مشروط » و در احادیث دیگرى كه در
این زمینه وارد شده تصریح گردیده است كه اجل غیر حتمى ( مشروط ) قابل تقدیم و تأخیر است و اجل حتمى قابل تغییر نیست ( نورالثقلین ، جلد 1 ، صفحه 504 ) .
3 وَ هُوَاللّهُ فِىالسَّموتِ وَ فِىالاَرْضِ يَعْلَمُ سِرَّكُمْ وَجَهْرَكُمْ وَ يَعْلَمُما تَكْسِبُونَ
او است خداوند در آسمانها و در زمین ، پنهان و آشکار شما را مىداند و از آنچه ( انجام مىدهید و ) به دست مىآورید باخبر است .
یعنى با توجه به اینکه خالق همه چیز او است ، مدبّر و ادارهکننده همه نیز او مىباشد زیرا حتى مشرکان جاهليّت خالق و آفریدگار را « اللّه » مىدانستند ولى تدبیر و تصرّف را براى بتها قائل بودند .
بدیهى است كسى كه در همه جا حکومت مىکند و تدبیر همه چیز به دست او است و در همه جا حضور دارد ، تمام اسرار و نهانىها را مىداند و لذا در جمله بعد مىگوید : « چنین پروردگارى پنهان و آشکار شما را مىداند و نیز از آنچه انجام مىدهید با خبر است : يَعْلَمُ سِرَّكُمْ وَ جَهْرَكُمْ وَ يَعْلَمُ ما تَكْسِبُونَ » .
ممکن است گفته شود « سِرّ » و « جَهْر » در آیه اعمال انسانها و نيّات آنها را نیز شامل مىشود ، بنابراین نیازى به ذکر « ما تَكْسِبُونَ » ( انجام مىدهید ) نیست .
ولى باید توجه داشت كه كسب به معنى نتیجههاى عمل و حالات روحىحاصلاز اعمال خوب و بد است ، يعنى او هم از اعمال و نيّات شما باخبر است و هم از اثراتى كه این اعمال در روح شما مىگذارد و درهرحال ذکر این جمله براى تأکید در مورد اعمال انسانها است .
4 وَ ما تَأْتیهِمْ مِنْ ءَايَةٍ مِنْ ءَایتِ رَبِّهِمْ اِلاّ كانُوا عَنْها مُعْرِضینَ
هیچ نشانه و آیهاى از آیات پروردگارشان به آنها نمىرسد مگر اینکه از آن روى مىگردانند .
یعنى ابتدائىترین شرط هدایت و راهیابى كه تحقیق و جستجوگرى است در آنها وجود ندارد ، نه تنها شور و عشق يافتن حقّ در وجود آنان نیست كه همانند تشنگانى كه به دنبال آب مىدوند در جستجوى حق باشند ، بلکه اگر چشمه آبى زلال بر در خانه آنها بجوشد صورت از آن برگردانده و اصلاً به آن نگاه نمىکنند ، حتى اگر این آیات از طرف
پروردگار آنها باشد ( رَبُّهُمْ ) و به منظور تربیت و تکامل خود آنها نازل گردد .
این روحیه منحصر به دوران جاهليّت و مشرکان عرب نبوده ، اَلاْآن هم بسیارى را مىبینیم كه در يك عمر شصت ساله حتى ، زحمت يك ساعت تحقیق و جستجو درباره خدا و مذهب به خود نمىدهند ، سهل است اگر كتاب و نوشتهاى در این زمینه به دست آنها بیفتد بهآن نگاه نمىکنند و اگر كسى با آنها در اینباره سخن گوید ، گوش فرانمىدهند ، اینها جاهلان لجوج و بىخبرى هستند كه ممکن است گاهى در كسوت دانشمند ظاهر شوند.
5 فَقَدْ كَذَّبُوا بِالْحَقِّ لَمّا جاآءَهُمْ فَسَوْفَ يَأْتیهِمْ أَنْبآؤُاْ ما كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِءُونَ
آنان حق را هنگامى كه سراغشان آمد ، انکار كردند ولى به زودى خبر آنچه را به باد مسخره گرفتند به آنان مىرسد ( و از نتایج كار خود آگاه مىشوند ) .
در دو آیه فوق در حقیقت اشاره به سه مرحله از كفر شده كه مرحله به مرحله تشدید مىگردد ، نخست مرحله اعراض و روى گردانیدن ، سپس مرحله تکذیب و بعدا مرحله استهزاء و مسخره حقایق و آیات خدا .
این امر نشان مىدهد كه انسان در طریق كفر در يك مرحله متوقف نمىشود بلکه هرچه پیش مىرود بر شدّت انکار و عداوت و دشمنى با حق و بیگانگى از خدا مىافزاید .
منظور از تهدید كه در آخر آیه ذکر شده ، این است كه در آینده دور يا نزدیك عواقب شوم بىایمانى دامن آنها را در دنیا و آخرت خواهد گرفت .
6 أَلَمْ يَرَوْا كَمْ أَهْلَكْنا مِنْ قَبْلِهِمْ مِنْ قَرْنٍ مَكَّنّهُمْ فِىالاَرْضِ ما لَمْ نُمَكِّنْ لَكُمْ وَ أَرْسَلْنَا السَّماآءَ عَلَيْهِمْ مِدْرارا وَ جَعَلْنَا الاَنْهرَ تَجْرى مِنْ تَحْتِهِمْ فَأَهْلَكْنهُمْ بِذُنُوبِهِمْ وَ أَنْشَأْنا مِنْ بَعْدِهِمْ قَرْنا ءَاخَرینَ
آیا مشاهده نکردند چقدر از اقوام پیشینرا هلاك كردیم؟ اقوامى كه ( از شما نیرومندتر بودند و ) قدرتهایى به آنها دادیم كه به شما ندادیم ، بارانهاى پى در پى بر آنها فرستادیم و نهرها از زیر ( آبادىهاى ) آنها جارى ساختیم ( اما هنگامى كه سرکشى و طغیان كردند ) آنها را به خاطر گناهانشان نابود ساختیم و جمعيّت دیگرى بعد از آنان بوجود آوردیم .
« مِدْرارا » در اصل از ماده « دَرّ » به معنى شیر است و سپس به مایعاتى همانند باران كه ریزش دارد گفته شده است و « مِدْرارا » صیغه مبالغه است و جمله « أَرْسَلْنَا السَّماآءَ » در
حقیقت براى بیان مبالغه بیشتر مىباشد .
« قَرْن » گرچه معمولاً به معنى يك زمان طولانى ( صد سال يا هفتاد سال يا سى سال ) آمده است ، ولى گاهى ، همانطور كه اهل لغت تصریح كردهاند ، به قوم و جمعيّتى كه در يك زمان قرار دارند گفته مىشود ( اصولاً قَرْن از ماده اِقْتِران و به معنى نزدیکى است و چون اهل عصر واحد و زمانهاى متقارب به هم نزدیکند به آنها و هم به زمان آنها قرن گفته مىشود.
در آیات مکرر به این موضوع اشاره شده كه امکانات فراوان مادى باعث غرور و غفلت افراد كم ظرفيّت مىشود ، زیرا با داشتن اینها خود را بىنیاز از پروردگار مىپندارند ، غافل از اینکه اگر لحظه به لحظه و ثانیه به ثانیه كمك و امداد الهى به آنها نرسد ، نابود و خاموش مىگردند چنانکه مىخوانیم « اِنَّ الاِْنْسانَ لِيَطْغى اَنْ رَآهُ اسْتَغْنى : انسان طغیان مىکند
هنگامى كه خود را بىنیاز پندارد » ( 6 و 7 / علق ) .
این هشدار مخصوص بتپرستان نیست ، هم امروز قرآن نیز به دنیاى ثروتمند ماشینى كه بر اثر فراهم بودن امکانات زندگى از باده غرور سرمست شده ، هشدار مىدهد كه وضع گذشتگان را فراموش نکنید كه چگونه بر اثر عامل گناه ، همه چیز را از دست دادند ، شما هم با روشن شدن جرقه آتش يك جنگ جهانى دیگر ممکن است همه چیز را از دست بدهید و به دوران قبل از تمدن صنعتى خود بازگردید ، توجّه داشته باشید كه عامل بدبختى آنها چیزى جز گناه و ظلم و ستم و بیدادگرى و عدم ایمان نبوده همین عامل در جامعه شما نیز آشکار شده است .
به راستى مطالعه تاریخ زندگى فراعنه مصر و ملوك سبا و سلاطین كلده و آشور و قیصرهاى روم با آن زندگانى افسانهاى و ناز و نعمت بى حساب و سپس مطالعه عواقب دردناکى كه بر اثر كفر و بیدادگرى طومار زندگانى آنها را درهم پیچید براى همه كس و براى همه ما درس عبرتى است بزرگ و آشکار .
7 وَ لَوْ نَزَّلْنا عَلَيْكَ كِتبا فى قِرْطاسٍ فَلَمَسُوهُ بِأَيْدیهِمْ لَقالَ الَّذینَ كَفَرُوآا اِنْ هَذاآ اِلاّ سِحْرٌ مُبینٌ
و اگر نامهاى بر روى صفحهاى بر آنها نازل كنیم و ( علاوه بر دیدن ) آن را با دستهاىخود لمس كنند باز كافران مىگویند این چیزى جز يك سحر آشکار نیست .
قرآن در اینجا اشاره به تقاضاى جمعى از بتپرستان ( كه مىگویند این اشخاص نَضْر بن حارث و عبداللّه بن ابى اُمَيَّة و نَوْفَل بن خُوَيْلِد بودند كه به پیامبر صلىاللهعلیهوآله گفتند : ما تنها در صورتى ایمان مىآوریم كه نامهاى از طرف خداوند با چهار فرشته بر ما نازل كنى ) كرده و مىگوید دائره لجاجت آنها تا حدى توسعه يافته كه روشنترین محسوسات را يعنى آنچه با « مُشاهَدَة » و « لَمْس » درك مىشود ، انکار مىکنند و به بهانه سحر از تسلیم شدن در برابر آن سرباز مىزنند ، درحالى كه در زندگى روزانه خود براى اثبات واقعیتها به يك دهم از این نشانهها نیز قناعت مىکنند و آن را قطعى و مسلّم مىدانند و این نیست مگر به خاطر
خودخواهى و تکبّر و لجاجت سختى كه بر روح آنها سایه افکنده .
ضمنا باید توجه داشت كه « قِرْطاس » به معنى هر چیزى است كه روى آن مىنویسند اعم از كاغذ و پوست و الواح و اگر امروز قِرْطاس را فقط به كاغذ مىگویند براى این است كه كاغذ متداولترین چیزى است كه روى آن نوشته مىشود .
8 وَ قالُوا لَوْلاآ اُنْزِلَ عَلَيْهِ مَلَكٌ وَ لَوْ أَنْزَلْنا مَلَكا لَقُضِىَ الاَمْرُ ثُمَّ لا يُنْظَرُونَ
گفتند : چرا فرشتهاى بر او نازل نشده ( تا او را در دعوت مردم به سوى خدا همراهى كند ) ولى اگر فرشتهاى بفرستیم ( و موضوع جنبه حِسّى و شُهُود پیدا كند ) كار تمام مىشود ( و اگر
مخالفت كنند ) دیگر به آنها مهلت داده نخواهد شد ( و همگى هلاك مىگردند ) .
یکى دیگر از عوامل كفر و انکار بهانهجویى است ، گرچه بهانهجویى معلول عوامل دیگر از جمله تکبّر و خودخواهى مىباشد ولى تدریجا به عنوان يك روحیه منفى درمىآید و خود يك عامل براى عدم تسلیم در برابر حق مىگردد .
از جمله بهانهجویىهایى كه مشرکان در برابر پیامبر صلىاللهعلیهوآله داشتند و در چندین آیه از قرآن به آن اشاره شده و در آیه مورد بحث نیز آمده است این است كه آنها مىگفتند به تنهایى به این مأموریت بزرگ دست زدهاست؟ « چرا موجودىاز غیرجنس بشر و از جنس فرشتگان او را در این مأموریت همراهى نمىکند ؟ » مگر مىتواند انسانى كه از جنس ما است به تنهایى بار رسالت را بر دوش كشد ؟ ( وَ قالُوا لَوْلاآ اُنْزِلَ عَلَيْهِ مَلَكٌ ) .
در حالى كه با وجود دلایل روشن و آیات بيّنات بر نبوّت او جایى براى این بهانهجویىها نیست ، به علاوه فرشته نه قدرتى بالاتر از انسان دارد و نه آمادگى و استعدادى براى رسالت ، بیش از او ، بلکه به مراتب انسان از او آمادهتر است .
قرآن با دو جمله كه هرکدام استدلالى را دربردارد به آنها پاسخ مىگوید :
نخست اینکه « اگر فرشتهاى نازل شود ، و سپس آنها ایمان نیاورند ، به حیات همه آنان خاتمه داده خواهد شد : وَ لَوْ أَنْزَلْنا مَلَكا لَّقُضِىَ الاَمْرُ ثُمَّ لا يُنْظَرُونَ » .
اما چرا با آمدن فرشته و همراهى او با پیامبر صلىاللهعلیهوآله منکران گرفتار مرگ و هلاکت
مىشوند ؟ دلیل آن همان چیزى است كه در چند آیه قبل به آن اشاره شد كه اگر نبوت جنبه شهود و حسّى پیدا كند ، يعنى با آمدن فرشته ، غیب تبدیل به شهود گردد و همهچیز را با چشم ببینند آخرینمرحلهاتمام حجت شدهاست ، چون دلیلى بالاتر از این تصوّر نمىشود ، با این حال اگر كسى مخالفت كند كیفر و مجازات او قطعى خواهد بود ، ولى خداوند به خاطر لطف و مرحمت بر بندگان و براى اینکه فرصتى براى تجدید نظر داشته باشند این كار را نمىکند مگر درموارد خاصّى كه مىداند طرف ، آمادگىکامل و استعداد پذیرشدارد ، يا در مواردى كه طرف مستحق نابودى است ، يعنى اعمالى انجام داده است كه استحقاق مجازات الهى را دارد ، در این موقع به تقاضاى اوترتیب اثر داده مىشود و به هنگامى كه قبول نکرد فرمان نابودى او صادر مىگردد .
پاسخ دوم اینکه پیامبر صلىاللهعلیهوآله بهمقتضاى مقامرهبرى و عهدهدار بودنامر تربیت مردم و سرمشق عملى به آنها دادن لازم است از جنس خود مردم و همرنگ و همصفات آنهاوتمامغرایز و صفات انسان در او وجود داشته باشد ، زیرا فرشته علاوه بر اینکه براى
بشر قابل رؤیت نیست نمىتواند سرمشق عملى براى او گردد ، چوننه از نیازها و دردهاى او آگاه است و نه به وضع غرائز و خواستههاى او آشنا است و به همین دلیل رهبرى او نسبت به موجودى كه ازهرجهت با وى فرق دارد كاملاً نارسا خواهد بود .
9 وَ لَوْ جَعَلْنهُ مَلَكا لَجَعَلْنهُ رَجُلاً وَ لَلَبَسْنا عَلَيْهِمْ ما يَلْبِسُونَ
و اگر او را فرشته قرار مىدادیم حتما وى را به صورت انسانى درمىآوردیم باز ( به پندار آنان ) كار را بر آنها مشتبه مىساختیم همانطورکه آنها كار را بر دیگران مشتبه مىسازند .
« لَبْس » به معنى پردهپوشى و اشتباه كارى است و « لُبْس » به معنى پوشیدن لباس است و روشن است كه در آیه معنى اول اراده شده است ، يعنى اگر فرشتهاى مىفرستادیم باید به صورت و سیرت انسانى باشد و در این موقع به عقیده آنها ما مردم را به اشتباه و خطا انداخته بودیم و همان نسبتهاى سابق را بر ما تکرار مىکردند ، همانطور كه خود آنها افراد نادان و بىخبر را به اشتباه و خطا مىافکنند و چهره حقیقت را بر آنها مىپوشانند ،
بنابراین نسبت لَبْس و پرده پوشى به خدا از زاویه دید آنها است .
10 وَ لَقَدِ اسْتُهْزِئَ بِرُسُلٍ مِنْ قَبْلِكَ فَحاقَ بِالَّذینَ سَخِرُوا مِنْهُمْ ما كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِءُونَ
( با این حال نگران نباش ) جمعى از پیامبران پیش از تو را به باد استهزاء گرفتند اما سرانجام آنچه را مسخره مىکردند دامانشان را گرفت ( و عذاب الهى بر آنها نازل شد ) .
درحقیقت اینآیه هممایه تسلى خاطرىاست براى پیامبر صلىاللهعلیهوآله كه در راه خود كمترین تزلزلى در ارادهاش واقع نشود و هم تهدیدى است براى مخالفان لجوج كه به عواقب شوم و دردناك كار خود بیندیشند .
11 قُلْ سیرُوا فِى الاَرْضِ ثُمَّ انْظُرُوا كَيْفَ كانَ عقِبَةُ الْمُكَذِّبینَ
بگو روى زمین گردش كنید ، سپس بنگرید سرانجام آنها كه آیات الهى را تکذیب مىکردند چه شد ؟
شك نیست كه مشاهده آثار گذشتگان و اقوامى كه بر اثر پشت پا زدن به حقایق راه فنا و نابودى را پیمودند ، تأثیرش بسیار بیشتر از مطالعه تاریخ آنها در كتابها است ، زیرا این آثار حقیقت را محسوس و قابل لمس مىسازد .
شاید به خاطر همین است كه جمله « اُنْظُرُوا » ( نگاه كنید ) را به كار برده نه « تَفَكَّرُوا » ( بیندیشید ) .
ضمنا ذکر كلمه « ثُمَّ » كه معمولاً در مورد عطف با فاصله زمانى به كار مىرود ، ممکن است به خاطر توجّه دادن به این حقیقت باشد كه در این سیر و قضاوت خود عجله نکنند ،
بلکه هنگامى كه آثار گذشتگان را مشاهده كردند ، با حوصله و دقت بیندیشند سپس نتیجه گیرى كرده ، عاقبت كار آنها را با چشم ببینند .
در مورد سیر و سیاحت در زمین و تأثیر فوق العاده آن در بیدار ساختن افکار مشروحا در ذیل آیه 137 سوره آل عمران ( جلد 3 ، تفسیرنمونه ، صفحه 102 ) بحث شده است .
12 قُلْ لِمَنْ مّا فِى السَّمواتِ وَ الاَرْضِ قُلْ لِلّهِ كَتَبَ عَلى نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ لَيَجْمَعَنَّكُمْ اِلى يَوْمِ الْقِيمَةِ لا رَيْبَ فیهِ الَّذینَ خَسِرُوآا اَنْفُسَهُمْ فَهُمْ لا يُؤْمِنُونَ
بگو از آن كیست آنچه در آسمانها و زمین است بگو براى خدا است ، رحمت (و بخشش) را بر خود حتم كرده( و به همین دلیل ) همه شما را به طور قطع در روز قیامت كه در آن شك و تردیدى نیست مجتمع خواهد كرد ، تنها كسانى كه سرمایههاى وجود خویش را از دست دادند و گرفتار خسران شدند ایمان نمىآورند .
استدلال معاد در اینجا از دو مقدمه تشکیل شده است :
✓ 1 - نخست مىگوید : « بگوآنچه درآسمانهاو زمین است براى كیست ؟ : قُلْ لِمَنْ مّا فِى السَّمواتِ وَ الاَرْضِ » و بلافاصله به دنبال آن مىگوید : « خودت از زبان فطرت و جان آنها پاسخ بده : « براى خدا » ( قُلْ لِلّهِ ) .
طبق این مقدمه همه جهان هستى مِلْك خدا است و تدبیر آن به دست او است .
✓ 2 - « پروردگار عالم سرچشمه تمام رحمتها است ، او است كه رحمت را بر عهده خویش قرار داده و مواهب بىشمار ، به همه ارزانى مىدارد : كَتَبَ عَلى نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ » .
آیا ممکن است كه چنین خداوندى اجازه دهد رشته حیات انسانها با مرگ به كلى پاره شود و تکامل و حیات ادامه نیابد ؟ آیا این با اصل « فَيّاض بودن » و « رحمت واسِعَه » او مىسازد ؟ آیا او در مورد بندگان خود كه مالك و مدّبر آنها است ممکن است چنان بىمهرى كند كه بعد از مدتى راه فنا بپویند و تبدیل به هیچ و پوچ شوند ؟
مسلما ، نه ، بلکه رحمت واسعه او ایجاب مىکند كه موجودات مخصوصا انسان را در مسیر تکامل پیش ببرد همانطور كه در پرتو رحمت خویش بذر كوچك و بىارزشى را تبدیل به درخت تناور و برومند ، يا شاخه گل زیبایى مىکند ، همانطور كه در پرتو فیض خود نطفه بى ارزش را به انسان كاملى مبدل مىسازد ، همین رحمت ایجاب مىکند انسان را كه استعداد بقاء و زندگى جاودانى دارد پس از مرگ در لباس حیاتى نوین و درعالمى وسیعتر درآورده و در این سیر ابدى تکامل دست رحمتش پشت سر او باشد .
لذا به دنبال این دو مقدمه مىگوید : « به طور مسلم همه شما را در روز رستاخیز ، روزى كه هیچگونه شك و تردیدى در آن نیست جمع خواهد كرد : لَيَجْمَعَنَّكُمْ اِلى يَوْمِ الْقِيمَةِ لا رَيْبَ فیهِ » .
قابل توجه اینکه آیا با سؤال و به اصطلاح استفهام تقریرى كه به منظور اقرار گرفتن از طرف مىباشد شروع شده است و چون این مطلب هم از نظر فطرت مسلّم بوده و هم مشرکان به آن اعتراف داشتهاند كه مالکیت عالم هستى متعلق به بتها نیست ، بلکه مربوط به خدا است ، بلافاصله خود او پاسخ سؤال را مىگوید و این يك روش زیبا در طرح مسائل مختلف محسوب مىشود. موضوع دیگراینکه براى معاد درجاهاى دیگر از طرق مختلف از طریق قانون عدالت ، قانون تکامل،حکمت پروردگار ، استدلال شده است اما استدلال به رحمت ، استدلال تازهاى است كه در آیه به بالا مورد بحث قرار گرفته است .
در پایان آیه سرنوشت و عاقبت كار مشرکان لجوج اشاره كرده مىگوید : « آنها كه در بازار تجارت زندگى ، سرمایه وجود خود را از دست دادهاند به این حقایق ایمان نمىآورند : الَّذینَ خَسِرُوا اَنْفُسَهُمْ فَهُمْ لا يُؤْمِنُونَ » .
چه تعبیر عجیبى ! گاهى انسان مال يا مقام ، يا يکى دیگر از سرمایههاى خود را از دست مىدهد در این موارد اگر چه زیان كرده است ولى چیزهایى را از دست داده است كه جزء وجود او نبوده يعنى بیرون از وجود او است ، اما بزرگترین زیان كه مىتوان نام آن را زیان حقیقى گذاشت زمانى خواهد بود كه انسان اصل هستى خود را از كف دهد و وجود خویشراببازد.
دشمنان حق و افراد لجوج سرمایه عمر و سرمایه فکر و عقل و فطرت و تمام مواهب روحى و جسمى خویش را كه مىبایست در مسیر حق به كار گیرند و به تکامل شایسته خود برسند به كلّى از دست مىدهند ، نه سرمایهاى مىماند و نه سرمایهدار .
این تعبیر در آیات متعددى از قرآن مجید آمده است و تعبیرات تکان دهندهاى است كه سرانجام دردناك منکران حق و گنهکاران آلوده را روشن مىسازد .
سؤال :
ممکن است گفته شود زندگانى ابدى تنها براى مؤمنان مصداق « رحمت » است ولى
براى غیر آنها جز « زحمت و بدبختى » چیز دیگرى نخواهد بود .
پاسخ :
شك نیست كه كار خدا فراهم آوردن زمینههاى رحمت است او انسان را آفرید و به او عقل داد و پیامبران براى رهبرى و راهنمایى او فرستاده و انواع مواهب را در اختیار وى گذارد و راهى به سوى زندگى جاویدان به روى همگان گشود ، اینها بدون استثناء رحمت است .
حال اگر در طریق به ثمر رساندن این رحمتها خود انسان راه خویش را كج كند و تمام زمینههاى رحمت را براى خود تبدیل به شکنجه و زحمت نماید . این موضوع هیچگونه لطمهاى به رحمت بودن آنها نخواهد زد و تمام سرزنشها متوجّه انسانى است كه
زمینههاى رحمت را تبدیل به عذاب كرده است .
13 وَ لَهُ ما سَكَنَ فِى الَّيْلِ وَ النَّهارِ وَ هُوَ السَّمیعُ الْعَلیمُ
و براى او است آنچه در شب و روز قرار دارد و او شنوا و دانا است .
منظور از « سَكَنَ » سکونت به معنى توقف و قرار گرفتن در چیزى است ، خواه اینکه آن
موجود در حال حرکت باشد يا سکون مثلاً مىگوییم : ما در فلان شهر ساکن هستیم يعنى در آنجا استقرار يافته و توقّف داریم اعم از اینکه در خیابانهاى شهر در حال حرکت باشیم يا در حال سکون.
در حقیقت جهان ماده از این موضوع يعنى « زمان » و « مکان » خالى نیست و تمام موجوداتى كه در ظرف زمان و مکان واقع مىشوند يعنى تمامى جهان ماده از آن او هستند و نباید تصور شود كه شب و روز مخصوص منظومه شمسى است بلکه تمام موجودات زمین و آسمان داراى شب و روز و بعضى دائمادر روز بدون شب وبعضى در شب بدون روز به سرمىبرند ، مثلاً در خورشید دائما روز است زیرا در آنجا روشنایى است و تاریکى وجود ندارد ، درحالى كه بعضى از كواکب خاموش و بىنور آسمان كه در مجاورت ستارگان قرار ندارند در تاریکى شب جاودانى به سر مىبرند و آیه فوق همه اینها را شامل مىشود .
14 قُلْ اَغَيْرَ اللّهِ اَتَّخِذُ وَلِيّا فاطِرِ السَّموتِ وَ الاَرْضِ وَ هُوَ يُطْعِمُ وَ لا يُطْعَمُ قُلْ
اِنّى اُمِرْتُ اَنْ اَكُونَ اَوَّلَ مَنْ اَسْلَمَ وَ لا تَكُونَنَّ مِنَ الْمُشْرِكینَ
بگو آیا غیر خدا را ولى خود انتخاب كنم درحالى كه او آفریننده آسمانها و زمین است و او است كه روزى مىدهد و از كسى روزى نمىگیرد ، بگو من مأمورم كه نخستین مسلمان باشم و ( خداوند به من دستور داده كه ) از مشرکان نباش .
« فاطِر » از ماده « فُطُور » و به معنى شکافتن است .
هنگامى كه آفریننده همه چیز او است و بدون اِتّكاء به قدرت دیگرى سراسر جهان هستى را به وجود آورده و روزى همگان به دست او است ، چه دلیل دارد كه انسان غیر او را ولىّ و سرپرست و تکیهگاه قرار دهد ، اصولاً بقیه همه مخلوقند و درتمام لحظات وجود خود به او نیازمندند ، چگونه مىتوانند نیاز دیگرى را برطرف سازند ؟
جالب اینکهدر آیه بالا هنگامى كه سخن از آفرینش آسمان و زمین به میان آورده خدا را به عنوان « فاطِر » معرفى مىکند .
از ابن عباس نقل شده كه مىگوید : معنى « فاطِرِ السَّموتِ وَ الاَرْضِ » را آنگاه فهمیدم كه دو عرب بر سر چاه آبى با هم نزاع داشتند يکى از آنها براى اثبات مالکیت خود مىگفت : «اَنَا فَطَرْتُها : من این چاه را شکافته و احداث كردهام » .
ولى ما امروز معنى فاطر را بهتر از ابن عباس مىتوانیم به كمك علوم روز دریابیم زیرا این تعبیر جالبى است كه با دقیقترین نظریات علمى روز با پیدایش جهان هماهنگ است چه اینکه : طبق تحقیقات دانشمندان ، عالم بزرگ ( مجموعه جهان ) و عالم كوچکتر ( منظومه شمسى ) همه در آغاز ، توده واحدى بودند كه بر اثر انفجارهاى پى در پى از هم شکافته شدند و كهکشانها و منظومهها و كرات به وجود آمدند ، در آیه 30 / انبیاء این مطلب با صراحت بیشترى بیان شده آنجا كه مىگوید : « اَوَلَمْ يَرَ الَّذینَ كَفَرُوا اِنَّ السَّمواتِ وَ الاَرْضَ كانَتا رَتْقا فَفَتَقْناهُما : آیا كافران نمىدانند آسمان و زمین به هم پیوسته بودند و ما آنها را از هم جدا كردیم » .
نکته دیگرى كه نباید از آن غفلت كرد این است كه : در میان صفات خدا در اینجا تنها
روى اطعام بندگان و روزى دادن آنها تکیه شده است این تعبیر شاید به خاطر آن است كه بیشتر وابستگىها در زندگى مادّى بشر بر اثر همین نیاز مادّى است ، همین به اصطلاح « خوردن يك لقمه نان » است كه افراد را به خضوع در برابر اربابان زر و زور وامیدارد و گاهى تا سرحد پرستش در مقابل آنها كرنش مىکنند ، قرآن در عبارت بالا مىگوید : روزى شما به دست اوست نه به دست اینگونه افراد و نه به دست « بتها » صاحبان زر و زور خود نیازمندند و احتیاج به اطعام دارند تنها خدا است كه اطعام مىکند و نیاز به اطعام ندارد .
در آیات دیگر قرآن نیز مىبینیم روى مسأله مالکيّت خداوند و رازقيّت او و فرستادن باران و پرورش گیاهان تکیه شده است تا فکر وابستگى به مخلوقات رااز مغز افراد بشر به كلّى خارج كند .
سپس براى پاسخ گفتن به پیشنهاد كسانى كه از او دعوت مىکردند به آیین شرك ، بپیوندد مىگوید : علاوه بر اینکه عقل به من فرمان مىدهد كه تنها تکیه بر كسى كنم كه
آفرینندۀ آسمان و زمین مىباشد وحى الهى نیز به من دستور داده است كه نخستین مسلمان باشم و به هیچوجه در صف مشرکان قرار نگیرم ( قُلْ اِنّى اُمِرْتُ اَنْ اَكُونَ اَوَّلَ مَنْ اَسْلَمَ وَ لا تَكُونَنَّ مِنَ الْمُشْرِكینَ ) .
شك نیست كه قبل از پیامبر اسلام نیز پیامبران دیگر و امّت صالح آنها مسلمان بودند و در برابر خدا تسلیم ، بنابراین هنگامى كه مىفرماید : من دستور دارم نخستین مسلمان باشم يعنى نخستین مسلمان این امّت .
و این در حقیقت اشاره به يك مطلب مهم تربیتى نیز مىباشد كه هر رهبرى باید در انجام دستورات مکتب خود از همه افراد پیشقدمتر باشد ، او باید اولین مؤمن به آیین خویش و نخستین عمل كننده و كوشاترین فرد و فداکارترین شخص در برابر مکتب خود باشد.
15 قُلْ اِنّى اَخافُ اِنْ عَصَيْتُ رَبّى عَذابَ يَوْمٍ عَظیمٍ
بگو من ( نیز ) اگر نافرمانى پروردگارم كنم از عذاب آن روز بزرگ ( رستاخیز ) مىترسم .
من نیز به نوبه خود احساس مسؤولیت مىکنم و از قوانین الهى به هیچ وجه مستثنى نیستم، «من نیز اگر از دستور پروردگار منحرف شوم و راه سازشکارى با مشرکان را بپیمایم و عصیان و نافرمانى او كنم از مجازات آن روز بزرگ - روز رستاخیز - ترسان و خائفم».
از این آیه نیز به خوبى استفاده مىشود كه احساس مسؤوليّت پیامبران بیش از احساس مسؤولیت دیگران است .
16 مَنْ يُصْرَفْ عَنْهُ يَوْمَئِذٍ فَقَدْ رَحِمَهُ وَ ذلِكَ الْفَوْزُ الْمُبینُ
آن كس كه مجازات الهى در آن روز به او نرسد خداوند او را مشمول رحمت خویش ساخته و این پیروزى آشکارى است .
پیامبر صلىاللهعلیهوآله نیز بدون تکیه بر لطف و رحمت خدا كارى نمىتواند بکند و هرچه هست به دست او است و حتى شخص پیغمبر صلىاللهعلیهوآله چشم امیدش را به رحمت بىپایان پروردگار دوخته و نجات و پیروزى خود را از او مىطلبد .
17 وَ اِنْ يَمْسَسْكَ اللّهُ بِضُرٍّ فَلا كاشِفَ لَهُ اِلاّ هُوَ وَ اِنْ يَمْسَسْكَ بِخَيْرٍ فَهُوَ عَلى كُلِّ شَىْءٍ قَدیرٌ
اگر خداوند زیانى به تو برساند هیچکس جز او نمىتواند آن را برطرف سازد و اگر خیرى به تو رساند او بر همه چیز توانا است ( و هر نیکى از قدرت او ساخته است ) .
« ضُرّ » عبارت است از كمبودهایى كه به انسان دست مىدهد اعمّ از اینکه جنبه بدنى داشته باشد مثل نقصان عضو و انواع بیمارىها و يا جنبه روحى داشته باشد مثل جهل و سِفاهت و جنون و يا جنبههاى دیگر مانند از بین رفتن مال و مقام و فرزندان .
در حقیقت توجه به غیر خدا به خاطر این است كه يا آنها را سرچشمه خیرات و يا برطرف كننده مصائب و مشکلات مىدانند ، همانطور كه خضوع تا سرحد پرستش در
برابر صاحبان قدرت و زر و زور نیز يکى از این دو انگیزه را دارد ، آیه فوق مىگوید ارادۀ
خداوند بر همه چیز حکومت مىکند ، اگر نعمتى را از كسى سلب كند و يا نعمتى را به كسى ارزانى دارد هیچ منبع قدرتى درجهان نیست كه بتواند آن را دگرگون سازد ، پس چرا در برابر غیر خدا سر تعظیم فرودمىآورند ؟
تعبیر به « يَمْسَسْكَ » درمورد « خیر » و « شرّ » كه از ماده « مَسّ » گرفته شده اشاره به این است كه حتى كوچکترین خیر و شرى بدون اراده و قدرت او ممکن نیست .
این موضوع نیز لازم به تذکر است كه : آیه فوق با صراحت كامل عقیده « ثَنَوِيین » ( دوگانه پرستان ) را كه قائل به دو مبدأ خیر و شر بودند رد مىکند و هر دو را از ناحیه خدا مىداند ، البته « شرّ مطلق » در جهان وجود ندارد و بنابراین هنگامى كه شر به خدا نسبت داده مىشود منظور امورى است كه به ظاهر سلب نعمت است ولى در واقع و در مورد خود خیر است ، يا براى بیدارباش و يا تعلیم و تربیت و برطرف ساختن غرور و طغیان و خودخواهى و يا به خاطر مصالح دیگر است .
18 وَ هُوَ الْقاهِرُ فَوْقَ عِبادِه وَ هُوَ الْحَكیمُ الْخَبیرُ
او است كه بر تمام بندگان خود قاهر و مسلّط است و او است حکیم و آگاه .
« قَهْر » و « غَلَبَة » گرچه يکمعنى را مىرسانند ولىازنظر ریشه لغوى با هم تفاوت دارند ، قهر و قاهريّت به آن نوع غلبه و پیروزى گفته مىشود كه طرف هیچگونه مقاومتى نتواند از خود نشان دهد .
ولى درکلمه « غَلَبَة » این مفهوم وجودندارد و ممکن است بعد از مقاومتهایى برطرف ، پیروز گردد ، به تعبیر دیگر شخص قاهر به كسى مىگویند كه برطرف مقابل آنچنان تسلّط و برترى داشته باشد كه مجال مقاومت به او ندهد ، درست مانند ظرف آبى كه بر شعله كوچك آتشى ریخته شود كه در دم آن را خاموش كند .
بعضى از مفسران معتقدند كه قاهریت معمولاً در جایى به كار بردهمىشود كه طرف مقابل موجود عاقلى باشد ولى غلبه اعم است و پیروزىهاى بر
موجودات غیر عاقل را نیز شامل مىشود .(1)
بنابراین اگر در آیه قبل اشاره به عموميّت قدرت خدا در برابر معبودهاى ساختگى و صاحبان قدرت شده ، نه به این معنى است كه او ناچار است مدتى با قدرتهاى دیگر گلاویز شود تا آنها را به زانو درآورد ، بلکه قدرت او قدرت قاهِرَة است و تعبیر « فوق عباده » نیز براى تکمیل همین معنى است .
با این حال چگونه ممکن است يك انسان آگاه او را رها كند و به دنبال موجودات و اشخاصى برود كه از خودشان هیچ قدرتى ندارند و حتى قدرت ناچیزشان نیزاز ناحیه خدا است .
اما براى اینکه این توهم پیش نیاید كه خداوند مانند بعضى از صاحبان قدرت ممکن است كمترین سوء استفادهاى از قدرت نامحدود خود كند در پایان آیه مىفرماید : « و با این .
1) « المیزان » ، جلد 7 ، صفحه 34 .
حال او حکیم است و همه كارش روى حساب و خبیر و آگاه است و كمترین اشتباه و خطا در اعمال قدرت ندارد : وَ هُوَ الْحَكیمُ الْخَبیرُ » .
در حالات « فرعون » مىخوانیم كه : به هنگام تهدید بنىاسرائیل به كشتن فرزندان مىگوید : « وَ اَنَا فَوْقَهُمْ قاهِرُونَ : ما بر سر آنها كاملاً مسلّطیم » يعنى این قدرت قاهره خود را كه در واقع قدرت ناچیزى بیش نبود دلیلى بر ظلم و ستم و عدم اعتناء به حقوق دیگران مىگرفت ، ولى خداوند حکیم و خبیر با آن قدرت قاهره منزّهتر از آن است كه كمترین ستم و خلافى درباره كوچکترین بنددگان روا دارد .
19 قُلْ اَىُّ شَىْءٍ اَكْبَرُ شَهدَةً قُلِ اللّهُ شَهیدٌ بَيْنى وَ بَيْنَكُمْ وَ اُوحِىَ اِلَىَّ هذَا الْقُرْءَانُ لاُِنْذِرَكُمْ بِه وَ مَنْ بَلَغَ اَئِنَّكُمْ لَتَشْهَدُونَ اَنَّ مَعَ اللّهِ ءَالِهَةً اُخْرى قُلْ لا اَشْهَدُ قُلْ اِنَّما هُوَ اِلهٌ واحِدٌ وَ اِنَّنى بَرِىٌ آ مِمّا تُشْرِكُونَ
بگو بالاترین گواهى ، گواهى كیست ؟ بگو خداوند گواه میان من و شما است و
( بهترین دلیل آن این است كه ) این قرآن را بر من وحى كرده تا شما و تمام كسانى را كه این قرآن به آنها مىرسد انذار كنم ( و از مخالفت فرمان خدا بترسانم ) آیا به راستى شما گواهى مىدهید كه خدایان دیگرى با خدا است ؟ بگو من هرگز چنین گواهى نمىدهم او است خداوند يگانه يکتا و من از آنچه براى او شریك قراردادهاید بیزارم .
ضمنا از این جمله استفاده مىشود كه قرآن بزرگترین معجزه و بالاترین گواه صدق دعوى پیامبر است .
اگر مىبینیم در اینجا فقط سخن از « انذار » و بیم دادن ، به میان آمده با اینکه معمولاً همه جا با بشارت همراه است ، به خاطر این است كه سخن در برابر افراد لجوجى بوده كه اصرار در مخالفت داشتهاند .
ضمناً با ذکر كلمه « وَ مَنْ بَلَغَ » ( تمام كسانى كه این سخن به آنها مىرسد ) رسالت جهانى قرآن
و دعوت عمومى و همگانى آن را اعلام مىدارد ، در حقیقت تعبیرى از این كوتاهتر و جامعتر براى اداى این منظور تصور نمىشود و دقت در وسعت آن مىتواند هرگونه ابهامى را در مورد عدم اختصاص دعوت قرآن به نژاد عرب و يا زمان و منطقه خاصى برطرف سازد . جمعى از دانشمندان از تعبیراتى مانند تعبیر فوق مسئله خاتميّت پیامبر را نیز استفاده كردهاند ، زیرا طبق تعبیر بالا پیامبر مبعوث بوده به تمام كسانى كه گفتارش به آنها مىرسد و این شامل تمام كسانى مىشود كه تا پایان این جهان به دنیا قدم مىگذارند .
از احادیثى كه از طرق اهل بیت علیهمالسلام وارد شده چنین استفاده مىشود كه منظور از ابلاغ قرآن تنها به این نیست كه عین متن آن به اقوام دیگر برسد حتّى وصول ترجمههاى آن به زبانهاى دیگر نیز در مفهوم آیه وارد است .
در حدیثى از امام صادق نقل شده كه درباره آیه فوق سؤال شده ، حضرت فرمود : « بِكُلِّ
لِسانٍ : يعنى به هر زبان كه باشد » .(1)
ضمنا يکى از قوانین مسلم اصول فقه كه قاعده « قبح عقاب بلا بیان » است نیز از آیه فوق استفاده مىشود .
توضیح اینکه در اصول فقه اثبات شده است مادام كه حکمى به كسى نرسد در برابر آن مسؤولیتى ندارد ( مگر اینکه در فراگرفتن حکم كوتاهى كرده باشد ) آیه فوق نیز مىگوید آنهایى كه سخن من به آنها برسد ، در برابر آن مسؤولیت دارند و به این ترتیب كسانى كه بدون تقصیر به آنها ابلاغ نشده باشد مسؤولیتى ندارند .
در تفسیر « المَنار » از پیامبر اکرم صلىاللهعلیهوآله چنین نقل شده كه يك دسته از اسیران را نزد پیامبر صلىاللهعلیهوآله آوردند ، حضرت پرسید آیا شما را دعوت به اسلام كردهاند ؟ گفتند : نه ، دستور .
1) « تفسیر برهان » ، « تفسیر نورالثقلین » جلد 1 ، صفحه 707 ذیل آیه .
داد آنها را رها كردند ، سپس آیه بالا را تلاوت كرد و فرمود : بگذارید آنها به جایگاه خود بازگردند زیرا حقیقت اسلام به آنها ابلاغ نشده و به سوى آن دعوت نگردیدهاند (1)و نیز از این آیه استفاده مىشود كه اطلاق كلمه « شَىْء » كه معادل كلمه « چیز » در فارسى بر خدا جایز است و لکن او چیزى است نه مانند اشیاء دیگر كه مخلوق و محدود باشد بلکه خالق است و نامحدود .
سپس به دنبال این سخن دستور به پیامبر صلىاللهعلیهوآله مىدهد كه از آنها سؤال كند « آیا به راستى شما گواهى مىدهید كه خدایان دیگرى با خدا است؟ » ( اَئِنَّكُمْ لَتَشْهَدُونَ اَنَّ مَعَ اللّهِ ءَالِهَةً اُخْرى ) بعد مىگوید: « با صراحت به آنها بگو من هرگز چنین گواهى نمىدهم ، بگو اواست خداوند يگانه و من از آنچه شما براى او شریك قرار دادهاید بیزارم : قُلْ لا اَشْهَدُ قُلْ اِنَّما هُوَ اِلهٌ وَ اِنَّنى بَرِىٌآ مِمّا تُشْرِكُونَ » . .
1) « تفسیر المَنار » ، جلد 7 ، صفحه 341 .
20 اَلَّذینَ ءَاتَيْنهُمُ الْكِتبَ يَعْرِفُونَهُ كَما يَعْرِفُونَ اَبْناآءَهُمُ الَّذینَ خَسِرُوآا اَنْفُسَهُمْ فَهُمْ لا يُؤْمِنُونَ
آنهایى كه كتاب آسمانى به آنان دادهایم به خوبى او را ( پیامبر را ) مىشناسند همانگونه كه فرزندان خودرا مىشناسند، تنها كسانى كه سرمایه وجود خود را از دست دادهاند ایمان نمىآورند .
یعنى نه تنها از اصل ظهور و دعوت او آگاهند بلکه جزئیات و خصوصيّات و نشانههاى دقیق او را نیز مىدانند ، بنابراین اگر جمعى از اهل مكّه مىگفتند ما مراجعه به اهل كتاب كردهایم و اطلاعاتى از پیامبر نداشتهاند يا واقعا دروغ مىگفتند و تحقیقى نکرده بودند و يا اهل كتاب حقایق را كتمان كرده و به آنها بازگو نمىکردند ، همانطور كه آیات دیگر قرآن نیز اشاره به كتمان آنها مىکند (توضیح بیشتراینموضوع در جلد اول تفسیر نمونه ، صفحه 366 ذیل آیه 146 سوره بقره گذشت ) .
در پایان آیه به عنوان يك نتیجه نهایى اعلام مىدارد : « تنها كسانى به این پیامبر ( با این همه نشانههاى روشن ) ایمان نمىآورند كه در بازار تجارت زندگى همه چیز خود را از دست داده و سرمایه وجود خود را باختهاند ( الَّذینَ خَسِرُوا اَنْفُسَهُمْ فَهُمْ لا يُؤْمِنُونَ ) .
21 وَ مَنْ اَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى عَلَى اللّهِ كَذِبا اَوْ كَذَّبَ بِایتِه اِنَّهُ لايُفْلِحُ الظّلِمُونَ
چه كسى ستمکارتر از كسى است كه بر خدا دروغ بسته ( و شریك براىاو قائل شده است ) يا آیات او را تکذیب نموده، مسلما ظالمان روى رستگارى نخواهند دید .
در حقیقت جمله اول اشاره به انکار توحید است و جمله دوم اشاره به انکار نبوّت و به راستى ظلمى از این بالاتر نمىشود كه انسان جماد بى ارزش و يا انسان ناتوانى را همتاى وجود نامحدودى قرار دهد كه بر سراسر جهان هستى حکومتمىکند ، این كار از سه جهت ظلم بر خویشتن كه شخصيّت و ارزش وجود خود را تا سر حد پرستش يك قطعه
سنگ و چوب پایین آورده و ظلم بر اجتماع كه بر اثر شرك گرفتار تفرقه و پراکندگى و دور شدن از روح وحدت و يگانگى شده است .
البته در آیه فوق صریحا كلمه « شرك » ذکر نشده ولى با توجه به آیات قبل و آیات بعد كه همگى پیرامون مسئله شرك صحبت مىکند روشن مىشود كه منظور از كلمه « اِفْتِراء » در این آیه همان تهمت شریك قائل شدن براى ذات خدا است .
در 15 مورد از قرآن مجید افرادى به عنوان ظالمترین و ستمکارترین مردم معرفى شدهاند كه همه با جمله استفهامیه « وَ مَنْ اَظْلَمُ » يا « فَمَنْ اَظْلَمَ » ( چه كسى ستمکارتر است ) شروع شده است ، گرچه بسیارى از این آیات درباره شرك و بتپرستى و انکار آیات الهى سخن مىگوید ، يعنى ناظر به اصل توحید است ، ولى بعضى از آنها نیز درباره مسائل
دیگر مىباشد مانند « وَ مَنْ اَظْلَمُ مِمَّنْ مَنَعَ مَساجِدَ اللّهِ اَنْ يُذْكَرَ فیهَا اسْمُهُ : چه كسى ستمکارتر است از آنهایى كه مانع ذکر نام خدا در مساجد شوند ؟ » ( 114 / بقره ) .
و در مورد دیگر مىخوانیم : « وَ مَنْ اَظْلَمُ مِمَّنْ كَتَمَ شَهادَةً عِنْدَهُ مِنَ اللّهِ : چه كسى ستمکارتر
است از آنها كه كتمان شهادت مىکنند ؟ » ( 140 / بقره ) .
در اینجا این سؤال پیش مىآید : چگونه ممکن است هریك از این طوایف ستمکارترین مردم باشند ؟ در صورتى كه « ظالمترین » تنها بر يك طایفه از آنها صدق مىکند.
در پاسخ مىتوان گفت : همه این امور در حقیقت از يك جا ریشه مىگیرد و آن مسئله شرك و كفر و عناد است زیرا منع مردم از ذکر خدا در مساجد و سعى و كوشش در ویران ساختن آنها نشانه كفر و شرك است و همچنین كتمان شهادت كه ظاهرا منظور از آن كتمان شهادت بر حقایقى است كه موجب سرگردانى مردم در وادى كفر مىشود از چهرههاى گوناگون شرك و انکار خداوند يگانه است .
22 وَ يَوْمَ نَحْشُرُهُمْ جَمیعا ثُمَّ نَقُولُ لِلَّذینَ اَشْرَكُوآا اَيْنَ شُرَكاآؤُكُمُ الَّذینَ كُنْتُمْ تَزْعُمُونَ
آن روز كه همه آنها را محشور مىکنیم ، به مشرکان مىگوییم : معبودهایتان كه آنها را شریك خدا مىپنداشتید كجا هستند ؟ ( و چرا به يارى شما نمىشتابند ؟ ) .
مگر بنا نبود كه معبودهاى ساختگى كه آنها را شریك خدا مىپنداشتید در مشکلات شما را يارى كنند ؟ و شما به این امید به آنها پناه مىبردید ؟ پس چرا كمترین اثرى از آنها دیده نمىشود ؟
23 ثُمَّ لَمْ تَكُنْ فِتْنَتُهُمْ اِلاّ اَنْ قالُوا وَ اللّهِ رَبِّنا ما كُنّا مُشْرِكینَ
سپس پاسخ و عذر آنها چیزى جز این نیست كه مىگویند به خداوندى كه پروردگار ما است سوگند كه ما مشرك نبودیم .
در اینکه « فِتْنَه » در آیه فوق به چه معنى است ، میان مفسران گفتگو است ، بعضى آن را به معنى پوزش و معذرت و بعضى به معنى پاسخ و بعضى به معنى شرك گرفتهاند .
اصل « فِتْنَه » در لغت چنان كه « راغب » در « مفردات » مىگوید : آن است كه طلا را در آتش بیفکنند و زیر فشار حرارت قرار دهند تا باطن آن آشکار گردد و معلوم شود خالص است يا ناخالص ؟ این معنى را در آیه فوق مىتوان به عنوان يك تفسیر دیگرپذیرفت، زیراآنها هنگامىکه در روز رستاخیز در فشار سخت و وحشتهاى آن روز فرومىروند
بیدار مىشوند و به خطاى خود واقف مىگردند و براى نجات خود اعمال گذشته را انکار مىکنند .
آنها در بهت و حیرت و وحشت عجیبى فرومىروند و پاسخى در برابر این سؤال ندارند جز اینکه سوگند يادکنند كه « به خدا قسم ما هیچگاه مشرك نبودیم » به گمان اینکه در آنجا نیز مىتوان حقایق را انکار كرد .
24 اُنْظُرْ كَيْفَ كَذَبُوا عَلىآ اَنْفُسِهِمْ وَ ضَلَّ عَنْهُمْ ما كانُوا يَفْتَرُونَ
ببین چگونه به خودشان ( نیز ) دروغ مىگویند و آنچه را به دروغ شریك خدا مىپنداشتند از دست مىدهند .
منظور از « اُنْظُر » ( نگاه كن ) مسلما نگاه كردن با دیده عقل است نه دیده حس . زیرا صحنههاى قیامت در دنیا قابل مشاهده نیست .
اینکه مىگوید : آنها بر خودشان دروغ بستند يا به معنى این است كه آنها در دنیا خود را فریب دادند و از راه حق بیرون رفتند و يا اینکه در جهان دیگر كه سوگند ياد مىکنند كه
ما مشرك نبودهایم در حقیقت به خودشان دروغ مىبندند زیرا مسلما آنها مشرك بودند .
در اینجا سؤالى باقى مىماند و آن اینکه : از آیه فوق استفاده مىشود كه مشرکان ، سابقه شرك خود را در روز قیامت انکار مىکنند و حال آنکه وضع روز قیامت و مشاهده حِسّى حقایق طورى است كه هیچکس به خود اجازه نمىدهد سخنى برخلاف حق بگوید ، درست مثل اینکه در روز روشن هیچ دروغگویى را نمىبینیم كه در برابر آفتاب بایستد و بگوید هوا تاریك است ، به علاوه از بعضى از آیات دیگر چنین استفاده مىشود كه آنها روز قیامت صریحا به شرکت خود اعتراف مىکنند و هیچ حقیقتى را كتمان نمىنمایند « وَ لا يَكْتُمُونَ اللّهَ حَدیثا » ( 42 / نساء ) .
در پاسخ این سؤال دو جواب مىتوان گفت :
نخست اینکه در روز قیامت مراحلى وجود دارد ، در مراحل نخستین مشرکان خیالمىکنند مىتوانندبا دروغ گفتن از كیفرهاى دردناك الهى رهایى يابند لذا طبق عادت دیرینه خویش متوسّل به دروغ مىشوند، ولى در مراحل بعد كه مىفهمند روزنهاى براى
فرار از این طریق وجود ندارد، به اعمال خود اعتراف مىنمایند .
در حقیقت گویا در روز رستاخیز پردهها تدریجا از مقابل چشم انسان كنار مىرود، در آغازکه مشرکان هنوز بهدقت پروندههاى خودرا بررسى نکردهاند متوسّل به دروغ مىشوند ، اما درمراحل بعدکه پردههابالاترمىرود و همهچیز را حاضرمىبینند ، چارهاى جز اعتراف ندارند ، درست مانند افراد مجرمى كه در آغاز بازجویى همهچیز ، حتى آشنایى با دوستان خود را انکار مىکنند ، اما هنگامى كه اسناد و مدارك زنده جرم به آنها ارائه داده مىشود ، مىبینند مطلب به حدى روشن است كه جاى انکار نیست ، لذا اعتراف مىکنند و همه چیز را مىگویند . این پاسخ در حدیثى از امیر مؤمنان على (علیه السلام) نقل شده است .(1)
دیگر اینکه آیه فوق در مورد كسانى است كه واقعا خود را مشرك نمىدیدند همانند .
1) « نورالثقلین » ، جلد 1 ، صفحه 708 .
مسیحیان كه قائل به خدایان سهگانهاند و در عین حال خود را موحّد مىپندارند ، يا كسانى كه دم از توحید مىزدند ولى عمل آنها بوى شرك مىداد زیرا دستورات پیامبران را زیرپا گذاشته بودند و به غیر خدا تکیه داشتند و ولایت اولیاى الهى را انکار مىکردند و درعین حال خود را موحّد مىپنداشتند ، اینها در روز قیامت قسم ياد مىکنند كه ما موحد بودهایم ولى به زودى به آنها مىفهمانند كه آنها در باطن جزء مشرکان بودند ، این پاسخ نیز در روایات متعددى از على (علیه السلام) و امام صادق (علیه السلام) نقل شده است .(1)
و هر دو پاسخ قابل قبول است .
25 وَ مِنْهُمْ مَنْ يَسْتَمِعُ اِلَيْكَ وَ جَعَلْنا عَلى قُلُوبِهِمْ اَكِنَّةً اَنْ يَفْقَهُوهُ وَ فِىآ ءاذانِهِمْ وَقْرا وَ اِنْ يَرَوْا كُلَّ ءايَةٍ لا يُؤْمِنُوا بِهاحَتّى اِذاجاآءُوكَ يُجدِلُونَكَ يَقُولُ الَّذینَ .
1) « نورالثقلین » ، جلد 1 ، صفحه 708 .
كَفَرُوآا اِنْ هذا اِلاّ اَسطیرُ الاَوَّلینَ
پارهاى از آنها به تو گوش فرامى دهند ولى بر دلهاى آنان پردهها افکندهایم تا آن را نفهمند و درگوش آنها سنگینى قرار دادهایم و ( آنها به قدرى لجوجند ) كه اگر تمام نشانههاى حق را ببینند ایمان نمىآورند ، تا آنجا كه وقتى به سراغ تو مىآیند با تو به پرخاشگرى برمىخیزند و كافران مىگویند اینها افسانههاى پیشینیان است .
« اَكِنَّةً » جمع « كِنان » به معنى پرده و يا هر چیزى كه مستور سازد مىباشد و « وَقْر » به معنى سنگینى گوش است .
در حقیقت تعصبهاى كورکورانه جاهلى و فرورفتن در منافع مادى و پیروى از هوا و هوسها ، آنچنان بر عقل و هوش آنها چیره شده كه گویا در زیر سرپوش و پردهاى قرارگرفته است نه حقیقتى را مىشنوند و نه درك صحیحى از مسایل دارند .
اگر اینگونه نسبت به خدا داده مىشود در حقیقت اشاره به قانون « عِلِّيَّت » و خاصيّت
« عمل » است ، يعنى ادامه در كجروى و اصرار در لجاجت و بدبینى ، اثرش این است كه روح و روان آدمى را به شکل خود مىآورند و آن را همانند آیینه كج و مُعْوَجى مىکنند كه قیافه همه چیز را كج و مُعْوَج نشان مىدهد . تجربه این حقیقت را ثابت كرده است كه افراد بدکار و گناهکار در آغاز از كار خود احساس ناراحتى مىکنند ، اما تدریجا به آن خو گرفته و شاید روزى فرارسد كه اعمال زشت خود را واجب و لازم بشمرند و به تعبیر دیگر این يکى از مجازاتهاى اصرار و پافشارى در گناه و مخالفت با حقّ است كه دامان گناهکاران لجوج را مىگیرد .
لذا مىگوید كار اینها به جایى رسیده است كه « اگر تمام آیات و نشانههاى خدا را ببینند باز ایمان نمىآورند : وَ اِنْ يَرَوْا كُلَّ ءَايَةٍ لا يُؤْمِنُوا بِها» .
و از این بالاتر هنگامى كه به نزد تو بیایند به جاى اینکه گوش جان را به سخنان تو متوجّه سازند و حداقل به صورت يك جستجوگر ، به احتمال يافتن حقیقتى پیرامون آن بیندیشند ، با روح و فکر منفى در برابر تو ظاهر مىشوند و « هدفى جز مجادله و
پرخاشگرى و خردهگیرى ندارند : حَتّى اِذا حاآءُوكَ يُجدِلُونَكَ ».
آنها با شنیدن سخنان تو كه از سرچشمه وحى تراوش كرده و بر زبان حقگوى تو جارى شده است متوسّل به ضربه تهمت شده ، مىگویند : « اینها چیزى جز افسانهها و داستانهاى ساختگى پیشینیان نیست : يَقُولُ الَّذینَ كَفَرُوآا اِنْ هذاآ اِلاّ اَسطیرُ الاَوَّلینَ » .
26 وَ هُمْ يَنْهَوْنَ عَنْهُ وَ يَنْئَوْنَ عَنْهُ وَ اِنْ يُهْلِكُونَ اِلاّ اَنْفُسَهُمْ وَ ما يَشْعُرُونَ
آنها دیگران را از آن بازمىدارند و خود نیز از آن دورى مىکنند ، آنها جز خود را هلاك نمىکنند ولى نمىفهمند .
« يَنأَوْن » از ماده « نَأى » به معنى دورى جستن است .
در این آیه مىگوید : آنها به این مقدار نیز قناعت نمىکنند وعلاوه بر اینکه خود گمراهند پیوسته تلاش مىکنند افراد حق طلب را با سمپاشىهاى گوناگون از پیمودن این مسیر باز دارند ، لذا « آنها را از نزدیك شدن به پیامبر نهى مىکنند : وَ هُمْ يَنْهَوْنَ عَنْهُ » .
« و خودشان نیز از او فاصله مىگیرند : وَ يَنْئَوْنَ عَنْهُ » .
بى خبر از اینکه هرکس با حق در افتد تیشه بر ریشه خود زده و سرانجام طبق سنّت ثابت آفرینش ، چهره حق از پشت ابرها نمایان مىگردد و با جاذبهاى كه دارد پیروز خواهد شد و باطل همانند كفهاى بىارزش روى آب نابود مىگردد ، بنابراین « تلاش و فعاليّت آنها به شکست خودشان منتهى خواهد شد و جز خود را هلاك نمىکنند ، ولى قدرت بر درك این حقیقت ندارند : وَ اِنْ يُهْلِكُونَ اِلاّ اَنْفُسَهُمْ وَ ما يَشْعُرُونَ » .
27 وَ لَوْ تَرىآ اِذْ وُقِفُوا عَلَى النّارِ فَقالُوا يلَيْتَنا نُرَدُّ وَ لا نُكَذِّبَ بِایتِ رَبِّنا وَ نَكُونَ مِنَ الْمُؤْمِنینَ
اگر ( حال آنها را ) ببینى هنگامى كه در برابر آتش ایستادهاند كه مىگویند اى كاش ( بار دیگر به دنیا ) باز مىگشتیم و آیات پروردگارمان را تکذیب نمىکردیم و از مؤمنان مىشدیم .
28 بَلْ بَدالَهُمْ ما كانُواْ يُخْفُونَ مِنْ قَبْلُ وَ لَوْ رُدُّوا لَعادُوا لِما نُهُوا عَنْهُ وَ اِنَّهُمْ لَكذِبُونَ
( آنها در واقع پشیمان نیستند ) بلکه اعمال و نیاتى را كه قبلاً پنهان مىکردند ، در برابر
آنها آشکار شده ( و به وحشت فرورفتهاند ) و اگر بازگردند به همان اعمالى كه نهى شدهاند ، بازمىگردند و آنها دروغ گویند .
از ظاهر جمله « بَدالَهُمْ » به معناى براى آنها آشکار شد ، چنین استفاده مىشود كه آنها يك سلسله از حقایق رانه تنها براى مردم بلکه خود نیز مخفى مىکردند كه در عرصه قیامت بر آنها آشکار مىشود و این جاى تعجب نیست كه انسان حقیقتى را ، حتى از خودش كتمان كند و بر وجدان و فطرت خویش سرپوش بگذارد ، تا به آرامش كاذبى دست يابد .
مسئله فریب وجدان و مخفى كردن حقایق از خویش از مسایل قابل ملاحظهاى است كه در بحثهاى مربوط به فعاليّت وجدان مورد دقّت قرارگرفته است ، مثلاً بسیارى از افراد هوسران را مىبینیم كه به زیان شدید اعمال هوس آلود خود متوجّه شدهاند اما براى اینکه با خیال راحت اعمال خویش را ادامه دهند سعى مىکنند به نوعى این آگاهى را در خود مستور دارند .
اینکه در آیه مىخوانیم اگر آنها به دنیا برگردند بازهمان كارها را تکرار مىکنند به
خاطر این است كه بسیارى از مردم هنگامى كه با چشم خود نتایج اعمال خویش را ببینند ، يعنى به مرحله شُهُود برسند ، موقتا ناراحت و پشیمان شده و آرزو مىکنند كه بتوانند اعمال خویش را به نوعى جبران نمایند ، امّا این ندامتها كه مربوط به همان حال شهود و مشاهده نتیجه عمل است ندامتهاى ناپایدارى مىباشد كه براى همهکس به هنگام روبرو شدن با مجازاتهاى عینى پیدا مىشود امّا هنگامى كه مشاهدات عینى كنار رفت این خاصيّت نیز زایل مىشود و وضع سابق تکرار مىگردد .
همانند بت پرستانى كه به هنگام گرفتار شدن در طوفانهاى سخت دریا و قرار گرفتن در آستانه مرگ و نابودى ، همهچیز را جز خدا فراموش مىکردند اما به محض اینکه طوفان فرومىنشست و به ساحل امن و امان مىرسیدند همه چیز به جاى خود برمىگشت .(1).
1) 22 / يونس .
29 وَ قالُوآا اِنْ هِىَ اِلاّ حَياتُنَا الدُّنْيا وَ ما نَحْنُ بِمَبْعُوثینَ
آنها گفتند : چیزى جز این زندگى دنیا نیست و ما هرگز برانگیخته نخواهیم شد .
در تفسیر این آیه دو احتمال وجود دارد ، يکى اینکه دنباله سخنان مشرکان لجوج و سخت باشد كه به هنگام مشاهده صحنههاى رستاخیز آرزو مىکنند بار دیگر به دنیا بازگردند و جبران كنند ، ولى قرآن مىگوید اگر اینها بازگردند نه تنها به فکر جبران نخواهند بود و به كارهاى خود ادامه خواهند داد ، بلکه اساسا رستاخیز و قیامت را هم انکار خواهند كرد و با نهایت تعجب خواهند گفت : « زندگى تنها همین زندگى دنیا است و ما هرگز برانگیخته نخواهیم شد » .
احتمال دیگر اینکه آیه بحث جداگانهاى را درباره جمعى از مشرکان كه معاد را به كلى انکار مىکردند بازگو مىکند ، زیرا در میان مشرکان عرب جمعى بودند كه عقیده نداشتند ، درحالى كه بعضى دیگر به نوعى از معاد ایمان داشتند .
30 وَ لَوْ تَرَىآ اِذْ وُقِفُوا عَلى رَبِّهِمْ قالَ اَلَيْسَ هذا بِالْحَقِّ قالُوا بَلى وَ رَبِّنا قالَ
فَذُوقُوا الْعَذابَ بِما كُنْتُمْ تَكْفُرُونَ
اگر آنها را به هنگامى كه در پیشگاه ( دادگاه عدل ) پروردگارشان ایستادهاند ببینى كه به آنها گفته مىشود آیا این حق نیست ؟ مىگویند : آرى قسم به پروردگار ما ( حق است ) ، مىگوید پس مجازات را بچشید در برابر آنچه انکار مىکردید .
مسلما منظور از « وقوف در برابر پروردگار » این نیست كه خداوند مکانى داشته باشد ، بلکه به معنى ایستادن در برابر صحنههاى مجازات او است و يا كنایه از حضور در دادگاه
الهى است ، همانطور كه انسان به هنگام نماز مىگوید من در برابر خداوند ایستادهام .
31 قَدْ خَسِرَ الَّذینَ كَذَّبُواْ بِلِقاآءِاللّهِ حَتّىآ اِذا جاآءَتْهُمُ السّاعَةُ بَغْتَةً قالُوا يحَسْرَتَنا عَلى ما فَرَّطْنا فیها وَ هُمْ يَحْمِلوُنَ اَوْزارَهُمْ عَلى ظُهُورِهِمْ اَلاساآءَ مايَزِرُونَ
آنها كه لقاى پروردگار را انکار كردند مسلما زیان دیدند، ( و این انکار ادامه مىیابد ) تا هنگامى كه ناگهان قیامت فرامىرسد مىگویند : اى افسوس كه درباره آن كوتاهى
کردیم و آنها ( بار سنگین ) گناهانشان را بر دوش مىکشند، چه بد بارى بر دوش خواهند داشت .
منظوراز « لِقاآءِاللّه » يا ملاقات معنوى و ایمان شهودى است ، ( شهود باطنى ) و يا ملاقات صحنههاى رستاخیز و پاداش و جزاى پروردگار است .
منظور از « سّاعَة » روز قیامت است و « بَغْتَةً » به معنى این است كه به طور ناگهانى و جهش آسا كه هیچکس جز خدا وقت آن را نمىداند واقع مىشود و علت انتخاب این نام ( ساعَة ) براى روز قیامت يا به خاطر آن است كه با سرعت حساب مردم در آن ساعت انجام مىگیرد و يا اشاره به ناگهانى وقوع آن است كه در ساعتى برق آسا مردم از جهان برزخ منتقل به عالم قیامت مىشوند .
« حَسْرَت » به معنى تأسف بر چیزى است ولى عرب هنگامى كه زیاد متأثر شود خود «حَسْرَت» را مخاطب قرارداده و مىگوید « ياحَسْرَتَنا » : گویا شدت حسرت چنان است كه به صورت موجودى در مقابل او مجسم شده است .
« اَوْزار » جمع « وِرْز » به معنى بار سنگین است و در اینجا منظور از آن گناهان است و این آیه مىتواند يکى از دلایل تجسّم اعمال بوده باشد زیرا مىگوید آنها گناهان خود را
بردوش مىکشند .
و نیز مىتواند كنایهاى از سنگینى بار مسؤولیت بوده باشد زیرا مسؤولیتها همواره تشبیه به بار سنگین مىشود .
32 وَ مَا الْحَيوةُ الدُّنْياآ اِلاّ لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ لَلدّارُ الاَخِرَةُ خَيْرٌ لِلَّذینَ يَتَّقُونَ اَفَلا تَعْقِلُونَ
و زندگى دنیا چیزى جز بازى و سرگرمى نیست و سراى آخرت براى آنهاکه پرهیزگارند بهتراست آیا نمىاندیشید .
«لَعِبٌ» دراصل ازماده «لُعاب» به معنى آب دهان است كه از لبها سرازیر گردد و اینکه بازى را «لَعِب» مىگویند، بهخاطر آناستکه همانندریزش لعاباز دهان است كه بدون هدف انجام مىگیرد يا هدف قابل توجهى ندارد .
بنابراین آنها كه تنها به دنیا دل بستهاند و جز آن نمىجویند و نمىطلبند در واقع كودکان هوسبازى هستند كه يك عمر به بازى و سرگرمى پرداخته و از همه چیز بىخبر ماندهاند .
تشبیه زندگى دنیا به بازى و سرگرمى از این نظر است كه بازىها و سرگرمىها معمولاً كارهاى توخالى و بىاساس هستند كه از متن زندگى حقیقى دورند ، نه آنها كه در بازى پیروز مىشوند و نه آنها كه شکست مىخورند شکست يافتهاند زیرا پس از پایان بازى همه چیز به جاى خود بازمىگردند .
بسیار دیده مىشود كه كودکان دورهم مىنشینند و بازى را شروع مىکنند يکى را « امیر » و دیگرى را « وزیر » و يکى را « دزد » و دیگرى را « قافله » اما ساعتى نمىگذرد كه كه نه خبرى از امیر است و نه وزیر و نه دزد و نه قافله و يا در نمایشنامههایى كه به منظور سرگرمى انجام مىشود صحنههایى از جنگ يا عشق يا عداوت مجسم مىگردند اما پس از
ساعتى خبرى از هیچ كدام نیست .
دنیا به نمایشنامهاى مىماند كه بازیگران آن ، مردم این جهانند و گاه این بازى كودکانه
حتى عاقلان و فهمیده ما را به خود مشغول مىدارد اما چه زود پایان این سرگرمى و نمایش اعلام مىگردد .
از آنجاکه درك این واقعيّات، باتوجه به مظاهر فریبنده دنیا ، براى غیر اندیشمندان ممکن نیست لذا روى سخن درپایان آیه به چنین افراد شدهاست .
درحدیثى از « هِشام بن حَكَم »از امام « موسى بن جعفر (علیه السلام) » نقل شده كه چنین فرمود : « اى هشام خداوند عاقلان را اندرز داده و نسبت به آخرت علاقمند ساخته و گفته است زندگى دنیا جزبازى و سرگرمىنیست و سراىآخرت براىافرادباتقوابهتراستآیافکروعقل خودرا بهکارنمىاندازید ؟ »(1)
شاید نیاز به تذکر نداشته باشد كه هدف از این آیات مبارزه با وابستگى و دلبستگى به مظاهر جهان مادّه و فراموش كردن مقصد نهایى آن است ، وگرنه آنها كه دنیا را وسیلهاى .
1) « نورالثقلین » ، جلد 1 ، صفحه 711 .
براى سعادت قرار دادهاند در حقیقت جستجوگران آخرتند نه دنیا .
33 قَدْ نَعْلَمُ اِنَّهُ لَيَحْزُنُكَ الَّذى يَقُولُونَ فَأِنَّهُمْ لا يُكَذِّبُونَكَ وَ لكِنَّ الظّلِمینَ بِاَيتِاللّهِ يَجْحَدُونَ
مىدانیم كه گفتار آنها تو را غمگین مىکند ولى ( غم مخور و بدان ) آنها تو را تکذیب نمىکنند بلکه ظالمان آیات خدا را انکار مىنمایند .
شك نیست كه پیامبر صلىاللهعلیهوآله در گفتگوهاى منطقى و مبارزات فکرى كه با مشرکان لجوج و سرسخت داشت گاهى از شدت لجاجت آنها و عدم تأثیر سخن در روح آنان و گاهى از نسبتهاى ناروایى كه بهاو مىدادند غمگین و اندوهناکمىشد ، خداوند بارها در قرآن مجید پیامبرش را در این مواقع دلدارى مىداد ، تا با دلگرمى و استقامت بیشتر ، برنامه خویش را تعقیب كند ، ازجمله در آیه فوق مىفرماید : « ما مىدانیم كه سخنان آنها تو را محزون و اندوهگین مىکند ولى بدان كه آنها تو را تکذیب نمىکنند و درحقیقت آیات ما را انکار مىکنند و بنابراین طرف آنها در حقیقت ما هستیم نه تو » .
و نظیر این سخن در گفتگوهاى رایج میان ما نیز دیده مىشود كه گاهى شخص « برتر » به هنگام ناراحت شدن نمایندهاش به او مىگوید : غمگین مباش طرف آنها در واقع منم و اگر مشکلى ایجاد شود براى من است نه براى تو و به این وسیله مایه تسلى خاطر او را فراهم مىسازد. منظور از این آیه این است كه « مخالفان تو در حقیقت به صدق و راستى تو معتقدند و در حقانيّت دعوتت شك ندارند ، اگرچه ترس از به خطر افتادن منافعشان مانع از تسلیم در مقابل حقّ مىشود و ياتعصّب و لجاجت اجازه قبول به آنها نمىدهد » .
34 وَ لَقَدْ كُذِّبَتْ رُسُلٌ مِنْ قَبْلِكَ فَصَبَرُوا عَلى ما كُذِّبُواْ وَأُوذُواْ حَتّىآ أَتهُمْ نَصْرُنا وَ لا مُبَدِّلَ لِكَلِمتِ اللّهِ وَ لَقَدْ جاآءَكَ مِنْ نَبَأِىْ الْمُرْسَلینَ
پیامبرانى پیش از نیزتو تکذیبشدند و دربرابرتکذیبها صبر و استقامت كردند و ( در این راه ) آزار دیدند تا هنگامى كه يارى ما به آنها رسید ( تو نیز چنین باش و این يکى از سنتهاى الهى است ) و هیچ چیز نمىتواند سنن خدا را تغییر دهد و اخبار پیامبران به تو رسیده است .
قابل توجه اینکه در آیه فوق از سُنَن تعبیر به « كَلِماتِ اللّه » شده است زیرا « كَلِم و كَلام » در اصل به معنى تأثیرى است كه با چشم يا گوش درك مىشود ( « كَلِم » به معنى تأثیرات
عینى و « كَلام » به معنى تأثیراتى است كه با گوش درك مىشود ) سپس توسعه پیدا كرده است ، و علاوه بر الفاظ به معانى نیز « كَلِمَة » گفته مىشود و حتى به « عقیده » و « مکتب » و « روش و سنت » نیز اطلاق مىگردد .
35 وَ اِنْ كانَ كَبُرَ عَلَيْكَ اِعْراضُهُمْ فَأِنِ اسْتَطَعْتَ أَنْ تَبْتَغِىَ نَفَقا فِى الاَرْضِ أَوْ سُلَّما فِى السَّماءِ فَتَأْتِيَهُمْ بِايَةٍ وَ لَوْ شاءَ اللّهُ لَجَمَعَهُمْ عَلَى الْهُدى فَلا تَكُونَنَّ مِنَ الْجهِلینَ
و اگر اعراض آنها بر تو سنگین است چنانچه بتوانى نقبى در زمین بزن يا نردبانى به آسمان بگذار ( و اعماق زمین و آسمانها را جستجو كن ) تا آیه ( و نشانه دیگرى ) براى آنها بیاورى ( ولى بدان این لجوجان ایمان نمىآورند ) اما اگر خدا بخواهد آنهارا ( اجبارا ) بر
هدایت جمع خواهد كرد ( اما هدایت اجبارى چه سود دارد ؟ ) پس هرگز از جاهلان نباش .
« نَفَق » در اصل به معنى « نَقْب » و راههاى زیرزمینى است و اگر به منافق گفته مىشود نیز به تناسب این است كه علاوه بر راه و روش ظاهرى ، راه و روش مخفیانهاى نیز براى خود دارد و « سُلَّم » به معنى نردبان است .
خداوند با این جمله به پیامبر خود مىفهماند كه هیچگونه نقصى در تعلیمات و دعوت و تلاش و كوشش تو نیست ، بلکه نقصاز ناحیه آنهااست ، آنها تصمیم گرفتهاند حق را نپذیرند . لذا هیچگونه كوششى اثر نمىبخشد ، نگران نباش .
ولى براى اینکه كسى توهّم نکند كه خداوند قادر نیست آنها را وادار به تسلیم كند ، بلافاصله مىفرماید : « اگر خدا بخواهد مىتواند همه آنها را بر هدایت مجتمع كند يعنى وادار به تسلیم در برابر دعوت تو و اعتراف به حق و ایمان كند : وَ لَوْ شاآءَ اللّهُ لَجَمَعَهُمْ عَلَى الْهُدى » .
ولى روشن است كه این چنین ایمان اجبارى بیهوده است ، آفرینش بشر براى تکامل براساس اختیار و آزادى اراده مىباشد ، تنها در صورت آزادى اراده است كه ارزش « مؤمن »
از « كافر » و « نیکان » از « بدان » و « درستکاران » از « خائنان » و « راستگویان » از « دروغگویان » شناخته مىشود ، وگرنه در ایمان و تقواى اجبارى هیچگونه تفاوتى میان خوب و بد نخواهدبود و این مفاهیم در زمینه اجبار ارزش خود را به كلى از دست مىدهند .
سپس مىگوید : « اینها را براى این گفتیم كه تو از جاهلان نباشى » يعنى : بیتابى مکن و صبر و استقامت را از دست مده و بیش از اندازه خود را به خاطر كفر و شرك آنها ناراحت مکن و بدان راه همین است كه تو مىپیمایى ( فَلا تَكُونَنَّ مِنَ الْجهِلینَ ) .
شك نیست كه پیامبر از این حقایق باخبر بود ، اما خداوند درست مانند این است كه ما به كسى كه فرزندش را از دست داده مىگوییم :
« غم مخور دنیا دار فنا است ، همه از دنیا خواهند رفت و علاوه تو نیزهنوز جوان هستى و فرزندان دیگرى خواهى داشت ، بنابراین زیاد بیتابى مکن » .
مسلما فانىبودن دار دنیا ، يا جوان بودن طرف ، مطلبى نیست كه بر او مخفى باشد تنها به عنوان يادآورى به او گفته مىشود .
با اینکه آیه فوق يکى از دلایل نفى جبر است بعضى از مفسران مانند فخر رازى آن را از دلایل « مسلم جبر » گرفته و روى كلمه « وَ لَوْ شاآءَ اللّهُ » تکیه كرده و مىگوید : از این آیه معلوم مىشود كه خداوند نمىخواهد كفار ایمان بیاورند .
غافل از اینکه « مشیت و اراده » در آیه فوق مشیت و اراده اجبارى است ، يعنى خداوند نمىخواهد مردم به زور و اجبار ایمان بیاورند ، بلکه مىخواهد با اراده و میل خودشان ایمان بیاورند ، بنابراین آیه گواه روشنى بر نفى عقیده جَبْرِيُّون است .
36 اِنَّما يَسْتَجیبُ الَّذینَ يَسْمَعُونَ وَ الْمَوْتى يَبْعَثُهُمُ اللّهُ ثُمَّ اِلَيْهِ يُرْجَعُونَ
تنها كسانى اجابت ( دعوت تو ) مىکنند كه گوش شنوا دارند، اما مردگان ( و آنها كه روح انسانى را از دست دادهاند ایمان نمىآورند و ) خدا آنها را ( در قیامت ) مبعوث مىکند سپس به سوى او بازمىگردند .
منظور از « مَوْتى » ( مردگان ) در آیه بالا مردگان جسمانى نیست ، بلکه مردگان معنوى
است ، زیرا دو نوع حیات و مرگ داریم : حیات و مرگ مادى ، حیات و مرگ معنوى ، همچنین شنوایى و بینایى نیز دوگونه است : مادى و معنوى به همین دلیل بسیار مىشود در موردکسانى كه چشم و گوشدارند و يا زنده و سالمند اما حقایق را درك نمىکنند مىگوییم : آنها كور و كرند و يا اصلاً مردهاند ، زیرا واکنشى را كه باید يك انسان شنوا و بینا ، يا يك انسان زنده ، در برابر حقایق از خود نشان دهد نمىدهند ، در قرآن مجید این گونه تعبیرات فراوان دیده مىشود و شیرینى و جاذبه خاصى دارد ، بلکه قرآن به حیات مادى و بیولوژیکى كه نشانه آن تنها « خور و خواب و نفس كشیدن » است چندان اهميّت نمىدهد ، همواره روى حیات و زندگى معنوى و انسانى كه آمیخته با تکلیف و مسئوليّت و احساس و درد و بیدارى و آگاهى است تکیه مىکند .
ذکر این نکته نیز لازم است كه نابینایى و ناشنوایى و مرگ معنوى از خودشان سرچشمه مىگیرد ، آنها هستند كه بر اثر ادامه گناه و اصرار و لجاجت در آن ، به این مرحله مىرسند ، زیرا همانطورکه اگر انسانى مدتها چشم خود را ببندد تدریجا بینایى و دید
خود را از دست خواهد داد و شاید روزى به كلى نابینا شود ، اشخاصى كه چشم جان خود را در برابر حقایق ببندند تدریجا قدرت دید معنوى خود را از دست خواهند داد .
37 وَ قالُوا لَوْلا نُزِّلَ عَلَيْهِ ءَايَةٌ مِنْ رَبِّه قُلْ اِنَّ اللّهَ قادِرٌ عَلىآ اَنْ يُنَزِّلَ ءَايَةً وَ لكِنَّ اَكْثَرَهُمْ لا يَعْلَمُونَ
و گفتند چرا نشانه ( و معجزهاى ) از طرف پروردگارش بر او نازل نمىگردد ، بگو خداوند قادر است كه نشانهاى نازل كند ، ولى بیشتر آنها نمىدانند .
روشن است كه آنها این پیشنهاد را از روى حقیقتجویى نمىگفتند ، زیرا پیامبر صلىاللهعلیهوآله بهاندازه كافى براى آنها معجزه آورده بود و اگر چیزى جز قرآن با آن محتویات عالى در دست او نبود ، همان قرآنى كه در چندین آیه آنها را رسما دعوت به مقابله كرده و به اصطلاح تَحَدّى نموده است و آنها در برابر آن عاجز ماندهاند ، براى اثبات نبوّت او كافى بود ، امّا این بوالهوسان بهانهجو از يك سو مىخواستند قرآن را تحقیر كنند و ازسوىدیگر از قبول دعوت پیامبر صلىاللهعلیهوآله سرباز زنند ، لذا پىدرپى درخواست معجزه تازه مىکردند و
مسلماً اگر پیامبر صلىاللهعلیهوآله تسلیم خواستههاى آنها مىشد با جمله « هذا سِحْرٌ مُبینٌ » همه را انکار مىکردند همان طور كه از آیات قرآن استفاده مىشود .
لذا قرآن در پاسخ آنها مىگوید : به آنها بگو « خداوند قادر است آیه و معجزهاى ( كه شما پیشنهاد مىکنید ) بر پیامبر خود نازل كند : قُلْ اِنَّ اللّهَ قادِرٌ عَلىآ اَنْ يُنَزِّلَ ءَايَةً » .
ولى این كار يك اشکال دارد كه غالب شما از آن بىخبرید و آن اینکه اگر به اینگونه تقاضاها كه از سر لجاجت مىکنید ترتیب اثر داده شود سپس ایمان نیاورید همگى گرفتار مجازات الهى شده ، نابود خواهید گشت ، زیرا این نهایت بىحرمتى نسبت به ساحت مقدس پروردگار و فرستاده او و آیات و معجزات او است لذا در پایان آیه مىفرماید : « ولى اکثر آنها نمىدانند : وَ لكِنَّ اَكْثَرَهُمْ لا يَعْلَمُونَ » .
به طورى كه از تفسیر « مجمع البیان » استفاده مىشود از قرنها پیش بعضى از مخالفان اسلام این آیه را دستاویز كرده و به آن استدلال نمودهاند كه پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله هیچ
معجزهاىنداشته است ، زیرا هنگامى كه از او تقاضاى اعجاز مىکنند او تنها با گفتن اینکه خداوند توانایى بر چنین چیزى دارد و اکثر شما نمىدانید قناعت مىکند ، اتفاقا بعضى از نویسندگان اخیر دنباله این افسانه كهن را گرفته و در نوشته خود این ایراد را بار دیگر زنده كردهاند.
پاسخ
اولاً : آنها كه چنین ایرادى مىکنند گویا آیات قبل و بعد را درست مورد بررسى قرارندادهاند كه سخن از افراد لجوجى به میان آمده كه به هیچوجه حاضر به تسلیم در برابر حق نبودند و اگر پیامبر صلىاللهعلیهوآله در برابر خواستههاى آنها تسلیم نشده نیز به همین دلیل بوده است وگرنه در كجاى قرآن داریم كه افراد حقجو و حق طلب از پیامبر تقاضاى معجزه كرده
باشند و او خواسته آنها را رد كرده باشد در آیه 111 همین سوره انعام درباره اینگونه افراد مىخوانیم : « وَ لَوْ اَنَّنا نَزَّلْنا اِلَيْهِمُ الْمِلاآئِكَةَ وَ كَلَّمَهُمُ الْمَوْتى وَ حَشَرْنا عَلَيْهِمْ كُلَّ شَىْءٍ قُبُلاً ما كانُوا لِيُؤْمِنُوا » .
ثانیا : به طورى كه از روایات اسلامى استفاده مىشود این پیشنهاد از طرف جمعى از رؤساى قریش بود و آنها به خاطر تحقیر و نادیده گرفتن قرآن چنین پیشنهادى را مطرح كرده بودند و مسلم است پیامبر در برابر پیشنهادهایى كه از چنین انگیزههایى سرچشمه بگیرد تسلیم نخواهد شد .
ثالثاً : كسانى كه این ایراد را مىکنند گویا سایر آیات قرآن را از نظر دور داشتهاند كه چگونه خود قرآن به عنوان يك معجزه جاویدان صریحا معرفى شده و بارها از مخالفان دعوت به مقابله گردیده و ضعف و ناتوانى آنها را آشکار ساخته است و نیز آیه اول سورۀ اسراء را فراموش كردهاند كه صریحا مىگوید خداوند پیامبرش را از مسجدالحرام به مسجداقصى در يك شب برد .
رابعاً : این باور كردنى نیست كه قرآن مملو از معجزات و خارق عادات انبیاء و پیامبران بوده باشد و پیامبر اسلام بگوید من خاتم پیامبرانم و برتر از همه آنها و آئین من بالاترین آئین است ، اما در برابر خواسته حق جویان كمترین معجزهاى از خود نشان ندهد آیا در این
صورت در نظر افراد بىطرف و حقیقت طلب نقطه ابهام مهمّى در دعوت او پیدا نمىشد ؟
اگر او معجزهاى نمىداشت مىبایست مطلقا سخنى از معجزات انبیاى دیگر نگوید تا برنامه خویش را بتواند توجیه نماید و راههاى اعتراض را بر خود ببندد ، اینکه او با دست و دل باز مرتبا از اعجاز دیگران سخن مىگوید و خارق عادات موسى بن عمران و عیسى بن مریم و ابراهیم و صالح و نوح را برمىشمرد ، دلیل روشنى است كه او از نظر معجزات خود كاملاً مطمئن بوده است .
لذا در تواریخ اسلامى و روایات معتبر و نهج البلاغه خارق عادات مختلفى از پیامبر نقل شده است كه مجموع آنها در سرحد تواتر است .
38 وَ ما مِنْ دآبَّةٍ فِى الاَرْضِ وَ لا طئِآرٍ يَطیرُ بِجَناحَيْهِ اِلاّ اُمَمٌ اَمْثالُكُمْ ما فَرَّطْنا فِى الْكِتبِ مِنْ شَىْءٍ ثُمَّ اِلى رَبِّهِمْ يُحْشَرُونَ
هیچ جنبندهاى در زمین و هیچ پرندهاى كه با دو بال خود پرواز مىکند نیست ، مگر اینکه امتهایى همانند شما هستند ، ما هیچ چیز را در این كتاب فروگذار نکردیم،
سپس همگى به سوى پروردگارشان محشور مىگردند .
« دابَّة » از ماده « دَبیب » « به معنى آهسته راه رفتن و قدمهاى كوتاه برداشتن » است و معمولاً به همه جنبندگان روى زمین گفته مىشود و اگر مىبینیم كه به شخص سخنچین
«دَيْبُوب» گفته مىشود و در حدیث وارد شده : « لا يَدْخُلُ الْجَنَّةَ دَيْبُوب : هیچگاه سخن چین داخل بهشت نمىشود » نیز از همین نظر است كه او آهسته میان دو نفر رفت و آمد مىکند تا آنها را نسبت به هم بدبین سازد .
« طائِر » به هرگونه پرندهاى گفته مىشود ، منتها چون در پارهاى از موارد به امور معنوى كه داراى پیشرفت و جهش هستند این كلمه اطلاق مىشود در آیه مورد بحث براى اینکه نظر فقط روى « پرندگان » متمرکز شود جمله : « يَطیرُ بِجَناحَيْهِ » يعنى ( با دو بال خود پرواز مىکند ) به آن افزوده شده .
« اُمَمٌ » جمع « اُمَّت » و اُمَّت به معنى جمعيّتى است كه داراى قدر مشترکى هستند ، مثلاً : دین واحد يا زبان واحد ، ياصفات و كارهاى واحدى دارند .
« يُحْشَرُونَ » از ماده « حَشْر » به معنى « جَمْع » است ، ولى معمولاً در قرآن به اجتماع در روز قیامت گفته مىشود ، مخصوصا هنگامىکه به ضمیمه « اِلى رَبِّهِمْ » بوده باشد .
هر يك از انواع حیوانات و پرندگان براى خود اُمّتى هستند همانند انسانها ، اما در اینکه این همانندى و « شباهت » در چه جهت است ؟ در میان مفسران گفتگو است .
بعضى شباهت آنها را با انسانها از ناحیه اسرار شگفتانگیز خلقت آنها دانستهاند زیرا هر دو نشانههایى از عظمت آفریدگار و خالق را با خود همراه دارند .
و بعضىاز جهت نیازمندىهاى مختلف زندگى يا وسایلىرا كه با آن احتیاجات گوناگون خود را برطرف مىسازند ، مىدانند .
در حالى كه جمعى دیگر معتقدند كه منظور شباهت آنها با انسان از نظر درك و فهم و شعور است ، يعنى آنها نیز در عالم خود داراى علم و شعور و ادراك هستند ، خدا را مىشناسند و به اندازه توانایى خود او را تسبیح و تقدیس مىگویند ، اگرچه فکر آنها در سطحى پایینتر از فکر و فهم انسانها است و ذیل این آیه ، چنانکه خواهد آمد ، نظر آخر خود
را تقویت مىکند. سپس در جمله بعد مىگوید : « ما در كتاب هیچ چیز را فروگذار نکردیم : ما فَرَّطْنا فِى الْكِتبِ مِنْ شَىْءٍ » .
ممکن است منظور از كتاب ، قرآن بوده باشد كه همهچیز ( يعنى تمام امورى كه مربوط به تربیت و هدایت و تکامل انسان ) در آن وجود دارد، منتها گاهى به صورت كلّى بیان شده ، مانند دعوت بههرگونه علم و دانش و گاهى بهجزئیات هم پرداخته شده است مانند بسیارى از احکام اسلامى و مسایل اخلاقى .
احتمال دیگر اینکه منظور « از كتاب » « عالم هستى » است ، زیرا عالم آفرینش مانند كتاب بزرگى است كه همه چیز در آن آمده است و چیزى در آن فروگذار نشده .
هیچ مانعى ندارد كه هر دو تفسیر باهم در آیه منظور باشد زیرا نه در قرآن چیزى از مسایل تربیتى فروگذار شده و نه در عالم آفرینش نقصان و كم و كسرى وجود دارد .
و در پایان آیه مىگوید « تمام آنها به سوى خدا در رستاخیز جمع مىشوند : ثُمَّ اِلى رَبِّهِمْ يُحْشَرُونَ ». ظاهر این است كه ضمیر « هُمْ » در این جمله به انواع و اصناف جنبندگان و
پرندگان برمىگردد و به این ترتیب قرآن براى آنها نیز قائل به رستاخیز شده است و بیشتر مفسّران نیز این مطلب را پذیرفتهاند كه تمام انواع جانداران داراى رستاخیز و جزاء و كیفرند ، تنها بعضى منکر این موضوع شده و این آیه و آیات دیگر را طور دیگر توجیه كردهاند مثلاً گفتهاند منظور از « حُشِرَ اِلَى اللّهِ » همان بازگشت به پایان زندگى و مرگ است .
ولى همانطور كه اشاره كردیم ظاهر این تعبیر در قرآن مجید همان رستاخیز و برانگیخته شدن در قیامت است .
روى این جهت آیه به مشرکان اخطار مىکند خداوندى كه تمام اصناف حیوانات را آفریده و نیازمندىهاى آنها را تأمین كرده و مراقب تمام افعال آنها است و براى همه رستاخیزى قرارداده ، چگونه ممکن است براى شما حشر و رستاخیزى قرارندهد و به گفته بعضىازمشرکان چیزى جززندگى دنیا و حیات و مرگآن درکارنباشد.
شك نیست كه نخستین شرط حساب و جزا مسئله عقل و شعور و به دنبال آن تکلیف و
مسؤولیت است ، طرفداران این عقیده مىگویند مدارکى در دست است كه نشان مىدهد حیوانات نیز به اندازه خود داراى درك و فهمند ، از جمله :
زندگى بسیارى از حیوانات آمیخته با نظام جالب و شگفتانگیزى است كه روشنگر سطح عالى فهم و شعور آنها است كیست كه درباره مورچگان و زنبور عسل و تمدّن عجیب آنها و نظام شگفت انگیز لانه و كندو ، سخنانى نشنیده باشد و بر درك و شعور تحسین آمیز آنها آفرین نگفته باشد ؟ گرچه بعضى میل دارند همه اینها را يك نوع الهام غریزى بدانند ، اما هیچ دلیلى بر این موضوع در دست نیست كه اعمال آنها به صورت ناآگاه ( غریزه بدون عقل ) انجام مىشود .
چه مانعى دارد كه این اعمال همانطور كه ظواهرشان نشان مىدهد ناشى از عقل و درك باشد ؟ بسیار مىشود كه حیوانات بدون تجربه قبلى در برابر حوادث پیش بینى نشده دست به ابتکار مىزنند ، مثلاً گوسفندى كه در عمرش گرگ را ندیده براى نخستین بار كه آن را مىبیند به خوبى خطرناك بودن این دشمن را تشخیص داده و به هر وسیله كه
بتواند براى دفاع از خود و نجات از خطر متوسّل مىشود .
علاقهاى كه بسیارى از حیوانات تدریجا به صاحب خود پیدا مىکنند شاهد دیگرى براى این موضوع است ، بسیارى از سگهاى درنده و خطرناك نسبت به صاحبان خود و
حتى فرزندان كوچك آنان مانند يك خدمتگزار مهربان رفتار مىکنند .
داستانهاى زیادى از وفاى حیوانات و اینکه آنها چگونه خدمات انسانى را جبران مىکنند در كتابها و در میان مردم شایع است كه همه آنها را نمىتوان افسانه دانست .
و مسلم است آنها را به آسانى نمىتوان ناشى از غریزه دانست ، زیرا غریزه معمولاً سرچشمه كارهاى يکنواخت و مستمرّ است، امااعمالى كه در شرایط خاصّى كه قابل پیشبینى نبوده به عنوان عکس العملى انجام مىگردد به فهم و شعور شبیهتر است تا به غریزه .
هم امروز بسیارى از حیوانات را براى مقاصد قابل توجهى تربیت مىکنند ، سگهاى پلیس براى گرفتن جنایتکاران ، كبوترها براى رساندن نامهها و بعضى از حیوانات براى خرید جنس از مغازهها و حیوانات شکارى براى شکارکردن ، آموزش مىبینند و وظایف
سنگین خود را با دقّت عجیبى انجام مىدهند ، ( امروز حتّى براى بعضى از حیوانات رسما مدرسه افتتاح كردهاند ) .
از همه اینها گذشته ، در آیات متعددى از قرآن ، مطالبى دیده مىشودکه دلیل قابل ملاحظهاى براى فهم و شعور بعضى از حیوانات محسوبمىشود، داستان فرار كردن مورچگان از برابر لشگر سلیمان و داستان آمدن هدهد به منطقه « سَبا و يَمَن » و آوردن خبرهاى هیجانانگیز براى سلیمان شاهد این مدعا است .
در روایات اسلامى نیز احادیث متعددى در زمینه رستاخیز حیوانات دیده مىشود از جمله : از ابوذر نقل شده كه مىگوید : « ما خدمت پیامبر صلىاللهعلیهوآله بودیم كه در پیش روى ما دو بز به يکدیگر شاخ زدند، پیغمبر صلىاللهعلیهوآله فرمود: مىدانیدچرا اینها بهیکدیگر شاخ زدند؟ حاضران عرضکردند: نه، پیامبر صلىاللهعلیهوآله فرمود ولى خدا مىداند چرا ؟ و به زودى در میان آنها داورى خواهد كرد » .(1).
1) « مجمع البیان » و « نورالثقلین » ذیل آیه بالا .
و در روایتى از طرق اهل تَسَنُّن از پیامبر نقل شده كه در تفسیر این آیه فرمود : « اِنَّ اللّهَ يَحْشُرُ هذِهِ الاُْمَمَ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ يَقْتَصُّ مِنْ بَعْضِها لِبَعْضٍ حَتّى يَقْتَصُّ لِلْجَمّاءِ مِنَ الْقَرْناءِ : خداوند تمام این جنبندگان را روز قیامت برمىانگیزاند و قصاص بعضى را از بعضى مىگیرد ، حتى قصاص حیوانى كه شاخ نداشته و دیگرى بىجهت به او شاخ زده است از او خواهد گرفت » .(1)
در آیه 5 سوره تکویر نیز مىخوانیم « وَ اِذَالْوُحُوشُ حُشِرَتْ : هنگامى كه وحوش محشور مىشوند » اگر معنى این آیه را حشر در قیامت بگیریم ( نه حشر و جمع به هنگام پایان این دنیا ) يکى دیگر از دلایل نقلى بحث فوق خواهد بود .
سؤال مهمّى كه در اینجا پیش مىآید و تا آن حَلّ نشود تفسیر آیه فوق روشن نخواهد
1) « تفسیر المَنار » ، ذیل آیه .
شد این است كه آیا مىتوانیم قبول كنیم كه حیوانات تکالیفى دارند با اینکه يکى از شرایط مسلم تکلیف عقل است و به همین جهت كودك و يا شخص دیوانه از دایره تکلیف بیرون است ؟ آیا حیوانات داراى چنان عقلى هستند كه مورد تکلیف واقع شوند ؟ و آیا مىتوان باور كرد كه يك حیوان بیش از يك كودك نابالغ و حتى بیش از دیوانگان درك داشته باشد ؟ و اگر قبول كنیم كه آنها چنان عقل و درکى ندارند چگونه ممکن است تکلیف متوجّه آنها شود .
در پاسخ این سؤال باید گفت كه تکلیف مراحلى دارد و هر مرحله ادراك و عقلى متناسب خود مىخواهد ، تکالیف فراوانى كه در قوانین اسلامى براى يك انسان وجود دارد به قدرى است كه بدون داشتن يك سطح عالى از عقل و درك انجام آنها ممکن نیست و ما هرگز نمىتوانیم چنان تکالیفى را براى حیوانات بپذیریم ، زیرا شرط آن ، در آنها حاصل
نیست ، امّا مرحله ساده و پایینترى از تکلیف تصور مىشود كه مختصر فهم و شعور براى آن كافى است ، ما نمىتوانیم چنان فهم و شعور و چنان تکالیفى را به طور كلى درباره حیوانات انکار كنیم .
حتى درباره كودکان و دیوانگانى كه پارهاى از مسایل را مىفهمند انکار همه تکالیف مشکل است مثلاً اگر نوجوانان 14 ساله كه به حد بلوغ نرسیده ولى كاملاً مطالب را خوانده و فهمیدهاند در نظر بگیریم ، اگر آنها عمدا مرتکب قتل نفس شوند درحالى كه تمام زیانهاى این عمل را مىدانند آیا مىتوان گفت هیچ گناهى از آنها سرنزده است ؟ قوانین كیفرى دنیا نیز افراد غیر بالغ را در برابر پارهاى از گناهان مجازات مىکند ، اگرچه مجازاتهاى آنها مسلما خفیفتر است .
بنابراین بلوغ و عقل كامل شرط تکلیف در مرحله عالى و كامل است ، در مراحل پایینتر يعنى درمورد پارهاى از گناهانىکه قبح و زشتى آن براى افراد پایینتر نیز كاملاً قابل درك است بلوغ و عقل كامل را نمىتوان شرط دانست .
با توجه به تفاوت مراتب تکلیف و تفاوت مراتب عقل اشکال بالا در مورد حیوانات نیز حل مىشود. البتّه تکلیف و مسؤولیت انواع جانداران در يك مرحله خاص مفهومش این نیست كه آنها داراى رهبر و پیشوایى براى خود هستند و شریعت و مذهبى دارند آنچنان كه از
بعضى صوفیه نقل شده است ، بلکه رهبر آنها در اینگونه موارد تنها درك و شعور باطنى آنها است ، يعنى مسایل معینى را درك مىکنند و به اندازه شعورخود دربرابرآن مسؤول هستند .
39 وَ الَّذینَ كَذَّبُواْ بِایتِنا صُمٌّ وَ بُكْمٌ فِى الظُّلُمتِ مَنْ يَشاءِاللّهُ يُضْلِلْهُ وَ مَنْ يَشَأْ يَجْعَلْهُ عَلى صرطٍ مُسْتَقیمٍ
آنها كه آیات ما را تکذیب كردند كر و لال در تاریکىها قرار دارند ، هرکس را خدا بخواند ( و مستحق باشد ) گمراه مىکند و هر كس را بخواهد ( و شایسته بیند ) بر راه راست قرار خواهد داد .
نه گوش شنوایى دارند كه حقایق را بشنوند و نه زبان حقگویى كه اگر حقیقتى را درك كردند براى دگران بازگو كنند و چون ظلمت خودخواهى و خودپرستى و لجاجت و جهل گرداگرد آنها را فراگرفته ، نمىتوانند چهره حقایق را ببینند و به این ترتیب از این سه نعمت بزرگ ( شنیدن و دیدن و گفتن ) كه انسان را با دنیاى خارج مربوط مىسازد محرومند .
بعضى از مفسران معتقدند كه منظور از افراد كر مقلدینى هستند كه بدون چون و چرا از رهبران گمراهى تبعيّت مىکنند و گوش خود را بستهاند كه صداى رهبران الهى را نمىشنوند و منظور از افراد گنگ همان رهبران گمراه هستند كه حقایق را به خوبى درك مىکنند ، اما براى حفظ موقعيّت و منافع مادى خویش مهر سکوت بر لب زدهاند و هر دو دسته در ظلمت جهل و خود پرستى گرفتارند . (1)
و به دنبال آن مىفرماید : « خداوند هرکس را بخواهد گمراه مىکند و هرکس را بخواهد بر جاده مستقیم قرار مىدهد : مَنْ يَشاءِ اللّهُ يُضْلِلْهُ وَ مَنْ يَشَأْ يَجْعَلْهُ عَلى صرطٍ مُسْتَقیمٍ » .
نسبت دادن هدایت و ضلالت به مشيّت و اراده خدا موضوعى است كه آیات دیگر قرآن آن را به خوبى تفسیر مىکنند ، در يك جا مىخوانیم « يُضِلُّ اللّهُ الظّالِمینَ : خداوند ستمگران را .
1) « المیزان » ، جلد 7 ، صفحه 84 .
گمراه مىکند » و در جاى دیگر « وَ ما يُضِلُّ بِهِ اِلاَّ الْفاسِقینَ : تنها فاسقان را گمراه مىکند » و در جاى دیگر « وَ الَّذینَ جاهَدُوا فینا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا : كسانى كه در راه ما مجاهده كنند آنها را به راههاى مستقیم خود هدایت خواهم كرد » از این آیات و آیات دیگر قرآن به خوبى استفاده مىشود كه هدایتها و ضلالتهایى كه در این موارد به اراده خدا نسبت داده شده است در حقیقت پاداش و كیفرهایى است كه در مقابل انجام اعمال نیك و بد به بندگان مىدهد و به تعبیر روشنتر گاهى اعمال فوقالعاده زشتى از انسان سرمىزند كه بر اثر آن تاریکى وحشتناکى روح او را احاطه خواهد كرد ، چشمان حقیقت بین از او گرفته مىشود و گوش او صداى حقّ را نمىشنود و زبان او از گفتن حقّ بازمىماند .
اما به عکس گاهى چنان كارهاى نیك فراوان از او سرمىزند كه يك دنیا نور و روشنایى به روح او مىپاشد ، دید و درك او وسیعتر و فکر او پرفروغتر و زباناو درگفتن حقّ گویاتر مىشود ، این است معنى هدایت و ضلالت كه به اراده خدا نسبت داده مىشود .
40 قُلْ اَرَءَيْتَكُمْ اِنْ اَتكُمْ عَذابُ اللّهِ اَوْ اَتَتْكُمُ السّاعَةُ اَغَيْرَ اللّهِ تَدْعُونَ اِنْ كُنْتُمْ صدِقینَ
بگو آیا هیچ فکر كردهاید اگر عذاب پروردگار به سراغ شما آید يا رستاخیز برپا شود آیا غیر خدا را ( براى حلّ مشکلات خود ) مىخوانید ، اگر راست مىگویید ؟
41 بَلْ اِيّاهُ تَدْعُونَ فَيَكْشِفُ ما تَدْعُونَ اِلَيْهِ اِنْ شاءَ وَ تَنْسَوْنَ ما تُشْرِكُونَ
( نه ) بلکه تنها او را مىخوانید و او اگر بخواهد مشکلى را كه به خاطر آن او را خواندهاید برطرف مىسازد و آنچه را ( امروز ) شریك ( خدا ) قرار مىدهید ( آن روز ) فراموش مىکنید .
روح معنى این آیه نه تنها براى مشرکان ، براى همه كس به هنگام بروز شدائد و حوادث سخت ، قابل درك است ، ممکن است در حال عادى و در حوادث كوچك انسان به غیر
خدا متوسل گردد ، اما هنگامى كه حادثه فوقالعاده شدید باشد انسان همه چیز را فراموش
مىکند ولى در همین حال در اعماق دل خود يك نوع امیدوارى به نجات كه از منبع قدرت مرموز و نامشخصى سرچشمه مىگیرد احساس مىکند این همان توجه به خدا و حقیقت توحید است .
حتى مشرکان و بتپرستان در چنین لحظاتى سخنى از بتها به میان نمىآورند و همه را به دست فراموشى مىسپرند.
استدلالى كه در دو آیه فوق دیده مىشود همان استدلال به توحید فطرى است كه در دو بحث مىتواناز آن استفادهکرد يکى دراصل اثبات وجود خدا و دیگر در اثبات يگانگى او ، لذا در روایات اسلامى و همچنین در سخنان دانشمندان ، هم در برابر منکران و هم در برابر مشرکان با آن استدلال شده است .
قابل توجه اینکه در استدلال بالا سخن از قِيام ساعَة ( روز رستاخیز ) به میان آمده ، درحالى كه ممکن است گفته شود ، آنها چنان روزى را اصلاً قبول نداشتند ، بنابراین چگونه ممکن است در برابر آنها چنین استدلالى شود ؟
ولى باید توجه داشت كه اولاً همه آنها منکر قیامت نبودند بلکه جمعى از آنها به نوعى از رستاخیز اعتقاد داشتند . ثانیا ممکن است منظور از « ساعَة » همان ساعت مرگ يا ساعت حوادث وحشتناکى باشد كه انسان را در آستانه مرگ قرار مىدهد . ثالثا ممکن است این تعبیر كنایه از حوادث هولناك بوده باشد زیرا آیات قرآن مکرر مىگوید كه شروع رستاخیز با يك سلسله حوادث فوقالعاده هولناك همراه است و زلزلهها ، طوفانها، صاعقهها و مانندآن درآن هنگام به وقوع مىپیوندند .
با اینکه مىدانیم روز رستاخیز و حوادث قبل از آن مسایل حتمى است و به هیچوجه قابل تغییر نیست ، چگونه در آیه فوق مىگوید : اگر خدا بخواهد آن را برطرف خواهد ساخت؟ آیا فقط منظور بیان قدرت پروردگار است ؟ و يا معنى دیگرى منظور بوده است ؟
در پاسخ این سؤال باید گفت : منظور این نیست كه خداوند اصل قیام ساعت و روز رستاخیز را با دعا از بین ببرد بلکه منظور این است مشرکان و حتى غیر مشرکان هنگامى كه در آستانه قیامت قرار گیرند از حوادث و مشکلات آن و كیفرهاى سختى كه در پیش دارند
وحشت مىکنند و از خدا مىخواهند این وضع را بر آنان آسان گرداند و آنها را از خطرات برهاند ، در حقیقت دعا براى نجات خویش از حوادث دردناك است نه دعا براى از بین رفتن رستاخیز.
42 وَ لَقَدْ اَرْسَلْناآاِلى اُمَمٍ مِنْ قَبْلِكَ فَأَخَذْنهُمْ بِالْبَأْسَاآءِ وَ الضَّرَّاآءِ لَعَلَّهُمْ يَتَضَرَّعُونَ
ما به امّتهایى كه پیش از تو بودند ( پیامبرانى فرستادیم و هنگامى كه به مخالفت آنها برخاستند ) آنها را به شدّت و رنج و ناراحتى مواجه ساختیم شاید ( بیدار شوند و در برابر حق ) تسلیم گردند .
« بَأْسَا » در اصل به معنى شدت و رنج است و به معنى جنگ نیز به كار مىرود همچنین در قحطى و خشکسالى و فقر و مانند اینها ، ولى « ضَرّاء » به معنى ناراحتى روحى است مانند غمّ و اندوه و جهل و نادانى و يا ناراحتىهایى كه از بیمارى و از دست دادن مقام و مال و ثروت پیدا مىشود .
شاید تفاوت میان این دو در حقیقت از این جا باشد كه « بَأْسَا » بیشتر جنبه خارجى دارد و « ضَرّاء » جنبه روحى ، يعنى ناراحتىهاى روحى را ضَرّاء و بنابراین بَأْساء يکى از عوامل ایجاد ضَرّاء خواهد بود .
در این آیات نیز گفتگو با گمراهان و مشرکان ادامه مىیابد و قرآن از راه دیگر براى بیدار ساختن آنها موضوع را تعقیب مىکند يعنى دست آنها را گرفته و به قرون و زمانهاى گذشته مىبرد و چگونگى حالات امتهاى گمراه و ستمگر و مشرك را شرح مىدهد كه چگونه تمام عوامل تربیت و بیدارى در مورد آنها به كار گرفته شد اما جمعى از آنها به هیچیك از اینها توجّه نکردند .
در این آیه مىخوانیم كه منظور از بسیارى از حوادث رنجآور ایجاد حالت توجه و بیدارى است واین يکى از فلسفههاى « آفات و بلاها » است كه در بحث توحید از آن سخن گفتهایم ولى شایان توجه اینکه این موضوع را اولاً با كلمه « لَعَلَّ » ( شاید ) ذکر مىکند ، به خاطر اینکه وجود بلاها به تنهایى كافى براى بیدارى نیست ( « لَعَلَّ » در كلام خدا معمولاً
در مواردى استعمال مىشود ، كه پاى شرایط دیگرى نیز در میان باشد ) .
دیگر اینکه در اینجا كلمه « تَضَرَّعَ » به كار برده شده ، كه دراصل به معنى ورود شیر به پستان و خضوع و تسلیم آن در برابر دوشنده است ، سپس به معنى تسلیم آمیخته با تواضع و خضوع آمده است ، يعنى این حوادث دردناك را به خاطر آن ایجاد مىکردیم ، كه آنها از مرکب غرور و سرکشى و خودخواهى فرود آیند و در برابر حق تسلیم شوند .
43 فَلَوْلاآ اِذْ جاآءَهُمْ بَأْسُنا تَضَرَّعُواْ وَ لكِنْ قَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطنُ ما كانُوا يَعْمَلُونَ
چرا آنها هنگامى كه مجازات ما به آنان رسید ( خضوع نکردند و ) تسلیم نشدند ، ولى دلهاى آنها قساوت پیداکرد و شیطان هرکارىرا كه مىکردند در نظرشان زینت داد .
گاهى تصور مىشود كه میان این آیات و آیات گذشته منافاتى وجود دارد ، زیرا در آیات گذشته تصریح شده بود كه مشرکان به هنگام هجوم مشکلات متوجه خدا مىشوند و غیر او
را فراموش مىکنند ولى دراین آیات مىگوید حتى بههنگام هجوممشکلات نیز بیدار نمىگردند .
توجه به این نکته این منافات ظاهرى را برطرف مىسازد و آن اینکه بیدارىهاى موقّت و زودگذر به هنگام بروز شدائد بیدارى محسوب نمىگردند ، زیرا به زودى به حالت نخستین بازمىگردد. در آیات گذشته چون منظور بیان توحید فطرى بود ، براى اثبات آن همان بیدارىها و توجههاىزودگذر و فراموش كردن غیر خدا ولو در لحظه حادثه كافى بود ، امّا در این آیات سخن از هدایت يافتن و از بیراهه به راه برگشتن است ، مسلما بیدارى زودگذر و موقّت اثرى در آن ندارد .
44 فَلَمّا نَسُواْ ما ذُكِّرُواْ بِه فَتَحْنا عَلَيْهِمْ اَبْوابَ كُلِّ شَىْءٍ حَتّىآ أِذَا فَرِحُواْ بِماآ اُتُوآا أَخَذْنهُمْ بَغْتَةً فَاِذا هُمْ مُبْلِسُونَ
هنگامى كه ( اندرزها سودى نبخشید و ) آنچه به آنها يادآورى شده بود فراموش كردند درهاى همه چیز ( از نعمتها )را به روى آنها گشودیم تا ( كاملاً ) خوشحال شدند ( و دل به آنها بستند ) ناگهان آنها را گرفتیم ( و سخت مجازات كردیم )در این هنگام همه مأیوس شدند ( و درهاى امید به روى آنها بسته شد ) .
« مُبْلِسُونَ » در اصل از ماده « اِبْلاس » به معنى غمّ و اندوهى است كه به خاطر شدت حوادث ناگوار به انسان دست مىدهد و نام « اَبْلیس » نیز از همینجا گرفته شده است و تعبیر فوق نشاندهنده شدت غمّ و اندوهى است كه گناهکاران را فرامىگیرد .
ولى این همه نعمت در واقع خاصيّت دو جانبه داشت هم ابراز محبّتى براى بیدارى بود و هم مقدمهاى براى عذاب دردناك در صورتى كه بیدار نشوند ، زیرا مىدانیم هنگامى كه انسان در ناز و نعمت فرورود و ناگهان آن همه نعمت از او گرفته شود سخت بر او دردناك خواهد بود ، به خلاف اینکه تدریجا از او گرفته شود كه زیاد در او مؤثر نخواهد گشت .
در آیه فوق مىخوانیم هنگامى كه بروز شدائد اثر تربیتى نداشت ، خداوند درهاى نعمت را به روى چنین گناهکارانى مىگشاید ، آیا این كار به خاطر تشویق بعد از تنبیه است يا مقدمهاى است براى دردناك بودن مجازات ؟ يعنى به تشویق بعداز تنبیه است يا مقدمهاى است براى دردناك بودن مجازات ؟ يعنى به اصطلاح این گونه نعمتها ، نعمت
استدراجى است كه تدریجا بنده متمرّد را در ناز و نعمت و خوشحالى و سرور و يك نوع غفلت فرومىبرد ، سپس يکباره همه چیز را از آنها مىگیرد.
پارهاى از قراین در آیه وجود دارد كه احتمال دوم را تقویت مىکند ، ولى مانعى ندارد كه هر دو منظور باشد ، يعنى نخست تشویق براى بیدارى و اگر مؤثر نشد مقدمهاى است براى گرفتن نعمت و عذاب دردناك ، در حدیثى از پیامبر صلىاللهعلیهوآله چنین نقل شده : « اِذا رَأَيْتَ
اللّهَ يُعْطِى الْعَبْدَ مِنَ الدُّنْيا عَلى مَعاصیهِ ما يُحِبُّ فَاِنَّما هُوَ اسْتِدْراجٌ ثُمَّ تَلا رَسُولُ اللّهِ صلىاللهعلیهوآله فَلَمّا نَسَوُا ... : هنگامى كه ببینى خداوند در برابر گناهان نعمت مىبخشد بدان كه مقدمه مجازات است سپس آیه فوق را تلاوت فرمود ». ( مجمع البیان و نورالثقلین ذیل آیه ) .
درحدیثىاز على چنین نقل شده كه فرمود: « يَابْنَ آدَمَ اِذا رَأَيْتَ رَبَّكَ سُبْحانَهُ يُتابِعُ عَلَيْكَ نِعَمَهُ وَ اَنْتَ تَعْصیهِ فَاحْذَرْهُ : اى فرزند آدم هنگامى كه ببینى خداوند پىدرپى نعمتها را به تو مىبخشد درحالىکه تو گناه مىکنى، از مجازات او بترس، كه این مقدمه مجازات است » ( نهج البلاغه ، كلمه 25 ) .
در كتاب تلخیص الافوال از امام حسن عسگرى چنین نقل شده ، كه : « قنبر غلام امیر مؤمنان
را پیش حجّاج آوردند حجّاج پرسید تو چه كار براى على ابن ابیطالب (علیه السلام) مىکردى ، گفت : وسایل وضوى او را فراهم مىساختم . پرسید : هنگامى كه از وضو فارغ مىشد چه مىگفت ؟ گفت : این آیه را مىخواند : «فَلَمّا نَسُواْ ماذُكِّرُواْ بِهِ فَتَحْنا عَلَيْهِمْ اَبْوابَ كُلِّ شَىْءٍ » و تا آخر آیه را تلاوت كرد ، حجاج گفت : گمان
مىکنم این آیه را بر ما تطبیق مىکرد، قنبر با شجاعت گفت: آرى، » ( نورالثقلین ، جلد 1 ، صفحه 18).
45 فَقُطِعَ دابِرُ الْقَوْمِ الَّذینَ ظَلَمُواْ وَ الْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعلَمینَ
و ( به این ترتیب ) دنباله ( زندگى ) جمعيّتى كه ستم كرده بودند قطع شد و ستایش مخصوص خداوند پروردگار جهانیان است .
« دابِر » در اصل به معنى دنباله و آخر چیزى است .
جالب اینکه در پایان آیه ، خداوند جمله « الْحَمْدُ لِلّهِ رِبِّ الْعلَمینَ » را مىگوید و این نشانه آن است كه قطع ریشه ظلم و فساد و نابود شدن نسلى كه بتواند این كار را ادامه دهد ، به قدرى اهميّت دارد كه جاى شکر و سپاس است .
در حدیثى از فُضَيْل بن عَياض از امام صادق (علیه السلام) مىخوانیم كه فرمود : « مَنْ اَحَبَّ بَقاءَ
الظّالِمینَ فَقَدْ اَحَبَّ اَنْ يُعْصَى اللّهُ ، اِنَّ اللّهَ تَبارَكَ وَ تَعالى حَمِدَ بِنَفْسِهِ بِهَلاكِ الظَّلَمَةِ فَقالَ : فَقُطِعَ دابِرُ الْقَوْمِ الَّذینَ ظَلَمُوا وَ الْحَمْدُلِلّهِ رَبِّ الْعالَمینَ : هر كس بقاى ستمگران را دوست دارد ، مفهومش این است كه دوست مىدارد معصيّت خدا شود ( موضوع ظلم به اندازهاى مهم است كه ) خداوند تبارك و تعالى در برابر نابود ساختن ظالمان خود را حمد و ستایش كرده است و فرموده دنباله قوم ستمگر بریده شد و سپاس مخصوص خداوند پروردگار جهانیان است » .
46 قُلْ أَرَءَيْتُمْ اِنْ اَخَذَ اللّهُ سَمْعَكُمْ وَ اَبْصرَكُمْ وَ خَتَمَ عَلى قُلُوبِكُمْ مَنْ اِلهٌ غَيْرُ اللّهِ يَأْتیكُمْ بِه اُنْظُرْ كَيْفَ نُصَرِّفُ اَلاْيتِ ثُمَّ هُمْ يَصْدِفُونَ
بگو آیا فکر كردهاید اگر خداوند گوش و چشمهاى شما را بگیرد و بر دلهاى شما مهر نهد ( كه چیزى را نفهمید ) چه كسى جز خدا است كه آنها را به شما بدهد ؟ ببین چگونه آیاترا براىآنها بهگونهاى مختلف شرح مىدهیم سپس آنها روى مىگردانند.
درباره معنى « خَتَمَ » و همچنین علت اینکه « سَمْع » در آیات قرآن معمولاً به طور مفرد
و « اَبْصار » به طور جمع مىآید در جلد اول تفسیر نمونه ، صفحه 50 بحث شده است .
« نُصَرِّفُ » از ماده « تَصْریف » به معنى « تغییر » است و در اینجا منظور بیان استدلالات گوناگون و در اشکال مختلف مىباشد و « يَصْدِفُونَ » از ماده « صَدَف » به معنى جانب و ناحیه است و چون به هنگام روى گردانیدن و اعراض ، انسان متوجه جانب و ناحیه دیگرى مىشود این كلمه در معنى اعراض به كار مىرود ، منتها چنانکه « راغب » در « مفردات » مىگوید : این ماده به معنى اعراض و روى گردانیدن شدید استعمال مىشود .
در حقیقت مشرکان نیز قبول داشتند كه خالق و روزى ده خدا است و بتها را به عنوان شفاعت در پیشگاه خدا مىپرستیدند قرآن مىگوید شما به جاى اینکه پرستش بتهاى بىارزش و فاقد همه چیز كنید چرا مستقیما به درخانه خدا نمىروید خدایى كه سرچشمه همه نیکىها و برکات است .
علاوه بر اعتقادى كه همه بتپرستان درباره خدا داشتند در اینجا نیز عقل آنها به داورى طلبیده مىشود ، كه بتهایى كه خود نه چشم و نه گوش و نه عقل و نه هوش دارند
چگونه مىتوانند اینگونه نعمتها را به دیگران ببخشند ؟
47 قُلْ اَرَءَيْتَكُمْ اِنْ اَتَيكُمْ عَذابُ اللّهِ بَغْتَةً اَوْ جَهْرَةً هَلْ يُهْلَكُ اِلاَّالْقَوْمُ الظّلِمُونَ
بگو فکر كردهاید اگر عذاب خدا ناگهانى ( و پنهانى ) يا آشکارا به سراغ شما بیاید آیا جز جمعيّت ستمکار هلاك مىشوند ؟
« بَغْتَةً »به معنى « ناگهانى » و « جَهْرَةً » به معنى « آشکار » است و قاعدتا باید در مقابل آشکار ، پنهان ذکر گردد ، نه ناگهانى ، ولى چون امور ناگهانى معمولاً مقدّمات آنها مخفى و پنهان است زیرا اگرپنهان نبود ناگهانى نمىشد به این جهت در مفهوم كلمه « بَغْتَةً »مفهوم پنهانى افتاده است. منظور این است تنها كسى كه قادر به انواع مجازات و گرفتن نعمتها است خدا است و بتها هیچ نقشى در این میان ندارند. بنابراین دلیلى ندارد كه به آنها پناه برید ، ولى از آنجا كه خداوند حکیم و رحیم است تنها ستمکاران را مجازات مىکند .
ضمنا از این تعبیر استفاده مىشود كه « ظُلْم » معنى وسیعى دارد كه انواع شرك و گناهان را شامل مىشود ، بلکه در آیات قرآن شرك به عنوان « ظُلْمٌ عَظیمٌ » معرفى شده است
چنانکه « لقمان » به فرزند خود مىگفت : « لا تُشْرِكْ بِاللّهِ اِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظیمٌ : فرزندم براى خدا شریك قائل مشو كه شرك ظلم بزرگى است » ( 13 / لقمان ) .
48 وَ ما نُرْسِلُ الْمُرْسَلینَ اِلاّ مُبَشِّرینَ وَ مُنْذِرینَ فَمَنْ ءَامَنَ وَ اَصْلَحَ فَلا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ
ما پیامبران را جز براى « بشارت » و « بیم » نمىفرستیم آنها كه ایمان آورند و «خویشتن را» اصلاح كنند نه ترسى دارند و نه غمگین مىشوند .
نه تنها از بتهاى بى جان كارى ساخته نیست ، بلکه انبیاى بزرگ و رهبران الهى نیز كارى جز ابلاغ رسالت و بشارت و انذار و تشویق و تهدید ندارند و هر نعمتى هست به فرمان خدا و از ناحیه او است و آنها هم هرچه بخواهند از او مىخواهند .
49 وَ الَّذینَ كَذَّبُوا بِایتِنا يَمَسُّهُمُ الْعَذابُ بِما كانُوا يَفْسُقُونَ
و آنها كه آیات ما را تکذیب كردند عذاب (پروردگار) به خاطر نافرمانىها به آنان مىرسد.
« فِسْق » معنى وسیعى دارد و هرگونه نافرمانى و خروج از راه و رسم بندگى خدا حتى كفر را شامل مىشود : و منظور از آن در آیه فوق نیز همین معنى است .
« قابل توجه اینکه در مورد مجازات تکذیب كنندگان آیات خدا ، تعبیر به « يَمَسُّهُمُ الْعَذابُ » شده است ، يعنى « عذاب پروردگار آنها را لمس مىکند » گویا مجازات همه جا به دنبال آنها مىگردد و سپس به بدترین وجهى آنها را فرامىگیرد .
50 قُلْ لاّ اَقُولُ لَكُمْ عِنْدى خَزاآئِنُ اللّهِ وَ لا اَعْلَمُ الْغَيْبَ وَ لاآ اَقُولُ لَكُمْ اِنّى مَلَكٌ اِنْ اَتَّبِعُ اِلاّ ما يُوحىآ اِلَىَّ قُلْ هَلْ يَسْتَوِى الاَعْمى وَ الْبَصیرُ اَفَلا تَتَفَكَّرُونَ
بگو من نمىگویم خزاین خدا نزد من است و من آگاه از غیب نیستم ( جز آنچه خدا به من بیاموزد ) و به شما نمىگویم من فرشتهام ، من تنها از آنچه به من وحى مىشود پیروى مىکنم ، بگو آیا نابینا و بینا مساویند ؟ چرا فکر نمىکنید ؟
« خَزائِن » جمع « خَزینَة » به معنى منبع و مرکز هر چیزى است كه براى حفظ آن و عدم
دسترسى دیگران در آنجا جمعآورى شده و با توجه به آیه « وَ اِنْ مِنْ شَىْءٍ اِلاّ عِندَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَّزِلُهُ اِلاّ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ ( 21 / حجر ) : خزائن هرچیزى در نزد ما است و ما جز به اندازه معلوم آن را نازل نمىکنیم » ، روشن مىشود ، كه « خَزائِنُ اللّهِ » منبع همه چیز را دربرمىگیرد و در حقیقت این منبع از ذات بىانتهاى او كه سرچشمه جمیع كمالات و قدرتها است ، مىباشد .
سپس در برابر افرادى كه انتظار داشتند پیامبر صلىاللهعلیهوآله آنها را از تمام اسرار آینده و گذشته آگاه سازد و حتى به آنها بگوید در آینده چه حوادثى مربوط به زندگى آنها روى مىدهد ، تا براى رفع ضرر و جلب منفعت بپاخیزند ، مىگوید : « من هرگز ادّعا نمىکنم كه از همه امور پنهانى و اسرار غیب آگاهم » ( وَ لاََ اَعْلَمُ الْغَيْبَ ) .
کسى كه از همه چیز باخبر است كه در هر مکان و هر زمانى حاضر و ناظر باشد و او تنها ذات پاك خدا است ، اما غیر او كه وجودش محدود به زمان و مکان معینى است طبعا نمىتواند از همهچیز باخبر باشد ، ولى هیچ مانعى ندارد كه خداوند قسمتى از علم غیب را كه مصلحت مىداند و براى تکمیل رهبرى الهى لازم است ، در اختیار آنها بگذارد و البتّه
این را علم غیب بِالذّاتِ نمىگویند ، بلکه علم غیب بِالْعَرَضِ و به تعبیر دیگر يادگیرى و تعلّم ازداناى غیب است.
آیات متعددى از قرآن گواهى مىدهد كه خداوند چنین علمى را نه تنها در اختیار پیامبران و پیشوایان الهى قرارداده بلکه گاهى در اختیار غیر آنها نیز قرار مىداده است ، از جمله در سوره 26 و 27 / جنّ مىخوانیم : « عالِمُ الْغَيْبُ فَلا يُظْهِرُ عَلى غَيْبِهِ اَحَدً اِلاّ مَنِ ارْتَضى مِنْ رَسُولٍ : خداوند از تمام امور پنهانى آگاه است و هیچ كس را از علم غیب خود آگاه نمىکند ، مگر رسولانى كه مورد رضایت او هستند » .
اصولاً تکمیل مقام رهبرى ، آن هم يك رهبرى جهانى و همگانى ، نیاز به آگاهى بر بسیارى از مسایل كه از نظر سایر مردم مکتوم است ، دارد و اگر خداوند این علم غیب را در اختیار
فرستادگان و اولیایش نگذارد ، مقام رهبرى آنها تکمیل نخواهد شد . ( دقّت كنید ) .
این كه جاى خود دارد ، گاهى يك موجود زنده براى ادامه حیات خود نیاز به دانستن گوشهاى از غیب دارد و خداوند در اختیار آن مىگذارد مثلاً شنیدهایم كه بعضى از حشرات
در تابستان پیش بینى وضع هواى زمستان را مىکنند يعنى خداوند این غیب را به خصوص در اختیار آنها مىگذارد ، زیرا زندگى آنها بدون این مطلب چه بسا دست خوش فنا مىگردد ، شرح بیشتر این موضوع را به خواست خدا در تفسیر آیه 188 سوره اعراف بیان خواهیم كرد .
و در جمله سوّم به پاسخ ایراد كسانى كه انتظار داشتند خود پیامبر صلىاللهعلیهوآله فرشته باشد و يا فرشتهاى همراه او باشد و هیچگونه عوارض بشرى از خوردن غذا و راهرفتن در كوچه و بازار در او دیده نشود ، مىگوید : « و من هرگز ادعا نمىکنم فرشتهام : وَ لاََ اَقُولُ لَكُمْ اِنّى مَلَكٌ » .
بلکه « من تنها از دستورات و تعلیماتى پیروى مىکنم كه از طریق وحى از ناحیه پروردگار به من مىرسد : اِنْ اَتَّبِعُ اِلاّ ما يُوحى اِلَىَّ » .
از این جمله به خوبى استفاده مىشود كه پیامبر صلىاللهعلیهوآله هرچه داشت و هرچه كرد از وحى آسمانى سرچشمه گرفته بود و آنگونه كه بعضى پنداشتهاند به اجتهاد خود عمل نمىکرد و نه به قیاس و نه به غیر آن ، بلکه برنامه او در كُلّ امور تنها پیروى از وحى بود .
و در پایان آیه به پیامبر صلىاللهعلیهوآله دستور داده مىشود كه « بگو آیا افراد نابینا و بینا همانندند ؟ و آنها كه چشم خود و اندیشه و عقلشان بسته است با كسانى كه حقایق را به خوبى مىبینند و درك مىکنند برابرند ؟ آیا فکر نمىکنید : قُلْ هَلْ يَسْتَوى الاَعْمى وَ الْبَصیرُ اَفَلا تَتَفَكَّرُونَ » .
ذکر این جمله بعد از جملههاى سهگانه سابق ممکن است به خاطر این باشد كه در جملههاى قبل پیامبر صلىاللهعلیهوآله فرمود :« من نه خزائن الهى را دارم و نه عالم به غیبم و نه فرشتهام تنها پیرو وحیم ، ولى این سخن نه به آن معنى است كه من با شما بتپرستان لجوج همانندم بلکه من انسانى هستم بینا ، درحالى كه شما همچون نابینایان هستید و این دو مساوى نیستند » .
51 وَ اَنْذِرْ بِهِ الَّذینَ يَخافُونَ اَنْ يُحْشَرُوآا اِلى رَبِّهِمْ لَيْسَ لَهُمْ مِنْ دُونِهِ وَلِىٌّ وَ لا شَفیعٌ لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ
به وسیله ( قرآن ) كسانى را كه از روز حشر و رستاخیز مىترسند ، بیم ده ، ( روزى كه در آن روز ) ياور و سرپرست و شفاعت كنندهاى جز او ( خدا ) ندارند ، شاید پرهیزکارى پیشه كنند .
تنها وجود يك رهبر لایق و برنامههاى جامع تربیتى براى هدایت افراد كافى نیست ، بلکه يك نوع آمادگى در خود افراد نیز لازم است همانطور كه نور آفتاب به تنهایى براى يافتن راه از چاه كفایت نمىکند بلکه چشم بینا هم لازم دارد و نیز بذر مستعدّ و آماده مادام كه زمین آماده و مستعدّى وجود نداشته باشد بارور نمىگردد .
همچنین منظور از « يَخافُونَ » ( مىترسند ) همان احتمال زیان و ضرر است كه هر عاقلى به هنگام قرار گرفتن در برابر دعوت انبیاء و رهبران الهى در فکرش پیدا مىشود كه شاید گفتار آنها حقّ باشد و مخالفت با آن موجب زیان و خسران گردد ، پس چه بهتر كه در دعوت آنها مطالعه كنم و دلایل آنها را ببینم .
این يکى از نخستین شرطهاى هدایت است و همان است كه علماى عقاید آن را بهعنوان لزوم « دفع ضرر مُحْتَمَل » دلیل وجوب مطالعه در دعوت مدّعى نبوت و لزوم مطالعه درباره شناسایى خدا قراردادهاند .
سپس مىگوید اینگونه افراد بیدار دل از آن روز مىترسند كه جز خدا پناهگاه و شفاعتکنندهاى وجود ندارد ( لَيْسَ لَهُمْ مِنْ دُونِهِ وَلِىٌّ وَ لا شَفیعٌ ) .
آرى اینگونه افراد را انذار مکن و دعوت به سوى حق بنما ، زیرا امید تقوا و پرهیزگارى درباره آنها هست ( لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ ) .
البتّه نفى « شفاعت » و « ولایت » غیر خدا در این آیه هیچگونه منافاتى با شفاعت و ولایت مردان خدا ندارد ، زیرا منظور نفى شفاعت و ولایت بالذّات است ، يعنى این دومقام ذاتا مخصوص خدا است و اگر غیر او مقام ولایت و شفاعتى دارد به اذن و اجازه و فرمان او است همانطور كه قرآن صریحا مىگوید : « مَنْ ذَا الَّذى يَشْفَعُ عَنْدَهُ اِلاّ بِاِذْنِهِ : كیست كه در پیشگاه او جز به فرمان او شفاعت كند ؟ » ( 255 / بقره ) .
براى توضیح بیشتر در این زمینه و در زمینه بحث شفاعت بهطور كلّى ، به جلد اول تفسیرنمونه ، صفحه 160 و جلد دوم صفحه 189 و 196 مراجعه فرمایید .
52 وَ لا تَطْرُدِ الَّذینَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَدَوةِ وَ الْعَشِىِّ يُریدُونَ وَجْهَهُ ما عَلَيْكَ مِنْ حِسابِهِمْ مِنْ شَىْءٍ وَ ما مِنْ حِسابِكَ عَلَيْهِمْ مِنْ شَىْءٍ فَتَطْرُدَهُمْ فَتَكُونَ مِنَ الظّلِمینَ
آنها را كه صبح و شام خدا را مىخوانند و جز ذات پاك او نظرى ندارند ، از خود دور مکن ، نه حساب آنها بر تو است و نه حساب تو بر آنها اگر آنها را طرد كنى از ستمگران خواهى بود .
« وَجْه » در لغت به معنى صورت است و گاهى به معنى ذات به كار مىرود و منظور از آن در آیه فوق معنى دوم است شرح بیشتر درباره این موضوع را در جلد 2 تفسیر نمونه ، صفحه 263 مطالعه فرمایید .
در این آیه به يکى دیگر از بهانهجویىهاى مشرکان اشاره شده و آن اینکه آنها انتظار
داشتند پیامبر امتیازاتى براى ثروتمندان به نسبت طبقه فقیر قایل شود و معتقد بودند كه نشستن آنها در كنار ياران فقیر پیامبر صلىاللهعلیهوآله براى آنها عیب و نقص بزرگى است ، بىخبر از اینکه اسلام آمده تا به اینگونه امتیازات پوچ و بىاساس پایان دهد ، لذا آنها روى این پیشنهاد اصرار داشتند كه پیامبر صلىاللهعلیهوآله این دسته را از خود براند ، اما قرآن صریحا و با ذکر دلایل زنده پیشنهاد آنها را نفى مىکند .
قابل توجه اینکه در اینجا بدون اینکه نام يا عنوان این اشخاص را ذکر كند ، تنها به ذکر این صفت قناعت شده است ، كه آنها صبح و شام و به تعبیر دیگر همیشه ، به ياد خدا هستند و این عبادت و نیایش و توجّه به پروردگار نه به خاطر دیگران است و نه از روى ریا است ، بلکه تنها به خاطر ذات پاك او است او را فقط به خاطر خودش مىخواهند و مىجویند و هیچ امتیازى با این امتیاز برابرى نمىکند .
از آیات مختلف قرآن استفاده مىشود كه مشرکان ثروتمند و خودخواه این
نخستین و آخرین بار نبود كه چنین پیشنهادى را به پیامبر صلىاللهعلیهوآله كردند ، بلکه كرارا این ایراد را داشتند ، كه چرا پیامبر صلىاللهعلیهوآله جمعى از بینوایان را گرد خویش جمع كرده است و اصرار داشتند آنها را طرد كند .
در حقیقت آنها روى يك سنّت دیرین غلط امتیاز افراد را به ثروت آنها مىدانستند و معتقد بودند باید طبقات اجتماع كه بر اساس ثروت به وجود آمده همواره محفوظ بماند و هر آیین و دعوتى بخواهد زندگى طبقاتى را برهم زند و این امتیازات را نادیده بگیرد ، در نظر آنها مطرود و غیر قابل قبول است .
در حالات نوح پیامبر نیز مىخوانیم كه اشراف زمان او به او گفتند : « وَ ما نَراكَ اتَّبَعَكَ اِلاَّ الَّذینَ هُمْ اَراذِلُنا بادِىَ الرَّاْىِ :ما نمىبینیم كسانى از تو پیروى كرده باشند ، جز جمعى از
فرومایگان و افراد خام » ( 26 / هود ) و این را دلیل بر بطلان رسالت او مىدانستند .
یکى از نشانههاى عظمت اسلام و قرآن و به طور كلى عظمت مکتب انبیاء این است كه
با سرسختى هر چه بیشتر ، در برابر اینگونه پیشنهادها مقاومت كردند و در جوامعى كه اختلاف طبقاتى يك مسأله جاویدان شمرده مىشد ، به كوبیدن این امتیاز موهوم پرداختند تا معلوم شود افراد پاکدل و باایمان و هوشمندى همچون سلمان و ابىذر و صُهَيْب و خَبّاب و بِلال به خاطر نداشتن مال و ثروت كمترین نقصى ندارند و ثروتمندان بىمغز و كوردل و خودخواه و متکبّر به خاطر ثروتشان نمىتوانند از امتیازات اجتماعى و معنوى برخوردار گردند .
در جمله بعد مىفرماید : « دلیلى ندارد كه اینگونه اشخاص با ایمان را از خود دور سازى ، براى اینکه نه حساب آنها بر تو است و نه حساب تو بر آنها : ما عَلَيْكَ مِنْ حِسابِهِمْ مِنْ شَىْءٍ وَ ما مِنْ حِسابِكَ عَلَيْهِمْ مِنْ شَىْءٍ فَتَطْرُدَهُمْ فَتَكُونَ مِنَ الظّلِمینَ » .
در اینکه منظور از « حساب » در اینجا چه حسابى است ؟ درمیان مفسران گفتگواست ، بعضى احتمال دادهاند كه منظور از حساب ، حساب روزى آنها است ، يعنى اگر دست آنها از مال و ثروت تهى است بارى بر دوش تو نمىگذارند ، زیرا حساب روزى آنها با خدا
است ، همانگونه كه تو نیز بار زندگى خود را بر دوش آنها نمىگذارى و حساب روزى تو با آنها نیست .
ولى با توجه به بیانى كه خواهیم كرد این احتمال بعید به نظر مىرسد.
بلکه ظاهر این است كه منظور از حساب ، حساب اعمال است ، اما چگونه خداوند مىفرماید حساب اعمال آنها بر تو نیست ، در حالى كه آنها عمل بدى نداشتهاند كه ذکر چنین جملهاى لازم باشد این به خاطر آن است كه مشرکان ياران فقیر پیامبر صلىاللهعلیهوآله را به واسطه نداشتن مال و ثروت متّهم به دورى از خدا مىکردند كهاگر اعمال آنهادر پیشگاه خدا
مورد قبول بود ، چرا آنها را از نظر زندگى مرفّه قرار نداده است ؟ به علاوه آنها را متّهم مىکردند كه ایمانشان شاید به خاطر تأمین زندگى و رسیدن به آب و نان بوده است .
قرآن پاسخ مىدهد به فرض اینکه آنها چنین بوده باشند ، ولى حسابشان با خدا است ، همین اندازه كه ایمان آوردهاند و در صف مسلمین قرار گرفتهاند ، به هیچ قیمتى نباید رانده
شوند و به این ترتیب جلو بهانهجویىهاى اشراف قریش را مىگیرد .
شاهد این تفسیر همان است كه در داستان نوح پیغمبر كه شبیه داستان اشراف قریش است آمده در آنجا كه قوم نوح به او مىگویند : « اَنُؤْمِنُ لَكَ وَ اتَّبَعَكَ الاَرْذَلُونَ : ما به تو ایمان بیاوریم در حالى كه افراد بىسر و پا از تو پیروى كردهاند » نوح در جواب مىگوید : « وَ ما عِلْمى بِما كانُوا يَعْمَلُونَ اِنْ حَسابُهُمْ اِلاّ عَلى رَبّى لَوْ تَشْعُرُونَ وَ ما اَنَا بَطارِدِ الْمُؤْمِنینَ : من چه اطلاعى از اعمال آنها دارم ؟ حساب اعمال آنها بر خدا است اگر بدانید و من نمىتوانم آنها را كه اظهار ایمان كردهاند از خود برانم ؟ » ( 111 تا 114 / شعراء ) .
نتیجه اینکه وظیفه پیامبران آن است كه هر فردى را كه اظهار ایمان كند بدون هیچگونه تفاوت و تبعیض از هر قشر و طبقهاى كه باشد بپذیرد ، چه رسد به افراد پاکدل و با ایمانى كه جز خدا نمىجویند و تنها گناهشان این است كه دستشان از مال و ثروت تهى است و آلوده زندگى نکبت بار اشراف نیستند .
مىدانیم در مسیحيّت كنونى دایره اختیارات رؤساى مذهبى به طرز مضحکى توسعه يافته تا آنجا كه آنها براى خود حق بخشیدن گناه قائل هستند و به همین جهت مىتوانند كسانى را با كوچکترین چیزى طرد و تکفیر كنند و يا بپذیرند .
قرآن در آیه فوق و آیات دیگر صریحا يادآور مىشود كه نه تنها علماى مذهبى حتى شخص پیامبر صلىاللهعلیهوآله نیز حق طرد كسى را كه اظهار ایمان مىکند و كارىکه موجب خروجاز اسلامبشود ، انجام نداده ندارند ، آمرزش گناه و حساب و كتاب بندگان تنها به دست خدا است و هیچکس جز او حق دخالت در چنین كارى ندارد. ولى اشتباهنشود موضوع بحث درآیه « طَرْد مذهبى » است ، نه « طَرْد حقوقى » به این معنى كه اگر مثلاً مدرسهاى وقف بر محصّلین خاصّى بود و كسى در آغاز مشمول شرایط بود و بعدا فاقد شرایط شد ، اخراج او از آن مدرسه هیچ مانعى ندارد و همچنین اگر متولى مدرسه اختیاراتى به خاطر رعایت
مصالح مدرسه داشت ، هیچ مانعى ندارد كه براى حفظ نظم و موقعيّت آن ، از آن اختیارات مشروع استفاده كند ( بنابراین مطالبى كه در تفسیر المَنار در ذیل آیه برخلاف این مطلب دیده مىشود ، ناشى از اشتباه طرد مذهبى با طرد حقوقى است ) .
53 وَ كَذلِكَ فَتَنّا بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لِيَقُولُوآا اَهؤُلاآءِ مَنَّ اللّهُ عَلَيْهِمْ مِنْ بَيْنِناآ اَلَيْسَ اللّهُ بِأَعْلَمَ بِالشّكِرینَ
و این چنین بعضى از آنها را با بعض دیگر آزمودیم ( توانگران را به وسیله فقیران ) تا بگویند آیا اینها هستند كه خداوند از میان ما ( برگزیده و ) بر آنها منت گذارده ( و نعمت ایمان به آنها بخشیده ) آیا خداوند شاکران را بهتر نمىشناسد ؟
« مِنَّت » در اصل به معنى بخشیدن نعمت است ، ( براى توضیح بیشتر به جلد 3 تفسیر نمونه ، صفحه 158 مراجعه فرمایید ) .
« فِتْنَّة » در اینجا به معنى آزمایش است (1)چه آزمایشى از این سنگینتر كه اشراف و ثروتمندانى كه سالها عادت كردهاند حساب خود رابه كلى از طبقات پایین جدا كنند ، نه در شادى با آنها شریك باشند و نه در غم و رنج و حتى قبرهایشان هم از يکدیگر فاصله داشته باشد ، يك مرتبه تمام این آداب رسوم را درهم بشکنند و این زنجیرهاى عظیم را از دست و پاى خود بردارند و به آیینى به پیوندد كه پیشگامان آن به اصطلاح از طبقه فقرا و پایین محسوب مىشوند .
سپس اضافه مىکند : كار این توانگران به جایى مىرسد كه با نگاه تحقیر به مؤمنان راستین نگریسته و مىگویند : « آیا اینها هستند كه خداوند از میان ما برگزیده و نعمت ایمان و اسلام به آنها ارزانى داشته است » ؟ آیا اینها قابل چنین حرفهایى هستند ؟ .
1) « تفسیر نمونه » ، جلد 2 ، صفحه 13 و 17 ذیل آیه 191 سوره بقره و 193 .
(لِيَقُولُوآا اَهآؤُلاآءِ مَنَّ اللّهُ عَلَيْهِمْ مِنْ بَيْنِناآ) .
و بعد به آنها پاسخ مىگوید كه این افراد با ایمان مردمى هستند كه شکر نعمت عمل و تشخیص را به جا آورده و آن را به كار بستهاند و همچنین شکر نعمت دعوت پیامبر صلىاللهعلیهوآله را به جاآورده و از او پذیرا شدهاند . چه نعمتى از آن بزرگتر و چه شکرى از آن بالاتر و به خاطر همین خداوند ، ایمان را در قلوب آنها راسخ گردانیده است « آیا خداوند شاکران را بهتر نمىشناسد ؟ : اَلَيْسَ اللّهُ بِأَعْلَمَ بِالشّكِرینَ » .
54 وَ اِذا جآءَكَ الَّذینَ يُؤْمِنُونَ بِایتِنا فَقُلْ سَلمٌ عَلَيْكُمْ كَتَبَ رَبُّكُمْ عَلى نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ اَنَّهُ مَنْ عَمِلَ مِنْكُمْ سُوءًا بِجَهلَةٍ ثُمَّ تابَ مِنْ بَعْدِه وَ أَصْلَحَ فَأَنَّهُ غَفُورٌ رَحیمٌ
هرگاه كسانى كه به آیات ما ایمان دارند نزد تو آیند به آنها بگو : سلام بر شما ، پروردگارتان رحمت را بر خود فرض كرده ، هرکس از شما كار بدى از روى نادانى كند سپس توبه و اصلاح ( و جبران ) نماید او آمرزنده مهربان است .
« كَتَب » كه از ماده « كِتابَت » به معنى نوشتن است ، در بسیارى از موارد كنایه از الزام و ایجاب و تعهّد مىباشد ، زیرا يکى از آثار نوشتن مسلّم شدن و ثابت ماندن چیز است .
سلام مزبور در آیه ممکن است از ناحیه خدا و به وسیله پیامبر صلىاللهعلیهوآله بوده باشد و يا مستقیما از ناحیه خود پیامبر صلىاللهعلیهوآله و در هر حال دلیل بر پذیرا شدن و استقبال كردن و تفاهم و دوستى با آنها است .
منظور از « جَهالَت » در اینگونه موارد ، همان غلبه و طغیان شهوت است كه انسان نه از روى دشمنى و عداوت با حق ، بلکه به خاطر غلبه هوى و هوس آنچنان مىشود كه فروغ عقل و كنترل شهوت را از دست مىدهد ، چنین كسى با اینکه عالم به گناه و حرام است اما چون علمش تحتالشعاع هوى و هوس واقع شده ، به آن « جهل » اطلاق گردیده ، مسلما چنین كسى در برابر گناه خود مسؤول است ، امّا چون از روى عداوت و دشمنى نبوده ، سعى و كوشش مىکند اصلاح و جبران كند .
در حقیقت آیه فوق به پیامبر صلىاللهعلیهوآله دستور مىدهد ، كه هیچ فرد با ایمانى را از هر طبقه و نژاد و در هر شرایطى بوده باشد ، نه تنها از خود نراند ، بلکه آغوش خویش را يکسان به روى همه بگشاید ، حتّى اگر كسانى آلوده به گناهان زیاد باشند ، آنها را نیز بپذیرد و اصلاح كند .
55 وَ كَذلِكَ نُفَصِّلُ الاَيتِ وَ لِتَسْتَبینَ سَبیلُ الْمُجْرِمینَ
و این چنین آیات را برمىشمریم ( و روشن مىسازیم ) تا راه گناه كاران آشکار گردد .
روشن است كه منظور از مجرم ، در آیه فوق هر گناهکارى نیست ، زیرا پیامبر صلىاللهعلیهوآله در این آیه مأموريّت پیدا مىکند گناهکاران را در صورتى كه به سوى او بیایند هرچند اعمال خلافى از روى نادانى انجام داده باشند بپذیرد ، بنابراین منظور از مجرم همان گناهکاران لجوج و سرسختى است كه با هیچ وسیله تسلیم حقّ نمىشوند .
یعنى بعد از این دعوت عمومى و همگانى به سوى حقّ ، حتى دعوت از گناهکارانى كه از كار خود پشیمانند ، راه و رسم مجرمان لجوج و غیر قابل انعطاف كاملاً شناخته خواهد شد .
56 قُلْ اِنّى نُهیتُ اَنْ اَعْبُدَ الَّذینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ قُلْ لاّ اَتَّبِعُ اَهْواآءَكُمْ قَدْ ضَلَلْتُ اِذا وَ ماآ اَنَا مِنَ الْمُهْتَدینَ
بگو من از پرستش كسانى كه غیر از خدا مىخوانید نهى شدهام ، بگو من از هوى و هوسهاى شما پیروى نمىکنم اگر چنین كنم گمراه شدهام و از هدایت يافتگان نخواهم بود .
جمله « نُهیتُ » ( ممنوع شدهام ) كه به صورت فعل ماضى مجهول آورده شده است اشاره به این است كه ممنوع بودن پرستش بتها چیز تازهاى نیست بلکه همواره چنین بوده و خواهد بود .
سپس با جمله : « بگو اى پیامبر من پیروى از هوا و هوسهاى شما نمىکنم » ( قُلْ لا اَتَّبِعُ اَهْواءَكُمْ ) پاسخ روشنى به پیشنهاد بىاساس آنها مىدهد و آن اینکه بتپرستى هیچ دلیل منطقى ندارد و هرگز با حکم عقل و خرد جور نمىآید ، زیرا عقل به خوبى درك مىکند كه انسان از
جماد اشرف است چگونه ممکن است انسان در برابر مخلوق دیگرى و حتى در برابر موجود پستتر سرتعظیم فرود آورد ، علاوه بر این بتها غالبا ساخته و پرداخته انسان بودند چگونه ممکن است چیزى كه مخلوق خود انسان است معبود او و حلاّل مشکلاتش گردد ،بنابراین سرچشمه بتپرستى چیزى جز تقلید كورکورانه و پیروى از خرافات و هوا پرستى نیست .
57 قُلْ اِنىّ عَلى بَيِّنَةٍ مِنْ رَبّى وَ كَذَّبْتُمْ بِه ما عِنْدى ما تَسْتَعْجِلُونَ بِهآ اِنِ الْحُكْمُ اِلاّ لِلّهِ يَقُصُّ الْحَقَّ وَ هُوَ خَيْرُ الْفصِلینَ
بگو من دلیل روشنى از پروردگارم دارم و شما آن را تکذیب كردهاید ( و نپذیرفتهاید ) آنچه شما درباره آن عجله دارید به دست من نیست ، حکم و فرمان تنها از آن خدا است ، حق را از باطل جدا مىکند و او بهترین جدا كننده ( حق از باطل )است .
« بَيِّنَة » در اصل به چیزى مىگویند كه میان دو شىء فاصله و جدایى مىافکند بهگونهاى كه دیگر هیچگونه اتّصال و آمیزش با هم نداشته باشند ، سپس به دلیل روشن و آشکار نیز گفته شده ، از این نظر كه حق و باطل را كاملاً از هم جدا مىکند .
در اصطلاح فقهى اگرچه « بَيِّنَة » به شهادت دو نفر عادل گفته مىشود ولى معنى لغوى آن كاملاً وسیع است و شهادت دو عادل يکى از مصداقهاى آن مىباشد و اگر به معجزات «بَيِّنَة» گفته مىشود باز از همین نظر است كه حقّ را از باطل جدا مىکند و اگر به آیات و احکام الهى « بَيِّنَة » گفته مىشود باز بهعنوان مصداق این معنى وسیع است .
در این آیه نیز پیامبر صلىاللهعلیهوآله مأمور است روى این نکته تکیه كند كه مدرك من در مسئله خداپرستى و مبارزه با بت كاملاً روشن و آشکار مىباشد و انکار و تکذیب شما چیزى از اهميّت آن نمىکاهد .
جمله « يَقُصُّ » در لغت به معنى « قطع كردن » و بریدن چیزى است (1)و اینکه در آیه .
1) قاموس مىگوید : « قَصَّ الشَّعَرَ وَ الظُّفْرَ قَطَعَ مِنْهُما بِالْمِقَصّ اى المِقْراض » چیدن مو و ناخن را با مِقْراض و قیچى عرب « قَصّ » مىگوید و مِقْراض را « مِقَصّ » .
فوق مىخوانیم : « يَقُصُّ الْحَقَّ » خداوند حق را مىبرد يعنى كاملاً آن را از باطل جدا و تفکیك مىنماید ، بنابراین جمله بعد « وَ هُوَ خَيْرٌ الْفصِلینَ » او بهترین جداکنندگان است تأکید براى این موضوع محسوب مىشود .
و باید توجه داشت كه جمله « يَقُصُّ » از ماده « قِصَّة » به معنى بیان سرگذشت و داستان نیست آنچنان كه بعضى از مفسران پنداشتهاند .
جمله « اِنِ الْحُكْمُ اِلاّ لِلّهِ » معنى روشنى دارد و آن اینکه هرگونه فرمان در عالم آفرینش و تکوین و در عالم احکام دینى و تشریع به دست خدا است و بنابراین اگر پیامبر صلىاللهعلیهوآله مأموریتى پیدا مىکند آن هم به فرمان او است .
و اگر حضرت مسیح مثلاً مردهاى را زنده مىکند آن هم به اذن او است ، همچنین هرمنصبى اعماز رهبرىالهى و قضاوت و حکميّت به كسى سپرده شده است آن هم از ناحیه پروردگار است .
اما متأسفانه جمله بهاین روشنى درطول تاریخ كرارا موردسوءاستفاده واقع شده است ،
گاهى خوارج براى ایراد به مسئله تعیین « حَكَمَيْن » در جریان جنگ « صِفّين » كه به پیشنهاد آنها و امثال آنها صورت گرفته بود به این جمله چسبیده و به گفته على كلمه حقى را گرفته و در معنى باطلى به كارمىبردند و تدریجا جمله « لا حُكْمَ اِلاّ لِلّهِ » شعارى براى آنها شد.
آنها آن قدر نادان و ابله بودند كه تصور مىکردند اگر كسى به فرمان خدا و به دستور اسلام در موضوعى حکميّت پیداکرد با جمله « اِنِ الْحُكْمُ اِلاّ لِلّهِ » مخالف است ، با اینکه قرآن زیاد مىخواندند اما كمتر مىفهمیدند ، زیرا حتى قرآن در موضوع دادگاه خانوادگى اسلام تصریح به انتخاب حکم از طرف زن و مرد مىکند « فَابْعَثُوا حَكَما مِنْ اَهْلِهِ وَ حَكَما مِنْ اَهْلِها » ( 35 / نساء ) .
بعضى دیگر ، همانطور كه فخر رازى در تفسیر خود نقل مىکند ، این جمله را دلیلى بر مسلك جبر گرفتهاند ، زیرا وقتى قبول كنیم همه فرمانها در جهان آفرینش به دست خدا است اختیارى براى كسى باقى نمىماند .
در حالى كه مىدانیم آزادى بندگان و اختیار آنها نیز به فرمان پروردگار است ، این خدا
است كه مىخواهد آنها مختار و آزاد در كار خود باشند تا در پرتو اختیار و آزادى ، تکلیف و مسؤولیت بر دوش آنها نهد و تربیت شوند .
58 قُلْ لَوْ اَنَّ عِنْدى ما تَسْتَعْجِلُونَ بِه لَقُضِىَ الاَمْرُ بَيْنى وَ بَيْنَكُمْ وَ اللّهُ اَعْلَمُ بِالظّلِمینَ
بگو اگر آنچه را كه شما درباره آن عجله دارید نزد من بود ( و به درخواست شما ترتیب اثر مىدادم عذاب الهى بر شما نازل مىگشت و ) كار من و شما پایان گرفته بود و خداوند ظالمان را بهتر مىشناسد .
از آیات قرآن استفاده مىشود كه بسیارى از اقوام گذشته همین درخواست را از پیامبران خود داشتند ، كه اگر راست مىگویى پس چرا مجازاتى را كه براى ما انتظار دارى به سراغ ما نمىفرستى ؟
قوم نوح چنین درخواستى را از او كردند و گفتند : اى نوح ! چرا این همه با ما سخن مىگویى و مجادله مىکنى ؟ اگر راست مىگویى عذابى را كه به عنوان تهدید مىگویى
زودتر بیاور « قالُوا يا نُوحُ قَدْ جادَلْتَنا فَاَكْثَرْتَ جِدالَنا فَأْتِنا بِما تَعِدُنا اِنْ كُنْتَ مِنَ الصّادِقینَ » ( 32 / هود ) نظیر این تقاضا را قوم صالح نیز از او كردند ( 77 / اعراف ) .
و همچنین قوم عاد به پیامبرشان هود چنین پیشنهادى داشتند ( 70 / اعراف ) .
از سوره اِسْراء نیز استفاده مىشود كه این درخواست از پیامبر اسلام مکرّر واقع شد ، حتى گفتند : ما به تو ایمان نمىآوریم مگر زمانى كه يکى از چند كار انجام دهى از جمله اینکه سنگهاى آسمانى را قطعه قطعه بر سر ما بیفکنى « اَوْ تُسْقِطَ السَّماءَ كَما زَعَمْتَ عَلَيْنا كِسَفا » ( 92 / اسراء ) .
این درخواستهاى نامعقول يا به عنوان استهزاء و مسخره كردن صورت مىگرفته و يا به راستى به عنوان طلب اعجاز و در هر دو صورت كار احمقانهاى بود ، زیرا در صورت دوم موجب نابودى آنها مىشده و جایى براى استفاده از معجزه باقى نمىمانده و در صورت اول نیز با دلایل و نشانههاى روشنى كه پیامبران با خود داشتند حداقل احتمال صدق آنها درنظر هر بیننده مجسم مىشده است ، چهطور ممکن است
با چنین احتمالى انسان تقاضاى نابودى خودش را بکند ، يا آن را به شوخى بگیرد ، ولى تعصّب و لجاجت بلاى بزرگى است كه جلو هرگونه فکر و منطق را مىگیرد .
جمله « اِنِ الْحُكْمُ اِلاّ لِلّهِ » معنى روشنى دارد و آن اینکه : هرگونه فرمان در عالم آفرینش و تکوین و در عالم احکام دینى و تشریع به دست خدا است و بنابراین اگر پیامبر صلى الله علیه و آله مأموريّتى پیدا مىکند آن هم به فرمان او است .
و اگر حضرت مسیح مثلاً مردهاى را زنده مىکند آن هم به اذن او است ، همچنین هر منصبى اعم از رهبرى الهى و قضاوت و حکميّت به كسى سپرده شده است آن هم از ناحیه پروردگار است .
59 وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْبِ لا يَعْلَمُهاآ اِلاّ هُوَ وَ يَعْلَمُ ما فِى الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ ما تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَةٍ اِلاّ يَعْلَمُها وَ لا حَبَّةٍ فى ظُلُمتِ الاَرْضِ وَ لا رَطْبٍ وَ لا يابِسٍ اِلاّ فى كِتبٍ مُبینٍ
کلیدهاى غیب تنها نزد او است و جز او كسىآن رانمىداند، آنچه در خشکى و
دریاست مىداند ، هیچ برگى ( از درختى ) نمىافتد مگر اینکه از آن آگاه است و نه هیچ دانهاى در مخفىگاه زمین و نه هیچ تر و خشکى وجود دارد جز اینکه در كتاب آشکار ( در كتاب علم خدا ) ثبت است .
« مَفاتِحُ » جمع « مِفْتَح » به معنى « كلید » است و نیز ممکن است جمع « مَفْتَح » به معنى «خزینه» و مرکز نگاهدارى چیزى بوده باشد .
در صورت اول معنى آیه چنین مىشود كه تمام كلیدهاى غیب به دست او است و در صورت دوم تمام خزانههاى غیب .
این احتمال نیز وجود دارد كه هر دو معنى در يك عبارت مراد باشد و همانطور كه در علم اصول اثبات شده است مانعى از استعمال يك لفظ در چند معنى وجود ندارد و در هرصورت این دولازم و ملزوم يکدیگرند، زیرا هرکجا خزانهاى است ، كلیدى وجود دارد .
ولى بیشتر به نظر مىرسد كه « مَفاتِحُ » به معنى كلیدها باشد ، نه خزائن
زیرا هدف در اینجا بیان علم خدا است و آن با مسأله كلید كه وسیله آگاهى از ذخایر مختلف است ، متناسبتر مىباشد ، در دو مورد دیگر كه كلمه « مَفاتِحُ » در قرآن به كار رفته ، نیز منظور از آن كلید است .
« بَرِّ » به معنى مکان وسیع است و معمولاً به خشکىها گفته مىشود و « بَحْرِ » در اصل نیز به معنى محل وسیعى است كه آب زیاد در آن مجتمع باشد و معمولاً به دریاها و گاهى به نهرهاى عظیم نیز گفته مىشود .
در هرحال آگاهى خدا از آنچه در خشکىها و دریاها است ، به معنى احاطه علم او بر همه چیز است و توجّه به وسعت معنى جمله بالا ( آنچه در خشکىها و دریاها است خدا مىداند ) در حقیقت روشنگر گوشهاى از علم وسیع او است .
در روایات متعددى كهاز طرق اهلبیت رسیدهاست ، « وَرَقَةٍ » به معنى جنین سقط شده و « حَبَّةٍ » به معنى فرزند و « ظُلُمتِ الاَرْضِ » به معنى رحم مادران و « رَطُب » به معنى آنچه از
نطفهها زنده مىمانند و « يابِس » به معنى آنچه از بین مىرود ، تفسیر شده است .(1)
شك نیست كه این تفسیر با معانى لغوى این كلمات تطبیق نمىکند ، زیرا « وَرَقَه » به معنى برگ و « حَبَّة » به معنى دانه و « ظُلُماتِ الاَرْضِ » به معنى تاریکىهاى زمین و « رَطْب » به معنى تر و « يابِس » به معنى خشکى است ولى ائمه اهل بیت در حقیقت با این تفسیر خواستهاند ، مسلمانان را متوجه كنند ، كه باید با يك دید وسیع و گسترده به آیات قرآن بنگرند و در فهم معنى آنها روى لفظ جمود نکنند ، بلکه به هنگامى كه قراین دلیل بر توسعه معنى هستند ، به وسعت معنى بنگرند .
روایت فوق در حقیقت اشاره به این است كه مفهوم آیه بالا منحصر به دانههاى گیاهان نیست ، بلکه حتى بذرهاى نطفههاى انسانى را نیز شامل مىشود .
60 وَ هُوَ الَّذى يَتَوَفّكُمْ بِالَّيْلِ وَ يَعْلَمُ ما جَرَحْتُمْ بِالنَّهارِ ثُمَّ يَبْعَثُكُمْ فیهِ .
1) « تفسیر برهان » ، جلد 1 ، صفحه 528 .
لِيُقْضىآ اَجَلٌ مُسَمّىً ثُمَّ اِلَيْهِ مَرْجِعُكُمْ ثُمَّ يُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ
او كسى است كه ( روح ) شما را در شب ( به هنگام خواب ) مىگیرد و از آنچه در روز كسب كردهاید ( و انجام دادهاید ) با خبر است سپس شما را در روز ( از خواب ) برمىانگیزد ( و این وضع هم چنان ادامه مىیابد ) تا مدت و سرآمد معینى فرارسد سپس بازگشت شما به سوى او است و شما را به آنچه عمل مىکردید آگاه مىسازد .
« تَوَّفى » در لغت به معنى بازگرفتن است و اینکه خواب را يك نوع بازگرفتن روح معرّفى كرده ، به خاطر آن است كه خواب برادر مرگ است ، مرگ تعطیل كامل دستگاه مغز آدمى و قطع مطلق پیوند روح و جسم است ، در حالى كه خواب تنها تعطیل بخشى از دستگاه مغز و ضعیف شدن این پیوند است، بنابراینخواب مرحله كوچکىاز مرگ حساب مىشود .(1)(2)د.
« جَرَحْتُمْ » از ماده « جَرَحَ » و در اینجا به معنى اکتساب و به دست آوردن چیزى است . يعنى شما شب و روز در زیر چتر قدرت و علم خداوند قرار دارید ، آن كس كه از پرورش دانههاى نباتات در دل خاك و از سقوط و مرگ برگها در هر مکان و زمان آگاه است ، از اعمال شما نیز آگاهى دارد .
« بَعث » در اینجا به معنى برانگیختن از خواب و بیدار كردن است و منظور از « اَجَلٌ مُسَمّى » عمرى است كه براى هرکسى مقرّر شده .
61 وَ هَوَ الْقاهِرُ فَوْقَ عِبادِه وَ يُرْسِلُ عَلَيْكُمْ حَفَظَةً حَتّى اِذا جاآءَ اَحَدَكُمُ الْمَوْتُ تَوَفَّتْهُ رُسُلُنا وَ هُمْ لا يُفَرِّطُونَ
او تسلّط كامل بر بندگان خود دارد و مراقبانى بر شما مىفرستد، تازمانى كهیکى از شما را مرگ فرا رسد فرستادگان ما جان او را مىگیرند و آنها ( در نگاهدارى حساب اعمال بندگان )کوتاهى نمىکنند .
« قاهِريّت » به معنى غلبه و تسلّط كامل بر چیزى است به طورى كه هیچگونه
توانایى مقاومت در طرف مقابل نباشد .
« حَفَظَةً » جمع « حافِظ » و در اینجا به معنى فرشتگانى است كه مأمور نگاهدارى حساب اعمال انسانها هستند ، همانطور كه در سوره 10 تا 13 / انفطار مىخوانیم : « اِنَّ عَلَيْكُمْ لَحافِظینَ . كِراما كاتِبینَ . يَعْلَمُونَ ما تَفْعَلُونَ : مراقبان و حافظانى بر شما گمارده شده ، آنها نویسندگان بزرگوارى هستند كه از هرکار شما آگاهند » .
62 ثُمَّ رُدُّوآا اِلَى اللّهِ مَوْلهُمُ الْحَقِّ اَلا لَهُ الْحُكْمُ وَ هُوَ اَسْرَعُ الْحسِبینَ
سپس ( تمام بندگان ) به سوى خدا كه مولاى حقیقى آنها است بازمىگردند ، بدانید داورى مخصوص او است و او سریعترین حسابگران است .
تا آنجا كه در بعضى از روایات وارد شده : « اِنَّهُ سُبْحانَهُ يُحاسِبُ جَمیعَ عِبادِهُ عَلى مِقْدارِ حَلْبِ شاةٍ : خداوند حساب تمام بندگان را در زمان كوتاهى بهاندازه دوشیدن يك گوسفند رسیدگى مىکند ».(1).
1) « مجمع البیان » ، جلد 3 ، صفحه 313 .
همانطور كه در تفسیر سوره بقره آیه 202 گفتیم ، سرعت حساب بندگان به قدرى است كه حتّى در يك لحظه همه حساب آنها را مىتواند مشخصّ كند ، حتّى ذکر زمان دوشیدن يك گوسفند و در روایت بالا براى نشان دادن كوتاهى زمان است و لذادر روایت دیگرىمىخوانیم: « اِنَّ اللّهَ تَعالى يُحاسِبُ الْخَلائِقَ كُلَّهُمْ فى مِقْدارِ لَمْحِ الْبَصَرِ : خداوند حساب همه بندگان را در يك لحظه مىرسد » و دلیل آن همان است كه در تفسیر آیه فوق گذشت و آن اینکه اعمال آدمى در وجود او و در موجودات اطراف او اثر مىگذارد ، يعنى درست همانند ماشینهایى است كه مقدار حرکت و كارکرد خود را روى دستگاههایى با نمره نشان مىدهند و به تعبیر روشنتر اگر دستگاههاى دقیقى باشد ، مىتواند در چشم انسان تعداد نگاههاى خیانت آمیزى كه كردهاست، بخواند و روى زبان انسان تعداد دروغها و تهمتها و زخم زبانها و سخنان نادرست را مطالعه كند ، خلاصه هریك از اعضاء بدن انسان علاوه بر روح او دستگاه حساب و شمارشى در درون خود دارد و با يك لحظه بررسى حساب آن روشن مىگردد .
و اگر در پارهاى از روایات مىخوانیم كه افراد پر مسؤوليّت و پر ثروت محاسباتشان در آن روز طولانى مىشود ، در حقیقت نه به خاطر آن است كه معطّل رسیدگى به اصل حساب
شوند بلکه آنها باید در برابر سؤالاتى كه نسبت به اعمال آنها مىشود ، جوابگویى كنند ، يعنى سنگینى بار مسؤوليّت و لزوم جواب گویى و اتمام حجّت زمان دادگاه آنهارا طولانى مىکند .
مجموع این آیات يك درس كامل تربیتىبراى بندگان خدا است ، آگاهى خداوند از كوچکترین ذرّات این جهان ، احاطه علمى او بر همه چیز ، قدرت و قهاريّت او نسبت به بندگان ، اطلاع او از تمام اعمال بشر ، نگاهدارى حساب اعمال به وسیله كاتبان دقیق ، گرفتن جان او در لحظه معيّن ، برانگیخته شدن او در رستاخیز و سپس رسیدگى دقیق و سریع تمام كارهاى این انسان .
کیست كه ایمان به مجموع این مسایل داشته باشد و مراقب اعمال خویش نگردد ؟ بىحساب ظلم و ستم كند ، بىدلیل دروغ بگوید و بىجهت به دیگران تجاوز كند ، آیا این اعمال با ایمان و اعتقاد و توجه به اصول فوق هرگز جمع مىشود ؟
63 قُلْ مَنْ يُنَجّيكُمْ مِنْ ظُلُمتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ تَدْعُونَهُ تَضَرُّعا وَ خُفْيَةً لَئِنْ اَنْجنا مِنْ هذِه لَنَكُونَنَّ مِنَ الشّكِرینَ
بگو چه كسى شما را از تاریکىهاى خشکى و دریا رهایى مىبخشد؟ درحالىکه او را آشکارا و درپنهانىمىخوانید ( و مىگویید ) : اگر از این ( خطرات و ظلمتها ) ما را رهایى بخشیدى از شکرگزاران خواهیم بود .
ظلمت و تاریکى گاهى جنبه حسّىدارد و گاهىجنبه معنوى : ظلمت حسّى آن است كه نور به كلى قطع شود يا آنچنان ضعیف شود كه انسان جایى را نبیند يا به زحمت ببیند و ظلمت معنوى همان مشکلات و گرفتارىها و پریشانىهایى است كه عاقبت آنها تاریك و ناپیدا است . جهل ظلمت است ، هرج و مرج اجتماعى و اقتصادى و نابسامانىهاى فکرى و انحرافات و آلودگىهاى اخلاقى كه عواقب شوم آنها قابل پیشبینى نیست و يا چیزى جز بدبختى و پریشانى نمىباشد همگى ظلمتند .
ظلمت و تاریکى ذاتاً هولناك و توهّم انگیز است ، زیرا حمله بسیارى از جانوران خطرناك و دزدان و جانیان در پرده تاریکى صورت مىگیرد و هرکس خاطراتى در این زمینه دارد ، لذا به هنگام گرفتار شدن در میان تاریکى ، اوهام و خیالات جان مىگیرند ، اشباح و هیولاهاى وحشتناك از زوایاى خیال بیرون مىدوند و افراد عادى را در خوف و ترس فرومىبرند .
ظلمت و تاریکى شعبهاى از عدم است و انسان ذاتا از عدم مىگریزد و وحشت دارد و بههمین جهت معمولاً از تاریکى مىترسد .
اگر این تاریکى با حوادث وحشتناك واقعى آمیخته شود و مثلاً انسان در يك سفر دریایى « شب تاریك و بیم موج و گردابى حایل » محاصره شود وحشت آن به درجات بیش از مشکلاتى است كه به هنگام روز پدید مىآید ، زیرا معمولاً راههاى چاره در چنان شرایطى به روى انسان بسته مىشود ، همینطور اگر در شبى تاریك در میان بیابانى راه را گم كند و صداى وحشتناك حیوانات درنده كه دردل شب طعمهاى براى خود مىجویند از
دور و نزدیك به گوش او رسد ، در چنین لحظاتى است كه انسان همه چیز را به دست فراموشى مىسپارد و جز خودش و نور تابناکى كه در اعماق جانش مىدرخشد و او را به سوى مبدئى مىخواندکه تنها او است كه مىتواندچنان مشکلاتى را حلکند ، از ياد مىبرد . اینگونه حالات دریچههایى هستند به جهان توحید و خداشناسى .
ذکر « تَضَرُّع » كه به معنى دعاى آشکار و « خُفْيَة » كه دعاى پنهانى است شاید به خاطر این باشد كه مشکلات با هم متفاوتند گاهى به مرحله شدت نرسیده انسان را به دعاى پنهانى
دعوت مىکند و گاهى كه به مرحله شدید مىرسد آشکارا دست به دعا برمىدارد و گاهى نالهها و فریادها سر مىدهد منظور این است كه خداوند هم مشکلات شدید و هم مشکلات ضعیف شما را حلّ مىکند .
بعضى معتقدند كه در آیه به چهار حالت روانى انسان كه هرکدام يك نوع عکسالعمل به هنگام بروز مشکلات است اشاره شده است : حالت « دعا و نیاز » و حالت « تضرع و خضوع » و حالت «اخلاص» و حالت «التزام به شکرگزارى به هنگام نجات از مشکلات» .
امّا متأسفانه براى بسیارى از این افراد این حالات پر ارزش همانند برقى زود گذر و تقریبا به شکل اضطرارى در برابر شدائد و مشکلات پیدا مىشود اما چون با آگاهى آمیخته نیست پس از برطرف شدن شداید به خاموشى مىگراید .
بنابراین این حالات اگرچه زودگذر باشد ، مىتواند دلیلى براى افراد دور افتاده در زمینه خداشناسى گردد .
در اینجا يادآورى حدیثى كه در ذیل این آیه در بعضى از تفاسیر اسلامى آمده است بىمناسبت نیست .
از پیغمبر اکرم نقل شده كه فرمود : « خَيْرُ الدُّعاءِ الْخَفِىُّ وَ خَيْرُ الرِّزْقِ ما يَكْفى : بهترین دعا آن است كه پنهانى ( و از روى نهایت اخلاص ) صورت گیرد و بهترین روزى آن است كه بهقدر كافى بوده باشد » ( نه ثروت اندوزىهایى كهمایه محروميّتدیگران و بارسنگینى بردوش انسان باشد ) .
و در ذیل همین حدیث مىخوانیم : « مَرَّ بَقَوْمٍ رَفَعُوا اَصْواتِهِمْ بِالدُّعاءِ فَقالَ اِنَّكُمْ لا تَدْعُونَ الاَصَمَّ وَ لا غائِبا وَ اِنَّما تَدْعُونَ سَمیعا قَریباً : پیامبر از كنار جمعيّتى گذشت كه صداى خود را به
دعا بلند كرده بودند فرمود شما شخص كرى را نمىخوانید و نه شخصى را كه پنهان و دور از شما باشد بلکه شما كسى را مىخوانید كه هم شنوا و هم نزدیك است » (1)از این حدیث استفاده مىشود كه اگر دعا آهسته و آمیخته با توجه و اخلاص باشد بهتر است .
64 قُلِ اللّهُ يُنَجّيكُمْ مِنْها وَ مِنْ كُلِّ كَرْبٍ ثُمَّ اَنْتُمْ تُشْرِكُونَ
بگو خداوند شما را از اینها و از هر مشکل و ناراحتى نجات مىبخشد بازهم شما براى او شریك مىسازید ( و راه كفر مىپویید ) .
« كَرْب » در اصل به معنى زیر و روکردن زمین و حفر آن است و نیز به معنى گره محکمى كه در طناب دلو مىزنند آمده است سپس در غم و اندوههایى كه قلب انسان را زیر و رو مىکند و همچون گرهى بر دل انسان مىنشیند گفته شده است .
بنابراین ذکر كلمه « كَرْب » در آیه بالا كه معنى وسیع و گستردهاى دارد و هرگونه مشکل .
1) « مجمع البیان » و « نورالثقلین » ، ذیل آیه بالا .
مهمى را شامل مىشود بعد از ذکر « ظُلُمات بَرّ وَ بَحْر » كه به قسمت خاصّى از شداید گفته مىشود از قبیل ذکر يك مفهوم عام بعد از بیان مفهوم خاصّ است .
65 قُلْ هُوَ الْقادِرُ عَلىآ اَنْ يَّبْعَثَ عَلَيْكُمْ عَذابا مِنْ فَوْقِكُمْ اَوْ مِنْ تَحْتِ اَرْجُلِكُمْ اَوْ يَلْبِسَكُمْ شِيَعا وَ يُذیقَ بَعْضَكُمْ بَأسَ بَعْضٍاُنْظُرْ كَيْفَنُصَرِّفُالاْيتِ لَعَلَّهُمْ يَفْقَهُونَ
بگو او قادر است كه عذابى از طرف فوق يا از زیر پاى شما بر شما بفرستد يا به صورت دستههاى پراکنده شما را با هم بیامیزد و طعم جنگ ( و ناراحتى ) را به هریك از شما به وسیله دیگرى بچشاند ، ببین چگونه آیات گوناگون را براى آنها بازگو مىکنیم شاید بفهمند ( و بازگردند ) .
« يَلْبِسُكُمْ » از ماده « لَبْس » به معنى اختلاط و به هم آمیختن است نه از ماده « لُبْس » به معنى لباس پوشیدن ، بنابراین معنى جمله چنین مىشود : « او مىتواند شما را به صورت گروهها و
دستههاى مختلف به هم بیامیزد » .
در اینکه منظور از « عذاب » ، از طرف « بالا » و « پایین » چیست درمیان مفسران گفتگو است ، ولى ظاهر این است كه این دو كلمه ( فوق و تحت ) معنى بسیار وسیعى دارند هم طرف بالا و پایین حسّى را شامل مىشوند ، يعنى مجازاتهایى مانند صاعقهها و رگبارهاى خطرناك و طوفانها از طرف بالا و زلزلهها و شکافهاى ویرانگر زمینى و طغیان رودها و دریاها از طرف پایین را دربرمىگیرد .
و نیز عذابهاى دردناکى را كه از طرف طبقه حکام و قشرهاى بالاى اجتماع بر سر بعضى از ملتها فرومىریزد و ناراحتىها و شکنجههایى كه از طرف بعضى از كارگران
وظیفهنشناس دامنگیر مردم مىشود كه گاهى كمتر از عذابهاى دسته اوّل نیست ، شامل مىگردد.
همچنین ممکن است سلاحهاى جنگى مخوف عصر ما كه از هوا و زمین زندگانى بشر را به صورت وحشتناکى درهم مىکوبد و در مدت كوتاهى آبادترین شهرها را از طریق بمبارانهاى هوایى و حملههاى زمینى و مینگذارىها و زیردریایىها تبدیل به تل
خاکسترى مىکند در مفهوم وسیع آیه داخل باشد .
مسئله اختلاف كلمه و پراکندگى در میان جمعيّت نیز به قدرى خطرناك است كه در ردیف عذابهاى آسمانى و صاعقهها و زلزلهها قرار گرفته است و راستى چنین است ، بلکه گاهى ویرانىهاى ناشى از اختلاف و پراکندگى به درجات بیشتر از ویرانىهاى ناشى از صاعقهها و زلزلهها است ، كرارا دیده شده است كشورهاى آباد در سایه شوم نفاق و تفرقه به نابودى مطلق كشیده شده است و این جمله هشدارى است به همه مسلمانان جهان .
اینکه آیه مورد بحث مىگوید : خداوند تفرقه درمیان شما بیفکند نه به این معنى است كه خداوند بىجهت مردم را گرفتار نفاق و اختلاف مىکند بلکه این نتیجه اعمال سوء مردم و خودخواهىها و خودپرستىها و سودجویىهاى شخصى است كه نتیجه آن به صورت نفاق و تفرقه بروز مىکند و نسبت دادن آن به خدا به خاطر آن است كه او چنین اثرى را در این اعمال زشت قرار داده است .
با توجه به اینکه روى سخن در این آیات به مشرکان و بتپرستان است چنین نتیجه
مىگیریم : يك جامعۀ مشرك كه از مسیر توحید و يکتاپرستى منحرف شده است هم گرفتار ظلم و ستم طبقات بالا و هم وظیفه نشناسى طبقات پایین ، هم اختلاف عقیده و هم كشمکشهاى خونین اجتماعى مىشود ، همانطور كه جوامع مادى دنیاى امروز كه تنها در برابر بت صنعت و ثروت سجده مىکنند گرفتار تمام این بلاهاى بزرگ هستند و در میان آن
دست و پا مىزنند .
ملتهایى نیز سراغ داریم كه دم از توحید و خداپرستى مىزنند ولى عملاً مشرك و بتپرست مىباشند ، چنین ملتهایى نیز به همان سرنوشت مشرکان گرفتار خواهند شد و اینکه در بعضى از اخبار مىخوانیم كه امام باقر (علیه السلام)فرمود : « كُلُّ هذا فى اَهْلِ الْقِبْلَةِ » همه این كیفرها در مسلمانان واقع مىشود ، ممکن است اشاره به همین باشد ، يعنى هرگاه مسلمانان از مسیر توحید انحراف يابند ، خودخواهى و خودپرستى جاى اخوّت اسلامى را گرفت ، منافع شخصى بر منافع عمومى مقدّم داشته شد و هرکس به فکر خویشتن بود و دستورات خداوند به دست فراموشى سپرده شد ، آنها نیز گرفتار چنین سرنوشتى خواهند شد .
66 وَ كَذَّبَ بِه قَوْمُكَ وَ هُوَ الْحَقُّ قُلْ لَسْتُ عَلَيْكُمْ بِوَكیلٍ
قوم و جمعيّت تو آن را تکذیب و انکار كردند در حالى كه حقّ است ، ( به آنها ) بگو
من مسؤول ( قبول و ایمان آوردن ) شما نیستم ( وظیفه من تنها ابلاغ رسالت است نه اجبار شما برایمان ) .
ضمیر « بِهِ » را بعضى به قرآن برگردانیدهاند و بعضى به خصوص عذاب كه در آیه قبل بود ، ولى ظاهر این است كه به همه اینها و تمام تعلیمات پیامبر صلىاللهعلیهوآله كه مورد تکذیب و انکار دشمنان پیغمبر بود برمىگردد و جمله آخر آیه نیز گواه بر این معنى است .
این دو آیه در حقیقت تکمیل بحثى است كه در پیرامون دعوت به سوى خدا و معاد و حقایق اسلام و ترس از مجازات الهى در آیات پیشین گذشت .
نخست مىگوید : « قوم و جمعيّت تو يعنى قریش و مردم مكّه تعلیمات تو را تکذیب كردند درحالى كه همه حقّ است و دلایل گوناگونى از طریق عقل و فطرت و حسّ آنها را تأیید مىکند : وَ كَذَّبَ بِهِ قَوْمُكَ وَ هُوَ الْحَقُّ » .
بنابراین تکذیب و انکار آناناز اهميّت این حقایق نمىکاهد ، هرچند مخالفان و منکران زیاد باشند .
سپس دستور مىدهد كه « به آنها بگو وظیفه من تنها ابلاغ رسالت است و من ضامن قبول شما نیستم : قُلْ لَسْتُ عَلَيْكُمْ بِوَكیلٍ » .
از آیات متعددى كه این تعبیر و مانند آن در آنها آمده است ( مانند انعام / 107 - يونس/108 - زمر / 41 - شورى / 6 ) استفاده مىشود كه منظور از « وَكیل » در این موارد كسى است كه مسؤول هدایت عملى و ضامن دیگران بوده باشد ، به این ترتیب پیامبر صلىاللهعلیهوآله به آنها اعلام مىکند كه این شما هستید كه باید تصمیم نهایى را در مورد قبول و يا ردّ حقیقت بگیرید و هدایت را بپذیرید من تنها مأمور ابلاغ رسالت و دعوت الهى هستم .
67 لِكُلِّ نَبَاءٍ مُسْتَقَرٌّ وَ سَوْفَ تَعْلَمُونَ
هر خبرى ( كه خداوند به شما داده سرانجام ) قرارگاهى دارد ( و در موعد خود انجام مىگیرد ) و به زودى خواهید دانست .
« مُسْتَقَرٌ » ممکن است مصدر میمى باشد و به معنى استقرار و يا زمان و مکان باشد ، به معنى محل استقرار و زمان استقرار، در صورت اول خبر از اصل تحقق وعدههاى الهى مىدهد و در صورت دوم خبر از زمان و مکان این وعدهها است .
در این آیه با يك جمله كوتاه و پرمعنى آنها را هشدار مىدهد و به دقّت كردن در انتخاب راه صحیح دعوت مىکند و مىگوید : « هر خبرى كه خدا و پیامبر صلىاللهعلیهوآله به شما داده سرانجام در این جهان يا جهان دیگر قرارگاهى دارد و بالاخره در موعد مقررّ انجام خواهد يافت و به زودى باخبر خواهید شد » .
68 وَ اِذا رَأَيْتَ الَّذینَ يَخُوضُونَ فىآ ءایتِنا فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ حَتّى يَخُوضُوا فى حَدیثٍ غَيْرِه وِ اِمّا يُنْسِيَنَّكَ الشَّيْطنُ فَلا تَقْعُدْ بَعْدَ الذِّكْرى مَعَ الْقَوْمِ الظّلِمینَ
هر وقت كسانى را كه آیات ما را استهزاء مىکنند مشاهده نمایى از آنها روى بگردان تا به سخن دیگرى بپردازند و اگر شیطان از ياد تو ببرد ، به محض توجه پیدا كردن با ( این ) جمعيّت ستمگر منشین .
« خَوْض » همانطور كه « راغب » در كتاب « مفردات » مىگوید در اصل به معنى وارد شدن در آب و راه رفتن ( و شنا كردن ) در آن است ، ولى بعدا به ورود در سایر امور نیز گفته شده است اما این كلمه در قرآن مجید بیشتر به وارد شدن در مطالب باطل و بىاساس اطلاق گردیده است .
گرچه در این جمله روى سخن به پیغمبر صلىاللهعلیهوآله است ولى مسلما این حکم اختصاصى به او ندارد و تمام مؤمنان را شامل مىشود ، فلسفه این حکم نیز روشن است زیرا اگر مسلمانان در مجالس آنها شرکت مىکردند ، آنها براى انتقام گرفتن و ناراحت ساختن ایشان به سخنان باطل و نارواى خود ادامه مىدادند ، اما هنگامى كه با بىاعتنایى از كنار آنها بگذرند طبعا سکوت خواهند كرد و به مسایل دیگر خواهند پرداخت ، زیرا تمام هدف آنها ناراحت ساختن پیامبر صلىاللهعلیهوآله و مسلمین بود .
سپس اضافه مىکند این موضوع به اندازهاى اهميّت دارد كه : « اگر شیطان ترا به
فراموشى افکند و با اینگونه اشخاص سهوا همنشین شدى به مجرد اینکه متوجه موضوع گشتى فورا از آن مجلس برخیز و با این ستمکاران منشین » .(1)
در اینجا دو سؤال پیش مىآید نخست اینکه مگر ممکن است شیطان بر پیامبر مسلّط گردد و باعث فراموشى او شود و به تعبیر دیگر آیا با وجود مقام عصمت و مصونيّت از خطا حتّى در موضوعات ، ممکن است پیامبر گرفتار اشتباه و فراموشى شود ؟
در پاسخ این سؤال مىتوان گفت كه روى سخن در آیه گرچه به پیامبر است اما در حقیقت منظور پیروان او هستند كه اگر گرفتار فراموشکارى شدند و در جلسات آمیخته به .
1) شاید نیاز به تذکر نداشته باشد كه منظور از لاتَقْعُدْ ( ننشین ) این نیست كه تنها نشستن با چنین اشخاصى ممنوع است بلکه هدف شرکت در جمع آنها است خواه به صورت جلوس باشد يا قیام و يا در حال راه رفتن .
گناه كفّار شرکت كردند به محض اینکه متوجه شوند باید از آنجا برخیزند و بیرون روند و نظیر این بحث در گفتگوهاى روزانه ما و در ادبیات زبانهاى مختلف دیده مىشود كه انسان
روى سخن را به كسى مىکند اما هدفش این است كه دیگران بشنوند ، مطابق ضربالمثل معروف عرب كه مىگوید : « اِيّاكَ اَعْنى وَ اسْمَعى يا جارَهُ » .
سؤال دیگر
اینکه بعضى از دانشمندان اهل تسنّن این آیه را دلیلى بر عدم جواز تقیه بر رهبران دینى گرفتهاند زیرا آیه صریحا مىگوید : در برابر دشمنان تقیه نکن و حتى اگر در مجلس آنها باشى از مجلس آنها برخیز .
پاسخ :
این ایراد نیزروشناست، زیرا شیعه هرگزنمىگوید درهمهجا باید تقیهکرد بلکهتقیه درپارهاىاز موارد قطعا حراماست و وجوب آن منحصربه مواردىاست كه تقیه و ترکاظهار حقمنافعى داشته باشد كهاز اظهار آن بیشترباشد و يا موجب دفع ضرر و خطرکلّىگردد .
69 وَ ما عَلى الَّذینَ يَتَّقُونَ مِنْ حِسابِهِمْ مِنْ شَىْءٍ وَ لكِنْ ذِكْرى لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ
و اگر افراد با تقوى ( براى ارشاد و اندرز با آنها بنشینند ) چیزى از حساب ( و گناه ) آنها برایشان نیست ، ولى ( این كار تنها باید ) براى متذكّر ساختن آنها باشد شاید ( بشنوند و ) پرهیزکارى پیشه كنند .
تنها كسانى كه مىتوانند از این استثناء استفاده كنند كه طبق تعبیر آیه داراى مقام تقوا و پرهیزگارى باشند و نه تنها تحت تأثیر آنها واقعنشوند بلکه بتوانند آنهارا تحت تأثیر خود قرار دهند .
در ذیل آیه 140 سوره نساء نیز مضمونى شبیه آیه فوق داشتیم و مطالب دیگرى در این زمینه بیان شد .(1)
70 وَ ذَرِ الَّذینَ اتَّخَذُوا دینَهُمْ لَعِبا وَ لَهْوا وَ غَرَّتْهُمُ الْحَيوةُ الدُّنْيا وَ ذَكِّرْ بِه .
1) « تفسیر نمونه » ، جلد 4 ، صفحه 172 .
اَنْ تُبْسَلَ نَفْسٌ بِما كَسَبَتْ لَيْسَ لَها مِنْ دُونِ اللّهِ وَلِىٌّ وَ لا شَفیعٌ وَ اِنْ تَعْدِلْ كُلَّ عَدْلٍ لا يُؤْخَذْ مِنْها اُوْلآئِكَ الَّذینَ اُبْسِلُوا بِما كَسَبُوا لَهُمْ شَرابٌ مِنْ حَمیمٍ وَ عَذابٌ اَلیمٌ بِما كانُوا يَكْفُرُونَ
کسانى را كه آیین ( فطرى ) خود را به بازى و سرگرمى ( و استهزاء ) گرفتند و زندگى دنیا آنها را مغرور ساخته رها كن و به آنها يادآورى نما تا گرفتار ( عواقب شوم ) اعمال خود نشوند ، ( در آن روز ) جز خدا نه يار و ياورى دارند و نه شفاعت كنندهاى و ( چنین كسى ) اگر هرگونه عوضى بپردازد از او پذیرفته نخواهد شد آنها كسانى هستند كه گرفتار اعمالى شدهاند كه انجام دادهاند ، نوشابهاى از آب سوزان براى آنها است و
عذاب دردناکى به خاطر اینکه كفر ورزیدند .
« تُبْسَل » در اصل از ماده « بَسْل » به معنى نگاهدارى و منع كردن از چیزى با قهر و غلبه است و به همین جهت به وادار كردن كسى به تسلیم « اِبْسال » گفته مىشود و نیز به همین
مناسبت به مجازات و يا گروگان گرفتن نیز اطلاق مىگردد و جَيْشٌ باسِلٌ به معنى « لشکر شجاع » نیز به همین تناسب است ، زیرا دیگران را با قهر و غلبه وادار به تسلیم مىکند ، در آیه فوق نیز به معنى تسلیم شخص و گرفتارى او در چنگال اعمال بد خویش آمده است .
« عَدْل » در اینجا به معنى مُعادِل و چیزى است كه به عنوان جبران كار خلاف داده مىشود تا طرف آزاد گردد ، در حقیقت معنى آن شبیه « غرامت و جریمه و فِدْيَة » است .
بدیهى است دستور به ترك كردن اینگونه اشخاص هیچگونه منافاتى با مسأله جهاد ندارد زیرا جهاد داراى شرایطى است و بىاعتنایى به كفّار داراى شرایط و ظروف دیگر و هر كدام از این دو در جاى خود باید انجام گیرد ، گاهى لازم است با بىاعتنایى مخالفان را كوبید و گاهى با مبارزه و جهاد و كشیدن اسلحه و اینکه بعضى تصور كردهاند آیات جهاد ، آیه فوق را نسخ كرده بىاساس است .
در حقیقت آیه فوق اشاره به این است كه آیین آنها از نظر محتوا پوچ و واهى است و نام دین را بر يك مشت اعمالى كه به كارهاى كودکان و سرگرمىهاى بزرگسالان شبیهتر
است گذاردهاند این چنین افراد قابل بحث و گفتگو نیستند و لذا دستور مىدهد از آنها روى بگردان و به آنها و مذهب توخالیشان اعتنا مکن .
از آنچه گفتیم معلوم شد كه منظور از « دینَهُمْ » همان آیین شرك و بتپرستى است كه آنها داشتند .
آیه اختصاصى به كفّار ندارد و شامل حال همه كسانى مىشود كه مقدّسات و احکام الهى را بازیچه نیل به هدفهاى مادّى و شخصى قرار مىدهند دین را آلت دنیا و حکم خدا را بازیچه اغراض شخصى مىسازند .
سپس به پیامبر صلىاللهعلیهوآله دستور مىدهد كه « به آنها در برابر این اعمال هشدار دهد كه روزى فرامىرسد كه هر كس تسلیم اعمال خویش است و راهى براى فرار از چنگال آن ندارد : وَ ذَكِّرْ بِه اَنْ تُبْسَلَ نَفْسٌ بِما كَسَبَتْ ». « و در آن روز جز خدا نه حامى و ياورى دارد و نه شفاعتکنندهاى : لَيْسَ لَها مِنْ دُونِ اللّهِ وَلِىٌّ وَ لا شَفیعٌ » .
کار آنها در آن روز به قدرى سخت و دردناك است و چنان در زنجیر اعمال خود
گرفتارند كه « هرگونه غرامت و جریمه آن را ( فرضا داشته باشند و ) بپردازند كه خود را از مجازات نجات دهند از آنها پذیرفته نخواهد شد : وَ اِنْ تَعْدِلْ كُلَّ عَدْلٍ لا يُؤْخَذْ مِنْها » .
چرا كه « آنها گرفتار اعمال خویش شدهاند » نه راه جبران در آن روز باز است و نه زمان ، زمان توبه است بههمین دلیل راهنجاتى براى آنها تصورنمىشود: اُوْلآئِكَالَّذینَ اُبْسِلُوا بِماكَسَبُوا».
سپس به گوشهاى از مجازاتهاى دردناك آنها اشاره كرده ، مىگوید : « نوشابهاى دارند از آب داغ و سوزان به همراه عذاب دردناك در برابر پشت پا زدنشان به حق و حقیقت : لَهُمْ شَرابٌ مِنْ حَمیمٍ وَ عَذابٌ اَلیمُ بِما كانُوا يَكْفُرُونَ » .
آنها از درون به وسیله آب سوزان مىسوزند و از برون بوسیله آتش .
نکتهاى كه باید به آن توجه داشت این است كه جمله « اُوْلآئِكَ الَّذینَ اُبْسِلُوا بِما كَسَبُوا » ( آنها گرفتار اعمال خویش هستند ) در حقیقت به منزله دلیل و علت عدم قبول غرامت و عدم وجود ولى و شفیع براى آنها است ، يعنى مجازات آنها بر اثر يك عامل خارجى نیست كه بتوان آن را به نوعى دفع كرد بلکه از درون ذات و صفات و اعمال خود آنها
سرچشمه مىگیرد ، آنها اسیر كارهاى زشت خویشند ، به همین دلیل رهایى براى آنها ممکن نیست ، زیرا جدایى از اعمال و آثار اعمال همچون جدایى از خویشتن است .
اما باید توجه داشت كه این شدت و سختى و عدم وجود راه بازگشت و شفاعت مخصوص كسانى است كه اصرار بر كفر داشتهاند و به آن ادامه مىدادند همانطور كه از جمله « بِما كانُوا يَكْفُرُونَ » استفاده مىشود ( زیرا فعل مضارع براى بیان استمرار چیزى است ) .
71 قُلْ اَنَدْعُوا مِنْ دُونِ اللّهِ ما لا يَنْفَعُنا وَ لا يَضُرُّنا وَ نُرَدُّ عَلىآ اَعْقابِنا بَعْدَ اِذْ هَدینَااللّهُ كَالَّذِىاسْتَهْوَتْهُ الشَّيطینُ فِى الاَرْضِ حَيْرانَ لَهُ اَصْحبٌ يَدْعُونَهُ اِلَى الْهُدَى ائْتِنا قُلْ اِنَّ هُدَى اللّهِ هُوَ الْهُدى وَ اُمِرْنا لِنُسْلِمَ لِرَبِّ الْعلَمینَ
بگو آیا چیزى غیر از خدا بخوانیم كه نه سودى به حال ما دارد نه زیانى و ( به این ترتیب ) بازگشت به عقب كنیم بعد از آن كه خداوند ما را هدایت كرده ، همانند كسى كه بر اثر وسوسههاى شیاطین راه را گم كرده و سرگردان مانده، درحالى كه يارانى هم
دارد كه او را به هدایت دعوت مىکنندکه به سوى ما بیا ، بگو تنها هدایت خداوند هدایت است و ما دستور داریم كه تسلیم پروردگار عالمیان باشیم .
« اَعْقاب » جمع « عَقِب » به معنى پاشنه پا است و بازگشت به روى پاشنه پا به معنى عقبگرد و كنایه از انحراف و بازگشت از هدف است و همان چیزى است كه امروز از آن به « اِرْتِجاع » تعبیر مىکنند .
« اسْتَهْوَتْهُ » از ماده « هَوى » است و این جمله به معنى وادار كردن كسى به پیروى از هوى و هوس است و « حَيْرانَ » در لغت به معنى رفت و آمد است و معمولاً كنایه از سرگردانى مىباشد ، چون افراد به سرگردانى مقدارى راهمىروند سپس بازمىگردند ، بنابراین آیه فوق افرادى را كه از ایمان به سوى شرك بازگردند به هوى پرستان سرگردان تشبیه كرده كه برنامههاى زنده خود را از شیطان الهام مىگیرند .
این آیه در برابر اصرارى كه مشرکان براى دعوت مسلمانان به كفر و بتپرستى به پیامبر صلىاللهعلیهوآله دستور مىدهد كه با يك دلیل دندانشکن به آنها پاسخ گوید و به صورت يك استفهام
انکارى ازآنها بپرسدکه « آیا شمامىگویید ما چیزىرا شریك خدا قراردهیم كه نه سودى به حال ما دارد كه به خاطر سودش به سوى او برویم و نه زیانى دارد كه از زیان او بترسیم ؟ : قُلْ اَنَدْعُوا مِنْ دُونِ اللّهِ ما لا يَنْفَعُنا وَ لا يَضُرُّنا » .
این جمله در حقیقت اشاره به آن است كه معمولاً كارهاى انسان از يکى از دو سرچشمه ناشى مىشود يا به خاطر جلب منفعت است ( اعم از اینکه منفعت معنوى يا مادّى باشد ) و يا به خاطر دفع ضرر است ( اعم از اینکه ضرر معنوى يا مادّى باشد ) چگونه شخصى عاقل كارى انجام مىدهد كه هیچیك از این دو عامل در آن وجود نداشته باشد ؟
سپس به استدلال دیگرى در برابر مشرکان دست مىزند و مىگوید : « اگر ما به سوى بتپرستى بازگردیم و پس از هدایت الهى در راه شرك گام نهیم بازگشت به عقب كردهایم » و این خلاف قانون تکامل است كه قانون عمومى عالم حیات مىباشد : « وَ نُرَدُّ عَلى اَعْقابِنا بَعْدَ اِذْ هَدینَا اللّهُ » .
و بعد با يك مثال ، مطلب را روشنتر مىسازد و مىگوید بازگشت از توحید به شرك « همانند آن است كه كسى بر اثر وسوسههاى شیطان ( يا غولهاى بیابانى ، به پندار عرب جاهليّت كه تصور
مىکردند در راهها كمین كردهاند و مسافران را به بیراههها مىکشانند ) راه مقصد را گم كرده و حیران و سرگردان در بیابان مانده است : كَالَّذى اسْتَهْوَتْهُ الشَّيطینُ فِى الاَرْضِ حَيْرانَ » .
« در حالى كه يارانى دارد كه او را به سوى هدایت و شاهراه دعوت مىکنند و فریاد مىزنند به سوى ما بیا » ولى آن چنان حیران و سرگردان است كه گویى سخنان آنان را نمىشنود و يا قادر بر تصمیم گرفتن نیست : « لَهُ اَصْحبٌ يَدْعُونَهُ اِلَى الْهُدى ائْتِنا » .
و درپایان آیه به پیامبر دستور مىدهد كه با صراحت بگوید : « هدایت تنها هدایت خدا است و ما مأموریت داریم كه فقط در برابر پروردگار عالمیان تسلیم شویم : قُلْ اِنَّ هُدَى اللّهِ هُوَ الْهُدى وَ أُمْرِنا لِنُسْلِمَ لِرَبِّ الْعلَمینَ » .
این جمله در حقیقت دلیل دیگرى بر نفى مذهب مشرکان است زیرا تنها در برابر كسى باید تسلیم شد كه مالك و آفریدگار و مربّى جهان هستى است نه بتها كه هیچ نقشى در ایجاد و اراده این جهان ندارند .
در اینجا سؤالى پیش مىآید كه مگر پیامبر صلىاللهعلیهوآله قبل از بعثت پیرو مذهب
مشرکان بوده است كه مىگوید : « وَ نُرَدُّ عَلى اَعْقابِنا : آیا به حال سابق بازگردیم » در حالى كه مىدانیم او هیچگاه در برابر بت سجده نکرد و در هیچ تاریخى چنین چیزى ننوشتهاند ، اصولاً مقام عصمت چنین اجازهاى را نمىدهد .
در پاسخ باید گفت : این جمله در حقیقت از زبان جمع مسلمین است ، نه از زبان شخص پیامبر صلىاللهعلیهوآله لذا با صیغه و ضمائر جمع ادا شده است .
72 وَ اَنْ اَقیمُوا الصَّلوةَ وَ اتَّقُوهُ وَ هُوَ الَّذى اِلَيْهِتُحْشَرُونَ
و اینکه نمازرا برپادارید و از او بپرهیزید و او است كه به سوى او محشور خواهید شد.
در حقیقت در این چند جمله كوتاه برنامهاى كه پیامبر به سوى آن دعوت مىکرده و از حکم عقل و فرمان خدا سرچشمه گرفته ، به صورت يك برنامه چهارمادهاى كه آغازش توحید و انجامش معاد و مراحل متوسط آن محکم ساختن پیوندهاى الهى و پرهیز از هرگونه گناه مىباشد ارائه داده شده است .
73 وَ هُوَ الَّذى خَلَقَ السَّمواتِ وَالاَرْضَ بِالْحَقِّ وَ يَوْمَيَقُولُ كُنْفَيَكُونُ قَوْلُهُ الْحَقُّ وَ
لَهُ الْمُلْكُ يَوْمَ يُنْفَخُ فِى الصُّورِ علِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهدَةِ وَ هُوَ الْحَكیمُ الْخَبیرُ
او كسى است كه آسمانها و زمین را به حق آفرید و آن روز كه به آنها مىگوید موجود باش ، موجود مىشود، سخن او حق است و در آن روز كه در صور دمیده مىشود حکومت مخصوص او است ، از پنهان و آشکار باخبر است و حکیم و آگاه مىباشد .
منظور از « حَقّ » در جمله بالا همان هدف و نتیجه و مصالح و حکمتها است يعنى هر چیزى را براى خاطر هدف و نتیجه و مصلحتى آفرید ، در حقیقت این جمله شبیه مطلبى است كه در سوره 27 / ص آمده آنجا كه مىفرماید : « وَ ما خَلَقْنَا السَّماآءَ وَ الاَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما باطِلاً : ما آسمان و زمین و آنچه در میان آنها است بیهوده و بىهدف نیافریدیم » .
بعضى احتمال دادهاند كه منظور از جمله « وَ يَوْمَ يَقُولُ كُنْ فَيَكُونُ » همان آغاز آفرینش و مبدأ جهان هستى باشد كه همهچیز به فرمان او ایجاد شده است ، ولى با توجه به اینکه « يَقُولُ » فعل مضارع است و اینکه قبل از این جمله اشاره به اصل آفرینش شده و هم چنین
با توجه به جملههاى بعد مىتوان گفت كه این جمله مربوط به رستاخیز و فرمان الهى درباره آن است .
ضمنا منظور از جمله « كُنْ فَيَكُونُ » این نیست كه خداوند يك فرمان لفظى به عنوان « موجود باش » صادر مىکند بلکه منظور این است هرگاه اراده او به آفرینش چیزى تعلّق گیرد ، بدون نیاز به هیچ عامل دیگرى ، ارادهاش جامه عمل به خود مىپوشد ، اگر اراده كرده است يك دفعه موجود شود ، يك دفعه موجود خواهد شد و اگر اراده كرده است تدریجا موجود گردد ، برنامه تدریجى آن شروع خواهد شد .
بعد اضافه مىکند كه « گفتار خداوند حق است » يعنى همانطور كه آغاز آفرینش بر اساس هدف و نتیجه و مصلحت بود ، رستاخیز نیز همانگونه خواهد بود : ( قَوْلُهُ الْحَقُّ ) .
« و در آن روز كه در صور دمیده مىشود و قیامت برپامىگردد ، حکومت و مالکيّت مخصوص ذات پاك او است : وَ لَهُ الْمُلْكُ يَوْمَ يُنْفَخُ فِى الصُّورِ » .
درستاست كهمالکيّت و حکومتخداوند برتمامعالم هستى از آغاز جهان بوده و تا
پایان جهان و در عالم قیامت ادامه خواهد داشت و اختصاصى به روز رستاخیز ندارد ، ولى از آنجا كه در این جهان يك سلسله عوامل و اسباب درپیشبرد هدفها و انجام كارها مؤثر است گاهى این عوامل و اسباب انسان را از خداوند كه مُسَبِّبُالاَسْباب است غافل مىکند ، اما در آن روز كه همه این اسباب ازکارمىافتد، مالکيّت و حکومت اواز هرزمان آشکارتر و روشنتر مىگردد ، درست نظیر آیه دیگرى كه مىگوید : « لِمَنِ الْمُلْكُ الْيَوْمَ لِلّهِ الْواحِدِ الْقَهّارِ : حکومت و مالکيّت امروز (روز قیامت) براى كى است ؟ تنها براى خداوند يگانه پیروز است » (16 / غافر) .
درباره اینکه منظور از « صُور » كه در آن دمیده مىشود چیست و چگونه « اسرافیل » در صور مىدمد تا جهانیان بمیرند و باردیگر در صور مىدمد تا همگى زنده شوند و قیامت برپا گردد ، در ذیل آیه 68 سوره زُمَر به خواست خدا مشروحا بحث خواهیم كرد ، زیرا تناسب بیشترى با آن آیه دارد .
و در پایان آیه اشاره به سه صفت از صفات خدا كرده ، مىگوید : « علِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهدَةِ » در آیات مربوط به رستاخیز غالبا به این صفات خدا اشاره شده است كه او هم آگاه است و
هم قادر و حکیم يعنى به مقتضاى علم و آگاهیش اعمال بندگان را مىداند و به مقتضاى قدرت و حکمتش به هرکس جزاى مناسب مىدهد .
74 وَ اِذْ قالَ اِبْراهیمُ لاَِبیهِ ءَ ازَرَ اَتَتَّخِذُ اَصْناما ءالِهَةً اِنىّ اَریكَ وَ قَوْمَكَ فىضَللٍ مُبینٍ
( به خاطر بیاورید ) هنگامى كه ابراهیم به مربّيش ( عمویش ) آزر گفت : آیا بتها را خدایان خود انتخاب مىکنى ، من تو و جمعيّتت را در گمراهى آشکار مىبینم .
کلمه « اَبْ » در لغت عرب غالبا بر پدر اطلاق مىشود و گاهى بر جدّ مادرى و عمو و همچنین مربّى و معلّم و كسانى كه براى تربیت انسان به نوعى زحمت كشیدهاند نیز گفته شده است ، ولى شك نیست كه به هنگام اطلاق این كلمه اگر قرینهاى در كار نباشد قبل از هر چیز « پدر » به نظر مىآید .
اکنون این سؤال پیش مىآید كه آیا به راستى آیه بالا مىگوید : آن مرد بت پرست ( آزر ) پدر ابراهیم بوده است ؟ و آیا يك فرد بت پرست و بت ساز مىتواند پدر يك پیامبر
اُوْلُوالْعَزْم بوده باشد؟ و آیا وراثت در روحيّات انسان اثر نامطلوبى در فرزند نخواهد گذارد ؟
جمعى از مفسّران سنّى به سؤال اوّل پاسخ مثبت گفته و آزر را پدر واقعى ابراهیم مىدانند ، در حالى كه تمام مفسّران و دانشمندان شیعه معتقدند آزر پدر ابراهیم نبود ، بعضى او را پدر مادر و بسیارى او را عموى ابراهیم دانستهاند .
با توجه به آنچه گفته شد معلوم مىشود كه تفسیر فوق براى آیهمورد بحث تفسیرى است براساس قراین روشنى از خود قرآن و روایات مختلف اسلامى نه تفسیر به رأى آنچنان كه بعضى از متعصّبین اهل سنت همانند نویسنده « المَنار » گفته است .
75 وَ كَذلِكَ نُرِىآ اِبْراهیمَ مَلَكُوتَ السَّمواتِ وَ الاَرْضِ وَ لِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنینَ
اینچنین ملکوت آسمانها و زمین را به ابراهیم نشان دادیم ، تا اهل يقین گردد .
« مَلَكُوت » دراصل ازریشه « مُلْك » بهمعنى « حکومت و مالکيّت » است و « و » و « ت » براى تأکید و مبالغه به آن اضافه شده بنابراین منظورازآن دراینجا حکومت مطلقه خداوند
برسراسر عالم هستى است.
آیه مورد بحث كلمه « كَذلِكَ » ( اینچنین ... ) جلب توجه مىکند و مفهوم آن این است : همانطور كه زیانهاى بتپرستى را براى عقل و خرد ابراهیم روشن ساختیم ، حکومت و مالکيّت خدا را بر آسمان و زمین نیز به او نشان دادیم ، بعضى از مفسّران گفتهاند : معنى آن این است كه همانطور كه آثار قدرت و حکومت خود را بر آسمانها به تو نشان دادیم به ابراهیم نیز نشان دادیم تا به وسیله آنها به خدا آشناتر شود .
این آیه گویا اجمالى از تفصیلى است كه در آیات بعد درباره مشاهده وضع خورشید و ماه و ستارگان و پىبردن از غروب آنها به مخلوق بود نشان آمده است .
یعنى قرآن ابتدا مجملى از مجموع آن قضایا را ذکر كرده ، سپس به شرح آنها پرداخته است و به این ترتیب منظور از نشان دادن ملکوت آسمان و زمین به ابراهیم روشن مىشود .
و در پایان آیه مىفرماید : « هدف ما این بود كه ابراهیم اهل يقین گردد : وَ لِيَكُونَ مِنَ الْمُؤْقِنینَ » .
شك نیست كه ابراهیم يقین استدلالى و فطرى به يگانگى خدا داشت اما با مطالعه در
اسرار آفرینش این يقین به سرحدّ كمال رسید ، همانطور كه ایمان به معاد و رستاخیز داشت ولى با مشاهده مرغان سربریدهاى كه زنده شدند ، ایمان او به مرحله « عَيْنُ الْيَقین » رسید.
76 فَلَمّا جَنَّ عَلَيْهِ الَّيْلُ رَءَا كَوْكَبا قالَ هذا رَبّى فَلَمّا اَفَلَ قالَ لا اُحِبُّ الاْفِلینَ
هنگامى كه ( تاریکى ) شب او را پوشانید ستارهاى مشاهده كرد گفت : این خداى من است ؟ اما هنگامى كه غروب كرد گفت : غروب كنندگان را دوست ندارم .
« جَنَّ » از ماده « جَنّ » به معنى پوشانیدن چیزى است و در آیه مورد بحث معنى جمله این است هنگامى كه شب ، چهره موجودات را از ابراهیم پوشانید ... و اینکه به دیوانه مَجْنُون گفته مىشود به خاطر این است كه گویا پردهاى بر عقل او كشیده شده است و اطلاق جِنّ بر موجود ناپیدا نیز به همین ملاحظه است و جَنین نیز به خاطر پوشیده بودن در درون رحم مادر است و اطلاق جَنَّت بر بهشت و بر باغ به خاطر آن است كه زمینش زیردرختان پوشیده است و قلب را جَنان مىگویند چون در میان سینه نهفته است و يا اینکه اسرار انسان را نهفته مىدارد .
در اینکه منظور از « كَوْكَبا » ( ستارهاى ) كدام ستاره بوده است ؟ میان مفسّران گفتگو است ، ولى بیشتر مفسّران ستاره زُهْرَة يا مشترى را ذکر كردهاند و از پارهاى از تواریخ استفاده مىشود كه این هردو ستاره در زمانهاى قدیم مورد پرستش بوده و جزء اآلهَة ( خدایان ) محسوب مىشده است ، ولى در حدیثى كه از امام على بن موسى الرضا در « عیون الاخبار » نقل شده تصریح گردیده است كه این ستاره ، ستاره زُهْرَة بوده است ، در تفسیر على بن ابراهیم نیز از امام صادق این موضوع روایت شده است .(1)
بعضى از مفسّران گفتهاند كه مردم كلده و بابل در آنجا مبارزات خود را با بتپرستان شروع كرده هریك از سيّارات را خالق يا ربّالنوع موجوداتى مىشناختند ، « مِرّيخ » را رَبُالنَّوْع جنگ و « مشترى » را رَبُّ النَّوْع عَدَل و عِلْم و « عَطارُد » را رَبُالنَّوْعِ وزیران ... و .
1) « تفسیر نورالثقلین » ، جلد 1 ، صفحه 735 و 737 .
« آفتاب » را پادشاه همه مىدانستند .(1)
77 فَلَمّا رَءَا الْقَمَرَ بازِغا قالَ هذا رَبّى فَلَمّاآ اَفَلَ قالَ لَئِنْ لَمْ يَهْدِنى رَبّى لاََكُونَنَّ مِنَ الْقَوْمِ الضّاآلّينَ
و هنگامى كه ماه را دید ( كه سینه افق را ) مىشکافد گفت: این خداى من است ؟ اما هنگامى كه ( آن هم ) افول كرد گفت : اگر پروردگارم مرا راهنمایى نکند مسلما از جمعيّت گمراهان خواهم بود .
« بازِغ » از ماده « بَزْغ » در اصل به معنى شکافتن و جارى ساختن خون است و لذا به جراحى كردن بیطار ( دامپزشك ) بَزْغ گفته مىشود و اطلاق این كلمه بر طلوع آفتاب يا ماه در حقیقت آمیخته با يك نوع تشبیه زیبا است زیرا آفتاب و ماه به هنگام طلوع خود گویا .
1) « تفسیر ابوالفتح » ، جلد 4 ، صفحه 467 ( پاورقى ) .
پرده تاریکى را مىشکافند ، علاوه بر این در كنار افق سرخى كمرنگى كه بىشباهت به رنگ خون نیست در اطراف خود ایجاد مىکنند .
78 فَلَمّا رَءَ الشَّمْسَ بازِغَةً قالَ هذا رَبّى هذاآ اَكْبَرُ فَلَمّا اَفَلَتْ قالَ يقَوْمِ اِنّى بَرِىٌ مِمّا تُشْرِكُونَ
و هنگامى كه خورشید را دید ( كه سینه افق را ) مىشکافت گفت: این خداى مناست ؟
این ( كه از همه )بزرگتر است، اما هنگامى كه غروب كرد گفت : اى قوم ! من از شریکهایى كه شما ( براى خدا ) مىسازید بیزارم .
79 اِنّى وَجَّهْتُ وَجْهِىَ لِلَّذى فَطَرَ السَّموتِ وَ الاَرْضَ حَنیفا وَ ما اَنَاآ مِنَالْمُشْرِكینَ
من روى خود را به سوى كسى كردم كه آسمانها و زمین را آفریده من در ایمان خود خالصموازمشرکاننیستم.
« فَطَرَ » از ماده « فُطُور » به معنى شکافتن است و همانطور كه ذیل آیه 14 همین سوره نوشتیم اطلاق این كلمه بر آفرینش آسمان و زمین شاید به خاطر این است كه طبق علم
امروز ، روز اول جهان توده واحدى بوده و بعد از هم شکافته شده و كرات آسمانى يکى پس از دیگرى به وجود آمدهاند ( براى توضیح بیشتر به تفسیر آیه مزبور مراجعه فرمایید ) .
« حَنیف » بهمعنى خالصاست چنانکه شرحآن درذیل آیه 67 سوره آل عمران ، جلد 2 ، تفسیر نمونه صفحه 461 بیان گردید .
در تفسیر این آیات و اینکه چگونه ابراهیم موحّد و يکتاپرست به ستاره آسمان اشاره كرده و مىگوید : « این خداى من است » مفسّران گفتگو بسیار كردهاند و از میان همه تفاسیر دو تفسیر قابل ملاحظهتر است كه هرکدام از آن را بعضى از مفسّران بزرگ اختیار كرده و در منابع حدیث نیز شواهدى بر آن وجود دارد :
نخست اینکه ابراهیم شخصا مىخواست درباره خداشناسى بیندیشد و معبودى را كه با فطرت پاك خویش در اعماق جانش مىیافت پیدا كند ، او خدا را با نور فطرت و دلیل اجمالى عقل شناختهبود و تمامتعبیراتش نشانمىدهد كه در وجود او هیچگونه تردیدى نداشت ، اما در جستجوى مصداق حقیقى او بود ، بلکه مصداق حقیقى او را نیز مىدانست
اما مىخواست از طریق استدلالات روشنتر عقلى بهمرحله « حَقُّ الْيَقین » برسد و این جریان قبل از دوران نبوت و احتمالاً در آغاز بلوغ يا قبل از بلوغ بود .
در پارهاى از روایات و تواریخ مىخوانیم این نخستین بار بود كه ابراهیم چشمش به ستارگان آسمان افتاد و صفحه نیلگون آسمان شب با چراغهاى فروزنده و پر فروغش را مىدید ، زیرا مادرش او را از همان دوران طفوليّت به خاطر ترس از دستگاه نِمْرُود جَبّار در درون غارى پرورش مىداد .
اما این بسیار بعید به نظر مىرسید كه انسانى سالها درون غارى زندگى كند و حتّى در يك شب تاریك نیز يك گام از آن بیرون نگذارد ، شاید تقویت این احتمال در نظر بعضى بهخاطر جمله « رَءَا كَوْكَبا » باشد كه مفهومش این است كه تا آن زمان ستارهاى را ندیده بود .
ولى این تعبیر به هیچوجه چنین مفهومى را در بر ندارد ، بلکه منظور این است اگرچه تا آن زمان ستاره و ماه و خورشید را بسیار دیده بود ولى به عنوان يك محقّق توحید این نخستین بار بود كه به آنها نظر مىدوخت و در ارتباط اُفُول و غُرُوب آنها با نفى مقام
خدایى از آنها اندیشه مىکرد ، در حقیقت ابراهیم بارها آنها را دیده بود اما نه با این چشم .
بنابراین هنگامى كه ابراهیم مىگوید « هذا رَبّى » ( این خداى من است ) به عنوان يك خبر قطعى نیست ، بلکه به عنوان يك فرض و احتمال ، براى تفكّر و اندیشیدن است ، درست مثل اینکه ما مىخواهیم در علّت حادثهاى پى جویى كنیم تمام احتمالات و فرضها را يك يك مورد مطالعه قرار مىدهیم و لوازم هریك را بررسى مىکنیم تا علّت حقیقى را بیابیم و چنین چیزى نه كفر است و نه حتى دلالت بر نفى ایمان مىکند ، بلکه راهى است براى تحقیق بیشتر و شناسایى بهتر و رسیدن به مراحل بالاتر ایمان ، همانطور كه در جریان « معاد » نیز ابراهیم براى رسیدن به مرحله شهود و اطمینان ناشى از آن درصدد تحقیق بیشتر برآمد .
در تفسیر عَيّاشى از محمّد بن مسلم از امام باقر يا صادق (علیهم السلام)چنین نقل شده است : «اِنَّما كانَ اِبْراهیمُ طالِبا لِرَبِّه وَ لَمْ يَبْلُغْ كُفْرا وَ اَنَّهُ مَنْ فَكَّرَ مِنَ النّاسِ فى مِثْلِ ذلِكَ فَاِنَّهُ بِمَنْزِلَتِه : ابراهیم این سخن را به عنوان تحقیق گفت و هرگز سخن او كفر نبود و هرکس از مردم به عنوان تفكّر و تحقیق این
سخن را بگوید همانند ابراهیم خواهد بود » .(1)
در این زمینه دو روایت دیگر نیز در « تفسیر نورالثقلین » نقل شده است .
تفسیر دوم این است كه ابراهیم این سخن را به هنگام گفتگو با ستاره پرستان و خورشید پرستان بیان كرد و احتمالاً بعد از مبارزات سرسختانه او در بابل با بت پرستان و خروج او از آن سرزمین به سوى شام بود كه با این اقوام برخورد كرد ، ابراهیم كه لجاجت اقوام نادان را در راه و رسم غلط خود در بابل آزموده بود ، براى اینکه نظر عبادت كنندگان خورشید و ماه و ستارگان را به سوى خود جلب كند ، نخست با آنها همصدا شد و به ستارهپرستان گفت : شما مىگویید این ستاره زهره پروردگار من است ، بسیار خوب يعنى باشد كه سرانجام این عقیده را براى شما بازگو كنم ، چیزى نگذشت كه چهره زمین پر فروغ .
1) « تفسیر نُورُالْثَّقَلَيْن » ، جلد 1 ، صفحه 738 .
ستاره در پشت پرده تاریك افق پنهان گشت اینجا بود كه حربه محکم به دست ابراهیم افتاد و گفت : من هرگز چنین معبودى را نمىتوانم بپذیرم .
بنابراین جمله « هذا رَبّى » مفهومش این است « به اعتقاد شما این خداى من است » و يا اینکه آن را به عنوان استفهام گفت : ایا این خداى من است ؟
در این زمینه نیز حدیثى در «تفسیر نورالثقلین» و سایر تفاسیر از عُيُون اَخْبارُ الرِّضا (علیه السلام) نقل شده است .
اکنون این سؤال پیش مىآید كه ابراهیم چگونه از غروب آفتاب و ماه و ستارگان بر نفى ربوبيّت آنها استدلال كرد ؟
این استدلال ممکن است از سه راه باشد .
✓ 1 - پروردگار و مُرَبّى موجودات ( آنچنان كه از كلمه « رَبّ » استفاده مىشود ) باید همیشه ارتباط نزدیك با مخلوقات خود داشته باشد ، لحظهاى نیز از آنها جدا نگردد ،
بنابراین چگونه موجودى كه غروب مىکند و ساعتها نور و برکت خود را برمىچیند و از بسیارى موجودات به كلّى بیگانه مىشود ، مىتواند پروردگار و ربّ آنها بوده باشد ؟
✓ 2 - موجودى كه داراى غروب و طلوع است ، اسیر چنگال قوانین است چیزى كه خود محکوم این قوانین است چگونه مىتواند حاکم بر آنها و مالك آنها بوده باشد . او خود
مخلوق ضعیفى است و سر بر فرمان آنها و توانایى كمترین انحراف و تخلّف از آنها را ندارد .
✓ 3 - موجودى كه داراى حرکت است حتما موجود حادثى خواهد بود ، زیرا همانطور كه مشروحا در فلسفه اثبات شده است ، حرکت همه جا دلیل بر حدوث است ، زیرا حرکت خود يك نوع وجود حادث است و چیزى كه در معرض حوادث است يعنى داراى حرکت است نمىتواند يك وجود ازلى و ابدى بوده باشد .
80 وَ حاجَّهُ قَوْمُهُ قالَ اَتُحآجُّونّى فِى اللّهِ وَ قَدْ هَدینِ وَ لاآ اَخافُ ما تُشْرِكُونَ بِه اِلاّ اَنْ يَشاآءَ رَبّى شَيْئا وَسِعَ رَبّى كُلَّ شَىْءٍ عِلْما اَفَلا تَتَذَكَّرُونَ
قوم او ( ابراهیم ) با وى به گفتگو پرداختند ، گفت : چرا درباره خدا بامن گفتگو
مىکنید در حالى كه خداوند مرا ( با دلایل روشن ) هدایت كرده و من از آنچه شما شریك ( خدا ) قرار مىدهید نمىترسم ( و به من زیانى نمىرسد ) مگر پروردگارم چیزى را بخواهد ، آگاهى پروردگار من آنچنان وسیع است كه همه چیز را دربرمىگیرد آیا متذكّر ( و بیدار ) نمىشوید ؟
از این آیه به خوبى استفاده مىشود كه جمعيّت بتپرستان قوم ابراهیم (علیه السلام) تلاش و كوشش داشتند كه به هر قیمتى كه ممکن است او را از عقیده خود بازدارند و به آیین بتپرستى بکشانند ولى او با نهایت شهامت مقاومت كرد و با دلایل منطقى سخنان همه را پاسخ گفت .
در اینکه آنها به چه منطقى در برابر ابراهیم (علیه السلام) متوسّل شدند ، در این آیات صریحا چیزى نیامده است ، ولى از پاسخ ابراهیم اجمالاً روشن مىشود كه آنها او را تهدید به كیفر و خشم خدایان و بتها كردند و او را از مخالفت آنان بیم دادند ، زیرا در دنباله آیه از زبان ابراهیم چنین مىخوانیم : « من هرگز از بتهاى شما نمىترسم زیرا آنها قدرتى ندارند كه به كسى زیان
برسانند : وَ لاآ اَخافَ ما تُشْرِكُونَ بِهِ » .
« هیچکس و هیچ چیز نمىتواند به من زیانى برساند مگر اینکه خدا بخواهد : اِلاّ اَنْ يَشاآءَ رَبّى شَيْئا » .
گویا ابراهیم با این جمله مىخواهد يك پیشگیرى احتمالى كند و بگوید اگر در گیر و دار این مبارزهها فرضا حادثهاى هم براى من پیش بیاید هیچگونه ارتباطى به بتها ندارد ، بلکه مربوط به خواست پروردگار است براى این كه بت بىشعور و بىجان مالك سود و زیان خود نیست تا چه رسد به اینکه مالك سود و زیان دیگرى باشد .
سپس مىگوید : « علم و دانش پروردگار من آنچنان گسترده و وسیع است كه همه چیز را دربرمىگیرد : وَسِعَ رَبّى كُلَّ شَىْءٍ عِلْما ». این جمله در حقیقت دلیلى براى جمله سابق است و آن اینکه بتها هرگز نمىتوانند منشأ سود و زیانى باشند ، زیرا هیچگونه علم و آگاهى ندارند و نخستین شرط براى رسانیدن سود و زیان ، علم و شعور و آگاهى است ، تنها خدایى كه علم و دانشش همه چیز را احاطه كرده است مىتواند منشأ سود و زیان باشد ، پس چرا از خشم غیر او بترسم ؟
و سرانجام براى تحریك فکر و اندیشه ، آنان را مخاطب ساخته مىگوید : « آیا با اینهمه
باز متذکر و بیدار نمىشوید ؟ : اَفَلا تَتَذَكَّرُونَ » .
81 وَ كَيْفَ اَخافُ ماآ اَشْرَكْتُمْ وَ لا تَخافُونَ اَنَّكُمْ اَشْرَكْتُمْ بِاللّهِ ما لَمْ يُنَزِّلْ بِه عَلَيْكُمْ سُلْطنا فَأَىُّ الْفَریقَيْنِ أَحَقُّ بِالاَمْنِ اِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ
چگونه من از بتهاى شما بترسم در حالى كه شما از این نمىترسید كه براى خدا شریکى قراردادهاید كه هیچگونه دلیلى درباره آن بر شما نازل نکرده ، ( راست بگویید ) كدام يك از این دو جمعيّت ( بت پرستان و خدا پرستان ) شایستهتر به امنيّت ( از مجازات ) هستند اگر شما مىدانید .
« سُلْطان » به معنى برترى و پیروزى است و از آنجا كه دلیل و برهان باعث پیروزى مىشود ، نیز گاهى به آن سلطان گفته مىشود و در آیه فوق به همین معنى است يعنى هیچگونه دلیلى بر اجازه پرستش بتها وجود ندارد و این در حقیقت مطلبى بود كه هیچ بتپرستى نمىتوانست آن را انکار كند ، زیرا چنین دستورى باید از طریق عقل يا وحى و نبوّت اعلام شود و هیچیك از این دو وجود ندارد .
در واقع منطق ابراهیم در اینجا يك منطق عقلى بر اساس این واقعيّت است كه شما مرا تهدید به خشم بتها مىکنید در حالى كه تأثیر وجودى آنها موهوم است ، ولى از خشم خداوند بزرگ كه من و شما هر دو او را پذیرفتهایم و باید پیرو دستور او باشیم و هیچگونه دستورى از طرف او درباره پرستش بتها نرسیده است ترس و وحشتى ندارید ، يك موضوع قطعى را رها كردهاید و به يك موضوع موهوم چسبیدهاید ؟
در آیه بعد پاسخى از زبان ابراهیم به سؤالى كه خودش در آیه قبل مطرح نمود نقل شده است ( و این يك شیوه جالب در استدلالات علمى است كه گاهى شخص استدلال كننده سؤالى از طرف مقابل مىکند و خودش بلافاصله به پاسخ آن مىپردازد اشاره به اینکه مطلب به قدرى روشن است كه هر كس پاسخ آن را باید بداند ) .
82 اَلَّذینَ ءَامَنُواْ وَ لَمْ يَلْبِسُوآا ایمنَهُمْ بِظُلْمٍ اُوْلآئِكَ لَهُمُ الاَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ
( آرى ) آنها كه ایمان آوردند و ایمان خود را با شرك نیامیختند امنيّت مال آنها است و آنها هدایت يافتگانند .
معروف میان مفسّران این است كه به معنى « شِرْك » است و آنچه در سوره 12 / لقمان وارد شده : « اِنَّ الشِّرْكِ لَظُلْمٌ عَظیمٌ : شرك ستم بزرگى است » شاهد بر این معنى گرفتهاند .
در روایتى نیز از ابن مسعود نقل شده كه هنگامى كه این آیه ( آیه مورد بحث ) نازل شد بر مردم گران آمد ، عرض كردند : اى رسول خدا كیست كه لااقل به خود ستم نکرده باشد ( بنابراین همه مشمول این آیهاند ) پیامبر صلىاللهعلیهوآله فرمود : « منظور آنچه شما فکر مىکنید نیست آیا گفته بنده صالح خدا ( لقمان ) را نشنیدهاید كه مىگوید : ( فرزندم براى خدا شریك قرار مده زیرا شرك ، ظلم بزرگى است ) » .(1)
ولى از آنجا كه آیات قرآن در بسیارى از موارد دو يا چند معنى را در بردارد كه ممکن
1) « مجمع البیان » ، ذیل آیه .
است يکى از دیگرى گستردهتر و عمومىتر باشد ، این احتمال در آیه نیز هست كه « امنيّت » اعم امنيّت از مجازات پروردگار و يا امنيّت از حوادث دردناك اجتماعى باشد .
یعنى جنگها ، تجاوزها ، مفاسد ، جنایات و حتى امنيّت و آرامش روحى تنها موقعى به دست مىآید كه در جوامع انسانى دو اصل حکومت كند ، ایمان و عدالت اجتماعى ، اگر پایههاى ایمان به خدا متزلزل گردد و احساس مسؤولیت در برابر پروردگار از میان برود و عدالت اجتماعى جاى خود را به ظلم و ستم بسپارد ، امنيّت در چنان جامعهاى وجود نخواهد داشت و به همین دلیل با تمام تلاش و كوششى كه جمعى از اندیشمندان جهان براى برچیدن بساط ناامنىهاى مختلف در دنیا مىکنند روز به روز فاصله مردم جهان از آرامش و امنيّت واقعى بیشتر مىگردد ، دلیل این وضع همان است كه در آیه فوق به آن اشاره شده : پایههاى ایمان لرزان و ظلم جاى عدالت را گرفته است. مخصوصا تأثیر ایمان در آرامش و امنيّت روحى براى هیچکس جاىتردید نیست، همانطورکه ناراحتى وجدان و سلب آرامش روانى به خاطر ارتکاب ظلم بر كسى پوشیده نمىباشد .
در بعضى از روایات نیز از امام صادق (علیه السلام) نقل شده كه : « منظور از آیه فوق این است كه آنهایى كه به دستور پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله در زمینه ولایت و رهبرى امت اسلامى بعد از او ایمان بیاورند و آن را با ولایت و رهبرى دیگران مخلوط نکنند امنيّت از آن آنها است » .(1)
این تفسیر در حقیقت ناظر به ملاك و روح مطلب در آیه شریفه است زیرا در این آیه سخن از رهبرى و ولایت خداوند و آمیخته نکردن آن با رهبرى غیر او است و از آنجا كه رهبرى على (علیه السلام) به مقتضاى « اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ » پرتوى از رهبرى خدا و پیامبر صلىاللهعلیهوآله است و رهبرىهاى تعیین نشده از طرف خداوند چنین نیست ، آیه فوق با يك دید وسیع همه را شامل مىشود ، بنابراین منظور از این حدیث این نیست كه مفهوم آیه منحصرا این باشد ، بلکه این تفسیر پرتوى از مفهوم اصلى آیه است . .
1) « تفسیر نورالثَّقَلَيْن » ، جلد 1 ، صفحه 740 .
و لذا در حدیث دیگرى از امام صادق (علیه السلام) مىخوانیم كه این آیه خوارج را كه از ولایت ولى خدا بیرون رفتند و در ولایت و رهبرى شیطان قرار گرفتند شامل مىشود .(1)
83 وَ تِلْكَ حُجَّتُناآ ءَاتَيْنهاآ اِبْرهیمَ عَلى قَوْمِهِ نَرْفَعُ دَرَجتٍ مَنْ نَشاآءُ اِنَّ رَبَّكَ حَكیمٌ عَلیمٌ
اینها دلایل ما بود كه به ابراهیم در برابر قومش دادیم درجات هرکس را بخواهیم ( و شایسته باشد ) بالا مىبریم ، پروردگار تو حکیم و دانا است .
درست است كه این استدلالات جنبه منطقى داشت و ابراهیم به نیروى عقل و الهام فطرت به آنها رسیده بود ، ولى چون این نیروى عقل و آن الهام فطرت همه از ناحیه خدا است ، خداوند همه این استدلالات را از مواهب خویش مىشمرد كه در دلهاى آماده .
1) « تفسیر بُرْهان » ، جلد 1 ، صفحه 538 .
همچون دل ابراهیم منعکس مىشود .
قابل توجه اینکه « تِلْكَ » در لغت عرب اسم اشاره براى بعید است ولى گاهى اهميّت موضوع و بلند پایه بودن آن سبب مىشودکه حتىیك موضوع نزدیك با اسم اشاره بعید ذکر شود ، مانند آن را در آغاز سوره بقره مىخوانیم : « ذلِكَ الْكِتابُ لا رَيْبَ فیهِ : این كتاب بزرگ شك و تردیدى در آن راه ندارد » .
سپس براى تکمیل این بحث مىفرماید : « درجات هرکس را بخواهیم بلند مىکنیم : نَرْفَعُ دَرَجتٍ مَنْ نَشاآءُ » .(1)
اما براى اینکه اشتباهى پیش نیاید نباید كه گمان كنند خداوند در این ترفیع درجه .
1) درباره « دَرَجَة » و فرق آن با « دَرَك » در جلد 4 « تفسیر نمونه » ، صفحه 180 ، ذیل آیه 145/نِساء بحث شده است .
تبعیضى قائل مىشود مىفرماید : « پروردگار تو ، حکیم و عالم است » و درجاتى را كه مىدهد روى آگاهى به شایستگى آنها و موافق موازین حکمت است و تا كسى شایسته نباشد از آن برخوردار نخواهد شد ( اِنَّ رَبَّكَ حَكیمٌ عَلیمٌ ) .
84 وَ وَهَبْنا لَهُ اِسْحقَ وَ يَعْقُوبَ كُلاًّ هَدَيْنا وَ نُوحا هَدَيْنا مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِه داوُدَ وَ سُلَيْمنَ وَ اَيُّوبَ وَ يُوسُفَ وَ مُوسى وَ هرُونَ وَ كَذلِكَ نَجْزِىالْمُحْسِنینَ
و اسحاق و يعقوب را به او ( ابراهیم ) بخشیدیم و هرکدام را هدایت كردیم و نوح را ( نیز ) قبلاً هدایت نمودیم و از فرزندان او داود و سلیمان و ایوب و يوسف و موسى و هارون را ( هدایت كردیم ) و اینچنین نیکوکاران را پاداش مىدهیم .
اگر در اینجا اشاره به فرزند دیگر ابراهیم ، اسماعیل نشده بلکه در لابلاى بحث آمده است شاید به خاطر آن است كه تولد « اِسْحاق » از مادر عقیمى همچون « سارَة » آن هم در سن پیرى موضوع بسیار عجیب و موهبتى غیر منتظره بود .
سپس براى بیان اینکه افتخار این دو تنها در جنبه پیغمبرزادگى نبود ، بلکه شخصاً در
پرتو فکر صحیح و عمل صالح نور هدایت را در قلب خود جاى داده بودند ، مىگوید : « هر يك از آنها را هدایت كردیم : كُلاَّ هَدَيْنا » .
و به دنبال آن براى اینکه تصور نشود ، در دورانهاى قبل از ابراهیم ، پرچمدارانى براى توحید نبودند و این موضوع از زمان او شروع شد اضافه مىکند : « نوح را نیز پیش از آن هدایت و رهبرى كردیم : وَ نُوحا هَدَيْنا مِنْ قَبْلُ » .
نوح نخستین پیامبر اُوْلُواالْعَزْم است كه داراى آیین و شریعت بود و سر سلسله پیامبران اُوْلُواالْعَزْم مىباشد .
در حقیقت بااشاره به موقعيّت نوح كه از اجداد ابراهیم است و موقعيّت جمعى از پیامبران كه از دودمان و فرزندان او هستند ، موقعيّت ممتاز ابراهیم را از نظر « وراثت و ریشه » و « ثمره » وجودى مشخص مىسازد .
و در تعقیب آن نام جمع كثیرى از پیامبران را كه از دودمان ابراهیم بودند مىبرد ، نخست مىگوید : « از دودمان ابراهیم ، داود و سلیمان و ایوب و يوسف و موسى و هارون هستند : وَ مِنْ
ذُرِّيَّتِهِ داوُودَ وَ سُلَيْمنَ وَ أَيُّوبَ وَ يُوسُفَ وَ مُوسى وَ هرُونَ » .
سپس با این جمله كه « این چنین نیکوکاران را پاداش مىدهیم » روشن مىکند كه مقام و موقعیت آنها در پرتو اعمال و كردار آنها بود « وَ كَذلِكَ نَجْزِى الْمُحْسِنینَ » .
در اینکه ضمیر « مِنْ ذُرِّيَّتِهِ » ( از دودمان او ) به چه كسى برمىگردد ؟ به ابراهیم يا نوح ؟ درمیان مفسران گفتگوى زیادى است ، ولى غالب مفسّران آن را به ابراهیم بازگردانیدهاند و ظاهرا نباید تردید داشت كه مرجع ضمیر ابراهیم است ، زیرا بحث آیه درباره مواهب خدا نسبت به ابراهیم مىباشد ، نه درباره نوح پیغمبر ، به علاوه از روایات متعددى كه بعدا نقل خواهیم كرد این موضوع نیز استفاده مىشود .
85 وَ زَكَرِيّا وَ يَحْيى وَ عِيسى وَ اِلْياسَ كُلٌّ مِنَ الصّلِحینَ
و ( همچنین ) زکریا و يحیى و عیسى و الیاس هرکدام از صالحان بودند .
یعنى مقامات آنهاجنبه تشریفاتى و اجبارى نداشت ، بلکه در پرتو عمل صالح در پیشگاه خدا شخصيّت و عظمت يافتند .
86 وَ اِسْمعیلَ وَ الْيَسَعَ وَ يُونُسَ وَ لُوطا وَ كُلاًّ فَضَّلْنا عَلَى الْعلَمینَ
و اسماعیل و اِلْيَسَع و يونس و لوط و هریك را بر جهانیان برترى دادیم .
در اینکه « اِلْيَسَعْ » چگونه نامى است و اشاره به كدام يك از پیامبران است در میان مفسّران و ادباى عرب گفتگو است ، بعضى آن را يك نام عبرى مىدانند كه در اصل « يُوشَع » بوده ، سپس الف و لام به آن داخل شده و شین تبدیل به سین گردیده است و بعضى معتقدند يك اسم عربى است كه از يَسَعُ ( فعل مضارع از ماده وُسْعَت ) گرفته شده است ، این احتمال را نیز دادهاند كه به همین صورت نام يکى از انبیاى پیشین بوده است و در هر حال از پیامبرانى است كه از نسل ابراهیم مىباشند .
87 وَ مِنْ ءاآبائِهِمْ وَ ذُرِّيّتِهِمْ وَ اِخْونِهِمْ وَ اجْتَبَيْنهُمْ وَ هَدَيْنهُمْ اِلى صِرطٍ مُسْتَقیمٍ
و از پدران آنها و فرزندان آنها و برادران آنها افرادى را برگزیدیم و هدایت به راه راست نمودیم .
ممکن است كسانى از آیه اخیر كه مىگوید : بعضى از پدران و فرزندان و برادران آنها را
برگزیدیم و به راه راست هدایت كردیم این چنین استفاده كنند كه پدران انبیاء همگى افراد با ایمانى نبودهاند و درمیان آنها غیرموحد نیز وجود داشته است ، آنچنان كه بعضى از مفسران اهل تسنن در ذیل این آیه گفتهاند ، ولى با توجه به اینکه منظور از « اجْتَبَيْنهُمْ وَ هَدَيْنهُمْ » بهقرینه تعبیرى كه در همین سلسله آیات وجود دارد ، مقام نبوّت و رسالت است ، مشکل حلّ مىشود ، يعنى مفهوم آیه چنین خواهد بود كه بعضى از آنها را به مقام نُبُوَّت برگزیدیم و این منافاتى با موحد بودن سایرین ندارد .
درآیه 90 همینسوره (چند آیه بعد از این آیه) نیز « هدایت » به مقام نبوّت اطلاق شده است .
88 ذلِكَ هُدَى اللّهِ يَهْدى بِه مَنْ يَشاآءُ مِنْ عِبادِهِ وَ لَوْ اَشْرَكُواْ لَحَبِطَ عَنْهُمْ مّا كانُوا يَعْمَلُونَ
این هدایت خدا است كه هرکس از بندگان خود را بخواهد با آن راهنمایى مىکند و اگر آنها مشرك شوند آنچه را عمل مىکردند نابود مىگردد .
یعنى گرچه پیامبران الهى مردان صالحى بودند و با نیروى عقل و اندیشه و با تمام وجود
خود در طریق هدایت گام برمىداشتند ، ولى باز اگر توفیق الهى شامل حال آنها نمىشد و دست پر از مهر او ، زیر بازوى آنها را نمىگرفت ، امکان لغزش درباره همه آنها و هرکس ، وجود داشته و دارد .
سپس براى اینکه كسى تصوّر نکند آنها به اجبار در این راه گام گذاشتند و همچنین كسى تصوّر نکند كه خداوند نظر خاصّ و استثنایى و بىدلیل در مورد آنها داشته است ، مىفرماید : « اگرفرضا این پیامبران باآن همه مقام و موقعیتّى كه داشتند مشرك مىشدند ، تمام اعمالشان برباد مىرفت : وَ لَوْ اَشْرَكُواْ لَحَبِطَ عَنْهُمْ ما كانُوا يَعْمَلُونَ » .یعنى آنها نیز مشمول همان قوانین الهى هستندکه دربارهدیگران اجرامىگردد و تبعیضى درکارنیست.
89 اُوْلآئِكَ الَّذینَ ءَاتَيْنهُمُ الْكِتبَ وَ الْحُكْمَ وَ النُّبُوَّةَ فَأِنْ يَكْفُرْ بِها هؤُلاآءِ فَقَدْ وَكَّلْنا بِها قَوْما لَّيْسُوا بِها بِكفِرینَ
آنها كسانى هستند كه كتاب و حکم و نبوّت به آنان دادیم و اگر نسبت به آن كفر ورزند ( مهم نیست زیرا ) كسانى را نگاهبان آن ساختهایم كه نسبت به آن كافر نیستند .
در این آیه به سه امتیاز مهم كه پایه همه امتیازات انبیاء بوده اشاره كرده مىفرماید : «اُوْلآئِكَ الَّذینَ ءَاتَيْنهُمُ الْكِتبَ وَ الْحُكْمَ وَ النُّبُوَّةَ» .
البتّه منظور این نیست كه همه آنها داراى كتاب آسمانى بودند بلکه چون سخن از مجموع آنها در میان است كتاب به مجموع نسبت داده شده ، درست مثل این است كه مىگوییم : در فلان كتاب دانشمندان و كتب آنها معرفى شده است ، يعنى كتب آنهایى كه كتابى تألیف كردهاند .
ضمنا در این كه منظور از « حُكْم » چیست ، سه احتمال وجود دارد :
✓ 1 - حکم به معنى عقل و فهم و درك يعنى علاوه براینکه كتاب آسمانى دراختیار آنها گذاشتیم قدرت درك و فهم آن را به آنها بخشیدیم زیرا وجود كتاب بدون وجود درك و فهم قوى و كامل ، اثرى نخواهد داشت .
✓ 2 - مقام داورى ، يعنى آنها در پرتو قوانین آسمانى كه از كتاب الهى استفاده
مىکردند مىتوانستند در میان مردم قضاوت كنند و شرایط يك قاضى و دادرس عادل همگى در آنها به طور كامل جمع بود .
✓ 3 - حکومت و زمامدارى ، زیرا آنها علاوه بر مقام نبوّت و رسالت ، داراى مقام حکومت نیز بودند .
شاهد بر این معانى فوق علاوه بر اینکه معنى لغوى حکم با تمام این معانى تطبیق مىکند این است كه در آیات مختلف قرآن نیز حکم در این معانى به كار رفته است و هیچ مانعى ندارد كه حکم در آیه فوق در يك معنى جامع كه همه مفاهیم سهگانه فوق را شامل شود ، استعمال شده باشد ، زیرا حکم در اصل ، آنچنان كه « راغب » در كتاب « مُفْرَدات » مىگوید به معنى منع و جلوگیرى است و از آنجا كه عقل جلو اشتباهات و خلافکارىها را مىگیرد ، همچنین قضاوت صحیح مانع از ظلم و ستم است و حکومت عادل جلو حکومتهاى نارواى دیگران را مىگیرد ، در هر يك ازاین سه معنى استعمال مىشود .
البتّه همه انبیاء داراى این همه مقامات نبودند ولى هنگامى كه احکامى به جمعى اسناد داده مىشود ، لزومى ندارد كه همه افراد آن جمع داراى تمام آن احکام باشند ، بلکه ممکن است بعضى از آنها فقط داراى بعضى از آن احکام باشند و لذا موضوع كتاب آسمانى كه تنها براى عدهاى از انبیاى نامبرده وجود داشته مشکلى براى ما در فهم آیه فوق ایجاد نمىکند .
سپس مىفرماید : « اگر این جمعيّت ، يعنى مشرکان و اهل مکه و مانند آنها، این حقایق را نپذیرند ، دعوت تو بدون پاسخ نمىماند ، زیرا ما جمعيّتى را مأموریت دادهایم كه نه تنها آن را بپذیرند بلکه آن را محافظت و نگهبانى كنند جمعيّتى كه در راه كفر گام برنمىدارند و در برابر حق تسلیمند : فَأِنْ يَكْفُرْ بِها هؤُلاآءِ فَقَدْ وَكَّلْنا بِها قَوْما لَيْسُوا بِها بِكفِرینَ » .
در تفسیر « المَنار » و تفسیر « روح المعانى » از بعضى از مفسّران نقل شده كه منظور از این جمعیت ، ایرانیان هستند ، ( كه به زودى اسلام را پذیرفتند و در پیشرفت آن با تمام قوا كوشیدند و دانشمندان آنها در فنون مختلف اسلامى كتابهاى فراوان تألیف كردند ) .
90 اُوْلآئِكَ الَّذینَ هَدَى اللّهُ فَبِهُدیهُمُ اقْتَدِهْ قُلْ لاّ اَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ اَجْرا اِنْ هُوَ اِلاّ ذِكْرى لِلْعلَمینَ
آنها كسانى هستند كه خداوند هدایتشان كرده پس به هدایت آنان اقتدا كن ( و ) بگو در برابر این ( رسالت و تبلیغ ) پاداشى از شما نمىطلبم . این رسالت چیزى جز يك يادآورى براى جهانیان نیست ( و آگاه ساختن و بیدار كردن وظیفه من است و در برابر انجام وظیفه مزد معنى ندارد ) .
این آیه باردیگر تأکید مىکند كه اصول دعوت همه پیامبران الهى يکى است ، اگر چه از نظر ویژگىها و خصوصيّات ، به تناسب نیازمندىهاى مختلف هر زمان تفاوتهاى قابل ملاحظهاى داشتهاند و آیینهاى بعدى كاملتر از آیینهاى قبل بودهاند كلاسهاى علمى و تربیتى ، تا به آخرین آنها كه برنامه نهایى است ، يعنى اسلام ، رسیده است .
دراینکه منظوراز این هدایت كهباید سرمشق پیامبراسلام صلىاللهعلیهوآله قرار گیرد چیست ؟ بعضى از مفسّران احتمال دادهاند كه همان صبر و پایدارى در مقابل مشکلات و بعضى
گفتهاند مقصود توحید و تبلیغ رسالت است ، ولى ظاهرا هدایت مفهوم وسیعى دارد كه هم توحید و سایر اصول اعتقادى را شامل مىشود و هم صبر و استقامت و هم سایر اصول اخلاقى و تعلیم و تربیت .
از آنچه گفتیم روشن مىشود كه آیه فوق هیچ منافاتى با این ندارد كه اسلام ناسخ ادیان و شرایع پیشین باشد ، زیرا نسخ تنها شامل قسمتى از احکام مىشود ، نه اصول كلى دعوت آنها .
سپس به پیامبر صلىاللهعلیهوآله دستور داده مىشود كه « به مردم بگوید: من هیچگونه اجر و پاداشى در برابر رسالت خود از شما تقاضا نمىکنم ، همانطور كه پیامبران پیشین چنین درخواستى نکردند ، من هم از این سنّت همیشگى پیامبران پیروى كرده و به آنها اقتدا مىکنم » ( قُلْ لاّ اَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ اَجْرا ) .
نه تنها اقتداء به پیامبران و سنّت جاویدان آنها ایجاب مىکند كه پاداشى مطالبه نکنم بلکه از آنجا كه این آیین پاك كه براى شما آوردهام يك ودیعه الهى است كه در اختیار شما قرارمىدهم ، در برابر رساندن ودیعه الهى به شما اجر و پاداش ، مفهومى ندارد .
به علاوه این قرآن و رسالت و هدایت يك بیدار باش و يادآورى به همۀ
جهانیان است (اِنْ هُوَ اِلاّ ذِكْرى لِلْعلَمینَ) .
و چنین نعمت عمومى و همگانى ، همانند نور آفتاب و امواج هوا و بارش باران است كه جنبه عمومى و جهانى دارد و هیچگاه خرید و فروش نمىشود و كسى در برابر آن اجر و پاداشى نمىگیرد ، این هدایت و رسالت نیز جنبه خصوصى و اختصاصى ندارد كه بتوان براى آن پاداش قایل شد .
ضمنا از جمله اخیر به خوبى استفاده مىشود كه آیین اسلام جنبهقومى و منطقهاى ندارد و يك آیینجهانى و همگانى است .
91 وَ ما قَدَرُوا اللّهَ حَقَّ قَدْرِه اِذْ قالُوا ماآ اَنْزَلَ اللّهُ عَلى بَشَرٍ مِنْ شَىْءٍ قُلْ مَنْ اَنْزَلَ الْكِتبَ الَّذى جاآ ءَ بِه مُوسى نُورا وَ هُدىً لِلنّاسِ تَجْعَلُونَهُ قَراطیسَ تُبْدُونَها وَ تُخْفُونَ كَثیرا وَ عُلِّمْتُمْ ما لَمْ تَعْلَمُوا اَنْتُمْ وَ لاآ ءاباؤُكُمْ قُلِ اللّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ فى خَوْضِهِمْ يَلْعَبُونَ
آنها خدا را چنان كه باید نشناختند كه گفتند هیچ چیز بر هیچ انسانى نفرستاده بگو چه
کسى كتابى را كه موسى آورد نازل گردانید كتابى كه نور و هدایت براى مردم بود ( اما شما ) آن را به صورت پراکنده قرار مىدهید قسمتى را آشکار و قسمت زیادى را پنهان مىدارید و مطالبى به شما تعلیم داده شده كه نه شما و نه پدرانتان از آن با خبر نبودید بگو : خدا ... و سپس آنها را در گفتگوهاى لجاجت آمیزشان رها كن تا بازى كنند .
« قَراطیس » جمع « قِرْطاس » است و اصل آن به طورى كه بعضى گفتهاند از يونانى گرفته شده و معنى آن چنان كه « راغب » در كتاب « مُفْرَدات » مىگوید « هر چیزى است كه روى آن مىنویسند » بنابراین كاغذ معمولى و پوست حیوانات و درختان و مانند آن كه در قدیمالایام نامه و كتابها را روى آن مىنوشتند، نیز شامل مىشود و منحصر به كاغذ معمولى نیست.
در اینکه این آیه درباره يهود است يا مشرکان در میان مفسّران گفتگو است ، ولى از آنجا كه پیامبر صلىاللهعلیهوآله در مکه گفتگویى با يهود نداشته و آنچه بوده در مدینه بوده است و از طرفى سوره انعام كه این آیه جزء آن است مکى است ، بعضى معتقدند كه این آیه استثنائاً در
مدینه نازل شده است و به دستور پیامبر به تناسب خاصّى در وسط این سوره مکى قرار گرفته و این موضوع در قرآن نمونههاى فراوانى دارد .
جمعى از يهود منکر نزول كتاب آسمانى بر تمام پیامبران بودند ، آیا چنین چیزى ممکن است كه يهود و پیروان تورات ، نزول كتاب آسمانى را انکار كنند ؟ اگر تعجّب نکنید آرى و با توجه به يك مطلب نکته این موضوع روشن مىشود ، زیرا چنانکه كتب عهد جدید ( اناجیل ) و عهد قدیم ( تورات و كتابهاى وابسته به آن ) را به دقت بررسى كنیم خواهیم دید كه این كتابها هیچکدام لحن آسمانى ندارد ، يعنى جنبه خطاب خداوند به بشر در آنها نیست ، بلکه به خوبى از آنها استفاده مىشود كه اینها از زبان شاگردان و غیر شاگردان از پیروان آیین موسى و مسیح به شکل تاریخ و شرح زندگى نوشته شده است و ظاهرا يهود و مسیحیان كنونى نیز این مطلب را انکار نمىکنند زیرا داستان مرگ موسى و عیسى و حوادث زیادى مربوط به زمانهاى بعد از آن در این كتابها آمده است ، نه به عنوان پیش بینى بلکه به عنوان خبرى از گذشته ، آیا چنین كتابى
امکان دارد بر موسى و عیسى نازل شده باشد ؟
منتها مسیحیان و يهودیان عقیده دارند كه این كتابها چون به دست انسانهایى نوشته شده كه از وحى آسمانى باخبر بودند كتاب مقدس و قابل اعتماد و خالى از اشتباه محسوب مىشود. با توجه به این نکته روشن مىشود كه چرا آنها از لحن قرآن كه به شکل خطاب خدا به پیامبر و بندگان است تعجّب مىکردند و از آن حضرت پرسیدند آیا خداوند كتاب آسمانى نازل كرده ؟ و سپس این موضوع را به طور كلى انکار كردند كه هیچ كتابى از ناحیه خدا بر هیچ انسانى حتى موسى نازل نشده است .
ولى خداوند در جواب آنها به این موضوع اشاره مىکند كه خود شما عقیده دارید الواح و مطالبى بر موسى نازل گردید ، يعنى اگر آنچه در دست شما است كتاب آسمانى نیست ، لااقل قبول دارید كه چنین چیزى از طرف خدا نازل شده است كه قسمتى از آن را آشکار و قسمت زیادى را پنهان مىدارید و به این ترتیب اشکالى باقى نمىماند كه چگونه ممکن است يهود منکر نزول كتاب آسمانى شده باشند .
ممکن است سؤال شود كه چرا در آیه مذمّت از يهود شده كه آنها وحى آسمانى را روى كاغذها و مانند آن نوشته بودند اینکه مذمتى ندارد .
در پاسخ مىگوییم : مذمّت از این نظر نیست ، بلکه از این نظر است كه آنها مطالب تورات را روى كاغذهاى پراکنده و مانند آن نوشته بودند كه آنچه را به سود آنها بود به مردم دیگر نشان دهند و آنچه به زیانشان بود مخفى سازند .
جمله « وَ ما قَدَرُوا اللّهَ حَقَّ قَدْرِهِ » ( خدا را آنچنان كه شایسته است نشناختند و اوصاف او را درك نکردند ) در حقیقت اشاره به این نکته است كه هرکس خدا را درست بشناسد نمىتواند انکار كند كه از طرف او رهبران و راهنمایان همراه با كتابهاى آسمانى براى بشر فرستاده شده است زیرا حکمت خدا ایجاب مىکند كه اولاً انسان را براى هدفى كه آفریده شده است ( هدف تکامل ) در مسیر پرپیچ و خمى كه در پیش دارد كمك كند ، وگرنه نقض غرض كرده است و این هدف بدون فرستادن وحى و كتاب آسمانى و تعلیمات صحیح و خالى از هرگونه خطا و اشتباه ممکن نیست .
ثانیاً چگونه ممکن است مقام رحمت عامَّة و خاصَّة خداوند اجازه دهد كه انسان را در مسیر سعادت كه با هزاران مانع روبرو است و پرتگاههاى فراوان بر سر راه او كمین كردهاند تنها بگذارد و رهبرانى با تعلیمات جامع براى دستگیرى و راهنمایى آنها نفرستد . ( بنابراین هم حکمت او و هم رحمتش فرستادن كتب آسمانى را ایجاب مىکند ) .
شك نیست كه معرفت كنه ذات خدا و كنه صفات او براى هیچکس ممکن نیست و آیه فوق هیچگونه نظر به این مطلب ندارد بلکه مىخواهد بگوید آن مقدار معرفتى از خداوند و
صفات او كه براى انسان امکانپذیر است اگر حاصل شود تردیدى باقى نخواهد ماند كه چنین پروردگارى بندگان خود را بدون سرپرست و كتاب آسمانى باقى نخواهد گذاشت .
92 وَ هذا كِتبٌ اَنْزَلْنهُ مُبارَكٌ مُصَدِّقُ الَّذى بَيْنَ يَدَيْهِ وَ لِتُنْذِرَ اُمَّ الْقُرى وَ مَنْ حَوْلَها وَ الَّذینَ يُؤْمِنُونَ بِالاْخِرَةِ يُؤْمِنُونَ بِه وَ هُمْ عَلى صَلاتِهِمْ يُحافِظُونَ
واین كتابى است كه آن را نازل كردیم ، كتابى است پربرکت كه آنچه را پیش از آن آمده تصدیق مىکند ، ( آن را فرستادیم تا مردم را به پاداشهاى الهى بشارت دهى ) و براى
اینکه ( مردم ) اُمُالْقُرى ( مکه ) و آنها كه گرد آن هستند بترسانى ، آنها كه به آخرت ایمان دارند به آن ایمان مىآورند و مراقب نمازهاى خویش مىباشند .
آیات مختلف قرآن به خوبى گواهى مىدهد كه اسلام يك آیین جهانى است ، تعبیراتى مانند « لاُِنْذِرَكُمْ بِهِ وَ مَنْ بَلَغَ : هدف من این است كه همه شما و كسانى را كه سخنم به آنها مىرسد با قرآن انذار هدفکنم » ( 19 / انعام )و « اِنْ هُوَ اِلاّ ذِكْرى لِلْعالَمینَ : این قرآن وسیله تذکر جهانیان است » ( 90 / انعام ) « قُلْ يا اَيُّهِا النّاسُ اِنّى رَسُولُ اللّهِ اِلَيْكُمْ جَمیعا : بگو اى مردم ! من رسول خدا به سوى همه شما هستم » ( 158 / اعراف ) و امثال آن كه در قرآن فراوان است گواه این حقیقت است و جالب اینکه بسیارى از این آیات در مكّه يعنى در آن موقع كه هنوز اسلام از محیط این شهر تجاوز نکرده بود نازل گردید .
ولىباتوجه باآیه موردبحث اینسؤال پیشمىآید كه چگونه هدف بعثت پیامبر صلىاللهعلیهوآله انذار و هدایت مردممکه و كسانىکه پیرامون آن هستند ذکر شده ؟ آیا این با جهانى بودن
اسلام منافات ندارد ؟
اتفاقا این ایراد از بعضى از يهود و بعضى دیگر از پیروان مذاهب دیگر نقل شده است و به گمان خود حربه محکمى در برابر جهانى بودن اسلام يافتهاند كه آن را در منطقه خاصى ، محدود مىسازد ( يعنى مکه و اطراف مکه ) .(1)
این ایراد با توجه به دو نکته كاملاً روشن مىشود و نه تنها این آیه منافات با جهانى بودن اسلام ندارد بلکه مىتوان گفت يکى از دلایل جهانى بودن آن است :
✓ 1 - قَرْيَة در زبان قرآن ، به معنى هرگونه آبادى است اعم از اینکه شهر بزرگ باشد و يا كوچك و يا روستا ، مثلاً در سوره يوسف از زبان برادران و در مقابل پدر چنین .
1) در « تفسیر المَنار » ، جلد 7 ، صفحه 621 ، در « تفسیر فى ظِلال » جلد 3 ، صفحه 305 از پارهاى از مستشرقین این ایراد نقل شده است .
مىخوانیم : « وَ اسْئَلِ الْقَرْيَةَ الَّتى كُنّا فیها : از قریهاى كه در آن بودیم سؤال كن » ( 82 / يوسف ) و مىدانیم كه این سخن را پس از بازگشت از پایتخت مصر و ماجراى توقیف برادر آنها « بِنْيامین » از طرف دستگاه عزیز مصر بودهاست و همچنین مىخوانیم : « وَ لَوْ اَنَّ اَهْلَ الْقُرى آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَيْهِمْ بَرَكاتٍ مِنَ السَّماءِ وَ الاَرْضِ : اگر مردمى كه در آبادىهاى روى زمین زندگى مىکنند ، ایمان بیاورند و تقوا پیشه كنند برکات از آسمان و زمین بر آنها خواهیم گشود » ( 96/اعراف ) بدیهى است منظور در اینجا خصوص روستاها نیست بلکه همه نقاط مسکونى جهان را شامل مىشود .
از طرف دیگر در روایات متعددى مىخوانیم خشکىهاى زمین از زیرخانه كعبه گسترده شدند و از آن به نام « دَحْوُالاَرْضِ » ( گسترش زمین ) ياد شده است .
اینرا نیزمىدانیم كه در آغاز بر اثر بارانهاى سیلابى تمام كره زمین از آب پوشیده بود ، آبها تدریجا فرونشستند و درنقاط پست زمین قرار گرفتند و خشکىها تدریجا از زیر آب ،
سربرآوردند ، طبق روایات اسلامى نخستین نقطهاى كه از زیر آب سربرآورد ، سرزمین مکه بود .
و اگر ارتفاع این سرزمین در حال حاضر بلندترین ارتفاع زمینهاى دنیا نیست هیچگونه منافاتى با این سخن ندارد ، زیرا از آن روز صدها میلیون سال مىگذرد و تاکنون وضع نقاط روى زمین به كلى دگرگون شده ، بعضى از كوهها در اعماق اقیانوسها قرار گرفته و بعضى از اعماق اقیانوسها تبدیل به قلّه كوه شده است و این از مسلمات علم زمینشناسى و جغرافیاى طبیعى است .
✓ 2 - كلمه « اُم » به معنى اصل و اساس و ابتداء و آغاز هرچیزى است .
با توجه به آنچه گفته شد روشن مىشود كه اگر به مکه اُمُّ الْقُرى مىگویند به خاطر این است كه اصل و آغاز پیدایش تمام خشکىهاى روى زمین است و بنابراین «وَ مَنْ حَوْلَها» ( كسانى كه پیرامون آن هستند ) تمام مردم روى زمین را شامل مىشود .
آیات گذشته پیرامون جهانى بودن اسلام نیز این تفسیر را تأیید مىکند ، همچنین نامههاى فراوانى كه پیامبر براى زمامداران بزرگ دنیا مانند كَسْرى و قَيْصَر نوشت و شرح آن در جلد دوم تفسیر نمونه ، صفحه 452 گذشت گواه دیگرى بر این موضوع مىباشد .
93 وَ مَنْ اَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى عَلَى اللّهِ كَذِبا اَوْ قالَ اُوحِىَاِلَىَّ وَ لَمْ يُوحَ اِلَيْهِ شَىْءٌ وَ مَنْ قالَ سَأُنْزِلُ مِثْلَ ماآ اَنْزَلَ اللّهُ وَ لَوْ تَرىآ اِذِ الظّلِمُونَ فى غَمَراتِ الْمَوْتِ وَالْمَلآئِكَةُ باسِطُوا اَيْدیهِمْ اَخْرِجُوآا اَنْفُسَكُمُ الْيَوْمَ تُجْزَوْنَ عَذابَ الْهُونِ بِما كُنْتُمْ تَقُولُونَ عَلَى اللّهِ غَيْرَ الْحَقِّ وَ كُنْتُمْ عَنْ ءايَتِه تَسْتَكْبِرُونَ
چه كسى ستمکارتر است از كسى كه دروغى به خدا ببندد يا بگوید وحى به من فرستاده شده در حالى كه وحى به او نشده باشد و كسى كه بگوید من هم همانند آنچه خدا نازل كرده نازل مىکنم و اگر ببینى هنگامى كه ( این ) ظالمان در شداید مرگ فرورفتهاند و فرشتگان دستها را گشوده به آنان مىگویند جان خود را خارج سازید امروز مجازات خوارکنندهاى در برابر دروغهایى كه به خدا بستید و در برابر آیات او تکبّر ورزیدید ، خواهید دید ، ( در آن روز به حال آنها تأسف خواهى خورد ) .
« غَمَرات » جمع « غَمْرَة » در اصل به معنى از بین بردن آثار چیزى است و سپس به معنى آب فراوانى كه تمام چهره چیزى را مىپوشانده آمده است و نیز به شدائد و گرفتارىهایى
که انسان را در كام خود مىکشد گفته مىشود .
آرى همه اینها ستمگرند و كسى ستمکارتر از آنها نیست زیرا راه حق را به روى بندگان مىبندند و آنها را در بیراهه سرگردان مىسازند و با رهبرى رهبران راستین مبارزه مىکنند ، هم خود گمراهند و هم دیگران را به گمراهى مىکشانند ، چه ظلمى از این بالاتر كه افرادى كه صلاحيّت رهبرى ندارند ادعاى رهبرى كنند آن هم رهبرى الهى و آسمانى .
گرچه آیه مربوط به مُدَّعِيان نُبُوَّت و وَحْى است ولى روح آن همه كسانى را كه به دروغ ادعاى مقامى را مىکنند كه شایسته آن نیستند شامل مىشود .
جمله « باسِطُوا اَيْدیهِمْ » ممکن است به این معنى باشد كه فرشتگان قبض ارواح با گشودن دستها آماده قبض روح آنها مىشوند و ممکن است به معنى دست گشودن براى شروع مجازات آنها بوده باشد .
« اَخْرِجُوا اَنْفُسَكُمُ : جان و روح خود را خارج سازید » در حقیقت يك نوع تحقیر ازناحیه فرشتگان قبض ارواح نسبت به اینگونه ظالمان است وگرنه دادن روح و جان كار خود
ظالمان نیست بلکه كار آن فرشتگان است ، همانند اینکه هنگام اعدام يك قاتل جانى به او مىگویند اکنون بمیر و در هر صورت این تحقیر گویا در برابر تحقیرى است كه نسبت به آیات خدا و پیامبران و بندگان خدا كردهاند ، ضمنا این آیه گواه دیگرى بر استقلال روح و جدایى آن از جسم است .ضمنا از این آیه استفاده مىشود كه مجازات اینگونه از گناهکاران از همان لحظه جان دادن و مرگ آغاز مىگردد .
94 وَ لَقَدْ جِئْتُمُونا فُردى كَما خَلَقْنكُمْ اَوَّلَ مَرَّةٍ وَ تَرَكْتُمْ ما خَوَّلْنكُمْ وَرَاءَ ظُهُورِكُمْ وَ ما نَرى مَعَكُمْ شُفَعاآءَكُمُ الَّذینَ زَعَمْتُمْ اَنَّهُمْ فیكُمْ شُرَكؤُا لَقَدْ تَقَطَّعَ بَيْنَكُمْ وَ ضَلَّ عَنْكُمْ ما كُنْتُمْ تَزْعُمُونَ
همه شما به صورت تنها به سوى ما بازگشت نمودید همانگونه كه روز اوّل شما را آفریدیم و آنچه را به شما بخشیده بودیم پشت سر گذاردید و شفیعانى را كه شریك در شفاعت خود مىپنداشتید با شما نمىبینیم ، پیوندهاى شما بریده شد و تمام آنچه را تکیهگاه خود تصوّر مىکردید از شما دور و گم شدند .
« خَوَّلْنكُمْ » از ماده « خَوَل » در اصل به معنى چیزى است كه نیاز به سرپرستى و تدبیر و اداره دارد و معمولاً به اموال و نعمتهاى گوناگونى كه خداوند بهانسان مىبخشد گفته مىشود .
مشرکان و بتپرستان عرب روى سهچیز تکیهداشتند : « قبیله و عشیره »اى كه به آن وابسته بودند ، و « اموال و ثروتهایى » كه براى خود گردآورده بودند ، و « بتهایى » كه آنها را شریك خدا در تعیین سرنوشت انسان و شفیع در پیشگاه او مىپنداشتند ، در هریك از سه جمله آیه ، به يکى از این سه موضوع اشاره شده كه چگونه به هنگام مرگ ، همه آنها با انسان وداع مىگویند و او را تك و تنها به خود وامىگذارند. این آیه گرچه درباره مشرکان عرب نازل شده ولى مسلما اختصاص به آنها نخواهد داشت .
در آن روز به طور كلى تمام پیوندها و علایق مادى و همه معبودهاى خیالى و ساختگى و تمام تکیهگاههایى كه انسان در این جهان براى خود ساخته و آنها را يار و ياور روز
بدبختى خود مىپندارند ، از او جدا مىشوند ، او مىماند و اعمالش ، او مىماند و خدایش و بقيّه از میان خواهند رفت و به تعبیر قرآن گم مىشوند ، يعنى آنچنان حقیر و پست و ناشناس خواهند بود كه به چشم نمىآیند .
95 اِنَّ اللّهَ فالِقُ الْحَبِّ وَ النَّوى يُخْرِجُ الْحَىَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَ مُخْرِجُ الْمَيِّتِ مِنَ الْحَىِّ ذلِكُمُ اللّهُ فَأَنّى تُؤْفَكُونَ
خداوند شکافنده دانه و هسته است، زندهرا از مرده خارج مىسازد و مرده را از زنده ، این است خداى شما پس چگونه از حقّ منحرف مىشوید ؟
« فالِق » از ماده « فَلَق » بهمعنى شکافتن چیزى و جداکردن بعضىاز بعضدیگراست .(1)
1) « مُفْرَدات راغِب » ، 358 و 105 .
« حَبِّ » و « حَبَّة » به معنى دانههاى خوراکى و غذایى است ، مثل گندم و جو و آنچه كه قابل درو كردن است ولى گاهى به دانههاى دیگر گیاهان نیز گفته مىشود .(1)
« نَوى » به معنى هسته است و اینکه بعضى گفتهاند مخصوص هسته خرما است شاید بهخاطر این بوده باشد كه عرب به واسطه شرایط خاص محیطش هنگامى كه این كلمه را بهکار مىبرد فکرش متوجه هسته خرما مىشود. در این آیه باردیگر روى سخن را به مشرکان كرده و دلایل توحید را در ضمن عبارات جالب و نمونههاى زندهاى از اسرار كائنات و نظام آفرینش و شگفتىهاى خلقت ، شرح مىدهد .
باید توجه داشت كه مهمترین لحظه ، در حیات يك گیاه همان لحظه شکافتن دانه و هسته است كه همانند لحظه تولّد يك طفل زمان انتقال از يك عالم به عالم دیگر محسوب
1) « مُفْرَدات راغِب » ، 358 و 105 .
مىشود و مهمترین تحول در زندگى او در این لحظه رخ مىدهد .
جالب اینکه دانه و هسته گیاهان غالبا بسیار محکم هستند ، يك نگاه به هسته خرما و میوههایى مانند هلو و شفتالو و دانههاى محکم بعضى از حبوبات نشان مىدهد كه چگونه آن نطفه حیاتى كه درحقیقت نهال و درخت كوچکى است در دژى فوق العاده محکم محاصره شده است ، ولى دستگاه آفرینش آنچنان خاصيّت تسلیم و نرمش به این دژ نفوذناپذیر و آنچنان قدرت و نیرو به آن جوانه بسیار لطیف و ظریفى كه در درون هسته و دانه پرورش مىیابد ، مىدهد كه بتواند دیواره آن را بشکافد و از میان آن قد برافرازد ، به راستى این حادثه در جهان گیاهان حادثه شگرفى است كه قرآن به عنوان يك نشانه توحید انگشت روى آن گذاشته است. سپس مىگوید :( يُخْرِجُ الْحَىَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَ مُخْرِجُ الْمَيِّتِ مِنَ الْحَىِّ ).
در حقیقت این جمله كه نظیر آن در قرآن كرارا دیده مىشود اشاره به نظام مرگ و حیات و تبدیل يکى به دیگرى است ، گاهى از مواد آلى بىجان انواع چهرههاى حیات و زندگى در دل اقیانوسها و اعماق جنگلها و صحراها و بیابانها بیرون مىفرستد و از ترکیب موادى
که هرکدام به تنهایى سمّ كشندهاى هستند مواد حیاتبخش مىسازد و گاهى به عکس با دگرگونى مختصرى موجودات زندهنیرومند و پرقدرت را بهموجود بىجانى تبدیل مىکند .
مسأله حیات و زندگى موجودات زنده اعم از گیاهى و حیوانى ، از پیچیدهترین مسایلى است كه هنوز علم و دانش بشر نتوانسته است پرده از روى اسرار آن بردارد و به مخفىگاه آن گام بگذارد كه چگونه عناصر طبیعى و مواد آلى با يك جهش عظیم ، تبدیل به يك موجود زنده مىشوند .
ممکن است يك روز بشر بتواند با استفاده از ترکیبات مختلف طبیعى در تحت شرایط بسیار پیچیدهاى موجود زندهاى به صورت مونتاژ كردن اجزاى يك ماشین كه از پیش ساخته شده است ، بسازد ، ولى نه عجز و ناتوانى امروز بشر و نه توانایى احتمالى او در آینده بر این كار ، هیچیك نمىتواند از اهميّت موضوع حیات و حکایت نظام پیچیده آن از يك مبدأ عالِم و قاهِر بکاهد .
لذا مىبینیم قرآن براىاثبات وجود خدا بارها روىاین مسأله تکیهکردهاست و پیامبران
بزرگىهمچون ابراهیم و موسى در برابر گردنکشانى همچون نمرود و فرعون ، به وسیله پدیده حیات و حکایت آناز وجود مبدأ قادر و حکیم جهان استدلال مىکردند.
ابراهیم به نِمْرُود مىگوید : « رَبِّىَ الَّذى يُحْيى وَ يُمیتُ : خداى من كسى است كه حیات مىبخشد و مىمیراند » ( 258 / بقره ) و موسى در برابر فرعون مىگوید « وَ اَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَاَخْرَجْنا بِهِ اَزْواجا مِنْ نَباتٍ شَتّى : پروردگار من كسى است كه از آسمان آبى فرو فرستاد و زوجهایى از انواع گیاهان به وجود آورد » ( 53 / طه ) .
البتّه نباید فراموش كرد كه پیدایش موجودات زنده از مواد بىجان تنها در آغاز پیدایش حیات در روى زمین نبوده ، هم اکنون نیز با جذب آب و موّاد دیگر به سلولهاى موجودات زنده در حقیقت لباس حیات در اندام این موجودات بىجان پوشانیده مىشود ، بنابراین قانونى كه درعلوم طبیعى امروز مسلّم است كه مىگوید در شرایط امروز زمین هیچ موجود بىجانى تبدیل به موجود جاندار نمىشود و هر كجا موجود زندهاى پیدا مىشود حتما از تخم موجود زنده دیگرى بوده است ، هیچگونه منافاتى با آنچه گفتیم ندارد .
از روایاتى كه در تفسیر این آیه يا آیات مشابه آن از امامان ما رسیدهاست استفادهمىشودکه حیات و مرگ مادّىنیست بلکه حیات و مرگمعنوىرانیزدربرمىگیرد (1)
افراد با ایمانى را مىبینیم كه از پدرانى بىایمان به وجود مىآیند و افراد شرور و آلوده و بىایمانى را مشاهده مىکنیم كه از نسل افراد پاك هستند و قانون وراثت را با اراده و اختیار خود نقض مىکنند كه این خود يکى دیگر از نشانههاى عظمت آفریدگار است كه چنین قدرت ارادهاى به انسان بخشیده است .
نکته دیگرى كه توجه به آن در اینجا لازم است این است « يُخْرِجُ » كه فعل مضارع است همانند « مُخْرِج » كه اسم فاعل است دلالت بر استمرار دارد ، يعنى نظام پیدایش حیات از موجودات مرده و پیدایش مردگان از موجودات زنده يك نظام دایمى و عمومى در جهان آفرینش است .
1) « اصول كافى » ، جلد 2 ، « تفسیر برهان » ، جلد 1 ، صفحه 543 .
96 فالِقُ الاِصْباحِ وَ جَعَلَ الَّيْلَ سَكَنا وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ حُسْبانا ذلِكَ تَقْدیرُ الْعَزیزِ الْعَلیمِ
او شکافنده صبح است و شب را مایه آرامش و خورشید و ماه را وسیله حساب قرار داده است ، این اندازهگیرى خداوند تواناى دانا است .
« فَلَق » در اصل به معنى شکافتن است و اینکه صبح را فَلَق مىگویند نیر به همین مناسبت مىباشد ، « أِصْباح » و « صُبْحْ » هر دو به يك معنى است .
« حُسْبان » مصدر از ماده « حِساب » ، به معنى حساب كردن است و در اینجا ممکن است منظور این بوده باشد كه گردش منظم و سیر مرتب این دو كره آسمانى ( البته منظور از حرکت آن در نظر ما است كه ناشى از حرکت زمین است ) موجب مىشود كه شما بتوانید برنامههاى مختلف زندگى خود را تحت نظام و حساب درآورید .
تعبیر بالا از تعبیرهاى بسیار زیبایى است كه در اینجا به كار رفته است ، زیرا تاریکى شب به پرده ضخیمى تشبیه شده كه روشنایى سپیده دم آن را چاك زده ازهم مىشکافد و
این موضوع هم درباره صبح صادق تطبیق مىکند و هم صبح كاذب ، زیرا كاذب به روشنایى كم رنگى گفته مىشود كه در آخر شب به صورت عمودى از مشرق در آسمان پاشیده مىشود و همچون شکافى است كه از طرف شرق به غرب در خیمه تاریك و سیاه شب پدید مىآید و صبح صادق كه بعد از آن طلوع مىکند به شکل نوار سفید و درخشان و زیبایى است كه در آغاز در پهنه افق مشرق آشکار مىشود ، گویى چادر سیاه شب را از طرف پایین در امتداد شمال و جنوب شکافته و پیش مىرود و تدریجا بالا آمده و سراسر آسمان را فرامىگیرد .
قرآن علاوه بر این كه كرارا روى نعمت نور و ظلمت و شب و روز تکیه كرده ، دراینجا روى مسأله طلوع صبح تکیه مىکند كه يکى از نعمتهاى بزرگ پروردگار است زیرا مىدانیم این پدیده آسمانى نتیجه وجود جوّ زمین ( يعنى قشر ضخیم هوا كه دور تا دور این كره را پوشانیده ) مىباشد ، اگر اطراف كره زمین همانند كره ماه جوّى وجود نداشت نه بین الطلوعین و فلق وجود داشت و نه سپیدى آغاز شب و شفق ، بلکه آفتاب همانند يك
میهمان ناخوانده بدون هیچ مقدمه سر از افق مشرق برمىداشت و نور خیره كننده خود را در چشمهایى كه به تاریکى شب عادت كرده بود فورا مىپاشید و به هنگام غروب مانند يك مجرم فرارى ، يك مرتبه از نظرها پنهان مىشد و در يك لحظه تاریکى و ظلمت وحشتناکى همه جا را فرامىگرفت ، اما وجود جوّ زمین و فاصلهاى كه درمیان تاریکى شب و روشنایى روز به هنگام طلوع و غروب آفتاب قرار دارد ، انسان را تدریجا براى پذیراشدن هریك از این دو پدیده متضادّ آماده مىسازد و انتقال از نور به ظلمت و از ظلمت به نور ، به صورت
تدریجى و ملایم و كاملاً مطبوع و قابل تحمّل انجام مىگردد ، بسیار دیدهایم هنگام شب در يك اطاق پر نور كه در يك لحظه چراغ خاموش مىشود چه حالت ناراحت كنندهاى به همه دست مىدهد و اگر این خاموشى ساعتى طول بکشد ، هنگامى كه چراغ بدون مقدمه روشن مىشود باز حالت ناراحتى تازهاى به همه دست مىدهد ، نور خیره كننده چراغ چشم را مىآزارد و براى دیدن اشیاء اطراف دچار زحمت مىشویم و اگر این موضوع تکرار پیدا كند مسلما براى چشم زیانبخش خواهد بود ، شکافنده صبح این شکل را به صورت
بسیارعالى براى بشر حل كرده است.(1)
ولى براى اینکه تصور نشود شکافتن صبح دلیل این است كه تاریکى و ظلمت شب ، چیز نامطلوب و يا مُجازات و سلب نعمت است بلافاصله مىفرماید خداوند : « شب را مایه آرامش قرار داد : وَ جَعَلَ الَّيْلَ سَكَنا » .
این موضوع مسلماستکه انسان در برابر نور و روشنایى تمایل بهتلاش و كوشش دارد ، جریان خون متوجه سطح بدن مىشود و تمام سلولها آماده فعاليّت مىگردند و به همین دلیل خواب در برابر نور چندان آرامبخش نیست ولى هرقدر محیط تاریك بوده باشد .
1) علماى هیئت مىگویند : طلوع صبح هنگامى شروع مىشود كه خورشید در سمت مشرق به 18 درجه فاصله به افق برسد و هنگامى تاریکى شب همه جا را مىپوشاند و شفق ناپدید مىگردد كه خورشید در سمت مغرب به همان 18 درجه زیر افق برسد .
خواب عمیقتر و آرامبخشتر است ، زیرا در تاریکى خون متوجه درون بدن مىگردد و بهطور كلى سلولها دریك آرامى و استراحت فرومىروند ، به همین دلیل در جهان طبیعت
نه تنها حیوانات بلکه گیاهان نیز به هنگام تاریکى شب به خواب فرومىروند و بانخستین اشعه صبحگاهان جنب و جوش و فعاليّت را شروع مىکنند ، به عکس دنیاى ماشینى كه شب را تا بعد از نیمه بیدار مىمانند و روز را تا مدت زیادى بعد از طلوع آفتاب درخواب فرومىروند ونشاطوسلامتخودراازدستمىدهند. در احادیثى كه از طرق اهلبیت علیهمالسلام وارد شده دستورهایى مىخوانیم كه همه با روح این مطلب سازگار است ، از جمله در نهجالبلاغه از على (علیه السلام) نقل شده كه به يکى از دوستان خود دستور داد در آغاز شب هرگز به سیر خود ادامه مده زیرا خداوند شب را براى آرامش قرارداده است و آن را وقت اقامت نه كوچ كردن قرارداده در شب بدن خود را آرام بدار و استراحت كن .(1)
1) « تفسیر صافى » ، ذیل آیه .
در حدیثى كه در كافى از امام باقر (علیه السلام) نقل شده مىخوانیم : « تَزَوَّجْ بِاللَّيْلِ فَاِنَّهُ جَعَلَ اللَّيْلَ سَكَنا : مراسم ازدواج را در شب قرار ده زیرا شب مایه آرامش است » ( همانطور كه ازدواج و آمیزش صحیح جنسى نیز آرامبخش است ) .(1)
و نیز در كتاب كافى مىخوانیم كه امام على بن الحسین (علیه السلام) به خدمتکاران دستور مىداد كه هرگز به هنگام شب و قبل از طلوع فجر حیوانات را ذبح نکنند و مىفرمود : « اِنَّ اللّهَ جَعَلَ اللَّيْلَ سَكَنا لِكُلِّ شَىْءٍ : خداوند شب را براى همه چیز مایه آرامش قرارداده است » .(2)
سپس اشاره به سومین نعمت و نشانه عظمت خود كرده : « و خورشید و ماه را وسیله حساب در زندگى شما قرارداد : وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ حُسْبانا » .
این موضوع بسیار جالب توجه است كه میلیونها سال كرهزمین به دور خورشید و ماه به دور زمین گردش مىکند و بر اثر آن قرص آفتاب در برابر برجهاى دوازدهگانه فلکى در
نظر ما زمینیان گردش مىکند و قرص ماه با هِلال منظم خود و تغییر تدریجى و نوسان مرتب ظاهر مىشود ، این گردش به قدرى حساب شده است كه حتى لحظهاى پس و پیش نمىشود ، اگر طول مسیر زمین را به دور خورشید در نظر بگیریم كه در يك مدار بیضى شکل كه شعاع متوسط آن 150 میلیون كیلومتر است مىگردد با آن نیروى عظیم جاذبه آفتاب و همچنین كره ماه كه در هر ماه مسیر دایره مانند خود را با شعاع متوسط 384 هزار كیلومتر طى مىکند نیروى عظیم جاذبه زمین دائما آن را به سوى خود مىکشد ، آن گاه متوجه خواهیم شد كه چه تعادل دقیقى در میان نیروى جاذبه این كرات از يك سو و نیروى گریز از مرکز آنها از سوى دیگر ، برقرار شده كه در سیر منظم آنها لحظهاى وقفه يا كم و زیاد ایجاد نمىکند و این ممکن نیست مگر در سایه يك علم و قدرت بىانتها كه هم طرح آن را بریزد و هم آن را دقیقا اجرا كند .
و لذا در پایان آیه مىگوید : « این اندازهگیرى خداوندى است كه هم توانا است و هم دانا: ذلِكَ تَقْدیرُ الْعَزیزِ الْعَلیمِ » .
97 وَ هُوَ الَّذى جَعَلَ لَكُمُ النُّجُومَ لِتَهْتَدُوا بِها فى ظُلُمتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ قَدْ فَصَّلْنَا الاْيتِ لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ
او كسى است كه ستارگان را براى شما قرار داد تا در تاریکىهاى خشکى و دریا به وسیله آنها هدایت شوید، نشانهها( ى خود ) را براى كسانى كه مىدانند ( و اهل فکر و اندیشهاند ) بیان داشتیم .
انسان هزاران سال است كه با ستارگان آسمان و نظام آنها آشنا است گرچه هر قدر علم و دانش انسان پیشتر رفته است به عمق این نظام واردتر شده ، ولى در هر حال همیشه كم و بیش به وضع آنها آشنا بوده لذا براى جهتیابى در سفرهاى دریایى و خشکى بهترین وسیله او ، همین ستارگان بودند .
مخصوصا در اقیانوسهاى وسیع كه هیچ نشانهاى براى پیدا كردن راه مقصد در دست نیست و در آن زمان دستگاه قطب نما نیز اختراع نشده بود وسیله مطمئنى جز ستارگان آسمان وجود نداشتند ، همانها بودند كه میلیونها بشر را از گمراهى و غرقاب نجات
مىدادند و به سر منزل مقصود مىرسانیدند .
نگاه پى در پى به صفحه آسمان در چند شب متوالى نشان مىدهد كه وضع قرارگرفتن ستارگان در همه جا يکنواخت است گویى ستارگان همانند دانههاى مرواریدى هستند كه روى يك پارچه سیاه دوخته شدهاند و این پارچه را از آغاز شب از سمت مشرق به سوى مغرب مىکشند و همگى با آن در حرکتند و به دور محور زمین مىگردند بدون اینکه فاصله آنها تغییر پیدا كند ، تنها استثنایى كه به این قانون كلى مىخورد این است كه تعدادى ستارگان هستند كه آنها را سیارات مىنامند و آنها حرکات مستقل و مخصوص به خود دارند و مجموع آنها از 8 ستاره تجاوز نمىکند كه 5 عدد آنها با چشم دیده مىشوند ( عَطارُد ، زُهَرَة ، زُحَل ، مِرّيخ و مُشْتَرى ) ولى تنها با دوربینهاى نجومى مىتوان سه سیاره دیگر ( اُوْرانُوس ، نِپْتُون و پُلُوتُوْن ) را مشاهده كرد ، ( البتّه با توجه به اینکه زمین نیز يکى از سیاراتى است كه به دور خورشید مىگردد مجموع عدد آنها به 9 مىرسد ) .
شاید انسانهاى قبل از تاریخ نیز با وضع « ثوابت » و « سیارات » آشنا بودهاند ، زیرا
براى انسان هیچ منظرهاى جالبتر و دلانگیزتر از منظره آسمان در يك شب تاریك و پرستاره نیست و به همین دلیل بعید نیست كه آنها نیز براى پیدا كردن مسیر خود از
ستارگان استفاده مىکردند. از بعضى از روایات كه از طرق اهل بیت علیهمالسلام وارد شده است استفاده مىشود كه آیه فوق تفسیر دیگرى نیز دارد و آن اینکه منظور از نجوم رهبران الهى و هادیان راه سعادت يعنى امامان هستند كه مردم به وسیله آنها در تاریکىهاى زندگى از گمراهى نجات مىیابند و همانطور كه بارها گفتهایم اینگونه تفاسیر معنوى با تفاسیر ظاهرى و جسمانى آیه منافاتى ندارد و ممکن است آیه ناظر به هردو قسمت باشد .(1)
98 وَ هُوَ الَّذى اَنْشَأَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ فَمُسْتَقَرٌّ وَ مُسْتَوْدَعٌ قَدْ فَصَّلْنَا الاْيتِ لِقَوْمٍ يَفْقَهُونَ
او كسى است كه شما را از يك نفس آفرید ، در حالى كه بعضى از انسانها پایدارند .
1) « تفسیر نورالثقلین » ، جلد 1 ، صفحه 750 .
( از نظر ایمان يا خلقت كامل ) و بعضى ناپایدار ، ما آیات خود را براى كسانى كه مىفهمند بیان نمودیم .
« مُسْتَقَرّ » در اصل از ماده « قُرّ » به معنى سرما است و از آنجا كه سرماى شدید هوا انسان و موجودات دیگر را خانهنشین مىکند ، این كلمه به معنى سکون و توقف و قرار گرفتن آمده است و مُسْتَقَرّ به معنى ثابت و پایدار مىآید .
« مُسْتَوْدَعٌ » از ماده « وَدْع » به معنى ترك كردن است و از آنجا كه امور ناپایدار محل خود را به زودى ترك مىگوید ، این كلمه به معنى ناپایدار نیز به كار مىرود و وَدیعَة را از این نظر ودیعه مىگویند كه باید محل خود را ترك گوید و به دست صاحب اصلى بازگردد .
با مراجعه به لغت استفاده مىشود كه « فِقْه » هرگونه علم و فهمى نیست بلکه از معلومات حاضر پى به معلومات غایب بردن است .(1).
1) « مفردات راغب » ، صفحه 384 .
« اَنْشاء » به معنى ایجاد و ابداع آمیخته با تربیت و پرورش است ، يعنى نه تنها خداوند شما را بدون هیچ سابقه آفرید ، بلکه تربیت و پرورش شما را نیز برعهده گرفت و مسلم است كه اگر آفریننده ، چیزى را بیافریند ، سپس او را رها سازد زیاد قدرتنمایى نکرده ، اما اگر همواره او را تحت حمایت خویش قراردهد و لحظهاى از پرورش و تربیت او غافل نگردد ، عظمت و رحمت خود را كاملاً نشان داده است .
ضمنا نباید از جمله فوق این توهّم پیدا شود كه « حَوّاء » مادر نخستین ما از آدم آفریده شده است ( آن چنان كه در تورات در فصل دوم از سفر تکوین آمده است ) بلکه چون آدَم و حَوّاء طبق روایات اسلامى هردو از يك خاك آفریده شدهاند و هر دو يك جنس و يك نوع مىباشند كلمه « نَفْس واحِدَة » به آنها گفته شده است ( در آغاز سوره نساء نیز در این باره بحثکردیم ) .
آیۀ فوق مىگوید بعضى از انسانها پایدارند و بعضى ناپایدار ، در اینکه منظور از این دو تعبیر در اینجا چیست درمیان مفسّران گفتگوى زیادى دیده مىشود ، ولى از میان آنها
چند تفسیر كه در عین حال منافاتى باهم ندارند و مىتوانند همه به عنوان تفسیر آیه پذیرفته شود نزدیکتر به نظر مىرسند .
نخستاینکه منظوراز « مُسْتَقَرّ » انسانهایى هستندکهآفرینش آنها كامل شده و در « قرارگاه » رحم مادر يا در روى زمین گام نهادهاند و « مُسْتَوْدَعٌ » اشاره به افرادى است كه هنوز آفرینش آنها پایان نیافته و به صورت نطفهاى در صلب پدران هستند .
دیگر اینکه مُسْتَقَرّ اشاره به روح انسان مىباشد كه موضوعى پایدار و برقرار است و مُسْتَوْدَع اشاره به جسم انسان است كه ناپایدار و فانى است .
در بعضى از روایات يك تفسیر معنوى براى این دو تعبیر نیز وارد شده كه مُسْتَقَرّ اشاره به انسانهایى است كه داراى ایمان پایدارند و مُسْتَوْدَع اشاره به آنها است كه ایمانى ناپایدار دارند .(1).
1) « تفسیر نُورالثَّقَلَيْن » ، جلد 1 ، صفحه 750 .
این احتمال نیز وجود دارد كه دو تعبیر فوق اشاره به اجزاى اولیه تشکیل دهنده نطفه انسان بوده باشد ، زیرا چنانکه مىدانیم نطفه انسان از دو جزء يکى « اُووُل » ( نطفه ماده ) و دیگرى « اِسْپِرْم » ( نطفه نر ) تشکیل شده است ، نطفه ماده در رحم تقریبا ثابت و مستقر است ، ولى نطفههاى نر به صورت جانداران متحرك به سوى او با سرعت حرکت مىکنند و نخستین فرد « اِسْپِرْم » كه به « اُووُل » مىرسد با او مىآمیزد و بقيّه را عقب مىراند و تخمه اولى انسان را تشکیل مىدهد .
بنابراین توجه به آفرینش انسان با این همه چهرههاى متفاوت و قیافههاى جسمى و روحى مختلف در خور این است كه افراد نکته سنج در آن بیندیشند و خداى خود را از آن بشناسند .
99 وَ هُوَ الَّذى اَنْزَلَ مِنَ السَّماآءِ ماآءً فَأَخْرَجْنا بِه نَباتَ كُلِّ شَىْءٍ فَأَخْرَجْنا مِنْهُ خَضِرا نُخْرِجُ مِنْهُ حَبّا مُتَراكِبا وَ مِنَ النَّخْلِ مِنْ طَلْعِها قِنْوانٌ دانِيَةٌ وَ جَنّتٍ مِنْ اَعْنابٍ وَ الزَّيْتُونَ وَ الرُّمّانَ مُشْتَبِها وَ غَيْرَ مُتَشبِهٍ انْظُرُوآا اِلى ثَمَرِه اِذا
اَثْمَرَ وَ يَنْعِه أِنَّ فى ذلِكُمْ لاََيتٍ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ
او كسى است كه از آسمان آبى نازل كرد و به وسیله آن گیاهان گوناگون رویانیدیم ، از آن ساقهها و شاخههاى سبز خارج ساختیم و از آنها دانههاى متراکم و از شکوفه نخل خوشهها با رشتههاى باریك بیرون فرستادیم و باغها از انواع انگور و زیتون و انار شبیه به يکدیگر و بىشباهت هنگامى كه میوه مىکند به میوه آن و طرز رسیدنش بنگرید كه در آن نشانههایى براى افراد با ایمان است .
« خَضِرا » به معنى اَخْضَر يعنى سبز رنگ مىباشد و بنابراین تمام سبزىها حتى جوانههاى درختان را نیز شامل مىشود ولى از آیه فوق چون در پشت سر آن اشاره به دانههاى غذایى شده استفاده مىشود كه منظور خصوص زراعت است .
« مُتَراكِب » از ماده « رُكُوب » به معنى سوارى است يعنى دانههایى كه بر سر يکدیگر سوار شدهاند و بسیارى از دانههاى غذایى این چنین هستند .
« طَلْعِ » به معنى خوشه سربسته خرما است كه در غِلاف سبز رنگ زیبایى پیچیده شده
و پس از شکافته شدن از وسط آن رشتههاى باریکى بیرون مىآید و همانها بعدا خوشههاى خرما را تشکیل مىدهند و « قِنْوان » جمع قِنْو اشاره به همین رشتههاى باریك و لطیف است.
این آیه آخرین آیهاى است كه در این سلسله بحثها ما رابه شگفتىهاى جهان آفرینش و شناسایى خداوند از طریق آن دعوت مىکند .
در آغاز به يکى از مهمترین و اساسىترین نعمتهاى پروردگار كه مىتوان آن را ریشه و مادر سایر نعمتها دانست اشاره مىکند و آن پیدایش و رشد و نمو گیاهان و درختان در پرتو آن است و مىگوید : « او كسى است كه از آسمان آبى ( براى شما ) فرستاد : وَ هُوَ الَّذى اَنْزَلَ مِنَ السَّماآءِ ماآءً » .
اینکه مىگوید از طرف آسمان ( يعنى طرف بالا ، زیرا آسمان در لغت عرب به هر چیز گفته مىشود كه در طرف بالا قرارگرفته باشد ) به خاطر آن است كه تمام منابع آب روى زمین اعم از چشمهها و نهرها و قناتها و چاههاى عمیق به آب باران منتهى مىگردد لذا كمبود باران در همه آنها اثر مىگذارد و اگر خشك سالى ادامه يابد همگى خشك مىشوند .
سپس به اثر بارز نزول باران اشاره كرده ، مىگوید : « به واسطه آن روییدنىها را از همه نوع از زمین خارج ساختیم :فَأَخْرَجْنا بِهِ نَباتَ كُلِّ شَىْءٍ » .
مفسّران در تفسیر « نَباتَ كُلِّ شَىْءٍ » ( گیاهان هر چیز ) دو احتمال ذکر كردهاند نخست اینکه منظور از آن انواع و اصناف گیاهانى است كه همه با يك آب آبیارى و از يك زمین و يك نوع خاك پرورش مىیابند و ایناز عجایب آفرینشاستکه چگونه این همهانواع گیاهان باآن خواصکاملاً متفاوت و گاهى متضاد و اشکال گوناگون و مختلف همه دریك زمین و بایك آب پرورش مىیابند .
دیگر اینکه منظور ، گیاهان مورد نیاز هرچیزى است ، يعنى هریك از پرندگان و چهارپایان و حشرات و حیوانات دریا و صحرا بهرهاى از این گیاهان دارند و جالب اینکه
خداوند از يك زمین و يك آب ، غذاى موردنیاز همه را تأمین كرده است و این يك شاهکار بزرگاست كه فىالمثل از يك ماده معین در آشپزخانه هزاران نوع غذا براى انواع سلیقهها و مزاجها تهيّه كنند .
جالبتر اینکه نه تنها گیاهان صحرا و خشکىها از برکت آب باران پرورش مىیابند بلکه گیاهان بسیار كوچکى كه در لابلاى امواج آب دریاها مىرویند و خوراك عمده ماهیان دریا است از پرتو نور آفتاب و دانههاى باران رشد مىکنند ، فراموش نمىکنم يکى از ساکنان جزایر خلیج فارس كه از كمبود صید شکایت داشت در مورد بیان علّت آن مىگفت : كمبود صید ماهى به خاطر خشك سالى بوده و او معتقد بود اثر حیاتبخش دانههاى باران در دریا حتى بیش از خشکىها است .
سپس به شرح این جمله پرداخته و موارد مهمّى را از گیاهان و درختان كه به وسیلۀ آب باران پرورش مىیابند خاطرنشان مىسازد ، نخست مىگوید : « ما به وسیله آن ساقههاى سبز گیاهان و نباتات را از زمین خارج ساختیم و از دانه كوچك و خشك ساقهاى با طراوت و سرسبز كه لطافت و زیبایى آن چشم را خیره مىکند آفریدیم : فَأَخْرَجْنا مِنْهُ خَضِرا » .
« و از آن ساقه سبز ، دانههاى روى هم چیده شده ( همانند خوشه گندم و ذرّت ) بیرون مىآوریم : نُّخْرِجُ مِنْهُ حَبّا مُتَراكِبا » .
« همچنین به وسیلۀ آن از درختان نخل خوشه سربستهاى بیرون فرستادیم كه پس از شکافته شدن رشتههاى باریك و زیبایى كه دانههاى خرما را بر دوش خود حمل مىکنند و از سنگینى به طرف پایین متمایل مىشوند خارج مىگردد : وِ مِنَ النَّخْلِ مِنْ طَلْعِها قِنْوانٌ دانِيَةٌ » .
« همچنین باغهایىاز انگور و زیتون و انار پرورش دادیم : وَ جَنّتٍ مِنْ اَعْنابٍ وَ الزَّيْتُونَ وَ الرُّمّانَ » .
سپس اشاره به يکى دیگر از شاهکارهاى آفرینش در این درختان كرده مىفرماید : « هم با يکدیگر شباهت دارند و هم ندارند : مُشْتَبِها وَ غَيْرَ مُتَشبِهٍ » .
با توجه به آیه 141 همین سوره كه وصف متشابه و غیر متشابه را براى زیتون و انار ذکر كردهاست استفادهمىشود كه درآیه مورد بحث نیز وصف مزبور درباره همین دودرخت است.
این دو درخت از نظر شکل ظاهرى و ساختمان شاخهها و برگها شباهت زیادى باهم دارند درحالى كه از نظر میوه و طعم و خاصيّت آن بسیار باهم متفاوتند ، يکى داراى ماده چربى و مؤثر و نیرومند و دیگرى داراى ماده اسیدى و يا قندى است ، كه با يکدیگر كاملاً متفاوتند ، به علاوه این دو درخت گاهى درست دریك زمین پرورش مىیابند و از يك آب
مشروب مىشوند يعنى هم با يکدیگر تفاوت زیاد دارند و هم شباهت .
سپس از میان تمام اعضاى پیکر درخت بحث را روى میوه برده مىگوید : « نگاهى به ساختمان میوه آن به هنگامى كه به ثمر مىنشیند و همچنین نگاهى به چگونگى رسیدن میوهها كنید كه در اینها نشانههاى روشنى از قدرت و حکمت خدا براى افرادى كه اهل يقین هستند است : انْظُرُوآا اِلى ثَمَرِهِ اِذآا اَثْمَرَ وَ يَنْعِهِ أِنَّ فى ذلِكُمْ لاََيتٍ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ » .
با توجه به آنچه در گیاهشناسى از چگونگى پیدایش میوهها و رسیدن آنها امروز مىخوانیم نکته این اهميّت خاص كه قرآن براى میوه قائل شده است روشن مىشود ، زیرا پیدایش میوهها درست همانند تولد فرزند در جهان حیوانات است ، نطفههاى نر با وسایل مخصوصى ( وزش باد يا حشرات و مانند آنها ) از كیسههاى مخصوص جدا مىشوند و روى قسمت مادگى گیاه قرارمىگیرد ، پس از انجام عمل لقاح و ترکیب شدن با يکدیگر ، نخستین تخم و بذر تشکیل مىگردد و در اطرافش انواع مواد غذایى همانند گوشتى آن را دربرمىگیرند . این مواد غذایى از نظرساختمان بسیار متنوع و همچنین از نظر طعم و
خواص غذایى و طبى فوقالعاده متفاوتند ، گاهى يك میوه ( مانند انار و انگور ) داراى صدها دانه است كه هر دانهاى از آنها خود جنین و بذر درختى محسوب مىشود و ساختمانى بسیار پیچیده و تودرتو دارد.
شرح ساختمان همه میوهها و مواد غذایى و دارویى آنها از حوصله این بحث خارج است ، ولى بد نیست به عنوان نمونه اشارهاى به ساختمان میوه انار كه قرآن در آیه فوق مخصوصا اشاره به آن كرده است ، بنماییم .
اگر يك انار را بشکافیم و يك دانه كوچك آن را به دست گرفته و در مقابل آفتاب يا چراغ قرار دهیم و درست در آن دقت كنیم مىبینیم از قسمتهاى كوچکترى تشکیل شده كه همانند بطرىهاى بسیار كوچکى در كنار هم چیده شدهاند ، در يك دانه كوچك انار شاید صدها از این بطرىهاى بسیار ریز قرار گیرد ، سپس اطراف آنها را با پوسته ظریف كه همان پوسته شفاف يك دانه انار است گرفته ، بعد براى اینکه این بستهبندى كاملتر و محکمتر و دورتر از خطر باشد تعدادى از دانههاى انار را روى يك پایه با نظام مخصوصى چیده و
پردۀ سفید رنگ نسبتا ضخیمى اطراف آن پیچیده و بعد پوسته ضخیم و محکمى كه از دوطرف داراى لعاب خاصى است به روى همه آنها كشیده ، تا هم از نفوذ هوا و میکروبها جلوگیرى كند و هم در مقابل ضربات آنها را حفظ نماید و هم تبخیر آب درون دانهها را فوقالعاده كم كند . این بستهبندى ظریف مخصوص دانه انار نیست بلکه در میوههاى دیگر مانند پرتقال و لیمو نیز دیده مىشود ، اما در انار و انگور بسیار ظریفتر و جالبتر است .
گویا بشر براى فرستادن مایعات از نقطهاى به نقطه دیگر از همین اصل استفاده كرده كه نخست شیشههاى كوچك را در يك كارتن كوچك چیده و میان آنها را از ماده نرمى پرمىکند ، سپس كارتنهاى كوچکتر را در يك كارتن بزرگتر و مجموع آنها را به صورت يك بار بزرگ به مقصد حمل مىکند .
طرز قرار گرفتن دانههاى انار روى پایههاى داخلى و گرفتن سهم خود از آب و مواد غذایى از آنها از این هم عجیبتر و جالبتر است ، تازه اینها چیزهایى است كه با چشم مىبینیم و اگر ذرات این میوهها را زیر میکرسکوپها بگذاریم آنگاه جهانى پر غوغا با
ساختمان هاى عجیب و شگفتانگیز و فوقالعاده حساب شده در مقابل چشم ما مجسم مىشود ، چگونه ممکن است كسى با چشم حقیقتبین به يك میوه نگاه كند و معتقدشود سازنده آن هیچگونه علم و دانشى نداشتهاست؟ و اینکه مىبینیم قرآن با جمله « اُنْظُرُوآا » ( نگاه كنید ) دستور به دقتکردن دراین قسمتازگیاه داده براىتوجه بههمین حقایقاست.
این از يك سو ، از سوى دیگر مراحل مختلفى را كه يك میوه از هنگامى كه نارس است تا موقعى كه كاملاً رسیده مىشود ، مىپیماید ، بسیار قابل ملاحظه است زیرا لابراتوارهاى درونى میوه دایما مشغول كارند و مرتبا ترکیب شیمیایى آن را تغییر مىدهند ، تا هنگامى كه به آخرین مرحله برسد و وضع ساختمان شیمیایى آن تثبیت گردد ، هریك از این مراحل خود نشانهاى از عظمت و قدرت آفریننده است .
ولى باید توجه داشت كه به تعبیر قرآن تنها افراد باایمان يعنى افراد حقبین و جستجوگران حقیقت ، این مسایل را مىبینند وگرنه با چشم عناد و لجاج و يا با بىاعتنایى و سهلانگارى ممکن نیست هیچ يك از این حقایق را ببینیم .
100 وَ جَعَلُوا لِلّهِ شُرَكاءَ الْجِنَّ وَ خَلَقَهُمْ وَ خَرَقُواْ لَهُ بَنینَ وَ بَنتٍ بِغَيْرِ عِلْمٍ سُبْحنَهُ وَ تَعلى عَمّا يَصِفُونَ
آنان براى خدا شریکهایى از جِنّ قراردادند در حالى كه خداوند همه آنها را آفریده است و براى خدا پسران و دخترانى به دروغ و از روى جهل ساختند ، منزّه است خدا و برتراستازآنچه توصیفمىکنند.
جالب توجه اینکه « خَرَقُواْ » از ماده « خَرْق » گرفته شده كه در اصل به معنى پاره كردن چیزى است بدون رویه و حساب ، درست نقطه مقابل « خَلَقَ » كه ایجاد چیزى از روى حساباست، این دو كلمه ( خَلْق و خَرْق ) گاهى در مطالب ساختگى و دروغین نیز به كارمىرود ، منتها دروغهایى كه حساب شده است و با مطالعه ساخته مىشود ، « خَلْق و اِخْتِلاق » و دروغهاى بىحساب و به اصطلاح شاخدار « خَرْق و اِخْتِراق » گفتهمىشود.
در اینکه آیا منظور از « جِنّ » در اینجا معنى لغوى آن يعنى موجودات ناپیدا و پوشیده
از حسّ انسان است ، ياخصوص طایفه جِنّ كه قرآن كرارا درباره آنها سخن گفته ؟ مفسران دو احتمال دادهاند .
بنابر احتمال اوّل ممکن است آیه اشاره به كسانى باشد كه فرشتگان و يا هر موجود ناپیداى دیگر را مىپرستیدند ، ولى بنابر احتمال دوم ، آیه اشاره به كسانى مىکند كه طایفه جِنّ را شریکهاى خداوند و يا همسران او مىدانستند .
« كلبى » در كتاب « اَلاَصْنام » نقل مىکند كه يکى از طوایف عرب به نام « بَنُو مَلیح » كه شعبهاى از قبیله « خُزاعَة » بود ، جن را مىپرستیدند (1)حتى گفته مىشود كه پرستش و عبادت جِنّ و عقیده به الوهيّت آنها در میان مذاهب خرافى يونان قدیم و هند نیز وجود داشته است .(2).
و به طورى كه از آیه 158 سوره صافات « وَ جَعَلُوا بَيْنَهُ وَ بَيْنَ الْجِنَّةِ نَسَبا : میان خداوند و جن خویشاوندى قائل شدند » استفاده مىشود درمیان عرب كسانى بودند كه يك نوع رابطه خویشاوندى براى جنّ با خدا قائل بودند و به طورى كه بسیارى از مفسّران نقل كردهاند قریش معتقد بودند كه خداوند با جنيّان ازدواج كرده و فرشتگان ثمره این ازدواجند .(1)
سپس به این پندار خرافى پاسخ گفته و مىگوید : « با اینکه خداوند آنها را ( يعنى جِنّ را ) آفریده است : وَ خَلَقَهُمْ » .
یعنى چگونه ممکن است مخلوق كسى شریك او بوده باشد ، زیرا شرکت نشانه سنخيّت و هم افق بودن است در حالى كه مخلوق هرگز در افق خالق نخواهد بود .
خرافه دیگر اینکه : « آنها براى خدا پسران و دخترانى از روى نادانى قائل شدند :
وَ خَرَقُواْ لَهُ بَنینَ وَ بَنتٍ بِغَيْرِ عِلْمٍ » . .
1) « تفسیر مجمع البیان » و تفاسیر دیگر ذیل آیه .
و در حقیقت بهترین دلیل باطل بودن اینگونه عقاید خرافى همان است كه از جمله «بِغَيْرِ عِلْمٍ» استفاده مىشود ، يعنى هیچگونه دلیل و نشانهاى براى این موهومات در دست نداشتند و این دروغها را بدون مطالعه جوانب مطلب و بدون در نظر گرفتن لوازم آن ساختند .
اما اینکه چه طوایفى براى خدا پسرانى قائل بودند ، قرآن نام دو طایفه را در آیات دیگر برده است يکى مسیحیان كه عقیده داشتند عیسى پسر خدا است و دیگر يهود كه عزیر را فرزند او مىدانستند و به طورى كه از آیه 30 / توبه اجمالاً استفاده مىشود و جمعى از محققین معاصر نیز با مطالعه ریشههاى مشترك مسیحيّت و بودایى مخصوصا در مسأله تثلیث دریافتهاند ، اعتقاد به وجود فرزند پسر براى خدا منحصر به مسیحیان و يهود نبوده ، بلکه درمیان مذاهب خرافى پیشین نیز وجود داشته است ، امّا در مورد اعتقاد به وجود دختران براى خدا ، خود قرآن در آیات دیگر مطلب را روشن ساخته و مىگوید : « وَ جَعَلُوا الْمَلاآئِكَةَ الَّذینَ هُمْ عِبادُ الرَّحْمنِ اِناثا : آنها فرشتگان را كه بندگان خدا هستند ، دختران او قراردادند » (19 / زخرف) . در تفاسیر و تواریخ آمده است كه طایفه قریش معتقد بودند
فرشتگان ، فرزندانى هستند كه از ازدواج خداوند با جنّ بهوجود آمدهاند . ولى در پایان این آیه قرآن قلم سرخ بر تمام این مطالب خرافى و پندارهاى موهوم و بىاساس كشیده و با جمله رسا و بیدارکنندهاى همه این اباطیل را نفى مىکند و مىگوید : « منزّه است خداوند و برتر و بالاتر است از این اوصافى كه براى او مىگویند : سُبْحنَهُ وَ تَعلى عَمّا يَصِفُونَ » .
101 بَدیعُ السَّمواتِ وَ الاَرْضِ اَنّى يَكُونُ لَهُ وَلَدٌ وَ لَمْ تَكُنْ لَهُ صحِبَةٌ وَ خَلَقَ كُلَّ شَىْءٍ وَ هُوَ بِكُلِّ شَىْءٍ عَلیمٌ
ابداع كننده آسمانها و زمین او است چگونه ممکن است فرزندى داشته باشد و حال آنکه همسرى نداشته و همهچیز را آفریده و او به همه چیز دانا است .
آیا هیچکس دیگر زمین و آسمانها را خلق كرده و يا قدرت بر آن دارد تا شریك او در عبوديّت شمرده شود ؟ نه ، همه مخلوق هستند و سر به فرمان او و نیازمند به ذات پاك او .
به علاوه چگونه ممکن است او فرزندى داشته باشد در حالى كه همسرى ندارد : ( اَنّى يَكُونُ لَهُ وَلَدٌ وَ لَمْ تَكُنْ لَهُ صحِبَةٌ ).
اصولاً چه نیازى به همسر دارد ، وانگهى چه كسى ممکن است همسر او باشد با اینکه همه مخلوق او هستند و از همه گذشته ذات مقدّس او از عوارض جسمانى پاك و منزّه است و داشتن همسر و فرزند ، يکى از عوارض روشن جسمانى و مادّى است .
بار دیگر مقام خالقيّت او را نسبت به همه چیز و همهکس و احاطه علمى او را نسبت به تمام آنها تأکید كرده ، مىگوید : « همه چیز را آفرید و او به هر چیزى دانا است : وَ خَلَقَ كُلَّ شَىْءٍ وَ هُوَ بِكُلِّ شَىْءٍ عَلیمٌ » .
102 ذلِكُمُ اللّهُ رَبُّكُمْ لاآاِلهَ اِلاّ هُوَ خلِقُ كُلِّ شَىْءٍ فَاعْبُدُوهُ وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَىْءٍ وَكیلٌ
( آرى ) چنان است خداوند پروردگار شما ، هیچ معبودى جز او نیست آفریدگار همهچیز است ، او را بپرستید و او حافظ و مدبّر همه موجودات است .
بنابراین كلید حل مشکلات شما فقط در دست او مىباشد و هیچکس غیر از او توانایى بر این كار ندارد ، زیرا غیر او همه نیازمندند و چشم بر احسان او دوختهاند با اینحال معنى ندارد كسى مشکلات خود را نزد دیگرى ببرد و حلّ آن رااز او بخواهد .
قابل توجه اینکه در اینجا « عَلى كُلِّ شَىْءٍ وَكیلٌ » گفته شده است نه « لكُلِّ شَىْءٍ وَكیلٌ » و تفاوت میان این دو آشکار است ، چون ذکر كلمه « عَلى » دلیل بر تسلّط و نفوذ امر او است ، در حالى كه به كار بردن كلمه « لام » نشانه تبعيّت مىباشد .
و به عبارتدیگر تعبیراوّل بهمعنى ولایت و حفظ است و تعبیر دوم به معنى نمایندگى .
103 لا تُدْرِكُهُ الاَبْصرُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الاَبْصرَ وَ هُوَ اللَّطیفُ الْخَبیرُ
چشمها او را درك نمىکند ولى او همه چشمها را درك مىکند و او بخشنده ( انواع نعمتها و با خبر از ریزهکارىها ) و آگاه ( از همه چیز ) است .
دلایل عقلى گواهى مىدهد كه خداوند هرگز با چشم دیده نخواهد شد ، زیرا چشم تنها اجسام يا صحیحتر بعضى از كیفيّات آنها را مىبیند و چیزى كه جسم هم نمىباشد ، هرگز با چشم مشاهده نخواهد شد و به تعبیر دیگر ، اگر چیزى با چشم دیده شود ، حتما باید داراى مکان و جهت و مادّه باشد ، در حالى كه او برتر از همه اینها است ، او وجودى است نامحدود
و به همین دلیل بالاتر از جهان مادّه است ، زیرا در جهان مادّه همه چیز محدود است .
در بسیارى از آیات قرآن از جمله آیاتى كه درمورد بنىاسرائیل و تقاضاى رؤیت خداوند سخن مىگوید با صراحت كامل ، نفى امکان رؤیت از خداوند شده است ( بهطورى كه شرح آن در تفسیر آیه 143 / اعراف به خواست خدا خواهد آمد ) .
عجیب این است كه بسیارى از اهل تسنّن معتقدند كه خداوند اگر در این جهان دیده نشود در عالم قیامت دیده مىشود و به گفته نویسنده « تفسیر المَنار » « هذا مَذاهِبُ اَهْلِ السُّنَّةِ وَ الْعِلْمِ بِالْحَدیثِ : این عقیده اهل سنّت و دانشمندان حدیث است » (1)و عجیبتر اینکه حتى محققان معاصر و به اصطلاح روشنفکران آنها نیز تمایل به این موضوع نشان مىدهند و حتى گاهى سرسختانه روى آن ایستادگى مىکنند .
درحالى كه بطلان این عقیده به حدّى روشن است كه نیاز به بحث ندارد ، زیرا دنیا و .
1) « تفسیر المَنار » ، جلد 7 ، صفحه 653 .
آخرت ( با توجه به معاد جسمانى ) هیچ تفاوتى در این مسأله نخواهد داشت ، آیا خداوند كه وجودى مافوق مادّه است در قیامت تبدیل به يك وجود مادّى مىشود و از آن مقام نامحدودى به محدودى خواهد گرایید ، آیا او در آن روز تبدیل به جسم و يا عوارض جسم مىشود ؟ و آیا دلایل عقلى بر عدم امکان رؤیت خدا هیچگونه تفاوتى میان دنیا و آخرت مىگذارد ؟ با این كه داورى عقل در این زمینه تغییرناپذیر است .
104 قَدْ جاءَكُمْ بَصائِرُ مِنْ رَبِّكُمْ فَمَنْ اَبْصَرَ فَلِنَفْسِه وَ مَنْ عَمِىَ فَعَلَيْها وَ ماآ اَنَا عَلَيْكُمْ بِحَفیظٍ
دلایل روشن از طرف پروردگارتان براى شما آمد ، كسىکه ( به وسیله آن حقّ را ) ببیند به سود خود اوست و كسىکه از دیدن آن چشم بپوشد به زیان خود اوست و من شما
را اجبار نمىکنم .
« بَصائِر » جمع « بَصیرَة » ازماده « بَصَر » بهمعنى دیدناست ، ولى معمولاً در بینش فکرى و عقلانى به كار برده مىشود و گاهى بهتمام امورى كه باعثدرك و فهممطلب است ،
اطلاق مىگردد و در آیه فوق به معنى دلیل و شاهد و گواه آمده است و مجموعه دلایلى راکه در آیات گذشته در زمینه خداشناسى گفته شد دربرمىگیرد بلکه مجموع قرآن در آن داخل است .
سپس براى اینکه روشن سازد این دلایل به قدر كافى حقیقت را آشکار مىسازد و جنبه منطقى دارد ، مىگوید : « آنهایى كه به وسیله این دلایل چهره حقیقت را بنگرند به سود خود گام برداشتهاند و آنها كه همچون نابینایان از مشاهده آن خود را محروم سازند به زیان خود عمل كردهاند : فَمَنْ اَبْصَرَ فَلِنَفْسِه وَ مَنْ عَمِىَ فَعَلَيْها » .
و در پایان آیه از زبان پیغمبر صلىاللهعلیهوآله مىگوید : « من نگاهبان و حافظ شما نیستم : وَ ما اَنَا عَلَيْكُمْ بِحَفیظٍ » .
در اینکه منظور از این جمله چیست ، مفسّران دو احتمال دادهاند ، نخست اینکه من حافظ اعمال و مراقب و مسؤول كارهاى شما نیستم ، بلکه خداوند همه را نگاهدارى مىکند و پاداش و كیفر هرکس را خواهد داد ، وظیفه من تنها ابلاغ رسالت وتلاش و كوشش هرچه
بیشتر در راه هدایت مردم است. دیگر اینکه : من مأمور و نگاهبان شما نیستم ، كه با جبر و زور شما را به ایمان دعوت كنم ، بلکه تنها وظیفه من بیان منطقى حقایق است و تصمیم نهایى با خود شما است. و مانعى ندارد كه هردو معنى از این كلمه ، اراده شود .
105 وَ كَذلِكَ نُصَرِّفُ الاْيتِ وَلِيَقُولُوا دَرَسْتَ وَ لِنُبَيِّنَهُ لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ
واین چنین آیات را در شکلهاى گوناگون بیان مىداریم بگذار آنها بگویند تو درس خواندهاى ( و آنها را از دگرى آموختهاى ) هدف ما این است كه آن را براى كسانى كه علم و آگاهى دارند روشن سازیم .
« نُصَرِّفُ » از ماده « تَصْریف » به معنى دگرگون ساختن و به اَشْكال مختلف درآوردن است ، اشاره به اینکه آیات قرآن با لحنهاى متفاوت و با استفاده از تمام وسایل نفوذ روانى ، براى كسانى كه در سطوح مختلف از نظر فکر و عقیده و سایر جنبههاى اجتماعى و روانى قرار دارند ، نازل شده است .
لام « لِيَقُولُوا » به اصطلاح « لام عاقبت » است كه براى بیان سرانجام و
عاقبت چیزى آورده مىشود ولى هدف اصلى آن نبوده است و « دَرَسْتَ » از ماده « درس » به معنى فراگیرى است و این تهمتى بود كه مشرکان به پیامبر صلىاللهعلیهوآله مىزدند .
تهمت به پیامبر صلىاللهعلیهوآله از نظر فراگیرى تعلیماتش از يهود و نصارى ، مطلبى است كه بارها از طرف مشرکان عنوان شد و هنوز هم مخالفان لجوج آن را تعقیب مىکنند . در حالى كه اصولاً در محیط جزیره عربستان ، درس و مکتب و علمى نبود كه پیامبر صلىاللهعلیهوآله آن را فراگیرد و مسافرتهاى پیامبر صلىاللهعلیهوآله به خارج شبه جزیره به قدرى كوتاه بود كه جاى اینگونه احتمال ندارد معلومات يهود و مسیحیان ساکن محیط حجاز نیز به قدرى ناچیز و آمیخته با خرافات بود كه اصلاً قابل مقایسه با قرآن و تعلیمات پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله نبود ، توضیح بیشتر درباره این موضوع را در ذیل آیه 103 / نحل به خواست خدا خاطر نشان خواهیم ساخت .
106 أِتَّبِعْ ما اُوحِىَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ لا اِلهِ اِلاّ هُوَ وَ اَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكینَ
از آنچه از طرف پروردگارت بر تو وحى شده پیروى كن، هیچ معبودى جز او نیست و از مشرکان روى بگردان .
در حقیقت این آیه يك نوع دلدارى و تقویت روحیه نسبت به پیامبر صلىاللهعلیهوآله است ، كه در برابر اینگونه مخالفان در عزم راسخ و آهنینش كمترین سستى حاصل نشود .
از آنچه گفتیم به خوبى روشن مىشود كه جمله « وَ اَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكینَ : از مشرکان روى بگردان و به آنها اعتنا نکن »هیچگونه منافاتى با دستور دعوت آنها به سوى اسلام و يا جهاد در برابر آنان ندارد ، بلکه منظور این است كه به سخنان بىاساس و تهمتهاى آنها ، اعتنا نکند و در راه خویش ، ثابت قدم بماند .
107 وَ لَوْ شاآءَ اللّهُ ماآ اَشْرَكُوا وَ ما جَعَلْنكَ عَلَيْهِمْ حَفیظا وَ ما اَنْتَ عَلَيْهِمْ بِوَكیلٍ
اگر خدا مىخواست ( همه به اجبار ایمان مىآوردند و هیچیك ) مشرك نمىشدند و ما تو را مسؤول (اعمال) آنها قرار ندادیم و وظیفه ندارى آنها را مجبور ( به ایمان ) سازى .
تفاوت « حَفیظ » و « وَكیل » در این است كه حفیظ به كسى مىگویند كه از شخص يا چیزى مراقبت كرده و او را از زیان و ضرر حفظ مىکند ، اما وکیل به كسى مىگویند كه
براى جلب منافع براى كسى تلاش و كوشش مىنماید .
شاید نیاز به تذکر ندارد كه نفى این دو صفت ( حفیظ و وکیل ) از پیامبر صلىاللهعلیهوآله به معنى نفى اجبار كردن بر دفع زیان يا جلب منفعت است وگرنه پیامبر صلىاللهعلیهوآله از طریق تبلیغ و دعوت به كارهاى خیر و ترك كارهاى شرّ این دو وظیفه را در مورد آنها به صورت اختیارى انجام مىدهد .
لحن این آیات از این نظر بسیار قابل ملاحظه است كه ایمان به خدا و مبانى اسلام هیچگونه جنبه تحمیلى نمىتواند داشته باشد ، بلکه از طریق منطق و استدلال و نفوذ در فکر و روح افراد باید پیشروى كند ، زیرا ایمان اجبارى ارزشى ندارد ، مهمّ این است كه مردم حقایق را درك كنند و با اراده و اختیار خویش آن را بپذیرند .
قرآن بارها در آیات مختلف روى این حقیقت تأکید كرده و بیگانگى اسلام را از اعمال
خشونت بارى همانند اعمال كلیسا در قرون وسطى (1)و محکمه تفتیش عقاید و امثال آن اعلام مىدارد و به خواست خدا در آغاز سوره برائة علل سختگیرى اسلام در برابر مشرکان مورد بحث قرار مىگیرد .
108 وَ لا تَسُبُّوا الَّذینَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ فَيَسُبُّوا اللّهَ عَدْوا بِغَيْرِ عِلْمٍ كَذلِكَ زَيَّنّا لِكُلِّ اُمَّةٍ عَمَلَهُمْ ثُمَّ اِلى رَبِّهِمْ مَرْجِعُهُمْ فَيُنَبِّئُهُمْ بِما كانُوا يَعْمَلُونَ
( معبود ) كسانى را كه غیر خدا را مىخوانند دشنام ندهید مبادا آنها ( نیز ) از روى ظلم و جهل خدا را دشنام دهند، این چنین براى هر امّتى عملشان را زینت دادیم سپس .
1) « قرون وسطى » به دوران يك هزار سالهاى گفته مىشود كه از قرن 6 میلادى شروع و به قرن 15 پایان مىیابد ، این دوران يکى از تاریکترین دورانهایى است كه بر اروپا و مسیحيّت گذشته است و جالب اینکه عصر طلایى اسلام درست در وسط قرون وسطى قرار دارد .
بازگشت آنها به سوى پروردگارشان است و آنها را از آنچه عملمىکردند آگاه مىسازد ( و پاداش و كیفر مىدهد ) .
به طورى كه از بعضى روایات استفاده مىشود ، جمعى از مؤمنان بر اثر ناراحتى شدید كه از مسأله بتپرستى داشتند ، گاهى بتهاى مشرکان را به باد ناسزا گرفته و به آنها دشنام مىدادند ، قرآن صریحا از این موضوع ، نهى كرد و رعایت اصول ادب و عفت و نزاکت در بیان را ، حتى در برابر خرافىترین و بدترین ادیان ، لازم مىشمارد .
دلیل این موضوع ، روشن است ، زیرا با دشنام و ناسزا نمىتوان كسى را از مسیر غلط بازداشت ، بلکه به عکس ، تعصّب شدید آمیخته با جهالت كه در اینگونه افراد است ، سبب
مىشود كه به اصطلاح روى دنده لجاجت افتاده ، در آیین باطل خود راسختر شوند ، سهل است زبان به بدگویى و توهین نسبت به ساحت قدس پروردگار بگشایند ، زیرا هر گروه و ملتى نسبت به عقاید و اعمال خود ، تعصّب دارد .
در روایات اسلامى نیز منطق قرآن درباره ترك دشنام به گمراهان و منحرفان ، تعقیب شده و پیشوایان بزرگ اسلام به مسلمانان دستور دادهاند همیشه روى منطق و استدلال تکیه كنند و به حربه بىحاصل دشنام نسبت به معتقدات مخالفان ، متوسّل نشوند ، در نهجالبلاغه مىخوانیم كه على (علیه السلام) به جمعى از يارانش كه پیروان معاویه را در ایام جنگ صفین دشنام مىدادند مىفرماید : « اِنّى اَكْرَهُ لَكُمْ اَنْ تَكُونُوا سَبّابینَ وَ لكِنَّكُمْ لَوْ وَصَفْتُمْ اَعْمالَهُمْ وَ ذَكَرْتُمْ حالَهُمْ كانَ اَصْوَبَ فِى الْقَوْلِ وَ اَبْلَغَ فِى الْعُذْرِ : من خوش ندارم كه شما فَحّاش باشید ، اگر شما به جاى دشنام ، اعمال آنها را برشمرید و حالات آنها را متذکر شوید ( و روى اعمالشان تجزیه و تحلیل نمایید ) به
حق و راستى نزدیکتر است و براى اتمام حجّت بهتر » .(1)
ولى اگر ما در وضع عوام لجوج و متعصّب دقت كنیم خواهیم دید كه این موضوع چندان تعجّب ندارد ، اینگونه افراد هنگامى كه ناراحت شوند ، سعى دارند طرف را به هر .
1) « نهج البلاغه » ، كلام 206 ، صبحى صالح .
قیمتى كه شده است ناراحت كنند ، حتى اگر از طریق بدگویى به معتقدات مشترك طرفین باشد « آلوسى » دانشمند معروف سنّى ، در تفسیر « روح المعانى » نقل مىکند كه بعضى از عوام جاهل هنگامى مشاهده كردبعضىاز شیعیان سبّ شیخین مىکند، ناراحتشد و شروع به اهانت بهمقام على كرد ، هنگامىکه ازاو سؤال كردند چرابه على كه مورد احترام تواست اهانتمىکنى؟ گفت: من مىخواستم شیعهها را ناراحت كنم زیرا هیچ چیز را ناراحت كنندهتر از این موضوع براى آنها ندیدم و بعد او را به توبه از این عمل وادار ساختند .(1)
ضمناً آیه فوق ، زینت دادن اعمال نیك و بد هرکس را در نظرش ، به خدا نسبت داده شده ، ممکن است این موضوع براى بعضى مایه تعجّب گردد كه مگر ممکن است خداوند .
1) « روح المعانى » « آلوسى » ، جلد 7 ، صفحه 218 .
عمل بد كسى را در نظرش زینت دهد ؟
پاسخ این سؤال همان است كه بارها گفتهایم كه اینگونه تعبیرات ، اشاره به خاصيّت و اثر عمل است ، يعنى هنگامى كه انسان كارى را به طور مکرّر انجام دهد ، كم كم قبح و زشتى آن در نظرش از بین مىرود و حتى به صورت جالبى جلوهگر مىشود و از آنجا كه عِلَة الْعِلَل و مُسَبِّبُ الاَسْباب و آفریدگار هر چیز خدا است و همه تأثیرات به خدا منتهى مىشود اینگونه آثار در زبان قرآن گاهى به او نسبت داده مىشود ( دقت كنید ) .
و به تعبیر روشنتر جمله « زَيَّنّا لِكُلِّ اُمَّةٍ عَمَلَهُمْ » چنین معنى مىدهد كه آنها را گرفتار نتیجه سوء اعمالشان كردیم ، تا آنجا كه زشت در نظرشان زیبا جلوه كرد .
و از اینجا روشن مىشود اینکه در بعضى از آیات قرآن زینت دادن عمل به شیطان نسبت داده شده نیز منافاتى با این موضوع ندارد ، زیرا شیطان آنها را وسوسه به انجام عمل زشت مىکند و آنها در برابر وسوسههاى شیطان تسلیم مىشوند و سرانجام گرفتار عواقب شوم عمل خود مىگردند و به تعبیر علمى ، سببيّت از ناحیه خدا است اما ایجاد
سبب به وسیله این افراد و وسوسههاى شیطانى است ( دقت كنید ) .(1)
109 وَ اَقْسَمُوا بِاللّهِ جَهْدَ اَيْمنِهِمْ لَئِنْ جاآءَتْهُمْ ءايَةٌ لَيُؤْمِنُنَّ بِها قُلْ اِنَّمَا الاْيتُ عِنْدَ اللّهِ وَ ما يُشْعِرُكُمْ اَنَّهاآ اِذا جاآءَتْ لا يُؤْمِنُونَ
با نهایت اصرار سوگند به خدا ياد كردند كه اگر نشانهاى ( معجزهاى ) براى آنها بیاید حتما به آن ایمان مىآورند بگو معجزات از ناحیه خدا است ( و در اختیار من نیست كه به میل شما معجزه بیاورم ) و شما نمىدانید كه آنها پس از آمدن معجزات (باز) ایماننمىآورند .
« جَهْد » به معنى كوشش و تلاش براى انجام هرکارى است و منظور دراینجا كوشش براى سوگندهاى مؤكّد است . .
1) قرآن در 8 مورد زینتدادن اعمالزشت و بدرا بهشیطان نسبتداده و 10مورد بهصورت فعل مجهول (زُيِّنَ) آمده و 2 مورد به خداوند نسبت داده شده، با توجه به آنچه گفته شد معنى هر سه روشن مىگردد .
در آیات گذشته دلایل منطقى متعددى در زمینه توحید ، ذکر شد كه براى اثبات يگانگى خدا و نفى شرك و بتپرستى كافى بود ، اما با این حال جمعى از مشرکان لجوج متعصّب ، تسلیم نشدند و شروع به بهانهجویى كردند و از جمله خارق عادات عجیب و غریبىکه بعضىاز آنها اساسا محالبود از پیامبر صلىاللهعلیهوآله خواستند و به دروغ ادعا كردند كه هدفشان آن است كه اینگونه معجزات را ببینند و ایمان بیاورند .
قرآن در پاسخ آنها دو حقیقت را بازگو مىکند : نخست به پیامبر صلىاللهعلیهوآله اعلام مىکند كه به آنها بگوید این كار در اختیار من نیست كه هر پیشنهادى آنها بکنند انجام مىدهد ، بلکه « معجزات تنها از ناحیه خدا است و بهفرمان اواست : قُلْ اِنَّما الاْيتُ عِنْدَ اللّهِ » .
سپس روى سخن را به مسلمانان ساده دلى كه تحت تأثیر سوگندهاى غلیظ و شدید مشرکان قرار گرفته بودند كرده ، مىگوید : « شما نمىدانید كه اینها دروغ مىگویند و اگر این معجزات و نشانههاى مورد درخواست آنها انجام شود باز ایمان نخواهند آورد : وَ ما يُشْعِرُكُمْ اَنَّهاآ اِذا جاآءَتْ لا يُؤْمِنُونَ » .
صحنههاى مختلف برخورد پیامبر صلىاللهعلیهوآله با آنها نیز گواه این حقیقت است كه این دسته در جستجوى حق نبودند بلکه هدفشان این بود كه با بهانهجویىها مردم را سرگرم ساخته و بذر شك و تردید در دلها بپاشند .
110 وَ نُقَلِّبُ أَفْئِدَتَهُمْ وَ أَبْصرَهُمْ كَما لَمْ يُؤْمِنُوا بِه اَوَّلَ مَرَّةٍ وَ نَذَرُهُمْ فى طُغْينِهِمْ يَعْمَهُونَ
و ما دلها و چشمهاى آنها را واژگونه مىسازیم چرا كه در آغاز به آن ایمان نیاوردند و آنان را در حال طغیان و سرکشى به حال خود وامىگذاریم تا سرگردان شوند .
« يَعْمَهُونَ » از ماده « عَمَه » به معنى سرگردانى و تحيّر است .
در آیه بعد علت لجاجت آنها چنین توضیح داده شده است كه آنها بر اثر اصرار در كجروى و تعصبهاى جاهلانه و عدم تسلیم در مقابل حق ، درك و دید سالم را از دست دادهاند و گیج و گمراه در سرگردانى به سرمىبرند .
در اینجا نیز این كار به خدا نسبت داده شده است نظیر چیزى كه در آیات قبل گذشت
و این در حقیقت عکسالعمل و نتیجه اعمال خود آنها است و نسبت دادن آن به خدا به عنوان این است كه او علتالعلل و سرچشمه جهان هستى است و هر خاصيّتى در هر چیز است به اراده او است و به تعبیر دیگر خداوند در لجاجت و كجروى و تعصّبهاى كورکورانه این اثر را آفریده است كه تدریجا درك و دید انسان را از كار مىاندازد .
خداوند همه ما را از گرفتار شدن در چنین گردابى كه زاییده اعمال بىرویه خود ما است حفظ كند و درك و دید كاملى به ما مرحمت نماید كه چهره حقیقت را آنچنان كه هست
بنگریم .
پایان جزء هفتم
موضوع صفحه
متن تأییدیه مرجع عالیقدر حضرت آیة اللّه العظمى مکارم شیرازى··· 6
متن تأییدیه حضرت آیةاللّه مرتضى مقتدایى مدیر حوزه علمیه قم··· 8
ویژگىها و مزایاى كتاب " تفسیر جوان"··· 10
کینه توزى يهود ونرمش نصارى ··· 11
از حدّ تجاوز نکنید··· 15
سوگند و كفّاره سوگند··· 17
فهرست مطالب
موضوع صفحه
حکم قطعى درباره شراب و مراحل تدریجى آن··· 24
اهميّت كعبه··· 47
اکثریت دلیل «پاکى» نیست··· 50
سؤالات بیجا··· 53
بتى به نام نیاکان··· 66
آثار نعمتهاى الهى را آشکار كنید··· 67
فهرست مطالب
موضوع صفحه
هر كس مسئول كار خویش است··· 70
مواهب الهى برمسیح··· 85
منظور از « هَلْ يَسْتَطیعُ رَبُّكَ » چیست؟··· 90
منظور از تقاضاى مائده چه بود؟··· 91
این مائده آسمانى چه بود؟··· 92
عید چیست ؟··· 93
فهرست مطالب
موضوع صفحه
مجازات شدید براى چه بود ؟··· 94
بیزارىمسیحاز شرکپیروانش··· 97
آیا مسیحیان مریم علیهماالسلام را عبادت مىکنند ؟··· 100
آیا مسیح درباره مشرکان امت خود شفاعت مىکند ؟··· 102
رستگارى بزرگ صادقین··· 103
فضیلت تلاوت سوره « انعام »··· 107
فهرست مطالب
موضوع صفحه
آیا ظلمت از مخلوقات است؟··· 109
نور رمز وحدت و ظلمترمز پراکندگى است··· 111
اَجَل مُسَمّى چیست ؟··· 113
گناهان نعمتهاى الهى را از بین مىبرند··· 121
آخرین درجه لجاجت··· 123
بهانه جو يى ها··· 124
فهرست مطالب
موضوع صفحه
تأثیر سیر و سیاحت در بیدارساختن افکار··· 129
اثبات معاد از طریق استدلال به حميّت الهى··· 130
قدرت قاهره پروردگار··· 141
قبح عقاب بلابیان··· 146
بزرگترین ظلم دروغ بستن به خدا و تکذیب آیات او است··· 151
نفوذناپذیران حق گریز··· 159
فهرست مطالب
موضوع صفحه
همواره در راه مصلحان مشکلات وجود داشته است··· 173
مردگان زنده نما··· 176
آیا پیامبر صلىاللهعلیهوآله هیچ معجزهاى نداشته است ؟··· 179
آیا رستاخیز براى حیوانات هم وجود دارد ؟··· 186
اگر حیوانات رستاخیز دارند تکلیف هم دارند··· 190
کر و لالها··· 193
فهرست مطالب
موضوع صفحه
توحید فطرى··· 196
سرانجام زندگى اندرز ناپذیران··· 203
بخشنده نعمتها را بشناسید··· 206
آگاهى از غیب··· 210
مبارزه با تفكّر طبقاتى··· 217
یك امتیاز بزرگ اسلام··· 223
فهرست مطالب
موضوع صفحه
اسرارغیب نزد خدا است··· 237
نورى كه در تاریکى مىدرخشد··· 245
عذابهاىرنگارنگ··· 250
دورى از مجالس اهل باطل··· 257
آنها كه دین حق را به بازى گرفتهاند··· 261
آیا آزر پدر ابراهیم بود ؟··· 273
فهرست مطالب
موضوع صفحه
دلایل توحید در آسمانها··· 274
چگونگى استدلال ابراهیم بر توحید··· 284
منظور از « ظُلْم » در اینجا چیست ؟··· 290
سه امتیاز مهم براى انبیاء « علیهمالسلام »··· 301
خدانشناسان يهود··· 307
اسلام يکآیین جهانىاست··· 312
فهرست مطالب
موضوع صفحه
گمشدهها در قیامت··· 319
شکافنده صبح··· 320
خالق همه اشیاء خدا است··· 349
چشمها خدا را نمىبیند··· 355
وظیفه تو اجبار كردن نیست··· 361
ضرورت رعایت ادب حتى در برابر خرافىترین ادیان··· 364