ghaemiyeh.com
سرشناسه : قمی، حسن بن محمد، قرن 4ق.
عنوان و نام پديدآور : تاریخ قم/ تالیف حسنبن محمدبن حسن سائب مالک اشعری قمی؛ ترجمه تاج الدین حسن خطیب، ابن بهاءالدین علیبن حسنبن عبدالملک قمی؛ تحقیق محمدرضا انصاری قمی.
مشخصات نشر : قم : کتابخانه بزرگ حضرت آیت الله العظمی مرعشی نجفی ، گنجینه مخطوطات اسلامی، 1385.
مشخصات ظاهری : 1069ص.: نمونه.
فروست : : کتابخانه بزرگ حضرت آیت الله العظمی مرعشی نجفی(ره) ، گنجینه مخطوطات اسلامی. مرکز قمشناسی؛ 9
شابک : 964-8179-44-1
يادداشت : این کتاب باعنوان" تاریخ قم بانضمام فهرست اعلام و اماکن" با تصحیح جلال الدین طهرانی توسط توس درسالهای 1361 و 1381 منتشرشده است.
يادداشت : چاپ قبلی: قم : کتابخانه عمومی حضرت آیت الله العظمی مرعشی نجفی ، 1385. در 1154ص. منتشر شده اشت.
یادداشت : کتابنامه بهصورت زیرنویس.
یادداشت : نمایه.
عنوان دیگر : تاریخ قم بانضمام فهرست اعلام و اماکن.
موضوع : قم -- تاریخ
شناسه افزوده : قمی، حسنبنعلی، قرن 8؟ق.، مترجم
شناسه افزوده : انصاری، محمدرضا، 1337 -
شناسه افزوده : کتابخانه بزرگ حضرت آیتالله العظمی مرعشی نجفی. گنجینه جهانی مخطوطات اسلامی
رده بندی کنگره : DSR2113/م77ق82041 1385الف
رده بندی دیویی : 955/1282
شماره کتابشناسی ملی : 1751015
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
سرشناسه : قمی، حسن بن محمد، قرن 4ق.
عنوان و نام پديدآور : تاریخ قم/ تالیف حسنبن محمدبن حسن سائب مالک اشعری قمی؛ ترجمه تاج الدین حسن خطیب، ابن بهاءالدین علیبن حسنبن عبدالملک قمی؛ تحقیق محمدرضا انصاری قمی.
مشخصات نشر : قم : کتابخانه بزرگ حضرت آیت الله العظمی مرعشی نجفی ، گنجینه مخطوطات اسلامی، 1385.
مشخصات ظاهری : 1069ص.: نمونه.
فروست : : کتابخانه بزرگ حضرت آیت الله العظمی مرعشی نجفی(ره) ، گنجینه مخطوطات اسلامی. مرکز قمشناسی؛ 9
شابک : 964-8179-44-1
يادداشت : این کتاب باعنوان" تاریخ قم بانضمام فهرست اعلام و اماکن" با تصحیح جلال الدین طهرانی توسط توس درسالهای 1361 و 1381 منتشرشده است.
يادداشت : چاپ قبلی: قم : کتابخانه عمومی حضرت آیت الله العظمی مرعشی نجفی ، 1385. در 1154ص. منتشر شده اشت.
یادداشت : کتابنامه بهصورت زیرنویس.
یادداشت : نمایه.
عنوان دیگر : تاریخ قم بانضمام فهرست اعلام و اماکن.
موضوع : قم -- تاریخ
شناسه افزوده : قمی، حسنبنعلی، قرن 8؟ق.، مترجم
شناسه افزوده : انصاری، محمدرضا، 1337 -
شناسه افزوده : کتابخانه بزرگ حضرت آیتالله العظمی مرعشی نجفی. گنجینه جهانی مخطوطات اسلامی
رده بندی کنگره : DSR2113/م77ق82041 1385الف
رده بندی دیویی : 955/1282
شماره کتابشناسی ملی : 1751015
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم
الحمد للّه الّذي هدانا لهذا و ما كنّا لنهتدي لولا أن هدانا اللّه، ثمّ الصّلاة و السّلام على خير خلقه، خاتم الأنبياء و المرسلين، سيّدنا و امامنا، و قدوتنا و شفيعنا، محمّدا عبده و رسوله صلّى اللّه عليه و آله و سلم، و على وصيّه الإمام أمير المؤمنين علىّ بن أبى طالب، و على أبناءه الميامين، الأئمة المعصومين، و على ابنته الطّاهرة، فاطمة بنت موسى بن جعفر عليهم السلام
اين كتاب «تاريخ قم» است، تاريخ نخستين شهر شيعى اسلامى در جهان، تاريخ نياكانم كه اين شهر را ساختند، و تاريخ علويانى كه به اين شهر پناه آوردند. قم گرچه زادگاهم نمىباشد، ليكن شهرى است كه بر تربت آن پدران و نياكان پدريم زاده شده، و در آن زندگى نموده، و عاقبت در دل آن آرميدند. شهرى كه از ديرباز پناهگاه علويان فرارى بوده. شهرى كه در دل خود گوهرى از خاندان عصمت را جاى داده، كه بقعه او پناه مؤمنين است. شهرى كه هزاران جوينده علم از سر تا سر جهان بدان روى آورده، و از چشمه زلال علوم اهل بيت عليهم السلام سيراب مىگردند. شهر نخستين حوزه علميّه شيعه. شهر مراجع تقليد. شهر حلقههاى فقه و اصول و حديث و تفسير. شهر مدارس دينى و بقعههاى متبركه. شهر سعد ابن عبد اللّه اشعرى، شهر زكريا بن آدم، شهر شيخ صدوق. شهرى با عمر هزار و چند صد سال، كه با پشت سر گذاشتن فراز و نشيبهاى روزگار، همچون هزار سال پيش همچنان نام آن بر سر زبانهاست.
اين كتاب؛ سرگذشت اين شهر است.
در سالهاى پايانى قرن اوّل هجرى، گروهى از عربها اشعرى بنا به دلايل سياسى تن به هجرت اختيارى داده، و شامگاهان شهر كوفه را به شتاب و به دور از ديد مأموران، و احتمالا از راهى جز شاهراه كوفه- رى- خراسان، بلكه شتابان از كوره راههاى فرعى، از دشتهاى دياله در مشرق عراق گذشته، و خود را به كوههاى سر به فلك كشيده غرب فارس آن روز، و ايران امروز رسانيدند، و آنگاه كه در ميان درههاى كوههاى مرتفع آن قرار گرفتند، خود را از چشمان تيزبين مأمورين دولتى در امان ديدند، اختيار آينده خود را احتمالا به دست قضا و تقدير الهى سپرده، و همچنان آرام و پيوسته و بىهدف، به سمت مشرق پيش راندند. اين كاروان متشكل از اهل و عيال و غلامان و كنيزان و چهارپايان عبد الله و احوص، فرزندان سعد بن مالك اشعرى بود، عبد الله بن سعد مردى پرهيزكار و عابد و گوشهگير و بزرگ اشعريان كوفه بود، ليكن همنشين و نديم يوسف بن عمر ثقفى- برادرزاده حجّاج بن يوسف ثقفى و والى كوفه از سوى هشام بن عبد الملك- بود، اما برادرش احوص بن سعد ظاهرا به دلايل سياسى، و در نتيجه مخالفت با والى كوفه- يا بنا به يكى از چند روايت تاريخ قم، به علت مشاركت در قيام زيد بن على الحسين عليه السلام، و فرماندهى بخشى از لشكريان او در جنگ بر عليه هشام بن عبد الملك اموى، و يا به دليل شكايت دهاقين از رفتار خشن او، و جز آنها- در زندان كوفه گرفتار بود، عاقبت به دليل آرامش نسبى وضعيت سياسى كوفه، و طولانىشدن مدت زندان احوص، و دوستى و همنشينى عبد الله با والى كوفه، مقدمات آزادى
أحوص فراهم آمد، و بدستور والى أحوص اشعرى بدون سپردن وثيقه انسانى و كفيل از زندان رها شد. دو برادر با آگاهى از احتمال پشيمانى والى، و دستگيرى مجدد أحوص، به شتاب مقدمات فرار از شهر كوفه را تدارك ديدند، و به نوشته تاريخ قم نخست أحوص و دو برادرش عبد الرحمن و نعيم، بهمراه اهل و عيال و فرزندان و خدمتكاران خود مخفيانه گريختند، و تنها عبد الله در كوفه بماند تا ترتيب ساماندادن اموال ضيقهاى آنان را داده، و سپس به آنان بپيوندد، و بدين گونه پس از چندى دو برادر در ماهين و ماه البصرة- در محدوده شهر نهاوند- به يكديگر پيوستند. به روايت تاريخ قم هجرت اين تيره از خاندان اشعرى بدور از تلفات انسانى نبود، و تنها چهل تن از فرزندان عبد الرحمن بن مالك بن عامر در كوهستانهاى ميان دينور و نهاوند بر اثر بيمارى بمردند. كاروان اشعريان پس از بهم پيوستن در ميانه كوههاى سر به فلك كشيده لرستان، از سكونت در ميان كوهستان- كه با طبيعت زندگى آنان در يمن و حجاز و عراق تفاوت كلى داشت- سر باز زده، و همچنان به سمت شرق و شمال شرق به پيش راند. گر چه در تاريخ قم نشانه صريحى از قصد نخستين اشعريان براى سكونت در شهر معينى نيامده است، ليكن از گفتگوى بعدى دو برادر مىتوان دريافت، عبد الله- كه مسلمان پرهيزكارى بود- قصد سكونت در ثغر- مرزهاى مسلمانان با كفار- قزوين را داشت، تا بدين وسيله به وظيفه شرعى و دينى خود در جنگ و جهاد با كفار مشغول شود، امّا برادرش احوص ميل به سكونت در شهر اصفهان را داشت، كه به نظر مىآيد گروهى از عموزادگان اشعرى او، از هنگام تسخير شهر توسط ابو موسى اشعرى، همچنان در آن ساكن بودند، ليكن به نظر مىآيد كه دست تقدير آنان را به دشت قم كشانيد، و كاروان آنان از ميان كوهها و دشتهاى نهاوند، ملاير، اراك، محلات گذشته، و به قهستان قم، به روستاى ابرشتجان كه در جنوب قم قرار دارد رسيده (و بموضعى كه بسيار آب و گياه بود فرود آمدند، بچشمهاى كه آن را بشك چشم ميخواندند،- و بروايتى آتشمرزه- خيمه زدند، و چند روز مقام كردند).
گر چه تاريخ و زمان و چگونگى هجرت اشعريان از مبدأ كوفه، همراه با ابهامات فراوان است، ليكن از اين پس حوادث و وقايع شفافتر و روشنتر است، و تاريخ قم با اطمينان و صراحت از وقايع تاريخى دوره پس از رسيدن اشعريان بقم سخن مىگويد، بنا به روايات موثّق؛ دو برادر اشعرى نخست در كنار روستاى ابرشتجان فرود آمدند، بزرگ اين روستا شخص عاقل و دور انديشى بود به نام يزدانفاذار، كه مقدم آنان را گرامى داشت، و از آنان به نيكويى پذيرايى نمود. از قضا در همين زمان گروهى از راهزنان ديلمى، كه همواره از سرزمين ديلمان- كه هنوز دار الكفر بود- به شهرهاى مرزى مسلمانان شبيخون مىزدند، به قصد غارت و دزدى به اين ناحيت رسيده (بسيارى از اشتر و اسب ديدند كه در آن حوالى رها كرده بودند، و خيمههاى بسيار ديدند كه آنجا زده بود، ديلم چون آنچنان ديدند، گفتند: بغنيمتى تمام افتاديم، پس بجانب آن خيمه و اسبان و شتران بشتافتند، و از احوال عرب و نزول ايشان خبر نداشتند، و حرب و كارزار عرب و تير و كمان ايشان نديده بودند، و از آن غافل بودند. چون احوص آن قوم و طائفه را بديد، در حال آواز كرد تا قوم و خدم و غلامان و بندگان او حاضر شدند، و بفرمود تا برنشينند، پس ايشان بذان اسبان و شتران- چنانچه عادت عرب باشد- آواز كردند، همه بجانب ايشان بشتافتند، پس بر اسبان سوار شدند و روى بديلم نهادند، و جنگ و حرب در پيوستند، و بر ديلم تيرباران كردند، و بسى برنيامد كه ايشان را بشكستند و بهزيمت كردند، و بعضى را بكشتند، و بعضى را بگرفتند و اسير كردند).
اين واقعه و كارزار، آنان را در چشم يزدانفاذار بزرگ نمود، و او آنان را مردمانى قوى و قابل اعتماد يافت، از اين رو از آنان خواست تا در آن ناحيت مقيم شوند، و با آنان پيمان بست، و دشتهاى پيرامون روستاى ممّجان- يكى از چند روستاى تشكيلدهنده قم- را جهت سكونت و كشت به آنان واگذار نمود. و بدين گونه اشعريان در قم سكونت گزيده و پاىبند شدند. و احوص با زيركى خود توانست عبد الله برادر پرهيزكار خود را نيز از رفتن به اصفهان- و سكونت در ميان عربهاى مضريّه، كه أغلب عرب اصفهان از آنان بود- و يا ثغر
قزوين منصرف نمايد، و بر سكونت در دشت قم متمايل كند.
و احوص به عنوان آخرين اقدام براى گسستن پيوندهاى خاندانش با كوفه، تمامى املاك و زمينهاى آنان در كوفه را بفروخت، و از اين راه به ثروت كلانى- مبلغ پنجاه هزار دينار طلا- دست يافت، و بدين وسيله توانست پشتوانه مالى قدرتمندى براى خاندانش فراهم كند، و موقعيت خود را مستحكمتر نمايد. و در اين هنگام (يزدانفاذار و وجوه اشراف آن ناحيت از عبد الله و احوص درخواه كردند كه ميانه ايشان كتابى و عهدنامهاى باشد مشتمل بوفاى عهود، و محافظت يكديگر در نفس و مال، و با يكديگر مصادقت و راست گفتارى شعار كردن)، آنگاه همگى اين عهدنامه و قرارداد را امضاء نموده، و بر وفاى به آن تأكيد و تشديد كردند. و بدين گونه با امضاى اين قرارداد، در سال 74 يا 75 هجرى، اشعريان بطور رسمى و شرعى و قانونى بخشى از مردمان اين ناحيت شدند، و از آنجايى كه اشعريان مسلمان بودند، و نياز به عبادتگاهى جز آتشكدههاى مجوسيان داشتند، أحوص بار ديگر توانايى خود را در بر طرف نمودن مشكل اشعريان- و بويژه برادر پرهيزگارش عبد الله را كه از نماز در سراهاى مجوس سر باز مىزد-، نشان داد، او نخست براى آنان نمازخانهاى از چادر بر پا ساخت، تا در آن به راحتى به عبادت بپردازند، و پس از جابجايى از زير چادران بدرون سراها و خانههاى خود، در پس سراى برادرش عبد الله، مسجدى بساخت تا در آن به عبادت بپردازد (و در قديم اين مسجد آتشكده بوده است، احوص آن را خراب كرد، و بجاى آن مسجد بنا نهاد، و اوّل مسجدى كه بدين ناحيت بنا نهادند آن مسجد است).
و بدين گونه كاروان اشعريان، پس از سرگردانى توانست با درايت و كفايت احوص سامان يابد، و در سرزمينى استقرار يافته، و به تلاش براى زندگى بپردازد.
با توجه به پيشينه سپاهىگرى و جنگاورى و دولتمردى اشعريان، و پستى حرفه كشاورزى و تجارت در ميان عربها، بسيار بعيد است كه اشعريان كشاورزان قابلى باشند، ليكن به نظر مىآيد ثروت كلان حاصل از راه فروش املاك و مستغلات كوفه، و ارزانى قيمت
غلامان و بردگان، و وضعيت زمينهاى قابل كشت، آنان را به استفاده از نيروى انسانى پيرامون خود در راه توسعه كشت و زرع وا داشت، از اين رو در مدت كوتاهى به اربابان و زمينداران قدرتمندى تبديل شدند.
تا سالها پس از انعقاد عهدنامه سابق الذكر ميان اشعريان و يزدانفاذار، همگى با يكديگر در صلح و صفا و آرامش روزگار گذراندند، و هيچ گزارشى از كدورت و اختلاف ميان آنان در تاريخ ثبت نشده است، و اين نشان از راستى نيّت، و سلامت قصد، و بزرگوارى و سماحت طرفين عهدنامه را مىرساند، بلكه برتر از آن نشاندهنده عقل و درايت و دور انديشى بزرگ مجوسيان قم- يعنى يزدانفاذار- است، كه منافع كوتاه و تنگ شخصى را، فداى مصالح عاليه قم، و آبادانى و توسعه آن نمود، بىترديد يزدانفاذار كه مرد دور انديشى بود، و غلبه اسلام و مسلمانان بر سر تا سر ايران، و اضمحلال و زوال مجوسيت را مىديد، صلاح آبادانى سرزمين اجدادى خود، و آسايش فرزندانش را در همكارى با اين گروه از عربهاى مسلمان ديد، از اين رو با آنان همپيمان شد، و زمينهاى باير دشت قم را در اختيار آنان قرار داد، و بدين وسيله آينده فرزندان و قوم خو را فراهم آورد. و اشعريان نيز با پشتكار و جديت خواسته او را برآورده ساخته، و در وفاى به عهد تا سالهاى مديدى استوار و ثابت قدم ماندند.
نخستين گزارش از اختلاف دو طائفه، هنگامى رخ داد كه چند تن از بزرگان مجوس، كه امضاءكنندگان عهدنامه بودند وفات يافتند، احتمالا سالها پيش از مرگ آنان، و شايد از هنگام رشد و شكوفايى و رونق وضعيت اقتصادى و توانايى اجتماعى اشعريان، زمزمههاى مخالفت آغاز گرديد، ليكن رياست و بزرگى مردان دور انديشى همچون يزدانفاذار و خربنداد و حباب- دو تن از سران مجوس قم و از امضاءكنندگان عهدنامه نخستين- مانع از بروز آن شد، ليكن پس از مرگ يزدانفاذار در سال 115 هجرى، و رياست نسل تازهاى از مجوسيان جوان، كه در فراهمآمدن پيماننامه پيشين نقشى نداشتند، مخالفتهاى نهفته آشكار شد.
به روايت تاريخ قم، روابط اجتماعى و اقتصادى طرفين تا سالها پس از عهدنامه نخستين، نيكو و دوستانه بود، و (ميانه عرب و عجم كه بقم بودند، همه اوقات با يكديگر موافقت مىنمودند، و همه متابعت يكديگر مىكردند، و بر عهد و ميثاق كه ميان ايشان بود مواظبت مىكردند، تا آنگاه كه يزدانفاذار و خربنداد، و وجوه اشراف عجم كه با عرب عهد و پيمان كرده بودند وفات يافتند)، با رياستيافتن فرزندان مجوسيان نخستين، روابط طرفين بتدريج رو به تيرگى نهاد، بىشك روحيه جوانى و تهور و فزونطلبى آنان از يك سو، و رشد و شكوفايى اقتصادى اشعريان از سوى ديگر، نقش بسزايى در تشديد اختلافات ايفا كرد، قمّى در تاريخ قم آشكارا به نقش وضعيت اقتصادى و مالى، و توسعه كشاورزى اشعريان، و حسادت و فزونطلبى مجوسيان قم، در بروز تنش و اختلافات اشاره دارد، و به عبارت واضحتر؛ هرگز دين و مذهب يا داعيههاى ملىگرايى و قومى- كه در نظر نخست مشروع بنظر مىآيد- نقشى در شعلهور شدن اختلاف ميان دو قوم ايفا نكرد، زيرا هيچ گزارشى از تلاش عربها براى مسلمان نمودن مجوسيان، يا وادار كردن آنان به تغيير دين و آئين و فرهنگ، و يا تسلّط و سيطره نامشروع بر زمينهاى كشاورزى و منابع آبى و جانى آنان ثبت نشده است، تا چند دهه طرفين در نهايت آرامش و صلح و صفا و دوستى، و همكارى متقابل در مسائل اقتصادى، و تقسيم مشروع ثروتهاى بدست آمده، در كنار يكديگر زندگى نمودند، بلكه نيروى انسانى و جنگاورى عربها، توانست پوشش امنيتى مستحكمى براى مجوسيان در برابر تجاوز مكرر همه ساله غارتگران ديلمى فراهم آورد، و آنان را از اسارت زنان و مردان، و به غارترفتن اموالشان در امان نگه داشت، منافعى كه هرگز مورد توجه نسل جديد مجوسيان قم- كه خاطرهاى از شبيخونهاى مصيبتبار همه سال ديلميان در ياد نداشتند- قرار نداشت، بلكه توسعه و رشد اقتصادى و انسانى عربهاى قم را خطرى بالفعل براى خود احساس كردند، و بهترين راه براى دفع اين خطر را در نقض عهدنامه، و شانه خالى كردن از تعهدات پدران خود ديدند، قمّى در تاريخ قم به صراحت به اين موارد اشاره دارد، و مىگويد كه:
(فرزندان عجم بزرگ شدند، نظر كردند در عبد الله و احوص و فرزندان ايشان، و كار و شغل ايشان هر روز قوت زيادتتر، و شوكت و عظمت متضاعف، و عدد بيشتر مىشد، وضعيتها و املاك بسيار متملّك مىشدند، فرزندان عجم چون چنان ديدند با خود گفتند: كه اگر اين قوم عرب بذين شوكت و دولت بمانند، بذين ناحيت غلبه كنند، و بدست فرا گيرند، و زمام اختيار از دست ما بكشند، اگر ما تدارك قصّه خود با ايشان نكنيم، و فرصت غنيمت نشمريم، هلاك شويم و برافتيم، پس اتفاق كردند كه عرب را از اين ناحيت بيرون كنند).
مجوسيان مقدمات نقض عهد و پيمان را فراهم كردند، نخست در غياب احوص- بزرگ عربهاى قم- عدم پايبندى خود به پيمان را به اطلاع عبد الله اشعرى رسانده، و از او خواستند كه به همراه قومش از قم بيرون رود، افزون بر آن (كودكان و ديوانگان و بيخردان را تعليم كردند و بر آن داشتند و بفرستادند تا سنگ و نجاست در سراى عبد الله مىانداختند، و برو سفاهت مىكردند، تا عبد الله از آن بتنگ آمد، و از سراى خود بقريه فرابه نقل كرد)، و بدين وسيله مجوسيان عهدنامه را يكسويه نقض كردند، رفتارى كه موجب حوادث مرگبار بعدى گرديد، و عاقبت خامى و نادانى و نقض عهد مجوسيان گريبانگير آنان شد، و موجبات نابودى نهايى، و اضمحلال آنان، و سيطره اشعريان بر دشت قم را فراهم كرد.
حوادث و وقايع بعدى، از مذاكرات ميان طرفين، و تأكيد اشعريان بر پايبندى آنان به عهد و پيمان، و عدم نقص آن از هنگام امضاء،- كه مورد قبول مجوسيان قرار داشت- و اصرار مجوسيان بر لزوم فسخ قرارداد، و بيرون رفتن عربها، و واگذارى تمامى زمينها و املاكشان به مجوسيان، و بر حذر داشتن اشعريان مجوسيان را از عواقب وخيم نقض عهد، و موافقت مجوسيان به خريد املاك اشعريان، و در نهايت حمله شبانه غلامان اشعرى به هفتاد تن از سران مجوس و رؤساى ديهياى قم، و قتلعام آنها كه با تدبير احوص انجام پذيرفت، و به غلبه و پيروزى و سرورى اشعريان بر سر تا سر دشت قم، و ديهاى آن انجاميد، همگى به تفصيل در فصل دوم از باب چهارم تاريخ قم آمده است. پايان اين وقايع گر چه براى
مجوسيان مغلوب ناخوشايند و مرگبار بود، و به طور كامل به تسلط دهقانان مجوسى اهل ذمّه، در منطقه دشت قم پايان داد، ليكن موجبات برآمدن جامعهاى نو، و ساختهشدن شهرى بود، كه در مدتى كمتر از يك قرن، و طى چند سده، به يكى از مراكز و حوزههاى علم و انديشه تبديل گرديد، و تأثيرات آن از محدوده جغرافيايى ايران فراتر رفت.
نكته قابل توجه در پايان اين ماجرا، كه نشان از شرافت و بزرگوارى و دور انديشى و پايبندى به دستورات شرعى و دينى غالبان اشعرى دارد، اين كه آنان تنها به مجازات نقض كنندگان عهد و ميثاق پرداخته، و دامنه عقوبت و مجازات را به ديگر مجوسيان مغلوب، و كشاورزان مزدبگير، و املاك و زمينها، و ديگر اموال آنها تسرى نداده، بلكه با آنها به نيكى رفتار نمودند، و آنان را به رفتار انسانى در كنار خود وعده داده و اميدوار ساختند، و به نوشته قمّى: (پس اميران عرب مردم را دلخوشى دادند، و بخير و نيكى درباره ايشان وعدهها دادند. پس مقيم شدند و استقامت يافتند، و از سر طمأنيت و أمن ساكن شدند).
از ديگر نشانههاى پايبندى و تعهد اشعريان به عهدنامه نخستين، آن كه از آنجايى كه عهد نامه تنها شامل گروه مهاجرين نخستين، يعنى عبد الله و برادرش احوص و برخى از فرزندان و وابستگانشان بود، آنان در فترت ميان امضاى عهدنامه و نقض آن، هرگز پذيراى ديگر افراد خاندان اشعرى، و تيرههاى گوناگون آنان در قم نشدند، بلكه تنها پس از غلبه بر قم، و بدست گرفتن اختيار آن، از عموزادگان خود براى هجرت به قم، و سكونت در كنار خود دعوت بعمل آورند، قمّى در تاريخ قم در دو موضع به اين دعوت اشاره دارد:
نخست: در فصل دوم از باب چهارم، مىگويد:
(راوى گويد: كه چون عبد الله و احوص مقيم شدند، نامه نوشتند به پسران عمّ خود سائب بن مالك، و ايشان را از دولت و تمكّن و منزل و مقام خود آگاه كردند، و ايشان را بجانب خود دعوت كردند، پس مجموع بجانب عبد الله و احوص عزيمت نمودند، و متوجه شدند)
و در موضع ديگر: در اين باره به تفصيل بيشترى سخن گفته، و مىگويد:
(بعد از آن اميران عرب ضيعتها را قسمت كردند، و نامها نوشتند بفرزندان و بنى عمّان و ديگر خويشان خود، و ايشان را به پيش خود دعوت كردند، و ايشان: ابو بكر، و عمران، و آدم، و عمر، و حمّاد بن أبى بكر، و فرزندان و فرزندزادگان عبد الله، و از فرزندان احوص و غير ايشان بودند، چون نامه بذيشان رسيد، مجموع بذين جانب آمدند، و هر يكى را ناحيتى بدادند، بأبى بكر رستاق فراهان، و پسرش حمّاد بن أبى بكر رستاق ساوه، با ضيعتهايى كه بخود بعد از آن بخريد، و بعمران رستاق طبرش و غيره، و به آدم رستاق قاسان و غيره، و بعمر رستاق دور آخر. و همچنين فرزندان احوص مثل اين فرا گرفتند ...)
و بدين گونه موج دوم از مهاجران اشعرى، كه شامل صدها تن از تيرههاى اشعريان بودند، در سرتاسر دشت قم و روستاهاى آن پراكنده شدند، و اين بر نفوذ و قدرت و توانايى آنان افزود، و موجبات و مقدمات تشكيل شهر قم كنونى را فراهم آورد.
درباره پيشينه تاريخى دشت قم، و سكونتگاههاى پراكنده در محدوده اين دشت، و كوهپايههاى پيرامون آن، سخن فراوان است، گفتههاى مورخين و جغرافىدانان و كاوشهاى باستانشناسى، و باقيمانده ساختمانى كهن و باستانى، همگى گوياى قدمت و پيشينه سكونت انسان در روستاهاى دشت پهناور قم مىباشد، برخى از پژوهشگران ردپاى سكونت مردم در اين سرزمين را به دوران سلوكيان و اشكانيان رسانيده، و معتقدند كه شواهد و قرائن فراوان بر اين ادعا وجود دارد، از آن جمله: خرابههاى شهر خورده در هفتاد كيلومترى جنوب غربى شهر قم، كه گروهى اين شهر را معبد ساسانيان، و عدهاى معبد افسانهاى سلوكيان، و برخى آن را از مجموعه امپراطورى اشكانيان دانستهاند، و مجسمه چهار سر پارتى كه در نزديكى قم پيدا شده است، و ذكر دو نام- احتمالا يونانى- كه در دو اثر جغرافيايى بسيار قديمى آمده، و گفته مىشود خطاب به قم است، برخى از يافتههاى آن دوران به شمار مىرود.
اما آثار دوره ساسانيان، به وفور پيرامون قم يافت شده است؛ از آن جمله:
قلعه دختر، و تعداد بىشمارى از نشانههاى دال بر وجود كاخها و ساختمانهاى مذهبى و نظامى و ادارى و آتشكدهها كه در حومه پهناور قم پراكنده است. (1)
علاوه بر اينها تاريخ قم به مطالب فراوانى اشاره دارد، كه متعلق به دورانهاى پيش از اسلام، از قبيل گودرزيان- سلوكيان- اشكانيان- قباديان- پارتيان- هخامنشيان و بويژه دوره ساسانى مىباشد، از قبيل: انتقال آتش آتشكده قم توسط سورين قمى- آتشبان آتشكده- در زمان كيخسرو به نزديكى شهر ساوه، وجود آتش آتشكده آذر گشسب- كه از اهميت ويژهاى نزد مجوسيان برخوردار بوده، و مادر آتش بسيارى از آتشكدهها بوده است، و مجوسيان بر افروختهبودن هميشگى آن تأكيد داشتند- كه در يكى از روستاهاى پيرامون شهر كنونى قم، به نام مزديجان قرار داشته است، نام دهها روستا و ديه و قلعه و آبادى، و جز اينها از تأسيسات و ساختمانها كه داراى نامهاى فارسى كهن، از دورههاى هخامنشى و سلوكى و پارتى و ساسانى، همچون گمر، كرج، تبشگران (طبشقوران)، هنديجان، مزديجان، كميدان، مهرويان، بيدهند، براوستان، قبادبزن، آبرجس، بيدگان، دستگرد، خورآباد، سلفچكان، تايقان، ممّجان، قزدان، مالون، سكن، جلنبادان، و دهها نام ديگر.
علاوه بر آنچه در تاريخ قم آمده است، كاوشهاى باستانشناسى در رستاهاى دشت قم از قبيل دشت قمرود- صرم- تپه شهرستان، و جز اينها كه از چند دهه پيش توسط گروهى از باستانشناسان ايرانى از دانشگاه تهران، و كاوشگران ديگرى از سوى سازمان ميراث فرهنگى كشور، كه تحقيقات خود را به بررسى تپههاى باستانى، و لايههاى رسوبى، و آثار به جاى مانده از ساكنين آن در دشت قمرود تا نزديكيهاى درياچه نمك متمركز كردند، به آثار قابل4.
1) . نگاه كنيد به گزارشى درباره كتاب تاريخ قم در قرون ميانه، نوشتهAndreas Drechsler ، ترجمه سجّاد جعفريان، نشريه آئينه پژوهش، شماره 88 ص 54.
توجهى كه نشاندهنده سكونت اقوام و مردمان در اين محدوده دارد دست يافتند، نتيجه اين كاوشها اكتشاف 93 اثر باستانى بود، كه كهنترين آنها متعلق به دوره پارينه سنگى- حدود پانزده هزار سال پيش- و دورههاى پس از آن تا دوره اسلامى مىباشد. (1)
تمام اين شواهد و قرائن نشان از سكونت جمعيتى انبوه، و فعاليتهاى اجتماعى فراوان در سرتاسر منطقه دشت وسيع قم، و كوهپايههاى- قهستان- پيرامون آن مىباشد. ليكن سخن در اين است كه آيا در دورههاى پيش از اسلام- يا حدّ اقل در دوره ساسانيان- در محدوده جغرافيايى كنونى قم، شهرى به نام قم يا نامى مشابه آن وجود داشته؟ برخى از پژوهشگران معاصر (2)بر اين نكته تأكيد دارند، كه پيش از ورود اسلام به سرزمين ايران، شهر قم در موقعيت كنون آن برپا بوده، و يكى از ولايات ساسانى بشمار مىرفته است، كه در سال 23 هجرى بهمراه شهرهاى رى- اصفهان- كاشان، توسط لشكريان اسلام به سركردگى ابو موسى اشعرى فتح گرديد.
و عمده استدلال اين گروه به گفتار برخى از مؤرخين همچون يعقوبى و بلاذرى و أبو دلف خزرجى است، كه هنگام سخن از فتح سرزمين ايران، شهر قم را با همين نام، و در همين موقعيت جغرافيايى ياد كردهاند، مثلا بلاذرى آورده است كه: (و أصحّ الأخبار أنّ أبا موسى فتح قمّ و كاشان)، همچنين دينورى در الأخبار الطّوال آورده است: (فخرج يزدجرد هاربا حتى نزل قمّ و كاشان) (3)، و نظاير اين گفتارها، كه در سخنان ابن اعثم كوفى، و حمزه اصفهانى، و ابن الفقيه، و جز اينها آمده است. همچنين از شهر قم در اشعار برخى از شاعران متقدم ياد شده است، همچون شاهنامه فردوسى، كه نام شهر قم جزء شهرهاى عصر پيشداديان و كيانيان8.
آمده، و در منظومه ويس ورامين كه اصل داستان آن مربوط به پيش از اسلام است، در چند مورد نام قم آمده است.
در پاسخ به اين گروه مىگوئيم: ترديدى در اين حقيقت نمىباشد، كه دشت قم و قهستان آن، از ديرباز سكونتگاه گروهى از مردم بوده است، و وجود روستاهاى فراوان در محدوده وسيعى، از دشت ساوه و آبه تا خلجستان و برق رود، و از دشت قمرود تا حوالى درياچه مسيله، و خوى قمّى، (1)كه برخى از آنان به نام پادشاهان يا شاهزادگان سازنده آن مىباشد- كه در هر كدام شواهدى همچون بندها- قلاع سنگى- آتشكدههاى كوچك- ميلهاى فرو ريخته يا افراشته- تپههاى تاريخى- چشمههاى و رودهاى كهن و مخروبه- قنات و كاريز- قطعات سفالين دورههاى تاريخى پيش از اسلام- دخمه و غار مسكونى- بقعهها با ساختمانهاى كهن و درختان كهنسال مىتوان يافت، كه همگى شواهد قطعى و خدشهناپذيرى بر اين گفتار است، ليكن سخن در بودن يك تجمع شهرى، با ويژگيهاى زندگى شهرنشينى در دوره ساسانى، با لوازم آن در محدوده شهر كنونى قم است، كه تاكنون در هيچ يك از ساخت و سازها و حفاريهاى (2)فراوان و متنوع شهر قم، دليلى بر بودن آن پيش از اقدام اشعريان بهت.
1) . آخرين روستاى متعلق به محدوده قم پيش از ورود به محدوده دشت رى كه نخستين روستاى آن خوى رازى بوده است- و از آنجا تا براوستان و جمكران و قهستان جنوب شرق قم، با نامهاى فارسى كهن.
2) . در چند دهه اخير حفاريها و خاكبرداريهاى گستردهاى درون بافت شهرى كهن قم انجام پذيرفت، همچون خاكبردارى در محدوده مسجد امام حسن عسكرى عليه السلام (كه ساختمان اين مسجد به سالهاى ميانه قرن سوم هجرى باز مىگردد، و پيرامون آن موقعيتهاى تاريخى متعددى وجود دارد) كه چند صد متر از محوطه وسيع جنوبى مسجد به عمق زياد حفر گرديد، و در هيچ يك از طبقات و لايههاى آن اثرى از ساختههاى كهن يافت نشد، همچنين در هيچ يك از خاكبرداريهاى عميق يا نيمه عميق محدوده خيابان آذر (به اصطلاح مردم قم، پايين شهر قم، و محدوده شهر قديم) و پيرامون مسجد جامع، و مدرسه غياثية، و محله چهل اختران، و محله درخت پير، و ميدان زكريا بن آدم، و ميدان مير، و دروازه رى، و ميدان كهنه، بازار قديم قم، و پيرامون بقعه على ابن جعفر، و گنبد سبز، و دروازده كاشان، و پيرامون بقعه شاه احمد بن قاسم عريضى (در گورستان روستاى مالون كه يكى از روستاى تشكيلدهنده قم قديم است)، و مسجد حضرت خديجه، و شاه سيد على، و منطقه سراجه، و ميدان الهادى، و ميدان نو، و خيابان باجك، و بقعه چهار امامزاده، و جز اينها از محلات قديم و كهن قم، اثرى از ساختههاى شهرى دوره ساسانى يافت نشده است.
فراهمآوردن آن بدست نيامده است.
اما استناد برخى از محققين، به گفتههاى سابق الذكر مؤرخين و وقايع نگاران فتوحات اسلامى نادرست است، زيرا آنان كتابهاى خود را در سدههاى چهارم و پنجم هجرى فراهم آورده، و به ثبت وقايع و فتوحات قرن اول هجرى، براى خوانندگان خود در آن سالها پرداختهاند، و طبيعى است كه آنان موقعيتهاى جغرافيايى، كه در قرن اول هجرى فتوحاتى در آن واقع شده را، با نام معروف و متداول نزد مردم در قرن چهارم و پنجم هجرى ياد كنند، و شاهد بر عدم اعتبار ياد كرد نام (قم) در اين متون تاريخى و جغرافيايى، آن است كه براى نمونه دو شهر بصره و كوفه، از نخستين شهرهاى اسلامى است، كه در سال 16 يا 17 هجرى به دست مسلمانان و بدستور خليفه برپا گرديد، و در همين حال طبرى در حوادث سال 14 هجرى- يعنى 2 يا 3 سال پيش از ساختهشدن شهر و ناميدهشدن آن به بصره- مىگويد:
(ذكر بناء البصرة: و فى هذه السنة- أعنى سنة أربع عشرة- وجّه عمر بن الخطّاب عتبة بن غزوان الى البصرة، و أمره بنزولها بمن معه، و قطع مادة أهل فارس ... فأقبل عتبة بن غزوان في ثلاثمائة و بضعة عشر رجلا ... فقدم البصرة، و نزلها في شهر ربيع الأوّل سنة أربع عشرة).
و در حوادث سال 15 هجرى آورده است: (يوم بابل: و لما نزل سعد على من بالكوفة مع هاشم بن عتبة ...)
و در حوادث سال 17 هجرى، و پيش از آغاز ساختمان و شهرسازى شهر كوفه، مىگويد:
(و نزل سعد الكوفة. قال: قدم سلمان و حذيفة على سعد و أخبراه عن الكوفة.
قال الواحدى: سمعت القاسم بن حسن، يقول: نزل النّاس الكوفة في آخر سنة سبع عشر) همچنين طبرى بار ديگر، در حوادث سال 21 هجرى، مىگويد:
(ذكر الخبر عن اصفهان: و دخل عبد الله (بن قيس)، و أبو موسى جىّ- و جىّ مدينة اصفهان) كه مراد منطقه وسيع اصفهان است، كه شهر جىّ مركز آن بوده، نه شهر اصفهان كنونى.
و در حقيقت در تمامى اين موارد، مقصود از بصره و كوفه و اصفهان و يا قم، مناطقى است كه بعدها به اين نامها مشهور گشتند، نه آن كه در هنگام فتح، شهرى به اين نام وجود خارجى داشته است.
و به تعبير دقيقتر، گفتار مورخين درباره فتح قم، نظير گفته آنان درباره فتح عراق، و بلاد الشام، و بلاد الجبل، و بلاد فارس، و آذربايجان، و طبرستان، و بلاد الجيل، و السند، و ماوراء النهر مىباشد، كه به تحقيق شهرهايى به اين نامها وجود خارجى نداشته و ندارد، بلكه تنها مقصود اشاره به فتح اين مناطق مىباشد.
از اين رو و با توجه به آنچه گذشت، به تحقيق مىتوان گفت شهر قم در محدوده كنونى آن، شهرى است اسلامى- نه ساسانى- كه در دهههاى نخست قرن دوم هجرى، بدست مهاجرين اشعرى ساخته شده است، و تاريخ قم به تفصيل از چگونگى و مراحل به وجود آمدن اين شهر سخن گفته، و جاى تعجب است كه چگونه برخى از محققين بدون توجه به تصريح تاريخ قم همچنان بر ساسانى بودن شهر قم اصرار مىورزند!!
قمّى در تاريخ قم به صراحت از مراحل تأسيس و برپايى شهر قم سخن گفته، و به روايت از ابو عبد الله حمزة بن حسن اصفهانى (متوفاى حدود 360 ه) نويسنده كتاب اصفهان آورده است، كه:
(چون عرب اشعريان به قم آمدند، در جوانب قم، در خيمهايى از موى نزول كردند، چون
درين ناحيت متمكن شدند، در صحارى هفت ده، خطّه و منزل ساختند، و سراها و بناها و قصرها و عمارتها بنا نهادند و فرود آمدند، و آن هفت ده: ممّجان و قزدان، و مالون، و جمر، و سكن، و جلنبادان، و كميدان است- كه اليوم قصبه و محلتهاى قم است- و حصارهاى اين ديها درين محال قائم و راسخاند، و علامت و نشان آنند، و چون سراهاى ايشان بذين ديهاى هفت گانه بسيار شد، و به يكديگر نزديك گشتند ...)
اين متن تاريخى و گويا، كه قرائن صدق فراوان در آن نهفته است، در عين فشردگى، به درستى مراحل فراهم آمدن شهر قم را اين گونه بيان مىكند، كه كاروان اشعريان پس از ورود به دشت قم، و پيش از امضاى عهدنامه و فراهمآمدن زمين و ساختن خانه، بر طبق عادت عربها تا مدتها در چادرهاى بافتهشده از موى بز سكونت گزيدند، اين سكونت، و به طور طبيعى- با توجه به فزونى افراد كاروان- بايد تا مدتهاى مديدى، و حتى پس از امضاى عهد نامه نيز بايد ادامه يافته باشد، و در سالهاى بعد، و پس از استقرار نسبى اشعريان در روستاهاى قم، بتدريج به ساختن سرپناه و خانه روى آورده، و طى چند سال چادرها از ميان رفت، و همگى در خانههاى مسكونى استقرار يافتند، در اين دوره شايد بتوان ساختار شهرى قم را با ساختار شهرى همچون مدينة منوّره، كه شامل چندين روستا و چند شهر كوچك با فواصلى اندك، و با داشتن مواضع دفاعى مستقلّ و مجزا مقايسه كرد. عوامل متعددى به ويژه زاد و ولد، و فزونى ثروت، و افزايش بردگان و كارگران مزدور و وابستگان آنان، كه نقش مهمّى در توسعه كشاورزى داشتند، بر توسعه خانههاى آن در محدوده روستاهاى مسكونيشان افزود، در اين ميان عامل نقض عهدنامه از سوى مجوسيان، و حوادث بعدى، كه منتهى به سيطره و تسلّط كامل اشعريان بر قم شد، نقش مهمى در فراهمآمدن مقدمات تشكيل شهر قم داشت. پس از حاكميت اشعريان بر قم، و سرازيرشدن صدها خانواده از تيرههاى اشعرى ساكن در كوفه به قم، و سكونت آنان پيرامون مهاجرين پيشين و سروران كنونى، بتدريج روستاهاى 6 يا 7 گانه، و حريم آنان بگونهاى به يكديگر نزديك شدند، كه
على القاعدة بخشى از خانههاى مسكونى آنان بيرون باروى روستاها قرار گرفته و به يكديگر پيوستند، اين پيوستگى افقى و سطحى ساختمان، موجبات فراهمآمدن شهر يكدست و يكپارچهاى با حدّ اقلّ هفت محله، به نام همان روستاهاى هفت گانه شد، كه برج و بارو و قلاع روستاهاى ديروز و محلات امروز، كه ارزش دفاعى خود را از دست داده، در آن بر قرار و نمايان بود، برج و باروهايى كه تا نزديك به دو قرن بعد، يعنى هنگامى كه تاريخ قم در سال 372 ه تدوين شد، همچنان برقرار بود، و مصنف كتاب به صراحت درباره آنها مىگويد:
(حصون و حصارهاى اين ديها، درين محال قائم و راسخاند، و علامت و نشان آنند).
بعدها براى حراست از شهر قم، باروى ديگرى پيرامون آن كشيدند، (و اين باروى از باغ دولت بكشيدند در كنار رودخانه، تا درب نضر- چنانچه رودخانه در ميان آن جارى بود- و از درب نضر بكشيدند تا درب حسن بن على، از يكجانب رودخانه- يعنى كه رودخانه بر يكطرف افتاده بود- و از آنجا بكشيدند تا درب قزدان و سعدآباد و جمر، تا آنگاه كه به باغ دولت متصل گردانيدند، و رودخانه بر طرف آن افتاده بود، يعنى بر كنار آن بنا نهاده بودند. و همچنين بر ظاهر كميدان، فراپيش صحارى مزدجان و غير آن، باروى حصين محكم بكشيدند)
پس قم داراى دو بارو شد، يكى پيرامون محلههاى واقع در شرق و جنوب (1)رودخانه، و ديگرى پيرامون دو محله كميدان و مزدجان، كه در غرب رودخانه قم بودند. گر چه در اين دوره، و با تحولات به وجود آمده، شهر قم زاده شد، ليكن همچنان تا رسميت يافتن آن زمان زيادى مىطلبيد، و در تمام اين سالها همچنان شهر قم و توابع آن، از لحاظ ادارى و ماليات و خراج، جزو كورههاى ولايت اصفهان بشمار مىرفت.د.
1) . رودخانه قم پيشتر از غرب قم به سمت شمال جريان داشت، و بعدها بر اثر انباشتهشدن گل و لاى به سمت غرب تغيير جهت داد.
از اين پس توسعه شهر قم، و احياى مزارع و كشتزارها، و لوازم ضرورى آن از قبيل كندن رود و نهر و قنات، و ساختن سرپناه براى برزگران و كارگران مزدور و جز اينها، به سرعت پيش رفت، تاريخ قم به روايت از كتاب برقى- كه خود از فرزندان مهاجرين به قم است، و آگاهيهاى سودمندى درباره قم را به نقل از پدران خود روايت كرده- آورده است، كه:
(چون عرب بقم نزول كردند، زمين ديها فرا مىگرفتند، و بر آن بنا مىنهادند، و عمارت مىكردند، و عشر آن بديوان مىرسانيدند، و مجموع ضيعتها كه عرب را بقم بود، همه نو و اسلامى بودند، و عرب اشعرى آن را بنا كردند، و استحياى آن نمودند، و كاريزها بيرون آوردند، و برزيگران را بذان فرستادند، بعضى در اصل ديه وضعيت نبوده، و ايشان بابتدا آن را بنا كردهاند، و بعضى در ايّام القديم بودهاند، و خراب شده، تا ايشان ديگرباره آنرا عمارت كردهاند، و آن دويست و پنجاه ديه و مزرعه و چيزى ديگرست، از آن جملة ...)
آنگاه در ادامه به ذكر نام مالكان اشعرى روستاها و ضياع قم مىپردازد، كه بخش بزرگى از دشت قم را در بر مىگرفته است.
در تاريخ قم درباره چگونگى، و مراحل نامگذارى قم، و اشتقاق نام آن نظريات متعددى آمده است، كه عبارتند از:
يك: به روايت برقى؛ دشت قم به علت پستى زمين آن، همواره جايگاه مجمع آبهاى سرازير شده از كوهستانهاى پيرامون آن بود، و چون منفذ و گذرگاهى براى عبور اين آبها وجود نداشت، تالاب عظيمى در آن تشكيل گرديد، و در آن انواع گياهان رشد كرد، تا جايى كه دشت قم به دشت سرسبز و پر گياهى تبديل شد، از اين جهت آن را كبود دشت مىناميدند، ليكن از آن جايى كه عرب محل تجمّع آب و تالاب را قم مىنامند، بر سياق نام آفتابه كه آن را قمقمه و جمع آن را قماقم گويند، از اين رو: (چون قم مجمع آبهاى تيمره و انار بود، آن را قم نام نهادند).
دو. به روايت ديگرى: تالاب دشت قم عامل به وجود آمدن علفزار و مرغزار وسيعى
گرديد، كه چوپانان را به سمت خود جلب نمود، و آنان از گوشه و كنار براى چراى گوسفندان و چهارپايان خود به سوى آن سرازير شدند، و در گوشه و كنار اين تالاب خيمه زده، و خانههاى حصيرى بنا كردند، تا در آن براى سكونت فصلى خود سرپناهى فراهم آورند، (آن خانهاى ايشان را به فارسى كومه نام نهادند، پس به سبب مرور ايّام و زمان، درين اسم تخفيفى واقع و گفتند كم)، و اين نام همواره مورد استعمال و استفاده و اشاره به اين موضع بود، تا آنگاه كه عربها به اين سرزمين رسيده و (آن را معرّب گردانيدند، و گفتند قم).
سه. روايت أبو عبد الله احمد بن محمّد بن اسحاق همدانى الفقيه (متوفاى حدود سال 290 ه)، از كتاب البلدان، كه از منابع خود روايت مىكند، كه: (قم را قمسارة (يا قمارة) بن لهراسف بنا كرده است).
لازم به يادآورى است، كه بسيارى از روستاهاى ميان قم و ساوه و همدان، به نام سازندگان يا احياكنندگان، و يا مالكان آنها، كه معمولا پادشاهان و شاهزادگان بودهاند، نام گذارى شده، از اين رو در ميان آنها مىتوان به نامهايى از دورانهاى تاريخى بسيار دور، همچون پيشداديان و پارتيان و سلوكيان، تا دورانهاى متأخر ساسانى دست يافت، همچون:
جمكران به نام جم ملك، جلين به نام جلين بن آذرتوخ، اذينجشنسفاباد كه نام پسر جلين است، نجوكاباد به نام نجو كه فرزند جلين، خماباد به نام خماء دختر بهمن، كمج به نام كى بن ميلاد، انار به نام انار بن سيّاران بن سهرة بن افراسياب، تيمره كبرى به نام تيمر أكبر بن خراسان، تيمر صغرى بنام تيمر أصغر بن خراسان، دليجان به نام دليجان بن تيمر، قاسان به نام قاسان پسر خراسان، دنجرد بنام دنجرد بن قاسان، آران به نام آران بن قاسان، راوند بنام راوند أكبر بن ضحاك، فراهان به نام فراهان بن همدان، ميلاذجرد بنام ميلاذ بن جرجين، جرجين جرد بنام جرجين بن ميلاد، و دهها روستا و ديه ديگرى كه به نامهاى سازندگان آن شهرت يافته است.
چهار. روايت أبو عبد الله حمزه بن حسن اصفاهانى (متوفاى حدود سال 360 ه)، كه در
كتاب اصفهان آمده است، بدين مضمون كه عربهاى أشعرى پس از استقرار و تمكّن و غلبه بر قم، هفت روستاى دشت مركزى قم را به هم پيوند داده، و از آنها شهر جامعى را فراهم آوردند.
(و از نامهاى اين هفت ديه، نام قريه كميدان اختيار كردند، و مجموع اين ديههاى هفت گانه را كميدان نام نهادند. بعد از مدتى چند در اين نام اقتصار كردند، و چهار حرف از جمله شش حرف كميدان بينداختند، و بر دو حرف اقتصار كردند، و گفتند كم، پس اعراب دادند و گفتند قم، و اين تخفيف و اختصار و اقتصار در ميانه ايشان بسيار بوده است، و عادت شده، و رسم و عادت ايشان در اسماء عجميّة بذين جارى بوده است.)
ليكن مصنّف تاريخ قم اين احتمال را بشدت رد كرده، و آن را از اختراعات حمزه اصفهانى دانسته، و در تعليقه خود بر گفتار حمزه آورده است، كه:
(اين حكايت كه مجموع ما ياد كرديم از زبان حمزه، در اشتقاق عرب نام قم را، از نام كميدان، بلا شك از اختراع حمزه است، و از خاصّهاى او، سبب آنك نام قم بانفراد، و نام كميدان بانفراد، و هر دو بهم در ايّام القديم بوده و شنيده شده).
و عجيب آن است كه، اين اشتقاق برغم آنكه از سوى قمّى در تاريخ قم بشدت رد شده، و از ابداعات حمزه اصفاهانى دانسته شده، ليكن همچنان در نوشتار برخى، به عنوان ريشه نامگذارى قم شمرده مىشود.
پنج. روايتى است كه قمّى در فصل هشتم از باب اول تاريخ قم، به سند خود از برادر شيخ صدوق، از امام صادق عليه السلام نقل مىكند، و در آن آمده است، كه:
(در آن شب كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله را به آسمان بردند، ابليس ملعون را ديد كه بذين بقعه بزانو در آمده بود، و مرفق هر دو دست بر سر زانو نهاده، و نظر در زمين مىكرد، رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله او را گفت: قم يا ملعون، يعنى برخيز اى ملعون، بذين سبب قم را قم نام كردند).
شش. بنا به روايتى، منطقه قم در دوره ساسانى، يعنى از ايّام قباد تا يزدگرد (ويران آبادان
كردكواد) يعنى خراب (را) آبادان كردكواد (قباد) نام داشت، كه اين نام به افسانه ساختن شهر قم بدست قباد، پس از خرابى آن بدست اسكندر باز مىگردد، و بعدها اين جمله طولانى را تخفيف داده، و قم گفتند.
هفت. در روايت ديگرى، در همان فصل سابق الذكر از تاريخ قم آمده است، كه:
(قم را از آن جهت نام كردهاند، كه قائم آل محمد صلّى اللّه عليه و آله را از اين شهر مدد و معاون و مساعد خواهد بود).
به نظر ما آنچه از ميان اين چند وجه تسميه راجحتر و برتر به نظر مىرسد، همان وجه سوم است، كه دشت قم از ديرباز جزو املاك و مستغلّات يكى از شاهزادگان دورههاى كهن، به نام قمارة (چنانكه به اين ضبط در برخى از نسخههاى تاريخ قم آمده) يا قمسارة بن لهراسب بوده، و به نام قمارة يا قمسارة شهرت يافته، و بعدها پس از تشكيل شهر، همان نام كهن با حذف پسوند آن بر زبان مردم باقى ماند، و بدان ناميده شد، چنانكه نمونههاى فراوانى از اين گونه نامگذارى بر روستاها و شهرهاى منطقه جبال را پيشتر ياد كرديم، كه عمدة به نام پادشاهان يا شاهزادگان بود، چنانكه احتمال فراوان مىرود نام روستاى زيباى قمصر كاشان، برگرفته از نام (قمسارة) بوده باشد. و اللّه العالم
گر چه با به هم پيوستن چند روستاى دشت قم، و از بين رفتن حصار ميان آنها، مجموعه مسكونى گسترده و يكدستى به وجود آمد، كه مشتركات فراوان با شهر حقيقى داشت، ليكن همچنان تا برپايى يك شهر، با ويژگيهاى آن، زمان بيشترى را مىطلبيد. به احتمال قوى آغاز تشكيل بافت شهرى قم را، از دورهاى بايد دانست، كه احوص بن سعد بن مالك اشعرى، اقدام به تخريب آتشكده قم نموده- كه با نابودى مجوسيان ديگر نيازى به آن نبود- و از براى برادر پرهيزكار خود عبد الله بن سعد، مسجدى در دزپل يا درپل، (كه پيشتر از آن موضع آتشكده بوده، آن را خراب كرد و بر جاى آن مسجد بنا نهاد، و گرد بر گرد آن رواق بگردانيد)، اين مسجد كه مىتوان آن را مسجد جامع قم ناميد، داراى رواقهاى متعددى گرداگرد آن بود، كه
مىتوانست تعداد زيادى نمازگزار را در خود جاى دهد. و با ساختهشدن اين مسجد، مركز تجمع و فعاليت شهر بدان منتقل شد، و با توجه به سبك معمارى اسلامى در ساختمان شهرها، همواره مسجد جامع، مركز و قلب شهرها و مجموعههاى انسانى را تشكيل مىداده، و پيرامون آن بازار- مدرسه- دار الامارة و جز اينها از تأسيسات شهرى بنا مىگرديده است. گر چه اين مسجد بعدها با ساختهشدن مسجد جامع يا جمعة، از رونق نخستين آن كم شد، و به مسجد عتيق شهرت يافت، ليكن در آن دوره توانست نقش مهمى در تمركز شهر قم، و بهم پيوستن محلهها، و زمينه چينى براى رسميتيافتن شهر قم ايفا كند.
آغاز اعتبار شهرشدن قم را، از هنگامى بايد دانست كه چند سال پس از مرگ عبد الله و احوص، و فزونى مشكلات ناشى از ارتباط قم با اصفهان، حمزة بن يسع أشعرى توانست تشكيلات خلافت در دار الخلافة بغداد را قانع نمايد، كه قم از لحاظ ويژگيهاى شهرى، شرايط لازم را داراست، از اين رو در سال 189 هجرى، در دوره خلافت هارون الرشيد، رسما شهر قم كوره گرديده، و از لحاظ ادارى از ولايت اصفهان جدا شد، و مستقيما با دار الخلافة بغداد مرتبط گرديد، و براى پرداخت خراج آن، تشكيلات جدا گانهاى در قم فراهم آمد، كه بعدها براى تعيين مقدار خراج ساليانه زمينهاى كشاورزى، چند بار زمينهاى قم اندازهگيرى و مسّاحى شد. شش سال پس از اين واقعه مهم در تاريخ قم، يعنى در سال 195 هجرى، با قرار گرفتن منبر خطبه در مسجد جامع، آخرين لازمه شهر اسلامى نيز فراهم آمد. و بدين گونه تلاش عربهاى اشعرى طى يك قرن، توانست دشت قم را كه از چند روستاى كوچك و بى ارزش تشكيل شده بود، به شهرى معتبر، و كورهاى مستقل، با حاكمى كه از سوى خليفه بغداد گسيل مىشد درآورد، و اينچنين بود كه پنجمين شهر اسلامى- پس از ساختمان بصره در سال 16 هجرى، و كوفه در سال 16 يا 17 هجرى، و فسطاط در مصر در سال 18 هجرى، و واسط در سال 86 هجرى- در اين ناحيه از سرزمين پهناور اسلامى، بر پايه اسلام شيعى سر برآورد، و رشد نمود، و به پايگاهى براى نشر فرهنگ و اعتقادات شيعه اثنى عشرى در
سرتاسر ايران و جهان تبديل شد.
با آغاز شهرشدن قم، و حتّى پيش از آن، گروههايى از مردم- عمدة از اشعريان مهاجر، و جز آنان از برخى قبايل عرب- بدان روى آوردند، و در آن سكونت گزيدند، به نوشته تاريخ قم يكدلى و الفت و دوستى ميان آنان، عامل مهمى در آبادانى شهر و توسعه آن بود، به گونهاى كه در مدتى كمتر از يك قرن، شاهد ساختهشدن دهها مسجد، و حمام، و سرا، و ميدان، و جوسق (- كوشك)، و باغ، و بستان، و كاريز، و جوى، و درب، و محلّه و آسياب، و جز اينها از ديگر تأسيسات شهرى هستيم. و اهميت اين شهر بدان پايه مىرسد كه نويسنده تاريخ قم، در سالهاى ميانى قرن چهارم هجرى به (ذكر سراهاى خراج، و دار الضرب، و سراهاى واليان و حاكمان، و زندانها) مىپردازد، كه نشان از وسعت و پهناورى قم، و افزايش خانوادههاى ساكن در آن، و فزونى جمعيت مىباشد؛ كه مستلزم ساختن چندين دار الضرب و دار الحكومة و زندان مىباشد. توسعه شهرنشينى در قم، و عوامل آن و فراز و نشيبهاى طبيعى روند اين توسعه در طول تاريخ، موضوعى است كه جايگاه بررسى آن در گفتارى جز اين پيشگفتار مىباشد.
يكى از مهمترين تأثيرات بر آمدن شهر قم در اين بخش از ايران- بلكه مهمترين آن- همانا نقش مذهبى اين شهر در دورههاى مهمى، از تاريخ هزار و چند ساله خود است، جنبه تأثيرگذارى شهر قم در مذهب اماميّه، و نقش محدّثين و فقيهان مدرسه قم در قرن سوم و چهارم هجرى، موضوعى است كه از ديرباز توجه محققين را به خود جلب كرده، و نوشتههاى فراوانى در اين زمينه فراهم آمده است. در رابطه با مدرسه قم، همواره جنبههاى متعددى مورد توجه قرار گرفته است، و شايد بتوان يكى از مشخصّههاى بارز مدرسه قم را يكدست بودن آن دانست، زيرا با توجه به تجربه همزيستى مضطرب و ناپايدار، و آلوده به ناملايمات، و فراز و نشيبها، و ظلم و جورها، و تعدّيات مستمر و فراوان مدارس شيعيان اماميه در كوفه و بغداد و رى و حلب و خراسان، كه معمولا در اين شهرها فقها و متكلمين و
محدّثين اماميه در كنار پيروان ديگر مذاهب بسر مىبردهاند، از اين رو ترس و تقيّه، يا رعايت جنبههاى زندگى مشترك، آنان را وادار به تعديل و ملايمنمودن برخى از آراء اعتقادى خود، كه خللى در اصول اساسى اعتقادى آنها وارد نمىآورد مىكرد، موضوعى كه مدرسه قم دغدغه رعايت آن را نداشت، از اين رو مدرسه قم از وضعيت استثنايى و منحصر به فردى، در ميان اغلب دار العلمهاى فعّال آن دوره برخوردار بود. مشهورترين دار العلمهاى صاحب نام آن دوره، عبارت بودند از: مدارس خراسان در نيشابور و طوس جز آن، كه مذاهب فقهى و كلامى رايج در آنها شافعى و حنفى و كرّامى و ماتريديه و شيعيان امامى و اسماعيلى بود. و مدرسه رى كه در آن حنفيان و شافعيان و اماميه به فعاليت مشغول بودند. و مدرسه اصفهان كه بيشتر از آن حنبليان و اهل حديث بود. اما شهر بغداد كه مشهورترين و پر آوازهترين مدارس جهان اسلام را در خود جاى داده بود، مخلوط غريب و ناهمگونى از مذاهب و نحلهها و عقايد و دينها را در خود جاى داده بود، ليكن در ميان تمام اين دار العلمها، قم توانست يكپارچگى خود را حفظ نمايد، و پيروان مذهب شيعه امامى توانستند در آن مدرسهاى انحصارى، كه بدور از ديگر مذاهب باشد به وجود آورند، و چندين قرن بدور از كشمكشهاى سياسى و مذهبى حاكم بر جهان اسلام، در آن دوران، به فعاليّت بپردازد، و از آسيبهايى كه گريبانگر مدارس و دار العلمهاى، فوق الذكر شده بود بدور بماند. اين وضعيت بگونهاى با نام مكتب قم در آميخته است، كه لقب قمّى با شيعى تقارن و تلازم دارد، و جز آن نياز به توضيح دارد.
جنبه ديگر در مكتب قم عربيت آن است، در برابر ديگر دار العلمها، كه بطور عموم سردمداران علمى آن ايرانى و موالى بودهاند. اين خصيصه در مكتب قم، عاملى جز أشعريان قم نداشته است. اين خاندان مبارك كه از خاندانهاى اصيل و ريشهدار عرب عاربه يمن بشمار مىرود، خاستگاه نخستين آنان يمن و سپس كوفه بوده است، و هنگامى كه به قم هجرت نمودند، تمامى ويژگىها و خصوصيات عربى خود را به آنجا منتقل كردند، و در
فلات مركز ايران، شهرى با تمام ويژگىهاى يك شهر عربى- اسلامى (كه سمبل آن كوفه بود) تأسيس نمودند. از اين رو در روايات تاريخى، شهر قم در آن دوره را با صفت (الكوفه الصغيرة) توصيف نمودهاند. و گر چه بعدها افرادى از خانوادههاى شيعى ايرانى- همچون خاندان بابويه- از موفقيتهاى علمى برجستهاى برخوردار شدند، ليكن به نظر مىرسد همچنان غلبه و سيطره از آن خاندان أشعرى بوده است، و چند ايرانى نتوانستهاند چهره عربى شهر را دگرگون كنند. و شايد عنايت و توجه فراوان مكتب قم به حديث و فقه، و دورى گزيدن از كلام و بحثهاى عقلى و فلسفى، نشأت گرفته از همان روحيه و فطرت عربى بوده است. علاوه بر أشعريان عرب تباركه پايهگذار مدرسه قم بودند، گروههاى زيادى از اهل علم، به ويژه از تيرههاى متنوع علويّان، كه داراى گرايشهاى نقلى بودند، از كوفه و مدينه و بغداد و سامراء و خراسان و رى رو به سوى قم آوردند، و تأثير نيكوئى در تنوع بخشيدن به مدرسه قم داشتند.
از ديگر نمادهاى بارز قم، كه همواره قميّان بر آن تأكيد داشتهاند، همانا داعيه شيعهگرى و تشيّع امامى، و پيروى از اهل بيت عليهم السلام مىباشد. داعيه تشيّع آشكار گر چه در دورههاى ميانى و پايانى خلافت بنى العباس امرى رايج و متداول بود، و جز قم چندين شهر و منطقه ديگر، همچون شهر حلّه، بخشهايى از خراسان، و طبرستان و گيلان، و حلب، و محله كرخ در غرب بغداد، به تشيّع آشكار پايبند بودند، ليكن چنين داعيه آشكارى، در سالهاى قرن دوم هجرى، و دوره نخست خلافت بنى العباس، عواقب سهمگين و خطرناكى مىتوانست در پى داشته باشد. ليكن چندين عامل سبب گرديد، كه قم به عنوان يكى از مراكز اصلى و آشكار تشيّع، در ميان دريايى از شهرهاى سنىنشين قد علم كند، و بر تشيّع خود پافشارى نمايد، تا جايى كه چند تن از عاملان و واليان منصوب از سوى دار الخلافة در قم، جز مدت كوتاهى در محل امارت خود دوام نياورده، و مردم قم سر به مخالفت و شورش با آنان برداشته، و از اطاعت آنان سرپيچى نموده، و از پرداخت ماليات و خراج خوددارى كردند. و در نهايت
والى را از شهر بيرون راندند، رفتارى كه پىآمدهاى سختى را براى مردم قم به ارمغان آورد، و چندين لشكر و سپاه براى در هم كوبيدن اين مقاومت گسيل گرديد، ليكن در نهايت خواسته مردمان قم برآورده شد، و واليانى بر آنان حاكم گرديدند، كه از گرايشهاى مذهبى همسويى با آنان برخوردار بودند. در كتاب ارزشمند تاريخ قم سير اين حوادث و وقايع به تفصيل آمده است. شايد يكى از عوامل مهم پذيرش خواسته مردم قم، از سوى دار الخلافه بغداد، همانا عربهاى أشعرى قم بودند، كه روابط گستردهاى با بسيارى از خاندانهاى با نفوذ و صاحب اختيار در ديوان خلافت، و ديوان لشكر داشتند. روابط سببى و نسبى و تيره مشترك، و زبان و فرهنگ، و تمايلات يكسان ميان مردم قم، و فرستادگان بغداد، عامل مهمى بود كه توانست در نهايت راه حل ميانهاى را فرا روى طرفين قرار دهد. البته خضوع مردمان قم- كه از شيعيان معتدل به شمار مىآمدند- به خلافت بنى العباس امرى پوشيده نبود، بدين معنى كه قميّان هرگز داعيه استقلالطلبى، يا نافرمانى و سرپيچى و عدم بيعت، و مبارزه و قيام مسلحانه بر عليه خليفه عباسى را نداشتند، بلكه در عين بيعت با خليفه بغداد، خواستههاى مشروع محلى داشتند، از اين رو دربار خلافت به آنان به ديده ياغيان يا شورشگران نمىنگريست، و تا حدّ امكان سعى در برآوردهشدن خواستههاى آنان داشت. توانايى قميّان بر ايستادگى در برابر اراده دار الخلافه و در پايان به دست آوردن نسبى خواستههاى آنان، سبب گرديد كه شهر قم پناهگاه جمع زيادى از علويان حسنى و حسينى و موسوى و رضوى و جعفرى و ديگر شيعيان گردد. احترام و پذيرايى مردم قم از سادات علوى بگونهاى شهره آفاق گرديد، كه صدها تن از آنان، كه عموما در فشار و سختى و تنگدستى روزگار خود را مىگذرانيدند؛ شهر و ديار و اقوام خود را رها نموده، و براى بدست آوردن آرامش خاطر، و جايگاه متناسب با شأن و موقعيت خود، رو به سوى قم آوردند، و در آن سكونت گزيده، و به زاد و ولد پرداختند، و بعدها فرزندان و نوادگان آنان در سر تا سر جهان اسلام، به ويژه در شهرهاى مشرق جهان اسلام و هند و ماوراء النهر پراكنده شدند. وجود دهها بقعه و امامزاده،
در شهر قم و پيرامون آن، كه قسمت اعظم آنها صحيح النسب، و از لحاظ تاريخى ثابت مىباشد، دليلى بر اين گفتار است. و تا آن جايى كه نگارنده جستجو نموده، هيچ شهرى در جهان اسلام در تعداد بقعه امامزادگان علوى، از لحاظ كميت و كيفيت و صحت نسبت، و ثبت تاريخى مدفن و بقعه، و تنوع تيرههاى آنان با قم برابرى نمىكند. حسن بن محمد بن حسن قمى در كتاب تاريخ قم، يكى از پنج باب كتاب خود را به هجرت اين جمع عظيم از سادات علوى به قم اختصاص داده است، و در آن بخش به تفصيل درباره نسب يكايك آنان، و فرزندان دختر و پسر، و سلسله نوادگان و تبار آنان، و در نهايت فوت و مدفن آنها پرداخته است. برجستهترين و سرآمد اين امامزادگان عظيم الشأن دو تن مىباشند:
نخست: فاطمه بنت موسى بن جعفر عليهم السلام مىباشد، كه داستان سفر اين بانوى بزرگوار از مدينه به سمت خراسان، و ورود ايشان به قم، و رفتار مردمان قم در پيشواز او، و سپس وفات و مدفن او، در كتاب تاريخ قم به تفصيل آمده است.
دوم: على بن جعفر عريضى، فرزند امام جعفر صادق عليه السلام مىباشد (بنا بر اين روايت كه او فرزند بلا واسطه امام صادق عليه السلام بوده باشد نه نواده او)، كه مدتها در قم سكونت گزيد، و بنا به روايت مؤرخين او نخستين كسى است كه احاديث و روايات مشايخ كوفيان را به قم آورده و روايت نمود.
اين دو نمونه دليل آشكارى است بر گفتار سابق الذكر.
درباره تاريخ دقيق پايهريزى حوزه دينى قم، گزارش مستندى در دست نمىباشد. و تاريخ قم به رغم گستردگى اطلاعات آن، بدين موضوع اشارهاى ننموده است، و تنها در سه باب شانزدهم و هفدهم و هيجدهم (آن گونه كه در فهرست ابواب كتاب تاريخ قم در آغاز كتاب آمده است، و گرنه اين بابها از بخشهاى مفقود يا نانوشته تاريخ قم به شمار مىرود) قصد داشته به ترتيب سه گروه از اهل علم را معرفى نمايد، كه نخستين آنان فقيهان و محدثّين مىباشند؛ حسن بن محمد بن حسن قمى، مىگويد:
«باب شانزدهم: در ذكر اسامى بعضى از علماى قم، و عدد خواصّ ايشان، و ايشان دويست و شصت و شش نفر بودهاند؛ و عدد عامّه از اهل قم كه به قم مشهور بودهاند، و آن چهارده نفر بودهاند، و در ذكر مصنّفات و روايات ايشان.
باب هفدهم: در ذكر اسامى بعضى از ادباء و كتّاب و امثال ايشان، كه به قم بودهاند، از قبيل فيلسوف و مهندس و منجّم و نسّاخ و ورّاق.
باب هيجدهم: در ذكر بعضى از شعرا كه مدح اهل قم كفتهاند، و عدد آن كسانى كه ذكر و شعر ايشان محفوظ و مشهور بوده است، و ايشان چهل نفرند، و ذكر شعرايى كه به قم و آوه پيدا شدند، با بعضى از اشعار ايشان به عربى و فارسى، و ايشان صد و سى نفرند ...»
ليكن متأسفانه عدم دسترسى به اين ابواب، ما را از منبع قابل اعتمادى، كه مىتوانست آگاهيهاى ارزشمندى درباره چگونگى شكلگيرى حوزه قم، و حدود سالهاى آن به ما بدهد محروم نمود. از اين رو چارهاى جز اعتماد بر شواهد و قرائن تاريخى نمىماند.
نام محدثين و راويان قمى معمولا بخشهاى گستردهاى از كتابهاى رجال و تراجم، و شرح حال نگاريهاى شيعى را به خود اختصاص داده است، پىگيرى سلسله اين راويان گر چه ما را به دوران امامت امام صادق عليه السلام (80- 148 ه) مىرساند، و نشان مىدهد كه تعدادى از آنان از شاگردان و راويان احاديث امام صادق عليه السلام بودهاند، ليكن با توجه به شواهد تاريخى، مىتوان به اطمينان گفت كه در دوران امامت امام ششم و امام هفتم، امكان فراهمآمدن حوزه دينى در قم وجود نداشته، و به احتمال قوى تا سالهاى پايانى قرن دوم هجرى، اين موانع همچنان برقرار بوده است، و تنها پس از اين دوره پر آشوب، كه تا اندازهاى درگيرىهاى شاخههاى خاندانهاى علوى با بنى العباس فروكش كرد، زمينه به وجود آمدن حوزه دينى شيعى در قم فراهم گرديد. و احتمالا از سالهاى آغازين قرن سوم هجرى، كمكم راويان و محدّثين و مفسرين، كه بيشتر در كوفه و مدينه و بغداد درسهاى علوم اسلامى را آموخته بودند، در قم گرد آمده، و به تدريج مقدمات تشكيل حوزه دينى قم را فراهم نمودند. در تأييد
اين نظر مىتوان به گفتار دكتر عبد اللّه فيّاض، در كتاب ارزشمند تاريخ الإماميّة و أسلافهم من الشيعة منذ نشأة التشيّع حتى مطلع القرن الرابع الهجرى اشاره كرد، او در ص 64 هنگام تشريح وضعيت شيعيان در سالهاى نخستين قيام دولت عباسى، مىگويد:
(و أما الشّيعة؛ أسلاف الإماميّة، فيبدوا أنّ عددهم كان ضئيلا جدا في الأقسام الشرقيه في البلاد الاسلاميه في الفترة موضوع البحث. و لم يجد مذهبهم حينذاك تربة خصبة في البلاد الايرانية. و قد وفد المذهب المذكور من الكوفة، على يد جماعة من العرب سكنوا فى مدينة اسمها (قم). و قد تكلّم الحسن بن محمّد القمّى (ت: 378 ه) عن تأسيس قم على يد جماعة من عرب الكوفة، يعرفون بالأشعريّين، و عن جهودهم في ادخال المذهب الشيعى، الذى عرف فيما بعد بالمذهب الجعفرى الى ايران، في كتابه الموسوم ب تاريخ قم. و قد أورد ياقوت الحموىّ تفصيلات عن قم، و قال إنّها: (... مدينة مستحدثة اسلاميّة، لا أثر للأعاجم فيها، و أوّل من مصّرها طلحة بن الأحوص الأشعرى ... و أهلها كلّهم شيعة)، و قد نفى الصادق عليه السلام، و هو امام الشيعة أسلاف الإماميّة، وجود شيعة له في خراسان بعد نجاح الدعوة العباسية بقليل ...).
وى در ادامه در ص 69، مىگويد:
(... و تركّز التشيّع المعتدل في القترة موضوع البحث، في مدينة قم- كما أسلفنا- و سبق أن بيّنا أنّ الامام الصادق عليه السلام أنكر وجود شيعة له في ايران عند قيام الدولة العبّاسية ...).
علاوه بر اين، نويسنده تاريخ قم در فصل دوم كتاب خود، با عنوان: (در ذكر طالبيّه كه به قم آمدند) تفصيل وقايع سفر فاطمة بنت موسى بن جعفر عليهم السلام در سال 201 ه از مدينه به ساوه از آنجا به قم، و سپس بيمارى هفده روزه ايشان، و در نهايت درگذشت اين بانوى بزرگوار را آورده، مىگويد:
(... كه چون فاطمه را وفات رسيد، و بعد از غسل و تكفين، او را به مقبره بابلان، در كنار سردابى كه از براى او ترتيب كرده بودند حاضر آوردند. آل سعد با يكديگر خلاف كردند، در باب آنك كه سزاوار آن است كه در سرداب رود، و فاطمه را بر زمين بنهد و دفن كند. پس از
آن اتفاق كردند كه بر آنك خادمى به غايت پير، از آن يكى از ايشان قادر نام را حاضر كردانند، تا فاطمه را در كور نهد، و كس را به طلب او فرستادند ...)
اين متن تاريخى تا اندازه زيادى گويا و روشن است، و نشان مىدهد كه تا سال 201 ه شهر قم در تيول و قبضه قدرت و نفوذ آل سعد أشعرى بوده، و آنان زمامداران حقيقى شهر بودهاند، بگونهاى كه جنازه حضرت فاطمه عليها السلام را تنها افراد اين خاندان تشييع و همراهى نموده، و او را در ميان يكى از باغهاى خود دفن نمودند. و بىترديد در اين هنگام در قم فقيه يا محدّث و راوى برجسته صاحب حوزه و حلقه درسى نبوده است، و گرنه از حضور او يادى مىشد، و يا لا اقل از او براى دفن حضرت دعوت مىگرديد، نه آن كه براى رفع اختلاف ميان خود به خادمى پير قادر نام قناعت نمايند!!
اين شواهد و قرائن تاريخى همگى نشاندهنده اين حقيقت است، كه حوزه دينى پر آوازه قم، پس از دهههاى نخستين قرن، سوم هجرى شكل گرفت، ليكن با شتاب رشد نمود، بگونهاى كه در مدت كمتر از يك قرن، به حوزهاى تبديل گرديد كه در آن تعداد زيادى محدّث و فقيه و مفسّر- اعم از قمى و مهاجر- گرد آمده، و به فعاليتهاى متداول در اين گونه حوزهها مشغول گرديدند. و آوازه آن سبب گرديد كه جمع كثيرى از مدينه و كوفه و خراسان شدّ رحال نموده، و بدانجا روى آورده، و به افاده و استفاده بپردازند.
جغرافىدانان مسلمان شبه جزيره عرب را به پنج قسمت تقسيم كردهاند، كه عبارتند از:
1- منطقه تهامة: نوار ساحلى باريك همجوار و مشرف بر درياى سرخ
2- منطقه عروض: كه عبارت است از يمامه و بحرين، و نواحى مجاور آن، كه نوار ساحلى جنوب خليج فارس را تشكيل مىدهد.
3 و 4- منطقه حجاز و نجد: سرزمينهاى دو بخش ميانى عربستان، كه از مشرق تهامه تا
پشتههاى نجد را حجاز، و پس از آن تا حدود عروض را نجد گويند.
5- منطقه يمن: تمام زمينهاى جنوب غربى عربستان، كه شامل حضرموت و مهره و شجر مىباشد، را يمن مىگويند، و تا به امروز به همين نام مشهور است.
يمن كهن از سه بخش تشكيل مىشده است:
1- ساحلى كم عرض و حاصلخيز به نام تهامه يمن
2- كوههاى موازى ساحل درياى سرخ، كه ادامه سلسله كوههاى سراة عربستان است
3- منطقه هضبه به معناى تپه و كوهپايه، كه به سرزمين نجد و شنزارهاى ربع الخالى مىپيوندد. اين قسمت داراى رودخانهها و دشتهاى وسيع، كه به بركت بارندگى موسمى سر سبز و داراى كشتزارهاى فراوان بود، و در قرآن كريم بدان اشاره شده است. از اين رو به نوشته مؤرخين از اواخر هزاره دوم پيش از ميلاد، تا اوايل قرن ششم ميلادى، صاحب تمدنها و دولتهاى مقتدرى شدند. بخش شمالى يمن مجاور حجاز را عسير مىنامند، كه در دوره جاهليت منزلگاه قبيله بجيله بوده، و افرادى از اين قبيله پس از ظهور اسلام به عربستان و عراق هجرت كردند، و عهدهدار مناصبى شدند، از اين رو در حوادث تاريخى صدر اسلام به نام افرادى با پسوند (بجلى) برخورد مىكنيم.
از مشهورترين شهرهاى يمن، مىتوان از زبيد و رمع و صنعاء، و عدن، و نجران ياد كرد، دو شهر نخست كه در منطقه هضبه واقع شده، از زمانهاى بسيار دور منزلگاه اشعريان بوده است، به گفته كلبى اين دو شهر در حاشيه دو رودخانه موسمى، در دو سوى صعيد حنيك و كوهى برپا شده بود، و در سرزمينهاى دورتر اين منطقه قبايل أزد و عكّ و جز آنان ساكن بودند.
قبيله أشعر يا بنى الأشعر، يكى از قبايل كهن و ريشهدار عرب يمن است، كه به عرب عاربه مشهورند، و تبار آنان به حميريان يمن از نسل سبأ مىرسد، و به گفته مؤرخين، نام اين قبيله برگرفته از لقب جدّ آنان، نبت بن أدد مىباشد، كه ظاهرا هنگام تولد يا پس از آن داراى
موى فراوانى بوده است، كه از حدّ متعارف و معمول بيرون بوده، از اين رو در ميان خاندان خود به نام أشعر (- پرمو يا مودار) شهرت يافت. شهرتى كه نام حقيقى او را به فراموشى سپرد، و در مقابل به صفت خود شهرت يافت، به گفته تبارشناسان او سر سلسله قبيله اشعريان مىباشد، و نسبت او را اين گونه آوردهاند: نبت (الأشعر) بن أدد بن زيد بن يشجب بن عريب بن زيد بن كهلان بن سبأ.
اشعر داراى هفت فرزند بود، به نامهاى: الجماهر، الأتغم، ألارغم، الأدغم، جدّه، عبد شمس، عبد ثريا. از ميان اين فرزندان تنها نخستين آنان داراى فرزندان، و نسل دامنهدارى گرديد، و نامى از نسل ديگر فرزندان در كتابهاى تبارشناسى نيامده است، از اين رو تمامى خاندان اشعرى از نسل الجماهر بن الأشعر مىباشند. فرزندان الجماهر نيز هر كدام سر منشأ يكى از تيرههاى (بطون) اشعرى گرديدند. به گفته مورخين خاندان اشعرى همچون ديگر قبايل جزيرة العرب داراى بتى بودند، كه آن را پرستش كرده، و براى او قربانى مىكردند، به نام (نسر) كه نام او در قرآن كريم آمده است. به روايت تاريخ قم از كلبى (تبارشناس مشهور عرب جاهلى و صدر اسلام) نسل الجماهر بن الأشعرى از ميان سه تيره گسترش يافت، كه عبارتند از: بطن حنيكه- بطن ركب- بطن بنو ناجيه. به روايت مؤرخين مالك بن عامر (بن هانى بن جهاف بن كلثوم بن قرعب بن زفر بن ذخران بن ناجية بن الجماهر) نخستين اشعرى است كه به همراه حدود 55 مرد و زن، از تيرههاى گوناگون اشعرى، از راه درياى سرخ، در سالهاى نخست هجرى به مدينه آمد، (و بنا به روايت ديگرى، آنان نخست در سال نهم بعثت به مكه آمده، و ايمان آوردند، و به همراه برخى از مسلمانان به حبشه هجرت كردند) و اسلام آوردند. و گروهى از آنان در مدينه مانده، و هرگز به سرزمين خود باز نگشتند، بلكه جزئى از مجموعه صحابه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله درآمدند، و در برخى از جنگها و غزوات شركت كردند. در اين دوره در ميان اشعريان شخصيت برجسته و نامآورى كه از ديگر صحابه متمايز بوده، و از قرب و منزلت ويژهاى نزد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله برخوردار باشد ديده نمىشود،
گر چه برخى روايات سنّى درباره شأن و منزلت أبو موسى اشعرى آمده، ليكن از اعتبار و سنديت برخوردار نمىباشد، زيرا بيشتر آن روايات ساخته دورانهاى متأخر، و پس از واقعه جنگ جمل و صفين، و حادثه حكميت، و دشمنيهاى شام و كوفه، و به راه افتادن بازار جعل حديث مىباشد. پس از درگذشت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله نشانهاى از مخالفت اشعريان با حاكميت خليفه اول، يا طرفدارى آنان از اهل البيت عليهم السلام ديده نمىشود، بلكه آنان با ديگر سران قبايل عرب به دستگاه خلافت پيوستند، و در جنگهاى فتوحات صدر اسلام شركت نموده، و موقعيتهاى بالايى همچون فرماندهى لشكر و جز آن بدست آوردند. پس از فتح عراق بخشى از اشعريان مدينه به كوفه آمده و در آنجا ساكن شدند، و همزمان تيرههايى از اشعريان به شام رفته و در آنجا زندگى كردند. در اين ميان شخصيت برجسته اشعرى كه در جنگهاى فتوحات شركت داشت، و به علت موقعيت خود؛ كه عهدهدار منصب امارت كوفه و بصره، و قضاوت و فرماندهى لشكرهاى فاتح خوزستان و بخشهايى از مركز ايران، از شهرت بسزايى برخوردار بود، عبد الله بن قيس، مشهور به أبو موسى اشعرى است، كه گر چه به شاخه اشعريان كوفه تعلق داشت، ليكن عثمانى الهوى، و دشمن امير المؤمنين و اهل البيت عليهم السلام بود، و در جنگهاى جمل و صفين آشكارا به مخالفت با امير المؤمنين عليه السلام برخواست، و مردم را از شركت در جنگ دلسرد مىكرد، و اوج مخالفتها را در خيانت آشكار خود در جريان واقعه حكميت نشان داد. بىترديد مخالفت أبو موسى با امير المؤمنين عليه السلام- با توجه به موقعيت و سرورى او بر اشعريان كوفه- در جهتگيريهاى سياسى و عقيدتى اشعريان كوفه مؤثر بوده است، ليكن نشانهاى از مخالفت آشكار و علنى اين خاندان با امير المؤمنين عليه السلام ديده نمىشود، يا حدّ اقلّ در كتابهاى تاريخ ثبت نشده است، بلكه همگى آنان در جنگهاى صفين مشاركت داشته، و با عموزادگان شامى خود جنگيدند. به احتمال زياد زمينههاى تشيع اشعريان كوفه از هنگام خيانت آشكار أبو موسى اشعرى در قضيه تحكيم سر برآورد، خيانت ابو موسى رفتارى بود كه بر خلاف عرف و عادت عرب انجام پذيرفت، و به شكست عراقيان (كوفيان)
و پيروزى شاميان انجاميد. از اين رو باعث نفرت تمامى لشكريان عراقى (بويژه كوفى) گرديد، و أبو موسى در ميان آنان به عنوان چهره خائن ظهور نمود، و بىترديد اين رفتار او را از سرورى اشعريان كوفه دور نمود، ليكن جدائى آشكار اشعريان كوفه از دستگاه خلافت، و از اعتقادات باطل آنان، نياز به زمان بيشترى داشت، اما در حال شكلگيرى بود، از اين رو نشانهاى از شركت آنان در فعاليتها و جنگهاى خوارج، و يا طرفدارى از معاويه، و يا عهدهدار شدن مناصب بالاى دولتى در دوره حكومت معاويه، و پس از او ديده نمىشود، كه نشان دهنده دورىجستن آنان از حاكميت است. نخستين نشانه جدائى نهائى آنان از حاكميت بنى اميّه، مشاركت سران قبيله اشعريان كوفه در قيام مختار (در سال 65 هجرى) است. زمينه چينى اين قيام از چند سال پيشتر آغاز شد، و به گفته كلبى و طبرى، بزرگ اشعريان كوفه، كه از طرفداران و داعيان مختار بود، و از مردم براى او- هنگامى كه در زندان كوفه محبوس بود- بيعت مىگرفت، شخصى به نام السائب بن مالك بن عامر اشعرى بود، كه بعدها مشاور نزديك، و جانشين او در كوفه گرديد، و در جنگهاى او بر عليه لشكريان عبد الملك بن مروان، و عبد الله بن الزبير، و برادرش مصعب بن الزبير شركت داشت، و رئيس پليس- شرطه- كوفه شد، كه با شدت تمام به تعقيب و دستگيرى قاتلان امام حسين عليه السلام، و شركتكنندگان در واقعه كربلا پرداخت، و بسيارى از آنان را اعدام نمود، و عاقبت بهمراه مختار در محاصره قصر دار الامارة كوفه، با شجاعت در سال 67 هجرى به شهادت رسيد، و بعدها حجّاج فرزندش محمد بن السائب بن مالك اشعرى را- كه سرباز دلاورى بود- به قتل رسانيد. با تحكيم موقعيت خلافت مروانى در عراق، و رسيدن شخصيت خشن و خونريزى همچون حجّاج بن يوسف ثقفى به ولايت عراق، عرصه بر مخالفان بنى اميّه تنگ گرديد، دوره قتل عامها و كشتن و اعدام مظنونان فرا رسيد، و بىرحمى حجّاج و عمّال خونريز او جائى براى ابراز مخالفت مخالفان باقى نگذاشت. و پس از حجّاج يكى از برادرزادههاى او به نام يوسف بن عمر ثقفى به ولايت عراق رسيد، در اين دوره سرورى اشعريان كوفه با دو تن از تيره
بنو ذخران از بطن ناجيه بود، اين دو تن عبد الله و أحوص فرزندان سعد بن مالك بن عامر اشعرى بودند، و عبد الله در حالى همنشين والى كوفه بود، كه برادرش أحوص چندين سال در زندان محبوس بود، و كسى از او ياد نمىكرد، تا آنكه مقدمات آزادى او فراهم آمد، آنگاه دو برادر فرصت را غنيمت شمرده، و شبانه بهمراه جمعى از خاندانشان به سمت كوههاى غرب ايران گريختند- كه تفصيل آن در بخشهاى پيشين پيشگفتار گذشت- و عاقبت دست تقدير آنان را به دشت قم كشانيد، و به روايت تاريخ قم آنان (در ايام خلافت عبد الملك، روز شنبه ماه فروردين، روز نوروز، سنة اثنتين و ثمانين از تاريخ پادشاهشدن يزدجرد بن شهريار، و سنة اثنتين و ستين فارسيه از هلاك و زوال يزدجرد، و سنه اربع و تسعين هجريّه) به قم نزول كردند، نزولى مبارك و ميمون، و منشأ آثار مهمى كه تا كنون شاهد ادامه آن هستيم.
استقرار اشعريان در قم سرآغاز فصل مهمى در تاريخ اين خاندان، و شهر قم، و سرزمين ايران و مذهب تشيع، و جهان اسلام بود، و شايد بدون اغراق بتوان گفت كمتر خاندانى- بجز خاندان پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و معصومين عليهم السلام- به تنهائى توانسته باشد تا اين اندازه تأثيرگذار باشد.
اشعريان با استقرار در قم، و اطمينان از وضعيت خود توانستند در زمان كوتاهى كلنى قدرتمندى در قم ايجاد كنند، نخستين اقدام آنان خالىكردن كوفه از اشعريان بود، كه دسته دسته به قم مهاجرت كردند، و به روايت تاريخ قم در مدت زمان كوتاهى تنها از نسل سه تن اشعرى مهاجر از كوفه به قم، يعنى عبد الله بن سعد، و حمزة بن اليسع، و عامر بن عمران، نزديك به چهار هزار نفر در قم صاحب نام و خانه بودند. اشعريان در زمان كوتاهى شهر قم را سامان داده، و در آن محله و ميدانها و نظام آبرسانى برقرار ساختند، و دشتهاى پيرامون قم را احيا نموده، و دهها روستا و مزرعه ساخته كه بنام آنان مشهور بود، آنگاه در مقام ترويج مذهب و اعتقادات خود برآمدند، امامزادگان و علويان و محدّثين و فقيهان اماميه را از گوشه و كنار شهرهاى كوفه و بغداد و مصر و مدينه به قم فرا خواندند، و براى آنان وسايل زندگانى آسوده را فراهم آورده، و آنان را به نشر حديث و فقه آل محمد صلّى اللّه عليه و آله واداشتند، و
ديرى نپائيد كه قم مهمترين حوزه دينى مذهب تشيع گرديد، مركزيتى كه در طول فراز و نشيبهاى تاريخى گر چه دست خوش حوادث تاريخى و پستى و بلنديهاى آن گرديد، ليكن هرگز ريشه آن نخشكيد، و توانست در برابر حوادث مقاومت مناسب را نشان دهد، و در فرصتهاى مناسب سربرآورد و بار ديگر مركز علم گردد.
همان گونه كه پيشتر بدان اشاره رفت، شهر قم از جنبههاى متفاوت مورد توجه اهل علم و قلم بوده و هر يك به تناسب زمينه تخصّص و مطالعات خود به گوشهاى از آن پرداخته، و اثرى از خود بر جاى نهاده است، از اين رو درباره شهر قم و ساكنان آن كتابهاى متعددى نوشته شده است. كتابهايى درباره تاريخچه عمومى شهر- بزرگان قم- راويان قم- شاعران قم- احاديث وارده در فضيلت شهر قم، و جز اينها. از نوشته تاريخ قم استفاده مىشود كه حد اقل تا يك قرن پس از شهرشدن قم، كتابى جامع درباره آن نوشته نشده بود، و به شهادت چند تن از بزرگان قرن چهارم هجرى، همچون صاحب بن عبّاد و استادش ابن العميد، و جز اين دو، به رغم تلاش و جستجوى فراوان آنان كتابى درباره قم نيافتهاند و در چند جاى تاريخ قم به اين حقيقت اشارت رفته است.
حسن بن محمد بن حسن قمى، در مقدمه تاريخ قم مىگويد:
(... به كرات از أبو الفضل محمد بن الحسين العميد- رحمه اللّه- شنيدم كه او تعجب مىنمود، و مىگفت: سخت عجيب است كه اهل قم، اخبار قم بأسرها ترك كردهاند، و ايشان را در آن كتابى نيست، و همچنين شعرى از اشعار جعفر بن محمد بن على العطّار پيش ايشان نيست ...).
آنگاه در ادامه مىگويد:
(برادرم (1)ابو القاسم على بن محمد الحسن الكاتب، مرا گفت: كه چون به شهر قم رسيدم، و تفحّص بسيار كردم، باشد كه كتابى از اخبار قم بدست آورم، مقدور نشد؛ و بيشتر اين اخبار (2)در مدت حكومت برادرم به قم تحصيل كردم، و بدست آوردم)
به گفته قمى در تاريخ قم:
(چنين رسانيدند بمن كه كتابى مشتمل بر مجموع اخبار قم، بنزديك مردى از عرب كه بشهر قم متوطن بود، نام او على بن حسين بن محمّد بن عامر، بوده است. در سنة ثمان و عشرين و ثلثمائة برسيد بشهر قم، و آن كتاب در خانه نهاده بود، و آن خانه فرود آمد، و آن كتاب در آن ميان تلف شد، و در آن كتاب ذكر اخبار عرب بود كه بقم نزول كردند، و ذكر دولت و اقبال ايشان تا بجندكاه بود، و چند حرب كردند، و بغير از اين قصّه، و خبرى ديكرى در آن نبود).
محمد بن حسن قمّى، پس از آگاهى از فقدان اين كتاب، به تشويق وزير دانشور آل بويه صاحب بن عبّاد طالقانى (3)، همت به تدوين تاريخ قم نمود، و نيّت نخستين او تدوين تاريخ جامعى براى قم بود، تا بدين وسيله خواسته وزير را برآورده سازد، از اين رو در مقدمه كتاب مىگويد:
(پس من استخاره كردم بخداى عز و جلّ، و توكل كردم برو در جمعكردن اين كتاب، و در اين مدت كه اتفاق تصنيف اين كتاب افتاد، هر خبرى كزيده از اخبار قم كه يافتم، درين كتاب جمع كردم، و آن را به كتاب قم نام نهادم. چنانچه ياد كردهام از اخبار قم قديمه و حديثه ياد كردم)
بعدها قمى دو فصل ديگر- كه ارتباطى با تاريخ قم نداشتند- به كتاب خود افزود.
نخستين: فصلى درباره تاريخ قبيله اشعرى در زمانهاى جاهليت و دوره اسلامى، كه علت افزون آن را به كتابش اين گونه بيان مىكند:ن.
(و پيشتر از اين عزيمت نموده بودم بر تصنيف كتابى، كه مشتمل باشد بر اخبار عرب اشعريه، كه بقم نزول كردند، جاهليّها و اسلاميّها، چون اين كتاب مرا دست داد، با خود كفتم بهتر آن بود كه اخبار عرب كه بقم آمدهاند، در اين كتاب ياد كنم، زيرا كه ايشان آنكسى بودند كه مالك شهر قم شدند، و آنرا تكوير كردند، و بارو كشيدند ... پس أولى آن ديدم كه آن كتاب را با اين كتاب جمع كنيم).
دوم: أخبار مهاجران طالبى- يعنى ساداتى كه با حضرت أبو طالب پدر امير المؤمنين عليهما السلام نسبت نسبى دارند- كه از شهرهاى ديگر به قم هجرت كرده و در آن سكونت گزيدند.
و اين گونه بود كه يكى از كهنترين كتابهاى تاريخ محلى شهرهاى جهان اسلام به زبان عربى- كه زبان علمى و نوشتارى آن دوران بود- فراهم آمد، و تدوين گرديد. كتاب تاريخ قم را مىتوان نخستين تاريخ جامع شهر قم بشمار آورد، كه اخبار شهر قم را از آغاز تا سال 379 هجرى در بر دارد. نيت نخستين مؤلف فراهم آوردن كتاب در 20 باب بود، ليكن به نظر مىرسد كه او تنها موفق به تدوين 5 باب گرديد، و پس از آن ديگر هرگز فرصت تكميل كتاب خود را نيافت، و تنها اثر خلقشده او به زبان عربى همين پنج باب است، كه آن هم بعدها از ميان رفت، و تنها ترجمه فارسى آن براى ما باقى ماند، و آنچه درباره وجود نسخه كامل كتاب و رؤيت آن به نقلهاى متعدد از مرحوم ميرزا حسين نورى رحمه اللّه به نقل از ميرزا عبد الله اصفهانى افندى در رياض العلماء، و مرحوم عالم جليل آقا محمد على بهبهانى- و بعدها تكرار آن در انوار المشعشعين في ذكر شرافة قم و القميّين از شيخ محمد على كچوئى- و جز اينها ادعا شده است، به احتمال قوى سهوى است كه منشاء آن روش غير متعارف مصنّف تاريخ قم در آوردن فهرست كامل و تفصيلى كتاب در صفحات آغازين كتاب و پايان مقدمه است، كه خواننده را در وهله اول به اشتباه انداخته، و اين انديشه در ذهن او جاى مىگيرد كه كتاب كامل در اختيار اوست، علاوه بر اين شاهد قوى بر ناتمام ماندن كتاب، آن است كه در طول ده قرن از تاليف تاريخ قم، تمامى كسانى كه اين كتاب مرجع آنها در نقل مطالب تاريخى،
راجع به قم يا علويان مهاجر به قم بوده، كه نخستين آنان ابراهيم بن ناصر طباطبائى، از تبار شناسان قرن پنجم هجرى، در كتاب منتقلة الطالبيّة مىباشد، و ديگرى علامه مجلسى رحمه اللّه در قرن يازدهم هجرى، و بسيارى جز اين دو تن كه بدون اشاره به نام تاريخ قم- همچون ياقوت حموى در معجم البلدان- مطالب تاريخى درباره اشعريان يا علويان مهاجر به قم را به نقل از او آوردهاند، همگى تنها به نقل مواد تاريخى پنج باب نخست كتاب بسنده كرده، و هرگز يادى از ديگر بابها يا فصول پانزده گانه مكّمل كتاب نكردهاند، در حالى كه بنابر آنچه كه در فهرست آغاز كتاب آمده، بابهاى نانوشته كتاب محتوى مطالب تاريخى و رجالى مهم و فراوان است، كه در هيچ منبع ديگرى يادى از آنها نشده، و ارزش آنها كمتر از مطالب و مواد تاريخى پنج باب نخست كتاب نمىباشد، كه اقتضاى نقل آنها در كتابهاى متاخر مىرفت، از اين رو عدم نقل آنها شاهد محكمى بر احتمال سابق الذكر است.
درباره نويسنده تاريخ قم، اطلاعات بسيار اندكى در دست است، و در هيچ يك از منابع تاريخى و شرح حالهاى كهن، يادى از او و از سوانح زندگانى او همچون نسبت خانوادگى- زادگاه- تحصيلات و مشايخ علمى- فرزندان و سال تولد و وفات او و جز اينها نيامده است. نخستين منبع اطلاعات ما خود قمى است، كه با جستجو در مقدمه تاريخ و متن آن مىتوان به اطلاعات ارزشمند زير، كه بخشى از زندگى نانوشته او را براى ما روشن مىكند دست يافت:
آن گونه كه در آغاز مقدمه كتاب آمده است، نام نويسنده كتاب (حسن بن محمد بن حسن قمى) است.
در مقدمه به صراحت از شهر قم به عنوان وطن خود ياد كرده، و مىگويد: (بلده قم كه شهر من است)
آگاهيها و اطلاعات او درباره شهر قم، بگونهاى است كه نشان مىدهد او از كودكى در شهر مىزيسته، و با مشكلات ساكنان شهر، و سختى آنان در تهيه لوازم زندگى- بويژه آب و جز آن- آشنايى دارد.
در مقدمه كتاب به تفصيل از صفات انسانى، و فضائل اخلاقى، و كمالات نفسانى، و رفتارهاى بزرگمنشانه و دولتمردانه، وزير صاحب بن عبّاد، و نيكيها و توسعهاى كه بر مردم، و بويژه اهل علم و قلم و كتاب روا داشته، به گونهاى ياد مىكند كه نشان مىدهد از نزديك با او ارتباط داشته است، و اين نشان از مقام والاى علمى، و وجاهت و اعتبار اجتماعى او دارد.
قمى هنگام ياد كرد فضائل صاحب بن عباد، يكى از بهترين و گزيدهترين و نيكوترين خصال او را اين مىداند كه: (كتب بسيار، و دفائن بيشمار، و دواين از انواع علوم، و اصناف اشعار و فنون اخبار، بر طلبه و اهل علم وقف نمود، تا مطالعه آن مىنمودند، و از آن فوايد بر مىداشتند، و نسخ برمىداشتند و مىنوشتند)،
كه نشان از دل مشغولى و دغدغه فكرى يك عالم آگاه به مسائل فرهنگى است، از اين رو براى تشكر جزئى از فضائل و نيكيهاى آن وزير دانشمند، بر عموم مردمان و خصوص اهل علم و قلم، تحفهاى و هديهاى مناسبتر و نيكوتر از (كتابى و تصنيفى كه من در آن جمع كنم، و ياد كنم در آن اخبار شهر قم و اهل قم) نيافت، از اين رو به تدوين تاريخ قم پرداخت.
داشتن رابطه تنگاتنگ علمى، با يكى از بزرگترين و مشهورترين كاتبان جهان اسلام، يعنى وزير دانشمند آل بويه، ابو الفضل محمّد بن الحسين العميد خراسانى، مشهور به ابن العميد، كه درباره او گفتهاند (بدأت الكتابة بعبد الحميد و ختمت بابن العميد)، و گفتار ابن العميد درباره قم، كه فرموده بود (سخت عجيب است كه اهل قم اخبار قم بأسرها ترك كردهاند، و ايشان را در آن كتابى نيست)، مشوّق قمى در تاليف تاريخ قم گرديد.
مطالعه تاريخ قم خواننده را با نويسندهاى آگاه به شعر و ادب و تاريخ و علم رجال و
تبارشناسى، و كتابهاى متنوع جغرافيا و بلدان و بنيان و فقه و خراج و احكام سلطانيّه، و جز اينها از علوم متداول زمان خود روبرو مىكند، كه نشان از جايگاه بلند، و مرتبه علمى والاى او دارد.
كهنترين منبعى كه در آن از نام مؤلف تاريخ قم ياد شده، كتاب منتقلة الطالبيّة (1)، نوشته ابن طباطبا (قرن پنجم هجرى) است، كه نام او را (ابو على، الحسن بن محمد بن الحسن بن السائب بن مالك الأشعرى القمى، صاحب كتاب قم) آورده، كه نشان مىدهد او از تيره اشعريان قم است.
ليكن- بنابر نقل صاحب رياض العلماء- مير منشى شرف الدين حسين حسينى قمى- از فضلا و هنروران نيمه دوم قرن دهم هجرى- در كتاب احوال و مفاخر و مناقب شهر قم (2)نام او را (ابو على، حسن بن محمد بن الحسن شيبانى قمى)، ضبط كرده است، كه نسبت (شيبانى) او با توجه به تصريح تبارشناس آگاه و خبرهاى همچون ابن طباطبا، به اشعرىبودن او، نادرست است.
از سوى ديگر خود قمى نام برادرش را كه مدتى امارات قم را به عهده داشته، اين گونه آورده:
(و برادرم ابو القاسم على بن محمد بن الحسن الكاتب، مرا گفت كه چون به شهر قم رسيدم، تفحّص بسيار كردم كه كتابى از اخبار قم بدست آوردم مقدور نشد)
گر چه نسبت (كاتب) به جهت اشتغال ابو القاسم على به عنوان كاتب ديوان مىباشد، ليكن فاقد نسب قمى يا اشعرى است، كه احتمال مىرود برادرش ساكن قم نبوده، و بعدها به عنوان حاكم قم به اين شهر گسيل شده است.99
مرحوم علامه مجلسى رحمه اللّه، در بحار الانوار و پس از او ميرزا عبد الله أفندى در رياض العلماء، و پس از اين دو تمامى شرح حال نگاران، قمى را معاصر شيخ صدوق، و شاگرد برادرش حسين بن على بن بابويه قمى دانستهاند، سيد محسن امين عاملى رحمه الله در اعيان الشيعة (1)مجموع گفتار آنان را اين گونه آورده است:
(الشيخ حسن بن محمد بن الحسن القمى، صاحب تاريخ قم: النسخ مختلفة في اسم جدّه، ففي بعضها الحسن، و في بعضها الحسين، و الأول أكثر. ذكره صاحب رياض العلماء في موضعين من كتابه، فقال في مجموعها إنه كان من أكابر قدماء علماء الاصحاب، و من اجلاء القميّين، و من قدماء علمائهم، و من معاصرى الصدوق، و يروى عن الحسين بن على ابن بابويه- أخى الصدوق- بل يروى عن الصدوق أيضا، له كتاب تاريخ بلدة قم، ألّفه للصّاحب بن عبّاد، و أورد فيه بعض الأخبار عن الأئمة الاطهار، و قد عوّل عليه الاستاذ المجلسى رحمه اللّه في البحار، فقال في اوّل البحار: و كتاب تاريخ بلدة قم، كتاب معتبر لم يتيسّر لنا اصل الكتاب، و إنّما وصل الينا ترجمته، و قد أخرجنا بعض أخباره ...)
أمّا شاگردى قمى نزد حسين بابويه (برادر شيخ صدوق)، به جهت چند روايتى است كه مستقيما از او در تاريخ قم نقل شده است، از اين رو علّامه مجلسى او را از شاگردانش قلمداد كرده است، چنانكه سرآغاز شهرت نام كتاب قمى نزد متأخرين، به تاريخ قم نيز از علّامه مجلسى است، زيرا نام حقيقى اين تأليف- چنانكه قمّى خود بدان در مقدمه كتابش اشاره مىكند- كتاب قم است، ليكن علّامه مجلسى از اين كتاب با دو نام ياد كرده است، بيشتر به نام تاريخ قم، و در يك مورد (بحار الانوار: 57/ 219) بنام تاريخ المشاهد و القبور الواقعة في بلدة قم.46
1) . اعيان الشيعة: 4/ 246
اما شيخ محمد على اردستانى كچوئى، از اين كتاب با نام اخبار قم ياد مىكند (1)
قمّى علاوه بر تاريخ قم، سه كتاب ديگر نيز تاليف كرده است، كه عبارتند از:
1- ديوان اشعار عطّار قمى، جعفر (يا أبو جعفر) بن محمد بن على العطّار
بنا به نوشته قمّى، اشعار اين شاعر گمنام، نزد محمد بن الحسين بن العميد، از اشعار رودكى و رازى برتر بوده است (زيرا كه او در آن معانى لطيفه اختراع كرده، و بر نظراى خود از روذكى و رازى بذان شعر فائق شده، و أبو الفضل در حقّ او فرموده كه أبو جعفر در روزكار خود، همچو إمرى القيس است در روزكار خود، پس جمع كردم از براى ابو الفضل بعضى از شعر أبو جعفر).
2- اخبار اشعريان
اين كتاب (مشتمل باشد بر أخبار عرب اشعريّه، كه بقم نزول كردند، جاهليّها و اسلاميّها)، ليكن پس از اقدام قمّى به تدوين تاريخ قم، بخشهاى نوشتهشده اين كتاب را ضميمه تاريخ قم نمود، كه فصل اول و دوم از باب پنجم تاريخ قم را تشكيل مىدهد.
با توجه به اهميت كتاب تاريخ قم كه يكى از كهنترين كتابهاى تدوينشده درباره شهرهاى ايران در دوره اسلامى است، و اطلاعات نادر و كم نظير و ارزشمندى در رابطه با وضعيت يك شهر در آن دوران- از جهت شهرنشينى، كشاورزى، آبيارى، ماليات، تقسيمبنديهاى ادارى، ديهها، بلوكات، طسوجها، روابط متقابل ميان حاكمان و واليان و مردم، و جز اينها- در اختيار خواننده قرار مىدهد، از اين رو منابع اين كتاب از ارزش افزودهاى برخوردار است، و قمّى با توجه به اهميت كتاب خود، و جايگاه آن نزد آيندگان، و با آگاهى از نقش سند و منبع يك خبر و روايت در پذيرش و ردّ آن، به نقش خود به عنوان يك ناقل امانتدار
1) . انوار المشعشعين: 1/ 14
أخبار و روايات تاريخى آن دوران به خوبى وفا كرده است، از اين رو تا حدّ امكان به تمامى و منابع اطلاعات كتاب خود، در آغاز روايات اشاره كرده، و در برخى موارد به نقد و بررسى متن خبر نيز پرداخته است. امانت قمّى در اسناد اخبار و روايات و اطلاعات خود به منابع پيشينيان خود، به گونهاى است كه محدّث خبرهاى همچون علامّه مجلسى رحمه اللّه ضمن تمجيد و توثيق وى، روايات مسند او را به عنوان أخبار صحيح تلقى كرده، و تمامى آنها را در بحار الانوار نقل فرموده است.
قمّى براى آگاه كردن آيندگان به ارزش زحمات و تلاشها و جستجوهاى خود در جمع آورى مواد كتاب تاريخ قم، در چندين موضع از مقدمه كتاب، به مشكلات و سختيهاى خود در راه تدوين كتاب از طعن طاعنان، و ملامت ملامتگران، و نيش زبان خردهگيران كم خرد احتمالى آينده اشاره كرده، و مىگويد:
من هيچ فاضلى و بزرگى را بشهر قم نيافتم، كه بنزديك او خبرى از اخبار شهر قم باشد، كه از او ياد كيرم، تا بسبب آن تصنيف كردن اين كتاب بر من آسان آيد.
پس بغايت من حريص كشتم بر تصنيف اين كتاب، و بيشتر اين اخبار در مدت حكومت برادرم بقم تحصيل كردم، و بدست آوردم، و بعضى از آن بود كه از افواه مردم شنيده بودم، و بعضى از آن خود بر آن وقوف يافته بودم، و بسيار جهد و كوشش كردم، و همّت مصروف داشتم، بر آنكه مجموع اين اخبار در يك كتاب بيابم، يا از يك كس بدانم، مقدور و متمشّى نشد، بلكه هر خبرى در كتابى ديكر، و از جائى و كسى ديگر بدست آوردم.
همچنين حمزه را ديدم كه در كتاب خود ياد كرده بود، كه بسيار زحمت و مشقّت و تعب و رنج بذو رسيد، و من سوكند مىخورم كه آنچه حمزه فرمود عين صدق و صواب بود.
پس بدان كه هر كه متصدى تصنيف كتابى، و مصنّف جمع رسالهاى كردد، با نفس خود مخاطره مىكند، و خود را در معرض معارضه خداوندان فضل و فهم و نقض مىآورد، و از طعن طاعنان، و ملامت عيبجويان بسلامت نخواهد بود، و از دست و زبان ايشان خلاص نخواهد
يافت، مكر بتوفيق بارى.
قمّى در پايان مقدمه كتاب خود، متواضعانه مجموعه جمعآورىشده در كتاب را، حاصل تلاش خود دانسته، و در عين حال مسئوليت مندرجات آن را به عهده راويان اخبار قرار داده، و مىگويد:
و مع هذا من معترفم بذانك مبلغ و مقدار علم و فهم من اين است ...، و آنچه من در اين كتاب جمع كردهام، اكر حقّست و اكر باطل، نسبت آن با صاحبش كردهام، و آنچه در اين كتاب اتفاق افتاده است از افراط و تفريط، در لفظ و در فعل، من از آن برىام، چه سخن ديكرى است، و منسوب است با صاحبش.
قمّى در راه تدوين كتاب خود، از مجموعه گستردهاى از منابع و مصادر متداول و غير متداول در عصر خود كمك گرفته است، اين منابع شامل كتابهاى مدون، اخبار و روايات تاريخى معنعن، اسناد دولتى، دفاتر ديوانى، مصادر شفاهى، و جز اينها مىگردد. اين منابع- بنابر آنچه قمشناس خبره دكتر سيد حسين مدرسى طباطبايى تنظيم نموده (1)- عبارتند از:
الف) مصادر عمومى متداول:
1- كتاب البلدان، نوشته ابن فقيه، أبو عبد الله احمد بن محمّد بن اسحاق همدانى
2- كتاب اصفهان، نوشته حمزة بن حسن اصفهانى.
3- كتاب بنيان (تبيان)، نوشته احمد بن محمد بن خالد برقى، متوفاى 274- 280 ه
4- كتاب همدان، نوشته أبو على، عبد الرحمن بن عيسى بن حمّاد همدانى، معروف به كاتب31
1) . كتابشناسى آثار مربوط به قم: 17- 31
بكر بن عبد العزيز.
5- كتاب سير الملوك عجم.
6- كتاب شجره أنساب علويّه، نوشته احمد بن احمد مادرانى.
7- كتاب أدب الكّتاب، نوشته أبو بكر محمّد بن يحيى صولى.
8- كتاب تاريخ صولى، نوشته أبو بكر محمّد بن يحيى صولى.
9- كتاب رايات، نوشته أبو البخترى.
10- كتاب فتوح أهل الاسلام، نوشته ابو عبيدة معمّر بن المثنى.
11- كتاب عباسى، در احوال و اخبار خلفاء دولت عباسى، نوشته احمد بن اسماعيل بن سمكه، أبو على بجلى.
12- تفسير قرآن (تفسير الأى التى نزلت في أقوام بأعيانهم)، نوشته ابن الكلبى، هشام بن محمّد بن سائب.
13- رساله أسد بن عبد اللّه بسطامى نظّار.
14- كتاب منسوب به احفص بن زيد، آزاد كرده سائب بن مالك اشعرى.
15- كتاب اخبار مهتدى، به روايت عبيد الله بن سليمان بن وهب.
16- كتابى در خواصّ شهرها.
و در برخى موارد نيز از مأخذ مربوط با عنوان كلى ياد مىكند، همچون: تاريخ سنين خلفا، تاريخ شيعت، يافتم از تواريخ، در جايى ديكر خواندم.
همچنين در برخى موارد بجاى ياد كرد كتاب، از اشخاص و نويسندگان مشهورى ياد مىكند، كه پيداست از نوشتههاى آنان گرفته است، همچون:
أبو مخنف، هشام بن محمّد بن السائب كلبى، ابن مقفّع، محمّد بن اسحاق، احمد بن محمد بن عيسى، و جز اينها، همچنين برخى اشعار عربى از شاعران معروف و جز آنان- گاه با ذكر نام سراينده و گاه بدون آن- نقل شده، كه عبارتند از:
1- لاميه مشهور حضرت أبو طالب عليه السلام در مدح رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلم.
2- بيتى از معلقّه زهير بن أبى سلمى مزنى مصرى.
3- لاميه مشهور ابن الزّبعرى.
4- قطعهاى از ابراهيم بن هرمة قرشى، متوفاى 176 هجرى.
5- بيتى از فرزدق شاعر معروف.
6- ابياتى از سيّد حميرى.
7- بيتى مشهور از أبو تمّام طائى.
8- بيتى مشهور از حسّان بن ثابت.
9- بيتى از أوس بن حجر تميمى.
10- بيتى از قثم بن خبيّة عبدى، متوفاى سال 80 هجرى.
11- قطعهاى از احمد بن محمد بن خالد برقى، كه در هيچ منبعى نيامده.
12- قطعاتى از مالك بن عامر اشعرى.
13- بيتى از نابغة جعدى.
14- بيتى از كثير عزّة.
15- قطعهاى از دعبل بن على خزاعى.
16- مجموعهاى از رجزهاى اشعريان.
17- و قطعات و ابيات ديگرى كه از سرايندگان آن اطلاعى نداريم.
ب- دفاتر ديوانى و اسناد غير مدّون:
از مصادر عمده كتاب، تعدادى از اسناد ديوانى و ادارى آن عهد است، كه بيشتر مستوفيان و متصديان خراج، و ارباب ديوان بر آن دسترسى داشتهاند، و جزء مصادر مدوّن متداول نبوده، چنانكه برخى از آنها نيز اختصاص به ديوان قم نداشته است، مانند:
1- كتاب رى، يا دفتر ماليات ديوان رى.
2- دفتر ثبت انساب اشعريان، كه در آن نام هر فرد اشعرى زنده در قم ثبت بوده است.
3- شكايتنامه مفصّل يكى از ارباب نهاوند.
4- احكام واليان به جمعآورندگان خراج، كه از آن با نام (عقود معقوده و دستورات مختومه به نام ارباب خراج و جهابذ) ياد مىكند.
5- دفتر ثبت تقدير ارتفاعات خراج در سال 306 هجرى.
برخى ديگر، دفاتر حساب و اسناد ديوان قم بوده است، كه او در دوره حكومت برادرش در قم، از آن بهره برده، و بسيار جاها در متن كتاب- به خصوص در باب دوم- بدان استناد مىجويد، همچون:
1- دستور جمل القرى به قم.
2- دفاتر رساتيق قديمه.
3- دفاتر ديوان قم.
4- بعضى از دفاتر عتيقه قديمه كه (عقدنامه جهبذ به قم) در آن بوده است.
5- كتاب ريوع.
6- ديوان فارسى، يعنى دفترى كه متعلق به خراج ايرانيان و مجوسيان بوده.
7- دستورات قديمه.
8- ديوان آب قم، به حساب و تفصيل ابراهيم بن على، و محمد بن على.
9- دستور خراج به كوره قم.
10- دفتر ذكر مالها به قم و نهاوند و همدان.
11- دفتر اصل و قانون مبلغ مال خراج به قم.
12- دستور و عمل عاملان برادرش أبو القاسم كاتب.
13- دفترى در باب خراج قم، به مهر احمد بن محمّد عامل قم.
14- نسخه آل سعد در تقسيم آب قم.
15- نوشتهاى در مورد چگونگى عمل و دستور جهبذ به قم
16- قباله نو و كهنه.
17- دفتر ديوانى محمد بن على بن ابراهيم بن على، و محمد بن عيسى بن عبد الله.
ج- مصادر شفاهى و راويان:
قمّى بسيارى از مطالب كتاب قم را، از افواه راويان- به واسطه يا بىواسطه- نقل كرده است، كه نام كسانى كه بىواسطه از آنان روايت مىكند، عبارتند از:
1- ابو القاسم ابراهيم بن على بن أبى الحسن علوى آوى.
2- ابو القاسم محمدى.
3- ابو القاسم احمد بن عيسى بن احمد.
4- ابو على عبديل.
5- احمد بن اسماعيل سمكه نحوى.
6- ابو عبد الله حسين بن احمد موسوى.
7- حسين بن على بن حسين بن موسى بن بابويه، كه گويا همه روايات مربوط به قم را از او روايت مىكند.
8- ابو على، حسين بن محمّد بن نصر بن سالم.
9- عبد الله بن محمّد بن على جعفرى.
10- ابو الحسين، على بن محمد بن جعفر بن خزيمه أسدى منجّم.
11- على بن موسى اوسته (يا اوشته).
12- ابو الحسين، عيسى بن على علوى عريضى.
13- از شخصى كه از او با نام (شيخ قزوينى و غيره كه مرا روايت كردند).
همچنين قمى از تعداد زيادى از راويان روايت كرده است، كه با توجه به سلسله طبقات روات، نمىتواند مستقيما از آنها روايت كرده باشد، بلكه واسطه يا وسائطى در ميان بايد باشد، كه قمى از آنها ياد نكرده، و يا به احتمال فراوان از اصل يا كتابهاى روايى آنان كه در آن دوره متدوال بوده روايت كرده است، همچون: ابن أبى زياد- أبو عبد الله- احمد بن محمد- اسماعيل بن كثير- حسن بن محمد- ابو الفضل حسين بن على بن حسن بن عيسى بن محمد بن على بن جعفر الصادق عليه السلام- ابو الفضل حسين بن حسن عميد زهرى- سعد بن عبد الله بن أبى خلف اشعرى- سلمه- سليمان بن راشد- سهل بن زياد- على بن عيسى- على بن يحيى منجّم- أبو الحسن عيسى بن على بن حسن علوى عريضى- فضل بن شاذان- محمد بن حسين بن أبى الخطّاب اشعرى- محمد بن على ماجيلويه- محمد بن عيسى يقطينى- محمد بن يحيى- و جز اينها.
همچنين قمى در بسيارى از موارد، از منابع و مصادر شفاهى خود با عنوان كلى ياد مىكند، چنانكه مىگويد:
مشايخ علويه- روات اشعريه- راويان فتحهاى بلاد اسلام- اهل دانش و معرفت به خراج قم- بعضى از كتّاب ديوان قم- راويان قم- علماء مدينه- روات عجم- راويان عرب به قم- مشايخ قم- اهل قم- جمعى از ثقات- بعضى از مشايخ- بعضى از مشايخ قم- بعضى راويان عرب- بسيارى از مشايخ و پيران قم- بعضى از متقدمان.
و گاهى منابع قمى از اين نيز مبهمتر و كلىتر است، چنانكه مىگويد:
چنين رسيده است به من- روايت است- روايت كردهاند- راوى چنين كويد- بعضى كويند- حكايت كنند- ديكران كفتهاند- از بعضى روايت است.
ه- اسناد و وثائق تاريخى:
از ديگر امتيازات كتاب قم آن است كه، قمى برخى از اصول ارزشمند اسناد ديوانى را به
طور كامل نقل كرده است، كه در برخى موارد مترجم تاريخ قم، ترجمه فارسى آن را بهمراه اصل عربى آن آورده است، اين موارد عبارتند از:
1- متن عربى تهنيتنامه صاحب بن عبّاد، به هنگام بازگشت ابو الحسن موسى بن احمد رضوى- نقيب سادات قم- از سفر حجّ خانه خدا.
2- متن عربى حكم امير المؤمنين عليه السلام به متولى امور صدقات.
3- دو متن اصلى ضمانتنامهاى كه جهبذان و جمعكنندگان خراج قم به ديوان مىدادهاند.
4- نسخه برات مال صدقات.
5- صورت مجلس و گواهى مورخ شعبان 255 هجرى، براى محمد بن مجمّع، عامل خراج قم.
6- صورت تعهدنامه ده نفر از متصديان جمعآورى خراج قم.
7- نسخه ناطق به مال و خراج قم.
8- دفتر ذكر مالها به قم.
9- دفتر مبلغ مال و خراج به كوره قم، در سال 278 هجرى.
علاوه بر آنچه گذشت، كتاب قم داراى ويژگيهاى منحصر به فردى است، كه بر ارزش اين كتاب، به عنوان يك كتاب در بردارنده حوادث و وقايع تاريخى مىافزايد، برخى از اين خصوصيات عبارتند از:
1- توجّه به جنبههاى شهرسازى اسلامى و لوازم آن، از قبيل: سراى حكّام و واليان، زندان، دار الضّرب، سراى خراج، و جز اينها از ساختمانهاى حكومتى، و مسجد جامع، و
مساجد محلّات، و مدارس و بقعهها و ديگر تاسيسات مذهبى، محلهها و ميدانها، و گذرها، و خانهها، و حمّامها، و سراها و كوشكها، و ديگر لوازم زندگى عامه مردم، بيان چگونگى تقسيم آب براى مصارف كشاورزى و خانگى و صنعتى (آسياها)، توسط نهرها و جويهاى كوچك و كاريزها، بويژه در شهر كم آبى همچون قم.
2- شرح و بسط چگونگى جمعآورى خراج ساليانه، از زمينهاى كشاورزى و باغها، كه يكى از معضلات تاريخى شهر قم بشمار مىآمد، و بخاطر آن مردم ساليان دراز در سختى و زحمت بودند، و همواره جنگ و نزاع ميان زمينداران، با متوليان خراج براى كاستن از نرخ خراج، و اينان با ديوان خراج در بغداد، براى تأخير پرداخت برقرار بود. دريافت خراج كه بر پايه مساحت زمينهاى كشاورزى، و نرخ خراج ساليانه بر مبناى مقدار كشت و درخت و چهارپا و بردگان و اهل دمّه قرار داشت، از مشكلاتى بود كه هر والى و متولّى خراجى با آن گريبانگير بوده، تاريخ قم به تفصيل به بيان مشكلات مردم قم، و ميزان خراج، و مقدار زمينهاى كشاورزى، و نرخ خراج، و تعداد دفعات اندازهگيرى و مساحت قم، و چگونگى آن، و واحد اندازهگيرى، و زمينهاى معافه و مستثناة، و نام مسّاحان، و دورههايى كه در آن مساحت انجام گرفت، و ارتفاع قيمتها و كاهش آن پس از هر مساحت، و چگونگى جمع آورى خراج، و مقدار آن، و وزن پول پرداختى و نوع آن، از درهم و دينار، و هزينه و مصارف جانبى جمعآورى، همچون رسوم پرداختى به جهبذ و همراهان او، و متولّى تحويلات و كتّاب أحياز، و نويسندگان قبالهها و ضمانها، و متوليّان غلّات و چهارپايان، رئيسان محلّهها، بوّابان، پيكها و فيوج، عاملان رستاقها، وكلا و امناء و ناظران، و جز اينها از كارمندان دار الإمارة و ديوان خراج، به تفصيل سخن گفته است، و در اين رابطه با اعتماد بر اسناد و مدارك حكومتى، آگاهيهاى ارزشمندى درباره كشت و زرع و گياه، و زمين و مساحتهاى متداول در آن دوران ارائه مىكند.
3- ارائه آمارهاى تفصيلى و دقيق درباره جنبههايى از فعاليتهاى عمرانى و آبادانى شهر
قم، كه سبب شكوفائى اقتصادى و توسعه آن گرديد، و در هيچ منبعى جز اين كتاب نيامده است، همچون: تعداد كاريزهاى قم در دوره ساسانى و اسلامى، با ذكر خصوصيات، و ميزان آبدهى، نوع آب (شورآب يا خوشاب)، وضعيت آب رودخانه قم، و چگونگى تقسيم آب آن براى مصارف گوناگون، و جويهاى متفرع از آن، و تعداد آنها، و ميزان آبگيرى آن، آسيابهاى قم بر روى رودخانه قم و شعبات آن و تعداد آنها.
4- توجه گسترده و دقيق و فنّى به نواحى پيرامون شهر قم، به ذكر طسوجها يا نواحى، و سپس رستاقها يا دهستانها، و سپس ديهها و روستاهاى كوچك، و در نهايت باغها و مزارع مستقل، كه در اين راستا نام دهها طسوج و ناحيه و دهستان، و صدها ديه و مزرعه و باغ آباد و ويران، با ذكر نامهاى كهن و كنونى آنها، و علت نامگذارى، مالكان كنونى، ميزان محصولات كشاورزى، و جنس و نوع و مقدار آن، انواع درختها و درختچهها، و ميزان محصولدهى ساليانه آن، و نرخ خراج متعلق به هر يك از توليدات كشاورزى و دامى، و ذكر زمينها و باغهاى موقوفه و سلطانى و معاف از پرداخت خراج، و حيازات و زمينهاى محوزه و غيره.
5- اشاره به برخى از ويژگيهاى جغرافيايى قم از قبيل كوهها، دشتها، صحراها، و بيابانها، معادن، دروازهها و بابها، راهها، درياچه نمك، چشمه و كوه نمك، قلاع تاريخى، ميلها و علامتها، آتشكدهها، باروى قديم و جديد قم، طلّسمهاى متنوع، و جز اينها.
6- بخش پايانى كتاب (فصل پنجم)، كه در بر گيرنده رسالهاى است درباره تاريخ خاندان اشعرى، از دورانهاى كهن تا نيمه قرن نخست هجرى، كه به علت دارا بودن اطلاعات منحصر به فردى درباره پيشينه اين خاندان يمنى، و حوادث و وقايع تاريخى، و شخصيتهاى با نفوذ و صاحب نام آنان، از ارزش فراوانى برخوردار است.
7- فصل دوم از باب سوم كتاب قم، كه به هجرت گروههاى بزرگى از خانوادههاى طالبى و علوى پرداخته، اطلاعات ارزشمند و كم نظير، بلكه منحصر به فردى از هجرت تيرههاى هاشمى، از شهرهاى حجاز و عراق و جز اينها به شهر قم را در بر دارد، كه به سكونت و زاد و
ولد، و فرزندان و نوادگان و بزرگان و نامداران و نقيبان و بقعههاى آنان پرداخته است.
8- ترجمه تاريخ قم داراى ارزش مضاعفى، از جهت ملاحظات جنبههاى زبانشناسى، و دارابودن واژههاى فارسى كهن، و كلمات فارسى متعلق به گويش قمى، يا گويش بخشهاى مركزى ايران مىباشد، كه مورد توجه زبانشناسان قرار داشته است (1)، علاوه بر آن كه متن ترجمه تاريخ قم، يكى از نمونههاى ممتاز نثر فارسى در سالهاى آغازين قرن نهم هجرى بشمار مىرود.
اينها نمونههاى از ويژگيهاى منحصر به فرد كتاب تاريخ قم است، و تفصيل ديگر ويژگيها كتاب جايگاهى جز اين پيشگفتار دارد،
و بطور فشرده بهترين ارزيابى درباره اين كتاب، گفتار قمشناس خبير سيد حسين مدرس طباطبايى است، كه مىگويد:
(كتاب قم اثرى بسيار مهم بوده، كه از آن فوائد و آگاهىهاى بسيار نادر و منحصر به دست مىآيد، از همين قسمت بازمانده و مترجم، بسيارى چيزها در بررسىهاى تاريخى و زبانشناسى، و رسوم قديم كشاورزى، و تقسيم آب، و خراج زمينها، و جز آن دانسته مىشود، كه نظير آن را در هيچ جاى ديگر نمىتوان يافت، در بسيارى از تحقيقات نو شرقى و غربى، در اين گونه مسائل از اين مأخذ به حدّ كمال سود جسته شده است، كه نمونه آن را در مالك و زارع لمبتون مىبينيم) (2)
متن عربى كتاب قم از هنگام تدوين در سال 379 هجرى، تا سالهاى نخستين قرن نهم
هجرى، در دسترس اهل علم قرار داشت، ليكن در سال 805 هجرى، به تشويق يكى از اميران خاندان صفى- حاكمان محلّى قم- متن عربى به زبان فارسى برگردانده شد، و با ترجمه آن متن اصلى و عربى آن از ميان رفت، و تا كنون پس از گذشت بيش از پنج قرن اثرى از آن يافت نشده، و تمامى كوششها و جستجوها براى يافتن اثرى از آن بىنتيجه مانده است، و به فرموده علّامه سيد عبد العزيز طباطبايى رحمه اللّه، به احتمال قوى متن عربى كتاب قم به سرنوشت بسيارى از اصول اربعمأئة- كه پس از تدوين مجموعههاى حديثى كتب اربعة، و ضميمهشدن اخبار و روايات آن اصول در مجموعههاى فراگير، نياز به مراجعه و استنساخ آنها كم شد، و بتدريج نسخههاى كهن باقيمانده بر اثر حوادث روزگار از ميان رفت- گرفتار آمده است.
مترجم تاريخ قم، تاج الدين حسن خطيب، ابن بهاء الدين على بن حسن بن عبد الملك قمى، از اديبان و فاضلان قم در اوخر قرن هشتم و نيمه نخست قرن نهم هجرى است، (متوفاى پيش از رمضان سال 847 هجرى)، وى كه مردى اديب و دانشمند و متبحّر در ادبيات فارسى و عربى بود، به خواهش و تشويق حاكم قم خواجه ابراهيم بن محمود بن محمد بن على صفّى (يا به تعبير مترجم كه پس از چند سطر تعريف و تمجيد ولىنعمت خود، نام او را اين گونه آورده:
(الخواجه فخر الحقّ و الدنيا، و الدولة و الدين، عماد الاسلام و المسلمين، ابراهيم بن الصّاحب الأعظم السعيد، المغفور المبرور، مولى الوزراء في زمانه، الواصل الى عفو اللّه و غفرانه، الخواجه عماد الدولة و الدين، محمود بن الصاحب السعيد المرحوم المغفور، الخواجه شمس الدولة و الدين، محمد بن على الصفى، خلّد الله تعالى ظلال عواطفه و اشفاقه، و نوّر قبور مواضيه و اسلافه).
در سالهاى 805 و 806 هجرى (در سنه خمس و ست و ثمانمأة) آن را از عربى به فارسى برگرداند، (تا چنانچه عربيّتدانان از آن مستفيد شوند، فارسىخوانان نيز از آن مستفيد شوند).
از او فرزندى مىشناسيم، به نام (بهاء الدين حافظ كاتب قمّى)، كه خط خوشى داشته، و نسخه اصل كتاب قم كه در اين تحقيق مورد استفاده قرار گرفته به خط نسخ نستعليق
زيباى اوست. (1)
به نظر مىرسد هنگامى كه تاج الدين حسن قمّى خطيب، در سال 806 هجرى قمرى از ترجمه كتاب قم فراغت يافت، به دليل آشفتگى وضعيت سياسى قم، و بركنارى خواجه ابراهيم ابن محمود صفّى (حاكم قم) كه پشتيبان و مشوّق او در كار ترجمه بود، هرگز فرصت فراهمآوردن نسخه پاكنويسشدهاى، كه بتواند آن را به حاكم قم تقديم كند، يا در اختيار اهل علم قرار دهد نيافت، و ظاهرا سياهه ترجمه او تا چند دهه از دسترس بدور بود، از اين رو يادى و نقل قولى و يا استنساخى از نسخه اصل بخط مترجم نشده است، عاقبت در سال 837 قمرى فرزند مؤلف همّت نموده، و نسخه ارزشمندى از كار ترجمه پدر فراهم آورد، گرچه بهاء الدين حسن در پايان نسخه خود اشارهاى به نسخه دستخط پدرش ندارد، و ادّعاى استنساخ از روى آن را نمىكند، ليكن طبيعى است كه فرزند از نسخه دستنويس پدر- كه اينك سالهاى پايانى عمر خود را مىگذارند- براى فراهم آوردن كتاب استفاده كرده باشد، و شاهد بر اين گفتار، آن است كه بهاء الدين حسن در خاتمه نسخه دستنويس خود، كتابت را به اشاره (الخواجه زين الدولة و الدينا و الدين) يعنى همان خواجه ابراهيم بن محمود صفى، كه به تشويق او كتاب قم ترجمه شد، و در هنگام نوشتهشدن نسخه دوم، بيش از سه دهه از زوال حكومت او مىگذشت دانسته. آنگاه در ادامه مىگويد:
و قد وقع الفراغ من تحريره، يوم الاثنين، السابع و العشرين من شهر ذى حجّة الحرام، سبع و ثلاثين و ثمانمائة هجريّه.
كه نشان مىدهد او از نسخه پدر كه پايان آن با عبارات طمطراق مدح و ثنا براى تقديم
1) . نگاه كنيد به: كتابشناسى آثار مربوط به قم: ص 38، و اعيان الشيعة: 5/ 174.
به حاكم قم نوشته شده بود، استفاده كرده، و تنها دو سطر كه همان سال تحرير دوم آن مىباشد را بدان افزوده، و شايد دور نباشد كه مراد او از كلمه (تحرير) معناى حقيقى آن باشد، يعنى پدر براى فراهمآوردن نسخهاى از ترجمه، از فرزندش يارى گرفته، و با املاى پدر از روى سياهه سالهاى 805 و 806 قمرى، و تحرير فرزند، در سال 837 قمرى نسخه اصل ترجمه فراهم آمده ظاهرا اين نسخه نزديك به سه قرن بعد تنها نسخه شناختهشده اين كتاب در شهر قم بود، و نسخهاى جز آن وجود نداشت، يا ما از آن بىاطلاعيم، و احتمالا نقل قولهايى كه در منابع اين دوره آمده، از اين نسخه بايد باشد. بعدها در آغاز قرن سيزدهم- يا در نيمه آن- و پس از آن نسخههاى ديگرى از اين كتاب فراهم آمد، كه اين نسخهها تا آنجايى كه نگارنده فحص و جستجو نموده است، و در دسترس مىباشد، عبارتند از:
1- نسخه كتابخانه ملى ايران، به شماره 2472، بخط نستعليق، در 218 برگ، مؤرخ به سال 837 ه ق (1)از اين نسخه از اين پس با نام (اصل) ياد مىشود.
2- نسخه كتابخانه آية الله مرعشى رحمه اللّه به شماره 12404، بخط نسخ و نستعليق شكسته، در 143 برگ، كاتب محمد كاظم خان فرزند محمد حسين خان كاشانى، تاريخ كتابت 1281 ه ق. (2)از اين نسخه از اين پس با نام نسخه (2) ياد مىشود.
3- نسخه كتابخانه آية الله مرعشى نجفى رحمه اللّه، به شماره 7216، بخط نسخ، در 170 برگ، كاتب عباسقلى مشير أفخم كاشانى، بتاريخ 22 جمادى الاول 1326 قمرى. (3)از اين نسخه از اين پس با نام نسخه (3) ياد مىشود.
4- نسخه كتابخانه مركزى دانشگاه تهران، به شماره 2/ 142 ب، بخط نستعليق، مورخ7.
سال 1307 قمرى، كه از روى نسخه اصل در لندن كتابت شده است (1)
5- نسخه كتابخانه مركزى دانشگاه تهران، به شماره 1/ 142 ب، بخط نستعليق، مورخ 1307 قمرى (2)
6- نسخه كتابخانه مركزى دانشگاه تهران، به شماره 187، مورخ ذى قعدة سال 1229 قمرى (3)
7- نسخه كتابخانه شماره 2 مجلس شوراى اسلامى (كتابخانه مجلس سناى سابق)، بخط نستعليق، در 135 برگ، كاتب على حسينى، بتاريخ 1202 يا 1252 قمرى (4)
8- نسخه كتابخانه مجلس شوراى اسلامى، به شماره 5651، بخط نستعليق شكسته، در 276 برگ، كاتب ابو القاسم گلپايگانى، بتايخ 1275 قمرى (5)
9- نسخه كتابخانه مجلس شوراى اسلامى، به شماره 5651، بخط نسخ، در 151 برگ، از نسخههاى قرن 13 قمرى (6)
10- نسخه خطى كتابخانه مدرسه سپهسالار، به شماره 1467، بخط نستعليق شكسته، در 212 برگ، كاتب مهدى بن شيخ حسن قمى، بتاريخ شوال 1295 قمرى. (7)
11- نسخه كتابخانه مركزى دانشگاه تهران، به شماره 122/ ج، بخط نستعليق، بتاريخ 1300 قمرى، اين نسخه در تملّك خاتم المحدّثين مرحوم ميرزا حسين نورى (صاحب مستدرك الوسائل) بود، و بعدها بدست محمد قزوينى رسيد، و بر حواشى برخى صفحات آن1.
1) . فهرست نسخههاى خطى دانشكده ادبيات: 76
2) . فهرست نسخههاى خطى دانشكده ادبيات: 76
3) . فهرست نسخههاى خطى كتابخانه مركزى دانشگاه تهران: ج 2/ 65.
4) . فهرست نسخههاى خطى كتابخانه مجلس سنا: ج 2/ 43
5) . فهرست نسخههاى خطى كتابخانه مجلس شوراى اسلامى: ج 17/ 106
6) . فهرست نسخههاى خطى كتابخانه مجلس شوراى اسلامى: ج 36/ 168
7) . فهرست كتابخانه مدرسه سپهسالار: ج 3/ 301.
دستخط او مىباشد. (1)
12- نسخه آستانه مقدسه حضرت معصومة عليها السلام، به شماره 4: 73- 6010، بخط نستعليق شكسته، در 188 برگ، بتاريخ شوال 1300 قمرى. (2)
13- نسخه كتابخانه ملك، به شماره 3913، بخط نستعليق شكسته، در 139 برگ، از خطوط قرن 13 قمرى. (3)
14- نسخه كتابخانه ملى ايران، به شماره 2025، بخط نستعليق، در 218 برگ، بتاريخ 1313 قمرى (4)
15- نسخه مؤرخ سال 1001 قمرى، كه در مقدمه كتاب قم، چاپ سيد جلال الدين تهرانى به آن اشاره شده، و از محل نگهدارى آن آگاهى نداريم.
گر چه ميان نسخههاى سابق الذكر تفاوتهاى عمدهاى- بجز آنچه كه بطور طبيعى ميان نسخههاى متعدد يك كتاب، از نسخه بدل، و تحريف برخى كلمات، و افتادگيهاى صفحات پايانى، و جز اينها از عوارض طبيعى نسخهبردارى كاتبان پيش مىآيد، و جز يك مورد كه بدان اشاره خواهد شد- ديده نمىشود، اما دكتر سيد حسين مدرسى طباطبايى، مىگويد:
(نسخ موجود ترجمه كتاب قم تا آنجا كه ديدهايم، به دو اصل بازگشت مىكند:
نسخه (آ): كه چندين نسخه بر اساس آن در دست است، اين نسخه تا چند صفحه از آغاز باب پنجم را داراست، و با نسخه (ب) كه پس از اين ياد مىشود پارهاى جدايىها، و در برخى موارد بر آن افزودههايى دارد، كه يك نمونه آن نامه صاحب بن عبّاد به أبو الحسن موسى بن احمد رضوى نقيب قم، كه جاى آن سطر 16 صفحه 220 نسخه چاپى است، پس از عبارت:23
(صاحب الجليل، كافى الكفات، أبو القاسم اسماعيل بن عبّاد بدو نامه نبشت و او را به معاودت از حجّ خانه خداى تعالى، و مراجعت با شهر خود تهنيت كرد، و من آن نسخه را به سبب نيكويى عبارت در اين موضع بنبشتم).
نسخه (ب): كه قديمترين نسخه كتاب است، ليكن كاملترين آنها نيست، نسخه شماره 2472 كتابخانه ملى، نوشته فرزند مترجم تاريخ قم، بهاء الدين بن حسن بن على بن حسن بن عبد الملك، در 27 ذ ح- 837 كه تا اواخر دوره قاجار در قم بوده، و سپس سيد عبد الرحيم خلخالى آن را به دست آورده و پس از درگذشت او به كتابخانه ملى رفته است).
لازم به تذكر است كه بررسى نسخههاى سابق الذكر، هيچ تفاوت جدّى ميان آنها را نشان نمىدهد، تا بتوان آنها را به دو اصل بازگرداند، بلكه معتقدم كه همگى بر پايه يك اصل نوشته شده، و وجود برخى جدائيهاى جزئى، يا تفاوت در ضبط كلمات و نامها طبيعى و متعارف است، تنها اختلاف جدى متعلّق به نامه صاحب بن عبّاد است، كه احتمال مىرود بعدها توسط برخى ناسخان از حاشيه برخى نسخهها به متن راه يافته باشد، وضعيتى كه آگاهان از نسخههاى خطى به فراوانى وقوع آن آگاهند. از اين رو بتحقق مىتوان گفت كه نسخه (اصل) در برگيرنده تمام ترجمهاى است كه مترجم طى دو سال تلاش آن را فراهم آورده است، گذشته از آن كه داراى ويژگيهاى منحصر به فردى است، كه اشاره به آنها ضرورى است.
نسخه أصل تاريخ قم كه در سالهاى آغازين قرن نهم هجرى كتابت شده، علاوه بر دارا بودن ويژگيهاى سبك نثر آن دوران، داراى خصوصياتى است كه اشاره به مهمترين آنها خالى از فايده نخواهد بود:
1- كتاب در مجموع داراى نثر فارسى روان، و بدور از جملات مسجّع و مقفّى، كه شيوه
كتابت متداول آن دوران بوده مىباشد، و مترجم تا حدّ امكان سعى در اختيار و انتخاب كلمات معادل فارسى، براى برگردان كلمات و اصطلاحات عربى نموده، كه در اين تلاش خود تا حدّ زيادى موفق مىباشد، ليكن از آنجايى كه در آن دوره كلمات و جملات و اصطلاحات عربى همچنان در ميان مردم، و در محاورات عاميانه، و نوشتههاى عالمان رايج و متداول بوده است، از اين رو مترجم براى رساندن مطالب كتاب، و معقول افتادن ترجمه خود در نظر حاكم قم، و خوانندگان آن، چارهاى جز همراه كردن كلمات عربى با برگردان فارسى آن نداشته است، كه به نمونههاى آن اشاره خواهد شد.
2- تفاوتهايى در رسم الخط متداول كنونى، با آنچه در دستنوشته آمده است ديده مىشود، مهمترين اين تفاوتها عبارتند از:
استفاده از حرف جيم بجاى حرف چ، مثل: جنين، جه، جهل، آنج.
استفاده از حرف كاف براى گاف، مثل: كرداند، كرديد.
استفاده از همزه كسرهدار (ء) بجاى پسوند (ى)، مثل: واسطه، قلعه، مولاناء، مالهاء، نامهاء، جويهاء، آفريده.
استفاده از (ب) بجاى (پ)، مثل:، بديد، بادشاه.
استفاده از (ذ) بجاى (د)، مثل: براذران، پذر، بذين
چسبانيدن (به ب) متعدى به كلمات و اعلام و ضماير، مثل: بشمشيرها، بعربى، بفارسى، باستقلال، بذينجانب
استفاده از تاء قصيره (ة) بجاى (ت) طويله، كه در رسم الخط عربى متداول است، مثل:
فتوة، سخاوة، ولادة، قضاوة، دواة، و استعمال عكس آن كه در عربى نامتداول است، مثل:
شيعت
استفاده فراوان از حرف (با) بجاى (به)، مثل: با شهر خود معاودت كرد.
استفاده فراوان از تركيب و ضميمه نمودن كلمه عربى، براى معادل كلمه فارسى، مثل:
جاهل و نادان، علم و دانش، عجب و تكبر، هوى و تعصب، بقعه و خطّه، رعاة و شبانان، تكاسل و تهاون، تعدّى و جور، عنف و درشتى، تلف و هلاك، داهيه و مصيبت، تمرد و سركشى، بلديه و همشهرى، شجاع و دلير، درب و كوچه، محبس و زندان، عدالت و سويّت، باغات و بساتين، چاره و حيلت، اربابان و خداوندان، اطلاق و رهانيدن، فرائض و رسوم.
اختلاف در ضبط نام اعلام و اماكن، بدين گونه كه در سر تا سر كتاب، يك نام با ضبطهاى متفاوت آمده است، مثل: اصباهان، اصبهان، اصفهان، اصپاهان، اسپاهان، اصفاهان/ در پل، دزپل/ آتشكده، آتش كذه/ انوشروان، انوشيروان/ هارون، هرون/ گودرز، كودرز/ قباد، كباد، كواد، غباد/ مادرانى، مادرائى، مادراى/ أبو صدام، أبو صديم، أبو الصديم/ ابر شتجان، ابرستجان، ابرشتيجان/
حذف كلمه (بن) از ميان نام دو شخص، مثل: عبد الله جعفر، عبد الله حكيم، عبد العزيز دلف، حجّاج يوسف، عبيد الله زياد.
حذف ضمير پسوند (ه) از آنكه، و ضبط آن به شكل (آنك) در سر تا سر كتاب
حذف الف ميانى نام اعلام، چنانكه در رسم الخط عربى كهن متداول است مثل: اسحق، اسمعيل، ملك.
ضبط و استعمال و جمعبندى برخى كلمات، كه بر طبق دستور زبان عربى و فارسى نادرست است، مثل: مراغبه بجاى مراقبه، صلح بجاى صالح، روندى بجاى راوندى، اشاعرة بجاى اشعريان، مقاسمت آبهاء، قناءان، سئم يا سؤم بجاى سوّم.
استعمال ناصحيح از كنيه در آغاز نامها، بدون رعايت حالتهاى رفع و نصب و جرّ، در أبو و أبى و أبا، از اين رو مشاهده مىشود كه نام يك شخص در يك حالت صرفى به سه صورت، مثلا: أبو حسين، أبا حسين، أبى حسين آمده است، و احتمالا اين آشفتگى ناشى از وسواس مترجم در نقل نامهاى نسخه أصل عربى است، كه در آن با رعايت قواعد صرف عربى، نام يك شخص در حالتهاى مختلف به صورتهاى متفاوت ضبط گرديده
و جز اين موارد كه در پاورقيهاى كتاب بدان اشاره شده است.
همان گونه كه پيشتر گذشت كتاب قم داراى ويژگيهاى متنوعى است، كه آن را در رديف كتابهاى منحصر به فرد و ارزشمند قرار داده است، از اين رو از هنگام نخستين چاپ حروفى آن، مورد توجه محققين و دانشمندان قرار گرفت، اين كتاب نخستين بار در سال 1313 شمسى، برابر با سال 1353 قمرى (1)با تصحيح و تحشيه سيد جلال الدين طهرانى (2)(مدرس
1) . فهرست كتابهاى چاپى فارسى: ج 1/ 1121.
2) سيد جلال الدين ابن شيخ الاسلام حاج سيد محمّد على طهرانى (متولد 1272 ش- 1364 ش) از عالمان دولتمرد، و دولتمردان عالم و دانشمند دوره پهلوى است. خانبابا مشار در مؤلفين كتب چاپى: ج 2/ 359، درباره او مىگويد: (در طهران متولد شده، سالها مدرس علوم معقول بوده، و متخصص در رياضيات عاليه و نجوم است، و اكنون عضو آكادمى بين المللى تاريخ علوم نجوم، و منجّم رصدخانه سلطنتى بلژيك، و محقّق دار العلم بروكسل، و عضو مؤسس و دائمى انجمن نجومى فرانسه، و عضو انجمن دولتى تاريخ علوم بلژيك است، در سال 1325 پس از دوازده سال توقف در اروپا بطهران مراجعت كرد، و مشاغل مختلفه را عهدهدار گرديد: وزير مشاور و معاون نخستوزير، وزير پست و تلگراف، نماينده ايران در كنفرانس بين المللى راديو، نماينده ايران در كنفرانس كارژنو، نايب التولية آستان قدس، استاندار خراسان، وزير مختار ايران در بلژيك). تهرانى تا سالهاى ميانى چهل شمسى يكى از مشاوران محمد رضا شاه پهلوى بشمار مىرفت، ليكن بعدها خانهنشين شد، و در خانه خود كه در انتهاى شمالى خيابان رى (آخرين كوچه سمت چپ پيش از سه راه امين حضور) قرار داشت، رصدخانهاى ساخت و در آن به تحقيق و مطالعه در رشته مورد علاقهاش، يعنى نجوم و هيئت پرداخت، و شاه بهمراه همسرش در يك نوبت از رصدخانه او ديدن كرد، حاصل اين دوره خانهنشينى 14 كتاب تحقيقى است، كه يكى از آنها تاريخ قم مىباشد، آخرين منصب سياسى او رياست شوراى سلطنت بود، كه محمد رضا شاه پهلوى هنگام فرار از ايران در سال 1357 شمسى او را به رياست آن شورا منصوب نمود، ليكن تهرانى پس از چند روز به پاريس مسافرت كرد و به حضور امام خمينى رحمه اللّه رسيد، و ضمن غير قانونى دانستن سلطنت پهلوى، از رياست شوراى سلطنت استعفا داد، تهرانى با يك زن بلژيكى در دوران مأموريتش در بلژيك ازدواج كرد، ليكن هرگز بچهدار نشد، عاقبت در نيمه مرداد سال 1366 شمسى در پاريس درگذشت، بنا بر وصيت كتابخانهاش كه در آن نسخههاى خطى متعلق به علم نجوم هيئت و اسطرلابها و ديگر لوازم ستارهشناسى بود، به كتابخانه آستان قدس رضوى اهداء گرديد. جنازه او سالها در سردخانه فرانسه باقى ماند، عاقبت در اواخر شعبان سال 1414 هجرى برابر با 1372 شمسى، جنازه او از فرانسه به مشهد منتقل، و در راهروى جنوب غربى رواق دار الزهد، در قبرى كه پيشتر و در دوران نايب التوليهاى خود آماده كرده بود، در نزديكى قبر مادرش به خاك سپرده شد.
علم معقول و متخصص در علم فلك و رياضيات عاليه، بانضمام فهرست اعلام و اماكن) در مطبعه مجلس، در حجم وزيرى به چاپ رسيد، مصحح در مقدمه كوتاه چاپ دوم كتاب مىگويد: (ما آنرا از روى نسخه كه بسال 1001 تحرير شده بطبع رسانيديم)
اين چاپ كه به سبك چاپهاى تحقيقاتى آن دوران فراهم آمده، در 351 صفحه (305 صفحه متن+ 46 صفحه فهرست)، و با اعتماد بر يك نسخه خطى، و داراى تعليقات و حواشى بسيار كم، كه بيشتر اشاره به نسخه بدلها، و برخى توضيحات مختصر است مىباشد، و در حقيقت اين چاپ را مىتوان شكل ديگرى از نسخه خطى با حروف سربى، و در شمارگان بيشتر بحساب آورد، از اين رو تمامى اغلاط و اشتباهات و آشفتگيهاى متداول نسخههاى خطى، و خطانويسى كاتبان نسخهها به اين چاپ سرايت كرده و راه يافته است، و تلاشهاى محقق براى تصحيح بسياى از متون كتاب، به علت يكتا بودن نسخه خطى بىنتيجه مانده است، ليكن در عين حال تلاش محقّق براى بيرون آوردن كتاب قم از انحصار چند نسخه، و يك يا چند كتابخانه شخصى و عمومى، و در دسترس قرار دادن، و آگاه كردن اهل علم به ارزش و جايگاه كتاب، تلاشى موفق و قابل تقدير است، از اين رو از هنگام انتشار نخستين چاپ حروفى آن- كه مورد استقبال مجامع علمى آن دوران قرار گرفت- اين كتاب تا كنون به عنوان تنها مرجع تاريخ قم كهن شناخته شده، و همواره از اين چاپ در تحقيقات بعدى ياد
شده است. اين كتاب مجددا در سال 1361 شمسى، با اضافه مقدمه كوتاه نيم صفحهاى از محقق، و يك صفحه غلطنامه در پايان كتاب، توسط انتشارات توس به شكل چاپ أفست طبع گرديد.
با توجه به گذشت بيش از 75 سال از نخستين چاپ كتاب، نياز به احياى مجدد آن، با رعايت ضوابط و اصول و استانداردهاى نوين تحقيق متون كهن ضرورى به نظر مىرسيد، از اين رو پس از آنكه از تحقيق و چاپ كتاب انوار المشعشعين في ذكر شرافه قم و القميّين، در سه جلد و رياض المحدثين في ترجمة الرواة و العلماء القميّين من المتقدمين و المتأخرين در يك جلد، نوشته شيخ محمد على بن حسين نائينى اردستانى كچوئى قمّى (متوفاى سال 1335 ه) كه مورد عنايت و تقدير بسيارى از محققان و عالمان قرار گرفت، فراغت يافتم، پيشنهاد برخى از دوستان و سروران گرامى، بويژه حضرت حجة الاسلام و المسلمين دكتر سيد محمود مرعشى را، براى اقدام به تحقيق كتاب قم- گر چه خود را لايق به انجام آن نمىدانستم- پذيرفته، و به مقدمات تحقيق آن همت گماردم، و پشتيبانى و دلگرمى و تشويق اين عزيزان، مشوّق من در تحقيق اين كتاب بود، و اميدوارم كه در انجام اين كار موفق بوده، و مورد قبول قرار گيرد.
براى تحقيق كتاب كارهاى فراوانى انجام گرفته است، كه نيازى به اشاره تفصيلى به برخى از آنها، همچون بازنويسى نسخه خطى، مقابله چاپى با نسخه خطى، غلطگيرى، مقابله مجدد، و بازخوانى نهائى، و بازخوانى جهت استخراج فهارس، و جز اينها كه لازمه هر تحقيق صحيح و اصولى است نمىباشد، از اينرو تنها به نكات ضرورى و مهم در رابطه با تحقيق مىپردازم، كه عبارتند از:
1- با توجه به ويژگيها و مزاياى نسخه «اصل»، كه پيشتر درباره آن سخن گفتيم، او را اساس و پايه كار در اين تحقيق قرار داديم، همچنين از دو نسخه (1) و (2) كه هر كدام نمونهاى از نسخههاى الف و ب (بنا به اعتقاد و نظر دكتر مدرسى) مىباشند يارى جستيم، و
در برخى موارد به ضبط كلمات در نسخه چاپى نيز اشاره شده است.
2- متن كتاب تحقيق شده از جهت رسم الخط، و ديگر خصوصيات، بطور كامل مطابق با نسخه «اصل» مىباشد، بدين معنى كه هدف از اين تحقيق ارائه يك متن كهن متعلق به سالهاى آغازين قرن هشتم هجرى است، از اين رو عين متن نسخه «اصل»، با تمام ويژگيهاى آن- كه پيشتر به تفصيل درباره آن سخن گفتيم- در برابر ديدگان خواننده قرار دارد، و هيچ دخل و تصرفى از سوى محقق در تغيير شكل حروف، يا حركات حرفى يا نحوى آن داده نشده است.
3- در مواردى نظر به غلط بودن آشكار كلمه ضبط شده در نسخه «اصل»، با ثبت صحيح آن در متن، در پاورقى به خطاى ناسخ اشاره شده است.
4- تمامى وقايع و حوادث و رخدادهاى تاريخى ثبتشده در كتاب، در حدّ امكان منبع يابى شده است، و تلاش جدّى بر ارجاع آن به منابع كهن نزديك به عصر مؤلف بوده، از اين رو با وجود منابع كهن قابل دسترسى، هرگز به منابع دست دوم ارجاع داده نشده، يا اگر شده براى تأكيد منابع كهن، و يا وجود توضيحات بيشتر در آنها بوده است.
5- در حدّ امكان و توانائى، و كمك منابع، به ترجمه اعلام، و شرح اماكن و موقعيتهاى جغرافيايى، و جز اينهاى مذكور در كتاب پرداخته شده است، بلكه در مواردى در چندين مورد و به طور پراكنده- به اقتضاى متن كتاب- توضيحاتى درباره يك موقعيت جغرافيايى يا جز آن آمده است.
6- در مواردى افتادگيهاى متن نسخه «اصل»، با كمك ديگر نسخهها، با قرار دادن افزوده در ميان []، و اشاره بدان در پاورقى، تكميل گرديده است، براى نمونه مىتوان به نام اشخاص و اعلام ياد شده در كتاب اشاره كرد، كه در بسيارى از موارد- بويژه در فصلهاى باب سوم- بدين وسيله سعى شده است تا افتادگيها، و ابهام نامها، با افزودن نام پدر يا جد يا نسبت خانوادگى او رفع ابهام گردد.
7- يكى از مزاياى اين تحقيق، استفاده از نسخه چاپى تاريخ قم متعلق به كتابخانه شخصى محقق خبير، حضرت آية الله العظمى شبيرى زنجانى است، كه بزرگوارانه در اختيارم قرار
داده شد، و از تعليقات و تصحيحات ايشان در حواشى كتاب- بويژه در باب انساب طالبيّين- استفاده نموده، و بدانها در پاورقى اشاره كردهام.
8- به هدف دستيابى آسان خوانندگان، و مراجعهكنندگان به اطلاعات فراوان كتاب، اقدام به فراهمآوردن فهارس عمومى (اعلام- اماكن- اشعار، آيات و جز اينها)، و اختصاصى (كه در رابطه با شهر قم است، همچون اعلام قم- اماكن قم- ميدانها و رودها و جويهاى قم، و جز اينها) بلكه فهارس فنى ريزتر، همچون فهرس حيوانات، گياهها، اصطلاحات ديوانى، اوزان و مقادير، اصطلاحات جغرافيايى، و جز اينها نمودم.
و جز اين موارد كه نيازى به اشاره به آنها ديده نمىشود، و خواننده با توّرق كتاب، از تلاشهاى انجامشده در راه خدمت به كتاب و مطالب آن آگاهى خواهد يافت.
*** در پايان از توفيقى كه نصيب اين حقير گرديد شاكر و سپاسگزار درگاه أحديت، و اهل بيت طاهرين عليهم السلام هستم، و دستيابى بدان را از توجه و عنايت كريمه أهل البيت حضرت فاطمه بنت موسى بن جعفر عليهم السلام، كه شهر قم و حوزه علميه آن از بركات آن حضرت است مىدانم، درود و سلام و تحيّات خالصانه و متواضعانه خود را به روح مطهر و پاك آن حضرت، و ارواح اجداد و پدران معصومش، و فرزندان و فرزندزادگان پاكشان، كه در جاى جاى خاك قم آرميده، و وسايل نزول بركت و نعمت بر شهر قم گرديدهاند نثار نموده، از آن ارواح طيّبه، و اجساد طاهره طلب توجه، و دعاى نزول خير و بركت و سعادتمندى و آبادانى بر شهر قم، و مردمان و ساكنين آن، و عزّت و سربلندى حوزه علميه آن، و دورى منحرفين و بدعتگذاران از آن را خواستارم.
همچنين درود و سلام خود را نثار روح پدر بزرگوارم، شهيد آية الله حاج شيخ احمد انصارى قمى، و برادران بزرگوارش، واعظ شهير مرحوم حاج شيخ مرتضى انصارى قمّى، و اديب و شاعر توانا مرحوم حاج شيخ محمد على انصارى قمى، و آية الله حاج شيخ محمود انصارى قمى، كه خدمتگزاران مخلصى براى شهر قم و حوزه علميه بودند، و نثار اجداد و
نياكان سربلندم، يعنى آل اشعريين، و بويژه مشايخ آنان، سعد بن عبد الله اشعرى، و زكريا بن آدم، و احمد بن اسحاق قمى، كه به بركت تلاشها و مجاهدات و پايمردى آنان، نور ولايت امير المؤمنين عليه السلام در اين شهر تابيدن گرفت، و انوار روحبخش آن سر تا سر ايران و جهان را فرا گرفت، بفرستم، اميدوارم اين تلاش ناچيز در احياى اين أثر مقبول آنان واقع شده، و مشمول توجهات آنان باشيم.
همچنين بايد ياد بزرگان و مشايخ و علما و نويسندگان، و مراجع تقليدى كه شهر قم و ميراثهاى ماندگار آن مديون تلاشها و زحمات آنان است گرامى داشت، سرآمد اين بزرگان مرحوم آية الله العظمى سيد شهاب الدين نجفى مرعشى رحمه اللّه است، كه به همت بلند او، و تلاش و پايمردى فرزند برومند ايشان حجة الاسلام و المسلمين دكتر سيد محمود مرعشى- دام عزّه- پايههاى كتابخانه عظيمى برافراشته شد، كه گنجينه ميراث گذشتگان، و مايه مباهات و فخر شيعه و ايران اسلامى و شهر قم است، از خداوند متعال علّو درجات آن بزرگوار، و طول عمر و سلامتى توليت محترم كتابخانه را خواستارم، لطف و محبت و بذل توجه و عنايت و پيگيريهاى ايشان بود، كه اين اثر تحقيق گرديده و به انجام رسيد.
همچنين بر روح نويسندگانى كه درباره قم كتاب و رساله نوشتهاند، و تاريخ شهر قم را ضبط و محفوظ نگاه داشتند، و نامشان در كتابشناسى آثار مربوط به قم آمده است، بويژه حسن ابن محمّد بن حسن قمى صاحب كتاب قم، و حسن بن على بن حسن بن عبد الملك قمى، مترجم تاريخ قم، و بهاء الدين حسن كاتب نسخه «اصل»، و ديگر كاتبان نسخهها، و سيد جلال الدين تهرانى، درود و سلام فرستاده، و براى آنان از خداوند طلب آمرزش و علوّ درجات خواهانم.
و صلّى اللّه على سيّدنا محمّد، و على آله الطيّبين الطّاهرين المعصومين، و آخر دعوانا أن الحمد للّه ربّ العالمين.
محمد رضا انصارى قمّى
17 ربيع الاول 1427 قمرى
27 فروردين 1385 شمسى
عکس
برگ آغاز نسخه اصل
عکس
برگ دوم نسخه اصل
عکس
برگ انجام نسخه اصل
عکس
برگ عنوان نسخه شماره (2)
عکس
برگ آغاز نسخه شماره (2)
عکس
برگ انجام نسخه شماره (2)
عکس
برگ آغاز نسخه شماره (3)
عکس
برگ انجام نسخه شماره (3)
كتاب تاريخ قم
تأليف
حسن بن محّمد بن حسن قمى
در سال 378 قمرى بعربى
ترجمه
حسن بن على بن حسن بن عبد الملك قمى
بفارسى در سال 805- 806 قمرى
تصحيح و تحشيه
سيّد جلال الدّين طهرانى مدّرس علم معقول
و متخصّص در علم فلك و رياضيّات عاليه
بانضمام فهرست اعلام و اماكن
مطبعه مجلس
برگ آغاز نسخه چاپى
عکس
كتاب تاريخ قم، و مقيم شد فرزند اذرع ابو هاشم محمد بن على بن عبيد الله بن عبد اللّه بن عبد اللّه بن الحسن بن الحسن بن على بن ابى طالب بوده است و اذرع لقب پدر اوست و بعضى از خلفا او را بدين اسم لقب نهادند و اذرع از نامهاى سباعست و او را بدين سبب بدين اسم لقب كردند كه در كوفه در راه قبر امير الؤمنين على عليه السلام شيرى خبيث بسيار موى بوده است و هر كس كه در آن راه گذشته است آن شير او را خورده است و مردم از اينجهت در زحمت بودهاند على بن عبد اللّه (1)روزى از كوفه بدين راه بيرون آمد و آن شير را بكشت و پاى او ميكشيد تا بكوفه و اهل كوفه چون چنان ديدند على بن عبد اللّه را بدين اسم لقب كردند بنام آن شير چه آن شير را موى بسيار و دراز بوده است و عرب هر شيرى را كه بدين صفت بود او را ذراع خوانند و ابو هاشم را سه فرزند بوده است ابو عبد اللّه احمد و ابو على الحسين و ابو محمد الحسن و از ابى عبد اللّه احمد ... (2)
نمونه نسخه چاپى با حواشى آية اللّه شبيرى زنجانى
در وجود آمده است و از ابى على الحسين بن ابو هاشم ... (3)نمونه نسخه چاپى با حواشى آية اللّه شبيرى زنجانى
در وجود آده است و از ابو محمد الحسن بن ابى هاشم از دختر احمد بن على الشجرى ... (4)نمونه نسخه چاپى با حواشى آية اللّه شبيرى زنجانى
در وجود آمده است پس ابو محمد الحسن بن ابى هاشم از قم ببصره رفت و معز الدوله ببصره او را نقيب سادات گردانيد و ببصره وفات يافت و اعقاب او آنجااند و ابى هاشم به اصبهان از ساداتى كه بشهر جى نزول كرده بودند پسر عمّاناند و ابو الحسن محمد بن احمد بن طباطبا شاعر اديب از ايشانست و اولاد و اعقاب و توالد و تناسل ايشان بسيار است و از فرزندان حسن بن الحسن بن على براوند قاسان از آنهايى كه از همدان نقل كردهاند عبيد اللّه بن الحسن بن على بن حمد بن الحسن بن جعفر بن الحسن بن الحسن بن على بن ابى طالب و از عبيد اللّه بن الحسن ابو محمد جعفر و ابو جعفر محمد و ابو القاسم عبيد اللّه در وجود آمدهاند و از جعفر بن عبيد اللّه ابو الحسين محمد و ابو الحسن على و ابو القاسم الحسن پيدا شده و از محمد بن جعفر ابو الفضل و ابو محمّد پديد آمده و از فرزندان على و حسن پسران جعفر ذكرى نكردهاند و از محمد بن عبيد اللّه ابو الفضل عبيد اللّه و ابو على احمد در وجود آمده است و از عبيد اللّه بن عبيد اللّه ابو الحسن على و ابو طالب الحسن و از فرزندان زيد بن الحسن بن على بن ابى طالب از ساداتى كه از طبرستان نقل كردند و بقم آمدند ابو القاسمنىبسم اللّه الرحمن الرحيم (1)الحمد للّه جاعل العلماء انجما للاهتداء زاهرة، و أعلاما للإقتداء ظاهرة، و حجّة على الحقّ قاطعة، و محجّة الي الصّدق شارعة، و صدورا للفضائل جامعة، و بدورا في سمآء الشّريعة طالعة؛ حمدا يدوم دوام جوده الفيّاض، و يبقى بقاء الجواهر للأعراض؛ و الصّلوة على صاحب الملّة الطّاهرة، المعجز من عند اللّه بالمعجزة الظّاهرة، محمّد خاتم الرّسل، [و] ناسخ الملل، و الرّضوان علي آله أئمّة الهدى، و مصابيح الدّجى، و الرّحمة على من اتّبعهم باحسان، و على علماء االامّة في كلّ زمان.
و بعد: چنين كويد مفسّر اين كتاب، و مأوّل اين خطاب، أصغر عباد اللّه جرما، و أكثرهم جرما، الحسن بن علىّ بن حسن بن عبد الملك القمّي، بصّره اللّه بعيوب نفسه، و جعل يومه خيرا من امسه:
كه در زمان سابق، و أوان سالف، تاريخى عربى بود، مشتمل بر بيست باب و پنجاه فصل، جمعى كه بلغت عربيّت عارف و عالم بودند، مطالعه آن مىنمودند و از آن استفاده مىكردند، و طائفه كه فهم ايشان از ادراك علم عربيّت قاصر و عاجز بود، از فوآئد آن محروم و مأيوس مىشدند. أكابر آن روزكار، همّت بر آن [داشتند] (2)كه از يكى [از علماءى.
عربيّت] (1)درخواه كنند، تا آن كتاب را از تازى با پارسى نقل كند، تا فوائد آن عام كردد، و جمهور أهل قلم از مطالعه آن محظوظ و بهرهمند شوند.
بسبب انقلاب زمان، و واسطه حوادث دوران، در آن توقّف افتاد، تا بروزكار همايون حضرت عالىجناب، مخدوم على الإستحقاق، شهريار على الإطلاق، صاحب قران أعظم، أعدل أعلم، مآده أمن و أمان، خلاصه نوع انسان، ذخر زمان، و كهف أوان، صاحب الفتوح المشهورة، و الوقائع المذكورة، نعمة الله على اوليآئه السّابغة، و نقمته في اعدائه [البالغة] (1)، ملجاء العجزة و الضّعفاء، مربّى الأئمة و العلماء، مولى ملوك العجم، موئل صناديد الأمم، ذى المناقب و المناصب، و المفاخر و المراتب، الموفّق بتوفيق اللّه ربّ العالمين، المؤيّد بتآئيدات خالق السّماوات و الأرضين، المنصور بنصرة اللّه خير النّاصرين، الخواجه فخر الحقّ و الدنيا و الدّولة و الدّين، عماد الإسلام و المسلمين، ابراهيم ابن الصّاحب الأعظم السّعيد، المغفور المبرور، مولى الوزرآء في زمانه، الواصل الى عفو اللّه و غفرانه، الخواجه عماد الدّولة و الدين، محمود [ا] بن الصّاحب السعيد، المرحوم المغفور، الخواجه شمس الدّولة و الدّين، محمد بن علىّ صفي (2)، خلد اللّه تعالى ظلال عواطفه، وز:
1) . در أصل و ديگر نسخهها: بياض، و افزوده از نسخه چاپى.
2) . خواجه فخر الدين، فرزند خواجه عماد الدين محمود، فرزند خواجه شمس الدين محمد، فرزند على صفى، پنجمين أمير از اميران خاندان على صفى، كه بيش از نيم قرن در قم حكومت كردند. و به روزگار اين امير و به دستور او «تاريخ قم» در سال 805- 806 به فارسى ترجمه گرديد. خاندان على صفى به مدت دو قرن (از اوائل قرن 7 هجرى تا دومين دهه قرن 9 هجرى) در شهر قم نفوذ عظيمى داشت، و افرادى از آن ميان سالهاى 740 ه تا اواخر قرن 8 هجرى در قم به استقلال، حكومت و فرمانروايى كردند. و مىتوان گفت تجديد حيات اجتماعى قم، پس از ويرانگرى و قتلعام عظيم و وحشيانه مغول (در سال 621 هجرى) مرهون و مديون خاندان صفى است. حاكمان اين خاندان كه در قم حكومت راندند عبارتند از:
اشفاقه و احسانه، و نوّر قبور مواضيه و اسلافه.
و آن كتاب بشرف مطالعه او رسيد، ازين بنده ضعيف نحيف فقير درخواه كرد، كه آن را از تازى با فارسى نقل كند، تا چنانچ عربيّتدانان از آن مستفيد شوند، فارسىخوانان نيز از آن مستفيد شوند. هر چند كه [اين بنده استعفا] (1)نمود، [و كفت] (1) كه مرا قابليّت و استعداد اين شغل نيست، از جومن ضعيفى چكونه اين عمل قوى آيد؟! قبول نكرد، و عفو نفرمود، و حمل بر خويشتندارى و تقصير خدمت كرد.
و نيز اشارت بندكيش بنسبت با اين كمينه، اشارت «من اشارته حكم و طاعته غنم» (2)بود.ت.
پس بضرورت متصدّىء ترجمه و تفسيركردن آن كتاب شد. و از خواطر عواطر أصحاب فضل و هنر استمداد همّت نمود، و اين كتاب را به توفيق حقّ عزّ اسمه، و بيمن دولت حضرت مخدومى شهريارى، و بهمّت بزرگان دين و ملّت، و علمآء اسلام و شريعت، در شهور سنه خمس و ستّ و ثمانمائة (1)، از عربى با فارسى نقل كرد.
مأمول و مرجوّ از كرم بزركان، و أصحاب فضل و كمال، كه چون اين كتاب بشرف مطالعه ايشان رسد، هر جا كه در آن خطآئى بينند، به صواب مبدّل كنند، و پرده اصلاح بر آن بپوشند، و به عين رضا ملاحظه فرمايند، كه:
شعر
[و] عين الرّضا عن كلّ عيب كليلةو لكنّ عين السّخط تبدي المساويا (2)و الآن وقت الشّروع في المقصود، بعون الملك المعبود:ت.
بسم اللّه الرحمن الرحيم الحمد للّه ربّ العالمين، و العاقبة للمتّقين، و الصّلوة و السّلام على خير خلقه محمّد و آله أجمعين.
و بعد، چنين كويد مؤلّف اين كتاب، حسن بن محمّد بن حسن قمّي:
كه حقّ سبحانه و تعالى، أيّام عمر مولانا صاحب الجليل، كافي الكفاة (1)، كشيده كرداناد، جه در درازى عمر و بقآىء او، صلاح عباد، و فراخى بلاد است.
و علوّ مرتبت او را جاويد و مؤبّد كرداناد، جه در دوام أيّام دولت و رفعت و حشمت او، اسباب خير و شادكامى موجوداند، و رنج و بلا و شرّ و أذا معدوم.
و نعمت و ثروت، و دستكاه او، بارى عزّ اسمه تمام و مكمّل كرداناد، جه نعمت و ملأت و غنا و ثروت او، منبع كرم، و مآده نعم است. و از آن اصناف امم را زندكانى و معيشت است.
و اعدآىء دولت او را مقهور و نكونسار كرداناد، كه در نكونسارى و خاكسارىء ايشان، راحت و آسايش أنام، و تازكى أيّام است.
و هميشه ملجأ و پناه اهل دين و دولت باد، و دآئم موقّر و محترم، و عالى الذّكر و نافذ الأمر، و مهيب و مطاع و سرور، و دينپرور باد.
فضآئل و كمالات مولانا صاحب الجليل، كافي الكفاة أدام اللّه تمكينه نه جندان، و نه
1) . مقصود صاحب بن عبّاد است.
بذان حدّاند، كه حصر و عدّ (1)آن توان كرد، و مدح و ستايشكننده او، از هر تكلّفى و زيادتى مستغنى و غير محتاج است، جه مولانآء مشار اليه ادام اللّه قدرته در فنون آداب، و صنوف فضائل و كمالات، در سخندانى و آرائى، بنظم و نثر عديم النّظير، و فريد العصر، و وحيد الدّهر است؛ خصوصا در علم دينى، و در محاورت (2)و در بحث آن، بالاىء اعتقاد هر معتقديست. و در تقوى و پرهيزكارى، و راستى و راستكفتارى، از زاهدان عصر، و عابدان وقت، مبرّز و ممتاز است. و در حسن سيرت، و جميل سياست، و تدبير مملكت و تنسيق آن، بر هر مدبّرى و مبصرى فآئق و راجح آمده. جه ساعات ايّام دولت خود، و ساعات آن، در آن مستغرق كردانيد، و همّت مبارك بر حسن تدبير آن مصروف و معطوف، و از جميع شهوات نفسانى، و هواجس جسمانى، محترز و مجتنب بود، و هميشه محبّ خير و صلاح، و مريد سداد و صواب بود، جنانجه در خصائل حميده، و فضائل پسنديده، از جمعى كه بذين خصال مشهور و معروف بودهاند، و در كتب بتيمّن و تبرّك ذكر و نام ايشان كرده، فآئق و فاضل آمده.
و من كه مصنّف و مؤلّف اين كتابم، بعضى از أيادى و نعم مولانا صاحب الجليل، كافي الكفاة، كه در حقّ اهالى و متوطّنان و ساكنان بلده قم- كه شهر منست- بر سبيل عموم فرموده است، و در حقّ سائر بلاد بر وجه خصوص، به تبرّك و تيمّن ياد مىكنم، تا هر آنكس كه بنظر تأمّل و تدبّر مطالعه آن كند، و در آن امعان نظر فرمايد، تصديق سخن من كند در حقّ او، و اعتقاد من درباره او حمل بر تكلّف و تعسّف نكند؛ و اللّه ولى التّوفيق على ذلك، و له الحمد.ت.
از جمله فضآئل و كمالات مولانا صاحب الجليل، يكى آنك:
جون اشراف طالبيّه، و سادات فاطميّه، به واسطه انقلاب زمان، و حوادث دوران، در اطراف و اكناف جهان متفرّق كشتند، و از هر كس كه طلب حفاوت و مهربانى نمودند؛ بر ايشان تعطّف و شفقت نكردند، و از حقوق ايشان، كه بر ذمّت أهل غنا (1)و ثروت، ثابت و لازم بوده- با آنك سؤال و التماس مىفرمودند- احسانى و انعامى نكردند، و مدد و مساعدت ننمودند، مولانآء مشار اليه أدام اللّه سلطانه در حقّ ايشان انواع شفقت و تربيت و احسان باظهار پيوست، تا ايشان مرفّه الحال، و فارغ البال، درين طرف مقيم و متوطّن شدند، و از أهل غنا و ثروت كشتند.
و من كه مصنّف اين كتابم، حال حفاوت و شفقت، و ميل خاطر مولانا، با جانب اشراف طالبيّه، و سادات فاطميّه، تشبيه و تمثيل نمىكنم، إلّا بقول أبي تمّام طائي (2):
شعر
انّ قلبي لكم كالكبد الحرّى و قلبي لغيركم كالقلوب (3)***
1) . در نسخه اصل: اغنيا، كه خطاست و صحيح آن غناست.
2) . كشداد بن حبيب بن أوس طائي، شاعر و حماسهسراى مشهور عرب، او از بزرگان شيعه بشمار مىرود، از قدرت حافظه كم نظيرى برخوردار بوده و گويند بيش از چهارده هزار بيت شعر از بر داشته است، در سال 228 يا 231 ه در دوره خلافت الواثق باللّه عباسي در موصل درگذشت. و بر قبر او بقعهاى ساختند.
3) . ديوان ابي تمّام: ص 38. تحقيق محى الدين الخياط. تاريخ قم متن 10 ديگر از فضآئل مولانا - أدام الله تمكينه - آنك: ..... ص : 10
قضايا و حوائج و مهمّات أهل هر شهر، بر حسب دلخواه و ارادت ايشان ساخته ميكردانيد، بىواسطه وسيلى و شفيعى و دفع الوقتى، چنانچ ايشانرا احتياج آن نبوده، كه به هيچ وجه به باب المعمور (1)حاضر شوند، و ملازمت نمايند. و همه اوقات و ساعات پروانها (2)و احكام و بروات (3)و انعام، در حقّ ايشان مجرى داشته.
ديكر: عآمّه أهل مملكت را، از قضاة و علما و فقها و أوليا و أصناف و رعايا، نظر شفقت و عنايت و تربيت فرمود، و وظآئف و رسوم ايشان بر قرار سابق، و زمان سالف، بريشان مقرّر و مسلّم داشت، و در آن هيچ تغيير و تبديل نفرمود، و از آن هيچ ناقص نكردانيد؛ بلكه در حقّ ايشان انواع فضل و إحسان و ارفاق فرمود، و مجموع بدعهاى (4)سيّئه، و سنن جائره، باطل و محو كردانيد، و سير (5)عادله، و بدع حسنه، و قواعد پسنديده، در ميانه مردم بنهاد و بديد كرد،
ديكر: حقّ سبحانه و تعالى او را توفيق فرمود، تا جندين كاريز (6)در قبضه (7)قم بديد
1) . مقصود درگاه و آستانه دولتسراى وزير است، كه معمولا مردم براى انجام كارهاى خود بدانجا روى مىآورند، و ملازم آن مىگردند تا حاجت آنان روا شود.
2) . پروانه: حكم و فرمان سلاطين را گويند. «برهان قاطع: 1/ 392».
3) . بروات: جمع برات. در عرف بازرگانان به معناى نوشتهاى كه به واسطه آن دولت بر خزانه يا بر حكّام، يا تاجرى بر تاجر ديگر حواله وجهى دهد، و آن را ببروات جمع بندند، و آن عربى است، و در اصل (براءة) بوده است، به معناى برىء الذمه گرديدن از دين، و صواب در جمع آن براءات يا بروات است. نگاه كنيد به: «برهان قاطع: 1/ 246، در پاورقى به نقل از قزوينى در تعليقات چهار مقاله، ص 170».
4) . جمع بدعت، و بدعهاى سيئة: رفتارهاى ناپسند.
5) . جمع سيره.
6) . كاريز: آب روان باشد زير زمين كه بجايها برند «صحاح الفرس: 129».
7) . كذا در أصل و در بقيه نسخهها، و شايد صحيح آن قصبه بوده باشد.
كرد، و مالهآىء بسيار در آن صرف كرد، و جوئهآىء آب بر خارج و داخل شهر روان كردانيد.
و پيشتر از آن، آن مقدار آب كه بنجشكى (1)بذان سيراب كردد، در مجموع شهر قم مقدور و يافت نميشد، و بدشخوارى و مشقّت از جاههآىء دور، بكلفت (2)مىكشيدند.
جون مولانا مشار اليه اين آبها را در شهر روان كردانيد، تمامىء أهل شهر از زحمت آن خلاص يافتند، و بسهولت و آسانى از در خانهآىء خود به قدر احتياج بر ميداشتند،***
كتب بسيار، و دفائن (3)بىشمار، و دواوين (4)از انواع علوم، و أصناف أشعار، و فنون أخبار، بر طلبه و أهل علم وقف فرمود، تا مطالعه آن مىنمودند، و از آن فوآئد بر ميداشتند، و نسخ بر ميداشتند و مىنوشتند، و پيشتر ازو سآئر وزرا و ملوك ما تقدّم (5)، كتب خود- جنانج ديكر جواهر و زواهر (6)و نقره و طلا- در خزينه مىنهادند، و از مطالعه آن طلبه و أهل علم محروم بودند، تا عاقبت طعمه أرضه (7)و خاك مىكشتند.
و اين خصلت از بهترين، و كزيدهترين و نيكوترين خصآئل مولاناست، كه هيچ وزيرى و أميرى، و ملكى و سلطانى را اين توفيق دست نداد، و بذان راه نيافته، هداه اللّه الى جميع الخيرات.
نفس و وجود خود را أحياها اللّه بالسّرور از أخذ مالهاء مملكت محفوظ و مصون داشته، و دست بذان نكشيد، و چشم بر آن نكماشته، و به حقّ و غير حقّ در مال هيچ آفريده تصرّف نكرده. لا جرم چون خصآئل حميده، و فضآئل پسنديده، و سيرت عادله، و پرهيزكارى و ترسكارى، شعار و دثار (1)او بوده، در هر وقت و زمانى، كه مملكت از صاحب الأمر، و خليفه وقت، بديگرى منتقل شده، مولانآء- مشار اليه- موقّر و محترم بوده، و بهيچ وجه اختلال به حال او راه نيافته. و جون أصناف أمم ازو راضى شده، و شاكر و خشنود بوده، هيچ آفريده به رفع (2)او مشغول نشده، لا جرم دولت او دائم و ثابت بوده، بر خلاف سآئر وزرا، كه چون ايشان را حادثه و واقعه افتاده، و معزولى دست داده، از هر كوشه دشمنى ديكر به رفع و دفع او برخاسته.
بذين سيرت پسنديده، مولانا أدام اللّه دولته در دلهآىء مردم محبوب بوده، و بهر زبانى ممدوح (3)كشته، و بذين خلال (4)جميله، و خصائل حميده؛ كه هيچ فردى از افراد مردم درينجهان، برو سبقت نكرفته و پيش نشده، نيكنامى و ذكر خير ذخيره و حاصل كرده، و در آنجهان- بعون اللّه و مشيّته، بعد از كذرانيدن عمرى خوش، در عزّ دولت و رفعت، و بلوغ غايت، و حصول مراد و اميد- نيكوترين جزائى، و بهترين پاداشتى، و بزركترين ثوابى يافته، إِنَّا لا نُضِيعُ أَجْرَ مَنْ أَحْسَنَ عَمَلًا (5)، زيرا كه مولانا أدام اللّه قدرته
1) . شعار: پوشش بيرون، دثار: پوشش درون، و تركيب اين دو، كنايه از ظاهر و باطن، و سرّ و اعلان، و آشكار و نهان مىباشد.
2) . بركنارى و عزل از مقام وزارت.
3) . ستايششده.
4) . خللت الرّداء: ضممت طرفيه، خلال در برداشتن را گويند، و معمولا براى دارا بودن صفات نيكو استعمال مىشود.
5) . سوره كهف: آية 30، در نسخه أصل و ديگر نسخهها اين آيه به خطا (إنّ اللّه لا يضيع ...) ضبط
مجموع روزكار خود به رضآى حقّ سبحانه و تعالى كذرانيده، و هر عمل خير كه ازو در وجود آمد، خالص مخلص از بهر خذآىء تبارك اسمه، و رسول و أهل بيت او صلوات الله عليهم بوده، جنانك شاعر كوئيدا (1)در حقّ او مىفرمايد:
شعر
تلك المكارم لا قعبان من لبنشيبا بماء فعادا بعد أبولا (2)و اكر جه مولانا، أمير، السيّد (3)، ولىّ النّعم، شهنشاه، فخر الدوله (4)، و فلك الامّه أطال اللّه بقآئه، و أدام أيّامه اين طريق نيكو سپرده، و روزكار در حسن سيرت و سياست كذرانيده، از سر توانائى و قدرت؛ امّا درين تتبع (5)به آبا و أجداد و براذران خود قدّس اللّه أرواح ماضيهم كرده، و ازيشان أبا عن جد (6)به ميراث بذيشان رسيده.
و مولانا صاحب الجليل، كافي الكفاة (7)أدام اللّه نعمته اين فضائل و كمالات، در طبيعت او مطبوع بوده، و بعنايات ربّانى، و توفيقات آسمانى بذان راه يافته، احسن اللّه عن الاسلام و اهله و معاهديه جزآءهما.ه.
1) . كذا در أصل، و مفقود از بقيه نسخهها.
2) . اين بيت از قصيدهاى است از آن اميّه بن أبى الصّلت الثقفى (متوفاى 5 يا 8 هجرى) كه آن را ابن قتيبة دينورى در «الشعر و الشعراء: 1/ 462» آورده است.
3) . مقصود بزرگى و برترى است و نه سيادت اصطلاحى كه بر علويان رانده مىشود.
4) . فخر الدوله ديلمى، از پادشاهان آل بويه، كه در سال 373 ه پس از فوت مؤيد الدوله به سلطنت رسيد، و وزارت او با صاحب بن عباد بود، او در سال 387 ه درگذشت.
5) . پيروى و دنبالهروى.
6) . أب: پدر، عن جد: از نيا
7) . صاحب بن عبّاد طالقانى، وزير مشهور آل بويه.
و أمير السيّد أطال اللّه بقآئه اين معنى از أجداد و كلاله (1)، به ميراث بذو نرسيده است، بلك از پذر يافته است، سبب آنك ركن الدّوله (2)رضى اللّه عنه كه پذر اوست، آن كسى است كه متوطّنان و ساكنان بلاد، از إما و عباد (3)را به حسن سيرت، و جميل معدلت، جهل و پنج سال محافظت نمود، و شفقت و معدلت افزوده، و در آخر عمر بشهر اصفاهان، في سنه خمس و ستّين و ثلثمائه (4)، فرزندان خود را از جوانب طلب نمود، و ميان ايشان به عهد و ميثاق پيوند كرد، و بانواع نصيحت، و تربيت فرمود به حسن ائتلاف و اجتماع، و فرمود كه در رأى و تدبير، و موافقت و متابعت يكديكر، كلمه واحده باشند، و از مخالفت و نفاق، و شقاق و خلاف محتزر و مجتنب (5).
جون ركن الدّوله بجوار حقّ پيوست، شيطان لعين ميان فخر الدّوله و فلك الامّة حرّس اللّه دولته و مهجته و ميان براذران او مخالفت پيذا كرد، و هر يكى را بر قهر و قمع آن ديكر، إغرا (6)كرد و اغوا نمود. چون اين صورت ميان ايشان دست داد؛ فخر الدّوله از ايشان كناره كرفت، و دورى جست، و بر خذآىء عزّ و جلّ توكّل كرد، و امور و مهمّات خويش بذو مفوّض كردانيد، تا لا جرم حقّ عزّ اسمه آنج فخر الدّوله از آن خآئف و ترسان بود، ازو به كفايت (7)كرد، و او را بعنايت و هدايت و توفيق خود مخصوص كردانيد، و بذين حسن صنيعن.
1) . تمامى نزديكان نسبى- به جز پدر و فرزند- را كلاله گويند، و به روايتى تمام منسوبين از سوى مادر را گويند.
2) . أبو على حسن بن بويه بن فنا خسرو، ملقّب به ركن الدولة از پادشاهان آل بويه، او برادر معزّ الدوله، و پدر عضد الدولة است، و در سال 366 ه درگذشت.
3) . اماء: كنيزكان، عباد: جمع عبد، بندگان و بردگان.
4) . سال 365 هجرى.
5) . دورى گزيدن.
6) . فريفتن.
7) . دور ساختن.
درباره او عنايت فرمود، جنانج أوس بن حجر التميمي (1)، در آن سال كه اين معنى ميان ايشان واقع آمد، و فخر الدّوله بر همه مهين و سرور آمد، درين معنى با حقّ عزّ اسمه مناجات ميكويد، و خطاب ميكويد:
شعر
صنعت فلم يصنع كصنعك صانعو ما صنع الاقوام فاللّه اصنع (2)فخر الدّوله به توفيق و عنايت ايزدى، مالك و متصرّف و مباشر مملكت پذر خود، ركن الدّوله قدّس اللّه سرّه كشت، و بر سرير ملك و سلطنت متمكّن شد. حظّى أوفر (3)، و نصيبى أكثر از سعادت دو جهانى، حقّ عزّ اسمه درباره او فرمود. قصّه او عظيم ماننده است به قصّه يوسف صدّيق عليه السّلم با براذران او، در ابتدآىء حال و انتهآىء آن. و حقّ عزّ و جلّ او را سزاوار اين آيت كردانيد؛ كه: ثُمَّ بُغِيَ عَلَيْهِ لَيَنْصُرَنَّهُ اللَّهُ (4)
و همچنين حكم خادم او، حسن بن علىّ قمى المنجّم (5)درست آمد، جنانج درصر
1) . اوس بن حجر بن عتّاب تميمى، (98 قبل از هجرت- حدود سال 2 ق ه) يكى از فحول شعراء عرب در دوره جاهلى، كه برخى از او با صفت (أشعر الناس فى الجاهلية قبل النابغة و زهير) ياد كردهاند. از او ديوان شعرى بر جاى مانده است. «مجمع الشعراء الجاهليّين: 42، خزانة الأدب: 4/ 379».
2) . اين بيت شعر در «ديوان اوس بن حجر» چاپ (دار صادر) نيامده است، ولى در «المعجم المفصّل فى شواهد اللغة العربية: ج 4/ 346» آمده است: (البيت فى الطويل، و هو بلا نسبة في جمهرة اللّغة ص 888) و در اين منبع (و ما صنع)، (و ما يصنع ...) ضبط شده است.
3) . حظ: توفيق، أوفر: جمع وافر يعنى فراوان.
4) . سورة حج: آيه 60، در نسخه اصل و ديگر نسخهها اين آيه به خطا (و من بغى ...) ضبط شده است.
5) . مصنف علاوه بر اين فصل در (فصل چهارم از باب دوم) كتاب، از او با كنيه أبو نصر حسن ابن على قمّى منجّم ياد مىكند، و به نقل از كتاب عبّاسى نوشته ابن سمكة مىگويد: (أبو نصر
موضع خود ازين كتاب بحث آن بيايد (1).
پس حقّ سبحانه و تعالى اين نعمت او را كورانده كردانيد، و بذين مملكت مجدود (2)و نيكبخت ساخت، و توفيق داد او را تا به حسن سيرت، و جميل نصفت و عدالت، در ممالك خود روزكار كذرانيد، و حكم راند، و پادشاهى كرد، و بساط عدل و راستى در ميان رعايا و سآئر اصناف امم، از هر نوعى گسترانيد، و درينجهان نيكنامى، و در آن جهان رستكارى و فيروزى، و ثواب أبدى، و بقاىء سرمدى اندوخت. و او را به سلطنت و پادشاهى، و فرمان روآئى، و با امراىء دولت و نيكخواهان آن، سعادت و رفعت برخوردار كردانيد. و توفيق شكر اين نعمت، و طلب خوشنودى او به رحمت خود كرامت فرمود.
و از مولانا صاحب الجليل، كافي الكفاة، أدام اللّه علوّه اين خصائل حميده، و فضائل پسنديده، كه بذان مخصوص كشته، و او را طبيعت ثانيه بوده، عجيب و غريب نبوده؛ مع هذا پذر او، الشيخ (3)الأمين (4)رضى اللّه عنه آن كسى است كه از كزيدكان رجال زمان خود، بعلم و ورع و ترسكارى، و فضل و كمال و امانت، و قناعت و سياست و كفايت، و حسن سيرت فآئق و راجح آمده، و در أيّام وزارت او، مر ركن الدّوله قدّس اللّه روحه را هميشه مأمون (5)، و مشار اليه و ناصح، و مصلح امور رعايا و سآئر اصناف مردم بوده، تا به حيثيّتى كهت.
1) . بنا بر آنچه در فهرست كتاب تاريخ قم آمده، بحث در اين باره بايد در باب هفدهم مىآمده كه اين باب از بخشهاى مفقود كتاب است.
2) . مجدود: بختمند، صاحب بخت و روزى، نيكبخت. «لغتنامه دهخدا: ماده مجدود».
3) . در اصل و ديگر نسخهها: شيخ.
4) . مقصود او از (الشيخ الأمين) أبو الحسن عبّاد بن عباس طالقانى، پدر صاحب بن عبّاد و وزير ركن الدوله بن بويه، متوفاى سال 334 يا 335 هجرى است.
5) . مقصود امين و مورد اطمينان است.
چون به جوار ايزدى واصل شد، مدّتى مديد، و عهدى بعيد، بر كذشتن او تأسف و تحسّر مىنمود.
[صفات] كامل مولانا أدام اللّه نعمائه جبلّى (1)، و همجو خلق عظيمش طبيعى بوده، و از روىء تبرّع و تكرّم، حلقهوار پيرامن حال مسلمانان درآمده.
فامّا شكر او بر عموم مردم، كه بصنوف نعم او محظوظ (2)بوده، واجب و لازم است، تا مكافات و مجازات جزوى از آن كرده باشند، جنانج شاعر كويد:
شعر
يجزيك اويثني عليك و انّ منأثنى عليك بما فعلت كمن جزى (3)و جكونه شكر شاكران- هر چند كه جهد و كوشش نمايند- بانعام و إحسان مولانا أدام اللّه علوّه شامل و محيط كردد؟
حقّ عزّ اسمه توفيق كناد مولانا را، بهر آنج بذان طالب شكر كنند، و آزاد را بنده كردانند، يعنى كرم و سخاوت، و بذل و فتوّة، كه: الانسان عبيد الاحسان (4)
بدرستى و راستى كه مولانا أدام اللّه قدرته در كرم و بذل، به مرتبه رسيده است، كه أهل فضل و هنر، بنسبت با دريآىء كرم او، باران كوجك از باران بزرك او. و او در ميان ايشان همجو تير معلّى (5)است در ميان تيرهآء قمار، و همجو بآلهاىء پيشين در ميان بآلهاىء مرغان. و هر چند در هر درختى آتش موجود است؛ فامّا همجو درخت مرخ و عفار (6)، هيچ درختى نيست، كه باندك حرّت از آن آتش مىبارد.اى
1) . جبلّى: ذاتى.
2) . محظوظ: جمع (حظّ)، بهره بردن.
3) . ابن قتيبة دينورى در «الشعر و الشعراء: 1/ 381» اين بيت را به زهير بن جناب، و بغدادى در «خزانة الادب: 2/ 39» به ورقة بن نوفل نسبت دادهاند.
4) . انسان بنده نيكى است.
5) . معلّى يا معلّا، صيغهاى است عربى به معناى برافراشته.
6) . المرخ و العفار، دو بوته صحرايى مىباشند كه به علت سرعت اشتغال آنها از آن دو براى
شعر
و ان كان بحر الحنظلّيّين واحدافما تستوي حيتانه و الضّفادع (1)مولانا أدام اللّه تآييده هميشه حليف و قرين تقوى است، و كثير المنافع و الجدوى (2)، جون در راه حقّ كوشش و سعى نمايد، بنجاح (3)مقرون كردد. و عمل او از بهر سلطان وقت، عين نصيحت و مصلحت بود، و بهيج وجه أهل سؤال و التماس، از عطآء او محروم نكردند، و بنفحه احسان او محظوظ و بهرهمند شوند، چنانچ شاعر (4)كويد:
شعر
شهد اللّه و الخليفة و النّاس جميعا شهادة اجماعا
أنّك الكاتب الّذى يأمن السلطان منه اضاعة و اقتطاعا
و الجواد الّذى اذا نال نيلا (5)لم يكن عند نبله منّاعا
فهنيئا لمن رعيت هنيئاآمن اللّه سربهم ان يضاعا (6)جون عادت مولانا، همه اوقات خير، و فعل خير بوده، و مكافات آن بشكر بندكيش، و نشر آن لازم و واجب بوده، كه: وَ أَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ (7). و اين ضعيف از آن جمله و1.
1) . در «الشعر و الشعراء ابن قتيبة: 1/ 500»، اين بيت را به الصّلتان العبدي شاعر معروف عرب نسبت داده است، و در اين منبع صدر اين بيت اين گونه است: فإن يك ...
2) . جدوى: فايده رساندن.
3) . نجاح: پيروزى.
4) . او أبو الحسن على بن العباس بن جريح مشهور به ابن الرّومى (221- 283 ه) شاعر مشهور عرب در دوره عباسى است، كه او را در رديف بشّار و متبنى قرار دادهاند.
5) . در «ديوان ابن الرومى: 2/ 382» اين كلمه (حظّا) ضبط شده است.
6) . ديوان ابن الرومى: 2/ 382 و 383.
7) . سورة الضحى: آية 11.
طايفه شده، كه نعمت او شامل ايشان بوده، و شكر آن بر ايشان واجب و لازم شده. مدّتى كوشش و سعى نمودم، تا وسيله بدست آرم، كه بجناب او نزديك آردم، و بحضرت او واصل شوم، نيافتم هيچ چيزى كزيدهتر بنزديك او، و دوام او، و ثبات ذكر او در مرور ايّام و أزمان، از كتابى و تصنيفى كه من در آن جمع كنم، و ياد كنم در آن أخبار شهر قم، و أهل قم؛ جه هديه و تحفه بهتر از آن نيافتم، زيرا كه هر هديّه و تحفهاى كه باشد، عن قريب (1)به زوال خلل پذيرد، و فانى شود، مكر مصنّفات و مؤلّفات، كه بمرور ايّام، و كرور أعوام، منعدم نشوند، و كهنه نكردند، و بهر روزكارى جديد و حديث باشند، و مردم آن روزكار بخواندن و مطالعه و نوشتن آن رغبت نمايند.
حقّ سبحانه و تعالى هميشه بازار علم و أدب، و فضل و هنر، در ساحت دولت او رونقپذير و روا كرداناد، و از كساد و نآروائى محفوظ و مصون داراد، و أهل علم و فضل و كمال و أمل، بحضرت بزركوار او راغب و مآئل باد، و ببغيه (2)و مطلوب و مقصود خود، فيروز و محظوظ باد.
باعث بر تصنيف اين كتاب، و مهيّج (3)بر تأليف آن سه چيز بود:
اول- آن چيز كه همه مردم بر آن، بيش از من حريص و مآئل بودهاند، و آن جمع كردن أخبار و رواياتست، تا أهل روزكار ازيشان بديكران همجو ميراث برسانند، و أبد الدّهر نام ايشان باقى ماند. و اكر فضلاء ما تقدّم، أخبار و روايات و قصص و سير، و آثار ملوك و سلاطين، و وزرا و أمرا و أعيان و مشاهير جمع نكردندى، مجموع آثار حميده، و أخبار جميله ايشان محو و ناچيز شدندى، و أعوام (4)و ملوك متساوى شدى. و أهل كرم از
أهل لئام (1)، و محامد از مذام، و فاضل از مفضول جدا نشدى. جه تلاوت و قرائت أخبار، در هر قرنى و وقتى محبوب بوده است، و مذاكره بر آن مرغوب و غير مكروب (2)، جنانج من يافتم در رساله أسد بن عبد اللّه البسطامى النطّار (3)، كه او فرمود، كه من از شيخ أمين (4)رحمه اللّه شنيدم، كه او فرمود كه:
«اكر ملوك و سلاطين بدانند و بشناسند، آن لذّت و شوق كه در مذاكرات و مباحثاتست، بشمشيرها و تيغها بروىء ما برون آيند، و با ما مجادله و مضاربه (5)كنند، و ما را بر آن نكذارند، و يكساعت و يك لحظه از آن غافل نشوند، و به عملى و شغلى ديكر مشغول نكردند»!
سبب دوم: آنك به كرّات از أبو الفضل، محمّد بن الحسين العميد (6)رحمه اللّه شنيدم، كه او تعجّب مىنمود، و ميكفت:».
1) . مرد لئيم: پست و فرومايه.
2) . مكروب: مهموم و ناراحتى.
3) .؟
4) . احتمالا مقصود او از شيخ امين، ابو الحسن عبّاد بن عباس طالقانى، پدر صاحب بن عبّاد، و وزير ركن الدوله بن بويه، متوفاى سال 334 يا 335 هجرى است، كه پيشتر مصنف دو نوبت با همين صفت از او ياد كرد.
5) . مضاربه: در اينجا به معناى زد و خورد كردن است.
6) . محمد بن الحسين العميد ابن محمد ابو الفضل الحسين بن الحسن العميد الكاتب الخراسانى، وزير ركن الدوله آل بويه، و يكى از مشهورترين كاتبان بلكه سرآمد تمامى كاتبان اسلامى، و استاد صاحب بن عبّاد. مصنّف تاريخ قم كه معاصر او بود از براى او اشعار أبو جعفر محمد بن على عطّار را جمعآورى نمود. نگاه كنيد به: «طبقات اعلام الشيعة: ق 4/ ص 269».
«سخت عجيب است، كه أهل قم اخبار قم بأسرها (1)ترك كردهاند، و ايشانرا در آن كتابى نيست، و همجنين شعرى از اشعار [أبي] جعفر (2)محمّد بن على العطار (3)پيش ايشان نيست!»
و پيش او أشعار أبى جعفر از بهترين شعرها بوده، زيرا كه او در آن معانىء لطيفه اختراع كرده، و بر نظرآىء (4)خود از روذكى (5)و رازى (6)بذان شعر فآئق (7)شده. و أبو الفضل در حقّ او فرموده كه:
«أبو جعفر در روزكار خود، همجو إمرىء القيس (8)است در روزكار خود».».
1) . يكباره.
2) . در نسخه اصل اين نام (جعفر بن محمد بن على العطّار) ضبط شده است، كه ظاهرا با توجه به تكرار كنيه (أبى جعفر) معلوم مىشود كه نام او (محمد) و كنيه او (ابو جعفر) بوده است.
3) . در هيچ يك از منابع موجود يادى و نامى از اين شاعر كه اديب خبرهاى همچون ابن العميد او را از معاصران خود همچون رودكى برتر دانسته، و او را امرىء القيس زمان خود شمرده است، نيامده است.
4) . نظرا: همرديفان.
5) . جعفر بن محمد بن حكيم بن عبد الرحمن بن آدم رودكى سمرقندى، از شعراى مشهور فارسى زبان، وى در سال 329 ه ق در رودك درگذشت. «لغتنامه دهخدا: رودكى».
6) .؟
7) . فائق: برترىيافتن.
8) . حندج بن حجر كندي، مشهور به إمرؤ القيس، مشهورترين شاعر قصيدهسراى عرب در دوره جاهلى، وى در قبيله كنده بدنيا آمد، پدرش حجر بن الحارث پادشاه قبيله بنى اسد بود، مادرش فاطمة دختر ربيعة بن الحارث بود، او در سال 520 م يا 497 م بدنيا آمد و در سال 130 يا 80 قبل از هجرت در راه بازگشت از نزد يوشنيانوس قيصر روم درگذشت، گويند او نخستين عربى است كه از او شعرى رسيده است، و نخستين شاعر عربى است كه نظم عمودى شعر را ابداع نمود كه تا كنون پابرجاست. درباره زندگانى و شعر او دهها كتاب و رساله و مقاله نوشته شده است. نگاه كنيد به: «معجم الشعراء الجاهليين: 32».
پس من جمع كردم از برآىء أبو الفضل، بعضى از شعر أبو جعفر، جز از آن اشعار كه از براى خزانه مولانا أدام اللّه نعمائه جمع كرده بودم. و بسبب غائبشدن من از شهر قم، در جمع اين أخبار توقّفى افتاد. جون توفيق به آن دست داد، جمع كردم.
سبب سؤم در تصنيف اين كتاب:، آنك، از آنكاه باز كه أبو عبد اللّه حمزه بن حسن اصفاهانى كتاب اصفاهان تصنيف كرد، و در شرح قصص و أخبار قم هيچ شروعى نكرد، و براذرم أبو القاسم علىّ بن محمّد بن الحسن الكاتب (1)مرا كفت كه:
«جون بشهر قم رسيدم، تفحّص بسيار كردم، باشد كه كتابى از أخبار قم بدست آرم، مقدور نشد».
پس بغايت من حريص كشتم بر تصنيف اين كتاب، و بيشتر اين أخبار در مدّت حكومت براذرم به قم تحصيل كردم، و بدست آوردم. بعضى از آن، آن بود كه از أفواه (2)مردم شنيده بودم، كه: «خذ العلم من افواه الرّجال» (3)، و بعضى از آن خود بر آن وقوف (4)يافته بودم، و بسيار جهد و كوشش كردم، و همّت مصروف داشتم، بر آنك مجموع اين أخبار در يك كتاب بيابم، يا از يك كس بدانم، مقدور و متمشّى نشد، بلكه هر خبرى در كتابى ديكر، و از جآئى و كسى ديكر به دست آوردم.
و چنين رسانيدند بمن: كه كتابى مشتمل بر مجموع أخبار قم، بنزديك مردى از عرب، كه بشهر قم متوطّن بود، نام او علىّ بن حسين بن محمّد بن عامر بوده است، درع.
1) . ابو القاسم على بن محمد بن حسن كاتب قمى، برادر مصنّف تاريخ قم كه حكومت قم را به عهده داشت- چنانكه در همين ديباجه بدان اشاره شده است- و مصنّف تاريخ قم آمار خراج شهر قم و پيرامون آن را به نقل از او روايت مىكند.
2) . افواه: جمع فوه به معناى دهان.
3) . يعنى: علم را از ميان دهان مردمان بگير.
4) . وقوف: آگاهى و اطلاع.
سنه ثمان و عشرين و ثلثمائه (1)برسيد بشهر قم، و آن كتاب در خانه (2)نهاده بود، و آن خانه فرود آمد، و آن كتاب در آن ميان تلف شد. و در آن كتاب ذكر أخبار عرب بود كه بقم نزول كردند، و ذكر دولت و اقبال ايشان، تا بچند كاه بود، و جند حرب (3)كردند، و بغير ازين قصّه، و خبرى ديكر در آن نبود.
و همچنين: حمزه (4)را ديدم كه در كتاب خود ياد كرده بود، كه بسيار زحمت و مشقّت، و تعب و رنج بذو رسيد. و من سوكند ميخورم، كه آنج حمزه فرمود عين صدق و صوآب بود، و مع هذا كه آن اخبار كه او در كتاب خود ياد كرده بود، مجموع از فاضلان شهر او بذو رسيده بود، كه ايشان نيز در جمع آن عاجز و مضطر كشته بودند، چون زيادتىء همّت بر تحصيل آن داشتند، در اتمام آن مقاسات (5)و معانات (6)كشيدند. حمزه آن اخبار نقل ازيشان جمع كرد، و هر خبرى بموضعى و محلّى كه لائق بود از كتاب خود ياد كرد. و من هيچ فاضلى و بزركى را بشهر قم نيافتم، كه بنزديك او خبرى از أخبار شهر قم باشد، كه ازو ياد كيرم، تا به سبب آن تصنيف كردن اين كتاب، بر من آسان آيد. پس من استخاره كردم بخذآىء عزّ و جلّ، و توكّل كردم برو در جمع كردن اين كتاب، و درين مدّت كه اتّفاق تصنيف اين كتاب افتاد، هر خبرى كزيده از أخبار قم كه يافتم، درين كتاب جمع كردم، و آن را به كتاب قم نام نهادم.
جنانچ ياد كردهام، از أخبار قم قديمه و حديثه ياد كردم، و پيشتر ازين عزيمت نمودهت.
بودم بر تصنيف كتابى، كه مشتمل باشد بر أخبار عرب أشعريّه، كه بقم نزول كردند؛ جاهليّها و اسلاميّها (1). جون اين كتاب مرا دست داد، با خود كفتم بهتر آن بود كه أخبار عرب كه بقم آمدهاند درين كتاب ياد كنم، زيرا كه ايشان آن كسى بودند كه مالك شهر قم شدند، و آنرا تكوير (2)كردند، و بارو كشيدند، و ايشان را بقم چندين آثار و علامات بوده. پس أولى (3)آن ديدم كه آن كتاب را با اين كتاب جمع كنم، و [أيضا] أخبار طالبيّه (4)كه به قم آمدند، و وطن ساختند ياد كنم.
و اكر جه اشارت كرده بودند مرا، كه من ياد نكنم درين كتاب، إلّا كسى كه او را مآثرتى (5)و فضيلتى و شهرتى باشد. بدرستى كه ابن أبى معاد جرجانى، كه از جمله وجوه أهل قم بود، مبلغى معيّن به ابن أبى حجّاج قمى بخشيد، تا نام او در كتابى كه آن را كتاب رؤسا (6)گويند ياد كند، أبو حجّاج قبول نكرد، و از آن منع نمود، و بهانه آورد كه من ماثرتى و منقبتى ازو نميدانم، كه موافق مضمون كتاب من باشد.
و من كتاب او نديدم، و غرض او نشناختم، تا بر مقتضىء دعوىء او جواب دهم. آرىت.
1) . يعنى قصد داشتم كه تاريخ خاندان عرب اشعرى را در دوران جاهليت و پس از اسلام بياورم.
2) . تكوير يعنى كوره (- شهر) گردانيدن.
3) . برتر و بهتر.
4) . تمامى كسانى كه ريشه و تبار آنان به أمير المؤمنين علىّ بن أبى طالب عليهما السلام مىرسد را طالبيّه گويند.
5) . كار نيك.
6) . يادى و نامى از ابن ابى معاد جرجانى و ابن ابى حجّاج قمى و كتابش «كتاب الرؤساء» در منابع نيامده است، تنها در «الذريعة: 17/ 275» از اين دو تن و كتاب به نقل از تاريخ قم اشاره شده است، كه نشان مىدهد شيخ آقا بزرگ تهرانى نيز يادى از آن دو و كتاب در منابع نيافته است.
رآى من مباين (1)رآى اوست، و مقصود من خلاف مقصود او، زيرا كه چنين رسانيدند به من، كه او تصنيف كتابى كرده، كه مشتمل باشد بر مآثر و مناقب بيشترين فاضلان و مشهوران جهان، و ممكن كه نيافته باشد سبيلى و طريقى، كه از خلاف رسم و مقصود خود درگذرد. و غرض و مقصود من ذكر مردان شهر خود، از طالبيّه و عرب و عجم است، و ذكر مدح ايشان، جنانچ حمزه در كتاب اصفاهان، حكايت ميكند از ذكر مردان اصفاهان.
پس بدانك هر كه متصدّى تصنيف كتابى، و مصنّف جمع رساله كردد، با نفس خود مخاطره ميكند، و خود را در معرض معارضه خداوندان فضل و فهم و نقص (2)مىآورد. و از طعن طاعنان، و ملامت عيبجويان بسلامت نخواهد بود. و از دست و زبان ايشان خلاص نخواهد يافت؛ مكر بتوفيق بارى جلّ ذكره، و عزّ اسمه، جنانچ شاعر كويد:
شعر
من تجلّى (3)بغير ما هو فيهفضحته شواهد الامتحان (4)اين كتاب كه من تصنيف ميكنم، اكر مشتمل بر غير اين معنى و مقصود بودى، از فنون آداب، و صنوف اشعار مدوّنه، بسيار آسانتر بودى از جمع أخبار شهرى كه محلّ او مندرس شده باشد، و أهل او منقرض كشته، و از آن نام و نشانى مانده. و هر قصّه و خبرى و حكايتى در مرتبه خود ياد كردن.ت.
1) . مباين: تفاوت، جدايى.
2) . در نسخه اصل و ديگر نسخهها ضبط اين كلمه (نقص) است، و احتمالا ضبط صحيح آن (نقض) باشد كه مقصود كسانى است كه بر نوشته نويسندگان ايراد و نقض و عيب وارد مىكنند.
3) . در نسخه اصل و تمامى نسخهها (تجلّى) ضبط شده، ليكن در كتاب «الزّهره 2/ 806» (تحلّى) است كه همو درست است.
4) . اين بيت را أبو بكر محمد بن داود اصفهانى (متوفاى 297 ه) در كتاب «الزّهره: 2/ 806» به شاعرى گمنام نسبت داده است.
و من بيشتر از آنج درين كتاب مسطور است، از كتآبهاىء بلدان و بنيان، و تواريخ خلفا، و از كسانى كه ايشانرا معرفتى و خبرى و دانشى بود، بذان ياد كرفتم، و از صحف و دفاتر موجوده بنزديك ايشان بيرون آوردم.
و غرض من درين سخن آنست، كه چون منكرى بداند و ببيند، كه من اين كتاب و أخبار، از اين كتابها بيرون كردهام، و كتابى ساخته انكار نكند، و نكويد كه سخن ديكران جمع كرده است، و نسبت آن با خود كرده. نيست مرا درين كتاب بغير از جمع و ترتيب؛ مكر آن أخبار كه خاصاند به قم و أهل قم، كه من در جمع آن زحمت كشيدم. و آنج جز از آنست از تواريخ و ديكر كتب است، من آن را درين كتاب ايراد كردهام، تا بذان متزيّن (1)و آراسته كردد. و جون اين كتاب را مطالعه نمايند، ايشان را حظّ انتفاعى باشد، از بهر آنك هر كس كه مطالعه اين كتاب نمايد، و نظر درين كتاب كند، او را با قم و أخبار قم، جنانج مرا ميل و ارادتست، او را ميل و ارادت بخواندن بود، جه غرض و مقصود من ذكر شهر خود، و همشهريان خود، و ذكر مناقب و مفاخر و مآثر ايشانست. و هميشه اين معنى در ميانه اهل زمان جارى و عادت بوده، و بعضى از بعضى فرا گرفته، و در كتب خود جمع كرده، و به وديعه ياد كرده، تا مجموعه ايشانرا طراوتى و لذّتى و زينتى باشد.
و مع هذا، تصنيف هر مبتدئى، و تأليف هر مخترعى، از سخن لاغر و فربه، و خلل و حشو (2)، و زياده و نقصان، خالى و صافى نباشد، و بىتكلّف، كه از أهل انصاف نباشد، هر آنكسى كه مطالعه اين كتاب كند، و آنكس از أهل عقل و فضل و تميز و معرفت باشد، از من طلب آن نمايد، از شرآئط تأليف و تصنيف، جنانچ مبرّز فاضل كامل را، با آنك علم او محيط باشد، كه هر كس كه طلب عيبى كند، البتّه بيابد، و معنىء اين آيت نيز ميداند، كه:د.
وَ فَوْقَ كُلِّ ذِي عِلْمٍ عَلِيمٌ (1). و اين مثل نيز شنيده باشد، كه: «لا تعدم الحسناء ذامّا»، يعنى زن صاحب جمال، هر چند كه در حسن و جمال به مرتبه أعلى رسيده باشد، مذمّت كننده خود را گم و كم نيابد.
و جون عفو فرمايد، و بر زلل و خطا مسامحه و اغضا (2)نمايد، و موضع خلل به صواب و سداد اصلاح كند، بزركى نموده باشد، و در محاسن و مناقب خود افزوده، و محمود شيم (3)خود اظهار كرده، زيرا كه مؤلّف هر كتابى، از قول عيبجوى بسلامت نخواهد بود، أعمّ از آن كه در آن تأليف مخطىء (4)باشد يا مصيب.
چنين كويند كه: مأمون مصحفى را طلب كرد، كه درو غلط و سهو واقع نشده باشد، كاتبى دانا با احتياط بنشست، و بتكلّف مصحفى بنوشت. چون مأمون نظر كرد در آن مصحف، ديد كه در اوّل آن در اين آيت، كه: (بسم اللّه الرّحمن الرّحيم)، لفظ «رحيم» را بر «رحمن» مقدّم داشته بود. و بيشترين مردمان دشمنان او بودند، و درين غلط او را جاهل و نادان شمردند.
و مع هذا، من معترفم بذانك مبلغ و مقدار علم و فهم من اينست، و قيمت هر مردى در آن مقدارست از علم و دانش، كه خود را بذان بيارايد.
و آنچ من درين كتاب جمع كردهام- اكر حقّست و اكر باطل- نسبت آن با صاحبش كردهام. و آنج درين كتاب اتّفاق افتاده است از افراط و تفريط، در لفظ و در فعل، من از آن برىءام، جه سخن ديكرى است، و منسوبست با صاحبش.
و من از خدآىء عزّ و جلّ در ميخواهم، كه ما را بذكر خود مشغول كرداند، و بر شكر نعمر.
حريص. و ما را در قول و عمل توفيق صلاح و صواب دهد، و از عجب و تكبّر، و جهل و غلبه هوى و تعصّب، و از قول بىفآئده، و از آنج ما نشناسيم و كوئيم و ندانيم، و دعوى آن كنيم، در پناه خود كيرد. و به حبل متين او معتصميم، و در هر حالى ازو طلب يارى مىكنيم، و برو توكّل مىنمآئيم. و پيغمبر او، و أهل بيت و اولاد و عترة او را، وسيله و شفيع مىسازيم. و هو الموفّق للصّواب، و حسبنا و نعم الوكيل.
باب اول در ذكر قم، و سبب نام نهادن قم بذين نام، بعد از نام نهادن او بفارسى. و ذكر قديم أمر قم و حديث آن. و صورت فتح ناحيت آن. و انتهآىء حدود آن. و مسافت أقطار آن. و ذكر طول و عرض و برج طالع آن. و عدد راهها، و دروازها، و ميدانها، و مسجدها، و حمّامات آن. و سبب جداكردن آن از اصبهان. و وقت شهر ساختن آن. و آنج در بقعه و خطّه قم داخل است، و بذان تعلّق دارد از ضياعها، و نامهآىء آن. و ذكر باروىء كهنه و نو. و ذكر اوّل مسجدى كه بقم بنا نهادند، و منبر را در آن نصب كردند، تا آنكاه كه مسجد جامع بذان بنا نهادند، و منبر بذان نقل كردند. و ذكر سرآهاىء خراج، و دار الضّرب. و سرآهاىء حكّام و ولات و زندانها. و ذكر كاريزها، و جويها، و رودخانها، و آسياها، و مقاسمت آبهآىء آن، و مساتيق آن، و عدد ضياعها و رساتيق (1)كه از ديكر شهرها با قم جمع و اضافت كردند. و ذكر بعضى از طلسمات (2). و ذكر بعضى آتشكذهآىء نواحىء آن، كه مشهور و معروف بودهاند. و ذكر فضيلتهآىء قم و نواحى و ساكنان آن. و آنج از آفات و عاهات (3)بذيشان رسيده است.
و اين باب مشتمل است بر هشت فصل.
باب دوّم در آنك قم را چند نوبت مساحت كردهاند. و چند نوبت مال بر آن نهادند. و مبلغ خراج آن چند نوبت بوده است. و نامهآىء ضياع (1)آن، و ذكر انواع خراج، تا آنكاه كه شيخ أمين، أبو الحسن عبّاد بن عباس (2)رحمه اللّه در آن سال كه او را وفات رسيد، و آن سنه [اربع- أو خمس- و] ثلثين و ثلثمائه (3)هجريّه بود مقرّر كردانيد. و ذكر نجوم و رسوم و مؤن و اخراجات آن. و ذكر رسوم صدقات بقم، و آنج در أمر خراج در أيّام عجم و در اسلام آمده است. و ذكر وجوه أموال و احكام زمينها.
و اين باب مشتمل است بر پنج (4)فصل.
*** باب سوم در ذكر طالبيّه كه بقم نزول كردند، و وطن ساختند. و ذكر بعضى از فضآئل مرويّه در حقّ ايشان، بعد از ابتدا به ذكر اولاد أمير المؤمنين علىّ و فاطمه، و ائمّه معصومين عليهم السّلم، و عدد فرزندان ايشان، و مدّت أعمار (5)ايشان، و وقت وفات ايشان.
و اين باب مشتمل است بر دو فصل.
***ر.
باب چهارم در ذكر آمدن عرب از آل مالك بن عامر أشعرى بقم و آوه، و وطن ساختن ايشان بقم و آوه. و سبب آمدن ايشان از كوفه بقم؛ بر اختلاف روايات. و به چه سبب حجّاج [بن] يوسف، محمّد بن سائب بن مالك أشعرى را بكشت.
و اين باب مشتمل است بر دو فصل.
*** باب پنجم در ذكر أخبار رجال عرب أشعريان، آنهايى كه مسلمان بودند، و اسلام آوردند. و سبب مسلمانشدن ايشان. و مهاجرت ايشان با حضرت رسالت. و فضيلتهآء مرويّه در حقّ ايشان. و حكومت و مفاخر مشهوره، و اخبار درباره ايشان؛ در ايّام جاهليّت. و ذكر قبآئل و عشآئر ايشان. و بعضى از واقعها و ايّام، [و] أشعار ايشان.
و اين باب مشتمل است بر دو فصل.
*** باب ششم در ذكر أنساب عرب از فرزندان [عدنان] بر سبيل عموم. و فضل يمن بر سبيل خصوص. و ذكر نسب قحطان، و آن روايات كه درين باب مروىاند.
و اين باب مشتمل است بر پنج فصل.
*** باب هفتم در ذكر أخبار عرب كه بقم متوطّن شدند. و كذام ازيشان مرتبه رياست و بزركى
يافت. با بعضى ديكر از أخبار ايشان بر سبيل عموم.
و اين باب مشتمل است بر پنج فصل.
*** باب هشتم در ذكر حوادث و واقعهاىء مشهوره، كه در ميان اين جماعت عرب واقع آمدهاند.
و اين باب بر يك فصل موضوع (1)است.
*** باب نهم در ذكر جماعتى از عرب و عجم، از خلفا و سآئر سلاطين، كه بقم والى و حاكم و صاحب مرتبه بودند. و ذكر بعضى از كتّاب ذيوان، كه أسامىء ايشان محفوظ بوده است.
و اين باب مشتمل است بر يك فصل.
*** باب دهم در ذكر وقت ظهور اسلام بقم، و ذكر فضآئل مرويّه در شأن عجم. و ذكر عجم كه بقم بودهاند، در ايّام القديم و ايّام الحديث، از آن كسانى كه از قم بودهاند، و از آنهائى كه به قم آمدهاند.
و اين باب سه فصل است.
***ن.
1) . موضوع: وضع و قرار دادهشدن.
باب يازدهم در ذكر تواريخ سنين ولاة و حكّام قم. و جريبها. و خراج و مسافت آن در سال شهر و كوره كردانيدن- و آن سنه تسع و ثمانين (1)هجريّه است- تا آخر سنه ثمان و سبعين و ثلثمائه (2). و ذكر نامها، و بعضى از أخبار. و عدد ايشان، و آن دويست و يك شخصاند.
و اين باب مشتمل است بر يك فصل.
*** باب دوازدهم در ذكر اسامىء قضاة بقم، و بعضى از أخبار ايشان، و بجه سبب خلفا قضاة را بقم نفرستادند؛ تا به وقت خلافت مكتفي. و ذكر نامهآىء مردانى از عرب، كه عرب ايشان را اختيار كردند از برآىء حكومت و قضا بتراضىء ايشان، تا آنكاه كه مكتفي ديكر باره رسم توليت قضاة بقم معيّن كرد، و قضاة را بقم فرستاد.
و اين باب مشتمل است بر يك فصل.
*** باب سيزدهم در ذكر سنن خلفا و وزرا، و حوادث مؤرّخه بقم و ديكر شهرهآىء اسلام، بعد از ابتدا به ذكر مولد رسول خدا صلّى اللّه عليه و [آله و] سلّم، و تمامى أخبار او از روز مبعث او تا روز هجرت. و ديكر تواريخ كزيده از سال هجرت، تا آخر سنه ثمان و سبعين و ثلثمائه (3).
و اين باب مشتمل است بر يك فصل.
***ى.
باب چهاردهم در ذكر ضياع و حصص سلطان بقم و آوه، و انواع آن از خآصه: قديمه، و معروفه به عباسيّه، و از عامّه: و فراتيّه و سهلانيّه و يعقوبيّه، و حديثيه مقبوضه در سنتى ستّ و سبع و ستّين و ثلثمائه (1). و مبلغ خراج آن، و عدد سهام آن، با ذكر ديكر از سببهآىء شهر آوه؛ كه در دفتر سلطانى ياد نكردهاند.
و اين باب مشتمل است بر يك فصل.
*** باب پانزدهم در ذكر ضياع و حصص موقوفه بقم، و ذكر مبلغ خراج آن، و عدد سهام آن، و ذكر بآئر و خراب از آن. و ذكر متولّيان از أهل قم از عرب و عجم، و ايشان جهل نفر بودهاند. و ذكر تفحّص أحوال بذين حصص موقوفه، و بمتولّيان از جهت خلفا و ولاة بقم، تا آنكاه كه جمله اقطاع شدند.
و اين باب مشتمل است بر يك فصل.
*** باب شانزدهم در ذكر أسامى بعضى از علماىء قم، و عدد خواصّ ايشان؛ و ايشان دويست و شصت و شش نفر بودهاند. و عدد عامّه از اهل قم، كه بقم مشهور بودهاند؛ و آن چهارده نفر بودهاند، و ذكر مصنّفات، و روايات ايشان، و بعضى از أخبار ايشان.
و اين باب مشتمل است بر دو فصل.ى.
1) . دو سال 67 و 366 هجرى.
باب هفدهم در ذكر أسامى بعضى از ادبا و كتّاب و امثال ايشان، كه بقم بودهاند، از مثل: فيلسوف، و مهندس، و منجّم، و نسّاخ، و ورّاق، با ذكر بعضى از أخبار، و رسائل، و مصنّفات ايشان.
و اين باب مشتمل است بر يك فصل.
*** باب هجدهم در ذكر بعضى از شعرا كه مدح أهل قم كفتهاند. و عدد آنكسانى كه ذكر و شعر ايشان محفوظ و مشهور بوده است، و ايشان چهل نفراند. و ذكر شعرآئى كه بقم و آوه پيذا شدند، با بعضى از أشعار ايشان بعربى و فارسى، و ايشان صد و سى نفرند.
و اين باب مشتمل است بر سه فصل.
*** باب نوزدهم در ذكر يهوديان و مجوسيان بقم و نواحى آن، و مالى جند كه بريشان حوالت بوده است، و رسوم آن. و آنچ وارد شده درين باب از آثار مرويّه. و سبب ترك كردن ترسايان و وطن ساختن بقم، و نزول كردن در آنجا، باختلاف روايات.
و اين باب مشتمل است بر يك فصل.
*** باب بيستم در ذكر بعضى از خآصّهاىء قم. و ذكر بعضى از عجآئب دنيا، و عمرهآىء پيغمبران عليهم السّلم، و عدد ايشان. و تمامىء تواريخ روزكارها و سنين قرون. و ملوك عرب و عجم، و مختصر از أخبار ايشان، و بعضى از أخبار امم از آدم عليه السّلم تا زمان هجرت رسول ما صلّى اللّه عليه و آله و سلّم. و ذكر بعضى از سنن عرب، و آداب و احكام و مناقب ايشان، و بتهاى ايشان در أيّام جاهليّت. با ذكر بعضى از روايات وارده در باب توحيد. و ذكر خاصّهآىء قريش و بنى هاشم، و مكّه و مدينه، و أخبار نادره از روايات شيعه، و غير ايشان.
و اين باب مشتمل است بر پنج فصل.
و ذكر قديم أمر قم و حديث آن، و صورت فتح ناحيت آن. و انتهآىء حدود آن. و مسافت أقطار (1)آن. و ذكر طول و عرض و برج طالع آن. و عدد راهها و دروازهها و ميدانها و مساجد و حمّامات آن. و سبب جذا كردن آن از اصباهان. و وقت شهر ساختن آن. و آنج در بقعه و خطّه (2)قم داخل است، و بذان تعلّق دارد، از ضياعها (3)و نامهآء آن. و ذكر باروىء كهنه و نو آن. و ذكر اوّل مسجدى كه بقم بنا نهادند، و منبر در آن نصب كردند، تا آنكاه كه مسجد جامع بذان بنا نهادند، و منبر بذان نقل كردند. و ذكر سرآهاىء خراج (4)و دار الضّرب (5)، و سراى حكّام و ولات و زندانها. و ذكر كاريزها و جوئها و رودخانها و آسياها. و مقاسمات (6)آبهآىء آن،
و مساتيق (1)آن. و عدد ضياعها و رساتيق (2)آن از اهل عرب و عجم، و ذكر آن ضياع و رساتيق كه از ديكر شهرها با قم جمع و اضافت كردند، و ذكر بعضى از طلسمات، و ذكر بعضى از آتشكذهآء نواحىء آن كه مشهور و معروف بودهاند، و ذكر فضيلتهآء قم و نواحى و ساكنان قم، و آنج از آفات و عاهات (3)بذيشان رسيده است».
و اين باب مشتمل است بر هشت فصل.ت.
1) . مستقه: عبارت از آهنى است مانند ذراع كه بر آن علامت و نشان نهند، و بدان آب قسمت كنند، هر علامتى دليل است بر مقدار مستقه، بعضى ديگر گويند كه: مراد از مستقه جزوى است از اجزاى اين آب. جمع: مساتق و مساتيق. «لغتنامه دهخدا: مستقه».
2) . رساتيق جمع رستاق، معرّب روستا، ديه.
3) . نقص در اعضاى بدن، و در اينجا به معناى گرفتارى و سختى و مشكلات است.
، بعد از نام نهادن فارسىء آن. و ذكر قديم أمر و حديث آن. و صورت فتح ناحيت آن و انتهآىء (1)آن، و مسافت جوانب آن. و ذكر طول و عرض و برج آن. و در آنك قم را جند راهست، و جند درب (2)، و جند ميدان، و جند مسجد، و جند حمّام بوده».
چنين كويند: و چنين روايت كرده است احمّد بن [محمد]، أبى عبد اللّه برقى (3)در
1) . منتهى اليه مرز سرزمين قم كه بدين نام ناميده مىشود، و جزو ناحيت قم شمرده مىشود.
2) . مقصود دروازههاى شهر است همچون باب خراسان، باب رى و جز اينها.
3) . او شيخ أجلّ أقدم، احمد بن محمد بن خالد بن عبد الرحمن بن محمد بن على برقى قمّى، از بزرگان محدثين و فقهاى اماميه در قرن سوم هجرى، نياكان وى از كوفه بودند، و جدّ او محمد ابن على در واقعه قيام زيد بن على بن الحسين عليهما السلام از سوى يوسف بن عمر والى عراق دستگير و در زندان كشته شد، و در اين هنگام خالد كه كودك بود بهمراه پدرش عبد الرحمن به روستاى برقه قم گريخت، و در آنجا سكونت گزيد، از اين رو خاندان آنها به برقى مشهور گشتند. مورخين دهها كتاب براى احمد بن محمد برقى آوردهاند كه مشهورترين آنها كتاب (المحاسن) است، وى راويى موثّق شمرده شده و بزرگان محدثين امامية از او نقل حديث كردهاند، و نام او در اسناد روايات كافى و جز آن آمده است، شيخ طوسى او را از اصحاب امام محمد بن على جواد و امام على بن محمد هادى عليهما السلام شمرده است، وى به روايت مشهور در سال 274 ه در قم درگذشت، گويند احمد بن محمد بن عيسى كه در آن هنگام شيخ القميّين و رئيس حوزه قم بود با سر و پاى برهنه تشييع جنازه او كرد. محدّث قمى در هدية الاحباب مىگويد: «برقى منسوب است به برقه رود قم، و ظاهر آن همين رودخانه بيرقون است كه در پنج فرسخى قم واقع است، و هواى بسيار خوبى دارد، و در آنجا مزارى است معروف به امام
كتاب بنيان (1)كه:
«شهر قم را از برآىء آن قم نام كردند، كه در ابتدآىء حال مستنقع (2)مياه بوده است- يعنى جآىء جمع شدن آبها- و آب ثيمره (3)و أنار (4)بذين زمين، كه امروز قبضه (5)قم استت.
1) . از ميراث گمشده برقى است، و در منابع نام آن به اختلاف و با ضبط، «كتاب البيان، كتاب التبيان، بنيان» آمده است، نجاشى در رجال خود كتابى به نام «البلدان و المساحة» را در شمار كتابهاى او آورده است.
2) . باتلاق.
3) . در سر تا سر اين فصل در نسخة اصل همواره از اين آب با ضبط (ثيمره) ياد شده، و در ديگر نسخهها با تاء ضبط شده است، همچنين در كتاب «محاسن اصفهان» مافروخيّ، تيمره و تثنيه آن ديمرتين آمده، و در «معجم البلدان» ياقوت حموى نيز از التيمرة و التميرة الكبرى و الصغرى ياد كرده، اين آب كه در آن دوران به سمت قم روان بوده است، رودى است كه از ارتفاعات محلات و خوانسار (در جنوب استان قم) به قم مىآمده و در مسير خود و پس از پيوستن شاخههاى فرعى متعدد ديگرى رودخانه اصلى قم كه امروزه به نام قمرود و در قرن سوم و چهارم هجرى به نام (أناربار) مشهور بوده را تشكيل مىداد، از اين رود در منابع جغرافياى تاريخى قم به نام آب نيمور ياد شده است «راهنماى جغرافيايى تاريخى قم: 35» كه احتمالا تحريف شده نام ثيمره مىباشد، همچنانكه احتمالا نام كمره (از آبادىهاى پيرامون آشتيان) برگرفته از ديمره (مفرد ديمرتين يا ثيمرتين) بوده باشد، و بنا به نوشته استاد دكتر على اشرفى صادقى: صيمره/ سيمره شهرى بوده كه ويران شده و خرابههاى آن در اراضى دره شهر كنونى در پشتكوه (ايلام) قرار دارد «ميراث شهاب، شماره 29/ ص 55».
4) . رودخانه أناربار كه نام كهن رودخانهاى است كه از ميان شهر قم مىگذرد و در نهايت به درياچه نمك فرو مىرود.
5) . كذا در اصل و بقيه نسخهها، و احتمالا صحيح آن قصبه باشد در چند سطر بعد نيز با ضبط قصبه مىآيد، و مقصود، سرزمين مسكونى قم است.
جمع مىشد، و آنرا هيچ منفذى و رهكذرى نبود، از اطراف ثيمره و انار آب مىآمد، و بذين موضع جمع مىشد، و بحوالى و جوانب آن انواع كياه رسته شد، و علفزار كشته، جنانكه چراكاه دوّاب (1)بود. و روزكار (2)از كثرت نبات و كياه، كه بذين موضع بوده سبز شده، تا غايت كه اين موضع را كبود دشت (3)نام كرده بودند. و در عرب جمعشدن آب را قم (4)كويند. و ازين جهتست كه آفتابه را قمقمه (5)كويند، و جمع آن قماقم. جون قم مجمع آبهاى ثيمره و أنار بود، آنرا قم نام نهادند».
و بعضى ديكر كويند- چنانچ ياد كرديم- كه:
«قصبه قم مجمع و مستنقع آبهاء ثيمره و أنار بود، و او را از هيچ طرف منفذى و ره كذرى نبود، و بحوالى و جوانب آن جندين علفزار و مرغزار، بواسطه كثرت آب پيذا شده بود، و از جوانب و اطراف رعاة و شبانان بواسطه علف كرد بر كرد آن خيمه زدند، و خانها بناد.
1) . چهارپايان.
2) . كذا در اصل، و شايد مقصود از آن روزگار و دورانهاى طولانى باشد كه سرزمين قم پوشيده از علف و سبزه بوده است.
3) . اين تركيب احتمالا فارسى شده و برگرفته از اصطلاح عربى (سواد) است، كه صفت دشتهاى سرسبز و پوشيده از درختان مىباشد، همچون دشتهاى پوشيده از درختان نخل در كوفه و پيرامون آن كه در تاريخ به (ارض السواد) شهرت دارد، بويژه آن كه راوى اين خبر خود اصالة از اهالى كوفه است، و ذهن او با اين اصطلاح مأنوس بوده است.
4) . در «لسان العرب» در ذيل ماده (قمم) به نقل از ابن الاعرابى آمده است: (قمّ اذا جمع، و قمّ اذا جفّ) كه نشان مىدهد لفظ قم از الفاظى است كه داراى معناى متضاد است.
5) . در «لسان العرب» در ذيل ماده (قمم): القمقم: الجرّة. كه در فارسى به او كوزه گويند.
نهادند، و مأوى (1)ساختند. و آن خانهآىء ايشان را بفارسى كومه نام نهادند، پس بسبب مرور ايّام و زمان، درين اسم تخفيفى واقع شد، و كفتند: كم، پس آن را معرّب كردانيدند، و كفتند: قم.
بعد از آن جوئى از آن موضع روان كردانيدند با موضعى براه رى، كه آن را قارص كويند، به مرور ايّام كه آب در آن مواضع روان مىشد، و از هر جانب خاك را فرا مىكرفت، تا آنكاه كه رودخانه كشت، و آبهآىء ثيمرتين و انار در آن روان مىشد» (2).
و چنين كويند كه: «برابر ثيمره و برق رود، چشمه بود بسيار آب، بديهى كه آن را كب مىكفتند، بيشترين اين آب كه بزمين قم جمع مىشد، از جشمه كب رود بود، يعنى از وادىء كب (3)، بعد از آن كُبرود را معرّب كردانيدند، كفتند: قمرود».د.
1) . سرپناه و پناهگاه.
2) . در نسخه اصل جمله (و از هر جانب خاك را فرا ميگرفت، تا آنگاه كه رودخانه كست) آمده است، كه بهنظر مىرسد تكرار عبارت پيشين مىباشد.
3) . بر طبق اشاره نويسنده، مقصود از وادى كب (يا دشت كب) دشتى است كه از ارتفاعات و كوهپايههاى خوانسار و محلات (در جنوب قم) آغاز مىشود، و در آن سرشاخهها رودهاى فرعى سرازير به سمت دشت محصور در ميان اين بلنديها و كوهپايهها به يكديگر پيوسته، و همگى با هم رودخانه قمرود را تشكيل مىدهند، اين رودخانه از گذشتههاى دور تاكنون همچنان به سمت قم رهسپار است، و رودخانه اصلى شهر قم را تشكيل مىدهد، كه از ميان شهر عبور مىكند، اين رود را در دورهاى رودخانه أناربار (به علت فراوانى باغستانهاى أنار پيرامون آن كه در لهجه محلى قم به نار مشهور است، زيرا هنگام طغيان آب اين رودخانه در قم وقتى مىشود كه گلهاى أنار ببار آمده است، «سفرنامه افضل الملك: 75» نيز مىناميدهاند، آب اين رودخانه در پايان به درياچه نمك فرو مىرفت، و امروزه در فاصله 60 كيلومترى جنوب قم و در نزديكى شهر دليجان سدّى بر روى اين رودخانه بسته شده، و از هدر رفتن اين آب به درياچه نمك جلوگيرى بعمل مىآيد. و احتمالا مقصود نويسنده از (چشمهاى بود بسيار آب) همان جويها و رودخانههاى كوچكى است كه از ذوبشدن برف كوهها به وجود مىآمده است، و گرنه چشمه هر مقدار پر آب باشد توانايى تشكيل رودخانه پر آب قمرود را ندارد.
و همچنين أحمد بن [محمد، أبو] عبد اللّه برقى، گويد كه: اين جشمه، و اين موضع اسكندر بينباشت.
چنين كويند كه: «كبشها (1)و كوسفندهاء بزرك را دست و پاى محكم مىبست، و سر ايشان مىبريد، و ايشانرا با كوشت و پوست و دست و پاى، در منبع آن آب مىانداخت.
و بعد از آن بفرمود تا خاك آوردند، و بر سر ايشان ريختند، و بپائها محكم كردند.
راوى چنين كويد كه: من اين موضع و جشمه را ديدم، كه آب از آنجا بيرون مىآمد، نه بسيار. اهل قم از روانكردن آن آب ابا (2)مىكردند، و منع مىنمودند، از سبب آنك نباشد كه بذان آب غرق شوند.
و همجنين: آل سعد أشعريان كه بقم غلبه (3)شدند، از اخراج (4)اين آب منع مىكردند.
و چنين كويند كه: قم را در قديم ألايّام صفرا نام نهادند، و صفرا خواندند. و در روزكار عجم، تا آنكاه كه آل سعد بن مالك (5)نزول كردند بقم، آب عزيز الوجود و كم بوده است».
و در كتاب سير الملوك عجم (6)چنين آوردهاند كه:به
1) . كبش: گوسفند نر.
2) . خوددارى.
3) . غالب و چيرهشدن.
4) . سرگشودن و بيرونآوردن.
5) . در سر تا سر نسخه اصل ضبط اين كلمه ملك است كه مقصود همان مالك مىباشد، كه بنابر رسم الخط كهن عربى الف ميانى حذف مىشود.
6) . در منابع كتابشناسى كتابى به اين نام نيامده است، تنها شيخ آقا بزرگ تهرانى در «الذريعة: 12/ 278» كتابى به نام «سير الملوك» را به أبو محمد عبد اللّه بن روزبه مشهور به ابن المقفّع نسبت مىدهد، كه آن را از زبان پارسى پهلوى به عربى ترجمه نمود، و بعدها خواجه نصير الدين طوسى آن را از عربى به فارسى درى برگرداند. و اين كتاب احتمالا همان كتابى است كه به
«جون بهرام جور (1)به جانب بلاد أرمنيّه مىرفت، اتّفاقا رهكذر او بر ديهى بود از تخوم (2)ساوه، كه آنرا طخرود (3)مىكويند، بذين ديه آتشكده بنا نهاد، و آتش در آن بر افروخت، و بازارى در آن بديد كرد. و قم و رستآقهاىء آن را بنا نهاد، و آن را ممجّان نام نهاد، و بمزدجان (4)بارو كشيد».
و أبو عبد اللّه احمد بن محمّد بن اسحق همدانى الفقيه (5)، چنين روايت كند، در كتابى كه آنرا «كتاب بلدان» نام كرده است، كه: قم را قمساره (6)بن لهراسف بنا كرده است.
و أبو عبد اللّه حمزة بن حسن اصفاهانى در «كتاب اصفهان» ياد كرده است:
«كه جون عرب أشعريان بقم آمدند، در جوانب قم در خيمها از موى نزول كردند.
جون درين ناحيت متمكّن شدند، در صحارى هفت ده، خطّه و منزل ساختند، وت.
1) . مقصود همان بهرام ساسانى مشهور به بهرام گور است.
2) . كناره و حاشيه.
3) . اين روستا همچنان پابرجاست و در 35 كيلومترى غرب قم در جنوب جاده قم- ساوه ميان كاروانسرا سنگى و گازران قرار دارد، و در زبان محلى و اهالى قم با ضبط طغرود خوانده مىشود.
4) . از روستاهاى پيرامون قم است، كه به گفته افضل الملك «سفرنامه قم: 187» از رودخانه مزديجان مشروب مىشود، و همو احتمال داده است كه اين نام شايد معرّب (مزدكان) باشد.
5) . جغرافىدان مشهور همدانى معروف به ابن الفقيه، نويسنده كتاب «البلدان» متوفاى حدود سال 290 ه ق، كه ابن النديم در «الفهرست: 171» درباره اين كتاب مىگويد: «أخذه من كتب الناس». اين كتاب به اهتمام مولر در سال 1884- 1891 ميلادى در دو جلد در ليدن چاپ شد، و مختصر آن را نيز دخويه در يك جلد به سال 1885 م در ليدن چاپ نمود. اين كتاب يكى از منابع «تاريخ قم» است و در هفت مورد از اين كتاب نقل مىكند.
6) . در «انوار المشعشعين: 1/ 50» اين نام قمارة بن لهراسب ضبط شده است.
1) . درباره اين ديهها و تعداد آن در فصل سيّم توضيحاتى مىآيد، و بنا به رواياتى تعداد آنها را كمتر قرار مىدهد، تشخيص و تعيين موقعيت جغرافيايى كنونى اين هفت موضع ناممكن است، تنها از اين ميان شايد بتوان به احتمال موقعيت دو ديه را تعيين كرد: يكى كميدان (به ضم كاف و فتح آن به اختلاف ضبط در نسخهها و زبان محلى) كه در شمال شهر قم كنونى قرار دارد، و احتمالا محدوده جنوب قبرستان وادى السلام و ميدان الهادى تا ميدان ترهبار را، كه در سمت غرب رودخانه واقع است را شامل مىشده. «انوار المشعشعين: 2/ 66» و ديگرى ديه مالون است كه به علت وجود بقعه شاه احمد قاسم (احمد بن قاسم بن احمد بن على بن جعفر الصادق عليه السلام) كه به گفته مورخين قم در گورستان روستاى مالون دفن شده است، مىتوان موقعيت كنونى آن را تعيين كرد، كه همان محدودههاى پيرامون اين بقعه است، كه امروزه يكى از محلات مركزى شهر قم مىباشد، و در جنوب شرقى آن باقيمانده خندق قم همچنان پابرجاست، و از شمال و غرب آن تا سالهاى أخير دربها و گذرهاى متعددى به محلههاى قديمى قم همچون گذر قلعه- گذر جدا، و جز اينها وجود داشت.
2) . يعقوبى (متوفاى 284 ه) در «كتاب البلدان» از اين روستا با نام منيجان ياد مىكند، ليكن طبيعى است كه ضبط تاريخ قم صحيحتر است زيرا او اهل قم است و آشناتر به ضبط دقيق اسامى محلات و روستاهاى قم، ليكن يعقوبى درباره اين روستا سخنى دارد كه موقعيت جغرافيايى دقيق آن را روشن مىكند او مىگويد: (و مدينة قم الكبرى يقال لها منيجان ... و الى جانبها مدينة يقال لها كمندان، و لها واد يجرى فيه الماء بين المدينتين عليه قناطر معقودة بحجارة، يعبر عليها من مدينة منيجان الى مدينة كمندان). و استاد على اصغر فقيهى- قمشناس معاصر- در توضيح اين متن در «تاريخ مذهبى قم: 68» مىفرمايد: اگر امروز بخواهيم محل دو قسمت منيجان و كمندان را معين بكنيم با توجه به اين كه محل كميدان كه تبديل به زمين مزروعى شده كاملا معين و در شمال غربى خاكفرج و وادى السلام واقع است، بايد بگوئيم كه منيجان در سمت راست رودخانه و در حدود چهار امامزاده و اطراف شاهزاده سيد على و نزديكىهاى راه سراجه، و قنوات در كنار راه قمرود بوده است، و كميدان در سمت چپ رودخانه و در همين جا بوده كه اكنون به همين نام است (محدوده كوچه فرهنگ در خيابان امام)، و نهرى مخصوص كه از رودخانه جدا مىشود و به نام نهر كميدان است آن را
قزدان (1)، و مالون، [و جمر] (2)، و سكن، و جلنبادان، و كميدان است كه اليوم قصبه و محلّتهآىء قم است. و حصون (3)و حصارهآىء اين ديها درين محآلّ قائم و راسخاند، و علامات و نشان آنند.
جون سرآهاىء ايشان بذين ديهآء هفت كانه بسيار شدند، و بيكديكر نزديك كشتند، از نامهآىء اين هفت ديه، نام قريه كميدان (4)اختيار كردند، و مجموع اين ديهآء هفت كانه را كميدان نام نهادند.
بعد از مدّتى جند، در اين نام اقتصار (5)كردند، و جهار حرف از جمله شش حرف كميدان بينداختند، و بر دو حرف اختصار (6)كردند، و كفتند: كم. پس اعراب (7)دادند، و كفتند كه قم. و اين تخفيف و اختصار و اقتصار، در ميانه ايشان بسيار بوده است، و عادت شده، ود.
1) . در برخى از نسخهها با ضبط (غزوان) نيز آمده است، و به نوشته «راهنماى جغرافيايى تاريخى قم: 79» مزرعه غزوان (بر وزن يزدان) جنب مزرعه طبشقران (يا طبشقوران) است كه اراضى آن پشت باره شهر واقع است.
2) . به نوشته «راهنماى جغرافيايى تاريخى قم: 83» از مزارع قديم است، و از نهر رودخانه مشروب مىشود، و در زير بلد واقع است.
3) . حصون، جمع حصن: بارو.
4) . به گفته (راهنماى جغرافيايى تاريخى قم: 83): مزرعه كميدان در جنب بلد واقع است، و از مزارع قديم است مشروب از رودخانه، از نهر كميدان آب مىبرد.
5) . كمكردن و كاستن برخى حروف به جهت سهولت تلفظ، از اين رو مناسب با آن كلمه (اختصار) است نه (اقتصار) چنانكه ضبط تمامى نسخهها است.
6) . كذا در اصل، و صحيح آن متناسب با مقصود كلمه اقتصار است، كه به معناى بسندهكردن بر الفاظ كاسته شده است.
7) . حركات چهارگانه آوانگارى در زبان عربى (يعنى فتح و ضمّ و كسر و سكون) را اعراب گويند.
رسم و عادت ايشان در أسماء عجميّه بذين جارى بوده است، جنانچه أنار (1)در اصل أناربار بوده است، بعد از آن اختصار كردند در او، و كفتند أنار.
و أنار اسم وادىء (2)قم بوده، و بار اسم كنار واذى، و رهكذر آن. و اين رستاق را أناربار نام كردند، از برآىء آنك بر كنار وادى واقع شده.
و همچنين: در اسم كرج (3)اختصار كردند، زيرا كه در اصل بوهين كره بوده است، و همچنين در أيّام فرس آنرا بوهين كره خواندهاند، يعنى خرمنكاه كرج.
و همچنين: در اسم داراب (4)اختصار كردهاند، زيرا كه در اصل وضع درابجرد (5)بودهين
1) . مقصود رودخانه أناربار است كه يكى از نامهاى كهن رودخانه كنونى قم است.
2) . دشت.
3) . كرج نام شهرى بوده است در نزديكى اراك كنونى، و اكنون يكى از بخشهاى كوچك حومه غرب شهر اراك در مسير جاده اراك- همدان قرار دارد، و به كرهرود شهرت دارد، منطقه كرج در قرن دوم محل زيستگاه تيرهاى از عربهاى مهاجر خزاعى به نام (بنى عجل) بود، اين خاندان به نام در اوائل سده 2 هجرى به سرزمين جبال كوچيدند و در ميانه همدان و اصفهان و ساوه صاحب اقطاع شدند، و ناحيه كرج را آبادان كردند و سرانجام امارت بلاد جبال را از طرف خلفاى بنى العباس بدست آورند. بنى عجل از دشمنان امويان به شمار مىرفتند و در جنگ بر عليه آنان به حمايت از ابو مسلم خراسانى برخاسته، و پس از پيروزى عباسيان از موقعيت مهمى برخوردار شدند، و نواحى جبل به تيول آنان درآمد. يكى از مشهورترين خاندان عجلى أبو دلف قاسم بن عيسى عجلى كرجى (متوفاى 226 ه) است، كه از شيعيان بود، و اعتبار و نفوذ فراوانى در دوره ميانى عباسيان داشت، وى سازنده مسجد جامع أبو دلف در شمال شهر سامرا است كه هماكنون پابرجاست، و داراى گلدسته پلكانى مشهورى است.
4) . در اصل در آب ضبط شده كه خطا است، و در تمامى نسخهها ضبط صحيح آن كه داراب است آمده.
5) . آباديها و شهرهايى كه در آنها پسوند جرد يا گرد (به فتح جيم و گاف) به كار رفته است، در ايران فراوان است، همچون دارابگرد- دستگرد- آلوسجرد- ولاشگرد- بوزنجرد- جرجين
است، همجنانج قم در اصل كميدان بوده است، بعد از آن اختصار كردند و معرّب كردانيدند، و كفتند قم.
و كميدان نام ده بوده است، و ايشان نام ده و نام رستاق- كه كميدان ديه بوده از ديهآىء او- يكى كردانيدند، كاهى كميدان كفتهاند، و مرادشان ديه كميدان بوده است، و كاهى كميدان كفتهاند و مرادشان مجموع ديهآء هفت كانه بوده است، كه كميدان يكى از آنست؛ همجنانج اردستان اسم رستاق است، و نام ديه كه قصبه آن رستاقست.
پس سبيل و طريق انقلاب (1)كميدان با قم، كه آن اسم قريه و رستاقست، همجو طريق و سبيل انقلاب كوره (2)اردستانست».
و چنين كويند كه: «نام اين ناحيت در آخر ايّام مملكت فرس، از ايّام قباد تا بايّام و زمان يزدجرد، ويران آبادان كرد كواد بود (3)، ويران يعنى خراب، آبادان كردكواد (4)، يعنى قباد عمارت كرد، و آبادان كردانيد.
سبب آنك: چون قباد بذين ناحيت ميكذشت، در آن روزكار كه پيش ملك هياطله (5)را
1) . تبديل.
2) . شهر.
3) . به گفته استاد على اشرف صادقى «نشريه ميراث شهاب: شماره 29/ ص 55»: ويران آبادان كرد كواد صورت تغيير يافته «ايران و ناردكواد» است كه در منابع پهلوى آمده، و معناى آن «شهر ايران كه قباد كرد» مىباشد. اين نامى است كه در زمان قباد به قم داده بودند. ظاهرا چون مولف تاريخ قم يا منابع آن معناى فعل «وناردن» را نمىفهميدهاند، آن را به عبارت مزبور تبديل كردهاند.
4) . كواد و كوات، همان غباد يا قباد پدر خسرو انوشيروان پادشاه ساسانى است.
5) . هياطله: جمع غلط هيطال، و هيطال به زبان بخارا مرد قوى باشد، و نيرو را به زبان بخارا
مىرفت، جون بذين ناحيت (1)رسيد، در غايت خرابى بود، از خرابىء آن پرسيد، كفتند: كه هيچ ملكى از ملوك، هر ناحيت و موضعى را كه اسكندر آن را خراب كرده است، بعمارت و آبادانىء آن رغبت نمىكند و نمىفرمايد.
چون قباد به دار الملكة (2)خود مراجعت مىنمود، چون بذين ناحيت رسيد، بفرمود تا آنرا عمارت كردند، و بذين نام نهادند، و كوره اصفاهان را بدو شقّ (3)كرد، يكى: شقّ جىّ، و يكى: شقّ ثيمره، و اين شقّ ثيمره را بذين اسم نام كرد.
و همجنين: جون عرب بذينجا آمدند، و فتح اين شقّ بر دست رؤساء مقدّمه (4)لشكر أحنف بن قيس ميسّر شد، و احنف بثيمره مقيم بود، و عرب اين كوره را هم شقّ ثيمره نام كردند. و اين اسم بر وى باقى بماند، تا آنكاه كه رشيد (5)آن را كوره كردانيد. پس كوره و شهر را هر دو قم نام كردند».
بدين دستور كه ما ياد كرديم، نواحى و رساتيقى كه خارج از ثيمره بودند، مجموع داخل (6)ثيمره كردانيدند- تا غايت (7)كه ديوان (8)خراج از فارسى با عربى كردند-،ار
1) . يعنى ناحيه قم.
2) . كذا در اصل، و صحيح آن دار الملك يعنى پايتخت است.
3) . قسمتى از ناحيه بزرگ كه در آن شهرى قرار داشته باشد.
4) . پيشآهنگان لشكر
5) . مقصود هارون الرشيد خليفه مشهور عباسى است.
6) . يعنى آباديها و روستاهاى پراكنده پيرامون اين شق را از لحاظ ادارى و خراج و ماليات وابسته به اين شق نمودند.
7) . تا آن هنگام كه.
8) . ديوان: محل گردآورى دفاتر (مجمع الصّحف)، فارسى معرّب است، در سبب تسميه ديوان آمده است كه چون كسرى سرعت عمل منشيان را در اجراى كارها ملاحظه كرد، گفت اين كار
[و مىكفتند]: من رستاق قاسان، من شقّ درام، و من شقّ آبروز (1)، و دگر (2)نواحى كه با ثيمره ضمّ كرده بودند، مجموع ياد نمىكردند، بلكه بر يكى اقتصار مىكردند، و مجموع را بذان نسبت ميكردند.
و همجنين: حمزه (3)روايت كند كه اين ناحيت از اصپاهان نقل و جذا كردهام، و در قديم الدّهر استان درام خواندهاند».
اين حكايت كه ما مجموع ياد كرديم، از زبان حمزه- در اشتقاق عرب نام قم را از نام كميدان- بلا شك از اختراع حمزه است، و از خاصّهآىء او، سبب آنك نام قم بانفراد، و نام كميدان بانفراد، و هر دو بهم در ايّام القديم بوده و شنيده [شده].
و صحيح و معتبر و معتمد، در آنك قم را جرا قم نام نهادند، آن روايتست كه برقى».
1) . اين نوشته ظاهرا همانى است كه مؤلف آن را در دفاتر ديوانى در ديوان قم ديده بوده است، كه پس از تعريب دواوين و دفاتر ماليات و خراج، براى جمع و ضبط و دستهبندى كردن خراج و ماليات روستاها و آباديها، بجاى ياد كرد مستقل هر كدام، مجموعه آباديهاى يك منطقه را به شق مربوطه منتسب مىكردهاند و آن شق را به رستاقى كه مركز دهستانها و شقهاى متعدد بوده و خود يكى از چند رستاق قم بوده وابسته مىكردند، و بدين وسيله دريافت خراج ساماندهىشده، و آسانتر جمع مىگرديده است.
2) . در اصل: ذكر.
3) . حمزه اصفهانى در كتاب «محاسن اصفهان».
كويد كه:
«قم مجمع آبهآىء ثيمره و أنار بود، بواسطه كياه و علف، رعاة احشام (1)و صحرا نشينان آنجا نزول كردند، و خيمه زدند، و خانها بنا كردند، و آن خانه را كومه (2)نام كردند. بعد از آن تخفيف كردند و كفتند كم. بعد از آن معرّب كردانيدند، و كفتند قم (3).
و بلوكات او جزء اصفهان بود، تا در عهد خلافت هارون الرّشيد، حاكم اصفهان از اهالى قم به دربار خلافت عارض شد، كه منال ديوانى خود را به سهولت نمىدهند، بذين جهت قم را از اجزاء اصفهان خارج كردند، و منالى موافق مميّزى هارون بر آنها وارد آوردند.»
معتبر و درست اين روايتست.
و در روايت شيعه، در حديثى كه من در فصل هشتم ازين باب ياد كنم، آمده است كه: «در آن شب كه رسول خذا، محمّد مصطفى، صلّى اللّه عليه [و آله] و سلّم، را به آسمان بردند، ابليس ملعونرا ديد كه بذين بقعه به زانو درآمده بود، و مرفق (4)هر دو دست بر سر زانو نهاده، و نظر در زمين مىكرد.
رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم او را كفت: قم يا ملعون، يعنى برخيز اى ملعون.
بذين سبب قم را قم نام نهادند (5).»د.
1) . در نسخه اصل: رعاة و أحشام، و رعاة أحشام: چوپانان.
2) . كومه در زبان عربى به معناى انباشتهشدن چيزى است، ليكن مشروط به آنكه انباشتهشده ارتفاع كمى داشته باشد، وگرنه بدان كومه گفته نمىشود، و از تعبير احمد بن محمد برقى فهميده مىشود كه چادرها و خانههاى ساختهشده در دشت قم به گونهاى بوده است كه شخصى كه از سمت بلاد جبل يا رى يا اصفهان (كه هر سه جهت در بلندى قرار دارد) به دشت قم نزديك مىشده تعداد زيادى كومه با ارتفاع كم مىديده است.
3) . از اين جا تا پايان جمله در نسخه اصل نيامده است.
4) . آرنج.
5) . در نسخه چاپى: كردند.
و در روايتى آمده است- كه من در فصل هشتم، شرح و بسط آن خواهم كردن-:
«كه قم را از آن جهت نام كردهاند، كه قائم آل محمّد، عليه و عليهم السّلام را از اين شهر مدد و معاون و مساعد خواهد بود، چنانچ بذان سبب خروج كند، و ظهور فرمايد». و اللّه أعلم.
راويان فتحهاى بلاد اسلام، روايت كنند، كه:
«بيشترين نواحىء اصفاهان، كه ابو موسىء اشعرى و اميران لشكر او فتح كردند و بكشادند، بجنك و قهر بود (1)، و بتيغ و شمشير بر ايشان غلبه كردند، و فتح آن بر وجه صلح نبوده. و آبروزه ثيمرتين همه نواحىء اصفاهان بوده»
پس مىنمايد كه فتح ناحيت قم بجنك و محاربت نبوده باشد، زيرا كه أعمال (2)ناحيت قم، به أعمال آن نواحى متّصل بوده.
و همچنين أبو علىّ عبد الرحمن بن عيسى بن حمّاد همدانى، المعروف بكاتب بكر ابن عبد العزيز (3)، در كتاب خود كه آن را كتاب همدان نام كرده است، جنين ياد كرده است كه:
«من كتب اموال (4)و غير آن را مطالعه كردهام، و در آنجا يافتهام كه أبو
1) . در اصطلاح فقه اسلام از اين گونه سرزمينها با نام «اراضى مفتوحة عنوة» ياد مىشود.
2) . روستا و نواحى پيرامون شهر.
3) . ابو على كاتب، عبد الرحمن بن عيسى بن حمّاد همدانى (حدود 200- 327 ه ق) كاتب امير بكر بن عبد العزيز عجلى كرجى، تاريخدان و زبانشناس و شاعر، و نويسنده كتاب همداننامه يا تاريخ همدان يا كتاب همدان كه نخستين تاريخ مستقل درباره شهر همدان بشمار مىرود كه از ميان رفته است، و تنها برخى مطالب آن در بعضى از منابع آمده است، او كتاب ديگرى به نام الالفاظ الكتابيّة دارد كه چندين بار چاپ شده است. (نگاه كنيد به: همداننامه: ص 362)
4) . اموال جمع مال، و كتب اموال كتابهايى است كه درباره قانون و دستور و احكام جمعآورى خراج از سرزمينهاى اسلامى تدوين شده است، اهميت اين گونه كتابها بدين جهت است كه
عبيدة (1)
(الفهرست: 58)
و شافعى (2)و مالك (3)روايت كردهاند، كه مجموع بلاد جبال، فتح آن بجنك و قهر و استيلا بوده است، و هيچ كوره از آن استثناء نكردهاند.و بعضى ديكر كويند كه: فتح ناحيت قم، بر وجه صلح بوده است، فامّا فتح آن بمحاربه و جنك مشهورترست». و اللّه اعلم.د.
1) . در نسخه اصل اين نام (أبا عبيد) ضبط شده كه نادرست است، او أبو عبيدة معمّر بن المثنى تيمى قريشى (114- 210 ه) لغوى، نسبشناس، مورخ. ابن النديم بيش از يكصد كتاب براى او ياد كرده است، بخشى از كتابهاى او درباره جنگها و فتوحات صدر اسلام است.
2) . محمد بن ادريس شافعى (150- 204 ه) امام مذهب شافعى، از مذاهب اهل سنت.
3) . مالك بن أنس أصبحى (متوفاى سال 179 ه) يكى از چهار فقيه سنى كه سنىها در تقليد و احكام خود پيرو آنان مىباشند، او مؤسس مذهب مالكى است و داراى كتابى به نام الموطّأ مىباشد. او در مدينه زندگى مىكرد و با خلفاى بنى العباس نزديك بود.
از برقى روايتست كه او كفت كه:
«قم چهل فرسخ در چهل فرسخ است، زيرا كه حدودهاء (1)آن به غايت از يكدكر دورند، و اقطار (2)آن متفاوتاند، و از ديكر شهرها با حوز (3)آن كرفتهاند و جمع كردهاند».
و برقى چنين كويد كه:
«حدّ اوّل قم: از ناحيت همدانست تا ميلاذجرد (4)، كه آن ساوه (5)است.
و حدّ دوّم: از ناحيت رى تا جوسق (6)داود بن عمران أشعرى، بدو فرسخ از دير
1) . جمع حدّ و مرز.
2) . جمع قطر كه به معناى سرزمين است.
3) . حوز در زبان عربى به معناى ناحيه آمده است، كه جمع آن أحياز است. و مؤلف كتاب تاريخ قم در فصل چهارم از باب دوم، و در موضوع (رسم ستدن خراج) اصطلاح حوز و أحياز را در معناى خاصى بكار مىبرد، و تعريف مىكند كه: (و خراج ضيعتهاى ايشان منسوب بوده به خراج بنى أب، و آن را أحياز نام نهاده، چنانچ از هر قبيله يكى معروف و مشهور بوده، خراج آن قبيله بنام او تعيين رفته، و همه را در يك سلك كشيده، و صفت داده به حيّز فلان، و جميع خراج تفرقه كرده بر أحياز).
4) . ميلاد: كه مهرداد اشكانى است. (ساوهنامه: 21).
5) . مقصود از ساوه شهر كنونى ساوه نمىباشد، بلكه اين نام رستاقى بوده است در مرز مشترك ميان همدان و اصفهان، بر طبق تقسيمبندىهاى جغرافيايى كهن در قرن سوم و چهارم هجرى، و مؤلف كتاب تاريخ قم در آغاز فصل ششم از باب اول به اين حقيقت اشاره دارد، و مىگويد: (و مراد برستاق ساوه، شهر ساوه نيست كه از كوره همدان است، بلكه غير آن است، و اليوم شهريست كه آن را ميلادجرد مىخوانند، و اين دو رستاق به يكديگر متصل است، و هر دو را ساوه مىخوانند، و فرق ميان ايشان به اصفهان و همدان است، و چنين گويند: كه ساوه اصفاهان، و ساوه همدان، و مثل اين بسيار است).
6) . جوسق كلمهاى است معرّب از كلمه فارسى كوشك، و در زبان عربى به معناى قصر كوچك، و يا قلعه مىباشد، و جمع آن جواسق مىباشد.
جصّ (1)
جهانگير ميرزا مىنويسد: «حال تحرير و ترجمه، آن دير خراب، و راه ما بين رى و قم از آن جا گرديده، و به راه متعارف حال، كه از ميان صحراى كبير مىگذرد، افتاده» به نوشته مينورسكى، به نقل از اشتال، خرابههاى كاروانسرايى در سر راه قديم رى به قم، كه از وسط درياچه كنونى «حوض سلطانى» مىگذشته، در فاصله دو پنجم راه از رى وجود دارد كه احتمالا بقاياى همين «دير گچين» است. درباره وجه تسميه آن به «دير» مطلبى كه صاحب المعجم درباره «سدير»، قصرى كه در حيره براى بهرام گور ساخته شده بود، گفته قابل نقل است: شمس قيس مىگويد:
«و سدير سه گنبد بود متداخل يكديگر و آن را «سه دير» خواندندى، عرب آن را «سدير» كردند، و چنين گويند كه آن سه گنبد معبد ايشان بوده است، و همانا در قديم گنبد را به زبان پهلوى «دير» مىخواندهاند، از بهر آن كه در بعضى از كتب مسالك ديدهام كه منزلى كه از طرف اصفهان بر صوب رى هست، و آن را «دير كچين (- ديرگچين» مىخوانند گنبدى مجصّص (- گچاندود) بوده است».
، كه فراپيش قم است.».1) . درباره ضبط صحيح اين نام و پيشينه تاريخى و موقعيت جغرافيايى و معناى آن استاد دكتر على اشرفى صادقى طى تعليقهاى بر كتاب انوار المشعشعين در نشريه (ميراث شهاب، شماره 29/ ص 61) آورده است كه: أبو دلف مسعر بن مهلهل در الرسالة الثانية (چاپ قاهرة 1955، به كوشش و مينورسكى، ص 19) اين نام را به شكل (ديركجين- ديرگچين) يا (دير الجصّ) آورده، و آن را قلعه بزرگى داراى برجهاى بسيار بزرگ و باروى عريض بلند آجرى دانسته است. اصطخرى در المسالك و الممالك (چاپ ليدن، ص 230) نيز آن را قلعه دانسته و نوشته است: اين قلعه محل محافظان پادشاه (بدرقة السلطان)، و (در ترجمه اصطخرى از محمد بن اسعد شوشترى: بدرقهداران) و منزلى براى مسافران است. ياقوت و قزوينى نام اين قلعه را به شكل «دير كردشير» ضبط كردهاند، همچنان كه مينورسكى توضيح داده، مصحّف «كرداردشير» (- ساختهشده به وسيله اردشير) است. قزوينى در آثار البلاد (چاپ بيروت 1404/ 1984، ص 371) بناى اين دير را به اردشير بابكان نسبت مىدهد. در سال 725 ناصر الدين منشى كرمانى در نسائم الأسحار از اين دير با نام «رباط دير گچين» كه أبو نصر كاشى، وزير سنجر، آن را تعمير كرده بود و در زمان وى (منشى) ظاهرا آباد بوده نام برده است. در سال 1268 ق، كه جهانگير ميرزا، پسر سوم عباس ميرزا آثار البلاد را ترجمه كرده اين قلعه ويران بوده است.
جون حديث (1)دير جصّ در ميان آمد، شايد كه در بناكردن آن، آنج روايت كردهاند كفته شود. چنين كويد كه:
«در كتاب سير ملوك عجم مسطورست كه:
ملك روم قومى را از عمالقه (2)، از بقايآىء قوم عاد، پيش كسرىء (3)انوشروان فرستاد، و ايشان را جثّهاى بزرك، و قامتهآىء بلند بود، جنانج بعضى از مردم كه ايشان را خلقى (4)عظيم مىباشد، تشبيه ايشان به قوم عاد مىكنند، و مىكويند كه: جه مردم عادىاند (5)؟!
جون آن طآئفه عمالقه پيش انوشروان آمدند، بر دست ايشان دير جصّ در راه قم ديرى بنا نهاد.
و كويند كه: اين دير پيشتر از اين بزمانى بعيد (6)بنا نهادهاند»، و اللّه أعلم.ر.
1) . سخن.
2) . در عربى عملاق (جمع آن عمالقه) به معناى شخص تنومند و بلند قد و قوى هيكل را گويند، و در تفكر عاميانه سازنده بناهاى سنگى عظيم، همچون اهرام و مدائن صالح و جز اينها را در توان انسانهايى جز بشر كنونى با جثه كوچك مىدانستند، و ساختن آنها را به جنّ يا مردمان و اقوامى عملاق كه داراى توانائيهاى شگفتآور بودهاند نسبت مىدادهاند، از اين رو برخى از آن اقوام به نام عمالقة مشهور گشتند.
3) . معرّب خسرو.
4) . مقصود خلقت و ساختمان بدنى آنها است.
5) . يعنى همچون مردم منسوب به قوم عاد هستند.
6) . دور.
و حدّ سئم: از ناحيت فراهانست (1)، آنجا كه ناحيت كرج (2)است.
و كويند: از آنجا كه جوسق ديزو آبادست از همدان.
و حدّ جهارم: از ناحيت اصفاهان تا وادىء كه ميان قريه درام و جرقام، و ميان قريه راوندست»، و اللّه أعلم.د.
1) . در چند جاى كتاب تاريخ قم از فراهان ياد شده است، و مولف آن را از ساختههاى (فراهان بن همدان) دانسته، و آن را (رستاقى بين همدان و اصفهان كه فارجان به قرب آن باشد) تحديد كرده است. و بنابر تحقيق استاد پرويز اذكانى (همداننامه: ص 42) فراهان جائى است كه كوروش پادشاه مغلوب ليدى (كروسوس) را به)Barene( نزديك همدان تبعيد كرد، و از آن در سالنامه سارگون دوم آشورى به صورت «بريكانو¬ Barikanu و در جغرافياى بطلميوس به صورت)Paraxana( بين همدان و كاشان ياد شده، و سپس به عنوان يك ساتراپ پارسى، و بعدها به مثابه ناحيت اسقفى)Barane( مذكور گرديده است.
2) . مقصود كرج أبى دلف عجلى است، كه پيشتر و در قرون نخستين اسلامى در جايگاه بخشى از شهر كنونى اراك قرار داشته است، و امروزه آن قسمت روستايى است در جنوب غربى شهر اراك به نام كرهرود.
برج قم جوز است، و هفتاد و پنج درجه و بانزده دقيقه طول آنست از مغرب، و از مشرق صد و پنج درجه، و دقآئق عرض آن سى و چهار درجه و سى دقيقه.
و ناحيت قم از جمله بلدان جبل (1)
سرزمين پهناور كوهستانى كه يونانيان آن را ميديه (ماذىMedia ( مىناميدند و از دشتهاى عراق و جزيره در غرب تا كوير نمكزار بزرگ در مشرق سرزمين فارس ادامه داشت، را جغرافى دانان عرب اقليم الجبل ناميدند، سپس اين نام در دوره پادشاهان سلجوقى (در ق 6 ه و 12 م) منسوخ گرديد و به غلط بدان نام عراق عجم به هدف تمييز آن از عراق عرب كه بخش جنوبى سرزمين ما بين النهرين را شامل مىشد، دادند .... و اقليم جبل كهن به دو بخش تقسيم مىگردد: كوچك كه همان كردستان در غرب است، و بزرگ كه همان عراق عجم در مشرق است .... و چهار شهر كهن: قرميسين (كرمانشاه كنونى) و همذان و رى و اصفهان، از ديرباز مهمترين شهرهاى نواحى چهارگانه اين اقليم بشمار مىرفتند.
است، و از اقليم (2)جهارم، و بلاد جبل عبارت از:1) . بلاد الجبل يا الجبال (- سرزمين كوهستان يا كوهستانها)، از اصطلاحات جغرافىدانان مسلمان است، كه به اعتقاد برخى از محققين اين اصطلاح جغرافيايى پيشينه كهنى داشته و به اواسط عهد اشكانى باز مىگردد (همداننامه: ص 5)، و اين نام سرزمين پهناور و مرتفعى است كه در مغرب ايران ميان دشتهاى پست عراق در مغرب، و كويرهاى مركزى ايران در مشرق آن محصور است، و در واقع تمامى بخش كوهستانى غرب ايران، در شمال از جنوب كردستان كنونى تا منتهى اليه لرستان در جنوب، و غرب قم و ساوه در سمت شرق را بلاد الجبل گويند، و برخى از جغرافىدانان آن را تا مشرق رى نيز دانستهاند. درباره پيشينه تاريخى اين سرزمين كى لسترنج در كتاب (بلدان الخلافة الشرقية، ترجمه عربى: ص 220) مىگويد:
2) . جغرافيدانان مسلمان در دوره خلافت عباسى، سرزمين پهناور اسلامى را بنابر ويژگيهاى جغرافيايى و طبيعى هر يك از بخشهاى آن تقسيم كرده، و نامگذارى نمودند، اين تقسيمبندى در اصطلاح آنان اقليم ناميده مىشد، همچون اقليم عراق و خوزستان، و اقليم جزيرة و آذربايجان، اقليم جبل و جيلان، اقليم مازندران و قومس و جرجان، اقليم فارس، اقليم كرمان، اقليم مكران، اقليم خراسان و جز اينها. چهارمين اقليم در اين تقسيمبندى اقليم جبال يا اقليم بلاد جبل است، كه قم نيز يكى از شهرهاى آن بشمار مىرود.
همدانست و ماسبذان (1)- كه آن سيروانست (2)
(مدينة صغيرة غير أنّ الغالب على بنائها الجصّ و الحجر، كمدينة الموصل فى ابنتيها، و فيها الثمر الكثير و الجوز و الدستنبويه، و ما يكون بلاد الصرود و الجروم) و كان فيها ايضا النخيل.
- و مهر جانقذق (3)- كه آن صيمره است- وعة1) . در تمامى نسخ خطى تاريخ قم اين نام با ضبط ياء آمده است، و ظاهرا صحيح آن با باء و دال معجمه است، چنانكه در تمامى منابع تاريخى و جغرافيايى با ضبط ماسبذان يا ماسبدان آمده است، اين شهر به همراه شهرهاى: وستان، تويسركان، اسكينرود، نهاوند، ملاير؛ يكى از چند شهر ربع همدان (بنابر تقسيمبندىهاى اوائل عهد ساسانى) بشمار مىآمده است، و نام ديگر آن ماهىدشت، يا ماىدشت مىباشد، و دشتهاى حاصلخيز و اسبپرور غرب شهر همدان تا اسدآباد كه بر شاهراه اكباتان (همدان)- بابل قرار دارد تا شمال لرستان و ايلام كنونى را شامل مىشده است، و اسم كهن آن نيسايه مىباشد (همداننامه: ص 5: 62). كى لسترنج در (بلدان الخلافة الشرقية، ترجمه عربى، ص 237) درباره موقعيت جغرافيايى اين شهر مىگويد: «و فى غرب اللّر الصغرى على حد العراق الغربى: كورتا ماسبذان و مهرجان قذق. و اهم مدنهما السيروان و الصيمرة، و ما زالتترى اطلال هاتين المدينتين، و ماسبذان اسم يطلق الآن على البقعة التى فى جنوب سهل ماىدشت ... و أشار القزوينى الى ما فى كورة ماسبذان من الكباريت و الزاجات و البوارق (جمع البورق) و الاملاح».
2) . سيروان يكى از شهرهاى كوره ماسبذان است، كى لسترنج در (بلدان الخلافة الشرقية، ترجمه عربى ص 237) درباره آن مىگويد: و كانت سيروان (او السيروان) على ما فى ابن حوقل:
3) . يكى از دو كوره ماهىدشت و ضبط صحيح آن «مهر جانقذق» است كه در تاريخ قم تصحيف شده. درباره موقعيت جغرافيايى آن كى لسترنج در (بلدان الخلافة الشرقية، ترجمه عربى، ص 237) مىگويد: و فى غرب اللّر الصغرى و على حد العراق الغربى: كورتا ماسبذان و مهرجان قذق، و اهم مدنها: السيروان و الصيمرة. و ما زالتترى اطلال هاتين المدينتين .... و على نحو خمسين ميلا من شرقها (اى شرق كورة ماسبذان) الصيمرة، و هى كالسيروان، و بقيت زمنا مدينة آهلة بعد زوال المدينة الاخيرة، و كانت أصلح موضعا منها. و اشتهرت كورة مهرجان قذق- و هى التى تحيط بالصيمرة- بكثرة خيراتها فى المئة الرابعة (العاشرة)، و أشار المقدسى الى آنها كبيرة عامرة. و وصف ياقوت الصيمرة فقال: بها نخل و زيتون و جوز و ثلج. و فى الطريق بين الصيمرة و الطرحان- و هى ضيعة مجاورة لها- قنطرة عجيبة بديعة
قم، و ماه البصره (كه آن نهاوندست)، و ماه الكوفه (كه دينور است)، و قرميسين (1)، و اللّه أعلم.ى.
1) . كرمانشاه كنونى.
«ذكر طرق (1)قم»
چنين كويد برقى:
«كه قم را شش راهست:
اوّل: راه خراسان: كه آن درب رى (2)است.
دؤم: راه ساوه و آوه: كه آن راه مسجد جامع (3)است.
1) . طريق يا راه كه جمع آن طرق است. و در اينجا مقصود راههاى خروجى شهر قم است كه به نواحى و شهرهاى ايران مىرفته است، و از سخن نويسنده تاريخ قم استفاده مىشود كه قم شش دروازه اصلى، و هفت دروازه فرعى و كوچك داشته است.
2) . امروزه محله واقع در شمال مسجد جامع كهن (يا مسجد جمعه چنانكه مردم قم مىگويند) به نام دروازه رى مشهور است، كه احتمالا همان جايگاه و مسير كهنى مىباشد كه به سمت شمال شرقى و از كنار روستاى قمرود مىگذشته و با فاصله ديه كاج به كوير حوض سلطان (درياچه نمك ميان بزرگراه تهران- قم كنونى) مىرسيده، و از آنجا تا رى دو مرحله راه بوده است.
3) . مقصود از اين مسجد جامع همان مسجدى است كه اشعريان در سالهاى آغازين استقرارشان در قم بنا نمودند، نه مسجد جامع يا جمعه كنونى كه در محله ميدان كهنه قم و دروازه رى قرار دارد، و بنابر تحقيق استاد على اصغر فقيهى (تاريخ مذهبى قم: ص 128): (محل مسجدى كه اشعريان بنا كردند در نزديكىهاى خاكفرج و وادى السلام امروزى بوده است، زيرا طبق نوشته تاريخ قم مسجد مزبور در كنار راهى قرار داشته است كه به ساوه منتهى مىشده است، و نيز به موجب گفته يعقوبى چند پل روى رودخانه بوده كه دو قسمت شهر را به يكديگر متصل مىكرده است، و اين پلها حدود خاكفرج و وادى السلام واقع بوده، و براى رفتن به ساوه از روى اين پلها عبور مىكردند). از اينرو مسجد جامع عتيق قم در جنوب رودخانه قم و در نزديكى پلى به نام (بكجه) قرار داشته كه به گفته تاريخ قم (آن را يحيى بن على بن عبد اللّه اشعرى بنا نهاده است)، و به روايتى ديگر آن را أبو بكر بن عمران بن أبى بكر اشعرى معروف به بكجه ساخته است، و در نزديكى آن دروازه ساوه قرار داشته است.
سئم: راه همدان: كه آنرا سردآب كويند، و آن هم در اين دربست، و درب عبدويه به رمله (1).
و درب جهارم: راه عراقست (2): و آن درب بريدست، كه آن را درب نصر بن عامرت.
1) . از نوشته پايان (فصل سوم) تاريخ قم استفاده مىشود كه در قرن سوم و چهارم هجرى، در كناره رودخانه كنونى قم از سمت جنوب تا شمال، سراها و كوشكهاى اعيان و اشراف قم بوده است، كه او به ترتيب از جنوب به شمال (تا پل و قنطره بكجه) يك يك آنها را برشمرده و نام صاحبان آنها را مىآورد، همچون بستان ولد دوله، جوسق و سراى سهل بن على، و جوسق محمد بن سهل، و در ادامه مىگويد: (و بسيارى از سراها و منظرها از اين سراى تا قنطره بكجه، آنجا كه مسجد جامع است بودند، و پس از آن جوسق ابن عبدويه بن عامر، تا آنجا كه حد قهيان و درب نضر است، و بر آن طرف كه فراپيش كميدان است ... مقابل اين پل- يعنى پل بكجه- سراها و بستانها و كوشكهاى ديگر تا ... جوسق آل طلحه برمله)، كه معلوم مىگردد كه در شمال مسجد جامع كهن قم و پل بكجه منطقهاى بوده است كه به رمله (رمل در عربى به معناى شن نرم است) مشهور بوده، و در آن درب (گذرگاه) عبدويه و نضر قرار داشته است، و از اين دروازه راه به سوى همدان مىرفته است، و در واقع راه همدان ميان راه رى (در شرق قم) و راه ساوه و آبه (در شمال غرب) قرار داشته است. همچنين در تاريخ قم درباره سرچشمه برخى از كاريزهاى قم مىگويد: (بعضى از كاريزها، منشأ و منبع آن به جانب بيابانى است كه معروف است به كوشيب، از جانب چپ رودخانه قم، چون از راه سرد آب بروند. بعضى از كاريزها منشأ آن به جانب و نزديكى رباط حوض است كه در راه سردآب واقع است، از دست راست رودخانه، چونكه از قم به راه سردآب روند).
2) . مقصود از عراق سرزمين بين النهرين و عراق كنونى است، نه عراق عجم كه اصطلاحى است كه بعدها در قرن ششم و در دوره حكومت سلاجقه مشهور گرديد (نگاه كنيد به: بلدان الخلافة الشرقية، ترجمه عربى، ص 221). از موقعيت و مسير دقيق اين دروازه اطلاع دقيقى در دست نمىباشد، ليكن با توجه به اينكه اين راه به درب جبّانه (- گورستان) معروف بوده است مىتوان استفاده كرد كه از ميان قبرستان عمومى قم كه در سمت جنوب شهر، و پيرامون قبر فاطمه بنت موسى بن جعفر عليهما السلام قرار داشته مىگذشته، و احتمالا به سمت كرج أبى دلف (- اراك كنونى) و از آنجا به همدان و حلوان و خانقين كه شاهراه اصلى عراق- خراسان بوده مىرسيده است.
أشعرى كويند، و بذين معروفست، و به درب جبّانه (1)نيز معروفست.
و پنجم: راه جبال قم است: و آن درب حسن بن علىء بن آدم أشعرى (2)است.
و ششم: راه قاسان (3): كه آن درب قاسان است، معروف و مشهور بولد أحوص بن سعد أشعرى. و قم را بغير از اين شش درب و راه، هفت درب ديكر است (4):
اوّل: درب قريه جمر (5).ت،
1) . جبّانه: گورستان.
2) . بنا به گفته تاريخ قم در پايان (فصل سوم از باب اول) اشعريان باروى قم را از درب نصر (در شمال پل بكجه و مسجد جامع كهن قم) تا درب حسن بن على اشعرى بكشيدند، بگونهاى (كه رودخانه بر يك طرف افتاده بود)، يعنى رودخانه در سمت غرب آن قرار داشت، از اين رو مىتوان گفت راه جبال قم در جنوب قم كهن، و در ميان راه عراق و راه كاشان قرار داشته، و احتمالا از نزديكى روستاى مالون (بقعه شاه احمد قاسم كنونى) مىگذشته، و به سمت كوهستانهاى واقع در جنوب و جنوب شرق قم مىرفته است.
3) . از موقعيتهايى جغرافيايى كه مردم قم همچنان نام و مسير آن را مىدانند (همچون دروازه رى) دروازه كاشان است، اين دروازه در مشرق شهر قم و در نزديكى بقعه على بن جعفر عليهما السلام قرار داشته است، و تا كنون محله پيرامون بقعه با نام درب بهشت يا درب كاشان در ميان مردم قم مشهور است.
4) . احتمالا اين هفت درب همان دروازههاى هفت آباديى است كه در دشت قم بوده، و پس از بهم پيوستن آنها شهر قم برپا گرديد، و بعدها برغم ساختن دروازههاى بزرگ و عمومى شهر، اين دربها همچنان به عنوان خروجيهاى فرعى مورد استفاده بوده، و نويسنده تاريخ قم اين دربها را به ترتيب برشمرده است، بدين گونه كه از نقطه شمال شهر قم آغاز كرده است، و سپس دربهاى غربى و جنوبى و شرقى را آورده است، نخستين دربها درب جمر، و سپس درب سهلويه كه در شمال غربى و در راه ساوه كه بالاتر از مسجد جامع كهن و پل بكجه در كميدان قرار داشته، و ديگر دربها.
5) . درباره موقعيت جغرافيايى اين روستا در (تاريخ مذهبى قم: ص 59) آمده است: (گمر (بر وزن هنر) كه اين كلمه در تاريخ قم به صورت جمر ذكر شده، و گمر در تعريب جمر گرديده است،
1) . در تاريخ قم هنگام (ذكر جويهاى قم) آمده است: (... ارباب ناحيت سراجه در آن شريك شدند، و آن آب را از وادى قم فرا گرفتند، آنجا كه درب سهلويه است)، از اين رو احتمالا درب سهلويه در محدودهاى ميان سرزمينهاى سراجه (كه در نقطه شرق شمال قم قرار دارد) و رودخانه قم (در مغرب) كه معمولا نهرها از آن سرچشمه مىگرفته است، يعنى در ميانه خيابانهاى شرق ميدان جهاد (به سمت بقعه شاه سيد على) در باجك قرار داشته.
2) . عريش (مخفف عرش) در عربى به معناى ايوانهاى مشرف به باغ و رودخانه را گويند، و در تاريخ قم آمده است كه اعيان و اشراف و متمكنين قم بر روى رودخانه اناربار كه از سمت غرب قم كهن عبور مىكرده، كوشكها و قصرها و جوسقهاى فراوانى ساخته بودند، (وجوه و اشراف آل سعد را بر كنار رودخانه قم سراها و كوشكها بودند، كه به جهت نزهت و تفرّج و ترفيه خاطر در آن مىنشستند و بر رودخانه و بساتين در فصل ربيع مشرف مىگشتند و در آن نظر مىكردند) از اين رو درب عريش به احتمال قوى در همين سمت، يعنى در مغرب شهر قم قرار داشته است.
3) . مالون نام يكى از هفت روستاى تشكيلدهنده قم كهن بوده است، و در جنوب شهر قرار داشته، و امروزه تنها باقيمانده آن روستا بقعه شاه احمد قاسم است، كه به روايت مورخين در گورستان مالون دفن گرديد، و همواره قبر او زيارتگاه بوده است. از نزديكى اين بقعه باروى قم مىگذشته است، و محله واقع در شمال غربى اين بقعه به نام محله قلعه تا كنون مشهور است، و هم اكنون در جنوب بقعه گودال بزرگى قرار دارد كه بخشى از خندق پيرامون باروى شهر بوده.
4) . از موقعيت جغرافيايى دقيق اين روستا در منابع يادى نشده است، ليكن در تاريخ قم و انوار المشعشعين و راهنماى جغرافيايى تاريخى قم از روستايى به نام ميان رودان ياد رفته است كه
پنجم: درب تلغجار (1)كه آن راه سراجه (2)
امروزه بخشهاى از اراضى آن در محدوده مسكونى شهر قم قرار گرفته است.
است.ششم: درب قوهبار (3).
هفتم: درب نوآباد، كه از آنجا بآسيآىء متجه (4)ميروند.
پس مجموع سيزده درب باشند، و اللّه أعلم و أحكم».د.
1) . در ضبط اين نام اختلاف است، در نسخه چاپى تاريخ قم ص 27: تلقجار، و در حاشيه همين صفحه در نسخه ديگرى (تلغجار) آمده است، و احتمالا اين نام مركب از دو كلمه تل (- تپه) و غجار يا قجار (؟) بوده باشد.
2) . سراجه در منتهى اليه شمال شرق قم قرار دارد، و همچنان به همين نام مشهور است، و داراى چند پارچه آبادى و روستا مىباشد كه ساكنان آن به كار كشاورزى مشغول مىباشند.
3) . بخشهايى از جنوب شرقى قم را كوههاى مرتفعى فرا گرفته است، و در آن چندين پارچه آبادى قرار دارد كه ييلاق مردم قم بشمار مىرود، و درب قوهبار (- كوهبار) احتمالا در همين سمت قرار داشته است.
4) . از موقعيت دقيق اين درب در منابع يادى نرفته است، تنها در تاريخ قم يكى از آسياهايى را كه بر روى نهر شهرستان (از نهرهايى بوده است كه در شرق شهر جريان داشته، و در نشريه ميراث شهاب: شماره 29/ ص 61، آمده: و در كنار آن آسيابهايى قرار داشته) ساخته شده بوده، آسياى متجه مىشمارد.
«ذكر ميدانها (1)بقم»
[1]. ميدان يسع بن عبد اللّه أشعرى (2).
[2]. ميدان حسن بن علىّ بن آدم أشعرى (3).
1) . مقصود از ميدان، فضاهاى فراخى بوده است كه معمولا در برابر خانه بزرگان هر محله، كه در حكم سرور و بزرگ ساكنين يك محله- كه بر طبق عادت عربى معمولا همگى از يك تيره و عشيره بودهاند- قرار داشته، و در مناسبتهاى مختلف در آن تجمع مىكردهاند، نظير اين ميادين در شهرهايى نظير كوفه مىتوان يافت كه به نام تيرههاى عرب ساكن در هر محله نامگذارى مىشده است، همچون حىّ كنده، حىّ بنى تميم، حىّ الأزد و جز اينها.
2) . از موقعيت دقيق اين ميدان اطلاعى در دست نمىباشد، ليكن اهالى و ساكنين در ميدانى كه در برابر بقعه شاه حمزه بن موسى بن جعفر عليهما السلام در ميدان كهنه قم قرار دارد، معتقدند كه اين ميدان از آن يكى از بزرگان اشعرى است، و برخى آن را ميدان سعد بن عبد اللّه اشعرى مىدانند، و مىگويند مسجد ميدان و آبانبار كهن آن خانه مسكونى وى بوده است، و با توجه به اين كه موقعيت ديگر ميادين قم معلوم است، احتمال اين كه اين ميدان از آن يسع بن عبد اللّه أشعرى بوده باشد، و عامه مردم كه تلفظ كلمه يسع براى آنها سنگين است، آن را به سعد بن عبد اللّه تبديل كرده باشند قوى است. و در تاريخ قم آمده است كه در اين ميدان مسجدى بوده است ساخته قرن دوم هجرى، از آن سهل بن اليسع بن عبد اللّه، كه از اهميت ويژهاى برخوردار بوده، و بدان مسجد اعظم مىگفتهاند.
3) . از موقعيت دقيق اين ميدان اطلاعى در دست نمىباشد، ليكن در تاريخ قم درباره خط سير باروى قم آمده است كه آن را از كنار رودخانه (تا درب نصر، و از درب نصر بكشيدند تا درب حسن بن على از يكجانب رودخانه ... و از آنجا بكشيدند تا درب قزدان)، و بنا به نوشته انوار المشعشعين: ج 3/ ص 358 (قزدان در قم مزرعه مىباشد، و الحال آبادى ندارد، و اراضى قزدان كه معروف است، در خارج درب دروازه رى آخر خرابهها و عمارت قديم قم اتفاق افتاده است)، از اين دو گفتار مىتوان استفاده كرد كه اين ميدان در سمت شمال شرق قم قرار داشته است.
[3]. ميدان يحيىء بن عمران بن عبد اللّه أشعرى (1)بكميدان (2)، به نزديك قصرى كه مشرفست بر آن، و معروفست بذان ميدان.
[4]. ميدان مالك (3)بن سعد بن أحوص أشعرى بخازران، بنزديك جوسقى كه اليوم معروفست به بندار (4)الشّطرنجى.
[5]. ميدان حسن بن سعد بن أحوص أشعرى بقزدان (5)
29/ ص 60) مىگويد: نگارنده مزرعهاى را به نام «قزّدان» در قم نمىشناسد، اما مزرعهاى به نام «غزوان» وجود دارد كه از نهر شهرستان مشروب مىشود، و در شرق شهر قرار دارد. و اهالى قم آن را «قزون» تلفظ مىكنند. از «غزوان» در تاريخ قم هفت بار نام برده شده، و تنها دو بار براى آن نسخه بدلى به شكل «قزوان» آمده است، اما در قديمترين نسخه تاريخ قم كه به خط پسر مترجم است اين نام در تمام موارد به شكل «قزوان» و يك بار در ورق 95 رو با ضبط «قزدان» آمده است. و در «خلاصة البلدان» نيز املاى «قزدان» ديده مىشود. آقاى دكتر مدرسى طباطبايى در تربت پاكان ج 2/ ص 12، 494 آن را «قزوان» آورده، و ظاهرا دليل ايشان نسخه بدلهاى «تاريخ قم» و نام كنونى مزرعه غزدان بوده است. نگارنده نيز تصور مىكند كه قزدان «تاريخ قم» مصحّف قزوان بوده، و آن همان غزوان كنونى است.
.ت.1) . يحيى بن عمران بن عبد اللّه اشعرى از شخصيتهاى بانفوذ قم، كه به نظر مىآيد در دستگاه خلافت داراى اعتبار و نفوذ بود، بنا به روايت تاريخ قم در (فصل اول از باب پنجم) بنا به درخواست يحيى از معتصم عباسى- هنگام فتح شهر عموريه در شام- عربهاى قم اجازه يافتند شمشير بر گردن خود حمايل كنند، كارى كه پيش از آن ممنوع بوده است.
2) . كميدان نام بخشى از قم كهن كه امروزه در محدوده قبرستان وادى السلام تا ميدان نو و زمينهاى پيرامون آن مىباشد.
3) . در نسخه اصل: ملك.
4) . ضبط اين نام در رجال علّامه حلى اين گونه آمده است: بضم الباء و اسكان النون، و بعده دال غير معجمة.
5) . ضبط اين نام در رجال علّامه حلى «قزّدان» است، و أنوار المشعشعين: ج 3/ ص 358 اين ضبط را تاييد كرده است، ولى استاد دكتر على اشرف صادقى در (نشريه ميراث شهاب، شماره:
«ذكر قنطرها (1)بقم»
[1]. قنطره عبدويه بن عامر بن سعد بن أحوص أشعرى برمله: و اين پل از جمله بنآهاىء اوست، و اين پل از جمله پلهآء محكم است، و بغايت مشرف (2)و عالى.
[2]. قنطره بكجه، بر در مسجد جامع (3): و آن را يحيى بن علىّ بن عبد اللّه أشعرى بنا نهاده است، برابر سرآئى كه او را بوده.
و كويند كه: آن قنطره بكجه بنا نهاده است. و بكجه؛ أبو بكر بن عمران بن أبى بكر أشعرى است.
[3]. قنطره أبو علويّه، الحسين بن يحيىء بن عمران أشعرى: و اليوم منهدم (4)و خرابست.
[4]. قنطره سهلويه (5): و آن را سهل بن علىء بن سهل بن يسع أشعرى بنا نهاده
1) . پل قوسى شكل بر روى رودخانه را قنطرة گويند. و نويسنده تاريخ قم قنطرههاى قم را به ترتيب موقعيت جغرافيايى آنها، يعنى از منتهى اليه نقطه شمال شهر قم و رودخانه به سمت جنوب نام مىبرد، كه نخستين آنها قنطره عبدويه بوده كه در منطقه رمله (احتمالا زمينهاى شمال ساختمان استاندارى قم در انتهاى باجك) قرار داشته است، و از گفته مصنّف استفاده مىشود كه قم از آغاز تا اواخر قرن چهارم تنها چهار پل داشته است كه يكى از آنها منهدم و خراب و غير قابل استفاده بوده است.
2) . بلند.
3) . احتمالا مقصود مسجد جامع كهن قم است (نه مسجد جمعه يا جامع كنونى در محله ميدان كهنه قم) كه در سمت راست رودخانه در برابر روستاى كميدان (كه در سمت چپ رودخانه و در محدوده قبرستان وادى السلام و خاكفرج بوده) قرار داشته است.
4) . در نسخه اصل: (منهدب) ضبط شده است.
5) . در پايان (فصل سوم از باب اول) تاريخ قم آمده است: «يكى از دو طرف وادى از جانب
است، و آن يازده طاقست.
*** ذكر مساجد بقم (1)*** ذكر حمّامات بقم (1)***د.
1) . در نسخه اصل و تمامى نسخهها بياض مىباشد.
راويان قم جنين روايت كنند كه:
جون عرب به قم متمكّن شدند، و قرار كرفتند، و أعقاب و اولاد ايشان بقم بسيار شد، وضيعتهآىء (1)بسيار را مالك شدند، و بعضى از ضيعتهاى بسيار همدان و رى و اصباهان با آن جمع كردند، كه اليوم (2)بذان معروف و مشهورند.
حمزة بن يسع بن عبد اللّه (3)- كه اميرى بود از امرآىء عرب- قصد
1) . ضيعه كه جمع آن ضياع است، در عربى به معناى اموال غير منقول، اعم از زمين و درخت كه در ملكيت اشخاص درمىآيد را گويند، و در لسان العرب آمده است: الضيعة و الضياع عند الحاضرة، مال الرجل من النخل و الكرم و الأرض.
2) . امروزه.
3) . حمزة بن يسع (اليسع) بن عبد اللّه بن سعد أشعرى، نياى او عبد اللّه بن سعد از اعقاب مالك بن عامر أشعرى است، وى از اعيان و بزرگان قم بود، و به گفته تاريخ قم او چهار فرزند به نامهاى: ابو بكر، اليسع، عمران، و آدم داشت، كه اعقاب او از آنها بالغ بر هزار و چهارصد نفر بودند. ظاهرا در ميان اين چهار فرزند، اليسع از موقعيت اجتماعى برترى در ميان قوم خود برخوردار بود، و خانه او داراى جايگاه خاصى بود، و در برابر آن ميدانى قرار داشت كه مشهور به ميدان يسع بن عبد اللّه اشعرى بود، و در آن دوره يكى از هفت ميدان معروف قم بشمار مىرفت. و از نوشته تاريخ قم استفاده مىشود كه فرزند يسع يعنى حمزة بن يسع پس از پدر مراتب و مناصب او را از آن خود كرد، تا آنجا كه به منصب امارت رسيد، و يكى از اميران
هارون (1)الرّشيد (2)كرد، و او را از حال عرب، و تمكّن (3)ايشان بقم آكاه كرد، و اعلام داد. و ازو درخواست كرد كه قم را كوره و شهرى كرداند بانفراد (4)، و منبر (5)را در آن بنهد، تا در قم نماز جمعه و عيدين باستقلال بكذارند، و احتياج نباشد ايشانرا از برآىء جمعه و عيدين، بهد.
1) . در نسخه اصل اين نام بر طبق رسم الخط قديم (هرون) ضبط شده. و در نسخه چاپى آمده است: قصد خدمت هارون.
2) . هارون الرشيد ابن محمد المهدى ابن عبد اللّه المنصور (148- 193 ه)، پنجمين خليفه عباسى، كه در سال 170 ه به خلافت رسيد، و تا هنگام مرگ در سال 193 ه به اقتدار خلافت راند. وى يكى از مشهورترين خلفاى عباسى بشمار مىرود، و دار السلام بغداد در دوره او به اوج عظمت و اقتدار و شكوه و جلال رسيد، وى در طوس درگذشت و در باغ حميد بن قحطبه طائى (والى خراسان) مدفون شد، و بر گور او قبهاى ساختند كه به قبه هارونيّه مشهور است، كه همچنان پابرجاست، و ده سال پس از مرگ وى امام على بن موسى الرضا عليهما السلام را در نزديكى او به خاك سپردند، در سردابه زير قبّه هارونيه (- گنبد طلايى مرقد مطهر امام رضا عليه السلام) سنگ گور هارون در فاصله كوتاهى از قبر مطهر امام عليه السلام قرار دارد.
3) . اقتدار و نفوذ و ثروت.
4) . مستقل.
5) . يكى از لوازم استقلال شهرها و حاكمنشينشدن آن در دوره خلافت، وجود مسجد جمعه و جامع است، كه تمامى اهالى در مناسبتهاى جمعه و عيد و جز آن در آن جمع شوند، و لازمه آن وجود منبرى است كه حاكم و امام جمعه و قاضى منصوب از طرف خليفه بر روى آن سخنرانى كند، و نماز جمعه و عيد برپا دارد، و يا فرامين خليفه را به اطلاع مردم رساند.
كوره ديكر رفتن و نماز كردن. بر آنك هر سال آنچ واجب و درست (1)شود بر قم، و بر ضياعى (2)كه با آن جمع كرده باشند از اخراج (3)، بر سبيل مساحت، يا بر تقريرى كه ديوان مساحت خراج اصفاهان بذان ناطق و روشن است، بدهند. و أهل قم بنسبت با [عمّال] (4)هارون الرّشيد از جمله مطيعان و فرمانبرداران باشند.
هارون الرّشيد التماس حمزه بن يسع مبذول داشت، و سؤال او را بنجاح (5)مقرون كردانيد، و در حيازات (6)معروفه او را حاكم و صاحب اختيار كردانيد، و كزى (7)را بذو داد، كه آن را ذراع رشيديّه ميخوانند، و آن كز درازترين و بزركترين كزهآء دنيا بود.
حمزه را كفت: اين ذراع بستان، و در زير بغل نه، و آن قدر كه توانى دست خود را بكش، تا آن مقدار كه سرانكشت تو بذان رسد، از حساب ذراع كير.
حمزه كز را بستد، و محكم بزير بغل خود كوفت، تا غايت كه بعضى از كز در زير بغل او رفت، و خون ازو روان شد!
او را كفتند: اين چه بود كه تو با خود كردى؟ن.
1) . مقصود التزاماتى است كه مردمان ساكن در كورهها و شهرهاى حاكمنشين در برابر دار الخلافة به عهده مىگرفتند، از قبيل جمعآورى خراج، جزيه، پرداخت مقدارى از محصولات كشاورزى و اسب و چهارپايان و هداياى عيد، و گسيل سرباز و جز اينها.
2) . ضياع جمع ضيعه كه همان اموال غير منقول و املاك است.
3) . كذا در اصل و صحيح آن خراج (- ماليات زمين) است، و شايد جمع غير قياسى خراج بوده باشد، كه در نثر فارسى كهن بعضا استعمال شده است.
4) . كلمهاى ناخوانا در اصل كه احتمال مىرود (عمّال) بوده باشد. و در نسخه چاپى و ديگر نسخهها (بنسبت با هارون) ضبط شده.
5) . نجاح در عربى به معناى قبول است.
6) . زمينهايى كه مردمان آنها را به اختيار خود درآورده، و در آن به كشت و زرع مىپردازند.
7) . آلت اندازهگيرى مساحت زمين.
گفت: من صلاح قوم خود، و آسانىء (1)ايشان مىخواستم، و اللّه أعلم.
بعد از آن هارون الرّشيد، حسن بن تحتاخ طالقانى را با حمزه ضمّ (2)كرد، بر خراج و مساحت. و اين معنى اتّفاق افتاد در سنه تسع و ثمانين و مائه (3)هجريّه، و موافقه (4)با سنه أربع و خمسين (5)از هالك (6)شدن يزدجرد (7). و اين تواريخ خاصّه بقم مستعمله (8)بوده است، و حساب ديوان و آجال (9)ايشان بذان بوده است در معاملات، مثل بيع و شرى (10)، و غير آن از عقود معاملات. و در ديكر شهرها اين تواريخ (11)را رعايت نكردهاند.
پس حمزه بقم معاودت نمود با عامل، و مجموع ضياع را مساحت كرد، و خراج آنت.
1) . رفاه.
2) . همراه و همكار.
3) . سال 189 هجرى.
4) . در چاپى و برخى از نسخهها: موافق.
5) . سال 154 هجرى.
6) . در نسخه چاپى: هلاك.
7) . يزدگرد سوم از پادشاهان دوره أخير ساسانى (پادشاهى از سال 652- 632 ميلادى)، سال يزدگردى يكى از گاهشماريهاى دينى زرتشتى مىباشد كه به موجب آن انجام فرائض دينى در هر روز ويژه از ماه و سال، 365 روز درست گرفته مىشود، و به همين جهت فصول و اعياد در بطن فصول، به موجب اين سال سيار مىباشد، مأخذ و مبدأ اين سال از 651 يا 652 مسيحى- سال مرگ يزدگرد سوم- محسوب مىشود. اين گاهشمارى پس از تشرف ايرانيان به اسلام منسوخ گرديد، و به جاى آن سال هجرى قمرى متداول گرديد. (نگاه كنيد به: گاهشمارى و جشنهاى ايران باستان: ص 85).
8) . در نسخه چاپى: مستعمل.
9) . سررسيد پرداخت تعهدات مالى.
10) . شرى: يعنى خريد.
11) . جمع تاريخ، و مقصود از استعمال صيغه جمع، اشاره به عدم استعمال تقويمهاى زرتشتى (اعم از تقويم يزدگردى و جز آن از گاهشماريهاى ساسانى)، و بسندهكردن به تقويم هجرى است.
مقرّر كردانيد.
و بعضى ديكر كويند، كه: ضياعها را نپمود (1)بل كه خراج آن- جنانج پيشتر از آن مقرّر بوده در دستور اصفاهان- از خراج اين ناحيت، بر آن قرار بكذاشت، و خراج سآئر حيازات (2)- بمساحت يا بمقاطعه (3)- با آن اضافت كرد.
و بحقيقت كه كفتهاند كه: حمزه قطعا و اصلا مساحت نكرد، نه اصل قم را، و نه ضياعاتى كه از اصفاهان با آن ضمّ و جمع كرده بودند، و آنرا حيازات نام نهاده.
و اين روايت نزديكست، و دور از كار نيست، زيرا كه پسر او اليسع بن حمزه، بعد از او در مساحت قم شروع كرد- چنانج در موضع خود در باب مساحات ذكر آن بيابد- جه اكر حمزه قم را مساحت كرده بودى، پسر او بعد ازو مساحت نكردى.
و أبو علىّ كاتب (4)، در كتاب همدان حكايت ميكند، از أبى جعفر محمّد بن عبدوس (5)، كه او كفت:د.
1) . در بعضى از نسخههاى خطى و چاپى: نپيموده.
2) . حيازت در اصطلاح فقه اسلامى به معناى به ملكيت درآوردن و ضميمهنمودن زمين به ديگر اموال غير منقول شخص از يكى راههاى شرعى و قانونى تملك زمين است، ليكن بنا به گفته تاريخ قم اصطلاح حيازت در ديوان خراج قم در آن دوره به معناى (ضياعاتى كه از اصفاهان با آن (يعنى قم) ضم و جمع كرده بودند) استعمال مىشده است.
3) . روش ديوان خراج در محاسبه خراج زمينهاى مزروعى در آن دوره به دو گونه بوده است، گاهى مساحت زمينها را به وسيله ذراع قانونى تعيين كرده و خراج آن را معين مىكردند، و گاهى نيز مالكان بزرگ و دهقانان تعهد پرداخت خراج زمينهاى خود را به حاكم يا ديوان خراج مىكردند، بدون آن كه زمينهاى مورد تعهد آنان ذراع گردد، كه روش اخير نسبت به زمينهاى بزرگ معمول بود.
4) . أبو على، عبد الرحمن بن عيسى حمّاد همدانى معروف به كاتب بكر بن عبد العزيز، نويسنده كتاب همدان.
5) . نامى از او در منابع متداول يافت نشد.
«ذراعى كه أهل همدان بذان مساحت ميكردند- پيش از روزكار مأمون (1)- آنرا ذراع سابورى مىكفتند، و آن ذراع عبارت از دوازده قبضه (2)بود، و مثال آن بر ستون مسجد أعظم (3)بقم منقّش كردهاند، و نشان و نمودار آن تا اليوم باقيست».
تا بذينجا حكايت أبو علىّ است.
پس اين كز كه مثال آن مصوّرست در مسجد سهل بن اليسع بن عبد اللّه بميدان اليسع، آن كزى است كه حمزه بن اليسع از نزديك هارون الرشيد آورد، و آن ذراع به قم برشيديّه معروف و مشهور است، و بهمدان بسابوريّه.
و همچنين: أبو علىّ در كتاب همدان حكايت مىكند، از أبى جعفر محمّد بن عبدوس، كه او كفت كه:
«ذراعى كه عبد اللّه خردادبه بذان مساحت كرد، آن نه قبضه و دو انكشت بود- جنانج ميان آن ذراع، و ذراع سابوريّه، تفاوت و نقصان بربع و ثلث عشر باشد- و آن ذراع كه بهمدان بوده است، و در ديوان آن، هشت قبضه و دو انكشت بوده است، و محمّد بن الحسن (4)از آن كز هيچ نبريد و كم نكرد، الّا يك انكشت».
و حمزه بن الحسن (5)در كتاب اصفاهان روايت ميكند كه:ت.
1) . عبد اللّه مأمون فرزند هارون الرشيد، و هفتمين خليفه عباسى، از سال 198 ه تا هنگام مرگ در سال 217 ه خلافت را به عهده داشت، وى يكى از مشهورترين خلفاى بنى العباس شمرده مىشود، وى در آغاز دوره خلافت براى نزديكى به علويان، امام على بن موسى الرضا عليهما السلام را به ولايتعهدى خود برگزيد.
2) . قبضه، مشت بسته را گويند.
3) . اين مسجد بجز مسجد جامع قم مىباشد، زيرا بر طبق تاريخ قم آن مسجد در نزديكى پل بكجه و در نقطه مقابل كميدان، يعنى در سمت راست رودخانه قرار داشته است، و مسجد ميدان اليسع احتمالا در محله ميدان كهنه قم قرار داشته.
4) . او احتمالا مأمور ديوان خراج و مسئول تعيين مساحت زمينها در همدان بوده است.
5) . مقصود حمزه اصفهانى، نويسنده كتاب اصفهان است.
«چون سنه تسع و ثمانين و مائه (1)درآمد، والى و حاكم اصفاهان عبد اللّه بن كوشيد (2)بود، پس رشيد نامه نوشت، و پيغام فرستاد بعبد اللّه بن كوشيد، در طلبكردن بقايآىء سالهآىء كذشته، از خراج قم، و بقايا باصطلاح (3)ايشان موانيد (4)كفتهاند.
پس جون نامه و پيغام رشيد بعبد اللّه رسيد، نامه نوشت ببراذر خود عاصم- كه از قبل (5)او بقم والى بود- و او را از آن آگاهى داد، و بذان فرمود.
جون عاصم بر آن وقوف (6)يافت، بقايا و كسور اموال از اهل قم طلب داشت، و با ايشان عنف (7)و درشتى نمود. أهل قم در دار الخراج برو جمع آمدند، و او را بكشتند.
و در مدّت پنجاه و يكسال، هر سال بقيّه از مال قم بر أهل قم مانده بود؛ ابتدآىء آن از ظهور دولت خلفآىء بنى عبّاس تا سال صد و هشتاد و يك.
جون سال صد و هشتاد و جهارم درآمد، رشيد از رقّه (8)مدينة السّلام- كه آناز
1) . سال 189 هجرى.
2) . در تاريخ اصفهان اين نام (عبد اللّه بن كوپيبند) ضبط شده است، و يادى از او در منابع نيامده است.
3) . در نسخه اصل: باصلاح ضبط شده است.
4) . موانيد: ظاهرا جمع غلط كلمه (مانده) است، كه مقصود مانده يا باقيمانده خراج سالهاى گذشته مىباشد.
5) . طرف.
6) . آگاهى.
7) . خشونت و شدت عمل.
8) . رقّه (به فتح اول و دوم و تشديد آن) در لغت به معناى سرزمين پستى كه در نزديكى آبى كه بر آن چيره مىگردد، يا زمينى كه داراى خاك نرم باشد را گويند، و اين صفت نام براى چندين شهر شده است، كه مشهورترين آنها (كه اطلاق نام رقّه حمل بر آن مىشود) شهر رقه كه در مرز ميان عراق و شام و بر روى رود فرات و در نزديكى صفين قرار دارد مىباشد، امروزه شهر رقه جزو كشور سورية است. ياقوت حموى در «معجم البلدان» از 7 شهر به نام رقة نام مىبرد، از
بغدادست- حكم فرمود و اشارت كرد بستدن (1)بقايآىء پنجاه و يكسال كذشته. و أبا صالح (2)يحيى بن عبد الرحمن كاتب را والىء ديوان خراج كردانيد، و بقايا بر تمامىء ممالك خود حوالت فرمود.
و همچنين، عبد اللّه بن هيثم بن بسّام (3)راوندى (4)را أمر كرد در طلبكردن اموال، و استخراجكردن.
پس خلقى عظيم بذين سبب تلف و هلاك شدند، از مسلمانان و عمّال (5)و كتّاب، و مردم را ازين رهكذر داهيه (6)و مصيبتى عظيم برسيد، تا غايت كه رشيد مجموع عمّال و كتّاب و حكّام را خائن كردانيد، و بسيارى را بكشت، و بخود مباشر طلب بقايا و كسور كشت، تا غايت كه قوتهآىء (7)ايشان و سآئر اطعمه (8)بفروخت، و اسبان و ديكر جهارپايان بريد (9)،- كه آن را بزبان اهل قم اسبان يام (10)كويند- به عوض مال ايشان بستد. و تا غايتعت
1) . در نسخه چاپى: برسيدن.
2) . در نسخة اصل و چاپى: (أبا صلح) ضبط شده، كه بر طبق رسم الخط عربى كهن است.
3) . در نسخه چاپى: نسّام.
4) . در اصل: روندى.
5) . مأمورين جمعآورى خراج.
6) . مصيبت و دردسر و گرفتارى.
7) . جمع قوت: خوراك و ما يحتاج زندگى.
8) . جمع طعام: خوراك.
9) . بريد: پست، چهارپايان بريد اسبانى را گويند كه به كار كشيدن گاريهاى پستى و نقل و انتقال مسافر در كاروانسراها و شهرها مشغول بودند.
10) . در برهان قاطع آمده است: يام اسبى را گويند كه در هر منزلى بگذارند تا قاصدى كه بسرعت
كه نكذاشت كه هيچ طآيفه از صادر و وارد به بغداد كذر كنند، تا نبايد كه بعضى از مال كسر آيد، و مجموع اموال از مردم هر مملكتى بستد و جمع كرد، تا غايتى كه ايشانرا هيچ نماند.
و اين سال را، سال موانيد نام نهادند، يعنى سال بقايا (1).
پس بقاياى همه شهرها مستخلص (2)كردانيدند، و محصّل كردند، مكر بقايآىء اصفاهان، كه در آن تأخير افتاد؛ بسبب أهل قم، كه در اداى آن تمرّد (3)و سركشى ميكردند، و از اداى بقايا امتناع مىنمودند، و عمّال را مىكشتند يكى را بعد از آن ديكر. تا آنكاه كه عبد اللّه بن كوشيد از قبل رشيد والى شد، و هر روز از جانب رشيد بذو فيج (4)مىآمد، و پيغام مىآوردند در قدمه (5)كردن در ستدن بقايآء سالهآء كذشته. و عبد اللّه بسبب بلديّه (6)و همشهرى، با قوم و مردم قم مدارا مىكرد، و طريقه محبّت و مودّت كه ميانه او و ميانه ايشان بود مىسپرد، و رعايت حقوق قديمه مىنمود. تا آنكاه كه به واسطه كثرت فيوج، و بسيارىء رسل (7)، كه از رشيد بذو آمدند، حجّت برو لازم شد، و عبد اللّه در طلب بقايا هيچ جاره نديد. پس او را ضرورت شد طلبكردن بقايا ازيشان، و در آن كوشش نمودن.ه.
1) . يعنى سالى كه باقيمانده (- بقاياى) خراج سالهاى پيشين در آن جمعآورى شد.
2) . يعنى مالياتهاى باقيمانده در دست مردم شهرها را از دست آنان خلاصى و رهائى بخشيد و دريافت نمود.
3) . نافرمانى.
4) . در اصل و نسخه چاپى: فتح، و صحيح آن فيج مىباشد كه معرّب پيك مىباشد.
5) . در نسخه اصل: (قدقه) و در نسخه چاپى (قدغن) ضبط شده است، و ظاهرا تصحيف است، و ضبط صحيح آن (قدمة) است به معناى پيشى در كار گرفتن، و در پى و أثر چيزى رفتن (نگاه كنيد به: لغتنامه دهخدا: ماده قدمة).
6) . بلديّه يعنى اهل بلد و شهربودن.
7) . جمع رسول، به معناى فرستاده.
جون قصّه بذين انجاميد، مردم قم براذر عبد اللّه را بكشتند، و در ضياع و ديهآىء خود متفرّق شدند و پنهان كشتند، و عبد اللّه بن كوشيد بذين سبب معزول شد، و حسن بن تحتاخ را بعوض او بقم فرستادند.
جون عبد اللّه از قم بحضرت رشيد رسيد، يك هزار هزار درهم از خآصّه مال خود برشيد بخشيد، و ازو درخواه كرد كه قم را از اصفاهان جذا كرداند، و هر يكى را على حدّه مالى معيّن باشد. رشيد قبول نكرد، و بمنع آن فرمود، و كفت: من هركز عملى (1)را قسمت نكنم، و شهرى همجو شهر اصفاهان را جذا نكنم از ضياعات و توابع آن.
عبد اللّه بجواب كفت كه: اهل اصفاهان بسبب اهل قم در بلااند، و بغايت در زحمت اند، و از رهكذر ايشان بذيشان جندين خرابى واقع مىشود، زيرا كه اهل قم درويش حالاند (2)، و به وقت ادراك (3)ارتفاع غلّات برمىدارند، و از أداىء خراج تقاعد (4)مىنمايند، و تكاسل (5)و تهاون (6)مىكنند، و چون عامل بذيشان مىفرستند، در راهها و جوانب قم متفرّق مىشوند، و قصد قافلها (7)مىكنند، و با ايشان جمع مىشوند. پس لا جرم (8)عامل بقايآئى كه برايشان مانده است، بر ملّاك (9)و اربابان اهل اصفاهان قسمت مىكند، تا غايت كه عجز اهل قم أصلى (10)شده، و مالى معيّن كشته بر أهل اصفاهان.ور
1) . ضياع و روستاها و توابع هر شهر را عمل و اعمال آن شهر گويند.
2) . درويش حال: فقير.
3) . وقت ادراك: وقت بارور شدن محصولات كشاورزى را گويند.
4) . بازنشستن و كار انجامندادن.
5) . تكاسل و كسل: سستى.
6) . كوتاهى.
7) . قافلها: جمع قافله، يعنى به كاروانها حمله كرده و دستبرد مىزنند.
8) . ناچارى.
9) . جمع مالك.
10) . يعنى اصل اولى در خراج اهل قم همانا كسر مقدارى از آن است، كه چون بايد خراج به طور
جون رشيد اين بشنيد، بفرمود تا قم را از اصفاهان جذا كنند، و خراج اشاعره (1)از جمله خراج شهر وضع (2)كرد. و مبلغ خراج شهر، سهزار هزار و پانصد هزار درهم بوده است.
پس خراج اصفاهان و كرج (3)، بعد از جذاكردن قم از اصفاهان- جنانج اوّل مقرّر شد- بر دوازده هزار هزار درهم و كسرى [فراهم آمد]».
تا بدينجا قصّه و حكايت حمزه بود، و قصّه و روايت در اين معنى اين بود، و آنچ اهل قم روايت كردهاند از حمزه در جذاكردن قم از اصفاهان- چنانچ در اوّل فصل ذكر كرده شد- نزديك آن مىشود، كه حمزه بن يسع، و عبد اللّه هر دو در يك وقت قصد حضرت (4)كرده باشنذ، و اللّه اعلم.د.
فصل سئم از باب اول «در ذكر آنج داخل قم است، و خطّه (1)آن، از ضياعها و مواضع، و نامهآء ديهآء آن، و ذكر باروئى كه كرد بر كرد قم كشيدهاند، كهنه و نو» روايت كنند اهل قم، كه:
«يزدانفاذار (2)- صاحب ناحيت أبرشتجان (3)
(مزرعه ابرستجان (بر وزن بهمن نشان) از مزارع قديم قم است، سابقا قلعه و سكنه داشته، ولى حال قلعه آن خراب است، از رودخانه مشروب مىشود، در دامنه كوه يزدان كه در نيم فرسخى شهر است واقع است). و درباره كوه يزدان در همان منبع (در ص 115) آمده است:
(كوه يزدان در يك فرسخى شهر قم بلكه نزديكتر در طرف غربى واقع است ... به اسم يزدان از آن جهت خوانده مىشود كه پيش از بناى اعراب شهر قم را، بزرگ مجوسان كه در قريه ابرستجان- كه در دامنه اين كوه است- منزل داشته، اسم او يزدان فاذار بوده، و اين كوه را مرتع حشم خود قرار داده، لهذا به كوه يزدان شهرت گرفته). و باز در همان منبع (در ص 188) آمده است: (كوه يزدان: اين كوه ما بين مغرب و جنوب قم واقع است، يك فرسخ تا شهر مسافت دارد).
موقعيت كوه يزدان امروزه در غرب بزرگراه كمربندى قم- تهران كه از انتهاى جاده اراك و در ناحيه معروف به شاه جمال آغاز مىگردد و به ميدان هفتاد و دو تن- نقطه شروع بزرگراه قم- كاشان و قم- تهران- ختم مىگردد قرار دارد. امروزه يكى از محلههاى نوساز قم به نام «يزدان شهر» مىباشد كه بخشهاى جنوبى آن بر دامنه دنباله رشته كوه يزدان مىباشد.
- جون عرب أشعريان بقم نزول1) . خطّه و خطط (به كسر خاء)، به معناى نقشه ساختمانسازى و تقسيمات يك شهر مىباشد.
2) . در اصل: يزدانفادار ضبط شده، ولى در ادامه چندين بار اين نام را با ذال ضبط كرده است.
3) . در ضبط سين و شين آن اختلاف است، و در تاريخ قم و ديگر منابع به هر دو ضبط آمده است، و درباره موقعيت جغرافيايى آن در راهنماى جغرافيايى تاريخى قم ص 80، آمده است:
كردند (1)، ايشانرا در قريه ممجّان (2)
در اينجا لازم به يادآورى است كه هنگامى كه مشغول تصحيح اين بخش از كتاب بودم، سوگمندانه خبر درگذشت مرحوم استاد على اصغر فقيهى را شنيدم، اين مرد بزرگوار كه نزديك به يك قرن زندگى كرد، از چهرههاى فرهنگى قم بشمار مىرفت، وى سالهاى متمادى در مقام آموزگارى خدمت نمود، و معلمى وظيفهشناس و كوشا بود، وى از ديرباز به تحقيق و تفحص در تاريخ پرداخت، و كتابهاى متعددى در اين زمينه نوشت كه مهمترين آنها دو اثر جاودانه او درباره وهابيت و آل بويه مىباشد، وى بعدها به تاريخ قم روى آورد، و در اين زمينه آثار ارزشمندى (اعم از كتاب و مقاله و رساله) بر جاى نهاد، و نوشتههاى او درباره قم، و بويژه درباره تعيين موقعيت جغرافيايى نامهاى تاريخى از ارزش والايى برخوردار است، و در شمار منابع تحقيق درباره قم بشمار مىرود. وى مردى متواضع، در كمال ادب و فروتنى و سخاوت علمى بود، كه در دادن اطلاعات هرگز بخل و تنگدستى بخود راه نمىداد. خانه او در خيابان باجك روبروى مسجد رضوى قرار داشت، و همواره آمادگى پذيرايى از طالبان علم بود. به گفته برادرش وى در سال 1292 شمسى بدنيا آمد، و در روز 28 رمضان سال 1424 ه برابر با دوم آبان 1382 ش درگذشت، و در مقبره سوم جنوب شرقى صحن اتابكى به خاك سپرده شد.
فرود آورد. عبد اللّه بن سعد (3)را در سرآىء مردى كه نام او ه1) . در سال 74 هجرى.
2) . يكى از هفت روستاى دشت قم كهن، كه از بهم پيوستن آنها شهر قم كنونى برآمد، در تاريخ قم ص 42 آمده است: (بلده ممجّان يعنى نفس شهر قم)، همچنين در همان منبع (ص 60) آمده است: (ممجّان كه امروزه قصبه قم است)، و ايضا در ص 33 آمده است: (تمامى اراضى ممجّان و مالون و جلنبادان قصبه بلده قم گشتند ...)، از مجموع اين گفتهها برمىآيد كه بخش مركزى قم كهن كه مغرب و شمال آن ساحل شرق رودخانه قم تا آغاز باجك و سمت شرقى و جنوبى آن روستاى مالون (- زمينهاى پيرامون بقعه شاه احمد قاسم) بوده است. ليكن استاد على أصغر فقيهى در (تاريخ مذهبى قم: ص 82- 81) درباره موقعيت جغرافيايى ممجّان (يا به لهجه اهل قم منيجان) مىگويد: (كميدان در سمت شمال غربى خاك فرج و قبرستان وادى السلام فعلى و طرف مغرب رودخانه است، بنابراين منيجان در روبروى آن، در سمت مشرق رودخانه و در اطراف چهار امامزاده تا شاه سيد على و تا حدود راه سراجه و قنوات ادامه داشته، و امروز در همين حدود آثار و اطلالى ديده مىشود، و قبرستان اين قسمت شهر كه به نام مالك آباد بوده، هنوز باقى و همان قبرستان متروكى است كه در ما بين شاهزاده سيد على و شاهزاده أبو احمد (به تعبير مردم قم امامزاده ميانى) ديده مىشود).
3) . عبد اللّه و أحوص فرزندان سعد بن عبد اللّه اشعرى، نخستين اشعريانى بودند كه در سال 74 ه
ذاذخرّه بود فرود آورد. و أحوص- كه براذر او بود- در سراى مردى كه نام او خربنداد بود. پس از آنك از براى هر دو براذر- عبد اللّه و أحوص- در اين هر دو سرآى، همه آنج مردم بذان محتاج شوند، از أوانى (1)و رخوت (2)و طرح (3)و فرش و آلات و غير آن، معدّ (4)و محصّل كردانيده بود، و مرتّب داشته».
بعضى از اهل قم روايت كنند، كه:
«جون عرب أشعريان بقم آمدند، خيمها بزدند، و فرود آمدند. چون متمكّن شدند، و قرار كرفتند، و بسيار شدند در صحارى، در شش ديه سراها و مقامها (5)ساختند، و منزل كرفتند، و بار و بنه بذان نقل كردند، و آن شش ديه:
ممجّان، و مالون، و قزدان (6)، و سكن (7)، و جمر، و كميدان».ره
1) . أوانى جمع آنيه كه ظرف مىباشد.
2) . رخوت، جمع قياسى كلمه رخت، كه استعمالى نامتعارف و غلط مىباشد، زيرا جمع رخت، رختها است.
3) . زيرانداز.
4) . آماده.
5) . جمع مقام يعنى محل اقامت و سكونت.
6) . در ضبط اين نام اختلاف است، علامه حلى در ايضاح آن را قزّدان آورده، و در تاريخ قم هفت بار با ضبط «غزدان» و دو بار «قزدان»، و اهالى قم آن را امروزه «قزون» تلفظ مىكنند، استاد على اشرف صادقى معتقد است كه: (قزدان تاريخ قم مصحّف قزوان بوده، و آن همان غزوان كنونى است (نشريه ميراث شهاب: شماره 29/ ص 60)، ولى دكتر مدرسى طباطبايى در (تربت پاكان ج 2/ ص 12 و 494) ضبط آن را «قزوان» دانسته است. غزوان كنونى مزرعهاى است در شرق قم و از نهر شهرستان مشروب مىشود. (تاريخ دار الايمان قم ص 70، تاريخ و جغرافياى قم ص 185).
7) . درباره ريشه لغت سكن يا سجن دكتر على اشرف صادقى در (نشريه ميراث شهاب/ شماره
و آنج حمزه اصفاهانى در كتاب خود آورده است كه: «در هفت ديه مقام ساختند»، غلط و سهوست، زيرا كه جلنبادان و ممّجان نام ديه واحده است، و هر دو عبارت از يك ديهاند، و آن را اين دو نام است.
و جلنبادان- جنانچه مشاهده مىرود- موضع حصن (1)است، كه دزپل (2)ميكويند، و ممّجان موضع ديه است، كه آنرا باب شهرستان مىكويند، كه آن شهرست، و فارقين (3)كه كرد بر كرد آن بوده، آل سعد آنرا بينباشتند، و در آن وقت كه بقم نزول كردند، و بعضى از اثرد.
1) . قلعه.
2) . در برخى از نسخهها با ضبط در پل آمده است، كه محلّ پلى بوده است به نام بكجه بر روى رودخانه قم كه بخش كميدان (در مغرب رودخانه، يعنى زمينهاى وادى السلام و خاكفرج كنونى) را به بخش غربى شهر متصل مىكرده است، و در نزديكى در پل مسجد جامع كهن قم قرار داشته است.
3) . فارقين معرّب پارچين است، چنانكه ياقوت حموى در معجم البلدان ذيل نام (ميافارقين) بدان اشاره دارد و مىگويد: (و فارقين و هو الخلاف، بالفارسية يقال له بارجين)، و درباره معناى آن در صحاح الفرس آمده است: (چوب يا خار باشد كه گرد باغ و بر سر ديوارها پرچين مىكنند، تا كسى بر نتواند رفت). و گفته تاريخ قم نيز شاهد بر اين معنا است آنجا كه مىگويد (بينباشتند ... و اين قدر است كه حمل توان كرد) و اين كار متعارف است كه پيرامون باغ و خانههاى روستايى ديوارى از چوب و خار و خاشاك قرار مىدهند تا از عبور و نفوذ نااهلان جلوگيرى كنند.
آن باقى است، آنجا كه در سرآىء أبى علىّ بن عبديل است، و آنجا كه ميدان اليسع است، آنجا كه فارقين سوراناباد (1)است، و آنجا كه باب جهار طاق است، و آنجا كه باب علىّ بن فرج است.
اين قدر است كه حمل (2)توان كرد، و گمان توان برد، كه سورناباد ديه يا محلتى بوده است بانفراد.
على الجمله، درين خلاف كردهاند، كه جلنبادان و ممّجان و سورناباد، يك بقعه بوده است، و يك ضيعه جامعه، كه آنرا بذين أسامىء مفرده نام كردهاند؟ خذا بذين عالمتر است. مع هذا فارقين سورناباد أثر آن باقيست، آنجا كه سرآىء مالك بن علىّ حاجبست (3).
و من كمان مىبرم كه ممّجان اسم رستاقى (4)است، كه جامع ضياعى است كه بذين ناحيتاند، تا غايت (5)كه من خواندهام- در قباله نو و كهنه- كه ممّجان از ناحيت أبوراست، پس در خاطر من آمد، كه أبورا در وقتى جامع ضياع اين ناحيت بوده است.ه.
1) . در نسخة چاپى و برخى از نسخهها: شورناباد.
2) . حمل: احتمال.
3) . حاجب: كسى را گويند كه اخبار و گفتههاى مردمان را به آگاهى خليفه و سلطان مىرساند، و از او براى حضور آنان طلب رخصت و اجازت مىكند. و (حاجب) در لغت به معناى پردهدار است كه مردم را از حضور بدون اجازه به خدمت سلطان و خليفه منع مىكند. و منصب حجابت از ديرباز يكى از منصبهاى مهم دربار پادشاهان و سلاطين و خلفا و اميران بوده است، و حاجب همواره از قرب و منزلت فراوانى نزد پادشاه برخوردار بوده است و رتبه او پس از وزير بوده، و گروهى از سربازان و دستياران و نوكران او را در انجام وظيفهاش يارى مىدادهاند. (نگاه كنيد به: رسوم دار الخلافة: ص 11، 12، 13، 71، 77، 78).
4) . در تاريخ قم ص در توضيح معناى اصطلاح رستاق آمده است: (و تفسير رستاق به حيازه كرده است، يعنى دو سه ناحيت كه به جنب يكديگر باشند، و اسم رستاق بر مجموع آن جارى گردانند، و گويند رستاق فلان).
5) . تا آنجا كه.
امّا ديكر مواضع و محلّات ازين ديهآىء هفت كانه:
وسون، جعفرآباد، لاسود، ساروا، و بذين محلّات چندين كوجه و مواضع است، و هر يكى را نامى بوده و بانفراد.
القصّه: مجموع اين از اراضىء اين ديهآىء شش كانه است.
و پس (1)از جمله مواضع اين ديهآىء شش كانه، و محلّات و جوانب آن، سروز است. و آن را بذان سبب سروز نام نهادند، كه در آن هنكام كه قسمت آب آنجا كردهاند، كفتهاند بزبان عرب رأس الوّز، يعنى سروز، و وز چوبى است كه بذان قسمت آب مىكنند، و آنرا نصب كردهاند از برآىء قسمت نصيبهآىء ديها از آب.
ديكر از مواضع: سر اوذارست؛ يعنى به زبان عرب رأس الوذارق، و بزبان عجم سر وذارق، و بكثرة مرور ايّام قاف را ترخيم (2)و حذف كردهاند.
و اين موضع در وقتى از اوقات هم مقسم (3)آب بوده است.
ديكر از جمله مواضع قم: باب جوش است، بذان سبب اين موضع را در جوش نام نهادهاند، كه در ايّام ماضيه درين موضع آب را قسمت كردهاند، و بفارسى اين موضع را كوشيه كفتهاند، پس مخفّف كردانيدند آنرا، و معرّب ساختند، و كفتند: باب جوش. تا آنكاه كه سعد بن مالك بن أحوص، نهر سعد را در ميان شهر جارى كردانيد (4)، پس بسبب آن كوشيه باطل شد، و اين اسم برين موضع بماند.).
1) . يعنى در پس اين محلات، محلّه ديگرى است به نام سروز.
2) . ترخيم الاسم: و هو حذف آخره تخفيفا (مصباح المنير، ماده رخم).
3) . مقسم: محل تقسيم آب.
4) . در تاريخ قم ص آمده است كه: (اول جوئى كه به شهر روانه شد، جوى سعد است، كه آن را سعد بن مالك بن أحوص روانه كرد با ديهى كه آن را احداث كرده بود- بر در دروازه رى- كه آن را سعد آباد مىخوانند).
و تمامىء اراضى ممّجان و مالون و جلنبادان قصبه (1)بلده قم كشتند، تا بعضى از صحارى قزدان و سكن و جمر و كميدان. و بعضى از صحارىء اين ديهآىء جهاركانه بر حالت زرع (2)بماند، و آنرا بوقت مساحت بپيمودند، و در ضياع خارجيّه (3)در كتاب دستور (4)ياد كردند و بنوشتند، و اللّه أعلم.د.
1) . در نسخه چاپى: قبضه آمده است كه تصحيف است، و قصبه چنانكه در لغتنامههاى عربى آمده است: (قصبة البلاد: عاصمتها) مىباشد، كه با آنچه مصنّف تاريخ قم مىگويد تناسب دارد.
2) . يعنى وضعيت روستايى خود را كه لازمه آن كشت و زرع است از دست نداد.
3) . مقصود زمينهاى كشاورزى بيرون از محدوده مركزى شهر است.
4) . نام دفترچه دستور العمل روش و چگونگى جمعآورى خراج زمينهاى كشاورزى، كه عاملان خراج ملزم به پيروى از آن بودند.
روات (1)عجم روايت كردهاند، كه:
«باروىء قم، يزدانفاذار رئيس ناحيت أبرشتجان بنا كرده است، و سبب آن بود، كه در آن روزكار كه لشكر ديلم (2)بنهاوند و قم و غير آن مىآمدند، و در بعضى از غزاها (3)روى بجانب قم باز كردند، و با كثرتى تمام بأبرشتجان نزول كردند، و بر أهل أبرشتجان تعدّى و جور بىاندازه كردند، تا غايت كه أهل أبرشتجان ازيشان بترسيدند، و شب و روز بخدمت ايشان قيام نمودند، و چند كاو و كوسفند از بهر ايشان بكشتند، و بسيارى شراب دادند.
اتفاقا كه نظر [رئيس] ديلم برزنى از زنان آن ديه آمد، و آن زن صاحب جمال بود، جنانج رئيس ديلم از حسن او تعجّب كرد، و ميل خاطر بذو كرد، و متعرّض او شد. يزدانفاذار ازين معنى عار و عيب و ننك داشت، و در ميانه قوم خود برفت، و ايشانرا ازين حركت اعلام داد، و سرزنش و عيب كرد ايشان را به فعل ديلمى.
1) . جمع راوى، روايتكنندگان، و مقصود از روات عجم، مورخين محلّى قم بودهاند كه تاريخ شهر خود را ثبت و ضبط كرده، و از وضعيت آن پيش از ورود عربها به آن آگاهى داشتند، و اخبار و گزارشهاى آن را روايت مىكردند.
2) . سرزمين كوهستانى كه در جنوب و مغرب گيلان، و به محاذات كوهستانهاى ناحيه طالقان و طارم را ديلم يا ديلمان گويند، و مركز آن رودبار مىباشد، اين منطقه و ديگر مناطق گيلان و طبرستان به علت وجود كوهستانهاى سر به فلك كشيده، كه موانع طبيعى در برابر پيشروى سربازان و لشكريان بحساب مىآمد، تا قرن دوم هجرى از دسترسى سربازان مسلمان بدور ماند، و مردمان آن بر كيش زرتشتى باقى بودند، از اين رو شهرهاى پيرامون اين منطقه همچون قزوين به عنوان (ثغر) و قرارگاه لشكريان و مجاهدين مسلمان بشمار مىرفت، و ديلميان هراز چند يكبار به مناطق جنوبى كه در سيطره مسلمانان بود شبيخون مىزند، از جمله اين مناطق ساوه، قزوين، نهاوند، همدان، قم بوده است. (نگاه كنيد به: بلدان الخلافة الشرقية، ترجمه عربى، ص: 206- 207).
3) . غزا: جنگ.
پس قوم يزدانفاذار پيش او جمع آمدند، و كفتند كه ما مطيع و منقاديم (1)، بهر چه تو مصلحت بينى.
يزدانفاذار قوم ديلم را آن قدر مهلت داد تا مست شدند، بعد از آن او با قوم و تبع (2)در منازل ايشان افتاد و همه را بكشتند؛ مكر رئيس ايشانرا، كه با طائفه از ديلم بكريخت، و بجانب شهر خود متوجّه شد.
پس يزدانفاذار قوم و حشم (3)خود را كفت: اين حركت كه ما كرديم با ديلم، حركتى است كه از بيم و خوف آن خواب نمىتوان كرد، و ازيشان غافل نمىتوان نشست، من درين باب فكرى كردهام، و رآئى انديشيدهام، كه ما از بطش (4)ايشان به سبب آن احتراز (5)توانيم كرد، و از دشمن ايمن توان بودن.
قوم يزدانفاذار كفتند: راه ما پى رو رآه تست، بفرماى تا جه مصلحت ديده، و جه فكر انديشيده؟
كفت: مصلحت آن مىبينم كه ما ديوارى عالى (6)، كرد اين ديها- كه ما بتمامى در آن فرود آمدهايم- بكشيم، و منظرها (7)نزديك بيكديكر، در اندرون ديوار بنا نهيم، و ديدبانانرا بر آن بنشانيم، تا جون ديلم بجانب ما حركت كنند، ما ازيشان بر خبر باشيم، و ايشان ظفر نيابند، و بر ما متفرّق نشوند.ى.
قوم يزدانفاذار سخن را محافظت كردند، و به جان و مال مساعدت نمودند، و آن قدر مال كه ديوار و مناظر بذان بنا توانست كرد بذل كردند، و معدّ (1)كردانيدند.
پس يزدانفاذار ديوارى كه از جانب أبرشتجان بود، ببنآىء آن قيام نمود، و از جانب جمكران، اسفربد بن جلين (2)بنا نهاد، و پسر او صفّين ميان أبرشتجان و جمكران أيضا ديوار كشيد، جنانج از ديلم ايمن شدند، و حصار كرفتند.
جنين كويند، كه: ديلم چندين بار شب مراغبه (3)كردند، و بيذار (4)داشتند، فرصت نيافتند».
و بعضى ديكر كويند، كه:
«يزدانفاذار قوم خود را جمع كرد، و هزار مرد ازيشان كه مؤدّى (5)خراج بودند برشمرد و تعيين كرد، كه هر يك مرد ازيشان هزار درهم جمع كند، و معدّ سازد. و اين دراهم را مجموع در بيت المال بنهند. و هر مردى ازيشان، مردى جنكىء شجاع دلير، با آن مال ضمّ (6)كند، تا جون دشمن روى بذيشان آرد دفع آن بكنند. و اكر سلطان وقت بريشان حمله آرد، بذان هزار هزار درهم و لشكر، او را باز كردانند.ن.
1) . معد و اعداد: آمادگى.
2) . احتمالا ضبط صحيح نام فرزند جلين، اسفرابد باشد، زيرا مصنف تاريخ قم هنگام ياد كرد روستاهاى قم ص: مىگويد: (اسفراباد: جلين آن را بنا كرده است، از بهر پسر خود اسفرابد، و بنام او نهاده است، و اسفرابد را حديثى هست ...).
3) . كذا در اصل، و در نسخه چاپى: مراقبه، و شايد مراد از مراغبه، رغبت بوده باشد، وگرنه اين ضبط تصحيف مراقبه است.
4) . در نسخه چاپى: پنذار.
5) . پرداختكننده خراج، و معمولا مردانى خراج كامل را مىپرداختند كه از لحاظ قوت و نيروى جسمانى در سلامت كامل بسر مىبردند.
6) . افزودن و همراهكردن.
قوم يزدانفاذار بهر جه فرمود جنان كردند. چون سالى بر ايشان بكذشت، و يزدانفاذار از آن جهت كه خآئف (1)بود ايمن كشت، بناكردن اين ديوار مصلحت ديد. پس ازين ديوار، آن يكنيمه كه فرا پيش أبرشتجان بود، يزدانفاذار بنا كرد، و اسفيد (2)آن يكنيمه كه فرا پيش جمكران بود بنا نهاد، جنانج ميان ايشان موضعى نماند، بلكه بنآء ديوار بيكديكر برسانيدند، و اين ديوار بسرفت و جبل و كشويه و اسفراباد (3)متّصل شد.
پس از آن جون عرب بقم نزول كردند، و آن را مالك و متصرّف شدند، و أبنيه بسيار بقم بنا نهادند، و باروى بر آن بكردانيدند، و اين باروى از باغ دولت (4)بكشيدند بر كنار رودخانه تا درب نضر (5)، جنانج رودخانه در ميان آن جارى بود، و از درب نضر بكشيدند تا درب حسن بن علىّ از يكجانب رودخانه- يعنى كه رودخانه بر يك طرف افتاده بود- و از آنجا بكشيدند تا درب قزدان و سعد آباد و جمر، تا آنكاه كه بباغ دولت متّصل كردانيدند، وت.
1) . بيمناك و ترسان.
2) . كذا در اصل و احتمالا صحيح آن اسفرابد است، زيرا پيش از اين از او و اقدام او به ساختن ديوار فراپيش جمكران ياد نمود.
3) . اين چهار موضع، روستاهاى پيرامون جمكران مىباشند، كه به نوشته تاريخ قم برخى از آنها را جلين بن آذر توح براى فرزندان خود، و برخى ديگر از آنها را كيخسرو ملك ساخته است.
4) . كذا در اصل و احتمالا صحيح آن دوله است، كه معمولا در عربى تاء در آخر نام تاء مقصورة مىباشد نه تاء طويله، چنانكه در برخى از نسخهها نيز با اين ضبط آمده است، و احتمالا دوله نام يكى از اشعريان قم بوده است، چنانكه بزودى از فرزندان او با نام (ولد دوله) ياد مىشود كه داراى سرا و كوشك بر كنار رودخانه قم بودهاند.
5) . در اصل اين نام با صاد معجمه (نضر) مىباشد، ليكن در برخى از نسخههاى تاريخ قم و در «انوار المشعشعين: ج 1 ص 121» اين نام با ضبط (نصر) آمده، و ظاهرا ضبط نخست صحيح است، چنانكه نام او در اسانيد اصول كافى نيز (در باب مولد الحجّة عليه السلام) همين گونه آمده است، او از اعيان و متمكنين اشعريان قم در قرن دوم و سوم بوده كه داراى سرا و كوشك و باغ مشهورى در منطقه رمله (در شمال شرقى در قسمت شرق رودخانه قم) بوده است.
رودخانه بر طرف آن افتاده بود، يعنى باروى بر كنار آن بنا نهاده بودند.
و همچنين، بر ظاهر كميدان، فراپيش صحارىء مزدجان و غير آن، باروىء حصين (1)محكم بكشيدند.
پس جون علىّ بن هشام (2)در خلافت مأمون، با لشكر بقم فرود آمد (3)، در سنه عشر و مائتين (4)هجريّه، آن باروى را بيران (5)كرد و خراب كردانيد. اهل قم بعد از آن ديكر باره بنا نهادند، و مرمت نمودند. و جون علىّ بن عيسى طلحي (6)با لشكرى تمام، در سنه سبع ه
1) . استوار و محكم.
2) . در تمامى نسخهها (هاشم) ضبط شده كه خطاست، و به نوشته طبرى (حوادث سال 217 ه) على بن هشام و برادرش حسين بن هشام، دو تن از بزرگان خراسان بودند كه به يارى مأمون شتافته و او را يارى نمودند، و از نزديكان او بشمار مىرفتند، على به ولايت بلاد جبل و آذربيجان و ارمينيّه رسيد و ثروت كلانى بهم زد، و با مردمان به ظلم رفتار نمود. عاقبت در سال 217 ه توسط عجيف بن عنبسة دستگير و بهمراه برادرش اعدام گرديد، و سر او را در شهرهاى خراسان و عراق و جزيره و شام و مصر گردانيده، و در نهايت آن را در درياى مصر انداختند.
3) . در تاريخ طبرى در پايان حوادث سال 210 هجرى آمده است: (و فى هذه السنة خلع اهل قم السلطان و وضعوا الخراج، ذكر أن سبب خلعهم ايّاه أنهم كانوا استكثروا ما عليهم من الخراج، و كان خراجهم ألفى ألف درهم ... فرفعوا اليه يسألونه الحطّ، و يشكون اليه ثقله عليهم، فلم يجبهم المأمون الى ما سألوه، فامتنعوا من ادائه، فوجّه المأمون اليهم على بن هشام، ثم أمدّه بعجيف بن عنبسة، و قدم قائد لحميد يقال له محمد بن يوسف الكح بعرض من خراسان، فكتب بالمصير اليه الى قم لحرب أهلها مع على بن هشام، فحاربهم علىّ فظفر بهم، و قتل يحيى بن عمران، و هدّم سور قم، و جباها سبعة آلاف ألف درهم، بعد ما كانوا يتظلمون من ألفى ألف درهم).
4) . سال 210 هجرى.
5) . بيران: ويران كه نقيض آباد باشد، و در لغتنامهها با ضبطهاى مختلف همچون: بيرام، بيرانه آمده است (نگاه كنيد به: لغتنامه دهخدا: ماده بيران).
6) . در تمامى نسخهها (طلحى) ضبط شده است، ليكن طبرى در (حوادث سال 216 ه) مىگويد: (و هرب جعفر بن داود القمي الى قم و خلع بها، آنگاه در حوادث سال 217 ه
عشر و مائتين (1)قصد ايشان كرد، أهل قم در احكام آن باروى بكوشيدند، و محكم كردانيدند. و همجنين قائم (2)بود، تا آنكاه كه مفلح تركى (3)، بر مقدّمه (4)موسى بن بغا (5)در خلافت معتز (6)بدر قم فرود آمد؛ در سنه أربع و خمسين و مائتين (7)، و باروىء شهر را خراب كرد (8). ديكر باره أهل قم آنرا اعاده (9)كردند، و بنا نهادند.
پس از آن جون اذكوتكين بن ساتكين تركى (10)، با كاتب خود أبو الحسن بن احمد ابن الحسن المادراىء، در خلافت معتزّ بقم فرود آمد، در سنه احدى و تسعين و مائتين (11)،52
1) . سال 217 هجرى.
2) . برپا.
3) . مفلح تركى مشهور به (مفلح الأسود) خادم خليفه المقتدر باللّه عباسى، و از فرماندهان نزديك بدو، او مورد اطمينان خليفه بود، و همواره پيامهاى خليفه را ابلاغ مىكرد. در سال 356 ه در مصر درگذشت.
4) . پيشآهنگ لشكر.
5) . موسى بن بغا، نام دو تن از فرماندهان ترك خلفاى دوره ميانى عباسى مىباشد، يكى به نام بغا الكبير و ديگرى بغا الصغير مىباشد، موسى بن بغا صغير در سال 251 هجرى كشته شد.
6) . زبير بن جعفر ابن المتوكل، مشهور به المعتز باللّه، دوازدهمين خليفه عباسى، چهار سال و نيم خليفه بود، و در سال 257 هجرى در سامراء درگذشت.
7) . سال 254 هجرى.
8) . طبرى در پايان حوادث سال 254 هجرى مىنويسد: (و فيها أوقع مفلح و با جور بأهل قم، فقتلا منهم مقتلة عظيمة، و ذلك فى شهر ربيع الاول منها).
9) . بازسازى.
10) . يكى از فرماندهان ترك در دوره المعتز باللّه عباسى، طبرى در حوادث سال 253 هجرى مىگويد: (... فوجّه المعتز اليه فى شهر رمضان ساتكين).
11) . سال 291 هجرى، اين تاريخ با خلافت معتز تناسب ندارد، زيرا خلافت او از سال 252
بكلّى خراب كردانيد (1)، جنانج اثر آنرا نكذاشت. پس از آن أهل قم ديكر باره آن را اعاده كردند و بنا نهادند»، مضى هذا (2).
چنين كويند بعضى از رواة عجم، كه:
«وجوه و أشراف آل سعد را بر كنار رودخانه قم سراها و كوشكها بودند، كه بجهت نزهت و تفرّج (3)، و ترفيه خاطر (4)در آن مىنشستند، و برودخانه و بساتين (5)- در فصل ربيع (6)- مشرف (7)مىكشتند، و در آن نظر مىكردند. جون رودخانه در ولايت عباس بن عمرو غنوى (8)، در سنه اثنتين و تسعين و مائتين (9)هجريّه، جارى و روان شد، سيلى عظيم برسيد، و آن سراها و كوشكها مجموع، با سرآىء محمّد بن اليسع بن حمزه (10)- كه اليومبن
1) . در منابع تاريخى يادى از اين حمله به شهر قم نيامده است.
2) . اشاره به پايان اين گفتار درباره باروى قم، كه مصنف تاريخ قم از بعضى از راويان نقل كرد.
3) . تفرجكردن: سيركردن و گردشنمودن جهت گشادگى خاطر (لغتنامه دهخدا: ماده تفرج).
4) . ترفيه خاطر: آسودگى و آسايشدادن و خوشوقت گردانيدن (لغتنامه دهخدا: ماده ترفيه).
5) . جمع بستان به معناى باغ و بوستان.
6) . فصل بهار.
7) . از بلندى به پايين نگاهكردن، يا نظارهكردن از بالا به پايين را إشراف گويند.
8) . اطلاع دقيقى از او در دست نمىباشد، تنها از گفتار تاريخ قم استفاده مىشود كه در برخى از سالهاى دهه پايانى قرن سوم هجرى (در سال 292 تا 296 هجرى) امارت قم را به عهده داشته است، و در دوره امارت او براى هفتمين بار زمينهاى كشاورزى قم را مساحت كردند، و پيش از اين او مدتى را در دوره قيام صاحب الزنج در سال 273 ه در بصره گذرانيده، و شاهد قيام آنان بوده است.
9) . سال 292 هجرى.
10) . او محمد بن اليسع بن حمزة بن اليسع بن عبد اللّه بن سعد أشعرى است، نياى او حمزة بن
معروفست به سرآىء حمولى الآبى- خراب شدند. و ايشان را در شهر مثل آن سراها و كوشكها بودند، و در آن ساكن مىكشتند. يكى از دو طرف وادى- از جانب شهر (1)- سراى و بستان ولد دولت، و جوسق (2)و سراىء سهل بن علىء بن سهل، و جوسق محمّد بن سهل بود، در درب و محلّت ولد حمزه بن اليسع، و بسيارى از سراها و منظرها (3)ازين سراى تا قنطره بكجه (4)- آنجا كه مسجد جامع است- بودند.
و پس از آن جوسق ابن عبدويه بن عامر، و سراها و كوشكها و بساتين، از كوشك عبدويه، تا آنجا كه حدّ قهيان (5)و درب نضر است، و بر آن طرف كه فرا پيشاق
1) . مقصود سمت مشرق رودخانه قم است، كه بخش اعظم شهر كهن قم در آن قرار داشت.
2) . جوسق معرّب كوشك است كه در لغت به معناى قصر كوچك آمده است.
3) . منظره ايوانى را گويند كه مشرف به باغ يا رودخانهاى بوده باشد.
4) . در نقطة مقابل بخش كميدان (كه در سمت غرب رودخانه قم و در زمينهاى كنونى وادى السلام و پيرامون آن بوده) و در سمت شرق رودخانه قم مسجد جامع كهن قم (بجز مسجد جامع يا جمعه كنونى قم) قرار داشته است، كه در برابر آن پل يا قنطرهاى بوده كه دو سمت شهر را به هم ارتباط مىداده است، نام اين پل، قنطره بكجه بوده است.
5) . ضبط اين نام در «انوار المشعشعين: ج 1/ 121»، قهستان آمده است، اما در تاريخ قم در دو جاى ديگر و هنگام ذكر خراج طسوجهاى (- نواحى) قم از اين موضع نام برده است، و در هر دو مورد قهيان جزئى از طسوج يا ناحيه لنجرود شمرده شده است، و در هر دو مورد از سياق
كميدان (1)است- كوشكى و بستانى كه معروفند بداود جمّال (2)بودند، مقابل قنطره سهلويه- و سراها و كوشكها از آنجا، و از درب جابر، تا برابر قنطره بكجه بسيارى بودهاند، و اربابان و خذاوندان آنرا ياد نكردهاند.
پس از آن سرآىء يحيىء بن علىّ- جدّ أبى سهل بن أبى طاهر (3)- بود، مقابل اين پل- يعنى پل بكجه، و سراها و بستانها و كوشكهآىء ديكر تا كوشك و بستان حمّاد بن نضر، و جوسق آل طلحه برمله، و سراها و بستانها و كوشكهاىء ديكر كه خذاوندان آنرا نمىشناسند و نمىدانند، و بيشترين آن مندرس و منهدم شدهاند- تا آنجا كه سر باغاتست، و آنجا نيز جوسق مزاحم است، و كوشكها و منظرهآىء ديكر..؟
1) . يعنى شرق رودخانه قم كه شمال منطقه وسيعى از باجك تا حدود بقعه شاه سيد على مىباشد.
2) . در اصل (حمّال) كه به احتمال قوى صحيح آن جمّال (- شتردار) است، كه معمولا در آن دوران شترداران مردان متمكن و ثروتمندى بودهاند، كه شتران خود را براى راه انداختن كاروانهاى مسافرتى و تجارتى اجاره مىدادهاند، و گرنه يك فرد حمّال و باركش نمىتواند داراى كوشك و بستان بوده باشد.
3) .؟
و بر نهر طبشقوران (1)، آنجا كه درب حسن بن علىّ است بر باغات، بذين كوشكها و منظرها كه بأبى الهيجا، و ابن الطّبرى، و حسن بن علىّ، و براذر او متكه بن على (2)، و ولد أبى خالد- كه منسوبند بابنين (3)- و ولد آدم بن عبد اللّه، مشهور و معروف بوده. و آنجا منازل بسيار بودهاند، كه مردم در آن فرود آمدهاند، پس از آن خراب شدهاند، و باغات بر آن ساخته»، و اللّه أعلم بالصّواب.د.
1) . نهر طبشقوران كه در «انوار المشعشعين: ج 1/ 172» به نام جوى طبشقوران آمده است، از جويهايى است كه از رودخانه قم سرچشمه مىگرفته، و به سمت ديه طبشقوران و ديگر مزارع و محلههاى مشرق و شمال رودخانه قم كهن مىرفته است، اين ديه نيز جزئى از طسوج لنجرود شمرده شده است. درباره ريشه اين نام در تاريخ قم ص آمده است: (طبشقوران: اينديه قومى از اهل طبشين بنا كردهاند، و نام آن طبشگران بوده است، پس معرّب گردانيدند و گفتند كه طبشقوران).
2) . در اصل: عالى ضبط شده است.
3) . ظاهرا يعنى به آنها ابني، ابن فلان و ابن فلان گفته مىشود.
و منبر در آن نصب كردند، تا آنكاه كه مسجد جامع بقم بنا نهادند، و منبر از آن بمسجد جامع نقل كردند. و در يادكردن سرآهاىء خراج و دار الضّرب، و سرآهاىء حاكمان، و زندانها كه بقم بودهاند، و غيره».
چنين كويند، كه:
«جون عبد اللّه بن سعد أشعرى بقم فرود آمد، در قم بغايت زاهد و عابد بود، و راغب (1)آن بود كه بقزوين رود، زيرا كه نميخواست كه نماز در سرآهاء مجوس بكزارد. و همه روز حديث مىكرد و سخن مىكفت، كه من ازينجا رحلت ميكنم.
پس براذرش أحوص او را كفت كه: اين مكان هم ثغرى (2)است، كه ديلم (3)بذان
1) . مايلبودن و رغبتداشتن.
2) . خط مرزى ميان سرزمينهاى مسلماننشين (- دار الاسلام) و سرزمينهاى كافرنشين (- دار الكفر) كه احتمال هجوم و حمله و نفوذ سربازان دشمن در آن مىرود، و معمولا محلّ استقرار سربازان و مجاهدان مسلمان مىباشد را ثغر يا به صيغه جمع ثغور بر وزن فلس و فلوس گويند.
3) . مقصود از ديلم، ايرانيانى بودهاند كه در نواحى جنوب غربى درياى خزر و گيلان زندگى مىكردهاند و اين مناطق تا سالهاى پايانى قرن نخست هجرى همچنان بيرون از مجموعة
متوجه مىشوند، و زحمت مىدهند در هر سالى؛ اكر غرض ترا آنست كه بثغر قزوين روى، تا دفع كفّار و مخالفان كنى، و أجر و ثواب حاصل كنى، اينجا نيز ديلم مىآيند، پس اينجا مقام كن، تا من از برآىء تو مسجدى بنا نهم، تا تو در آن نماز بكزارى.
پس از آن أحوص از برآىء براذرش عبد اللّه، مسجد عتيق (1)بدزپل (2)بنا نهاد، ود.
1) . صفت عتيق يا كهن بعدها- يعنى يك قرن پيش از نگارش اين كتاب- بر اين مسجد گذارده شد، و آن هنگامى بود كه أبو صديم در سال 265 هجرى در دوره خلافت المعتمد باللّه عباسى مسجد جامع ديگرى در قم بنا نهاد، از اين رو مسجد كهن ساخته أحوص بن سعد أشعرى از مسجد جامع بودن برافتاد و به صفت عتيق يا كهن مشهور گرديد.
2) . در برخى از نسخههاى تاريخ قم و برخى از نوشتههاى برگرفته از آن، اين كلمة با ضبط در پل آمده است كه احتمالا نادرست باشد، زيرا كه در نسخههاى كهن همواره ضبط اين نام دزپل مىباشد، و دز در لغت فارسى به معناى قلعه و حصار است، كه گاهى مزيد مؤخر نام مكان قرار مىگيرد، مثل (اسپى دز، روييندز، كهندز، قهندز)، و گاهى مزيد مقدم نام مكان، مثل (دزبار، دزمار) (لغتنامه دهخدا: ماده دز). و اما دزپل قم به تصريح تاريخ قم پلى بوده است بر روى رودخانه قم، و كرانه شرقى اين پل پيشتر قلعه و باروى روستاى ممّجان بوده، كه خود قلعه و پيرامون آن به نام جلنبادان مشهور بوده است، و بعدها و پس از بهم پيوستن روستاهاى شش گانه يا هفت گانه دشت قم، و فراهمآمدن شهر قم، پلى كه بخشهاى شرقى را به بخش غربى (- كميجان كه بر روى زمينهاى وادى السلام و فضاهاى پيرامون امروزى آن قرار داشته) پيوند مىزده است، در نزديكى اين دژ ساخته شد، و احتمالا به علت مجاورت با قلعه كهن جلنبادان، نخست به نام پل دژ جلنبادان شهرت يافت، و بتدريج اين نام طولانى در محاورات عامه مردم، به شيوه معمول ميان آنان، با حذف و تقديم و تأخير كلمات آن به نام دز پل مستقر گرديد، و نويسنده تاريخ قم به بيانى گويا از مشاهدات خود از موقعيت جغرافيايى اين پل بر روى رودخانه قم، در (فصل سيم از باب اول) ياد كرده، و مىگويد: (و جلنبادان- چنانچ مشاهد مىرود- موضع حصن است كه دزپل مىگويند، و ممّجان موضع ديه است كه آن را باب شهرستان مىگويند)، اين گفتار گوياى اين است كه در آن دوران پس از گذر از پل و ورود به ساحل شرقى رودخانه قم، نخست بخش قلعه و دژ جلنبادان بوده است، و پس از آن دروازه ورودى به بخشهايى از شهر قم كه در ساحل شرقى،- و به باب شهرستان معروف بوده- قرار داشته است، و احتمالا در نزديكى اين پل، مسجد جامع كهن قم كه احوص براى برادرش سعد اشعرى ساخت قرار داشته، و از گفته تاريخ قم برمىآيد كه در نزديكى اين مسجد، پل ديگرى بوده است كه به (پل بكجه) مشهور بوده، كه احتمالا پلى جز دزپل مىباشد.
پيشتر از آن موضع (1)آتشكذه بود، آن را خراب كرد (2)، و بر جآىء آن مسجد بنا نهاد، و كرد بر كرد آن رواقها بكردانيد (3)
2/ 115) مسجد امام حسن عسكرى عليه السلام كه امروزه بخش وسيعى از محدوده چهارراه بازار و خيابان حضرتى و حدّ فاصل دو پل علىخانى و پل ميدان نو را در بر دارد را مسجد جامع عتيق قم مىداند، مىگويد: (مسجد جامع عتيق قم منسوب به امام حسن عسكرى عليه السلام، از كهنترين مساجد اين شهر است، دور نيست آن همان «مسجد عتيق» نخستين مسجد بنا شده در اين منطقه باشد، كه پيشتر آتشكده بوده، و أحوص بن سعد اشعرى آن را ويران ساخته، و بر جاى آن مسجد مزبور را به در پل بساخت، و گرداگرد آن رواقها بگردانيد)، ليكن صفى الدين محمد نويسنده كتاب خلاصة البلدان مسجد جامع أبو الصّديم، حسين بن على بن آدم أشعرى را كه در سال 265 ه ميان قم (مقصود بخشهاى مشرق رودخانه قم) و كميدان (بخشهاى غربى رودخانه قم) بنياد كرد، همان مسجد جامع عتيق قم مىداند. و بنا بر شواهد و قرائن مسجد جامع (يا جمعه) كنونى در محله دروازه رى از خيابان آذر احتمالا همان مسجد ساخته أبو الصديم بوده است. مرحوم استاد على اصغر فقيهى (تاريخ مذهبى قم: 128) معتقد است كه (محل مسجدى كه اشعريان بنا كردند در نزديكىهاى خاكفرج و وادى السلام امروزى بوده است)، ليكن همان گونه كه در پاورقى پيشين گفته شد، به تصريح تاريخ قم، مسجد جامع عتيق ساخته أحوص اشعرى در نزديكى دزپل بوده است، از اين رو مسجد بايد در مشرق رودخانه و در نزديكى ساحل رودخانه- و نه در بخش كميدان و غربى شهر- ساخته شده باشد، از اين رو انطباق آن بر مسجد أبو الصّديم (مسجد جامع كنونى) يا بر بخشهايى از زمينهاى خاكفرج بسيار بعيد است. اما مسجد امام حسن عسكرى عليه السلام نيز نمىتواند مسجد جامع عتيق بوده باشد، زيرا منطقه اين مسجد در قرن اول هجرى بدور از روستاهاى 6 يا 7 گانه قم، و از دسترس مردم دور بوده است، و طبيعى است كه معمولا آتشكده يا مسجد در ميان محلههاى مسكونى يا در محوطهها و فضاى باز نزديك آنها ساخته مىشده است، از اين رو بنظر مىرسد طبيعىترين جايگاه براى انتساب آن به مسجد جامع عتيق، همانا محدودهها و فضاهاى پيرامون بقعه چهار امامزاده در سمت راست رودخانه مىتواند باشد.
، و يكدر از آن مسجد بر بستان سرآىء براذر خود عبد اللّه كشاد. ود.1) . در نسخه چاپى: پيشتر از آن آن موضع.
2) . ساختن مسجد در جايگاه معابد پيشين از ديرباز معمول بوده است، نمونههاى فراوانى از مساجد ساخته شده در مجاورت يا بر روى كليساها (همچون مسجد جامع اموى دمشق- مسجد اياصوفيا در استانبول) و كنيسه يهوديان يا ديرها يا آتشكدههاى مجوسيان وجود دارد، از مساجدى كه پيشتر آتشكده بوده، و بعدها بر روى ساختمان پيشين آن، با تغيير جايگاه محراب، مسجد ساختهشده، مىتوان از مسجد جامع كهن بروجرد نام برد، كه هم اكنون كاوشهاى باستانشناسى بخشى از ساختمان اصلى آتشكده را در زير ساختمان مسجد آشكار كرده است. از ديگر نمونهها مسجد جامع كهن ساوه است، كه هم اكنون در حاشيه شهر قرار دارد، و از بناهاى دوره سلجوقى مىباشد.
3) . مساجد ساختهشده در قرن اول هجرى معمولا داراى ساختمانى ساده، كه عبارت از يك نمازخانه اصلى سرپوشيده به سمت قبله، بهمراه محرابى در ميانه ديوار جنوبى، و رواقها و شبستانهايى در سه سمت ديگر كه همگى حياطى را در ميان خود در بر مىگرفتند بود، امروزه يكى از معدود مساجد باقيمانده از آن دوران مسجد تاريخانه دامغان است، كه به گفته باستان شناسان از نمونههاى مساجد نخستين يك ايوانه ايران است، احتمالا مسجد جامع كهن قم نيز نمونه ديگرى از اين گونه مساجد بوده، كه همگى داراى يك ايوان و فاقد هر گونه تزئينات هنرى و گچبرى و جز آن بودهاند، بعدها در قرن سوم و چهارم هجرى بتدريج ساخت مساجد چهار ايوانه همراه با تزئينات هنرى و محرابهاى سنگى يا آجرى رواج يافت. امروزه اثرى از مسجد جامع كهن و عتيق قم نمىباشد، از اينرو درباره جايگاه و موقعيت جغرافيايى آن در قم كنونى ميان مورخين و قمشناسان اختلاف نظر وجود دارد، دكتر مدرسى در (تربت پاكان:
عبد اللّه مدّت حيوة خود در آن مسجد نماز مىكزارد. و جون عبد اللّه وفات يافت، آن بستان و سراى را از مسجد جذا كردند.
و كويند كه: آن سرا مشهور و معروف بود به مردى، كه او را ثبخين (1)لقب نهاده بودند.
بعد از آن جون (2)حمزه بن اليسع أشعرى قم را كوره كردانيد بانفراد (3)، و از اصفاهان جدا كرد، و منبر درين مسجد بنهاد (4)، در سنه تسع و ثمانين [و مائه] (5)هجريّة».ى.
1) . كذا در اصل و در ديگر نسخههاى تاريخ قم، كه معناى معقولى براى آن نمىتوان تصور كرد، گر چه احتمال مىرود تصحيف (ثخين) بوده باشد، كه به معناى مرد چاق و تنومند، و يا شجاع مرد افكن است.
2) . كلمه (چون) در اين جمله ظاهرا زيادى است، و موجبى براى استعمال آن ديده نمىشود.
3) . يعنى قم را كه پيشتر يكى از توابع شهر اصفهان بود، (باصطلاح امروز شهرستان) مستقل نمود.
4) . يكى از لوازم ادارى شهر شدن در آن دوران بناى مسجد جامع است، كه در آن امام جمعة يا حاكم منصوب از طرف خليفه يا والى نماز جمعة و عيد را برپا مىداشت، و طبيعى است كه لازمه اين دو فريضه مذهبى همانا وجود منبرى است كه بر آن خطبه جمعة و عيد و يا فرامين و احكام خوانده شود، از اين رو نصب منبر در مسجد رمز و نشان شهرشدن بشمار مىرفته است، در «طبقات الشافعيه: ج 1/ 328» آمده است: «قال الاستاذ أبو منصور: نحو مأة منبر- يعنى مأة مدينة- فى بلاد أذربيجان و ماوراءها يختصّ بالشافعيه». و با توجه به نوشته تاريخ قم سال 189 هجرى مبدأ شهرشدن قم و رسميت يافتن آن است، كه به همت حمزة بن يسع ابن عبد اللّه اشعرى، كه از اميران با نفوذ و صاحب نام و دوستدار عباسيان بود انجام پذيرفت، و خود او نيز از سوى خليفه عباسى هارون الرشيد به عنوان نخستين حاكم شهر قم منصوب گرديد، و بدو براى تاسيس تشكيلات ادارى- بويژه ديوان خراج و اندازهگيرى حدود اراضى و مزارع و ممتلكات قميّان و تعيين ميزان خراج آنها- اختيار تام داده شد.
5) . سال 189 هجرى.
و حمزه اصفاهانى در كتاب خود آورده است، كه:
«جون قم را تكوير (1)كردند، تا مدّت شش سال ديكر بقم منبر نبود، جون سال خمس و تسعين و مائه (2)درآمد- و أمين (3)، علىّ بن عيسىء بن ماهان را با لشكر بسيار بفرستاد بجنگ خيل (4)مأمون، و او را برىّ و قم و اصفاهان و نهاوند و همدان والى كردانيد- و حمزه منبر در مسجد دزپل بنهاد، و اين مسجد غير جامع بود، و اين منبر در آن بماند (5)تا بأيّام خلافت معتمد (6). پس از آن أبو صديم، حسين بن علىّء [بن] آدم بن عبد اللّه (7)، درم)
1) . تكوير يعنى كوره (- شهرستان) گردانيدن.
2) . سال 195 هجرى.
3) . محمد امين فرزند هارون الرشيد پنجمين خليفه عباسى، پس از مرگ هارون در 3 جمادى الآخر سال 193 هجرى به خلافت رسيد، وى در سال 194 هجرى دو برادر خود يعنى عبد اللّه مأمون (كه حاكم ولايات مشرق بود) و قاسم المؤتمن (كه حاكم و فرمانرواى ولايات مغرب كه شامل بلاد الشام بود) را از ولايتعهدى و حكومت عزل نمود، و فرزند خود موسى الناطق بالحقّ را به ولايتعهدى برگزيد و از مأمون بيعت براى او را طلب نمود، كه با مخالفت مأمون روبرو گرديد، از اين رو در 15 جمادى الآخر سال 195 هجرى على بن عيسى بن ماهان را با لشكرى گران به جنگ مأمون به رى گسيل داشت، كه در جنگ رى طاهر بن الحسين معروف به طاهر ذو اليمينين (فرمانده لشكر مأمون) على بن عيسى بن ماهان را شكست داد، و او را به قتل رسانيد، عاقبت امين در شب يكشنبه 24 صفر سال 198 ه توسط سربازان طاهر بن الحسين كه بغداد را فتح نموده بودند به قتل رسيد، و در بقعه حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام (- مقابر قريش) دفن گرديد.
4) . خيل مأمون، يعنى اسب سواران مأمون، كه كنايه از لشكر است.
5) . اين منبر بمدت 83 سال در اين مسجد باقى ماند، يعنى از سال 195 هجرى تا سال 279 هجرى.
6) . المعتمد على اللّه عباسى، پانزدهمين خليفه عباسى بود، كه پس از مرگ الموفق باللّه عباسى در 23 صفر سال 278 هجرى به خلافت رسيد، ليكن پس از يكسال و چند ماه در 19 رجب سال 279 هجرى در بغداد درگذشت و در سامراء مدفون گرديد.
7) . أبو صديم (تصغير صدّام) كنيه حسين بن على بن آدم بن عبد اللّه اشعرى است، گر چه نام او در سلسله اسناد روايات اصول كافى آمده است، ليكن ترجمهاى از او در كتب رجال و تراجم نيامده است، اما از نوشته تاريخ قم برمىآيد كه او از بزرگان و اعيان و اشراف قم در دوره خود بوده، و از موقعيت و جايگاه والايى در ميان مردم قم برخوردار بوده است، بويژه آن كه در سال 265 هجرى اقدام به ساختن مسجد جامع قم (احتمالا مسجد جمعه كنونى در محله دروازه رى قم) نمود، كه خود نشان از تمكن مالى، و نفوذ اجتماعى، و اعتبار ديوانى نزد والى و حاكم عباسى دارد، و چنين شخصيتى با اين موقعيت و مكانت، كه در سالهاى پيش و پس از غيبت صغرى مىزيسته، بىترديد در ارتباط با امامان معصوم مقيم در سامراء- يعنى امام هادى و امام عسكرى و امام زمان عليهم السلام- بوده، و در مسائل جانشينى امام نيز مورد نظر و مشورت قرار گرفته است، و شاهد بر اين گفتار روايتى است كه شيخ كلينى رحمه اللّه در (باب مولد الصاحب عليه السلام) در كتاب اصول كافي نقل مىفرمايد، در اين روايت گرچه كنيه حسين بن على ابن آدم، أبو صدّام و أبو الصّدام ضبط شده است، ليكن ظاهرا بقرائنى كه در روايت وجود دارد مقصود همان أبو الصّديم است، و احتمالا ضبط أبو صدام صحيحتر باشد، زيرا تصغير نام بزرگان خلاف معمول است. در اين روايت آمده است: «على بن محمد، عن سعد بن عبد اللّه، قال: إنّ الحسن بن نضر و أبا صدّام و جماعة تكلّموا بعد مضيّ أبو محمد عليه السلام فيما أبدى الوكلاء، و أرادوا الفحص، فجاء الحسن بن نضر الى أبى صدّام، فقال: إنّى اريد الحجّ، فقال له أبو صدّام: أخرّه هذه السّنة ...»، همچنين در واقعه اخراج محمد بن موسى بن محمد بن على الرضا معروف به مبرقع از قم به كاشان (كه تفصيل اين واقعه در تاريخ قم آمده است) كه در هنگام غيبت أبو صديم از قم رخ داد، پس از بازگشت او به قم، مردم را در اين كار ناشايست سرزنش و نكوهش نمود، و بزرگان قم را براى بازگرداندن محمد بن موسى به كاشان گسيل داشت، و او را محترمانه به قم عودت داده، و حرمت او را پاس داشت؛ تمام اين رفتارها نشانه از شخصيت بزرگوارانه و نجيبانه و نفوذ اجتماعى و موقعيت والاى او دارد. شيخ محمد على اردستانى كچوئى در «رياض المحدثين: ص 243» در ترجمه او مىگويد: (رجل مشهور، جليل القدر، و كان من أكابر العرب، و من رؤسائهم في قم ... و هذا المسجد الجامع الذى بقم و اليوم مشهور بمسجد الامام عليه السلام من بناء الحسين بن على بن آدم المكّنى بأبى صدام)
1) . سال 265 هجرى.
2) . به گفته برخى از قمشناسان احتمالا مسجدى را كه أبو الصديم بنا نموده است، مسجد كهنى است كه امروزه در ميان مردم قم به نام مسجد امام حسن عسكرى عليه السلام مشهور است، و در نزديكى بازار شهر قم قرار دارد. «تربت پاكان: 2/ 115»، ليكن مرحوم فقيهى معتقد است كه مسجد جامع كنونى قم در محله دروازه رى همان مسجد ساخته أبو الصديم است (تاريخ مذهبى قم: ص 134).
مسجد دزپل بذان نقل كرد».
تا اينجا حكايت حمزه بود.
و روايتست از حسن بن محمّد (1)
ص 203 ترجمة شماره 187» آمده است: (في المجلد الثاني عشر من البحار: ابن قولويه، عن الكلينى، عن الحسن بن محمد الاشعرى و محمد بن يحيى و غيرهما، قالوا: كان احمد بن عبد اللّه بن خاقان على الضياع و الخراج بقم ...). لازم به يادآورى است كه حسن بن محمد بن حسن قمّى از منابع فراوانى در تدوين تاريخ قم استفاده كرده است، كه گزارش مفصل اين منابع در (كتابشناسى آثار مربوط به قم: ص 31- 17) آمده است.
كه او كفت، كه:«اين مسجد كه بر خارج شهر است، أبو الصّديم آنرا بنا نكرده است، بل كه مسجد جامع، كه ميان قم و كميدانست، در ميان دو موضع كه عرب بذان فرود آمده بودند- زيرا كه منازل عرب بعضى در شهر بودند، و بعضى بكميدان (2)
2/ 115).
- أبو الصّديم آنرا بنا نهاده است، و مناره آن در وقت عاملشدن يحيىء بن اسحاق (3)، و أمير شدن دكا بنا نهادهاند؛ روزت.1) . احتمالا مقصود از حسن بن محمد، حسن بن محمد اشعرى است، كه علّامه مجلسى رحمه اللّه در بحار الأنوار يك روايت تاريخى درباره تاريخ قم از او نقل فرموده است. در «رياض المحدثين:
2) . شهر قم كهن و كنونى از دو بخش تشكيل شده است، كه قم در اصطلاح پيشينيان نام منطقه شرقى و بزرگتر شهر بود كه «ممّجان» يا «منيجان» نيز خوانده مىشده است، قسمت كوچكتر كه از كميدان در شمال غربى تا نزديك مزديجان در غرب را فرا مىگرفته است، و يك بارو گرداگرد آن بوده است، به نام «كميدان» شناخته مىشده، بنابراين منظور از شهر يا قم در برابر «كميدان» منطقهاى وسيع با اين پهنه بوده و رودخانه، با آنچه از جمر در شمال تا بابلان در جنوب بر دو كناره آن بنياد گرديده بود، ميان آن دو قرار داشته است. نگاه كنيد به (تربت پاكان:
3) . يحيى بن اسحاق در رجب سال 291 هجرى، از سوى أبو الفضل خراسانى حامد بن العباس، كه عهدهدار و ضامن خراج نواحى وسيعى از ايران بود، به ولايت قم منصوب شد، ولايت او بر قم پيرو شكايت قميّان از والى خود اسد بن جمهور بود، كه أبو الفضل خراسانى او را عزل نمود، و يحيى را بجاى او نصب كرد. و يحيى در نخستين اقدام خود به تعيين مساحت قم پرداخت، تا ميزان خراج آنان را معين كند. تفصيل اين وقايع در (فصل اول از باب دوم) تاريخ قم آمده است.
يكشنبه سيزده روز از ماه رمضان كذشته، سنه احدى و تسعين و مائتين (1)».
و من يافتم از تواريخ (2)، كه:
«مفلح تركى (3)
خليفة بين وصيف و بغايقول ما يقوله كالببغاء درباره دوره امارت مفلح بر قم آگاهى چندانى در دست نمىباشد، جز آن كه از گزارش تاريخ قم برمىآيد كه او يكبار به سركردگى سربازان پيشاهنگ لشكر موسى بن بغا در دوره خلافت المعتزّ باللّه عباسى در سال 254 هجرى، و يكبار ديگر در سالهاى پيش از سال 252 هجرى، و يكبار ديگر در سال 260 هجرى به قم آمده است. به نوشته تاريخ قم مفلح در سال 260 هجرى أمير قم بود، و در همين سال اقدام به نصب منبر در مسجد جامع قم نمود.
كه أمير قم بود، منبر در مسجد جامع بقم بنهاد، در سنه ستّين ود.1) . در أصل سال (احدى و تسعين و مائه) آمده است، كه برابر است با سال 191 هجرى، ليكن سال صدگان آن يقينا خطاست، و صحيح آن مائتين بايد باشد، زيرا أبو الصّديم مسجد را در سال 265 هجرى بنا كرد، و 26 سال بعد مناره آن در دوره حكومت يحيى بن اسحاق بر قم- كه در سال 291 هجرى بود- ساخته شد.
2) . مؤلف كتاب تاريخ قم از منابع متعددى براى فراهمآوردن كتاب خود استفاده كرده است، برخى منابع و مصادر عمومى متداول در عصر خود بوده است، كه نام آنها را آورده است، و در برخى موارد از مآخذ مربوط با عناوين كلى ياد كرده است، همچون: من يافتم از تواريخ، كه در اين فقره از كتاب آمده است (نگاه كنيد به: كتابشناسى آثار مربوط به قم: ص 20).
3) . مفلح تركى و موسى بن بغا (بغا الكبير) هر دو از فرماندهان ترك، و سرلشكران عباسى در دوره غلبه و استيلاى تركان بر دار الخلافة بغداد و سامراء بودند، بويژه ابن بغا كه از نفوذ فراوانى در دستگاه خلافت و بر شخص خليفه داشت، نفوذ او بگونهاى بود كه شاعرى از آن دوره در نكوهش خليفه گفت:
مائتين (1)».
و اين روايت بخلاف آن روايتست، مكر منبر را مفلح تركى نو كردانيد؛ فأمّا نصب منبر در مسجد جامع، در ابتدآىء حال نبود، الّا در وقت مذكور.
و كويند كه: مسجدى كه معروفست بسعد آبادى (2)در بازار (3)قم، نماز جمعه به رسمجد
1) . سال 260 هجرى.
2) . مقصود از سعدآبادى، سعد بن مالك بن أحوص اشعرى است، كه از اعيان و بزرگان خاندان اشعرى در قرن دوم هجرى بوده است، وى نواده أحوص است كه بهمراه عبد اللّه برادر پرهيزگارش از عراق به قم هجرت نمودند، و در قم سكونت نموده، و مقدمات شهرنشينى و تاسيس شهر قم را فراهم كردند. وى بنا به نوشته تاريخ قم نخستين كسى است كه نهرى را از رودخانه قم به سمت مشرق قم حفر نمود و جارى كرد، و آب را به روستايى كه از آن او بود- و اقدام به احياء و كشت زمينهاى آن نمود- رسانيد، اين روستا كه نام او را بر خود داشت به روستاى سعد آباد مشهور بود، و در زمينهاى شمال شرقى قم، در محدوده دروازه رى از جنوب، و چهار امامزاده و شاه سيد على از شمال را در بر مىگرفته است، او دومين شخصى است (پس از نياى خود أحوص كه مسجد دزپل را به جاى آتشكده قم بنا نهاد) كه در قم مسجد ساخت، كه به مسجد سعد آبادى مشهور بود، و مدتى در آن نماز جمعه نيز برگزار مىشد.
3) . از موقعيت جغرافيايى محدوده بازار قم در شهر كنونى اطلاع دقيقى در دست نمىباشد، ليكن به احتمال قوى مىتوان بازار كهنه قم امروز را كه در محله دروازه رى (در شمال خيابان آذر) و در غرب مسجد جمعه (يا جامع) قرار دارد، و در ميان مردم قم به ميدان كهنه مشهور است، بازار كهن قم دانست، و بر صحت اين احتمال قرائنى وجود دارد، از آن جمله: در تاريخ قم هنگام ذكر جويهاى قم و نواحى آن مىگويد: (اول جوئى كه به شهر روانه شد جوى سعد است، كه آن را سعد بن مالك بن أحوص روانه كرد به دهى كه آن را احداث كرده بود، بر در دروازه رى كه آن را سعدآباد خوانند)، از اين گفتار معلوم مىگردد كه در جايگاه دروازه رى و پيرامون آن روستايى را سعد بن مالك بن أحوص اشعرى بنا نمود، و براى آبيارى زمينهاى كشاورزى آن جويى را از رودخانه قم (از ساحل شرقى آن) منشعب كرد، و آب را به زمينهاى روستا رسانيد، و دور نيست كه مسجد روستاى سعد آباد يا مسجد سعدآبادى همين مسجد
مسجد جامع مدّتى در آن مىكزاردند.
و هم كويند كه:
«اوّل مسجدى كه بذين ناحيت بنا نهادند- پيش از آمدن عرب بذين ناحيت- مسجد قريه جمكران (1)
(في سنة 1080 در جوار والد، مولانا حجّة اللّه في العالمين روحى فداه مشرّف شديم به حرم اهل بيت صلوات اللّه عليهم، و بعد مشرف شديم به زيارت مسجد مقدس جمكران كه از مضافات قم المشرفة مىباشد. حقير فقير شنيدم از والد مكرم روحى فداه كه مولانا شيخ محمد بهاء الدين عاملى عطّر اللّه مرقده و مولانا حضرت علّامه آخوند ملّا محمد تقى مجلسى عطّر اللّه مضجعه به اين مكان مقدس مشرف مىشدند).
نويسنده تاريخ قم در (فصل ششم) به نقل از راويان بومى شهر قم (رواة عجم) ساختهشدن و نامگذارى جمكران را منسوب به جم ملك كه از پادشاهان افسانهاى ايران است مىداند، و در اين باره مىگويد: (اول ديهاى كه بذين ناحيت بنا نهادند جمكرانست، و جم ملك آن را بنا كرده است)، و با توجه اين كه «كران» به معناى كنار در مقابل ميان است، چنانكه مىگويند (حيره شهرى است به كران باديه) يا (كران بيابان) (لغتنامه دهخدا: ماده كران)، جمكران به معناى كنارهاى كه جم پادشاه آن را آباد كرده و ساخته، مىباشد. و ممكن است كلمه (جم) تصحيف شده چم، كه به معناى آب فراوان است بوده باشد، و جمكران به معناى كرانه و كنارهاى كه در آن آب فراوان و چشمههاى متعدد است باشد. در پاورقى صفحة 584 برهان قاطع ذيل ماده «چم» آمده است: مردم دار المرز و مردم مرو شاهجهان چشم را چم گويند، كه به عربى عين خوانند، و چون هم اكنون گيلانيان چشم را چمcum گويند، بنابراين در شعر امروزى بنظر مىرسد چم با جيم فارسى مستعمل باشد.
بود، و مردى از أهل اسلام نام او خطّاب بن1) . اين مسجد جز مسجدى بايد باشد كه امروزه در جنوب شرقى روستاى جمكران قرار دارد، و به نام مسجد صاحب الزمان عليه السلام در ميان مردم مشهور است، زيرا تا كنون هيچ سند معتبر و قابل اعتمادى دال بر پيشينه كهن مسجد كنونى بدست نيامده است، و شهرت كنونى آن زائيده داستانى است كه ساختمان آن را به امام زمان عليه السلام نسبت مىدهد، اين داستان نخستين بار در بياضى كه در آن 10 رساله فلسفى و عرفانى و تاريخى نوشته شده آمده است، بياض از آن أبو الشرف محمد مهدى بن على نقى بن نعمت اللّه حسينى قمى متخلص به توحيد، خطيب و واعظ قم، زنده در سال 1116 هجرى، از فضلاء قم در اوائل قرن يازدهم هجرى و از شاگردان قاضى سعيد قمى و معاصر علامه مجلسى رحمه اللّه. او در پايان اين بياض حكايت بناء مسجد جمكران قم را در 4 صفحه به نقل از كتاب «مؤنس الحزين في معرفة الدين و اليقين» من مصنفات أبى جعفر محمد بن بابويه قمى آورده است، و بيش از دو قرن بعد حاجى نورى رحمه اللّه عين نوشتار 4 صفحه سابق الذكر را نخست در كتاب كلمة طيبه (ص 457- 460 چاپ اسلاميه)، و از آنجا با اندك تغييرى در كتاب نجم الثاقب (ص 155- 157 چاپ 1329 تهران) آورده است، (كتابشناسى آثار مربوط به قم: ص 63)، و جالب آنكه حاجى نورى اين واقعه را به اشتباه به محدّث مشهور سيد نعمت اللّه جزائرى منتسب نموده. و بعيد به نظر نمىرسد كه مسجد جمكران كنونى، مشهور به مسجد صاحب الزمان (عج)، همان مسجدى باشد كه خطّاب از قبيله بنى اسد آن را بنا كرد، و بعدها در دورههاى متأخر و با اشاعه داستان حسن بن مثله جمكرانى رونق فزايندهاى يافت. تا دو دهه قبل ساختمان كوچك آن كه از ساختههاى قرن سيزدهم هجرى بود برقرار بود، ليكن در سالهاى اخير ساختمان كهن مسجد تخريب و بر روى آن و با افزودن دهها هزار متر مربع از زمينهاى كشاورزى پيرامون آن مسجد عظيمى بنا گرديد، كه از بزرگترين مساجد ايران بشمار مىرود. پيشتر از اين هنگام تحقيق كتاب (انوار المشعشعين فى ذكر شرافة قم و القميّين) در باب دهم (ج 1، ص 443) به مناسبت اشاره به بناى مسجد جمكران، در پاورقى به اين نكته پرداختهام كه: (محمد بن على بن الحسين بن موسى بن بابويه قمى، أبو جعفر، مشهور به شيخ صدوق، از بزرگان محدثين و فقها و نويسندگان اماميه است، اهميت او در سلسله محدثين و فقهاى اماميه و ارزش نوشتهها و روايات و تأليفات او، و نقش او و انديشههايش در تفكر اماميه مورد اتفاق تمامى شرح حالنگاران است، و همگى به تفصيل درباره او و كتابهايش سخن گفتهاند. شيخ نجاشى (متوفاى سال 450 ه) و شيخ طوسى (متوفاى سال 460 ه) در دو كتاب (رجال) خود درباره او و كتابهايش به تفصيل سخن گفتهاند. نجاشى بيش از 160 كتاب و رساله براى او ياد كرده است، دقت او در يادكرد نوشتههاى او به گونهاى است كه رسالههاى كوچك و نامههاى چند برگى او را نيز آورده است، ليكن نامى از كتاب (مؤنس الحزين في معرفة الحقّ و اليقين) نياورده است. از سوى ديگر اين گونه نامگذارى با سجع و قافيه به دور از شيوه نامگذارى شيخ صدوق است، و تناسبى با تأليفات او ندارد، علاوه بر آن كه اساسا كتابى به اين نام براى نويسندهاى- صدوق يا جز او- ياد نشده است، يعنى در تاريخ مؤلفات اماميه كتابى به اين نام به نويسندهاى امامى مذهب نسبت داده نشده، از اين رو با توجه به مجموعه قرائن و شواهد، به يقين مىتوان ادعا كرد، چنين كتابى هرگز نوشته نشده، و وجود ندارد، بنابراين مطالب نسبت داده شده به آن نيز همان حكم را دارد، و گذشته از تمام آنچه گفته شد، فوت شيخ صدوق رحمه اللّه در سال 381 ه بوده، در حالى كه واقعهاى كه حسن بن مثله جمكرانى ادعاى وقوع آن را مىكند، در سال 393 ه، يعنى دوازده سال پس از فوت شيخ صدوق مىباشد. و احتمال تصحيف در ضبط سال و تاريخ واقعه، بگونهاى كه با دوره زندگى شيخ صدوق تناسب داشته باشد- چنانكه براى تصحيح اين واقعه احتمال آن را دادهاند- بر خلاف اصل است، يعنى اصل نخست صحت ضبط تاريخ است، مگر قرينه قطعيهاى بر خلاف آن يافت شود، از اين رو نقل اين قضية در كتاب شيخ صدوق- بر فرض بودن چنين كتابى- نامعقول است. علاوه بر اين، در هيچ يك از منابع حديث و كتابهاى دعا و زيارتنامههاى بقعهها و مزارها و مساجد متبركه، نام و يادى از اين مسجد، و استحباب نماز مخصوصى در آن نشده است. اين نكته از اين جهت اهميت دارد كه شهر قم از ديرباز مورد توجه شيعه و امامان معصوم بوده، و همواره محل آمد و شد امامزادگان و محدثين و فقيهان قرار داشته، و در صورت صحت روايت جمكرانى، بىترديد از آن در كتابها و روايات خود ياد مىكردند، و شيعيان را به زيارت اين مسجد تشويق مىكردند، (چنانكه درباره مساجدى همچون مسجد سهله و مسجد كوفه و مسجد براثا و مسجد قبا و جز اينها وجود دارد). أمّا آنچه در سالهاى أخير به عنوان شاهدى بر سنديت و اعتبار اين مسجد گفته مىشود (يعنى رفتن برخى از مراجع تقليد و علما و مقدسين به آنجا، و برخى نقل قولها از آنان) و همواره در نوشتهها بدان اشاره مىشود، اعتبار و ارزشى ندارد، زيرا أولا متعلق به نيم قرن أخير است و از سابقه كهنى برخوردار نمىباشد، و ثانيا در صحت بسيارى از اين گفتهها و نقل قولها شك و ترديدهايى وجود دارد، و خلاف آن نيز نقل شده است، و از همه مهمتر آن كه روستاى جمكران و دشتها و كوهپايههاى پيرامون آن همچون كوه دو برادران و كوه خضر، از ديرباز يكى از تفرجگاههاى مردم قم بشمار مىرفته كه معمولا روزهاى تعطيل و جمعه و عيد، بسيارى از مردم و علما براى تنزّه و تفرّج به اين دشتها مىرفتند، و شايد در اين ميان در مسجد آنجا نيز نماز مىگزاردند، كه اين سفرها و نماز شاهدى بر صحت داستان جمكرانى نمىتواند باشد. ولى لازم به يادآورى است كه نبود سند در منابع كهن اماميه براى دستور امام عليه السلام به ساختمان مسجد جمكران از ارزش و قدسيت اين جايگاه نمىكاهد، زيرا مسجدى است كه به نام مبارك حضرت حجت عليه السلام ساخته شده، و محل نماز و عبادت مومنين، و جايگاه توسل به درگاه خداوند و ائمه طاهرين عليهم السلام مىباشد، و بنابر روايات اين گونه مكانها محل تردد ملائكه بوده، و اقتضاى استجابت دعا و توسل مردمان نيازمند را دارد، ليكن اين حقيقت را نبايد پنهان داشت، كه تا كنون هيچ سند صحيح و دليل قاطعى بر اعتبار انتساب اين مسجد يافت نشده است، مگر آن كه كسى بر قاعده اصولى تسامح در ادله سنن اعتماد نموده، و گفته منسوب به شيخ صدوق رحمه اللّه را در حدّ روايت معتبر بداند، يا رفتار و اعتقاد فقهاى متأخر را حجت دانسته و دليل بر اعتبار انتساب اين مسجد قرار دهد، كه شواهد چندى بر اين گفته أخير مىتوان يافت، از آن جمله نوشتهاى است به خط علم الهدى فرزند فيض كاشانى (متوفاى 1091 ه) كه در ميان مجموعهاى از نامهها و مكاتبات و نوشتههاى او در نسخهاى خطى در كتابخانه آية اللّه مرعشى رحمه اللّه مىباشد (كه دوست دانشمندم جناب آقاى رسول جعفريان عكس آن را در اختيارم قرار داد)، در اين يادداشت آمده است:
أسدى (1)- كه بذين ناحيت افتاده بود- آن را بنا كرده بود، و در آن تنها نماز مىكزارد، و چون مختار بن أبى عبيد ثقفى (2)
(جزى المختار خيرا ...). آرامگاه او امروزه در بيرون باروى مسجد جامع كوفه در زاويه جنوب شرقى آن قرار دارد، و زيارتگاه مردم است.
بكوفه خروج كرد، و طلب قصاص خون حسين بن علىّ عليهما السّلم مىنمود، كشندگان حسين بن علىّ ازو بكريختند، و در ميان ايشانت.1) . تركيب اين نام خطاست، زيرا اسدى نام پدر خطّاب نمىباشد، بلكه نام عشيره و طايفهاى است كه خطّاب بدان منتسب بوده است، و آنان قبيله بنى أسد مىباشند كه از قبايل عرب مهاجر به عراق در دوران فتوحات اسلامى بودند، و در كوفه و پيرامون آن، و بخصوص در آباديهاى منطقه غاضريّه (كربلاى امروزى) سكونت گزيدند، و برخى افراد اين طايفه پس از واقعه كربلا اقدام به دفن شهداى كربلا نمودند.
2) . مختار بن أبى عبيد بن مسعود بن عمرو ثقفى، او و پدرش از بزرگان بنى ثقيف (قبيلهاى كه سكونتگاه آنان شهر طائف بود) بودند، مختار از فرماندهان شجاع و نامآور در دوره خلافت عمر بن الخطاب بود، و در جنگهاى فتح عراق مشاركت داشت. او را با صفاتى همچون شجاع، صاحب رأى، سخنور، زيرك توصيف كردهاند، عمر بن سعد بن أبى وقاص شوهر خواهر او صفيّه بود. زندگى مختار فراز و نشيبهاى فراوانى داشته است، و درباره اعتقادات او سخنان گوناگونى گفته شده است، ولى روايات صحيحى درباره نيكى اعتقادات او در منابع اماميه آمده است (نگاه كنيد به: معجم رجال الحديث: 18/ 94). مختار در سال 65 هجرى به داعيه خونخواهى امام حسين عليه السلام در كوفه قيام كرد، و بسيارى از شركتكنندگان در واقعه كربلا را به قتل رسانيد، و سرور و شادمانى را به خانههاى شيعيان و علويان بازگردانيد، و عاقبت در مصاف با لشكر مصعب بن الزبير- كه از سوى برادرش عبد اللّه بن الزبير كه به جنگ او آمده بود- در رمضان سال 67 هجرى كشته شد. در روايات آمده است كه امام زين العابدين عليه السلام پس از شنيدن خبر مرگ مختار براى او از خداوند طلب رحمت نمود، و فرمود:
بنى أسد بودند از قوم غاضريّه (1)
كربلا- نواويس- عين التمر، و جز اينها بوده است، از اين رو گاهى از كربلا با نام غاضريه نيز ياد مىشود. در معجم البلدان آمده است: (الغاضريّه: منسوبة الى غاضرة من بنى أسد، و هى قرية من نواحى الكوفة قريبة من كربلا).
، و بذينجانب افتادند بنزديك اين مرد، و پيش او اقامت كردند و ببودند.پس جون حجّاج بن يوسف (2)بر عراقين (3)والى شد، سعيد بن جبير (4)- كه از جمله).
1) . مقصود از اين گفته مترجم تاريخ قم، قومى است كه در غاضريه ساكن بودهاند، و غاضريّه نام دشتى است در شمال غرب كوفه كه در قرن نخست هجرى در آن تعدادى روستا از آن جملة:
2) . حجاج بن يوسف ثقفى از واليان مشهور دوره اموى بر عراق بود، جنايات و قتلعامهاى وى در دوره امارت 20 ساله او بر عراق در تمامى منابع تاريخى آمده است. وى نخستين بار در دوره خلافت عبد الملك بن مروان در سال 75 هجرى به امارت عراق رسيد، و در سال 95 هجرى در دوره خلافت وليد بن عبد الملك در شهر واسط به هلاكت رسيد.
3) . در اصطلاح جغرافىدانان مسلمان از دو شهر كوفه (در ميانه عراق) و بصره (در منتهى اليه جنوب شرقى عراق) با نام عراق يا عراقين ياد مىشود.
4) . سعيد بن جبير بن هشام، وى از تبار ايرانيان ساكن در كوفه است، و در همانجا در دوره خلافت امير المؤمنين (ع) زاده شد، و بعدها به مكه هجرت نمود، او از طبقه تابعين بشمار مىآيد، و از بزرگانى است كه شيعه و سنى بدو احترام مىنهند، شيخ طوسى در كتاب رجال خود او را از شيعيان و از اصحاب امام زين العابدين عليه السلام دانسته است، وى مشهور به زهد و تقوى و پرهيزكارى است، نام او در سلسله اسناد روايات فراوانى قرار گرفته است، او با دو تيره از عربها انتساب ولاء داشت، و به عنوان مولى بنى أسد، و مولى بنى واليه از او ياد مىشود، وى از شورش و اعتراض ابن الاشعث بر عليه حجّاج و عبد الملك بن مروان كه به قيام القرّآء مشهور است حمايت نمود، از اين رو همواره حجّاج مترصد دستگيرى او بود، در برخى روايات از سفر او به اصفهان (و فارس) ياد شده كه در آنجا براى مردم حديث مىخواند. عاقبت در سال 95 هجرى در مكه دستگير و به واسط منتقل گرديد، و در شعبان همان سال به دستور حجّاج به شهادت رسيد، و حجّاج نيز 15 روز پس از شهيد شدن، او به بيمارى مرموزى به هلاكت رسيد. (سير اعلام النبلاء: 4/ 327).
موالى (1)بنى أسد بود- از حجّاج بكريخت، و قصد اين ناحيت كرد، و بواسطه محبّتى كه او را با بنى أسد بود، به نزديك اين طآئفه أسديّه- كه بجمكران بودند- نزول كرد، و شش ماه اينجا بماند. و چون خبر او بأمير قاسان و اصفاهان رسيد، و بدانست كه او از حجّاج كريخته است، و حجّاج طالب اوست، او را بكرفت و بنزديك حجّاج فرستاد، و حجاج او را بكشت (2)».
و كويند كه:
«سعيد از قم به ناحيت آذربيجان رفت، و از آنجا بمكّه باز كرديد، و پناه بمكّه برد، پس او را بكرفتند و به حجّاج فرستادند، تا حجّاج او را بكشت (3)».د.
1) . موالى جمع مولى است، و انتساب غير عرب به يكى از تيرههاى عرب را ولاء مىگويند، كه اين سنت در قرنهاى نخستين هجرى فراوان بوده است، و بسيارى از ايرانيان مسلمان براى كسب اعتبار و حمايت و جز اينها با يكى از خاندان مشهور عرب اين گونه رابطه انتساب ايجاد مىكردند، و بدان مشهور مىشدند.
2) . ابن سعد در «الطبقات الكبرى: 6/ 264» و ذهبى در «سير اعلام النبلاء: 4/ 336» روايت كردند كه سعيد بن جبير و طلق بن حبيب و گروهى از يارانشان را خالد بن عبد اللّه القسرى (والى مكه) دستگير و به نزد حجاج در واسط فرستاد، و در آنجا به قتل رسيدند.
3) . اين روايت مطابق با گزارش منابع تاريخى است، چنانكه در پاورقى پيشين آمد.
دار الخراج بشهر قم- قديما و حديثا (1)- اين سرآئيست كه اليوم (2)معروفست به دار الخراج، مشهور به سرآىء يزد بن نار مجوسى. پس از آن اليسع بن عامر بن عمران أشعرى از ورثه يزد بخريد، و آنرا ديوان (3)
أمّا خراج، ماليات ساليانهاى است كه از مردم و املاك آنها گرفته مىشود.
خراج ساخت. و در شهر قم بجز ازين سراى1) . مقصود از «قديما و حديثا» آن است كه از هنگامى كه قم كوره يا شهر مستقلى از اصفهان در سالهاى پايانى قرن اول هجرى گرديد، تا هنگام تاليف كتاب در سال 378 هجرى، همواره تشكيلات جمعآورى ماليات و خراج شهر قم در اين سرا بوده است.
2) . امروزه.
3) . ديوان (به كسر دال) كلمهاى است فارسى كه به زبان عربى راه يافته، از اين رو از كلمات معرّب شمرده مىشود، برخى از زبانشناسان عرب اصل اين كلمه را در فارسى برگرفته از كلمه «ديبان» به معناى ديو يا شيطان دانستهاند، از آن جهت كه كاتبان و دفترداران ديوان، در دقت و آگاهى و نفوذ در اسرار مردم و دارائيهاى آنان، با ديو و شيطان شباهت دارند، جواليقى در «المعرّب من الكلام الاعجمى على حروف المعجم: ص 154» مىگويد: (أى كتّاب يشبهون الشياطين فى نفاذهم). و در لسان العرب ديوان به معناى (مجمع الصّحف) و (الدفتر الذى يكتب فيه اسماء الجيش و أهل العطاء) تعريف شده است، ليكن برخى ديگر آن را كلمهاى عربى از ريشه تدوين و نوشتن دانستهاند، در «الشّهاب: 94» آمده است: (هو عربىّ من دوّنت الكلمة، اذا ضبطها و قيّدتها، لانّه موضع تضبط فيه احوال الناس و تدوّن). گر چه اين واژه در صحاح الفرس نيامده است، ليكن بىترديد اين كلمه بايد معرّب بوده باشد، و شواهد تاريخى دال بر آن است، زيرا اصل تشكيلات ديوان در اسلام در دوره خلافت عمر بن الخطاب و پس از فتح ايران، و نمونهبردارى از تشكيلات ادارى دوره ساسانى به وجود آمد، و تا دوره خلافت عبد الملك بن مروان (65- 86 ه) ادامه يافت، و در تمام اين سالها ديوان مطابق با روش ديوان ادارى ايرانيان، و به وسيله ايرانيان موالى، و با اصطلاحات فارسى برقرار بود، و عبد الملك در سالهاى ميانى خلافت خود اقدام به تعريب ديوان نمود، و اصطلاحات فارسى آن را تعريب كرد. در كتاب «الاعلان بالتوبيخ لمن ذمّ التاريخ: ص 97» آمده است: (خلفاى بنى العباس براى اولين بار وزير گرفتند، زيرا بنى اميّه أمر اموال و خراج و تقسيم آن را به كتّاب شهرها كه از طرف امراء گماشته شده بودند تفويض مىكردند، ديوانهاى شام بزبان رومى، و ديوانهاى مصر بزبان قبطى، و ديوانهاى عراق بزبان فارسى بوده است، و كاتبان اين دواوين فقط نصارى و مجوس بودند، سليمان بن سعد القضاة در زمان عبد الملك بن مروان دواوين شام را بزبان عربى نقل كرد).
دار الخراج نبوده است؛ الّا دار الخراج به قريه ويدستان (1)، و سرآىء حبس، كه بعضى از عمّال (2)قم كه به قريه جمكران فرود آمده بودند، آن هر دو سراى را به دست فرا كرفته بودند، يكى را دار الخراج ساخته بودند، و يكى را دار الحبس. و جون أبو علىّ، أحمد بن محمّد [بن] (3)رستم اصفاهانى (4)والى عمل (5)قم شد، ديوان خراج را باسرآىء حسين بنت.
1) . يكى از روستاهاى ناحيه جمكران، در تاريخ قم در (فصل ششم، در ذكر رستاقهاى قم) آمده است: (اول ديه كه بذين ناحيت بنا كردند جمكران است ... بعد از آن موضعى ديگر كه بذان بنا نهادند ويدستان است، و آن موضع بيشهاى بوده است پر از درخت بيد، درختهاى آن ببريدند، و در موضع آن بنا نهادند، و بذان سبب آنرا ويدستان نام كردند).
2) . عمّال جمع عامل كه به معناى كارگزار است.
3) . كلمه (بن) در نسخه اصل افتاده است، ليكن در (فصل دوم، در مساحت هشتم)، نام اين عامل با كلمه (بن) ميان محمد و رستم آمده است، كه همو صحيح مىباشد.
4) . ابو على، احمد بن محمد بن رستم اصفهانى، كه گويا از مصر به ايران مهاجرت كرده، عامل خراج اصفهان و فارس و شهرهاى جنوب ايران در اوائل سده چهارم هجرى است، درباره زندگانى او اطلاعاتى در منابع تاريخى و رجالى نيامده است، تنها اثرى كه تاكنون از او باقيمانده، وقف زمينهاى كشاورزى تعدادى از روستاهاى شهرستان زواره و ديگر ولايات اصفهان بر فرزندان و نوادگان خود است، كه اين موقوفه در سندى وقفى كه يكى از كهنترين اسناد وقف اسلامى بشمار مىرود ثبت شده، متن عربى اين وقفنامه كه تاريخ تنظيم آن رمضان سال 316 هجرى است تا كنون باقيمانده است، علاوه بر آن كه همچنان بخشهاى از زمينهاى وقفى او در تصرف نوادگان دخترى او كه برخى از سادات طباطبايى اصفهان مىباشند قرار دارد. (نگاه كنيد به: مقدمه ديوان مجمر، ص: ب، و مقاله: (موقوفات احمد بن محمد بن رستم) در نشريه: وقف ميراث جاويدان، شماره 46، ص 56).
5) . والى عمل همان كارگزار خراج است.
نضر بن عامر أشعرى انداخت (1). سبب آنك أبو علىّ در سرآىء حسين بن نضر نزول كرده بود، و از سرآىء أبى جعفر محمّد بن على طلحى بذان نقل كرده بود، پس جون محمّد بن ادريس قمّى كاتب را بجآىء او عامل كردانيدند، ديكر باره او ديوان خراج را با دار الخراج قديمه انداخت.
و دار الضّرب (2)بقم، آن سرآىء است كه اليوم معروفست بدار الضّرب، در درب (3)و كوجه كه مشهور است و معروف، بكوجه و درب دار الضّرب.
و اين دار الضّرب حجره (4)بود از حجرهآىء سرآىء يزد، آن حجره را از آن سراى جذا كردند، و در او باين كوجه و درب كشودند (5)
«طبق اظهار پارهاى از افراد مورد اعتماد، تا سى چهل سال پيش، در نزديكى كوچه سنگبند، كوچهاى به نام دار الضّرب وجود داشته است». امروزه كوچه سنگبند در محله سيدون از محلات خيابان چهارمردان قم مىباشد.
.و حكايت كنند كه:
«ضرّابان (6)كه در قم بودند، اصل ايشان از اصفاهان بوده است، و اين عمل ضرب درد.
1) . يعنى ديوان خراج را در سراى حسين بن نضر بن عامر اشعرى قرار داد.
2) . محل ضرّب سكه.
3) . در عربى كوچههاى فرعى كه از خيابانهاى اصلى (- شارع) يا خيابانهاى فرعى (- السّكة) منشعب مىگردد را در صورت باز بودن درب، و در صورت بنبست بودن زقاق گويند، و برخى هر دو را درب و زقاق مىدانند.
4) . اتاق.
5) . يعنى سراى يزد داراى حجرات و اتاقهاى متعددى بود، كه از كوچهاى بدان سرا مىرفتند، و هنگامى كه يكى از اتاقهاى آن سرا را دار الضرب قرار دادند، ارتباط آن را با سرا قطع نموده و براى آن درى جدا به كوچهاى ديگر- كه نام آن كوچه بتدريج به نام «درب دار الضرب» مشهور شد- گذاشتند. در تاريخ مذهبى قم ص 178، به نقل از كتاب گنج شايان ص 172 آمده است:
6) . ضرّاب از صيغه مفاعله است، نام كسى است كه پول و سكّه مىسازد.
ميانه ايشان موروثى بوده، و از أكابر بأصاغر (1)مىرسيد، و آنج از آن حاصل مىشد بر يكديكر قسمت ميكردند، و از صرّافان شهر، هيچكس با ايشان درين شغل و حاصل شريك نبود، و هر فرزند كه ازيشان (2)در وجود مىآمد، او را از نصيب ولادة (3)، نصيبى نبوده (4)است از منافع دار الضّرب. و اين رسم (5)در ميان ايشان، جارى و مستعمل بوده و هست».
و بعضى از مشآئخ خبر كردند مرا، و روايت كردند از محمّد بن أحمد صّيرفى، معروف به دلّال، كه: «او در وقت صرّافى بقم، دينارى ديد كه بقم زده بودند به نام معتزّ (6)».
و حال آنك دار الضّرب بقم نبوده است، الّا در وقت أمير كردانيدن ركن الدّوله، أبى علىّ حسن بن بويه الدّيلمى (7)را، و در أيّام عامل شدن أبو القاسم علىّ بن محمّد بنت.
1) . «أكابر» جمع منتهى الجموع كبير يا بزرگ، و «أصاغر» جمع منتهى الجموع صغير يا كوچك است، و مقصود اين است كه اين حرفه از پدران به فرزندان ارث داده مىشد.
2) . ظاهرا يعنى از فرزندان ضرابان.
3) . در اصل «ولادة» با تاء قصيره، و در «انوار المشعشعين: ج 1، ص 141» اين كلمه «ولايت» ضبط شده است.
4) . در نسخه اصل و ديگر نسخهها ضبط اين كلمه (نبوده)، و احتمالا ضبط صحيح آن بايد (ببوده) باشد، تا معناى اين جمله درست و گويا باشد.
5) . مقصود اختصاصداشتن ضرب سكّه در دار الضرب به يك خاندان اصفهانى است.
6) . المعتز باللّه عباسى، محمد ابن متوكل ابن المعتصم ابن الرشيد، يازدهمين خليفه عباسى، در سال 232 هجرى متولد و در سال 252 هجرى پس از خلع المستعين باللّه عباسى به خلافت رسيد، و در سال 255 هجرى از خلافت كناره گرفت، و شش روز بعد به هلاكت رسيد.
7) . در اصل و ديگر نسخهها: (أبى على بن حسن بن بويه) ضبط شده كه خطاست، او أبو على، الحسن بن بويه بن فناخسرو ملقّب به (ركن الدوله) است كه ولايت اصفهان و رى و همدان و تمامى عراق عجم را به عهده داشت، او پدر عضد الدوله و برادر معزّ الدوله مىباشد، و در سال 366 هجرى درگذشت.
الحسن الكاتب، در سنه اثنتى و خمسين و ثلثمائه (1)هجريّه. و اين روايت مستبعد است (2).
و بعضى ديكر كويند كه: «در أيّام القديم، بقم دار الضّرب بوده است».
فأمّا اين روايت بصحّت نپيوسته است.
*** [منازل و مقام (3)حاكمان و واليان قم]
منازل و مقام (3) حاكمان و واليان قم، در ابتدآىء تكوير (4)قم، از جانب ناحيت كميدان (5)بوده است، زيرا كه عرب به قريه أبرشتجان (6)بودند، منع مىكردند ولاة (7)و حكّام را كه در ميانه شهر فرود آيند. پس ولاة در ابتداى تكوير قم، بذين سبب در ناحيت جانب
1) . سال 352 هجرى.
2) . درباره نخستين سكّه ضربشده در قم آگاهى مستندى در دست نمىباشد، ليكن با توجه به سكّههايى كه تاكنون يافت شده، و در موزهها و مجموعههاى داخلى و خارجى از آنها ياد رفته، مىتوان گفت كه نخستين سكه در نيمه دوم قرن دوم هجرى، در قم ضرب شده است (يعنى در دوره خلافت مهدى عباسى)، و پيش از آن دار الضربى در قم وجود نداشته است، بويژه آن كه پيش از اين تاريخ همچنان قم از توابع ولايت اصفهان بشمار مىرفته است، و نيازى به دار الضرب نبوده. از اين رو اعتقاد مصنّف تاريخ قم به اين كه آغاز ضرب سكّه در قم به دوره ركن الدوله ديلمى و در سال 352 هجرى، و بعيد دانستن ضرب آن در دوره المعتزّ باللّه عباسى (خلافت در سال 252 ه) نادرست است، زيرا به نوشته دكتر مدرسى در (قمنامه: 41 و 42): (هم اكنون در مجموعههاى اروپايى و آمريكايى سكّههايى با تواريخ 160- 225- 227- 240 و اندى- 250- 276- 286- 327 به نام خلفاى عباسى، و با تواريخ 327- 329 بنام امراى سامانى هست كه در قم ضرب شده است).
3) . محل اقامت.
4) . تكوير يعنى كوره يا شهر شدن است.
5) . كميدان ناحيه مغرب رودخانه قم بوده است، كه بخشهايى از منطقه وادى السلام و خاكفرج تا ميدان نو امروزين را شامل مىشده است.
6) . از روستاهاى منطقه و ناحيه جمكران در جنوب شرقى قم.
7) . ولاة: جمع والى.
كميدان فرود مىآمدند، در سرآئى كه معروفست بولد يزدانفاذار. و پس از آن بمزدجان (1)در سرآئى كه معروفست بشاهجان. پس از آن به كميدان در سرآئى كه معروفست بشعيب بن عبد اللّه أشعرى، و از جآئى ديكر (2)كه فراپيش ناحيت جمكران است، در سرآئى كه معروفست قديما (3)بسرآىء مؤبدان، پس از آن به قريه ويدستان (4).
و روايتست كه: «بعضى از ولاة قم، ببراوستان (5)
اين تپهها آثار آبادانى پيشين ديه براوستان است)، و در ص 162 منبع پيشين آمده است: (شاه جعفر غريب: در چند كيلومترى شرق شهر، نزديك راه قم به كاشان، كنار تپههاى مشهور به (قلدرويش) بقاياى شهر قديم براوستان است). و در (فصل ششم، در ذكر رستاقهاى قم) از تاريخ قم آمده است: (نام اين ديه در قديم انبارستان بوده است، زيرا كه انبارهاى عجم بذين ديه بوده است، و براوستان آن پشته بزرگ است به نزديك براوستان، اهل آن ناحيت آن را به فارسى (ابرائجان) نام كردند، يعنى پشته اهل براوستان)، و در «انوار المشعشعين: ج 1/ 249» آمده است: (در مجالس المؤمنين مذكور است: مجد الملك، أبو الفضل، أسعد بن محمد بن موسى البراوستانى القمى. صاحب معجم البلدان گفته كه: براوستان ديهى است از قم، و از آنجا وزير مجد الملك أبو الفضل أسعد بن محمد براوستانى، كه وزير سلطان بركيارق بن ملكشاه بود). مجد الملك از وزيران نيكوكار سلاجقه بشمار مىرفت، و آثار خير متعددى از او در تاريخ مذكور است، از آنجمله ساختمان بقعه امامان معصوم عليهم السلام در بقيع، و ساختمان بقعه عبد العظيم حسنى در رى كه امروزه باقيمانده ساختمان اين وزير در سر در ورودى شمالى بقعه با كتيبه خط كوفى آن آشكار است.
نزول كردند، پس از آن در شهرت.1) . يا مزديجان، يكى از شش آبادى تشكيلدهنده شهر قم كهن، كه در غرب رودخانه و در جنوب غربى كميدان قرار داشته است، و اكنون جزء شهر شده، در آنجا آتشكدهاى كهنه و ديرينه بود كه درى از طلا داشت و در سال 288 هجرى به دست بيرون ترك أمير قم ويران گرديد، (تاريخ قم: فصل 7، مختصر البلدان ابن فقيه: 247)، اين منطقه امروزه به نام محله شاه جعفر معروف است كه از نوادگان امام كاظم عليه السلام مىباشد.
2) . يعنى از ديگر جاهاى پيرامون شهر كه ولات و حكّام در آن فرود آمدند، منطقهاى بوده است در جنوب شرقى قم، و ميان بخش شرقى شهر قم و بخش جمكران.
3) . يعنى از ديرباز به سراى موبدان مشهور بوده است، و موبد نام عالم و داناى زرتشتيان است، و با توجه به اين كه جمكران پيش از اسلام سكونتگاه مردم بوده، و داراى آتشكدهاى بوده است، از اين رو طبيعى است كه در نزديكى آن خانه و سراى عالمان زرتشتى قرار داشته باشد، و نگارنده در سال 1365 شمسى در يك كيلومترى جنوب غربى مسجد جمكران و در نزديكى كوههاى آن منطقه باقيمانده ستونهاى آتشكدهاى كهن را ميان كشتزار ديدم، كه نزد روستائيان و كشاورزان به نام ستونهاى گبرى مشهور بود.
4) . يكى از روستاهاى ناحيه جمكران، در تاريخ قم در (فصل ششم: در ذكر رستاقهاى قم) آمده است: (اول ديه كه بذين ناحيت بنا كردند جمكران است ... بعد از آن موضعى ديگر كه بذان بنا نهادند، ويدستان است، و آن موضع بيشهاى بوده است پر از درخت بيد، درختهاى آن ببريدند، و در موضع آن بنا نهادند، و بذان سبب آنرا ويدستان نام كردند).
5) . براوستان يكى از روستاهاى كهن دشت قم بشمار مىرود، و تا سالهاى أخير خرابههاى آن به صورت چند تپه باستانى برقرار بود، اين روستا در مشرق قم و در ميانه دو منطقه بقعه على بن جعفر عليه السلام و مسجد جمكران قرار دارد، و در آن بقعه امامزاده شاه جعفر غريب مىباشد. در «تربت پاكان: ج 2/ ص 18» آمده است: (در شرق قم نزديك مزرعه براوستان تپههايى است كه آن را در اصطلاح محلى «قل درويش» (گويا مخفّف قلّه درويش) مىنامند.
آمدند، و منازل ايشان سرآهاىء فرزندان حمزة بن اليسع بن عبد اللّه أشعرى بود:
از سرآىء أبى ورقا، و سرآىء طاهر بن أبى طاهر، و سرآىء علويّه بن حسن [بن] خزرج، و سرآىء أبى القاسم بن أبى الصديم، و سرآىء حسن بن علىّ بن آدم، و سرآىء محمّد بن أحمد بن علىّ بن آدم- ملقّب بهنجيل-، و سرآىء عبد اللّه بن آدم- كه اليوم معروفست به محمّد بن حسن قمّى كاتب- ملقّب بزمرويه، و سرآىء سهل بن علىّ بن سهل، و كوشك او بر كنار رودخانه، و كوشك مزاحم بر سر باغات، و جوسق (1)طلحى كه آنجاست. مضى هذا (2)».ت.
اوّل محبسى و زندانى كه بقم بوده است، حجره بوده از سراىء يزد (1)- كه آن ديوان بوده- در آن كشاده كردند، با كوچه كه نزديكست بدر درب اللّجامين (2). پس از آن آنرا باطل (3)كردانيدند، و هم آنجا كه سرآهاىء ولاة و حكّام بودند زندان كردند، و هر جاى كه ولاة فرود مىآمدند، بقرب (4)ايشان زندان خانه پيذا مىكردند.
و از بعضى از مشائخ كه بقم بودند بمن رسيد، كه:
«عرب كه بقم بودند، ولاة را منع مىكردند كه در شهر نزول (5)كنند، تا نباشد كه با ايشان اختلاط كنند، و بر نفع و ضرّ (6)ايشان واقف (7)شوند، و اموال ايشان مشاهده كنند، و زنان و كنيزكان و خدمتكاران ايشانرا ببينند. و همچنين حيوانات و مرغان شكارى، و اسلحه- از شمشير و تيغ و غير آن- ببينند، و بر حال ايشان واقف و مطّلع كردند».
1) . پيشتر نويسنده تاريخ قم در آغاز اين فصل آورد كه: (دار الخراج به شهر قم قديما و حديثا، اين سرائى است كه اليوم معروفست به دار الخراج، مشهور به سراى يزد بن نار مجوسى، پس از آن اليسع بن عامر بن عمران أشعرى از ورثه يزد بخريد و آن را ديوان ساخت).
2) . لجام (به فتح لام و جيم) يا أفسار، وسيلهاى آهنى است كه درون دهان چهارپا قرار مىگيرد و داراى دو بند است كه به سوار توانايى در اختيار گرفتن حيوان را مىدهد. و اللّجام كسى را گويند كه سازنده اين وسيله است، و درب اللّجامين، گذرى بوده است كه سازندگان لجام و افسار در آن به اين كار مىپرداختند.
3) . يعنى اين رسم كهن را از ميان برداشتند، و جايگاه زندان را از جايگاه نخست آن به نزديكى سراى واليان بردند.
4) . نزديك.
5) . فرودآمدن و سكونتگزيدن.
6) . ضرّ: ضرر، كه مقصود نقاط ضعف و قوت است.
7) . آگاهىيافتن.
و همچنين بعضى از مشآئخ روايت كنند، از بعضى ولاة قم، كه كفتند كه:
«ما مدّت جندين سال بقم والى و عامل بوديم، ما هيچ زنى از زنان عرب نديديم، و نظر ما بر هيچ زنى نيامد».
فصل پنجم از باب اول «در ذكر كاريزها (1)، و جوئها، و رودخانها، و آسياها كه بقم بودهاند، و ذكر مقاسمت (2)آبهآىء آن، و عدد مستقهآىء (3)
همچنين مصنّف تاريخ قم در ادامه همين فصل (فصل پنجم از باب اول) به تفصيل درباره معناى مستقه سخن رانده، و مىگويد: (مستقه عبارتست از: آهنى مانند ذراع، كه بر آن علامت و نشانهااند، كه بذان قسمت آبها مىكنند، هر علامتى دليلست بر مقدار مستقه. و بعضى ديگر گويند كه مراد از مستقه جزويست از اجزاء اين آب).
آن»1) . كاريز يا قنات يكى از سيستمهاى هوشمند جمعآورى آبهاى زيرزمينى، و هدايت آنها به روى زمين است، در صحاح الفرس آمده است: (كاريز آب روان باشد زيرزمين كه به جايها برند)، اين روش كه ظاهرا فقط در ايران متداول است، از هزاران سال قبل معمول بوده، و هم اكنون در برخى از شهرهاى كويرى ايران كاريزهاى چند هزار ساله برقرار مىباشد، هر كاريز از يك دالان زيرزمينى (گاهى درازى آن دهها يا صدها متر و بلكه چند كيلو متر مىباشد) تشكيل شده كه از نقطههاى دوردست آبهاى زيرزمينى را توسط اين دالان كه با شيب ملايمى به سطح زمين حركت مىكند جمعآورى و هدايت مىكند، و در نهايت آب را به درون حوضچه و استخرى كه محل تجمع آب است مىرساند.
2) . صيغه اشتقاق نامأنوس و نادرستى از ماده (قسم) است، و ظاهرا مقصود نويسنده چگونگى تقسيم آب مىباشد.
3) . «مستقها» جمع «مستقه» است، مستقه و ناوقه نام دو واحد اندازهگيرى آب در قم كهن بوده است، و در لغتنامه صحاح الفرس يادى از آنها نشده است، ليكن احتمالا از نامهاى فارسى كهن مىباشد كه از ديرباز در قم رايج بوده است، در «راهنماى جغرافياى تاريخى قم: ص 74» آمده است: (مستقه نام پيمانهاى براى اندازهگيرى آب در قم در دوره پيش از اسلام، تا مدتها پس از اسلامىشدن قم نيز رايج بوده، ليكن مقدار آن هم اكنون براى ما نامعلوم است).
روايت كردهاند أهل قم، كه:
«در أيّام عجم (1)بقم كاريزها بسيار بودهاند، و خراب شدهاند و فرود آمده (2)، و آثار آن نابديد شده. جون عرب بقم آمدند، زياده بر بيست كاريز آب بقم بيرون آوردند، و روان گردانيدند، و آنها ايناند كه ذكر خواهد رفت:
[1] كاريز عبد اللّه بن سعد أشعرى، خوشاب (3).
[2] كاريز عبد اللّه بن سعد، شوراب.
[3] كاريز سعد بن مالك بن أحوص.
[4] كاريز عمران و اليسع، ابنى (4)عبد اللّه أشعرى.
[5] كاريز عبد الرحمن و محمّد، ابني عبد اللّه بن سعد.
[6] كاريز أبى بكر بن عبد اللّه بن سعد.
[7] كاريز مالك (5)بن سعد بن مالك بن أحوص.د.
1) . اشاره به دوران ساسانى مىباشد.
2) . خراب شدن كاريز معمولا در أثر فروريختن و فرودآمدن سقف دالانهاى زيرزمينى مىباشد، از اينرو همواره و طى ساليان مقنيان و كاريزبانان پر لايروبى كف و ديواره كاريز، و مرمت و استحكام سقف آن مواظبت مىكنند.
3) . خوشاب يا شيرين، در مقابل شوراب يا شور است، و كاريزها بر دو گونهاند، بدينگونه كه اگر هنگام حفر چاه و راهروهاى زيرزمينى منتهى به آن، از رگههاى آب شيرين عبور كند، آب كاريز شيرين و خوشاب خواهد بود، و اگر به رگههاى آب شور بخورد آب كاريز شوراب خواهد بود، در قم تا سالهاى اخير چندين كاريز خوشاب و شوراب برقرار بود، از آن جمله كوچه جوىشور (يا به لهجه قمى جوبشور) كه از آن آب شور عبور مىكرد، و يا جوى خوش آب كوچه ممتاز، و جوى خوش آب باجك كه چاه آن در برابر مسجد رضوى قرار دارد.
4) . ابنى تثنيه ابن مىباشد، به معناى دو فرزند.
5) . در اصل «ملك» كه صحيح آن مالك است، زيرا در رسم الخط عربى معمولا مالك را ملك نوشته، ولى «مالك» تلفظ مىكنند.
[8] كاريز اسحاق (1)بن سعد، و علىّ بن آدم.
[9] كاريز مرزبان بن عمران بن عبد اللّه بن سعد.
[10] كاريز محمّد بن عيسى بن عبد اللّه بن سعد، و سعد بن سعد بن عبد اللّه.
[11] كاريز موسىء بن يعقوب بن عبد اللّه بن سعد.
[12] كاريز آدم و محمّد، ابني علىّ بن آدم الاوّل (2).
[13] كاريز آدم و محمّد، ابني علىّ بن آدم الثّانى.
[14] كاريز سعد و محمّد، ابني عامر بن سعد بن مالك [بن] أحوص.
[15] كاريز موسىء بن آدم.
[16] كاريز اسماعيل بن عيسى بن عبد اللّه، و اسماعيل بن سعد.
[17] كاريز أبى غالب.
[18] كاريز عطاء بن مزيد، من مواليهم (3)،
[19] كاريز نعيم بن سعد بن مالك الكبير،
[20] كاريز سعد بن زياد بن مالك الكبير،
بعضى از اهل قم روايت كردهاند كه:د.
1) . در اصل «اسحق» كه بنابر رسم الخط عربى كهن «اسحق» نوشته مىشود ولى «اسحاق» تلفظ مىشود.
2) . در ميان اشعريان قم دو تن به نامهاى علىّ بن آدم بودند و هر دو فرزندانى به نامهاى آدم و محمّد داشتند، از اين رو براى تفاوت ميان آنها به علىّ بن آدم نخستين پسوند الأوّل و به دومى پسوند الثانى افزودند.
3) . از موالى اشعريان، يعنى عطاء بن مزيد گر چه از تيره اشعريان قم نبود، ولى به رسم آن روزگار با آنان همپيمان شده، از اين رو از موالى آنان بشمار مىرود.
«آب اين كاريزها در رودخانه (1)مىانداختند، و بيشتر آن بضعيتها (2)و مزارع مىبردند، در جوئهآئى كه از سر رودخانها بر كرفته بودند، تا آن ضيعتها و مزارع. و بعضى از آن آب در جوئهآئى كوجك روانه كردانيده بودند، تا به قصبه بلده ممّجان (3)- يعنى نفس شهر قم- از برآىء باغات و بساتين (4)، و از برآىء آنك در زمستان در جاههآىء محجّر (5)نهند، و ديكر منافع و مصالح، تا غايت كه در بيشترين مواضع و محلّتها و دربهآىء قم اين آب بر ظاهر روان بود، و بعضى از آن در زير زمين بكنكها و كولها (6)روان كرده بودند- و از برآىء كارخانها (7)- و حوضهآىء بزرك و جآئها كه آب از آن كشند، و انبارات (8)- يعنىر.
1) . مقصود از رودخانه درين گفتار، جز از رودخانه أناربار يا رودخانه قم است، كه شهر قم را به دو قسمت شرقى و غربى تقسيم مىكند، و آب آن از تيمرتين سرچشمه مىگرفته، و بر خلاف جهت حركت آب رودخانهها از جنوب به شمال جريان داشته و دارد، بلكه مقصود آبراههاى كوچكى بوده است كه كمى از جوى عريضتر مىباشد، و آب كاريزها را در آن قرار مىدادند تا به سوى كشتزارها برود، هم اكنون چندين نمونه از اين رودخانهها در كوچهها و محلههاى قم در جريان است، كه آب چاهها و قناتها را به كشتزارهاى پيرامون شهر هدايت مىكند.
2) . ضيعه و ضياع، در عربى زمينهاى كشاورزى را گويند.
3) . شهر قم كهن از دو بخش تشكيل شده بوده، و قم در اصطلاح پيشينيان نام منطقه شرقى و بزرگتر شهر بود كه «ممّجان» يا «منيجان» نيز خوانده مىشد، كه مصنف در اينجا از اين بخش با تعبير (قصبه بلده) ياد مىكند، كه مقصود مركز شهر است، و قسمت كوچكتر قم از كميدان در شمال غربى تا نزديك مزديجان (شاه جعفر كنونى) در مغرب رودخانه را فرا گرفته است.
4) . بساتين جمع بستان: كشتزار و باغ.
5) . محجّر اشتقاق از ماده «حجر» يا سنگ است، كه مقصود از ديوار سنگچينشده مىباشد.
6) . كولها جمع «كول» كه در صحاح الفرس: (جايى كه آب تنك ايستاده باشد) تعريف شده، كه احتمالا مقصود او آبانبار مىباشد، شايد (كنگ) نيز به همين معنى باشد.
7) . ظاهرا مقصود از اين آبهاى ذخيرهشده در آبانبارهاى محلهها يا خانهها، براى استفاده در كارهاى شست و شو و نوشيدن در خانه مىباشد.
8) . انبارات، جمع غير قياسى و ناصحيح از كلمه انبار.
بركها (1)- تا هر كس كه مىخواهد از آن جوئها به باغجها و بستانها و حمّامات، و سآئر مصلحتها، از عمارات و غير آن مىبرد، بآسانى و بسهولت، بىمشقّتى و زحمتى و مانعى. و از آن جوئها انواع حيوانات آب ميخورند، تا ثواب آن به ارواح صاحبش واصل مىشد (2).
و اين كاريزها جارى و روان بودند، و آبها بر ظاهر (3)شهر و داخل آن مىرفت- جنانج ياد كرديم- تا آخر روزكار عجم. پس اين كاريزها روى در نقصان نهادند (4)، و باندك روزكارى خراب شدند، و فوّهات (5)آن- يعنى در كاريزها، و مستقها كه در زيرزمين كنده بودند- باقى مانده بود، و أثر آن ظاهر (6)بود.
پس جون أحمد بن علىّ المرورودى (7)بقم آمد، و والىء قم شد، قومشانرا (8)به بيرون آوردن آب اين كاريزها بداشت، و مالى بسيار بر آن خرج كرد، و آبهاىء آن بكشاد، و به شهر روان كردانيد، تا بميان بازار آن آب برسيد، آنجا كه رأس المزبله (9)مىگويند، و مردمت.
1) . بركها، جمع بركه كه به معناى گودالى كه در آن آب جمع گردد.
2) . كذا در اصل، و صحيح آن واصل شود است.
3) . حومه و پيرامون شهر.
4) . احتمالا نقصان و كمى آب اين كاريزها، بر اثر آشفتگى اوضاع اجتماعى و سياسى ايران در آن دوره بوده است، زيرا كاريز و قنات همواره بايد مورد رسيدگى و لايروبى ساليانه قرار گيرد، و رسوبات ديواره و كف كاريز زدوده شود، تا جريان رگههاى آب همواره به آبدهى خود باقى باشد، و به نظر مىرسد در سالهاى پايانى حكومت ساسانيان، آشفتگى امور و گرفتاريهاى داخلى و خارجى كشور، مانع از رسيدگى به اين امور گرديد، از اين رو در فاصله چند سال آب كاريزها كم و كمتر گرديد، و در نهايت بطور كامل از آبدهى باز ايستاد.
5) . در اصل: قورجات، و صحيح آن (فوّهات) است كه به معنى دهانه چاه مىباشد، و دليل بر اين گفتار، توضيح مصنف است كه در دنباله سخن خود مىگويد: (يعنى در كاريزها ...).
6) . آشكار.
7) .؟
8) . ظاهرا معرّب كموش است، كه در بعضى ولايات ايران چاهكن را گويند.
9) . رأس المزبلة: يعنى جايگاهى كه نخاله و خاكروبه در آن جمعآورى مىشود، كه به نظر مىرسد در آغاز يا انجام بازار قم (كه پيشتر درباره جايگاه و موقعيت جغرافيايى آن سخن رفت) جايگاهى براى انباشت زباله بوده است.
شهر از بير (1)آبى كه آنجا بود آب بر ميداشتند و ميخوردند، و آن بير آب تا بامروز ظاهر است.
جون أحمد از قم بيرون رفت، ديكر باره آن آب باز ايستاد و منقطع شد. تاريخ قم متن 131 فصل پنجم از باب اول«در ذكر كاريزها، و جوئها، و رودخانها، و آسياها كه بقم بودهاند، و ذكر مقاسمت آبهآىء آن، و عدد مستقهآىء آن» ..... ص : 126
كويند: بل كه بر آن حيلت كردند تا آن آب كشاده كنند (2)، و هيچكس را مقدور نمىشد كه آن آب را بيرون آرد، پس آب به شهر قم مدّتى نمىيافتند، و بغايت عزيز الوجود مىبود، تا غايت آن مقدار آب كه بنجشكى (3)بذان سيراب شود متعذّر بود، و دشخوار (4)بدست مىآمد. تا آنكاه كه مؤيّد الدوله (5)- رحمه اللّه- باستعانت و مدد و عنايت صاحب الجليل، كافي الكفاة، أبى القاسم اسماعيل بن عبّاد- أيّده اللّه- از برآىء أبى العباس أحمد بن على شادى (6)- كه عامل قم بود- ببيرون آوردن آب بعضى ازين كاريزها.؟
1) . احتمالا بير آب همان بئر آب يا چاه است، كه آب كاريز بدرون آن مىرفته و جمع مىشده است، و شاهد بر صحت اين احتمال ادامه گفتار مؤلف است، كه به آشكار بودن سر آن چاه اشاره مىكند و مىگويد: (و آن بير آب تا بامروز ظاهر است)، لازم به يادآورى است كه در لهجه امروز مردم عراق همزه بئر همواره ياء تلفظ مىشود، و براى ياد كرد چاه، بير مىگويند نه بئر، و از آنجايى كه عربهاى ساكن قم از شهر كوفه عراق بودند، احتمالا اين نحوه تلفظ نيز در ميان آنان در آن دوره رايج بوده است كه بعدها به روايت راويان نيز سرايت كرده است.
2) . در أصل: نكنند.
3) . در صحاح الفرس آمده است: بنجشك: معروف بود، و عرب عصفور خواند.
4) . دشخوار: مركب از (دش) به معناى خلاف و ضد، و (خوار) به معناى سهل و آسان است، كه مركب هر دو به معناى مشكل و دشوار است (نگاه كنيد به: لغتنامه دهخدا: ماده دشخوار).
5) . مؤيد الدوله، أبو منصور بويه بن ركن الدولة بن بويه ديلمى، از پادشاهان آل بويه، متوفاى سال 373 هجرى، صاحب بن عبّاد پس از درگذشت ابو الفتح على بن أبى الفضل بن العميد وزارت مؤيّد الدوله را به عهده گرفت.
6) .؟
قيام نمود، و قنّاءان (1)را بر آن داشت، و مالى بسيار بر آن خرج كرد، تا آنكاه كه آب سه كاريز بكشاد و روان كرد.
اوّل كاريزى كه آن را كاريز زيرك (2)- آزادكرده بعضى از عرب بقم- كويند، و عمارت آن در سنه احدى و سبعين و ثلثمائه (3)هجريّه بود، و آبهاء آن بشهر روانه كردانيد، در جوئهائى كه آن را استحداث كرده بود، و آن آب در ميان بازار، و بيشترين محلّتها و موضعها و دربها (4)و كوچها روان شد. پس لا جرم بر متوطنان آن شهر، و مسافران از صادر و وارد آسان شد بر كرفتن آن آب، و بذين سبب همه روزه دعا و ثنآئى بسيار، از برآىء صاحب الجليل، و مؤيّد الدّوله مىكفتند، و ايشانرا بدعآىء خير ياد مىكردند، و اين آب جارى بود و منقطع نشد»، و اللّه أعلم.ت.
1) . قنّاء آن: جمع مقنّي كه چاهكن را گويند.
2) . در نسخه اصل: زيرك، و در برخى ديگر از نسخ: بزرك آمده است، و احتمالا صحيح آن زرك (تصغير زر) است، بويژه آن كه او (آزادكرده بعضى از عرب بقم) بوده است، و در فارسى زر از نامهاى مردان بوده است همچون زرياب.
3) . سال 371 هجرى.
4) . درب جمع آن دروب، كلمهاى است عربى به معناى كوچههاى باريك اعم از راهدار و بن بست.
از بعضى از فرزندان علىّ بن ابراهيم بن علىّ بن محمّد بن عيسىء بن عبد اللّه أشعرى، و از محمّد بن عبيد اللّه بن محمّد داود بن حكيم بن حكم عيّاف، روايتست كه:
ايشان كفتند كه: «بعضى از اين كاريزها، منشأ و منبع آن به جانب بيابانى است كه معروفست بكسريشت (1). راه سردآب يكى از شش راهى است كه قم كهن را به ولايات پيرامون خود مرتبط مىساخته است، مصنّف تاريخ قم در (فصل اول، باب ذكر طرق قم) مىگويد: (سيّم: راه همدان، كه آن را سردآب گويند)، اين راه از نزديكى مسجد جامع كهن قم كه در بخش شرقى و راست رودخانه قم بوده آغاز مىشده است، و با عبور از رودخانه (احتمالا از پل بكجه كه در زمينهاى محله باجك كنونى قرار داشته) به سمت شمال غربى مىرفته است.(2)، از جانب چب رودخانه قم؛ جون از قم براه سردآب روند (2).
[بعضى از اين كاريزها منشأ آن بجانب و نزديكى رباط حوض است، كه در راه سردآب واقع است، از دست راست رودخانه. چونكه از قم به راه سردآب روند] (3)
و منبع و منشأ اين كاريزها تا به نزديك ديه مطرفاباد (4)است، آنجا كه حفره است كه آنرا هفته دوش مىكويند، و آبهآىء اين كاريزها بذان [كوه فرود مىآيند، و ظاهر مىشود، و از آنجا روان مىشود به رودخانه فراهنجات، يعنى در كوره كاريز آن جانب بسيار ظاهرند».
و نيز هم از اين هر دو روايت است، كه:
«آنجا چشمهايست شور، كه آب اين كاريزها بدان] (5)مختلط مىشود. و بذان سبب
شور شدهاند، و زعوقت (1)آبهاء اين كاريزها از آنجاست.
و جائهاىء ظاهر شدن آبها برودخانه متّصل و ملاصق است، و مجموع آن در رودخانه روان، و از رودخانه به شهر وضيعتها و جوئها روان مىشود، (پس (2)مصبّ (3)آب كاريزهاى كسريشت و رودخانه از يسار (4)اوست، و مصبّ فرود آمدن آب كاريزهاى [ناحيت] (5)رباط، از حوضيست كه در يمين (6)وادى واقع است» (7).
و مستقه (8): عبارت است از آهنى مانند ذراع، كه بر آن علامات و نشانهااند، كه بذان قسمت آبها كنند، هر علامتى دليلست بر مقدار مستقه.
و بعضى كويند كه: مراد از مستقه، جزويست از اجزاء اين آب.د.
1) . زعوقت از ماده «زعق» گرفته شده است، و در لسان العرب اين گونه تعريف شده است: (زعق الماء و الطعام، زعوقة: كان مرّا غليظا لا يطاق شربه) يعنى: آب و خوراك آن گونه تلخ و سنگين باشد كه قابل نوشيدن يا خوردن نباشد.
2) . ميان برگ 30/ الف و 30/ ب از نسخه اصل افتادگى وجود دارد، از اين رو دارنده اين نسخة افتادگى را كه به مقدار نيم برگ مىباشد در برگ 31/ ب با خطى ديگر افزوده است.
3) . مصّب اسم مكان به معناى جايگاه ريرش آب است كه برگرفته از مادّه «صبّ) يا ريزش و فرود آمدن مىباشد.
4) . يمين: چپ، مقصود اين است كه آب كاريزها از منابع خود در زير باروى زمين بخش غربى قم جريان مىيافتند، آنگاه از كناره چپ رودخانه قم وارد رودخانه شده، و سپس به كشتزارهاى بخش شرقى قم مىرفته است.
5) . افزوده از نسخة (2) و (3).
6) . راست.
7) . در نسخة (2) و (3) اين گونه است: و مصب فرود آمدن آب كاريزهاء ناحيت رباط حوض، از يمين وادى است.
8) . احتمالا اصطلاح «مستقه» برگرفته از ماده «سقى» است، كه به معناى خورانيدن يا نوشيدن مايع است، كه در نوشانيدن آب به ديگرى و يا سيرابكردن زمين و درخت نيز استعمال مىشود.
و ناوقه: عبارتست از آن مقدار آب، كه شخصى در ميان آب رود، و بمقدار يك كز ميان دو پاى بكشايد، و آب به زير هر دو زانوى او برسد، آن مقدار آب ناوقه كويند.
و كويند كه: ناوقه عبارت از آنست كه مردى در ميان آب رود، و هر دو سر زانو بر زمين نهد، و به مقدار يك كز ميان آن كشاده دارد، و هر دو إليه (1)خود از زمين بردارد، و آن مقدار كه از آن فرجه (2)بيرون رود، آن را ناوقه كويند؛ بشرط آنك ميان هر دو زانو، از آنجا كه زانو بر زمين نهاده باشد، پستتر (3)و فروتر نباشد.ر.
«ذكر قسمت آب كاريزها (1). در نسخه اصل حرف عطف واو آمده، كه احتمالا صحيح آن «بن» است، زيرا در باب قبل، در (ذكر قسمت آب اين كاريزها)، نام اين اشعرى- كه به نظر مىرسد دفاتر ديوان تقسيم آب كاريزهاى قم از قرن دوم تا قرن چهارم در اختيار خاندان او بوده، و او و پدرانش مسئوليت تقسيم آب را در شهر بعهده داشتهاند، و بعدها هنگام تاليف تاريخ قم مؤلف از دفاتر او استفاده كرده است- اين گونه آمده است: على بن ابراهيم بن على بن محمد بن عيسى بن عبد اللّه أشعرى.(2). در «انوار المشعشعين ج 1/ ص 150» نام مالك اين كاريز أبو بكر بن عبد اللّه بن سعد ضبط شده است.(3)»
بدستورى كه در ديوان محمّد بن علىّ بن ابراهيم بن علىّ [بن] (2) محمد بن عيسى بن عبد اللّه است، از آن جمله:
[1] كاريز عبد الرّحمن بن عبد اللّه بن سعد: نود و پنج مستقه.
[2] كاريز عمران و اليسع ابني عبد اللّه: نود و چهار مستقه.
[3] [كاريز أبى بكر (3): نود و چهار مستقه] (4).
[4] كاريز سعد بن مالك (5)معروف، بزرك (6): صد و سى و هشت مستقه، و
1) . بخشى از سياهه نام و مقدار كاريزها در نسخة أصل گرفتار آشفتگى شده، و قسمتى از آن از ميان رفته است، و بعدها به خطى به جز خط أصلى نسخة بازنويسى شده. از اين رو براى تكميل بخشهايى از آن از نسخة
2) و
3) و چاپى استفاده شده است. كه در آنها نيز در برخى موارد تكرار وجود دارد، از اين رو در مجموع، حاصل جمع مستقهها و دانگها كه مصنّف در پايان هر سياهه از آن ياد مىكند، با مقدار يادشده در هنگام شمارش كاريزها در نسخه اصل با نسخه چاپى برابرى ندارد، بلكه بيشتر است، و اين ناشى از تكرار نام برخى از كاريزها و يا اختلاف در اندازه و كميت آب آن مىباشد.
4) . افزوده از نسخة (2) و (3).
5) . او سعد بن مالك بن أحوص اشعرى است.
6) . در نسخة (2) و (3)، و در نسخة چاپى: بزيرك ضبط شده، و ظاهرا كلمه «معروف» صفت سعد بن مالك است، كه از اشراف و بزرگان عرب قم بوده است، و او نواده أحوص اشعرى است كه بهمراه برادرش عبد اللّه به قم آمدند و شهر قم اسلامى را پايهگذارى كردند. هم چنين كلمة «بزرگ» نيز ظاهرا صفت كاريز است، كه يكى از پر آبترين و بزرگترين كاريزهاى قم در آن دوره بوده است.
چهار (1)دانك مستقه.
[5] كاريز مالك: صد و بيست و دو مستقه،
[6] كاريز علىّ بن آدم، و اسحاق بن سعد: پنج مستقه، و چهار دانك و نيم از مستقه.
[7] [كاريز عطاء بن مزيد: چهار (2). دانق (به كسر نون) معرّب دانگ است (المعرّب: 145)، و در مقدار دانگ اختلاف است، صاحب القاموس آن را 6/ 1 درهم، و ديگران آن را 8/ 1 درهم دانستهاند.(3)مستقه، و پنج دانق (3).
[8] كاريز مرزبان بن عمران: هفت مستقه، چهار دانق، و نيم دانق (4).
[9] كاريز محمّد بن عيسى بن عبد اللّه، و سعد بن سعد (5): سيزده مستقه، و سه دانك از مستقه] (6).
[10] كاريز موسى بن يعقوب (7): بيست و يك مستقه (8).
[11] كاريز أبى غالب: چهار دانك و نيم از مستقه.
[12] كاريز نعيم: دو مستقه، و چهار دانك [از] (9)مستقه.4.
1) . در نسخه چاپى: پنج دانق از مستقه.
2) . در نسخه (2) و
3) و در نسخه چاپى ص 44: چهل و پنج.
4) . در نسخه (2) و (3) و نسخه چاپى ص 44: و نيم از مستقه.
5) . در نسخه چاپى، ص 44: كاريز محمد بن عيسى بن سعد: سيزده مستقه، و سه دانگ از مستقه.
6) . افزوده از نسخة (2) و (3).
7) . در انوار المشعشعين ج 1/ ص 150: كاريز موسى بن يعقوب بن عبد اللّه بن سعد.
8) . در نسخه چاپى، نام اين كاريز دو بار تكرار شده است.
9) . افزوده از نسخه چاپى، ص 44.
[13] كاريز آدم، و محمّد ابنى (1). در نسخه چاپى، ص 44: الآدم.(2). در نسخه (2) و (3) و چاپى ص 44: بيست و پنج مستقه، و يك نيمه مستقه.(3)علىّ بن آدم (2) الأوّل: بيست و سه مستقه، و چهار دانق (3).
[14] كاريز آدم، و محمّد ابني (4)علىّ بن آدم الثّانى: چهار مستقه و دو دانك (5).
[15] كاريز سعد و محمّد پسران عامر بن سعد: چهار مستقه، و دو دانك (6).
[16] كاريز موسى بن آدم: هفده مستقه (7).
مجموع: هفتصد و هشت مستقه و دانگ، و نيم مستقه. از آن جملة: دانكى و نيم مستقه، كه عبارت از صد و هفتاد و هفت مستقه، و دو حبّه (8)و دانك، و نيم از حبّه است، در رودخانه روان كردانيدند، از براى كافه مردم، كه بباغات و مزارع و منافع خود به برند، بى مانعى و منازعى. و باقى پانصد و سى و يك مستقه، و دانكى، و چهار دانك و نيم حبّه مالكش باشد.
[17] أيضا (9): كاريز اسماعيل بن عيسى، و اسماعيل بن سعد: بيست و يك مستقه، از آنجمله: خمسى در رودخانه روان كردهاند، كه آن جهار مستقه و خمس مستقه است، از براى كافه مردم.ن.
1) . در نسخه
2) و
3) و چاپى ص 44: بن، و در نسخه اصل: ابنا.
4) . در نسخه اصل: بن.
5) . افزوده از نسخه اصل.
6) . در نسخه (1) و (2) و نسخه چاپى ص 44: كاريز ولد سعد و محمد بن عامر: بيست مستقه، و چهار دانگ مستقه.
7) . در نسخه (1) و (2) و نسخه چاپى ص 44: نوزده مستقه و دو دانگ از مستقه.
8) . حبّه: شش يك دانگ، سدس سدس مثقال، (لغتنامه دهخدا: ماده حبّه).
9) . همچنين.
پس نصيب مالكش سيزده مستقه، و چهار خمس مستقه باشد. و آن مساتيق (1)كه ربعى از آن بر كافه مردم مباح نكردهاند، صد و بيست و نه مستقه، و چهار دانك مستقهاند.
از آن جمله:
[18] كاريز عبد اللّه، خوشاب: سى مستقه، و چهار دانك مستقه.
[19] كاريز عبد اللّه، شوراب: سى و چهار مستقه.
[20] كاريز سعد بن (2)زياد: شصت و پنج مستقه.
پس مجموع مساتيق كاريزهاء مذكوره، با ربع و خمس، هشتصد و پنجاه و نه مستقهاند، الّا نيم دانك.
نسخهاى ديكر كه آل سعد (3)آن را نوشتهاند، و انشا كردهاند، از برآىء ضيعتها كه كرد بر كرد قماند، و مبلغ (4)مستقهاىء آن، و آنج دانكى و نيم از آن بر كافه مردم مباح كردهاند، و آنج خمسى، و آنج نه ربع و نه خمس- جنانج دستور قديم (5)بذان ناطق است- اينست:
از آنجمله كه دانكى و نيم از آن، از بهر كآفّه مردم كذاشتهاند:
[1] كاريز عبد الرحمن، و محمّد، ابني عبد اللّه بن سعد: هشتاد و سه مستقه، و چهار دوانيق مستقه.
1) . جمع مستقه.
2) . در اصل: و.
3) . به نظر مىآيد كه نظام تقسيمبندى آب كاريزهاى شهر قم در دو ديوان ضبط بوده است، كه اندكى با يكديگر اختلاف داشتهاند، از اين رو مصنّف تاريخ قم از هر دو دستور و ديوان استفاده كرده است، نخستين دستور در اختيار فرزندان محمد بن على بن ابراهيم بوده است كه پيشتر گزارش آن گذشت، و دومين دستور در اختيار خاندان آل سعد أشعرى بوده است.
4) . مقدار و اندازه.
5) . مقصود از دستور قديم، همانا دفاتر ديوانى است كه نزد فرزندان محمد بن على ابراهيم بن على بوده است، كه پيشتر گزارش آن گذشت.
[2] كاريز عمران و يسع، ابني عبد اللّه: نود و چهار مستقه.
[3] كاريز أبى بكر بن عبد اللّه بن سعد: نود و سه مستقه.
[4] كاريز سعد بن مالك: صد و سى و دو مستقه، و چهار دوانيق.
[5] كاريز مالك بن سعد: صد و بيست و سه مستقه، و سه دوانيق.
[6] كاريز علىّ بن آدم، و اسحاق بن سعد: پنج مستقه، و چهار دانك و نيم از مستقه.
[7] كاريز عطاء بن مزيد: سى و چهار مستقه، و چهار دوانيق.
[8] كاريز اسحاق بن سعد، و علىّ بن آدم: پنج مستقه، و چهار دوانيق، و نصف دانق.
[9] كاريز مرزبان بن عمران: هفت مستقه، و چهار دوانيق، و نصف دانق.
[10] كاريز محمّد بن عيسى بن عبد اللّه، و سعد بن سعد [بن عبد اللّه]: سيزده مستقه، و سه دوانيق.
[11] كاريز موسى بن يعقوب: بيست و يك مستقه.
[12] كاريز أبى غالب: چهار دوانيق، و نيم دانق.
[13] كاريز نعيم بن سعد: دو مستقه و پنج دوانيق.
[14] كاريز آدم و محمد، ابني علىّ بن آدم الاوّل: بيست و سه مستقه، و چهار دوانيق.
[15] كاريز سعد و محمّد، پسران عامر بن سعد: چهار مستقه، و دو دانك.
[16] كاريز آدم و محمّد، ابني علىّ بن آدم الثّانى: چهار مستقه، و دو دانك.
[17] كاريز موسى بن آدم: صد و شصت و هفت مستقه.
مجموع: ششصد و هفتاد و يك مستقه و دانقى، و نصف دانقى است.
از آن جمله: دانكى و نيم- كه صد و شصت و هفت مستقه، و چهار دوانيق، و چهار حبّه، و نيم حبّه- كه از براى مردم، و پانصد و سى سه مستقه، و دانقين، و حبّهاى و نصف حبّهاى، نصيب و حاصل مالك.
و آنج خمسى از آن مباح كردهاند بر سبيل عموم، اينست:
[1] كاريز اسماعيل بن عيسى، و اسماعيل بن سعد: بيست و يك مستقه،
[2] كاريز عبد اللّه بن سعد، خوشاب: سى و سه مستقه و دانقى (1).
پس مجموع مساتيق اين دو كاريز، پنجاه و چهار مستقه است، و دانقى است از مستقه.
از آن جمله: خمسى كه ده مستقه و پنج دوانيق است، وقف است و مباح بر كافّه مردم، و باقى چهل و سه مستقه و دانقين حاصل مالك.
و آن كاريزها كه ازيشان نه خمس و نه ربع موقوف و مباح بوده، باتفاق قومشان (2)و قنّاآن و عدلان (3)، كه از قبل (4)ولاة و حكّام و اربابان بر سر كاريزها بودهاند، سه مستقه و دانقين از آن وضع (5)كردهاند از براى جمهور مردم، و آن دو كاريز است:
[1] كاريز عبد اللّه بن سعد، شوراب: سى و پنج مستقه و دانقين،
[2] كاريز سعد بن زياد: شصت و هفت مستقه،
مجموع مساتيق اين دو كاريز: صد و دو مستقه است، آنچ از آن وضع كردهاند از براى مردم، سه مستقه است و دانقين- جنانج ياد كرديم- باقى نود و نه مستقه.
و آنج از اين قنوات فاضل آمده از حساب: دو مستقه و پنج دوانيق.
پس مجموع: هشتصد و چهل و هشت مستقه، و سه دوانيق، و حبّه، و نصفى ازن.
1) . پايان افتادگى در ميان برگ 30/ الف.
2) . ظاهرا معرّب كموش است، كه در برخى از ولايات ايران چاهكن را گويند.
3) . عدلان جمع فارسى عادل است، اينان اشخاصى بودند كه در نزد مردم به درستكارى و انصاف مشهور بودند، از اين رو از سوى واليان و حاكمان و اربابان براى نظارت بر تقسيم آب كاريزها منصوب مىشدند، امروزه اين گونه افراد كه در تشكيلات قضائى برخى كشورهاى عربى به خدمت مشغول هستند (كاتب عدل) گفته مىشود.
4) . از سوى.
5) . كمكردن، و انداختن.
حبّه باشد.
و ديكر هم از زياده (1)و فاضل از حساب مستقهآىء قنوات مذكوره، بيست و هشت مستقه: بيست مستقه از آن در نهر ممّجان (2)
تربت پاكان: ج 2/ 92).
، و چهار مستقه از آن كه در حفرها، و گوهاىء (3)، و نشيبها (4)كه در ميان زرع بوده، و جوئهآئى كه بعد از آبدادن كشت آن را كشودهاند، و به موضعهآىء ديكر كه آنرا بوده بردهاند.و يك مستقه جعفر بن داود بن عمران تصرف كرده، و يك مستقه آنرا نضر بن عامر داشته.
و آنج آل سعد بر آن وقوف نيافته، و آدم بن موسى، و علىّ بن تاجيكه، و عبديل بن مالك در آن خلاف كردهاند، در قسمتكردن علىّ بن هندو (5)
أبو الفرج هندو القمّى ضبط گرديده است.
: دو مستقه ديكر.پس مجموع آن مساتيق مع الزّيادات: ششصد و هفتاد و شش مستقه، و سه دوانيق، و حبّه و نصفى باشد.ت.
1) . در نسخه چاپى: زيادة.
2) . شهر اصلى قم كهن، كه در سمت راست رودخانه قم قرار داشته است ممّجان يا منيجان ناميده مىشده است، و از شمال آن رودخانهاى منشعب از رودخانه قم جريان داشته است، كه بنابر روايت تاريخ قم از روبروى كميدان جدا مىشده، و بر اراضى گمر و سعدآباد مىگذشته، و تا نزديك درب رى- كه پيرامون سعدآباد بود- مىرسيده است، بنا به گفته تاريخ قم اين نهر را سعد بن عبد اللّه أشعرى به منظور آبيارى زمينهاى خود كه به نام سعدآباد- در نزديكى دروازه رى- بود حفر نمود، و احتمالا مقصود از نهر ممّجان همان نهر سعد بوده باشد. (نگاه كنيد به:
3) . در تمامى نسخهها (گوها) ضبط شده، و احتمالا تصحيف (گودها) باشد.
4) . نشيب: پست، نقيض فراز (لغتنامه دهخدا: ماده نشيب).
5) . در پاورقى شماره (1) نسخه چاپى: ص 47 آمده است: در محاسن اصفهان تأليف مافرّوخى:
پس معلوم شد كه آب رودخانه با ربع و خمس، و وضع (1)- كه آن سه مستقه و دو دانق بود-: هشتصد و پنجاه و هشت مستقه، و سه دوانيقاند.ن.
1) . كاستن و كمكردن.
روايت كردهاند بعضى از مردمان قم، كه:
«آب اين رودخانه كه ميان قم و كميدان جارى است، و مصبّ و رفتن آن با قمرودست (1)، اصل اين از ناحيت ثيمره (2)است، كه ز منبعى (3)و موضعى كه بنزديك قريه
1) . رودخانه قم كه در گذشته به نام «رود اناربار» ناميده مىشده است، و امروزه به رودخانه قم يا قمرود مشهور است، از ارتفاعات خوانسار سرچشمه مىگيرد، و پس از عبور از استانهاى اصفهان و مركزى وارد استان قم مىشود، و پس از سيرابكردن دشت سلفچگان و نيزار توسط قمرود در 22 كيلومترى شمال شرق قم به رود قرهچاى مىريزد، رود اناربار در دورههاى پيش از اسلام در مسيرى در مشرق شهر قم اسلامى جريان داشته است، و آب آن كه از سوى جنوب به شمال جارى بوده، به سوى منطقه سراجه در شمال شرقى شهر مىرفته است، ليكن طى ساليان متمادى بتدريج بر اثر بالاآمدن رسوبات و گل و لاى، آب آن به زير افتاد و از جانب غربى شهر جريان يافت، و آب آن به ديه قمرود روانه شد، و به مرور ايام اين مسير نو رودخانه قم گرديد، و پس از آن تاكنون تغيير نيافته است. (تربت پاكان: 2/ 16)، اما دهستان قمرود كه مصنف از آن ياد مىكند، و رودخانه آن را مصبّ و منتهى اليه رودخانه قم مىداند، همچنان به همين نام برقرار است، اين دهستان در شمال قم قرار دارد (شمال بزرگراه و جاده قم- كاشان) و مركز آن ديه قمرود در دو فرسنگى شهر مىباشد، و از روستاهاى كهن است كه در تاريخ قم به تكرار از آن نام برده شده است. در اين منطقه تپههاى باستانى فراوانى وجود دارد كه نشان از تمدن كهن و سكونتگاه مىباشد. و در سالهاى دهه هفتاد شمسى گروهى از باستانشناسان ايرانى از دانشگاه تهران، تحقيقات خود را بررسى تپههاى باستانى و لايههاى رسوبى و آثار به جاى مانده از ساكنين دشت قمرود قرار داد، و گزارش پژوهشها و كاوشهاى خود را به تفصيل در كتاب سودمندى كه از سوى سازمان ميراث فرهنگى به چاپ رسيد ارائه نمود، اين بررسى نشاندهنده دورههاى تاريخ سكونت اقوام ايرانى پيش از اسلام در اين دشت مىباشد.
2) . پيشتر در (فصل اول) اين كتاب به تفصيل درباره ثيمره، و ضبط اين نام، و موقعيت جغرافيايى آن سخن رفت.
3) . در نسخه چاپى، ص 47: از منبعى.
اسفيده است، از ناحيت ثيمره كبرى.
و كويند كه: آنجا كوهى است كه آن را [اين] (1)خوانند، از جهت آن كوه و طرف؛ آنرا جانان خوانند، آب از آن بيرون مىآيد، [و در رودخانه اصفهان مىرود، كه آن را زنده رود مىخوانند. آب يك طرف ديكر كوه- كه آن را مانان مىخوانند- به جانب نيمور (2)و نىزار (3)] (4)، و از آنجا بقم [روان است].
و هر كاه كه آب رودخانه قم زياده بر احتياج ضيعتهآء حوالى قم بودى، آن زياد را بقم روان كردندى. پس آن آب بقمرود، به موضعى كه آنرا صحراى مسيله (5)خوانند فرو مىرفت و ناپديد مىشد».
و بعضى روايت كردهاند- هم از مردم قم- كه:
«آن آب كه مستغنى (6)بودند از آن، و بدان احتياج نداشتند، از رودخانهآىء (7)قمرود ودو
1) . در نسخة أصل و چاپى، ص 47 بياض است، و اين نام در دو نسخة ديگر آمده است.
2) . نيمور: قصبه مركزى دهستان نيمور بخش حومه شهرستان محلات در 11 هزار گزى جنوب محلات، متصل به جاده دليجان به محلات، و در دامنه سردسيرى واقع است، و آبش از رودخانه لعلبار (رود قم). اين ده سر راه شوسه دليجان به خمين واقع است. (لغتنامه دهخدا: ماده نيمور).
3) . روستاى نيزار در جنوب شهر قم و در ميانه جاده قديم قم- اصفهان قرار دارد.
4) . افزوده از نسخة (2) و (3)، و انوار المشعشعين: 1/ 163.
5) . در نسخه اصل اين نام كمى ريز نوشته شده است، و به نظر مىرسد كاتب نسخه نخست جاى آن را سفيد گذاشته و بعدها دو كلمه (صحراى مسيله) را افزوده است، و در نسخه (2) و (3). از اين موضع به نام (مسيله) ياد شده است، و ظاهرا مقصود از صحراى مسيله، درياچه نمك است كه در جنوب شرق قم و شمال شرق كاشان واقع است و آبهاى رودخانههاى قم و پيرامون آن بدان مىريزد.
6) . بىنياز.
7) . در دشت قم تعدادى رودخانه جريان داشته و دارند، كه عبارتند از: قمرود- قرهچاى (اين دو
قارص و سناباد مىرفت، تا بيابانى كه به نزديك دير كج (1)است، كه آن موضع را [مسيله] (2)خوانند، و آنجا سوراخى بزركست، آن آب در آنجا مىرود، و نميدانند كه از آنجا بكجا مىرود.
و آب رودخانه قم، بيشتر أيّام و شهور (3)سال جارى بوده است، و در بعضى از اوقات منقطع و بريده شده، مكر آن قدر آب كه در جوئها مىبستند، و بضيعتهآئى كه نزديك شهر بود مىبردند»، و اللّه أعلم.
و آن آبها را باصطلاح أهل عرب، اوغرات (4)كويند.
1) . دير گچ يا دير گچين، يا دير كاج كه در برخى منابع تاريخى معرّب آن نيز كه «دير جصّ» است آمده، يكى از قلاع بزرگ كهن و باستانى ميان قم و رى بوده است، و پيشتر به تفصيل درباره آن سخن رفت. خرابههاى اين قلعه امروز در شمال شرقى درياچه حوض سلطان (در 40 كيلومترى شمال جاده قم- تهران) قرار دارد.
2) . در نسخه اصل و چاپى: ص 47 بياض است، و اين نام در ديگر نسخهها آمده است.
3) . شهور جمع شهر: ماه.
4) . در كتابهاى جغرافيا و بلدان عربى، اصطلاح اوغرات و ايغار به معناى زمينى كه از پرداخت خراج و ماليات ساليانه معاف باشد آمده است، در كتاب «بلدان الخلافة الشرقية (ترجمه عربى) ص 233» به نقل از ابن حوقل آمده است: (و قد اوغرت لهم ايغارا، أى أنها معفاة من
و بعضى از مشايخ قم چنين كويند كه:
«در ايّام عجم و روزكار ايشان، پيش از آمدن عرب بقم، بغير از جوئى (1)و زيره و قرطم (2)، زراعتى ديكر نكردهاند، و بقم سبزه و اوركار (3)، از مثل: پياز و سير و كندنا (4)و خيار. و خربزه و انواع ترها زراعت نكردهاند، بسبب واسطه كمآبى، و ديكر آنك چون از نوروز يكماه بگذشتى، أهل ثيمره و أنار، آب رودخانه قم را بار بستندى، و نكذاشتندى كه بذينجانب آيد.
پس جون عرب بقم نزول كردند، و متمكّن شدند، و دست يافتند، روى بناحيت ثيمره و أنار نهادند، و أهل ثيمره و أنار را كفتند، كه از دو كار با ما يكى بكنيد:
اوّل: آنك با ما عدالت و سويّت كنيد، بذين آب كه در رودخانهآىء شما جاريست، بعضى شما برمىبنديد، و بعضى به شهر ما روانه مىكردانيد.
دؤم: آنك جون آب را در أيّام [تابستان] (5)نمىكذاريد كه بجانب ما آيد، هرز آب زمستانى نيز بشهر و جانب ما روانه مكنيد. شما ذر ايّام زمستان جون از آب مستغنىايد، و بذان احتياج نداريد، در رودخانه مىاندازيد، و قم و ضعيتهاىء آن، بسبب آن در وقتى از).
1) . جو.
2) . نام عربى گياه كاچيره يا گل رنگ، از اين گياه در خوراك و در رنگآميزى استفاده مىشود.
3) . در (لغتنامه دهخدا: ماده اوركار) آمده است: اين كلمه در تاريخ قم مرادف با ترهبار از قبيل خيار و خربزه و غيره بكار رفته، و در فرهنگهاى موجود ديده نشده.
4) . در صحاح الفرس آمده است: گندنا: تره باشد بر شكل خنجر.
5) . افزوده از نسخة (2) و (3).
اوقات خراب مىكردد؛ چنانك ما در زيان و خرابىء آن با شما شريكيم، در نفع و فائده آن در ايّام تابستان و بهار و خريف (1)ما را شريك كردانيد.
أهل ثيمره و أنار قبول نكردند، و از آن امتناع نمودند، و در حصار و كوشكها كريختند، و محاصره (2)كردند.
پس جون حال ميان ايشان بذين رسيد، عرب دست برآوردند، و سدها كه در ميان رودخانها نهاده بودند مجموع خراب كردند، و آب مجموع را بجانب قم روانه كردانيدند، و بقم باغات ساختند، و انواع سبزه و اوركار زراعت كردند، و كشتزارهآىء ثيمره و أنار بكلّى خشك كشتند، و خراب شدند.
و همه اوقات عرب با ايشان كوشش مىكردند، و كارزار مىنمودند، و مردم ايشانرا باسيرى مىكرفتند، و بذيشان بانواع مضرّت و زيان مىرسانيدند، و سدّهاىء رودخانه ايشان مىشكافتند و خراب مىكردند، تا أهل ثيمره و أنار از قوّة و بطش ايشان عاجز شدند، و در دفع ايشان هيچ جاره و حيلت نداشتند، و مقاومت با ايشان نمىتوانستند كرد.
پس بناجار بر حكم عرب فرود آمدند؛ و كفتند كه ما مطيع و منقاديم، و طلب رضآىء شما مىكنيم، و متابعت سيرت شما مىنماييم؛ امّا زمينهاى ما ريكستانست، و صبر از آب ندارد، و زود خشك مىشود، و زمينهاىء شما نه ريكستان و نه شورستان است، و اكر كمتر آب بذان رسد تفاوتى نكند، و زيان ندهد.
پس امتحان و آزمايش كردند، پاره از كل قم بركرفتند، و پاره از كل زمين ثيمره، و انتظار كشيدند تا بوقت خشكشدن آن؛ كل ناحيت قم بمدّت ده روز خشك شد، و كل ناحيت ثيمره بپنج روز.
پس بر آن اتّفاق كردند، كه دو دانك از آب أهل قم را باشد، و چهار دانك أهلد.
ثيمره و أنار.
هر دو كروه قسط (1)و نصيب خود [ (2)از آب، در هر ماهى بدو دفعه فرا ميكرفتند، در پانزده روز اوّل از ماه أهل قم، اوّل ماه پنج روز تصرّف كنند، (و بعد از ايشان أهل ثيمره و أنار ده روز تصرّف كنند) (3)، و بدين ترتيب در پانزده روز آخر نوبت با سر كيرند، تا آنكاه كه ماه تمام شود».
و امّا بعضى ديكر مىكويند، كه:
«أهل قم در دفعه دوّم پنج روزه آخرين آب تصرّف ميكردند، و در دفعه اولى پنج روز أوّل، جنانج در هر ماهى پنج روز أوّل ماه و پنج روز آخر ماه، آن آب را فرا ميكرفتند، و باقى ايّام- بيست روز- أهل ثيمره فرا ميكرفتند.
و بعد از آن اتّفاق كردند، كه أهل قم از طلوع آفتاب سوارى بفرستند تا بر كنار رودخانه قم- بر بالآىء رودخانه بجانب ثيمره- براند تا بوقت غروب آفتاب، و درين ميانه بهر سدّى و بندى از جوئهاىء ثيمره و أنار كه برسد بشكافد و بكشايد، و آبهاىء آن در وادىء قم روانه كرداند، به شريطه مذكوره.
پس أهل قم سوارى را بفرستادند، تا از وقت طلوع آفتاب براند بشتاب و سرعت، و بوقت غيبوبت و فروشدن آفتاب، به پل ديه تبره از ديههآء ثيمره رسيد، جنانج از قم تا بدانجا مقدار بيست و سه (4)فرسخ بود، و از آنجا تا سدّ بالآئين كه بالآىء آن هيچ سدّى دكر نبود، و چند كام مانده بود، نه وقت مانده بود، و نه اسب او را قوّت، پس آن سوار تازيانه را از پيش بينداخت، و بر موضع بند آمد، و اسب او هم آنجا بيفتاد، و آن موضع را اسفان بند نامه.
كردند، بنام آن اسب.
پس اين رسم بماند، و هر ماهى أهل قم بيرون مىآمدند با مردم بسيار، و برزيكران، و آبهآء تيمره و انار را مىشكافتند، و در وادى (1)قم روانه ميكردند، از سى عدد جوى از جوئهاىء ثيمره صغرى و أنار. بر سر آب مىبودند، و محافظت ميكردند، تا مدّت پنج روز.
پس به قم انواع غلّات و زراعت نمودند، انواع سبزه از جاليز و پنبه، و انواع بقول (2)بكشتند، و زراعت نمودند.
و اين آب كه از جوئهآىء ثيمره و أنار (در وادى) (3)مىانداختند، و باصطلاح او را غرى كويند، مشتق از ايغار، و ايغار در لغت جمعست و اضافت، يعنى آب أنار و ثيمره اضافت مىكنند، و جمع مىكردانند با آب رودخانه قم. مضى هذا (4).
پس بكاهى كه آب بقم عزيز الوجود (5)و اندك بودى، اين آب از ثيمره و أنار، با آب وادى قم، از وقت حاجت و احتياج بذان، تا بوقت آنك از آن مستغنى شدندى، جمع و اضافت مىكردند، در هر ماهى بر شريطه مذكوره، يعنى در هر ماهى ده روز بدو دفعه.
و كويند كه: آب اين وادى در ايّام القديم (6)در موضعى جارى بوده است، كه آنراجه
1) . دشت.
2) . بقول: جمع «بقل» بمعناى گياه لپهدار.
3) . افزوده از نسخه چاپى.
4) . يعنى پيشتر گذشت، كه اشارهاى است به گفتار خود در آغاز اين باب، كه چگونه اهالى قم آبهاى قنوات و كاريزها را به رودخانه ريخته و تقسيم مىكردند.
5) . كمياب.
6) . همچنان كه مصنف در ادامه سخن خود درباره مسير كهن رودخانه مىگويد، و پيشتر هم گذشت كه كه رودخانه قم در دورههاى پيش از اسلام در مسيرى در مشرق شهر قم اسلامى جريان داشته است، و آب آن كه از سوى جنوب به شمال جارى بوده، به سوى منطقه سراجه
وادى عتيق (1)كويند، نزديك دروازه اصفهان، بالاى قبّه علىّ بن عيسى طلحى (2)
كان وجها بقم، اميرا عليها من قبل السلطان، و كذلك كان أبوه يعرف بالطّلحى، له مسائل لابى محمد العسكرى عليه السلام ...)، از گفته نجاشى آشكار است كه پدر و پسر هر دو والى قم بودهاند. بعدها و پس از فوت على بن عيسى طلحى در بقعهاى در مشرق شهر قم كه پيشتر بنام دروازه اصفهان مشهور بود، و امروزه به نام دروازه كاشان (در نزديكى بقعه منسوب به على بن جعفر عريضى) ناميده مىشود مدفون گرديد، و بر بقعه او قبّهاى (- گنبد) قرار داشت كه به قبه على بن عيسى شهرت يافته بود، امروزه اثرى از اين قبه نمىباشد، گر چه دكتر مدرسى احتمال مىدهد كه بقعه منسوب به على بن جعفر عريضى بايد در شمال شهر قم در نزديكى نهر سعد بوده باشد، و اين بقعه از آن على بن عيسى طلحى، وى در «تربت پاكان: ج 2/ 43» مىگويد: (در كتاب قم از قبه «على بن عيسى طلحى» نزديك دروازه اصفهان، كه رودخانه قم در «ايام القديم» از بالاى آن جريان داشته است ياد مىشود. گذشت كه دروازه اصفهان همين دروازه كاشان و مسير پيشين رودخانه همان مجراى صفى آباد بوده، بنابراين آن قبه در پيرامون همين جا قرار داشته است).
، و بزبان فارسى آنرا رود گلفشان خواندهاند، و اليوم مواضع روانشدن آن آب، و آثار خرق و).1) . دشت كهن.
2) . على بن عيسى طلحى اشعرى قمّى، از صاحب منصبان و فرماندهان سپاه عباسى در دوره خلافت مأمون، وى به روايت تاريخ قم نخست در سال 210 هجرى به سركردگى سپاهى براى سركوبى شورش مردمان قم به محاصره قم پرداخت، آنگاه بار ديگر در سال 212 هجرى از سوى وليعهد مأمون معتصم عباسى، در أيّام خلافت مأمون به ولايت قم منصوب شد، و در دوره ولايت او بار ديگر زمينهاى قم را مساحت كردند، و مالياتى بيش از آن كه پيشتر مىپرداختند از مردم مطالبه نمود، و به گفته تاريخ قم در باب (مساحتهاى قم): (پس أهل قم بسبب عمل و فعل و دفع او، أمر او را نافرمانى ميكردند، تا او را معزول كردند). نجاشى در رجال النجاشى درباره على بن عيسى و فرزندش مىگويد: (محمد بن على بن عيسى القمّى:
دريدن (1)آن ظاهر است. و مصبّ آن وادى بجانب رستاق سراجه (2)بوده است، پس آن موضع بسبب مرور آب (3)مرتفع شد، و آب از آن به زير افتاد، از جانب چپ از طرف شهر، تا آنكاه كه آب بكلّى باينجانب ديكر شهر- كه اليوم رودخانه است (4)- افتاد، و اين موضع (5)بسبب رفتن آب منخرق و شكافته شد، تا رودخانه كشت، و آب در آن بجانب قمرود روانه شد».
و برقى درين باب كويد، كه:و.
1) . يعنى در هنگام تصنيف كتاب تاريخ قم گر چه چند قرن از تغيير مجراى نهر قم از سمت شمال به مغرب مىگذشته است، ليكن همچنان آثار مجراى قديمى رودخانه از پيچ و خمهاى آن، هنوز آشكار بوده است.
2) . رستاق يا دهستان سراجه منطقهاى است در شمال شرقى شهر كنونى قم، كه همچنان بهمين نام مشهور است، اين بخش داراى روستاهاى متعددى بوده و هست، مصنّف تاريخ قم در (فصل سوم از باب دوم) نام بيش از 30 روستا و دشت اين منطقه را آورده است، و در (فصل ششم) هنگام (ذكر رستاقهاى قم) مىگويد: (سراجه: راوى مىگويد: بذين موضع قطعا و اصلا عمارت نبوده است، اول عمارتى كه درو بنا نهادند سرايكى بود، گفتند سرايچه، بعد از آن معرّب كردند و گفتند سراجه). امروزه برخى از روستاهاى آن جزء محلههاى شمال جديد الاحداث شهر شده است، از آن جملة روستاى مالك آباد كه مدفن امامزاده سيد ابو احمد ابن محمد بن على بن عبد اللّه بن جعفر بن محمد بن حنفيّه ابن امير المؤمنين عليه السلام مىباشد، روستاى مالك آباد كهن امروزه بنام محله شاه سيد على (شاسدلى به لهجه مردم قم) معروف است.
3) . يعنى بر اثر سالها و قرنها گذر آب از اين مجرا، كه باعث تهنشينشدن گل و لاى و رسوبات مىگردد، سطح مجراى رودخانه بالا آمده، و بتدريج از شيب مجرا كه به سمت مشرق بود كاسته شد، تا در نهايت به انسداد اين مجرا، و جريان آب در مسير شيبدار ديگرى، كه همان مسير مغرب شهر است استقرار يافت.
4) . مسير كنونى رودخانه قم.
5) . همو.
«ازين آب بقريه قارص (1)يكجوى روانه كرديد، پس به مرور ايّام آب آن موضع را مىشكافت، و فراخ مىكردانيد، تا رودخانه كشت، و آبهاىء ثيمره بدان روانه شدند، و آن وادىء اينست كه اليوم آب در آن ميرود».
تا بدينجا حكايت برقى است.
و رودخانه عتيق (2). طولانى و دراز.(3)بعد از آن كه (مدّتى مديد (3)) (4)خشك بود (5)، بنزديك قريه جهستان (6)و غيره، ديكر باره چشمهآىء آب زاينده شد، مدّت سى و يك سال، و آبهآىء آن شور و بسيار بود، و بچندين ضيعتهآ از رستاق سراجه و لنجرود ميرفت، و ازين رودخانه با هر ضيعه و مزرعه، جوئى برگرفتند، زيرا كه كاريزهاى سرآجه آب بر آن غلبه كرد، و).
1) . از روستاهاى دهستان سراجه، و تاريخ قم در (فصل اول) موقعيت جغرافيايى آن را اين گونه آورده است: (موضعى براه رى كه آبهاى ثيمرتين و أنار در آن روان مىشد)، و در (فصل سوم از باب دوم)، هنگام شمارش روستاهاى بخش سراجه، از ده قارص با عنوان (بائره) ياد مىكند.
2) . در نسخة (2) و
3) : عقيق.
4) . افزوده از نسخه چاپى.
5) . در نسخه چاپى: خشك شده بود.
6) . جهستان احتمالا تحريفشده قهستان است، و در تاريخ قم هنگام ياد كرد طسوجهاى قم، جهستان را يكى از روستاهاى طسوج لنجرود شمرده است، كه امروزه لنجرود (يا لنگرود در تلفظ و استعمال محلّى) از روستاهاى بخش قهستان و واز كرود در جنوب شرقى قم بشمار مىرود كه پس از جمكران و در كنار راه قديم قم- كاشان قرار دارد. و مصنّف تاريخ قم در (فصل ششم از باب اول)، هنگام ذكر رستاقهاى قم، درباره علت نامگذارى اين روستا روايتى عاميانه را به نقل از راوى خود آورده است كه: (راوى چنين گويد: كه اين ديه را جهستان كابل، كه ملك برو خشم گرفته بود بنا كرده است، و گويند كه بندهاى بود سيّد بر او خشم گرفته بود، از كابل بيرون آمد با جماعتى از حواشى، و بقم نزول كرد، و جهستانرا بنا نهاد و منزل كرد، و بشهر قم از نسل مماليك او جمعى هستند معروف).
مواضع آن بنشيب افتاد، و جوئهاىء آن باطل شدند، الّا بعضى از آن، تا بكاهى كه بكلّى آب از آن منقطع شد، و با حال اوّل كرديد، و اللّه أعلم.
«ذكر جوئهآى (1)قم و نواحى آن»
اول جوئى كه بشهر روانه شد، جوى سعد است، كه آن را سعد بن مالك بن أحوص (2)روانه كرد، باديهىء كه آن را احداث كرده بود، بر در دروازه رى (3)، كه آن را سعدآباد ميخوانند.
و چنين كويند، كه: «سعد مردان كارى را از قومشان (4)و قنّاء آن و برزيكران معدّ (5)كرد، با كلنگها و بيلها و ساير اسباب و آلات حفر، تا چون شب درآمد اين جوى را بر ميان شهر بركرفت، و آب را در آن روانه كرد. و چون صبح صادق برآمد، آب را از شهر بيرون برده بود. و بواسطه كثرت و بسيارى آن (آب) (6)، بر حدود سرآهاىء مردم روان شده بود، و بر موضعهآىء كه آن را حريم و مانع نبود، و بسبب آن منع مىنمودند (7)
چنانكه در نسخهاى از تاريخ قم آمده و مرحوم سيّد جلال الدين تهرانى در پاورقى صفحه 50 تاريخ قم چاپى، بدان اشاره نموده است.
».1) . مقصود از اين جويها، انشعاباتى است كه از رودخانه اصلى قم به منظور آبرسانى به كشتزارها گرفته شده است.
2) . او نواده يكى از دو برادر (أحوص و عبد اللّه) اشعرى از اهالى كوفه است، كه به قم هجرت كرده، و شهر قم اسلامى را برپا كردند.
3) . امروزه همچنان اين محله در شهر كهن قم به نام دروازه رى مشهور و برقرار مىباشد، اين محلّه در بخش شمال خيابان آذر (پايين شهر)، و در شمال بازار و ميدان كهنه و شمال غرب مسجد جامع (يا جمعه) مىباشد.
4) . معرّب كموش است كه در بعضى ولايات ايران چاهكن را گويند، همچنين قنّاء آن كه جمع قنّاء يا مقنّي است.
5) . در نسخه چاپى، ص 50: مقرر. و معدّ به معناى آمادهكردن و فراهمآوردن است.
6) . افزوده از نسخه چاپى: ص 50.
7) . در نسخه چاپى و نسخههاى خطى: مىنمودند، ليكن ظاهرا صحيح آن: نمىنمودند است.
و بعضى ديكر كويند، كه:
«اين نهر آن هنگام (شد) (1)، كه زمين آن همه صحرا بود، و سرآها و بنآها بر آن نبود، بعد از آن بنا كردند و استحداث نمودند»، و اللّه أعلم.1.
1) . افزوده از نسخة چاپى، ص 51.
«ذكر نهرى كه آنرا قورج (1)كويند- بعضى كنده- كه از وادى قم بركرفتهاند، با جانب قريه برزآباد (2)، و ناحيت سراجه، و غير آن»
آن جوئى را مالك بن سعد از براى قريه برزآباد استحداث كرده است، و پس از آن أرباب ناحيت سراجه در آن شريك شدند، و آن آب را از وادىء قم فرا كرفتند، [به] آنجا كه درب سهلويه (3)است، و آنجا كه پشتهآىء سعدآباد است مىرود (4).
1) . قورج (؟) در منابع جغرافيايى قم يادى از اين رود نيامده، و احتمال مىرود (قورج) تصحيف (كرج) بوده باشد، كه نام آن در «قمنامه: كتابچه تفصيل حالات و املاك و مستغلات و قنوات و بلوكات دار الايمان قم: ص 96» اين گونه آمده است: (مزرعه كرج ... مشروب از رودخانه نهر كرج). كه هر دو در مشرق شهر قم و زمينهاى ميان قم و كاشان واقع است.
2) . برزآباد (؟) در منابع جغرافيايى قم يادى از موقعيت جغرافيايى آن نيامده است. تنها در «قم نامه: كتابچه حالات و كيفيت بلده و بلوكات و مزارع دار المؤمنين كاشان: ص 293» از مزرعه برزآباد ياد شده كه در محدوده زمينهاى كاشان مىباشد.
3) . سهلويه همان سهل بن على بن سهل بن يسع اشعرى است، كه از اعيان و بزرگان و متمكنين قم در آن دوره بوده است، محدوده مسكونى او يكى از مناطق مشهور قم در قرن دوم هجرى بشمار مىرفته است، و بنا به نوشته تاريخ قم در باب (ذكر طرق قم) يكى از هفت دروازه قم به نام درب سهلويه بن علىّ بوده است كه از آنجا به سمت ساوه مىرفتهاند، اين درب در قسمت شرقى شهر قم و در نزديكى رودخانه، نزديك پشتههاى سعدآباد گمر بوده است، كه احتمالا در محدوده بازار كنونى قم قرار داشته است، علاوه بر اين سهلويه سازنده يكى از بزرگترين پلها و قنطرههاى چهارگانه قم مىباشد كه به نوشته تاريخ قم در باب (ذكر قنطرههاى قم) داراى يازده طاق بوده است، اين پل احتمالا در همان مسير درب ساوه و در جايگاه كنونى پل عليخانى برقرار بوده، او همچنين برپاكننده مسجدى بوده است كه به نام او شهرت داشته، كه در ميدان اليسع (يكى از ميادين قم) كه احتمالا اين مسجد و ميدان در همان محدوده سابق الذكر مىبايد باشد، به نوشته تاريخ قم مثال گز و ذراعى كه هارون الرشيد براى اندازهگيرى ضيعههاى قم فرستاد، و به ذراع رشيديّه مشهور بود، بر ديوار يا ستون اين مسجد قرار داشت، كه اين نشان از اهميت و موقعيت مسجد و سازنده آن دارد.
4) . موقعيت اين جوى را مىتوان اين گونه تصوير كرد كه اين جوى پس از انشعاب از رودخانه
و عدد جويهآئى كه از سر رودخانه بركرفتهاند، به ضيعتهآىء كه بنزديك شهرست ميروند، بيست جوى (1). و مقاسمات مستقهاى آبهاى آن- جنانج ابراهيم بن علىّ (2)، و محمّد ابن عيسى بن عبد اللّه أشعرى، و فرزندان او محمّد بن على بن ابراهيم تفصيل كردهاند، و در ديوان آب به قم مسطورست- اينست كه ياد كرده مىشود:
1) . در متن تاريخ قم نام بيست و دو جوى و نهر آمده است.
2) . در تمامى نسخهها، و نسخه چاپى، ص 51 ميان على و محمد حرف ربط واو مىباشد، ليكن به نظر مىرسد صحيح آن (بن) بايد باشد، زيرا اولا خود مصنف تاريخ قم در (فصل پنجم باب ذكر قسمت آب كاريزها) دفاتر ديوان آب قم را از آن على بن ابراهيم بن على بن محمد بن عيسى بن عبد اللّه اشعرى مىداند، و ثانيا در اين باب سخن از دو دفتر ديوان است يكى از آن پدر كه همو ابراهيم بن على اشعرى است، و ديگر از آن فرزندان او كه دو تن مىباشند يكى فرزند او به نام على بن ابراهيم و ديگرى نواده او به نام محمد بن على بن ابراهيم.
به حساب و تفصيل ابراهيم بن علىّ، در سنه ست و ثمانين و مأتين فارسيّه. (1)/ (بحساب و تفصيل) (2)محمد بن علىّ، كه فرزندزاده اوست، در سنه سبع و اربعين و ثلثمائه هجريّه (3)
[1] جوى ازدورقان: سى و يك مستقه، و دو دانك حبّه، و ربع سدس حبّه/ چهل مستقه.
[2] جوى براوستان: نود و چهار مستقه، و چهار دوانيق، و دو حبّه/ سى و پنج مستقه.
[3] جوى طبشقوران: صد و سيزده مستقه، و چهار دوانيق، و دو حبّه/ صد مستقه.
[4] جوى خميهن: چهل و يك مستقه، و نيم دانك/ نود مستقه.
[5] جوى اليسع و كركان: بيست و يك مستقه، و چهار دوانيق، و حبّه/ هشت مستقه.
[6] جوى أبى (4)بكر باسرفت (5):
دو مستقه، و سه دوانيق/-
[7] جوى سروز با جوى أبى بكر: هفت مستقه، و سه دوانيق و نصف دانقى، و نصف حبّه، و عشر سدس حبّه/ دو مستقه، و سه دوانيق.ت.
[8] جوى جمكران: هفتاد و هفت مستقه، و حبّه/ شصت مستقه (1)
[9] نهر (2)أبرشتجان: هفتاد و هشت مستقه، و سه دوانيق/ هفتاد مستقه] (3)
[10] نهر دينار جوهر: بيست و نه مستقه، و چهار دوانيق، و نصف دانق/ سى مستقه.
[11] نهر مؤنه (4): نه مستقه، و پنج حبّه/ بيست و شش مستقه.
[12] نهر مسكران و كره (5): سه مستقه/ سه مستقه.
[13] نهر شهرستان: پنج مساتيق (6)/ جهل مستقه.
[14] نهر ممّجان: بيست و يك مستقه (7)/ سى و پنج مستقه.ت.
1) . در نسخه چاپى، ص 51: شصت ... مستقه.
2) . در نسخه چاپى، ص 51: (جوى). هم چنين تمامى نهرهاى لاحق الذكر در نسخه چاپى، با نام جوى آمده است.
3) . پايان افتادگى نسخه اصل، كه با استفاده از نسخه (2) و (3) و چاپى تكميل گرديد.
4) . در نسخه (2) و (3): نهر ديبارجومه، و در «انوار المشعشعين، ج 1/ 173»: نهر ميمونه.
5) . در نسخه (2) و (3): يعنى كرج.
6) . در نسخه چاپى، ص 52: مستقه.
7) . در حاشية نسخه اصل در زير نام اين نهر آمده است: (قصبه بلده) كه اشارهاى است به اين كه اين نهر در ميان يكى از دو بخش شهر اصلى قم كه سمت شرقى است و ممّجان يا منيجان ناميده مىشده، جريان داشته است.
[15] نهر جمر: نه مستقه، و چهار حبّه/ چهار دوانيق.
[16] نهر مرواه: هفتاد و چهار مستقه/ صد و چهل مستقه.
[17] نهر مزدجان: پنجاه و دو مستقه/ هفتاد مستقه.
[18] نهر فرابه: سيزده مستقه/-
[19] نهر كميدان: پنجاه و هفت مستقه و دانگى/ هشتاد مستقه.
[20] نهر سعد آباد: سى و هشت مستقه، و دانقين/ هفتاد مستقه.
[21] نهر ميانرودان: بيست و يك مستقه و دو حبّه/ شانزده مستقه.
[22] نهر عامر:/ هشت مستقه، و دانقى، و پنج حبّه (1)
پس بحساب و تفصيل ابراهيم بن على: هشتصد و ده مستقه، و دانقى، و دو حبّه، و پنجدانك حبّه، و ربع و عشر و سدس حبّه، حاصل شد. و بحساب و تفصيل فرزندزاده او محمّد بن على: نهصد و بيست و چهار مستقه، و دو دوانق، و پنج حبّه.
راوى چنين كويد كه:
«اين آب را به قم بانفراد، دواوين بوده است، در دست معتمدان آل سعد، و خريد وت.
1) . در نسخه چاپى صفحه 52 اين مقدار آب در بخش ديوان ابراهيم بن علىّ قرار گرفته، و در قسمت دوم بياض است.
فروخت، و حوالة و هبه بذان كردهاند، و اصول املاك خود بذان محافظت نمودهاند.
و قيمت مستقه صد و بيست دينار بوده است، و زيادت كردهاند تا بدويست دينار رسيده، و بهر مستقه ده دنيار بديوان رسانيدهاند، و از هر ده دينار دو دينار اكره (1)دادهاند».
و همچنين: اين آب را قيمت و بهآ بوده است، تا آنكاه كه جيل (2). يعنى زمينهاى كشاورزى را بهمراه حق آب آنها به برخى از دهقانان و كشاورزان در برابر ماليات ساليانه معينى واگذار كردند.(3)و ديلم بذين نواحى غلبه كردند، ديوان آب باطل شد، و اقطاعات (3) بنهادند، و آب را قيمت نماند، تا غايت كه چندين مستقه آب بهيچ نميخريدند.د.
1) . كرى، يكرى: لايروبىكردن جوى و نهر، و أكر، أكرا: به معناى اجرت و دستمزد لايروبى و كندن و عميقنمودن كاريز و نهر مىباشد.
2) . در أصل و نسخه (2) و
3) و چاپى (ص 53): جيل، و در پاورقى (1) آمده است: جيل معرّب گيل و گيل اهالى گيلان را گويند، ولى احتمالا صحيح آن خيل بايد باشد، و همو مقصود مصنّف است، زيرا كه چند بار در بابهاى نخستين كتاب از خيل ديلم ياد كرده است، كه به معناى سواران ديلميان كافر است كه در آن دوره به قلمرو مسلمانان شبيخون مىزدند.
آسيآها به قم پنجاه و يك بودهاند، سى و نه آبادان، و دوازده خراب.
تفصيل خراب و آبادان، از آسياهآىء قم بر سر رودخانه:
[1] آسياء محمّد: دو در يك حصار.
[2] آسياء و ديزبخت: خراب، يكى.
بر نهر براوستان (1)هفت آسيآء:
[1] آسيآء مرزكه: بقرب [كهنه] (2): يكى.
[2] آسيآء شاذوكه عليا: و بقرب صحراى تاجيكاباد، دو در يك حصار.
[3] آسيآء عبد اللّه: بقرب باغ مرزبان، دو در يك حصار.
[4] آسيآء نو: بقرب زنبيلاباد، دو در يكحصار.
[5] آسيآء عبيد اللّه: بقرب كركان، دو در يك حصار.
[6] آسيآء سعد: بقرب أزدورقان، دو در يك حصار.
[7] آسيآء سياووشان: بقرب ازدورقان، دو.
بر نهر طبشقوران (3)چهار آسيآء:
1) . قريه براوستان از روستاهاى پيرامون قم قديم بوده است، اين روستا در شرق قم ميان دروازه كاشان و جمكران در نزديكى راه قم- كاشان، و تپههاى (قل درويش) واقع است، و در آن بقعه شاه جعفر قرار دارد.
2) . مضاف اليه كهنه در نسخهها نيامده است.
3) . در نسخه أصل ضبط حركات اين نام اين گونه آمده است: فتح طاء و باء و سكون شين و ضم قاف. و اصل اين كلمه را طبشگران فارسى دانسته كه تعريب شده است، ليكن مرحوم على اصغر فقيهى در (تاريخ مذهبى قم: 59) اصل اين كلمه را تبشگران با ضبط كسر تاء و باء و سكون شين دانسته است. طبشقوران يكى از روستاهاى طسوج لنجرود بوده كه در شرق شهر
[1] آسيآء مبارك باد (1): أبو الفضل محمّد بن علىّ بن محمّد بن حمزه (2). افزوده از نسخه (2) و (3).(3)[علويه] (3) استحداث كرده است، در سنه احدى و سبعين و ثلثمائه (4)، بقرب صحراى سكن، يكى.ى.
1) . در «انوار المشعشعين: 2/ 166» درباره موقعيت جغرافيايى اين روستا آمده است: (مراد از زمين مبارك آباد، همين زمينى مىباشد كه يك طرف آن متصل به زمين خاكفرج مىباشد، و يك طرف آن متصل به رودخانه مىباشد، كه آن را زمين سكن مىگويند ... و اليوم اثرى از آن آسياء باقى نيست، و معلوم نباشد كه در چه موضعى از آن زمين آسياء بوده، و اليوم آن زمين را زراعت كنند، و گويند كه آن زمين وقف مىباشد). دكتر على اشرف صادقى در (نشريه ميراث شهاب: ش 29، ص 58) درباره محل اين روستا مىگويد: (همان جايى در ساحل چپ رودخانه است كه چهل و اندى سال پيش ميدان بارفروشها در آن ساخته شد، و خاكفرج در شمال آن قرار دارد). ليكن در (تربت پاكان: 2/ 173) اين روستا از روستاهاى شمال شرق و شرق قم شمرده شده است، كه در ابتداى آن بقعه شيخ نور الدين (يا شيخ جمال نور الدين) قرار دارد. و به نظر مىرسد كه گفته دو منبع نخستين صحيح باشد، زيرا مصنّف تاريخ قم در بيان موقعيت اين آسيا مىگويد: (بقرب صحراى سكن) كه مقصود از سكن ريگستان و سنگلاخ است، و به گفته دكتر على اشرف صادقى: سكن بىشك بايد «سگن» خوانده شود و «سجن» معرّب آن است، و سگن مشتق از صورت پهلوى كلمه سنگ مىباشد، و محل اين صحرا بايد حوالى خاكفرج بوده باشد.
2) . به احتمال قوى اين أبو الفضل همانى است كه در ميان قميّان به نام سلطان محمد شريف مشهور، و بقعه او در كوى سلطان محمد شريف در نزديكى مدرسه ملّا محمد صادق (جدّ خاندان روحانى در قم) قرار دارد، و مصنّف در (باب ذكر اعقاب و سادات عريضيه در قم) به تفصيل درباره او سخن مىگويد. در نسخه (2) و
3) نام او با پسوند (علويّه) آمده است، كه احتمالا به حذف مضاف اليه مىباشد، و صحيح آن (نقيب علويّه) بايد باشد، زيرا به نوشته تاريخ قم پدر و نياى او نقيب علويان در قم بودند.
4) . سال 371 هجرى.
[2] آسيآء يونس: بقرب ميان رودان و سكن، دو در يك حصار.
[3] آسيآء بابويه: بقرب زنبيلاباد (1)، دو در يك حصار.
[4] آسيآء شاذوكه سفلى: بقرب ميانرودان، دو در يك حصار.
بر نهر جمكران چهار آسياء دائره (2):
[1] آسيآء خطّاب: معروف بما جيلويه، بقرب باغ أمير حسن جمكران، يكى.
[2] آسيآء جوسق (3): بقرب كركان: دو در يك حصار.
[3] آسيآء عتيقه: بقرب باغ مرزبان، دو در يك حصار.
[4] آسيآء أبى الهيجا (4): بقرب صحراى تاجيكاباد، دو در يك حصار.
بر نهر شهرستان (5)شش آسيآء دائره:د.
1) . از روستاهاى جنوب شهر قم كهن، كه در فاصله 3 كيلومترى جنوب دروازه مالون (جايى كه اكنون بقعه شاه محمد قاسم قرار دارد) قرار داشته است، و امروزه يكى از محلات قم است كه به همان نام كهن آن مشهور مىباشد.
2) . آباد و قابل استفاده.
3) . معرّب كوشك.
4) . على بن أبى الهيجاء، از متمكنين و وجوه اشراف أهل قم در قرن سوم هجرى، مصنّف تاريخ قم از كوشك و منظره او كه بر روى رودخانه قم (در سمت مغرب) قرار داشته سخن مىگويد، همچنين او را از ده كفيلى دانسته است كه مادرانى (فرستاده المعتضد باللّه عباسى به مردم قم براى وصول ماليات سرانه) از آنان مطالبه خراج قم را نمود، كه نشان از موقعيت اجتماعى او دارد.
5) . يكى از روستاهاى شمال شرق قم در نزديكى درب كنكان (به كسر دو حرف) يا «درب كهنكان»، كه اين درب يكى از 5 دروازه قم كهن بوده است، و موقعيت كنونى آن را مىتوان جايى دانست كه اكنون راه سراجه از راه اصلى قم به كاشان در مدخل شهر از جانب شرق جدا مىشود (تربت پاكان: 2/ 14، 22، 24)، امروزه اين محل بخشى از محدوده شهركهاى جديد الاحداث حومه شهر، در منتهى اليه مشرق خيابانى كه از برابر بقعه شاه سيد على مىگذرد قرار دارد.
[1] آسيآء [نو به زنبيلاباد] (1). از خاندانهاى سادات حسينى مهاجر از عراق به قم و ساكن در آن، سادات رضائيه از فرزندان موسى بن محمد بن على بن موسى الرضا عليهما السلام مىباشند، و مصنف تاريخ قم در (فصل دوم از باب سوم در ذكر طالبيّه كه بقم آمدند)، به تفصيل درباره اين خاندان سخن گفته است.(2). در نسخه 2 و 3: هاشهكن، و در نسخه چاپى: هاشمكين.(3)معروفه بروغرانه: و حسين بن محمد بن حسين صفّار، معروف بابن بغدادى آن را ساخته است، يكى.
[2] آسيآء رضائيه (2): بقرب زنبيلاباد، يكى.
[3] آسيآء هاشمكين (3): بقرب خميهن، يكى.
[4] آسيآء لتانه (4): بقرب خميهن، يكى.
[5] آسيآء كرچنه (5): بقرب خميهن: يكى.
[6] آسيآء شهرستان (6): بنزديك آن، يكى.
بر نهر فرابه سه عدد آسيآء دائره:
[1] آسياء متجه: بقرب باغات بنين، يكى.
[2] آسيآء أبى خالد: بقرب باغ ميانرودان، يكى.
[3] آسيآء نوازن: بقرب مهربيان خراب، دو در يك حصار.
بر نهر سكن (7)يك آسيآ:
[1] آسيآىء مهر اسفند: بقرب مهربيان، يكى.ت.
بر نهر سعدآباد (1)دو آسيآ:
[1] آسيآء عبدويه: معروفه بولدكان، دو در يك حصار.
[2] آسيآء احمد: بقرب مهربيان، دو در يك حصار.
بر نهر محمدآباد طبشقوران يكى:
[1] آسيآء مقاتل: بقرب طبشقوران (2)، يكى.
بر نهر كميدان:
[1] آسيآء اليسع: بباب سرفت (3)، دو در يك حصار.
[2] آسيآء ادريس: بقرب باغ ادريس، يكى.
[3] آسيآء أبى علويّه: بقرب ميدانه (4)بكميدان، يكى.
بر نهر مزدجان (5)چهار آسيآ:
[1] آسيآء شعيب: بباغ شعيب، يكى.
[2] آسيآء سوريتى: بقرب باغ رباح و شعيب، دو در يك حصار.
[3] آسيآء رباح: بباغ رباح، يكى.د.
1) . اين نهر را سعد بن عبد اللّه اشعرى از رودخانه قم، به سمت باغات و مزارع خود در روستاى سعدآباد، كه در شمال غرب قم، در نزديك دروازه رى قرار داشت حفر نمود.
2) . در صحراى سكن، در شمال غرب قم كهن.
3) . از روستاهاى جنوب شرق قم در نزديكى بخش كوهستانى آن، در تاريخ قم در باب (ذكر بعضى از قريههاى قم) بناى آن را به كيخسرو ملك نسبت داده است (و آن را سراف نام نهادند، و بزبان ايشان يعنى سر آب، به عربى رأس الماء).
4) . ضمير هاء افزوده شده به كلمه (ميدان) به معناى نسبت است، يعنى بقرب ميدان أبى علويه كه در كميدان بوده است.
5) . مزديجان از روستاهاى قم كهن بوده است كه در بخش غربى رودخانه قم قرار داشته، و حدّ فاصل آن تا رودخانه بخش كميدان قرار داشته است، امروزه در اين بخش كه در جنوب خيابان امام خمينى و به موازات آن مىباشد، بقعه شاه جعفر از نوادگان امام كاظم عليه السلام قرار دارد.
[4] آسيآء جوسق: در خماباد (1)، يكى.
بر نهر أبرستجان (2)دو آسيآ:
[1] آسيآء ورجانه: بر در شادقولي، يكى.
[2] آسيآء شاهين: باب سوران، يكى.
بر نهر يسعآباد ده آسيآ:
[1] آسيآء لقيط: بباب تاجيكاباد، يكى.
[2] آسيآء بقرب براوستان: خراب، يكى.
[3] آسيآء أبو الصّديم: بقرب صحراى تاجيكاباد، خراب، دو:
يكى: بر آب يسعآباد.
و يكى: بر آب خميهن.
[4] آسيآء دولين: بباب زنبيلاباد، خراب، يكى.
[5] آسيآء يحيى: باب كركان، خراب، يكى.
[6] آسيآء يسع: در أزدورقان، خراب، يكى.
[7] آسيآء عمران: أيضا در أزدورقان، خراب.
[8] آسيآء اسماعيل براوستانى: خراب.
[9] آسيآء نو: بآب بندار آباد، خراب، يكى.
[10] آسيآء خراب: يكى.ت.
بر نهر جمر (1)دو آسيا:
[1] آسيآء محمّد طبيب: بر پس باغ يوله، يكى.
[2] آسيآء عمران: يكى. علىّ بن الحسن بن علىّ بن محمّد، در سنه أربع و سبعين و ثلثمائه (2)آن را استحداث كرده است، در حصار عتيق، بدرب سهلويه (3)، بعد از آن آن حصار خراب شد.
آنچ از اين آسيآها كه وقفست:
[1] آسيآء يونس: نيمدانك.
[2] آسيآء شاذوكه: نيمدانك.
[3] [آسياء] (4)باغ ادريس: نيمدانك.
[4] [آسياء] (5)شاهين: يك نيمه.
[5] آسيآء ورجانه: مفرد.
[6] آسيآء أبى خالد: مفرد.
[7] آسيآء كهنه: دانكى و نيم.
[8] آسيآء عبد اللّه: نيمدانك.6.
1) . اراضى جمر يا گمر (و سعدآباد) در شمال شهر قم كهن قرار داشته، كه امروزه در محدوده زمينهاى شرقى ميدان جهاد (ميانه خيابان باجك) كه در آن بقعه چهار امامزاده است قرار گرفته.
2) . سال 374 هجرى.
3) . يكى از دروازههاى قم كهن كه در ساحل شرقى رودخانه قرار داشته است، و در تاريخ قم در فصل (ذكر طرق قم) از آن ياد شده، و آن را راه ساوه دانسته است.
4) . همان.
5) . افزوده از نسخه چاپى، ص 56.
برقى در كتاب بنيان (1)جنين آورده است، كه:
«رستاق قم سيصد و شصت و پنج ديه است، از آنجمله:
[جمكران، و براوستان، أزدورقان، و سرفت، و مزدجان، و سجاران: قديمهاند، و غير آن كه مندرس و باطل شدهاند.
1) . احمد بن محمد بن خالد بن عبد الرحمن بن محمد بن على البرقى، أبو جعفر، دانشمند و محدّث مشهور شيعى (متوفاى 274- 280). شرح حال او در تمام منابع رجالى آمده است، ضبط نام اين كتاب در منابع به تفاوت آمده است، در برخى (تبيان) و در برخى (البلدان) و تنها در تاريخ قم با ضبط (بنيان) آمده است، ليكن در بيشتر منابع همان نام نخست آمده است، و نجاشى آن را «البلدان و المساحة» دانسته، ليكن همو در شرح حال محمد بن عبد اللّه بن جعفر حميرى قمّى آورده است: (قال محمد بن عبد اللّه بن جعفر: كان السبب في تصنيفي هذه الكتب، أني تفقّدت فهرست كتب المساحة التى صنّفها احمد بن أبى عبد اللّه البرقى ...). دكتر مدرسى نام صحيح كتاب را تبيان دانسته و مىگويد: (عنوان بنيان گويا صورت مصحف «تبيان» است). (كتابشناسى آثار مربوط به قم: ص 18)، ليكن ظاهرا صحيح همان است كه نجاشى از آن خبر داده است يعنى «البلدان و المساحة» كه مرادف آن «بنيان» مىباشد نه تبيان، از اين كتاب امروزه اثرى نمىباشد.
ديكر از رستاق قم:
ساوه است، و آن دويست و سى و سه ديه است، از آن جمله] (1). در نسخه (2) و (2)
ص 8» او را ياد كرده است، همچنين رازى در النقض (چاپ اول: ص 162، چاپ دوم:
ص 195) از مدرسه استاد أبو الحسن كميج در قم ياد مىكند، علاوه بر اين دو، أبو طاهر كمج قمّى است كه مافرّوخى در كتاب محاسن اصفهان (متن عربى: ص 33) از او ياد مىكند.
لازم به يادآورى است، كه در شمال شرقى اراك و مغرب شهرستان تفرش، روستايى (امروزه شهر) قرار دارد به نام (كميج) كه احتمال مىرود برخى از بزرگانى كه به كميج قم منسوبند از اين (كميج) بوده باشند.
: حطامآباد.(3):شابستانان، خطّاب (2) آباد، دزج، ساسفجرد، دشت نوح.
ديكر از رستاقهاى قم:
رستاق قهستان است، و آن جهل و دو ديه است، و كمج (3) كه در أيّام القديم بوده و مندرسشده، از آنجمله است.
[ديكر: از رستاق جاست، و آن دوازده ديه است]. (4)
ديكر: رستاق طبرش (5)سى و دو ديه، از آن جمله: طرخران، فيم، جاويذه، كه مندرس كشته و نابديد شده است.
ديكر:ش.
1) . افزوده از نسخه چاپى و
2) . در ضبط حركات حروف اين نام اختلاف است، و به صورتهاى: كمج (به فتح كاف و كسر ميم)، يا كمج (به ضم كاف و كسر جيم)، يا كميج در منابع آمده است، و كم يعنى قم و كميج يعنى قمى، و زبان قمى كهن پيش از اسلام را كمج مىگفتهاند، برخى از معاريف قمى با همين نام مشهورند از آن جمله: ناصح الدين أبو جعفر كمج، كه عبد الجليل رازى در «كتاب النقض:
3) و (3).
4) . افزوده از نسخه (2) و (3).
5) . در نسخه (2) و (3): ديگر رستاق طبرش، يعنى تفرش.
رستاق وزواه: بيست و سه ديه.
رستاق فراهان: دويست و ده ديه، از آنجمله:
بورقان، ولاشجرد، بورآباد، بهبود اناباد، و شمسآباد، بحقيقت خراب كشتهاند و نابديد شده».
و همدانى (1)در كتاب بلدان ذكر رساتيق (2)و طساسيج (3)قم كرده است، برين صورت:
«طسّوج لنجرود، طسّوج رودآبانى (4)، طسّوج ابرشتجان، طسّوج سراجه، طسّوج قمرود، طسّوج رودبار، طسّوج وازه كرود.
رستاق جبل، رستاق ساوه، رستاق خوى.
شقّ ميلاد جرد، شقّ آبه.
طسّوج فيستين، طسّوج جزستان.
رستاق انار، رستاق جاست، رستاق قاسان.
و از طسّوج روده: دو ديه نى (5)، و جهار تختآباد.
و از رستاق فراهان: طسّوج فراهان، طسّوج كوزدر، طسّوج دور آخر.
و از رستاق ورّه: طسّوج جهرود، طسّوج جوزه، طسّوج جركان، طسّوج اروندهجرد.
رستاق طبرش داخل و خارج: طسّوج وزواه.ر.
1) . أبو عبد اللّه احمد بن محمد بن اسحاق همدانى، نويسنده كتاب (البلدان) كه پيشتر درباره او سخن رفت، در سالهاى اخير مختصر اين كتاب كه توسط كاتبى شامى به نام الشيزرى تلخيص شده، و نسخه منحصر به فرد آن در كتابخانه آستان قدس رضوى عليه السلام مىباشد، توسط فؤاد سزگين به صورت فاكسميل در آلمان به چاپ رسيده است.
2) . جمع رستاق يا روستا.
3) . جمع طسوج يا دهستان و ناحيه.
4) . در نسخه (2) و (3) و چاپى ص 57: رودآبان.
5) . احتمالا به معناى نيزار.
و تفسير رستاق: بحيازة كرده است، يعنى دو سه ناحيت كه به جنب يكديكر باشند، و اسم رستاق بر مجموع آن جارى كردانند، و كويند: رستاق فلان.
و تفسير طسّوج: بناحيت كردهاند».
و حمزه (1)در كتاب اصفاهان ياد كرده است كه:
«تكوير (2)قم بر چهار رستاقست، از جمله رساتيق اصفاهان، و چند ديه ديكر از ديكر رستاقهاى اصفاهان، و بيشترين آن ديها از رستاق قاسان و ثيمرهاند، و رستاقهآىء ديكر از همدان و نهاوند. و از رى، با وجود آنك بنزديك قم است، هيچ چيز از آن با قم اضافت نكردهاند، سبب آنك بيابانها و شورستانها ميان قم و رى واقعاند، و ديهآىء ايشان به يكديكر متّصل نبوده و نيست.
رستاقهآىء چهاركانه اصفاهانى:
رستاق كميدان، رستاق أناربار، رستاق ورّه، رستاق ساوه.
و مراد برستاق ساوه، شهر ساوه نيست كه از كوره همدان است، بل كه غير آن است، و اليوم (3)شهريست كه آن را ميلاد جرد (4)ميخوانند. و اين دو رستاق ساوه مىخوانند، يكى از رستاق اصفاهان بوده است، و آن ديكر از همدان. و حدّ اين هر دو رستاق بيكديكر متّصل است، و هر دو را ساوه ميخوانند. و فرق (5)ميان ايشان باصفاهان و همدان است، و چنين كويند كه: ساوه اصفاهان، و ساوه همدان. و مثل اين بسيارست، چنانج دو رستاقت.
1) . حمزة بن حسن اصفهانى، نويسنده كتاب اصفهان.
2) . كوره و شهر گردانيدن.
3) . يعنى سال 378 ق، كه سال تأليف كتاب تاريخ قم است.
4) . ميلاد (- مهرداد)، و جرد به معناى آباد است، يعنى مهردادآباد، و به گفته استاد پرويز اذكائى (ساوهنامه: ص 22)، اين نام از اسامى خاص پارتى است، يعنى سلسله اشكانى است كه دولتى نامتمركز و ملوك الطوائف بود.
5) . يعنى راه تشخيص ميان اين دو رستاق، پسوند نسبت هر كدام به همدان يا اصفهان است.
دستبى (1)، كه يكى را دستبى رى ميخوانند، و آن ديكر را دستبىء همدان، و هر دو را موسىء بن بغا (2)جمع كرد، و هر دو را يك كوره كردانيد، و غزوين نام نهاد.
و عدد ديهآىء اين رساتيق چهار كانه بقم- بر وجهى كه مثبت است در كتاب ربوع (3)
ارباع خراسان، يا ارباع اصفهان به معناى شهرها و روستاهاى اين دو منطقه.
و در ديوان فارسى (4)، و در دستورات (5)قديمه- سيصد و چهل و سه ديهاند، و بيست و سه طسوج:رستاق كميدان: هفت طسّوج، و نود و پنج ديه.
رستاق أناربار: هفت طسّوج، چهل و دو قريه.
رستاق ورّه: پنج طسّوج، و هفتاد و نه قريه.
رستاق ساوه: چهار طسّوج، و هفتاد و هفت ديه (6).
فأمّا رستاقهآىء قم درين ساعت، عدد آن بيشتر ازين است، زيرا كه طسوج هرت.
1) . درباره موقعيت جغرافيايى و پيشينه تاريخى اين رستاق در (بلدان الخلافة الشرقية ترجمه عربى: ص 255) آمده است: (و كانت دستوا (أو دستبى) في أيام بنى اميّه دار ضرب للنقود. و يطلق هذا الاسم على كورة كبيرة، أجلّ قراها يزدآباد. و كانت دستوا في ايام الأمويّين مقسومة بين الرى و همذان، و الذى انتهى الينا أن طريق الرى الذاهب من الرى الى اقليم أذربيجان رأسا، كان يخترقها عادلا عن قزوين. و لم يبق لإسم دستوا أثر في الخارطة، الّا أنّ موضعها ينبغى أن يكون جنوب قزوين، و قد صارت تعدّ في ايام بنى العباس من أعمالها).
2) . از سرلشكران و فرماندهان ترك دوره المعتزّ باللّه عباسى.
3) . در تمامى نسخهها ضبط اين نام «ريوع» آمده است، كه احتمالا تصحيف «ربوع» باشد كه جمع ربع و ارباع است، به معناى منزلگاه و سكونتگاه، و در همين سياق براى مثال مىگويند:
4) . مقصود دفترهاى ديوان خراج شهرها و روستاهاى بلاد فارس است، كه در آن نام و شمارش ساكنان آن ضبط بوده است.
5) . مقصود از آن مجموعه فرامين و احكام ديوانى، درباره زمينها باير و داير، و مالكان آن، و چگونگى و مقدار جمعآورى خراج و ماليات ساليانه آنها مىباشد.
6) . مجموع ديه اين چهار طسوج كمتر از عدد 343 است كه در متن بدان اشاره شده است.
رستاقى، رستاقى كردانيدهاند، كه باز مشتمل است بر چند طسوج، و كتاب ربوع بذين ناطق است.
در قديم سراجه، و وازه كرود (1)، و قهستان، و رودبار، و لنكرود، طسوجهآىء كميدان بودهاند.
و طخرود، و خوزان، و فيستين (2)، و وزواه، طسوجهآىء رستاق ساوه.
و دوراخر، و جوزه، و ترور، و راونده جرد، و طبرش، طسوجهآىء رستاق ورّه.
و فاردان، و ديلجان، و جاست، و قهستان، و هنبرد، و نميور (3)، طسوجهآىء رستاق أنار».
جنين كويد حسن بن محمّد (4)، كه:
اين حكايات مجموع متفاوتند، و بر خلاف يكديكرند، پس بدرستى كه تفصيل برقى زائد است بر همه، و كلام همدانى بنسبت با آنج در سياقت حساب مساحت يافتهاند، غير صحيح است، و آنج اصفاهانى (5)كفت كه: «از ضياع رى هيچ چيز با قم اضافت نكردهاند، و در حوز آن نكرفتهاند»، غلط و سهو است، بحقيقت و درستى كه از رى با قم، بيشتر رستاق خوى اضافت كردهاند، و كتاب رى (6)بذين ناطق است. و مأمونيّه- كه از جمله مواضع قم بوده است- أيضا نقل كردهاند با رى، در سنه عشر و [ثلثمائه] (7)هجريّه، و همچنين مشكويه (8)، و چند ديهاى ديكر.اد
1) . از روستاهاى جنوب شرقى در شهر قم كهن.
2) . در اصل: فيتسين. تاريخ قم متن 175 فصل ششم از باب اول«در ذكر عدد رستاقهآء شهر قم، و ضياع آن از عربى و عجمى، و آنج از ديكر شهرها كه به نزديك قماند با قم جمع كردهاند، و اضافت نموده، و آن را محوزه مىخوانند» ..... ص : 170
3) . يا نيمور كه از آباديهاى پيرامون تفرش مىباشد.
4) . مصنف تاريخ قم.
5) . مقصود حمزه اصفهانى، نويسنده تاريخ اصفهان است.
6) . مقصود از كتاب رى دفتر ماليات ديوانى، و خراج شهر رى و توابع آن مىباشد. (نگاه كنيد به: كتابشناسى آثار مربوط به قم: ص 24).
7) . افزوده از نسخة (2) و (3)، و در أصل بياض است، كه تاريخ برابر است با سال 310 هجرى.
8) . اين خردادبه (ح 270 ق) در كتاب «المسالك و الممالك چ ليدن، ص 22» هنگام ذكر بلاد
و من كه مصنّف اين كتابم، حكايات ايشان بىتغيير و تبديل، بر هيئت و ترتيب (1)آن، خود ياد كردم، و اكنون آن روايت و حكايت، كه صحيح و ظاهر است، و دستور قم بر آن جارى است، در باب رستاقها و ضيعتهآىء آن، ياد مىكنم، و آن اينست:
«رساتيق قم بيست و يكاند، و ضيعتهآىء آن نهصد (2)ديه است، از آن جمله:
[1] لنجرود (3): بيست و هفت ديه است.
[2] رودابان (4): چهل و هفت ديه.
[3] ابرشتجان (5): ده ديه.
[4] رودبار (6): بيست و پنج ديه.
[5] سراجه (7): سى ديه.
[6] قهستان (8)با مزارع: شصت و سه ديه.م.
1) . در اصل: تربيت.
2) . مجموع ديههاى اين رساتيق افزون بر نهصد مىباشد.
3) . روستايى است در جنوب شرقى قم و در آغاز راه قديم قم- كاشان، در سمت جنوب جاده و پس از ايستگاه پليس راه، و آغاز راه فرعى قهستان، اين روستا هم اكنون برقرار است، و در استعمال محلى «لنگرود» تلفظ مىشود.
4) . در نسخة 2 و 3. رودنان. اين روستا در شرق قم واقع بوده، كه در آن روستاهاى متعددى بوده است، كه مشهورترين آن براوستان و جمكران است.
5) . يا ابرستجان (چنانكه در برخى منابع ضبط شده) در جنوب شرقى قم، و در منطقه قهستان قم بوده است.
6) . از روستاهاى بخش ميانى قهستان قم.
7) . در شمال شرق قم كه تا كنون به همين نام پابرجاست.
8) . ارتفاعات و كوهستانهاى جنوب شرقى قم.
[7] وازه كرود (1)با مزارع: جهل و شش ديه.
[8] انار (2): شصت ديه.
[9] وراردهار (3): هفده ديه.
[10] جاست (4): دوازده ديه.
[11] ورّه (5)با مزارع: سى و سه ديه.
[12] جهرود (6)با مزارع: سى و هفت ديه.
[13] وادى اسحاق (7)با مزارع: سى و پنج ديه.
[14] قاسان با مزارع: هفتاد و هفت ديه.
1) . در جنوب شرقى قم.
2) . روستاهاى كنار رودخانه كنونى قم، در (فصل اول) تاريخ قم آمده است: (و انار اسم وادى قم بوده، و بار اسم كنار واذى و رهگذر آن، و اين رستاق را أناربار نام كردند، از براى آنك بر كنار وادى واقع شده).
3) . در نسخة (2): ولاورد. و در نسخة (3): ولادوهار، در «انوار المشعشعين: 1/ 348» به نقل از علامه مجلسى رحمه اللّه آمده است: (وراردهار اسم بعضى رساتيق قم و توابع مىباشد، و در او هفده قريه بود، و از رساتيق اصفهان بوده، پس ملحق شده به قم). احتمالا اين موضع همان روستاى اردهال كنونى باشد، كه در منتهى اليه مشرق قهستان قم، و در چند فرسنگى جنوب غربى كاشان قرار دارد.
4) . از روستاهاى بخش جنوبى منطقه قهستان قم.
5) . در بخش آغازين قهستان قم.
6) . در جنوب شرقى شهر قم و در مسير شهرستان تفرش.
7) . در اصل: اسحق، در جنوب قم و در منطقهاى كه جزو خلجستان به شمار مىرود، و پيشتر آن را «وادى اسحاق» مىخواندهاند، و در آن روستاهاى تقرود و راهجرد در كنار رودخانه أناربار در مسير جاده قم- ساوه مىباشد.
8) . در مغرب قم و پيرامون آوه، در مسير جاده قم- ساوه.
9) . در نسخه (2) و (3): پنجاه و يك ديه.
[16] [طبرش (1)داخل و خارج با مزارع: چهل و شش ديه.
[17] ساوه (2)با مزارع: صد و سى و شش ديه] (3).
[18] خوى (4)قمّى- سوى (5)الرّازى-: سى و دو ديه.
[19] فراهان با مزارع: چهل و سه ديه.
[20] كوزدر (6)با مزارع: چهل و چهار ديه.
[21] دور آخر (7)با مزارع: بيست و هشت ديه.
اما آن ديها كه از شهرهاى ديكر، كه بنزديك قماند، و با قم اضافت كردهاند، ايناند:
«از ناحيت همدان: رستاق كوزدر (8)، با وادى عمّار (9)، رستاق طبرش داخل و خارج،ظر
1) . معرّب تفرش، كه در جنوب غربى قم قرار دارد.
2) . مراد از ساوه شهر كنونى ساوه نمىباشد، بلكه غير از آن است، و به گفته تاريخ قم در (فصل ششم، در ذكر رساتيق قم): «اليوم (يعنى سال 378 ه) شهرى است كه آن را ميلادجرد مىخوانند».
3) . افزوه از نسخة (2) و (3).
4) . پيشتر در شمال غرب قم، و در مسير قم- رى باستان، دو روستا به نامهاى خوى بوده است، آن كه به قم نزديكتر بود به نام خوى قمّى، و آن كه به رى نزديكتر بود به نام خوى رازى مشهور بود.
5) . يعنى بجز، مقصود خوئى است كه جزو روستاهاى قم مىباشد، نه خوئى كه جزو روستاهاى رى.
6) . از روستاهاى بخش خلجستان قم، كه ميان طبرش (تفرش) و ساوه و جهرود قرار داشته است.
7) . از روستاهاى پيرامون فراهان.
8) . در اصل كوزدر ضبط شده است، ليكن احتمالا صحيح آن گودرز باشد، منسوب به گيو بن گودرز، و با ضبط ويو بن جودرز، و بيب بن جودرز نيز آمده است، تاريخ قم هنگام گزارش درباره آوه و روستاهاى آن، از گيو نام برده، و مىگويد او آوه را به دستور كيخسرو بر درياچه ساوه بساخت. به گفته استاد پرويز اذكائى، اين نام بهمراه نام بسيارى از روستاهاى بلاد جبال مصدّر و موسوم به نامهاى اشكانى «پهلوى» مىباشد. (ساوهنامه: 21- 22)، همو در (همداننامه: ص 67- 68 و 134 و 136) درباره خاندان گودرزيان و فرزندان و احفاد او و آباديهاى ساختهشده به وسيله اين خاندان، كه به نامهاى آنان ناميده شده، و از يادكرد آنان در شاهنامه، و طبقات پادشاهان و امراى اين خاندان، و فتوحات و لشكركشيهاى آنان به سرزمينهاى مشرق ايران و بابل به تفصيل سخن گفته است.
9) . اطلاع دقيقى از موقعيت جغرافيايى اين دشت در منابع بدست نياوردم، ليكن بعيد به نظر
رستاق فراهان.
و از ناحيت روذه (1)
ساوه، نسا، خرقان، را از روستاهاى همدان شمرده است. و به نوشته استاد پرويز اذكائى روذه همان رودك امروزين مىباشد. (ساوهنامه: 6، 8، 12، 24).
- كه از جمله نواحى همدانست-: نى، و جهار تختباد، و غير آن.و از ناحيت رى: رستاق خوى.
و از ناحيت اصفاهان:- بجز از نوبت اوّل- رستاق قاسان، رستاق وراردهار، رستاق اصفاهان، و پس از مدّتى هر چه از ثيمرتين (2)با حوز (3)خود كرفته بودند، باصفاهان نقل كردند».
و از بعضى ثقات (4)روايتست، كه:
«ضيعتهآئى كه عرب از همدان با قم نقل كردهاند، بابتياع (5)شرعى از سلمه بن سلمهن.
1) . نام ناحيت روذه (يا روده) در برخى منابع تاريخى و جغرافيايى آمده است، كهنترين منبع المسالك و الممالك ابن خردادبه (متوفاى حدود 270 ه) است، كه هنگام ذكر بلاد جبل، منازل طريق همدان تا رى را با مسافات آنها اين گونه آورده است: (از همدان تا درنوا 5 فرسخ، از آنجا تا بوزنجرد 5 فرسخ، از آنجا تا زرّه 4 فرسخ، از آنجا تا طرزه 4 فرسخ، آنگاه تا اساوره 4 فرسخ، از آنجا تا بوسته و روذه 3 فرسخ)، پس روذه در چهار منزلى غرب ساوه قرار داشته است. در باب 31 كتاب حدود العالم درباره ناحيت جبال و شهرهاى آن مىگويد: (ساوه، آوه، بوسته، روده، شهركهايىاند انبوه و آبادان، و با نعمت بسيار و خرّم، و هوايى درست، و راه حجّاج خراسان). همچنين ابن فقيه همدانى در كتاب مختصر البلدان، روستاى روده را بهمراه:
2) . در اصل و در ديگر نسخهها: ثيمرتين، ولى صحيح آن تيمره و تيمرتين مىباشد، كه پيشتر توضيح آن گذشت.
3) . يعنى جزو حوزه مستملكات خود در آورن.
4) . ثقات: جمع ثقه، مردمان راستگو و مورد اطمينان.
5) . ابتياع: خريدن و تملككردن.
همدانى (1)
حسن بن محمد بن حسن قمى در بيان رساتيق و ضياع و توابع قم و همدان اشاراتى ديگر به بعض اعضاء اين خاندان دارد). مصنف تاريخ قم درباره سلمه كه از يك چشم بىبهره بوده است مىگويد: او عامل رشيد بر جبل (منطقه كوهستانى غرب ايران) ضيعه و ديههاى ميان قم و همدان داشت، و همواره از قلّت دخل و گرانى خراج آن شكايت داشته است، تا آن كه آنها را به ابتياع شرعى به اشعريان قم مىفروشد، و از آن پس خراج اين ديهها از صورت خراج
، و غير او، بذيشان منتقل شده بودند، و آنج از ناحيت اصفاهان با حوزه خوداج1) . خاندان «بنو سلمه» يكى از عشاير عرب مهاجر به ايران، و ساكن در منطقه جبال و بويژه در منطقه ميان قم و همدان بودند، و در دورهاى در قرن دوم هجرى رياست شهر همدان را عهده دار بودند، استاد دكتر پرويز اذكائى درباره اين خاندان، و ريشه و تبار و اعلام و شخصيتها، و نقش آنان در تحولات منطقه جبال تحقيق عالمانه و مفصّلى نموده است (همدان نامه: ص 354- 344) كه به طور فشرده به بخشى از آن اشاره مىشود: (يكى از طوايف عرب كوچيده به همدان، خاندان «بنو سلمه» بود، امير المؤمنين عليه السلام پس از جنگ صفين (37 ق) عمرو بن سلمه را به كارگزارى همدان گماشت، قويا احتمال مىدهيم كه هم وى سر دودمان طايفه عرب «بنو سلمه» همدان، و جدّ رؤساى آنجا (تا نيمه سده 3 ق/ 9 م) بوده باشد. اما زنجيره تبارى عمرو بن سلمه را كسى ياد نكرده، تنها ما گمان مىبريم يعلى بن عامر بن سلمه بن ابى بن سلمى بن ربيعه بن ريان بن عامر، كه بر خراج رى و همدان و ماهين گمارده شد، همانا از تبار ضبّه بن أدّ طانجى (يعنى ضبّى) بوده است. مؤرخان به روايت از عمرو بن يحيى بن عمرو بن سلمه (يا هم از يحيى بن سلمه) چنين ياد كردهاند، كه على بن أبى طالب عليه السلام پس از جنگ صفين همراه با مردم به سراپرده يزيد بن قيس أرحبى يمانى- كه از سخنوران و دلاوران بود- درآمد، دستنماز گرفت و نماز گزارد، پس او را بر رى و همدان و اصفهان امير ساخت، اما چون وى در همان سال (يعنى سال 37 ه) درگذشت، عمرو بن سلمه را ولايت همدان داد، از اين رو ما گمان مىبريم كه خاندان كارگزار «بنو سلمه» در همدان، حسب قرائن بايستى از هواخواهان امام على عليه السلام و بسا شيعى بودهاند. ناصر الدين كرمانى در «نسائم السحر: ص 79- 80» مىگويد: «بنى سلمه در همدان طايفهاى بودند كه در آنجا توطن نمودند، و دروازه «عبد العزيز» را در همدان آنان ساختند، و به ايشان منسوب است، كتابخانه ايشان در آن شهر آوازهاى داشته، چنانكه أبو تمّام طائى در خانه آنان فرود آمد و كتاب «الحماسة» را تأليف كرد.
كرفتند، از اربابان و خذاوندان آن بدفعات خريده بودند.
و كويند كه: بيشترين اين ديها محوزه (1)، بقوّت و شجاعت مالك شدند، بسبب آنك همه يكدل و يكزبان بودند، و مجتمع و متّفق»، و اللّه أعلم.
و برقى در كتاب (2)خود آورده است، كه:
«جون عرب بقم نزول كردند، زمين ديها فرا مىكرفتند، و بر آن بنا مىنهادند، و عمارت مىكردند، و عشر آن بديوان مىرسانيدند.
و همچنين برقى آورده است، كه:
مجموع ضيعتها كه عرب را بقم بود، همه نو و اسلامى بودند، و عرب أشعرى آن را بنا كردند، و استحيآىء (3)آن نمودند، و كاريزها بيرون آوردند، و برزيكرانرا بذان فرستادند.
بعضى در أصل ديه و ضيعت نبوده، و ايشان بابتدا آنرا بنا كردهاند، و بعضى در أيّام القديم بودهاند و خراب شده، ايشان ديكر باره آن را عمارت كردهاند، و آن دويست و پنجاه ديه و مزرعه و حيّزى (4)ديكرست، از آن جمله:
سعدآباد: سعد بن مالك بن أحوص آنرا بنا كرده است، و آن جوى كه بذو مشهور
1) . به حيازت و مالكيت درآمده.
2) . نام كتاب احمد بن محمد بن خالد برقى (متوفاى 274- 280) به اختلاف ضبط آن «بنيان» يا «بيان» يا «تبيان» مىباشد، كه پيشتر درباره آن سخن رفت.
3) . احياكردن زمين از اصطلاحات فقه اسلامى است، به معناى آبادكردن زمين باير و مرده.
4) . در همه نسخهها- به جز چاپى-: چيزى. و حيّزى به معناى حيازت است كه به تملك در آوردن زمين از راه احيا و كشاورزى آن گويند.
است، و آن را سعدآباد ميكويند؛ در يكشب بذان روانه كرد. (1)
مالكاباد سراجه: مالك بن أحوص آنرا بنا كرده است، و بنام خود آنرا نام نهاد، و بذو منسوبست.
شعيباباد: شعيب بن عبد اللّه بن سعد آنرا بنا كرده است، و نهر (2). در نسخه چاپى: بنا.(3)آنرا استحداث كرد، و كاريز آن بيرون آورد، و بنام خود نام (3) نهاد.
عمراناباد: عمران بن عبد اللّه بن سعد بنا نهاد، و كاريز آن انشا كرد، و بنام خود بنا نهاد.
يعلىآباد: يعلى بن حمّاد بنا كرده است، و كاريز آن بيرون آورده، و آنرا بنام خود نام كرده.
حمزهآباد: آنرا حمزه بن اليسع بنا كرده است، و كاريز آن بيرون آورده، و بذين سبب بذو باز ميخوانند.
باغات بنين: بنين بن أبى خالد- كه نام او زكريّاى بن مالك بن أحوص است- آنرا بنا كرده است، و نام نهاده بنام خود.
و همچنين است سبيل (4)و طريق ديكر ضياع و هستات (5)و باغات عربيّه، و نامهآىء ايشان، و نامهآىء بناكنندكان ايشان».
و من بذين قدر كه ياد كردم از ديكر ضيعتها، قناعت ميكنم، و اختصار مىنمايم، زيرا كه مشهور و منسوباند با بناكنندكان آن، و از ذكر ايشان عدول مىكنم، با ذكر ضياع عجميّه، بر وجهى و صفتى كه برقى و غير او حكايت كردهاند و كفته:ت)
1) . پيشتر درباره سعد بن مالك، و سعدآباد، و موقعيت جغرافياى آن به تفصيل سخن رفت.
2) . در نسخة (2) و
3) : مدينه، و در نسخه اصل (شهر) ضبط شده، و در نسخة چاپى: نهر كه همين صحيح است.
4) . راه.
5) . در برخى از نسخهها: (دهات) ضبط شده، و در نسخه أصل (هستات) كه همين صحيح است، و هستات: جمع (هست) به معناى دارايى و ضياع و ملك. (لغتنامه دهخدا: ماده هست)
اوّل: ممجّان (1): كه امروز قصبه (2)قم است، و نام اومان (3)امهان بوده است، يعنى منازل كبار (4)و أشراف جمكران.
جنين كفتهاند روات عجم كه: اوّل ديه كه بذين ناحيت بنا نهادند، جشجه (5)
ظاهرا صورت درستتر همان است كه در تاريخ قم چاپى آمده است.
بود، يعنى چيزى اندك.و كويند كه: صاحب جمكران، چون بر عاملان و بنّاآن كذر كرد، كفت: چه كار كردهايد؟
كفتند: جشجه، بزبان ايشان، يعنى اندك چيزى، پس اين موضع را بذين نام نهادند.
بعد از آن موضعى ديكر كه بذان بنا نهادند، ويدستان است، و آن موضع بيشه بوده است پر از درخت بيد، درختهآىء آن ببريدند، و در موضع آن بنا نهادند، و بذان سبب آنرا ويدستان نام كردند.
و بجمكران؛ جلين (6)بن آذرتوح آزادمند .... (7)بنا نهاد، و آن را قصّه است، و من در باب عجم ياد كنم آنرا ان شاء اللّه.
و بجمكران كوهى است مشرف بر آن (8)، و آنرا ويشويه خوانند، و بر آن قلعه است بلندهى
1) . ممّجان يا منيجان كه نام بخش شرقى شهر قم كهن و كنونى مىباشد.
2) . قصبة البلاد: عاصمتها. سكونتگاه اصلى مردمان يك منطقه را قصبه گويند.
3) . در «صحاح الفرس: ص 252» آمده است: مان: خانه باشد.
4) . بزرگان.
5) . در «انوار المشعشعين: ج 1، ص 439» اين كلمه «چبچه» آمده است، و در نسخه چاپى تاريخ قم ص 60 به صورت «چشمه»، و نسخه بدل آن به صورت «جشمجه»، كه ظاهرا صورت معرّب آن است آمده، و به گفته دكتر على اشرف صادقى «مجله ميراث شهاب: شماره 39، ص 55»:
6) . در «همداننامه: ص 67» جلين جمكرانى از جمله ملوك طوايف پارتى در سرزمين جبال شمرده شده است.
7) . در اصل بياض به مقدار يك كلمة.
8) . سر تا سر جنوب جمكران را رشته كوههايى در بر گرفته است، كه مرتفعترين آنها دو كوهى
كهنه قديمى، و صاحبش را نمىدانند، و كويند كه اسكندر (1)آنرا بنا كرده است، و آب را بر آن روانه كردانيد.
و از برقى حكايتست كه: جمكران را سليمان بن داؤد عليه السّلم بنا كرده است.
و اين روايت از خلافى خالى نيست، سبب آنك بذين ناحيت، هيچ بنائى منسوب با سليمان بن داؤد نيست، و بذو باز نمىخوانند، و العلم عند اللّه.
و جمكران: از آن ماكين بوده است، و خذاى عزّ و جلّ او را پسرى داد، نام او جلين، او در جمكران كوشكى بساخت، و آن هنوز باقيست. و همچنين ده محلّت و درب بنا كرد، و بعد از آن دو محلّت و درب با آن اضافت نمود، جنانج مجموع دوازده باشند. و بر در هر محلّتى و دربى آتشكذه بود، و باغى بنا نهاد، و كنيزكان و بندكان خود را در آن ساكن كرد.
و فرزندان و اعقاب ايشان الى يومنا هذا (2)در آن مساكناند، و بر يكديكر افتخار مىكنند.
و جلين را بر خلاف اين، حكايت و سخن هست، إن شاء اللّه كه در باب عجم ياد كنم.
اسفراباد: جلين آنرا بنا كرده است؛ از بهر پسر خود اسفرابد، و بنام او نام نهاد. و اسفرابد را حديثى هست، آنرا نيز در باب عجم ياد كنم.
اذينجشنسفاباد: آنرا جلين از براى پسر خود اذينجشنسف بنا كرده است، و منسوبست باو.ز.
نجوكاباد: جلين آنرا از براى پسر خود نجوكه بنا كرده است.
سرفت: كيخسره ملك (1)آنرا بنا كرده است.
و كويند كه: جون كيخسره بذين موضع رسيد كه سرفتست، و آن دريا كه بود كرد بر كرد آن آبها، كاريزها و رودخانها بذان درياچه روى نهاده بود، كيخسره كفت كه: اين موضع بس مناسبست از براى بنانهادن و عمارتكردن، بفرمود (2)تا بذان موضع سرفت بنا نهادند، و آنرا سراف نام نهادند بزبان ايشان، يعنى سرآب، و بعربى رأس المآء.
راوى كويد كه: كيخسره از شهر شير (3)بذينجانب در طلب اژدرها بيامد، چون بذين ناحيت رسيد، موضعى كه در آن اژدرها مىبود بكاويد و بشكافت، اژدرها بكريخت و بر آن پشته (4)رفت، پس كيخسره آنجا سرفت بنا نهاد، و با او منجمى بود، كيخسره را كفت كه:
اى ملك! زود باش كه بذين بطيحه (5)- يعنى جاى جمعشدن آب- بنائى و عمارتى پيذا شود، و اين آب بذين موضع باز خوشد (6)چنانج پنجاه كز بكنند تا بآب برسد، و بكمتربه
1) . يا كيخسرو، از پادشاهان هخامنشى، او سازنده تعدادى بنا و آتشكده مىباشد، همچون آتشكده «آذرگشنسب» و جز آن، علاوه بر آن ساختمان كاخ بزرگى در ناحيه «شيز» در فارس و آتشكده آن بدو منسوبست، كىلسترنج در «بلدان الخلافة الشرقية: ص 259» و دكتر پرويز اذكائى در «همداننامه: ص 33 و 55» از او ياد كردهاند.
2) . در أصل: بفرمود بفرمود.
3) . در أصل و ديگر نسخ: شير آمده است، ليكن احتمالا صحيح آن «شيز» بايد باشد، كه به گفته دكتر پرويز اذكائى «همداننامه: ص 55»: همان «تخت سليمان، كنونى مىباشد كه در آن آثار باقيمانده از دوره هخامنشى همچنان پابرجاست، و به گفته برخى از مؤرخين زادگاه زردشت مىباشد، و ياقوت اين نام را تصحيف جيس مىداند)، درباره اين شهر و كاخ هخامنشى آن كه از ساختههاى كيخسرو است كىلسترنج در «بلدان الخلافة الشرقية: ص 259»، به تفصيل سخن گفته است.
4) . تپه خاكى كه مىتوان پشت آن جاى گرفت.
5) . بطيحة، بطحاء: دشت.
6) . خوشيد (بر وزن كوشيد) به معناى خشك شد و خشكيد، و خوشيدن (بر وزن پوشيدن) به
از آن آب بيرون نيايد. و زود باشد بذين بطيحه درين ساحت (1)كه آب واقع شده است، عمارتى بنا نهند، و پس از آن مسكنهاى معموره بسيار واقع شود، و در آن مساكن جمعى از متكبران و معجبان (2)، و أهل شادى و فرح، و طرب و ناز و نعمت، فرود آيند.
پس منجّم كفت: اى ملك! من بريشان اين حكم كردم، و اين كوه بلند كه برين ديه مشرفست، و بر آن هيچ درختى و نباتى رسته نشده است، و نيز در آن هيچ چشمه آب نيست، مجموع دليل حكم مناند، و امارات و علامات بر آن.
و بعضى كويند كه: كيخسره ملك بر سر آن كوه- كه نزديكست بديه سرفت- قلعه بنا نهاد، و جبّه خانه (3)كردانيد، و آثار آن الى يومنا هذا (4)باقيست.
ابرستجان: اردوان اصغر بن بلاش (5)آنرا بنا كرده است.
و بعضى ديكر كويند كه: رستم دستان آنرا بنا كرده است.
و كويند كه: نام ابرستجان پيش ازين، استجان بوده است، اهل اين ديه، قومى را از پى روان پيغمبر بكشتند، حقّ سبحانه و تعالى بر ايشان خشم كرفت، و اين ديه را بزمين فرو برد، بعد از آن اين ديه- كه امروز قائم است- بعوض آن، بر بالآىء آن بنا كردند، و4)
1) . در أصل: سياحت، كه ظاهرا خطاست و صحيح آن «ساحت» است، كه به معناى فضاى پهناور و فراخ مىباشد.
2) . معجب: خودپسند.
3) . جبّه خانه: اسلحهخانه، قورخانه، مخزن لشكر. در فارسى به معناى جاى اسلحه و ابزار جنگ از جبه عربى به معناى زره و سنان مأخوذ است، (لغتنامه دهخدا: ماده جبه خانه).
4) . تا به امروز.
5) . اردوران (- يا وردان/ بردان) بن بلاش (- ولوگس/ ولاش/ ويس) از خاندان گودرزيان پارتى مىباشند. (نگاه كنيد به: همداننامه: 67 و 134)
كفتند: ابرستجان، يعنى بالاتر استجان (1). و بذين ديه اشراف و بزركان عجم ساكن بودهاند، و از آتشكذها، آتشى آنست كه بخوزان (2)
و همو در پايان فصل هفتم از دستور بهرام جور به نقل آتش مهرين از آتشكده قم به خوزان سخن مىگويد. و دكتر پرويز اذكائى «همداننامه: ص 136» اين نام را يكى از نامهاى مادى منطقه ميان ساوه و همدان مىداند، و به خطاى مينورسكى كه آن را به غلط «خوجان/ قوجان» دانسته اشاره مىكند.
است.و كويند كه: بابرستجان شازده آتشكذه (3)بوده است، و رئيس اين ديه يزدانفاذار (4)بوده در روزكار بنى اميّه، و يزدانفاذار (5)آن كسى است كه باروى قم كشيده است، چنانج ذكر آن كذشت.
سجاران: سياران بن فهره فراسياب (6)تركى آنرا بنا نهاده است، و پذر او سهره (7)بعوض و قصاص سياوش بكشتند.
و كويند كه: سجاران را سياآن بن دستان، براذر رستم بنا كرده است.ت.
1) . در اصل: بالاتر ابرستجان.
2) . به گفته تاريخ قم (فصل ششم: ذكر رستاقهاى قم) خوزان يكى از طسوجهاى رستاق ساوه بشمار مىرفته است. و همو در ادامه همين فصل مىگويد اين نام برگرفته از سخن بهرام است كه به أصحاب خود گفت: او زنيد، يعنى كارزار كنيد و بكشيد، پس آن موضع را نخست اوزان نام نهادند، و بمرور ايام گفتند: خوزان.
3) . در «صحاح الفرس: ص 286»: كذه (به فتح كاف) خانه بود.
4) . در اصل: يزدانفار آمده است، ليكن در جاهاى ديگر از اصل و ديگر نسخههاى تاريخ قم چندين بار «يزدانفاذار» ضبط شده است.
5) . همان.
6) . در نسخه چاپى: سياران بن سهره بن افراسياب، آمده است. افراسياب پادشاه تركان بود كه به جنگ ايرانيان آمد، كه داستان آن در شاهنامه آمده است.
7) . كذا در اصل، و احتمالا تصحيف (فهره) باشد. و در نسخة (2) و (3) نيامده است.
و بعضى ديكر كويند كه: سجاران و ابرستجان، فيران بن ويسيان (1). ظاهرا نام كهن دشت جمكران، كه تنها از سمت جنوب در ميان رشته كوههاى قهستان قم محصور است، كبوده دشت بوده است، و سجاران و ابرستجان و جز اينها روستاهاى پراكنده در اين طسوج و ناحيه بودهاند.(2). استوار و محكم. امروزه اثرى از اين قلعه نمىباشد، تنها بر روى يكى از اين رشته كوهها كه به «كوه خضر» شهرت دارد جايگاهى است منسوب به حضرت خضر عليه السلام كه ساختمان آن جديد الاحداث است، و در سفرنامههاى دوره قاجارى از آن ياد شده است، دور نمىباشد كه قلعه كهن بعدها جايگاه عبادت و خلوت گزينى جمعى از پرهيزكاران شده باشد. گر چه در ادامه شرقى و جنوبى رشته كوههاى جنوب جمكران آثار قلاع ديده مىشود.(3)، وزير افراسياب بنا كرده است، در آن تاريخ كه افراسياب بر ايرانشهر غلبه كرد.
و اين هر دو ديه، قديمترين بناهآىء ناحيت كبوده دشت (2) اند، و بر آن كوه كه نزديك سجاران و ابرستجان است، قلعهاى است كهنه، حصين (3)، محكم.
مزدجان: آنرا مردى از عجم بنا كرده است، و بنده را از بندكان خود نام او مزده، بر عمارت و بنآى آن موكّل كردانيد. پس مزده (4)ديه و شهر مزدجانرا بنا كرد، و بنام خود باز خواند. و بذان ديه جوئى از وادىء قم بركرفت، و آب بذان روانه كرد، و آن جوىء را به نام خواجهاش (5)بنا كرد، و نام خواجه او، [خربنده بود] (6). بنده خود را كفت كه: چه كردى؟
مزده كفت كه: شهر را بنام خود بنا كردم، و جوئى را بنام تو، و هيچ چيز را بقا و حيوة نيست الّا بآب، چنانج حقّ سبحانه و تعالى مىفرمايد كه: وَ جَعَلْنا مِنَ الْماءِ كُلَّ شَيْءٍ حَيٍ (7).0.
خواجه مزد بر مزده خشم كرفت، و كفت: تو آنچ مشهور و معروفست بنام خود بنا كرده، كه آن مدينه (1)و ديه است، و جوئى آب كه بغير از خوّاص كسى آنرا نمىشناسد و نمىداند، بنام من بازخوانده. و مزده را بذين سبب بكشت، و نام مزده مملوك (2)بر مزدجان افتاد، و بذو باز ميخوانند.
و در كتاب سير ملوك عجم آوردهاند كه: باروىء شهر مزدجان (3)، بهرام جور (4)بنا كرده است.
كميدان: چنين كويند كه، كميدان (5)پيش از بنا و عمارت، چراكاه ماذيانها (6)بوده است، و بذين سبب او را كميدان ميخوانند، يعنى جآىء ماديان.
و اين تفسير بلا شك، موافق و مناسب اين نام نيست، ليكن من جنانجه يافتم ياد كردم.
و مترجم اين كتاب، حاجى حسن قمّى چنين كويد، كه:
اين از دو وجه خالى نيست:
اوّل: چنانج كفتهاند كه اين ديه جآىء ماديانها بوده است، و اين لفظ بمرور ايّام قلب (7)كردند، و كفتند [ك] ميدان (8).ن.
1) . شهر.
2) . برده.
3) . در نسخة (2) و (3): باروى شهر قم و مزدجان.
4) . همان بهرام گور است، كه معرّب آن جور مىباشد.
5) . در نسخه چاپى: ديه كميدان.
6) . ماذيان (يا ماديان): مفرد است به معناى يك اسب ماده، و ماده ديگر حيوان را ماديان نمىگويند. (لغتنامه دهخدا: ماده ماديان)
7) . تغيير جايگاه اصلى حروف را در دستور زبان عربى قلب گويند.
8) . در نسخه (2) و (3): كميدان.
دوّيم: آنك كوئيا جمعى كه بذين مراعي (1)ساكن بودهاند، اسبانرا محافظت نمودهاند در بيشتر اوقات، چنانج عادتست درين موضع اسب دوانيدهاند، يا اين اسبان بخود دويدهاند. و مقرّرست كه موضعى كه در آن اسب مىدوانند، ميدان ميخوانند، پس بذين جهت اين ديه را كميدان نام كردند، و العلم عند اللّه.
خماباد: خمآء (2)دختر جهرازان (3)
«خميهن» در اصطخر، و قريه «خمانيه» بر كنار دجله، و جز اينها، خصوصا كه به روايتى او «همدان» را بنا كرده است. البته «هماى چهرازاد¬ HomayeCehrazad )- شريف النسب" ايشتارزاد") كه دخت بهمن يا زن اردشير ...).
بنا كرده است.مهربيان: اين ديه را از بهر آن مهربيان نام نهادند، كه بذين ديه و موضع قسمت آب بوده است، و آبيان بزبان عجم جآىء قسمتكردن آب باشد، و بر اين آب و موضع مردى مهر نام موكّل بوده است، پس اين ديه را بذين جهت مهربيان نام كردند.
سجن (4)
«سگن» مشتق از¬ sag ، صورت پهلوى كلمه سنگ، كه در نام سگسر «- سنگسر» در متون جغرافيايى قرنهاى سوم و چهارم، و در كلمه قرآنى «سجّبل» معرّب «سگگل» نيز ديده مىشود، و پسوند¬ en )مخفف-een ( ويژه نسبت و جنس. پس تلفظ اين كلمه بايد
: اين ديه را از بهر آن سجن نام نهادند، كه ريكستان و سنكلاخ بوده است،يد1) . چراگاهها.
2) . در نسخة چاپى: خمانى دختر بهمن.
3) . درباره بانوى سازنده اين روستا، و نسب و جايگاه اجتماعى، و ضبط صحيح نام و خاندان او، دكتر پرويز اذكائى طى تحقيقى در «همداننامه: ص 26» مىگويد: ( «هماى»)humai( دختركى ويشتاسپ)Kawi wistaspa( مذكور در اوستا (يشت 13، بند 139) خواهر اسفنديار، سى سال پادشاهى كرد، و ابنيه و بلاد چندى موسوم يا منسوب به اوست، مانند:
4) . درباره ضبط نام اين ديه و ريشه آن دكتر على اشرف صادقى در «نشريه ميراث شهاب: ش 29، ص 58» آورده است: ( «سكن» بىشك بايد «سگن» خوانده شود، و «سجن» معرّب آن است.
و زمين كه در آن سنك و ريك باشد آنرا سجن (1). روستايى است از ديههاى ناحيه و طسوج رودآبان كه در مشرق قم كهن قرار داشته است، و اين جز شهرستان خمين كنونى است.(2). در نسخه چاپى: باغ رز. شايد كلمه «رز» تصحيف «وروازه» باشد كه به معناى غرفه است «صحاح الفرس: ص 292»، و در نسخه (2) ميان كلمه «باغ» و «رز» و ميان دو حرف كلمه «رز» و پيش و پس آن فاصلهاى است كه احتمال مىرود جاى حروفى بوده است، كه در نسخه مادر كه از آن نسخه (2) گرفته شده قرار داشته، و ناسخ به علتى از خواندن آن درمانده است، و تنها فواصل آن را با گذاشتن جاى خالى آن رعايت كرده، چنانكه در چندين مورد شكلى شبيه كلمهاى را كه نتوانسته است بخواند ثبت كرده. و شايد (باغ ورز) يعنى باغبان باشد.(3)و سنكن خوانند. پس به حقيقت كه درين لفظ تخفيف كردهاند، و گفتند سجن و سكن.
خميهن (2): مؤبد مؤبدان بذين ديه باغى، كه آنرا باغ مؤبد گويند بنا نهاده است، و جنين كويند كه: درين باغ هزار خانه و باغ و رز (3) بوده است، و مؤبد با أهل و عيال و تبع خود در آن فرود آمده بود، و پس از مدّتى دختر شهران، بانو (4)نام، خميهن را بنا كرد، و با مهريار بن مؤبد در آن ساكن شد. و من قصّه و حكايات ايشان، إن شاء اللّه كه در باب عجم ياد كنم.
براوستان (5): جنين كويند كه بعضى از ملوك از دور آتشى ديدند بر صحراىها
براوستان، كفتند: آن چيست؟
كفتند: برازه است آن، يعنى زبانه آتش، بفرمود تا بذان موضع اين ديه را بنا كردند، و نام نهادند به برازستان، پس بمرور ايّام قلب كردند، و گفتند براوستان.
و براوستان از جمله بزرگترين ديها است، و گويند كه: نهايت آن تا خزادجرد است. و خزادجرد نيز بر زمين براوستان بنا كردهاند.
و بعضى ديكر كويند كه: نام اين ديه در قديم انبارستان بوده است، زيرا كه انبارهاىء عجم بذين ديه بوده است.
و پراوستان (1)آن پشته بزركست بنزديك براوستان، اهل آن ناحيت آنرا بفارسى ابرآئجان نام كردند، يعنى پشته اهل براوستان.
و روايت كنند كه: براوستان آنجا بوده است كه اليوم پشته است، و اهل براوستان مردمانى بد و شرّير بودهاند، و ايشانرا غلّه بسيار بوده است، و از فروختن آن منع كردهاند و در قحط سالها و تنگ سالها، تا غايت كه مردم از بىقوتى بجان رسيدهاند (2)، و هركاه كه اهل براوستان غلّه فروختهاند، اوّل آن غلّه را بر تابها (3)و قزقانها (4)بريان كردهاند، و بعد از آن بفروختهاند، تا نبايد (5)غلّه كه از ايشان بخرند زراعت نمايند، و غلّه بسيار كردد، و نرخ غلّهد.
1) . در نسخه چاپى و ديگر نسخهها: (براوستان)، ولى در اصل (پراوستان) آمده است، كه موضعى است جداى براوستان، و در نزديكى آن، چنانكه مصنّف بدان اشاره دارد.
2) . در أصل: رسيده از.
3) . در برهان قاطع: (تاب: به معناى آهن تافته است)، ظاهرا همان وسيلهاى است كه امروزه خوراك را در آن سرخ مىكنند، و آن را تاوه گويند.
4) . در نسخه چاپى: قزغانها آمده است، و در برهان قاطع: قزقان: ديگ و پاتيل بزرگ.
5) . كذا در اصل و ديگر نسخهها، و شايد صحيح آن نباشد بوده باشد.
كم (1)شود، و قحط سالى بفراخ سالى مبدل شود، ايشان غلّه را بريان مىكردند، تا جون ازيشان بخرند و زراعت نمايند رسته نكردد، و غلّه ايشان بروآئى (2)فروخته شود.
حقّ سبحانه و تعالى، ديه براوستانرا، و مردم آنرا بزمين فرو برد، و سراى و موضع ايشانرا زير و زبر كردانيد؛ تا غايت كه نشيب آنرا بلند كردانيد، و بلند آنرا نشيب و نكونسار كرد.
و كويند كه: در بعضى از اوقات، ظرفها و آبدانها و خمئها (3)بذين ديه يافتند مقلوب (4)و سرنگون، پس بعوض آن ديه، براوستان بنا نهادند.
و كويند كه: در براوستان كنيزكى بوده است صالحه، از آن يكى از وجوه اهل براوستان، آن غلّه كه خواجه او بذو دادى، كه بريان كند و بفروشد، آن كنيزك صالحه، بعضى از آن بريان كرده، و بعضى ديكر بريان ناكرده با آن آميخته كردى و بفروختى، و تقرّب درين بخذآىء عزّ و جلّ كردى، تا جون مردم آنرا بخرند و زراعت نمايند، و بذان منتفع شوند، آن كنيزك صالحه را بروز قيامت ثوابى و اجرى عظيم باشد. آن غلّه كه از آن كنيزك مىخريدند، و صحيح و بريان ناكرده را از بريان كرده جدا مىكردند، و زراعت مىنمودند، و آن كنيزك را بدعآىء خير ياد مىداشتند.
پس جون حقّ سبحانه و تعالى خواست كه آن ديه را با اهلش بزمين فرو برد، بذان كنيزك ندا كردند كه: اى كنيزك صالحه، ازين ضيعه (5)بيرون رو، كه خشم خذا نصيب ايشانست، و نظر باز پس مكن.ن.
پس جون آن كنيزك از ديه بيرون آمد، باز پس نكريست، در حال با سنك شد! نعوذ باللّه من عذابه و سخطه، و نسئله توفيقنا لرضائه برحمته.
شهرستان: بعضى از مردم قم روايت كنند كه، اين ديه خمآئى (1)بنا كرده است، بر دست مردى نام او شهر، و او اين ديه را بنا نهاد بنام خود.
وچهر: اين ديه را جلين (2)از برآىء پسر خود وجهر بنا كرده است، و بنام او باز خوانده است.
طبشقوران (3): هيثم (4)از عمر كسرى روايت كند، كه او گفت كه:
اين ديه قومى از اهل طبشين بنا كردهاند، و نام آن طبشگران بوده است، پس معرّب گردانيدند و گفتند كه: طبشقوران.
فرابه: اين ديه را فرالا (5)بنا كرده است، و او مردى بوده است از ملوك كابل، ملك أعظم برو خشم گرفت، و از پيش خودش براند، او با جماعتى از حواشى (6)و مماليك (7)وه.
1) . پيشتر هنگام سخن درباره ديه «خماباد» درباره بانوى سازنده آن كه همايى (يا خمائى) دختر كى ويشتاسب، خواهر اسفنديار مىباشد، سخن رفت.
2) . جلين جمكرانى، از خاندانهاى پارتى حاكم در بخشهايى از مغرب ايران، كه پيشتر درباره او سخن رفت.
3) . در «تاريخ مذهبى قم: ص 59» ضبط اين نام: تبشگران (به كسر تاء و باء و سكون شين آمده.
4) . نام «هيثم» دو بار در تاريخ قم آمده است، كه در هر دو بار از راويى به نام «عمر كسرى» درباره سازنده دو روستا در قم روايت مىكند، و نويسنده تاريخ قم در هر دو مورد يادى از نام پدر اين راويى نمىكند، و نگارنده برغم جستجوى فراوان، در هيچ يك از منابع رجالى نشانى از اين راويى نيافته است.
5) . در نسخة چاپى: فرابه.
6) . حواشى، جمع حاشيه: اطرافيان.
7) . مماليك، جمع مملوك: برده.
خدمتكاران خود از پيش او بيرون آمد، و آمد تا بزمين قم، و بذين موضع فرود آمد، و اين ديه را بنا كرد و منزل ساخت.
و كويند: آنرا فرابه بذين علّت نام نكردند، بل كه بسبب آن نام كردند كه آب آن بسيار بود، فرابه يعنى پر آبه.
برزآباد: فرالا (1)آنرا بنا كرده است.
جهستان: راوى چنين گويد كه:
اين ديه را جهستان كابل (2)، كه ملك برو خشم گرفته بود بنا كرده است.
و كويند كه: بنده بود سيّد او بر او خشم گرفته بود، از كابل بيرون آمد با جماعتى از حواشى، و بقم نزول كرد، و جهستانرا بنا نهاد و منزل كرد، و بشهر قم از نسل مماليك او جمعى هستند معروف.
كمج (3)
ج 1، ص 164 و ج 2، ص 195».
: كى بن ميلاد (4)آنرا بنام خود بنا كرده است، و اليوم مندرس است.ده1) . در نسخة چاپى: فرابه.
2) . يعنى جهستان از أهل كابل.
3) . در منابع اين نام به سه صورت ضبط شده است: كمج (به فتح كاف و كسر ميم)، يا كمج (به ضم كاف و كسر ميم)، يا كميج. و «كم» يعنى «قم»، و «كمج» يعنى قمّى، و كم نام كهن قم قبل از تعريب مىباشد، و جيم نسبت است، و كمجى يعنى قمّى، علاوه بر اين زبان قمى كهن را نيز كمج مىگفتهاند. (فارسى قمى: مقدمه)، در كتابهاى تاريخ و رجال نام بعضى از اعلام قم با نسبت كمجى آمده است هچون: أبو طاهر كمج القمى (محاسن اصفهان مافرّوخى: ص 33)، ناصح الدين أبو جعفر كمج «النقض عبد الجليل رازى: ج 1، ص 226 و ج 2، ص 222»، استاد أبو الحسن كمج، عبد الجليل رازى در «النقض» از مدرسهاى به نام او در قم ياد مىكند «النقض:
4) . بنا بر تحقيق دكتر پرويز اذكائى (همداننامه: ص 134- 135) ميلاد (- مهرداد/ ميترادات) از خاندانها پارتى ساكن و حاكم در غرب ايران بودهاند، كه اعضاى اين خاندان بانى و سازنده
سراجه (1): راوى گويد كه:
بذين موضع قطعا و اصلا عمارت نبوده است، اوّل عمارتى كه درو بنا نهادند سرايكى بود، كفتند سرايجه، بعد از آن معرّب كردند، و كفتند سراجه.
دينجان (2): معنى آن ده انيان است، يعنى ديه شجاعان، و درين ديه از فرزندان عجم قومى بودهاند كه بشجاعت منسوب بودهاند، و نى بزبان عجم شجاع باشد، و ده يعنى قريه، پس دهانيان، يعنى ده شجاعان.
نواران: چنين كويند كه اوّل ديه از ديهآى سراجه كه بنا نهادند، اين ديه بوده است، ازين جهت كفتند: نواران.
خرزاد (3)
و «جرد» به فتح جيم (- گرد/ كرد) به معناى «آباد» مىباشد.
جرد: ابن مقفع (4)كتاب مزدك، كتاب كليله و دمنه است)، در حدود سال 145 قمرى سفيان بن معاويه مهلّبى امير بصره او را در تنور انداخت و بسوزانيد.
كويد كه: اين ديه مردى از عجم، نام او خرزاد بنا كرده است، و او را خرزادگرد نام نهاده است، پس تخفيف كردند و كفتند: خرزادجرد.د.1) . از روستاهاى حومه شمال شرق قم، كه همچنان با همين نام پابرجاست، و امروزه در شمال منتهى اليه مشرق خيابان شاه سيد على قرار دارد.
2) . از روستاهاى دشت سراجه در شمال شرق قم.
3) . در اصل: خزاد، كه صحيح آن «خرزاد» مىباشد، چنانكه مصنّف در ادامه بدان اشاره مىكند.
4) . محدّث مشهور، حاج شيخ عباس قمّى در «هدية الأحباب: ص 102» آورده است: ابن المقّفّع: (عبد اللّه الفارسى، منشى، اديب. گويند در اصل بر ملت مجوس بوده، اسم او روزبه بود، لكن مانند ابن أبى العوجا و ابن الاعمى در طريق زندقه بودند، و او يكى از اشخاصى است كه عالم بلغت عربى و فارسى بوده، و كتبى را از فارسيّه بعربيت نقل كرده، كه از جمله:
مقطّعه: ابن مقفّع كويد كه: اين ديه بيب بن جودرز (1)بنا كرده است، و نام او بفارسى آبجويه است، و او را آبجويه براى آن نام كردند، كه بر كنار آب واقع شده بود.
و بعضى ديكر كويند، كه: نوشروان زنان مرازله (2)را، بعد از آن كه مردان ايشانرا بكشته بودند، بذين ديه فرستاد، و فرموده كه: ايشانرا به پليدترين و زشتترين و سختترين كارها، مثل كوجها رفتن، و مزبلها (3)را از نجاست پاككردن، عقوبت كنند، و اين طآئفه را به فارسى آبجويه (4)
ص 1 و 243). و در برهان قاطع: جه: بلغت زند و پازند زنان فاحشه و بدكاره را گويند.
ميخوانند، يعنى اينها بنسبت با آن طآئفه كه كشتند، همچو آب جوى است بعد از آن كه منقطع شود، و در حفرها و كوها (5)بماند، و در اسلامر.1) . بيب (ياويو) احتمالا تحريف شده، يا تعريب شده «گيو» مىباشد، كه فرزند جودرز (معرّب گودرز) بوده است، بنا به نوشته دكتر پرويز اذكائى (همداننامه: ص 67، 135) خاندان گودرزيان از خاندانهاى پارتى مىباشند كه به ملوك جبال (- شهر ياران كوهستان) شهرت داشتهاند، و نام آنان در شاهنامه آمده است، هر يك از ابناء «گودرز» يعنى: و ليس (- ولوگس/ ولاش/ بلاش)، گيو، بهرام. و همچنين احفاد او: وراز بن گيو، بيژن بن گيو، يك يا چند قريه در منطقه (ميان قم- همدان) ساخته، يا روستاهايى را آباد كردهاند، كه بعضا به نام خود ايشان موسوم و معروف شده است.
2) . مرازله (؟)، اگر «مرازله» صفت زنان باشد، ( «رذل» به معناى پست و فرومايه) چنانكه اين صفت با پسوند تاء تأنيث مقصوره آمده است، شايد معنى اين گونه باشد كه انوشروان زنان بدكاره را- پس از كشتن مردانشان- بدين ديه فرستاد، و اگر صفت براى مردان اين زنان بوده باشد، بدين معنا است كه انوشروان پس از كشتن مردان بدكار و فاسق، همسران آنان را به اين ديه فرستاد.
3) . مزبله: جايگاه خاكروبه و زباله.
4) . اب: پيشوند نفى است كه در فارسى به صورت بى آمده است، همين واژه در پهلوى به صورتape نيز آمده است. جه: زن بدكار، زن سبك، روسپى، زانيه، فاحشه (فرهنگ پهلوى:
5) . در «صحاح الفرس» آمده است: گو: مغاك باشد در جايگاهى بزرگ يا كوچك. و مغاك: گوى يا غديرى باشد در زمين يا در كوه يا در جاى ديگر.
مقطّعه نام نهادند، و سبب آن بود كه اصحاب و لشكر [يزيد بن] مهلّب (1)در آن وقت كه قطرى (2)و اصحاب او به طبرستان بر [يزيد بن] مهلّب زدند، و برو غلبه كردند، متفرق شدند، و لشكر [يزيد بن] مهلّب منهزم (3)كشتند، چون بمقطّعه رسيدند پيرى مجوسى را بر آن ديدند، از اهل جدل و كلام و بحث، آن شيخ ازيشان پرسيد: كه شما را جه مذهب و ملّت و كيش است؟
كفتند كه: مذهب ما ضرر و زحمت به مردم رسانيدن، و متعرّض ايشان شدن، و فرزندان را كشتن.
شيخ كفت: پيش ازنكى بيم كنيد، و حجّت كيريد، و اعلام كنيد، و ايشانرا باسلام دعوت كنيد، و مردم را بذيشان فرستيد و تعريف كنيد، و مذهب و ملّت خود بريشان عرض كنيد؟
اصحاب مهلّب كفتند كه: بلى.
شيخ مجوسى (4)كفت: اين حركت و معنى و اعتقاد كه شما بر آنيد، در حالت كوذكىس.
1) . يزيد بن المهلّب بن أبى صفره ازدى، سردار مشهور دوره بنى اميّه، و والى عراق پس از مرگ حجّاج بن يوسف ثقفى. در سال 53 هجرى بدنيا آمد و در 12 صفر سال 102 هجرى كشته شد. طبرى و جز او از مورخين، اخبار و حوادث و جنگ و گريزهاى او در طبرستان و عراق را به تفصيل آوردهاند. (نگاه كنيد به: وفيات الاعيان: 6/ 309- 278)
2) . أبو نمامة، قطرى (جمونة) بن الفجاءة بن مازن، سركرده خوارج، او در سال 66 هجرى و پس از ولايت مصعب بن الزبير بر عراق، بر عليه خلافت اموى قيام كرد، نخست به جنگ مصعب رفت، و سپس به مدت 20 سال با حجّاج و لشكريان بنى اميّه مىجنگيد، و در اين جنگها دهها هزار نفر به هلاكت رسيدند، عاقبت در سال 78 هجرى به دست سفيان بن أبرد كلبى به هلاكت رسيد، و بنا به روايتى در سال 79 هجرى در طبرستان كشته شد. گويند نام شيخنشين قطر برگرفته از نام او يا بالعكس است. (نگاه كنيد به: وفيات الاعيان: 4/ 93).
3) . منهزم، انهزام، هزيمت: فرار پس از شكست در جنگ و مبارزه را گويند.
4) . در نسخه اصل: مجوس.
الهام شما كردهاند، يا جون بزرك شديد، و از اهل دانش و عقل كشتيد، اين شغل بياموختيد؟
كفتند: ما آموختهايم در حالت بزرگى و عقل.
شيخ [گفت]: چكونه شما كه اهل عقل و فكريد، روا ميداريد از براى خود كشتن و غارتكردن، و از ديكران روا نمىداريد، و فرزندان و آنها كه در شكم آبستناناند شما را از كجا معلوم شده است، كه ايشان كافراند، و كافر خواهند بودن؟
پس بعضى ازيشان تصديق سخن مجوسى (1)كردند، و بعضى تكذيب او، و متفرّق شدند، و بعضى كشتن اطفال حرام كردند، و بعضى بر آن بأستادند، پس اين ديه را از بهر آن مقطّعه نام كردند، كه اين طائفه ازينجا از يكديگر منقطع شدند، و متفرق كشتند. و آن مجوس را طلب كردند تا او را بكشند، كه در ميانه ايشان تفرقه انداخت، و ايشان را پراكنده كردانيد، او را نيافتند، و برو قادر نشدند.
ميم (2):
راوى گويد كه: اين ديه را بذان سبب ميم نام نهادند، كه يكى از أكاسره (3)بفرمود تا كه از مواضع متفرقه، جند خروار خمر جهت او بياوردند (4)، و برو عرض كردند، و او از هر جائى بعضى بياشاميد، و خمر ميم را پسند كرد، و كفت بزبان عجم: مىأم، يعنى خمرد.
1) . در نسخه اصل: مجوس.
2) . ميم (به كسر ميم نخست و فتح ياء و سكون ميم دوم)، از روستاهاى واقع در بخش كوهستانى قم كه در جنوب شرقى قم مىباشد، اين روستا بنا بر تقسيمات ادارى كهن قم در بخش (قهستان و وازكرود) واقع بوده، و در تاريخ قم آمده است: (ميم: از قراء قديم قم، كه شراب آن مشهور و مرغوب بوده است)، «نگاه كنيد به: تربت پاكان: ج 2/ 189».
3) . أكاسره جمع كسرى، و كسرى معرّب خسرو مىباشد، از اين رو معناى (أكاسره) خسروان مىباشد.
4) . در نسخه چاپى: بياورند.
اينست، پس بذين سبب اين ديه را بذين اسم نام نهادند.
رستاق صرم (1)
در «تربت پاكان: 2/ 176» آمده است: صرم در چهار فرسنگى جنوب شرقى قم. نام آن در تلفظ محلّى «سلم» است كه همين نيز درستتر است، همچون برخى ديگر از روستاهاى قم كه به نام سرداران و بزرگان باستانى ايران خوانده شده، مانند «گيو» و «قباد و بيژن» و «شيرويه» (سيرويه).
:اين رستاق شش ديه است، و مجموع اين شش ديه- سهليّه و جبليّه (2)- صد فرسخ بوده است، از آن جمله:
خورّهاباد: خورّ بن اروند آن را بنا كرده است، و بر سه جريب زمين بذين ديه كوشكى بنا نهاده است بر پشتهاى مشرف منيع (3)، و اساس و بنياد آن از قرار زمين (4)، كرد بر كرد اين پشته، سى كز بدرازنا، و ده (5)كز بپهنا، به سنك و كچ برآورده است تا بر ظاهر زمين (6)، و بر بالآى اين كچ و سنك بدرازنا تا چهل كز، و بپهنا هفت گز، و در كوشهآى چهار كانه اين كوشك، كوشكى بنا كرده است منيع و رفيع، درازىء آن سى گز، و بر پشته بنا نهاده است.
و كويند كه: وزن هر خشتى كه درين عمارت بكار بردهاند، سى من است.
و برابر اين كوشك بر سر كوهى، كه آن را كوه خور گويند،- و آن كوه جنان بلندست كهن.
1) . صرم (به فتح صاء و سكون راء) از روستاهاى بخش كوهستانى (بخش قهستان و وازكرود) قم، و جنوب شرقى شهر قرار دارد، و تا كنون به همين نام پابرجاست.
2) . سهليّه: يا سهل به معناى دشت. جبليّه: جبل يا به معناى كوه. روستاهاى سهليه و جبليّه به معناى روستاهاى اين رستاق كه برخى از آن در كوهپايه، و برخى ديگر در دامنه يا در دشتهاى پايين دست كوه واقعاند.
3) . مشرف و منيع: بلند و دور از دستاندازى.
4) . قرار زمين: پى يا لايههاى سنگى زيرين زمين.
5) . در نسخه چاپى: سى گز بدراز تا چهل گز.
6) . ظاهر زمين: روى زمين.
هيچ كس قادر نيست كه بر آنجا رود- جوسقى (1)بنا كرده است مثل مناره، درازى آن سى كز، و بر سر آن نيزه دراز نشانده است، و بر سر آن دو مورش (2)آويخته است، يكى منع برق و سرما مىكند، و يكى منع بادها، باذن اللّه تعالى و قدرته.
و از يكجانب اين ديه موضعى است كه آنرا سلمور كويند، بر كوهى بلند.
و كويند كه: آن دژى بوده است اسكندر آنرا خراب كرده است.
و در برابر اين كوه چشمه هست، و آب آن كرم، كه هر كس را كه بيمارى و علّتى سرد باشد، يا بادى در اعضآىء او باشد، جون خود را بذين آب بشويد بقدرت خذاى عزّ و جلّ شفا يابد. و از اطراف و جوانب كسانى را كه كر (3)و علّتى سرد بودى؛ بذين چشمه قصد مىكردند، و بذين آب غسل مىنمودند و شفا مىيافتند.
راوى كويد كه: برون (4)تركى أمير قم، در سنه ثمان و ثمانين و مائتين هجريّه (5)-، و بروايتى ديكر سنه ثلاث (6)- قصد اين چشمه كرد، و كرد بر كرد اين چشمه كاروان سرآئى بنا نهاد، تا مردمانى كه بسبب دوا قصد اين آب كنند، درين كاروانسراى فرود آيند، و اثرى.
1) . جوسق: معرّب كوشك.
2) . مورش: مهره كوچك و ريز كه زنان به رشته كشيده، و از آن دستبند و گردنبند سازند، و به تازى خرز گويند (برهان قاطع: ماده مورش).
3) . گر: كچلى.
4) . برون يا بيرون، از امرا و فرماندهان ترك لشكر عباسى (در قرن سوم هجرى، و دورهاى كه تركان بر لشكر و دار الخلافة چيره بودند) وى در سال 288 هجرى به قم لشكركشى نمود، و چندى نيز امارات قم را به عهده داشت، وى در اين لشكركشى يكى از آتشكدههاى كهن زرتشتيان را به ديه مزديجان (در غرب قم كنونى كه به شاه جعفر مشهور است) ويران نمود. «تاريخ قم: ذكر بعضى از آتشكدههاى ناحيت قم. مختصر البلدان: 247، تربت پاكان: 2/ 35».
5) . سال 288 هجرى.
6) . سال 283 هجرى.
آن الى يومنا (1)باقى است.
مزارع خورّاهاباد: جنداب، و جور، و كران، و اسحاقاباد (2).
و خورّهاباد را دو كاريز است: يكى را باد كويند، و يكى را مهرين.
و همدانى (3)در كتاب خود آورده است، كه:
صرم از ناحيت قم است، و اهل آن ديه را مهره است دعوى مىكنند كه آن طلسم سرماست، جون فصل ربيع (4)باشد، و ترسند كه كشت ايشان، و ميوهآى ايشان از سرما نقصان يابد، اين مهره را بيرون آرند، و بر سر نيزه بندند، كشتهاى ايشان بسلامت بمانند، و هيچ نقصانى در آن واقع نشود، و سرما در آن اثر نكند، باذن اللّه تعالى و قدرته.
سيوبرد (5)، و سينجرد:
اين هر دو ديه را سيب و سين كه از اهل عجماند بنا كردهاند، و اين هر دو ديه را كاريزى است بسيار آب، و نام آن كاريز جبّ است.
جنين كويند كه: آب هر دو ديه از آن هفتاد كس بوده است، و هر يكى را برين كاريز رزى (6)بوده است، و حاصل هر رزى آن مقدار بوده است، كه صاحبش با اهل و تبع و عيال بذان معاش كرده است، و او را كفاف بوده است.ه.
1) . تا به امروز.
2) . اسحاقآباد يا (ديار اسحاق) يا (وادى اسحاق) همان دشتى است كه در جنوب غربى قم ميان قم و ساوه قرار دارد، و امروزه به نام خلجستان مشهور است. (نگاه كنيد به: قمنامه: ص 75).
3) . مقصود كتاب البلدان، ابن الفقيه، أبو عبد اللّه احمد بن محمد بن اسحاق همدانى است، كه در سال 1884 م در دو مجلد در ليدن توسط مولر، و مختصر آن در 1885 م در يك مجلد در ليدن به چاپ رسيد.
4) . بهار.
5) . در نسخه (2) و (3): سيوب.
6) .؟، احتمالا به معناى سهم و حصّه.
و أيضا: اين هر دو ديه را كوشكى است بلند و محكم.
جروندكان:
جروند فارس آنرا بنا كرده است، و بذين ديه رزهااند (1)، و كوشكى حصين، و كاريزى كه آنرا ... (2)كويند، جون (3)نميدانند كه بانىء آن كه بوده است.
و آن ديه بر ده سهم نهادهاند، و در قديم آنرا قلعه نبوده است، درين اواخر بنا كردهاند.
و راوى كويد كه: دخل اين ديه هزار هزار دينار بوده است؛ بواسطه معمورى و پاكى و زيادتى زمين، و ريع (4)آن.
ورزنه:
بانى آن نميدانند كه بوده است، و كويند كه زمين آن صد جريب است، از آن صد كس، هر كسى را يكى. و بسيار آب بوده است، جنانج از هر جريبى آن قدر حاصل شده است، كه صاحبش بذان معاش كرده است.
رستاق جهرود (5):
بيب بن جودرز (6)آنرا بنا كرده است، و آنرا ويرود نام كرده است، بعد از مدّتى ديكر كه رود گفتند، بعد از آن معرّب كردانيدهاند و كفتهاند جهرود.
جيوه: ايضا بيب بن جودرز بنا كرده است، و جيوه اوّل ضيعه است كه بجهرود بنا كردهاند.ت.
1) . احتمالا به معناى كشاورز يا باغبان.
2) . در تمام نسخهها نام كاريز بياض است.
3) . در اصل: جوان.
4) . ريع: محصول.
5) . يكى از چهار ناحيه ساوه، كه نام آنها را لسترنج در «بلدان الخلافة الشرقية» به نقل از حمد اللّه مستوفى آورده است. جهرود در شمال غربى جاده اراك- قم، و در نزديكى تفرش قرار دارد، و بيشتر ساكنان آن از خلجها مىباشند. خواجه نصير الدين طوسى رحمه اللّه منسوب به اين ناحيه است.
6) . معرّب گيو بن گودرز است، كه پيشتر درباره او به تفصيل سخن رفت.
آمره: كيخسره ملك آنرا از براى خاصه خود بنا كرده است، و آتشكذه او بوده است.
رستاق انار: آنرا نام نهادهاند به انار بن سيّاران بن سهره بن فراسياب تركى.
خورهد (1):
اين ديه را- با ميل آن- اسكندر بنا نهاده است، و بذين ديه چهار ستون است از سنگ مدوّر، متساويه، كه در آن هيچ نتوّى (2)و فرجه و نقصانى و زيادتى نيست، كوئيا آن ستونها تراشيدهاند و يك سنكست (3).
و كويند كه: بر سر اين ستونها قبّه بوده است از سنك، و اليوم بيفتاده است.
و بذين ديه حوضهآئى طولانى بودهاند از سنك مثل جوئها، و آجر و سنكهاى آن جنان درهم بردهاند (4)كه كوئيا مجموع يكپاره است. و اهل آن ديه كوسفندان خود را برابر آن دوشيدهاند، و درين حوضها روان كردانيدهاند تا بديه آمده است، و اهل هر جوئى شير كوسفندان خود؛ بقسطى كه ميان ايشان جارى و معلوم بوده است، فرا كرفتهاند و برداشته.
و بذين ديه جشمه است در بيخ درختى، و چنين كويند كه اين چشمه همه اوقات خشك باشد، و جون آدمى بنزديك اين چشمه رسد، و سخن كويد، بقدرة خذاى عزّ و جلّ آن جشمه شكافته شود، و آبى سرد، خوش طعم، صافى از آنجا بيرون آيد، و جون بياشامد و خاموش شود، ديكر باره باز ايستد!
و بسيارى از مردم اينچنين ديدهاند، و بذين خبر داده
و روايت كردهاند كه: بذين ديه چشمه است كه آن را حمّه كويند، از پشتهآىء بلند آن، و در قديم الدّهر عوض دهقان آن را كنده است، و آب آن بيرون آورده. و آب آند.
كرم است، و از بيماريهآىء بارده (1)شفا دهد، باذن اللّه تعالى و قدرته، و از شهرها مردم بذين چشمه آيند، و بذين آب غسل كنند و شفا يابند.
ور، و أحوصاباد (2)، و طاقان: ايضا آنرا عوض دهقان بنا كرده است. و اين ديها قديمترين ضياع انارند.
افشيدجرد (3)، و وير: اين هر دو ديه، بيب بن جودرز بنا كرده است.
هنبرد، و وردهد، و وسكان، و زرقان، و فونج: توس بن نوذر (4)، و بيب بن جودرز، بر دست قباد بن قباد- مهندس آن روزكار- اين ديها را بنا كرده است.
فاردان، و شيذازيند: اين هر دو ديه بيب بن جودرز بنا كرده است، و در موضع شيذازيند، اسب كرّه أشقر (5)از بهر او زين كردند، كه پيش از آن بر آن زين ننهاده بودند، و آن موضع بشيذ زين باز ميخوانند، و بعد از مدّتى شيذازيند نام كردند.
مهر جشنسفاباد: مهر ميشست آنرا بنا كرده است.
روقان: اردشير بن بابك آنرا بنا كرده، و نام آن بفارسى رودكان بوده است، بعد از آن معرّب كردانيدند و كفتند روقان.
جوسق (6): اردشير بن بابك بفرمود تا اين جوسق را ميان روقان و خانشاه بنا كردند، تا منظره باشد از براى كسى كه در روقان بنشيند، بعد از آنك بنا نهادند نام نهادند بخانشاه.ك.
سكان:
راوى كويد كه: سبب بناى آن آن بود، كه جون اردشير (1)
70- 71) آمده است: اردشير بابكان پس از نبرد پيروزمندانه كه با اردوان چهارم اشكانى (ح 213- 224 م) در دشت هرمزگان بكرد و او را كشت، و خود را شاهنشاه خواند (28 آوريل 224 م) يكسر از آنجا به كشور ماد آمد، و همدان را به زور گرفت، و پس از آن به فتح سرزمين جبال و آذربايجان، و بعدا ارمنستان و موصل (آديابن) توفيق يافت. هفت خاندان برجسته ملوك طوايف عهد ساسانى را «ريسپوهران» مىگفتند كه سه تاى آنها «قارنها» و «سورنها» و «اسپهبدها» تبار اشكانى داشتند، همچنين خاندانهاى ديگر مانند «سپنديارها» و «مهرانها» را نيز گفتهاند كه خون اشكانى داشتهاند.
روى از اصفاهان باز پس كرد، بعد از آنك شهر فنّاه ملك اصفاهان را بكشت، و اين شهر (2)از جمله ملوك طوائف بوده است- و ملوك طوآئف آنكسانىاند كه اسكندر بريشان مالك شد، و ايشانرا ملوك طوآئف نام نهاد، بسبب آنك اسكندر بر هر يكى بناحيتى مالك شده بود، و طوآئف بحسب لغت نواحى باشد- اردشير بموضع نياستر (3)قاسان فرود آمد، و نياستر بنا كرد، پس از آنجا رحلت كرد، و بموضع خانشاه فرود آمد، و پيش از فرودآمدن بذين موضع، ببنآىء آن فرموده بود، و اردشير در آن حالت بر كنار وادىء قمرود نزول كرده بود. و ملوك همه اوقات منزل و مقام بر كنار رودخانها، و در كوهها، و شهرهآىء كه تحمّل لشكر و غلبه آن توانند كرد ساختهاند، و فرود آمدهاند.پس از آن اردشير از خانشاه بدود آهك (4)آمد، و آنجا فرود آمد، و لشكر ملك رى واز
1) . اردشير بن بابك بن ساسان بانى امپراتورى ساسانى (224- 242 م)، در كتاب (همداننامه:
2) . مقصود شهر فنّاه است.
3) . مقصود شهر نياسر كنونى است، كه در فاصله 80 كيلومترى كوهستانهاى مشرق قم، و 25 كيلومترى كوهستانهاى مغرب كاشان قرار دارد. و در آن بر فراز تپهاى بازمانده يكى از كهنترين آتشكدههاى ايران كه ساخته اردشير بابكان است قرار دارد.
4) . در سمت جنوب قم در مسير جاده قديم قم- اصفهان و در اراضى كنار رودخانه، و پس از
ملك همدان روى بذو نهادند، و لشكر رى بروقان و دود آهك فرود آمدند، و لشكر همدان بسكّان و هنبرد (1)فرود آمدند.
جون اردشير (2)كثرت و غلبه هر دو لشكر بديد، نذر كرد كه جون او برين هر دو لشكر ظفر يابد، در موضع ظفر آتشكذه بنا نهد.
پس لشكر بيكديكر رسيدند، و اردشير بريشان ظفر يافت، و همه را بكشت، و هيچكس ازيشان زنده بنماند.
اردشير بخوانشاه بموضع خود باز كرديد، چون مطمئن و آراميده شد، كمان و تير خود را بخواست، و از موضع خانشاه بينداخت به حدّ قريه هنبرد، به موضع سكّان بيفتاد- و رودخانه (3)ميانه آن و ميانه خانشاه جارى بود-، پس اردشير بفرمود تا در آن موضع كه تير در آن بر زمين آمده بود، ديه بنا كنند، و آتشكذه سازند.
پس بر حكم و فرموده او سكّانرا بنا نهادند، و در آن آتش برافروختند، و جهل خانه از جهودان بياوردند و ايشان را مجوسى كردند، و مجاور اين آتشكذه كردانيدند.
راوى كويد كه: اين موضع را از براى آن سكّان نام نهادند، كه چون اردشير ببناىد.
1) . سكّان (يا سلكان) و هنبرد (يا هنبر) از روستاهاى طسوج طبرش (يا تفرش) مىباشند، كه در جنوب غربى قم قرار دارد.
2) . اشاره به وقايع جنگ سهمگينى است كه ميان اردشير بابكان و اردوان پهلوى پادشاه كوهستان (كه در نهاوند مىزيست و از نيرومندترين خاندانهاى ملوك طوايف اشكانى بود) و پادشاه رى رخ داد، صحنه اين جنگ (خانشاه) بوده است، كه در جنوب قم، و در نزديكى رود أنار قرار دارد. گر چه اردشير پيشتر در نبرد پيروزمندانه خود با اردوان چهارم اشكانى در دشت هرمزدگان او را كشت، و خود را شاهنشاه خواند (در 28 آوريل 224 م)، ليكن اين نبرد موقعيت او را در مركز و غرب ايران تثبيت نمود، و زمينه گسترش امپراتورى او را به سمت غرب فراهم آورد. (نگاه كنيد به: همدان نامه: ص 70- 71).
3) . كه همان رود أنار (رود كنونى قم در بخشهاى كوهستانى جنوب شهر) مىباشد.
آن فرمود، او را كفتند كه: در كذام موضع بنا نهيم؟
گفت: افراسراكان، يعنى: بر سر كوهى كه از آن رودخانه مىآيد.
پس اين ديه را بنا كردند، و سركان نام نهادند، پس مردم بمرور ايّام كفتند سكّان.
دود آهك:
جنين كويند كه: اين ديه آتشكذه بوده است، و بذان آتونها (1)بودهاند، و در آن آجر و كچ و آهك پختهاند، و دود آن به آسمان بررفته، و مردم كفتهاند: دود آهك، و بذين سبب آنرا دود آهك نام نهادند.
و نيز كويند كه: جون اردشير از اصفاهان باز كرديد، و بخانشاه نزول كرد، و از آنجا بدود آهك آمد، و در آنجا بحمّام رفت، و از دود و نتن (2)آهك بتنك آمد، كفت:
اين چيست؟
كفتند: دود آهك، پس آنرا دود آهك نام نهادند.
و نيز كويند كه: چون اردشير از اصفاهان بازگرديد، و بخانشاه نزول كرد، راوى كويد كه جون اردشير بموضع خانشاه، حرزى و حاجزى و مانعى ميان اردوان ملك (3)، و ميان حيازاتى (4)كه از شهرها جمع كرده بود بديد كرد، و بهمدان رفت، و ملك (5)آنجا را بكشت،د.
1) . در حاشيه اين كلمه در نسخه اصل آمده است: (دم و گلخن)، كه مقصود جايگاه آتش مىباشد. و در صحاح الفرس آمده است: گلخن: مزبله باشد، يعنى تون گرمابه.
2) . نتن: (به فتح نون و كسر تاء و سكون نون دوم) بوى نامطبوع.
3) . اردوان چهارم اشكانى، آخرين پادشاه از سلسله پادشاهان اشكانى بود (ح سال 213- 224 م) كه اردشير بابكان به جنگ او رفت، و در دشت هرمزدگان بر او چيره شد، و او را بكشت، و آنگاه خود را (در 28 آوريل 224 م) شاهنشاه ناميد. (همداننامه: 70).
4) . جمع غير قياسى حاز، يحوز، حيازة، به معناى مستملكات از شهرهايى كه به حوزه نفوذ و سيطره درآمده باشد.
5) . به گفته برخى از محققين نام اين پادشاه «فرّخان» كه احتمالا يكى از فرزندان اردوان بوده مىباشد.
پس از آن ملك ماهين (1)را بكشت و آمد بحلوان (2)، و از آنجا باهواز، و از آنجا بمدائن (3)، تا آنكاه كه اردوان بن بلاش- ملك اعظم- را بكشت.
هنبرد (4):
راوى كويد كه: مطبخهاى اردشير بهنبرد بودند، و بذين سبب او را بذين نام كردند، كه هنبرد بزبان عجم سيرى (5)بود.
راوه: اين ديه را ريذويه بنا كرده است- صاحب قلعه كه بر كوه خوشتر است- و آنرا قلعه ريذان بشن (6)ميكويند، و آن بواسطه بلندى، بر ناحيت دور آخر و فراهان مشرفست.
راوى كويد كه: هيچ كس بر فتح اين قلعه قادر نبوده است، بواسطه حصانت (7)و محكمى آن.
چنين كويند كه: جون افراسياب بر ايران شهر (8)غلبه كرد، قصد اين قلعه كرد،
1) . بخشهايى از منطقه كوهستانى همدان كه شامل دينور و نهاوند و جز اينها مىشده است.
2) . از شهرهاى باستانى ايران كه در منتهى اليه كوهستانهاى غرب ايران و در نزديكى (مشرق) قصر شيرين كنونى واقع بوده است.
3) . شهر مدائن (يا تيسفون باستانى) امروزه در 25 كيلومترى جنوب بغداد و در مغرب رودخانه دجله قرار دارد، و در آن آرامگاه سلمان فارسى و تاق عظيم و تالار كاخ و تختگاه ساسانى قرار دارد.
4) . از روستاهاى طسوج طبرش (تفرش كنونى) كه در جنوب غربى شهر قم، و در دشت ميان قم- ساوه قرار داشته است.
5) . در «فرهنگ پهلوى: ص 203» آمده است: هنبارhan -bar : انبار، آذوقه، پر، مملو، مجموعه.
6) . بشن احتمالا تحريف و تصحيفشده كلمه «پشتوان» و «پشتيوان» (و به تلفظ امروزى/ پشتيبان) كه به گفته صحاح الفرس به معناى شخص و جايى كه مردم بدان پناه مىبردند و ايشان محكمى و قوت يابند.
7) . حصين، حصانت: استوارى.
8) . ايرانشهر كنايه از سرزمين ايران است.
ريذويه- كه صاحب قلعه بود- محاصره كرد، و در بروى افراسياب در بست، چنانچ افراسياب را در فتح آن هيچ حيلتى نماند، و همچنين ريذويه را در برخيزانيدن افراسياب را از آنجا.
پس از مدّتى ريذويه بفرمود تا استرى شموس (1)را بياوردند، و پوستهآى خشك كهنه تنك برو آويختند، و بشب در ميانه لشكر افراسياب سربدادند، چو دواب (2)و اسبان آوازهاى آن پوستهآى خشك كه بر زمين و ريك مىآمدند بشنيدند برميدند، و لشكر افراسياب بترسيدند، و كمان بردند كه از قلعه بريشان شبيخون كردهاند، پس لشكر افراسياب شمشير را بكشيدند، و يكديكر را مىكشتند، تا بيشتر ايشان كشته شدند. پس افراسياب با جمعى اندك روى بهزيمت نهاد، و ريذويه ازيشان خلاص يافت.
قلعهاى كه آنرا .... (3)خوانند، بنزديك روقان:
راوى كويد كه: آنرا بهمن بن رستم بنا كرده است، و آن قلعه منيع و حصين و محكم است، و هيچ كس بر فتح آن قادر نبوده است، يكى از ملوك عجم مردى را با يك خروار جوز (4)بذين قلعه فرستاد، و فرمود تا اين جوز را بر ايشان عرضه كند، و در وقت خريد و فروخت با ايشان حيلت كند، باشد كه بر ايشان غالب كردد، و آن قلعه بدست آورده شود.
مرد بر فرموده ملك با جوز روى بذين قلعه نهاد، چون بذين قلعه رسيد مردم قلعه پيش او بازآمدند، و با او خريد و فروخت مىكردند، و جوز از او مىخريدند، و با او درين باب مناظره مىكردند، و آن مرد با ايشان مكاسى (5)و خردهنكرى مىكرد، و ايشان زمان زمان و
متعرّض مىشدند، و جوزهآى او بر مىكرفتند، و بهآء آن آنچ ايشان مىدادند او زياده بر آن طلب مىكرد، تا آنكاه كه بعمد و قصد اظهار ملامت كرد، و روى بر ايشان ترش كرد، و جوال (1)جوز آنجا بريخت، و بريشان نفرين كرد، و گفت كه: بىبها برگيريد.
جون جوز بريخت، مردم قلعه بتمامى بنزديك او دويدند، و بجوز درافتادند، و مىكرفتند، و جمع مىكردند. مرد جوزفروش سبقت كرفت، و در قلعه رفت و در ببست، و ببالآى قلعه برآمد، و علامتى كه ميان او و ملك بود اظهار كرد، ملك با لشكر خود بجنبيد و بيامد، و اين قلعه را بذين حيلت كرفت.
قلعه فك:
اين قلعه بدو فرسخىء دليجان (2)است، و آن را بحصانت و محكمى صفت (3)كردهاند.
و آن قلعه است كه أبو القاسم على بن محمد كحلى (4)در آنجا محاصره كرد، و بر بيرى- فارس تركى (5)، صاحب لشكر سقانى (6)- در آن در بست، و مدّتى محاصره كرد، و بيرى برين قلعه قادر (7)نمىشد، تا روزى از روزها أبو القاسم (8)سر از سوراخى بيرون كرد تا نفسىم.
1) . جوال: از كلمات پهلوى از ريشه جووالjuwal به معناى كيسه (فرهنگ پهلوى: 244)، و در برهان قاطع: جوال: آن ظرفى باشد كه از پشم بافته كه چيزها در آن كنند.
2) . دليجان در 50 كيلومترى جنوب قم، و بر راه قم- اصفهان قرار دارد.
3) . توصيف.
4) .؟
5) . فارس تركى: يعنى جنگاور ترك.
6) . كذا در اصل، و در نسخه چاپى (سنغانى).
7) . قادر: قدرتيافتن، چيرهشدن.
8) . در اصل: أبو القسم.
برآرد، و حال آنك سنك منجنيق مىانداختند، سنكى از منجنيق بجست، و در هوا پريد و ريزيده (1)شد، و از آنجا سنككى بس كوچك بر سر أبو القاسم آمد و بشكست، و در دماغ (2)او افتاد، و در ساعت بمرد. و أصحاب و أهلش قلعه را تسليم كردند، و از قلعه بيرون آمدند.
و أبو القاسم درين قلعه از قبل (3)عامل جربادقان (4)مىنشست، و هر سالى مالى معيّن از وى مىستد، و محافظت قلعه مىنمود.
قلعه يزدان افشان:
اين قلعه هم بذين نزديكى است، و بانى (5)آنرا نمىدانند، و از ساكنان آن خبرى نمىشناسند، زيرا كه كهنه و قديم است، و اين قلعه بر كوهى است بلند، هم اينجا آستانه آن از چوبست، و از دور ميبينند، و تا اليوم باقى است.
و جنين كويند كه: اين قلعه بس منيع و محكم بوده است.
قلعه ابل:
اين قلعه بقرب نراق (6)است، بر كوهى كه آن را بل مىكويند، و فرا پيش آن رودخانه است، و اين قلعه نيز منيع بوده است.د.
1) . ريزيده: پراكنده و منتشر، و خردشده، و ريزريزشده، و پاشيده. (لغتنامه دهخدا: ماده ريزيده).
2) . دماغ: سر آدمى، بلكه محتويات درون سر از قبيل مخ و مغز و جز اينها كه آسيب رسيدن به آنها باعث مرگ مىشود را گويند.
3) . قبل (به كسر قاف و فتح باء): از طرف، به نمايندگى.
4) . جربادقان يا جرباذقان، يا جرفاذقان، گلپايگان كنونى است. كىلسترنج در «بلدان الخلافة الشرقية: ترجمه عربى، ص 254» مىگويد: (جرباذقان نام معرّب كلبيكان است، و صورت نام كهن آن كربائيكان بوده، و مستوفى آن را به معناى «جايگاه گلها» تفسير كرده است، و نام آن را به لفظ گلبادگان آورده است).
5) . در اصل: باقى.
6) . از توابع شهر كاشان كه در 10 كيلومترى شمال شرقى آن قرار دارد.
قلعهاى كه در قديم آنرا .... (1)خواندهاند، و اكنون منسوبست بأبى الحسين بن أبى سهل، و اين قلعه بنزديك قالهرست (2)، و قلعه بلند و حصين و محكم است.
و كويند كه: درين قلعه زياده بر صد خانه از سنك تراشيدهاند، و ميان آن قلعه و راه آن قلعه حاجزى (3)و مانعى بوده است، و آن آنچنان بوده، كه مقابل در آن قلعه مناره بنا كردهاند از سنگ، و بنردبان بر آنجا رفتهاند، و از سر آن مناره بذان قلعه نردبانى نهادهاند، و از آنجا بقلعه رفتهاند، و بر آن كذر كرده.
و [أبو] حسين بن أبى سهل، درين قلعه بوده است، و آنرا پناهكاه خود ساخته، جون او وفات كرده است، أبو اسحاق (4)ابراهيم بن محمّد قمى حاجب (5)، زن او- عايشه- را خواسته (6)، و بر آن قلعه مالك شده.
ثيمره (7)كبرى: ابن مقفّع كويد كه: آنرا به ثيمر اكبر بن خراسان نام نهادهاند.ت.
1) . در تمام نسخهها: بياض.
2) . نام اين روستا ضمن نام بلوكات و توابع كاشان در (كتابچه تفصيل حالات و املاك و مستغلات و قنوات و بلوكات دار المؤمنين كاشان) نوشته شده به سال 1296 (دوره ناصرى) كه در كتاب (قمنامه: ص 304) چاپ شده آمده است: (فرية قالهر: از قراء ييلاقى است، قدرى وقف و قدرى ملك است ....).
3) . حاجز: سد و مانع.
4) . در اصل: اسحق.
5) . درباره اين قمّى اطلاعاتى در منابع نيامده است، ليكن پسوند (حاجب) كه بر نام او افزوده شده است، نشان از مقام و منصب بالاى او در دار الخلافة مىدهد، منصب حجابت يا پرده دارى از مناصب دار الخلافة بغداد در دوره بنى العباس بوده است، و صاحب چنين منصبى معمولا از نزديكان و مقربان خليفه بشمار مىرفته است.
6) . خواستن زن، احتمالا كناية از خواستكارى و اختيار او به همسرى است.
7) . پيشتر در آغاز كتاب درباره ضبط اين علم جغرافيايى سخن رفت، و گر چه در منابع و نسخه چاپى اين نام تيمره ضبط شده است، ليكن چون در اصل همواره ثيمره آمده است، از اين رو در اين تحقيق همواره اين ضبط در متن قرار داده شده است.
ثيمره صغرى: به ثيمر اصغر بن خراسان نام كردهاند.
و گويند كه: اين هر دو ثيمره جآىء جمع شدن آب رودخانها بوده است، و آبها در آن جمع شدهاند، و آنرا هيچ منفذى و مجرى نبوده است، سبب آنك كرد بر كرد آن كوهها بودهاند، جمّ الملك ديوى را فرمود- نام آن مر (1)- تا آن كوهها را ببرد، و آب را روان كند، و جمّ الملك آن ديو را گفت بزبان فارسى (2): كن مر، يعنى اى مر عمل كن.
پس ثيمره كبرى را از براى اين نام نهادند، كه جم آن ديو را گفت كه كن مر.
پس آن ديوآن كوه را ببريد، و آب روانه كرد، و آب رودخانه قم، و رودخانه ويدهند بثيمره جمع شده است.
پس چنين كويند كه: آن موضع كه آن ديو بريده است، تا بامروز ظاهر و روشن و معلوم است.
پس چون آب برفت، و بقيه از آنجا بيش نماند، پشتكها در ميانه آب بديد آمدند، جم را گفتند كه: آب باز خشكيد، و بعضى زمين بديد آمد. و آن پشتكها بزبان ايشان تهه تهه (3)بود.
پس ناحيت اعلى از ثيمره كبرى بنا نهادند، و آنرا طسوج تهق نام نهادند، الى يومنا هذا (4).
و جم بفرموده مره را- كه او برادر آن ديو بود كه نام او مر بود-: تا آب از ثيمره صغرى بكرداند، او بر فرموده او چنان كرد، پس نام نهادند كرهمره.
پس اين هر دو رستاق را مرومره نام نهادند، و آن هر دو، دو براذرند از ديو.
راوى كويد كه: فتح اين هر دو ثيمره به جنك بوده است، بر دست أحنف بن قيس (1)بروايت قول عتّاب (2).
امّا فتح معروف و مشهور آن، بر دست ابو موسىء اشعرى بوده است، و احنف از امرا و محكومان (3)او بوده است.
و كويند: به قريه خميهن- كه از قرى ثيمره است- مسجدى است، منسوب بأبى موسى أشعرى، جون نواحى اهواز و اصفاهان را فتح كرد، ثيمرتين را نيز فتح كرد.
دليجان: به دليجان بن ثيمر نام نهادهاند.
نميور (4):
از حيازات (5)انارست، و آتشكذه آن، و آتش در آن، بشتاسف (6)ملك نصب كرده است).
1) . احنف بن قيس بن معاوية بن حصين التميمى، بزرگ خاندان بنى تميم، در دوره زندگانى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله اسلام آورد، و از فرماندهان لشكر اسلام بود، و فتح شهر مرو رود در نزديكى بلخ بدو منسوبست. وى از فرماندهان امير المؤمنين در جنگ صفين، و به شجاعت و بزرگى نفس و خويشتندارى مشهور بود، در سال 67 يا 71 در كوفه درگذشت. (سير اعلام النبلاء: 4/ 86).
2) . يادى از او در منابع نيامده است، و احتمال مىرود او أبو بكر محمّد بن عبد اللّه بن احمد بن عتاب، از نزديكان خيثمة بن سليمان بن حيدرة (متوفاى سال 343 ه)، كه كتابى در «فضائل الصحابة» جمعآورى نموده است باشد. (نگاه كنيد به: سير اعلام النبلاء: 15/ 416).
3) . زيردست.
4) . در منابع جغرافيايى متأخر قم با ضبط «نيمور» آمده است، و در صورت صحت چنين ضبط و انطباق آن با نميور كهن مذكور در تاريخ قم، مىتوان موقعيت كنونى آن را تعيين كرد، امروزه روستاى نيمور در سمت جنوب قم، در مغرب جاده قم- اصفهان مىباشد، و از توابع شهرستان محلات بشمار مىرود، و بر روى سرشاخههاى رودخانه قم قرار دارد.
5) . يعنى از مستملكات حوزه رود انار بشمار مىرود.
6) . احتمالا مقصود (گشتاسب هخامنشى) پدر داريوش هخامنشى است، كه نام او در تعدادى از لوحههاى سنگى آمده، و در قرن پنجم پيش از ميلاد مىزيسته است. (نگاه كنيد به: همداننامه: 51).
و برافروخته، و آنرا چندين اوقافست.
و كويند كه: نميور سه براذر بنا كردهاند: درونه، و يزدانفست، و ستيستاد. تاريخ قم متن 216 ذكر ثيمره كبرى، و ثيمره صغرى ..... ص : 214
خفرهاد: خواهر ايشان خفريده بنا كرده است، و بنام خود نام نهاده.
و گويند كه: خفرهاد بن سهره، براذر سيّاران بنا كرده است، و بنام خود نهاده، و آن بنآئى عجبست، و تا اليوم قائم و محكم است، و نقشهآىء آن باقىاند، كوئيا نقّاشان و صانعان آن با مداد در آن آمدهاند، و شبانكاه بيرون رفته.
و صحيح آنست كه آتشكده آن، بشتاسف ملك بنا كرده است. و خفرهاد؛ بندويه بن سنفاد، خال (1)كسرى پرويز بنا كرده است، چنانچ شرح آن در اخبار او كذشت.
قاسان (2): ذكر قاسان اينجا ياد كردم، بواسطه آنك بيشترين ضياع آن با حوز (3)قم كرفتهاند.
ابن مقفّع كويد كه: هر دو قاسانرا (4)بدو قاسان، پسران خراسان نام كردهاند.
و چنين كويند كه: قاسان اكبر ابن الضّحاك است، كه او را بيوراسف ميخوانند (5)، و قاسان اصغر پسر افريدون است.
1) . دائى.
2) . در كتابهاى جغرافيا از دو شهر بنام قاسان ياد شده است، يكى در ماوراء النهر و ديگرى در مركز فلات ايران، و اعلام و رجال بسيارى به هر دو شهر منسوبند، از اين رو براى تمييز اين دو از يكديگر، نخستين را با نام قاسان و نسبت بدو را قاسانى يا كاسانى، و دومين را قاشان يا كاشان و نسبت به آن را قاشانى و كاشانى قرار دادهاند. جغرافىنويسان اسلامى به تفصيل درباره اين شهر كه در 80 كيلومترى جنوب قم واقع است سخن گفتهاند، و مستوفى مىگويد كاشان را زبيده همسر هارون بنا كرده است (بلدان الخلافة الشرقية: ص 244).
3) . يعنى برغم آن كه كاشان از حدود قم بدور است، ليكن از جهت ثبت در ديوان نفوس و خراج، روستاها و ضياع آن را جزو حوزه مستملكات قم بحساب آوردهاند.
4) . ظاهرا اشاره به قاسان ايران و قاسان ما وراء النهر است.
5) . در نسخه چاپى: ميخواندند.
و قول او بنزديك ايشان درست و روشنترست.
و كويند كه: قاسانرا نام نهادهاند برود خانه كه او را بزبان عجم كاسه ميكويند، و كويند كه قاسان دريا بوده است، و آنرا كاسرود خواندهاند، و اوّل موضعى كه از آن آب باز خوشيد (1)موضع بطريده بود، و اين بطريده بلندترين موضع است، پس جون آب بطريده كم شد، و زمين او ظاهر كشت، بزبان عجم كفتند كه: بديد آمد، پس از بهر اين بطريده (2)نام نهادند. و بعد از آن موضع درام ظاهر شد، و كفت (3)درانبر، يعنى مجمع شعب (4)، پس ازين جهت آنرا درام نام كردند.
و كويند كه: نام آن در اصل درارام بوده است، يعنى در شادى، پس تخفيف كردند و كفتند: درام.
و نيز كفتهاند كه: فرعون موسى (5)ازين ديه بوده است!
و برقى (6)روايت كند: از آن جمله كه عجم در آن غلو كردهاند، از وصف بيوراسف:
يكى آنست كه: كفتهاند كه بيوراسف زمين قاسانرا باز كردانيد، و ظاهر آن باطن كردانيد. و بقاسان رودخانه نبوده است، امّا كاريز آن بنسبت با كاريزهاى آن ناحيت بيشتر و زيادتتر بودهاند، و بيوراسف بهيچ موضعى و جآئى نكذشتى، الّا كه باهل آن موضع چيزى بميراث بكذاشتى، جنانج باصفاهان اطعمه و حلوا بكذاشت، و از ايّام اوالى يومنا هذا طعامهآىء كزيده، و حلواهاى كوناكون باصفاهان موجودند. و بقاسان حيلت و دروغت.
1) . خوشيد: خشكشدن (صحاح الفرس).
2) . بطريده معرّب كلمه پهلوى/ فهلوى پتديت مىباشد، در «فرهنگ پهلوى: ص 259» آمده است: پتديتpat -dit : پديد، پديدار، آشكار.
3) . در نسخه چاپى: گفتند.
4) . در حاشية نسخه اصل (ق 49/ ر) در زير اين كلمه آمده است: در غاله.
5) . يعنى فرعون معاصر حضرت موسى عليه السلام.
6) . در اصل: براقى آمده است كه خطاست، و صحيح آن برقى است كه تاريخ قم روايات تاريخى چندى درباره تاريخ قم از او روايت كرده است.
بكذاشت، و بقم ظلم و جور و نيكو نوحهكردن بكذاشت، و برى غدر و مكر و خديعه، و آنك مردان آن كم از زن باشند، و اختيار ايشان بدست زنان باشد، و ماذكى (1)بر ايشان غالب باشد، و بهمدان بهتان (2)و دروغگفتن، و سبكى اظهاركردن.
و ديكر: از وصف بيوراسف كه عجم درو غلو كردهاند آنست كه، عجم مىكويند كه افريدون بيوراسف را در ريسمانى بست، او ريسمانرا بكشيد و با ريسمان بكريخت، افريدون در پى او برفت، او را يافت بموضعى كه امروز برابر قم است، و معدن نمك است، در آنجا بقضا حاجت نشسته بود، و غآئط (3)او نمك شده، و معدن نمك كشته، و نمك قم و حوالىء آن از آنجاست.
برقى كويد كه: نمك قم پاكيزهترين و خوبترين نمكها است، زيرا كه آن آبى است كه در آن حالت كه فسرده (4)ميشود صافى است، و هيچ خاك با آن آميخته نشده است، و ديكر نمكهاىء، خاك با آن آميخته شده. و نمك قم در تابستان فسرده ميشود.
و ديكر آنك: هيچ كس آنرا منع نمىتواند كرد در تصرّف آن، و خراج بر آن نمىتوان نهادن، و هر كاه كه منع كنند، يا خراج بر آن نهند، آن آب منقطع شود و نابديد كردد، و هيچ اثر نمك آنجا نماند، و اين معنى هم اندر ايام جاهليّت، و هم اندر ايّام اسلام تجربه كردهاند و آزموده. و اين نمك همه اوقات مباح (5)بوده است، و هر كس كه خواسته است برداشته است، و تصرف كرده، و اين كوه نمك (6)معروف است و مشهور است، و الى
يومنا هذا قائم و باقى است.
و بذين كونه چندين مواضع و معادن پوشيدهاند تا بامروز، و كويند كه اين معادن در دامن كوهاند، و من كه مصنّف اين كتابم آنرا ديدهام، و هم شنيدهام از كسى كه برين كوه رفته بود، كه او كفت كه من آب آنرا بغايت پاكيزه و خوش طعم يافتم، و در آن چند درخت انجير نيز ديدم.
و نيز كفت كه: تو جون برابر آن آب بايستى، و خواهى كه قصد جانب مغرب كنى، آن آب كه برابر تو باشد، بسيار و مجتمع نمايد، و چون از جانب مغرب بروى، و بپايان آن آب برسى، آن آب را باريك و اندك يابى، و جون معاودت (1)نمآئى، و روى بجانب مشرق كنى، و بنيمه آن برسى، آن آب را در طرف مشرق باريك و اندك يابى، و از جانب مغرب از پس پشت خود، بسيار و مجتمع بينى.
و همچنين: چون از ساوه بيرون آيى بجانب قم، آن آب براه تو واقع شده باشد، و يكنيمه آن از جانب مغرب بسيار نمايد، و يك نيمه ديكر از جانب مشرق اندك نمايد، و جون از قم بساوه روى بر عكس آن نمايد، از جانب مشرق بسيار، و از جانب مغرب اندك.ن.
1) . معاودت: بازگشتن.
ورازآباد: اين ديه را نام نهادهاند بوراز بن قاسان أكبر.
و كويند كه: وراز بن بيب آنرا بنا كرده است.
دنجرد: دنجرد بن قاسان أكبر آنرا بنا كرده است.
خواصر: خواصر براذر خناصر آنرا بنا كرده است.
وزهشت:
كويند: چون افريدون بيوراسف را باسيرى بكرفت، و زنجير در كردن او كرد، و او را بذان محكم بند نهاد، روئى (1)باز كرد و بيامد و بوزهشت نزول كرد. و بذين وزهشت آب بسيار جمع شده بود، و مجمع آب بود، و بزغهآئى (2)بسيار در آن بودند، و آواز بسيار مىكردند، چنانچ افريدون از آوازهاى ايشان بتنك آمد، و نمىتوانست آنجا نزول كردن، پس آن موضع را بذين سبب وزهشت نام نهادند.
نياستر (3): اردشير بن بابك آنرا بنا كرده است، و آنچنان بود كه جون او از اصفاهان بازكرديد، و ملك اصفاهان و اشراف اهل بيت او، و سرهنگان او را كشته بود، و فرمود تا سرهاى ايشان در جوالها (4)نهاده، همراه وى مىآوردند، جون بچشمه نياستر رسيد، آند.
1) . در نسخة چاپى: روزى.
2) . وزغ، قورباغه.
3) . آبادى نياستر (كه امروزه نياسر تلفظ مىشود) در كوهستانهاى شمال غرب كاشان واقع است، به علت موقعيت جغرافيايى آن كه از آب و هواى مصفّا و مناظر طبيعى و فرحبخش برخوردار است، رو به آبادانى و توسعه نهاده است، و چشمه كهن و چهار طاق آتشكده باستانى آن كه به گفته باستانشناسان يكى از قديمترين آتشكدههاى ايران بشمار مىرود، و از ساختههاى اردشير بابكان (سر سلسله ساسانيان) مىباشد، همچنان پابرجاست. نام نياسر و روستاهاى تابعه آن به تفصيل در «كتابچه تفصيل احوالات دار المؤمنين كاشان» در ضمن كتاب «قمنامه: ص 305» آمده است.
4) . جمع جوال، در (فرهنگ پهلوى: ص 244) آمده است: جووالjuwal ، كيسه، و در برهان قاطع: جوال: آن ظرفى باشد از پشم بافته كه چيزها در آن كنند.
چشمه را ديد كه آب از سر آن كوه ميجوشيد، و بدامن آن فرو مىرفت، پس چون بسيارى از آن آب بديد آمد، و آن موضع را بغايت خوش يافت، بفرمود تا بذان موضع نزول كردند، و از آنك كسى از پس او آيد ايمن شد. بعد از آن سر و تن بشست، و مجلس شراب ساخت، و بفرمود تا اسباب آن مهيّا كردند، و ملهيات (1)و مشتهيات (2)از انواع لهو و لعب، اصناف اسباب طرب و فرح بمجلس خود دعوت كرد، و حاضر كردانيد، و بذين چشمه بنشست و با اصحاب شراب خورد، و مجلس او را بانواع رياحين پر كردند.
افريدون كفت كه: اين رياحين رياحين اصحاب حرب نيست، و مناسب حال ايشان نيست.
پس بفرمود تا آن سرها كه از اصفاهان آورده بودند، برابر او بنهادند، و گفت بزبان عجم: هرائنيد خرن أفرينان سر.
يعنى: مجلس خود را بسرهآى شجاعان و دليران و ابطال (3)بيارائيد، و ساخته كردانيد.
پس چند روز آنجا مقام (4)كرد، و بفرمود تا بر آن چشمه شهرى بنا كردند؛ با آتشكذه، و آنشهر را نيانسر نام نهادند، بسبب قول اردشير كه گفت: هرائنيد خرن افرينان سر، پس تخفيف كردند و گفتند: نياستر.
هراسكان: آنرا افراسياب- ملك ترك- بنا كرده است، آنكاه كه بر ايرانشهر (5)غالب شد، و برو غلبه كرد.
هليل: هليل بن قاسان آنرا بنا كرده است.ن.
آران (1): آنرا آران بن قاسان بنا كرده است.
انوشاباد (2): اين ديه را از بهر آن بذين نام كردند، كه يكى از أكاسره (3)بذان ناحيت بكذشت، بچشمه كه آنجاست فرود آمد، آن چشمه و موضع را خوش يافت، بفرمود تا بذانجا ديه بنا نهادند، و انوشاباد (4)
بمعنى خوش و خرم و خوشحال باشد.
نام كردند.فين (5)
ص 244 ترجمه عربى». در «كتابچه تفصيل احوالات دار المؤمنين كاشان» در ضمن كتاب «قمنامه:
ص 282» نام فين آمده است، و آن را دو قريه دانسته كه از چشمه فين مشروب مىشوند، (و سلاطين صفويه در آنجا عمارت دلگشا و باغات باصفا ساختهاند، و در كنار باغ آنجا خاقان خلد آشتيان فتحعلى شاه قاجار عمارتى سلطانى بنا كرده است كه خيلى تعريف دارد)، و در همين بنا ميرزا تقى خان امير كبير به قتل رسيد.
: آنرا بشتاسف (6)بنا كرده، در آن وقت كه با ارجاسف (7)- ملك ترك- كارزار كرد،).1) . از آباديهاى حومه شهر كاشان مىباشد كه امروزه تبديل به شهر شده است، و در فاصله 25 كيلومترى شرق كاشان قرار دارد. و نام آن، و نام روستاهاى تابعه آن به تفصيل در «كتابچه تفصيل احوالات دار المؤمنين كاشان» در ضمن كتاب «قمنامه: ص 296» آمده است.
2) . اين روستا امروزه به نام (نوشآباد) معروف است، و جزو توابع كاشان بشمار مىرود، و نام آن و آباديهاى تابعه آن به تفصيل در «كتابچه تفصيل احوالات دار المؤمنين كاشان» در ضمن كتاب «قمنامه: ص 296» آمده است.
3) . أكاسره: جمع كسرى، معرّب خسرو.
4) . در (فرهنگ پهلوى: ص 25) آمده است: انوشكan -os -ak : أنوشه، جاويدان، بىمرگ.
5) . از آباديهاى مشهور حومه كاشان مىباشد، كه در شمال غربى شهر قرار دارد، و از ديرباز قريه فين و چشمه آن مورد توجه پادشاهان و امرا و مردم بوده است «بلدان الخلافة الشرقية:
6) . احتمالا مقصود گشتاسب هخامنشى، پدر داريوش هخامنشى است.
7) . ارجاسف: معرّب ارجاسب، نام نبيره افراسياب است، كه در توران پادشاهى كرد، و در روئينه دژ مسكن داشت، و چندين پسر گشتاسب كشته بود، و سهراب پدر گشتاسب را كه ترك پادشاهى كرده در بلخ بعبادت مشغول بود بقتل در آورد. عاقبت اسفنديار بن گشتاسب روئينه دژ را گرفته ارجاسب را كشت (لغتنامه دهخدا: ماده ارجاسف).
و كاريزهاى آن ديه را باشارت جمّ ملك بيرون آوردهاند، و بسيار آباند، و اين ديه از قاسان اصفاهان است.
ابروز (1): هيثم روايت كند از عمر كسرى، كه او گفت كه:
«اين ديه را ويروز (2)بن يزدجرد بنا كرده است، آنكاه كه روى بهياطله آورده بود، و قصد ايشان كرد، و اين ديه را بنام خود نام نهاد، پس بمرور ايام كفتند ابروز».
راوند (3)
(راوند: بفتح الواو، و نون ساكنه، و آخره دال مهملة: بليدة قرب قاشان و اصفهان. قال حمزة:
و اصلها راهاوند، و مضاه الخير المضاعف ...)، علماء و دانشمندان متعددى از اين شهر برخاستهاند كه مشهورترين آنان قطب راوندى مىباشد.
: اين ديه را راوند اكبر بن ضحّاك بيوراسف بنا كرد، و بذان نزول فرمود.و كويند كه: بيب بن جودرز (4)- كه آبه را بناحيت ساوه بنا كرده است- اين ديه او بنا كرده است. و بيب جون خواست كه بحضرت ملك رود، از جىّ اصفاهان بيرون آمد، و براوند نزول كرد، و از آنجا رحلت كرد و به آبه نزول فرمود.
راوى كويد كه: بنا و عمارت راوند و آبه بس بيكديكر ماننده است.
و اين روايت أخيره صحيحتر و روشنترست.
قلعه هنزفر:
اين قلعه بر كوهيست كه معروف و مشهورست بذين اسم، بنزديك سسه و ورازآباد،ز.
1) . امروزه از موقعيت جغرافيايى آن اطلاعى نداريم، و نام آن نيز در «كتابچه تفصيل احوالات دار المؤمنين كاشان» نيامده است.
2) . احتمالا تلفظ پهلوى فيروز است.
3) . از آباديهاى مشهور حومه كاشان، كه امروزه در شمال شرقى شهر قرار دارد، و از ديرباز موقعيت و جايگاه آن نزد جغرافىدانان معروف بوده است، ياقوت در معجم البلدان مىگويد:
4) . معرّب گودرز.
و اين قلعه آن قلعهايست كه چون ارجاسف- ملك ترك- بر مملكت بشتاسف- ملك عجم- غلبه كرد، بشتاسف درين قلعه رفت و حصار كرد، و حصن و حرز (1)خود ساخت.
راوى گويد كه: ابو موسى اشعرى، بر دست بعضى از رئيسان لشكر خود، رستاق قاسان بجنك فتح كرد.
و نيز گويند كه: نفس كاشان نيز ابو موسى اشعرى فتح كرده است.
فراهان (2)
ص 300» نام آن آمده است، و درباره آن مىگويد: (قريهاى است به غايت كوچك، ييلاق خوبى است، تا شهر كاشان هفت فرسخ است، و در وسط سه كوه واقع است)، و ياقوت در «معجم البلدان» يكبار با نام فراهان (من رساتيق همذان)، و يكبار ديگر با نام فرهان (بالفتح ثم السكون، ملاحة فى رستاق همذان ...) از او ياد كرده.
: فراهان بن همدان بنا كرده است.اسكن (3): براذر او ركن بن همدان آنرا بنا كرده است.
فارسه (4): فارس بن فراهان آنرا بنا كرده است.
بهبوداناباد (5): بهبود بن همدان آنرا بنا كرده است.
ولاشجرد (6): ابن مقفّع گويد كه: اين ديه بلاش بن فيروز بنا كرده است.ت.
1) . پناهگاه.
2) . اين شهر در منتهى اليه مغرب حدود كاشان قرار داشته است، و امروزه ضمن حوزه ادارى استان مركزى داخل شده، در «كتابچه تفصيل احوال دار المؤمنين كاشان» در ضمن كتاب «قمنامه:
3) . نويسنده تاريخ قم در (فصل دوم- در خراج قم) اين قريه را از رستاقهاى فراهان شمرده است.
4) . همان.
5) . همان.
6) . نويسنده تاريخ قم در (فصل دوم- در خراج قم) اين قريه را از روستاهاى رستاق فراهان شمرده است، و ضبط نام آن را در (باب دوم- فصل سوم) (والاشجرد) و (ولاشجرد) آورده است.
جوخواست (1): اين ديه را جوخواست بن خراسان بنا كرده است، و بنام خود باز نهاده.
بورقان (2): بوران دختر كسرى آنرا بنا كرده است.
ولانجرد: والان بن فراهان اكبر بنا كرده است.
وارود (3):
راوى كويد كه: اين موضع بيابانى بوده است، و زنى گوسفنذانرا بذين بيابان مىجرانيد، و كودكى خرد با خود همراه داشت، گرگ آن كوذك را برگرفت، و روى در بيابان نهاد، آن (4)زن در پى كرك مىدويد، و فرياد و افغان مىكرد، و بزبان عجم مىگفت: وارودا، يعنى: واپسرا، و رود بزبان عجم كوذك بود.
پس اين موضع را از براى اين وارود نام نهادند.
رستاق طبرش (5): روايتست از ابن مقفّع كه ضيعتهآى (6)آنرا طبرش بن همدان بنا كرده است، و بعمارت آن فرموده.ن.
1) . نام اين روستا در (فصل سوم- از باب دوم) كتاب تاريخ قم جزو روستاهاى رستاق فراهان آمده است.
2) . همان.
3) . در نسخه اصل اين نام بدين گونه نوشته شده است: وا- رود.
4) . در نسخه چاپى: و آن.
5) . رستاق طبرش (كه امروزه تفرش تلفظ مىشود) يا طبرس، در جنوب غربى قم قرار دارد، و در گذشته بر طبق تقسيمبندى ديوانى جزو بلوكات قم بشمار مىرفته است، در «كتابچه طوايف و ايلات دار الايمان قم» در ضمن كتاب «قمنامه: 75» آمده است: (تفرش و فراهان و ديار اسحاق- كه الآن دهات خلج خوانده مىشود- جزو جمع قم بوده).
6) . جمع ضيعه به معناى سرزمين.
ساوه و آبه (1): از بعضى متقدّمان (2)حكايت است كه: آبه دريائكى بوده است، يكى از پادشاهان عجم اتفاقا كه بر آن بگذشت، در جوانب آن درياجه صيدن (3)كردن خوش يافت، بفرمود تا آن آب را بكشادند، و كوشكى بذان موضع بنا كردند، و ببالاى آن برآمد، آثار كهنه و قديمه ديد، گفت: اين نشانها و علامتها و اثرها چيست؟
يكى از حاضران گفت بزبان ايشان: خد بود، پس آنموضع را بود نام نهادند، و تا بذين وقت آبادان است.
و برقى از بعض رواة عجم حكايت كند، كه:
«اوّل موضعى كه از مواضع و رساتيق ساوه و حوالى آن بنا نهادند آبه بود، و بيب بن جودرز آنرا بنا كرده است. و سبب بناء آن آن بود كه، كيخسرو بذانجا رسيد، و آن درياچه بود، و در موضع و جاى آبه، [آبى] (4)پاكيزه و صافى بود، بذان آب فرود آمد، و بزبان عجم گفت كه: بذين آب سا اى فا استى،
يعنى: اين آب محتاجست بسايه و بنايى و عمارتى، پس آبه را بقول كيخسره كه گفت آب، آبه نام كردند.
و كويند كه: بيب بن جودرز از كيخسره خواست كه بذانجا عمارتى كند، و بنآئىى.
1) . آبه/ آوه از رستاقهاى كهن و مشهور ميان قم و ساوه، جزو حوزه بخش جعفرآباد شهرستان ساوه است، و در حدود 30 كيلومترى مغرب قم بر كنار زرينهرود خشكيده قرار دارد. و امروز دهستانى است كه جاده قم- آوه- ساوه از ميانه آن مىگذرد، و تپههاى باستانى متعدد و چند بقعه پيرامون آن قرار دارد. به گفته دكتر پرويز اذكائى (ساوهنامه: 12- 15) نام «آوه» پيشينه كهنى دارد، و به دورانهاى مادى باز مىگردد، و در واقع آوه تحريفشده «آباخينه» يا «آباكينه» يونانى، و «اباكه» يا «اپاكه» و «آواكئنه» باستانى مادى است.
2) . پيشينيان.
3) . در نسخه (2) و (3): بناكردن، و در نسخة چاپى: صيدكردن.
4) . افزوده از نسخة (2) و (3) و چاپى.
نهد، كيخسره او را دستورى (1)داد، پس بيب قريه آبه بنا كرد؛ باذن و اجازت كيخسره.
و كويند كه: جون بيب بن جودرز (2)در صحبت كيخسره از بلاد ترك بازكرديد، در صحرآئى بلند از صحارى و مواضع قم فرود آمد، و بذان صحرا هيچ عمارتى و بنآئى نبود، پس بيب آبه را بنا كرد، و ميلاذ بن جرجين، ميلاذجرد.
و بعضى ديكر كويند كه: ابتداء بناى رستاق ساوه، در ايام كيخسره بود، و آن چنان بود كه جون كيخسره بهمدان فرود آمد، و همدانرا زينستان ايرانشهر نام بود، يعنى خزينه سلاحها و مالها (3)،
و اين همدان را بمالى معيّن از آل كردام (4)
جلين جمكرانى، گودرز (گوتراس)، ميلاد (مهرداد- ميترادات) روستاهاى ميان قم- ساوه را آباد كردهاند (همداننامه: ص 134).
ستده بودند، و هيچ كس ديكر را با آن كارى نبود.و مراد از آل (5)كردام، رستم بن كردام است، و او را سى و دو براذر بودهاند.
راوى كويد كه: در آن روزگار بجبال (6)، بغير از همدان و رى و اصفاهان، شهرى ديكر نبوده است.ت.
1) . فرمان.
2) . گيو بن گودرز از خاندانهاى حكومتگر پارتى.
3) . در «همداننامه: ص 54» آمده است: روايات قديم حاكى است كه همدان بزرگترين شهر كوهستان بود، چنانكه سه (چهار) فرسنگ درازنايى آن از دامنه كوه الوند بود، تا دهكدهاى كه بدان «زينوآباد» گويند، كه به معناى «زرادخانه» باشد، كه ظاهرا همانجايى است كه شاهان عهد باستان- و از جمله داريوش هخامنشى- سلاح و مهمات نظامى را در آنجا ذخيره داشتند.
4) . از خاندانهاى پارتى اشكانى كه اعضاى اين خاندان (بهمراه سه خاندان ديگر كه عبارتند از:
5) . خاندان، طايفه.
6) . مقصود از جبال، منطقه كوهستانى مغرب ايران كه محدوده كردستان تا ايلام و اصفهان و قم و رى را شامل مىشده است.
پس چون كيخسره از همدان برخاست، و بجانب فراسياب عزيمت كرد؛ در طلب خون پدرش سياوش، چون بزرقار (1)رسيد- و اين زرقار (2)بزبان عجم اسفيد (3)نام بود- نظر كرد با ساوه و قم، و در آن حال هر دو دريا يكى بودند، پس كيخسره بفهلوى (4)مثل زد و كفت:
خدش درمان برم افش بوشاامبذش كسخر كرام ماوش در نشانان.
و جون بيب بن جودرز از كيخسره اين فهلوى بشنيد، و بيب بنزديك او فرود آمده8)
1) . در اصل «زرقار» ضبط شده است، ليكن در چندين موضع ديگر از تاريخ قم با ضبط «زرقان» آمده كه ظاهرا همين صحيح است، و از روستاهاى طسوج ساوه بشمار مىرود، و واقعه مذكور در تاريخ قم كه حركت كيخسره باشد، ميان قم و ساوه بوده است.
2) . در اصل آمده است: (و اين زرقاق بزبان عجم ...) كه ظاهرا خطاى ناسخ است در ضبط نام زرقان.
3) . در اصل: «اسبقد» ضبط شده است، و صحيح آن «اسفيد» است، چنانكه نويسنده تاريخ قم در (فصل دوم از باب دوم) هنگام ياد كرد (طسوج جبل از طسوج ساوه) از اين آبادى ياد مىكند.
4) . مراد از اصطلاح «فهلويات» يا «فهلوى» در متون كهن فارسى، دو بيتىها و قطعات منظوم و كلمات قصار و مثالهاى مأثور يا كلمات منثور است، حمزه اصفهانى (متوفاى حدود سال 360 ق) گفته است كه سخن ايرانيان باستان بر پنج زبان روان مىگرديد كه عبارتند از: پهلوى، درى، پارسى، خوزى، سريانى، امّا پهلوى سخن پادشاهان در نشستهايشان بدان روان مىگرديده، و آن زبانى است منسوب به «پهله»، و اين نامى است كه بر پنج شهر گذارده مىشود: اصفهان، رى، همدان، ماد نهاوند و آذربايجان، ليكن شيرويه بن شهردار همدانى (متوفاى 509 ق) شهرهاى پهلويان را هفت شهر: همدان، ماه سبدان، قم، ماد بصره، صيمره، مادكوفه، و كرمانشاه دانسته است. بايد گفت كه فهلويات قديم شهرهاى «پهله» را هرگز نبايد از مقوله ادب عوام دانست، زيرا در دوران اسلامى (تا سده 8 ق) فهلوى همچنان زبان مشترك و متداول بين مردم آن نواحى بوده، و گويش خواص نيز كما بيش فهلوى بوده است. و اساسا فهلوى گويش ويژه مردم مغرب و جنوب غربى ايران زمين، در مقابل گويش «درى» كه ويژه مردم مشرق و خراسان مىباشد بوده است. (مقاله «زبان كهن همدانى» نوشته پرويز اذكائى در همداننامه ص: 327- 328)
بود، پسر خود بيژن را گفت:
اى پسرك من، سخن و كفتار ملك شنيدى، اينجا بباش، و اين آبرا بكشاى.
راوى كويد كه: در آن روزگار هيچ مردى قوىتر و داناتر، و بعلم شنا و استادتر از بيژن نبود، پس بيژن از پذر و ملك باز پس استاد، و آنجا بماند، و دو خيك را بباد پر كرد، و درهم بست، و بر آن بنشست (1)، و در آن دريا رفت و تا بميان آب برفت، و كرد بر كرد آن بر مىآمد، و شناو مىكرد، تا آنكاه كه جاى كشودن آب بدانست و بيافت، پس قنّاء آن قومشانرا (2)بر آن بداشت، و بكشودن آن آب امر كرد. و ثقات (3)و اهل اعتماد، از وكلا و نوّاب و معماران بر سر ايشان بازداشت، تا آن آب را بجانب ناحيت خوى (4)بكشادند و روان كردند، و بعد از آن بيزن در عقب پذر و ملك بيامد، و بذيشان پيوست، و از آن قصّه ملك را خبر نكرد و آكاهى نداد، تا آنكاه كه كيخسره به فراسياب ظفر يافت و او را بكشت، و شهر او- كه معروف و مشهورست بزبان عجم بوهشت كنك- خراب كرد، و رستم بن دستانرا و جمعى از اسپهبذه (5)با او آنجا بكذاشت، و خود جون برسيد بموضعى كه آنرا التويه كويند- از ناحيت خوى- بر اندرون ساوه و آبه مشرف و مطّلع شد، پس يافت آن ناحيت را كه از آب خشك بود.
پس كيخسره بيب بن جودرز را كفت: من چيزى ازين عجيبتر نديدم، من اين موضع را پر آب بكذاشتم، و اكنون خشك شده است؟!
بيب ملك كيخسره را كفت: ياد دارى اى ملك، كه چون بقريه اسيفد (6)رسيدى مثلد.
زدى، كه جون حقّ سبحانه و تعالى ترا ظفر دهد بفراسياب، و مظفّر و منصور باز كردى، اين آبرا بكشآئى، و اين موضع را عمارت كنى، جون من اين فهلوى از تو بشنيد، بنده تو بيزن را وصيّت كردم به كشودن اين آب، حقّ سبحانه و تعالى بدولت تو او را توفيق داد، و او را راه نمود بكشودن اين آب.
پس جون ملك سخن بيب بشنيد شادمانه كشت، و خرّم شد، و فرح افزود، و بيزنرا بدعآئى خير ياد كرد و ثنا گفت، [و در حقّ او اين فهلوى، گفت:
خرّه دى بهاكش تو پورزاداهافرنك الشتحر تمامى نحيره يوم (1). در اصل: بنا، و در ديگر نسخهها: نام.(2). دشت.(3)] و جهار خلعت فاخر، و جهار اسب با زين و لكام از طلا، و مكلّل بجواهر و لاءلى، و جهار شمشير با كمر زرين، كيخسره به بيزن بخشيد، و از نواحىء خراسان و جرجان چندين مواضع با قطاع بذو داد.
بعد از آن كيخسره، امرا و اسپهبذه را بزبان عجم گفت كه: هر كسى سايه بكيريد، يعنى هر يكى از شما موضعى فرا كيريد، و عمارت كنيد، پس هر يكى ازيشان ناحيتى فرا كرفتند، و بذان بنا نهادند.
و بيب بن جودرز از ميان ايشان بيرون آمد، تا بچشمه كه آنرا پرآف مىكويند- يعنى بسيار آب- و بذان چشمه آبه بنا نهاد، و بواسطه بسيارى آب آن چشمه، آبه را آبه نام (2) نهاد، و بذان دو كوشك بنا نهاد، و سه كاريز آب بيرون آورد:
يكى را: ورزاجرد.
و يكى را: وروجرد.
و يكى را: وادى (3) ويده و اسفندق نام كرد.ت.
و جوئى كه آنرا ماذق ميكويند از رودخانه، [كه معروف است به وفريان بذان روانه كرد.
و كويند كه: آن مواضع كه بذان كوشك أسفل كه (1). آمادهشده.(2). ازرق: آبى.(3)] بنا نهادهاند از آبه، و مسكن خواصّ لشكر، و جآى بازبستن اسبان بوده است، كه معدّ (2) و ساخته كردانيده بودند، و آماده كرده از برآى دشمن، جون خروج كند بر ايشان، و قهر كند ايشانرا، يا بشب ناكاه بر ايشان شبيخون كند.
و برقى در كتاب بنيان آورده است، كه:
ميكويند فرعون از آبه بوده است، و هر كس از اهل آبه كه تو او را بينى، سرخروى و أزرق (3) چشم، بذان كه او از نسل فرعون است!
و همچنين برقى كويد، كه:
سراى فضلويه متطّبب (4)در آن، از سرآى فرعون بوده است، و سراى و مسكن فرعون از دروازه وزوا بوده، تا دروازه بنان بن موسى.
قردين:
راوى كويد كه: ملك كيخسره جون بكوه اندس و ماهين (5)
90)، در تاريخ قم نيز يك بار (در فصل ششم از باب اول) از كشتن اردشير، ملك ماهين پس از كشتن ملك همدان، و بار ديگر (در فصل متعلق به آمدن عرب به قم) از فرار اشعريان از كوفه و نزول آنان به ماهين سخن گفته است.
رسيد، ديه قردين بنا نهاد، و او را قردين از براى آن نام نهادند، كه ملك كيخسره عمله و بنّاآن خود را روزىت.گفت: كرديداين (1).
و بذين ديه ايوانى و دركاهى بزركست و مشرف (2)، و اساس آن از سنك و كچ است، و بآجر و جصّ (3)طاق آن بستهاند، و آجرهآى آن بنرجات (4)، بعضى را در بعضى بردهاند، همچو دندانها. و اين عمارت و بنا بزركترين عمارتها و بناهآى عجم است و بذين ناحيت، پس از ايوان مدائن (5)، و اساس آن از روى آب در قعر زمين بسنگ برآوردهاند، و اين ايوانيف
1) . يعنى اين ديه مدتها (گرديداين) ناميده مىشد، و به مرور زمان گردين، و سپس معرّب گرديد و گاف آن به قاف تبديل و قردين شده است.
2) . از موقعيت جغرافيايى چنين كاخ باشكوهى آگاهى دقيق در دست نداريم، گر چه احتمال مىرود اين ايوان و كاخ طاق بستان، و يا به احتمال قويتر معبد آناهيتا باشد كه بازماندههاى ستونهاى سنگى آن در شهر كنگاور مىباشد، و درباره شكوه و عظمت آن در منابع تاريخى سخن فراوان رفته است (نگاه كنيد به: همداننامه: ص 52، 63).
3) . جصّ: گچ.
4) . نرجات:؟.
5) . ايوان مدائن يا طاق كسرى، كه در 30 كيلومترى جنوب شرقى شهر بغداد، و در شهرى به نام (مدائن) يا (سلمانباك) قرار دارد. در نوروز سال 1383 شمسى از اين بنا ديدن كردم، و تنها بازمانده كاخ ساسانى، تاق عظيم و مرتفع آن، و شكاف گشاد و عريض سقف تالار در ضلع جنوبى ساختمان مىباشد، و ديگر بخشهاى آن همگى از ميان رفته است، آنچه در اين بازديد جلب توجه نمود، يكى آن كه كليه تاسيسات و ديوارهاى حفاظتى پيرامون محوطه كاخ به غارت رفته بود، و ديگر آن كه دو گروه از كودكان را مشاهده كردم كه به بازى مشغول بودند، گروهى بر سقف مرتفع تالار، و گروهى ديگر در محوطه زيرين تاق. و در نزديكى ديوارهاى غربى تالار (كه طبق معمول بايد جايگاه تخت و شاهنشين بوده باشد) گلهاى از گوسفندان به استراحت عصرانه پس از چراى روزانه مشغول بودند!! ابن أبى الحديد مدائنى (متوفاى 567 ه) كه خود از اهالى مدائن است، در (شرح نهج البلاغة) روايت مىكند: هنگامى كه أمير المؤمنين عليه السلام به سوى جنگ صفين مىرفت به مدائن رسيد، و در گوشهاى از تالار آن نماز بجاى آورد، آنگاه در پاسخ يكى از ياران خود كه در توصيف
بر آن بنا نهادهاند. و بر راست و چب، و كرد بر كرد آن خانها و حجرهها از آجر و كچ بنا نهادهاند، و اكثر آن مندرس و نابديد شده، و آثار و علامات آن ايوان باقىاند.
و كويند كه: اين ايوان از ايوان مدائن، بروزگارى دراز، قديمتر و كهنهتر است.
اندس (1). در نسخه چاپى، همواره (كيخسره) با ضبط (كيخسرو) آمده است.(2). در نسخه چاپى: آمده.(3):
ايضا كيخسره (2) بنا كرده است. و سبب آن بود كه، روزى او بصيد بيرون آمد (3)، و بكوه اندس رسيد، دابّه (4)او برميد، اصحاب خود را كفت كه: دابّه من برميد، برين كوه برويد، و تفحّص كنيد، و بجوئيد.
اصحاب متفرّق شدند، و دابّه را طلب مىكردند، پس درين ميانه در موضعى كه آنجا بود، و آنرا سوذره كفتندى- يعنى بربان عجم سه راهه- ديوى را ديدند، برو ظفر يافتند، و به پيش كيخسره آوردند. كيخسره آنرا در آن موضع بكشت، پس آذينها بستند، و بركتها (5)نشستند، جنانج رسم و عادت ايشان بود در اوقاتى كه بر دشمن ظفر مىيافتند، و جامهآئى سفيد بپوشيدند.
كيخسره در خلوتخانه كه از براى عبادت و طاعت جهت او ساخته بودند بنشست، و حقّ سبحانه و تعالى را پرستش كرد، و شكر كفت. چون از آنجا فارغ شد، خدمتكارانراد.
كفت: جه داريد؟، يعنى از برده با شما چيست؟
كفتند: قوم و مردم ديلم. كيخسره كفت: از بهر ايشان اينجا بنآئى نهيد، و آنرا مه انديش نام كنيد.
و اين سخن در وقت رميدن دآبّه او اشتقاق كردهاند، و از آنجا كرفتهاند.
و از حقّ سبحانه و تعالى درخواست كرد، كه آن آب را مبارك و ميمون و بسيار كرداند، بذين عبارت كه: سوديمنه باد اين آب أفر همه جهان.
و آن روز روز تير (1)
يكى از پراهميتترين اعياد، و سرشار از سنتها و آيينها و رسوم بوده است. اين جشن در روز سيزدهم از ماه تير، كه تير روز نام داشت برگزار مىگشت، و به نام جشن آبريزگان، يا اسمهايى در اين حدّ و معنى مشهور است. براى برگزارى و وجه تسميه اين جشن علل بسيارى ذكر كردهاند، مهمترين اين علل خاطره تجاوز افراسياب و تورانيان به ايران است در زمان منوچهر شاه پيشدادى. علت ديگرى كه براى برگزارى اين جشن كه با شادى و آبپاشى همراه است، مربوط به دوران كيخسرو مىشود، در موقعيتى ويژه كنار چشمهاى كيخسرو بيهوش مىشود، يكى از سردارانش از آب چشمه به چهره وى مىافشاند، شاه به هوش مىآيد. اين حادثه به صورت و گونهاى مقدس روايت شده، و از آن هنگام به بعد به خاطره آن روز، مردم كنار رودها و چشمهها و بركهها با شادمانى به هم آب مىپاشند. ابو ريحان بيرونى نيز به تفصيل درباره اين جشن و علل آن سخن رانده است).
از ماه تير بود، و از آنروز باز رسم و عادت شده است كه بذان آب- و آب ديكر جشمها درين روز- غسل كنند.بعضى ديكر (2)روايت كردهاند در بنآء اندس، كه:رب
1) . در كتاب «گاهشمارى و جشنهاى ايران باستان: ص 647 و 661» آمده است: (جشن تيرگان:
2) . ظاهرا مقصود نويسنده تاريخ قم از (بعضى ديگر)، همانا أبو ريحان محمد بن أحمد بيرونى (362- 440 ه) است كه در «الآثار الباقية عن القرون الخالية ص 270» در فصل (القول على ما في شهور الفرس) آورده است: «تيرماه: و اليوم الثالث عشر منه، و هو «روز تير» عيد يسمّى «التيركان» لاتفاق الاسمين، و له سببان ... و السبب فيه: أن كيخسرو لما انصرف من حرب
«جون كيخسره از جنگ فراسياب بازكرديد، بناحيت ساوه كذر كرد، و بكوهى كه مشرفست بر ناحيت ساوه برآمد، و بچشمه كه بر آنجاست تنها از لشكر فرود آمد، ناكاه از آن موضع جنّى را ديد ازو بترسيد و بيهوش شد، درين ميان يكى از اصحاب او بر حال او واقف شد، و جون او از هوش باز آمد، گفت بزبان عجم: اى ملك مه انديش- يعنى مترس- و رشاشات (1)آب بر روئى او مىريخت، تا آنكاه كه كيخسره تمام با هوش آمد، اصحاب خود را بزبان عجم گفت كه: او زنيد، يعنى كارزار كنيد، و بكشيد اين طائفه را.
پس اصحاب بهرام (2)بريشان حمله كردند، و ايشانرا مجموع بكشتند، پس آن موضع را اوزان نام نهادند، بسبب سخن بهرام كه گفت: او زنيد، پس بمرور ايّام گفتند:
خوزان.
و نام اين ديه اوّل، شاه شهرستان بوده است، پس چون ايشانرا مجروح كردند بجراحات بسيار، بهرام بازكرديد، و اصحاب خود و آنكسانى را كه بحضرت او بودند بفرمود، تا هر يك سپر خود بخاك پر كردند، و آوردند تا بذان چشمه بريختند، و بپائها (3)
1) . رشاشات: جمع رشّ، آب پاشيدن را گويند.
2) . مقصود بهرام بن گودرز است، كه خاندان گودرز اصفهانى يكى از ملوك الطوائف پارتى سرزمين جبال در دوران كيخسرو بودهاند، و در شاهنامه اشارهاى به وقايع و جنگهاى اين خاندان شده است. گودرز داراى سه فرزند به نامهاى: وليس (- ولوكس/ ولاش/ بلاش)، گيو، بهرام بوده است، و هر يك از اين فرزندان و نوادگان گودرز روستاهايى را ساخته و يا آباد كردهاند، و بعضا به نام خود ايشان معروف و مشهور است. (همداننامه: ص 67).
3) . جمع پا.
بينباشتند، و بعد از آن بفرمود تا كچ و آجر آوردند، و آنرا محكم كردند، و با زمين برابر كردند، و بعد از آن بفرمود تا آتشكذه آنجا بنا نهادند، و سورين قمّى (1)
اما آتشكده قم كه در اينجا بدان اشاره شده، آتشكدهاى بوده است در ديهى به نام مزدجان/ مزديجان (خيابان شاه جعفر كنونى در غرب رودخانه قم، به موازات خيابان امام خمينى)، كه به نظر مىرسد از اهميت والايى نزد پادشاهان ساسانى برخوردار بوده است. اين آتشكده كهنه و ديرينه درى از طلا داشت، و تا قرن سوم هجرى برپا بود، و در سال 288 هجرى به دست بيرون ترك أمير قم ويران گرديد. داستان ساختمان و ويرانى اين آتشكده در تاريخ قم، در باب (ذكر بعضى از آتشكدههاى ناحيت قم) به تفصيل آمده است.
را امر كرد تا آن آتش كه بقم بود، بذان موضع آورد، و بذان آتشكذه برافروختند، و آن آتش از جمله آتش مهرين بود».و كويند كه: اين آتش پيش بهمن بن اسفنديار مدّت حيوة (2)او مىافروختند، و نمىگذاشتند كه بميرد و بنشيند.
و كويند كه: آتشهاىء ملوك هركز ننشاندهاند.
و جون بهمن [بن] اسفنديار را وفات نزديك رسيد، اصحاب خود را كفت بزبان عجم: اين آتش را مهر (3)داريد.
و كويند كه: «سبب خشنودى بهرام از آن آتش، آن بود كه بهمن مردى غيور و ذو سطوه (4)بود، و ملوك را ببطش و قوّت خود قهر و قمع كردى. يكى از ملوك در دفع او حيلتاى
1) . نام «سورين قمى» دو بار در تاريخ قم آمده است، درباره او اطلاعاتى در منابع تاريخى نيامده است، و احتمالا او آتشبان آتشكده قم در دوره بهرام بوده است، و واژه يا نام سورى يا سورين فارسى (مثل چهارشنبه سورى) در پهلوى به گونه «سوريك» صفت است، چون سور به معناى سرخ و «ايك» پسوند صفت مىباشد، به معناى سرخ و سرخرنگ است. نام «سورين قمى» در هر دو بار كه در تاريخ قم آمده است به مناسبت دستور بهرام به انتقال بخشى از آتش آتشكده قم- كه به «آتش مهرين» شهرت داشته- به آتشكده نوبنياد خوزان مىباشد.
2) . حيات و زندگانى.
3) . در صحاح الفرس آمده است: مهر: به معناى عشق است.
4) . ذو- داراى، سطوة- اسم مصدر از ماده سطا، يسطو، سطوا، سطوة مىباشد، به معناى
كرد، اژدرهائى (1)كوجك برگرفت و در حقّه كرد، و بانكشترىء خود سر آن مهر كرد و ببهمن فرستاد، و نامه نوشت بذو كه من جوهرى قيمتى بتو فرستادم، كه من مثل و مانند آن در عالم نديدهام، آنرا بر دست خادم خودم بهديه بتو فرستادم، و مىبايد كه از وزرا و امراى خود كسى را بران اطلاع ندهى، و همچنين رسول (2)مرا، و بغير از تو كسى ديكر سر آن حقّه نكشايد.
جون رسول با حقّه بذو رسيد، بهمن كمان برد كه چنانچ كفته است همانست، و هم غير آن نكرد، جون سر حقّه بكشاد اژدرها (3)بر روى او جست، پس آتش بذان اژدها زبانه زد و بسوزانيد، چنانچ از اهل عجم روايتست.
پس ازين جهت بهرام بمحافظت اين آتش فرمود، و او را بر ديكر آتشها تفضيل (4)نهاد، تا شكر نعمت او كزارده باشد»، و اللّه أعلم.
طسوج [خوزان] (5):
راوى كويد كه: اين موضع بهرام جور (6)بنا كرده است، آنكاه كه از اهل خوزان منهزم شد، و او را بذين نام نهاد. بعد از آن ديكر باره روى بذيشان باز كرد، و بر ايشان ظفر يافت، جنانج ياد كردم. آن روز روز عيد كرفت، و آن روز رام روز (7)بود از ماه مهر.كى
طخرود (1):
همچنين برقى كويد كه: اين ديه را از براى آن بذين نام نهادند، كه بر جاى رود ود.
1) . يكى از روستاهاى بخش خلجستان كنونى قم، كه در جنوب غربى شهر قم (در مسير قم- ساوه) واقع است، بخشهايى از اين منطقه كه امروزه داخل محدوده شهر قم است، پيشتر «وادى اسحاق» ناميده مىشده است و در تاريخ قم نيز به همين نام آمده است، روستاى «طخرود» كه امروزه به نام «تقرود» يا «تغرود» تلفظ مىشود در 5 فرسنگى جنوب غربى قم واقع است، اين منطقه در پايان دوره ساسانى- چنانكه از تاريخ قم برمىآيد- بسيار آباد و معتبر بوده است، و سربازان آن در جنگ نهاوند نيز حضور داشتهاند. در بيرون اين روستا بقعه شاهزاده طاهر قرار دارد.
سيل واقع شده بود، و بزبان عجم تغارود بود.
و بعضى ديكر كويند، كه: معنى آن بزبان عجم ته خرّه است، بسبب آنك جون اين موضع را بنا كردند، اهل طخرود بر بانىء آن ببركت و خير دعا كردند، و كفتند: بتو خرّه باد، يعنى بر تو مبارك باد.
راوى كويد، كه: در اوّل اسلام چهار هزار سوار را، با ديكر خدمتكاران باسفندهان (1)بكشتند، و هيچكس ازيشان جان بسلامت نبرد، الّا يكمرد. و اين جهار هزار سوار از طخرود بيرون آمدند، و با هر سوارى خادمى و سيئسى (2)و خبّازى (3)و طبّاخى بود، و بجنك مسلمانان آمده بودند بناحيت نهاوند.
و بعضى ديكر كويند، كه: بادان (4)صاحب يمن (5)از اهل طخرود بوده است، و سراهات.
1) . ظاهرا اسفندهان همان روستاى اسفندان نهاوند است، شهرستان نهاوند در 50 كيلومترى جنوب همدان قرار دارد، و از شهرهاى دوره ساسانى بشمار مىرفته است، و داراى سه رستاق بوده است كه يكى از آنها رستاق اسفندان يا اسفندهان بوده، و در اين رستاق در جنگ نهاوند (در سال 21 ه) كه به «فتح الفتوح» مشهور است، چهار هزار نفر از سربازان گسيل شده از منطقه طخرود قم در مصاف با لشكريان مسلمان كشته شدند. (همداننامه: 112، بلدان الخلافة الشرقية: 232 ترجمه عربى).
2) . مهتر اسب.
3) . نانوا.
4) . در دوران ساسانى شمال و جنوب عربستان، يعنى سرزمين «حيره» در شمال و «يمن» در جنوب، جزو قلمرو فرمانروايى شاهان ايران بود، و جزو مستعمرات آنان بشمار مىآمد، و فرمانروايان آن از دو خاندان ايرانى بودند كه در آنجا حكومت مىكردند. فرمانرواى يمن از خاندان «باذان» بود، بادان، يا باذان يا «باذام» بن مهران (يا ساسان) بن جرون است، او پس از آن كه خسرو پرويز (590- 628 م) خرّه خسرو (امير يمن) را بر كنار كرد، در حدود سال 600 م امير يمن گرديد، كه پس از «وهرز» ديلمى تا ظهور اسلام در صنعاء فرمانروا بود، و گويند اسلام آورد (حدود سال 10 ه)، و پس از درگذشت او بنا به روايتى فرزندش «شهر بن باذان» به حكومت يمن رسيد (تاريخ ايرانيان و عربها، نولد كه: ص 242، 363، 398، 411، 519، تجارب الامم: ج 1/ 156، فتوح البلدان: 115، همدان نامه: 84 و 85).
5) . صاحب يمن، كناية از والى و فرمانروا است.
و بناهاى او بطخرود بذو معروف و مشهورند.
هريسان (1):
برقى روايت كند، كه: اين ديه را دارآىء بن دارا بنا كرده است، و بنام درم خريدكان خود نام نهاده است، و بذين ديه از مماليك (2)او يكى را وريسان نام بوده است، دارا كفت كه اين ديه بنام او نام كنيد، پس بمرور ايّام تخفيف كردند، و گفتند: هريسان.
و جنين كويند، كه: از هريسان چهار هزار جريب انار دانه، بمطبخ كسرى بمدائن بردهاند.
دارستان: دارا بن دارا آنرا بنا كرده است، و آنرا بذين نام نهاده است.
و كويند: بذين ديه درختان بسيار بودهاند، بذين سبب آنرا دارستان نام كردهاند (3).
فيستين: اين ديه را بهرام بن جودرز بنا كرده است، جون به موضع فيستين فرود آمد، كيخسره ملك او را كفت: كجا فرود آمدى؟
بهرام بزبان عجم گفت: انوكه شاه اسبان (4).
پس كفت: اينجا ديهاى بنا نه، و آن را فيستين نام كن،).
1) . يكى از روستاهاى طسوج خوزان از بلوك ساوه، واقع در جنوب غربى قم، در دشت ميان قم و ساوه.
2) . مماليك: جمع مملوك به معناى برده زرخريد.
3) . دار: چوب، درخت، تير، چوبه دار، بام، سقف (فرهنگ پهلوى: 104)، و در برهان قاطع آمده است: دار: مطلق درخت را گويند، و چوبى كه دزدان را از آن بحلق آويزند، و چوبى كه بدان خانه را پوشند.
4) . انوكيهa -nev -ak -ik نانيكويى، محرومبودن از نيكويى، چه احمق است، (لغتنامه دهخدا: ماده انوك).
كمج (1): كى بن ميلاد (2)اين ديه را بنام خود بنا كرده است.
جونجران (3): جانانبه بن ميلاد آنرا بنا كرده است، و كونغران نام نهاده است، و سبب آن بوده كه از مردم اين ناحيت و مذهب ايشان ميپرسيدند، و امتحان مىكردند، و بزبان عجم مىكفتند: جون ايران؟ يعنى: اهل اين موضع، جه دين و جه مذهب دارند؟
پس از اين جهت، اين ديه را بذين لفظ نام نهادند.
طرخران: اين ديه كيخسره بنا كرده است، و بذين ديه دوابّ (4)او مىچريدند، بذين سبب ترخران نام نهادند، پس بمرور ايّام گفتند طرخران.
خسرهاباد (5): اين ديه را كيخسره بنا كرده است، و بنام خود نام نهاده.
و كويند كه: كسرى پرويز بنا كرده است، و روايت اوّل صحيحترست.د.
1) . در دو جاى ديگر از تاريخ قم اين نام تكرار شده است، نخست در آغاز (فصل ششم) آمده است: (ديگر از رستاقهاى قم، رستاق قهستان است، و آن چهل و دو ديه است، و كمج كه در ايام القديم بوده و مندرس شده از آن جمله است)، و ديگر بار هنگام يادكرد رستاقهاى قم آمده است، كه: (كمج: كى بن ميلاد آن را به نام خود بنا كرده است، و اليوم مندرس است). لازم به يادآورى است كه كمج علاوه بر آن كه نام اين ديه مىباشد، نام كهن قبل از تعريب قم نيز مىباشد، و ضبط آن به سه صورت آمده است: كمج (به فتح كاف و كسر ميم)، يا كمج (به ضم كاف و كسر ميم)، يا كميج، و كم يعنى قم، و جيم در جايگاه ياء نسبت است، و كمج يعنى قمى، علاوه بر آن كه زبان قمى كهن را نيز «كمج» مىگفتهاند. (فارسى قمى: مقدمه).
2) . خاندان ميلاد (يا مهرداد يا ميترادات) يكى از چهار خاندان پارتى اشكانى حاكم در مغرب ايران، كه تعدادى از روستاهاى ميان قم- ساوه- همدان را ساخته يا آباد كردهاند، و بعضا به نام آنها مشهور است.
3) . از روستاهاى شق آبه و ميلاذجرد است، كه در مغرب قم، ميان قم- ساوه قرار داشته.
4) . دواب، جمع دابّه، چهارپا، بويژه درازگوش.
5) . خسرهاباد يا خسرهآباد كه صحيح آن خسروآباد يا خسروجرد بايد بوده باشد، از روستاهاى ساوه، كه مصنف تاريخ قم نام آن را هنگام ذكر خراج روستاهاى ساوه ياد خواهد كرد.
وليسجرد (1): اين ديه را وليس بن جودرز بنام خود بنا كرده است.
فاليزبانان:
از برقى روايتست، كه: اين ديه را وبيل- صاحب باغ كسرى- بنا كرده است.
روزى وبيل كفت، بزبان عجم: ايذن باليزى شاهد كردن.
يعنى: اينجا باغى توان ساختن. پس آن باغ را بنا كرد، و بذين نام نهاد.
ميلاذجرد: ميلاذ بن جرجين آن موضع را بنا كرده است، و آن آنجنان بوده است كه ميلاذ بذان موضع فرود آمده بوده است، و در آن وقت رودخانه بوده، و جآى سيل.
كيخسره ازو پرسيد كه: تو كجا فرود آمده؟
ميلاذ بفهلوى كفت: بلآئى فرود آمدهام، يعنى برودخانه، و جآى سيل فرود آمدهام.
پس كيخسره او را كفت كه اينجا ديه بنا نه، ميلاذ آن ديه را بنا كرد، و بنام خود نام نهاد،
جرجينجرد (2): جرجين بن ميلاذ آنرا بنا كرده است، و بنام خود نام كرده.
انجيلاوند: اين ديه از ساوه جبل (3)است، و آنرا انجيل بن نودرز بنا كرده است، و چون او بذين موضع فرود آمده است، اين موضع بيشه بوده است پر از درخت انجير، بذان موضع اين ديه بنا كرده است، و انجيلاوند نام نهاده.د.
1) . وليسجرد يا وليسجرد از ديههاى طسوج خوزان از رستاقهاى ساوه، و وليس (- ولوگس/ ولاش/ بلاش) يكى از سه فرزند گودرز، از خاندانهاى پارتى اشكانى حاكم در مغرب ايران (همداننامه: 67).
2) . جرجين (- گرگين/ و نون) يكى از چهار فرزند ميلاد/ مهرداد، و مهرداديان يكى از خاندانهاى پارتى حاكم در مغرب ايران بودند، و روستاهايى را به نام خود ساخته يا آباد كردند (همداننامه: 67)، اين ديه در تاريخ قم يكى از ديههاى طسوج فيستين، از رستاق ساوه شمرده شده است.
3) . بخشهاى جنوب غربى ساوه را كه منطقهاى است كوهستانى، «ساوه جبل» يا كوهستان ساوه گويند.
دزج (1): باذان صاحب يمن (2)آنرا بنا كرده است، و در آن موضع بر تخته سرائى بنا كرده است برابر كوشكى كه آنجاست، و باذان نام نهاده، و تا اليوم قائم است، و بذو معروف و مشهور.
هتفادقين: فادقين بن جرجين بن ميلاذ آنرا بنا كرده است.
فيدجين: فيد بن جين بن ميلاذ آنرا بنا كرده است.
وروكان (3): اين ديه بيب بن جودرز بنا كرده است،
ساسفجرد (4): ايضا بيب بنا كرده است، و بر عمارت آن مردى نام او بشتاسف موكّل كرده است، پس درين هر دو نام تخفيف كردند، و غلبه كردند، و تغيير كردند (5)، و گفتند:
ساسفجرد، و در اصل بشتاسف كرده بوده است.
و قومى ديكر كويند، كه: اين ديه بشتاسف ملك بنا كرده است.
و طايفه ديكر كويند، كه: معنى نام اين ديه بزبان عجم، شاه اسف كرد بوده است، يعنى ملك اسب خود اينجا براند، پس اين ديه را بذين نام كردند، طريز (6)ناهيد:
اين ديه را بنام ناهيد دختر جودرز نام كردهاند، و كلّه كوسفند و اسب و اشتر او بذينت.
1) . در أصل نام اين روستا اين گونه ضبط شده است: «دز- ج»، اين ديه در تاريخ قم يكى از ديههاى طسوج فيستين، از رستاق ساوه شمرده شده است.
2) . صاحب يمن، يعنى فرمانرواى يمن.
3) . در تاريخ قم يكى از ديههاى رستاق ساوه و جزستان شمرده شده است.
4) . از ديههاى رستاق رودبار در بخش كوهستانى مشرق قم.
5) . يعنى در اصل بشتاسفگرد/ جرد بوده است، و با حذف باء و تاء تخفيف كردند، و با تبديل شين به سين در بشتاسف تغيير دادند، پس شد ساسف آنگاه نام موكّل بر عمارت را بر نام سازنده آن (كه بيب بن گودرز يا جودرز است) غلبه و برترى دادند، و بدو شهرت يافت.
6) . در سندى متعلق به سال 255 هجرى كه در تاريخ قم آمده است (قريه طريز ناهيد از رستاق ساوه از كوره قم) شمرده شده است.
موضع چريدهاند، و بذان موضع بودهاند، و بذان جاى بسيار پشم و موى جمع شده است، و باصطلاح عرب پشم و موى را طراز (1)
هو الموضع الذى تنسج فيه الثياب الجياد.
كويند، پس اين ديه را بدين سبب طريز ناهيد نام كردند.و نيز گويند كه: آنرا بذين سبب بذين لفظ نام نكردهاند، بل كه آنرا بزهره كه از ستاركان هفت كانه است نام كردهاند، و نام آن ستاره بفارسى أناهيذ هست، يعنى اين ديه طراز ناهيت (2)است.
و على بن موسى اوسته (3)، از پذر خود روايت كرده است، كه:
«طريز ناهيد دوازده سهم بوده است، از ضيعتهآى همدان، و آن كاريزى كم آب بوده است، پس بائر (4)شده، و اين ديه از آن مردى بوده است نام او سلمه از اهل همدان، يك چشم، و همه وقت از قلّت دخل، و كرانى خراج آن شكايت كرده است. حسن بن محمّد ابن عمران بن عبد اللّه بن سعد أشعرى ازو بخريد، و كاريز نو بر زمين ديه ورزنه ايّوب از بهر آن بديد كرد، جون ايّوب پسر موسى أشعرى- صاحب جوسق (5)و ميدان بسروز، كه صاحب ورزنه بود- حسن را از كندن آن كاريز، و بيرون آوردن آب آن منع كرد، تا آنكاه كه حسن يك نيمه از طريز ناهيد بايّوب بخشيد، پس يك نيمه طريز ناهيد حسنيّه (6)گشت،ى.
1) . در «لسان العرب» آمده است كه طراز فارسى معرّب است، و درباره معناى آن گويد: الطّراز:
2) . در اصل: ناحيت ضبط شده است.
3) . مصنف تاريخ قم بسيارى از مطالب كتاب را از افواه راويان گرفته است، از بعضى بىواسطه و از بعضى ديگر با واسطه. از جمله راويانى كه سه بار از آنان بلا واسطه نقل مىكند، على بن محمد اوسته است كه ترجمهاى از او در منابع نيامده است، و در رابطه با همين ديه طريز ناهيد مصنف تاريخ قم در (فصل اول از باب دوم، در مساحتهاى قم) سندى را آورده است، كه در آن از حصه عبد اللّه جشنسفيار ملقّب به «اوشته» و هندو بن وار در اين ديه ياد شده است.
4) . خشكشدن.
5) . معرّب كوشك.
6) . از باب نسبت به حسن بن محمد بن عمران بن عبد اللّه بن سعد اشعرى.
و يك نيمه ايوبيّه، و باتفاق يكديكر زمينهآى بسيار از ديه هرمز فنهاباد، و دشت نوح، و كوبالاباد بخريدند، و با آن اضافت كردند. و همجنين بعضى از زمين ورزنه ايّوب، و بعد از آن طريز ناهيد را بر هفتاد و نه سهم و نصف سهمى نهادند، و از جمله كبار ضياع گشت».
هرمز فنهاباد: اين ديه را بنام هرمز فنّه بن جرجين بن ميلاذ بن جرجين نام كردهاند.
وراباد (1): اين ديه را وار بن ميلا [ذ] بنا كرده است، بنام خود.
وهلمان: اين ديه را وهلمان بن برزين بن جرجين بنا كرده است.
زرجرد: اين ديه بنام زر بن هرمز بن اذان بن جرجين بنا كرديده است.
شابستانان: اين ديه يكى از أكاسره بنا كرده است، و باقطاع ببعضى از خدمتكاران و خواجهسرايان خود داده. و خايه كشيده (2)را بزبان عجم شابستام كويند. پس اين ديه بذيشان باز ميخوانند.
جرجنبان: از ساوه همدانست.
از برقى روايتست كه: «اين ديه را از بهر آن بذين نام كردهاند، كه مردى بچشمه كه بر پس ساوه است فرود آمد، و چاشت مىخورد، و انبانى پر از نان و پنير با خود داشت، جون طعام بخورد برخاست، و بكنار جشمه آمد تا آب خورد، كركى از پس او درآمد، و انبان نان و پنير برگرفت و برفت، آن مرد در پى او مىدويد، و ميكفت كه: كرك انبان برد، پس اين ديه را نام جرجنبان كردند»، و اللّه اعلم.ه.
از برقى روايتست، كه:
«چون بليناس (1)
ص 283» آورده است: (و ذكر بليناس في كتابه الذى ذكر فيه الكسوفات، و هو كتاب قديم قد ألّف في قديم الدهر، أمر ملك بابل، فقال: ...).
ببلاد جبل رسيد، بشهر قم طلسمى از بهر دزدى كردن تعبيه كرد، پس دزدى كردن بقم تا بقيامت باقى باشد.و طلسمى ديكر از بهر قلّت نان و كمى آن تعبيه كرد، پس نان بقم اكثر اوقات اندك، و كران و عزيز بود.
1) . بليناس)Balinas( ، يا بلنيوس، بلنياس، افولوينوس، حكيم و منجم يونانى، كسى است كه از او به عنوان دارنده طلسمهاى فراوان ياد شده است، و او در حقيقت همان آپولوينوس تيانى)Apollonios Von Tyana( از دانشمندان مكتب فيثاغورى بوده، كه در سده نخستين ميلادى مىزيسته است، و در جهان باستان از يونان به رم و مصر و بين النهرين و ايران و هندوستان سفر كرده است. گفتهاند كه شير همدان (كه همچنان پيكره اصلى آن در ميدان سنگ شير همدان پابرجاست) را او به عنوان طلسم از براى دفع سرما، يا به جهت حفاظت شهر فراهم كرده است. (مقاله بالينوس در «دائرة المعارف اسلام)El( طبع سال 1960 م، ص 994، و همداننامه: ص 240 و 241». أبو بكر صولى در كتاب «اخبار الراضي باللّه و المتقي للّه:
و همچنين: در راههاى قم- و آن ششاند- طلسمى تعبيه كرد، پس راههاى قم هميشه مخوف باشند.
و بذان سبب بليناس اين طلسمها بقم تعبيه كرد، كه از اهل قم راضى و خشنود نبود، سبب آنك- چنانك روايتست كه- اهل قم حقّ او نكزاردند، و خدمتى كه لائق (1)بود درباره او بجاى نياوردند».
و همچنين كويند، كه: بالآى سجّاران (2)طلسمى از بهر ماران تعبيه كرد، تا همه ماران بيكجا جمع شوند. جون بليناس اين طلسم بالآى سجّاران تعبيه كرد، همه ماران آن نواحى بكوهى كه بالاى سجّارانست- بيك فرسخى- جمع شدند.
و طلسمى ديكر بزير سجّاران تعبيه كرد، از بهر كژدمان (3)، پس ازين جهت بذين نواحى و جوانب كژدم كماند.
و طلسمى ديكر برابر نمكستان، بسى كز زمين از آن دور، برابر درخت مملحه (4)پنهان كرد، تا آب آن چشمه همه اوقات جارى و روان بود، مادام (5)تا در تصرّف آن منع نكنند، و بر آن خراج ننهند. هركاه كه سلطان وقت از آن كوه نمك منع كند، و نكذارد كه از آنجا نمك برند، يا خراج بر آن وضع كند، در حال آن جشمه خشك شود. و اين معنى معروف و مشهور است، و بارها تجربه و امتحان آن نمودهاند.
و طلسمى ديكر از يسار (6)نمكستان بسى كز تعبيه كرده است، تا نفاطت (7)آن آب.؟
بملاحت آن آميخته نشود.
و طلسمى ديكر از راست آن بسى كز زمين دور، تعبيه كرده است، از برآى معدن ارزير (1)، تا كسى آنرا بنداند و نشناسد.
و طلسمى همچنين بسى كز زمين، از پس آن پنهان كرد، از برآى معدن آهن، تا كسى معدن آهن بنداند بذان موضع.
و دو طلسم بر كوهى كه مشرفست بر كوه نمك پنهان كرده است، تا معدن زر، و معدن نقره، در آن كسى بنداند، و پنهان و پوشيده باشد.
و اين در روزكار ملك قباد بوده است.
و چنين كويند، كه: عمر بليناس هزار و پنجاه سال بوده است، و او بعد از دانيال پيغمبر بود.
و جنين كويند، كه: بليناس حكمت از بطلميوس آموخته است.
و بعضى ديكر كويند، كه: اين صفات كه ياد كرديم، بر كوه خشتر كه مشرفست و مطّلع (2)است بر وادى اسحاق (3)آنجااند، بتخصيص معدن طلا، و بر آن كوه عقاقير (4)بسيار است، از اطراف أهل فارس بذان كوه آيند، و عقاقير جينند، و جمع كنند.ا.
1) . در صحاح الفرس آمده است: (ارزير: نوعى از معدنيات بود، سپيدرنگ)، و در حاشية به نقل از نسخهاى آمده است: ارزير: قلع است.
2) . روبرو.
3) . در 5 فرسنگى جنوب قم، در مسيرى كه امروزه جاده قم- آوه- ساوه قرار دارد، پيشتر به نام «وادى اسحاق» يا دشت اسحاق ناميده مىشده است، و در تاريخ قم بدان اشاره شده است، در اين دشت دو روستاى تقرود (يا طغرود به لهجه محلى) و راهجرد و ديگر ديههاى كنار رودخانه اناربار قرار دارند. در جنوب جاده كنونى قم- آوه كوههايى است كه مشرف است بر «وادى اسحاق»، و احتمالا همانى است كه در اينجا از آن با نام كوه خشتر ياد شده است. و در كتاب «قمنامه: ص 75» آمده است: (وادى اسحاق همان خلجستان است).
4) . عقاقير: جمع عقار، دارو و دوا.
و همدانى در كتاب (1)خود آورده است، كه:
«قباد بليناس را فرمود كه در اقليم او آفات ببندد، و طلسمات آن تعبيه (2)كند، بليناس جون بقم رسيد، اين طلسمات- كه برقى روايت كرد- تعبيه كرد، و ماران بسجّاران در كوهى جمع كرد، و تا با امروز در آنجااند، و بعد از آن از قم بفراهان رفت، و در فراهان شوره زمينى بود كه شتر با بار، و اسب با سوار، بذان فرو مىرفت، بليناس كرد بر كرد آن دو طلسم تعبيه كرد، تا مردمان از آن براحت افتادند».
برقى كويد كه:
«از عجائب قم نمكستانى است كه بفراهانست، بقرب فارجان، و آن مانند دريائكى است چهار فرسخ طول آنست، و دو فرسخ عرض آن. جون وقت خريف (3)درآيد، مردم آن ناحيت از آب مستغنى (4)شوند، مجموع آبهآى آن موضع بذان دريائك روانه كردانند، و همه اوقات خريف و زمستان آب در آن جمع شود. جون ايّام بهار درآيد، و مردم ديكر باره بآب محتاج شوند، آن آبها از آن موضع باز بندند، و مجموع آب آن درياجه نمك كردد، و كردان و سائر مردم آن نمك را برند (5)، و بهمه بلاد جبل و غير آن برند».ن.
چنين كويد همدانى در كتاب خود، كه:
« [در] ديه از ديهآى قم، نام آن مزدجان (1)، آتشكذه كهنه و ديرينه بوده است، و در اين آتشكذه آتش آذرجشنسف (2)
(همداننامه: ص 33).
بوده است، و اين آتش از جمله آتشهائى بوده كه مجوس در وصف و حقّ آن غلوّ كردهاند، مثل:آتش آذرخرّه، و آن آتش جمشيدست، و اوّلين آتشهاست.
ديكر: آتش ماجشنسف، كه آن آتش كيخسره است.
و مجوس درين هر سه آتش غلوّ كردهاند، بحيثيّتى (3)كه عقول و اوهام از وصف و ضبط آن قاصراند، مثل آنك روايتست كه مجوس كفتهاند كه:
با زردشت (4)ملكى (5)بود، و زردشت بنزديك بشتاسف شهادت مىآورد، و كواهى مىداد بذانك آن ملك رسول است، و پس از مدّتى آتش گشت.
فامّا آتش جم: بجانب آزرم (6)بود، انوشروان آنرا بكاريان (7)- بناحيت فارس- نقل
1) . مزدجان يا مزديجان، يكى از چند روستا و آبادى تشكيل دهنده شهر قم در قرن نخست هجرى مىباشد، اين روستا در مغرب شهر و رودخانه واقع بوده است، و امروزه بخش شاه جعفر كه به موازات خيابان امام (از سمت جنوب در جهت شرق به غرب) است را تشكيل مىدهد.
2) . معرّب «آذرگشنسب»، اين آتش كهن منسوب به كيخسرو/ كيخسره ملك بوده، اما مخصوص طبقه رزميان و سپاهيان، و در آتشكده مشهور «فردجان» همدان قرار داشته است.
3) . به گونهاى كه.
4) . مقصود زرتشت پيامبر مجوسيان است.
5) . ملك: فرشته.
6) . آزرم يا آزرمى دخت اسد آباد، كه جايگاه آن پيش از گردنه مشهور اسدآباد بوده است (همدان نامه: ص 427).
7) . استاد پرويز اذكائى در (همداننامه: 30- 33) تحقيق عالمانه و گستردهاى درباره ريشه كلمه
كرد، پس جون عرب درين طرف متمكّن شدند و دست يافتند، عجم بترسيدند از آنك اين آتش بميرد و بنشيند، پس آنرا دو بهره (1)كردانيدند، بهرهاى بكاريان بكذاشتند، و بهرهاى بفسا (2)نقل كردند، تا جون يكى ازين دو فرو مىرد، آن ديكر بماند.
و امّا آتش ماجشنسف: كه آن آتش كيخسره است، بموضع برزه (3)آذربيجادن بود، انوشروان در حال آن نظر و فكر فرمود، و آنرا بشيز (4)- كه اوّلين موضعى است از مواضع آن ناحيت- نقل كرد، زيرا كه اين آتش بنزديك ايشان، بغايت عظيم و محترم بوده است.).
1) . بهره: قسمت.
2) . فسا از شهرهاى كنونى استان فارس، و در قرن چهارم هجرى دومين شهر بزرگ كوره دارابجرد بشمار مىرفته است، (بلدان الخلافة الشرقية: ص 327، ترجمه عربى).
3) . به گفته كىلسترنج در «بلدان الخلافة الشرقية: ص 199» به نقل از مستوفى، روستاى برزه در جنوب شهر مراغه قرار داشته است.
4) . از شهرهاى اقليم فارس در دوره ساسانى، كىلسترنج در «بلدان الخلافة الشرقية: ص 259، ترجمه عربى» مىگويد: ( «تخت سليمان» و فيها بركة صغيرة ينجبس الماء منها و لا يشحّ مهما حمل منه. و هذه الآثار قد عدّها بعضهم من بقايا مدينة شيز، التى اشار اليها البلدانيون العرب القدماء. و ذكرها المستوفى أيضا باسم ستوريق. و وصف ابن خرداذبه في المئة الثالثة (التاسعة) بيت النار في الشيز، فقال: هو عظيم القدر عند المجوس، و يقال له آذر جشنس، كان اذا ملك منهم الملك زاره من المدائن (طيسفون) ماشيا).
و در كتاب مجوس (1)جنين يافتهام، كه:
بر آتش آذرجشنسف فرشته موكّلست، و ببركه (2)همچنين فرشته است. و بكوهى از ناحيت آن- كه آنرا سبلان كويند- همچنين ملكى است، و اين فرشتكان مأموراند بتقويت و تمشيت صواحب جيوش (3).
پس انوشروان كفت: مرا دست نميدهد كه آتش آذرجشنسف و آتش بركه، به سبلان نقل كنم، تا اين هر سه آتش بيكجا جمع شوند، فامّا من آتش آذرجشنسف بآتش بركه نقل كنم، تا هر دو ملك يكديكر را معاونت مىكنند.
و امّا آتش زردشت: آتشى است كه بناحيت نيسابور بوده است، و آنرا از آنجا نقل نكردهاند، و از جمله اصول (4)آتشها بوده است.
و آن آتش كه مجوس در آن غلوّ كردهاند، آتش آذرجشنسف است، كه بمزدجان (5)بوده است.
و متوكلى (6)چنين كويد، كه:
يكى از مجوس كه آتش آذرجشنسف ديده بود، مرا حديث كرد، و كفت كه:.؟
1) . كتاب مجوس ظاهرا نام ديگر «كتاب سير الملوك العجم»، نوشته أبو على عبد الرحمن بن عيسى ابن حمّاد همدانى، معروف به كاتب بكر بن عبد العزيز است، اين كتاب يكى از منابع قمّى در تدوين تاريخ قم است.
2) . بركه: به معناى آبگير.
3) . صواحب: جمع ناصحيح صاحب، كه درست آن أصحاب است. جيوش: جمع جيش يا لشكريان، و صواحب جيوش به معناى سركردگان و فرماندهان لشكر.
4) . آتش مادر.
5) . در نسخه اصل: بفردجان.
6) .؟
جون مزدك (1)بر قباد (2)غلبه كرد، قباد را كفت: وظيفه جنان است كه تو اين آتشها را باطل كردانى، الّا سه آتش را، و اين ديكر آتش را بنزديك نقل كنى.
و همچنين مجوسى روايت كرد، كه:
آتش آذرجشنسف از آتشكذه بيرون آمد، و بآتش ماجشنسف بآذربيجان متّصل شد، و بذان آميخته شد، و جون آنرا بر مىافروختند، آتش آذرجشنسف سرخ پيذا و ظاهر ميكشت، و آتش ماجشنسف سفيد، و اين كاهى مىبود كه پيه (3)را در آن مىانداختند.
و راوى ميكويد، كه: جون مزدك را بكشتند، ديكر باره مردم آتشها را بجآى خود نقل كردند، و آتش آذرجشنسف بآذربيجان نيافتند، و همه اوقات تفحّص آن مىنمودند، و بر أثر آن ميرفتند، تا معلوم كردند كه آن بمزدجان (4)مراجعت كرده است، و باز كرديد، پس همه اوقات بذين قريه اين آتشكذه بوده است، تا آنكاه كه برون تركى- أمير قم- بذين ديه رسيد، و بر بآروهاى آن منجنيقها و عرّادها نصب كرد، و آن را در سنه ثمان و ثمانين وت.
1) . مزدك پسر بامداد، درباره او اطلاعات اندكى در دست است، گويند داعيه اصلاح مذهب مانى، و قصد از ميان برداشتن طبقات مردم، و تساوى آنان در استفاده از وسائل زندگى در روى زمين را داشت، قباد پادشاه ساسانى در دوره اول سلطنت خود (488 تا 498 م) طرفدار آئين مزدك شد، كه بر اثر شورش نجبا سلطنت را از دست داد، و بعدها پس از مرگ قباد و هنگام جانشينى انوشيروان، عيسويان و زرتشتيان بر عليه مزدكيان همداستان شده، و تمامى سران آنان به قتل رسيدند (نگاه كنيد به: لغتنامه دهخدا: ماده مزدك، و به تاريخ سلطنت قباد و ظهور مزدك).
2) . قباد پسر فيروز بن يزگرد، پدر انوشيروان، نوزدهمين پادشاه از سلسله ساسانى (488- 531 م)، و مدت سلطنت او چهل و سه سال بود. در دوره سلطنت او مزدك دعوى نبوت كرد (لغت نامه دهخدا: ماده قباد).
3) . احتمالا به معناى «پيفه» كه در تعريف آن در صحاح الفرس آمده است: (چوبى باشد خود رنگ، بغايت پوسيده و نرم شده ... و چون چخماخ زنند آتش در آن گيرد).
4) . در أصل: بفردجان، كه خطاست.
مائتين (1)بكرفت، و فتح كرد، و باروى آن خراب كرد، و آتشكذه را زير و زبر كردانيد، و آتش را بنشاند، و از آن باز آن آتش و آن آتشكذه باطل كشت، و ديكر آنجا آتشكذه نبود».
حكايت همدانى تا اينجا بود.
و نيز كويند كه: مسلمانان در زمان خلافت عبد الملك [بن] مروان (2)، و والى و حاكم شدن حجّاج بن يوسف (3)بر عراقين (4)، بر اهل اين ديه خروج كردند، و با ايشان محاربه (5)كردند، و اين ديه را مسخّر كردانيدند، و در آتشكذه بكندند، و آن دو مصراع (6)بودند از طلا، و آنرا بركندند، و به پيش حجّاج بردند، و حجّاج آنرا بمكّه فرستاد تا بر در كعبه درآويختند. و اللّه أعلم.
و امّا آتش مهرين:- كه بناحيت قم بوده است- بهرام جور سورين قمّى را بفرمود تا آنرا بخوزان نقل كرد، چنانج ما در فصل ششم، آنجا كه بحث خوزان كرديم ياد كرديم.
و امّا آتش بشتاسف:
چنين كويند، كه: آن آتش، آتشى است كه بنيمور (7)، بناحيت انار بوده است. و
1) . سال 288 هجرى.
2) . چهارمين خليفه اموى (از تيره مروانى)، در رمضان سال 65 هجرى به خلافت رسيد، و در روز 14 شوال سال 86 هجرى به هلاكت رسيد، و مدت خلافت او بيست و يك سال و اندى بود.
3) . حجاج بن يوسف ثقفى در نيمه سال 75 هجرى، پس از مرگ والى عراق بشر بن مروان (برادر عبد الملك بن مروان) به ولايت عراق منصوب گرديد، و تا هنگام مرگ در سال 95 هجرى- در دوره خلافت وليد بن عبد الملك بن مروان- به مدت 20 سال بر عراق حكومت راند.
4) . مقصود از عراقين دو شهر كوفه (در ميانه عراق) و بصره (در جنوب عراق) مىباشد، كه دو شهر مهم عراق آن دوران بشمار مىرفته، و به هر كدام به تنهايى عراق مىگفتند.
5) . حرب و محاربه: جنگيدن.
6) . مصراع: لنگه. در حاشيه نسخه اصل و به خط كاتب نسخه آمده است: بزبان قمى: دوبران.
7) . يكى از روستاهاى حاشيه رودخانه انار در جنوب شهر قم، در نزديكى شهر محلات، و
و امّا آتش ورّه: بناحيت ورّه (1)
جهرود، جوزه، جركان، اروندهجرد بوده است.
بوده است، و آنرا آتش ورّه كفتهاند، و بشتاسف ملك آنرا نصب كرده است، و ما شرح و ذكر آن در اخبار ورّه بن يندوست ياد كنيم، إن شاء اللّه تعالى.ت.1) . ناحيت ورّه يكى از رستاقهاى واقع در جنوب غربى قم، و ميان قم و ساوه، اين رستاق در دورانهاى كهن از آبادانى و اهميت فراوانى برخوردار بوده، و داراى چهار طسوج به نامهاى:
ابو عبد اللّه فقيه همدانى، در كتاب بلدان آورده است، كه:
ابو موسى أشعرى روايت كند، كه او از امير المؤمنين على عليه السّلم سؤال كرد، كه:
بسلامت (1)ترين شهرها، و بهترين موضعها، جون فتن و محن (2)، و هرج و مرج ظاهر شود، كذام است؟
امام فرمود كه: (بسلامت (3)ترين موضعها در آن وقت و زمان، زمين جبل باشد. جون خراسان بهم برآيد، و ميان اهل جرجان و طبرستان حرب (4)و كارزار واقع شود، و سجستان خراب كردد.
و سلامتترين موضعها قصبه قم باشد، كه از آن انصار و ياوران كسى كه بهترين مردم است بپذر و ماذر، و جدّ و جدّه، و عم و عمّه، بيرون آيد، و آن ناحيت زهرا مىكويند).
و بدان كه: آن ناحيت موضعى است كه جبرئيل عليه السّلم بذان فرود آمده است، و آن آن موضع است كه از آن آبى بيرون آيد، كه هر كسى كه از آن بياشامد، از درد و رنج
خلاص يابد. و آن كل كه عيسى عليه السّلم از آن صورة شبپرّه ساخت، و باد در وى دميد، و او بقدرت خذآى تعالى زنده شد و بپريد- چنانچ حقّ سبحانه و تعالى در قرآن مجيد از آن حكايت مىكند درين آيت كه: وَ يُعَلِّمُهُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ التَّوْراةَ وَ الْإِنْجِيلَ وَ رَسُولًا إِلى بَنِي إِسْرائِيلَ أَنِّي قَدْ جِئْتُكُمْ بِآيَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ أَنِّي أَخْلُقُ لَكُمْ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ فَأَنْفُخُ فِيهِ فَيَكُونُ طَيْراً بِإِذْنِ اللَّهِ (1)الى آخر الآيه- بذين آب ساخت، و كل آن از آنجا كرده است.
و امام علىّ بن موسى الرّضا عليهما السّلم از آن چشمه آب خورده، و بذان موضع غسل فرموده است، و از آن مقام كبش (2)ابراهيم، و عصآى موسى، و انكشترى سليمان عليه السّلم بيرون آمده است».
و ايضا همدانى روايت ميكند، از أبى منذر هشام بن سآئب كلبى (3)، كه:
«جون قتيبه بن مسلم (4)بر فيروز بن كسرى (5)يزدجرد (6)ظفر يافت- در آن وقت كهان
1) . آل عمران: آيه 49- 48.
2) . كبش: قوچ.
3) . كلبى يا ابن كلبى نسّابه، أبو منذر هشام بن محمد بن سائب، نسبشناس، مورخ، آگاه به اشعار و امثال و وقايع عرب جاهلى و صدر اسلام. او در كوفه زاده شد و تربيت يافت، بخشى از آگاهيها و دانش خود را از پدرش محمد بن السائب- كه او از علماى كوفه بود و به تفسير و تاريخ آگاهى داشت، و در سال 146 ه درگذشت- فرا گرفت، او نزديك به يكصد كتاب از خود بر جاى گذاشت كه از منابع بسيار مهم تاريخ و انساب دوره جاهلى و صدر اسلام بشمار مىرود. كلبى در سال 206 ه در كوفه درگذشت.
4) . قتيبة بن مسلم بن عمرو بن حصين بن ربيعه باهلى، از فرماندهان بلند مرتبه و شجاع، و فاتح خوارزم و بخارى و سمرقند و فرغانه و بخشهاى بزرگى از تركستان، ولايت خراسان بزرگ را به مدت 10 سال به عهده داشت، و در سال 96 هجرى به دست سربازان وليد بن عبد الملك اموى در سن 48 سالگى به قتل رسيد.
5) . در اصل و ديگر نسخهها: (فيروز بن كسرى بن يزجرد) ضبط شده كه (بن) دوم زيادى است.
6) . فيروز (پيروز) پسر يزدگرد شهريار، آخرين پادشاه ساسانى، وى پس از قتل پدر به تخارستان
خراسان را فتح كرد، و مسخّر كردانيد- دختر فيروز را- شاهفرند نام- بكرفت، و با آن دختر صندوقكى بود، و قتيبه او را با صندوق با پيش حجّاج بن يوسف فرستاد- و حجّاج او را به پيش (1). پنجمين خليفه اموى، شوال سال 86 هجرى به خلافت رسيد، و در نيمه جمادى الآخرة سال 96 هجرى در سال 51 سالگى به هلاكت رسيد. او سازنده مسجد جامع اموى در دمشق است، و به فسق و شرابخوارى همچون ديگر خلفا مشهور و معروف است.(2). در تمامى نسخهها (يزد) ضبط شده كه نادرست است، و صحيح آن يزيد ناقص مىباشد، كه نام يكى از فرزندان وليد است.(3)وليد بن عبد الملك (2) [بن] مروان فرستاد، و وليد از وى پسرى؛ يزيد (3) ناقص نام آورد- و حجّاج سر آن صندوق را بكشاد، در آنجا كتابى يافت در ذكر خواصّ شهرها- كه قباد آنرا از ديكر شهرها جذا كرده بود، [و] تميّيز (4)نمود- و ذكر وزن آبها و خاكها، تا هر موضع كه نيكوتر و بهتر باشد، قباد بذان شهرى جهت منزل خود بنا نهد».
چنين كويد مصنّف اين كتاب، حسن بن محمّد، كه:
من از آن كتاب، خواصّ قم بركرفتم و بدانستم، و بر آن اختصار (5)كردم، و آنچنان يافتم كه:
«بهترين مواضع بنزهت (6)، از اقليم (7)مملكت قباد، سيزده موضعاند:ت.
1) . در نسخه
2) و
3) : حجّاج او را به پيش خود فراخواند و سر آن صندوق را بگشاد ...
4) . تمييز يعنى بيان و آگاه نمودن از مزيت و خصوصيت.
5) . احتمالا صحيح آن «اقتصار» بايد باشد، به معناى بسنده و اكتفاكردن، اما ضبط «اختصار» كه در تمام نسخ آمده است به معناى تلخيص و كوتاهتر كردن است.
6) . نزهت: تفريح و انبساط خاطر و زدودن خستگى.
7) . مقصود جنس اقليم است، شامل تمامى اقاليم مملكت قباذ كه سرتاسر ايران بوده است.
اوّل: تلّ (1)مآستر بقم: و كويند كه آن پشته است كه بر طبرش (2)مشرفست.
و همچنين يافتم كه: نيكوترين و بزركترين اهل بقعهآء (3)اقليم او، اهل ده موضعند، و قم يكى از آن ده كانه است.
و كمترين اهل اقليم او در نظر كردن در خواتم (4)كارها، و عواقب امور، اهل هشت موضعند، و طخرود- كه از جمله قرى قم است- يكى از آن مواضع هشت گانه است، و ازين قريه طخرود چهار هزار مرد باسفيدهان (5)بكشتند، بسبب خفّت و كم عقلى ايشان، چنانج در فصل ششم ازين باب ياد كرديم.
و همچنين راوى كويد، كه:
قباد از مدائن (6)تا شهر بلخ بقعهاى پاكيزهتر و خوشآبتر، و نسيم او لذيذتر از قرميسين (7)تا عقبه (8)همدان نيافت، و بذين موضع از براى خآصه خود، عمارتى پاكيزه بنا كرد، كه كرد بر كرد او هزار كرم (9)و باغ بودند».
و از جمله روايات شيعه در فضيلت قم، و اهل قم، اين خبر است، كه:ر.
1) . تپه، بلندى.
2) . معرّب تفرش كنونى، كه در مغرب قم قرار دارد، و پيرامون آن را ارتفاعات خلجستان و ساوه، كه به سمت غرب ادامه دارد، فراگرفته است.
3) . جمع بقعه، يعنى جايگاه.
4) . خواتم: جمع خاتمه، پايان، عاقبت.
5) . موضعى در نزديكى نهاوند، كه در آن جنگ معروف نهاوند رخ داد، و در آن مسلمانان بر لشكريان ساسانى پيروز شدند، و تفصيل آن در فصل پيشين گذشت.
6) . مقصود شهر تيسفون است كه در مغرب دجله، و در جنوب شهر بغداد كنونى است.
7) . معرّب كرماشان يا كرمانشاه كنونى.
8) . عقبه: گردنه، و «عقبه همدان» ظاهرا مقصود گردنه اسدآباد يا پاى تاق است، كه در مغرب همدان و در مسير كرمانشاه قرار دارد.
9) . كرم: (به فتح كاف و سكون راء) درخت انگور.
روايت كرد مرا حسن بن علىّ بن الحسين بن موسى بن بابويه (1)
51/ 324» از او تنها همين يك روايت در فضل شهر قم روايت شده است.
باسانيد صحيحه، از أبى عبد اللّه الصّادق عليه السّلم كه:مردى بحضرت بزركوار او درآمد، و كفت: اى پسر دختر رسول خذاى، مسئله ميخوآهم كه از تو بپرسم، كه پيش از من كسى آنرا از تو نپرسيده باشد، و پس از من هم از تو نپرسد.
صادق عليه السّلم فرمود، كه: چنان ميدانم كه تو از جآىء برانكيختن مردم از قبور، و زندهشدن ايشان، و محشر و منشر (2)سؤال خواهى كرد.
مرد كفت: بلى يابن رسول اللّه، بحقّ آن خذآئى كه محمّد را بحقّ بخلق فرستاد تا ايشانرا ببهشت بشارت داد، و بدوزخ بيم كرد، كه: (بعثه بالحقّ بشيرا و نذيرا)، كه من سؤال نمىكنم از تو، إلّا از محشر و منشر هر قومى.
صادق عليه السّلم زبان مبارك بركشود، و فرمود كه:
«همه مردم را به بيت المقدس محشر و منشر بود، الّا بقعهاى بزمين جبل، كه آنرا قم كويند، كه اهل آن موضع و شهر را در كور ايشانرا محاسبه كنند، و از كورها بجنّت حشر كنند.
بعد از آن فرمود كه: اهل قم مغفور و آمرزيدهاند.
راوى كويد كه: جون مرد اين فضيلت درباره قم و اهل قم بشنيد، از جآى برجست و كفت: يابن رسول اللّه! اين كرامت و فضيلت خآصّه اهل قم راست؟
امام فرمود: بلى، كه خآصّه اهل قم راست، و آنكسانى را كه قائل و معتقد باشند بمقالت و اعتقاد ايشان، و قائم باشند آنكسانى را كه قائل و معتقد باشند بمقالت وز.
اعتقاد ايشان.
بعد از آن امام جعفر صادق، عليه و على آبائه السّلم و التّحية و الإكرام، فرمود كه: اى مرد از براى تو زياده برين فضيلتى ياد كنم درباره اهل قم؟
مرد كفت: بلى يابن رسول اللّه. تاريخ قم متن 261 فصل هشتم از باب اول«در ذكر أخبارى كه در فضيلت قم و نواحى، و ساكنان آن آمده است، و ذكر آفاتى كه بدين ناحيت رسيدهاند» ..... ص : 256
ام فرمود كه: حديث كرد مرا پذرم محمد باقر، و او از پذرش امام زين العابدين، و او از جدّش صلوات اللّه و سلامه عليهم اجمعين، كه او فرمود كه:
«در آن شب كه مرا ازين كلبه غبرا (1)بر آن كنبد خضرا (2)آوردند، نظر صائب من بر بقعه افتاد بزمين جبل، بغايت سبز و خرّم، و زمين آن از زعفران نيكوتر، و بوى او از مشك خوشتر، پس درين ميان ناكاه بذان موضع پيرى را ديدم بزانو درآمده، و تكيه بر سر هر دو زانوىء خود كرده، و برنسى (3)بر سر نهاده- يعنى كلاهى بارانى-.
پس جبرئيل عليه السّلم را كفتم: حبيبى (4)اين چه بقعه است، و مأوى و منزل كذام قوم است؟
جبرئيل عليه السّلم فرمود: يا رسول اللّه، اين بقعه را قم كويند، و درين بقعه شيعه وصىّ تو، و پسر عمّ تو علىّ بن أبى طالب عليه السّلم باشند.
پس گفتم: اى جبرئيل اين پير كه در اينجاى بزانو درآمده است جه كسى است؟
كفت: اين ابليس عليه اللّعنه است.
كفتم: از ايشان جه ميخواهد؟
كفت: ميخواهد كه اين طايفه را از وصّى تو امير المؤمنين على عليه السّلم بركرداند،ب.
و ايشانرا با فسق و فجور خواند.
پس كفتم: اى جبرئيل مرا بنزديك او بر.
جبرئيل عليه السّلم مرا بنزديك او برد، به كمتر از درفشيدن برقى؛ و گفتم او را كه:
اى ملعون برخيز، و با طائفه مرجيه (1)ملحده مشاركت كن در زنان و مآلهاى ايشان، كه اهل قم شيعه من، و شيعه وصىّ و پسر عمّ من على بن ابى طالباند، عليه الصلوة و السّلم» (2).
ديكر: محمد بن أبى الحسين بن أبى الخطّاب (3)، روايت ميكند از محمد بن الحسن الحضرمى (4)
«محمد بن المثنى الحضرمى عن محمد بن بهلول بن مسلم العبدى» و در ص 255: (محمد بن يحيى [الخثعمى]، عن محمد بن بهلول العبدى، قال: سمعت ابا عبد اللّه (ع) ...) بعيد نيست كه «الحسن» تصحيف «يحيى» يا «المثنى» باشد.
، و او از محمد بن بهلول، أبى سلم (5)عبدى، و او روايت ميكند از أبىلا1) . مرجثه: يكى از فرقههاى كلامى اسلام است، كه در قرون نخستين فعاليت فراوانى داشتهاند، و برخى اصول آن را ساخته و پرداخته معاويه دانستهاند، بنابر اعتقاد مرجثه و اهل الارجاء، هيچ مسلمان گناهكار و فاسقى را نمىتوان بخاطر افعال ناشايست و كفرآور، فاسق يا كافر يا مرتد ناميد، و او را مستوجب لعن و نفرين دانست، زيرا حكم فسق و كفر متعلق به پروردگار است، و اوست كه بايد در روز قيامت چنين حكمى را بر مردم براند، از اين رو مسلمان اگر چه مرتكب بزرگترين گناهان و جنايتها گردند (نظير معاويه و يزيد و حجّاج و ديگر خلفاى ستمكار) همچنان مسلمان شمرده مىشوند، و از حرمت و عدالت برخوردار بوده، و كسى حق غيبت و لعن و نفرين يا مبارزه با او را ندارد، و او حق امامت را نيز دارد.
2) . اين روايت را علّامه مجلسى رحمه اللّه به همين سند در «بحار الانوار: 60/ 218» به نقل از تاريخ قم آورده است.
3) . در «بحار الانوار: 57/ 218» نام اين راوى محمد بن الحسين بن أبى الخطاب ضبط شده است، و ظاهرا كلمه «أبى» اول زياد است.
4) . در نسخه چاپى مصحح آية اللّه شبيرى زنجانى آمده: محمد بن الحسن الحضرمى را در كتب رجال نيافتم، و شايد مصحف حسن بن محمد حضرمى باشد. در «كافى ج 2/ ص 253» چنين آمده است:
5) . در نسخه اصل: (سلم) ضبط شده، ولى با توجه به سندى كه در پاورقى قبل گذشت، احتمالا
عبد اللّه عليه السّلم، كه او فرمود كه:
«خاك قم پاكيزه و مقدّسه است، و اهل قم از مااند و ما ازيشانيم، و چون يكى ازيشان كه مضطر و عاجز شده باشد، و ببلآئى مبتلا شده، چون حقّ سبحانه و تعالى را بخواند، البتّه او را اجابت كند. و پيش ازيشان هيچ طآيفه و اهل شهرى را اين كرامت و فضيلت نبوده است، و هيچ جبارى (1)و كردنكشى و ستمكرى بذيشان قصد بدى نكند، الّا كه حقّ سبحانه و تعالى او را بآتش جهنم بسوزاند (2)».
و ايضا: بأسانيد از أبى عبد اللّه الصّادق عليه السّلم روايتست، كه او فرموده، كه:
«شهر قم شهر ما و شهر شيعت ماست، شهريست پاكيزه و مقدّسه و مطهّره، و ولايت و دوستىء ما و اهل البيت ما قبول كرده است. هيچ جبّارى و ظالمى و سركشى بذيشان قصد بد نكند، و بذيشان بد نخواهد، الّا كه حقّ سبحانه و تعالى برو بتعجيل عقوبت فرمايد، مادام تا با براذران خود خيانت نكنند و نورزند. جون ايشان خيانت كنند در حقّ بكديكر، و شعار و دثار (3)خود سازند، حقّ سبحانه و تعالى جبّاران و كردنكشانرا بر ايشان مسلّط كرداند.
بعد از آن فرمود كه: اهل قم انصار و ياوران قآئم ما عليه السّلاماند، و رعايت كنندگان حقوق ما
پس سر مبارك سوى آسمان كرد، و فرمود كه: «اللّهمّ اعصمهم من كلّ فتنة، و نجّهمت.
من كلّ هلكة».
يعنى: خذاوندا، پاكا، منزّها! اهل قم را از هر فتنه و بلا نكاه دار، و ايشانرا از هلاك رستكارى ده و برهان (1).
و از سعد (2)بن عبد اللّه بن أبى خلف روايتست، كه او كفت كه: حديث كرد مرا حسن بن محمّد بن سعد، از حسن بن على خزاعى، و او از عبد اللّه سنان، و او از أبى عبد اللّه عليه السّلم، كه از وى سؤال كردند، و كفتند:
«يا أبا عبد اللّه! چون حقّ سبحانه تعالى اين أمر و فرمان با شما ردّ كند- يعنى چون قائم آل محمّد ظهور كند- اهل جبال كجا باشند، كه ما در بعضى از روايات خوآندهايم و شنيدهايم كه بعضى از شهرهآء جبل را خسف (3)و نكونسار كنند؟د.
1) . اين روايت را علامه مجلسى در «بحار الانوار: 60/ 218» به نقل از تاريخ قم آورده است.
2) . در أصل «سعيد» آمده است كه خطاست، و صحيح آن سعد است، و او أبو القاسم سعد بن عبد اللّه بن أبى خلف اشعرى قمى، يكى از مشهورترين راويان و فقيهان امامية است، نجاشى در رجال خود مىگويد: (شيخ هذه الطائفة و فقيهها و وجهها)، براى او دهها كتاب ذكر شده است، از آن جمله «كتاب فضل قم و الكوفة»، و از او در منابع اماميه 1142 حديث روايت شده است. سعد بر طبق شيوه آن دوران به مسافرتهاى علمى متعددى پرداخت و از بسيارى از شيوخ حديث سنى و شيعه استماع حديث نمود. او گر چه در دوره پيش از غيبت صغرى مىزيست، ليكن ظاهرا توفيق مصاحبت امام حسن عسكرى عليه السلام را بدست نياورد، از اين رو از اصحاب امام شمرده نمىشود. درباره جايگاه علمى و نقش او در تاريخ حديث و فقه اماميه گفتار فراوان است. اجمالا مىتوان ادعا نمود كه در ميان محدثين و راويان قم شخصيتى به اهميت او كمتر مىتوان يافت، و به فرموده پدرم شهيد آية اللّه حاج شيخ احمد انصارى قمّى، بر طبق شجره كهنى كه در نزد بزرگان خانواده بود، و از نياكان دور به آنان رسيده بود، نسب خاندان انصارى قمى به اين بزرگوار باز مىگردد. سعد در سال 299 يا 301 ه يا 299 ه درگذشت. (معجم رجال الحديث: 8/ 74- 86).
3) . فرو رفتن زمين را خسف گويند.
امام عليه السّلم فرمود: و يحكم، وآى بر شما، در جبال موضعيست كه آنرا بحر كويند، شما از جبال مىپرسيد يا از بحر؟
كفتند: يا أبا عبد اللّه بحر كذام موضع است از مواضع جبال؟
فرمود: شهريست كه آنرا قم كويند.
او را كفتند: يا ابا عبد اللّه! بجه سبب بحر را قم نام نهادهاند؟
امام فرمود: سبب آنك قم معدن ماست، كه اهل بيت رسوليم.
فامّا رى، وآى بر رى، از هر دو بال و طرف آن، جه أمن و سلامتى آن، بسبب قم و اهل قم است.
كفتند: يا أبا عبد اللّه! دو جناح و طرف رى كذاماند؟
فرمود: يكى بغداد است، و يكى خراسان، بتحقيق شمشيرهآى خراسان و شمشيرهآىء بغداد برى بيكديكر رسند، حقّ تعالى عقوبت بر ايشان تعجيل فرمايد، و ايشانرا هلاك كرداند. پس اهل رى ازين سبب پناه با اهل قم دهند، و أهل قم ايشانرا جاى و مقام دهند، و در ميان ايشان بأمن و استراحت بنشينند، و از قم بموضعى كه آنرا اردستان كويند نقل كنند» (1).
و هم از راوى (2)روايتست، كه او فرمود كه مردى از اهل بصره، نام او عبد الواحد، مراى.
1) . اين روايت را علامه مجلسى در «بحار الانوار: 60/ 212» به همين سند به نقل از تاريخ قم آورده است.
2) . در حاشيه نسخه چاپى مصحح آية اللّه شبيرى زنجانى آمده است: به احتمال قوى اين گفته كه (هم از راوى ...) بدين معنى است كه از همان راوى سابق الذكر كه سعد بن عبد اللّه بن أبى خلف اشعرى قمّى بود روايت مىكند، از اين رو بعيد نيست كلمة «راوى» تحريف و تصحيف «روي» بوده باشد. و شاهد بر اين گفتار آن است كه در بحار الانوار آمده است: و باسناده، عن عبد الواحد البصرى.
حديث كرد و كفت، كه از ابو وآئل بن داود شنيدم، و او از عبد اللّه اللّيثى، كه او كفت: حديث كرد مرا ثابت بنانى (1)، از أنس [بن] مالك، كه او كفت كه:
«من روزى بنزديك پيغامبر صلّى اللّه عليه و آله نشسته بودم، ناكاه امير المؤمنين على عليه السّلم درآمد، پيغامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم او را كفت: بمن آى يا أبا الحسن، و در بر گرفت او را، و ميانه هر دو چشم مبارك او بوسه نهاد، پس فرمود:
يا على! حقّ عزّ اسمه، ولايت و محبّت و دوستى تو بر مجموع آسمانها و زمينها عرض كرد، آسمان هفتم سبقت كرفت بولايت تو، حقّ تعالى آنرا بعرش كرامت كرد، و محلّ عرش كردانيد، و بعد از آن آسمان چهارم سبقت كرفت بولايت تو، حقّ سبحانه و تعالى آنرا ببيت المعمور مشرف و مكّرم كردانيد، و بعد از آن آسمان دنيا، پس حقّ سبحانه و تعالى آنرا بذين قناديل درفشنده، و مصابيح درخشنده، مزيّن و مكرّم كردانيد، و زمين مدينه را بقبولكردن ولايت و محبّت تو، آنرا بوجود من مكرّم كردانيد، و كوفه را بوجود و حضور تو، و بعد از آن زمين قم سبقت كرفت، و ولايت و محبّت تو قبول كرد، حقّ عزّ اسمه آنرا به عرب كرامت كرد، و درى از درهآى بهشت بر آن كشاده كردانيد» (2).
و هم از وى روايتست، كه او كفت: حديث كرد مرا محمد ابن قتيبه همدانى، و حسن بن على كمشارجانى (3)، و كفتند: حديث كرد ما را علىّ بن نعمان، از أبى الأكراد على بن ميمون صائغ، كه او كفت كه: از أبى عبد اللّه شنيدم، كه او فرمود كه:د.
1) . در نسخه اصل (تبانىّ) ضبط شده است، و بنابر آنچه در پاورقى «بحار الانوار: 60/ 212» آمده در بسيارى از نسخهها (ثابتة الشبانى) و در برخى ديگر (ثابت النباتى) ضبط شده، و ظاهرا صحيح آن (بنانى) است، و او ثابت بن أسلم البنانى (به ضم) است كه به بنانه- يعنى بنى سعد بن لؤي- منسوب است كه از أنس بن مالك روايت مىكند.
2) . اين روايت را علامه مجلسى در «بحار الانوار: 60/ 212» به همين سند به نقل از تاريخ قم آورده است.
3) . ضبط اين نام در «بحار الانوار: 60/ 212» الحسن بن على الكشمارجانىّ مىباشد.
«حقّ عزّ و علا بكوفه بر همه شهرها حجّت كرفت. بمؤمنان كوفه بر همه أهل شهرها از مؤمنان، و بشهر قم بر همه شهرها حجّت گرفت، و بأهل قم بر همه أهل مشرق و مغرب از جنّ و انس حجّت گرفت، و حقّ عزّ و علا قم و اهل قم را بر روى زمين از جنّ و انس هركز مستضعف نكذاشت، و همه اوقات ايشانرا بتوفيقات و تآئيدات سبحانى مشرّف كردانيد.
و بعد از آن فرمود كه: دين و اهل دين بقم خوار باشند، و اگر نه چنين بودى مردم بقم و جانب قم شتابان شدندى، و جون مردم بذان مسارعت نمودندى و بشتافتندى، قم خراب شدى، و اهل آن باطل شدندى، و خذائرا بقم و اهل قم بر ديكر شهرها حجّت نماندى. و جون حال بذين رسيدى، و حجّت خذا بر خلق نماندى، آسمانها و زمينها بر جآى نائيستادندى، و خلائق طرفة العينى مناظره و حجّت بر يكديكر نياوردندى.
و در همه اوقات و ساعات بلا از قم و اهل قم مدفوعست، و زود باشد كه روزكارى درآيد كه خذائرا بر همه خلايق حجّت باشد بقم و اهل قم، و اين در زمان غيبت قائم آل محمّد بود، قم و اهل قم قآئم مقام حجّت شوند، تا بوقت ظهوركردن قائم عليه السّلم، و اكر حق عزّ و علا قم و أهل قم را قائم مقام حجت نكرداند، از مدّت غيبت او تا بوقت ظهور او، عالم و هر چه دروست بزمين فرو شود با اهلش، و خراب كردد.
و بدرستى و راستى كه فرشتكان هميشه بلا از قم و اهل قم دفع مىكرداند، هيچ جبّارى و كردنكشى بقم و أهل قم ببد قصد نكنند، الّا كه حق عزّ اسمه [كه] شكننده جبّاران است او را بشكند، و قهر و قمع كند، و آن جبّار را از قم و اهل قم مشغول كرداند بچيزى ديكر، و آن جبّار را بداهيه و مصيبتى و دشمنى مبتلا كرداند، تا او بسبب آن دشمن و واقعه، از قم و اهل قم خاطر او فارغ شود، و بذان نپردازد.
بعد از آن فرمود كه: حقّ سبحانه و تعالى، جبابره روى زمين را- در ايّام دولت ايشان- ذكر قم و ياد آن از خاطر ببرد، تا ايشان قم و اهل قم را فراموش كنند، جنانج ذكر
حقّ عزّ و علا فراموش كرده باشد» (1).
و ايضا: بذين اسانيد (2)روايتست از صادق عليه السّلم، كه او ذكر و ياد كوفه مىكرد، و مىفرمود كه:
«عن قريب باشد كه كوفه روزكارى از مؤمنان خالى كردد، و علم و دانش در آن نابديد شود، چنانجه مار كه در سوراخ رود و پنهان شود، و از وى أثر نماند، و علم و دانش بشهرى كه آنرا قم كويند ظاهر شود و روشن كردد، و معدن اهل علم و فضل شود، كه بر روى زمين هيچ مستضعفى و سست دينى بنماند، تا غايت كه زنان پردهنشين در پردها بعلم امامت و ولايت عالم كردند، و اين حكم بذيشان برسد. و اين معنى بنزديك (3)غيبت و نابديد شدن حجّة اللّه بود.
پس حقّ سبحانه و تعالى قم را، و اهل قم را، قائم مقام و حجّت گرداند بر خلق او، و اگر نه چنين بودى، زمين و هر چه بر روى اوست بخود فرو بردى، و خلائق را بر يكديگر حجّت بنماندى. همچنين علم و دانش از قم بديكر شهرها و ولايت فائض و منتشر كردد،د.
1) . اين روايت را علّامه مجلسى در «بحار الانوار: 60/ 212» به همين سند به نقل از تاريخ قم آورده است.
2) . اسانيد: جمع اسناد و سند. يكى از شيوههاى متعارف ميان محدثين و راويان اخبار و روايات دينى آن است كه در آغاز هر روايتى سند خود را تا منبع خبر و گوينده آن سلسلهوار ياد مىكنند، و با بررسى اين سلسله از اشخاص است كه رتبه حديث از لحاظ صحيح- حسن- موثّق- ضعيف- مرسل- مسند و جز اينها معلوم مىگردد. در برخى موارد كه نويسنده كتاب يا جمعكننده احاديث هنگامى كه تعدادى روايت را با سند يكسانى روايت مىكند، خود را بىنياز از تكرار آن سند يكسان كه در آغاز نخستين حديث آمده است در بقيه مىبيند، از اين رو در آغاز ديگر احاديث مىگويد: بهمان سند يا اسناد.
3) . در نقل مجلسى در «بحار الانوار: 60/ 213» آمده است: (عند ظهور قائمنا)، يعنى در هنگام آشكارشدن و ظاهر شدن قائم ما، از اين رو آنچه در متن به عنوان ترجمه اين بخش آمده است كه (و اين معنى بنزديك غيبت ...) نادرست مىباشد.
تا بمشرق و مغرب برسد، جون حال بذين نوع باشد، حجّت خداى عزّ و جلّ بر خلق او مؤكّد كردد، تا غايت كه بر روى زمين هيچ كس نباشد كه از قم اين علم بذو نرسد، و بذو نرسانند، پس بنزديك آن حجّت خداى عزّ و جلّ ظاهر شود- يعنى قآئم آل محمّد- و بر همه خلق واجب و لازم بود كه بطاعت وى- يعنى محمّد مهدى- مسارعت و مبادرت نمايند، چون قآئم آل محمّد ظاهر كردد، و سبب نقمت و عذاب و سخط حقّ عزّ اسمه بود بر خلآئق عالم، زيرا كه حقّ عزّ اسمه و علا خلق خود را عذاب نكند، و از ايشان انتقام نكشد، الّا پس از انكار كردن ايشان كسى را، كه او حجّت خدا باشد بر ايشان (1)» و اللّه أعلم.
و ايضا از وى (2)روايتست، كه او كفت:
حديث كرد مرا أبو مقاتل سبل (3)ديلمى- نقيب (4)رى- كه شنيدم از أبى الحسن علىّ بن محمّد (5)عليه السّلم، كه او فرمود كه:
«قم را از براى آن قم نام نهادهاند، كه آن بقعه است كه از طوفان نوح عليه السّلم بحمايت بوده است، و محفوظ و مصون. و قم قطعهايست از بيت المقدّس، و در ايّام طوفان نوح بذين مقام رسيده است كه امروز قم است، اينجا مقام كرد و بايستاد (6)، و اينم.
1) . اين روايت را علّامه مجلسى در «بحار الانوار: 60/ 213» به همين سند به نقل از تاريخ قم آورده است.
2) . يعنى سعد بن عبد اللّه بن أبى خلف اشعرى قمّى عليه الرحمه.
3) . در «بحار الانوار» نام (سبل) نيامده است.
4) . نقيب كسى را گويند كه از طرف خليفه يا أمير يا پادشاه، تمشيت امور، و رسيدگى به خواستهها و نيازها، يا نظارت بر حسن رفتار و انجام خواسته گروهى به عهده او گذاشته مىشود، و او عهدهدار پاسخگويى در برابر پادشاه و خليفه است. يكى از مهمترين نقابتها در تاريخ اسلام، نقابت طالبيين يا اشراف بوده است كه عهدهدار رسيدگى به امور متعلق به سادات و علويان و هاشميان بوده، و تا كنون در برخى از كشورهاى اسلامى برقرار است.
5) . مقصود امام دهم يعنى حضرت هادى عليه السلام مىباشد.
6) . در حاشيه نسخه اصل بر روى اين كلمه «بايستاد» با خط ناسخ آمده است: يعنى زمين قم.
زمين را بقم نام نهادند» (1)
همچنين أبو مقاتل كويد، كه:
از أبى الحسن علىّ بن محمّد عليهم السّلم شنيدم، كه:
«شب معراج كه رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را بآسمان بردند، در آسمان چهارم نظر كرد بقبّه از نور، كه آنرا چهار ركن بود بجهار در؛ كوئيا استبرق سبز بود، از خرّمى و سبزى و پاكى و تازكى. جون نظر صائب محمد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بر آن قبّه آمد، فرمود كه:
اى جبرئيل! اين چه قبّه است، كه من در همه آسمان مثل و مانند و بهتر و نيكوتر ازين نديدم؟
جبرئيل عليه السّلم كفت كه: اين صورت شهريست كه آنرا قم كويند، كه بندكان خذاى از مؤمنان در آن جمع شوند، و انتظار تو كشند از برآى قيامت و حساب، تا تو شفيع امّت كردى. و همچنين مؤمنان و زاهدان در آن جمع شوند، و انتظار محمّد (2)كشند، و شفاعت كردن او درباره دوستان (3)آل محمّد عليهم السّلم» (4)و اللّه أعلم.
و هم از وى روايتست: از حسن بن يوسف، و او از خالد بن يزيد (5)، و او از أبى عبدر)
1) . اين روايت را علّامه مجلسى در «بحار الانوار: 60/ 213» به همين سند به نقل از تاريخ قم آورده است.
2) . محمّد نام مبارك امام زمان عليه السلام مىباشد.
3) . در حاشية نسخه اصل بر روى اين كلمه، حرف «را» افزوده شده است.
4) . اين روايت را علّامه مجلسى در «بحار الانوار: 60/ 207 و 208» به دو سند يكى از كتاب الاختصاص شيخ صدوق، با اندك افزودهاى در پايان روايت، و ديگرى را به همين سند از تاريخ قم آورده است.
5) . در نسخه اصل: (خالد أبى يزيد) ضبط شده است كه ظاهرا خطاست، و صحيح آن أبو يزيد خالد بن يزيد العكلى كوفى است، كه از راويان موثّق مىباشد، و داراى كتابى به نام (النوادر)
اللّه عليه السّلم، كه او فرمود كه:
«حقّ جلّ و علا از جميع شهرها (1)، كوفه و قم و تفليس را بركزيده است»
و ايضا: راوى روايت كند از أحمد بن محمّد بن عيسى، و او از حسن بن [محبوب الزرّاد] (2)، و او از أبى جميله المفضّل بن صالح (3)أسدى، و او از حبلى (4)، كه او كفت كه: من از أبى عبد اللّه شنيدم، كه او فرمود، كه:
«جون همه شهرها پر فتنه و بلا كردند، و آشوب و اضطراب در جهان عام شود، بر شما باد كه پناه با قم دهيد، و با حوالى و نواحى آن، كه بلا از قم مدفوع و مصروفست» (5).
و هم او كويد كه: حديث كرد مرا احمد بن خزرج بن سعد، از براذر خود موسىء بن خزرج (6)، كه او كفت كه:وم
1) . در نسخه اصل: «شهرهآىء» آمده است، و در ديگر نسخهها بدون ياء كه موافق متن عربى روايت، كه علامه مجلسى آن را در «بحار الانوار: 60/ 213» به همين سند نقل كرده مىباشد.
2) . در نسخه اصل و ديگر نسخهها «محمود» آمده كه ظاهرا خطا است، و صحيح آن «محبوب» است، چنانكه در «بحار الانوار: 57/ 214» آمده است: عن الحسن بن محبوب، عن أبى جميله المفضّل بن صالح، عن رجل، عن أبى عبد اللّه عليه السلام»، همچنين لقب (سرّاج) نيز خطا است، و صحيح آن (الزرّاد) است، چنانكه در منابع رجالى به آن اشاره شده است. (نگاه كنيد به: معجم رجال الحديث: 5/ 106)
3) . در نسخه اصل اين نام بنا بر رسم الخط كهن عربى (صلح) ضبط شده است.
4) . اين نام در سلسله سند «بحار الانوار 57/ 214» نيامده است، بلكه بجاى او (عن رجل) مىباشد، و احتمالا «حبلى» تصحيف و تحريف «حبلى» بوده باشد، چنانكه در حاشيه نسخه چاپى مصحح آية اللّه شبيرى زنجانى بذان اشاره شده است.
5) . اين روايت را علامه مجلسى در «بحار الانوار: 60/ 214» به همين سند از تاريخ قم نقل كرده است.
6) . موسى بن الخزرج بن سعد بن عبد اللّه اشعرى، بزرگ اشعريان قم در آغاز سالهاى قرن سوم
«من شنيدم از أبى الحسن رضا عليه السّلم، كه او مرا كفت روزى از روزها: موضعى كه آنرا وراردهار كويند ميدانى و مىشناسى؟
كفتم: بلى، مرا بذان موضع دو ضيعه است.
أبو الحسن الرّضا كفت: بذان ملازم باش و متمسّك شو،
و فرمود سه نوبت كه: نعم الموضع وراردهار، يعنى نيك موضعى است وراردهار» (1).
و ايضا روايتست ازو: از احمد بن محمّد بن عيسى، از محمّد بن خالد برقى، از سعد بن سعد (2)أشعرى، و (3)از جمعى، از أبى عبد اللّه [عليه السّلم]، كه او فرمود:
«جون بلا در جهان منتشر كردد و واقع شود، كوفه و حوالى آن از سواد ايمن شود، و اهل آن در امن و راحت باشند. و از بلاد جبل همجنين قم بسلامت بود، و نيك موضعى است مرد خائف طائف (4)را» (5).ت.
1) . اين روايت را علامه مجلسى در «بحار الانوار: 60/ 214» به همين سند از تاريخ قم نقل كرده است.
2) . در نسخه اصل (اسعد) آمده، كه ظاهرا خطاست- زيرا چنين كسى در اسناد روايات شيعه نمىباشد- و صحيح آن «سعد» است، و سعد بن سعد بن احوص بن سعد بن مالك اشعرى قمّى، از راويان مشهور شيعه كه تمامى رجاليين او را توثيق نمودهاند، و از اصحاب امام رضا عليه السلام بوده است. علاوه بر اين علامه مجلسى در بحار الانوار همين روايت را به نقل از تاريخ قم روايت كرده مىگويد: تاريخ قم: سعد بن سعد الاشعرى عن جماعة، و در حاشيه نسخه چاپى مصحح آية اللّه شبيرى نيز به اين مطلب اشاره شده است.
3) . در حاشيه نسخه آية اللّه شبيرى آمده: ظاهرا كلمة «و» زيادى است.
4) . خائف طائف: يعنى مردى كه بر جان خود مىترسد، و در حال گشتن و فرار از شهرى به شهر ديگر است.
5) . اين روايت را علامه مجلسى در «بحار الانوار: 60/ 214» به همين سند از تاريخ قم نقل كرده است.
و ايضا روايت كند: از محمّد بن سهل بن اليسع، از پذر خود، و او از جدّ خود، و او از أبى عبد اللّه عليه السّلم، كه او فرمود، كه:
«جون (مفقود شود أمن در بلاد، و مردمان) (1)بر پشت اسبان نشينند، و از زنان و بوىء خوش اعتزال نمايند، فالهرب الهرب الهرب، بكريزيد و سخت بكريزيد از همسايكى ايشان.
كفتم: خذآى تعالى و تقدّس، جان و مال و تن مرا فدآى تو كرداناد، كجا كريزيم، و پناه با كذام موضع دهيم؟
فرمود: با كوفه و كرد بر كرد آن، و با زمين قم و حوالى آن، كه ازين هر دو شهر بلا مدفوع و مصروفست» (2).
و ايضا روايت كند: از يعقوب بن يزيد كاتب، و او از محمّد بن أبى [عمير] (3)، و او از جميل بن درّاج (4)، و او از زرارة بن أعين، كه او كفت كه: من از صادق آل محمّد عليهم السّلم شنيدم، كه او فرمود كه:
«اهل خراسان اعلام مااند، و اهل قم انصار و ياوران ما، و اهل كوفه اوتاد مااند، وت.
1) . در اصل ميان () بياض بوده، و بعدها با خط ديگرى آنچه در متن آمده است بر آن افزوده شده است.
2) . اين روايت را علامه مجلسى در «بحار الانوار: 60/ 214» به همين سند به نقل از تاريخ قم آورده است.
3) . در نسخه اصل و ديگر نسخهها اين نام (محمد بن أبى عمرو) ضبط شده، كه خطاست و صحيح آن محمد بن أبى عمير است، كه از راويان مشهور مىباشد.
4) . در نسخه اصل و ديگر نسخهها در سلسله سند آمده است: محمد بن أبى عمرو، و او از جميل بن (نوح دراج، و او از زرارة بن) درّاج و او از زرارة بن أعين ... كه آنچه ميان قوس آمده است خطاست، چنانكه به اين خطا در نسخه چاپى مصحح آية اللّه شبيرى اشاره شده است.
اهل اين سواد از مااند، و ما ازيشان» (1).
ديكر: سهل بن زياد رازى و غير او روايت كنند، از عبد العظيم بن عبد اللّه حسنى (2)، كه او كفت: حديث كرد مرا اسحاق بن ناصح- مولى جعفرييّن- كه شنيدم از أبى الحسن الأوّل (3)، كه او فرمود كه:
«قم آشيانه آل محمّد عليهم السّلم است، و مأواى و جآى شيعت ايشان، أمّا جمعى جوانان ايشان بمعصيت پذران خويش، و استخفاف و سخره داشتن ايشان بپيران و بزركترينان خود، زود باشد كه هالك شوند، مع هذا كه (4)حقّ عزّ و علا بلا ازيشان دفع كرده است، بسبب بيزار شدن ايشان از دشمنان، و همجنين هر بدى را» (5).
و ايضا: سهل روايت ميكند از حسين بن محمّد كوفى، و او از محمّد بن حمزه بن قاسم علوى، و او از عبد اللّه بن عبّاس هاشمى، و او از محمّد بن جعفر بن محمّد، و او از پذر خود أبى عبد اللّه عليه السّلم، كه او فرمود:
«داهيه و عنائى و بلآئى كه بشما رسد، بر شما باد كه بقم وطن كنيد، كه قم مأوآى فاطميان، و راحت جآىء مؤمنانست، و روزكارى آيد كه دوستان و محبّان ما از ما منافرت نمايند، و دورى اختيار كنند، و درين ايشانرا مصلحت و بهبود بود، تا بندانند كه ايشان انصار و دوستان مااند، تا خونها و مالهآء ايشان در امان بود، هيچ كس بقم و اهل قم بدىت.
1) . اين روايت را علامه مجلسى در «بحار الانوار: 60/ 214» به همين سند از تاريخ قم روايت كرده است.
2) . او عبد العظيم حسنى است، كه در شهر رى مدفون مىباشد.
3) . مقصود امام موسى بن جعفر عليه السلام مىباشد.
4) . احتمالا كلمه (كه) تصحيف و تحريف كلمه (كلّه) باشد، كه معمولا همراه با (مع ذلك) مىآيد.
5) . اين روايت را علّامه مجلسى در «بحار الانوار: 60/ 214» به همين سند به نقل از تاريخ قم آورده است.
نخواهد، الّا كه حقّ سبحانه و تعالى او را خوار و ذليل كرداند، و از رحمت خودش دور دارد» (1).
و همچنين سهل كويد كه: حديث كرد مرا علىّ بن ابراهيم جعفرى، از محمد بن فضيل بن ربيب بن داود بن كثير رهقى، از جمعى از اهل حديث، از أبى عبد اللّه عليه السّلم، كه او فرمود كه:
«حقّ سبحانه و تعالى فرشته آفريده است، و او را بر قم موكّل كردانيده تا بالهآء خود بسر ايشان فرو كذاشته است، و مىافشاند و مىجنباند، تا هيچ جبّارى و كردنكشى بذيشان قصد نكند ببدى، الّا كه حقّ سبحانه و تعالى او را همجو نمك در آب كذاخته كرداند، و ناچيز كند» (2).
و هم او كويد كه: حديث كرد مرا احمد بن عيسى بزّاز (3)- ملقّب بابن تغرّه قمى- از أبى اسحاق علّاف نيشابورى، از واسط بن سليمان، از أبى الحسن الرضا عليه السّلم، كه او فرمود كه:
«بهشت را هشت در است، يكى در از آن اهل قم را است.
پس فرمود: فطوبي لهم، ثمّ طوبي لهم، ثمّ طوبي لهم» (4).
ايضا روايتست: از محمّد بن احمد بن عيسى (5)، از محمّد بن خالد برقى، از بعضىى.
1) . اين روايت را علّامه مجلسى در «بحار الانوار: 60/ 214» به همين سند به نقل از تاريخ قم آورده است.
2) . اين روايت را علّامه مجلسى در «بحار الانوار: 60/ 217» به همين سند، با افزودهاى در پايان آن به نقل از تاريخ قم آورده است.
3) . در نسخه اصل لقب اين راوى (بزار) ضبط شده، و ظاهرا صحيح آن (بزّاز- پارچهفروش) بايد باشد، چنانكه بدان در (بحار الانوار: 60/ 215) اشاره شده است.
4) . اين روايت را علامه مجلسى در «بحار الانوار: 57/ 215» به همين سند به نقل از تاريخ قم آورده است.
5) . در «بحار الانوار: 57/ 215»: احمد بن محمد بن عيسى.
اصحاب ما (1)، از أبى عبد اللّه عليه السّلم، كه كفتند:
«ما در حضرت او نشسته بوديم، و هيچ ذكر خراسان در ميان نبود، پس بابتدا امام فرمود: خراسان خراسان، سجستان سجستان، كوئيا من مىبينم و مشاهده مىكنم، كه اهل رى بر شتران نشستهاند، و بجانب قم ميرانند، و اين كاهى باشد كه پنج يك از دو ذانك روى بذيشان آرند» (2)
60/ 215» به نقل از تاريخ قم آورده است.
.يعقوب بن يزيد روايت كند، از أبى الحسن كرخى، از سليمان صالح، از أبى عبد اللّه عليه السّلم كه:
«روزى از روزهاى فتنهآىء بنى عباس، و آنچ ازيشان بمردم مىرسد در حضرت أبى عبد اللّه باز مىكفتند.
ما كفتيم: جانهآىء ما فدآىء تو باد، جون جنين باشد مفرّ و كريزكاه، و ملجأ و پناه كجا بود؟
فرمود: از عراق به كوفه و حوالى آن، و بقم و حوالى آن.
پس فرمود كه: در قم شيعت و دوستان ما باشند، و بنا و عمارت در آن بسيار شود، و مردم بذان قصد كنند و جمع شوند، تا غايت كه ديه جمر در ميان عمارت بناهآىء آن واقع بود» (3).
و همچنين در روايت شيعه آمده است كه:
«قم در عمارت، و كثرت مردم؛ قيمت زمين آن بنوعى برسد، كه آن مقدار كه اسبى را بر آن ببندند بهزار درهم باشد» (4).قم
1) . در «بحار الانوار: 57/ 215»: عن بعض أصحابه.
2) . اين روايت را علّامه مجلسى به همين سند- بجز جمله پايانى روايت را- در «بحار الانوار:
3) . اين روايت را علّامه مجلسى در «بحار الانوار: 60/ 215» به همين سند به نقل از تاريخ قم آورده است.
4) . اين روايت را علّامه مجلسى در «بحار الانوار: 60/ 215» به همين سند به نقل از تاريخ قم
و امير المؤمنين على عليه السّلم، در خطبه كه از بصره بيرون آمده است، آن را در آن حالت خوانده- بعد از واقعشدن جنك جمل- در ذكر حربها و جنكها (1)، در آن خطبه ياد كرده است كه:
«حسنى صاحب طبرستان خروج كند، با كثرتى و غلبه، و انبوهى از سواران و پيادكان، و تا به نيسابور بيايد، و آنرا فتح كند، و اموال آن قسمت نمايد، و پس از آنجا بجانب اصفاهان توجه نمايد، و آيد تا بقم، و زود باشد كه او را با اهل قم واقعه عظيم دست دهد، كه در آن واقعه خلقى بسيار كشته شود، و هلاكت و شكست بر اهل قم بود، پس اهل قم پشت بر كنند و هزيمت نمايند، پس فرزندان و زنان ايشانرا ببرده ببرند، و منزلهآى ايشان غارت كنند، و سراهآى ايشانرا خراب كردانند، و مردم قم پناه دهند با كوهى كه آنرا وراردهار كويند، و حسنى چهل روز بشهر ايشان بباشد، و از ايشان بيست مرد را بكشد، و دو مرد از ايشان بر كرج بر دار كند» (2)، مضى هذا (3).
ديكر: على بن عيسى، حديث كند از ايّوب بن يحيى بن جندل (4)، از [أبى] (5)حسن اوّل عليه السّلم، كه او فرمود كه:د،
1) . اين گونه خطبههاى امير المؤمنين عليه السلام، كه در آن حضرت از وقايع و حوادث آينده خبر مىداد، به نام (ملاحم) شهرت دارد، چنانكه علّامه مجلسى در «بحار الانوار: 60/ 215» از اين روايت با تعبير (و في خطبة الملاحم لأمير المؤمنين عليه السلام) ياد مىكند.
2) . اين روايت را علّامه مجلسى در «بحار الانوار: 60/ 215» به همين سند به نقل از تاريخ قم روايت كرده است.
3) . جمله (مضى هذا) به معناى آن است كه اين گفتار پيشتر گذشت، كه ظاهرا در اينجا بى معناست، زيرا پيشتر اين روايت نيامده است.
4) . در «بحار الانوار: 57/ 216»: يحيى الجندل.
5) . در تمام نسخهها: «حسن اول» ضبط شده كه خطاست، و بايد (أبى الحسن اول) بوده باشد،
«خواننده مردم را با حقّ (1). ميان () در «بحار الانوار: 57/ 216» نيامده است.(2). اين روايت را علّامه مجلسى در «بحار الانوار: 60/ 217» به همين سند به نقل از تاريخ قم آورده است.(3)از اهل قم، حقّ عزّ و جلّ بر دست او طآئفه از مردم جمع كند، همچو پارهاى آهن باشند، (و ياران او در آن وقت و در آن روز، فرزندان مالك بن عامر باشند، دلهاى ايشان همچو پارههآى آهن بود) (2)، بادهآئى جهنده ايشانرا بنلغزاند، و از حرب و جنك نكول نكنند، و باز ناستند، و بد دل نشوند، و بر پروردكار خود توكل نمايند، و العاقبة للمتّقين» (3).
و همچنين روايت كنند: از محمد بن أبى الحرى، و او از أبو الفضل اسباطى، و او از أبى عفّان بصرى (4)، كه او كفت كه: أبى عبد اللّه عليه السّلم فرمود كه:
«هيچ ميدانى كه قم را چرا قم نام كردند؟
ما كفتيم: كه خذاى، و رسول خذاى، و تو بذان عالمترى و داناتر.
فرمود: از براى آن قم نام نهادند، كه اهل آن با قائم آل محمّد عليه السّلم جمع شوند، و با او قائم و مستقيم باشند، و او را نصرت و مدد نمايند» (5).
و همچنين: على بن عيسى كويد، كه حديث كرد مرا على بن محمد بن ربيعت.
1) . در نسخة
2) و
3) : مردم را با خلقى از اهل قم.
4) . در «بحار الانوار: 57/ 216» آمده است: (و باسناده عن عفّان البصرى) و نام دو تن راوى مذكور در تاريخ قم را نياورده، ليكن در «بحار الانوار: 60/ 216» به همين سند به نقل از تاريخ قم آمده است.
5) . در «بحار الانوار: 57/ 216» آمده است: (و باسناده عن عفّان البصرى) و نام دو تن راوى مذكور در تاريخ قم را نياورده، ليكن در «بحار الانوار: 60/ 216» به همين سند به نقل از تاريخ قم آمده است.
سليم (1)، از صفوان بن يحيى بيّاع سابورى (2)، كه او كفت:
«من روزى در صحبت امام ابى الحسن علىّ بن أبى طالب (3)نشسته بودم، ذكر قم و أهل قم، و ميلكردن ايشان با محمّد مهدى عليه السّلم مىكردند.
امام أبى الحسن بر ايشان ترحّم فرستاد، و كفت: رضى اللّه عنهم.
يعنى: خذا از ايشان راضى باد.
بعد از آن فرمود كه: بهشت را هشت در است، و يكدر آن با قم است، و اهل قم كزيدكان شيعت مااند، بنسبت با شيعيان ديكر شهرها، حقّ سبحانه و تعالى محبّت و ولايت ما در طينت ايشان سرشته است، و وجود ايشان مستقر و قراركاه آن كردانيده» (4).
و ايضا: روايت كنند از بعضى اصحاب ما، كه فرمودند كه:
«روزى ما در حضرت أبى عبد اللّه نشسته بوديم، اين آيت بر خواند كه:
فَإِذا جاءَ وَعْدُ أُولاهُما بَعَثْنا عَلَيْكُمْ عِباداً لَنا أُولِي بَأْسٍ شَدِيدٍ فَجاسُوا خِلالَت.
1) . در «بحار الانوار: 57/ 216» آمده است: محمد الربيع، عن صفوان بن يحيى بيّاع السابرى.
2) . در نسخه اصل نام اين راوى اين گونه ضبط شده: (صفوان بن يحيى بن بياع سابورى) كه در اين نام كلمه (بن) دوم زيادى است، همچنانكه ضبط (سابورى) نادرست است، و صحيح آن (سابرى) مىباشد كه نام نوعى پارچه بافتنى بوده است، و (بيّاع سابورى) يعنى فروشنده آن.
3) . در حاشيه نسخه چاپى مصحح آية اللّه شبيرى آمده است: اين عبارت مراد بدون شك أبو الحسن على بن موسى الرضا عليه السلام مىباشد، زيرا صفوان بن يحيى از اصحاب حضرت رضا است نه حضرت أمير عليهما السلام. و ظاهرا على بن أبى طالب مصحّف آنست. و احتمال اين كه كلمه (بن أبى طالب) از باب انتساب بجدّ أعلى باشد بسيار مستبعد به نظر مىرسد، اگر چه انتساب بجدّ اختصارا- نظير محمد بن بابويه- شايع است، ولى تاكنون تعبير از حضرت رضا، بعلىّ بن أبى طالب معهود نبوده، و باحتمال بسيار بعيد مراد از أبو الحسن على بن أبى طالب عليه السلام حضرت امير المؤمنين است، و واسطه بين صفوان بن يحيى و آن حضرت ساقط شده. علاوه بر آن، (على بن أبى طالب) در «بحار الانوار: 57/ 216» مذكور نمىباشد.
4) . اين روايت راى علّامه مجلسى در «بحار الانوار: 60/ 216» به همين سند، به نقل از تاريخ قم آورده است.
الدِّيارِ وَ كانَ وَعْداً مَفْعُولًا (1)
ما كفتيم: جانهآء ما فداى تو باد، اين كروه بندكان كيستند، و كذام طآئفهاند؟
سه بار فرمود كه: هم و اللّه اهل قم، يعنى و اللّه كه ايشان اهل قماند» (2).
و اللّه أعلم.ت.
و ذكر ارتفاع آن. و ذكر مبلغ خراج بقم بر وجه مساحت؛ و اعتماد بر آن. و نامهآء ارتفاع ضيعتهآى آن. و ذكر اختلاف انواع خراج بقم؛ تا آنكاه كه شيخ ابو الحسن عبّاد بن عبّاس (1)رحمه اللّه در سنه خمس و ثلاثين و ثلثمائه (2)هجريّه مقرّر كردانيد.
و ذكر نجوم (3)و دفعات مال خراج. و رسمها و خراج آن. و رسوم صدقه بقم. و ذكر آنج در أمر خراج آمده است در روزكار عجم و در زمان اسلام. و ذكر وجوه اموال و احكام زمينها».
1) . شيخ ابو الحسن عبّاد بن عباس طالقانى، پدر كافى الكفاة أبو القاسم اسماعيل بن عبّاد، مشهور به صاحب بن عبّاد. مصنّف تاريخ قم از معاصرين او بشمار مىرود، و به نظر مىرسد از نزديك با او آشنائى داشته است، در مقدمه كتاب تاريخ قم در توصيف او مىگويد: (شيخ الامين- رضى اللّه عنه- آن كسى است كه از گزيدگان رجال زمان خود به علم و ورع و ترسكارى و فضل و كمال و امانت و قناعت و سياست و كفايت و حسن سيرت فائق و راجح آمده، و در ايام وزارت او، ركن الدوله قدس اللّه روحه را هميشه مأمون و مشار اليه، و ناصح و مصلح امور رعايا و سائر اصناف مردم بوده، تا بحيثيتى كه چون به جوار ايزدى واصل شد، مدتى مديد، و عهدى بعيد، بر گذشتن او تأسف و تحسّر مىنمودند). و شيخ آقا بزرگ تهرانى در طبقات اعلام الشيعة ق 4/ ص 144 در ترجمه او مىگويد: (عباد بن عباس الوزير الامين، أبو الحسن الطالقانى، المتوفى 335. كان وزير ركن الدوله و كاتبه، كما أنّ ابنه الصاحب كافى الكفاة اسماعيل بن عباد كان وزير ابنه فخر الدوله ابن ركن الدولة. و ياقوت حموى در معجم البلدان در «طالقان» درباره او مىگويد: (... عباد بن العباس بن عباد ابو الحسن الطالقانى، سمع عباد أبا خليفه الفضل بن الحباب و البغداديين فى طبقته. قال ابو الفضل: و رأيت له في دار كتب ابنه أبى القاسم بن عبّاد بالرى كتابا في احكام القرآن ينصر فيه مذهب الاعتزال، استحسنه كلّ من رآه، و روى عنه أبو بكر بن مردويه و الاصبهانيون). در فهرست تاريخ قم سال وفات او 330 هجرى آمده است: (شيخ امين أبو الحسن عبّاد بن عباس رحمه اللّه، در آن سال كه او را وفات رسيد، و آن سنه ثلاثين و ثلاثمائه هجريّه بود)، ليكن در آغاز (باب دوم) از تاريخ قم آمده است: (آنگاه كه شيخ ابو الحسن عباد بن عباس رحمه اللّه در سنه خمس و ثلاثين و ثلاثمائه هجريه مقرر گردانيد) كه نشان مىدهد تا اين سال حيات داشته است.
2) . سال 335 هجرى.
3) . نجوم جمع نجم، گر چه در لغت به معناى ستاره است، ليكن از آنجايى كه عرب در دورههاى كهن وظايف و تكاليف مالى و دينى خود را با توجه به طلوع و غروب برخى ستارهها انجام مىدادند، از اين رو سررسيد آن تكاليف را «نجم» مىگفتند، و بتدريج اين اصطلاح را توسعه داده، و شامل مطلق وظايف و تكاليف و تعهدات قرار دادند، (مصباح المنير: ماده «نجم»).
و اين باب مشتمل است بر پنج فصل:
بحقيقت و درستى كه بقم، چند نوبت كوره قم مساحت (1)كردهاند، و هر عاملى كه آمده است؛ قم را مساحت كرده و پيموده، مكر بعضى كه اعتماد بر مساحت ديكران كرده اند، و اين مساحتها بعضى آنند كه تمام شدهاند، و بعضى ناتمام مانده. و آنج از مساحتها كه تواريخ بذكر آن ناطقاند، و راويان- از اهل قم و غيره- روايت كردهاند، هشت مساحتست:
اوّل: مساحت حمزة بن اليسع أشعريست:
و اين مساحت در سنه تسع و ثمانين و مائه (2)هجريّه بود، و آن چنان بود كه حمزه درين سال قصد هرون الرشيد كرد، و بنزديك او رفت، و از وى درخواه كرد كه مال قم از اصفاهان جذا كرداند. رشيد سخن او را اجابت كرد، و ملتمس (3)او را مبذول داشت، و از وى قبول كرد، و عاملى را با وى بفرستاد تا ضيعتهآى قم را بپيمايد، و كزى (4)كه آنرا رشيديّه
خوانند- و بذان معروف و مشهور است- بدو داد، حمزه با قم معاودت (1)نمود، و قم را مساحت كرد و بپيمود.
و كويند كه: درين سال مساحت واقع نشد، و حمزه بر آنج دستور خراج اصفاهان از خراج قم ناطق بود اختصار (2)كرد، و مال ضيعتهآئى كه از ديكر شهرها با حوز (3)قم گرفته بودند، با خراج قم اضافت كرد.
و اين ذارع (4)رشيديّه كه ياد كرديم، آن ذراع است كه بعاصميّه معروفست، عبد اللّه بن كوشيد- عامل اصفاهان- آنرا با براذر خود عاصم بن كوشيد بقم فرستاد، پيش از آنك قم را كوره و شهر كردانيده بودند (5)، تا قم را مساحت كند و بپيمايد، اهل قم او را بكشتند.
و كويند كه: او را از برآى آن بقم فرستاده بود، تا بقايآى سالهآى گذشته، كه آنرا موانيد (6)ميخوانند- و رشيد بذان عمّال را مطالبت مىنمود- تا استيفاى آن نمايد و بستاند. پس اهل قم فرمان نبردند، و او را بكشتند.
و نيز كفتهاند كه: اين ذراع رشيديّه- كه حمزه بقم آورد- غير ذراع عاصميّه است، اين جذاست و آن تنها.
مساحت دؤم: مساحت عامر بن عمران بن عبد اللّه أشعرى است:ى.
1) . بازگشتن.
2) . در أصل «اختصار» آمده است كه ظاهرا خطاست، و صحيح آن «اقتصار» بايد باشد، بمعنى بسنده و اكتفاكردن، كه همو مقصود مصنف است.
3) . يعنى جزو حوزه مالياتى شهر قم قرار داشتند.
4) . وسيله اندازهگيرى.
5) . يعنى پيش از سال 189 هجرى، زيرا در اين سال خليفه عباسى هارون الرشيد خواهش حمزه ابن اليسع أشعرى را اجابت نمود، و شهر قم را كوره مستقل قرار داد، و آن را از اصفهان جدا نموده، و براى آن ديوان جداگانهاى تشكيل داد.
6) . احتمالا جمع غير قياسى كلمه (مانده) فارسى.
رشيد او را در آخر سنه اثنين و تسعين و مائه (1)والى قم كردانيد. چون عامر ابن عمران از پيش رشيد با قم معاودت نمود، ابتدا (2)بمساحت قم كرد، و اين مساحت باتمام نرسانيد، سبب آنك درين ميانه، در سنه ثلث و تسعين (3)وفات يافت.
مساحت سئم: مساحت علىّ بن عيسى طلحى است:
معتصم (4)در ايّام خلافت (5)مأمون، على بن عيسى را در سنه اثنتى عشر و مائتين (6)عامل قم كردانيد، و ميان او و ميان بنى عمّ او از آل سعد (7)تباعدى و دورى بود. علىّ بن عيسى قم را بهپيمود، و هفتصد هزار درهم بر مال اصلىء او- كه در آن وقت بر آن اعتماد كرده بودند- زيادت كرد. پس اهل قم بسبب عمل و فعل و رفع (8)او، امر او را نافرمانى مىكردند؛ تا او را معزول كردند.
مساحت چهارم: مساحت اليسع بن حمزه اشعريست:
و سبب آن بود كه اليسع جون از بنى اعمام خود مستوحش (9)بود، قصد سرّن.
1) . سال 192 هجرى.
2) . شروع و آغاز.
3) . يعنى سال 193 هجرى، از اين رو جز چند ماهى ولايت قم را عهدهدار نبود.
4) . ابو اسحاق محمد بن هارون الرشيد، مشهور به (المعتصم باللّه) عباسى، هفتمين خليفه عباسى، كه پس از مرگ مأمون در سال 218 هجرى به خلافت رسيد، و 10 سال خلافت او بدرازا كشيد.
5) . عبد اللّه بن هارون الرشيد، ملقّب به مأمون از سال 197 هجرى لغايت 218 هجرى بر مسند خلافت بود.
6) . سال 212 هجرى.
7) . مقصود آل سعد بن عبد اللّه اشعرى است، كه از شهرت بسزايى در قم آن دوران برخوردار بودند.
8) . رفع يعنى بالابردن، كه مقصود افزودن بر خراج و ماليات قم است.
9) . ترسان.
من رآى (1)كرد؛ در روزكار خلافت معتصم، و از وصيف (2)تركى- أمير امرا- درخواست كرد، و ضماننامه داد، كه قم را مساحت كند و بپيمايد، بر سبيل سويّت و عدالت، و مال آن بسيارى زيادت آرد، چنانجه هيچ كس تظلّم ننمايد و شكايت نكند.
وصيف تركى درين سخن او را اجابت نمود، و او را با محمّد بن هاشم بادغيسى- أمير قم- بقم فرستاد، و روانه كردانيد در سنه خمس و عشرين و مائتين (3).
پس جون اليسع به قم آمد، اهل قم را دلخوشى و استمالت داد، و بمعاونت و شفقت و تخفيف در مساحت ضيعتهآء ايشان وعدههآء مرغوبه (4)داد، پس اهل قم بذو، و بصحبت او، بقول و فعل او مآئل شدند.
پس از آنك مصقله بن اسحاق، و محمّد بن عامر بن سعد، ايشانرا نهى مىكردند، و مىكفتند كه اليسع بذين سخنان ميخواهد كه شما را بفريبد، ايشان منتبه (5)نشدند و باز نايستادند.
پس اليسع ابتدا كرد بمساحت قم، تا مال آن بهشت هزار هزار درهم برسانيد و رفعد.
1) . شهر سامراء (يا سرّ من رآى) در 80 كيلومترى شمال بغداد، كه چندى دار الخلافه گرديد.
2) . وصيف تركى يكى از مشهورترين اميران ترك لشكر عباسيان، كه به (امير الامراء) نيز شهرت داشت، او در اصل يكى از غلامان معتصم بود، و بعدها بر اثر لياقت به فرماندهى لشكر رسيد، و سپس منصب حجابت را براى چهار خليفه عباسى- يعنى معتصم و واثق و متوكل و منتصر- به عهده گرفت. او در سال 253 هجرى در آغاز خلافت المعتز باللّه در سامراء كشته شد.
3) . سال 225 هجرى.
4) . اين صيغه چنانكه در ميان فارسىزبانان متداول و مستعمل است، معمولا به حذف مضاف مىآيد، و گفته مىشود جنس مرغوب، و در واقع صحيح آن مرغوب اليه است، و گرنه مرغوب به تنهايى در زبان عربى قابل حمل بر معناى خواستن و نخواستن است، يعنى اگر گفته شود مرغوب عنه به معناى نخواستن است، و اگر گفته شود مرغوب اليه دلالت بر خواستن مىكند.
5) . آگاهشدن، و احتمال مىرود ضبط صحيح آن (متنبه) بوده باشد.
كرد، و دو نسخه ناطقه (1)بذان بنوشت، و آن دو را در پاره كتان پيچيد، و بانكشترى خود مهر كرده، و در سراى محمّد بن هاشم بسپرد، تا بوصيف تركى برساند، و او بحضرت خليفه برد (2). در نسخه اصل: (هرتمه) ضبط شده است.(3)، و محمّد بن عامر بر آن حيلت كرد، تا آن مساحت را باطل كردانيد، چنانچه شرح آن بيايد.
و بعضى ديكر كويند كه: «اين مساحت در روزكار والى و حاكمشدن يحيىء بن هرثمة (3) بود بشهر قم، و آل سعد بعد ازين مساحت بصحبت او ميل كردند، و او را در شهر بردند، و بميدان اليسع فرود آوردند، پيشتر از آن بكميدان (4)فرود آورده بود».
و اين روايت متفاوتست، و از خلافى خالى نيست، زيرا كه يحيى در سنه ثلاث و أربعين و مائتين (5)والىء قم شد، در روزكار خلافت متوكل (6)، جه اكر اين مساحت درين وقت بودى، محمد بن مجمّع (7)ياد كردى، و مساحت أبى الجارود ياد نكردى.كه
1) . ناطق: گويا.
2) . در اصل: بوده، و در نسخة (2) و
3) : بود، و در نسخه چاپى: برد.
4) . يعنى يحيى بن هرثمه نخست در روستاى كميدان كه در شمال غربى قم آن دوران (از حدود ميدان نو تا وادى السلام و ميدان الهادى) بود مستقر شد، و پس از اطمينانيافتن اهالى قم از او، وى را بدرون شهر- كه در سمت شرقى رودخانه قرار داشت- انتقال دادند، و او را به يكى از مهمترين ميادين شهر قم (كه ميدان اليسع اشعرى بود) فرود آورند، و پيشتر در «باب اول» به تفصيل درباره اين دو بخش قم، و ميدان اليسع سخن رفت.
5) . سال 243 هجرى.
6) . جعفر بن محمد بن هارون نهمين خليفه عباسى ملقّب به المنتصر باللّه و مشهور به (المتوكل على اللّه)، پس از مرگ برادرش الواثق باللّه در روز 24 ذى الحجة سال 232 هجرى به خلافت رسيد، و در شب چهارشنبه سوم شوال سال 247 هجرى به قتل رسيد، و مدت خلافت او چهارده سال و نه ماه و اندى روز بود.
7) . مصنّف تاريخ قم براى تدوين كتاب خود از مجموعهاى از منابع استفاده كرده است، كه
و من كه مصنّف اين كتابم، كتابى (1)از آن محمّد بن مجمّع (2)خواندهام، و نسخه آن اينست:
«اين كتابيست مشتمل بر آنك جمعى از شهود- كه در آخر اين كتاب نام ايشان بردهاند- كواهى دادند، در تاريخ شعبان سنه خمس و خمسين و مائتين (3)، بنزديك محمد ابن مجمّع- عامل أمير المؤمنين (4)أطال اللّه بقائه- بر خراج كوره قم، كه همه حصّه معروفه بحصّه عبد اللّه جشنسفيار ملقّب باوشته، و هندو بن وار در قريه طريز ناهيد، از رستاق ساوه، از كوره قم، و آن يك جزو است از جمله هشت جزو، كه عبارت از مجموع اين قريه معروفه مسمّاة (5)است.
درين كتاب:
از عبد اللّه بن جشنسفيار، و هندوى بن وار، و ايشان مالكاند بتمليكى (6)صحيح شرعى، و در دست ايشان جارى و نافذ بحقّى ثابت، ملكى صحيح و صريح، و در (7)قديم الدّهر بتصرّف ايشان. و مساحت اين حصّه مرتفع (8)، و نامزد شده بنام ايشان،آن
1) . مقصود سند و نوشته است.
2) . او كارگزار خراج قم در سال 255 هجرى بوده، و يادى از او در منابع نيامده است.
3) . سال 255 هجرى.
4) . در اين سال دو خليفه بر مسند خلافت بودند، از آغاز آن تا نيمه رجب المعتز باللّه عباسى، و پس از مرگ او در 20 رجب المعتمد على اللّه عباسى به خلافت رسيد.
5) . ناميدهشده، سابق الذكر.
6) . در نسخه چاپى: بتمليك.
7) . يعنى از.
8) . كلمة «مرتفع» در اينجا به معناى رسانده شده است، يعنى آنچه در اين سند آمده است، آن
في سنة سبع و عشرين و مائتين (1)- جز از آنج بعد از آن بخريدند- و مال ايشان بر ايشان حوالت كرده شد، و در ديوان خراج بكوره قم نوشته آمد.
و كواهانى كه درين كتاب نام ايشان مثبت (2)بوده، اينجماعتاند:
عبد اللّه بن عامر بن عبدويه، حسن بن علىّ بن آدم، احمد بن اسحق بن سعد، محمّد بن سعد بن زكريا، محمّد بن عبد اللّه الخطابادى، عبد اللّه بن خزرج [بن] عبديل، سعد ابن محمّد بن الحسن بن سعد، عيسىء بن محمّد، احمد بن محمّد [بن] عامر، محمّد بن على ابن عبد اللّه [بن] خزرج، عبد اللّه بن الحسن بن سعد، مالك بن سعد بن موسى، جعفر بن حسن بن حمّاد، أحوص بن حسين بن سعد، علىّ بن الحسين بن أحوص، علىّ بن عبد اللّه بن خزرج، محمّد بن اسحق بن محمّد [بن] اسحق، عبد اللّه بن الحسين بن سعد، مالك بن سعد بن موسى، جعفر بن سعد بن سعد، محمّد بن الحسن بن محمّد [بن] عمران، على بن طيفور».
و از قومى اهل قم (3)روايتست كه: «ذراع رشيديّه، ابراهيم بن شاذوكه- نام او ملك بن محمّد احوص بود- بقم آورد».
و اين غلط است، زيرا كه ابراهيم روزگار رشيد را درنيافت، وليكن ابراهيم بن اليسع بود- و او را در آن مساحت اثرى محمود بود، و سيرت پسنديده از وى بازماند، و حمزه بنم.
معلّى اشعرى، او را و مصقله بن اسحق را، در شعرى كه منسوبست بذو مدح كرده است، و اليسع را ذمّ و نكوهش- مكر ابراهيم درين مساحت از عراق ذراعى ديكر بقم آورده است.
امّا من كه مصنّف اين كتابم، اين روايت و اين خبر نديدهام و نشنيدهام، و اللّه أعلم.
مساحت پنجم: مساحت أبى الجارود، منذر بن منصورست:
و أبو الجارود، عامل (1)قم در زمان خلافت واثق (2)، و امارت عبد الرحمن بن حبيب طوسى.
و أبو الجارود قم را مساحت كرد و بپيمود، در سال سبع و عشرين و مائتين (3)، و مال آن بمساحت او سهزار هزار درهم بوده است.
و أبى الجارود بقم عامل بود، تا سنه تسع و عشرين و مائتين (4)، و پس از آن از قم باز كرديد، مستوحش و متنفّر از اهل قم، و براذر خود احمد بن منصور را بر جآى خود خليفه كرد و بكذاشت، چنانج من در باب ولاة و حكّام حكايت و ذكر او كردم (5).كه
1) . نماينده ديوان الخراج، كه مسئوليت جمعآورى خراج شهر را به عهده داشت، عامل يا عامل خراج مىگفتند.
2) . هارون بن محمد بن هارون الرشيد، ملقّب به الواثق باللّه، نهمين خليفه عباسى، پس از مرگ المعتصم باللّه عباسى در 11 ربيع الاول سال 227 هجرى به خلافت رسيد، و در ذى حجّة سال 232 هجرى به هلاكت رسيد.
3) . سال 227 هجرى.
4) . سال 229 هجرى.
5) . طبق فهرستى كه مصنّف در آغاز كتاب آورده است، باب يازدهم كتاب داراى يك فصل بوده است، درباره واليان و حاكمان قم از سال 89 هجرى (سال كوره و شهرشدن قم) تا سال 378 هجرى، كه 201 نفر مىباشند، و اين باب از بابهاى مفقود كتاب تاريخ قم است، و از سخن او كه مىگويد: (چنانچ من در باب ولاة و حكّام حكايت و ذكر او كردم) مىتوان استفاده كرد كه
مساحت ششم: مساحت بشر بن فرج است:
سبب درين مساحت، آن بود كه اهل قم شكايت كردند از بد معاملتى عمّال، كه در اندك مدّتى پياپى بقم آمدند، و هر كس كه مىآمد مال (1)آن بزياده مىكرد، و ازيشان:
احمد بن محمّد بن يحيىء [بن] فيروز، و محمّد بن أبى مريم، و احمد بن محمّد بن جرّاح بودند.
پس بشر بن فرج را با اهل قم بقم بفرستادند، تا ناظر و مشرف بود در آنج اهل قم از آن شكايت مىكردند، و بازبيند كه اين شكايت ازيشان بموقع است يا نه. و اين در روزگار خلافت معتضد (2)، و ولايت وصيف (3)بود.
پس بشر در ماه رجب، سنه أربع و ثمانين و مائتين (4)بقم فرود آمد، و عباس بن الفضل را نيز با وى عامل كرده بودند، پس بشر را عامل قم كردانيد. و بشر قم را مساحت كرد، و بسهزار هزار درم و كسرى رفع (5)آن بنوشت، پس از آنك حصصى معافه و مسلّمه (6)-ه.
1) . يعنى هر عامل كه مىآمد خراج استحقاقى اهل قم را افزايش مىداد.
2) . أبو العباس احمد بن طلحه، ملقّب به المعتضد باللّه عباسى، چهاردهمين خليفه عباسى در رجب سال 279 هجرى به خلافت رسيد، و نزديك به 10 سال خلافت كرد، و در ربيع الآخر 289 هجرى به هلاكت رسيد.
3) . مقصود وصيف تركى امير الامراء مىباشد.
4) . سال 284 هجرى.
5) . يعنى افزايش و ارتفاع ماليات.
6) . جمع حصّه يا سهم، معافه: مورد عفو خليفه كه از ماليات مستثنى بود. مسلّمه: ظاهرا به معناى مالياتهاى پيش پرداختهشده.
كه در دستهاى مردم بود، كه آنرا مساحت نمىكردند- وضع (1)كرد، و معاف و مسلّم داشت، و اين مساحت معروفست بمساحت عبره (2).
مساحت هفتم: مساحت يحيىء بن اسحق است:
و سبب درين مساحت آن بود كه ميان أسد بن جمهور- عامل قم- و ميانه اهل قم خلافى واقع شد، پس از اهل قم پنجاه مرد- بعضى از عرب، و بعضى از عجم- بحضرت حامد بن عبّاس بن حسن (3)
(نگاه كنيد به: تاريخ ابن الاثير: 8/ 139)
رفتند، و او بكرج (4)بود- و نيز كويند كه بهمدان بود- و اين صورت در جمادى الآخر سنه احدى و تسعين و مائتين (5)بود.چون آن پنجاه مرد از قم بحضرت عامل رسيدند، از اسد شكايت كردند، و تظلّم نمودند، و التماس كردند كه عاملى عادل را بفرستد، تا ضيعتهاىء ايشان بر وجه تعديل (6)مساحت نمايد.
پس حضرة حامد، أسد را از ايشان معزول كرد، و يحيىء بن اسحق را بعوض او بريشان عامل كردانيد. پس اهل قم در صحبت يحيى در رجب هم ازين سال با قم معاودت نمودند، و يحيى هم درين ماه بمساحت ابتدا كرد، و در محرم سنه اثنتى وه.
1) . وضعكردن: از ذمه برداشتن.
2) .؟
3) . حامد بن العباس، متولى جمعآورى خراج سواد (منطقه ميانى و جنوب عراق) بود، در سال 306 هجرى المقتدر باللّه عباسى او را به وزارت نصب كرد، او را مردى كريم، خوشرو، ليكن شديد و بدون گذشت در جمعآورى خراج توصيف كردهاند. حامد در سال 311 ه بدستور المقتدر از وزارت عزل، و بدست ابن الفرات مسموم گرديد، و در واسط درگذشت.
4) . مقصود كرج أبى دلف است كه شهر اراك كنونى بوده.
5) . سال 291 هجرى.
6) . يعنى به صورت عادلانه.
تسعين (1)، در خلافت مكتفى (2)و امارت عباس بن عمرو غنوى (3)، تمام كرد و فارغ شد، و مال آن باندك چيزى كمتر از مساحت بشر رفع كرد.
و من نمىدانم بجه سبب بود كه ذكر مال مساحت نكرد، و مال مساحت بشر بن فرج ذكر كردند؟، و مساحت بشر پيش از مساحت يحيى بود بمدّتى، امّا اين قدر معلوم است كه ارتفاع مساحت يحيى از ارتفاع مساحت بشر كمتر بود، و اللّه اعلم.
مساحت هشتم: مساحت ابو الحسن (4)[على] بن احمد الصّيمرى (5)است:
و سبب اين مساحت آن بود كه، محمّد بن ادريس قمّى كاتب، نامه نوشت بعلىّ بن عيسى وزير (6)در رفع أبى علىّ احمد بن محمّد بن رستم اصفاهانى (7)، پس أبو على را.؟
1) . سال 292 هجرى.
2) . على بن احمد ملقب به المكتفى باللّه عباسى، پانزدهمين خليفه عباسى، در ربيع الآخر سال 289 در بغداد خليفه گرديد، و در ذى القعدة سال 295 هجرى، پس از 6 سال و 7 ماه خلافت درگذشت.
3) . عباس بن عمرو غنوى يكى از اميران دولت عباسيان در دوره خلافت المعتضد عباسى است، طبرى در حوادث سال 387 ه خبر انتصاب او را به امارت يمامه و بحرين، و گسيل او به جنگ ابو سعيد جنابى قرمطى، و شكست او در برابر قرامطه و به اسارت درآمدن او، و جز اين اخبار درباره غنوى را آورده است.
4) . در نسخه چاپى (أبو الحسين)، و در نسخه اصل در عنوان (أبو الحسن) و در ادامه دو نوبت (أبو الحسين) ضبط شده، كه ظاهرا همين بايد صحيح باشد.
5) . در نسخه اصل اين نسبت (الضّيمرى) و در ديگر نسخهها (الصيمرى) ضبط شده، كه همين صحيح بايد باشد، و (الصيمرى) با ضاد غلط است، و اين نسبت يا به رودى است در بصره كه پيرامون آن چند روستا است، و يا به شهر (الصيمرة) كه در قرن چهارم هجرى در نزديكى شهر بروجرد كنونى قرار داشته است.
6) . على بن عيسى بن داود بغدادى، يكى از مشهورترين وزيران خلفاى عباسى، چندين مرتبه در دوره المقتدر باللّه عباسى به وزارت رسيد، و در سال 334 هجرى درگذشت.
7) .؟
معزول كردانيد، و محمّد (1)را بجاى او والى كردانيدند، و بعد از آن ابو الحسن عبيد اللّه بن عيسى بن جرّاح (2)را بقم فرستاد تا ناظر باشد، و بعد از آن أبو الحسين علىّ بن احمد صيمرى را، در شوّال سنه احدى و ثلثمائه (3)عامل كردانيدند. پس أبو الحسين، محمّد بن ادريس را حبس كرد، و شهر قم را مساحت كرد؛ در سنه اثنتين و ثلثمائه (4)، و مساحت او در سنه ثلث و ثلثمائه (5)تمام شد، و اين مساحت بسهزار هزار درهم مرتفع شد، و اللّه أعلم و أحكم.
و بعضى از مساحتها كه باتمام نرسيدند، بسبب ناتمامى آن ذكر آن نكردند.
و كويند كه: پس از صيمرى، علىّ بن محمد بن سهل دينورى (6)- كه بقم عامل بود- قم را پيمود و مساحت كرد، در سنتى (7)عشر و احدى عشر و ثلثمائه (8)، و پيش از وى ابو مسلم محمّد بن بحر اصبهانى- عامل قم- قم را مساحت كرده است، در سنه تسع و ثلثمائه (9)، و پس از اين مساحت، [ضيعتهاى] عرب از عجم جذا كرد.
و همچنين: در سنه ثمان عشر و ثلثمائه (10)، قم را مساحت كرده و پيموده، اما درينى.
مساحت دوّم اندك مساحتى اتفاق نيفتاده، و آن ديه بوده است يا ناحيتى، پس از اين جهت اين مساحت را ذكر نكردهاند و مبلغ آن نكفته.
و از مجموع مساحات، اعتماد بر مساحت بشر بن فرج بوده است، خصوصا در مزارع، و در مساحت صيمرى در باغات و بساتين مشجّره (1)معيّنه.
چنين كويد مصنّف اين كتاب، كه:
جون بذين موضع رسيدم ازين كتاب، آن حكايت كه أبو علىّ، عبد الرحمن بن عيسى همدانى، كاتب بكر (2)، از أبى جعفر محمد بن عبدوس (3)روايت كرده، و او از أبى عمرو بن سلمه همدانى (4)با خاطرم آمد، بضرورت آنرا- أيضا- درين كتاب ذكر كردم، و آن آنچنان بود كه:
«عمران بن هرون همدانى انكار مساحت ضياع خود كرد؛ بنزديك بعضى از واليان و حاكمان دواوين، و فرمود كه در اين مساحت بر من ظلم كردهاند.
پس صاحب ديوان او را كفت: دو كواه عادل بر صدق سخن خود بكذران، بر آنك درين مساحت بر تو ظلم رفته است.).
1) . بساتين: جمع بستان به معناى باغ. مشجّره: شجر يعنى درخت، و مشجّره يعنى درخت كارى.
2) . أبو على عبد الرحمن بن عيسى بن حمّاد همدانى، معروف به كاتب بكر بن عبد العزيز، نويسنده كتاب همدان، يكى از منابع مصنف تاريخ قم در تدوين كتاب خود است، كه در هفت موضع از كتاب او نقل مىكند.
3) . أبو عبد اللّه محمد بن عبدوس جهشيارى وزير، متوفاى سال 331 ه ق و نويسنده كتاب ارزشمند (الوزراء و الكتّاب) كه چندين بار چاپ شده است.
4) . سلمة [سهل؟] ابن سلمه همدانى، كارگزار ايالت جبال در زمان هارون الرشيد (170- 193 ه)، وى احتمالا از خاندان «بنو سلمه» است، كه در سراسر قرن دوم و نيمه نخست قرن سوم در همدان رياست داشتند، برخى از مورخين خاندان «بنو سهل» در همدان را از «آل دلف» كه از قبيله «عجل» بودهاند دانستهاند. (همداننامه: 346- 348).
عمران كفت: أصلحك اللّه (1)! تو بدو مسّاح (2)و زمين پيماى بر من حكم ميكنى، و ممكن كه ايشان هر دو از اهل ذمّت باشند، و از اهل اسلام نباشند، تا بذان چه رسد كه عادل باشند، و درباره من حكم نمىكنى الّا بدو عادل؟! و انصاف و معدلت، و حكم نصفت غير ازينست. و من دو عدل بر آنك بر من ظلم كردهاند درين مساحت نكذارم، وليكن دو كواه بيارم كه ايشان هر دو، از زمين پيمآى تو عالمتر و برخبرتر باشند!»، و اللّه أعلم بالصّواب.د.
فصل دؤم از باب دوم «در ياد كردن ارتفاعها (1)، و خراج مال آن بقم»
چنين كويد مصنف اين كتاب، كه:
كتابى (2)يافتم كه در آن كتاب ذكر مالها كه هر سال بقم معيّن، و وضع كرده بودند، و بر آن دستورات (3)نوشته، و مال (4)هر بابى از آن جذا كرده، و رسم و عادت مسّاح و زمين پيماى، و اوضاع و اعمال ايشان. پس من درين موضع آنرا ايراد كردم و بنوشتم، تا اصلى و دستورى بود مسّاح و زمين پيماى را مساحت كردن، و زمينها پيمودن، و حرز (5)كردن موضع را، و آن اينست:
1) . مقصود از «ارتفاع» افزايشيافتن، يا افزودن بر خراج ساليانه زمينهاى كشاورزى است.
2) . مصنّف تاريخ قم در تدوين كتاب خود از مجموعهاى از منابع استفاده كرده است- كه به تعدادى از آنها پيشتر اشاره رفت- كه هر كدام از ارزش و اعتبار ويژهاى برخوردار است، در اين باره در «كتابشناسى آثار مربوط به قم: ص 30» آمده است: «از امتيازات «كتاب قم» يكى همين اين است كه مؤلف آن برخى از اسناد ديوانى قديم را به صورت اصل و كامل نقل كرده كه در متن مترجم پارهاى به همان شكل، و برخى به برگردان فارسى ديده مىشود» از جمله اين وثائق و اسناد تاريخى «كتاب ذكر مالها به قم» است، كه مصنف در دو موضع از آن استفاده برده است.
3) . دستورات: جمع «دستور»، احكام صادره از سوى ديوان خراج، كه به موجب آن صاحبان ضيعتها ملزم به پرداخت خراج ساليانه خود بودند را «دستور» گويند.
4) . در اصل: ماتى.
5) . تعيين حدّ و مرز ضيعهها و زمينهاى كشاورزى.
«ذكر مرسوم و وظيفه مسّاح بقم، و رسوم و اوضاع، و آنج در باب مساحت مىبايد دانستن، و بجآى مىبايد آوردن:
مىبايد كه مسّاح؛ صور (1)- كه بزبان قم آنرا مرز كويند- و سواقى و أنهار (2)را مساحت نكند و نپيمايد، و همچنين زمينهآى بآئر و نامزروع نپيمايد؛ (3)و چون در ميانه زرع واقع شده باشد، و مساحت كرده، بعد از آن اسقاط كند، و آنرا از حساب مساحت وضع (4)كند.
ديكر: زرعى كه بواسطه آفتى نشو و نما نكرده باشد، يا پنبه كه رسته (5)نشده باشد، يا رسته شده باشد و آب نداده باشند، و حقّابه (6)آن بذان نرسيده باشد، و از آن منع كرده باشند. صاحبش را بر صدق سخن او سوكند دهند، و بعد از آن او را با موضعى كه مثل آن بود نسبت نمايند، و قياس كنند.
ديكر: نهرى كه بر هر دو طرف آن ميانه (7)نشانده باشند، اعم از آنك معرّش باشد يا غير معرّش- و بزبان قمى (8)ساباط كويند- طول آن بپيمايد بذان مقدار كه برسد، در نيم كزست
1) . كذا در اصل و ديگر نسخهها، و احتمالا تصحيف كلمه (سور) كه به معناى مرز ديواركشى شده مزارع و باغها است باشد.
2) . سواقى: جمع «ساقيه»، جوى. انهار: جمع نهر، رود.
3) . يعنى اگر زمين باير و نامزروعى در ميان زمين كشاورزى و مزروع قرار داشت، و مسّاح تمامى زمين را يكجا مساحت كرد، بايد بعدا از مجموع مساحت بمقدار زمين باير كم كند.
4) . برداشتن و كمكردن.
5) . روئيدن.
6) . حق آبه: طبق معمول روستاها در مناطق كويرى، كه آب زمينهاى كشاورزى از راه قنات تأمين مىشود، هر زمينى به تناسب مساحت آن، مقدار معينى حقّ داشتن آب از قنات يا رودخانه را دارد، كه به آن حق آبه گويند.
7) . مقصود راهروهايى است كه معمولا در دو سمت رودخانه به منظور عبور افراد يا دسترسى به آب يا استراحت و تفرّج ساخته مىشود، و اين جايگاهها گاهى سقفدار است كه بدان «عريش» يا «معرّش» گويند، و گاهى بىسقف كه از آن «غير معرّش» تعبير مىكنند.
8) . و صحيح آن است كه گفته شود: (به زبان عربهاى ساكن قم) وگرنه «ساباط» كلمهاى است
ضرب كنند و بزنند. و اكر بر يكطرف نشانده باشند، طول آن در دانكنيم يك كز ضرب كنند، و بر آن حساب كنند.
و حكم درخت بر كنار أنهار همين است.
ديكر: كرمى (1)و باغى كه چهار ساله بود، كه ميانه آنرا نشانده باشند، آنرا بر كروم (2)جديده و حديثه نويسند، و يك نيمه از آنج بررز (3)معموره قديمه تمام بار نهاده باشند، بر آن كرم وضع كند و بنويسد.
ديكر: كرمى كه آنرا مطبّق (4)
2- مويى كه هر پايه آن به تنهايى رشد كرده و بر روى ساباط (سقفهاى چوبى مخصوص آويزانكردن مو) قرار مىگيرد.
كويند- باصطلاح أهل قم آنرا غير ساباط كويند- مثل باغات و كروم قم، آنرا بپيمايند، دو ذانك جهت سواقى (5)- كه آنرا بزبان قمى كوز (6)كويند- در حساب نيارد.ديكر: كرمى كه خراب باشد، آنرا خراب نويسد. و كرمى كه ميانه را بر پى يكديگر ننشانده باشند؛ بل كه ميآنهاى آن متفرّق باشند آنرا بشمارد، و بيست و چهار اصل ميانه راد.
1) . كرم: (به فتح كاف و سكون راء) درختهاى مو و انگور، انگورستان.
2) . كروم: جمع «كرم» به معناى درخت مو.
3) . رز: درخت انگور (لغتنامه دهخدا: ماده رز).
4) . بوته مو بر دو گونه است: 1- كرم مطبّق (يا غير ساباط): مويى است كه ساقه و پايه بوتههاى متعدد آن به گونهاى در هم تنيدهاند كه قابل تمييز و تشخيص نمىباشند، در «لسان العرب» گياه «طباق» را گياهى دانسته است كه پايه بوتههاى آن بقدرى در نزديكى يكديگر است كه (لا يكاد يرى منه واحدة منفرده)، يعنى يكدانه از آن به تنهايى قابل ديدن نمىباشد.
5) . سواقى: جمع «ساقيه»، پشته و بلندى دو سوى جوى آب را گويند.
6) . در صحاح الفرس آمده است: كوز: (چفته بود، يعنى خميده)، و چون دو سمت ساقيه معمولا خميده مىباشد، احتمالا اين اصطلاح برگرفته از اين لفظ باشد.
به قفيزى (1)حساب كند. و آنك از خضريّات (2)و ديكر درختها كه در كروم معيّنه باشد، آنرا حساب ننمايد، و مضايقه نكند، و بر حساب كرم اختصار (3)نمايد.
ديكر: باغى كه درختهاى مثمره (4)در آن متفرّق باشند، درختها را بشمارد، و هر سى و شش درخت قفيزى حساب كند.
و باغى كه درختهآى ميوه در آن در پهلوى يكديكر نشانده باشند، آن باغ را نپيمايد، و نبيند كه جه مقدار است.
و درختهآئى كه غير مثمره (5)باشد- أعمّ از آن كه (6)متفرّق باشند، يا غير متفرّق- آنرا حساب نكند و نپيمايد، و مال بر آن وضع نكند.
و درختى كه چهار سال بود كه آنرا نشانده باشند، آنرا بر درختهاء نو نويسند (7)، و در حساب نياورد.
و زمين زعفرانى (8)كه خراب شده باشد، خراج آن يكنيمه آبادان حساب كند.د.
1) . قفيز يكى از واحدهاى اندازهگيرى بشمار مىرفته است، و قفيز از زمين 10/ 1 جريب مىباشد، كه هر جريب (گر چه در تعيين مقدار آن به اختلاف شهرها و كشورها اختلاف است) ده هزار ذراع مىباشد.
2) . خضريّات (به فتح خاء): جمع «خضر» به معناى سبزى.
3) . صحيح آن است كه «اقتصار» گفته شود نه «اختصار»، زيرا نخست به معناى بسندهكردن است- كه معمولا مراد نويسنده است- و دومى به معناى خلاصهكردن.
4) . مثمره مؤنث «ثمر» يا ميوه است.
5) . درخت بىبار.
6) . در چاپى: آنك.
7) . در چاپى: نويسد.
8) . يعنى زمينى كه در آن زعفران كاشته مىشود. لازم به يادآورى است كه در دورههاى پيشين زعفران يكى از گياهان و بوتههايى بوده كه در قم به عمل مىآمده است، بدين معنى كه زمين و خاك قم استعداد و آمادگى پروراندن گياه زعفران را داراست، ليكن بعدها به دلائل نامعلومى كاشت آن به طور كلى از قم ورافتاد، و امروزه اثرى از كاشت آن در قم نمىباشد.
و درختهآى جوز (1)و فستق (2)- تمام بار، و ميانه، و دون (3)- هر يك جدا بنويسد، و در دفتر اثبات كند.
و درختى كه بر كنار جوى، يا بر كنار سواقى (4)و أدويه (5)واقع شده باشد، آنرا نشمارد، و بذان التفات نكند، و در حساب نياورد، و در دفتر ننويسد.
و بهر صد جريب زمين غلّه و پنبه و انكور و زعفران و خضريّات (6)، شازده درم و جهار دانك درهمى حقّ مسّاح و معابر است. ده درم از آن مسّاح، و ششم درهم و جهار دانك درهمى از آن معابر.
و معابر: كسى را كويند كه عمّال و ولات (7)، بعد از آن كه مسّاحان و حرّازان (8)مواضع بپيموده و مساحت كرده باشند، او را بفرستند تا برين مواضع بكذرد، و احتياط كند، و باز بيند، كه مسّاحان سهوى و ميلى و محابائى (9)نكردهاند.
و بهر ده درخت جوز، يك درهم از آن مسّاحان و معابران است.
و بهر آسيائى دآئره (10)، نيم درهم.ن.
1) . جوز: گردو.
2) . فستق: (به ضم يا كسر فاء) معرّب پسته.
3) . كمبار.
4) . سواقى: جمع «ساقيه»، كنار نهر و رودخانه.
5) . أوديه: جمع «وادى» به معناى دشت.
6) . خضريات: سبزى.
7) . در اصل: و ولايت.
8) . حرّازان: جمع «حرز» يعنى حرزكنندگان، و اينان كسانى هستند كه حدود زمينهاى كشاورزى را اندازهگيرى كرده و مرز ميان دو زمين را معين مىكنند.
9) . سهو: اشتباه. ميل: همسويى با خواسته مالك زمين. محابى: نوعى رشوه گرفتن است كه در برابر پايينآوردن قيمت كالاى فروختهشده به مسّاح، او خراج زمين را كمتر مىنويسد.
10) . دائره: برقرار و آباد و در حال كاركردن.
و از هر ده سر از اهل ذمّت- كه ايشان جهودان و ترساياناند- دو درهم.
و بهر سى حوض دوشاب (1)يكدرهم.
ديكر: مسّاح مىبايد كه از كردو (2)و باغ بيرون نيايد، تا برزيكر و معمار با ارباب حاضر نشوند و نبينند، و بعد از آن آنج بر آن موضع و زمين مقرّر شود، بحضور ايشان بنويسد، و جون نوشته باشد، بمهر خود و خذاوند ملك مهر كند، و بعد از آن بعرض رساند.
و جون معابر بذين مواضع كه مساحت كرده باشد، جون از ده يكى را كذاشته باشند، آنرا حساب نكند، و آن مواضع كه فراموش كرده باشند، و بعد از مساحت و عبرت (3)معلوم شود، از آن عشر خراج بستاند، كه اين بغايت مباركست، و بفال داشتهاند.
و قرى (4)و مواضعى كه بعد از مساحت استحداث كرده باشند، و ايشانرا مالى معيّن مذكور نبود، آن ديها را بر ديهآى آن ناحيت قياس نمايند و حساب كنند».
و أبو بكر، محمّد بن يحيىء صولي (5)، در «كتاب» (6)آورده است، كه:بن
1) . دوشاب: پر آب.
2) . كذا در اصل و ديگر نسخهها و نسخه چاپى، ليكن احتمالا خطا باشد و صحيح آن كرود است كه جمع كرادة به معناى زمينى كه با دستگاه (از رودخانه يا چاه) آبيارى مىشود. و شايد ضبط صحيح آن «كردر» باشد كه در صحاح الفرس آمده است: كردر: زمينى پشته پشته و دره و كوه باشد.
3) . كلمه «عبرت» در اينجا بر خلاف معناى واقعى خود استعمال شده، و مجازا به معناى عبور از چيزى و بحساب نياوردن آن است.
4) . قراء يا قرى: جمع «قريه» است به معناى روستا.
5) . أبو بكر محمد بن يحيى بن عبد اللّه (يا عباس) الشطرنجى، از شاعران و اديبان و ظريفان قرن سوم و چهارم هجرى. او از نديمان چند خليفه عباسى بود، و يكى از كتاببازان معروف بغداد بشمار مىرفت، اشعارى چند در مدح أهل البيت عليهم السلام سرود، و در سال 336 در حالت اختفاء در بصره درگذشت، و علت اختفاء او را روايت خبرى در فضيلت امير المؤمنين عليه السلام دانستهاند. صولى يكى از منابع تدوين كتاب تاريخ قم بشمار مىرود، و مصنف از دو كتاب او يكى «الكتاب» يا «ادب الكتاب» و ديگرى «تاريخ صولى» اطلاعات تاريخى نقل كرده است.
6) . در «كتابشناسى آثار مربوط به قم» ص 19 آمده است: (كتاب «الكتاب» أبو بكر محمد بن
«در مساحتى كه ميان ارباب ضياع (1)و سلطان واقع مىشود، لابد و ضرورتست علم ضرب و قسمت. و جون مسّاح قطعه از زمينى بپيمايد، و طول و عرض آن احتياط كند، مىبايد كه طول آن در عرض آن بپيمايد، يا عرض آن در طول، و ميانه اين هر دو نوع هيچ تفاوتى نيست، و حاصل هر دو يكى است.
و نيز لابدّ است كه بدانند، كه شصت كز زمين بذراع هاشميّه- كه آن كزى است- و دو دانك كز دست (2)، آن مقدار را بنزديك اهل حساب و اصطلاح ايشان، أشل (3)كويند.
و أشل ده باب بود، و بابى عبارت از شش كز، و كزى عبارت از شش قبضه، و قبضه عبارت از چهار انكشت.
پس يك كز، عبارت از بيست و چهار انكشت باشد.
و مسّاح و زمين پيماى، كه اراضى و صحارى و مواضع را پيمايد، و خواهد كه مال سلطان بر آن وضع كند، مىبايد كه قبضها و انكشتها رعايت نكند، و در آن بغايت باريك (4)نرود.
و آنج من ذكر اصابع (5)و قبضه اينجا كردهام، غرض و مقصود من آنست كه جون ذكر طول و عرض و ذراع در ميانست، معرفت ذراع كفته شود، تا معلوم كردد كه كزى عبارت از چند انكشت و چند قبضه است. و غرض و مقصود من آن نيست كه مسّاح در مساحتن.
1) . ضياع يا ضيعه: زمين كشاورزى.
2) . مضاف و مضاف اليه، ظاهرا به معناى مقدار مسافتى كه به وسيله دست معيّن مىگردد.
3) . در لسان العرب ماده «أشل» آمده است: (الأشل من الذّرع بلغة أهل البصرة، يقولون: كذا و كذا حبلا، و كذا و كذا أشلا، لمقدار معلوم عندهم).
4) . كناية از سختگيرىكردن.
5) . أصابع: جمع «اصبع»، انگشتان.
دقت نماند (1)، و قبضّه و انكشت نكذارد، بل كه مىبايد كه التفات بذين جزئيّات ننمايد، و مال سلطان نكذارد كه از جائى ديكر تلف شود، كه بسيار تجربه و امتحان نمودهاند كه ترك اين كسور (2)و جزئيّات، سبب بركتست در مال سلطان، و زيادتى در آن، و دعآى خير رعايا. و در تنك كرفتن مساحت، و رعايتكردن انكشت و قبضه، سبب خرابى، و شومى و بدنامى است و كم خيرى، و دعآى بد درباره سلطان وقت. مضى هذا.
و جون زمينى را يابند كه مساحت آن- بذراع هاشمى- سه هزار و شصّد (3)كز است، بداند كه آن يك جريبست. و جريبى عبارت از ده قفيز است، و قفيزى سيصد و شصت كز، و قفيزى عبارت از ده عشير است، و عشيرى سى و شش كزست.
پس معلوم شد كه جريبى عبارت از صد عشير است.
و جون خواهند كه زمينى را مساحت كنند:
اوّلا: طول آن باز بينند كه چند بابست- و باب ياد كرديم كه عبارت از شش كز است- آنج حاصل شود از بابها، هر ده را أشل كيرد، و آنج كم از ده باشد بر حال خود بكذارند، كويند: أشلى و چند باب. و آنج كم از شش باشد، نسبت دهند آنرا با باب، و كويند: نصف باب جون سه كز باشد. و ثلث باب چون دو كز باشد.
[و ثانيا]: بعد از آن عرض را بپيمايند، بذين نوع كه ياد كرديم.
پس ابواب طول در ابواب عرض بزنند، آنج حاصل شود بهر شش باب عشيرى (4)حساب كند، و هر ده عشيرى قفيزى، و هر ده قفيزى جريبى. و هر جه كم از شش باشد برى.
حال خود بكذارد، و همچنين هر جه كم از شش كز بود، مثلا كويند: اين زمين چند جريب، و چند قفيز، و چند عشير، و چند باب، و ثلث يا نصف يا سدس باب است».
و در كتاب همدانى (1)ياد كردهاند، كه:
«جون درخت جوز (2)بيخ آن در زمين كشيده شود، بحيثيّتى كه باب مساحت بر آن دآئر كردد، و مقدار طول آن يك باب بود، آن درخت را اصل كيرند.
و أبو بكر بن عبد الرّحيم كفته است، كه:
چون بيخ درخت جوز يكقامت مرد كشيده بود، آن درخت را اصل و خيار كويند، و دو درهم مال آن بود.
و جون بيخ آن درخت جهار دانك يابى- يعنى چهار كز كشيده شود، و بباب نرسد- آن درخت ميانه بود، و مال آن درهمى و دو دانك درهمى بود.
و جون دو دانك بابى كشيده شود، يا زيادهتر، و بجهار دانك باب نرسد، آن درخت دون بود. و فروتر جهار دانك درهمى لازم شود.
و درختان جوز، جون ايشانرا فروع و شاخ نباشد، و آن درختانرا باصطلاح (3)طاقات كويند، و بهر هشت طاق درهمى لازم شود.ح.
1) . ابو على كاتب، عبد الرحمن بن عيسى بن حمّاد همدانى (ح 255- 327 ق) مكنّى به أبو على كاتب، كه نسبت كتابت براى او از امير بكر بن عبد العزيز عجلى كرجى (ح 270- 285 ق) آمده است. وى تاريخدان و زبانشناس و شاعرى برجسته بود، از تأليفات او «كتاب همدان» است كه نخستين تكنگارى مفرد و مستقل درباره شهر همدان و حومه است، كه بر جاى نمانده است. اين كتاب يكى از منابع مصنف در تدوين تاريخ قم مىباشد، كه در هفت جا از آن نقل قول مىكند.
2) . جوز: گردو.
3) . در اصل: باصلاح.
و ابن ماسك ياد كرده است، كه:
چون سيمرى (1)همدانرا مساحت كرد و بپيمود، درخت بادام را مساحت نكرد و نشمرد، و در حساب نياورد، و همجنين درخت سنجد و زعرور (2)، چه درخت مثمره و ميوه دار، درخت أمرود (3)و زردآلودست.
فامّا درخت شفتالو و آلوجه، در حساب طاقاتاند، بهر سيصد طاق يك درم لازم شود.
و همچنين فرمودهاند كه: طلب مسّاح از أكره سوكند، و بذيشان سوكنددادن، تا دلالت نمايند بر كشت، ظلم است (4). و جون ايشان را سوكند دهند، مىبايد كه توريه كنند، يعنى در باطن و خاطر خود سخنى درآرند تا از سوكند بيرون آيند.
و از جمله حيلت أكره بر مسّاح يكى آنست كه:
زمين را تقليب (5)كرده باشند و بازگردانيده، و او در آن سوكند راستكو بود.ك.
1) . سيمرى، يا صيمرى كه پيشتر درباره او سخن رفت.
2) . در المصباح المنير آمده است: (الزّعرور: بالضم، ثمر من ثمر البادية، يشبه النّبق فى خلقه، و فى طعمه حموضة) يعنى: ميوهاى است از ميوههاى گياهان صحرا كه در خلقت شبيه ميوه نبق (- زالزالك) و در طعم آن كمى ترشى مىباشد.
3) . أمرود: در پهلوى ارموت، كه همان گلابى است. (لغتنامه دهخدا: ماده أمرود)
4) . يعنى مسّاحان نبايد كارگران مزدكار (- أكره) را با سوگنددادن، وادار به راهنمايى و خبردادن از موارد تخلف كشاورزان نمايند، زيرا اين كار ظلم است. و اگر مساحان چنين ظلمى را در حق أكره مرتكب شوند، و آنان را وادار به سوگند كردند، أكره مىتواند سوگند بجاى آورد، ليكن بايد توريه كند، و توريه در سوگند- كه يكى از راههاى فرار از دروغ مىباشد- بدين گونه تعريف شده كه (أن تطلق لفظا ظاهرا في معنى و تريد به معنى آخر يتناوله ذلك اللّفظ، لكنه خلاف ظاهره)، يعنى كلمهاى كه بر معنايى دلالت دارد را بر زبان برانى، ليكن معنايى جز معناى ظاهرى آن قصد نمايى.
5) . تقليب: برگرفته از ماده «قلب»، زير و رو كردن خاك.
و ديكر از حيلت أكره بر مسّاح، آنك: برزيكر سوكند ياد كند كه هر دست زمين كه از آن من باشد، ترا بذان ببرم، و بتو بنمايم. و بعد از سوكند او را بزمينهآى خود مىكذراند و مىبرد، و او را نكويد كه اين زمين از آن من است، الّا آن موضع را كه مصلحت داند. پس سوكند درين صورت براست ياد كرده باشد، زيرا كه او را بهمه مواضع كذر داد، و نظر او بر همه آمد، پس همه را ديده باشد.
و جون مسّاح (1). صنعت: يعنى مصانعه و تبانىكردن.(2). در نسخه چاپى: با.(3)صاحب ضيعت را كه مساحت خواهد نمود، سوكند دهد كه او با مسّاح، صنعت (2) و حيلت نكند در مساحت، و بعضى از حدود آن ضيعت ترك نكند. پس خذاوند ضيعت سوكند خورد كه من با تو صنعت نكنم بر حقّ سلطان. اكر تو بر (3) من ظلم كنى، من با تو صنعت كنم بر آنج تو ظلم بكنى بر من، و الّا سخن من قبول كن بغير از سوكند.
پس درين صورت، اكر خذاوند ضيعت؛ صنعت و حيلت كند در ترك بعضى از مساحت، بزهمند شود، زيرا كه سلطان را در مال او هيچ حقّى نيست، و او سوكند براست خورده باشد، زيرا كه بعضى از مساحت كه سلطانرا بر آن حقّى نبوده است ترك كرده است.
و هم چنين گفته است كه: هر شهرى قابليّت مساحت ندارد.
و من از فضل بن مروان روايتى يافتم، كه او كفت: من همدانرا نپيمودم الّا كه خراب شد.
و همچنين كفته است، كه:
اهل همدان پيش حجّاج بن يوسف رفتند، و تظلّم نمودند از بسيارى آفات، و دواوين عجم باستشهاد (4)و دستور آوردند. پس حجّاج در آن نظر كرد، جون بذكر همدانكه
رسيد، ياد كرده بودند كه:
ريع (1)و زرع همدان از آفتى خالى نيست، كاهى در كشت، كاهى در زرع، كاهى در درخت، كاهى در ميوه.
و بزبان عجم (2)ذكر كرده بودند، كه: (كشت همدان يام بكشت، يام بورزست، يام بدروجه از آفت خالى نب).
و از زمين عرب (3)جز از عشرى چيزى ديكر نستدهاند؛ و اين وظايف و وضآئع (4)و مساحت در زمين عجم بوده است».
و همچنين درين كتاب قصّه مضحكه آورده است، و آن اينست، كه:
«طاهر بن الحسين (5)، بنزديك عبد الرحمن بن جبله انبارى (6)بشهر همدان حاضرد.
1) . ريع: محصول.
2) . مقصود زبان پهلوى/ فهلوى است.
3) . يعنى زمينهاى كشاورزى عربهاى مهاجر و ساكن در همدان، كه داراى زمينهاى كشاورزى بودهاند.
4) . وضائع: جمع «وضع» يعنى احكام و قوانين موضوعه.
5) . طاهر بن الحسين بن مصعب بن زريق، أبو طلحة الخزاعى، مشهور بن ذو اليمينين (- دارنده دو دست راست)، سپهسالار ارتش مأمون، و فرمانده لشكريان او در جنگ با برادرش امين، كه به پيروزى او انجاميد، و بدستورش سر امين را از تن جدا كردند. او به شجاعت و سخاوت و كرم و سخنورى معروف بود، عمر طولانى نمود و در سال 207 ه درگذشت. تاريخ قم متن 308 فصل دؤم از باب دوم«در ياد كردن ارتفاعها، و خراج مال آن بقم» ..... ص : 297
6) . در اصل، (حبله انباوى) و صحيح آن «عبد الرحمن بن جبلة انبارى» است، كه از فرماندهان لشكر امين در جنگ با مأمون بود، و امين او را بهمراه 20000 تن به مقابله با طاهر بن الحسين فرستاد، و در جنگى كه در نزديكى همدان رخ داد از طاهر شكست خورد.
شد (1)، عبد الرحمن اصحاب خود را جمع كرد، و امرى و شغلى كه او را بود با ايشان در آن مشورت مىكرد، پيرى همدانى از جمله مسّاحان آنجا حاضر بود، جون بديد كه آن جماعت با يكديكر سخن مىگفتند، كمان برد كه ايشان مكر بحث مساحت مىكنند.
پير برخاست و كفت: اصلحك اللّه يا امير، اين كار باتمام نرسد الّا بمساحت.
عبد الرحمن جون اين سخن بشنيد، او با قوم خود بخنده افتاد، و بسيارى بخنديدند.
عبد الرحمن كفت: بلى اى شيخ، ما درين فكريم.
پير بنشست، و زمان بزمان انتظار مىكشيد، كه عبد الرحمن أمر مساحت بذو تفويض كند، مضى هذا».
جنين كويد مصنّف اين كتاب، كه:
اين قدر ياد كردم در باب مساحت، تا بذو منتفع شوند و بدانند، و در مساحت بعمل آرند.
و اكنون با ذكر مالها كه بقم وضع كردهاند رجوع كنم، و وعده كه دادهايم بذان وفا نمايم (2):
«هفت بار مال را بقم وضع كردهاند، و آنرا- باصطلاح اهل ديوان- هفت وضيعه مىكويند و هفت طسوق:م.
1) . اجتماع اين دو تن در همدان به هنگام جنگ امين با مأمون در سال 195 ه بود، در اين سال امين على بن عيسى بن ماهان را بهمراه 40000 تن، و مأمون طاهر بن الحسين را به مقابله او گسيل داشت، كه او را در نزديكى رى شكست داد، و على بن عيسى كشته شد، آنگاه بار ديگر امين عبد الرحمن بن جبلة انبارى را به مصاف طاهر فرستاد، كه او نيز شكست خورد، و بهمدان پناه آورد، و سپس از طاهر امان خواست و تسليم او گرديد. (تاريخ يعقوبى: ج 2/ 438، الفتوح: 8/ 295، تاريخ طبرى: 3/ 798)
2) . در اصل: وفايم.
وضيعه اولى: درين وضيعه در هر جريبى از زرع كندم و جو و نخود و مرجو (1)، پانزده درم، و دانكى از درهمى وضع كردهاند در وضيعه.
و نوبت دوم: بر جريبى ازين كه ياد كرديم، سيزده درهم، و دانكى وضع كردهاند.
وضيعه سئم: دوازده درم و دانكى.
وضيعه چهارم: پانزده درم و دانكى.
وضيعه پنجم (2): نه درهم و دانكى.
وضيعه ششم: شش درهم و دانكى.
وضيعه هفتم: سه درهم و دانكى.
پنبه:
وضيعه اولى: بهر جريبى سى و هشت درهم.
وضيعه دوم: سى درهم.
جريبى از درخت: در همه رساتيق قم سى و هشت درهم.
كروم (3):
وضيعه اولى: هر جريبى پنجاه درهم.
وضيعه دوم: سى و دو درهم.
كرم (4)خراب: مال آن نصف مال آبادان بود، يعنى در وضيعه اولى بيست و پنج درهم، و در وضيعه ثانيه شانزده درهم بهر جريب.
از بقول (5)، و خيارزار، و جاليز، و جرز (6)، و شلجم، و پياز، و سير، وج.
ترّه، و ديگر خضريّات: در وضيعه اولى بيست و پنج درهم، وضيعه دؤم (1)پانزده درهم.
رطاب:- آنرا بزبان قمى اسپس (2)كويند- بهر جريب در وضيعه اولى سى درهم، وضيعه ثانيه پانزده درهم.
جريبى از جاروس (3): در همه رساتيق قم چهارده درهم.
كنجيد، و زيره، و قرطم (4): در همه رساتيق قم، هر جريبى پانزده درهم.
شنبليده، و كسن (5)، و سبدز (6): در همه رساتيق، نه درهم و دانكى.
و بهر شش درخت فستق و زيتون درهمى، و در هر سى و شش طاقات فستق و زيتون يك درهم.
و ما ياد كرديم، كه مراد بطاقات از درخت، درختهآئىاند كه ايشانرا شاخ نباشد.
و در هر حوض دوشاب، در همه رساتيق قم دو درهم.
جاليزى كه آب آن نه از رودخانه باشد، خراج آن دو دانك جاليزى بود كه آب از رودخانه خورد.د.
1) . در نسخه چاپى: ثانيه.
2) . در «فرهنگ پهلوى: ص 48» آمده است: اسپست:asp -ast يونجه. و در برهان قاطع آمده است: اسپست: و آن علفى است كه بتركى يونجه خوانند، و بعربى فصفصه.
3) . جاورس: معرب گاورس، نوعى از غلّات.
4) . قرطم: (به كسر قاف و طاء و ضم آنها)، دانهاى است چون كتان، كه مصارف پزشكى و درمانى دارد (لغتنامه دهخدا: ماده قرطم).
5) . كسن: گاودانه (لغتنامه دهخدا: ماده سبدز).
6) . سبدز: در (لغتنامه دهخدا: ماده سبدز) آمده است: اين كلمه نام سبزى يا گياهى است كه غير خودرو بوده، و در تاريخ قم در دو مورد آمده، و مؤلف آن را در رديف شنبليده و كسن، كه كرسنه و گاودانه باشد آورده، و ظاهرا احتمال مىرود كه مصحّف (شبدر، شغدر) باشد كه گياهى است كه حيوان بيشتر خورد.
و در هر درخت جوز تآمّ، درهمى و نصفى، درخت ميانه از جوز يك درهم، درخت دون (1)از جوز نيم درهم.
آسيآهآىء رودخانه: بهر يكى هفتاد درهم.
آسياهآىء قهستان: وضيعه اولى بيست و پنج درهم، وضيعه دؤم دوازده درهم.
مزارعان و معاهدان از اهل ذمّت: جزيه سرهآى ايشان بر دو صنف بوده است:
صنف اوّل: هر مردى بيست و چهار درهم.
صنف دوّم: دوازده درهم.
جماعت [صاحبان] احشام و صحرانشينان، دو صنفاند:
صنف اوّل: هر مردى دوازده درم.
صنف دؤم: هر مردى شش درم.
طاقات از درختهاى برّى (2): بهر طاق درخت پنج درم.
و رز معرّش (3):- كه آن را به زبان قمّى ساباط كويند- بهر رستاقى وضيعه مال آن، مثل وضيعه زرع بوده است.
و رز معرش، كه ميانه آن يكساله بوده است، وضيعه آن بهمه رستاقهآى يكى بوده است.
تفصيل ضيعتها و ديها بر هر قسط:
تفصيل ضيعتها و ديها، بر هر قسط مالى از مالهآى هفت كانه طسق و مال أوّل:).
طسوج و ناحيت رود آبان (1): جمكران، خميهن، ناصحآباد، ملكاباد، ابور، هست (2)ولد سعد، اسفرآباد، هست ولد محمّد بن عبد اللّه، هست عبيد اللّه أبى بكر، نجوكاباد، جوسق دختخرّه، هست عبد الرّحمن عبد اللّه، يسعآباد، دزنوج، هست محمّد أبى بكر، هست ادريس، هست دربجند (3)، اذينجشنسفاباد، وچهر، اسحاقآباد، هست ايّوب موسى، هست يحيى أبى بكر، هست متويه ابى بكر، هست عبد الرّحمن يحيى، هست البحترى، صحراى سعد بن عبد اللّه، هست آدم عبد اللّه (4)، هست محمّد شعيب، جعفرآباد، علياباد، شهرستان، قلاور، زنبيلاباد، مسكران، مزرعه باغ عبد الرّحمن، ازدورقان، ويديشان، براوستان، كره، صحراى موسى يعقوب، دشت رياد، كركان، يحيىآباد (من نسخة عتيقه:
خريرآباد منها)، باغ المرزبان.
طسوج لنجرود (5): قولاباد، باغ شعيب، باغ جعفر، باغ زكريّا، باغ اسحق بن عمران، باغ ادريس، جوسردكان، مزدجان، سكّه (6)ولانبر، سكّه جرجان، سكّه الكايجار، هست اسحق، موونه، صحرآى اسحق، برزآباد، جهستان، اسفدن، خماباد، كميدان، ممّجان، سعد آباد، جمر، مالون، فرابه، محمّدآباد، قزدان، قهيان، ميانرودان، باغ مقاتل، باغ عبد الرّحمن، طبشقوران، سكن، مهرينان، نوازن، [باغ] محمّد عمران.ه.
1) . ناحيت رود آبان، در مشرق قم، در دشتهاى واقع در غرب رشته كوههاى قم قرار دارد.
2) . شايد اين كلمه، هستك)hastak( پهلوى بوده باشد، كه به معناى ثروت، مال، دارايى است، چنانكه در «فرهنگ پهلوى ص 213» آمده است، و در اينجا ظاهرا به معناى روستا و آبادى است.
3) . كذا در اصل، و احتمالا صحيح آن «هست درب جند» باشد.
4) . در حاشيه نسخه اصل آمده است: داود.
5) . روستاهاى واقع در مشرق قم، در چند كيلومترى شهر، و در آغاز راه كاشان، و آغاز راه فرعى قهستان (امروزه پس از زندان قم و پليس راه قم- كاشان قرار دارد)، اين طسوج شامل بخشهاى بزرگى از شمال و مشرق قم قديم بوده است.
6) . سكّه: كوچه.
طسوج ابرشتجان (1): سكّه ورجانه، هست سعد بن نعيم، هندجان، ولنان، سكّه الوارجان (2)، شهر ماه، الرن، هحوكان، ركستان أبى خالد، سرفت، مران، شادقولى، واوان، جارزان، اوجانكان، محمّد آباد، عبد اللّه آباد، سوران، هست ادريس.
طسوج سراجه (3): زيتونه، كبركان، باغ عبد اللّه، سوره، شعيبآباد، بطليجرد، دشت يعقوب، أحوص آباد، الدّيمجان، ملكاباد، اششره آدم، مهروان، التومذجان، عمرآناباد، حمزه آباد، يعلى آباد، علياباد، مرزناباد، نوح آباد، يحيى آباد، كهل، نواران، الدّينجان، يعقوب آباد، عبد السّلم آباد، محمّد آباد، اسحق آباد.
طسوج وازه كرود (4)
احتمالا نام «وازهكرود» برگرفته از دو كلمه وازه/ وازنج كه به معناى: جايى كه انگور رسته باشد، (صحاح الفرس: 55)، و كلمه كرود احتمالا جمع (كرادة) است به معناى انگورستان، يا زمينهايى كه در سايه درختان بلند در آن انگور به عمل مىآيد، و اين نام هم اكنون در عراق نام دو محله بسيار بزرگ در دو سمت رودخانه دجله در بغداد است (كرادة مريم- كرادة داخل) كه پيشتر انگورستان بوده است.
: الصّرم، سكّه كران، سكّه جوان، سكّه ورزنه، خوراهاباد، سيوب، سينجرد.طسوج رودبار: شاسفجرد، سوسك، طاقان، الجنبد.
طسوج قاسان: هليل، آران، هراسكان، انوشاباد، درم، ودساكران، وكلاران، طسموغان، مشكان، زنجه، دزه، سسه، بطريده، كرديه، فادكاباد، وشّاد، بول، وزهشت، كهنويه، كردوه، محمّد آباد، ورزناباد (5)، درمهر (6)، موسى آباد (7)، محمّدت.
1) . منطقه أبرشتجان يا أبرستجان در مشرق قم و جمكران.
2) . در حاشية اصل: نسخة الرازجان.
3) . اين طسوج در شمال شرق قم قرار داشته، و تا به امروز همچنان به همين نام مشهور است، و امروزه زمينهاى شمال منتهى اليه مشرق خيابان شاه سيد على را در بر گرفته است.
4) . اين طسوج در مشرق قم پس از طسوج جمكران، و در بخشهاى كوهستانى قم قرار دارد.
5) . در حاشية اصل: من نسخة عتيقة.
6) . در حاشية اصل: منها، كه مقصود همان نسخة عتيقه است.
7) . در حاشية اصل: منها، كه مقصود همان نسخة عتيقه است.
آباد (1)، زنجيره، محمّد آباد (2)، دسسه، يزدگرد آباد، محمّد آباد، دبول.
رستاق ساوه: طسوج فيستين: جرجينجرد، كهكود، تاجيكاباد، ارجين، الورم، مهركانكه، علياباد، واشكان، خيركين، شيدكين، فابكين، هرمزدآباد، حند ابروزآباد، ورزنه ايّوب، الهيلفسان، فيستين، الدّزج، خطّاباد، كوهينان، محمّد آباد (3)، موسى آباد (4)، مرخوناباد (5)، محمّد آباد، هيلفان.
طسوج خوزان: جوسق، هبر، ديزوآباد، طيرنيان، استوج، خرزان (6)، حمّاد آباد، هلول، هريسان، هيفادقين و (مزرعه آن)، واراباد، طرخران، وليسجرد، اندس، عشز آباد (من نسخة عتيقه).
شقّ ميلاذجرد: اشتارين، جاوجرد، اركين، منتى آباد، عبد الوهاب آباد، شعيب آباد، جونجران، خيركين، انجيلاوند (فى نسخة جيلين)، هرمزداينارآباد، خورشيد آباد، دشت نوح، طريز ناهيد، كوبالاباد.
وضيعه و طسق دؤم:
رودابان، يحيى آباد، باغ مرزبان، حزيراباد. و اين هر سه ديه در وضيعه و طسق اوّلى كذاشتهاند.
طسوج وازكرود: زنكاباد، كوار، دشت صرم (كه آن لنجرود است، و در نسخهن.
عتيقه: جعفر آباد سفلى)، اباسكند، عبد الرّحمن آباد.
خورهد و دساكرها (1): موسى آباد، و محمّد آباد، محمّد خزرج، سنى آباد، محمّد آباد محمّد بن عيسى، سليماناباد.
مقطّعه و دساكرها، وهى: لسان (2)، فراذران، كوايا، محمّد آباد، سلغى وارينجان، آذرنكو، ورمانكه، موسى آباد.
خزادجرد و دساكرها، وهى: قناة (3)ورازآباد، وامهرين، مجد آباد ولد عبد الملك، محمّد آباد محمّد بن عيسى، قناة فتح، باغ محمّد احمد، احمد آباد، فينجان محمّد بن عيسى، سليماناباد.
طسوج رودبار: مهرجرد، ايرينكه، روز بهرامان، ولكاباد، سهران، دسكره (خورخداهان)، دسكره (سفلى)، مطرفاباد، موشان، جوستر، ماخورسان، دسكره (ادزلى) كهنه، عبد اللّه آباد، معويه آباد، احمد آباد سفلى، احمد آباد عليا منها.
دساكر شاسفجرد: وان، بود، بن، ونده، زراونده، كهك، سكك.
رستاق ساوه و جزستان: عبدول آباد، استينجين، وروكان، شابستان، برزكان، رزونان، معويه آباد، سذينان، ديركان، مسكران، ادريس آباد سفلى، مهركان، كركان، اشتاذآباد، فورينجرد، ماركان سفلى، قولكان سفلى، جارزان، رزجرد، اسحق آباد، طخرود، عمراناباد، مادكان عليا، مدكان، فاران، ماتكان، جعفر آباد، اردونان.
شقّ آبه: فارقين، سياست، اسفليحين، اسجان، علياباد، ادريس آباد، ميشزان (من نسخة عتيقه)، سلقند (منها)، موسى آباد، ملكاباد، خرّم آباد، مدينه، بندار آباد، عليابادل.
1) . در حاشيه نسخه چاپى آمده است: «دساكر» جمع «دسكره» لغتى است فارسى، كه جمع آن را به عربى بستهاند. دسكره مطلق شهر را گويند، ولى مطابق سياق عبارت اين كتاب مقصود ديه و آبادى چندى است كه جزء قسمتى ديگر باشد، مانند آن كه بگوئيم بلوك شميران و دساكرها.
2) . كذا در اصل و در ديگر نسخهها.
3) . قناة: كانال.
(سلفند منها)، كهك (منها).
رستاق ورّه، و طسوج اروندجرد: بوستانه، سرفحان، جرينكان، الدّيزجان، راوه، فراواذجرد، والانجرد، سرداب، اروندجرد، داودباد، نضرآباد.
و دساكرها، و هى: حسناباد، وجه كونه، ايوب آباد سفلى (من نسخة عتيقه)، ايوب آباد عليا (منها). و يسفات اباميم، عمراناباد، سليمان آباد، ابراهيماباد، وى روز كند، سرفجه (منها)، مزرعه حواشر (منها)، مصقلباد (منها)، سعد آباد، ايرينكه، سنبولاباد (منها)، اسباط آباد.
طسوج الدور دور آخر: دز نوح، انقان، وكّان، سيابشت، الرورحان، الشيروان، شهرد، اطروان، اباش، ابركوس، دستجرده ازهر، خورزن، شانكر، ورزم، كهل، محمّد آباد خورزن (من نسخة عتيقه)، حمزه آباد (منها)، سهلاباد (منها)، يعلى آباد (منها)، احمد آباد (منها)، ملك آباد شهود (منها)، محمد آباد (دز نوح منها)، عبد الرحمن آباد (منها)، جعفر آباد (ابركوش منها)، عيسى آباد (منها)، ملك آباد شروان، نوكه (منها)، ابراهيم آباد.
طسوج فراهان: كارجان، شهر جرده.
طسوج طبرش: همروده، رجاب.
رستاق انار: شيذازيند، خانجرد، هنبرد، فروس، سلكان، كارجه، اندريقان، سهرانرود، طرزه، جرجبشت، مهرجشنسفاباد، الرّرقآئن، افشيدجرد، النحيروان، مردور، كهندير، وردهد (من نسخة عتيقه)، فونج (منها)، الرّين، خاخاه (منها)، وليكان و مزرعتها (منها)، ميقان (منها)، سندكان (منها)، ور (منها)، اسحق آباد (منها)، عمرآناباد (منها)، محمّد آباد (منها)، كباروآباد (منها)، علياباد (فونج منها)، صلح آباد (منها)، مزرعه أبى القسم (منها)، مباركاباد (منها)، ارض بين كارجه و صلح آباد، و مزرعه أبى القسم.
رستاق قاسان: جوشقان، نياستر (و مزارعها)، القريتين، هسانرود، سرفجه، يحيراباد (و هى خماباد) رنجرد (من نسخة عتيقه)، خيرناباد، ارمك، سرود، يحيى آباد، موسى آباد.
رستاق انجيل: جزن، ازناوه، وسف، ويرنج، دسكره، سهرينان (من نسخة عتيقه)،
ناوه.
رستاق طبرش: كندج همدانى و اصفاهانى.
وضيعه و طسق سئم: طسوج جبل:
نويد، سليمن آباد، عمراناباد، ازناوه، براشاذوبه، دوكان، دسكره دروج، واذكستان، جروندكان، اسحق آباد، دسكره مهرجرد، كوكان، مايركان، مال عليا، مال سفلى، كبودذر، سليل آباد، طبره، ورنجيلاباد، دسكره عين، هاوه، احوص آباد، باغ يعلى، بيركاباد، انكان، سكان، باغ استلك، هركان، نوآباد، دسكره، سلكاباد.
و از طسوج ساوه، طسوج جبل:
بوزواه، اسفيد، جزه، زاماذان در (في نسخة ذاماذجرد)، وسقونجرد، كهكان، جوان، شهردوشان، بينبر، جزيه، دسكره، وانكان، ونار، خورخران، سرابر آباد، جرامد، غاهانآها، سلوقان، موشه (في نسخة عتيقه)، الدين (منها)، جوراب، باغ معده (منها)، استاندر (منها)، تاجيكاباد (منها)، انارسابه (منها)، طهرانرود (منها).
و از شقّ آبه: انجيلاوند، زبر قاناباد، ميشزار، سلقند.
و از شقّ ميلاذجرد: اسجين.
و از رستاق طبرش اصبهانى و همدانى:
طرخران، باكين، ورزبه، نى (في نسخة نشين)، سفدكان، احمد آباد (من نسخة عتيقة).
و از رستاق ساوه، طسوج جزستان: سروشكين، كر، كاسويه، ويذ، ديذارب، ايرانك (نسخه ابواب)، ولاشاباد، اورمكان، عباس آباد.
و از رستاق قاسان، (و بجز خيزناباد رستاق ساوه) (1). مقصود خوى اصفهانى است، زيرا پيشتر مصنف آورد كه دو رستاق خوى وجود داشته است: يكى رستاق خوى رازى، و ديگرى رستاق خوى اصفهانى.(2):
رستاق خوى (2):
لالكان، ازناوه، وزدهر، خابو (في جارى) (3)، كرده (في الثالث) (4)، فيدل (في الثالث)، انار، مصعب، قيده (في الثالث)، ابرجس، پيكان (في الثالث)، ورجانه، كهك، هرمزدآباد، كشميره، كوزك، رناش، قبادانبزن، ناوه، وشنوه، فرده، باغ ابهل، قه (في العقبه (5)، من الثالث)، جريناباد.
وضيعه، و طسق چهارم:
رستاق خوى (6): موون، مقاتل آباد، الراسفجان، سرود، العليا، قناة (اسمعيل)، مهرقين، سيار آباد، فارود (نسخه: جاورد)، قناة جمال، كنجرد، مجاسع (7)آباد، يا نوح آباد، هراباد، فيده، سنجان، دستجرد، شادجرده، (زمين احمد)، ارمك منقوله، علياباد، و هفنهاباد، قناة الصلت، شبرقين، طيفورآباد، جركان، بارحين، خلد آباد، كرده، آبار (8)مصعب، فيذل، بينكاه، فرده، موسى آباد، سرود سفلى.
رستاق ورّه: نى چهار تخت آباد، غسّان آباد.ه.
رستاق ورّه، طسوج جهرود: استانكاوند، جوزوزن، حسكانه (1)، واشامكان، ورسان سفلى، طيانون، ورزنه، ورسان عليا، امروده، دستجرده، نوكاباد، رسكان، نايه، وشاره، سنجدكان، كهندان، يحيى آباد، طيانون، عامر آباد (منها)، ملك آباد نابه (منها)، عيسى آباد (منها)، محمّد آباد (منها).
رستاق طبرش: فابكير، رويشكان، جيوه، بكيرآباد، باغ (خانى)، كندره، انارك، سهرايد.
طسوج جوز و جركان: آهويه، تلفستان، لنجرود، هرازواه، اشنجان، موشه، كردحان، جوزه، اسكند، آذينه، سياوشان، مروان، همروده، صقراباد، حمّادآباد، استجان، محمّد آباد مروان، محمّد آباد محمّد بن صفر (منها)، يحيى آباد (منها)، زكريّاباد (منها).
وازين طسوج: خورجه، وارود، جوبكان، جرودان، شهراب، جونك، سكدز، واجان، جركان، راجان، نصر آباد، جعفر آباد، موسى آباد، عامر آباد. (من نسخة عتيقه).
رستاق كوزدر: الفارسجان، سهل آباد، دسكان، تبرته، كمان، درون، احمد آباد.
رستاق فراهان: بشير آباد، تيرازآباد، يزديناباد، اسروان، زيراونده، ويسمه، بهبوذاناباد، زورقند، فارسه، داؤد آباد، الفارجان، دستجرد، جوشه، ايركويه، سوسار، كركان، خوزهاباد، ويذه، ميقان، بزرحسار.
اسكن و مزارعها: هرمزدآباد، علياباد، واديناباد، خشابه (من نسخة عتيقه)، اسنجران، محمد آباد ويذ، محمد آباد فارسه (منها)، حيرآباد، ويسمه (منها)، و الاشجرد (منها)، اشتاقان (منها)، ورزنه (منها)، ورآباد (منها).
و در طبرش داخل و جاست و فالق: بهر جريبى زمين بيست و پنج درهم مقرّر بوده است.ت.
1) . در اصل اين نام تكرار شده است.
رطاب (1)(سيبس): در همه رستاقها- بغير از رستاق طبرش داخل و جاست و فالق- بهر جريبى پانزده درهم.
جاروس (2): در جميع رستاقها بهر جريبى چهارده درهم.
جوز (3): در مجموع رستاقها درخت تمام، يك درهم و نيم، ميانه (4)، يك درهم، دون (5)نيم درهم.
كنجيد، و زيره، و قرطم: بهمه رستاقها، بهر جريبى پانزده درهم.
شنبليده، و كسن، و سبذر: در همه رستاقها بهر جريبى نه درهم و دانكى.
نخود و نيژو (6): بهمه رساتيق مثل و مانند زرع بوده است.
آسياها: آنج بر كنار رودخانه واقع بودهاند، برستاق قم و ساوه و خوى- سواى قهستان، و رستاق ورّه، و طبرش، و انار، و فراهان، و كوزدر- بهر آسيآئى هفتاد درهم ستدهاند.
و آسيايى كه در قهستان قم، و ساوه، و رستاق انار، و فراهان، و كوزدر، و جبال كاشان، و جبال خوى، و طبرش خارج بوده، بهر آسيائى بيست و پنج درهم.
و آسيآهاى طبرش داخل، و جاست، و خوابه، و تود، و سينكان، و ويشت، و ويذشك، و ويرنج، و تحناوند، و انجيلكان، و ورّه، و طاقان، و هستوقان، و جوسق و شتكان، و كروكان، و هبره، جرينكان، و كرمهد، و مزوش، و سهرار و الحمّة، بهر آسيآئى دوازده درهم.).
حوضهآى دوشاب: در جميع رساتيق بهر حوضى دو درهم.
مزارعان و معاهدان (1): در جميع رستاقها- بغير از طبرش داخل و جاست و فالق- هر مردى بيست و چهار درهم.
و در طبرش داخل و جاست و فالق: هر مردى دوازده درهم.
ارباب بيوت (2): در همه مواضع- غير از طبرش داخل و جاست و فالق- هر مردى دوازده درهم.
و در طبرش داخل و جاست و فالق: هر مردى شش درهم.
كروم (3)خراب: خراج آن يكنيمه خراج رزهآى آبادان بوده است.
درخت زيتون و فستق (4): بهر شش درخت دو درهم.
جاليزى كه آب از بيخ زمين كشد، در همه رستاق، خراج دو دانك جاليزى بوده است، كه آنرا آب داده باشند».
و من در آخر دفترى كه در آن ذكر اين طسوق وضيعتها بوده، ذكر ضيعتهاى همدان و نهاوند يافتم، آنرا نيز ياد كردم، و آن اينست:
وضايع ماه البصره (5)كه آن نهاوندست:د.
1) . معاهد: اهل ذمّه.
2) . مردان مالك خانه مسكونى.
3) . كروم جمع «كرم» به معناى انگور، درخت مو.
4) . فستق: بادام زمينى.
5) . ماه البصره يعنى سرزمين ماد/ ماه كه متعلق به بصره باشد، اين را از اين جهت به بصره نسبت دادند، كه لشكريان گسيلشده از بصره، ناحيه نهاوند را فتح كردند، از اين رو جزو اعمال خراج بصره قرار گرفت، و بدو منتسب شد.
كندم آبداده (1): بهر جريبى شش درهم، و نيمدانك درهمى.
جو: چهار درم و نيم.
كندم كه آب از زمين كشد: درهمى، و نيمدانك درهمى.
جو: درهمى و جهار دانك درهمى.
مرجو (2): دو درهم.
نخود: چهار درهم.
شنبليده: چهار دانك درهمى.
سبدز: دو دانك درهمى.
كروم: هر جوى چهار درهم.
كنجيد: چهار درهم.
زعفران: سى درهم.
جاروس: يك درهم و نيم.
پنبه: پانزده درهم.
وضيعه و طسق پنجم:
شقّ (3)آبه و ميلاذجرد:
خاوحين، ورزنه، مهراب، اشتروريز، ابوستق، كلفسحين، دره، جونجران، خيركين، انارك، هرازوآباد.
رستاق طبرش همدانى و اصبهانى:ش.
طراران، دورحين، باغ (بيدادى)، اشه، فورجه، الهفتحان، الجفتحان، فسنجان، الدّارقان، سوزان، بازرجان، جريان، طرزه، نعوسان، فرك، دريد، كريدوع، بئين، سبذان، كوكان، فركين، طاه، كهك، الدّهين، زيراسف، اليحان، دنجرد، سينجان، وردورجه، كبوران، رشيخان، هرازواه، طرخران، حسداب، جنداب.
رستاق انار:- طسوج جاست- وير، سنيكان، خراخاه (نسخه: خاخاه)، الدّين، وليكان، ميقان، فونج، وردهد، وشتكان، واران، هرازكان، وسقونقان، كروكان، بيحكان، كبود، فربه، زر، دسكره مايزدانان أبانويه، دزسهرينان.
و از شق ميلاذجرد:- انارك- و از كوزدر، ورّه، اسفشوان اصبهانى، و همدانى، و سلمه آباد.
طسق و وضيعه ششم:
از طسوج سراجه: جرستان، اروار، مهرينان، واسط، سنبولاباد، زيادآباد، مهاباد.
طسق و وضيعه هفتم:
قمرود، درانبر، و موضعها در آن كه آب از زمين كشد، ترتيب اين نواحى برين طسوق و وضآئع، و وظائف بوده:
پنبه: در مجموع رستاقها- جز از رستاق ورّه، و طسوج وزواه، و رستاق انار.
و از جبال قاسان: دنجرد و حيزناباد، و درّه.
و از جبال قم (1): حزن، و ازناوه، و وسف، و ويرنج، و روج، و دسكره سهرينان، و باوره، و سليمن آباد، و عمراناباد، و ارفارود، و بر اشتاذويه، و دوكان، و دسكره اسحق، و جروندكان، و مهرجرد، و كوكان، و بابركان، و مال عليا، و مال سفلى، و كبود دره، و سليك آباد، بطريده،د.
1) . مقصود از «جبال قم» بخش كوهستانى قم است كه در مشرق قم قرار دارد.
و نيركان، و اروندجرد، و دسكره عين، و هاوه، و ورنجانباد، و احوص آباد، و باغ يعلى، و بيركان، و ويلكان، و نوند، و باغ آسته، و باغ استلك، و قمرود، و فالق.
از شق آبه: بهر جريبى سى و هشت درهم.
پنبه: در رستاق ورّه، و طسوج وزواه، و رستاق انار، و از جبال قاسان دنجرد، و خيراباد، و درّه، و قمرود، و درانبر، و از جبال قم ديهآى كه از آن استثنا و بيرون كرديم، بهر جريبى سى درهم.
درخت: در همه رساتيق بهر جريبى سى و هشت درهم.
كروم: بهمه رساتيق- جز از طبرش داخل، و جاست، و فالق- بهر جريبى سى و دو درهم.
زعفران: بهمه رستاقها- جز از طبرش داخل، و جاست، و فالق- بهر جريبى شصت و دو درهم.
طبرش داخل، و جاست، و فالق: بهر جريبى چهل و دو درهم.
ترّها، و خيارزارها، و جاليزها، و جزر، و شلجم، و پياز، و سير، و سآئر خضريّات: در همه رستاقها- جز از طبرش داخل، و جاست، و فالق- بهر جريبى بيست و پنج درهم.
جوز: درخت اصل و تام، يك درهم.
درخت ميوهدار: بهر ده درخت يك درهم.
آسياها: بهر يك پانزده درهم.
وضيعتهاء مال همدان:
گندم، و جو، و نيژو: هشت درهم و دو دانك درهمى.
كشتى كه آب از بيخ زمين كشد: سه درهم و دانكى.
انواع بقول، و خضريّات: شانزده درهم.
كروم: بيست و هشت درهم.
شنبليده و جاورس: سه درهم و دانكى.
زعفران: چهل و سه درهم و دو دانك.
نخود و كنجيد: ده درم.
درخت ميوهدار: بهر سه درخت يك درهم.
طاقات درخت: بهر درخت يكدرهم.
جوز: درخت نيكو، دو درهم. ميانه يك درهم و چهار دانك.
دون، چهار دانك درهمى.
حوض دوشاب: يك درهم.
پنبه: شصت و دو درهم.
آسياها: سى درهم.
معاهدان: هر سرى بيست و چهار درهم.
فصل سؤم از باب دوم «در ذكر خراج قم، كه اعتماد در آن بر مسآحتهاى واقعه بقم كردهاند، جنانجه دستور جمل القرى (1)بقم بذان ناطق است، بر اختلاف روايات»
من كه مصنّف اين كتابم، اصلى و قانونى يافتم، مشتمل بر اصل خراج مجموع قم، پس من آنرا مقدّم داشتم، و آن اينست:
«مبلغ مال وظيفه خراج سنه سبع و ثمانين و مائتين (2)، و آنچ از قم بجآئى ديكر نقل كردهاند، و حوالت نموده، با پنجاه هزار و هشتصد و بيست و سه درهم و چهار دانك درهمى، كه از اصفاهان بقم نقل كردهاند؛ مجموع آن كه ياد كرديم:
نقره: سهزار هزار و سيصد و هفتاد درهم (3)، و جهارصد و سى هشت درهم و نصف درهمى است.
1) . مصنّف در تدوين كتاب تاريخ قم از برخى دفاتر حساب، و اسناد ديوان قم، كه او در دوره حكومت برادرش بر اين شهر از آن بهره برده ياد مىكند، يكى از اين دفاتر «دستور جمل القرى بقم» است يعنى قانون محاسبه خراج مجموع روستاهاى قم، ليكن به گفته مصنّف اين دستور به علت اختلاف در روايت آن قابل اعتماد نمىباشد، از اين رو مصنّف اصل و قانون ديگرى كه به نظرش قابل اعتماد بود ارائه مىكند، و اين را بر آن دستور مقدم مىدارد.
2) . سال 287 هجرى.
3) . در اصل: درم و هفتاد.
از آن جمله: درين سال نود هزار و نهصد و هفتاد و يكدرهم و نيم، و نيمدانك درهم با كرج نقل كردهاند، برين موجب:
از رستاق ثيمره (1):
اصل: پنجاه هزار، و هفت هزار و ششصد و دو درهم، و دانكى نيم درهمى.
اضافت: بيست و دو هزار و دويست و پنج درهم، و پنجدانك و نيم درهمى.
جمله (2): هفتاد و نه هزار و هشتصد و هشت درهم، و دانك درهمى.
از مال اصلى:
كسب: دو هزار و پانصد و پنجدانك درهمى.
مرحرن: يازده هزار و سيصد و شصت درهم.
سوره: دو هزار و جهارصد و پنجاه و هشت درهم، و پنجدانك درهمى.
نشر: سهزار و دويست و هفتاد و هشت درهم، و پنجدانك درهمى.
ورزنه: سى و پنج هزار و دويست و پنجاه درهم و نيم، و نيمدانك درهمى.
فرابه: يكهزار و پانصد و دو درهم و دانكى، و نيم از درهمى.
ورجان: يكهزار و سيصد و سى و يك درهم، و چهار دانك درهمى.
رستاق فراهان:
اصل: هشت هزار و پنجاه و سه درهم.
اضافت: سهزار و صد و چهار درهم، و دانكى نيم درهمى.
جمله: يازده هزار و صد و پنجاه و هفت درهم، و دو دانك نيم درهمى.ى.
اصل مال حصّه مرازاد مرد آباد: پنج هزار و صد و سى و سه درهم.
بورقان: دو هزار و نهصد و بيست درهم.
الباقى بعد ذلك: با مبلغ پنجاه هزار و هشتصد و بيست و سه درهم، و چهار دانك درهمى، كه از مواضع منقوله اصفاهان ستدهاند:
نقره: سهزار هزار، و دويست هزار، و چهار صد و شصت و شش درهم، و پنجدانك نيم درهمى.
بعد از آن، آنج لابدّ بود، از وضع كردن آن از كسور و منقولات و خيرات و مبرّات، وضع كردند، و آن دويست و بيست و نه هزار و هفتصد و شصت درهم، و دانكى نيم درهمى است، از آن جمله:
خراج ضيعتهآى عآمه.
وضيعتهآى مقبوضه از احمد بن محمّد بن فيروز: هفتاد و هفت هزار و چهل و هفت درهم.
خراج ضيعتهاء عبّاسيّه: يكهزار و صد و چهل و پنج درهم و دانكينيم درهمى.
منقول با ساوه همدانيه، باسم احمد بن محمّد بن شهريار، و على بن حمدان و متابعان ايشان، از اهل مشكويه: چهل و پنجهزار، و نهصد و بيست و هفت درهم.
منقول أيضا با ساوه همدانيه، از خراج احمد بن عبد العزيز، از خراج قريه دوانيق:
پانصد و پنجاه و پنج درهم.
منقول با همدان، از خراج احمد بن حسن بن يحيى بن امان: هزار و پانصد و پنجاه درهم.
منقول از مال رؤس (1)- كه آن بر سبيل شمار سرهاست نه بمساحت و عبرت-: سه هزار و پانصد و هشتاد و هفت درهم.ر.
1) . رؤوس: جمع رأس، به معناى يك نفر.
باقى بعد از اين: دو هزار هزار، و نهصد هزار، و هشتاد و شش هزار، و پانصد درهم، و چهار دانك درهمى.
قيمت آن از زر سرخ طلا بهر دو مصارفه- كه رسم قم بذان جارى بوده است، جنانج بعد از اين مىآيد-: صد و هفتاد و شش هزار و جهارصد و هفده دينار، و دو دانك دينار طلا.
و هر جا كه اضافت عدد با درهم كنند، مراد از آن نقره بود. و جون اضافت با دينار كنند، مراد از آن يك مثقال طلا بود؛ از آنجمله:
قيمت باقى از خاصّه وظيفه خراج قم- جون آنج از اصفاهان با آن نقل كردهاند ضم نكنيم- و آن دو هزار هزار، و نهصد و سى پنجهزار، و هشتصد و هفتاد و هفت درهم، و دانكى نيم درهمى است.
از زر سرخ طلا: صد و هفتاد و دو هزار، و ششصد و نود و هشت دينار و جهار دانك دينارى.
مصارفه: هر هفده درهم بدينارى.
قيمت: پنجاه هزار و هشتصد و بيست و سه درهم و چهار دانك درهمى، كه از اصفاهان با مال قم ضمّ و جمع كردهاند، بمصارفه هر سيزده درهم و چهار دانك درهمى، بيك مثقال طلا، سهزار و هفتصد و هيجده دينار و نيمدانك و عشر دينارى.
و مبلغ مال كفايت در مال قمّى خاصّه- غير از مال منقول از اصباهان، كه كفايت آن داخل آنست- يعنى كفايت در صد و هفتاد و دو هزار، و ششصد و نود و هشت دينار، و چهار دانك دينارى، در هر هزار دينار، بيست و پنج دينار، چنانج مجموع، جهار هزار و ششصد و هجده دينار و دو دانك و ستسو دينارى باشد.
پس معلوم شد كه قيمت مال وظيفه خراج قم، با كفايت آن از زر سرخ، صد و هشتاد هزار و هفتصد و سى و جهار دينار است.
بعد از آن وضع كردند ازين جمله، آنج واجب و لابد بود وضع كردن آن از مالهآى
منقول، با ايغارين و ماه البصره، و خراج ضياع فراتيّه:
زر سرخ طلا: دو هزار و نهصد و هفت دينار و جهار دانك، و ستسو دينارى.
مال منقول با ايغارين از خراج قريه خورزنه، و از چهار دانك قريه ايرقان:
سيصد و هشت دينار، و دو دانك نيم دينارى.
مال منقول با ماه بصره، از خراج قريه حرلوا: هزار و ششصد و شصت و چهار دينار و نيم، و نيمدانك دينارى.
خورزنه: صد و پنجاه و شش دينار.
ايرقان: صد و پنجاه و دو دينار، و دو دانكنيم دينارى.
خراج ضياع فراتيّه: نهصد و سى و هفت دينار.
باقى بعد ازين از مال قم- با مال كفايت در آن- از زر سرخ طلا: صد و هفتاد و هفت هزار، و هشتصد و بيست و هفت دينار».
*** و من بعد از اين ذكر، يافتم كه جمله مال كوره قم، كه بمساحت ارتفاع آن كردهاند، و مقرّر كردانيده- بغير ازين كه ياد كرده شد-: دو هزار هزار و هفتصد و هفتاد و سه هزار، و پانصد و سيزده درهم بوده است.
و مساحت محمّد بن على بن سهل، و محمّد بن بحر (1)، با بقاياى سالهآى كذشته زياده برين است.
*** و من نسخه ديكر يافتم، بمهر احمّد بن محمّد (2)- عامل قم- ناطق بمبلغ مالى.
وظيفه خراج كوره قم، در سنى (1)اثنين و ثلث و اربع و خمس و ثمانين و مائتين (2)، و احمد آن نسخه را بأبى القسم عبيد اللّه بن سليمان (3)فرستاده، مشتمل بر بسيارىء اسباب خراج قم. پس من آنرا درين موضع ياد ميكنم، و آن اينست:
«مبلغ مال وظيفه و خراج بكوره قم، در سنه اثنين و ثمانين و مائتين (4)، كه احمد بن محمّد فيروزان آنرا به حضرت وزير رفع كرد، و بذو باز نموده:
سه هزار و چهارصد و هفتاد و نه هزار، و هشتصد و نود و پنجدرهم.
قيمت آن بمصارفه (5)هفده درهم بدينارى- بعد از وضع (6)كردن اخراج موقوفات (7)، و مواضع معافه (8)، و مسلّمه (9)، و كسورات (10)- زر سرخ طلا: دويست و چهار هزار، و ششصد و شصت و نه دينار، و نيم دينار، و نيم دانك پنجدانك (11)دينارى.).
1) . سالهاى.
2) . سال 281 و 282 و 283 و 284 و 285 هجرى.
3) . ابو القاسم، عبيد اللّه بن سليمان بن وهب بن سعيد، يكى از كاتبان مشهور دوره عباسى، كه المعتضد باللّه عباسى او را وزارت داد، او در سال 388 هجرى درگذشت.
4) . سال 282 هجرى.
5) . يعنى قيمت برابرى و صرّافى.
6) . برداشتن و كمكردن.
7) . كسركردن مبلغ عايدى از زمينهاى كشاورزى موقوفه از اصل خراج، زيرا عايدات موقوفات پس از دريافت به مصارف خود مىرسد، و به بيت المال واريز نمىگردد.
8) . در نسخه اصل و ديگر نسخهها آمده است (مواضع و معافه) كه ظاهرا واو ميانى زيادى است، و صحيح آن بايد (مواضع معافه) باشد، كه به معناى زمينهايى است كه به دستور سلطان از پرداخت خراج و ماليات معاف شده است.
9) . مسلّمه: زمينهايى كه از پرداخت ماليات و خراج رهايى يافته است. (لغتنامه دهخدا: ماده مسلّمة).
10) . مبالغى از مال خراج كه بايد از صاحب زمين گرفته شود، ليكن به جهتى- همچون آفت- كم محصولى- كمآبى- و جزايتها- از او گرفته نشده، و از مبلغ ماليات سرانه او كسر مىگردد.
11) . در حاشيه نسخه به خط كاتب آمده است: (لعلّ نيمدانك دينارى).
باز از اصل مال اين سال: چهل و چهار هزار و پانصد و شصت درهم منكسرشده، و سهزار هزار و چهارصد و سى هزار درهم عقد وظيفه بر آن منعقد شده، و در دفتر مال وظيفه مقرّر كشته.
جزيه سرهآى اهل ذمّت (1)بقصبه قم: پنجهزار و سيصد و پنج دينار»، و اللّه أعلم و أحكم.
مبلغ مال كه درين سال، اهل منقول (2)را بر آن مصادره كردهاند، و نسخه آن احمد بن محمّد (3)به حضرت وزير رفع كرده، بعد از آنك محمّد بن اسحاق، و محمد بن حسن با احمد رفع كرده بودند: بيست هزار دينار طلا، كسور آن دويست و شصت دينار.
پس مجموع مال اين سال بقيمت طلا: دويست و بيست و چهار هزار، و نهصد و پنجاه و نه دينار، و نصف و خمس دينارى باشد.
بعد از آن آنج لابدّ بود در وضعكردن آن وضع كردند، و آن: پنج هزار و صد و شصت و هفت دينار و نصف و ثلث دينار است، و چهل و نه هزار و نهصد و هشتاد و هشت دينار، و ثلث و خمس دينارى.
از آنجمله: هفتاد هزار و دويست و چهل و هشت دينار و ثلثى و خمس دينار، از بقايآى سالهاى كذشته كه بر ايشان باقى مانده بود، بغير از بيست هزار دينار مال مصادره، كه ايشانرا بر آن مصادره كرده بودند، دويست و شصت دينار كسور آن.
پس مجموع مال موضوع: پنجاه و پنج هزار و صد و شش دينار، و ثلثى و خمسى.
1) . با توجه به اين كه پيشتر مصنّف به نقل از تاريخ قم خراج معاهدان را «هر سرى بيست و چهار درهم» قرار داد، و اين كه به قيمت آن روز مصارفه هفده درهم بدينارى بود، تعداد أهل ذمّت بقم حدود 3757 نفر مىبايد باشند.
2) . يعنى مقدار مالى كه از دارندگان اموال منقول- همچون غلام- گوسفند و چهارپايان و جز اينها- به عنوان خراج دريافت شده است.
3) . احمد بن محمّد فيروزان عامل قم در سال 282 هجرى.
دينار بود.
باقى بعد ازين عقد وظيفه، سنه اثنتى و ثمانين و مائتين (1)بعد الوضع (2)منعقد شده و مستقرّ گشته:
زر سرخ طلا: صد و شصت و نه هزار، و هشتصد و سه دينار،
ازين مال آنج استخراج كرده شده است، و اصل كشته: صد و شصت و چهار هزار، و بيست و نه دينار است.
از آنجمله احمد بن محمّد فيروز كويد، كه:
پيشتر ازو عمّال استخراج كردهاند، نود و يكهزار و شصّد و هشتاد و پنج دينار، و او با پنجاه هزار و هشتصد و بيست و پنج دينار زياده بر آن استخراج كرده.
و عباس بن محمّد دو هزار و هشتصد و هفتاد و هشت دينار.
و محمّد أبى مريم، صد و پنجاه و پنج دينار.
و بشر بن فرج، از مال صلح، در شهور سنتى أربع و خمس و ثمانين و مائتين (3)- جنانج من در روزنامجات يافتم- استخراج كرد، و زياده كردانيد، تا آن دستور شد چهارده هزار و چهارصد و هشتاد و شش دينار.
باقى: پنجهزار و هفتصد و چهار دينار كه مستخرج نشده.
مبلغ مال وظيفه خراج بكوره قم، سنه ثلث و ثلثين و مائتين (4):
كه جماعت عباس بن محمّد بذو رفع (5)كردند، و بذو باز نمودند، و بشر بن فرج بر آند.
عقد بست و مهر نهاد، با مال ضيعتهآى مقبوضه از على بن عبد اللّه، و محمّد بن على بن سعد، و احمد بن على غسّان. و با آن مبلغ كه بر آل عبد العزيز بن دلف (1)واجب و لازم شده بود، و با جزيه سرهاى اهل ذمت بقصبه قم- جز از قصبهآى منقوله- و صدقات، و كسور كه از وظيفه خارجاند: سهزار هزار درم.
و مبلغ مال وظيفه ضيعتهآى منقوله، با آنج در آن بر عمر بن عبد العزيز، و بكر بن عبد العزيز (2)، و جز ايشان، از خراج ضيعتهآى ايشان لازم و واجب شده- جز از مال صدقات و كسور- دويست و سيزده هزار و سيصد و سى و سه درهم.
پس مجموع مال اين سال، با ضيعتهآى منقوله: سهزار هزار و دويست و سيزده هزار، و سيصد و سى و سه درهم باشد.
قيمت آن بمحاسبه هفده درهم بدينار زر سرخ: صد هزار و هشتاد و نه هزار و نوزده دينار، و ثلث و ربع دينار.
كسور آن: دو هزار و چهارصد و پنجاه و هفت دينار، و ثمن عشر، و ثلث عشر دينار.
و احمد بن محمّد فيروز، از جزيه رؤس (3)اين سال، صد و سى و هشت دينارر.
1) . خاندان «بنى عجل» از گروه عجليان خزاعى، كه تبار آنان به ربيعة بن نزار عدنانى مىرسد، در اوائل قرن دوم هجرى به منطقه جبال در غرب ايران كوچيدند، و در ميانه همدان و اصفهان صاحب اقطاع شدند، و ناحيت «كرج» (شهر اراك كنونى) را محل استقرار عشيره خود نمودند و به آبادانى آن پرداختند، و در نيمههاى قرن دوم و پس از سقوط بنى اميّه و همكارى سربازان قبيله «بنى عجل» در پيروزى عباسيان، اين خاندان به امارت بلاد جبال رسيدند، و روز به روز بر شوكت و اقتدار آنان افزوده شد، و از ميان آنان امراى مشهورى همچون أبو دلف، قاسم بن عيسى عجلى (185- 226 ه) برخواست، كه در دوره هارون و مأمون و پس از آنان به وزارت و امارت رسيد. تنها اثر باقيمانده از اين خاندان «جامع أبى دلف» است كه در 30 كيلومترى شمال شرقى سامراء قرار دارد، و داراى مئذنه/ گلدسته مشهورى است.
2) . اين دو تن از بزرگان خاندان عجلى مىباشند.
3) . رؤس: جمع «رأس»، سر.
استخراج كرده است (1).
پس مجموع مال اين سال- با كسور و جزيه رؤس- زرّ طلا: صد و نود و يكهزار، و هفتصد و شش دينار، و ثلثى و ثمن و نصف عشر دينارست.
بعد از آن وضع كردند آنج سبيل و طريق آن وضع بود، از ضيعتهآى مقبوضه از على بن عبد اللّه، و محمّد بن على بن سعد، و احمد بن على غسّان، جنانج مثبتست (2)در ديوان عباس بن محمد، و آنج محمد بن أبى مريم باز كرد، و كتب و دستورات بامضاى آن ناطق بودند،
و مال ضيعتهآى خراجيّه، كه در دست موسى بن احمد بن محمّد بن على عيسى طلحى بودند، وضيعتهآى عمر بن عبد العزيز، و بكر بن عبد العزيز، و ايغار محمّد بن احمد ابن عبد العزيز، وضيعتهآى ورثه حسين بن معقل، و خراج آنج أمر و فرموده شده بود كه نقل كنند با عمل ساوه (3): سيزده هزار و دويست و هشت هزار و جهارصد و بيست و پنج دينار، و ثلث و خمس و ثمن و عشر دينار.
از آنجمله آنج استخراج كردهاند: صد و جهل و هفت هزار و دويست و هفتاد و چهار دينارست، برين موجب:
استخراج عباس بن محمّد: هشتاد و دو هزار و صد و هشتاد و جهار دينار.ه.
1) . پيشتر گذشت كه با توجه به جزيه دريافتى از اهل ذمه قم در سال 282 هجرى، تعداد اهل ذمه ساكن در قم و مشمول خراج حدود 3760 نفر بودند، ليكن با توجه به جزيه دريافتى در سال 232 هجرى (يعنى نيم قرن قبل از محاسبه پيشين)، و در صورت صحت و عدم خطا در ضبط رقم دريافتى، تعداد اهل ذمه در قم نزديك به صد نفر بوده است، كه نشان مىدهد طى نيم قرن تعداد اهل ذمة چند برابر شده است. گر چه احتمال خطا در اين ضبط زياد است و اين نسبت طبق معمول و متعارف بايد عكس بوده باشد.
2) . ثبت و نوشته شده.
3) . عمل ساوه، يعنى دفتر حساب خراج عامل ساوه.
كسور آن: يكهزار و شصت و هشت دينار، و ثلث و نصف عشرى.
استخراج محمد بن أبى مريم: سى و هفت هزار و شصد و پنجاه و پنج دينار، و خمس و سدس دينار.
كسور آن: جهارصد و هشتاد و نه دينار.
استخراج احمد بن فيروز: دويست و سى دينار.
استخراج بشر بن فرج: بيست و پنج هزار و سيصد و جهار دينار.
كسور آن: سيصد دينار.
باقى: از زر سرخ طلا، سى و يكهزار و صد و پنج دينار، و ربع و سدس و ثمن عشر دينار، كه مستخرج نشد و واصل (1)نكشت.
بشر بن فرج كويد كه: من با اهل قم قرار دادم، كه ازين مبلغ سى هزار دينار در سنه اربع و ثمانين و مائتين (2)بديوان برسانند. ايشانرا تأخير كردند، و در اداى آن تهاون (3)نمودند، تا سال خمس و ثمانين (4)در آمد، و ايشان اين مبلغ را با وظيفه و مال اين سال در اين سال برسانيدند.
مبلغ مال، و وظيفه خراج بكوره قم، در سنه اربع و ثمانين و مائتين (5)، با مال منقول با كوره ديكر، و سيلقانى (6)، چنانچ بشر بن فرج استخراج كرده است:
سهزار هزار، و دويست و بيست و شش هزار، و شصّد و سيزده درهم، از آنجملها.
وظيفه خراج- سوى المنقول- سهزار هزار درهم.
مال منقول: دويست و سيزده هزار، و سيصد و سى و سه درهم.
مال سيلقانى: سيزده هزار و صد و هشتاد و هشت درهم.
كسور آن:- بهر هزار هزار درهم سيزده درهم- جهل و يكهزار و نهصد و جهل و شش درهم.
مال جوالى:- يعنى جزيه رؤس اهل ذمّت بقصبه قم، و حوالتهآى مضاف (1)با مال وظيفه خراج- پنجهزار و سيصد و پنج درهم.
پس مجموع مال اين سال:- جز از آنج اهل شهر را بذان مصادره كردند، و مصالحه كردند برو، از بقآياى سنتى اثنتى و ثلث (2)كه پنجهزار دينار بوده است-: سه هزار هزار، و دويست و هفتاد و سهزار، و هشتصد و هفتاد و جهار درهم.
قيمت آن بمصارفه و محاسبه هفده درهم بيك مثقال طلا از زر سرخ: صد و نود و دو هزار و پانصد و هشت دينار، و خمس و ثلث و عشر دينار.
از آنجمله آنج استخراج كرده شده است: صد و پنجاه و هفت هزار، و هفتصد و شصت دينار، برين موجب:
استخراج محمد بن أبى مريم: بر وجه استعجال از جزيه رؤس و حوالتها، سيصد و شانزده دينار.
استخراج بشر بن فرج: تا بوقت مصارفه آن، از جمله صد و شصت و چهار هزار و نهصد و سى دينار، با كسورات از مال سنه أربع (3)، و صلح از بقايآى سنه اثنتى (4). و بعد از آنى.
آنج از مال صلح استخراج كرد، وضع (1)كرد و بنهاد، چه آن از اين عمل (2)موضوع (3)بود.
پس خالص استخراج او- سواى بقاياى سنه اثنتى (4)-: چهارده هزار و چهارصد و هشتاد و هشت دينار باشد.
و باقى از استخراج بشر بن فرج: صد و پنجاه هزار، و چهارصد و جهل و جهار دينار.
استخراج احمد بن محمّد:- أيضا تا بوقت مصارفه- هفتهزار دينار.
بعد از آن باقى ماند در شهر، با آنج بر اهل اطراف، و عمر بن عبد العزيز، و اسباب (5)او، و ضعفآى (6)شهر، و كريزندكان (7)، و كميافتكان، و ناپديدشوندكان (8)موجّه شده، زر سرخ:
بيست هزار و هفتصد و جهل و هفت دينار، و ثلثى ثلثى عشر.
ازين جمله، بر اهل اطراف، و عمر بن عبد العزيز، و اسباب او: هشتهزار و صد دينار، و بر سآئر اهل كورها: دوازده هزار و شصّد و جهل و هفت دينار، و ثلثى ثلثى عشر.
و مبلغ مال وظيفه خراج بذين كوره، سنه خمس و ثمانين و مائتين (9)، با مال منقول: سهزار هزار و شصّد و پنجاه و شش هزار و شصّد و پانزده درهم.
كسور آن:- بهر هزار درهم، سيزده درهم-: چهل و هفت هزار و پانصد و سى و شش درهم.ى.
1) . برداشتن و از حساب خارجكردن.
2) . «عمل» مقصود عامل جمعآورى خراج است، مصنّف مىگويد كه آنچه را از اموال خراج محاسبه كرده بود، از صورت حساب خود بيرون نهاد زيرا ضمن محدوده او بشمار نمىرفت.
3) . در اصل: موضع كه خطاست، و صحيح آن «موضوع» است يعنى برداشتهشده.
4) . جز مقدار خراج باقيمانده از سال دو، يعنى سال 282 هجرى.
5) . يعنى منسوبين سببى عمر بن عبد العزيز بطور مطلق.
6) . ضعفا: جمع «ضعيف» كسانى كه توانايى و تمكن پرداخت خراج را ندارند.
7) . كسانى كه از پرداخت خراج سر باز زده و از برابر مأموران ديوان خراج مىگريزند.
8) . كسانى كه بر اثر غيبت ماليات نپرداختهاند، ليكن غيبت آنها با عذر موجه است نه براى فرار از پرداخت خراج.
9) . سال 285 هجرى.
و از مال جزيه رؤس أهل ذمّت، كه در عقد وظيفه خراج آنرا استثنا و اخراج كردهاند:
پنجهزار و سيصد و پنج درهم.
پى آنچ عقد وظيفه بر آن منعقد و مقرّر كشته بدين سال: سهزار هزار و هفتصد و نه هزار و جهارصد و پنجاه و شش درهم.
قيمت آن بمحاسبه و مصارفه هفده درهم بدينارى زر سرخ: دويست و هجده هزار و دويست و سه دينار، سدس و ثمن دينار.
بعد از آن آنج لابد بود از آن وضع كردند، جنانجه بشر بن فرج بوضع آن فرموده، و مقرّر كرده، مع (1)الكسور: جهارده هزار و دويست و هفتاد و نيم دينار.
و باقى بعد از آن [از] عين (2)رائج: دويست و چهار هزار، و صد و سى دينار، و ثلثى و ثمن دينار، و اللّه اعلم.
الزيادة فى ذلك (3): بر آنج أمير مقرّر كردانيده، و قرار داده در وظيفه خراج سنه اربع و ثمانين و مائتين (4)- زر رائج-: بيست و پنج هزار دينار، و شصّد و بيست و سه دينار، و نصف دينار.
و زياده بر وظيفه خراج سنه ثلث (5): بيست و پنجهزار و هفتصد و پنج دينار، و ثلث عشر دينار.
و در وظيفه خراج سنه اثنتى (6): سى و چهار هزار، و سيصد و بيست و هفت دينار، وى.
ثلثى ثمن دينار».
و در آخر اين عمل، جمله استخراج مال اين سالها ياد كرده بودند، برين موجب:
«استخراج سنه اثنتى و ثمانين و مائتين (1)- زر طلا-: و شصت و جهار هزار و بيست و نه دينار.
و استخراج بقايا (2)كه اهل شهر را بر آن مصالحه كردند: صد و جهل و نه هزار، و پانصد و جهل و سه دينار.
و استخراج از مال صلح و بقايا، در شهور سنتى اربع و خمس و ثمانين (3): چهارده هزار و صد و هشتاد و هشت دينار.
و لسنة ثلث (4): صد و چهل و هفت هزار، و دويست و هفتاد و چهار دينار.
و لسنة اربع (5): صد و پنجاه و هفت هزار، و هفتصد و شصت دينار.
و لسنة خمس (6): دويست و چهار هزار، و صد و سى دينار، و ثلثى ثمن دينار.
آنچ اضافت كردند با آن، از بقاياى سنه اربع و ثمانين (7)و ما قبل آن، وزير بمطالبت آن از اهلش أمر كرد، و فرمود كه پيش از مال سنه خمس و ثمانين (8)بأداى آن مشغول شوند: و آن پنجاه و ششهزار و هفتصد و هفتاد و يك، و نصف و خمس دينار طلا بوده.ى.
از آن جمله بقيّه صلح از بقايآى سنه اثنى و ثمانين (1): پنجهزار و نهصد و شصت دينار است.
و بقايآء سنه ثلث (2)كه با اهل آن شرط كرده بودند، كه در سنه خمس و ثمانين (3)ادا (4)كنند: سى هزار دينار.
و بقايآى سنه اربع (5)كه بشر آنرا وضع كرده بود و تخفيف نموده: بيست هزار و هفتصد و چهل و هفت دينار.
و آنج بشر وضع كرده بود و انداخته، اهل بلد را از مال سنه اربع، بىاذن و أمر امير- و آن سى هزار درهم بود- پس امير قهر كرد، و بمطالبت آن فرمود از زر طلا: هزار و هفتصد و شصت و چهار دينار، و ثلث و خمس دينار.
پس جمله آنچ عقد بستند بذو از مال و وظيفه سنه خمس و ثمانين (6)، و آنچ اضافت كردند با آن از مال بقايا- زر طلا-: دويست و شصت و دو هزار دينار، و شصّد و دو دينار، و خمس و سدس و ثمن دينار.
و در آخر اين عمل احمد بن محمّد، اقرار كرده برفع (7)اين عمل، و اقرارنامه نوشته بخط خود، و مبلغ آنچ همدانى در كتاب خود آورده است، و محمّد بن ابراهيم- عامل قم- او را بذان خبر داده از خراج قم، با احتسابات بر آل عجل، و آنكسانى كه در ناحيت (8)ايشاند.
1) . سال 282 هجرى.
2) . سال 283 هجرى.
3) . سال 285 هجرى.
4) . اداءكردن: پرداختكردن.
5) . سال 284 هجرى.
6) . سال 285 هجرى.
7) . رفع، يعنى گزارشكردن صورت خراج، به ديوان خراج در دار الخلافة بغداد.
8) . همانگونه كه پيشتر گذشت، آل عجل بر بخشهاى وسيعى از بلاد جبل، ميان همدان و اصفهان حكومت رانده و املاك وسيعى را مالك بودند.
بودهاند، و با آنچ بر اهل اطراف متوجّه كشته: سهزار هزار و دويست و سى هزار درهم.
و مبلغ مال ضياع منقوله: دويست بيست هزار و سيصد و سى درهم.
پس مجموع آن معيّن شد: سهزار هزار، و چهارصد و چهل هزار، و سيصد و سى و پنج درهم.
قيمت آن بمحاسبه هفده درهم بدينارى، زرّ طلا: دويست و يكهزار و پانصد و چهل و نه دينار».
و أيضا يافتم در عمل عاملان على بن عيسى (1)- وزير مقتدر (2)- تقدير و اندازه ارتفاعات و اخراجات مملكت، در سنه ست و ثلثمائه (3)، و تقدير نفقات و اخراجات از آن، و نقصان ارتفاعات از نفقات و اخراجات، و آن عمل مشتمل بود بر ذكر مالهآى مملكت، و نفقات خلافت و اخراجات آن، و در آن ياد كرده بودند كه:
ارتفاعات مملكت- بغير از مال صدقات، كه آن بر ارباب صدقات، از فقراء و مساكين و غير ايشان از مستحقّين زكوة صرف مىكردند، و داخل وظيفه خراج نمىكردند- از طلا، چهارده هزار هزار، و بيست و نه هزار، و هشتصد و بيست و جهار دينار است.
و همچنين ياد كرده بودند كه:ى.
1) . أبو الحسن، على بن عيسى بن داود بن الجراح، بغدادى، كاتب (متولد 240 و اندى)، از وزيران دولت عباسيان، در چند نوبت به وزارت خليفه المقتدر باللّه العباسى و القاهر باللّه عباسى، رسيد. به علم و فصاحت و بلاغت مشهور بود، او در دو نوبت در سال 301 هجرى به مدت 4 سال و در سال 315 هجرى به وزارت رسيد. در اواخر سال 334 هجرى، در سن 90 سالگى درگذشت.
2) . جعفر بن احمد بن طلحة، ملقب به المقتدر باللّه عباسى، پانزدهمين خليفه عباسى، در سال 295 هجرى به خلافت رسيد، و در روز چهارشنبه 27 شوال سال 320 هجرى به قتل رسيد.
3) . سال 306 هجرى.
مبلغ نفقات و اخراجات، از زرّ طلا: شانزده هزار هزار (1)و هشتصد و چهل و هشت هزار، و سيصد و دوازده دينار بودهاند، چنانج در هر سالى دو هزار هزار و شصت و هشت هزار، و چهارصد و هفتاد و شش دينار، نفقات و اخراجات خلافت، زياده بر مملكت او بود، و از مال بيت المال خآصّه خود، شصّد و سى و دو هزار دينار در نفقات خلافت اضافت مىكرد، و بعد از آن هزار هزار و چهارصد و سى شش هزار، و چهارصد و هفتاد و شش دينار، از برآى تتمّه نفقات و اخراجات درمىبايست، و خراج مملكت و بيت المال بذان وفا نمىكرد.
و همچنين در آن ياد كرده بودند كه:
مبلغ مال قم درين سال، با مبلغ هشتهزار و دويست و بيست و نه دينار، مال ضيعتهآى خالصه (2)، با مبلغ دويست و پنجاه هزار، و چهارصد و چهل و هشت دينار طلا رسيده. و از آنجمله مبلغ دويست هزار دينار احمد بن علىّ خراسانى (3)استخراج كرده است، مضى هذا».
چنين گويد مصنّف اين كتاب، كه:
جون من ازين قصص و روايات بپرداختم، و فارغ شدم، اكنون بيان مىكنم مبلغ مساحت بشر بن فرج، و على بن احمد ضيمرى (4)، كه درين وقت و درين زمان اهل قم بر مساحت ايشانست، و مبلغ مساحت بشر بن فرج من درين اعتماد ياد كردم، و بيان كردم، و كفتم كه جه مقدار است،د.
1) . در نسخه چاپى: شانزده هزار هزار، و در نسخه اصل: شانزده هزار هزار هزار.
2) . زمينهاى خالصه، زمينهاى كشاورزى را گويند كه جزء املاك دولتى بشمار آمده، و خالصه و خاصه سلطان و پادشاه مىباشد.
3) . احمد بن على خراسانى در سالهاى 306 و 307 هجرى والى قم بود.
4) . پيشتر ضبط نام اين عامل (صيمرى) و (سيمرى) آمده بود.
بعد از آن آنج با ساوه و همدان و ايغارين (1)نقل كردهاند، بدفعات و اوقات، كه احتياج بتعداد آن نيست، [و] «جمل القرى بقم» (2)بدان ناطق است، با پنجاه و هفت هزار و شصّد درهم، كه از ثيمره نقل مىكردند با ايغارين (3)، دو هزار هزار و شصّد و پانزده هزار و دويست و شش درهم، و ربع و سدس درهمى.
و مبلغ مال و حاصل مساحت ضيمرى، بعد از انتقالات، و زياده و نقصان، كه من قدر آن در هيچ جاى نيافتم- چنانج «دستور جمل القرى بقم» بذكر آن ناطق است-: سى و نه هزار درهم، كه در «دفاتر رساتيق» (4)ذكر كردهاند.
خارج ازين جمله: نقره، دو هزار هزار و نهصد و شش هزار، و جهارصد و پنجاه و شش درهم و ثلثى درهم.
و من يافتم بخط علىّ بن الحسين بن عبد اللّه عيسىء كاتب، كه:
«مبلغ دستور خراج بكوره قم، بمساحت ضيمرى، لسنة خمس و أربعين و ثلثمائه (5)،ى.
1) . «ايغارين» يا «ايغاران» نام چندين آبادى در محدوده ميان كرج و همدان و قم و ساوه كه در تيول برخى خاندانهاى حاكم بوده است. در «معجم البلدان» آمده است: (الايغاران: بالكسر، و الغين معجمة، و ألف وراءه، و ألف اخرى للتثنيه و نون: اسم لعدة ضياع من عدة كور أوغرت لعيسى و معقل ابنى أبى دلف العجلى، رحمه اللّه تعالى، و قيل لها: الايغاران اى ايغارا هذين الرجلين، و هما الكرج و البرج. و الإيغار: اسم لكلّ ما حمى نفسه من الضياع و غيرها و يمنع منه ...).
2) . مقصود كتاب «دستور جمل القرى بقم» است، كه منبع مصنّف در ذكر خراج قم در اين فصل مىباشد.
3) . در نسخه چاپى: با ايغارين نقل كردند.
4) . يكى ديگر از منابع مورد استفاده مصنّف، در تدوين كتاب تاريخ قم، مجموعه «دفاتر رساتيق» يا «دفاتر رساتيق قديمه» مىباشد، كه از آنها در دوره حكومت برادرش بر شهر قم بهره برده است.
5) . سال 345 هجرى.
با وقف و خراج مجان (1)، و ابركويه (2): دو هزار هزار و هفتصد و هفتاد هزار، و سى و يك درهم بوده است.
از آن جمله ضيعتهآىء بائره كه ايشانرا ارتفاع نبوده مدّت چند سال، بسبب معطّل شدن كاريزها و جويهآى آن، و خرابشدن حصنهآى (3)آن، و جلآى وطنكردن أكره (4)آن، با نهصد و هفتاد و يك دينار از آسياهآىء معطّله: صد و نود و جهار هزار، و جهارصد و جهل و دو درهم.
و باقى: دو هزار هزار و پانصد و هفتاد و پنج هزار، و پانصد و هفتاد و نه درهم.
خراج وقفيّة (5): چهارصد و دو هزار، و پانصد و هشتاد و هشت درهم، عن (6)مجان و ابركويه.
المضمون، و المحفوظ (7)، و الاقطاع الى الوقت المذكورة (8): دو هزار هزار و صد و شصت و يكهزار، و نهصد و پنجاه و هفت درهم».
و يافتم در دستور و عمل عاملان براذرم، ابو القاسم علىّ بن محمّد بن الحسن الكاتب (9)، كه:در
1) . يكى از رستاقهاى فراهان.
2) . يكى از رستاقهاى فراهان.
3) . حصنها: جمع «حصن»، قلعه.
4) . اكره: مزدبگير. تاريخ قم متن 346 فصل سؤم از باب دوم«در ذكر خراج قم، كه اعتماد در آن بر مسآحتهاى واقعه بقم كردهاند، جنانجه دستور جمل القرى بقم بذان ناطق است، بر اختلاف روايات» ..... ص : 327
5) . در نسخه چاپى: و قضيّه.
6) . عن: از.
7) . در أصل: المحظور.
8) . در نسخه چاپى: المذكور.
9) . برادر مصنّف اين كتاب چند سالى به حكومت و والىگرى قم منصوب بوده است، وى در
«مبلغ اصل خراج بقم بمساحت ضيمرى (1): دو هزار هزار و نهصد درهم بوده.
از آنجمله، المضمون تا آخر سنه ثلث و خمسين (2)و ثلثمائه (3): هزار هزار و شصت و هفت هزار، و سيصد و پنجهزار و نهصد درهم.
الأقطاع مع ما فيه من الوقف: هزار هزار و سيصد و پنجهزار و نهصد درهم.
المضمون (4): دويست و هشتاد و سه هزار، و دويست و پانزده درهم.
مجموع آن: دو هزار هزار و پنجاه و شش هزار، و چهارصد و پنجاه و دو درهم.
تفاوت در آن بسبب نقصان تفصيلات و دستور از جمع «جمل القرى»: دويست و چهل و چهار هزار، و جهارصد و چهل و هشت درهم.
نقصان تفصيلات از «دستور»، از جمله (5)دو هزار هزار و هفتصد و هفتاد هزار درهم:
صد و چهارده هزار و بيست و دو درهم.
نقصان دستور از جمع «جمل القرى»: صد و سى هزار و چهارصد و بيست و شش درهم».ع.
1) . طبق نوشته تاريخ قم شهر قم را چند تن از عاملان قم در دورههاى متفاوت مساحت كردند، كه هشتمين مساحت از آن ابو الحسين بن احمد الصيمرى است، كه در سال 302 هجرى اقدام به مساحت قم نمود، و پس از يكسال آن را بپايان رساند. و اين مساحت تا سالهاى مديدى مورد اعتماد عاملان قم بود.
2) . در اصل: خمس كه خطاست.
3) . سال 353 هجرى.
4) . در اصل: المحظور.
5) . مجموع.
جمله مال مساحت بشر بن فرج، و مساحت ضيمرى باسم رستاقها، بر وجهى كه «دفتر جملة القرى» (1)و «دفاتر رستاقهاى قآئمه» (2)در ديوان بذان ناطق است، و درين زمانه اعتماد بر آن است:
الرساتيق:
عبره: يعنى مساحت بشر بن فرج/ مساحت على بن احمد الضيمرى لنجرود: صد و بيست و پنجهزار و هشتصد و دوازده درهم، و ثلث ربع/ صد و نود و سهزار و سيصد و چهل درهم، و ثلثى ربع، الرّودابان: صد و پنجاه و پنجهزار، و هشتاد و پنج درهم،/ دويست و چهل هزار و پانصد و پنجاه و سه درهم و ثلثى ربع، ابرشتجان: جهل و شش هزار و هفتصد و شصت و يكدرهم،/ هشتاد هزار و سى و شش درهم و ثلث.
الرّودبار: سى و يكهزار و هفتصد و نود و شش درهم،/ چهل و جهار هزار و هشتاد درهم و ثلث، سراجه: صد و سيزده هزار و هشت درهم و پنجدانك درهمى،/ دويست و بيست و هشتهزار و هفتصد و صد و سى و شش درهم و ثلث جبل: نود و سهزار و سيصد و سى و سه درهم،/ صد و هشتهزار و هفتصد و جهل و هشت درهم و خمس ربع، وازكرود: چهل و چهار هزار و شصّد و پنجاه و دو درهم،/ شصت و يكهزار و چهار صد و هشتاد و يكدرهم و ربع و سدس درهمى،ت.
انار: صد و پنجاه و شش هزار و هشتصد و جهل و سه درهم و ثلث،/ دويست و پنجاه و دو هزار و صد و شصت و جهار دهم، وراردهار: جهل و پنج هزار و هفتصد و نود و چهار درهم و دانقى،/ بيست و چهار هزار و سيصد و شصت و دو درهم و ثلث ربع، جاست: چهل و سهزار و هفتصد و شصت و دو درهم،/ سى و هفت هزار و پانصد و يازده درهم و ربع، ثيمره: پنجاه و هفت هزار و پانصد و نود و نه درهم/ بعد از آنك بشر بن فرج ناحيت ثيمره را مساحت كرد، او را با ايغارين در سنه سبع و ثمانين نقل كردند، و داخل مساحت ضميرى نشد.
قاسان: صد و پنجاه و هشت هزار و صد نود و دو درهم،/ صد و هشتاد و يكهزار نود و دو درهم (1)ورّه: هفتاد و سهزار و پانصد و هفده درهم،/ هفتاد و چهار هزار و چهار صد و بيست درهم و ربع سدس، جهرود: هشتاد و نه هزار و هشتصد و شصت و يك درهم،/ هشتاد هزار و هشتصد و شصت و هفت درهم و ربع درهمى، وادى اسحاق: پنجاه هزار و شش هزار و صد و پنجاه درهم،/ پنجاه و هشت هزار و نهصد و پنجاه و يك درهم، طبرس داخل و خارج: صد و ده هزار و پانصد درهم و دانكى،/ صد و چهل و ششهزار و پانصد و سى و پنج درهم و دانكى درهمى،م.
1) . در نسخه چاپى: صد و هشتاد و يكهزار درهم.
وزواه: هشتاد هزار و چهار صد و پنجاه و هفت درهم،/ هفتاد و يكهزار و جهار صد و سى و هفت درهم، و ربع درهمى، ساوه: پانصد و پنجاه و چهار هزار و دويست و پانزده درهم و ثلث،/ پانصد و نود و يكهزار و پانصد و سه درهم، خوى: صد و سى و دو هزار شصّد و بيست درهم،/ هشتاد و نه هزار و صد و هشتاد و دو درهم، فراهان: صد و هفتاد و شش هزار و چهار صد و چهل و شش درهم،/ صد و هفتاد و شش هزار و چهل و شش درهم و ثلث ربع، كوردر: صد و هفتاد و ششهزار و چهار صد و چهل و شش درهم،/ صد و هفتاد و ششهزار و جهل و شش درهم و ربع، دور آخر: صد و يكهزار و پانصد و هشتاد درهم،/ هشتاد و پنجهزار و شصّد و هفتاد و شش درهم،*** و چون بذين موضع رسيدم، خواستم كه اين خراج باسم هر قريه و موضعى بيان كنم، بر وجه تفصيل، جنانج باسم هر رستاقى مجملا ذكر كردم. پس ترك اين قصد كردم، سبب آنك ذكر اين خراج بنام هر ديه و موضعى در ديوان قم مثبت بود، و اهل اين شهر و روزكار بذان واقف و عالم بودند. پس اقتصار (1)كردم بر ذكر اسامى ضيعتها و ديهآى مجرّد از مال و خراج، آن جمله مواضع و ديها كه باب اوّل ازين كتاب بمجموع آن ناطق است، هر چند كه ذكر آن در فصل مساحتها كذشت، فامّا بر وجه ترتيب و تنسيق نبود.ت.
1) . در اصل: (اختصار) كه ظاهرا خطاست، و اين خطا را مصنّف يا مترجم يا كاتب در سرتاسر كتاب مرتكب شده است، و همواره به جاى «اقتصار» كه به معناى بسندهكردن است، «اختصار» كه به معناى تلخيص و مختصركردن مىباشد، آورده است.
پس ازين جهت، من نامهآى ايشان اينجا تكرار مىكنم بر وجه ترتيب، و هى هذه (1):
رستاق لنجرود:
سعد آباد، جمر، مزدجان، طبشقوران، موونه، قهيان، باغ رباح، سكن، مهربيان، خماباد، جويردكان، باغ شعيب، قولاباد، ميانرودان، قزدان، برزاباد، باغ ادريس، باغ زكريا، جهستان، صحرآى اسحق، كميدان، محمّد آباد طبشقوران، فرابه، اسفدن (من باغ رباح)، مهاباد، بيان آباد.
الرّودبان:
براوستان، هست (2)ولد سعد، هست محمّد بن عبيد اللّه، مسكران، اسفراباد، خميهن، قلاور، ملكاباد مسكران، هست محمّد ابى بكر، جوسق دخت خرّه، هست محمّد بن شريح، علياباد على بن عبيد اللّه، ناصح آباد، نجوكاباد، دشت زياد، وجهر، ابور، اسحق آباد، زنبيلاباد، هست يحيى، در نوح (بائره)، علياباد على بن آدم، يسع آباد، ويذستان، باغ مرزبان، جمكران، شهرستان، هست عبد الرحمن، هست ادريس، هست التحرى، هست محمّد بن شعيب، هست داود، باغ عبد الرّحمن، هست شعيب، جعفر آباد، هست ايوب، ازدورقان، دربجند، هست بابويه، وادىء مصعب، هست معاويّه، باغ احمد بن محمد بن الصّلت، كركان، كره، صحراىء موسى بن يعقوب، وادى مصقله، صحراى ورثه مزاحم (و يقال: باغ المرزبان، نسخة: صحراى موسى بن صعب)، هست عبيد اللّه، صحراى عبد الرحمن، صحراء يعقوب، ابرشتجان، سواران، سكك (3)ابرشتجان شادقولى، سجّاران ود.
1) . «هى» ضمير مؤنث اشاره به نامها، «هذه» ضمير اشاره به نزديك است.
2) . احتمالا كلمه «هست» همان هستكhastak پهلوى بوده باشد كه به معناى ثروت و مال و دارايى است و در «فرهنگ پهلوى ص 213» آمده است، و در اينجا به معناى مزرعه يا آبادى است.
3) . سكك: (به كسر سين و فتح كاف)، جمع سكّه به معناى كوچه كه امروزه (زقاق) تلفظ مىشود.
سككها، هست ادريس، هندجان، ورجانه، سعدوكان، محمّد آباد، سرفت.
تفصيل سكك ابرشتجان:
شهرباه، سكّه واوان، مزرعه عبيد اللّه، ركستان (1)ابى بكر، ركستان ابى خالد، سكّه الدين، موان، جازران، الدّارجان، اوجانكان، هچوكان (2).
الرّودبار:
موستان، الغيصه (3)من سكوك، رود بهرامان، مظرفاباد، سوسك، طاقان، حورسنان، كهنه (بائره)، سيقان، رجاودير تخت و ارضها، ساسفجرد، معاويه آباد (بائره)، ايرينكه، سهراز، خور خذاهان، عبدويه آباد، الحنبد (بائره)، ونداوسقان (بائره) جوستر، رجا محمّد و اراضيها (بائره)، اراضى كنجينه، باغ سهل بن حمدون (بائره)، احمد آباد ساسفجرد، ولكاباد من طاق (بائره)، آدم آباد سفلى (بائره)، مهرجرده، وانكجاره، رجا الهلاليه، رحاسبول، سراجه:
عمراناباد، نوح آباد، بطليجرد، كيركان (بائره)، ملكاباد (بائره)، اشتره (المالحه) (4)، التّومذجان، علياباد (بائره)، اشتره آدم، مهروان (بائره)، يعلى آباد (بائره)، شعيب آباد، الدّينجان، دشت يعقوب، احوص آباد، نواران (بائره)، سوره (بائره)، زيتونه (بائره)، يحيى آباد، مرزآباد (بائره)، حمزه آباد (بائره)، باغ عبد اللّه، الدّيمجان، واسط (بائره)، صحراء عبد الرّحمن، صحراء المرج، متوكاباد، يعقوب آباد، رحآء الوادى، قارض (بائره)، صحارىء قمرود.
الجبل:
دستجرده (5)، سهرينان، لجانه، جوبين آباد، عمراناباد، واذكستان، باغ مطر، باغ يعلى،ت.
براشتاذويه، وتابح، ميم (1)، قه، سليمن آباد، باغ شعيب، طيره، باوره، فوه، جروندكان، وسف، قبادانبزن، ابرجس، جانه، دوكان، هرمزدآباد، ويرنج (2)، وشنوه (3)و مزارعها: حسناباد و واشجرد، فرده (4)، ويدهند (5)، باغ استه، مزرعه و روح (بائره)، قريه دره، ارجه، بيركان، ازنارود، دسكره (عين (6))، لنجانه، (و يقال: لنكانه، بائره)، و اذاستلك: كهك (7)، اسحق آباد، بابركان، حزن، استلك، كشميره، مزرعه كهنديز، نوند، ازناه، ورجانه، باغ ادريس، مال عليا، كبود دره، مال سفلى، مزرعه احوص آباد، مزرعه مهرجرده، مهرجرده، محمّد آباد كرمجكان (8)، محمّد آباد باده، مزرعه بيكان.
وازكرود:
سليجرد، قناة قهج، نوآباد، قناة دامهرن، آذرخواست، قناة وزار، لنجرود، خورهاباد، الكوار، سيوب، متكاباد (بائره)، آذرانكويه، دسكره، وابنجان، اسحق آباد (بائره)، لسان (بائره)، مزرعه بجه، كوكذين، استقول (بائره)، دسكره بانازادان، كريان، فستجان، دسكره، مزرعه ور، دسكره معروف، سيدى آباد، محمّد آباد سهل، علياباد، المقطّعه، موسى آباد خورهد، جرم الصّرم، ابراهيم آباد، عبد الرّحمن آباد، خورهد، فالياه، محمّدآباد، المقطّعه، لوينيان، محمّدآباد محمّد بن عيسى، موسىآباد، المقطعه (و يقال: قناة موسى آباد)، فراذران، جوان الصّرم، مانكن المقطعه، جنداب، ورزنة الصّرم، علويه آباد، زنكاباد، توذجاه،د.
1) . امروزه به لهجه محلّى ميم (به كسر ميم اول و فتح ياء) خوانده مىشود.
2) . در اصل: ويرنح، و امروزه در تلفظ محلى «ويريج» خوانده مىشود.
3) . اين آبادى همچنان به همين نام سرسبز و خرم پابرجاست، و يكى از مشهورترين ييلاقات منطقه كوهستانى قم بشمار مىرود.
4) . اين آبادى امروزه به نام «فردو» مشهور است.
5) . اين آبادى امروزه در تلفظ عاميانه (بيدهند) يا (بيتهند) خوانده مىشود.
6) . چشمه.
7) . امروزه كهك يكى از شهرهاى استان قم بشمار مىرود.
8) . اين آبادى در تلفظ عاميانه «كرمجگون» خوانده مىشود.
فركاباد، تركاباد، (و يقال: مزرعه مباركاباد)، كمجانه، باغ باجيكه، دسكره اسرار.
انار:
ورحب (مزارعها: الباغ و كهك)، الدّين، وردهد، كهندير، اندرمقان، مباركاباد (بائره)، واذكستان (بائره)، وليكان (بائره)، خرنق، ررقان العليا، روبتح، هستوقان، مزرعه اندنح، سهرانرود، سليكاباد، طاقان، جنب، ميقان، داود آباد، خانجرد، راوه و مزارعها، فروس، مزرعه علياباد من راوه، اسحق آباد (من راوه)، مزرعه بلوسان (من راوه)، مزرعه خرمابان (من راوه)، مزرعه كهك (من راوه)، كارجه (من راوه)، انجيلكان (و مزارعها: اسماعيل آباد و مزرعه انجيكان)، طرزه و مزارعها، مردور، مزرعه احمد آباد، تحاوند، ززفان سفلى، وادى اورمه، وادى ابراهيم، ماذجرد، محمّد آباد داود، وير، هنبر، مزرعه أبى الهيثم، النحيركان، جندمينه، مهر جشنسفاباد، ور (و مزارعها: راو، ويركان)، خورهّد و مزارعها، فونج (و مزارعها: علياباد، فويح، مزرعه حنّان)، سكان، جرجيشت، افشيدجرد، ماخذاه و مزرعه أزناه، وندرستان، مزرعه مباركباد (و مزارعها: مانكاباد، مزرعه بيناه، مزرعه مهر آباد من افشيد جرد)، أحوص آباد، شيذازيند، مزرعه آسمانه، مزرعه تود، الحمسه، الكان (بائره)، كهك (بائره)، الفاردان (من السلطانى، باسم على بن محمد حمزة العلوى)، الروقان (من السلطانى، باسم محمد بن الحسن الحاجب).
وراردهان:
تود، سنيكان، الجوسق و مزارعها، سهراز، ويذشك، ويشت، هبره، جرينكان، كرمهد، كرجار، مرزوش، خوابه.
جاست:
در سهرينان، يحكان، كروكان، وسقونقان، مرازكان، كبوده، ابالويه، وشتكان، متيركان، وسقوندر، واران، زر، الثيمره (منقوله الى الأيغارين فى سنة سبع و ثمانين و
مائتين (1))، نشره، كب، سورة، ورزنه، مرحرن، مراذاد، الوارجان.
قاسان:
بول، هليل، دنياره، صلحآباد، محمد آباد عليا، درام، سسه و محمد آباد، جعفر آباد خوركنه، وشاذ، أنوشاباد، حسناباد و نضرآباد، اسماعيل آباد، حمزه آباد، محمّد آباد، رنجه، حيرناباد، قريه دره، مزرعه يحيى آباد، مزرعه نرجسينه، نياستر، هلال (2)(من نياستر)، علياباد، أنوشاباد، محمّد آباد، درام، قريه اران (3)، مشكان، يزدكرد آباد، بطريده، مزرعه يزدكرد آباد، زنجه، دنجرد، طسموغان، داود آباد، يحيى آباد (و يقال: حرزآباد)، ويذ، هراسكان، يسع آباد آدم، موسى آباد، علياباد (بائره) گردنه فادكاباد، ارمك، وزهشت، سرفجه، سرود العليا، سرود السفلى، هسانرود كهنويه، القريتين، مزرعه ابراهيم آباد، ايول آباد، الفرسين، سليمن آباد، سه دارم، يحيى آباد، دم آباد، الجوسقان، خماباد، محمّد آباد دنباره، ورازاباد، نشلج، بنراه (من نشلج)، استرق كوزن، كيلاه، مهاباد، جيلان، قريه ازوار، جيالكرد، كوذن، سه (من كوذن)، عقيلاباد، مزرعه سهر آباد، سليمن آباد، جركان، بهرام آباد، قلاسان و طرزه، علياباد على، اهبر (مزرعه ويذه)، مزرعه كسنج، مهرآباد (و يقال: لسر آباد).
ورّه:
هراوراه، مهروان، اسكندر، آذينه، أنارك، جركان، اشتجان، خماباد اشتجان، زكريّاباد، جوزه، الكردجان، لنجرود، عامر آباد، موسى آباد، عبد اللّه آباد آهويه، سهر و كب عبد اللّه، سهراير، وارود، نضرآباد، يحيى آباد، شهراب، سكدرّ (و مزارعها: دركر)، خروران، آهويه،ت.
راجان، واجان، جونك (بائره)، جونكان (بائره)، سياوشان، همروده، موشه، نضرآباد اسكندر، صقر آباد، خورجه، دستجرد، سياووشان.
جهرود:
وشاره، جيوه، طيانون، مزرعه يانوح، عامر آباد (من وشاره)، ملكاباد وشاره (و هى:
مزارع كانه، اورسكان، مزرعه مرنه، لمفستان، مزرعه مرح، مزرعه بيدابديده)، فانكير، اسكان، نابه: (مزرعه اندين و مزرعه فرح).
وادى اسحاق:
همروده اسحق آباد، والانجرد، داودباد و الانجرد، قنات كردآباد، جرينكان، بوستانه، سرداب و مزارعها، تلاب السفلى، تلاب العليا (و يقال: حسناباد)، الدّيزجان، محمّد آباد بابكان، سعد آباد، ايوب آباد عليا، اباميم، ايوب آباد السفلى، اروندجرد، مصقلياباد، داودباد مصقله.
مزارع أروندجرد:
و هى: جولقند، مزرعه الكسر، مزرعه زرقناة، مزرعه سليلاباد، مزرعه جوربخت، پنبر، فراواذجرد، محمّد آباد سورنيان، وزهيد، عبد الرّحمن آباد، مهدى آباد، نصر آباد، عرامر آباد، افشه، هرمزدآباد، مهاباد، رجاب.
طبرش: فسنجان، فيم، كوكان، كهك، مزرعه كوكان، در سير (و مزارعها: سبقوس، كرندعى)، نفوسان، كريان، النحسين، زورحسين، احوص آباد، سواران، قريه روبنج، سبذن، ورزنه آشه، كوهين، اليحان، ورجه، فرسل، خوررنه (من مزل و من ساوند، مزرعة الحليمان و هى آسته)، الحقيحان، طرزه، فرل (و مزارعها: مزرعه ويذه، و مزرعه اسايد رويدو، استاندر، حسناباد، الهيفان، مثل نان، جاليز و اخار)، باغ بندادى، كبوران، سن (1)،ن.
1) . در نسخه چاپى: هنين.
احمد آباد فيم، طاه (1)، بهمناندست، رستيحان، طرخران، ساكين (2)، زيراسف.
وزواه:
كهندان (و مزارعها: كوخ و اسفند)، انجيله (و مزرعتها: دستجرده)، حميرقان، مزرعه حميرقان، حره (و مزارعها: اسفيداندر، ايازهر، مايندان، تاجيكاباد)، حرامد، باغ مسعده، جورابه (منها)، خرازان، بنير، حشوان، شهر دوشان، مزرعه فودينجرد، انارستانه، مزرعه طهرانرود، السّلوقان، مزرعه موشك، مزرعه بطيبارد، مزرعه الدين، عبدويه آباد، مزرعه وان، قريه نى، جزنه، كهياب، اسفند، ويشكان، وسفونجرد، حيلور، مهركان، محمّد آباد (و يقال: باغ حرقه)، سرابر اسبان، كوهه (مزرعتها: سلمه آباد، و يقال: سلمه الدلر)، كذهاه، مزرعه خانه، واركان، آهاه، ويان، مرحران، واركيان، خوامه، استلك، قاهان، نوند، كاسواه، مهرازنيد، راياونده، مزرعه، مزرعه ورّه، مزدعه عمراناباد، اندزه، من كاسوره، تاجيكاباد، ورّه، مزرعه عمراناباد، ويدستان، مزرعه پايندان.
ساوه:
عبيد اللّه آباد (بائره)، علياباد حمّاد، مشران، و حمزه آباد، ادريس آباد سفلى، اردونان، ورزنه ايوب، موسى آباد، ورزنه ازناه، يحيى آباد، ديزاربه، مزرعه كاسويه، برركان، وروكان، مدينه، حاوحين، زابلين، بيان آباد، سهل آباد، عثمان آباد، زوونان (3)، مزرعه عثماناباد، شعيب آباد، وندود و مزارعها، محمد آباد، خوزان، غسّان آباد، مزرعه محمد آباد ويده، فرل، قريه مسكران، قولكان، طلحه آباد (بائره)، ولاشاباد، هرمزدانيار آباد، دشت نوح، رزجرد، الهيلقان، ملكاباد، صقران، ادريس آباد عليا، عيسى آباد و علياباد (بائره)، فاران، فاذقين، اسفلحين، مسندكان، اسان، دادستان، استوج، فسين، هلول، مزرعه عمراناباد (و مزارعها:ن.
حسناباد)، مزرعه آل محبوب من فيستن، اسحق آباد، ارحين، حاوحين، وردهد، اوكين، كلفسحين، مدينه حمزه، عبدول آباد وسايشت، ماذكان، ويزكان، ابوستق، علياباد عبديل، مهركانكه، هريسان، كوبالاباد، شابستان، (من عبدول آباد)، هيفاذقين، فرل، سلقند، مرزناباد، الدّزج، علياباد ملك، استيخين، مباركاباد، عمراناباد، ورزنه الفالق، نيوشت، خسرهاباد، هبر، سذنيان، فابكين، علياباد، حاوجرد، علياباد، خيركين، دنبين، موسىء جزستان، حمّادآباد، سذينان، خورشيد، مهركان، سيدكين، انجيلاوند، سجين (و مزارعها:
يعقوب آباد، كهك، سروشكين، دستك، جرجينجرد، علياباد، مهراب)، اندس (و مزارعها:
هزارواباد، محمّد آباد اندس، جرجينجرد، ابيخان، زبر قاناباد، الوالمان، وسلماباد، طريز ناهيد)، طخرود (و مزارعها: جعفر آباد، عيسى آباد، ازوار (منها)، مرزاباد، اورمكان، كامكان (من طخرود)، مزرعه ديزواباد، كهكوذه و تاجيكاباد، جوسق)، نى و مزرعه كهك، طرخران، كوماباد، انجيلاوند (بائره)، اصبهانى، مزرعه قمرود، علياباد العليا، نشابه، جندابروزآباد، منتى اباد النصف (من قرية الدوانيق)، النصف (من مزرعه روسبل)، محمّد آباد، واشكان، استارحان، فاران (بائره)، جونجران، فيدحين، علياباد فهج، يسع آباد واشكان، استرورين، ورآباد، مزرعه دادارم، مزرعه ويذه، طيرينان، بندر آباد سلقند، حسيناباد، محمّد آباد اوكين (بائره)، ركين (من محمّد آباد)، ملك آباد ورجه (بائره)، بندار آباد (بائره)، دشت نوح (بائره).
خوى:
علياباد الصقر، الراسفجان، لنجرود، بانوح آباد، قناة اسمعيل، بينكاه، فندل، حمزه آباد، خلد آباد، سرودين، ادريس آباد، مهرقين، جركان حرمان، سيار آباد، آباد مصعب، احمد آباد (مسكونه)، قناة الصلت، موان، سنجان، نير آباد، شبرقين، دستجرد، و هفتاباد، مقاتل آباد، مجاشع آباد، موسى آباد، فيده، لالكان، علياباد، سرود العليا، سرود السفلى، بارحين.
فراهان:
خلد آباد، اسروان، شهرجرد، اسنجران، فارسه، خورّهاباد، ويسمه، تيرازآباد، النّاوزن، محمّد آباد فارسه، الحّصه، الكارجان، الدّاريان، مجان، منتى آباد (من ولاشجرد)، خورزينه،
الدون، كركان، حسناباد، الثمن، كورزه، اشتاذوان، ورزنه (بائره)، نوذه (من آزاد مرد آباد)، بهبود آباد، أحوص آباد، ايرقويه، ايركويه، موسى آباد، ميقان، (من كورزه منقوله (1))، داود آباد، الفارجان، ترو، رورقند، جوقان، جوخواست، جوشه، اسكن، الفراهران، قيذه، عبد اللّه آباد، لردساباد، البورقان، بشير آباد، ولاشجرد (باسم عبد اللّه الخازن، منقوله).
كوردر (2):
فشل، ريحدان، قريه درون، مهاباد، الواسقان، خرّان، اوقان، وروقان، ماستر، محمّد آباد، دسكان، الحسينيه، ركين، الجوسق، طوخواب، الدّلفيه، تبرته، اسنجونه، اسفشوان، كمان، جشمه، سهل آباد، الفارسحان، سوره، وسكان، سلمه آباد، النصف، بزجان، حورسان (مزارعهاء أنس وانيده: المحمّديه، الفردجان، جينحين، جانوس، ارتوبه، همعاود، فرمهن، مرّسفجان، دهكوزدر، جريوا، الخومجان، سهند (مزرعتهآء ربحبرو)، قريه اراه، و يحنيد.
دوراخر:
دستجرده (الازهر)، حورزن، احمد آباد اباش، ملك آباد شهود، ملك آباد شروان، احمد آباد (أبى طاهر)، سهل آباد.
مزرعتهآى جعفر آباد: ايركوش، نوك (بائره)، علياباد (بائره)، يعلى آباد (بائره)، سيابشت، اطروان، ايركوس و علياباد، محمّد آباد (دزنوح)، ريراوند (بائره)، حمزه آباد، ابراهيم آباد، وكان، شيروان، دزنوح، انقان، الزّورجان، شهود، عبد الرّحمن آباد، شانكر، قريه (ورزن).ر.
فصل چهارم از باب دوم «در ذكر اختلاف ضرائب (1)خراج بقم، تا آنكاه كه شيخ ابو الحسن عبّاد بن عبّاس (2)رحمه اللّه، آنرا در سنه خمس و ثلثين و ثلثمائه (3)، مقرر و معيّن كردانيد. و در ذكر نجوم و دفعات مال خراج، و رسوم و مؤن و اخراجات آن، و رسوم صدقه بقم»
خراج بيشترين شهرها، مقرّر و معيّن و موصوف، و آنرا قانونى و دستورى بوده، كه رجوع با آن كردهاند، و اعتماد نموده، الّا خراج قم، كه در ضرائب آن اختلاف بسيارست.
چنين كويند كه: اصل اين تعيين خراج قم، كه آن بنسبت بيشتر و زيادتتر بوده است، و معروف و مشهور در ميانه مردم، و اصحاب و ارباب خراج شهر، و بر دست أبى
1) . ضرائب: جمع «ضريبه»، ماليات.
2) . شيخ امين عبّاد بن عباس بن عباد طالقانى، پدر صاحب بن عبّاد، وزير مشهور آل بويه، متوفاى سال 330 يا 335 هجرى، و پيشتر در آغاز (باب دوم) همين كتاب به تفصيل درباره او سخن رفت.
3) . سال 335 هجرى. لازم به يادآورى است كه مصنّف تاريخ قم در بخش «فهرست ابواب كتاب» سال وفات عبّاد بن عباس را 330 هجرى دانسته است: (آن سال كه او را وفات رسيد، و آن سنه ثلاثين و ثلاثمائه هجريّه بود).
الفتح، علىّ بن محمّد بن سهل (1)- عامل قم- در سنه خمس و ثلثمائه (2)مقرر و روشن شده، بمساحت (3)علىّ بن احمد ضيمرى، واقعه در سنه ثلث و ثلثمائه (4)، با مساحت أبى الفتح.
پس ازو بهر هزار درهم، سى و شش دينار طلا مقرّر بوده است، بهر هزار درهم كه متوجّه شده، در عوض قيمت آن، شصت و شش دينار طلا رسانيدهاند.
و در سنه ست و سنه سبع و ثلثمائه (5)، در زمان امارت و ولايت احمد بن علىّ خراسانى، همچنين و برين دستور بوده بىزياده و نقصان.
و أبو مسلم محمّد بن بحر الأصبهانىّ- عامل قم- در سنه تسع و ثلثمائه (6)برين زياده كردانيد، و خراج عرب بقم از خراج عجم جذا كرد، و مقرّر كردانيد كه عرب، بهر هزار درهم، شصت و شش دينار بدهند. و عجم، شصت و شش دينار و چهار دانك دينارى.
و أبو الفتح دينورى (7)، در سنه عشر و احدى عشر و ثلثمائه (8)هم بذين دستور مقرّرى.
1) . در تاريخ قم دو تن با نام مشابه «على بن محمد بن سهل» به منصب ولايت خراج قم رسيدند، نخست أبو الفتح على بن محمد بن سهل، عامل قم سال 305 هجرى، و ديگرى على بن محمد بن سهل دينورى «عامل امير المومنين بر خراج وضيعتها بكوره قم» در سال 310 و 311 هجرى، احتمالا اين دو نام از آن يكى است، كه در دو نوبت عامل خراج قم گرديدهاند، گرچه تصريحى در اين باره در تاريخ قم نيامده است.
2) . سال 305 هجرى.
3) . يعنى بر طبق مساحت و اندازهگيرى ابو الحسن على بن احمد ضيمرى (يا صيمرى/ سيمرى) كه در سال 301 هجرى انجام پذيرفت، و تا چند دهه به صورت دستور و قانون براى عاملان بعدى قم قرار داشت.
4) . سال 303 هجرى.
5) . سال 306 و 307 هجرى.
6) . سال 309 هجرى.
7) . أبو الفتح على بن محمد بن سهل دينورى، عامل قم كه احتمالا در دو نوبت يعنى سالهاى 303 و 310 و 311 عامل خراج كوره قم بوده است.
8) . سال 310 و 311 هجرى.
كردانيد، بىزياده و نقصان.
و در سنه اثنى عشر، و سنه ثلث عشر، و سنه اربع عشر و ثلثمائه (1)، أيضا بذين دستور بوده.
و در سنه خمس عشر و ثلثمائه (2)، پنجدانك دينارى، بسبب ابن داود جهبذ (3)
دوم: خزينهدار بود، يا آن كه سيم و زر پادشاه باو سپارند و او بخزينه سپارد). و در تاريخ قم در (ذكر رسم جهبذ بقم) آمده است: (جهبذ شخصى است كه ارباب خراج او را بديوان آرند، تا صاحب عهد شود كه مال و متوجهات ايشان بتمام بستاند و بديوان رساند).
زياده كردانيدند، جنانج شصت و هفت دينار و نيم شده.و در سنه ست عشر و ثلثمائه (4)چهار دينار و نيم زياده شد، بسبب قسمت هرون عرب الحال (5). جنانج ضريبه خراج هفتاد و دو دينار كشته.
و در سنه سبع عشر و ثلثمائه (6)زياده بر آن كشته، بسبب قسمات:
قسمت اوّل: سه دينار و نيمدانك، و اقطاع پسر مهدىء جهبذ، جهت خللآوردن و تلفكردن او دو دينار و دو دانك دينارى.
قسمت ثانيه: سه دينار و دو دانك دينارى.
و در سنه ثمان عشر و تسع عشر و ثلثمائه (7)، قرار بهفتاد و دو دينار شد.
و بيشترين مردم برين دستور بود، مال و خراج مىرسانيدند، و بعد از آن با هفتاد وى.
1) . سالهاى 312 و 313 و 314 هجرى.
2) . سال 315 هجرى.
3) . جهبذ معرّب «كهبد»، در صحاح الفرس آمده است: (كهبد: چند معنى دارد: اول: دهقان باشد.
4) . سال 316 هجرى. و در اصل: ست عشر و ثمانمائه آمده، كه يقينا خطاى كاتب يا مترجم است.
5) .؟، كذا در اصل و ديگر نسخهها.
6) . سال 317 هجرى.
7) . سال 318 و 319 هجرى.
دو دينار كردند، پس از آن كسورات (1)منسوبه و معروفه بعجز و تكمله (2)، و (3)اضافت مىكردند.
و همچنين: هر كس كه خلل (4)بمال او در مىآمد- بسبب عجز ارتفاع او از ضمان (5)او- عجز ضمان او بر سائر ارباب خراج قسمت مىنمودند، تا غايت كه ضريبه خراج در ايّام عمّال و كماشتكان و كاركنان ماكان بن كاكى (6)، و اسفار بن شيرويه (7)الديلمييّن (8)، وى.
1) . كسورات: جمع «كسر» به معناى كمبود و كاهش به وجود آمده در رقم مقررى ساليانه در مال خراج، كه بر أثر عجز و عدم توانائى پرداخت ماليات، و يا افزايش رقم مقررى بر رقم پيش بينىشده سال قبل.
2) . در اصل: «تكلمه» كه خطاى ناسخ است.
3) . حرف «واو» يا اضافى است كه بايد حذف شود، و يا واو استينافى است، و در هر حال نمىتواند «واو» عطف بوده باشد.
4) . مقصود از خلل، كاستى است.
5) . يعنى بر اثر بالا رفتن سرانه مالياتى، شخص از پرداخت آن مقدار از خراج كه ذمه او بدان ضامن بود، عاجز و ناتوان مىگرديد.
6) . ما كان نام يكى از حكام بوده كه پدر او كاكى نام داشت، و از حاكمان مازندران بود، و كاكى به معناى كاكو است يعنى خالو، وى به شجاعت معروف بود، و آل بويه در بدو حال ملازمت ماكان را مىكردند، همچنين اسفار بن شيرويه و مرداويج بن زيار و برادرش ابو طاهر وشمگير همه متابعت او مىكردند، او در عهد نصر بن احمد سامانى (301- 331) بر او طغيان كرد، و بر جرجان مسلط شد، و در هنگام جنگ با امير ابو على احمد بن محتاج چغانى در سال 329 ه كشته شد. (لغتنامه دهخدا: ماده ماكان).
7) . اسفار بن شيرويه يكى از سران ديالمه بود، بعلت ستمكارى ماكان او را از خود دور كرد، از اين رو نخست به بكر بن محمد، و سپس به نصر بن احمد سامانى مرتبط شد، و نصر او را به ولايت جرجان نصب كرد، و جنگهاى فراوانى نمود، عاقبت به دست يكى از گماشتگان خود- يعنى مرداويج بن زيار ديلمى- در سال 316 ه مغلوب و كشته شد (لغتنامه دهخدا: ماده اسفار).
8) . تثنيه ديلمى.
مرداويج بن زيار جيلى (1)
ماده مرداويج).
، و براذر او وشمكير (2)، بدويست دينار برسيده، بهر هزار درهم دويست دينار مىرسانيدند، و زياد بر آن.و همچنين: حال ارباب خراج بقم، با عاملان قم بوده، در الحاق عجز ديكران بضمانات توانكران (3)تا آنكاه كه شيخ أبو الحسن، عبّاد بن العبّاس (4)- وزير ركن الدوله- رحمهما اللّه، در سنه خمس و ثلثين و ثلثمائه (5)بقم رسيد، و در آن سال عامل قم أبى علىّ حسن بن محمّد قمى (6)بود، جمعى از ارباب خراج بقم مانده بودند، تظلّم و شكايت نمودند، و كفتند هر كس كه ارتفاع او از ضمان ناقص مىآيد، نقصان [رسيده به] (7)او، بر ما قسمتت.
1) . مرداويج بن زيار مكنّى به أبو الحجاج، موسس سلسله اميران زيارى (آل زيار) است، كه از سال 316 ه تا 435 ه در ايران شمالى و مركزى و جنوبى امارت داشتند (لغتنامه دهخدا:
2) . وشمگير بن زيار (323- 357 ه)، از پادشاهان ديلمى آل زيار، كه پس از قتل برادرش مرداويج به امارت رسيد، او جنگهاى متعددى با لشكريان ماكان بن كاكى و آل بويه و جز اينها داشت، عاقبت در هنگام شكار از اسب بزير افتاد و بمرد. (لغتنامه دهخدا: ماده وشمگير).
3) . يعنى در آن دوره هر مؤدى مالياتى كه از پرداخت بخشى از خراج خود به عامل ناتوان مىگرديد، عامل براى آن كه در ميزان سرانه مالياتى شهر قم كمبود و نقصانى پيش نيايد، مقدار نقص و كمبود را بر عهده توانگران مىگذاشت، از اين رو توانگران علاوه بر پرداخت خراج خود، ملزم به پرداخت خلل خراج مردمان ناتوان هم بودند.
4) . أبو الحسن عباد بن عباس طالقانى، پدر صاحب بن عبّاد، كه وزارت ركن الدوله بويه را به عهده داشت.
5) . سال 335 هجرى. و پيشتر گذشت كه مصنف تاريخ قم در (فهرست ابواب كتاب)، سال وفات عبّاد بن العباس را 330 هجرى آورده، كه ظاهرا خطاست.
6) . برادر مؤلف.
7) . در اصل و در ديگر نسخهها (نقصان رسد او) ضبط شده، كه صحيح آن: «نقصان رسيده به او» بايد باشد، و احتمالا خطاى در ترجمه يا خطاى ناسخ است.
مىكنند، و ما از آن در تنك و زحمتيم.
ابو الحسن عبّاد، اين حالت (1)را بغايت مستعظم و بزرك و ناموجّه يافت، و منكر (2)آن شد، و فرمود كه: جون هر عامل كه بقم آيد، و خراج ديكران كه در ادآى آن عاجز شوند، بر سائر ارباب خراج حوالت نمايد، بذان رسد و بدان كشد كه همه عاجز و مضطر و درويش و بدحال كردند، و خراج بكلّى خلل پذيرد و بر افتد، و شهر خراب كردد.
أبو الحسن عبّاد، اين معنى و حركت بغايت ناموجّه و غير محمود يافت، و بسى تقريع (3)و توبيخ نمود.
بعد از آن بفرمود تا «دستور خراج»، و «دفاتر ديوان» و نويسندكان حاضر كردند، و قرار ضريبه (4)خراج شهر مقرّر كردانيد، و با قرار آورد، و بفرمود كه بهر هزار درهم، صد و نه دينار بستانند:
اصل: شصت و شش دينار.
عجز و تكمله (5): جهل و سه دينار.
و أبو الحسن عبّاد نامه نوشت، و پيغام داد بكتّاب و نويسندكان، بعقد دستور برين قانون، و فرمود كه: برين باشند، و بر آنچ او مقرّر كردانيده هيچ زياد، و تغيير و تبديل نكنند، و بفرمود تا دستور (6)نوشتند، و او بذان مهر نهاد، و ارباب خراج را بذان حكم كرد كه مال بدهند، و هيچيكس از آن تجاوز ننمايد، و همچنين ديكر ضرائب خراج كه فروتر از آنن.
بودند، همچنين در مرتبه خود قرار داد، و مقرّر كردانيد.
و آن دستور معروف و مشهور كشت ب «دستور عبّاد»، مترجم و مفسّر (1)، و منسوب بسنه اربعين و ثلثمائه (2).
پس مردم ازين زحمت و بلا و ظلم خلاص يافتند، و ايمن شدند از زيادتى و افرونى كه عاملان بعد از آن بر ضريبه خراج ايشان زياده كنند. و همه اوقات و ساعات أبو الحسن عبّاد را بدعآء خير، و جميل (3)نصفت و عدالت ياد مىكردند، و ترحّم مىفرستادند. و تا غايت از آن روزكار باز تا بذين ايّام (4)حمد او مىكويند، و فعل او را ستايش مىنمايند، و روح او را بروح و ريحان (5)، و ترحّم و رضوان، از حضرت رحمن مىطلبند، و اللّه أعلم و أحكم.د.
1) . يعنى قانون (دستور عبّاد) نوشتهشده به زبان عربى را، به فارسى ترجمه نموده، و پيرامون آن شرح و تبصرههاى براى اجراى آسان آن قرار داده شد.
2) . سال 340 هجرى، احتمالا اين تاريخ متعلق به دورهاى است كه آن دستور به صورت قانون مدوّنى درآمد، و مورد عمل عاملان خراج قرار گرفت، و گرنه عبّاد بن عباس در سال 335 هجرى (يا 334) به گفته «تاريخ قم» و ديگر مؤرخين (وفيات الاعيان: 1/ 232) وفات يافت.
3) . جميل: نيكوئى، يعنى او را بر نيكوئى انصاف و عدل ستودند.
4) . يعنى از هنگام تدوين آن دستور و تنفيذ آن، تا زمان تدوين تاريخ قم همچنان مردم بر روح عبّاد بن عباس ترحم نموده، و از او به نيكوئى ياد مىكردند.
5) . اشاره به اين كه خداوند تعالى عبّاد بن عباس را مشمول وعده خود در آيه شريفه: فَأَمَّا إِنْ كانَ مِنَ الْمُقَرَّبِينَ فَرَوْحٌ وَ رَيْحانٌ وَ جَنَّةُ نَعِيمٍ، واقعه: آيه 88 و 89 نمايد.
«ذكر نجوم (1)خراج، و دفعات آن بقم»
در ايّام القديم خراج قم در سالى دوازده ماه بدوازده دفعه رسانيدهاند، ماه اوّل فروردين، و ماه آخر اسفندارمد (2)، تا آنكاه كه در ايّام خلافت معتضد (3)كبيسه (4)واقع شد- چنانج من بعد از اين حكايت كنم- چون كبيسه واقع شد، ابتدآء كزاردن خراج هر سالى ماه خرداد كرفتند، و ختم بماه ارديبهشت كردند. درين دوازده ماه بدوازده دفعه، ارباب خراج هر
1) . پيشتر گذشت كه «نجوم» جمع «نجم» است، به معناى ستارگان آسمان، ليكن از آنجايى كه عرب در دورههاى كهن، وظايف و تكاليف مالى و دينى خود را با توجه به طلوع و غروب برخى ستارگان معين در آسمان انجام مىدادند، از اين رو سر رسيد آن تكاليف را «نجم» مىگفتند، و بتدريج اين اصطلاح را توسعه داده، و شامل مطلق وظايف و تكاليف و تعهدات قرار دادند.
2) . اسفندارمد (يا سپندارمذ) از ريشه «سپنته آرمئى تى»Sepenta -Armaiti ، اين واژه مركب است از سپنتهspenta يا سپند، به معناى پاك و مقدس، و آرمئى تىArmaiti به معناى فروتنى و بردبارى، و مركب اين دو به معناى سازگارى و فروتنى و بردبارى نيك و مقدس است. اين واژه در پهلوى به گونه سپندارمتSpandarmat ، و در فارسى سپندارمذ و اسفند تغيير شكل يافته، كه روز پنجم از هر ماه، و ماه دوازدهم سال است. روز پنجم اسفند به مناسبت تقارن نام روز و ماه جشن بوده است، كه همراه با آداب و رسوم و تشريفات ويژه برگزار مىشده، اين جشن مردگيران يا مژدگيران بوده است، كه ويژه زنان بوده. ابو ريحان بيرونى نيز به اين جشن اشاره دارد. (نگاه كنيد به: گاهشمارى و جشنهاى ايران باستان: 687).
3) . ابو العباس احمد بن طلحه، ملقب به المعتضد باللّه عباسى، سيزدهمين خليفه عباسى، در رجب سال 279 هجرى به خلافت رسيد، و به مدت 9 سال و اندى- يعنى تا سال 289 هجرى- خليفه بود.
4) . بر طبق تقويم ايرانى كهن، هر سال را 360 روز مىگرفتند، و هر ماه را 30 روز بدون كم و كسر، و در سر هر 6 سال يك ماه كبيسه مىكردند، و آن سال را سال كبيسه مىناميدند، و در هر 120 سال دو ماه كبيسه مىكردند، اين روش تا چند قرن پس از اسلام ادامه يافت، و سپس به وسيله گروهى از منجمين و رياضىدانان- از جمله خيّام نيشابورى- تصحيح و تعديل گرديد.
يك خراج خود ميرسانيدند، و عقود معقوده، و دستورات محتومه (1)- كه در آن وقت و زمان، بنام ارباب خراج و جهابذه (2)بوده- ناطقاند بذين كه ما ياد كرديم.
و همچنين: امر خراج بذين دستوردارى و جائز (3)بود. تا آنكاه كه عاملان جيل (4)و ديلم (5)- بروايت شيخ قزوينى (6)و غيره، كه مرا حكايت كردند- بقم عامل شدند، نجوم خراج در روزگار پيشين نه ماه كردانيدند، اوّل آن ماه ارديبهشت و آخر آن ماه دى.
پس جون ركن الدوله- رحمه اللّه- بذين ناحيت رسيد (7)، نجوم خراج ده ماه كردانيد،كن
1) . محتومه: حتمى و اكيد. مدرسى طباطبايى در (كتابشناسى آثار مربوط به قم: ص 24) اين دو را يكى از منابع تاريخ قم بشمار آورده است. و احتمالا صحيح آن (مختومه) است.
2) . جهابذه: جمع «جهبذ» كه به معناى كفيل مؤديان ماليات و خراج مىباشد.
3) . صحيح اين عبارت اين گونه است: «أمر خراج بذين دستوردارى و جواز بود»، يعنى دستور خراج، همواره تا سالها بدين گونه نافذ و جارى در ميان مردم قم بود.
4) . در اصل و ديگر نسخهها و نسخه چاپى: «جبل» كه مقصود بلاد جبل است، كه شامل بخشهاى كوهستانى غرب ايران از كردستان در شمال تا ايلام در جنوب، و از دشتهاى عراق در قصر شيرين در مغرب تا قم و رى اصفهان در غرب مىباشد. ليكن ظاهرا صحيح اين كلمه «جيل» است كه اشاره به گيلان يا جيلان مىباشد، بويژه آن كه مقارن اين كلمه نام ديلم آمده است كه هر دو اشاره به منطقه گيلان مىباشد.
5) . مراد از «عاملان جيل و ديلم» عاملان علويان طبرستان مىباشند، كه اين علويان زيدى مذهب- كه نسب آنان به امام حسن عليه السلام مىرسد- مدت 64 سال (از سال 250 تا 316 قمرى) بر نواحى گيلان و مازندران حكومت راندند، كه در برخى دورهها سيطره قدرت و حاكميت آنان قم را نيز فرا گرفت.
6) . شيخ قزوينى (؟) يكى از منابع و مصادر شفاهى مصنّف در تدوين تاريخ قم است، كه به تصريح مصنّف بدون واسطه از او حكايت كرده و نقل مىكند. به گفته دكتر مدرسى طباطبايى در (كتابشناسى آثار مربوط به قم: ص 25) مصنّف از 13 تن به طور شفاهى بالواسطه يا بالمباشرة نقل كرده است.
7) . حسن ركن الدولة بهمراه على عماد الدوله فرزندان بويه- كه از رؤساى يكى از طوائف ساكن
اوّل آن ماه ارديبهشت، و آخر آن ماه بهمن. و امر و دستور خراج چند كاه برين منوال بود، تا آن زمان كه صاحب الجليل، كافى الكفاة، أبو القسم اسماعيل بن عبّاد- ايّده اللّه (1)- در وقت وزارت او مر ركن الدوله- رحمه اللّه- و فخر الدوله- ايّده اللّه- بقم رسيد (2)، نجوم خراج دوازده ماه كردانيد، اوّل آن ماه خرداد ماه- بر رسم معتضد- و اين معنى در سنّى (3)نيّف (4)و سبعين و ثلثمائه (5)بود.
پس ارباب خراج بذين دستور و قانون، خرّم و شادمانه و منتفع كشتند، و بسى مولانا صاحب الجليل، كافى الكفاة، أبو القسم اسماعيل بن عبّاد را ثنا كفتند، و دعا كردند.).
1) . اسماعيل بن عبّاد مشهور به صاحب بن عبّاد در سال 385 هجرى درگذشت، و در هنگام تصنيف اين كتاب- يعنى سال 378 هجرى- همچنان در حيات بود، از اين رو مصنّف براى سلامتى و تأييد او دعا مىكند.
2) . صاحب بن عبّاد در سال 373 هجرى در زمان وزارت فخر الدوله ديلمى به قم آمد، و سال مالى خراج را منظم و معين كرد، پدرش عبّاد بن عباس نيز پيش از سال 335 هجرى، هنگامى كه وزارت ركن الدوله را به عهده داشت به قم آمده، و وضع خراج را سر و سامان داد، و مردم را از تعدى و ظلم عاملان رهانيد. (تاريخ مذهبى قم: ص 164).
3) . سنّى، جمع «سنه»: سالها.
4) . در نسخة (2) و (3): بياض، و در نسخة چاپى: ثلث. و در اصل: نيّف، و در لغت عرب آمده است: «النيّف: من واحد الى ثلاث»، يعنى فاصله يك تا سه سال را نيّف گويند.
5) . سالهاى سيصد و هفتاد و نيّف (- يك تا سه سال).
و در كتاب عبّاسى (1)مذكور و مسطور (2)است كه:
«ابو نصر حسن بن علىّ قمى منجّم (3)أيضا، در كتابى كه او را بوده مترجم، و مشهور بكتاب تاريخ خلفآ و روزكارها و عيدهآى ايشان، ياد كرده، و حكايت نموده كه:
«عجم را استفتاح (4)و ابتدآى خراج ايشان در هر سالى، در ماه فروردين بوده در اول سال ايشان، زيرا كه آفتاب درين هنكام ببرج حمل درمىآيد، در اوّل آذر، و غلّات وز.
1) . اين كتاب يكى از منابع مصنف در تدوين تاريخ قم بشمار مىرود، كه در چهار مورد از او درباره اخبار دوره بنى العباس روايت مىكند. دكتر سيد حسين مدرسى طباطبايى در (كتابشناسى آثار مربوط به قم ص: 19) مىگويد: (كتاب عباسى از احمد بن اسماعيل بن سمكة بن عبد اللّه، أبو على بجلى، استاد ابو الفضل بن العميد، كه كتابى بزرگ و در احوال و اخبار خلفاء و دولت عباسى، و در حدود ده هزار برگ بوده، و كتابى به اين بزرگى و جامعيت در اين باب نوشته نشده بوده است (فهرست شيخ: 31 چاپ نجف، فهرست نجاشى: 71، ذريعة: 3/ 264 و 15: 211) و أيضاTradition surviral :P .420 ، ترجمة محقق كوشا جناب آقاى رسول جعفريان، و با تشكر از راهنمايى ايشان كه بدين منبع اشارت فرمود.
2) . مسطور: نوشتهشده.
3) . در هيچ يك از منابع موجود نامى از اين منجّم قمى نيامده است، تنها سيد ابن طاووس در «فرج المهموم في تاريخ علماء النجوم: ص 127» آورده است: (و ممّن اشتهر بعلم النجوم بدقة رأيه من علماء الشيعة، الشيخ الفاضل نصر بن الحسن القمى، وصل الينا من تصانيفه كتاب المدخل في علم النجوم)، همچنين مرحوم سيد محسن امين عاملى در «اعيان الشيعه: 5/ 210» آورده است: (الشيخ أبو نصر الحسن بن على القمى: حكى عن الجزء الثانى من مجلة الشرق (احتمالا مقصود مجله المشرق است، كه از سال 1898 م تا كنون از دار المشرق در بيروت منتشر مىشود) أنّ له كتاب «البارع فى احكام النجوم و الطوالع» من الكتب الفارسية القديمة، توجد نسخة ناقصة منه فى المكتبة الملية فى برلين، تاريخ كتابتها سنة 806 ه، و أنّه استظهر أنّه الف حدود سنة 327)، و شيخ آقا بزرگ تهرانى نيز همان گفتار ابن طاووس را تكرار كرده است (الذريعة: 20/ 247).
4) . شروع و آغاز.
خضريّات در نوروز مستدرك (1)و رسيده مىشود، پس از اين جهت استفتاح خراج درين وقت مىكردند، پس چون كبيسه عجم در اسلام بيفتاد، فصول سال ايشان بكرديدند، و ادراك غلّات واپس افتاد، پس از اين جهت بذيشان زحمت و رنج رسيد، در ادآى خراج (2)بتنك آمدند، سبب واپس افتادن ادراك غلّات و ارتفاعات از ابتدآى دادن خراج. و اين معنى بذين دستور جارى بود، تا آخر روزكار معتمد (3).
چون مردم بتنك آمدند، شكايت بنزديك عبيد اللّه بن سليمان وزير (4)بردند، عبيد اللّه ايشانرا وعده داد، و قبول كرد كه درين كار با جهت ايشان نظر فرمايد، و انديشه كند.
تا روزى از روزها معتمد در بعضى از متنزّهات (5)و بستانها (6)و عشرت خانها، بعيش و نشاط و طرب مشغول بود. پس وزير حديث درپيوست، و عنان سخن بذين كشيد كه چكونه باشد حال طآئفه و قومى، كه درين وقت و هنكام ازيشان طلب خراج كنند، و ابتدآى آن ازين وقت كيرند، و حال آنست كه غلّات در صحارى، بنسبت همچو كياهاند، و ميوها بركهااند؟!
معتمد جون اين سخن از وزير خود عبيد بشنيد، فرمود كه: در ايّام القديم درين وقتغ.
1) . مستدرك و درك: يعنى رسيدن ميوه و محصول.
2) . در اصل: خرج، كه خطاست.
3) . احمد بن جعفر المتوكل مشهور به المعتمد باللّه عباسى، دوره خلافت او از سال 255 تا 279 هجرى بود.
4) . ابو القاسم عبيد اللّه بن سليمان بن وهب (226- 288 ه)، وزير المعتمد باللّه و المعتضد باللّه دو تن از خلفاى بنى العباس، و پيش از او پدرش (سليمان بن وهب وزير المعتمد باللّه)، و پس از او پسرش القاسم بن عبيد اللّه منصب وزارت خلفا را داشتند.
5) . در اصل: منزّهات، و صحيح آن متنزّهات است، جمع «متنزّه» اسم مكان برگرفته است «نزهت» به معناى جايى كه شادىآور است.
6) . بستان: بوستان و باغ.
استفتاح و ابتدآىء كزاردن خراج نبوده؟
عبيد اللّه كفت: بلى، فامّا ادراك غلّات در آن زمان درين وقت بوده است، زيرا كه سال طبيعيّه كه در آن فصول چهاركانه تمام مىشوند، سيصد و شصت و پنج روز و ربع روزى است و كسرى، و حال آنك فرس بذين ربع روز در سالهآى خويش كبيسه مىكردند، پس بهر صد و شانزده سال ماهى زياده مىكردند، پس بنا بر اين هميشه در وقت نوروز ايشان ادراك غلّات بوده. پس چون پادشاهى عجم زوال پذيرفت، و كبيسه ربع ايشان بيفتاد، ادراك غلّات واپس افتاد بهر چهار سال يك روز.
پس جون معتمد اين سخن از معتمد (1)عليه، از وزير صاحب رآى، نيكوخواه، و مشفق (2)بر رعيّت بشنيد، و بر حقيقت اين معنى واقف شد، خواست كه رسم استفتاح و ابتدآىء خراج بازپس اندازد، أجل تاختن آورد (3)، و اتفاق نيفتاد.
پس جون خلافت به معتضد (4)رسيد، و او خليفه شد، عبيد اللّه انتظار مىكشيد و چشم ميداشت، تا معتضد در بعضى از متنزّهات مجلس سازد، و وقت خوش بود، اين حكايت و قصّه بسمع خليفه برساند.
و اين همه از اهتمام عبيد اللّه وزير بود، درباره رعيّت، و حال ايشان.
تا روزى از روزها، معتضد در بعضى از متنزّهات مجلس ساخت. وزير فرصت غنيمت دانست، حكايت رعيّت و خرابىء ايشان، بسبب تأخير ادراك غلّات از وقت دادن خراج، بعرض رسانيد، و همان حكايت كه با معتمد كفته بود، بحضرت معتضد باز راند.د.
معتضد سبب آن پرسيد؟، پس عبيد اللّه (1)شرح آن باز راند.
پس معتضد فرمود: حيلت و تدبير چيست، در آنك استفتاح و ابتدآى خراج، در وقت ادراك غلّات بود، چه خراج بر غلّات و ارتفاع است؟
پس عبيد اللّه وزير حساب كرد، و بسيار فكر و انديشه نمود، و حال آنكه از آن سال باز كه كبيسه در آن ترك كرده بودند، تا اثنتين و ثمانين و مائتين (2)هجريّه، دويست و چهل سال كذشته بود.
پس عبيد اللّه وزير فرمود كه: وظيفه آنست كه ما دو ماه واپس كذاريم، و رسم استفتاح بر ماه سريانيان (3)نهيم، تا أبد بر يك حال بماند، و متغيّر نكردد، زيرا كه ايشان كبيسه ربع معتبر مىدارند، و رعايت آن مىنمايند.
پس دو ماه را واپس كذاشتند، تا روز اوّل ماه خرداد، تا سنه اربع و ثمانين و مائه (4)يزدجرديه، و آن روز روز چهارشنبه بود، سيزده روز از ماه ربيع الآخر گذشته، لسنة اثنتين و ثمانين و مائتين (5)هجريه، روز را نوروز معتضد (6)
(نوروز معتضدى در زمان خلافت المعتضد باللّه (279- 289 هجرى) معمول شد، در دوران خلافت عباسيان بنابر رسم و آئينى كه در دوران ساسانى برقرار بود، مالياتها در آغاز سال گردآورى مىشد، أمّا چون از عهد انوشيروان به بعد كبيسه انجام نشد، سال سيار شد- يعنى نوروز از جاى حقيقىاش كه آغاز اعتدال ربيعى يا بهار باشد دور شد- و در أمر وصول ماليات اختلال به وجود آمد. المتوكل على اللّه فرمان داد تا كبيسه كنند، و تقويم را اصلاح نمايند، اما اين كار به عهده تعويق افتاد، چون به سال 247 هجرى كشته شد، المعتضد پس از وى به خلافت رسيد، دستور داد كار را به نتيجة رسانند، به همين جهت در سال 279 هجرى كبيسه كردند، و نوروز را به يازدهم ماه رومى حزيران، مصادف با اول خرداد ماه پارسى قرار دادند، كه به «نوروز معتضدى» مشهور شد.
بيرونى شرحى درباره نوروز معتضدى آورده مىگويد: «چون پارسيان از كبيسه دست باز داشتند، ماههاشان بيشتر شدند، و نوروز پيش از رسيدن برآمد، و خراج پيش از غله گشاده شد، و دهقانان سواد به رنج افتادند، و برزگران را دشخوار شد. پس متوكل نيت بر آن نهاد كه نوروز را سپستر برد، تا رعيت را آسان شود، و نرسيده است به تمامكردن آن ... و از پس او خليفه را اندر اين شغل نبود مگر معتضد را كه او جز اين همت نبود، پس نوروز را به يازدهم روز حزيران (- ماه نهم از سال سريانى) برد. و ديگر ماههاى پارسى، و آنچ اندر آن است از روزگارها به حسب نوروز از پس برده شد).
نام كردند؛ بسبب وضعكردن او استفتاح و).1) . در اصل: عبد.
2) . در اصل و تمامى نسخ رقم صدگان (مائه) ضبط شده، كه خطاست، و صحيح آن بايد (اثنتين و ثمانين و مائتين)، يعنى سال 282 هجرى بوده باشد، تا تناسب با سالهاى خلافت معتضد و وزارت عبيد اللّه بن سليمان داشته باشد.
3) . مقصود ماههاى روم شرقى است، كه همچون ماههاى شمسى ايرانى همواره ثابت است، و همواره روز 11 آذار/ مارس، برابر با روز اول فروردين جلالى، و آغاز اعتدال ربيعى يا بهار است.
4) . سال 184 يزدگردى.
5) . در أصل: «مائه» آمده است، كه خطا است و بايد «مئتين» يعنى سال 282 بوده باشد، تا با دوره خلافت المعتضد باللّه تطابق يابد.
6) . درباره نوروز معتضدى در كتاب «گاهشمارى و جشنهاى ايرانيان باستان ص 322» آمده است:
ابتدآى خراج درين روز، و بفرمود تا در ديوانها بنوشتند و ثبت نمودند، و نامها نوشت بذين دستور، از زحمت تأخير خراج از وقت ابتدآى استفتاح كزاردن، و وضع بعمّال و كاركنان ديكر شهرها، و حال آنك آن روز آفتاب در اوج خود بود.
پس ببركت عبيد اللّه وزير، و اهتمام او درباره رعيّت و مردم، بذين دستور از زحمت تأخير خراج- از وقت ابتدآى استفتاح كزاردن آن- خلاص يافتند. و اين رسم و دستور بدين قاعده و قانون بماند» و اللّه أعلم و أحكم.
در ايّام القديم أمر جنان بوده است، كه ارباب خراج را بقم تكليف و الزام كردهاند، بهر هزار دينار بيست و پنج دينار ديكر ستدهاند، و بعد از مدّتى كفايت بر دو صنف نهادهاند:
يكى: چنانج ياد كردم.
و ديكر: آنك بهر هزار دينار، سى و سه دينار، و دو ذانك دينارى ستدهاند.
و من در اخبار مهتدى (1)، مرويّه از عبيد اللّه بن سليمان بن وهب (2)خواندهام كه:
«عبيد اللّه كفت: قصّه كسور در حضرت مهتدى رفع كردند (3).
مهتدى پذرم را كفت كه: مرا از حال اين كسور اعلامى ده.
كفت: يا أمير المؤمنين! بدان كه عمر بن الخطّاب خراج بر أهل سواد (4)نواحىء مشرق كه فتح كرد قسمت نمود، و خراج نهاد هم زر و نقره؛ دراهم و دنانير كه بخراج مىرسانيدند، منقوش و مضروب بود بضرب كسرى (5)، و آنرا بعدد و شمار ميدادند، و اعتبار وزن
1) . المهتدى باللّه عباسى، دوازدهمين خليفه عباسى است، كه پس از مرگ المعتز باللّه در سال 255 هجرى، و خلافت المعتمد على اللّه در رجب سال 256 هجرى به مدت چند ماه به خلافت رسيد.
2) . دكتر سيد حسين مدرسى طباطبائى در «كتابشناسى آثار مربوط به قم: ص 20»، يكى از منابع مصنّف در تدوين تاريخ قم را كتاب «اخبار مهتدى» مروى از عبيد اللّه بن سليمان بن وهب دانسته است.
3) . يعنى موضوع كسرى خراج ناشى از عدم كبيسهكردن سالها را به خليفه گزارش كردند.
4) . سواد (- سياه) نام بخشهايى از منطقه ميانى تا جنوب عراق كه در دو سوى رودخانه فرات و دجله قرار دارند، و سرتاسر آن پوشيده از نخلستان مىباشد، از اين رو رنگ سبز درختان كه معمولا به سياهى متمايل است را سواد گويند، اين منطقه از ديرباز سكونتگاه اقوام بشرى بوده است، و پيشينه آن به دوران پيش از طوفان حضرت نوح عليه السلام كه در همين منطقه رخ داده است باز مىگردد.
5) . تا دهه هفتم سده نخست هجرى، پول رايج در جهان اسلام دينار زر رومى، و درهم نقره ساسانى بود، كه بر روى اين درهمها به گفته مصنف «ضرب كسرى» يا نقش و شعار دولت ساسانى نقش بسته بود، اين شعار عبارت است از نقش آتشكده بهمراه دو نگهبان در دو سوى آن در يكطرف سكه، و پيكره پادشاه در سمت ديگر. و در دوره اسلامى در دو سمت كناره سكه به خط پهلوى اسم جلاله نقش گرديد. اين وضعيت تا دوره عبد الملك بن مروان اموى ادامه داشت، و در ميانه سالهاى دهه هفتاد هجرى، به پيشنهاد امام باقر محمد بن على بن الحسين زين العابدين عليهما السلام درهم اسلامى ضرب شد.
نمىكردند، و التفات (1)بتفاوت بعضى بر بعضى در وزن نمىكردند، پس حال مردم ازين جهت بفساد كشيد و تباه شدند، و بعد از آن دراهم و دنانير طبريّه (2)- كه چهار دانك مثقالى وزن ايشان بود- بعوض دينار تمام- كه وزن آن يك مثقال بود- ميرسانيدند و ميدادند، و دينار تمام را ترك كردند، و بر طبريّه اقتصار (3)كردند.
پس جون زياد بن عبيد (4)بر عراق والى شد، بفرمود تا دينار وافى كسروى (5)بستانند،د.
1) . توجه.
2) . درباره ماهيت و حقيقت درهم طبرى، أنستاس مارى الكرملى بغدادى در كتاب «النقود العربيّة و علم النميّات» ص 24 پاورقى شماره 7 مىگويد: (الطبريّه: من الدراهم المضروبة فى طبرستان. و ظن قوم أنّ الطبريّة من الدراهم المنسوبة الى طبريّة (قصبة الاردن)، لكن المنسوبة الى هذه المدينة يقال فيها طبرانى بزيادة الالف و النون. و ظن آخرون آنها منسوبة الى طبريّة، قرية بواسط التى يقال فى النسبة اليها طبرى و طبرك، بتحريك الأحرف الثلاثة الأولى، لكنه لم يضرب فيها دينار).
3) . در اصل: اختصار آمده است، كه نادرست است، چنانكه پيشتر بدان اشاره شد.
4) . در تمامى نسخهها اين نام به همين ضبط آمده است، و بىترديد خطا است، زيرا در ميان هفتاد و يك والى كه از سال 17 هجرى تا سال 656 ه بر كوفه حكومت راندند، حاكمى به نام زياد بن عبيد وجود ندارد (تاريخ الكوفه براقى: 271)، و به احتمال قوى قصد مصنّف همانا عبيد اللّه بن زياد بن ابيه بايد باشد، كه در سال 60 هجرى از سوى يزيد بن معاويه به ولايت كوفه (علاوه بر بصره كه پيشتر والى آن بود) رسيد، و مقدمات جنگ كربلا را فراهم نمود. عبيد اللّه در سال 67 هجرى توسط ابراهيم بن مالك الاشتر فرمانده لشكر مختار بن أبى عبيد ثقفى كشته شد.
5) . يعنى دينار ساسانى (كسرى معرّب خسرو، و كسروى معرّب خسروى است، كه منسوب به خسرو پرويز مىباشد) كه از جهت عيار و وزن كامل بوده باشد.
كسى درين معنى قيام نمىنمود، پس زياد خراج بر ايشان مضاعف كردانيد، و توانكرانرا بدادن كسروى الزام كرد، و مؤنت (1)اخراجات (2)بر ايشان حوالت كرد، و الزام كرد ايشانرا بكسروى نارواج برواج (3).
پس از آن ملوك بنى مروان (4)درين تكاليف و كفايت، بسيارى زياده كردند، تا غايتى كه مردم از آن بتنك آمدند، و بىطاقت شدند.
پس جون عبد الملك بن مروان (5)والى شده، درين دو وزن وافى (6)و ناقص نظر كرد، و انديشه نمود، و زيادتى وافى بناقص ملحق كرد، و بفرمود تا درهمى بزدند كه وزن آن پنج دانك مثقالى بود، و دينار يك مثقالى را ترك كردند.
پس مهتدى كفت: عبد الملك نظرى و فكرى نيكو كرده است، پس اين كسور از كجا واقع شدهاند؟ل.
1) . مؤنت: هزينه، مخارج.
2) . اخراجات: جمع خراج.
3) . يعنى مردم را وادار نمود كه دينار كسروى رايج- كه از جهت عيار و وزن كامل بود- را بجاى كسروى ناقص پرداخت كنند. به عبارت ديگر محاسبه ميزان خراج با دينار كسروى ناقص بود، ولى مردم را به پرداخت آن به دينار كسروى تمام وادار نمودند.
4) . از سال 65 هجرى، و پس از كنارهگيرى معاوية بن يزيد بن معاوية بن أبى سفيان از خلافت، تا سال 132 هجرى، هشت خليفه از تبار مروان بن الحكم بن أبى العاص به خلافت رسيدند، كه نخستين آنان عبد الملك بن مروان (86- 65) بود، و آخرين آنها مروان بن محمّد مشهور به مروان الحمار، اينان را به جهت نام پدرشان مروان بن الحكم، مروانى گويند.
5) . عبد الملك بن مروان بن الحكم (86- 65 ه) چهارمين خليفه اموى، و نخستين خليفه مروانى است، در دوران او نخستين درهم اسلامى و با شعار و نوشته اسلامى ضرب شد، و از آن پس درهم و دينار اسلامى جايگزين درهم ساسانى و دينار بيزانسى گرديد.
6) . كامل.
و كفت: عمر [بن] خطّاب امر كرد، كه از اهل عراق خراج در (1)رسم متوسّط و ميانه، كه در آن حيفى و ميلى نباشد بستانند. وليكن حجّاج بعد ازين، ايشانرا بوظيفها و كسور هدايا، و نوروز، و مهرجان (2)الزام و تكليف كرد (3)، و سنن جائره وضع كرد و بنهاد، و سليمان (4)و وليد (5)هم بدين دستور خراج بستدند. پس جون خلافت بعمر بن عبد العزيز (6)
يابن عبد العزيز لو بكتالعين فتى من اميّه لبكيتك
انت نزّهتنا عن السّب و الشّتمو لو امكننى الجزاء لجزيتك
رسيد، بتركك1) . در نسخه چاپى: و.
2) . معرّب مهرگان، جشن مهرگان يكى از جشنهاى باستانى ايرانيان بوده، كه در روز شانزدهم از مهرماه برگزار مىشده است.
3) . يكى از رسوم متداول در دوره خلافت بنى اميّه و پس از آنان بنى العباس، كه وسيلهاى براى جمعآورى مال توسط واليان و امرا و حكّام بشمار مىرفت، همانا گرفتن ماليات و خراجى به نام رسم عيدى، در برخى از اعياد متداول، نزد ساكنين اصلى سرزمينهاى فتحشده در عراق و بلاد الشام و ايران بود، كه اين ساكنين معمولا كشاورزان و دهقانان ايرانى يا نبطى و جز اينها از غير عربها بودند.
4) . سليمان بن عبد الملك بن مروان، ششمين خليفه اموى، كه از سال 96 هجرى تا سال 99 هجرى خليفه بود.
5) . وليد بن عبد الملك بن مروان، پنجمين خليفه اموى، كه از سال 86 هجرى تا سال 96 خليفه بود، او يكى از خلفاى فاسق و فاجر بنى اميه بشمار مىرود. ساختمان عظيم مسجد اموى در دمشق از ساختههاى او بشمار مىرود.
6) . عمر بن عبد العزيز بن مروان بن الحكم، هفتمين خليفه اموى، كه به مدت دو سال و پنج ماه، يعنى از سال 99 تا 101 به خلافت رسيد. وى تنها خليفه مروانى است كه از او به نيكى ياد مىشود، و تمامى مورخين عدل و انصاف و تقواى او را ستودهاند، از كارهاى نيك او كه در تاريخ به نام او ماندگار است. يكى: برداشتن سنت معاويه در ناسزاگوئى به امير المؤمنين عليه السلام بر فراز منبرها، و در خطبههاى نماز جمعه، و ديگرى: بازپس دادن فدك به علويان است، اين دو كار بگونهاى نزد شيعيان جلوه نمود، كه سيد رضى در قصيدهاى طولانى به مدح او پرداخته و مىگويد:
اين وظيفه و كسور و هدايا بأجمعها (1)أمر كرد. و جون او وفات يافت، ديكر باره اعاده كردند و بأسر (2)كرفتند، بر رسم و دستور پيشين.
مهتدى كفت: رحم اللّه عمر بن عبد العزيز، خذاى بر عمر بن عبد العزيز رحمت كناد، چه همه چيز از اقوال و افعال و سير (3)او نيكو و پسنديده و مستحسن بوده است.
بعد از آن كفت كه: مقدار اين كسور چند است؟
كفت: بهر هزار دينار بيست و پنج دينار، كه (4)در روانه كردن خراج به بيت المال خرج (5)كردهاند، و در مصلحتهاى آن صرف كردهاند.
پس مهتدى كفت: معاذ اللّه، پناه مىكيرم بخذا از آنك من بجور حكم كنم، و اين نفقه (6)و اخراجات (7)نه از مال خراج واجبست، و نه از مال ايشان. و بحقيقت و راستى بمن رسيده است، كه بكسرى ابرويز (8)باز نمودند و بعرض او رسانيدند، كه صاحب (9)اهواز زياده بر هفت هزار درهم كفايت (10)كرده است، و جمع و ضبط نموده، و ببيت المال فرود آورده.
چون كسرى اين بشنيد، توقيع (11)و نشان فرمود بباز كردانيدن اين مال بأجمعها بر قوم و ارباب خراج، و فرمود كه:م.
1) . باجمعها: بتمامى.
2) . بطور كامل.
3) . سير: جمع سيره، روش.
4) . تا آخر جمله، در نسخه (2) و (3) نيامده است.
5) . در تمامى نسخهها با ضبط «خراج» آمده است، كه احتمالا صحيح آن «خرج» بايد باشد.
6) . هزينه.
7) . اخراجات: جمع خرج.
8) . كسرى ابرويز: معرّب خسرو پرويز.
9) . صاحب اهواز: والى اهواز.
10) . يعنى صاحب اهواز، زياده بر هفت هزار درهم را خراج مناسبى براى ولايت خود دانسته است.
11) . توقيع: امضاء، كناية از صدور حكم.
هر آن پادشاهى كه بيت المال خود بمال رعايا، كه بجور و ظلم و غير راستى از ايشان ستده باشد و گرفته، پر كند و معمور (1)سازد، حال او همچو حال كسى باشد، كه كل از ستونهآىء سراى و بنياد خانه بكند، و بذان سقف و طرح (2)آن را تطيين (3)كند، عن قريب (4)بود كه آن سراى و خانه برسر خذاوندش فرود آيد و خراب كردد.
و حسن بن مخلد (5)اشارت كرد بمهتدى، كه اين خراج- با اين زوآئد و كفايات- بر حال خود مىبايد كذاشت، و از دست نمىبايد داد، كه بذين كفايت مالى بسيار حاصل مىشود، حيف بود كه ضايع كردد.
مهتدى ابا (6)كرد، و امتناع نمود، و عزيمت كرد بر رفع (7)آن از ارباب خراج، و واجب كردانيدن آن در خاصّه مال خود. پس او را بذان زودى بكشتند». و اللّه أعلم.ن.
1) . معمور: آبادشده.
2) . طرح: بلندى ديوار را گويند (لسان العرب: مادة طرح).
3) . تطيين: (از ماده طين- گل)، گل ماليدن را گويند.
4) . بزودى.
5) . در اصل حسن بن مخلّد (با تشديد لام) ضبط شده است، كه نادرست است، حسن بن مخلّد ابن الجراح، أبو محمد البغدادى، از وزيران و كاتبان و سياستمداران دوره ميانى بنى العباس، در سال 209 هجرى بدنيا آمد، و سه نوبت به وزارت المعتمد على اللّه عباسى (خليفه از سال 255 لغايت 279 هجرى) نائل آمد، و بعدها مورد غضب او قرار گرفت و به مصر گريخت، و احمد ابن طولون مسئوليت نظارت بر اقاليم تحت فرمان خود را بدو سپرد، عاقبت در سال 271 هجرى در زندان انطاكيه بهلاكت رسيد. مورخين او را به نظم و دقت و حسابرسى دقيق و جمعآورى خراج توصيف كردهاند، و دربارهاش گفتهاند: (كان آية في حساب الدّيوان). نگاه كنيد به (سير اعلام النبلاء: 13/ 7).
6) . اباء: امتناع و سرپيچى.
7) . رفع: برداشتن.
يعنى: جون آنكس كه ضامن خراج خود شده باشد، و ضماننامه باز داده، چون خراج خود بكذارد، و خواهد يافتجه (1)و وصول مال ضمان بستاند، چه قدر حقّ كاتب يافتجه و اطلاقنامه (2)بوده است؟، حال آنك حقّ الأطلاق وقتى بوده است، كه خراج بقم بضمان (3)و عقود (4)بوده است، و روانه كردانيدن غلّات، برقعهآى (5)عمّال و توقيعات ايشان بوده است، و اليوم خراج قم بضمان و عقد نيست، بل كه خراج بر قانون مقرّر، و دستور معيّن است بنام هر يك. و حقّ اطلاق باعتبار خراج پيشين رسم كردند، و آن بهر هزار دينار دو دينار بوده است.
و مراد بجهبذ شخصى است كه ارباب خراج او را بديوان (6)آرند، تا صاحب عهده شود كه مال و متوجهات ايشان بتمام بستاند، و بديوان رساند. (7)
و رسم در ايّام سلطان چنان بوده است، كه ارباب خراج بقم، جهبذ را نصب كردهاند، و او را ضامن شده، و ضماننامه با عمّال قم باز داده، كه هر آنچه جهبذ از خراج بستاند، و در
1) . يافتجه: معرّب يافته است، كه به معناى قبض وصول و حجّت و اصل خط باشد (لغتنامه دهخدا: ماده يافتجه).
2) . اطلاقنامه: سندى كه نشاندهنده رهايى شخص از تعهدات مالى است.
3) . يعنى در دورهاى نياز به سند حق الاطلاق و آزادى عهده بوده است، كه متمكنين و زمين داران پيشتر بر طبق سند و عقدنامهاى خود را ضامن و مديون ديوان خراج مىكردند، و پس از پرداخت خراج نياز به سند و وثيقة الاطلاق داشتند.
4) . عقود: جمع «عقد» يا قرارداد.
5) . رقعه: دستنوشته.
6) . مقصود ديوان خراج است.
7) . يعنى در برابر ديوان خراج متعهد و مسئول و ضامن گردد، كه اموال خراج را جمعآورى نموده و به بيت المال برساند.
دست و تحت اليد و قبض او آيد، از وجوه اموال، بعهده ايشان بود، و برين [قياس] (1)بريشان عقد نامها مىنوشتند، و مىنهادند، و بر آن كواه مىكرفتند. و من از آن (2)عقدنامها نسخه يافتم در بعضى از «دفاتر قديمه عتيقه» (3)، و آن اينست:
«هذا كتاب لعبد اللّه (4)جعفر (5)، الامام، المقتدر باللّه امير المؤمنين، أطال اللّه بقائه، كتبه له من وقّع بخطه فيه، و أشهد على نفسه في هذا الكتاب، من أهل الخراج بكورة قمّ، العرب منهم و أبنآء العجم:
أنّ فلان بن فلان، عامل امير المؤمنين على اعمال الخراج و الضّياع، لسنة كذا، و بقايا ما قبلها، طالبنا باقامة جهبذ تجرى على يده اموال الخراج و الضّياع، و ما يجرى معهما بقمّ، اذا (6)كان الرّسم جاريا علينا بذلك، و علينا يجب اقامة الجهبذ، و ضمانه بنفسه، و بصحّة ما يجري على يده، فاخترنا لذلك فلان بن فلان الجهبذ، و نصبناه جهبذا، تجريد.
1) . افزوده از نسخه چاپى.
2) . در نسخة چاپى: و من از عقدنامها نسخهاى.
3) . در «كتابشناسى آثار مربوط به قم: ص 24» درباره مصادر و منابع تدوين تاريخ قم آمده است كه: برخى ديگر دفاتر حساب و اسناد ديوان قم بوده كه او در دوره حكومت برادر خويش بر اين شهر از آن بهره برده، و بسيار جاها در متن كتاب- بخصوص در باب دوم- بدان استناد مىجويد، از اين جمله: بعضى از دفاتر عتيقه قديمه كه «عقدنامه جهبذ به قم» در آن بوده است.
4) . در اصل و در تمامى نسخهها (عبد اللّه بن جعفر)، ليكن خطا است، و صحيح آن «عبد اللّه جعفر» بدون كلمه (بن) ميان دو نام مىباشد، زيرا اين تعهدنامه براى خليفه نوشته شده است نه فرزند او، و خليفه جعفر بن احمد بن طلحه المقتدر باللّه عباسى است، كه معمولا ديوانيان و كاتبان در آغاز از او با عبد اللّه (- بنده خدا) جعفر ياد مىكنند.
5) . أبو الفضل جعفر بن احمد بن طلحه ملقب به المقتدر باللّه عباسى، شانزدهمين خليفه عباسى كه از سال 295 هجرى تا هنگام ترور در سال 320 هجرى خليفه بود.
6) . كذا در اصل و ديگر نسخهها، و صحيح آن «اذ» است، همانگونه كه با ترجمه فارسى آن نيز مطابقت دارد.
على يده أموال هذه الكورة، لهذه السّنة الخراجيّة، و بقايا ما قبلها، و تضمّناه بنفسه، و ما يجري معه ببلدنا لهذه السّنة، و بقايا ما قبلها و بعدها، و ما يجب في ذلك من الكسور و الكفاية، الّذين جرى الرّسم بهما، و ما صار و يصير عليه من حقّ الجهبذة فيما يجري على يده، ما دامت الجهبذة في يده.
و سألنا فلان بن فلان اقامته، و تقبيضه ما يستخرج من مال الخراج، و ما يجري معه ببلدنا لهذه السنّة، و بقايا ما قبلها و بعدها، و ما يجب في ذلك من الكسور و الكفاية، الّذين جرى الرّسم بهما، و ما صار و يصير عليه من حقّ الجهبذة، فيما يجري على يده من وجوه الأموال، و من سائر الجبايات، على أن يكفل كلّ واحد منّا بنفسه، و يضمن كلّ واحد منّا ما يجري على يده، و يصير في قبضه، و نحضره متى طولبنا باحضاره، و يخرج ممّا يجب عليه، على أن يكون المرجع في أمره، و المعمول عليه ما يصير في قبضه، و يجب فيه من الكسور الى ما يرفع به كاتب الرّوز بقمّ؛ الرّوزنامجات الى الدّيوان، من مال الأستخراج، و يدفع به البراة الى المؤدّين له، و في سائر الأموال ما يكتب به المحاريم في كلّ يوم، و في حقّ الجهبذة الى ما ينطق به العقد عليه، و في الحمل و النّفقات الى ما ينفذ اليه من الصّكاك، من فلان العامل الى ذلك، و ضمّننا فتضمّناه لأمير المؤمنين، و لعامله فلان، و من يقوم مقامه فلان بن فلان الجهبذ بنفسه، و ما يصير في قبضه، على أن نحضره متى طالبنا فلان العامل به، من ليل أو نهار، و يقوم مقامه، و من دونه بما يجب عليه، و يلزمه الخروج منه على الشّرائط المذكورة في هذا الكتاب.
و متى ما (1)لم يصحّح ذلك على ما اشترط عليه، كان عليه الخروج منه، مع ما يعقد عليه من حقّ الجهبذة، و يكون جميع ذلك لازما لنا معه و من دونه، حتّى يصّح لأمير المؤمنين و لعامله، و من يقوم مقامه، أخذنا بذلك جميعا و أشتاتا، و كلّ واحد منهما على حاله، و مع فلان الجهبذ، و من دونه لا يبرىء أخذه أحدنا الباقين، حتّى يصّح لأمير المؤمنين جميع ما يجب له على فلان الجهبذ، و يصير في قبضه من أموال سنة كذاا.
1) . در اصل: متيما.
و ما قبلها و ما بعدها، ما اقام على [ما] نصبناه له، و قلّدناه ايّاه من هذا الجهبذة.
و على أنّ كلّ واحد منّا كفيل في ذلك لأصحابه، و ضامن عنهم، دخلوا فيه و تضمّنوه في هذا الكتاب، حيّنا لذلك ضامن عن ميّتنا، و شاهدنا عن غائبنا، و ملئنا عن معدمنا، و لا برآءة لنا و لا لواحد منّا، الّا بالوفاء بما ضمّناه و عقدناه على أنفسنا.
شهد على اقرار من وقّع بخطّه، و ثبت اسمه آخر هذا الكتاب جميعا، الشّهود المسمّون فيه بجميع ما فيه، بعد أن قرىء عليهم ما فيه، فأقرّوا بمعرفته، و ألزموه أنفسهم في صحّة من عقولهم، و جواز أمر لهم و عليهم و بذلك، في شهر كذا لسنة كذا»
ترجمه و تفسير آن:
«اين كتابى است از آن عبد اللّه جعفر (1)الامام، المقتدر باللّه أمير المؤمنين، أطال اللّه بقائه، كه بنوشتهاند از براى عبد اللّه- مشار اليه- جمعى، كه بخطّ خود درين كتاب توقيع (2)و نشان خود ثبت نمودهاند، و بر خود اشهاد (3)كرده درين كتاب، از عرب و ابنآى عجم، از اهل خراج كوره قم، كه فلان بن فلان، عامل امير المؤمنين بر عمل و خراج وضيعتها بقم لسنة كذا، و بقآياىء سآلهاى كذشته، ما را مطالبت نمود باقامت و نصبكردن جهبذى، كه أموال خراج وضيعتها بقم، و كفايت او بجمع او آيند، و اين رسم بر ما جارى بوده است الى يومنا هذا.
و بر ما واجب شد اقامت و نصبكردن جهبذ، و ضامنشدن نفس و وجود او، و آنچ بدست و تحويل او آيد، پس ما اختيار كرديم، و بركزيديم از بهر اين معنى، فلان بن فلان جهبذ را، و ما او را نصب كرديم، و جهبذ خود كردانيديم، تا اموال اين كوره لهذه السّنةن.
الخراجيّه، و بقآياىء ما قبل آن، در تحت اليد و تصرّف او آيند، و ما ضامن نفس و وجود او شديم، و آنج از اموال خراج بقبض و تحت اليد او آيد، مادام كه جهبذه در دست او باشد.
و ما درخواه كرديم از فلان بن فلان، عامل امير المؤمنين، باقامت و نصبكردن اين فلان جهبذ، و با قبض و تصرّف او دادن آنج از مال خراج استخراج كرده شود، و آنج جارى مجرىء او باشد، بكوره و بلد ما درين سال، و بقآياىء ما قبل آن، و آنج از كسور و كفايت، كه رسم و عادت بذان جاريست، واجب و لازم شود.
و همچنين حقّ جهبذه و سائر وجوه اموال، و سائر وجوه جبايات كه بقبض و تحويل او آيند، بر آنك هر يك از ما كفيل و پابندان نفس اين جهبذ بود، و هر يك از ما ضامن شود، از آنج بقبض و تصرّف او آيد، و هر كاه كه از ما طلب حضور او نمايند، ما او را حاضر كردانيم، و از عهده آنج واجب بود برو بيرون آييم، مبنى بر آنك مرجع اين ضمان، و بقاياى آن در آنج در قبض او آيد، و كسورات آن، تا آنكاه بود كه كاتب روز نامج بقم، روزنامجات از مال استخراج بأهل ديوان رفع كند، و برات بكذاراندكان خراج برساند، و در ديكر مالها، همچنين كتّاب و نويسندگان در هر روزى تفصيل بنويسند و در حقّ جهبذ، تا آنكاه كه عقدنامه حقوق جهبذ نوشته شود، و در نفقه و اخراجات بردن مال خراج ببيت المال، تا آنكاه كه از فلان عامل، چك و برات بكفايت حقوق جهبذ بجهبذ آيد، بتوقيعات و علامات صحيحه.
پس فلان عامل سخن ما را درين معنى پاسخ داشت، و فلان بن فلانرا جهبذ ما كردانيد، و ما را ضامن و صاحب عهده فلان جهبذ كردانيد، و ما ضامن و صاحب عهده شديم از جانب امير المؤمنين، و عامل او فلان بن فلان، و آنكسى كه قآئم مقام و نآئب مناب او باشد، بنفس و وجود فلان جهبذ، و آنج بقبض و تصرّف او آيد، و بهر وقت كه از ما طلب حضور او كنند، اكر بشب باشد و اكر بروز، و اكر بكاه بود و و اكر بيكاه، ما فلان عامل را حاضر كردانيم. و اكر او غآئب شود، و ما از احضار او عاجز شويم، از عهده هر آنج بقبض او آمده باشد، و برو واجب و لازم شده، از شرائط مذكوره درين كتاب، بيرون آييم. و هر كاه كه
آنج بقبض و تصرّف فلان جهبذ آمده باشد، مصحّح نشود با شرآئط مشروطى و واجبه برو- كه او را واجب بود بذان وفا نمودن، و از عهده آن بيرونآمدن- با آنچ عقدنامه بذكر آن مشعر بود از حقوق جهبذه، و جميع آنچه ياد كرديم، لازم و واجب بود بر ما با حضور وجود جهبذ، و با غيبت او، تا اموال امير المؤمنين و عامل او، و آنكس كه قآئم مقام و نآئب مناب او باشد، مصحح و درست شود، و منكر نكردد.
و همچنين امير المؤمنين و عامل او، و آنكس كه قآئم مقام و نآئب مناب او باشد، مخيّر بود، و اختيار دارد، در آنك مطالبت اين اموال از مجموع ما نمايد، و اكر خواهد از هر يك ما مطالبت آن نمايد، و هر يك از ما قآئم مقام و نآئب مناب آن ديكرست، با وجود جهبذ و با عدم وجود او، جون يكى از ما حصّه خراج خود برساند، ذمت او از عهده مال و خراج ديگران (1)برى نشود، و همچنان ضامن بود، تا هر آنچه بر فلان جهبذ واجب و لازم بود از شرائط مذكوره، و هر آنج بقبض و تصرّف او آمده باشد از مالهآىء سنه كذا، و بقآياىء ما قبل آن، از بهر امير المؤمنين، مصحّح و درست كردد. و مادام كه فلان جهبذ بذين عمل اقامت نمايد، و اين اموال بدو مفوّض بود، و اين امر كه در كردن او انداختهايم، و او را بذان نصب كردهايم، بذان مشغول بود.
همچنين هر يك از ما كفيل و ضامن اصحابش بود، آنكسانى كه داخل اين ضمان اند، و درين كتاب ضامن شدهاند، و همچنين زنده از ما ضامن مرده است از ما، و حاضر از غآئب، و توانكر از درويش، و ذمت ما و ذمّت هر يكى از ما برى نشود، الّا بوفاكردن بذانج ما ضامن آن شدهايم، و عقد بر آن بستهايم.
پس كواه (2)شدند بر اقرار (3)اين جمع، كه بخطّ خود در آخر اين كتاب نشان خود ثبت كردهاند، و نام خود نوشته، جمعى از شهود كه نام ايشان در آخر اين كتاب ذكر رفته است،د.
بهر آنج درين كتاب مسطور است و مذكور (1)، پس از آنك هر آنج درين كتاب مسطورست، بريشان خواندند، و ايشان اقرار كردند، و معترف شدند بمعرفت و دانستن آن، و بر نفس خود واجب و لازم كردانيدند، در حال صحّت نفس، و كمال عقل، و جواز امور، و نفاذ تصرّفات، و ذلك فى شهور كذا لسنة كذا».
نسخه ديكر كه احمد بن اسحق زعفرانى جهبذ، بنام خود باز داده است، و آن اينست:
«اين كتابيست كه از بهر عبد اللّه جعفر (2)الامام، المقتدر باللّه، امير المؤمنين: احمد ابن اسحق قمّى زعفرانى نوشته است- و منزل او بقم بود- و اين كتاب مبنى است بر آنك:
علىّ بن محمّد بن سهل عامل امير المؤمنين بر خراج وضيعتها بكوره قم، در سنه عشر و ثلثمائه (3)، و بقايا ما قبل آن مطالبه كرد از ارباب خراج بذين كوره، بوقتى كه علىّ بن محمّد بن سهل عامل قم، در حاصلشدن مال خراج از ارباب آن احساس مىنمود كه بتمامى حاصل نمىشود، و در تصحيح آن بكمان بود در دست جهبذى، كه اموال خراج اين سال بأجمعها، بقبض و تحت اليد و تصرّف او آيند، ايشانرا مطالبت كرد باقامت و نصبكردن جهبذى ديكر، كه خراج كوره قم بأسرها بقبض و تصرّف او آيند، و بتحويل او بود، و بنويسد كه ما او را نصب كرديم، و ضامن او و آنج بدست و تصرّف او آيد شديم.ى.
1) . در اصل و ديگر نسخهها (مزبور) ضبط شده، و ظاهرا صحيح آن بايد «مذكور» بوده باشد.
2) . در اصل: «أبى عبد اللّه بن جعفر» ضبط شده كه خطا است، همان گونه كه پيشتر و در تعهدنامه پيشين گذشت، زيرا اين نوشته را كاتبان ديوان خراج براى عرضه به خدمت خليفه أبو الفضل جعفر بن احمد بن طلحه المقتدر باللّه عباسى تهيه ديدهاند، و رسم آن دوران بر اين بود كه از خليفه با نام «عبد اللّه جعفر» ياد مىكردند. و دو كلمه «أبى» و «بن» از افزودنيهاى ناسخان است.
3) . سال 310 هجرى.
پس همه جمع شدند كه جهبذى اختيار كنند، و ضماننامه او بنفس و بمال با امير المؤمنين باز دهند، و بعد از آن از على بن محمّد درخواه كردند، كه هر آنچ در اين سال از خراج استخراج كرده شود بفرمايد، تا بدست من فرود آرند، تا بتمامى بقبض و تصرّف من آيد، و مصحّح كردد، و بعد از آن ببيت المال، و بحضرت خليفه نقل كنند، يا در اخراجات و نفقات مصلحتهآىء خود بدستوراتها (1)، و براتهاى علىّ بن محمّد، يا كسى كه قآئم مقام او باشد، صرف و خرج كرده شود.
و من نيز درخواه كردم از علىّ بن محمّد، كه در كردن من اندازد، و بمن مفوّض (2)نمايد، و رجوع كند آنج ارباب خراج بقم اختيار نمودهاند از براى او، مرا ضامن و صاحب عهده كرداند بذانك من قيام نمايم و بايستم، و مال خراج سنه عشر (3)، و بقايآىء ما قبل آن، بتمامى بقبض و تصرّف خود آرم (4)، و مؤدّيان و اهل خراج را بر رسومها و عادتهآء صحيحه، كه در ميان ايشان جارى و مشهور و معروف بود، از كذاردن و رسانيدن كسور، و كفايت سلطانيّه، و اجرة جهبذ، و عقد وزن بر عادت عمّال پيشين مقرّر دارم، و هيچ چيز بر آن زياده نكنم، و طريقه سآئر جهابذه با ايشان سپرم، و هيچ يكى را ازيشان در وزن و عقد حيف و ميل روا ندارم، و با ايشان جز بمعامله و عدالت و نصفت زندكانى نكنم، و بهر وقتى و ساعتى كه بعضى از اموال خراج بمن فرود آورند، جهت ايشان بدان برات بنويسم، در حضور و مجلس كاتب روزنامج، كه از قبل أهل خراج اختيار كرده باشند، تا بر جهابذه مشرف و ناظر باشد، و آن ساعت و روز در آن برات ياد كنم، در هر ماهى آنج در روزهآىء آن فرود آورده باشند، و كاتب روزنامج آنرا ثبت نموده، و مفصّل نوشته باشد، جمع نمايم وم.
مهر كنم، و بديوان رفع نمايم، جنانج جملها اين دوازده ماه، با بروات و كتاب روزنامج، و تفصيل آن موافق بود بىزياده و نقصان، و آنج ازين مال اشارت نمايند كه بخزينه و بيت المال نقل مىبايد كرد، نقل كنم، و وزن نمايم، و اجرت نقّاد (1)و وزّان (2)و سآئر اخراجات آن، از مال سلطان احتساب ننمايم، و حساب نكنم، و كرايه و اجرت چهارپايان كه بذيشان مال ببيت المال رود نقل رود.
و همچنين بدرها (3)و اجرت رسول و نويسنده، و جز آن از نفقات و اخراجات، از مال سلطان نبود، بل كه از آنج از ارباب خراج بعلّت اجرة جهبذ، و حقّ وزّان و وزن ستده باشم، در آن صرف نمايم، چنانج بذان وفا كند و زياده آيد بر آن. و هر آنج از فضل و زيادتى صرف، و اجرت سآئر مصلحتهآىء اموال خراج بقم، در شهور خراج سنه عشر و ثلثمائه (4)، آخر آن انقضا و انتهآىء ماههآىء خراج اين سال، بعد از هر نفقه و اخراجات و مؤنت كه بر من لازم و واجب بود، چنانج در ديكر جهابذه لازم شده باشد، اقتدا و تتبّع (5)كردن بذيشان در نقل كردن خراج به بيت المال بحضرت، و همچنين آنچ فاضل آيد از اجرت كسى كه در تحصيل اين مال مدد و معاونت نموده باشد، مثل نويسنده كه حساب بدست او بود، و رسولى كه مصاحب و همراه مال بود؛ تا آنكاه كه به بيت المال فرود آورد، و تصحيح نمايد.
و آنج فاضل آيد از وجهى كه آنرا در بهآىء كاغذ و كرباس هميانها و زنبيلها و توبرها، و جز آن از نفقات- و آن هزار و سيصد دينارست- مجموع آنج ياد كرديم به بيت المال برسانم ون.
1) . صيغه مبالغه «نقد»، و «نقّاد» صراف را گويند.
2) . صيغه مبالغه «وزن»، و وزّان كسى را گويند كه شغل او ترازودارى، و كشيدن وزن كالا است.
3) . بدره: نام كيسهاى است كه اموال جمعآورىشده در آن قرار داده مىشده است، و بر طبق اين قرارداد، هزينه ساخت اين بدرهها نيز بعهده مالياتدهندگان بوده است.
4) . سال 310 هجرى.
5) . پيروى و دنبالهروىكردن.
بسپارم، با هزار و سيصد دينار اجرت جهبذ، چنانج درين دوازده ماه از ماههاى خراج سنه عشر و ثلثمائه (1)، بهر ماهى آنچ واجب شود بقسط و نصيب، و آن صد و هشتاد دينار و دو دانك دينارى بود برسانم، بىآنك از وقت آن تأخير نمايم، يا در أداى (2)آن عذرى و علّتى و حجّتى انكيزم.
و هر آنج درين كتاب بر من شرط كرده شد، مخالفت ننمايم، مثل معامله و معاش كردن با أهل خراج، و جز ايشان از مؤدّيان اموال، بعدالت و انصاف، چنانج عادت سآئر جهابذه، و رسوم ايشان بذان جارى بوده.
پس اجابت كرد، و پاسخ داشت مرا در آنج ازو درخواه كردم، و مرا ضامن مال كردانيد، و من ضامن آن شدم بر وجهى كه در كتاب، بيان و صفت و شرط كرده شد. ذمّت من ازين ضمان برى نشود، الّا ببيرون آمدن از عهده آن بنجوم مذكوره درين كتاب، و من برين جمله بر نفس خود كواه كرفتم. فى شهر ربيع الأوّل سنه احدى عشر و ثلثمائه (3)».
و من در كتابى يافتم، عملى و دستورى، ناطق بقدر منفعتهآىء جهبذ، جنين نوشته بودند كه:
«جهبذ بقم، بهر هزار دينار از اجرة جهبذ، بيست و پنج دينار ديكر با مال سلطان ردّ كردهاند، چنانج بذين نود و شش دينار، دو دينار و دو دانك و نيم دينارى برسد. پس آنج در دست جهبذ بماند از هر صد دينار، پنجدانك نيم دينارى باشد، چنانج در هر هزار دينار، نه دينار و دانكى جهبذ را بود. و مبلغ مال كفايتنمودن بذين كفايت، صد و هفتاد هزار درهمى.
بوده است، و زرّ طلا يكهزار و پانصد و ده دينار و همچنين بر جهبذ واجب و لازم بود، كه رد كند و بازكرداند از فضل وزن، و جبر نقصانها در مال، و خراج شهر، و آن صد و هشتاد هزار درهم است، بهر هزار درهم پنج درهم باز كرداند، چنانچ نهصد درهم بود» و اللّه أعلم.
«ذكر رسم و دستور در ستدن خراج بقم قديما، و سبب كرفتن آن، و وجوه ستدن آن بخراج ولد الأب» مراد به «خراج ولدألاب» آنست كه: از هر قبيله آنكس كه مشهور و معروف بود، خراج آن قبيله بنام آنشخص باز خوانند، و آنرا «خراج ولدألاب» گويند.
چنين روايت كردهاند، اهل دانش و معرفت بأمر خراج بقم، از پيران و بزركان خود، كه ايشان گفتهاند، كه:
در قديم رسم آنچنان بوده است، كه عامل بقم، ده مرد را از بزركان عرب بقم، ضامن و وظيفه مال خراج كردانيدهاند، و باسم سلطان برايشان عقدنامه بستهاند و مهر كرده، و أمر سآئر ارباب خراج با اين ده مرد بوده است نه با عامل.
و جون بعضى از ارباب خراج بحصّه مال خود- بسبب عجز، يا غير آن- خلل (1)در مىآورد، آن ده مرد كفلا (2)بذانج وقت زمان اقتضا مىكرد، ضيعه ايشانرا تدبير و فكر مىنمودند، كاهى بمىفروختند، و كاهى برهن مىكردند. و ازينجاست معنىء سخن عبد اللّه بن سليمان وزير، در آن هنكام كه صفيّه دختر محمّد بن على بن عيسى طلحى (3)بنزديك او تظلّم نمود، و شكايت كرد از طلبكردن بنى عمّ (4)او- آل سعد- او را بخراج ولدألاب.ن.
1) . اختلال و كمبود.
2) . كفلاء: جمع «كفيل»، ضامن.
3) . على بن عيسى طلحى از فرماندهان لشكر عباسيان بود، كه در سال 217 هجرى به دستور مأمون براى سركوب مخالفت مردم قم با حاكم و مأموران ديوان خراج به قم آمد. و به نظر مىرسد على بن عيسى در قم ساكن شد، و سكونت او ساليان طولانى برقرار بود و با دخترى از آل سعد ازدواج نمود، و از اهالى قم گرديد، تا جايى كه نواده او يعنى صفيّه دختر محمد به همان سختى افتاد كه مردم قم دو نسل قبل از او گرفتار آن شده بودند، و نياى او براى سركوب آنان به قم لشكركشى نمود.
4) . عموزادگان.
پس وزير نظر با كتّاب و أصحاب خود كرد، و كفت:
اين زن از بنى عمّ خود بقم، بسبب اين رسم قبيح، كه در ميانه ايشان مستعمل و جارى بوده و معتاد شده است، شكايت مىكند، و آن آنچنانست كه چون يكى ازيشان بسبب عجز بخراج خود خلل درمىآورد، و بذان سبب غيبت مىنمود، ضيعه او را برو مىفروختند، و چون او باز مىكرديد ميگفت ضيعه مرا كه بفروخت؟
او را مىكفتند: كه اصحاب ما بفروختند.
پس چون ميكفت: كه آنرا بخريد؟
ميكفتند: اصحاب ما.
پس جون ميكفت: كه بر آن كواه است؟
مىكفتند: اصحاب ما.
پس اكر ميخواست و اكر نميخواست، كردن مىنهاد و تسليم مىشد، و حكم ايشان بضرورت برو كزارده مىشد.
پس اين معنى در ميانه ايشان بذان رسيد، كه پردههآىء ايشان دريده شد، و درويش شدند، و جلآىء وطن كردند.
و چنين كويند كه: سبب اصلى درين حركت و رسم آن بوده است، كه عاملان قم عاجز مىشدند از ستدن خراج از ارباب ضيعتها، و خذاوندان املاك، و سآئر وجوه خراج، بسبب زيادتى قوّت مردم قم، و دليرى و كستاخىنمودن بر عمّال. پس بضرورت عمّال ده مرد را از وجوه عرب، ضامن جميع مال، و وظيفه خراج مىكردانيدند، و بر ايشان- جنانج ذكر رفت- عقود و ختمات (1)مىبستند، و مهر مىنمودند، پس بذين سبب بضرورت اين رسم در ميان ايشان مستعمل و معتاد كشت، جنانج ذكر رفت.د.
1) . ختمات: جمع «ختم» به معناى مهر، كه مقصود گرفتن سندهاى قبول ضمانت از آنان مىباشد، بگونهاى كه نتوانند از پرداخت خلل و كسرى ماليات و خراج سرباز زنند.
پس هر آنكس كه بر حقيقت اين واقف نمىبود، انكار اين رسم مىكرد، و مستعظم ميداشت، تا غايت در بعضى از اوقات سبب وبال (1)بريشان مىشد.
چنين كويند كه: جون علىّ بن هاشم (2)بقم آمد، و پس ازو مفلح تركى (3)، و پس از او مادرانى (4)، ازين كفلآىء ده كانه بجمله مال خراج مطالبت نمودند، و هلاك ايشان درين سبب واقع كشت.
و همچنين: از برآىء اين رسم، أبو القسم بن صديم (5)را بعراق بردند، در خلافتبى
1) . زحمت و سختى.
2) . على بن هاشم فرمانده لشكرى است كه مأمون عباسى در سال 210 هجرى براى سركوب مردم قم، كه به مخالفت با حاكم و مأمورين ديوان خراج برخاسته بودند فرستاد، به نوشته تاريخ قم نخستين اقدام على بن هاشم ويرانكردن باروى قم بود، تا بدين وسيله مقاومت مردم قم را درهم شكند.
3) . مفلح تركى از سرهنگان لشكر موسى بن بغا بود، كه در سال 254 هجرى فرماندهى پيشقراولان لشكرى را بعهده داشت كه بر در دروازه قم فرود آمدند، تا زمينه آمدن لشكرى را فراهم كند كه به فرماندهى موسى بن بغا عازم قم بود، تا به سركوب مخالفت مردم قم با حاكم و مأمورين ديوان خراج بپردازد. به نوشته تاريخ قم مفلح تركى نخست باروى قم را ويران نمود.
4) . ابو الحسن بن احمد بن الحسن المادرانى (يا الماذرائى)، كاتب اذكوتكين بن ساتكين تركى، فرمانده ترك عباسى (در دورهاى كه سربازان ترك بر دار الخلافة و خليفه نفوذ داشتند)، كه بهمراه لشكرى گران در سال 291 هجرى در دوره خلافت المعتز باللّه عباسى براى سركوب شورش مردم قم، كه به مخالفت با مأمورين دولتى پرداخته، و از پرداخت خراج ساليانه سرباز مىزدند، بر در دروازه قم فرود آمد، و نخستين كار او ويرانكردن برج و باروى شهر بود، نسبت او يا به (ماذران) است كه نام قلعهاى بوده است در مغرب همدان در راه صحنه، و يا به (ماذريا) كه روستائى بوده است در شمال شهر واسط عراق. احمد بن على مادرانى از كاتبان ديوانى قرن سوم هجرى بشمار مىرود، و أبو بكر صولى در (كتاب الاوراق): ص 210 مىگويد او را در سال 277 هجرى در بصره ديده است.
5) . مصنّف تاريخ قم در دو جاى ديگر از كتاب خود اين نام را با ضبط «أبو القاسم بن أبى
معتضد (1)، بسبب شكايتكردن بنى أب او از ولد آدم بن عبد اللّه ازو (2)، پس از آنك مادرانى، أبو القسم را الزام كرده بود بخراج ولدألاب.
پس راست كه ابو القسم سبب اين رسم عرض كرد، و كشف نمود، او را معذور داشتند، و بذين سبب از برآىء او امضا نوشتند، و از آن بنكردانيدند. پس ابو القاسم معزّز و مكرّم باز كرديد، وضيعتهاى ولد آدم در دست او بودند، تا آنكاه كه وفات يافت.ت.
و همچنين علىّ بن أبى (1)الهيجا (2)در روزكارى (3)مادرانى، بذين سبب از شهر بيرون آمد. و عبد اللّه بن احمد [بن] حمّاد درويش كشت.
و همچنين جمعى از وجوه و أشراف و بزركان و توانكران عرب، درويش و بدحال شدند.
و من كتابى معقود و مكتوب بذان ده نفر مرد (4)يافتم، كه ضامن مال خراج قم يكساله شده بودند، و نسخه آن اينست:
«اين كتابيست از آن امير المؤمنين فلان، و عامل فلان بن فلان بكوره قم، كه بنوشتند از برآىء او فلان بن فلان، و فلان بن فلان، كه از ما فلان عامل درخواه كرد، كه ما را ضامن وظيفه مال خراج اين كوره لسنة كذا كرداند، و مبلغ آن چندين هزار درهم است از نقره، بمصارفه و محاسبه هفده درهم دينارى رآئج، چنانچ چندين هزار دينار باشد، بنقد بيت المال و وزن آن، بر آنك ما اين مال بقبض جهبذ منصوب از بهر اين شغل فرود آريم، در نجوم اهل خراج بقم، و آن دوازده ماهست، اوّل آن مآه خرداد از ماههآى سنه كذا، و آخر آن مآه ارديبهشت از ماههآىء سنه كذا، هر ماهى آنج بقسط واجب شود، يا آنچ ملحق شوذ بذو- از تكلمه و عجز و توابع و لواحق- برسانيم، و در رسانيدن آن دفعى و مطلى (5)ننمآئيم، و بهيچ علّتى و حجّتى اختلال و احتجاج نكنيم، و مال هر ماهى از وقتش و محلّش باز پس نداريم، و درين زمان دعوى هيچ آفتى از سماوى و ارضى نكنيم، و همچنين بسبب باز جوشيدن جشمها و كاريزها، و نقصان عمارت، و ارزانى و اندكى أسعار بهانه نياريم، و سخن نكوئيم، و نه بسبب خلل درآوردن خلل در آوردنده، و كريختنر.
عاجزى، و نه بهيچ چيزى از وجوه كه رخنه در اندازد در مال اين ضمان. و جون از بعضى از ما با بعضى تنى ازين خراج منتقل و حوالت كرده شود، آن بعض مال از آنكس، موضوع و مدفوع بود از جمله مال او، و مضاف و ملحق بود با ضمان آنكس از ما، كه اين مال بذو منتقل شده باشد.
پس ما اجابت كرديم، و قبول نموديم، و ما را ضامن آن كردانيدند، پس ما از برآىء امير المومنين، و عامل او (1)، و آنكس كه قآئم مقام او باشد، ضامن آن شديم، ضمانى صحيح، جآئز، لازم از جانب ما، ذمّت ما ازين ضمان برى نكردند، الّا قيام بذان، و از آن بيرون آمدن، هر يك از ما درين زمان كفيل و پابندان اصحاب خود، و ضامن است ازيشان مادام تا درين ضمان داخل باشد. و درين كتاب هر يك از ما، زنده از مرده، و حاضر از غآئب، و توانكر از درويش، ضامن است. و ذمّت هيچ يك از ما برىء نشود، الّا بوفا نمودن بدانج ما ضامن آن شدهايم.
و ما بر نفس خود عقد بستيم از برآىء امير المؤمنين، و عامل او، و آنكس كه قآئم مقام و نآئب مناب او باشد، و عهد كرديم كه ما را اكر خواهد، بأجمعنا بذين مال مطالبت نمايد، يا پراكنده و جذا. و جون يكى از ما نصيب خود از مال خراج برساند، ذمّت او برىء نكردد از باقىء نصيب ديكران، تا آنكاه كه جميع مال ضمانرا استيفا نمايند و بستانند.
و بدين جمله جمعى از شهود- كه درين كتاب نام ايشان بردهاند- كواه شدند بر اقرار اين جمع، كه بخطّ خود توقيع و نشان كردهاند، و نام خود ثبت نموده در آخر اين كتاب، بعد از آنك هر آنج درين كتاب مسطور و مزبور است، جهت احتياط حرفا بحرف بر ايشان خواندند، پس ايشان بمعرفت آن اقرار كردند، و معترف شدند، و بر نفس خود واجب و لازم كردانيدند، در صحّت عقول، و جواز امور، فيما لهم و عليهم (2)، و ذلك فى شهر كذا، لسنةد.
كذا»، و اللّه أعلم بالصّواب.
و خراج ضيعتهآىء ايشان منسوب بوده به «خراج بنى أب»، و آنرا «أحياز» نام نهاده، چنانج از هر قبيله يكى كه معروف و مشهور بوده، خراج آن قبيله بنام او تعيين رفته، و همه را در يك سلك كشيده، و صفت داده به «حيّز فلان»، و جميع خراج تفرقه كرده بر أحياز، چنانج درين موضع ذكر ميكنم:
أحياز ولد الأحوص:
از آن جمله:
[1] حيّز ولد محمّد بن سعد بن ملك بن احوص.
قوم او: عبدويه كرد دامان، و احمد بن محمّد بن سعد، و على بن عبدويه.
[2] حيّز ولد محمّد بن سعد بن ملك،
جمع او: محمّد بن حيه، و القزادنه، و محمّد بن حسولى، و أخوه عيسى.
[3] حيّز: ولد أحوص بن سعد بن ملك.
قوم او: محمّد بن أحوص.
[4] حيّز ولد اسحق بن سعد بن ملك.
مردم او: محمد بن اسحق، و مصقلة بن اسحق،
[5] حيّز ولد زكريّآء بن سعد بن ملك.
جمع او: علىّ بن ملك بن سعد، و الفرادنه.
[6] حيّز ولد اسحق بن أحوص الكبير.
مردم او: متوكه بن اسحق.
[7] حيّز ولد موسىء بن أحوص.
قوم او: ايّوب بن موسى، و مطرف بن موسى.
[8] حيّز ولد ملك بن سعد.
جمع او: مرزبان بن ملك.
[9] حيّز: ولد حسين بن سعد بن ملك.
مردم او: ميلويه، و مملوسه، و غيرهم.
[10] حيّز ولد أبى خالد زكريّآء بن ملك بن أحوص.
قوم او: بذين بن أبى خالد، و محمّد بن حسن شنوله.
[11] حيّز ولد عيسىء بن سعد بن ملك.
مردم او: علىّ بن عيسى بن يعلى بن عيسى، و پسر او حسن بن على.
[12] حيّز ولد عامر بن سعد بن ملك.
جمع او: عبدويه بن عامر.
[13] حيّز ولد محمّد بن ملك بن احوص.
قوم او: ... (1)، حسن بن متويه.
[14] حيّز ولد سعد بن احوص.
مردم او: جعفر بن سعد بن سعد، و خزرج بن سعد، و علىّ بن عبديل.
[15] حيّز ولد بن محمّد بن أحوص.
قوم او: ابراهيم بن شاذوكه، و سهل بن ابراهيم.
أحياز ولد عبد اللّه بن سعد، و آل طلحه:
[1] حيّز ولد عمران بن عبد اللّه (2).
قوم او: عامر بن عمران، و يحيىء بن عمران، و ابراهيم بن حسن عامر.
[2] حيّز ولد أبى بكر بن عبد اللّه.
مردم او: احمد بن حمّاد، و عبدويه بن حمّاد، و معاويه ابى بكر.ن.
[3] حيّز: ولد عبد اللّه بن أبى بكر.
جمع او: علىّ بن أبى الهيجا، و يحيىء بن على، و أبى طاهر بن يحيى، و أبى سهل ابن ابى طاهر.
[4] حيز ولد آدم عبد اللّه.
اهل او: ابو القاسم بن أبى الصّديم (1)
قوم او: ابى غسّان ملك على بن عامر، و عبديل بن ملك، و أبى عبد اللّه الحسين.
.[5] حيز ولد اليسع بن عبد اللّه بن أبى بكر.
جمع او: حمزه بن اليسع، و سهل بن على.
[6] حيز ولد عمر بن عبد اللّه.
قوم او: أبى غسّان ملك علىء بن عامر، و عبديل بن ملك، و أبى عبد اللّه الحسين ابن علىّ غسّان.
[1] حيز آل طلحه بن عبد اللّه بن سآئب بن ملك.
قوم او: عيسى بن موسى، و علىّ بن عيسى، و محمّد بن على بن عيسى، و أبو محمّد ابن عبد اللّه، و اخوه (2)أبو جعفر محمّد بن على، و ابنه (3)أبو الحسن علىّ بن محمّد الطلحى.
بذان سبب ايشانرا به «ولد الأباء» نام نهادند، كه عدد ايشان و اسباب ايشان .... (4)، و ايشان:
ولد عبد الرّحمن بن عبد [اللّه] بن سعد، و الياس بن عبد اللّه، و عبد اللّه بن عبد اللّه، و محمّد ابن عبد اللّه، و شعيب بن عبد اللّه، و عبد الملك بن عبد اللّه، و داؤد بن عبد اللّه، و موسىء بن عبد اللّه، و عيسىء بن عبد اللّه، و يعقوب بن عبد اللّه.
«ذكر صورة خراج بقم، و صورة اهل آن از عرب، و ذكر اسباب بقم»
بعضى از كتّاب ديوان قم ياد كردهاند، كه:
امر و رسم خراج بقم بزركتر بوده است، بنسبت با ديكر شهرها و كورها (1)، و در ديوان قم در آن هنكام، از نويسندكان تاريخات و تحويلات، و نويسندكان أحياز و ايغارات (2)و استخراج و جهبذه، و از رؤساى فيوج (3)، و فرّاشان و بوّابان (4)، بسيار و بىحد بودهاند.
و در خراج ستدن اختيار جهبذ را بوده است، و كاتب تاريخ و روزنامج را كه بر جهبذ مشرف بودهاند، نه عاملان قم را، سبب آنك اهل قم از عرب، چون غالب بودندى و توانا، از ادآىء خراج امتناع نمودندى، و چون بر ايشان غلبه و انبوهى كردندى، كردن نهادندى بخوارى و مذلّت، و مكروه و ناشايست، از زدن و رنجانيدن و دشنام شنيدن، تا باشد كه از خراج كه مىرسانند، بعضى در ايشان بماند و نرسانند، پس بوقت استخراج مال خراج ازيشان، مطالبت مال مىنمودند، و ايشان امتناع ميكردند (5)، تا بذان ميرسيد كه ايشانرا سرنكون در مىآويختند و ميزدند، و سرآهاىء ايشان خراب مىكردند، وضيعتهآى ايشانرا بدست فرو مىكرفتند (6)، و اموال ايشانرا بر ميداشتند.
و أبو محمّد، الحسن بن الحسين بن عبد اللّه بن مهدى الكاتب (7)، حكايت كرد از.؟
1) . كورها: جمع «كوره»، به معناى ولايت، و تكوير يعنى تقسيمبندى ولايتى.
2) . ايغارات: جمع (ايغار) به معناى اقدام پادشاه به بخشيدن زمين به شخصى، به همراه معاف نمودن او از پرداخت خراج و ماليات (لغتنامه دهخدا: ماده ايغار).
3) . فيوج: جمع «فيج» معرب پيك.
4) . بوّاب: دربان.
5) . در أصل: و ميكردند.
6) . يعنى با قيمت ارزان مىفروختند.
7) .؟
براى أبى الفضل محمّد بن الحسين العميد (1)، از نادرها و قصّهآىء عجيبه، كه از اهل خراج عرب بقم واقع شدهاند، و آنرا شعار خود كردانيده:
اوّل: آنك از يكى از عرب قم طلب خراج مىكردند، و او اصرار مىنمود بر نادادن آن، و شكايت ميكرد و ميكفت كه: بغايت بدحال و دستتنكم، و هيچ ندارم. تا بذان رسيد كه او را سرنكون در ديوان در آويختند، و از جيب او صرّه (2)از دنانير در افتاد، كه زياده و بيشتر از خراج او بود. پس آن قدر كه بر او متوجّه شده بود از آن صرّه دنانير برداشتند، و آنج فاضل و زياده آمد با او رد كردانيدند، و او را بازگشودند.
پس آن مرد عرب بازكرديد، و تحسّر (3)مىخورد بر آنج ازو برداشتند، بىرضا و ارادت او!
و همجنين: حكايت كرد از برآىء أبى الفضل [محمد] بن الحسين العميد، كه يكى از عرب قم، كه معروف و مشهور بود بكسر (4)خراج. يكى از عمّال قم او را در نهان بخواند، و مبلغ خراج او از خآصّه مال خود بذو داد، و كفت:
اين را بستان، و فردا بر سر ديوان كه همه مؤدّيان و دهندكان خراج حاضر باشند، تو اين مبلغ را بحصّه خراج خود بده، تا ديكران متابعت (5)تو كنند، و خراج خود بدهند، تا در مال سلطان كسرى و خللى و نقصانى واقع نشود.ى.
1) . مرحوم محدّث حاج شيخ عباس قمّى در هديّة الأحباب در ترجمه أبو الفضل محمد بن الحسين بن العميد القمّى، مىگويد: (العالم الفاضل الاديب الاريب، يدعى الجاحظ الأخير، و الاستاد و الرئيس. يضرب به المثل فى البلاغة، و ينتهى اليه الاشارة بالفصاحة و البراعة. در علم فلسفه و نجوم و ادب أوحد عصر خود بوده. وزارت ركن الدولة ديلمى با وى بوده و صاحب بن عبّاد را بملاحظة مصاحبتش ابن العميد «صاحب» مىگفتند. توفى سنة 360 ه ببغداد).
2) . صرّه: كيسهاى از چرم كه در آن پول مىگذاشتند.
3) . تحسّر: حسرتخوردن.
4) . كسر خراج: يعنى ناقص و كمگذاشتن خراج تعيينشده بر ذمّه او.
5) . متابعت: پيروى.
آن مرد عرب اقجه (1)بستد، و كفت: بالرّأس و العين (2)، بهر آنج فرمآئى قيام نمايم. و از پيش او بيرون آمد و بخانه بازكرديد.
پس چون مؤدّيان و ارباب خراج را بديوان حاضر كردند، و از آن مرد عرب- كه عامل مبلغ خراج او از خاصّه مال خود بذو داده بود، كه تا بر سر ديوان در مجمع مؤدّيان بدهد- طلب خراج ازو كرد، او بر عادت معهوده خود ابا (3)كرد، و امتناع نمود، و كفت: چيزى ندارم كه بدهم.
عامل او را بنزديك خواند، و ازو سؤال كرد بپنهانى كه: مبلغ خراج كه من بتو دادم كجا بردى بيار بده، نه ميان من و تو شرطى رفته است؟
كفت: آن دنانير كه تو بمن دادى، مرا مهمّى پيش آمد، در آن صرف كردم، و خرج نمودم.
پس جندانك عامل سعى و كوشش كرد، بغير از ضايعشدن مبلغ مال خود كه بذو داده بود، فآئده و حاصل نديد.
و ايضا حكايت كرد، كه:
يكى از عرب بسبب آنك خراج بسيار بر وى متوجّه بود، جآئى متوارى شد، وكيل او معروف به احمد بن محمّد الصّلت بن العبّاس، بديوان بنزديك عامل حاضر آمد، و خلوتى كرفتند، و وكيل قصّه صاحبش با عامل بازميراند، و التماس مىكرد كه در خراج صاحبش نظرى نمايد، و سبك فرمايد، و در ميانه سخن نزديكتر مىشد، تا ناكاه برجست و هر دو خصيه (4)عامل در مشت كرفت و بيفشرد، و عامل فرياد و آواز مىكرد، و او را از آن منع مىنمود، و او دست باز نميداشت!
عامل كاهى نرم، و كاهى درشت با او سخن ميكفت، با او در نمىكرفت، تا آنكاه كهه.
عامل عهد كرد و عقد بست كه بعقب (1)اين، مكروهى به احمد بن الصّلت نرساند، و او را ايذا (2)نكند و نرنجاند، و خراج صاحبش باصلاح آورد، و او را ايمن كرداند. (3)(بعد از آن احمد خايه عامل را رها كرد، و عامل بر عهد وفا نموده، و بفرمود كه غلّات صاحبش بر ندارند، و خراج او سبك گردانيد.
أبو الفضل چون اين حكايت بشنيد، بسيارى بخنديد، و از آن تعجّب نمود.
پس از آن ابو محمّد گفت: اهل محلّت قزدان (4)از فرسان (5)عرب قم بودهاند، و آن كسانى بودهاند فتنه انكيختهاند، تا غايت كه بسبب طمع ايشان در كسر خراج، و كم كردانيدن آن، فرزندان خود را تحريض (6)مىكردند در خوردى (7)، و خبره مىكردانيدند بر كسر خراج، و مىآموزانيدند چنانكه مردم مرغان شكارى را در حالت خوردى، در طلب (صيد) (8)چيره گردانند، و تعليم دهند و بر آغالانند (9).).
1) . عقب: پس از.
2) . ايذاء: اذيّت.
3) . دو صفحه از اصل مفقود است، كه از نسخة (2) و (3) و نسخه چاپى افزوده شده است.
4) . يكى از شش يا هفت آبادى كه با توسعه آنها شهر قم كهن به وجود آمد، اين ديه كه يكى از روستاهاى طسوج لنجرود (يا لنگرود) بشمار مىرفته است، در مشرق قم و پس از جمكران و در آغاز راه روستاهاى قهستان قم قرار داشته است. در «انوار المشعشعين ج 1/ ص 44، 184، 228»، اين ديه با ضبط «غزوان» آمده است.
5) . فرسان: جمع «فارس» به معناى جنگاور و شجاع و دلير، يا اسبسوار شجاع.
6) . در نسخهها: «تحريص» كه احتمالا خطا است، و صحيح آن «تحريض» مىباشد، به معناى تحريككردن و واداشتن به آموختن يا انجام كارى. و احتمال بسيار دورى مىرود كه مقصود «تحريص» باشد به معناى ترغيب و تشويق به مالپرستى و دنياخواهى.
7) . خردى: كودكى.
8) . افزوده از نسخة چاپى.
9) . آغال: كسى را بر جنگ يا كارى ديگر تيزكردن باشد (صحاح الفرس: ص 204).
و بمن چنين رسانيدند از بعضى از ايشان، كه شاخهاى كوچكتر از درخت مىگرفتند، و پسران خورد خود را بروى (1)(خود) (2)درميانداختند، (و بدان چوبها) (3)ايشان را ميزدند، و در زبان ايشان مينهادند، كه بكوئيد:
«اللّه اللّه أيّها الاستاد، تأمّل في حالى، فقد وقع اليرقان على غلّتى فأفسدها. و وقع الدّود على قطنى فأكله. و أضاع (4)الجراد و القمّل سائر ما بقى».
يعنى: اللّه اللّه اى استاد! انديشه كن در حال من، بحقيقت كه زنكار در غلّه من واقع شد، و آنرا تباه كردانيد. و كرم واقع شد در پنبهزار من افتاد و بخورد، و آنچ باقى ماند ملخ بكلّى بخورد.
كودك در زير چوب اين كلمات را تكرار ميكرد، و باز مىكفت، تا آنكاه كه ياد مىكرفت، چنانج بوقت حاجت، او بذان مستظهر مىشد.
پس أبو الفضل ديكر باره بخنديد، و تعجّب نمود.
و بعضى از مشايخ كفتند، كه:
اين حكايت و روايت درست است، زيرا كه همّت قوم و غرض ايشان، پيوسته در كسر خراج بوده است، و پاكيزه كردانيدن سراها و فرشها و جامهاى ايشان. و آنك اسباب چهارپايان ايشان نيكو باشد (5)، و مرغان شكارى ايشانرا آب و طعمه و علف بسيار بود، و ساحهاى (6)ايشان خوب بود، و پيوسته بذل طعام كنند، و عطا دهند، و ذكر ايشان بسماحتخه
1) . بروى: به صورت.
2) . افزوده از نسخة چاپى.
3) . همان.
4) . در نسخه خطى: ضاع، و در چاپى: احتاج [اجتاح] و ظاهرا صحيح آن بايد «اجتاح» باشد كه به معناى درنورديدن است، و اين كلمه تناسب با حمله ملخها دارد.
5) . در نسخه چاپى: و آنك اسبان و سائر چهارپايان ايشان نيكو بود.
6) . كذا در نسخه (2)، و در نسخه (3) مفقود است، و در چاپى: ساحهاى. و در حاشيه نسخه
و شجاعت منتشر بود.
پس از اينجهت بارها بر ايشان (1)بسبب خراج، بلا و هلاكت رسيد:
اوّل: آنك نافرمانى كردند، و عاملان مأمون را فرمان نميبردند، و عصيان نمودند، تا مأمون علىّ بن هشام (2)
تاريخ طبرى، حوادث سال 200 هجرى).
را با خيلى (3)تمام بذيشان فرستاد، تا ايشانرا بكشت و خراب كرد، و مالى بسيار جمع كرد.ديكر: در خلافت معتصم (4)، بر روى علىّ بن عيسى (5)بيرون آمدند، و نافرمانى كردند، تا معتصم علىّ بن عيسى را با لشكرى چند بر سر ايشان فرستاد، تا ايشان را خراب كردانيد، و سراها و منازل و باغات و بساتين ايشان را بسوزانيد، (و بسيارى زيان بديشان رسانيد) (6)
پس همچنين: در خلافت مستعين (7)، و واقعشدن فتنه ميان او و ميان معتز (8)، امتناعرم
1) . در نسخه چاپى: ايشانرا.
2) . على بن هشام يكى از فرماندهان مأمون عباسى، كه در سال 200 هجرى از طرف حسن بن سهل (وزير و پدر همسر مأمون متوفاى سال 236 هجرى) والى بغداد شد (نگاه كنيد به:
3) . خيل: اسب.
4) . المعتصم باللّه عباسى از سال 218 هجرى لغايت 227 هجرى خلافت نمود.
5) . أبو الحسن، على بن عيسى بن داود بن الجرّاح، البغدادى الكاتب (243- 434)، از وزيران دوره ميانى خلافت عباسى كه پيشتر ياد او رفت.
6) . افزوده از نسخة چاپى.
7) . احمد بن محمد بن المعتصم، المستعين باللّه عباسى، از سال 248 هجرى لغايت 252 هجرى كه خود را از خلافت عزل نمود، و آن را به المعتز باللّه تسليم نمود، به مدت 3 سال و 8 ماه خليفه بود.
8) . زبير بن جعفر المتوكل ملقّب به المعتزّ باللّه عباسى، پس از خلع المستعين باللّه در سال محرم
نمودند از أداى خراج، و پس از آن چند سال ديكر، تا مستعين مفلح تركى را بفرستاد، تا كشش (1)كرد و مال بسيار جمع كرد.
پس از آن در خلافت معتمد (2)، مدّت چند سال عصيان كردند، و مادرانى (3)را- كه كاتب اتكوتكين (4)بود- منع كردند از آنك در شهر آيد، تا آنكاه كه بر ايشان ظفر يافت، و خراج هفت ساله جمع كرد.
پس همچنان نافرمانى كردند در خلافت معتضد (5)، و عاملان او را غارت كردند، پس معتضد، ابراهيم كيلغ (6)را بفرستاد، تا در ميانه ايشان كشش كرد، و بعضى را بكشت، و بعضى را ببرده فرا كرفت، و بعضى را از خانمان (7)آواره) (8)كردانيد.ل.
1) . كشش: كوشش و سعى و تلاش.
2) . احمد بن جعفر المتوكل، المعتمد على اللّه عباسى، از رجب سال 255 هجرى لغايت رجب سال 279 هجرى خليفه بود.
3) . اين لقب كه از آن چند تن از يك خانواده كاتب دار الخلافة بودند، و در تاريخ طبرى، حوادث سال 276 هجرى اين نام (الماذرائى) ضبط شده است.
4) . در نسخه اصل اين نام (اتكوتكين) و (ادكوتكين) و در نسخه چاپى (ازكوتكين) ضبط شده، و در تاريخ طبرى، حوادث سال 276 هجرى (اذكوتكين) ضبط شده است، و او متولى امور خراج در دوره خلافت المعتمد على اللّه عباسى بود.
5) . ابو العباس احمد بن طلحه المعتضد باللّه، چهاردهمين خليفه عباسى، كه از رجب سال 279 هجرى لغايت ربيع الاول سال 289 هجرى خليفه بود.
6) . در تمامى نسخهها اين نام (كيلغ) ضبط شده كه ظاهرا خطاست، و صحيح آن (كيغلغ) است، و ابراهيم كيغلغ و برادرش أبرون كيغلغ دو تن از فرماندهان ترك نژاد لشكر المعتضد باللّه و المكتفى باللّه عباسى بودند، ابرون كه در معيّت اكرتمش تركى در رى بود بر اثر شورش مردم بدست محمد بن هارون در رجب سال 289 هجرى كشته شد. (نگاه كنيد به: تاريخ طبرى: حوادث سال 289 ه).
7) . در نسخه چاپى: خان و مان.
8) . پايان افتادگى نسخة اصل.
يكى از اسباب هلاك، و فانىشدن ايشان، اين بود كه ياد كرديم. و تمامىء هلاك و نيستشدن ايشان، افتراق (1)كلمه ايشان بود. يعنى بعد از آنك همه يكدل و يك زبان بودند، هر كسى ازيشان رآئى و اختلافى و اختيارى كرفت، و كروه كروه شدند، و هر بچند روز برجمى (2). خذلان: ترك كمك و يارى و هميارى و پشتيبانىكردن، يا تأخير در انجام آن.(3)ديكر كرد مىآمدند، و بارها خذلان (3) يكديكر مىكردند. و جون قصّه (4)پيش مىآمد، تدارك و اصلاح آن هر يك با ديكرى مىكذاشت، و آن همچنان در توقف مىافتاد.
پس جون حمزه بن اليسع (5)والىء ايشان شد، و پس ازو پسر او علىّ بن حمزه، و پس از وى عامر بن عمران، فرزندان أحوص مخالفت نمودند و متابعت نكردند.
و جون يحيىء بن عمران بر عاملان بيرون آمد و عصيان كرد، هيچ كس با او در آن موافقت نكرد، و ازو دور شدند، تا غايت كه علىّ بن هشام (6)برو ظفر يافت.ت.
1) . افتراق: جدائى و پراكندگى.
2) . در نسخة (2) و
3) : بر جمعى، و در چاپى: بر جسمى. و ظاهرا مقصود از «برجم» بيرق و نشان برافراشته شده است.
4) . مقصود واقعه و حادثه است.
5) . اطلاعات و آگاهيهايى درباره حمزة بن اليسع- كه بر طبق شواهد و قرائن از اشعريان قم، و از تيره يسع بن عبد اللّه در مقابل تيره أحوص بن عبد اللّه بوده است- در دست نداريم، و در كتابهاى رجال از حمزة بن اليسع اشعرى قمى و فرزند او احمد بن حمزة ياد شده است، و آنان از اصحاب و راويان احاديث امام كاظم و امام رضا عليهما السلام بشمار آمدهاند (انوار المشعشعين: ص 260)، ليكن احتمال اين كه يكى از راويان حديث و اصحاب امام از سوى خليفه به ولايت شهر قم برگزيده شده باشد بسيار ضعيف به نظر مىرسد، گر چه گفته مصنّف تاريخ قم درباره اين والى، و سالهاى ولايت او با دوره امامت آن دو امام بزرگوار تطابق دارد.
6) . در تمامى نسخهها: (على بن هاشم) ضبط شده، كه صحيح آن (على بن هشام) مىباشد، چنانكه پيشتر گذشت.
و فرزندان عبد اللّه در حرب مفلح، عيسىء بن الحسن را خذلان (1)كردند، تا او را بكشتند.
و همچنين با محمّد بن علويّه بن سعد، و علىّ بن عبد اللّه جيله (2)، و غير ايشان، خذلان كردند، تا ايشان را بكرفتند، و بحضرت امير بردند، و ايشانرا بكشتند.
و پيشتر ازين، علىّ بن محمّد خزرج، و جعفر بن محمّد بن سعد را خذلان كردند، و بكذاشتند تا ايشانرا بكرفتند و بعراق (3)بردند، پس جعفر را بكشتند. و علىّ بن خزرج را محبوس كردانيدند، و مدّتى محبوس بود، تا آنكاه كه خلاص يافت.
همچنين خذلان يكديكر مىكردند، تا دشمنان اموال و اسباب ايشانرا بدست فرا مىكرفتند، و بر ايشان دليرى مىكردند.
و همچنين كاهى غالب (4)مىشدند، و كاهى مغلوب (5). تا آنكاه كه جيل (6)و ديلم بذين ناحيت غلبه شدند، پس بعضى از ايشان جلاى وطن كردند، و بعضى هلاك شدند، نعوذ باللّه من سوء العواقب.ت.
«ذكر مال مشاهر [ه] بقم، كه آنرا باصطلاح أهل قم ماهيانه كويند»
روايت كردند مرا- نه يكى بلك بسيارى- از مشايخ و پيران اهل قم، كه:
مشاهره بقم، اسمعيل جيلى- أمير قم از قبل وشمكير (1)جيلى- وضع كرده است و بنهاده، فى سنة سبع و عشرين و ثلثمائه (2). و از جمله قواعد ناپسنديده اوست.
و اين مشاهره مدّتى بر سرها وضع كرده بودند، و ارباب خراج روزكارى بسبب اين در بلا و زحمت بودند، تا آنكاه كه جعفر بن احمد بن علىّ بابويه (3)، و حسين بن محمد سردابى (4)، در وضع (5)آن از ارباب خراج شروع كردند، پس آنرا وضع كردند، و بر اهل بازار (6)نهادند، هديه نوروز و مهرجان (7)نام كردند، و مهرجان روزيست (8)در أيّام خريف (9).
بعد از آن اهل قم ازين حالت در حضرت ركن الدّوله (10)- رحمه اللّه- شكايت كردند وت.
1) . وشمگير بن زيار (323- 357 ه) برادر مراويج، از اميران دولت آل زيار در طبرستان.
2) . سال 327 هجرى.
3) .؟
4) .؟
5) . وضع: برداشتن.
6) . يعنى اين ماليات را به بازرگانان اختصاص دادند، پس از آن كه بر تمامى مردم بود.
7) . «مهرجان» معرّب «مهرگان» كه از جشنهاى معروف ايرانيان بوده است.
8) . كلمه «روز» در اينجا برگردان و ترجمه «يوم» است كه در متن عربى بوده است، و «يوم» در اصطلاح زبان عربى علاوه بر آن كه به روز گفته مىشود، استعمال صيغه مفرد (- يوم) و جمع آن (- ايام) در معناى روزهاى ويژه همچون روز عيد استفاده مىشود، كه در اين جمله مصنّف و مترجم اراده معناى دوم را نمودهاند.
9) . خريف: پائيز.
10) . أبو على الحسن بن بويه بن فنا خسرو، يكى از پادشاهان آل بويه و پدر عضد الدوله ديلمى، در سال 366 ه درگذشت.
تظلّم نمودند، ركن الدوله قبول فرمود، كه بوضع (1)آن توقيع فرمايد، و حكم كند.
و مبلغ مشاهره در آن هنكام نه هزار دينار بوده است، و آنرا در «عقود عاملان» ذكر كرده بودند، بر سبيل احتساب (2). تا آنكاه كه براذرم أبو القسم كاتب والى شد. مال مشاهره را از اصل عقد- باذن ركن الدّوله و اجازت او، و بعنايت أبى الفضل بن عميد- وضع كرد، و ذكر آن بكلّى بيفتاد، الّا مكر بآبه و رساتيق آن، كه آنرا استخراج مىكردند و مىستدند.
پس از آن مشاهره طريذ ناهيد (3)را بينداختند. و پس از آن صاحب الجليل (4)،- ايّده اللّه- در سنه سبع و سبعين و ثلثمائه (5)، آنچ بشهر آبه بر سرها قسمت مىكردند، از اموالى كه از جزوم (6)نهاده بودند بينداخت، و ايشانرا از آن خلاص داد.).
1) . وضع: برداشتن.
2) . يعنى در دفاتر ديوانى عاملان جمعكننده خراج قم، اين مشاهره و ماهيانه ثبت بود، و آنان موظّف به جمعآورى آن از مردم قم بودند، و از آنان حسابرسى مىشده است.
3) . طريذ ناهيد يكى از آباديها و روستاهاى ميان قم و همدان بوده است، درباره اين روستا در «فصل ششم از باب اول» تاريخ قم آمده است: (طريذ ناهيد: اين ديه را بنام ناهيد دختر جودرز نام كردهاند، و گله گوسفند و اسب و اشتران او بذين موضع چريدهاند، و بذان موضع بودهاند، و بذان جاى بسيار پشم و موى جمع شده است، و باصطلاح عرب پشم و موى را طراز گويند ... و نيز گويند كه آن را بذين سبب بذين لفظ نام نكردهاند، بل كه آنرا بزهره كه از ستارگان هفت گانه است نام كردهاند، و نام آن ستاره بفارسى أناهيد است ...).
4) . صاحب الجليل، كافى الكفاة أبو القاسم اسماعيل بن عبّاد بن عبّاس طالقانى، مشهور به صاحب بن عبّاد، متوفاى سال 385 هجرى، از مشاهير وزيران اديب و اديبان وزير، كه در فضل و بلاغت و كتابت و سخنورى سرآمد روزگار خود و بعد از آن بود. آرامگاه او كه زيارتگاه است و داراى صحن و سرا و ضريح مىباشد در نزديكى مسجد جامع كهن اصفهان قرار دارد.
5) . سال 377 هجرى.
6) . جزوم: ظاهرا جمع (جزم) به معناى اشخاص عاجز و ناتوان از پرداخت خراج و ماليات (نگاه كنيد به: لغتنامه دهخدا: ماده جزم).
«ذكر مال عمّال، و أهل نزول (1)در نواحى قم»
در اصل از برآىء اصحاب سيّارات (2)و بدارقه (3)بقم قسمتى كردهاند. و همچنين از برآىء فرود آمدن عاملان در نواحىء قم. تا روزى اين قسمت و اين حالت را بر يكى از عمّال رفع كردند، و بحضرت بازنمودند، پس وبالى (4)شد، و اصلى كردانيدند كه بهر ناحيت بعبره (5)معلومه استخراج مىكردند، و اين عين ظلمست.
پس از آن با ركن الدّوله درين باب شكايت كردند، و تظلّم نمودند. او با مبلغ دويست دينار آورد، و زياده بر آن طرح فرمود و ترك كرد. و اللّه أعلم بالصّواب.
1) . مقصود از اين عنوان، مالياتى بوده است كه از اهالى روستاهاى قم كه در مسير عبور عمّال و كارگزاران دولتى- بويژه عمّال خراج- قرار داشتهاند گرفته مىشده، و اين عاملان در هنگام گذر به سمت محل مأموريت خود در اين آباديها و روستاها نزول كرده و اندكى به استراحت مىپرداختهاند، تا پس از آن به راه خود ادامه دهند، در اين مدت مردم روستا يا جهبذ آنها موظّف بودهاند كه هزينه اين عمّال را تأمين كنند، و از آن جايى كه اين هزينه به مرور زمان فزونى يافت، به گفته تاريخ قم وبالى بر مردم شد، از اين رو ركن الدوله ديلمى آن را كاهش داده، و به رقم معينى محدود نمود.
2) . ظاهرا مقصود از اصحاب سيّارات، چهارپايانى بودهاند كه از طرف والى موظّف به نقل و انتقال عمّال دولت به شهرها و اطراف مىشدهاند.
3) . بدارقه: ظاهرا جمع «بدرقه» است، و مقصود همراهان و نگهبانانى بودهاند كه بهمراه مأمورين خراج و جز آنها به اطراف و اكناف سفر مىكردند.
4) . وبال: رنج و زحمت و سختى.
5) . عبره معلومة: اعتبار معلوم.
ازين مال از برآىء كردان (1)، و حمايتكنندكان آنكسانى كه درين روزكار غلبه كردهاند و پراكنده شده، قسمت كردهاند و ستده. و چون اين طآئفه مطيع و فرمانبردار شدهاند، برين نصف عشر اقتصار (2)كردهاند.
و نيز اهل ضيعتها (3)را بعلّت نويسندگان خود، و حواشى و خدمتكاران، و مرافق (4)و منافع اصحاب خود، بمثل اين تكليف كردهاند و ستده (5)، و هيچ حمايت نكردهاند (6). و چون عاصى و نافرمان بودهاند، آن قدر كه خوآستهاند استخراج كردهاند.
و اين نيز ظلم است، زيرا كه اصل خراج كه بر مردم وظيفه كردانيدهاند، و وضع كرده، از برآىء حمايت و رعايت (7)بوده است، كه نكذارند كه بهيچ آفريده از ارباب خراج، بهيچ وجهى بذيشان مضرّتى و مكروهى برسد. و اموال و املاك و اولاد و اهالى ايشان، از همه آفات محفوظ و مصون بود.
1) . كردان:؟، احتمال دارد جمع (كرد) بوده باشد، و احتمال دارد مقصود گردان لشكر و سرباز باشد.
2) . در نسخه «چاپى»: اختصار آمده است كه خطاست.
3) . ضيعتها: جمع «ضيعه» يا زمين كشاورزى.
4) . مصنف «مرافق» را بزودى در موضوع (ذكر وجوه اموال و منافع آن بقم ...) تعريف كرده و توضيح مىدهد.
5) . يعنى واليان قم براى پرداخت مخارج دستگاه ادارى خود، كه شامل نويسندگان و خدمتكاران و مأمورين پيرامون خود، و نگهدارى ساختمانهاى دولتى، ماليات نصف العشر (- 10/ 2) را ظالمانه از مردم مىگرفتند، زيرا بر طبق دستور و قانون، رعيت تنها ملزم به پرداخت خراج ساليانه بودند.
6) . يعنى واليان بر خلاف وظيفه خود از منافع مردم حمايت نكردند، بلكه چون اهل قم نافرمان و عاصى بودند، و معمولا دار الخلافة به شكايت آنان توجهى نمىكرد، از اين رو در حدّ خواسته خود بر آنان مالياتهاى گوناگون بسته، و آنها را به زور دريافت (- استخراج) مىكردند.
7) . رعايت: سرپرستى و حمايت.
و سلطان چون از كوره و مملكتى وظيفه خراج سال بسال بستاند، بايد كه بر ايشان مشفق (1)بود و حامى، و نكذارد كه هيچ كس ايشانرا تعرّضى رساند، و ازين جهت بزركان كفتهاند: الحماية (2)ثمّ الجباية.
يعنى: وظيفه اولا آنست كه رعايا را حمايت كند، و در حقّ ايشان شفقت برد، بعد از آن ازيشان خراج بستاند.
و درين زمان و روزكار خراج مىستانند، و باقىء ارتفاع (3)را غارت مىنمايند.د.
1) . مشفق: شفقت و رحمتداشتن.
2) . در اصل: الحماية (به فتح حاء) كه خطاست، و صحيح آن: حمى، يحمى، حماية، و اين مثل بدين معنى است كه بر سلطان است كه نخست از خراجدهندگان حفاظت و حمايت كند، تا در امنيت به كار بپردازند، بعد از آنان مطالبه خراج كند. و مصنف در فصل بعدى اين مثل را آورده و مىگويد: (يعنى اول حمايت مىبايد، پس از آن مال ستدن).
3) . ارتفاع: مقصود درآمدها و منافع مىباشد.
يعنى مالى كه بعد از وظيفه خراج، ارباب- جهت مصلحتى- بعمّال و مردمان او دادهاند، يا ايشان بخود ستدهاند، و جون رفع عمال (1)نوشتهاند، و حساب ايشان كردهاند، ايشان ستدهاند، بعد از وظيفه خراج با مال خراج ضمّ (2)كردهاند، تا آن نيز رسم و دستور شده است.
اين رسم از جمله رسمهآىء مستحدثه (3)است، و در ايّام عاملشدن أبى هاشم (4)عبد اللّه بن محمد اصبهانى (5)بشهر قم بنهادند، در سنه خمس و خمسين و ثلثمائه (6).
و اين ابى هاشم مردى بس شرّير (7)بوده است. جون او والى شد، قصد ارباب خراج كرد، و عزيمت نمود بر تفتيش (8)ضمانات ايشان، و ضرآئب (9)خراج ايشان. پس ارباب خراج يكهزار و پانصد دينار بر سبيل برّ و هبه بذو دادند، و اين مبلغ بر أكره (10)خود قسمت
1) . مالى كه- علاوه بر خراج- عمّال ملزم به جمعآورى آن بودهاند.
2) . ضمّ: ضميمهكردن و پيوستن.
3) . مستحدثه: نو، جديد الاحداث.
4) . در أصل و نسخه چاپى: أبى شهاب، ولى در نسخه (1) و (2): أبى هاشم، و احتمالا اين كنيه أخيرى صحيح است، زيرا در تمامى نسخهها (از جمله نسخه اصل) بلافاصله پس از آن آمده است: (و اين أبى هاشم مردى بس شرّير بوده است).
5) .؟
6) . سال 355 هجرى.
7) . صيغه مبالغه «شرور».
8) . تفتيش: بازرسى، بازبينى. ضمانات: تعهدات مالى.
9) . ضرائب: جمع «ضريبه»، به معناى ماليات، و مقصود در اينجا مالياتهاى افزون بر خراج است.
10) . أكره: كارگرانى را گويند كه به اجاره ارباب زمينى درآمده، و كار خود بر روى زمين را در برابر مزد معينى بدو اجاره دادهاند. امروزه اين كلمه در گفتگوهاى عامه مردم نيز مورد استفاده قرار گرفته و گفته مىشود: عمله و أكره، يا به خطاى شايع (أكله).
نمودند، بمحاسبه هر هزار دينار يك دينار و نيم، و ازين يك دينار و نيم بعضى أكّار (1)ملتزم آن مىشد، و از بعضى صاحب و اربابش، مثل نصف و ثلث و ربع، و اين وضع و قسمت را اخراج نام نهادند.
و جون أبو هاشم را معزول كردند، و حساب او را بازديدند، اين مال خراج اصلى كشت، تا غايت كه تا بذين وقت مىستانند.
اين نيز ظلم و جور است، زيرا كه اين ماليست كه ارباب خراج، جهة صلاح (2)خود دادهاند، تا بذيشان شرّى و مكروهى عآئد (3)نشود، نه از برآىء آنك اصلى كردانند، و بر ايشان وبالى (4)سازند، و با وظيفه خراج ضمّ و ملحق كردانند.ى.
«ذكر وجوه أموال و منافع آن بقم، كه آنرا باصطلاح مرافق كويند، و رسوم عمّال، و عمل ايشان بقم در ايّام القديم»
مال خراج- بر وجهى كه در فصل سيّم گذشت-:
قريه يزناباد- كه خارج وظيفه است-: صد و بيست دينار.
مال ضياع خاصّه- بر وجهى كه در باب سلطانى مذكور است-: صد و ده دينار.
و با اضافت و ملحق بذان: صد و هفتاد و يك دينار.
مال عرصه واقعه در بازار بباب الشاه: دويست دينار.
تقدير مال صدقات: هر سالى- جز از مال خراج- ده هزار دينار.
مستثنى در مراعىء (1)شهر:- جز از ضيعتهآىء خاصّه- يكهزار و هشتاد دينار.
استخراج در هر ماهى از ماهها: پنجاه دينار.
مرفق جهبذه.
مال جزيه أهل ذمّت.
مرفق مال اهل ذمّت.
مرفق صدقات از منزلها و بناها.
مرفق فصل و كيل و وزن.
مرفق كاده (2).
مرفق متوليء تحويلات.
مرفق ارزاق عرفا (3)مثل: حربى (4)، و رئيسان محلّتها، و فيوج (5)، و».
1) . مراعي: جمع «مرعى» به معناى چراگاه.
2) . در نسخه چاپى: كاره.
3) . عرفا: جمع عريف، يكى از مراتب و درجات پايين نظامى است، كه امروزه همرديف گروهبان است.
4) . در اصل: چربى، و در نسخه چاپى: جويى. و ظاهرا صحيح آن «حربى» بايد باشد، زيرا عريف عنوانى است از آن سر گروه كه داراى افراد متعدد است، از آن جملة عريف در حرب، عريف در محلّه، عريف در شهر و جز آنها.
5) . فيوج: جمع «فيج» معرّب «پيك».
بوّابان (1)، و اعوان: مبلغ آن هر ماهى نود دينار.
رسم كتّاب أحياز.
رسم نويسندكان يافتجها (2).
رسم نويسندكان قبالات ضمانها.
رسم متوليان غلّات و پنبه، و امينان.
رسم عاملان رستاقها.
رسم اسبان (3)بمهروان، و قمرود، و علفزارها.
حقّ خراج از نمكستان بفارجان،
رسم آنج در قمرود و مهروان زراعت كنند،
رسم آنج بقمرود زراعت كنند، و آن خمس است از ارتفاع و حاصل آن.
رسم اصحاب وقف.
رسم وادىء قارص از نى (4): سى دينار،
رسم كسى كه متولى شود، و از مواضع ممنوعه خراج بستاند، و ضامن كردد. بذين معنى كه ازو نيز چيزى ستدهاند.
رسم وكلا، و امنا، و ناظران در محظور (5)، جون شروط ايشان نوشته شود.
(6)(اين رسوم و مرافق در ايّام سلطان بوده، و از آنجمله اليوم آنچ وقت و زمان اقتضاى آن مىكند مىستانند، و آن ديگر نمىستانند.ت.
«ذكر اخبار و روايات كه در باب وجوه اموال صدقات آمده»
يافتم در كتاب أبى بكر صولى (1)از ذكر وجوه اموال كه رسم آن چكونه بوده است (2)، كه آنرا به بيت المال نقل مىكردهاند (3)، و ذكر أصناف آن، و آن كسى (4)كه برو واجب باشد. من آنرا بعد از ذكر وجوه أموال قم ياد مىكنم، هر چند كه از شرط اين كتاب نيست (5)، زيرا كه در دانستن آن فوايد (6)است.
صولى كويد، كه (7):
«اموال سه صنفند: فىء (8)، و كانى و معدن، و آنچ از دريا بدر آرند.
و وجوه فىء پنجاند:
از آنجمله: آنچ خداى تعالى روزى مسلمانان كرده است، از آن چيزى كه بيابند در شهرى كه فتح كرده باشند، بعد از ساكنشدن حرب (9)، و منتقلشدن سراها و منازل ازگ.
1) . مقصود از اين كتاب، ادب الكتاب أبو بكر محمد بن يحيى صولى است، كه يكى از منابع مصنّف در تدوين تاريخ قم است و در ده مورد از آن روايات تاريخى نقل كرده است، و به گفته دكتر مدرسى طباطبايى «كتابشناسى آثار مربوط به قم: ص 19» اين كتاب توسط بهجة الأثرى در سال 1341 ق، در المطبعة السلفيّه مصر بچاپ رسيده است.
2) . در نسخه چاپى: ذكر وجوه اموال آن احوال كه رسم آنچنان بوده است.
3) . در نسخه چاپى: كنند.
4) . در نسخه چاپى: و آنكسانى.
5) . زيرا به گفته مصنّف، شرط تدوين كتاب، ذكر تاريخ قم و متعلقات آن است، و گفته صولى ارتباطى با قم ندارد.
6) . در نسخه چاپى: فايده.
7) . ادب الكتّاب: ص 198.
8) . الفىء: خراج، غنيمت جنگى.
9) . ساكنشدن حرب: يعنى پايان جنگ.
اسم كفر با اسلام. پس آن فىء بود نه غنيمت.
وجه دؤم: جزيه رؤوس (1)أهل ذمّت.
وجه سوّم: آنچ از نصاراى (2)بنى تغلب (3)بستانند، و آن زكوة است مضاعفه ديكر.
وجه چهارم: آنچ از تجارات أهل ذمّت بستانند.
وجه پنجم: آنچ از تجارت مشركانى كه بعهد و پيمان در بلاد اسلام درآيند. از تجارات أهل ذمّت نصف عشر بستانند، و از تجارات أهل شرك عشرى.
مال دوّم: معدن، و وجوه آن چهارند:
اوّل: كنج است، و آن ماليست كه در جاهليّت، كفار آنرا دفن كرده باشند، هر كس كه آنرا بيابد خمس از آن را بسلطان دهد، و چهار خمس خود بردارد.
دؤم از وجوه معدن: موضعى كه در آن زر و نقره و ارزيز (4)و مس و روى و آهن باشد.
و در اينها خلاف كردهاند:
أهل عراق (5)مىكويند: حكم گنج دارد، و خمس از آن بسلطان دهند، و چهار خمساط
1) . رؤوس: جمع «رأس» به معناى سر، و كنايه از انسان كافر ذمّى است، كه كافران اهل كتاب را گويند، كه در ميان مسلمانان در سرزمين اسلامى زندگى مىكنند.
2) . نصارى: جمع نصرانى.
3) . در چاپى: (بنى ثعلب) ضبط شده است. و در ادب الكتّاب: ص 198: (الوجه الثالث: ما يؤخذ من نصارى تغلب) آمده.
4) . در نسخه (2): ارزنيز، كه خطاست، و در صحاح الفرس آمده است: (ارزيز: نوعى از معدنيات بود سپيد رنگ)، و در پاورقى صحاح الفرس به نقل از نسخهاى آمده است كه: (ارزيز: قلع است).
5) . مقصود از اهل عراق در اصطلاح فقهى، فقهاى سنى مذهبى بودهاند كه از آنان با عنوان (أهل رأى و قياس) ياد مىشده است، كه همانا پيروان ابو حنيفة (متوفاى سال 150 ه) و شاگردان او همچون محمد بن الحسن شيبانى و ابو يوسف قاصى و جز اينها هستند، كه در استنباط
خود بردارد (1).
و أهل حجاز (2)مىگويند كه: حكم زكوة دارد.
سئم: هر آنچ بر روى دريا بيابند، از عنبر و لؤلؤ؛ و در آن خلاف كردهاند:
أهل عراق مىگويند كه: در آن هيچ چيز، از خمس و غير آن، واجب نمىشود، و آن بمنزلت صيد است.
و غير ايشان مىگويند كه: در حديث عمر بن الخطّاب آمده است: كه يعلى بن منيه (3)
ص: 199 با ضبط «يعلى بن منبه» آمده، كه نادرست است، و صحيح آن «يعلى بن منية بنت غزوان» مىباشد، او يعلى بن اميّة بن أبى عبيدة تميمى مكّى (همپيمان قريشيان) است. از صحابهاى است كه در روز فتح مكه از ترس شمشير اسلام ظاهرى آوردند، ولى كفر و نفاق همچنان در روح و جان آنان باقى بود، چندى والى نجران و يمن گرديد، و در جنگ جمل فعالانه شركت كرد، و اموال فراوانى را در اين راه بذل و بخشش نمود، و به گفته ذهبى (أنفق اموالا جزيلة فى العسكر كما ينفق الملوك). چند حديث از او در منابع حديثى اهل سنت آمده است. مرگ او حدود سال 60 هجرى مىباشد (سير اعلام النبلاء: 3/ 100).
).1) . در چاپى: و چهار خمس ديگر خداوند معدن.
2) . حجاز بخشى از سرزمين عربستان است، و در اصطلاح جغرافيايى، نوار ساحلى كنار درياى سرخ، از منطقه ينبع در شمال، تا نزديكيهاى مرز يمن در جنوب را حجاز گويند، كه در آن سه شهر مهم كهن عربستان، يعنى مكه و مدينه و طائف (و امروزه شهر جدّه نيز به آنها افزوده شده است) در اين نوار قرار دارند. و اهل حجاز در اصطلاح كتابهاى فقهى، به آن گروه از فقهاى سنى مذهب مىگويند، كه در مدينه ساكن بوده و از ديدگاههاى فقهى متفاوتى با ديگر فقيهان سنى برخوردار بودند، فقيه برجسته اهل حجاز در قرن دوم هجرى مالك بن أنس است كه در مدينه ساكن بود.
3) . در تمامى نسخهها و در ادب الكتاب
عمر بجواب باز نوشت كه: آن سببى است از اسبابهآىء (1)خداى، و در آن و در هرچه از دريا بيرون آيد خمس واجبست.
پس ابن عباس [رضى اللّه عنه] (2)كفت: اين رأى منست.
مال چهارم: غنيمتى كه مسلمانان يابند از مالهاى مشركان، در آن خمس واجبست.
مال پنجم: صدقات است. و ذكر آن در موضع آن بيابد، إن شاء اللّه (وحده العزيز) (3)
چنين كويد صولى، كه (4):
هر چه از زمين حاصل شود، ده يك از آن ببايد دادن، چون آن غلّه پنج وسق بود (5).
و وسقى: عبارت از شصت صاع، و صاع پنج رطل است) (6)، و ثلث رطل بغدادى بقول اهل حجاز.
و بنزديك أهل كوفه (7)، صاعى عبارت از هشت رطل بغدادى است.
1) . در نسخه چاپى: سببهاى.
2) . افزوده از ادب الكتاب: ص 199.
3) . افزوده از نسخه چاپى.
4) . ادب الكتاب: ص 201.
5) . يعنى هرگاه مجموع بدستآمده از كشت به پنج وسق رسيد، بايد 10/ 1 آن را به عنوان زكات و صدقه پرداخت نمود.
6) . پايان قسمت مفقود از اصل.
7) . مقصود از اهل كوفه همانا فقهاى اهل عراق هستند، كه پيشتر درباره آنان سخن رفت. لازم به
بشرط آنك اين زرع و كشت، آب رودخانه يا آب باران خورده باشد (1). و اكر آن كشت را بدولاب (2)يا مانند آن، مثل كاريز (3)و جز آن، كه بر آن زحمتى كشيده باشند، نصف عشرى بمى بايد داد.
(4)(و همچنين در روايت شيعت (5)آمده است كه: «چون آب بدلو (6)دهند، نصف عشر ببايد دادن. و آنج از رودخانه يا از رودخانه آب خورد، عشرى) (7).
و همچنين صولى كويد، كه: (8)1.
1) . پرداخت زكات محصولات و توليدات كشاورزى بر دو گونه است: عشر و نيم عشر، زكات نخست مشروط به اين است كه كشت از راه ديم (آب باران) يا آب رودخانه سيراب گرديده باشد، و زكاة دوم كه مبلغ كمترى است، براى محصولى است كه آب آن از چاه و نظاير آن فراهم گرديده باشد.
2) . دولاب: وسيلهاى است چوبى كه از دو بخش تشكيل شده، بخشى افقى كه به چهارپا بسته مىشود، و بخشى عمودى كه بر ميانه آن تعدادى سطل يا چيزى شبيه آن تعبيه شده، و تا نيمه به درون آب چاه يا رودخانه فرو مىرود، هنگامى كه چهارپا قسمت افقى را به صورت دايره مىچرخاند، قسمت عمودى به گردش درآمده، و متناوبا سطلها درون آب رفته و آن را به درون جويى كه به سمت زمين مىرود منتقل مىكند.
3) . قنات.
4) . افزوده از مصنف تاريخ قم، وگرنه رأى فقهاى شيعه در كتاب صولى نيامده است.
5) . مقصود شيعه است.
6) . دلو: سطل.
7) . وسائل الشيعة: باب 4 كتاب الزكاة، حديث 2 و 3 و 5 و 6 و 7.
8) . ادب الكتّاب: ص 201.
خمس از آن كسى است كه حقّ تعالى (در قرآن مجيد) (1)ياد كرده است، آنجا كه مىكويد: وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِي الْقُرْبى وَ الْيَتامى وَ الْمَساكِينِ وَ ابْنِ السَّبِيلِ (2)
يعنى: يك سهم از آن خذآى است، و يك سهم از آن رسول خذآى، و يك سهم از آن ذى القربى، يعنى خويشان نبىّ، كه ايشان بنى هاشم بن عبد مناف، و بنى [عبد] المطّلب بن عبد منافاند خآصّه، نه جمله (3)بنى عبد مناف (4)، كه حقّ تعالى نام زد كرده است، زيرا كه پيغامبر صلى اللّه عليه و آله از برآى بنى هاشم و بنى عبد المطّلب تعيين كرده است، تا غايت كه عثمان بن عفّان درباره عبد مناف با رسول سخن كرد، كه ايشانرا نيز داخل كرداند.
رسول فرمود: چنين نكنم، جه بنو عبد المطّلب در جاهليّت و اسلام با ما بودهاند، و از ما مفارقت نكردهاند (5)، و انكشتان با هم آورد، و تمثّل زد بدان، و كفت كه: بنو [عبد ال] مطّلب با ما، مانند اين انكشتاناند متّصل بهم.
و سهمى ديكر: از آن يتامى (6)، كه نه از بنى هاشم و عبد المطّلب باشند.
و سهمى ديكر: از آن مساكين (7)، كه نه از بنى هاشم باشند و عبد المطّلب.
و قومى ديكر كويند كه: مراد به يتامى و مساكين، يتامى و مساكين عبد المطّلب وت.
1) . افزوده از نسخه چاپى.
2) . سوره انفال: آيه 41.
3) . جمله: همگى.
4) . يعنى خمس تنها از براى دو تيره از فرزندان عبد مناف مىباشد، تيره هاشم، و تيره عبد المطّلب، و ديگر تيرههاى عبد مناف، همچون: بنو عبد شمس (و فرزندان او: بنو حبيب، بنو ربيعه، بنو عبد العزّى، بنو اميّه، بنى عبد اميّه)، بنو نوفل و جز اينها از اين حق محرومند.
5) . در اصل: كردهاند، كه خطاست.
6) . يتامى: جمع يتيم.
7) . مساكين: جمع مسكين كه همان فقير است.
بنى هاشماند.
ديكر: از آن ابن السّبيل، كه آن مهمان و رهكذرى باشد.
و در سهم خذا و رسول خذا خلاف كردهاند:
بعضى ديكر كويند: آنج فرموده است: فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ مفتاح (1)كلام است- و مراد بذان نيست كه يك سهم از آن خذاست، همچنان كه در عرب كويند: «هذا للّه و لك» اين خذا راست و ترا، «و اعتقك اللّه و اعتقتك»، يعنى خذا ترا آزاد كرد و من ترا آزاد كردم، و درين هر دو سخن مراد خذا نيست، بلك از برآىء مفتاح كلام، و تفأل ذكر خذا آورده است- و خمس پنج سهم است، و شش سهم نيست.
و قومى ديكر كويند كه: جون غنيمتى حاصل شدى، رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم دست مبارك فراز (2)كردى، و آنج در دست او آمدى از برآىء خانه كعبه بنهادى، و فرمودى كه: اين سهم خذاست- و اين روايت مالكى (3)است- و آنج باقى بماندى، بر پنج سهم نهادى، پس سهمى از آن رسول خذا باشد، و سهمى از آن ذى القربى، و سهمى از آن يتامى، و سهمى از آن مساكين، و سهمى از آن ابن السّبيل.
و ابن عباس (4)كويد كه: مال خمس جهار ربع است:
ربعى از آن رسول خذاى و قرابت او، و آنج خذاى فرموده است: لِلَّهِ) و (لِلرَّسُولِ اين دو سهم از آن قرابت رسول است، و رسول از آنجا نصيب نمىكرفت.س.
1) . مقصود آغاز و شروع كلام است، كه معمولا نام خداوند را تبركا مىآورند، نه آن كه حقيقة بخشى از مال به خدا اختصاص داشته باشد.
2) . فرازكردن: درازكردن.
3) . يعنى اين گونه تقسيم را مالك بن أنس، امام مذهب مالكى- يكى از مذاهب عامّه- روايت كرده است.
4) . عبد اللّه بن عباس بن عبد المطلب، پسر عموى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله، و شاگرد امير المؤمنين عليه السلام، و نياى خلفاى بنى العباس.
پس ربعى از آن قرابت رسول، و ربعى از آن يتامى، و ربعى از آن مساكين، و ربعى از آن ابن السّبيل باشد.
و قومى ديكر كويند، كه: سهم خذا، و سهم رسول خذا يكى است، و رسول خذاى بعضى از مال خمس بهر كس كه مصلحت ديدى ببخشيدى، و باقى بيتامى و مساكين و ابن السبيل، كه حق تعالى نامزد كرده است بدادى، و در آنج صلاح مسلمانان در آن بودى.
و قسمت او عدلست، و آنج فرموده است عين حقّ و صوابست.
و بعد از وفات رسول، در سهم او، و سهم ذى القربى خلاف كردهاند:
بعضى كفتهاند، كه: سهم ذى القربى از آن قرابت رسول عليه السّلم است.
بعضى ديكر كفتند، كه: از آن قرابت خليفه است، و سهم پيغامبر عليه السّلم پس از او از آن خليفه است.
پس اتفاق كردند، و رآىء ايشان يكى شد، كه اين هر دو سهم در خيل (1)و عدّه (2)، و ساز لشكر در راه خذا، و مصلحت مسلمانان صرف كنند.
و در ايّام أبو بكر و پس از او، اين دو سهم در خيل و مصلحت مسلمانان خرج مىكردند، و صرف مىنمودند.
و اما مال صدقات: كه آن زكوة است، مستحقّان آن هشت صنفاند، كه حقّ سبحانه و تعالى در قرآن مجيد ياد كرده است، آنجا كه ميفرمايد: إِنَّمَا الصَّدَقاتُ لِلْفُقَراءِ وَ الْمَساكِينِ وَ الْعامِلِينَ عَلَيْها وَ الْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ وَ فِي الرِّقابِ وَ الْغارِمِينَ وَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ ابْنِ السَّبِيلِ فَرِيضَةً مِنَ اللَّهِ وَ اللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ (3).0.
ميفرمايد كه: مال صدقات، از آن فقرا و مساكين است. و از آنهآئى كه مال صدقه را جمع كنند. و در آن سعى نمايند. و از آن جمعى كه نه اهل اسلام باشند، فامّا بسبب عطيّه مذد مسلمانان نمايند، در كارزار كردن با كافران حربى. و بندكانى كه در دست خواجكان خود در زحمت باشند. و جمعى كه قروض (1)بسيار بر ذمّت ايشان باشد، و از كزاردن آن عاجز باشند، بشرط آنك در ملاهى و مناهى (2)صرف ننموده باشند. و سبيل اللّه، مثل:
مدرسه و خانقاه و مساجد و پل و رباط و غير آن. و رهكذرى كه از شهر و منزل خود دور باشد.
و فقير بنزديك لغت: كسى بود قوتى بكوشش و جهد (3)تمام حاصل كند، و او را كافى بود، و زياده بر آن نبود.
و درين سخن احتجاج (4)بقول راعى (5)مىكند، شعر:
امّا الفقير الّذى كانت حلوبتهوفق العيال فلم يترك له سبد (6)و مسكين هم بنزديك لغت: كسى بود كه او را قوت نبود.
و شافعى (7)ميكويد، كه: مسكين غير ازين است كه اهل لغت حدّ آن كفتهاند،ت.
1) . قروض: جمع «قرض».
2) . ملاهى: جمع «لهو» به معناى شاد خوارىكردن، مناهى: جمع «نهى» به معناى محرمات.
3) . جهد: تلاش و سعى.
4) . احتجاج: برآوردن حجّت و دليل. استشهادكردن، شاهدآوردن.
5) . الرّاعى (...- 90 ه) عبيد بن حصين بن معاوية بن جندل النميرى، أبو جندل. يكى از شاعران بلند مرتبة دوره اموى. برخى او را در طبقه نخست از شعراء صدر اسلام، همچون فرزدق و جرير قرار دادهاند. او از طرفداران بنى اميّه بود، و اشعار و قصائدى در مدح آنان سروده است. (خزانة الأدب: 3/ 150- 151، معجم الألقاب المستعارة: ص 139).
6) . در پاورقى (1) ادب الكتّاب: ص 203 آمده است: اين بيت در مدح عبد الملك بن مروان سروده شده، و (حلوبة) شتر شيرده است، و (سبد) كم موى را گويند.
7) . محمد بن ادريس شافعى (150- 204 ه) امام مذاهب شافعى از مذاهب اهل سنت.
تمسّك بقول خذآىء عزّ و جلّ كه ميفرمايد: أَمَّا السَّفِينَةُ فَكانَتْ لِمَساكِينَ (1)، آن جمعى كه خذاوند كشتى بودند، حقّ سبحانه و تعالى ايشانرا مساكين خواند، پس مسكين كسى بود كه بقدر او را چيزى بود، نه آنك او را هيچ نبود.
و در سهم مؤلّفة القلوب (2)خلاف كردهاند:
قومى ميكويند كه: درين وقت سهم ايشان نيست، زيرا كه اسلام و أهل اسلام قوّت گرفتهاند، و سهم ايشان راجع (3)است با سهم ديكران، و داخلست در آن.
و بعضى ديكر كويند، كه: شايد كه امام كسى را كه مصلحت بيند، او را الفت و دل خوشى دهد. و جون مصلحت خود در آن بيند، و اين سهم ازان او باشد.
امّا سهم عاملان (4)بر صدقات: امر ايشان با امام است، آنج مصلحت بيند از برآىء ايشان تعيين كند.
و مراد برقاب آنست كه: بنده را از مال زكوة بازخرند، و آزاد كنند.
و شافعى كويد كه: بنده را از مال صدقه نخرند و آزاد نكنند، لكن بنده كه خود را از خواجه خريده باشد، و مكاتب (5)شده، از مال كتابت عاجز شود، سهمى از مال صدقات بذوقه
1) . سوره كهف: آيه 79.
2) . مؤلّفة القلوب، كافرانى را گويند كه دولت اسلامى به جهت رعايت مصالحى، از مال صدقات و زكاة به آنان داده، تا دلهاى آنان را به اسلام نزديك كند، يا مسلمانان را از شر آنان دور نگه دارد.
3) . راجع: بازگشت.
4) . عاملان: جمع «عامل»، مأموران جمعآورى صدقات و زكات.
5) . مكاتب: بر طبق قانون بردهدارى كه در فقه اسلام آمده، برده مىتواند تقاضاى آزادى خود را از مالك خود در مقابل پرداخت پول معينى بنمايد، و در صورت موافقت مالك، برده مىتواند بتدريج با كسب پول از راههاى گوناگون (همچون كاركردن- هديهگرفتن- صدقه
دهند، تا مال كتابت بخواجه دهد و آزاد كردد.
و مراد بغارمان: قومى باشند كه قرض ستده باشند، و در غير معصيت، و صلاح خود و صلاح مسلمانان صرف كرده باشند.
و فى سبيل اللّه: بعضى كويند كه مراد، مصالح غزا (1)كردن با دشمنان دين است.
و بعضى ديكر كفتهاند كه: آنكسانىاند كه با جمعى كه مالى زكوة بندهند، و منع كنند، كارزار كنند، و با ايشان حرب كنند، تا حقوق خذاى از مال خود اخراج كنند.
و ابن السّبيل (2): مسافرى است كه در سفر از نفقه خود عاجز كردد، و از مال صدقه آن قدر بذو دهند كه او را بشهر خود برساند.
و مراد بسبيل اينجا، طريق است.
صولى كويد، كه: (3)در زمين سه حكم است:
[زمين اوّل]: زمينى است كه عشرى از حاصل آن ببايد دادن، و آن زمينى است كه از آن عرب باشد، و بر آن بطوع (4)يا بكراهيّت اسلام آورد.
[زمين دويّم]: و زمينى است كه مسلمانان بغنيمت بيابند، خمسى از آن امام بود، و باقى ميانه مسلمانى كه آن ديار را فتح كرده باشند مشترك بود.
و زمين سئم: زمينى است كه بعد از آنك بآئر شده باشد، و از جمله موات كشته، كسى آنرا احيا كند، و آبى از برآىء آن بيرون آورد، يا چشمه بديد كند. آن زمين حكم زمين عشر دارد، الّا آن آب كه بذان زمين روانه كرده باشند، از آب خراج بود، پس آن زمين حكم زمين خراج داشته باشد.
پس اين زمينها چون ملك اليمين (1)باشند، و در اسلام خريده باشند، هيچ چيز بغير از زكوة بر خذاوندش لازم نشود. اكر آب رودخانه يا آب باران خورد عشرى از آن بدهد، و جون بدولاب و مانند آن- از كاريز و غير آن- آب داده باشد، نصف عشرى بدهد، چنانج از پيش ياد كرديم.
و زمينى كه بصلح (2)فتح كنند بر خراجى معيّن، آنج بر آن صلح كرده باشند از خراج بدهند، و ملك از آن ايشان بود.
ديكر: زمينى كه بجنك و كارزار بكيرند، در آن خلاف كردهاند:
بعضى كويند: سبيل آن غنيمت است، خمسى از آن بدهند، و باقى بر يكديكر قسمت كنند، ميان آن كسانى كه آن ناحيت را فتح كرده باشند.
و سهم اوّل از آنكسانى بود كه حقّ تعالى نام ايشان در كلام مجيد ذكر كرده است، چنانج رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كرده است.
و قومى ديكر كويند كه: حكم آن امام راست:
اكر خواهد آنرا غنيمت كرداند، چنانج رسول عليه السّلم فرموده است در فتح حنين (3).د،
1) . ملك اليمين: به ملكيت اشخاص حقيقى درآمدن را گويند.
2) . سرزمينهاى كافران را گويند، كه پس از آن كه ارتش اسلام آنان را به محاصره مىگيرد، طى قراردادى با آنان بر شروطى صلح مىكند. يعنى كافران ملزمند خراج خود را بر طبق شرايط صلحنامه به دولت اسلامى بپردازند، ليكن در هر حال مالك زمينهاى خود نيز مىباشند، و زمينهاى آنان جزء اراضى خراجيّه كه از آن تمامى مسلمانان است بشمار نمىرود.
3) . حنين (به ضم حاء و فتح نون) منطقهاى است در 26 كيلومترى شرق مكّه و در مسير نجد،
و اكر خواهد آنرا فىء (1)كند، و از آنجا نه خمس دهد و نه قسمت كند، و بر كافّه مسلمانان وقف باشد، على كرور (2)الشّهور و الأعوام (3)، جنانج عمر در ايّام خلافت خود كرده است، جون مسلمانان در خلافت او سوادى (4)را فتح كردند، كفتند: اين را ميان ما قسمت كن.
عمر كفت: مسلمانانى كه پس از شما بيايند از آن ايشان چه بود؟، و نيز مىترسم كه بسبب قسمت آنها (5)ميان شما بفساد انجامد، پس آن ديار را بر أهل (6)آن سواد مقرّر داشت، و بر سرهاى ايشان جزيه نهاد، و بر زمينها خراج، و مىستد.
و راوى كويد كه: رسول خذا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم باقطاع (7)بجمعى بدادى. ود.
1) . فيء: خراج و غنيمت جنگى.
2) . كرور: گذر و گذشتن و طىشدن.
3) . الشهور: جمع «شهر»، ماه. أعوام: جمع «عام»، سال.
4) . سواد: سياهى، سرزمينى را گويند كه داراى درختان فراوان باشد، كه معمولا زيادى سبزى درختان از دور سياه به نظر مىآيد، از اين رو بدان سواد مىگويند. بخشهاى ميانى و جنوبى عراق كه ميان دو رودخانه دجله و فرات قرار دارند، و سرزمين حاصلخيزى است، و داراى نخلستانهاى فراوانى مىباشد را سواد گويند.
5) . در اصل: آبها.
6) . اهل آن سواد، همان كافرانى ذمّى بودهاند، كه با دولت اسلامى بر دادن جزيه و خراج صلح كردند.
7) . اقطاع: يا قطيعه، زمينهاى دولتى را گويند كه از سوى حاكم و سلطان به شخص يا اشخاصى واگذار مىشود.
نمكستان كه به مأرب (1)است، با أبيض بن حمّال مأربى (2)
(أبيض بن حمّال- بالحاء المهملة- ابن مرئد (يزيد) بن ذى لحيان- بضم اللام- ابن سعد بن عوف بن عدى بن مالك المأربى السبائى. روى حديثه أبو داود و الترمذى و النسائى فى الكبرى و ابن ماجه و ابن حبّان فى صحيحه، أنّه استقطع النبىّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم لما و فد عليه الملح الذى بمأرب، فأقطعه إيّاه ثم استعاده منه) (التاريخ الكبير: 2/ 59، معجم البلدان: 5/ 34) و در (ادب الكتاب: ص 211) آمده است: (و استقطعه أبيض بن جمال المازني الملح الذى بمأرب، فأقطعه ايّاه).
باقطاع بداد.پس مردى رسول را كفت: يا رسول اللّه! آب عمد (3)تو باقطاع بذو دادى- و مراد بآب عمد آبى است كه مسلمانان عمد و قصد كردند بفتح آن، و بحرب و جنك مسخّر كردند- تو آنرا باقطاع بأبيض دادى؟
رسول بفرمود: تا رد كردانيد، و بامضآئى آن حكم فرمود، چون آن مرد كفت: آب عمد، رسول عليه السّلم بديد كه آن چيز ميان همه مردم مشتركست.
و رسول حقّ هيچ مؤمنى و معاهدى باقطاع نداده است، و بذين سنّت اقطاعات جارى است. و خلفا پس از وى ايضا باقطاع حكم كردهاند.
و روايت كردند از طاوس (4)كه رسول فرمود، كه:س.
1) . مأرب: (به سكون همزه، و كسر راء) سرزمينى است در يمن كه از آن قبيله أزد بوده است. و به نقل ياقوت حموى در معجم البلدان مأرب ميان حضرموت و صنعاء و در فاصله چهار روز از صنعاء قرار دارد. و در اين منطقه و در تنگناى ميان سه كوه، سد مشهور مأرب كه در دورانهاى كهن ساخته شد و مدتها مورد استفاده بود، تا آنگاه كه به فرموده قرآن (سيل العرم) آن را از جاى بركند.
2) . در اصل: بيض بن حمار ماركبى، كه خطاست، و صحيح آن به اتفاق تمامى محدثين و سيره نگاران: أبيض بن حمّال مأربى است. ابن حجر عسقلانى در (الاصابة: 1/ 14) آورده است:
3) . در نسخه اصل و تمامى نسخهها: (آب عمد) ضبط شده، ولى در ادب الكتّاب: ص 211 آمده است: (الماء العدّ).
4) . در اصل: طاولس.
«زمين عادى- يعنى زمينى كه قبل از فتح موات بود- از آن خذاى است، و آن از آن شما است، يعنى كه باقطاع بمردم دهند».
امّا شهرهآىء مسلمانان (1): دو صنفاند: آبادان و خراب.
زمينها و منازل آبادان: از آن صاحبش بود.
و زمينهآىء خراب موات، بر دو قسماند:
يك قسم: آنست كه مردم مالك آن شوند، و آنرا زنده و معمور كردانند، و بعد از آن خراب كردد، و موات شود. اين زمين از آن خذاوندش بود، و هيچ كس بىاذن و دستورى خذاوندش در آن تصرّف ننمايد، و حكم زمينهآىء آبادان دارد.
ديكر از زمين موات و خراب: زمينى است كه رسول عليه السّلم فرموده است: «من أحيا (2)ارضا مواتا فهى (3)له» (4)
كنز العمّال: ج 3/ 9052، 9089، 9091، 9048، 9059، 9090، 9092 و ج 6/ 15464).
يعنى: هر كس كه زمين خراب و موات زنده و معمور كرداند، آن زمين ازو بود.
و احيآىء زمين آن بود، كه تو زمين را كه در آن منازعى و مخاصمى نبود، آنرا در حوز و تصرّف خود آورى، و آب بزحمت و دشخوارى بذان روانه كردانى، و در آن عمارت و بنا نهى.
و نشان احيآىء زمين چهاراند: دو ظاهر و دو باطن.
امّا آنج ظاهراند: بنانهادن، و درختنشاندن است.
و آن دو كه باطناند: بر كرفتن جوى، و كندن چاه است.).
و كفتهاند كه: هر كس را كه معدنى را باقطاع بذو دهند، او مالك آن شود (1)، همچو مالكشدن زمين (2).
و بعضى ديكر كويند: مالك آن نشود تا در آن عمل نكند، و الّا با تصرّف او كذارد كه در آن عمل كند.ى.
«ذكر مال صدقه، و فرائض و رسوم آن، كه از أهل علم (1)روايت كردهاند»
صدقه و زكوة چهارپايان بقم، در روزكار سلطان- اعزّه اللّه:
هر سال چهارپايان را مىشمردند، و ضبط مىكردند، و بعد از آن زكوة آن مىستدند.
و درين روزكار چهارپايان را، بل كه در هر ناحيتى بعدّت آن مالى معيّن شده است نمىشمرند، و سال بسال مىستانند.
و در سنه اربع و ستّين و ثلثمائه (2)، در وقت عاملشدن أبى عبد اللّه، الحسين بن محمد اصفاهانى معروف بكاموئى، در شهر قم زياده بر هزار دينار اضافت كردند، و تكلمه مال صدقات كردانيدند، و اللّه أعلم.
پس آنچ زكوة آن واجب است، از چهارپايان:
يكى: شتر است، بشرط آنك در صحرا مدّت يكسال تمام چريده باشند، و بار نكشند. و بهر پنج سر يك كوسفند ببايد دادن. و چون بده رسند دو كوسفند. و چون بپانزده رسند سه كوسفند. و چون به بيست رسند چهار. و چون به بيست و پنج رسند بنت مخاضى (3)بدهند، يا ابن لبونى (4)، تا سى و پنج. و بعد از آن بنت لبونى (5)بدهند. و چون از آند.
1) . يكى از منابع مصنّف در تدوين تاريخ قم، همانا روايتكردن از «اهل علم» است، كه احتمالا مقصود او فقيهان قمّى است، كه حكم شرعى درباره احكام شرعى متعلق به اصناف زكاة را مىدانستهاند.
2) . سال 364 هجرى.
3) . بنت المخاض: بچه شتر يكسالهاى را گويند كه وارد سال دوم شده باشد، و علت اين ناميدن از آن جهت است كه در اين هنگام مادر اين بچه شتر به شتر ديگرى حامله (- مخاض) است.
4) . ابن لبون: بچه شتر نر دو سالهاى را گويند كه وارد سال سوم شده باشد، و علت اين ناميدن از آن جهت است كه در اين هنگام مادر اين بچه شتر داراى شير است.
5) . بنت لبون: بچه شتر ماده دو سالهاى را گويند كه وارد سال سوم شده باشد.
بكذرد و بچهل و پنج رسد، حقّه (1)بدهد. و بشصت جذعه (2)بدهد. و بهفتاد و پنج دو بنت لبون بدهد، و بنود دو حقّه بدهد. و چون بصد و بيست رسد بهر پنجاه حقه بدهد، و بهر چهل بنت لبونى بدهد.
و همچنين بذين دستور (3)هر چند كه زياده شود مىدهد.
و صولى در كتاب آورده است، كه: (4)
«از پنج شتر يك كوسفند بدهند، تا آنكاه كه به بيست و چهار برسد. و از بيست و پنج تا بسى و پنج بنت مخاضى بدهند يا ابن لبونى. و چون بسىء و شش رسد بنت لبونى بدهد، تا بجهل و پنج. و چون بجهل و شش رسد حقّه آبستن بدهد تا بشصت. و جون بشصت و يكى برسند جذعه بدهد تا هفتاد و پنج. و جون بهفتاد و شش رسد، دو بنت لبون بدهد تا بنود. و جون بنود و يك رسد، دو حقّه بدهد تا بصد و بيست. و جون بصد و بيست و يكى رسد سه بنت لبون بدهد.
پس همچنين بهر ده كه زياده ميشوند سال بمىكردد، با فريضه زياده مىشود».
تمام شد حكايت صولى.
دؤم: آنج زكوة بذان تعلّق مىكيرد كاو است، كه در صحرا چرد و كار نكند.
از سى كاو تبيعى (5)يا جذعى، يا تبيعه يا جذعه بدهند. و جون چهل تمام شود بقرهد.
1) . حقّه: (به كسر حاء) شتر سه سالهاى را گويند كه وارد سال چهارم شده است، و علت اين ناميدن از آن جهت است كه اين شتر آمادگى جفتگيرى يا باربرى را داراست.
2) . جذعه: شتر چهار سالهاى را گويند كه وارد سال پنجم شده است.
3) . دستور: قاعده و قانون.
4) . ادب الكتّاب: ص 200.
5) . تبيع: بچه شتر نر يكساله را گويند، و علت اين نامگذارى از آن جهت است كه بهمراه مادرش به چراگاه مىرود.
مسنّه (1)بدهند. و جون بشصت رسند دو تبيع يا دو جذع يا دو جذعه بدهند. و جون بهفتاد رسند، بقره مسنّه و تبيعى بدهند. و جون بهشتاد رسند دو گاو مسنّه بدهند. و جون بر هشتاد زياده شوند، هر چند كه زياده باشند، بهر چهل سه بقره مسنّه بدهند. و بهر سى سر تبيعى. و آنج ميان دو نصاب (2)باشد از آن چيزى ندهند، و آنرا اوقاص (3)كويند.
و صولى أيضا چنين ميكويد: و در آخر سخن خود ياد كرده است كه: (4)
«چون از نصاب بكذرند، هر چند كه باشند، از هر سى تبيعى يا تبيعه بدهند، و از هر چهل مسنّه».
بغير از اين اختلاف در لفظ، ميان او و ميان ديكران خلافى ديكر نيست.
سئم: كوسفندان
بهر جهل سر كوسفند كه علف از صحرا خوردند، يك كوسفند بدهند، تا آنكاه كه بصد و بيست رسند. و جون بصد و بيست و يكى شوند، دو كوسفند بدهند، تا آنكاه كه دويست شوند. و جون دويست و يكى شوند، سه كوسفند، تا آنكاه كه بجهارصد برسند.
چون بر آن زياده شوند، چهار سر كوسفند بدهند. بعد از آن بهر صد كه زياده مىشود، يك سر كوسفند ميدهند. و آنج از مآت (5)بعد از آن كه بچهارصد رسيده باشند، فاضل و افزونن.
1) . مسنّه: گاوى كه دو سالگى آن بپايان رسيده و وارد سال سوم شده است.
2) . يعنى افزايش تعداد شتر و گاو هنگامى زكاةآور است كه به حدّ نصاب شرعى برسد، همچون 30 گاو، 40 گاو، 60 گاو، 70 گاو ...، از اين رو زكات تعداد 41 گاو لغايت 59 گاو، همان زكات 40 گاو است، و اين افزايش بحساب نمىآيد.
3) . اوقاص: از ماده (وقص) كه عبارت است از مال افزون بر نصاب، كه بر آن مال زكاة واجب نگردد (لغتنامه دهخدا: ماده وقص).
4) . ادب الكتّاب: ص 200.
5) . صدگان.
بود، از آن چيزى ندهد، مادام تا صد ديكر بر آن زياده نشده باشد (1)
1- 40 گوسفند: يك گوسفند 2- 121 گوسفند: دو گوسفند 3- 201 گوسفند: 3 گوسفند 4- 301 گوسفند: 4 گوسفند 5- 400 گوسفند: در مقابل هر يكصد گوسفند يك گوسفند زكات مىباشد، و اين دستور و قانون به همين ترتيب در افزايش گوسفندها جارى است، و پس از تجاوز از 400 رأس، تنها با رسيدن به صد يك رأس گوسفند گرفته مىشود، مثلا اگر تعداد گوسفندان به 680 رأس رسيد، تنها 6 رأس گوسفند زكاة بر او مىباشد، و 80 رأس تا هنگام تكميل و رسيدن آن به 100 از زكات معاف است.
برين دستور.و حساب مىكنند تا عدد مال بآخر رسد، چون از كوسفند و كاو آنج واجب شده باشد نيابند، بل كه بالآىء آن يابند، يا كمتر از آن، آنج بقيمت و سال بالاتر باشد بدهند، و تفاوت بازستانند.
و اكر ساعى و عامل صدقه كمتر از حق خود بستاند، صاحب مال آنج عامل بكذاشته باشد، بخود برساند و تهاون (2)نكند.
و صاحب مال جون خواهد كه از شتر و كاو زكوة بدهد، بايد كه هر كوسفند زاينده و نازاينده بشمرد، و آنج بيكجا جمع بود تفرقه و پراكنده نكرداند، و آنچ پراكنده باشد جمع نكند، از خوف دادن زكوة. و چون بيكديكر آميخته شده باشند بسويّت بازبيند، و حساب كند.
و بصدقه كوسفند يا كاوى كه خذاوند (3)عوار و عيب بود يا پير بود بندهد، و نرسد صدقه كيرنده را كه چهارپآئى كه نتاج (4)آن نزديك بود فراكيرد، و نپرورده، و نه آنچ راعى (5)ن.
شير آن خورد، و نه فحل (1)از كوسفند (2)
4- چهارپائى كه چوپان از شير آن براى خوراك خود استفاده مىكند. 5- چهارپائى كه براى توليد مثل مورد استفاده قرار مىگيرد.
.و همچنين: اختياركردن كزيده و قيمتى (3)نكند، الّا مكر كه خذاوند مال بذان راضى بود.
و قاعده در زكوة ستدن كوسفند آنچنان است، كه:
اوّلا: كوسفندانرا فراهم آورد، و بيكجا جمع كند، و بعد از آن دو بهره (4)كرداند، و صاحبش اختيار دهد تا هر كدام كه خواهد فرا كيرد. بعد از آن عامل آنج واجب بود در فرآئض آن بجآىء آورد، و كوسفندان از آن قطعه ديكر بكيرد.
و نشايد كه از اصحاب ماشيه (5)و چهارپايان، ارباب صدقه در موضعى جمع كند، از براى فراكرفتن زكوة ايشان، و حال آن باشد كه بسبب آن موضع بذيشان مضرّت رسد.
و از هر كس كه صدقه كوسفندان بستاند، برات بذانج ستده باشد جهت وى؛ يعنى صاحب صدقه بنام او و نام پذر او، و حليه (6)و نشان او بنويسد.د.
1) . فحل: نر، كنايه از چهارپاى نرى كه براى توليد مثل قرار داده مىشود.
2) . يعنى عاملان و جمعكنندگان زكات و صدقات موظفند از گرفتن چند گونه از چهارپايان به عنوان زكات پرهيز كنند: 1- چهارپايان مريض و معيوب و پير. 2- چهارپايانى كه زائيدن آنان نزديك است، 3- نپرورده، يعنى بچه چارپايى كه تازه زائيده شده و هنوز پرورش نيافته است.
3) . يعنى عامل حق گرفتن چهارپاى قيمتى و ارزشمند را به عنوان مال زكات ندارد، مگر آن كه صاحب آن خود رضايت دهد.
4) . بهره: قسمت، گروه.
5) . ماشيه: گله چهارپا.
6) . احتمالا به معناى «ما يتحلّى به الانسان» است، كه مقصود نوشتن سند و برات و ذكر خصوصيات صفات معروف دهنده زكات در آن مىباشد.
و آنچ از فرائض جمع شده باشد، بمن يزيد (1)بفروشد، و در فروختن آن احتياط تمام بجاىء آورد. و غبطت و مصلحت مسلمانان و مستحقّان زكوة در آن بجآىء آورد، و هيچكس را بر خريد آن اكراه ننمايد و جبر نكند.
و همچنين صولى ياد كرده است، كه: (2)
«زكوة در آنج ما ياد كرديم واجب نشود، مادام تا سآئمه نباشد.
و مراد بسآئمه آنست كه: در كياهزارى كه همه مسلمانان در آن يكسان بوند چريده باشند، چه اكر ايشانرا از خاصّه مال خود علف داده باشند، زكوة در آن واجب نبود، هر چند كه بنصاب برسند.
و اهل حجاز كويند: در اسب و بنده و دواب وحشى زكوة نيست، بغير از زكوة فطر (3)، و آن نيز آزادكانرا مىبايد.
و ياقوت و مرجان و جامه، و همه عروض از اقمشه و امتعه نيست، الّا زكوة تجارت، كه در آن ربع عشرى واجبست، چنانج بهر بيست دينار نيم دينار ببايد دادن، و بهر بيست درهم پنج درهم.
و در حلّى و حلل (4)خلاف كردهاند، چون از زر و نقره بود.
و از جواهر هيچ چيز نمىبايد دادن، مكر از برآىء تجارت خريده باشند، چه در هري.
1) . من يزيد: (من) موصوله است به معناى الذى، (يزيد) يعنى كسى كه بيشتر مىپردازد. و تركيب اين دو به اين معنى است كه عامل زكات موظف است اموال جمعآورى شده را به مزايده گذارد، و مال را به آن كسى كه (من يزيد) است، يعنى (پول بيشترى مىدهد) واگذارد.
2) . ادب الكتّاب: ص 200 و 201.
3) . مقصود زكات فطرت (فطرت- تولد و به وجود آمدن، يا سلامتى وجود) است، كه در شب عيد فطر استخراج، و در روز عيد به فقيران پرداخت مىگردد.
4) . حلّي: زيورآلات، حلل: جمع حلّي.
مالى كه آن از برآىء تجارت بود- از مثل: جواهر و متاع و قماش و بنده و اسب- ربع عشر قيمت آن، در آن واجب و لازم شود بدهند.
و در اسب خلاف كردهاند، و همچنين در بندكانى كه كافر باشند، و از برآىء تجارت بود.
و از بندكان مسلمان زكوة فطر ببايد دادن، و چون كافر بوند، و از براى تجارت دارند، در آن خلافست. روايت كردهاند از رسول خذا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كه او فرمود: (و ليس في الجبهة و لا في النّخة و لا في الكسعة (1)
قال أبو عبيد: قال أبو عبيدة: الجبهة الخيل، و النخّه الرقيق، و الكسعة الحمير).
)، يعنى در جبهه و نخّه و كسعه زكوة واجب نيست.و مراد از جبهه اسبانند، و نخّه استران، و كسعه درازكوشان»، و اللّه اعلم بالصّواب.
«نسخه برات مال صدقات چون بستانند»
بسم اللّه الرحمن الرّحيم
اين كتابى است از فلان بن فلان، عامل امير المؤمنين بر اعمال خراج وضيعتها بقم لسنة كذا.
بدرستى كه من زكوة كوسفندان تو ببلده قم، فريضه يكساله بستدم، و قبض كردم. تاريخ قم متن 442 «ذكر أحكام زمينها» ..... ص : 430
كس از عمّال و اعوان كه بر تو رسد، بايد كه متعرّض (2)تو نشوند الّا بوجه صواب، و سبيل خير، إن شآء اللّه.ت.
1) . ابو بكر احمد بن الحسين بن على بيهقى، در السنن الكبرى: 4/ 118، اين حديث را با نقلهاى مختلفى آورده است، كه در برخى از كلمات آن اختلاف و تفاوت وجود دارد، و روايتى را كه مطابق نقل مصنّف تاريخ قم مىباشد، روايتى است كه بيهقى به نقل از أبو عبيده آورده: (فى حديث النبىّ صلى اللّه عليه و سلّم: ليس في الجبهة و لا في الكسعة و لا في النخة صدقة) ...
2) . در أصل: معرّض، كه خطاست.
و كتب فى المحرّم (1)سنة كذا.
نقش انكشترى كه براة بذان مهر كردهاند:
بسم اللّه، بركة من اللّه، لعبد اللّه فلان عامل أمير المؤمنين على الصّدقات بقمّ، لسنة كذا.د.
1) . ثبت ماه محرّم در اين سند به جهت آن است كه آغاز سال هجرى و جمعآورى خراج ساليانه مىباشد.
از روايت صولى (1)، و غير آن:
شتر: بچّه ناقه (2)در آن ساعت كه بر زمين آيد، پيش از آنك بدانند كه نر است يا ماده، آنرا سليل و حوار كويند. پس اكر نر بود سقب كويند، و اكر ماده بود حابل (3).
و همچنين حوار كويند، تا آنكاه كه او را از ماذر جدا كردانند، پس آنرا فصيل كويند. و جون بذان وقت رسد كه چيزى برو توان نهادن- و آن كاهى بود كه در سال دؤم درآمده باشد- آنرا ابن مخاض كويند. و جون ماذه باشد بنت مخاض كويند، تا آنكاه كه سال سئم برو درآيد، پس ابن لبون و جذعه. جون سال پنجم تمام شود و ششم درآيد، ثنى و ثنيّه كويند. و در سال هفتم رباعى و رباعيّه. و در سال هشتم (4)سديس و سدس، مذكّر و مؤنّث يكسان باشد در آن.
و در مجموع اين حالات كه ياد كرديم، [نر را] بكر كويند، و ماذه را قلوص.
و جون سال نهم درآيد بازل و بازله كويند. و جون بذين مرتبه رسيد، نر را جمل كويند و ماذه را ناقه. و بعد از آن كويند: مخلف عام، و مخلف عامين (5).
و چون بزرك شود، و دندان ناب (6)او بزرك كردد، نر را عود خوانند، و ماذه را عوده، و آن
1) . ادب الكتّاب: 205.
2) . ناقه: ماده شترى كه به سنّ باردارى و شيردهى رسيده باشد.
3) . در نسخه اصل و جز آن: (حائل) ضبط شده كه نادرست، و صحيح آن (حابل) است، چنانكه در ادب الكتّاب: ص 205 نيز اين گونه ضبط شده است.
4) . در أصل و نسخه چاپى: ششم، كه خطاست، چنانكه در ادب الكتّاب: ص 205 (في السنة الثامنة) آمده است.
5) . مخلف: پشت سر نهاده، مخلف عام، يعنى يكسال پشت سر نهاده، و مخلف عامين، يعنى دو سال پشت سر نهاده.
6) . ناب: دندان نيش.
در وقت چهارده سالكى بود.
و در حالت بزركى نيز آنرا بچندين نام ميخوانند، و ما ذكر آن نمىكنيم، و بر آن اقتصار (1)مىنمآئيم.
كاو: بچه كاو چون از ماذر بر زمين آيد، عجل كويند، پس تبيع، تا آنكاه كه هشت ماهه شود، پس آنرا جذع كويند، تا آنكاه كه يكساله كردد. و جون در سال دؤم درآيد، نر را ثنىّ و ماذه را ثنيّه. و در سال سئم رباعى و رباعيّه. و در سال چهارم سديس- و سدس نر و ماذه در آن يكسان باشند- و در سال پنجم صالغ (2)و صالغه.
و نيز: آنرا در سال دؤم جذع كويند، و در سئم ثنىّ، و در چهارم رباع، و در پنجم سديس، و در ششم صالغ كويند.
كوسفند: بچه كوسفند جون از ماذر بر زمين افتد- اكر از ميش باشد و اكر از بز، و اكر نر باشد و اكر ماذه- آنرا سخله و بهمه كويند، و چون چهار ماهه باشد، و آنرا از ماذر جدا كردانند ... (3)
ص 207 مىباشد.
، پس چون كه از بز متولّد شده باشد، نر را جفر كويند، و ماذه را جفره. و چون قوىتر كردد عريض كويند. پس عتود.و در مجموع اين حالات، نر را جدى كويند، و ماذه را عناق.د.
1) . در أصل: اختصار، كه خطاست.
2) . در مصباح المنير آمده است: (صلغ: كلّ ذات ظلف (يصلغ) (صلوغا) دخل في السادسة، و قيل في الخامسة ...).
3) . در تمامى نسخهها ميان دو كلمه (گردانند) و (پس) بياض است، كه ظاهرا ناشى از خطاى كاتبان بوده، و افتادگى در متن نمىباشد، چنانكه ترجمه نيز مطابق متن كتاب ادب الكتاب:
و جون از ميش بود، حمل و خروف كويند، و ماذه را رخل و خروقه.
و در سال دؤم جذع و جذعه كويند.
اصمعى (1)ميكويد: چون هشت ماه برو (2)بكذرد يا نه ماه، يا مانند آن، آنرا جذع كويند.
و در سال سئم ثنى و ثنيّه. و در سال چهارم رباعى و رباعيّه. و در پنجم سدس. و در ششم صالغ و (3)سالغ، و صالغه و سالغه.
و نيز كويند: جون بجذع رسد، نر را تيس كويند، و ماده را عنز.
اسب: بچّه اسب جون از ماذر بزايد، و بر زمين آيد، نر را مهر كويند، و ماذه را مهره، و خروف نيز كويند. و جون از ماذر جدا كنند فصيل كويند. بعد از آن فلق و فلو كويند (4). و جون يكساله كردد حولى كويند. جون دو ساله شود جذع كويند. و جون دو (5)دندان پيشين او بيفتد، و بجآىء آن ديكر برآيند- و آن در سال سئم بود- آنرا ثنىّ كويند. و در سال چهارمن.
1) . أبو سعيد عبد الملك بن قريب بن عبد الملك، أصمعى بصرى. يكى از بزرگان لغت و شعر و ادب عرب، گويند كه او شانزده هزار ارجوزه شعر از بر داشته است. وى در سال يكصد و بيست و اندى هجرى بدنيا آمد، و در سال 215 هجرى درگذشت. او نوشتهها و تأليفات فراوانى در لغت و شعر و ادب داشته است، ليكن بيشتر آنها از ميان رفته است، و تنها گفتههايى از او در كتابها و منابع نقل شده است. قاضى نور اللّه شوشترى رحمه اللّه او را از نواصب شمرده است. (سير اعلام النبلاء: 10/ 175، هدية الأحباب: 113).
2) . يعنى هشت يا نه ماه بر گوسفند دو ساله بگذرد.
3) . واو به معناى (يا) است.
4) . در ادب الكتّاب: ص 207 آمده است: (فاذا استتمّ نبات رواضعه، فهو «فلو»، يقال: فليت و أفليت).
5) . در چاپى: هر دو دندان.
رباع بود، اين كاهى بود كه دندان رباعىء او بيفتد، و بجآىء آن ديكر برآيند. و جون دندان سداسه او بيفتند، و بجآىء آن ديكر برآيند، كويند قارح (1)عام، و قارح عامين، تا هشت سال. پس آنرا مذل (2)گويند، و الجمع مذال (2)، و اللّه أعلم.د.
1) . قارح: حالتى را گويند كه دندانهاى موقت حيوان از ميان رفته، و رويش دندانهاى دائمى تكميل مىگردد. در المصباح المنير آمده است: (قرح) ذو الحافر (يقرح) (قروحا): انتهت أسنانه، فهو (قارح) و ذلك عند إكمال خمس سنين).
2) . در نسخه اصل و ديگر نسخهها: (مذكى) و (مذاكى) ضبط شده كه نادرست است، و صحيح آن (مذل) و (مذال) است، چنانكه صولى بدان در «ادب الكتاب: ص 207» اشاره دارد.
اين مبحث هر چند كه در آن ذكر شهر قم نمىرود، فامّا من آنرا درين موضع ايراد ميكنم، و بيان مىنمايم، زيرا كه در خواندن و شناختن و دانستن آن فآئده است. و اين اخبار در اين فصل (1). افزوده از چاپى.(2). همان.(3)كه من ذكر آن ميكنم، از آنجمله است كه من در اوّل اين كتاب شرط كردهام، كه اين كتاب را باخبار (و روايات) (2) و حكايات كه بشهر قم تعلّقى ندارد بيارايم، و تزيين كنم، (و آرايش دهم) (3).
چنانچ از اهل معرفت و دانش باسباب خراج ياد كردهاند، كه:
ملوك عجم بر غلّات مزرعتها و ضيعتها، حصّه و نصيبى معلوم معيّن كردهاند، مثل:
نصف و ثلث و خمس تا بعشر، بحسب مقاسمت نهادهاند، و ستده بقدر ديهها و مواضع بشهرها و آبها، و بعد آن، و بحسب زيادتى نشو و نما، و ارتفاع و ريع (4)و محصول هر موضعى.
روزى از روزها قباد (1)بطلب صيدى بر پشته بود، اتّفاقا تنها از طرفى برفت، نظر او بر بستانى پر از ميوه آمد، زنى را ديد كه در آن بستان نان مىپخت، و كودكى نزديك او ايستاده بود، و زمان بزمان ميخواست كه دست بدان ميوه كشد، و (از آن) (2)فرا گيرد، و آن زن از آن منع ميكرد، و باز ميزد. پس كودك ميگريست. چون زن با سر تنور مىآمد (3)، ديگر باره پسرك قصد چيدن ميوه ميكرد، زن ديگر بار (تنور را ميگذاشت، و پسر را) (4)از آن منع ميكرد.
چون قباد آن حالت را بديد، از آن زن پرسيد كه: چرا تو كودك را از چيدن اين ميوه منع ميكنى؟
زن گفت: اين ميوه ميان ما و ملك (5)مشتركست، و (صاحب) (6)و عامل او اينجا حاضر نيست، پس حلال نبود كودكان ما درين ميوه تصرّف كردن، مادام كه (7)قسمت كرده نشود.
قباد چون چنان ديد رحم كرد، و آب در چشم آورد، چون بموضع و مجلس بازآمد، خواست (كه بفرمايد كه) (8)تا مقاسمت براندازند، و خراج بجاى آن وضع كنند، پس وفات يافت و اتّفاق نيفتاد.
و بعد از آن كسرى انوشروان ملك (9)شد، و خراج را بجاى آن وضع كرد- چنانچك.
پدرش فكر و قصد كرده بود- بر ضيعتها و مزارع و باغات و بساتين و كروم (1)رستاقها و شهرها و مملكتها (2)وضع كرد و بنا نهاد، و معيّن گردانيد. و جزيه بر سرها (3)نهاد، الّا از چند كس كه ايشان را از جزيه معاف و مسلّم داشت:
اوّل: اهل بيوتات (4).
دوّم: طائفه زنان.
سيّم: كتّاب و اهل علم، از طلبه و حفّاظ و غير آن.
چهارم: جمعى كه برسم خدمتكارى پيش ديگران باشند، و خدمت ايشان كنند.
پنجم: هر آنك سال او به بيست نرسيده باشد، يا از پنجاه گذشته باشد.
ششم: از طايفه درويشان و عجزه (5)و مساكين.
هفتم: جمعى كه بسبب علّت و مرض از جاى بر نتوانند خاست، و آنچنان كسيرا زمينى ميگويند، و مانند آن از كور و شل و مفلوج و غير آن
و كسرى انوشروان بفرمود تا بسه دفعه بستانند، و در سرايى كه آن را به سه مرّه (6)گفتندى جمع كنند.
و مراد بسه مرّه، سه نجم (7)و دفعاتست.ت.
1) . كروم: جمع «كرم»: انگور، مو.
2) . در نسخه چاپى: بساتين و كروم در ساقهاى هر شهرى و مملكتى وضع كرد.
3) . در نسخه چاپى: بر سر.
4) . بيوتات: جمع «بيت» كه مقصود خاندانهاى ريشهدار و متمكن و بانفوذ مىباشد.
5) . عجزه: جمع «عاجز»، ناتوان.
6) . در نسخههاى (2) و (3): بسمره. و در نسخه چاپى: سمرّه آمده است. و صحيح آن است كه در متن ضبط شده است، كه به معناى سه بار مىباشد.
7) . نجم: «ستاره»، و پيشتر گذشت كه عرب همواره وقايع تاريخى و اجتماعى و دينى خود را از روى ستارگان گاهشمارى مىكرد، كه بتدريج ماه به معناى تاريخ و گاهشمارى متداول گرديد، از اين رو همواره «نجم» به معناى زمان و تاريخ است.
و بعضى ديگر گويند كه: آن (سراى را سراى) (1)شمره ميگفتند، مأخوذ (2)از شمار، از سخن اهل عجم، كه (آن) (3)حساب و شمار است.
و همدانى (4)در كتاب خود از مدائنى (5)
شيخ متبحر و خبير مطّلع ماهر، أبو الحسن على بن محمد البصرى المدائنى، صاحب تصانيف كثيره است، كه از جمله: كتاب خطب النبىّ صلى اللّه عليه و آله و سلم، و كتاب خطب امير المؤمنين عليه السلام، و كتاب من قتل من الطالبيين، و كتاب الفاطميّات است. ابن أبى الحديد در شرح نهج از او بسيار نقل مىكند. وفاتش به سن نود سالگى در بغداد سنه 225 بود).
حكايت ميكند، كه او گفت، كه:«اوّل كسى كه زمين مساحت كرد و بهپيمود، و دواوين (6)نهاد، و حدود و خراج پديد كرد قباد بود. بحلوان (7)ديوان خراج ساخت، و آنرا «ديوان عدل» نام نهاد. و مجموع مالى كه از هر وجهى و رسمى كه در مملكت فرس جمع كردند، ده بار (8)صد هزار هزار درهم بودهه.
1) . افزوده از نسخة چاپى.
2) . مأخوذ: برگرفته.
3) . افزوده از نسخة چاپى.
4) . أبو على، عبد الرحمن بن عيسى بن حمّاد همدانى، معروف به كاتب بكر بن عبد العزيز، نويسنده «كتاب همدان» كه از كتب مفقوده است، و يكى از منابع مصنف بشمار مىرود. و پيشتر به تفصيل درباره او سخن رفت.
5) . خاتم المحدّثين حاج شيخ عباس قمى در «هدية الأحباب: ص 256» مىگويد: (المدائنى:
6) . دواوين: جمع ديوان.
7) . حلوان (به ضم حاء و سكون لام) از شهرهاى مهم عراق عرب در سالهاى پايانى عهد ساسانيان، اين شهر در منتهى اليه شرق ميانى عراق و در مغرب قصر شيرين كنونى قرار داشته است، و يكى از چند شهر آبادان عراق تا قرن ششم هجرى بشمار مىرفته، و بعدها بتدريج شهر از ميان مىرود، و تنها نام او در كتابها و منابع باقى مانده است، اين شهر را هاشم بن عتبه ابن أبى وقّاص در سال 16 يا 19 هجرى پس از فرار يزدگرد از آن به سمت اصفهان، فتح نمود.
8) . در نسخه چاپى: باره.
است. و ملك چون يكنيمه از مال جبايت (1)بستدى، يكنيمه از براى مردم بگذاشتى، مردم در فراخ دستى وسعت حال، و خوشدل بودندى. و چون بيشتر (ى از يكنيمه) (2)بستندى (3)، مردم بقدر آن در زحمت بودندى، و بذيشان زيان رسيدى.
پس قباد از سواد (4)صد و پنجاه هزار هزار مثقال جمع كرد، و از عراق از براى انوشروان شصت (5)هزار حاصل گردانيد، و از براى كسرى ابرويز (6)خراج هجده مملكت، چهار هزار هزار و بيست هزار هزار برسيدى، و در بيوت (7)اموال نهصد هزار هزار در حرز (8)نهادند. و صد هزار هزار در دست جمهور مردم بگذاشتند، پس مردم هلاك شدند و خراب گشتند، تا غايت كه كنيزكى را بدرهمى ميفروختند.
و عبد الرحمن بن سليمان حكايت كرد، كه:
مال اين اقليم هزار هزار هزار (9)درهم بوده است، كه در دست رعيّت كم شده، و در دست سلطان زيادت گشته (10)- و هر آنچ در دست سلطان كم شده، و در دست رعيّت زيادت گشته (11)- و اين مال باستخراج گنجها و معدنها و حاصل (12)درياها بوده، و مجموع هزارل.
1) . جبايت: خراج جمعآورى شده، و (جابى) جمعكننده اين مال را گويند.
2) . افزوده از نسخة چاپى.
3) . در نسخه چاپى: بستدى.
4) . ظاهرا مقصود سواد عراق است، كه در ميانه شرقى عراق تا جنوب آن قرار دارد.
5) . در چاپى: ششصد.
6) . كسرى ابرويز: خسرو پرويز، كسرى معرّب خسرو است.
7) . بيوت: جمع بيت به معناى خانه و سرا.
8) . حرز: جايگاه حفاظتشده.
9) . در نسخه چاپى: هزار هزار.
10) . در نسخه چاپى: شده.
11) . همان.
12) . در نسخه چاپى: حواصل.
هزار هزار (1)درهم بوده است.
و (چنين) (2)كويند كه: اول كسى كه بر زمين عشر نهاد كيقباد بود.
راوى گويد كه: ملوك فرس سواد را دوازده رستاق شمرده بودند، و شصت طسوج حساب كرده، و طول زمين سواد از علس (3)است- كه شهرى (4)است بر طريق و جاده سرّ من راى (5)- تا عبّادان (6)، و صد و بيست و پنج فرسخ است. و عرض آن از (سر) (7)پشته حلوان تا بعذيب (8)هشتاد فرسخ. چنانچ طول و عرض (9)در هم ضرب كنند ده هزار فرسخد.
1) . در نسخه چاپى: هزار هزار.
2) . افزوده از نسخة چاپى.
3) . كذا در تمامى نسخهها، و ضبط درست آن در كتابهاى جغرافياى بلدان علث مىباشد. در معجم البلدان آمده است: العلث: (بفتح اوله و سكون ثانيه و آخره ثاء مثلّثه) و هى قرية على دجلة بين عكبرا و سامراء. ذكر الماوردى في «الاحكام السلطانيّة» أنّ العلث قرية موقوفة على العلويّين). شهر علث در 70 كيلومترى شمال بغداد، و در ساحل شرقى رودخانه دجله قرار داشته است، و به گفته مقدسى در «المراصد» شهرى آبادان و سرسبز بوده است. اين شهر تا سالهاى پايانى قرن هفتم هجرى برقرار بود، ليكن پس از تغيير مسير رودخانه دجله در سال 640 هجرى به سمت غرب، بتدريج از آبادانى اين شهر كاسته شد، و در مدت كوتاهى بهمراه چند شهر ديگر در همان ناحيه (همچون عكبرا- أوانا- بصرى) از ميان رفت. (بلدان الخلافة الشرقية: 72).
4) . در نسخه چاپى: كه آن شهرى.
5) . سرّ من راى يا سامرا، يكى از شهرهاى عراق، كه در 115 كيلومترى شمال بغداد و در مشرق رودخانه دجله قرار دارد، و به علت آن كه مدفن امام على الهادى و امام حسن عسكرى عليهما السلام و زادگاه امام زمان (عج) مىباشد، از جمله شهرهاى مقدس بشمار مىرود. اين شهر را معتصم ابن هارون الرشيد در سال 221 هجرى بپا داشت، و تا سال 279 هجرى دار الخلافة هفت تن از خلفاى بنى العباس بود.
6) . شهر آبادان كنونى.
7) . افزوده از نسخة چاپى.
8) . در نسخه (2) و (3): بغداد، و در نسخه چاپى بعذيب ضبط شده است، كه همو ظاهرا صحيح است، و عذيب منطقهاى است در بصره.
9) . در نسخه چاپى: طول او در عرض ضرب كنند.
بود. و هر فرسخ بذراع مرسله (1)دوازده هزار كز باشد، و بذراع هاشميّه نه هزار گز.
و هر فرسخى صد و پنجاه اشل (2)است. و هر هزار فرسخ، بيست و دو هزار و پانصد جريب (3)زمين است، چنانچ هزار) (4)فرسخ دويست و بيست و پنج هزار جريب بود. و بسبب آجام (5)و إكام (6)و زمينهآىء شوره، و جوئها و مواضع شهرها، و ديهآىء مسكونه، و ميان كوجها دو دانك بينداختند، چنانج صد و پنجاه هزار جريب زمين بماند. بعد از آن يكنيمه از آن خراب و نامعمور قياس (7)كردند، و يكنيمه آبادان، كه مشتمل بود بر كروم (8)و باغات و بساتين و نخلستان و درختستان و عمارات دآئمه. جنانج بهر جريبى بر سبيل تخمين و تقريب، دو درهم از خراج واقع (9)شده باشد، و اين كمتر از عشرست. و اين بجز از خراج اهل ذمّت و صدقات و زكوة است، چه اين هر دو خارج وظيفهن.
1) .؟، ظاهرا يكى از انواع اندازهگيرى مىباشد.
2) . أشل: يكى از واحدهاى قديم اندازهگيرى مساحت مىباشد، جمع آن «الأشول»، كه به گفته أنستاس مارى الكرملى (المساعد: 1/ 236) كلمهاى است نبطى (يكى از زبانهاى كهن كه در ميانه و شمال و مغرب عراق پيش از اسلام بدان سخن مىگفتهاند، و بعدها از ميان رفته است). مقدار اين واحد به گفته (مصباح المنير ج 1/ 95) معادل ده قصبه است، كه هر ده ذراع يك قصبه مىباشد، بنابراين هر أشل معادل يكصد ذراع مىباشد.
3) . جريب: يكى از واحدهاى اندازهگيرى مساحت در قديم بوده است، و درباره مقدار آن اختلاف است، فيّومى در مصباح المنير مىگويد: (و يختلف مقدارها بحسب اصطلاح اهل الأقاليم، كاختلافهم فى مقدار الرطل و الكيل و الذراع ...).
4) . پايان افتادگى نسخه اصل.
5) . آجام: جمع «أجمه» به معناى نيزار.
6) . إكام: صيغه جمع «أكمة»، به معناى تپه سنگى. و در اصل: آكام آمده است.
7) . قياس: اندازهگيرى.
8) . كروم: جمع «كرم» به معناى تاكستان، مو، انگور.
9) . واقعشدن: كسركردن و كمشدن.
خراجاند.
ديكر كفتهاند كه: سواد از نزديك قادسيّه (1)است تا اول حدّ جبل (2)، و تا بحلوان نيست. و طول آن- كه بمساحت درآمده است، و پيموده (3)شده- از نزديك تخوم (4)موصل (5)است، و همچنان كشيده مىآيد از طرف آب (6)تا بكنار دريا، تا آنكاه كه ببلاد عبادان برسد؛ از جانب شرقىء دجله. و عرض آن از دامن كوه، از زمين حلوان تا زمين عذيب.
راوى كويد كه: سواد دواند:د.
1) . قادسيه نام منطقهاى است در جنوب عراق، كه امروزه اين منطقه به نام (استان قادسيه) نام گذارى شده است (پيشتر به نام لواء الديوانيّه معروف بود)، و مركز آن شهر ديوانيه است، كه در 90 كيلومترى جنوب شهر نجف، و در 300 كيلومترى شمال بصره قرار دارد. در صحراى واقع در مشرق اين شهر جنگ معروف قادسيه ميان لشكريان مسلمان به فرماندهى سعد بن أبى وقاص، و لشكريان ساسانى به فرماندهى رستم در سال 16 هجرى رخ داد، كه به شكست ساسانيان انجاميد.
2) . در فاصله 200 كيلومترى مشرق قادسيه، رشته كوههاى زاگرس جنوبى قرار دارد، كه حدّ فاصل ميان دشتهاى منطقه ميانى عراق و لرستان ايران مىباشد، اين منطقه در تقسيم بنديهاى جغرافىدانان مسلمان حدّ (- مرز) جبل (- كوهستان) بشمار مىرفته است.
3) . پيمودن: اندازهگيرى كردن را گويند.
4) . تخوم: جمع «تخم» به معناى حد و مرز يك سرزمين.
5) . شهر موصل مركز استان نينوى، يكى از چند شهر بزرگ و مشهور عراق، كه در 400 كيلومترى شمال بغداد، و در سمت مغرب رودخانه دجله قرار دارد. اين شهر پايتخت سلسله آشوريان بوده است، كه خرابههاى آن هماكنون پيرامون شهر مىباشد. در ميانه شهر و بر روى تپهاى بقعه حضرت يونس بن متّى عليه السلام قرار دارد.
6) . مقصود رودخانه دجله است كه از مشرق شهر موصل مىگذشته است، از اين رو طول سواد عراق را از مغرب رودخانه دجله در ناحيه موصل، تا شهر عبادان (- آبادان كنونى) كه در سمت مشرق مسير كهن دجله (و اروند رود كنونى) قرار داشته پيمودهاند.
يكى: سواد كوفه: و آن سكر (1)است تازاب (2)، حلوان است تا قادسيه.
و دؤم: سواد بصره: و آن از اهواز است و دست ميسان (3)
و ميسان منطقه وسيعى است در جنوب شرقى عراق در مشرق رودخانه دجله، و در غرب استان خوزستان، كه در كتابهاى جغرافىدانان اسلامى دشتهاى اين منطقه با نام (دست ميسان يا دستميسان) آمده است. كى لسترنج در (بلدان الخلافة الشرقية: ص 63) مىگويد:
(... و كانت المذار في ايام الفتح الاسلامى بلدة جليلة، و هى قصبة ميسان، و عرفت ايضا بدستميسان، بينهما و بين البصرة اربعة ايام، و بها مشهد عامر عظيم فيه ضريح عبد اللّه بن على بن أبى طالب).
و فارس.و راوى كويد كه: بابل (4)دوازده فرسخ در دوازده فرسخ بوده است، و آنرا اسكندر (5)د.
1) . ضبط اين نام در تمامى نسخهها (سكر) آمده است، كه چنين نامى در موقعيتهاى جغرافياى تاريخى كوفه و سواد پيرامون آن وجود ندارد، از اين رو احتمال مىرود اين نام تحريف (السّكرّة) باشد، كه به گفته ياقوت در معجم البلدان: (ماء قرب القادسية، نزله بعض جيش سعد ايام الفتوح). هم چنين احتمال مىرود اين نام تحريف (كسكر) بوده باشد، كه به گفته جغرافى دانان اسلامى: (كسكر: كورة واسط)، و واسط از ساختههاى حجّاج بن يوسف ثقفى در سالهاى 83- 86 هجرى مىباشد، از اين رو واسط گفتند كه در ميانه بغداد و بصره و اهواز قرار داشته است.
2) . در برخى نسخهها ضبط اين نام (زهاب) آمده است كه خطاست، و صحيح آن «زاب» است كه در نسخه اصل و چاپى هم اين گونه ضبط شده است، (گر چه در نسخه اصل: (راب) ضبط شده است ليكن مقصود (زاب) است كه احتمالا نقطه راء آن افتاده است). و زاب دو رودخانه مهم بهمين نام در شمال عراق مىباشد، كه يكى الزاب الأعلى (ميان دو شهر موصل و اربيل جريان دارد)، و ديگرى الزاب الاسفل است، كه در مشرق رودخانه نخست است، و هر دو رودخانه از كوهستانهاى آذربايجان و كردستان ايران سرچشمه گرفته، و در نهايت در دجله مىريزد.
3) . در نسخه أصل و چاپى: «دست» ضبط شده است، كه احتمالا معرّب «دشت» فارسى است.
4) . بابل يكى از شهرهاى كهن جهان، و مركز حكومت بابليان، كه در اواخر هزاره سوم قبل از
5) . بر طبق نوشته مورخين اسكندر مقدونى در سال 300 ق م عراق را پس از شكست ارتش ايران فتح نمود.
خراب كرده است.
و همچنين كويند كه: جون عمر خطّاب أمر كرد بمساحت و پيمودن مساحت سواد، جريبهآىء آن سى و شش هزار هزار درهم بودند، و بهر جريبى از كندم چهار درهم بنهاد، و از جو دو درهم، و از نخلستان هشت درهم، و از انكورستان و رطاب (1)شش درهم، و بر شصّد هزار آدمى از اهل ذمّت جزيه بنهاد
و شعبى (2)
مرگ او در سال 104 ه در كوفه بود.
كويد كه: عثمان بن حنيف (3)از براى عمر خطّاب سواد را مساحت كرد، و بپيمود، سى و شش هزار جريب بود، و بهر جريب يك درهم و يك قفيز وضع كرد، و تعيين نمود.و شعبى كويد كه: سبب وضع كردن عمر خراج را بر زمينها، آن بود كه مذهب (4)خراج بعينه، همجو مذهب اجارت و كرايتست، كوئيا كه هر يك جريب بيكسال بيكدرهم و يك قفيز بكرايه و اجاره داده است، و از آنجمله نخلستان و درختستان بيرون كرد، تا آنكاه كه خرما و ميوه برسيد، بعد از آن خراج بر آن نهاد. جه هر كاه كه نرسيده باشد، خراجت.
1) . خرماى نيمه رسيده را رطب گويند.
2) . الشّعبى (به فتح شين معجمة و سكون عين مهملة): عامر بن شراحيل كوفى، از بزرگان علماى اهل سنت، كه او را به فقاهت و وثاقت ستودهاند، و او را ابن عباس زمان خود خواندهاند، گرچه او به خاطر دشمنى با اهل البيت عليهم السلام نزد اماميه مذموم و مطعون است.
3) . عثمان بن حنيف بن واهب انصارى، يكى از صحابه خوشنام، كه امير المومنين عليه السلام او را والى بصره نمود، و هنگام آمدن طلحه و زبير با آنان به مخالفت برخاست، و با آنان جنگيد، برادر ديگر او نيز همزمان والى مدينه بود. ذهبى در «سير اعلام النبلاء ج 2/ 320» به پيمودن سرزمين سواد و مساحت بردارى از آن در زمان عمر خطاب اشاره كرده است.
4) . مقصود حقيقت و واقع مفهوم دو عنوان است.
بر آن وضعكردن بيرون از عدالتست. و از اين جهتست كه ميوه پيش از ظاهرشدن صلاح (1)آن نشايد فروختن، هر چند كه مىفروشند.
و بعضى ديكر روايت كردهاند، كه: عثمان بن حنيف (2)جون سواد را مساحت كرد و بپيمود، بهر جريبى از انكورستان، ده درم وضع كرد، و تعيين نمود. و بر هر جريبى از نخلستان پنج درهم، و بهر جريبى از قصب (3)شش درهم.
و روايتى ديكر آنست كه: او بهر جريبى آبادان و خراب يكدرهم و يك قفيز (4)تعيين كرد، و بر هر جريبى بجز از مؤنت (5)و اخراجات. و بر جريب رطبه (6)پنج درهم و پنج قفيز. و بر جريب درخت ده درم و ده قفيز. و درين روايت نخلستان ذكر نكردهاند.
و در حديثى ديكر آمده است، كه: او درخت خرما را مساحت نكرد، جهت معاونت و تقويت رعيّت بكذاشت، و بر جريب انكورستان ده درم معيّن كردانيد. و بر جريب رطبه شش درهم، و بر جريب كنجيد پنج درهم، و بر جريب خضريّات (7)از: تره و پياز و سير، و غير آن سه درهم. و بر جريب پنبه پنج درهم. و بر زمين خراب نامعمور هيچ تعيين نكرد؛ هر جند كه آب بذان ميرسيد.
و وظيفه خراج سواد بمساحت و دستور او، بمبلغ صد هزار هزار برسيد.ى.
1) . ظاهرشدن صلاح، ترجمه تحت اللفظى اصطلاح «بدوّ الصلاح» است، كه در كتابهاى زكات فقه اسلامى آمده است، و مقصود از آن رسيدن ميوه بر درخت مىباشد.
2) . در أصل: خنيف.
3) . قصب: نى، نىزار.
4) . قفيز: يكى از واحدهاى اندازهگيرى وزن در دورانهاى پيشين بوده است، كه امروزه منسوخ شده، و در مقدار وزن آن هم- به تفاوت كشورها و شهرها- اختلاف شده است، و معدل وزن آن را به واحدهاى امروزى مىتوان برابر 16 كيلوگرم دانست.
5) . مؤنت: مخارج زندگى ساليانه.
6) . احتمالا مقصود زمينهاى جاليزكارى شده باشد.
7) . خضريات: سبزى.
و بروايتى ديكر: صد هزار هزار، و بيست و هشت هزار هزار درهم.
و در روزكار عثمان صد هزار هزار حاصل شده است. و در روزكار معاويه با پنجاه هزار هزار درهم آمده. و از هديه نوروز و مهرجان (1)مثل آن حاصل شده. و در روزكار ابن زبير (2)با شصت هزار هزار آمده، و از هدايا بيست هزار هزار درم جمع كردند، و در أيّام عبيد اللّه [بن] زياد، زياده بر آن، صد هزار هزار و بيست هزار هزار جمع كردند، و از آن جمله شصت هزار هزار درهم، بعطيّه (3)و بخشش بمقاتله (4)و اهل حرب ميدادند. و حجّاج [بن] يوسف لعنه اللّه چهل هزار هزار درهم جمع كرد، و بعد از آن با بيست و پنج هزار هزار آمد.
و بروايتى ديكر: با بيست و هشت هزار هزار درهم، و دو هزار هزار در رعيت بكذاشت، و كشتن كاو حرام كرد، تا كاو بسيار شود، تا بسبب آن كار حرث (5)و كشت بنظام كردد. و در روزكار عمر بن عبد العزيز، بعد از اسقاط و طرح هدايآىء نوروز و غير آن، بشصت هزار هزار درهم برسيد.
و بروايتى ديكر: بصد و بيست و چهار هزار هزار.
و در روزكار عمر بن هبيره (6)- بجز از طعام لشكر، و مأكول كاركنان و اصناف از عملهبن
1) . مقصود جشن مهرگان است.
2) . عبد اللّه بن زبير بن العوّام- نوه عمه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله- در سال 64 هجرى- در دوره خلافت يزيد بن معاوية- در مكّه متحصن شد، و خود را خليفه ناميد، و از مردم بيعت گرفت، و در جنگهاى متعددى با لشكريان اموى به جنگ پرداخت، و بر بخشهايى از حجاز و عراق مستولى گرديد، عاقبت در سال 73 هجرى در مكه بر اثر اصابت تيرى به هلاكت رسيد.
3) . عطيّه: بخشش، هدايادادن.
4) . مقاتله: جنگكنندگان و سربازان.
5) . حرث: شخمزدن.
6) . در تمامى نسخهها ضبط اين نام (هبره) آمده كه خطاست، او عمر بن هبيرة بن معاوية بن
لشكر- بصد هزار هزار درهم برسيد.
و من شكايتنامه ديدم و خواندم، كه يكى از اربابان نهاوند، از دست امير نهاوند سهلان بن فرسان الدّيلمى (1)، بكتّاب و نويسندكان ركن الدّوله (2)رحمه اللّه فرستاده بود، و در آن ياد كرده. پس من درين موضع از مظلمه و شكايتنامه، از خلاصه معانىء او بر وجه اختصار (3)بعضى ياد كردم، چه اختصار در سياقت و نظم، اولى است از اطناب و اكثار (4). و تكرار سخن و الفاظ بمعنىء واحد، در مواضع احتجاج و شرح و برهان بر آن آوردن، اوليست از ايجاز و اختصار.
چنين نوشته بودند و ياد كرده، كه:
«اوّل كسى كه او را بشهنشاه نام كردند، اردشير بن بابك (5)بود، و او اوّل كسى است كه خراج بديد كرد و سنّت كردانيد، عجم آنرا مستعظم و مستكره (6)شمردند، و كفتند:
آنج باقى خواهد ماند بر آنج فانى خواهد شد، وظيفه مىكردانى، و تعيين مىنمائى.
يعنى: خراج را بر بدنهآء فانيه وضع ميكنى، زيرا كه مقاسمت عدلتر است، و اوليترن.
1) .؟
2) . الحسن بن بويه بن فناخسرو، پادشاه آل بويه، متوفاى سال 366 ه
3) . در نسخه اصل: «اقتصار» آمده است كه نادرست مىباشد.
4) . اطناب: (به كسر الف) درازگوئى. اكثار: (به كسر الف) زيادگوئى.
5) . اردشير بابك مشهور به اردشير بابكان، بانى امپراتورى ساسانى (224- 242 م)، پس از نبرد پيروزمندانه كه با اردوان چهارم اشكانى (حدود 213- 224 م) در دشت هرمزدگان بكرد، و او را كشت، خود را در 28 آوريل سال 224 ميلادى «شاهنشاه» خواند. (همداننامه: 70)
6) . مستعظم: گران دانستن. مستكره: ناخوش دانستن.
از خراج.
و حكم خراج كه بر وجه عدل بود، آنست كه:
بعد از وضع مؤن، و اخراجات و نفقات، و تفكّر نمودن در اسعار و نرخها، و امن و خوف، و قيمتكردن، و فروآوردن بهر وقت و زمانى بر قدر ارتفاع، خراج را وضع كنند و معيّن كردانند.
و ابو هريره (1)
مذاهب اهل سنت بخش بزرگى از عقايد خود در اصول و فروع را از او دارند، و صدها حديث او در منابع حديث آنان آمده است. درباره درغگوئيهاى أبو هريرة كتابهاى فراوانى نوشته شده است، از آن جمله: «أبو هريرة شيخ المضيرة» نوشته شيخ محمد أبو ريّه (از علماى ازهر) و جز آن. مرحوم محدّث قمّى در هديه الأحباب ص 50 آورده است: (أبو هريره صحابى معروف، هفت سال پس از هجرت اسلام آورد، او درغگوترين مردم بر رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم بود، تا آنجا كه عمر او را بخاطر فراوانى حديثش تازيانه زد، و گفت: «او درغگو است و بايد روايت حديث از رسول خدا را ترك كند، وگرنه او را به كوههاى دوس باز مىگردانم»، هم چنين عائشه او را به درغگوئى متهم مىكرد، و احاديث او را نمىپذيرفت».
در باب أمر خراج از رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم (2)روايت كند، كه او فرمود كه:«من از عراق و اهل آن، درهمش و قفيزش منع كردم، و از شام دينارش و مدّش وضع كردم، و بترك آن بكفتم، و از مصر دينارش و اردبش»د.
1) . أبو هريره يكى از راويان مشهور حديث نزد اهل سنت، درباره نام و سال تولد، و بسيارى از خصوصيات زندگى او پيش از اسلام اختلاف فراوانى است، تا آنجا كه درباره نام او سى و چند قول آوردهاند، شايد بتحقيق بتوان او را درغگوترين، يا يكى از مشهورترين محدثين دروغگو دانست، شهرت درغگوئى و جعل حديث او بگونهاى بود كه عمر او را با تازيانه بزد، و او را از حديثگوئى منع نمود، و او تا هنگام مرگ عمر روايت حديث نكرد. او بعدها در دوران معاويه به شدت به جعل حديث در فضائل معاويه و بنى اميّة، و نكوهش امير المومنين عليه السلام پرداخت، و در اين راه به امارت و ولايت كوفه و ثروت فراوانى رسيد.
2) . در أصل: صلعم آمده است كه مخفّف صلّى اللّه عليه و آله و سلم مىباشد.
و مراد باردبّ: ظرفى است كه بذان در مصر كيل (1)كنند.
و اوّل موضعى كه عمر بن الخطّاب مساحت كرد، و بپيمود كوفه بود، چنانچ ذكر آن كذشت. و عمّار بن ياسر (2)را بكوفه فرستاد، و أمر صلوة و عبادات بذو مفوّض كرد (3)، و عبد اللّه بن مسعود (4)را قاضى كردانيد، و عثمان بن حنيف را بر مساحت عامل كردانيد. و از برآىء ايشان هر دو، هر روزى يك كوسفند فرض و تعيين كرد، يكنيمه جهت عمّار، و دانكى نيم جهت عبد اللّه، و دانكى نيم از برآىء عثمان، و كفت كه:
«من ديه را نديدم كه از آن هر يك روز يك كوسفند باخراجات بستانند، الّا كه هر جند زودتر خراب شود».
و اينقدر از اخراجات مستعظم و بزرك داشت.
و كواه و دليل بر آنك بزمين سواد ازو رسم شده، قول زهير (5)
(معجم الشعراء الجاهليين: 154)
است:4)1) . كيلكردن: وزنكردن.
2) . عمار فرزند ياسر و سميّه، كه هر دو از نخستين شهيدان اسلام در مكه و پيش از هجرت بشمار مىروند، و خود عمّار نيز يكى از نخستين ايمانآورندگان به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله مىباشد، زندگانى و شخصيت او مشهورتر از آن است كه نياز به معرفى داشته باشد. وى در جنگ صفين به شهادت رسيد، و درباره او پيامبر فرمود: (عمّار تقتلك الفئة الباغيّة ...)، يعنى عمار را گروه شورشگر مىكشند.
3) . يعنى امامت جماعت و جمعه، و پاسخگوئى به سؤالهاى دينى را بدو داد.
4) . در نسخه اصل و ديگر نسخهها اين نام (عثمان) ضبط شده كه خطاست، و صحيح آن (عبد اللّه بن مسعود) است كه از بزرگان صحابه مىباشد، و به نوشته مؤرخين از سوى عمر به منصب قضاء كوفه منصوب شد، (نگاه كنيد به: كتاب الخراج، ابو يوسف قاضى: ص 36).
5) . زهير بن أبى سلمى مزينى، يكى از مشهورترين شاعران عرب در دوره جاهلى، و به گفته ابن سلّام او از طبقه نخست شاعران عرب دوره جاهلى مىباشد. و او از اصحاب «معلّقات» بشمار مىرود كه شعر آنان بر ديوار كعبه آويزان بوده است. وى در سال 13 هجرى درگذشت.
شعر
فتغلل لكم ما لا تغلّ لاهلهاقرى بالعراق من قفيز و درهم (1)و امير المؤمنين علىّ بن أبى طالب عليه السّلم مردى را بر عكبر (2)عامل كردانيد، و در وقت فرستادن او را بر ظاهر، بحضور مردم سخن درشت كفت با او، و بپنهانى با وى كفت:
«مىبايد كه در ستدن خراج از اهل اين موضع، درازكوش و كاو نفروشى، و نه جامه تابستانى و زمستانى»
و اين وصايت بذو، جهت رأفت مسلمانان، و نظر مرحمت درباره ايشان فرمود.
و مثل اين كه ياد كرديم، عمر بن عبد العزيز (3)وصيّت كرده است بعبد الحميد بن عبد الرحمن (4)، بوقتى كه او را بعراقين روانه مىكردانيد.
و راوى كويد كه: جون عبيد اللّه بن سليمان بن وهب (5)- كه وزير بود و مشرف-وم
1) . ديوان زهير بن أبى سلمى: ص 108.
2) . ضبط صحيح اين نام (عكبرا) مىباشد، شهرى بوده است در 70 كيلومترى شمال بغداد، و در جنوب سامراء كنونى، كه بر ساحل شرقى رودخانه دجله قرار داشته. اين شهر تا پايان قرن هفتم هجرى برقرار بود، ليكن پس از تغيير مسير رودخانه دجله در سال 640 ه به سمت غرب، بتدريج از آبادانى آن كاسته شد، و در مدت كوتاهى از ميان برفت. شيخ محمد بن محمد بن النعمان معروف به شيخ مفيد (متوفاى 413 ه) بزرگترين فقيه و متكلم امامى در اين شهر بدنيا آمد.
3) . عمر بن عبد العزيز بن مروان بن الحكم اموى، هفتمين خليفه اموى، كه از سال 99 ه لغايت 101 هجرى خليفه بود.
4) . در تمامى نسخهها اين نام (عبد الرحمن بن عبد الحميد) ضبط شده است! و او عبد الحميد ابن عبد الرحمن بن زيد بن الخطّاب است، كه از طرف عمر بن عبد العزيز به ولايت كوفه منصوب شد، و پس از سال 110 ه در حرّان درگذشت. نگاه كنيد به (سير اعلام النبلاء: 5/ 149، كتاب الخراج، أبو يوسف قاضى: ص 86).
5) . ابو القاسم، عبيد اللّه بن سليمان بن وهب بن سعيد، از وزيران و كاتبان مشهور دوره دوم
برسيد، در خراج نظر كرد، و طسق (1)
و الطّسق: مكيال معروف).
و رسومها و صرفها و تقويمات بأسر (2)كرفت، بحسب آنج روزكار و وقت اقتضا مىكرد، و حكم نكرد كه ابدا در جميع اوقات و ازمنه بر آن دستور باشد. و بشهرهآىء جبل عقد دستورات بست، و قانون نهاد بر آنج زمان اقتضآىء آن مىنمود در تقويم و تقدير، بسبب زيادتىء نرخها، و كمىء آن، و راوئى (3)غلّات، و كسادى آن.بناحيت رى فرود آمد، و رئيسان و كدخذايان رى، هر آنج ميان او و ميان ايشان مقرّر شد اتفاق كردند، و متابعت نمودند، تا آنكاه كه ذكر صرف (4)درهم بنسبت با دنانير در ميان آمد، و دستپارجه (5)كه با خود داشت يك دينار در در كوشه آن بسته بود، آن دينار بركرفت و ببازار فرستاد تا بقيمت آن دراهم بستدند، و ايشانرا بر آن قرار داد، و او را بذان مدح كردند.
و علىّ بن محمّد بن الفرات (6)- كه او را بعراق قاضى الكتّاب نام نهاده بودند-، جوندر
1) . خراج مقرر بر روى زمين را «طّسق» (به فتح طاء و سكون سين) گويند. ابن منظور آن را فارسى معرّب دانسته است، گر چه نامى از آن در «المعرّب» جواليقى نيامده است. در لسان العرب آمده است: (الطّسق: ما يوضع من الوظيفة على الجربان من الخراج المقرر على الأرض، فارسى معرّب ... و في «التهذيب»: الطّسق شبه الخراج له مقدار معلوم، و ليس بعربى خالص.
2) . بأسر: بطور كامل و تمام.
3) . كذا در اصل، و احتمالا صحيح آن روائى بوده باشد، چنانكه در نسخه چاپى آمده است، به معناى فراوانى و وفور.
4) . صرف: بازگرداندن، و يا تبديل نمودن از حالتى به حالت ديگر و از شىء به شى ديگر، و نام «صرّافى» كه حرفه و شغل صرافان پول مىباشد برگرفته از اين ماده است.
5) . دستارجه: (دستارچه) مصغّر دستار يا دستار كوچك، به معناى حوله (لغتنامه دهخدا: ماده دستارجه).
6) . ابو الحسن، على بن محمد بن الفرات، از وزيران مشهور دوره دوم خلافت عباسى، كه در
او را وزير ساختند، هر آنج عبيد اللّه بن سليمان ساخته بود خلاف آن كردند، و آنج نقص آن واجب بود (1)نقض (2)كرد، و بازشكافت، و رسوم و سنن با سر كرفت، بحسب اقتضآىء زمان.
و همچنين علىّ بن عيسى را جون وزير كردانيدند، مخالفت عبيد اللّه بن سليمان و أبى الفرات كرد، و تقريرات و دستورات بحسب زمان و وقت با سر كرفت، چه سنن خراج و دستورات آن، همچون فرآئض شرعيّه نيستند، تا بقيامت پى روىء آن كنند، و از آن بنكردانند، بل كه حقّ حكم قوانين خراج، و حقّ دستورات آن آنجنان است كه در هر روزكار بقدر زيادتى و نقصان ريع (3)و ارتفاع بازبينند. و اكر نقصان بايد كردن نقصان كند، و اكر زياده بايد كردن زياده كند، بحسب اقتضآىء زمان و وقت، بسبب تسعير (4)و تقويم، و رواج و كساد، چه صدقه (5)غنم و ابل (6)و كاو كه وظيفه آنست، كه در آن چنانج رسول صلّى اللّه عليه و آله فرض و واجب كرده است، تجاوز نكنند. و از هر نوع آنج واجبست شود بعينه آن بستانند. مع هذا (7)از آن تجاوز ميكنند، و بمىكردانند، و بعوض آن درهم و دينار بمى ستانند، چون صلاح وقت اقتضآىء روزكار در آن مىبينند.ل.
1) . در اصل و ديگر نسخهها (و آنج نقص آن بود واجب بود ...) كه ظاهرا فعل «بود» در اينجا زيادى است.
2) . در نسخه چاپى: نقص.
3) . در اصل و نسخه چاپى: ربع، كه ظاهرا نادرست است، و صحيح آن «ريع» بايد باشد كه به معناى فزونى و رشد مىباشد، چنانكه در مصباح المنير آمده است: (الريع: الزيادة و النمو).
4) . تسعير: برگرفته از ماده «سعر»، به معناى قيمت و بها و ارزش.
5) . صدقه: زكات.
6) . غنم: گوسفند. ابل: شتر.
7) . مع هذا: در عين حال.
و أبو الحسن بن محمّد بن احمد بن يحيى بن أبى البغل (1)، چون ببلاد جبل آمد تا دستور بندد، و قوانين نهد، نامه نوشت بعلىّ بن عيسى- در روزكار وزارت حامد بن عبّاس (2)- كه عبيد (3)اللّه بن سليمان او را در سنه اربع و ثمانين و مائتين (4)بجبل فرستاده است، و او را فرموده است كه ابتدا باصفاهان كند، و دستورى كه يحيىء بن هرثمه در سنه ستّين و مائتين (5)بسته است باطل كرداند، و دستورى ديكر ظاهر و روشن، بحسب اقتضآىء زمان و حال و وقت، مجدّد و نو كرداند.
و ميان او و ميان اهل اصفاهان مناظرات بسيار رفت، و اهل اصفاهان از كرانىء ضرائب (6)و وضآئع اموال خراج- جون مساحت كردند و بپيمودند- تظلّم نمودند، و شكايت كردند از دور امر خراج، و با سر كرفتن آن، و تضعيف (7)و زيادتى در آن، و عاجز شدن از قيام بذانج بر ايشان لازم و واجب شده از وظيفه خراج، با وجود اجتماع و اتّفاق مردم، بر پاكيزكى و زيادتى، و نشو و نموّ زمينهآىء اصفاهان، و بر آنك اراضى اصبهان بر اراضىن.
1) .؟
2) . حامد بن العباس از كارگزاران عالى رتبه دار الخلافة بغداد در دوره خلافت المعتضد باللّه عباسى بود، طبرى در حوادث سال 278 هجرى آورده است: (و لإحدى عشرة خلت من هذه السنة (يعنى سال 278) وليّ حامد بن العباس الخراج و الضياع بفارس، و كانتا في يد عمرو ابن اللّيث الصّفاري، و دفعت كتبه بالولاية الى أخيه احمد بن العباس، و كان حامد مقيما بواسط، لأنّه كان يليها و كور دجلة).
3) . در اصل: (عبد اللّه) ضبط شده كه خطاست، و صحيح آن (عبيد اللّه) است، و او عبيد اللّه بن سليمان بن وهب، كاتب المعتضد باللّه عباسى (نگاه كنيد به: تاريخ طبرى، حوادث سال 284 هجرى).
4) . سال 284 هجرى.
5) . سال 260 هجرى.
6) . ضرائب: جمع ضريبه، به معناى ماليات.
7) . تضعيف: مضاعف و دو برابر كردن.
سواد بصره و عراق- كه مثل بذيشان ميزنند در نشو و نمو، و وفور ريع، و كثرت ارتفاع، و قوّة اسعار (1)- راجح و فآئق و زياده و افزونند.
چون نامه بعلىّ بن عيسى رسيد، او را از اين شغل عفو كرد، و اين امر و شغل با خود كرفت، و بر آن تدبير كرد، و جنانج روزكار اقتضآىء آن مىكرد مقرّر كردانيد و دستور بست.
و جون علىّ بن عيسى كفته باشد: با وجود آنك روزكار أمن و سلامت بوده، و حمايت و رعايت سلطان در باب رعيّت شامل بوده، كه پس از حلوان تا جبل مساحت نمىپذيرد، و استقامت ندارد، زيرا كه زمينهآىء آن در كوهها و رودخانها و دامان كوهها است، و نى (2)و ذراع بر آن واقع نمىشوند، و بر وجه تقدير و تخمين نمىتوان دانست. و هر آنج بذين مواضع بر سر كوهها رسته ميشود، آب از عروق (3)زمين مىكشد، و جون آفتاب بر آن مىتابد سوخته مىشود، و ريع و ارتفاع آن نقصان مىپذيرد.
و چنين كويند كه: حسن تحتاخ (4)- و او مردى شرّير (5)بوده است- وضآئع (6)نهاوند اود:
1) . اسعار: جمع «سعر» به معناى قيمت و ارزش.
2) . مصنف چند نوبت هنگام يادكرد پيمودن و مساحت زمينهاى خراجى، از كلمه (نى) همراه با (ذراع) ياد كرده است، كه ظاهرا مقصود از (نى) وسيله و آلتى بوده است به طول معين كه در اندازهگيرى مساحت زمين از آن استفاده مىشده است.
3) . عروق: جمع «عرق» به معناى رگ و ريشه.
4) . در اصل: تختاخ، او حسن تحتاخ طالقانى است، كه مصنف تاريخ قم پيشتر در (فصل دوم از باب اول)، ضمن نام كسانى كه قم را مساحت كرده و پيمودند از او ياد كرد، و او در سال 189 هجرى از سوى هارون الرشيد براى تعيين مساحت زمينهاى قم، و تعيين خراج آن بهمراه حمزة اشعرى از بغداد به قم آمد.
5) . شرير: صيغه مبالغه «شر» به معناى انسان شرور.
6) . وضائع: جمع «وضيعه» به معناى قراردادن، و در اينجا به معناى مقدار ماليات و خراج قرار داده شده مىباشد، مصنف تاريخ قم در تعريف اين لفظ در (باب دوم از فصل دوم) مىگويد:
نهاده است، و كز آن ناقص كردانيد (1)، و در نقصان آن با ايشان ميل (2)و حيف (3)كرد، و بر طسق (4)زياده كرد. و غايت و نهايت آن چهار درهم يا پنج درهم بود، او بشش درهم و پنجدانك درهمى برسانيد. و اين كز خلاف كز وافره (5)است، كه آنرا «كز شاه اصفهانيّه» ميكويند.
و پس از آن صالح (6)بن شيرزاد (7)بنهاوند والى شد، و حدودهآىء آن از نواحى آن و نواحى كرج (8)، در هر ديه بعلّت چراكاهها و علف زارها از برآىء دوآبّ خلفا كه بشبر (9)امير بستده بودند قطع كرد، و باز بريد، و آنرا حيازات نام نهاد.ت.
1) . بدين معنى كه طول واحد اندازهگيرى مساحت زمينهاى كشاورزى را، كه پيشتر طولانى بود كاهش داد، بدين گونه كه اگر گز اندازهگيرى مساحت آن برابر 5 ذراع بود، آن را به 4 ذراع كاهش داد، كه موجب افزايش مساحت زمين و افزايش ماليات و خراج مىگرديد.
2) . ميل: انحراف از روش مستقيم.
3) . حيف: از ماده «حاف، يحيف، حيفا» به معناى ظلم و جور است.
4) . طسق: خراج.
5) . وافره: برگرفته از ماده «وفور» به معناى فراوانى، و در اينجا به معناى گزى كه در آن نفع و سود كشاورز و زميندار مورد توجه بوده، و با آنها در اندازهگيرى زمين به مسامحت و گشادى رفتار شده است.
6) . در نسخه اصل اين نام بر طبق رسم الخط عربى با حذف الف ميانى (صلح) ضبط شده است.
7) .؟
8) . مقصود كرج أبى دلف است كه شهرى بوده در نزديكيهاى شهر كنونى اراك در قرن دوم و سوم هجرى، و آن را أبو دلف قاسم بن عيسى عجلى بساخت، و حاكمنشين بخشهاى وسيعى از بلاد جبل بود. (معجم البلدان: كرج).
9) . ضبط اين كلمه در نسخهها متفاوت است، در نسخه اصل (بشير امر)، و در نسخه (2) (بشبر امير)، و در نسخه چاپى: (بشر امير) آمده است.
و چون او را بر فعل ناپسنديده او عتاب (1)كردند، او بر نفس خود حلم كرد، بر آنك او را در روز قيامت درآرند، و او را كويند كه:
اى صالح قلم بستان، و بآتش دوزخ در رو كه: «قم يا صالح و خذ قلمك وضآئع و ادخل النّار».
و در آن روزكار كه اين وضآئع، و وظائف و دستورات و قوانين بستدند، امن و سلامتى و عدم خوف بود، و برزيكران و اربابانرا بمشاهره (2)و پآىء مزد بدارقه (3)و قسمتهايى الزام و تكليف نمىكردند. و كفايت در مال در هر ده درهم، پنجدانك درهمى بود، و نقد خراج از بهآء غلّه، مرتفع و حاصل مىشد. و حمايت و رعايت قآئم بود، چنانج بهيچ وجه از وجوه، و بهيچ فردى از افراد مردم، ضررى بنفس و مال نمىرسيد، و هيچ كس بذيشان تعرّضى (4)نمىرسانيد، و از اين جهت كفتهاند: «الحماية ثمّ الجباية»، يعنى: اوّل حمايت مىبايد كردن، پس از آن مال ستدن.
و جعفر بن قاسم كرجى (5)، دستور ده ساله ماه البصره (6)ببست، و قانون نهاد، سال اوّل آن سنه اثنى و ثلثمائه (7).ى.
1) . عتاب: سرزنش و نكوهشكردن.
2) . مشاهره: ماهيانه.
3) . احتمالا جمع غير قياسى و ناصحيح از كلمه فارسى (بدرقه) باشد، و بدرقه عبارت از مقدار پول و جنسى بوده است، كه واليان ظالمانه از اربابان و بزرگان- علاوه بر اصل خراج- به عنوان سر راهى و هزينه دريافت مىكردهاند.
4) . در نسخه چاپى: تعرضى زياد.
5) .؟
6) . كلمه (ماه) معرّب (ماد) است، شهر نهاوند پس از آن كه در جنگ فتح الفتوح در سال 21 هجرى فتح گرديد، جز و اعمال خراجى شهر بصره قرار گرفت، يعنى عايدات و درآمد خراج اين منطقه از آن لشكريان مستقر در پادگان بصره گرديد، از اين رو اسم «ماه البصره» بر آنجا افتاد، يعنى سرزمين ماد كه متعلق به بصره است.
7) . سال 302 هجرى.
و حكايت كنند كه: ماسان و دونان و خفرود (1)، مخصوص كردانيد و استثنا كرد، كه هر سال ارتفاع و زراعت و محصول آن باز بينند، زيرا كه زمين آن بس (2)تنك بوده، و نشو و نمآىء آن اندك. زيرا كه در دامان كوهها و سر كوهها بودهاند.
و محمّد بن قاسم كرجى (3)، سهساله عقد دستور ايغارين [بست]، سال اوّل آن سنه سبع و تسعين و مأتين (4)،- بعد از آنك مردم آن جلآىء وطن كرده بودند و كريخته، از سبب عاجز شدن ايشان از قانون بلد، و بسبب عجز ايشان از آنج بر ايشان لازم شده مرة بعد اخرى (5)- از صد هزار دينار با چهل هزار دينار آمده.
پس وزير علىّ بن محمّد بن قاسم (6)مردم را الفت داد، و جمع كرد، و استمالت و دلخوشى داد، و از اصل وظيفه ده هزار دينار- جهت كسانى كه بحال ايشان اختلال راه يافته بود- وضع كرد و بنهاد، بشرط آنك ايشانرا برين دستور مقرّر دارد، مادام تا سلطان آنرا بيند (7)و مصلحت بود. ايشان قبول نكردند، و تا آنكاه كه ضامن شد، كه جون سلطان بعد از كذشتن اين سه سال اين دستور باطل كرداند، زمينهآىء كه احتمال مساحت نداشته باشد، و غلّات او بدو خراج وفا نكند، ازيشان يك خراج بستانند.
و برين دستور شصت سال بكذشت، و باطل نكردانيد.د.
1) . نام اين سه روستا در هيچ يك از منابع جغرافيايى نيامده است. ليكن از سياق عبارت فهميده مىشود كه احتمالا از روستاهاى نهاوند بوده است.
2) . در نسخه چاپى: بسى.
3) .؟
4) . سال 297 هجرى.
5) . چندين بار، دفعات متعددة.
6) . اشارهاى به نام او در منابع نيافتم، و به احتمال قوى او فرزند محمد بن قاسم كرجى است، كه بهمراه برادرش جعفر بن قاسم كرجى از ربع آخر قرن سوم، تا سالهاى دهه نخستين قرن چهارم هجرى، امارت كرج أبى دلف را به عهده داشتند.
7) . در نسخه چاپى: پند.
و همچنين: حسن بن محمّد بن بدال (1)در سنه تسعين و مائتين (2)، عقد دستور بست، بعد از آنك سوكند داد بوجوه (3)و صلحا (4)، كه بتعديل او راضىاند.
و چنين كويند كه: ميزان خراج كه در آن حيف و ميل و عدول (5)نيست، مساحتست، با شرآئط و احكام بحسب اقتضآء ازمنه و اوقات.
اوّل: مىبايد كه در حمايت ايشان تأمّل (6)كنند.
بعد از آن در اصلاح ذراع، و تقويم و تسعير و تنزيل، بحسب هر زمان و وقتى، و وضع و بنهادن آنج واجب بود وضعكردن آن، و يكسانكردن نى، و بعد از آنك از هر زرعى (7)و كشتزارى، سه قطعه زمين فراكيرند: نيك و بد و ميانه، و در ديكر بزنند، و دو دانك از هر يك فراكيرند، و از آنجا حظّ و بهره برزيكر جذا كنند، و آنچ باقى بماند بقيمت وقت تسعير (8)كنند، و در خلاصه حاصل تأمّل كنند؛ بعد از اخراج (9)نفقات، و جهت ارباب بحقّ رقبه آن زمين و ملك قسط بيرون كنند، و آنج محتاج مىشوند در صرف آن در مصالح و مزد امنا و اجرا (10).د.
1) .؟
2) . سال 290 هجرى.
3) . وجوه: جمع «وجه» به معناى صورت و چهره، كه كنايه از بزرگان شهر است.
4) . صلحا: جمع صالح يا نيكان.
5) . عدول: بازگشت از حكم و قرار نخستين.
6) . تأمل: از ماده «أمل» به معناى مراقبت و مواظبت، و يا طلب آنها مىباشد.
7) . در أصل و نسخه چاپى: ذرعى، كه خطاست، و صحيح آن زرع مىباشد به معناى كشت.
8) . تسعير: برگرفته از ماده (سعر) به معناى قيمت و بها.
9) . در أصل: خراج.
10) . امنا: جمع أمين، كسانى بودند كه بر انجام صحيح جمعآورى خراج زمينهاى خراجى نظارت مىكردند، و مزد آنها از عين اموال خراج پرداخت مىشد، اجرا: ظاهرا جمع غير قياسى و ناصحيح كارگران اجرتگير روى زمين مىباشد.
عبيد اللّه (1)بن سليمان در آن وقت كه بجبل آمد، بأمر و اجازت معتضد (2)، و دستورى نيكو ببست بحسب اقتضآىء زمان. و قاعده مستحسن (3)بنهاد، و بفكر و تدبير خود و سآئر وزرا از پس او، مثل: علىّ بن محمّد بن الفرات، و علىّ بن عيسى، و غير ايشان، در آن بذو اقتدا كردند.
و جون صاحب ضيعت را مضطر كردانند تا تسليم ضيعت كند، يا او بر سبيل تبرّع آنرا تسليم كرداند، بحقّ رقبه مستحقّ آن شود، كه در آنج سلطان را در آن خراج نبود معارض او نشوند، و او آزاد بود، از مثل بهاى كاو، و مثل مراعى (4)و سكنى و اجور امنا، و غير آن كه خارجاند از كتاب وضآئع.
و علىّ بن عيسى حكم كرد از برآىء اهل ايغارين- در روزكار والىشدن أبى الحسين احمد بن سعد (5)به ايغارين- از براىء آنكسى كه ضيعه خود تسليم كرداند، و برضآىء او بستاند، كه از غلّه آن ضيعه قوت او بذو دهند، و در اموال بأجمعها بر آن بكشايند، يعنى هر آنج بمساحت بر صاحب ضيعه لازم شود، ازو مطالبت نمايند، و متعرّض او نشوند، و او را زحمت ندهند».
تا بدينجا حكايت نهاوندى بود.
و جعفر بن يحيىء برمكى (6)كويد، كه:از
«خراج ستون ملك است، و بهرام جور ملك پنج سال از رعيّت خود خراج برداشت، تا غايت بسبب مشغولشدن ايشان بلهو و لعب و شادى، عمارات بخرابى مبدّل شدند.
پس بهرام ايشانرا الزام و تكليف كرد بخراج بآئر و معمور، تا بآئر را بذان سبب معمور كردانيدند، و ارتفاع آن بر ارتفاع آبادان زياده كشت».
و حكايت كرده است ابو بكر محمّد بن يحيى صولى در كتاب «كتاب» (1)، از اهل علم، كه:
«وظيفه در ستدن خراج آنست كه: كسى را نزنند، و عنف (2)و شدّت ننمايند، و بعوض دنانير و دراهم، اقمشه و امتعه و جامه و اسباب و آلات بستانند.
و روايت كردهاند، كه:
امير المؤمنين علىّ عليه السّلم جون خراج و جزيه ستدى، از اهل سوزن سوزن، و از اهل ريسمان ريسمان، و از اهل صنعتى آنج ايشانرا در دست بودى بستدى، و خمر و خوك- و هر آنج در شرع حرام است- نستدى، و بسبب خراج، كاو [و] درازكوش ايشان نفروختى.ى.
و در حديث سوده بنت عماره (1)آمده است (2)، كه:
با معاويه بن أبى سفيان وصف امير المؤمنين على عليه السّلم ميكفت:
«كفت: روزى من بحضرت او در آمدم، و شكايت كردم بسبب مردى كه او را والى صدقه و مال زكوة ما كردانيده بود.
كفت با او كه: ميان او و ميان ما نيست، الّا همچو ميان لاغر و فربه، يعنى آنج كزيده و فربه است مىستاند، و آن ديكر مىكذارد.
جون من بحضرت او رسيدم، او در نماز استاده بود، چون از نماز فارغ شد از روئى حفاوت (3)و رأفت و شفقت مرا كفت: ألك (4)حاجة، أى (5)ترا حاجتيست؟
من اين (6)قصّه و خبر با وى باز راندم.
امير بكريست، و كفت: «اللّهمّ انّى لم آمرهم بترك حقك، و لا بظلم خلقك».
خذاوندا! من ايشانرا نفرمودم كه حقّ ترا ترك كنند، يا خلق ترا ظلم كنند.
بعد از (7)آن از جيب خود پاره پوست همچو پوست انبان بيرون آورد، و بر آنجا نوشت:ن.
1) . در أصل و ديگر نسخهها ضبط اين نام سوره بنت عمّار آمده است كه خطاست. او سوده بنت عماره بن الأشتر الهمدانيّه، از زنان شاعر و سخنران و اديب صدر اسلام مىباشد، كه در جنگ صفين شركت نمود، و اشعار حماسى او در نكوهش معاويه و بنى اميّه و تشويق سربازان به جنگ با لشكريان شام مشهور است، سخنان او در مجلس معاويه به دفاع از امير المؤمنين عليه السلام را مورخين آوردهاند. (نگاه كنيد به: اعيان الشيعة: 7/ 324، اعلام النساء: 2/ 270).
2) . اين واقعه را علّامه مجلسى در بحار الانوار: 41/ 119 به نقل از كتاب كشف الغّمة اربلى: 1/ 173 نقل كرده است.
3) . حفاوت: احترام و خوشامدگوئى.
4) . در اصل و نسخه چاپى: الك.
5) . أى: يعنى، و در نسخه چاپى: آيا.
6) . در نسخه چاپى: آن.
7) . در نسخه چاپى: بعد آن.
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ، قَدْ جاءَتْكُمْ بَيِّنَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ أَوْفُوا الْمِكْيالَ وَ الْمِيزانَ بِالْقِسْطِ وَ لا تَبْخَسُوا النَّاسَ أَشْياءَهُمْ وَ لا تَعْثَوْا فِي الْأَرْضِ مُفْسِدِينَ. بَقِيَّتُ اللَّهِ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ، وَ ما أَنَا عَلَيْكُمْ بِحَفِيظٍ.
اذا قرأت كتابى هذا، فاحفظ ما فى يدك، يرد عليك من يقبضه منك» (1).
يعنى: جون كتاب (2)من بخوانى، آنج در دست تو است محكم نكاه دار، تا چون ديكرى بتو آيد از دست تو بستاند.
بعد از آن سوده دختر عمّارة (3)كفت:
بحقّ خذاى، كه امير المؤمنين على عليه السّلم آن پوست را مهر نكرد، و سر آن نچسبانيد، و بمجرّد آنك من اين سخن كفتم، و آن دو لفظ را بر آن پوست بذو فرستاد، او را از عمل معزول كردانيد».
و همچنين صولى در كتاب «كتاب» آورده است، كه:
«جون سهل بن حنيف (4)با مال مساحت سواد با پيش عمر بن الخطّاب آمد، عمر او).
1) . در «بحار الانوار: 41/ 119» اين گونه آمده است: (... وَ لا تَبْخَسُوا النَّاسَ أَشْياءَهُمْ وَ لا تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاحِها ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ. فاذا قرأت كتابى هذا، فاحتفظ بما في يدك من عملنا حتى يقدم عليك من يقبضه منك، و السّلام).
2) . كتاب: نامه.
3) . در نسخه اصل و ديگر نسخهها: سوره دختر عمار.
4) . پيشتر مصنّف تاريخ قم به نقل از شعبى روايت كرد كه سواد عراق را عثمان بن حنيف برادر سهل بن حنيف مساحت كرد. و سهل بن حنيف، أبو ثابت انصارى أوسى عوفى است، كه از صحابه نيكوكار و خوشنام مىباشد، و در جنگ بدر و ديگر غزوات شركت داشت، و از اميران لشكر امير المؤمنين عليه السلام بشمار مىرفت، و در هنگام ورود ناكثين (عائشه و طلحة و زبير) به بصره و وقوع جنگ جمل او والى بصره بود، و به مخالفت با آنان برخواست، كه حوادث آن واقعه در كتابهاى تاريخ به تفصيل آمده است. وى در سال 38 هجرى در كوفه درگذشت، و امير المؤمنين بر جنازه او نماز گزارد. (سير اعلام النبلاء: 2/ 325).
را كفت، كمان مىبرم كه تو زياده بر آنج زمين طاقت دارد وضع كرده و بنهاده، سهل كفت كه: من بر زمين ننهادم مالى، الّا كه آنرا طاقت بيشتر از آن بوده».
و أبو علىّ كاتب (1)در «كتاب همدان» در حديثى طويل ياد كرده است، كه:
جون رشيد بهمدان مىكذشت، چون بر پشته آمد كه بر ضيعتهآىء همدان، و مواضع آن مشرف بود، هيچ عمارتى ظاهر نديد، و هيچ كسى كه بعمارت و زراعت مشغول باشد. آنرا بدو ناپسنديده يافت، و از خرابىء آن پرسيد؟
او را كفتند كه: خرابىء اين در ايّام عاملشدن، و پيش ازو و پس ازو بوده.
رشيد كفت: مردى از أهل اين كوره را پيش من حاضر كردانيد.
قاسم بن حكم عربى (2)را بحضرت او آوردند، و اين قاسم بهمدان متولىء شغل قضا بود.
رشيد كفت كه: از جه سبب اين شهر شما خراب شده است، و خرابكننده آن كه بوده است؟
قاسم كفت: عاملان شرّير اين شهر را خراب كردانيدند، بسبب زيادتى مال و خراج.
رشيد كفت: از جمله مال كه بر اهل اين شهر كه تعيين شده است كه بدهند- و آن ششهزار هزار درهم است- هزار [هزار] درهم بذيشان بخشيدم.
قاسم كفت: بذين قدر حال ايشان بصلاح مبدّل نمىآيد.
رشيد كفت: دو هزار هزار درهم بخشيدم، و وضع كردم.
قاسم كفت: بذين قدر هم حال ايشان بصلاح مبدّل نميشود.
رشيد كفت: كه سهزار هزار درهم كم كردم.م.
قاسم كفت: يمكن كه اين قدر مال كه ازيشان كم فرمودى، ايشان بپاى بايستند، و رمقى در ايشان آيد، بشرط آنك امير المؤمنين يكى را اختيار كند، تا اين مال بقسط و نصيب و سويّت و عدالت قسمت كند، تا قويّان بر ضعيفان ستم نكنند، و اين مال كه امير المؤمنين بخشيده است، از برآىء خود اختيار نكنند، و مملكت همچنان خراب بماند.
پس رشيد حسن بن تحتاح را اختيار كرد، و او را سوكند داد بر آنك طلب عدل و انصاف كند، و حقّ را اظهار نمايد، و ظلم و جور و حيف و ميل روا ندارد، و حسن از رشيد قبول نمود.
پس حسن بفرمود، تا اهل شهر جريبهآىء زمين عمارت ايشان نسخه كنند، و بعرض رسانند.
اهل شهر با خود كفتند كه صلاح آنست، كه ما از جريبهاء ضيعتها، بعضى به پيش حسن رفع كنيم.
پس فكر و انديشه كردند، و بقسط مال وظيفه جريبهآىء زمينهآىء خود بعرض رسانيدند، پس بهر جريبى از كندم و جو هفت درهم و دو دانك درهمى تعيين كرد.
و پس از رشيد، مأمون يك درهم ديكر كم كردانيد.
پس چون اين قسمت وضيعه شد، هيچ ضيعه از ضيعتها نماند كه صلاحيّت مساحت پذيرفت.
پس بضرورت، وزراء و عمّال بعد از آن در باب امر خراج، از مساحتها با ضمانات و مقاطعات عدول كردند.
راوى كويد كه: أهل همدان و دينور، با بعضى از خلفا بسبب كرانىء خراج خويش تظلّم كردند، و شكايت نمودند، [كه] ايشان [را] مخيّر كردانند.
أهل همدان درخواه و التماس كردند، كه از بقايا جهت ايشان هزار هزار درهم بيندازند. پس آن قوم كه بر ايشان مال سال كذشته مانده بود، بذان بهرمند شدند، و ديكران از آن محروم كشتند.
و أهل دينور اختيار كردند كه از وضيعتهآء ايشان بعضى تخفيف كنند، پس چنان كردند، و نفع و فآئده آن بهمه مردم برسيد، و از پس ايشان بفرزندان ايشان.
و شرط كردند كه عمّال، هر يك سال ارتفاع هر ضيعه كه اهل آن حاصل كنند، و بدست آرند، باز بينند، و چون واقف شوند، و بر آن چيز كه در دست ايشان بكذارند، تا ديه را بذان باصلاح آرند، و هر سال مثل آن ازيشان طلب دارند و بستانند.
راوى كويد كه: آفت همدان از بسيارىء برفست، و اندكىء آن.
اما بسيارىء برف: كشت را قطع مىكرداند، و زراعت را بازپس مىاندازد.
و اما اندكىء برف: سبب اندكى آب مىشود، و بسبب آن كروم (1)در غلّه مىافتد، و چشمها خوشيده مىكردند، و كشت از بىآبى (2)نقصان (3)مىپذيرد.
راوى كويد كه: ضيعت محصّل (4)بدينور در دست عامل بود يكسال، تا بر ارتفاع آن واقف شد، پس آن ضيعت را بذان قدر ارتفاع بصاحبش داد.
و بهمدان از ضيعت محصّل، هيچ (5)چيز بدو نميدادند، الّا در ايام احمد بن محمّد منصور بن بسام (6).
و آوردهاند كه: عجز (7)هر رستاقى از رستاق همدان، ديكر باره بر سآئر ارباب خراج قسمت مىكردند، چنانج بهر هزار درهم ده درهم برسيد، و بعد از آن به بيست درهم، تا بسى درهم.ى.
و همچنين كويد كه: مصارفه (1)هر هزار دينارى، بيست و سه درهم بود، پس با بيست و دو درهم و نيم آمد، پس با شازده درهم و چهار دانك درهم، بعد از آن با هفده درهم و چهار دانك درهمى. بعد از آن عبيد اللّه بن سليمان (2)پانزده درهم رد كرد، پس از آن بر چهار درهم و ربع درهمى قرار دادند، پس از آن اهل خراج ثمن (3)درهمى از برآىء جهبذ بكذاشتند، پس با چهارده درهم و ثمن درهمى دستور و قانون كشت.م.
بسم اللّه الرحمن الرحيم
باب سؤم «در ذكر طالبيّه، يعنى اولاد و أعقاب أبى طالب (1)كه بقم آمدهاند، و منزل ساخته و وطن كرفته. و ذكر بعضى از فضيلتهآىء مرويّه درباره ايشان، بعد از ابتدا و افتتاح بذكر ولادت امير المؤمنين علىّ بن أبى طالب، و فاطمه دختر رسول خذاى، و ائمّه عليهم السّلم، و اين باب مشتمل است بر دو فصل:
1) . أبو طالب، بن عبد المطلب، بن هاشم، بن عبد مناف، بن قصى، بن كلاب، بن مرة، بن كعب، ابن لؤى، بن غالب، بن فهر، بن مالك، بن النظر، بن كنانه، پدر گرامى امير المؤمنين عليه السلام بزرگ بنى هاشم و مكّه بود، عمري نسّابه در كتاب (المجدي في انساب الطالبيّين: ص 7) مىگويد: نام ابو طالب، عبد مناف است، و شش فرزند داشته است، چهار پسر به نامهاى: طالب، و عقيل، و جعفر، و على عليه السلام. دو دختر به نامهاى فاختاه (يا فاخته بنابر مشهور) مكنّى به امّ هانى، و جمانة، و فاصله ميان هر يك از فرزندان ده سال بوده است. كه بزرگترين آنان طالب و كوچكترين على عليه السلام بود، و مادر تمامى آنها فاطمة بنت اسد بن هاشم عليها السلام بود كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله او را مادر مىخواند، و در مدينة درگذشت. نسبشناسان فرزندان اين چهار بزرگوار را طالبيّين مىنامند.
نام أبى طالب (1)، عبد مناف بن عبد المطّلب است.
امير المؤمنين على عليه السّلم بكعبه (2)در وجود آمده است، روز پنج شنبه، هشت روز از ماه ربيع الاوّل گذشته (3)، بعد از سال فيل بسى سال، و بروايتى بيست و هشت سال.
1) . برخى از نسبشناسان، أبو طالب را كنيه، و عبد مناف را اسم پدر امير المؤمنين عليه السلام دانستهاند، و گروهى ديگر نام و كنيه را يكى دانستهاند. (المجدى: ص 7)
2) . بدنيا آمدن على بن أبى طالب عليه السلام درون كعبه از وقايع متواتر تاريخى است، كه در منابع فراوانى بدان اشاره رفته است، بدين معنى كه تعداد فراوانى از مورخين و تبارشناسان ولادت آن حضرت را در كعبه دانستهاند، كه پيش از او و پس از او كسى در كعبه زاده نشده است؛ از آن جمله حاكم نيشابورى (متوفاى 405 ه) است كه در كتاب «المستدرك: ج 3 ص 483» مىگويد: (و قد تواترت الأخبار أن فاطمة بنت أسد ولدت امير المؤمنين على بن أبى طالب كرم اللّه وجهه في جوف الكعبة). و در اينباره در منابع و تك نگاريها سخن بسيار شده است، از آن جملة كتاب (علىّ وليد الكعبة) نوشته علامه شيخ محمد على اردوبارى، متوفاى 1380 قمرى است كه با استفاده از دهها منبع تاريخى و حديثى و رجالى به تحقيق در اين موضوع پرداخته است.
3) . مشهور نزد مورخين آن است كه حضرت در روز (شب) جمعه، سيزده روز از ماه رجب گذشته بدنيا آمد، برخى از منابع كه به اين تاريخ اشاره دارند، عبارتند از: شريف رضى در «خصائص الائمة» و شيخ طوسى در «التهذيب» شيخ مفيد در «الارشاد» علامة مجلسى در «جلاء
و امير المؤمنين علىّ، اوّل هاشمى است كه ميان دو هاشمى مولود كشته است، فرزند هاشم است بدو اعتبار:
يكى از طرف پذر، و يكى از طرف ماذر.
و ماذر او فاطمه (1)بنت اسد بن هاشم بن عبد مناف است.
و امير بنه سالكى به پيغمبر ما، محمّد مصطفى بكرويد و ايمان آورد، و بروايتى بده سالكى. و شب آدينه نوزده شب از ماه رمضان كذشته، عبد الرحمن (2)ملعون او را در كوفه ضربت زد، و روز يكشنبه نه روز از ماه رمضان مانده، و چهل سال از هجرت رسول كذشته، از دار دنيا بدار عقبى رحلت كرد، و روح شريفش بدرجات جنّات عدن طيران (3)كرد.
و عمر امام شصت و سه سال، و مدّت امامت او سى سال. و مدّت خلافت او چهار سال و نه ماه.
1) . عمري نسّابه در كتاب «المجدى: ص 11» مىگويد: (فاطمة بنت أسد بن هاشم هاجرت عليها السلام و قبرها بالمدينة، و كان يسمّيها النبىّ صلى اللّه عليه و آله و سلم امّى، و لها أحاديث في علوّ المنزلة شهيرة كثيرة، و هى اول هاشميّة ولدت هاشميّا).
2) . عبد الرحمن بن ملجم مرادى.
3) . طيران: پرواز.
4) . ترائب: جمع «تريبه»، دندههاى سينه، كه در قرآن نيز در آيه (يَخْرُجُ مِنْ بَيْنِ الصُّلْبِ وَ التَّرائِبِ) بدان اشاره شده است.
5) . بطن: شكم.
امام حسن، و امام حسين، و محسن سقط (1)، و زينب (2)، و امّ كلثوم (3)كبرى.
از ترائب و بطن خوله، دختر اياس بن جعفر بن قيس بن مسلمه (4)بن عبد اللّه بن يربوع بن ثعلبه (5)بن الدؤل بن حنيفه بن لجيم بن صعب بن علىّ بن بكر بن وآئل بن قاسط بن هنب بن اقصى بن دعمى بن جديله بن اسد بن ربيعه بن نزار (6)رحمة اللّه عليهم:
محمّد الاكبر (7).
از ترآئب و بطن صهباء:
عمر، و رقية الكبرى، و اين دو بيك شكم آمدهاند.د.
1) . موضوع وجود فرزندى از على و فاطمه عليهما السلام به نام محسن، كه پيش از تولد، بر اثر حادثه هجوم مخالفين به خانه حضرت، و ضربه وارده به حضرت زهرا عليها السلام سقط گرديد، در منابع بسيارى- اعم از سنى و شيعه- آمده است، و همگى بدون هيچ گونه ترديدى وجود او را ذكر كردهاند، براى نمونه نگاه كنيد به: كافى: 6/ 18، خصال: 634، تاريخ يعقوبى: 2/ 213، مناقب ابن شهر آشوب: 3/ 358، تاريخ طبرى: 5/ 153، الكامل في التاريخ: 3/ 397، انساب الأشراف: 2/ 189، الإصابة: 3/ 471، لسان الميزان: 1/ 268، ميزان الإعتدال: 1/ 139، قاموس المحيط: 2/ 55.
2) . در نسخه اصل در بالاى كلمه «زينب» با قلم نازك و بخط كاتب كلمه «كبرى» نوشته شده.
3) . شيخ مفيد در «الارشاد: ج 1/ ص 354» نام اين دختر را (زينب الصغرى المكنّاة امّ كلثوم) آورده است، و عمري نسّابة در «المجدى: ص 11» نام او را رقيّه دانسته.
4) . ضبط اين نام در كتاب «المعقّبين من ولد الامام امير المؤمنين عليه السلام: ص 58» نوشته نسّابه عقيقى (متوفاى سال 277 ه) «مسعلة» مىباشد.
5) . در اصل: يرتوع بن تعلبه كه خطاست.
6) . در نسخه چاپى: بزار، كه خطاست.
7) . در اصل: محمد بن الأكبر آمده است كه خطاست. و محمد الأكبر، مشهور به محمد بن الحنفيّه مىباشد، زيرا مادر او از بنى حنيفه بود. او در سن 65 سالگى در طائف درگذشت، پيروان مذهب كيسانى او را امام خود مىدانستند.
و بعضى ديكر كويند، كه: ماذر ايشان امّ حبيب بنت (1)ربيعه بن لجيم بن عبد بن علقمه بن حرث بن عتبه بن سعد بن حشيم بن بكر بن حبيب بن تغلبه بن وآئل بوده است.
و اين توأمين (2)آخرين فرزندان امام عليه السّلم بودهاند.
و از ترآئب و بطن امّ منذر (3)، دختر حزام بن خالد بن ربيعه بن وليد:
عبّاس أكبر (4)، و عثمان، و جعفر، و عبد اللّه (5).
و اين هر چهار را بكربلا شهيد كردند. و عبّاس را آن روز سى و چهار سال بوده است، و او را «ولد السّقّا» (6)نام نهاده بودند، و كنيت بأباقربه (7)كرده، بسبب آنك مشك آب در كردن انداخت و برفت، كه جهت امام حسين [بن] علىّ عليهما السّلم آب آرد، آن ملاعينر.
1) . در أصل: بن.
2) . توأمين: همزاد، دوقلو.
3) . عمري نسّابه در «المجدى: ص 12» اين دو فرزند را از (بنى النهشلية) دانسته، و شيخ مفيد در «الارشاد: ج 1/ ص 354» مىگويد: (و محمد الأصغر المكنّى أبا بكر و عبيد اللّه، الشهيدان مع أخيهما الحسين عليه السلام بالطّف، امّهما ليلى بنت مسعود الدارميّة).
4) . او أبو الفضل عباس، جنگاور و پرچمدار امام حسين عليه السلام در واقعه كربلا، و به «قمر العشيرة» و «قمر بنى هاشم» نيز شهرت دارد، همسر او لبابه دختر عبد اللّه بن عباس بن عبد المطلب بود، تن او در آرامگاه باشكوهى در كربلا آرميده، و سر مطهر او در مقبره باب الصغير دمشق بهمراه تعداد ديگرى از سرهاى شهداى كربلا مدفون است.
5) . عمري نسّابه در «المجدى فى الأنساب: ص 15» مىگويد: (و عثمان بن على عليه السلام يكّنى أبا عمر، و قتل و هو ابن احدى و عشرين سنة، و جعفر أبو عبد اللّه قتل و هو ابن تسع و عشرين سنة، و عبد اللّه أبو محمد الأكبر قتل و هو ابن خمس و عشرين سنة، و دمه فى بنى دارم، ام الأربعة أم البنين بنت حزام الكلابيّة، قتلوا جميعا بالطّف، رضى اللّه عنهم).
6) . احتمالا صحيح اين لقب «السّقّاء» باشد، چنانكه در منابع بدان اشاره شده است نه «ولد السّقّاء» زيرا خود او سقّا بود.
7) . قربه: مشك آب را گويند، و «أبا قربه» يعنى مشكدار.
مخاذيل (1)او را شهيد كردند.
و عثمانرا بيست و يكسال بود، و جعفر را نوزده (2)سال، و عبد اللّه را بيست و پنج سال.
و از ترآئب و بطن ليلى، دختر مسعود بن خالد بن مالك بن ربعى بن سلمى بن حمد بن دارم: ابو بكر (3)، و عبد اللّه.
أبو بكر را بكربلا شهيد كردند (4)، و او را عقب نبود.
و عبد اللّه را در جنك مختار بن أبى عبيد ثقفى با مصعب بن زبير، بنزديك كوفه شهيد كردند (5)، رحمهم اللّه.
1) . ملاعين: جمع ملعون. مخاذيل: جمع مخذول، به معناى پست و فرومايه.
2) . در «المجدى فى الأنساب: ص 15» عمر او بيست و نه سال ضبط شده است.
3) . عمري نسّابه در «المجدى: ص 12» اين دو فرزند را از (بنى النهشلية) دانسته، و شيخ مفيد در «الارشاد: ج 1/ ص 354» مىگويد: (و محمد الأصغر المكنّى أبا بكر، و عبيد اللّه الشهيدان مع أخيهما الحسين عليه السلام بالطّف، امّهما ليلى بنت مسعود الدارميّة).
4) . در كتابهاى مقتل آمده است: (و خرج أبو بكر بن امير المؤمنين، و اسمه محمد، قتله زحر بن بدر النخعى). مقتل خوارزمى: ج 2/ ص 28، مناقب ابن شهر آشوب: ج 4/ ص 107.
5) . در «المجدى فى الأنساب: ص 16» آمده است: (و وجدت في بعض الكتب أنّ عمر شهد حرب المصعب بن الزبير، و كان من أصحابه، و أنه قتل و قبره بمسكن، و هذه رواية باطلة بعيدة عن الصواب ...).
6) . ابنة: دختر.
7) . اسماء بنت عميس بن معبد بن الحارث الخثعميّة، امّ عبد اللّه، از نخستين زنان مسلمان كه در مكه اسلام آورد، و بهمراه نخستين شوهر خود جعفر بن أبى طالب عليهما السلام به حبشه هجرت نمود، و پس از شهادت جعفر طيار در جنگ مؤته به همسرى أبو بكر درآمد، و از او فرزندى به نام محمد بن أبى بكر در سال حجّة الوداع بدنيا آورد، و پس از مرگ او به همسرى امير المؤمنين درآمد، و محمد در خانه حضرت پرورش يافت، اسماء از زنان نيكوكار و باوفا
يحيى، و در حال خردى پيشتر از پذر وفات يافت.
و او را سه براذر ماذرى بودهاند: عبد اللّه، و محمد، و عون،- پسران جعفر بن أبى طالب- و محمّد بن أبى بكر.
و از ترآئب و بطن امّ سعيد، بنت عروه بن مسعود بن معتب (1):
امّ الحسن، و رمله.
و ايشانرا براذران ماذرى بودهاند: يزيد بن عتبه بن أبى سفيان بن حرب بن اميّه.
ديكر از فرزندان امير المؤمنين على عليه السّلام:
زينب صغرى، امّ كلثوم (2)صغرى، و رقيّه صغرى، و امّ هانى، و امّ كرام (3)
ج 1/ ص 354.
، و امّ جعفر- و او را جمانه خواندهاند- و امّ سلمه، و ميمونه، و خديجه (4)، و فاطمه، و امامه؛ و ماذر ايشانرا ذكر نكردهاند (5).د.1) . عمري در «المجدي فى الأنساب: ص 12» براى امّ سعيد سه فرزند به نامهاى (محمد الأصغر، امّ الحسن، و رمله بنت الثقفيّة) مىشمارد، اما شيخ مفيد در «الارشاد: ج 1/ ص 345» مىگويد: (و امّ الحسن و رمله، امهما امّ سعيد بنت عروة بن مسعود الثقفية).
2) . عمرى نسّابه در «المجدى فى الانساب: ص 12» مىگويد: (و امّ كلثوم، هى نفيسة).
3) . عمرى نسّابه و شيخ مفيد نام اين بانو را «امّ الكرام» ضبط كردهاند. المجدى: ص 12، الارشاد:
4) . در برابر دروازه اصلى ورودى مسجد جامع كوفه، كه به (باب الفيل) شهرت دارد، و در سمت شمال غربى مسجد مىباشد، بقعهاى قرار دارد كه به خديجة بنت أمير المومنين عليه السلام نسبت داده مىشود.
5) . شيخ مفيد در «الارشاد: ج 1/ ص 355» مىگويد (لأمهات شتى)، يعنى اين فرزندان از آن مادران متعدد بودهاند.
و زينب كبرى در عقد نكاح عبد اللّه بن جعفر بن أبى طالب (1)بوده است، و عبد اللّه ازو پنج فرزند آورده:
علىّ، و جعفر، و عون أكبر، و عياص (2)، و امّ كلثوم.
و عمر خطّاب امّ كلثوم را بخواست (3)، و درين خلاف كردهاند، زيرا كه امّ كلثوم بسفا
1) . عبد اللّه فرزند جعفر بن أبى طالب، برادرزاده امير المؤمنين عليهما السلام، در حبشه هنگام هجرت پدر و مادرش اسماء بنت عميس بدنيا آمد، و در هفت سالگى اسلام آورد، پس از شهادت پدرش در مؤته پيامبر صلّى اللّه عليه و اله كفالت او را به عهده گرفت، و در دامان پيامبر پرورش يافت، از او به بزرگى و جلالت و سخاوت و كرم ياد شده است، در جنگ صفين فرماندهى بخشى از لشكريان را به عهده داشت، و در هنگام واقعه كربلا به علت بيمارى از افتخار شركت در آن محروم ماند، ليكن فرزندان خود را روانه نمود، تا در ركاب امام حسين عليه السلام شهيد شدند. او در سال 80 يا 84 يا 85 يا 90 هجرى درگذشت.
2) . در نسخه چاپى: عياض و در ديگر نسخهها «عياص»، احتمالا اين نام تصحيف «عباس» باشد و نسخهنگاران به علت تشابه ميان شكل دو نام عباس را عياص ضبط كرده، علاوه بر آن كه چنين نامى در ميان نام علويان نامأنوس است، و عمري نسّابه در «المجدى: ص 19» مىگويد: (زينب الكبرى خرجت الى عبد اللّه بن جعفر بن أبى طالب عليه السلام، فأولدها عليا و عونا و عباسا و غيرهم).
3) . موضوع ازدواج عمر بن الخطاب با امّ كلثوم، از مواردى است كه از ديرباز مورد بحث بوده است، و روايات تاريخى درباره آن گوناگون است، آن دسته از روايات كه وقوع و تحقق آن را ثابت مىكند، غالبا روايات مرسل و ضعيف و متناقض و غير قابل قبول است، و دسته ديگرى از روايات مىگويد (هو اول فرج غصب فى الاسلام). عمرى نسّابه در «المجدي فى الأنساب: ص 17» مىگويد: (خرجت امّ كلثوم بنت على من فاطمة، و اسمها رقية الى عمر بن الخطاب، فأولدها زيدا، و مات هو و امّه فى يوم واحد. و كان الشريف الزاهد النقيب الإخبارى ببغداد أبو محمد الحسن بن أحمد بن القاسم بن محمد العويد العلوى المحمدى رحمه اللّه يروى أنّ الذى تزوجها عمر شيطانة، و آخرون من أهلنا يزعمون أنّه لم يدخل بها، و آخرون يقولون: هو اول فرج غصب فى الاسلام. و المعوّل عليه من هذه الروايات ما رأيناه آنفا
خرد بوده است كه وفات يافته است.
و فضل بن شاذان نيسابورى (1)آورده است كه:
«عمر امّ كلثوم دختر جرول خزاعى را خواسته بود، مردم غلط مىكنند بامّ كلثوم كبرى، دختر امير المؤمنين علىّ» (2).
و رقيّه (3)در عقد نكاح مسلم بن عقيل بوده است، و مسلم ازو سه فرزند آورده:
عبد اللّه الشهيد بكربلا، و علىّ، و عبد اللّه.
و زينب صغرى (4)، در عقد نكاح محمّد [بن] عقيل بوده است، محمد بن عقيل ازو عبد اللّه آورده ... (5)
و امّ هانى (6)در عقد نكاح عبد اللّه أكبر ابن عقيل بوده است، و عبد اللّه اكبر ازو چهار فرزند آورده: محمّد، و عبد الرّحمن، و سلمى، و امّ كلثوم.).
1) . فضل بن شاذان بن خليل أزدى نيشابورى، مكّنى به أبو محمد، از مشايخ حديث و معتمدين محدثين و فقهاء و متكلمين اماميه، در اواسط قرن سوم هجرى است، او از اصحاب چهار امام بوده، و نزديك يكصد و هشتاد كتاب بدو نسبت دادهاند، وى در سال 260 هجرى درگذشت. (نگاه كنيد به: رجال نجاشى، تلخيص مجمع الآداب، ق 1، ج 4، ص 609).
2) . اين گفته را در كتاب الايضاح منسوب به فضل بن شاذان نيافتم، ليكن در بحار الانوار: 20/ 338 به نقل از منابع متعددى از اهل سنت آمده است.
3) . المجدى فى الأنساب: ص 18.
4) . همان.
5) . بياض در أصل به مقدار 3- 4 كلمه.
6) . عمري نسّابه در «المجدى فى الأنساب: ص 18» مىگويد: (قال أبو على: و خرجت ميمونة بنت علىّ الى عبد اللّه الأكبر ابن عقيل).
و محمّد را بكربلا شهيد كردند.
و ميمونه (1)در عقد نكاح عبد اللّه أصغر ابن عقيل (2)بوده، و عبد اللّه ازو پسرى آورد عقيل نام.
و امّ كلثوم- كه او را نفيسه مىخواندند- در عقد نكاح عبد اللّه أكبر بن عقيل (3)بود، عبد اللّه أكبر دخترى امّ عقيل نام ازو آورد.
و ميمونه (4)در عقد نكاح عبد الرحمن بن عقيل بود، و عبد الرحمن ازو دو فرزند آورد:
سعيد و عقيل.
و فاطمه (5)در عقد نكاح سعيد (6)بن عقيل بود، و سعيد ازو دخترى آورده حميده نام.
و أمامه در عقد نكاح صلت (7)بن عبد اللّه بن نوفل بن الحارث بن عبد المطلب بود، و صلت ازو دخترى آورد نفيسه نام، و در حباله او وفات يافت.
و ديكر از دختران امير المؤمنين علىّ را، ذكر وفات و تزويج نكردهاند.
پس مجموع فرزندان از ذكور و اناث: بيست و هشت نفس و وجودند، دوازده).
1) . عمري نسّابه در «المجدى: ص 18» مىگويد: (و خرجت نفيسة، و هى ام كلثوم الصغرى الى عبد اللّه بن عقيل الأصغر).
2) . در اصل: عبد اللّه بن أصغر عقيل.
3) . در اصل و ديگر نسخهها آمده است: (در عقد نكاح عبد اللّه بن مسلم عقيل بود) كه خطاست و نام (مسلم) به خطا از ناسخ يا كاتب آمده است، بلكه صحيح آن است كه در نكاح عبد اللّه بن عقيل بوده باشد.
4) . عمري نسّابه در «المجدى فى الانساب: ص 18» مىگويد: (و خرجت ميمونة بنت علىّ الى عبد اللّه الاكبر ابن عقيل)، و همسر عبد الرحمن بن عقيل را امّ هانى دانسته است.
5) . المجدى فى الأنساب: ص 18.
6) . اين نام در «المجدى فى الأنساب: ص 18»، أبى سعيد بن عقيل ضبط شده است.
7) . در ضبط اين نام اختلاف است، در «المجدى: ص 18» آمده است: (و خرجت امامة بنت على الى الصليب بن عبد اللّه بن نوفل بن حارث بن عبد المطّلب).
پسر، و شانزده دختر.
و از فرزندان أمير المومنين علىّ: حسن، حسين، و محمّد، و عمر، و عبّاس را عقب بوده است، و ديكرانرا نبوده.
و در شجره أنساب علويّه (1)، بغير ازين پنج كه ياد كرديم، پنج پسرى (2)ديكر ذكر كردهاند: عون، و عبد اللّه أصغر، و جعفر، و محمّد الأصغر، و عبد الرحمن.
و اين پنج را عقب نبوده است.
و همچنين چهار دختر در آن ذكر كردهاند:
رملة الصّغرى، و امّ أبيها الكبرى، و امّ أبيها الصّغرى، و امّ هانى.ر.
فاطمه زهرا عليها السّلم بمكّه در وجود آمده است، پس از آنك جبرئيل عليه السّلم برسول عليه السّلم آمد بپنج سال، و ماذر او خديجه است دختر خويلد الأسدى.
و أمير المؤمنين علىّ عليه السّلم بمدينه او را عقد نكاح بسته است، و در حباله خود آورده، و در آن وقت او را نه سال بود. و چون او را وفات رسيد، عمر او هجده سال و هفتاد و پنج روز بود. و بعد از وفات رسول هفتاد و پنج روز در قيد حيات بود، و اللّه اعلم.
امام حسن بمدينه در وجود آمده است، روز (1)سه شنبه پانزدهم ماه رمضان، سنه اثنتين (2)هجريّه، و بروايتى سنه ثلث (3)، سال بدر (4).
و مادر او فاطمه زهرا عليها السّلم. و در خلافت معاوية بن أبى سفيان بمدينه او را وفات رسيد، در ماه صفر سنه تسع و أربعين (5)هجريّه، و بروايتى سنه سبع و اربعين (6)، و در شجره (7)سنه اثنين و خمسين (8).
و مدّت عمر او چهل و هفت سال و يكماه بود.
و كويند كه: مدّت امامت او شش سال و پنج ماه بود، و مدت خلافت چهار ماه.
و زن او اسماء (9)ملعونه، دختر اشعث [بن] قيس (10)، بر فرموده معاويه، و مشورت
1) . شيخ مفيد رحمه اللّه در «الارشاد: 2/ 5» مىگويد: (ولد بالمدينة، ليلة النصف من شهر رمضان، سنة ثلاث من الهجرة).
2) . سال دوم هجرى.
3) . سال سوم هجرى.
4) . مقصود سال وقوع جنگ بدر كه در رمضان سال سوم بود.
5) . سال 49 هجرى.
6) . سال 47 هجرى.
7) . مقصود كتاب شجره أنساب علويّه، نوشته احمد بن احمد مادرانى است.
8) . سال 52 هجرى.
9) . اتفاق مؤرخين و تبارشناسان بر اين است كه نام همسر حضرت كه او را سمّ خورانيد «جعدة بنت الأشعث بن قيس» مىباشد، نه اسماء.
10) . اشعث بن قيس بن معدى كرب كندى، از اميران عرب پيش از اسلام، كه امارت كنده را به عهده داشت، در سال 23 قبل از هجرت بدنيا آمد، و پس از ظهور اسلام ايمان آورد، و پس از
مروان (1)، او را زهر داد تا بدان شهيد شد.
و مشهد و تربت او به بقيع است.
عدد فرزندان امام حسن بن علىّ بن أبى طالب عليه [السّلم]:
حسن (2): از ترائب و بطن خوله دختر منصور (3)بن ريان بن سيّار (4)است، و فاطمه دخترر.
1) . مروان بن الحكم بن أبى العاصى بن اميّة بن عبد شمس بن عبد مناف قرشى اموى، پدر او حكم يكى از دشمنان پيامبر صلّى اللّه عليه و اله و از سران منافقين بود، پيامبر او را از مدينة بيرون راند، و بعدها عثمان او را بازگرداند، در روايات از مروان با صفت «الوزغ بن الوزغ» (- مارمولك فرزند مارمولك) ياد شده است، پدر و پسر و خاندانشان (بنى العاص و بنى مروان) از دشمنان پيامبر و اهل بيت عليهم السلام بودند، وى از دستياران نزديك عثمان و معاويه و يزيد بود، و به تحريك او جنگ جمل براه افتاد، و در جنگ صفين بهمراه معاويه بود، مدت كوتاهى پس از كنارهگيرى معاوية بن يزيد بن معاويه به خلافت رسيد، و در سال 65 ه در دمشق به مرض طاعون به هلاكت رسيد، بعدها فرزند او عبد الملك بن مروان به خلافت رسيد.
2) . مشهور به حسن مثنى، مورخين او را به زيبايى و جمال صورت و كرم و اخلاق نيكو وصف كردهاند، و چهره او به پيامبر صلّى اللّه عليه و اله بسيار شبيه بوده است، و در خانه حضرت زهرا عليها السلام- كه هماكنون درون مسجد النبى صلّى اللّه عليه و اله است- زندگى مىكرد، او بهمراه عموى خود به كربلا رفت و مجروح گرديد، و بروايتى ديگر اسير گرديد، و اسماء بنت خارجة او را شفاعت نموده و آزاد كرد. الارشاد: 2/ ص 25.
3) . در «المجدى فى الأنساب: ص 19» و «كتاب المعقّبين: ص 59»: نام او (منظور) ضبط شده است.
4) . در اصل: ابن سيّار.
امام حسين عليه السّلم، در حباله حسن بن حسن بوده است، و چون او را وفات رسيد عمر او هشتاد و پنجسال (1)
مائة سنة، و توفى بحاجز، و هو موضع بين مكّة و المدينة).
بود.ديكر از فرزندان او:
زيد، و امّ الحسن، و امّ الخير، از ترائب و بطن امّ البشر (2)، دختر ابى مسعود بن عقبة ابن عمرو بن ثعلبه.
و زيد متولى صدقات رسول عليه السلام بود، و سليمان بن عبد الملك او را از آن معزول كردانيد، و بعد از آن عمر بن عبد العزيز ديكر باره او را والى آن كردانيد.
ديكر از فرزندان امام حسن عليه السلام:
عمر، قاسم، و أبى بكر، هر سه بكربلا شهيد آمدند.
ديكر از فرزندان او:
عبد الرحمن، و او را عقب نبود، و به أبوا (3)وفات يافت، در حالتى كه احرام حجّ گرفته بود، در صحبت عمّ خود حسين بن علىّ عليهما السلام.
و عبد اللّه عباس، و عبد اللّه جعفر.
و چون او را (4)وفات رسيد، سر و روى او بپوشانيدند، و او را حنوط ناكرده دفن كردند، زيرا كه شارع (5)رخصت نمىدهد كه محرم را كافور كنند، كه: «الحرام كالحلال الّا فيم.
1) . در «مناهل الضرب فى أنساب العرب: ص 92» آمده است: (عاش خمس و تسعين سنة، و قيل:
2) . در «كتاب المعقّبين: ص 59» آمده است: (امّ بشير، فاطمة بنت أبى مسعود عقبة بن عمرو بن ثعلبة الانصارى).
3) . ابواء: نام جايگاهى است ميان راه مكه و مدينه، كه در آن بقعه مادر پيامبر مىباشد.
4) . دنباله سخن درباره عبد الرحمن بن حسن بن علىّ عليهم السلام است، كه در حال احرام درگذشت.
5) . شارع: شرع اسلام.
الكافور». (1)
ديكر از فرزندان او:
حسين أثرم، از ترائب و بطن امّ اسحق، دختر طلحة بن عبد اللّه، و اين حسين را «طلحة الجود» لقب كرده بودند، و او را عقب نبوده است.
ديكر: امّ الحسن، و امّ عبد اللّه، و فاطمه، و امّ سلمه، و رقيه، ماذر ايشان ام الولد بود.
ديكر از فرزندان او:
عبد اللّه، و او را بكربلا شهيد كردند، و امام حسين عليه السلام دختر خود را سكينه با او عقد نكاح شرعى بسته بود، پيش از آنك ميان ايشان زفاف و عروسى واقع شود او را شهيد كردند.
و ماذر عبد اللّه، دختر سليل بن عبد اللّه، براذر جرير بن عبد اللّه بجلى (2)بوده است.
و از فرزندان امام حسن عليه السلام، حسن و زيد و عمر را عقب و نسل بوده است، و ديكرانرا نبوده، و اللّه اعلم.).
1) . يعنى مرده مسلمان را اگر محرم به حج باشد همچو ديگر مسلمانان كفن مىكنند بجز كافور.
2) . از صحابه پيامبر صلّى اللّه عليه و اله كه در سال آخر اسلام آورد، و در جنگهاى فتح ايران شركت نمود، و فرماندهى بخشى از لشكر سعد بن أبى وقاص را در جنگ قادسيه به عهده داشت، در دوره خلافت امير المؤمنين عليه السلام از طرف حضرت به سفارت نزد معاويه رفت، ليكن خيانت نموده و به معاويه پيوست، از اين رو حضرت خانه او را در كوفه آتش زد. او در سال 51 هجرى در شراة درگذشت. (سير اعلام النبلاء: 2/ 530).
حسين عليه السلام بمدينه در وجود آمده است، روز پنج شنبه، سه روز از ماه شعبان كذشته، سنه ثلث من الهجرة (1).
و در شجره: سنه اربع از سال احزاب (2).
و ماذر او فاطمه زهرا، دختر رسول خذاى است، و او را بكربلا روز دوشنبه عاشر (3)محرّم شهيد كردند، در سنه احدى و ستين (4)، و عمر او پنجاه و شش سال و پنج ماه بوده است، و بروايتى پنجاه و هفت سال، و بروايتى مدت امامت او سيزده سال و ده ماه بود، و پانزده روز.
و كشنده او- لعائن اللّه عليه، تترى مرة بعد اخرى (5)- سنان بن أنس نخعى ملعون بوده است.
و مدّت حمل امام حسين، و شير خوردن او سى ماه تمام بوده است. و شش ماه در شكم ماذر بوده است، و بيست و چهار ماه شير خورده است.
و ميان ولادت او، و ميان ولادت حسن شش ماه و ده روز بوده است.
و قبر و مشهد و تربت امام حسين عليه السلام بكربلاست.
عدد فرزندان او:
امام على اكبر (6): از ترائب و بطن شهر بانويّه، ابنة (7)يزدجرد بن شهريار بن شيرويه ابن كسرى ابرويز.
و على أصغر: كه بكربلا كشته آمد، از ترائب و بطن ليلى دختر أبى مرّة بن عروة بن مسعود بن معقب بن مالك بن كعب بن عمرو بن سعد بن عوف بن قسى.
أمّا آنچ مردم مىكويند كه: على اكبر بكربلا كشته آمد غلط است، زيرا كه چون امام حسين را شهيد كردند، على اكبر را بعد از آن پسرى آمد أبو جعفر الباقر نام، و عمر او بچهار سال برسيد.
ديكر از فرزندان او:
جعفر: و او را عقب نبوده است، و ماذر او از قضاعيّه (1)بوده است.
و عبد اللّه: و او را بكربلا شهيد كردند، ماذر او را بر كنار داشت، ناكاه تيرى از هوا درآمد و بر وجود مبارك او آمد، و بذان شهيد كشت.
ديكر: سكينه، و او را آمنه نيز نام بوده است، و از ترائب و بطن رباب، دختر إمرى القيس بن عدى بن ادريس بن جابر بن كعب بن عليم بن كلب بن ويره بوده است.
و سكينه (2)
لعمرك إنّنى لأحبّ أرضاتحلّ بها سكينة و الرباب سكينه در سال 117 هجرى در مدينة درگذشت و در بقيع دفن گرديد. (المجدى فى الأنساب:
92، الإرشاد: 2/ 135).
، زن مصعب بن زبير (3)بوده است، و بعد از كشتهشدن مصعب، زن عبد اللّهان1) . در اصل: قصاعه، و قضاعه يكى از قبايل عرب است، و نسبت به آنان قضاعيّه است.
2) . در «انساب الاشراف: 2/ 139» آمده است كه سكينه نخست به همسرى پسر عموى خود عبد اللّه بن الحسن بن على بن أبى طالب عليهما السلام درآمد، و پس از فوت او به همسرى مصعب بن الزبير و پس از كشتهشدن او، عبد الملك بن مروان از او خواستگارى نمود، ليكن او امتناع نمود، و به همسرى عبد اللّه بن عثمان بن عبد اللّه بن حكيم بن حزام بن خويلد درآمد، و پس از او أصبغ بن عبد العزيز بن مروان و دو تن ديگر از او خواستگارى كردند، كه به ازدواج نيانجاميد. سكينه مورد علاقه و محبت امام حسين عليه السلام بود، و گويند كه امام عليه السلام درباره او سروده است:
3) . مصعب بن الزبير بن العوّام، نوه عمّه پيامبر صلّى اللّه عليه و اله، در سال 26 هجرى بدنيا آمد، از فرماندهان
بن [عثمان بن عبد اللّه بن] (1)حكيم بن حزام (2)بن خويلد بن أسد بن عبد العزّى (3)بن قصى [كرديد]، و او آن كسى است كه حزاميّه را بذو نسبت ميكنند، و افتخار ايشان بخديجه دختر خويلد زن پيغمبر صلى اللّه عليه و آله است.
و قريش او (4)را از عبد اللّه [بن عثمان بن عبد اللّه بن] (5)حكيم بازستدند، زيرا كه او كفؤ (6)او نبود، و بهمسرىء او نشايست.
و عبد اللّه بن [عثمان بن عبد اللّه بن] حكيم حنّاط (7)بوده است، و از قريش بمال بيشتر.
ديكر از فرزندان حسين [بن] على عليهما السّلم:ى.
1) . افزوده از: أنساب الاشراف: 2/ 139، جمهرة النسب: 72.
2) . در اصل و ديگر نسخهها: خزام. و صحيح آن حزام است. (نگاه كنيد به: انساب الأشراف: 2/ 139).
3) . در اصل و ديگر نسخهها: عبد العزيز، كه خطاست و صحيح آن عبد العزّى مىباشد كه نياى حضرت خديجه مىباشد. (جمهرة النسب: 68).
4) . دنباله سخن درباره سكينه بنت الحسين عليه السلام است، و ضمير او اشاره به آن بانوى بزرگوار است.
5) . عبد اللّه بن حكيم بن حزام بن خويلد (نوه برادر حضرت خديجه همسر پيامبر صلّى اللّه عليه و اله) بهمراه عائشه در جنگ جمل شركت كرد، و در آن جنگ بهلاكت رسيد. و نواده او يعنى عبد اللّه بن عثمان بن عبد اللّه حكيم به همسرى سكينه بنت الحسين نائل گرديد، و به گفته كلبى در كتاب «نسب قريش: ص 72» از او فرزندى به نام عثمان آورد.
6) . كفؤ: همشأن و همرديفبودن را گويند.
7) . حنّاط: فروشنده حنطه را گويند، كه عبارت است از گندم و ديگر مواد خوراكى.
فاطمه: از بطن و ترآئب امّ اسحق، دختر طلحة بن عبيد اللّه (1)بن عثمان بن عمرو بن كعب بن سعد بن تيم بن مرّه.
و فاطمه را چند براذر و خواهر ماذرى بودهاند، مثل:
طلحة الجود، ابن الحسن بن علىّ.
و اميّه، دختر عبد اللّه بن محمد بن عبد الرّحمن بن أبى بكر.
و فاطمه را تشبيه و مانندكى بحور العين كردهاند، و ذكر تزويج و وفات او نيافتهاند. (2)
و در شجره (3)ذكر پسرى ديكر كردهاند محمّد نام، و او بكربلا شهيد آمده است.
و از فرزندان امام حسين، على أكبر، يعنى علىّ زين العابدين را عقب بوده است.ى.
1) . در أصل و ديگر نسخهها: عبد اللّه، و در ديگر منابع: عبيد اللّه آمده است، و طلحة بن عبيد اللّه بن عثمان از صحابه بزرگوار بود، كه در جنگ بدر شركت داشت، و در جنگ جمل در ركاب امير المؤمنين عليه السلام به شهادت رسيد. (جمهرة النسب: 80، الارشاد: 2/ 135).
2) . عمرى نسّابه در «المجدي: 91» درباره فاطمة بنت الحسين عليهما السلام مىگويد: (و أمّا فاطمة فخرجت الى ابن عمّها الحسن المثنّى، فأولدها ثلاثة كالغصون، فلما احتضر قال لها يا ابنة عمّ، لك بعدى من المال و الولد ما يكفيك، فاحذرى الأزواج، فان فعلت فايّاك أن تتزوجى عبد اللّه بن عمرو بن عثمان بن عفّان، فانّه عدوى و أبوه عدو أبى، و جدّه عدو جدّى، و قبيلته عدوّ قبيلتى. فلما مات الحسن رحمه اللّه، راسلها عبد اللّه و اختلف الناس في السبب، و اتفقوا على انها تزوجته، و أولدها محمد بن عبد اللّه بن عمرو العثمانى الملقّب: بالديباج. فلما قيل لها فى ذلك، قالت: ما كنت بذيّا و لا الحسن نبيّا!!).
3) . كتاب شجرة أنساب طالبيّة، نوشته احمد بن احمد مادرانى.
امام زين العابدين را به أبى محمد، و أبى بكر، و أبى القاسم أيضا (1)كنيت كردهاند. و او سنه [سبع] و ثلثين (2)هجريّه در وجود آمده است.
و ماذر او شهربانويه بنت (3)يزدجرد ملك (4)، بدرد (5)زادن و وضع حمل بامام زين العابدين عليه السّلم وفات يافت.
و امام زين العابدين در سنه خمس و تسعين (6)وفات يافته است، و عمر او پنجاه و هفت سال و چهارده روز بود.
و بروايتى ديكر: وفات او در ماه محرّم سنه اربع و تسعين (7)بوده است، و مدّت عمر او پنجاه و پنجسال، و ماذر او امّ ولد (8)بوده است، و او را سلافه خواندهاند، و نام او جهانشاه بنت يزدجرد بوده است.
و قبر و مشهد و تربت او، قبر عمّ (9)او حسن بن على عليهما السّلم ببقيع است.
1) . يعنى علاوه بر كنيه أبو الحسن، به سه كنيه ديگر هم ناميده مىشده است.
2) . سال 37 هجرى. شيخ مفيد رحمه اللّه در «الارشاد: 2/ 137» ولادت حضرت را سال 38 هجرى دانسته است.
3) . دختر.
4) . در اصل: بن ملك.
5) . در اصل: بدر.
6) . سال 95 هجرى.
7) . سال 94 هجرى.
8) . ام ولد: كنيزى كه از ارباب خود بچهدار شود را گويند.
9) . يعنى در نزديكى قبر عموى خود مدفون گرديد. و شيخ مفيد رحمه اللّه در «الارشاد: 2/ 138» مىگويد: (و دفن بالبقيع مع عمّه الحسن بن على عليهما السلام).
عدد اولاد او، كه ايشانرا أسباط (1)نام نهادهاند
محمّد الباقر.
و حسن، و او را عقب نبوده است.
و حسين أكبر، لا عقب له (2).
و عبد اللّه (3)جدّ حمزه و كوكبيّه (4).
و علىّ، جدّ أفطسيّه (5).
ماذر ايشان: امّ عبد اللّه، دختر حسن بن علىّ عليهما السّلم.
ديكر از فرزندان امام أبى الحسن عليه السّلم:
عمر: جدّ شجريّة (6).
و زيد (7): جدّ زيديه، و بكوفه شهيد آمد.ال
1) . أسباط، جمع «سبط» فرزندان و نوادگان دخترى را گويند، از اين رو علت چنين نامگذارى درباره فرزندان صلبى امام زين العابدين عليه السلام، از مصنّف تاريخ قم نامعلوم است، و در هيچ منبع ديگرى بدان اشاره نشده است.
2) . يعنى او را عقب نبوده است.
3) . مشهور به عبد اللّه الباهر.
4) . مقصود حمزة القمى، و حسين كوكبى است، كه مادر آنها رقيه دختر جعفر بن محمد بن اسماعيل بن جعفر بن محمد الصادق عليهما السلام بود، و بعدها مصنّف به تفصيل درباره آنان سخن مىگويد.
5) . أفطس: لقب يكى از خاندانهاى حسينى است، كه بعدها درباره برخى از افراد آنان سخن خواهد آمد.
6) . دو تن از خاندانهاى علوى، كه بعدها درباره آنان سخن خواهد آمد.
7) . زيد بن على بن الحسين عليهما السلام، از امامزادگان والا مقام كه به علم و فضل و شجاعت مشهور بود، در سال 79 هجرى متولد شد، نخست ساكن كوفه بود، و به درس و تدريس اشتغال
و حسين أصغر: جدّ السيلقيّة (1).
و در شجره جز ازينها: عبد الرّحمن، و سليمن؛ و قصّه و ذكر اينها نيافتهاند (2).).
محمد باقر عليه السّلام سنه سبع و خمسين (1)از ماذر در وجود آمده است، و ماذر او امّ عبد اللّه، دختر حسن بن علىّ بن أبى طالب عليهم السّلم است.
و محمّد باقر، اوّل كسى است كه نسب ولادت او از جهت ماذر و پذر، بحسن و حسين ميرسد (2).
و او بمدينه در ماه ذى الحجّة سنه أربع عشر و مائه (3)وفات يافته است.
و بروايتى: سنه سبع عشر و مائه (4).
و او را پنجاه و هفت سال بوده است، و بروايتى شصت پنج سال و چند ماهى، و بروايتى شصت و سه سال.
و مدّت امامت او بيست و يكسال بوده است، و بروايتى بيست و چهار سال.
و او در (5)قبر پذرش و جدّش ببقيع مدفونست.
عدد اولاد او:
جعفر الصّادق، و علىّ، و عبد اللّه، و زينب، و امّ سلمه (6)كه او را زينب نام
1) . سال 57 هجرى.
2) . شيخ مفيد رحمه اللّه در «الارشاد: 2/ 158» مىگويد: (هو هاشمى من هاشمييّن، و علوي من علوييّن). و عمرى نسّابه در «المجدى: 94» مىگويد: (و هو اول من جمع ولادة الحسن و الحسين عليهما السلام).
3) . سال 114 هجرى.
4) . سال 117 هجرى.
5) . يعنى در كنار قبر پدر و جدش مدفون است.
6) . اين بانو همسر محمد الأرقط ابن عبد اللّه الباهر ابن على بن الحسين زين العابدين عليهما السلام بود.
1) . عمرى نسّابه در «المجدى: 94» درباره اولاد امام باقر عليه السلام مىگويد: (امّ سلمه، خرجت الى الأرقط فولدت له اسماعيل، و زينب الصغرى خرجت الى عبيد اللّه بن محمد بن عمر بن على ابن أبى طالب عليه السلام، و جعفر الصادق عليه السلام، و عبد اللّه أولد و انقرض، و على كانت له بنت، و زيد و عبد اللّه ابن الثقفيّة درج، و ابراهيم ابن الثقفيّة أيضا درج، و العقب من جعفر عليه السلام وحده).
امام جعفر صادق عليه السّلم سنه ثلث و ثمانين (1)در وجود آمده است، و او از ترآئب و بطن امّ فروه، دختر قاسم بن محمد بن أبى بكر (2)
از سويى پدر او قاسم بود كه از فقيهان مدينه بشمار مىرفت، و قاسم فرزند محمد بن أبى بكر بود كه هنگام چهار سالگى پدرش ابو بكر فوت كرد، و مادرش اسماء بنت عميس به همسرى امير المؤمنين عليه السلام نائل گرديد، و محمد در دامن و خانه امير المؤمنين پرورش يافت، از اين رو حضرت درباره او مىفرمود: (محمد ولدى من صلب أبى بكر)، محمد از فرماندهان لشكر امير المؤمنين در جنگهاى او بود و به ولايت مصر منصوب شد، و معاويه او را با خورانيدن سم به قتل رساند، و عائشه خواهر ناتنى او بشمار مىرود.
اما از سوى مادر: مادر امّ فروه، اسماء دختر عبد الرحمن بن أبى بكر بود.
و سيد جعفر أعرجى در «مناهل الضرب: ص 389» مىگويد: (و امّه امّ فروة بنت القاسم بن محمد بن أبى بكر، و امّها اسماء بنت عبد الرحمن بن أبى بكر، و الى ذلك أشار الصادق عليه السلام بقوله: «ولّدنى أبو بكر مرتين).
بوده است.و وفات او بمدينه، در ماه شوّال سنه ثمان (3)و اربعين و مائه (4)بود.
و مدّت حيوة او شصت و پنج سال، و مدّت امامت او سى و سه سال و ده ماه بود، و در قبر پذرش مدفونست (5)، و درين قبر حسن بن علىّ بن أبى طالب، و علىّ بن الحسين، و محمّد بن على، و جعفر بن محمّد عليهم السلام ببقيع مدفونند.
عدد اولاد او:
اسمعيل (1).د.
1) . اسماعيل بن جعفر الصادق عليه السلام كه شيخ مفيد در «الارشاد: 2/ 209» درباره او مىگويد: (كان اسماعيل اكبر اخوته، و كان أبوه عليه السلام شديد المحبّة له و البرّ به و الإشفاق عليه، و كان قوم من الشيعة يظنّون أنه القائم بعد أبيه و الخليفة له من بعده، اذ كان اكبر اخوته سنا و لميل أبيه اليه و اكرامه له، فمات في حياة أبيه بالعريض، و حمل على رقاب الرجال الى أبيه بالمدينة حتى دفن بالبقيع. و روي أنّ أبا عبد اللّه خرج عليه جزعا شديدا، و حزن عليه حزنا عظيما، و تقدم سريره بلا حذاء و لا رداء، و أمر بوضع سريره على الارض قبل دفنه مرارا كثيرة، و كان يكشف عن وجهه و ينظر اليه، يريد عليه السلام بذلك تحقيق أمر وفاته عند الظانين خلافته له من بعده، و ازالة الشبهة عنهم في حياته. و لمامات اسماعيل- رضى اللّه عنه- انصرف عن القول بامامته بعد أبيه من كان يظن ذلك فيعتقده من أصحاب أبيه عليه السلام، و أقام على حياته شر ذمة لم تكن من خاصّة أبيه و لا من الرواة عنه، و كانوا من الاباعد و الأطراف). (نگاه كنيد به: المجدي في الأنساب: 96). به رغم ورود روايات فراوانى در وفات اسماعيل در زمان حيات امام جعفر صادق عليه السلام، اسماعيليّه اعتقاد به زندگانى او نمودند، و او را امام پس از پدرش دانستند، اسماعيليّه كه يكى از مذاهب شيعه بشمار مىرود، و به شيعه شش امامى نيز مشهور مىباشند، (همراه با مذهب زيديه) يكى از كهنترين مذاهب شيعه مىباشد كه همچنان پابرجاست، و در يمن و عربستان و هند و آفريقا پيروانى دارد، و خلافت فاطمى در مصر بر اساس معتقدات اين مذهب برپا گرديد. قبر اسماعيل پيشتر در بيرون قبرستان كنونى بقيع قرار داشت، و داراى بقعهاى بود كه بنام او مشهور بود، پدرم شهيد آية اللّه حاج شيخ احمد انصارى قمى كه در سال 1354 شمسى به حج مشرف شده بود، نقل فرمود كه چند بار به زيارت قبر او رفتم، و اين بقعه در مشرق مسجد النبى صلّى اللّه عليه و اله ميان مسجد و بقيع قرار داشت، تا اين كه روزى كارگران را در حال تخريب بقعه (جهت توسعه فضاى پيرامون مسجد النبى) ديدم، و سپس جنازه او را كه سالم از قبر بيرون آورده شده بود ديدم كه با تشريفات خاصى به درون بقيع برده، و در شمال غربى بخش كهن بقيع دفن نمودند. امروزه قبر او كه با چند قطعه سنگ علامتگذارى شده در شمال شرق قبر مطهر امامان معصوم عليهم السلام قرار دارد.
و عبد اللّه (1)، و او را عقب نبوده است،
و امّ فروه.
ماذر ايشان، فاطمه دختر حسين بن الحسن بن علىّ بن أبى طالب است (2).
ديكر از فرزندان:
موسى (3)، و اسحق (4)، و محمّد (5)، و فاطمه.
ماذر ايشان امّ ولد بوده است، نام [او] حميده بربريّه (6).
و ديكر: على (7)، و ماذر او را ياد نكردهاند.(و
1) . در «المجدى: 95» آمده است: (عبد اللّه الأفطح، قال بعض الرواة اكبر ولد أبيه ... ادعت الشيعة فيه الامامة، و يقال لأصحابه: الفطحيّة).
2) . در «الارشاد: 2/ 209» شيخ مفيد آورده است: (فاطمة بنت الحسين بن على بن أبى طالب عليهما السلام)، ليكن در «عمدة الطالب: 233» آمده است: اين بانو، فاطمة بنت الحسين الأثرم ابن الامام الحسن بن على بن أبى طالب مىباشد، كه اين صحيح است.
3) . حضرت موسى بن جعفر الكاظم عليهما السلام.
4) . عمري در «المجدى: 98» درباره او مىگويد: (و اسحاق بن جعفر الصادق عليه السلام، ولد بالعريض و مرض و زمن، و كان محدثا ثقة فاضلا، و يقال لأصحابه: الفطحيّة).
5) . شيخ مفيد در «الارشاد: 2/ 211» مىگويد: (كان محمد بن جعفر شجاعا سخيّا، و كان يصوم يوما و يفطر يوما، و يرى رأى الزيديه فى الخروج بالسيف). همسر او خديجة بنت عبد اللّه بن الحسين بود، او در سال 199 هجرى بر عليه مأمون در مكه قيام نمود، ليكن شكست خورد، و او را نزد مامون به خراسان بردند، و او از او درگذشت، و او را اكرام نمود، و سالها نزد او زندگى كرد، و در خراسان درگذشت.
6) . ساكنان اصلى كشور مراكش را بربر گويند، كه مردانى جنگاور و شجاع بودهاند، و در فتح اندلس و بخشهايى از آفريقا شركت داشتند، و حميده از اهالى اين سرزمين مىباشد.
7) . او مشهور به على بن جعفر عريضى است، كه يكى از فاضلترين فرزندان امام صادق عليه السلام پس از برادرش موسى بن جعفر عليهما السلام بود، شيخ مفيد در «الارشاد: 2/ 214» درباره او مىگويد: (و
و در شجره، بغير ازينها:
از پسران: عباس لا عقب له (1).
و از دختران: امّ كلثوم، و بريهه، و كريمه، و اسما، و فاطمه صغرى ذكر كردهاند.
و از فرزندان امام جعفر صادق، اسمعيل و موسى و اسحق و على را عقب بوده است، و بس.د.
1) . يعنى او فرزندى نياورد.
امام موسى كاظم عليه السّلم بأبوا (1)، سنه ثمان و عشرين و مائه (2)در وجود آمده است (3).
و بروايتى ديكر: روز يك شنبه، هفت روز از ماه صفر كذشته، سنه تسع و عشرين و مائه (4).
و شيعه او را بعبد الصّالح نام نهادهاند، و ماذر او حميده بربريّه است (5).
و امام أبى [الحسن] موسى كاظم را، أبو الحسن، و أبو ابراهيم، و أبو حمزه كنيت بوده است (6)، و جون خذآىء عزّ و جل رضا را عليه السّلم بذو داد، امام موسى كاظم فرمود كه:
«من بكنيت خود بر پسرم على بخل كردم، ازين وقت كنيت كنيد مرا بأبو ابراهيم، و أبى الحسن، و أبى حمزة، و أبى علىّ».
و رشيد او را از مدينه ببرد، و با او بوده تا بكعبه، و چون براه بصره بازكرديد، او را بنزديك عيسى بن جعفر بن منصور (7)بازداشت، و پس از آن او را در روز بيستم شوّال، سنه
1) . أبواء منطقهاى است در ميانه راه مكه و مدينه، در 30 كيلومترى مشرق رابغ، در نزديكى ميقات جحفه، كه در نزديكى آن واقعه غدير خمّ انجام پذيرفت. در ابواء آرامگاه آمنه بنت وهب، مادر گرامى پيامبر صلّى اللّه عليه و اله قرار دارد.
2) . سال 128 هجرى.
3) . الارشاد: 2/ 215.
4) . سال 129 هجرى.
5) . در «مناهل الضرب: ص 392» آمده است: (و يكّنى أبا الحسن و أبا ابراهيم، و امّه امّ ولد اسمها حميدة من اهل المغرب، و قيل: اسمها نباته).
6) . الارشاد: 2/ 215، مناهل الضرب: 392.
7) . والى بصره.
تسع و سبعين و مائه (1)ببغداد فرستاد، و بنزديك سندىء (2)بن شاهك (3)محبوس كرد، و روز جمعه پنج روز از ماه رجب كذشته، سنه ثلث و ثمانين و مائه (4)ببغداد وفات (5)يافت، پس از7.
1) . سال 179 هجرى.
2) . در اصل: سيدىء، كه خطاست.
3) . يادى از او در هيچ يك از منابع مورد مراجعه نيامده، و از گفته مؤرخين برمىآيد كه او يكى از صاحب منصبان، و از نزديكان مورد اعتماد هارون الرشيد در بغداد بوده است. و به احتمال قوى (با توجه به نام پدرش كه شاهك/ تصغير شاه/ بوده) او همچون برامكه از ايرانيان خدمتگزار در دستگاه خلافت بوده، و با خاندان برمكيان، يا خصوص فضل بن يحيى برمكى خصومت و دشمنى داشته است، شيخ مفيد در «الارشاد: 2/ 241» هنگام گزارش وقايع دستگيرى موسى بن جعفر عليهما السلام و زندانىشدن آن حضرت در منزل فضل بن يحيى، و پيامدهاى آن مىگويد: (و أمر (العباس بن محمد) بالفضل فجّرد و ضربه السندى بين يديه مائة سوط). سندى بن شاهك در تمامى منابع اماميه به علت زندانىكردن امام در منزل خود، و فشار و سختگيرى فراوانى كه بر آن حضرت وارد كرد، و سپس به طور مستقيم در به شهادت رساندن آن حضرت (به وسيله خورانيدن سمّ، يا ريختن سرب گداخته در گلوى آن حضرت) مورد لعن و نفرين و مذمت قرار دارد، به گفته ذهبى در «سير اعلام النبلاء: 6/ 273» سندى خواهرى داشت نيكوكار و باايمان، كه در دوره زندانىبودن حضرت در منزل سندى بدو خدمت مىكرد، و روايتى از او در عبادتهاى طولانى حضرت نقل شده است، همچنين از عبد السلام بن سندى بن شاهك، روايتى درباره وقايع پس از شهادت امام آمده است، كه آنان براى سرپوش نهادن بر جنايت خود جماعتى از عدول را از كرخ (منطقه شيعهنشين بغداد) آورده و جنازه امام را به آنها نشان دادند، كه حضرت به مرگ طبيعى از دنيا رفته است. يكى از نوادگان او به نام ابو الفتح محمود بن الحسين بن السندى بن شاهك، معروف به كشاجم است از شاعران دوستدار اهل بيت عليهم السلام بشمار مىرود.
4) . سال 183 هجرى.
5) . به اتفاق تمامى مؤرخين و سيرهنگاران، حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام در زندان هارون به شهادت رسيد. برخى اين جنايت را به سندى بن شاهك، و برخى ديگر به يحيى بن خالد برمكى نسبت مىدهند، عمري نسّابه در «المجدى: 106» مىگويد: (فأمر يحيى بن خالد السندى بن شاهك، فلفه في بساط و غمّ عليه حتى مات عليه السلام)، نگاه كنيد به: الارشاد: 2/ 244، عمدة الطالب: 177.
آنك چهار سال و چند ماه محبوس بود.
و عمر او پنجاه و چهار سال بوده است، و بروايتى پنجاه و پنج سال.
و مدّت امامت او سى و پنجسال و چند ماه، و قبر و تربت او بمقابر قريش (1)است، در جانب غربى ببغداد.
عدد اولاد او (2)
على الرّضا، و ابراهيم، و فضل، و عبّاس، و اسمعيل، و احمد، و محمد، و عبد اللّه، و عبيد اللّه، و حسن، و حسين، و جعفر، و حمزه، و هرون، و داود، و سليمان، و اسحق، و قاسم، و جعفر.د.
1) . در سال 146 هجرى ساختمان شهر بغداد، بدست أبو جعفر منصور عباسى، در غرب رودخانه دجله به پايان رسيد، و او پايتخت خود را از شهر هاشميه بدان انتقال داد. و در شمال اين شهر زمينى را براى دفن مردگان قريش و بنى هاشم برپا نمود، و يكى از نخستين كسانى كه در آن دفن شدند؛ جعفر پسر منصور بود، بعدها امام كاظم و امام جواد عليهما السلام در آن دفن شدند، و بتدريج گورستان «مقابر قريش» نام خود را به «مشهد الكاظميين» يا «كاظمين» تغيير داد. محدوده كنونى صحن مطهر كاظمين همان مقابر قريش كهن است، و صدها تن از امراء و بزرگان و وزراء و علماء طى دوازده قرن گذشته در آن دفن شدهاند.
2) . در شمارش تعداد فرزندان حضرت كاظم عليه السلام ميان مورخين اختلاف است، عمري نسّابه در «المجدى: 106» تعداد آنها را سى و هفت دختر، و بيست و دو پسر، كه مجموع آنها پنجاه و نه فرزند است آورده، اما شيخ مفيد رحمه اللّه در «الارشاد: 2/ 244» مجموع آنها را سى و هفت فرزند دانسته است، و نام 19 دختر و 18 پسر را آورده است. و ابن عنبه در «عمدة الطالب: ص 177»، و سيد جعفر أعرجى در «مناهل الضرب: 392» آنان را شصت فرزند، سى و هفت دختر و بيست و سه پسر دانسته است. و أبو نصر نجارى (متوفاى سال 357 ه) در «معالم أنساب الطالبيين: 141» آنان را چهل فرزند، هجده پسر و بيست و دو دختر دانسته است. علاوه بر اين اختلاف در تعداد فرزندان، مؤرخين و نسبنگاران در نام اين فرزندان نيز اختلاف كردهاند، هم چنين در نام و تعداد فرزندانى كه نسل آنها ادامه يافت اختلاف وجود دارد.
و امّ فروه، و امّ أبيها، و محمودة، [و] امامه (1)، و ميمونه، و عليّه، و فاطمه، و امّ كلثوم، و آمنه، و زينب، و [امّ] عبد اللّه، و امّ القسم، و حكيمه، و أسما، و صرحه (2).
ماذر ايشان امّ ولد بوده است، و عدد ايشان در شجره بيست و دو دختراند.
پس مجموع فرزندان او: چهل نفس و وجوداند، و از پسران او دوازده پسر را عقب بوده است، و اللّه أعلم بالصّواب.ت.
امام على بن موسى الرّضا عليهما السلام و الاكرام، (1). سال 153 هجرى.(2). سال 151 هجرى.(3)(روز آدينه، پانزده روز از ماه ذى القعدة كذشته، سنه ثلث و [و خمسين و مائة] (2)- و بروايتى: سنه احدى و خمسين [و مائة] (3) در وجود آمده است- پس از وفات امام صادق عليه السّلم به پنج سال.
و بروايتى: سنه ثمان و اربعين [و مائة] (4).
و ماذر او كنيزك بوده است نجمه نام، و بروايتى امّ البنين (5)
(امّه امّ ولد يقال لها تكتم). و قبر اين بانوى بزرگوار در قبرستان مشربه امّ ابراهيم در منطقه العوالى، در مدينه منوّره قرار دارد.
.و مأمون رضا عليه السّلم را از مرو بمدينه، در صحبت رجاء بن [أبى] الضّحاك (6)
1) . در اصل يك ورقافتادگى دارد كه از نسخة
2) و
3) و چاپى تكميل گرديده است.
4) . سال 148 هجرى، و شيخ مفيد در «الارشاد: 2/ 247» همين روايت را اختيار فرموده است.
5) . در نام مادر بزرگوار امام رضا عليه السلام اختلاف شده است، عمري نسّابه در «المجدى: 128» نام اين بانو را: (ام ولد اسمها سلامة، بالتخفيف فى اللّام) دانسته است، و شيخ مفيد رحمه اللّه در «الارشاد: 2/ 247» او را امّ البنين دانسته است، و در «معالم انساب الطالبيّه: 144» آمده است:
6) . رجاء بن أبى ضحاك جرجرانى، از عمّال دولت عباسى، كه در زمان مأمون رئيس ديوان خراج گرديد، و سپس در ايام المعتصم باللّه به رياست خراج دمشق، و در ايام الواثق باللّه به رياست خراج لشكر دمشق و اردن رسيد، وى در سال 226 ه به دست على بن اسحاق كشته شد (نگاه كنيد به: الاعلام زركلى، لغتنامه دهخدا: ماده رجاء)، شيخ مفيد در «الارشاد: 2/ 259» متولى احضار امام از مدينه به طوس را عيسى بن يزيد الجلودي دانسته است، مىگويد: (و كان المأمون قد أنفذ الى جماعة من آل أبى طالب، فحملهم اليه من المدينة، و
براه بصره و فارس و اهواز (1)
يكى: مدينه به بصره، و از راه سوق الاهواز به سمت فارس، و سپس از راه كوير و بيابان ميان ايالتهاى فارس و خراسان كه به مرو ختم مىشد.
دوم: از مدينه به سمت كوفه، و سپس مدينة السلام بغداد، و سپس به سمت بلاد جبل كه از قم و رى و خراسان مىگذشت، و بالاخره به مرو منتهى مىشد.
و مأمون راه نخست را انتخاب كرد، زيرا كوفه و بغداد و قم سه شهرى بود كه علويان و شيعيان فراوانى در آن ساكن بودند، و عبور امام از آنها مخاطرهآميز بود.
[خواست]، و از براى او در آخر سنه مأتين (2)بيعت بولايت عهد بستد.و امام علىّ بن موسى الرّضا عليهما السّلم را بطوس زهر داد، و روز دوشنبه شش روز از ماه صفر مانده، سنه ثلث و مأتين (3)مدفون آمد.
و عمر او چهل و نه سال و چند ماه بوده است، و مدّت ولايت (4)عهد دو سال و چهارد.
ماه. و قبر و تربت او بديهيست از ديهاى طوس، كه آنرا سناباد ميخوانند، بنزديك نوقان، در سراى حميد بن عبد الحميد الطّائى الطوسى (1)
حوادث سال 193 ه) نام او نخست (جنيد بن عبد الحميد) ضبط شده، و سپس او را (حميد بن أبى غانم الطائى) مىداند، و در برخى ديگر از منابع (الارشاد: 2/ 271) اين نام (حميد بن قحطبة) آمده است.
، در پهلوى (2)رشيد.و دعبل (3)
مدارس آيات خلت من تلاوةو منزل وحى مقفر العرصات
شاعر، در آنك قبر رشيد و امام علىّ بن موسى الرّضا بجنب يكديكرند،ت1) . در ضبط نام صاحب سرايى كه در آن هارون دفن شد اختلاف است، در «تاريخ طبرى:
2) . شيخ مفيد در «الارشاد: 2/ 271» مىفرمايد: (و فيها قبر هارون الرشيد، و قبر أبى الحسن عليه السلام بين يديه في قبلته). يكى از بزرگان كه هنگام ترميم سردابه مدفن مطهر حضرت عليه السلام حاضر بود، براى من نقل كرد كه درون سرداب كه در زير ضريح قرار دارد، صورت سه قبر قرار دارد، در قسمت بالا (نزديك جايگاهى كه امروزه به بالا سر مشهور است، و پيشتر به نام مسجد الرأس ناميده مىشده است) قبر مطهر امام عليه السلام كه با كاشيهاى سبز پوشيده شده است، و در پايين پاى حضرت قبر هارون (دقيقا در زير گنبد كه به قبه هارونى مشهور است)، و در ميانه اين دو، قبر سومى قرار دارد كه متعلق به يكى از شاهزادههاى تيمورى مىباشد. و در نزديكى قبر اين شاهزاده صورت درى (كه بعدها پوشيده شده است) و راهرويى است كه به صحن كهنه مىرفته است.
3) . حسن يا (عبد الرحمن) يا (محمد) ملقّب به دعبل بن على بن رزين بن عبد اللّه بن بديل بن ورقاء خزاعى، از شعراء و اديبان مشهور عرب، كه به كلام و حديث و تاريخ نيز آگاه بود، در سال 148 هجرى در كوفه زاده شده، و در بغداد زندگى كرد، از سالهاى جوانى به سرودن شعر روى آورد، و به شهرها و سرزمينهاى اسلامى، از آن جمله به حجاز و مصر و رى و خراسان سفر كرد، و چندين سفر به شهر قم نمود، كه همه ساله بدو هدايا و اموال فراوانى مىدادند. در خراسان هنگام ولايتعهدى امام رضا عليه السلام حضور داشت، و قصيدهاى سرود. او از شيعيان پاك نهاد بود، و به مصاحبت امام كاظم و امام رضا و امام جواد عليهم السلام نائل آمد، و در سال 246 هجرى در نزديكيهاى اهواز به شهادت رسيد. از او اشعار و قصائد متعددى در مدح اهل البيت عليهم السلام بر جاى مانده است، كه مشهورترين آنها قصيده تائيه اوست، كه در آغاز آن آمده است:
شعرى (1)
20/ 138، بشارة المصطفى: 309- 301، امالى شيخ طوسى: 61 و 62).
كفته است، و آن اينست:شعر
أرى أميّة معذورين إن عذروا (2)و لا أرى لبنى العبّاس من عذر
[أبناء حرب و مروان و أسرتهمبنو معيط ولاة الحقد و الوغر] (3)
قوم قتلتم على الإسلام أوّلهمحتّى اذا استمكنوا جازوا على الكفر
أربع بطوس على قبر (4)الزكىّ بهإن كنت تربع من دين (5)على وطر
قبران فى طوس: خير النّاس كلّهمو قبر شرّهم، هذا من (6)العبر
ما ينفع الرّجس من قرب الزّكى و لاعلى الزكىّ بقرب الرّجس من ضرر (7)
هيهات كلّ إمرىء رهن بما كسبتله يداه، فخذ ما شئت أو فذر د.
1) . اين قصيده داراى 24 بيت است، كه مصنّف تاريخ قم تنها 6 بيت آن را (ابيات 18- 24) آورده است، و تمامى آن در «ديوان دعبل بن علىّ الخزاعى: ص 198- 195» آمده است، كه مىگويد: (قال يصف ما أصاب آل البيت من مصائب و يذكر الامام الرضا). علاوه براين به گفته دكتر مدرسى طباطبايى در (كتابشناسى آثار مربوط به قم: ص 23) به اين قصيده در منابع زير اشاره شده: (معجم البلدان: 4/ 50، عيون اخبار الرضا: 359، زهر الآداب: 1/ 101- 102، روضة الواعظين: 203، مواسم الأدب: 1/ 175 و 2/ 139، معاهد التنصيص: 2/ 204، الأغانى:
2) . در ديوان دعبل بن على خزاعى: ص 197: قتلوا.
3) . افزوده از ديوان دعبل.
4) . در اصل: قرب.
5) . در اصل: طين.
6) . در اصل: على.
7) . اين بيت و بيت پيشين، از ديرباز بر پيشانى مسجد بالا سر، درون حرم امام رضا عليه السلام و در برابر ضريح مطهر آن بزرگوار بر روى كاشى قرار دارد.
عدد اولاد او
محمد، و موسى و او را عقب نبوده است، و چند دختر كه نامهاى ايشان ذكر نكردهاند و نيافته، و اللّه أعلم.
امام محمّد تقى عليه السّلم روز آدينه، نيمه ماه رمضان در وجود آمده است- و بروايتى نوزده روز از ماه رمضان كذشته- سنه خمس و تسعين و مائه (1).
و ماذر او سبيكه نوبيّه (2)است، و بروايتى صفّيه از جهينه (3).
و كويند كه: نام او حصانة و درّه بوده است، و رضا عليه السّلم او را خيزران (4)
خيزران، من مولّدات المدينة).
نام نهاده بوده است، و او از خاندان امّ ابراهيم (5)ابن رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله بوده است.و محمد تقى عليه السلام از آنهاست كه در كهواره سخن كفته است، و در حالت كودكى و خردى (6)از طرف حق سبحانه و تعالى حكمت و دانش بدو آمده است (7).
1) . سال 195 هجرى.
2) . نوبه، يكى از ولايتها و استانهاى كشور سودان مىباشد.
3) . در نسخه چاپى: جهنيّه. و جهينة يكى از قبايل عرب است.
4) . أبو نصر بخاري در كتاب «سرّ الأنساب العلوية: ص 146» آورده است: (امّه ام ولد يقال لها:
5) . يكى از همسران پيامبر صلّى اللّه عليه و اله، كه نام او ماريه قبطيّه بوده است. بنا به گفته مؤرخين اين بانوى بزرگوار را مقوقس حاكم اسكندريه، در سال 7 هجرى به پيامبر هديه نمود. او زنى با ايمان و پارسا و دوستدار پيامبر و خاندان او بود، و از زيباترين زنان پيامبر شمرده مىشد، او مادر ابراهيم تنها فرزند پسر رسول خدا صلّى اللّه عليه و اله بود، كه در كودكى درگذشت. عايشه- ديگر همسر پيامبر- او را دشمن بود، از اين رو پيامبر او را در مزرعهاى در العوالى- بيرون مدينه- كه به مشربه امّ ابراهيم مشهور است، جاى داد. وى در دوره خلافت عمر در سال 16 هجرى درگذشت، و در بقيع دفن گرديد. (الاصابة في تمييّز الصحابة: 8/ 185).
6) . در ديگر نسخهها: خوردى.
7) . شيخ مفيد رحمه اللّه در «الارشاد: 2/ 294- 281» بابى را جمع نموده است، به نام (طرف من الأخبار عن مناقب أبى جعفر عليه السلام و دلائله و معجزاته)، و در آغاز مىگويد: (و كان
و معتصم او را ببغداد فرستاد، دو شب از ماه محرم مانده بود، سنه عشرين و مائتين (1)كه ببغداد رسيد، و در بغداد در آخر ذى قعده (2)همين سال او را وفات برسيد.
و بروايت عبّاسي (3)
در نسخه (2) و (3) ضبط اين نام عيّاشى آمده است، كه ظاهرا خطاست، و در چهار مورد ديگر در تاريخ قم مصنّف از كتاب عبّاسى نقل كرده است، و نام اين كتاب أخبار الدولة العباسيّة است، نوشته أبو على احمد بن اسماعيل بن سمكة البجلى القمى (اوائل قرن چهارم) كه به كوشش الدورى و المطلبى در سال 1971 در بيروت به چاپ رسيد. درباره اين كتاب و نويسنده آن، دكتر سيد حسين مدرسى طباطبايى در «ميراث مكتوب شيعه: دفتر اول، ص 490 پاورقى شماره 112» مىگويد: (به نظر مىرسد موشه شارون نخستين كسى بود كه ضمن مقالهاى كه در سال 1973 انتشار يافت اظهار كرده (چنان كه در كتابش با عنوانBlack( Banners From The East :233 -236 آمده) است كه كتاب مورد بحث جزئى از كتاب العبّاسى است كه حسن بن محمد قمى در تاريخ قم: 145- 146- 200- 236- 237 از آن نقل كرده است، زيرا دو نقل أخير در متن چاپ شده آمده است. نقل ديگرى از مؤلف كتاب العباسى أبو على احمد بن سمكة نحوى در تاريخ قم: 217- 218 تقريبا به طور يقينى از همين كتاب مىباشد، گر چه به آن تصريح نشده است ... در داستانى كه در تاريخ قم: 27- 218 آمده، وى مصاحب أبو مسلم محمد بن بحر اصفهانى در ديدار از علويان سرشناس قم بوده، زمانى كه وى به عنوان حاكم در سال 309 به اين شهر وارد شده است).
: روز شنبه پنجم ذى الحجّه.).و عمر او بيست و پنجسال و سه ماه و دوازده روز بوده است.
و بروايتى: بيست و دو روز.
و بروايتى: دو ماه و بيست و سه روز (1). عمري نسّابه در «المجدى: 128» مىگويد: (زوّجه المأمون بنته امّ الفضل، و نقلها الى المدينة) و شيخ مفيد رحمه اللّه در «الارشاد: 2/ 281» مىگويد: (فزوّجه المأمون ابنته امّ الفضل، و حملها معه الى المدينة، و كان متوفرا على اكرامه و تعظيمه و اجلال قدره).(2).
و مدّت امامت او هفده سال و نه ماه.
و كويند كه: زن او امّ الفضل (2) دختر مأمون، زهر در سوراخ ذكر (3)او كرد، و او بدان شهيد شد (4)
إنّه مضى مسموما، و لم يثبت بذلك عندى خبر فأشهد به). اما مشهور نزد مورخين اماميه آن است كه حضرت بوسيله سمّ به شهادت رسيده است، چنانكه عيّاشى در «تفسير»: ج 1/ 320، و ابن شهر آشوب (به نقل از ابن عيّاش) در «المناقب: 4/ 379» بدان اشاره كردهاند.
. و او بجنب جدّ خود، موسى بن جعفر عليهما السّلم در مقابر قريش مدفونست، و ميان قبر او و قبر جدّش موسى بن جعفر عليهما السّلم ديواريست (5).).1) . در نسخة
2) : دو ماه و بيست روز.
3) . ذكر: آلت مردانگى.
4) . شيخ مفيد در به شهادت رسيدن امام ترديد دارد، و در «الارشاد: 2/ 295» مىگويد: (و قيل:
5) . تا سالهاى پايانى قرن چهارم هجرى، بقعه هر يك از دو امام عليهما السلام در اتاق جداگانهاى با گنبدى از چوب ساج قرار داشته است، ليكن پس از آتشسوزى سال 446 ه، و سيل بنيان افكن سال 466 ه، ساختمان بقعه تجديد بنا گرديد، و ديواره ميان دو اتاق برداشته شده، و بر روى دو قبر مطهر گنبد و صندوق قيمتى قرار داده شد، مهمترين بازسازى در آن دوره را ابو الفضل براوستانى قمّى در سال 490 هجرى انجام داد. و پس از آن شاه اسماعيل صفوى، و سپس فرهاد ميرزا در دوره قاجاريّه، كه همچنان شكوه و عظمت و زيبايى خيرهكننده آن برقرار است. (تاريخ المشهد الكاظمى: 24- 35).
عدد أولاد او) (1):
علىّ عسكرى، و موسى جدّ رضائيه بقم، و خديجه، و حكيمه، و امّ كلثوم (2)
(محمدا، و عليا، و موسى، و الحسن، و حكيمه، و بريهة، امامة، و فاطمه). اما شيخ مفيد در «الارشاد: 2/ 295» اولاد حضرت را: على، موسى، فاطمة، و امامه دانسته است.
.و ماذر ايشان امّ ولد بوده است.ت.
امام أبى الحسن، علىّ نقى بن محمّد عسكرى (1)، روز سه شنبه سيزدهم روز از ماه رجب كذشته، در وجود (2)آمده است.
و بروايتى: روز پنج شنبه، هشتم ماه رجب، سنه اربع عشر و مائتين (3).
و بروايتى: روز سه شنبه، نيمه ماه ذى الحجّه (4).
1) . درباره علت ملقّب شدن امام عليه السلام به عسكرى (- انتساب به لشكر و ارتش) اين است كه خليفه عباسى المعتصم باللّه ابن الرشيد، در سومين سال خلافت خود (سال 221 هجرى) بر أثر درگيرى ميان سربازان ترك در بغداد، كه موجبات آشفتگى اوضاع سياسى و اجتماعى دار الخلافة بغداد گرديده بود، پايتخت خود را به سامراء منتقل كرد، و تمامى لشكريان خود را در لشكرگاههاى سامراء جاى داد، از اين رو نام ديگر سامراء عسكر گرديد، و انتساب به آن نيز عسكرى است. عمري نسّابه در «المجدى: ص 130» مىگويد: (و إنّما سمّى العسكرى، لأنّ سامراء كانت تسمّى العسكر، و أقام هو و ابنه عليهما السلام بها).
2) . زادگاه حضرت علىّ بن محمد العسكرى مشهور به امام هادى عليه السلام، روستايى بوده است به نام (صريا)، كه به گفته ابن شهر آشوب در «المناقب: 4/ 382» از ساختههاى حضرت موسى ابن جعفر عليهما السلام بوده، و در جنوب شرق مدينه قرار دارد، كه امروزه بر اثر توسعه شهر جزئى از محلات شهر در منطقه العوالى شده است، نويسنده در سال 1423 هجرى به زيارت باغ زادگاه امام عليه السلام مشرّف شدم، اين باغ بزرگ علاوه بر دارا بودن درختهاى نخل داراى محصولات صيفىكارى بود، و كشاورزان و باغبانان آن از شيعيان محله العوالى معروف به شيعيان نخاوله بودند، باغ داراى چاهى بود كه آب گوارايى داشت، و از عمق 40 مترى آب بالا مىآمد. در مجاورت اين باغ قبرستان كهنه و مندرسى قرار دارد، كه متعلق به شيعيان مدينه است. ملكيت اين باغ امروزه از آن آل حكيم از هنديهاى مهاجر به مدينه مىباشد.
3) . سال 214 هجرى.
4) . شيخ مفيد در «الارشاد: 2/ 297» اين روايت را اختيار فرموده است.
و بروايتى: چهارده روز از ماه ذى الحجّه مانده بود، سنه اثنى عشر و مائتين (1).
و ماذر او سوسن نام، كنيزك بوده است (2).
و بروايتى: جمانه، و منقوشه المغربيّه، و عاتكه.
و بروايتى ديكر: امّ الفضل دختر مأمون.
و متوكل امام را با يحيى بن هرثمة بن اعين، از مدينه بسرّ من رأى فرستاد، روز دوشنبه سه روز از ماه رجب كذشته، سنه ثلث و ثلثين و مائتين (3).
و چنين كويند كه: زنى در روزكار او دعوى كرد كه، او زينب دختر امير المؤمنين على ابن أبى طالبست، و او را زينب كذّابه نام كرده بودند. متوكّل در باب آن زن، و قصّه و دعوىء او در نسب با علىّ عليه السلام متحيّر و درمانده شد. أبى الحسن علىّ نقى را عليه السّلم حاضر كرد، و با او كفت كه: اين زن دعوى مىكند كه او دختر علىّ بن أبى طالبست، تو چه مىفرمآئى؟
أبو الحسن فرمود: دانستن و تحقيقكردن آن آسان كاريست.
متوكّل كفت: طريق آن چيست؟
فرمود كه: حقّ سبحانه و تعالى، كوشت و پوست هر آنكسى كه از بطن و نسل فاطمه و علىّ است- از فرزندان حسن و حسين عليهما السّلم، بر همه سباع (4)حرام كرده است، پس تو اين زنرا پيش شير يا ددى ديكر انداز، اكر اين زن راست ميكويد كه دختر علىّ است، شير متعرّض او نشود، و او را نخورد، و اكر دروغ ميكويد شير او را بخورد.
چون زن اين قصّه و حكايت شنيد، فرياد بر آورد و كفت: من دروغ كفتم، و دختره.
أمير المؤمنين علىّ نيستم.
پس متوكل سر او را بتراشيد، و او را بر درازكوش نشاند در راه سرّ من رأى، تا آن زن بر نفس خود كواهى داد، و در ميانه مردم آواز برآورد و ندا كرد، كه او در آن دعوى كذّابه (1)بوده است و دروغكوى، و ميان [من و] (2). در اصل: ميان خذاى و رسول خذاى.(3)رسول خذاى (3) و علىّ و فاطمه عليهم السّلم نسبتى و قرابتى و پيوندى نيست. بعد از آن بشام رحلت كرد و برفت.
و كويند كه: علىّ بن جهم (4)متوكل را كفت، كه:
«اكر تو قول أبى الحسن را بر وجود او آزمايش كنى، حقيقت نسب او بشناسى و بدانى، يعنى أبى الحسن را بر شيران كرسنه عرضه كن، تا ترا (5)حقيقت امامت او معلوم شود.
چون متوكل اين سخن را از علىّ [بن] جهم بشنيد، بفرمود آنكس را كه بر سباع و شيران موكّل بود، تا شير كرسنه را بصحن سرآى متوكّل حاضر كردند.
آنشخص بر فرموده متوكّل، سه شير كرسنه درّنده را حاضر كردانيد، و متوكّل بر غرفه (6)و دريجه از سرآىء خود بنشست، و بفرمود تا أبى الحسن علىّ نقى را بسرآىء اوق.
1) . كذابه: زن دروغگو.
2) . افزوده از نسخة (2) و
3) .
4) . ابو الحسن على بن جهم بن بدر بن الجهم قرشى، يكى از شاعران مشهور دوره عباسى، و از نزديكان و منادمان المتوكل عباسى. وى با امير المؤمنين عليه السلام دشمنى و عداوت فراوانى داشت، از اين رو همواره متوكل را به شدت عمل با شيعيان ترغيب مىكرد، متوكل او را در سال 232 (يا 239) هجرى به خراسان تبعيد كرد، او بعدها به عراق بازگشت، و سپس به شام هجرت نمود، و در سال 249 هجرى در راه بازگشت از حلب به عراق توسط گروهى از مردمان قبيله بنى كلب كشته شد. (وفيات الاعيان: 3/ 355)
5) . در نسخه چاپى: تو را.
6) . غرفه: اتاق.
حاضر كردانيدند.
چون امام پآىء مبارك در اندرون سراى متوكّل نهاد، متوكل بفرمود تا در سرآىء را دربستند، و صحن سرآى را با امام و شيران كذاشتند.
جنين كويد علىّ بن يحيىء منجّم (1)، كه:
من و پسر حمدون (2)در آن ساعت بر غرفه پيش متوكل نشسته بوديم، چون امام أبى الحسن عليه السّلام نيامده بود، كوشهآىء مردم به زئير (3)و آواز شيران كر مىشدند (4)، و نزديك بود كه از كرسنكى يكديكر را بخورند.
چون امام أبى الحسن علىّ نقى- عليه و على آبائه التحيّة و السّلم- درآمد، و شيران او را بديدند، پيش او باز رفتند و خاموش شدند، چنانج ما هيچ آواز از ايشان نمىشنيديم. و چون بنزديك امام ابى الحسن علىّ نقى رسيدند، تبصص (5)و تملّق و فروتنى مىكردند، و كرد بر كرد امام عليه السّلم برمىآمدند، و امام علىّ نقى بآستين مبارك، از روى شفقت و لطف و نوازش بسر (6)و روى ايشان درمىكشيد، و ايشان خود را در خاك مذلّت مىانداختند، بعد از آن بأدب همه بخفتند و خاموش شدند، و امام بر ميان سرآىء متوكّلر.
1) . أبو الحسن على بن يحيى بن أبى منصور، شاعر، منجّم، مؤرخ، كه از نديمان متوكل عباسى و چند خليفه پس از او بود، ذهبى درباره او مىگويد: (كان ذا فنون و عقليات و هذيان، و توسّع في الأدبيّات)، او كتابى به نام (أخبار اسحاق النديم) داشته است. و در سال 275 هجرى درگذشت. (سير اعلام النبلاء: 13/ 282، وفيات الاعيان: 3/ 373، معجم الادباء: 15/ 144).
2) . حمدون بن اسماعيل النديم، شاعر و از نديمان متوكل عباسى، كه در سال 243 هجرى نديم او گرديد، و سالها به منادمت خليفه پرداخت. (اعلام الورى فيما نسب الى سامراء: 58).
3) . زئير: نعره شير.
4) . در نسخه چاپى: شد.
5) . تبصص: تكاندادن حيوان دم خود را از جهت شادى يا ترس. (لسان العرب: ماده بصص).
6) . در نسخه چاپى: بر سر.
بكذشت و بنردبان برآمد، و بر غرفه پيش متوكّل زمانى مديد (1)نشسته بود.
پس امام أبى الحسن برخاست، و از غرفه بزير آمد تا بمنزل خود باز رود، ديكر (2)باره شيران با امام تبصص و تملّق نمودند و فروتنى كردند، چنانج در اول حال كردند (3)».
و امام أبى الحسن علىّ نقى عليه السّلم بسرّ من رآى، بيست و ششم ماه جمادى الاخرى، سنه اربع و خمسين و مائتين (4)وفات يافت (5)، و او را در سرآىء او بسرّ من رآىء، در شارع كوفه (6)دفن كردند، و او را چهل و يكسال و نه ماه عمر بود، [و بيست و يك سال] و ده روز بسرّ من راى اقامت كرده است، و مقيم بوده (7).در
1) . مديد: مدتدار، طولانى.
2) . در نسخه چاپى: و ديگر.
3) . يعنى همان گونه كه اين شيران در آغاز ورود امام عليه السلام تبصص و تملّق كردند، همچنان در هنگام رفتن آن حضرت.
4) . سال 254 هجرى.
5) . شيخ مفيد رحمه اللّه در «الارشاد: 2/ 311» تاريخ وفات امام عليه السلام را رجب سال دويست و پنجاه و چهار هجرى ضبط كرده است، و در «المجدى: 130» بدون ذكر ماه، سال وفات را دويست و پنجاه و چهار دانسته است.
6) . شارع كوفه يا خيابان كوفه، بر طبق اصول و قواعد نامگذارى محلههاى شهرهاى كهن اسلامى هر سمت شهر را به نام شهر مهمى كه در پيش روى آن قرار داشته نامگذارى مىكردهاند، (همچون قم كه داراى دروازه رى- دروازه كاشان- دروازه همدان بوده است) از اين رو چون سراى حضرت در بخش جنوبى شهر كه به سمت بغداد و كوفه بوده است، آن را به اين نام ناميدهاند، ليكن عمري نسّابه در «المجدى: 130» نام ديگرى براى اين خيابان آورده است، مىگويد: (قبره بسامراء فى شارع أبى أحمد ابن الرشيد)، و احتمالا هر دو نام يك خيابان باشد.
7) . بنا بر نوشته مصنّف تاريخ قم، امام عسكرى عليه السلام، در روز سوم ماه رجب سال 233 هجرى به سامراء وارد، و در 26 جمادى الآخر سال 254 درگذشت، كه مجموع مدت اقامت امام عليه السلام در
امامت او سى و سه سال و هفت ماه بوده است.
و در شجره آوردهاند كه: او را در ايّام خلافت معتز زهر دادند، و او بذان شهيد آمد.
عدد اولاد او:
حسن، و محمّد (1)
(نگاه كنيد به: المجدى: 130، مراقد المعارف: 2/ 262).
، و حسين، و جعفر كذّاب (2)إنّه فارق ما كان عليه قبل الموت و تاب و رجع، فلما زعم أنّه لا ولد لأخيه، و ادّعى أنّ أخيه جعل الامامة فيه، سمّى الكذاب و هو المعروف بذلك). برخى نيز بنا بر شهرت توبه جعفر، او را جعفر التوّاب ناميدهاند.
.د.1) . أبو جعفر محمد بن على، فرزند امام دهم، يكى از امامزادگان جليل القدر و والامقام، كه شيعيان درباره او احتمال امامت را مىدادند. وى در مدينه بدنيا آمد، و هنگامى كه پدرش به دستور خليفه عباسى از مدينه به سامراء آورده شد او كودك بود، و سالها بعد براى ديدار پدر به سامراء سفر كرد، و هنگام بازگشت به حجاز، در يك منزلى جنوب سامرا در روستاى بلد در منطقه دجيل بيمار شد، و در سال 252 ه درگذشت، و همانجا به خاك سپرده شد، بقعه او همواره مقصد زيارت شيعيان بود، و در سال 1311 ه به دستور آية اللّه العظمى ميرزا محمد حسن شيرازى ساختمان بقعه تجديد بنا و توسعه يافت، و نيم قرن بعد مرحوم حاج آقا محمد قمى- فرزند آية اللّه حاج آقا حسين طباطبايى قمى- ساختمان باشكوه و وسيعى با صحن و سرا و گنبدى بزرگ بپا ساخت كه تاكنون پابرجاست، و هماكنون بقعه اين امامزاده كه در 50 كيلومترى شمال بغداد قرار دارد، يكى از زيارتگاههاى مهم عراق بشمار مىرود.
2) . جعفر بن على العسكرى، برادر امام حسن عسكرى، و عموى امام زمان، به گفته عمري نسّابه در «المجدى: 130» او پس از فوت امام حسن عسكرى در مال و منصب برادر خود طمع نمود، و داشتن فرزندى را براى برادر خود انكار نمود، و برخى از فراعنه از او حمايت نمودند، و او بر كنيزان برادرش مستولى شد، آنگاه در ادامه سخن خود آورده است كه: (و قيل:
و از صادق عليه السّلم روايتست، كه او از پذر خود، و او از پذر خود روايت ميكند كه:
رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرموده است، كه:
«چون پسر من جعفر بن محمّد بن علىّ بن الحسين بن علىّ بن أبى طالب عليهم السّلم، از ماذر در وجود آيد، نام او را جعفر صادق نام نهيد، كه از فرزندان او مردى در وجود آيد كه نام او جعفر باشد، و دعوىء امامت كند، و او در آن معنى دروغكو بود» (1).
و در شجره: از فرزندان امام أبى الحسن علىّ نقى، بغير از اين كه ياد كرديم، فرزندى ديكر على نام ذكر كردهاند، و او را عقب نبوده است، و اللّه أعلم بالصّواب.ت.
1) . اين روايت در منبعى جز «تاريخ قم» نيامده است.
امام حسن بن علىّ عسكرى بسرّ من رآى (1)، روز جمعه هشت روز از ماه ربيع الاوّل (2)كذشته، از ماذر در وجود آمده است.
و كويند كه: آخر سنه اثنتين و ثلثين و مائتين (3)و بروايتى: سنه احدى و ثلثين و مائتين (4).
و ماذر او امّ الولد بوده است، و او را سمانه (5)خواندهاند، و معروفه بامّ الحسن بوده است.
و امام حسن عسكرى- عليه و على آبائه التحيّة و السّلم- روز آدينه سه روز از ماه ربيع الأول كذشته، سنه ستّين و مائتين (6)- و بروايتى: سنه احدى و ستّين و مائتين (7)- در خلافت معتمد (8)، بسرّ من رآى وفات يافته است، و او را بيست و هشت سال بوده است، و بروايتى بيست و نه سال (9).
و مدّت امامت او پنج سال و هشت ماه و پنج روز بوده است.
1) . به روايت شيخ مفيد رحمه اللّه در «الارشاد: 2/ 313» امام حسن عسكرى در سال 232 هجرى (سال پيش از انتقال امام على النقىّ از مدينه به سامراء) در مدينه بدنيا آمد.
2) . در اصل: الأولى. و شيخ مفيد در «الارشاد: 2/ 313» ولادت را در ماه ربيع الآخر آورده است.
3) . سال 232 هجرى.
4) . سال 231 هجرى.
5) . عمرى نسّابه در «المجدى: 130» سمانه را نام مادر امام على النقىّ دانسته است، و شيخ مفيد رحمه اللّه در «الارشاد: 2/ 312» مىگويد: (و امّه امّ ولد يقال لها: حديث)، و كلينى عليه الرحمه در «اصول كافى: 2/ 503» نام مادر حضرت را حديث يا سوسن دانسته است.
6) . سال 260 هجرى.
7) . سال 261 هجرى.
8) . المعتمد باللّه عباسى.
9) . اصول الكافى: 1/ 503، الارشاد: ج 2/ 313 و 336.
و روايتست (1)كه:
«چون أبو بكر محمّد (2)بن عبيد اللّه بن يحيىء بن خاقان بقم آمد، جهت نظر و إشراف بر كار و بار عاملان بقم، بسيارى وصف امام حسن عسكرى كرد، و فضآئل او بيان فرمود، و كفت كه:
پذرم عبيد اللّه بن يحيى الوزير، امام حسن عسكرى را بسيار تعظيم و اجلال كردى، و او را موقّر و محترم داشتى، و بعد از وفات او براذرش جعفر كذّاب قصد پدرم عبيد اللّه [بن] يحيى كرد، و بنزديك او آمد، و از او درخواه كرد كه او را مرتبه براذرش أبى محمّد الحسن العسكرى بدهد، و بحضرت سلطان تربيت (3)كند.
و پذرم را كفت: چون ملتمس مرا مبذول دارى، دويست هزار دينار بتو دهم، هر سالى بيست هزار دينار (4). و
1) . اين روايت را شيخ كلينى عليه الرحمة در «اصول كافى: 1/ 503» بسند صحيح، از دو تن از راويان ثقه، يعنى حسين بن محمد الأشعرى، و محمد بن يحيى قمى روايت كرده است. هم چنين شيخ مفيد نيز اين روايت را در «الارشاد: 2/ 321» به يك واسطه (أبو القاسم جعفر بن محمد بن قولويه قمى، شيخ شيخ مفيد) از شيخ كلينى روايت كرده است، و اين روايت بسيار طولانى است، ليكن مصنّف تاريخ قم تنها بخش كوتاهى از آن را آورده است.
2) . در «اصول كافى: 1/ 503 و الارشاد: 2/ 321» ضبط اين نام، احمد است، ليكن صحيح آن محمّد مىباشد، چنانكه در اصل و در ديگر منابع رجالى و تاريخى آمده است. ذهبى در «سير اعلام النبلاء: 13/ 9» در ترجمه اين خاندان مىگويد: (ابن خاقان الوزير الكبير، أبو الحسن عبيد اللّه بن يحيى بن خاقان التركى، وزر للمتوكل و للمعتمد، و جرت له امور، و قد نفاه المستعين الى برقة، ثم قدم بغداد بعد خمس سنين، ثم وزر سنة ست و خمسين. و قد وزر ابنه أبو على محمد بن عبيد اللّه، و وزر حفيده أبو القاسم عبد اللّه بن محمد للمقتدر سنة اثنى عشرة و ثلاث مئة)، و بنا به نقل شيخ كلينى، أبو على محمد بن عبيد اللّه از دشمنان اهل البيت عليهم السلام بوده است (و كان شديد النّصب). (نگاه كنيد به: الكامل فى التاريخ: حوادث سال 300 هجرى).
3) .؟، احتمالا (ترتيب) باشد.
4) . در «اصول كافى: 1/ 505 و الارشاد: 2/ 324» آمده است: (فقال: اجعل لى مرتبة أخى و
پذرم او را باز زد، و در روى او سخن درشت كفت، و او را كفت:
اكر تو بنزديك شيعت پذر و براذرت امامى، و ترا پيشوا و امام ميدانند، تو بتربيت ديكران مرتبه امامت نخواهى يافت، چه سلطان وقت شمشير و تازيانه خود كشيده است، بر هر آنكسى كه دعوىء آن مىكند، كه پذر و براذرت امام بودهاند، و ايشانرا امام و مقتداى و هادى و پيشوا ميداند، ميخواهد كه دمار از ايشان برآرد.
و چنين كويند كه: عبيد اللّه [بن] يحيىء وزير، جعفر كذّاب را كفت كه:
اى [أحمق] (1)، تو نميدانى كه اين مرتبه شريفه، و درجه منيفه، عطيّه است از جانب خذاى عزّ و جلّ، اكر تو اهل و سزاوار اين مرتبه باشى، از معونت سلطان، و يارى دادن او ترا، دريافتن اين مرتبه، بايد كه مستغنى و بىنياز باشى.
پس عبيد اللّه جعفر كذّاب را بس حقير يافت، و بفرمود كه او را بصحبت او بار ندهند، و از آن منع كنند».
عقب او:
الخلف القائم صاحب الزّمان محمّد مهدى عليه السّلام.د.
1) . افزوده از اصول كافى، و الارشاد.
امام محمّد مهدى عليه السّلم، روز آدينه، هشت روز از ماه شعبان كذشته- و بروايتى: شب آدينه- يكنيمه (1)از ماه شعبان برآمده، سنه خمس و خمسين و مائتين (2)از ماذر در وجود آمده است.
و بروايتى: سنه سبع و خمسين و مائتين (3).
و در شجره: سنه ثمان و خمسين و مائتين (4).
و نام شريف او، نام پيغامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم است، و كنيت او أيضا كنيت او، نام محمّد، و كنيت أبو القسم.
و در حال غيبت امام عليه السّلم، نهى است فرزند بنام و كنيت او نهادن (5).
1) . روايت مشهور نزد اماميّه، ولادت آن حضرت در شب نيمه شعبان سال 255 هجرى است، نگاه كنيد به: «اصول كافى: 1/ 514، و الارشاد: 2/ 339» كه هر دو تنها همين روايت را آوردهاند، با اين كه معمولا در ديگر موارد اشاره به تاريخهاى گوناگون مىكنند. همچنين نگاه كنيد به فرموده شيخ طوسى در: كتاب الغيبة: 234.
2) . سال 255 هجرى.
3) . سال 257 هجرى.
4) . سال 258 هجرى.
5) . آنچه در روايات اماميه آمده است، آن است كه شيعيان از آوردن نام صريح آن حضرت نهى شدهاند، نه از ناميدن كودكان خود به نام آن حضرت، و علّامه مجلسى عليه الرحمه در «بحار الانوار: 51/ 31» بابى را فراهم آورده، و در آن روايات نهىكننده از نام آوردن را جمع آورى نموده است، و مرحوم محدّث قمّى در «سفينة البحار: 4/ 797» مىفرمايد: (قد وردت روايات كثيرة في أنّه لا يحلّ ذكره عليه السلام باسمه، و في بعض الروايات: يحرم عليهم تسميته. و في التوقيع: من سمّاني في مجمع من النّاس باسمى، فعليه لعنة اللّه. و عن أبى
و ماذر محمّد مهدى، كنيزك بوده است نركس (1)نام، و بروايتى صقيل نام.
و محمّد بن على ماجيلويه، روايت مىكند بأسانيد صحيحه، از محمّد بن عثمان عمرى، كه او كفت:
«أبى محمّد الحسن بن علىّ، روزى از روزها پسر خود را- محمّد مهدى- بر ما عرض كرد، و او را بما نمود، و ما در منزل او سراى كرديم، و ما چهل نفر بوديم.
أبى محمّد حسن عسكرى ما را كفت، كه:
اين فرزند پس از من امام و پيشوآىء شماست، و خليفه است از قبل (2)من بر شما، او را فرمان بريد، و پس از من پراكنده مشويد، و براه متفرقه مرويد، كه درين هالك شويد.
بحقيقت كه بعد از امروز، ديكر شما محمّد مهدى را نخواهيد ديدن.
محمد [بن] عثمان كفت:
جون ما از حضرت امام أبى محمّد حسن عسكرى بيرون آمديم، بسى بنكذشت الّا كه امام از دار دنيا بدار بقا رحلت كرد، و ازينجهان نهان شد، و در آنجهان عيان كشت».
و أبو الفضل، [محمد بن] الحسين بن الحسن العميد (3)كويد كه:د،
1) . در تمامى منابع از اين بانوى بزرگوار با نام (نرجس) كه معرّب نرگس است ياد شده است، و گفته شده است كه او از اسيران روم (تركيه امروزى) بوده است، و نسب او به يكى از حواريون عيسى بن مريم عليهما السلام مىرسد.
2) . قبل: از سوى.
3) . اديب و كاتب و سياستمدار و وزير، كه يكى از مشهورترين وزيران آل بويه بشمار مىرود،
«روزى بحضرت امام حسن عسكرى درآمدم بسرّ من رآى، تا او را تهنيت كنم بولادت پسر او امام محمّد مهدى عليه السّلم».
و غرض ازين روايت، اخبار و دلآئل است بوجود قآئم آل محمّد عليه السّلم (1).
و همچنين روايت است، كه:
«عبد اللّه بن عبّاس علوى، استقبال كرد حسين بن حسن أفطس را، و پيش او باز رفت، و ازو پرسيد از سبب توجهكردن او بسرّ من رآى، و مقصد و مقصود او؟
حسين بن حسن را بجواب كفت كه: بسبب تهنيت أبى محمّد حسن عسكرى،ى.
1) . موضوع وجود امام زمان عليه السلام، و اخبار و دلائل آن حضرت از ديرباز مورد توجه محدثين و مورخين مسلمان بوده، و كتابها و تاليفات فراوانى در اين باره فراهم آمده است، كه به مهمترين آنها كه توسط محدثين خبره و ثقه نوشته شده است اشاره مىشود: كتاب الغيبة نعمانى، كتاب الغيبة شيخ مفيد، كتاب الغيبة شيخ طوسى، كتاب المحجّة و تبصرة از سيد هاشم بحرانى، منتخب الأثر از آية اللّه صافى گلپايگانى.
بولادت پسر او امام محمّد مهدى عليه السّلم» (1).
و امام محمّد مهدى سنه ستين و مائتين (2)غيبت نموده است الى يومنا هذا، «يفعل اللّه ما يشاء و يحكم ما يريد».ى.
1) . اين روايت را شيخ طوسى عليه الرحمة در «كتاب الغيبة: ص 229» بسند خود آورده است، مىگويد: (أخبرنا جماعة، عن أبى محمد هارون بن موسى التلعكبرى، عن احمد بن على الرازى، قال: حدّثنى محمد بن على، عن حنظلة بن زكريا، عن الثقة، قال: حدّثنى عبد اللّه بن العباس العلوىّ- و ما رأيت أصدق لهجة منه، و كان خالفنا في أشياء كثيرة- قال: حدّثنى أبو الفضل الحسين بن الحسن العلوى، قال: دخلت على أبى محمد عليه السلام بسرّ من رأى، فهنّأته بسيّدنا صاحب الزمان عليه السلام لما ولد).
2) . سال 260 هجرى.
ذكر آنچ در فضائل طالبيّه؛ روات ثقات ياد كردهاند، از حضرت رسالت عليه [السّلم]:
[1] روايت كند محمد بن عيسى يقطينى، از عبد اللّه بن ابراهيم عفّان قرشى، و او از عمّ خود عبد العزيز بن علىّ، و او از سعيد [بن] مسيّب، و او از حضرت رسالت صلّى اللّه عليه و آله، كه او فرموده است، كه:
«هيچ امّتى و قومى هالك نشوند، الّا آنكاه كه با اهل البيت پيغمبر خود اهانت و خوارى كنند، و فرزندان و عترت او را خوار و حقير دارند. و چون ايشانرا خوار و ذليل دارند، البتّه هالك شوند» (1).
[2] ديكر: روايت كند منصور بن عبّاس، از عبد اللّه بن الفضل هاشمى، از
1) . روايتى بدين مضمون در منبعى جز تاريخ قم نيامده است.
خال (1)خود سليمان نوفلى، از حضرت رسالت صلّى اللّه عليه و آله، كه او فرموده است، كه:
«خذآئرا دوست داريد، از برآىء آنچ براى شما مقدور و ساخته كردانيده است، از نعمتهآء خود، و دوست داريد مرا از برآىء خذاى، و خويشان و عترت مرا دوست داريد از برآىء من» (2).
[3] و محمّد [بن] يحيى، از محمّد بن الحسن بن علىّ بن ابراهيم بن حسين بن حسن (3)بن علىّ [بن] موسى الرضا روايت ميكند، و او از جدّ خود، كه رسول صلّى اللّه عليه و آله فرموده است كه:
«هر كس كه مرا دوست دارد، و فرزندان مرا دوست دارد، حقّ سبحانه و تعالى روز قيامت شرم دارد ازو، كه او را بر افعال بد او سرزنش و توبيخ نمايد، و بفرمايد كه او را بسراى محبّت- كه آن بهشتست- فرود آورند، ببركت محبت (4)با من و فرزندان من».
و هر كس كه مرا دشمن دارد، فردآىء قيامت حقّ سبحانه و تعالى سؤال نكند نه از نيكى و نه از بدى، تا او را بآتش جهنّم بسوزاند» (5).
[4] و روايت كند يعقوب بن زيد (6)، از محمّد بن أبى عمر (7)، از بعضى از مردمان او، ازن.
1) . خال: دائى.
2) . روايتى بدين مضمون در منبعى جز تاريخ قم نيامده است.
3) . در حاشيه نسخه چاپى مصحّح آية اللّه شبيرى زنجانى آمده است: (اولادى براى حسن در كتب انساب موجود پيش اينجانب ذكر نشده، و به احتمال قوى نسب طولانى مذكور، نسب چند نفر است كه سهوا نسب يك شخص گرديده).
4) . در اصل: محمد.
5) . روايتى بدين مضمون در منبعى جز تاريخ قم نيامده است.
6) . در حاشية نسخه چاپى مصحح آية اللّه شبيرى زنجانى آمده است: (يزيد- عمير صحيح است، به مستدرك: ج 2/ ص 400 مراجعه شود).
7) . همان.
أبى عبد اللّه عليه السّلم، كه او فرمود، كه:
«جدّ ما محمّد مصطفى صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، فرموده است كه: تاريخ قم متن 538 فصل دوم از باب سئم«در ذكر طالبيه كه بقم آمدند و وطن ساختند، و ذكر انساب و بعضى أخبار ايشان، پس از تقديم فضيلتهآىء ايشان كه از حضرت رسول صلى الله عليه و آله روايتست» ..... ص : 536
د باشد كه من روز قيامت از برآىء چهار طآئفه، و چهار صنف مردم، شفاعت كنم، و اكر بمثل ايشانرا كناه همه اهل دنيا بود:
اوّل: كسى كه از برآىء ذريّت من شمشير كشد، و ايشانرا نصرت و يارى دهد (1).
دوّم: مردى كه ذريّت مرا در حال فقر و فاقه و دستتنكى، بذانچ در دست او باشد از مال (2)و منال سخاوت كند، و با ايشان بخشش نمايد.
سئم: مردى كه ذريّت مرا بدل و زبان دوست دارد.
چهارم: مردى كه [چون] ذريّت من مضطر و عاجز و درمانده باشند، حاجتى از حاجات ايشان برآرد، و در كذاردن حاجات ايشان سعى نمايد» (3).
[5] و احمد بن محمّد، از ابراهيم بن محمد ثقفى، و او از على بن معلّى، و او از هذيل ابن حنّان، و او از براذر خود روايت ميكند، كه او كفت، كه:
«حضرت صادق عليه السّلم [را] گفتم، كه:
«مرا پيش يكى از آل محمّد حقّى و مالى بود، و بمن نميداد، و دفع و مطل (4)مىنمود، پس بذان سبب من او را سخن درشت كفتم، و بر آن پشيمانم.
صادق عليه السّلم فرمود كه: آل محمّد را دوست داريد، و ذمتهآىء ايشانرا برى (5)ن.
1) . در نسخه چاپى: نصرت دهد، و يارى كند.
2) . در اصل: مغال.
3) . الكافي: 4/ 60 حديث 9، من لا يحضره الفقيه: 2/ 36 ح 2، الخصال: 196.
4) . دفع: راندن، مطل: در مصباح المنير آمده است: (مطله بدينه: اذا سوّفه بوعد الوفاء مرة بعد اخرى)، مطل يعنى عقب انداختن پرداخت قرض با وعده پس وعدهدادن.
5) . برىء: رهانيدن، آزادكردن.
كردانيد، و ايشانرا بحلّ (1)كنيد، و بغايت ايشانرا كرامى داريد. و چون با ايشان مخالطه و آميزش كنيد، و معامله و خريد و فروخت نمآئيد، با ايشان درشتى مكنيد، و ناسزا مكوئيد» (2).
[6] و هم احمد بن محمّد، روايت كند از حسن بن محبوب، و او از قعقاع بن مزار التميمى، كه او كفت:
«من و پسر عمّم بحضرت أبى عبد اللّه عليه السّلم درآمديم، من او را كفتم: من پسر (3)حاجب بن زرارهام، كه كمان خود را از برآىء قوم خود برهن كرد، و بذان وفا نمود.
صادق عليه السّلم فرمود كه: آنج تو بذان منّت مىنهى بر ما، بقدر حسب و نسب تست، بدرستى كه حقّ سبحانه و تعالى محمّد عليه السّلم را بكآفه (4)مردم فرستاد، از عرب و عجم، بعضى را از ايشان بر اسلام بكشتيم، و كارزار كرديم، و طآئفه را بأسيرى بكرفتيم، و منّت نهاديم بر ايشان. و فرقه و طآئفه حقّ سبحانه و تعالى ايشانرا بما راه نمود، و توفيق داد تا ما را بشناختند، تو از كدام فرقه ازين فرق سه كانه؟
راوى ميكويد كه: جون ما از صحبت أبى عبد اللّه بيرون آمديم، پسر عمّ مرا كفت:
بحقّ خذا بذين سخن كه أبى عبد اللّه فرموده، همه عرب و عجم را بندكان خود كردانيد، و آزادكردكان او» (5).
[7] و روايت كند يوسف بن حارث (6)، و او از محمّد بن جعفر أحمر، و او از اسمعيل بنى.
1) . حلّ: آزادكردن و گشودن.
2) . روايتى بدين مضمون در منبعى جز تاريخ قم نيامده است.
3) . او عطارد بن حاجب بن زرارة است. (نگاه كنيد به: معجم رجال الحديث: ج 17/ 20 و 21/ 364).
4) . كافه: همه.
5) . اين حديث را در هيچ منبعى نيافتم، تنها محدّث نورى رحمه اللّه در «مستدرك الوسائل: ج 12/ 4- 375 ح 14337» به نقل از تاريخ قم آورده است.
6) . در نسخه اصل: (حرث) ضبط شده است، با اسقاط ألف بر طبق رسم الخط كهن عربى.
عبّاس، و او از زيد بن جبير (1)، و او از داؤد بن حصين، و او از أبى رافع، و او از أمير المؤمنين علىّ بن أبى طالب عليه السّلم، كه او فرمود، كه: «رسول خذا صلّى اللّه عليه و آله فرموده است كه: «هر كس عترت و عرب را دوست ندارد، او يكى از سه طآئفه است:
يا منافق است، يا بزنا در وجود آمده است، يا ماذر او كه بذان حامله شده است، او را حيض بوده است» (2).
[8] و روايت كند سلمه، از حسن بن يوسف، از صلح (3)بن عقبه، از أبى الحسن موسىء بن جعفر، كه او فرمود، كه:
«مردم سه فرقهاند: عرب، و مولى، و علج.
مولى كسانىاند كه ما را دوست دارند، و بما تولّى كردهاند.
و علج كسانىاند كه از ما تبرّا (4)كردهاند، و نصب (5)عداوة ما نمودهاند (6)».
و اللّه أعلم بالصّواب.ت.
1) . در «الخصال: 110 ح 82» سند روايت اين گونه ضبط شده: (اسماعيل بن عباس بن يزيد بن جبير، عن داود بن الحسن ....».
2) . الخصال: ص 110 حديث 82، وسائل الشيعة: 2/ 319 حديث 2244. اين حديث در منابع حديثى با الفاظ مختلف آمده است، ولى در هيچ يك كلمه (عرب) نيامده است.
3) . در حاشية نسخه چاپى مصحح آية اللّه شبيرى زنجانى آمده است: (صالح با الف است، و اسقاط الف بجهت رسم الخط مىباشد).
4) . تبرّى: دورى و بيزارىجستن.
5) . نصب و ناصبى: كسى را گويند كه اهل البيت عليهم السلام را دشمن دارد، و در روايات صحيحه از امامان معصوم عليهم السلام آمده است كه: (الناصب لنا أهل البيت أنجس من الكلب) يعنى: كسى كه ما اهل البيت را ناصب باشد از سگ ناپاكتر است.
6) . ثقة الاسلام كلينى رحمه اللّه در (الكافى: 8/ 166 حديث 184)، اين روايت را به سندى جز سند مصنف روايت كرده است.
اوّل كسى كه از فرزندان حسن بن حسن بن علىّ بن أبى طالب (1)، كه بقم نزول كرد و مقيم شد، [أبو عبد اللّه احمد] (2)
(در اين نسب سقط واقع شده، و نسب كامل عبد اللّه از اين قرار است: عبد الرحمن بن الحسن ابن جعفر بن الحسن بن الحسن بن على بن أبى طالب. و اسم عبد اللّه در نسب مكرر نيست. و اذرع- با ذال معجمه- مصحف ادرع- با دال مهمله- است. رجوع شود به قاموس به كلمه (درع)، و لباب ابن اثير و انساب سمعاني به كلمه (أدرعى) و أبو هاشم محمد بن على و اولادش، در «عمدة الطالب ص 176، چاپ نجف» نوشته شده، و در اين كتب ادرع لقب أبو جعفر محمد بن عبيد اللّه عموى أبو هاشم است، و لقب على- پدر أبو هاشم- باغر (ياغز خ ل) است.
رجوع شود به «عمدة الطالب ص 175 و 176 و 177»، و بقيه كتب مزبور).
، فرزند أدرع (3): أبو هاشم محمّد بن على (4)بن عبيد اللّه (5)بن1) . مشهور به حسن مثنّى و داماد امام حسين عليه السلام.
2) . افزوده از «عمدة الطالب: 165- 168»، در تمامى نسخههاى تاريخ قم اين سلسله نسب ناقص و بدون دو نام آمده است، و در حاشية نسخه چاپى مصحح آية اللّه شبيرى زنجانى آمده است:
3) . در أصل: اذرع آمده است، ولى ضبط اين كلمه در «عمدة الطالب: 167 و 168» أدرع است، كه همين صحيح است، و نام نوعى لباس است، چنانكه حيوانى را گويند كه تن او سياء و سر او سفيد باشد، يا نيمى از تن سياه و نيم سفيد. بنگريد به: «لسان العرب: مادة «درع»).
4) . در «عمدة الطالب: 167» آمده است: (أبو الحسن على باغر بن عبيد اللّه بن عبد اللّه بن الحسن بن جعفر، و سبب تلقيبه بباغر أنّه صارع باغر التركى غلام المتوكل العباسى، و كان شديد القوّة، و هو الذى فتك بالمتوكل فقهره العلوى، فتعجب الناس منه، و سمّى باسم ذلك التركى، و امّه شيبانيّة).
5) . در «عمدة الطالب: 166» آمده است: (عبيد اللّه أمير الكوفه، ولّاه اياها المأمون العباسى).
عبد اللّه (1)بن الحسن [بن جعفر] بن الحسن [بن الحسن] بن علىّ بن أبى طالب بوده است.
و أدرع لقب پذر (2)اوست، و بعضى از خلفا او را بذين اسم لقب نهادهاند.
و اذرع از نامهآىء سباع است، و او را بذان سبب بذين اسم لقب كردند، كه در كوفه در راه قبر امير المؤمنين على عليه السّلم شيرى خبيث، بسيار موى بوده است، و هر كس كه در آن راه كذشته است، آن شير او را خورده است، و مردم ازين جهت در زحمت بودهاند.
[محمد بن] (3)على بن عبيد اللّه (4)روزى از كوفه بذين راه بيرون آمد، و آن شير را بكشت، و پآىء او مىكشيد تا بكوفه، و أهل كوفه جون چنان ديدند، [محمّد بن] (5)على بن عبيد اللّه را بذين اسم لقب كردند بنام آن شير، چه آن شير را موى بسيار و دراز بوده است، و عرب هر شيرى را كه بذين صفت بود، او را ذراع (6)خوانند.
و أبو هاشم را سه فرزند بوده است:».
1) . مشهور به عبد اللّه المحض كه دو فرزندش محمد و ابراهيم در مدينه بر عليه منصور عباسى قيام كردند، و مأمورين منصور عبد اللّه را دستگير و به عراق روانه نمودند و او در زندان به شهادت رسيد، بقعه او امروزه در شهر هاشميّه در 40 كيلومترى شمال شهر كوفه قرار دارد.
2) . يعنى ادرع لقب پدر أبو عبد اللّه احمد است، كه نامش أبو هاشم (يا أبو جعفر) محمد بن على ابن عبيد اللّه بن الحسن بن جعفر بن الحسن بن الحسن المثنّى بوده است. ابن عنبه در «عمدة الطالب: 168» درباره او مىگويد: (يقال له الأدرع، قيل لقب بذلك لانه كان له ادراع كثيرة. قال الشيخ تاج الدين: قتل اسدا أدرع فلقّب بذلك، و كان رئيسا بالكوفة و مات بها و دفن بالكناسة).
3) . افزوده از عمدة الطالب: 168.
4) . در اصل و ديگر نسخهها: عبد اللّه ضبط شده است كه خطاست، بنگريد به: عمدة الطالب: 168.
5) . افزوده از عمدة الطالب: 168.
6) . بنگريد به: لسان العرب، مادة «درع».
أبو عبد اللّه احمد (1)، و أبو علىّ الحسين (2)، و أبو محمّد الحسن (3).
و از أبى عبد اللّه احمد: [عيسى بن أحمد، و أبو الحسين عبيد اللّه بن أحمد] (4)در وجود آمده است.
و از أبى علىّ الحسين بن أبو هاشم ...... (5)در وجود آمده است.
و (6)از أبو محمد الحسن بن أبى هاشم از دختر احمد بن على الشجرى (7)
و شجرى انتساب به منطقة «مسجد شجره» است، كه در حومه غرب شهر مدينه قرار دارد، و حاجيان از آنجا احرام بسته و به سمت مكه مىروند، اين منطقه به نام «آبارعلى» يا «أبيارعلى» نيز شهرت دارد.
...... (8)در وجود آمده است.پس أبو محمّد الحسن بن أبى هاشم، از قم ببصره رفت، و معزّ الدّوله (9)ببصره او راق،
1) . در عمدة الطالب: 167: (و كان قد خلّف بقم، و نزل بقم).
2) . در اصل و ديگر نسخهها: أبو على الحسين آمده است، ليكن در «عمدة الطالب: 167» سومين فرزند أبو هاشم را «أبو الحسين عبيد اللّه بن أبى هاشم» ضبط كرده است و در نسخه چاپى مصحح آية اللّه شبيرى زنجانى آمده است: (در تهذيب الانساب 89، و عمدة الطالب 176 بجاى (أبو على الحسين) أبو الحسن عبيد اللّه ثبت شده كرده، و در چاپى عمده ابو الحسين عبد اللّه مىباشد).
3) . ابن عنبه در «عمدة الطالب: 167» مىگويد: (و له ولد بقم).
4) . در اصل و ديگر نسخهها بياض است، و افزوده از «عمدة الطالب: 167 و انوار المشعشعين: 2/ 87» كه در منبع نخست آمده است: (ابو عبد اللّه احمد بن أبى هاشم، و كان قد خلّف على نقابة و نزل بقم، له بنصيبين: عيسى بن احمد، له اولاد، و باصفهان: أبو الحسين عبيد اللّه بن احمد، له أولاد).
5) . در اصل بياض، ليكن در «عمدة الطالب: 167» مىگويد: له ولد بنصيبين.
6) . اين حرف در «انوار المشعشعين: 2/ 87» (أمّا) ضبط شده است، و در اينجا أبو محمد الحسن ابن أبى هاشم فرزند دختر احمد بن على شجرى فرض شده است، كه ظاهرا خطاست، و در هيچ منبعى از منابع تبارشناسى نيامده است، بنگريد به: عمدة الطالب: 167.
7) . در «انوار المشعشعين: 2/ 87» آمده است: (اما أبو محمد حسن از دختر احمد بن على الشجرى ابن محمد بن عمر بن على بن عمر اشرف بن امام زين العابدين عليه السلام .... بوجود آمده).
8) . در اصل و تمامى نسخهها بياض است، و در كتابهاى انساب يادى از فرزند يا فرزندان او نشده است.
9) . احمد بن بويه بن فنا خسرو، معزّ الدولة (303- 356) از پادشاهان آل بويه حاكم در عراق،
نقيب (1)سادات كردانيد، و ببصره وفات يافت، و اعقاب او آنجااند.
و أبى هاشم به اصباهان، از ساداتى كه بشهر جىّ نزول كرده بودند، پسر عمّان (2)اند.
و ابو الحسن محمّد [بن احمد بن محمد] (3)بن احمد بن [ابراهيم] (4)طباطبا (5)، شاعر اديب از ايشانست، و اولاد و اعقاب، و توالد و تناسل ايشان بسيار است.).
1) . نقابت از مناصب ساختهشده دوره عباسى است، و نقيب- كه معمولا از سوى خليفه يا پادشاه از ميان بلند پايگان علوى تعيين مىشده است- عهدهدار رسيدگى به تمامى كارهاى متعلق به سادات و شريفان علوى و هاشمى مىگرديد. اين منصب تا نيمههاى قرن بيستم در عراق و برخى ديگر كشورهاى اسلامى برقرار بود. و از آنان با عنوان «نقيب الاشراف» نيز ياد مىشده است.
2) . يعنى پسر عمو مىباشند.
3) . افزوده از كتاب «الأصيلى: 114» نوشته تاج الدين ابن الطقطقى.
4) . همان.
5) . ابراهيم طباطبا ابن اسماعيل بن ابراهيم الغمر بن الحسن المثنّى، سر سلسلة سادات حسنى طباطبائى مىباشند، كه از سادات جليل القدر است، و داراى سيزده فرزند بود، وى نخستين سيد حسنى است كه در زمان منصور دستگير و در زندان كوفه در سال 145 هجرى به شهادت رسيد، آرامگاه او در محله «حىّكنده» در فاصله يك كيلومترى مسجد جامع كوفه قرار دارد، و از ديرباز زيارتگاه بوده است (بنگريد به: المجدى: 72، و الأصيلى: 112)، و در آغاز قرن بيستم ميلادى ملك فيصل بن حسين هاشمى (نخستين پادشاه عراق كه از نسل او هستند) آرامگاه او را بازسازى نمود. نواده او أبو الحسن محمد بن احمد بن محمد بن احمد بن ابراهيم طباطبا مىباشد، كه ابن الطقطقى در «الأصيلى: 166» درباره او مىگويد: (أبى الحسن الشاعر الاصفهانى، صاحب كتاب الشعر). و عمري نسّابه در «المجدى: 74» مىگويد: (و منهم الشريف الشاعر المجيد المعروف، و مولده اصفهان، و هو أبو الحسن محمد بن احمد بن محمد بن احمد بن طباطبا).
و از فرزندان حسن بن الحسن (1)بن علىّ براوند قاسان (2)، از آنهايى كه از همدان نقل (3)كردهاند:
عبيد اللّه بن الحسن بن على بن محمّد (4)بن الحسن بن جعفر بن الحسن بن الحسن بن على بن أبى طالب.
و از عبيد اللّه بن الحسن: أبو محمّد جعفر، و أبو جعفر محمد، و أبو القسم عبيد اللّه، در وجود آمدهاند (5).ت.
1) . در اصل و نسخه چاپى: الحسين، كه خطاست.
2) . راوند قاسان، همان روستاى (امروزه شهر) راوند، در حومه شمال شرقى كاشان امروزى است، كه از شهرهاى كهن اين منطقه مىباشد، و بزرگان فراوانى بدو منسوبند.
3) . يعنى در همدان سكونت داشتند، و از آنجا به راوند كوچ كردند.
4) . محمد بن الحسن بن جعفر بن الحسن المثنى، مشهور به محمد السليق (بر وزن أمير)، ابن عنبه در «عمدة الطالب: 165» درباره او و فرزندانش مىگويد: (اما محمد السليق، فولده السليقيون ببلاد العجم، و عقبه ينتهى الى عبيد اللّه بن الحسن السليق بن على بن محمد السليق، له اعقاب متفرقون بقزوين و المراغة و همدان و راوند، و يكنى عبيد اللّه هذا أبا الفضل، ... قال شيخ الشرف العبيدلى النسّابة: رأيت ببغداد عبيد اللّه بن على بن أبى الفضل عبيد اللّه بن الحسن بن على بن محمد السليق، فى أيّام نقابة أبى الحسن على بن أحمد العمري، شعرانيا يتصوف، و له ولد ببخارى. و من ولد أبى الفضل، عبيد اللّه بن الحسن بن على بن محمد السليق، السيد العالم الفاضل المحدّث الاديب المصنف، ضياء الدين أبو الرضا، فضل اللّه بن على بن عبيد اللّه بن محمد بن عبيد اللّه بن محمد بن أبى الفضل عبيد اللّه المذكور، و هو المشهور بفضل اللّه الراوندى ...) و در «المجدى: 83» آمده است: (ابن على بن جعفر بن عبيد اللّه بن الحسن بن على بن محمد بن الحسن بن جعفر، و هم براوند- من رستاق قاسان- و كان عبيد اللّه بن الحسن بن على- يكّنى أبا الفضل- و قطن بهمدان، و له عدة من الولد متفرقون، منهم بقزوين و المراغة و همدان و راوند).
5) . بنگريد به: «عمدة الطالب: 167»، با تفاوت.
و از جعفر بن عبيد اللّه: أبو الحسين محمّد، و أبو الحسن علىّ، و أبو القاسم الحسن پيذا شده.
و از محمّد بن جعفر: أبو الفضل، و أبو محمّد بديد آمد.
و از فرزندان على و حسن- پسران جعفر- ذكرى نكردهاند.
و از محمّد بن عبيد اللّه: أبو الفضل عبيد اللّه، و أبو علىّ احمد در وجود آمده است (1).
و از عبيد اللّه بن عبيد اللّه: أبو الحسن علىّ، و أبو طالب الحسن.
و از فرزندان زيد (2)بن الحسن بن علىّ بن أبى طالب، از ساداتى كه از طبرستان نقلد.
1) . همان.
2) . أبو الحسن زيد، فرزند امام حسن عليه السلام، به گفته ابن عنبه در «عمدة الطالب: 65» او متولى صدقات پيامبر صلّى اللّه عليه و اله در دوره خلافت وليد بن عبد الملك بود، و از يارى عموى خود امام حسين عليه السلام در واقعه كربلا امتناع ورزيد، و پس از شهادت حضرت به يارى عبد اللّه بن الزبير (كه شوهر خواهر او بود) شتافت، و با او بيعت كرد. او مردى كريم و خوشنام بود، در سال 120 در سن نزديك يكصد سالگى در منطقه بطحاء (در 6 مايلى مدينه) وفات كرد، و او را در بقيع به خاك سپردند. از او دو فرزند باقى ماند: يك پسر به نام حسن بن زيد كه از طرفداران بنى العباس بود، و أبو جعفر منصور عباسى او را والى مدينه نمود، او در دوره امارت خود بر مدينه بر عموزادگان خود (تيره امام حسين (ع)، و ديگر عموزادگان حسنى خود) ظلم فراوانى نمود، و به دستور منصور خانه امام صادق عليه السلام را آتش زد. او نخستين كسى است كه لباس سياه پوشيد، و آن را شعار علويان نمود. در سال 168 هجرى در دوره هارون در حجاز به هلاكت رسيد. دومين فرزند زيد، دخترى بود به نام (نفيسه)، كه به همسرى وليد بن عبد الملك بن مروان (يا جز او، به اختلاف روايت) درآمد، و در مصر درگذشت، درباره عبادت و فضل و كمال اين بانو سخن بسيار است، بقعه او در قاهره مىباشد، و نزد مردم به (ستّ نفيسه) شهرت دارد، و يكى از مهمترين زيارتگاههاى قاهره بشمار مىرود.
كردند و بقم آمدند:
أبو القاسم [أحمد] (1)بود (2)- كه جدّ أبى القاسم الرازى (3)است- و نام او احمد بن محمّد بن جعفر بن عبد الرّحمن (4)
(بنگريد به: مناهل الضرب: 96).
بن القاسم بن الحسن بن زيد بن الحسن بن على است، و از طبرستان (5)بقم آمد، و بقم وطن ساخت.و أبو القسم- كه نام احمد بن عيسى بن احمد است- حكايت كرده است، كه:
«جدّ او ابو القسم، احمد بن محمّد ببغداد محبوس بود، بسبب مالى كه بر ذمّت او بود. بشهر قم مكر و حيله كرد تا از آنجا بكريخت، و بطبرستان آمد، بنزديك الدّاعى الحسن بن زيد (6)، بجهت خويشى كه ميان ايشان بوده، و مدّتى آنجا ببود، تا آنكاه كهدر
1) . افزوده از «الفخرى فى انساب الطالبيين: 149»، كه در اين كتاب به تفصيل درباره نسب احمد ابن محمد بن جعفر بن عبد الرحمن شجرى ابن القاسم بن حسن بن زيد سخن رفته است. بنا به نوشته او، أبو القاسم احمد ملقب به كركوره (يعنى كر و كور) بود، و هفت فرزند داشت، كه اولاد و اعقاب آنان در رى و مصر و بغداد، صنعاء يمن، و عمان، و كوفه، و شيراز، و طبرستان، و چالوس، و استراباد، و قم، و راوند و جز اينها پراكندهاند.
2) . در نسخه اصل آمده است: (أبو القاسم بود، كه جدّ ..... كه جدّ أبى القاسم الرازى است)، و ظاهرا بياض ميان اين دو جمله در نسخه اصل، و كلمه (كه جدّ) از خطاى ناسخ مىباشد، و عبارت كتاب بدون اين دو استوار است، چنانكه در «انوار المشعشعين: 2/ 111» بدون اين دو آمده است.
3) . در «منتقلة الطالبيين: 253» آمده است: (بقم: أبو القاسم أحمد الرازى ابن عيسى بن احمد كركورة ابن محمد بن جعفر بن عبد الرحمن الشجرى).
4) . معروف به عبد الرحمن الشجرى، منسوب به منطقه «مسجد شجره» در حومه مدينه.
5) . در «منتقلة الطالبيين: 209» مىگويد: (بطبرستان من اولاد محمد بن احمد كركوره بن محمد ابن جعفر بن عبد الرحمن الشجرى).
6) . حسن بن زيد بن محمد بن اسماعيل بن حسن بن زيد بن حسن مثنّى، ملقّب به «الدّاعى الى الحقّ» يكى از امامان مشهور زيديّه، در سال 250 هجرى در دوره خلافت متوكل عباسى در
حسن بن زيد را در وقت كشتن علويّة بكرفتند. پس ابو القسم از طبرستان بيرون آمد، و بجانب قم توجه كرد، در راه دزدان بر وى آمدند، و هر جه همراه داشت غارت كردند و ببردند. جون بقم رسيد، عرب در كرامت و رفق و مدارا كردن، و با او شفقت نمودن برو، مبالغه كردند.
چون أبو القاسم ميل عرب با جانب سادات و علويّه كه بقم بودند بديد، بنزديك ايشان مقام كرد، چون خبر او بحسن [بن] زيد رسيد، نامه نوشت باهل قم، كه أبى القسم بىاذن و اجازت و دستورىء من بذان طرف آمده است، او را بمن فرستيد؛ اكر خواهان آن هست و اكر نيست.
چون مكتوب (1)باهل قم رسيد، بر أبى القاسم عرض كردند، چون أبو القاسم مكتوب بخواند، كفت: بروم بجانب او.
پس عرب در مسجد سهل بن اليسع (2)، بميدان اليسع جمع آمدند، و أبو القاسم هم آنجا در سرآئى نزول كرده بود، كس فرستادند و او را طلب كردند. أبو القسم بذان جمع حاضر آمد.
پس عرب كفتند كه: حقوق اين علوى در ذمّت ما ثابتست، و ما را حرمت داشتن او واجب است، چه التجا (3)بما كرده است، و بنزديك ما آمده است. لازم است ما را قضآىء (4)ن.
حقوق او كردن، و بذانچ ما را در دست بود، با او بخشش و مؤاسا (1)كردن.
پس عرب از برآىء او مالى بسيار- نقد و جنس، و اسب و استر- قسمت كردند، و تحصيل نمودند، و بذو دادند».
و أبو علىء عبديل (2)، از پذر خود روايت كند، كه:
«آن دوآبّ (3)و بغال (4)كه بأبى القاسم دادند مجموع با زين و مفرّش (5)بودند، و جمعى را با او ببدرقه بفرستادند، تا آنجا كه از دزد و حرامى خوف داشتند».
چون أبو القسم بحضرت حسن بن زيد رسيد، نيكو اعتقادىء مردم قم، و اكرام و اشفاق (6)ايشان درباره او، از سادات علويّه بقم، بازگفت.
حسن بن زيد بغايت (7)خرّم و شادمانه شد، و أهل قم را بسيارى شكر كفت.
پس أبو القسم از حسن بن زيد دستورى خواست، كه ديكر باره بقم رود، و حسن او را دستورى داد. چون أبو القسم با قم مراجعت كرد، بشهر قم زن خواست، و متأهل (8)شد، و مدّتى بقم مقيم بود، پس بطبرستان رفت، و بطبرستان ازو:
طاهر، و عباس، و عيسى، و جعفر، و حمزه، در وجود آمدند.
و أبو القسم بطبرستان وفات يافت (9).9.
و طاهر (1)
22» آمده است: (فأعقب احمد بن جعفر بن عبد الرحمن بن البطحائى)، باز همو در مدخل (الرى) ص 156 مىگويد: (من نازلة قم، طاهر بن القاسم بن احمد كركوره، ابن أبى جعفر محمد بن عبد الرحمن الشجرى، و امّه امّ ولد. بقية عقبه من رجلين:
من أبى الحسين محمد تنبى، امّه خديجه بنت الحسين بن حمّاد الاشعرى.
و من أبى الحسن على و قيل: يكنى أبو القاسم، امّه امّ كلثوم بنت احمد الرازى.
از طبرستان بقم آمد، و بقم ساكن شد، و امّ القسم دختر حسن (2)بن حمّاد الأشعرى، ملقّب بابن ميش را بخواست، و در حباله خود گرفت، و از او:أبو الحسن (3)محمد، و أبو طالب المحسن، و أبو القاسم على، و أبو العباس احمد (4)آورد.
پس أبو العباس احمد (5)[بن] طاهر از قم بكاشان رفت، و آنجا ساكن ببود، و بكاشان سه پسر آورد:
أبو القسم علىّ، و أبو منصور احمد، و أبو علىّ حمزه.
و أبو القسم علىّ بن محمّد از كاشان بقم آمد، و بقم ساكن شد، و بقم از دختر أبو القسم رازى، أبو الفضل محمد آورد، و از خواهر او بكاشان حسن.
و [از] ابو منصور احمد بن محمّد، دو پسر در وجود آمدند:
يكى: ابو زيد المطهر.
و ديگر: أبو الغيث طاهر.د.
و ابو القسم علىّ بن طاهر از قم برى رفت، و در رى ساكن شد، و در آنجا پسرى آورد طاهر نام، و بعد از آن بنيسابور رفت.
و اما عباس (1)بن احمد بطبرستان مقيم شد، و اعقاب و اولاد او هم آنجااند.
و عيسىء بن احمد برى آمد، و وطن ساخت، و در آنجا دو پسر آورد:
أبو القسم احمد رازى، و أبو محمد الحسن حسكا (2).
و اين پسر اخير را عقب نبوده است:
و ابو القسم احمد بن عيسى الرّازى، از رى بقم آمد و ساكن شد، و بقم أبو الحسن عيسى، [و] چند دختر آورد (3).
و برادرش (4)برى بماند، و او را مالى بسيار بوده است، و بازركانى كرده، و در سنه سبعين و ثلثمائه (5)از خراسان برى معاودت (6)مىنمود، چون بخوآر (7)رسيد وفات يافت.).
1) . عباس بن أبى القاسم احمد بن محمد بن جعفر بن عبد الرحمن الشجرى.
2) . در نسخه چاپى: حسنكا.
3) . در «انوار المشعشعين: 2/ 114» آمده است: (و اما أبو القاسم احمد رازى از رى بقم آمد و ساكن شد، و به قم أبو الحسن عيسى و چند دختر از او بوجود آمد)، و در نسخه چاپى مصحح آية اللّه شبيرى زنجانى آمده است: (ظاهرا عبارت صحيح اين است: و بقم ابو الحسن عيسى و چند دختر آورد).
4) . يعنى برادر أبو القاسم احمد رازى، كه نام او أبو محمد الحسن حسكا بود، در رى ماندگار شد، و همچون برادرش به قم مهاجرت ننمود.
5) . سال 370 هجرى.
6) . معاودت: بازگشت.
7) . در «معجم البلدان: 2/ 336» آمده است: (خار- آخره راء- موضع بالرى). و در فهرست «منتقلة الطالبيّه: ص 378» كه در ذيل كتاب منتقلة الطالبيّة است، آمده: (خوار الرّى: بضم اوله و آخره راء، مدينة كبيرة من اعمال الرى، بينها و بين سمنان على طريق خراسان، كانت أهمّ مدينة فى شرق الرى، و سمّيت بخوار الرى، تمييزا آلها عن خوار التى في فارس فى ناحية حفرك).
و جعفر و حمزه، پسران [أبو القاسم احمد بن محمّد] (1)بطبرستان مقيم شدند، و عقب ايشان آنجاست، و عدد ايشان معلوم نيست. و جدّ الداعى (2)- الحسن بن زيد بن الحسن بن علىّ- بمدينه والى و حاكم بوده است، در آخر ايام بنى اميه، و در ايام بنى عبّاس.
چنين كويند كه: ابراهيم بن هرمه (3)شاعر بصحبت او درآمد، ابراهيم را كفت:).
1) . در اصل بياض است، و افزوده با توجه به سلسله نسب اين دو است، كه پيشتر نويسنده تاريخ قم به آن اشاره نموده است.
2) . (داعى) يا (داعى الى الحقّ) از القاب و مراتب آن دسته از امامان و بزرگان مذهب زيديّه است، كه در راه نشر مذهب زيدى قيام بالسيف (- شمشير) نموده، و به جنگ و مبارزه پرداخته است، و اين لقب (الداعى) از آن نبيره حسن بن زيد است، كه بزودى مصنّف نام او را مىآورد، نه خود حسن بن زيد، زيرا حسن بن زيد نمىتواند داعى بوده باشد، چون او هرگز قيام بالسيف ننمود، بلكه از دوستان وليد بن عبد الملك اموى بود، و به گفته ابن عنبه در «عمدة الطالب: ص 65»: (كان مظاهرا لبنى العباس) يعنى پشتيبان بنى العباس بود، و از سوى منصور بر مدينه والى و حاكم بود، و براى تقويت دولت عباسيان به مبارزه شديد با عموزادگان حسنى و حسينى خود قيام نمود، و به دستور منصور خانه امام صادق عليه السلام را نيز به آتش كشيد. (بنگريد به: عمدة الطالب: 65 و مناقب ابن شهر آشوب: 315) و پيشتر نيز درباره او سخن رفت.
3) . ابو اسحاق، ابراهيم بن على بن سلمة بن عامر الفهرى المدنى، يكى از بزرگترين شاعران و بليغان دوره بنى اميّه و بنى العباس، و به گفته ابن قتيبة: او آخرين شاعرى است كه به شعرش احتجاج مىشود. در سال 70 هجرى متولد، و در دوره خلافت هارون الرشيد پس از سال 150 هجرى درگذشت، او از دوستداران و طرفداران اهل البيت عليهم السلام و علويان بود، و اشعارى در مدح آنان سروده است. داستانهاى چندى در اعتياد او به شرابخوارى و حدّ خوردن بر آن در منابع آمده است. درباره زندگانى و شعر او به تفصيل در الأغانى سخن رفته است. (نگاه كنيد به: خزانة الادب: 1/ 424، الأغانى: 4/ 367، نسمة السحر: 42، سير اعلام النبلاء: 6/ 207).
اى پسر هرمه! من نيستم از آنكسانى كه دين خود را بفروختند، از ترس مذمّت كردن تو، و اميد مدح (1)كردن تو. و اكر من ترا مست بيابم، من بر تو دو حد (2)بزنم، يكى حدّ شرب (3)، و يكى حدّ مستى، و بدانك [چون] ترا بنزديك من حرمتست، حدّى ديكر بزنم (4).
پس هرمه برخاست، و اين شعر انشا كرد:
نهانى ابن الرّسول عن المدامو ادّبنى بآداب الكرام
و قال لي: اصطبر عنها و دعهالخوف اللّه لا خوف الانام
و كيف تبعّدنى (5)عنها و حبّيلها حبّ تمكّن فى العظام (6)
ارى طيب الحلال علىّ خبثاو طيب النّفس في خبث (7)الحرام و نام الدّاعى: محمّد بن زيد بن محمّد بن اسمعيل بن الحسن بن زيد بن على بنث.
1) . در اصل: قدح آمده است، ليكن بايد مدح باشد كه به قدح تصحيف شده است، زيرا سياق عبارت اقتضاى اميد مدح را دارد نه قدح.
2) . حدّ: عقوبتهايى را گويند كه در شرع اسلام براى آنها اندازه معيّن قرار داده شده است، در مقابل «تعزير» كه اندازه آن به صلاحديد قاضى مىباشد.
3) . شرب: نوشيدن مى را گويند.
4) . تفصيل اين گفتار در «نسمة السحر بذكر من تشيّع و شعر: ص 45» به روايت از كتاب «الجليس الممتع» آمده است، كه: (و قيل إنّ أبا محمد الحسن بن زيد بن الحسن عليه السلام، لما تولّى المدينة لأبى جعفر دخل عليه ابن هرمة ...) و در اين نقل آمده است كه او را به دو حدّ و عيد داد: (لأضربنّك حدّ الخمر، و لأزيدنّ لموضع حرمتك بى)، ليكن از گفتار تاريخ قم اين گونه فهميده مىشود كه او را به سه حدّ وعيد دارد.
5) . در نسمة السحر: 45: تصبّرى.
6) . در نسمة السحر: 45 عظامي.
7) . در نسمة السحر: 45: خبث.
أبى طالبست، و براذر او حسن بن زيد را أيضا «الدّاعى» نام بوده است، و او را بذان خواندهاند (1)
و أبو عبد اللّه محمد الدّاعى، ملك بطبرستان بعد أخيه).
.*** ديكر از سادات حسنيّه (2)كه بقم آمدهاند: ششدى (3)
بنگريد به: (سرّ الانساب العلويّة: 106- 115، عمدة الطالب: 70، منتقلة الطالبيّة: 253)
اند، و نام [او] حسين ابن محمّد است، از رى بقم آمد، و اعقاب او بقم هستند، و نسب او جآئى نديدم (4)صر1) . در «المجدى: 34» آمده است: (ولد زيد بن محمد بن اسماعيل، الشريف الأمير الداعى الحسن، صاحب العجائب بطبرستان، دعا الى نفسه و سفك الدماء، و أباد العباد و البلاد. و محمد بن زيد، جليل القدر، ظهر بعد أخيه، و كان ذا جود و شجاعة و مروءة)، همچنين در كتاب «الفخرى فى انساب الطابييّن: ص 161» آمده است: (أمّا زيد بن محمد الأكشف ابن اسماعيل جالب الحجارة، فله ابنان: الحسن بن زيد، الدّاعي الكبير ملك طبرستان لا عقب له.
2) . در اصل و ديگر نسخهها و نسخة چاپى: (حسينيّه) كه خطاست، زيرا سخن همچنان درباره سادات حسنى است.
3) . ششدى (يا ششديو) يا (شيشديو)، لقب أبو جعفر، محمد بن أبي عبد اللّه الحسين بن عيسى ابن محمد البطحانى، ابن القاسم بن الحسن بن زيد بن الحسن عليه السلام مىباشد. بنابه گفته عمري نسّابه در «المجدى: 25» اين شخص در بلخ به مكارى، و در طبرستان به ششديو معروف بوده است، او درباره علت اين نامگذارى مىگويد: (و تفسيره على ما بلغنى: ستة مجانين)، يعنى تفسير اين نام آن گونه كه به من رسيده است شش ديوانه، (احتمالا مقصود شش ديو، و ديوانه تصحيف ديو است) مىباشد.
4) . نسب او به تفصيل در تمامى منابع تبارشناسى كهن، همچون «سر الانساب العلويّه» از ابو نصر
و نخواندم (1).ت.
1) . ابن طباطبا در «منتقلة الطالبيّه: ص 253» به نقل از ابن أبى جعفر- يكى ديگر از سادات حسنيّة كه به قم هجرت كردهاند- آورده است كه: (بقم من اولاد القاسم بن حمزة بن احمد بن عبيد اللّه بن محمد بن عبد الرحمن الشجرى)، سپس خود او مىگويد: (قلت: ما رأيت ذكر هم في كتاب قم)، و ظاهرا مقصود او از اين كتاب، اصل عربى تاريخ قم، نوشته حسن بن محمد بن حسن قمى است.
اوّل كسى از سادات حسينيّه كه بقم آمد، أبو الجنّ، الحسين بن الحسين بن جعفر بن محمّد بن اسمعيل بن جعفر صادق عليه السلام بود (1)
1- در نسخه اصل تاريخ قم: أبو الجنّ، الحسين بن الحسين بن جعفر بن محمد بن اسماعيل بن جعفر الصادق عليه السلام. و كنيه «أبو الجنّ» در اين نسخه 10 بار تكرار شده است، كه نشان دهنده آن است كه كنيه «أبو الحسن» نمىباشد، چنانكه در برخى نسخهها آمده است.
2- در نسخه (2) و (3) تاريخ قم و نسخه چاپى، با اين تفاوت كه در پاورقى نسخه چاپى يادآورى شده كه كنيه «أبو الحسن» در أصل نسخه او «أبو الجنّ» ضبط شده است، و كچوئى اردستانى در «أنوار المشعشعين: ج 2/ 219» كه ادعا مىكند، از سه نسخه كهن تاريخ قم استفاده كرده است آورده است: أبى الحسن، الحسين بن الحسين بن جعفر بن محمد بن اسماعيل بن جعفر الصادق عليه السلام.
3- در «بحار الانوار: ج 50/ 324» به نقل از ترجمه تاريخ قم كه نزد علامه مجلسى رحمه اللّه بوده است: الحسين بن الحسن بن جعفر بن محمد بن اسماعيل بن جعفر الصادق عليه السلام.
همان گونه كه ملاحظه مىشود، هيچ گونه پيوستگى ميان اين سلسله نسب وجود ندارد، از اين رو به نظر نگارنده اين آشفتگى در طبقات نسب، برگرفته از خطاى نسخه اصل است، كه به ديگر نسخهها و كتابها سرايت كرده، و مىتوان گفت كه آغاز و انجام اين سلسله صحيح است، و جابجايى در نامهاى ميانى رخ داده است، بدين گونه كه كنيه (أبو الجنّ) كه در آغاز آمده، و 10 بار ديگر با همين ضبط در نسخه اصل آمده، كنيه پدر كسى است كه واقعه بدو منسوب است، و او از نوادگان على بن اسماعيل بن جعفر الصادق عليه السلام است، نه محمد بن اسماعيل كه در تمامى نسخهها آمده است، از اين رو بايد نامهاى ميانى مجددا تنظيم گردد، تا با گفته تبارشناسان متناسب باشد، از اين رو سلسله نسب (چنانكه فخر رازى بدان اشاره دارد) اين گونه بايد باشد: أبى الحسن علىّ، ملقّب به أبى الجنّ، ابن محمد بن على بن اسماعيل الاعرج ابن جعفر الصادق عليه السلام. و شاهد بر اين مدّعى گفته تمامى تبارشناسان است (كه نام آنها در پايان آمده) كه أبو الجنّ را از نسل محمد بن على بن اسماعيل دانستهاند، نه محمد بن اسماعيل، زيرا به گفته آنان نسل اسماعيل أعرج ابن جعفر الصادق عليه السلام از دو تن به نامهاى:
على و محمد بوده است.
1- اما نسل محمد بن اسماعيل از دو تن گسترش يافته است:
الف: جعفر الشاعر (يا الأصغر) كه داراى نسل گستردهاى بوده است، به نام (بنو البغيض) و در مصر و مغرب پراكندهاند.
ب: محمد كه فرزندان او در مصر گستردهاند.
ج: احمد
2- اما نسل على بن اسماعيل نيز از سوى دو تن گسترش يافته است:
الف: اسماعيل الثانى، كه به گفته عبيدلى نسّابه در «تهذيب الانساب: ص 174»، و فخر رازى در «الشجرة المباركة: 117» عقب نداشته است، و به گفته ديگران فرزندان او در شمال آفريقا، و بويژه در مغرب گستردهاند.
ب: محمد الشعرانى، و به گفته فخر رازى، تنها نسل على بن اسماعيل از اوست، اين محمد تنها يك فرزند داشته است به نام (على)، مكنّى به (أبو الحسن)، و ملقّب به (أبو الجنّ)، و اين أبو الجن تنها يك فرزند داشته است به نام (الحسين) كه در قم بوده. اما سلسله نسبى كه در نسخههاى «تاريخ قم و بحار الانوار و أنوار المشعشعين» آمده با گفته تبارشناسان علوى توافق ندارد، زيرا نسل جعفر بن محمد بن اسماعيل از دو تن به نامهاى: احمد و محمد است، كه در مصر و شمال آفريقا گسترده بودهاند، و يادى از وجود آنها در مشرق اسلامى و ايران نيامده است، علاوه بر آن كه جعفر بن محمد بن اسماعيل فرزند يا فرزندانى به نام الحسين بن الحسين، يا الحسن بن الحسين، يا الحسين بن الحسن ملقّب به أبو الجنّ نداشته است. هم چنين يادى از اين شخص با سلسله نسب يادشده، در نسخههاى تاريخ قم در كتاب منتقلة الطالبيّة (كه نام چند تن از علويان مهاجر به قم را به نقل از كتاب قم- كه ظاهرا همين تاريخ قم است- آورده) نيامده است، كه نشان از ناشناختهبودن اين شخص با اين سلسله نسب نزد آنان مىباشد، و ابن طباطبا در «منتقلة الطالبيّه: ص 256» تنها از يك تن از فرزندان اسماعيل، آنهم از تيره محمد بن احمد بن اسماعيل بن جعفر الصادق عليه السلام (و نه از تيره جعفر بن محمد بن اسماعيل) ياد مىكند، كه از فقيهان قم بوده است. گذشته از تمامى اين دلائل، گفتار فخر رازى در «الشجرة المباركة فى أنساب الطالبيّه»: ص 117- 118 است كه مىگويد: (و أمّا على بن اسماعيل بن جعفر الصادق عليه السلام، فعقبه من رجل واحد، هو محمّد، و له أولاد آخرون لم يعقّبوا. و عقب محمد بن على هذا من رجل واحد اسمه على أبو الحسن يلقّب ب «أبى الجنّ»، و يعرف ولده ب «ابن أبى الجنّ»؛ و عقب أبى الحسن من ابن واحد اسمه الحسين أبو الحسن، بقم).
بنگريد به: (تهذيب الأنساب: ص 174، المجدى: 104، عمدة الطالب: 216- 222، منتقلة الطالبيّه: 256، معالم أنساب الطالبييّن: 137- 139، الفخرى: 23، التذكرة فى الأنساب المطهرة:
168، الأصيلى: 196- 197).
.1) . در ضبط سلسله نسب، و نام و كنيه و لقب اين سيد حسينى اختلاف فراوانى ميان نسخههاى تاريخ قم، و بحار الأنوار، و أنوار المشعشعين، رخ داده است، بگونهاى كه كشف نام و كنيه و سلسله نسب واقعى صاحب اين واقعه بر همگان دشوار گرديده است. ضبط اين سلسله در كتابهاى يادشده اين گونه است:
چون أبو الجنّ، بشهر قم آمد، و حقّ سبحانه و تعالى او را پسرى داد، أبو الحسن علىّ نام.
و از علىّ بن [أبى] الجنّ، أبو عبد اللّه الحسين در وجود آمد، و از [أبو] عبد اللّه الحسين، علىّ (1).
و از مشائخ (2)قم روايتست، كه:
«أبو الجنّ شرب (3)آشكارا كردى، روزى قصد سرآىء احمد بن اسحق اشعرى (4)كرد،).
1) . در اصل: و از عبد اللّه بن الحسين بن علىّ.
2) . مشائخ: جمع شيخ، بزرگان.
3) . شرب: بادهگسارى.
4) . احمد بن اسحاق بن عبد اللّه بن سعد بن مالك بن الأحوص اشعرى، يكى از راويان و فقيهان بزرگ قم در قرن سوم هجرى، و نديده يكى از دو برادر اشعرى، كه از كوفه به قم هجرت كردند، و شهر قم كنونى را پايهريزى نمودند. او از اصحاب امام نهم و دهم و يازدهم بود، و بنا بر برخى روايات به شرف ديدار امام زمان عليه السلام در كودكى نائل آمد. او وكيل امامان معصوم در قم، و نماينده قميّان نزد آنان بود، از اين رو براى ديدار امام و رساندن وجوهات و اموال مردم قم به خدمت امام عليه السلام سفرهاى متعددى به بغداد و سامراء نمود. روايات زيادى از او در منابع حديثى اماميه نقل شده است. او در سال 253 يا 254 هجرى هنگام بازگشت از يكى از مسافرتهاى خود از بغداد به قم، در ميانه راه درگذشت. امروزه بقعه او در نزديكى شهرستان سرپل ذهاب قرار دارد. بنگريد به: (رجال نجاشى: 91، معجم رجال الحديث: 2/ 472).
بسبب حاجتى كه او را بود، و احمد بقم وكيل وقف بود، چون أبو الجنّ بنزديك سرآىء احمد رسيد، احمد او را بار نداد، و او را از صحبت خود منع كرد، أبو الجنّ ملول و غمكين با منزل خود مراجعت كرد.
بعد از آن احمد بن اسحق قصد خانه كعبه كرد، چون بسرّ من رآى رسيد، خواست كه بحضرت حسن بن علىّ عسكرى عليه السّلم رود، و او را زيارت كند، چون برسيد دستورى (1)خواست، امام او را اجازت دخول نداد، و او را از زيارت و صحبت منع كرد، و بار نداد.
پس احمد متحيّر شد، و درماند، و نميدانست كه بجه سبب او را از صحبت و زيارت خود منع مىكند.
احمد بسيارى سر بر آستانه آن حضرت نهاد، و بسيارى بكريست، و كفت: اى نور ديده هر دو عالم، و اى بركزيده اولاد آدم، چه بىادبى از من صادر شده است، كه مرا بحضرت خود راه نميدهى؟
پس امام او را دستورى داد، درآمد، فرمود كه:
اى احمد! ياد دارى كه فرزندزاده (2)ما أبو الجنّ در شهر قم، بدر خانه تو آمد، و تو او را بار ندادى.
احمد بكريست، و سوكند خورد كه من او را از صحبت خود منع نكردم، الّا از برآىءت.
آنك تا او ترك شرب خمر كند، و از آن توبه كند.
امام گفت: اى احمد راست كفتى، وليكن بايد كه حقّ سادات علويّه بشناسى، و ايشانرا حرمت دارى در هر حال كه باشند، و بنظر حقارت بذيشان نظر نكنى كه بزهمند شوى، و كرفتار آئى.
چون احمد بن اسحق با قم مراجعت نمود، سيّد ابو الجنّ در صحبت جمعى بسيار از مردم بديدن احمد رفت، چون نظر احمد بر سيّد ابو الجنّ آمد، از جآىء برجست، و به پيش او باز دويد، و بسيارى اعزاز (1)و اكرام كرد، تا او را در صدر بنشاند.
ابو الحسن اين حالت از احمد بديع (2)و غريب ديد، ازو سؤال كرد كه درين مدّت هركز چنين (3)لطف و ترحيب (4)درباره من نكردى، ازين نوبت موجب چيست؟
احمد قصّه رفتن خود بصحبت امام حسن عسكرى بسرّ من رآى، و منعكردن امام او را از صحبت شريف خود، بسبب سيّد ابو الجنّ بازكفت.
چون ابو الحسن اين قصّه بشنيد، بسيارى بكريست، و كفت:
امام تا بذين غايت مرا حرمت مىنهد، پس روا نباشد كه من بغير رضآىء خذاى عمر و زندكانى كزارم.
پس كفت: توبه كردم، و با دركاه حقّ رجوع نمودم، و پشيمان شدم از افعالى كه از سر جهل و نادانى مباشر آن مىشدم. و برخاست و بسرا و منزل خود بازكرديد، و آلات شراب بشكست، و در مسجد همه اوقات اعتكاف كرفت، تا آنكاه كه او را وفات رسيد، و او را بمقبره بابلان (5)
(او را بمقبره بابلان دفن كردند). قبرستان نخستين بابلان نبايد از محدوده بقعه حضرت فاطمه و صحن كهنه فراتر مىرفته است، و خود بقعه كه همچنان گنبد خانه آن شكل و محدوده نخستين، با بازسازيهاى بعدى در قرن 7 و 8 هجرى را دارد، پس از دفن حضرت به قبرستان ويژه علويان تبديل گرديد، به نظر مىآيد بعدها مردم براى تبرك جستن مردگان خود را پيرامون آن بقعه- بويژه از دو سمت شمال و شرق- دفن نمودند، و بتدريج محدوده قبرستان بابلان توسعه يافت. بنا بر شواهد و قرائن تاريخى و ميدانى، محدوده اين قبرستان توسعه يافته را اين گونه مىتوان دانست: از سمت شمال از ديوار مسجد امام حسن عسكرى عليه السلام و چهار راه بازار تا سه راه بازار، و از سمت جنوب از مسجد يا تكيه محمديّه (كه در نوسازيهاى اخير جزء شبستانهاى جنوبى حرم مطهر قرار گرفت) تا بخشهاى جنوبى كوچه ارك، و تا نزديكيهاى محله يخچال قاضى و مسجد سلماسى (كه در حفاريها و كانالكشيهاى سالهاى اخير در كوچههاى اين منطقه گورهاى متعددى، با سنگ قبرهاى كهن از زير خاك آشكار شد، براى نمونه نگارنده چندين بار گور، با سنگهاى كهن در يكى از فرعيهاى كوچه ارك كه در پشت حسينيّة ارك و در برابر حمام آملك مىباشد ديده است)، و از سمت مغرب رودخانه قم و از سمت مشرق از قسمتهاى جنوبى كوچه ارك و در امتداد آن تا گذر خان و ادامه آن (با عبور از خيابان چهارمردان) تا كوچه آبانبار سيد عرب تا سه راه بازار. در اين محدوده وسيع بويژه در بخشهاى مركزى (همچون ميدان آستانه و باغ ملى و قبرستان شيخان) و شرقى آن نشانههاى فراوانى از اين قبرستان بزرگ ديده مىشود، به گفته پيرمردان قم كه اواخر دوره قاجار را درك كردهاند، تمامى محدوده فوق الذكر مملؤّ از قبور بوده است، بدين صورت كه در فاصله سه راه بازار و چهار راه بازار كنونى، به همين عرض تا ديوارهاى حرم مطهر هيچ ساختهاى جز قبور مردگان، و چند بقعه با گنبد ديده نمىشود. و شاهد بر اين مدعى چند عكس باقيمانده از آن دوره است، از جمله عكسهاى كه مادام ديولافوا در سفرنامه خود آورده، و آنها را پيش از يكقرن قبل از اين محدوده برداشته است. در برخى از منابع تاريخى از وجود دو مردهشوى خانه (يكى در نزديكى بقعه ابن بابويه، و ديگرى در نزديكى مدرسه دار الشفاء) در اين محدوده ياد رفته است. اين قبرستان تا سالهاى 1310 شمسى به همين وسعت برقرار بود، و در اين سال به هنگام گذر رضا خان از شهر قم تغييرات عمدهاى در آن رخ داد، كه عمدتا خيابانكشيهاى متعدد در درون و پيرامون آن بود، كه بنيان آن قبرستان كهن را از ميان برد، و تنها سه قطعه از آن قبرستان باقى ماند، كه عبارت بودند از: قبرستان شيخان، قبرستان ابن بابويه، و باغ ملى.
امّا باغ ملى: (محدوده وسيع ميان خيابان ارم و حضرتى، تا خيابان حدّ فاصل شيخان، كه قسمتى از آن در برابر ساختمان مدرسه آية اللّه گلپايگانى رحمه اللّه و بانك ملى قرار داشت) كه در حقيقت ادامه قبرستان شيخان بشمار مىرفت، و مدفن گروه زيادى از محدّثين و راويان و علماء بود، و در دوره رضا خان به خواست مرحوم آية اللّه حاج شيخ عبد الكريم حائرى براى حفظ قبور آنان اين محدوده را به باغ باصفايى تبديل كردند، و صورت قبر دو تن از علماى مشهور مدفون در آن را (كه عبارتند از على بن ابراهيم قمى متوفاى پس از سال 307 ه و صاحب تفسير قمى، و محمد بن قولويه متوفاى 299- 301 محدّث و فقيه آن دوره) نيز ترميم نموده، كه در دو سمت اين باغ قرار داشت، و قميّان همواره در حفظ حرمت آن كوشا بودند، حتى در دوره رژيم پهلوى از ساختن آبريزگاه در آن ممانعت بعمل آمد، ليكن در سال 1377 شمسى با خيانت گروهى از مسئولين شياد شهر قم و با استفاده از غفلت بزرگان حوزه، اين محدوده تخريب و تبديل به بازارى براى فروش متاع دنيا گرديد، و نگارنده خود ناظر بود كه شبها دستگاههاى حفارى با گودبردارى، جمجمه و استخوانهاى مؤمنين مدفون در اين قبرستان را بيرون آورده و به بيرون شهر انتقال مىدادند، بىترديد لعنت و نفرين ارواح مؤمنين مدفون در آن شامل بانيان، و دستاندركاران اين هتك حرمت، و دودمان آنها در دنيا و آخرت خواهد بود.
امّا قبرستان ابن بابويه: كه محدوده زاويه شمالى خيابان چهارمردان را در بر داشته، بتدريج و روز به روز كوچكتر گرديد، بخش عمده آن كه زاويه خيابان چهارمردان را دربر داشت، نخست به گاراج ماشينهاى قم- كاشان تبديل شد، و سپس بر روى زمين آن پاساژى بنا گرديد كه همچنان پاىبرجاست، و بقعه ابن بابويه در پس آن قرار گرفت.
امّا قبرستان شيخان: (يا مقبرة الشيوخ، كه در برخى از متون تاريخى از آن ياد شده است) به رغم دستاندازيهاى شهردارى، و تصرف زمينهاى پيرامون آن براى ساختن مغازه و بازارچه، بگونهاى كه چشمانداز خارجى آن از ميان رفته است، همچنان محدوده كهن خود را تا به امروز حفظ كرده است. دكتر حسين مدرسى طباطبايى در گزارشى كه نيم قرن قبل درباره محدوده قبرستان بابلان و پيرامون آن تهيه كرده است (تربت پاكان: 2/ 105) مىگويد:
(گورستان بابلان: از بقاياى اين گورستان كه اكنون همه آن جز قسمتى بسيار كم به صورت خيابان و ميدان و ابنيه و باغ ملى درآمده، دو بقعه نوساز، يكى مدفن على بن ابراهيم نگارنده تفسير قرآن و در گذشته پس از 307، و ديگرى مدفن محمد بن قولويه فقيه و محدّث عصر خود و در گذشته 299- 301 در ميان باغ ملى به جاى مانده است. قبر ميرزا حسن لاهيجى قمى حكيم و دانشمند قرن يازدهم در گذشته 1121 هجرى در كنار جوى آب خيابان ارم، نيز بقعه على بن بابويه، و قاضى سعيد هيدجى داخل همين گورستان بوده است. قسمت بسيار كم بازمانده اين گورستان كه اكنون (مقبره شيخان) خوانده مىشود مدفن گروهى از محدّثان و راويان قرون نخست و دانشمندان و فقيهان و شخصيتهاى روحانى دورههاى بعد است، كه در آن ميان بقعه زكريا بن آدم صحابى جليل امام هشتم، و ميرزاى قمى فقيه و دانشمند بزرگ آغاز قرن سيزدهم، و نيز قبر آدم بن اسحاق، و أبو جرير زكريا بن ادريس از صحابيان امامان اهل بيت كه قبر أخير بالوحى قديم به خط ثلث زيبا مشخص است، زيارتگاه اهالى است).
لازم به يادآورى است، كه تا پيش از خيابانكشيهاى اخير تمامى مجموعه و محوطه آستانه و حرم مطهر و قبرستان بابلان در بيرون شهر قم قرار داشت، و بخشهاى مسكونى شهر قم عمدتا در محلات قديمى شهر،- كه در مشرق و شمال شرقى دشت قم- و در فاصله نسبتا دورى از حرم بود، ليكن از اين پس بتدريج شهر به سمت پيرامون حرم كشيده شد، و محلات و ساختمانهاى نو آستانه را در بر گرفت، بلكه بتدريج توسعه و خانهسازى به سمت جنوب حرم مطهر گسترش يافت.
دفن كردند، و قبر او بقبّه فاطمه ابنة موسىء بن جعفر عليهم السّلم متّصلت.1) . اعزازكردن: بزرگداشتن.
2) . بديع: كارى بىسابقه.
3) . در اصل: چندين.
4) . ترحيب: خوشامدگوئى و پذيرائى.
5) . گورستان و مقبره بابلان (به ضم باء دوم چنانكه در تاريخ مذهبى قم: 95 آمده است) يكى از سه گورستان قم در قرن سوم بشمار مىرفته است. درباره اين نام و سرآغاز و علت و ضبط آن اطلاع دقيقى در دست نمىباشد، دكتر على اشرف صادقى در تحقيقى پيرامون بابلان مىفرمايد: (بابلان قبرستانى بوده است در محل صحن آينه كنونى و ميدان آستانه، و محلّ باغ ملى سابق، كه عدهاى از طالبيان و راويان اخبار در آنجا مدفون بودهاند. حركت حرف (ب) دوم اين كلمه معلوم نيست، اما پسوند آن پسوند نسبت است، كه در پايان بسيارى از جاينامها ديده مىشود. بنابراين، جزء اول اين نام بايد نام شخصى باشد كه اين مكان به او منسوب شده است، ظاهرا اين نام- يعنى بابل- شكلى تحبيبى از كلمه (باب) يا (بابا) بوده، و احتمالا (بابل) تلفظ مىشده. كلمه بابويه نيز صورت تحبيبى ديگرى از همين نام است. «فصلنامه ميراث شهاب: شماره 29، ص 56». اين گورستان پيش از دفن حضرت فاطمه عليها السلام باغى بوده است به همين نام، از آن موسى بن خزرج أشعرى (بزرگ أشعريان قم، و ميزبان حضرت در مدت اقامت در قم) كه پس از دفن حضرت در بخشى از آن، ظاهرا از حالت باغ بيرون آمده است، به گفته مصنف تاريخ قم بابلان نام منطقهاى بوده است كه در آن باغ موسى بن خزرج قرار داشته. مرحوم على اصغر فقيهى در «تاريخ مذهبى قم: 95» مىگويد: (آيا باغ بابلان قبرستان بوده است؟ دقيقا نمىدانيم، ولى به موجب قرائنى قبرستان عمومى نبوده است، زيرا در آن وقت قم داراى دو قبرستان عمومى، يكى در جنوب شهر و يكى در شمال بوده است، احتمال دارد در اين مكان قبرستانهاى خانوادگى وجود داشته، و فاطمه معصومه را در قبرستان خانوادگى موسى بن خزرج واقع در باغ بابلان دفن كردهاند). و در تاريخ قم در چند مورد از اين باغ با نام «مقبره بابلان» ياد شده است، كه يكى همين ابو الجنّ است كه مىگويد:
و باز دو سيده (1)است، ازينجانب كه از شهر روى (2)بذان دارند (3)، چون بزيارت فاطمه عليها السّلم ميروند (4)، و اللّه اعلم.ت.
1) . كذا در اصل، و در نسخه چاپى: متّصل و باز است.
2) . در ديگر نسخهها و چاپى: رى.
3) . به نوشته تاريخ قم بقعه حضرت فاطمه عليها السلام داراى دو در بوده است، يكى: در برابر رودخانه در سمت غرب، كه درى بس كوتاه و كوچك بود، و بعدها در سال 350 هجرى فراخ و بزرگ گرديده است. و ديگرى: به سمت شمال (زيرا شهر كهن قم در قسمتهاى شمال و شمال شرق شهر كنونى قم قرار داشته است)، احتمالا همين درى كه اكنون از گنبدخانه بقعه به ايوان طلا باز است، و از نوشته تاريخ قم برمىآيد كه بقعه ابو الجنّ بيرون محدوده بقعه حضرت فاطمه، و در برابر آن، يعنى احتمالا در جايگاه كنونى ايوان طلا قرار داشته، و بعدها از ميان رفته است.
4) . اين خبر را علّامه مجلسى رحمه اللّه به نقل از تاريخ قم در بحار الانوار: 50/ 323 آورده است.
ديكر از سادات حسينيّه، از فرزندان موسىء بن جعفر عليهما السّلم، كه بقم آمدند:
فاطمه بود، دختر موسىء بن جعفر عليهما السّلم.
چنين كويند بعضى از مشآئخ قم، كه:
جون امام علىّ بن موسى الرّضا عليهم السّلم را از مدينه بيرون كردند تا بمرو رود؛ از برآىء عقد بيعت بولايتعهد برآىء او، فى سنة مائتين (1)، خواهر او فاطمه بنت موسىء بن جعفر عليهم السّلم، در سنه احدى و مائتين (2)بطلب او بيرون آمد، چون بساوه (3)رسيد بيمار شد.
پرسيد كه: ميان من و ميان شهر قم چه قذر مسافتست؟
او را كفتند كه: ده فرسخست.
خادم خود را بفرمود تا او را بردارد و بقم برد، خادم او را بقم آورد، و در سرآىء موسىء ابن خزرج بن سعد اشعرى (4)
60/ 214» آمده است احمد بن خزرج بن سعد (برادر موسى) به نقل از برادر خود روايت مىكند، كه امام رضا عليه السلام از او درباره ناحيه وراردهار (احتمالا اردهال كنونى در نزديكى كاشان) سؤال نمود و از آنجا تعريف نمود. امروزه خانه موسى بن خزرج در ميدان مير (كه مدت 17 روز حضرت فاطمه در آن سكونت گزيد) زيارتگاه است، و تنها اثر باقيمانده از اين خاندان از قرن 2- 3 هجرى است، كه تاكنون برقرار است.
فرود آورد (5)، و نزول كرد.د.1) . در سال 200 هجرى.
2) . سال 201 هجرى.
3) . شهرستان ساوه در 50 كيلومترى شمال غربى قم قرار دارد.
4) . موسى بن خزرج بن سعد بن مالك بن الأحوص الاشعرى، او نبيره يكى از دو برادرى است كه از كوفه به قم هجرت كردند، و شهر قم كنونى را بنيان نهادند، يادى از موسى بن خزرج در منابع حديث و تاريخ نيامده است، جز در تاريخ قم در قضيه آمدن حضرت فاطمه عليها السلام به قم، و از نوشته اين تاريخ برمىآيد كه او از متمولين و متمكنين و از بزرگان آل سعد اشعرى در قم بوده است. در خبرى كه در «بحار الانوار:
5) . در نسخه چاپى: آمد.
و روايت صحيح و درست آنست، كه:
«چون خبر بآل سعد (1)رسيد، همه اتفاق كردند كه قصد ستى (2)فاطمه كنند، و ازو درخواه نمايند كه بقم آيد. از ميانه ايشان موسىء بن خزرج تنها هم در آنشب بيرون آمد، و چون بشرف ملازمت ستّى فاطمه رسيد، زمام ناقه (3)او بكرفت، و بجانب شهر بكشيد، و بسرآىء (4)خود او را فرود آورد، و هفده روز در حيوة بود. چون او را وفات رسيد، بعد از تغسيل و تكفين و نماز، موسىء بن خزرج در زمينى كه او را بود ببابلان، آنجا كه امروز روضه مقدسه اوست دفن كرد، و بر سر تربت او از بورياها (5)
بارى و بورى).
سايه ساخته بودند، تا آنگاه كه زينب دختر محمّد بن على الرّضا عليهم السّلم اين قبّه بر سر تربت او بنا نهاد».).1) . يعنى خاندان سعد بن مالك بن أحوص أشعرى، كه بانفوذترين تيره از تيرههاى خاندان أشعرى ساكن در قم در آن دوره بودند.
2) . السيّدة (- بانو) و جمع آن: السيّدات و مخفّف آن ستّات است، به معناى بانوان، و مجازا مخفّف آن (ستّى) نيز به معناى بانو از ديرباز در زبان عربى استفاده شده است.
3) . ناقه: شتر.
4) . سراى موسى بن خزرج أشعرى در جنوب شهر قديم قديم، و در غرب ميدان زكريا بن آدم قرار داشته است، و يكى از معدود آثار باقيمانده از آن دوران تا كنون بشمار مىرود، البته به نظر مىآيد بخش كوچكى از سراى موسى بن خزرج- كه همان استراحتگاه يا نمازخانه حضرت- هم اكنون باقى مانده باشد، و ديگر قسمتهاى سراى او جزئى از ميدان و كوچههاى پيرامون گرديده باشد.
5) . بوريا: حصير بافتهشده از نى، در لسان العرب آمده است: (البورى و البورية و البورياء و البارى و البارياء و الباريّة: فارسى معرّب، قيل: الحصير المنسوج، و في الصحاح: التى من القصب. قال الأصمعيّ: البورياء بالفارسيّة، و هو بالعربية بارىّ و بورى). و در «المعرب من الكلام الأعجمى ص 46» آمده است: (قال ابن قتيبة: البورياء بالفارسيّة، و هى بالعربيّة:
حسين بن موسى بن بابويه (1)، از محمد بن حسن بن احمد بن الوليد (2)، كه او را روايت كردند (3)، كه:
«جون فاطمه را وفات رسيد، و بعد از غسل و تكفين او را بمقبره بابلان، بر كنار سردابى (4)
از ديگر استعمالات سردآب، استفاده از آن براى دفن مردگان است (كه به آن دخمه نيز مىگويند) كه علاوه بر حفظ حرمت مرده، امكان ساختمانسازى بر روى آن را آسان مىنمايد. و سردابى كه در اين روايت از آن ياد شده، همچنان تا كنون باقى است، يعنى در زير فضاى گنبدخانه كنونى بقعه حضرت فاطمه عليها السلام سردابى قرار دارد، كه ورودى آن از كنار يكى از پايههاى (ستون جنوب غربى) گنبد مىباشد، كه به وسيله چند پله به زيرزمين مىتوان رسيد، در كف سرداب محوطهاى است محصور كه در ميانه آن قبر حضرت فاطمه عليها السلام قرار دارد، قبر مطهر حضرت كه كمى از زمين بلند است با كاشيهاى سبز پوشيده شده است، و كف سرداب با آجرهاى نظامى قطور و كهن فرش شده، و سقف ضربى آن در ارتفاع سه مترى از كف سرداب ساخته شده است.
كه از برآىء او ترتيب كرده بودند حاضر آوردند. آل سعد با يكديكر خلاف كردند،ت.1) . على بن حسين بن موسى بن بابويه (مشهور به والد الصدوق و شيخ القمييّن) پدر شيخ صدوق، او سه فرزند از همسر ديلمى خود به نامهاى محمد (شيخ صدوق) و حسن و حسين بدنيا آورد. راوى اين روايت در تاريخ قم سومين فرزند يعنى حسين بن على مىباشد، كه برادر تنى شيخ صدوق بوده است، نجاشى و شيخ طوسى و ديگران او را ستوده و ثقه دانستهاند، از او روايتهاى فراوانى در منابع حديث اماميه آمده است، و داراى سه كتاب بوده است. شيخ منتجب الدين على بن عبيد اللّه بن الحسن بن الحسين صاحب كتاب «فهرست» از نوادگان اوست. بنابر روايت علامه مجلسى در «بحار الانوار: 51/ 324» او داراى حافظه بسيار قوى بوده است، و پيش از رسيدن به 20 سالگى داراى كرسى تدريس در قم بوده.
2) . محمد بن الحسن بن أبى يزيد احمد بن الوليد، أبو جعفر القمى، از محدثين و راويان بنام قم، شيخ نجاشى در رجال از او با عناوينى همچون: (شيخ القمييّن و فقيههم و متقدمهم و وجههم، ثقه ثقه عين، مسكون اليه، عظيم المنزلة، عارف بالرجال) ياد مىكند، بيشتر روايات خود را از استادش سعد بن عبد اللّه اشعرى روايت مىكند.
3) . به احتمال قوى اين روايت- همچون بيشتر روايات ابن الوليد- از سعد بن عبد اللّه اشعرى روايت شده است.
4) . سرداب (مركب از دو كلمه سرد و آب) از كلمات فارسى است كه در زبان عربى (معرّب) نيز رايج است (المعرّب في الكلام الأعجمى: 199) و نام زير زمينى است كه به عمقهاى متفاوت معمولا در مناطق گرمسير در زير خانه كنده مىشود، تا در هنگام گرما مورد استفاده قرار گيرد.
در باب آنك كه سزاوار آنست كه در سرداب رود، و فاطمه را دفن كند.
پس از آن اتفاق كردند بر آنك خادمى بغايت پير، از آن يكى ازيشان- قادر نام- را حاضر كردانند، تا فاطمه را در كور نهد (1)
1- اين متن تاريخى تا اندازه زيادى گويا و روشن است، و نشان مىدهد كه تا سال 201 هجرى شهر قم در يتول و قبضه قدرت و نفوذ آل سعد أشعرى بوده، و آنان زمامداران حقيقى شهر بودهاند، بگونهاى كه حضرت فاطمه عليها السلام را تنها افراد اين خاندان ميزبانى نموده و سپس تشييع نموده، و او را در ميان يكى از باغهاى خود دفن نمودند.
2- اين متن همچنين نشانگر اين است، كه تا اين سال هنوز در قم فعاليت علمى آغاز نشده، و در قم فقيه يا محدّث و راوى برجسته صاحب حوزه و حلقه درسى، يا از علويان صاحب نام مهاجر به قم نبوده است، وگرنه با وجود هر كدام از حضور آنان ياد مىشد، و يا لا اقل از او براى دفن حضرت دعوت مىگرديد، نه آن كه براى رفع اختلاف ميان خود به خادمى پير قادر نام قناعت نمايند.
، و كسى را بطلب او فرستادند، در ميان اين كفت و كوى، از جانب رمله (2)دو سوار (3)برآمدند، دهن بر بسته (4)، و روى بذين مردم نهادند. چون بنزديك جنازه فاطمه رسيدند، از اسب فرود آمدند، و بر فاطمه نماز كردند، و در سردابد.1) . از اين نوشته صاحب تاريخ قم دو نكته استفاده مىشود:
2) . رمل و رمله به معناى شن و سرزمين شنى است، و احتمالا مقصود از رمله- كه نام جايگاه معين و مشخصى نمىباشد- شنزار است، يعنى از سوى كوير يا بيابان كه در سمت شمال و شمال غرب مىباشد.
3) . در اصل به ضمه آمده است.
4) . اشاره به آمدن از راه دور است، زيرا سوارى كه به راه دور مىرود و اسب مىتازد، براى در امان ماندن از گرد و غبار دهان و بينى خود را با پوششى مىبندد.
رفتند، و فاطمه را دفن كردند، پس از كور بيرون آمدند، و برنشستند و برفتند، و هيچ كس را معلوم نشد كه آن دو سوار كه بودند».
و محرابى كه فاطمه عليها السّلم نماز كرده است، در خانهاى (1)از سراىء موسىء بن خزرج تا با كنون ظاهرست) (2)
2/ 268) به نقل از مرآة البلدان آورده است كه: (موسى بن خزرج در آنجا مسجدى بنا نموده، معلوم مىشود كه موسى آن مسجد را بعد از وفات فاطمه عليها السلام در خانه خود ساخته، اليوم آن مسجد مخروبه مىباشد، و الحال محراب عبادت فاطمه در آنجا معلوم و موجود است، و آن محراب در ميان يك حجره مىباشد، و دور آن محراب را به شكل تنورى ساختهاند، لهذا مشهور شده محراب عبادت فاطمه به «تنور حضرت»، به حدى مشهور شده كه زوّارى كه به قم مىآيند، مىگويند مىرويم به زيارت تنور حضرت.
درباره ميدان مير در (تربت پاكان: 2/ 20) آمده است: (ميدان مير در برابر ستيه كه خانه موسى بن خزرج- ميزبان حضرت فاطمه در توقف كوتاه هفده روزه ايشان در قم- بوده. نام كامل آن «ميدان مير سراج» است، كه پيشتر به همين نام شناخته مىشده، و اين مير سراج بايد همان «مير سراج الدين على قمى» از اعاظم اين ولايت باشد، كه مدتى به نيابت امير معصوم صفوى وزارت طهماسب نمود، و در روز يكشنبه 27- 24- 985 به دست اجلاف و اوباش قم، به تحريك بعضى از ملازمانش در مشهد محمودآباد، بيرون دروازه كنكان قم كشته شد، او مزرعه قمرود قم را كه از بايرات قديم بود آباد نمود، و قناتى چند در سر رودخانه قم احداث كرد).
.).1) . يعنى اتاقى.
2) . محراب يادشده امروزه درون ساختمان و شبستانى است كه در سمت جنوب محراب ساخته شده، اين عبادتگاه كه مورد توجه مردم و زيارتگاه است، و مشهور به «ستيّه» است، در خيابانى به نام 45 مترى، ميان دو قسمت از محلههاى قديمى شهر- يعنى محله چهارمردان، و محله دروازه رى در خيابان آذر- قرار دارد، در برابر ستيّه ميدان يا چهار سوقى است كه به «ميدان مير» شهرت دارد. امروزه محراب و شبستان پيرامون آن فاقد هر گونه اثر تاريخى است، بلكه بر طبق سنت معمول و متداول در ايران (كه ساختههاى كهن و قديمى را كه هر آجر آن گويا و شاهد تاريخ گذشته خود براى آيندگان است و مىتواند سندى از اصالت ساختمان باشد تخريب و نوسازى مىكنند) در سالهاى اخير ساختمان كهن آن تخريب، و محرابى نو با كاشيكارى سبك امروز ساخته شده است، كچوئى اردستانى در (انوار المشعشعين:
و چون پس از وفات فاطمه، امّ محمّد (1)دختر موسى رضائيه (2)وفات يافت، او را در جنب قبر فاطمه دفن كردند. و پس ازو خواهر او ميمونه ابنة (3)الرّضآئيّة، و او را نيز هم آنجا دفن كردند، و قبّه (4)بر سر تربت ايشان بنهادند؛ متّصل بقبّه فاطمه عليها السّلم.
و درين دو قبّه شش قبراند:
قبه أولى (5):
[1] قبر ستّى فاطمه ابنة موسى بن جعفر عليهم السلام.د.
1) . به احتمال قوى نام او زينب بنت موسى بن محمّد بن على بن موسى الرضا عليهم السلام است، زيرا به گفته تبارشناسان موسى فرزند حضرت جواد عليه السلام دو دختر به نامهاى زينب و ميمونه داشته است، كه هر دو پس از فوت برادرشان محمد بن موسى (كه داراى فرزندى نبوده است) در قم از او ارث بردند. نگاه كنيد به: (منتقلة الطالبيّه: 254).
2) . موسى بن محمد (امام جواد) بن علىّ بن موسى الرضا عليهم السلام مشهور به موساى مبرقع، نياى سادات رضوى و برقعى و مبرقع در ايران و عراق و هند و از آنجايى كه امام على بن موسى الرضا عليهما السلام به (الرضا) مشهور و ملقّب بود، فرزندان و نوادگان و خاندان ايشان تا سالها در ميان مردم به نام (رضائية) يا (رضويّه)، يا (ابن الرّضا)، يا (أبناء الرّضا) مشهور بوده و همچنان هستند.
3) . ابنة، بنت: دختر.
4) . در لسان العرب آمده است: قبّه از ماده (القبو) به معناى (الطاق المعقود بعضه الى بعض)، يعنى سقفى كه (آجرهاى آن) برخى در ديگرى گره خورده باشد. از اين رو تمامى سقفها- اعم از سطح يا قوسى شكل- قبه نام دارد، گر چه در اصطلاح بنّايان، تنها سقف قوسى يا گنبدى شكل را قبه گويند، چنانكه امروزه نيز گنبدهاى مساجد و بقاع متبركه را قبه گويند.
5) . در اصل: أوّل، كه بايد (اولى) باشد، زيرا متعلق آن (قبّه) است كه مؤنث مىباشد.
[2] و قبر امّ محمد (1)بنت موسى، خواهر محمّد بن موسي (2)عليهم السلام.
[3] و قبر امّ اسحق، جاريه (3)محمّد بن موسى.
در قبّه ثانيه:
[1] قبر امّ حبيب، جاريه أبى علىّ، محمّد بن احمد بن [موسى بن محمّد بن علىّ] (4)الرضا عليهم السّلم. و اين كنيزك (5)ماذر امّ كلثوم، دختر محمّد بوده است.
[2] و قبر امّ القاسم، دختر على كوكبى (6)
و اين على كوكبى احتمالا فرزند يا نواده حسين بن احمد بايد باشد، كه در قم سكونت داشته است.
.1) . او زينب بنت موسى بن محمّد بن على بن موسى الرضا عليهم السلام است، كه در پاورقى صفحه پيشين درباره او سخن رفت.
2) . محمد بن موسى بن محمد بن على بن موسى الرضا عليهم السلام، فرزند موساى مبرقع، و نواده امام جواد عليه السلام.
3) . جاريه: كنيز.
4) . نواده موسى مبرقع فرزند امام جواد عليه السلام، و نسب كامل او را نويسنده تاريخ قم در چند صفحه آينده خواهد آورد. ابن عنبه در «عمدة الطالب ص 182» مىگويد: محمد أعرج (- لنگ) تنها فرزند احمد بن موسى مبرقع است، و فرزند او أبو عبد اللّه احمد (بن محمد بن احمد بن موسى) نقيب قم بوده است. و به گفته ابن طباطبا در «منتقلة الطالبيّة: ص 254»: أبو على محمد الاعرج از مهاجران كوفه به قم بود، و مادر او از قبيله اشعث كوفه يا بنى كنانه بود، و فرزند او ابو عبد اللّه احمد (متولد در سال 311 ه متوفى در 358) نقيب قم است، و مادر او امّ ولد است.
5) . از گفته تاريخ قم برمىآيد، كه محمد أعرج فرزند احمد بن موسى مبرقع، با كنيز خود (كه در اصطلاح شرعى به اين گونه كنيزها امّ ولد گويند) ازدواج نموده، و از او دخترى آورد به نام (امّ كلثوم).
6) . كوكبى لقب يكى از سادات حسينى است، كه در سال 250 بر اثر فشار زندگى به همراه جمعى ديگر از سادات حسنى و موسوى، از مدينه به سمت بلاد جبل هجرت كردند، سركرده آنان كوكبى بود، او حسين بن احمد بن اسماعيل بن محمد بن اسماعيل أرقط ابن محمد بن على ابن الحسين بن على بن أبى طالب عليهم السلام مىباشد. و طبرى در «تاريخ طبرى حوادث سال 251 هجرى» آورده است: (في شهر ربيع الأول من هذه السنة، كان ظهور المعروف بالكوكبى بقزوين و زنجان و غلبته عليهما، و طرده عنها آل طاهر)، همچنين طبرى در حوادث سال 253 هجرى درباره شكست كوكبى و يارانش به تفصيل سخن گفته.
[3] و قبر ميمونه (1)، دختر موسى، خواهر محمد بن موسى عليهم السّلم.
و اين در كه برابر رودخانه (2)است- از قبّه فاطمه دختر موسىء بن جعفر- بس كوچك و كوتاه بوده است، و أبو الحسين زيد بن احمد بن بحر اصفهانى (3)- عامل (4)بلده قم، در سنه خمسين و ثلثمائه (5)آنرا فراخ و بزرك كردانيد، هم در طول و هم در عرض. و اين دو در كه اليوم (6)بر آن قآئم (7)اند بر آن آويخته كردانيده.ر.
1) . ميمونه يكى از دو دختر موساى مبرقع است، كه بهمراه زينب (امّ محمد) خواهران محمد ابن موسى بن محمد بن على بن موسى الرضا عليهما السلام مىباشند.
2) . به نوشته تاريخ قم، در سالهاى قرن چهارم هجرى، بقعه حضرت فاطمه تنها دو در داشته است، نخستين آن بزرگ كه به سمت جنوب (در برابر شهر كه در سمت جنوب و جنوب غربى بوده است) در محلّ كنونى ايوان طلا، و ديگرى درى كوچك كه به سمت مغرب (در برابر رودخانه أناربار يا رودخانه قم) قرار داشته است.
3) . ابو الحسين زيد بن احمد بن بحر اصفهانى، برادرزاده أبو مسلم محمد بن بحر اصفهانى است. به گفته تاريخ قم در (بخش ذكر سادات رضائيه) ولايت قم را داشت، و سنى مذهب و بر انديشه اعتزال بود، و با مردم قم به نيكويى رفتار نمود، و پس از او در سال 350 ه برادر زادهاش ابو الحسين زيد به ولايت قم منصوب شد.
4) . عامل: والى، حاكم، فرماندار.
5) . سال 350 هجرى.
6) . اليوم: الآن، امروز، مقصود دو درى است كه در سالهاى 378 ه هنگام تصنيف تاريخ قم برقرار بوده، و مصنف آنان را ديده است.
7) . قائم: برقرار.
و روايت كردهاند، كه:
«جماعتى از مردم رى در صحبت أبى عبد اللّه الصادق عليه السّلم درآمدند، و كفتند:
ما از مردم و اهل رىايم.
أبى عبد اللّه الصادق عليه السّلم فرمود: مرحبا (1)، براذران مرا از اهل و مردم قم.
مردمان كفتند: اى امام، ما از مردمان رىايم.
ديكر باره صادق عليه السّلم فرمود: مرحبا، براذران ما را از اهل قم.
تا آن جماعت سه كرّت (2)اين سخن را تكرار كردند، و امام هر نوبت مىفرمود:
مرحبا، براذران قمّيان ما را.
پس امام فرمود: خذآئرا حرميست؛ و آن مكّه است. و رسول خذا را حرمى است؛ و آن مدينه است. و امير المؤمنين علىّ را حرمى است؛ و آن كوفه است. و ما را حرمى است؛ و آن شهر قم است. بدانيد كه زود باشد كه بشهر قم زنى از فرزندان من، فاطمه نام، دفن كنند، و هر كس كه زيارت او دريابد، ببهشت رود، و بهشت او را واجب شود.
راوى ميكويد كه: در آن زمان كه أبى عبد اللّه الصّادق عليه السّلم اين سخن فرمود، موسىء كاظم در شكم ماذرش هنوز پيدا نشده بود، و ماذرش بذو حامله نكشته» (3).
و در روايتى ديكر، هم از صادق عليه السّلم روايتست، كه:
«زيارت قبر فاطمه عليها السّلم، معادل و موازى و برابر بهشتست بىشك» (4).).
1) . مرحبا: خوشآمدگويى.
2) . كرّه: بار، مرتبه.
3) . اين روايت را علامه مجلسى در (بحار الانوار: 60/ 216) به همين سند از تاريخ قم نقل كرده است.
4) . اين روايت را علّامه مجلسى در (بحار الانوار: 60/ 219) به نقل از كتاب (تاريخ المشاهد و القبور الواقعة في بلدة قم) كه احتمالا مقصود همين تاريخ قم است روايت كرده است، ليكن اين روايت را به امام صادق عليه السلام نسبت نداده است بلكه فرموده: (و روي ...).
ديكر از سادات حسينيّه، [و] از سادات رضآئيّه، از فرزندان موسى بن محمّد بن علىّ بن موسى الرّضا عليهم السّلم، صاحب رضآئيّه [است]:
1) . ضبط اين نام را مصنّف تاريخ قم يك بار (حسين) و يك بار (حسن) آورده است، كه با توجه به كنيه (أبو على) كه معمولا در عرب افرادى كه نام آنها حسين است را أبو على مىگويند، ضبط حسين بايد صحيح باشد.
2) . در هيچ يك از منابع موجود بطور مستقل يادى از او و پدرانش نشده است، تنها شيخ آقا بزرگ تهرانى در (طبقات اعلام الشيعة: ق 4 ص 119) از شخصى با نام الحسين بن محمد بن الحسن بن نصر (مصر خ ل) الحلوانى، صاحب كتاب نهج الحياة ياد مىكند، كه نام او را از ميان سند روايتى در باب 140 كتاب اليقين نوشته سيد بن طاووس استخراج نموده است، و سيد اين روايت را از نسخهاى كه تاريخ كتابت آن سال 375 هجرى، و مىتواند در زمان حيات كاتب و بخط او بوده نقل كرده است. آنگاه علامه تهرانى احتمال داده است كه تاريخ كتابت نسخه بايد 485 ه بوده باشد، سپس او را همان نويسنده كتاب (نزهة الناظر) دانسته است، كه از أبو القاسم فرزند شيخ مفيد معاصر أبو ليلى جعفرى- خليفه شيخ مفيد و متوفاى 463- روايت مىكند. اما اتان گلبرك در «كتابخانه ابن طاووس ص 467» نيز ضمن نقل گفتههاى شيخ آقا بزرگ تهرانى، همراه با ضبطهاى متفاوت نام حلوانى، او را از اعلام قرن پنجم، و زنده در سال 481 ه دانسته است، و محمد حسين جلالى در (فهرست التراث: ج 2/ ص 493) بار ديگر تمامى گفتار علامه تهرانى را درباره حلوانى تكرار نموده است. با توجه به آنچه گذشت آشكار است كه فردى كه مصنف تاريخ قم در سال 378 هجرى چند بار (دو بار به تصريح، و بقيه موارد بدون ذكر نام) از او درباره نسب علويان قم به طور مستقيم روايت مىكند، نمىتواند حسين بن محمد حلوانى باشد، كه علامه تهرانى او را از اعلام قرن پنجم، و زنده در سال 481 ه دانسته است. مصنّف تاريخ قم سه بار نام او را آورده است، دربار نخست نام او را بطور كامل آورده، و در بار دوم أبو على بن نصر بن سالم، و در بار سوم أبو على بن الحسن بن نصر ضبط كرده است، و در پايان فصل متعلق به (سادات حسينيّة) مىگويد كه أبو على بن نصر بن سالم، نائب أبو الحسن موسى بن احمد بن محمد بن موسى مبرقع (كه نقابت علويان در قم را داشت) بود، و در سال 372 هجرى أبو محمد الحسن بن احمد بن محمد بن احمد بن موسى مبرقع (برادر نقيب علويان در قم) را (مصاحب و نائب و كارساز) أبو على بن نصر قرار دادند، آنگاه مصنّف تاريخ قم مختصرى درباره أبو على بن الحسن بن نصر، و پيشينه خاندان او آورده، و مىگويد: (أبو على بن نصر بن سالم پيوسته حقگزارى اين خاندان كرده است، و شرايط نصيحت بجاى آورده است، و بصحبت او كار و شغل أبو الحسن به نظام بوده است، و او را بهره تمام، و معرفتى اوفر، و اسباب معمارى و كشت و زرع بوده است، و او و پدرش بدين خاندان معروف و مشهور بودهاند، و چنين رسيده است به من كه جدّ او سالم از جمله آزادكردگان أبو جعفر محمّد بن على الرضا عليه السلام (امام جواد) بوده است، و در صحبت رضائيه به قم آمد).
«اوّل كسى كه از سادات رضويه، كه بقم آمدند از كوفه (1)
الف. جايگزين كردن نام پدر به جاى فرزند، و حذف نام پسر و اطلاق نام پدر (مشهور يا غير مشهور) بر فرزند، از سيرههاى متعارف نزد عرب بوده و هست.
ب. در تمامى نسخههاى تاريخ قم (اعم از صحيح و نادرست) كنيه نخستين شخص، أبو جعفر ذكر شده، كه به نوشته تبارشناسان كنيه (محمّد بن موسى) است نه (موسى بن محمد بن على عليهما السلام).
ج. در نسخه اصل تاريخ قم، در همين باب ده بار از نخستين كس كه به قم آمده با نام (محمّد بن موسى) ياد شده است، كه احتمال خطاى در نوشته كاتب را از ميان مىبرد.
د. اغلب تبارشناسان متقدم و خبره، تنها از محمد و احمد (دو فرزند موسى بن محمد الجواد عليه السلام) ياد كرده، و آنها را مدفون در قم قرار دادهاند، و هرگز از پدر آنها يادى نكرده، و اگر پدر (يعنى موسى) پيش يا همراه با فرزند خود در قم بود، مقتضى براى يادكرد او پيش از ياد فرزندان وجود داشت، براى نمونه: در شرح كتاب «سر الانساب العلوية: ص 147» نوشته ابو نصر بخارى (متوفاى 357)، از فرزندان و نوادگان احمد بن محمد بن موسى ياد كرده است كه در قم بوده و دفن شدهاند. در «المجدى في الانساب ص: 128» آمده است: (فأمّا موسى، فأعقب و لم يكثر، و ولده بالرّى و قم). ابن طباطبا (از تبارشناسان بنام، كه كتاب خود را در خصوص طالبيان مهاجر در سال 471 ه فراهم آورده است، و نسخه عربى تاريخ قم را نيز داشته است و بدان اشاره مىكند) در «منتقلة الطالبيّه: ص 253» مىگويد: (من ناقلة الكوفة: أبو جعفر محمّد بن موسى بن محمد بن على الرضا، امّه امّ ولد، لا عقب له، توفى لثمان بقين من شهر ربيع الآخر، سنة ست و تسعين و مائتين، و دفن في داره المعروف اليوم بالمشهد، و عرفت فيما بعد بمحمّد بن أبى خلف الأشعرى الملقب بمتولة. و محمّد بن موسى اوّل من دفن فيها رحمه اللّه، فورثته اختاه زينب و ميمونه، بنات موسى بن محمد بن على بن الرضا ... و ذكر الأجلّاء من النسابة أنّ محمّد بن موسى بن محمّد بن على الرضا لم يعقب). سپس به آمدن برادرزاده سابق الذكر يعنى أبو على محمد الأعرج، ابن احمد بن موسى بن محمّد بن على الرضا مىپردازد. در اين متن ابن طباطبا نخستين شخص از خاندان رضائيه در قم را أبو جعفر محمّد دانسته است، و اگر پدرش موسى به قم مهاجرت نموده بود، بر طبق قاعدة نسبشناسان بايد نخست او را ياد مىكرد.
ه. مرحوم شيخ محمد على بن حسين نائينى أردستانى كچوئى (متوفاى 1335)، در كتاب «انوار المشعشعين ج 2 ص 313» (در متن و پاورقى شماره 1) مىگويد: (چهار نسخه از ترجمه كتاب تاريخ قم را ملاحظه نمودم، دو نسخه از آن اسمى از موسى مبرقع نبرده، بدل موسى، اسم فرزندش محمّد بن موسى بود، و دو نسخه از آن، موسى مبرقع را ذكر نموده. بنا بر آن دو نسخهاى كه موسى نوشته اشكالاتى بر آن وارد آيد ...)، آنگاه به ذكر چند اشكال مهم پرداخته است كه تمامى آنها درست بوده، و دليل قاطعى است بر اين كه نخستين مهاجر به قم از اين خاندان محمّد بن موسى است، و همو است كه برقع به صورت داشته، از اين رو به (برقعى) يا (مبرقع) مشهور شده است. و. دكتر سيد حسين مدرسى طباطبائى در «تربت پاكان ج 2/ ص 78» مىگويد: (در كتاب قم نخستين كس را كه از رضويان به قم آمده است (محمّد) فرزند (موسى) مىداند ... تحريفى كه در برخى نسخ متأخر ترجمه كتاب قم در اين مورد راه يافته، و نخستين كس را (موسى بن محمد) مىنماياند خطايى است آشكار، و تحريفى بسيار واضح، كه جاى سخن گفتن ندارد).
آنگاه در حاشيه مىگويد: «كتاب قم: 215- 216» نسخهاى كه اساس چاپ قرار گرفته، همانند نسخه مجلسى در بحار، و تحفة الزائر از نسخ محرّف بوده، ليكن در همه نسخ درست كتاب، مطلب به شكل صحيح آمده است، و در كهنترين نسخه خطى آن (شماره 2472 كتابخانه ملى ايران- برگ 155 عكس ما) نيز به شكل درست بوده كه بعدها كسى در آن دست برده، و در كناره همان برگ على اكبر فيض (مؤرخ قم در دوره ناصرى) شرحى در اين باب نگاشته است. به هر حال كسانى كه اصل عربى كتاب قم را در دست داشتهاند، نخستين كس را فرزند موسى مزبور دانستهاند، از جمله: «منتقلة الطالبيّة ص 253 چاپ نجف، و النقض ص 323» و بسيارى از كتب متأخر، كه نسخ درست ترجمه را اساس كار قرار دادهاند نيز به همين گونه سخن گفتهاند، از جمله: «زهر الربيع جزائرى: 211- 212 چاپ بيروت، كشكول شيخ بهائى، كأس السائلين حسن بن نظر على رشتى كيخى، پدر ميرزاى قمى: 19 ر، نسخه شماره 883 كتابخانه ملك تهران، و نوشتههاى ديگر»، از خلاصة البلدان برمىآيد كه در قرن يازدهم مزار مورد سخن را مقبره موسى مبرقع مىگفتهاند، ليكن مدفون در آن را محمّد بن موسى مىدانستهاند، ... (و محمد بن موسى در شب چهارشنبه 21 شهر ربيع الثانى سنة 296 در قم فوت گرديد، و او را در خانهاى كه به جهت او قميّان خريده بودند دفن كردند، و الحال قمّيان در آن خانه زيارت او مىكنند، و به مقبره موساى مبرقع معروف است).
، أبو جعفر محمّد بن موسى).1) . در تمامى منابع معتبر تبارشناسى، نخستين كس از سادات رضائيه، از فرزندان حضرت جواد عليه السلام را كه به قم هجرت نمود، محمّد بن موسى بن محمّد بن على الرضا عليهما السلام دانستهاند، ليكن در نسخههاى تاريخ قم اين نام با اختلاف ضبط شده است، در نسخههاى متاخر تحريف شده نام او (موسى بن محمّد بن على عليهما السلام) آمده، ليكن در نسخههاى صحيح (محمّد بن موسى بن محمّد بن على عليهما السلام) مىباشد، از آن جمله در نسخه اصل كه در اين تحقيق مورد استفاده قرار گرفته است. در نسخه اصل مالك نسخه بنا بر اعتقاد خود كه موسى را نخستين كس مىدانسته، و ضبط نام در نسخه را اشتباه كاتب فرض كرده، دو كلمه (محمد بن) را تراشيده، كه با دقت مىتوان باقيمانده مركب نام (محمّد بن) را در جاى خالى مشاهده نمود، آنگاه در حاشيه نسخه آورده است (مراد موساى مبرقع است)، و بدين دست اندازى در نسخه بسنده نكرده، بلكه پيرو آن تمام مواردى كه نام (محمّد بن موسى) آمده، در حاشيه نسخه به خيال خود به تصحيح آن پرداخته، و در حاشيه با علامتگذارى نوشته است (موسى بن، صحح). از اين رو براى تاكيد بر صحت نسخه اصل، و اين كه نخستين كس (محمّد بن موسى) مىباشد، مىتوان به دلايل و شواهد زير استناد جست:
ابن محمد بن على بن موسى بن جعفر عليهم السلام بود، و در سنه ستّ و خمسين و مائتين (1)از كوفه بقم آمد، و بقم مقام كرد، و پيوسته برقع (2)بروى فرو كذاشتى، تا آنكاه كه عرب بقم بذو پيغام فرستادند، كه ترا از مجاورت و همسايكى ما بيرون مىبايد رفتن.
پس أبو جعفر محمّد از قم بكاشان رفت، چون بكاشان رسيد، احمد بن [عبد ال] عزيزب.
ابن [أبى] دلف العجلى (1)
تاريخ طبرى: حوادث سال 280 هجرى)، بسيارى از خاندان ابى دلف از شيعيان پاكنهاد بودند.
او را اكرام كرد، و ترحيب (2)نمود، و خلعتهآىء بسيار، و باركير (3)هآئى نيكو، و چندين تجمّل بذو بخشيد. و مقرّر كردانيد كه هر سال يكهزار مثقال طلا، با يك سر اسب مسرّج (4)بذو دهد.پس أبو الصّديم الحسين بن علىء بن آدم (5)، و يكى ديكر از رؤسآىء عرب، در عقب بيرون آمدن محمد بن موسى از قم برسيدند، اهل قم را بسبب بيرونكردن محمد بن موسى توبيخ كردند.
پس رؤسآىء عرب را بطلب أبى جعفر محمد (6)بفرستادند، تا شفاعت كردند، و او را بقم بازآوردند، و بسيارى اعزاز (7)و اكرام كردند، و از مال خود از برآىء او سرآئى بخريدند. ون.
1) . أبو دلف، قاسم بن عيسى عجلى (متوفاى 226 ق)، از فرماندهان و امراى لشكر و دولتمردان شجاع و كاردان عباسيان، در دوره هارون و معتصم بود، كه در جنگ با بابك خرم دين و ديلميان پيروزيهاى فراوانى كسب نمود، از اين رو امارت و فرمانروايى بلاد جبل بدو سپرده شد، و او و فرزندانش و نوادگان او به مدت يكصد سال تمام (از 185 تا 285 ق) بر نواحى غرب و مركز ايران حكم راندند و گاهى همدان و گاهى اصفهان را مركز حكومت خود كردند، و شهر كرج (امروزه باقيمانده آن روستايى است به نام كره رود در حومه شهر اراك) را أبو دلف آبادان كرد، و بدو هم منسوب است. ذهبى در «سير اعلام النبلاء ج 10 ص 564» آورده است: (و في ذريته امراء و علماء) كه يكى از آنان احمد بن عبد العزيز است، كه نواده اوست. طبرى در تاريخ خود درباره حوادث دوره او سخن گفته است. وى در سال 280 هجرى درگذشت (نگاه كنيد به:
2) . ترحيب: مرحباگفتن، خوشامدگوئى.
3) . در صحاح الفرس آمده است: بارگير يعنى اسب.
4) . سرج: زين.
5) . أبو الصّديم (يا ابو صدام) حسين بن على بن آدم أشعرى قمّى، از بزرگان قم در قرن دوم هجرى، و پيشتر در بخشهايى آغازين كتاب شرح زندگانى او گذشت.
6) . در اصل: أبى جعفر بن محمد.
7) . اعزاز: از ماده (عزيز) به معناى عزّتنمودن فراوان.
همچنين چند سهم از قريه هنبرد (1)و اندريقان و كارچه از برآىء او، از ورثه مزاحم بن على اشعرى (2)بخريدند، و بيست هزار درم از برآىء او قسمت كردند، و بذو دادند».
و از غير أبى على روايتست، كه:
«جون عرب قم به أبى جعفر محمّد بن موسى پيغام فرستادند، كه ترا از همسايكىء ما بيرون مىبايد رفتن، او برقع از روىء برانداخت، و ايشان او را بشناختند (3).د.
1) . هنبرد (يا هنبر) و كارجه و اندريقان، از روستاهاى طسوج طبرش (يا طبرس/ تفرش) مىباشد، اين طسوج شامل روستاى متعددى بود و هست، كه در جنوب غربى قم واقع مىباشند.
2) . مزاحم بن على اشعرى، يكى از اعيان و متمكنين و ثروتمندان قم، از خاندان سعد بن عبد اللّه اشعرى در قرن دوم هجرى، درباره زندگانى او هيچ گونه اطلاعاتى در منابع تاريخى نيامده است، تنها مصنّف تاريخ قم در سه نوبت از او ياد كرده است، آنهم به مناسبت يادكرد املاك او، دو نوبت درباره كوشك مزاحم (جوسق مزاحم) كه ظاهرا در مشرق رودخانه قم و روبروى روستاى كميدان قرار داشته، و از كاخهاى معروف قم در آن دوره بشمار مىرفته، و از موقعيت آن همه مردم آگاه بودهاند. و در نوبت سوم از خريد چندين سهم از روستاهاى كه از آن مزاحم بوده، و پس از او به ورثه او رسيده است، ليكن روستاها همچنان به نام مالك مشهور و سرشناس او شهرت داشته است، اين سهام را رؤساى عرب در قم از ورثه مزاحم خريده و به خدمت محمّد بن موسى مبرقع تقديم داشتند.
3) . اقدام قمّيان به تقاضاى بيرون رفتن أبو جعفر محمد بن موسى از قم، و دورىنمودن او از همسايگى ايشان، بويژه آنكه اين تقاضا از سوى عرب قم مطرح گرديده، بسيار عجيب و سؤال برانگيز است، عرب كه همواره به ميهماننوازى و پناهدادن به غريب، و دفاع از مظلوم شهره آفاق بود، بويژه عرب قم كه براى حفظ اعتقادات شيعى، و نجات از ظلم واليان بنى اميّه سختى هجرت را به جان خريدند و بهمراه وابستگان خود به قم هجرت كردند، و همواره پذيراى آوارگان و فراريان از عراق و حجاز و شام بودند، و دهها تن از آنان- بخصوص علويان- را با روى گشاده پذيرفته و به آنان خانه و پناهگاه دادند، چگونه است كه از امامزاده صحيح النسبى همچون محمّد بن موسى تقاضاى دورى از قم را مىكنند؟ احتمالى كه اكنون در انديشه نگارنده مىآيد (و قرائن و شواهد متعددى بر آن وجود دارد) و مىتوانم آن را عامل اصلى راندن محمّد بن موسى از سوى شيعيان عرب قم بدانم، آن است كه قميان همواره از مجاورت و پناهدادن و پذيرفتن محدثان و راويان غير موثّق و ضعيف، يا روايتكنندگان از ضعفاء، و يا افراد مشهور به انحرافات فكرى و اعتقادى بيم داشتند، و آنها را از نشر حديث و اعتقاد خود در قم منع مىنمودند، و در چندين مورد اقدام به اخراج آنها از قم نمودند (همچون اقدام به طرد احمد بن محمد بن خالد برقى، و طرد حسين بن منصور حلّاج) از اين رو با توجه به اين كه موسى بن محمّد بن على بن موسى الرضا عليهم السلام (موساى مبرقع مشهور به ابن الرضا) نزد جامعه شيعيان بغداد به انحرافات اخلاقى، و ارتباط با دربار خلافت عباسى، و منادمت با متوكل، و شركت در مجالس ميگسارى متهم و مشهور بود (در اين باره نگاه كنيد به: اصول كافى: 1/ 502، و الارشاد: 2/ 307) موضوعى كه بزرگان قم از آن آگاهى داشتند، از اين رو با شنيدن خبر ورود ابن الرضا به قم، در تكاپوى ممانعت از تاثيرات منفى حضور او در قم برآمدند، و از آنجايى كه به گفته مؤرخين همواره برقع (- نقاب) بر روى مىانداخت، او را ابن الرضا موسى بن محمّد و نه فرزندش أبو جعفر محمد بن موسى دانستند، از اين جهت او را از قم طرد كردند، ليكن پس از آگاهى از شخصيت او هنگامى كه نقاب از چهره برافكند، رؤساى قم به طلب او بيرون رفتند، و پس از عذرخواهى او را محترمانه به قم بازگرداندند، و حقّ او را بجاى آوردند.
پس محمد كفت: همّت و اعتقاد ايشان (1)محقّق شد. و اين سراى و سهام و اموال بذو دادند.
پس محمد بن موسى قصد [أحمد بن] عبد العزيز بن [أبى] دلف كرد، و [أحمد بن] عبد العزيز او را اعزاز و اكرام كرد، و خلعتها و مركبها بخشيد، و وظيفه (2)ساليانه معيّن كرد، جنانچ ياد كرده شد.
و بعد از آن با قم مراجعت نمود، ديكر باره اهل قم او را اعزاز و اكرام كردند، و ازى.
دنياوى (1)ممتّع (2)و مرفّه كردانيدند، جنانچ مستغنى شد، بعد از آن او را احتياج نبود كه بشهرهاى ديكر رود، بجهت وجه معاش (3). و بقم املاك خريد، و آب و زمين پيذا كرد، و متوطّن شد. و بعد از او خواهرانش: زينب، و امّ محمد (4)، و ميمونه، دختران موسىء بن محمد (5)در طلب (6)او از كوفه بقم آمدند. و بعقب ايشان بريهه دختر موسى بيامد، و ايشان (7)بمقبره بابلان، آنجا كه قبر فاطمه بنت موسىء بن جعفر عليهم السّلم است مدفوناند (8).
و محمّد بن موسى بقم مقيم بود، و از آنجا بجآئى ديكر نرفت، تا آنكاه كه او را وفات رسيد، در شب چهارشنبه، روز آخر ماه دى، هشت روز از ماه ربيع الآخر مانده، سنه ستّ و تسعين و مائتين (9)هجريّه، و او را در سرآئى كه معروف بود بذو- كه اليوم مشهورستى.
1) . آنچه متعلق به دنيا است.
2) . مورد استمتاع و استفاده و بهره قرار گرفته شده.
3) . گذران زندگى.
4) . به احتمال قوى ام محمد كنيه زينب است، نه آنكه نام مستقلى براى يكى از دخترهاى موسى بن محمد باشد- چنانكه پيشتر بدان اشاره شد- و در نسخه اصل واو عطف بعدها افزوده گرديده است.
5) . در نسخه چاپى: محمد بن على، و در برخى از نسخههاى خطى: موسى بن محمد.
6) . به دنبال و در پى او.
7) . مقصود از ايشان بجز زينب است كه او در بابلان دفن نگرديد. در حاشيه نسخه چاپى مصحح آية اللّه شبيرى آمده است: (زينب دختر موسى در مقبره برادرش محمّد بن موسى دفن گرديده).
8) . امروزه در زيرزمين بقعه حضرت فاطمه عليها السلام اثرى از قبر بريهه و ديگر بانوان وابسته به اين خاندان وجود ندارد، و در سردابه زير ضريح مطهر تنها يك قبر مىباشد كه آنهم از آن حضرت فاطمه است. آقاى كشفى معاون توليت آستانه، كه اطلاعات جامعى از وضعيت حرم و بيوتات آستانه در اختيار دارد در اين باره به نگارنده فرمود: مرحوم آية اللّه مرعشى نجفى معتقد بودند كه قبور اين بانوان در جهت جنوب غربى و در محل بقعه شاه عباس دوم (كه امروزه مسجد امام خمينى نام دارد) قرار دارد، ليكن برغم حفاريهاى طولى و عرضى در آن محدوده اثرى (جز يك طاق آجرى كه سردر ورودى سردابه حضرت فاطمه در دورههاى دور بوده است) يافت نشد.
9) . سال 296 هجرى.
بمشهد (1)او- دفن كردند. و در قديم (2)آن سراى معروف بوده است بمحمّد بن الحسن بن أبى خالد اشعرى، ملقّب بشيبؤله (3)، و اوّل كسى را كه بذين سراى دفن كردند، محمّد بن موسى (4)
درباره فرموده ايشان درباره ام محمّد، پيشتر گذشت كه امّ محمد كنيه زينب است، نه نام يكى از دختران موسى بن محمّد، و خواهران محمد بن موسى.
بود، و خواهران او زينب و ميمونه، دختران موسى بن محمّد (5)ازوت.1) . همان بقعهاى كه امروزه در جنوب شرقى بقعه چهل اختران قرار دارد كه در سال 1380 شمسى ساختمان كهن آن ويران و بر جاى آن بقعه بزرگترى ساخته شد.
2) . در «منتقلة الطالبيّة: ص 253» آمده است: (و دفن في داره المعروف اليوم بالمشهد، و عرفت فيما بعد بمحمّد بن أبى خلف (كذا و صحيح آن خالد است) الأشعرى، الملقّب بمتوله).
3) . محمد بن حسن بن أبى خالد أشعرى قمّى، از محدثين و راويان شيعى در قرن دوم و سوم هجرى، و از اصحاب امام كاظم و رضا و جواد عليهم السلام، حدود 20 روايت از او در كتب أربعه روايت شده است، در ثقه بودن او ميان علماى رجال شيعه اختلاف است، به گفته وحيد بهبهانى او وصىّ سعد بن سعد أشعرى بوده است، و وصىبودن از چنين شخصيتى دليل بر نيكويى اعتقاد و عدالت ظاهرى اوست. در ضبط لقب او ميان علماى رجال اختلاف است، در كافى و رجال نجاشى (شينوله)، و در برخى از نسخههاى فهرست شيخ طوسى (سنبوله)، و در برخى ديگر (شنبوله)، و در نسخه أصل تاريخ قم (شيبوله)، و در «منتقلة الطالبيّه: ص 254» (متوله) آمده است، و از معناى اين لقب اطلاعى در دست نمىباشد. نگاه كنيد به: (رجال نجاشى: شماره 259، رجال طوسى: 51، معجم رجال الحديث: 15/ 200- 204).
4) . در نسخه چاپى تاريخ قم ص 216 آمده است: (موسى بن محمد بن على بن موسى) كه خطاى آشكار است، از اين رو آية اللّه شبيرى در حاشيه نسخه چاپى قم مرقوم فرمودهاند: (اين عبارت راجع به خواهران محمد بن موسى است كه بلا عقب بوده، زيرا وارث موسى مبرقع كه داراى عقب است نمىتواند خواهران وى باشند، و در اين عبارت از ارث خواهرشان ام محمد ذكرى نشده، و احتمالا ام محمد قبلا وفات كرده بوده است، و تقدم وفاتش بر وفات ميمونه در ص 214 س 9 گذشت، و بعيد نيست كه قبل از برادر نيز وفات كرده باشد. و به احتمال ديگر زينب و ميمونه خواهران ابوينى برادر باشند، و ام محمد خواهر پدرى كه در اين صورت امّ محمد بهر تقدير نمىتواند وارث برادر باشد، و همچنين خواهرشان بريهه).
5) . در اصل: (محمد بن موسى بن على) كه خطاست.
ميراث كرفتند (1).
و احمد بن احمد مادرانى در كتاب شجره آورده است، كه:
«أبى جعفر، محمّد بن موسى (2)چون بقم وفات يافت، و امير قم- عبّاس بن عمرو غنوى (3)بود- بر وى نماز كرد، و بعد از آن بريهه (4)زن محمّد بن موسى (5)وفات يافت، و بجنب (6)مشهد او، او را دفن كردند، و پسران عمّ او: يحيى و ابراهيم، پسران جعفر بن علىّ الكذّاب (7)از بريهه ميراث كرفتند. چون بريهه بقم وفات يافت،د.
1) . علت ميراثبردن دو خواهر آن است كه محمد بن موسى بلا عقب بود، و از همسرش كه بريهه دختر پسر عمويش جعفر كذّاب ابن امام على النّقى عليه السلام بود، فرزندى نداشت، از اين رو ارث او به طبقه دوم ورّاث او يعنى خواهرانش رسيد.
2) . در نسخه چاپى تاريخ قم: أبى جعفر موسى بن محمد بن على بن موسى.
3) . امير و والى قم در دهه پايانى قرن سوم هجرى، احتمالا از سال 292 هجرى (كه در اين سال قم را مساحت كردند) تا سال 296 هجرى (كه بر جنازه محمّد بن موسى نماز گزارد)، و به احتمال فراوان (با توجه به نمازگزاردن او بر جنازه امامزاده جليل القدرى همچون محمّد بن موسى) شيعى مذهب بوده است.
4) . بريهه دختر جعفر (مشهور به جعفر كذّاب) فرزند امام دهم است، كه همسر محمّد بن موسى مبرقع بود.
5) . در نسخه چاپى آمده است: بريهه زن موسى بن محمد بن على بن موسى.
6) . نزديك، يعنى زن را در نزديكى قبر همسر خود دفن كردند، كه امروزه در بقعه مشهور به (چهلاختران) مىباشد.
7) . و مناسب آن است كه گفته شود: پسران جعفر الكذّاب، ابن على بن محمد بن على بن موسى عليهم السلام. و نسبت كذّاب (درغگو) از آن جعفر فرزند امام دهم است، كه پس از وفات برادرش اما حسن عسكرى عليه السلام ادعاى امامت نمود، و از اين رو نزد شيعه به درغگو شهرت يافت، و به علت ارتباطش با دربار خلفاى بنى العباس نزد شيعيان بدنام بود، بنابر برخى روايات (اصول كافى: 1/ 336، حديث 4) او توبه نمود، از اين رو به جعفر توّاب نيز خوانده مىشود. جعفر در سال 271 هجرى در سن 45 سالگى در سامراء درگذشت، و در خانه پدرش (همان جا كه امروزه صحن و سراى حضرت عسكرييّن عليهما السلام در سامراء مىباشد) مدفون گرديد.
ايشان بقم نبودند (1)، چون از آن آكاهى يافتند، بقم آمدند و تركه او برداشتند (2).
ابراهيم ديكر باره از قم برفت، و يحيىء صوفى بقم اقامت كرد، و بميدان زكريآىء ابن آدم (3)، بنزديك مشهد حمزه بن امام موسىء بن جعفر عليهم السلام وطن و مقام كرفت، و ساكن ببود، و شهر بانويه دختر امين الدّين، أبو القسم بن مرزبان بن مقاتل را بنكاح شرعى در حباله خود آورد، و ازو: أبو جعفر، و فخر العراق، و ستّيه در وجود آمدند، [و از ايشان فرزند بسيار] (4)معروف بصوفيّه، و انساب ايشان معلوم نيست، زيرا كه در قديم انساب اجداد ايشان ننوشتهاند.
بعد از آن ميمونه دختر موسى (5)وفات يافت، او را بمقبره بابلان دفن كردند، و اين قبّه كه بقبّه فاطمه عليها السّلم ملاصق (6)است، بر سر تربت او بنا كردند (7)، و خواهر او زينبد.
1) . جعفر كذّاب ساكن سامراء بود، و احتمالا فرزندان وى بهمراه پدر در سرّ من رآى ساكن بودهاند.
2) . بريهه همسر محمد بن موسى مبرقع بود، و از شوهر خود فرزندى نداشت، و چون هنگام مرگ از طبقه اول ورّاث او كسى در قيد حيات نبود از اين رو ارث او به فرزندان طبقه دوم كه پسر عموهاى او بودند رسيد.
3) . احتمالا مقصود از اين ميدان، فضايى است كه امروزه در سمت شمال بقعه حمزة بن موسى (ع) قرار دارد، و در كنار اين ميدان مسجد و آبانبارى قرار دارد كه قميّان بر اين اعتقادند كه بر روى خانه زكريا بن آدم بنا شده است. و زكريا بن آدم بن عبد اللّه بن سعد اشعرى قمى، از راويان و فقيهان جليل القدر شيعه در قرن دوم و سوم هجرى، و از اصحاب امام رضا و جواد عليهما السلام بود، و قبر او در مقبره شيخان پابرجاست و زيارتگاه عموم است.
4) . افزوده از نسخه مصحح آية اللّه شبيرى.
5) . يعنى موسى مبرقع، و خواهر محمد بن موسى مبرقع.
6) . ملاصق: چسبيده.
7) . پيشتر گذشت كه در قرن چهارم هجرى، در محل كنونى بقعه فاطمه عليها السلام دو قبه وجود داشته است، يكى از آن حضرت فاطمه در همين جايگاه كنونى آن، و ديگرى در شمال بقعه كنونى، احتمالا در محل ايوان طلا، و يا بنا به احتمال آية اللّه مرعشى نجفى رحمه اللّه در جنوب غربى، در محل بقعه شاه عباس دوم (مسجد امام خمينى كنونى)، كه بعدها قبه دوم از ميان برفت و تنها قبه حضرت فاطمه با تغييراتى در ارتفاع و وسعت بقعه و بيوتات اطراف باقى و پابرجا ماند.
[بنت] موسى ازو ميراث كرفت.
و بعد از آن، ابو علىّ (1)محمّد بن احمد بن موسىء بن محمّد بن على الرضا عليهم السّلم، از كوفه بقم آمد (2). و بعضى از دختران او: فاطمه، و امّ سلمه.
جون أبو على محمّد بقم رسيد، عرب قم در اعزاز و اكرام او مبالغه كردند.
و كويند كه: عرب بذو پيغام فرستادند، كه از شهر ما بيرون بايد رفتن!
أبو على محمّد بجواب كفت: اين شهر از آن شما نيست، ملك و زمين از آن خذاى است، هر كس كه خواهد در آن فرود آيد.
پس عرب عذر خواستند، و او را از خود خشنود (3)كردند، و كرامى داشتند.
و أبو على محمّد مردى فاضل بوده است، و بغايت پرهيزكار، و خوش محاوره (4)، و خوشمنظر، و فصيح و دانا و عاقل».
و روايت كند احمد بن اسمعيل بن سمكه نحوى (5)، كه:د.
1) . وى نوه موسى مبرقع، از نسل فرزند او احمد است، كه داراى عقب بوده. اما محمد بن موسى بلاعقب از دنيا رفت.
2) . در «منتقلة الطالبيّه ص 254» آمده است: (من نازله الكوفة: أبو على محمد الأعرج بن أحمد ابن موسى بن محمد بن على بن الرضا، امّه من الأشاعثة كوفية، و قيل هى كنانية، و يقال أبوه ورد قم).
3) . در نسخه چاپى: او را خوشنود كردند.
4) . محاوره: گفتگو، سخن.
5) . أبو على بجلىّ قمى، احمد بن اسماعيل بن عبد اللّه ملقّب به سمكه، كه مصنّف تاريخ قم در چند باب مستقيما از او روايت مىكند، او از اعيان علماى عرب ساكن در قم در قرن سوم و چهارم هجرى بوده است، و شرح حال او را ابن النديم و شيخ طوسى و نجاشى در كتابهاى فهرست و رجال خود آوردهاند، نجاشى درباره او مىگويد: (كان من أهل الفضل و الأدب و العلم)، و استاد أبو الفضل محمد بن الحسين بن العميد بشمار مىرود، چندين كتاب را بدو نسبت مىدهند كه مهمترين آنها «كتاب العبّاسى في اخبار الخلفاء و الدولة العبّاسيه» مىباشد.
«جون أبو مسلم محمّد بن بحر اصبهانى، والى و عامل قم شد، هر روز جمعه بر نشستى و بزيارت رؤسآىء قم برفتى، و حقوق ايشان بكذاردى، و حرمتدارى كردى.
اتفاقا روز جمعه سوار شد، و من در صحبت او بودم، ابتدا (1)كرد بزيارت أبى علىّ محمّد [بن أحمد بن موسى بن علىّ] الرضا. چون بصحبت او درآمد، أبو على در موضعى پاكيزه نشسته بود، و جامهآىء سبز (2)پوشيده. أبو على سلام كرد، و اكرام نمود، و سعى (3)او را شكر كفت.
چون أبو مسلم از صحبت او بيرون آمد، براه سرآىء عباس بن عبد اللّه علوى (4)رفت، چون بدر سرآىء او رسيد، فرود آمد و در صحبت او رفت، او را ديد در سرآىء خود نشسته، و كرد بر كرد او قفصهآىء قمريان (5)و مرغان نهاده بودند!
ابو مسلم سلام كرد، و بازكرديد، و آمد تا بسرآىء أبى سهل بن أبى طاهر اشعرى، و او را نيز بديد و زيارة (6)كرد، و حقّ او بكزارد.د.
1) . آغاز كردن.
2) . جامه سبز شعار و لباس علويان بود، و جامههاى سياه شعار و لباس عباسيّان، و مأمون عباسى در سال 201 هجرى پس از ولايتعهدى امام رضا عليه السلام لباس سياه از تن بدر كرد و لباس سبز را در بر كرد، (نگاه كنيد به: «تاريخ طبرى حوادث سال 201 ه).
3) . يعنى أبو على زحمتانداختن أبو مسلم خود را به جهت ديدار از او را شكرگذارى نمود.
4) . يكى از امامزادگان علوى ساكن در قم، كه درباره او اطلاعاتى در منابع تبارشناسى نيامده است.
5) . قمريان: جمع (قمرى) مرغ و پرندهاى است از فاخته كوچكتر با طوق، و بسيار مأنوس و خوشمنظر و خوشآواز، و چون لفظ (ياكريم) كامل الحروف از صوت آن ظاهر مىگردد، عامه مردم او را مرغ ياكريم مىنامند. (لغتنامه دهخدا: ماده قمرى).
6) . كلمه زيارت به معناى ديدار است و در دستور زبان عربى با تاء قصيره (ة) و در فارسى با تاء طويله (ت) نوشته مىشود.
پس برنشست و آمد تا بصحبت علىّ بن أحمد بن علىّ الشّجرى (1)، و او را سلام و زيارت كرد، و بازكرديد.
و مرا كفت: اى أبا علىّ! من تشبيه نميكنم أبى علىّ بن الرضا، در سكون و نشستن و فضل، الّا بائمّه عليهم السّلم، و عباس علوىّ را تشبيه نمىكنم، الّا بمردمانى كه ايشانرا ديدهام ببغداد، بدرب طاق (2)، پس چرا شما بامامت اين أبى علىّ قائل نمىشويد، و او را امام نميدانيد، با وجود آنك مجموع خصلتهآىء خير درو جمع و موجود است؟
من كفتم: معاذ اللّه (3)كه ما بغير از ائمه دوازده كانه، كه امامت ايشان محقّق و روشنا.
1) . خاندان شجرى (كه نسبت آنان به مسجد شجره در چند كيلومترى غرب مدينه كه ميقاتگاه حاجيان مدينه مىباشد) از نسل عبد الرحمن شجرى ابن القاسم بن الحسن بن زيد بن الحسن ابن على بن أبى طالب عليهما السلام مىباشند، كه در بخشهاى وسيعى از ايران (بويژه در طبرستان) پراكنده شدند، و تفصيل انساب و فرزندان آنان در كتابهاى تبارشناسى آمده است (نگاه كنيد به: الفخرى: 144- 156)، تيرهاى از آنان نيز در قم سكونت گزيدند، كه على بن أحمد بن على شجرى يكى از بزرگان اين خاندان و از اعيان علويان قم در آن دوره بشمار مىرفت.
2) . باب الطاق نام يكى از محلههاى بزرگ و مشهور بخش شرقى بغداد (رصافه) در قرن دوم و پس از آن، كه از حاشيه شرقى رودخانه دجله، در پاى پلى كه بدستور منصور عباسى ساخته شده بود، و به نام (الجمر الاول) شهرت داشت آغاز مىگرديد، و تا باب خراسان در شمال شرقى بغداد ادامه مىيافته است، و بعدها در دوره آل بويه بيمارستان عضدى در مجاورت اين پل ساخته شد. در آغاز اين محله گذرى قرار داشت، كه داراى سقف آجرى بود، از اين رو به «درب الطّاق» شهرت يافت، به گفته مؤرخين در اين گذر مغازههاى فروشندگان قرار داشته، و بتدريج به مهمترين و بزرگترين بازار شرق بغداد تبديل گرديد، و در هر قسمتى از آن صنفى از فروشندگان به كسب مشغول بودند، از آن جمله پرندهفروشان، و ياقوت حموى در معجم البلدان آورده است كه عبد اللّه بن طاهر بن الحسين (از فرماندهان و وزيران صاحب نام عباسى در دوره مأمون) بر درب الطاق قمرى را ديد كه نوحه مىسرايد، و آن را به قيمت گزافى خريد و آزار نمود، نگاه كنيد به: (دليل خارطة بغداد: ص 113- 114).
3) . پناه بر خدا.
است، و دوستىء ايشان ما را واجب و لازم است، و بذان اعتقاد داريم، ديكرى را امام دانيم، چه اكر أبى علىّ دعوى امامت كند، با وجود شرف نسب، و شهرت و فضل او، ما ازو بيزار شويم، چنانچ از جعفر بن علىّ كذّاب (1)بيزار شديم، بسبب دعوىء امامت كردن او.
پس أبو مسلم كفت: من از اعتقاد و كفتار شما در تعجّبم. و أبو مسلم را مذهب؛ مذهب اعتزال (2)بوده است».
و أبو على را بقم، بريهه و امّ كلثوم خذاى عزّ و جل روزى كرد و بداد، و بعد از ايشان أبو عبد اللّه احمد در وجود آمد، در ماه شوال، سنه احدى عشر و ثلثمائه هجريّه (3).
و أبو على بقم وفات يافت، روز يكشنبه، روز ارديبهشت (4)ماه ارديبهشت، سه روز ازت.
1) . مقصود جعفر كذاب ابن على بن محمّد بن على الرضا عليهما السلام است.
2) . معتزله يكى از مذاهب كلامى مهم اهل سنت بشمار مىرود (در مقابل مذهب اشاعرة و اهل حديث) و از ويژگيهاى آن جنبههاى تفكرات عقلانى و عقلگرايى و استنباط احكام از راه اعتماد بر قواعد عقلى و منطقى است، تاسيس اين مذهب اعتقادى در اصول دين را به واصل ابن عطا (80- 131 ه) در بصره نسبت دادهاند. اوج اقتدار و شكوفايى اين مذهب در قرن سوم و چهارم هجرى، و بويژه در دوره مأمون عباسى و دوره حكومت آل بويه بود، و بعدها با تسلط اهل حديث و اشعريان بر دربار خلافت از شوكت و اقتدار معتزله كاسته شد، و بتدريج انديشه آنان از ميان اهل سنت رخ بربست، و هماكنون تنها برخى از فرقههاى زيديه در اصول اعتقادى تابع مذهب اعتزال مىباشند. امروزه ميراث گرانقدر بر جاى مانده از آنان مورد توجه انديشمندان مىباشد، اركان اعتقادى معتزله در برخى موارد (بويژه در مباحث عدل و توحيد) نزديكى و تشابهات و داد و ستدهايى با اصول اعتقادى اماميه دارد.
3) . سال 311 هجرى.
4) . بر طبق تقويم ايران باستان (زرتشتى- اوستايى)، روز سوم از هر ماه به نام ارديبهشت مىباشد، نگاه كنيد به: (گاهشمارى و جشنهاى ايران باستان: ص 641)، از اين رو بر طبق گفته مصنّف تاريخ قم أبو على در روز سوم ماه ارديبهشت (كه بر طبق تقويم فارسى كهن مصادف بوده است با جشن ارديبهشت گان) موافق با روز سوم ربيع الأوّل سال 315 هجرى در قم درگذشت.
ماه ربيع الاوّل كذشته، سنه خمس عشر و ثلثمائه (1)، و او را بمقبره محمّد بن موسى (2)دفن كردند.
و از پسران او: أبا عبد اللّه احمد.
و از دختران: فاطمه و امّ سلمه، و بريهه، و ام كلثوم (3)از پس وفات او بازماندند.
و بعد از وفات او خواهرش امّ حبيب (4)، دختر احمد (5)از كوفه بقم آمد، و با فرزندان براذرش بقم ببود (6).
و بعد از آمدن او، زينب دختر موسى وفات يافت، و او را در مشهد براذرش (7)محمّد بن موسى دفن كردند، و امّ محمّد بنت احمد ازو ميراث گرفت (8).د.
1) . سال 315 هجرى.
2) . يعنى أبو علىّ محمد بن احمد را در بقعه عمويش (بقعهاى كه هماكنون در چهلاختران به نام بقعه موسى مبرقع مشهور است) دفن كردند.
3) . در «منتقلة الطالبيّة: ص 254» از دختر پنجمى به نام امّ محمد ياد شده است.
4) . معمولا در ميان عرب كنيه زن امّ حبيبه مىباشد نه امّ حبيب، مگر آن كه داراى فرزندى به نام (حبيب) بوده باشد.
5) . احمد بن موسى مبرقع.
6) . ظاهرا بدين معنى است كه همسر و خانه و فرزندى نداشته است، و در قم ازدواج نكرد، از اين رو با برادرزادهايش زندگى مىكرد و آنان از او ارث مىبرند.
7) . كه همان بقعه مشهور به بقعه موسى مبرقع، در محله مشهور به رضائيه يا چهلاختران مىباشد.
8) . ظاهرا بدين معنى است كه همسر و خانه و فرزندى نداشته است، و در قم ازدواج نكرد، از اين رو با برادرزادهايش زندگى مىكرد و آنان از او ارث مىبرند.
و امّ محمّد بشهر قم، روز پنجشنبه، روز انيران (1)از ماه مرداد، بيست و يكروز از ماه ربيع الآخر كذشته، سنه ثلث و اربعين و ثلثمائه (2)وفات يافت، و او را در مشهد محمّد [بن] موسى (3)دفن كردند، و فرزندان برادرش: أبى عبد اللّه، و فاطمه، و امّ سلمه، و بريهه، و امّ كلثوم، ميراث او برداشتند (4). پس از آن تركه او بابى عبد اللّه و فرزندان او دادند، و با خواهران او مصالحه كردند، بر چيزى كه ايشان بذان (5)راضى شدند، و او (6)مجموع تركه با املاك [را] برداشت.
پس فاطمه دختر محمّد بن احمد، شب پنج شنبه، روز تير (7)ماه بهمن، يازده روز از ماه شوال گذشته، سنه ثلث و اربعين و ثلثمائه (8)هجريّه وفات يافت، و او را ايضا در مشهد محمّد [بن] موسى دفن كردند، و امّ سلمه ميراث برداشت، زيرا كه ايشان هر دو از يك ماذر بودند (9).ت.
1) . بر طبق گفته مسعودى در التنبيه و الإشراف بر طبق تقويم ايران باستان (زرتشتى- اوستايى) روز سىام از هر يك از ماههاى دوازدهگانه پارسى را روز انيران مىگفتند، نگاه كنيد به: (گاه شمارى و جشنهاى ايرانيان باستان: ص 127، سطر 18) از اين رو بنا بر نوشته تاريخ قم، امّ محمد دختر احمد بن موسى مبرقع، در روز پنج شنبه، سىام ماه مرداد، برابر با روز بيست و يكم ربيع الآخر سال 343 هجرى درگذشت.
2) . سال 343 هجرى.
3) . كه همان بقعه مشهور به بقعه موسى مبرقع در محله مشهور به رضائيه يا چهلاختران مىباشد.
4) . ظاهرا بدين معنى است كه همسر و خانه و فرزندى نداشته است، و در قم ازدواج نكرد، از اين رو با برادرزادهايش زندگى مىكرد و آنان از او ارث مىبرند.
5) . در نسخه چاپى: بدو.
6) . يعنى أبو عبد اللّه، احمد ابن أبى على محمد بن احمد بن موسى بن محمد بن على بن موسى الرضا عليهما السلام.
7) . بر طبق تقويم ايران باستان (زرتشتى- اوستايى) روز سيزدهم از هر يك از ماههاى دوازده گانه پارسى را روز تير مىگفتند، نگاه كنيد به: (گاهشمارى و جشنهاى ايرانيان باستان: ص 661)، از اين رو فاطمه بنت محمد بن احمد بن موسى در روز سيزدهم بهمن ماه، برابر با روز يازدهم شوال سال 343 هجرى قمرى درگذشته است.
8) . سال 343 هجرى.
9) . به گفته ابن طباطبا در «منتقلة الطالبيّه: ص 254»، مادر فاطمه و امّ سلمه، كنيزى رومى بوده است.
پس أبى عبد اللّه و امّ سلمه اتفاق كردند بر آنك أبى عبد اللّه سدسى (1)از تركه فاطمه بردارد. تاريخ قم متن 591 «سادات حسينيه» ..... ص : 556
بعد از آن بريهه بنت محمّد [بن] احمد وفات يافت، و او را در مشهد محمّد [بن] موسى دفن كردند، و أبو عبد اللّه و امّ سلمه و امّ كلثوم، بحسب سهام مفروضه (2)ازو ميراث گرفتند (3).
و جون أبو عبد اللّه (4)باليده شد، بقم رئيس و متصرّف املاك و اموالى كه پذر او، و محمّد بن موسى بدست آورده بود، گشت؛ و همچنين آنج از عمّه خود و خواهرانش بميراث بذو رسيده بود.
و أبو عبد اللّه مردى سخى و كريم بوده است، و بدلهآىء مردم نزديك، و نقابت علويّه- بعد از وفات أبى القاسم علوى (5)- بذو مفوّض (6)بوده است (7).ت.
1) . سدس: يك ششم.
2) . مقصود از (سهام مفروضه) سهم الارثى است كه در شرع معيّن شده است كه لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ يعنى هر مرد سهم دو زن را مىبرد. در حاشيه نسخه چاپى مصحح آية اللّه شبيرى آمده است: (امّ سلمه با بريهه از مادر جداست، و أبو عبد اللّه و امّ كلثوم نيز بايد از مادر جدا از بريهه باشند، تا هر سه وارث وى شوند). براى آگاهى از صحت اين گفتار نگاه كنيد به «منتقلة الطالبيّة: ص 254».
3) . چون بريهه همچو ديگر خواهران خود ازدواج نكرده بود، از اين رو نزديكترين طبقات ورّاث او برادر و خواهران او بودند كه از او ارث بردند.
4) . ابو عبد اللّه احمد بن محمد بن احمد بن موسى مبرقع.
5) . أبو القاسم على بن أبى جعفر بن حمزة بن احمد علوى، از نسل عبد اللّه باهر ابن السجاد عليه السلام كه در دههاى نخستين قرن چهارم هجرى نقابت علويان را عهدهدار بوده است، و در سال 340 هجرى وفات كرد. گوشههاى از زندگانى او را مصنف تاريخ قم در ذيل ياد كرد نسل عبد اللّه باهر خواهد آورد.
6) . واگذار.
7) . با توجه به اين كه ابو القاسم علوى در سال 340 ه، و أبو عبد اللّه أحمد در سال 358 ه فوت كرد، مدت نقابت أبو عبد اللّه هيجده سال بوده است. و او در سن 28 سالگى به مقام نقابت نائل شده است.
و أبو عبد اللّه هميشه بقم رئيس و ارباب بوده است، و در روز پنج شنبه، روز دى (1)مهرماه، منتصف (2)ماه صفر، سنه ثمان و خمسين و ثلثمائه (3)هجريّه، او را وفات رسيده است. و مدّت عمر او چهل و شش سال بوده است. و در مشهد محمّد بن موسى مدفونست، و بوفات او مردم قم را مصيبتى تمام بوده است.
و ازو چهار پسر: أبو علىّ محمد، و أبو الحسن (4)موسى، و أبو القاسم على، و أبو محمّد الحسن، و چهار دختر بازماندهاند.
و پسران او بعد از وفات پذر، قصد حضرت ركن الدّوله (5)كردند بشهر رى، ركن الدّوله ايشانرا تسلّى داد، و بفرمود كه جانب ايشان رعايت نمايد، و خراج بر املاك ايشان ننهد.
پس از آن بازكرديدند، و بقم باز آمدند.
بعد از آن امّ سلمه بنت محمّد بن احمد وفات يافت، و او را در مشهد محمّد بن موسى دفن كردند، و امّ كلثوم خواهرش تركه او برداشت. و از فرزندان محمّد بن احمد بغير از امّ كلثوم نمانده بود، و پسر براذرش- أبو علىّ، محمّد بن احمد- املاك امّ سلمه به امّ كلثوم داد، و آن املاك و اموال كه بقسط (6)بأبو على رسيده بود، بتبذير و اسراف تلف كرد، ود.
1) . بر طبق تقويم ايران باستان (زرتشتى- اوستايى)، روز نخست از هر يك از ماههاى دوازده گانه پارسى را روز دى مىگفتهاند، نگاه كنيد به: (گاهشمارى و جشنهاى ايران باستان: ص 126 و 555)، از اين رو أبو عبد اللّه احمد بن محمد، در روز اول مهر ماه، برابر با نيمه ماه صفر قمرى در سال 358 هجرى درگذشته است.
2) . نيمه.
3) . سال 358 هجرى.
4) . ضبط كنيه در اينجا ابو الحسين است، ولى بعد از اين مكررا در اصل از او با كنيه أبو الحسن ياد مىكند. آية اللّه شبيرى در حاشية نسخه چاپى مىفرمايد: (در تهذيب الانساب: ص 149، و الشجرة المباركة ص 81 از وى به أبو الحسن تعبير شده است).
5) . ركن الدوله، أبو على، حسن بن بويه ديلمى.
6) . احتمالا به معناى: اموالى كه به حقّ بدو رسيده بود.
املاك مجموع بفروخت، و پس از آن بناحيت خوراسان رفت، و مردم خوراسان او را اكرام كردند، و بصحبت و زيارت او رفتند، و قدر شرف و حقّ او بشناختند، و بخوراسان مقيم بود، تا او را بپنهان و نهان بكشتند.
و بعضى ديكر كويند كه: او را نكشتند، بلكه او را وفات رسيد.
بعد از آن بقم امّ كلثوم بنت محمّد بن احمد وفات يافت، و او را در مشهد محمّد بن موسى، در قبر پذرش أبى علىّ دفن كردند، و پسر برادرش أبى عبد اللّه ميراث او برداشت (1).
و أبو القسم [علىّ] بن أبى عبد اللّه أيضا بخراسان رفت، بعد از آنك از دختر أبى محمّد الحسن بن محمّد حمزه علوى بشهر قم، دو دختر آورد.
چون أبو القسم بخراسان رسيد، بعضى از رؤسآىء خراسان با او مواصلت و محبّت ورزيدند، و أبو القسم بطوس وطن كرفت، و كار و بار او بنظام شد، و دو پسر و يك دختر آورد.
و أبو الحسن موسى بن احمد تنها بقم بماند، و بكار و بار براذرش أبى محمّد [الحسن] و خواهرانش قيام نمود، وضيعتهآئى كه از پذرش بازمانده بود بدست آورد، و آنچ برهن بودند از رهن بيرون آورد. و قواعد و سيرت او مجموع نيكو و پسنديده بودهاند، و با مردم شهر قم معيشت و زندكانى بوجه أحسن كردى، و حقوق ايشان رعايت نمودى، تا بغايت كه كوئيا يكى از ايشان است.
پس أهل قم بصحبت او ميل كردند، و او رئيس و سرور ايشان شد، و مؤيّد الدّوله (2)، و امير فخر الدّوله قدر او را بشناختند، و حقّ او را بدانستند، و بعضى از خراج او بذو بخشيدند، و مجرى داشتند.د.
پس در سنه سبعين و ثلثمائه (1)بحجّ رفت، و ملك عضد الدّوله (2)، و تاج الدّوله (3)قدر او بشناختند، و او را كرامى داشتند.
و چون حجّ خانه خدا بكزارد، و بمدينه باز آمد، بر پسران عمّان (4)خود شفقت نمود و رحمت افزود، و ايشانرا خلعت و عطا بخشيد، پس او را شكر بسيار كفتند.
پس بجانب قم عزيمت نمود، و در ماه ربيع الآخر، سنه احدى و سبعين و ثلثمائه (5)بقم رسيد، مردم قم بقدوم او بشارت نمودند، و شادى افزودند، و بر سر كوجها و محلّتها آذينها بستند، و صاحب الجليل، كافي الكفاة، أبو القسم اسمعيل بن عبّاد بذو نامه نبشت، و او را بمعاودت (6)از حجّ خانه خذآىء تعالى، و مراجعت با شهر و منزل خود تهنيت كرد.
[ (7)و نسخة نامه آن را بسبب حسن عبارت درين موضع بنوشتيم، و آن اين است:
«كتابى أطال اللّه بقاء الشّريف:
سيّدى و ابن سادتى الأخيار، و أئمتنا الأبرار، أعلام العلم و الدّين، و حجج اللّه على الخلق أجمعين.ت.
1) . سال 370 هجرى.
2) . عضد الدوله بن بويه ديلمى (344- 372)، مقتدرترين و مشهورترين پادشاه از خاندان آل بويه است، كه بر بخشهاى وسيعى از ايران و عراق حكومت راند، دوران حكومت او يكى از باشكوهترين دورههاى تمدن اسلامى بشمار مىرود، آرامگاه او در درگاه ورودى حرم مطهر امير المؤمنين عليه السلام در نجف قرار دارد.
3) . از اميران آل بويه.
4) . عموزادگان.
5) . سال 371 هجرى.
6) . بازگشت.
7) . متن نامه صاحب بن عبّاد در نسخه اصل و چاپى نيامده است، ليكن در نسخه (2) و (3) و سه نسخهاى كه نويسنده انوار المشعشعين در تدوين و تنظيم كتابش از آنها استفاده كرده، آمده است.
و أنا أحمد اللّه الّذى أويته، فقد قضى حجّه (1)، و أدّى فرضه، و استوفى نسكه، فحلّ من البيت العتيق بما رفع (2)أبوه خليل الرحمن- على نبيّنا و عليه السلام- قواعده، و استبان شعائره، و عظّم مواقفه، و رجا، حتّى جعل (3)أفئدة من النّاس تهوى اليه تعظيما، و طهّره للطّائفين و الرّكع السّجود تشريفا.
و عاين مولد أبيه (4)الأدنى رسول اللّه- صلّى اللّه عليه و آله- و منشأه و مبعثه، و مبدأه و مصّلّاه، و موقفه و منزل الوحى عليه و مهبطه، متحملا شقّ النّفس في اجابته أذانه، و الإهتداء ببرهانه. و زاره صلّى اللّه عليه و آله في دار الهجرة، الّتى (5)روضة الجنان من حفرته، فمسك (6)مسجده و سرير ضريحه و مشهده، و كاد يكلّمه (7)منبره، و جعلت الملائكة- عليه السلام- تسلّم عن غرّته (8)، و تدعوا له و تؤمّن دعوته مناجاته (9)صلى اللّه عليه و آله، و كأنّه خاطبه و ناداه (10)، و كأنّه يناطقه (11). و قام على قبره، و كأنه حذاء وجهه، و توسّل بولايته، فقيل: أجبت.
ثم أكرمه اللّه بمشهد سيّدنا أمير المؤمنين، و مشاهد السّادات من ولده الطّاهرينه.
1) . در «انوار المشعشعين: ج 2/ 309» حجّته.
2) . در تمام نسخهها: سادفع.
3) . در نسخة (2) و (3): جعلت.
4) . در نسخة (2) و (3): بيته.
5) . در انوار المشعشعين: و.
6) . در نسخه (2) و (3): فضحك.
7) . در انوار المشعشعين: و حاذى كلّة.
8) . در انوار المشعشعين: قربته.
9) . در انوار المشعشعين: مناجاته.
10) . در نسخه (2) و (3): يخاطبه و ناديه.
11) . در انوار المشعشعين: ناطقه.
صلوات اللّه عليهم أجمعين. فلم يخط خطوات الّا استنزل رحمة تهبط من بطنان العرش، و لم يدع دعوة الّا استمدّ قربة من مالك الخلق و الأمر، و عاد كيوم (1). در انوار المشعشعين: يتأمّل.(2). در انوار المشعشعين: اليهما.(3)ولدته امّه بكفر السيّئات، موفر الحسّنات، قد أسعده اللّه بتقواه؛ كما أسعده بقرباه.
فأمّا سرورى بما أجراه في تلك المواطن الشّريفة من ذكري، و وصله بتلك الأدعيّة الكريمة من اسمى، فسرور من يرى السّعادة رأى العيان، و يأمل (2) الإجابة بناظر الإيمان، و وجد ذكره عند تلك المشاهد المقدّسة، على نفسى حرّة، و في قلبى لوعة.
و أنا أسأل اللّه أن يوصلنى اليها (3)، و يوفدنى عليها (4):
يا ربّ سهّل زياراتى مشاهدهمفانّ روحى أهوى ذلك الطّينا (5)
يا ربّ صيّر حياتى في محبّتهمو محشرى معهم، آمين آمينا»] (6)و أبو الحسن موسىء بن احمد، مردى بس فاضل و متواضع، و متخلّق، و سهل الجانب بوده است. با عنفوان جوانى و حداثت سنّ، نقابت سادات علويّة بشهر قم و نواحىء قم بذو مفوّض بوده است، و قسمات و وظآئف، و رسوم و مرسومات و مشاهرات (7)سادات آبه و قم و كاشان و خورزن، مجموع بدست و اختيار و فرمان او بوده است، و عدد ايشان در آن زمان- از مردان و طفلان (8)- سيصد و سى و يك نفر بوده است. و وظيفه (9)هر يك از ايشانت.
1) . در نسخة
2) و
3) : ليوم.
4) . در انوار المشعشعين: عليهما.
5) . در انوار المشعشعين: و انّ روحى اهوى اولئك الطيبينا.
6) . پايان افزودگى از نسخه (2) و (3) و انوار المشعشعين ج 2/ ص 309- 310.
7) . حقوق ماهيانه.
8) . كذا در اصل و صحيح آن اطفال است.
9) . مستمرى ماهيانه كه از سوى نقيب بدانان پرداخت مىشده است.
در هر ماهى: سى من نان، و ده درم نقره بوده است.
و هر كس از ايشان كه وفات يافته است، نام او از كتاب مشاهره (1)طرح (2)كردهاند، و نام آنكس كه از ماذر در وجود آمده است، بجآىء او نوشتهاند.
و أبو الحسن را از امّ الولد پسرى بوده است، نام او أبو جعفر محمّد، و دخترى ديكر؛ از امّ ولدى ديكر أبو عبد اللّه احمد.
و اين أبو عبد اللّه روز شنبه، روز خور (3)ماه امرداد، پنج روز از صفر كذشته، سنه اثنتين و سبعين و ثلثمائه (4)از ماذر در وجود آمده است، و ابو الحسن؛ دختر علىّ بن محمّد عميد (5)
(طبقات اعلام الشيعة: ق 4/ ص 269).
را از براىء پسر خود أبى جعفر بخواست، و در سنه اربع و سبعين و ثلثمائه (6)بيكديكر رسيدند، و زفاف واقع شد.ى.1) . كتاب مشاهره، دفترى بوده است كه نام حقوقبگيران را در آن ثبت و ضبط مىكردهاند.
2) . طرحكردن، كمكردن و پاكنمودن.
3) . در اصل حور (بدون نقطه خاء) ضبط شده است چنانكه شيوه كاتب نسخه است در برخى از موارد، و بر طبق تقويم ايران باستان (زرتشتى- اوستايى) يازدهمين روز از هر يك از ماههاى دوازدهگانه پارسى را روز خور مىناميدهاند. نگاه كنيد به: (گاهشمارى و جشنهاى ايرانيان باستان: ص 127، سطر 18).
4) . سال 372 هجرى.
5) . ذو الكفايتين، أبو الفتح على بن محمد عميد، فرزند أبو الفضل محمد بن الحسين بن العميد، پدر و پسر هر دو از وزيران شيعى باكفايت و درايت، و اديبان والا مقام خاندان آل بويه بودند، نخست پدر به وزارت ركن الدوله بن بويه رسيد، و پس از فوت او در سال 359 يا 360 هجرى پسر سالها وزارت ركن الدوله به عهده داشت. ابن خلّكان در «وفيات الاعيان: 2/ ص 111» درباره او مىگويد: (و كان جليلا نبيلا، سريا ذا فضائل و فواضل، و هو الذى كتب اليه المتنبي الأبيات الخمسة الدالية الموجودة في ديوانه في اثناء مدائح والده)، نگاه كنيد به:
6) . سال 374 هجرى.
و أبو الحسن بزيارت جدّ خود رضا عليه السلام، در سنه خمس و سبعين و ثلثمائه (1)برفت.
و براذرش أبو محمّد الحسن بن احمد (2)، مردى متأدّب و فاضل بوده است، و او را در سنه اثنتين و سبعين و ثلثمائه (3)وظيفه تعيين كردهاند، و مصاحب و نائب و كارساز أبو الحسن أبو علىء، [حسين بن محمد] (4)بن نصر بن سالم بوده است، پيوسته حقكذارىء آن خاندان كرده است، و شرآئط نصيحت بجاى آورده است. و بصحبت او، كار و شغل أبو الحسن بنظام بوده است، و او را بهره تمام، و معرفتى اوفر (5)، و اسباب معمارى و كشت و زرع بوده است، و او و پذرش بذين خانهدان معروف و مشهور بودهاند.
و چنين رسيده است بمن، كه:
جدّ او سالم، از جمله آزادكردكان أبو جعفر، محمّد بن علىّ الرضا (6)عليه السّلم بوده است، و در صحبت رضآئيّة (7)بقم آمد.د.
1) . سال 375 هجرى.
2) . او أبو محمد حسن بن احمد بن محمد أعرج، ابن احمد بن موسى المبرقع، ابن محمد بن على الرضا عليهما السلام.
3) . سال 372 هجرى.
4) . افزوده از «انوار المشعشعين، ج 2/ ص 312».
5) . فراوانتر.
6) . حضرت جواد عليه السلام.
7) . فرزندان و نوادگان امام رضا عليه السلام را تا يكقرن بعد از آن حضرت بنامهاى: (ابن الرضا)، (ابناء الرضا)، (رضائيّه) مشهور بوده و مىناميدند. و مقصود از رضائيه در اينجا احمد و محمد فرزندان موسى مبرقع مىباشند.
و همچنين بمن رسيده است، كه:
رضآئيّة دختران خود را بشوهر نميدادند، زيرا كه كسى كه همسر و هم كفو (1)ايشان بود نمىيافتند، و موسىء بن جعفر را بيست و يك (2)دختر بوده است، و از اين جهت هيچ يكى را از ايشان بشوهر نداده است (3)
نخست: وضعيت امام كاظم عليه السلام، و دور بودن آن حضرت از مدينة طى سالهاى متمادى، و زندانىشدن در بصره و بغداد، و تحت نظر بودن خانه و دوستان و ياران آن حضرت از سوى مأمورين امنيتى خليفه عباسى هارون الرشيد.
ديگر آن كه: در آن دوره هدف بسيارى از ازدواج با دختران خاندان امامت، همانا كسب مقامات دنيوى يا سياسى يا دينى بوده است، تا بدين وسيله دعوى امامت كرده و گروهى را بدور خود جمع نمايند، چنانكه در اين قرن شاهد برآمدن فرقههاى دينى و قيامهاى دينى- سياسى متعددى در ميان بنى الحسن و زيديه هستيم، چنانكه شاهد به وجود آمدن فرقههاى مذهبى متنوعى همچون: زيدى- اسماعيلى- فطحى- واقفى و جز اينها مىباشيم.
، تا غايتى كه اين معنى در ميان دختران ايشان عادت شده است.و محمّد بن على الرّضا (4)بشهر مدينه، ده ديه وقف كرده است بر دختران و خواهراند.
1) . مرتبه، رديف.
2) . در تعداد و شمارش دختران حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام اختلاف است، در «معالم أنساب الطالبيّين ص: 141»، تعداد آنها 22 دختر، و شيخ مفيد در «الارشاد: 2/ ص 244» مجموع اولاد ذكور و اناث حضرت را 37 آورده است، و ابن الطقطقى در «الاصيلى: ص 152» تعداد دختران حضرت را 24 دختر دانسته است، و عمري نسّابه در «المجدى: ص 106» و ابن عنبه در «عمدة الطالب ص 177»، و اعرجى نجفى در «مناهل الضّرب ص: 393» تعداد آنان 37 دختر دانستهاند.
3) . در به وجود آمدن اين وضعيت دو مسئله را بايد در نظر داشت:
4) . مقصود امام نهم حضرت جواد عليه السلام مىباشد.
خود كه شوهر نكردهاند، و از ارتفاعات (1)آن ديها، نصيب و قسط رضآئيّه كه بقم ساكن بودهاند، از مدينه جهت ايشان آوردهاند.ت.
1) . درآمد و عايدات.
سادات موسويّه «سادات موسويّة از فرزندان ابراهيم (1)
لازم به يادآورى است كه بر طبق نوشته نسّابين حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام دو فرزند به نامهاى ابراهيم داشته است، يكى: ابراهيم الاكبر كه شيخ مفيد در «الارشاد: 2/ 245» درباره او مىگويد: (كان ابراهيم بن موسى سخيا شجاعا كريما، و تقلّد الإمرة على اليمن أيّام المأمون من قبل محمد بن زيد بن على بن الحسين بن على بن أبى طالب، الذى بايعه أبو السرايا بالكوفة، و مضى اليها ففتحها ...)، و گفته مىشود كه از او نسلى به وجود نيامده است «عمدة الطالب: ص 183». و ديگرى: ابراهيم الاصغر است، كه داراى دو فرزند به نامهاى موسى و جعفر بوده است، و نسل او از ميان اين دو است، اين ابراهيم امامزاده جليل القدر و بزرگوارى بوده، و به سيد ابراهيم مجاب مشهور است، و سيد رضى و مرتضى از نسل او مىباشند، بقعه او در زاويه شمال غربى رواق حرم مطهر امام حسين عليه السلام در كربلا مىباشد، و بنا به نقل مؤرخين جنازه سيد رضى و مرتضى را بعدها به كربلا منتقل نموده، و در نزديكى جدّشان دفن كردهاند.
[بن] موسىء بن جعفر»چنين روايت كند أبو عبد اللّه الحسين [بن] احمد الموسوى، كه:
جدّ او أبو عبد اللّه، اسحق بن ابراهيم (2)بن موسى بن ابراهيم بن موسى [بن جعفر عليهما السلام بقم آمد، و ميخواست كه بخراسان يا طبرستان رود، علىّ بن عبد اللّه جبله اشعرى (3)] (4)و، ديكر عرب بقم، او را فرمودند كه: بذين شهر مقام بايد كرد، و ساكن مىبايد
1) . در اصل: ابرهيم ضبط شده است كه خطاست، و برخلاف رسم الخط ضبط نام اعلام در عربى است.
2) . در اصل ابرهيم ضبط شده است.
3) . اطلاعاتى درباره على بن عبد اللّه جبله أشعرى در منابع تاريخى و رجالى نيامده است، و ضبط اين نام در نسخههاى تاريخ قم و انوار المشعشعين عبد اللّه جبله است، و نجاشى در رجال از خاندان جبله در كوفه ياد كرده، و مىگويد (بيت جبلة بيت مشهور بالكوفة)، و عبد اللّه بن جبلة بن حيّان را كه از راويان و فقيهان شيعى كوفه (متوفاى سال 219 ه) بوده است معرفى مىكند، و خاندان جبلة را از تيره كنانى مىداند كه از قبائل و تيرههاى قريشى مىباشد، نگاه كنيد به «جمهرة النسب: ص 143» از اين رو على بن عبد اللّه جبله أشعرى يمنى قمّى نمىتواند از مهاجرين اين خاندان به قم بوده باشد. مصنّف تاريخ قم در بخش اسباب زوال و هلاكت قدرت عرب در قم، از على بن عبد اللّه جبله ياد كرده، و مىگويد به علت عدم حمايت مردم قم از رؤساى خود، واليان بر آنان ظفر يافته و آنان را از ميان برداشتند، و يكى از آنان را على بن جبله دانسته، و مىگويد: (و على بن عبد اللّه جبله، و غير ايشان خذلان كردند، تا ايشان را بگرفتند و بحضرت أمير بردند، و ايشانرا بكشتند).
4) . افزوده از نسخة (2) و (3) و «انوار المشعشعين ج 2/ ص 250».
شد، و او را بسيارى اعزاز و اكرام كردند، و با او عطا و بخشش نمودند. پس أبو عبد اللّه اسحق بقم باز ايستاد، و دختر خواست از فرزندان هندو أوخر (1). آل طلحه يكى از تيرههاى عربهاى اشعرى قم مىباشند، كه نسب آنان به طلحه بن عبد اللّه بن سائب بن مالك اشعرى مىرسد.(2).؟، صائغ: زرگر.(3)، از آن دختر پسرى آورد أبو على احمد نام، و دخترى ديكر. و از زنى ديكر: أبو احمد موسى، و حسن آورد.
و أبو على از قم بآبه رفت، و بآبه از آل طلحه (2) زنى بخواست، و از او چند فرزند آورد، و مدتى بآبه مقيم بود، و از آنجا ديكر باره با قم آمد، و بقم از دختر صائغ (3) پسرى آورد أبو عبد اللّه الحسين نام، و دختر أبو الحسن علىّ الكوكبى (4)بقم بخواست، [و ب] (5)وجه معاش كه بقم و آبه بود بذان قناعت مىنمود، تا آنكاه كه بجوار حق رفت.
و پسرش أبو عبد اللّه حسين بن احمد بزرك شد، و بس عاقل و دانا بود، و از دختر أبو القاسم حمزه بن علىّ حمزه:
و أبو الحسن علىّ، و أبو الفضل محمّد، و أبو محمّد الحسين، و چهار دختر ديكر آورد.
و از ابو أحمد موسىء بن اسحق [پسرى] (6)در وجود آمد و دخترى، و ايشان بآبه ......... (7)و از حسن بن اسحق: ..... (8)و ..... و .....، و دو دختر در وجود آمدند، و ايشانرا بقم پسرى است ..... نام، و دخترى، و بآبه دو پسر ..... و دخترى.ض.
1) . در اصل و نسخه
2) و
3) : هندو اوخر ضبط شده است، ولى در نسخه چاپى: هندو آمده است.
4) . خاندان كوكبى در قم از سادات حسينى مهاجر به قم مىباشند، كه نسب آنان به أبو الحسن (أبو الحسين) محمّد مشهور به كوكبى، ابن محمّد بن على بن محمّد بن عبد اللّه بن على بن الحسين زين العابدين عليهما السلام مىرسد.
5) . افزوده از نسخه چاپى.
6) . در اصل بياض، و افزوده از «انوار المشعشعين: ج 2/ ص 250».
7) . در اصل به مقدار نيم سطر بياض.
8) . در اصل: بياض.
و از سادات موسوى كه بآبه بودهاند:
أبو الحسين محمّد بن الحسن بن ابراهيم [بن] موسى (1)است، و اين أبو الحسين از كوفه بطلب (2)عمّش اسحق بن ابراهيم بآبه آمد، و بآبه وطن ساخت، و مقيم شد، و او را چند فرزند بودند: على، و حسين، و ابراهيم.
و از پسرش حسين بن محمّد: ..... و .....، و دخترى در وجود آمد، و نقابت سادات آبه بذو مفوّض بوده است.
(3)و جدّ ايشان موسىء بن ابراهيم (4)بن موسىء بن جعفر، آنكسى است كه بيمن خروج كرد، و دعوى امامت نمود، در سنه مائتين (5)هجريّه. و بروايتى ديكر: او خروج كرد، و از يمن (6)بيرون آمد، و زياده از سه سال بيمن بود،).
1) . موسى بن جعفر عليه السلام.
2) . در پى.
3) . به احتمال قوى اين گفته مصنّف نادرست است، زيرا به اتفاق تبارشناسان ابراهيم الأكبر ابن موسى الكاظم عليه السلام بلاعقب بوده، و از او نسلى بر جاى نمانده است تا جدّ اين سلسله از سادات موسوى در قم بوده باشد، بلكه نياى اين سلسله ابراهيم الأصغر بايد باشد. ابن عنبه در «عمدة الطالب: ص 183» مىگويد: (اما ابراهيم بن موسى الكاظم، و هو الاكبر، و امّه امّ ولد نوبيه اسمها نجيّة. قال الشيخ أبو الحسن العمري: ظهر باليمن أيام أبى السرايا. و قال أبو نصر البخارى: إنّ ابراهيم الأكبر ظهر باليمن، و هو أحد ائمة الزيديّة، و قد عرفت حاله و إنّه لم يعقب).
4) . در اصل: ابرهيم.
5) . سال 200 هجرى.
6) . در تمام نسخههاى تاريخ قم كلمه (يمن) ضبط شده است، كه احتمالا خطاست، و صحيح آن (مكّه) است، زيرا به گفته مورخين ابراهيم بن موسى عليه السلام از مكّه بيرون آمد و به يمن رفت و قيام و شورش خود را بر عليه عباسيان اعلام نمود، و بر آن سرزمين چيره گشت. طبرى در حوادث سال 200 هجرى مىگويد: (و كان ابراهيم بن موسى و جماعة من اهل بيته بمكّة حين خرج أبو السرايا ... و بلغ ابراهيم بن موسى خبرهم، فخرج من مكّه مع من كان معه من أهل بيته يريد اليمن ...).
تا آنكاه كه حمدوية بن على بن عيسى بن ماهان (1)او را از يمن بيرون كرد، پس بمكّه آمد، و بمامون (2)مردم را دعوت كرد، و بعد از اين چندين احوال ديكر برو بكذشتند، و ببغداد وفات يافت، در ماه ربيع الآخر، سنه احدى و عشرين و مائتين (3).
و سادات موسويه بقريه خورزن ...... (4)بودهاند.ت.
1) . در اصل: هامان. حمدويه و پدرش از فرماندهان عالى رتبه لشكر مأمون عباسى بودند، طبرى در حوادث سال 200 هجرى مىگويد (ذكر أنّ ابا اسحاق بن هارون الرشيد حجّ بالناس في سنة مائتين، فسار حتى دخل مكّه و معه قواد كثير، فيهم حمدويه بن على بن عيسى بن ماهان، و قد استعمله الحسن بن سهل على اليمن).
2) . در اصل: بماموم.
3) . سال 221 هجرى.
4) . در اصل به مقدار يك سطر بياض است.
و بشهر قم از فرزندان محمّد (1)بن جعفر صادق، و از فرزندان على (2)بن محمّد [بن] جعفر، سادات عزيزيّه و سادات محسنيّهاند.
چنين كويند كه: حسين (3)بن على بن محمّد [بن] جعفر بقم آمد، و بقم وطن ساخت، و مقام كرد، و بقم از فرزندان او:
محمّد، و على، و عبد اللّه، و محسن- ماذر او دختر [كسرى] (4)شاهين أشعرى- و طاهر- لا ولد له- و جعفر- لا عقب له- در وجود آمدند (5)
طاهر. و في المشجرة: و حمزة و العباس و عبيد اللّه).
.1) . محمد بن جعفر الصادق عليه السلام به علت زيبايى به ديباج شهرت يافت. ابن عنبه در «عمدة الطالب: ص 226» مىگويد: (محمد الديباج بن جعفر الصادق عليه السلام، لقّب بذلك لحسن وجهه، و يلقّب أيضا المامون. و امّه امّ ولد، و كان قد خرج داعيا الى محمد بن ابراهيم طباطبا الحسنى، فلما مات محمّد بن ابراهيم دعا محمّد الديباج الى نفسه، و بويع له بمكّه، ثم اخذ وجىء به المأمون فعفا عنه، و مات بجرجان و قبره بها).
2) . على بن محمد الديباج، مشهور به على الخارصي است. ابن عنبه در «عمدة الطالب: ص 227» مىگويد (على الخارصى بن محمد الديباج، فكان بالبصرة أيام أبى السرايا، فلما جاء زيد النار بن موسى الكاظم عليه السلام الى البصرة، خرج اليه على الخارصى و أعانه).
3) . در اصل: حسن، و در تمامى نسخ: حسين، و در اصل نيز هنگام يادكرد فرزندانش از او با ضبط حسين ياد مىكند، كه همين صحيح است، نگاه كنيد به: «منتقلة الطالبيّه ص 256».
4) . افزوده از نسخة (2) و (3) و «انوار المشعشعين: 2/ ص 228».
5) . ابن طباطبا در «منتقلة الطالبيّة ص 256» آورده است: (بقم الحسين بن على الخارص، ابن محمد الديباج، عقبه أبو طاهر احمد، و على، و عبد اللّه، و جعفر الأعمى. و قال أبو على الحسن بن محمد بن السائب بن مالك الأشعرى صاحب كتاب قم: جعفر لا عقب له. و عن ابن أبى جعفر الحسينى: جعفر هذا لا عقب له الّا من ولده أبى الحسن محمد المجدور، و يعرف بابن بنت طباطبا الأجلّ، و هو ابن على بن عبد اللّه جعفر بن الحسين بن على الخارص، و من محمد لقبه جور قتله المعتضد بالرى، و عبد اللّه بن الحسين، و المحسن بن الحسين. و قيل:
و محمد بن الحسين جورانى (1)بآبه رفت، و مدتى آنجا بود، و از آنجا برى رفت، و در رى او را وفات رسيد، و فرزندان و اعقاب او بقزويناند.
و على بن الحسين، باحمد [بن] عبد العزيز (2)متصل شد، و او بر بعضى از لشكر او امير بود، و فرزندان و اعقاب او بقم هستند.
و عبد اللّه بن الحسين بقم مقيم شده، و ازو محمّد عزيزى در وجود آمده، و ماذر او فاطمه، دختر قاسم بن احمد بن على [بن] جعفر (3)است، خواهر أبو الحسين (4)، كه بمقبره مالون (5)مدفونست، و او را آنجا زيارت كردند.
پس محمّد عزيزى از قم بطرف بغداد رفت، و او را بنهروان (6)بكشتند، و تابوت او بقم).
1) . در اصل حورانى ضبط شده است، ولى در انوار المشعشعين: 2/ 228، اين نام به جورانى يا جور ضبط شده است كه همو صحيح است (نگاه كنيد به: منتقلة الطالبيّه: ص 256).
2) . احمد بن عبد العزيز بن أبى دلف عجلى، حاكم و فرمانرواى بلاد جبل، در سالهاى پايانى قرن سوم هجرى.
3) . مقصود على بن جعفر عريضى فرزند امام صادق عليه السلام است.
4) . أو ابو الحسين احمد بن قاسم بن احمد بن على بن جعفر عريضى است، كه در «تاريخ قم» هنگام يادكرد فرزندان و اعقاب على بن جعفر عريضى ساكن در قم از او ياد خواهد شد، بقعه او در قم به (بقعه شاه احمد قاسم) مشهور است، كه در يكى از گورستانهاى كهن قم، كه به (قبرستان مالون) مشهور بوده دفن شده است، و بقعه او تاكنون پابرجاست، و زيارتگاه مردم مىباشد.
5) . مالون يكى از شش ديهاى است كه شهر جديد قم در سالهاى پايانى قرن نخست هجرى، از بهم پيوستن آنها به يكديگر به وجود آمد، اين روستا در جنوب شرقى قم كهن قرار داشته است، امروزه منطقه مالون در بخشهاى مركزى شهر قرار دارد، و تنها اثر باقيمانده از آن روستاى كهن، بقعه شاه احمد قاسم، از نوادگان على بن جعفر عريضى، فرزند امام صادق عليه السلام مىباشد، كه در ميانه گورستان روستاى مالون مدفون بوده است.
6) . نهروان (به كسر نون و فتح آن) نام دشت وسيع و حاصلخيزى است كه از شمال شرقى تا جنوب شرقى بغداد را فرا گرفته، اين منطقه در دوره خلافت عباسى توسط رودخانهاى برگرفته از رودخانه دجله به همين نام آبيارى مىشده است، منتهى اليه مشرق اين دشت سلسله كوههاى ايران مىباشد. شهرت نهروان به علت واقعه جنگ امير المؤمنين عليه السلام با خوارج در سال 39 هجرى مىباشد. نگاه كنيد به: (معجم البلدان: ماده (نهروان)، بلدان الخلافة الشرقية: ترجمه عربى، ص 74 و 81).
آوردند، و بنزديك مسجد رضائيّه (1)او را دفن كردند (2).
و از محمّد بن عبد اللّه، أبو الحسن علىّ در وجود آمد، و از على بن محمّد: أبو عبد اللّه محمّد، و أبو محمد عبد اللّه هميرجه در وجود آمدند.
و از محمّد بن على: [عبد اللّه و على] (3)در وجود آمدند، و از [على] (4)، عبد اللّه بن على در وجود آمدند.
و محسن بن الحسين (5)أيضا بقم اقامت كرد و ببود.
و بقم أبو محمد الحسن، و أبو عبّد اللّه الحسين، و دخترى ديكر، ازو در وجود آمدند.ت.
1) . خاندان احمد بن موسى مبرقع ابن محمد بن على الرضا عليهما السلام به خاندان رضائيّه شهرت داشتهاند، و محل سكونت آنان نيز به محلّه رضائيه و موسويان (چهل اختران امروزى) مشهور بوده است، و اين مسجد نيز كه در ميانه محلّه محل سكونت آنان ساخته شده به نام آنان شهرت يافته است، و احتمالا احمد بن موسى يا يكى از فرزندان و نوادگان او آن را ساخته باشد. اين مسجد امروزه در يكى از كوچههاى فرعى شمال خيابان آذر در فاصله چند صد مترى از كوچه منتهي به بقعه چهل اختران قرار دارد.
2) . صاحب «انوار المشعشعين: ج 2/ 231» معتقد است بقعه سيد سربخش، كه در بخش قديمى شهر قم (منتهى اليه خيابان آذر، در يكى از كوچههاى فرعى جنوبى، روبروى كوچه بقعه چهل اختران) قرار دارد متعلق به همين سيد مقتول در نهروان است، گر چه بر كتيبه بنا نام (اسماعيل ابن محمّد بن جعفر الصادق عليه السلام) حكّ شده است.
3) . در اصل به مقدار يك سطر و نيم بياض است، و نام افزوده از «انوار المشعشعين: 2/ 228» است.
4) . در اصل: و از عبد اللّه بن على ......، و افزوده از «انوار المشعشعين: 2/ 228» است.
5) . او برادر محمد بن الحسين جورانى است.
و از حسن بن محسن (1)، [حسين در وجود آمد] (2). و از حسن بن الحسن (3)، هميرجه در وجود آمد.
و از حسين بن محمد (4)، أبو جعفر محمّد [در وجود آمد، و از محمد بن حسن، علىّ بوجود آمد، و آن على ملقب بود به طاوس] (5)، و بسيارى از اولاد و اعقاب ايشان بموصل و بغدادند.
و از محمّد بن الحسن ...... [در وجود آمده] (6)، و جدّ ايشان محمّد بن جعفر (7)، ملقّب بوده است بديباج، بسبب تازكى (8)و كشادكى، و خوب روئى او.
و محمّد بن جعفر ديباج، در سنه مائتين (9)هجريّه بناحيت مدينه خروج (10)كرد، و برد.
1) . در اصل: الحسين، كه ظاهرا خطاست، زيرا حسن فرزند محسن بن الحسين جورانى است، نه فرزند حسين بن الحسين.
2) . در اصل به اندازه نيم سطر بياض، و افزوده از «انوار المشعشعين: 2/ ص 228».
3) . در اصل اين گونه ضبط شده است، و در «انوار المشعشعين: 2/ 228» آمده است: و از او حسن هميرجه در وجود آمد، پس ظاهرا صحيح آن است كه گفته شود: و از حسين بن الحسن بن محسن، حسن هميرجه در وجود آمد.
4) . در «انوار المشعشعين: 2/ 228»: و از حسن بن حسين.
5) . افزوده از «انوار المشعشعين: 2/ 228- 229».
6) . در اصل: بياض به مقدار يك سطر، و افزوده از «انوار المشعشعين: 2/ 229».
7) . مقصود امام جعفر صادق عليه السلام است.
8) . طراوت و شفافيت.
9) . سال 200 هجرى.
10) . طبرى در تاريخ طبرى در حوادث سال 200 هجرى، به تفصيل درباره محمد ديباج سخن گفته است، او در آغاز به توصيف ويژگيهاى او پرداخته مىگويد: (كان شيخا ودّاعا محببا في الناس، مفارقا لما عليه كثير من أهل بيته من قبح السيرة، و كان يروى العلم عن أبيه جعفر بن محمّد، و كان الناس يكتبون عنه، و كان يظهر سمتا و زهدا)، و سپس قيام و خروج او را بر عليه خليفه انكار نموده، و مىگويد كه پس از شكست أبو السرايا در عراق، و تضعيف قدرت و نفوذ خلافت در حجاز، و اخراج مأمورين دولتى از مكّه، ناامنى و آشوب و هرج و مرج و دزدى در مكه شيوع پيدا كرد، بزرگان بنى الحسن گرد او جمع شده، و از او خواستند براى آرامش اوضاع شهر خلافت را بپذيرد، و او را كه مرد بزرگسالى بود- پس از امتناع فراوان- به خلافت نصب كردند، و مردم را به بيعت با او واداشتند. ليكن ابو الفرج اصفهانى در «مقاتل الطالبييّن» او را بر مذهب زيديّه دانسته كه قيام بر عليه حاكم ظالم را واجب مىدانستهاند، از اين رو او در مكه بر عليه خليفه عباسى قيام نمود.
آن ناحيت غلبه كرد، و مأمون [رجاء بن أبى] (1)ضحّاك را بذو فرستاد، تا امان نامه او قبول كرد، و با او بمرو بحضرت مأمون رسيد. مأمون چون با او [عهد كرده بود]، بعهد وفا كرد، و او را كرامى داشت. و محمّد [بن] جعفر ديباج همه اوقات پيش مأمون بود، تا آنكاه كه بجرجان وفات يافت، بوقتى كه مأمون بعراق متوجه شده بود، در سنه ثلث و مائتين (2)، و مأمون بر او نماز كذارد، و بجرجان او را دفن كرد. و عبيد اللّه بن حسن بن عبيد اللّه بن عبّاس بن علىّ بن أبى طالب، و ديكر علويّة، مأمونرا بذين سبب شكر كردند.
و روايتست كه:
[مأمون مى] (3)گفت: چه منع مىكند مرا كه فرزندان امير المؤمنين على بن أبى طالب را رعايت كنم، و حرمت دارم، و حال آنك آنجه من امروز بدست فرا كرفتهام، حقّ ايشانست، و دولت مىكذرد كه اين حقّ از ايشان بظلم ستدهام.».
1) . در اصل: حائر و در «انوار المشعشعين: 2/ 226»: جابر، كه هر دو خطاست، و صحيح آن رجاء ابن أبى الضحاك است، نگاه كنيد به: (تاريخ طبرى، حوادث سال 200 ه)، او عموزاده فضل بن سهل بود، كه بهمراه عيسى بن يزيد جلودى از سوى مأمون براى سركوب شورش مكّه به حجاز آمد، و محمّد ديباج را به خلع از خلافت واداشت.
2) . سال 203 هجرى.
3) . افزوده از: «انوار المشعشعين: 2/ 227».
و قبر محمّد بن جعفر ديباج را بجرجان زيارت مىكنند.
و بمن رسيده است، كه: صاحب الجليل، كافي الكفاة، أبو القاسم اسمعيل بن عبّاد، بر سر تربت او عمارتى كرده است، در سنه اربع و سبعين و ثلثمائه (1).ى.
1) . سال 374 هجرى.
ديكر از فرزندان على بن جعفر صادق، و از فرزندان محمد بن على بن جعفر، سادات عريضيه (1)اند:
روايتست كه: حسين (2)بن عيسىء بن محمّد بن على بن جعفر صادق از مدينه بقم آمد، و پسر او على با او بود.
و از علىّ بن الحسين [به قم] (3):
أبو الفضل حسين، و أبو الحسن (4)
(أبو الحسن) آمده.
عيسى، و أبو جعفر محمّد، و أبو القسم حمزه، و1) . انتساب اين تيره از خاندان موسوى، به روستايى است به نام (عريض)، در حومه شهر مدينه منوّره (كه امروزه جزئى از محلات شرقى شهر است، و در مسير جاده فرودگاه قديم مدينه قرار دارد)، زبيدى در تاج العروس در ماده (عرض) مىگويد: (عريض كزبير، واد بالمدينة به اموال لأهلها، و اليه نسب الامام أبو الحسن على بن جعفر بن محمّد بن على بن الحسين العريضى، لأنّه نزل به و سكنه، فأولاده العريضيون، و به يعرفون)، اين روستا از املاك امام باقر و صادق عليهما السلام بشمار مىرفت، و بعدها به فرزندان او رسيد، و على بن جعفر الصادق عليهما السلام در آن زندگى مىكرد، و ظاهرا در همانجا وفات يافت، و در كنار مسجد و مدرسه خود مدفون گرديد. اين مسجد و مدرسه كه داراى ساختمانى كهن بود، تا سالهاى اخير پابرجا بود، و بقعه او زيارتگاه زائران بود، ليكن در سال 1423 قمرى مأمورين وهابى در ادامه سياست تخريب آثار كهن اسلامى در مكه و مدينه، شبانه بقعه على بن جعفر را نبش كرده، و جنازه او را (كه پس از هزار و اندى سال سالم از خاك بيرون آمد) به بقيع منتقل كردند، و در مشرق بقعه چهار امام معصوم عليهم السلام دفن نمودند، و سپس مسجد و مدرسه را با خاك يكسان كردند. بقعه ديگرى در قم نيز منتسب به على بن جعفر است، كه به احتمال قوى از آن نواده اوست، كه بعدا درباره آن سخن خواهد رفت.
2) . در اصل: حسن ضبط شده است، ليكن در ديگر منابع تبارشناسى حسين بن عيسى الاكبر ضبط شده است، نگاه كنيد به: (منتقلة الطالبيّة: ص 255 به نقل از كتاب قم، عمدة الطالب: ص 225) كه همو صحيح است، و خود مصنف چند سطر بعد از او با ضبط حسين ياد مىكند.
3) . افزوده از «انوار المشعشعين: 2/ 236».
4) . در اصل: أبو الحسين، ليكن بعدا از او با كنيه ابو الحسن ياد مىكند، و در نسخه چاپى:
أبو على احمد، در وجود آمدند.
پس أبو الفضل حسين بن علىّ جوانى عاقل بود و پارسا. و ازو:
أبو الحسن علىّ، و أبو العبّاس احمد، و دو دختر در وجود آمدند، و نقابت سادات آبه بذو مفوّض بوده است.
و براذرش أبو الحسن عيسى بن علىّ، مردى پارسا بوده است، و بزن نرسيده است، تا غايت كه او را فرزند نبوده است.
و محمد و حمزه و أحمد، بجانب بغداد و فارس رفتند، و آنجا وطن كردند، و اولاد و اعقاب ايشان آنجااند.
و از أبو الفضل (1)روايتست كه او كفت، كه:
«جدّش حسين بن عيسى، در صحبت أبى على بن الرضا (2)بقم آمد، و بر شتران حسين بن ايّوب ساربان نشسته بودند.
و براذرش أبو الحسن كويد كه: او پيشتر آمد».
و از اين هر دو براذر روايتست، كه ايشان كفتند، كه:
عريض ديه است از ديهآىء مدينه، بيك فرسخىء آن. و اين ديه ملك باقر عليه السّلم بوده است، و صادق عليه السّلم اين ديه را وصيّت كرد در حقّ پسرش على، و او در وقت وفات صادق دو ساله بوده است، و چون بزرك شد بذان ديه آمد و ساكن كشت. و فرزندان او را عريضيّه بذين سبب ميخوانند.د.
ديكر از سادات عريضيّه، از فرزندان محمّد بن على (1)بن جعفر، از آنها كه از رى بقم آمدند:
علىّ بن حسين بن عيسى بن محمد [بن على] بن جعفر است، و [آن على بن حسين بن رى بوده، و از رى بقم آمده، به اين طريق كه پدرش حسين به رى بوده، و از او به رى على] (2)در وجود آمد، و جون بزرك شد، بقم آمد و ساكن كشت، و بقم أبو عبد اللّه الحسين العريضى هميرجه (3)ازو در وجود آمد.
و همچنين: از دختر ابو الحسين احمد بن على علوى، سه پسر آورد:
محمد، و حسن- كه معروفست بحسنويه- و أبو الحسن على.
ديكر از فرزندان احمد (4)
بنوجده، صاحب السجادة، الجذوعى سخن گفته است.
بن على بن جعفر: ابو عبد اللّه، حسين بن احمد بن على ابن جعفر بقم آمد، و بقم وفات يافت، و او را بقم يك پسر بوده است أبو على شعرانى نام، و چون بزرگ شد ببغداد رفت، و آنجا ساكن شد، و اعقاب او آنجااند (5).و مسكن و مقام احمد بن [على بن] جعفر بديه بوده است، از ديهآىء مدينه، نام آن).
1) . در اصل و نسخه چاپى: (على بن محمد) آمده است كه غلط است.
2) . افزوده از: «انوار المشعشعين: 2/ 239»، و در اصل اين گونه بود: (و براذرش حسين بن على برى آمد، و برى ازو ..... در وجود آمد).
3) . در «انوار المشعشعين: 2/ 239» آمده است: در تاريخ قم حسين را هميرجه تعبير كرده، و صاحب «عمدة الطالب» او را حسين أميركا تعبير نموده، ظاهرا هر دو لفظ از براى تعظيم بياورند.
4) . دومين فرزند على بن جعفر عريضى، احمد بن على بن جعفر مشهور به احمد الشعرانى است، كه ابن عنبه در «عمدة الطالب: ص 223» به تفصيل درباره تيرههاى اين خاندان همچون:
5) . در «منتقلة الطالبيّه: ص 256» آمده است: (بقم: أبو عبد اللّه الحسين بن أحمد بن الحسين بن أحمد الشعرانى بن على العريضى، امّه امّ ولد، عقبه: أبو الحسن محمّد، و أبو الحسين على، و أبو على الشعرانى، و أحمد، و القاسم، و زيد، و عبد الواحد، و أحمد، و عبد اللّه).
ديه جذوع (1)، و ازين جهت فرزندا او را بجذوعيّه نام كردهاند.
ديگر از اولاد احمد بن علىء بن جعفر:
ابو الحسين احمد بن قاسم بن احمد بن علىء بن جعفر (2)، و نميدانم كه او يا (3)پذرش بقم آمدهاند.
و چنين رسيده است بمن، كه:
او مقعد (4)و عنّين بوده است، و آبله در چشمش پيذا شد، و بذان سبب هر دو چشمش تباه شد، و چون او را وفات رسيد، او را بمقبره قديمه بمالون دفن كردند، و تربت او را زيارت مىكردند، و بر سر تربت او سايه بوده است. و چون اصحاب خاقان مفلحى (5)، در سنه).
1) . جذوع (در برخى نسخهها: جزوع ضبط شده كه نادرست است) نام يكى از روستاهاى پيرامون مدينه، ليكن هيچ اشارهاى به اين ناحيه در كتابهاى جغرافيا و بلدان، بلكه حتى در كتابهايى همچون «وفاء الوفاء» و ديگر كتابهاى پيرامون جغرافياى مدينه و حجاز و عربستان نيامده است، و تنها اين تاريخ قم است كه به جذوع و جذوعيان (جذوعيّه) اشاره دارد. و اخيرا در «المعالم الأثيرة في السّنة و السيرة: ص 89» يافتم كه: (جزّعة: جاء ذكره في كتاب رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله لبلال بن الحارث المزنى، أنّ له النخل و جزّعة شطره، ذا النخل. قال ابن سعد: فانه يعنى قرية، و لم أعرف قرية في ضواحى المدينة بهذا الاسم).
2) . در «منتقلة الطالبيّه: ص 255» آمده است: (بقم: أبو الحسين أحمد بن القاسم بن أحمد الشعرانى ابن على العريضى. و مات هناك [و دفن] بمقبرة مالون، و قبره يزار و يستشفى به. و قال السيد الامام المرشد باللّه: أحمد بن القاسم بن أحمد الشعرانى انقرض، و امّه امّ ولد [هى] امّ كلثوم بنت عبد اللّه بن اسماعيل بن ابراهيم بن محمّد بن عبد اللّه بن محمد بن على الزينبى).
3) . در نسخه چاپى: با.
4) . در اصل و چاپى: معقد، اما مقعد به معناى زمينگير و ناتوان از راه رفتن، اما عنّين، در مصباح المنير آمده است: (رجل عنّين: لا يقدر على اتيان النساء، أو لا يشتهى النساء)، از اين رو عنّين مردى است كه توانايى نزديكى با زنان را ندارد.
5) . يكى از فرماندهان ترك كه بدستور المكتفى باللّه عباسى (264- 295 ه)، در سال 295 هجرى براى سركوب شورش يوسف بن أبى السّاج به سمت آذربايجان حركت نمود، و ظاهرا پيشقراولان لشكر او در راه خود از قم عبور نمودند. طبرى در حوادث سال 295 هجرى آورده است: (لثلاث عشر ليلة بقيت من جمادى الآخر، أمر خاقان المفلحيّ بالشخوص الى أذربيجان لحرب يوسف بن أبى السّاج، و ضمّ اليه نحو أربعة آلاف رجل من الجند).
خمس و تسعين و مائتين (1)بقم رسيدند، آن سايه تربت بكشيدند (2)، و مدتى زيارت تربت او نمىكردند، تا آنكاه كه بعضى از صلحآىء قم بخواب ديدند- در سنه احدى و سبعين و ثلثمائه (3)- كه ساكن اين تربت مردى بس فاضلست، و در زيارتكردن تربت او ثواب و اجرى بسيارست، پس ديكر باره بناى قبر او از چوب مجدّد كردانيدند، و مردم زيارتكردن او با سر كرفتند (4)
موضوع خشتهاى اين دو بقعه، اشاره به سرقت مشهورى است كه در يك قرن قبل رخ داد، و شبانه سارقين پس از كشتن نگهبان بقعه على بن جعفر، تعدادى از خشتهاى اطراف و سردر و درون بقعه، به همراه محراب ارزشمندى كه همگى از كاشيهاى نفيس قرن 6 و 7 هجرى بودند را دزديده و به بيگانگان فروختند، كه بعدها جزئى از نفائس تالارهاى موزه هنر اسلامى برلين گرديد، و هماكنون يكى از گوهرهاى چشمنواز اين تالار مىباشد.
.د.1) . سال 295 هجرى.
2) . يعنى سايه را از سر تربت برداشتند.
3) . سال 371 هجرى.
4) . امروزه بقعه اين امامزاده در محدوده مركزى شهر قم قرار دارد، و به نام (بقعه شاه احمد قاسم) مشهور است، اين بقعه در قبرستانى به نام مالون كه نام يكى از روستاهاى كهن قم باستان بوده قرار دارد، و در قرن گذشته از نزديكى اين بقعه، خندق شهر و دروازه قلعه مىگذشته است، كه امروزه در جنوب بقعه باقيمانده گودال خندق شهر نمايان است، در «انوار المشعشعين: 2/ 243» آمده است: «مراد از قبرستان مالون، همان قبرستانى است كه واقع بدربى است كه مشهور است در اين زمانه به دروازه قلعه ...، و از تاريخ قم مىتوان استفاده كرد كه خواهر او فاطمه بنت قاسم بن أحمد در نزد برادرش أحمد مدفونه است ....، و خشتهاى قبر او از كاشيهاى قيمتى بوده، لكن آنها را از قبر شريف دزديدهاند، و الحال از همين كاشيهاى متعارف مىباشد، و خشتهاى آن به مثل خشتهاى قبر على بن جعفر عريضى بوده، و در اين ازمنه از آن بقعه مباركه على بن جعفر ايضا چند خشتى بردهاند».
و جمعى از ثقات كفتهاند، كه:
«جمعى كه ايشانرا زحمتى (1)كهنه بوده است، يا در عضوى از اعضآىء ايشان زحمتى و علّتى واقع شده، بر سر اين تربت آمدهاند، و طلب شفا كردهاند، ببركت روح شريفش، از آن زحمت و علّت شفا يافتهاند».
ديكر از فرزندان حسن (2)بن على بن جعفر (3):
عبد اللّه بن حسن بن علىّ بن جعفر. ايضا بقم آمد، و عقب او مرا معلوم نشد. و او از جمله فقهاء و راويان احاديثست، و من در باب علما (4)ذكر آن كردهام (5).ت.
1) . زحمت: بيمارى، درد و رنج، و زحمت كهنه يعنى بيمارى مزمن.
2) . او سومين پسر از ميان چهار پسر على بن جعفر عريضى است.
3) . در اصل: حسن بن على بن جعفر بن عبد اللّه بن حسن بن على بن جعفر.
4) . يكى از بخشهاى مفقود كتاب تاريخ قم، باب شانزدهم آن است، كه بر طبق گفته مصنف در پيشگفتار، در آن به معرّفى 266 نفر از علماء قم پرداخته است.
5) . در «عمدة الطالب ص: 223» براى عبد اللّه بن حسن بن على بن جعفر، دو اولاد بنامهاى: على و موسى ياد كرده، و گفته هر دوى آنها داراى اعقابند، و حميرى در «قرب الإسناد» روايات زيادى از او نقل كرده است.
ديكر از فرزندان عبد اللّه (1)بن على بن حسين (2)بن على بن أبى طالب كه بقم آمدند؛ محمّد بن عبد اللّه بن على (3)بوده است، و او فقيه و عالم بوده است، و من او را در باب علما (4)ياد كردهام.
و ازو بقم: أبو الحسين على ..... (5)، و ..... (6)و ..... (7)در وجود آمدهاند، و او را بقم وجه معاش بوده است.
و از على بن محمّد: أبو الحسين محمّد المعروف بكوكبى (8)، و أبو محمد الحسن در وجود آمدهاند.
1) . او عبد اللّه بن على بن الحسين زين العابدين عليه السلام مىباشد، او مشهور به عبد اللّه باهر بود، و باهر به معنى زيبايى و نور خيرهكنند است، و شهرت عبد اللّه به باهر به جهت زيبايى و جمال صورت او بود، وى با امام باقر عليه السلام از يك مادر بودند، و مادرشان امّ عبد اللّه دختر امام حسن عليه السلام مىباشد، عبد اللّه مردى فقيه و وارسته بود، و متولى صدقات رسول خدا صلّى اللّه عليه و اله و امير المؤمنين عليه السلام در مدينه بود.
2) . در اصل و نسخه چاپى: (حسن) ضبط شده است، كه خطاست.
3) . در «انوار المشعشعين: 2/ 143» ضبط اين نام اين گونه است: محمد بن احمد بن محمد بن اسماعيل بن محمّد بن عبد اللّه الباهر ابن امام زين العابدين بوده است، و آن محمد مكنى به أبى جعفر است.
4) . يكى از بخشهاى مفقود كتاب تاريخ قم باب شانزدهم آن است كه بر طبق گفته مصنف در پيشگفتار، در آن به معرّفى 266 نفر از علماء قم پرداخته است.
5) . بياض در اصل.
6) . بياض در اصل.
7) . بياض در اصل.
8) . در «انوار المشعشعين: 2/ 143»: أبو الحسن، و در «عمدة الطالب: ص 235» آمده است: (و من بنى أحمد الدخ: أبو جعفر محمد بن أحمد يعرف بالكوكبى، له عقب، منهم: أبو الحسن أحمد ابن على بن محمّد المذكور، نقيب النقباء ببغداد أيّام معزّ الدولة بن بويه).
و أبو الحسين كوكبى ببغداد افتاد، و معزّ الدّوله او را والى بصره كردانيد، و مقدّم و پيشوا و صاحب مرتبه شد، بعد از آن او را بعراق از اين جهت مصادره واقع شد، و بعد از آن معز الدّوله ببغداد او را نقيب علويّة كردانيد، و هميشه پيشوا و نقيب بود تا بآخر عمر.
ديكر از فرزندان محمّد بن عبد اللّه بن على (1)كه بقم آمدند: سادات حمزيّهاند.
چنين كويند كه: حمزه (2)بن احمد (3)- براذر أبى جعفر محمّد (4)
عقبه أبو الحسن على).
لازم به يادآورى است كه افزودهشدن نام (ابن جعفر) در اين سلسله نسب خطاست، زيرا اسماعيل تنها فرزند محمد الأرقط است، و نسل او از وى مىباشد، نه جعفر، نگاه كنيد به:
«عمدة الطالب: ص 233».
بن احمد- مذكور از ناحيت طبرستان بقم آمد، پس از كشتن حسن بن زيد (5)براذرش را حسين بن احمد كوكبى (6)، و هر دو پسرش أبو جعفر محمد، و أبو الحسن على بن حمزه بن احمد با او بودند، و1) . يعنى محمد الأرقط، ابن محمد عبد اللّه باهر، ابن على بن الحسين زين العابدين عليهما السلام.
2) . او حمزة بن أحمد بن محمّد بن اسماعيل بن محمد الأرقط ابن عبد اللّه الباهر ابن على بن الحسين عليهما السلام مىباشد، كه از طبرستان به قم هجرت كرد، و در آنجا سكونت گزيد، ابن طباطبا در «منتقلة الطالبيّه: ص 256» آورده است كه: (بقم من ناقلة طبرستان: حمزة بن أحمد بن محمد ابن اسماعيل بن محمد الأرقط ابن عبد اللّه الباهر، و معه ابناه: أبو جعفر محمّد، و امّه امّ ولد، و أبو الحسن علىّ امّه طبريّة). و ابن عنبه در «عمدة الطالب: ص 235» مىگويد: (حمزة بن احمد، و يعرف بالقمى).
3) . مشهور به احمد الدخ، نگاه كنيد به: «عمدة الطالب ص 234».
4) . ابن عنبه در «عمدة الطالب: ص 256» درباره او مىگويد: (و كان فقيها عالما، أبو جعفر محمّد بن أحمد بن محمد بن اسماعيل (ابن جعفر) بن محمد بن عبد اللّه بن على بن الحسين.
5) . حسن بن زيد بن محمد بن اسماعيل بن الحسن بن زيد بن الحسن بن على بن أبى طالب عليهما السلام، مشهور به الدّاعى الى الحقّ، يكى از امامان زيديه طبرستان، كه در سال 250 هجرى بر عليه متوكل عباسى قيام نمود، و بر نواحى طبرستان و ديلم چيره گشت، و دولت علويان طبرستان را پايهگذارى نمود، و در سال 270 هجرى درگذشت. «اعلام المؤلفين الزيديه: ص 319».
6) . ابن عنبه در «عمدة الطالب: ص 234» مىگويد: (الحسين الكوكبى بن أحمد الدّخ، خرج في ايام المستعين [المستعين باللّه عباسى (219- 252)] و تغلب على قزوين و أبهر و زنجان، و ذلك في سنة خمس (الصحيح احدى) و خمسين و مائتين، و كان معه ابراهيم ابن محمد بن عبد اللّه بن عبيد اللّه بن الحسن بن عبيد اللّه بن العباس بن على بن أبى طالب عليه السلام، فخرج اليه طاهر بن عبد اللّه بن طاهر، فقتل ابراهيم بموضع من قزوين، و انهزم الحسين الكوكبى الى طبرستان، و التجأ الى الداعى الحسن بن زيد، ثم بلغ الداعى عند كلام فغرقه فى بركة، و لا عقب له). مادر او يكى از دختران امام باقر عليه السلام بود (نگاه كنيد به: المجدى: ص 146).
بزبان طبرى سخن مىكفتند.
چون حمزه بقم آمد، بقم ساكن شد، و وطن ساخت، و بقم وجه معاشى (1)اكتساب كرد، جون وفات يافت، او را بمقبره بابلان (2)دفن كردند.
و پسرش أبو جعفر [محمد] بن حمزه، پس از وفات پذر (3)، رئيس و پيشوا كشت، و چند ضيعت با قم باديد (4)كرد، و پل وادى (5)واشجان (6)ببست، و رباطى (7)آنجا بكج و آجر بساخت، حسبة للّه تعالى (8).ر.
1) . راه كسب و زندگى.
2) . باغى كه فاطمه بنت موسى بن جعفر عليهم السلام در آن دفن شد، به بابلان مشهور بود.
3) . در نسخه چاپى: پدرش.
4) . يعنى پديد آورد.
5) . وادى: دشت.
6) . در برخى از نسخهها، و «انوار المشعشعين: ج 2/ ص 144» اين نام واشتجان ضبط شده است، و در حاشيه همين صفحه آمده است: (مراد از اين اشتجان يكى از قراء روستاق ورّه مىباشد، چنانكه از تاريخ قم مستفاد مىباشد، ظاهرا از آنجا عبور و مرور قافله مىباشد از زوار كربلا و غيره). احتمالا واشجان معرّب واشگان باشد، و بنابر نوشته تاريخ قم در (باب خراج قم) واشكان يكى از ديههاى رستاق ساوه از طسوج فيستين، در جنوب غرب قم مىباشد، و در آن دوران مسير حركت كاروانها به سمت عراق بوده است.
7) . جايگاهى كه در آن مسافران و رهگذران بدون پرداخت اجرت به استراحت مىپرداختند.
8) . در راه كسب رضاى پروردگار.
و بقم أبو القسم [علىّ] (1)و أبو محمّد الحسن در وجود آمدند.
پس وفات يافت (2)، و او را ايضا (3)بمقبره بابلان، آنجا كه مشهد (4)اوست دفن كردند.
و پسرش أبو القاسم [علىّ] (5)جوانى فاضل و كامل و عاقل در رسيد (6)، موصوف بقوّت و بطش (7)، و املاكى چند- بغير از آنك از پذر بميراث بذو رسيده بودند- بدست آورد، و پيشوا و مقدّم سادات شد، و نقابت (8)علويه بشهر قم- بعد از عمّ او علىّ بن حمزه- بذو مفوّض (9)بود.
و از جاريه تركيّه (10)، در سنه ثلث و أربعين و ثلثمائه (11)، أبو الفضل محمّد آورد. و در شوال سنهى.
1) . در «انوار المشعشعين: 2/ 144» آمده است: (و به قم ابو القاسم على، و أبو محمد حسن، از آن محمد بن حمزه بوجود آمدند). و در «عمدة الطالب: ص 235»، نام اين مكّنى به أبو القاسم را على دانسته است.
2) . يعنى أبو جعفر محمد بن حمزه وفات كرد، و او را در بقعه پدرش در مقبره بابلان دفن كردند.
3) . أيضا: همچنين، يعنى همچون پدرش او را نيز در بابلان دفن كردند.
4) . در مجاورت قبه و مشهد و بقعه فاطمه بنت موسى بن جعفر عليهم السلام در اواخر قرن سوم و قرن چهارم هجرى، قبه و مشهدى بوده است كه مدفن جمعى از سادات رضوى و موسوى بوده، و احتمالا در شمال بقعه كنونى قرار داشته، و بعدها در جهت توسعه بقعه كنونى از ميان رفته است.
5) . يعنى أبو القاسم على بن محمد بن حمزه.
6) . احتمال مىرود كه (در رسيد) تصحيف (و رشيد) بوده باشد، چنانكه سياق عبارت بر آن گواه است.
7) . قدرتمند.
8) . در فاصله ميان نقابت على بن حمزة، و برادرزادهاش أبو القاسم على، شخص ديگرى از نوادگان موسى مبرقع عهدهدار نقابت علويان بقم گرديد، در حاشيه نسخه چاپى مصحّح آية اللّه شبيرى آمده است: (و بعد از او به أبو عبد اللّه احمد بن محمد بن احمد بن موسى مبرقع، متولد سال 311 و متوفى سال 358 ه رسيد، چنانچه در ص 218 و 219 گذشت).
9) . تفويضشده.
10) . كنيزكى تركى.
11) . سال 343 هجرى.
خمس و أربعين و ثلثمائه (1)بحجّ رفت، و معز الدّوله و سادات عراق و حجاز (2)او را كرامى داشتند. و در شهر ربيع الآخر سنه ست و أربعين و ثلثمائه (3)بقم بازكرديد. و هميشه مقدّم و پيشوا بود، تا آنكاه كه وفات يافت.
وفات او روز جمعه، روز آذر (4)، ماه شهرير (5)، سلخ (6)شعبان سنه سبع و اربعين و ثلثمائه (7)، و او را در قبّه متصلّه بمشهد پذرش (8)دفن كردند.
و وصيّت كرد ببراذرش، أبى محمّد الحسن بن محمّد، از براى پسرش أبى الفضل كه او طفل بود.
پس أبى محمّد الحسن ضيعتهاى برادرش بنيابت أبى الفضل تصرّف مىنمود، تاد.
1) . سال 345 هجرى.
2) . حاشيه غربى شبه جزيره عربستان، از بندر ينبع در شمال، تا مرز يمن در جنوب را كه موازى درياى سرخ مىباشد، و در آن چند شهر مهم يعنى مكه و مدينه و جدّه و طائف قرار دارد، را حجاز گويند.
3) . سال 346 هجرى.
4) . بر طبق تقويم ايران باستان (پارسى- اوستائى)، روز نهم هر يك از ماههاى سال، بنام روز آذر خوانده مىشده است (گاهشمارى و جشنهاى ايران باستان: ص 127)، از اين رو ابو القاسم على در روز جمعه، روز نهم ماه شهريور، برابر با آخرين روز ماه شعبان قمرى سال 347 هجرى درگذشت.
5) . در اصل: شهرير، و در ديگر نسخهها و نسخه چاپى، و «انوار المشعشعين»: شهريور ضبط شده است، و ظاهرا ضبط مصنف نيز صحيح باشد، زيرا در منابع كهن بذان اشاره شده است، نويسنده (گاهشمارى و جشنهاى ايران باستان: ص 639) مىگويد: (در كتاب الأزمنة و الأمكنه، تاليف أبو على مرزوقى اصفهانى، در گذشته به سال 478 هجرى، به جاى شهريور، شهرير آمده).
6) . در عربى روز آخر ماه را سلخ گويند.
7) . سال 347 هجرى.
8) . پدرش پيشتر در باغ بابلان، در قبهاى در نزديكى بقعه فاطمه بنت موسى بن جعفر عليهم السلام دفن شده بود.
آنكاه كه أبو الفضل ببلوغ رسيد، پس املاك با تصرّف او داد.
و ابو الفضل [محمّد] (1)باليده و بزرك شد، و جوانى بس عاقل و نيكخواه، و بسيار حيا، و از اهل ثروت و املاك بود، و آنج از املاك پذرش بدو رسيده بود- بعد از آنك بعضى از آن فروخته بود- با تصرّف خود كرفت، و بزراعت و عمارت آن مشغول شد، و از دختر أبو الحسن على بن احمد الموسوى الرازى:
ابو ..... و ابو ..... و ابو ..... (2)، و دخترى آورد.
و ابو محمّد، الحسن بن محمّد بن حمزه (3)مردى گوشهنشين و كمسخن بوده است و قناعت كار، و از دختر عمّ خود على بن حمزه (4)، سه پسر آورد:
ابو ..... و ابو ..... و ابو ..... (5)، و اين هر سه وفات يافتهاند، و ايشانرا عقب نبوده است.
و پس از ايشان هم از دختر عمّش پسرى أبو القسم علىّ نام، و دو دختر در وجود آمدند، و از كنيزكى سياه پسرى آورد، أبو محمّد الحسن نام. و اين پسر پس از پذر در وجود آمد ببغداد، او را بكنيت و نام او بازخواندند.
در سنه .......... (6)بحج رفت (7)، و جون از حجّ بازكرديد، در سنه ......... (8)وفات يافت.ض.
1) . مراد از اين ابو الفضل محمد، همان امامزادهاى است كه در ميان مردم قم، به سلطان محمّد شريف مشهور است، و بقعه او در محله (سلطان محمد شريف) كه يكى از محلههاى قديمى قم مىباشد كه در جنوب ميانه چهار مردان قرار دارد، و مورد توجه و زيارت و نذر و نياز مردم قم مىباشد.
2) . در اصل بياض.
3) . يعنى عموى أبو الفضل محمّد، كه سرپرستى او را بعهده داشت، و پيشتر از مرگ او و دفنش در بابلان ياد كرد.
4) . ابو الحسن على بن حمزة بن احمد.
5) . در اصل بياض.
6) . در اصل: بياض.
7) . يعنى أبى محمد، الحسن بن محمّد بن حمزه.
8) . در اصل: بياض.
و پسرش أبو القسم، علىّ بن الحسن، همچنين مردى كوشهنشين و قناعتكار بوده است، و بر معاش پذر اقتصار (1)كرده است، و او را از دختر أبى سهل بن عبديل (2)- بعد از چند دختر- أبى (3)الحسن محمّد، در سنه خمس و سبعين و ثلثمائه (4)، خذآىء تعالى داده است.
و امّا (5)[أبى الحسن] علىّ بن حمزه [بن احمد]، بقم ضيعت و ملك بدست آورد، و مقدّم و پيشوا بود، و نقابت علويّة- بعد از أبى على احمد بن على الشّجرى (6)- بذو مفوّض بوده است.
و بروايتى ديكر: شغل نقابت از براذرش (7)، [أبو جعفر] محمّد بن حمزه بذو رسيده است، زيرا كه پسر برادرش، أبى القاسم علىّ بن محمّد [بن حمزه] در وقت وفات پذر، خرد بوده است.
و ازو (8): ابو على أحمد، و أبو جعفر محمد، و أبو عبد اللّه الحسين، و أبو محمّد الحسنم.
1) . در اصل: اقتضا، و اقتصار به معناى قناعت و بسندهكردن است.
2) . أبى سهل بن عبديل قمّى.
3) . در اصل: أبو.
4) . در سال 375 هجرى.
5) . در اصل و نسخه چاپى: امام.
6) . مصنف تاريخ قم ترجمه او را ضمن معرفى سادات شجريّه آورده، و نسب او را اين گونه مىداند: أبو علىّ، احمد بن علىّ بن محمّد [بن عمر الشجرى بن على بن عمر، چنانكه در «عمدة الطالب» آمده] بن على بن عمر بن على بن الحسين بن على بن أبى طالب عليهم السلام.
7) . در اصل: (پدرش) كه خطاست (چنانكه در نسخه مصحّح آية اللّه شبيرى بدان اشاره شده، و صحيح آن را ضبط برادرش دانسته است)، همان گونه كه خود مصنف در سطر بعد از پسر برادرش سخن مىگويد و نه پدرش، كه هرگز نقابت را بر عهده نداشته است، بلكه منصب نقابت از آن أبو جعفر محمد بن حمزه بود، و بايد فرزندش (أبو القاسم على بن محمد بن حمزه) بعد از فوت پدر نقيب گردد، ليكن به علت كمى سنّ، عمويش أبو الحسن على بن حمزه نقيب گرديد.
8) . يعنى از أبو الحسن على بن حمزه بن احمد بن محمد بن اسماعيل بن محمد بن عبد اللّه الباهر ابن على بن الحسين زين العابدين عليهما السلام.
العزيزى، و چند دختر در وجود آمدند.
و در سنه ......... (1)بشهر قم وفات يافت، و آنجا كه مشهد براذرش (2)است، او را دفن كردند. و فرزندان؛ املاك و اسباب او را بحسب ما فرض اللّه (3)قسمت كردند، و هر يك بر محصول (4)حصّه خود قناعت و اقتصار (5)كردند، و اللّه اعلم.
*** ديكر از فرزندان حسين (6)
(خرج في أيّام المستعين، و تغلّب على قزوين و أبهر و زنجان في سنة احدى و خمسين و مائتين ... و انهزم الى طبرستان و التجاء الى الدّاعى الحسن بن زيد، ثم بلغ الدّاعى عند كلام فغرقه في بركة)، نگاه كنيد به: «المجدى: ص: 146».
بن احمد (7)بن محمّد بن اسمعيل بن محمّد/ بن على (8)بن عبد اللّه بن على (9)، كه بقم آمدند:حمزه (10)بن عبد اللّه بن الحسين كوكبى (11)بود. حمزه (12)
(حمزة الأصمّ كان بالرى و انتقل منها الى قم)، ليكن حسين را بعنوان فرزند اسماعيل بن الحسين بن اسماعيل بن محمد بن عبد اللّه بن على معرفى مىكند، و درباره حسين كوكبى مىنويسد كه او بدون عقب است.
بن عبد اللّه از رى بقم آمد،ت.1) . در اصل بياض.
2) . يعنى أبو جعفر محمد بن حمزة بن احمد را در بقعه برادرش به مقبره بابلان دفن كردند.
3) . يعنى ارث او را بحسب قانون خدا (قانون ارث در اسلام) تقسيم نمودند.
4) . محصول: عايدات.
5) . در نسخه چاپى: (اختصار) آمده است كه خطاست.
6) . حسين مشهور به كوكبى ابن احمد الدخ، كه به گفته ابن عنبه در «عمدة الطالب: ص 234»:
7) . اين احمد مشهور به (الدخ) بوده است. نگاه كنيد به: «عمدة الطالب: ص 234».
8) . كلمه (بن على) در اين سلسله نسب نادرست است، زيرا نسل عبد اللّه الباهر تنها از يك نفر ادامه يافته است، كه او محمد الأرقط است، نگاه كنيد به: «عمدة الطالب: ص 233».
9) . على بن الحسين زين العابدين عليهما السلام.
10) . او به حمزة الأصمّ مشهور است، احتمالا اين شهرت برگرفته از سنگينى گوش يا ناشنوائى او بوده است.
11) . در حاشيه نسخه مصحح آية اللّه شبيرى آمده است: (ظاهرا كوكبى لقب حسين است).
12) . در حاشيه نسخه مصحح آية اللّه شبيرى آمده است: (در «عمدة الطالب: ص 243 س 6» درباره حمزة بن عبد اللّه بن الحسين، بعد از اين كه حمزه را با لقب أصمّ ذكر مىكند مىنويسد:
دو فرزند آورد: أبو الحسن علىّ، و عبد اللّه.
پس حمزه بقم وفات يافت (1).
و از پسرش علىّ بن حمزه:
أبو عبد اللّه الحسين، و أبو محمد الحسن، و أبو جعفر محمد، و أبو الفضل محمد، و أبو طالب المحسن در وجود آمدند.
و براذرش عبد اللّه بن حمزه برى رفت، و آنجا وطن ساخت، و برى دو پسر آورد:
محمد و حسين، و اعقاب ايشان آنجاست.
و جدّ او (2)محمّد بن اسمعيل، آنكسى است كه رجآء بن الضّحاك، او را با علىّ بن موسى الرّضا پيش مأمون برد، و مأمون در آن وقت بمرو بود، در سنه مائتين (3).
و ذكر حسين بن احمد كوكبى در باب تواريخ (4)شرح دادهام.ت.
1) . امروزه اثرى از بقعه او در قم نمىباشد، و دور نيست كه همچون ديگر افراد خانواده خود در باغ بابلان مدفون شده باشد.
2) . يعنى جدّ حمزة بن عبد اللّه كه نامش محمد بن اسماعيل است.
3) . سال 200 هجرى.
4) . باب يازدهم كتاب تاريخ قم بنا بر تقسيم مصنّف (چنانكه در فهرست آغاز كتاب آمده است) درباره تاريخ رجال قم از سال 79 ه لغايت 378 هجرى بوده، كه اين باب از بخشهاى مفقود كتاب است.
ديكر از فرزندان علىّ (1)بن على بن الحسين بن على بن أبى طالب، و از فرزندان پسر او حسن (2)بن علىّ بن علىّ بن الحسين بن علىّ بن أبى طالب بوده است:
راوى كويد كه: ابو الفضل الحسين (3)از حجاز بقم آمد. و او براذر أبى الحسن على، العالم (4)الرئيس، الشّجاع الفصيح الدّينورى (5)است، رحمه اللّه، كه جدّ سادات اشرافست، كه
1) . على كوچكترين و آخرين فرزند امام زين العابدين عليه السلام است، نام او على الأصغر و كنيه او أبو الحسين، نگاه كنيد به: «عمدة الطالب: ص 174 و 311»، و در سن سى و هفت سالگى در ينبع (منطقهاى در شمال غربى مدينه و عربستان در نزديكى درياى سرخ) درگذشت.
2) . مشهور به حسن أفطس (و أفطس كسى را گويند كه بينى او بزرگ و پهن بوده باشد) مادرش كنيزى از مردمان سند بوده است، و حسن أفطس هنگام مرگ پدر در شكم مادر بود، ابن عنبه در «عمدة الطالب: ص 311» ترديدها و تشكيكات و سخنهاى مردم و تبارشناسان درباره او را به تفصيل آورده است، و در آخر نسب او را صحيح و بدور از خدشه دانسته است. حسن بهمراه محمد بن عبد اللّه (مشهور به ذى النفس الزكيّة) بر عليه منصور عباسى قيام نمود، و پرچمدار او بود، و پس از كشتهشدن محمد مدتها فرارى و متوارى بود، تا آنكه امام صادق عليه السلام- برغم دشمنى و مخالفت افطس با امام- در حقّ او نزد منصور شفاعت نمود، و او از وى درگذشت. او فرزندان فراوانى داشت، و نسل وى از سوى پنج فرزند او به نامهاى: على الحورى، عمر، حسين، حسن مكفوف، عبد اللّه قتيل البرامكة مىباشد.
3) . او أبو الفضل حسين بن حسن بن حسن أفطس ابن على بن على بن الحسين زين العابدين عليهما السلام مىباشد.
4) . در نسخه چاپى: ابن العالم.
5) . عمرى نسّابه در «المجدى: ص 214» درباره او مىگويد: (أبو الحسن على الدينورىّ، ابن الحسن بن الحسين بن الحسن الأفطس، ابن على بن على بن الحسين بن على بن أبى طالب عليهم السلام. و كان له خطر، فوجدت في تعليقي عن شيخي أبى عبد اللّه ابن طباطبا رحمه اللّه أنّ أبا الحسن عليّا الدينورى وجد له بعد موته طيب بخمسين ألف دينار. و مولده سنة تسع و ثمانين و مائه، و عمّر خمسا و ثمانين سنة باختلاف، و وفاته سنة أربع و سبعين و مائتين. و أمره أبو جعفر الأخير عليه السلام (امام حسن عسكرى) أن يحلّ بالدينور ففعل، و كان ذا علم و فضل).
اليوم بدينور (1)و نواحى دينورند، و عدد ايشان بسيارست»، حفظهم اللّه ورعاهم، و كثّر عددهم، بمحمّد و آله.
و أبو الحسين عيسىء بن على العريضى العلوى (2)، كويد كه:
«ابو الفضل بقم آمد با جماعتى از ديلم (3)، كه ايشان با او اتفاق كرده بودند كه با هم ببلاد ديلم بروند، و با ابو الفضل خريد و فروخت و مبايعت كنند. جون أبو الفضل خواست كه با ايشان از قم بيرون آيد، اسبى كه برو نشسته بود، قدم از جاى برنكرفت، و نافرمانى كرد.
أبو الفضل ازو فرود آمد، و فرمود:
اين حركت بفال نيكو نيست، چه هركز اين اسب را اين حركت عادت نبوده است، پس مصلحت نيست ما را با ديلم رفتن. و عزيمت باطل كرد، و بقم باز استاد، و ديلم (4)بازكرديدند.
و اين اسب أبى الفضل را بنزديك يكى از خلفا صفت (5)كردند، و با او باز راندند، چونن.
1) . شهرى در 25 مايلى غرب كنگاور، كه در قرنهاى پيش از اسلام تا قرن هشتم هجرى، شهر آبادى بوده، و پس از حمله تيمور از ميان رفته است، و به گفته كى لسترنج در «بلدان الخلافة الشرقية: ص 224 ترجمه عربى» خرابههاى آن همچنان باقى است. در دوره اسلامى اين شهر (ماه الكوفه) نيز ناميده مىشده است.
2) . عمرى نسّابه در «المجدى: ص 136»، هنگام شمارش فرزندان على بن جعفر عريضى- رحمه اللّه- يكى از آنان را عيسى بن على عريضى دانسته، و مىگويد داراى دو فرزند به نامهاى حسن و احمد بوده است. و اگر راوى اين روايت همين عريضى بوده باشد، بايد كنيه او أبو الحسن باشد (چنانكه دكتر مدرسى در كتابشناسى آثار مربوط به قم: ص 27 اين گونه ضبط كرده) نه أبو الحسين، چنانچه در نسخه اصل و ديگر نسخهها ضبط شده است.
3) . يعنى از مردم ديلم.
4) . يعنى همراهان ديلمى او بازگرديدند.
5) . توصيفنمودن.
او بشنيد نامه نوشت، و آن اسب را از أبو الفضل طلب كرد، و أبو الفضل اسب بذو فرستاد، و او ديه دود آهك (1)، و ديه روقان و فاردان، از رستاق قم، از طسوج انار (2)، در عوض بذو داد.
[و آن خليفه گفت: اگر تو زين اين اسب را به سوى من فرستى، من به غير از اين چيزى بتو ببخشم.
و آن زين رومى بوده از آهن، و من بر اسب أبو الفضل حسين بن حسن بن على العلوى العريضى (3)ديدم] (4)».
و ابو الفضل، الحسين بن الحسن بقم يك (5)پسر آورده است، محمّد نام.
و ابو الفضل بقم وفات يافته است. و او از فقهآئى بوده است كه از حسن بن على (6)عليهما السلم روايت كردهاند، و من او را در باب علما (7)ياد كردهام.
و چون پسرش محمّد بن الحسين بقم بالغ و عاقل [شد] (8)، درين ضيعتها (9)مدتى متصرف شد، و بعد از آن از ضبط آن املاك عاجز، و آن املاك ازو با بعضى از عرب منتقلل.
1) . امروزه اين روستا به همين نام در كنار رود انار، در منطقه نيزار، و پيش از روستاى ساريه خاتون (كه در آن بقعهاى به همين نام مىباشد) برقرار است.
2) . نام بخش كناره جنوبى رود انار (رودخانه قم) كه پس از نيزار (تقاطع راههاى اصفهان- قم) واقع است.
3) . در «المجدى: ص 137» آمده است: (الحسن بن العريضى بن الصادق عليه السلام، فكان لامّ ولد، فأعقب أربع بنين و بنتا اسمها امّ الحسن، و البنون: جعفر و الحسين و محمد و عبد اللّه).
4) . افزوده از «انوار المشعشعين: 2/ 197».
5) . همان گونه كه پيشتر گذشت، به روايت عمرى نسّابه در «المجدى: ص 136» او دو پسر به نامهاى حسن و محمد داشته است.
6) . مقصود امام حسن بن على العسكرى عليهما السلام مىباشد.
7) . باب شانزدهم كتاب تاريخ قم بابى است (در ذكر اسامى بعضى از علماى قم)، كه از بخشهاى مفقود كتاب مىباشد.
8) . «انوار المشعشعين: 2/ 198».
9) . ضيعتها: جمع (ضيعه) به معناى املاك غير منقول.
شدند، و بعد از مدّتى سلطانى (1)شدند.
و از محمّد بن الحسين: أبو العبّاس احمد در وجود آمد، و او در مقبرهاى (2)كه در درب علىّ بن الحسن العلوى العريضى (3)است- بنزديك سعد (4)نهر (5)- مدفونست. و اين درب معروفست ببريهه (6)، دختر أبى علىّ ابن الرّضا عليه السّلم.
و بمن جنين رسيد كه: اين ابو الفضل بر رى غلبه كرد با جماعتى كه با وى بودند، پس هزيمت (7)شد، و بقم بازكرديد، و بقم وطن ساخت.
ديكر از فرزندان (8):م.
1) . يعنى داخل زمينهاى خالصه متعلق به سلطان و دولت شد كه مردم حق تصرف در آن را نداشتند.
2) . از اين گفته مصنّف مىتوان استفاده كرد كه او در جايگاهى مدفون شده است، كه مقبره پيش از وفات او برقرار بوده است.
3) . درباره موقعيت جغرافيايى اين درب اختلاف است، اردستانى در «انوار المشعشعين: ج 2/ ص 198» معتقد است كه درب عريضى كه در آن دوره مشهور به (درب بريهه) بوده، همين جايگاهى است كه امروزه بقعه على بن جعفر قرار دارد، و به (درب كاشان) نيز شهرت داشته است، و بقعه مجاور بقعه على بن جعفر را خاكجاى ابو العباس احمد بن محمد بن ابو الفضل حسين بن حسن أفطس بن على بن امام زين العابدين عليه السلام دانسته است. ليكن دكتر مدرسى در «تربت پاكان: ج 2/ ص 44» مىگويد: (درب مزبور نزديك نهر سعد بوده، و گذشت كه مسير آن نهر در شمال شهر بوده است، بنابراين مزار او را نيز بايد در همان محدوده جست).
4) . نهر سعد، يكى از كانالهاى متفرع از رودخانه قم بوده است، كه آن را سعد بن مالك بن أحوص اشعرى قمّى در قرن دوم هجرى حفر نمود، و به گفته دكتر مدرسى (اين جوى را سعد ابن مالك در نزديكى گمر (شمال شهر) از رودخانه جدا كرد، و از ميان قسمتى از شهر كه از اراضى گمر و پيرامون آن بود گذراند، و به مزرعهاى كه نزديك دروازه رى بنا كرده، و آن را «سعدآباد» نام داده بود روان ساخت). نگاه كنيد به: «تربت پاكان: 2/ ص 19».
5) . در اصل و تمامى نسخهها: سعد نهر، و در «انوار المشعشعين: 2/ 198»: (نهر سعد) ضبط شده است.
6) . بريهه دختر أبى على محمد أعرج ابن احمد بن موسى مبرقع ابن امام محمد تقى عليه السلام.
7) . هزيمت: شكستخوردن.
8) . يعنى از ديگر فرزندان حسن أفطس ابن على بن على بن الحسين زين العابدين عليهما السلام.
عبد اللّه بن الحسن افطس (1)است، كه از بصره بقم آمدند، [او] عبد اللّه بن العباس بن عبد اللّه بن الحسن أفطس است، از بصره بقم آمد.
اين عبد اللّه، با على بن محمد (2)علوى (3)
أما صاحب زنج، در نيمه شوال سال 255 هجرى در اهواز قيام كرد، و بردگان را با وعده ثروت و زندگى بهتر بدور خود جمع نمود، و بر بصره و جنوب عراق مستولى گرديد، و مدت 14 سال و اندى امنيت و آسايش را از آن مناطق سلب كرد، و در جنگهاى فراوانى با لشكريان خليفه به نبرد پرداخت. گزارش تفصيلى وقايع او را طبرى متناوبا از سال 255 هجرى تا سال 270 آورده است. عاقبت او در سال 270 هجرى (در عمدة الطالب: سال مرگ او 273 ضبط شده است) بدست الموّفق باللّه عباسى (برادر خليفه و جانشين او) كشته شد. به گفته مورخين، صاحب الزنج- كه گروهى از علويان بنى الحسن او را يارى و همراهى مىكردند- به قتل و غارت و چپاول و تعدى به اموال مردم پرداخت، و در اين راه زيادهروى نمود.
- صاحب زنج (4)- در بصره بود، چون صاحبد.1) . آية اللّه شبيرى در حاشيه نسخه مصحح تاريخ قم مىفرمايد: (اين نسبت بجد است، و نسب كامل وى از اين قرار است: عبد اللّه بن العباس بن عبد اللّه الشهيد ابن الحسن الأفطس، كه در «عمدة الطالب آخر ص 341» نام پسر او أبو عبد اللّه الحسين الأبيض بن عبد اللّه را ذكر نموده، و از سطر چهارم اين كتاب هم معلوم مىشود، كه نام پدر عبد اللّه، عباس بوده، و برادرش حسن ابن عباس ميباشد؛ مطالب يادشده درباره عبد اللّه الأبيض در ص 319 چاپ ديگر «عمدة الطالب» آمده است). همچنين نگاه كنيد به: «انوار المشعشعين: ج 2/ ص 200».
2) . در نسخه چاپى: عبد اللّه.
3) . در نام و نسب او اختلاف است، طبرى در حوادث سال 255 هجرى با عنوان (خروج اول علوىّ بالبصرة) ياد مىكند، و آنگاه مىگويد (ظهر فى فرات البصرة رجل زعم أنّه على بن محمد بن احمد بن على بن عيسى بن زيد بن على بن الحسين بن على بن أبى طالب، و جمع اليه الزنج)، آنگاه به نقل از ديگران نام و نسب او را على بن محمد بن عبد الرحيم ورزنى (از روستاهاى رى) ضبط مىكند، و ديگرانى او را از عبد القيس دانستهاند. و همين اختلاف و انكار انتساب علوى او را ابن عنبه در «عمدة الطالب: ص 268» زير عنوان (اخبار على بن محمد صاحب الزنج) به تفصيل آورده است.
4) . زنج معرّب زنگ يا زنگى به معناى برده است، و از آنجايى كه اين قيام و شورش بر عليه خلافت عباسى توسط بردگان، و برهبرى على بن عبد اللّه بود، از اين رو مورخين از آن با نام (ثورة الزنج) يا (ثورة العبيد) ياد مىكنند.
زنج را بكشتند، عبد اللّه و براذرش حسن بن عبّاس ازو بگريختند و بقم آمدند، و اينجا متوطّن شدند (1).
و از عبد اللّه بن عبّاس بقم: أبو الفضل العبّاس، و أبو عبد اللّه الحسين ملقّب به ابيض (2)، و سه دختر ديكر در وجود آمدند.
و عبد اللّه مذهب زيديّه (3)داشت، روزى از روزها عبّاس بن عمرو غنوى- أمير قم-ت.
1) . كچوئى در «انوار المشعشعين: ج 2/ ص 201» از اين گفته مصنّف استفاده نموده، كه شهرت مدفونبودن عبد اللّه ابيض در رى نادرست است، و احتمالا او در قم مدفون است، زيرا مصنّف تاريخ قم از هجرت او از بصره به قم خبر داده، و آنجا را وطن او دانسته، و از هجرت و سفر مجدد او به رى سخنى نگفته است، و آن كه به رى رفته و در آنجا مدفون است، أبو عبد اللّه حسين بن عبد اللّه أبيض است، چنانكه در تاريخ قم بدان اشاره كرده، و صاحب «عمدة الطالب» به نقل از أبو نصر بخارى آورده. علاوه بر اينها ابن طباطبا در «منتقلة الطالبيّه: ص 164» به صراحت مىگويد: (بالرى من نازلة الكوفة الشّاعر أبو عبد اللّه الحسين بن عبد اللّه الأصغر الأبيض، ابن العباس بن عبد اللّه بن الحسن الأفطس).
2) . عمرى نسّابه در «عمدة الطالب: ص 319» مىگويد: (العباس بن عبد اللّه الشهيد فعقبه قليل، منهم الأبيض الشاعر، و هو أبو عبد اللّه الحسين بن عبد اللّه بن العباس المذكور، و قال الشيخ أبو الحسن العمري: الأبيض هو عبد اللّه بن العباس، فاما أبو نصر البخاري فقال: إنّه الحسين بن عبد اللّه بن العباس، و قال: مات بالرى سنة تسع عشر و ثلاثمائة، و قبره ظاهر يزار).
3) . يكى از مذاهب شيعه، مذهب زيديّه است، كه با اماميه تا امام زين العابدين عليه السلام اشتراك دارند، انتساب اين مذهب از جهت زيد بن على بن الحسين عليهم السلام است، كه امامزاده بزرگوار و شهيدى والا مقام و مورد احترام اماميه مىباشد، و در جنگى كه با لشكريان هشام بن عبد الملك بن مروان در نزديكى كوفه نمود، در سال 122 هجرى به شهادت رسيد. بنابر بسيارى از روايات صحيحة، زيد هرگز داعيه امامت نداشت، بلكه برخى از پيروان او بعدها فقه و مذهبى را بدو منتسب نمودند. مذهب زيديه چندين قرن در شمال ايران و عراق و حجاز و يمن پيرو داشت، ليكن بتدريج از ميان رفت، و امروزه تنها در يمن و عربستان پيروانى دارد. زيديه در فروع دين بر مذهب حنفى (با اندكى اختلاف)، و در اصول بر مذهب اعتزال مىباشند، در دههاى أخير بر اثر تبليغات سنيان (به ويژه وهابيان) در يمن، تحولات بسيارى در فروع دين و اصول آنان بروز كرده است.
بصحبت عبد اللّه درآمد، و عبد اللّه بجهت او برنخاست، و هر دو پآىء خود را در روىء وى بكشيد و دراز كرد، و كفت:
اى أمير! معذور دار، كه مرا زحمت (1)نقرس است.
چون عباس از صحبت او بيرون آمد، كفت:
هيچ سلطانى مرا اين چنين بنترسانيد (2)، كه عبد اللّه مرا بترسانيد. سبب آن بود كه عبّاس بن عمرو، عبد اللّه را با صاحب زنج در بصره ديده بود.
و از بعضى روايتست، كه:
«ايشان كفتند: ما از حسن [بن] على (3)عليهما السّلم، از صاحب زنج سؤال كرديم.
امام فرمود كه: صاحب زنج [از] ما نيست».
و ابو الحسين، عيسى بن علىّ علوى عريضى، دعوى مىكند كه، محمّد بن الحسن ابن احمد وليد فقيه، روايت كرده است، كه:
«صاحب زنج كه از علويّه است، و در ميان ايشان صحيح نسبست، ليكن علويّه و اهل شيعت، خود را از وى دور ميدارند؛ بر وجه تقيّه»، و اللّه أعلم.
و از عبّاس بن عبد اللّه: أبو على احمد در وجود آمد.
و ابو عبد اللّه الابيض ابن الحسين (4)بن عبد اللّه برى رفت، و اعقاب او برىاند.ت.
و از حسن بن عبّاس، أبو الفضل محمّد در وجود آمد، و او جوانى عاقل و پارسا و قناعتكار بوده است، تا آنكاه كه وفات يافته است.
*** ديكر از فرزندان عمر (1)بن الحسن بن علىّ بن على (2)، كه بقم آمدند:
محمد بن على (3)بن عمر بن الحسن بن على بن على است.
و از محمّد بن على: أبو الحسين احمد (4)، و أبو عبد اللّه الحسين در وجود آمدند، و ماذر ايشان دختر حسن بن على بن عمر (5)بوده است.).
1) . عمرى نسّابه در «عمدة الطالب: ص 315» مىگويد: (و اما عمر بن الحسن الأفطس، و شهد فخا فأعقب من على وحده، فأعقب على بن عمر من خمسة رجال و هم: ... و أبو الحسن محمد و أبو عبد اللّه الحسين بقم).
2) . يعنى فرزندان عمر بن الحسن أفطس ابن على بن الحسين زين العابدين ابن على بن أبى طالب عليهم السلام.
3) . در اصل: محمد بن على بن محمد بن على بن عمر ...
4) . كچوئى در «انوار المشعشعين: 2/ ص 205» مىگويد: (مقبره أبو الحسين أحمد بن محمد در قم در خاكفرج مىباشد، و مشهور است به شاهزاده احمد، و احتمال كلى مىرود كه پسرش أبو القاسم على و أبو الفضل و أبو سهل- دو پسران على بن احمد- در همان بقعه، و در همان قبر مدفون باشند، و اللّه اعلم). لازم به يادآورى است كه بقعه شاهزاده احمد از ساختههاى قرن هشتم هجرى است (سال 730 هجرى كه دوره ايلخانيان است)، كه چندين بار ترميم و بازسازى شده است، و بر روى سنگ بقعه از مدفون در آن اين گونه ياد شده است: (هذا مضجع شريف الامام حارث بن الامام احمد بن الامام المعصوم زين العابدين ...) بر روى بقعه ساختمانى با گنبد مخروطى چند تركه- همچون ديگر گنبدهاى مخروطى ساخته دوره ايلخانى كه چند نمونه از آن در قم مىباشد- قرار دارد، اين بقعه هماكنون در زاويه جنوب غربى ميدان الهادى قرار گرفته است. نگاه كنيد به: «تربت پاكان: ج 2/ ص 83- 84».
5) . حسن بن على بن عمر بن حسن أفطس ابن زين العابدين عليه السلام، و در نسخه مصحح آية اللّه شبيرى آمده است: (صحيح اين كلمه شايد حسين بن على بن عمر باشد).
و ابو الحسين بشهر قم، بوجه معاشى كه او را بوده است، اقتصار كرده است.
و از [او]: ابو القسم على در وجود آمده است.
و از على بن احمد بن محمّد: أبو الفضل و أبو سهل در وجود آمدند.
و ابو عبد اللّه الحسين، از قم ببغداد رفت، و آنجا ساكن شد، تا آنكاه كه وفات يافت، در سنه اربع و سبعين و ثلثمائه (1).
و ابو الحسين (2)[احمد] (3)بن محمد، در سنه خمس و سبعين و ثلثمائه (4)، بشهر قم وفات يافت.
*** ديكر ساداتى كه بقم آمدند از فرزندان عمر بن الحسن بن على بن على (5)، از جانب اصفاهان، بروايتى (6)على بن موسى اوسته (7):
الحسين بن على (8)است. و بقم ازو: أبو طالب المحسن، و أبو محمد الحسن، و أبو الحسين علىّ، ملقّب ببرطله (9)، و دو دختر در وجود آمدند.).
1) . سال 374 هجرى.
2) . يعنى ابو الحسين احمد بن محمد بن على بن عمر بن الحسن أفطس.
3) . افزوده از انوار المشعشعين: ج 2/ ص 204.
4) . سال 375 هجرى.
5) . يعنى عمر بن الحسن الافطس ابن علىّ بن الحسين زين العابدين عليهما السلام. به نوشته ابن عنبه در «عمدة الطالب: ص 315» عمر بن الحسن در واقعه فخّ شركت داشته، و نسل او تنها از يك فرزند به نام على است.
6) . در اصل و ديگر نسخهها: بروايتى آمده است، و شايد صحيح آن (بروايت) باشد.
7) . در تاريخ قم (فصل اول از باب دوم- در مساحتهاى قم) مصنّف آورده است: عبد اللّه جشنسفيار ملقّب به اوشته.
8) . يعنى الحسين بن على بن عمر بن الحسن الافطس، كنيه او أبو عبد اللّه است.
9) . در (عمدة الطالب: ص 315) آمده است: (اما أبو عبد اللّه الحسين بن على بن عمر بن الأفطس، فمن ولده بنو برطلة، و هو على بن الحسين القمّي).
و اعقاب أبو طالب المحسن بن الحسين بقم آمدند، و او بقم وفات كرده است، و او را چند دختر بودهاند.
و [أبو محمد] حسن بن الحسين از قم بقريه خوزن (1)، از ناحيت دور آخر (2)، از كوره قم نقل كرد، و آنجا وطن ساخت، و اعقاب او هم آنجااند.
و اعقاب على بن الحسين برطله بقم و آبه (3)اند، و او را در آبه وفات رسيده است، و بعد از آن اولاد او ببلخ رفتند، و اعقاب ايشان آنجاست.
و ابو القسم ابراهيم بن (4)ابى الحسن العلوى الأوى (5)، از پذرش روايت كند كه:
حسن بن على بن عمر باصفاهان بود، و ازو باصفاهان أبو طالب المحسّن (6)، و أبو محمّد الحسن، و أبو الحسين (7)علىّ برطله، و جند دختر در وجود آمدند.
و أبو طالب بقم آمد و ساكن شد، و تأهل (8)ساخت، و اعقاب او بقماند.ن.
1) . در ضبط نام اين قريه اختلاف است، در اصل: (خورزن) و (خوزن) آمده، و در نسخه چاپى و برخى ديگر از نسخهها: (خورزن). و مصنّف در (فصل دوم از باب دوم) خورزن را يكى از روستاهاى طسوج دور آخر شمرده است.
2) . در «انوار المشعشعين: ج 2/ ص 205» (دولاخر) ضبط شده است.
3) . آبه يا آوه)Ava( در 16 مايلى جنوب شرقى ساوه، در 40 كيلومترى شمال غربى قم واقع است، كه پيش از حمله مغول شهر آبادى بوده است، و تمامى ساكنان آن شيعهمذهب، و امروزه يكى از بخشهاى در حال توسعه است، و خرابههاى شهر قديم پيرامون آن نمايان است، و در آن و روستاهاى پيرامون آن بقعه تعدادى از علويان مىباشد نگاه كنيد به: «ساوه نامه».
4) . در «انوار المشعشعين: 2/ 206»: ابراهيم بن على.
5) .؟
6) . در اصل: (المحسن) با تشديد سين ضبط شده است.
7) . در اصل و «انوار المشعشعين: 2/ 206»: أبو الحسن ضبط شده، كه ظاهرا خطاست، زيرا كه پيشتر از او با كنيه ابو الحسين ياد كرد.
8) . تاهلكردن: ازدواجنمودن.
و براذرش حسن أيضا بقم آمد، و از آنجا بخورزن (1)رفت، و آنجا مقيم شد.
و براذرش برطله بآبه رفت و ساكن شد، و ازو بشهر آبه: عبّاس، و طاهر، و حسن، در وجود آمدند.
و از عباس: ..... و ..... و ..... (2)و دخترى در وجود آمدند.
و از حسن [بن] على [برطله: على أعرج] (3)در وجود آمدند، و مسكن او بقم بود. تاريخ قم متن 637 [در ذكر أولاد حسين أفطس] ..... ص : 627
از على اعرج: ......... (4)در وجود آمد.
*** و از فرزندان على (5)بن الحسن الأفطس بن على بن على (6)، كه از آبه بقم آمدند:
ولد خزرى (7)
ص 313» (حريرى)، و در تاريخ قم (خزرى)، و در برخى از كتابهاى انساب (خررى)، و علامه سيد محمد مهدى بحر العلوم در حاشيه فرموده است: (الحريرى بالحاء و الراء المهملتين ثم الياء التحتانية بعدها الراء المهملة ثم ياء النسبة، هكذا فى نسخة ابن مساعد، و فى بعض المخطوطات (الخرزى) بالخاء المعجمة ثم الراء المهملة بعدها الزاء المعجمة ثم ياء النسبة) نگاه كنيد به: «المجدى: ص 213، حاشيه شماره (1)».
بوده، و نام او محمّد بن على بن على بن الحسن بن على بن».1) . در ضبط نام اين قريه اختلاف است، در اصل: (خورزن) و (خوزن) آمده، و در نسخه چاپى و برخى ديگر از نسخهها: (خورزن). و مصنّف در (فصل دوم از باب دوم) خورزن را يكى از روستاهاى طسوج دور آخر شمرده است.
2) . در اصل و تمامى نسخهها بياض است.
3) . افزوده از «انوار المشعشعين: 2/ 206»، و در اصل: و از حسن على ...... در وجود آمدند.
4) . در اصل و تمامى نسخهها بياض است.
5) . على بن الحسن الأفطس، مشهور به (على الحريرى)/ و در برخى از نسخهها (على خرزى) ضبط شده است/ مادر او كنيزى بود بنام عبادة، او شاعرى فصيح بود، و پس از مرگ مهدى عباسى- فرزند منصور- با همسر او ازدواج نمود، ليكن موسى عباسى فرزند مهدى اين كار را خوش نداشت، و از او خواست او را طلاق دهد، و او امتناع نمود از اين رو به دستور او به قتل رسيد. ابن عنبه به تفصيل درباره بزرگان اين تيره از نسل حسن أفطس سخن گفته، و نام آنان را برشمرده است. نگاه كنيد به: «عمدة الطالب: ص 312».
6) . على بن الحسين زين العابدين عليهما السلام.
7) . در ضبط اين نسبت اختلاف است، در «المجدى: ص 213»، (خزرى)، و در «عمدة الطالب:
على (1)بوده است، و از ايشان:
ابرهيم (2)و (3)على پسران خزرى (4)به آبه آمدند، و وطن ساختند، و اعقاب ايشان آنجا اند.
و از فرزندان على/ بن عيسى (5)بن محمد خزرى:
أبو الحسن، على بن الحسن بن على بن محمّد خزرى بآبه، اديب و شاعر بوده است، و در سنه احدى و سبعين و ثلثمائه (6)او را وفات رسيده است.
و او را بآبه: أبو القسم ابرهيم، و ابو ....، و أبو .... (7)، و چند دختر بوده است (8).).
1) . يعنى: محمد خزرى ابن على بن على الحريرى ابن الحسن الأفطس ابن على بن على بن الحسين زين العابدين ابن على عليهم السلام.
2) . ابن عنبه در «عمدة الطالب: ص 313»، نسل على خزرى (يا حريرى) را از (على بن محمد الحريرى بن على بن على الحريرى) مىداند، و نامى از فرزندى به نام ابراهيم و اعقاب او نمىبرد.
3) . در اصل: (ابرهيم بن على)، و در بقيه نسخهها: (ابراهيم و على)، و ظاهرا صحيح آن (ابراهيم و على) است، و در صفحات آينده از اين دو برادر كه از مدينه به آبه هجرت كردند ياد مىشود.
4) . در «انوار المشعشعين: 2/ 207»: خزرى ثانى.
5) . در اصل: (على بن عيسى بن محمد خزرى)، كه خطاست، و در حاشيه نسخه مصحح آية اللّه شبيرى آمده است: (زيادتى بن عيسى با سطر بعدى اين كتاب، و «عمدة الطالب ص 334 س 5» منافى است).
6) . سال 371 هجرى.
7) . در اصل و ديگر نسخهها بياض است.
8) . در حاشيه نسخه مصحح آية اللّه شبيرى آمده است: (يكى از پسران، أبو الحسن على، حسن التّج است كه در «عمدة الطالب ص 334 [در چاپ ديگر ص 313]» ذكر شده، و درباره اولاد او مفصلا بحث كرده، و ديگرى أبو طاهر محمد بن على است كه در «عمدة الطالب ص 336 [در چاپ ديگر ص 315]» ذكر كرده، و بعضى از نوادههاى او را متعرض شده است).
و روايت كند ابو القسم ابراهيم بن على بن الحسن العلوىّ، از پذرش على بن الحسن، و او از عمّش (1)ابراهيم بن محمد خزرى، كه او كفت، كه:
«بمدينه جمعى از علويّه جمع شدند، بر آنك بجهت معاش بديكر شهرها بروند (2)، پس قصد ناحيت جبل كردند.
از بزرگان و مشهوران خزرى:
محمد بن على، و أحمد بن عيسى- ملقّب بشيخ (3)- بن على بن حسين أصغر، ابن على بن الحسين بن على بن أبى طالب عليهم السّلم، و كوكبى كه آن حسين بن احمد (4)ست، و ابن اعرابى، كه محمد بن احمد اعرابى ابن محمد بن حسن (5)بن على بن عمر بن على بن الحسين بن على بن أبى طالبست، و عقيقى (6)، كه او حسن بن محمد بن).
1) . يعنى عم پدرش.
2) . يكى از علل عمده مهاجرت علويان از حجاز، همانا تنگدستى و فشار زندگى بود، زيرا در تمامى دوران خلافت بنى اميّه، و دوره نخست خلافت عباسيان، همواره علويان در فشار و سختى بودند، و عوامل دولت تمامى منابع ارتزاق آنان را بسته بودند، از اين رو بسيارى از آنان براى امرار معاش و گذران زندگى مجبور به هجرت گرديده، تا در سرزمينهاى دوردست بصورت گمنام يا با نامهاى مستعار به كسب و زندگى بپردازند.
3) . لقب (شيخ) از آن احمد بايد باشد، كه به (عقيقى) نيز مشهور بوده، زيرا به گفته ابن عنبه «عمدة الطالب: ص 290» عيسى مشهور و ملقّب به (كوفى) بوده است.
4) . او حسين بن أحمد بن اسماعيل بن محمّد بن اسماعيل الأرقط، ابن محمّد بن على بن الحسين بن على أبى طالب عليهم السلام.
5) . در اصل: حسين كه ظاهرا خطاست.
6) . در حاشيه نسخه آية اللّه شبيرى آمده است: (در «عمدة الطالب آخر ص 309» محمد پدر حسن را با لقب عقيقى ياد كرده، و حسن را در ص 311 س 9 ذكر كرده، و درباره او مىنويسد كه وى پسر خاله حسن بن زيد حسنى است كه بدست داعى كشته شد).
جعفر بن عبد اللّه بن الحسين [بن على بن الحسين] بن على بن أبى طالبست عليهم السّلم، در ميان ايشان بودند.
پس مجموع بآبه آمدند، و [از] ديكر شهرها [علويان] بسيار با ايشان جمع شدند، و خبر ايشان بعبد العزيز [بن أبى] دلف رسيد، ايشان بهزيمت شدند (1)، و محمد بن احمد اعرابى را بكرفت و اسير كرد، و بفرمود تا او را كردن بزنند (2).).
1) . خاندان قاسم بن عيسى عجلى، مشهور به أبى دلف، كه عبارتند از خود قاسم و فرزندش عبد العزيز بن أبى دلف، و نوادهاش احمد بن عبد العزيز، بمدّت يكقرن ولايت بخشهاى عمده و بزرگى (يا تمامى) از بلاد جبل را بر عهده داشتند، كه شامل سرزمينهاى شمال غرب ايران كنونى تا اصفهان و قم و ساوه بوده است، از اين رو اجتماع گروه بزرگى از علويان در آبه (در سال 250 هجرى) كه در حيطه نفوذ و ولايت عبد العزيز بن أبى دلف بود، و با توجه به پيشينه خاندان علوى در قيام و شورش بر عليه خلفاى بنى العباس، بويژه آن كه در همين سال داعى علوى حسن بن زيد پس از تكميل چيرگى بر طبرستان، و اخراج سليمان بن عبد اللّه و ديگر عاملان دار الخلافة از آنجا، لشكريان خود را به رى گسيل داشته بود، و از رى تا حدود همدان را به متصرفات خود افزوده بود، و محمد بن جعفر طالبى را حاكم آنجا گردانيده بود، همچنين در اواخر همين سال احمد بن عيسى بن على ابن حسين الصغير ابن الحسين بن على بن ابى طالب عليهما السلام بهمراه ادريس بن موسى حسينى در رى قيام كرده و شهر را به تصرف خود درآوردند، (نگاه كنيد به: تاريخ طبرى، حوادث سال 250 هجرى)، تمامى اين حوادث سبب گرديد كه هجرت علويان به آبه، و پيوستن گروهى ديگر از ديگر شهرها به آنان، و اجتماع آنان در آبه، موجبات هراس عبد العزيز بن أبى دلف را فراهم آورد، از اين رو براى منع از شورش و قيام آنان اقدام به دستگيرى سران آنان و شدت عمل نمود، و به گفته مصنّف تاريخ قم پيش از جنگ، همگى (بهزيمت شدند)، و اجتماع آنان به گسستگى انجاميد.
2) . عمرى نسّابه در «المجدى: ص 151» مىگويد: (فأمّا محمّد بن الحسن فأمّه رقية بنت عيسى ابن زيد، خرج بالرى، فاخذ أسيرا في حبس محمّد بن طاهر بنيشابور حتى مات. فمن ولده محمد بن أحمد بن محمد بن الحسن بن على بن عمر الأشرف. قال أبى: قتله عبد العزيز بن دلف، ضرب عنقه صبرا بسواد قم في أيّام المعتمد. و كان لمحمّد هذا ولد يكنى أبا الحسين، اسمه احمد قتل ببغداد على نهر عيسى، و يعرف بالطّبرى).
محمد بن احمد بذو سوكند داد بحرمت جدّش، رسول خذاى صلّى اللّه عليه و آله، كه او را نكشد.
عبد العزيز [بن أبى] دلف كفت: اكر بجاىء تو جدّت بود، كه او را بكشم!».
پس محمد را بكشت.
پس آن كروه علويّه در قزوين شدند (1)
(و فيها أغار ابن جستان صاحب الديلم، مع أحمد بن عيسى، و الحسين بن احمد الكوكبى على الرى فقتلوا و سبوا، و كان ما بها حين قصدوها عبد اللّه بن عزيز، فهرب منها، فصالحهم اهل الرى على ألفى درهم فأدّوها، و ارتحل عنها ابن جستان، و عاد اليها ابن عزيز، فأسر أحمد بن عيسى و بعث به الى نيسابور).
، و رئيس ايشان احمد بن عيسى شيخ بود.و كويند كه: امير ايشان، حسين بن احمد (2)كوكبى بود.ت.
1) . طبرى در ضمن حوادث سال 251 هجرى، مىگويد: (و في شهر ربيع الأوّل من هذه السنة، كان ظهور المعروف بالكوكبى بقزوين و زنجان، و غلبته عليها و طرده عنها آل طاهر، و اسم الكوكبى الحسين بن احمد بن اسماعيل بن محمد بن اسماعيل الأرقط ابن محمد بن على بن الحسين بن على بن أبى طالب رضى اللّه عنه)، همچنين طبرى مجددا در حوادث روزهاى پايانى سال 251 هجرى بار ديگر از كوكبى، و احمد بن عيسى شيخ ياد مىكند، و مىگويد:
2) . اين نام در تمامى نسخههاى تاريخ قم (محمد) ضبط شده، كه ظاهرا نادرست است، زيرا پيشتر مصنّف او را (احمد) ضبط كرده، كه همين صحيح است، و او حسين بن احمد بن اسماعيل بن محمد بن اسماعيل أرقط ابن محمّد بن على بن حسين بن على بن أبى طالب عليهما السلام مىباشد، كه در سال 251 هجرى بر قزوين غلبه كرد. طبرى در حوادث سال 251 هجرى آورده است: (في شهر ربيع الأول من هذه السنة كان ظهور المعروف بالكوكبى بقزوين و زنجان و غلبته عليها و طرده عنها آل طاهر)، هم چنين طبرى در حوادث سال 253 هجرى وقايع شكست و هزيمت ابن كوكبى را به تفصيل آورده است.
با اهل قزوين محاربت (1)كردند، و ايشانرا بهزيمت فرستادند، و بر ايشان غالب شدند.
تا آنكاه كه موسىء بن بغا (2)بعد از آن با ايشان محاربت كرد، و ايشانرا بهزيمت كرد، و ايشان بداعى حسن (3)بن زيد ملحق شدند.
و احمد بن عيسى شيخ برى رفت، و ساكن شد، و او را عمرى دراز بوده است، و اعقاب او برىاند، و ايشان معروفاند بفرزندان خرمابادى (4).
و امير خراسان، اسمعيل بن احمد بن عيسى را بخراسان برد، و ازو اخبار مىپرسيد، و او از برآىء او حديث مىكرد و ميكفت، پس او را اعزاز و اكرام كرد، و تفضيل (5)نهاد، و برى بازكردانيد.
و كويند: بل كه اسمعيل بن احمد برى آمد.
و احمد بن عيسى برى وفات يافته است، و او را صد و بيست سال بوده است.ن.
1) . جنگيدن.
2) . به نوشته طبرى، موسى بن بغا در سال 253 هجرى، بهمراه لشكرى گران كه بر مقدمه آن مفلح تركى بود براى جنگ با عبد العزيز بن أبى دلف به ناحيه جبل آمد، و تمامى آن منطقه را به نفوذ و سيطره دار الخلافة بازگردانيد، و 70 بار شتر از سرهاى مخالفين و بيرقهاى آنان را به سامرا فرستاد، از اين رو استحقاق دريافت جائزه از خليفه را يافت، (خلع المعتزّ على بغا الشرابىّ في شهر رمضان، و ألبسه التاج و الوشاحين، فخرج فيهما الى منزله).
3) . در اصل و ديگر نسخهها: حسن بن زيد ضبط شده است كه خطاست، زيرا در آن دوره الدّاعى الكبير حسن بن زيد زيدى حسنى بر طبرستان استيلا يافته بود، و پناهگاه بسيارى از علويان بشمار مىرفت. اما محمد بن زيد حسنى علوى برادر حسن بن زيد الداعى الكبير است، كه پس از مرگ برادر حكومت طبرستان را به عهده گرفت، و در جنگى در نزديكى جرجان در سال 287 هجرى كشته شد. نگاه كنيد به: (أخبار ائمة الزيديه في طبرستان و ديلمان و جيلان: 21- 23).
4) . خرمآباد نام يكى از روستاهاى رى بوده است، و نسبت بدان (خرمابادى) مىباشد، نگاه كنيد به: «معجم البلدان: ج 2/ ص 361، ماده خرّماباذ»، و احتمالا اعقاب احمد بن عيسى در اين روستا ساكن بودهاند، و بدان نسبت يافتهاند.
5) . تفضيلنهادن: بزرگداشتن و احترامنهادن.
و كوكبى با پيش حسن بن زيد (1)بازآمد، و قصه و سركذشت با او بازكفت.
و عقيقى ايضا بحسن بن زيد متصل شد، و اعقاب او بناحيت طبرستاناند، و آنجا بكشت و زرع مشغول بودهاند.
و محمد بن علىء خزرى پيش حسن بن زيد آمد، و مدّتى بنزديك او بود، پس او را زهر داد و بمرد، و فرزندان او بآبه بازكرديدند، و آنجا مقيم شدند، و تأهّل ساختند.
و ابو القاسم ابراهيم بن على (2)، بذين اسناد (3)حكايت كند، كه:
«ابراهيم بن محمّد خزرى كفت، كه:
بر من و براذرم علىّ، خبر پذر ما و مستقرّ و قراركاه مشتبه شد. ما از مدينه بطلب او بيرون آمديم، و من با خود كفتم كه چاره نيست مرا در تفتيش و تفحص پذرم، إلّا آنك من قصد صحبت مولاى خود حسن بن علىّ عسكرى عليه السّلم كنم، و ازو احوال پذر خود بپرسم، تا او مرا خبر دهد و آكاه كند (4).به
1) . در نسخه چاپى: (يزيد) ضبط شده است، و حسن بن زيد ملقب به الدّاعى الكبير، از امامان زيديه است كه حكومت علويان طبرستان را پى نهاد.
2) . ابو القاسم ابراهيم بن على بن الحسن بن على بن محمد الخزرى العلوى الآبى، از جمله راويانى است كه معاصر مصنف تاريخ قم بوده، و قمّى بىواسطه از او دو روايت در رابطه با هجرت خاندان خزرى از مدينه و سكونت آنان در آبه، و حوادث اين دوران را نقل مىكند، علاوه بر اين كه با پدر اين راوى (يعنى أبو الحسن على بن الحسن خزرى) معاصر بوده، و او را به عنوان (بآبه اديب و شاعر بوده است) ياد مىكند، و مىگويد در سال 371 هجرى (يعنى 7 سال قبل از پايان تصنيف تاريخ قم) درگذشته است.
3) . اسناد اين روايت تاريخى را مصنّف پيشتر اين گونه آورده است: (ابو القاسم ابراهيم بن على بن الحسن العلوى، از پدرش على بن الحسن، او از عمّش ابراهيم بن محمد خزرى، كه او گفت كه: ....).
4) . بنا به اعتقاد شيعيان- كه روايات صحيح فراوانى بر آن دلالت دارد- امامان معصوم عليهم السلام به
پس من قصد سرّ من رآى كردم، و برفتم تا بدر سرآىء (1)او- يعنى بدر سرآىء أبو محمّد (2)عليه السلام- رسيدم. كرم هنكامى بود، هيچكس را آنجا نديدم، پس هم آنجا بنشستم و انتظار مىكشيدم، تا كسى از خانه بيرون آيد. پس ناكاه آواز در شنيدم كه برآمد، پس كنيزكى از خانه بيرون آمد، و ميكفت كه: ابراهيم بن محمّد خزرى.
پس من بكريستم، و كفتم: لبيك (3)، اينك منم ابراهيم بن محمّد خزرى.
پس آن كنيزك كفت كه: مولآىء من ترا سلام ميرساند، و ميكويد اين ترا بپذرت رساند، و صرّه (4)بمن داد كه در آن ده دينار بود، من آنرا بستدم و باز كشتم.
پس در راه مرا با ياد آمد، كه من از مولآىء خود خبر پذر و مقام [و] نپرسيدم، پس علم امامت از تمامى حوادث و وقايع دوران خود آگاهند، و هرگاه اراده نمايند بنا به علم و قدرتى كه خداوند در آنها نهاده است، مىتوانند از حوادث آگاه گردند، و ديگران را بدان خبر دهند، نگاه كنيد به: «اصول الكافى: ج 1/ كتاب الحجّة، ص 258- 265»، از اين رو اين دو برادر كه شيعيان پاكنهاد، و امامزادگان والا مقامى بودند، و از اين قدرت امام اطلاع داشتند، جهت آگاهى بخدمت حضرت عسكرى در سامرا مشرّف شدند.د.
1) . سراى امام حسن عسكرى، همان سراى پدرش امام على الهادى عليهما السلام در سامراء بود، كه نخست در آن امام دهم، و سپس امام يازدهم، و برخى ديگر از منسوبين آنان، همچون حكيمه خاتون دختر امام دهم، و نرجس خاتون همسر امام يازدهم، و مادر امام زمان، و جعفر بن على مشهور به جعفر كذّاب در آن مدفون شدند، و امروزه مجموعه آستانه عسكرييّن در برگيرنده اين خانه و سرا است، و تنها بخش باقيمانده از آن سرا سردابه آن خانه است كه محل عبادت دو امام معصوم در فصل تابستان بوده، كه امروزه همچنان به همان حالت اوليه در مغرب صحن مطهر قرار دارد، و به نام (سرداب غيبت) مشهور است.
2) . كنيه امام حسن عسكرى عليه السلام.
3) . پاسخ به دعوت را لبيك گويند.
4) . كيسه چرمى كوچك كه در آن سكه نهاده مىشود.
خواستم كه بازكردم، در آن ميان مرا آن قول كنيزك ياد آمد، كه كفت: اين ترا بپذرت برساند (1). پس من بدانستم كه بپذر خود مىرسم.
پس در طلب او برفتم تا بطبرستان بذو رسيدم؛ بنزديك حسن بن زيد، و از آن دنانير ده كانه يك دينار مانده بود. پس من قصه با پذر بازگفتم، و در صحبت او ببودم تا آنكاه كه حسن بن زيد او را زهر داد، و بذان وفات يافت، و بآبه رحلت (2)كردم».ن.
و بقم از فرزندان عمر (1)
و علت ناميدن او به (اشرف) از آن جهت است، كه نسب او از سمت پدر و مادر به حضرت فاطمه زهرا عليها السلام مىرسيد، اما عموى او به (عمر الاطرف) مشهور است چون تنها از يك طرف به آن حضرت نسبت دارد (نگاه كنيد به: عمدة الطالب: ص 281).
بن على بن الحسين بن على بن أبى طالب؛ سادات شجريّهاند:و ابو علىّ، احمد بن على بن محمد بن على (2)
نگاه كنيد به: «اخبار ائمة الزيديه: ص 71، عمدة الطالب: 281 و 282»، و در «منتقلة الطالبيّه:
ص 257» نيز به نقل از ابن طباطبا سلسله نسب أبو على احمد النقيب بقم اين گونه آمده است: (احمد بن على بن محمد الشجرى، ابن عمر بن عمر الأشرف)، ليكن او را از كسانى قرار داده است كه از طبرستان به قم هجرت كردهاند نه از نيشابور، چنانكه در تاريخ قم آمده است.
بن عمر بن على بن الحسين بن على بن أبى طالب- كه از آن سادات شجريّه است- بقم آمد، و جدّ او بديه از ديهآىء مدينه، بيك فرسخى آن- نام آن ديه شجره (3)اين منطقه به نام (أبيار على) نيز شهرت دارد.
- فرود آمده است، و مقام كرده، پس فرزندان او را بذان ديه لقب كردهاند، و بذان بازميخوانند.1) . مشهور به عمر الأشرف، وى مردى فاضل و جليل و بزرگوار بود، و توليت صدقات رسول خدا صلّى اللّه عليه و اله و امير المؤمنين عليه السلام در مدينة را به عهده داشت. وى و زيد شهيد از يك مادر بودند.
2) . او تنها فرزند عمر الأشرف است، و به على الأصغر المحدّث مشهور است، كه از امام صادق عليه السلام روايت دارد، و بنا به گفته ابن عنبه او داراى سه فرزند بود، بنامهاى: قاسم، عمر الشجرى، ابو محمد الحسن. از اين رو سلسله نسب اين خاندان بايد اين گونه باشد: أبو على، احمد بن على بن محمد بن عمر الشجرى، ابن على بن عمر ابن زين العابدين عليه السلام.
3) . نام اين ديه برگرفته از درختى (- شجره) است كه پيامبر صلّى اللّه عليه و اله هنگام حج گذاردن در سايه آن نيت حجّ گزارد و لباس احرام در بر كرد، و آنجا را ميقاتگاه حاجيان مدينه قرار داد. امروزه در جايگاه آن درخت، مسجد باشكوهى بنا شده است، كه به (مسجد الميقات) نيز شهرت دارد.
و اين ديه از جمله ميقاتهاست، كه حاجيان از آنجا احرام مىكيرند، بر راه مدينه، اوّل ميقاتى كه حجكننده از اين راه احرام كيرد، اين ديه است.
و كويند (1)كه: أبا علىء شجرى با ليلىء نعمان ديلمى (2)بود- صاحب (3)لشكر حسن بن زيد علوى- و با او بنيسابور درآمد، جون ليلى را به نيسابور (4)بكشتند، أبو على از نيسابور بيرون آمد، و بقم آمد و وطن ساخت، در سنه عشر و ثلثمائه (5)، و دختر عبد اللّه بن حمّاد بن نضر بن عامر أشعرى (6)را بخواست، و از او:
أبو جعفر محمّد، و أبو محمد الحسن الشّجرى، و أبو القسم على، و أبو عبد اللّه جعفر، و أبو الحسين عبد اللّه، و ابو ..... و ابو ..... (7)، و پنج دختر آورد، و ابو جعفر محمد را ذكر نكردهاند.ض.
1) . احتمالا راوى و گوينده اين روايت أبو عبد اللّه محمد بن على جعفرى (از نوادگان عبد اللّه بن جعفر بن أبى طالب) است، كه مصنّف در خاتمه باب سوم همين قضيّه را از او روايت مىكند.
2) . او أبى جعفر ليلى بن النعمان الديلمى الشاهى، يكى از جنگاوران و فرماندهان شجاع لشكر الناصر للحقّ (م 304 ه) أبى محمد الحسن بن على بن الحسن بن على بن عمر بن على بن الحسين بن على بن أبى طالب عليهما السلام (از امامان و حاكمان دولت علويان زيدى در طبرستان) بود، بنا به روايت مؤرخين ليلى در جنگ سختى كه ميان او و لشكريان خراسان به فرماندهى حمويه بن على- معروف به كوسج- در روستاى نوقان، در 2 فرسنگى شهر طوس رخ داد، شكست سختى خورد، و در شهر طوس متحصن گرديد، ليكن عاقبت در سال 309 هجرى در هنگام نبرد تن به تن مجروح شده و اسير گرديد، و سر او را بريده و به بغداد بردند. ليلى برادرى داشت به نام زينور، كه او نيز از لشكريان بود، نگاه كنيد به: «اخبار ائمة الزيديّه: ص 25- 26، 44- 46، و الكامل فى التاريخ: حوادث سال 309 ه».
3) . فرمانده لشكر، و در «اخبار ائمة الزيديّه: ص 34» درباره اين منصب آمده است: (و قد كان الديلم عقدوا رئاسة الجيش لليلى بن النعمان).
4) . به نوشته مورخين زيدى ليلى در طوس كشته شد نه نيشابور. اما ابن الأثير در «الكامل فى التاريخ در حوادث سال 309 ه» قتل او را در نيشابور دانسته است.
5) . سال 310 هجرى.
6) .؟
7) . در اصل و تمامى نسخهها بياض.
و نقابت علويّه در روزكار أبو على، بدو مفوّض بوده است؛ تا بوقت وفات او، و او را در مقبره بابلان، بمشهدى (1)كه معروفست بذو دفن كردهاند.
و پسرش أبو محمّد الحسن بن احمد شجرى، جوانى عاقل در رسيد، و بر وجه معاشى كه او را بود قناعت مىنمود، و پيوسته بنيابت از حكّام و ولاة، أهل قم را از أهل غىّ (2)و فساد، با مردانى چند حمايت مىكرد، و محافظت مىنمود، و هميشه تا بآخر عمر مقدّم و پيشوا و سرور بوده. و روز شنبه، روز آسمان (3)، ماه فروردين، نه روز از ماه صفر مانده، سنه تسع و أربعين و ثلثمائه (4)وفات يافت، و او را در قبر براذرش أبى جعفر [محمّد] بمقبره بابلان دفن كردهاند.
و ازو سه پسر: أبو على احمد، و أبو جعفر محمد، و أبو القسم على العزيزى بازماندند، و يك دختر.
و أبو على احمد جوانى عاقل، ذو فنون، بحّاث دررسيد، و بر وجه معاشى كه او را بود اقتصار (5)مىنمود، و مدت عمر خراج ازو نستدند، و روز پنج شنبه، روز آسمان، ماه دهم (6)،ى.
1) . اين مشهد در قرن چهارم و هنگام تصنيف تاريخ قم، در كنار بقعه حضرت فاطمه بنت موسى ابن جعفر عليهم السلام (احتمالا در شمال و در جاى ايوان طلا) برقرار بوده، كه بعدها براى توسعه حرم از ميان رفته است.
2) . از ماده (غوى، يغوى، غيّا)، و أهل غيّ: به معناى مردمان جاهل و آشوبگر و گمراه.
3) . بر طبق تقويم ايران باستان، بيست و هفتمين روز از هر ماه را (روز آسمان) مىگفتند. نگاه كنيد به: «گاهشمارى و جشنهاى ايران باستان: 127»، از اين رو أبو محمد الحسن بن احمد شجرى در روز 27 فروردين ماه شمسى، مطابق روز 21 ماه صفر قمرى، سال 349 هجرى درگذشته است.
4) . سال 349 هجرى.
5) . در نسخه چاپى: اختصار.
6) . دى ماه بر طبق تقويم شمسى.
ماه ربيع الآخر، سنه احدى و سبعين و ثلثمائه (1)بقم وفات يافته است، و در قبر پذرش بمقبره بابلان مدفونست.
و ازو پسرى طفل، الحسن نام بازماند، و ماذر او رستاقيّه (2)بوده است.
و أمّا أبو جعفر محمد بن الحسن (3)در حالت كوذكى ببغداد رفت، و كار و بار او ببغداد بنظام شد، و بنزديك معزّ الدوله معزّز و مكرم بود، و ببغداد مالى بسيار كسب كرد، و بدست آورد، و ببغداد تأهل ساخت، و پنج پسر آورد:
أبو ......، و أبو ......، و أبو ......، و أبو ......، و أبو ...... (4)
و أما أبى القسم (5)على بن الحسن العزيزى: او بقم بزرك شد، و بس متكلم و از أهل جدل و مباحثه بود، و نيكبخت و سعادتمند، و او را بقم از دختر أبى هاشم (6)............ (7)بود.
و اما ابو القسم على بن احمد شجرى- براذر أبو محمد [الحسن] شجرى- در روزكارد.
1) . سال 371 هجرى.
2) . ظاهرا مقصود آن است، كه مادر اين طفل زنى از مردمان روستاهاى پيرامون قم بوده است، نه از خاندانهاى شريف يا عرب صاحب نام در قم.
3) . ابو جعفر محمد بن الحسن شجرى، ابن أبو محمد الحسن بن أحمد شجرى، ابن على بن محمد بن عمر بن على بن عمر الأشرف.
4) . در اصل و تمامى نسخهها بياض.
5) . در اصل و تمامى نسخهها ضبط نام او اين گونه است: (ابى القاسم الحسن بن على العزيزى) كه نادرست است.
6) . در پاورقى «انوار المشعشعين: 2/ 191» آمده است: مراد از اين أبى هاشم، محمد بن على بن عبيد اللّه بن عبد اللّه بن حسن بن جعفر بن حسن متقى ابن امام حسن مجتبى عليه السلام مىباشد.
7) . در اصل و تمامى نسخهها بياض است، و در «انوار المشعشعين: 2/ 191»: دو پسر بود.
بجكم (1)قصد بغداد كرد، و از بجكم و از توزون (2)و معزّ الدوله، حكومت و رياست يافت، و متموّل و توانكر شد.
و در تاريخ أبو بكر الصّولى (3)آمده است، كه:
«او والى كوفه شد، و در روزكار خلافت متّقى (4)، رفيع قدر و عالى مرتبه شد، تا بغايتىت.
1) . بجكم از غلامان تركى بود در خدمت ماكان بن كالى در طبرستان، بعدها با مرداويج همدست شد، و در جنگهاى او شركت نمود، سپس به عراق آمد، و در خدمت اميران دار الخلافة قرار گرفت، و پس از جنگهاى فراوان در اهواز و واسط بر مخدومين خود غلبه نمود، و در سال 326 ه فاتحانه وارد بغداد شد، و خليفه او را منصب امير الامرائى داد، و او به مدت 2 سال و 8 ماه متنفذترين امير دار الخلافة بود، كه خليفه نيز تحت سيطره او قرار داشت، عاقبت در سال 329 ه در هنگام شكار كشته شد. نگاه كنيد به: «الكامل فى التاريخ: حوادث سالهاى 326 تا 329 هجرى، و اخبار الراضى باللّه و المتقى للّه».
2) . در نسخه اصل اين نام (توذون) ضبط شده كه نادرست است، او ابو الحسين توزون از اميران ترك دار الخلافة بغداد، در ايام المتقى باللّه عباسى است، كه نخست از طرف ابو الحسين بريدى به رياست شرطه (- كلانتر) شرق بغداد (رصافه)، و سپس از طرف خليفه به رياست شرطه تمامى بغداد (محله كرخ و رصافه) منصوب، و در سال 313 ه به منصب امير الامرائى ارتقا يافت، و در سال 334 ه درگذشت، نگاه كنيد به: «الكامل فى التاريخ: حوادث سال 330 ه تا 334، رسوم دار الخلافة: 94، اخبار الراضى باللّه و المتقى للّه».
3) . ابو بكر صولى داراى كتابى در تاريخ خلفاى بنى العباس، از ابو العباس سفّاح تا ابن المعتزّ بوده است، به نام كتاب الأوراق كه از ميان رفته است، تنها بخشهايى از آن باقيمانده كه يكى از متشرقين به نام ج. هيورثدن آن را در سال 1934 م به چاپ رساند، كه از سه بخش: اخبار الشعراء المحدثين، اخبار الراضى باللّه و المتقى للّه، و اشعار أولاد الخلفاء تشكيل شده است، و در سرتاسر بخش دوم درباره بجكم و توزون و معزّ الدوله، و حوادث اين دوران به تفصيل سخن رفته است.
4) . المتقى باللّه عباسى، ابراهيم بن جعفر بن احمد عباسى (297- 357 ه)، بيست و يكمين خليفه عباسى، كه در دوران خلافت او قدرت واقعى و حكومت در دست أمير توزون تركى بود، وى خليفه را در سال 331 ه دستگير، و پس از خلع وى از خلافت وى را كور نمود، و تا هنگام مرگ در زندان نگه داشت.
كه خواست كه او را بخليفه نام نهند (1)».
و همچنين در تاريخ صولى آمده است، كه:
«أبو القسم [على] را متهم كردانيد بآنك با عبد اللّه بن الراضى (2)مواضعه كرده است بر خلافت، در ايّام خلافت متقى، و امارت توزون (3)بل كه ويرا بذين سبب در سنه تسع عشر و ثلثمائه (4)بكرفتند (5)، و به اهواز فرستادند، و آنجا او را زهر دادند، و بذان وفات يافت، و مدتى بر سر قبر او خيمه زده بوده است (6)
«كتاب الأوراق».
».و من در جآئى ديكر خواندهام، كه:
«أبو القسم در يكشب، بقيمت سى هزار مثقال، طلا و جواهر ببخشيد، بغير از خلعتها و مركبها، از اسب و أستر و اشتر»، و اللّه أعلم.».
1) . اين دو نقل در بخشهاى باقيمانده از كتاب تاريخ صولى نيامده است، نگاه كنيد به: «كتاب الأوراق».
2) . او عبد اللّه بن أبى العباس احمد ابن المقتدر باللّه عباسى (مشهور به الراضى باللّه) كه در سال 322 هجرى به خلافت برگزيده شد. (نگاه كنيد به الكامل فى التاريخ: حوادث سال 322 هجرى).
3) . در نسخه اصل (توذون) ضبط شده است.
4) . سال 319 هجرى.
5) . در حاشيه نسخه مصحح آية اللّه شبيرى آمده است: (خلافت متّقى از سال 329 تا سال 333 مىباشد، و سلطنت معزّ الدولة از سال 320 تا 356، بنابراين على بن احمد الشجرى كه در زمان متّقى و معزّ الدوله ميزيسته، سال وفات او 319 نميتواند باشد، و بعيد نيست كه كلمه (عشر) مصحّف (عشرين) باشد.
6) . اين دو نقل در بخشهاى باقيمانده از كتاب تاريخ صولى نيامده است، نگاه كنيد به:
و براذر جدّ أبى علىّ شجرى، جعفر بن الحسن بن على بن عمر، آنكسى است كه در سنه ست و تسعين و مائه (1)هجريّه بمدينه خروج (2)كرد، و مردم را با مأمون دعوت كرد، و مأمون او را مدتى بر آن مقرّر (3)داشته بود، و او را در ماه ذى القعدة ازين سال معزول كردانيد.).
1) . سال 196 هجرى.
2) . در هيچ يك از منابع تاريخى از خروج و قيام جعفر بن الحسن الشجرى يادى نشده است، نگاه كنيد به: «تاريخ طبرى: حوادث سال 195- 196»، لازم به يادآورى است كه در سال 194 هجرى محمد امين برادر خود عبد اللّه المأمون را از ولايتعهدى خلع نمود، كه به جنگ و كشته شدن امين و خلافت مأمون انجاميد، و ظاهرا مقصود از گفته مصنف كه اين شجرى (بمدينه خروج كرد و مردم را با مأمون دعوت كرد)، همانا مخالفت او با اقدام امين به خلع مأمون است، نه قيام و خروج او بر عليه عباسيان.
3) . در اين جمله متعلق مقرر نامعلوم است، و نمىدانيم مأمون او را بر چه كارى مدتى مقرر داشته بوده و سپس او را عزل نموده است، تنها در «المجدى: ص 151» آمده است كه: (اما جعفر بن الحسن بن على، فولّي صدقات المدينة أيّام المأمون، و لقب ديباجة، و امّه محمديّه).
و ديكر:
از فرزندان محمّد بن على [بن] أبى طالب، معروف بابن حنفيّه (1)
«الطبقات الكبرى: 5/ 91، وفيات الأعيان: 4/ 169، معجم الذين نسبوا الى امهاتهم: 91».
بقم آمدند.و پس از ايشان، از فرزندان عبد اللّه بن [جعفر بن] (2)محمد بن على بن أبى طالب:
اوّل كسى از ايشان كه از نصيبين (3)
يك: شهر مشهورى كه در منطقه جزيرة، در غرب موصل، ميان عراق و شام بوده، و امروزه از ميان رفته است.
دو: شهرى در سرزمين شام، بر كنار رود فرات، ميان دو شهر آمد و حرّان، كه به نصيبين الروم نيز مشهور بوده، و امروزه از ميان رفته است.
سه: يكى از روستاهاى شهر حلب. نگاه كنيد به: «معجم البلدان، مادة نصيبين».
چهار: ابن طباطبا در «منتقلة الطالبيّه: ص 327» مىگويد: (اظنّه من أرض الكوفة) گر چه اطلاق نام (نصيبين) همواره بر نخستين اين چهار موضع است، ليكن از آنجايى كه ابن طباطبا كتاب (منتقلة الطالبيّه) را به منظور حفظ نام و نسب علويان مهاجر تأليف كرده است، از اين رو احتمال مىرود كه اين تيره از فرزندان محمّد بن الحنفيّه از نصيبين كوفه به قم مهاجرت كرده باشند، گرچه جغرافىدانان از روستايى به اين نام در كوفه ياد نكردهاند.
برى آمد، احمد بن محمد (4)بن على بن عبد اللّه1) . محمد بن الحنفيّة هاشمى قرشى (21- 81 ه) در مدينه بدنيا آمد، او برادر پدرى امام حسن و حسين عليهما السلام مىباشد، مادر او خوله دختر جعفر بن قيس بن سلمة بن ثعلبة بن يربوع از قبيله بنى حنفيه (يا منسوب به آنها) مىباشد، كه سكونتگاه اين قبيله در منطقه يمامه، در دشتى به نام وادى بنى حنفيه، در جنوب شهر رياض كنونى بود، او را به شجاعت و علم و تقوى و پرهيزگارى ياد كردهاند، وى يكى از فرماندهان لشكر، و جنگاوران بنام در جنگهاى پدرش امير المؤمنين عليه السلام بود. فرقه كيسانيّه مدّعى امامت او بودند، و معتقد بودند كه محمد بن الحنفيّه در جبل رضوى (كوهى در نزديكى شهر ينبع) سكونت دارد، و همو مهدى است كه در آخر زمان ظهور خواهد كرد. نگاه كنيد به:
2) . در «المجدى: ص 225» آمده است: (عبد اللّه بن جعفر بن محمّد بن الحنفيّه، و كان لامّ ولد و روى الحديث).
3) . جغرافىدانان مسلمان، نصيبين (به فتح نون و كسر صاد و باء) را نام چند موضع دانستند، كه عبارتند:
4) . در حاشيه نسخه مصحح آية اللّه شبيرى آمده است: (محمد بن على تا آخر نسب در «عمدة الطالب ص 346 در چاپ ديگر ص 324» بعنوان محمد المؤيد ذكر شده، و در «أنساب أبو الحسن شريف: ص 45 س 3»، و در حاشيه نسخه خطى اينجانب: احمد بن على بن احمد، كه در صفحه بعد خواهد آمد ذكر گرديده).
ابن جعفر بن عبد اللّه بن جعفر بن محمد بن على بن أبى طالب بود (1)، و با او پسرش على ابن احمد، و او در آن وقت طفل بوده است، و او را برى بپرورانيد.
و همچنين از محمد بن احمد برى: أبو عبد اللّه الحسين (2)، و أبو زيد محمد در وجود آمدند.
و أبو عبد اللّه الحسين از رى بقزوين رفت، و ساكن شد، و أعقاب او هم آنجااند، و در ميان اعقاب او رئيسان و اربابان، علما و افاضل معروف و مشهور بودهاند.
و ابو زيد محمّد برى مقيم شد، و ازو برى:
أبو ....، و أبو ....، و أبو ....، و أبو .... (3)، در وجود آمدهاند.
بعد از آن احمد بن محمّد، با پسرش على بن احمد (4)، از رى بقم آمدند. پس از مدّتىد.
1) . در «منتقلة الطالبيّة: ص 257» آمده است: (بقم من ناقلة نصيبين: أبو الحسن على- مع أبيه أحمد الباهر- بن محمد بن على بن عبد اللّه رأس المذرى. عقبه أبو القاسم حمزة و احمد و محمد و الحسين و الحسن و طاهر).
2) . در اصل: الحسن، و در نسخه مصحح آية اللّه شبيرى: الحسين، كه همين ظاهرا صحيح است، زيرا در سطر بعد از او با همين كنيه و نام ياد مىشود.
3) . در اصل بياض است، در «انوار المشعشعين: 2/ 57»: (و از او به رى: أبو القاسم عزيزى، و ابراهيم، و احمد در وجود آمدند).
4) . كچوئى در «انوار المشعشعين: 2/ ص 59» احتمال مىدهد كه على بن أحمد، همانى است كه بقعه او در قم است، و نسب او را ابن گونه آورده: (على بن احمد بن محمد بن على بن عبد اللّه ابن جعفر ابن عبد اللّه بن جعفر بن محمد بن على بن أبى طالب عليه السلام. اما در لوحه زيارتنامه او نسب او: شاهزاده سيد على بن ابراهيم بن جعفر بن عباس ابن امير المؤمنين عليه السلام ضبط شده است). بقعه مذكور پيشتر بيرون شهر قديم قم، يعنى بيرون دروازه رى، كه به بيرون شاهان مشهور است قرار داشت، و امروزه در اثر توسعه شهر در منتهى اليه حاشيه شمال شرقى شهر قرار گرفته، و به بقعه (شاه سيد على) مشهور است. اين بقعه از بقاع امامزادگانى است كه مورد توجه مردم مىباشد، و داراى صحن و سرا مىباشد.
ديكر باره احمد بن محمد با رى معاودت (1)نمود، و برى وفات يافت.
و پسرش بقم ساكن بود، و وطن ساخت، و بقم از امّهات اولاد (2)هفت پسر آورد:
محمد، و حسين، و احمد، و حسن، و طاهر، و حمزه- اعنى (3)أبو القسم (4)- و اسمعيل (5)، و پنج دختر.
و از محمد بن على:
أبو حمزه [در وجود آمد] (6)، و او را عقب نبوده است.
و أبو القسم (7)، و او را- أيضا- عقب نبوده است.
و أبو ......، و أبو ...... (8).ت.
1) . معاودت: بازگشتن.
2) . جمع امّ ولد، كنيزى كه از صاحب خود بچهدار شده باشد.
3) . اعنى: مقصودم.
4) . در «انوار المشعشعين: 2/ 57»: كه مكنى بوده به أبى القاسم.
5) . نام اسماعيل در ميان نام فرزندان على بن احمد محمدى در «منتقلة الطالبيّه: ص 257» نيامده است.
6) . افزوده از «انوار المشعشعين: 2/ 57».
7) . در «انوار المشعشعين: 2/ 57» آمده است: (و أيضا از عمويش أبو القاسم، حمزة بن على، عقبى از او باقى نبوده)، ليكن به نظر مىرسد كه گفته كچوئى خطاست، و أبو القاسم فرزند على بن احمد است، و برادر أبو حمزه، نه عمويش.
8) . در اصل و ديگر نسخهها بياض است.
و بعد از آن محمد بن [على] (1)برى رفت و ساكن شد، و برى از زنى جعفريّة (2)دخترى آورد.
و از حسين بن على بن أبى طالب (3):
المحسّن (4)عزيزى، و أبو الفضل العبّاس، و يك دختر در وجود آمدند.
و أبو طالب المحسّن برى نقل كرد، و برى از دختر عمّش محمد بن على: محمد و على و يك دختر آورد.
پس عبّاس وفات يافت
و از احمد بن على (5): عبد اللّه، و قاسم، و حسين، و چهار دختر در وجود آمدند.
و از عبد (6)اللّه بن احمد: أبو محمّد در وجود آمد، و او و پسرش هر دو وفات يافتند، و ايشانرا عقب نبود.
و از قاسم بن احمد: احمد (7)مهدى، و محمّد أبو حرب در وجود آمدند.ت.
1) . در اصل: بياض، و افزوده از «انوار المشعشعين: 2/ 58».
2) . زنان و دخترانى از نسل شهيد بزرگوار جعفر بن أبى طالب عليهما السلام مشهور به جعفر طيّار را جعفريّه گويند، نگاه كنيد به: «المجدى فى الأنساب: ص 224».
3) . مقصود الحسين بن على بن أحمد بن محمد بن على بن عبد اللّه بن جعفر بن عبد اللّه بن جعفر ابن محمد ابن الحنفيّة مىباشد. و در حاشيه نسخه مصحّح آية اللّه شبيرى آمده است: (يا كلمه (بن) زيادى است و يا (احمد) بعد از (بن) ساقط شده).
4) . در اصل نام (المحسن) با ضم و فتح و تشديد سين آمده است.
5) . يكى از هفت پسر على بن احمد كه مادرشان امّ ولد بود.
6) . در تمام نسخهها عبيد اللّه ضبط شده، كه خطاست.
7) . در اصل: احمد مهدى آمده است، كه احتمالا تكرار نام پيشين است، چنانكه در «انوار المشعشعين 2/ 58» نيز تنها نام مهدى آمده است. و شايد كنيه مهدى (ابو احمد) بوده كه (ابو) افتاده است.
و از حسن بن على (1):
أبو المحسّن، و أبو جعفر محمد (2)، و أبو عبد اللّه محمد، و أبو احمد سراهنك، و الحسين العزيزى، در وجود آمدند.
و فرزند بزركتر؛ أبو عبد اللّه محمّد، به نيسابور نقل كرد، و آنجا ساكن شد، و تأهّل ساخت، و اعقاب او آنجاست.
و پسرى ديكر بخراسان رفت، و آنجا هالك (3)شد.
و پسران ديكر را ذكر وفات و انتقال (4)نكردهاند.
و از طاهر بن على (5): أبو .... (6)، و احمد، و أبو .... (7)، و على، و محمد، و يك دختر در وجود آمدند.
و از احمد بن طاهر: از دختر عمّش، احمد بن على أبو طاهر، در وجود آمد.
و از على بن طاهر: محمد در وجود آمد.
و از حمزه بن على (8):
أبو جعفر محمد، و أبو الحسن (9)على، و أبو هاشم الحسين، و أبو طالب المحسن درت.
1) . يكى از هفت پسر على بن احمد كه مادرشان امّ ولد بود.
2) . در «انوار المشعشعين 2/ 58» اين نام نيامده است، و تنها به كنيه بسنده شده است.
3) . هالك: به هلاكت رسيدن و مردن.
4) . انتقال: هجرت.
5) . يكى از هفت پسر على بن احمد كه مادرشان امّ ولد بود.
6) . در اصل و ديگر نسخهها بياض.
7) . همان.
8) . يكى از هفت پسر على بن احمد، كه مادرشان امّ ولد بود، و اين حمزه مكنى به أبو القاسم بود.
9) . در نسخه چاپى (أبو المحسن) ضبط شده است.
وجود آمدند.
و از أبو جعفر محمّد بن حمزه: احمد العزيزى در وجود آمد.
و از أبو هاشم الحسين بن حمزه: ناصر- از دختر عمّش أبى يعلى- و يك دختر ديكر در وجود آمدند.
و از اسمعيل بن احمد (1): محمد، و يك دختر در وجود آمدند.
و ابو القسم حمزه بن على (2)، مردى عاقل و پرهيزكار بوده است، و وجه معاشى كه او را بقم بوده است، بر آن قناعت و اقتصار كرده است.
*** و هم از محمديّة، از فرزندان جعفر بن محمّد (3)بن على بن أبى طالب، كه از كوفه بقم آمدند:
ابو احمد، عبيد اللّه بن احمد/ بن جعفر/ بن عبد اللّه (4)بن [جعفر بن] محمد بن على).
1) . يكى از هفت پسر على بن احمد كه مادرشان امّ ولد بود.
2) . يكى از هفت پسر على بن احمد، كه مادرشان امّ ولد بود، و اين حمزه مكنى به أبو القاسم بود.
3) . محمد بن الحنفيّة.
4) . نسب اين بزرگوار در نسخهها به اختلاف ضبط شده است، در نسخه اصل: ابو احمد عبيد اللّه ابن احمد بن جعفر بن عبد اللّه بن محمد بن على بن أبى طالب آمده كه خطاست، و صحيح همان است كه در متن ضبط شده، زيرا عبد اللّه فرزند جعفر است نه عكس آن. و در «انوار المشعشعين: 2/ ص 60»: أبو احمد محمد بن عبد اللّه بن جعفر بن عبد اللّه بن محمد حنفيّه ضبط شده. در نسخه چاپى آمده است: أبو احمد عبيد اللّه بن احمد بن جعفر بن عبيد اللّه بن محمد، و در حاشيه همين نسخه آية اللّه شبيرى مىفرمايد: (ظاهر اين است كه جعفر فرزند بلاواسطه محمد است، و بعيد نيست عبيد اللّه محرّف عبد اللّه باشد، و در عبارت تقديم و تأخيرى روى داده، و صحيح آن: عبد اللّه بن جعفر بن محمد باشد، و اين شخص در «عمدة الطالب ص 346 چاپ نجف» ذكر شده، اگر چه در آن كتاب از احمد و عبيد اللّه فرزندش اسم نبرده، ولى مخالف اين كتاب هم در آنجا ذكر نشده، ولى اگر عبارت را بطور مذكور تصحيح كنيم، كتاب با «عمدة الطالب» و «انساب أبو الحسن شريف» منافى خواهد بود).
بن أبى طالبست.
و ابو القسم محمّدى (1)آورده است، كه:
«ابو احمد از كوفه بقم آمد، و مدتى بقم ساكن بود، پس وفات يافت، و از او كسى باز نماند. و او را بمقبره مالكاباد (2)
و در كتاب تاريخ قم آمده است، كه در گورستان مالك آباد قبهاى بود به نام قبه آجريه، كه در آن بر مردگان نماز مىگزاردند، آثار اين بقعه تا چند سال پيش بر جا بود، شايد هنوز هم اثر كمى از آن در فاصله پانزده متر از بقعه ابو احمد باقى باشد. همچنين در تاريخ قم ذكر شده است كه مالك آباد سراجه را مالك بن احوص بنا كرده است.
، در قبّه آجريّه (3)، كه بنزديك آن قبّه؛ بر مردكان نمازت.1) . احتمالا مقصود از ابو القاسم محمدى، يكى از آن هفت برادرى است كه مادرشان امّ ولد بود، و همگى فرزندان على بن احمد (كه احتمالا همانى است كه مشهور به شاه سيد على است) مىباشند، و پيشتر ياد او رفت، و از آنجايى كه ابو القاسم محمدى خود از نسل محمد بن الحنفيّة است، از اين رو اطلاعات و آگاهيهاى او درباره نسب خاندانش در قم مستند و موثق بايد شمرده شود، و صاحب «تاريخ قم» منبع اطلاعات خود درباره اين تيره از علويان را او قرار داده است.
2) . به نوشته تاريخ قم مالك آباد/ ملكاباد- مالكاباد/ يكى از قريههاى منطقه سراجه قم بوده است، و سراجه نام دشتى است در شمال شرقى قم، كه تاكنون همچنان به همين نام مشهور است و امروزه زمينهاى آن بخشى از شهركهاى حومه قم در منطقه (شاه سيد على) تا آسايشگاه و پيرامون آن را در بر گرفته است. مرحوم استاد على اصغر فقيهى در «تاريخ مذهبى قم: ص 101» درباره اين مقبره يا قبرستان مىفرمايد: (قبرستان (مالكآباد) امروز به صورت قبرستانى متروك در بيرون دروازه رى، در شمال شرقى شهر قم، در فاصله ميان امامزاده شاه سيد على و امامزاده شاهزاده احمد قرار دارد، شاهزاده احمد همان أبو احمد است، كه مردم قم هم اكنون او را از اولاد محمد حنفيّه مىدانند، و چون بقعه أبو احمد در حد فاصل ميان بقعه شاهزاده سيد على، و بقعه چهار امامزاده است، عامّه مردم آن را امامزاده ميانى مىنامند.
3) . يعنى قبه و گنبدى كه از آجر ساخته شده است.
مىكنند، دفن كردند (1)».
ابو القسم محمدى كويد، كه:
«بغير ازينها كه ياد كرديم، از محمديّه بقم و رى و قزوين، و ديكر از بلاد جبل، و بلاد مشرق، كسى ديكر نيست».
و من كه مصنّف اين كتابم، درين موضع ياد ميكنم تاريخ ولادت محمّد بن الحنفيه، و عدد فرزندان، و وقت وفات او، چنانج از ديكر فرزندان امير المؤمنين على عليه السّلم يادكردم (2):د.
1) . در فاصله يكصد مترى غرب بقعه شاه سيد على، بقعه ديگرى قرار دارد، كه صاحب «انوار المشعشعين: ج 2/ ص 61» احتمال مىدهد كه مدفون در آن بقعه همين أبو احمد عبيد اللّه محمدى بوده باشد. امروزه اين بقعه به يكى از نوادگان محمد ابن الحنفيّة نسبت داده شده است، ليكن در لوح كاشى قبر، سلسله نسب مذكور اين گونه آمده است: (هذا مرقد السيد المطهر أبو احمد بن محمد بن على بن عبد اللّه بن جعفر بن عبد اللّه بن جعفر بن محمد حنفيّه ابن امير المؤمنين و امام المتقين على بن أبى طالب عليهم السلام، في سنة 932) و در صورت درستى احتمال صاحب «انوار المشعشعين»، روشن مىگردد كه اين دو تن، و گروه ديگرى از اعقاب و منسوبين آنها، در اين روستاى پيرامون قم كهن، كه مالك آباد نام داشته سكونت داشتهاند، ليكن بنا بر نوشته دكتر مدرسى (تربت پاكان: ج 2/ ص 92) اين مقبره احتمالا از آن (أبو العباس احمد بن محمد بن حسين بن على بن امام زين العابدين عليه السلام بايد باشد، كه در درب على بن حسن علوى عريضى نزديك نهر سعد مدفون گرديد).
2) . مقصود فرزندان امير المؤمنين از حضرت فاطمه عليها السلام است، كه پيشتر از آنان به تفصيل ياد كرد.
[در ذكر ولادت محمد بن الحنفيّه (1)، و عدد فرزندان، و وقت وفات او]
نسبت او محمّد بن على بن أبى طالبست، معروف بمحمد [بن] حنفيّه، و ماذر او را من در فصل اوّل از اين باب ياد كردم.
محمد [بن] حنفيّه در سنه سبع عشر (2)بمدينه در وجود آمده است، و بروايتى سنه تسع عشر (3)، و امير المؤمنين علىّ، او را محمّد نام نهاد، و به أبى القسم كنيت كرد، و رسول خذا او را اجازت داده بود، و فرمود كه:
«اى على! اكر ترا پس از من پسرى آيد، او را بنام من نام كن، و بكنيت من كنيت نه» (4)
حديث شماره 2846، سير اعلام النبلاء: 4/ 114».
.و محمد [بن] حنفيه را پنج (5)پسر بوده است:
أبو هاشم عبد اللّه، و عون، و جعفر، و حمزه، و على.
و روايتست كه:
«جون امير المؤمنين على عليه السّلم، بصورت ازينجهان نهان مىشد، بامام حسن و حسين وصيّت فرمود كه، براذر خود را- محمّد [بن] حنفيّه- نيكو داريد، و بذو نيكخواه باشيد».
1) . در حاشيه «عمدة الطالب: ص 323» آمده است: (كان محمد بن الحنفيّه أحد رجال الدّهر في العلم و الزهد و العبادة و الشجاعة، و هو أفضل ولد على بن أبى طالب عليهما السلام بعد الحسن و الحسين عليهما السلام، و كانت وفاته سنة احدى و ثمانين من الهجرة، و له ستون سنة، و قيل: سبع و ستون سنة).
2) . در سال 17 هجرى.
3) . در سال 19 هجرى.
4) . نگاه كنيد به: «طبقات ابن سعد: 5/ 91، مسند أبو داود: حديث شماره 4967، مسند الترمذي:
5) . در «المجدى: ص 223، و عمدة الطالب: ص 323» تعداد فرزندان را 24 نفر دانسته، و نام 14 پسر را آورده است، و در «معالم أنساب الطالبيين: ص 251- 253 و در الفخرى: ص 167 و در الأصيلى: ص 324» تعداد آنان را 8 نفر آمده است، ليكن تمامى نسبشناسان بر اين اتفاق نظر دارند كه بسيارى از اين پسران عقب نداشته، و فرزندى از خود بجاى نگذاشتهاند، از اين رو ظاهرا گفته مصنّف تاريخ قم ناظر به پنج فرزندى است كه از آنان نسلى باقى مانده است.
پس حسن و حسين صحيفه (1)را كه درو آثار نبوّت و امامت بود بمحمّد دادند، و اين صحيفه (2)
موضوع اين صحيفه را ابن أبى الحديد شافعى معتزلى در «شرح نهج البلاغة: ج 7/ ص 148- 150» به نقل از كتاب الكامل نوشته مبرّد، و استاد خود نقيب أبو جعفر يحيى بن محمد بن أبى زيد علوى، و او از أبان بن عثمان، از جعفر بن محمد صادق عليه السلام به تفصيل آورده است، و به گفته نقيب امام صادق فرمود كه محمّد بن الحنفيّه تنها بر بخشى از آن صحيفه آگاهى يافت، و اين كه (لو اطّلعاه على أكثر منها هلك).
ابن الطقطقى حسينى (متوفاى سال 709 ه) در كتاب «الأصيلى: ص 323» نيز قضيه صحيفه را به سند خود از امام باقر عليه السلام روايت مىكند.
با محمّد [بن] حنفيّه بود، تا آنكاه كه بيمار شد. پس آن صحيفه بپسرش أبو هاشم داد، و چون هشام (3)بن عبد الملك [بن] مروان متهم (4)شد بامامت أبى هاشم (5)عبد اللّه بن محمد [بن] الحنفيّه.).1) . صحيفه: نوشته، كاغذ.
2) . به نوشته مؤرخين شيعه، پيامبر صلّى اللّه عليه و اله هنگام فوت، حوادث و وقايع مهمى كه در آينده رخ مىداد، و خود آن حضرت از راه علم غيب بدان آگاه بود، به امير المؤمنين عليه السلام منتقل نمود، و حضرت بخشهايى از آن را كه متعلق به خلافت بنى اميه و بنى العباس بود، در صحيفهاى نوشته بود، كه پس از شهادت به امام حسن و حسين عليهما السلام رسيد، و از آنان به محمد بن الحنفيّه، و پس از او به أبو هاشم، و از او به محمّد بن على بن عبد اللّه بن عباس (جدّ خلفاى بنى العباس) رسيد، ليكن اصل نوشته كه به (صحيفة الدوله) مشهور بود، و در جعبهاى از مس قرار داشت، پس از مرگ محمد بن على، به ابراهيم بن محمد بن على، مشهور به (ابراهيم الإمام) رسيد، و او در دوره خلافت مروان بن محمد، از بيم او آن را در زير درخت زيتونى در سرزمين شراة دفن نمود، و بعدها هرگز يافت نشد، ليكن در طى اين مدت بسيارى از بزرگان بنى العباس و بنى اميه و علويان از مضمون آن آگاه شده، و مىدانستند بزودى خلافت بنى اميه از ميان رفته و به بنى العباس مىرسد، از اين رو عباسيان و هاشميان تلويحا و تصريحا از اين خلافت سخن مىگفتند.
3) . در اصل: هاشم، كه خطاست، و هشام بن عبد الملك بن مروان از خلفاى تيره مروانى بنى اميه است، كه از سال 105 هجرى لغايت 125 خلافت كرد.
4) . كذا در اصل و در ديگر نسخهها، و صحيح آن (ظنين شد) است، يعنى براى هشام ظن آمد كه أبو هاشم دعوى امامت دارد، و احتمال دارد كه مترجم تاريخ قم به خطا كلمه (اتّهم) را كه در اصل عربى بوده، و به معناى متهم كرده است، به (متهم شد) ترجمه نموده.
5) . به گفته تبارشناسان محمد بن الحنفيّه دو فرزند به نامهاى عبد اللّه داشته است: عبد اللّه الأكبر، و عبد اللّه الأصغر، دومى بدون فرزند و عقب از دنيا رفته است، اما عبد اللّه الأكبر مكنّى به أبو هاشم است، كه عمرى نسّابه در «المجدى: ص 224» درباره او مىگويد: (هو امام الكيسانيّه، و يكّنى أبا هاشم، و عنه انتقلت البيعة الى بنى العباس، سمّه سليمان بن عبد الملك في لبن، و كان و سيما، جميلا، حسن الفضل، قبره بالحميمة من بلد الشام، امّه امّ ولد تسمى نائلة، و ولد عدة بنين و بنات، منهنّ: ريطة بنت أبى هاشم أمها نوفليه، تزوجها زيد بن زين العابدين عليه السلام فأولدها يحيى بن زيد، قتيل الجوزجان).
پس ابو هاشم را بند بر نهاد و محبوس (1)كرد، و پس از مدتى او را از بند خلاص داد.
أبو هاشم از نزديك پسر (2)عبد الملك [بن] مروان بحميمه (3)رفت- كه منزل و مقام على (4)
نگاه كنيد به: «شرح نهج البلاغة: ج 7/ ص 224، سير اعلام النبلاء: 5/ 252 و 284».
بن عبد اللّه بن عباس بود- و آنجا بيمار (5)شد. و چون او را وفات نزديك رسيد،د.1) . زندانى.
2) . مقصود هشام فرزند عبد الملك بن مروان است.
3) . در اصل و تمامى نسخهها، اين كلمه (خيمه) ضبط شده است كه خطاست، و صحيح آن (حميمه) مىباشد، ياقوت حموى در معجم البلدان مىگويد: (الشّراة: صقع بالشام بين المدينة و دمشق، و من بعض نواحيه القرية المعروفة بالحميمة، كان يسكنها ولد على بن عبد اللّه بن عباس في ايام بنى مروان). حميمه روستايى است در شمال غرب عربستان و در جنوب اردن كنونى، و در 75 كيلومترى سمت راست مسير معان- بندر عقبه، كه امروزه بخشى از خاك كشور اردن هاشمى مىباشد.
4) . على بن عبد اللّه بن عباس بن عبد المطلب، أبو محمد هاشمى مدنى، او نواده عباس عموى پيامبر، و فرزند عبد اللّه بن عباس عموزاده پيامبر، و نياى خلفاى بنى العباس است، در سال 40 هجرى بدنيا آمد، ابو العباس المبرّد در كتاب الكامل مىگويد: عبد اللّه فرزندش را پس از ولادت به خدمت على عليه السلام آورد، و آن حضرت پس از تحنيك و دعا، نام و كنيه خود را برو گذارد، و سپس نوزاد را به عبد اللّه بازگردانيد، و فرمود: (خذ اليك أبا الأملاك) بگير پدر پادشاهان را. بعدها معاويه از روى دشمنى با على عليه السلام كنيه او را به (أبو محمد) تغيير داد. على ابن عبد اللّه از راه أبو هاشم از محتوى صحيفه آگاهى يافت، از اين رو همواره فرزندان و علويان و طرفدارانش را به قيام، و گرفتن خلافت از بنى اميّه ترغيب مىكرد، از اين رو هشام بن عبد الملك او را به روستاى حميمه تبعيد نمود، و در همانجا در سال 118 هجرى درگذشت.
5) . بنا به گفته عمرى نسّابه در «المجدى: ص 224»: أبو هاشم توسط سليمان بن عبد الملك مسموم گرديد.
وصيّت كرد بمحمّد بن على بن عبد اللّه بن عبّاس، و اين صحيفه را بدو داد (1).
و او را بحميمه (2)وفات رسيد، و او را هم آنجا دفن كردند.
و محمّد بن على بن عبد اللّه، در آن صحيفه يافت ذكر كسى (3)از فرزندان او كه خليفه خواست بود، و ذكر آنكسانى كه در باب خلافت مجدّ و معين (4)ايشان باشند.
پس محمد بن على بن عبد اللّه در أمر خلافت شروع كرد، تا پس ازو پسرش (5)خلافت بيافت، و دعوىء خلافت كرد، چنانك در كتاب عبّاسى (6)واضح و مذكور است.
و پيوسته طآيفه از شيعت (7)كه ايشانرا كيسانيّه (8)
163، شرح نهج البلاغة مدائنى: ج 9/ 78، الفرق بين الفرق: 26 و 34، مقالات الإسلاميين: 89، فرق الشيعة نوبختى: 23».
ميخوانند، به امامت محمد [بن]».1) . ابن أبى الحديد شافعى معتزلى در «شرح نهج البلاغة: ج 7/ ص 150» آورده است: (فلما حضرته (يعنى أبو هاشم) الوفاة، عقيب انصرافه من عند الوليد بن عبد الملك، مرّ بالشراة؛ و هو مريض و محمد بن على بها، فدفع اليه كتبه، و جعله وصيّه، و أمر الشيعة بالإختلاف اليه).
2) . در اصل: بجميمه، و در چاپى: بخيمه.
3) . در «انوار المشعشعين: 2/ 49»: كسانى كه.
4) . مجدّ: كوشا. معين: ياور.
5) . او أبو العباس، عبد اللّه بن محمد بن على بن عبد اللّه بن العباس، مشهور به (سفّاح) است، كه در شب جمعه سيزدهم ربيع الآخر سال 132 هجرى به عنوان نخستين خليفه عباسى در مسجد جامع كوفه خطبه خواند، و به مدت 4 سال و 9 ماه خليفه بود، و در شهر انبار در سال 136 هجرى درگذشت.
6) . مقصود كتاب (أخبار الدولة العباسيّة) نوشته ابن سمكه است، كه پيشتر درباره آن سخن رفت.
7) . يعنى شيعيان.
8) . كيسانيّه نام يكى از نخستين فرقههاى اسلامى است، كه در نيمه دوم قرن نخست هجرى به وجود آمده، و به گفته مورخين پيروان آن بر اين اعتقاد بودند كه پس از امير المؤمنين سه فرزند او حسن و حسين عليهما السلام و محمد بن الحنفيّه امامند، و سومين آنان همان مهدى موعودى است كه در آخر زمان قيام خواهد كرد، از اين رو گفته مىشود بر اين اعتقاد بودند كه محمد زنده است، و در كوه رضوى غايبانه بسر مىبرد. درباره شخصيت كيسان هم اختلاف نظر است، گروهى آن را نام مختار بن أبى عبيد ثقفى مىدانند، و ديگران آن را نام يكى از موالى امير المؤمنين دانستهاند، كه از نزديكان و صاحبان سرّ مختار بوده است، و در برخى روايات آن را نام أبا عمرة شهربان (صاحب شرطه) مختار دانسته است. نام كيسانيه همواره با مختاريّه همراه بوده است، و نزد مورخين شيعه و سنى مختار متهم نخست در فراهمآوردن و ترويج اين مذهب بشمار مىرود، و بر طبق روش معمول نزد نويسندگان سنى كتابهاى «ملل و نحل» در معرفى مذاهب غير سنى، مجموعهاى از اعتقادات عجيب و غريب به اين مذهب نسبت داده شده، و سپس براى آنها دوازده فرقه با نامهاى گوناگون ساخته شده است. لازم به يادآورى است كه به نوشته سيرهنگاران محمد بن الحنفيّه شخصيتى بزرگوار، و آگاه به حقيقت شريعت، و بدور از اين نسبتها بوده، و همواره مورد احترام دو برادر معصوم خود و فرزندان آنان و شيعيان بوده است. نگاه كنيد به: «بحار الأنوار: 45/ 345، المقالات و الفرق:
حنفيّه قآئلاند، و دعوى مىكنند كه محمّد [بن] حنفيّه در كوه رضوى (1)است بمدينه.
و كثيّر عزّه (2)
برئت الى الإله من ابن أروىو من دين الخوارج أجمعينا
و من عمر برئت و من عتيقغداة دعى أمير المؤمنينا ابن أروى يعنى عثمان بن عفّان، و عتيق نام أبو بكر است.
شاعر ازين طآئفه بوده است، و درين مقوله و اعتقاد، اين نظمت.1) . كوهى است بزرگ به رنگ نزديك به قرمز، در سمت راست دشت ينبع (در شمال مدينه)، و در شمال شرقى شهر (ينبع البحر) كه در نزديكى درياى سرخ واقع است. نگاه كنيد به: «المعالم الاثيرة فى السنة و السيرة: 128».
2) . كثيّر بن عبد الرحمن بن الأسود بن عامر خزاعى، ملقّب به (كثيّر عزة) برگرفته از نام معشوقهاش عزّة بنت حميل. او شاعرى عاشقپيشه بود، در مدينه بدنيا آمد، ولى بيشتر عمر خود را در مصر گذرانيد، چهرهاى زشت، و قدى بسيار كوتاه داشت، چيرگى او در سرودن شعر او را مشهور نمود، تا آنجا كه مرزبانى او را شاعر حجازيان در دوران اسلامى، و ابن اسحاق او را برترين شعراى اسلام دانستهاند. او از دوستداران اهل البيت عليهم السلام و بر مذهب شيعه بود، و گفته مىشود از پيروان كيسانيه بوده است، از اين رو بر طبق معمول مؤرخين و شرح حال نگاران سنى، اعتقادات عجيب و غريب، همچون قول به تناسخ و حلول و پيامبرى بدو نسبت دادهاند. وى در سال 105 يا 107 هجرى در دوران خلافت يزيد بن عبد الملك در مدينه درگذشت، و امام باقر عليه السلام در تشييع او شركت فرمود. بغدادى در «خزانة الادب: ج 5/ 224» مىگويد: لحظاتى پيش از مرگ اين دو بيت را سرود و جان بجان آفرين تسليم كرد:
كفته است (1):
شعر
الا إنّ الائمّة من قريشولاة الامر اربعة سواء
علىّ و الثلّثة من بنيههم اسباطنا و الاوصياء (2)
فسبط سبط ايمان و برّو سبط قد حوته (3)كربلاء
و سبط لا يذوق الموت حتّىيقود الجيش يقدمه اللّواء (4)
و سبط لا تراه العين حتّىيقود الخيل يقد مها اللّواء
1) . نگاه كنيد به: «بحار الانوار: ج 42/ ص 78 به نقل از اكمال الدين شيخ صدوق. و در الأغانى: 9/ 14- 15»، ليكن أبو الفرج اصفهانى در «الاغانى: 7/ 245» همين ابيات را به سند خود از حسن بن محمد بن جمهور قمّى، از ابو داود المسترق، به سيد حميرى نسبت داده است.
2) . در الأغانى: 9/ 14: هم الاسباط ليس بهم خفاء.
3) . در الأغانى: 9/ 14: غيّبته.
4) . ضبط اين بيت در «الأغانى: 9/ 15» اين گونه آمده است:
5) . در اصل: تغيب.
6) . در الأغانى: 9/ 15: عنهم.
و سيد (1)[اسماعيل بن] محمد بن يزيد بن ربيعه بن مفرّع الحميرى (2)
او در سال 173 هجرى در سالهاى آغازين خلافت هارون الرشيد در بغداد درگذشت. از برخى از معصومين عليهم السلام رواياتى در مدح او آمده است. ابو الفرج اصفهانى در «الاغانى» به تفصيل درباره زندگى و اشعار او نوشته است.
، هم ازين طآئفه بوده است، و درين مذهب و اعتقاد اين نظم كفته است (3):شعر
يا شعب رضوى انّ فيك لطيّبامن آل احمد طاهرا معمودا
هجر الأنيس و حلّ ظلّا باردافيه يراعى أنمرا و اسودا و همچنين كفته است:
شعر
لو غاب عنّا عمر نوح ايقنتمنّا النّفوس بانّه سيئوب (4)و سيّد [اسماعيل] بن محمّد، همه اوقات درين باب غلو كردى، تا آنكاه كه بصحبتن.
1) . سيّد لقب اسماعيل بن محمد حميرى است.
2) . أبو هاشم، اسماعيل بن محمد، ملقّب به (سيد حميرى) يكى از مشهورترين شاعران و اديبان عرب، او را با اوصافى همچون: عالم، محدّث، ثقة، جليل القدر، فصيح، بليغ ستودهاند، و سنيان او را بخاطر طعنه بر منافقين و خلفاى جور نكوهش كردهاند. و به گفته ابو الفرج اصفهانى وى يكى از سه تن شاعرى است كه بيشترين شعر را در دوره جاهلى و اسلام سرودهاند. و بيشتر سرودههاى او در مدح خاندان پيامبر و امير المؤمنين، و طعن و نفرين بر دشمنان آنان، و بويژه غاصبين خلافت بوده است. وى در سال 105 هجرى در بصره در خانوادهاى خارجىمذهب زاده شد، و در ميانسالى به مذهب كيسانى گرويد، ليكن بعدها بر اثر ديدار با امام صادق عليه السلام به مذهب حقّ توفيق يافت، نزديك به 40 سال با خلفاى بنى العباس ارتباط داشت، و در مدح آنان قصيدههاى فراوانى سرود، و از جوايز آنان بهرهمند بود.
3) . المقالات و الفرق: 36، بحار الانوار: ج 42/ ص 78.
4) . همان.
جعفر بن محمّد صادق رسيد، و در صادق علامات امامت مشاهده كرد، و از دو صفحه روىء مبارك او، دلالت وصيّت (1)مطالعه نمود. و از صادق عليه السّلم سؤال كرد در باب غيبت (2).
صادق فرمود: غيبت حقّ است، وليكن اين غيبت واقع شود بامام دوازدهم، قائم آل محمّد عليه السّلم. و سيّد را خبر داد بوفات محمّد [بن] حنفيّه، و آنك پذرش محمّد باقر، در وقت دفنكردن محمّد [بن] حنفيّه بر سر قبر او حاضر بوده است (3).
جون سيّد اين خبر و روايت از صادق عليه السّلم بشنيد، از آن مقالت (4)بازكرديد، و از آن اعتقاد كه داشت استغفار نمود، و پشيمان شد، و بامامت صادق عليه السّلم اعتقاد بست.
و در اين باب قصيده انشاد (5)كرد، كه اول آن اين بيت است:
تجعفرت باسم اللّه و اللّه اكبرو ايقنت أنّ اللّه يعفو و يغفر (6)و در كتاب عبّاسى مسطور است، كه:
«فرزندان عبّاس (7)همه اوقات قآئل بودهاند بامامت محمّد [بن] حنفيّه، و او را امامه.
1) . مقصود وصايت و امامت است.
2) . علت اين سؤال به جهت اعتقاد كيسانيّه بود به غايبشدن محمد بن الحنفيّة، و ظهور او در آخر الزمان، و اين كه او همان مهدى موعودى است كه در آخر الزمان ظهور خواهد نمود، و جهان را عدل و داد خواهد بخشيد.
3) . نگاه كنيد به: «بحار الانوار: ج 42/ ص 79 به نقل از اكمال الدين شيخ صدوق».
4) . مقالت: اعتقاد و گفتار.
5) . در اصل و ديگر نسخهها: انشا.
6) . الاغانى: 7/ 231، المقالات و الفرق: 37.
7) . مقصود فرزندان عبد اللّه بن عباس بن عبد المطّلب است، كه به خلافت رسيدند، نه ديگر برادران عبد اللّه.
ميدانستند؛ تا بروزكار محمّد (1)مهدىء (2)بن منصور. پس محمّد مهدىء بن منصور ايشان را بر آن داشت كه تا بامامت عبّاس (3)معتقد شوند، و عبّاس را امام كرفتند، و امام دانستند.
و بعد ازو عبد اللّه [بن] عبّاس، و بعد ازو علىّ بن عبد اللّه، و بعد ازو محمّد بن على، و بعد ازو ابراهيم (4)بن محمّد، پس سفّاح (5)را، پس منصور (6)را، و بعد ازو مهدى. پس همچنان كشيده شد در فرزندان او، يكى را پس از آن ديكر امام مىدانستند.
و جون مختار بن [أبى] عبيد ثقفى، بكوفه اظهار آن مىنمود كه من بيعت از برآىء محمّد [بن] حنفيّه مىستانم (7)، و حال (8)آن بود كه [عبد اللّه بن الزبير] عبد اللّه بن العباس (9)،ت.
1) . او محمد ملقّب به مهدى عباسى، فرزند عبد اللّه منصور عباسى، سومين خليفه عباسى، كه از 6 ذى حجّه سال 158 هجرى، تا 23 محرم سال 167 هجرى خلافت كرد.
2) . در اصل: محمد مهدى عليه السّلم آمده كه ظاهرا خطاى ناسخ است، كه مهدى را لقب امام زمان فرض كرده است.
3) . عباس بن عبد المطلب عموى پيامبر صلّى اللّه عليه و اله است.
4) . مشهور به ابراهيم الامام، كه به دست مروان بن محمد (آخرين خليفه اموى) به هلاكت رسيد.
5) . او ابو العباس، عبد اللّه بن محمد بن على بن عبد اللّه بن عباس، مشهور به سفّاح (- خونريز)، نخستين خليفه عباسى، كه در 13 ربيع الآخر سال 132 هجرى در كوفه از مردم بيعت گرفت، و در 12 ذى حجّه سال 136 هجرى در انبار درگذشت.
6) . أبو جعفر، عبد اللّه بن محمد بن على بن عبد اللّه بن عباس، ملقّب به منصور، دومين خليفه عباسى، كه پس از مرگ برادرش أبو العباس سفّاح خليفه گرديد و در 6 ذى حجّه سال 158 هجرى، در نزديكى مكّه به هلاكت رسيد.
7) . نگاه كنيد به: «تاريخ طبرى: حوادث روزهاى پايانى سال 64 هجرى، و الكامل في التاريخ حوادث سال 66 هجرى».
8) . يعنى در همان حال، عبد اللّه بن الزبير، گروهى از بزرگان علوى را در اتاقك چاه زمزم، در مسجد الحرام به جهت گرفتن بيعت زندانى نموده بود، و آنان را در صورت امتناع به مرگ تهديد مىكرد.
9) . در اصل و ديگر نسخهها (عبيد اللّه) ضبط شده، كه نادرست است.
و على بن الحسين (1)، و حسن بن الحسن بن علىّ (2)[را]، در حجره زمزم (3)بازداشته بود؛ زيرا كه ايشان از بيعت وى امتناع مىنمودند. و عبد اللّه (4)بن زبير سوكند خورده بود، كه اكر ايشان در مدّتى كه عبد (5)اللّه نام نهاده (6)، و تعيين كرده، بيعت نكنند، [آنان را بسوزاند و بكشد، پس محمد بن حنفيّه مختار را از حال خود و همراهانش] آكاهى داد، و لشكر و مالى جند [بمكّه] (7)مختار (8)فرستاد، و ابن الزّبير از مقاومت آن لشكر عاجز شد. پس از آن لشكر؛ عبد اللّه عبّاس، و على بن الحسين، و حسن بن الحسن بن على، كه در بند بودند، بيرون آوردند. (9)
(ذكر حال ابن الحنفيّه مع ابن الزبير، و سير الجيش من الكوفة) به تفصيل آورده است، ليكن در گزارش او بجز از محمّد بن الحنفيّه از سه تن ديگر كه تاريخ قم نام آنها را آورده است ياد نمىكند، و مىگويد: (فلما استولى المختار على الكوفة، و صارت الشيعة تدعو لابن الحنفيّه، خاف ابن الزبير أن يتداعى الناس الى الرضا به، فالّح عليه و على أصحابه في البيعة له، فحبسهم بزمزم، و توعّدهم بالقتل و الإحراق، و اعطاء اللّه عهدا إن لم يبايعوا أن ينفذ فيهم ما توعّدهم به، و ضرب لهم في ذلك أجلا. فأشار بعض من كان مع ابن الحنفيّه عليه أن بيعت الى المختار يعلمه حالهم، فكتب الى المختار بذلك و طلب منه النجدة .... فوجّه أبا عبد اللّه الجدلى، و ظبيان بن عمارة- و بعث معه لابن الحنفيّه أربعمائة ألف درهم- و أبا المعمّر و هانىء بن قيس، و عمير بن طارق، و يونس بن عمران. فوصل أبو عبد اللّه الجدلى الى ذات عرق، فأقام بها فبلغوا مائة و خمسين رجلا، فسار بهم حتى دخلوا المسجد الحرام و معهم الرايات، ينادون: يا لثارات الحسين. حتى انتهوا الى زمزم، و قد أعدّ ابن الزبير الحطب ليحرقهم، فكسروا الباب و دخلوا على ابن الحنفيّه). همچنين نگاه كنيد به شرح اين واقعه به روايتى ديگر از ذهبى در «سير اعلام النبلاء: ج 4/ ص 117».
».1) . امام زين العابدين عليه السلام.
2) . مشهور به حسن مثنّى كه داماد امام حسين عليه السلام بود.
3) . از ديرباز تا اواخر قرن سيزده هجرى، بر روى چاه زمزم جايگاه و اتاقى قرار داشت، كه در آن وسائل بيرونكشيدن آب از چاه زمزم بود. اين جايگاه در سال 1370 هجرى، همزمان با توسعه مسجد الحرام از ميان رفت.
4) . در اصل و ديگر نسخهها: (عبيد اللّه) ضبط شده است كه خطاست.
5) . همان.
6) . يعنى مهلتى كه تعيين كرده و معين نموده است.
7) . افزوده از «انوار المشعشعين: 2/ 51».
8) . در اصل و ديگر نسخهها: بمختار.
9) . اين واقعه را ابن الأثير در «الكامل فى التاريخ: 4/ 249» در حوادث سال 66 هجرى با عنوان:
پس محمّد [بن حنفيّة ابن على بن] (1)أبى طالب پيوسته بمكّه، و ابن عبّاس بطائف (2)، و على بن الحسين، و حسن بن حسن بمدينه [بودند].
و جون حجّاج بن يوسف، ابن الزبير را بمكّه محاصره كرد (3)، بمحمّد [بن] حنفيّه ازو زحمتى (4)برسيد (5)، و بذان شكايت كرد با عبد الملك بن مروان. پس عبد الملك بن مروان نامه نوشت [به حجّاج بمكّه] (6)، از شكايتكردن محمّد بن حنفيه ازو.ت.
1) . در اصل و ديگر نسخهها: محمد أشعث، كه خطاست.
2) . شهر طائف از شهرهاى مهم منطقه حجاز عربستان، كه در 80 كيلومترى جنوب شرقى مكه واقع است.
3) . عبد الملك بن مروان در سال 71 هجرى مصعب بن الزبير (برادر عبد اللّه بن الزبير و والى عراق از سوى او) را در جنگ سختى كه در نزديكى (نهر دجيل) در منطقه (دير جاثليق) در شمال بغداد كنونى رخ داد شكست داد، و او را به قتل رسانيد، و بر عراق مسلط شد، آنگاه در سال 73 هجرى حجّاج بن يوسف ثقفى را بهمراه چند هزار نفر از سربازان شام براى جنگ با عبد اللّه بن الزبير گسيل داشت. نگاه كنيد به: «تاريخ طبرى، و الكامل فى التاريخ، حوادث سالهاى 71 تا 73 هجرى».
4) . زحمت: سختى و فشار.
5) . نگاه كنيد به: «بحار الانوار: ج 42/ ص 106 به نقل از التوحيد شيخ صدوق، و ذهبى در سير اعلام النبلاء: ج 4/ 127» به تفصيل در اين باره سخن گفته، و متن نامه عبد الملك به حجّاج را آورده است.
6) . در اصل و ديگر نسخهها آمده است: (نامه نوشته بمختار بكوفه) كه نادرست است، زيرا مختار در سال 67 يا 68 (به روايت واقدى) كشته شد، و اين واقعه در سال 73 هجرى، پس از كشتهشدن عبد اللّه بن الزبير بدست حجّاج در مكه رخ داد. علاوه بر اين اصل اين واقعه را ذهبى در «سير اعلام النبلاء: 4/ 127» به نقل از واقدى آورده است.
و همچنين: هر بجند وقت احوال برو مىكرديد، تا آنكاه كه بمدينه در ربيع الأول، سنه احدى و ثمانين هجريّه وفات يافت (1)».
و در تاريخ شيعت (2): سنه أربع و ثمانين.
و محمد حنفيّه را شصت و پنج سال بوده است، رحمة اللّه عليه.ت.
1) . علامه مجلسى در «بحار الانوار: 42/ 81» به نقل از اكمال الدين شيخ صدوق بسند او از امام صادق عليه السلام، سال وفات را 84 هجرى دانسته است. اما ذهبى در «سير اعلام النبلاء: 4/ 128» وفات محمد بن الحنفيّه را به نقل از أبو نعيم سال 80 هجرى، و به نقل از واقدى از فرزندش عبد اللّه بن محمد بن الحنفيّه، محرّم سال 81 هجرى در مدينه دانسته است.
2) . اين نام ظاهرا از آن كتاب معيّنى به اين نام نمىباشد، بلكه مقصود كتابهاى تاريخى شيعيان است كه در آن سال وفات امامان معصوم عليهم السلام و فرزندانشان آمده است.
ديكر ساداتى كه بقم آمدند عمريّهاند، فرزندان (1)عمر (2)
كنيه او أبو القاسم يا أبو حفص است، و او آخرين فرزند امير المؤمنين عليه السلام است، مادر او امّ حبيب بنت عباد بن ربيعه است، كه از يمامه يا عين التمر به اسارت گرفته شد، و زنى پاكدامن و سخنور و گشادهدست بود. عمر از همراهى برادرش امام حسين عليه السلام به كربلا سر باز زد، ليكن بعدها با عبد اللّه بن الزبير بيعت كرد، و پس از مرگ او با حجاج بيعت كرد، او در سن 77 سالگى درگذشت، و درباره علت وفات او اختلاف كردهاند.
بن على بن أبى طالب:أبو عبد اللّه العمرى: ذكر نسب او نكردهاند، و او بكميدان فرود آمده است. مردى بس پرهيزكار و فاضل بوده است، و بكميدان (3)وفات يافته است.
ديكر از فرزندان عمر بن على ...... (4)بقم: دو زن بودهاند، و اللّه أعلم.
و همچنين: بعضى از فرزندان أبو طالب، و فرزندان جعفر [بن] أبى (5)طالب بقم
1) . در نسخه چاپى: از فرزندان.
2) . اين عمر را «عمر الأطرف» گويند، به جهت امتياز او از «عمر الأشرف» ابن على بن الحسين زين العابدين عليه السلام و اين يكى را أشرف گويند به جهت منتهىشدن نسبتش از سوى پدر و مادر به حضرت زهرا عليها السلام. ابن عنبه در «عمدة الطالب: ص 331» درباره عمر الأطرف مىگويد:
3) . كميدان كه روستا و خاستگاه كهن قم بوده است، امروزه در قسمتى از محدوده شمال قم قرار دارد، و احتمالا زمينهاى مشهور به خاكفرج و قبرستان وادى السلام و محدودههاى پيرامون آن در سمت غرب رودخانه قم تا نزديكى بقعه مشهور به صفورا و شاهزاده احمد بن محمد تا ميدان ترهبار را شامل مىشده است، و پيشتر به تفصيل درباره موقعيت جغرافيايى آن سخن رفت.
4) . در اصل: بياض.
5) . در اصل: أبو.
بودهاند، نام ايشان ........... (1)
و بآبه دو شخص ديكر بودهاند، و بكاشان نيز بودهاند.
تمام شد ذكر انساب و أخبار علويّه كه بقم بودهاند.ض.
1) . در اصل: بياض.
و همچنين بعضى از فرزندان [عقيل بن] أبى طالب، و فرزندان جعفر [بن] أبى طالب بقم بودهاند.
راوى كويد كه: حسين بن احمد بن حمزه بن قاسم [بن اسحاق] (1)بن عبد اللّه (2)ابن جعفر بن أبى طالب بقم آمد.
و [أبو] عبد اللّه (3)محمّد بن على جعفرى (4)روايت كند، كه:
جدّ او الحسين بن احمد، و احمد بن علىّ الشجرى (5)، و مردى از فرزندان عقيل
1) . نگاه كنيد به «عمدة الطالب: ص 41- 42»، در حاشيه نسخه مصحح آية اللّه شبيرى آمده است: (ظاهرا در كتاب سقط شده و صحيح آن: قاسم بن اسحق بن عبد اللّه بن جعفر است، و حسين بن احمد بن حمزة در «عمدة الطالب ص 27 س 7» مذكور است. و نواده او محمد بن على بن الحسين در «انساب ابو الحسن شريف ص 36 س 6» نسخه خطى اينجانب ذكر گرديده).
2) . در نسخه اصل و چاپى (عبيد اللّه) ضبط شده كه خطاست، زيرا جعفر بن أبى طالب هرگز فرزندى به نام عبيد اللّه نداشته، بلكه سه فرزند با نامهاى: عبد اللّه، عبد اللّه الأصغر، عبد اللّه الأكبر الجواد داشته است، كه اين آخرى شوهر حضرت زينب عليها السلام و پدر قاسم مىباشد.
3) . در اصل و ديگر نسخهها (عبد اللّه بن) ضبط شده است، كه ظاهرا تصحيف بوده باشد، و صحيح آن أبو عبد اللّه است كه كنيه محمد مىباشد، و او نواده حسين بن احمد بن حمزه بن قاسم بن اسحاق بن عبد اللّه بن جعفر است، كه درباره هجرت جدش به قم روايت مىكند، و در حاشيه نسخه مصحح آية اللّه شبيرى نيز به اين تصحيف اشاره شده است.
4) . جعفرى لقب تبار جعفر بن أبى طالب عليهما السلام است.
5) . در اصل و تمامى نسخهها: على بن أحمد ضبط شده، كه به احتمال قوى در اين نام تصحيف و تقديم و تأخيرى رخ داده است، و ضبط صحيح اين نام احمد بن على الشجرى است (چنانكه بدين تصحيف در حاشيه نسخه آية اللّه شبيرى اشاره شده است)، و او ظاهرا همانى است كه مصنف نسب او را پيشتر در فصل متعلق به (در ذكر سادات شجريّه) اين گونه آورده است: أبو على، احمد بن على بن محمد بن على بن عمر بن على بن الحسين بن على بن أبى طالب.
ابو طالب (1)بقم آمدند، در وقتى كه ليلىء بن نعمان ديلمى (2)و صاحب خوراسان (3)
حوادث سال 309 ه) آورده است. همچنين نگاه كنيد به: «اخبار ائمة الزيديّه: 25، 26 و 44، 46».
بنيسابور بهم رسيدند، در سنه تسع/ عشر/ و ثلثمائه (4)تسع و ثلثمائه است، چنانكه در تمامى منابع آمده است. نگاه كنيد به: «الكامل في التاريخ حوادث سال 309 ه، اخبار ائمة الزيديّه: ص 46».
هجريّه. و جدّ او الحسين بن احمد با على ابن احمد (5)شجرى بقم ساكن ببودند، و مقام كردند، و تأهل (6)ساختند (7). و عقيلى (8)بطرف وروجرد (9)رفت، و آنجا متوطن شد.د.1) . يعنى عقيل بن أبى طالب عليهما السلام.
2) . او أبو جعفر، ليلى بن نعمان ديلمى شاهى از جنگاوران شجاع، و فرماندهان امام الناصر للحق زيدى (حاكم دولت علويان در طبرستان) است، كه پيشتر شرح حال او گذشت.
3) . مقصود لشكريان صاحب خراسان سعيد نصر است، كه لشكرى از بخارا به فرماندهى حمويه ابن على براى جنگ ليلى فرستاد. وقايع اين جنگ را ابن الاثير در (الكامل في التاريخ:
4) . در اصل و ديگر نسخهها: تسع عشر و ثلثمائه (يعنى 319 ه) كه خطاست، و صحيح آن:
5) . در اصل و تمامى نسخهها: على بن أحمد ضبط شده، كه به احتمال قوى در اين نام تصحيف و تقديم و تأخيرى رخ داده است، و ضبط صحيح اين نام احمد بن على الشجرى است (چنانكه بدين تصحيف در حاشيه نسخه آية اللّه شبيرى اشاره شده است)، و او ظاهرا همانى است كه مصنف نسب او را پيشتر در فصل متعلق به (در ذكر سادات شجريّه) اين گونه آورده است: أبو على، احمد بن على بن محمد بن على بن عمر بن على بن الحسين بن على بن أبى طالب.
6) . تأهّلساختن: ازدواجكردن.
7) . مصنّف پيشتر در بخش (در ذكر سادات شجريّه) آورده است، كه اين شجرى در سال 310 ه به قم آمد، و دختر عبد اللّه بن حمّاد بن نضّر بن عامر اشعرى را بخواست، و از او هفت پسر و پنج دختر آورد. و او نقابت علويان در قم را به عهده داشت، و پس از وفات در مقبره بابلان دفن شد.
8) . يعنى آن مرد از فرزندان عقيل بن أبى طالب.
9) . وروجرد/ ويروگرد، همان شهر بروجرد كنونى است، كه در 250 كيلومترى جنوب غربى قم قرار دارد.
و از حسين بن احمد بقم: [احمد] (1)
(شايد جاى بياض (احمد) باشد كه در «عمدة الطالب ص 27 س 3» نوشته شده).
و على در وجود آمدند.و از على بن الحسين: أبو عبد اللّه محمّد، و ...... (2)در وجود آمدند.
و أبو عبد اللّه محمّد بن على جعفرى، جوانى عاقل، و لطيف طبع، و قناعت كار بوده است، و در سنه سبع و سبعين و ثلثمائه (3)بقم وفات يافته است.
و از محمّد بن على جعفرى: [........] ........ (4)در وجود آمدند. و جدّ پذر او حمزه بن القاسم، در وقتى كه محمّد بن جعفر صادق خروج كرد (5)، در ايام (6)خلافت مأمون، با محمد [ابن] جعفر بود، و محمد بن جعفر با لشكرى چند، او را در ماه ربيع الأخر، سنه مائتين (7)هجريه به ينبع (8)فرستاد. پس حمزه عاملى را از عمّال هرون [بن] مسيب- اميرد.
1) . در اصل و ديگر نسخهها بياض است، و در حاشيه نسخه مصحح آية اللّه شبيرى آمده است:
2) . در اصل: بياض.
3) . سال 377 هجرى.
4) . در اصل و ديگر نسخهها بياض است به مقدار نيم سطر، و در نسخه مصحح آية اللّه شبيرى آمده است: (موضع بياض شايد (اسحاق) باشد كه در انساب ابو الحسن شريف ذكر شده است).
5) . به نوشته طبرى (در حوادث سال 200 ه) پس از كشتهشدن أبو السرايا در عراق، و بازگشت قدرت در آنجا به عباسيان، گروهى از بنى الحسن در مكّه به نزد محمد بن جعفر الصادق عليه السلام- كه پيرمردى محبوب و محترم و زاهد بود- آمده و او را به اعلان خلافت واداشتند، و از مردم مكه و پيرامون آن براى او بيعت ستاندند، ليكن پس از رسيدن اسحاق بن موسى بن عيسى عباسى، از خلافت دست كشيد، و امان طلبيد و به سمت جدّة رفت.
6) . دوران.
7) . سال 200 هجرى.
8) . نام ينبع (به فتح ياء و سكون نون و ضمّ باء) در منابع كهن اشاره به دشت حاصلخيزى است در شمال غرب مدينه، كه به (ينبع النخل) نيز شهرت دارد، بعدها ينبع ديگرى در ساحل درياى سرخ در همان سمت به وجود آمد، كه به (ينبع البحر) شهرت يافت، و امروزه يكى از بندرها و شهرهاى مهم عربستان مىباشد.
مدينه (1). نگاه كنيد به: «تاريخ طبرى: حوادث سال 200 هجرى».(2)- نام او عبد اللّه بن سميدع باصحابش بكرفت، و پيش محمّد بن جعفر فرستاد، محمد بن جعفر ايشانرا بكشت (2).
*** تمام شد ذكر آنكسانى كه بقم و نواحىء قم بودهاند از طالبيّه، بر وجهى كه من از مشآئخ علويّه، و از أبو علىء بن الحسن بن نصر، و از على بن موسى اوسته، و غير ايشان شنيدهام، و ايشان مرا روايت كردهاند، بتوفيق اللّه تعالى، و حسن تيسيره.».
باب چهارم «در ذكر آمدن عرب آل مالك (1)بن عامر الأشعرى (2)
مشهورترين فرد از اين خاندان عبد اللّه بن قيس (مشهور به أبو موسى اشعرى) است، كه به جبهه خلفا پيوست، و در دوره خلافت عمر بن الخطاب فرماندهى لشكريانى را به عهده داشت كه رى و قم و اصفهان و شوش را فتح كرد، و بعدها قاضى كوفه گرديد، و در دوره خلافت امير المؤمنين عليه السلام به مخالف با ايشان برخواست، و از جنگ جمل و صفين دورى جست، و مردم را از شركت در آن نهى كرد، و عاقبت حكميت را عهدهدار شد، و با نيرنگ عمرو بن العاص أمير المؤمنين عليه السلام را از خلافت عزل، و معاويه را به خلافت برگزيد، ليكن از سوى ديگر گروهى ديگر از عموزادگان او به حمايت امير المؤمنين برخواستند، و از ياران ايشان گرديده، و بعدها مورد تعقيب و اذيت و آزار واليان كوفه قرار گرفته، و عاقبت به سمت قم گريخته، و در آنجا سكونت گزيدند. اما مالك بن عامر سر سلسله يكى از تيرههاى قبيله اشعرى است، كه به گفته تاريخ قم او نخستين كسى است كه به پيامبر صلّى اللّه عليه و اله ايمان آورد و مسلمان شد، و فرزندان و نوادگان او بعدها در كوفه و قم سكونت گزيدند، و ابن حجر عسقلانى در «الإصابة في معرفة الصحابة: 6/ 26» درباره او مىگويد: (مالك بن عامر بن هانىء بن خفاف الأشعرى، كان معمّرا و له وفادة، و له في ذلك قصيدة طويله، يشرح احواله، يقول فيها:
أتيت النبىّ فبايعتهعلى نأيه غير مستنكر
له فدعا لى بطول البقاو بالبضع بالطيب الأكبر و يقول فيها:
و عمّرت حتّى ملك الحيوةو مات لدّاتى من الأشعر
فأتت لى سنون فأفنيتهافصرت أحكم للمعمر
نسيت شبابى فأمضيتهو صرت الى غاية المكبر
و أصبحت فى أمة واحداأجول كالجمل الأصدر و ذكر فيها ما حضره في الجاهلية، ثم فتوح الاسلام كالقادسيّة و صفين مع علىّ.
و قال في آخرها:
كأنّ الفتى لم يعش ليلةاذا صار رمسا على صور
و طول بقاء الفتى فتنةفأطول لعمرك أو أقصر و يقال: إنّه أوّل من عبر دجلة يوم المدائن، و له في ذلك قصيدة رجز، و كان ابنه سعد من أشراف اهل العراق، ذكره المرزبانىّ في معجم الشعراء).
از اين رو مالك بن عامر از صحابه پيامبر صلّى اللّه عليه و اله است، كه تا حدود سال 37 هجرى (سال پايان جنگ صفين) زنده بوده است، و فرزند او سعد بن مالك نيز از تابعين و يكى از بزرگان و اشراف كوفه بشمار مىرفته است).
بقم و آبه.و متوطّنشدن
1) . ضبط اين كلمه در نسخه اصل و برخى ديگر از نسخهها بر شيوه رسم الخط كهن عربى است كه «ملك»، با حذف الف نوشته شده، و بر روى ميم ألف مقصورهاى، كه نشان از حذف ألف است قرار مىدهند، ليكن در هنگام خواندن آن را با الف «مالك» تلفظ كرده و بر زبان مىآورند.
2) . أشعرى (به فتح ألف و سكون شين و فتح عين و كسر راء) برگرفتند از (أشعر) است، كه نام يكى از قبايل و خاندانهاى مشهور عرب يمن مىباشند، كه پيش از اسلام در يمن سكونت داشتند، و پس از بعثت اسلام آوردند. به گفته سمعانى در كتاب «الأنساب: ج 1/ 166» أشعر نام نبت بن ادد بن زيد بن يشجب بن عريب بن زيد بن كهلان بن سبأ است، كه چون نبت در هنگام ولادت موى فراوانى بر تن او بود، او را (أشعر) يا پرمو ناميدند، و پس از آن او و فرزندانش بدين نام شهرت يافتند، تعدادى از مردان اين قبيله به مدينه هجرت كرده، و در شمار أصحاب پيامبر صلّى اللّه عليه و اله قرار گرفتند، و در وقايع و حوادث صدر اسلام تأثيرگذار بودند، و بعدها بنا بر طبيعت حوادث و رخدادها، به دستهبنديهاى سياسى آن دوران پيوستند.
بذين هر دو شهر. و ذكر سبب انتقال ايشان از كوفه بقم و آبه، بر اختلاف روايات.
و ذكر سبب كشتن حجّاج بن يوسف، محمّد بن سائب (1)بن مالك اشعرى را»د.
1) . سائب بن مالك بن عامر أشعرى از شخصيتهاى بانفوذ در جريان حوادث قيام مختار، در سالهاى 66 و 67 هجرى است، طبرى در تاريخ خود، در حوادث اين دو سال، در چند نوبت از او ياد كرده است، و از گفته او برمىآيد كه سائب مشاور و وزير و نزديكترين كسان به مختار بوده است، و در مقدمهچينى براى قيام او نقش مهمى داشته است، به گفته طبرى در حوادث سال 66 هجرى، او يكى از 5 نفرى بود كه براى مختار (كه در آن هنگام در زندان عبيد اللّه بن زياد در كوفه محبوس بود) از مردم بيعت مىگرفت، و به مبارزه با عبد اللّه بن مطيع (فرستاده عبد اللّه بن الزبير به كوفه) برخواست، و گفته او را (بر منبر مسجد كوفه) كه به مردم وعده عدالتى بر شيوه و سيره عمر و عثمان مىداد پاسخ داده، و با ناسزاگفتن به آن دو، تنها خواسته مردم را برقرارى سيره علوى اعلان نمود. سائب در حوادث دوره قيام مختار بن أبى عبيد ثقفى، و انتقام از كشندگان امام حسين (ع) و يارانش در كربلا، و جنگهاى او با لشكريان عبد اللّه بن الزبير و برادرش مصعب بن الزبير، از نزديك حضور داشت، و هرگاه مختار براى شركت در جنگها از كوفه دور مىشد، او را جانشين و خليفه خود در كوفه قرار مىداد. و عاقبت در سال 67 هجرى پس از شكست مختار از مصعب بن الزبير، و محصورشدن در دار الامارة كوفه، مختار بهمراه سائب و 15 تن ديگر از قصر دار الامارة بيرون آمده، و به جنگ پرداخت كه همگى به شهادت رسيدند. نگاه كنيد به: «تاريخ طبرى، و تاريخ ابن الأثير: حوادث سالهاى 66 و 67 هجرى، اعيان الشيعة: 7/ 182، مستدرك اعيان الشيعة: 2/ 139» و بنا به روايتى سائب در آخرين لحظات از مختار روى گرداند، و به مخالفت با او برخواست، و بدست ياران مختار كشته شد. «نگاه كنيد به: الجامع لأعلام المهاجرين و المنتسبين الى اليمن و قبائلهم: ج 1/ ص 490». طبرى در حوادث سال 67 ه مىگويد: سائب بن مالك أشعرى از همسر خود (عمرة بنت أبى موسى أشعرى) فرزندى آورد به نام محمد، كه به همراه پدر خود در قصر دار الإمارة كوفه بود، و پس از كشتهشدن پدرش دستگير شد، ليكن به علت خردسالى آزاد گرديد. اما ديگر يادى از اين فرزند در تاريخ، و بويژه در حوادث دوره حجّاج بن يوسف نيامده است، از اين رو تاريخ قم تنها منبعى است كه از كشتهشدن او به دست حجّاج ياد مىكند.
و اين باب مشتمل است بر دو فصل.
و من در اوّل اين كتاب ياد كردم، كه پيشتر از تصنيف اين كتاب، عزم كرده بودم كه أخبار جمله عرب كه بقم بودهاند، در زمان جاهليّت (1)و اسلام، در كتابىت.
1) . مقصود از اين گفتار آن است كه مصنّف تاريخ قم قصد نوشتن كتابى، در أخبار و وقايع دوران جاهليت و اسلام تمامى خاندانهاى عربى كه نخست در جزيرة العرب و عراق ساكن بوده، و بعدها به قم هجرت كردند داشت، وگرنه پيش از بعثت و فتح ايران و تشرف ايرانيان به اسلام، عربى در قم ساكن نبوده است.
مفرد (1)ياد كنم، و جون من در تصنيف اين كتاب شروع كردم، أولى و بهتر آن ديدم كه اخبار ايشان- أيضا (2)- درين كتاب جمع كنم، زيرا كه عرب بقم مالك و حاكم شدند، و ايشان قم را كوره (3)كردانيدند بانفراد (4)، و مال (5)او از اصفاهان جدا كردند. و در قم چندين احوال و اوضاع در سرّا و ضرّا (6)بر سر ايشان آمد، و از حالى با حالى رفتند.
پس من اقتصار (7)كردم بر آنك آن كتاب را- ايضا- با اين كتاب ضمّ (8)كنم، و همه را يك كتاب كردانم، تا در اين دو كتاب، عرب و أخبار ايشان مكرّر نشود.
و من پيشتر از شروعكردن در أخبار ايشان، مقدّمه ياد ميكنم در اوّل اين باب، كه تا عبرتى باشد مرد عاقل را.
و آن مقدّمه آنست، كه:
عرب دويست و هشتاد سال بقم ببودند، و قم را كوره كردانيدند؛ مدّت صد و هشتاد سال. پس تقدير آسمانى ايشانرا سعادت و يارى داد، و بخت و دولت با ايشان موافقت كرد،ن.
1) . مستقل و جداگانه.
2) . أيضا: همچنين.
3) . كورهكردن يا تكوير، يعنى تقسيمبندى ولايتى نمودن است.
4) . يعنى قم را كوره و شهرستانى مستقل گردانيدند، زيرا پيشتر قم يكى از ولايات تابعه كوره اصفهان بود، چنانكه مصنف بدان اشاره مىكند.
5) . يعنى ماليات و خراج آن را از حكومت اصفهان جدا كردند، و خود مستقيما با (ديوان الخراج) در دار الخلافه بغداد مرتبط شدند.
6) . سرّا: شادى و نيكبختى، ضرّا: گرفتاريها و حوادث ناگوار.
7) . اقتصار: بسنده و قناعتكردن.
8) . ضمّ: ضميمهنمودن، و همراهكردن، چسبانيدن.
و نيكبختى و سعادت دو جهانى (1)ايشانرا روزى شد. و دعوت رسول خذاى صلّى اللّه عليه و آله و سلّم دريافتند، اوّل جدّ ايشان مالك بن عامر، و پس فرزند و اعقاب او، و عدد ايشان بسيار و زياده كشت، و توالد و تناسل كردند، تا غايت (2)كه عدد فرزندان و اعقاب يكى ازيشان بقم درين مدّت- چنانج نامهآىء ايشان در كتاب انساب ايشان مثبتست (3)- زياده بر ششهزار رسيد، جز از آنها كه نام ايشان از نوشتن افتاده است؛ بسبب غيبت و انتقال و رحلت (4)كردن، و غير آن.
و عدد فرزندان از صلب (5)سه كس، صد و بيست [و پنج] (6)نفر بوده است، و آن سه كس:
[1] عبد اللّه بن سعد است: و او را چهل و دو فرزند بوده است.
[2] و حمزه بن اليسع: و او را چهل و دو فرزند بوده است.
[3] و عامر بن عمران: و او را چهل و يك فرزند بوده است.
و عدد فرزندان شش كس ازيشان، بسهزار و شصّد (7)وجود برسيدهاند، از آن جمله:
از نسل أبو بكر، و اليسع، و عمران، و آدم، اولاد عبد اللّه بن سعد: دو هزار و چهارصد وجود بودهاند.
و از فرزندان براذرش- أحوص [بن] سعد- از دو وجود مالك (8)بن (9)أحوص، و أحوصن.
1) . مقصود از آن دو جهان، دنيا و آخرت است.
2) . تا غايت: تا آنجا كه.
3) . يعنى ثبت و نوشته شده است.
4) . رحلتكردن: كوچيدن و جابجاشدن.
5) . صلب: كمر جاندارى را گويند كه داراى ستون فقرات بوده باشد، و مقصود از صلب آدمى پشت و كمر است كه فرزندان را بدو نسبت مىدهند.
6) . در تمامى نسخهها صد و بيست ضبط شده است، و افزودن كلمه (و پنج) به اقتضاى شمارش صحيح تعداد فرزندان اين سه كس مىباشد.
7) . در نسخه اصل: شصّد ضبط شده است، و در نسخه چاپى و برخى ديگر از نسخهها: ششصد.
8) . در نسخه اصل: ملك.
9) . در نسخه اصل: ابن.
[ابن مالك بن أحوص]: يكهزار و دويست شخص پيذا شدهاند.
و قصّه ايشان مخالف و مباين [گفته] وزراست (1)كه فرمودهاند:
«جون دولت روي بشخصى آرد، فرزندان او اندك باشند، و اسباب و تجمّل و زينت بسيار. و چون دولت پشت بركند، قصّه برعكس افتد، فرزندان بسيار شوند، و مال و تجمّل اندك».
و حال آنك اين معنى درباره اين جماعت عرب، برخلاف اين حالت بوده است، در ايّام عزّت (2)و دولت، و بخت و سعادت، ايشانرا هم مال و اسباب بسيار شده بود، و هم عدد زياده كشته، و در هنكام ادبار (3)و فلاكت ايشان، هم اسباب نقصان پذيرفته، و هم عدد كم شده.
در اوّل حال دولت ايشان، همه يكدل و يكزبان، و كلمه واحده (4)بودهاند، باتفاق [بر عليه] خلفاء خراجات معروفه (5)خروج كردند، و نكذاشتند كه عمّال (6)ايشان در ميانه (7)شهر آيند، و ايشانرا از سر قدرت بر بيرون شهر فرود مىآوردند.
و همچنين (8): در قضايا (9)ايشانرا مدخل (10)نميدادند، و برأى (11)خود از مردمان شهرى.
1) . وزرا: ظاهرا جمع وزير است.
2) . در نسخه اصل: عرب.
3) . ادبار: (به كسر الف و سكون دال) برگرفته از كلمه «دبر»، به معناى پشت است، و ادبار به معناى پشتكردن روزگار، و تيره روزى است.
4) . كلمه واحده: كنايه از يكدستى و اتحاد و همرنگى است.
5) . خلفاء خراجات معرفه: يعنى نمايندگان و كارگزاران جمعآورى انواع و اقسام خراجها و مالياتهاى معروف و معيّنى كه بر آنان وضع شده بوده است.
6) . عمّال: جمع عامل، به معناى كارگزار دولت، و عمّال ايشان يعنى كارگزاران خلفاء.
7) . مقصود درون شهر است.
8) . يعنى از نمونههاى همدلى و يكزبانى آنان.
9) . قضايا: جمع غير قياسى كلمه (قضاء) است، كه به معناى قضاوت در مرافعات و دعاوى و اختلافات مىباشد.
10) . مدخل: راه.
11) . در نسخه اصل: برآئى.
قضاة و عدول (1)را نصب مىكردند، و قاضى مىكردانيدند.
همچنين: ثابت و قآئم (2)بودند، تا مذهب شيعت و تشيّع، با خلفا و با سآئر مردم بر آشكارا انداختند، چنانج معروف شدند بذين مذهب و اعتقاد. و پيشتر ازيشان جماعتى كه مذهب شيعت داشتند، در مجموع اقاليم دنيا، اين مذهب را پوشيده و پنهان ميداشتند از مردم، و تقيّه (3)مىكردند، و اظهار آن نمى (4)نمودند،
و هميشه احوال و امور ايشان منتسق (5)و منتظم بود، تا آنكاه كه كلمه ايشان متفرّق شد، و بر يكديكر حسد بردند، و أهويه (6)مختلفه در ميان ايشان پيذا شد. و چون كارهآىء معظّم، و قصّهآىء (7)مشكل واقع مىشد، هر يك با آن ديكرى مىانداخت (8)، و تكيه و اعتماد بر ديكرى مىكرد. پس لا جرم (9)پايه دولت ايشان بلغزيد، و دشمن بر ايشان ظفر).
1) . عدول: جمع عادل.
2) . قائم: پابرجا. تاريخ قم متن 685 باب چهارم«در ذكر آمدن عرب آل مالك بن عامر الأشعرى بقم و آبه.
3) . از اصطلاحاتى است كه ريشه قرآنى دارد، و در آيه 28 سورة آل عمران از آن ياد شده إِلَّا أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقاةً، و در اصطلاح كلام و فقه شيعه اماميه، به معناى پوشانيدن و نگاهداشتن اعتقاد حقيقى در دل، و نشاندادن رفتار و اعتقاد موافق با مخالفان است.
4) . در نسخه اصل: مى، و در نسخه چاپى: نمى
5) . منتسق برگرفته از ماده (نسق) است، به معناى يكنواخت و منظمبودن، چنانكه در «مصباح المنير» آمده است: (نسق: أى على نظام واحد).
6) . أهويه: جمع (هوى)، به معناى هواها و خواستههاى ناپسند نفسانى و درونى.
7) . قصّهها: وقايع و حوادث.
8) . يعنى هر كدام رفع و دفع آن مشكل و گرفتارى را بر عهده ديگرى مىانداخت، و خود از انجام آن وظيفه شانه خالى مىكرد.
9) . لا جرم: (به فتح جيم و راء) به معناى در نتيجه، در «مصباح المنير» آمده است: (لا جرم: قال الفرّاء هي في الأصل بمعنى (لابدّ) و (لا محالة)، ثم كثرت فحوّلت الى معنى القسم، و صارت بمعنى حقّا).
يافت؛ بعضى هلاك شدند، و بعضى (1)جلآىء وطن كردند، مكر اندكى ازيشان كه بماندند.
بعضى بر اندك معاشى (2)كه ايشانرا بود قناعت كردند، و بعضى ديكر قافلها را بدرقه (3)مىشدند، و حقّ السّعى (4)مىكرفتند. نعوذ باللّه من سوء العواقب، برحمته و كرمه و جوده. (5)و.
1) . در نسخه چاپى: برخى.
2) . معاش: درآمد و گذران زندگى.
3) . يعنى راهنماى كاروانها گرديده، و آنها را از ميان بيابانها و كوهستانهاى پيرامون قم به شاهراه اصلى هدايت مىكردند.
4) . حق السّعى: مزد تلاش و راهنمايىكردن.
5) . به خدا پناه مىبريم از بدى و تيرگى انجام كارها، به رحمت و كرامت و بخشايندگى او.
أبو الحسين، علىّ بن محمّد [بن] جعفر بن خزيمه اسدى المنجّم (1)، روايت كرده است، كه او بخط أبى جعفر احمد بن [أبى] عبد اللّه برقى يافت، كه:
«عبد اللّه و أحوص، پسران سعد بن مالك (2)بن عامر أشعرى بقم رسيدند (3)، در ايّام خلافت عبد الملك (4). روز شنبه ماه فروردين، روز نوروز (5)، سنه اثنتين (6)و ثمانين (7)از تاريخ
1) .؟
2) . در نسخه اصل: ملك.
3) . با توجه به سالهاى خلافت عبد الملك بن مروان (86- 65 ه)، روايت برقى درباره تاريخ رسيدن برادران اشعرى به قم نمىتواند درست باشد، بلكه هجرت آنان به قم- بنا بر اين تاريخ- بايد در دوره خلافت وليد بن عبد الملك (96- 86 ه) بوده باشد، چنانكه مصنّف بدان اشاره دارد.
4) . عبد الملك بن مروان، چهارمين خليفه اموى از تيره مروانى، از سال 65 هجرى لغايت سال 86 هجرى، به مدت بيست و يك سال حكومت كرد.
5) . بر طبق گاهشمارى و تقويم ايران باستان، نخستين روز ماه فروردين، نوروز ناميده مىشد، نگاه كنيد به: «گاهشمارى و جشنهاى ايران باستان: ص 127»، و بنا به روايت برقى دو برادر أشعرى در روز يكم فروردين ماه، كه روز نوروز بوده، و مصادف با روز شنبه از روزهاى هفته، در سال 82 يزگردى به قم رسيدند.
6) . در اصل: اثنين.
7) . سال 82 يزگردى.
پادشاهشدن يزدجرد بن شهريار (1)، و سنه اثنتين (2)و ستين (3)فارسيّه از هلاك و زوال يزدجرد- و آن تاريخى است مستعمل بقم، معروف بنزديك ايشان- و سنه اربع و تسعين (4)هجريّه.
و جون ايشان بقم رسيدند، سه ساعت و پنجدانك ساعتى از روز كذشته بود، و در آن وقت طالع شده بود:
اسد: شش درجه وسط السّمآء.
حمل: بيست و دو درجه بالشاة.
آفتاب در جوزا: پنج درجه و هفده دقيقه.
ماه در اسد: هفده درجه.
زحل در اسد: چهارده درجه.
مشترى در ميزان: پانزده درجه و دوازده دقيقه.
عطارد در ثور: نه درجه.ى.
1) . يزگرد سوم، آخرين پادشاه ساسانى كه پادشاهى او از سال 632 تا 651 ميلادى ادامه يافت، و در سال 650 ميلادى در تلاش براى جلوگيرى از پيشرفت لشكريان مسلمان، به جنگ آنان رفت، و در جنگ نهاوند در سال 651 ميلادى (21 هجرى قمرى) به هلاكت رسيد. آغاز پادشاهى و مرگ يزدگرد سوم، مأخذ و مبدأ دو گاهشمارى در ايران باستان (در سالهاى پايانى سلسله ساسانى و پيش از تشرف ايرانيان به اسلام) گرديد، كه با يكديگر بيست سال تفاوت داشتند، نخستين آن سال يزگردى، كه مبدأ آن سال 632 ميلادى است، كه آغاز پادشاهى يزگرد مىباشد. و دومين آن سال فارسى است، كه مبدأ آن سال 651 ميلادى (برابر با سال 21 هجرى)، كه سال مرگ يزدگرد سوم مىباشد. و تفاوت سال يزگردى با سال هجرى 12 سال، و سال فارسى با سال هجرى قمرى 32 سال است. نگاه كنيد به: «گاهشمارى و جشنهاى ايران باستان: ص 83».
2) . در اصل: اثنين.
3) . سال 62 فارسى.
4) . سال 94 هجرى.
زهره در ثور: بيست و هشت درجه.
مريخ در حمل: سه درجه و پنج دقيقه».
حكايت اسدى از برقى تا اينجاست.
و من كه مصنّف اين كتابم، جنين مىكويم، كه:
آمدن عرب درين وقت كه ذكر كرده شد صحيح است، و در آن هيچ شكّى نيست.
وليكن آمدن ايشان بقم، در ايّام خلافت عبد الملك بن مروان نبوده است؛ زيرا كه در تاريخ سنين خلفاء (1)
«الذريعه: 3/ 264 و 15/ 237».
آمده است، كه:«عبد الملك در ماه رمضان، سنه خمس و ستين (2)هجريّه- موافق با سنه اربع و [خمسين] (3)يزدجرديّه، و سنه اربع و [ثلثين] فارسيّه- خليفه شد (4)، و بيست و يكسال خليفه بود. و اهل عرب در ايّام ولايت و حكومت حجّاج بن يوسف بعراق (5)، بقم آمدند».ت.
1) . احتمالا مقصود كتاب عباسى نوشته احمد بن اسماعيل بن سمكة بن عبد اللّه است، كه درباره تاريخ خلفاى بنى العباس بوده، و از ميان رفته، و پيشتر درباره آن سخن رفت. نگاه كنيد به:
2) . سال 65 هجرى.
3) . در أصل: سبعين آمده كه نادرست است، چنانه در اصل در تاريخ فارسى (خمسين) آمده است كه آنهم خطاست، زيرا بر طبق آنچه پيشتر گفته شد، سال يزگردى 20 سال با سال هجرى، و سال فارسى 10 سال با سال هجرى تفاوت دارند، از اين رو سال 64 هجرى موافق با سال 54 يزگردى و سال 34 فارسى مىگردد. و در حاشيه نسخه مصحح آية اللّه شبيرى زنجانى نيز بدين نكته اشاره شده، كه: (سبعين به قرينه جملات قبلى و بعدى بايد خمسين باشد، و خمسين در جمله بعدى ثلثين).
4) . نگاه كنيد به: «تاريخ طبرى، حوادث سال 65 هجرى».
5) . حجّاج بن يوسف ثقفى در رجب سال 75 هجرى از سوى عبد الملك بن مروان به ولايت عراق منصوب شد، كه تا هنگام مرگ در 25 رمضان سال 95 هجرى (بنا به مشهور) ادامه يافت.
پس تقدير كردند، و كفتند كه: ايشان در خلافت عبد الملك بقم آمدند، بسبب كشيدهشدن ايّام ولايت و حكومت حجّاج.
حجّاج والى عراق بود از قبل عبد الملك و وليد بن عبد الملك، مدت بيست سال.
ابتدآىء آن سنه خمس و سبعين (1)هجريّه، موافق با سنه اربع و ستين (2)يزدجريّه، و سنه اربع و اربعين (3)فارسيّه.
و حجّاج در ايّام خلافت وليد بن عبد الملك، سنه خمس و تسعين (4)هجريّه، و سنه ثلث و ثمانين (5)يزدجرديّه، و سنه ثلث و ستين (6)فارسيّه، وفات يافت.
و راويان عجم روايت كردهاند، از بنان بن آدم، از فرزند يزدانفاذار (7)
چنانكه در ديگر نسخهها نيز همين گونه ضبط شده است.
- صاحب أبرشتجان از ناحيت قم- كه او كفت، كه:«در سنه اثنتين و [ثمانين] (8)يزدجرديّه، و سنه اثنتين و ستين (9)فارسيّه، روزى.
1) . سال 75 هجرى.
2) . سال 64 يزگردى.
3) . سال 44 فارسى.
4) . سال 95 هجرى.
5) . سال 83 يزگردى.
6) . سال 63 فارسى.
7) . در اصل: يزدانفاذ آمده كه خطاست، و پيشتر در نسخه اصل ضبط اين نام (يزدانفاذار) آمده، كه او بزرگ ايرانيان ساكن در قم (ناحيه ابرشتجان قم) پيش از آمدن اشعريان بوده است.
8) . در اصل و ديگر نسخهها: ثلاثين ضبط شده كه خطاست، و صحيح آن ثمانين است، يعنى سال 82 يزگردى.
9) . سال 62 فارسى، برابر با سال 94 هجرى قمرى.
نيروز (1)، ساعت دوم (2)، يزدانفاذار از ابرشتجان بيرون آمد، بنزهت كاهى كه بحوالى ابرشتجان بود، و آن نزهتكاه را «باغ اسفيد» مىكفتند. و آنجا بنشست و مجلس ساخت، و كنيزكان و غلامان او بملازمت حاضر شدند. و مردم آن نواحى مجموع آنجا جمع آمدند، و هر يك هديه آوردند.
درين ميانه از دور نكاه كردند بموضع ديذبه شاهنده (3)كه ميان راه قم و ساوه است، سوارانى چند ديدند كه آهسته ميراندند.
يزدانفاذار يكى از غلامان خود را بر اسب خود نشاند، و او را بفرستاد، تا بذين سواران برسيد، تا خبر ايشان بداند، و معلوم كند كه ايشان جه كساند، و از كجا مىآيند، و بكجا مىروند؟
آن غلام بر فرموده يزدانفاذار (4)بجانب ايشان توجّه نمود، و بسرعت و شتاب باز كرديد، و كفت كه:
اين طآئفه قومىاند از عرب، و سرور و اميران ايشان دو براذراند، يكى عبد اللّه نام، و آن ديكر احوص (5)، پسران سعد بن مالك (6)، و باصفاهان مىروند.
يزدانفاذار بفرمود تا تقدير ساعت كردند، و بدانستند كه جه وقت و جه ساعتست، و چند ساعت از روز كذشته است، و بحسب نجوم سعد و نحس آن جونست؟ك.
1) . روز نوروز.
2) . يعنى دو ساعت از برآمدن آفتاب.
3) . در نسخه (2) و (3): ديه شاهنده، و در نسخه چاپى: ديدبه شاهنده. در «لغتنامه دهخدا: ماده ديدبان» آمده است: (در اصل ديذبان و معرّب شده است، (ديدب) نگاهبان كه معرّب است ...).
4) . در نسخه اصل به اشتباه (يزدار) آمده است.
5) . در اصل: أخوص، كه خطاست.
6) . در نسخه اصل: ملك.
اختيار (1)كردند و بديدند، سه ساعت از روز كذشته بود.
پس يزدانفاذار پسر خود را- مخسرهان نام- بفرمود تا باستقبال ايشان برود.
پس مخسرهان با جمعى از اهل كتاب و قلم، و غير ايشان بر نشست، و بجانب ايشان براند، و بموضعى كه انرا رشآهر (2). ترحيب: خوشامدگوئى.(3)خوانند بذيشان رسيد.
پس مخسرهان بر عبد اللّه و أحوص سلام كرد، و در صحبت ايشان بحضرت يزدانفاذار آمد، يزدانفاذار ايشانرا بسيار اكرام و تعظيم و ترحيب (3) كرد، و ايشانرا فرود آورد بسرآئى كه آنرا تزئين و آرايش داده بودند، و فرشهآىء قيمتى انداختند. و هر جه بذان محتاج بودند- از مأكول و ملبوس و مفروش- از برآىء ايشان در آن سراى معدّ و ساخته كردانيد، و مرتب كرد.
پس عبد اللّه و أحوص در آن سراى فرود آمدند، و دو شمشير و يك زره و يك كمان، و جند جامه از جامهآىء يمن و عراق بهديّه بيزدانفاذار فرستادند. يزدانفاذار قبول كرد. و با روز ديكر جامهآء چند فاخر قيمتى، و اسبانى چند مسرّج (4)دونده تمام بهآىء قيمتى را، در عوض بهديه و تحفه بذيشان فرستاد.
جون سنه سبع و تسعون (5)هجريّه- موافق با سنه سبع و ثمانين (6)يزدجرديّه، و سنه سبع و ستين (7)فارسيه- درآمد، يزدانفاذار از بهر مسكن ايشان ديه ممجّان نامزد و تعيينى.
كرد، و بفرمود كه عبد اللّه را در سرآىء مردى (1)كه او را زادخرّه (2)مىخوانند فرود آرند. و أحوص (3)را در سرآىء مردى كه او را خربنداد (4)مىكفتند، پس از آنك از برآىء ايشان معدّ (5)و ساخته كردانيده بودند، درين هر دو سراى، آنج ايشانرا بكار آيد، و بذان محتاج باشند، از طرح (6)و فرش (7)و أوانى (8)و آلات (9)و امتعه (10).
پس آن هر دو براذر، درين هر دو سراى نزول كردند، روز ارديبهشت (11)، ماه امرداد ازين سال.
پس از آن يزدانفاذار ديه جمر را- از ناحيت قم- به اقطاع (12)بذيشان داد، در ماه مهر، هم درين سال. و ايشانرا مذد و معاونت نمود بكاوها، و درازكوشها، و تخم، و سآئر اسباب و آلات زرع.».
1) . در اصل: مرادى.
2) . در چاپى: آزاد خرّه.
3) . در اصل: أخوص.
4) . در «انوار المشعشعين: 738»: خزيندار.
5) . آماده و مهيّا.
6) . رواندازها.
7) . زيراندازها.
8) . أوانى: جمع (آنيه) به معناى ظرف و كاسه.
9) . آلات: جمع (آلة) به معناى لوازم و وسايل خانه.
10) . امتعه: جمع (متاع) به معناى كالا.
11) . بر طبق گاهشمارى و تقويم ايران باستان، سومين روز از ماه، به نام روز ارديبهشت ناميده مىشد، نگاه كنيد به: «گاهشمارى و جشنهاى ايران باستان: ص 127»، از اين رو اشعريان در روز سوم ماه امرداد، سال 97 هجرى به قم فرود آمدند.
12) . إقطاع: از اصطلاحات متعلق به تقسيمبندى زمين در فقه اسلامى است، كه به معناى بخشيدن و به تملّك درآوردن بخشى از زمينهاى خالصه دولتى از سوى پادشاه يا حاكم است، و زمين از آن مستقطع (گيرنده زمين) مىگردد، و او حق دارد در آن به كشت و ساختمان و حفر چاه و قنات بپردازد. نگاه كنيد به: «لسان العرب: ماده قطع».
و كويند كه: بهر يك من تخم، زياده بر صد من ريع (1)و ارتفاع حاصل شد.
و چون سنه اثنتين و مائه (2)هجريّه- موافق با سنه تسعين (3)يزدجرديّه، و سنه سبعين (4)فارسيه- درآمد، عبد اللّه و أحوص با يزدانفاذار بميدان حاضر آمدند، و كوى (5)
گوى را گفتند كاى بيچاره سرگردان مباشگوى مسكين را چه تاوان است چوگان را بگوى» گوى توپ گردى را گويند، كه در بازى چوگان به بازى گرفته مىشود، و اين بازى ميان دو گروه اسبسوار است، كه هر كدام گرزى بدست دارند، و بدان گوى را به يكديگر سپرده، و بدرون دروازهاى مىاندازند.
بازى كردند. يزدانفاذار در آن روز ايشانرا ضيافت نمود، و بسيارى اعزاز (6)و اكرام كرد.پس در آن مجلس عبد اللّه و أحوص، با يزدانفاذار شكايت كردند؛ از كمى و اندكى جراكاههآىء شتران و اسبان و كوسفندان.
يزدانفاذار ديه فرابه از ناحيت قم- ايضا (7)- باقطاع بذيشان داد، و هميشه جانب ايشان مرعى (8)ميداشت، و اكرام و اعزاز مىنمود، تا آنكاه كه وفات يافت، در سنه اربع عشر و مائه (9)[هجريّة]، و سنه اثنتين و مائه (10)يزدجرديّه، و سنه اثنتين وى.
1) . ريع: منافع، درآمد، سود.
2) . سال 102 هجرى.
3) . سال 90 يزگردى.
4) . سال 70 هجرى.
5) . در صحاح الفرس، ماده (گوى) آمده است: (گوى چند معنى دارد: .... دوم گوى چوگان و بازى بود، شيخ سعدى گفته:
6) . اعزاز كردن: عزيز شمردن و احترام كردن.
7) . يعنى اين ديه را علاوه بر ديه ممّجان- كه پيشتر بدانها اقطاع كرده بود- بدانها بخشيد.
8) . مرعي: رعايت كردن و نگاه داشتن.
9) . در نسخه اصل و ديگر نسخهها: اربع عشر و مائتين- يعنى سال 204 هجرى- ضبط شده است كه خطا است.
10) . سال 102 يزگردى.
ثمانين (1)فارسيّه، روز نيران (2)ماه مهر، چنانچ من در باب عجم (3)شرح آن كفتهام».
و بعضى ديكر كفتهاند، كه:
«عبد اللّه و أحوص با سآئر قوم و تبع (4)بقم رسيدند، در روز ارد (5)، ماه اسفندارمذ (6)، سنه اثنتين و ستين (7)فارسيه».
اما روايت اوّل صحيحتر و مشهورترست از روايت دوّم، و اللّه أعلم.ى.
1) . سال 82 فارسى.
2) . روز نيران يا انيران، نام روز سىام هر ماه بر طبق گاهشمارى و تقويم ايران باستان. نگاه كنيد به: «گاهشمارى و جشنهاى ايران باستان: ص 127».
3) . مقصود بخش نخست كتاب است، كه داستان آمدن عرب به قم را مصنف ياد كرد.
4) . تبع: تابعين و همراهان و پيروان.
5) . نام بيست و پنجمين روز هر ماه، بر طبق گاهشمارى و تقويم ايران باستان. نگاه كنيد به: «گاه شمارى و جشنهاى ايران باستان: ص 127».
6) . نام اين ماه برگرفته از نام اوستايى سپنته آرمئى تىSpenta -Armaiti است، كه اين واژه مركب است از سپنتهSpenta يا سپند، به معناى پاك و مقدس، و آرمئى تىArmaiti به معناى فروتنى و بردبارى. اين واژه در پهلوى به گونه سپندارمتSpandarmat ، و در فارسى سپندارمذ، اسفندارمذ، و اسفند تلفظ مىشود. نگاه كنيد به: «گاهشمارى و جشنهاى ايران باستان: 687».
7) . سال 62 فارسى، برابر با سال 82 يزگردى، و 94 هجرى قمرى.
فصل دوم از باب چهارم «در سبب نقل [و] رحلت (1)كردن آن كروه عرب از كوفه. و در سبب كشتن حجّاج [بن] يوسف، محمّد بن سائب بن مالك أشعرى را.»
راويان از اهل عرب بقم روايت كردهاند، كه:
«سبب بيرون آمدن عبد اللّه و أحوص (2)- ابنى (3)سعد بن مالك (4)- از كوفه آن بوده است، كه أحوص [مرد] بسيار [دليرى بود، و درشتى] (5)كرده است بر ملوك و سلاطين وقت، و جون زيد (6)بن علىء بن الحسين بن علىّ بن أبى طالب عليهم السّلم بكوفه ظهور كرد،
1) . رحلت: كوچكردن.
2) . در اصل: أخوص.
3) . ابني: تثنيه (ابن)، به معناى دو فرزند.
4) . در اصل: ملك.
5) . در اصل: بياض، و افزوده از «انوار المشعشعين 1/ 76»، و نسخه چاپى.
6) . زيد فرزند امام زين العابدين عليه السلام، امامزادهاى جليل القدر، و شهيدى والا مقام و بزرگوار است، در سال 79 هجرى در مدينه بدنيا آمد، او از شاگردان پدر و دو امام پس از او بود، او به هدف أمر به معروف و نهى از منكر بر عليه خليفه اموى قيام كرد، و در سال 121 هجرى در نزديكى كوفه به شهادت رسيد، و هنگامى كه خبر شهادت او به امام صادق عليه السلام رسيد گريه كرد، و بر او ترحم نمود. به اعتقاد شيعيان زيد بن على امامزاده بزرگوارى بود كه به هدف از ميان برداشتن ظلم، و برقرارى عدل قيام كرد، و هرگز داعيه امامت و مذهبسازى نداشت، و امام صادق عليه السلام را امام و مقتداى خود مىدانست، و آنچه از مذهب زيديه در مخالفت با امامت برادر و برادرزادهاش مىدهند صحت ندارد. نگاه كنيد به: «معجم رجال الحديث: 7/ 345».
أحوص با او خروج كرد، زيد او را امير لشكر خود كردانيد، چون زيد بن على را بكشتند، أحوص را بكرفتند و اسير كردند، و در زندان كوفه محبوس كردانيدند، و در آن حبس مدّت چهار سال (1)بماند، تا شبى از شبها/ حجّاج (2)بن/ يوسف (3)بن عمر ثقفى- كه امير كوفه بود».
1) . از سال 122 هجرى لغايت 126 هجرى قمرى.
2) . ترديدى در خطاى مصنّف تاريخ قم يا مترجم آن در ضبط اين نام نمىباشد، و در واقع حجّاج بن يوسف بن عمر ثقفى تركيبى از نام دو شخص است: يكى حجاج بن يوسف ثقفى، و ديگرى يوسف بن عمر ثقفى، كه يكى پس از ديگرى به ولايت عراق رسيدند، و والى مورد نظر در اين باب دومين ثقفى است، زيرا حجّاج بن يوسف ثقفى در سال 95 هجرى در شهر واسط به هلاكت رسيد، در حالى كه واقعه قيام زيد بن علىّ بن الحسين عليهما السلام و شهادت او (بنا به روايت طبرى در حوادث سال 122 هجرى) در سال 122 هجرى بوده است، و در اين هنگام والى عراق يوسف بن عمر ثقفى- يكى از بستگان حجّاج بن يوسف- بود، از اين رو ترديدى در نادرستى ضبط اين نام نمىباشد، و به احتمال قوى تقارن نام ثقفى با حجّاج، كه جنايات بىشمار او همواره در ذهن و خاطره شيعيان باقى است، سبب تداعى نام او و وقوع اين اشتباه گرديده است، و اين خطا در سر تا سر اين باب ادامه يافته است، و چندين بار اين نام اشتباه تكرار شده است، از اين رو تصحيح سير حوادث تاريخى در اين باب اقتضاء مىكند، كه نام خطا حذف، و به جاى آن نام صحيح والى عراق ضبط گردد. و بدين اشتباه در حاشيه نسخه مصحّح آية اللّه شبيرى زنجانى، و كتاب (تاريخ مذهبى قم: ص 21) نوشته استاد على اصغر فقيهى رحمه اللّه اشاره شده است.
3) . يوسف بن عمر بن محمّد بن الحكم بن أبى عقيل الثقفيّ (نواده عموى حجّاج بن يوسف ثقفى) در سالهاى دهه 60 هجرى بدنيا آمد، و بزودى به خدمت خلفاى بنى اميّة (از تيره مروانى) درآمد، و در سال 106 هجرى والى يمن گرديد، و در سال 120 هجرى پس از عزل خالد قسرى از ولايت عراق، يوسف جايگزين او گرديد، و ولايت تمامى عراق (ولايت كوفه و بصره)، و بعدها در دوره خلافت هشام بن عبد الملك ولايت خراسان را نيز بدست آورد، ولايت او به مدت 7 سال طول كشيد، و توانست با قتل و خونريزى و زندانىكردن آرامش ظاهرى را به عراق بازگرداند، در زمان ولايت او قيام زيد بن على بن الحسين عليهم السلام رخ داد، كه به شهادت زيد و يارانش انجاميد. مؤرخين او را مردى شجاع، سياستمدار، خونريز، سخاوتمند، و در عين حال احمق و نادان توصيف كردهاند، ذهبى مىگويد: (كان يضرب بحمقه و تيهه المثل، و كان يقال: أحمق من أحمق ثقيف)، در سال 127 هجرى به دست يزيد ابن خالد قسرى در سن بيش از 60 سالگى در دمشق به قتل رسيد، و كودكان به پاى او طناب بسته و جنازه او را در كوچههاى دمشق به گردش آوردند. «سير اعلام النبلاء: 5/ 442».
[حاضران اشراف] عراق را ياد كردند.
[عمر بن يوسف ثقفى] (1)كفت: اين جماعت كه شما ياد كرديد، از اشراف عراق نيستند، وليكن از اشراف عراق عبد اللّه بن سعد أشعريست، چه مدّت چند سال مىكذرد كه براذر او احوص (2)بنزديك من محبوس است، و او هركز از من درخواه نكرد كه او را از حبس بيرون آرم، مع هذا كه اكر او از من درخواه كند، من سخن او را پاسخ كنم، و او همه روزه حاجتهآىء اهل عراق بر من عرض ميكند، و من بسخن او همه را قبول مىكنم و ميكذارم.
بعضى از حاضران از صحبت [عمر بن يوسف ثقفىّ] (3)بيرون آمدند، و اين قصّه را با أحوص بازگفتند.
احوص كفت: اكر اين سخن حقّست، و در آن خلافى نيست، زود باشد كه مرا درين ساعت از حبس اطلاق (4)كنند، و خلاص دهند.ن.
چون [عمر بن يوسف ثقفىّ] (1)در بامداد آمد، أحوص را از حبس بيرون آورد».
و بروايتى ديكر: عبد اللّه ازو درخواه كرد، تا [عمر بن يوسف ثقفىّ] (2)او را خلاص كرد.
و ايضا روايت كنند، كه:
«أحوص از مردمان روزكار خود اشجع (3)و دلاورتر بود، و بر دهاقين (4)و غير ايشان بسى شدّت و درشتى كردى. پس دهاقين شكايت كردند ازو با خالد بن عبد اللّه قسري (5)، كه امير عراقين (6)بود.د.
1) . در اصل و ديگر نسخهها: حجّاج.
2) . همان.
3) . أشجع: صيغه أفعل التفضيل (شجاع) به معناى شجاعترين.
4) . دهاقين: جمع (دهقان) اربابان و زمينداران ايرانى.
5) . أبو الهيثم خالد بن عبد اللّه بن يزيد بجلى قسرى دمشقى، يكى از دولتمردان بنى اميّة (از تيره مروانى)، نخست از سوى وليد بن عبد الملك و سليمان بن عبد الملك والى مكه گرديد، و در دوره خلافت هشام بن عبد الملك والى عراق گرديد، و ولايت او تا سال 120 هجرى ادامه يافت، و سپس از ولايت معزول و زندانى شد، و به دست يوسف بن عمر ثقفى به هلاكت رسيد. به گفته مؤرخين مادر او نصرانى بود، و براى مادرش كليساى ساخت كه بدين خاطر بدو طعنه مىزدند، وى كينه و عداوت شديدى نسبت به امير المؤمنين و اهل البيت عليهم السلام داشت، ذهبى در «سير اعلام النبلاء: 5/ 425» درباره او مىگويد: (فيه نصب معروف ... و قال فضل بن الزبير: سمعت القسريّ يقول في علىّ عليه السلام ما لا يحلّ ذكره). قسرى مىگفت اگر خليفه به من دستور دهد كعبه را خراب مىكنم، و در عين حال چند روايت از اين ناصبى در كتابهاى باصطلاح صحيح أهل سنت (مسند أحمد بن حنبل- و سنن أبى داود) نقل شده است!!
6) . در اصطلاح جغرافيايى قديم، عراق از دو بخش تشكيل يافته بود، بخش ميانى كه مركز آن شهر كوفه بود، و بخش جنوبى كه مركز آن شهر بصره بود، و به تناسب شرايط گاهى براى هر دو منطقه يك والى تعيين مىشد، و گاهى براى هر كدام والى مستقل از ديگرى، در كتابهاى جغرافيايى اسلامى از اين دو بخش با نام عراقين (تثنيه عراق) ياد مىشود.
خالد روىء دل (1)ديد، و بجانب أحوص ميل كرد، و سخن ايشان درباره او نشنيد (2).
پس جون [عمر] (3)بن يوسف والىء عراق شد، ديكر باره دهاقين از أحوص و بد معاملتى او با ايشان شكايت، و در خدمت [يوسف ثقفىّ] (4)ازو كله كردند. پس [عمر بن يوسف ثقفى] (5)بذين سبب أحوص را محبوس كرد، تا آنكاه كه او را از حبس خلاص [نمود] (6)، جنانج ذكر و شرح آن كذشت.
پس أحوص خواست كه براذرش عبد اللّه را ببيند، عبد اللّه بذو پيغام داد كه مىبايد كه نظر من بر روىء تو نيايد، و من تو را نبينم، و مصلحت درين است، خود را پنهان و پوشيده دار، و در ساعت (7)بموضعى نقل كن كه مرا معلوم نباشد كه تو كجا ساكنى، كه من ايمن نيستم، و مىترسم كه اين مرد از خلاصكردن تو پشيمان شود، و آنكاه مرا كويد كه براذرت را طلب كن، و بصحبت من حاضر آر، پس من سوكند خورم كه از تو خبر ندارم، و ندانم كه تو كجآئى.
جون پيغام عبد اللّه بأحوص رسيد، أحوص به بعضى از ضيعتهآىء خود روانه شد.
پس اتفاقا اصحاب [يوسف بن عمر ثقفىّ] (8)را كفتند كه: تو سبعى (9)از سباع (10)عربع.
1) . در برهان قاطع آمده است: روى دل نمودن، كنايه از احسان و نيكى كردن است.
2) . در اصل: (سخن او درباره ايشان بشنيد)، كه خطاست و صحيح آن عكس اين گفتار است.
3) . در اصل و ديگر نسخهها: حجّاج.
4) . همان.
5) . همان.
6) . در «انوار المشعشعين: 1/ 78»: تا آنگاه كه او از حبس خلاص شد، و در نسخه چاپى: تا آنگاه كه او از حبس خلاص يافت.
7) . هماكنون.
8) . در نسخه اصل و ديگر نسخهها: حجّاج.
9) . سبع: درنده- شير درنده.
10) . سباع: جمع سبع.
از بند رها كردى؛ بىاذن و اجازت خليفه، و شايد كه بذين سبب از خليفه جفا بينى، و بتو زحمت (1)رسد.
جون [يوسف بن عمر ثقفىّ] (2)اين سخن شنيد، از رها كردن أحوص پشيمان شد.
عبد اللّه را بخوآند، و ازو درخواه كرد كه أحوص را بازكرداند، تا از برآىء أحوص از خليفه موهبتى و عطآئى حاصل كند، و او را استمالت و دلخوشى دهد.
عبد اللّه سوكند ياد كرد كه نظر او بر براذرش أحوص نيامده است، و نداند كه كجاست؛ و درين سوكند راستكو بود. و [عمر بن] (3)يوسف او را درين سوكند خوردن تصديق نمود، و رها كرد.
بعد از آن عبد اللّه (4)و أحوص در نهان يكديكر را بديدند، عبد اللّه أحوص را كفت كه:
كوفه بمنزل ما نشايد، بذين صورت كه تو در آنى، بهتر آنست كه ما از اين شهر جلآىء وطن كنيم، و ازينجا دور شويم، كه من مىترسم كه تو را ناكاه بكيرند و بكشند.
پس بر آن اتفاق كردند و قرار دادند، كه از كوفه بروند، و پيشتر احوص أهل و عيال و فرزندانرا بردارد و برود، و عبد اللّه بازايستد، و ضيعتها را بفروشد، و در عقب بأحوص پيوندد.
پس أحوص با هر دو براذرش عبد الرحمن و نعيم، و تمامىء أهل و عيال و فرزندان، و بعضى از خدمتكاران بخفيه (5)از كوفه بدر آمد، و آمد تا بماهين (6). و بماه البصره (7)چند).
1) . زحمت: ناراحتى و رنج.
2) . در نسخه اصل و ديگر نسخهها: حجّاج.
3) . همان.
4) . در اصل: عبيد اللّه.
5) . بخفيه: مخفيانه.
6) . ماهين: نام منطقه جبال (كوهستانى) در غرب ايران، هم مرز با عراق كنونى، كه ماهان هم خوانده مىشود، در «معجم البلدان ذيل مدخل ماهان» آمده است: (و هو تثنية الماه، و هى القصبة، و الماهان: الدينور، و نهاوند).
7) . ماه البصرة: بخش كوهستانى غرب ايران، كه از حدود غرب شهرهاى رى و قم و اصفهان آغاز مىگرديد، و تمامى منطقه كوهستانى غرب ايران تا حدود دشتهاى عراق را در بر مىگرفت، از روزگار قباد يكم ساسانى (488- 531 م) به دو منطقه جداگانه، به نامهاى ماه دينور و ماه نهاوند تقسيم گرديده بود، اين دو منطقه در صدر اسلام، به عنوان ماه البصره و ماه الكوفه نامبردار شدند، و علت اين نامگذارى آن بود كه پس از فتح نهاوند در سال 21 هجرى (كه به فتح الفتوح شهرت دارد)، اين دو منطقه جزو اعمال خراجى شهر بصره و كوفه قرار گرفتند، و خراج اين دو ناحيه هزينه پادگانها و سربازان بصره و كوفه را تأمين مىكردند، و ماه البصره به معناى سرزمين ماد كه متعلق به بصره است مىباشد. نگاه كنيد به: «همداننامه: ص 5، 72، 112» و در معجم البلدان ذيل مدخل (ماه البصرة) آمده است: (يقال: نهاوند و همذان و قم ماه البصرة). و كى لسترنج در «بلدان الخلافة الشرقية: ص 232 از ترجمه عربى»، مىگويد: (و مدينة نهاوند على نحو أربعين ميلا جنوب همذان، و كانت مدينة جليلة منذ ايام الساسانيين، و بعد أن فتحها المسلمون بجيش من أهل البصرة، صارت تعرف المدينة و ناحيتها باسم ماه البصرة، لأنّ خراجها كان يحمل في اعطيات أهل البصرة، مثل خراج الدينور الذى كان يحمل في اعطيات أهل الكوفة).
روزى مقام كرد، و بذان موضع در ميانه فرزندان ايشان وبا افتاد، و خسته (1)شدند، و بسيارى از ايشان بمردند.
و چنين كويند، كه:
عبد الرحمن بن [سعد بن] مالك (2)بن عامر [أشعرى] را چهل پسر بودند، همه بذان موضع بمردند، الّا بكر (3)و قتيبه ابنى عبد الرّحمن.
كه تا آنكاه كه بكوههآىء قريه ابرشتجان (4)، از ناحيت قم برسيدند، و بموضعى كه بسيار آب و كياه [در آن] بود فرود آمدند؛ بچشمه كه آنرا بشك جشمه ميخواندند- و».
بروايتى: آتشمرزه- و خيمه زدند، و چند روز مقام كردند. و قافلها كه مىكذشتند ايشانرا حمايت مىكردند، و بدرقه مىشدند.
و بعد از آن فكر و انديشه مىنمودند كه بكذام طرف و جانب بروند، و حال آنك أهل عجم آن چشمه را مبارك مىدانستند، و متولّىء آن چشمه، و پاككننده آن، مردى عاقل و زيرك بوده است؛ از اشراف ناحيت ابرشتجان، نام او خربنداد. اتفاقا جون خربنداد بذان چشمه آمد، أحوص با آن جماعت عرب آنجا فرود آمده بود، جون نظر خربنداد بر آن خيمها و كلّه اسبان و اشتران آمد، چيزى منكر (1)ديد، و از آن تعجّب نمود. و با أحوص مردى بود نام او در ميان عرب حباب، و در ميان عجم خوشنمار (2)، لغت عرب و فارسى هر دو را نيكو ميدانست.
و كويند كه: او از فرزندان حباب أزدى (3)بوده است، آل حميد بن أحوص (4)أزديان را با او نسبت مىكنند بشهر قم.
خربنداد بنزديك ايشان رفت، و از بعضى از ايشان احوال ايشان پرسيد.
حباب كفت: اين كروه قومىاند از اشراف عرب، از فرزندان مالك (5)بن عامر اشعرى، كه اسب خود را در دجله راند روز مدآئن (6)، در جنككردن با عجم. وت.
1) . منكر: نامأنوس و نامتعارف.
2) . در نسخه چاپى: خوشنما.
3) . أزد، نام يكى از قبايل عرب است كه نسبت بدان را أزدى گويند.
4) . در نسخه اصل: أحفص ضبط شده، و در نسخه چاپى: أحوص كه ظاهرا أحفص خطاست زيرا در عرب اين گونه نامگذارى نمىباشد.
5) . در نسخه اصل: ملك.
6) . روز مدائن: نام روزى است كه در آن روز لشكريان مسلمان، به فرماندهى سعد بن أبى وقّاص از رودخانه دجله گذشته، و به ساحل شرقى آن، كه شهر مدائن (يا تيسفون) و كاخهاى ساسانيان (- تاق كسرى) در آن قرار داشت رسيدند، و آن را فتح كردند، اين واقعه در ماه صفر سال 16 هجرى روى داد، و در تاريخ فتوحات اسلامى به نام «يوم المدائن» مشهور است، و طبرى در تاريخ خود (در حوادث سال 16 هجرى) تحت عنوان (حديث المدائن القصوى التى كانت فيها منزل كسرى)، درباره جنگ اين روز به تفصيل سخن گفته است.
ملك (1)سرآىء بهرام جور (2)- كه در مدائن بود- به اقطاع بذو داد، و او مالك و متصرّف آن شد.
جون خربنداد اين سخن از حباب بشنيد، از اسب فرود آمد و پياده شد، و بر أحوص سلام كرد، و بسيارى او را دعآىء خير كفت، و مذح و ستآيش نمود.
احوص خربنداد را بنزديك خود خواند، و او را اعزاز و اكرام كرد، و بفرمود تا به پيش خربندادنان مله (3)، كه بشير سرشته بودند، و ريسمانها از كوشت پخته قدّيد (4)كرده، و بآلات كرم (5)مثل زعفران و أبازير (6)و دارجينى، و غير آن استعمال نموده [قرار دهند]، و شراب عراق (7)آوردند.ت.
1) . ملك سرا: يعنى كاخ سلطنتى بهرام گور.
2) . مقصود بهرام گور است.
3) . نان مله: نان كماج، و مله، خاكستر و ريگ گرم را گويند. (لغتنامه دهخدا: مله).
4) . قدّيد (به تخفيف يا به تشديد دال)، قطعات گوشت خشك شده در آفتاب را گويند.
5) . مقصود ادويهجات گرم و نشاط آور است، كه معمولا به خوراك و گوشت افزوده مىشود.
6) . أبازير: جمع كلمه (الأبزار) است، كه در «المعرّب من الكلام الاعجمى: ص 19» درباره آن آمده است: (الأبزار، فارسى معرّب، و يقال: إبزار (بكسر الهمزة) و هو التابل). از اين رو ابزار ادويه جاتى است كه براى خوشبو و خوشطعم كردن خوراك بدان افزوده مىشود، و امروزه در زبان عربى به اين گونه ادويهجات (بزور يا بزورات) گفته مىشود، و يكى از مشهورترين بازارهاى دمشق بازارى است به نام (سوق البزوريّة) كه در جنوب مسجد جامع اموى دمشق قرار دارد، و مركز فروش ادويهجات مىباشد.
7) . احتمالا مقصود از شراب عراق، فقّاع يا آب جو است، كه بنا بر مذهب اهل عراق- كه حنفى بوده- جايز و مباح شمرده مىشده، و نزد آنها از اصناف شراب حرام بحساب نمىآمد، ليكن از آنجايى كه اين اشعريان مهاجر همگى شيعه مذهب بودند، و فقّاع در مذهب شيعه حرام است، احتمال دارد اين شراب نام شربتى بوده باشد، كه از خيساندن خرما در آب بدست مىآيد، و امروزه در بخشهاى جنوب عراق و خوزستان ساختن و فراهم آوردن آن معمول است.
خربنداد كفت: اين موضع بس مباركست، نشايد در آن شرب (1)كردن، و مثل نآى و بربط و دف و نى و چنك، و سآئر آلات لهو زدن.
بعد از آن حباب از خربنداد پرسيد كه: نام تو چيست؟
كفت: خربنداد.
حباب أحوص را كفت: بشارت باد كه معنى و تفسير [نام] اين مرد، جدّ السّعيد (2)است، يعنى نيكبخت.
جون خربنداد خواست كه بازكردد، أحوص بعضى از آن ريسمانهاى كوشت قدّيد مبزّره (3)، با چند هديه و تحفه ديكر با او روانه كرد. و خربنداد در عقب آن أيضا با احوص هديها و حلوا، و شراب قريه ميم (4)- كه از جبال قم است- فرستاد، و شراب ميم در آن زمان بس مرغوب (5)اليه بوده است.
پس احوص از آن شراب و حلوا، كه خربنداد فرستاده بود، خود را از آن كشيده ميداشت، و تناول نمىكرد، تا آنكاه كه حباب از آن تناول كرد، بعد از آن احوص نيز تصرف كرد.ت.
1) . شرب: ميخوارى، شادخوارى، نوشيدن شراب.
2) . جدّ السعيد: خيلى خوشوقت.
3) . مبزّره: آغشته به ابزار و ادويهجات.
4) . قريه ميم: (به كسر ميم اول و فتح ياء و سكون ميم دوم)، يكى از روستاهاى بخش كوهستانى ناحيه قم (در جنوب شرقى قم)، كه همچنان با همين نام پابرجاست، و امروزه در 25 كيلومترى جاده كوهستانى كه از برابر پليس راه قم- كاشان به سمت مغرب مىرود قرار دارد.
5) . مرغوب اليه: يعنى بر آن رغبت و تقاضاى فراوان بوده است.
پس خربنداد يزدانفاذار را ضيافت نمود، و آنج أحوص بهديه بخربنداد فرستاده بود، بر يزدانفاذار عرض كرد. يزدانفاذار آن چيزها را طرفه (1)شمرد، و آنرا مستحسن (2)داشت.
پس خربنداد خبر أحوص، و شرف و بزركىء او با يزدانفاذار بكفت.
يزدانفاذار ازو از طالع وقت فرود آمدن آن كروه پرسيد، و از سعد و نحس، و عاقبت [و] مرجع و مآل آن (3)؟
خربنداد منجّم بود، كفت: ماه ماه اسفندارمذ است، و روز روز ارد، و برج طالع حمل، و فصل فصل ربيع (4). و من مىبينم كه امر و دولت ايشان قوّتى دارد، باشد كه اعقاب ايشان را شأنى عظيم، و دولتى قويم (5)، و كارى جسيم (6)روى نمايد. رآىء ما و رأى شما آنست كه با ايشان حسن معاشرت كنيم، و همسايكىء ايشان را غنيمت دانيم.
پس ديكر باره بر سر شرب رفتند، و بقيه روز بلهو و لعب گذرانيدند، و حال آنك در آن وقت ديلم ببلاد جبل درمىآمدند، و غارت مىكردند، و برده مىبردند، و كشتن مىكردند.
اتّفاقا كه قومى از ديلم، روز نيروز (7)بر عادت خويش بذين ناحيت درآمدند، زيرا كه معلوم داشتند كه درين روز مردم بكدو زدن (8)، و لهو و لعب، و كوى بازى كردن مشغول باشند. چون بنزديك آن موضع رسيدند كه احوص و مردمان او فرود آمده بودند، بسيارى از شتر و اسب ديدند كه در آن حوالى رها كرده بودند، و خيمهآىء بسيار ديدند كه آنجا زده).
1) . طرفه: شگفت و نادر از هر چيزى. (لغتنامه دهخدا: ماده طرفه).
2) . مستحسن: نيكو شدهاى.
3) . يعنى از او خواست به طالع آنان نظر كند، و بگويد كه عاقبت و پايان كار اين گروه چگونه است؟
4) . ربيع: بهار.
5) . در اصل: قديم، و در نسخة (2) و (3): قويم، كه همو صحيح است، و به معناى پايدار.
6) . جسيم: بزرگ و ارزشمند.
7) . نيروز: نوروز.
8) . كدو زدن: ظاهرا نوعى از مراسم و تفريحات نوروز بوده است (لغتنامه دهخدا).
[شده] بود.
ديلم جون آنچنان ديد، كفت: بغنيمتى تمام افتاديم.
پس بجانب آن خيمها و اسبان و شتران بشتافتند، و از احوال عرب و نزول (1)ايشان خبر نداشتند و ندانستند، و حرب و كارزار عرب، و تير و كمان ايشان نديده بودند، و از آن غافل بودند.
چون احوص آن قوم و آن طآئفه را بديد، در حال آواز كرد تا قوم و خدم، و غلامان و بندكان او حاضر شدند، و بفرمود تا برنشينند. پس ايشان بذان اسبان و شتران- جنانچ عادت عرب باشد- آواز كردند، همه بجانب ايشان بشتافتند، پس بر اسبان سوار شدند، و روى بديلم نهادند، و جنك و حرب درپيوستند، و بر ديلم تيرباران كردند، و بسى بر نيامد كه ايشانرا بشكستند، و بهزيمت كردند، و بعضى را بكشتند، و بعضى را بكرفتند و اسير كردند.
پس احوص با اسيران و سرها، روى را بابرشتجان نهاد. ابرشتجيان جون از دور احوص و مردمان او را بديدند، كمان بردند كه كروه ديلماند؛ فرياد برآوردند و كفتند كه:
ديلم آمدند. پس مردم ابرشتجان در حصار كريختند، و در ببستند بر عادت خويش، تا آنكاه كه احوص و اصحابش، با اسيران ديلم و سرها بنزديك رسيدند. چون مردم ابرشتجان ايشانرا بديدند در بكشادند، و باستقبال بيرون دويدند، و بر سر أحوص دراهم (2)و زعفران نثار كردند، و شادى نمودند از ظفر يافتن احوص بر ديلم.
و خربنداد پيش ايشان باز رفت، و بسيارى ايشانرا تهنيت كرد، و مدح و ستآيش نمود.
پس خربنداد با احوص و اصحاب احوص بابرشتجان درآمدند، و بصحبت يزدانفاذار حاضر آمدند. يزدانفاذار بوجود و حضور ايشان بغايت شادمانه كشت، و شادى نمود، وك.
ايشانرا مرتبه رفيع نهاد، و پايكاه بلند؛ و از احوص درخواه كرد كه بذين ناحيت مقيم شود؛ او اجابت كرد و راضى شد. پس اتّفاق كردند بر آنك احوص بقريه ممّجان (1)- كه در ميان ناحيت واقع شده است- فرود آيد، تا چون ديلم از هر طرف كه خواهند كه درآيند، أحوص منع ايشان كند، و بدفع ايشان مشغول شود.
پس احوص بممّجان فرود آمد، در سرآئى كه بنزديك دولكاب (2)، كه اليوم (3)معروفست بسرانجين (4).
چون شب درآمد، احوص از حجره آن سرآى كريه [زنى] (5)شنيد، كه خداوند آن سراى بود. كمان برد كه مكر يكى از غلامان او بذو ايذائى و زحمتى رسانيده است.
بذان زن آواز كرد، كه: اى فلانه، كه ترا رنجانيده است، كه تا من او را ادب دهم، بسزا برسانم؟
زن كفت: كسى از غلامان تو مرا نرنجانيده است، وليكن شوهرم وفات يافته است، و مرا ازو دو فرزند خرد است، و او را از زنى ديكر فرزندان بزركاند، و ايشان بر من و فرزندان من در تركه (6)شوهرم ظلم مىكنند، و حيف و ميل مىنمايند.
احوص او را وعده داد كه فرزندان شوهرش را از ظلمكردن برو، و بر فرزندان او منع كند.
آن زن كفت: اينچه تو ميكوئى، اكر بفعل خواهى آوردن، قسط (7)من و فرزندان من از تركه و اموال شوهرم از من بخر، و آن چندين جزؤست، و درك (8)و عهده آن بر من بود، تون.
1) . ممجّان يا منيجان، كه پيشتر در بخش نواحى قم، درباره آن و موقعيت جغرافيايى آن به تفصيل سخن رفته است.
2) . يادى از موقعيت جغرافيايى اين موضع در منابع نيامده است.
3) . اليوم: امروزه، كه مقصود هنگام تدوين كتاب در قرن چهارم هجرى است.
4) . يادى از موقعيت جغرافيايى اين موضع در منابع نيامده است، و در نسخه چاپى: سرنجبين ضبط شده است.
5) . افزوده از نسخة (2) و (3) و چاپى.
6) . تركه: ميراث.
7) . قسط: قسمت.
8) . درك: ضمان.
ميدان (1)با خصمان من، كه من قوّت مقاومت با ايشان ندارم.
أحوص حصّه آن زن و فرزندانش بخريد، و محكمهاى ساخت با فرزندان بزرك مورّث (2)، و حقّ خود را از تركه مستخلص (3)كرد.
و هر جه مىفروختند، از املاك و ضياع (4)و اراضى مىخريدند، تا صاحب املاك شد، و همه اوقات مترصّد و مترقّب مىبود، تا هر كاه كه جمعى از ديلم بذين ناحيت برسند، ايشانرا بكشد و اسير كند، تا غايت كه مردم از آمدن ديلم بوجود احوص در حمايت آمدند، و ديلم از آن ناحيت منقطع شدند، و باز ايستادند.
بعد از آن چون براذر احوص- عبد اللّه- از فروختن ضيعتها بكوفه فارغ شد- و چنين كويند، كه: بهآىء آن ضيعتها، پنجاه هزار مثقال طلا بوده است- در طلب براذرش أحوص از كوفه بيرون آمد بقم به أحوص رسيد، كه بقم متمكّن نشسته بود، و چند ضيعه و چند سراى خريده، و مالك شده.
او را كفت: اى براذر، اينچه بود كه تو كردى، كه بذين موضع وطن ساختى، كه من بذان راضى نيستم؟
چرا به اصفهان و قزوين، كه از ثغرهآىء (5)مسلمانانست قصد نكردى؟
احوص كفت: اين موضع ما را بهترست، و بر ما مباركست، و در اصفاهان از عرب مضريّه (6)بسيارند، از هر يك قبيله و طايفه ديكر، قدر ما ندانند، و ما در ميانه ايشان معزّز ود.
1) . ميدان: يعنى تو ميدانى با خصمان من كه چگونه قسمت مرا از آنها بازستانى.
2) . مورّث: مردهاى كه به فرزندان و بازماندگانش ارث مىدهد.
3) . مستخلص: رهانيدن و آزاد كردن.
4) . ضياع: جمع (ضيعه) كه اموال غير منقول را گويند.
5) . ثغرها: جمع (ثغر) كه نام مرز و سر حدّ ميان دولت اسلامى و سرزمين كفار است، كه لشكريان مسلمان در آن به جنگ با كافران، يا حراست مرزها از تجاوز آنان مشغول مىشوند.
6) . مضريّه: يكى از قبايل مشهور جزيرة العرب، كه در جنگهاى صدر اسلام در بخشهاى وسيعى از ايران پراكنده شده و سكونت گزيدند.
مكرّم نباشيم.
و اما قزوين: اكر غرض تو آنست كه آنجا ثغرى است از ثغور مسلمانان، كه كفّار بذان قصد مىكنند، تو ميخواهى تا آنجا ساكن شوى، تا حسبة للّه (1)، و ابتغاء لمرضاته (2)، دفع كفّار از مسلمانان بكنى، اين ناحيت نيز ثغرى است كه ديلم از آن منقطع (3)نمىشوند، و زحمت مىدهند.
عبد اللّه اصرار كرد، و مبالغه نمود بر رفتن، و أحوص إبا (4)مىنمود، و مىكفت كه: من مقام نكنم الّا اينجا.
و أحوص در مدّت عمر خلاف سخن عبد اللّه نكرده بود، در هيچ چيزى، و هيچ وقتى، الّا در آن روز.
چون عبد اللّه و كوذكان و عيالان خود را برنشاند، و زنان و كوذكان از يكديكر جذا شدند، ناله و فرياد كردند، و بيكديكر ميل نمودند- و هركز در ميانه ايشان جدايى نبوده بود، و اين معنى عادت نكرده بودند- پس همه بكريه درافتادند، و فرياد و افغان از ميان ايشان برخاست.
پس عبد اللّه أحوص را كفت: اى سخت دل! تو بدين اطفال هيچ رحم نمىكنى، و دلت بر ايشان نمىسوزد؟!
احوص كفت: من بر ايشان رحمت ميكنم، و شفقت مىبرم، موضعى خوش و فراخ بوم، و بسيار نعمت از بهر ايشان اختيار كردهام، «و الرّائد لا يكذب أهله» (5)، و آن كس را كهد.
از پيش بفرستند، تا از بهر ايشان اختيار موضعى و مقامى كند؛ كه از برآىء نزول كردن و مقام ساختن، شايد كه با اهل خود دروغ نكويد.
بعد از آن أحوص غلامان خود را آواز داد، تا بارهآىء شتران عبد اللّه بيندازند، و محملها فرود آرند. و غلامان احوص بذان امتثال نمودند.
پس عبد اللّه كفت: كجا نماز بكزارم، من نميخواهم كه نماز در سرآهاى مجوس بگزارم (1).
أحوص او را كفت كه: نماز در خيمها مىكزار، تا من از برآىء تو سرآئى و مسجدى بنا كنم.
پس عبد اللّه نزول كرد، و در خيمها مقام نمود، و ساكن شد، تا آنكاه كه احوص از براى او آن سراى كه بر پس مسجد عتيق (2)است بنا كرد، و اين مسجد بدز پل (3)بساخت، و در قديم اين مسجد آتشكذه بوده است؛ أحوص آنرا خراب كرد، و بجآىء آن مسجد بنا نهاد، و اوّل مسجدى كه بذين ناحيت بنا نهادند آن مسجدست.
پس احوص و عبد اللّه، با قوم و تبع (4)خود بذين ناحيت مقام كردند، و ايمن و مطمئن خاطر بنشستند، و يزدانفاذار و خربنداد، و اشراف و بزركان آن ناحيت، همه اوقات بر ايشان سلام مىكردند، و معزّز و مكرّم مىداشتند. (5)
راوى گويد، كه:
جون عبد اللّه و احوص، خربنداد را كفتند (6)، كه: جون است كه تو شير و شكّر و عسلد.
1) . در نسخه اصل: بگذارم.
2) . پيشتر در فصل اول كتاب به تفصيل درباره اين دو موضع و موقعيت جغرافيايى آن سخن رفت.
3) . همان.
4) . تبع: جمع (تابع) پيروان و همراهان.
5) . در نسخه چاپى مصحح آية اللّه شبيرى آمده است: (ظاهرا بعد از اين جمله قسمتى سقط شده، كه دلالت بر ضيافت خربنداد از عبد اللّه و أحوص مىكند، اين معنى از جملات بعدى مستفاد مىشود، خصوصا نصف سطر آخر صفحه (أحوص بمنزل و مقام خود باز رفتند) دليل سقط مىباشد).
6) . اين گفتگو ميان أحوص و برادرش با خربنداد متعلق به نخستين ديدار آنها است، كه خربنداد هنگام پذيرايى- و پس از تقاضاى اقامت از آنان در قم- شير و شكر و عسل در برابر آنان نهاد.
بر ديكر طعامها مقدّم داشتى؟
خربنداد كفت كه: من اوّل شير بنهادم، تا سبب تأكيد هم دايكى و حقّ همشيرى، و تأكيد محبّت و مودّت گردد، و موجب حرمت و عزّت شود. و بعد از آن شكّر و عسل بنهادم، زيرا كه درين هر دو حسن فال و يمن تمام است، و موجب حلاوة (1)اقوال و افعال است، و شير اصل غذاهاست، و عسل ميوه و حاصل منج (2)است، و مزيل (3)و بردارنده مكر و حيلتست. و شكّر سبب امان از فريب و دروغ كفتن است، و سبب حفاظ و شكر، و رعايت و حفظ الغيب (4).
پس عبد اللّه و احوص كفتند، كه:
ما تو را ببرادر دينى (5)و رضاعى (6)، و هم پشتى و نصيحت، و اشارت (7)كردن قبول كرديم. و با تو عهدى مؤكّد، و پيمانى مؤبّد بستيم، (و شما در ميان ما بمحلّ (8)براذران وم.
1) . حلاوت: شيرينى و نيكويى.
2) . در صحاح الفرس ذيل ماده (منج) آمده است: (منج: زنبور انگبين باشد، و عرب آن را نحل گويد).
3) . از ميان برنده.
4) . يعنى در غيبت و نبود او را از خيانت و بدگوئى دور نگه مىدارد.
5) . بىترديد مقصود مصنّف از برادرى دينى، معناى حقيقى و تحت اللّفظى آن نبايد باشد، زيرا ميان يك مسلمان و يك كافر اخوت و برادرى دينى متحقق نمىشود، زيرا اين گونه اخوت تنها ميان دو فرد مسلمان قابل تصور است، و خربنداد مجوسى نمىتواند برادر دينى عبد اللّه و أحوص مسلمان گردد. بلكه مقصود از اين اخوت، بايد برادرى ميان دو انسان باشد كه هر دو مخلوق خداوند هستند.
6) . رضاعى: شير خوردن دو نفر از يك زن سبب ايجاد رابطه شيرى (- رضاعى) ميان آن دو مىگردد.
7) . اشارت كردن: طرف مشورت بودن.
8) . در جايگاه و در مقام.
پذران و پسران فرود آمديد) (1). هيچ يكى از ما و شما مىبايد كه نصيحت دريغ ندارد، و آنچ در دست وى بود از دنياوى، با ياران و براذران سخاوت كند، و بخشش نمايد، و بذان بخل نكند. و شما راست از جانب ما مواسات (2)و مؤاخات (3)و مناصحت (4). و شما در اموال و اسباب و نعمتهاى ما شريكيد، و شما را در آن حقّ و نصيب است. ما سخن غمّازان (5)و نمّامان (6)در حقّ شما قبول نكنيم. و بر دشمنان تيغ و شمشير باشيم. و ما و شما بذين عهود و مواثيق و شروط و پيمان؛ بپسران خود وصيّت كنيم. و ما بحقّ سبحانه و تعالى اميد داريم كه كارها بنظام شود، و صنع جميلش (7)در حقّ ما باتمام رسد، و اين شروط و عهود كه بر زبان رانديم محقّق گرداند، و از قول بفعل آيد. و هو حسبنا و نعم الوكيل.
پس خربنداد بر ايشان بسى دعا كرد، و تحسين و آفرين نمود، و بقيّه روز بلهو و لعب، و خرّمى شادى بكذرانيدند، و بآخر آوردند.
پس عبد اللّه و احوص بمنزل و مقام خود باز رفتند.
چنين كويند، كه:
كنيزكى از آن خربنداد در خواب ديد، كه او در باغى بزرك بود، و ديوارهآىء آن باغ بيفتاده بودند، و جمعى در آن باغ بودند، و ديوارهاى آن باغ را مىنهادند، و عمارت مىكردند، و در ميانه آن باغ دو سرو بودند بزرك، و بر زمين افتاده بودند، و از بيخ آن هر دوت.
1) . در نسخه چاپى مصحح آية اللّه شبيرى آمده است: (اين جمله كلام خربنداد است كه سقطى قبل از آن شده، و احتمالا محلّ اين جمله قبل از جمله (پس عبد اللّه و أحوص گفتند) بوده، و اشتباها تأخير شده است).
2) . يارى و همدلى.
3) . برادرى.
4) . نصحيت كردن.
5) . غمّازان: جمع (غمّاز) به معناى چشمكزن، كه كنايه از عيبجو است.
6) . نمامان: جمع (نمّام) به معناى خبرچين است.
7) . صنع جميل: كنايه از رحمت و بركت پروردگار است.
سرو شاخهآئى بسيار سبز و تازه شده بودند.
پس آن جاريه (1)در خواب، از آنجماعت كه آنجا حاضر بودند، پرسيد كه:
چون است كه اين هر دو سرو افتادهاند، و از اصول (2)ايشان اين شاخهآىء سبز تازه برآمدهاند، جه سرو در ناحيت ما جون خشك شود، ديكر باره سبز نكردد؟
يكى از حاضران آن كنيزك را كفت، كه: تو راست ميكوئى، وليكن اين باغ كه تو مىبينى، با اين هر دو سرو، از زمين عربست.
پس آن كنيزك از خواب درآمد، و اين خواب بر خربنداد عرضه كرد.
خربنداد تعبير كرد، و كفت: امّا باغ، آشيانه و منزل و مأوآىء اين جماعت عربست. و آن هر دو سرو؛ عبد اللّه و أحوصاند. و شاخها كه از اصول اين هر دو سرو برآمدهاند، اعقاب (3)عبد اللّه و أحوصاند از پس ايشان.
و خربنداد بدانست كه اين قوم را زود باشد كه دولتى و شأنى عظيم باديد آيد، پس خلوت ساخت با عبد اللّه و احوص، و آن خواب با ايشان بازكفت، و از بهر ايشان تعبير آن بيان كرد. و بغايت خرّم و شادمانه شدند، و بسيارى حمد و شكر بارى عزّ اسمه بر آن كفتند، و از خربنداد تتمه كفايت (4)و معيشت درخواه كردند.
پس خربنداد و يزدانفاذار، و وجوه و اشراف آن ناحيت، از عبد اللّه و أحوص درخواه كردند، كه ميانه ايشان كتابى (5)و عهدنامه باشد، مشتمل بوفآىء عهود، و محافظت يكديكر در نفس و مال، و با يكديكر مصادقت و راستكفتارى شعار كردن.ه.
پس عبد اللّه و احوص، حباب را كفتند، تا اين كتاب و عهدنامه بنويسد. حباب بنوشت، و از طرفين تأكيد و تشديد در آن ياد كرد، و همه خطهاى (1)خود در آن ثبت كردند، و به انكشترى (2)سعد بن مالك (3)مهر كردند.
بعد از آن حباب از خربنداد اعاده (4)آن تعبير (5)كرد.
خربنداد كفت: من تعبير چنان كنم كه آن باغ، مستقر (6)و منزل اين جماعتست، و آن هر دو سرو؛ عبد اللّه و أحوصاند، و اغصان (7)كه از اصول آن هر دو سرو بر آمده بودند، اعقاب و فرزندان ايشانند از پس ايشان. و زود باشد كه عقب عبد اللّه و احوص بمرتبه برسد، كه ورآىء آن نهايتى نباشد، بسبب آنك همه يكدل و يكزبان باشند، و بمثل كلمه واحده باشند، و مدد و معاونت يكديكر كنند، و بار يكديكر بكشند، و طريق سخاوت و بذل و جوانمردى سپرند. لا جرم (8)چون ايّام ايشان برين منوال كذرد، و هيچ كس در ايشان طمع نكند، و بر ايشان ظفر نيابد. و طالع وقت فرود آمدن ايشان، دلالت ميكند بر تمكّن ايشان مدت سيصد و شصت سال، و اللّه اعلم.
راوى ميكويد، كه:
برين عهد و شرط اقامت كردند، و مقيم شدند، و تناسل و توالد ايشان بسيار شد، وّ.
1) . مقصود آن است كه همگى امضاى خود را پاى آن نوشته ثبت كردند.
2) . بايد انگشترى كه به وسيله آن پاى عهدنامه را مهر كردند از آن عبد اللّه بن سعد بن مالك اشعرى، يا برادرش احوص بن سعد بن مالك بوده باشد، زيرا بر طبق سنت معمول امضا يا مهر انگشترى شخص طرف قرارداد در پاى عهدنامه مىآيد نه انگشترى پدر او.
3) . در نسخه اصل: ملك.
4) . بازگفتن.
5) . تعبير: تفسير خواب را گويند.
6) . مستقر: محل استقرار، منزلگاه.
7) . شاخهها.
8) . لا جرم: پس به حقّ.
شوكت و عظمت ايشان بحدّ اعلى رسيد. و بر خريدن ضيعتها حريص شدند، و بزيادتىء كسب معيشت، و بنا نهادن سراها و ايوانها و عمارتها مولع (1)شدند.
و عبد اللّه و احوص نيابت يكديكر مىكردند، و در قصد اصفاهان؛ هركاه كه يكى از ايشان باصفاهان رفتى، تا از عمّال اصفاهان خراج اين ناحيت ضمان كند، آن برادر ديكر بر جاى و مقام بنشستى.
بعد از آن عبد اللّه بن سعد بهمدان و اصفاهان والى و حاكم شد، تا آنكاه كه از آن استعفا نمود، و طلب عزل و ترك آن كرد، چنانچ من در موضع خود ياد كنم. إن شاء اللّه تعالى وحده العزيز.
*** «ذكر نقض عهد، و شكستن پيمان، أهل عجم مر أهل عرب را»
عهدى كه ميان عرب و عجم قم بود، عجم آنرا بشكستند، و خلاف عهد و پيمان كردند، و عرب بسبب آن وجوه و اشراف عجم را بكشتند.
چنين روايتست از بعضى راويان عرب، كه از مشآئخ خود روايت كردند، كه:
«ميانه عرب و عجم كه بقم بودند، همه اوقات با يكديكر موافقت مىنمودند، و همه متابعت يكديكر مىكردند، و بر عهد و ميثاق كه ميان ايشان بود مواظبت مىكردند، تا آنكاه كه يزدانفاذار و خربنداد، و وجوه و اشراف عجم- كه با عرب عهد و پيمان كرده بودند- وفات (2)يافتند. بعد از آن فرزندان عجم بزرك شدند، نظر كردند در عبد اللّه و احوص و فرزندان ايشان، و كار و شغل ايشان هر روز قوّت زيادتتر، و شوكت و عظمت متضاعف (3)،ش.
و عدد بيشتر مىشد، و ضيعتها و املاك بسيار متملّك مىشدند.
فرزندان عجم جون جنان ديدند، با خود كفتند كه: اكر اين قوم عرب برين شوكت و دولت بمانند، بذان ناحيت غلبه كنند، و بدست فراكيرند، و زمام اختيار از دست ما بكشند.
اكر ما تدارك قصّه خود با ايشان نكنيم، و فرصت غنيمت نشمريم، هلاك شويم و برافتيم؛ پس اتّفاق كردند كه عرب را از اين ناحيت بيرون كنند.
و اين معنى عجم را در وقت غيبت احوص از قم، و رفتن او باصفاهان روى نمود، و عدم حضور او غنيمت دانستند.
پس پيغام فرستادند بعبد اللّه كه ما شما را نميخواهيم، و نميخواهيم كه شما بناحيت ما متوطّن باشيد؛ ازين ناحيت بيرون رويد.
عبد اللّه جواب داد ايشانرا، كه: جه چيز از ما صادر شده است بر خلاف ارادت و دلخواه شما، ما را از آن آكاه كنيد، تا از آن بركرديم، و بر حكم شما در آن فرود آئيم.
عجم كفتند كه: ما همسايكىء شما مطلق (1)نميخواهيم، از همسايكىء ما انتقال كنيد و برويد.
عبد اللّه ديكر باره رسول خود را بذيشان فرستاد، و پيغام داد كه: ميان ما و شما عهدى است؛ و ايشانرا از عاقبت شكستن آن عهد بسى تحذير (2)كرد، و تخويف (3)نمود.
ايشان متّعظ (4)نشدند، و متنبه (5)نگشتند، و بد عهدى و شرّ و اذا (6)زياده كردند، وت.
كفتند: اگر شما بادب و حرمت از ناحيت ما بيرون نرويد، ما شما را بقهر (1)و جبر و اكراه بيرون كنيم.
بعد از آن كوذكان و ديوانكان و بيخردان را تعليم كردند، و بر آن داشتند و بفرستادند؛ تا سنك و نجاست در سرآىء عبد اللّه مىانداختند، و برو سفاهت (2)مىكردند، تا عبد اللّه بتنك آمد، و از سرآىء خود بقريه فرابه (3)نقل كرد، و از اهل عجم درخواه كرد كه آن قدر مهل (4)و أجل بدهند، كه أحوص بيايد؛ او را مهلت دادند.
پس عبد اللّه نامه نوشت باحوص، و او را از غدر (5)اهل عجم، و نقض عهد و پيمان، و بىحرمتى و سفاهتكردن ايشان برو، خبر كرد، و آكاهى داد.
چون احوص ازين واقف شد، بشتاب و تعجيل از اصفاهان بيامد. جون بذين ناحيت رسيد، عبد اللّه را ديد كه بقريه فرابه فرود آمده بود، و ديدهبانان و جاسوسانرا بركماشته.
عبد اللّه قصّه كه ميان او و اهل عجم رفته بود، با احوص باز راند، و كفت: اين از خيانت تست بر من، كه تو مرا باكراه بذين مقام و بذين ناحيت بازداشتى، تا بمن اين همه خوارى و استخفاف (6)و بيحرمتى برسيد، چرا نكذاشتى كه من بجآئى كه خواهم مقام كنم، و وطن سازم، و ارض اللّه واسعة. (7)
احوص كفت كه: من نخواستم بتو و بخود بذين ناحيت مقام كردن؛ الّا (8)خير. و منر.
1) . بقهر و جبر: قوّة قهريه و اجبار كردن.
2) . سفاهت: كارهاى ناشايست و سفيهانه كه معمولا از كودكان سر مىزند.
3) . يكى از روستاهاى طسوج لنجرود قم، كه در بخش شمال شرقى قم بوده است.
4) . كذا در اصل و ديگر نسخهها، و صحيح آن مهلت است كه از ماده (أمهل، يمهل، امهالا) گرفته شده، به معناى فرصتدادن.
5) . غدر: پيمانشكنى.
6) . استخفاف: سبك شمرده شدن.
7) . سرزمين خدا وسيع است.
8) . الّا: مگر.
كمان نبردم كه اين قوم با ما نقض عهد كنند، چه ما ازيشان جز از خير و صواب و صلاح نميديديم. و با ما صنع جميل، و سعى جزيل مىنمودند. من بذيشان رسول فرستم، و پيغام دهم، و بذانج جواب ايشان اقتضا كند تدبير كار خود بكنم. و هر جه ايشان مستحقّ و سزاوار آن باشند، از بغى (1)و ستمكردن ايشان با ما، با ايشان بكنم، و توكّل بر خذا كردم.
جون خبر قدوم (2)احوص باهل عجم رسيد، ديكر باره رسول فرستادند، و پيغام دادند، كه اكنون مدّت مهلت شما بآخر رسيد، و احوص آمد. و شما را ديكر حجّت (3)نماند، از ناحيت ما بيرون رويد.
احوص بذيشان پيغام فرستاد، و ابلاغ حجّت و تأكيد را كفت:
اكر از ما بشما ملاليّتى رسيده است، و چيزى كردهايم كه بر دل شما خوش نيامده است، باز كوئيد تا از آن بركرديم، و ديكر جنان نكنيم، و تجديد عهد و پيمان كنيم، و بذان وفا نمآئيم. و پيشتر از آنك ما نقض عهد كنيم، و از پيمان بركرديم، شما از عهد بر مكرديد، و بذان وفا نمآئيد. و از بغى و ستم بپرهيزيد و بترسيد، كه عاقبت آن وخيم است.
اهل عجم بجواب كفتند، كه:
ما همين سخن از براذرت عبد اللّه شنيديم، و ما هيچ چيز از شما مكروه و نامحمود (4)نيافتيم، الّا آنك ما همسايكىء شما نميخواهيم. و ما را مصلحت نيست كه شما در ناحيت ما ساكن باشيد. ازين ناحيت بيرون رويد، پيش از آنك ما شما را بزشتى بيرون كنيم.
چون احوص از مجاورت (5)ايشان، و بازكشتن ازين سخن، و تصالح (6)كردن، از جهتد.
1) . بغى: نافرمانى، و شورش و پيمانشكنى.
2) . قدوم: آمدن.
3) . حجّت: عذر.
4) . نامحمود: ناپسند.
5) . در اصل و ديگر نسخهها: مجاورت ضبط شده است، ليكن احتمال دارد صحيح آن محاورت
6) . تصالح: صلح كردن. باشد، يعنى پس از آنكه عبد اللّه از گفتگو و مذاكره كردن با ايشان نوميد شد، و احتمال دارد مجاورت نيز صحيح باشد بدين معنى كه پس از آن كه عبد اللّه از موافقت آنان در باقىماندن او در همسايگى آنان نااميد شد.
ايشان نوميد شد، و هيچ حيلت نماند. ايشانرا كفت:
چون ميانه ما و شما بذين انجاميد، از ميانه شما بيرون رويم. و بذين بغى و ستم كه شما بر ما مىكنيد تن در داديم، بذين سرآها و ضيعتها كه ما را درين ناحيتست چه كنيم؟
اهل عجم كفتند كه: آنرا بما فروشيد.
احوص يك هفته از ايشان مهلت طلبيد، تا اين املاك بفروشد. ايشان او را مهلت دادند. عبد اللّه و احوص با قوم و مردم خود، بمنزل و مقام خويش بازآمدند.
و بذين شرط و عهد، جون پنج روز از مدّت مهلت بكذشت، أهل فرس را بذين ناحيت اتفاقا روزى بود كه آنرا تعظيم مىنمودند، و بزرك مىداشتند، و اجتماع در آن روز، و أكل و شرب مبارك مىداشتند. و احوص را هفتاد بنده درم خريده بود، همه را بخواند، و هر يك را ازيشان ديه و سرآئى بداد (1)، بشرط آنك صاحب آنسراى و ديه را بكشند، و سرهآىء ايشان بنزديك احوص آرند.
ايشان احوص را كفتند، كه: ما در شب چكونه رئيسان را از ديكران تمييز (2)كنيم؟
احوص كفت: برويد در ميانه ايشان، و با ايشان اختلاط كنيد، كه ايشان بسبب مشغولى، بسبب شرب و اسراف در آن، شما را از اصحاب خود تمييز نكنند. جون شما درين ميان رئيس هر قومى بشناختيد، و فرصت يافتيد او را بكشيد، و سرش را ببرّيد و بنزديك من آريد. و اكر بر شما مشتبه شود، و بندانيد كه سرور و مهتر و رئيس ايشان كذامن.
است، هر آنكس كه ازو بوىء خوش آيد او را بكشيد.
و احوص براذرش را نعيم- أيضا- بسرفت (1)فرستاد. نعيم صاحب سرفت را بكرفت، و اسير كرد. پس مالى چند ازو بستد، و او را رها كرد.
و احوص را مملوكى (2)بود دعوي (3)مىكرد كه از عربست، و از احوص درخواه كرده بود كه او را باسم عرب (4)نام نهد، و بذين سبب احوص برو خشم كرفته بود، كه اكر نظر او برو آيد البتّه او را بكشد. بذين سبب آن مملوك از وى كريخته بود. پس شبى- كه آنرا بشب بيات (5)نام نهاده بودند درآمد- آن مملوك قصد ديه جمكران (6)كرد. و بجمكران چهار براذر بودند كه سختترين (7)مردم آن ناحيت بودند بر عبد اللّه و احوص. آن غلام طلب فرصت مىكرد؛ تا فرصت يافت، و آن هر چهار براذر را بكشت، و سرهآىء ايشان ببرّيد.
و هر يك از مماليك هفتاد كانه قصد آن ديه كردند، كه از برآىء او نامزد كرده بودند، و صاحب آن ديه را مراقبه (8)مىكردند، و چشم ميداشتند تا او را بكشتند، و سر او ببريدند.
و چون بوقت سحر برسيد، مجموع مماليك هفتادكانه احوص با سرها قصد مجلس او كردند، تا غايت كه هيچ كس ازيشان در مراقبت و كشتن صاحب خود، خطا نكرده بودند.ن.
1) . سرفت يكى از روستاهاى ناحيه رودابان، كه در بخش شرقى قم، در نزديكى روستاى براوستان قرار داشته است، و پيشتر در (فصل سوم از باب دوم) كه درباره خراج قم بود، از آن سخن رفت.
2) . مملوك: غلام زرخريد.
3) . دعوى: ادعا كردن.
4) . يعنى او را در شمار عربها آورد، كه از امتيازات بيشترى برخوردار بودند.
5) . شب بيات: شب به روز آوردن، شب زندهدارى كردن (لغتنامه دهخدا: ماده بيات).
6) . از روستاهاى كهن ناحيه جنوب شرقى قم، كه همچنان پابرجاست، و پيشتر درباره آن به تفصيل سخن رفته است.
7) . يعنى رفتار آنها با عبد اللّه و أحوص بسيار تند و براى دو برادر ناگوار و ناخوشايند بود.
8) . مراقبه: زير نظر گرفتن و مواظب بودن.
و هيچ يكى از رئيسان اين ديها ازيشان فوت نشده بود.
و آن مملوك كريخته- ايضا- پيش احوص آمد، با آن سرهآىء چهاركانه. چون نظر احوص برو آمد، كفت: ويحك (1)! من همين ساعت البتّه تو را بكشم.
آن غلام آن سرهآىء چهاركانه را از توبره كه با خود داشت بيرون آورد، و پيش احوص بنهاد، و نام ايشان ياد كرد، و بكفت كه: اين سرها كه زان كيستند.
احوص سر او را بوسه داد، و خوشنود شد، و كفت:
تو فرزند منى، وارث و موروثى (2)، كذام نام از نامهآىء تو آنرا دوستتر دارى، تا من ترا بذان نام نهم؟
كفت: مرا شيبان نام نه.
احوص او را بذان نام تسميه (3)كرد، و از جمله واصلان (4)خود كردانيد.
و جون آن سرها را در پيش احوص صف در صف بنهادند، و در پهلوى يكديكر نشاندند، احوص بفرمود تا مجموع آن سرها را در دهليز (5)سرآىء براذرش عبد اللّه نهادند؛ و عبد اللّه را ازين فكر و تدبير بهيچ نوع خبر نبود، و ندانست.
چون بوقت سحر رسيد، عبد اللّه خواست كه بيرن آيد، و بمسجد رود تا نماز بكزارد، و فراپيش او غلامى جراغى در دست كرفته بود و ميرفت. چون عبد اللّه پاى در دهليز نهاد؛د.
1) . ويحك: كلمهاى است مركب از دو كلمه: (ويح) به معناى واى، كه دلالت بر دورى از رحمت و اخبار از وارد شدن عذاب و سختى دارد. و (ك): كه ضمير مخاطب است، و مجموع هر دو به معناى واى بر تو است. «لسان العرب: ماده: ويح».
2) . بر طبق قانون شرعى بردهدارى در اسلام، ارث هر بردهاى- بنا بر شرايطى- به مولى و مالك او مىرسد. نگاه كنيد به: بحث ولاء المعتق در كتابهاى الإماء و العبيد از كتابهاى فقه اماميه.
3) . تسميه: نامگذارى.
4) . ظاهرا به معناى آن است كه او را مورد رحمت و لطف خود قرار داد.
5) . دهليز: ورودى و دالان خانه را گويند.
سياهى را ديد كه پيش از آن نديده بود. غلام را كفت كه: اينچه سياهى است؟
غلام نظر كرد، و كفت: اى مولانا، اين سرهآىء مردماناند!
عبد اللّه صيحه (1)زد، و كلمه چند استرجاع (2)بر زبان راند، و كفت:
اين از عمل و فعل براذرم احوص جاهل است، كه هميشه مرتكب كارهآىء بزرك ميشود، تا اكنون ارواح ما را در معرض تلف خواهد انداخت. و فريادكنان بسرآىء احوص درآمد، و كفت:
كجآئى اى ظالم، اين چيست كه تو كردى؟
احوص به پيش او برآمد، و كفت:
اين صورت (3)بسبب بغى كردن ايشانست بر ما، ايشان به ابتدا (4)بر ما ستم كردند، و عهدى كه ميان ما و ايشان بود بشكستند، پس حقّ سبحانه و تعالى ما را بر ايشان فرصت داد، و نصرت نمود.
عبد اللّه كفت، كه: زود باشد كه اصحاب ايشان، و اهل اين ديها، چون در بامداد آيند، و اين خبر بذيشان رسد، كرد ما درآيند، و بر ما غلبه كنند، ما چه خواهيم كردن، و چه خواهيم كفتن؟
احوص كفت: تو بمسجد رو، و مرا با ايشان كذار. چون تو بامداد آئى، هيچ يكى را ازيشان نبينى.
پس بفرمود تا مجموع آن سرها را در چاهى انداختند.
چون مردم آن ناحيت در بامداد آمدند، و بتسامع (5)آنج در شب رفته بود معلوم كردند؛ن.
بعضى بر دست عرب مسلمان شدند، و بعضى پناه بذيشان آوردند، و ديكران در شهرها متفرّق و پراكنده شدند. و ناحيت از دشمنان عبد اللّه و احوص خالى كشت، و اين ناحيت بر ايشان مسلّم (1)شد.
پس اميران عرب مردم (2)را دلخوشى دادند، و بخير و نيكى درباره ايشان وعدها دادند.
پس مقيم شدند، و استقامت يافتند، و از سر طمأنينت و أمن ساكن شدند.
و جون احوص واقف شد بر آنك براذرش نعيم، صاحب سرفت را رها كرده است؛ او سوكند خورد كه من البتّه او را بكشم، و آنج او از سرفتى ستده است بستانم.
عبد اللّه نعيم را كفت كه چند روزى خود را از احوص پنهان و پوشيده دار.
پس نعيم برى رفت، تا آنكاه كه براذرش ازو خوشنود شد، پس نعيم بازكرديد.
راوى كويد، كه:
چون عبد اللّه و احوص مقيم شدند، نامه نوشتند بپسران عمّ خود سائب بن مالك (3)و ايشانرا از دولت و تمكّن، و منزل و مقام خود آكاه كردند، و ايشانرا بجانب خود دعوت كردند.
پس مجموع بجانب عبد اللّه و احوص عزيمت نمودند، و متوجه شدند، جنانج من در اخبار ايشان ياد كردهام.ك.
«ذكر كشتن حجّاج بن يوسف، محمّد بن سائب [بن] مالك (1)اشعرى را، و سبب كشتن او»
راوى كويد كه:
«چون پذر محمّد بن سآئب را بكوفه با مختار شهيد كردند (2)، محمّد كوچك بود، مصعب بن زبير او را از حبس خلاص (3)كرد. چون محمّد بن سائب باليده و بزرك شد، شجاع و مردانه روزكار خود بود، چنانج در آن روزكار كسى در شجاعت و سوارى و مردانكى، و بخلق و كرم، با او همسر و برابر نبود، و او را با هزار سوار نهاده بودند. و او را نيزه بوده است كه بجز ازو ديكرى او را بر نداشته است، بسبب بزركى و كرانىء (4)آن.
اتّفاقا بطريقى (5)از ناحيت آذربيجان- و بروايتى از ثغر (6)قزوين- به پيش حجّاج بن يوسف آمد- و بعضى ديكر كويند كه: بطريق نبود بلكه باذان (7)بود- بنزديك حجاج آمد، و از).
1) . در نسخه اصل: ملك.
2) . داستان كشته شدن سائب بن مالك، در جريان واقعه قيام مختار، پيشتر در آغاز اين باب به تفصيل گذشت.
3) . در «تاريخ طبرى ج 6/ 676 در حوادث سال 67 هجرى» آمده است كه سائب بن مالك أشعرى از همسر خود عمرة بنت أبى موسى أشعرى فرزندى آورد به نام محمّد، كه به همراه پدر خود در قصر دار الإمارة كوفه بود، و پس از كشته شدن پدرش دستگير شد، ليكن به علت خردسالى آزاد گرديد.
4) . گران: سنگين.
5) . بطريق: (به كسر باء بر وزن كبريت)، كلمهاى است يونانى، به معناى فرمانده لشكر. در «المعرب من الكلام الأعجمى ص 76» آمده است: (البطريق بلغة الروم: هو القائد و جمعه بطارقة). و در القاموس: (القائد من قوّاد الروم، تحت يده عشرة آلاف رجل). و در النهاية ابن الأثير آمده است كه: (البطريق هو الحاذق بالحرب و امورها، بلغة الروم، و هو ذو منصب و تقدّم عندهم).
6) . ثغر: مرز ميان كشور اسلامى و بلاد كفر را ثغر گويند.
7) . باذان (باذام) ابو مهران، مردى پارسى نژاد، كه از طرف كسرى حاكم يمن بود، و خسرو پرويز او را مأمور دستگيرى رسول خدا صلّى اللّه عليه و اله نمود، و او در سال 10 هجرى اسلام آورد. و مصنف تاريخ قم ص 83 گويد: (كه باذان صاحب يمن، از اهالى طخرود قم بوده است، و سراها و بناهاى او بطخرود بدو معروف و مشهورند).
ناحيت خود شكايت كرد، و كفت:
بعضى از خويشان من بر (1)ناحيت من خروج ميكنند، و من در دست ايشان در زحمتم. و از حجّاج درخواه كرد كه هزار سوار از مردان كار بذو دهد، تا بذيشان دفع دشمن كند، و شرّ ايشان از خود بكفايت كند، تا ناحيت او از دشمن خالى شود، و خاصّ دست او بر آن باشد؛ بشرط آنك خراجى كه بر آن (2)معيّن شده است از آن ناحيت بحجّاج برساند. و علوفه و اخراجات (3)اين هزار سوار را، از مال خاصّه خود خرج كند. و با خراجى كه معيّن شده است، مقابله و حساب نكند.
حجّاج سخن او پاسخ داشت، و فرمود كه بامداد پيش من بيا تا قصّه تو بسازم، و التماس تو مبذول دارم.
چون بطريق با روز ديكر پيش حجّاج آمد، حجّاج كس فرستاد و محمّد بن سآئب را حاضر كرد- و محمّد بذان زودى بكوفه آمده بود- او را فرمود، كه: تاريخ قم متن 726 فصل دوم از باب چهارم«در سبب نقل[و] رحلت كردن آن كروه عرب از كوفه. و در سبب كشتن حجاج[بن] يوسف، محمد بن سائب بن مالك أشعرى را.» ..... ص : 696
بطريق برو، و از ناحيت او بىاذن و اجازت من مفارقت (4)مكن.
پس بطريق كفت: أيّها الأمير (5)من از تو هزار سوار مرد خواستم، تو يك سوار بمن ميدهى، چكونه مقاومت دشمن من كند؛ با كثرت و انبوهىء او؟!
حجّاج كفت: برو با اين مرد، كه زود باشد كه بجآىء هزار سوار او را بينى، و مقاومت با هزار كس بكند، و شرّ دشمن از تو بكفايت كند، و او را از سر تو باز دارد، و سبك و آسان آيد مؤنت و اخراجات او بر تو.ر.
پس محمّد بن سآئب با بطريق بناحيت او رفت، و محافظت آن نمود. و هر دشمنى كه قصد آن ناحيت مىكرد- بشب يا روز- از آن ناحيت دور مىكرد.
پس از بطريق دستورى خواست، تا بر اهل خود بازكردد.
بطريق او را كفت كه: اى محمّد، تو مرا خلاص دادى از دشمن، و كارى كردى كه هيچ كس پيش از تو آنرا نكرده است. اكر تو ازين ناحيت بيرون روى، خبر تو منتشر مىشود، و دشمن ديكر باره قوى مىكردد، و قصّه من با دشمن همجو حال اول مىباشد.
من مصلحت چنان مىبينم كه تو چند روزى متوارى شوى، بعد از آن ديكر باره خود را باز نمآئى. جون چند نوبت چنين كرده باشى، پس از آن بروىء.
محمّد بن سآئب چنان كرد، چند روزى خود را پنهان ميداشت، و چند روزى خود را باز مىنمود. بعد از آن بجانب كوفه توجّه نمود، جون بنزديك كوفه رسيد در شب، دزدانى چند را ديد كه راه زده بودند، و جمعى را غارت كرده، و مالى بسيار ازيشان ستده، و زنان ايشانرا ببرده كرفته.
محمّد بن سآئب كفت: هر چه داريد بكذاريد و برويد.
ايشان از آن امتناع نمودند، و قبول ننمودند. و برجستند تا مقاومت كنند.
محمّد بن سآئب با ايشان كارزار كرد، و بر ايشان ظفر يافت، و هر جه داشتند از غنيمت و غير آن از ايشان بستد، و بخذاوندش تسليم كرد، و هيچ از آن قبول نكرد، پس همه او را بدعآىء خير ياد كردند، و بسيارى شكر كفتند.
پس محمّد در كوفه رفت و آمدن خود را پنهان داشت. و اين خبر در كوفه منتشر شد؛ كه جمعى از دزدان بنزديك كوفه راه زدهاند، و سوارى بذيشان رسيده است، بر ايشان ظفر يافته است، و هر جه دزدان غارت كردهاند، از ايشان باز ستده است، و بخذاوندش داده است.
اين خبر در كوفه فاش شد، تا آنكاه كه اين خبر بحجّاج رسيد.
حجّاج كفت: اين نيست الّا صفت محمّد بن سآئب، او را بطلبيد و باز جوئيد.
پس او را طلب كردند، ازو اثرى نيافتند، و ازو خبرى معلوم نكردند.
پس حجّاج جاسوسان را بركماشت، تا تفحّص و تجسّس نمودند، تا خبر آوردند كه در
شب از سرآئى اسبى بيرون مىآرند و آب مىدهند، و حال آنك آن اسب از آن محمّد بن سآئب بود.
پس جماعتى را بفرستاد، و بفرمود تا بذان سراى در روند، و هر كس را كه ببينند بكيرند.
پس آنجماعت بر فرموده حجّاج برفتند. جون نظر محمّد بر آن جماعت آمد سلاح در پوشيد، و بر اسب نشست تا با ايشان محاربت كند. ماذرش بذو سوكند داد كه خود را از ايشان منع كند، نبايد كه بغلط (1)كشته شود، و ازو درخواه كرد دست (2)بذيشان دهد. و كفت حجّاج مثل محمّد را نكشد.
محمّد بن سآئب بجواب ماذرش كفت كه:
اگر حجّاج بر من دست يابد، مرا بكشد و باك ندارد، و مثل منى خود را بدست او ندهد، تا او را بصبر (3)و آسانى بكشد.
پس ماذرش مقنع (4)از سر دركشيد، و موى و پستانرا در دست كرفت، و شفاعت كرد تا محمّد شمشير بينداخت و تسليم شد، و در صحبت ايشان به پيش حجّاج آمد.
حجّاج او را كفت: اى محمد! من فرمودم ترا كه بذان ناحيت ملازم باشى، تو فرمان مرا خلاف كردى، پس بفرمود تا او را بكشند. پس او را بكشتند. و در كوفه منادى (5)كردند؛ كه هر كس را كه بعد از سه روز- از آل سآئب بن مالك (6)- در كوفه بيابند خون او هذر (7)باشد.
پس فرزندان سآئب از كوفه انتقال كردند، و رحلت نمودند، و در شهرها ميرفتند، تاد.
1) . در اصل: بغلظ.
2) . يعنى تسليم ايشان شود.
3) . كشتن و به قتل رساندن انسان، در حالى كه دست و پاى او بسته باشد، و نتواند مقتول از خود دفاع كند، و در مصباح المنير- در ماده صبر- آمده است: (القتل صبرا: كلّ ذى روح يوثق حتّى يقتل، فقد قتل صبرا).
4) . مقنع: پارچهاى كه موى سر زن را از ديد نامحرم بپوشاند.
5) . منادى كردن: فرمان امير و حكومت را به اطلاع و آگاهى مردم رساندن.
6) . در نسخه اصل: ملك.
7) . هدر: (به سكون و فتح دال) به معناى آن كه خون او ريخته شود، و بر آن ديهاى نباشد.
آنكاه كه پسران عمّ ايشان- سعد بن مالك- بذيشان ملحق شدند.
و بروايتى ديكر كويند، كه:
حجّاج [بن] يوسف همه فرزندان مالك بن عامر اشعرى را امر كرد، كه از كوفه بيرون روند. پس همه از كوفه بيرون آمدند، و فرزندان سآئب بماهين (1)
«معجم البلدان: مادة ماهان. همدان نامه: ص 90».
مقام كردند. و فرزندان سعد بن مالك بناحيت قم كشيده شدند، و آنجا فرود آمدند. بعد از آن فرزندان سآئب را بخود دعوت كردند، و ايشان نيز بناحيت قم آمدند. پس شوكت يافتند، و معزّز و مكرّم شدند.بعد از آن أحوص وفات يافت، و وصيّت كرد ببراذرش عبد اللّه. و عبد اللّه بعد ازو وفات يافت، و وصيّت كرد بپسر براذرش مالك بن احوص. و مالك در آن وقت بزركترين فرزندان عبد اللّه و احوص بود.
پس هميشه فرزندان عبد اللّه و احوص در عزّ و رفعت و كامرانى بودند، و در جاه و حشمت؛ تا آنكه دولت بنى اميّه پشت بركرد (2)، و دولت بنى عبّاس روى بازكرد».
ديگر قصص (3)ايشان، و حروب (4)و احوال ايشان، و قصد كردن ايشان با مالك بن احوص به پيش [حميد بن] قحطبة بن شبيب طائى (5)
نگاه كنيد به: «تاريخ طبرى، و الكامل فى التاريخ: حوادث سالهاى 144- 159 و 193 و 203.
الاعلام زركلى: 2/ 282».
- صاحب لشكر بنى عبّاس-».1) . ماهين: نام منطقه كوهستانى غرب ايران (جبال)، و بويژه ناحيه دينور تا نهاوند مىباشد.
2) . در سال 132 هجرى.
3) . قصص: جمع (قصّه) كه مقصود حوادث و وقايع است.
4) . حروب: جمع (حرب)، جنگ.
5) . حميد بن قحطبة بن شبيب طائى، يكى از فرماندهان و جنگاوران و اميران بنى العباس، كه در برپايى دولت عباسيان و جنگهاى آنان با دشمنان، و استقرار خلافت آنان نقش مهمى ايفا كرد، در سال 143 هجرى به امارت مصر رسيد، و سپس عهدهدار امارت منطقه جزيره (شمال عراق و شام) گرديد. و در سال 148 و 152 هجرى فرمانده جنگهاى ارمنستان و كابل بود. او در سالهاى پايانى عمر خود از سوى مهدى عباسى، والى سرزمين پهناور خراسان گرديد، و در سال 159 هجرى به هلاكت رسيد. بعدها در سال 193 هجرى هارون الرشيد را در دار الامارة حميد بن قحطبة در بيرون شهر طوس دفن كردند، و پس از او در سال 203 هجرى، پس از شهادت امام على بن موسى الرضا عليه السلام حضرت را در نزديكى هارون به خاك سپردند.
بجرجان، و متمكّن شدن ايشان از قبل او، با ديكر اخبار، در موضع اخبار مالك بن احوص ياد كردهام.
و حسن بن احمد بن الحسن بن أبى قتاده أزدى (1)حكايت كرده است، و روايت نموده- در كتابى كه منسوبست باحفص بن حميد، آزادكرده سآئب بن مالك- كه:
«سبب بيرون آمدن همه فرزندان مالك بن عامر اشعرى از كوفه، آن بود كه حجّاج ابن يوسف، محمّد بن سآئب را بكشت. و سبب آمدن ايشان بقم، و بديكر شهرها نرفتن، آن بود كه مالك بن عامر اشعرى، با پسر عمّ خود أبو (2)موسىء اشعرى از كوفه بناحيت بصره و اهواز و اصفاهان آمده بود، و او با أبو (3)موسى أشعرى آن نواحى را فتح كرد، بعد از آن ابو موسى او را بناحيت جبل (4)فرستاد، و مالك بعضى از ناحيت جبل، آنچ فرا پيش ساوه بود فتح كرد، و دفع كرد از آن ناحيت اكراد (5)طبرستان را، كه ايشان كروه ديلماند، كه هر سال بدين ناحيت مىآمدند، و غزا (6)
«المصباح المنير: ماده (غزا)».
ميكردند، و اهل اين ناحيت را غارت مىنمودند، و برده مىبردند.».1) . در هيچ يك از منابع تاريخى و تبارشناسى- كه در حدّ توان مورد جستجو قرار گرفت- نامى از اين راوى نيامده است.
2) . در اصل: أبى، أبا.
3) . همان.
4) . ناحيت جبل، بخشهاى كوهستانى غرب ايران را گويند.
5) . اكراد: جمع كرد.
6) . غزا: از ماده (غزا، يغزو، غزوا)، و جمع آن غزاة است، به معناى جنگيدن با دشمن است.
و اين كروه ديلم بديه طخرود (1)غارت كردند، و ايشان را ببردگى ببردند. و مالك در پى ايشان برفت، و ايشانرا دريافت، و بيشتر را بكشت، و آن ديكرانرا اسير كرد، و اهل طخرود را- با مالهآئى كه ازيشان برده بودند- از دست ديلم خلاص كرد، و آن مال را با ايشان رد كرد.
پس همه بمالك التجا (2)كردند، و او را مأمن و پناهكاه خود ساختند. و همه اوقات در ملازمت او بودند، تا آنكاه كه مالك بكوفه بازكرديد.
چون مالك بكوفه آمد با فرزندان خود، قصّه ناحيت و پناه كرفتن اهل طخرود بذو، با ايشان بازكفت.
چون فرزندان او پس از مدّتى- در ايّام والى شدن حجّاج بعراق- از كوفه بيرون آمدند، بذين ناحيت پيوستند. آزادكردكان، و خدمتكاران جدّ خود را از اهل طخرود طلب كردند. پس بقريّه مدعوّه انارك (3)فرود آمدند. و در ميانه دهاقين آن ولايت مردى عالم بود، و در بعضى از كتب خوانده بود، كه قومى از عرب بشهرهآىء ايشان فرود آيند، و بر ايشان مالك شوند، و غلبه كنند. آنمرد به پيش باز رفت، و اين تاريخ و روايت با ايشان بازكفت، و اعتماد كرد بر ايشان، و ازيشان وقوفى (4)حاصل كرد، كه جون ايشان مالك اين ناحيت شوند، و اختيار آن بدست آوردند، فرزندان او را محافظت و رعايت نمايند.د.
1) . طخرود (يا طغرود يا طقرود) در 5 فرسنگى جنوب غربى قم، ميان قم و آوه و ساوه قرار دارد، كه در پايان دوره ساسانى بسيار آباد و معتبر بوده است، و به گفته تاريخ قم در جنگ نهاوند چهار هزار سپاهى از آن، همراه گروهى انبوه خدمتكار حضور و مشاركت داشتهاند. و پيشتر به تفصيل درباره آن سخن رفت. نگاه كنيد به: «تربت پاكان: ج 2/ 201».
2) . التجاء: پناه بردن.
3) . يعنى به روستاى كه انارك ناميده مىشد فرود آمدند، نام اين روستا در (فصل دوم) از تاريخ قم ضمن نام روستاهاى طسوج جهرود، و از اعمال رستاق طبرش (تفرش كنونى) آمده است.
4) . يعنى توانست از ايشان تعهد و ضمانت بستاند.
و آن مرد اين جماعت عرب را آكاه كرد، و بترسانيد از آمدن اكراد ديلمى، كه هر سال بذين ناحيت غلبه مىكردند. و ايشانرا كفت: اين هنكام وقت آمدن ايشانست.
پس فرزندان عرب بجانبى كه ديلم در مىآمدند قصد كردند و برفتند، تا بچشمه آتشمرزه (1)فرود آمدند. و جون ايشان بذان موضع فرود آمدند، اتفاقا ديلم نيز در آن وقت برسيدند. پس فرزندان عرب بر نشستند، و روى بديلم آوردند، و بيشتر را بكشتند، و بعضى را اسير كردند، و بعضى را بهزيمت (2)كردند. و اهل اين ناحيت بظفر يافتن ايشان بر ديلم، بمردى و مردانكىء ايشان خرّم و شادمانه شدند. و از فرزندان عرب درخواه كردند، كه بذين ناحيت مقيم شوند، و هر جه ايشانرا دربايست باشد بذيشان دهند.
پس عرب بذين ناحيت مقيم شدند، بعد از آنك با اهل عجم سوكند خوردند، و عهد و پيمان بستند.
بعد از آن عبد اللّه و احوص (3)بيرون (4)آمدند. و بذين ناحيت أميرى بود يمنى (5)، أمر اين ناحيت بعبد اللّه تفويض كرده بود. پس عبد اللّه ديكر باره باين ولايت آمد، و اينجا ببود تا آنكه، كه زياده بر صد هزار دينار از خالص مال او، بر ذمّت مردمان اين ناحيت داشت، و ثابت و لازم شد. هر چه ايشانرا بيرون شهر بود، بذين مبلغ بعبد اللّه فروختند.ن.
1) . مصنّف تاريخ قم در آغاز همين باب (فصل دوم از باب چهارم)، كه در ذكر سبب نقل عرب از كوفه به قم است، درباره موقعيت اين چشمه سخن گفته است، و آن را پيرامون روستاى ابرشتجان (يا ابرستجان كه ظاهرا امروزه ابرجس ناميده مىشود) كه در منطقه كوهستانى جنوب قم قرار دارد دانسته، و مىگويد: (... تا آنگاه كه بكوههاى قريه ابرشتجان از ناحيت قم برسيدند، و بموضعى كه بسيار آب و گياه بود فرود آمدند، بچشمهاى كه آن را بشك چشمه ميخواندند، و بروايتى آتشمرزه ...).
2) . هزيمت: فرارى دادن.
3) . در اصل: أخوص.
4) . يعنى اين دو تن از كوفه بيرون آمدند.
5) . يعنى اين امير مردى بود از يكى از قبائل يمن.
پس عبد اللّه و براذران و فرزندان او، و ديكر خدمتكاران و تبع (1)او، اينجا ساكن ببودند.
و عبد اللّه ملازم مسجد شد، و شب و روز بطاعت مشغول شد. و هركاه عبد اللّه بانك نماز كفتى، دهقانان آن ناحيت او را دشنام دادندى، و عبد اللّه ازيشان تحمّل كردى، ازيشان عفو نمودى، و التفات نكردى.
بعد از آن از حدّ ببردند، و تجاوز نمودند، تا بذان كشيد كه عبد اللّه را تكليف كردند برفتن ازين ناحيت؛ با جمعى كه در صحبت او بودند. پس عبد اللّه عهدى و پيمانى كه ميان ايشان بود، با ياد ايشان داد، و ايشان بذان التفات نكردند، و بر خروج عبد اللّه اصرار نمودند. پس عبد اللّه از ايشان مهلت خواست، تا آمدن احوص از اصفاهان مهلت دادند.
پس عبد اللّه نامه نوشت به احوص، و او را آكاه كرد. پس احوص بقم آمد، و عبد اللّه قصّه با او باز راند.
احوص كفت: زود باشد كه خذا ما را بر ايشان نصرت دهد، زيرا كه ايشان اوّل بغدر ابتدا كردند».
و قصّه رسول فرستادن ايشان باحوص برفتن ازين ناحيت، و عذر آوردن او، و ترسانيدن احوص ايشانرا، و با ياد دادن احوص ايشانرا عهود و مواثيق كه ميان ايشان بود، و انكار كردن ايشان بر آن، و اصرار نمودن بر بيرون كردن عبد اللّه و احوص ازين ناحيت، و فرستادن احوص غلامانرا، و كشتن رؤسآىء آن نواحى را بىاذن و خبر براذرش عبد اللّه، و زنده كذاشتن فرزندان آن مرد كه بقريه انارك با او عهد كرده بود، كه فرزندان او را محافظت نمايد. مجموع اين پيشتر كذشت (2)، و چنانست كه ياد كرديم.
*** در غير اين روايت آمده است، كه:ت.
سبب بيرون آمدن عبد اللّه و احوص (1)از كوفه، و آمدن ايشان بناحيت قم، آن بود كه حجّاج بن يوسف، عبد اللّه بن سعد (2)را امير كوفه كردانيد، چون فتنه عبد الرحمن ابن محمد بن اشعث كندى (3)بعراق واقع شد، و حجّاج برو ظفر يافت، حجّاج».
1) . در اصل: أخوص.
2) . عبد اللّه بن سعد بن مالك بن عامر اشعرى. در هيچ يك از منابع تاريخى كه در اختيارم بود سخنى از امارت عبد اللّه بن سعد اشعرى بر كوفه نيامده است، و دور نباشد كه حجّاج او را در هنگام شورش ابن الاشعث، امير بر قبيله اشعريان كوفه كرده باشد، كه بعدها با ورود ابن الأشعث به كوفه، بيعت حجّاج را از خود دور ساخته و به عبد الرحمن بن الأشعث پيوستند، از اين رو مورد خشم و غضب حجاج قرار گرفتند.
3) . عبد الرحمن بن محمد بن الأشعث بن قيس كندى، از نسل پادشاهان كنده، كه پيش از اسلام بر يمن و بخشهايى از حجاز به مدت 173 سال حكومت روايى داشتند. و در دوره اسلامى در جنگهاى فتوح و نزاعات داخلى فرماندهى و مشاركت فعّالى داشتند. جدّ عبد الرحمن، يعنى اشعث بن قيس در جنگ صفين در لشكر كوفه و عراق شركت داشت، و از محركين به وجود آمدن فتنه تحكيم، و اصرار بر انتخاب أبو موسى اشعرى بود، و به پيشنهاد او كلمه (امير المؤمنين) از برابر نام على بن أبى طالب عليه السلام برداشته شد، و بعدها متمايل به افكار خوارج گرديد (نگاه كنيد به تاريخ طبرى، و تاريخ ابن الأثير در حوادث سال 38 هجرى، و وقعه صفين نصر بن مزاحم). دختر او يعنى جعده بعدها به همسرى امام حسن عليه السلام درآمد، و با دسيسه معاويه اقدام به مسموم نمودن حضرت نمود. پدر عبد الرحمن يعنى محمد بن اشعث به همراه مصعب بن الزبير قيام كرد، و در جنگ با مختار به هلاكت رسيد. اما عبد الرحمن در كوفه زندگى مىكرد، و خواهرش ميمونه همسر محمّد بن الحجّاج بود، از اين رو حجّاج با او مرتبط بود، ليكن همواره از او در بيم و هراس بود، و در پى يافتن فرصتى براى نابودى او، و او نيز منتظر وقت براى شورش بر عليه حجّاج بود. در سال 80 هجرى در پى شورش زنبيل در سجستان، حجّاج لشكرى به فرماندهى عبد الرحمن براى سركوب شورش گسيل داشت، او پس از خواباندن شورش، فرصت را براى قيام بر عليه حجّاج مناسب يافت، و حجّاج را خلع و به قصد تسخير عراق حركت نمود، و به نوشته مؤرخين، قبائل يمنى (از آن جمله اشعريان) به دواعى گوناگون با او بيعت كردند، و به شورش او پيوستند. لشكريان دو طرف در خوزستان (در نزديكى شوشتر) در سال 81 هجرى برابر يكديگر قرار گرفتند، حجّاج شكست خورد و عبد الرحمن بصره را فتح كرد، و مردم با او بيعت كردند، و بتدريج بر سرتاسر جنوب عراق (از كوفه تا بصره) چيره شد. و دهها جنگ كوچك و بزرگ ميان طرفين رخ داد، و در آن دهها هزار سرباز به هلاكت رسيدند، عاقبت در جنگ دير الجماجم در 14 جمادى الثانى سال 83 هجرى ابن الاشعث شكست خورد، و باقيمانده لشكريانش پراكنده شدند. و بدين گونه شورشى كه مىرفت خلافت بنى اميه را در عراق نابود كند پايان يافت، و خود عبد الرحمن به خراسان گريخت، و در آنجا به هلاكت رسيد. نگاه كنيد به: «تاريخ طبرى، تاريخ ابن الاثير، تاريخ ابن خلدون: حوادث سالهاى 80 تا 85 هجرى. الامامة و السياسة ج 2/ 30- 38، الحجاج بن يوسف الثقفى: 234- 299، سير اعلام النبلاء: 4/ 183».
تعصّب (1)كرد- بر قومى كه خروج كرده بودند با او- بر يمن (2)، و ايشانرا بكارهاى مكروه و ناخوش مىفرمود، و ايشانرا بغايت خوار و ذليل ميداشت.
پس عبد اللّه بن سعد، با براذران خود: احوص (3)، عبد الرحمن، و نعيم، و ديكر خدمتكاران- و ايشان مجموع هفتاد سوار بودند- از كوفه بيرون آمدند. و جون بزمين قم رسيدند، بديه فرابه فرود آمدند. بعد از آن خواستند كه بجانب اصفاهان روند، نظر كردند بمردم اين ديها، ديدند كه ايشان در حصار مىكريختند (4)، و از راه قارص (5)سواران ود.
1) . سخت گرفتن و شدت عمل بخرج دادن در رفتار.
2) . يعنى بر مردان قبايل يمنى ساكن در كوفه، كه به شورش ابن الأشعث پيوسته بودند.
3) . در اصل: أخوص.
4) . يعنى مردم به درون حصار مىگريختند.
5) . قارص (در برخى از نسخهها قارض ضبط شده است) نام دشتى بوده است (وادى قارص) در شمال شرقى قم، در مسير جاده كهن قم- رى، و جزو حوزه روستاى سراجه. در تاريخ قم چندين بار از اين دشت ياد شده، و در آن آمده است كه در آن ديه و جوى و رودخانهاى به همين نام بوده، كه بخشى از آب رودخانه قم (رود اناربار) بدان سرازير مىشده است. اين منطقه داراى نيزارى بوده است، كه خراج ساليانه آن 30 دينار برآورد مىشده. اين ديه در دوره مصنّف تاريخ قم از ميان رفته است، از اين رو از آن با نام (بائره) ياد مىكند.
پيادكان ديدند كه بر پشته (1)آمدند.
از اهل آن ديها پرسيدند، كه ايشان كيستند، و جه طآئفهاند؟
كفتند: اين قوم ديلماند، هر سال با ما غزا كنند، و غارت كنند، و برده برند.
عبد اللّه با شانزده سوار بر نشست، و پيش ايشان باز رفت، و با ايشان جنك و حرب كرد. و جمعى را ازيشان باسيرى بكرفت، و اسبان و مالهآىء بسيار بغنيمت بياورد، و بموضع خود باز كرديد، و كارسازى كرد كه باصفاهان رود. وجوه و اشراف اين ناحيت، جون چنان ديدند، پيش عبد اللّه رفتند، و درخواه كردند كه او با مردم خود بذين ناحيت مقيم شود، و ساكن بباشد. و هر جه ايشان بذان محتاج باشند، و حكم كنند بذيشان دهند.
پس مدّتى بذين ناحيت ببودند. بعد از آن غدر و خيانت، و نقض عهد از اهل عجم مشاهده كردند. پس ايشانرا بكشتند»، چنانج شرح آن كذشت.
و نيز كفتهاند، كه:
«احوص (2)چون معلوم كرد كه اهل عجم خلاف عهد كردند، و عزيمت نمودند كه او را و براذرش را از اين ناحيت بيرون كنند، وجوه و اشراف ايشانرا بميهمان خواند، و در آن ميانه ايشانرا مجموع بكشت، و از ايشان هيچ كس خلاص و رستكارى نيافت، الّا سيامردان صاحب (3)جمكران.
بعد از آن اميران عرب ضيعتها را قسمت كردند، و نامها نوشتند بفرزندان، و بنى عمّان (4)، و ديكر خويشان خود، و ايشانرا به پيش خود دعوت كردند، و ايشان:د.
أبو بكر، و عمران، و آدم، و عمر، و حمّاد بن أبى بكر (1)، فرزندان و فرزندزادكان عبد اللّه، و از فرزندان احوص و غير ايشان بودند.
جون نامه بذيشان رسيد، مجموع بذين جانب آمدند، و هر يكى را ناحيتى بدادند:
بابى بكر: رستاق فراهان.
و بپسرش حمّاد بن أبى بكر: رستاق ساوه، با ضيعتهآئى كه بخود بعد از آن بخريد.
و بعمران: رستاق طبرش و غيره.
و به آدم: رستاق قاسان و غيره.
و بعمر: رستاق دور آخر.
و همچنين فرزندان احوص (2)، مثل اين فرا كرفتند.
بعد از آن سلمه بن سلمه همدانى (3)- عامل رشيد بجبل، و بروايتى ديكر: رئيس همدان- معلوم كرد فرود آمدن ايشان بذين ناحيت، و بيشترين ضيعتها، و ساوه، و وزواه، و طبرش، و جهرود، و كوزدر از آن او بودند؛ مجموع را بذيشان فروخت.
بعد از آن اين طائفه عرب غلو (4)كردند، [و] (5)بر بعضى از ضيعتهآىء همدان و رى و اصفاهان، با هر دو ثيمره (6)، تا غايتى كه قم بسبب كثرة ضيعتها همجو شهرها كشت».ت.
1) . چهار نفر اول فرزندان عبد اللّه بن سعد بن مالك بن عامر اشعرى هستند، و حمّاد فرزندزاده عبد اللّه است.
2) . در اصل: أخوص.
3) . در فصل (ششم از باب اول) اين تحقيق، به تفصيل درباره سلمه همدانى، و خاندان او سخن رفت.
4) . در تمامى نسخهها ضبط اين كلمه (غلو) آمده است كه احتمالا به معناى زيادهروى در بدست آوردن ديه و زمين و ضيعه (و به اصطلاح امروزى زمينخوارى) مىباشد، و نيز احتمال دارد تصحيف كلمه (غلبه) بوده باشد.
5) . افزوده از نسخه چاپى.
6) . در اصل: ثيمره ضبط شده است، كه صحيح آن تيمره است، چنانكه پيشتر گذشت.
و أبو عبد اللّه، حمزه بن حسن اصفهانى، در كتاب اصفاهان آورده است، كه:
«سبب آمدن اشاعره، و ديكر عرب بناحيت جبل، آن بود كه چون حجّاج بن يوسف، عبد الرحمن بن محمّد بن اشعث را، در روز دير الجماجم (1)بكرفت (2)، و مردم (3)او را بهزيمت (4)كرد. و اصحاب و ياران او در شهرها متفرق شدند، و جماعتى از ايشان بطرف اصفاهان عدول (5)كردند، و ايشان از چهار قبيله بودند: از قبيله تيم، و قيس، و عنزه، و اشاعره.
تيم: بقريه طهران (6)از رستاق جىّ اصفاهان فرود آمدند، و نسل و اعقاب ايشان آنجاست.).
1) . دير الجماجم: يكى از ديرهاى مسيحيان است، كه در صدر اسلام در سرتاسر عراق منتشر بوده، اين دير در 7 فرسنگى جنوب شهر كوفه (در نزديكى شهر ديوانيه كنونى) به سمت بصره قرار داشته. و در نزديكى اين دير در سال 83 هجرى يكى از خونينترين جنگهاى ميان لشكريان حجّاج بن يوسف ثقفى، و عبد الرحمن بن محمد بن الأشعث درگرفت، كه دهها هزار سرباز از طرفين به هلاكت رسيدند، به گفته مؤرخين يكصد جنگ كوچك و بزرگ بوقوع پيوست، كه مهمترين آنها جنگ معروف به يوم دير الجماجم (جنگ روز دير الجماجم) بود، كه در روز 14 جمادى الثانى سال 83 هجرى رخ داد، و در آن لشكر ابن الاشعث شكست نهائى را پذيرفت، و از ميان رفت. نگاه كنيد به: «معجم البلدان: مادة (دير الجماجم)، تاريخ طبرى و تاريخ ابن الأثير: حوادث سال 83 هجرى».
2) . به نوشته مؤرخين ابن الاشعث از ميان جنگ گريخت، و نخست به كرمان و سيستان رفت، و بعدها به خراسان رسيد و در آنجا به هلاكت رسيد.
3) . مقصود لشكريان اوست، كه عمدة مردم بصره و كوفه بودند.
4) . هزيمت: شكست دادن.
5) . عدول كردن: به سمت آن رفتن، پس از آنكه قصد آن نكرده بودند.
6) . طهران: (طيران) يكى از دهات ناحيه جىّ اصفهان، كه ظاهرا در مشرق فريدن واقع است (لغتنامه دهخدا: ماده طهران).
و قيس: برستاق انار (1)و ثيمره (2)، و ايشانرا الى يومنا (3)هذا قيسيّه ميخوانند، و اعقاب ايشان آنجااند.
و عنزه: برستاق جابلق (4)و برقرود (5)فرود آمدند، و در آنجا از عجم كشتند.
و أشاعره: برستاق كميدان- كه از جمله آخرين رستاقهآىء اصفاهان بود، كه از پس آن بيابانى است متصل برى و قومس (6)
404، ترجمه عربى».
- و بر كنار رودخانه كميدان- كه او را درين ساعت قمرود (7)ميخوانند- نزول كردند، و ايشان از فرزندان سعد بن مالك (8)بن عامر اشعرى بودند».و ديكران كفتهاند:ك.
1) . رستاق انار، مجموع ديههاى بوده است كه در حاشيه رود اناربار (رودخانه كنونى قم)، در مسير سرچشمههاى آن در مغرب قم قرار داشته است.
2) . در اصل: ثيمره ضبط شده است كه صحيح آن تيمره است.
3) . يومنا هذا: تا به امروز، كه مقصود روزگار تأليف تاريخ قم است.
4) . جابلق: (جاپلق) از روستاهاى اصفهان، كه جمعى از بزرگان بدان منسوبند.
5) . پيشتر درباره اين روستا و موقعيت جغرافيايى آن سخن رفت.
6) . قومس: در اصطلاح جغرافياى سرزمينهاى اسلامى، منطقه قومس (يا قومس الصغير) نام دشتهايى است كه از سمت شمال به كوه البرز، و از سمت جنوب به صحراى كوير محدود بوده، و از ميان آن جاده بلاد جبل- رى- خراسان مىگذشته است. «بلدان الخلافة الشرقية:
7) . رودخانه قم (مشهور به رود اناربار) از صدر اسلام و هنگام ورود أشعريان به قم، همواره از سرچشمههاى خود در ارتفاعات خوانسار، و پس از عبور از دشت سلفچگان و نيزار، از سمت جنوب شهر قم وارد شهر مىگردد، و پس از عبور از ميان شهر، به سمت ديه قمرود مىرود، و از اين هنگام رودخانه قم به نام (قمرود) ناميده مىشود، و پس از طى 22 كيلومتر به رود قره چاى متصل شده و در نهايت به درياچه نمك مىريزد.
8) . در نسخه اصل: ملك.
«بل كه بيرون كردن همه فرزندان مالك بن عامر اشعرى از كوفه، بعد از آنك بكوفه جندين منازل و مقام و املاك حاصل كرده بودند، و چند ضيعتها بدست آورده؛ كشتن حجّاج بن يوسف محمّد بن سآئب اشعرى بود، زيرا كه دانستند كه حجّاج پس از كشتن محمّد بن سآئب بذيشان ميل نكند، و اعتماد بر نصيحت و مشورت ايشان ننمايد. بل كه ايشانرا بكشد، و هلاك كرداند؛ پس بيرون آمدند به پنهانى، چنانج حجّاج را از بيرون آمدن ايشان خبر نبود، و آمدند تا بناحيت اصفاهان رسيدند. و از آنجا آمدند بنا بر آنك بآذربايجان ملحق شوند، و بجبال ارمينيّه (1)متحصّن شوند، و پناه كيرند. يا اكر نه بخراسان كشيده شوند، زيرا كه بنى اعمام ايشان ازيمنيّه (2)بسيارى آنجا بودند، و در آن متمكّن و صاحب اختيار.
جون بقريه ابرشتجان نزول كردند، و آن حصارها بديدند، در آن طمع كردند.
پس بذانجا مقيم شدند، و ميان ايشان و ديلم و اهل آن ناحيت- چنانج كذشت- آن قصّه واقع شد».
و من اين روايات بتمامى درين كتاب ياد كردم، باختلاف روايات، بدستورى كه كتب موجوده بقم بذكر آن ناطق بودند، و اهل قم (3)آنرا روايت كرده بودند.
و بنزديك من روايت أخيره درستتر است، زيرا كه آمدن قوم عرب بذين ناحيت، بذين روايت، و تاريخ والى شدن حجّاج بر عراق موافق و مساويست، و اللّه اعلم.».
1) . جبال ارمينيّه: كوههاى ارمنستان.
2) . مقصود قبائل يمنى است، كه از هنگام فتح خراسان در سرتاسر آن سكونت گزيده بودند.
3) . يكى از منابع تدوين كتاب تاريخ قم، مطالبى است كه مصنّف آنها را از افواه و زبان مردم قم كه معاصر او بودهاند گرفته، و آنان آن روايات را سينه به سينه از پدران خود شنيده و نقل مىكردند. برخى از اين روايات را از بعضى از مردم قم بىواسطه و با يادكرد نام آنها، و برخى ديگر را باواسطه شنيده و نقل مىكند. نگاه كنيد به: «كتابشناسى آثار مربوط به قم: 25».
بسم اللّه الرحمن الرحيم
باب پنجم «در ذكر اخبار عرب اشعرى اسلاميّه (1). و سبب مسلمان شدن بعضى از ايشان. و هجرت (2)كردن مهاجران ايشان. و فضيلتهآئى كه در حقّ ايشان مروى (3)است. و حكومتها (4)و مفاخره (5)مذكوره (6)ايشان. و ذكر اخبار(7)ايّام جاهليت (8)ايشان، (9)با ذكر بعضى (10)از قبآئل ايشان، و
1) . يعنى اخبار اشعريان پس از اسلام، و ايمان آوردن ايشان.
2) . هجرت از اصطلاحات اسلامى است، به معناى هجرت كردن و كوچيدن مسلمانان صدر اسلام از سرزمينهاى كفر به سمت مدينه منوّره.
3) . مروىّ: روايت و نقل و گزارش شده.
4) . حكومتها: جمع (حكومت) به معناى دعاوى و منازعاتى كه در آنها به نفع اشعريان حكم صادر شده است.
5) . مفاخره: يا فخرفروشى. يكى از سنتها و عادتهاى عرب جاهلى، فخرفروشى و ادعاى برترى داشتن بر ديگر قبايل بوده است، از اين رو مجالسى براى مناظره و حكميت ميان دو طايفه، كه هر كدام ادعاى برترى و شرافت در نسب و جز آن بر ديگرى داشتند برگزار مىگرديد، و در اين مجالس هر طرف دليل شرافت و برترى خود را بر قاضى عرضه مىكرد، و او به نفع يكى بر عليه ديگرى حكم صادر مىنمود.
6) . مذكوره: نقل شده.
7) . واقعها: جمع (وقايع) و (وقعه)، كه مقصود حوادث و جنگهاى آنان است.
8) . حروب: جمع (حرب)، جنگ.
9) . ايام: جمع (يوم)، كه مقصود روزهاى تاريخى و سرنوشتسازى است، كه بر آنان گذشته است.
10) . اشعار: جمع (شعر).
و اين باب مشتمل است بر دو فصل:
روايت كند هشام بن محمّد بن سآئب كلبى (1)
(هو العالم، و المورخ، و النسابة، و اللغوى، فما من كتاب في تاريخ العرب و الاسلام الّا و لهشام فيه قدح معلّى، و ما من علم من علوم عصره، الّا و له فيه باع طويل، فالطبري و البلاذري و المسعودي و اضرابهم، يعتمدون عليه و ينقلون عنه. و حسبك أنّ كتابا كتاريخ الامم و الملوك للطبرى لا يلتقط أخبار هشام ابن الكلبى و رواياته حسب، بل إنّ تاريخ العرب قبل الاسلام فيه أكثره من أقوال هشام بن الكلبى، و في الأخصّ القسم العراقى منه، حيث ينفرد فيه ابن الكلبى بالرواية). «موارد تاريخ طبرى: مجلة المجمع العلمى العراقى، ج 1/ مج 3/ ص 21»، بجز كتابهاى (جمهرة النسب- الأصنام- نسب معدو اليمن)، ديگر كتابهاى هشام از ميان رفته است، و به احتمال قوى مصنف تاريخ قم مطالب و اطلاعات تاريخى ياد شده در اين فصل، درباره تبار اشعريان و وقايع آنان پيش از هجرت از يمن، و پس از آن در مدينه و عراق را، از برخى از كتابهاى تبارشناسى هشام كه از ميان رفته است همچون: «كتاب بيوتات اليمن، كتاب الوفود، كتاب منازل اليمن، كتاب نواقل اليمن» و جز اينها روايت كرده است. تنها مطلب تاريخى در اين باره در كتاب «نسب معدو اليمن الكبير: ج 1/ ص 341» آمده است، كه ضمن ذكر سلسله نسب اشعريان مىگويد: (عبد اللّه بن سعد بن مالك بن عامر و ولده، لهم عدد كثير بقم).
، از [أبو] (2)سآئب مخزومي، كه او1) . هشام بن محمد بن السائب بن بشر الكلبى، متوفاى سال 206 هجرى، مورخ و تبارشناس مشهور، يكى از مشهورترين دانشمندان و آگاهان به تاريخ عرب در دوره جاهلى و صدر اسلام، و خبره در انساب و تبار قبايل عرب، و حوادث و وقايع آنان بشمار مىرود، تمامى ترجمه نگاران از واقدى تا دوران معاصر او را ستودهاند، تنها برخى از متعصبين سنى او را به علت تشيّع نكوهش كرده و تضعيف نمودهاند. ابن النديم در «الفهرست: ص 108» تاليفات او را متجاوز از 130 كتاب شمرده، كه شامل مهمترين حوادث دوران صدر اسلام، و تبار قبايل عرب مىباشد. دكتر جواد على درباره او مىگويد:
2) . در نسخه اصل: أبى.
كفت كه:
«قبيله بنى ذخران، [و بنى] (1)وآئل بن جماهر (2)
«نسب معدو اليمن الكبير: ج 1/ ص 369».
بن أشعر (3)را بزمين يمن بتى بود، نام آن بت نسر (4)، و آن بت را بغايت تعظيم مىكردند، و كوسفندانرا در حالت كشتن روى بذو مىكردند، جنانج شاعر درين باب كفته است:شعر
حلفت بما آلى به كلّ مجرمو ما ذبحت ذخران يوما لدى نسر
لنلتمسن بالخير عقر دياركمفلا تأمنونا في فضاء و لا بحر (5)ت.
1) . در نسخه اصل و ديگر نسخهها: (بنى ذخران بن وائل) ضبط شده كه خطاست، زيرا ذخران و وائل هر دو فرزندان ناجية بن جماهر بوده، و بزرگ يكى از تيرههاى (بطون) قبيله اشعرى مىباشند.
2) . در نسخه اصل: حماهر ضبط شده است، او الجماهر بن الأشعر بن أدد مىباشد، نگاه كنيد به:
3) . به گفته الكلبى در (نسب معدو اليمن الكبير: ج 1/ ص 369) بنو ذخران بن ناجية بن الجماهر، و بنو وائل بن ناجية بن الجماهر بن أشعر، دو تيره (بطن) از تيرههاى قبيله أشعريانند، و مصنّف تاريخ قم در ادامه همين باب در فصل (ذكر رايات و علمهاى أشعريان) به اين دو تيره اشاره دارد. و در حاشيه نسخه مصحح آية اللّه شبيرى آمده است: «طبق آنچه در ص 283 بيايد، بنو ذخران و وائل، دو تيره از اشعريانند از اولاد ناجيه، و طبق گفته ابن سعد و غيره وائل ابن ناجية بن جماهر بن أشعر، جدّ أبو موسى أشعرى، و أبو بردة اشعرى مىباشد».
4) . بت نسر يكى از بتهاى مشهور دوره جاهلى است، كه قبيله حمير يمن آن را عبادت مىكردند، نام اين بت در قرآن آمده است: وَ لا تَذَرُنَّ وَدًّا وَ لا سُواعاً وَ لا يَغُوثَ وَ يَعُوقَ وَ نَسْراً [سوره نوح: آيه 23] كلبى در «كتاب الأصنام: ص 11، چاپ دار الكتب المصريّة» درباره اين بت مىگويد: (و اتّخذت حمير نسرا، فعبدوه بأرض يقال لها بلحع، و لم أسمع حمير سمّت به أحدا، و لم أسمع له ذكرا في أشعارها و لا أشعار أحد من العرب، و أظنّ ذلك كان لإنتقال حميرا أيام تّبع عن عبادة الأصنام الى اليهوديّة).
5) . از اين دو بيت و سراينده آن در هيچ يك از منابع كهن يادى نشده است.
و خازن (1)آن بت، و مجاور آن بتخانه، مردى بوده است كه هم ازيشان بوده است، نام او بليء (2)بن تومه، آن خازن كفت كه:
ما ازين بت روزى آوازى آهسته حزين (3)شنيديم، كه ميكفت: (4)
شعر
اقبل نور فاضاو ادبر سواد فمضى
بمكّة قضى القضا
آنحالت ما را بترسانيد، با خود گفتيم، كه: كوئيا بمكه حادثه واقع شده است، و قصه بديد آمده است.
و همچنين از آن بت شنيديم، كه مىكفت:).
1) . در دوره جاهلى عربها بتهاى مهم خود را درون بتخانه و معبد قرار مىدادند، و مردمانى را براى حفاظت و نگهدارى از آن مىگماردند، يكى از اين مردمان كسى بود كه هدايا و نذورات پيشكش شده به بت را درون انبار و مخزن بتخانه حفظ مىكرد، كه از او با نام خزانهدار يا خازن ياد شده است، برخى از اين مردمان زندگى خود را وقف بت و بتخانه، و خدمت به آن مىكردند، و هرگز از آنجا دور نمىشدند، كه از آنان با نام (مجاور) ياد مىشود.
2) . در نسخه اصل: (بلى) به الف مقصوره ضبط شده است، كه صحيح آن (بلي) با ياء است. و اين نام از نامهاى كهن يمنى است، كه الكلبى در «نسب معدو اليمن الكبير: ج 3/ ص 1، و جمهرة النسب ج 1/ ص 376» از چند نفر يمنى با اين نام و مشتقات آن ياد- بلي بن عمرو بن الحاف، أبو بلى- ياد كرده است.
3) . حزين: اندوهناك.
4) . بتپرستان بتهاى دست ساخته خود را- كه به مرور زمان قداست مىيافت- داراى روح و احساس مىدانستند، از اين رو با آنان سخن گفته، و درددل مىكردند، و ادعا مىكردند در برخى موارد از درون آنها صدا و سخن شنيده مىشود. جاحظ در «كتاب الحيوان: ج 6/ ص 61 به نقل از حاشيه كتاب الاصنام ص 11» در اين باره مىگويد: (و في بعض الرواية انّهم كانوا يسمعون في الجاهليّة من اطراف الأوثان همهمة ... و ما أشكّ أنّه كان للسدنة حيل و ألطاف لمكان التكسب ..).
شعر
يا بليّ يا بليّجاءك الامر الجليّ
انزله الرّب العليّعلى ابن آمنة النّبيّ بلي كويد: بخذا سوكند كه بسى برنيامد، تا پيغمبر بمكه خروج كرد».
و مالك (1)بن عامر (2)اشعرى كويد كه:
«مردى از مكه بميان ما آمد، و ما را خبر كرد، كه پيغمبر عليه السّلم بمكه خروج كرده است، و مردم را با اسلام و مسلماني ميخواند.
من تعجب كردم كه اسلام جه باشد، و مراد بذان چيست؟
پس جون من خواستم كه بمكه روم، بپيش پيغمبر عليه السّلم، تا بهبينم كه چه ميكويد، هر دو عمّ (3)من، عبد شمس و اسلم، پسران هاني برسيدند بمن، و روى بمن آوردند، در من جستند، و مرا بند كردند، و مال من بركرفتند.
پس من بشتافتم، و بنزديك بت دويدم، و او را بشكستم، و روى براه نهادم، و آمدم تا بمكه رسيدم، و طلب دستورى كردم كه بصحبت رسول عليه السّلم در روم.
مرا كفتند كه: رسول عليه السّلم بيرون خواهد آمد تا ترا ببيند،و.
1) . در نسخه اصل: ملك.
2) . يكى از اشراف و بزرگان اشعرى، كه مؤرخين او را يكى از نخستين مهاجران اشعرى از يمن، و از صحابه شمردهاند، او در جنگ قادسيه از خود شجاعت نشان داد، و نخستين كسى بود كه از رودخانه دجله عبور نمود، و به مدائن درآمد. (نگاه كنيد به: العقد الفريد: 3/ 348)، ابن حجر عسقلانى در «الاصابة: 3/ 326» مىگويد: (مالك بن عامر بن هانىء بن خفاف الأشعرى، كان معمّرا، و له وفادة، و له في ذلك قصيدة طويلة يشرح فيها احواله، يقال إنّه أوّل من عبر دجلة يوم المدائن). قصيده طولانى كه ابن حجر بدان اشاره مىكند، احتمالا اشعارى است كه در صفحات آينده خواهد آمد.
3) . عمّ: عمو.
جون رسول عليه السّلم از خانه بيرون آمد، و نظر مبارك او بر من آمد، مرا كفت: تو اشعرى نيستى؟
گفتم بلى.
و بروايتي: رسول عليه السّلم كفت: اى تو مالك اشعرى نيستى، پذر تو بحال صحّت اول شب بخفت، جون در بامداد (1)آمد مرده بود؟
كفتم: بلى.
رسول عليه السّلم فرمود: پذر تو مالى بكذاشت، و تو نميدانى كه كجا نهاده است؟
كفتم: بلى يا رسول اللّه.
ديكر فرمود: ياد دارى كه مردى از مكه بتو رسيد، و كفت كه بمكّه شخصى پيذا شده است، و مردم را با اسلام ميخوآند، چون تو اين از وى بشنيدى تعجب كردى؟
كفتم: بلى.
ديكر فرمود كه: هر دو عمّت بتو رسيدند، و ترا بند بر نهادند، و مجموع مال ترا برداشتند؟
من كفتم: بلى، اشهد أن لا اله الّا اللّه، و أنّك رسول اللّه.
و بروايتى ديكر: رسول فرمود، كه: بكوى: «اشهد أن لا اله الّا اللّه، و أنّى رسول اللّه». زود باشد اى مالك (2)كه تو مال خود فراكيرى، و دفينه پذرت بيرون آرى، إن شاء (3)اللّه.
بعد از آن رسول فرمود: اى مالك نه در سرآىء تو دو درخت بيدمشك هستند؟
كفتم: بلى.
رسول فرمود: ميانه آن هر دو درخت بپماى، چون بميآنه آن برسى، آن موضع راء.
بكن؛ كه مال پذرت آنجا مدفونست، و تو آنرا بيابى، إن شاء اللّه.
چون مالك اين سخن از رسول بشنيد، اين شعر انشاد (1)كرد:
شعر
تبعت رسول اللّه اذ جاء بالهدىفاصبحت بعد الكفر و الجحد مسلما
و ودّعت لذّات القداح و قد ارىبها- يا بني دخران- دهري مغرما
و حرّمت شرب الخمر و هى لذيذةمدى الدّهر حتّى أبقى في القبر اعظما
فيا راكبا امّا عرضت فبلّغنعلى النّاي منّى عبد شمس و اسلما
بانّى ادين اليوم دين محمّدعلى رغم من امسى من الحيّ مرغما
و انّكما قد سمتماني خطّةسيأبى لى الاسلام أن اتهضّما
سآخذ حقّى منكما اذ ظلمتماانّ اللّه ادّانى اليكم مسلّما (2)مالك از مكّه ببلاد خود رفت، و دفينه پذر برداشت».
و مالك (3)اوّل كسى بود كه از بلاد يمن هجرت كرد، و بصحبت رسول آمد، و بعد از آن با آن هفتاد مرد اشعرى- كه هجرت كردند، و بحضرت رسول آمدند- موافقت نمود، و ديكر باره بحضرت رسول آمد. پس او دو هجرت كرده باشد.
و [ابن] كلبى (4)روايت كند، از پذر (5)خود، او از محمّد بن عبد الملك بن عمير، و
1) . در اصل و ديگر نسخهها: انشا.
2) . ابيات اين قصيده را در منابع كهن نيافتم، تنها ابن حجر عسقلانى در «الإصابة: 3/ 326» هنگام ترجمه مالك بن عامر بن هانئ بن خفاف الأشعرى مىگويد: (و له وفادة، و له في ذلك قصيدة طويلة يشرح فيها احواله)، كه احتمالا اشاره به اين قصيده است.
3) . در نسخه اصل: ملك.
4) . هشام بن محمد بن مالك بن السائب كلبى.
5) . او محمد بن مالك بن السائب بن بشر بن عمرو بن الحارث بن عبد العزّى، از علماى كوفه، و
كه او كفت كه من از سآئب بن مالك شنيدم، كه او كفت، كه:
«پذرم مالك بنزديك رسول عليه السّلم رفت، و او را كفت: دعا كن درباره من، كه از جمله اهل بيت (1)يكى من ماندهام، و من بقيّه ايشانم.
رسول عليه السّلم فرمود: «اللّهمّ كثّر عدده، و ولده».
يعنى: خذايا عدد فرزندان مالك بسيار كردان».
و [ابن] كلبى، و شرقى بن قطامى (2)كويند، كه:
مالك بن عامر اوّل كسى است كه اسب را در فرات (3)
(مالك بن عامر بن هانىء بن خفاف، و فد على النبىّ صلّى اللّه عليه و آله، و شهد القادسيّة، و هو اوّل من عبر دجلة يوم المدائن، و قال في ذلك ...) آنگاه دو بيت شعر را كه مصنّف آورده ياد مىكند. همچنين نگاه كنيد به «تاريخ طبرى: حوادث سال 16 ه» كه عبور لشكريان مسلمان از دجله را به سمت مدائن آورده است. و ثانيا: شهر مدائن يا طيسفون در كنار رود دجله قرار دارد، و براى رسيدن به آن بايد از اين رود عبور كرد نه فرات.
راند، و بر آن عبر كرد بجانب عجم، در روز مدآئن (4)با پنج نفر مرد.ت.1) . يعنى از خاندان اشعريان تنها من باقيماندهام.
2) . أبو المثنى كلبى، وليد بن الحصين، مشهور به الشرقى بن القطامى، از دانشمندان قرن دوم هجرى، ابن النديم در «الفهرست: 102» درباره او مىگويد: (أحد النسّابين الرّواة للأخبار، و الأنساب و الدواوين).
3) . كذا در اصل و تمامى نسخهها، كه خطاست، زيرا أولا: تمامى مؤرخين عبور مالك بن عامر را از رود دجله دانستهاند، ابن حجر عسقلانى در «الاصابة: 3/ 326» مىگويد: (يقال إنّه اوّل من عبر دجله يوم المدائن)، همچنين ابن عبد ربّه اندلسى در «العقد الفريد: 3/ 348» مىگويد:
4) . روز مدائن يكى از روزهاى سرنوشتساز در جنگ لشكريان مسلمان با ارتش ساسانيان پيرامون تيسفون مىباشد، در اين روز با عبور لشكريان مسلمان پايتخت ساسانيان سقوط كرد كه با سقوط آن دولت ساسانى فرو ريخت. طبرى در حوادث سال 16 هجرى با عنوان (حديث المدائن القصوى التى كان فيها منزل كسرى) به تفصيل حوادث اين روز تاريخى را آورده است.
و بروايتى: با هفت نفر مرد.
و در آن وقت كه اسب را در فرات (1)ميراند، اين شعر ميكفت (2):
شعر
امضوا فانّ البحر بحر مامورو الاوّل القاطع منكم ماجور
قد خاب كسرى و ابوه سابورما تصنعون و الحديث ماثور (3)بعد از مالك (4)، مزيد أبو الصّهباء الصّدائى در فرات (5)آمد، و اين شعر ميخواند:
شعر
انا ابو الصّهبا و اسمى مزيدلا يثنكم هذا الخضّمّ المزبد
فهبّطوا في موجه و صعّدوافان تموتوا فالجنان الموعد و پس ازو، عمرو [بن] معدي كرب در فرات (6)راند، و ميكفت:
شعر
الموت فى عنقى و فى اعناقكملن تأكلوا شيئا سوى ارزاقكم ت.
ان سلّط الماء على اغراقكمغرّقكم كرها على اشفاقكم و پس ازو، هاشم بن عتبه زهرى (1)المرقال (2)- صاحب (3)أمير المؤمنين عليه السّلم- اسب را در فرات (4)راند، و ميكفت:
شعر
لنا رباع و لنا محارملابدّ ان يقسمهنّ قاسم
يوما اذا ما قيل مات هاشمو هاشم عبد مسيء ظالم
و اللّه ربّ بالعباد راحم
پس ازيشان مردى از بني جعف- و بروايتى از قبيله جعفي، يا از قبيله نخعي- اسب را در فرات (5)راند، و كفت:
شعر
ان كان لي رزق فلى معه اجللن يهلك المرء و للمرء عمل ن.
1) . هاشم بن عتبة بن أبى وقّاص الزّهرى، مشهور به مرقال. برادر سعد بن أبى وقّاص، و عموى عمر بن سعد بن أبى وقّاص. در دوره زندگانى پيامبر صلّى اللّه عليه و اله در مدينه بدنيا آمد، و در جنگهاى فتح ايران و شام شركت داشت. وى يكى از ياران باوفا و بااخلاص و از شيعيان فداكار امير المؤمنين عليه السلام بود، او مشهور به شجاعت و جنگاورى و پرچمدار حضرت در جنگ صفين بود، و در همين جنگ به شهادت رسيد. «سير اعلام النبلاء: 3/ 486، اسد الغابة: 5/ 377، الاصابة: 3/ 593».
2) . در نسخه اصل المرقالى ضبط شده است كه خطاست، و مرقال كسى را گويند كه در جنگ شتابان راه رود، و به همين علّت هاشم بن عتبه به مرقال شهرت يافت.
3) . صاحب: يار و همراه.
4) . كذا در اصل و تمامى نسخهها، و صحيح آن دجله است، چنانكه پيشتر توضيح آن گذشت.
5) . همان.
سهّلت للنّاس القطوع لاسئلكم قاطع يدعى و قد حان بجل و جون عجم نظر كردند، و مالك (1)بن عامر و مصاحبان او را بديدند، كه اسبان خود را بىمهابا (2)در فرات و آب دجله انداخته بودند، و بر آن ميكذشتند، و كفتند كه: ديوان آمدند، و از اين جمله كه در فرات آمده بودند، يك كس تلف شد، اسب او پآىء چپ بر پآىء راست پيش نهاد، و با سوار غرق شد.
و همچنين مالك (3)در آنزمان كه قصد كرد كه بر فرات (4)عبر كند، كفت:
عبور كنيد، و بكذريد، كه حافظ ما در بحر (5)هم آن كسى است كه حافظ ماست در برّ (6).
و در آن وقت كه مالك بن عامر اسب را در فرات (7)راند، و مردم او را بذان سبب ملامت كردند، كفت:
هر كس كه أجل او درآيد در كذرد، و وفات يابد، و هلاك شود».
و همچنين [ابن] كلبى كويد، كه:
«از جمله اشراف اشعريان در ايّام اسلام، مالك بن عامر است كه بر آب دجله، روز مدآئن، با هفت كس عبور كرد و بكذشت. و جون ديكر مردم آنجنان ديدند، بدليرىء او بعدت.
1) . در نسخه اصل: ملك.
2) . در تمامى نسخهها: محابا.
3) . در نسخه اصل: ملك.
4) . كذا در اصل و تمامى نسخهها، و صحيح آن دجله است، چنانكه پيشتر توضيح آن گذشت.
5) . بحر: دريا، در اصطلاح عرب معمولا رودخانههاى پر آب را به دريا تشبيه كرده و بحر مىگويند.
6) . بر: خشكى.
7) . كذا در اصل و تمامى نسخهها، و صحيح آن دجله است، چنانكه پيشتر توضيح آن گذشت.
ازو عبور كردند، و اهل عجم و فرس را بهزيمت (1)كردند».
و همچنين [ابن] كلبى كويد، كه:
«مالك بن عامر آنكسى است كه عمر بن خطّاب نامه نوشت بنعمان بن مقرّن (2)، كه در كارها مشورت با مالك بن عامر كند، و امّا او را متولّى امور مردمان نكند در هيچ چيزى، از ترس آنك نبايد كه آن كند [كه] (3)در روز دجله كرد».
و هم از [ابن] كلبى روايتست، كه:
«مالك (4)بن عامر از جمله معمّرين (5)است، چنانج روايتست كه او را دويست سال بوده است. و مالك درين باب شعرى كفته است، (6)[و از آنها اين است:
شعر
ماذا أرى من الحياة اذاخلقت مثل المعبد الخرب
لا اسمع الصّوت إن دعيت و لااكفى من (7)شانئى و لا كلب ن.
1) . هزيمت: شكست و فرارى دادن.
2) . أبو حكيم- يا أبو عمرو- مزنى، نعمان بن مقرّن، يكى از صحابه رسول خدا صلّى اللّه عليه و اله، كه در جنگ فتح مكه شركت داشت، در دوره خلافت عمر فرماندهى لشكرى را بعهده داشت كه نهاوند را فتح نمود، و در همين جنگ نيز در سال 21 هجرى كشته شد. «سير اعلام النبلاء: 2/ 356».
3) . افزوده از نسخه چاپى.
4) . در نسخه أصل: ملك.
5) . معمّر: داراى عمر طولاني.
6) . نيمى از ورقه نسخه اصل كه جاى اين اشعار مىباشد بياض است، و اشعار از نسخة (2) و (3) و چاپى و «انوار المشعشعين: 1/ 412» افزوده شده است.
7) . در نسخه (2): عن.
من بعد ما قوّة أردّ بهاعنّا شبالا بلحى ذي شعب
أعقبى الدّهر ذلّة هلقافصرت بعد المراح كالوصب
هل بعد عمر و عامرين معاو بعد كلثوم فارج الكرب
صيد غرانيق حيث ما سلكواتأوي اليهم طوائف العرب
غير مراجيح في الهنداذا حفّ المجاهيل ساوتبجنب
أودت بهم كرّة الدّهور كمااودت عقد النّدى أبا كرب
للمرتجين الخلود مطالبكلاو بارىء الأنام ذي الحجب (1)*** نام جماعتى كه در كشتى نشستند، و هجرت كردند، و بمكّه بنزديك رسول عليه السّلم آمدند، از مردان و زنان:
از آنجمله: از قبيله بنى بكر بن عامر بن عذر [ة] (2):
أبو موسى، عبد اللّه بن قيس (3).ت.
1) . در نسخة چاپى: تنها ابيات اول و دوم و پنجم و ششم آمده است.
2) . قبيله بكر بن عامر الأكبر ابن عوف بن بكر بن عوف بن عذرة، يكى از تيرههاى قبيله اشعريان يمن است. و در نسخه اصل (عذر)، و در چاپى (غدر) ضبط شده است، كه تصحيف عذرة مىباشد. نگاه كنيد به: «نسب معدو اليمن الكبير: ج 2/ 357».
3) . أبو موسى اشعرى، او همان است كه در حادثه جنگ صفين از سوى كوفيان و اهل عراق به حكميت برگزيده شد، و فريب عمرو بن العاص را خورده و به امير المؤمنين عليه السلام خيانت كرد، و حضرت همواره او را در قنوت نماز خود نفرين مىكرد. و اخبار دشمنيهاى او با امير المؤمنين عليه السلام و اهل البيت مشهور و معروف است.
اخوه (1): أبى بردة، عامر بن قيس.
أخوه: أبورهم (2)
نگاه كنيد به: «الاصابة في تمييز الصحابة: 6/ 62».
مجيد بن قيس.أخوه أيضا: أبورهم محمّد بن قيس (3)
قال ابن مندة: رواه يزيد بن عبد اللّه بن أبى بردة، عن آبائه فلم يذكر محمدا.
قلت: و لا في روايته إنّهم هاجروا الى مكّة قبل أن يهاجروا الى المدينة، و لفظه في الصحيح:
(خرجت مهاجرا الى النّبى صلى اللّه عليه و آله و سلّم، أنا و اخوان لى أنا أصغرهم، أحدهما أبو بردة، و الآخر أبورهم، في ثلاث و خمسين رجلا).
و ذكر أبو عمر في ترجمة أبى رهم: أنّ أبا موسى هاجر هو و أخوه أبو عامر، و أخوه أبو رهم، و أخوه مجدى، و يقال إنّ أبارهم هو مجدى، فاستدرك ابن فتحون مجدى بن قيس، و نسبه الى ذكر ابن عبد البرّ في ترجمة أبى رهم محمد بن قيس، و الى رواية يحيي بن طلحة بن يحيي، فكأنّه وقع فيها مجدى بدل محمد. و امّا ابن حبّان فجزم في «كتاب الصحابة» بانّ اسم أبى رهم محمد بن قيس، و قال ابن قانع: أخبرنى الأشعريون الورّاقون بالكوفة في نسب أبى موسى و أهله، و كتبوا الىّ خطوطهم أنّ اسم أبي رهم مجيد، بتأخير الدال عن الياء. و قال ابن عساكر في «السنن» لا يحفظ أنّه كان لأبى موسى أخ يسمّى محمدا الّا في هذا الحديث، و يقال إنّه غير محفوظ).
.).1) . اخوه: يعنى برادر ديگرش.
2) . در نسخه اصل و چاپى: أبى و هم، در نسخه (2) أبى درهم، كه هر دو تصحيف أبى رهم است.
3) . در اين كه أبو موسى اشعرى برادر سومى به نام محمّد بن قيس داشته، ميان مورخين و تبارشناسان اختلاف است، و بيشتر آنان (محمد) را تصحيف (مجيد) دانسته، و وجود برادر سومى را براى أبو موسى انكار كردهاند، فشرده اين اختلافات را- بهمراه داستان هجرت اشعريان از يمن به حجاز را ابن حجر عسقلانى در «الاصابة في تمييز الصحابة: 6/ 62» آورده، مىگويد: (محمد بن قيس الأشعرى، أخو أبى موسى الأشعرى. ذكره ابن منده و أخرج من طريق طلحة بن يحيى، حدّثنا أبو بردة بن أبى موسى، عن أبيه، قال: خرجنا الى رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله في البحر، حتى جئنا الى مكه أنا و اخوك، و معى أبو عامر بن قيس، و أبو رهم و محمّد بن قيس، و أبو بردة، و خمسون من الأشعريين، و ستّة من عكّ، ثم هاجرنا في البحر حتى أتينا المدينة، فكان رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله يقول: «للنّاس هجرة و لكم هجرتان»).
عبد اللّه بن أبى برده.
امّ موسى، دختر عامر.
زوجه أبى موسى، بردة بنت أبى بردة.
أبو مالك عامر بن أبى شريح.
كعب بن شريح، و او بزركترين پسر شريح است.
أبى سليم، مخزوم بن أبى مالك (1)و او را أبو مالك كفتهاند.
أبو مسلم مخزوم، و بروايتى: مخرّم.
عبد الرحمن حروة.
عبد اللّه بذاجة.
سهم بن مسروح.
بلال بن كنوده.
حرز بن جناب.
مهاجر بن زياد.
مجموع اين كه ياد كرده شد، پانزده مرد و دو زناند.ك.
1) . در نسخه اصل: ملك.
و از بنى دنبه بن ....، از بنى عامر بن عذر [ة]: (1)
عبيده بن هانى، و هو أبو عامر.
عامر بن هانى.
عامر بن أبى عامر.
سواد بن عسامه.
حكمون بن هانى.
و اينها پنج مرداند.
و از بنى خبير (2)، از بنى عامر بن عذر [ة]: دو پسر كبرى (3)، و نام ايشان نبردهاند، و اينها دو مردند.
پس مجموع بنى عامر (4)بن عذر [ة] بيست و سه (5)مرد، و دو زناند.
و از بنى تبّع (6)بن ارغم بن اشعث: خلف و زاهر، پسران هانى.
و از بنى مزور بن ربيعة بن ارغم: پنج نفر:ث.
1) . در «نسب معدو اليمن الكبير: 2/ 357» آمده است: (بنو كنانة بن بكر بن عوف بن عذرة بن زيد اللّات).
2) . در نسخة (2): خير، و در نسخه چاپى: خيبر.
3) . در نسخة (2): كبير، و در چاپى: كسرى.
4) . در نسخه اصل: (بنى عامر) تكرار شده است.
5) . صحيح 22 مرد مىباشد و در نسخة (2): بيست و دو.
6) . در نسخة (2): اشعث.
كعب بن قحفان. نفيع بن قحفان. كعب بن عاصم. عويم. كعب.
و از قبيله بنى عالية بن ثويّة: يكنفر: عبيده بن عطيف.
و از قبيله ساميه از ركب (1)، پس از بنى ثابت:
عبد اللّه و سعد ابنآىء (2)سميع. هجيفه، مجيده دختران سميع (3).
و از قبيله بنى حارث و بنى ثابت: پسران مبرّح.
پس مجموع چهار مرد و دو زن بودند.
و از قبيله بنى ذخران بن وآئل بن ناجيه (4): شش مرد و دو زن بود:
مالك (5)و الترخومى (6)ابناء (7)فاخر. عوف بن دوامه. حريم بن عبيد، عامر و بلغه، و معهما ابنتاهما (8).
و از بنى ناجيه بن سنان، يكنفر: أبى ثوير.
و از قبيله بنى حنّيك بن العريضه بن الجماهر: دو نفر: عبد الرحمن (9)كعب و براذرش، و نام او را نبردهاند.
و از قبيله بنى وآئل بن ....: يكنفر: أبو هانىء أعور.ه.
1) . خاندان ساميه يكى از خاندانهاى منشعب از بنو ثابت از تيره (بطن) ركب، از قبيله اشعريان است، كه شرح تقسيمات آنان پيشتر گذشت.
2) . ابناى: فرزندان.
3) . در اصل: سمع.
4) . در اصل: ناحيه.
5) . در نسخه اصل: ملك.
6) . كذا در اصل و ديگر نسخهها ضبط شده است.
7) . ابناء: فرزندان.
8) . معهما ابنتاهما: بهمراه آنان دو دخترانشان.
9) . در نسخة چاپى: عبد اللّه.
ازين جمله، جهارده مرد و چهار زن شامى (1)اند.
و از قبيله كعب بن قاضيه: دو نفر: أبو عبيد، و الأقرع.
و هم از اشعريان: شش نفر:
سليمان بن شريح، جون بن عوف، مهاجر بن عذره، عبد الرّحمن بن شريح بكرى، كعب بن عاصم بليع، عامر بن قرّة.
و از قبيله زعابج:- از بنى حارث، پس از بنى ثابت-: يكنفر: مبرّح.
و از قبيله بنى ثابت:- پس از بنى مالك (2)-:
أبو حرزه بن تبّع بن مخطّم، [كه] سال فتح مكّه با رسول بود، بعد از وفات رسول بيمن باز رفت، و همچنين در غربت بود، تا آنكاه كه بيمن وفات يافت.
و از قبيله بنى ذخران: مالك بن عامر، كه جدّ عرب قم است. و او دو هجرت كرده است.
پس مجموع آنهايى كه نام ايشان محفوظ است، از آنجمله كه در سفينه (3)نشستند، پنجاه و پنج مرد، و شش زن بودند.ى.
1) . اصطلاح شامى معمولا در برابر عراقى يا كوفى مىآيد، كه اشاره به محلّ سكونت آنان است، زيرا قبائل يمن پس از هجرت به حجاز در صدر اسلام به سه گروه تقسيم شدند، گروهى در حجاز ماندند، و گروههاى ديگرى بهمراه لشكريان به عراق و شام هجرت كردند، و در اين سرزمينها سكونت گزيدند، از اين رو در جنگهاى صفين و نهروان يمنيها در دو سوى جبهه در لشكريان امير المؤمنين عليه السلام و معاويه بر عليه يكديگر مىجنگيدند، و مؤرخين براى جدا كردن آنان از يكديگر از آنان با نام يمن الشام، و يمن العراق، يا يمن الكوفه و البصرة ياد مىكنند.
2) . در اصل: ملك.
3) . سفينه: كشتى.
و أيضا: از آن جمله كه در آن كشتى نشستهاند:
يكى: شريح بن عامر بن هانيء بن مالك، و أبو قحفان، و عدد زوجه أبى موسى (1).
و أبى مالك (2)، كه پيش از فرود آمدن قرآن خمس (3)را قسمت كرده (4)، و [جز اينان كه] نام ايشان نبرده، از اهل و فرزندان و عيال.
اينها كه ياد كرديم جنانچ، هفتاد و دو نفس بودهاند.
و [ابن] كلبى كويد، كه:
«چون أشعريان در كشتيها نشستند، و عزيمت حضرت رسول كردند، و ايشان چهل و دو مرد و دوازده زن بودهاند.
و بروايتى: هيجده زن، و دو مرد از عكّ (5).
رسول عليه السّلم در مسجدى كه او را بود در مدينه، با اصحاب خود نشسته بود.
كشتىء ايشان (6)در ميانه دريا به جزيره آمد، حقّ سبحانه و تعالى آن سفينه را بر ديده مبارك رسول عليه السّلم عرض فرمود، و رسول عليه السّلم فرمود: «اللّهم سلّم سلّم سلّم».
يعنى: خذاوندا ايشانرا بسلامت دار.
اصحاب رسول جون اين سخن بشنيدند، كفتند: يا رسول اللّه ما از لفظ مبارك تون.
شنيديم كه خذآئرا دعوت كردى سه بار، و ازو درخواست كردى كه بسلامت نكاه دارد؟
رسول فرمود، كه: آرى دعا كردم، و جنين كفتم، درين ساعت كشتىء اشعريان بر من عرض كردند، ديدم كه بر كناره جزيره آمد، پس من از خذآىء عزّ و جلّ درخواستم كه كشتىء ايشانرا بسلامت دارد.
چون اهل سفينه برسيدند، رسول عليه السّلم فرمود: «اللّهم اغفر لأكبر أهل السفينة و أصغرهم (1)».
أبو عامر (2)كفت: همه دعآىء تو نصيب من شد، زيرا كه من بزرگترين ايشانم، و فرزندان من كوجكترين ايشان.
بعد از آن رسول عليه السّلم فرمود: «اللّهمّ اغفر لأهل السّفينة جميعا».
أبو عامر كفت: يا رسول اللّه، اوّل مرا بر سبيل خصوص دعا كردى، و دؤم بار بر سبيل عموم مرا دعا كردى».
[ابن] كلبى كويد، كه:
«چند روز بحضرت رسول ببودند، و چون رسول خذا خواست كه بغزا (3)رود، بنزديك رسول آمدند، و كفتند:
اى رسول خذا، ما را بر نشان (4)تا در صحبت تو باشيم، و در صحبت تو غزا كنيم.
رسول عليه السّلم فرمود: چيزى نمىيابم كه شما را بر آن نشانم.
در حال حقّ سبحانه و تعالى اين آيت فرستاد:
وَ لا عَلَى الَّذِينَ إِذا ما أَتَوْكَ لِتَحْمِلَهُمْ قُلْتَ لا أَجِدُ ما أَحْمِلُكُمْ عَلَيْهِ تَوَلَّوْا وَ أَعْيُنُهُمْم.
تَفِيضُ مِنَ الدَّمْعِ حَزَناً أَلَّا يَجِدُوا ما يُنْفِقُونَ (1).
و ايشان سه كس بودند، چون اين آيه آمد، رسول خذا ايشانرا برنشاند».
و اين روايت [ابن] كلبى در تفسير قرآن (2)آورده است.
و هم [ابن] كلبى كويد، كه:
«اين آيت كه: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكافِرِينَ يُجاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ لا يَخافُونَ لَوْمَةَ لائِمٍ ذلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ واسِعٌ عَلِيمٌ (3)، در حق ايشان نزول كرده است».
و روايت كند (4)
ص 25)، اما أبو حامد مروزى احتمالا همانى است كه ذهبى در «سير اعلام النبلاء: 16/ 166» او را با لقب المروروذىّ آورده، و درباره او مىگويد: العلّامة، شيخ الشافعيّة، أبو حامد احمد ابن بشر بن عامر المروروذى، مفتى البصرة، و صاحب التصانيف ... توفى في سنة اثنتين و ستين و ثلاث مئة).
محمد بن حسّان، از أبى حامد مروزى، كه او كفت كه:).1) . سورة توبه: آيه 92. ايرادى نيست بر آنها كه وقتى نزد تو آمدند، كه آنها را بر مركبى سوار كنى، گفتى مركبى كه شما را بر آن سوار كنم ندارم، بازگشتند در حالى كه چشمانشان اشكبار بود، چرا كه چيزى كه در راه خدا انفاق كنند نداشتند. (تفسير نمونه: ج 8 ذيل آيه).
2) . در «كتابشناسى آثار مربوط به قم: ص 19» آمده است: (تفسير قرآن كلبى كه بايد «تفسير الآي التى نزلت في اقوام بأعيانهم» هشام بن محمد بن سائب (ذريعة: 4/ 234 به نقل از فهرست ابن النديم: 51) باشد نه تفسير قرآن پدرش محمد بن سائب (ذريعة: 3/ 311).
3) . سوره مائده: آيه 54. اى كسانى كه ايمان آوردهايد، هر كس از شما از آئين خود بازگردد، خداوند در آينده جمعيتى را مىآورد كه آنها را دوست دارد، و آنها او را دوست دارند، در برابر مؤمنان متواضع، و در برابر كافران نيرومندند، آنها در راه خدا جهاد ميكنند، و از سرزنش كنندگان هراسى ندارند، اين فضل خدا است كه به هر كس بخواهد مىدهد، و خدا وسيع و خداوند داناست. (تفسير نمونه: ج 4، ذيل آيه).
4) . اين روايت را مصنّف تاريخ قم از محمّد بن حسّان (؟)، از أبو حامد مروزى روايت مىكند، و چنان كه پيشتر گذشت، بسيارى از مطالب تاريخ قم مستقيما يا غير مستقيم از راويان گرفته شده، كه مصنّف به نام برخى از آنان اشاره مىكند (نگاه كنيد به: كتابشناسى آثار مربوط به قم:
«ابو موسى اشعرى، روزى پيش حضرت رسالت نشسته بود، رسول گفت: يا ابا موسى حقّ سبحانه و تعالى در قرآن مجيد مىفرمايد، و اين آيت كه كذشت برخواند.
پس رسول عليه السّلم فرمود كه: اين طآئفه، از تو يا از كروه تو، يا از صلب تو باشند».
و ايضا [ابن] كلبى كويد، كه:
«اين آيت كه: وَ إِنْ تَتَوَلَّوْا يَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَيْرَكُمْ ثُمَّ لا يَكُونُوا أَمْثالَكُمْ (1)در حقّ ايشان فرود آمده است».).
1) . سورة محمد: آيه 38. هرگاه سرپيچى كنيد، خداوند گروه ديگرى را بجاى شما مىآورد، كه مانند شما نخواهند بود. (تفسير نمونه: ج 21 ذيل آية 38).
[1] رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، در آن وقت كه جماعت اشعريان بمكّه رسيدند، و صحبت شريفه (1)او دريافتند، رسول عليه السّلم ايشانرا فرمود، كه:
شما را از كجا معلوم شد، كه من پيغامبرم، و بذين شهر خروج كردهام، و مردم را باسلام و مسلمانى ميخوانم؟
اشعريان كفتند، كه: ما در بعضى از كتب يافتيم، كه شما بذين بلده ظهور كنى، و مردم را با اسلام خوانى.
رسول عليه السّلام فرمود: «هداكم اللّه».
حقّ سبحانه و تعالى شما را راه بنماناد، نيك قبيله هستيد شما.
و همچنين فرمود- صلوات اللّه و سلامه عليه-: «اللّهمّ اغفر للأشعرييّن صغيرهم و كبيرهم».
خذاوندا، بيامرز أشعريانرا، بزرك و كوچك را.
بعد از آن فرمود، كه: اشعريان و كنده (2)از مناند، از مناند، از مناند.
[2] ديكر: عليه السّلم فرمود:
«قبيله ازد و اشعريان بددل نشوند. و ايشانرا غلّ و حقد و حسد نبود، دستهآىء ايشان طعام بود- يعنى از اهل كرم و مروّت و سخاوتاند- و دهنهآىء ايشان سلام است- يعنى بهر كس كه برسند، برو بسلام سبقت كيرند، و تواضع و خلق و لطف و بزركى نمايند- و
رويهآىء ايشان بر من نيكو و مباركاند، أحساب و انساب ايشان بزرك و شريفاند، و هنرها و مفاخر ايشان نيكو. هيچ مسلمانى ايشان را دشمن ندارد، و هيچ منافق ايشان را دوست ندارد».
[3] و همچنين: رسول عليه السّلم فرموده است- درباره اشعريان- كه:
«اشعريان از مناند و من از ايشانم. كينه نورزند، و حسد نبرند. و بددلى نكنند. و هميشه از اهل فتح و ظفر باشند. و بر ايشان غلبه نكنند، و فرصت نيابند. و دجّال را نبينند. اين نه من ميكويم، وليكن حقّ سبحانه و تعالى ميفرمايد».
[4] ديكر: عليه السّلم فرمود، كه:
«قبيله أزد و اشعريان شيران خذااند. مردم ميخواهند كه ايشان بيفتند، و خوار و ذليل باشند، و حقّ سبحانه و تعالى نميخواهد إلّا رفعت و بلندى ايشان».
[5] ديكر: فرمود، كه:
«من آواز اشعريان كه در شب قرآن ميخوانند، ميدانم و ميشنوم، و من بآواز قرآن خواندن ايشان در شب، منازل ايشان ميدانم (1)، و اكر جه من در روز آن منازل را نديدهام».
[6] و همچنين: عليه السّلم فرموده است، كه:
«با اشعريان وصلت كنيد، و بذيشان دختر دهيد، و از ايشان دختر بخواهيد، كه ايشان همجو بيد (2)هآىء مشكاند».ى.
[7] و احمد بن محمّد بن عيسى، روايت كند از محمّد بن خالد برقى، و او از أبى البختري (1)وهب بن وهب قرشى، و او از محمّد بن اسحق (2)، و او از زهرى (3)
ص 107».
، كه رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود، كه:«أزد و اشعريان و كنده از مناند، عدول (4)نكنند، و بد دل نشوند».
[8] و هم بدين اسناد روايتست از أبى البخترى (5)، از عمرى (6)، از زيد بن أسلم (7)كه رسول عليه السّلم فرمود، مر جماعت اشعريانرا، در آن هنكام كه به پيش او آمدند، كه:».
1) . در نسخه اصل: بحترى، كه تصحيف است، و أبو البخترى، وهب بن وهب بن كثير بن عبد اللّه ابن زمعة است، مادر او همسر امام صادق عليه السلام بود. وى قاضى عسكر مهدى عباسى، و سپس والى و قاضى شهر مدينه گرديد، سپس از اين مقام عزل گرديد و در بغداد درگذشت. مؤرخين او را مذمت كرده، و او را در نقل حديث ضعيف دانستهاند، و برخى از روايات امامية او را (أكذب البريّة) يعنى درغگوترين مردمان، توصيف كرده است. ابن النديم در (فهرست: ص 113) شش كتاب تاريخى بدو نسبت داده است.
2) . ابو عبد اللّه محمد بن اسحاق بن بشّار، از نويسندگان سيره پيامبر عليه السلام و تاريخ صدر اسلام بشمار مىرود، مؤرخين او را بدروغگويى متهم كرده و روايات او را تضعيف كردهاند. در سال 150 هجرى درگذشت. «الفهرست: ص 105».
3) . عبيد اللّه بن سعد الزّهري (از تيره بنى زهره)، از روايتكنندگان سيره پيامبر صلّى اللّه عليه و اله و تاريخ صدر اسلام، كه به طرفدارى از بنى اميّة و دشمنى با اهل البيت عليهم السلام مشهور است. «الفهرست:
4) . عدول: روى گرداندن.
5) . در نسخه اصل: البحترى.
6) . او حفص بن عمر، أبو عمر العمري، از مؤرخين قرن دوم هجرى. «الفهرست: ص 113».
7) . زيد بن اسلم، أبو عبد اللّه العدوي العمرى المدني، از فقيهان مدينه در قرن دوم هجرى، پدرش أسلم مولاى عمر بن الخطاب بود. زيد حلقه تدريس در مسجد مدينه داشت. و در سال 136 هجرى درگذشت. «سير اعلام النبلاء: 5/ ص 316».
«شما هجرتكنندكانيد با پيغمبران، از فرزندان اسمعيل».
[9] و از أبى البختري (1)، و از غير او، و از علمآىء مدينه روايتست، از محمّد بن قيس (2)كه:
«پسرى از اشعريان بحضرت رسول عليه السّلم درآمد، رسول عليه السّلم او را كفت:
حاجتى كه دارى بخواه.
پسر كفت، سه بار كه: حاجت من آنست كه من بخذا و رسول خذاى پناه مىكيرم از آتش دوزخ.
رسول عليه السّلم فرمود: بحقيقت كه حقّ سبحانه و تعالى ترا از آتش دوزخ در پناه خود كرفت».
[10] و روايت كند يوسف بن حرث، و او از يوسف بن عبد اللّه، و او از يزيد بن هرون، و او از حميد طويل، و او از انس بن مالك، كه رسول عليه السّلم فرمود، كه:
«قومى كه بپيش من آيند كه دلهآىء ايشان از دلهآىء [غير] ايشان نرمتر باشد»، بعد از آن اشعريان بحضرت رسول آمدند، شهقه زنان، و رجزكويان، بذين عبارت:
شعر
غدا نلقى الاحبّهمحمّدا و حزبه (3)
(قال نصر: و حدثنا عمر بن سعد، قال: و في هذا اليوم قتل عمّار بن ياسر رضى اللّه عنه، اصيب في المعركة ... فقال حين شرب: الجنّة تحت الأسنّة
اليوم ألقى الأحبّةمحمدا و حزبه .... حتى أقبل ابن جون (قاتل عمّار) فقال: أنا قتلت عمارا. فقال له عمرو: فما كان آخر منطقه؟
قال: سمعته يقول:
اليوم ألقى الأحبّةمحمدا و حزبه
ه1) . در نسخه اصل: البحترى.
2) . محمد بن قيس اشعرى، برادر أبو موسى اشعرى، و يكى از 50 تن اشعرى بود كه با كشتى از يمن به حجاز هجرت كرد (الإصابة: 6/ 62)، و پيشتر در آغاز اين فصل درباره او سخن رفت.
3) . به اتفاق مؤرخين اين رجز از آن عمّار بن ياسر است، كه آن را در آخرين ساعات زندگى خود در گرما گرم جنگ صفين مىخواند، و به لشكريان معاويه حمله مىكرد، تا به شهادت رسيد. نصر بن مزاحم منقرى (متوفاى 212 هجرى) در كتاب «وقعة صفين: 341 و 342» مىگويد:
[11] و هم ازين هر دو يوسف (1)روايتست، از يعلىء بن عبيد (2)، از عمرو، از علا، از شهر بن حوشب (3)، كه:
«أبو عامر اشعرى بر رسول عليه السّلم درآمد، رسول عليه السّلم فرمود كه:
آواز خوش اشعريان در حالت قرآن خواندن، دلالت كرد مرا بر حسن و نيكوئى اسلام ايشان».
[12] ديكر: يوسف بن حرث، از يحيىء بن ضريس (4)، و او از بقيّه بن وليد (5)، و او (6)از64
1) . مقصود يوسف بن حرث (حارث)، و يوسف بن عبد اللّه است.
2) . يعلى بن عبيد بن أبى اميّه طنافى كوفى، از محدثين و راويان كوفه، كه به صحت حديث و راستگويى توصيف شده است. و در سال 209 هجرى در كوفه درگذشت. «سير اعلام النبلاء: 9/ 476».
3) . شهر بن حوشب، أبو سعيد الاشعرى الشامى، يكى از افراد خاندان اشعرى (از ساكنين در شام) كه به روايت حديث اهل سنت اشتهار داشت، و او را ثقه و راستگو دانستهاند، در دوره عثمان بدنيا آمد، و در سال 89 يا 111 يا 112 درگذشت. «سير اعلام النبلاء: 4/ 372».
4) . يحيى بن الضّريس بن يسار، أبو زكريا البجلى، قاضى رى، و از محدّثين و راويان اهل سنت كه در سال 203 هجرى درگذشت. «سير اعلام النبلاء: 9/ 499».
5) . بقيّة بن الوليد بن صائد بن كعب، أبو يحمد الحميرى، يكى از محدثين مشهور أهل سنت، كه در سال 110 هجرى متولد شد. او متهم به تدليس و جعل حديث است، و در عين حال از او روايتهاى فراوانى در منابع روايى سنى نقل شده، مرگ او در سال 179 هجرى بود. «سير أعلام النبلاء: 8/ 518».
6) . بقيّة بن وليد، در طبقه متاخر از ابن عباس قرار دارد، از اين رو نمىتواند مستقيما از او روايت كند، و معمولا او احاديث ابن عباس را به واسطه ابن جريح، عن عطاء، عن ابن عباس روايت كرده است. نگاه كنيد به: «سير اعلام النبلاء: 8/ 524». تاريخ قم متن 769 «ذكر فضائل مروية درباره اشعريان» ..... ص : 764
عبد اللّه بن عباس، و او از [ابن] مسعود، كه رسول عليه السّلم فرمود:
«اشعريان و انصار ياران مناند، و تازه رويان، و خوب روياناند، و خوشخوى، و خوشبوى، مرا يارى و قوت دادند، ايشان را پس از من نيكو داريد، و مراعات كنيد، و حرمت داريد».
[13] ذكر حديث جفنه (1)
(الجفنة: أعظم ما يكون من القصاع).
: و مراد بجفنه لاوكى (2)است، كه عرب در آنجا مثل لاخشه و رشته و چنكال (3)، و ديكر انعام (4)طعام خورند، و مشهور است در ميانه ايشان (5)، قوله تعالى: «وَ جِفانٍ كَالْجَوابِ» (6)روايت كند ما را ابو عبد اللّه، از عمران بن عبد السّلام، و او از عبد العزيز بن أبى ثابت اعرج زهرى.».
1) . جفنه: بزرگترين ظرفى كه در آن خوراك مىگذارند. در لسان العرب: مادة جفن آمده است:
2) . لاوك: ظرف بزرگ و مدوّر با لبه كوتاه از چوب تراشيده، تغارى باشد كناره بلند، كه در آن آرد خمير كنند «برهان قاطع: ماده لاوك».
3) . لاخشه، رشته، چنگال: (؟)، در لغتنامههاى فارسى معناى اين كلمات نيامده است، و احتمالا به معناى برخى از حيوانات خانگى باشد.
4) . انعام: چهارپايان يا حيوانات أهلى.
5) . يعنى اين گونه ظرفهاى بزرگ در ميان عربها معروف و متداول است، كه براى انسانها و چهارپايان در آن خوراك مىريزند.
6) . سوره سبأ: آيه 16. (ظروف بزرگ غذا همانند حوضها و ديگهاى ثابت (كه از بزرگى قابل حمل و نقل نبود) «تفسير نمونه: 18/ ص 34».
و همچنين ابن أبى زياد (1)، از زياد، و او از خارجة (2)بن زيد بن ثابت انصارى، كه رسول عليه السّلم فرمود كه:
«درين شب به پيش من آيند از مردمان يمن بهترين سواران، و بهترين مردمان.
پس در آنشب هشت نفر مرد از اشعريان برسيدند، و در مسجد رسول بنشستند، و كفتند أبا موسىء عبد اللّه بن قيس (3)را- و او در ميان ايشان بسال كهتر بود- كه: به پيش پيغامبر عليه السّلم رو، و او را از قدوم و آمدن ما خبر ده، تا از برآىء ما چيزى بفرستد تا بخوريم.
عبد اللّه بيامد، تا بدر حجره (4)رسيد، اين آيه شنيد كه: وَ ما مِنْ دَابَّةٍ فِي الْأَرْضِ إِلَّا عَلَى اللَّهِ رِزْقُها وَ يَعْلَمُ مُسْتَقَرَّها وَ مُسْتَوْدَعَها (5).».
1) . در نسخه اصل و چاپى: ابن أبى زياد كه احتمالا (أبى) تصحيف و زيادى باشد، و شايد صحيح اين نام ابن زياد است، و احتمالا او امير محمد بن عبد اللّه بن زياد است، كه در دوران مأمون بر يمن چيره شد، و شهر زبيد در يمن را برپا داشت، و با مأمون عباسى روابط دوستانهاى برقرار نمود. وى در سال 245 هجرى درگذشت، ولى دولت او در يمن تا پس از سال 400 هجرى بدرازا كشيد. «سير اعلام النبلاء: 11/ 536». احتمالا اين روايت را كه درباره فضائل و مناقب اشعريان يمنى مىباشد او از جدّ خود زياد نقل نموده است.
2) . در نسخه اصل و ديگر نسخهها: خارج كه خطاست، او خارجة بن زيد بن ثابت بن زيد بن قيس خزرجى است، پدرش زيد يكى از صحابه مشهور است، كه در جنگ احدّ شركت نمود، و به روايت اهل سنت يكى از شش نفرى است كه در زمان عمر قرآن را جمعآورى نمودند، وى در زمان خلافت عمر در مدينه درگذشت. «سير اعلام النبلاء: 1/ 335».
3) . مقصود أبو موسى اشعرى است.
4) . پيامبر صلّى اللّه عليه و اله در سمت جنوب و شرق مسجد النبى صلّى اللّه عليه و اله، براى سكونت خود و همسرانش تعدادى اتاق (حجره) برپا نموده بود، كه هر يك متعلق به يكى از همسران بود. بعدها در توسعه مسجد اين حجرات از ميان رفت، و تنها حجره شخصى پيامبر و امير المؤمنين و حضرت زهرا عليها السلام باقى ماند، كه نخستين آن آرامگاه حضرت مىباشد. و دومى بنا به روايتى محل دفن حضرت زهرا عليها السلام است.
5) . سوره هود: آيه 6. (هيچ جنبندهاى در زمين نيست، مگر اين كه روزى او بر خداست، او قرارگاه و محل نقل و انتقالش را مىداند). «تفسير نمونه: 9/ ص 15».
عبد اللّه سخن نكفت، و بازكرديد، كفت: اكنون مائده و طعام شما بيايد بشما.
بسى برنيامد كه چهار مرد بيامدند، و لاوكى داشتند پر از نان و كوشت، چنانچ از بسيارىء، كوشت و نان از آن مىافتاد. آن لاوك به پيش ايشان بنهادند، ايشان از آن مائده فايده برداشتند.
بعد از آن پيغامبر عليه السّلم از حجره بيرون آمد تا نماز كزارد. چون بمسجد رسيد آنجماعت را ديد، فرمود كه: اى شما اشعريانيد؟
كفتند: بلى يا رسول اللّه.
رسول فرمود كه: چرا مرا خبر نكرديد تا از برآىء شما طعامى بفرستادمى؟
كفتند: يا رسول اللّه آنچه ما ميخورديم، از طعامهآىء مهمان خانه تو نبود؟
رسول فرمود: اى بشما چيزى آوردند؟
كفتند: بلى يا رسول اللّه.
رسول فرمود كه: شما مهمان خذآئيد».
و زهري، و زيد بن ثابت انصارى، روايت كنند از عايشه، كه او كفت:
«آنج از مآئده اشعريان بازماند، ما كه زنان رسول بوديم بر يكديكر قسمت نموديم، و بذان تيمّن و تبرّك نموديم، و كوذكان و بيماران خود را بذان معالجت مىكرديم».
[14] و به اسناد (1)و روايتى ديكر آمده است، كه:
«جون اشعريان از يمن بمكّه آمدند، تا رسول عليه السّلم را ببينند، رسول عليهت.
1) . در نسخه اصل: استاد كه تصحيف (اسناد) است- به كسر الف كه مخفّف أسند عنه يا أسند اليه مىباشد- كه به معناى اين كه اين روايت به سند ديگرى جز آن سند كه پيشتر از آن ياد شد آمده است.
السّلم از بعضى ازيشان پرسيد، كه:
شما در كذام جهت از جهات يمن مىنشينيد؟
كفتند: يا رسول اللّه ما بمرجانه، و وزيره، و مشجعه، و مسلجه مىنشينيم- و اين هر جهار ديهاند- و همچنين بزبيد (1)
و هى مدينة مشهورة باليمن، احدثت في ايام المأمون، و بازائها ساحل غلافقه و ساحل المندب).
و رمع (2)موضع باليمن. و قيل: هو جبل باليمن. و قال نصر: رمع قرية أبى موسى ببلاد الأشعرييّن من اليمن، قرب غسّان و زبيد. و قال ابن الدّمينة: يتلو وادى زبيد رمع، و هو واد حار ضيّق).
، و آن دو كوهاند متّصل بدريا.رسول فرمود كه: «اللّهم بارك في زبيد».
يعنى: خذاوندا در زبيد بركت كن.
ايشان كفتند: يا رسول اللّه بگو در رمع.
رسول عليه السّلم فرمود: خذاوندا در رمع نيز بركت كن.
چند گاهى بمكّه ببودند، تا هر جه در دست ايشان بود از نقد و جنس خرج كردند، پس آن جماعت يكى را از خود برسول فرستادند، تا از رسول طلب بخشش و عطا كند، چون بنزديك رسول عليه السّلم رسيد، رسول را ديد كه اين آيت ميخواند:
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اصْبِرُوا وَ صابِرُوا وَ رابِطُوا وَ اتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ. (3)».
1) . زبيد: نام يكى از دشتهاى جنوب غربى يمن، كه امير محمد بن عبد اللّه بن زياد (امير يمن از سوى مأمون) در سال 204 هجرى، شهرى به نام (زبيد) در آن ساخت. (نگاه كنيد به: سير أعلام النبلاء: 11/ 536)، ياقوت حموى در معجم البلدان مىگويد: (زبيد: بفتح اوله و كسر ثانيه ثم ياء مثنّاة من تحت. اسم واد به مدينه، يقال لها الحصيب، ثم غلب عليها اسم الوادى، فلا تعرف الّا به.
2) . رمع: نام بخشى از دشت زبيد، كه در آن روستاهايى قرار دارد، و سكونتگاه اشعريان بوده است ياقوت حموى در معجم البلدان مىگويد: (رمع: بكسر اوّله و فتح ثانيه و عين مهملة.
3) . سوره آل عمران: آيه 200. (و اى كسانى كه ايمان آوردهايد، استقامت كنيد، و در برابر دشمنان استقامت بخرج دهيد، و از مرزهاى خود مراقبت بعمل آوريد، تقوى پيشه كنيد، شايد رستگار شويد). «تفسير نمونه: 3/ 233».
چون اين آيت بشنيد بازكرديد، و سخن نكفت.
چون روز دؤم درآمد، ديكر باره كس فرستادند برسول عليه السّلم، چون برسيد، رسول عليه السّلم هم اين آيت ميخواند. ديكر باره بازكرديد، و سخن نكفت.
چون روز سئم درآمد، ديكر باره رسول اشعريان بنزديك رسول عليه السّلم آمد، و رسالت ايشان برسانيد.
رسول عليه السّلم برخاست، و در حجره زنان خود كرد برآمد، و چيزى ميطلبيد كه از بهر ايشان بفرستد، هيچ چيز نيافت.
رسول اشعريانرا كفت: تو برو، در عقب آنج باشد از برآىء ايشان بفرستيم.
چون شب درآمد، و كرسنكى بغايت برسيد؛ مردى را ديدند كه مىآمد، و لاوكى داشت پر از طعام، و دود (1)از سر آن برمىآمد. پس از آن طعام بسيار بخوردند تا سير شدند، پس آن لاوك را برداشتند.
چون در بامداد آمدند، رسول خذا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم در پيش ايشان آمد، و كفت: درين شب هيچ خوردنى يافتيد؟
كفتند: بلى يا رسول اللّه، رسول تو آمد، و لاوكى از طعام مىآورد كه دود آن بهوا بر مىرفت. بسيارى بخورديم تا سير شديم، و بعد از آن لاوك را با باقىء طعام برسول تو داديم.
رسول عليه السّلم فرمود: آن رسول جبرئيل بود، و آن طعام از بهر شما از نزديك خذاى آورده بود.
بعد از آن فرمود: بحقّ آن خذآئى كه نفس من بقبض (2)قدرت اوست، كه اكر شما آن طعام برنميداشتيد، از آنجا بفراخ عيشى (3)ميخورديد تا روز قيامت».ى.
و بروايتى ديكر:
«رسول عليه السّلم فرمود: اين مآئده آوردن جبرئيل در ميان امّتان ما، همجو مآئده عيسى است در بنى اسرآئيل».
و فرزدق (1)شاعر درين باب در قصيده كه بلال بن أبى برده (2)را بذان مدح كرده ميكويد:
شعر
و انتم ولاة الحقّ في كلّ مشهدو من جاء و هنا يستضيف محمّدا
فآووه هدا للقري ثمّ ارسلوافاطعمهم ذو المنّ طعما مثرّدا (3)و همچنين احمد بن أبى عبد اللّه برقى (4)كويد، در قصيده كه معروفست بذو، در مدحت.
1) . أبو فراس، همّام بن غالب معروف به فرزدق، يكى از مشهورترين شعراى عرب در تمامى دورانها (دوره جاهلى و اسلام)، كه همچو او مستغنى از ترجمه است، وى در دوره امويان زيست و با آنان روابط نزديكى داشت، در سال 110 هجرى درگذشت، يكى از اشعار بلند مرتبه او شعرى است كه آن را بالبداهة در مدح امام زين العابدين عليه السلام سرود.
2) . بلال بن أبى برده، نواده أبو موسى اشعرى است، پدرش أبو برده عامر بن أبى موسى اشعرى از علما و فقهاى كوفه بود، و قضاوت آنجا را بعهده داشت. بلال امارت بصره را داشت، و گويند كه در قضاوت ناروا بود، از اين رو درباره او گفته شده است (إنّه اول من أظهر الجور في القضاة)، يوسف بن عمر ثقفى- والى عراق- او را در سال يكصد و بيست و اندى دستگير و زندانى نمود و در زير شكنجه به هلاكت رساند. «سير أعلام النبلاء: 5/ 6، وفيات الأعيان: 7/ 101، 112».
3) . در ديوان فرزدق قصائد متعددى در مدح بلال بن أبى برده آمده است، كه اين دو بيت در ميان آنها نمىباشد.
4) . احمد بن محمد بن خالد برقى، و اين چند بيت شعر در هيچ منبع ديگرى نيامده است.
قحطان (1)و مفاخر او:
شعر
و جبريل قرانا اذ اتيناالنّبىّ المصطفى مستهنئينا
فاتحفنا بمائدة فضلنابمفخرها جميع المطعمينا
و قال محمّد: هذى مثاللمائدة بن مريم و هو فينا
كتلك (2)فيهم فكلوا هنيئامن الرّحمن خير الرّازقينا (3)من كه مصنف اين كتابم، اين خبر را بغايت بزرك (4)يافتم، و جنانج يافتم در اخبار اشعريان ذكر كردم و بكفتم، و اللّه اعلم بالصّواب.ا.
مفاخر ايشان در ايام اسلام:
اول: آنك مالك (1)بن عامر اشعرى روز مدآئن اسب را در فرات (2)راند، پيش از همه كس، تا مسلمانان ديكر بذو اقتدا كردند. چنانج كذشت.
ديكر: آنك اشعريان در كشتيها (3)نشستند، و از بلاد يمن بطوع (4)و رغبت هجرت كردند، و بحضرت رسول آمدند، و اسلام آوردند؛ از سر ارادات و رغبت. و قريش و ديكر عرب برسول اوّل كافر شدند، و چندين نوبت مكر و حيلت كردند، و رنج و تعب بوجود مبارك رسول عليه السّلم رسانيدند، و انكار اسلام كردند، و كاره (5)آن بودند، چنانج حقّ سبحانه و تعالى از آن خبر ميدهد، قوله تعالى: حَتَّى جاءَ الْحَقُّ وَ (6)ظَهَرَ أَمْرُ اللَّهِ وَ هُمْ كارِهُونَ (7).
ديكر از مفاخر ايشان: آنك أبو مالك (8)عامر كه از جمله مهاجرانست، ابتدا (9)كرد، و
1) . در نسخه اصل: ملك.
2) . صحيح آن «دجله» است، چنانكه پيشتر بدان اشاره شد.
3) . محل سكونت اشعريان در يمن در وادى زبيد و رمع بود، كه در ميان كوههاى بخشهاى جنوب غربى يمن، و در نزديكى دريا قرار دارد، از اين رو مسافرت آنان به سمت حجاز بايد در درياى سرخ و به سمت جدّة، و از آنجا به سوى مكّه يا مدينه انجام پذيرفته باشد.
4) . طوع: اختيار.
5) . كاره: ناخوش داشتن.
6) . در نسخه اصل و ديگر نسخهها: حتى ظهر أمر اللّه.
7) . سوره توبه: آيه 48. (تا زمانى كه حقّ فرا رسيد و فرمان خدا آشكار گشت در حالى كه آنها كراهت داشتند). «تفسير نمونه: ج 7/ 432».
8) . در اصل و ديگر نسخهها: مالك بن عامر، كه ظاهرا تصحيف است، و در حاشيه نسخه مصحح آية اللّه شبيرى آمده است: (صحيح اين عبارت أبو مالك عامر است كه در اواخر ص 270 (از نسخه چاپى) و اواخر 271 گذشت، و در ص 291 س 3 بعنوان أبو مالك اشعرى ذكر شده).
9) . يعنى نخستين كسى بود كه اين كار را انجام داد.
پيش از نزول آيت خمس، خمس را قسمت كرد، و اين معنى در وقتى بود كه أبو مالك عامر غنيمتى را يافت در بعضى از غزاها، رسول عليه السّلم او را فرمود كه يك سهم از آن از بهر خذا بنه.
أبو مالك بن عامر كفت: خمسى از آن از بهر خذاست.
پس حقّ سبحانه و تعالى بقسمت أبو مالك عامر رضا داد، و آن قسمت را امضاء فرمود. اين آيت فرستاد، كه:
وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِي الْقُرْبى وَ الْيَتامى وَ الْمَساكِينِ وَ ابْنِ السَّبِيلِ (1)
ديكر از مفاخر ايشان: فضيلتهآىء مرويّه است درباره ايشان از رسول و امير المؤمنين و ائمّه عليهم السّلم.
ديكر: آنك دوازده پسر از آن سعد بن عبد اللّه (2)بن مالك (3)بن عامر اشعرى، راوى و أهل حديث بودهاند، از أبى عبد اللّه جعفر بن محمّد صادق. و زياده بر صد مرد، از آن فرزندان عبد اللّه، و از فرزندان احوص (4)، و از فرزندان سآئب بن مالك (5)، و از فرزندان نعيمك.
1) . سوره انفال: آيه 41. (بدانيد هر گونه غنيمتى به شما رسد، خمس آن براى خدا و براى پيامبر و براى ذى القربى و يتيمان و مسكينان و واماندگان در راه است، اگر شما به خدا و آنچه بر بنده خود در روز جدائى حق از باطل، روز درگيرى دو گروه (با ايمان و بىايمان يعنى روز جنگ بدر) نازل كرديم، ايمان آوردهايد، و خداوند بر هر چيزى قادر است). «تفسير نمونه: 7/ 171».
2) . در حاشيه نسخه چاپى مصحح آية اللّه شبيرى آمده است: (شايد صحيح عبد اللّه بن سعد باشد).
3) . در نسخه اصل: ملك.
4) . در نسخه اصل: اخوص.
5) . در نسخه اصل: ملك.
ابن سعد، روايتكنندكانند از ديكر ائمّه، جنانج در باب علما ياد كردم (1).
ديكر از مفاخر ايشان: حديث جفنه است، و روايات كه درباره اشعريان آمدهاند، جنانج از پيش كذشت؛ در قصّه حديث جفنه، و اشعار شعرآىء مشهور بذكر آن ناطقاند. و اللّه اعلم.
ديكر از مفاخر ايشان: آنك از جوف بتى كه ايشانرا بيمن بود آوازى شنيدند، كه رسول عليه السّلم بمكّه خروج كرد، و مالك بن عامر اشعرى از ديكر مهاجران سبقت كرفت بصحبت رسول عليه السّلم، بسبب آنك نشانه اسلام و ايمان در دل او بديد آمده بود. و از صحبت رسول عليه السّلم بازكرديد، و ديكر باره در صحبت مهاجرانى ديكر بمكّه رفت، چنانج او را ثواب دو هجرت حاصل شد.
ديكر از مفاخر ايشان: آنك موسىء بن عبد اللّه بن سعد اشعرى (2)
اما موسى؛ فرزند عبد اللّه در هيچ يك از منابع از او يادى نشده است، و به نظر مىرسد او بر سيره و رفتار پدرش در تديّن و عبادت بوده است، از اين رو بتدريج با فزونى يافتن شمار اشعريان مهاجر در قم، و از ميان رفتن ترس از سنيان، بويژه پس از زوال خلافت بنى اميّه، و روى كار آمدن خلافت عباسيّان، كه در سالهاى آغازين آن ترس شيعيان از اظهار مذهب از ميان رفت، موسى بن عبد اللّه به اظهار مذهب تشيّع در قم روى آورد. رفتار او بتدريج در قم پايدار گرديد، و شهر قم به عنوان يك شهر شيعى در ميان ديگر شهرهاى سنىنشين جايگاه خود را تثبيت نمود، و بعدها در قرن سوم و چهارم مهمترين حوزه شيعى را در خود جاى داد كه نقش مهمى در فكر و انديشه شيعه ايفا كرد.
بقم، ابتدا كردد.1) . بنا بر فهرستى كه مصنف براى تاريخ قم در آغاز كتاب فراهم آورده است، باب شانزدهم كتاب را به ذكر اسامى بعضى از علماى قم اختصاص داده بوده، و بنا بر آنچه در آنجا مذكور است، آنان 260 نفر مىباشند. ليكن باب شانزدهم از پانزده بابى است كه بدست كسى نرسيده، و به نظر مىرسد مصنّف مجال فراهم آوردن، و تأليف آنها را نيافته است.
2) . به نوشته تاريخ قم، عبد اللّه بن سعد بن مالك بن عامر اشعرى، بهمراه برادرش احوص نخستين اشعريانى بودند كه به قم سكونت گزيدند. و عبد اللّه بغايت زاهد و عابد بود، از اين رو برادرش احوص مسجدى را بدر پل براى او بنا كرد، و عبد اللّه تا هنگام وفات در آنجا به عبادت مشغول بود.
باظهار مذهب شيعت، تا ديكران از اهل قم بذو اقتدا كردند، و اظهار مذهب شيعت كردند.
ديكر از مفاخر ايشان: آنك رضا عليه السّلم در حقّ زكريّآء بن آدم [بن عبد اللّه] ابن سعد اشعرى (1)فرموده است كه:
«حقّ سبحانه و تعالى بلا از اهل قم بكردانيده است، بسبب وجود زكريآىء بن آدم، جنانج بلا از اهل بغداد بقبر موسىء بن جعفر عليهما السّلم بكردانيد» (2)
و ديكر فضائل مذكوره ايشان در باب علما.
و همچنين از مفاخر ايشان: آنك از فرزندان مالك (3)بن عامر اشعرى مخصوص شدند به اعتقاد مذهب شيعت، بخلاف ديكر مردمان، و اين مذهب را اظهار كردند، و نفس خود را بذان شهرت دادند، تا بذان رسيد كه مجموع خلفا، و همه مردم، بذين مذهب و اعتقاد قائل (4)شدند، و همه از يك كمان تير عقيده انداختند، بعد از آنك ائمّه عليهم السّلم؛ ود.
1) . زكريا بن آدم اشعرى قمّى، يكى از بزرگان محدثين و راويان و فقهاى اماميّه در قرن دوم و سوم هجرى، وى شرف مصاحبت امام صادق و امام رضا و امام جواد عليهم السلام را داشت، درباره جايگاه او روايات متعددى از امامان وارد شده است. قبر او در قبرستان شيخان قم داراى بقعه و ضريح است، و زيارتگاه مردم مىباشد. نگاه كنيد به: «معجم رجال الحديث: 7/ 271».
2) . اختيار معرفة الرجال (رجال كشى): ص 594، حديث 1111.
3) . در نسخه اصل: ملك.
4) . يعنى دار الخلافة واليان منصوب از سوى آنان و ديگر مردم، اعتقاد قميّان به مذهب تشيّع را به رسميت شناخته، و آنان را بر اين اعتقاد مورد اذيت و آزار قرار نمىدادند.
شيعت ايشان، مذهب شيعت را پنهان ميداشتند، و اظهار آن نمىكردند، و تقيّه مىنمودند؛ تا خون ايشان بناحق ريخته نشود.
ديكر از مفاخر ايشان: وقف كردن اين كروه عربست كه بقم بودند، از ضيعتها و مزرعها و سرائها؛ تا غايت كه بسيارى ازيشان هرچه مالك و متصرّف آن بودند، از مال و منال و امتعه و ضياع و عقار، بائمّه عليهم السّلم بخشيدند. و ايشان اوّل كسانىاند كه بذين ابتدا كردند، و خمس از مالهآىء خود بيرون كردند، و به ائمّه عليهم السّلم فرستادند.
و خلفا اين املاك را كه ايشان بدفعات وقف كردند، بدست فراكرفتند (1)، ايشان ديكر باره غير آن املاك وقف كردند، تا آن مقدار از آن بماند كه ديلم باقطاع آنرا فراكرفتند.
و خراج املاك موقوفه ايشان به چهارصد هزار درم برسيده است.
ديكر از مفاخر اشعريان: آنك ايشان طالبيّه (2)را جاى و مقام دادند؛ جون بقم رسيدند. و ضيعتها و مالهآىء بسيار بذيشان بخشيدند، بعد از آنك خلفاء ايشانرا طلب (3)ميكردند، و از وجه تقيّه ايشان را بظاهر نمىديدند (4).
ديكر از مفاخر ايشان: آنك ائمّه عليهم السّلم جمعى از اشعريانرا كرامى داشتند، و بذيشان هدايا و تحف (5)فرستادند، و بعضى را ازيشان كفنها (6)فرستادند؛ مثل: أبى جريرن.
1) . يعنى آنها را ضبط و مصادره نمودند.
2) . مقصود از طالبيّة، تيرههاى مختلف فرزندان امير المومنين على بن أبى طالب عليهما السلام مىباشند، كه مصنّف پيشتر طى بابى به تفصيل درباره علويان مهاجر به قم سخن گفت.
3) . طلب كردن: تعقيب كردن.
4) . يعنى علويان تقيّه كرده، و خود را در ظاهر از ديد خلفاء و عمّال آنان دور نگه مىداشتند.
5) . تحف: جمع تحفه.
6) . كفنها: جمع كفن.
زكريا بن ادريس (1)، و زكريا بن آدم، و عيسىء بن عبد اللّه بن سعد (2)، و غير ايشان، كه ياد كردن اسامىء ايشان بتطويل مىانجامد.
و بعضى ديكر را از ايشان را مشرّف كردانيدند، و تشريف فرستادند بانكشتريها و جامها، تا غايت كه ديكر اشعريان از دعبل بن علىّ خزاعى، جبّه ابريشمين كه رضا عليه السّلم بذو بخشيده بود، بمبلغ يكهزار مثقال طلا بخريدند، و هر يكى پاره از آن از بهر تيمّن و طلب شفا بذان نمودن بركرفتند. (3)
را سرود كه يكى از زيباترين اشعارى است كه در مدح اهل بيت سروده شده است، و آن را براى أبا الحسن على بن موسى در خراسان برد، و حضرت ده هزار درهم از سكههايى كه بنام او ضرب شده بود بدو داد، و يكى از پيراهنهاى خود را نيز بدو خلعت داد. اهالى قم سى هزار درهم بدو پيشنهاد كردند، و او آن را نفروخت، آنگاه راه را بر او بسته و پيراهن را ربودند. او به آنان گفت: شما اين كار را براى رضاى خدا انجام مىدهيد، در حالى كه براى شما حرام است، و آنان سى هزار درهم بدو دادند، و او سوگند خورد كه پول را نگيرد مگر آن كه قسمتى از پيراهن را بدو دهند تا در كفن خود گذارد، آنگاه پول را داده، و آستينى را نيز بدو دادند، و او آن را در كفن خود قرار داد).
و ديكر آنك: صادق عليه السّلم، عمران بن عبد اللّه (4)را كفت: «اظلّك اللّه يوم لا ظلّ الّا ظلّه».د.
1) . أبو جرير زكريا بن ادريس بن عبد اللّه بن سعد اشعرى قمّى، از اصحاب بزرگوار و ثقه امام صادق و كاظم و رضا عليهم السلام و راوى اخبار آنان كه قبر او در شيخان قرار داد. «رجال نجاشى: 173 شماره 457».
2) . عيسى بن عبد اللّه بن سعد بن مالك أشعرى قمّى، از اصحاب بزرگوار و ثقه امام صادق و كاظم عليهما السلام و راوى اخبار و روايات آنان. «رجال نجاشى: ص 296 شماره 805».
3) . أبو الفرج اصفهانى در «الأغاني: 20/ ص 120» آورده است: (دعبل يكى از شاعران مشهور شيعه است كه به امير المؤمنين عليه السلام علاقه داشت، و در مدح آنان قصيده:
4) . عمران بن عبد اللّه بن سعد بن مالك اشعرى، از اشعريان كوفى كه به قم مهاجرت نمود، و فرزندان او در قم گسترده شدند.
يعنى: حقّ سبحانه و تعالى، ترا در سايه رحمت خود فرود آرد، در روزى كه هيچ سايه نباشد، الّا سايه رحمت او.
ديكر از مفاخر ايشان: كوره (1)كردانيدن حمزه بن اليسع بن سعد [بن عبد اللّه] اشعرى شهر قم را، منبر در آن بنهاد. و والى و حاكم شدن ايشان در شهر قم و قزوين. و بيرون آوردن او كاريزى بقزوين، كه آب آن در عرصه قزوين جارى و روانست.
ديكر از مفاخر ايشان: آنك أبو الصّديم، حسين بن على بن آدم [بن عبد اللّه] اشعرى، مسجد جامع بقم- كه ميان قم و كميدانست- بنا نهاد (2).
ديكر آنك: يحيىء بن عمران بن عبد اللّه اشعرى (3)، وسيله شد تا كافّه عرب شمشير را حمآئل كردند، بعد از آنك يكى از خلفاء بر عرب شمشير حمآئل كردن حرام (4)د.
1) . كوره: تقسيمبندى ولايتى، و تبديل شدن شهر قم به مركز ولايتى، كه تعدادى شهر و روستا و قصبه از لحاظ ادارى و مالى بدان وابستهاند. و واقعه كوره شدن قم و جدا كردن آن از ولايت اصفهان، كه در سال 189 هجرى در دوره هارون الرشيد رخ داد، را مصنف در فصلهاى دوم و چهارم از باب اول به تفصيل آورده است.
2) . بنا به نقل تاريخ قم در (فصل چهارم از باب اول)، أبو الصّديم در سال 265 هجرى مسجد جامع قم را بنا نهاد، كه بنا بر روايات مناره ميدان كهنه قم تنها باقيمانده اين مسجد مىباشد، كه تا كنون پابرجا است.
3) . يحيى اشعرى از شخصيتهاى بانفوذ، و از اعيان اشعريان قم بشمار مىرفته، و در قرن چهارم نام او بر روى يكى از ميدانهاى شهر قم- كه در بخش كميدان، در نزديكى قصر و سراى او بود- قرار داشت، و از گفته مصنّف معلوم مىگردد كه او در دستگاه خلافت بنى العباس داراى اعتبار و نفوذ بوده است.
4) . يعنى ممنوع كرده بود.
كرده بود. و ايشانرا از آن منع نمود، بسبب بعضى از عرب كه ميخواست كه ازيشان انتقام كشد، بجهت كسر حرمت، و خوار داشتن ايشان، و منع كرد كه شمشيرها حمآئل كنند.
يحيىء بن عمران (1)از معتصم (2)درخواه كرد- بنزديك فتح شهر عموريه (3)- تا رخصت داد تا عرب بجمله، شمشير را حمآئل كردند، و دركردن انداختند. و اللّه أعلم.ت.
1) . در نسخه اصل و چاپى: عامر كه تصحيف عمران است.
2) . ابو اسحاق محمد بن هارون الرشيد ابن محمد المهدى ابن عبد اللّه المنصور، ملقّب به المعتصم باللّه عباسى، هشتمين خليفه عباسى كه از سال 218 هجرى لغايت 227 هجرى خليفه بود.
3) . عمّوريّة (به فتح اول، و تشديد دوم) يكى از شهرهاى مهم دولت روم شرقى در آناتولى (نگاه كنيد به: معجم البلدان: 4/ 158). و واقعهاى كه مصنّف از آن ياد مىكند لشكركشى معتصم عباسى است، كه بهمراه لشكرى گران- پس از فرو نشاندن شورش بابك خرمدين- از سامراء براى فتح شهرهاى روم شرقى بيرون آمد، و طى جنگى طولانى شهر عموريّة را در شوال سال 223 هجرى فتح كرد. طبرى در تاريخ خود به تفصيل درباره اين جنگ و حوادث آن سخن گفته است.
[ابن] كلبى كويد، كه:
«جمهور عرب در ايّام جاهليّت، چون بجآئى ميرفتند، ببدرقه (1)ميرفتند، الّا اشعريان كه بىبدرقه مىرفتند؛ زيرا كه عرب ايشانرا حرمت ميداشتند، و محلّت ايشان پناكاه عرب بوده است، هر كس كه پناه بذيشان مىبرد، ايشان او را در پناه مىكرفتند، از برآىء حرمت ايشان متعرّض نمىشد (2). و ازين جهتست كه أبو (3)طالب- در آن وقت كه قريش جمع شدند، كه بنى هاشم را از مكّه بيرون كنند (4)- اين شعر گفته است: (5)
و لما رأيت القوم و لا ودّ فيهمو قد قطعوا كلّ العرى و الوسائل
و قد صارحونا بالعداوة و الأذىو قد طاوعوا أمر العدو المزايل
و قد حالفوا قوما علينا أظنّةيعضّون غيظا خلفنا بالأنامل
صبرت لهم نفسى بسمراء سمحةو أبيض عقب من تراث المقاول
و أحضرت عند البيت رهطى و إخوتىو أمكست من أثوابه بالوصائل
قياما معا مستقبلين رتاجهلدى حيث تقضى حلفه كلّ نافل
و حيث ينيخ الأشعرون ركابهمبمفضى السّيول من إساف و نائل
موسّمة الأعضاد أو قصرانهامخيّسة بين السّديس و بازل
ترى الودع فيها و الرّخام و زينةبأعناقها معقودة كالعثاكل
أعوذ برّب النّاس من كلّ طاعنعلينا بسوء ملحّ بباطل
1) . يعنى هموار بيشتر عربها هنگام مسافرت، افرادى را بهمراه خود مىبرند، تا از آنان در برابر تجاوز و شبيخون دزدان و راهزنان حفاظت نمايد.
2) . افزوده از نسخة (2) و چاپى و در اصل: متعرض اشا شدند.
3) . در اصل و ديگر نسخهها: أبى طالب. كه مقصود أبو طالب بن عبد المطلب- پدر گرامى امير المؤمنين عليهما السلام، ملقب به شيخ قريش و سيد البطحاء است، در رجب سال 10 پس از بعثت درگذشت.
4) . اشاره به واقعه توافق كافران قريش بر بيرون راندن پيامبر صلّى اللّه عليه و اله بهمراه بنى هاشم از مكه، و محاصره آنان در شعب أبى طالب، كه در سال هفت پس از بعثت رخ داد مىباشد.
5) . اين قصيده كه به لاميه أبو طالب عليه السلام شهرت دارد، يكى از معروفترين اشعار آن حضرت مىباشد، و در قديمىترين منابع از آن ياد شده است، دكتر مدرسى در «كتابشناسى آثار مربوط به قم: ص 21» مهمترين آن منابع را اين گونه آورده است: (ديوان ابو طالب: 100- 134، سيره ابن هشام: 1/ 291- 299، تاريخ ابن كثير: 3/ 53- 57، سيره حلبى: 1/ 88، بلوغ الإرب آلوسى: 1/ 237، ارشاد السارى قسطلانى: 2/ 227، خزانة الأدب: 1/ 252- 261، شرح نهج البلاغة ابن أبى الحديد: 14/ 79، عمدة القارى عينى: 3/ 434، الغدير: 7/ 338- 340)، اين قصيده در منابع فوق الذكر، و در نسخههاى تاريخ قم به تفاوت در تعداد ابيات آن، و ضبط كلمات، و اختلاف در صدر و عجز آن آمده است، ابن هشام در (السيرة النبويّة: 1/ 291- 299) اين قصيده را 94 بيت ضبط كرده، و در پايان آن مىگويد: (قال ابن هشام: هذا ما صحّ لى من هذه القصيدة)، و در نسخه چاپى تاريخ قم 13 بيت، و در نسخه اصل 12 بيت آن آمده است، كه اختلاف فاحشى در ترتيب و ضبط كلمات با آنچه در سيره ابن هشام آمده دارد، از اين رو براى آگاهى خوانندگان از روايت ديگرى از اين قصيده لاميه، ده بيت از آن را به روايت ابن هشام، أبو محمد عبد الملك بن هشام بن ايّوب حميرى (متوفاى حدود سال 218 هجرى) در كتاب (السيرة النبويّة) به نقل از سيره ابن اسحاق، محمد بن اسحاق بن يسار مدنى (متوفاى حدود سال 153 ه) مىآوريم، و اين روايت يكى از كهنترين و صحيحترين رواياتى است كه اين لاميه بدان نقل شده است. لازم به يادآورى است كه بيت شاهد در اين قصيده نهمين بيت از تاريخ قم (و سيزدهمين بيت از «سيره ابن هشام») مىباشد، كه در آن از اشعريان ياد شده است.
شعر
و لمّا رايت القوم لاودّ بينهمو قد طاوعوا امر العذول المزائل (1)
و لمّا رأيت القوم لا ودّ فيهمو قد قطعوا كلّ العرى و الوسائل
و قد صارحونا بالعداوة و الأذىو قد أمر العدو المزائل
حبست فناء اللّه اهلى و معشريو امسكت من اثوابه بالوصائل ل
1) . در نسخة چاپى:
فقمنا معا مستقبلين رتاجهلدى حيث يقضى حلفه كلّ نافل
فعدنا بمن ارسى ثبيرا مكانهوراق لبر في جزاء و نائل (1)
و بالبيت حقّ البيت من بطن مكّةو باللّه انّ اللّه ليس بغافل
و بالحجر الأسود (2)اذ يمسحونهاذا استسلموه بالغدى و الاصائل
و موطن (3)ابراهيم في الصّخر رطبةفنآء الأله (4)حافيا غير ناعل
و اشواط (5)بين المروتين الى الصّفاو ما فيهما من صورة و تخايل (6)
و حيث اناخ (7)الاشعرون ركابهملهنّ نعام كاهتياج الحوافل (8)
مخضّبة الأعذار (9)او قصراتهامحبّسة (10)بين السّديس و بازل
ترى الودع و الأعلام و العهن (11)زينة بأجيادها مخطوطة (12)كالعثا كل
و جمكا (13)اذا ما المقربات اجزنهسراعا كما يخرجن من وقع وآئل (14)ل.
1) . در نسخة چاپى: و راق ليرقى في حراء و نازل.
2) . در چاپى: المسودّ.
3) . در چاپى: موطىء.
4) . در چاپى: على قدميه.
5) . در اصل: و ما شواط.
6) . در چاپى: تماثل.
7) . در چاپى: ينيخ.
8) . در چاپى: بمفضى السيول من أساف و نائل.
9) . در چاپى: موسمه الاعضاد.
10) . در چاپى: مخيّسة.
11) . در چاپى: ترى الودع فيها و الرخام.
12) . در چاپى: باعناقها معقودة.
13) . در چاپى: جمع.
14) . در چاپى: وابل.
و پناه ميكرفتند باشعريان، چنانج بمشاعر (1)و جائهآىء عبادت پناه كيرند. و عامر بن لؤيّ (2)درين باب كويد:
شعر
الى حيث يلقى الأشعرون رحالهمبجنب ثبير ذى الذّري و المناكب ديكر: آنك رواة اشعريّه، از كلبى، و زهرى روايت كردهاند، كه:
«ركن يمانى (3)بمكّه؛ أبىّ [بن] سالم اشعرى (4)
لنا أيمن البيت الذى تعبدونهوراثة ما بقي أبىّ بن سالم).
بنا كرده است، و شعرآىء ايشان در.1) . مشاعر: جمع «شعيره» به معناى بيرق و علم. و مشاعر مقدسه در اصطلاح مسلمانان به دشتهاى عرفات و مشعر (يا مزدلفه) و منى در حرم مكه گويند، كه حاجيان بخشى از مناسك و واجبات حج را در آنها بجاى مىآورند.
2) . عامر بن لؤيّ بن غالب بن فهر بن عوف بن أسد بن فهر بن مالك بن النضر، يكى از بزرگان قريش مكه در دوران جاهلى، كه فرزندان او به نام بنى عامر بن لؤىّ ناميده مىشوند، و بهمين نام نيز بعد از اسلام شهرت داشتند، و در ميان آنان تعدادى از صحابه و تابعين بودند، كه ابن حجر عسقلانى يكى از آنان را كه سهيل بن عمرو است آورده، و او كسى است كه با پيامبر صلّى اللّه عليه و اله به نمايندگى از سوى كفار قريش پيمان صلح حديبيه را بست. ابن حجر در الاصابه بيش از ده بار از بنى عامر بن لؤى ياد كرده است. «جمهرة النسب: 22 و 23 و 109».
3) . ركن يمانى: يكى از چهار گوشه (ركن) ديوار خانه كعبه است، كه در جنوب غربى قرار دارد، و چون به سمت يمن قرار دارد، از اين رو به نام ركن يمانى خوانده مىشود، اين ركن از جهت قداست، پس از ركن حجازى (يا ركن حجر) قرار دارد، در پايين اين ركن جايگاهى است كه مستحب است طوافكننده بدان دست ماليده و آن را ببوسد، و ديوار نزديك اين ركن جايگاهى است به نام مشجار، كه امير المؤمنين عليه السلام پس از تولد در كعبه از ميان شكاف يا در كعبه به همراه مادر بزرگوارش فاطمه بنت اسد بيرون آورده شد.
4) . ابىّ بن سالم اشعرى يمنى، يكى از متمكنين اشعرى در دوره جاهلى است. بنا بر نوشته مورخين هنگامى كه قريشيان (پيش از بعثت) به تجديد ساختمان كعبه پرداختند، وى عهده دار ساختمان يكى از اركان گرديد، از اين رو آن ركن به نام او كه يمنى بود نامگذارى و مشهور شد. ابن قتيبه دينورى (متوفاى 270 ه) در كتاب «المعارف: ص 561» به اين موضوع اشاره دارد، ليكن أبىّ بن سالم را به قبيله كلب نسبت داده است نه اشعريان، او مىگويد: (و ذكر قوم أنّ أبىّ ابن سالم الكلبى ورد مكّة، و قريش تبنى البيت، و تشاجروا في اخراج النفقة، فسألهم أن يولّوه ركنا، فولّوه الرابع الذى فيه الركن اليماني، فبناه فسمّي اليمانى. و قال شاعرهم:
شعر خود ياد كردهاند، و بذان افتخار نموده.
و كويند كه: ركن يمانى مردى از بنى وحيد بنى كلب (1)بنا كرده است.
و روايت اوّل صحيحتر است بقول برقى.
و على كلا التّقديرين (2)، هر دو مرد از يمن بودهاند، و اين فخر و شرف ايشانرا مسلّم است، و اللّه اعلم و احكم.د.
1) . بنو وحيد يكى از تيرههاى بنى كلاب مىباشند، و نسبت آنان برگرفته از وحيد بن كعب بن عامر بن كلاب مىباشد. اما وحيد بن كعب كه نامش عامر بود، و مادرش خنساء دختر عمرو ابن كلاب است، داراى دو همسر به نامهاى خالده بنت جعفر بن كلاب، و جويريه دختر سلمة الخير بود كه از هر دو همسر نه فرزند آورد. يكى از فرزندان او به نام ربيعة بن الوحيد پدر امّ البنين است، كه به همسرى امير المؤمنين عليه السلام درآمد، و أبو الفضل العباس و جعفر و محمد و عبد اللّه و عثمان فرزندان اين بانو مىباشند، كه همگى در كربلا شهيد شدند. «جمهرة النسب كلبى: 327».
2) . در هر دو صورت، چه ركن يمانى را أبو سالم اشعرى ساخته باشد، و چه مردى از بنى وحيد.
«ذكر ضيعتها و منازل، و رايات (1)اشعريان»
كلبى و أبو البخترى (2)وهب بن وهب قرشى، حكايت كنند، كه:
«ضيعتها و منازل اشعريان در ايّام جاهليّت، ميان كآفّه مردم مشترك بودهاند، و رسول عليه السّلم در ايّام اسلام بر ايشان مقرّر و مسلّم داشت، و بامضآىء آن حكم فرمود».
و بروايتى ديكر: چنان است كه ضيعتهآىء خآصّه ايشانرا بودهاند.
و بغير ازين دو، روايت است كه بذيشان بخشيدهاند، بعد از آن اشعريان و أزديان (3)در آن مخاصمت كردند، و بنزديك رسول عليه السّلم آمدند، و هر يك از اين دو كروه مىكفتند كه از آن ماست.
رسول خذا فرمود كه: كيست از شما كه بترك (4)اين مواضع بكويد، تا من بعوض آن موضعى ديكر بذو دهم.
اشعريان كفتند، كه: ما چنان كنيم.
پس رسول فرمود، كه: ضيعتهآىء مشتركه شما اليوم ازيشان بود، و از بهر اشعريان موضعى ديكر بعوض آن نامزد كرد، و اللّه أعلم.
أبو البخترى (1)در كتاب رايات- يا علمها (2)- ياد كرده است، كه:
«رايت و علم اشعريان؛ رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، آنرا روز فتح مكّه بدست مبارك خود از برآىء أبو (3)عامر بساخت، و مرتّب كردانيد.
و بروايتى ديكر: آنرا روز حنين (4)راست كرد (5)، در آن وقت كه أبو (6)عامر را به اوطاس (7)مىفرستاد.
1) . در نسخه اصل: أبى البحترى.
2) . ابن النديم در (الفهرست: ص 113) نام اين كتاب را (كتاب الرايات) آورده است. كه از ميان رفته است. و در نسخه اصل و ديگر نسخهها: «كتاب رايات و علمها» آمده.
3) . در اصل: أبى عامر.
4) . روز حنين: روزى است كه در آن جنگ حنين ميان پيامبر صلّى اللّه عليه و اله و دو قبيله هوازن و ثقيف، در سرزمين حنين، در سال 8 هجرى پس از فتح مكه رخ داد، و اين دو قبيله شكست فاحشى خوردند. اين جنگ يكى از جنگهاى مهم و سرنوشتساز تاريخ صدر اسلام است، كه در قرآن از آن ياد شده است.
5) . راست كردن: برافراشتن.
6) . در اصل: أبى عامر.
7) . اوطاس: نام يكى از دشتهاى حنين است، كه گروهى از مشركان قبيله هوازن، پس از شكست در جنگ حنين، در اين دشت تجمع كرده، و قصد پيكار با پيامبر صلّى اللّه عليه و اله را داشتند، حضرت گروهى به سركردگى أبو عامر اشعرى را به جنگ آنان فرستاد، و او دريد بن الصّمه سركرده آنان را به هلاكت رساند، و ديگر ياران او گريختند، و او در همين واقعه به شهادت رسيد. طبرى در حوادث سال 8 هجرى به تفصيل درباره اين واقعه و نقش أبو عامر اشعرى سخن گفته و مىگويد: (قال أبو جعفر: و بعث رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلّم في آثار من توّجّه قبل أوطاس، فحدثنى ... عن أبى بردة، عن أبيه، قال: لما قدم النبىّ صلى اللّه عليه و آله من حنين، بعث أبا عامر على جيش الى أوطاس، فلقى دريد بن الصّمة، فقتل دريدا، و هزم اللّه أصحابه. قال أبو موسى: فبعثنى مع أبى عامر، قال: فرمي أبو عامر في ركبته .... قال: فانزع هذا السهم، فنزعته فنزا منه الماء، فقال: يابن أخى انطلق الى رسول اللّه فاقرأه منى السلام و قل له: إنّه يقول لك: استغفر لى. قال: و استخلفنى أبو عامر على الناس، فمكث يسيرا ثم إنّه مات).
بعد از مدّتى اشعريان و عبد القيس (1)، در آن رايت با يكديكر خصومت مىكردند، و هر يك مىكفتند كه از آن ماست، و ما آنرا برميداريم. بسبب آن اختلاف كردند، كه هر كس را كه رايت مسلّم مىشد، شرف و منزلت او را مىبود. چون ميان ايشان مآدّه خصومت كشيده شد، رسول عليه السّلم آن علم را بر همه مقرّر و مسلّم داشت، و همه را در آن شريك كردانيد. و صورت آن علم اينست كه نموده مىشود.
طرّة (2)سوداء فوق البيضآء وسطه هلال أحمر
بعد از آن حكم بن أيمن اشعرى- امير يمانيّه در ايّام دولت بنى العبّاس- آن علم را با مهدى (3)برداشت، و آن علم را دو طرّه بوده است: يكى سياه، و يكى سفيد، طرّه سفيد. بر بالا، و طرّه سياه در زير.
مهدى كفت: يا أبا مروان اينچه حالتست، چرا طرّه سفيد بر بالآى طرّه سياه است؟
بجواب كفت: يا امير المؤمنين، اين رايت و علمى است كه رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بدست خود از برآىء ما راست كرده است.).
1) . يكى از تيرههاى قبايل يمنى، كه نسبت آنان برگرفته از عبد قيس بن خفاف بن عبد ابن جريش ابن مرّة بن عمرو بن حنظلة بن مالك بن زيد بن مناة مىباشد. «جمهرة النسب: ص 225».
2) . طرّة: برآمدگى، طرّة سوداء: برآمدگى سياه.
3) . مهدى عباسى، محمد بن عبد اللّه بن محمد بن على بن عبد اللّه بن عباس، سومين خليفه عباسى (خلافت از سال 169- 158).
مهدى كفت: طرّه سياه بر بالآىء طرّه سفيد در آويز.
حكم بن أيمن طرّه ديكر سياه بر بالآىء طرّه سفيد بيفزود، برين صورت:
و بروايتى ديكر: رايت و علم ايشان سفيد بوده است، بذين صورت:
أبو البختري (1)كويد، كه:
«علم را قرار دادند كه در قبيله بنى مجد باشد، و بعد از آن علمهآىء ايشان بأرديه بودند- و آن كمتر از علم است- و آنرا در بنى ذخران بنهادند. و مرتبت ايشان بذان أرديه بودى، أعلى مراتب ايشان قبيله عكّ را بود، و بعد از آن قبيله اشعر، و بعد از آن قبيله قريش.
و ترتيب رايات و علمهآء ايشان بدمشق (2)برين منوال بوده است:
رايت بنى طىّ، بعد از آن رايت أشعرى، پس از آن رايت عنس (3).د.
و مرسومات (1)و وظيفهآء ايشان در زياده و نقصان، بحسب مراتب ايشان بوده است، بر وجهى كه أبو البختري (2)ياد كرد».
أبو (3)البختري كويد، كه:
«بنى اشعر (4)
موضع يسن إنّما هو اسن، و كان أعلم اهل قم بنسبهم).
را بسه قبيله (5)نسبت ميكنند: حنيكه، و ركب، و بنو ناجيه.باز قبيله حنيكه متشعّب ميشوند بذين شعوب مذكوره، و قبآئل مسطوره:
جيله، آسن، سآئبه، مراطه، زعانج، بنو مجيده، حنيك، سدوس، ثابر، حذال، حشان.
و دو دانك بنى ركب منقسم مىشوند، و متشعّب ميكردند، بذين قبآئل:
بنو سليم، عشوره، بنو عدّي، اقحوز، بنوحىّ، أذروح، عمران، اوس اللّه، جناجيه، شرعب، بنو عامر، بنو ثابت، بنو هآئل، بنو زيد، بنو عبس، احروب، بنو حكم،- و بروايتى حكيم، و بروايتى احكم-.
اما ثلث [بنو] ناجيه:
وآئل، عسامه، صفاهه، بنو حرب، بنو ذخران، عكابه، ناجيه، بن ناجية»د.
1) . مرسومات: جمع رسم و رسوم، به معناى مواجب و حقوقى كه از بيت المال دريافت مىكردهاند.
2) . در اصل: أبى البحترى.
3) . در نسخه اصل: أبى البحتري.
4) . در حاشيه نسخه چاپى مصحح آية اللّه شبيرى آمده است: (در مختصرة الجمهرة: ص 59 مصوره نسخه تركيه، بعد از ذكر جماهر بن أشعر: فولد الأشعر: ناجيه و الحنيك .... فولد الحنيك بن الجماهر، بجيلة و يشنأ .... حدّثنى ابن حبيب، قال: أخبرنى أبو عبد اللّه البرقى، قال:
5) . مقصود سه بطن از يك قبيله مىباشند.
[ابن] كلبى، و هيثم بن عدىّ (1)كويند، كه:
«اشعريان و بنى عكّ بزبيد و رمع فرود آمدهاند، و اين دو شهرند ميان رودخانه (2)، كه آن هر دو رودخانه ميان صعيد (3)حنيك، و ميان كوهى كه كشيده مىشود بزبيد و رمع؛ و اين هر دو شهر از آن اشعريان است».
[ابن] كلبى كويد، كه:
«چون عمرو بن عامر أزدى (4)
(نگاه كنيد به: قبيله ازد و نقش آن در تاريخ اسلام و ايران: ص 21، 26، 32، 34، 45، 46).
ملقب بمزيقيا، با فرزندان خود و غير او، از ازد بيرون1) . أبو عبد الرحمن هيثم بن عدىّ ثعلى، به گفته ابن النديم در «الفهرست: ص 112»: (عالم بالشعر و الأخبار و المثالب و المناقب و المآثر و الأنساب ... توفى بفم الصلح، عند الحسن بن سهل، سنة سبع و مائتين)، و آنگاه براى او بيش از 50 كتاب درباره مواضيع فوق الذكر ياد كرده است.
2) . مقصود از رودخانه، مسيل و دشتى است كه ميان دو كوه قرار دارد، كه معمولا در فصول بارندگى آب كوهها به سمت ميانه دشت سرازير گشته، و رودخانه موسمى و فصلى را تشكيل مىدهد.
3) . صعيد: خاك و شن، كه مقصود بلنديهاى دشتى است كه اين رودخانه را در بر گرفته است.
4) . عمرو بن عامر بن حارثة بن امرو القيس بن ثعلبة بن مازن أزدى، ملقّب به «مزيقيا» (كه به گفته حمزه اصفهانى علت اين لقب يا آن بود كه او هر روز دو جامه مىپوشيد، و سپس آنها را پاره مىكرد، و يا آنكه در دوره سرورى او بر قبيله أزد، اين قبيله بر اثر مهاجرت پراكنده شده، و رشته يكپارچگى آنها از هم گسيخت). قبيله ازد در دوره سرورى عمرو بن عامر سرزمين حاصلخيز پيرامون سد مأرب را بدلايل نامعلومى رها كرد (حدود سال 120 ميلادى)، و به سمت سرزمينهاى قبيله عك رفته و در آنجا فرود آمدند، اما عكيان آنها را پس از جنگ و نزاع راندند، و آنها طى چندين سال در سرزمينهاى قبايل خولان و عنس و همدان و حمير گذرانده، و عاقبت در سرزمين تهامه (نام ساحل غربى درياى سرخ) فرود آمدند، و به عقيده برخى از مؤرخين، در اين سرزمين پراكندگى اصلى أزديان رخ داد. عمرو بن عامر در سالهاى آغازين هجرت از مأرب، در سرزمين عكيان درگذشت، و فرزندش ثعلبة بن عمرو جانشين او گرديد.
آمدند، از ميانه عرب بعلّت حاجى (1)بكريختند. خواستند كه بزمينى فرود آيند كه ميان بلاد اشعريان و بلاد عكّ بود، بآبى كه آنرا غسّان (2)مىكويند بمشلّل (3)، ميان دو رودخانه كه آنرا زبيد و رمع كويند، و اول اين هر دو رودخانه ميان صعيد حنيك، و ميان كوهى كه كشيده ميشود بزبيد و رمع، هر كس كه از ايشان كه از آن آب خورده باشد او را غسّانى كويند. پس، بذين سبب اسم آن آب بريشان غالب شد، و ايشانرا نميخوانند إلّا بغسّانى.
و شاعر ايشان (4)حسّان بن ثابت (5)درين باب كويد:
شعر
امّا سألت فانّا معشر نجبالازد نسبتنا و الماء غسّان (6)
يا اخت ال فراس انّني رجلمن معشر لهم في المجد بنيان
ن1) . در تمامى نسخ تاريخ قم اين گونه ضبط شده است، و در نسخه چاپى: 283 آن را تصحيف (حاجتى) دانسته است.
2) . در «سيرة ابن هشام: ج 1/ 9» آمده است: (و غسّان: ماء بسدّ مأرب)، يعنى غسّان آبى است كه از سد مأرب جارى بوده است.
3) . نگاه كنيد به: «نسب معدو اليمن الكبير: 1/ 131».
4) . يعنى شاعر غسانيها.
5) . ابو عبد الرحمن، حسّان بن ثابت بن المنذر بن حرام بن عمرو الانصارى، يكى از بزرگترين شعراى عرب در صدر اسلام، نيمى از عمر خود را در جاهليت گذراند، و نيم ديگر را در دوره اسلامى، او افتخار صحابى بودن و شاعر پيامبر صلّى اللّه عليه و اله بودن را بدست آورد، و قصائد فراوانى در مدح پيامبر و نكوهش كفار سرود، يكى از مهمترين قصائد او درباره واقعه غدير خم است، ليكن پس از وفات پيامبر از امير المؤمنين عليه السلام روى گرداند. مورخين او را مردى ترسو و بزدل توصيف كردهاند، از اين رو در هيچ جنگى از جنگهاى صدر اسلام شركت ننمود، و در سال 54 هجرى در دوره خلافت معاويه، در سن 120 سالگى درگذشت. «الأعلام زركلى: 2/ 175، تهذيب التهذيب: 2/ 216، سير أعلام النبلاء: 2/ 512».
6) . بيتى از قصيده مشهور او در مدح انصار مدينه (از دو قبيله اوس و خزرج)، كه در بسيارى از منابع بدان اشاره شده است، اين منابع به نقل از «كتابشناسى آثار مربوط به قم: ص 22» عبارتند از: «العقد الفريد: 3/ 385، مروج الذهب: 2/ 173، معجم البلدان: 4/ 204، سيرة ابن هشام: 1/ 10، ديوان حسّان بن ثابت». در «سيرة ابن هشام» كلمه (الأزد)، (الأسد) ضبط شده است كه هر دو صحيح است، زيرا به گفته ابن هشام: (غسّان ماء بسدّ مأرب باليمن، كان شربا لولد مازن بن الأسد بن الغوث فسمّوا به)، كه الأسد (الأزد) نيز گفته مىشود. و بيت قبل از اين عبارت است از:
و عمرو را بذان سبب مزيقيا مىخوانند، كه او هر روز دو جامه پوشيدى و بدريدى، بنوعوى (1)كه كسى ديكر آنرا نپوشيدى».
و همجنين [ابن] كلبى كويد، كه:
«حديث كرد پذرم مرا، كه فرزندان عمرو را مزيقيّه ميخوانند، زيرا كه حقّ سبحانه و تعالى ايشانرا در شهرها متفرّق كردانيد، هر فرقه بجائى، و هر قومى بمنزلى، بعد از آنك همه مجتمع بودند بيك منزل».
ديكر از منازل معروفه ايشان:
شقب دمث، الفقاعه، شرعب، و زيره، نخلان، جبلان، النقد، مرجانه، مسلجه، مشجبه، غلافقه، دهلك، زبيد، رمع.
و بعضى كويند، كه: زبيد و رمع ازين منازل نيستند، بل كه اين منازل بأجمعها زبيد و رمعاند، كه رسول عليه السّلم در حديث مائده فرمود كه: «اللّهمّ بارك في زبيد و رمع» چنانج كذشت.ت.
1) . احتمالا به معناى: (به نوعى) است، و در نسخه چاپى ضبط اين كلمه (به نوعى) است.
«ذكر اشراف وجوه اشعريان در ايّام اسلام، پس از ذكر مالك (1)بن عامر و فرزندان او، بعد از ذكر مهاجران»
مالك بن عامر كه ذكر او كذشت، پسر او سآئب بن مالك.
[ابن] كلبى كويد، كه:
«سآئب بن مالك از اشراف كوفه است، و پذرش مالك بن عامر با او بأبى موسىء اشعرى بكذشت، ابو موسى او را كفت: تو با پذر كجا ميروى؟
كفت: من ميخواهم كه از برآىء او، از فرزندان حاجب بن زراره دخترى بخواهم، كه پسرم ارادت او كرده است.
ابو موسى كفت: من بپسرت سزاوارترم، پس دختر خود عايشه را بذو داد. و اين عايشه در خانه عايشه دختر أبى بكر در وجود آمده است.
و كويند كه: نام او عمره بوده است، و او ماذر محمّد بن سآئبست» (2).
[ابن] كلبى كويد، كه: «سآئب بكوفه شيخ شيعه بود، و فارس (3)ايشان، و ايشانرا بنصرت بنى هاشم- بهنكامى كه مختار بن أبى عبيد ثقفى خروج كرد، و طلب قصاص خون حسين بن على عليه السّلم كرد، و دعوت نمود سآئب مختار را- تقويت داد.
و مختار خذاوند اسبان و جمّآزهآىء (4)كيسانيّه بود، كه بر باد سبقت مىبردند.
و كيسانى طآئفهاند كه قائلاند به امامت محمّد [بن] حنفيّه، و بغيبت و ظهور او بعد از غيبت، و آمدن وحى بذو.
و سآئب تقويت و تمشيت مختار داد، تا غايت كه چندين غارت و كشش دست داد، چنانچ مشهور و معروفست (1)».
و أبو مخنف (2)كويد، كه:
«چون عبد اللّه بن يزيد انصارى (3)- امير كوفه از قبل (4)عبد اللّه [بن] زبير- مختار را بند بر نهاد، سآئب (5)و تتمه (6)ده مرد از وجوه اشراف كوفه اتفاق كردند، و مختار را از حبس بيرون آوردند (7).ت.
1) . نگاه كنيد به: «تاريخ طبرى: حوادث سال 66 و 67 هجرى».
2) . لوط بن يحيى بن سعيد بن محنف بن سالم أزدى غامدي مشهور به أبو مخنف، نجاشى درباره او مىگويد: (شيخ اصحاب الأخبار بالكوفة و وجههم، و كان يسكن الى ما يرويه، روى عن جعفر بن محمد عليهما السلام). او يكى از مشهورترين مؤرخين امامى بوده است كه در كوفه زاده شد و نزديك به 40 كتاب درباره حوادث تاريخى آن دوران تاليف كرد. وى در سال 157 ه در گذشت نگاه كنيد به: «رجال نجاشى: 320، تاريخ التراث العربى: 2/ 127، فوات الوفيات: 2/ 140، الاعلام زركلى: 6/ 110».
3) . أبو موسى عبد اللّه بن يزيد بن زيد بن حصين انصارى اوسى. در سالهاى آغازين بعثت بدنيا آمد، و در 17 سالگى با پيامبر صلّى اللّه عليه و اله در بيعة الرضوان بيعت مجدد كرد، پدر او نيز از صحابه پيامبر بود، كه در دوره پيامبر صلّى اللّه عليه و اله درگذشت. أبو موسى در جنگهاى فتح عراق شركت داشت، و بعدها در لشكر امير المؤمنين در جنگهاى صفين و نهروان جنگيد. در سال 65 هجرى از طرف عبد اللّه بن الزبير (كه در مكه قيام كرده و ادعاى خلافت داشت) والى كوفه گرديد، ولى پس از يكسال از ولايت خلع شده، و به جاى او عبد اللّه بن مطيع والى گرديد، و در سالهاى پيش از 70 هجرى درگذشت. نگاه كنيد به: «سير اعلام النبلاء: 3/ 197، طبقات ابن سعد: 6/ 18، اسد الغابة: 3/ 274، الإصابة: 2/ 382».
4) . از طرف.
5) . سائب بن مالك اشعرى.
6) . يعنى ده مرد تمام.
7) . مصنّف وقايع اين فصل را كه درباره حوادث قيام مختار، و همراهى سائب بن مالك اشعرى با او را، از كتاب تاريخ طبرى نقل كرده است. طبرى در حوادث سال 66 هجرى، به سند خود از هشام بن محمد (كلبى)، از أبى مخنف روايت مىكند، كه عبد اللّه بن يزيد انصارى مختار را زندانى كرد، ليكن گروه زيادى از اشراف كوفه كه طرفدار مختار بودند حاضر به كفالت از او شده، كه او سر به شورش برندارد، و عبد اللّه از ميان آنان 10 تن را انتخاب كرده، و ضمانت آنان را در حقّ مختار پذيرفت، و آنگاه او را رها ساخت.
پس جون عبد اللّه مطيع (1)در عزل انصارى بكوفه آمد، ببآلاىء منبر برآمد، و حمد خذاى و ستآئش برو بكفت. پس گفت:
بدرستى كه امير المؤمنين [عبد اللّه بن الزّبير] (2)
فقام اليه السائب بن مالك الأشعرى، فقال: أمّا أمر ابن الزبير ايّاك ألّا تحمل فضل فيئنا عنّا الّا برضانا، فانّا نشهدك أنّا لا نرضى أن تحمل فضل فيئنا عنا، و ألّا يسار فينا الّا بسيرة على بن أبى طالب التى سار بها في بلادنا هذه حتى هلك رحمة اللّه عليه، و لا حاجة لنا في سيرة عثمان في فيئنا و لا في أنفسنا، فانّها إنّما كانت أثرة و هوى. و لا في سيرة عمر بن الخطاب في فيئنا؛ و إن كانت أهون السيرتين علينا ضرّا).
مرا فرمود در ايّام خلافت خود، كه مال زكوة و صدقات و غنآئم شما بستانم، و جمع كنم، و زياده بر آن فرا نكيرم، الّا برضآىء شما.اقتدا و تتبع كردن بوصيّت عمر، كه بنزديك وفات بذان وصيت كرد، و بسيرت عثمان در خلافت او.).
1) . عبد اللّه بن مطيع بن عدىّ بن كعب، از طرفداران عبد اللّه بن الزبير، كه در رمضان سال 65 هجرى والى كوفه گرديد.
2) . در نسخه اصل و ديگر نسخهها: امير المؤمنين على بن أبى طالب آمده است، كه خطاست، و صحيح آن عبد اللّه بن الزبير است، كه عبد اللّه بن مطيع از طرف او والى كوفه گرديد. و متن خطبه او در مسجد كوفه را طبرى (حوادث سال 66 ه) به نقل از أبو مخنف اين گونه آورده است: (فصعد المنبر، فحمد اللّه و أثنى عليه، قال: أما بعد فانّ امير المؤمنين عبد اللّه بن الزبير، بعثنى على مصركم و ثغوركم، و أمرنى بجباية فيئكم، و ألّا أحمل فضل فيئكم عنكم الّا برضا منكم، و وصيّة عمر بن الخطّاب التى أوصى بها عند وفاته، و بسيرة عثمان بن عفّان التى سار بها فى المسلمين ....
سآئب بن مالك كفت: امير المؤمنين نفرموده (1)است، كه تو زيادتىء غنآئم ما نستانى، الّا برضاىء ما. بدرستى كه ما كواهى ميدهيم بنزديك تو، كه ما راضى نيستيم كه تو زيادتىء صدقات و غنايم ما بستانى. و راضى نيستيم كه تو در ميانه ما قسمت كنى الّا بسيرت امير المؤمنين علىّ بن أبى طالب عليه السّلم؛ درين شهرهآىء ما، تا بوقت وفات او عليه السّلم. و ما را هيچ احتياج نيست به سيرت عثمان در غنآئم و نفسهآىء ما، بدرستى كه سيرت او هوا و بدعه (2)است. و همجنين ما را احتياج نيست بسيرت عمر؛ و اكر جه سيرت او بضرر و زيان، ازين دو سيرت (3)سبكتر و آسانتر است، و او در كآرهاىء خير مردم را حاكم و والى نشد، و بخير نفرمود (4)
حوادث سال 66 ه» آمده است ترجمه كرده. طبرى مىگويد سائب گفت: (و إن كان أهون السيرتين علينا ضرّا، و قد كان لا يألوا الناس خيرا). يعنى گر چه سيره او (عمر بن الخطاب) سبكترين دو سيره بود، و او از هيچ تلاشى براى خير رساندن به مردم فروگذارى نمىكرد.
.بعد از آن يزيد بن أنس سلمى (5)كفت: كه سآئب راست ميكويد، و درين سوكند آثم (6)نيست، و رآى و فكر ما مثل رآىء اوست، و كفتار ما همچو كفتار او (7).
و مردم از هر جانبى مثل اين كفتند (8).ت.
1) . كذا در اصل و ديگر نسخهها، و شايد صحيح آن (بفرموده) باشد.
2) . هوا و بدعه: يعنى از روى هوا و هوس، و بدعتگذارى در دين بوده است.
3) . يعنى گر چه رفتار و سيرت عمر از ميان دو سيرت عثمان و عمر آسانتر و سبكتر است.
4) . اين جمله را مترجم دقيقا عكس مقصود سائب بن مالك و گفته او كه در «تاريخ طبرى:
5) . در «تاريخ طبرى: حوادث سال 66»، يزيد بن أنس (اسدى) ضبط شده است نه (سلمى)، و به گفته طبرى او يكى از پنج نفر از شيعيان كوفه بود، كه از مردم براى مختار- هنگامى كه او در زندان بود- بيعت مىستاند.
6) . اثم: گناه، آثم: گناهكار.
7) . در تاريخ طبرى آمده است: (فقال يزيد بن أنس: صدق السائب بن مالك و برّ، رأينا مثل رأيه، و قولنا مثل قوله).
8) . اين جمله در تاريخ طبرى نيامده است.
پس ابن مطيع كفت: بهر سيرت كه شما خواهيد، و شما پسند كنيد، من در ميانه شما بر آن بروم، و تجاوز نكنم. پس از منبر فرود آمد.
و يزيد بن انس، سآئب بن مالك را كفت:
بذين فضيلت و كرامت كه تو كردى، تو در ميانه مسلمانان ابدا مشكور (1)باشى، و ترا بخير ياد كنند، و تو زنده جاويد باشى. يعنى در حال حيوة و وفات تو؛ ترا بدعآىء خير ياد كنند. و اللّه كه تو بذين عمل خير قيام كردى، و من نيز خواستم كه برخيزم و بكويم، مثل آنج تو كفتى. و جه دوست ميداشتم كه خذآىء عزّ و جلّ از برآىء شيعت او را جواب كويد (2).
راوى كويد (3)، كه: اياس بن مضارب عجلى- صاحب ديوان-، پسر مطيع (4)بپيش او درآمد، و كفت كه: سآئب بن مالك از رؤس و اشراف اصحاب مختار است، و من از وى ايمن نيستم. كس فرست بدو و او را طلب كن، و چون بمجلس تو درآيد او را بكير و حبس كن، تا كار مردم مستقيم شود، و بنظام كردد. بدرستى كه كار و بار او بغايت مستجمع، و ساخته و پرداخته شده است (5)، ناكاه است كه او در كوفه بر تو خروج مىكند (6).).
1) . مشكور: مورد ستايش.
2) . ترجمه جمله اخير نارساست، و با آنچه در تاريخ طبرى آمده است مطابقت ندارد. طبرى مىگويد: (فقال يزيد بن أنس الأسدى: ذهبت بفضلها يا سائب، لا يعدمك المسلمون! أما و اللّه لقد قمت و إنّى لأريد أن أقوم فأقول له نحوا من مقالتك، و ما أحبّ أنّ اللّه ولّى الرّد عليه رجلا من أهل المصر ليس من شيعتنا). يعنى دوست نداشتم كه خداوند واگذارد پاسخگوئى به او را به كسى از اهالى شهر ما كه از شيعيان نباشد.
3) . يعنى أبو مخنف به نقل از هشام بن محمد كلبى.
4) . يعنى عبد اللّه بن مطيع والى كوفه.
5) . يعنى او تمام مقدمات قيام و شورش در كوفه را فراهم آورده است.
6) . طبرى آورده است: (و جاء إياس بن مضارب الى ابن مطيع، فقال له: انّ السائب بن مالك من روؤس أصحاب المختار، و لست آمن المختار، فابعث اليه فليأتك، فاذا جاءك فاحبسه في سجنك حتى يستقيم أمر الناس؛ فان عيونى قد أتتنى فخبّرتنى أن أمره قد استجمع له، و كأنّه قد وقّت بالمصر).
پس پسر مطيع، زآئدة بن قدّامه، و حسين بن عبد اللّه برسمىّء همدانى را بذو فرستاد تا او را بخوانند. پس بيامدند، و طلب دستورى (1)كردند، تا بمجلس او درآيند. چون درآمدند كفتند: اى سآئب امير را اجابت كن.
پس جآمهاىء خود را بخواست و بفرمود تا مركب او زين كنند، و تهيه و كارسازى كرد، كه با ايشان برود.
چون زآئده ازو عزيمت (2)مشاهده كرد، اين آيت برخواند، كه: وَ إِذْ يَمْكُرُ بِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِيُثْبِتُوكَ أَوْ يَقْتُلُوكَ أَوْ يُخْرِجُوكَ وَ يَمْكُرُونَ وَ يَمْكُرُ اللَّهُ وَ اللَّهُ خَيْرُ الْماكِرِينَ (3).
سآئب از مفهوم اين آيت بدانست، كه پسر مطيع او را ميطلبد تا هلاك كند. بنشست و جامها از خود بينداخت، و كنيزك خود را كفت كه: قطيفه (4)
كساء له خمل، و الجمع القطائف).
بر من انداز، كه چنين احساس ميكنم كه وجود من بهم بر آمده است، و در خود رعشه و لرزيدنى سخت مىيابم، و بقول عبد العزيز بن صهبآء أزدى (5)تمثّل زد:شعر
اذا ما معشر تركوا نداهم (6)و لم يأتوا الكريهة لم يهابوا د.
1) . يعنى از گماشتگان و نوكران خانه سائب بن مالك رخصت و اجازه وارد شدن به مجلس او را كردند.
2) . عزيمت: قصد رفتن به نزد والى.
3) . سوره انفال: آيه 30.
4) . قطيفه: روانداز مخملى را گويند. در لسان العرب آمده است: (القطيفة: دثار مخمل، و قيل:
5) . نام اين شاعر ازدى در تاريخ طبرى (حوادث سال 66 هجرى)، (عبد العزّى بن صهل الأزدى) ضبط شده است، و در هيچ يك از منابع موجود يادى از او (بنا بر هر دو ضبط) نشده است.
6) . در نسخه اصل و ديگر نسخهها: (يداهم)، و در «تاريخ طبرى: حوادث سال 66» ضبط اين كلمه (نداهم) آمده است كه همو صحيح است، و با سياق شعر تناسب دارد، و «ندى» در اصل به معناى باران است و به معانى گوناگونى مىآيد، و در اين بيت به معناى شر مىباشد.
پيش پسر مطيع رويد، و او را ازين حالت كه من در آنم خبر دهيد.
پس زآئده كفت: من بكويم و تهاون (1)نكنم.
و سآئب كفت كه: تو نيز يا أخا همدان (2)بنزديك او جهت من عذر بخواه، كه ترا در آن فائده بود، و تو را در آن خير و صلاح بود.
و اسمعيل بن [نعيم الهمدانى] (3)
(قال أبو مخنف: فحدّثنى اسماعيل بن نعيم الهمداني، عن حسين بن عبد اللّه ....).
، از حسين بن عبد اللّه (4)حكايت كند، كه او كفت، كه:من در نفس خود فكر كردم و كفتم: و اللّه كه اكر من پيغام سآئب را بنرسانم، بوجهى كه او را خوشنود كردانم، من ايمن نباشم كه بامداد كه بيرون آيد مرا هلاك كند.
من سآئب را كفتم كه: هر جه فرمآئى چنان كنم، و بنزديك پسر مطيع از بهر تو عذر خواهى كنم، و بذانج تو دوست دارى، و تو خواهى تبليغ رسالت كنم.
پس از نزديك سآئب بيرون آمديم، و بر در سرآىء او از اصحاب او جمعى بسيار بودند، پس ما بجانب پسر مطيع باز كرديديم.
درين ميانه زآئده را كفتم: من بدانستم، و فهم كردم، در آن وقت كه تو اين آيت كه:
وَ إِذْ يَمْكُرُ بِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا .... الى آخر الآيه برخواندى، كه ترا مراد بذان چه بود. و بدانستم كه اين آيت او را از بيرون آمدن با ما در شك انداخت، و حال آن بود كه او كاري.
1) . تهاون: سستى.
2) . اخا همدان: يعنى اى برادر از قبيله همدان، كه اشاره به حسين بن عبد اللّه برسمى همدانى است.
3) . در نسخه اصل و ديگر نسخهها اين نام: (اسماعيل بن كثير) ضبط شده است، ولى در «تاريخ طبرى: حوادث سال 66» اين نام (اسماعيل بن نعيم الهمدانى) ضبط شده، كه همو صحيح است، زيرا مصنّف تاريخ قم حوادث متعلق به مختار را از تاريخ طبرى نقل كرده. و در او آمده است:
4) . يعنى حسين بن عبد اللّه برسمى همداني.
سازى كرد، و جامها بپوشيد، و مركب را زين برنهاد. و هم بدانستم كه در آن وقت كه سآئب بذان بيت تمثّل زد، كه او ميخواهد كه تو را آكاه كند، كه او مقصود تو از خواندن اين آيت فهم كرد و بدانست.
پس زآئده ساعتى تمام مرا انكار كرد، و كفت كه: مرا بخواندن اين آيت هيچ از آنج تو كمان برده مراد نبود.
پس من كفتم: مترس، بخذاى سوكند كه من چيزى كه تو و سآئب آنرا نخواهيد، و كاره آن باشيد، از شما بنزديك پسر مطيع نكويم ابدا. و من بحقيقت ميدانم كه تو برو مشفقى، و بذو آن ميخواهى كه مرد بپسر عمّ خود خواهد. يعنى بذو خير و صلاح ميخواهى.
پس ما روى بصحبت پسر مطيع آورديم، و او را از علت و مرض سآئب خبر داديم.
او ما را تصديق سخن كرد، و باور داشت، و از سائب مشغول شد، يعنى غافل كشت».
أبو مخنف، از شعبى (1)
فحدّثنى نمير بن وعلة و المشرقي، عن عامر الشّعبى، قال: ...).
روايت كند، كه:«سآئب بن مالك و وجوه شيعه اشارت كردند بمختار، تا ابراهيم [بن مالك] اشتر را بخود خواند، تا او را بوجود او استظهارى (2)بود.
پس سآئب و اصحاب او را بفرستادند، و اين معنى بر ابراهيم عرض كردند.
ابراهيم كفت: من شما را اجابت مىكنم در طلب اين قصاص (3)بشرط آنك اين كار).
1) . در «تاريخ طبرى: حوادث سال 66 ه» سند اين روايت اين گونه آمده است: (قال أبو مخنف:
2) . استظهار: پشتيبان و ياور.
3) . به نوشته تاريخ طبرى، فرستادگان مختار خواسته او را اين گونه بر ابراهيم بن مالك الأشتر عرض كردند: (فقال له: انّما ندعوك الى أمر قد أجمع عليه رأى الملأ من الشيعة؛ الى كتاب اللّه و سنّه نبيّه صلى اللّه عليه و آله و سلّم، و الطّلب بدماء أهل البيت، و قتال المحلّين، و الدفع عن الضعفاء).
با من كذاريد، و ما را والى و حاكم آن گردانيد.
ايشان كفتند: تو سزاوار آن هستى، و اهليّت آن دارى، وليكن مختار از قبل محمد [ابن] حنفيّه (1)بما آمده است، و او رسول اوست، و اميرست بر ما، و ما را فرموده است كه فرمان او بريم، و طاعت او داريم.
پس ابراهيم [بن مالك] اشتر درنك كرد و نرفت. پس ايشان بازكرديدند، و قصّه و ماجرا بازكفتند، و بمختار اشارت (2)كردند كه با ايشان قصد ابراهيم كنند.
مختار قصد ابراهيم كرد، تا ابراهيم سخن مختار اجابت كرد، و كارهاى او ممهّد (3)و ساخته مىكردانيد، و شيعت را بدو دعوت مىكرد، تا بر پسر مطيع خروج كرد.
پس سآئب امير بيادكان شد، و پسر مطيع را بهزيمت كرد، و مختار متمكّن شد، و ولاة و حكّام را بشهرها فرستاد. و عمر بن سآئب بن مالك را والىء رى و همدان كردانيد (4)، چون برى رسيد در شهر بر وى ببستند، پس عمر بن سآئب عنان بجانب همدان بكردانيد، و بهمدان فرود مىآمد، و مال آنرا جمع كرد.
و ابن هاشم سلولى شاعر (5)در قصيده در مدح مختار و اصحاب او كفته است:د.
1) . در تاريخ طبرى آمده است: (هذا المختار قد جاءنا من قبل المهديّ)، كه مقصود محمد بن الحنفيّه است، كه پيروانش او را مهدى موعود مىدانستند.
2) . در تاريخ طبرى سخنى از اشارت اين گروه به مختار نيامده است، بلكه نوشته است، پس از آن كه اين گروه پاسخ ابراهيم را به مختار بازگو كردند (فغبر ثلاثا)، يعنى سه روز درنگ كرد، آنگاه بهمراه يارانش قصد خانه ابراهيم را كرد.
3) . ممهّد: آماده ساختن، و مقدمات را فراهم آوردن.
4) . در تاريخ طبرى نام هشت تن آمده است، كه مختار آنان را ولايت سرزمينهاى ارمينيّه و آذربايجان و موصل و مدائن و حلوان و بهقباد (سرزمينهاى واقع در مشرق عراق) داد، ليكن در ميان واليان منصوب او نامى از عمر بن سآئب بن مالك نيامده است، علاوه بر اين در تاريخ طبرى از نقلهاى تاريخ قم درباره رفتن عمر بن سآئب به رى و همدان اثرى نمىباشد.
5) . در تاريخ قم نام سراينده اين بيت ابن هاشم سلولى شاعر ضبط شده، كه ظاهرا خطاست، و اين بيت كه نخستين بيت از قصيدهاى هيجده بيتى است، كه طبرى در «تاريخ طبرى: حوادث سال 66 ه» آن را آورده، و مىگويد اين قصيده را عبد اللّه بن همّام در مدح مختار و يارانش سرود.
شعر
ألا انتسأت بالودّ عنك و ادبرتمعالنة بالهجر امّ سريع (1)
الابسات بالود عنك و ادبرتمعاينة بالهجر ام سريع
و در آن قصيده در مدح سآئب بن مالك اين بيت گفته است:شعر
و من اشعر (2)
و من مذحج جاء الرئيس ابن مالكيقود جميعا عبئت بجموع
جاء الرّئيس بن مالكيقود جموعا عبّيت بجموع».و سليمان بن [أبى] راشد، از حميد بن مسلم روايت كند، كه او كفت، كه (3):
«جون اهل كوفه بيعت (4)كردند بر مختار، سآئب بن مالك در ميان لشكر مختار، طلب كشندكان حسين [بن] على عليهما السّلم كرد، تا از وجوه و اشراف ايشان محمّد بن عمر بن سعد بن أبى وقّاص و غير او را بكرفت، و مختار ايشان را بكشت.
و حميد [بن مسلم] ميكويد، كه: من بكريختم، و درين باب اين بيت مىكفتم:
شعر
الم ترنى على دهشنجوت و لم أكد انجو ت.
رجاء اللّه انقذنىو لم اك غيره ارجو (1). در «تاريخ طبرى: ج 6/ 660»: عبيد اللّه بن مرجانة.(2)».
و همجنين كويد، كه:
«چون مختار، ابراهيم بن اشتر را بجنك عبيد اللّه [بن] زياد (2) فرستاد، خود نيز بجانب مدائن (3)روانه شد، تا خبر بپسر زياد رسيد، كه مختار بخود نيز مىآيد، و بذين واسطه ابراهيم [بن] اشتر، عبيد اللّه [بن] زياد را بشكست (4)، و سائب بن مالك را بكوفه خليفه و قائم مقام خود كردانيد (5)». (6)
راوى كويد (7)، كه:
«جون مصعب بن زبير از بصره روى بكوفه نهاد؛ از برآىء محاربت و كارزار كردن، مختار بجانب او از كوفه بيرون آمد، و لشكر خود را با سآئب بن مالك ضم كرد، و او را در برابر محمّد بن اشعث بن قيس كندى بداشت. و مردان كارى و دلاور، و ديكر ياران سآئب با مصعب بودند، تا مصعب خروج كرد، و محمّد بن اشعث كشته آمد. و چون مصعب بن زبير مختار را در قصر كوفه محاصره كرد،- و سآئب با مختار بود- مصعب همه اصحاب مختار را امان داد، و كفت: شما در امانيد. سآئب قبول نكرد، و امتناع نمود.د.
1) . «تاريخ طبرى: حوادث سال 66 ه، ج 2/ 65» و در نسخة شماره
2) اين چند بيت نيامده است، و جاى آن بياض است.
3) . در «تاريخ طبرى: ج 6/ 660»: (و نزل ساباط)، كه مقصود ساباط مدائن است.
4) . در نسخه اصل: بشكند، و در ديگر نسخهها: بشكست ضبط شده، كه اين صحيح و موافق با نوشته «تاريخ طبرى: 6/ 660» است، كه در آن آمده: (قد هزموا أصحاب عبيد اللّه بن مرجانة).
5) . تاريخ طبرى: 6/ 660 و 676.
6) . پايان نقل مصنّف از تاريخ طبرى.
7) . مصنّف تاريخ قم اين قسمت تا پايان حوادث مربوط به مختار و سآئب بن مالك، را از منبعى جز تاريخ طبرى بدون آن كه از آن ياد كند روايت مىكند.
مختار كفت، كه: فردا ما را بخواهند كشتن، و تو مردى بزرك، و از أشراف عربى، أمانرا قبول كن، و نفس خود را برهان. ترا بمن نسبت نيست (1)، چه من كشندهترين مردمم در قصاص كردن خون حسين [بن] علىّ عليهما السّلم، و بسيارى از دشمنان او بكشتهام، تا بذان رسيد، و بذان انجاميد، كه از من قصاص مىكنند.
پس سآئب كفت، كه: من اين را نيكو ميدانم (2)، و با تو بذان بيعت كردهام، كه من دست خود بذيشان ندهم، بلكه با ايشان كارزار كنم، تا درجه شهادت بيابم، وَ لَلْآخِرَةُ خَيْرٌ لَكَ مِنَ الْأُولى (3)، آنجهان ازين جهان نيكوتر و بهتر است. با دشمنان خذاى، و دشمنان رسول عليه السّلم مصابرت نكنم، و مدارا ننمايم».
و در روايت أبى بكر [بن] عيّاش (4)آمده است، كه:
«چون كار بر مختار سخت شد، امان برو عرض كردند؛ سآئب بن مالك را كفت: تو درين چه مىبينى؟
سآئب كفت: من چه مىبينم يا (5)خذاى عزّ و جل؟! تو دى روز ما را بوحى خبرا.
1) . يعنى وضع خود را با من قياس مكن.
2) . كذا در اصل و ديگر نسخهها، و شايد تصحيف (نميدانم) باشد، و در حاشيه نسخه چاپى مصحح آية اللّه شبيرى آمده است: (و شايد مراد امتناع از قبول امان را نيكو ميدانم).
3) . سوره الضحى: آية 4، و در اصل و ديگر نسخهها: (فانّ الآخرة خير لك من الأولى).
4) . أبو بكر بن عيّاش بن سالم أسدى كوفى، مشهور به شعبه، از محدّثين متعصب اهل سنت، كه ذهبى در (سير أعلام النبلاء: 8/ 495) دوازده صفحه در تعريف و تمجيد او سخن گفته است. از سوى ديگر احتمال دارد مرا مصنّف ابن عيّاش منتوف باشد، كه يكى از راويان أخبار وقايع قيام مختار در كوفه براى أبو مخنف بوده است، و طبرى در تاريخ خود آن وقايع را به نقل از كتاب أبو مخنف روايت مىكند. (نگاه كنيد به: تاريخ طبرى: 6/ 666، قال أبو مخنف: حدّثنى ابن عيّاش المنتوف).
5) . در اصل و ديگر نسخهها: با.
ميدادى، و امروز چنين مىكوئى؟
مختار كفت: بلى خذا مىبيند، و خذاى ميداند. بدرستى كه جون من بديدم كه مصعب بن زبير بر حجاز غلبه كرد، و مروان بر شام، من بذيشان اقتدا كردم، و تتبّع (1)نمودم؛ و من ازين هر دو طآئفه بمردى كمتر نبودم و نيستم، و دين من كواهى دادنست بذانك خذا يكى است، و محمّد بنده و پيغمبر او، كه: «مثر (2)دينى شهادة ان لا اله الّا اللّه وحده لا شريك له، و انّ محمّدا عبده و رسوله». (3)
بعد از آن بقول ابن الزّبعرى (4)تمثّل زد، و كفت:
شعر
كلّ بؤس و نعيم زآئلو سواء قبر مثر (5)و مقلّ
و العطيّات خساس بينهمو بنات الدّهر يلعبن بكلّ
لا تكن من بلد تكرههو اذا زلّت بك النّعل فزلّ (6)سآئب كفت: تو امان قبول مكن، كه او با تو بذان وفا نكند. بيرون رو تا جنك كنيم، يا خود را خلاص دهيم، يا كريمانه بميريم، و شربت شهادت بنوشيم.ت.
1) . تتبع: دنبالهروى و پيروى.
2) . در نسخه اصل: مثري.
3) . نزديك به مضمون اين گفتگو، ميان مختار بن أبى عبيد و سائب بن مالك اشعرى را طبرى در «تاريخ طبرى: ج 6/ 677» آورده است، ليكن به روايت طبرى، مختار در اين هنگام به شعر غيلان بن سلمة بن معتّب ثقفى تمثل جست.
4) . ابن الزّبعرى، قطبة بن زيد بن سعد بن امرىء القيس بن ثعلبة بن مالك، يكى از شاعران دوره جاهلى، كه سالهاى نخست بعثت را درك كرد، و بزرگ قبيله قضاعه در مكه بود، و به دشمنى و عناد با پيامبر صلّى اللّه عليه و اله شهرت داشت، و حضرت را آزار فراوانى رساند، و زبعرى نام مادر اوست كه بدان شهرت يافت. «معجم الذين نسبوا الى امهاتهم: 144».
5) . در نسخه اصل: مثري.
6) . اين اشعار در نسخة (2) نيامده است و جاى آن بياض است.
پس مختار با سآئب با تتمه هفده (1)مرد از اهل خبرت و بصيرت بيرون آمد، و اين سخن ميكفت:
شعر
قد علمت بيضاء حسناء الطّللواضحة الخدّين عجزاء الكفل و همچنين سآئب ميكفت:
شعر
يا سائب ابن مالك يا اشعريّاشدد علىّ الدّرع كى لا انثنى
حسبى من العترة اولاد النّبيّحسبى عليّ و عليّ و عليّ (2)پس مختار و آنجماعت كه با او بودند حرب كردند، و از اصحاب مصعب جمعى را بكشتند. پس مختار و سآئب و ياران ايشانرا بموضع زيّاتين (3)بكشتند، روز دوشنبه، وقت زوال (4)، چهارده روز از ماه رمضان كذشته (5)، سنه سبع و ستّين هجريّة (6)، بعد از آنك هجده ماه سلطنت و امارت كرده بود، ابتداى آن شب چهارشنبه، سيزدهم ربيع الاوّل، سنه ست و ستّين (7). (8)د.
1) . در «تاريخ طبرى: 6/ 677» آمده است: فخرج في تسعة عشر رجلا.
2) . اين دو بيت در نسخة (2) نيامده است.
3) . موضع الزيّاتين: يعنى جايگاه (يا بازار) روغنفروشان، از نوشته طبرى «تاريخ طبرى: 6/ 678» برمىآيد كه مختار و يارانش در زمينى به شهادت رسيدند كه بعدها در آنجا بازار روغن فروشان گرديد، (قال: و زعم الناس أنّ المختار قتل عند موضع الزيّاتين اليوم).
4) . زوال: هنگام ظهر، كه آفتاب در ميانه آسمان است.
5) . تاريخ كوفه براقى: 358.
6) . سال 67 هجرى.
7) . سال 66 هجرى.
8) . امروزه در جنوب شرقى مسجد كوفه، و در زاويه شمال غربى بقعه حضرت مسلم بن عقيل عليهما السلام، بقعهاى است منسوب به مختار، كه مردم به زيارت او مىشتابند، و او را بخاطر تلاشها و مجاهدات او در راه گرفتن انتقام از قاتلان، و كشندگان امام حسين عليه السلام و يارانش در كربلا، و شاد نمودن دل اهل البيت عليهم السلام و شيعيان آنان او را مىستايند، و بر روح او درود و سلام مىفرستند.
ديكر اصحاب مختار امانرا قبول كردند. پس مصعب يك يك را بصعب (1)
/ 6786، الكامل في التاريخ: 4/ 278، تاريخ الكوفة براقى: 358- 359».
و آسانى بكشت، الّا محمّد بن سآئب بن مالك را، كه او را خلاص كرد، زيرا كه نوجوان بود (2)».ديكر از اشعريان: پسر او، محمّد بن سآئب است، او سوارى نيكو و دلاور بوده است، و از اقران ممتاز. و جوانى قوى و مردانه و باليده شد، بعد از آن حجّاج بن يوسف او را بثغر آذربيجان- و بروايتى بقزوين- فرستاد، و بعد از آن او را بكشت؛ چنانج در باب چهارم شرح داديم، و قصّه آن بكفتيم.
ديكر از اشعريان: سعد بن مالك بن عامر اشعرى است، كه جدّ عرب قم است.
[ابن] كلبى كويد، كه:
«سعد بن مالك از وجوه و اشراف كوفه است، و خذاوند جاه و مرتبه، و پايكاه بلند».
و اسحق بن اسحق، از پذر خود، از جدّ خود روايت مىكند، كه:
«روزى من بكوفه بصحبت سعد بن مالك رسيدم، و هر دو پسر او عروه و سكين، بنزديك او نشسته بودند. مردى از علمآىء كوفه بصحبت سعد درآمد، و سلام كرد، بعد از7.
آن زمانى تمام در آن هر دو غلام تأمّل كرد، و تفكّر نمود، و سعد را كفت كه: اين هر دو كوذك كيستند؟
سعد كفت: پسران مناند.
مرد عالم كفت كه: ايشانرا چه نام است؟
كفت: يكى را عروه، و يكى را سكين.
مرد عالم كفت: يكى را عبد اللّه نام نه، و آن ديكر را احوص (1). بحقّ خذا سوكند كه البته ايشانرا شأنى عظيم، و درجه بلند خواهد بود.
پس سعد ايشانرا بدين نام نهاد»
شرقى (2)كويد، كه:
«سعد بن مالك آنكسى است كه در ايّام خلافت عثمان بن عفّان بنزديك او كواهى دادند بر أمير كوفه، وليد [بن عقبه (3)] بخمر خوردن، تا برو حدّ شرعى براندند».
ديكر از اشراف و وجوه اشعريان: دو پسر سعداند، عبد اللّه و أحوص (4)، و اخبارص.
1) . در اصل: اخوص.
2) . شرقى بن قطامى، كه پيشتر درباره او سخن رفت.
3) . در نسخه اصل و ديگر نسخهها: (عتبه) ضبط شده است كه خطاست، و صحيح آن (عقبه) است. او وليد بن عقبة بن أبى معيط اموى است، پدرش عقبه از سركردگان كفار مكه بود، كه پيامبر صلّى اللّه عليه و اله و مسلمانان را آزار فراوان داد، و در جنگ بدر اسير شد، و بدستور پيامبر صلّى اللّه عليه و اله اعدام گرديد. وليد پس از فتح مكه مسلمان شد، و از سوى عثمان (كه با او برادر از طرف مادر بود) در سال 26 هجرى به ولايت كوفه رسيد، و در هنگام ولايت خود شبى شراب خورد، و در همان حال به نماز صبح آمد، و در حال مستى دو ركعت نماز خواند آنگاه رو به نمازگزاران كرده، و گفت آيا ميل داريد چند ركعت بيشتر بخوانم، آنگاه مردم نزد عثمان شهادت داده و او را حدّ شراب زدند. «سير اعلام النبلاء: 3/ 412».
4) . در نسخه اصل: أخوص.
ايشان، و براذران ايشان در باب هفتم (1)ياد كردهام.
و ابو مالك اشعرى آنكسى است كه خمس را قسمت كرد، قبل از نزول قرآن بذكر خمس، و ذكر آن كذشت.
ديكر از اشعريان اشراف كوفه: عبيد (2)بن هانىء اشعريست، و او از جمله مهاجرانست از بلاد يمن بمكّه، بحضرت رسالت عليه السّلم. و از خذاوندان فضل بوده است.
و ابو عبد اللّه المدنى حديث كند، از مالك بن انس (3)، از يحيىء بن سعيد (4)، [از سعيد بن] مسيّب (5)
«سير اعلام النبلاء: 4/ 217».
، از انس بن بجاد (6)اشعرى، كه او كفت كه:».1) . يكى از بابهاى بيست گانه كتاب تاريخ قم است، كه اكنون در دست نمىباشد، و از ميان رفته، يا هرگز نوشته نشده است. مصنّف در فهرست تاريخ قم مىگويد: (باب هفتم: در ذكر أخبار عرب كه بقم متوطن شدند، و كذام ايشان مرتبه رياست و بزرگى يافت، با بعضى ديكر از اخبار ايشان بر سبيل عموم).
2) . در آغاز فصل اول از باب پنجم آمده است: از بنى عامر بن عذره؛ عبيده بن هانى، و هو أبو عامر.
3) . مالك بن أنس، يكى از امامان اهل سنت كه مذهب مالكى بدو منسوب است.
4) . يحيى بن سعيد بن قيس، أبو سعيد انصارى خزرجى. در نسخه اصل (يحيى بن سعيد مسيّب) ضبط شده، و از آنجايى كه سعيد بن مسيب فرزندى به نام يحيى نداشته، و راوى از سعيد بن مسيب، يحيى بن سعيد مىباشد، از اين رو احتمال تصحيف فراوانست.
5) . در نسخه اصل و ديگر نسخهها: مسبّب. سعيد بن المسيّب بن حزن بن أبى وهب قرشى مخزومى، از بزرگان تابعين، كه نزد اهل سنت از جايگاه بلندى برخوردار است. نگاه كنيد به:
6) . در نسخه اصل و ديگر نسخهها: (بحاد) ضبط شده است، كه ظاهرا خطاست و صحيح آن (بجاد) است، كه از نامهاى عرب جاهلى است، از آن جمله بجاد فرزند حليمه سعديه كه گويند برادر رضاعى پيامبر صلّى اللّه عليه و اله بوده است (نگاه كنيد به: تاريخ طبرى، حوادث سال 8 هجرى ج 3/ 322، واقعه جنگ حنين».
«أبو (1)عامر اشعرى نابينا شده بود. رسول خذا دعا كرد تا خذآىء تعالى ديكر باره روشنآئى چشم بذو ارزانى داشت، و بدست مبارك خود جهت او عملى بساخت، و او را بر لشكرى بسيار از مسلمانان امير كردانيد، و در عقب طآئفه هوازن، و قبآئل ايشان كه قصد اوطاس (2)و مواضع او كرده بودند بفرستاد، و او را كفت كه: اگر ترا حادثه افتد أبو موسى (3)أمير لشكر باشد.
پس ابو عامر (4)باوطاس بهوازن رسيد، و بسيارى را از ايشان بكشت، و ايشانرا بهزيمت كرد. و از مبارزان ايشان نه كس را بكشت. بعد از آن رئيسان ايشان سلمه بن دريد [بن] الصّمه الجشميّ (5)تيرى بينداخت، و بكاسه زانوى [أبو عامر] (6)آمد (7)- و بروايتى بر سر پستان او- و ابو عامر بيفتاد، و أبو موسى رايت را برداشت.
و ابو موسى كويد، كه: من بر سر او بايستادم، و او را محافظت كردم، و من از خويشان او بودم، تا غايت كه ترسيدم، كه از كشته شدن او مرا عيبى و عارى بود، و بغى و ستم بذين سبب با من نسبت كنند (8).ت.
1) . در نسخه اصل و ديگر نسخهها: أبى عامر.
2) . اوطاس: يكى از دشتهاى سرزمين قبيله هوازن مىباشد، كه در مشرق طائف (جنوب شرقى مكه) به سمت نجد است «معجم البلدان: 1/ 281» و در اين دشت شكستخوردگان از واقعه حنين تجمع كردند، كه پيامبر صلّى اللّه عليه و اله أبو عامر اشعرى را به جنگ آنان گسيل داشت.
3) . يعنى أبو موسى اشعرى.
4) . در نسخه اصل و ديگر نسخهها: أبو موسى ضبط شده كه خطاست، و أبو عامر صحيح است زيرا او امير لشكر بود و أبو موسى در ركاب او بود.
5) . بنى جشم يكى از تيرههاى قبيله هوازن مىباشد، كه در جنگ حنين شركت داشتند.
6) . در نسخه اصل و ديگر نسخهها: عمر ضبط شده كه خطاست.
7) . در «تاريخ طبرى: ج 3/ 322» آمده است: (قال: يزعمون أنّ سلمة بن دريد، هو الذى رمى أبا عامر بسهم فأصاب ركبته، فقتله).
8) . يعنى ممكن است كسانى كه مرا بر روى جنازه او ببينند، تهمت زنند كه من قاتل او هستم، و از اين جهت در ميان قبيله و مردم متهم به كشتن او شده، و اولياء او در مقام انتقام برآيند. در حاشيه نسخه چاپى مصحح آية اللّه شبيرى آمده است: (اين جمله مشعر است كه أبو عامر اشعرى عموى أبو موسى اشعرى نبوده است). ليكن در «تاريخ طبرى: 3/ 322» در سخن أبو عامر به أبو موسى آمده است، كه او را خطاب مىكند (يابن أخى) اى پسر برادرم، گر چه عرب خويشان دور را نيز اين گونه صدا مىزند، و ابن حجر در «الاصابة: 4/ 10 و 11» به تفصيل درباره أبو عامر اشعرى، و فرزندش عامر بن أبى عامر، و اين كه عموى أبو موسى اشعرى مىباشد يا نه سخن گفته، و گفته ديگر راويان را در اين باره آورده است.
پس سلمه روى بموسى آورد، و اين شعر ميخواند:
شعر
انا الّذى سمّى دريد سلمةاضرب بالسّيف رؤس المسلمة (1)
إن تسألوا عنى فإنى سلمهابن سمادير لمن توسمه
أضرب بالسّيف رؤوس المسلمة
و سمادير امّ سلمة، فانتمى اليها).
پس من روى بذو آوردم، و كفتم:الىّ الىّ هاهنا يا سلمهالى امرء يفلق (2)منك الجمجمه پس أبو موسى كويد كه: من او را ضربت زدم و بكشتم. (3)تاريخ قم متن 815 «ذكر اشراف وجوه اشعريان در ايام اسلام، پس از ذكر مالك بن عامر و فرزندان او، بعد از ذكر مهاجران» ..... ص : 797
بروايتى: سنان علم (4)برو زد و او را بكشت.
و أبو عامر چند روزى بنزديك آل عطارد زنده بود، پس وفات يافت، و بجوار حقت.
1) . در «تاريخ طبرى: ج 3/ 322»، اين بيت شعر با تفاوتهاى به صورت رجز آمده است؛ طبرى مىگويد: (فقال سلمة بن دريد في قتله أبا عامر:
2) . در نسخه اصل و ديگر نسخهها: (يقلق) ضبط شده است، كه صحيح آن (يفلق) است به معناى زدنى كه مىشكافد. (نگاه كنيد به: المصباح المنير: ماة فلق).
3) . تاريخ طبرى: 3/ 321- 322.
4) . سنان علم: قسمت فوقانى چوب علم، كه معمولا در جنگها از حربه تيز و نيزه مانندى است.
پيوست (1)، و در آن حالت بأبى موسى وصيّت كرد كه سلام او به پيغامبر عليه السّلم برساند (2).
پس حقّ سبحانه و تعالى أبو موسى اشعرى را فتح و نصرت داد (3)، و دوازده هزار شتر همه ناقه (4)، و بسيارى از ديكر مواشى (5)براند، و شش هزار برده جمع كرد (6)،- و بروايتى نه هزار زن- و با اين غنآئم روى بحضرت رسالت نهاد، و در آنزمان رسول طآئف را محاصره كرده بود (7). چون ابو موسى برسيد، رسول را ديد نشسته بود، و هيچ بسترى و فرشى نينداخته بود، و ريكها در پشت و پهلوى او كوفته مىشدند؛ سلام أبو (8)عامر بحضرت رسالت رسانيد.
رسول عليه السّلم آب خواست و وضو ساخت، و دستهآىء خود را بهوا برداشت، چنانج سفيدىء هر دو بغل مبارك او بذيدند، و كفت:
«اللّهم صلّ على أبى عامر، و اجعله فوق كثير من الناس يوم القيمة (9)».
يعنى: خذاوندا بر أبى عامر صلوات و تحيّت فرست، و درجه او روز قيامت بالآىءد.
1) . طبرى در «تاريخ طبرى: 3/ 322» مىگويد: (فمكث يسيرا، ثم مات).
2) . در تاريخ طبرى: 3/ 322 آمده است: (فقال: يابن أخي، انطلق الى رسول اللّه، فاقرأه مني السّلام، و قل له إنّه يقول لك: استغفر لى).
3) . به گفته طبرى و ديگر مؤرخين «تاريخ طبرى: 3/ 321» فتح و نصرت بر دستان أبو عامر اشعرى پيوست نه أبو موسى اشعرى، طبرى مىگويد: (لما قدم النبىّ صلى اللّه عليه و آله و سلم من حنين، بعث أبا عامر على جيش الى أوطاس، فلقى دريد بن الصّمة، فقتل دريدا، و هزم اللّه أصحابه).
4) . ناقه: شتر ماده پنج ساله كه آمادگى حامله شدن را دارد.
5) . مواشى: جمع (ماشيه) چهارپايان را گويند.
6) . تاريخ طبرى: 3/ 324.
7) . به نوشته مورخين و سيره نگاران، رسول خدا صلّى اللّه عليه و اله پس از جنگ حنين و شكست قبيله هوازن در سال 8 هجرى، مستقيما به سمت طائف حركت كرد، و يك ماه و نيم شهر را در محاصره داشت، و با بنى ثقيف به جنگ پرداخت، اين جنگ در تاريخ اسلام به نام (غزوة الطائف) شهرت دارد. (نگاه كنيد به تاريخ طبرى: 3/ 323).
8) . در نسخه اصل و ديگر نسخهها: أبى عامر.
9) . اين عبارت را «بخاري: 8/ 34، كتاب المغازى، باب غزوة أوطاس»، و مسلم: حديث شماره 2498 باب فضائل الصحابة، و ذهبى در سير اعلام النبلاء: 2/ 385، با تفاوت اندكى آوردهاند.
درجات بسيارى از مردم كردان.
بعد از آن ابو موسى كفت: يا رسول اللّه از برآىء من آمرزشى بخواه.
رسول فرمود: «اللّهم اغفر لعبدك عبد اللّه بن قيس (1)».
بعد از آن رسول عليه السّلم آن بردها را آزاد كرد، و غنيمتها را قسمت كرد، و اللّه اعلم.
ديكر از افاضل اشعريان: أبو موسى، عبد اللّه بن قيس اشعريست (2)
از سوى عمر به امارت كوفه و بصره منصوب گرديد، و در دوران خلافت عمر و عثمان امير لشكرى بود كه بخشهايى از مناطق غرب و جنوب غربى و مركزى ايران، همچون شوشتر و اهواز و اصفهان، و بخشهاى از سرزمين شام را فتح كرد. بنا بر روايات صحيح نزد اهل سنت، و به شهادت حذيفة بن اليمان، أبو موسى اشعرى يكى از منافقين بود، و با اهل البيت عليهم السلام و امير المؤمنين دشمنى و عناد فراوانى داشت. در دوره خلافت امير المؤمنين به مخالفت با آن حضرت برخواست، و مردم را از شركت در جنگهاى جمل و صفين منع مىنمود، و در جريان حكميت و به اصرار اشعث بن قيس و ديگر خوارج، داور اهل كوفه شد، و بر خلع امير المؤمنين عليه السلام رأى داد. و در چند روايت صحيح آمده است كه امير المؤمنين عليه السلام پس از واقعه حكميت، همواره در قنوت نماز خود 3 مرد و 2 زن را نفرين مىكرد، كه يكى از آن مردان أبو موسى بود، بزرگان صحابه أبو موسى را مردى ساده لوح و كم عقل توصيف كردهاند.
او در سال 42 يا 44 هجرى در كوفه درگذشت.
محدثين سنى فضائل و مناقب فراوانى- كه بيشتر آن به نقل از فرزندش أبو بردة، يا نوهاش سعيد ابن أبى برده، و يا ديگر راويان ناصبى و عثمانى- براى أبو موسى نقل كردهاند، و او را با عناوينى همچون: الامام، الفقيه، المقرىء، القاضى و جز اين ياد كردهاند. و بيشتر آنچه مصنّف تاريخ قم در اين فصل درباره أبو موسى آورده، از قبيل روايات و اخبار فوق الذكر است، كه از منابع سنى روايت كرده است. به اعتقاد اماميه أبو موسى اشعرى گر چه شرف صحبت و توفيق مصاحبت با پيامبر صلّى اللّه عليه و اله را يافت، ليكن از آن جهت كه در هنگام تقابل حق و باطل به طمع مال و مقام دنيا، يا از روى عناد و لجاجت و دشمنى جانب باطل را گرفت، و به دفاع از آن پرداخت، و با امام معصوم و خليفه بر حقّ مبارزه نمود، و نتيجه كار و حكميت او به قدرت رسيدن معاويه و بنى اميه بود، مستحق لعن و نفرين در دنيا، و آتش دوزخ در آخرت مىباشد.
«طبقات ابن سعد: 2/ 344، الإصابة: 6/ 194، سير أعلام النبلاء: 2/ 380، وقعة صفين: 497، تاريخ الطبرى: حوادث سال 38 هجرى».
.».1) . اين عبارت را «بخارى: 8/ 35 در كتاب المغازى، باب غزوة أوطاس، و مسلم: حديث شماره 2498 باب فضائل الصحابة، و ذهبى در سير اعلام النبلاء: 2/ 381» به نقل از أبو برده، از پدرش آوردهاند.
2) . عبد اللّه بن قيس بن سليم بن حضّار بن حرب اشعرى، مشهور به أبو موسى اشعرى، صحابى مشهور. به نوشته مؤرخين و سيره نگاران بهمراه جمعى از خاندان خود به مكه هجرت كرد و اسلام آورد، سپس بهمراه مهاجران به حبشه به آنجا هجرت كرد، و در سال 8 هجرى پيش از فتح خيبر به مدينه بازگشت، در سال 10 هجرى پيامبر صلّى اللّه عليه و اله او را بهمراه معاذ به يمن فرستاد.
[ابن] كلبى كويد، كه:
«از اشراف اشعريان در ايام اسلام ابى موسى است، و در بيشترين مواضع (1)با رسول عليه السّلم مصاحب بوده است. و رسول او را با جمعى بيمن فرستاد، و ابو موسى بدرقه رسولان پيغامبر عليه السّلم: جعفر [بن] ابى طالب، و عمرو [بن] عاص بود، در آن وقت كه ايشانرا بپيش نجاشى مىفرستاد. و در قسمت با ابو بكر مصاحب و شريك و والى قسمت بود. و از سراى زبيد و رمع هجرت كرد بمدينه پيغامبر عليه السّلم، با هفتاد مرد و شانزده زن، در هشت كشتى.
و ابو موسى درين باب كويد:
شعر
اقول لاصحاب السّفينة عرّجوالعلّ ابنة الذّميّ ميّة تلحق و رسول خذا دعا كرد برو، و بر ديكر اشعريان».
و حديث كرد ما را جرير بن عبد الحميد الضّبى، از اسمعيل بن أبى خالد، از سعيد بن أبى برده، كه او كفت، كه:د.
1) . أبو موسى اشعرى كمتر از دو سال در مدينه در خدمت رسول خدا صلّى اللّه عليه و اله بود، از اين رو شركت در (بيشترين مواضع) نادرست مىباشد.
«رسول؛ ابو موسىء اشعرى، و معاذ [بن] جبل را والى يمن كردانيد، و ايشانرا فرمود كه بايد كه اهل ايمان را باسلام بشارت دهيد، و از اسلام نرمانيد، و كار بر ايشان آسان كردانيد، و دشخوار مكيريد» (1).
و عبد الرحمن بن حرث، از برآىء بن أبى يوسف، از أبى برده بن أبى موسى روايت كند، كه:
«ابو موسى اول كسى است كه از ميانه اشعريان نيزه (2)در ميان كفّار حبشه انداخت، و آن آنچنان بود، كه جون او با اشعريان از بلاد يمن مهاجرت كرد در كشتيها بجانب مدينه رسول عليه السّلم، اتفاقا بادى برآمد، و كشتيهآىء ايشانرا ببعضى از جزيرههآىء حبشه انداخت. پس اشعريان با حبشه كارزار كردند، و ابو موسى بر ايشان تيرباران كرد، تا شرّ ايشان از اشعريان بكفايت كرد. و اول او بذيشان اين تير انداخت، و درين باب اين اشعار ميكفت:
شعر
الا ابلغ رسول اللّه أنّىحميت صحابة بصدور نبلى
اذود بها اوائلهم ذيادابكلّ حزونة و بكلّ سهل
فما يعتدّ رام في عدوّبسهم يا رسول اللّه قبلى و بعضى ديكر كويند، كه:
اين ابيات سعد بن ابى وقّاص كفته است»، و اللّه اعلم.
و ابو موسى يكى از اصحاب رسول خذا بود، از آنكسانى كه مردم بسبب فقه و قراءة (3)قرآن از جوانب (4)به پيش ايشان مىآمدند، و فقه و قرائت بر ايشان ميخواندند.
و در آنزمان كه رسول عليه السّلم از دار فنا بدار بقا رحلت كرد، او بيمن والى بود. و درف.
آنزمان كه ابو بكر وفات يافت، أيضا او والى و حاكم بود. و بوقت وفات عمر و عثمان همچنين. و در آن زمان كه امير المؤمنين علىّ را عليه السّلم خليفه كردند، أيضا او والى بود.
و رسول نه علم از برآىء او بسته است. و أبو بكر و عمر و عثمان ايضا نه علم از برآىء او بستهاند. و امير المؤمنين على عليه السّلم او را بر همه عرب حاكم كردانيد.
و چهار زن قريشيّه بعقد شرعى در حباله خود آورد، و از آن جمله امّ كلثوم دختر أبى الفضل عباس بن عبد المطلب (1)بود.
و در خبرست، كه:
«امّ كلثوم زن امام حسن بن على عليهما السّلم بوده، و امام او را طلاق داد. پس از آن عمران بن طلحه بن عبيد اللّه بن عثمان التيّمى (2)او را بخواست».
حقّ سبحانه و تعالى بر دست ابو موسىء اشعرى، از بلاد مشركان:
از فارس (3): توّج (4)و أرّجان (5)فتح كرد، بعد از آن تمامتىء اصفهان، و تمامتىءى.
1) . عباس بن عبد المطّلب، عموى پيامبر صلّى اللّه عليه و اله.
2) . عمران فرزند طلحه بن عبيد اللّه (كه يكى از سردمداران جنگ جمل بود، و در همين جنگ به هلاكت رسيد) يكى از تابعين شمرده مىشود، كه اهل سنت او را توثيق كردهاند. «سير أعلام النبلاء: 4/ 370».
3) . مقصود بلاد فارس يا سرزمين ايران است.
4) . توج: (به فتح اول و تشديد مفتوح واو و فتح جيم) كه (توّز) نيز ضبط شده است، يكى از شهرهاى استان فارس كنونى، كه در نزديكى شهر كازرون قرار داشته است، و ياقوت در «معجم البلدان 2/ 56» به تفصيل درباره آن و موقعيت جغرافيايى آن سخن گفته است. او مىگويد اين شهر در 32 فرسنگى شيراز بوده، و شهرى است كوچك، ليكن نام آن بلند و مشهور است، و در آن كارگاههاى بافت لباسهاى كتانى بوده، كه در آن دوران از شهرت فراوانى برخوردار بوده است، و فتح آن را در سال 18 يا 19 هجرى مىداند، ليكن در نام سردار فاتح آن روايتهاى متفاوتى را نقل مىكند، كه در ميان آنان نامى از ابو موسى اشعرى نمىباشد. ليكن طبرى «تاريخ طبرى: 5/ 48- 74» ابو موسى را يكى از فرماندهان لشكرهاى قرار داده است، كه شهرهاى شوش و اهواز و شوشتر و اصطخر تا ساحل خليج فارس را فتح كردند.
5) . ارّجان: شهرستان بهبهان كنونى.
اهواز، و ماه (1)و مهر جانفذق (2)، و بعضى از كرمان، و از زمينهاىء جزيره (3):
حرّان (4)[و] نصيبين (5)، و بسيارى ديگر از شهرها فتح كرد. (6)ت.
1) . به گفته ياقوت حموى در «معجم البلدان: 5/ 49» در ايران كهن چندين شهر بوده است كه به نام آنها ماه افزوده بوده است، همچون: ماه دينار، ماه نهاوند، ماه بهراذان، ماه شهرياران، ماه بسطام، ماه كران، ماه سكان، ماه هروم و جز اينها، و به گفته او چون ايرانيان ماه را يكى از علل باريدن باران، و تاثير گذار در رشد كشاورزى مىدانستند، از اين رو نام ماه را پيشوند مناطق و شهرهاى حاصلخيز مىگذاشتند. و گفته تاريخ قم احتمالا اشاره به شهرهاى نهاوند و دينور باشد. ليكن به گفته دكتر پرويز اذكائى «همدان نامه: 5» نام (ماه) برگرفته از نام (ماد) است، كه در اوائل عهد ساسانى ماد قديم به چهار ايالت تقسيم شد، و سرزمين (ماه) يا (ماد) يكى از چهار ايالت بود، كه از دو ناحيه ادارى جداگانه به نامهاى (ماه دينور) و (ماه نهاوند) كه در صدر اسلام به نام (ماه الكوفة) و (ماه البصرة) شهرت يافت تشكيل شده بود، و پس از اسلام بر سرزمين (ماد) يا (ماه) نام بلاد جبال يا جبل (كوهستان) اطلاق شد.
2) . مهر جان قذق: در نسخه اصل و ديگر نسخهها (مهرجانفذق) ضبط شده است به گفته ياقوت حموى در «معجم البلدان: 5/ 233» اين نام از تركيب سه نام (مهر) به معناى آفتاب و دوستى و محبت، و (جان) به معناى روح و نفس، و (قذق) كه ظاهرا نام شخصى است تشكيل شده. و شهر بزرگ و آبادانى است در منطقه جبال (بخش كوهستانى غرب ايران، در جنوب جاده ميان حلوان و همدان)، امروزه اثرى از اين شهر نمىباشد.
3) . جغرافىدانان مسلمان، سرزمينهاى واقع ميان دو رودخانه دجله و فرات، كه بخشهاى بزرگى از شمال و غرب عراق، و شمال و غرب سوريه كنونى، و قسمتهايى از جنوب تركيه امروزى (مناطق ديار بكر) را شامل مىشده را جزيره مىگفتند، مهمترين شهرهاى اين سرزمين موصل، حران، رها، رقه، نصيبن، سنجار، ماردين، آمد، موصل بوده است، كه برخى از اين شهرها همچنان پابرجا مىباشند. نگاه كنيد به: «معجم البلدان: 2/ 135».
4) . حرّان: يكى از شهرهاى كشور سورياى كنونى، كه از پيشينه تاريخى كهنى برخوردار است، و در تقسيمبنديهاى جغرافيايى كهن اسلامى، جزئى از سرزمين جزيره بشمار مىرفته، حرّان در صدر اسلام شهر مهم و مشهورى بوده، كه در ميان شهرهاى رها و رقّه، و در مسير جاده موصل- شام- بلاد روم واقع بوده است. نگاه كنيد به: «معجم البلدان: 2/ 235».
5) . در نسخه اصل و ديگر نسخهها: حران و از زمينهاى جزيره نصيبين.
6) . در نسخه اصل و ديگر نسخهها در چيدن و ترتيب نام اين شهرها آشفتگى وجود داشت، و برخى از شهرهاى بلاد فارس جزء جزيره و بالعكس آمده بود، كه در اين تحقيق و چاپ ترتيب جغرافيايى آن رعايت شده است.
و او را بمؤته (1)شام، در آن وقت كه جعفر بن ابى طالب (2)را شهيد كردند، اثرى مشهور، و خبرى معروفست. (3)
و جون ابو موسى بعد از حاكم شدن در دو شهر كوفه و بصره، و كشودن و فتح كردن شهرها وفات يافت؛ هجده علم كه رسول و خلق بذو داده بودند، بر سر قبر او نهادند و در نشاندند.
راوى كويد، كه: «چون ابو بكر بن عيّاش همدانى، و ابو بكر هذلى بنزديك أبو (4)عباس سفّاح (5)حاضر آمدند، و فضائل اهل بصره و كوفه ميكفتند.
ابو بكر هذلى تعداد اشراف بصره، و فقهآىء بصره، و اصحاب رسول كه در آنجا بودند كرد، تا آنكاه كه كفت كه: انس [بن] مالك (6)- خادم رسول خذا- از آن ما بود.
ابو بكر عيّاش كفت: اكر در ميانه شما انس بن مالك است، أمّا هفتاد مرد از اصحاب رسول بكوفه نزول كردند، بعوض انس بن مالك، كه تو بذان مفاخرت ميكنى.ك.
1) . مؤته: دشتى است در شمال غربى عربستان، در مرز بلاد الشام (امروزه در جنوب اردن و در نزديكى مرز عربستان واقع است)، كه در سال 8 هجرى واقعه جنگ مؤته ميان ارتش اسلام و ارتش هرقل امپراطور روم شرقى رخ داد، كه در اين واقعه سه فرمانده ارتش اسلام به نامهاى زيد بن حارثه، جعفر بن أبى طالب، عبد اللّه بن رواحه شهيد شدند. آرامگاه جعفر بن أبى طالب امروزه در بقعه باشكوهى، برفراز تپهاى در اين منطقه قرار دارد، و زيارتگاه مردم است، و در نزديكى آن قبر دو فرمانده شهيد ديگر نيز مىباشد.
2) . يكى از سه برادر امير المؤمنين على بن أبى طالب عليهم السلام.
3) . در منابع تاريخى سخنى از مشاركت أبو موسى اشعرى در جنگ مؤته نيامده است. نگاه كنيد به: «تاريخ طبرى: 3/ 279- 285، سير أعلام النبلاء: 3/ 380- 402».
4) . در تمامى نسخهها: أبى عباس.
5) . أبو العباس سفّاح، عبد اللّه بن محمد بن على بن عبد اللّه بن عباس، نخستين خليفه عباسى، از سال 132 هجرى لغايت سال 136 هجرى خلافت كرد.
6) . در نسخه اصل: ملك.
و از آنكسانى كه ببصره مقيم شدند، أبو موسىء اشعرى بود، كه او را چندين مناقبست و درايستاد، و فضائل أبو (1)موسى اشعرى كه ياد كرديم مجموع برشمرد.
پس هذلى كفت كه: حسن بن حسن (2)در ميانه ماست، و محمّد بن سيرين (3)با فضل و فقاهت ايشان.
ابو بكر عيّاش كفت كه: تو اين هر دو را بشمردى، و من بر تو مىشمرم:
اويس قرنى (4)، كه ببركت او، و شفاعت او، بعدد موئها بر پشت گوسفندان قبيله ربيعه و مضر عاصيانرا از آتش دوزخ آزاد ميكند.
و اسود بن يزيد (5)، و علقمه بن قيس نخعى (6)، و ربيع بن خثيم (7)، و مسروق بن أجدع همدانى، و سعيد بن جبير أسدى، و عبيده سلمانى، و هبير بن بريم، و أبا معشرى، و أبا البحترى الطائى، و محمد بن شرحبيل همدانى، و زبيد يمانى، و حارث بن اعور، راويان وت.
1) . در نسخه اصل: أبى موسى.
2) . يادى از اين شخص در منابع و تراجم نيامده است.
3) . ابو بكر محمد بن سيرين انصارى، يكى از بزرگان تابعين، مشهور به علم و فضل و زهد و تقوا، وى سالها قاضى بصره بود، و يكى از مشهورترين خوابگزاران بشمار مىرود. «سير أعلام النبلاء: 4/ 606».
4) . اويس بن عامر بن جزء بن مالك قرنى، أبو عمرو يمانى تابعى.
5) . در تمامى نسخهها: اسود بن زيد ضبط شده كه ظاهرا نادرست است، و مقصود او بايد اسود بن يزيد بن قيس نخعى كوفى بوده باشد. «سير اعلام النبلاء: 4/ 50».
6) . علقمة بن قيس بن عبد اللّه بن مالك، أبو شبل، فقيه كوفه.
7) . در نسخه اصل: ربيعه بن خيثم ضبط شده. او ربيع بن خثيم بن عائذ، أبو يزيد ثورى كوفى است. وى از شركت در جنگ صفين در لشكر امير المؤمنين عليه السلام امتناع كرد، و به رى آمد. اهل سنت او را به خاطر همين كار با اوصافى همچون (الامام، العابد، القدوة توصيف كردهاند، و گويند كه بيست سال سخن نگفت، وى پيش از سال 65 هجرى در كوفه درگذشت. نگاه كنيد به: «سير اعلام النبلاء: 4/ 258» بقعهاى كه امروزه در مشهد به نام (خواجه ربيع) مشهور است، به اشتباه گور او دانسته شده است.
اهل حديثاند از امير المؤمنين على عليه السلم.
و تو كجايى از فضيلت ابراهيم نخعى، و حمّاد بن سليمان أشعرى؟!
و اهل كوفه ابن سيرين را فقيه گردانيدند، و علم آموختند.
و همجنين: تو چه خبر دارى، و كجا دانى، و كى خبر دارى از بلال بن أبى برده اشعرى، كه او را كوفه و بصره جمع شد، و هم حاكم بود و هم قاضى، زيرا كه بعلم و فقاهت معتمد عليه بود، و پيش از او و پس ازو هيچكس را امارت و قضا جمع نشده است، و در يك وقت امير و قاضى بوده است».
محادثه و مكالمه هذلى و همدانى با يكديگر تا اينجا بود.
و أبو موسى اشعرى را در فتح اوطاس چندين ذكر و فضيلت است، چنانچ من در حديث أبو عامر (1)شرح آن دادم، و اللّه أعلم بالصّواب.
أبو عبيده، معمّر بن مثنّى تيمى (2)
9/ 445».
، روايت ميكند در كتاب فتوح اهل اسلام (3).و محمّد بن اسحق ايضا روايت ميكند، از آنكسانى كه او را حديث كردند:
1) . در اصل: أبى عامر.
2) . أبو عبيدة، لغوى، زبانشناس، مورخ. در سال 110 هجرى در بصره زاده شد، وى يكى از بزرگترين لغتشناسان و آگاهان به تاريخ عرب (ايام العرب) است. به گفته مورخين وى از شعوبيانى بود كه برترى عربها را نمىپذيرفت، و بر مذهب خوارج بود، و در سال 209 يا 210 هجرى درگذشت براى او نزديك 200 تاليف شمردهاند. نگاه كنيد به: «فهرست ابن النديم: 53، معجم الادباء: 9/ 154، وفيات الاعيان، 5/ 235، سير اعلام النبلاء:
3) . از كتابهاى أبو عبيده است كه از ميان رفته، ليكن بخشهايى از آن در كتابهاى مورخين آمده است.
اين هر دو راوى مىكويند، كه:
«عمر بن الخطّاب، أبو موسىء اشعرى را بر مسلمانان امير كردانيد، و بناحيت اهواز فرستاد، كه از جمله مواضع بصره است (1).
پس ابو موسى بكوره اهواز روانه شد، و سوق اهواز (2)
معجم البلدان: 1/ 284)
را فتح كرد بصلح، و مهاجر [بن] زياد بن انس بن ديّان حارثى را فرمود تا حصار [نهر تيرى] (3)را تدبير كند، و فتح نمايد.اهل آنرا محاصره كرد، پس روزى مهاجر [بن] زياد از خيمه بيرون آمد،- و او بروزه بود-، و خواست كه از برآىء خود بخود چيزى بخرد (4).
ابو موسى اشعرى چون اين بشنيد (5)، بفرمود: تا منادى كردند، كه هيچ روزهدارى از منازل و مقام خود بيرون نيايد؛ و بر مقدّمه مهاجر [برادر] (6)ربيع بود، كمان برد كه اين عمل براذرش است. پس مهاجر شربتى آب بياشاميد، و روزه خود را باطل كردانيد، و بحكم (من9.
1) . لشكركشى و فتح خوزستان توسط لشكر اسلام در سال 17 هجرى رخ داده است.
2) . سوق اهواز: اهواز نام كهن سرزمين خوزستان است كه مركز آن شهر (سوق الاهواز) بوده است كه بر زمين همين شهر اهواز كنونى يا در همين محدوده قرار داشته است. (نگاه كنيد به:
3) . در نسخه اصل و ديگر نسخهها: (حصار تير) ضبط شده است، و صحيح آن نهر تيرى است، به گفته ياقوت در (معجم البلدان: 5/ 319) نهر تيرى (به كسر تاء) نام يكى از شهرهاى حومه اهواز بوده است، كه نهر آن را اردشير اصغر بن بابك حفر نمود، و آن را به تيرى از فرزندان گودرز بخشيد از اين رو به نام او شهرت يافت.
4) . بخرد: خوردن.
5) . ابن اعثم كوفى در كتاب (الفتوح: 1/ 269) آورده است كه: الربيع بن زياد برادر مهاجر بن زياد به أبو موسى خبر داد كه برادرش امروز روزه است، و تشنگى بر او چيره شده كه قدرت جنگيدن با دشمن را از او گرفته، اگر او را گويى روزه خود بشكند. أبو موسى چون اين بشنيد منادى را گفت در لشكرگاه ندا كند كه سربازان روزه خود را بشكنند.
6) . افزوده از كتاب الفتوح ابن اعثم: 1/ 269.
اخذ سلعته فقد بريء من الكبر) (1)، بخود برفت، و چيزى بخريد، و كفت كه: اين شربت آب كه من امروز خوردم مرا از رفتن در بهشت إن شآء اللّه منع نكند. بعد از آن در پيش لشكر ايستاد، و كارزار و جنك مىكرد، تا او را بكشتند. و اهل مناذر (2)سر او ببريدند، و ميان دو شرف (3)قلعه، بهر دو كيسوى او درآويختند.
پس ابو موسى مناذر را فتح كرد و بكرفت، و شقيق بن ثور سدوسي (4)را بثيبان (5)فرستاد، و چون بسوس (6)رسيد، ابو موسى اهل آنرا محاصره كرد. جون مدّت محاصره رئيس و دهقان (7)سوس بتطويل انجاميد، با أبو موسى صلح كرد؛ مبنى بر آنك هشتاد (8)مرد از شهر سوس برون آيند و بروند، و بنفس و مال در امان باشند، و ديكرانرا بنفس و مالد.
1) . يعنى: هر كسى كه بارش را خود بر دوش كشد از تكبر و فخرفروشى بدور است.
2) . مناذر: (به فتح اول و دوم و كسر سوم)، به گفته ياقوت در (معجم البلدان: 5/ 199) نام دو شهر است در نواحى خوزستان، يكى مناذر الكبرى و ديگرى مناذر الصغرى، كه نخستين بار آن را اردشير بن بهمن بن اسفنديار بن گشتاسب آن را كوره گردانيد و رود آن را روان ساخت.
3) . شرف: جمع (شرفة) به معناى ديدگاه.
4) . أبو الفضل شقيق بن ثور سدوسى، بزرگ قبيله بكر بن وائل كه در پيشاپيش آنان در ركاب امير المؤمنين عليه السلام در روز جنگ جمل و جنگ صفين جنگيد، و در جنگ فتح خوزستان شركت داشت و پدرش در هنگام فتح شوشتر كشته شد. او در سال 65 هجرى درگذشت. سير اعلام النبلاء: 3/ 538.
5) . در نسخه اصل و ديگر نسخهها: (ثبيان) ضبط شده است كه خطاست، و صحيح آن (بنيان) مىباشد چنانكه طبرى در (تاريخ طبرى: 5/ 54) در حوادث (فتح تستر) از اين شهر نامبرده است، و ياقوت در (معجم البلدان: 1/ 502) آن را يكى از نواحى خوزستان شمرده است.
6) . سوس: شهر شوش دانيال.
7) . ابن اعثم كوفى در (الفتوح: 1/ 269) درباره اين رئيس مىگويد: (و بها يومئذ ملك من ملوك العجم، يقال له سابور بن آذرماهان)، ليكن در پاورقى به نقل از طبرى (تاريخ طبرى: 4/ 220) و ابن الاثير در (الكامل: 2/ 271) آورده كه مىگويند كه در شهر شوش شهريار برادر هرمزان حاكم بود.
8) . در (الفتوح: 4/ 270) آمده است كه سابور بن آذرماهان از ابو موسى خواست به او و ده نفر از خانوادهاش امان دهد.
اختيار ابو موسى را باشد.
پس ابو موسى نامه نوشت بعمر، و او را از اين مصالحه اعلام داد.
عمر جواب نوشت، و بحكم مصالحه امضا كرد، و كفت اينچنين كن.
پس ابو موسى دهقانرا امان داد، پس دهقان هشتاد مرد از مدينه سوس بيرون آورد، و خود را داخل ايشان نكرد، بعد از آن در شهر را بكشود.
ابو موسى او را كفت: هر جه از من ميخواستى بتو دادم، و هيچ باقى نماند؟
دهقان كفت: بلى، هر جه كفتى بجاى آوردى، و از التماس (1)من هيچ باقى نماند.
أبو موسى او را كفت: اللّه اكبر! هشتاد (2)كس بتو بخشيدم، و تو از ايشان نيستى، پس كردن او بزد؛ و در شهر رفت، و هر چه در آنجا بود مباح كرد. و در آخر آن شهر قلعه يافت كه آنرا ماه دانيال مىكفتند، و در آن قلعه خزآئن و تمامىء اموال بودند. يك يك از خانه اموال و خزينها مىشمرد، و احتياط مىكرد؛ تا بخانه رسيد كه پرده (3)بر در آن فرو كذاشته بودند، و بر در آن خانه اثر روغن و چربى پيذا بود، بفرمود تا در آن خانه بكشايند، اهل قلعه بدين خود سوكند خوردند، كه درين خانه مال نيست.
أبو موسى سخن ايشانرا تصديق نكرد، و باور نداشت، و در آن خانه بكشاد. در آن خانه دكانه (4)ديد از سنك رخام (5)، بهيئت و شكل قبرى- و بروايتى تختى ديد از رخام- برت.
1) . التماس: خواسته.
2) . در (الفتوح: 4/ 270) آمده است كه سابور بن آذرماهان از ابو موسى خواست به او و ده نفر از خانوادهاش امان دهد.
3) . در (الفتوح: 4/ 270) آمده است كه: (حتى أفضى الى خزانة مقفلة و قد ختم قفلها بالرصاص).
4) . دكانه: دكه. و در (الفتوح: 4/ 270) آمده است: (فاذا هو بحجر كبير محفور على مثال الحوض، و فيه رجل ميت و قد كفّن في اكفان منسوجة بالذهب و رأسه مكشوف).
5) . رخام: نوعى سنگ مرمر گران قيمت.
بالاى آن مردهاى بهيئت كسى كه نشسته باشد، و مرفق (1)دست راست، بر سر زانوىء راست نهاده.
و بروايتى ديكر نقل از ابو موسى، كه او كفت، كه: من آن مرده را يافتم بپشت باز افتاده، و پشت پآىء راست بشكم پآىء چپ باز دوسانيده، و در انكشت او انكشترى بود، كه بر آن دو صورت خروس نقش كرده بودند، سر يكى از ايشان فرا پيش دم آن ديكرى بود، و سر آن ديكر فرا پيش دم اين ديكر. و مردى از ياران او در پهلوىء او خفته بود، و سر آن مرد فرا پيش زانوىء آن مرده بود.
پس ابو موسى از اهل آن قلعه احوال آن مرده پرسيد؟
كفتند: اين دانيال پيغمبر است، و ما مردم نصرانىايم، و در ميانه ما در ايّام پيشين قحطى سخت پيذا شد، تا بغايتى كه بر صحراها نبات و كياه رسته نشد، و در پستانهآىء مواشى (2)شير نماند، و همه باز خوشيدند. و دانيال پيغامبر بنزديك قومى از نصارى (3)بود بناحيت اهواز (4)، و هر كاه كه در ميانه ايشان كمابى و تنكى پيذا مىشد، بوجود دانيال پيغامبر استسقا (5)ميكردند. ماها بنزديك ايشان آمديم، و از ايشان درخواه كرديم، كه دانيال را بعارت (6)چند روزى بما دهيد، ايشان امتناع نمودند، و قبول نمىكردند. پس ما اهل پنج خانه (7)از مردمان خود به پيش ايشان برهن كرديم، بر آنك دانيال را بما دهند، تام.
1) . مرفق: آرنج دست.
2) . مواشى: جمع (ماشيه)، گوسفند.
3) . در اصل: انصارى.
4) . در (الفتوح: 4/ 270) آمده است: (هذا رجل كان بالعراق، و كان اهل العراق اذا احتبس عنهم المطر يستسقون به فيسقون).
5) . استسقاء: طلب آب و باران از خداوند خواستن.
6) . عارت: عاريت گرفتن.
7) . در (الفتوح: 4/ 270) آمده است كه پنجاه مرد را نزد آنان برهن گذاشتيم.
ما بذو استسقا كنيم، بعد از آن ديكر باره با پيش ايشان فرستاديم. پس ايشان دانيال را بما دادند، چون ما بذو استسقا كرديم، و در شهر و نواحىء ما آب بسيار شد، و قحط سالى بفراخ سالى مبدّل كشت؛ ببركت وجود دانيال، پس ما بوجود او بخل كرديم، و او را به پيش خود بازداشتيم، و نخواستيم كه از ميانه ما برود (1)
(فلم يزل مقيما عندنا الى أن ادركته الوفاة فمات).
.پس أبو موسى بعمر نامه نوشت، و او را از اين خبر اعلام داد، و از عمر درخواه كرد كه انكشترىء دانيال بذو بخشد (2).
پس عمر از جمعى كه بنزديك او حاضر بودند؛ از اهل كتاب، از احوال دانيال پرسيد (3).
كفتند: دانيال پيغامبرى بوده است از پيغمبران بنى اسرآئيل، و بخت نصر در آن هنكام كه بيت المقدّس را خراب كرد، و اهل آنرا ببردكى بياورد، اهل دانيال را اسير كرد، و بكرفت، و در دست بخت نصر اسير بود، تا آنكاه كه بخت [نصر] وفات يافت.
پس عمر بذين خبر نامه نوشت بأبى موسى، و انكشترىء دانيال بذو بخشيد، و فرمود تا او را حنوط (4)و كفن كند، و او را نشويد، و بشب او را دفن كند، با جمعى از اهل ثقه از ياران خود، در موضعى و مكانى كه هيچ كس بر آن مطّلع نشود، تا آنكاه كه حق سبحانه و تعالى خلآئق را از قبور برانكيزاند، و اهل كتاب بهر جآئى كه خواهند او را نقل كنند.د.
1) . ابن اعثم كوفى در (الفتوح: 4/ 270) دنباله سخن آنان را با اموسى اين گونه آورده است:
2) . ابن اعثم كوفى و ديگر منابع سخنى از اين درخواست أبو موسى نياوردهاند.
3) . ابن اعثم در (الفتوح: 4/ 271) مىگويد: (فدعا عمر بأكابر اصحاب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و اله ثم سألهم عن دانيال هذا. فلم يجد عندهم فيه خبرا، فقال امير المؤمنين على بن أبى طالب عليه السلام: بلى هذا دانيال الحكيم، و هو نبىّ غير مرسل، غير أنّه كان في قديم الزمان مع بختنصر و من كان بعده من الملوك).
4) . حنوط: ماده و عطر خوشبوى است كه بر بدن مرده مسلمان گذاشته مىشود.
پس ابو موسىء اشعرى بنهرى بزرك از شهر سوس- نام آن نهر آبور- آمد، و بفرمود تا آب را از آن باز بستند، و آن را خشك كردانيدند، و كفت من ميخواهم كه اين جوى را برويم و پاك كنم، و اصلاح نمايم.
پس در ميانه آن جوى، قبرى از براى دانيال بفرمود تا بكندند، و بعد از تحنيط (1)و تكفين، با جمعى از اصحاب، از اهل ثقه و اعتماد او را برداشت، و پنهان در شب، در ميان آن دفن كرد و بينباشت. و هم در ساعت بفرمود تا آب را در آن جوى روانه كردند، و هيچ كس را معلوم نشد كه او را كجا دفن كردند، الّا بعضى از اهل قم كه بسوس بودند، از اهل سوس روايت كردند، كه دانيال كه در آن نهر مدفونست، و آب بر سر آن مىكذرد، و بنزديك قبر او ميلى است، مثل مناره كوجك از سنك، و آب بسبب كثرة و انبوهىء، آن ميل را باز پوشانيده است، و بر بالآىء آن آمده، و هر كس كه شنا مىداند، در آن آب مىرود، و آن ميل را در بر مىكيرد. و برابر آن ميل بيرون نهر، بر كنار آن مسجدى است و مردم در آن نماز مىكذارند، و آن مسجد بابو موسىء اشعرى منسوبست (2).
فتح تستر (3)
بعد از آن ابو موسىء اشعرى بشهر تستر روانه شد، و هرمزان (4)- صاحب اهواز- در آن
1) . تحنيط: حنوط ماليدن بر بدن مرده مسلمان را كويند.
2) . شايد اين مسجد همان جايگاه و بقعهاى است كه امروزه به بقعه دانيال نبى منسوب است.
3) . تستر: معرّب شوشتر است، شهرى كه هم اكنون در جايگاه كهن خود پابرجاست. و به گفته ياقوت در (معجم البلدان: 2/ 29) به نقل از حمزه اصفهانى، نام شوشتر برگرفته از نام شوش+ تر است به معناى بهتر و زيباتر و خوشآب و هواتر از شوش مىباشد.
4) . ابن اعثم كوفى در (الفتوح: 1/ 271) نام او را (الهرمزدان أنو شروان) ضبط كرده است اما طبرى (تاريخ طبرى: 5/ 61- 67) در حوادث سال 17 هجرى و فتح رامهرمز و تستر، نام او را (هرمزان) ضبط كرده است.
شهر را بسته بود، و در آن كريخته، و حصن و حصار خود ساخته بود.
ابو موسى آنرا محاصره كرد. و در آن شهر بر سر ميلى قلعه بود (1)
شهر شوشتر به شكل اسب ساخته شده و از كنار آن نهر تستر مىگذرد، و شاپور بر روى آن سدّى از سنگ و آهن و سرب به طول حدود يك ميل بنا نمود و آب رودخانه را به دروازهاى شهر بالا آورد، و اين سدّ يكى از عجائب دنيا است كه ساختهاى به قدرت و استقامت آن ساخته نشده است.
، و آن شهر و قلعه در ميان دجله (2)بودند، و هيچ كس قادر نبود كه بر آن آب كذر كند، بهنكامى كه آن آب غلبه شدى، و موج زدى.پس دهقانى از جمله بزركان تستر، نام او نسيبة (3)، بنزديك قصّاب أبى موسى آمد، و آن قصّاب از بنى بكر بن وائل (4)بوده، و نام او جيده بود.
آن دهقان قصّاب را كفت كه: تو در حقّ من جه خواهى كردن؛ اكر من ترا دلالت و ره نمآئى كنم بنقب و سوراخ اين شهر، تا تو بذان نقب و سوراخ در شهر روى؟
قصّاب أبو موسى كفت: بهر جه تو حكم كنى.
كفت: دو هزار دينار از برآىء من، و دو هزار دينار از برآىء هر فرزندى از آن من،د.
1) . شهرستان شوشتر بر روى تپه بلندى ساخته شده بوده است- همان گونه كه اكنون بخش كهن شهر مىباشد- و از كنار آن رودخانه كارون مىگذشت. ياقوت در (معجم البلدان) مىگويد:
2) . مقصود از دجلهاى نه رود دجله عراق است، بلكه رودخانهاى عظيم و عريض و پر آب همچون دجله، كه اشاره به رودخانهاى است به نام رود كارون يا رود شوشتر.
3) . در تمامى نسخهها نام اين دهقان (سيبة) ضبط شده است، ولى ابن اعثم كوفى در (الفتوح: 1/ 279) نام او را (نسيبة بن دارنه) ضبط كرده است، و مىگويد او شبى پس از نماز عشاء نزد أبو موسى آمده و از او امان براى خود و خاندانش خواست تا در مقابل راه ورود به شهر را به او نشان دهد.
4) . به گفته ابن اعثم (الفتوح: 1/ 274) سربازان قبيله بكر بن وائل جناح چپ (ميسره) لشكر كوفه را كه براى فتح خوزستان اعزام شده بودند تشكيل مىدادند.
فرض و تعيين كن، تا خراجى كه بر ما معيّن شود، با آن مقاصّه و محاسبه كنيم، و آنج فاضل (1)آيد بردارى، و خراج ما جندين و جندين دينار است.
پس قصّاب اين سخن و اين احوال به أبو (2)موسى رسانيد، و ابو موسى نامه نوشت بعمر تا جه حكم كند.
عمر جواب نوشت كه: هر جه او خواسته است، او را بدهيد.
پس ابو موسى دهقان را طلب كرد، و هر جه درخواه كرده بود بذو داد.
دهقان كفت: يا ابا موسى، مردى را با من بفرست، تا او را بخفيه (3)در شهر برم، و پاسبانان و دربانان، و جاى و مقام هرمزان بذو نمايم، و من بپيش تو از برآىء اين مرد رهنى بنهم، اكر بسلامت با پيش تو آيد، از سوار آن قدر كه تو خواهى با من بفرستى.
پس ابو موسى اصحاب خود را كفت: كيست از شما كه نفس خود را در راه خذاى بفروشد، و با دهقان برود؟
اشرس بن عوف شيبانى (4)كفت: من بروم.
پس دهقان با او روانه شد، و پسر خود را بجآىء او بنزديك ابو موسى بداشت. پس آنمرد جامهآىء عجم، و مردمان خود، و موزهآىء ايشان بپوشانيد، و كليمى بدوش او در داد، و او را كفت كه هر جا من ميروم تو نيز در پى من مىباش، و تو چنان فرانماى كه از خدمتكاران مآئى.
پس او را از آن نقب كه ميدانست در شهر برد، و آن نقب سوراخى بود كه مردم آب راف.
از آن برميداشتند (1). پس در ميانه مردم با آن مرد ميرفت، و بمجالس و محافل ايشان مىكذشت، و هيچ كس او را انكار (2)نمىكرد. پس آمد تا بر سر هرمزان بوقت شام. بعد از آن با آن مرد بر باروىء شهر آمد، و پاسبانانرا بذو نمود، پس او را برداشت و بنزديك ابو موسى آمد.
پس أبو (3)موسى چهل سوار (4)با او بفرستاد- و بروايتى دويست سوار- و [عوف بن] (5)مجزأة بن ثور بكرى را بر ايشان امير كردانيد، و او آنكسى است كه عمران بن حطّان (6)
يا ضربة من تقيّ ما أراد بهاإلّا ليبلغ من ذى العرش رضوانا! كه بسيارى از بزرگان اهل سنت (همچون فقيه طبرى، محمد بن احمد الطيب) و شيعه (همچون سيد حميرى و جز او) قصائدى در رد و نكوهش او سرودهاند. او در سال 84 هجرى درگذشت. لازم به يادآورى است كه بخارى در صحيح خود از عمران به حطّان روايت مىكند، و او را به رغم دشمنى و عداوت با اهل بيت عليهم السلام شخص عادل و ثقه و مورد اعتماد مىداند.
نگاه كنيد به: «سير اعلام النبلاء: 4/ 214».
او را».1) . از آنجايى كه شهر شوشتر بر روى تپه سنگى بلندى ساخته شده، و از كنار شهر و در عمق 30 مترى از حاشيه تپه رودخانه شهر مىگذرد، از اين رو بسيارى از ساكنين شوشتر در آن دوران براى دورى گزيدن از عبور از خيابانهاى شهر، و بيرون رفتن از برج و باروى شهر، و پايين رفتن از پلهكانهاى ساخته شده در حاشيه رودخانه، و آب برداشتن، راه راحتى را برگزيده، و از ميان خانههاى خود تونل و نقبهايى زده بودند، كه با عبور از آنها به ساحل رودخانه مىرسيدند، و آن مرد شوشترى اين سرباز عرب شيبانى را از راه اين نقبها به درون شهر راهنمايى كرد. امروزه در شوشتر و در كنار ساحل رودخانه آثار برخى از اين نقبها كه قرنها مورد استفاده بوده است همچنان پابرجاست.
2) . يعنى كسى او را غريبه و منكر و ناشناس نمىشمرد.
3) . در تمامى نسخهها: أبى موسى.
4) . ابن اعثم «الفتوح: 1/ 280» مىگويد: هفتاد تن يا بيشتر از مردمان بصره و كوفه، بر رفتن بهمراه عوف بن مجزأه بدرون شهر شوشتر پيشقدم شدند.
5) . افزوده از «الفتوح: 1/ 280».
6) . عمران بن حطّان بن خبيان سدوسى بصرى خارجى. از علماى بصره، كه فريفته زنى زيباروى از خوارج گرديد- و عمران مرد زشترويى بود- و بخاطر ازدواج با او به مذهب خوارج گرويد، و به دشمنى با امير المؤمنين عليه السلام برخواست، و شعرى در مدح عبد الرحمن بن ملجم- قاتل امير المؤمنين عليه السلام- سرود؛ آغاز آن اين گونه است:
مدح كرده است، بذين بيت:
شعر
فهنّاك مجزأة بن ثوركان اشجع من اسامه او را كفتند: اسراف و مبالغه كرده در وصف او.
كفت: من مجزأة بن ثور را ديدم، كه بتنها شهرى را فتح كرد و بكرفت، و من هيچ شيرى را نديدم كه بر آن قادر باشد، پس بدانستم كه او از شير اشجعتر و دليرتر است.
پس دهقان با آن سواران بر ركى از كوه (1)، در ميانه دجله (2)روانه شد، و هيچكس ازيشان غرق نشد، الّا كوذكى كه بر اسبى سخت (3)بد نشسته بود، آن اسب او را بجانب آب كشيد تا آب خوردن. آن كودك لكام او را باز كشيد، اسب بلرزيد و با آن غلام غرق شد، و سى و نه ديكر بسلامت بماندند.
پس دهقان در شب ايشانرا از آن سوراخ در شهر برد، و با ايشان بر باروى شهر رفت، و پاسبانان را بذيشان بنمود. ايشان همه را كردن بزدند، و بر باروىء آن مدينه و نواحىء آن بآواز بلند تكبير كفتند.
چون هرمزان در شهر آواز تكبير شنيد، بر قلعه كريخت، و در آن قلعه خزآئن و اموال اهل آن شهر بودند، و همه آلات محاصره كردن، از عرّاده و منجنيق و سنگ و تير، ول.
اسباب تمام، كه اهل قلعه را بوقت جنك دربايست باشد، موجود بودند.
پس هرمزان با اصحاب و لشكر خود در قلعه رفت، و آنرا در حصن و حصار خود ساخت، و شهر و اموال با مسلمانان كذاشت.
چون قصّه شهر تستر، و كريختن هرمزان بقلعه بذين انجاميد، دهقان بنزديك أبو (1)موسى آمد، و او را از آن خبر كرد.
پس أبو موسى با همه مسلمانان بر آن رك كذر كرد، و آمد تا بدر شهر تستر، [عوف ابن] مجزأة درهآىء شهر بكشود، تا أبو (2)موسى و تمامىء مسلمانان در شهر آمدند، و كرد بر كرد قلعه درآمدند، و محاصره كردند، و جمّازها (3)را بخوابانيدند.
چون كرفتن آن قلعه بر أبو موسى دشخوار آمد، نامه نوشت بعمر، تا او را از اهل كوفه مدد فرستد. چون نامه بعمر رسيد، مكتوب (4)فرستاد بعمّار [بن] ياسر- و او بر مسلمانان كوفه امير بود- و او را بفرمود كه أبو موسى را بسوار و پياده مدد دهد (5).
عمّار بن ياسر، جرير بن عبد اللّه بجلى، و [نعمان] بن مقرّن المزنى (6)را، با دو هزارد.
1) . در تمامى نسخهها: أبى موسى.
2) . همان.
3) . جمّاز: شتر تيزرو.
4) . مكتوب: نوشته، نامه.
5) . طبرى در «تاريخ طبرى: 5/ 61» هنگام سخن درباره (ذكر فتح رامهرمز و تستر)، و مقدمات لشكركشى بدانجا مىگويد: عمر بن الخطاب به سعد بن أبى وقّاص (نه عمّار بن ياسر) دستور آماده ساختن و فرستادن لشكر از كوفه و بصره را به خوزستان صادر نمود، ولى ابن اعثم در «الفتوح: 1/ 272» او را عمّار دانسته است نه سعد.
6) . در تمامى نسخهها: (معقل بن مقرن) ضبط شده كه نادرست است، و بر طبق نوشته طبرى در «تاريخ طبرى: 5/ 61» عمر بن الخطاب لشكريانى را براى فتح خوزستان به فرماندهى گروهى از سران قبايل كوفه و بصره گسيل داشت، كه از آن جمله النعمان بن مقرّن مىباشد.
مرد، بمدد أبى موسى فرستاد.
ديكر باره أبو موسى نامه نوشت بعمر، و مدد خواست؛ عمر نامه نوشت بعمّار، و بفرمود كه بخود بمدد أبو موسى رود. پس عمّار با چهار هزار مرد بجانب تستر روانه شد، و عبد اللّه ابن مسعود (1)را از قبل (2)خود بكوفه بكذاشت، و خليفه كردانيد. (3)
چون عمّار برسيد، چند ماهى آنجا بماند، چون مدّت مقام كردن عمّار آنجا كشيده شد، أبو موسى را كفت:
نمىبينم و نميدانم، مدد خواستن تو الّا باطل و خلاف صواب، كرانى در ميانه لشكر پيدا شد، و مسلمانان سخت در زحمتاند، اكر امير المؤمنين معلوم كند كه ايشان اينجا در زحمتاند، و بسبب كرانى و كم قوتى بجان رسيدهاند، ايشانرا جمع نكند.
ابو موسى كفت: با هم بنشينيم و فكر كنيم درين باب.
بعد از آن عمّار لشكر خود را بقبيله سرق (4)فرستاد، تا در سر ايشان افتاذند، و مال و و او أبو حكيم (يا أبو عمرو) نعمان بن مقرّن مزنى است، كه از اصحاب پيامبر صلّى اللّه عليه و اله بود، و در روز فتح مكه پرچمدار قبيله خود بود، وى در جنگهاى فتح ايران شركت داشت، و در فتح نهاوند فرمانده بود، و در همين جنگ در روز جمعة سال 21 هجرى كشته شد. «سير أعلام النبلاء: 2/ 356».د.
1) . عبد اللّه بن مسعود بن غافل هذلى، مشهور به ابن امّ عبد، يكى از صحابه مشهور، و از نخستين مسلمانان، و از حافظان و قاريان قرآن كه مناقب فراوانى براى او روايت شده است، وى در سال 32 هجرى در مدينه درگذشت.
2) . قبل: از سوى.
3) . الفتوح: 1/ 272.
4) . ابن اعثم كوفى در كتاب «الفتوح: 1/ 272» موضوع اختلاف را فتح قلعه رامهرمز دانسته است، و روايت مىكند كه أبو موسى اشعرى (و نه عمّار بن ياسر) دو تن از فرماندهان لشكر خود را به نامهاى نعمان بن مقرن و جرير بن عبد اللّه بجلى را براى دعوت مردم رامهرمز به اسلام گسيل داشت، ليكن آن دو تن شهر را فتح كرده و مردمانش را اسير نمودند.
منال ايشانرا تاراج كردند، و برده آوردند.
أبو موسى بر عمّار دعوى كرد، و كفت: من با اين قبيله صلح كرده بودم، و ايشانرا عهد و پيمان داده، و شش ماه مهلت خواسته بودند، شما خيانت كرديد با ايشان.
ابو موسى و عمّار درين باب با يكديكر منازعت كردند، و سخن كفتند.
عمّار أبو موسى را كفت: تو بر اهل كوفه حسد مىبرى، و نميخواهى كه ايشانرا آوازى و شهرتى باشد؛ كه ايشان در عهد و پيمانند، و خلاف واقع است، و هيچ عهدى ميان تو و ميان ايشان نبوده است.
أبو موسى كفت: يا عمّار تعجيل مكن، من چيزى كه نبوده باشد نكويم، بعد از آن نامه نوشت بعمر درين باب.
پس عمر جواب نوشت بحذيفة بن اليمان (1)، و براء بن عازب (2)، و نعمان (3)بن مقرّن، ود.
1) . حذيفة بن حسل (يا حسيل) بن جابر العبسى يمانى، يكى از اعيان مهاجرين و صحابه پيامبر صلّى اللّه عليه و اله، پدرش را مسلمانان به خطا در جنگ احد كشتند، حذيفة به عنوان (صاحب السّر) شهرت دارد، زيرا پيامبر نام منافقين را بدو فرموده بود، از اين رو او منافقان را مىشناخت، و نام چند تن از آنان را ياد كرده است. عمر او را والى مدائن نمود، و در همانجا در سال 36 هجرى درگذشت. بقعه او امروزه در شهر مدائن (بهمراه بقعه سلمان فارسى) در نزديكى طاق كسرى قرار دارد، و زيارتگاه مردم است. نگاه كنيد به: سير اعلام النبلاء: 2/ 361».
2) . در نسخه اصل و ديگر نسخهها: (براء بن غارب) ضبط شده كه خطاست، و صحيح آن (البراء ابن عازب) است، او البراء بن عازب بن الحارث، أبو عمارة الانصارى الحارثى، از اعيان و بزرگان صحابه است، و در جنگ بدر به علت كمى سن شركت داده نشد. وى در سال 71 يا 72 هجرى در اهواز درگذشت. «سير اعلام النبلاء: 3/ 194».
3) . در تمامى نسخهها: (معقل) ضبط شده است، كه خطاست- چنانكه پيشتر گذشت- و صحيح آن النعمان بن مقرّن مزنى مىباشد.
قرطة (1)بن كعب، و سعد بن عمرو انصارى (2)، كه درين قصّه نظر كنند، اكر ابو موسى ايشانرا عهد و پيمان بخشيده است، و شش ماه مهلت داده- چنانج مىكويد- او را بر صدق اين دعوى سوكند دهند، بعد از آن بردهآىء قبيله سرّق (3)بازپس دهند، و آن جماعت كه از ايشان كشته شده باشند، ديت ايشان بدهند. و اهل كوفه از اموال سرّق هر آنچ در دست ايشان باشد بازكردانند، و در آن تصرّف ننمايند. و اكر زنى از قبيله سرّق از مسلمانى آبستن باشد، آن زنرا پيش خود بازدارند، تا آنكاه كه وضع حمل او بباشد، بعد از آن آن زنرا مخيّر كردانند، اكر خواهد كه پيش صاحبش مقام كند، بتجديد عقد شرعى بهبندند، و مهر معيّن كنند، و اكر خواهد بنزديك اهل خود باز رود.
پس همه جمع شدند، و از أبو موسى سوكند درخواست كردند، أبو موسى سوكند خورد كه ايشان در وعده شش ماهاند.
و چون أبو موسى بر صدق دعوىء خود سوكند ياذ كرد، مردمان كوفه بردهآىء سرّق بازپس دادند، الّا جمعى از زنان ايشان، كه باختيار در ميانه مسلمانان ببودند و نرفتند. و هر جه عمر فرموده بود امضآىء آن كردند، و از آن تجاوز ننمودند. (4)3.
1) . در تمامى نسخهها: (قرطه) ضبط شده است كه خطاست، و صحيح آن (قرظه) با ظاء معجمه مىباشد. او قرظة بن كعب بن ثعلبة بن عمرو خزرجى، از صحابه پيامبر صلّى اللّه عليه و اله كه به عراق آمد، و ساكن كوفه گرديد، و در جنگهاى فتح ايران شركت داشت، و در سال 32 هجرى رى را فتح كرد، روايت شده است كه در كوفه درگذشت و امير المؤمنين عليه السلام بر جنازه او نماز گزارد. «الاصابة: 5/ 236».
2) .؟، شايد سعد بن سعيد بن عمرو انصارى خزرجى بوده باشد. و ابن اعثم در «الفتوح: 1/ 273» اين نام را (سعيد بن عمرو الانصارى) ضبط كرده است، كه از هر سه شخص يادى در منابع نيامده است.
3) . پيشتر گذشت كه موضوع مورد اختلاف مردمان شهر رامهرمز بودند كه كشته شده، يا به اسارت رفته بودند، و يادى از قبيله سرّق در منابع نيامده است.
4) . الفتوح: 1/ 273.
چون محاصره بر هرمزان دراز شد، مردم قلعه أهل و عيال و فرزندان خود را مىكشتند، و با مال و متاع ايشانرا در دجله (1)مىانداختند؛ تا مسلمانان بر ايشان ظفر نيابند، و دست ايشان بذيشان نرسد.
و همچنين در دجله (2)مىانداختند، آبد آنها از زر و نقره، و ديكر مالها.
بعد از آن هرمزان راضى شد، و رغبت نمود كه بر صلح يا شرطى فرود آيند، يا او را نكشند، و زنده پيش عمر برند، بهر جه عمر حكم كند. (3)
پس ابو موسى فرود نيامد بر صلح، و ابا (4)كرد، و كفت: من بر حكم عمر فرود مىآيم.
پس برين قرار دادند، و أبو موسى نامه نوشت بعمر بذين حال.
عمر جواب نوشت، و فرمود: اينچنين كن.
پس هرمزان بذان راضى شد، و هر كس كه با او درين قرار راضى بود، از قلعه بيرون آمد، و ديكران كه بيرون نيامدند همه را بكشتند.
پس ابو موسى هرمزان را، با سيصد مرد از اهل بصره و كوفه روانه كرد، به پيش عمر، و انس بن مالك را بر ايشان امير كردانيد.
مردمان بصره سبقت و پيشى كرفتند بر اهل كوفه- و احنف بن قيس در ميان ايشان بود- و پيش از اهل كوفه بنزديك عمر آمدند.
چون نظر ايشان بر عمر آمد، تكبير كفتند، پس عمر سه بار تكبير كفت.
بعد از آن كفتند: ما از اهل بصرهايم، و بسيارى بكفتند، و احنف هيچ سخن نمىكفت، بعد از آن برخاست [گفت] (5):).
يا امير المؤمنين! اهل ديكر شهرها در موضعهآىء محفوظه، مانند حدقه جشم شتر فرود آمده بودند، در ميان چشمهآىء آب شيرين خوشطعم، و بستانهاء پر درخت، و جويها كرد برايند در آن، و روزيهآىء لذيذ، و طعامهاىء تازه، بذيشان ميرسيدند. و اهل بصره از يك جانب ايشان بيابان بود، و از يك جانب ديكر درياىء تلخ شور، اندرون آن پر از نمك، و بيرون آن پر از سنك و ريك، و روزى ايشان بس تنك و مختصر بذيشان مىآمد، مثل آن مقدار كه بحلقوم شتر مرغى فرو رود، و اكر تو با ما بخششى نكنى، و ما را مدد ننمآئى (1). برب الكعبة: سوگند بخداى كعبه.(2)ما هلاك شويم.
عمر كفت: بربّ الكعبه (2) كه تو با من راست كفتى.
پس كفت: حاجت تو چيست درباره ايشان؟
احنف كفت: من نيامدهام كه بيابانها را ببرم (3)، و شترانرا لاغر كنم، و بنزديك تو آيم از برآىء عامّه اهل بصره از تو چيزى خواهم. من ميخواهم كه از برآىء خاصّه خود از تو چيزى خواهم، نه از برآىء عامه.
چون اين سخن بكفت، عمر بفرمود تا او را بمنزلى بازداشتند، و محبوس كردانيدند، و جاسوسانرا برو كماشت. و مدت يكسال در زندان بود، و ازو بعمر نرسانيدند در اينمدت الّا آنج عمر دوست ميداشت، از مدح و ستآيش. و درين يكسال بهيچ وقت از زبان او مذمّت عمر نشنيدند.
پس عمر احنف را بمجلس خود خواند، و او را كفت: هيچ ميدانى كه ترا بجه سبب حبس كردم؟
كفت: نه...
عمر كفت: رسول خذا ما را تحذير و تخويف (1)كرده است از هر منافقى دانا، و من مىترسيدم كه تو از جمله ايشان باشى؛ و حال آنك تو از ايشان نيستى.
پس با او عطا كرد، و بسى اعزاز و اكرام نمود، و تفضيل نهاد، و او را با معقل بن يسار (2)روانه كردانيد.
و معقل بن يسار آنكسى است كه، نهرى كه معروفست ببصره، بنهر معقل (3)، كنده است.
راوى كويد، كه:
جماعتى كه با هرمزان آمده بودند، هرمزان را در شهر آوردند تا عمر را ببيند، و جامهآىء ديباج زربافته درو پوشانيدند، و تاجى مكلّل بياقوت، و مرصّع بزمرّد بر سر او نهاده بودند، و دو كشواره در كوش كرده، و دست او رنجنها (4)در دست كرده، و انكشترى در).
1) . تحذير: بر حذر داشتن. تخويف: ترسانيدن.
2) . معقل بن يسار مزني بصرى، از اصحاب پيامبر صلّى اللّه عليه و اله، كه در سال آخر خلافت معاويه درگذشت. «سير اعلام النبلاء: 2/ 576».
3) . به روايت مؤرخين، نهر معقل در دوره ولايت زياد بن ابيه بر بصره، در زمان خلافت معاويه و به دستور او و نظارت معقل بن يسار حفر گرديد. اين نهر يكى از شعبههاى رودخانه دجله است، كه در شمال شرق بصره مىباشد، در آن دوره از رودخانه دجله دو شاخه جدا كردند، و دو نهر جديد استحداث كردند، يكى نهر معقل و ديگرى نهر ابلّة، كه هر دو به طول 4 فرسخ و با فاصله از يكديگر به سمت جنوب شرقى مىرفتند، و در نهايت از راه اروند رود (يا شط العرب) به خليج فارس مىرسيدند. رودخانه معقل عميقتر و عريضتر بوده، و در آن كشتيهاى بزرگ در رفت و آمد بودند، و شاهراه اصلى تجارت بصره و خوزستان تا پس از دوران هارون الرشيد در اواخر قرن سوم هجرى بود. نگاه كنيد به: «بلدان الخلافة الشرقيه (ترجمه عربى): ص 65 و 67 و 69، خطط البصرة: 150».
4) . رنجن: تعريفى از معناى اين لغت در لغتنامههاى فارسى نيامده است، و احتمالا به معناى دستبند است، چنانكه در پاورقى (1) ص 302 از نسخه چاپى آمده است (دست او رنجن، بمعنى دست و رنجن، و دست برنجن است كه دستبند است).
انكشت، تا هيئت ملوك با عمر نمايند؛ و عمر نميدانست كه هيئت ملوك عجم بر چه نوع است.
چون در شهر آمدند، از جاى و منزل عمر پرسيدند؟
كفتند: اين زمان اينجا ميكذشت.
هرمزان كفت كه: اين پادشاه شما را جاى نشستى، و قراركاهى معلوم و معيّن نيست، كه مردان بذان مجلس آيند، و او را ببينند؟
كفتند: آرى، وليكن از سراى و منزل خود بيرون آيد، و در بازارها و كوجها كردد، و طواف كند، و حاجتهآئى كه او را باشد، بخود بذان قيام نمايد، و ديكرى را بذان تكليف نكند.
پس عمر را طلب كردند، او را در بستانى از آن او يافتند.
و بروايتى: در مسجد رسول ديدند خفته، و قبّه خاك جمع كرده، و سر بر آن نهاده، و او را بالش خود كردانيده (1).
چون او را بديدند، هر يك سخنى ميكفتند، و حركتى مىكردند.
هرمزان كفت: چيست شما را؟
كفتند: اين امير المؤمنين است.
هرمزان كفت: نوّاب و حرّاس و حجّاب (2)و اصحاب او كجااند؟
كفتند: او را ازين هيچ نيست.
هرمزان در عمر نظر مىكرد، و تعجّب مىنمود، و برو هيچ زينتى از زينتهاى ملوك نديد، و ازو هيئت ملوكانه مشاهده نمىكرد. و مردم بهرمزان نظر مىكردند، و از آن زينت و زيور و تاج پادشاهانه او تعجّب مىنمودند.ر.
چون نظر عمر بر هرمزان آمد، كفت: اعوذ باللّه من النّار.
پناه مىكيرم بخذاى از آتش دوزخ.
بعد از آن آب در چشم آورد بكريست، و كفت: الحمد للّه الذّى اذلّ بالاسلام هذا و اتباعه.
شكر اين خذايى را كه اين مرد و اتباع او را باسلام، خوار و ذليل كردانيد (1).
عمر را كفتند كه: اين ملك اهواز است، با او سخن كن.
عمر كفت: لا و اللّه، من با او سخن نكويم، تا هر جه پوشيده است، و از زيب و زينت كه بر خود كرده است، از خود دور كند.
پس آن جامها از هرمزان بركندند، و جامهآىء ديكر در وى پوشانيدند، و او را در پيش عمر آوردند.
پس عمر با او سخن كفت، و او را باسلام و مسلمانى خواند.
هرمزان ابا كرد، و امتناع نمود، و قبول نكرد. (2)
عمر كفت: اكر تو اسلام نياورى من ترا بكشم.
هرمزان كفت: مرا مكش تا يك شربت آب باز خورم.
عمر قدحى چوبين از آب براى هرمزان بخواست، چون نظر هرمزان بر آن قدح آمد كفت:
اكر من از تشنكى بميرم، ازين قدح آب نخورم.
پس قدحى از آبكينه برآىء او بياورد، هرمزان آن قدح بستد، و دستهآء او مىلرزيد.
عمر كفت: ترا چه بوده است؟).
كفت: مىترسم كه پيش از آنك من ازين قدح آب باز خورم، تو مرا بكشى.
عمر كفت: لا باس عليك، باكى نيست، من تو را نكشم، تا تو آب از اين قدح باز خورى.
پس قدح برداشت، كه كوئيا كه من ميخواهم كه از آن آب خورم، پس آن قدح را از دست در انداخت و بشكست.
عمر كفت: آبى بياريد تا باز خورد، كه ما برو تشنكى و كشتن با هم جمع نكنيم.
هرمزان كفت كه: امروز مرا حاجت بآب نيست.
پس عمر كفت: من ترا بكشم.
هرمزان كفت: من دين خود ترك نكنم، و تو مرا از كشتن امان داده.
عمر كفت: تو دروغ ميكوئى.
انس بن مالك كفت: بلى و اللّه يا امير المؤمنين، تو او را از كشتن امان دادى. (1)
(فقال عليّ رضى اللّه عنه: انّك قد اعطيته الأمان، و حلفت له أن لا تقتله أو يشرب الماء، فلم يشربه فليس لك أن تقتله؛ و لكن ضع عليه الجزية و ذره ليكونن بالمدينة).
عمر كفت: اكر تو اين سخن روشن نكنى، و از عهده بدر نيايى، البته من تو را عقوبت كنم.
انس كفت كه: تو او را كفتى، لا باس عليك، انديشه مدار، من ترا نكشم، الّا كه تو ازين قدح آب خورى، و از آن قدح آب نخورد.
و مردم كه حاضر بودند، همه كفتند كه تو اين سخن با هرمزان كفتى.
پس كار بر عمر دشخوار شد، و قصّه هرمزان برو مشكل كشت.
پس هرمزانرا حبس كرد، باميد آنك اسلام آورد، و در حبس بود، تا بعد از مدّتى بر دست عباس بن عبد المطلب مسلمان شد (2)
(فقال الهرمزان: إنّه لا توضع الجزية على مثلي و أنا ملك و ابن ملك، غير إنّى داخل في دين الاسلام طائعا غير مكره، و أنا اشهد أن لا اله الّا اللّه و أنّ محمدا رسول اللّه.
قال: و اسلم الهرمزان، و أسلم كلّ من كان معه من أهل بيته و ولده و خدمه و حشمه، فأمر عمر بفكّ قيده، و قرّبه و أدناه، و فرح باسلامه، و خلطه المسلمون بانفسهم).
. و عمر از برآىء او در غنيمت حصّه معيّن كرد.).و در مدينه مقيم بود، تا آنكاه [كه] عبيد اللّه (1)بن عمر او را بكشت (2)، بعد از آنك ابو لؤلؤ (3)
آسيابى براى تو بگردانم كه تا روز قيامت نايستد، عمر گفت: او مرا تهديد مىكند، و اگر كسى را به خاطر تهديد به قتل مىرسانم او مىباشد).
طبرى در «تاريخ طبرى: 5/ 24» آورده است كه أبو لؤلؤة هنگامى كه عمر در ميان نمازگزاران مسجد گذر مىكرد، و آنها را منظم مىنمود، تا به آنان نماز صبح را بخواند، با خنجر دو سرى كه همراه داشت شش ضربه بدو زد، يكى از آن ضربات زير ناف او بود، كه به همين ضربه كشته شد.
-د.1) . در تمامى نسخهها: (عبد اللّه بن عمر) ضبط شده كه خطاست، و صحيح آن (عبيد اللّه بن عمر) است، كه پس از به قتل رسيدن پدرش، به ادعاى اينكه خنجرى كه فيروز فارسى مشهور به أبو لؤلؤة عمر را با او كشت از آن هرمزان بوده، و او آن را به فيروز داد تا عمر را بكشد، از اين رو اقدام به قتل لؤلؤة دختر فيروز و هرمزان نمود. نگاه كنيد به: «تاريخ طبرى: 5/ 242- 243» و پس از به خلافت رسيدن عثمان، امير المؤمنين عليه السلام به خوانخواهى لؤلؤة و هرمزان از عثمان تقاضاى قصاص از عبيد اللّه بن عمر را نمود، كه خليفه از انجام اين كار امتناع نمود، و پس از به خلافت رسيدن امير المؤمنين حضرت قصد دستگيرى عبيد اللّه را داشت، كه از كوفه گريخته، و به معاويه پناه آورد، و در همانجا به هلاكت رسيد.
2) . در نسخة (2): تا آنكه أبو لؤلؤ غلام عمر، او را بكشت.
3) . حاج شيخ عباس قمى در كتاب «هديّة الأحباب: 44» درباره أبو لؤلؤة آورده است: (أبو لؤلؤة غلام مغيرة بن شعبه بود، و نام او فيروز فارسى است، و اصل او از نهاوند بود، نخست روميان او را اسير كردند، و سپس مسلمانان او را از روميان باسارت گرفتند، از اين رو هنگامى كه اسراى نهاوند در سال 21 هجرى به مدينه آورده شدند، أبو لؤلؤة هرگاه كودكان آنان را مىديد بر سر آنان دست كشيده و مىگريست. او همواره مىگفت: عمر جگر مرا خورده است، زيرا مغيره هر روز دو درهم بر او خراج گذاشته بود، و او براى شكايت به نزد عمر آمد، ليكن عمر گفت اين مقدار براى تو زياد نمىباشد، زيرا من درباره مهارتهاى تو زياد شنيدهام، و مىگويند اگر بخواهى مىتوانى آسيابى بسازى كه باد آن را بحركت آورد، أبو لؤلؤة بدو پاسخ داد:
غلام [مغيرة بن شعبة] (1)- شكم عمر را بدريد، چنانج من در باب تواريخ ازين كتاب ذكر آن كردم.
عبد الملك بن مخبر بن قحذم، از پذر خويش روايت ميكند، كه:
«در آن وقت كه ابو موسى باهواز رفته بود، چهار هزار سوار يزدجرد بن شهريار بمناذر (2)رسيدند، أبو موسى آنرا فتح كرده بود. خواستند كه با أبو موسى كارزار كنند، چون در لشكر أبو (3)موسى نكاه كردند، ديدند كه مجموع تيرهآىء ايشانرا پر بيفتاده بود، از بسى كه آنجا مقام كرده بودند.
عقلآىء ايشان كفتند: اى قوم! اين حالتيست كه شما را بذان پند مىبايد كرفتن، و كار و بار ايشان حقّست. و هر كروهى ازيشان درين باب سخن مىكفتند. پس عامّه ايشان به أبو موسى اسلام آوردند، و مسلمان شدند، و أبو موسى بر ايشان شرط كرفت، كه بعضى را از عرب يارى ندهند بر بعضى ديكر.
پس از آن جمعى را ازيشان به پيش عمر فرستاد، و در ميان ايشان مردى بود نام او سياه، و رئيس و مهتر ايشان بود. و مردى ديكر نام او ماه فروردين، او نيز رئيس ايشان بود،ى.
1) . در تمامى نسخهها: (غلام هرمزان) ضبط شده، كه به اجماع مؤرخين خطا است، و او غلام مغيرة بن شعبة بوده است. (نگاه كنيد به: تاريخ طبرى: 5/ 24، الكامل ابن اثير: 3/ 49).
2) . مناذر: نام دو شهر در خوزستان بوده است كه يكى را مناذر الكبرى و ديگرى را مناذر الصغرى مىگفتند ياقوت حموى در «معجم البلدان» مىگويد: (و هما بلدتان بنواحى خوزستان: مناذر الكبرى و مناذر الصغرى. اول من كوّره و حفر نهره اردشير بن بهمن الاكبر بن اسفنديار بن كشتاسب).
3) . در تمامى نسخهها: أبى موسى.
امّا زير دست سياه بود.
چون بنزديك رسيدند، عمر نظر كرد بتيراندازان ايشان كه بر پشت اسب با يكديكر بازى مىكردند، و بر يكديكر حمله مىآوردند. چون عمر سوارى و جلدىء (1)ايشان بديد، تعجب نمود.
بعد از آن سياه و ماه فروردين، در رياست و مهترىء ايشان بر قوم، به پيش عمر منازعت كردند، و ميان ايشان كفت و كوى واقع آمد.
ماه فروردين كفت، كه: من از اهل اصطخرم، و از آنجا پادشاهان و سلاطين بودهاند، و سياه از اهل ماسبذانست (2)، من برياست ازو سزاوارترم.
سياه كفت: ماه فروردين رآست ميكويد، او از اهل اصطخر است، وليكن از سفلهآىء (3)ايشان است، و من از اهل ماسبيذانم، از اهل خانهآئى كه پادشاهان هميشه ايشانرا امير و مهتر و رئيس و سرور قوم كردانيدهاند، و با ايشان وصلت و خويشى كردهاند.
و ياران من كه مرا برو تفضيل نهادهاند، و مهتر كردانيده، بحال من و حال او داناترند، و نيكو ميدانند.
پس عمر ايشانرا بر مرتبه خود بكذاشت، و نامه نوشت به أبو (4)موسى، كه از بهر ايشان دو هزار دينار طلا در غنيمت معيّن كند»، و اللّه اعلم.ى.
1) . جلد: قدرت و توانايى.
2) . ماسبذان: به گفته ياقوت در «معجم البلدان: 5/ 41» ريشه اين كلمه و اصل آن: ماه سبذان است. و به گفته كى لسترنج در «بلدان الخلافة الشرقية: 237، ترجمه عربى» ماسبذان نام كورهاى (بخش) بوده است در غرب لرستان، و در مرز عراق، و در جنوب دشتى كه امروزه به آن ماهى دشت مىگويند، و مهمترين شهر آن سيروان بوده است.
3) . سلفهآى: جمع (سفله) مردمان پست.
4) . در تمامى نسخهها: أبى موسى.
روايت كند أبو عبيده، كه:
جون ابو موسى شهر تستر را فتح كرد، او را رهنمآئى كردند بر شصت كوذك؛ از فرزندان رؤسا و مهتران. ابو موسى ايشانرا از ديكر بهرها (1)جذا كرد، و مخصوص (2)كردانيد (3).
پس از آن، آنجماعت را چون به پيش عمر مىفرستاد، مردى از اهل [بصره] (4)نام او ضبّة بن محصن [العنزي] (5)، از أبى موسى دستورى خواست، كه او نيز با اين جماعت كه به پيش عمر مىآمدند بيامد.
أبو (6)موسى او را اجازت نداد، و ابا كرد. پس او عصيان و نافرمانىء ابو موسى كرد (7)، و على رغم او با ايشان برفت. و أبو موسى درباره او و عصيان او نامه نوشت بعمر.
چون ضبّه برسيد، و بمجلس عمر درآمد، و سلام كرد، عمر كفت: تو كيستى؟
كفت: من ضبّهام.
عمر او را گفت: لا مرحبا و لا اهلا (8).ا.
1) . بهرها: غنايم جنگى.
2) . مخصوص گردانيد: يعنى آنان را براى خود نگه داشت!
3) . الفتوح ابن اعثم: 1/ 285.
4) . در نسخه اصل و ديگر نسخهها: (غزّه) ضبط شده كه ظاهرا نادرست است، زيرا لشكر مسلمانان كه براى فتح خوزستان آمده بود همگى از كوفه و بصره بودند، از اين رو (بصره) صحيح است، چنانكه ابن اعثم كوفى در «الفتوح: 1/ 284» نيز او را (رجل من اهل البصرة) دانسته است.
5) . افزوده از «الفتوح: 1/ 284».
6) . در تمامى نسخهها: أبى موسى.
7) . به گفته ابن اعثم كوفى در «الفتوح: 1/ 284»، نافرمانى ضبّه به جهت اعتراض او به ناعدالتى أبو موسى در تقسيم غنايم جنگ، و برداشتن كودكان براى خود بود، و بدستور عمر او را به مدينه گسيل داشت.
8) . عكس خوشامدگويى مشهور عرب، كه معمولا به از راه رسيده مىگويند: اهلا و سهلا، و در «الفتوح: 1/ 285» ضبط اين جمله اين گونه است: فلا مرحبا بك و لا أهلا.
ضبّه كفت: مرحبا از جانب خذاست، و اما أهل، مرا نه أهلست و نه مال، باز پس كرديد و از پيش عمر بيرون آمد.
و هر روز بامداد و شبانكاه، بنزديك عمر مىآمد، و سلام مىكرد، و عمر او را هم آن سخن ميكفت، و او بجواب آنج روز اول كفته بود، باز ميكفت.
جون ضبّه بسيارى ملازمت كرد، و ميان او و عمر سخن مكرر شد، عمر او را كفت كه:
از جه جهت تو شكايت و كله دارى از أبو (1)موسى، و او بجآىء تو چه بدى كرده است؟
ضبّه كفت: شصت غلام از پسران رؤسا و مهتران، از برآىء خود اختيار كرده.
و ديكر آنك: او را كنيزكيست عقيله نام، از بام تا شام با او معاشرت ميكند، و صحبت ميدارد، و هيچ كس از ما قادر نيست بر آنج او قادر است.
و ديكر آنك: او را هر روز دو قفيز (2)كندم است. و دو انكشترى دارد. و زياد بن عبيد [بن علاج] (3)را نائب خود كرده است، و كارها بذو تفويض نموده، و خود بتنعّم و عشرت مشغولست. و بر اهل كوفه حسد برد، و بدروغ سوكند خورد كه با قبيله سرّق (4)عهد كرده است، و ايشانرا شش ماه مهلت داده.
پس عمر نامه نوشت به أبو (5)موسى، و او را طلب كرد. چون أبو موسى بيامد، چند روز او را از صحبت خود منع كرده بود، و بار نميداد. بعد از آن او را بخواند، و در منصب (6)
(فأجلسه بين يديه).
خود بنشاند.پس ضبّه را كفت: اقرار كن بذانج از أبو موسى شكايت مىكردى.).
1) . در تمامى نسخهها: أبى موسى.
2) . قفيز: پيمانهاى كه با آن حبوبات را وزن مىكردند.
3) . افزوده از (الفتوح: 1/ 285)
4) . در «الفتوح: 1/ 285» بجاى قبيله سرّق از (أهل رامهرمز) نام برده شده.
5) . در تمامى نسخهها: أبى موسى.
6) . يعنى او را در برابر جايگاه خود نشانيد. چنانكه در «الفتوح: 1/ 285» آمده است كه:
ضبّه كفت: اوّل شصت غلام از برآىء خود بركزيد.
ابو موسى كفت: مرا بذيشان رهنمآئى كردند، ايشان با فديه به پيش من آمدند، و نه من فديه بستدم، و بر مسلمانان قسمت كردم، و ايشانرا آزاد كردم.
بعد از آن ضبّه، ذكر هر دو قفيز كرد.
ابو موسى كفت: يك قفيز از آن من و أهل و عيال من بود، و ايشان ميدانند كه من و عيال بذان زندكانى مىنموديم. و يك قفيز از عمّال و كاركنان و مسلمانان ديكر.
بعد از آن ذكر جاريه عقيله نام كرد.
ابو موسى كفت كه: آن كنيزكى است كه من با او صحبت ميدارم، و مرا از صحبت داشتن با او هيچ عارى و ننكى نيست، و مرا از آن هيچ عذرى نمىبايد خواست. (1)
تمامه فى المجلدة الثانية (2).ا.
تم كتابة هذه المجلدة الأولى (1)، بتوفيق اللّه ربّ الآخرة و الأولى، باشارة الصّاحب الأعظم الأعدل الأكرم، المرتقي بعوالي الهمم، دستور الوزراء في العالم، مربّي العلماء و الصّلحاء، ملجأ الضّعفاء و الفقراء، المنظور بنظر [ته تعالى جلّ اسمه]، الملك الوليّ، الخواجة، زين الدّولة و الدّنيا و الدين [علىّ (2)، رفع] اللّه تعالى في الخافقين علوّ شأنه. على يد أقلّ عباد اللّه تعالى جرما، و أكثرهم جرما، بهاء الدّين بن الحسن بن بهاء الدين ابن الحسن بن عبد الملك الحافظ، غفر اللّه له و لوالديه، و لجميع المؤمنين و المؤمنات.
و قد وقع الفراغ من تحريره يوم الأثنين، السّابع و العشرين من شهر ذى حجّة الحرام، سبع و ثلاثين و ثمانمائة هجريّة نبويّة، بمدينة مصونة محروسة قم (1)، صانها اللّه تعالى عن طوارق الحدثان، و نوائب [الدّهور].
بيادكار نوشتم من اين كتاب رااكر جه اين خط من لآئق كن [ى]. ).
1) . كذا در اصل و ديگر نسخهها.
2) . دكتر مدرسى در «خاندان صفى، مجله بررسيهاى تاريخى: شماره 4 ص 67 پاورقى 82» مىگويد: (شايد اين خواجه از بازماندگان دودمان على صفيّ بوده است، در «صريح الملك: 4/ 84 عكس دانشگاه» از خواجه حاجى بن خواجه سعادت شاه بن خواجه ابراهيم قمّى، كه در شوال 929 وقفى بر آستان شيخ صفي نموده ياد شده، طبعا احتمال اين كه اين شخص نيز وابسته به خاندان صفي باشد در ميان است).
نامها و اعلام 855
نام پادشاهان، خلفا، وزيران، اميران، واليان 919
سرزمينها و مناطق 922
شهرها 925
حوادث و وقايع تاريخى 934
آيات قرآن 937
شعر 938
ضرب المثل 942
القاب و مناصب 943
دين و مذهب 948
قبايل و تيرهها 950
فرقهها، اقوام 953
شاعران 960
اعلام قم 961
روستا، ديه، سكّه، شق، صحرا، قنات، مزرعه، كوشك، درب، و مناطق پيرامون قم 966
رستاقهاى قم 997
رود، جوى، نهر، و درياچه قم 999
طسوجهاى قم 1001
قنطره، پل، سرا، باغ، و كوههاى قم 1003
كاريز و قناتهاى قم 1005
منطقه، محلّه، كوچه، راه، و خيابانهاى قم 1006
مساجد و مدارس قم 1009
موقعيتهاى جغرافيايى قم 1010
ميدانهاى قم 1012
آسياهاى قم 1013
امامزادهها، بقاع متبركه، و قبرستانهاى قم 1015
حاكمان، واليان، اميران، و عمّال قم 1016
خاندانهاى قمى 1018
اشياء و مقادير 1019
حيوانات 1024
اصطلاحات ديوانى 1026
اصطلاحات عمرانى و موقعيتهاى جغرافيايى 1032
گياهها 1037
كار و پيشه 1039
لهجه و زبان اهل قم، و واژگان فارسى كهن 1042
نقيبان و داعيان 1045
حوادث و وقايع مهم قم 1047
احاديث 1049
منابع تاريخ قم 1052
مراجع تحقيق تاريخ قم 1053
فهرست موضوعى 1060
آپولوينوس تيانى، 246
آدم بن اسحاق، 560
آدم بن عبد اللّه اشعرى، 99، 395، 400
آدم بن موسى، 142
آران بن قاسان، 222
آلوسى، 784
آمنه، 497، 512
آية اللّه حاج شيخ احمد انصارى قمى، 264، 506،
آية اللّه حاج شيخ عبد الكريم حائرى، 560
آية اللّه شبيرى زنجانى، 265، 271، 273، 279، 406، 537، 540، 551، 581، 584، 592، 593، 624، 625، 631، 634، 638، 639، 651، 653، 654، 656، 658، 675، 676، 677، 711، 713، 744، 808، 814
آية اللّه صافى گلپايگانى، 534
آية اللّه گلپايگانى، 560
آية اللّه مرعشى نجفى، 110، 581، 584
أبان بن عثمان، 662
ابراهيم، 257، 511
ابراهيم ابن الثقفيّة، 504
ابراهيم الاصغر، 601
ابراهيم الاكبر، 601
ابراهيم بن اليسع، 289
ابراهيم بن جعفر بن احمد عباسى، 650
ابراهيم بن حسن عامر، 399
ابراهيم بن شاذوكه، 289، 399
ابراهيم بن على اشعرى، 158، 161
ابراهيم بن على بن سلمة بن عامر الفهرى المدنى، 552
ابراهيم بن مالك اشتر، 804، 805، 807
ابراهيم بن محمد، 669
ابراهيم بن محمد بن عبد اللّه بن عبيد اللّه بن الحسن بن عبيد اللّه بن العباس بن على بن أبى طالب، 619
ابراهيم بن محمد بن على، 662
ابراهيم بن محمد ثقفى، 538
ابراهيم بن محمد خزرى، 639، 643، 644، 645
ابراهيم بن موسى، 601، 603
ابراهيم بن موسىء بن جعفر، 601
ابراهيم بن هرمه، 552
ابراهيم خليل الرحمن عليه السلام، 595
ابراهيم طباطبا ابن اسماعيل بن ابراهيم الغمر بن الحسن المثنى، 544
ابراهيم كيغلغ، 408
ابراهيم كيلغ، 408
ابراهيم نخعى، 824
ابرون كيغلغ، 408
ابليس، 51، 261
ابن ابى الحديد مدائنى، 232، 451، 662، 664، 784 تاريخ قم متن 856 1. نامها و اعلام ..... ص : 855
ن اسحاق، 665، 784
ابن اعثم كوفى، 825، 829، 830، 831، 832، 835، 836، 839، 842، 843، 844، 848، 850
ابن الأثير، 734، 647، 670، 676
ابن الأشعث، 115، 733، 734، 735
ابن الاعرابى، 41، 639
ابن الاعمى، 196
ابن الجراح، 380
ابن الحسن بن الحسين بن الحسن الأفطس، 627
ابن الحسن بن على، 499
ابن الدمينة، 772
ابن الرومى، 18
ابن الزّبعرى، 809
ابن الطقطقى حسينى، 544، 599، 662
ابن العباس بن عبد اللّه بن الحسن الأفطس، 632
ابن الفقيه، 44، 202
ابن المعتز، 650
ابن النديم، 43، 44، 585، 749، 762، 790، 794
ابن أبى الجن، 556
ابن أبى العوجا، 196
ابن أبى جعفر الحسينى، 605
ابن أبى حجّاج قمى، 24
ابن أبى زياد، 770
ابن أبى معاد جرجانى، 24
ابن أروى، 665
ابن بغا، 108
ابن جريح، 768
ابن جستان صاحب الديلم، 641
ابن حبّان، 433، 755
ابن حجر عسقلانى، 433، 679، 746، 748، 749، 755، 787، 814
ابن حوقل، 146
ابن خردادبه، 175، 179، 251
ابن خلدون، 734
ابن خلّكان، 597
ابن داود جهبذ، 362
ابن رجب حنبلى، 53
ابن سعد، 116، 614، 661، 744، 817
ابن سعد بن عوف بن عدى بن مالك المأربى السبائى، 433
ابن سلام، 462
ابن سمكه، 15، 664
ابن سيرين، 824
ابن شهر آشوب، 520، 522
ابن طباطبا، 555، 556، 571، 575، 590، 605، 627، 632، 646
ابن عبد البر الأندلسى، 755
ابن عبد ربه اندلسى، 749
ابن عبدويه بن عامر، 63، 97
ابن عزيز، 641
ابن عساكر، 755
ابن على بن الحسين بن على بن أبى طالب، 639
ابن على بن جعفر بن عبيد اللّه بن الحسن بن على بن محمد بن الحسن بن جعفر، 545
ابن على بن عمر بن زين العابدين، 646
ابن عمر بن عمر الأشرف، 646
ابن عنبه، 511، 542، 543، 545، 546، 552، 571، 599، 605، 613، 619، 627، 635، 639، 646، 673
ابن عيّاش، 520
ابن عيّاش منتوف، 808
ابن فتحون، مجدى بن قيس، 755
ابن فقيه همدانى، 179، 249
ابن قتيبة دينورى، 13، 17، 552، 787
ابن كثير، 784
ابن كلبى، 257، 761، 762
ابن كوكبى، 642
ابن ماجه، 433
ابن ماسك، 306
ابن محمد الديباج، 605
ابن مرئد (يزيد) بن ذى لحيان، 433
ابن مطيع، 801
ابن مقفّع، 43، 196، 197، 213، 224، 225، 216
ابن منده، 755
ابن ميش، 550
ابن هاشم سلولى، 805
ابن هرمة، 553
ابن هشام، 784، 795
أبو احمد بن محمد بن على بن عبد اللّه بن جعفر بن عبد اللّه بن جعفر بن محمد حنفيّه ابن امير المؤمنين، 660
ابو احمد عبيد اللّه ابن احمد بن جعفر بن عبد اللّه بن محمد حنفيّه ابن على بن أبى طالب، 658
ابو اسحاق ابن الرشيد، 94
أبو الجن، 556، 558، 560، 564
ابو الحسن بن احمد بن الحسن المادرانى، 394، 95
ابو الحسن شريف، 653، 677
ابو الحسن عبّاد بن عباس طالقانى، 16، 20، 30، 281، 282، 360، 364، 366، 369
ابو الحسن عبيد اللّه بن عيسى بن جراح، 294
ابو الحسن على بن احمد الصيمرى، 293
ابو الحسن على بن جهم بن بدر بن الجهم قرشى، 524
ابو الحسن على بن حمزة بن احمد، 623
ابو الحسن عيسى، 551
ابو الحسن محمد بن احمد بن محمد بن احمد بن ابراهيم طباطبا، 544
ابو الحسين، 592
ابو الحسين احمد، 635
ابو الحسين احمد بن على علوى، 613
ابو الحسين احمد بن قاسم بن احمد بن على بن جعفر عريضى، 606، 614
ابو الحسين احمد بن محمد، 634
ابو الحسين بريدى، 650
ابو الحسين بن احمد الصيمرى، 347
ابو الحسين توزون، 650
ابو الصّديم، 102، 107، 782
ابو العباس احمد بن طلحه، 408
ابو العباس سفّاح، 650، 669
ابو الفتح على بن أبى الفضل بن العميد،
131
ابو الفضل الحسين، 627
ابو الفضل براوستانى قمّى، 520
ابو الفضل محمد، 623
ابو القاسم ابراهيم بن ابى الحسن العلوى الأوى، 636
ابو القاسم ابراهيم بن على، 643
ابو القاسم ابراهيم بن على بن الحسن العلوى، 639، 643، 591
ابو القاسم احمد بن عيسى الرازى، 551
ابو القاسم احمد بن محمد، 552
ابو القاسم بن أبى الصّديم، 400
ابو القاسم حمزه بن على، 658
ابو القاسم سعد بن عبد اللّه بن أبى خلف اشعرى قمى، 264
ابو القاسم عبيد اللّه بن سليمان بن وهب، 371
ابو القاسم على، 635
ابو القاسم على بن احمد شجرى، 649
ابو القاسم على بن طاهر، 550
ابو القاسم على بن محمد بن حسن كاتب قمى، 22، 346
ابو القاسم محمدى، 659، 660
ابو أحمد موسى بن اسحق، 602
ابو بكر، 485، 492
ابو بكر احمد بن الحسين بن على بيهقى، 442
ابو بكر بن عبد الرحيم، 305
ابو بكر بن عياش همدانى، 822
ابو بكر بن مردويه، 282
ابو بكر عياش، 822، 823
ابو بكر محمد بن داود اصفهانى، 25
ابو بكر محمد بن سيرين انصارى، 823
ابو بكر محمد بن عبد اللّه بن احمد بن عتاب، 215
ابو بكر هذلى، 822
ابو جرير زكريا بن ادريس، 560
ابو جعفر القمى، 567
ابو جعفر محمد، 647
ابو جعفر محمد بن الحسن شجرى، 649
ابو حجّاج، 24
ابو حنيفة، 421
ابو داود المسترق، 666
ابو ريحان بيرونى، 234
ابو زيد محمد، 654
ابو سعيد قرمطى، 293
ابو صدام، 105، 578، 394
ابو صديم، أبو الصّديم، 105، 106، 107، 108، 394
ابو طالب عليه السلام، 480، 481، 784
ابو طاهر محمد بن على، 638
ابو عامر اشعرى، 814
ابو عبد الرحمن، 795
ابو عبد اللّه احمد، 571
ابو عبد اللّه احمد بن أبى هاشم، 543
ابو عبد اللّه احمد بن محمد بن احمد بن موسى مبرقع، 591
ابو عبد اللّه الابيض ابن الحسين بن عبد اللّه، 633، 631، 635
ابو عبد اللّه الحسين العريضى هميرجه، 613
ابو عبد اللّه المدنى، 813
ابو عبد اللّه حسين بن احمد، 602
أبو عبد اللّه حسين بن عبد اللّه أبيض، 632
ابو عبد اللّه فقيه همدانى، 256
أبو عبيده، 53
ابو على أحمد، 624
ابو على بجلى، 585
ابو على حسن بن بويه بن فنا خسرو، 14
ابو على شعرانى، 613
أبو على عبد الرحمن بن عيسى بن حمّاد همدانى، 53، 76، 305، 476
ابو على محمد بن احمد بن موسىء بن محمد بن على الرضا عليه السلام، 584، 585
ابو قحفان، 760
ابو ليلى جعفرى، 574
أبو لؤلؤة، 845
ابو مالك اشعرى، 813
ابو محمد الحسن، 646
ابو محمد الحسن العزيزى، 625
ابو محمد الحسن بن احمد شجرى، 648، 649
ابو محمد الحسن بن أبى هاشم، 543
ابو محمد الحسن حسكا، 551
ابو محمد حسن بن احمد بن محمد اعرج، 598
ابو محمد عبد اللّه هميرجه، 607
ابو مسلم محمد بن بحر اصبهانى، 294، 585، 361
ابو مقاتل، 270
ابو منصور احمد بن محمد، 550
ابو موسى اشعرى، 53، 215، 224، 244، 256، 679، 680، 725، 730، 734، 744، 754، 755، 759، 760، 763، 767، 770، 774، 797، 814، 816، 817، 818، 819، 820، 822، 823، 824، 825، 830، 836، 850
ابو مهران، 725
ابو نصر بخارى، 518، 575، 632
ابو نصر حسن بن على قمى منجّم، 15، 370
ابو نصر كاشى، 56
ابو نعيم، 672
ابو وائل بن داود، 265
ابو يوسف قاضى، 53، 421، 462
ابى القاسم الحسن بن على العزيزى، 649
ابي بن سالم اشعرى يمنى، 787
ابىّ بن سالم الكلبى، 787
ابيض بن حمال مأربى، 433، 632
احفص بن حميد، 730
احمد الدخ، 617، 619
احمد الشعرانى، 613
احمد العزيزى، 658
احمد بن احمد مادرانى، 499، 583
احمد بن اسحاق بن عبد اللّه بن سعد بن مالك بن الأحوص اشعرى، 289، 558، 559، 560
احمد بن اسحق قمى زعفرانى، 387
احمد بن اسماعيل القمى، 533
احمد بن اسماعيل بن سمكة بجلى، 519، 689، 585
احمد بن اسماعيل بن عبد اللّه، 585
احمد بن الصلت، 405
احمد بن أبى عبد اللّه البرقى، 170، 774
احمد بن أبى على محمد بن احمد بن موسى بن محمد بن على بن موسى الرضا عليه السلام، 590
احمد بن بويه بن فنا خسرو، 543
احمد بن جعفر المتوكل، 371
احمد بن حسن بن يحيى بن امان، 329
احمد بن حمّاد، 399
احمد بن حمزة، 409
أحمد بن حنبل، 699
احمد بن خزرج بن سعد، 271
احمد بن طاهر، 657
احمد بن طلحه، 372
احمد بن طولون، 380
احمد بن عبد العزيز بن أبى دلف عجلى، 329، 578، 580، 606، 640
احمد بن عبد اللّه بن خاقان، 107
احمد بن على، 656
احمد بن على الرازى، 535
احمد بن على الشجرى، 543، 624، 675
احمد بن على بن احمد، 653
احمد بن على بن جعفر، 606، 613
احمد بن على بن محمد الشجرى، 646
احمد بن على بن محمد بن على بن عمر بن على بن الحسين بن على بن أبى طالب عليهم السلام، 675، 646
احمد بن على بن محمد بن عمر الشجرى، 646، 624
احمد بن على خراسانى، 344، 361
احمد بن على غسّان، 335، 336
احمد بن على مادرانى، 394
احمد بن على بن جعفر، 614
احمد بن عيسى، 275، 639، 641، 642، 643
احمد بن عيسى بن احمد، 547
احمد بن عيسى بن على ابن حسين الصغير ابن الحسين بن على بن ابى طالب عليهما السلام، 640
احمد بن محمّد، 39، 289، 293، 331، 333، 339، 342، 538، 539، 544، 547، 551، 574، 579، 591، 619، 624، 634، 654، 655، 660، 673، 774
احمد بن محمد بن الصلت بن العباس، 404، 351
احمد بن محمد بن جراح، 291
احمد بن محمد بن خالد برقى، 39، 43، 51، 181، 170، 39، 579، 774
أحمد بن محمد بن رستم اصفاهانى، 118
احمد بن محمد بن سعد، 398
احمد بن محمد بن شهريار، 329
احمد بن محمد بن على بن عبد اللّه ابن جعفر بن عبد اللّه بن جعفر بن محمد بن على بن أبى طالب عليه السلام، 654
احمد بن محمد بن عيسى، 39، 271، 272، 275، 766
احمد بن محمد بن فيروز، 291، 329،
334، 335
احمد بن محمد بن موسى، 575
احمد بن محمد فيروزان، 331، 332، 333
احمد بن محمد منصور بن بسام، 478
احمد بن منصور، 290
احمد بن موسى بن محمّد بن على الرضا عليهم السلام، 575
احمد بن موسى مبرقع، 571، 589
احمد مهدى، 656
احنف بن قيس، 49، 214، 839
احوص بن حسين بن سعد، 289
احوص بن سعد اشعرى، 64، 102
احوص بن مالك بن أحوص، 684
ادريس، 313، 314
ادريس بن موسى حسينى، 640
اذرع، 542
اذكوتكين بن ساتكين تركى، 95، 394
اذينجشنسف، 184
ارجاسف، 222، 224
اردشير بن بابك بن ساسان، 56، 190، 205، 206، 207، 208، 209، 220، 221، 231، 460
اردشير بن بهمن الاكبر بن اسفنديار بن كشتاسب، 846، 826
اردوان اصغر بن بلاش، 186، 209
اردوان چهارم اشكانى، 206، 208، 460
اسحاق، 313، 508، 511، 507
اسحاق بن ابراهيم بن موسى بن ابراهيم بن موسى بن جعفر عليه السلام، 601، 603
اسحاق بن اسحاق، 811
اسحاق بن أحوص الكبير، 398
اسحاق بن سعد، 128، 137، 140
اسحاق بن سعد بن ملك، 398
اسحاق بن عمران، 313
اسحاق بن ناصح، 274
اسد بن جمهور، 107، 292
اسفار بن شيرويه، 363
اسفرابد، 92، 93، 184
اسفربد بن جلين، 92
اسفنديار، 190، 194، 222، 826
اسفيد، 93، 228، 318
اسكندر، 49، 184، 201، 204، 206، 355، 456، 518
اسكندر بن عمر شيخ، 4
اسكندر مقدونى، 184
اسلم، 746
اسماعيل، 506، 508، 511
اسماعيل الاعرج ابن جعفر الصادق عليه السلام، 556، 506
اسماعيل الثانى، 556
اسماعيل براوستانى، 168
اسماعيل بن احمد، 643، 658
اسماعيل بن احمد بن عيسى، 643
اسماعيل بن الحسين بن اسماعيل بن محمد بن عبد اللّه بن على، 625
اسماعيل بن أبى خالد، 818
اسماعيل بن سعد، 128، 138، 141
اسماعيل بن عباس بن يزيد بن جبير، 540
اسماعيل بن عيسى، 138، 141
اسماعيل بن عيسى بن عبد اللّه، 128
اسماعيل بن محمد، 667
اسماعيل بن محمّد بن جعفر الصادق عليه السلام، 607
اسماعيل بن نعيم الهمدانى، 803
اسماعيل جيلى، 411
اسماء، 458، 492، 508
اسماء بنت عبد الرحمن بن أبى بكر، 505
اسماء بنت عميس بن معبد بن الحارث الخثعميّة، 485، 487، 505
اسود بن يزيد، 823
اشتال، 56
اشرس بن عوف شيبانى، 832
اشعث بن قيس بن معدى كرب كندى، 492، 734، 817
اشعرى قمى، 548، 578، 584، 779، 781
اصبهانى، (اصفاهانى)، 318، 323، 324
اصطخرى، 56
اصمعى، 446
اعرجى نجفى، 599
افراسياب، 188، 209، 210، 221، 222، 234
افريدون، 216، 218، 220، 221، 237
اكبر بن ضحاك بيوراسف، 216، 223
اكرتمش تركى، 408
الأقرع، 759
الترمذى، 433
الحسن بن الحسين، 556
الحسن بن الحسين بن عبد اللّه بن مهدى الكاتب، 402
الحسن بن بويه بن فناخسرو، 460
الحسن بن زيد بن الحسن بن على عليه السلام، 552، 554
الحسن بن سهل، 604، 794
الحسن بن على الكشمارجانىّ، 266
الحسن بن على بن حسن بن عبد الملك القمي، 3
الحسن بن محمّد بن حمزه، 623
الحسين العزيزى، 657
الحسين الكوكبى بن أحمد الدّخ، 619، 641
الحسين بن احمد، 675، 676
الحسين بن الحسن، 629
الحسين بن الحسن بن جعفر بن محمد بن اسماعيل بن جعفر الصادق عليهم السلام، 556
الحسين بن عبد اللّه بن العباس، 632
الحسين بن على، 635
الحسين بن على الخارص، 605
الحسين بن على بن أحمد بن محمد بن على بن عبد اللّه بن جعفر بن عبد اللّه بن جعفر بن محمد بن الحنفيّة، 656
الحسين بن على بن عمر بن الحسن الافطس، 635
الحسين بن محمد اصفاهانى، 436
الحسين بن محمد بن نصر بن سالم، 574
الحسين بن يحيىء بن عمران أشعرى، 70
الدّاعى الكبير حسن بن زيد زيدى حسنى، 547، 642، 643، 619
الدورى، 519
الراضى باللّه، 246، 650، 651
الرّاعى، 428
الربيع بن زياد، 825
السائب بن مالك، 605، 799، 800، 801
السندى بن شاهك، 510
الشرقى بن القطامى، 749
الشيخ تاج الدين، 542
العباس بن عبد اللّه الشهيد، 631، 632
العباس بن محمد، 510
القاسم بن الحسن بن زيد بن الحسن، 554
القاسم بن حمزة بن احمد بن عبيد اللّه بن محمد بن عبد الرحمن الشجرى، 555
القاسم بن عبيد اللّه، 371
الكوكبى الحسين بن احمد بن اسماعيل بن محمد بن اسماعيل الأرقط ابن محمد بن على بن الحسين بن على بن أبى طالب عليهم السلام، 641
المتقى باللّه عباسى، 650
المتنبى، 597
المتوكل على اللّه، 287، 373
المحسن بن الحسين، 605
المحسّن عزيزى، 656
المستعين باللّه، 120، 407، 619، 530
المستكفى باللّه، 368، 543
المستوفى، 60، 251
المطلبى، 519
المعتز باللّه عباسى، 95، 108، 120، 121، 174، 286، 394، 407، 527، 588، 664
المعتصم، 120، 290، 513، 522
المعتضد باللّه عباسى، 165، 371، 372، 408، 463، 466، 471، 479
المعتمد باللّه عباسى، 371، 529
المعتمد على اللّه عباسى، 380، 408
المقتدر باللّه، 343، 382، 384، 387، 651
المكتفى باللّه عباسى، 408، 614
المنتصر باللّه، 287
النسائى، 433
النعمان بن مقرّن مزنى، 835، 837
الواثق باللّه عباسى، 9، 287، 290، 513، 286
الوليد بن عبد الملك، 664
الياس بن عبد اللّه، 401
اليسع بن حمزه اشعرى، 76، 285، 286، 287، 290، 683
اليسع بن عامر بن عمران اشعرى، 117، 124
اليسع بن عبد اللّه بن أبى بكر، 400
ام ابراهيم، ماريه قبطيّه، 513، 518
ام ابيها الصغرى، 490
ام اسحاق، 495، 499، 571
ام البشر، 494
امّ البنين، 513، 788
ام الحسن، 486، 494، 495، 529
ام الخير، 494
ام الفضل، 520، 523
ام القاسم، 512، 571، 550
امّ الكرام، 486
امام باقر عليه السلام، 39، 261، 375، 497، 501، 503، 504، 611، 619، 662، 665، 668
امام جواد عليه السلام، 511، 515، 518، 521، 571، 574، 575، 584، 598، 599، 779
امام حسن عليه السلام، 483، 492، 493، 494، 495، 503، 505، 541، 546، 574، 627، 633، 644، 653، 734، 820
امام حسن عسكرى عليه السلام، 102، 105، 106، 264، 394، 522، 526، 527، 529، 530، 533، 534، 559، 560، 627، 629، 633، 644
امام حسين عليه السلام، 114، 483، 485، 487، 494، 495، 496، 497، 499، 541، 546، 601، 613، 634، 642، 656، 653، 660، 673، 680، 662، 797، 810
امام خمينى، 581، 584
امام رضا عليه السلام، 77، 257، 279، 272، 409، 501، 513، 515، 516، 514، 515، 565، 570، 571، 572، 579، 584، 598، 626، 779، 781
امامزاده سيد ابو احمد ابن محمد بن على بن عبد اللّه بن جعفر بن محمد بن حنفيّه ابن امير المؤمنين عليه السلام، 152
امامزاده شاه جعفر غريب، 122
امام زمان عليه السلام، قائم آل محمد، 52، 105، 110، 263، 268، 264، 267، 269، 270، 278، 279، 527، 531، 532، 533، 534، 535، 558، 644، 668، 669
امام زين العابدين عليه السلام، 114، 115، 261، 496، 499، 500، 501، 619، 627، 632، 637، 660، 673، 696
امام صادق عليه السلام، 260، 261، 263، 264، 268، 270، 273، 501، 503، 504، 505، 506، 507، 508، 513، 528، 538، 546، 552، 573، 574، 606، 608، 611، 627، 646، 662، 667، 668، 672، 696، 777، 779، 781
امام على النقى عليه السلام، 529، 582
امام على بن محمد هادى عليهما السلام، 39، 105، 269، 522، 644
امام محمد تقى عليهما السلام، 518، 630
امامه، 486، 512، 521
ام أبيها، 512
ام أبيها الكبرى، 490
امّ بشير، فاطمة بنت أبى مسعود عقبة بن عمرو بن ثعلبة الانصارى، 494
ام جعفر، 486
ام حبيب، 571، 589
ام حبيب بنت ربيعه بن لجيم بن عبد بن علقمه بن حرث بن عتبه بن سعد بن حشيم بن بكر بن حبيب بن تغلبه بن وآئل، 484
ام حبيب بنت عباد بن ربيعه، 673
إمرى القيس، 21، 497
ام سعيد بنت عروة بن مسعود الثقفية، 486
امّ سلمه، 486، 495، 503، 504، 584، 589، 590، 592، 815
ام عبد اللّه، 485، 495، 501، 503، 512
ام عقيل، 489
ام فروه، 492، 505، 507، 512
ام كرام، 486
ام كلثوم، 483، 487، 488، 489، 508، 512، 521، 571، 588، 589، 590، 592، 593، 820
ام كلثوم صغرى، 486
ام كلثوم كبرى، 483
ام محمد، 570، 571، 572، 581، 589
ام منذر، 484
ام موسى، 756
امّ هانى، 480، 486، 489، 488، 490
امير المؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام، 24، 30، 115، 180، 261، 266، 277، 279، 378، 426، 451، 456، 463، 473، 474، 475، 476، 477، 480، 481، 483، 485، 486، 487، 488، 489، 490، 491، 492، 493، 495، 499، 503، 505، 507، 523، 524، 528، 540، 541، 571، 586، 601، 606، 609، 619، 624، 627، 634، 640، 641، 642، 646، 653، 654، 658، 660، 661، 662، 664، 667، 673، 679، 699، 734، 754، 770،
780، 781، 784، 788، 795، 799، 800، 817، 822، 823، 829، 833، 844
امير بكر بن عبد العزيز عجلى كرجى، 305، 53
امير شمس الدين محمد بن على صفى، 4
اميركا، 613
امين الدين، 584
اميه، 499
اميه بن أبى الصّلت الثقفى، 13
انار بن سياران بن سهره بن فراسياب تركى، 204
انجيل بن نودرز، 242
انس بن بجاد اشعرى، 813
انس بن مالك، 767، 822، 839، 844
انوشروان، 57، 197، 250، 251، 252، 253، 452
اوشته، 635
اويس قرنى، 15، 823
اياس بن مضارب عجلى، 801
ايوب، 245
ايوب بن موسى، 398
ايوب بن موسىء بن أحوص بن سعد أشعرى، 69، 244
ايوب بن يحيى بن جندل، 277
ايوب موسى، 313
أبو ابراهيم، 509
أبو احمد ابن الرشيد، 526
أبو احمد سراهنك، 657
أبو احمد عبيد اللّه محمدى، 660
أبو احمد موسى، 602
أبو اسحاق ابراهيم بن محمد قمى، 213
أبو اسحاق بن هارون الرشيد، 604
أبو اسحاق علّاف نيشابورى، 275
أبو الاكراد على بن ميمون صائغ، 266
أبو البحترى الطائى، 823
أبو البختري وهب بن وهب قرشى، 766، 789، 790، 792، 793
أبو الجارود، 290
أبو الجن، 558، 559
أبو الحسن، 266، 509، 523، 525، 592
أبو الحسن أحمد بن على بن محمّد، 617
أبو الحسن الاول عليه السلام، 274، 277
أبو الحسن الطالقانى، 281
أبو الحسن العمرى، 632
أبو الحسن أبو علىء، حسين بن محمد بن نصر بن سالم، 598
أبو الحسن بن محمد بن احمد بن يحيى بن أبى البغل، 465
أبو الحسن زيد، 546
أبو الحسن عباد بن العباس، 364، 365، 366، 360
أبو الحسن عبيد اللّه بن يحيى بن خاقان التركى، 530
أبو الحسن على، 546، 558، 602، 607، 612، 613، 626، 627، 638، 654، 657
أبو الحسن على الدينورى، 627
أبو الحسن على الكوكبى، 602
أبو الحسن على بن احمد العمرى، 545
أبو الحسن على بن احمد الموسوى الرازى، 623
أبو الحسن على بن العباس بن جريح، 18
أبو الحسن على بن جعفر بن محمّد بن على بن الحسين العريضى، 611
أبو الحسن على بن حمزه بن احمد، 624
أبو الحسن على بن حمزه بن احمد بن محمد بن اسماعيل بن محمد بن عبد اللّه الباهر ابن على بن الحسين زين العابدين عليهم السلام، 624
أبو الحسن على بن حمزه بن احمد، 619
أبو الحسن على بن محمد، 269، 270
أبو الحسن على بن محمد البصرى المدائنى، 451
أبو الحسن على بن محمد الطلحى، 400
أبو الحسن على بن يحيى بن أبى منصور، 525
أبو الحسن على نقى عليه السلام، 523، 524، 525، 526، 528
أبو الحسن عيسى بن على، 551، 612، 611
أبو الحسن كرخى، 276
أبو الحسن كميج، 171
أبو الحسن محمد، 550، 613، 624
أبو الحسن محمد المجدور، 605
أبو الحسن محمد بن احمد بن محمد بن احمد بن ابراهيم طباطبا، 544
أبو الحسن موسى بن احمد بن محمد بن
موسى مبرقع، 574، 592، 593، 596
أبو الحسين، 294
أبو الحسين احمد، 634
أبو الحسين احمد بن سعد، 472
أبو الحسين بن أبى سهل، 213
أبو الحسين زيد بن احمد بن بحر اصفهانى، 572
أبو الحسين عبد اللّه، 647
أبو الحسين عبيد اللّه بن أحمد، 543
أبو الحسين على، 613، 617، 635
أبو الحسين على برطله، 636
أبو الحسين عيسىء بن على العريضى العلوى، 628
أبو الحسين كوكبى، 618
أبو الحسين محمد، 546، 617
أبو الحسين محمد بن الحسن بن ابراهيم بن موسى، 603
أبو السرايا، 601، 608
أبو الصّديم الحسين بن علىء بن آدم، 578، 782
أبو العباس احمد بن طاهر، 550، 612، 630
أبو العباس، احمد بن طلحه، 471
أبو العباس احمد بن على شادى، 131 تاريخ قم متن 871 1. نامها و اعلام ..... ص : 855
و العباس احمد بن محمد بن حسين بن على ابن امام زين العابدين عليهم السلام، 660
أبو العباس سفاح، 822
أبو الغيث طاهر، 550
أبو الفتح دينورى، 361
أبو الفتح على بن محمد عميد، 597
أبو الفرات، 465
أبو الفرج اصفهانى، 513، 608، 666، 667، 781
أبو الفرج هندو القمّى، 142
أبو الفضل، 546
أبو الفضل اسباطى، 278
أبو الفضل الحسين بن الحسن العلوى، 535
أبو الفضل العباس عليه السلام، 632، 656، 788
أبو الفضل بن العميد الكاتب الخراسانى، 346، 533، 412، 107
أبو الفضل جعفر ابن أبو على يحيى بن خالد بن برمك، 472
أبو الفضل جعفر بن احمد بن طلحه، 382، 387
أبو الفضل حسين بن حسن بن حسن
أفطس ابن على بن على بن الحسين زين العابدين عليهما السلام، 627
أبو الفضل حسين بن حسن بن على العلوى العريضى، 629
أبو الفضل حسين بن على بن حسن بن عيسى بن محمد بن على بن جعفر عريضى، 611، 612
أبو الفضل عباس بن عبد المطلب، 820
أبو الفضل عبيد اللّه، 546
أبو الفضل محمد، 602، 621، 623، 626، 634
أبو الفضل محمد بن الحسين بن العميد، 585، 597، 403، 533
أبو الفضل محمد بن على بن محمد بن حمزه علويه، 164
أبو القاسم، 532، 547، 500
أبو القاسم ابراهيم، 638
أبو القاسم احمد رازى، 551
أبو القاسم الرازى، 547، 546، 550
أبو القاسم أحمد الرازى ابن عيسى بن احمد كركورة ابن محمد بن جعفر بن عبد الرحمن الشجرى، 547، 551
أبو القاسم بن أبى الصديم، 123، 394
أبو القاسم بن مرزبان بن مقاتل، 584
أبو القاسم جعفر بن محمد بن قولويه قمى، 530
أبو القاسم حمزه بن على حمزه، 602، 611، 654
أبو القاسم عبد اللّه بن محمد، 530
أبو القاسم عبيد اللّه، 545
أبو القاسم عزيزى، 654
أبو القاسم علوى، 591
أبو القاسم على، 550، 592، 621، 623، 634، 647، 651،
أبو القاسم على العزيزى، 648
أبو القاسم على بن أبى عبد اللّه، 593
أبو القاسم على بن محمد، 550
أبو القاسم على بن محمد بن الحسن كاتب، 22
أبو القاسم على بن محمد بن حمزه، 624
أبو القاسم على بن محمد كحلى، 211
أبو القسم عبيد اللّه بن سليمان، 332
أبو القسم على بن الحسن العزيزى، 649
أبو المثنى كلبى، 749
أبو المحسن، 657
أبو المعمّر، 670
أبو الهيثم، 354
أبو الهيثم خالد بن عبد اللّه بن يزيد بجلى قسرى دمشقى، 699
أبو برده عامر بن أبى موسى اشعرى، 774، 755، 817، 819، 790
أبو بكر، 302، 427، 485، 494، 500
أبو بكر بن امير المؤمنين عليه السلام، 485
أبو بكر بن عبد اللّه، 399
أبو بكر بن عبد اللّه بن سعد، 127
أبو بكر بن عمران بن أبى بكر أشعرى، 70
أبو بكر بن عيّاش بن سالم أسدى كوفى، 808
أبو بكر محمد بن عبيد اللّه بن يحيىء بن خاقان، 530
أبو بكر محمد بن يحيى صولى، 246، 302، 394، 420، 423، 424، 430، 437، 438، 441، 444، 473، 475، 650، 651
أبو بلى، 745
أبو تمام طائى، 9
أبو ثابت انصارى أوسى عوفى، 475
أبو ثوير، 758
أبو جرير زكريا بن ادريس، 780
أبو جعفر، 21، 22، 503، 518، 533، 555، 579، 583، 542، 597، 605
أبو جعفر احمد بن أبى عبد اللّه برقى، 687
أبو جعفر بن محمد، 579
أبو جعفر محمد، 545، 578، 579، 597، 608، 611، 619، 624، 626، 647، 648، 657
أبو جعفر محمّد بن أحمد بن محمد بن اسماعيل (ابن جعفر) بن محمد بن عبد اللّه بن على بن الحسين، 617، 619
أبو جعفر محمد بن بابويه قمى، 110
أبو جعفر محمد بن حمزة بن احمد، 620، 625، 624، 658
أبو جعفر محمد بن عبدوس، 76، 77، 295
أبو جعفر محمد بن على، 400
أبو جعفر محمّد بن على العطّار القمى، 21، 533
أبو جعفر محمد بن على طلحى، 119
أبو جعفر محمّد بن موسى بن محمد بن على الرضا عليه السلام، 575، 579
أبو جعفر منصور عباسى، 472، 546
أبو جعفر موسى بن محمد بن على بن موسى، 583
أبو جعفر يحيى بن محمد بن أبى زيد علوى، 662
أبو جميله المفضل بن صالح أسدى، 271
أبو جندل، 428
أبو حامد مروزى، 762
أبو حرزه بن تبع بن مخطم، 759
أبو حسين بن أبى سهل، 213
أبو حفص، 673
أبو حكيم، 753
أبو حمزة، 509
أبو خالد زكرياء بن ملك بن أحوص، 399
أبو داود، 433، 699
أبو دلف قاسم بن عيسى عجلى كرجى، 47، 58، 63، 292، 345، 470، 640
أبو دلف مسعر بن مهلهل، 56
أبو رافع، 540
أبو رهم محمد بن قيس، 755
أبو ريحان محمد بن أحمد بيرونى، 234
أبو زيد المطهر، 550
أبو زيد محمد، 654
أبو سائب مخزومي، 743
أبو سالم اشعرى، 788
أبو سعيد الاشعرى الشامى، 768
أبو سعيد انصارى خزرجى، 813
أبو سلم عبدى، 262
أبو سليم، 756
أبو سهل، 635، 634
أبو سهل بن أبى طاهر اشعرى، 98، 586، 400
أبو سهل بن عبديل قمى، 624
أبو صالح يحيى بن عبد الرحمن كاتب، 79
أبو طالب عليه السلام، 480، 481، 784
أبو طالب الحسن، 546
أبو طالب المحسن، 550، 626، 635، 636، 656، 657
أبو طاهر، احمد بن على، 605، 657
أبو طاهر بن يحيى، 400
أبو طاهر كمج قمى، 171
أبو عامر بن قيس اشعرى، 755، 790، 816، 814، 761، 768، 790، 813
أبو عبد الرحمن هيثم بن عدىّ ثعلى، 794
أبو عبد اللّه، 262، 265، 266، 271، 272، 273، 274، 275، 276، 278، 279، 505، 538، 539، 590، 591
أبو عبد اللّه احمد، 541، 542، 543، 589، 588، 597
أبو عبد اللّه احمد بن محمد، 591
أبو عبد اللّه احمد بن محمد بن احمد بن موسى، 571
أبو عبد اللّه احمد بن محمد بن اسحاق همدانى، 44، 202، 249
أبو عبد اللّه اسحاق، 602
أبو عبد اللّه الابيض ابن الحسين، 558، 602، 607، 624، 626، 632، 633، 634، 654
أبو عبد اللّه الحسين ابن على غسان، 400
أبو عبد اللّه الحسين بن احمد الموسوى، 601
أبو عبد اللّه الحسين بن احمد بن الحسين بن أحمد الشعرانى بن على العريضى، 613
أبو عبد اللّه الحسين بن عبد اللّه الأصغر الأبيض، 632
أبو عبد اللّه الحسين بن عبد اللّه بن العباس، 632
أبو عبد اللّه الحسين بن على بن عمر بن الأفطس، 635
أبو عبد اللّه العدوي العمرى المدنى، 673، 766
أبو عبد اللّه برقى، 39
أبو عبد اللّه بن جعفر، 387
أبو عبد اللّه حمزة بن حسن اصفاهانى، 22، 23، 44
أبو عبد اللّه محمد، 607، 657، 677
أبو عبد اللّه محمد الدّاعى، 554
أبو عبد اللّه محمد بن عبدوس جهشيارى، 295
أبو عبد اللّه محمد بن على جعفرى، 675، 677
أبو عبيده، 442، 759، 824، 848
أبو عفان بصرى، 278
أبو على، 293، 509، 571، 574، 579، 586، 588، 646
أبو على ابن الرضا، 587، 612، 630
أبو على احمد، 546، 602، 612، 633،
648
أبو على احمد بن اسماعيل بن سمكة البجلى القمى، 519
أبو على احمد بن سمكة نحوى، 519
أبو على احمد بن على الشجرى، 624
أبو على احمد بن محمد بن رستم اصفاهانى، 293
أبو على الحسن بن بويه بن فنا خسرو، 411
أبو على الحسن بن محمد بن السائب بن مالك الأشعرى، 605
أبو على الحسين بن أبو هاشم، 543
أبو على الشعرانى، 613
أبو على بجلىّ قمى، 585
أبو على بن الحسن بن نصر، 574
أبو على بن حسن بن بويه، 120
أبو على بن عبديل، 87
أبو على حسن بن بويه الديلمى، 120
أبو على حسن بن محمد قمى، 364
أبو على حمزه، 550
أبو على شجرى، 652
أبو على، عبد الرحمن بن عيسى بن حمّاد همدانى، 295، 476
أبو على محمد، أبو على محمد الأعرج بن أحمد ابن موسى بن محمد بن على بن الرضا عليه السلام، 575، 584، 585، 586، 588، 592، 630
أبو على محمد بن عبيد اللّه، 530
أبو علىء بن الحسن بن نصر، 678
أبو علىء شجرى، 647
أبو علىء عبديل، 549
أبو عمر، 755
أبو عمرو بن سلمه همدانى، 295
أبو عمرو مزنى، 753
أبو عمرو يمانى تابعى، 823
أبو عمرة شهربان، 664
أبو غالب، 128، 137، 140
أبو غسّان ملك على بن عامر، 400
أبو لؤلؤة، 845
أبو مالك عامر بن أبى شريح، 756، 776، 777
أبو محمد، 492، 500، 546
أبو محمد ابن عبد اللّه، 400
أبو محمد البغدادى، 380
أبو محمد الحسن، 543، 592، 593،
607، 617، 621، 623، 622، 626، 635، 636
أبو محمد الحسن الشّجرى، 647، 649
أبو محمد الحسن بن احمد بن محمد بن احمد بن موسى مبرقع، 574، 598
أبو محمد الحسن بن زيد بن الحسن، 553
أبو محمد الحسن بن على، 533
أبو محمد الحسن بن محمد، 622
أبو محمد الحسن بن محمد حمزه علوى، 593
أبو محمد الحسين، 602
أبو محمد العسكرى، 151
أبو محمد جعفر، 545
أبو محمد حسن بن احمد بن محمد أعرج ابن احمد بن موسى المبرقع ابن محمد بن على الرضا عليه السلام، 598، 621
أبو محمد حسن بن الحسين، 636
أبو محمد عبد اللّه بن روزبه، 43
أبو محمد عبد الملك بن هشام بن ايّوب حميرى، 784
أبو محمد هارون بن موسى التلعكبرى، 535
أبو مخنف، 798، 799، 804، 808
أبو مرة بن عروة بن مسعود بن معقب بن مالك بن كعب بن عمرو بن سعد بن عوف بن قسى، 497
أبو مسعود بن عقبة بن عمرو بن ثعلبه، 494
أبو مسلم، 586، 587
أبو مسلم محمد بن بحر اصفهانى، 519، 586
أبو مسلم مخزوم، 756
أبو معشرى، 823
أبو مقاتل سبل، 269
أبو منذر هشام بن سائب كلبى، 257
أبو منصور احمد، 550
أبو منصور بويه بن ركن الدولة بن بويه ديلمى، 131
أبو موسىء عبد اللّه بن قيس، 770
أبو نصر الحسن بن على القمى، 370
أبو نصر بخارى، 511
أبو نمامة، 198
أبو هاشم، 416، 417، 542، 649، 662
أبو هاشم الحسين بن حمزه، 657، 658
أبو هاشم عبد اللّه، 661
أبو هاشم عبد اللّه بن محمد اصبهانى، 416
أبو هاشم عبد اللّه بن محمد بن الحنفيه، 662
أبو هانىء أعور، 758
أبو هريره، 461
أبو يزيد ثورى كوفى، 823
أبو يزيد خالد بن يزيد العكلى كوفى، 270
أبو يعلى، 658
أبىّ بن سالم اشعرى، 787
أبيض بن حمال المازني، 433
أحمد الباهر، 654
أحمد بن عبد العزيز بن أبى دلف، 580
أحمد بن على المرورودى، 130
أحوص بن سعد بن ملك، 398، 683
أحوص بن عبد اللّه، 409
أدبو ورقا، 123
أدرع، 541، 542
أسد، 292
أسد بن عبد اللّه البسطامى النطار، 20
أسما، 512
أشرس بن عوف، 832
أمامه، 489
أمير توزون تركى، 650
أنس بن مالك، 266
أنستاس مارى الكرملى بغدادى، 376
أوس بن حجر التميمي، 15
أويس قرنى، 823
بابنين، 99
باذان، 239، 243، 725، 726
بانو، 191، 271، 503، 507، 512، 513، 518، 533، 546، 566، 581، 788
بجكم، 650
بخارى، 816، 817، 819، 833
بخت نصر، 829
بذين بن أبى خالد، 399
براقى، 217، 811
برآىء بن أبى يوسف، 819
براء بن عازب، 837
بردة بنت أبى بردة، 756
برطله، 637
برقى، 39، 40، 50، 55، 62، 152، 153، 175، 181، 182، 184، 217،
218، 226، 231، 238، 240، 242، 245، 246، 249، 262، 272، 687
بركيارق بن ملكشاه، 122
برون تركى، 201
بريهه، 508، 512، 521، 581، 582، 583، 588، 589، 590، 630
بشار، 516
بشتاسف، 215، 216، 222، 224، 243، 250، 254، 255
بشر بن فرج، 291، 293، 295، 334، 337، 338، 339، 340، 344، 348
بطريق، 726، 727
بطلميوس، 248
بغا الصغير، 95
بغا الكبير، 95، 108
بغدادى، 665
بقيّة بن وليد، 768
بكر بن عامر الأكبر ابن عوف بن بكر بن عوف بن عذرة، 754
بكر بن عبد العزيز، 53، 335، 336
بكر بن وائل، 831
بلاش بن فيروز، 197، 224، 235، 242
بلال بن أبى برده اشعرى، 774، 824
بلال بن كنوده، 756
بلي بن عمرو بن الحاف، 745
بليناس، 246، 247، 248، 249
بليء بن تومه، 745
بنان بن آدم، 690
بنان بن موسى، 231
بندويه بن سنفاد، 216
بوراز بن قاسان اكبر، 219
بوران، 225
بهبود بن همدان، 224
بهرام گور، 704
بهمن بن اسفنديار، 236، 237
بهمن بن رستم، 210
بيژن بن گيو، 197، 200، 229، 230
بيوراسف، 216، 217، 218، 220
پرويز اذكائى، 173، 179، 180، 185، 187، 190، 195، 197، 228، 250
پهلوى، 56، 60، 85، 190، 197، 207، 209، 211، 214، 220، 222، 223، 228، 236، 240، 306، 308، 311، 351، 375، 560، 695
پيامبر، رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلم، 51، 260، 426، 431، 459، 487، 493، 495،
497، 498، 501، 518، 540، 546، 646، 662، 667، 669، 679، 725، 753، 760، 761، 764، 766، 770، 777، 787، 790، 795، 812، 814، 817، 820، 835، 841، 816، 818
تاج الدّوله، 593
تبع، 191، 744
تكتم، 513
توزون، 650
توس بن نوذر، 205
تيمور، 4
ثابت بن أسلم البنانى، 266
ثبخين، 104
ثعلبة بن عمرو، 794
ثقة الاسلام كلينى، 529، 540
ثيمر اصغر بن خراسان، 213
ثيمر اكبر بن خراسان، 213
جابر، 609
جانانبه بن ميلاد، 241
جبرئيل عليه السلام، 256، 261، 262، 270، 491، 773، 774
جرجين بن ميلاذ، 242
جرول خزاعى، 488
جروند فارس، 203
جرير، 428، 560، 836
جرير بن عبد الحميد الضبى، 818
جرير بن عبد اللّه بجلى، 495، 835، 836
جزائرى، 575
جعده، 734
جعفر، 313، 484، 485
جعفر الشاعر، 556
جعفر الكذاب، 583، 587
جعفر أبو عبد اللّه، 484
جعفر بن احمد بن طلحة، 343
جعفر بن احمد بن على بابويه، 411
جعفر بن الحسن الشجرى، 652
جعفر بن الحسن بن على بن عمر، 652
جعفر بن أبى طالب عليهما السلام، 485، 486، 487، 656، 673، 675، 818، 822
جعفر بن حسن بن حماد، 289
جعفر بن داود القمي، 94
جعفر بن داود بن عمران، 142
جعفر بن سعد بن سعد، 289، 399
جعفر بن عبيد اللّه، 546
جعفر بن على، 644
جعفر بن على العسكرى عليه السلام، 527، 530، 531، 582، 644
جعفر بن قاسم كرجى، 469، 470
جعفر بن قيس بن سلمة بن ثعلبة بن يربوع، 653
جعفر بن محمّد، 608، 798
جعفر بن محمد بن اسماعيل بن جعفر بن محمد الصادق عليه السلام، 501، 556
جعفر بن محمد بن سعد، 410
جعفر بن محمد بن على بن أبى طالب عليه السلام، 654، 658
جعفر بن محمد بن هارون، 287
جعفر بن منصور عباسى، 511
جعفر بن يحيىء برمكى، 472
جلودى، 513
جلين جمكرانى، 184، 227
جمانه، 486، 523
جم ملك، 214، 223
جميل بن دراج، 273
جميل بن نوح، 273
جواليقى، 117
جوخواست بن خراسان، 225
جودرز، 197، 223، 226، 227، 228، 229، 230، 234، 240، 243
جورانى، 606
جون بن عوف، 759
جويريه، 788
جهانشاه، 500
جهانگير ميرزا، 56
جهرازان، 190
ج. هيورثدن، 650
جيده، 831
حاجب بن زراره، 539، 797
حاج شيخ عباس قمى، 39، 196، 403، 451، 532، 845
حاجى حسن قمى، 189
حاجى نورى، 110
حارث بن احمد بن زين العابدين عليه السلام، 634
حارث بن اعور، 823
حاكم نيشابورى، 481
حامد بن العباس، 107، 466، 466
حامد بن عباس بن حسن، 292
حباب أزدى، 703، 705، 715
حبلى، 271
حجّاج بن يوسف بن عمر ثقفى، 24،
31، 115، 116، 198، 254، 258، 262، 307، 378، 459، 671، 673، 680، 689، 690، 696، 697، 698، 699، 700، 701، 725، 726، 727، 728، 729، 730، 731، 733، 734، 739، 740، 725، 733، 737، 811
حجر بن الحارث، 21
حديث، 529
حذيفة بن اليمان، 817، 837
حرز بن جناب، 756
حريرى، 637
حريم بن عبيد، 758
حزام بن خالد بن ربيعه بن وليد، 484
حسّان بن ثابت بن المنذر بن حرام بن عمرو الانصارى، 795
حسن التج، 638
حسن أفطس ابن على بن على بن الحسين زين العابدين عليهما السلام، 627، 630
حسن بن احمد بن الحسن بن أبى قتاده أزدى، 730
حسن بن اسحاق، 602
حسن بن الحسن، 608
حسن بن الحسن بن على، 545، 670
حسن بن بويه ديلمى، 592
حسن بن تحتاخ طالقانى، 75، 81، 477، 467
حسن بن حسن، 494، 627، 671، 823
حسن بن حسين، 608
حسن بن حمّاد الأشعرى، 550
حسن بن زيد الداعى الكبير بن محمد بن اسماعيل بن الحسن بن زيد بن الحسن المثنّى بن على بن أبى طالب عليهما السلام، 546، 547، 548، 549، 552، 554، 619، 639، 640، 642، 643، 645، 647
حسن بن سعد بن أحوص أشعرى، 68
حسن بن عباس، 632، 634
حسن بن على اشعرى، 64، 67، 93، 98، 99
حسن بن على برطله، 637
حسن بن على بن آدم اشعرى، 64، 67، 123، 289
حسن بن على بن الحسين بن موسى بن بابويه، 260
حسن بن على بن جعفر بن عبد اللّه بن حسن بن على بن جعفر عليه السلام، 616
حسن بن على بن على بن الحسين بن
على بن أبى طالب عليه السلام، 627
حسن بن على بن عمر بن حسن أفطس ابن زين العابدين عليه السلام، 634، 636
حسن بن على خزاعى، 264
حسن بن على قمى المنجم، 15
حسن بن على كمشارجانى، 266
حسن بن متويه، 399
حسن بن مثله جمكرانى، 110
حسن بن محبوب الزراد، 271، 539
حسن بن محسن، 608
حسن بن محمد، 107، 175، 244، 258، 519
حسن بن محمد بن بدال، 470
حسن بن محمد بن جعفر بن عبد اللّه بن الحسين بن على بن الحسين بن على بن أبى طالب عليه السلام، 640
حسن بن محمد بن جمهور قمى، 666
حسن بن محمد بن حسن قمى، 7، 107، 180، 555
حسن بن محمد بن سعد، 264
حسن بن محمد بن عمران بن عبد اللّه بن سعد أشعرى، 107، 244
حسن بن مخلد، 380
حسن بن نظر على رشتى كيخى، 575
حسن بن يوسف، 270، 540
حسن ركن الدولة، 368
حسن مثنى، 541، 547
حسن مكفوف، 627
حسنويه، 613
حسن هميرجه، 608
حسنى، 277
حسين أكبر، 501
حسين أثرم، 495
حسين أصغر، 502، 639
حسين أفطس، 627
حسين بن احمد بن اسماعيل بن محمد بن اسماعيل أرقط ابن محمّد بن على بن حسين بن على بن أبى طالب عليهما السلام، 571، 639، 642، 676
حسين بن احمد بن حمزه بن قاسم بن اسحاق بن عبد اللّه ابن جعفر بن أبى طالب عليهما السلام، 675
حسين بن احمد بن على بن جعفر عليه السلام، 613
حسين بن احمد بن محمد بن اسماعيل بن محمد بن على بن عبد اللّه بن على،
625
حسين بن احمد كوكبى، 619، 626، 642
حسين بن الحسن بن على بن أبى طالب، 507
حسين بن الحسن بن محسن، 608
حسين بن ايوب ساربان، 612
حسين بن حسن أفطس، 534
حسين بن سعد بن ملك، 399
حسين بن عبد اللّه برسمىء همدانى، 802، 803
حسين بن على، 613
حسين بن على بن آدم اشعرى قمى، 102، 105، 394، 578، 728
حسين بن على بن عمر، 634
حسين بن على بن محمد بن جعفر، 605
حسين بن عيسى الاكبر، 611
حسين بن عيسى بن محمد بن على بن جعفر صادق عليه السلام، 611، 612
حسين بن محمد، 554، 603، 608
حسين بن محمد الاشعرى، 530
حسين بن محمد بن حسين صفار، 166
حسين بن محمد حلوانى، 574
حسين بن محمد سردابى، 411
حسين بن محمد كوفى، 274
حسين بن معقل، 336
حسين بن منصور حلاج، 579
حسين بن موسى بن بابويه، 567
حسين بن نضر بن عامر اشعرى، 119
حسين كوكبى، 501، 625
حسين مدرسى طباطبايى (دكتر)، 4، 64، 68، 102، 121، 151، 170، 368، 375، 516، 519، 560، 575، 628، 660، 784، 851
حصانة، درّه، 518
حضرت خضر عليه السلام، 188
حضرت زينب عليها السلام، 487، 675
حضرت فاطمه عليها السلام، 482، 485، 491، 492، 496، 491، 564، 567، 568، 569، 572، 581، 584، 646، 660، 673، 770
حضرت فاطمه بنت موسى بن جعفر عليهما السلام، 109، 648
حضرت موسى عليه السلام، 217
حضرت نوح عليه السلام، 375
حكم بن أيمن اشعرى، 791، 792
حكم بن صلت، 501
حكمون بن هانى، 757
حكيمه، 512، 521
حكيمه خاتون عليها السلام، 644
حلوانى، 574
حماد بن أبى بكر، 736، 737
حماد بن سليمان اشعرى، 824
حماد بن نضر، 98
حمدون بن اسماعيل النديم، 525
حمدوية بن على بن عيسى بن ماهان، 604
حمزه بن اليسع أشعرى قمى، 72، 77، 97، 123، 182، 283، 284، 400، 409، 683، 501، 511
حمزه اصفاهانى، 86، 105، 173، 228، 737، 794
حمزه بن يعلى اشعرى، 289
حمزه بن احمد، 619
حمزه بن الحسن، 77
حمزه بن القاسم، 677
حمزه بن امام موسىء بن جعفر عليهما السلام، 584
حمزه بن عبد اللّه، 625
حمزه بن عبد اللّه بن الحسين كوكبى، 625
حمزه بن على، 657
حمزة بن عبد اللّه بن الحسين، 624، 625
حمزة بن على، 655
حمزة بن موسى، 584
حمويه بن على، 676
حميد بن عبد الحميد الطائى الطوسى، 515
حميد بن قحطبة بن شبيب طائى، 729
حميد بن مسلم، 806
حميد طويل، 767
حميده بربريه، 489، 507، 509
حميرى، 616
حميل، 665
حندج بن حجر كندى، 21
حنظلة بن زكريا، 535
حنيك بن العريضه بن الجماهر، 758
حورانى، 606
خارجة بن زيد بن ثابت بن زيد بن قيس خزرجى، 770
خاقان مفلحى، 614
خاقانى، 232
خالد بن عبد اللّه القسرى، 116، 699
خالد بن يزيد، 270
خالده بنت جعفر بن كلاب، 788 تاريخ قم متن 886 1. نامها و اعلام ..... ص : 855
يجه عليها السلام، 486، 491، 498، 521
خديجة بنت أمير المومنين عليهما السلام، 486
خديجة بنت عبد اللّه بن الحسين، 507
خربنداد، 85، 693، 703، 704، 705، 706، 707، 711، 712، 713، 714، 715، 716
خربنده، 188
خرزاد، 196
خزرج بن سعد، 399
خزرى، 637، 638
خزرى ثانى، 638
خسرو انوشيروان، 48
خسرو پرويز، 376، 452، 725
خفرهاد بن سهره، 216
خفريده، 216
خلف، 757
خمائى، 168، 194
خماء، 190
خناصر، 220
خنساء، 788
خواجه ابراهيم قمى، 4، 851
خواجه اصيل الدين، 4
خواجه تاج الدين على اصيل، 4
خواجه حاجى بن خواجه سعادت شاه بن خواجه ابراهيم قمّى، 851
خواجه شمس الدين محمد، 4
خواجه عماد الدين محمود، 4
خواجه فخر الدين ابن خواجه عماد الدين، 4
خواجه محمد قمى، 4
خواجه نصير الدين طوسى، 43
خواصر، 220
خور بن اروند، 200
خوله، 483، 493، 653
خويلد الاسدى، 491، 498
خيام نيشابورى، 367
خيثمة بن سليمان بن حيدرة، 215
خيزران، 518
دارا بن دارا، 240
داعى، 552، 639، 640
دانيال پيغمبر عليه السلام، 248، 828، 829، 830
داود، 511
داود بن الحسن، 540
داود بن حصين، 540
داود بن عمران أشعرى، 55
داود جمّال، 70، 98
داؤد بن عبد اللّه، 401
دخويه، 44، 249
درونه، 215
دريد بن الصّمة، 790، 816
دعبل بن على خزاعى، 515، 516، 781
دكا، 107، 532، 697، 718، 848
دليجان بن ثيمر، 215
دنجرد بن قاسان اكبر، 220
ديلمى، 90، 269، 363، 364، 368، 369، 413، 592، 593، 628، 731
دؤل بن حنيفه بن لجيم بن صعب بن على بن بكر بن وآئل بن قاسط بن هنب بن اقصى بن دعمى بن جديله بن اسد بن ربيعه بن نزار، 483
ذاذخره، 85
ذخران بن وآئل بن ناجيه، 758
ذهبى، 116، 457، 510، 525، 530، 670، 671، 672، 697، 699، 762، 808، 816، 817
رازى، 21، 171، 274، 319، 551، 556
رأس المذرى، 654
رباب، 416، 497
ربيع بن خثيم، 823
ربيعة بن الحارث، 21
ربيعة بن الوحيد، 788
ربيعة بن نزار عدنانى، 335
رجآء بن الضّحاك، 513، 626
رجاء بن أبى ضحاك جرجرانى، 513، 609
رستم بن دستان، 187، 229، 293
رستم بن كردام، 227
رسول جعفريان، 110
رشيد، 33، 49، 78، 79، 80، 81، 82، 283، 284، 285، 289، 476، 477، 509، 515، 621، 737
رضا خان، 560
رقيه، 488، 495
رقيه صغرى، 486
رقية الكبرى، 484
ركن الدوله بن بويه، 14، 15، 16، 20،
30، 120، 121، 281، 346، 364، 368، 369، 403، 411، 412، 413، 460، 533، 543، 592، 593، 597
ركن بن همدان، 224
رمله بنت الثقفيّة، 486
رملة الصّغرى، 490
روذكى، 21
ريذويه، 209، 210
ريطة بنت ابى هاشم، 662
زائدة بن قدامه، 802
زاهر، 757
زبيدى، 611
زبيد يمانى، 823
زبير، 475
زبير بن جعفر المتوكل، 407
زحر بن بدر النخعى، 485
زرارة بن اعين، 273
زرارة بن درّاج، 273
زر بن هرمز بن اذان بن جرجين، 245
زردشت، 185، 250، 252
زرياب، 132
زكريا، 313
زكريا بن آدم بن عبد اللّه بن سعد اشعرى قمى، 560، 566، 584، 779، 781
زكرياى بن مالك بن أحوص، 182
زكريآء بن سعد بن ملك، 398
زمرويه، 123
زهرى، 766، 771، 787
زهير بن أبى سلمى مزينى، 462، 463
زهير بن جناب، 17
زياد بن ابيه، 841
زياد بن عبيد بن علاج، 376، 849
زيد، 494، 495، 501
زيد النار بن موسى الكاظم عليه السلام، 605
زيد بن اسلم، 766
زيد بن الحسن بن على بن أبى طالب عليهم السلام، 546
زيد بن ثابت انصارى، 771
زيد بن جبير، 540
زيد بن علىء بن الحسين بن على بن أبى طالب عليهم السلام، 390، 501، 632، 696، 697، 662
زيد بن محمد الاكشف ابن اسماعيل جالب الحجارة، 554
زيد بن محمد بن اسماعيل، 554
زينب، 483، 503، 523
زينب بنت موسى، 584
زينب صغرى، 483، 486، 488، 504
زينب كذابه، 523
سائب بن مالك اشعرى، 724، 728، 730، 749، 777، 797، 800، 801، 802، 804، 806، 807، 808، 809
سابور بن آذرماهان، 826، 827
ساتكين، 95
سبيكه نوبيه، 518
سعد بن احوص، 399
سعد بن أبى وقاص، 495، 819، 835
سعد بن زياد، 139، 141
سعد بن زياد بن مالك الكبير، 128
سعد بن سعد، 137، 289
سعد بن سعد أشعرى، 272
سعد بن سعد بن عبد اللّه، 128، 140
سعد بن سعيد بن عمرو انصارى خزرجى، 838
سعد بن عبد اللّه بن أبى خلف اشعرى قمى، 67، 84، 105، 142، 167، 264، 265، 269، 285، 313، 567
سعد بن عبد اللّه بن مالك بن عامر اشعرى، 777
سعد بن عمرو انصارى، 838
سعد بن مالك بن أحوص، 43، 88، 140، 811، 136، 691، 679، 696، 715، 729، 811، 812، 109، 127، 155، 181
سعد بن مالك بن عامر اشعرى، 687، 739، 811
سعد بن محمد بن الحسن بن سعد، 289
سعد بن نعيم، 314
سعيد، 489
سعيد ابن أبى برده، 817، 818
سعيد بن جبير اسدى، 115، 116، 823
سعيد بن عقيل، 489
سعيد بن عمرو الانصارى، 838
سعيد بن مسيب، 813، 536
سعيد نصر صاحب خراسان، 755
سفاح، 669
سفيان بن أبرد كلبى، 198
سفيان بن معاويه مهلبى، 196
سقانى، 211
سكين، 811، 812
سكينه بنت الحسين عليها السلام، 495، 497، 498
سلافه، 500
سلّامه، 844
سلطان محمد شريف، 623
سلمان فارسى، 209
سلمه، 180، 357، 504، 540، 590، 737، 815
سلمه بن دريد بن الصّمه الجشمي، 814، 815
سلمه بن سلمه همدانى، 179، 295، 737
سلمة الخير، 788
سلمى، 489
سليل بن عبد اللّه، 495
سليم، 279، 817
سليمان، 378، 511
سليمان بن أبى راشد، 806
سليمان بن داود، 184
سليمان بن سعد القضاة، 117
سليمان بن شريح، 759
سليمان بن عبد اللّه، 640
سليمان بن عبد الملك بن مروان، 378، 494، 662، 663، 699
سليمان بن وهب، 371
سليمان نوفلى، 537
سمانه، 529
سمعانى، 679
سميع، 758
سنان بن أنس نخعى، 496
سنجر، 56
سندى بن شاهك، 510
سواد بن عسامه، 757
سوده بنت عماره، 473، 475
سورين قمى، 236، 254
سوسن، 523، 529
سهره، 187
سهلان بن فرسان الديلمى، 460
سهل بن ابراهيم، 399
سهل بن اليسع، 548
سهل بن اليسع بن عبد اللّه، 67، 77
سهل بن حمدون، 352
سهل بن حنيف، 475
سهل بن زياد رازى، 274
سهل بن على، 63، 97، 400
سهل بن علىء بن سهل بن يسع أشعرى، 70، 123
سهل بن يسع أشعرى قمّى، 548
سهم بن مسروح، 756
سهيل بن عمرو، 787
سياران، 216
سياوش، 187، 228
سيد ابن طاووس، 370، 574
سيد جعفر اعرجى، 505، 511
سيد جعفر مرتضى العاملى، 487
سيد جلال الدين تهرانى، 155
سيد حميرى، 666، 667، 833
سيد على بن ابراهيم بن جعفر بن عباس، 654
سيد محسن امين عاملى، 370
سيد محمد مهدى بحر العلوم، 637
سيد مرتضى علم الهدى، 110
سيد نعمت اللّه جزائرى، 110
سيد هاشم بحرانى، 534
سيرويه، 200
سيمرى، 306
شافعى، 54، 428، 429، 664
شاه اسماعيل صفوى، 520
شاهفرند، 258
شاهك، 510
شاه محمد قاسم، 165
شرقى بن قطامى، 749، 812
شريح بن عامر بن هانى بن مالك، 760
شريف رضى، 481، 737، 601
ششدى، ششديو، 554
شعبى، 457، 475، 804
شعيب، 313
شعيب بن عبد اللّه، 401
شعيب بن عبد اللّه أشعرى، 122
شعيب بن عبد اللّه بن سعد، 182
شقيق بن ثور سدوسى، 826
شمس قيس، 56
شهران، 191
شهربانو، 191
شهربانويه، 496، 500، 584
شهر بن حوشب، 768
شيبان، 722، 832
شيخ آقا بزرگ تهرانى، 24، 43، 281، 370، 532، 533، 574
شيخ بهائى، محمد بهاء الدين عاملى، 110، 575
شيخ صدوق، 110، 260، 270، 666، 668، 671، 672
شيخ صفى، 851
شيخ طوسى، 39، 110، 115، 481، 516، 534، 535، 585
شيخ قزوينى، 368
شيخ كلينى، 105، 530
شيخ محمد على اردوبادى، 481
شيخ محمد على بن حسين نائينى أردستانى كچوئى، 105، 394، 575
شيخ مفيد، محمد بن محمد بن النعمان، 463، 481، 483، 484، 485، 486، 492، 500، 502، 503، 506، 507، 510، 511، 513، 515، 518، 520، 521، 522، 523، 526، 529، 530، 534، 556، 569، 574، 599، 601، 632، 634، 654، 655
شيخ نجاشى، 110، 567
شيرويه، 200، 363
شيرويه بن شهردار همدانى، 228
صاحب بن عباد طالقانى، 7، 13، 16، 20، 30، 131، 281، 364، 369، 403، 412، 533، 594، 540، 610
صالح بن شيرزاد، 468
صالح بن عقبه، 540
صدام، 105، 394، 578
صرحه، 512
صفوان بن يحيى بياع سابورى، 279
صفى الدين محمد، 102
صفيه، 114، 392، 518
صقيل، 533
صلت بن عبد اللّه بن نوفل بن الحارث بن عبد المطلب، 489
صليب بن عبد اللّه بن نوفل بن حارث بن عبد المطّلب، 489
صهباء، 483
صيمرى، 294
ضبّة بن محصن العنزي، 848
ضياء الدين أبو الرضا، 545
ضيمرى، 348
طاوس، 433، 608
طاهر بن الحسين، 105، 308، 309، 587
طاهر بن أبى طاهر، 123
طاهر بن عبد اللّه بن طاهر، 619
طاهر بن على، 657
طاهر ذو اليمينين، 105
طبرش بن همدان، 225
طبرى، 94، 95، 198، 293، 309،
376، 408، 463، 466، 501، 571، 603، 604، 608، 609، 614، 640، 641، 642، 652، 671، 678، 680، 689، 725، 734، 749، 783، 790، 798، 799، 800، 801، 802، 804، 805، 806، 807، 808، 809، 810، 811، 814، 815، 816، 822، 826، 830، 833، 835، 845، 846
طلحه بن عبد اللّه بن سائب بن مالك اشعرى، 400، 602
طلحه بن عبيد اللّه، 820
طلحة، 475
طلحة الجود، 495، 499
طلحة بن عبد اللّه، 495
طلحة بن عبيد اللّه بن عثمان بن عمرو بن كعب بن سعد بن تيم بن مره، 499
طلحة بن يحيى، 755
طلق بن حبيب، 116
عائشه، 213، 475، 498، 505، 518، 771، 797
عاتكه، 523
عاصم بن كوشيد، 284
عامر الشعبى، 804
عامر بن أبى عامر، 757، 814
عامر بن سعد، 138، 140
عامر بن سعد بن مالك بن أحوص، 128
عامر بن سعد بن ملك، 399
عامر بن عمران بن عبد اللّه أشعرى، 284، 399، 409، 683
عامر بن قرة، 759
عامر بن قيس، 755
عامر بن لؤيّ بن غالب بن فهر بن عوف بن أسد بن فهر بن مالك بن النضر، 787
عامر بن هانى، 679، 746، 748، 749، 757
عباس، 484، 511
عباس أكبر، 484
عباس بن احمد، 551
عباس بن الفضل، 291
عباس بن أبى القاسم احمد بن محمد بن جعفر بن عبد الرحمن الشجرى، 551
عباس بن عبد اللّه، 633
عباس بن عبد اللّه علوى، 586
عباس بن عبد المطلب، 669، 844، 820
عباس بن عمرو غنوى، 96، 293، 583،
632، 633
عباس بن محمد، 334، 336
عباس ميرزا، 56
عبّاسى، 519
عبد الجليل رازى، 171
عبد الحميد بن عبد الرحمن، 463
عبد الرحمن، 309، 313، 482، 489، 490، 494، 502
عبد الرحمن الشجرى، 547
عبد الرحمن بن أبى بكر، 505
عبد الرحمن بن جبله انبارى، 308، 309
عبد الرحمن بن حارث، 819
عبد الرحمن بن حبيب طوسى، 290
عبد الرحمن بن حسن بن علىّ، 494
عبد الرحمن بن سعد بن مالك بن عامر أشعرى، 702
عبد الرحمن بن سليمان، 452
عبد الرحمن بن شريح بكرى، 759
عبد الرحمن بن عبد اللّه بن سعد، 136، 401
عبد الرحمن بن عقيل، 489
عبد الرحمن بن عيسى بن حماد همدانى، 53، 305
عبد الرحمن بن محمد بن الأشعث بن قيس كندى، 733، 734، 737
عبد الرحمن بن ملجم مرادى، 482، 833
عبد الرحمن حروة، 756
عبد الرحمن شجرى ابن القاسم بن الحسن بن زيد بن الحسن بن على بن أبى طالب عليهم السلام، 586
عبد الرحمن عبد اللّه، 313
عبد الرحمن كعب، 758
عبد الرحمن يحيى، 313
عبد السلام بن سندى بن شاهك، 510
عبد العزّى بن صهل الأزدى، 802
عبد العزيز بن أبى ثابت اعرج زهرى، 769
عبد العزيز بن أبى دلف، 640، 641، 642، 335
عبد العزيز بن صهبآء أزدى، 802
عبد العزيز بن على، 536
عبد العزيز دهلوى، 481
عبد العظيم بن عبد اللّه حسنى عليه السلام، 122، 274
عبد القيس، 791
عبد اللّه، 462، 484، 485، 486، 488، 495
عبد اللّه ابن مسعود، 36
عبد اللّه اصغر ابن عقيل، 489، 662، 675
عبد اللّه الابيض، 631، 632، 633
عبد اللّه الاكبر ابن عقيل، 488، 489، 662
عبد اللّه الأكبر الجواد، 675
عبد اللّه الباهر، 503، 624
عبد اللّه الخازن، 359
عبد اللّه الليثى، 265
عبد اللّه المأمون، 652
عبد اللّه المحض، 542
عبد اللّه أبو محمد، 484
عبد اللّه أشعرى، 127
عبد اللّه أصغر، 490
عبد اللّه باهر، 617، 619
عبد اللّه بذاجة، 756
عبد اللّه بن آدم، 123
عبد اللّه بن ابراهيم عفان قرشى، 536
عبد اللّه بن احمد، 656
عبد اللّه بن احمد بن حمّاد، 396
عبد اللّه بن الحسن افطس، 631
عبد اللّه بن الحسن بن جعفر بن الحسن بن الحسن بن على بن أبى طالب عليهما السلام، 542
عبد اللّه بن الحسن بن سعد، 289
عبد اللّه بن الحسين، 605، 606
عبد اللّه بن الحسين بن سعد، 289
عبد اللّه بن الحسين بن على، 558
عبد اللّه بن الراضى، 651
عبد اللّه بن الزبير، 114، 459، 497، 546، 670، 671، 673، 680، 798، 799
عبد اللّه بن العباس العلوى، 535، 632
عبد اللّه بن العباس بن عبد اللّه الشهيد ابن الحسن الأفطس، 631
عبد اللّه بن العباس بن عبد اللّه بن الحسن أفطس، 631
عبد اللّه بن الفضل هاشمى، 536
عبد اللّه بن المقفع، 43
عبد اللّه بن أبى العباس احمد ابن المقتدر باللّه عباسى، 651
عبد اللّه بن أبى برده، 756
عبد اللّه بن أبى بكر، 400
عبد اللّه بن أصغر عقيل، 489
عبد اللّه بن جشنسفيار، 288
عبد اللّه بن جعفر بن أبى طالب عليهما السلام، 384، 387، 487، 494، 647، 656
عبد اللّه بن جعفر بن محمّد بن الحنفيّه، 653، 658، 672
عبد اللّه بن حسن بن على بن جعفر، 616
عبد اللّه بن حكيم بن حزام بن خويلد، 498
عبد اللّه بن حمّاد بن نضر بن عامر أشعرى، 647
عبد اللّه بن حمزه، 626
عبد اللّه بن سعد بن مالك بن الأحوص اشعرى، 72، 84، 100، 127، 139، 140، 141، 244، 392، 399، 584، 558، 698، 733، 736، 778، 683، 716، 733، 735، 736، 778، 781
عبد اللّه بن سليمان وزير، عبد اللّه بن سميدع، 677
عبد اللّه بن طاهر بن الحسين، 587
عبد اللّه بن عامر بن عبدويه، 289
عبد اللّه بن عباس بن عبد المطلب، 423، 426، 631، 632، 663، 668، 669، 670، 671، 694، 768، 769، 791
عبد اللّه بن عباس علوى، 534
عبد اللّه بن عباس هاشمى، 274
عبد اللّه بن عبد اللّه، 401
عبد اللّه بن عثمان بن عبد اللّه بن حكيم بن حزام بن خويلد بن أسد بن عبد العزى بن قصى، 498
عبد اللّه بن عثمان بن عبد اللّه بن حكيم حناط، 498
عبد اللّه بن عزيز، 641
عبد اللّه بن على بن أبى طالب عليه السلام، 456، 607
عبد اللّه بن على بن حسين بن على بن أبى طالب عليه السلام، 617
عبد اللّه بن عمرو بن عثمان بن عفان، 499
عبد اللّه بن قيس بن سليم بن حضّار بن حرب اشعرى، 679، 754، 817
عبد اللّه بن كوشيد، 78، 80، 81، 284
عبد اللّه بن محمد بن عبد الرحمن بن أبى بكر، 499
عبد اللّه بن محمد بن على بن عبد اللّه بن العباس، 664، 669، 791
عبد اللّه بن مسعود، 462، 769
عبد اللّه بن مسلم عقيل، 489
عبد اللّه بن مطيع، 680، 799، 801
عبد اللّه بن معاوية بن عبد اللّه جعفرى، 6
عبد اللّه بن همام، 805
عبد اللّه بن هيثم بن بسّام راوندى، 79
عبد اللّه بن يزيد انصارى، 798
عبد اللّه جشنسفيار، 244، 288، 635
عبد اللّه خردادبه، 77
عبد اللّه سنان، 264
عبد اللّه قتيل البرامكة، 627
عبد اللّه مأمون، 77، 105
عبد اللّه مطيع، 799
عبد المطّلب، 425
عبد الملك بن عبد اللّه، 401
عبد الملك بن مخبر بن قحذم، 846
عبد الملك بن مروان، 49، 115، 117، 254، 375، 377، 428، 493، 497، 546، 632، 663، 671، 687، 689
عبد الواحد، 613
عبد الواحد البصرى، 265
عبد شمس، 746
عبد قيس بن خفاف بن عبد بن جريش ابن مرّة بن عمرو بن حنظلة بن مالك بن زيد بن مناة، 791
عبد مناف بن عبد المطلب، 425، 480، 481
عبدويه بن عامر بن سعد بن احوص اشعرى، 70
عبدويه كرد دامان، 398
عبدويه بن حماد، 399
عبدويه بن عامر، 399
عبديل بن مالك، 142، 400
عبيد اللّه، 373
عبيد اللّه أبى بكر، 313
عبيد اللّه بن احمد بن جعفر بن عبد اللّه بن جعفر بن محمد بن على بن ابى طالب عليه السلام، 658
عبيد اللّه بن الحسن بن على بن محمد بن الحسن بن جعفر بن الحسن بن الحسن بن على بن أبى طالب عليهما السلام، 545
عبيد اللّه بن حسن بن عبيد اللّه بن عباس بن على بن أبى طالب عليهما السلام، 609
عبيد اللّه بن زياد، 459، 680، 807
عبيد اللّه بن سعد الزّهرى، 766
عبيد اللّه بن سليمان بن وهب بن سعيد،
332، 371، 372، 373، 375، 446، 463، 465، 471، 479
عبيد اللّه بن عبيد اللّه، 546
عبيد اللّه بن على بن أبى الفضل عبيد اللّه بن الحسن بن على بن محمد السليق، 545
عبيد اللّه بن عمر، 845
عبيد اللّه بن محمد بن عمر بن على ابن أبى طالب عليهم السلام، 504
عبيد اللّه بن يحيى الوزير، 530، 531
عبيد بن حصين بن معاوية بن جندل النميرى، 428
عبيد بن هانىء اشعرى، 813، 757
عبيدلى نسّابه، 556
عبيده بن عطيف، 758
عبيده سلمانى، 823
عتاب، 215، 468
عثمان، 459، 462، 484، 493
عثمان بن حنيف بن واهب انصارى، 457، 458، 462، 475
عثمان بن عفان، 425، 499، 665، 799، 812
عثمان بن على، 484
عدنان، 31
عروه، 811، 812
عروه بن مسعود بن معتب، 486
عز الدين اسحاق، 4
عزّة بنت حميل، 665
عضد الدوله ديلمى، 14، 120، 411، 593
عطارد بن حاجب بن زرارة، 539، 815
عطاء بن مزيد، 128، 137، 140، 768
عطنه، 512
عفّان البصرى، 278
عقيقى، 639، 643
عقيل بن أبى طالب عليهما السلام، 480، 488، 489، 675، 676، 697، 810
عقيلى، 676
علّامه حلى، 68، 481
علامه مجلسى، 107، 110، 177، 260، 262، 263، 264، 265، 266، 268، 269، 270، 271، 272، 273، 274، 275، 276، 277، 278، 279، 280، 473، 532، 556، 559، 564، 573، 574، 672
علقمه بن قيس نخعى، 823
علويه بن حسن بن خزرج، 123
على ابن الحنفيّه، 670
على اشرف صادقى، 68، 85، 183، 190، 560
على اصغر فقيهى، 45، 62، 102، 109، 163، 560
على اعرج، 637
على اكبر، 497، 499
على اكبر فيض، 575
على الاصغر المحدث، 646
على الحريرى، 638
على الحورى، 627
على الخارصى بن محمد الديباج، 605
على أصغر، 497
على بن آدم، 123، 128، 137، 140، 289، 351
على بن آدم الاول، 128، 138، 140
على بن آدم الثانى، 128، 138، 140
على بن ابراهيم بن على بن محمد بن عيسى بن عبد اللّه اشعرى، 158، 275، 560، 654
على بن ابراهيم جعفرى، 275
على بن ابراهيم قمى، 560
على بن احمد، 654، 655، 656، 657، 658، 659
على بن احمد الشجرى، 651
على بن احمد بن محمد، 586، 635، 654، 676
على بن احمد بن محمد بن على بن عبد اللّه ابن جعفر ابن عبد اللّه بن جعفر بن محمد بن على بن أبى طالب، 654، 656
على بن احمد صيمرى، 294، 344، 361
على بن احمد محمدى، 655
على بن اسحاق، 513
على بن اسماعيل بن جعفر الصادق عليه السلام، 556
على بن الحسن، 624، 643، 639
على بن الحسن الأفطس بن على بن على عليه السلام، 637
على بن الحسن العلوى العريضى، 630
على بن الحسن بن على بن محمد، 169
على بن الحسن بن على بن محمد خزرى، 638
على بن الحسين، 289، 500، 501،
503، 505، 528، 601، 606، 611، 619، 624، 627، 630، 632، 634، 635، 637، 638، 641، 670، 671، 673، 675، 677، 697
على بن الحسين القمى، 635
على بن الحسين برطله، 636
على بن الحسين بن عبد اللّه عيسىء كاتب، 345
على بن أبى الجن، 558
على بن أبى الهيجا، 396، 400، 165
على بن أحمد، 675
على بن أحمد بن على شجرى، 586
على بن بابويه، 560
على بن تاجيكه، 142 تاريخ قم متن 900 1. نامها و اعلام ..... ص : 855
ى بن جعفر عريضى، 122، 151، 507، 606، 611، 613، 615، 628
على بن جهم، 524
على بن حسن بن عيسى، 64
على بن حسن علوى عريضى، 660
على بن حسين بن عيسى بن محمد بن على بن جعفر، 613
على بن حسين بن محمد بن عامر، 22
على بن حمدان، 329
على بن حمزه، 409، 621، 623، 624، 626
على بن خزرج، 410
على بن طاهر، 657
على بن طيفور، 289
على بن عبد اللّه بن خزرج، 289
على بن عبد اللّه بن عباس بن عبد المطلب، 335، 336، 605، 631، 654، 656، 660، 663، 669، 791
على بن عبد اللّه جبله اشعرى، 601
على بن عبد اللّه جعفر بن الحسين بن على الخارص، 605
على بن عبد اللّه جيله، 410
على بن عبدويه، 398
على بن عبديل، 399
على بن عبيد اللّه، 351
على بن على بن الحسين بن على بن أبى طالب عليهما السلام، 627
على بن عمر بن على بن الحسين بن على بن أبى طالب عليهما السلام، 624
على بن عيسى، 151، 277، 278، 285، 309، 343، 392، 400، 407، 465، 466، 467، 472، 604، 638
على بن عيسى القمى، 94، 151
على بن عيسى بن داود بن الجرّاح، 407
على بن عيسى بن ماهان، 105، 309، 604، 293
على بن عيسى بن محمد خزرى، 638
على بن عيسى بن يعلى بن عيسى، 399
على بن عيسى طلحى اشعرى قمّى، 94، 151، 285، 392
على بن فرج، 87
على بن محمد، 105، 269، 270، 388، 522، 545، 597، 607، 613، 617، 624، 646، 649
على بن محمد الديباج، 605
على بن محمد اوسته، 244
على بن محمد بن الحسن الكاتب، 120
على بن محمد بن الفرات، 464، 472
على بن محمد بن جعفر، 605
على بن محمد بن جعفر بن خزيمه اسدى المنجم، 687
على بن محمد بن سهل دينورى، 294، 361، 387
على بن محمد بن على بن موسى، 583
على بن محمد بن عمر بن على بن عمر الأشرف، 649
على بن محمد بن قاسم، 470
على بن محمد حمزة العلوى، 354
على بن محمد خزرج، 410
على بن محمد علوى، 631
على بن محمد عميد، 597
على بن معلى، 538
على بن ملك بن سعد، 398
على بن موسى، 513
على بن موسى اوسته، 244، 635، 678
على بن نعمان، 266
على بن هاشم، 394، 409
على بن هشام، 94، 407، 409
على بن هندو، 142
على بن يحيىء منجم، 525
على صفى، 4، 851
على عسكرى عليه السلام، 521، 529، 633
على عماد الدوله، 368
على كوكبى، 571
عليّه، 512
عماد الدوله، 543
عمار بن ياسر، 462، 767، 835، 836
عمارة، 475
عمر، 484، 494
عمر الأشرف، 646، 649، 673
عمر الأطرف، 646، 673
عمر الشجرى، 646
عمران، 94، 127، 140، 142، 244، 285، 296، 399، 670، 683، 736، 769، 772، 781، 820
عمران بن ابى بكر اشعرى، 62
عمران بن حطّان بن خبيان سدوسى بصرى خارجى، 833
عمران بن طلحه بن عبيد اللّه بن عثمان التيمى، 820
عمران بن عبد اللّه بن سعد بن مالك اشعرى، 182، 399، 781
عمران بن هرون همدانى، 295
عمر بن الحسن الافطس ابن علىّ بن الحسين زين العابدين عليهما السلام، 634، 635
عمر بن الخطاب، 49، 114، 117، 375، 378، 422، 462، 475، 487، 679، 766، 799، 800، 825، 835، 457، 487، 753، 842
عمر بن سائب، 805
عمر بن سائب بن مالك، 805
عمر بن سعد بن أبى وقاص، 114، 767
عمر بن عبد العزيز بن مروان بن الحكم اموى، 336، 339، 378، 379، 459، 463، 494
عمر بن عبد اللّه، 400
عمر بن على بن الحسين بن على بن أبى طالب عليهما السلام، 646
عمر بن على بن أبى طالب عليهما السلام، 673
عمر بن هبيرة بن معاوية بن سكين، 459
عمر بن يوسف ثقفى، 698، 699، 700، 701
عمر كسرى، 194، 223
عمرو بن العاص، 679، 754، 818
عمرو بن عامر بن حارثة بن امرو القيس بن ثعلبة بن مازن أزدى، 794
عمرو بن كلاب، 788
عمرو بن معدي كرب، 750
عمرو بن يحيى بن عمرو بن سلمه، 180
عمرة بنت أبى موسى أشعرى، 680، 725
عمرى، 766
عمرى نسّابه، 480، 482، 484، 485، 486، 487، 488، 489، 499، 501،
503، 504، 510، 511، 513، 521، 522، 523، 526، 527، 529، 544، 554، 599، 627، 628، 629، 632، 662، 663، 483
عمير بن طارق، 670
عوض دهقان، 204، 205
عوف بن دوامه، 758
عوف بن مجزأة بن ثور بكرى، 833، 832، 835
عون، 486، 490، 661
عون أكبر، 487
عويم، 758
عيّاشى، 519، 520
عياص، 487
عيسى، 257، 271، 289، 343، 392، 398، 509، 536، 543، 547، 551، 554، 604، 609، 611، 628، 638، 639، 640، 641، 643، 774، 781
عيسى بن احمد، 543
عيسى بن الحسن، 410
عيسى بن أحمد، 543، 551
عيسى بن جعفر بن منصور، 509
عيسى بن حمّاد همدانى، 252
عيسى بن سعد بن ملك، 399
عيسى بن عبد اللّه، 401
عيسى بن عبد اللّه بن سعد بن مالك أشعرى قمّى، 781
عيسى بن على علوى عريضى، 633، 628
عيسى بن محمد، 638
عيسى بن مريم عليهما السلام، 533
عيسى بن موسى، 400
عيسى بن يزيد الجلودي، 513، 609
عينى، 784
غيلان بن سلمة بن معتّب ثقفى، 809
فاخر، 230، 758
فادقين بن جرجين بن ميلاذ، 243
فارس بن فراهان، 224
فاطمه بنت اسد بن هاشم بن عبد مناف عليه السلام، 378، 481، 482
فاطمه بنت قاسم بن احمد، 615
فاطمه بنت محمد بن احمد بن موسى، 590
فاطمه صغرى، 508
فاطمة بنت الحسين عليها السلام، 499، 507
فاطمة بنت الحسين الأثرم ابن الامام
الحسن بن على بن أبى طالب عليهما السلام، 507
فاطمة بنت موسى بن جعفر عليهما السلام، 63، 271
فتّال نيشابورى، 513
فخر الدّوله بن ركن الدولة، 13، 14، 15، 369، 593، 281
فخر العراق، 584
فخر رازى، 556
فرالا، 194، 195
فراهان بن همدان، 224
فرخان، 208
فرزدق، 428، 774
فرعون، 217، 231
فرهاد ميرزا، 520
فضل، 511
فضل اللّه الراوندى، 545
فضل اللّه بن على بن عبيد اللّه بن محمد بن عبيد اللّه بن محمد بن أبى الفضل عبيد اللّه، 545
فضل بن الزبير، 699
فضل بن سهل، 609
فضل بن شاذان بن خليل أزدى نيشابورى، 488
فضل بن مروان، 307
فضل بن يحيى برمكى، 510
فضلويه متطبب، 231
فيد بن جين بن ميلاذ، 243
فيران بن ويسيان، 188
فيروز بن يزگرد، 253، 258
فيروز فارسى، 845
فيض كاشانى، 110
قابوس بن وشمگير، 346
قادر، 568، 777
قاسم، 494
قاسم المؤتمن، 105
قاسم بن احمد بن على بن جعفر عليه السلام، 606، 656
قاسم بن حكم عربى، 476
قاسم بن عيسى عجلى، 335، 640
قاسم بن محمد بن أبى بكر، 505
قاضى سعيد قمى، 110
قاضى سعيد هيدجى، 560
قباد بن قباد، 205
قباد، غباد، 48، 49، 200، 249، 253، 449، 248
قباد يكم ساسانى، 449
قرطة بن كعب، 838
قزوينى، 10، 56
قسطلانى، 784
قطب راوندى، 223
قطبة بن زيد بن سعد بن امرىء القيس بن ثعلبة بن مالك، 809
قطرى بن الفجاءة بن مازن، 198
قعقاع بن مزار التميمى، 539
قمارة بن لهراسب، قمساره بن لهراسف، 44
كاتب بكر بن عبد العزيز، 252، 295
كثيّر بن عبد الرحمن بن الأسود بن عامر خزاعى، 665
كرداردشير، 56
كريمه، 508
كسرى ابرويز، 216، 241، 379، 452
كسرى انوشيروان، 449، 450
كسرى شاهين أشعرى، 605
كشاجم، 510
كشداد بن حبيب بن أوس طائي، 9
كشفى، 581
كعب بن شريح، 756، 758
كعب بن عاصم بليع، 758، 759
كعب بن قاضيه، 759
كعب بن قحفان، 758
كلبى، 257، 498، 744، 748، 749، 752، 753، 760، 762، 763، 784، 787، 788، 789، 794، 796، 797، 798، 811، 818
كنجى شافعى، 481
كوفى، 639
كوكبى، 501، 571، 617، 625، 639، 641، 642، 643
كى بن ميلاد، 195، 241
كيخسرو، كيخسره ملك، 185، 186، 204، 226، 227، 228، 229، 230، 231، 233، 234، 235، 240، 241، 242، 250، 251
كيغلغ، 408
كيقباد، 453
كى لسترنج، 60، 185، 212، 251، 456، 628، 701، 847
كى ويشتاسب، 190، 194
گرگين، 242
گشتاسب، 222
گودرز اصفهانى، 223، 235
گيو بن گودرز، 200، 203، 227
لوط بن يحيى بن سعيد بن محنف بن سالم أزدى غامدى، 798
ليلىء بن نعمان ديلمى، 485، 497، 647، 676
مادام ديولافوا، 560
مادرانى، 165، 394، 395، 396، 408
ماذر بن محمد سائب، 797
ماريه قبطيه، 518
مازن بن الأسد بن الغوث، 795
مافروخى، 142، 171
ماكان بن كاكى، 363، 364
ماكين، 184
مالك، 54، 127، 278، 605، 746، 748، 749، 753، 791، 799، 800، 801، 802، 805، 806
مالك بن احوص، 683، 729
مالك بن انس، 54، 426، 813
مالك بن سعد بن أحوص أشعرى، 68، 140، 157
مالك بن سعد بن مالك بن أحوص، 127
مالك بن سعد بن موسى، 289
مالك بن عامر اشعرى، 31، 72، 278، 679، 703، 729، 730، 739، 746، 749، 752، 753، 759، 761، 776، 778، 779، 797
مالك بن عامر بن هانئ بن خفاف الأشعرى، 679، 746، 748
مالك بن على حاجب، 87
مأمون، 27، 77، 94، 105، 151، 285، 308، 309، 335، 407، 477، 507، 513، 520، 523، 587، 588، 604، 609، 626، 652، 677
مبرّح، 758، 759
مبرقع، 105، 570، 571، 572، 574، 575، 579، 583، 584، 588، 589، 591، 598، 612، 630
متكه بن على، 99
متوكل عباسى، 120، 286، 287، 373، 523، 524، 525، 526، 547، 579، 619
متوكلى، 252
متوكه بن اسحاق، 398
متويه ابى بكر، 313
مجد الملك أبو الفضل أسعد بن محمد براوستانى، 122
مجوسى، 117، 253
مجيده، 758
محسن بن الحسين، 607
محسن سقط، 483
محمد، 486
محمد ابن موسى بن محمد بن على بن موسى الرضا عليه السلام، 572
محمد الارقط ابن عبد اللّه الباهر، 503، 619
محمد الأصغر، 490
محمد الاكبر، 483
محمد السليق، 545
محمد الشعرانى، 556
محمد المؤيد، 653
محمد امين، 105، 652
محمد أبو حرب، 656
محمد أبى مريم، 334
محمد أشعث، 671
محمّد أعرج ابن احمد بن موسى مبرقع، 571، 612، 598، 630
محمد بن ابراهيم، 342
محمد بن احمد، 590، 592، 593، 641، 654
محمد بن احمد اعرابى ابن محمد بن حسن بن على بن عمر بن على بن الحسين بن على بن أبى طالب عليهما السلام، 639، 640
محمد بن احمد الطيب، 833
محمد بن احمد بن اسماعيل بن جعفر الصادق عليهما السلام، 556
محمد بن أحمد بن على بن آدم، 123
محمد بن احمد بن عيسى، 275
محمد بن احمد بن موسى بن محمد بن على الرضا عليهما السلام، 571
محمد بن احمد صيرفى، 120
محمد بن احمد كركوره بن محمد ابن جعفر بن عبد الرحمن الشجرى، 547
محمد بن ادريس، 294
محمد بن ادريس شافعى، 428
محمد بن ادريس قمى كاتب، 119، 293، 294
محمد بن اسحاق بن يسار مدنى، 333، 784، 398، 766، 824
محمد بن اسحق بن محمد بن اسحاق، 289
محمد بن اسعد شوشترى، 56
محمد بن اسماعيل، 556، 626
محمد بن اسمعيل، 626
محمد بن اشعث بن قيس كندى، 734، 807
محمد بن الأكبر، 483
محمد بن الحجّاج، 734
محمد بن الحسن، 77، 289، 537، 545، 567، 574، 608، 649
محمد بن الحسن ابن احمد وليد فقيه، 633
محمد بن الحسن الحاجب، 354
محمد بن الحسن الحضرمى، 262
محمد بن الحسن بن أبى خالد اشعرى، 582
محمد بن الحسن بن أبى يزيد احمد بن الوليد، 567
محمد بن الحسن بن جعفر بن الحسن المثنى، 545
محمد بن الحسن بن على بن ابراهيم بن حسين بن حسن بن على بن موسى الرضا عليه السلام، 537
محمد بن الحسن بن محمد بن عمران، 289
محمد بن الحسن شيبانى، 421
محمد بن الحسين، 629، 630
محمد بن الحسين العميد ابن محمد ابو الفضل الحسين بن الحسن العميد الكاتب الخراسانى، 20، 21، 403، 533
محمد بن الحسين جورانى، 606، 607
محمد بن الحنفيّه، 483، 653، 658، 659، 660، 661، 662، 664، 665، 688، 669، 670، 671، 672، 797، 805
محمد بن السائب، 257
محمد بن اليسع بن حمزة بن اليسع بن عبد اللّه بن سعد أشعرى، 96
محمد بن أبى الحرى، 278
محمد بن أبى الحسين بن أبى الخطاب، 262
محمد بن أبى بكر، 313، 351، 485، 486، 505
محمّد بن أبى خلف، 582
محمد بن أبي عبد اللّه الحسين بن عيسى ابن محمد البطحانى، 554
محمد بن أبى عمير، 273، 537
محمد بن أبى مريم، 291، 336، 337، 338
محمد بن أحوص، 398، 399
محمد بن بابويه، 279
محمد بن بحر، 331، 361، 519
محمد بن بهلول، 262
محمد بن جعفر، 507، 546، 608، 677، 678
محمد بن جعفر أحمر، 539
محمد بن جعفر بن عبد الرحمن بن القاسم بن الحسن بن زيد بن الحسن بن على عليهما السلام، 547
محمد بن جعفر بن محمد، 274
محمد بن جعفر ديباج، 608، 609، 610
محمد بن جعفر صادق عليه السلام، 605، 677
محمد بن جعفر طالبى، 640
محمد بن حسان، 762
محمد بن حسن، 333، 555، 608
محمد بن حسن بن احمد بن الوليد، 567
محمد بن حسن شنوله، 399
محمد بن حسن قمى كاتب، 123
محمد بن حسولى، 398
محمد بن حمزه، 621
محمد بن حمزه بن قاسم علوى، 274
محمد بن حيّه، 398
محمد بن خالد برقى، 275، 766
محمد بن خلف بن حيّان وكيع، 476
محمد بن زيد، 554
محمد بن زيد بن على بن الحسين بن على بن أبى طالب عليه السلام، 601
محمد بن زيد بن محمد بن اسمعيل بن الحسن بن زيد بن على، 553
محمد بن زيد حسنى علوى، 642
محمد بن سائب بن مالك اشعرى، 289، 398، 680، 725، 727، 728، 730، 739، 762، 797، 811
محمد بن سعد بن زكريا، 289
محمد بن سعد بن ملك بن احوص، 398
محمد بن سهل بن اليسع، 63، 97، 273، 294
محمد بن سيرين، 823
محمد بن شرحبيل همدانى، 823
محمد بن شريح، 351
محمد بن شعيب، 351
محمد بن صفر، 320
محمد بن عامر بن سعد، 286، 287
محمد بن عبد اللّه بن جعفر حميرى قمى، 170
محمد بن عبد اللّه بن على، 617، 619
محمد بن عبد اللّه بن عمرو العثمانى، 499
محمد بن عبد اللّه بن محمد بن على بن عبد اللّه بن عباس، 791
محمد بن عبد اللّه خطابادى، 289
محمد بن عبد الملك بن عمير، 748
محمد بن عبيد اللّه، 351، 546
محمد بن عبيد اللّه بن محمد داود بن حكيم بن حكم عياف، 133
محمد بن عثمان عمرى، 533
محمد بن عقيل، 488
محمد بن علويه بن سعد، 410
محمد بن على، 39، 161، 289، 505، 518، 533، 535، 556، 571، 574، 575، 583، 584، 587، 598، 607، 634، 638، 639، 642، 653، 655، 656، 662، 664، 669، 675
محمد بن على ابراهيم بن على، 139
محمد بن على الرضا، 598، 599، 566
محمد بن على بن ابراهيم، 139، 158
محمد بن على بن ابراهيم بن على بن محمد بن عيسى بن عبد اللّه، 136
محمد بن على بن اسماعيل الاعرج ابن جعفر الصادق عليه السلام، 556
محمد بن على بن الحسين بن موسى بن بابويه قمى، 110، 260، 560
محمد بن على بن جعفر، 611، 613
محمد بن على بن سعد، 335، 336
محمد بن على بن سهل، 331
محمد بن على بن عبد اللّه بن عباس، 654، 656، 660، 662، 664
محمد بن على بن عبد اللّه رأس المذرى، 654
محمد بن على بن عبيد اللّه بن الحسن بن جعفر بن الحسن بن الحسن المثنّى، 542
محمد بن على بن على بن الحسن بن على بن على، 637
محمد بن على بن عمر بن الحسن بن على بن على، 634
محمد بن على بن عيسى طلحى، 392،
400
محمد بن على بن محمد بن على بن عمر، 634
محمد بن على جعفرى، 677
محمد بن على خزرى، 643
محمد بن على عطار، 20
محمد بن على ماجيلويه، 533
محمد بن عمر بن سعد بن أبى وقاص، 806
محمد بن عيسى، 316، 353
محمد بن عيسى بن سعد، 137
محمد بن عيسى بن عبد اللّه، 137، 140
محمد بن عيسى بن عبد اللّه أشعرى، 158
محمد بن عيسى بن عبد اللّه بن سعد، 128
محمد بن عيسى يقطينى، 536
محمد بن فضيل بن ربيب بن داود بن كثير رهقى، 275
محمد بن قاسم كرجى، 470
محمد بن قتيبه همدانى، 266
محمد بن قولويه، 107، 560
محمد بن قيس اشعرى، 757، 767
محمد بن مالك بن السائب بن بشر بن عمرو بن الحارث بن عبد العزّى، 748
محمد بن مجمع، 287، 288
محمد بن مروان، 497
محمد بن ملك بن احوص، 399
محمد بن موسى، 105، 571، 572، 574، 575، 578، 579، 580، 581، 582، 583، 584، 588، 589، 591، 592، 593، 590
محمد بن موسى البراوستانى، 122
محمد بن موسى بن على، 582
محمد بن موسى مبرقع ابن محمد بن على الرضا عليه السلام، 105، 575، 571، 583، 584
محمد بن هارون، 408
محمد بن هاشم بادغيسى، 286، 287
محمد بن يحيى، 107، 537
محمد بن يحيى قمى، 530
محمد بن يحيىء صولي، 302
محمد بن يوسف الكح، 94
محمد حسين جلالى، 574
محمد خزرج، 316
محمد خزرى ابن على بن على الحريرى
ابن الحسن الأفطس ابن على بن على بن الحسين زين العابدين ابن على، 638
محمد ديباج، 608، 609
محمد شعيب، 313
محمد عبد اللّه باهر، 619
محمد عزيزى، 606
محمد على بن الحسين، 394
محمد عمران، 313
محمد مهدى بن على نقى بن نعمت اللّه حسينى قمى، 110
محمد مهدىء بن منصور، 669
محمود امامة، 512
محمود بن الحسين بن السندى بن شاهك، 510
محمودة، 512
محى الدين الخياط، 9
مختار بن أبي عبيد ثقفى، 114، 485، 497، 664، 669، 680، 797، 809
مخزوم بن أبى مالك، 756
مدائنى، 232، 451، 664
مرداويج بن زيار جيلى، 364، 411
مرزبان بن عمران بن عبد اللّه بن سعد، 128، 137، 140
مرزبان بن ملك، 399
مرزبانى، 665
مروان بن الحكم بن أبى العاص، 377، 493
مروان بن محمد، مروان الحمار، 377، 493، 662
مزاحم، 123، 351، 734، 767
مزاحم بن على اشعرى، 579
مزيد أبو الصهباء الصدائى، 750
مستعين، 407، 408
مسروق بن أجدع همدانى، 823
مسعود بن خالد بن مالك بن ربعى بن سلمى بن حمد بن دارم، 484، 485
مسعودى، 589
مسلم بن عقيل عليه السلام، 488، 810
مسيّب، 677
مصعب بن الزبير بن العوام، 114، 198، 485، 497، 671، 680، 725، 734، 807، 809، 811
مصقله بن اسحاق، 286، 290، 398
مطرف بن موسى، 398
معاذ بن جبل، 819
معاويه ابى بكر، 399
معاوية بن أبى سفيان، 231، 262، 351، 378، 459، 474، 492، 493، 495، 505، 679، 734، 759، 767، 795، 817، 841
معاوية بن يزيد بن معاوية بن أبى سفيان، 377، 493
معتصم عباسى، 151، 285، 286، 407، 519، 783
معتضد باللّه عباسى، 291، 293، 332، 367، 369، 372، 373، 395، 408، 471
معتمد، 50، 105، 371، 372، 408، 529
معز الدّوله، 14، 120، 543، 617، 618، 622، 649، 650، 651
معقل بن مقرن، 835
معقل بن يسار مزني بصرى، 841
معمّر بن مثنّى تيمى، 824
مغيرة بن شعبه، 845، 846
مفلح تركى، 95، 108، 109، 394، 408، 642
مقوقس، 518
مكتفى، 33، 293
ملّا محمد تقى مجلسى، 110
ملك بن سعد، 398
ملك بن محمد أحوص، 289
ملك فيصل بن حسين هاشمى، 544
منذر بن منصور، 290
منصور، 290، 509، 511، 525، 536، 542، 544، 546، 552، 579، 587، 627، 669
منصور بن بسّام، 478
منصور بن ريان بن سيار، 493
منصور بن عباس، 536
منقوشة المغربيه، 523
منوچهر شاه پيشدادى، 234
موسى، 257، 507، 508
موسى الناطق بالحقّ، 105
موسى بن آدم، 128، 138، 140
موسى بن احمد بن محمد بن على عيسى طلحى، 336
موسى بن الخزرج بن سعد بن عبد اللّه اشعرى، 271، 560، 565، 566، 569
موسى بن أحوص، 398
موسى بن بغا، 95، 108، 394، 642
موسى بن جعفر، امام كاظم عليه السلام، 67،
105، 122، 167، 271، 274، 277، 409، 507، 509، 510، 511، 515، 520، 565، 570، 572، 581، 599، 601، 603، 620، 621، 622، 540، 277، 779، 781
موسى بن خزرج أشعرى، 560، 566، 569
موسى بن عبد اللّه، 401، 778
موسى بن عبد اللّه بن سعد اشعرى، 778
موسى بن محمد، 581
موسى بن محمد بن على بن موسى الرضا عليه السلام، 166، 571، 572، 574، 579، 570، 575، 581، 582، 583
موسى بن يعقوب، 137، 140، 351، 313
موسى بن يعقوب بن عبد اللّه بن سعد، 128
موسى رضائيه، 570
موسى مبرقع، 570، 571، 572، 575، 579، 584، 588، 589، 598
موسىء بن ابراهيم بن موسى بن جعفر عليهما السلام، 603
موشه شارون، 519
مولر، 44، 202، 249
مهاجر بن زياد بن انس بن ديان حارثى، 825، 756
مهاجر بن عذره، 759
مهدى عباسى، 121، 791
مهدىء جهبذ، 362
مهرميشست، 205
ميرزا حسن لاهيجى قمى، 560
ميرزاى قمى، 560، 575
مير سراج الدين على قمى، 569
ميلاذ، 242
ميلاذ بن جرجين، 195، 227، 242، 245
ميمونه، 160، 486، 489، 512، 570، 572، 575، 581، 582، 584، 734
ميمونة بنت علىّ عليه السلام، 488، 489
مينورسكى، 56، 187
مؤيد الدّوله، 13، 131، 132، 593
ناجيه بن سنان، 758
ناصح الدين أبو جعفر كمج، 171
ناصر الدين عبد الرحيم، 43
ناصر الدين كرمانى، 180
ناصر الدين منشى كرمانى، 56
ناهيد، 243، 244، 245، 288، 315، 358، 412
نبت بن ادد بن زيد بن يشجب بن عريب بن زيد بن كهلان بن سبأ، 679
نجاشى، 110، 264، 567، 585، 798
نجمه، 513
نجوكه، 185
نرجس خاتون، 644
نركس، 533
نسّابه عقيقى، 483
نسيبة بن دارنه، 831
نصر بن الحسن القمى، 370
نصر بن مزاحم منقرى، 734، 767
نضر بن عامر، 142 تاريخ قم متن 915 1. نامها و اعلام ..... ص : 855
مان بن مقرّن المزنى، 753، 835، 836، 837
نعمانى، 534
نعيم بن سعد، 140، 778
نعيم بن سعد بن مالك الكبير، 128
نفيسه، 489، 546
نفيع بن قحفان، 758
نوبختى، 664
نوح، 171، 245، 269، 744
نهاوندى، 472
وائل بن ناجية بن جماهر بن أشعر، 744
وار بن ميلاذ، 245
واسط بن سليمان، 275
واقدى، 671، 672
والان بن فراهان اكبر، 225
وبيل، 242
وجهر، 194، 351
وحيد بن كعب بن عامر بن كلاب، 788
وراز بن بيب، 220
وراز بن گيو، 197
ورقة بن نوفل، 17
وره بن يندوست، 255
وريسان، 240
وشمگير بن زيار، 364، 411
وصيف تركى، 286، 291
ولاش، وليس، وليس بن جودزر، 186، 197، 235، 242
وليد، 378
وليد بن الحصين، 749
وليد بن عبد الملك بن مروان، 258، 546، 552، 687، 699، 690
وليد بن عقبة بن أبى معيط اموى، 812
وهب بن وهب قرشى، 789
وهلمان بن برزين بن جرجين، 245
ويروز بن يزدجرد، 223
هارون الرشيد، 49، 51، 72، 73، 74، 75، 77، 82، 96، 105، 284، 295، 335، 472، 510، 513، 515، 552، 535، 546، 599، 604، 667، 782، 841
هارون بن محمد بن هارون الرشيد، 290
هارون بن مسيب، 677
هاشم، 287، 425، 482، 511، 534، 542، 543، 662، 663، 664، 667، 805
هانى، 289، 670، 679، 746، 748، 749، 757، 813
هانىء بن قيس، 670
هبير بن بريم، 823
هجيفه، 758
هذلى، 823، 824
هذيل بن حنان، 538
هرمزان، 830، 832، 833، 834، 835، 839، 841، 842، 843، 844، 846
هرمز فنه بن جرجين بن ميلاذ بن
جرجين، 245
هرمه، 553
هشام بن عبد الملك بن مروان، 632، 662، 697، 699، 501
هشام بن محمد بن سائب كلبى، 743، 762
هلال بن على بن أبى طالب عليه السلام، 355
هلال صابى، 464
هليل بن قاسان، 221
هماى چهرازاد، 190
همدانى، 44، 53، 172، 175، 180، 202، 228، 249، 250، 254، 257، 266، 305، 318، 323، 324، 342، 451، 737، 803، 824
هميرجه، 608
هنجيل، 123
هندو بن وار، 244، 288
هيثم بن عدى، 194، 223، 794
ياسر خادم، 513
ياقوت حموى، 78، 86، 281، 587، 663، 772، 846
يحيى، 287، 486
يحيى اشعرى، 782
يحيى أبى بكر، 313
يحيى بن آدم قرشى، 53
يحيى بن اسحاق، 107، 108
يحيى بن خالد برمكى، 510
يحيى بن سعيد، 798، 813
يحيي بن طلحة بن يحيى، 755
يحيى بن على بن عبد اللّه اشعرى، 62، 70
يحيى بن هرثمة بن أعين، 266، 287، 523
يحيىء بن اسحاق، 107، 292
يحيىء بن سعيد، 813
يحيىء بن ضريس، 768
يحيىء بن على، 98، 400
يحيىء بن عمران بن عبد اللّه اشعرى، 68، 399، 409، 782، 783
يزدانفاذار، 83، 90، 91، 92، 93، 122، 187، 690، 691، 692، 693، 694، 705، 706، 707، 711، 714، 716
يزدانفست، 215
يزد بن نار مجوسى، 117، 124
يزدجرد بن شهريار بن شيرويه ابن كسرى ابرويز، 48، 75، 159، 257، 451، 496، 500، 846، 687، 688، 690، 692، 694، 688، 695
يزيد، 493
يزيد بن المهلّب بن أبى صفره ازدى، 198
يزيد بن أنس سلمى، 800، 801
يزيد بن خالد قسرى، 697
يزيد بن عبد اللّه بن أبى بردة، 755
يزيد بن عبد الملك، 665
يزيد بن عتبة بن أبى سفيان بن حرب بن اميّه، 486
يزيد بن عمر، 459
يزيد بن قيس ارحبى يمانى، 180
يزيد بن معاوية، 459
يزيد بن مهلّب، 198
يزيد بن هارون، 767
يزيد ناقص، 258
يسع بن عبد اللّه أشعرى، 67، 72، 409
يعقوب بن زيد، 537
يعقوب بن عبد اللّه، 401
يعقوب بن يزيد كاتب، 273، 276
يعقوبى، 45، 62، 231، 309، 501،
513
يعلى بن اميّة بن أبى عبيدة تميمى مكّى، 422
يعلى بن حمّاد، 182
يعلى بن عامر بن سلمه بن ابى بن سلمى بن ربيعه بن ريان بن عامر، 180
يعلى بن عبيد بن أبى اميّه طنافى كوفى، 768
يعلى بن منية بنت غزوان، 422
يوسف بن أبى السّاج، 614
يوسف بن حارث، 539، 767، 768
يوسف بن عبد اللّه، 767
يوسف بن عمر، 39، 697، 699، 774
يوسف بن عمر بن محمّد بن الحكم بن أبى عقيل الثقفى، 697، 501، 699، 700، 701، 774
يوسف صديق عليه السلام، 15
يوشنيانوس قيصر روم، 21
يونس بن عمران، 670
يونس بن متّى عليه السلام، 455
ابراهيم بن موسى، 601
ابن المعتز، 650
احنف بن قيس، 49، 215، 839
ارجاسف، 222، 224
اردشير بابكان، اردشير بن بابك، 56، 205، 206، 207، 208، 220، 460
اردوان اصغر بن بلاش، 186
اسفنديار بن گشتاسب، 222، 826
افراسياب، 188، 209، 210، 221، 222، 234
الحسن بن سهل، 604
الحسين بن الحسن العميد الكاتب الخراسانى، 20
الداعى الى الحق، 547، 619
الراضى باللّه، 246، 650، 651
القاسم بن عبيد اللّه، 371
المتقى باللّه عباسى، 650
المستعين باللّه، 95، 120، 407، 530، 619
المستكفى باللّه، 368، 543
المقتدر باللّه، 343، 382، 384، 387، 651
المكتفى باللّه، 95، 408، 614
الواثق باللّه عباسى، 9
امپراطور چين، 257
امراى سامانى، 121
امير معصوم صفوى، 569
انوشيروان، 48، 253، 373
أبو الحسين احمد بن سعد، 472
أبو العباس احمد ابن المقتدر باللّه، 651
باذان، 243، 725، 726
بشتاسف، 215، 216، 222، 224، 243، 250، 254، 255
بهرام جور، بهرام گور، 44، 56، 187،
189، 237، 254، 473، 704
جعفر بن قاسم كرجى، 469، 470
جهانگير ميرزا، 56
حامد بن عباس، 292، 466
حجّاج بن يوسف، 115، 198، 254، 258، 307، 671، 680، 689، 697، 725، 734، 738، 740، 811
حجر بن الحارث، 21
حسن بن زيد بن محمد بن اسماعيل بن حسن بن زيد بن حسن مثنى، 547
حسن بن مخلد، 380
خسرو پرويز، 376، 452، 725
رضا خان، 560
ركن الدوله، 14، 15، 16، 20، 30، 120، 121، 281، 364، 368، 369، 411، 412، 413، 460، 543، 592، 593، 597
زياد بن عبيد، 376، 849
سفاح، 650، 669، 822
سفيان بن معاويه مهلّبى، 196
سلطان بركيارق بن ملكشاه، 122
سليمان بن وهب، 332، 371، 375، 463، 479
سنجر، 56، 320، 358
شاه طهماسب، 569
شهر فنّاه، 206
صاحب بن عباد، 7، 13، 16، 20، 30، 131، 281، 364، 369، 403، 412، 533، 594
طاهر بن الحسين، 105، 308، 309، 587
عباس ميرزا، 56
عبد اللّه بن الزبير، 114، 546، 669، 671، 673، 680، 799
عبد اللّه بن مطيع، 680، 799، 801
عبد اللّه بن يزيد انصارى، 798
عبيد اللّه بن زياد، 680
عبيد اللّه بن سليمان بن وهب، 332، 371، 375، 463، 479
على بن محمد بن الفرات، 464، 472
على بن هشام، 94، 407، 409
عمر بن سائب بن مالك، 805
عمر بن سعد بن أبى وقاص، 114
عمر بن عبد العزيز، 335
فيران بن ويسيان، 188
قباد (غباد)، 48، 49، 200، 205، 248،
249، 253، 258، 259، 319، 353، 449، 451، 452، 701
كيقباد، 453
مامون، 16، 27، 77، 94، 105، 151، 281، 285، 308، 309، 335، 407، 477، 507، 513، 520، 523، 587، 588، 604، 609، 626، 652، 677
متوكل، 120، 286، 287، 373، 523، 524، 525، 526، 547، 579، 619
محمد بن قاسم كرجى، 470
مختار بن أبى عبيد ثقفى، 114، 485، 664، 680، 797
مصعب بن الزبير، 114، 198، 497، 671، 680، 734
معتزّ، 95، 407، 527، 588، 664
معتصم عباسى، 120، 151، 285، 286، 290، 407، 513، 519، 522، 783
معتضد، 291، 367، 369، 372، 373، 395، 408، 472
معتمد عباسى، 50، 105، 161، 288، 371، 372، 380، 408، 460، 488، 529، 824
معز الدوله، 543
مقوقس، 518
مكتفى، 33، 293
ملك قباد، 248
ملك هياطله، 48
منوچهر شاه پيشدادى، 234
مهتدى، 375، 377، 379، 380
مهدى عباسى، 121، 729، 791
مؤيد الدوله، 131
هارون الرشيد، 49، 51، 74، 75، 77، 82، 96، 105، 284، 290، 295، 472، 510، 513، 515، 552، 599، 604، 667، 729، 782، 841
يزدجرد، 48، 75، 223، 257، 373، 496، 500، 688، 689، 690، 692، 694
يزيد بن المهلّب بن أبى صفره أزدى، 198
يوسف بن عمر، 39، 501، 697، 699، 700، 701، 774
يوشنيانوس قيصر روم، 21
آذربايجان، 59، 116، 174، 206، 228، 250، 251، 456، 614، 725، 805، 811
آفريقا، 506، 507، 556
آلمان، 358
ارمنستان، 206، 729، 740
اردن، 367، 372، 374، 376، 388، 428، 513، 538، 446، 663
ارمنستان، 206، 729، 740
استان درام، 50
استان مركزى، 224
اقليم خراسان، 59
اقليم عراق، 59
اقليم فارس، 59، 251
اقليم كرمان، 59
اقليم مازندران، 59
اقليم مكران، 59
اللر الصغرى، 60
اندلس، 507
ايلام، 227، 368
بحرين، 293
بلاد جبل، 47، 54، 51، 59، 175، 179، 249، 272، 335، 342، 368، 571، 606، 640، 660، 739
بين النهرين، 63، 246
تخارستان، 257
تركيه، 533، 621، 821
توران، 222
جرجان، 59، 230، 256، 313، 642
جيلان، 59، 355، 368، 642
چين، 86، 129، 257، 713
حبشه، 458، 487، 817، 819
حيره، 56، 110
خوزستان، 59، 456، 704، 734، 825، 826، 831، 835، 841، 848
دشت هرمزدگان، 207، 208، 460
ديلمان، 547، 642
سواد، 272، 274، 373، 375، 432، 452، 453، 455، 456، 457، 458، 462، 467، 475، 745، 757
شق ثيمره، 49
شق جىّ، 49
شمال آفريقا، 556
طالقان، 281
طبرستان، 198، 256، 277، 376، 411، 546، 547، 548، 550، 554، 587، 601، 619، 640، 642، 643، 646، 730
عراق، 39، 49، 59، 63، 64، 78، 84، 114، 117، 120، 131، 166، 198، 218، 237، 276، 290، 314، 368، 375، 376، 378، 394، 410، 421، 422، 423، 432، 451، 452، 454، 455، 456، 459، 461، 467، 475، 492، 501، 524، 542، 543، 544، 570، 579، 608، 622، 632، 671، 681، 689، 690، 692، 697، 698، 699، 700، 701، 704، 729، 734، 740، 754، 758، 774، 805، 821، 831، 847
عراق عجم، 63، 120
عراق عرب، 451
عراقين، 115، 254، 699
عربستان، 422، 501، 506، 614، 622، 627، 632، 663، 671، 677
قومس، 59، 739
كردستان، 227، 368، 456
كرمانشاهان، 218
كوره اصفهان، 72، 96
گيلان، 100، 162، 368، 410
لرستان، 455، 847
ماه البصرة، 701
ماهىدشت، 60، 847
ناحيت زهرا، 256
ناحيت قم، 39، 53، 54، 59، 148، 202، 236، 250، 690، 693، 694، 702، 732
نيزار، 172، 206، 419، 629، 735
يمن، 31، 91، 92، 93، 221، 239، 243، 272، 366، 405، 422، 423، 501، 506، 603، 604، 622، 632،
679، 692، 697، 700، 711، 712، 725، 732، 734، 735، 744، 746، 748، 754، 755، 758، 760، 770، 771، 772، 775، 776، 787، 788، 789، 791، 792، 801، 803، 813، 817، 819
هند، 142، 244، 246، 288، 314، 352، 506، 522، 570، 602
آبه، 63، 96، 97، 172، 195، 223، 226، 227، 229، 230، 231، 234، 241، 298، 316، 318، 323، 325، 412، 596، 602، 603، 612، 636، 637، 638، 640، 679، 680
آوه، 31، 34، 35، 62، 179، 636، 731
ابهر، 554، 619
اراك، 47، 58، 63، 82، 83، 171، 178، 203، 292، 335، 702
اربيل، 456
ارّجان، 314، 352، 355، 820
اردستان، 48
اردهال، 177
ارمينيّه، 740، 805
استانبول، 102
اسكندريه، 518
اسيفد، 229
اصطخر، 56، 190، 847
اصفاهان، 14، 22، 23، 25، 44، 47، 49، 50، 51، 53، 55، 56، 58، 72، 74، 76، 77، 78، 80، 81، 82، 96، 104، 105، 115، 116، 119، 120، 121، 142، 145، 151، 171، 173، 175، 177، 179، 180، 206، 208، 215، 220، 221، 223، 227، 228، 277، 283، 284، 327، 329، 330، 335، 342، 368، 412، 451، 466، 544، 629، 635، 640، 679، 682، 701، 709، 716، 717، 718، 730، 733، 735، 737، 738، 739، 740، 782، 817، 820
التويه، 229
سيروان، 60
صيمرة، 60، 293
طرحان، 60
الفقاعه، 796
المذار، 456
النقد، 796
انبار، 67، 122، 129، 192، 209، 560، 745
انطاكيه، 380
اهواز، 215، 379، 456، 514، 515، 651، 730، 817، 821، 825، 828، 830، 843
ايلام، 227، 368
بابل، 246، 456، 560
بخارا، 676
بخوار، 551
برقه، 39
برلين، 370، 615
بروجرد، 102، 293، 676
بشيز، 251
بصرى، 278، 833
بغداد، 17، 72، 78، 79، 80، 81، 96، 105، 108، 166، 209، 213، 232، 259، 265، 314، 342، 368، 376، 410، 423، 451، 463، 497، 510، 511، 515، 519، 522، 526، 530، 543، 558، 579، 587، 599، 606، 608، 612، 650، 665، 667، 671، 682، 779
بلخ، 222، 259، 554
بلد، 8، 26، 44، 46، 59، 60، 63، 80، 89، 129، 146، 157، 160، 172، 174، 185، 203، 212، 251، 256، 342، 385، 456، 470، 572، 573، 606، 614، 628، 662، 701، 739، 764، 809، 841، 847
بندر عقبه، 663
بوزنجرد، 47، 179
بوسته و روذه، 179
بوهشت كنك، 229
بهبهان، 820
بهقباد، 805
بيت المقدس، 260، 269، 829
بيروت، 56، 370، 519، 575
تستر، 830، 831، 835، 836، 848
تفرش، 171، 175، 177، 178، 203، 205، 207، 209، 259، 579، 731
تفليس، 271
توج، 820
ثيمره (تيمره)، 150، 213، 328، 737، 40، 41، 42، 49، 50، 51، 144، 145، 147، 148، 149، 150، 153، 173، 213، 214، 215، 328، 345، 737، 739
جابلق، 739
جدّه، 256، 422، 499، 613، 622
جربادقان، 212
جرجان، 59، 230، 256، 313، 642
جرجين جرد، 47
جرقام، 58
جزيره، 622، 729، 760، 819، 821
جىّ، 49، 223، 544، 738
جيلان، 59، 355، 368، 642
چانگگان، 257
حجاز، 422، 423، 441، 459، 515، 546، 579، 608، 609، 614، 622، 627، 632، 639، 665، 671، 734، 755، 758، 809
حران، 357، 463، 821
حلب، 524
حلوان، 60، 63، 451، 455، 456، 467، 805
حله، 62، 501
حيره، 56، 110
خانشاه، 205، 206، 207، 208
خانقين، 60، 63
خرقان، 179
خرم آباد، 316، 642
خفرهاد، 216
خمين، 145، 191
خوراسان، 593، 676
خورزن، 317، 596، 604، 637
خوزستان، 59، 456، 704، 734، 825، 826، 831، 835، 841، 848
داراب، 47
دارابگرد، 47
دامغان، 102
دجيل، 497، 671
درنوا، 175، 179
دزبار، 101
دزمار، 101
دستگرد، 47
دليجان، 42، 145، 211، 215
دمشق، 102، 493، 501، 513، 663، 697، 704، 792
دونان، 316، 357، 470
ديزوآباد، 58، 315
دينور، 61، 477، 478، 628، 701، 729
رامهرمز، 830، 835، 836، 838، 849
راوند قاسان، 545
رقه، 56، 78، 413، 469، 549، 686، 703، 753، 784، 818، 821
رم، 246
رمع، 772، 794، 795، 796، 818
روئينه دژ، 222
روم، 21، 57، 373، 533، 746، 783
رى، 39، 51، 55، 56، 59، 62، 63، 67، 72، 88، 103، 105، 106، 107، 109، 120، 123، 142، 153، 155، 167، 173، 174، 175، 178، 179، 180، 206، 207، 227، 228، 229، 265، 269، 274، 276، 309، 368، 408، 464، 515، 526، 551، 554، 569، 573، 592، 613، 625، 630، 632، 640، 642، 654، 655، 660، 679، 701، 735، 737، 739، 805، 823
رياض، 39، 105، 107، 394، 653
زبيد، 611، 772، 795، 796، 818، 823
زرّه، 179، 692
سامراء، 105، 108، 286، 335، 463، 522، 525، 526، 533، 558، 583، 644، 783، 453، 524
سبلان، 252
سجستان، 256، 276، 734
سر پل ذهاب، 558
سكر، 316، 317، 318، 324، 325، 353، 354، 456
سمنان، 551
سناباد، 146، 515
سنگسر، 85، 190
سوق الاهواز، 825
سيروان، 847
سيمره، 60
شام، 49، 78، 117، 461، 501، 524، 579، 671، 729، 758، 768، 809، 817، 822، 833، 849
شراة، 495
شرعب، 793، 796
شقب دمث، 796
شوشتر، 56، 734، 817، 830، 831، 833، 834، 839
شوشدانيال، 826
شهر هاشميه، 511، 542
شيز، 185، 250، 251
صريا، 522
صفرا، 43
صيمره، 60، 228
طائف، 114، 272، 422، 483، 622، 671، 816
طالقان، 281
طبريه، 376
طرزه، 179، 317، 324، 354، 355، 356
طوس، 513، 515، 516، 647، 729
طهران، 738
عبادان، 453، 455
عذيب، 455
عكبرا، 463
عراق، 39، 49، 59، 63، 64، 78، 84، 114، 117، 120، 131، 166، 198، 218، 237، 276، 290، 314، 368، 375، 376، 378، 394، 410، 421، 422، 423، 432، 451، 452، 454، 455، 456، 459، 461، 467، 475، 492، 501، 524، 542، 543، 544، 570، 579، 608، 622، 632، 671، 681، 689، 690، 692، 697، 698، 699، 700، 701، 704، 729، 734، 740، 754، 758، 774، 805، 821، 831، 847
علس، 453
على آباد، 145
عمّان، 544، 594، 736
عموريه، 783
عين التمر، 115، 673
غاضريه، 114، 115
غلافقه، 796
فارجان، 249، 419
فارس، 59، 115، 185، 203، 211، 224، 248، 250، 251، 405، 456، 514، 551، 612، 797، 820، 821، 841
فراهان، 172، 178، 179، 209، 218، 224، 225، 249، 250، 317، 320،
321، 328، 346، 358، 359، 737
فسا، 110، 124، 251، 271، 604، 648، 670، 787
قادسيه، 455، 456، 495، 746
قارص، 42، 153، 419، 735
قالهرست، 213
قاهره، 546
قرميسين، 61، 259
قريه درام، 58
قريه راوند، 58
قزوين، غزوين، 100، 101، 174، 619، 641، 642، 660، 709، 710، 725، 782
قسطانه، 175
قصر شيرين، 209، 368، 451
قطر، 37، 198
قم (1)
قومس، 59، 739
قهستان، 43، 97، 153، 171، 175، 176، 177، 188، 199، 200، 312، 313، 321
قهندز، 101
كابل، 153، 194، 195، 729
كاريان، 250
كاشان، 64، 97، 105، 122، 145، 151، 153، 157، 163، 165، 168، 176، 177، 191، 206، 212، 213، 216، 220، 222، 223، 224، 313، 321، 355، 507، 526، 545، 550، 560، 596، 705
كاظمين، 511، 543
كبود دشت، 41
كربلا، 114، 115، 487، 546، 601، 666، 673، 680، 788، 810
كرج أبى دلف، 58، 63، 82، 292، 470، 47، 58، 145، 157، 160، 178، 277، 328، 335، 345، 468
كرمان، 59، 821
كرمانشاه، 61، 228، 259
كرهرود، 47، 58
كفل، 501
كوفه، 31، 39، 67، 110، 114، 115،د.
1) . به علت تكرار فراوان نام (قم) در تمام صفحات كتاب از ذكر آن در فهرست خوددارى گرديد.
131، 228، 231، 257، 266، 267، 268، 271، 272، 273، 276، 423، 456، 459، 462، 463، 475، 482، 485، 486، 492، 495، 501، 515، 526، 542، 544، 558، 573، 575، 577، 581، 585، 589، 603، 632، 650، 658، 659، 679، 680، 696، 697، 699، 701، 709، 725، 727، 728، 729، 730، 731، 732، 734، 735، 738، 740، 748، 768، 774، 797، 798، 799، 801، 806، 807، 808، 810، 811، 812، 813، 817، 822، 823، 824، 831، 835، 837، 838، 839، 848، 849
كميج، 171
كنگاور، 232، 628
كهن دز، 101
گلپايگان، 212
ليدن، 44، 56، 175، 202، 249، 830
مازندران، 59، 100
ماسان، 470
ماسبذان، 60، 847
ماه البصرة، 701
ماه الكوفه، 61، 628، 701
ماهين، 180، 209، 231، 729
مأرب، 433، 794، 795
محلّات، 42، 45، 88، 97، 119، 145، 157، 165، 215، 254، 522، 560، 611
مدائن، 209، 232، 233، 259، 703، 704، 746، 749، 752، 776، 805، 807
مدينه، 36، 54، 182، 189، 266، 316، 357، 358، 422، 457، 494، 501، 505، 507، 509، 513، 518، 522، 523، 542، 546، 547، 552، 565، 571، 573، 587، 599، 600، 608، 611، 612، 613، 614، 622، 627، 643، 646، 647، 653، 665، 672، 677، 678، 679، 696، 741، 760، 766، 767، 770، 795، 817، 818، 819، 827، 834، 845، 848
مراغه، 251
مراكش، 507
مرجانه، 796
مرو، 111، 215، 216، 503، 514
مسلجه، 772، 796
مشجعه، 772
مشكويه، 175، 329
مصر، 8، 22، 117، 246، 254، 271، 273، 380، 461، 462، 501، 505، 506، 515، 546، 556، 574، 665، 729، 799
معان، 8، 663
مكّه، 36، 115، 116، 422، 431، 459، 480، 485، 494، 507، 510، 573، 603، 604، 608، 609، 611، 622، 669، 671، 699، 746، 747، 748، 753، 755، 759، 784، 787، 790، 809، 812، 817، 835
مناذر، 826
موصل، 9، 206، 455، 456، 805، 821
مهرجان قذق، 60
ميافارقين، 86
ميسان، 456
ميلادجرد، 47، 172، 173، 55، 195
نجد، 431
نجف، 575، 658
نخلان، 796
نراق، 212
نصيبين، 653، 654، 821
نواويس، 115
نوقان، 515
نهاوند، 61، 105، 173، 207، 228، 238، 239، 259، 322، 460، 467، 469، 470، 472، 701، 729، 731، 753، 835، 845
نهروان، 606، 607، 758
نياستر، 206، 220، 221، 317، 355
نيسابور، 252، 277، 488، 641، 647، 657
نيمور، 145، 175، 215، 216، 254
واسط، 115، 116، 275، 324، 352، 394، 488
وزيره، 772
وستان، 122، 163، 168، 170، 176، 191، 192، 193، 246، 270، 274، 276، 313، 351، 552، 599، 721
ولاشگرد، 47
هاشميه، 303، 454
همدان، 47، 53، 55، 58، 60، 63، 72، 76، 77، 105، 120، 133، 173، 174، 175، 178، 179، 180، 185، 186، 187، 190، 195، 197، 206، 207، 208، 215، 224، 225، 227، 228، 231، 232، 235، 241، 242، 244، 245، 246، 250، 259، 295، 305، 307، 308، 309، 322، 325، 329، 335، 342، 345، 394، 460، 476، 477، 478، 526، 545، 578، 640، 716، 737، 792، 805، 821
يمامه، 293، 653، 673
ينبع، 422، 622، 627، 653، 665، 677
ينبع البحر، 665، 677
ينبع النخل، 677
ارديبهشت، 367، 368، 369، 396، 588، 693
اسفندارمد، 367
اعياد، 234، 237
اوطاس، 790، 814، 816، 817، 824
اول آذر، 370
ايام اسلام، 24، 218، 752، 776، 789، 797، 818
ايام القديم، 32، 50، 121، 150، 151، 171، 181، 367، 371، 375، 418
ايام بنى العباس، 174
ايام جاهليت، 31، 36، 218، 741، 776، 784، 789
ايام عجم، 30، 127، 147
بهار، 148، 202، 237، 249، 373، 706
تابستان، 39، 147، 148، 218، 644
تيرروز، 234
تيرماه، 234
ثورة الزنج، ثورة العبيد، 631
جاهليت، 24، 31، 36، 218، 421، 425، 681، 741، 776، 784، 789، 795
جشن آبريزگان، 234
جشن ارديبهشتگان، 588 تاريخ قم متن 934 5. حوادث و وقايع تاريخى .....
ن تيرگان، 234
جشن مهرگان، 237
جنگ، 23، 47، 90، 105، 114، 180، 198، 207، 208، 232، 235، 256، 259، 293، 308، 309، 405، 420، 431، 459، 475، 487، 492، 493، 495، 496، 497، 498، 499، 501، 552، 606، 640، 642، 652، 671، 676، 679، 680، 703، 709، 729، 734، 742، 746، 749، 753، 754، 761، 767، 770، 777، 783، 790،
794، 812، 813، 816، 820، 823، 835، 848
جنگ جمل، 475، 493، 498، 499، 679، 820
جنگ دير الجماجم، 734
جنگ صفين، 78، 92، 180، 232، 487، 492، 493، 679، 734، 754، 758، 767، 817، 823
جنگ فتح الفتوح، 469
جنگ موته، 485، 822
جنگ نهاوند، 238، 731
حجّة الوداع، 485
حكميت، 492، 679، 741، 754، 817
حمله تيمور، 628
حمله مغول، 636
حوادث صدر اسلام، 679
خرداد، 77، 175، 179، 367، 369، 373، 396
دوره جاهلى، 15، 21، 257، 462، 667، 744، 745، 787، 809
دوره ساسانى، 56، 117، 238، 251، 307، 731
دوره ناصرى، 213، 218، 575
روز آسمان، 648
روز ارد، 588، 693، 695، 706
روز انيران، 590
روز حنين، 431، 790
روز خور، 597
روز دير الجماجم، 738
روز عيد، 237، 441
روز فتح مكه، 790، 835
روز مبعث، 33
روز مدائن، 703، 749، 752، 776
روز هجرت، 33
زمستان، 129، 147، 237، 249
سال احزاب، 496
سال بدر، 492
سال فيل، 481
سال كبيسه، 367
سال موانيد، 80
شورش ابن الاشعث، 734، 735
شورش زنبيل، 734
صلح حديبيّه، 787
طوفان نوح، 269
عيد، 15، 72، 73، 74، 110، 234، 237، 370، 441، 553
عيد فطر، 441
غدير خم، 795
غزوة الطائف، 816
غيبت صغرى، 105، 264
فتح الفتوح، 469، 701
فتح ايران، 117، 492، 495، 681، 835
فتح عراق، 114
فروردين، 367، 370، 373، 648، 687، 846، 847
قحط سالى، 193، 829
كبيسه، 367، 371، 372، 373، 375
ماه بهمن، 369، 590
ماه تير، 234
ماه خرداد، 367، 369، 373، 396
ماه سريانيان، 373
ماه مهر، 237، 693، 695
ملاحم، 277
مولد رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، 33
نماز جمعه، 72، 73، 109، 378
نوروز، 147، 232، 237، 371، 372، 373، 378، 411، 459، 687، 706
نوروز معتضد، 373
واقعه فخ، 635
واقعه معراج، 261
هجرت، 15، 21، 33، 36، 115، 482، 485، 487، 492، 524، 555، 558، 571، 575، 579، 632، 639، 640، 646، 657، 679، 681، 687، 741، 743، 748، 754، 755، 758، 759، 767، 776، 778، 794، 817، 818
أَمَّا السَّفِينَةُ فَكانَتْ لِمَساكِينَ، 429
إِنَّا لا نُضِيعُ أَجْرَ مَنْ أَحْسَنَ عَمَلًا، 12
إِنَّمَا الصَّدَقاتُ لِلْفُقَراءِ وَ الْمَساكِينِ، 427
ثُمَّ بُغِيَ عَلَيْهِ لَيَنْصُرَنَّهُ اللَّهُ، 15
فَإِذا جاءَ وَعْدُ أُولاهُما، 279
حَتَّى جاءَ الْحَقُّ وَ ظَهَرَ أَمْرُ اللَّهِ، 776
قَدْ جاءَتْكُمْ بَيِّنَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ، 475
وَ إِذْ يَمْكُرُ بِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِيُثْبِتُوكَ، 802، 803
وَ أَرْضُ اللَّهِ واسِعَةٌ، 718
وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ، 426، 425، 777
و اللّه اعلم بالصّواب، 775
وَ أَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ، 18
وَ إِنْ تَتَوَلَّوْا يَسْتَبْدِلْ قَوْماً، 763
وَ جَعَلْنا مِنَ الْماءِ كُلَّ شَيْءٍ حَيٍّ، 188
وَ جِفانٍ كَالْجَوابِ، 769
وَ فَوْقَ كُلِّ ذِي عِلْمٍ عَلِيمٌ، 27
وَ لا تَذَرُنَّ وَدًّا وَ لا سُواعاً وَ لا يَغُوثَ، 744
وَ لا عَلَى الَّذِينَ إِذا ما أَتَوْكَ، 761
وَ لَلْآخِرَةُ خَيْرٌ لَكَ مِنَ الْأُولى، 808
وَ ما مِنْ دَابَّةٍ فِي الْأَرْضِ إِلَّا عَلَى اللَّهِ، 770
و هو حسبنا وَ نِعْمَ الْوَكِيلُ، 713
وَ يُعَلِّمُهُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ، 257
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اصْبِرُوا، 773
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ، 762
يَفْعَلُ اللَّهُ ما يَشاءُ و يَحْكُمُ ما يُرِيدُ، 535
اذا ما معشر تركوا نداهم،
802
اذودبها اوائلهم ذيادا،
819
ارى طيب الحلال علىّ خبثا،
553
اقبل نور فاضا،
745
اقول لاصحاب السّفينة عرّجوا،
818
الا ابلغ رسول اللّه أنّى،
819
الا إنّ الائمّة من قريش،
666
الم ترنى على دهش،
806
الموت فى عنقى و فى اعناقكم،
750
الىّ الىّ هاهنا يا سلمه،
815
الى حيث يلقى الأشعرون رحالهم،
787
امّا الفقير الّذى كانت حلوبته،
428
امّا سألت فانّا معشر نجب،
795
امضوا فانّ البحر بحر مامور،
750
انا ابو الصّهبا و اسمى مزيد،
750
انا الّذى سمّى دريد سلمة،
815
انت نزّهتنا عن السّب و الشّتم،
378
انزله الرّب العليّ،
746
ان سلّط الماء على اغراقكم،
751
انّ قلبي لكم كالكبد الحرّ،
9
ان كان لي رزق فلى معه اجل،
751
أنّك الكاتب الّذى يأمن السلطا،
18
أبناء حرب و مروان و أسرتهم،
516
أتيت النبىّ فبايعته،
679
أربع بطوس على قبر الزكىّ به،
516
أرى أميّة معذورين إن عذروا،
516
أعقبى الدّهر ذلّة هلقا،
754
أعوذ برّب النّاس من كلّ طاعن،
784
ألا انتسأت بالودّ عنك و ادبرت،
806
أودت بهم كرّة الدّهور كما،
754
بانّى ادين اليوم دين محمّد،
748
برئت الى الإله من ابن أروى،
665
تبعت رسول اللّه اذ جاء بالهدى،
748
تجعفرت باسم اللّه و اللّه اكبر،
668
ترى الودع فيها و الرّخام و زينة،
784
ترى الودع و الأعلام و العهن،
786
تلك المكارم لاقعبان من لبن،
13
حبست فنآء اللّه اهلى و معشري،
785
حسبى من العترة اولاد النّبيّ،
810
حلفت بما آلى به كلّ مجرم،
744
خليفة بين وصيف و بغا،
108
رجاء اللّه انقذنى،
807
سآخذ حقّى منكما اذ ظلمتما،
748
سهّلت للنّاس القطوع لاسئل،
752
شهد اللّه و الخليفة و النّا،
18
صبرت لهم نفسى بسمراء سمحة،
784
صنعت فلم يصنع كصنعك صانع،
15
صيد غرانيق حيث ما سلكوا،
754
يجزيك اويثني عليك و انّ من،
17
عليّ و الثلّثة من بنيه،
666
غدا نلقى الاحبّه،
767
غير مراجيح في الهند،
754
فآووه هدا للقري ثمّ ارسلوا،
774
فاتحفنا بمائدة فضلنا،
775
فأتت لى سنون فأفنيتها،
679
فتغلل لكم ما لا تغلّ لاهلها،
463
فسبط سبط ايمان و برّ،
666
فعدنا بمن ارسى ثبيرا مكانه،
786
فقمنا معا مستقبلين رتاجه،
786
فما يعتدّ رام في عدوّ،
819
فهبّطوا في موجه و صعّدوا،
750
فهنّاك مجزأة بن ثور،
834
فهنيئا لمن رعيت هنيئا،
18
فيا راكبا امّا عرضت فبلّغن،
748
قبران فى طوس: خير النّاس كلّهم،
516
قد خاب كسرى و ابوه سابور،
750
قد علمت بيضاء حسناء الطّلل،
810
قوم قتلتم على الإسلام أوّلهم،
516
قياما معا مستقبلين رتاجه،
784
كأنّ الفتى لم يعش ليلة،
679
كتلك فيهم فكلوا هنيئا،
775
كلّ بؤس و نعيم زآئل،
809
لا اسمع الصّوت إن دعيت و لا،
753
لا تكن من بلد تكرهه،
809
للمرتجين الخلود مطالب،
754
لنا أيمن البيت الذى تعبدونه،
787
لنا رباع و لنا محارم،
751
لنلتمسن بالخير عقر دياركم،
744
لو غاب عنّا عمر نوح ايقنت،
667
ماذا أرى من الحياة اذا،
753
ما ينفع الرّجس من قرب الزّكى،
516
مخضّبة الأعذار او قصراتها،
786
مدارس آيات خلت من تلاوة،
515
من بعد ما قوّة أردّ بها،
754
من تجلّى بغير ما هو فيه،
25
موسّمة الأعضاد أو قصرانها،
784
نسيت شبابى فأمضيته،
679
نهانى ابن الرّسول عن المدام،
553
و اشواط بين المروتين الى الصّفا،
786
و انتم ولاة الحقّ في كلّ مشهد،
774
و ان كان بحر الحنظلّيّين واحدا،
18
و انّكما قد سمتماني خطّة،
748
و أحضرت عند البيت رهطى،
784
و أصبحت فى أمة واحدا،
679
و الجواد الّذى اذا نال نيلا،
18
و العطيّات خساس بينهم،
809
و بالبيت حقّ البيت من بطن مكّة،
786
و بالحجر الأسود اذ يمسحونه،
786
و جبريل قرانا اذ اتينا،
775
و جمكا اذا ما المقربات اجزنه،
786
و حرّمت شرب الخمر و هى،
748
و حيث اناخ الاشعرون ركابهم،
786
و حيث ينيخ الأشعرون ركابهم،
784
و سبط لا يذوق الموت حتّى،
666
و طول بقاء الفتى فتنة،
679
و عمّرت حتّى ملك الحيوة،
679
و عين الرّضا عن كلّ عيب كليلة،
6
و قال لي: اصطبر عنها و دعها،
553
و قال محمّد: هذى مثال،
775
و قد حالفوا قوما علينا أظنّة،
784
و قد صارحونا بالعداوة و الأذى،
784
و كيف تبعّدنى عنها و حبّي،
553
و لمّا رايت القوم لا ودّ بينهم،
785
و لما رأيت القوم لا ودّ فيهم،
784
و من اشعر جاء الرّئيس بن مالك،
806
و من عمر برئت و من عتيق،
665
و من مذحج جاء الرئيس ابن مالك،
806
و موطن ابراهيم في الصّخر رطبة،
786
و ودّعت لذّات القداح و قد ارى،
748
هجر الأنيس و حلّ ظلّا باردا،
667
هل بعد عمر و عامرين معا،
754
هيهات كلّ إمرىء رهن بما كسبت،
516
يا بليّ يا بليّ،
746
يابن عبد العزيز لو بكت،
378
يا ربّ سهّل زياراتى مشاهدهم،
596
يا ربّ صيّر حياتى في محبّتهم،
596
يا سائب ابن مالك يا اشعريّ،
810
يا شعب رضوى انّ فيك لطيّبا،
667
يا ضربة من تقيّ ما أراد بها،
833
يغيب لا يرى عنّا زمانا،
666
يوما اذا ما قيل مات هاشم،
751
بيادكار نوشتم من اين كتاب را،
851
خدش درمان برم افش بوشاام،
228
خرّه دى بهاكش تو پور زاداه،
230
هان اى دل عبرت بين از ديده عبر،
232
الإنسان عبيد الإحسان، 17
الرائد لا يكذب أهله، 710
خذ العلم من أفواه الرجال، 22
لا تعدم الحسناء ذاما، 27
من اخذ سلعته فقد بريء من الكبر، 826
من إشارته حكم و طاعته غنم، 5
ادرع، 541، 542
اديب، 21، 196، 412، 533، 638
اربابان، 81، 98، 141، 181، 460، 469، 654، 699
اسباط، 501
اسپهبذه، 229، 230
اشراف، 9، 63، 65، 96، 105، 123، 136، 165، 183، 187، 220، 269، 396، 530، 679، 698، 703، 711، 714، 716، 736، 746، 752، 797، 798، 801، 806، 808، 811، 812، 813، 818، 822
اعرج، 556، 571، 598، 612، 630، 637
افطسيّه، 501
الداعى الى الحق، 547، 619
الشيخ الامين، 16
الوزغ بن الوزغ، 493
امامان معصوم عليهم السلام، 30
امام جمعه، 73
امپراطور، 257
امرا، 16، 19، 72، 117، 121، 215، 230، 237، 286، 335، 511، 639
امير المؤمنين عليه السلام، 261، 266، 277، 451، 482، 791
امير نهاوند، 460
اوباش قم، 569
برطله، 636، 637
بطريق، 725، 726، 727
تابعين، 115، 679، 787، 820، 823
توليت آستانه، 581
جمّال، 27، 70، 83، 90، 98، 319، 433
حاجب، 87، 213، 539، 797، 842
حاكم، 32، 43، 51، 72، 73، 74، 76، 78، 81، 105، 194، 195، 241، 242،
254، 287، 288، 345، 346، 394، 432، 481، 519، 543، 552، 572، 606، 608، 640، 682، 693، 716، 725، 782، 800، 805، 820، 822، 824
حاكم اسكندريه، 518
حجابت، 87، 213، 286
حكيم، 133، 246، 427، 498، 522، 560، 753، 793، 835
حنّاط، 498
خازن، 745
خطيب، 110
خليفه، 12، 49، 72، 73، 77، 87، 105، 108، 120، 213، 254، 269، 281، 284، 286، 287، 288، 290، 291، 343، 368، 372، 373، 375، 377، 378، 380، 382، 387، 388، 394، 408، 409، 427، 459، 463، 472، 492، 505، 522، 525، 533، 544، 574، 599، 608، 629، 642، 650، 664، 669، 680، 689، 696، 699، 701، 791، 807، 817، 820، 822، 836
خواجه شمس الدولة، 4
خواجه عماد الدولة، 4
خواجه فخر الحق، 4
داعى، 547، 552، 553، 554، 619، 642، 643
ديباج، 605، 608، 609، 610، 841
رئيس ديلم، 90
رئيس همدان، 737
ركن الدوله، 14، 15، 16، 20، 30، 120، 121، 281، 364، 368، 369، 411، 412، 413، 460، 543، 592، 593، 597
زيديه، 501، 506، 547، 552، 588، 599، 608، 619، 632، 643، 696
سرهنگان، 220، 394
سلطان، 18، 34، 62، 87، 92، 122، 145، 247، 303، 304، 307، 344، 381، 389، 390، 392، 403، 415، 419، 432، 436، 452، 467، 470، 472، 530، 531، 623، 630
سيد، 13، 14، 545، 566، 660
شاعر، 9، 13، 17، 18، 21، 25، 53، 82، 108، 305، 428، 462، 510،
515، 524، 525، 544، 552، 588، 638، 665، 667، 738، 739، 744، 774، 781، 787، 795، 802، 805، 809
شاهنشاه، 13، 206، 207، 208، 460
شجريّه، 624، 646، 675
شرطه، 650، 664
شعرا، 35، 56، 232، 428، 515، 545، 613، 665، 778، 787، 795
شهيد مظلوم، 496
شيخ القميّين، 39، 567
شيخ شيعه، 797
صاحب الجليل، 7، 8، 9، 13، 16، 131، 132، 369، 412، 594، 610
صاحب جمكران، 183
صاحب لشكر، 211، 729
صاحب يمن، 239، 243، 725
ضرابان، 119
طلحة الجود، 495
عامل جربادقان، 212
عسكرى عليه السلام، 102، 105، 106، 264، 394، 521، 522، 526، 527، 529، 530، 533، 534، 559، 560، 583، 627، 633، 643، 644
عماد الاسلام، 4
عمالقه، 57
فخر الدوله، 13، 14، 15، 369
فيلسوف، 35
قاضى، 53، 73، 110، 462، 463، 464، 553، 560، 679، 685، 741، 823، 824
قرمطى، 293
كاتب، 22، 53، 76، 79، 95، 119، 123، 145، 252، 254، 273، 293، 294، 295، 305، 332، 345، 350، 362، 381، 383، 385، 388، 394، 402، 408، 412، 476، 489، 533، 574، 575، 597، 773
كاركزار، 334
كافى الكفاة، 7، 8، 13، 16، 131، 281، 369، 412، 594، 610
كتّاب ديوان، 402
كركوره، 547
كلانتر، 650
كوكبيّه، 501
متطبّب، 231
متوله، 582
محدّث، 39، 110، 170، 196، 403، 532، 539، 560، 568، 667
مزيقيا، 794، 796
مشايخ، 147، 406، 411، 488، 518
معزّ الدوله، 543
مكارى، 554
مكتفى، 33، 293
ملعون، 51، 262، 482، 485، 496
ملعونه، 492
ملك، 48، 68، 93، 127، 167، 185، 186، 248، 289، 554، 679، 691، 822، 844
ملك اهواز، 843
منجّم، 15، 35، 186، 246، 370، 525، 706
منشى، 56، 185، 196، 215، 227
منشيان، 49
موبدان، 122، 191
مهندس، 35، 205
مؤرخ، 257، 287، 525، 575
مؤيد الدوله، 131
نديمان، 525
نسّابه، 257، 480، 482، 483، 484، 485، 486، 487، 488، 489، 499، 501، 503، 504، 510، 511، 513، 521، 522، 523، 526، 527، 529، 544، 554، 556، 599، 627، 628، 629، 632، 640، 662، 663
نقابت علويه، 591، 648
نقى عليه السلام، 110، 140، 141، 161، 522، 523، 524، 525، 526، 528
نقيب، 269، 544، 574، 596، 617، 618، 624
نقيب الاشراف، 544
واعظ، 110
والى، 32، 39، 78، 79، 80، 105، 107، 115، 116، 118، 121، 125، 130، 151، 198، 217، 239، 254، 285، 287، 294، 344، 346، 376، 377، 379، 409، 412، 416، 457، 459، 468، 472، 474، 494، 501، 505، 546، 552، 572، 586، 650، 671، 690، 697، 699، 700، 716، 729، 731، 740، 774، 782، 799، 800، 802، 805، 818، 819، 820
والى بصره، 457، 475، 497، 509، 618
ورّاق، 35، 394، 650، 651
وزرا، 11، 12، 19، 33، 237، 472، 477، 511، 684
وصيف، 108، 286، 291
وكيل وقف، 559
ولى النعم، 13
اسماعيلى، 43، 599، 506
اهل سنت، سنى، 421، 428، 488، 588، 699، 768، 770، 808، 817، 820، 823، 833، 54، 115، 264، 316، 332، 369، 421، 422، 664، 665، 778، 817، 632، 667، 778
ترسايان، 35، 302
جهود، يهود، 35، 102، 302
خوارج، 198، 492، 606، 734، 817، 833
زرتشتى، 75، 237، 588، 590، 597
زندقه، 196
شيعه، 9، 36، 51، 110، 115، 259، 261، 262، 264، 276، 424، 501، 506، 509، 510، 519، 582، 583، 584، 632، 636، 664، 665، 704، 778، 781، 797، 804، 833
فطحى، 599
قرامطه، 293
كافر، 101، 162، 199، 262، 421، 428، 429، 431، 432، 442، 532، 709، 710، 762، 776، 787، 795، 812، 819
كيسانيه، 653، 664، 665، 668، 797
مجوس، 35، 100، 102، 117، 196، 198، 199، 237، 250، 252، 711
مختاريه، 664
مذهب حنفى، 632
مذهب زيديه، 501، 506، 552، 608، 632، 696
مرتد، 262
مرجئه، 262
مسلمان، 31، 59، 100، 116، 262، 423، 442، 455، 485، 495، 534، 679، 703، 709، 724، 741، 749،
812، 821، 829، 830، 844، 846
ملحد، 262
معتزله، 273، 588، 632، 282
نصارى، 117، 264، 421، 457، 475، 494، 506، 770، 771، 795، 798، 799، 813، 823، 828، 838
واقفى، 599
وهابيان، 507، 632
آسن، 793
آل سعد بن مالك اشعرى، 24، 43، 394
آل طلحه، 63، 98، 399، 400، 602
آل عطارد، 815
آل مالك بن عامر اشعرى، 31
احروب، 793
ازديان، 198، 488، 703، 730، 794، 798، 802، 67، 795
اشاعره، 82، 738، 739
اقحوز، 793
اوس اللّه، 793
أذروح، 793
بنو سلمه، 180
بنى اسد، 21، 110، 114، 115، 116
بنى بكر بن وائل، 831
بنى تبّع بن ارغم بن اشعث، 757
بنى تميم، 67
بنى ثابت، 757، 759، 793
بنى جعف، 751
بنى حارث، 758، 759
بنى حرب، 793
بنى حكم، 793
بنى خبير، 757
بنى دنبه، 756
بنى ذخران بن وائل، 744، 758، 759، 792
بنى زيد، 793
بنى سعد بن لؤي، 266
بنى سلمه، 180، 295
بنى سليم، 793
بنى عالية بن ثوية، 758
بنى عامر، 793
بنى عامر بن عذرة، 757
بنى عامر بن لؤى، 787
بنى عبد المطلب بن عبد مناف، 425
بنى عبس، 793
بنى عجل، 47، 335
بنى عدىّ، 793
بنى عنس، 792
بنى كلاب، 788
بنى كلب، 524، 788
بنى كنانة بن بكر بن عوف، 756
بنى مجد، 792
بنى مجيده، 793
بنى مزور بن ربيعة بن ارغم، 757
بنى ناجيه بن سنان، 744، 758، 793
بنى وائل، 4، 47، 110، 335، 483، 484، 519، 744، 758، 786، 793، 831
بنى وائل بن جماهر بن أشعر، 744
بنى واليه، 115
بنى وحيد، 788
بنى وحيد بن كلب، 788
بنى هائل، 793
بنى هاشم بن عبد مناف، 36، 425، 426، 425، 480، 511، 784، 797
تيم، 499، 738
ثابر، 793
ثقيف، 114، 431، 697، 816
جعفى، 751
جناجيه، 793
جهينه، 518
جيله، 410
حشان، 793
حمير، 170، 357، 616، 666، 667، 744، 784، 794، 833
خزاعى، 47، 264، 335، 488، 515، 516، 665، 781
خولان، 792، 794
ربيعه، 180، 425، 483، 484، 667، 673، 823
سائبه، 793
سدوس، 793
شرعب، 793، 796
صفاهه، 793
ضبى، 180
عدنان، 31
عسامه، 757، 793
عشوره، 793
عكابه، 793
عنزه، 738، 739
عنس، 792، 794
غسّان، 319، 335، 336، 357، 400، 772، 795
قبيله زعابج، 759، 793
قبيله ساميه، 757
قبيله سرّق، 838، 849
قبيله كعب بن قاضيه، 759
قحطان، 31
قريش، 36، 105، 498، 511، 520، 666، 776، 784، 787، 792
قضاعه، 497، 809
قيس، 49، 56، 180، 215، 483، 492، 653، 670، 679، 734، 738، 739، 754، 755، 767، 770، 791، 807، 813، 817، 823، 839
كلبى، 198، 257، 498، 743، 744، 748، 749، 752، 753، 760، 761، 762، 763، 784، 787، 788، 789، 794، 796، 797، 798، 811، 818
كنده، 21، 67، 130، 157، 188، 199، 204، 218، 397، 414، 439، 492، 533، 544، 556، 567، 587، 709، 724، 734، 764، 766، 794، 841
مراطه، 793
مضر، 148، 375، 414، 709، 823
نخعى، 496، 751، 823، 824
همدان، 792، 794، 803، 805
هوازن، 431، 790، 814، 816
آشوريان، 250
آل بويه، 13، 14، 20، 131، 346، 364، 368، 411، 460، 533، 543، 587، 588، 593، 594، 597
آل حكيم، 522
آل حميد بن احوص، 703
آل زيار، 364، 411
آل طاهر، 571، 641
آل طلحه، 63، 98، 399، 400، 602
آل كردام، 227
ابن السبيل، 426، 427، 430
ابناء الرضا، 570، 598
ازديان، 33، 70، 77، 82، 110، 163، 168، 170، 171، 177، 184، 198، 244، 267، 310، 312، 313، 321، 322، 339، 344، 351، 367، 369، 372، 388، 389، 390، 394، 396، 397، 441، 453، 454، 456، 478، 487، 488، 489، 511، 512، 520، 571، 575، 587، 589، 590، 591، 597، 599، 636، 664، 668، 688، 693، 703، 730، 760، 764، 765، 766، 777، 789، 794، 798، 802، 808، 816، 833، 67، 795
اسباط، 317، 501
اسپهبدها، 206
اشاعره، 82، 738، 739
اشعريان، 31، 43، 44، 62، 64، 82، 83، 85، 93، 102، 128، 180، 205، 231، 271، 409، 560، 588، 690، 693، 704، 734، 741، 744، 749، 752، 754، 755، 757، 759، 760، 764، 765، 766، 767، 768، 769، 770، 771، 772، 773، 775، 776، 778، 780، 781، 782، 784، 787، 789، 790، 791، 792، 794، 795،
797، 811، 812، 813، 817، 818، 819
اشكانى، 47، 173، 195، 206، 207، 208، 227، 241، 242، 460
اصحاب مختار، 801، 807، 811
اصحاب مهلّب، 198
افطسيه، 501
اكراد، 730
اكراد ديلمى، 732
الاصبهانيون، 282
البغداديين، 281
الجيش، 117، 647، 670
الداعى الى الحق، 547، 619
السليقيون، 545
الفطحية، 507
القمّيين، 39، 110، 567
امويان، 47
اولاد الخلفاء، 650
اوليا، 4، 10، 814
اهل اصفاهان، 81، 466
اهل العطاء، 117
اهل براوستان، 122، 192، 193
اهل بيت عليه السلام، 13، 28، 110، 220، 265، 493، 510، 560، 749، 781، 833
اهل سنت، 421، 428، 488، 588، 699، 768، 770، 808، 817، 820، 823، 833
اهل طبشين، 99، 194
اهل عراق، 378، 421، 422، 423، 698، 704، 754
اهل علم، 11، 19، 268، 436، 450 تاريخ قم متن 954 12. فرقهها، اقوام ..... ص : 953
ل قم، 8، 19، 21، 24، 26، 34، 35، 39، 43، 45، 74، 78، 79، 80، 81، 82، 83، 85، 94، 95، 96، 127، 128، 148، 149، 150، 151، 165، 247، 259، 260، 261، 262، 263، 264، 265، 267، 268، 273، 274، 275، 277، 278، 279، 280، 283، 284، 285، 286، 289، 290، 291، 292، 299، 337، 344، 381، 394، 402، 411، 414، 549، 573، 578، 580، 593، 648، 740، 779، 830
اهل كوفه، 273، 423، 542، 806، 817، 824، 835، 837، 838، 839، 849
ايرانيان، 115، 116، 117، 228، 237، 373، 492، 510، 590، 597، 681، 690، 724
ايلخانيان، 634
أكاسره، 199، 222، 245
بازرگانان، 10
بربر، 507، 509
بنى اسد، 21، 110، 114، 115، 116
بنى اسرائيل، 257، 774، 829
بنى البغيض، 556
بنى العبّاس، 47، 54، 77، 78، 117، 174، 213، 237، 371، 380، 426، 519، 546، 552، 583، 640، 650، 662، 667، 689، 729، 782، 791
بنى اميه، 425
بنى تميم، 67
بنى حبيب، 425
بنى حنيفه، 483
بنى ربيعه، 425
بنى سلمه، 180، 295
بنى عبد شمس، 425
بنى عبد مناف، 425
بنى كلب، 524، 788
بنى نوفل، 425
بنى هاشم بن عبد مناف، 425
پيشدادى، 234
پيغمبران عليه السلام، 36، 767
پيغمبران بنى اسرائيل عليه السلام، 829
ترسايان، 35، 302
تيمورى، 515
ثقيف، 114، 431، 697، 816
جاسوسان، 727
جذوعيان، 614
جعفريّه، 656، 675
جعفريين، 274
حزاميه، 498
حفّاظ، 450، 712
حواريون، 533
خزرى، 637، 638، 639، 643، 644
خلفا، 15، 26، 32، 33، 34، 47، 49، 54، 77، 78، 87، 95، 117، 121، 237، 262، 370، 371، 426، 433، 468، 477، 519، 542، 583، 628، 640، 650، 667، 679، 684، 685، 689، 697، 779، 780، 782
خوارج، 198، 492، 606، 734، 817، 833
درويشان، 450
دزدان، 240، 548، 727، 784
دولت علوى در طبرستان، 547
دهاقين، 699، 700، 731
ذى القربى، 425، 426، 427، 777
رضائيه، 166، 521، 570، 574، 575، 589، 590، 598، 600، 607
رضوية، 612
رواة اشعريه، 787
زنان رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، 771
زنج، 314، 631، 632، 633
زيديه، 501، 506، 547، 552، 588، 599، 608، 619، 632، 643، 696
سادات حسنى، 544، 571، 554
سادات حسينى، 166، 571، 556، 565، 574
سادات حمزيه، 619
سادات ديباجيه، 605
سادات شجريه، 624، 646، 675
سادات عريضى، 611، 613
سادات عزيزيه، 605
سادات عمريه، 673
سادات محسنيه، 605
سادات موسويّه، 604
ساسانيان، 44، 47، 48، 56، 75، 117، 206، 209، 232، 236، 238، 250، 251، 253، 257، 259، 307، 373، 375، 376، 449، 460، 701، 731، 749، 130، 220، 451، 703، 749
سپنديارها، 206
سلاطين، 19، 20، 32، 87، 696، 847
سلجوقى، 102، 109
شجريّه، 624، 646، 675
شعراء عرب، 15
شيعيان، 9، 36، 47، 51، 110، 114، 115، 259، 261، 262، 264، 276، 279، 378، 424، 501، 506، 507، 509، 510، 515، 519، 522، 524، 532، 579، 582، 583، 584، 632، 636، 643، 664، 665، 672، 696، 704، 778، 781، 797، 801، 804، 810، 833
شيعيان نخاوله، 522
شيوخ حديث، 264
طالبيّة، 499، 780
عجم، 25، 30، 32، 34، 36، 38، 43،
57، 63، 88، 90، 96، 110، 120، 122، 127، 130، 147، 183، 184، 187، 188، 189، 190، 191، 192، 196، 199، 202، 209، 210، 217، 218، 221، 224، 225، 226، 228، 229، 230، 232، 233، 235، 236، 237، 239، 240، 241، 242، 243، 245، 251، 281، 292، 294، 307، 308، 361، 370، 371، 372، 384، 448، 451، 460، 539، 690، 695، 703، 716، 717، 718، 719، 720، 732، 736، 739، 749، 752، 753، 832، 842
عرب، 9، 11، 15، 18، 21، 22، 23، 24، 25، 31، 32، 33، 34، 36، 38، 41، 44، 49، 50، 56، 67، 72، 73، 83، 85، 88، 93، 107، 110، 114، 116، 117، 121، 124، 125، 127، 131، 132، 136، 146، 147، 148، 179، 180، 181، 231، 232، 244، 251، 257، 266، 282، 292، 294، 308، 361، 362، 367، 369، 384، 392، 393، 394، 396، 402، 403، 404، 405، 426، 430، 450، 451، 462، 492، 497، 515، 518، 539، 540، 542، 548، 549، 560، 575، 577، 578، 579، 585، 601، 629، 649، 667، 679، 681، 682، 684، 687، 689، 691، 695، 696، 700، 703، 707، 709، 710، 716، 717، 720، 721، 724، 731، 732، 736، 737، 738، 740، 741، 743، 748، 752، 759، 769، 776، 782، 783، 784، 795، 811، 813، 814، 820، 833، 846، 848
علج، 540
علما، 3، 6، 10، 34، 110، 223، 257، 370، 511، 560، 582، 585، 616، 617، 629، 654، 748، 767، 774، 778، 779، 811، 833
علويان، 77، 114، 269، 378، 487، 513، 519، 546، 552، 556، 560، 568، 574، 579، 587، 619، 636، 639، 640، 642، 643، 659، 780
عمالقه، 57
غسانى، 795
فاطميان، 274
فراعنه، 184، 527
فرزندان عجم، 196، 716، 717
فقها، 10، 39، 110، 421، 422، 423، 488، 616، 629، 774، 779، 822
قاجاريه، 188، 520، 560
قاضى، 53، 73، 110، 462، 463، 464، 553، 560، 679، 685، 741، 823، 824
قرامطه، 293
قضاعه، 497، 809
قضاة، 10، 33
قمشناسان، 102، 106
قوم ديلم، 91، 736
قوم عاد، 57
قوم يزدانفاذار، 91، 92، 93
كردان، 249، 414، 749، 817
كفار، 101، 421، 709، 710، 787، 795، 812
كفار حبشه، 819
كنده، 21، 67، 130، 157، 188، 199، 204، 218، 397، 414، 439، 492، 533، 544، 556، 567، 587، 709، 724، 734، 764، 766، 794، 841
كوكبيّه، 501
كيسانى، 483، 667، 797
گودرزيان، 186، 197
لشكر ديلم، 90
مالكى، 54، 426
متكلّمين اماميه، 488
مجوسيان، 35، 102، 237
محدثين، 39، 110، 264، 268، 433، 488، 534، 560، 567، 582، 768، 779، 808، 817
محمديّه، 560، 652، 660
مذهب مالكى، 54، 426
مردم قم، 62، 64، 66، 80، 81، 96، 105، 106، 109، 110، 145، 152، 165، 194، 277، 393، 394، 412، 549، 558، 573، 592، 594، 623، 740
مزيقيه، 796
مساكين، 343، 425، 426، 427، 428، 429، 450
مغول، 4، 636
ملوك العجم، 4
ملوك جبال، 197
ملوك عرب و عجم، 36
ملوك كابل، 194
موالى، 116، 117، 128، 412، 591، 592، 664
مورخين، 39، 90، 102، 185، 198، 237، 295، 366، 378، 380، 462، 481، 510، 511، 518، 520، 534، 579، 587، 601، 603، 631، 647، 664، 665، 697، 699، 734، 746، 749، 755، 758، 767، 787، 794، 795، 798، 811، 816، 817، 824، 841، 846
مولى، 4، 115، 116، 274، 540، 722
مهاجر، 31، 47، 114، 166، 180، 492، 522، 551، 556، 568، 575، 639، 704، 741، 746، 755، 756، 759، 776، 778، 780، 781، 794، 797، 813، 817، 819، 825
مهرانها، 206
نوفليّه، 662
ولاة قم، 122، 125
وهابيان، 507، 632
هنديهاى مهاجر، 522
هوازن، 431، 790، 814، 816
هياطله، 48
يتامى، 425، 427
يمن الشام، 758
يمن العراق، 758
يمن الكوفه، 758
يونانى، 246
يهوديان، 35، 102
ابراهيم بن هرمه، 552
ابن الرومى، 18
ابن الزبعرى، 809
ابن هاشم سلولى، 805
ابو موسى اشعرى، 53، 215، 224، 244، 256، 679، 680، 725، 730، 734، 744، 754، 755، 759، 760، 763، 767، 770، 774، 797، 814، 816، 817، 818، 822، 823، 824، 825، 819، 820، 830، 836، 850
سيّد حميرى، 667
أبو عبد اللّه الحسين بن عبد اللّه الاصغر، 632
الصلتان العبدى، 18
نابغة، 15
امرئ القيس، 497
اوس بن حجر بن عتّاب تميمى، 15
أبو تمّام طائى، 9، 180
أبو طالب عليه السلام، 480، 481، 554، 784
أحمد بن محمد بن خالد برقى، 181، 579، 774
حسّان بن ثابت، 795
حميد بن مسلم، 806
حندج بن حجر كندى، 21
روذكى، 21
زهير بن جناب، 17
سعد بن أبى وقاص، 114، 495، 703، 806، 819، 835
عامر بن لؤى، 787
عبد اللّه بن همام، 805
على بن جهم، 524
غيلان بن سلمة بن معتب ثقفى، 809
فرزدق، 428، 774
كثير عزّه، 665
كشاجم، 510
مالك بن عامر بن هانى بن خفاف الاشعرى، 748
محمود بن الحسين بن السندى بن شاهك، 510
مزيد أبو الصهباء الصدائى، 750
آدم بن عبد اللّه، 105، 395، 400، 584
آدم بن موسى، 142
آيت اللّه حاج شيخ احمد انصارى قمى، 264، 506
ابراهيم بن اليسع، 289
ابراهيم بن شاذوكه، 289، 399
ابراهيم بن على اشعرى، 158
ابن الطبرى، 99
ابن عبدويه بن عامر، 63، 97
ابو صدام، 105، 578
ابو على احمد بن اسماعيل بن سمكة البجلي القمى، 519
ابو نصر الحسن بن على القمى منجّم، 15، 370
احمد بن اسحاق بن سعد، 289
احمد بن اسحاق زعفرانى جهبذ، 387
احمد بن خزرج بن سعد، 271
احمد بن على غسّان، 335، 336
احمد بن عيسى بزاز، 275
احمد بن محمد بن عيسى، 39، 271، 272، 275، 766
احوص بن حسين بن سعد، 289
احوص بن سعد اشعرى، 64، 69، 102، 398
اذينجشنسف، 184
اسحاق بن سعد، 137، 140
اسفرابد، 92، 93، 184
اسفربد بن جلين، 92
اسفيد، 93، 228، 318، 357، 691
اسماعيل براوستانى، 168
اسماعيل بن سعد، 128، 138، 141
أبو الصّديم، 102، 105، 107، 782
أبو القاسم بن أبى الصديم، 123
أبو الهيجاء، 165
أبو جرير زكريا بن ادريس، 780
أبو جعفر محمد بن بابويه قمى، 110
أبو جعفر محمد بن على طلحى، 119
أبو سهل بن أبى طاهر اشعرى، 98، 586
أبو سهل بن عبديل قمى، 624، 87
أبو طاهر كمج قمى، 171
أبو غالب، 128، 137، 140
أحوص بن سعد اشعرى، 64، 69، 102
بكجه، 62، 63، 64، 69، 70، 77، 86، 97، 98، 101، 133
بنين بن أبى خالد، 182
ثبخين، 104
جعفر بن احمد بن على بابويه، 411
جعفر بن حسن بن حمّاد، 289
جعفر بن داود بن عمران، 142
جعفر بن سعد بن سعد، 289، 399
جعفر بن محمد بن سعد، 410
جلين بن آذرتوح، 93
جلين جمكرانى، 194، 227
حسن بن سعد بن احوص اشعرى، 68
حسن بن على بن الحسين بن موسى بن بابويه، 260
حسن بن مثله جمكرانى، 110
حسن بن محمد بن جمهور قمى، 666
حسن بن محمد بن حسن قمى، 7، 107، 180، 555
حسين بن على بن آدم اشعرى، 102، 394، 578
حسين بن محمد الاشعرى، 530
حسين بن محمد بن حسين صفّار، 166
حسين بن محمد سردابى، 411
حسين بن نضر بن عامر اشعرى، 119
دكتر حسين مدرسى طباطبايى، 4، 64، 68، 102، 121، 151، 170، 368، 516، 519، 560، 628، 660، 784، 851
حمّاد بن نضر، 98، 647
حمزه بن معلّى اشعرى، 289
حمزة بن احمد، 555، 623، 625
حمزة بن اليسع، 72، 96، 123، 283، 409
خربنداد، 85، 693، 703، 704، 705، 706، 707، 711، 712، 713، 714، 715، 716
داود بن عمران اشعرى، 55
ذاذخرّه، 85
سعد بن زياد بن مالك الكبير، 128
سعد بن سعد اشعرى، 582
سعد بن عبد اللّه بن أبى خلف اشعرى، 67، 84، 142، 167، 264، 265، 269، 271، 285، 567، 579
سعد بن مالك بن احوص اشعرى، 88، 109، 127، 155
سعد بن محمد بن موسى البراوستانى القمى، 122
سورين قمى، 236، 254
سهل بن اليسع بن عبد اللّه، 67
سهل بن على بن سهل، 63، 70، 97، 123، 400
سهلويه بن على، 65
شيبوله، 582
شيخ صدوق، 110، 260، 270، 666، 668، 671، 672
صفى الدين محمد، 102
طاهر بن أبى طاهر، 123
عاصم بن كوشيد، 284
عامر بن عمران، 117، 124، 284، 399، 409، 683
عبد اللّه اشعرى، 62، 67، 72، 84، 105، 136، 142، 158، 167، 271، 285، 395، 567، 579، 782
عبد اللّه بن الحسن بن سعد، 289
عبد اللّه بن سعد اشعرى، 72، 96، 182، 244، 399، 558، 584، 683، 698، 716، 734، 735، 737، 778، 781
عبد اللّه بن كوشيد، 80
عبدويه بن عامر بن سعد بن احوص اشعرى، 70
عبديل بن مالك، 142
عطاء بن مزيد، 128، 137، 140
على اشرف صادقى (دكتر)، 68، 85، 183، 190، 560 على اصغر فقيهى، 45، 62، 102، 109، 163، 560
على اكبر فيض، 575
على بن آدم، 67، 102، 105، 123، 128، 137، 138، 140، 289، 351، 394، 578، 782
على بن آدم الاول، 128، 140
على بن آدم الثانى، 128، 138، 140
على بن ابراهيم، 133، 136، 139، 158، 275، 537، 560، 654
على بن ابراهيم بن على بن محمد بن عيسى بن عبد الله اشعرى، 136، 158
على بن الحسن بن على بن محمد، 169، 638
على بن الحسين بن احوص، 289
على بن أبى الهيجاء، 165، 400
على بن تاجيكه، 142
على بن حمزه، 409، 619، 621، 623، 624، 626
على بن طيفور، 289
على بن عبد اللّه، 62، 152، 605، 631، 653، 654، 656، 660، 663، 664، 669، 791، 822
على بن عبد اللّه بن خزرج، 289
على بن عبد اللّه جبله اشعرى، 410، 601
على بن عيسى طلحى، 94، 151، 285، 392
على بن فرج، 87
على بن محمد خزرج، 410
على بن موسى اوسته، 244، 635، 678
على بن هندو، 142
عمران بن عبد اللّه بن سعد، 244، 781
عيسى بن عبد اللّه بن سعد، 781
عيسى بن محمد، 554، 612، 613، 638
قاضى سعيد قمى، 110
ماكين، 184
مالك بن احوص، 88، 109، 127، 155
متكه بن على، 99
متوله، 582
محدّث قمى، شيخ عباس قمى، 39، 532
محمد بن احمد بن على بن آدم، 123
محمد بن ادريس قمى كاتب، 119، 293، 294
محمد بن الحسن بن أبى يزيد، 567
محمد بن حسن قمى كاتب، 123
محمد بن سعد بن زكريا، 289
محمد بن سهل، 63، 97، 294، 361، 387
محمد بن سهل بن اليسع، 273
محمد بن عامر بن سعد، 286
محمد بن عبد اللّه بن جعفر حميرى قمى، 170
محمد بن علويه بن سعد، 410
محمد بن على بن ابراهيم، 136، 139، 158
محمد بن على بن بابويه قمى، 260
محمد بن على بن سعد، 335، 336
محمد بن عيسى بن عبد اللّه اشعرى، 136، 158
محمد بن يحيى قمى، 530
مزاحم، 98، 123، 351، 579، 734، 767
مصقله بن اسحاق، 286، 290
ملك بن محمد احوص، 289
موسى بن آدم، 138، 140
موسى بن خزرج، 560، 566، 569
ميرزا حسن لاهيجى قمى، 560
مير سراج الدين على قمى، 569
نجوكه، 185
نصر بن الحسن القمى، 370
نضر بن عامر، 119، 142
نعيم بن سعد بن مالك الكبير، 128
ولد أبى خالد، 99، 399
يحيى بن على، 70
يحيى بن على بن عبد اللّه اشعرى، 62
يحيى بن عمران، 94
يزدانفاذار، 83، 90، 91، 92، 93، 122، 187، 690، 691، 692، 693، 694، 706، 707، 711، 714، 716
يزد بن نار مجوسى، 117، 124
يسع بن عبد اللّه اشعرى، 67، 72
آدم آباد سفلى، 352
آذرانكويه، 353
آذرخواست، 353
آذرنكو، 316
آذينه، 320، 355
آران، 222، 314، 355
آمره، 204
آهاه، 357
آهويه، 320، 355
اباسكند، 316
اباش، 317
ابالويه، 354
اباميم، 356
ابراهيم آباد، 317، 353، 355، 359
ابرجس، 319، 353
أبرشتجان، ابرستجان، 83، 90، 92، 93، 121، 168، 172، 176، 168، 176، 186، 187، 188، 314، 351، 352، 690، 691، 702، 703، 707، 732، 740
ابرشتجان شادقولى، 351
ابركوس، 317
ابركويه، 346
ابروز، 223، 315، 358
ابور، 313، 351
ابورا، 87
ابو ستق، 323، 358
ابيخان، 358
احمد آباد، 316، 317، 318، 320، 354، 358، 359
احمد آباد ساسفجرد، 352
احمد آباد سفلى، 316
احمد آباد فيم، 357
احوص آباد، 205، 314، 318، 325، 352، 353، 354، 356، 359
اخار، 356
ادريس آباد، 316، 358
ادريس آباد سفلى، 316، 357
ادريس آباد عليا، 357
ادزلى، 316
اديناباد، 320
اذينجشنسفاباد، 313
اراضى كنجينه، 352
ارتوبه، 359
ارجه، 353
ارجين، ارحين، 315، 358
اردونان، 316، 357
ارفارود، 324
اركين، 315
ارمك، 317، 355
ارمك منقوله، 319
اروار، 324
اروندجرد، 317، 325، 356
ازدورقان، 351
ازنارود، 353
ازناوه، 317، 318، 319، 324
ازناه، 353
ازوار، 358
اسان، 357
اسايد رويدو، 356
اسباط آباد، 317
استارحان، 358
استاندر، 318، 356
استانكاوند، 320
استجان، 320
استرق كوزن، 355
استرورين، 358
استقول، 353
استلك، 353، 357
استوج، 315، 357
استيخين، 358
استينجين، 316
اسجان، 316
اسجين، 318
اسحاق آباد، 313، 314، 316، 317، 318، 351، 353، 354، 356، 358
اسروان، 320، 358
اسفان، 149
اسفان بند، 149
اسفدن، 313، 351
اسفراباد، 92، 93، 184، 313، 351
اسفشوان، 359
اسفشوان اصبهانى، 324
اسفلحين، اسفليحين، 316، 357
اسفند، 357
اسفيد، 93، 228، 318، 357، 691
اسفيداندر، 357
اسفيده، 145
اسكان، 356
اسكن، 224، 320، 359
اسكند، 320
اسكندر، 355
اسماعيل آباد، 354، 355
اسنجران، 320، 358
اسنجونه، 359
اشتاذآباد، 316
اشتاذوان، 359
اشتاذويه، 324
اشتارين، 315
اشتاقان، 320
اشتجان، 355
اشتروريز، 323
اشتره، 352
اشتره آدم، 314، 352
اشنجان، 320
اشه، 324
اصبهانى، 358
اطروان، 317، 359
افشه، 356
افشيد جرد، 317، 354
الحمّة، 321
امروده، 320
انار، 40، 41، 42، 47، 51، 65، 146، 147، 148، 149، 150، 153، 172، 175، 177، 204، 205، 207، 215، 240، 254، 317، 319، 321، 324، 325، 354، 572، 629، 731، 733، 735، 739
اناربار، 173، 174
انار سابه، 318
انارستانه، 357
انارك، 320، 323، 324، 355
انجيكان، 354
انجيلاوند، 242، 315، 318، 358
انجيلكان، 321، 354
انجيله، 357
اندريقان، 317، 354
اندزه، 357
اندس، 231، 233، 234، 315، 358
انديش، 234، 235
اندين، 356
انقان، 317، 359
انكان، 318
انوشاباد، 222، 314، 355
اوجانكان، 314، 352
اورسكان، 356
اورمكان، 318، 358
اوقان، 359
اوكين، 358
اهبر، 355
ايازهر، 357
ايرانك، 318
ايرقويه، 359
ايركوس، ايركوش، 359
ايركويه، 320، 359
ايرينكه، 316، 317، 352
ايوب آباد سفلى، 306، 317
ايوب آباد عليا، 317، 356
ايول آباد، 355
أبورا، 87
أحوص آباد، 205، 314
أزناه، 354
أنوشادباد، 355
بئين، 324
باب جوش، 88
بابركان، 324، 353
بارحين، 319، 358
بازرجان، 324
باغ آسته، 353، 325
باغ ابهل، 319
باغات بنين، 166، 182
باغ احمد بن محمد بن الصّلت، 351
باغ ادريس، 313، 351، 353
باغ استلك، 318، 325
باغ اسحاق بن عمران، 313
باغ باجيكه، 354
باغ بندادى، 356
باغ بيدادى، 324
باغ جعفر، 313
باغ حرقه، 357
باغ خانى، 320
باغ رباح، 351
باغ زكريّا، 313، 351
باغ سهل بن حمدون، 352
باغ شعيب، 313، 351، 353
باغ عبد الرّحمن، 313، 351
باغ عبد اللّه، 314، 352
باغ محمّد احمد، 316
باغ مرزبان، 313، 315، 351
باغ مسعده، 357
باغ مطر، 352
باغ معده، 318
باغ مقاتل، 313
باغ يعلى، 318، 325، 352
باكين، 318
بانوح آباد، 358
باوره، 324، 353
براشاذوبه، 318
براوستان، 122، 163، 168، 170، 176، 191، 192، 193، 313، 351، 721
برركان، 357
برزآباد، 157، 195، 313، 351
برزكان، 316
برقه، 39
برقه رود، 39
بروقان، 207
بزجان، 359
بزرحسار، 320
بشتاسف كرد، 243
بشير آباد، 320، 359
بطريده، 217، 314، 324، 355 تاريخ قم متن 970 15. روستا، ديه، سكه، شق، صحرا، قنات، مزرعه، كوشك، درب، و مناطق پيرامون شهر قم ..... ص : 966
ليجرد، 314، 352
بكسريشت، 133
بكير آباد، 320
بلوسان، 354
بن، 316
بندارآباد، 316، 358
بندر آباد سلقند، 358
بنراه، 355
بنير، 357
بود، 316
بورآباد، 172
بورقان، 172، 225، 329، 359
بوزواه، 318
بوستانه، 317، 356
بول، 314، 355
بهبودآباد، 172، 224، 359
بهبوداناباد، 172
بهبوذاناباد، 320
بهرام آباد، 355
بهمناندست، 357
بيان آباد، 351، 357
بيحكان، 324
بيركان، 318، 325، 353
بينبر، 318
بينكاه، 319، 358
پراوستان، 192
پنبر، 356
پيكان، 319
تاجيكاباد، 315، 318، 357، 358
تبرته، 320، 359
تحاوند، 354
تحناوند، 321
تركاباد، 354
ترو، 359
تلاب سفلى، 356
تلاب عليا، 356
تلفستان، 320
تود، 321، 354
توذجاه، 353
تومذجان، 314، 352
تيرازآباد، 320، 358
ثمن، 359
ثيمره، 354
جاده قم- تهران، 133، 145
جارزان، 314، 316، 352
جاست، 21، 44، 47، 171، 172، 175، 176، 177، 185، 196، 200، 220، 246، 320، 321، 322، 324، 325، 353، 354، 355، 506، 560، 584، 606، 705، 721، 830، 833
جاليز، 356
جانان، 145
جانوس، 359
جانه، 353
جاوجرد، 315
جاورد، 319
جبال خوى، 321
جبال قاسان، 324
جبال قاسان دنجرد، 325
جبال قم، 324، 325
جبال كاشان، 321
جبل، 47، 51، 59، 93، 172، 175، 179، 180، 200، 218، 228، 242، 246، 249، 256، 260، 261، 264، 272، 318، 342، 352، 368، 455، 464، 466، 467، 479، 571، 606، 639، 639، 640، 642، 653، 660، 706، 730، 738، 739، 772، 819
جرامد، 318
جرجبشت، 317
جرجنبان، 245
جرجيشت، 354
جرجينجرد، 242، 315، 358
جرستان، 324
جركان، 172، 255، 319، 320، 355
جركان حرمان، 358
جرم الصّرم، 353
جرودان، 320
جروندكان، 318، 324، 353
جريان، 324
جريناباد، 319
جرينكان، 317، 321، 354، 356
جريوا، 359
جزستان، 316
جزن، 317
جزنه، 357
جزه، 318
جزيه، 318
جشجه، 183
جشمه، 359
جعفر آباد، 88، 218، 313، 316، 317، 320، 351، 358، 359
جعفر آباد خوركنه، 355
جعفر آباد سفلى، 316
جفتحان، 324
جلنبادان، 46، 86، 87، 89، 101
جمر، 64، 85، 89، 93، 97، 107، 169، 276، 313، 351، 693
جمكران، 65، 92، 93، 97، 110، 118، 122، 153، 163، 165، 168، 170، 176، 183، 184، 188، 191، 313، 314، 351، 721، 736
جنب، 354
جنبد، 314
جنداب، 324، 353
جندابروز آباد، 358
جندمينه، 354
جوان، 318
جوان الصّرم، 353
جوبكان، 320
جوبين آباد، 352
جوخواست، 359
جوراب، 318
جورابه، 357
جوزوزن، 320
جوزه، 320، 355
جوستر، 316، 352
جوسردكان، 313
جوسق، 55، 58، 63، 70، 97، 98، 123، 165، 168، 201، 205، 244، 313، 315، 321، 351، 354، 358، 359، 579
جوسقان، 355
جوسق دخت خرّه، جوسق دختخرّه، 313، 351
جوشقان، 317
جوشه، 320، 359
جوقان، 359
جولقند، 356
جونجران، 241، 315، 323، 358
جونك، 320، 356
جونكان، 356
جويردكان، 351
جهرود، 356
جهستان، 153، 195، 313، 351
جيالكرد، 355
جيلان، 355
جينحين، 359
جيوه، 320، 356
حاوجرد، 358
حاوحين، 357، 358
حرامد، 357
حرزآباد، 355
حره، 357
حزن، 324، 353
حزيراباد، 315
حسداب، 324
حسكانه، 320
حسناباد، 317، 353، 355، 356، 358، 359
حسيناباد، 358
حسينيه، 359
حشوان، 357
حّصه، 358
حقيحان، 356
حليمان، 356
حمّاد آباد، 315، 320، 358
حمزه آباد، 182، 314، 317، 352، 355، 357، 358، 359
حمسه، 354
حميرقان، 357
حنبد، 352
حندابروز آباد، 315
حورزن، 359
حورسان، 359
حورسنان، 352
حيرآباد، 320
حيرناباد، 355
حيزناباد، 324
حيلور، 357
خابو، 319
خاخاه، 317، 324
خازران، 68
خانجرد، 317، 354
خانشاه، 205، 206، 207، 208
خاوحين، 323
خراخاه، 324
خرازان، 357
خرّان، 359
خرزان، 315
خرّم آباد، 316
خرمابان، 354
خرنق، 354
خروران، 355
خرير آباد، 313
خزادجرد، 192، 316
خسروجرد، 241
خسره آباد، 241
خسرهاباد، 241، 358
خشابه، 320
خطّاباد، 315
خلجستان، 177، 178، 202، 238، 259
خلد آباد، 319، 358
خماباد، 168، 190، 194، 313، 317، 351، 355
خماباد اشتجان، 355
خميهن، 166، 168، 190، 191، 215، 313، 351
خوابه، 321، 354
خواصر، 220
خوامه، 357
خوراهاباد، 314
خورجه، 320، 356
خورخداهان، خور خذاهان، 316، 352
خورخران، 318
خوررنه، 356
خورزن، 317
خورزينه، 358
خورشيد، 358
خورشيد آباد، 315
خورهاباد، 200، 202، 320، 353، 358
خورهد، 204، 316، 353، 354
خوزان، 175، 187، 235، 236، 237، 240، 242، 254، 315، 357
خومجان، 359
خوى، 321، 358
خيراباد، 325
خيركين، 315، 323، 358
خيرناباد، 317
خيزناباد، 319
دادستان، 357
دّارجان، 352
دارستان، 240
دّارقان، 324
دّاريان، 358
داود آباد، 354، 359، 355، 317
داودباد مصقله، 356
داودباد و الانجرد، 356
دبول، 315
درام، 50، 58، 217، 355
درانبر، 324، 325
دربجند، 351
درب كنكان، 165
در سهرينان، 354
درسير، 356
دركر، 355
درم، 314
درمهر، 314
درنوح، 351
دروازه اصفهان، 151
درون، 320
درّه، 323، 324، 325
درياچه نمك، 42، 62، 145
دريد، 324
دّزج، 171، 315، 358
دز سهرينان، 324
دز نوح، 313، 317، 359
دزه، 314
دستجرد، 39، 317، 319، 320، 352، 356، 357، 358، 359
دستجرده، 320، 352، 357، 359
دستجرده ازهر، 317
دستك، 358
دسسه، 315
دسكان، 320، 359
دسكره بانازادان، 353
دسكره، 317، 318، 353
دسكره اسحاق، 324
دسكره اسرار، 354
دسكره عين، 318، 325، 353
دسكره معروف، 353
دشت حوض سلطان، 145
دشت زياد، 313، 351
دشت صرم، 315
دشت نوح، 171، 245، 315، 357، 358
دشت يعقوب، 314، 352
دّلفيه، 359
دم آباد، 355
دنبين، 358
دنجرد، 220، 324، 325، 355
دنياره، 355
دود آهك، 206، 207
دوراخر، 359
دور حين، 324
دوكان، 318، 324، 353
دون، 359
دهستان سراجه، 152، 153
دهكوزدر، 359
دّهين، 324
ديذارب، 318
ديذبه شاهنده، 691
دير كان، 316
ديزاربه، 357
دّيز جان، 317، 356
ديزوآباد، 315، 358
دّيمجان، 314، 352
دّين، 318، 324، 354
دينجان، 196، 314، 352
دينجان، 196
ديه تبره، 149
ديه كاج، 62
ديه كميدان، 48
ديه نى، 172
ديه مطر فاباد، 133
ذاماذجرد، 318
راجان، 320، 356
راسفجان، 319، 358
راو، 354
راوند، 58، 79، 175، 223، 316، 545
راوه، 209، 317، 354
راهجرد، 177
راياونده، 357
رباط حوض، 63، 133، 134
رجاب، 317، 356
رجا محمّد، 352
رجاودير تخت، 352
رحا سبول، 352
رحاء الوادى، 352
رّرقآئن، 317
ررقان العليا، 354
رزجرد، 316، 357
رزونان، 316
رستيحان، 357
رسكان، 320
رشآهر، 692
رشيخان، 324
ركستان ابى خالد، 314، 352
ركين، 358، 359
رن، 314
رناش، 319
رنجرد، 317
رنجه، 355
روبتح، 354
روج، 324
رود آبان، 313، 315
رّودبار، 352
رّودبان، 351
رود بهرامان، 352
رورحان، 317
رورقند، 359
روسبل، 358
روستاى مالك آباد، 152
روقان، 205، 207، 210، 354، 359، 629
رويشكان، 320
ريحدان، 359
ريراوند، 359
رّين، 317
زابلين، 357
زاماذان در، 318
زبر قاناباد، 318، 358
زر، 324، 354
زراونده، 316
زرجرد، 245
زرقار، 228
زرقان، 205
ززفان سفلى، 354
زكريّاباد، 320، 355
زمين احمد، 319
زنبيلاباد، 313، 351
زنجه، 314، 355
زنجيره، 315
زنكاباد، 315، 353
زّورجان، 359
زورحسين، 356
زورقند، 320
زوونان، 357
زيادآباد، 324
زيتونه، 314، 352
زيراسف، 324، 357
زيراونده، 320
ساروا، 88
ساريه خاتون، 206
ساسفجرد، 171، 243، 352
ساكين، 357
ساوه، 44، 47، 55، 62، 63، 64، 65، 100، 102، 169، 171، 173، 174، 175، 178، 179، 180، 187، 202، 203، 204، 209، 218، 219، 223، 226، 227، 228، 229، 234، 235، 238، 240، 241، 242، 245، 255، 259، 288، 315، 316، 318، 319، 321، 329، 336، 345، 357، 565، 636، 640، 691، 730، 731، 737
ساوه اصفاهان، 55، 173
ساوه همدان، 55، 173، 245
سبذان، 324
سبذن، 356
سبقوس، 356
سجاران، 170، 187، 188، 247، 351
سجن، 85، 190، 191
سجين، 358
سذنيان، 316، 358
سرابر آباد، 318
سرابر اسبان، 357
سراجه، 352
سردآب، 63، 133، 317، 356، 515، 567، 568، 644
سرفت، 93، 167، 170، 185، 186، 314، 352، 721، 724
سرفجه، 317، 355
سرفحان، 317
سرود، 317، 319
سرود سفلى، 319، 355، 358
سرود عليا، 355، 358
سرودين، 358
سروز، 88
سروشكين، 318، 358
سسه، 223، 314، 315، 355
سعد آباد، 93، 155، 167، 181، 182، 313، 317، 351، 356
سعدوكان، 352
سفدكان، 318
سفلى، 316
سكان، 318، 354
سكدر، 355
سكدز، 320
سكك، 316، 351
سكن، سگن، 46، 85، 89، 164، 165، 166، 167، 190، 191، 224، 313، 320، 351، 359
سكّه الوارجان، 314
سكّه الدين، 352
سكّه الكايجار، 313
سكّه جرجان، 313
سكّه جوان، 314
سكّه كران، 314
سكّه واوان، 352
سكّه ورجانه، 314
سكّه ورزنه، 314
سكّه ولانبر، 313
سلغى وارينجان، 316
سلقند، 316، 318، 358
سلكاباد، 318
سلكان، 317
سلمور، 201
سلمه آباد، 324، 357، 359
سلمه الدلر، 357
سلوقان، 357، 318
سليجرد، 353
سليك آباد، 324، 354
سليل آباد، 318
سليمان آباد، 316، 317، 318، 324، 353، 355
سن، 356
سنبولاباد، 317، 324
سنجان، 319، 358
سنجدكان، 320
سنى آباد، 316
سنيكان، 324، 354
سواران، 314، 351، 356
سوراناباد، 87
سوره، 314، 352، 359، 355
سوزان، 324
سوسار، 320
سوسك، 314، 352
سه، 355
سهدارم، 355
سهرار 321
سهراز، 352، 354
سهران، 316
سهرانرود، 317، 354
سهرايد، 320، 355
سهرينان، 317، 324، 352
سهل آباد، 317، 320، 357، 359
سهند، 359
سيابشت، 317، 359
سيار آباد، 319، 358
سياست، 316
سياوشان، 320، 356، 356
سيدكين، 358
سيدى آباد، 353
سيقان، 352
سينجان، 324
سينجرد، 202، 314
سينكان، 321
سيوب، 314، 353
سيوبرد، 202
شابستان، 316، 358
شابستانان، 171، 245
شادجرده، 319
شادقولى، 314
شاسفجرد، 314، 316
شانكر، 317، 359
شبرقين، 319، 358
شتكان، 321
شعيب آباد، 182، 315، 352، 357، 314
شقّ آبه، 3، 316، 318، 323، 325
شقّ ميلاذجرد، 315، 318، 324
شمس آباد، 172
شورستانها، 173
شهراب، 320، 355
شهرباه، 352
شهرجرد، 358
شهر جرده، 317
شهرد، 317
شهردوشان، 318، 357
شهرستان، 313، 351
شهرماه، 314
شهود، 359
شيدكين، 315
شيذازيند، 205، 317، 354
شيروان، 317، 359
صالح آباد، 317، 355
صحراى اسحاق، 313، 351
صحراى سعد بن عبد اللّه، 313
صحراى عبد الرحمن، 351، 352
صحراى مسيله، 145
صحراى موسى بن صعب، 351
صحراى ورثه مزاحم، 351
صحراىء موسى بن يعقوب، 313، 351
صحراء المرج، 352
صّرم، 314
صقراباد، 320، 356
صقران، 357
طاقان، 205، 314، 321، 352، 354
طاه، 324، 357
طبرش، 321، 356، 320
طبرش خارج، 321
طبرش داخل، 172، 178، 321، 322، 325
طبره، 318
طبشقوران، 65، 97، 99، 163، 167،
194، 313، 351
طخرود، تغرود، تقرود، 17، 44، 175، 177، 316، 238، 239، 259، 316، 358، 725، 731
طراران، 324
طرخران، 171، 241، 315، 318، 324، 357، 358
طرزه، 317، 324، 354، 355، 356
طريز ناهيد، 243، 244، 245، 288، 315، 358
طسموغان، 314، 355
طلحه آباد، 357
طوخواب، 359
طهرانرود، 318
طيانون، 320، 356
طيرنيان، 315
طيره، 353
طيرينان، 358
طيفورآباد، 319
عامر آباد، 320، 355، 356
عباس آباد، 318
عبد الرّحمن آباد، 316، 353، 356، 359، 317
عبد السّلم آباد، 314
عبد اللّه آباد، 314، 316، 359
عبد اللّه آباد آهويه، 355
عبد الوهاب آباد، 315
عبدول آباد، 316، 358
عبدول آباد وسايشت، 358
عبدويه آباد، 352، 357
عبيد اللّه آباد، 357
عثمان آباد، 357
عرامر آباد، 356 تاريخ قم متن 982 15. روستا، ديه، سكه، شق، صحرا، قنات، مزرعه، كوشك، درب، و مناطق پيرامون شهر قم ..... ص : 966
ز آباد، 315
عقيلاباد، 355
علويه آباد، 353
عليا، 319
علياباد، 313، 314، 315، 316، 317، 319، 320، 352، 353، 354، 355، 357، 358، 359
علياباد الصقر، 358
علياباد العليا، 358
علياباد حمّاد، 357
علياباد عبديل، 358
علياباد على بن آدم، 351، 355
علياباد على بن عبيد اللّه، 351
علياباد فهج، 358
علياباد ملك، 358
عمراناباد، 182، 314، 316، 317، 318، 324، 352، 357، 358
عمروآباد، 178
عيسى آباد، 317، 320، 357، 358
غاهان آها، 318
غزدان، 68
غسّان، 357
غسّان آباد، 319
غيصه من سكوك، 352
فابكير، 320
فابكين، 315، 358
فادكاباد، 314
فاذقين، 357
فاران، 316، 357، 358
فارجان، 249، 320، 359، 419
فاردان، 175، 205، 354، 629
فارسجان، فارسحان، 320، 359
فارسه، 224، 320، 358
فارقين، 316
فارود، 319
فالق، 320، 321، 322، 325
فالياه، 353
فاليزبانان، 242
فانكير، 356
فرابه، 166، 194، 195، 313، 351، 694، 718، 735
فراذران، 316، 353
فراواذجرد، 317، 356
فراهان، 58، 172، 178، 179، 209، 218، 224، 249، 250، 317، 320، 321، 328، 346، 358، 359، 737
فراهران، 359
فربه، 324
فرح، 356
فردجان، 359
فرده، 319، 353
فرسل، 356
فرسين، 355
فرك، 324
فركاباد، 354
فركين، 324
فرل، 356، 357، 358
فرمهن، 359
فروس، 317، 354
فستجان، 353
فسنجان، 324، 356
فسين، 357
فشل، 359
فندل، 358
فورجه، 324
فورينجرد، 316
فونج، 205، 317، 324، 354
فوه، 353
فويح، 354
فيدجين، 243
فيدحين، 358
فيدل، 319
فيده، 319، 358
فيستين، 315
فيم، 171، 356، 357
فين، 222، 715، 734
فينجان محمّد بن عيسى، 316
قارص، 42، 146، 153، 352، 419، 735
قاسان، 355
قاهان، 357
قبادانبزن، 319، 353
قردين، 231، 232
قريتين، 317، 355
قريه ازوار، 355
قريه اسفيده، 144
قريه برزآباد، 157
قريه جهستان، 153
قريه دره، 353
قريه روبنج، 356
قريه مسكران، 357
قريه ميانرود، 65
قريه ويدستان، 118، 122
قريه اران، 355
قريه اراه، 359
قريه درون، 359
قريه دره، 355
قريه نى، 357
قرية الدوانيق، 358
قزدان، قزوان، غزدان، 46، 67، 68، 85، 89، 93، 97، 313، 351، 405
قلاسان، 355
قلاور، 313، 351
قلعه فك، 211
قمرود، 42، 45، 62، 144، 145، 152،
206، 324، 325، 358، 419، 569
قنات كرد آباد، 356
قناة اسماعيل، 319، 358
قناة الصلت، 319، 358
قناة جمال، 319
قناة دامهرن، 353
قناة فتح، 316
قناة قهج، 353
قناة ورازآباد، 316
قناة وزار، 353
قولاباد، 313
قولكان، 357
قولكان سفلى، 316
قه، 319، 353
قهستان قم، 321
قهيان، 313، 351
قيده، 319
قيذه، 359
كارجان، 317، 358
كارجه، 317، 354
كاروانسرا سنگى، 44
كاسواه، 357
كاسويه، 318
كامكان، 358
كان، 354
كب، 42، 355، 567، 575، 695، 722، 757، 787، 793، 802، 804
كباروآباد، 317
كبركان، 314
كب عبد اللّه، 355
كبود دره، 324، 353
كبودذر، 318
كبوده، 354
كبوده دشت، 188
كبوران، 324، 356
كذهاه، 357
كر، 318
كرجار، 354
كردجان، 355
كردحان، 320
كردوه، 314
كرده، 319
كرديه، 314
كركان، 163، 165، 168، 313، 316، 320، 351، 359
كرمهد، 321، 354
كرندعى، 356
كروكان، 321، 324، 354
كره، 313، 351
كريان، 353، 356
كريدوع، 324
كسنج، 355
كشميره، 319، 353
كلفسحين، 323، 358
كمان، 320، 359
كمج، 171، 195
كمجانه، 354
كميدان، 45، 46، 48، 50، 63، 64، 68، 69، 70، 77، 85، 86، 89، 94، 97، 98، 102، 107، 121، 122، 129، 142، 144، 167، 173، 174، 175، 189، 190، 287، 313، 351، 394، 579، 673، 739، 782
كنجرد، 319
كندج همدانى و اصفاهانى، 318
كندره، 320
كوار، 353، 315
كوايا، 316
كوبالاباد، 245، 315، 358
كوخ، 357
كوذن، 355
كوردر، 359
كورزه، 359
كوره همدان، 3
كوزدر، 172، 178، 320، 321، 324، 359
كوزك، 319
كوشيب، 63
كوكان، 318، 324، 356
كوكذين، 353
كوماباد، 358
كوهه، 357
كوهين، 356
كوهينان، 315
كوير حوض سلطان، 62
كهرود، 42، 64، 93، 150، 151
كهك، 316، 317، 319، 324، 353، 354، 356، 358
كهكان، 318
كهكود، 315
كهكوذه، 358
كهل، 314، 317
كهندان، 320، 357
كهندير، 317، 354
كهنويه، 314
كهنه، 316، 352
كهياب، 357
كيركان، 352
كيلاه، 355
گازران، 44
گردنه فادكاباد، 355
گمر، 64، 142، 169، 648
لاسود، 88، 665، 786
لالكان، 319، 358
لجانه، 352
لردساباد، 359
لسان، 316، 353
لسرآباد، 355
لمفستان، 356
لنجانه، 353
لنجرود، لنگرود، 65، 97، 99، 153، 163، 172، 176، 313، 320، 351، 355، 358، 315، 320، 718
لوينيان، 353
ماتكان، 316
ماخذاه، 354
ماخورسان، 316
مادكان عليا، 316
ماذجرد، 354
ماذكان، 358
ماركان سفلى، 316
ماستر، 359
مال سفلى، 318، 324، 353
مال عليا، 318، 324، 353
مالكاباد سراجه، 182
مالون، 46، 64، 65، 85، 89، 97، 165، 313، 606، 615
مانان، 145
مانكاباد، 354
مانكن المقطعه، 353
مايركان، 318
مايزدانان أبانويه، 324
مايندان، 357
مأمونيه، 175
مباركاباد، 317، 354، 358
متكاباد، 353
متوكاباد، 352
متيركان، 354
مثل نان، 356
مجاشع آباد، 358، 319
مجان، 346، 358، 359
مجد آباد ولد عبد الملك، 316
محمّد آباد، 313، 314، 315، 316، 317، 320، 351، 352، 353، 355، 357، 358، 359
محمّد آباد اندس، 358
محمّد آباد اوكين، 358
محمّد آباد بابكان، 356
محمّد آباد باده، 353
محمّد آباد خورزن، 317
محمّد آباد داود، 354
محمّد آباد دنباره، 355
محمّد آباد سورنيان، 356
محمّد آباد سهل، 353
محمّد آباد عليا، 355
محمّد آباد فارسه، 320، 358
محمّد آباد كرمجكان، 353
محمّد آباد محمد بن صفر، 320
محمّد آباد محمّد بن عيسى، 316، 353، 316
محمّد آباد مروان، 320
محمّد آباد ويده، 357
محمّد آباد ويذ، 320
محمّديه، 359
مدكان، 316
مدينه حمزه، 358
مراذاد، 355
مرازكان، 354
مران، 314
مرحران، 357
مرحرن، 355
مرخوناباد، 315
مردآباد، 359
مردور، 317، 354
مرز آباد، 352، 358
مرزناباد، 314، 358
مرزوش، 354
مرّسفجان، 359
مروان، 320
مزارع أروند جرد، 356
مزدجان، 122، 252، 253
مزدجان، مزديجان، 44، 94، 107، 122، 129، 167، 170، 188، 189،
236، 250، 313، 351
مزرعه أبو القاسم، 317
مزرعه باغ عبد الرّحمن، 313
مزرعه بيناه، 354
مزرعه حواشر، 317
مزرعه عبيد اللّه، 352
مزرعه وروح، 353
مزرعه يزدكرد آباد، 355
مزرعه آسمانه، 354
مزرعه آل محبوب من فيستن، 358
مزرعه الدين، 357
مزرعه الكسر، 356
مزرعه اندنح، 354
مزرعه أبى الهيثم، 354
مزرعه بجه، 353
مزرعه بطيبارد، 357
مزرعه بيدابديده، 356
مزرعه بيكان، 353
مزرعه پايندان، 357
مزرعه تود، 354
مزرعه جوربخت، 356
مزرعه حميرقان، 357
مزرعه حنّان، 354
مزرعه خانه، 357
مزرعه دادارم، 358
مزرعه زرقناة، 356
مزرعه سليلاباد، 356
مزرعه سهرآباد، 355
مزرعه طهرانرود، 357
مزرعه عثماناباد، 357
مزرعه فودينجرد، 357
مزرعه كاسويه، 357
مزرعه كوكان، 356
مزرعه كهنديز، 353
مزرعه مباركباد، 354
مزرعه مرح، 356
مزرعه مرنه، 356
مزرعه موشك، 357
مزرعه مهر آباد من افشيد جرد، 354
مزرعه مهر جرده، 353
مزرعه نرجسينه، 355
مزرعه وان، 357
مزرعه ور، 353
مزرعه ورّه، 357
مزرعه يانوح، 356
مزوش، 321
مسكران، 313، 316، 351
مسندكان، 357
مشران، 357
مشكان، 314، 355
مشكويه، 175، 329
مصعب، 319
مصقلباد، 317
مصقلياباد، 356
مطرفاباد، 316، 352
معاويه آباد، 352، 316
مقاتل آباد، 319، 358
مقطّعه، 353، 316
ملك آباد شروان، 317، 359
ملك آباد شهود، 317، 359
ملك آباد نابه، 320
ملك آباد ورجه، 358
ملكاباد، 313، 314، 316، 352، 357
ملكاباد مسكران، 351
ملكاباد وشاره، 356
ممّجان، 44، 45، 84، 86، 87، 89، 97، 101، 107، 129، 142، 160، 183، 313، 692، 694، 708
منتى آباد، 315، 358
منتى اباد النصف، 358
منظريه، 133
موان، 352، 358
موستان، 352
موسى آباد، 314، 315، 316، 317، 319، 320، 353، 355، 357، 358، 359
موسى آباد خورهد، 353
موسىء جزستان، 358
موشان، 316
موشه، 318، 320، 356
موون، 319
موونه، 313، 351
مهاباد، 324، 351، 355، 356، 359
مهانديش، 234، 235
مهدى آباد، 356
مهر آباد، 354، 355
مهراب، 323، 358
مهرازنيد، 357
مهربيان، 166، 167، 190، 351
مهرجرد، مهرجرد، مهرجرد، مهر جرده، 316، 318، 324، 352، 353
مهرجشنسفاباد، 317، 354
مهرقين، 319، 358
مهركان، 316، 357، 358
مهركانكه، 315، 358
مهروان، 314، 352، 355
مهرينان، 313، 324
ميان رودان، 65، 165، 313، 351
ميشزار، 318
ميشزان، 316
ميقان، 317، 320، 324، 354، 359
ميلاذجرد، 323
ميم، 171، 199، 317، 353، 356، 515، 560، 634، 705
نابه، 356
ناصح آباد، 313، 351
ناوزن، 358
ناوه، 318، 319
نايه، 320
نجوكاباد، 313، 351
نحسين، 356
نحيركان، 354
نحيروان، 317
نشابه، 358
نشره، 355
نشلج، 355
نشين، 318
نصر آباد، 320، 356
نصف، 358، 359
نضر آباد، 317، 355
نضر آباد اسكندر، 356
نعوسان، 324
نفوسان، 356
نوآباد، 318، 353
نواران، 196، 314، 352
نوازن، 313
نوح آباد، 314، 352
نوذه، 359
نوك، 359
نوكاباد، 320
نوكه، 317
نوند، 325، 353، 357
نويد، 318
نهاوند، 322
نى، 318، 358
نياستر، 206، 220، 221، 317، 355
نى چهار تخت آباد، 319
نير آباد، 358
نيركان، 325
نيزار، 145، 172، 206
نيوشت، 358
وابنجان، 353
واجان، 320، 356
وادى ابراهيم، 354
وادى اسحاق، 177، 202، 238، 248، 356
وادى اورمه، 354
وادى عمار، 178
وادى كب، 42
وادى مصقله، 351
وادىء مصعب، 351
واذكستان، 318، 352، 354
واراباد، 315
واران، 324، 354
وارجان، 355
واركان، 357
واركيان، 357
وارود، 225، 320، 355
وازكرود، 353
واسقان، 359
واشامكان، 320
واشجرد، 353
واشكان، 315، 358
والاشجرد، 320
والانجرد، 317، 356
والمان، 358
وامهرين، 316
وان، 316
وانكان، 318
وانكجاره، 352
واوان، 314
وتابح، 353
وجهر، 351
وجهكونه، 317
وچهر، 313
ودساكران، 314
ور، 317، 354
ورآباد، 320، 358
وراردهان، 354
ورازاباد، 355
ورجانه، 319، 352، 353
ورجه، 356
وردورجه، 324
وردهد، 205، 317، 324، 354، 358
ورزبه، 318
ورزم، 317
ورزن، 359
ورزناباد، 314
ورزنه، 244، 314، 320، 323، 355، 356، 357، 358، 359
ورزنه الفالق، 358
ورزنه ايوب، 244، 245، 315، 357
ورزنه آشه، 356
ورزنه ازناه، 357
ورزنه ايّوب، 315، 357
ورزنة الصّرم، 353
ورسان سفلى، 320
ورسان عليا، 320
ورم، 315
ورمانكه، 316
ورنجانباد، 325
ورنجيلاباد، 318
وروقان، 359
وروكان، 316، 357
ورّه، 321، 324، 355، 357
وزدهر، 319
وزواه، 357
وزهشت، 220، 314، 355
وزهيد، 356
وسف، 317، 324، 353
وسفونجرد، 357
وسقونجرد، 318
وسقوندر، 354
وسقونقان، 324، 354
وسكان، 205، 359
وسلماباد، 358
وسون، 88
وشّاد، 314
وشاذ، 355
وشاره، 320، 356
وشتكان، 324، 354
وشنوه، 39، 319، 353
وكّان، 317، 359
وكلاران، 314
ولاشاباد، 318، 357
ولاشجرد، 172، 224، 358، 359
ولكاباد، 316
ولكاباد من طاق، 352
ولنان، 314
وليسجرد، وليسجرد، 242، 315
وليكان، 317، 324، 354
ونار، 318
ونداوسقان، 352
وندرستان، 354
وندود، 357
ونده، 316
وهفتاباد، 358
وهلمان، 245
ويان، 357
ويدستان، 357
ويدهند، 353
ويديشان، 313
ويذ، 318، 320، 355
ويذستان، 351 تاريخ قم متن 994 15. روستا، ديه، سكه، شق، صحرا، قنات، مزرعه، كوشك، درب، و مناطق پيرامون شهر قم ..... ص : 966
ذشك، 321، 354
ويذه، 171، 320، 355، 356، 358
وير، 4، 48، 56، 94، 102، 122، 205، 223، 236، 317، 321، 324، 353، 354، 394، 497، 651، 676
ويركان، 354
ويرنج، 317، 321، 324، 353
ويرود، 203
وىروزكند، 317
ويزكان، 358
ويسفات اباميم، 317
ويسمه، 320، 358
ويشت، 321، 354
ويشكان، 357
ويلكان، 325
هاوه، 318، 325
هبر، 315، 358
هبره، 321، 354
هچوكان، 352
هحوكان، 314
هراباد، 319
هرازكان، 324
هرازوآباد، 323
هرازواه، 320، 324
هراسكان، 221، 314، 355
هراوراه، 355
هركان، 318
هرمزدآباد، 315، 319، 320، 353، 356
هرمزدانيار آباد، 315، 357
هرمزفنهاباد، 245
هريسان، 240، 315، 358
هزارواباد، 358
هسانرود، 317
هسانرود كهنويه، 355
هست آدم عبد اللّه، 313
هست ادريس، 313، 314، 351، 352
هست اسحاق، 313
هست البحترى، 313
هست التحرى، 351
هست ايّوب موسى، 313، 351
هست بابويه، 351
هست داود، 351
هست دربجند، 313
هست سعد بن نعيم، 314
هست شعيب، 351
هست عبد الرحمن، 351
هست عبد الرّحمن عبد اللّه، 313
هست عبد الرّحمن يحيى، 313
هست عبيد اللّه، 351
هست عبيد اللّه أبى بكر، 313
هست متويه ابى بكر، 313
هست محمّد ابى بكر، 313، 351
هست محمّد بن شريح، 351
هست محمّد بن شعيب، 313، 351
هست محمّد بن عبيد اللّه، 351
هست معاويّه، 351
هستوقان، 321، 354
هست ولد سعد، 313، 351
هست ولد محمّد بن عبد اللّه، 313
هست يحيى، 351
هست يحيى أبى بكر، 313
هفتحان، 324
هفنهاباد، 319
هلال، 355
هلول، 315، 357
هليل، 221، 314، 355
همدان، 322، 325
همروده، 317، 320، 356
همعاود، 359
هنبر، 354
هنبرد، 175، 205، 207، 209، 317، 579
هندجان، 314، 352
هيفادقين، هيفاذقين، 315، 358
هيفان، 356
هيلفان، 315
هيلفسان، 315
هيلقان، 357
يانوح آباد، 319
يحان، 324، 356
يحكان، 354
يحنيد، 359
يحيراباد، 317
يحيى آباد، 313، 314، 315، 317، 320، 352، 355، 357
يزدكرد آباد، 315، 355
يزديناباد، 320
يزناباد، 418
يسع آباد، 168، 313، 351
يسع آباد آدم، 355
يسع آباد واشكان، 358
يعقوب آباد، 314، 352، 358
يعلى آباد، 314، 317، 352، 359
رستاق انار، 40، 41، 42، 47، 51، 65، 146، 147، 148، 149، 150، 153، 172، 173، 174، 175، 177، 204، 205، 207، 215، 240، 254، 317، 318، 319، 320، 321، 323، 324، 325، 354، 355، 357، 572، 629، 731، 733، 735، 739
رستاق انجيل، 317
رستاق جاست، 21، 44، 47، 171، 172، 175، 176، 177، 185، 196، 200، 220، 246، 320، 321، 322، 324، 325، 353، 354، 355، 506، 560، 584، 606، 705، 721، 830، 833
رستاق جهرود، 172، 177، 178، 180، 203، 255، 320، 356، 731، 737
رستاق خوى، 172، 175، 179، 319
رستاق دستبى، 173
رستاق دور آخر، 172، 178، 209، 317، 636، 637
رستاق ساوه، 44، 47، 55، 62، 63، 64، 65، 100، 102، 169، 171، 172، 173، 175، 177، 178، 179، 180، 187، 202، 203، 204، 209، 218، 219، 223، 226، 227، 228، 229، 234، 235، 238، 240، 241، 242، 243، 245، 255، 259، 288، 315، 316، 318، 319، 321، 329، 336، 345، 357، 565، 636، 640، 691، 730، 731، 737
رستاق طبرش، 171، 178، 225، 318، 320، 321، 731، 737
رستاق طبرش همدانى و اصبهانى، 323
رستاق فراهان، 172، 178، 179، 209، 218، 224، 225، 249، 250، 317، 320، 321، 328، 346، 358، 359، 737
رستاق قاسان، 50، 172، 173، 179، 224، 317، 319، 545، 737
رستاق قهستان، 171
رستاق كوزدر، 172، 178، 320، 321، 324، 359، 737
رستاق وره، 172، 173، 174، 175، 177، 255، 317، 319، 320، 321، 324، 325، 357
رستاق همدان، 478
رودابان، 176، 315، 721
رودبار، 133، 172، 175، 176، 243، 314، 316
سراجه، 45، 65، 66، 97، 150، 152، 153، 157، 165، 172، 175، 176، 182، 196، 314، 324، 352، 735
طبرش داخل، 172، 178، 320، 321، 322، 325
قاسان، 50، 64، 116، 172، 173، 177، 179، 206، 216، 217، 220، 221، 222، 224، 314، 317، 319، 324، 325، 355، 545، 737
قهستان، 43، 97، 153، 171، 175، 176، 177، 188، 199، 200، 312، 313، 321
وادى اسحاق، 177، 202، 238، 248، 356
وازه كرود، 172، 175، 177، 314
وراردهار، 177، 179، 272، 277
وزواه، 172، 175، 177، 180، 324، 325، 357، 737
آب ثيمره، 40
أنار، 40، 41، 42، 47، 51، 65، 146، 147، 148، 149، 150، 153، 172، 175، 177، 204، 205، 207، 215، 240، 254، 317، 318، 319، 320، 321، 323، 324، 325، 354، 355، 357، 572، 629، 731، 733، 735، 739
أنار بار، 47، 173، 174، 177
برقه رود، 39
جاجرود، 145
جوى سعد، 88، 109، 155
جوى طبشقوران، 99
درياچه حوض سلطان، 56، 145
درياچه نمك، 42، 62، 145
رودخانه بيرقون، 39
رودخانه عتيق، 153
رودخانه فراهنجات، 133
رودخانه مزديجان، 44
رودخانه ويدهند، 214
رود سناباد، 146، 515
رود شعيباباد، 182
رود فشافويه، 145
رود قارص، 42، 153، 419، 735
رود كرج، 47، 58، 63، 82، 145، 157، 160، 178، 277، 292، 328، 335، 345، 468، 470
زنده رود، 145
قمرود، 42، 45، 62، 144، 145، 152، 206، 324، 325، 352، 358، 419، 569، 739
كبرود، 42
لعلبار، 145
نهر جمر، 169
نهر سعد، 64، 88، 142، 151، 630، 660
نهر سعد آباد، 167
نهر شهرستان، 66، 68، 165
نهر طبشقوران، 65، 99، 163
نهر فرابه، 166
نهر كميدان، 45، 46، 167
نهر مزدجان، 167
نهر ممّجان، 142
طسوج ابرشتجان، 172، 314
طسوج اروندجرد، 317
طسوج تهق، 214
طسوج جاست، 21، 44، 47، 171، 172، 175، 176، 177، 185، 196، 200، 220، 246، 320، 321، 322، 324، 325، 353، 354، 355، 506، 560، 584، 606، 705، 721، 830، 833
طسوج جبل، 318
طسوج جركان، 172
طسوج جزستان، 172، 318
طسوج جوز و جركان، 320
طسوج جوزه، 172، 175، 255، 320، 355
طسوج جهرود، 172، 320، 731
طسوج خوزان، 175، 187، 235، 236، 237، 240، 242، 254، 315، 357
طسوج دور آخر، 172، 178، 209، 317، 636، 637
طسوج ديلجان، 175
طسوج راوندهجرد، 175
طسوج رودآبانى، 172
طسوج رودبار، 133، 172، 314، 316
طسوج روده، 172
طسوج ساوه، 318
طسوج سراجه، 172، 314، 324
طسوج طبرش، 171، 172، 175، 178، 180، 205، 207، 209، 225، 259، 317، 318، 320، 321، 322، 323، 325، 356، 579، 731، 737
طسوج طخرود، 44، 175، 238، 239، 259، 316، 358، 725، 731
طسوج فاردان، 175، 205، 629
طسوج فراهان، 172، 317
طسوج فيستين، 172، 175، 240،
242، 315
طسوج قاسان، 314
طسوج قمرود، 172
طسوج قهستان، 43، 97، 153، 171، 175، 176، 177، 188، 199، 200، 312، 313، 321
طسوج كوزدر، 172
طسوج لنجرود، 65، 97، 99، 153، 163، 172، 313، 718
طسوج نميور، 175، 215، 216، 254
طسوج وازهكرود، طسوج وازكرود، 314، 315، 172
طسوج وزواه، 172، 175، 177، 180، 324، 325، 357، 737
طسوج هنبرد، 175، 205، 207، 209، 317، 579
استاندارى قم، 70
اسحاقاباد، 202
باروى قم، 64، 67، 96، 187، 394
باغ ادريس، 167، 169، 313، 351، 353
باغ دولت، 93
باغ رباح و شعيب، 167
باغ شعيب، 313، 351، 353
باغ مرزبان، 163، 165، 315، 351
باغ موبد، 191
باغ يوله، 169
برج قم، 59
بستان حماد بن نضر، 98
بستان ولد دولت، بستان ولد دوله، 97، 63
پل بكجه، 63، 64، 69، 77، 98، 101، 133
پل ديه تبره، 149
پل علىخانى، 102
پل ميدان نو، 102
ثبخين، 104
جبل گدن گلمز، 218
جنداب، 202، 324، 353
جور، 90، 187، 189، 218، 237، 254، 417، 468، 472، 473، 477، 605، 606، 667
جوسق آل طلحه، 63، 98
جوسق ابن عبدويه بن عامر، 63، 97
جوسق محمد بن سهل، 63، 97
جوسق مزاحم، 98، 579
جوسق و سراى سهل بن على، 63
حصار عتيق، 169
حمامات، 29، 37، 71، 130
دير جصّ، 55، 57
سراى حسين بن نضر بن عامر اشعرى، 119
سراى سهل بن على بن سهل، 70
سراى محمد بن هاشم، 287
سراى يزد، 119
سراى يزد بن نار مجوسى، 124
صحراى تاجيكاباد، 163، 165، 168
فارقين سوراناباد، 87
قنطره ابو علويه، 70
قنطره عبدويه بن عامر بن سعد بن احوص اشعرى، 70
كوه خشتر، 248
كوه خور، 200
كوه خوشتر، 209
كوههاى قهستان، 188
كوه يزدان، 83، 183، 702
محله شاه جعفر، 122
ميدان بسروز، 244
ويشويه، 183
قنات آتشمرزه، 703، 732
قنات اسفندق، 230
قنات بشك جشمه، 702
قنات مهرين، 187، 202، 236، 254، 316
قنات يعلى آباد، 314، 317، 352، 359
كاريز ابو غالب، 128، 137، 140
كاريز جبّ، 202
كاريز حمزه آباد، 182، 314، 317، 352، 355، 357، 358، 359
كاريز زيرك، 132
كاريز سعد بن زياد بن مالك الكبير، 128
كاريز سعد بن مالك بن احوص، 127
كاريز عطاء بن مزيد، 128، 137، 140
كاريز موسى بن آدم، 138، 140
كاريز نعيم بن سعد بن مالك الكبير، 128
كاريز نو، 244
كاريزهاى كسريشت، 134
ازدورقان، 163، 168، 170، 313، 351
باب جوش، 88
باب جهار طاق، 87
باب شهرستان، 86، 101
باب سوران، 168
باب كركان، 168
باب على بن فرج، 87
بابلان، 107، 560، 567، 581، 584، 620، 621، 622، 623، 625، 626، 648، 649
باجك، 64، 65، 69، 70، 127، 133، 169
بازار قم، 109، 130
بازار كهنه قم، 109
بيرون دروازه رى، 109، 654
بيرون شاهان، 654
بيرون شهر، 106، 560، 654، 684، 729، 732
جاده كاشان، 97
چاله ميدان كهنه، 109
چهار امامزاده، 45، 102، 169
چهارراه بازار، 102
حرم حضرت معصومه عليه السلام، 109
خاكفرج، 45، 62، 70، 86، 102، 634، 673
خندق، 615
خيابان آذر، 102، 109، 155، 569، 607
خيابان حضرتى، 102
درب اللّجامين، 124
درب بريد، 63
درب بهشت، 64، 507
درب تلغجار، 66
درب جابر، 98
درب جبّانه، 63، 64
درب حسن بن على، 64، 67، 93، 99
درب رى، 62، 142، 157
درب على بن الحسن العلوى العريضى، 630
درب سهلويه، 64، 65، 157
درب قاسان، 64
درب قريه جمر، 64
درب قزدان، 67، 93
درب قوهبار، 66
درب كاشان، 64، 507
درب مالون، 65
درب نصر، 63، 64، 67، 69، 70
درب نضر، 63، 93، 97
درب نوآباد، 66
درخت پير، 109
دروازه رى، 62، 64، 67، 88، 102، 105، 106، 109، 142، 155، 167، 526، 569، 654
دروازه قلعه، 615
دروازه كنكان، 569
دز پل، 86، 101، 102، 105، 107
راه جبال، 64
راه حجّاج خراسان، 179
راه خراسان، 62
راه ساوه و آوه، 62
راه سراجه، 45، 66، 165
راه عراق، 64
راه قاسان، 64
راه مسجد جامع، 62
راه همدان، 63، 133، 175
رأس المزبلة، 130
رمله، 63، 69، 70، 93، 486، 568
زنبيلاباد، 163، 165، 166، 168، 313، 351
سجن، 85، 190، 191
سراجه، 45، 65، 66، 97، 150، 152، 153، 157، 165، 172، 175، 176، 182، 196، 314، 324، 352، 735
سرداب، 63، 133، 317، 356، 515، 567، 568، 644
سروز، 88
سعد آباد، 93، 155، 167، 181، 182، 313، 317، 351، 356
سكن، 46، 85، 89، 164، 165، 166، 167، 190، 191، 224، 313، 320، 351، 359
شاه جمال، 83
شاهزاده سيد على، 45، 654
رضائيه، 166، 521، 570، 574، 575، 589، 590، 598، 600، 607
تپه قل درويش، 122، 163، 191
درب قنوات، 45، 141، 142، 150، 157، 213
درب قهستان، 43، 97، 153، 171، 175، 176، 177، 188، 199، 200، 312، 313، 321
كركان، 163، 165، 168، 313، 316، 320، 351، 359
كمربندى قم- تهران، 83
كميدان، 45، 46، 48، 50، 63، 64، 68، 70، 77، 85، 86، 89، 94، 97، 98، 102، 107، 122، 129، 142، 144، 167، 173، 174، 175، 189، 190، 287، 313، 351، 394، 579، 673، 739، 782
كوچه جوى شور، 127
كوچه سنگبند، 119
كوچه ممتاز، 127
كوشيه، 88
كوه خضر، 110، 183، 188
كوه دو برادران، 110
محله سيدون، 119
ممجّان، 44، 45، 84، 86، 87، 89، 97، 101، 107، 129، 142، 160، 183، 313، 692، 694، 708
ميدان الهادى، 287، 634
ميدان كهنه، 62، 67، 70، 77، 109، 155، 782
وادى السلام، 45، 62، 68، 70، 86، 97، 101، 102، 287، 673
يزدانشهر، 83، 183
مدرسه ملّا محمد صادق، 164
مدرسه استاد ابو الحسن كميج، 171
مدرسه دار الشفاء، 561
مدرسه آية اللّه گلپايگانى، 560
مسجد (تكيه) محمديه، 560
شاه حمزه، 67
مسجد اعظم، 67، 77
مسجد امام حسن عسكرى عليه السلام، 102، 106، 394، 560
مسجد امام خمينى، 581، 584
مسجد جامع، 29، 37، 47، 62، 63، 64، 69، 70، 77، 86، 97، 100، 101، 102، 105، 106، 107، 108، 109، 110، 114، 133، 155، 394، 412، 486، 501، 544، 704، 782
مسجد جامع ابو الصديم، 102
مسجد جامع عتيق، 62، 102، 394
مسجد جامع كهن، 62، 63، 64، 69، 70، 86، 97، 101، 102، 133، 412
مسجد دز پل، 105
مسجد رضائيه، 607
مسجد رضوى، 127
مسجد سلماسى، 560
مسجد سهل بن اليسع، 77، 548
مسجد صاحب الزمان عليه السلام، 110
مسجد عتيق، 101، 102، 711
مسجد قريه جمكران، 110
مسجد و آبانبار ميدان كهنه، 67
آتش مهرين، 187، 236، 254
آتش ورّه، 255
بازار قم، 109، 130
بازار كهنه قم، 19
باغ ملى، 560
باغ موسى بن خزرج، 560
بقعه ابن بابويه، 560
تكيه (مسجد) محمديه، 560
جبل ساوه، 242
چهارراه بازار، 102
خلجستان، 177، 178، 202، 238، 259
خيابان ارم، 560
خيابان چهارمردان، 119، 560
خيابان حضرتى، 102، 560
دار الضرب، 29، 37
درب سهلويه، 64، 65، 157
درب كنكان، 165
درخت پير، 109
دروازه اصفهان، 151
دروازه كاشان، 64، 151، 163، 526
دو مناره عهد سلجوقى، 109
سراهاء مجوس، 100
سه راه بازار، 560
شيذازيند، 205، 317، 354
صحراى براوستان، 191
صحن آينه، 560
صحن كهنه، 515، 560
قبرستان شيخان، 560، 779
قبه على بن عيسى، 151
كاروانسرا، 56، 201
كوچه آبانبار سيد عرب، 560
كوه نمك، 218، 247، 248
محله يخچال قاضى، 560
مراعى، 190، 418، 472
مردهشوىخانه، 560
مسجد جامع، 29، 37، 47، 62، 63، 64، 69، 70، 77، 86، 97، 100، 101، 102، 105، 106، 107، 108، 109، 110، 114، 133، 155، 412، 486، 501، 544، 704، 782
مسجد جامع عتيق، 62، 102، 394
مسجد سلماسى، 560
معدن نمك، 218
ميدان آستانه، 560
نمكستان، 247، 419
ميدان الهادى، 287، 634
ميدان بسروز، 244
ميدان ترهبار، 673
ميدان جهاد، 65، 169
ميدان حسن بن سعد بن احوص اشعرى، 68
ميدان حسن بن على بن آدم اشعرى، 67
ميدان سعد بن عبد اللّه اشعرى، 67
ميدان كهنه، 62، 67، 70، 77، 109، 155، 782
ميدان مير، مير سراج، 569
ميدان نو، 68، 102، 287
ميدان هفتاد و دو تن، 83
ميدان يسع بن عبد اللّه اشعرى، 72، 77، 87، 157، 287
آسياء ابو خالد، 166، 169
آسياء ابو علويه، 167
آسياء احمد، 167
آسياء ادريس، 167
آسياء اسماعيل براوستانى، 168
آسياء اليسع، 167
آسياء بابويه، 165
آسياء جوسق، 165، 168
آسياء خراب، 168
آسياء خطّاب، 165
آسياء دولين، 168
آسياء رباح، 167
آسياء رضائيه، 166
آسياء سعد، 163
آسياء سوريتى، 167
آسياء سياووشان، 163
آسياء شاذوكه، 163، 165، 169
آسياء شاذوكه سفلى، 165
آسياء شاذوكه عليا، 163
آسياء شاهين، 168
آسياء شعيب، 167
آسياء شهرستان، 166
آسياء عبد اللّه، 163، 169
آسياء عبدويه، 167
آسياء عبيد اللّه، 163
آسياء عتيقه، 165
آسياء عمران، 168، 169
آسياء كرچنه، 166
آسياء كهنه، 169
آسياء لتانه، 166
آسياء لقيط، 168
آسياء ماجيلويه، 533 آسياء متجه، 166
آسياء محمد، 163، 169
آسياء مرزكه، 163
آسياء مقاتل، 167
آسياء نو، 163، 166، 168
آسياء نوازن، 166
آسياء و ديزبخت، 163
آسياء ورجانه، 168، 169
آسياء هاشمكين، 166
آسياء يحيى، 168
آسياء يونس، 165، 169
بقعه ابو جرير زكريا بن ادريس، 560
بقعه امامزاده اسماعيل، 39
بقعه امامزاده شاه جعفر غريب، 122، 129، 163، 167، 191، 236، 250
بقعه چهار امامزاده، 102، 169
بقعه چهلاختران، 607
بقعه زكريا بن آدم، 560
بقعه سيد سربخش، 607
بقعه شاه احمد قاسم، 64، 606، 615
بقعه شاهزاده طاهر، 238
بقعه شاه سيد على، 65، 165، 660، 654
بقعه شاه عباس دوم، 581، 584
بقعه على بن بابويه، 560
بقعه على بن جعفر عليه السلام، 64، 122، 507، 611، 615
چهار امامزاده، 45، 102، 169
حرم حضرت معصومه عليه السلام، 109
بقعه درب على بن الحسن العلوى العريضى، 630
بقعه سلطان محمد شريف، 623
ستيّه، 34، 196، 329، 455، 456، 495، 585، 688، 689، 690، 692، 694، 695، 746
بقعه شاه جمال، 83
بقعه شاهزاده احمد، 634، 673
قبر آدم بن اسحاق، 560
قبرستان ابن بابويه، 560
قبرستان شيخان، 584، 560، 779
قبرستان وادى السلام، 45، 68، 70، 673
قبر ميرزا حسن لاهيجى قمى، 560
قبور، 5، 260، 560، 581، 829
قبه على بن عيسى طلحى، 151
گنبد سبز، 4
گورستان روستاى مالون، 606، 615
مشهد حمزه بن امام موسى عليه السلام، 584
مقبره موساى مبرقع، 575
بقعه ميرزاى قمى فقيه، 560
ابو مسلم محمد بن بحر اصبهانى، 586
احمد بن على خراسانى، 344، 361
احمد بن محمد بن جرّاح، 291
احمد بن منصور، 290
احنف بن قيس، 49، 215، 839
اسد بن جمهور، 107، 292
اليسع بن حمزة، 96
أبو العباس احمد بن على شادى، 131
أبو على احمد بن محمد بن رستم اصفاهانى، 293
برون تركى، 253 تاريخ قم متن 1016 27. حاكمان، واليان، اميران، و عمال قم .....
ر بن فرج، 291، 293، 295، 334، 337، 338، 339، 340، 344، 348
حسن بن تحتاخ طالقانى، 75
حمزة بن اليسع، 72، 96، 123، 283، 409
خواجه ابراهيم قمى، 4، 851
خواجه اصيل الدين، 4
خواجه محمد قمى، 4
عاصم، 78، 284، 757، 759
عامر بن عمران، 117، 124، 284، 399، 409، 683
عباس بن الفضل، 291
عباس بن عمرو غنوى، 96، 293، 632
عباس بن محمد، 334، 336
عبد اللّه بن كوشيد، 80
على بن احمد صيمرى، 294
على بن حمزه، 409، 619، 621، 623، 624، 626
على بن سهل، 70، 123، 331
على بن عيسى بن ماهان، 105، 309، 604
على بن عيسى طلحى، 94، 151، 285، 392
على بن محمد بن سهل دينورى، 294
عيسى طلحى، 94، 151، 285،
336، 392
محمد بن ابراهيم، 342
محمد بن ادريس قمّى كاتب، 119، 293، 294
محمد بن أبى مريم، 291، 336، 337، 338
محمد بن بحر، 294، 331، 361، 519، 586
محمد بن مجمّع، 287، 288
محمد بن هاشم بادغيسى، 286
مفلح تركى، 95، 108، 109، 394، 408
يحيى بن اسحاق، 107، 108
يحيى بن عمران، 94
يحيى بن هرثمة، 523
يزدانفاذار، 83، 90، 91، 92، 93، 122، 187، 690، 691، 692، 693، 694، 706، 707، 711، 714، 716
آل سعد، 43، 65، 86، 96، 123، 139، 142، 161، 285، 287، 392، 567، 568
آل مالك بن عامر اشعرى، 31
خاندان انصارى قمى، 264
خاندان روحانى، 164
سادات برقعى و مبرقع، 570
سادات حسينى، 166، 571
سادات رضائيه، 166، 574، 575
سادات رضوى، 570، 575
طالبيه، 9، 24، 25، 30، 166، 480، 536، 541، 678، 780
آبدان، 193
آتش، 17، 44، 184، 187، 192، 207، 208، 215، 236، 237، 250، 251، 252، 253، 254، 255، 495، 501، 520، 546، 552، 767، 817، 823، 843
آجر، 56، 97، 102، 204، 208، 232، 233، 236، 567، 569، 570، 581، 587، 620، 659
آلات، 85، 441، 473، 513، 560، 693، 705، 834
آلات حفر، 155
آهن، 248، 278، 421، 629، 831
ارزير، 248
استبرق، 270
اقمشه، 441، 473
امتعه، 441، 473، 693، 780
انبان، 245
انكشترى، 443، 715، 828، 829، 841، 849
انكشترى سليمان، 257
اوانى، 85، 693
أشل، 303، 304، 454
بت نسر، 744
برنس، 261
بوريا، 566
بيل، 155
پشم، 211، 220، 244
پنير، 245
پيه، 253
تابه، 192
تاج، 642
تنور، 196، 449، 569
توبره، 722، 389
تير، 17، 207، 234، 590، 707، 779، 819
تيغ، 124، 713
جامه، 261، 441، 463، 473، 513، 692، 794، 796
جبّه ابريشمين، 781
جريب، 200، 203، 240، 301، 305، 310، 311، 454، 457، 458
جصّ، 57، 232
جوال، 34، 117، 224، 420، 519، 604، 643، 672، 682، 685، 703، 707، 729، 828، 829، 832
جوهرى، 237
حبه، 138، 140، 141، 142، 161، 767
حلّى، 68، 422، 441، 481
حنوط، 494، 829، 830
خايه، خصيه، 245، 404، 405
خروار، 199، 210، 218
خم، 193
خمر، 199، 473، 560
خيك، 229
خيمه، 44، 85، 703، 706، 707، 711
دانق، دانك، 137، 140، 143، 793
درهم، 81، 82، 92، 94، 137، 204، 231، 276، 285، 286، 290، 294، 301، 302، 305، 310، 311، 312، 320، 321، 322، 323، 325، 326، 327، 328، 329، 330، 331، 332، 333، 335، 337، 338، 339، 340، 342، 343، 345، 346، 347، 349، 361، 364، 365، 375، 376، 379، 390، 391، 396، 441، 451، 452، 453، 454، 457، 458، 459، 460، 463، 464، 465، 468، 469، 476، 477، 478، 479، 641، 670، 707، 755، 781، 845، 376، 473
دو مصراع، 254
دينار، 120، 162، 203، 330، 331، 332، 333، 334، 335، 336، 337، 338، 339، 340، 341، 342، 343، 344، 346، 361، 362، 363، 364، 365، 375، 376، 377، 379، 381، 389، 390، 391، 396، 412، 413، 416، 417، 418، 419، 436، 441، 461، 464، 465، 470، 479، 530، 627، 644، 645، 732، 735، 831، 832، 847
ذراع، 74، 76، 77، 126، 134، 284، 303، 454، 467، 471، 542
ذراع رشيديّه، 74، 284، 289
ذراع سابورى، 77
رأس الوذارق، 88
رأس الوز، 88
رخوت، 85
رزى، 30، 66، 74، 89، 109، 110، 129، 157، 162، 181، 202، 283، 297، 298، 301، 303، 331، 332، 344، 424، 478
رطل، 423
رطل بغدادى، 423
ريسمان، 218، 473
ريگ، 85
زره، 179، 692
زمرد، 841
زنبيل، 389
زهره، 244
زين رومى، 629
سابوريه، 77
ستون، 70، 77، 204، 473، 567، 661
سجّيل، 85، 190
سكّه، 119، 120، 121، 313، 314، 351، 352، 375، 644، 781
سنان، 264، 352، 419، 496، 758، 815
سوزن، 473
سهم، 202، 203، 244، 245، 288، 291، 425، 426، 427، 429، 431، 579، 756، 777
سىمن، 200، 597
شراب، 90، 199، 221، 560، 704، 705، 812
شمشير، 53، 124، 210، 230، 265، 531، 538، 552، 692، 713، 728، 782، 783
شير همدان، 246
صاع، 423
صحيفه، 662، 664
صندوقكى، 258
طراز، 244
طرح، 85، 380، 413، 459، 597
طلسم، 202، 246، 247، 248، 249
ظرفها، 193، 769
عراده، 834
عصاى موسى، 257
عنبر، 422، 423
فارقين، 86، 87، 316
فرسخ، 55، 83، 149، 175، 179، 200، 218، 224، 249، 453، 454، 456، 841
فرش، 85، 234، 549، 567، 693
قباله، 87، 109
قبّه، 151، 204، 270، 471، 472، 515، 566، 570، 571، 572، 584، 621، 622، 659، 721، 842
قدح، 843، 844
قزقانها، 192
قصبه، 10، 40، 41، 46، 48، 89، 129، 145، 160، 183، 256، 454، 782
قلع، 248، 421
كاغذ، 389
كافور، 494، 495
كاننمك، 246
كتان، 287، 311
كچ، 200، 208، 232، 233، 236
كرباس، 389
كشواره، 841
كفن، 495، 780، 781، 829
كلاه بارانى، 261
كلنگ، 155
كمان، 207، 539، 692، 707، 779
لباس سياه، 546
لجام، 124
لؤلؤ، 422، 845
مثقال، 138، 330، 338، 376، 452، 578، 651، 709، 781
مرجان، 441
مس، 421
مستقه، 126، 133، 134، 136، 137، 138، 139، 140، 141، 142، 143، 160، 161، 162
معادن، 219
معدن آهن، 248
معدن زر، 248
معدن طلا، 248
مقنع، 728
منبر، 29، 37، 72، 73، 100، 104، 105، 106، 108، 109، 378، 595، 680، 782، 799، 801
منبر مسجد جمعه، 72
منجنيق، 212، 834
موى، 44، 49، 102، 198، 244، 254، 375، 378، 428، 459، 463، 493، 542، 552، 679، 696، 704، 728، 812
مهره، 201، 202، 446
ميل، 9، 26، 90، 193، 204، 279، 287، 301، 388، 468، 471، 477، 548، 593، 700، 708، 710، 740، 812، 830، 831
نان، 245، 246، 449، 704، 771
ناوقه، 126، 133، 135
نقره، 11، 248، 327، 329، 330، 345، 375، 396، 421، 441، 597، 707، 839
وسق، 423
وشاحين، 642
وضع، 32، 47، 82، 141، 143، 247، 281، 292، 297، 298، 299، 300، 303، 308، 309، 310، 329، 330، 332، 333، 336، 339، 340، 342، 346، 369، 373، 374، 378، 411، 412، 414، 417، 449، 450، 457، 458، 460، 461، 467، 470، 471، 476
هميان، 389
ياقوت، 56، 60، 78، 86، 146، 185، 223، 224، 281، 441، 587، 663، 772، 825، 826، 830، 831، 847
ارضه، 11
اژدر، 185، 237
اسب، 44، 74، 79، 105، 149، 150، 189، 190، 205، 210، 230، 231، 233، 240، 243، 249، 273، 357، 364، 405، 406، 407، 419، 441، 442، 446، 549، 568، 578، 628، 629، 651، 691، 692، 694، 703، 704، 706، 707، 728، 736، 749، 750، 751، 752، 776، 797، 831، 834، 847
استر، 210، 232، 265، 298، 355، 358، 413، 442، 549، 566، 620، 651، 723
اسد، 667، 823
اشتر، شتر، 98، 243، 249، 272، 276، 412، 428، 436، 437، 438، 439، 444، 465، 566، 612، 642، 651، 694، 703، 707
بزغ، 220
بغال، 549
بنده، 5، 17، 153، 188، 195، 230، 429، 441، 442، 554، 720، 777، 809
چنكال، 769
حمير، 442، 667
حيتان، 18
خروس، 828
خوك، 473، 755
خيل، 105، 162، 407، 427، 442، 666
دد، 523
درازگوش، 241
دواب، 41، 210، 241، 441، 468، 549
رشته، 83، 183، 188، 201، 455،
769، 794
رقيق، 442
سباع، 523، 524، 542، 700
شبپره، 257
شترمرغ، 840
شير، 246، 523، 524، 542، 700، 834
عصفور، 11، 131
كبش، 43، 257
كژدم، 247
گاو، 311، 321، 438
گرگ، 225، 245
گوسفند، 43، 232، 237، 333، 439، 446، 465، 823
لاخشه، 769
ماذيان، 189
مار، 268
مرغان، 17، 124، 405، 406، 586
مرغان شكارى، 124، 405، 406
موريانه، 11
نمر، 667
احكام زمينها، 30، 281، 430
احيا، 12، 55، 181، 398، 399، 402، 419، 431، 434
اخراجات، 30، 343، 344، 360، 377، 379، 385، 388، 389، 458، 461، 462، 726
ارباب، 65، 157، 302، 303، 322، 343، 360، 362، 363، 364، 365، 367، 368، 369، 375، 379، 380، 381، 387، 388، 389، 392، 393، 404، 411، 414، 416، 417، 440، 471، 478، 500، 592
ارتفاع، 51، 81، 281، 293، 297، 331، 346، 363، 364، 373، 415، 419، 448، 461، 465، 467، 470، 473، 478، 567، 584، 694
استحيا، 181
اقطاع، 34، 47، 335، 362، 432، 693، 694، 704، 162، 433
انواع خراج، 30، 281
انهار، 298، 299
اوغرات، 146
اوقاص، 438
أحياز، 55، 398، 402، 419
أشل، 303، 304، 454
أكره، 20، 162، 306، 307، 346، 416 20، 162، 306، 307، 346، 416
بائر، 34، 153، 244، 298، 346، 351، 352، 353، 354، 355، 356، 357، 358، 359، 431، 473، 735
باغات عربيه، 182
برات، 10، 385، 388، 440، 442، 383
برزيكر، 150، 155، 181، 302، 307، 469، 471
بيت المال، 92، 332، 344، 379،
380، 389، 396، 420، 793
تجارات، 421
تعزير، 553
تكوير، 24، 105، 121، 173، 402
جامع ضياع، 87
جريب، 200، 203، 240، 301، 305، 310، 311، 454، 457، 458
جزيه، 74، 312، 318، 333، 335، 336، 338، 340، 418، 421، 432، 450، 457، 473
جزيه اهل ذمت، 418
چك، 47، 62، 109، 110، 120، 197، 201، 212، 224، 304، 385، 464، 564، 572، 644، 725، 734، 761، 764
حاكم، 32، 43، 51، 72، 73، 74، 76، 78، 81، 105، 194، 195، 241، 242، 254، 287، 288، 345، 346، 394، 432، 481، 518، 519، 543، 552، 572، 606، 608، 640، 682، 693، 716، 725، 782، 800، 805، 820، 822، 824
حرّازان، 301
حساب مساحت، 175، 298
حصص معافه و مسلّمه، 291
حق آب، حقّابه، 298، 162
حوز، 39، 55، 65، 175، 179، 180، 216، 224، 284، 355، 434، 560، 568، 735، 778
حيّز، 181
خراج قم، 78، 165، 180، 224، 284، 288، 327، 330، 332، 342، 345، 360، 367، 381، 396، 412، 721
خمس، 6، 14، 30، 105، 106، 138، 139، 141، 143، 281، 282، 286، 288، 332، 333، 334، 336، 337، 338، 339، 341، 342، 345، 360، 361، 362، 364، 416، 419، 421، 422، 423، 425، 426، 427، 432، 447، 448، 484، 494، 500، 518، 530، 532، 589، 598، 615، 619، 622، 624، 635، 689، 690، 760، 777، 780، 813
خوشاب، 127، 139، 141
دار الخراج، 78، 119
دار الخراج قديمه، 119
دار الضرب، 29، 37
دانق، دانك، 793، 137، 140، 143
دراهم و دنانير طبريّه، 376
درهم طبرى، 376
دستور عبّاد، 366
دفتر سلطانى، 34
دفعات مال خراج، 281، 360
دواوين، 11، 117، 161، 295، 307، 451
ديوان آب، 158، 162
ديوان الجند، 49
ديوان خراج، 49، 76، 77، 79، 81، 118، 119، 288، 289، 307، 340، 342، 381، 387، 394، 451، 513
ديوان شام، 117
ديوان عدل، 451
ديوان عراق، 117
ديوان مصر، 117
ذراع، 74، 76، 77، 126، 134، 284، 289، 303، 454، 467، 471، 542
ذراع رشيديّه، 74، 284، 289
رسم جهبذ، 362، 381
رسمها، 281، 416
رسوم صدقه، 30، 281
رفع، 12، 218، 285، 286، 291، 293، 332، 333، 334، 342، 375، 380، 385، 389، 413، 416، 477، 568، 595، 685، 851
زكات، 343، 421، 422، 427، 429، 430، 431، 436، 437، 439، 440، 441، 442، 454، 474، 799
زكات تجارت، 441
زمينهاى خالصه، 344، 630، 693
زندان، 29، 100، 117
ساباط، 298، 299، 312، 807
سلطان، 18، 34، 62، 87، 92، 122، 145، 247، 303، 304، 307، 344، 381، 389، 390، 392، 403، 415، 419، 432، 436، 452، 467، 470، 472، 530، 531، 623، 630
سواد، 272، 274، 373، 375، 432، 452، 453، 455، 456، 457، 458، 462، 467، 475، 745، 757
سواقى، 298، 299، 301
شوراب، 127، 139، 141
صدقات، 30، 335، 343، 418، 420،
423، 427، 428، 429، 436، 440، 442، 444، 454، 494، 546، 646، 652، 799، 800
صلح، 53، 54، 60، 79، 317، 334، 338، 339، 341، 342، 355، 431، 432، 492، 540، 719، 787، 826، 837، 839
ضرب كسرى، 375
ضياع عجميه، 182
ضيعه، 55، 72، 129، 134، 139، 145، 153، 158، 176، 179، 181، 182، 225، 244، 281، 283، 284، 286، 292، 294، 312، 322، 325، 329، 335، 336، 344، 346، 350، 384، 387، 393، 395، 398، 402، 414، 418، 442، 448، 450، 476، 477، 478، 593، 622، 629، 700، 701، 709، 716، 717، 720، 736، 737، 740، 780، 789
طاقات، 305، 306، 311
عامرة، 60
عشر، 23، 60، 77، 94، 95، 107، 161، 175، 181، 234، 285، 286، 289، 290، 294، 302، 308، 330، 335، 336، 337، 338، 339، 340، 361، 362، 371، 387، 388، 389، 390، 411، 414، 421، 424، 430، 431، 441، 442، 453، 454، 484، 503، 509، 519، 522، 523، 530، 588، 589، 604، 614، 632، 647، 651، 661، 676، 694، 810، 849
عشير، 67، 114، 304، 305، 335
غنيمت، 5، 372، 420، 421، 431، 432، 706، 717، 727، 844، 847
غير معرش، 298
فيج، 80، 402، 418
قطيعه، 432
قفيز، 300، 304، 305، 457، 458، 461، 463، 849، 850
كلاله، 14
كنج، 421
كوره، 24، 33، 48، 49، 54، 55، 60، 72، 73، 74، 96، 97، 104، 105، 109، 121، 133، 139، 142، 149، 150، 173، 174، 243، 251، 283، 284، 288، 290، 331، 332، 337،
339، 359، 384، 385، 386، 387، 390، 396، 402، 415، 476، 547، 636، 682، 741، 742، 743، 779، 782، 793، 826، 847
مال صدقات، 335، 343، 418، 427، 428، 429، 442
مبلغ خراج، 30، 34، 82، 281، 404
متولى و مباشر مساحت، 283
محوزه، 181
مراعى، 190، 418، 472
مرافق، 414، 418، 419
مساتيق، 29، 38، 139، 141، 142
مساحت، 30، 74، 75، 76، 77، 89، 107، 151، 175، 218، 281، 283، 284، 285، 286، 287، 288، 289، 290، 291، 292، 293، 294، 295، 296، 297، 298، 301، 302، 303، 304، 305، 306، 307، 308، 309، 331، 344، 345، 347، 348، 361، 451، 454، 457، 458، 462، 466، 467، 470، 475، 477
مستقه، 126، 133، 134، 136، 137، 138، 139، 140، 141، 142، 143، 160، 161، 162
معابر، 301، 302
معدن، 218، 248، 265، 268، 420، 421، 422
معرّش، 298، 312
معمار، 229، 302، 574، 598
مقاسمت، 29، 126، 448، 449، 460
مكاتب، 429
موات، 431، 434
موانيد، 78، 80، 284
ميزان خراج، 107، 231، 377، 471
مؤن، 360، 461
ناحيت، 29، 37، 39، 44، 48، 49، 50، 53، 54، 55، 58، 59، 65، 76، 83، 87، 90، 110، 114، 116، 118، 121، 122، 134، 144، 145، 148، 157، 173، 178، 179، 180، 183، 184، 185، 188، 192، 202، 209، 214، 217، 222، 229، 232، 235، 236، 241، 244، 249، 250، 251، 252، 255، 256، 302، 313، 335، 342، 368، 410، 413، 431، 541، 609، 619، 636، 639، 690، 693،
694، 702، 703، 706، 708، 709، 710، 711، 714، 716، 717، 718، 719، 720، 721، 723، 724، 725، 726، 727، 728، 730، 731، 732، 733، 736، 737، 740
نجم، 110، 282، 367، 450، 30، 281، 282، 360، 367، 368، 369، 396، 403، 691
نواحى، 29، 35، 38، 47، 49، 50، 53، 62، 97، 100، 107، 109، 115، 155، 162، 179، 206، 215، 228، 230، 246، 247، 256، 271، 324، 375، 413، 468، 479، 596، 619، 628، 678، 691، 708، 730، 733، 819، 826، 829، 834
وادى، 42، 45، 47، 58، 62، 65، 68، 70، 86، 97، 101، 102، 134، 149، 150، 151، 152، 153، 157، 177، 178، 188، 202، 206، 230، 238، 248، 287، 301، 351، 354، 356، 419، 431، 620، 653، 673، 735، 772
والى، 32، 39، 73، 78، 79، 80، 104، 105، 107، 115، 116، 118، 121، 125، 130، 151، 198، 239، 254، 285، 287، 294، 344، 346، 376، 377، 379، 409، 412، 416، 457، 459، 468، 472، 474، 475، 494، 497، 501، 505، 509، 546، 552، 572، 586، 618، 650، 671، 690، 697، 699، 700، 716، 729، 731، 740، 774، 782، 799، 800، 801، 802، 805، 818، 819، 820
وجوه اموال، 30، 382، 385، 414، 418، 420
وجه مساحت، 281
وضع (وضيعه)، 32، 47، 82، 141، 143، 247، 281، 292، 297، 298، 299، 300، 303، 308، 309، 310، 329، 330، 332، 333، 336، 339، 340، 342، 346، 369، 373، 374، 378، 411، 412، 414، 417، 449، 450، 457، 458، 460، 461، 467، 470، 471، 476، 500، 808، 838، 311، 312، 315، 324، 467، 477
هستات، 182
يافتجه، 381
آبانبار، 67، 129، 560، 584
آتش بركه، 252
آتش جم، 250
آتش زردشت، 252
آتشكذه، 102، 711، 184، 187، 208، 204، 207، 215، 221، 236، 250، 253، 254
آتش ماجشنسف، 250، 251، 253
آتش مهرين، 187، 236، 254
آرامگاه سلمان فارسى، 209
آسمان چهارم، 266، 270
آسمان دنيا، 266
آسمان هفتم، 266
آسيا، 29، 37، 66، 126، 163، 169، 312، 321، 325، 326، 346
ابيارعلى، 646
الزاب الاسفل، 456
الزاب الاعلى، 456
ايوان مدائن، 232، 233
باب الفيل، 486
بارو، 24، 29، 37، 44، 46، 56، 64، 67، 83، 90، 93، 94، 95، 96، 101، 107، 114، 123، 134، 187، 189، 253، 254، 394، 833، 834
باغ كسرى، 242
بطحاء، 185، 546
بطريده، 217، 314، 324، 355
بطيحه، 185، 186
بقعه حضرت مسلم عليه السّلام، 810
بقعه دانيال نبى عليه السّلام، 830
بقيع، 122، 493، 506، 507، 518، 546، 611
بلاد جبل، 51، 59، 175، 179، 249، 272، 342، 368، 571، 606، 640، 660، 739
بهشت، 64، 266، 275، 279، 286،
507، 573، 826
بيت المال، 92، 332، 344، 379، 380، 389، 396، 420، 793
بيمارستان عضدى، 587
تپه باستانى، 122
تخت سليمان، 185، 251
تكوير، 24، 105، 121، 173، 402
جامع ضياع، 87
جبال ارمينيه، 740
جبّانه، 63، 64
جبل رضوى، 653
جبّهخانه، 186
جوى، 29، 42، 65، 99، 109، 155، 158، 346، 840
چاه زمزم، 670
چهار طاق، 220
حجره زمزم، 670
حصار، 46، 92، 101، 148، 163، 165، 166، 167، 169، 224، 707، 735، 740، 825، 831، 835
حصص موقوفه، 34
حصن، 46، 86، 101، 224، 831، 835
حىكنده، 67، 544
خانه امام صادق عليه السّلام، 546، 552
خانه كعبه، 426، 559
خليج فارس، 841
خواجه ربيع، 823
دار الخلافة، 87
دار الضرب، 29، 37
دجله، 78، 190، 209، 259، 314، 375، 432، 455، 456، 463، 511، 587، 606، 703، 746، 749، 750، 751، 752، 753، 776، 821، 831، 834، 839، 841
درب، 62، 63، 64، 65، 66، 67، 69، 70، 93، 97، 98، 99، 119، 124، 132، 142، 157، 165، 184، 313، 507، 587، 630، 660
در كعبه، 254، 481
دروازه بنان بن موسى، 231
دروازه وزوا، 231
درياچه نمك، 42، 62، 145
درياى خزر، 100
درياى سرخ، 422، 622، 627، 665، 677، 794
دزپل، 86، 101، 102، 105، 107
دست ميسان، 456
دوزخ، 469، 767، 817، 823، 843
ديار بكر، 821
دير جاثليق، 497، 671
رباط، 56، 63، 133، 134، 428
رستاق، 29، 38، 47، 48، 50، 55، 87، 152، 153، 170، 171، 172، 173، 174، 175، 176، 177، 178، 179، 180، 187، 200، 203، 204، 215، 224، 225، 226، 227، 242، 243، 247، 255، 288، 310، 311، 315، 316، 317، 318، 319، 320، 321، 322، 323، 324، 325، 328، 345، 351، 412، 453، 478، 545، 629، 731، 737، 738
رصافه، 587، 650
ركن يمانى، 787، 788
رود كارون، 831
رود دجله، 749، 831
رود شوشتر، 831
زاب، 456
زقاق، 119، 351
زمين مدينه، 266
زندان عبيد اللّه بن زياد، 680
زينستان ايرانشهر، 227
سد مأرب، 794
سدير، 56
سراى فرعون، 231
سرداب غيبت، 644
سواد بصره، 456، 467
سواد كوفه، 456
سور قم، 94
شارع أبى احمد ابن الرشيد، 526
شارع كوفه، 526
شط العرب، 841
شورستان، 148
صحارى، 44، 85، 89، 94، 227، 303، 352، 371
صفين، 78، 92، 180، 232، 487، 492، 493، 679، 734، 754، 758، 767، 817، 823
ضريح پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، 501
ضياع، 30، 34، 38، 72، 75، 81، 87، 89، 129، 170، 175، 180، 182، 205، 216، 245، 295، 303، 331،
343، 345، 418، 709، 780
طاق بستان، 232
عرش، 65، 266
عرفات، 787
عقبه همدان، 259
عين التمر، 115، 673
غاضريه، 114، 115
غسّان، 319، 335، 336، 357، 400، 772، 795
رود فرات، 78، 375، 432، 749، 750، 751، 752، 776، 821
فراتيه، 34، 331
فوهات، 130
قبر اسماعيل، 506
قبر أبى الحسن، 515
قبر محمد بن جعفر ديباج، 610
قبر هارون الرشيد، 515
قبه هارونى، 515
قصر كوفه، 807
قلعه، 55، 56، 83، 101، 183، 186، 188، 203، 209، 210، 211، 212، 213، 223، 224، 394، 615، 826، 827، 828، 831، 834، 835، 836، 839
قنطرة، 60، 70
كاخ، 185، 209، 232
كاريز، 10، 29، 37، 63، 126، 127، 128، 129، 130، 131، 132، 133، 134، 136، 137، 138، 139، 140، 141، 150، 153، 158، 162، 181، 182، 185، 202، 203، 217، 223، 230، 244، 346، 396، 424، 431، 782
كاس رود، 217
كاسه، 217
كرخ، 510، 650
كعبه، 254، 426، 462، 481، 559، 699، 787، 840
كليسا، 102، 699
كنيسه يهوديان، 102
كوه الوند، 227
كوه رضوى، 664، 665
گورستان، 63، 64، 511، 560، 606
محل دفن حضرت زهرا عليها السّلام، 770
مزدلفه، 787
مسجد الحرام، 670
مسجد الميقات، 646
مسجد النبى صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، 506، 770
مسجد تاريخانه، 102
مسجد جامع، 29، 37، 47، 62، 63، 64، 69، 70، 77، 86، 97، 100، 101، 102، 105، 106، 107، 108، 109، 110، 114، 133، 155، 394، 412، 486، 501، 544، 704، 782
مسجد جامع اموى، 102، 704
مسجد جامع كوفه، 114، 486، 544
مسجد جامع كهن بروجرد، 102
مسجد جامع كهن ساوه، 102
مسجد سهله، 110
مسجد قبا، 110
مسجد كوفه، 110، 680، 799، 810
مشربه ام ابراهيم، 513، 518
مشعر، 386، 787، 814
معبد آناهيتا، 232
مقابر قريش، 105، 511، 520
مقبره بابلان، 560، 625
منطقه تاج، 78
ميدان سنگ شير، 246
مؤته، 485، 487، 627، 822
نهر آبور، 830
نهر تستر، 831
نهر دجيل، 671
نهر عيسى، 640
نهر معقل، 841
وفريان، 231
يمامه، 293، 653، 673
آجام، 454
آلوجه، 306
انار، 240
انجير، 242
انكور، 301، 457، 458
أمرود، 306، 320
بادام، 306، 322
باغات، 99، 123، 129، 148، 166، 167، 182، 295، 299، 407، 450، 454
بساتين، 65، 96، 97، 129، 295، 407، 450، 454
بقول، 9، 150، 226، 286، 310، 325، 423، 428، 429، 788، 802، 809
پنبه، 150، 298، 301، 325، 406، 419، 458
پياز، 147، 310، 325، 458
تره، 147، 458، 673، 325
جاروس، 311
جاليز، 150، 310، 311، 322، 325، 356، 458
جزر، 310، 325 تاريخ قم متن 1037 33. گياهها .....
، 5، 310، 457، 477، 704
جوز، 59، 60، 172، 175، 210، 211، 255، 301، 305، 312، 320، 321، 325، 326، 355، 688، 662
خربزه، 147
خضريات، 300، 301، 311، 325، 458
خيار، 147، 305، 310، 325، 594
درخت بيد، 118، 122، 183، 747
درخت مرخ، 17
رطاب، 311، 321، 457
زعرور، 306
زعفران، 261، 300، 301، 323، 325، 326، 704، 707
زيتون، 60، 311، 322
زيره، 147، 311، 321، 772، 796
سبدز، 311
سبزه، 41، 147، 148، 150
سنجد، 306، 320
سير، 147
شبدر، 311
شفتالو، 306
شلجم، 310، 325
شنبليده، 311
عدس، 321، 323
عقاقير، 248
علف، 41، 51، 406، 419، 438، 441، 468
غلّه، 192، 193، 301، 321، 373، 406، 423، 469، 472، 478
فستق، 301، 311، 322
قرطم، 147، 311، 321
كتان، 287، 311
كرسنه، 311، 524
كرم، 6، 7، 17، 19، 72، 201، 205، 259، 299، 300، 310، 322، 351، 353، 406، 450، 454، 478، 481، 487، 644، 704، 725، 764، 851
كسن، 311، 321
كنجيد، 326، 458
كندنا، 147
گاودانه، 311
گندم، 498
مرجو، 6، 310، 323
مرغزار، 41
ميوه، 300، 306، 308، 325، 326، 371، 449، 457، 458، 712
نخل، 60، 522، 375، 454، 458، 457
نخود، 310
نيژو، 321، 323، 325
يونجه، 311، 321
ارباب، 81، 98، 141، 181، 460، 469، 654، 699
امنا، 419، 471، 472
امينان، 419
باغبان، 191، 203
برزگر، 150، 155، 469
بزاز، 275
بندكان، 184، 188، 270، 280، 442، 539، 707
بواب، 304، 318، 360، 364، 402، 419، 402
پاسبان، 832، 834
جهبذ، 362، 368، 381، 382، 384، 385، 386، 387، 388، 389، 390، 391، 395، 396، 402، 413، 418
چاهكن، 130، 132، 141
حاجب، 87، 213، 539، 797، 842
حربى، 418، 428
حكّام، 10، 29، 30، 33، 36، 37، 53، 54، 79، 95، 121، 122، 124، 141، 174، 281، 282، 290، 308، 370، 421، 430، 436، 471، 588، 648، 805، 819
حكيم، 133، 246، 427، 498، 522، 560، 753، 793، 835
خادم، 15، 237، 513، 565، 822
خبازى، 239
خدمتكار، 124، 195، 239، 245، 414، 701، 731، 733، 735
خزينهدار، 362
خواجهسرايان، 245
دربان، 832
دهقان، 204، 205، 362، 699، 826، 827، 831، 832، 834، 835
راعى، 77، 290، 428، 439
راهب، 261
رزمى، 250
زمينپيماى، 296، 297، 303
ساربان، 612
سپاهى، 250
سردار، 198، 200، 234، 368
سيئس، 239
طبّاخ، 239
عامل، عمّال، 53، 74، 79، 80، 81، 89، 118، 183، 283، 284، 291، 297، 301، 322، 334، 343، 346، 347، 363، 364، 365، 366، 368، 369، 381، 382، 388، 393، 402، 403، 407، 408، 409، 412، 413، 416، 418، 419، 429، 440، 442، 469، 476، 477، 478، 513، 530، 551، 640، 677، 678، 684، 701، 716، 731، 780، 850
عامل قم، 131، 285، 287، 291، 292، 294، 331، 333، 342، 361، 364، 387، 586
عدلان، 141
عرفا، 110، 418، 787
عمله، 231، 416، 459
فراشان، 402
فيوج، 80، 402، 418
قناءان، 132
كاريزبانان، 127
كتّاب ديوان، 402
كهبد، 362
متولّى غلّات، 419
متولى و مباشر مساحت، 283
مرازله، 197
مسّاح، 296، 297، 298، 301، 302، 303، 306، 307
مقنّى، 127
منجم، 15، 35، 186، 246، 370، 525، 706
موبد، 7، 122، 191، 712
مهندس، 35، 205
ناظر، 419
نقّاد، 389
نقّاش، 216
نقيب، 269، 544، 574، 596، 617، 618، 624
نقيب طالبيان، 269
والى، 33، 34، 121، 122، 124، 125،
141، 290، 516، 648، 774، 805
ورّاق، 755
وزّان، 187، 235، 331، 332، 333، 389، 423
وزير، 11، 13، 16، 20، 30، 56، 87، 117، 122، 188، 281، 293، 295، 332، 333، 341، 343، 364، 371، 372، 373، 374، 380، 392، 393، 407، 412، 463، 464، 465، 470، 472، 531، 533، 587، 597، 680، 684، 772
وكيل، 229، 314، 419
آبجويه، 197
اسبان يام، 79
اسپس، 311
افراسراكان، 208
اقجه، 404
انوكه شاه اسبان، 240
انيان، 115، 116، 117، 196، 228، 234، 237، 373، 492، 510، 590، 597، 681، 690، 724
اوركار، 147، 148
ايذن باليزى شاهد كردن، 242
باز خوشيدند، 828
برازه، 192
بروات، 10، 389
بلائى، 242، 274
بندى، 37، 55، 59، 83، 139، 149، 402، 693، 702، 782
بوهينكره، 47
بير، 131
پارتى اشكانى، 47، 227، 241، 242
پارسى، 4، 228، 373، 590، 597، 725
پارسى پهلوى، 43، 47
پروانها، 10
تازى، 4، 5، 201
ترسكارى، 12، 16، 281
تهه، 214
جشجه، 183
جون ايران، 241
چنكال، 769
خايه كشيده، 245
خرّهباد، 239
خوزى، 228
خوشد، 185، 452
خوشيد، 185، 217، 278، 828
درى، 43، 119، 122، 228، 236،
266، 515، 564، 572، 659
دشخوارى، 11
دوبران، 254
رأس الوز، 88
رزها، 203، 322
رشته، 83، 183، 188، 201، 455، 769، 794
ساباط، 298، 299، 312، 807
سراف، 167، 185، 592، 720، 834
سروز، 88
سريانى، 228، 373
سوديمنه باد اين آب أفر همه جهان، 234
سوذره، 233
شابستام، 245
شاه اسف كرد، 243
غير ساباط، 299
فارسى، 4، 5، 6، 26، 35، 39، 41، 43، 49، 55، 56، 74، 101، 110، 117، 122، 126، 132، 151، 163، 174، 196، 197، 209، 214، 228، 236، 237، 244، 284، 286، 297، 316، 366، 382، 456، 469، 478، 566، 567، 586، 588، 688، 690،
692، 695، 703، 704، 841، 845
فهلوى، 60، 214، 228، 230، 308
قومشان، 141، 155
كرد اردشير، 56
كشت همدان يام بكشت، 308
كمج، 171، 195
كنكها، 129
كوز، 41، 172، 178، 299، 319، 320، 321، 324، 355، 359، 737
كوشكها، 63، 65، 96، 97، 98، 99، 123، 148
كوشيه، 88
كولها، 129
گلخن، 208
گنبد كردشير، 56
لاخشه، 769
لاوك، 769، 773
لاوكى، 769، 771، 773
مانديش، 234
مرز، 39، 55، 78، 100، 110، 297، 298، 301، 422، 455، 622، 701، 709، 725، 772، 822، 847
مكاسى، 210
موانيد، 78، 80، 284
مورش، 201
مهر، 60، 166، 205، 237، 287، 302، 318، 324، 335، 351، 352، 353، 354، 355، 365، 389، 392، 393، 443، 446، 475، 715، 821، 838
ناوقه، 126، 133، 135
نفاطت، 247
ويران آبادان كرد كواد، 48
هرائنيد خرن افرينان سر، 221
يام بورزست، 308
الداعى، ابو عبد اللّه محمد، ملك طبرستان.
الداعى، الناصر للحق ابو محمد الحسن بن على بن الحسن بن على بن عمر بن على بن الحسين عليهما السّلام.
الداعى، الامام، ابراهيم الاكبر الزيدى.
الداعى الكبير، زيد بن محمد الاكشف ابن اسماعيل جالب الحجارة ابن زيد.
الداعى الى الحق، حسن بن زيد بن محمد بن اسماعيل بن حسن بن زيد بن حسن مثنى.
الداعى، محمد الديباج ابن جعفر الصادق عليه السّلام.
الداعى، محمد بن زيد بن محمد بن اسماعيل بن الحسن بن زيد.
الداعى، موسى بن ابراهيم بن موسى بن جعفر عليهما السّلام، داعى يمن.
نقيب، ابو الحسن على بن احمد العمرى، نقيب سادات در بغداد.
نقيب، ابو الحسن على بن حمزة بن احمد، نقيب قم.
نقيب، ابو الحسن موسى بن احمد بن محمد بن موسى مبرقع.
نقيب، ابو الحسين احمد بن على بن محمد كوكبى، نقيب النقباء بغداد ايام معزّ الدولة.
نقيب، ابو الحسين محمد بن حسن بن ابراهيم بن موسى بن جعفر عليهما السّلام، نقيب آبه.
نقيب، ابو الفضل حسين بن على عريضى، نقيب آبه.
نقيب، ابو القاسم على بن ابى جعفر بن حمزه بن احمد علوى/ ابو القاسم علوى، نقيب قم.
نقيب، ابو جعفر محمد بن حمزة.
نقيب، ابو جعفر محمد بن موسى بن محمد بن على بن موسى بن جعفر عليهما السّلام.
نقيب، ابو جعفر يحيى بن محمد بن ابى زيد علوى.
نقيب، ابو عبد اللّه احمد بن ابى هاشم.
نقيب، ابو عبد اللّه احمد بن محمد بن احمد بن احمد بن موسى مبرقع، نقيب قم.
نقيب، ابو على احمد بن على الشجرى.
نقيب، ابو محمد الحسن ابن ابى هاشم، نقيب سادات در بصره.
ابو الجن: الحسين بن الحسين بن جعفر بن محمد بن اسماعيل بن جعفر صادق عليه السّلام، اولين حسينى است كه به قم نزول كرد.
ابو الحسين زيد بن احمد بن بحر اصفهانى: عامل قم كه در سال 350 قمرى درى برابر رودخانه براى بقعه فاطمه عليها السّلام آويخته گردانيد.
ابو القاسم على بن محمد بن الحسن كاتب: عامل قم در سال 352 قمرى كه به روايتى اولين دار الضرب قم را ساخت.
ابو هاشم اذرع: محمد بن على بن عبيد اللّه بن عبد اللّه بن حسن مثنى، اولين حسنى است كه به قم نزول كرد.
احوص بن سعد اشعرى: نخستين اشعرى كه در سال 94 قمرى در قم سكونت گزيد، و شهر قم را بساخت.
اسفربد بن جلين: پيرامون قم بارو كشيد.
اسماعيل جيلى: امير قم كه در سال 327 قمرى ماليات مشاهره را به قم قرار داد.
أبو صديم حسين بن على بن آدم بن عبد اللّه اشعرى: در سال 256 قمرى مسجد جامع قم را بنا نهاد.
برون تركى: امير قم كه در سال 288 قمرى آتشكده مزديجان به قم را خراب كرد و آتش آن را بنشانيد.
جعفر بن داود قمى: نخستين قمى كه به جرم شورش بر عليه خلافت در سال 217 قمرى اعدام گرديد.
حمزة بن يسع أشعرى: نخستين حاكم قم، و اولين كسى كه قم را از اصفهان جدا نمود،
و قم را در سال 189 قمرى كوره گردانيد.
خطّاب بن اسدى: سازنده اولين مسجد در جمكران.
زينب دختر محمد بن على الرضا عليه السّلام: اولين كسى كه بر سر تربت فاطمه بنت موسى ابن جعفر عليهم السّلام قبه بنا نهاد.
سعد بن مالك بن احوص اشعرى: نخستين كسى است كه در قم به كندن نهر پرداخت.
عاصم بن كوشيد: نخستين حاكمى كه در قم در سال 289 قمرى به قتل رسيد.
عباس بن عمرو غنوى: حاكم قم كه در زمان حكومت او سيل قم را فرا گرفت.
عبد اللّه بن سعد اشعرى: نخستين اشعرى كه در سال 94 قمرى در قم سكونت گزيد، و شهر قم را بساخت.
على بن هشام: در سال 210 قمرى در دوره مأمون با لشكرى به قم حمله كرد.
فاطمه بنت موسى بن جعفر عليهم السّلام: پس از 17 روز اقامت در قم در سال 201 قمرى درگذشت.
قمسارة (قمارة) بن لهراسب: نخستين سازنده شهر قم.
محمد بن موسى مبرقع ابن محمد بن على بن موسى بن جعفر عليهما السّلام: اولين رضوى است كه در سال 256 قمرى به قم آمد و در آن سكونت گزيد.
مفلح تركى: در سال 254 قمرى به همراه لشكرى به قم حمله كرد.
موسى بن خزرج اشعرى: ميزبان حضرت فاطمه بنت موسى بن جعفر عليهم السّلام در قم بود.
موسى بن عبد اللّه بن سعد اشعرى: نخستين كسى كه در قم اظهار تشيّع نمود.
يحيى بن اسحاق: عامل قم كه در زمان امارت او در سال 191 قمرى نخستين مناره قم ساخته شد.
يحيى بن عمران اشعرى: سركرده شورش مردم قم كه در سال 210 قمرى به دست على بن هشام اعدام گرديد.
يزدانفاذار: نخستين كسى كه گرداگرد قم بارو كشيد.
يسع بن عامر بن عمران اشعرى: سازنده نخستين ديوان خراج در قم.
رحم اللّه زيدا عمى لوتم له الأمر لوفى، 501
الناصب لنا اهل البيت عليهم السّلام أنجس من الكلب، 540
روايت محمد بن عيسى يقطينى از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، 536
روايت منصور بن عباس از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، 536
روايت محمد بن يحيى از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، 537
روايت يعقوب بن زيد از امام صادق عليه السّلام، 537
روايت احمد بن محمد از امام صادق عليه السّلام، 538، 539
روايت يوسف بن حارث از امير المؤمنين عليه السّلام، 539
روايت سلمه از امام موسى بن جعفر عليه السّلام، 540
روايت درباره نام و كنيت محمد بن الحنفيه از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، 661
روايت درباره نيكى با محمد بن الحنفيه از امير المؤمنين عليه السّلام، 661
روايت محمد بن عثمان عمرى از امام حسن عسكرى عليه السّلام، درباره امام زمان عليه السّلام، 533
روايت ابو الفضل محمد بن الحسين العميد از امام عسكرى عليه السّلام درباره امام زمان عليه السّلام، 533
روايت ابو موسى اشعرى از امير المؤمنين عليه السّلام، 256
روايت حسن بن على بن الحسين بن موسى بن بابويه از امام صادق عليه السّلام، 260
روايت محمد بن أبى الحسين بن أبى الخطّاب از امام صادق عليه السّلام، 262، 263
روايت سعد بن عبد اللّه بن أبى خلف از امام صادق عليه السّلام، 264
روايت أنس بن مالك از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، 264
روايت أبى الاكراد على بن ميمون صائغ از امام صادق عليه السّلام، 266، 268
روايت سعد بن عبد اللّه بن أبى خلف اشعرى از امام هادى عليه السّلام، 269
روايت أبو مقاتل از امام هادى عليه السّلام، 270
روايت أبو مقاتل از امام صادق عليه السّلام، 270
روايت احمد بن محمد بن عيسى از امام صادق عليه السّلام، 271، 272
روايت احمد بن خزرج بن سعد اشعرى قمى از امام رضا عليه السّلام، 270، 271
روايت محمد بن سهل بن اليسع از امام صادق عليه السّلام، 272
روايت يعقوب بن يزيد كاتب از امام صادق عليه السّلام، 273، 276
روايت سهل بن زياد الرازى از امام موسى بن جعفر عليه السّلام، 274
روايت سهل بن زياد الرازى از امام صادق عليه السّلام، 274، 275
روايت سهل بن زياد الرازى از امام رضا عليه السّلام، 275
روايت محمد بن احمد بن عيسى از امام صادق عليه السّلام، 275
روايت جماعتى از اهل رى از امام صادق عليه السّلام، 573
روايتى در فضل زيارت فاطمه بنت موسى بن جعفر عليهم السّلام از امام صادق عليه السّلام، 573
روايتى در فضيلت شهر قم، 276
رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم او را گفت: قم يا ملعون، 51
قم را از آن جهت قم نام كردند كه ...، 52
روايت از امام رضا عليه السّلام در حق زكريا بن آدم، 779
الحرام كالحلال إلّا فى الكافور، 494
اللّهم بارك في زبيد و رمع، 796
اللّهم سلّم سلّم سلّم، 760
اللّهم صلّ على أبى عامر، 816
اول فرج غصب فى الإسلام، 487
دخلت على أبى محمد عليه السلام بسرّ من رأى، 535
محمّد ولدى من صلب أبى بكر، 505
اللّهم أغفر لعبدك عبد اللّه بن قيس، 817
اظلك اللّه يوم لا ظلّ الا ظلّه، 871
اللّهم اغفر للاشعريين صغيرهم و كبيرهم، 761
من أحيا ارضا مواتا فهى له، 434
و ليس فى الجبهة و لا فى النخة و لا فى الكسعة، 442
خذ اليك أبا الاملاك، 661
روايتى از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم درباره ولايت ابو موسى و معاذ بر يمن، 818
روايتى از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم درباره اشعريان، 761
خطبه امير المؤمنين عليه السّلام پس از جنگ جمل، 277
روايت على بن عيسى از امام كاظم عليه السّلام، 277
روايت محمد بن أبى الحرى از امام صادق عليه السّلام، 278
روايت على بن عيسى از امام رضا عليه السّلام، 278
روايت بعضى از اصحاب از امام صادق عليه السّلام، 279
اخبار عرب، 23، 24، 31، 741، 813
المسالك و الممالك، 56
بعضى از مشايخ قم، 147
تاريخ شيعت، 672
تاريخ صولى، 651
تفسير قرآن، 560، 748، 762
تواريخ خلفا، 26
دستور جمل القرى بقم، 327، 345
دستور خراج، 284، 345، 365، 369، 378
دستور قديم، 139
دستور قم، 176
دفاتر ديوان، 136، 158، 365
دفاتر رساتيق، 345
دفاتر قديمه عتيقه، 382
ديوان فارسى، 174
روايت شيخ قزوينى، 368
شجره انساب علويه، 490
صحف و دفاتر، 26
كتاب، 15، 370
كتاب اصفاهان، 22، 23، 25، 44، 77، 173، 738
كتاب أبى بكر صولى، 420
كتاب بلدان، 44، 172، 256
كتاب بنيان، 170، 231
كتاب دستور، 89
كتاب ذكر مالها به قم، 297
كتاب رى، 175
كتاب قم، 23، 151، 297، 555، 556، 575، 605، 611
كتاب مجوس، 252
كتاب مشاهره، 597
كتاب همدان، 53، 76، 77، 305، 476
كتابى از اخبار قم، 22
كتب اموال، 53
مجموع اخبار قم، 22
مشايخ قم، 147
اخبار اسحاق النديم، 525
اخبار الراضى باللّه، 246، 650
اخبار القضاة، 476
اختيار معرفة الرجال، رجال كشى، 779
ادب الكتاب، 302، 420، 421، 423، 424، 428، 430، 433، 434، 437، 438، 441، 444، 445، 446، 473
ارشاد السارى قسطلانى، 784
ازالة الخفاء، 481
اصول كافى، 93، 105، 513، 529، 530، 531، 579، 583
اعلام المؤلفين الزيديه، 547، 619
اعلام الورى فيما نسب الى سامراء، 525
اعيان الشيعة، 680
اكمال الدين، 666، 668، 672
الآثار الباقية عن القرون الخالية، 234، 237
الإختصاص، 270
الإرشاد، 481، 483، 484، 485، 486، 492، 499، 500، 502، 503، 506، 507، 509، 510، 511، 513، 515، 518، 519، 520، 521، 522، 523، 526، 529، 530، 531، 579، 599، 601
الاستخراج لاحكام الخراج، 53
الإصابة فى معرفة الصحابة، 679
الأصنام، 744، 745
الاصيلى، 544، 556، 599، 661
الاعلان بالتوبيخ لمن ذم التاريخ، 117
الأغانى، 6، 516، 552، 666، 667، 668، 781
الإيضاح، 488
التاريخ الكبير، 433
التوحيد، 671
التهذيب، 481، 795
الجليس الممتع، 553
الحجّاج بن يوسف الثقفى، 734
الحيوان، 745
الخصال، 538، 540، 8
الذريعة الى تصانيف الشيعة، 24، 43، 370، 519، 532
السنن الكبرى، 442
الشجرة المباركة، 556، 592
الشعر و الشعراء، 13، 17، 18
الشهاب، 117
الطبقات الكبرى، 116، 653
العقد الفريد، 746، 749، 750، 795
الغدير، 784
الغيبة، 534، 535
الفاطميّات، 451
الفتوح لابن اعثم، 825، 848
الفخرى، 554، 556، 587، 661
الفرق بين الفرق، 664
الفهرست، 43، 44، 748، 749، 766، 790، 794
الكامل فى التاريخ، 513، 530، 647، 650، 651، 670، 671، 676، 729، 811
المجدى، 480، 481، 482، 483، 484، 485، 486، 487، 488، 489، 499، 501، 503، 504، 506، 507، 510، 511، 513، 521، 522، 523، 526، 527، 529، 544، 545، 554، 556، 575، 599، 619، 627، 628، 629، 637، 640، 652، 653، 656، 661، 662، 663
المحاسن، 39
المساعد، 454
المعارف، 246، 787
المعجم المفصل فى شواهد اللغة العربية، 15
المعرّب من الكلام الاعجمى، 567
المناقب، 4، 520، 522، 794
الموطأ، 54
النقض، 171، 575
النوادر، 270
الوزراء و الكتّاب، 295
امالى شيخ طوسى، 516
انوار المشعشعين، 44، 160، 595، 596، 598، 601، 602، 605، 606، 607، 608، 609، 611، 613، 615، 621، 629، 637، 638، 649، 654،
655، 656، 657، 660، 664، 692، 696، 700، 753
اوستا، 122، 163، 168، 170، 176، 190، 191، 192، 193، 237، 313، 351، 520، 588، 590، 597، 695، 721
برهان قاطع، 10، 79، 110، 185، 192، 197، 201، 211، 220، 240، 311، 769
بشارة المصطفى، 516
بلدان الخلافة الشرقية، 60، 63، 146، 174، 185، 203، 212، 251، 456، 606، 628، 701، 739، 847
بلوغ الارب آلوسى، 784
بنيان، 26، 40، 72، 170، 181، 231، 394، 520، 547، 560، 795
تاريخ ابن خلدون، 734
تاريخ ابن كثير، 784
تاريخ التراث العربى، 798
تاريخ الكوفة، 811
تاريخ المشهد الكاظمى، 520
تاريخ صولى، 651
تاريخ طبرى، 94، 95، 198، 293، 309، 376، 408، 463، 501، 571، 603، 604، 608، 609، 614، 620، 640، 641، 642، 652، 671، 678، 680، 689، 703، 725، 729، 734، 749، 783، 790، 798، 799، 800، 801، 802، 804، 805، 806، 807، 808، 809، 810، 811، 813، 814، 815، 816، 822، 830، 833، 835، 845، 846
تاريخ مذهبى قم، 45، 62، 64، 102، 106، 109، 119، 163، 369، 560
تاريخ يعقوبى، 231، 309، 501، 513
تحفة الامراء فى تاريخ الوزراء، 464
تحفة الزائر، 575
تربت پاكان، 68، 102، 106، 107، 122، 142، 151، 165، 199، 200، 394، 560، 569، 575، 634، 660، 731
تعليقات چهار مقاله، 10
تلخيص مجمع الآداب، 488
جلاء العيون، 481
جمهرة اللغة، 15
جمهرة النسب، 498، 499، 745،
787، 788
خزانة الادب، 15، 17، 428، 552، 665، 784
خطب النبى صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، 451
خطب امير المؤمنين عليه السّلام، 451
خطط البصرة، 841
خلاصة البلدان، 68، 102، 575
دائرة المعارف اسلام، 246
دليل خارطة بغداد، 587
ديوان ابن الرومى، 18
ديوان ابى تمّام، 9
ديوان الحماسة، 180
ديوان اوس بن حجر، 15
ديوان حسّان بن ثابت، 795
ديوان دعبل بن على الخزاعى، 516
رجال علامه، 68
رجال نجاشى، 40، 151، 264، 567
رسوم دار الخلافة، 87
روضة الواعظين، 513، 516
رياض المحدثين، 39، 105، 107، 394
زهر الآداب، 516
زهر الربيع، 575
ساوه نامه، 173، 179، 636
سرّ الأنساب العلوية، 518، 554، 575
سفرنامه، 42، 44، 188، 560
سفرنامه افضل الملك، 42
سفرنامه قم، 44
سفينة البحار، 532
سير اعلام النبلاء، 115، 116، 215، 380، 457، 459، 463، 472، 475، 485، 495، 510، 525، 530، 533، 552، 661، 670، 671، 672، 697، 699، 734، 753، 762، 766، 768، 770، 774، 795، 808، 812، 816، 817، 822، 823، 833، 835
سيره حلبى، 784
شاهنامه، 197، 235
شرح نهج البلاغة، 232، 664، 784
صحاح الفرس، 11، 86، 117، 126، 129، 131، 147، 183، 191، 197، 208، 209، 217، 229، 236، 248، 253، 299، 302، 314، 362، 405، 421، 578
صحيح بخارى، 518، 554، 575، 632، 816، 817، 819، 833
طبقات اعلام الشيعة، 20، 281، 533،
574، 597
علي عليه السّلام وليد الكعبة، 481
عمدة الطالب، 507، 510، 511، 541، 542، 543، 545، 546، 552، 554، 556، 599، 605، 611، 613، 616، 617، 619، 621، 624، 625، 627، 631، 632، 635، 637، 638، 639، 646، 653، 658، 661، 673، 677
عمدة القارى عينى، 784
عيون اخبار الرضا عليه السّلام، 513، 516
فتوح البلدان، 832
فرج المهموم فى تاريخ علماء النجوم، 370
فرق الشيعة، 664
فرهنگ پهلوى، 197، 209، 211، 220، 222، 240، 311، 351
فهرست التراث، 574
فهرست شيخ طوسى، 39، 110، 115، 481، 516، 534، 535، 582، 585
قرآن، 257، 425، 427، 431، 492، 560، 744، 748، 760، 762، 763، 765، 768، 770، 813، 819
كافى، 7، 8، 13، 16، 39، 93، 105، 131، 281، 369، 394، 412، 428، 513، 529، 530، 531، 579، 582، 583، 594، 610، 714
كأس السائلين، 575
كتاب الأوراق، 394، 650، 651
كتاب البلدان، 45، 202، 249
كتاب البيان، 40
كتاب التبيان، 40
كتاب الخراج، 53، 462، 463
كتاب اليقين، 574
كتاب انساب، 683
كتابخانه ابن طاووس، 574
كتاب خداينامه في السير، 43
كتابشناسى آثار مربوط به قم، 107، 108، 110، 170، 175، 287، 297، 302، 368، 370، 375، 382، 420، 516، 628، 740، 762، 784، 795
كتاب عباسى، 15، 370، 519، 664، 668، 689
كتاب فضل قم و الكوفة، 264
كتاب كليله و دمنه، 196
كتب اربعه، 582
كشف الحق، 481
كشف الغمّة، 474
كشكول شيخ بهائى، 575
كفاية الطالب، 481
گاهشمارى و جشنهاى ايران باستان، 234، 588، 693، 695
گنج شايان، 119
لسان العرب، 41، 72، 117، 134، 244، 298، 299، 303، 525، 542، 566، 570، 693، 722، 802
لغتنامه دهخدا، 16، 49، 80، 94، 101، 110، 138، 142، 145، 189، 193، 210، 218، 222، 240، 253، 257، 283، 299، 306، 311، 312، 321، 323، 364، 381، 402، 412، 438، 464، 513، 586، 691، 706، 738
مجالس المؤمنين، 122
مجله بررسيهاى تاريخى، 4، 851
مجلة المشرق، 370
مجمع الآداب، 488، 533
مجمع الشعراء الجاهليين، 15
محاسن اصفهان، 50، 142، 171
مرآة البلدان، 569
مروج الذهب، 513، 795
مسائل على بن جعفر عليه السّلام، 507
مسند ابو داود، 661
مسند الترمذى، 661
مصباح المنير، 88، 282، 445، 454، 465، 538، 614، 685، 728
معالم انساب الطالبيّين، 511، 556، 599، 661
معاهد التنصيص، 516
معجم الادباء، 525
معجم الالقاب المستعارة، 428
معجم البلدان، 78، 86، 115، 122، 146، 223، 224، 281، 345، 433، 516، 551، 587، 606، 642، 663، 701، 729، 772، 783، 795، 825، 826، 830، 831، 847
معجم الذين نسبوا الى امّهاتهم، 653، 809
معجم الشعراء، 21، 462، 679
معجم الشعراء الجاهليّين، 21، 462
معجم رجال الحديث، 114، 264، 270، 539، 558، 582، 696، 779 تاريخ قم متن 1058 40. مراجع تحقيق تاريخ قم ..... ص : 1053
اتل الطالبيّين، 501، 513، 608
مقالات الاسلاميين، 664
مناهل الضرب فى انساب العرب، 494
منتقلة الطالبيّة، 549، 551، 554، 556، 575، 582، 589، 605، 611، 654
مواسم الأدب، 516
ميراث شهاب، 56، 64، 66، 68، 85، 183، 190، 560
ميراث مكتوب شيعه، 519
مؤنس الحزين فى معرفة الحق و اليقين، 110
نجم الثاقب، 110
نزهة الناظر، 574
نسائم الأسحار، 56
نسائم السحر، 180
نسب قريش، 498
نسمة السحر، 552، 553
نهج الحياة، 574
وسائل الشيعة، 424، 540
وفاء الوفاء، 614
وفيات الاعيان، 198، 366، 524، 525، 533، 597، 653، 774
هدية الأحباب، 196، 403، 451، 845
همدان نامه، 53، 60، 180، 185، 186، 187، 190، 195، 197، 206، 207، 208، 215، 227، 228، 231، 232، 235، 242، 246، 250، 295، 460، 701، 729
پيشگفتار 6*
برآمدن و تولد شهر قم 14*
ساختمان شهر قم: 19*
سرزمين اشعريان، و مذاهب آنان در دورههاى تاريخى، از يمن تا قم 34*
تدوين تاريخ شهر قم 40*
نويسنده تاريخ قم 43*
منابع تاريخ قم 47*
ويژگيهاى كتاب تاريخ قم 55*
ترجمه تاريخ قم و مترجم آن 58*
نسخههاى خطى كتاب تاريخ قم 59*
ويژگيهاى نسخة أصل كتاب قم 64*
روش تحقيق كتاب قم 66*
*** ديباچه مترجم 3
ديباچه مؤلّف 7
ذكر فضايل و كمالات صاحب بن عبّاد 9
سبب تصنيف كتاب 19
فهرست بابهاى بيستگانه كتاب تاريخ قم 29
*** باب اوّل فصل اوّل 39
در ذكر قم، و سبب نام نهادن آن بذين اسم، و ذكر قديم أمر و حديث آن 39
ذكر صورة فتح ناحيت قم 53
ذكر حدود قم 55
ذكر برج قم، و طول و عرض آن از اقليم 59
ذكر طرق قم 62
ذكر ميدانها بقم 67
ذكر قنطرها بقم 70
ذكر مساجد بقم 71
ذكر حمّامات بقم 71
فصل دوم 72
در ذكر سبب جذا كردن قم از اصفاهان، و وقت شهر كردانيدن آن 72
فصل سئم 83
در ذكر آنج داخل قم است، و خطّه آن، از ضياعها و مواضع، و نامهآء ديهآء آن 83
ذكر باروئى كه بقم محيط بوده، نو و كهنه 90
فصل جهارم 100
ذكر مسجد جامع و منبر بقم 100
ذكر مسجد قريه جمكران 110
ذكر دار الضّرب بشهر قم 117
منازل و مقام حاكمان و واليان قم 121
ذكر محبس و زندان كه به قم بوده 124
فصل پنجم 126
در ذكر كاريزها، و جوئها، و رودخانها، و آسياها كه بقم بودهاند 126
ذكر منبع و منشأ آب كاريزها 133
ذكر قسمت آب كاريزها به دستور ديوان محمد بن على بن ابراهيم 136
ذكر قسمت آب كاريزها به دستور آل سعد 139
ذكر صورت آب رودخانها، و كيفيّت منبع و منشأ آن بقم 144
ذكر آبهائى كه بآب رودخانه اضافت كردهاند، از مواضع ديكر، از ثيمره و أنار 146
ذكر جوئهآى قم و نواحى آن 155
ذكر نهر قورج 157
ميزان آبدهى جويها و نهرهاى قم 158
ذكر آسياهاىء كه بقم بودهاند 163
فصل ششم 170
در ذكر عدد رستاقهآء شهر قم، و ضياع آن از عربى و عجمى، و آنج از ديكر شهرها كه به نزديك قماند با قم جمع كردهاند، و اضافت نموده 170
نام رستاقهاى قم و بانيان آن 181
ذكر قلعههاى قم 210
ذكر ثيمره كبرى، و ثيمره صغرى 214
در ذكر قاسان 216
در ذكر نمك قم 218
ذكر آتشكده بهرام 235
فصل هفتم 246
ذكر طلّسمات و كانهاى نمك بقم 246
ذكر بعضى از آتشكذهآى ناحيت قم 250
فصل هشتم 256
در ذكر أخبارى كه در فضيلت قم و نواحى، و ساكنان آن آمده است 256
*** باب دؤم فصل اول 283
در ذكر مساحتهآىء واقعه بقم، و ذكر آنكسانى كه متولى و مباشر مساحت بودهاند 283
مساحت اول 283
مساحت دوم 284
مساحت سيم، و مساحت چهارم 285
مساحت پنجم 290
مساحت ششم 291
مساحت هفتم 292
مساحت هشتم 293
فصل دؤم 297
در ياد كردن ارتفاعها، و خراج مال آن بقم 297
ذكر مرسوم و وظيفه مسّاح بقم 298
دستور مسّاحى زمينهاى قم 304
طسوجها و ضيعهها و طسقها و رستاقهاى قم 313
ذكر ضيعتهاى همدان و نهاوند 322
فصل سؤم 327
در ذكر خراج قم 327
نام ديههاى قم و حومه 351
فصل چهارم 360
در ذكر اختلاف ضرائب خراج بقم 360
ذكر نجوم خراج، و دفعات آن بقم 367
ذكر كفايت در خراج به كوره قم 375
ذكر اطلاق و رهانيدن در ضمان اهل قم را 381
ذكر رسم جهبذ بقم 381
ذكر رسم و دستور در ستدن خراج بقم قديما 392
صورت ضماننامه مال خراج بقم 396
خراج بنى أب 398
ذكر صورة خراج بقم، و صورت أهل آن از عرب، و ذكر اسباب بقم 402
ذكر مال مشاهره بقم 411
ذكر مال عمّال و اهل نزول در نواحى قم 413
ذكر مال نصف العشر بقم 414
ذكر مال خراج ببلده قم 416
ذكر وجوه اموال و منافع آن بقم و رسوم عمّال 418
ذكر اخبار و روايات كه در باب وجوه اموال صدقات آمده 420
ذكر وجوه صدقات، از غلّات و غير آن 423
ذكر مال صدقات 427
ذكر أحكام زمينها 430
ذكر مال صدقه، و فرائض و رسوم آن 436
نسخه برات مال صدقات چون بستانند 442
ذكر سال فرائضهآء صدقات از شتر و كاو و كوسفند 444
فصل پنجم 448
در ذكر آنج كفتهاند در أمر خراج بروزكار عجم و در اسلام 448
*** باب سؤم در ذكر طالبيّه، يعنى اولاد و أعقاب أبى طالب كه بقم آمدهاند 480
فصل اول 481
در ذكر موضع ولادت امير المؤمنين علىّ، و فاطمه دختر رسول خذا، عليهم السّلم، و عدد اولاد، و مدّت عمر، و وقت وفات ايشان 481
ذكر ولادت فاطمه زهرا عليها السّلم، و مدّت حيوة، و وقت وفات او 491
ذكر ولادت أبو محمّد، الحسن بن علىّ عليهما السّلم، و ذكر فرزندان او، و مدت حيوة، و وقت وفات او، و مدت امامت و خلافت او، و ذكر مشهد و قبر او 492
ذكر ولادت امام شهيد مظلوم، حسين بن علىّ عليهما السلام، و أولاد و اعقاب او، و مدت
حيات و امامت و خلافت، و وقت وفات او، و ذكر مشهد و تربت او 496
ذكر ولادت أبى الحسن علىّ بن الحسين عليهما السّلم، و عدد اولاد و أعقاب او، و ذكر مدّت امامت او، و وقت وفات او، و تربت و مشهد او 500
ذكر امام پنجم، أبى جعفر محمّد بن علىّ الباقر عليهما السّلام، و ولادت او، و ذكر اولاد و اعقاب او، و مدّت حيوة و وقت وفات او، و ذكر قبر و مشهد او 503
ذكر امام أبى عبد اللّه، جعفر بن محمّد الصّادق، و ولادت او، و عدد اولاد و أعقاب او، و مدّت حيوة و وقت وفات او، و مدّت امامت، و ذكر تربت او 505
ذكر أبى الحسن موسى بن جعفر عليه السّلم، و ذكر اعقاب و أولاد او، و مدّت حيوة، و مدّت امامت، و وقت وفات، و ذكر قبر و مشهد او 509
ذكر امام هشتم، أبى الحسن علىّ بن موسى الرّضا عليهما السّلم، و ذكر ولادت او، و عدد اولاد و أعقاب او، و مدّت امامت و عمر، و وقت وفات او، و ذكر تربت او» 513
ذكر إمام أبى جعفر محمّد بن علىّ عليهما السّلام، و ولادت او، و عدد فرزندان او، و مدّت عمر و امامت او، و وقت وفات، و ذكر قبر و مشهد او 518
ذكر امام أبى الحسن، علىّ بن محمّد العسكرىّ عليهما السّلم، و ذكر ولادت و أولاد و اعقاب او، و مدّت عمر و وقت وفات او، و مدّت امامت او، و ذكر تربت او 522
ذكر امام أبى محمّد الحسن العسكري، و ولادت او، و مدّت عمر و امامت او، و وقت وفات او، و ذكر قبر و مشهد و تربت او 529
ذكر ولادت قائم آل محمّد (ع)، و وقت غيبت او، و أخبار دالّه بر وجود شريف او. 532
فصل دوم 536
در ذكر طالبيّه كه بقم آمدند و وطن ساختند، و ذكر انساب و بعضى أخبار ايشان 536
ذكر جمعى از طالبيّه كه بشهر قم و ناحيت آن نزول كردهاند، و وطن كرفته، بر نسق امامت، و ترتيب نسب حسنيّه 541
سادات حسنيّه ششدى 554
سادات حسينيه 556
ذكر ورود فاطمه دختر موسى بن جعفر عليهما السّلم بقم 565
مدفونين در قبه ستى فاطمه بنت موسى بن جعفر عليهما السّلم 570
ذكر سادات رضآئيّه (رضويّه) 574
نامه صاحب بن عبّاد به ابو الحسن موسى بن احمد 594
سادات موسويّة از فرزندان ابراهيم بن موسىء بن جعفر 601
سادات ديباجيّه 605
سادات عريضي 611
در ذكر اولاد عبد اللّه باهر 617
در ذكر سادات حمزيّه 619
در ذكر أولاد حسين أفطس 627
در ذكر سادات شجريّه 646
در ذكر اولاد محمّد بن الحنفيّة 653
در ذكر ولادت محمد بن الحنفيّه، و عدد فرزندان، و وقت وفات او 661
در ذكر سادات عمريّه 673
در ذكر سادات عقيليّه و جعفريّه 675
*** باب چهارم در ذكر آمدن عرب آل مالك بن عامر الاشعرى بقم و آبه، و متوطن شدن بذين هر دو شهر، و ذكر سبب انتقال ايشان از كوفه بقم و آبه 680
فصل اوّل 687
در ذكر آن كروه عرب كه بقم آمدند، و وقت آمدن ايشان بقم 687
فصل دوم 696
در سبب نقل و رحلت كردن آن كروه عرب از كوفه 696
ورود اشعريان بناحيت قم 702
نوشتن عهدنامه ميان اشعريان و مجوسيان قم 715
ذكر نقض عهد، و شكستن پيمان، أهل عجم مر أهل عرب را 716
ذكر كشتن حجّاج بن يوسف، محمّد بن سائب بن مالك اشعرى را، و سبب كشتن او 725
سبب بيرون آمدن عبد اللّه و احوص از كوفه و آمدن بقم 734
*** باب پنجم اخبار اشعريان 741
فصل اوّل 743
سبب اسلام آوردن اشعريان، و ذكر هجرت آن كسانى كه از ايشان هجرت كردند 743
نام اشعريانى كه بمكّه بنزديك رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم هجرت كردند 754
ذكر فضائل مرويّة درباره اشعريان 764
ذكر مفاخر و مناقب ايشان در أيّام جاهليت و در أيّام اسلام 776
ذكر مفاخر اشعريان در ايام جاهليت 784
ذكر ضيعتها و منازل اشعريان 789
ذكر رايات و علمهاي اشعريان 790
ذكر منزلهاى اشعريان و شهرهاى ايشان بيمن 794
ذكر اشراف وجوه اشعريان در ايّام اسلام 797
ذكر أبو موسى، عبد اللّه بن قيس اشعرى 817
ذكر فتح أبو موسى اشعرى 824
فتح تستر 830
ذكر هرمزان و أبو لؤلؤ 843
فهرس 853