ghaemiyeh.com
سرشناسه : ابن بابویه، محمدبن علی، 311 - 381ق.
عنوان قراردادی : کمالالدین و تمامالنعمه .فارسی
کمالالدین و تمام النعمه فی اثبات الغیبه و کشف الخیره. فارسی
دار الحدیث
عنوان و نام پديدآور : متن و ترجمه کمالالدین و تمامالنعمه[کتاب]/ تالیف شیخ صدوق ابیجعفر محمدبن علیبن الحسین قمی؛ مترجم منصور پهلوان؛ تحقیق علیاکبر غفاری.
مشخصات نشر : قم: موسسه فرهنگی در الحدیث، 1380.
مشخصات ظاهری : 2ج.
شابک : 50000 ریال: دوره: 964-7489-05-6 ؛ 140000 ریال: دوره، چاپ سوم 978-964-493-087-4 : ؛ ج.1، چاپ سوم: 978-964-493-088-1 ؛ 60000 ریال (ج.1، چاپ دوم) ؛ 60000 ریال (ج.2، چاپ دوم) ؛ ج. 2، چاپ سوم 978-964-493-089-8 :
وضعیت فهرست نویسی : برون سپاری
يادداشت : چاپ قبلی: نشر صدوق، 1379.
يادداشت : ج. 1 (چاپ دوم: 1382).
يادداشت : ج.1 و 2 (چاپ سوم: 1387).
يادداشت : ج. 2 (چاپ دوم: 1382).
یادداشت : کتابنامه.
موضوع : مهدویت-- احادیث
موضوع : احادیث شیعه -- قرن 4ق.
شناسه افزوده : پهلوان، منصور، 1332 -، مترجم
شناسه افزوده : غفاری، علیاکبر، 1303 -1383.، مصحح
رده بندی کنگره : BP141/5 /م9الف24041 1380
رده بندی دیویی : 297/212
شماره کتابشناسی ملی : م81-13903
سرشناسه : ابن بابویه، محمدبن علی، 311 - 381ق.
عنوان قراردادی : کمالالدین و تمامالنعمه .فارسی
کمالالدین و تمام النعمه فی اثبات الغیبه و کشف الخیره. فارسی
دار الحدیث
عنوان و نام پديدآور : متن و ترجمه کمالالدین و تمامالنعمه[کتاب]/ تالیف شیخ صدوق ابیجعفر محمدبن علیبن الحسین قمی؛ مترجم منصور پهلوان؛ تحقیق علیاکبر غفاری.
مشخصات نشر : قم: موسسه فرهنگی در الحدیث، 1380.
مشخصات ظاهری : 2ج.
شابک : 50000 ریال: دوره: 964-7489-05-6 ؛ 140000 ریال: دوره، چاپ سوم 978-964-493-087-4 : ؛ ج.1، چاپ سوم: 978-964-493-088-1 ؛ 60000 ریال (ج.1، چاپ دوم) ؛ 60000 ریال (ج.2، چاپ دوم) ؛ ج. 2، چاپ سوم 978-964-493-089-8 :
وضعیت فهرست نویسی : برون سپاری
يادداشت : چاپ قبلی: نشر صدوق، 1379.
يادداشت : ج. 1 (چاپ دوم: 1382).
يادداشت : ج.1 و 2 (چاپ سوم: 1387).
يادداشت : ج. 2 (چاپ دوم: 1382).
یادداشت : کتابنامه.
موضوع : مهدویت-- احادیث
موضوع : احادیث شیعه -- قرن 4ق.
شناسه افزوده : پهلوان، منصور، 1332 -، مترجم
شناسه افزوده : غفاری، علیاکبر، 1303 -1383.، مصحح
رده بندی کنگره : BP141/5 /م9الف24041 1380
رده بندی دیویی : 297/212
شماره کتابشناسی ملی : م81-13903
تیراژ : 2000 دوره
بهای دوره در جلدی : 6000 تومان
کلیه حقوق برای ناشر محفوظ است *
سازمان چاپ و نشر دار الحدیث - قم - خیابان معلم نبش کوچه 12 - پلاک 125
:تلفن 77405450 7740523 - 0251
ص . پ 37185/4468
در بین کتابهای حدیث که از پیشینیان به دست ما رسیده کمتر کتابی است که از شهرتی به سان کمال الدین برخوردار باشد در این کتاب که از دیدگاه مکتب تشیّع در موضوع غیبت و طول عمر امام مهدى علیه السلام نوشته شده بسیاری از نصوص و احادیث مربوط به این مبحث با ترتیبی خاص به همراه براهینی متین درج گردیده است. مؤلف كتاب، شیخ فقيهان و رئیس محدثان ،شیعی، ابو جعفر محمد بن على بن حسين بن بابویه قمی - م 381 - معروف به «شیخ صدوق» است که اکثر علمای اماميه كلام او را به مانند نص منقول و خبر مأثور میدانند (بحار 10 / 405) در این مقدمه به اختصار به معرفی شیخ صدوق» و کتاب «کمال الدين و « تمام النعمة» پرداخته ایم.
ابو جعفر محمد بن علي بن حسين بن بابويه قمتي مشهور به صدوق، شیخ و فقیه
علمای امامیه نزیل ری و وجه طایفه حقه در خراسان بوده است نجاشی (389) شیخ طوسی در اسانید کتاب الاستبصار با لقب «عماد الدین» از وی یاد کرده (327/4) و (332 و ابن ادریس او را «صدوق» نامیده است (السرائر (288) خطیب بغدادی به اجلال از وی یاد کرده تاریخ بغداد 3 / 89 و ذهبی او را رئيس الاماميه نام نهاده است (سیر اعلام النبلاء) و این شهر آشوب (معالم العلماء (99) و علامه حلّى (المعتبر (7) از وی ستایشها کرده اند. سيد بن طاووس میگوید بر عدالت وي جمله علمای امامیه اتفاق دارند (فلاح) السائل 11 و فرج المهموم (129)؛ و از ناحیه مقدّسه با صفات «فقیه خیر و «مبارك» وصف گردیده است (الفوائد الرجاليه 3 (293)؛ پس از سال 305 ه ق (الفوائد الرّجاليه (3/ 301) به دعای امام مهدی علیه السلام (كمال الدين 503 ) به دنيا آمد و در قم نزد مشایخی همچون پدرش علی بن حسین بن بابویه - م 329 ق ؛ و
محمد بن حسن بن أحمد بن وليد و محمد بن على ما جيلويه و أحمد بن على بن إبراهيم قی به تحصیل پرداخت ثواب الاعمال 15 و 17 و 40...). استعداد و نبوغ او در فراگیری علوم زبانزد محافل علمی قم گردید (الغيبة طوسی (118 و 195 آنگاه به «ری» که در آنزمان پایتخت آل بویه بود رفت و در آنجا اقامت گزید (کمال الدین /3) واز محضر مشایخی همچون احمد بن محمد بن صقر صائغ و محمد بن إبراهيم بن -دين إسحاق طالقاني استماع حدیث كرد الخصال 429 و معاني الأخبار (359 شیخ صدوق در سال 352 ه- ق با کسب اجازه از رکن الدوله امير آل بویه عازم مشهد شد (عیون اخبار الرضا 2 / 284) و در نیشابور از مشایخ بزرگ آن شهر همچون عبد الواحد بن محمد بن عبدوس نیشابوری و حاكم أبو على حسين بن أحمد بيهقى و أبو طيب حسين بن أحمد رازی استماع حدیث کرد (همان 1 / 12 و 81 و (2 (240 آنگاه به «ری» بازگشت و در اواخر سال 353 ه ق راهی سفر حج شد و مناسک را به جای آورد و از آنجا عازم عراق گردید و با مشایخی همچون ابو على أحمد بن أبي جعفر بيهق (همان 59/2) و أبو القاسم حسن بن محمد سكوني و محمدين بكران نقاش و أحمد بن إبراهيم فامى (الخصال / 115 و التوحيد / 232 و عيون (117) و حافظ محمد بن عمر بن جعابی و حسن بن محمد بن یحیی علوی مربن الامالي / 386 و كمال الدين (505) دیدار کرد و در همین سفر دانشمندانی چون /
شيخ مفيد - م 412 - از وی اجازه روایت دریافت کردند.
شیخ صدوق در بغداد با علمای سایر مذاهب مناظرات علمی و کلامی داشته است - (همان / 16 نجاشی ورود صدوق را به بغداد در سال 355 هق دانسته است و می گوید با وجود کمي سنّ أو شيوخ طایفه از وی استماع حدیث کردند (الرجال (389) آنگاه در بازگشت از عراق به همدان درآمد و از مشایخی همچون قاسم بن محمد ابن عبدويه همدانی و أحمد بن زياد بن جعفر همداني وأبو العباس فضل بن فضل بن عباس کندی استماع حدیث کرد (الخصال 106 و 259 و 320 و کمال الدین (369 سپس به موطن خود «ری» وارد شد.
شیخ صدوق تا سال 367 ه- ق که عازم مشهد گردید در ری به سر برد. در سال 398 در نیشابور میزیست و مجالس 27 تا 93 وی که در کتاب الامالی گزارش شده در آنجا بوده است (487) آنگاه عازم ماوراءالنهر گردید (همان 521 تا 536 در سرخس با ابو نصر محمّد بن أحمد سرخسی (الخصال (197) و در مرو با أحمد بن حسین آبی (کمال الدین 433 و (476) و در مرورود با محمد بن علی
ابن شاه و أبو يوسف رافع بن عبدالله الخصال 320 و 410 و 592) و در بلخ با حسين بن محمد اشنانی و محمد بن سعيد سمرقندى التوحيد 68 و (96) و در سمرقند با عبدوس بن علی جرجانی و عبدالصمد بن عبد الشهيد انصاری (الخصال 45 و عیون (2/ دیدار کرد و از آنان حدیث شنید. شیخ صدوق در سفری به فرغانه که در جنوب شرقی ازبکستان واقع است با جمعی از مشایخ همچون اسماعیل بن منصور قصار الخصال (268) و محمدبن عبدالله بن طیفور دامغانی علل الشرایع (63) دیدار کرد و حتی به برخی از قرای فرغانه چون اخسیکت و جبل پوتک سفر کرد کمال الدین (473) و سفری نیز به ایلاق که در اطراف تاشکند است داشته و از محضر مشایخی چون حاکم بکربن على حنى (همان (292) و علی بن عبدالله فقیه اسواری همان 642) استفاده کرده است ملاقات شیخ صدوق با شريف محمد بن حسن علوی معروف به «نعمه» و تأليف كتاب فقيه من لا يحضره الفقيه براي وي در همین شهر واقع شده است من لا يحضره الفقيه 2/1 و 3).
در بازگشت از سفر فرغانه و ایلاق شیخ صدوق در نیشابور اقامت گزید و به ترویج اعتقادات شیعی پرداخت تألیف کتاب کمال الدین در این دوران واقع شده و در مقدمۀ آن آرزوی خود را برای بازگشت به ری بیان کرده است (3) آنگاه به ری بازگشت و تا پایان عمر در آنجا بود وفات این عالم بزرگوار در سال 381 ه- ق در «ری روی داد و آرامگاه وی در آنجا معروف و زیارتگاه شیعیان است.
تأليفات شیخ صدوق بالغ بر سیصد مجلد کتاب و رساله بوده است که برخی از آنها اکنون در دسترس است. خود شیخ در سال 368 ق در ایلاق تألیفات خود را 245 رساله دانسته است فقيه من لا يحضره الفقيه // 2 و 3 و نجاشی غالب آنها را معرفی کرده است (389) و (392).
برخی از این تألیفات به شیوه کلامی نگاشته شده است مانند کتاب اعتقادات و کتاب ابطال الغلو والتقصير و بخشی از کتاب الأمالی که شامل مناظرات وی با پیروان سایر مذاهب در حضور رکن الدوله است نجاشی (392 و برخی دیگر از تأليفات وی جنبة فقهی دارد که جامعترین آنها کتاب «فقيه من لا يحضره الفقيه» اوست که به شیوۀ اخباریان متقدّم قم در مقام فتوا به نقل عباراتی از احادیث با حذف سلسله سند پرداخته است.
كتاب من لا يحضره الفقيه او يكی از کتب اربعه حدیثی شیعه است که در طی قرون و اعصار مدار بحث و فحص فقها و علما و مرجع همگان بوده است (الدراية) اما بی تردید غالب تألیفات شیخ صدوق به شیوۀ محدثین نگاشته شده است و به حق او را رئيس محدثان شیعه لقب داده اند.
برخی از تألیفات حدیثی موجود شیخ صدوق عبارتند از: التوحید، کتاب من لا يحضره الفقيه الأمالي، علل الشرايع، عيون أخبار الرصاء ثواب الأعمال و عقاب الأعمال، الخصال، كمال الدين و تمام النعمة ومعاني الأخبار و غيره علامة مجلسی در صدر منابع و مآخذ خود در تأليف بحار الأنوار از کتب فوق نام میبرد و شهرت و صحت انتساب آنها را مانند کتب اربعه میداند (بحار الانوار (26/1) شیخ صدوق به عنوان يك حدث بسیاری از آثار پیشینیان را ضبط کرده و آنها را به آیندگان تحویل داده است. او نه تنها ناقل احادیث بلکه همچنان که شیخ طوسی میگوید نقاد احادیث و عالم به رجال بوده است (الفهرست (157) و بسیاری از علمای رجال مراسیل وی را مانند مسانیدش میدانند (روضات الجنّات 6 / 133 و تنقيح المقال 2 / 154) و علامه مجلسی معتقد است که اکثر أصحاب امامیه کلام او و پدرش را مانند نص منقول و خبر مأثور میدانند (بحار 405/5).
كمال الدين و تمام النعمة» نام کتابی است که شیخ صدوق عليه الرحمة در اواخر عمر خود تألیف کرده است.
شهری که این کتاب در آن تألیف شده نیشابور است کمال الدین (2) که در قرون اولیه اسلامی از شهرهای بزرگ ممالک اسلامی به شمار می آمد و جمعیت آن را بالغ بر یک میلیون نفر ذکر کردهاند (معین) (2169). در آن روزگار بیشتر کسانی که نزد شیخ آمد و شد میکردند در امر غیبت متحیر بوده و در امر قائم علیه السلام شبهاتی داشته اند و شیخ صدوق همت خود را مصروف ارشاد آنان و بازگرداندن ایشان به راه حق و صواب مینموده (کمال الدّین 2 )تا آنکه شيخ نجم الدين أبو سعيد محمّد بن حسن بن محمد بن احمد بن علی بن صلت فى را ملاقات میکند که
چندی در بخارا اقامت داشته و تحت تأثیر گفتار و ایرادات یکی از کبار فلاسفه و منطقتين بخارا در موضوع غیبت و انقطاع اخبار قائم علیه السلام دچار حیرت و تردید شده بود. شیخ صدوق در اثبات امام علیه السلام و غیبت او مباحث و فصولی را یاد آور شده و اخباری درباره غیبت امام از پیامبر اکرم و ائمه هدی نقل میکند که شک و ارتیاب وی را زایل میسازد شیخ نجم الدین از شیخ صدوق درخواست میکند که کتابی در این معنی تألیف کند و شیخ هم به او وعده میدهد که اگر خداوند اسباب رجوع وی را به وطن و محل استقرارش دی فراهم سازد آن کتاب را بنویسد (همان 3).
اما او در عالم رؤیا امام مهدی علیه السلام را می بیند که در طواف خانه خدا به وی خطاب میفرمايد: «لمَ لا تُصنف كتاباً في الغيبة؟»، چرا در باب غیبت کتابی نمی نویسی و غیبتهای انبیا را در آن ذکر نمی کنی؟ و او گریان از خواب بیدار می شود و در بامداد همان روز به تألیف کتاب «کمال الدین اقدام می نماید (همان) (4).
کتاب از یک مقدمه نسبتاً طولانی و پنجاه و پنج فصل تشکیل شده است. مقدمة كتاب که بعضی آن را باب اول کتاب به حساب آوردهاند کمره ای 1 / (226 حدود یک پنجم حجم کتاب را تشکیل داده است و شامل مباحثی کلامی در اثبات درستی عقیده امامیه در باب امام قائم علیه السلام و پاسخ به شبهات زیدیه و اسماعیلیه و سایر فرق غير اثنی عشریه است کمال الدین) 1 تا 126) این مقدمه بر آن دلالت دارد که شیخ صدوق نه تنها در میدان روایت احادیث بلکه در درایت حدیث و استدلال کلامی عالمی کم نظیر است. وی در پایان این مقدمه مینویسد: چون در این زمان فرقه زیدیه با فرقه اماميه اثنى عشريه به سختی دشمنی می ورزند، نهایت ادله و پاسخ آنان را در این مقدمه ذکر کردیم تا مورد استفادة حق طلبان واقع گردد» (همان (26).
کتاب با عنوان غیبت ادریس پیامبر علیه السلام آغاز میشود (127) و بعد از آن غیبت حضرات نوح علیه السلام (133) و صالح علیه السلام (136) و ابراهیم علیه السلام (137) و يوسف علیه السلام (141) و موسی علیه السلام (145) ذکر می گردد. بعد از آن از غیبت حجج الهی که مابین موسی کلیم و عیسی مسیح علیهما السلام بوده اند سخن به میان آمده است ارا (153) آنگاه بشارت عیسی مسیح علیه السلام بر پیامبر اکرم صَلِّي اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ بیان شده است
(159) خبر سلمان فارسی (161) و قس بن ساعدة ايادی (166) و تبع (169) و عبد المطلب و ابوطالب (171) و سيف بن ذي يزن (176) و بحیرای راهب (182) و خالدبن اسید (188) و ابوالمويهب راهب (190) و سطیح کاهن (191) و يوسف يهودى (196) و دواس بن حواش (198) و زید بن عمروبن نفیل (198) ابواب دیگر کتاب است؛ بعد از آن علت احتیاج مردم به امام (201) و استدلال کلامی شیخ صدوق در این باب آمده است .(209) یکی از ابواب طولانی کتاب با عنوان اتصال وصیّت از زمان آدم علیه السلام تا روز قیامت حاوی شصت و پنج حدیث است (211) که در پایان آن بعنی در معنای عترت و آل و اهل آمده است (241).
نصوصی که بر اثبات دوازدهمین امام شیعه علیه السلام رسیده ابواب دیگر کتاب را تشکیل داده است؛ نصوص خدای تعالی (250) و پیامبر اکرم صَلِّي اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ (256) و امير المؤمنين علیه السلام (288) و فاطمه زهرا سلام الله علیها (305) و لوح فاطمه سلام الله علیها (308) و امام حسن علیه السلام (313) و امام حسين علیه السلام (316) و امام زین العابدین علیه السلام (318) و امام باقر علیه السلام (324) و امام صادق علیه السلام (333) و امام کاظم علیه السلام (359) و امام رضا علیه السلام (370) و امام جواد علیه السلام (377) و امام هادی علیه السلام (379) و امام عسکری علیه السلام (384) ذکر گردیده است. آنگاه اخبار خضر (385) و ذوالقرنين (393) استطراداً بیان شده و به دنبال آن باقی نصوص امام عسکری آمده است (407).
کسی که منکر قائم علیه السلام باشد (410) و اینکه امامت پس از حسنین علیهما السلام در دو برادر جمع نمی شود (414) و روایتی که درباره نرگس خاتون وارد شده است (417) و میلاد قائم علیه السلام (424) و کسانی که قائم علیه السلام را دیدار کرده اند (434) و علت غیبت (479) و توقیعات وارده از قائم (482) و طول عمر (523) و حدیث دجال (525) و معترون همچون حبابه والبيه (536) و معتر مغربی (538) و عبيد بن شربه (547) و ربیع بن ضبع (549) وشق كاهن (550) و شداد بن عاد (552) و داستان طولانی بلوهر و بوذاسف (577) در دنباله باب معمّرون ذكر
شده است.
ابواب پایانی کتاب شامل ثواب منتظر (644) و نهی از تسمیه (648) و علامات ظهور (649) و نوادر کتاب (656) است و استدلال شیخ صدوق بر عدم فترت بين رسولان نیز در پایان کتاب و در همین باب آمده است.
نام كتاب كمال الدین و تمام النّعمة» از این آیه شریفه قرآن کریم اتحاد شده که در آن آمده است: «اليَوم أكْمَلْتُ لَكُمْ ِدينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُم الإسلام ديناً (المائدة (3) یعنی امروز دین شما را برایتان کامل ساختم و نعمتم را بر شما تمام کردم و از اسلام به عنوان دین برای شما خشنودم مفسران اسلامی ذکر کرده اند که این آیه در غدیرخم و پس از نصب علی بن أبي طالب به ولایت نازل شده است چنانکه طبرسی می نویسد: چون این آیه نازل شد پیامبر اکرم صَلِّي اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فرمود: الله اكبر بر إكمال دين و إتمام نعمت و خشنودی پروردگار از رسالت من و ولایت علی بن أبي طالب علیه السلام و فرمود هرکس را که من مولای اویم علی نیز مولای اوست خدایا هر کس او را دوست می دارد میدارد دوست بدار و هرکس او را دشمن میدارد دشمن بدار و هرکس او را فرو گذارد فروگذار (مجمع البیان 3 / 159).
سیوطی از ابن مردویه و خطیب و ابن عساکر از ابو هریره نقل میکنند که چون روز غدیر خم یا هجدهم ذی الحجة فرا رسید پیامبر اکرم صَلِّي اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فرمود: مَنْ كُنتُ مَوْلاهُ فَعَلى مَوْلاهُ» و بعد از آن این آیه نازل شد: «اليَومُ اكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ... (الدر المنثور 6 / 19).
و چون کمال دین در ولایت و امامت علی علیه السلام است و کمال امامت نیز به اللهم وجود مسعود دوازدهمین و حتی پیامبر اکرم صَلِّي اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ تحقق می یابد از این رو شیخ صدوق رحمهما اللّه نام کتاب گرانقدر خود را «کمال الدین و تمام النعمة» گذاشت و اینکه بعضی از محدثان نام کتاب را اكمال الدين و اتمام النعمه گزارش کرده اند همچون مجلسی (بحار (6/1) و شیخ حر عاملى امل الآمل /2/ 284) و مولا محسن فیض نوادر الاخبار 209) تا (305 از آن روست که ارتباط نام کتاب و آیه شریفه (المائده (3) کاملاً نمایان باشد و برخی دیگر از دانشمندان نام کمال الدین و تمام النعمه را ترجیح دادهاند همچون میرداماد جذوات (102 و (199 و نوری (مستدرك 3 / 524 و بعضی از رجالیان معاصر هر دو نام را محتمل شمرده اند (الذريعه 18 / 137 و 283/2) اما از آن رو که شیخ صدوق در صدد إكمال دین و اتمام نعمت نبوده بلکه قصد او اخبار از کمال دین و تمام نعمت است و در بسیاری
از نسخ خطی و تمامی چاپهای کتاب نیز نام کمال الدین و تمام النعمه بر روی کتاب ثبت است ما نیز آن را ترجیح داده ایم.
كمال الدین درباره یکی از اصیل ترین و درخشان ترین ارمانها و وعده های انبياء الهى يعني اعتقاد به مهدی موعود به رشته تحریر درآمده است و در تمامی ادیان الهی به آینده ای روشن و منجی عالم بشریت بشارت داده اند رک نجات بخشی در ادیان نه تنها ادیان آسمانی بلکه مکاتب غير الهی نیز از ظهور مدينة فاضله و حکومت صالحان و حکیمان و آینده ای درخشان سخن گفته اند (رک: آرمان شهر قرآن کریم نیز در متجاوز از یکصد و بیست آیه این آینده روشن را ترسیم کرده است (رک: المحجه) و به صراحت از وعده به مؤمنان در خلافت بر زمین و استقرار دینی که از آن خشنود است و تبدیل خوف و ترس به امنیت و آسایش و پرستش همگانی خدای یکتا (النور) (55) و وعده خود که در زبور و تورات نوشته است که زمین را بندگان صالح به ارث خواهند بود (الانبیاء (105) و غلبه دین حق بر تمامی ادیان باطل (التوبه (33) و اینکه خداوند بر مستضعفان منت نهاده و آنان را رهبران و وارثان زمین خواهد ساخت (القصص (5) و فرجام زمین از آن متقین خواهد بود (الاعراف 128 خبر داده است.
بعد از آن در احادیث پیامبر اکرم و ائمه طاهرین علیهم السلام که معلمان و مبینان قرآن کریم اند به تفصیل و توضیح این آیات پرداخته اند و خصوصیات منجی عالم بشریت را به عبارات مختلف و به کرات و مرات بازگو فرموده اند.
این احادیث فراوان را در موضوع مهدویت در اسلام چنین گزارش کرده اند المتكاك بشارت بر ظهور مهدی علیه السلام ( 657 حدیث) و اینکه مهدی از اهل البیت است (389) حدیثه و از فرزندان امير المؤمنين على علیه السلام است (214) (حدیث) و از فرزندان فاطمه زهرا سلام الله علیها است (192) حدیث) و از فرزندان حسین علیه السلام است (185) حدیث و فرزند امام حسن عسکری علیه السلام است (146 حدیث و زمین را از عدل و داد میکند (123) حدیث و غیبتی طولانی دارد (91) (حدیث) و عمری طولانی دارد (318) حدیث) (رک: منتخب الاثر) ؛ به گونه ای که میتوان گفت در اسلام پس از موضوع ولایت و امامت علی علیه السلام در هیچ مبحث کلامی دیگر بدین تفصیل و تأکید سخن نگفته اند.
شيخ صدوق - عليه الرّحمه - در کتاب کمال الدین از این اعتقاد اصیل امامیه سخن میگوید و طبعاً درستی آن به مانند درستی تمامی کتابهای آسمانی و آیات قرآنی و احادیث معصومین علیهم السلام است و اگر کسی منکر این اعتقاد باشد منکر انبیاء الهی و پیامبر اکرم صَلِّي اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ و ائمه طاهرین علیهم السلام گردیده است و دانشمندان اسلامی در درستی احادیثی که وفق اصول مسلّم دین و مذهب وارد شده است مناقشه روا نمی دارند و ذکر سند را در موضوع معتقدات حقه و ادعیه با مضامین عالیه از باب تین و تبرك مي دانند.
جهت دیگری که در ارزش و اعتبار کتاب کمال الدين دخیل است شأن و منزلت و عدالت و وثاقت و جایگاه ویژه نویسنده آن است به گونه ای که شاید هیچ یك از علمای بزرگوار اسلام در این جهات به پایه وی نرسند و همانگونه که پیشتر گفتیم اصحاب امامیه کلام او و پدرش را مانند نص منقول و خبر مأثور دانند ابحار (5 / (5-(4) و وثاقت او را امری ضروری مانند و ثاقت ابوذر و سلمان می شمارند (مستدرك 3 / 525 و گروه کثیری از علمای امامیه همچون علامه حلّى و شهيداوّل و محقق داماد مراسیل وی را محکوم به صحت میدانند و می - گویند مراسیل صدوق کمتر از مراسیل ابن ابی عمیر نیست (روضات 133/6). با این اوصاف نه تنها احادیث مرسله صدوق بلکه اخباری از او که در سلسله استاد آنها رجال مجهول و ناشناخته ای هم موجود باشد، صحیح و معتبر خواهد بود. دیگر آنکه بسیاری از محدثان شیعی اعتبار و ارزشی خاص برای کمال الدین قائل بوده اند و بسیاری از احادیث آن را در کتابهای خود نقل کرده و بدان استناد جسته اند. اگر کتاب کمال الدین کتابی نا معتبر بود این چنین مورد اقبال و توجه دانشمندان شیعی قرار نمی گرفت علامه مجلسی در صدر منابع و مآخذ خود در بحارالانوار از کتب شیخ صدوق نام برده و در ضمن آنها از این کتاب نام می برد (6/1) نیز بسیاری از روایات کمال الدین را در کتابش نقل کرده است در : بحار الانوار / 51 و (52 و (53) مولا محسن فیض کاشانی نیز از این کتاب به اجلال یاد میکند و روایاتی از آن را در کتاب ارزشمند خود نوادر الاخبار نقل کرده است 209 تا 305 شیخ حرّ عاملی در اثبات الهداة و میرزای نوری در کشف الاستار و النجم الثاقب و بسیاری دیگر از دانشمندان و محدثان شیعی به دیده احترام بدین کتاب مینگریستند و به احادیث آن استناد کرده اند.
بخش دیگری از کتاب کمال الدين كه متضمّن اخبار معمرین و حکایات و
اقوال غير معصومین است. از ارزش تاریخی بهره مند است زیرا مخبر صادقی همچون شیخ صدوق در متجاوز از یکهزار سال پیش در شهرهای بزرگ آن روزگار همچون حجاز و عراق و همدان و ری و نیشابور و بخارا و فرغانه به تفحص پرداخته و احادیث و اخباری را که در آن روزگار در جهان اسلام منتشر بوده ضبط کرده و برای ما گزارش کرده است فی الواقع اگر شیخ صدوق عليه الرحمه بعضی از این احادیث و اخبار را در کتاب خود نقل نمی کرد امروزه اهل تحقیق و بررسی از وجود آنها محروم بودند به عنوان مثال میتوان به داستان مفصل و آموزنده پلوهر و بوتاسف اشاره کرد که اول بار آن را شیخ صدوق در كتاب كمال الدین گزارش کرده است 577) تا (138) و پیش از وی نویسنده ای را نمیشناسیم که به نقل آن مبادرت کرده باشد. میگویند این داستان و کلیله و دمنه و سندبادنامه و نامه تنسر را برزویه حکیم از هندی به پارسی ساسانی برگردانده است فرهنگ ایران زمین ج (29) و در قرون اولیه اسلامی که بسیاری از کتب پهلوی که حاوی مطالب تاریخی و ادبی و حکم و مواعظ و عهود و مسائل علمی بود به عربی در آمد و کتاب بلوهر و بوداسف از آن جمله است (تاریخ ادبیات ایران 1 / 119 و 198 این داستان به اکثر زبانهای اروپایی نیز ترجمه شده است و مأخذ و مصدر تمامی روایات این داستان کتاب کمال الدين و تمام النعمه تأليف ابن بابويه ابو جعفر محمد بن علی فی معروف به شیخ صدوق و متوفای 381 ه ق است که آن را از محمد بن زکریای رازی طبیب و فیلسوف شهیر نقل کرده است (الادب الفارسي 150 و 151) .
گرچه مترجم را در این مقام سخن بسیار است لیکن به ذکر نکته ضروری اکتفا میشود:
1 - پیشنهاد ترجمه و تصحیح این کتاب توسط استاد محترم جناب آقای علی اکبر غفاری - حفظه الله - صورت پذیرفته و اینجانب که حدود سی سال است با ایشان مرتبط بوده و همواره خدمات علمی و دینی معظم له را به دیده احترام نگریسته ام از آن استقبال کرده و بدان مشغول شدم.
2 - ترجمه کتاب براساس نسخه مصحح ایشان است که آن را در سال 1390 هجری به طبع رسانیده اند آن کتاب با نسخههای متعدد خطی مقابله گردیده و
مزیّن به پاورقیهای مفید و عالمانه ایشان ،است ولی عبارات كتاب فاقد اعراب گذاری است.
3- در امر تصحیح کتاب عبارات متن را به دقت مورد بررسی قرار داده و با چاپهای 1301 ق و 1378 ق و 1390 ق مقابله کرده و در صورت غریب بودن متن به مصادر عديدة لغوی و روایی مربوطه و بحار الانوار مراجعه کرده و عبارات را به صورت صحیح نقل و ترجمه نموده.ام
این نکته نیز گفتنی است که بحار الأنوار علامه مجلسی رحمهما اللّه در تصحیح کتب روایی شیعه نقش بسزایی ،دارد زیرا اولاً مرحوم مجلسی رحمهما اللّه نسخ متعدد و مصححی از کتب پیشینیان در اختیار داشته و صحیحترین نسخه را در بحار الأنوار گزارش کرده است. به عنوان مثال بسیاری از روایات کمال الدین در بحار الأنوار نقل شده و قرائت و کتابت این عالم خبیر و حدیث شناس از کمال الدين در مطاوي مجلدات 51 الى 53 بحار الأنوار آمده است.
ثانياً علامه مجلسی در بسیاری از مجلدات کتابش پس از نقل حدیث معصومین علیهم السلام به بیان و توضیح آن میپردازد و مشکلات و عویصات احادیث را عالمانه تبیین میکند ما نیز در امر ترجمه و تصحیح کتاب از بیانات این علامه فرزانه استفاده ها نموده ایم.
در اعراب گذاری متن نیز دقت فراوانی به عمل آمده است تا کتاب فاقد اغلاط اعرابی و مطبعی باشد در ضبط صحیح اسامی راویان به کتابهای توضیح الاشتباه و ضبط اسامي رواة و ساير كتب مربوطه رجوع شده است و امید ما چنان است که کتاب مبرای از اغلاط باشد هر چند سهو و نسیان و خطا را نیز نمی توان انکار کرد.
4- در ترجمه متن کتاب کوشش کرده ام درستی و شیوایی، هر دو رعایت شود، معنای عبارتی فروگذار نشود و ترجمه از روانی و رسایی برخوردار باشد. ممکن است قدری عبارات از حدود محاورات عامیانه فراتر باشد، اما اعتقاد مترجم آن است که در ترجیح بین ساده نویسی و درستی بایستی درستی را برگزید ه برای آنکه ترجمه اشعار عربی کتاب از لطافت و شیوایی لازم برخوردار ،باشد اشعار کتاب را که بیشتر آنها در فصل معمرون است به نظم فارسی برگردان کرده ام و امیدوارم که این ترجمة منظوم مطبوع خاطر اهل ذوق و ادب قرار گیرد. در امر ترجمه و تصحیح کتاب از پاورقیهای استاد علی اکبر غفاری در
طبع 1390 ه- ق وترجمه مرحوم آية الله میرزا باقر کمره ای رحمهما اللّه در طبع 1378 ه ق و ترجمه علامه مجلسی رحمهما اللّه از داستان پلوهر و بوذاسف و درسهای استاد فرزانه ای که معتقد بود حضرت مهدی علیه السلام گهگاه بر مزار صدوق میآید و از این رو وصیت یا کرد که در کنار پله های ورودی مزار صدوق به خاک سپرده شود؛ و مشاوره با برادر عزیزم جناب آقای دکتر غلامحسین تاجری نسب و دوستان دیگر استفاده
کرده ام از خدای بزرگ برای همۀ آنان غفران و رحمت الهی مسئلت می نمایم گرچه ذکر لغزشهایی که در ترجمه پیشین کمال الدین صورت پذیرفته چیزی از ارزش کار و خلوص نیت مترجم مرحوم آن نمی .کاهد اما نقل آنها را نیز در این مجال ضروری نمیدانم طالبانی که میخواهند امتیازات این ترجمه را بر ترجمه پیشین بدانند بایستی خود به هر دو ترجمه مراجعه کرده و آنها را با یکدیگر مقایسه کنند.
8- در پایان لازم میدانم مراتب سپاسگزاری خود را از مدیر و مؤسس محترم نشر صدوق» استاد ارجمند جناب آقای علی اکبر غفاری - حفظه الله - ابراز .دارم فی الواقع اگر پیشنهاد اولیه ترجمه کتاب توسط ایشان صورت نمی گرفت همچنین اگر نظارت نهایی و پیگیری و تشویق ایشان نبود، مسلماً این اثر به این شکل نفیس در اختیار علاقمندان قرار نمی گرفت. خداوند خیر دنیا و آخرت ت به ایشان مرحمت فرماید و وجود گرانقدرشان را برای ادامه خدمات فرهنگی به عالم تشیع از گزند حوادث مصون بدارد. آمين رب العالمين
منصور پهلوان
1 - امل الأمل حرّ عاملى مكتبة الأندلس || 2 - اثبات الهداة حرّ عاملى، دار الكتب الاسلامية 3 - الاستبصار ،طوسى، نجف | 4 - الامالی، صدوق، بيروت | 5 - اعتقادات صدوق تهران | 6 - الادب الفارسي، محمد محمدی، 1997 | 7 - ابن بابويه، پاکت چی دائرۃ المعارف بزرگ اسلامی | آرمان شهر تامی مور تهران || 9- بلوهر و بوداسف ،میر عابدینی 1395 | 10 - بلوهر و پیوسف، سهیلی خوانساری، مجله گوهر 61 || 11 - بحار الانوار مجلسی، تهران || 17 - تاریخ ادبیات ایران صفاء 1348 13 - تنقيح المقال مامقانى. نجف || 14 - التوحيد ، صدوق، بيروت || 15 - ثواب الاعمال صدوق 1392 ق [ 16 - جذوات میرداماد، انتشارات بهنام |17 - حياة الشيخ الصدوق، موسوى خرسان، مقدمة من لا يحضره الفقيه 18 - الختصال ، صدوق، به کوشش غفاری || 19 - الدر المنثور سيوطي، دار الفكر || 20 - الأربعه آقا بزرگ طهرانی بيروت [21 - روضات الجنّات ،خوانساری اسماعیلیان || 22 - رياض العلماء، ميرزاعبدالله افندي، ثم || 23 - الرجال نجاشي، جامعة مدرسين قم 241 - الرجال ، سيد مهدي بحر العلوم، تهران | 25 - الرجال، این ،داود نجف 26/1 - سیر اعلام النبلاء ذهبي بيروت 271 - علل الشرايع . | صدوق، نجف || 28 عيون أخبار الرضا، صدوق، نجف | 29 - عين الحيوة مجلسى، 1348 || 30 - الغيبة، طوسی به کوشش آقا بزرگ || 31 - الفهرست طوسی به کوشش رامیار || 32 - فرج المهموم، ابن طاووسي ، قم | 33 - فلاح الشمائل ، ابن طاووس، قم || 34 - فقيه من لا يحضره الفقيه صدوق بيروت | 35 - الفهرست ابن نديم بيروت | 36 فرهنگ ایران زمین، ج 26 تهران | 37 - فرهنگ فارسی معین 1360 | 38 - كشف | الاستار میرزای نوری مكتبة نينوي الحديثة | 39 - كشف المحجة ابن طاووس، نجف || 40 - کمال الدين صدوي 1301 تي || 41 - كمال الدین ترجمه کمره ای 1378 ق || 42 - کمال الدين، تصحيح غفاری، 1390) في ارجاعات مقدمه به این طبع است ) || 43 - منتخب الاثر . صافی گلپایگانی ، مكتبة الصدر || 44 - مستدرك الوسائل، میرزای نوری ، اسماعیلیان || 45 - مناقب آل ابی طالب ابن شهر آشوب، قم 11 46 - معانى الاخبار، صدوق، به کوشش غفاری | 47 - معالم العلماء، ابن شهر آشوب نجف || 48 - مجالس المؤمنين شوشتری تهران [ 49 - المحجة فيما نزل فى القائم الحجة، سيدهاشم بحراني مؤسسة الوفاء || 50 - مجمع البیان طبرسی، علميّة اسلاميه || 51 - نجات بخشی در ادیان، محمد تق راشد محصل 1369 || 52 - النجم الثاقب . میرزای نوری مشهد || 53 - نوادر الاخبار فیض کاشانی مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی تهران
اللهم أرنا الطلعة الرشيدة وَالْغُوة الحميدة واكحل ناظرنا بِنَظْرَةٍ مِنَا إِلَيْهِ ، وَ عَجِّلْ فَرَجَهُ ، وَسَهَل مَخرجَهُ ، وَأَوْسِعْ مَنْهَجَهُ ، و اسلك بنا مَحَجَّتَهُ ، فَأَنْفِذُ أَمْرَهُ وَ اشْدُدْ أزْرَهُ ، وَاعْمُر اللهم به بلادك و أخر اللَّهُمَّ عِبادَكَ ، فَإِنَّكَ قُلتَ - وَقَوْلُكَ الْحَقِّ - : «ظَهَرَ الفَسادُ فِي الْبَرِّوَ الْبَحْر بما كَسَبَتْ أَيْدِي النَّاسِ» ، فَأَظْهِرِ اللَّهُمَّ لَنَا وَيَتِكَ وَابْنَ بِنْتِ نَبِيَّكَ، الْمُسَمّى بِاسْمِ رَسُولِك حتى لا يظفر بشيءٍ مِنَ الْبَاطِلِ إِلَّا مَزَّقَهُ ، يَحقُّ الْحَقِّ وَيُحَقِّقُهُ ، وَاجْعَلْهُ اللهُم تفرعاً لمظلُوم عِبادِكَ ، وَ ناصِراً لِمَنْ لا يجِدُ لَهُ ناصِراً غَيْرَكَ ، وَ مُجَدَّداً لها عقل مِنْ أَحكام كِتابِكَ ، وَ مُشَيَّداً لا وَرَدَ مِنْ أغلام دينك، وَسُنَن نَبِيكَ صَلِّي اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ ، وَاجْعَلْهُ مِمَّنْ حَصَّنتهُ مِن بَأس المعتّدين.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِين، وَصَلَّى اللَّهُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِين.
الْحَمْدُ لِلَّهِ الْوَاحِدِ الْأَحَدِ الْفَرْدِ الصَّمَدِ الْحَيِّ الْقَادِرِ الْعَلِيمِ الْحَكِيم، تَقَدَّسَ وَتَعَالَى عَنْ صِفَةِ الْمَخْلُوقِين، ذِي الْجَلَالِ وَالْإِكْرَام، وَالْإِفْضَالِ وَالإِنْعَام، وَالْمَشِيءَةِ النَّافِذَةِ وَالِإِرَادَةِ الْكَامِلَة، «لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ وَهُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ 11» [الشُّورَى: 11]، «لاَ تُدْرِكُهُ الْأَبْصَارُ وَهُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصَارَ وَهُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ 103» [الْأَنْعَام: 103].
وَأَشْهَدُ أَنْ لَا إلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لَا شَرِيكَ لَه، خَالِقُ كُلّ شَيْء، وَمَالِكُ كُلِّ شَيْء، وَجَاعِلُ كُلّ شَيْء، وَمُحْدِثُ كُلِّ شَيْء، وَرَبُّ كُلِّ شَيْء، وَأَنَّهُ يَقْضِي بِالْحَقّ، وَيَعْدِلُ فِي الْحُكْم، وَيَحْكُمُ بِالْقِسْط، وَيَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالْإِحْسَان، وَإِيتَاءُ ذِي الْقُرْبَى، وَيَنْهَى عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنْكَرِ وَالْبَغْي، وَلاَ يُكَلِّفُ نَفْسًا إِلَّا وُسْعَهَا، وَلاَ يَحْمِلُهَا فَوْقَ طَاقَتِهَا، وَلَهُ
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
(1) حمد از آن خداوندى است كه پروردگار جهانيان است، و درود خداوند بر پيامبرش محمّد و خاندان طاهرينش باد.
حمد سزاوار خداى يكتاى تنهاست، بىنياز و زنده و توانا و دانا و حكيم و بلند مرتبه و عظيم، كسى كه از صفات مخلوقين برتر است و صاحب جلال و اكرام و فضل و انعام و داراى مشيّت نافذه و اراده كامله، كسى كه او را مثلى نيست، و شنوا و بينا است. ديدگان او را در نمىيابد و او ديدگان را ادراك مىكند و او لطيف و خبير است.
و شهادت مىدهم كه هيچ معبودى جز «اللَّه» نيست، يكتاست و هيچ شريكى ندارد، آفريننده و مالك هر چيزى است و جاعل و محدث و پرورنده هر شىء است. او به حقّ حكم مىكند و در حكم عدل مىورزد و به قسط فرمان مىدهد و به عدل و احسان و عطا به خويشان امر مىكند و از فحشا و زشتى و ستم باز مىدارد. (2) هيچ كس را به عملى فوق توانائيش تكليف نكند و بيش از طاقت بر
الْحُجَّةِ الْبَالِغَة، وَلَوْ شَاءَ لَهَدَى النَّاسَ أَجْمَعِين، يَدْعُو إلَى دَارِ السَّلَامِ وَيُهْدِي مَنْ يَشَاءُ إلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِيم. لَا يُعَجِّلُ بِالْعُقُوبَة، وَلَا يُعَذِّبُ إلَّا بَعْدَ إيضَاحِ الْحُجَّةِ وَتَقْدِيمِ الْآيَاتِ وَالنِّذَارَة، لَمْ يَسْتَعْبِدْ عِبَادَهُ بِمَا لَمْ يُبَيِّنْهُ لَهُم، وَلَمْ يَأْمُرْهُمْ إطَاعَةَ مَنْ لَمْ يُنَصِّبْهُ لَهُم، وَلَمْ يَكِلْهُمْ إلَى أَنْفُسِهِمْ وَاخْتِيَارِهِمْ وَأَرَائِهِمْ بِطَاعَتِهِ وَاخْتِرَاعِهِمْ فِي خِلَافَتِهِ(1)، تَعَالَى اللَّهُ عَنْ ذَلِكَ عُلُوًّا كَبِيرًا.
وَأَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّدًا (صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ و آلَهْ) عَبْدُهُ وَرَسُولُهُ وَأَمِينُه، وَأَنَّهُ بَلَّغَ عَنْ رَبِّه، وَدَعَا إلَى سَبِيلِهِ بِالْحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَة، وَعَمِلَ بِالْكِتَابِ وَأَمَرَ بِاتِّبَاعِه، وَأَوْصَى بِالتَّمَسُّكِ بِهِ وَبِعِتْرَتِهِ الْأَئِمَّةُ بَعْدَهُ(2)(صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِم)، وَأَنَّهُمَا لَنْ يَفْتَرِقَا حَتَّى يَرُدَّا عَلَيْهِ حَوْضَه، وَأَنَّ اعْتِصَامَ الْمُسْلِمِينَ بِهِمَا عَلَى الْمَحْجَّةِ الْوَاضِحَةِ(3)، وَالطَّرِيقَةُ الْمُسْتَقِيمَة، وَالْحَنِيفِيَّةُ الْبَيْضَاءُ الَّتِي لَيْلُهَا كَنَهَارِهَا وَبَاطِنُهَا كَظَاهِرِهَا، وَلَمْ يَدَّعِ أَمَتَهُ فِي شُبْهَةٍ وَلَا عَمًى مِنْ أَمْرِه، وَلَمْ
كسى بار ننهد. (1) حجّت بالغه از آن اوست و اگر بخواهد همه مردم را هدايت مىكند، به خانه سلم و سلامت فرا مىخواند و هر كس را كه بخواهد به راه راست هدايت مىنمايد.
در عقوبت شتاب نكند و قبل از ايضاح حجّت و تقديم آيات و بيم رساندن، عذاب نكند. بندگانش را به پرستش چيزى كه آن را بر ايشان واضح نفرموده نمىخواند و آنها را به اطاعت پيشوايى كه بر آنها منصوب نكرده فرمان نمىدهد.
و در طاعتش، ايشان را به خود و اختيار و آرائشان وانمىگذارد، و خلافت خود را به اختراع و ابتكار ايشان نمىسپارد، تعالى اللَّه عن ذلك علوّا كبيرا.
و شهادت مىدهم كه محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم بنده و رسول و امين اوست و او از جانب پروردگارش تبليغ كرد و با حكمت و موعظه حسنه به راه خداوند فرا خواند، و به قرآن كريم عمل نمود، و به پيروى آن فرمان داد و به تمسّك به قرآن و عترتش كه ائمّه بعد از اويند- صلوات اللَّه عليهم- فرمان داد و اينكه قرآن و عترت از يك ديگر جدا نشوند تا آنكه در حوض كوثر بر او در آيند، و تمسّك مسلمين به آن دو بر پايه حجّت روشن و راه راست و دين حنيف درخشانى است كه شبش مانند روزش و باطنش مانند ظاهرش مىباشد. امّتش را در شبهه و كورى در
يَدَّخِرُ عَنْهُمْ دَلَالَةً وَلَا نَصِيحَةً وَلَا هِدَايَة، وَلَمْ يَدَعْ بُرْهَانًا وَلَا حُجَّةً إلَّا أَوْضَحَ سَبِيلَهَا وَأَقَامَ لَهُمْ دَلِيلَهَا، «لِئَلَّا يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللَّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ» [النِّسَاء: 165]، و«لَيُهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنْ بَيِّنَةٍ وَيَحْيَى مَنْ حَيَّ عَنْ بَيِّنَةٍ» [الأَنْفَال: 42].
وَأَشْهَدُ أَنَّهُ لَيْسَ بِ «مُؤْمِنٍ وَلا مُؤْمِنَةٍ إِذَا قَضَى اللَّهُ وَرَسُولُهُ أَمْرًا أَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ» [الأحْزَاب: 36]، وَأَنَّ اللَّهَ يَخْلُقُ مَنْ «يَشَاءُ وَيَخْتَارُ» [الْقَصَص: 68]، وَأَنَّهُمْ لَا يُؤْمِنُونَ حَتَّى يَحْكُمُوهُ «فِيمَا شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لَا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجًا مِمَّا» قَضَاهُ «وَيُسَلِّمُوا تَسْلِيمًا 65» [النِّسَاء: 65].
وَإِنَّ مَنْ حَرَّمَ حَلَالًا وَمَنْ حَلَّلَ حَرَامًا، أَوْ غَيَّرَ سُنَّة، أَوْ نَقَصَ فَرِيضَة، أَوْ بَدَّلَ شَرِيعَة، أَوْ أَحْدَثَ بِدْعَة، يُرِيدُ أَنْ يَتَّبِعَ عَلَيْهَا وَيَصْرِفَ وُجُوهَ النَّاسِ إِلَيْهَا، فَقَدْ أَقَامَ نَفْسَهُ لِلَّهِ شَرِيكًا، وَمَنْ أَطَاعَهُ فَقَدْ ادَّعَى مَعَ اللَّهِ رَبًّا، و«بَاءَ بِغَضَبٍ مِنَ اللَّهِ» [الأَنْفَال: 16]، و«مَأْوَاهُ النَّارُ» [الْمَائِدَة: 72]، و«بِسْ مَثْوَى الظَّالِمِينَ 151» [أَلُ عِمْرَان: 151]، و«حَبِطَ عَمَلُهُ وَهُوَ
كار خود، فرو نگذاشته (1) و هيچ دلالت و نصيحت و هدايتى را از ايشان دريغ نداشته، و هيچ برهان و حجّتى را فرو نگذاشته است جز آنكه راهش را روشن كرده و دليلش را اقامه فرموده تا پس از رسولان، مردم را بر خداوند حجّتى نباشد، و تا هلاك شود كسى كه از بيّنه هلاك است و زنده شود هر كس كه از بيّنه زنده است.
و شهادت مىدهم كه هيچ زن و مرد مؤمنى را نسزد- آنگاه كه خدا و رسولش به امرى فرمان دهند- در امر خود به دلخواه عمل كنند. و اينكه خداوند هر كه را بخواهد مىآفريند و برمىگزيند، و اينكه ايشان مؤمن نباشند تا آنگاه كه تو را در اختلافات ميان خود حكم سازند و سپس در نفوس خود از حكم او دلتنگ نبوده و به راستى تسليم باشند. و شهادت مىدهم كسى كه حلالى را حرام كند و يا حرامى را حلال كند يا سنّتى را تغيير دهد و يا به فريضهاى كاستى رساند يا شريعتى را تبديل كند يا بدعتى بياورد و بخواهد از بدعت او پيروى كنند و مردم متوجّه آن شوند، به تحقيق كه چنين شخصى خود را شريك خداوند قرار داده است، و هر كسى كه از او اطاعت ورزد مدّعى ربوبيّت او شده و او را شريك خداوند خوانده است و گرفتار خشم خداوند خواهد شد و جايگاهش دوزخ خواهد بود- و جايگاه ستمكاران، جايگاه بدى است- و عملش تباه خواهد بود
فِي الْآخِرَةِ مِنَ الْخَاسِرِينَ 5» [الْمَائِدَة: 5]، وَصَلَّى اللَّهُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِين.
قَالَ الشَّيْخُ الْفَقِيهُ أَبُو جَعْفَرٍ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ بْنِ مُوسَى بْنِ بَابَوَيْهِ الْقُمِّيُّ مُصَنِّفُ هَذَا الْكِتَابِ (أَعَانَهُ اللَّهُ عَلَى طَاعَتِه):
إنَّ الَّذِي دَعَانِي إلَى تَأْلِيفِ كِتَابِي هَذَا، إنِّي لَمَّا قَضَيْتْ وَطَرِيَ مِنْ زِيَارَةِ عَلِيٍّ ابْنِ مُوسَى الرِّضَا (صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِ) رَجَعْتْ إلَى نَيْسَابُورَ وَأَقَمْتْ بِهَا، فَوَجَدْتُ أَكْثَرَ الْمُخْتَلِفِينَ إلَيَّ(1)مِنْ الشِّيعَةِ قَدْ حَيَّرَتْهُمْ الْغِيبَة، وَدَخَلَتْ عَلَيْهِمْ فِي أَمْرِ الْقَائِمِ (عَلَيْهِ السَّلَامُ) الشُّبْهَة، وَعَدَلُوا عَنْ طَرِيقِ التَّسْلِيمِ إلَى الْآرَاءِ وَالْمَقَائِس، فَجَعَلْتُ أَبْذُلُ مَجْهُودِيَّ فِي إرْشَادِهِمْ إلَى الْحَقِّ وَرَدِّهِمْ إلَى الصَّوَابِ بِالْأَخْبَارِ الْوَارِدَةِ فِي ذَلِكَ عَنْ النَّبِيِّ وَالْإِمَامَةِ (صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِم)، حَتَّى وَرَدَ إلَيْنَا مِنْ بُخَارَا شَيْخٌ مِنْ أَهْلِ الْفَضْلِ وَالْعِلْمِ وَالنُّبَاهَةِ بِبَلَدِ قُم، طَالِمَا تَمَنَّيْتُ لِقَاءَهُ وَاشْتَقْتُ إلَى مُشَاهَدَتِهِ لِدِينِهِ وَسَدِيدِ رَأْيِهِ وَاسْتَقَامَةِ طَرِيقَتِه، وَهُوَ الشَّيْخُ نَجْمُ الدِّينِ أَبُو سَعِيدٍ مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ عَلِيِّ بْنِ الصَّلْتِ الْقُمِّيُّ (إِدَامُ اللَّهِ تَوْفِيقَه، وَكَانَ أَبِي يَرْوِي عَنْ جَدِّهِ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ عَلِيِّ بْنِ الصَّلْتِ (قَدَّسَ اللَّهُ رُوحَه، وَيَصِفُ عِلْمَهُ وَعَمَلَهُ وَزُهْدَهُ وَفَضْلَهُ وَ
و او در آخرت از زيانكاران است و درود خداوند بر محمّد و خاندان پاكش باد.
(1) مؤلّف اين كتاب: شيخ فقيه ابو جعفر محمّد بن عليّ بن حسين بن موسى بن- بابويه قمّى گويد: انگيزه من در تأليف اين كتاب آن بود كه چون آرزويم در زيارت عليّ بن موسى الرّضا- صلوات اللَّه عليه- برآورده شد به نيشابور برگشتم و در آنجا اقامت گزيدم، و ديدم بيشتر شيعيانى كه به نزد من آمد و شد مىكردند در امر غيبت حيرانند و در باره امام قائم عليه السّلام شبهه دارند و از راه راست منحرف گشته و به رأى و قياس روى آوردهاند. پس با استمداد از اخبار وارده از پيامبر اكرم و ائمّه اطهار صلوات اللَّه عليهم تلاش خود را در ارشاد ايشان بكار بستم تا آنها را به حقّ و صواب دلالت كنم.
تا اينكه شيخى از اهل فضل و علم و شرف كه از دانشمندان قم بود، از بخارا بر ما وارد شد، من به جهت آنكه وى ديندار و خوش فكر و راستكردار بود، از دير زمان آرزوى ملاقات او را داشتم و مشتاق ديدار او بودم و او شيخ نجم الدّين محمّد بن حسن بن محمّد بن احمد بن علىّ بن صلت رضى اللَّه عنه بود (2) و پدرم از جدّ او محمّد بن-
1) الِاخْتِلَافَ بِمَعْنَى التَّرَدُّد، أَيْ الذَّهَابَ وَالْمَجِيء.
عِبَادَتِه، وَكَانَ أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى فِي فَضْلِهِ وَجَلَالَتِهِ يَرْوِي عَنْ أَبِي طَالِبٍ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الصَّلْتِ الْقُمِّيِّ (رَضِيَ اللَّهُ عَنْه)، وَبَقِي(1)حَتَّى لَقِيَهُ مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ الصَّفَّارُ وَرَوَى عَنْه، فَلَمَاأُظْفَرَنِي اللَّهُ (تَعَالَى ذِكْرَهُ) بِهَذَا الشَّيْخِ الَّذِي هُوَ مِنْ أَهْلِ هَذَا الْبَيْتِ الرَّفِيعِ شَكَرْتْ اللَّهَ (تَعَالَى ذِكْرَهُ) عَلَى مَا يَسَّرَ لِي مِنْ لِقَائِهِ وَأَكْرَمَنِي بِهِ مِنْ إخَائِهِ وَحَبَّانِي بِهِ مِنْ وَدِّهِ وَصَفَائِه، فَبَيْنَا هُوَ يُحَدِّثُنِي ذَاتَ يَوْمٍ إذْ ذَكَرَ لِي عَنْ رَجُلٍ قَدْ لَقِيَهُ بِبُخَارًا مِنْ كِبَارِ الْفَلَاسِفَةِ وَالْمَنْطِقِيِّينَ كَلَامًا فِي الْقَامِعِ (عَلَيْهِ السَّلَامُ) قَدْ حَيَّرَهُ وَشَكَكَهُ فِي أَمْرِهِ لِطُولِ غَيْبَتِهِ وَانْقِطَاعِ أَخْبَارِه، فَذَكَرْتْ لَهُ فُصُولًا فِي إثْبَاتِ كَوْنِهِ (عَلَيْهِ السَّلَام)، وَرَوَيْتْ لَهُ أَخْبَارًا فِي غَيْبَتِهِ عَنْ النَّبِيِّ وَالْأَئِمَّةِ (عَلَيْهِمْ السَّلَامُ) سَكَّنَتْ إلَيْهَا نَفْسَه، وَزَالَ بِهَا عَنْ قَلْبِهِ مَا كَانَ دَخَلَ عَلَيْهِ مِنْ الشَّكِّ وَالِارْتِيَابِ وَالشُّبْهَة، وَتَلَقَّى مَا سَمِعَهُ مِنْ الْآثَارِ الصَّحِيحَةِ بِالسَّمْعِ وَالطَّاعَةِ وَالْقَبُولِ وَالتَّسْلِيم، وَسَأَلَنِي أَنْ أُصَنِّفَ [لُهُ] فِي هَذَا الْمَعْنَى كِتَابًا، فَأَجَبْتُهُ إلَى مُلْتَمِسِهِ وَوَعَدْتهْ جَمْعٌ
احمد بن عليّ بن صلت- روايت مىكرد و علم و عمل و زهد و فضلش را مىستود و احمد بن محمّد بن عيسى با آن فضل و جلالتى كه داشت، از ابو طالب عبد اللَّه بن صلت قمّى رضى اللَّه عنه روايت مىكرد و باقى بود تا آنكه محمّد بن حسن صفّار او را ديدار كرد و از او روايت نمود.
پس چون خداى- تعالى- مرا به اين شيخ كه از اين خاندان رفيع بود رسانيد او را سپاس گفتم كه ديدارش را نصيبم ساخت و به برادريش گراميم داشت و دوستى و صفايش را به من ارزانى فرمود. يك روز كه برايم سخن مىگفت، كلامى از يكى از فلاسفه و منطقيان بزرگ بخارا نقل كرد كه آن كلام او را در مورد قائم عليه السّلام حيران ساخته بود و به واسطه طول غيبتش و انقطاع اخبارش او را به شكّ و ترديد انداخته بود. پس من فصولى در اثبات وجود آن حضرت عليه السّلام بيان كرده و اخبارى از پيامبر اكرم و ائمّه اطهار عليهم السّلام در غيبت آن امام، روايت كردم و او بدان اخبار آرامش يافت و شكّ و ترديد و شبهه را از قلب او زايل ساخت و احاديث صحيحى را كه از من فرا گرفت به سمع و طاعت و قبول و تسليم پذيرفت و از من درخواست كرد كه در اين موضوع كتابى برايش تأليف كنم. من نيز درخواست او را پذيرفتم و به او وعده دادم كه هر گاه خداوند وسايل مراجعتم را
1) يَعْنِي عَبْدَ اللَّهِ بْنَ الصَّلْت.
مَا ابْتَغَى إذَا سَهَّلَ اللَّهُ لِي الْعَوْدَ إلَى مُسْتَقْرِي وَوَطَنِي بِالرَّيّ.
فَبَيْنَا أَنَا ذَاتُ لَيْلَةٍ أُفَكِّرُ فِيمَا خَلَّفْتُ وَرَائِي مِنْ أَهْلٍ وَوَلَدٍ وَإِخْوَانٍ وَنِعْمَةٍ إِذْ غَلَبَنِي النَّوْم، فَرَأَيْتْ كَأَنِّي بِمَكَّةَ أَطُوفُ حَوْلَ بَيْتِ اللَّهِ الْحَرَامِ وَأَنَا فِي الشَّوْطِ السَّابِعِ عِنْدَ الْحَجَرِ الْأَسْوَدِ أَسْتَلِمُهُ وَأُقْبِلُه، وَأَقُول: أَمَانَتِي أَدَّيْتُهَا وَمِيثَاقِي تُعَاهَدُهُ لِتَشْهَدَ لِي بِالْمُوَافَاة، فَأَرَى مَوْلَانَا الْقَائِمَ صَاحِبَ الزَّمَانِ (صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِ) وَاقِفًا بِبَابِ الْكَعْبَة، فَادْنَوْ مِنْهُ عَلَى شَغْلِ قَلْبٍ وَتَقَسُّمِ فِكْر، فَعَلِمَ (عَلَيْهِ السَّلَامُ) مَا فِي نَفْسِي بِتَفَرُّسِهِ فِي وَجْهِي، فَسَلَّمْتْ عَلَيْه، فَرَدَّ عَلَيَّ السَّلَام، ثُمَّ قَالَ لِي: «لِمَ لَا تُصَنِّفُ كِتَابًا فِي الْغَيْبَةِ حَتَّى تَكْفَى مَا قَدْ هَمَّك؟ »، فَقُلْتُ لَه: يَا ابْنَ رَسُولِ الله، قَدْ صَنَّفْتْ فِي الْغِيبَةِ أَشْيَاء، فَقَالَ (عَلَيْهِ السَّلَام): «لَيْسَ عَلَى ذَلِكَ السَّبِيل، أَمَرَكْ أَنْ تُصَنِّفَ [وَلَكِنْ صَنَّفَ](1)الْآنَ كِتَابًا فِي الْغِيبَةِ وَأَذْكُرُ فِيهِ غِيبَاتِ الْأَنْبِيَاءِ (عَلَيْهِالسَّلَامُ)»، ثُمَّ مَضَى (صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْه)،
به محلّ استقرار و وطنم- شهر رى- فراهم كند به گردآورى آنچه خواسته است اقدام نمايم.
(1) در اين ميان، شبى در باره آنچه در شهر رى بازگذاشته بودم از خانواده و فرزندان و برادران و نعمتها انديشه مىكردم كه ناگاه خواب بر من غلبه كرد و در خواب ديدم گويا در مكّه هستم و به گرد بيت اللَّه الحرام طواف مىكنم و در شوط هفتم به حجر الأسود رسيدم آن را استلام كرده و بوسيده اين دعا را مىخواندم:
اين امانت من است كه آن را تأديه مىكنم و پيمان من است كه آن را تعاهد مىكنم تا به اداى آن گواهى دهى. آنگاه مولايمان صاحب الزّمان- صلوات اللَّه عليه- را ديدم كه بر در خانه كعبه ايستاده است و من با دلى مشغول و حالى پريشان به ايشان نزديك شدم، آن حضرت در چهره من نگريست و راز درونم را دانست.
بر او سلام كردم و او پاسخم را داد. سپس فرمود: چرا در باب غيبت كتابى تأليف نمىكنى تا اندوهت را زايل سازد؟ عرض كردم: يا ابن رسول اللَّه! در باره غيبت پيشتر رسالههايى تأليف كردهام. فرمود نه به آن طريق، اكنون تو را امر مىكنم كه در باره غيبت كتابى تأليف كنى و غيبت انبياء را در آن بازگوئى، آنگاه آن حضرت- صلوات اللَّه عليه- گذشت.
1) كَذَا فِي النُّسَخ.
فَانْتَبَهْتُ فَزِعًا إِلَى الدُّعَاءِ وَالْبُكَاءِ وَالْبَثِّ وَالشَّكْوَى إِلَى وَقْتِ طُلُوعِ الْفَجْر، فَلَمَّا أَصْبَحْتُ ابْتَدَأْتُ فِي تَأْلِيفِ هَذَا الْكِتَابِ مُمْتَثِلًا لِأَمْرِ وَلِيِّ اللَّهِ وَحُجَّتِه، مُسْتَعِينًا بِاللهِ وَمُتَوَكِّلًا عَلَيْهِ وَمُسْتَغْفِرًا مِنَ التَّقْصِير، «وَمَا تَوْفِيقِي إِلَّا بِاللهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَإِلَيْهِ أُنِيبُ 88» [هُود: 88].
(1) من از خواب برخاستم و تا طلوع فجر به دعا و گريه و درد دل كردن و شكوه نمودن پرداختم و چون صبح دميد به تأليف اين كتاب آغاز كردم تا امر ولىّ و حجّت خدا را امتثال كرده باشم در حالى كه از خداى- تعالى- كمك مىخواهم و بر او توكّل مىكنم و از تقصيرات خود آمرزش مىخواهم و توفيق من به واسطه اوست، بر او توكّل مىكنم و به سوى او بازمىگردم.
[الْخَلِيفَةُ قَبْلَ الْخَلِيقَةِ]:
أَمَّا بَعْد، فَإِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَتَعَالَى يَقُولُ فِي مُحْكَمِ كِتَابِه: «وَإِذْ قَالَ رَبّكْ لِلْمَلَائِكَةِ إنّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَة... » الْآيَةَ [الْبَقَرَة: 30]، فَبَشَرَ (عَزُوجِلَ)
بِالْخَلِيفَةِ قَبْلَ الْخَلِيقَة، فَدَلَّ ذَلِكَ عَلَى أَنَّ الْحِكْمَةَ فِي الْخَلِيفَةِ أَبْلُغُ مِنْ الْحِكْمَةِ فِي الْخَلِيقَة، فَلِذَلِكَ ابْتَدَأَ بِه، لِأَنَّهُ سُبْحَانَهُ حَكِيم، وَالْحَكِيمُ مَنْ يَبْدَأُ بِالْأَهَمِّ دُونَ الْأَعَمّ، وَذَلِكَ تَصْدِيقُ قَوْلِ الصَّادِقِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ (عَلَيْهِمَا السَّلَامُ) حَيْثُ يَقُول: «الْحِجَّةُ قَبْلَ الْخَلْق، وَمَعَ الْخَلْق، وَبَعْدَ الْخَلْقِ »(1)، وَلَوْ خَلَقَ اللَّهُ (عَزُوجِلَ)
(2)(2) امّا بعد، خداى- تبارك و تعالى- در كتاب محكم خود مىفرمايد: هنگامى كه پروردگارت به ملائكه فرمود كه من در زمين قرار دهنده خليفه هستم. (3)خداى عزّ و جلّ پيش از آفرينش از خليفه سخن مىگويد و اين دلالت دارد كه حكمت در خليفه، از حكمت در آفرينش مقدّم است و بدين دليل است كه بدان آغاز كرده است، زيرا او حكيم است و حكيم كسى است كه موضوع مهمتر را بر امر عمومى مقدّم دارد و اين تصديق قول امام جعفر صادق عليه السّلام است كه مىفرمايد: «حجّت خدا پيش از خلق است و همراه خلق است و پس از خلق است». و اگر خداوند خلقى را بيافريند در حالى كه خليفهاى نباشد، ايشان را در معرض تباهى
الخليقة خلوا من الخليفة لكان قد عرَّضهم للتلف، ولم يردع السفيه عن سفهه بالنوع الذي توجب حكمته من إقامة الحدود وتقويم المفسد. واللحظة الواحدة لا تُسوِّغ الحكمة ضرب صفح عنها(1)، إنَّ الحكمة تعمُّ كما أنَّ الطاعة تعمُّ، ومن زعم أنَّ الدنيا تخلو ساعة من إمام لزمه أنْ يُصحِّح مذهب البراهمة في إبطالهم الرسالة، ولولا أنَّ القرآن نزل بأنَّ محمّداً (صلی الله علیه و آله) خاتم الأنبياء لوجب كون رسول في كلِّ وقت، فلمَّا صحَّ ذلك لارتفع معنىٰ كون الرسول بعدهوبقيت الصورة المستدعية للخليفة في العقل، وذلك أنَّ الله (تقدَّس ذكره) لا يدعو إلىٰ سبب إلَّا بعد أنْ يُصوِّر في العقول حقائقه، وإذا لم يُصوِّر ذلك لم تتَّسق الدعوة ولم تثبت الحجَّة، وذلك أنَّ الأشياء تألف أشكالها، وتنبو عن أضدادها، فلو كان في العقل إنكار الرُّسُل لما بعث الله (عزوجل)نبيًّا قطُّ.
مثال ذلك: الطبيب يعالج المريض بما يوافق طباعه، ولو عالجه بدواء يخالف طباعه
قرار داده است (1) و سفيه را از بىخرديش باز نداشته است بدان گونه كه حكمتش اقتضاء مىكند از قبيل اقامه حدود و به راه آوردن تبهكاران، در حالى كه حكمت الهى اجازه نمىدهد يك چشم بر هم زدنى از آن صرف نظر شود. حكمت الهى فراگير است همچنان كه طاعت او نيز عموميّت دارد. و كسى كه بپندارد دنيا لحظهاى بدون امام مىپايد، لازمهاش آن است كه مذهب برهمنان را در ابطال رسالت صحيح بداند. و اگر نبود كه قرآن كريم پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم را خاتم الأنبياء ناميده، بايستى در هر زمانى پيامبرى باشد، ولى چون ختم نبوّت به صحّت پيوسته است، بودن پيامبر پس از رسول اكرم منتفى است تنها يك صورت معقول باقى مىماند كه آن وجود خليفه حقّ است. زيرا خداى تعالى به سببى نمىخواند مگر بعد از آنكه حقايق آن را در عقول تصوير كند و آنگاه كه آن را تصوير نكند، دعوت الهى تحقّق نيابد و حجّت ربّانى ثابت نشود و اين بدان جهت است كه هر چيزى با همانند خود الفت مىجويد و از ضدّ خويش دورى مىجويد و اگر عقل، رسولان الهى را انكار مىكرد، خداى تعالى هرگز پيامبرى را مبعوث نمىفرمود.
مثال آن طبيب است، بيمار را با داروئى كه موافق طبع اوست معالجه مىكند و
1) يعني عن إقامة الحدود.
أَدَّى ذَلِكَ إلَى تَلَفِه، فَثَبَتَ أَنَّ اللَّهَ أَحْكَمُ الْحَاكِمِينَ لَا يَدْعُو إلَى سَبَبٍ إلَّا وَلَهُ فِي الْعُقُولِ صُورَةً ثَابِتَة، وَبِالْخَلِيفَةِ يُسْتَدَلُّ عَلَى الْمُسْتَخْلَفِ كَمَا جَرَتْ بِهِ الْعَادَةُ فِي الْعَامَّةِ وَالْخَاصَّة، وَفِي الْمُتَعَارَفِ مَتَى اسْتَخْلَفَ مَلِكٌ ظَالِمًا اُسْتُدِلَّ بِظُلْمِ خَلِيفَتِهِ عَلَى ظُلْمِ مُسْتَخْلِفِه، وَإِذَا كَانَ عَادِلًا اُسْتُدِلَّ بِعَدْلِهِ عَلَى عَدْلِ مُسْتَخْلِفِه، فَثَبَتَ أَنَّ خِلَافَةَ اللَّهِ تُوجِبُ الْعِصْمَة، وَلَا يَكُونُ الْخَلِيفَةُ إلَّا مَعْصُومًا.
[وُجُوبُ طَاعَةِ الْخَلِيفَةِ]:
وَلَمَّا اسْتَخْلَفَ اللَّهُ (عُزُوجِلَ)آدَمَ فِي الْأَرْضِ أَوْجَبَ عَلَى أَهْلِ السَّمَاوَاتِ الطَّاعَةَ لَه، فَكَيْفَ الظَّنُّ بِأَهْلِ الْأَرْض؟ وَلَمَّا أَوْجَبَ اللَّهُ (عُزُوجِلَ)عَلَى الْخَلْقِ الْإِيمَانَ بِمَلَائِكَةِ اللَّه، وَأَوْجَبَ عَلَى الْمَلَائِكَةِ السُّجُودَ لِخَلِيفَةِ اللَّه، ثُمَّ لَمَّا امْتَنَعَ مُمْتَنِعٌ مِنْ الْجِنِّ عَنْ السُّجُودِ لَهُ أَحَلَّ اللَّهُ بِهِ الذُّلَّ وَالصَّغَارَ وَالدَّمَار، وَأَخْزَاهُ وَلَعَنَهُ إلَى يَوْمِ الْقِيَامَة، عَلِمْنَا بِذَلِكَ رُتْبَةَ الْإِمَامِ وَفَضْلَهُ.
اگر درمان او با دارويى باشد كه مخالف طبع اوست، بيمار را هلاك ساخته است.
(1) اين ثابت است كه خداوند «احكم الحاكمين» و از هر حكيمى حكيمتر است، به سببى نمىخواند جز آنكه صورت ثابتهاى از آن سبب در عقول موجود است.
هميشه وضع خليفه به حال خليفهگذار دلالت دارد و همه مردم از خواص و عوام بر اين شيوهاند. در عرف مردم، اگر پادشاهى، ظالمى را خليفه خود قرار دهد، آن پادشاه را نيز ظالم مىدانند و اگر عادلى را جانشين خود سازد، آن پادشاه را نيز عادل مىنامند. پس ثابت شد كه خلافت خداوند، عصمت را ايجاب مىكند و خليفه جز معصوم نتواند بود.
(2) چون خداى تعالى آدم را در زمين به خلافت خود برگزيد، بر اهل آسمانها اطاعت او را واجب گردانيد، تا چه رسد به اهل زمين. و چون خداى تعالى ايمان به فرشتگان را به خلق واجب گردانيد و بر ملائكه نيز سجود به خليفة اللَّه را واجب ساخت و تنها يك تن از جنّيان از سجده به او امتناع ورزيد و خدا نيز خوارى و پستى و هلاكت را بر او فرود آورد و او را رسوا كرد و تا روز قيامت
دچار لعنتش ساخت. از اين مطالب رتبه و فضل امام دانسته مىشود.
(1) و چون خداى تعالى به ملائكه اعلام كرد كه خليفه در زمين مقرّر مىكند آنها را گواه اين موضوع گرفت، زيرا علم، گواهى و شهادت است و كسى كه ادّعا مىكند كه خليفه را مردم انتخاب مىكنند، بايد همه ملائكه گواه آن باشند و به حكم عادت، شهادت بزرگ بر كار بزرگ دلالت دارد. پس چگونه كسى كه خليفه را به ميل خود اختيار مىكند، از عذاب الهى مىرهد در حالى كه همه فرشتگان عليه او گواهى دهند و چگونه كسى به نصّ خدا و پيامبر خليفه حقّ را بشناسد عذاب شود در حالى كه همه فرشتگان به سود او گواهى دهند.
وجه ديگر اين استدلال آن است كه قضيّه خلافت تا روز قيامت باقى است و كسى كه بپندارد خلافت همان نبوّت است از جهتى اشتباه كرده است، و اين از آن رو است كه خداى تعالى وعده فرموده است كه از اين امّت فاضله، خلفاى بر حقّى برگزيند، چنان كه در قرآن كريم است «خدا به مؤمنانى كه كارهاى شايسته مىكنند وعده فرموده است كه آنها را در زمين خليفه گرداند، همچنان كه پيشينيان آنها را خليفه گردانيد، و براى آنها همان دينى را استوار كند كه پسند
اوست (1) و به جاى ترسى كه دارند امنيّت خاطر به آنها بخشد، تا تنها مرا بپرستند و به همراه من هيچ چيزى را شريك نگيرند» (1)و اگر مقصود از خلافت همان نبوّت باشد لازم مىآيد خداى تعالى به حكم اين آيه بعد از پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم پيامبرى بفرستد و آيه (و خاتم النّبيّين) (2)صحيح نباشد.
پس ثابت شد كه وعده خداوند ثابت است و آن غير نبوّت است و ثابت شد كه خلافت از جهتى غير از نبوّت است و گاهى ممكن است خليفه مقام نبوّت نداشته باشد، امّا هر پيامبرى مقام خلافت را داراست.
و مطلب ديگر آن است كه خداى تعالى خواسته است با دستور سجده به آدم، نفاق منافق و اخلاص مخلص را ظاهر سازد، چنان كه گذشت روزگار و آزمايش و اختيار، پرده از واقعيت كار آنها برگرفت، مقصودم ملائكه خدا و شيطان است. و اگر خداوند اين معنى- كه عبارت از اختيار امام باشد- را به بد دلان واگذارد، گذشت ايّام، پرده از سوء نيّت آنان بر ندارد، زيرا منافق كسى را بر مىگزيند كه نفس ملايم و متساهلى داشته باشد و از او اطاعت كند و براى او سجده نمايد، پس چگونه مىتوان به ما في الضّمير مردم دست يافت و نفاق و اخلاص و حسد و دردهاى پنهان ايشان را شناخت.0.
(1) و وجه ديگر آن است كه سخن به حسب قدر گوينده و شنونده تفاوت مىكند، مثلا گفتار مردى با بنده خود با گفتار او با سرورش فرق مىكند. اينجا گوينده خداى تعالى است و شنوندگان همه ملائكه او، و سخنى كه عمومى باشد، داراى مصلحتى عام است، همچنان كه سخنى كه مخصوص باشد، داراى مصلحتى مخصوص است و پاداش كارهاى عمومى از پاداش كارهاى مخصوص، جليلتر است. مثلا يكتاپرستى كه حكمى عمومى است و بر عامّه خلق خدا واجب شده است، غير از حجّ و زكات و ساير ابواب شرع است كه مخصوص به عدّهاى خاصّ است، و گفتار خداى تعالى كه «وَ إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً»، دلالت بر آن دارد كه در آن، معنايى از معانى توحيد نهفته است، زيرا آن را بطور عموم ادا فرموده است. و اگر كلمهاى در پى كلمهاى ديگر در آيد و مقصود از هر دو يك معنى باشد، در لوازم معنا با يك ديگر شريك خواهند بود. و وجه آن اين است كه خداوند مىدانست كه در ميان بندگانش كسانى هستند كه او را يكتا مىشمرند و فرمانش را امتثال مىكنند، و نيز در ميان ايشان كسانى هستند كه از آن بندگان عيبجويى كنند و حريم ايشان را مباح شمرند، و اگر خداى تعالى با قهر و غلبه از ايشان جلوگيرى نمايد، حكمت باطل شده و
اختيار از ميان مىرود و ثواب و عقاب و عبادات معنى نخواهد داشت، (1) و به همين جهت خداوند به گونهاى از اولياى خود دفاع مىكند كه سبب بطلان عبادات و مثوبات نگردد و راه آن، اقامه حدود، مثل قطع يد سارق و دار زدن جانى و حبس و تحصيل حقوق است، چنان كه گفتهاند: جلوگيرى سلطان، بيشتر از جلوگيرى قرآن است. و مثل آن نيز در سخن خداى تعالى آمده است: «يهوديان در دل، از شما بيشتر مىترسند تا از خدا». (1)پس بر خداى تعالى واجب است كه خليفهاى نصب فرمايد و شرّ دشمنانش را از دوستانش بگرداند، به شرط صحّت و ولايت، زيرا كسى كه از حقوق غفلت نمايد و واجبات را تباه سازد، ولايتى ندارد، و خلع او از نظر عقل واجب است، و خداوند برتر از آن است كه چنين شخصى را خليفه سازد.
و «خليفه» لفظ مشتركى است، زيرا اگر شخصى مسجدى بنا كند و خود در آن اذان نگفته و موذّنى براى آن بگمارد، او، مؤذّن آن مسجد است، امّا اگر ايّامى خود در آن مسجد اذان بگويد و سپس مؤذّنى براى آن بگمارد، آن شخص دوم، خليفه مؤذّن خواهد بود.
و در عقل و عرف نيز كار بدين صورت است، مثلا اگر مأمور اخذ ماليات3.
1) الحشر: 13.
بگويد: اين شخص خليفه من است. (1) آن شخص خليفه او در اخذ ماليات است نه در امر پست و رسيدگى به مظالم، و همين طور است اگر مأمور پست و يا حاكم مظالم، خليفه معرّفى كنند. پس روشن شد كه «خليفه» از اسماء مشتركه است، و بايد دانست كه معناى خليفة اللَّه در چه امرى جانشين اوست؟ يكى از صفات خداى تعالى اين است كه انتقام دوستانش را از دشمنانش مىستاند، و اين معنا را به خليفه خود واگذاشته و او را جانشين خود در اجراى عدالت نموده است، البتّه نه بدان معنى كه خليفه، شريك خدا در معبوديّت باشد و به اين جهت است كه خداى تعالى به ابليس فرموده است: اى ابليس! چه چيز تو را از سجده كردن به مخلوقم باز داشت؟ سپس فرمود: آيا به نعمت من تكبّر ورزيدى؟ (1)
ص: 75 و تمامها: «أَمْ كُنْتَ مِنَ الْعالِينَ».
يعنى «بيدىّ» متعلق است به «استكبرت»، و ممكن است «بيدىّ» متعلّق باشد به خلقت، و در هر حال اين كلام براى قطع عذر است تا توهّم نشود كه آدم خليفهاى است كه مشاركت در وحدت او دارد، و فرمود بعد از آنكه دانستى كه آدم مخلوق خداى تعالى است، چه چيز تو را از سجده كردن به مخلوقم باز داشت؟ و بعد از آن فرمود: «بيدىّ استكبرت» و كلمه «يد» در لغت گاهى به معنى نعمت استعمال مىشود و خداى تعالى را دو نعمت است كه هر يك، نعمتهاى فراوانى را در بر».1) سورة
دارد. (1) مانند اين سخن او: «وَ أَسْبَغَ عَلَيْكُمْ نِعَمَهُ ظاهِرَةً وَ باطِنَةً» (1). و اين دو نعمت، نعمتهاى بىشمار ديگرى را در بر دارد. سپس خداوند در عتاب به او، شدّت بيشترى به كار برده و فرموده است: «بِيَدَيَّ أَسْتَكْبَرْتَ» و اين، مانند سخن گويندهاى است كه مىگويد: آيا با شمشير من به جنگ من برخاستهاى و با نيزه من، بر من نيزه فرود مىآورى؟ و اين عمل، زشتتر و قبيحتر است.
و گفته خداى تعالى «وَ/ إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً»، آيهاى متشابه است و معانى متعدّدى را احتمال مىكند. يكى از آن معانى اين است كه جاهل تصوّر مىكند، خداى تعالى در موضوعى كه بر او پوشيده است، با خلقش مشورت مىكند، امّا استدلالكنندهاى كه با افعال محكمه و جلالت جليله به ذات پاك الهى استدلال مىكند، مىگويد كه او برتر از آن است كه معنايى بر او پوشيده شود، يا حالى بر او گنگ باشد، زيرا هيچ چيزى در آسمانها و زمين، او را درمانده نمىكند، و روش فهم اين آيه متشابه، مانند ساير آيات متشابه است كه آنها را به آيات محكمات ارجاع مىدهند، تا قطع عذر كسى گردد كه در نادانى و الحاد گام مىگذارد.0.
1) لقمان: 20.
(1) و گفته خداى تعالى «وَ إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً»، دلالت دارد به خليفهاى كه اطاعت از او موجب هدايت ايشان مىگردد و آن اطاعت مقترن به توحيد است و نافى واگذارى و ستمكارى و تضييع حقوق از خداى تعالى است، مقصود از آن همان خلافتى است كه به سبب آن، مقام ولايت درست مىشود، و حجّت الهى به آن كامل مىگردد، و براى كسى، عذرى در غفلت از حقّ باقى نمىگذارد.
نكته ديگر آن است كه خداى تعالى چون آمادگى يكى از بندگان خود را براى طاعتى دانست، او را بدان دعوت مىكند تا توفيق آن عبادت را دريابد و مستحقّ پاداشى به اندازه آن طاعت گردد و اگر غفلت از آن روا باشد، رواست كه از همه حقوق خلق خود غفلت كند و خداى تعالى از آن بزرگوارتر است كه چنين كند. پس براى كسانى كه حقوق الهى و حقوق خلقش را به جا مىآورند، پاداش بزرگى مقرّر كرده است كه چون مفكّرى در آن انديشه كند، جزئى از آن را خواهد شناخت، زيرا به واسطه جلالت و بزرگى قدر آن، نمىتواند كلّ آن را إدراك كرد، و جزئى از اجزايش اين است كه به وسيله امام عادل، مورچه و پشّه و هر جاندارى به سعادت مىرسد، زيرا خداى تعالى مىفرمايد: «و ما تو را
نفرستاديم مگر رحمتى براى جهانيان» (1)(1) و بر صحّت آن، اين قول خداى تعالى در قصه حضرت نوح عليه السّلام دلالت دارد كه فرمود: گفتم از پروردگار آمرزش طلبيد كه او بسيار آمرزنده است و از آسمان باران پى در پى بر شما مىفرستد، (2)و از فوائد باران پى در پى، انسان و ساير حيوانات منتفع مىشوند، و سبب آن نيز داعيان به دين خدا و هاديان به حقّ او مىباشند، پس پاداش الهى به اندازه قدر ايشان است و عقوبتش بر معاندين از روى حساب. بر اين اساس است كه مىگوئيم براى بقاى عالم و صلاح آن نيازمند به وجود امام مىباشيم.
در اين كتاب، اخبارى كه بدين معنى دلالت دارد، در باب «العلّة الّتي يحتاج من اجلها إلى الإمام» نقل نمودهام.
(2) و در سخن خداى تعالى كه فرموده است: «وَ إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً»، كلمه «جاعل» كه با تنوين ذكر شده است، صفت خداوند است كه نفس خود را بدان وصف فرموده است. يعنى نصب خليفه را او انجام
مىدهد و لا غير، (1) و دليل آن اين است كه در آيه ديگر فرموده: «إِنِّي خالِقٌ بَشَراً مِنْ طِينٍ». (1)كه آنجا نيز خالق را تنوين داده و خود را بدان وصف فرموده است، يعنى اين منم كه خالق بشر از خاكم و لا غير. و كسى كه ادّعا مىكند كه او امام را بر مىگزيند، ضرورى است كه بشر را از خاك بيافريند، و چون اين معنى باطل است، آن نيز باطل خواهد بود، زيرا هر دوى آنها در امكان واحدى است.
و وجه ديگر آن است كه فرشتگان با همه فضيلت و عصمتى كه دارند، صلاحيّت انتخاب امام را نداشتند، تا آنكه خداوند، خود متصدّى آن گرديد و نه ايشان، و به اين اختيار بر عامّه خلايقش احتجاج فرمود كه ايشان را راهى در اختيار خليفه نيست، زيرا فرشتگان خدا، با همه صفا و وفا و پاكدامنيشان، چنين اختيارى نداشتند. خداوند ملائكه را در بسيارى از آياتش ستوده است و از جمله مىفرمايد: ايشان بندگانى گرامىاند و در گفتار، به خداوند پيشى نجويند و در كردار به فرمان اويند. (2)و نيز مىفرمايد: ملائكه نافرمانى خداى تعالى در فرامين او نمىكنند و آنچه را كه او فرمان دهد همان را انجام مىدهند. (3)
در اين صورت انسان با همه بىخردى و نادانيش، چگونه و با چه صلاحيّتى6.
مىتواند امام را انتخاب كند. (1) احكام غير امامت، مثل نماز و زكات و حجّ و غيره را بنگريد؛ آيا خداى تعالى آن احكام را به مردم واگذاشته است؟ مسلّما در اين احكام مردم حقّ اختيار و انتخاب ندارند، پس چگونه مسأله امامت و خلافت را كه جامع همه احكام و حقايق است، به مردم واگذاشته است.
(2) كلمه «خليفه» در سخن خداى تعالى اشاره دارد به اينكه خليفه در هر عصرى يكى بيش نيست و گفته كسانى كه پنداشتهاند در هر عصرى ممكن است ائمّه متعدّدى وجود داشته باشند، باطل است، و خداى تعالى بر يكى اكتفا كرده است و اگر حكمت خداوند اقتضاى خلفاى متعدّد داشت، او اكتفاى به يك خليفه نمىكرد. ادّعاى ما در مقابل ادّعاى ايشان است و قرآن كريم، گفتار ما را ترجيح مىدهد، نه گفتار ايشان را، و چون دو كلمه در مقابل يك ديگر باشند و قرآن كريم يكى از آن دو را ترجيح دهد، اولى رجحان آن است.
(3) و در سخن خداى تعالى كه فرموده: «وَ إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ»، خطاب را
متوجّه پيامبرش ساخته است و اين خطاب «ربّك» بهترين دليل است كه خداى تعالى امر خلافت را در امّت پيامبرش، تا روز قيامت ادامه خواهد داد، زيرا زمين هيچ گاه از حجّت الهى خالى نخواهد بود، و اگر مقصود ادامه خلافت نبود، خطاب «ربّك» حكمتى نداشت، و تعبير «ربّهم» مناسب مقام بود. بعلاوه حكمت خداى تعالى در گذشته، مانند حكمت او در آينده است، و با مرور ايّام و گذشت سالها، دگرگون نخواهد شد، و اين بدان جهت است كه او عادل و حكيم است و با هيچ يك از آفريدگانش خويشى ندارد، و او برتر از آن است.
(1) و در اين قول خداى تعالى «وَ إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً»، معنايى وجود دارد كه او تعالى و تقدّس جز افراد پاك باطن را خليفه نمىسازد، تا از خيانت بر كنار باشد، چون اگر شخص آلودهاى را به عنوان خليفه برگزيند، به مخلوقات خود خيانت كرده است؛ زيرا اگر دلّالى، حمّال خائنى را براى تاجرى بفرستد تا كالايى را براى او ببرد، و آن حمّال در كالا خيانت كند، آن دلّال هم خائن خواهد بود. پس چگونه خيانت بر خداى تعالى روا است؟ در
حالى كه سخنش حقّ است (1) كه مىفرمايد: «خداوند نيرنگ خيانتكاران را رهبرى نمىكند. (به مقصد نمىرساند)» (1)و با اين سخن خود، پيامبرش را تأديب فرموده است كه: «مدافع خيانتكاران مباش». (2)پس چگونه و از كجا روا باشد كه آنچه ديگران را از آن نهى مىكند، خود مرتكب شود، در حالى كه يهوديان را به واسطه نفاقشان نكوهش كرده و فرموده است: «آيا مردم را به نيكى فرمان مىدهيد و خودتان را فراموش مىكنيد، در حالى كه كتاب را مىخوانيد، آيا تعقّل نمىكنيد؟». (3)و در اين سخن خداى تعالى «وَ إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً»، دليل استوارى است، براى غيبت امام عليه السّلام، و آن دليل اين است كه چون خداوند فرمود: «إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً»، با اين لفظ معنايى را واجب ساخت و آن اينكه بايستى عقيدهمند به طاعت آن خليفه باشند. امّا ابليس به دنبال اين سخن، عقيده نفاقى اتّخاذ كرد و آن را در دل نهان ساخت، تا آنكه به واسطه آن منافق گرديد، او دل بر آن نهاد كه با طاعت خليفه حقّ مخالفت كند، و اين زشتترين انواع نفاق است، زيرا آن، نفاق نهانى و قلبى است و از اين رو است كه شيطان، رسواترين منافقين است.4.
(1) امّا وقتى خداى تعالى خليفه را به ملائكه معرّفى فرمود، طاعت وى را در دل گرفتند و مشتاق وى شدند. ايشان نقيض آنچه را كه شيطان در دل نهان ساخته بود، برگزيدند و در جهت كمال و ترقّى مستحقّ ده برابر درجهاى شدند كه شيطان سزاوار رسوائى و عذاب در جهت انحطاط و سقوط گرديد. پس طاعت و دوستى غائبانه و قلبى، ثواب و مدح بيشترى دارد، زيرا در معرض اشتباهكارى و نيرنگ نيست و از اين رو از پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم روايت شده است كه فرمودند هر كس براى برادر دينى خود در نهان و از صميم دل دعا كند، فرشتهاى از آسمان وى را ندا در دهد كه براى تو دو برابر آن است.
خداى تعالى دين خود را به وسيله ايمان به غيب تأكيد فرموده و گفته است:
«هُدىً لِلْمُتَّقِينَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ». (1)البتّه ايمان به غيب، ثواب بيشترى براى مؤمن به دنبال دارد، چون از هر عيب و ريبى مبرّاست، زيرا اگر كسى با خليفهاى كه حضور دارد بيعت كند، ممكن است اين توهّم پيش آيد كه او براى جلب منفعت و ثروت و يا ترس از قتل و غير آن اطاعت كرده است، چنان كه شيوه دنياپرستان در اطاعت از پادشاهان است، امّا ايمان به غيب از همه شوائب2.
1) البقرة: 2.
مبرّاست و از اين عيوب مصون است. (1) دليل بر اين مطلب گفته خداى تعالى است كه: «چون سختى عذاب ما را ديدند گفتند به خداى يكتا ايمان آورديم، و بدان چه شرك مىورزيديم كافر شديم، امّا ايمان ايشان وقتى عذاب ما را مىبينند، هيچ فايدهاى برايشان ندارد». (1)و چون براى پرستندگان حقّ در ايمان به غيب ثواب وافرى مقرّر است، خداى تعالى فرشتگان را از اين ثواب محروم نساخت. و در خبر آمده است كه خداى- سبحان- هفتصد سال پيش از آفرينش آدم، اين اعلام را به فرشتگان فرمود، و در اين مدّت براى فرشتگان اين طاعت- يعنى ايمان به غيب- حاصل بود. و اگر كسى اين خبر و اين مدّت را انكار كند، بناچار بايستى و لو به اندازه يك ساعت هم باشد، اعلام را به آفرينش آدم مقدّم بداند و اين همان غيب و نهان بودن آدم بر فرشتگان است. آرى يك ساعت هم حكمتى دارد و حكمت يك ساعت در ظرف دو ساعت، دو حكمت است و در ساعتهاى متعدّده حكمتهاى متعدّده متصوّر است و هر چه مدّت بيشتر باشد ثواب نيز بيشتر خواهد بود، و ثواب بيشتر، از مزيد رحمت است و دلالت بر جلالت خداوند دارد. پس مىتوان گفت كه در اين خبر تأييد حكمت و تبليغ حجّت است.4.
1) المؤمن: 84.
(1) و در اين قول خداى تعالى كه «وَ إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً». از جهات عديده بر غيبت امام عليه السّلام احتجاج مىشود.
اوّل آنكه غيبت قبل از وجود خليفه از همه انواع غيبت بليغتر است، زيرا فرشتگان خليفهاى پيش از آن نديده بودند، ولى ما شاهد خلفاى بسيارى بودهايم كه قرآن كريم و اخبار متواتره از آنها خبر دادهاند، به گونهاى كه به منزله مشاهده در آمده است امّا فرشتگان از هيچ كدامشان اطّلاعى نداشتند. پس آن غيبت بليغتر است.
وجه ديگر آن است كه غيبت خليفه از فرشتگان از جانب خداى تعالى بود، ولى اين غيبتى كه براى امام عليه السّلام است از جانب دشمنان خداى تعالى است كه قصد جان امام را دارند، پس اگر در غيبتى كه از جانب خداى تعالى است، عبادتى براى فرشتگان باشد، در باره غيبتى كه از طرف دشمنان خداست چه مىتوان گفت؟ در حالى كه مسلّما در غيبت امام عليه السّلام عبادت مخلصانهاى است كه در آن غيبت نيست، و اين از آن رو است كه امام غائب، رانده شده و مقهور است و به حقّ او تعدّى شده و سيل خون شيعيانش به دست دشمنانش روان شده
و اموالشان به غارت رفته، (1) و به احكام حقّه، خطّ بطلان كشيده شده، و بر يتيمان ستمها رسيده، و زكوات در غير مورد صرف گرديده و فجايع ديگرى به وقوع پيوسته كه بر اهل حقّ پوشيده نيست. و كسى كه معتقد به پيروى آن امام باشد، در اجر جهاد او شريك است و از دشمنانش بيزارى جسته است، و در براءت دوستانش از دشمنانش اجرى است و در دوستى با دوستانش پاداشى است، كه از پاداش فرشتگان، به جهت اعتقاد به خليفه غائبى كه هنوز در عدم است، برتر است. خداى تعالى داستان آن خليفه را قبل از آنكه به عرصه زمين پا گذارد بيان كرده است، تا تعظيم و بزرگداشت او باشد و فرشتگان بر او سر فرود آورند و آماده فرمانبردارى او گردند.
مثال آن پادشاهى است كه به وسيله نامه يا قاصدى به دوستانش خبر مىدهد كه به زودى بر ايشان وارد مىشود تا آنها آماده استقبالش شوند و براى او هدايا فراهم كنند، تا اگر در خدمتش كوتاهى كردند، قطع عذر از ايشان شده باشد. همچنين است پيشگويى خداى تعالى از پيدايش خليفه، براى اظهار جلالت و مقام اوست و همين طور است قضيّه او در اسلاف و اخلاف، خداى تعالى هيچ خليفهاى را قبض روح نكرد مگر آنكه جانشين او را كه پس از وى مىآيد به مردم معرّفى كرد؛ و تصديق اين مطلب قول خداى تعالى است كه
فرموده است: (1) «آيا كسى كه بر بيّنهاى از جانب پروردگار خود است و گواهى از جانب خداى تعالى بهمراه اوست ..» (1)كه مراد از كسى كه بر بيّنهاى از جانب پروردگار است، محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم است و مراد از گواهى كه همراه اوست، علىّ بن- ابى طالب امير المؤمنين عليه السّلام است. و دليل آن، قول خداى تعالى است كه: «و پيش از وى كتاب موسى پيشوا و رحمت بوده»، و آن كلمهاى كه از كتاب موسى- طابق النّعل بالنّعل- برابر اين معنى است، اين سخن خداوند است: «و ما با موسى سى شب پيمان كرديم و آن را با ده شب به اتمام رسانديم پس ميقات پروردگارش با چهل شب به پايان رسيد و موسى به برادرش هارون گفت: خليفه من در ميان قومم باش و اصلاح كن و از روش مفسدين پيروى مكن» (2).
(2) خداى تعالى به دليل تعظيم آدم، فرشتگان را به سجود به آدم فرا خواند، و از چشمان ايشان، حقيقتى را نهان داشت و آن حقيقت اين بود كه خداى تعالى ارواح حجج الهى را در صلب آدم قرار داده بود. پس آن سجود براى خداى تعالى، عبوديّت؛ و براى آدم طاعت؛ و براى آنچه در صلب آدم قرار داشت، تعظيم
و تكريم بود. (1) امّا ابليس به جهت حسد به آدم، از سجده به او خوددارى كرد، زيرا ارواح حجج الهى را در صلب آدم قرار داده بود، نه در صلب او، و بخاطر اين حسد و خوددارى كافر شد و بواسطه نافرمانى از فرمان پروردگارش فاسق گرديد و از جوار رحمتش مطرود و ملعون گرديد و رجيم ناميده شد، و اين همه بخاطر آن بود كه منكر «غيبت» گرديد و دليلش در امتناع از سجده بر آدم اين بود كه گفت: «من از او بهترم، مرا از آتش آفريدى و وى را از خاك» (1)و آنچه را از ديدهاش نهان بود انكار كرد و آن را باور نداشت و به همان ظاهرى كه مشاهده مىكرد احتجاج كرد، كه آن، جسد آدم بود و منكر آن شد كه مىداند در صلب او چه سپرده شده، و به اينكه آدم به واسطه ارواح مكرّمهاى كه در صلب اوست، قبله فرشتگان واقع شده، و فرمان سجده به آدم بخاطر تعظيم به اصلاب اوست، ايمان نياورد. پس كسانى كه به امام غائب عليه السّلام در حال غيبتش ايمان داشته باشند، مانند همان فرشتگانى هستند كه خداى تعالى را در سجده بر آدم اطاعت كردند، و كسانى كه منكر امام غائب عليه السّلام در حال غيبتش باشند، مانند ابليساند كه از سجده بر آدم سرپيچى كرد، چنان كه از امام صادق، جعفر بن- محمّد عليهما السّلام نيز همين مطلب روايت شده است.2.
1) الاعراف: 12.
(1) ايمن بن محرز از امام صادق عليه السّلام روايت كند كه فرمود: «خداى تعالى همه اسماء الهى را به آدم عليه السّلام آموخت، سپس ارواح آن حجج طاهره را بر ملائكه عرضه داشت و فرمود: «اگر راست مىگوئيد كه شما (بخاطر تسبيح و تقديستان) سزاوارتر از آدم به خلافت هستيد، نامهاى ايشان را به من بگوئيد. گفتند: تو منزهى، ما را دانشى نيست جز آنچه تو به ما آموختى و تو دانا و حكيمى. خداى تعالى فرمود: اى آدم! اسماء ايشان را بازگو، و هنگامى كه اسماء حجج الهى را بيان كرد، به مقام والاى آدم نزد خداى تعالى واقف شدند، و دانستند كه آنان (حجج) سزاوارترند كه خلفاى الهى و حجّتهاى او بر آفريدگان باشند. سپس آنها را از ديدگان ملائكه پنهان كرد و فرشتگان را به سبب ولايت و محبّتشان، به پرستش خود فرا خواند و به آنها گفت: آيا به شما نگفتم كه من به غيب آسمانها و زمين داناترم و مىدانم آنچه را كه شما آشكار مىكنيد و آنچه را كه شما نهان مىداريد؟. اين مطلب را جعفر بن محمّد بن عماره از پدرش و او از امام جعفر-
صادق عليه السّلام نيز روايت كرده است.
(1) و اين، طلب عبادت كردن خداى تعالى از فرشتگان است، به واسطه يك امر غائب. و چون صدر آيه، راجع به داستان خلافت است، دنباله آن هم بايستى راجع به خلافت باشد، تا كلام از نظمى برخوردار باشد و در نظم حجّتى است، بلكه از اين نظر، مىتوان مطلب را به اجماع همه مسلمين از عامّه و خاصّه ثابت كرد، زيرا مخالفين اماميّه مىگويند: خداى تعالى جمله اسماء را به آدم آموخت و ناگزير، اسماء ائمّه عليهم السّلام نيز داخل در آن جمله خواهد بود، پس آنچه ما مىگوئيم مورد اتّفاق و اجماع امّت مىگردد.
يك دليل ديگر بر اينكه مقصود از اسماء، در آيه شريفه، اسماء ائمّه معصومين عليهم السّلام است، اين است كه چون ملائكه بر سجود به آدم دلالت شدند، منظور اين بود كه عبادتى براى ايشان حاصل شود، و حكمت الهى اقتضا مىكند كه در ضمن انجام اين عبادت، حدّ اعلاى فضيلت و ثوابى را كه ممكن است در آن موضوع باشد درك كنند، خواه در همان وقت باشد و يا در غير آن وقت، زيرا اختلاف اوقات، موجب تغيير حكمت الهى نمىشود و حجّت او را دگرگون نمىكند، كه اوّل آن مانند آخرش، و آخر آن مانند اوّلش مىباشد، و در حكمت الهى روا نيست كه هيچ ثوابى را از ايشان دريغ دارد و به هيچ فضيلتى از فضائل
ائمّه عليهم السّلام بخل ورزد، (1) زيرا همه ائمّه، راه و روش واحدى داشتند، و دليل آن اين است كه اگر شخصى به يكى يا جمعى از رسولان الهى ايمان آورد، امّا يكى ديگر از ايشان را انكار كند، ايمانش پذيرفته نمىشود. ائمّه نيز اين چنيناند، اوّل و آخر ايشان يكى هستند، و امام صادق عليه السّلام فرمودهاند: كسى كه آخرين ما را انكار كند، مانند كسى است كه اوّلين ما را انكار كند. و باز مىفرمايند: كسى كه يكى از احيا را انكار كند، مانند كسى است كه همه اموات را انكار كرده باشد.
من در اين كتاب، احاديث مربوط به اين موضوع را در جاى خود- إن شاء اللَّه- خواهم آورد، و بنا بر آنچه ذكر شد، درست است كه بگوئيم مقصود از «وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها»، ائمّه معصومين عليهم السّلاماند، و كلمه «اسماء» معانى بسيارى دارد و هيچ يك از آن معانى بر معانى ديگرش ترجيح ندارد، و اسماء همان اوصافند، و هيچ يك از اوصاف بر وصف ديگر ترجيح ندارد، و معناى اسماء اين است كه خداى سبحان، همه اوصاف ائمّه را- از اوّل تا به آخر- به ايشان آموخت، و از اوصاف ايشان، علم و تقوى و شجاعت و عصمت و سخا و وفا است و در قرآن كريم مانند اين اوصاف در باره انبياء، آمده است، چنان كه مىفرمايد: «ياد كن
در اين كتاب ابراهيم را، كه او پيامبرى صدّيق بود» (1)(1) و مىفرمايد: «ياد كن در اين كتاب اسماعيل را كه او صادق الوعد و رسول و پيامبر بود و خاندان خود را به نماز و زكاة فرمان مىداد و نزد پروردگارش، پسنديده بود. و ياد كن در اين كتاب ادريس را، كه او پيامبرى صدّيق بود و او را به جايگاه بلندى رفعت داديم» (2)و باز مىفرمايد: «ياد كن در اين كتاب موسى را، كه او رسول و پيامبر و مخلص بود و او را از جانب ايمن طور، ندا كرديم و وى را مقرّب و رازگوى خود ساخته و از سر رحمت برادرش هارون را ياور او نموده و بر او بخشيديم و وى را پيامبر ساختيم». (3)
خداى سبحان، در اين آيات رسولانش را به شيوههاى پسنديده و اخلاق پاكيزهاى كه داشتند. وصف و تمجيد فرموده و همه اينها، اوصاف و اسماى آنهاست و همچنين خداى تعالى همه اسماء و صفات را به آدم آموخت.
و نيز حكمتش در اين كار آن بود كه هيچ راهى به درك اسماء و شناخت روشهاى پرستش، به جز طريق سماع وجود ندارد، و عقل نمىتواند آن را درك كند، زيرا اگر فرد عاقلى، شخصى را از دور يا نزديك ببيند، راهى به شناخت نام4.
وى ندارد مگر آنكه از آسمان بر وى الهام شود، (1) و خداى تعالى در باب خليفه، عمده مطلب را به سماع حواله كرده است، و چون چنين است، باب اختيار و انتخاب مردم در موضوع امامت و خلافت، باطل مىشود، زيرا انتخاب، به واسطه رجوع به آراء صورت مىگيرد، امّا تعيين خليفه، مربوط به اوصاف باطنى است كه راهى جز سماع از حقّ ندارد. بنا بر اين، عقيده ما در باب امامت كه بايستى به نصّ و اشاره باشد، درست است، امّا تعيين امام به اشاره، مندرج در اين قول خداى تعالى است كه مىفرمايد: «ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلائِكَةِ» كه موضوع عرض، مبنى بر تعيين و اشاره است، و در تعيين امام به اسم، مبنى بر استماع نصّ خلافت آنهاست. بر اين اساس معناى اشاره و نصّ در باب امامت روشن گرديد.
و در عرضى كه خداى تعالى فرموده: «ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلائِكَةِ» دو معنى وجود دارد، يكى عرض اشخاص و هياكل ايشان است، همچنان كه در باب اخبار اخذ ميثاق و عالم ذرّ روايت كردهايم، و ديگر عرض اوصاف و انساب ايشان است كه خداوند بر ملائكه عرضه داشته است. چنان كه بعضى از مخالفين ما مىگويند، و بر هر دو تقدير، خداى تعالى به واسطه ايمان به غيب ملائكه را به
عبادت خود فراخوانده است.
(1) و در اين سخن خداى تعالى كه مىفرمايد: «أَنْبِئُونِي بِأَسْماءِ هؤُلاءِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ» يعنى از نام اينان مرا آگاه كنيد اگر راست مىگوئيد، حكمتهاى فراوانى است. يكى از آنها اين است كه خداى تعالى آدم عليه السّلام را براى تعليم اسماء ائمّه به ملائكه، شايسته دانست و همچنين ملائكه را براى فراگيرى اسماء ائمّه از آدم عليه السّلام صالح ديد، پس خداى تعالى به آدم آموخت و آدم نيز به ملائكه تعليم داد، و آدم در شمار معلّمين و ملائكه در زمره شاگردان در آمدند و اين صريح قرآن كريم است.
و در سخن ملائكه كه گفتند: «سُبْحانَكَ لا عِلْمَ لَنا إِلَّا ما عَلَّمْتَنا» يعنى خدايا تو منزّهى و ما را دانش نيست جز آنچه تو به ما آموختى و تو عليم و حكيمى، دليل روشن و حجّت آشكارى است بر گفته ما كه بر احدى جايز نيست كه در اسماء و اوصاف ائمّه، جز به تعليم خداى تعالى سخن گويد و از پيش خود بر آنها نامى نهد، و اگر اين امر بر كسى روا باشد بر ملائكه رواتر است، و چون ايشان با كلمه «سبحان اللَّه» آغاز كردند، اين تسبيحشان دلالت بر آن دارد كه شروع در آن كار با توحيد منافات دارد، زيرا تسبيح، منزه دانستن خداى تعالى است، و منزه دانستن خداوند در قرآن كريم، در برابر قول منكر يا ملحد يا مبطل توحيد و
قادح در آن وارد شده است (1) و ملائكه آنگاه كه ندانستند، از گفتن كلام لا علم لنا استنكاف نكردند، و هر كس در چيزى كه نمىداند تكلّف كند و از گفتن نمىدانم خوددارى ورزد، خداوند به فرشتگان خود بر او احتجاج كند و ايشان در دنيا و آخرت، عليه او گواهى دهند، و خداوند ملائكه را شايسته دانست كه به زبان آدم به آنها اعلام اسما كند، و اين به علّت همان اعتراف به عجز و نادانيشان بود و اينكه ايشان نمىدانند، آنگاه خداى تعالى فرمود: «يا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمائِهِمْ».
در بغداد كه آن را مدينة السّلام مىنامند، شخصى به من گفت: غيبت امام زمان عليه السّلام طولانى شده، و حيرت مردم شدّت گرفته، و بسيارى از اصحاب بواسطه طول مدّت، از قول به امامت برگشتهاند، اين چگونه است؟
به او گفتم: روش امّتهاى پيشين در اين امّت طابق النّعل بالنّعل جارى است، چنان كه از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم در روايات بسيارى وارد شده است كه موسى عليه السّلام به ميقات پروردگارش رفت تا پس از سى شب باز گردد، امّا خداوند آن را به ده شب كامل ساخت و ميقات او چهل شب گرديد و به همين جهت كه مراجعت موسى عليه السّلام ده شب از قرار قبلى به تأخير افتاد، اين مدّت اندك را بسيار شمردند و قساوت دلهاشان را گرفت و از دستور پروردگارشان و حضرت موسى سرباز
زدند، (1) و نافرمانى خليفه او- هارون- را پيش گرفتند و او را ناتوان شمرده و نزديك بود كه وى را بكشند، و پيكر گوسالهاى را كه بانگى داشت پرستيدند و از پرستش خداى تعالى باز ايستادند، و سامرى به آنها گفت: «اين خداى شما و خداى موسى است» و هارون ايشان را پند مىداد و از گوسالهپرستى نهى مىكرد و مىگفت: «اى مردم! شما به اين گوساله آزمايش شديد، امّا پروردگار شما رحمان است از من پيروى كنيد و فرمان مرا ببريد. گفتند: ما دست از پرستش گوساله بر نمىداريم تا آنكه موسى مراجعت كند». (1)«و هنگامى كه موسى به نزد قومش خشمناك و اندوهگين بازگشت، گفت: در غيبت من چه كارهاى زشتى پس از رفتنم مرتكب شديد، آيا به امر پروردگارتان شتاب داشتيد. بعد الواح تورات را فرو افكند و سر برادر خود را گرفته و به جانب خود مىكشيد ..» (2)و قصّه آن مشهور است.
و شگفت نيست اگر نادانان اين امّت نيز مدّت غيبت صاحب الزّمان عليه السّلام را طولانى شمارند و بىاصل و اساس و بدون بصيرت از مذهب خود باز گردند و از گفته خداوند عبرت نگيرند كه فرمود: «آيا مؤمنان را زمان آن نرسيده است كه9.
قلوبشان براى ذكر خدا و آنچه از جانب حقّ فرود آمده است خاشع گردد (1) و مانند آنان نباشند كه به ايشان كتاب داده شد و مدّت را طولانى شمردند و قلوبشان را قساوت فرا گرفت و بسيارى از آنان فاسق شدند». (1)
او (آن مردى كه در مدينة السّلام سخن گفت) پرسيد: در قرآن كريم در اين باره چه آيهاى نازل شده است؟
گفتم: اين سخن خداى تعالى: «الم ذلِكَ الْكِتابُ لا رَيْبَ فِيهِ هُدىً لِلْمُتَّقِينَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ». (2)كه مقصود از ايمان به غيب، ايمان به حضرت قائم و غيبت اوست.
و داود بن كثير رقّى از امام صادق عليه السّلام در باره اين سخن خداى تعالى كه «هُدىً لِلْمُتَّقِينَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ» فرمود: كسى كه به قيام قائم عليه السّلام اقرار كند و بگويد كه آن حقّ است.
و يحيى بن أبي القاسم گويد: از امام صادق عليه السّلام از معناى آيه شريفه «الم ذلِكَ3.
الْكِتابُ لا رَيْبَ فِيهِ هُدىً لِلْمُتَّقِينَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ» پرسش كردم (1) فرمودند:
مقصود از متّقين، شيعه علىّ عليه السّلام است، و مراد از غيب، حجّت غائب است و شاهد آن نيز اين قول خداى تعالى است: «مىگويند چرا بر او آيهاى از جانب پروردگارش نازل نمىشود؟ بگو كه غيب از آن خداست و در انتظار باشيد كه من نيز با شما از منتظرانم». (1)
پس خداى تعالى خبر داده است كه «الآية» همان «الغيب» است و غيب هم همان حجّت است و تصديق آن نيز قول خداى تعالى است كه فرمود: «و فرزند مريم و مادرش را آيه قرار داديم» (2)كه مراد از آن حجّت است.
علىّ بن رئاب از امام صادق عليه السّلام روايت كند كه ايشان در باره اين سخن خداى تعالى «روزى كه بعضى از آيات پروردگارت بيايد، ايمان هيچ نفسى كه پيشتر ايمان نياورده است به وى فايده نمىرساند» (3)فرمودند: آيات عبارت از ائمّه است و آيت منتظره، حضرت قائم عليه السّلام است و در روز ظهورش كه با شمشير بپاخيزد، ايمان كسى كه پيشتر ايمان نياورده باشد، به وى سود نرساند، گرچه به پدران گذشته وى ايمان آورده باشد.3.
(1) و خداى تعالى آنجا كه داستان يوسف عليه السّلام را براى پيامبرش بيان مىكند، آن پيامبر را «غيب» ناميده است و فرموده: «اين از خبرهاى غيب است كه به تو وحى كرديم و تو آن هنگام كه آنها عزم خود را جزم كردند و مكر پيشه ساختند، نزد ايشان نبودى» (1)او يوسف را غيب ناميده، زيرا اخبارى كه بيان فرموده است، راجع به داستان يوسف و احوال و سرانجام كار اوست.
بعضى از مخالفين در باره اين آيه با من سخن گفته و اظهار داشتهاند كه معناى قول خداى تعالى كه مىفرمايد: «الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ» اين است كه به حشر و نشر و احوال روز قيامت، ايمان مىآوردند. به او گفتم: در تأويلت نادانى و در گفتارت گمراه، زيرا يهود و نصارى و بسيارى از مشركين و مخالفين اسلام نيز ايمان به حشر و نشر و حساب و ثواب و عقاب دارند، و خداى تعالى مؤمنان را مدح نمىكند به مدحى كه فرقههاى كفر و الحاد نيز با آنها شريك باشند بلكه خداى تعالى مؤمنان را وصف و ستايشى فرموده كه مخصوص آنهاست و ديگرى با ايشان شريك نيست.3.
1) يوسف: 103.
(1) ايمان هيچ مؤمنى صحيح نيست جز آنكه بداند حال كسى را كه به وى ايمان مىآورد، چنان كه خداى تعالى فرموده است: «مگر كسانى كه گواه به حقّند و مىدانند» (1)و صحّت گواهى را بر آنها واجب نكرده، مگر پس از علمشان، همچنين ايمان كسى كه به مهدى قائم عليه السّلام ايمان آورده است، فايده ندارد، مگر آنكه به شأن و منزلت او در حال غيبت عارف باشد، و آن اين است كه ائمّه عليهم السّلام از غيبت او خبر دادهاند، و بودن آن غيبت را براى شيعيانشان توضيح دادهاند، اين مطلب در رواياتى كه از ايشان نقل شده و در رسالههايى كه از آنها باقى مانده و در كتابهايى كه تأليف و تدوين گرديده است، در حدود دويست سال قبل از وقوع غيبت اخبار گرديده است. هيچ يك از پيروان ائمّه عليهم السّلام از اين موضوع غفلت نكرده و در بسيارى از كتب و روايات و مصنّفات خود، آنها را ذكر كردهاند، و اينها همان كتبى است كه به «اصول» معروف است و نزد ايشان آل- محمّد عليهم السّلام از قريب دويست سال پيش از غيبت، به تدريج مدوّن گرديده و محفوظ مانده است، و من اخبار مسندى كه در باره غيبت است از آن اصول
1) الزخرف: 86.
استخراج كرده و در اين كتاب آوردهام. (1) امّا حال پيروان اين اصول، از دو حال بيرون نيست يا اينكه آنها علم غيب داشتهاند به اين غيبتى كه الآن واقع شده است و آن را پيش از وقوعش در كتب خود نوشتهاند- و اين در نظر خردمندان و دانشمندان محال است- و يا اينكه اين جمع كثير در كتابهايشان، يك امر كذبى را ساخته باشند و آن امر كذب، همان گونه كه ذكر كردهاند، اتفاق افتاده و تحقّق يافته باشد، با آنكه اين جمع كثير، دور از يك دگر بوده و عقايد مختلفى داشته و در اقطار مختلفى زندگى مىكردهاند، پس اين احتمال نيز مانند احتمال پيشين محال است.
لذا هيچ راهى باقى نمىماند جز آنكه بگوئيم آنها اخبار غيبت امام زمان عليه السّلام را از ائمّه خود كه حافظين وصيّت پيامبر بودهاند اخذ كردهاند و آن حضرت از غيبت امام زمان عليه السّلام و صفات و مقامات او خبر داده و ايشان، آن اخبار را در كتب خود، تدوين كرده و در اصول خود تأليف نمودهاند و با همين دليل و ادلّه ديگرى شبيه به آن، حقّ پيروز مىگردد و باطل نابود مىشود، زيرا كه باطل، نابودشدنى است.
منظور دشمنان و مخالفان ما كه تمايلات مضلّه (گمراهكننده) دارند، اين است كه به دستاويز غيبت صاحب الزّمان عليه السّلام و احتجاب او از بينندگان، حقّ را پايمال
كنند و حقيقت را بر كسى كه معرفت يقينى ندارد و بصيرتش مستحكم نيست، پوشيده دارند.
(1) به توفيق خداى تعالى مىگويم كه غيبتى كه براى امام زمان ما عليه السّلام واقع شده است، حكمتش ثابت و حقيقتش روشن و حجّتش غالب است، به اين دليل كه آثار حكمت خداى تعالى را مشاهده كرده و شناختهايم و تدبير استوار او را در حجّتهاى گذشته و در قرون ماضيه مىدانيم و مىدانيم كه در قرون گذشته، گردنكشان چگونه بر آن حجّتها غلبه كرده و فراعنه بر آنها مستولى شدند، و امروز هم مشاهده مىكنيم كه ائمّه كفر به كمك اهل دروغ و دشمنى و افتراء بر همه چيز مسلّط شدهاند.
با چنين وضعى، مخالفان ما مىگويند كه امام زمان خود را به مانند ائمّه پيش از او نشان بدهيد و مىگويند به قول شما پس از وفات پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم يازده امام ظاهر شدهاند و هر كدامشان، با نام و شخص خود، بين خاصّ و عامّ معروف و
مشهور بودهاند، (1) و اگر اين امام، مانند ائمّه پيش از خود آشكار و معروف نباشد، امر امامت آن يازده امام قبل از او نيز تباه و بيهوده مىگردد، همچنان كه امر- صاحب الزّمان به واسطه نبودن و عدم امكان دستيابى به او، تباه و بيهوده است.
به توفيق الهى در پاسخ به اين اشكال مىگويم: دشمنان ما به آثار حكمت خداى تعالى نادانند و راه و روش حجّتهاى خدا را در هر عصر و زمانى نسبت به پيشوايان ضلالت در دولتهاى باطل نمىدانند، زيرا مسلّم است كه ظهور حجّتهاى الهى در مقامات پيشوايى خود بر سبيل امكان و تدبير، نسبت به مردم زمان خودشان است، و اگر حال طورى باشد كه امام بتواند تدبير و رهبرى اولياءش را بر عهده گيرد، ظهور آن حجّت لازم خواهد بود، و اگر حال طورى باشد كه امام نتواند تدبير در رهبرى اولياءش را بر عهده گيرد و حكمت الهى موجب استتار او گردد و تدبير نيز آن را اقتضاء كند، خداوند او را در پشت پرده غيبت نهان ساخته و مستور فرمايد تا وقتى كه اجل غيبت فرا رسد، همچنان كه همه حجّتهاى پيشين خداوند از زمان وفات آدم عليه السّلام بر همين منوال بوده است و اين موضوع آثار صحيحه و آيات قرآن كريم دلالت دارد.
(1) و از جمله آنها:
عبد الحميد بن ابى الدّيلم مىگويد: امام صادق عليه السّلام فرمود: «اى عبد الحميد! خداوند را فرستادگانى آشكار و رسولانى نهان است و چون از خدا به حقّ رسولان عيان درخواست كردى، به حقّ فرستادگان نهان نيز مسألت كن».
و تصديق آن از قرآن كريم، اين سخن خداى تعالى است: رسولانى كه داستانشان را از پيش براى تو بر خوانديم و رسولانى كه داستان ايشان را بازگو نكرديم و خداوند با موسى سخن گفت سخن گفتنى». (1)حجّتهاى خداوند از هنگام مرگ آدم تا پيدايش ابراهيم چنين بودند، اوصيائى كه برخى از ايشان عيان و برخى ديگر نهان بودند، و چون ابراهيم عليه السّلام به دنيا آمد، خداوند ولادت او را نهان و شخص او را از ديدگان پنهان داشت، زيرا در آن هنگام، امكان ظهور حجّت الهى وجود نداشت، و ابراهيم عليه السّلام در زمان سلطنت نمرود به خاطر دستورى كه او داده بود، استتار مىكرد و خود را آشكار نمىنمود. و نمرود اولاد رعيّت و اهل مملكت خود را در جستجوى ابراهيم عليه السّلام مىكشت، تا آنكه دوران-4.
1) النساء: 164.
غيبت سر آمد (1) و ابراهيم عليه السّلام خود را معرّفى نمود و امر نبوّتش را علنى كرد و اظهار آنچه كه پشت سر انداخته بود واجب گشت، زيرا خداوند اراده كرده بود كه حجّتش را اثبات كند و دينش را كمال بخشد. و آنگاه كه وفات حضرت ابراهيم عليه السّلام فرا رسيد، او را اوصيائى بود كه حجّتهاى خداى تعالى در زمين بودند و به دنبال هم، وصايت را از يك ديگر به ارث مىبردند، و ايشان نيز آشكار و نهان بودند تا آنكه دوران موسى عليه السّلام فرا رسيد و فرعون نيز اولاد بنى اسرائيل را در جستجوى موسى- كه ذكرش شايع و خبر به دنيا آمدنش منتشر گشته بود- مىكشت و خداوند ولادت او را پنهان كرد و مادرش او را به دريا افكند، و آنچنان كه خداى تعالى در كتابش از آن خبر داده كه «آل فرعون موسى را از دريا گرفتند» (1)و موسى در دامان فرعون پرورش يافت در حالى كه او موسى را نمىشناخت و همچنان اولاد بنى اسرائيل را در طلب موسى مىكشت. و داستان او بعد از آنكه دعوتش را اظهار كرد و خود را بديشان شناسانيد در كتاب خداى تعالى آمده است.
(2) و چون وفات موسى عليه السّلام فرا رسيد، او را اوصيايى بود كه حجّتهاى خداوند بودند. آنان نيز آشكار و نهان بودند تا هنگام ظهور عيسى عليه السّلام فرا رسيد و7.
1) القصص: 7.
عيسى عليه السّلام در ولادتش ظاهر گرديد و دلائلش را اعلان و شخص خود را اظهار و براهينش را هويدا نمود و نفسش را مخفى نمىساخت، زيرا زمان او زمانهاى بود كه امكان ظهور حجّت الهى وجود داشت.
سپس او را نيز اوصيائى بود كه پس از وى آمدند و حجّتهاى خداى تعالى بودند، ايشان نيز برخى عيان و برخى ديگر نهان بودند. تا هنگام ظهور پيامبر ما صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فرا رسيد و خداى تعالى در قرآن كريم فرمود: «به تو نمىگويند مگر آنچه را كه به رسولان پيش از تو گفتند» (1)سپس فرمود: «اين سنّتى است كه براى پيامبران كه پيش از تو فرستاديم، قرار دادهايم» (2)و از جمله چيزهايى كه به او گفته شده و بايستى در سنّت او باشد تا مطابق با سنّتهاى رسولان الهى باشد، معيّن كردن اوصياى خود است، همچنان كه پيامبران پيشين، اوصياى خود را معيّن كرده بودند و پيامبر اكرم نيز اوصياى خود را معيّن فرمود و اعلام كرد كه آخرين ائمّه، مهدىّ عليه السّلام است و اينكه او زمين را پر از عدل و داد مىكند، همچنان كه پر از ظلم و جور شده باشد، اين خبر را همه امّت از پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم نقل كردهاند، و اينكه عيسى عليه السّلام در هنگام ظهور مهدىّ عليه السّلام فرود مىآيد و پشت سر او نماز مىخواند ولادت اوصياء و مقامات آنها، يكى پس از ديگرى ضبط7.
گرديد، (1) تا هنگام ولادت امام زمان ما عليه السّلام فرا رسيد كسى كه جهان در انتظار اوست تا عدل و داد را در جهان بگستراند و چنانچه حكمت الهى در دورههاى گذشته اقتضاى غيبت حجّتهاى الهى را داشت، او را هم در پرده غيبت نهان داشت.
براى آنكه نزد خاصّ و عامّ ملّت اسلام، معروف و مسلّم است كه خليفه ناحقّ و سركش زمان امام حسن عسكرىّ عليه السّلام مأمورانى بر آن حضرت گماشت و تا هنگام وفات آن امام، ايشان را زير نظر داشت و چون حضرت وفات كرد، مأمورانى بر خاندان و نزديكان حضرت گماشت و كنيزان امام زندانى شدند و براى به دست آوردن فرزند او تلاش زيادى نمودند و يكى از كسانى كه متولّى اين كار بود همان جعفر برادر امام حسن عسكرىّ عليه السّلام بود كه هواى امامت در سر داشت و ادّعاى امامت كرد و اميدوار بود كه با نابودى فرزند برادرش بدين مقام نايل آيد. در اين حال سنّت غيبت در باره آن حضرت جارى شد، همچنان كه اين سنّت در حجّتهاى الهى پيشين نيز جارى گشته بود و حكمت غيبت آن امام، همان حكمت غيبت انبياى گذشته بود.
(1) و از جمله اعتراضهاى مخالفين ما اين است كه مىگويند: چرا آنچه را كه بر انبياء واجب بوده، بر ائمه واجب مىكنيد؟ و چرا نمىگوئيد امر «غيبت» در انبياء جايز بوده امّا در ائمّه جايز نيست. البتّه ائمّه مانند انبياء نيستند و جايز نيست كه حال ائمّه را به حال انبياء تشبيه كنيم، بايد دليل قانعكنندهاى براى ما بياوريد كه آنچه كه در شأن انبياء و رسولان جايز بوده در باره ائمّه نيز جايز مىباشد.
مىدانيم كه تشبيه و قياس در دو موضوع همانند و همشكل صورت مىپذيرد پس ادعاى شما در باره تشبيه حال ائمّه به انبياء درست نيست مگر آنكه دليل قانعكنندهاى بياوريد.
در پاسخ اين ايراد مىگويم- و از خداوند هدايت مىجويم-: دشمنان ما از سر جهالت اين اعتراض را وارد كردهاند و اگر از اهل تشخيص و تفكّر و تدبّر بودند و عناد را كنار مىگذاشتند و تعصّب و جانبدارى از رهبران و پيشينيانشان نمىكردند، مىدانستند كه هر چيزى كه در انبياء رواست، طابق النّعل بالنّعل در
ائمّه نيز واجب و لازم است، (1) زيرا انبياء اصل و اساس و سرچشمه آنها هستند و ائمّه جانشينان و اوصياى انبياء و حجّتهاى الهى بر آيندگان ايشانند، تا حجّت الهى از ميان نرود و شرايع و احكام تا آخرين دوره تكليف بندگان، بر جاى ماند و اگر اين اعتراض صحيح باشد، رواست آن معترض بگويد: پيامبران حجّتهاى خداى هستند، ولى امامان حجّتهاى خدا نيستند! زيرا ائمّه به مانند انبياء نمىباشند. و يا آنكه بگويد: ايشان را نمىتوان ائمّه ناميد، زيرا انبياء پيشوايان و ائمّه هستند ولى ائمّه كه انبياء نيستند تا اطلاق ائمّه بر ايشان روا باشد! و يا آنكه بگويد: بر ائمّه روا نيست كه مانند رسولان بر امر جهاد و امر به معروف و نهى از منكر و ساير ابواب شريعت قيام كنند! زيرا ائمّه رسول نيستند. و از اين گونه سخنان بسيار مىتواند بگويد كه ذكر آنها موجب تطويل كتاب مىشود. پس چون اين قبيل اعتراضات ناصحيح است، لا محاله آن اعتراض نخست نيز ناصحيح خواهد بود.
علاوه بر آنچه كه گفتيم، اكنون ثابت مىكنيم كه همانندى ائمّه و انبياء در اوصاف معنويّه واضح و آشكار است و ائمّه، حجّتهاى خدا بر خلق هستند،
چنان كه انبياء بودهاند (1) و اطاعت از ائمّه واجب و لازم است، چنان كه اطاعت از انبياء چنين بوده است. و دليل آن، قول خداى سبحان است كه فرمود: «از خدا اطاعت كنيد و از رسول و اولى الأمر فرمان بريد» (1)و اين سخن خداى تعالى است كه فرمود: «و اگر آن را به رسول خدا و به اولى الأمر ارجاع مىدادند، اهل پىجويى و استنباط آن را مىفهميدند». (2)و اولى الأمر همان اوصياء و ائمّه پس از پيامبرند و خداوند اطاعت از آنها را قرين اطاعت رسولش ساخته و طاعت از آنها را نيز بر بندگان لازم كرده است، چنان كه طاعت از رسول را بر بندگان واجب ساخته و آن را در رديف اطاعت از خود در آورده و فرموده است:
«أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ» بعد از آن فرموده: «هر كس اطاعت رسول كند، محقّقا خدا را اطاعت كرده است» (3)و چون ائمّه عليهم السّلام حجّتهاى الهى بر كسانى هستند كه به رسول ملحق نشده و شرف حضور او را درك نكردهاند، و همچنين بر كسانى كه در آينده در پى رسولان خواهند آمد، و رسول نيز حجّت الهى است بر كسانى كه در عصر خود، او را نديدهاند، بنا بر اين از طاعت امام همان لازم آيد كه از طاعت رسول اكرم حضرت محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم لازم آيد، و انبياء و ائمّه يك0.
حكم دارند (1) و قياس كردن ميان آن دو درست است، گر چه رسول، افضل از ائمّه باشد، ولى در حجّت بودن و اسم خليفه الهى داشتن و عمل رهبرى كردن و وجوب اطاعت شدن، مثل يك ديگرند، و خداى تعالى در كلام خود رسولان را ائمه ناميده و به ابراهيم عليه السّلام فرموده است: «تو را امام مردم قرار داديم» (1)و خداى تعالى به ما خبر داده است كه بعضى از انبياء و رسولان را بر بعضى ديگر برترى داده است و فرموده: «آن رسولانند كه بعضى از ايشان را بر بعضى ديگر برترى داديم، و در بين ايشان كسى هست كه خداوند با او تكلّم فرموده است» (2)و فرموده: «ما بعضى از انبياء را بر بعضى ديگر برترى داديم» (3)ملاحظه مىكنيد كه گرچه بعضى از انبياء بر بعضى ديگر برترى دارند، امّا مشاكل و همانندند و اين چنين است حال انبياء و اوصياء، پس هر كس حال ائمّه عليهم السّلام را به حال انبياء قياس كند و به فعل انبياء بر عمل ائمّه عليهم السّلام استشهاد كند، بنا بر آنچه در همانندى انبياء و اوصياء عليهم السّلام بيان داشتيم، قياس و استشهادش درست است.5.
(1) دليل ديگرى كه در اثبات مطالب گذشته در مشاكله بين ائمّه و انبياء وجود دارد اين است كه خداى تعالى در كتاب خود مىفرمايد: «محقّقا در رسول خدا براى شما پيروى نيكويى وجود دارد». (1)و فرموده است: «آنچه را كه رسول اكرم به شما مىدهد بگيريد و آنچه را كه از آن باز مىدارد وانهيد». (2)خداى سبحان به ما فرمان داده است كه به هدايت رسول خدا مهتدى شويم و امور جاريه را به گونهاى كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم جارى فرموده است اجرا كنيم، خواه آن امور، گفتارى باشد و خواه كردارى. و يكى از گفتههاى رسول خدا كه دليل بر مشابهت كامل بين انبياء و ائمّه است، اين است كه فرموده است: «مقام و منزلت على عليه السّلام نسبت به من، همچون مقام و منزلت هارون است نسبت به موسى عليه السّلام جز اينكه پس از من پيغمبرى نيست» پيامبر اكرم در اين كلام به ما اعلام فرموده است كه علىّ عليه السّلام پيامبر نيست، امّا او را به هارون تشبيه فرموده و هارون، رسول و نبىّ است و به همين ترتيب آن حضرت را به جمعى از پيامبران تشبيه فرموده است.
(1) از عبد اللَّه بن عبّاس روايت است كه مىگويد: ما نزد رسول خدا نشسته بوديم و آن حضرت فرمود: «هر كه مىخواهد به آدم بنگرد در علمش و به نوح در مسالمتش و به ابراهيم در حلمش و به موسى در زير كيش و به داود در زهدش، پس به اين شخص كه مىآيد بنگرد». ابن عبّاس مىگويد: ما نگريستيم و بناگاه علىّ بن أبي طالب در آمد و با كمال وقار قدم بر مىداشت.
پس اگر درست است كه رسول خدا يكى از ائمّه را به انبياء و رسولان تشبيه كند، براى ما درست است كه همه ائمّه را به انبياء و رسولان تشبيه كنيم و اين دليل محكمى است و بنا بر اين ثابت گرديد كه غيبت حضرت صاحب الزّمان عليه السّلام همان غيبتى است كه در حضرت موسى و ساير انبياء وجود داشته است، زيرا غيبت امام زمان عليه السّلام نيز به جهت سركشان و طواغيت است و به ملاحظه مصلحتى كه در فصل اوّل ذكر آن گذشت. و از جمله ادلّهاى كه معارضه دشمنان ما را در نفى مشابهت ائمّه و انبياء عليهم السّلام باطل مىسازد، اين است كه رسولانى كه پيش از پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم بودند، اوصيائشان پيامبران بودند، پس هر كدام از اوصياء كه به
وصايت حجّت پيش از خود- از وفات آدم ابو البشر تا پيامبر ما- قيام كرده است، پيامبر بوده است، (1) همچون وصىّ آدم كه پسرش شيث بود و او را در علوم آل محمّد عليهم السّلام «هبة اللَّه» خواندهاند و او پيامبر بود، و همچون وصىّ نوح كه پسرش سام پيامبر بود، و همچون وصىّ ابراهيم كه پسرش اسماعيل پيامبر بود (1)و مانند وصىّ موسى كه يوشع بن نون پيامبر بود، و مانند وصىّ عيسى كه شمعون- الصّفاى پيامبر بود، و همچون داود كه پسرش سليمان پيامبر بود، امّا أوصياى پيامبر ما پيغمبر نبودند، زيرا خداى تعالى به جهت كرامت و تفضيل محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم او را خاتم الأنبياء و امّتش را خاتم الامم قرار داد، بنا بر اين انبياء و ائمّه از نظر مقام وصايت همشكلاند، همچنان كه در اوصافى كه پيش از اين گفتيم، هم شكل بودند. پس پيامبر وصىّ است و امام نيز وصىّ است و وصىّ امام است و نبىّ نيز امام است و نبىّ حجّت است و امام نيز حجّت است، (2)و در اشكال مختلف، شبيهتر از تشاكل ائمّه و انبياء نمىتوان يافت.».
(1) همچنين رسول اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم به ما خبر داده است كه افعال اوصياى مختلف، شبيه بوده است، مثلا در قصّه وصىّ موسى، يوشع بن نون و صفورا كه زوجه موسى و دختر شعيب است، با داستان امير المؤمنين عليه السّلام كه وصىّ رسول- خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم است با عايشه، شباهت وجود دارد، و نيز خبر داده است كه غسل دادن هر پيامبرى بر وصىّ او واجب است.
در روايت است كه عبد اللَّه بن مسعود مىگويد به پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم عرض كردم يا رسول اللَّه! وقتى كه از دنيا بروى چه كسى شما را غسل مىدهد؟ فرمود:
هر پيامبرى را وصيّش غسل مىدهد. گفتم اى رسول خدا وصىّ شما كيست؟
فرمود: علىّ بن أبى طالب است. گفتم اى رسول خدا او پس از شما چند سال زندگى خواهد كرد؟ فرمود: سى سال، زيرا يوشع بن نون كه وصىّ موسى عليه السّلام بود، پس از او سى سال زندگى كرد و صفورا دختر شعيب و زوجه موسى بر او شوريد و گفت من به خلافت از تو شايستهترم، يوشع با وى جنگيد و همرزمانش را كشت و خودش را اسير كرد و با او خوشرفتارى نمود. دختر ابو بكر نيز به
زودى بر على بشورد (1) و در ميان چند هزار نفر از امّتم به جنگ او آيد و علىّ نيز با او بجنگد و همرزمانش را بكشد و او را اسير كند و با وى خوشرفتارى نمايد و در باره عايشه خداى تعالى فرموده است: «در خانههاى خود بمانيد و بمانند دوران جاهليّت اولى خودنمائى نكنيد» (1)كه مقصود از آن صفورا دختر شعيب است.
پس همانندى ائمّه و انبياء در نام و صفت و نعت و فعل ثابت شد و هر چيزى كه براى انبياء روا باشد براى ائمّه نيز روا است و طابق النّعل بالنّعل در ائمّه جارى مىشود و اگر روا باشد كه امامت صاحب الزّمان عليه السّلام پس از ائمّه گذشته، به خاطر غيبتش انكار شود، لازم است كه نبوّت موسى بن عمران نيز انكار شود، زيرا او نيز غيبت داشته است و همه پيامبران غيبت نداشتهاند، پس چون غيبت موسى موجب سقوط نبوّت او نمىشود و با وجود غيبت، نبوّتش درست است، همان گونه كه نبوّت انبيايى كه غيبت نداشتهاند صحيح است، امامت صاحب الزّمان عليه السّلام نيز با وجود غيبتش درست است همان گونه كه امامت ائمّه پيشين او كه غيبت نداشتهاند صحيح است.2.
1) الاحزاب: 32.
(1) و همان گونه كه روا باشد موسى عليه السّلام در دامن فرعون پرورش يابد و وى او را نشناسد و در طلبش فرزندان بنى اسرائيل را بكشد، همچنين روا باشد كه صاحب الزّمان عليه السّلام به شخصه در ميان مردم موجود باشد و در مجالس ايشان در آيد و بر بساط ايشان پا نهد و در بازارهاى ايشان راه برود و او را نشناسند تا آنكه هنگام ظهورش فرا رسد.
از امام صادق جعفر بن محمّد عليهما السّلام روايت است كه فرمودند: در امام قائم عليه السّلام از موسى و يوسف و عيسى و محمّد عليهم السّلام سنّتهايى وجود دارد، امّا سنّت او از موسى آن است كه خائف و منتظر است، و سنّت او از يوسف آن است كه برادرانش او را مبايعه كردند و با او سخن مىگفتند و او را نمىشناختند، و سنّت او از عيسى سياحت كردن است، و سنّت او از محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم شمشير است.
(2) ممكن است مخالفان ما بر اعتراض خود افزوده و بگويند اين دو غيبت با يك ديگر متفاوت است، زيرا گرچه بر شما ثابت شده است كه غيبت امام زمان عليه السّلام مانند غيبت موسى عليه السّلام و ديگر پيامبرانى است كه غيبت داشتهاند، امّا
حجّت موسى عليه السّلام وقتى الزام داشت كه وى دعوتش را آشكار كرده بود (1) و به پيامبرى خود مردم را فرا خوانده بود و حجّت امام شما وقتى الزام دارد كه او دعوتش را آشكار كرده و بر امامت خود مردم را فرا خوانده باشد، امّا تا مكانش نهان و شخصش پنهان است، بر مردم حجّت نيست و طاعتش بر ايشان واجب نمىباشد.
و ما به توفيق الهى در پاسخ ايشان مىگوئيم: مخالفان ما غافلند از اينكه حجّت حجج الهى را- در حال ظهور و غيبتشان- چه چيز الزام آور مىكند با اينكه خداى تعالى در كتابش حجّت بالغه را برايشان تمام كرده و ايشان را در نادانى و اشتباه باقى نگذاشته است، امّا آنها مشمول اين خطاب الهىاند «چرا در قرآن تدبّر نمىكنند يا آنكه بر دلهاى ايشان قفل زده شده است؟» (1)خداى تعالى در داستان موسى عليه السّلام براى ما بيان كرده است كه او پيش از آنكه دعوتش را آشكار كرده و مردم را به نبوّت خويش فرا خواند، شيعيانى داشته است كه به امر او عارف و به ولايت او متمسّك بودهاند، چنان كه مىفرمايد: «موسى عليه السّلام وارد شهر شد در حالى كه مردمش غافل بودند و دو مرد را ديد كه با يك ديگر مقاتله4.
1) سوره محمد 9: 24.
مىكردند، (1) اين از شيعيانش بود و اين از دشمنانش و آنكه از شيعيانش بود، عليه دشمنانش از موسى عليه السّلام كمك خواست» (1)و خداى تعالى در بيان حال شيعيان موسى عليه السّلام فرموده است: «گفتند اى موسى پيش از آنكه بيايى و پس از آمدنت آزار شديم» (2)پس خداوند در كتابش به ما اعلام فرموده است كه موسى عليه السّلام پيش از آنكه اظهار نبوّت كند و دعوتش آشكار گردد، شيعيانى داشته است كه او را مىشناختند و او نيز ايشان را دوستان موساى پيامبر مىشناخته است و اگر چه آنها نمىدانستند كه اين شخص همان موسى است كه منتظر اويند. اين از آن رواست كه نبوّت موسى عليه السّلام پس از بازگشت او از نزد شعيب آشكار گرديد، آنگاه كه پس از سالها كه چوپانى شعيب كرد و به وصلت دختر شعيب رسيد و با او به طرف مصر آمد، پس وارد شدن موسى عليه السّلام به شهر و ملاقات كردن او با آن دو نفرى كه مقاتله مىكردند، پيش از رفتن به نزد شعيب واقع شده است.
نبىّ مكرّم اسلام نيز چنين است و ما مردمانى را مىيابيم كه از امر رسالت آن حضرت و محلّ خروج او (مكّه) و دار الهجره (مدينه) او آگاه بودند در حالى كه هنوز ايشان متولّد نشده بودند و يا آنكه متولّد شده بودند امّا اظهار نبوّت نكرده و9.
دعوتشان آشكار نگرديده بود (1) مانند: سلمان فارسى و قسّ بن ساعده ايادى و تبّع پادشاه حمير و عبد المطّلب و ابو طالب و سيف بن ذى يزن از ملوك يمن و بحيراى راهب و بزرگ راهبان راه شام و ابو مويهب راهب و سطيح كاهن و يوسف يهودى و ابن حوّاش دانشمندى كه از شام مىآمد و زيد بن عمرو بن نفيل.
و مانند ايشان بسيار بودند كه پيامبر اكرم را به نام و نشان و نسب، پيش از تولّدشان و يا بعد از آن مىشناختند و اخبار آن نزد عامّه و خاصّه موجود است، و من آنها را در اين كتاب با سلسله و در مواضع خود آوردهام و هيچ يك از حجّتهاى الهى- خواه نبىّ باشد و يا وصىّ- نبوده است جز آنكه اهل ايمان وقت پيدايش و ولادت او را ضبط كرده و پدر و مادر و نسبش را در هر عصر و زمانى مىشناختند تا هيچ امرى از حجّتهاى الهى در حال ظهور و يا غيبت، بر ايشان مشتبه نشود. امّا منكران و گمراهان و معاندان از آن غفلت كرده و از كار ايشان آگاهى ندارند. وضعيّت صاحب الزّمان عليه السّلام نيز چنين است. دوستان با ايمانش كه
اهل دانش و معرفتند، هنگام ولادت و زمانش را ضبط كردهاند (1) و علامات و شواهد ايّام و وجود و وقت ولادت و نسبش را مىدانند و در باره او چه در حال غيبت باشد و يا در حال ظهور، يقين دارند، امّا ملحدان و منكران و اهل عناد از آن غفلت كردهاند.
در باره حضرت صاحب الزّمان عليه السّلام خداى تعالى فرموده است: «روزى كه بعضى از آيات پروردگارت بيايد، ايمان هيچ شخصى كه پيشتر ايمان نياورده باشد بدو سود نمىرساند» (1)و از امام صادق عليه السّلام از تفسير اين آيه پرسش شد، فرمودند: مراد از «آيات» ائمّه هستند و آيه منتظر همان قائم مهدىّ عليه السّلام است كه چون قيام كند، ايمان هيچ شخصى كه پيش از قيام او با شمشير ايمان نياورده باشد بدو سود نرساند و اگر چه به پدران او عليهم السّلام ايمان آورده باشد. اين روايت را علىّ ابن رئاب و ديگران از امام صادق عليه السّلام روايت كردهاند.
و تصديق اين مطلب از قرآن كريم كه آيات همان حجج الهى است اين سخن خداى تعالى است كه مىفرمايد: «ما پسر مريم و مادرش را آيه قرار داديم» (2)كه0.
معناى كلمه آيه حجّت است. (1) و همچنين اين سخن او كه خطاب به عزير (1)آنگاه كه او را پس از صد سال مرگ زنده كرد مىفرمايد: «پس به حمارت بنگر و براى آنكه تو را براى مردم آيه قرار دهيم» كه مقصود از كلمه آيه حجّت است.
خداوند او را حجّت قرار داد و آيه ناميد.
(2) و چون عموم مسلمانان، امر غيبتى را كه به جهت الهى واقع مىشود و پيامبر-
1) في بعض النسخ «لارميا».
اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم بدان تصريح فرمودهاند، صحيح مىدانند، بعضى در تطبيق غيبت با حجّت الهى اشتباه كرده و غيبت را در غير موضع خود قرار دادهاند، و اوّلين ايشان عمر بن خطّاب است، زيرا او وقتى رسول اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم رحلت فرمود، گفت: به خدا سوگند محمّد نمرده است، بلكه غيبت كرده است همچنان كه موسى از قومش غيبت كرد و به زودى اين غيبت سر آمده و پيامبر ظاهر خواهد شد.
چنان كه:
از مشايخ مدينه روايت است كه گفتهاند: چون رسول خدا وفات كرد، عمر بن خطّاب پيش آمد و گفت: به خدا سوگند كه محمّد نمرده است بلكه غيبت كرده است همان گونه كه موسى از قومش غيبت اختيار كرد و به زودى پس از غيبتش آشكار خواهد شد و پى در پى اين گفتار را تكرار مىكرد تا آنكه مردم پنداشتند او ديوانه شده و عقلش زايل گشته است. آنگاه ابو بكر در حالى كه مردم گرد عمر را گرفته بودند و از گفتارش اظهار تعجّب مىكردند سر رسيد و گفت:
اى عمر! به خود آى و از اين سوگندى كه مىخورى باز ايست كه خداى تعالى در كتابش به ما خبر داده و فرموده است اى محمّد «تو ميميرى و ايشان هم خواهند مرد» (1)عمر گفت: اى ابو بكر! آيا اين آيه در كتاب خداست؟ ابو بكر گفت: آرى، خدا را گواه مىگيرم كه محمّد مرده است و عمر حافظ قرآن نبود.0.
1) الزّمر: 30.
(1) بعد از عمر طائفه كيسانيّه در اين اشتباه افتادند و ادّعا كردند كه اين غيبت از آن محمّد بن حنفيّه- قدّس اللَّه روحه- است و سيّد بن محمّد حميرىّ بدان گرويد و در باره آن گفت:
ائمّه چهار و همه از قريشولاتند و هستند با هم سوا
علىّ و پس از او سه فرزند وىكه هستند أسباط و هم أوصيا
يكى سبط ايمان و نيكى و حلمدگر سبط افتاده در كربلا
و سبطى كه حيّ است و قائد شودبه جيشى كه بينى به پيشش لوا
به غيبت زمانى به رضوى رودكنارش مهيّا عسلها و ما و باز سيّد- رحمة اللَّه عليه- در باره او گويد:
اى درّه رضوى كه حبيبم در توستآن مهدى هادى و نهانم در توست
گر غيبت او درگذرد از صد قرنمىآيد و من چشم اميدم بر توست (1) و باز سيّد- رحمة اللَّه عليه- در باره او گويد:
ألا اى نسيمى كه رضوى روىرسانى به كوى حبيبم سلام
و گويى فدايت شوم اى وصىّ!فزون شد به رضوى درنگ و مقام
گذر كن به جمعى كه ناميدهاندتو را جانشين رسول و امام
كه فرزند خوله به غيب اندر استزمينى نپوشانده از وى عظام پس پيوسته سيّد حميرى در امر غيبت گمراه بود و اعتقاد او آن بود كه محمّد ابن حنفيّه غيبت كرده است تا آنكه به لقاء امام صادق عليه السّلام نائل آمد و علامتهاى امامت را در او ديد و نشانههاى وصايت را در او مشاهده كرد و از ايشان از امر غيبت پرسش كرد. امام صادق عليه السّلام فرمود: آن حقّ است و ليكن غيبت در دوازدهمين ائمّه عليهم السّلام واقع مىشود، و سيّد را از مرگ محمّد بن حنفيّه آگاه فرمود
و اينكه پدرشان امام محمّد باقر عليه السّلام شاهد به خاك سپردن او بوده است. (1) در اين هنگام كه حقّ بر سيّد روشن شد از آن عقيده برگشت و از اعتقادش استغفار كرد و به حقّ گرائيد و به مذهب امامى در آمد.
حيّان سرّاج گويد از سيّد بن محمّد حميرى شنيدم كه مىگفت: من از غاليان بودم و به غيبت محمّد بن حنفيّه اعتقاد داشتم و در اين گمراهى زمانى را به سر بردم تا آنكه خداوند به واسطه امام جعفر صادق عليه السّلام بر من منّت نهاد و از آتش نجاتم داد و به صراط مستقيم هدايتم كرد و پس از آنكه به واسطه دلائلى كه از او مشاهده كردم، دانستم كه او حجّت خدا بر من و همه اهل زمانه است و اينكه او امامى است كه خداوند طاعتش را فرض و پيرويش را واجب كرده است، به ايشان عرض كردم اى فرزند رسول خدا! در باب غيبت و درستى آن اخبارى از پدرانتان به ما رسيده است بفرمائيد اين غيبت در باره كدام امام است؟ فرمود:
غيبت در ششمين فرزند من است كه او دوازدهمين ائمّه بعد از رسول خدا است، اوّل ايشان امير المؤمنين عليّ بن ابى طالب و آخر ايشان قائم به حقّ بقيّة اللَّه در
زمين و صاحب الزّمان است. (1) به خدا سوگند اگر در پس پرده غيبت به اندازه عمر نوح بماند از دنيا نرود تا ظاهر شود و زمين را پر از عدل و داد نمايد، چنان كه پر از ظلم و جور شده باشد. سيّد حميرىّ گويد وقتى اين مطالب را از مولاى خود امام جعفر صادق عليه السّلام شنيدم، به دست آن حضرت توبه كردم و قصيده خود را سرودم كه آغازش چنين است:
چو ديدم كه مردم به گمراهىانددوان آمدم تا به كوى امام
و نام خدا بر زبان بردمىو جعفر هدايت نمودم تمام
و دينى گرفتم كه باطل نبودمرا وارهانيد از بند و دام
و گفتم ببخشا كه گويا بدمزمان درازى به كيش خخام
و من تائبم از گناهان خويشهم امروز گشتم به دين سلام
(1)
و غالى نباشم به ايّام عمرنگيرم به آئين سابق مقام
نگويم محمّد به رضوى در استمذمّت كند گو كه نادان مدام
و ليكن محمّد ره خود گرفتنگويد گناهش مگر مرد خام
و مأواى او بىگمان جنّت استكنارش نگر اولياى كرام تا آخر قصيده و آن قصيدهاى طولانى است و بعد از آن قصيده ديگرى سرودهام كه چنين است:
اى راكب جانب مدينه!بشنو سخن از من كمينه
گر حقّ بكند تو را هدايتبينى ششمين امام و رايت
جعفر كه وليّ اعظم اوستفرزند مهذّب وصى اوست آنگه به ادب بگو كه گويد: سيّد نه طريق حقّ نپويد
(1)
داند كه تويى امين ايزداز وى نه ثواب آنچه سر زد
ابن الحنفيّهاى كه گفتممن خشم شما بدان نجستم
ليكن به روايت از علىّ بودصدق سخنش در او جلى بود
گفتا كه ولىّ رود به غيبتيك چند نهان شود ز رؤيت
ميراث امامتش شود بخشگويا كه به خاك رفته در نقش
ليكن پى غيبتش اميد استپايان شب سيه سپيد است
با نصرت حقّ ز كعبه آيدبا عدّه و عدّه سر آمد
بر جانب دشمنان بتازدكار همه ناكسان بسازد
(1)
ابن الحنفيّه هم چنان بوداز ديده مردمان نهان بود
گفتيم كه اوست قائم حقّعدل است به سايهاش محقّق
اكنون سخن تو عين حقّ استفرموده تو كه نيست صدق است
و اللَّه كه كلام تو دليل استبرهان مخاصمت عليل است
دانم كه ولىّ امر او نيستروحم به طرب به سوى او نيست
قائم پس از اين زمان بيايدغيبت به زمانهاش ببايد
در غيب به سر برد زمانىمالك به زمين شود به آنى
دين دارى من چنين ستودههرگز نشوم ز حقّ رميده اين حديث را حيّان سرّاج كه خود از كيسانيّه است روايت كرده است، و
چون مرگ محمّد بن علىّ ابن حنفيّه به وقوع پيوسته، نمىتوان غيبتى كه در اخبار روايت شده است منطبق با او دانست.
(1) حسين بن مختار مىگويد حيّان سرّاج بر امام جعفر صادق عليه السّلام وارد شد و آن حضرت فرمود: اى حيّان! اصحابت در باره محمّد ابن حنفيّه چه مىگويند؟
عرض كرد مىگويند او زنده است و روزى مىخورد. امام صادق عليه السّلام فرمود:
امّا پدرم محمّد باقر عليه السّلام برايم بازگو كرد كه وى در زمره كسانى بوده است كه در بيمارى او به عيادتش رفته و در احتضارش چشمان او را بسته و بعد از وفاتش، او را به خاك سپرده و زنانش را پس از وى به شوهر داده و ارثش را خود تقسيم كرده است. حيّان عرض كرد: اى ابا عبد اللَّه! مثل محمّد ابن حنفيّه در اين امّت، مثل عيسى بن مريم است كه وضعيّت او بر مردم مشتبه گرديد. امام صادق عليه السّلام فرمود: آيا وضعيّت او بر دوستانش مشتبه شده يا بر دشمنانش؟ عرض كرد بر دشمنانش. امام فرمود: آيا مىپندارى كه ابو جعفر محمّد باقر عليه السّلام دشمن عمويش
محمّد ابن حنفيه بوده است؟ عرض كرد خير. (1) آنگاه امام صادق عليه السّلام فرمود: اى حيّان! شما از آيات خدا روى گردانيديد و خداى تعالى فرموده است: «بزودى به كسانى كه از آيات ما روى بر مىگردانند كيفر بدى مىدهيم زيرا آنها منحرف بودند».
و امام صادق عليه السّلام فرمود: محمّد ابن حنفيّه وفات نكرد تا آنكه اعتراف به امامت علىّ بن الحسين امام سجاد عليه السّلام نمود و وفات ابن حنفيّه در سال هشتاد و چهار هجرى واقع گرديد.
حنان بن سدير از پدرش و او از امام محمّد باقر عليه السّلام روايت كند كه فرمود: من به محمّد ابن حنفيه وارد شدم در حالى كه زبانش بند آمده بود و به او دستور دادم كه وصيّت كند و او نتوانست اجابت كند. گفتم طشتى بياورند كه در آن خاك نرمى ريخته باشند و آن طشت در مقابل او قرار داده شد و گفتم با انگشت روى آن بنويسد، و او با انگشتش روى آن خاك نوشت، و من آن را در صحيفهاى استنساخ كردم.
(1) بعد از كيسانيّه، ناووسيّه در امر غيبت اشتباه كردند و چون وقوع آن را در حجّت خدا صحيح مىدانستند، از سر جهالت آن را بر امام صادق عليه السّلام تطبيق دادند، امّا خداوند قول ايشان را با وفات آن امام باطل ساخت، و پس از ايشان وى فرد كاظم الغيظ و اوّاه و حليم، امام ابو ابراهيم موسى بن جعفر عليه السّلام به امر امامت قيام كرد.
و بعد از ناووسيّه، واقفيّه امر غيبت را با امام موسى بن جعفر عليهما السّلام تطبيق دادند، امّا خداوند قول ايشان را نيز باطل ساخت زيرا موت او و موضع قبر او را آشكار ساخت، همچنين قيام امام علىّ بن موسى الرّضا عليه السّلام به امر امامت پس از امام كاظم عليه السّلام و ظهور علامات امامت در او به همراه نصوصى كه از آباء گرامش رسيده است، قول واقفيّه را باطل مىسازد.
(2) عمر بن واقد مىگويد: در بغداد بودم و شبانگاهى «سندى بن شاهك» مرا
احضار كرد و ترسيدم كه قصد سوئى به من داشته باشد و به عيالم وصاياى لازمه را نمودم و گفتم إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ، آنگاه سوار مركب شدم و به نزد او رفتم و وقتى مرا ديد گفت اى ابا حفص! به گمانم تو را به وحشت و اضطراب انداخته باشم، گفتم آرى، گفت اينجا جز خير نيست، گفتم پس قاصدى به خانهام بفرست تا خبر سلامتى مرا به ايشان برساند. گفت: بسيار خوب. بعد از آن گفت: اى ابا- حفص! آيا مىدانى چرا به دنبال تو فرستادم؟ گفتم نمىدانم. گفت موسى بن- جعفر را مىشناسى؟ گفتم آرى و عمرى ميان ما محبّت صادقانه بوده است. گفت در بغداد از مردم مقبول القول چه كسانى او را مىشناسند؟ و من نام مردمانى را براى او بر شمردم، و در دلم افتاد كه آن حضرت درگذشته است، راوى گويد به دنبال ايشان فرستاد و همان گونه كه مرا آورده بود ايشان را هم آورد و گفت: آيا شما مردمانى را مىشناسيد كه موسى بن جعفر را بشناسند؟ و آنان نيز اشخاصى را نام بردند و ايشان را هم احضار كرد و تا صبح پنجاه و چند نفر از كسانى كه موسى بن جعفر عليه السّلام را مىشناختند و با وى مصاحبت داشتند گرد آورد، راوى گويد سپس برخاست و به اندرون رفت و ما نماز صبح را اقامه كرديم، بعد از آن كاتبش آمد و طومارى در دست داشت و نام و نشانى منزل و شغل و اسامى ما را
يادداشت كرد و برگشته نزد سندى رفت. (1) راوى گويد سندى آمد و با دستش به من اشاره كرد و گفت: اى ابا حفص برخيز! من برخاستم و همه دوستان هم برخاستند و وارد حجرهاى شديم و گفت: اين جامه را از روى موسى بن جعفر بردار. من جامه را كنار زدم و ديدم حضرت از دنيا رفته است و گريستم و كلمه استرجاع بر زبان راندم، سپس به همه ياران گفت بياييد و به او بنگريد، و يكى پس از ديگرى آمدند و به او نگريستند، گفت آيا گواهى مىدهيد كه اين موسى ابن جعفر بن محمّد است؟ گفتند آرى، شهادت مىدهيم كه او موسى بن جعفر بن- محمّد است، سپس به غلامش گفت دستمالى بر عورتش بينداز و سراپاى او را عريان كن، او چنين كرد، آنگاه گفت: هيچ نشانهاى از ضرب و شكنجه در بدن او مىبينيد؟ گفتيم خير، چيزى نمىبينيم و عقيده ما اين است كه او مرده است، گفت همين جا باشيد تا او را غسل دهيد و كفن كنيم و به خاك سپاريم. (1)
«حتّى تغسّلوه و تكفّنوه [و تدفنوه]-
الخ».
راوى گويد آنجا مانديم تا آن حضرت را غسل دادند و كفن كردند و برداشتند و سندى ابن شاهك بر او نماز خواند و او را به خاك سپرديم و برگشتيم. عمر بن واقد مىگفت: هيچ كس داناتر از من بر احوال موسى بن جعفر عليهما السّلام نيست، چگونه مىگوييد آن حضرت زنده است در حالى كه من خود او را به خاك سپردم.».1) كذا، و في «العيون»:
(1) حسن بن عبد اللَّه صيرفى از قول پدرش مىگويد: حضرت موسى بن جعفر در حالى كه در حبس سندى بن شاهك بود، وفات كرد و او را بر تابوتى حمل كردند و مىگفتند اين امام رافضيان است، او را بشناسيد، و چون او را به محلّ سربازخانه آوردند چهار تن را بر پا داشتند و آنها ندا مىكردند هر كس مىخواهد به خبيث فرزند خبيث موسى بن جعفر بنگرد، بيرون بيايد، و سليمان ابن أبى جعفر از كاخش به كنار شط آمد و جنجال و غوغا را شنيد و از فرزندان و غلامانش پرسيد اين جار و جنجال چيست؟ گفتند سندى بن شاهك بر نعش موسى بن جعفر فرياد مىكند. گفت عن قريب اين عمل را در جانب غربى شط هم انجام خواهند داد، پس چون او را از پل عبور دادند، با غلامانتان بر سر آنها بريزيد و جنازه را از دستشان بگيريد و اگر مانع شما شدند آنها را بزنيد و علامتهاى سياهشان را پاره كنيد. گفت وقتى از پل عبور كردند بر سر ايشان ريختند و جنازه را از دستشان گرفتند و ايشان را زدند و علامتهاى سياهشان را پاره كردند و جنازه را بر سر چهار راه قرار دادند و مناديان گماشتند كه مىگفتند هر كس مىخواهد به طيّب فرزند طيّب: موسى بن جعفر بنگرد، بيرون
بيايد و مردم حاضر شدند و او را غسل داده و حنوط كرده (1) و با كفنى كه برد يمانى داشت و دو هزار و پانصد دينار قيمت آن بود و همه قرآن بر آن نوشته شده بود، كفن كردند. خود سليمان هم پا برهنه و گريبان چاك به دنبال جنازه به راه افتاد و او را تا گورستان قريش تشييع كرد و در آنجا به خاك سپرد و گزارش آن را به هارون الرّشيد نوشت، هارون نيز در جواب سليمان بن جعفر نوشت: اى عمو! صله رحم كردى و خداوند جزاى خير به تو دهد، به خدا سوگند سندى بن شاهك- لعنة اللَّه عليه- آن كار را به دستور ما انجام نداد.
محمّد بن صدقه عنبرى گويد: چون ابو ابراهيم موسى بن جعفر عليهما السّلام در گذشت، هارون الرّشيد بزرگان آل ابو طالب و بنى عبّاس و سران مملكت و حكّام را گرد آورد و گفت اين جنازه موسى بن جعفر است كه خود به خود مرده است و من نسبت به حادثه مرگ او هيچ گناهى ندارم كه از خدا آمرزش خواهم، بيائيد به او نظر كنيد، هفتاد تن از شيعيانش آمدند و به موسى بن جعفر عليهما السّلام نگريستند و اثرى از جراحت و يا سمّ و يا خفگى در او نبود و در پايش اثر رنگ حنا بود و
سليمان بن أبى جعفر او را تحويل گرفته و متولّى غسل و تكفينش گرديد و با پاى برهنه و اندوه در تشييع او شركت كرد.
(1) علىّ بن رباط گويد به امام علىّ بن موسى الرّضا عليه السّلام عرض كردم مردى نزد ما است كه مىگويد پدر شما زنده است و شما نيز آنچه را كه او مىداند مىدانيد، امام فرمود: سبحان اللَّه! آيا رسول خدا مىميرد امّا موسى بن جعفر نميميرد؟
آرى سوگند به خدا كه او از دنيا رفت و اموالش تقسيم شد، و كنيزانش ازدواج كردند.
(2) بعد از ناووسيّه، واقفيّه آمدند و ادّعا كردند كه امام حسن عسكرىّ عليه السّلام غيبت اختيار كرده است، ايشان نيز امر غيبت را صحيح مىدانستند امّا در وقوع آن در حضرت عسكرى اشتباه كردند و گمان كردند قائم مهدىّ، امام يازدهم است، ولى چون وفات آن حضرت ثابت است، گفتار ايشان نيز در اين باب باطل خواهد بود و به موجب اخبار صحيحهاى كه در اين كتاب ذكر شده است، محقّق مىگردد كه امر غيبت در فرزند او واقع است و لا غير.
(1) از جمله روايات وفات امام حسن عسكرىّ عليه السّلام حديث سعد بن عبد اللَّه است كه مىگويد: جمع بىشمارى كه نمىتوان ايشان را احصا كرد و آنها را متّهم به تبانى بر دروغ نمود، گفتهاند كه در حادثه فوت امام حسن عسكرىّ عليه السّلام و دفن ايشان حضور داشتهاند. بعد در ماه شعبان دويست و هفتاد و هشت كه هيجده سال يا كمى بيشتر از وفات ابو محمّد حسن بن علىّ عسكرىّ عليه السّلام مىگذشت، در مجلس احمد بن عبيد اللَّه بن يحيى بن خاقان كه در آن روزگار از طرف سلطان كارگزار خراج و مزارع دهستان قم بود حاضر بوديم، و او از ناصبىترين و دشمنترين خلايق نسبت به ائمّه هدى بود و سخن از كسانى از آل ابى طالب به ميان آمد كه در «سرّ من رأى» زندگى مىكردند و از مذهب و صلاحيّت و منزلت ايشان نزد سلطان صحبت شد. احمد بن عبيد اللَّه گفت من در «سرّ من رأى» هيچ كس از علويان را به مانند حسن بن علىّ بن محمّد بن علىّ الرّضا نديدم و نشناختم، و در هدايت و وقار و عفاف و بزرگوارى و كرم نزد اهل بيت خود و سلطان و همه بنى-
هاشم، نشنيدم كسى همتاى او باشد، (1) همه او را بر شيوخ و بزرگان و افسران و وزراء و نويسندگان و عامّه مردم مقدّم مىداشتند. من خود يك روز در مجلس عمومى پدرم پشت سر او ايستاده بودم كه دربانان او دويدند و گفتند ابن الرّضا بر در خانه است و او به صداى بلند گفت او را وارد كنيد. (1)مردى گندمگون، گشاده چشم، خوش قامت، زيباروى، خوش تركيب، جوان، با جلال و هيبت وارد شد، چون چشم پدرم بدو افتاد برخاست و چند گام به استقبال او رفت و به ياد ندارم كه به احدى از بنى هاشم و يا افسران و يا وليعهدها چنين كرده باشد، و چون نزديك او رسيد با او معانقه كرد و روى و شانههايش را بوسيد و دستش را گرفت و او را بالاى مصلّاى خود كه بر آن مىنشست، نشانيد و خود در پهلوى او نشست و رويش را بطرف او كرد و با وى سخن مىگفت و او را با كنيه مىخواند و خودش و پدر و مادرش را قربان او مىكرد، و من از رفتار او متعجّب بودم كه دربانان آمدند و گفتند موفّق- وليعهد خليفه- بر در خانه است (2)و هر وقت موفّق بر پدرم وارد مىشد دربانان و افسران مخصوص مىآمدند و ميانه.
پدرم و باب دار السّماطين صف مىكشيدند تا او بيايد و برود. (1) و لا ينقطع پدرم متوجّه او بود و با او سخن مىگفت تا اينكه چشمش به غلامان مخصوص موفّق افتاد، آنگاه به حضرت عرض كرد اى ابا محمّد! خدا مرا فداى شما كند، اگر مايليد برخيزيد و به غلامانش گفت او را از پشت سماطين ببريد تا امير يعنى موفّق او را نبيند. پس او برخاست و پدرم نيز ايستاد و با او معانقه كرد و رويش را بوسيد و آن حضرت رفت. من به دربانان و غلامان پدرم گفتم واى بر شما! اين كه بود كه پدرم با او چنين كرد؟ گفتند او مردى از علويان است كه به او حسن بن عليّ مىگويند و به «ابن الرّضا» معروف است و تعجّب من بيشتر شد. آن روز را دلتنگ و انديشناك در باره او و پدرم به سر بردم و چيزى از پدرم نديدم كه تعجّب مرا بر طرف كند، تا آنكه شب شد، عادت پدرم آن بود كه در ثلث اوّل شب نماز مىخواند و بعد مىنشست و در حوائج خود و امورى كه بايد به سلطان ارجاع دهد مشاوره مىكرد. نماز خواند و نشست (1)و من نيز آمدم و مقابل او نشستم، گفت اى احمد كارى دارى؟ گفتم آرى، اى پدر جان اگر اجازه بفرمائيد بپرسم. گفت پسرم به تو اجازه دادم هر چه مىخواهى بپرس، گفتم پدر جان».
1) في بعض النسخ «فلمّا نظر و جلس».
مردى كه امروز صبح به نزد شما آمد (1) و آنقدر او را اكرام و احترام كردى و خود و پدر و مادرت را قربانش گفتى كه بود؟ گفت: پسر جان او امام رافضه «ابن- الرّضا» است قدرى ساكت شد و سپس گفت اگر خلافت از بنى عبّاس زائل شود، هيچ كس از بنى هاشم جز او استحقاق آن را ندارد، او از نظر فضيلت و عفاف و رهبرى و صيانت نفس و زهد و عبادت و اخلاق نيكو و صلاحيّت سزاوار خلافت است، و اگر پدرش را ديده بودى، مرد جليل و بزرگوار و خيّر و فاضلى را ديده بودى. از شنيدن اين سخنان، دلتنگى و انديشناكى و خشمم از او بيشتر شد و بعد از آن هيچ اهتمام و تلاشى نداشتم جز آنكه از اخبار او پرسش كنم و از امر او جويا شوم و احوال او را از بنى هاشم، افسران، نويسندگان، قضات و فقهاء و ساير مردم مىپرسيدم و همگى او را بزرگوار، عالى مقدار و صاحب مقام رفيع و گفتار جميل مىدانستند و بر همه خاندانش از پير و جوان مقدّم مىشمردند و همه مىگفتند او امام رافضيان است و بزرگوارى او نزد من محقّق شد، زيرا از دوست و دشمن در باره او خوب مىگفتند و او را مىستودند.
(1) بعضى از اشعريّين مجلس گفتند: اى ابو بكر از برادرش جعفر چه خبر؟ او گفت: جعفر كيست كه از او پرسش شود و يا آنكه همتاى او شمرده شود! جعفر متجاهر به فسق است، لاابالى و باده نوش است، و پستترين مردى است كه من ديدهام، بىآبرو و پرده در خويش و احمق و نافهم (1)و بىمقدار و پست است.
(2) به خدا سوگند كه هنگام وفات حسن بن عليّ عليهما السّلام براى سلطان و اصحابش امرى پيش آمد كه بسيار تعجّب كردم و گمان نداشتم كه چنان اتّفاق افتد، براى آنكه وقتى حسن بن عليّ عليهما السّلام بيمار شد به نزد پدرم كس فرستادند كه ابن الرّضا بيمار شده است و پدرم همان ساعت سوار مركب شد و به دار الخلافه رفت و شتابان برگشت، در حالى كه پنج تن از نوكران امير المؤمنين كه همگى از افراد معتمد و خاصّان او بودند و نحرير خادم نيز با ايشان بود، به همراه او بودند و به ايشان دستور داد كه خانه حسن بن عليّ عليه السّلام را زير نظر بگيرند و از اخبار و احوال او آگاه باشند و به دنبال چند نفر طبيب فرستاد و به ايشان نيز دستور داد
1) في بعض النسخ «خمّار».
كه به نزد او آمد و شد كنند (1) و هر بام و شام مراقب او باشند و چون دو روز گذشت كسى به نزد او آمد و خبر داد كه ضعف بر ابن الرّضا عارض شده است و او سوار مركبش شد و صبح زود به نزد او آمد و به طبيبان دستور داد كه در بالين او بمانند و به دنبال قاضى القضاة فرستاد و او را به مجلس خود احضار كرد و به او دستور داد كه از اصحاب موثّق در دين و امانت و ورع، ده تن را برگزيند و ايشان را احضار كرد و به خانه حسن بن عليّ عليهما السّلام فرستاد و به ايشان دستور داد كه شب و روز در آنجا باشند و آنها آنجا بودند تا آنكه چند روز از ايّام ماه ربيع الاوّل سال دويست و شصت هجرى نگذشته بود كه درگذشت و شهر سرّمنرأى يكپارچه ضجّه شد كه ابن الرّضا در گذشته است و سلطان، جاسوسانى به خانه او فرستاد و اتاقها را تفتيش كرده و بستند و مهر كردند و در جستجوى اثرى از فرزند او بودند و قابلههايى را آوردند كه زنان باردار را شناسايى مىكردند و كنيزان را مورد شناسايى و وارسى قرار مىدادند. يكى از ايشان گفت اين كنيز آبستن است (1)و دستور داد كه او را در حجرهاى زندانى كردند و نحرير خادم و همراهانش و جماعتى از زنان را بر او گماشت. بعد از اين كارها در مقام تجهيز او بر آمدند و».
1) في بعض النسخ «لها حبل» و في بعضها «بها حبل».
بازارها تعطيل شد (1) و پدرم با بنى هاشم و افسران و كاتبان و ساير مردم به تشييع جنازه آمدند و شهر سامرّا در آن روز مانند قيامت بود و چون از كار تجهيز فارغ شدند، سلطان ابو عيسى- پسر متوكّل- را فرمان داد تا بر او نماز گزارد و چون جنازه را براى نماز گذاشتند، ابو عيسى پيش آمد و روى او را باز كرد و به همه هاشميان از علويان و عبّاسيان و افسران و كاتبان و قاضيان و فقهاء و عدول نشان داد و گفت اين حسن بن عليّ بن محمّد بن الرّضا است كه به مرگ طبيعى و در بستر خود از دنيا رفته است و هنگام وفات كسانى بر بالين او از جمله از خدمه و موثّقين سلطان: فلانى و فلانى و از طبيبان فلانى و فلانى و از قاضيان فلانى و فلانى حاضر بودند، آنگاه رويش را پوشانيد و بر او نماز خواند و پنج تكبير گفت و دستور داد كه او را بردارند و به وسط سرايش بردند و در همان خانهاى كه پدرش در آن دفن بود، به خاك سپردند.
پس از دفن و پراكنده شدن مردم، سلطان و يارانش به جستجوى فرزند او برآمدند و بازرسى منازل و خانهها را افزودند و از تقسيم ميراثش خوددارى كردند و آن زنى كه گمان مىرفت باردار است دو سال يا بيشتر تحت نظر بود تا
آنكه معلوم شد باردار نيست (1) آنگاه ميراثش بين مادر و برادرش جعفر تقسيم شد و مادرش مدّعى وصايت او بود و آن نزد قاضى به ثبوت رسيد و با وجود اين سلطان هنوز در جستجوى فرزند او بود.
در اين هنگام آن امر عجيب از جعفر به وقوع پيوست و آن اين بود كه او پس از تقسيم ميراث به نزد پدرم آمد و به او گفت: مرتبه پدر و برادرم را برايم قرار بده و سالى بيست هزار دينار خواهم پرداخت. پدرم او را راند و دشنام داد و گفت: اى احمق! سلطان- اعزّه اللَّه- شمشير و تازيانهاش را كشيده بود تا بر كسانى كه معتقد به امامت پدر و برادرت بودند فرود آورد تا ايشان دست از آن اعتقاد بردارند و موفّق نشد و از آن اعتقاد دست برنداشتند و كوشش كرد كه پدر و برادرت را از آن مرتبت ساقط كند و موفّق نشد. پس اگر تو نزد شيعيان پدر و برادرت امامى كه به سلطان و غير سلطان نيازى ندارى كه رتبه آنها را به تو بدهند و اگر نزد ايشان آن مقام و منزلت را ندارى، به واسطه ما نمىتوانى بدان مقام دسترسى پيدا كنى و از اينجا پدرم او را حقير و ناتوان شمرد و دستور داد كه دربانان از ورود او جلوگيرى كنند و تا پايان عمر به او اجازه ورود نداد. اوضاع به همين منوال بود تا از سرّ من راى بيرون آمديم و سلطان تا امروز در جستجوى
فرزند حسن بن عليّ است.
(1) پس آيا هرگز جز اين است و آيا مىتوان يك امر عيانى را تكذيب كرد و دروغ شمرد؟ و سلطان وقت از جستجوى فرزند او باز نمىايستد، زيرا اخبار او را شنيده بود و او چند سال پيش از وفات پدرش متولّد شده بود و امام عسكري عليه السّلام او را به شيعيانش عرضه داشته و گفته است: بعد از من، اين امام شما و خليفه من بر شماست، از او فرمان بريد، متفرّق نشويد كه در دينتان هلاك خواهيد شد و بدانيد كه او را پس از اين نخواهيد ديد و او را نهان كرد و ظاهرش نساخت و به همين دليل است كه سلطان از جستجوى او باز نايستاد.
(2) و روايت شده است كه حضرت صاحب الأمر عليه السّلام كسى است كه ولادتش پنهانى است و شخصش از ديدگان نهان است تا چون ظهور كند بيعت هيچ كس بر گردنش نباشد و او همان كسى است كه زنده است و ميراثش تقسيم مىشود و من آن حديث را با سند متّصل و در فصل خود نقل كردهام. مراد ما از نقل خبر فوق اثبات وفات امام يازدهم عليه السّلام بود و چون غيبت محمّد ابن حنفيّه و امام صادق
و امام موسى كاظم و امام حسن عسكرى عليهم السّلام باطل شد، (1) زيرا وفاتشان به وقوع پيوسته است، پس وقوع غيبت در باره كسى كه پيامبر اكرم عليهم السّلام و يازده امام پيش از او تصريح بدان كردهاند درست خواهد بود و او حجّة بن الحسن بن عليّ ابن محمّد العسكري است و من اخبار غيبت آن حضرت را با سلسله سند متّصل در ابواب نصوص بر آن حضرت در اين كتاب نقل كردهام.
و هر كدام از مخالفين ما كه در باره امام قائم عليه السّلام از ما پرسش مىكنند، از دو حال خارج نيستند: يا آنكه به امامت ائمّه يازدهگانه- كه پدران آن حضرتند- معتقدند و يا آنكه قائل به امامت ايشان نيستند، اگر معتقد به امامت ايشانند، به امامت امام دوازدهم نيز بايستى اعتقاد داشته باشند، زيرا نصوص عديدهاى در باره اسم و نسب آن امام از ايشان نقل شده است و شيعيان آن ائمّه نيز بر امامت آن حضرت اتّفاق و اجماع كردهاند و او همان قائمى است كه پس از غيبتى طولانى آشكار مىشود و زمين را همان گونه كه پر از ظلم و جور شده باشد آكنده از عدل و داد خواهد كرد، و اگر آن پرسشگر معتقد به امامت ائمّه يازدهگانه پيش از او نيست، در باره امام دوازدهم حضرت مهدى عليه السّلام پاسخى نزد ما نخواهد داشت و بايستى در ابتدا در باره امامت آباء بزرگوار او كه ائمّه-
يازدهگانهاند سخن گوئيم. (1) چنان كه اگر يك يهودى از ما پرسش كرده و بگويد چرا نمازهاى ظهر و عصر و عشاء چهار ركعت و نماز صبح دو ركعت و نماز مغرب سه ركعت است؟ پاسخى نزد ما ندارد، بلكه بايستى به او بگوييم تو منكر نبوّت پيامبرى هستى كه اين نمازها را آورده و عدد ركعات آن را معيّن كرده است و با او در باره نبوّت پيامبر اكرم و اثبات آن سخن مىگوييم و اگر نبوّت او باطل باشد اين نمازها باطل خواهد بود و پرسش از عدد ركعات آن نيز ساقط خواهد شد و اگر نبوّت او صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم ثابت گرديد، لازم است كه به وجوب اين نمازها و عدد ركعات آن اقرار كنى، زيرا پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم آنها را آورده و امّتش بر آن اجماع و اتّفاق كردهاند، خواه علّت آن را بدانى يا ندانى و پاسخ كسى كه از امام قائم عليه السّلام پرسش مىكند دقيقا همين جواب است.
(2) ممكن است معترضى كه آثار حكمت را نداند و از تدبير درست ملّت بىخبر باشد بگويد: چرا صاحب الأمر شما غايب شد امّا پدران او كه شما ايشان را ائمّه مىدانيد غيبت نداشتند با آنكه شيعه آل محمّد عليهم السّلام امروزه نسبت به دوره بنى اميّه
احوال بهترى دارند و مرفّهتر زندگانى مىكنند، زيرا در آن زمان از ايشان مىخواستند كه از امير المؤمنين عليه السّلام بيزارى بجويند و آنها را مىكشتند و يا تبعيد و آواره مىكردند ولى شيعه امروزه در آرامش و سلامت زندگى مىكند و تعداد آنها كثير و يارانشان افزون شده است و به واسطه دوستى و پشتيبانى اهل دولت و صاحبان سلطنت و قدرت، مذهبشان علنى و پيروز شده است.
من به توفيق الهى در جواب اين اعتراض مىگويم: نادانى غافلان و مردم بىايمان و حيران معدوم نگشته است، و ما پيش از اين گفتيم كه ظهور و غيبت حجّتهاى الهى، بر اساس حكمت ربوبى و بر حسب امكان و تدبير اهل ايمان است و اگر چنين باشد، انديشمندان و صاحبنظران بايستى بگويند امروزه امر دشوارتر و محنت شديدتر از دوران ائمّه سابقه است، گر چه حال امروز شيعه چنان باشد كه شما وصف كرديد، و اين از آن رو است كه ائمّه گذشته در هر مقامى و به هر مناسبتى به شيعيان و دوستان و طرفدارانشان اظهار كرده بودند كه امام مقتدر و صاحب شمشير، امام دوازدهم عليه السّلام است (1) و آن امام قيام نمىكند مگر آنكه صيحه
آسمانى او را به نام و نام پدرش بخواند و نفوس متمايل به انتشار شنيدهها و پخش محسوسات خود هستند و اين مطلب در بين شيعه آل محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم و حتّى مخالفين ايشان و از جمله طواغيت منتشر گرديد، و آنها هم امامان شيعه را راستگو و دانشمند و فاضل مىدانستند و از شتاب در كشتار ايشان و نابودى آنها باز مىايستادند و از فرود آوردن مكروه بر آنها خوددارى مىكردند و حكمت و تدبير الهى هم موجب ظهورشان بود و اين چنين بايستى هر كس به آنچه سزاوار است از هدايت و ضلالت برسد، همان گونه كه خداى تعالى فرموده است: «هر كه را خداوند توفيق هدايت دهد، او هدايت شده است و هر كه را به وادى ضلالت وانهد، پيشواى مرشدى براى او نخواهى يافت»، (1)و باز فرموده است: «آنچه از جانب پروردگارت بر تو نازل شده است، موجب افزايش طغيان و كفر بسيارى از ايشان خواهد شد و تو بر مردم كافر اندوه مخور». (2)
ولى در اين زمان، مردم هر اشارهاى از نصّ و اثر را استيفا كردهاند و اخبار بديشان منتهى شده و آثار به آنها رسيده است كه صاحب الزّمان همان صاحب-8.
شمشير است و نفوس (1) هم چنان كه گفتيم متمايل به نشر شنيدهها و ذكر ديدههاى خود هستند و اگر صاحب الزّمان ظاهر باشد، شيعه اخبار او را انتشار داده و به مخالفينشان هم خواهد رسيد و اين بواسطه آن است كه گاه جاسوسان ظاهر الصّلاح كه خود را متمايل به شيعه نشان مىدهند در بين ايشان نفوذ مىكنند و گاه شيعه خود در اوقات جدال، شخص او را بنمايانند و به مكان او اشاره كنند، چنان كه هشام بن حكم در هنگام مناظره با آن فرد شامىّ چنان كرد، او در حضور امام صادق عليه السّلام با آن شامى مناظره مىكرد و شامىّ به او گفت: اين امامى كه به او اشاره مىكنى و اوصاف او را بر مىشمارى كيست؟ و هشام نيز با دست خود به امام اشاره كرده و گفت، او همين آقاست.
پس اگر به شخص و نسب و مكان او در بين شيعيان اشاره شود، در ميان مخالفان نيز شناخته خواهد شد و در اين صورت مهلت و فرصت به ايشان نداده و آنها را نابود خواهند ساخت، مانند كردار فرعون در كشتن فرزندان بنى اسرائيل، زيرا در بين ايشان شايع و منتشر شده بود كه موسى در بين ايشان است و هلاك فرعون و مملكتش به دست اوست، و مانند كردار نمرود كه پيش از فرعون بود و هنگامى كه خبر ولادت ابراهيم منتشر شد و اينكه هلاك نمرود و
اطرافيان و پيروانش به دست اوست، در جستجوى ابراهيم فرزندان رعايا و اهل مملكت خود را كشت. (1) و همچنين است خليفه سركش زمان وفات امام حسن عسكرىّ عليه السّلام- پدر صاحب الزّمان عليه السّلام- كه در جستجوى فرزند او بود و خانه او را زير نظر گرفت و كنيزانش را زندانى كرد و انتظار مىكشيد تا اگر باردار هستند وضع حمل كنند. و اگر منظورشان همان افعالى كه در زمان ابراهيم و موسى عليهما السّلام به وقوع پيوست نبود، آن كارها را نمىكردند. آن حضرت اهل و فرزند خود را به جا گذاشت و مخالفين مىدانستند كه مذهب و دين او اين است كه با وجود فرزند يا يكى از ابوين هيچ كس جز زوج و زوجه از او ارث نمىبرد، خير، شخص عاقل جز اين نمىپندارد و نمىفهمد و مقتضاى تدبير و حكمت الهى هم در موضوع غيبت و ظهور همين را اقتضا مىكند، بنا بر اين غيبت واقع گرديد و شخص او از انظار نهان شد و نتوانستند پى به مكان او ببرند. سپس يك نفر از شيعيانش پارهاى از وضعيّت امر او را منتشر ساخت در حالى كه امام شما در استتار بود و آتش غضب طاغوت زمان شعلهور گرديد و فتنهانگيزى از ميان عوام در باره غيبت و اخبار آن به تفحّص پرداخت ولى شخصى كه به او اشاره
شود و شبههاى كه دستاويز او گردد نيافت. (1) آنگاه شدّت غضب فروكش كرد و فتنه خوابيد و عصبيّت به كنارى رفت و در اين هنگام مخالفين نسبت به شيعيان او بهانهاى ندارند و نمىتوانند آنها را محكوم و معدوم كنند، آنگاه آتش دشمنى خاموش خواهد شد و شدّت غضب فروكش خواهد كرد و احوال ايشان بر ناظران آشكار خواهد گرديد و امرشان بر تأمّلكنندگان روشن خواهد شد و هر شخص با ايمانى كه درست فكر كند حقّانيّت مذهب اماميّه را خواهد فهميد و كسانى كه در حيرت جهالتند به اولياى حجّت الهى خواهند پيوست و پرده ظلمت در مهلت تأمّل در حقّ- بيّناتش و شواهد علاماتش- به كنارى خواهد رفت، چنانچه حقيقت امامت و صحّت مذهب اماميّه براى هر كس كه طالب حقيقت باشد از مطالعه همين كتاب ما روشن مىگردد در صورتى كه جوياى نجات و گريزان از گمراهى باشد و خود را ملحق به كسانى كند كه خداوند سرانجام خوشى براى آنها مقرّر كرده است، و راه حقّ را بر گمراهى ترجيح دهد.
(2) يكى از سؤالهاى جهّال معاندين حقّ اين است كه مىگويند: به ما از وضع-
فعلى امام غائب خبر دهيد. آيا او مدّعى امامت هست يا نيست؟ و اگر هست، آيا مىتوانيم به نزد او برويم و از احكام دين از او پرسش كنيم يا نه؟ اگر او مدّعى امامت است و به پرسشهاى ما پاسخ مىدهد كه او امام است؛ و امّا اگر ادّعاى امامت ندارد و يا اگر به نزد او برويم پاسخ ما را نمىدهد، پس او با كسى كه ادّعاى امامت ندارد برابر است.
در جواب اين سؤال گفته مىشود: امام راستگوئى كه پيش از وى بوده ما را به امامت او دلالت كرده است و نيازى نيست كه او خود ادّعاى امامت كند جز آنكه ممكن است او خود بر سبيل يادآورى و تأكيد اظهار امامت كند امّا بر سبيل ادّعائى كه نيازمند برهان باشد، چنين امرى ضرورت ندارد زيرا امام راستگوئى كه پيش از او بوده است به امامت او تصريح كرده و وضع او را روشن نموده و از ادّعاى امامت و اقامه برهان بىنياز ساخته است. سخن در اين باب، شبيه عقيده ما در باره عليّ بن ابى طالب عليه السّلام است كه پيامبر أكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم به امامت او تصريح فرموده است و خود نيازمند آن نبود كه دعوى امامت كند.
امّا در پاسخگوئى او به مسائل دينى: اگر براى كسب علم و كمال به او رجوع كنيد و به موضع او عارف و به امامت او مقرّ و معترف باشيد، البتّه شما را آگاه
فرموده و تعليم فرمايد. (1) امّا اگر در حالى كه دشمن او هستيد به وى رجوع كرده و بخواهيد سعايت و جاسوسى او را به دشمنانش كنيد و امور مكروهه او را در دل نهان كرده و به نزد دشمنان حقّ بريد و امور مستوره دين را شايع و پراكنده سازيد، البتّه به شما پاسخ نخواهد داد، زيرا از شما به جان خويش مىترسد. و كسى كه اين جواب او را قانع نسازد، سؤال را در باره پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم بر مىگردانيم و مىگوئيم اگر آنگاه كه پيامبر اكرم خود را در آن غار مخفى ساخت، مردم بخواهند مسائل دينشان را از او پرسش كنند آيا مىتوانند او را ملاقات كرده و به وى دسترسى داشته باشند يا نه؟ اگر بتوانند به ايشان دسترسى داشته باشند كه استتار او در غار معنى نخواهد داشت و اگر نتوانند به وى دسترسى داشته باشند طبق نظر شما وجود و عدم او برابر خواهد بود، و اگر بگوئيد پيامبر اكرم در آن حال حفظ جان خود مىكرد، مىگوئيم امام نيز در اين زمان حفظ جان خود مىكند، و اگر بگوئيد پيامبر اكرم بعد از آن ظاهر شد و مردم را به آئين خويش خواند، مىگوئيم فرقى در آن نيست، آيا او قبل از آنكه از غار خارج شود و ظاهر گردد در حالى كه در غار مستتر است پيامبر نبود؟ اين استتار در غار نبوّت او را نقض نكرد و امام نيز همچنين است، او امام است گرچه براى حفظ جان خود در پس پرده غيبت واقع گردد.
(1) پاسخ ديگرى كه به ايشان داده مىشود اين است كه مىگوئيم: اگر جمعى از افاضل اصحاب پيامبر و راستگويان آنها به همراهى پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم با لشكر مشركين برخورد كنند كه در جستجوى رسول خدا باشند، امّا چون او را نمىشناسند بپرسند آيا پيامبر اين شخص است؟- در حالى كه پيامبر در ميان اصحاب است- و يا بپرسند پيامبر چگونه مخفى شده است؟ او كجاست؟ و اصحاب ايشان بگويند ما نمىدانيم او كجاست و اين شخص پيامبر نيست آيا ايشان در اين باب دروغگو و مذموم هستند و نمىتوان ايشان را صادق و محمود شمرد؟ اگر بگوئيد دروغگويند كه به واسطه تكذيب اصحاب رسول خدا از مذهب اسلام خارج شدهايد زيرا همه اصحاب رسول خدا از ديدگاه اهل تسنّن عدولند و جرح و تعديل ايشان روا نيست و اگر بگوئيد دروغ نگفتهاند، بلكه براى حفظ جان پيامبر، معناى ديگرى از كلام را آنها در نظر گرفته و آن را نيّت كردهاند تا از دروغ پرهيز كرده باشند و اگر چه ظاهر گفتارشان دروغ باشد، بنا بر اين ملامتى متوجّه آنها نيست و كارشان پسنديده و رواست، زيرا از كشته شدن پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم جلوگيرى كردهاند. به ايشان مىگوئيم: امام نيز چنين است، اگر امام هم در برابر دشمنان خود بگويد من امام نيستم و جواب پرسشهاى آنها را ندهد. اين مطلب امامت او را زايل نكند، زيرا او خائف بر نفس خود
است (1) و اگر انكار امامت در حال خوف و در برابر دشمن سبب بطلان امامت باشد، بايد اصحاب پيامبر نيز كه در جواب دشمن و در حال خوف بر خلاف دانستههاى خود انكار نبوّت او را كنند راستگو و مسلمان نباشند و اگر اين گونه انكار كردن صدق صحابه را زايل نسازد، پنهان كردن امام شخص خود را، موجب زايل شدن امامتش نمىشود و هيچ فرقى در ميان نيست. و اگر مسلمانى به دست كفّار گرفتار شود و آن كفّار هر مسلمانى را كه به چنگ آورند بكشند، چنانچه از آن مسلمان بپرسند كه آيا تو مسلمانى؟ و او بگويد: خير، اين پاسخ او را از مسلمانى خارج نسازد و امام نيز چنين است. اگر او در برابر دشمنان جانى خود انكار امامت خود كند، اين انكار او را از امامت خارج نسازد.
اگر بگويند: مسلمان در عالم قرار داده نشده است تا مردم را تعليم دهد و اقامه حدود كند و بدين جهت حكم امام و آن فرد مسلمان متفاوت است و بر امام واجب است كه خود را پنهان نسازد.
مىگوئيم: ما نگفتيم كه امام نفسش را از جميع مردم پنهان كرده است، زيرا خداى تعالى او را منصوب كرده و به واسطه قول امام راستگوى پيش از خود،
مكانت او را به خلايق شناسانده است، (1) بلكه مىگوئيم امام به خاطر خوف از دشمنانش كه او را خواهند كشت مىتواند اقرار به امامت خود نكند، امّا اينكه از جميع خلايق مستور باشد، چنين نيست، زيرا اگر همه مردم راجع به امام طائفه اماميه پرسش كنند كه كيست؟ مىگويند: فلان بن فلان است و نزد همه امّت اسلامى معروف است و سخن ما در اين است كه آيا امام وظيفه دارد نزد دشمنان خود اقرار به امامت خود كند يا نه؟ و با شما به پنهان شدن پيامبر اكرم در دوران نبوّتش در غار معارضه كرديم، در حالى كه پيامبر صاحب معجزات بود و شريعت نو آورده و آئينهاى پيشين را نسخ كرده و مردم از هر جهت نيازمند مراجعه به او بودند و به شما نشان داديم كه امام چون از جان خود خائف باشد حقّ دارد نزد دشمنان خود انكار امامت خود كند و پاسخ پرسش ايشان را ندهد و اين مطلب او را از امامت خارج نكند و فرقى ميان نهان شدن پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم در غار و غيبت امام زمان عليه السّلام نيست.
و اگر بگوئيد: شما كه براى امام جائز مىدانيد كه در حال خوف از دشمنان، امامت خود را انكار كند، آيا براى پيامبر هم جائز مىدانيد كه در حال خوف از دشمنان، نبوّتش را انكار كند؟ (2) مىگوئيم: برخى از اهل حقّ، بين پيامبر و امام فرق نهاده و گفتهاند پيامبر،
خود داعى به رسالت خويش و مبيّن مقام خود به خلايق است و اگر به واسطه تقيّه آن را انكار كند حجّت نيز باطل خواهد شد و كسى نخواهد بود كه مقام او را تبيين كند. امّا امام را پيامبر برگزيده و به مردم معرّفى فرموده است، و آنگاه كه سكوت اختيار كند و يا آنكه انكار امامت خود كند، قول پيامبر در امامت او كفايت مىكند، امّا اين جواب ما نيست و ما مىگوئيم: حكم پيامبر و امام در امر تقيّه برابر است. پيامبر هم اگر به امر الهى قيام كرده و تبليغ رسالت نموده و معجزات آورده باشد و سپس گرفتار دشمن گردد براى حفظ جان خود مىتواند تقيّه كند، امّا پيش از آن نمىتواند چنين كند و دليل آن هم اين است كه پيامبر اكرم در صلح حديبيه عنوان نبوّت خود را از صلحنامه محو كرد، آنگاه كه سهيل بن- عمرو و حفص بن احنف منكر نبوّت او شدند و پيامبر به علىّ عليه السّلام فرمود: كلمه نبيّ را محو كن و بنويس اين قرارداد صلح محمّد بن عبد اللَّه است، و اين مطلب به مقام نبوّت او ضررى نرسانيد، زيرا نشانهها و دلائل نبوّتش پيش از آن بر مردم روشن شده بود.
و خداى تعالى عذر عمّار ياسر را پذيرفت، آنگاه كه مشركين او را به دشنام و بدگويى به پيغمبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم واداشتند و مىخواستند او را بكشند كه او پيامبر
را دشنام گفت. (1) و چون نزد پيامبر بازگشت آن حضرت فرمود: اى عمّار! رويت رستگار باد. عرض كرد: اى رسول خدا! رستگار نيست زيرا شما را دشنام داده است. آن حضرت فرمود: اى عمّار! آيا دلت با ايمان نبود؟ عرض كرد: چرا اى رسول خدا. و خداى تعالى اين آيت فرستاد: «مگر كسى كه مجبور شود و دلش مطمئن به ايمان باشد» (1)و سخن حقّ در اين باب همان است كه در شرع آمده است كه در موقعى جايز است و در وقت ديگر ممنوع. و هنگامى كه براى امام جايز باشد كه امامت خود را انكار كرده و امرش را پنهان دارد، جايز است كه به مقتضاى حكمت، خودش را مستور كرده و غيبت اختيار نمايد. و اگر جايز باشد كه به علّت موجبهاى يك روز غيبت كند، جايز است كه يك سال هم غيبت داشته باشد و اگر جايز باشد كه يك سال غيبت كند جايز است كه صد سال و يا بيشتر هم غيبت داشته باشد تا وقتى فرا رسد كه حكمت اقتضاى ظهور كند، همچنان كه همان حكمت غيبت را ايجاب كرده بود. و لا قوّة الّا باللَّه.
علاوه بر مطالب فوق، عقيده ما چنان است كه امام هر حالى كه از غيبت و ظهور و غير آن اختيار كند بر اساس عهدى است كه از جانب رسول خدا بدان معهود است، همچنان كه اخبارى در اين باب از ائمّه معصومين عليهم السّلام وارد شده6.
1) النحل: 106.
است: (1) امام هشتم از پدرانش عليهم السّلام روايت كرده است كه پيامبر اكرم فرمود: قسم به كسى كه مرا بشير مبعوث كرد به تحقيق كه امام قائم عليه السّلام از فرزندان من است و طبق پيمانى كه از جانب من بر عهده اوست غايب شود تا به غايتى كه اكثر مردم بگويند: خدا را در خاندان محمّد حاجتى نيست. و ديگران در اصل ولادت او شكّ كنند، پس هر كس در زمان او واقع شود بايستى به دين او متمسّك شود و به واسطه شكّ خود راه شيطان را باز نسازد تا شيطان او را از آئين من زايل ساخته و از دين من بيرون برد كه او پيشتر پدر و مادر شما را از بهشت بيرون كرد و خداى تعالى شيطان را ولىّ بىايمانان قرار داده است.
(2) ابو الحسن عليّ بن بشّار، عليه غيبت امام عصر عليه السّلام مطالبى گفته است و ابو جعفر محمّد بن عبد الرّحمن بن قبه رازى (1)پاسخ او را گفته است و ما در ذيل هر
1) محمد بن عبد الرّحمن بن قبة- بالقاف المكسورة و فتح الباء الموحدة- الرازى أبو جعفر متكلّم عظيم القدر حسن العقيدة كان قديما من المعتزلة و تبصر و انتقل. و كان شيخ الاماميّة في زمانه كما في (جش و صه).
دو سخن را نقل مىكنيم:
خلاصه سخن عليّ بن احمد بن بشّار كه در كتابش آمده چنين است:
ابطالكنندگان از اثبات شخص امام بىنيازند، امّا ايشان (يعنى اصحاب ما اماميّه) نيازمند اثبات وجود امامى هستند كه مدّعى وجوب طاعت اويند و يك جهت بطلان ويژهاى هم دارند كه از ساير فرقههاى باطله ممتاز مىشوند، زيرا زيادتى در باطل منحطّ مىسازد و زيادى در خير سربلندى مىآورد، وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ.
سپس مىگويد: گرچه بر ما واجب نيست كه آن زيادتى را باز گوئيم، امّا سخنى را مىگويم كه اگر انصاف داشته باشى به آن زيادتى پى ببرى و آن اينكه ايشان اگر بتوانند وجود امام غائب را به ما بنمايند، عقيده خود را به غيبت ابطال
كردهاند (1) و اگر نتوانند، آنچه ما گفتيم روشن خواهد شد كه علاوه بر آنكه مانند هر فرقه باطلهاى از اثبات مدّعاى خود عاجزند، از اثبات انّيت مدّعاى خود نيز عاجزند چون همه فرقههاى باطله گذشته مىتوانند موضوع ادّعاى خود را بنمايانند و اينها از آنچه آن فرقههاى باطله بر آن قادرند نيز عاجزند. ايشان مىگويند در هر عصرى بايد كسى باشد كه حجّت الهى به او برقرار شود و اجلى است كه بايستى به سر آيد. آرى لابد است كه چنين شخصى باشد، شما صرف نظر از دعوى، شخص او را به ما بنمائيد، براى من از ابو جعفر بن ابي غانم نقل شده است كه پرسشگرى به او گفته است: چگونه با كسانى كه مىگويند «بايد امام قائمى از اهل البيت باشد» محاجّه مىكنى؟ و ابن ابي غانم گفته است: به ايشان مىگويم: آن، جعفر بن حسن عسكري است شگفتا كه مردم جدال مىورزند در باره كسى كه محلّ جدال نيست. در اين ناحيه يك استادى بود كه مىگفت: من اين طايفه را «لابدّيه» نام گذاشتهام، زيرا مرجع و معتمدى ندارند جز آنكه مىگويند لابد است كه اين شخصى كه در كائنات موجود نيست باشد! و آنان را
چنين نام نهاده است (1) و ما هم همين نام را برايشان مىنهيم زيرا آنها منحطّتر از هر بتپرستى هستند، چرا كه آن بتپرست هم گو اينكه بر باطل است متوجّه به يك موجودى است ولى اينها آويخته به عدم و باطل محض هستند و حقّا كه آنها «لابدّيّه» اند. و الحمد للَّه.
سپس ابن بشّار مىگويد: ما اين مكتوب را با اين سخن به پايان مىآوريم كه مىگوئيم طرف خطاب و مناظره ما كسانى هستند كه اتّفاق دارند بر آنكه لابد بايستى امام قائمى از اهل بيت باشد تا حجّت خدا ثابت گردد و فقر و حاجت مردم برطرف شود و كسى كه در اين عقيده همراه ما نباشد از ملاحظه نوشته ما معذور است و ما مسئول او نيستيم و به كسانى كه در اين اصل با ما اتّفاق دارند و پيش از اين به آنها اشاره كرديم مىگوئيم ما و شما اتّفاق داريم كه هيچ يك از اتاقهاى اين خانه از چراغ فروزنده خالى نيست و داخل خانه شديم و در آنجا جز يك اتاق نبود، پس واجب و درست آيد كه بگوئيم در اين بيت چراغى است وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ.
(1) ابو جعفر محمّد بن عبد الرّحمن بن قبه رازى پاسخ وى را چنين داده است: ما به توفيق الهى مىگوئيم ادّعاى بىجا و افتراء به طرف مقابل چيزى را ثابت نمىكند و اگر چنين باشد استدلال ميان طرفين دعوى برداشته مىشود و هر كس هر سخن زشتى را كه بخاطرش رسيد به طرف مقابل نسبت مىدهد، ولى بر خلاف اين، روش استدلال و احتجاج پايهگذارى شده و انصاف شايستهترين چيزى است كه اهل ديانت بايستى بدان عمل كنند و گفتار ابو الحسن ملجئى نيست كه بدان رجوع كنيم و عطف نظر نمائيم و سندى نيست كه بدان به عنوان حجّت متمسّك شويم، زيرا ادّعاى او بىدليل است و ادّعاى بىدليل نزد خردمندان مقبول نيست و ما ناتوان نيستيم كه بگوئيم آرى بحمد اللَّه ما كسى را داريم كه به وى رجوع كنيم و به دستور او باشيم و او كسى است كه حجّتش ثابت است و ادلّه امامتش آشكار است. اگر بگويى او كجاست و ما را به سوى او راهنمائى كنيد، مىگوئيم: چگونه مىخواهيد شما را به سوى او راهنمائى كنيم؟ آيا مىخواهيد به او بگوئيم سوار مركب شده و نزد شما بيايد و خود را بر شما عرضه نمايد يا
مىخواهيد خانهاى براى او بسازيم (1) و او را به آنجا بريم و به اهل شرق و غرب عالم اعلام كنيم. اگر مقصود شما اين است ما بر آن قادر نيستيم و بر او همچنين چيزى واجب نيست.
و اگر مىگوئيد از چه راه پى به وجود او مىبريد و حجّت او بر شما تمام مىشود و پيروى او بر ما واجب مىگردد؟ مىگوئيم: ما اقرار داريم كه بايستى فردى از فرزندان أبو الحسن عليّ بن محمّد عسكري عليهما السّلام حجّة اللَّه باشد و شما را بر اين مطلب دلالت مىكنيم تا در صورت داشتن انصاف آن را بپذيريد و اوّل چيزى كه بر ما و شما واجب است آن است كه از روش منطق و استدلال تجاوز نكنيم و كسى كه از اين روش درگذرد راه دانشمندان را فرو گذاشته است و آن اينكه ما در فرعى سخن نمىگوئيم كه اصل آن ثابت و برقرار نباشد و همين شخصى كه شما وجودش را انكار مىكنيد، همانا حقّ امامت او به دنبال امامت پدرش ثابت شده است و شما كسانى هستيد كه در امامت پدرش با ما مخالفتى نداريد، در اينجا نبايد از حقّ پدرش صرف نظر كرد و صرفا در وجود خودش بحث كرد، زيرا اگر حقّ امامت پدرش ثابت شد، اين نيز هم به ضرورت و هم به
اقرار شما ثابت خواهد شد (1) و اگر پدرش حقّ امامت نداشت حقّ به جانب شما بود و سخن ما بر باطل بود، و دريغا، زيرا سخن حقّ جز نيرو نيفزايد و باطل- هر چند آن را بيارايند- جز سستى نزايد.
امّا دليل صحّت امامت پدرش اين است كه ما و شما اتّفاق داريم كه بايستى مردى از فرزندان أبو الحسن ثالث حضرت هادى عليه السّلام امام باشد تا حجّت الهى بدو قائم شود و عذر خلايق در دسترسى نداشتن به امام و رهنما برطرف گردد و اين مرد بر همه اهل اسلام از دور و نزديك و حاضر و غايب امام است و ما و بيشتر مردم بىآنكه او را ديده باشيم به امامت او معتقديم، سپس بايستى بنگريم كداميك از دو مردى كه غير آن دو از امام هادى عليه السّلام باقى نمانده است امامند؟ و هر كدامشان كه شايستهتر باشند، همو حجّت و امام است و نيازى به تطويل كلام نيست، آنگاه مىنگريم حجّت رسولان و امامان عليهم السّلام بر كسانى كه در دوردست قرار دارند از چه راه ثابت مىشود، پس اگر اثبات آن از طريق اخبار قطعى كه ناقلان آنها متّهم به تبانى و توافق بر جعل و كذب نباشند صورت مىپذيرد و ما نيز تفحّص كرديم و دو فرقه را ديديم كه يكى معتقد است امام گذشته تصريح به
امامت امام حسن عسكرىّ عليه السّلام نموده و شخص او را به خلافت خود معرفى كرده (1) و علاوه بر آنكه امام حسن فرزند ارشد حضرت هادى عليهما السّلام است روايت وصيّت و ادلّه ديگرى را نيز ذكر مىكنند و نشانهاى را بر امامت آن حضرت بيان مىدارند، امّا فرقه ديگر وصيّت را به نام جعفر روايت مىكنند و جز اين چيزى نمىگويند كه او به امامت سزاوارتر است، ما مىبينيم كه ناقلين اخبار وصيّت جعفر، جماعت اندكى هستند و ممكن است كه با يك ديگر تبانى و تلاقى و نامهنگارى كرده باشند و نقل ايشان محلّ شبهه باشد و نه حجّت، و امامت حجج الهى با اخبار مشكوك ثابت نمىشود، امّا چون به ناقلين اخبار دسته ديگر مراجعه مىكنيم مىبينيم كه گروههاى بسيارى هستند كه در سرزمينهاى دور و اقطار گوناگون عالم هستند و صاحبان همّتهاى مختلف و آراء متغايرند و چون از يك ديگر دورند ممكن نيست با يك ديگر تبانى كرده و يا نامهنگارى و اجتماع بر كذب و جعل خبر كرده باشند، پس مىفهميم كه نقل ايشان صحيح است و حق با آنهاست، و اگر خبر ايشان را با اوصافى كه كرديم باطل بدانيم، در بسيط زمين هيچ خبرى درست نخواهد بود و همه اخبار باطل است. پس در حال هر دو فرقه تأمّل كن- خدا توفيقت دهاد- مىيابى كه ايشان همان گونه هستند كه وصف
كردم، (1) و اگر ما همه اخبار را باطل بدانيم، اسلام نابود خواهد شد و اگر اخبار قطعى را صحيح بدانيم، خبر ما نيز صحيح خواهد بود و اعتقاد ما نيز درست مىباشد، وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ.
سپس ما طرفداران امامت جعفر را مىبينيم كه با يك ديگر اختلاف دارند بعضى از ايشان مىگويند او پس از برادرش محمّد امام است و بعضى ديگر مىگويند او پس از برادرش حسن امام است و بعضى ديگر معتقدند او پس از پدرش امام است و از آن تجاوز نمىكنند. امّا پيشينيان ما و ايشان قبل از حدوث مسأله امامت ايشان، احاديثى را روايت كردهاند كه بر امامت امام حسن عسكرى عليه السّلام دلالت دارد، و آن روايتى است كه از امام صادق عليه السّلام چنين نقل شده است: چون سه نام محمّد و على و حسن پشت سر يك دگر واقع شود، چهارمين آنها قائم خواهد بود، و غير از اين هم رواياتى در اين باب وجود دارد و همين روايات به تنهايى دلالت دارد كه امامت از آن حسن عليه السّلام است: نه جعفر، و چون مدّعى امامت غير از حسن عليه السّلام و جعفر كس ديگرى نيست، و كسانى كه او را در دوران حسن عليه السّلام ديدهاند دليلى بر امامت او ندارند و حجّت امام بايستى بر كسانى كه او را ديدهاند و يا مشاهده نكردهاند ثابت باشد، پس بناچار حسن عليه السّلام امام است، و چون ثابت شد كه حسن عليه السّلام امام است و جعفر
نيز از او تبرّى جسته است (1) و امام از امام تبرّى نمىجويد و حسن عليه السّلام رحلت كرد بناچار طبق عقيده ما و شما بايستى فردى از فرزندان امام حسن عليه السّلام امام باشد و او فرزند او قائم عليه السّلام است.
و اى ابو جعفر محمّد بن عبد الرّحمن بن قبه- اسعدك اللَّه- به ابو الحسن عليّ بن- احمد بن بشّار- اعزّه اللَّه- بگو محمّد بن عبد الرّحمن مىگويد ما به دليل قطعى وجود امام مورد ادّعا را بر تو ثابت كرديم و تو هيچ گريزگاهى ندارى، آيا آنچنان كه ضمانت كرده بودى به بطلان خود اعتراف مىكنى و يا آنكه هواى نفس تو را از چنين عملى باز مىدارد و چنان خواهى بود كه خداى تعالى فرموده: «وَ إِنَّ كَثِيراً لَيُضِلُّونَ بِأَهْوائِهِمْ بِغَيْرِ عِلْمٍ»، (1)يعنى بسيارى از مردم از روى هواى نفس به نادانى گمراه مىشوند.
امّا اينكه اهل حقّ را به واسطه آنكه مىگويند لا بد بايد كسى باشد كه حجّت خدا بدو تمام شود «لابدّيّه» نام نهاده است، پس اين بسيار جاى تعجّب است، مگر ابو الحسن خودش نمىگويد: لا بدّ ممّن تجب به حجّة اللَّه؟ و چگونه نمىگويد در حالى كه آنجا كه از ما حكايت مىكند و ما را تعيير مىنمايد گفته است: «أجل لا بدّ من وجوده ...»، آرى لابد است كه باشد، اگر او بدين جمله معتقد است، پس او و9.
1) الانعام: 119.
اصحابش نيز «لابدّيّه» هستند، او اين اسم را بر خود نهاد. (1) امّا برادرانش را بدان عيب كرده است. و اگر بدان جمله معتقد نباشد، زحمت پاسخگوئى به تنظير و تمثيل او به بيت و چراغ از ما برداشته مىشود. آرى اين چنين است حال كسى كه با اولياء اللَّه عناد مىورزد، او خود را نكوهش مىكند مىپندارد كه خصمش را سرزنش كرده است، و الحمد للَّه المؤيّد للحقّ. امّا ما ايشان را «بدّيّه» مىناميم، زيرا اينان پرستندگان بدند، به گرد چيزى معتكف شدهاند كه نه مىشنود و نه مىبيند و ايشان را از چيزى بىنياز نمىكند و ايشان چنيناند و مىگوئيم: اى ابو الحسن- خدا تو را هدايت كند- اين امام غائب حجّت خدا بر جنّ و انس است و كسى كه اثبات امر او بعد از دعوت و بيان صورت پذيرفت، يعنى حضرت محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم خود را در غار مخفى و غايب ساخت و از مردمى كه بر آنها حجّت بود، جز پنج (1)تن كس ديگرى جاى او را نمىدانست.
اگر بگوئى اين غيبتى پس از ظهور است و بعد از آنكه قائم مقام او بر جاى او قرار گرفته واقع شده است، مىگويم احتجاج ما مربوط به حال ظهور او و قائم مقام او در قبل و بعد نيست، ما مىگوئيم آيا پيامبر اكرم در حال غيبت نيزة،
1) المراد بالخمسة: علىّ بن أبي طالب، و أبو بكر، و عبد اللَّه بن اريقط اللّيثي، و أسماء بنت أبى بكر، و عامر بن فهيرة،
حجّت بر مردمى نبود كه بنا بر مصلحتى مكانش را نمىدانستند؟ (1) و تو گريزى ندارى كه بگوئى: آرى. مىگوئيم و در مورد امام نيز كه براى مصلحتى ديگر غائب است حجّت بر خلق تمام است و إلّا چه فرقى وجود دارد؟ بعلاوه مىگوئيم امام هم غايب نشد مگر آنكه پدرانش گوش شيعيانشان را پر كردند كه غيبت واقع خواهد شد و به آنها گفته بودند كه در غيبت امام چه خواهند كرد.
و اگر بگويى آيا ولادت او نيز پنهانى است؟ مىگويم اين موسى عليه السّلام است كه با جستجوى شديد فرعون و اعمالى كه نسبت به زنان و نوزادان مرتكب شد تا مكان او را پيدا كند، پنهانى به دنيا آمد تا وقتى كه خداوند اذن ظهور او را داد و امام رضا عليه السّلام در وصف او فرموده است: پدر و مادرم فداى او باد! او شبيه من و همنام جدّم رسول خدا و شبيه موسى بن عمران است.
دليل ديگر آنكه مىگوئيم: اى ابو الحسن آيا اقرار مىكنى كه شيعه در باره غيبت اخبارى را روايت كرده است يا نه؟ اگر بگويد نه! ما اخبار را به او مىنمائيم و اگر بگويد آرى، مىگوئيم: حال مردم وقتى امامشان غايب شود چه خواهد بود؟ و چگونه در هنگام غيبت حجّت تمام خواهد بود؟ اگر بگويد قائم مقام خواهد داشت، گوئيم به عقيده ما و شما قائم مقام امام، بايستى امام باشد و
اگر امام به جاى او ظاهر باشد، ديگر غيبت معنى ندارد، (1) و اگر او حجّتى براى غيبت جانشين آورد، ما هم به همان حجّت تمسّك مىكنيم و هيچ فرق و فصلى وجود ندارد.
و از جمله دلائلى كه بر فساد امر جعفر كذّاب وجود دارد اين است كه با «فارس بن حاتم»- لعنة اللَّه عليه- (1)دوستى داشت و او را پاك مىشمرد با آنكه پدرش از او بيزارى جسته بود و اين مطلب در شهرها شيوع پيدا كرده بود و علاوه بر دوستان، دشمنان نيز از آن با خبر بودند.
و دليل ديگر بر فساد امر جعفر، كمك خواستن او از خليفه جائر زمان است تا ميراث امام حسن عسكري عليه السّلام را از مادر آن حضرت دريافت كند، با وجود آن كه شيعيان ائمّه اطهار عليهم السّلام اجماع و اتّفاق دارند كه با وجود مادر، برادر ارث نمىبرد.
و دليل ديگر بر فساد امر او اين سخن اوست كه مىگويد: من پس از برادرم محمّد امامم! و اى كاش مىفهميديم كه امامت برادرش محمّد، كى ثابت شده است- در حالى كه محمّد در زمان حيات حضرت هادى عليه السّلام در گذشته است- تا نوبت به جعفر جانشين او برسد، و شگفتا كه محمّد براى پس از خود امامى نصب نمايد،ل.
1) هو فارس بن حاتم بن ماهويه القزوينيّ نزيل العسكر من اصحاب الرّضا عليه السّلام، غال ملعون أهدر أبو الحسن العسكريّ عليه السّلام دمه و ضمن لمن يقتله الجنّة، قتله جنيد. راجع منهج المقال.
با آنكه پدرش حضرت هادى عليه السّلام هنوز زنده و حجّت الهى و امام باشد، (1) در اين صورت پس پدرش چه كاره بوده است؟ و كى اين روش در ميان ائمّه و اولادشان جارى بوده است تا از شما هم بپذيريم، شما اوّل ما را بر امامت محمّد دلالت كنيد تا ما امامت خليفه او را بپذيريم، و سپاس خدائى را كه حقّ را مؤيّد و باطل را رسوا و سست و رفتنى قرار داد.
امّا آنچه از ابى غانم رحمه اللَّه نقل كرده است، او نمىخواهد بگويد كه نزد ما امامت جعفر ثابت است، بلكه مىخواهد پرسشگر بداند كه اهل بيت ائمّه عليهم السّلام فانى نشدهاند به غايتى كه هيچ يك از ايشان باقى نمانده باشد.
و امّا اين سخن او كه «هر مطاعى معبود است» خطائى بزرگ است، زيرا ما معبودى جز «اللَّه» نمىشناسيم در حالى كه مطيع رسول خدائيم و او را نمىپرستيم.
و امّا اين سخن او كه «اكنون اين كتاب را با اين سخنان- پايان مىبريم كه طرف مناظره و خطاب ما كسانى هستند كه اجماع دارند بر آنكه بايد امام قائمى از اهل بيت باشد كه حجّت خدا بر خلق به وجود او تمام شود- تا آنجا كه مىگويد- و درست است كه در اين خانه چراغى هست ولى ما نيازى به داخل شدن در آن نداريم».
(1) خدا موفّقت بدارد، ما با او مخالفتى نداريم كه بايستى امام قائمى از اهل اين بيت وجود داشته باشد كه حجّت خدا بر خلق باشد، اختلاف ما در كيفيّت قيام و ظهور و غيبت اوست. و مثلى كه به عنوان بيت و چراغ ذكر كرده آرزوئى بيش نيست و گفتهاند آرزو سرمايه مفلسان است، امّا ما از روى حقيقت مثلى ذكر مىكنيم كه ميلى به خصم در آن نباشد و ستمى هم بر او نباشد بلكه منظورمان درستى و صواب است.
مىگوئيم: ما و مخالفين ما اتّفاق داريم كه اگر شخصى بميرد و دو فرزند و يك خانه از وى به جاى مانده باشد و بگويند خانه از آن فرزندى است كه قادر باشد با يك دست هزار رطل بر گيرد و خانه تا روز قيامت اختصاص به نسل او خواهد داشت و بدانيم يكى از آن دو قادر بدين كار و ديگرى از انجام آن ناتوان است و براى شناسائى شخص قادر محتاج شويم به محلّ آنها برويم، امّا مانعى پيشامد كند و نتوانيم آن دو را مشاهده كنيم، و ببينيم گروههاى بسيارى در شهرهاى دور از هم گواهند كه به چشم خود ديدهاند كه فرزند بزرگتر حامل هزار رطل است و در يك محلّه هم، گروه اندكى گواهى دهند كه فرزند كوچكتر بر
چنين كارى قادر است (1) و خصوصيّت فوق العادهاى هم در اين گروه نباشد، به حكم عقل و انصاف و عادت و تجربه گواهى آن گروههاى بسيار را نمىتوان ردّ نمود و شهادت اين گروه اندك را پذيرفت، زيرا در باره گروه دوم بدگمانى وجود دارد، امّا گروههاى نخستين از تهمت بر كنارند.
اگر مخالفين ما بگويند در باره شهادت سلمان و ابو ذرّ و عمّار و مقداد در حقّ امير المؤمنين عليه السّلام، و شهادت آن گروه و آن مردم بسيار در حقّ ديگرى چه مىگوئيد و كدامشان بر صوابند؟
مىگوئيم: براى امير المؤمنين و اصحاب اندكش امتيازاتى بود كه در جمع مقابل نبود و اگر شما اين امتيازات يا نزديك به آنها را به ما نشان دهيد، حقّ بجانب شما خواهد بود:
اوّل آنكه دشمنان امير المؤمنين عليه السّلام همه اقرار و اعتراف به فضل و طهارت و علم او دارند و ما و ايشان متّفقا در باره او از پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم روايت كردهايم كه فرمود: خداوند دوست كسى است كه او را دوست بدارد، و دشمن كسى است كه او را دشمن بدارد، بنا بر اين واجب است كه او پيروى شود و نه ديگرى.
دوم آن كه دشمنان علىّ به او نگفتند كه ما گواهيم پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فلانى را
به امامت معيّن كرده و بر خلايق حجّت ساخته است، (1) بلكه آنچنان كه اخبارش به تو رسيده است آنها به نظر خود فلانى را انتخاب كردند.
سوم آنكه دشمنان علىّ عليه السّلام در حقّ يكى از اصحاب امير المؤمنين عليه السّلام گواهى مىدادند كه او دروغ نمىگويد، زيرا پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فرموده است: «آسمان سايه نيفكنده و زمين بر پشت خود حمل نكرده شخصى را كه راستگوتر از ابو ذرّ باشد» پس شهادت او به تنهايى بر شهادت ايشان مقدّم است.
چهارم آنكه دشمنان وى نيز مثل دوستانش رواياتى در باره او نقل كردهاند كه به امامت عليّ عليه السّلام دلالت دارد، امّا به واسطه تأويل ناروا از آن روايات إعراض كردهاند.
پنجم آنكه دشمنان وى روايت كردهاند كه حسن و حسين عليهما السّلام آقاى- جوانان اهل بهشتند، و باز روايت كردهاند كه پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فرمودهاند:
«هر كس عمدا بر من دروغ بندد، بايد نشيمنگاهش را از آتش قرار دهد» و چون هر دوى آنها به امامت پدرشان گواهى مىدهند و به شهادت رسول اكرم اهل بهشتند، واجب است كه تصديقشان كنيم، زيرا اگر در گواهى به امامت پدرشان دروغ گفته باشند نه تنها اهل بهشت نخواهند بود، بلكه به جهنّم خواهند رفت و حاشا كه آن دو پاك و طيّب و راستگو، اهل بهشت نباشند.
(1) پس اصحاب جعفر يك خصوصيّتى كه متعلّق به ايشان باشد بياورند كه در مخالفين ايشان نباشد، تا از ايشان پذيرفته شود و الّا معنى ندارد كه خبر متواترى كه هيچ تهمتى در نقل و ناقل آن نيست ترك شود، و خبرى كه ناقلين آن در مظانّ تهمت و تبانى بر كذبند و ناقلين آن هيچ خصوصيّتى هم ندارند، پذيرفته شود، اين كار را كسى نمىكند مگر آنكه سرگردان و حيران باشد. پس در اين گفتار تأمّل كن- خدايت سعادت دهد- و در آنچه برايت نوشتم نيك بنگر، مانند نگريستن كسى كه به دين خود توجّه دارد و براى معاد خود انديشه مىكند و در عواقب كفر و الحاد با چشم حقيقت و پرهيز مىنگرد و تأمّل مىكند، ان شاء اللَّه موفّق خواهى بود، خداوند عمر و عزّتت دهد و تو را مؤيّد و ثابت قدم بدارد و از اهل حقّ قرار دهد و به آن هدايت كند و در پناه خدا باشى و نه از كسانى كه در اين دنيا به گمراهى در تلاشند و گمان مىبرند كار نيكويى مىكنند و نه از كسانى كه شيطان به نيرنگ و فريب و القاء وسوسهاش او را بلغزاند، خداوند بهترين ذخيره خود را در حقّ تو جارى سازد.
(1) و يكى از اماميّه به ابو جعفر بن قبه نامهاى نوشته و از مسائلى پرسش كرده است، اين شيخ بزرگوار در پاسخ آن مسائل مىنويسد:
امّا اين سخن تو- خدا مؤيّدت بدارد- كه از معتزله نقل كردهاى كه آنها گمان كردهاند كه اماميّه مىپندارد نصّ بر امام واجب عقلى است، اين سخن محتمل دو وجه است، اگر مقصودشان اين است كه نصّ بر امام پيش از آمدن رسولان و پايهگذارى شرايع واجب عقلى است، نادرست است، و اگر مقصودشان اين است كه عقل دلالت دارد كه بايستى پس از اين پيامبران عليهم السّلام امامى باشد، اين مطلب درست است و اماميّه آن را با ادلّه عقلى و اخبار قطعى كه در اين باب وارد شده است اثبات مىكند.
امّا اين سخن معتزله كه ما مىدانيم حسن بن عليّ عليهما السّلام در گذشته و نصّى بر امام پس از خود نداشته است ادّعائى است كه ديگران با آن مخالفند و معتزله بايستى براى اثبات مدّعاى خود دليل بياورند، و از چه راهى مىتوانند به مخالفين خود كه مىگويند ما خلاف آن را مىدانيم برترى جويند.
(1) و از جمله دلائلى كه دلالت دارد كه امام حسن بن عليّ عليهما السّلام بر امام بعد از خود تصريح كرده است، يكى صحّت نصوصى است كه از ناحيه پيامبر اكرم رسيده است و ديگر فساد عقيده اختيار خليفه از جانب امّت است. و ديگر نقل شيعيان است از ائمّهاى كه تصديق آنان واجب است كه امام در نمىگذرد مگر آنكه بر امام پس از خود تصريح كند، همچنان كه پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم خليفه خود را معيّن فرمود، زيرا مردم در هر عصرى به كسى نيازمندند كه گفتههاى او اختلاف نداشته باشد و يك ديگر را تكذيب نكند، چنان كه گفتههاى پيشوايان مخالفين ما ضدّ و نقيض است و يك ديگر را تكذيب مىكند، و اگر آن شخص فرمان دهد، اطاعتش كنند و دستى بالاى دستش نباشد و سهو و خطا نكند و دانا باشد تا مردم جاهل را آگاه كند و عادل باشد تا به حقّ داورى كند، و كسى كه حكمش چنين باشد بايستى او را خداى علّام الغيوب بر زبان پيامبرانش معرّفى كرده و منصوص من عند اللَّه باشد، زيرا در ظاهر خلقت امام دليلى بر عصمت او وجود ندارد.
و اگر معتزله بگويند: اينها ادّعايى بيش نيست و بايستى بر صحّت آنها استدلال شود، مىگوئيم: آرى، ما و شما بايستى بر صحّت دعاوى خود دليل بياوريم شما در باب امامت از فرعى پرسش كرديد و فرع را نمىتوان اثبات كرد
مگر آنكه بر صحّت اصل آن دليل بياوريم (1) و دلائل ما بر صحّت اين اصول در كتب ما موجود است. مثلا اگر پرسشگرى از صحّت احكام و شرايع از ما پرسش كند، ما ناچاريم او را بر صحّت خبر و صحّت نبوّت پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم و اينكه آن حضرت به اين احكام و شرايع فرمان داده است دلالت كنيم، و پيش از آن بايستى اثبات كنيم كه خداى تعالى واحد و حكيم است و اينها همه بايستى پس از اثبات حدوث عالم باشد، و اين نظير همين سؤالى است كه شما در باره امامت داريد، من در اين سؤال تأمّل كردم و غرض آن را سست و ضعيف يافتم و آن اين است كه مىگويند: اگر حسن بن عليّ عليهما السّلام بر امامت امام زمان عليه السّلام نصّى صادر كرده باشد ديگر غيبت موضوع ندارد.
امّا جواب آن اين است كه غيبت، عدم نيست، گاهى انسان در شهرى غايب مىشود كه قبلا در آن معروف بوده و ديده مىشده است پس او در شهر ديگر غايب است. همچنين گاهى ممكن است كه انسانى در ميان قومى غايب باشد، امّا در ميان قومى ديگر غايب نباشد و يا از دشمنانش غايب باشد، امّا در ميان دوستانش غايب نباشد، در اين موارد هم مىگويند او غايب و پنهان است.
در باره امام زمان عليه السّلام نيز چنين است، مىگويند او غايب است زيرا از چشم
دشمنانش و دوستانى كه رازدار نيستند غايب است (1) و مثل پدران بزرگوارش نزد عامّ و خاصّ و دوست و دشمن آشكار نيست، با وجود اين، دوستانش از وجود او خبر مىدهند و امر و نهيش را به ما مىرسانند، ايشان از كسانى هستند كه نقلشان موجب اتمام حجّت و قطع عذر است، و به واسطه كثرت تعداد و تفاوت اغراض، به ناچار بايستى خبرشان را پذيرفت. ايشان امامت او را نقل كردهاند همان گونه كه امامت پدرانش را نقل كردهاند و اگر چه كسانى هم با ايشان مخالفت كنند، همان گونه كه صحّت معجزات پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم- علاوه بر قرآن كريم- به نقل مسلمين ثابت مىشود، با آنكه مخالفين اسلام از اهل كتاب و مجوس و زنادقه و دهريّه در وجود آنها مخالفت مىورزند و اين مسألهاى نيست كه بر مثل تويى كه اهل توجّه و دقت نظرى مشتبه شود.
و امّا اين قول ايشان كه چون ظاهر شود از كجا معلوم مىشود كه او محمّد بن- حسن بن عليّ عليهم السّلام است؟
جواب آن اين است كه همان اوليائى كه نقلشان حجّت است، او را معرّفى خواهند كرد، همچنان كه نقل ايشان در درستى امامت او نيز نزد ما حجّت است.
جواب ديگر آن است كه ممكن است معجزهاى ظاهر سازد تا بر امامت او
دلالت داشته باشد (1) و اين جواب دوم مورد اعتماد ماست و به مخالفين خود بدان پاسخ مىگوئيم، گرچه جواب اوّل نيز صحيح است.
امّا سخن معتزله كه مىگويند: پس چرا علىّ بن أبى طالب در روز شورى به اقامه معجزه نپرداخت؟ ما در جواب مىگوئيم پيامبران و حجج الهى عليهم السّلام، دلايل و براهين را بر حسب اوامر الهى و بر اساس آنچه كه خداوند براى خلق صلاح مىداند اظهار مىكنند، و هنگامى كه حجّت الهى بنا بر كلام پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم در شأن علىّ و تصريح ايشان بر امامت او ثابت شده باشد، ديگر علىّ عليه السّلام نيازمند اقامه معجزهاى نخواهد بود، مگر آنكه كسى بگويد اقامه معجزه در آن هنگام اصلح بود. و ما هم به او مىگوئيم: چه دليلى بر درستى اين سخن وجود دارد؟ و خصم هم انكار نمىكند كه اقامه معجزه او اصلح نبوده است؟ و چه بسا كه اگر خداى تعالى در آن حال معجزهاى به دست او ظاهر مىكرد، تعداد بيشترى كافر مىشدند و او را ساحر و شعبدهباز مىخواندند، با وجود اين احتمالات، معلوم نيست كه اظهار معجزه اصلح بوده باشد.
(1) و اگر معتزله بگويند: از كجا مىدانيد كه اقامه معجزه براى اثبات آنكه فرزند امام حسن عسكرىّ عليهما السّلام امام است، اصلح است؟ مىگوئيم: ما نمىدانيم كه او در آن حال حتما بايستى اظهار معجزه كند، بلكه مىگوئيم كه بر او جايز مىدانيم كه چنين كند، و اگر هيچ راه ديگرى موجود نباشد بناچار براى اثبات حجّت چنين خواهد كرد، و اگر انجام كارى ضرورى باشد، آن كار واجب خواهد بود و اگر واجب باشد صلاح خواهد بود و فسادى در آن نيست، و ما مىدانيم كه انبياء عليهم السّلام در مواقع خاصّ اقامه معجزه مىكردند و هر روز و هر ساعتى و براى هر كسى كه مىخواست اسلام بياورد اظهار معجزه نمىكردند، بلكه هر وقت اراده خداوند بر آن تعلّق مىگرفت و آن را صلاح مىدانست معجزه صورت مىگرفت. خداى تعالى حكايت حال مشركين كرده كه آنها از پيامبرش صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم درخواست كردند كه به آسمان بالا برود و پارهاى از آسمان را بر سر ايشان بيندازد يا اينكه كتابى بر ايشان فرود آورد تا آنها آن كتاب را قراءت كنند و كارهاى ديگرى كه در آيه شريفه به آنها اشاره شده است، امّا آن حضرت چنان نكرد، و از او درخواست كردند كه «قصيّ بن كلاب» را زنده كند و كوههاى «تهامه» را از ايشان دور گرداند، امّا اجابتشان نكرد و گرچه در مواقع ديگرى معجزاتى براى
ايشان اقامه فرمود. (1) حكم پرسش معتزله نيز همين است و به ايشان همان گفته مىشود كه به ما گفتند، چرا واضحترين حجّتها و روشنترين دلائل در اظهار- معجزههاى متعدّد و استظهار به كثرت ادلّه ترك شده است؟
امّا قول معتزله كه مىگويند: علىّ عليه السّلام در امر خلافت به احاديثى استدلال كرده كه قابل تأويل است، در جواب مىگوئيم: به عقيده ما او در برابر اهل شورى به نصوصى از پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم استدلال كرده است كه ايشان آن نصوص را مىشناختند، زيرا آن بزرگان جاهل به امر نبودند و حكمشان مانند حكم ساير پيروان نبوده است، و اين كلام را به خود معتزله بر مىگردانيم و مىگوئيم: چرا خداوند انبياء بيشترى را مبعوث نكرد و در هر شهر و روستا و هر عصر و زمانى تا روز قيامت يك يا چند پيامبر نفرستاد؟ و چرا معانى قرآن كريم را چندان تبيين نفرمود كه هيچ كس در آن ترديد نكند و چرا قرآن را محتمل تأويل قرار داد؟ اين مسائل آنها را به جواب ما وادار مىكند. تا اينجا كلام ابو جعفر بن قبه بود.
(2) يكى ديگر از مشايخ متكلّمين اماميّه در باب غيبت امام زمان عليه السّلام مىگويد:
عامّه مخالفين ما از ما پرسشهايى كردهاند و ايشان بايستى بدانند كه سخن در باب غيبت امام زمان عليه السّلام مبنى بر قول امامت پدران او عليهم السّلام است و قول بر امامت پدران او عليهم السّلام مبنى بر تصديق پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم است كه امامت او و پدرانش را اخبار فرموده است و اين از آنرو است كه اين موضوع يك مسأله شرعى است و عقلى محض نيست و سخن گفتن در شرعيّات بايستى مبتنى بر كتاب و سنّت باشد، همچنان كه خداى تعالى فرموده است: اگر در امرى منازعه داشتيد- كه مقصود امور شرعيّه است- آن را به خدا و رسول ارجاع دهيد، (1)پس هر گاه كه كتاب خدا و سنّت پيامبر اكرم و حجّت عقل گواه ما باشد، سخن ما پسنديده و نيكو خواهد بود. ما مىگوئيم كه جميع طبقات زيديّه و اماميّه اتّفاق دارند كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فرموده است كه من از ميان شما مىروم و دو شيء نفيس و گرانبها در ميان شما باقى مىگذارم كه يكى كتاب اللَّه و ديگرى عترت و اهل بيتم مىباشد و آن دو خليفه منند و از يك ديگر جدا نشوند تا آنكه در بهشت و كنار حوض كوثر بر من وارد شوند. و همه فرقهها اين حديث را تلقّى به قبول كردهاند، پس لازم است كه همواره كتاب خدا همراه يكى از عترت باشد، همراه9.
1) النساء: 59.
كسى كه تأويل و تنزيل كتاب اللَّه را به علم يقينى بداند (1) و از مراد خداى تعالى اخبار كند، همچنان كه رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم از مراد آيات إخبار مىفرمود، و بايستى كه معرفت او به تأويل كتاب از روى استنباط و اجتهاد نباشد، كما آنكه معرفت رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم از روى استنباط و اجتهاد نبود و صرفا بر علم لغت و مخاطبات استناد نمىفرمود، بلكه مراد اللَّه را از طريق خداى تعالى بيان مىكرد تا با بيانش حجّت الهى بر مردم تمام شود، و همچنين بايستى معرفت عترت رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم بر كتاب الهى از روى يقين و معرفت و بصيرت باشد؛ خداى تعالى در وصف پيامبرش فرموده است: بگو اين راه و روش من است، من و هر كس كه از من تبعيّت كند با علم و بصيرت به خداى تعالى مىخوانيم. و اتباع او از اهل و فرزندان و عترتش همان كسانى هستند كه از طريق خداى تعالى با يقين و معرفت و بصيرت مراد او را از كتاب اللَّه باز گويند، و هر گاه مخبرى كه از طريق خداى تعالى مراد اللَّه را بيان مىكند ظاهر و هويدا نباشد، بر ما واجب است كه معتقد باشيم قرآن كريم از همنشينى با فردى از عترت رسول صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم بر كنار نيست كه تأويل و تنزيل آن را بداند، زيرا حديث ثقلين آن را ايجاب مىكند.
(1) علماى اماميّه گفتهاند: خداى تعالى فرموده است: خداوند آدم و نوح و آل- ابراهيم و آل عمران را بر جهانيان برگزيد، ذرّيّهاى كه بعضى از ايشان از نسل- بعضى ديگر بودند. (1)و بر طبق عموم اين آيه واجب است كه پيوسته از خاندان- ابراهيم عليه السّلام برگزيدهاى باشد و اين از آن رو است كه خداى تعالى در اين كتاب مردم را به دو دسته تقسيم كرده است يك دسته را برگزيده و ايشان انبياء و رسولان و خلفاء عليهم السّلام هستند؛ و دسته ديگر را برگزيده و به آنها امر فرموده كه از دسته اوّل پيروى كنند و مادام كه در كره زمين كسى باشد كه نيازمند مدبّر و رهبر و معلّم و نگاهبان باشد، واجب است در مقابل ايشان برگزيدهاى از آل- ابراهيم باشد و اين برگزيده از آل ابراهيم بايستى از اولاد و ذرارى او باشد، زيرا خداى تعالى فرموده است: «ذُرِّيَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ» و مىدانيم كه رسول خدا و امير المؤمنين و امام حسن و امام حسين عليهم السّلام برگزيدگان از آل ابراهيم هستند و لازم است كه برگزيده پس از امام حسين عليه السّلام نيز از ايشان باشد زيرا كلام «ذُرِّيَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ» بر آن دلالت دارد، و آنگاه كه ذرّيّه از نسل او نباشد، آن ذرارى از يك ديگر نخواهند بود و ممكن است كه بعضى از اين ذرّيّه از يك بطن باشند،4.
1) آل عمران: 33 و 34.
(1) مانند امام حسن و امام حسين كه امامت از حضرت مجتبى به حضرت سيّد- الشّهداء عليهما السّلام انتقال يافت و واجب است كه از او و از پشتش امامى باشد كه جانشين او شود، و اين معناى سخن خداى تعالى است كه: «ذُرِّيَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ وَ اللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ» پس آيه شريفه نيز بر همان معنايى كه سنّت و حديث ثقلين بر آن تأكيد دارد دلالت مىكند.
(2) يكى از علماء اماميّه گفته است: بر ما و بر هر عاقلى كه ايمان به خدا و رسولش و پيامبران پيشين داشته باشد، لازم است كه در حال امّتهاى پيشين تأمّل نمايد، و اگر در احوال ايشان تأمّل كنيم مىيابيم كه حال رسولان و امّتهاى گذشته شبيه حال امّت ماست و اين از آن رو است كه قوّت هر دينى در زمان پيامبران گذشته مربوط به پذيرفتن و اقبال امّتها به رسولان الهى بوده است و اين خود موجب كثرت پيروان آن پيامبر در عصر و زمانه ايشان مىشده است، و هيچ امّتى را نمىشناسيم كه مطيعتر از امّت اسلامى در برابر پيامبرش باشد، زيرا انبياء بزرگى كه پيش از پيامبر اكرم دائر مدار وحى و شريعت بودند عبارتند از نوح و ابراهيم
و موسى و عيسى عليهم السّلام، (1) اينها پيامبرانى هستند كه اخبار و آثارشان در دست مردم است و مىيابيم كه احوال اين امّتها به واسطه عدم محافظت و رعايت پيروانشان در زمان رسولان و يا پس از آنها دستخوش وهن و سستى گرديده است و اين همان است كه خداى تعالى فرموده است: رسول ما به نزد شما آمده است تا بسيارى از چيزهايى را كه از كتاب پنهان كرديد برايتان بيان كند و از بسيارى هم صرف نظر نمايد. (1)
خداى تعالى اين امّتها را بدين صفت وصف كرده و مىفرمايد: بعد از ايشان گروهى آمدند كه نماز را ضايع كردند و پيروى شهوات نمودند و به زودى گمراهى را ملاقات كنند. (2)و خداى تعالى به اين امّت فرموده است: مانند كسانى نباشيد كه پيش از اين بدانها كتاب آسمانى داده شد و مدّت ايشان طولانى گرديد و دلهايشان را قساوت فرا گرفت. (3)
و در روايت است كه: زمانى بر مردم آيد كه از اسلام جز اسمى نماند و از قرآن بجز رسم و خطّى باقى نباشد، و پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فرموده است: اسلام غريبانه آغاز گرديد و به زودى نيز به غربت باز گردد و خوشا بر حال غريبان. پس6.
خداى تعالى در هر دورهاى رسولى را مبعوث مىفرموده (1) تا آثار و رسوم از ميان رفته را تجديد كند و همه امّت اسلامى- بجز كسانى كه بديشان التفات نمىشود- اتّفاق دارند و دلايل عقليّه نيز بر اين مطلب دلالت دارد كه خداى تعالى سلسله نبوّت را به وجود پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم ختم فرمود و هيچ پيامبرى پس از وى نخواهد آمد و امر اين امّت را مىبينيم به جايى رسيده است كه باطل بر حقّ و گمراهى بر هدايت غلبه كرده است به گونهاى كه بسيارى پنداشتهاند اين سرا، سراى كفر است و دار الاسلامى وجود ندارد و بر سر هيچ يك از اصول شريعت اسلامى وارد نشده است آنچه كه بر موضوع امامت وارد گرديده است زيرا از زمان شهادت امام حسين عليه السّلام تا كنون نه از بنى اميّه و نه از بنى عبّاس كه بر اكثر مردم حكومت كردهاند، امام عادلى قيام نكرده است، با آنكه ما و زيديّه و معتزله و اكثر مسلمانان همه مىگوئيم كه امام بايستى عادل و ظاهر الصّلاح باشد، امّا امّت بازيچه حكومتهاى ستمكار گرديدهاند و بر اموال و نفوسشان بر خلاف دستورات الهى حكومت مىكنند و اهل فساد بر اهل حقّ غلبه كرده و اتّحاد كلمه معدوم گشته است و مىبينيم كه طبقات امّت يك ديگر را تكفير كرده و
از يك ديگر براءت مىجويند.
(1) و وقتى كه در اخبار رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم تأمّل مىكنيم مىبينيم كه چنين وارد شده است كه به وسيله يكى از خاندان او زمين پر از عدل و داد مىشود، همچنان كه از ظلم و جور آكنده شده باشد. اين حديث ما را دلالت مىكند كه قيامت بر پا نمىشود مگر آنكه زمين پر از عدل و داد شده باشد. اين دينى كه نسخ و تبديل ندارد، ياورى خواهد داشت كه خداى تعالى او را تأييد فرمايد، همچنان كه پيامبران و رسولان را كه براى تجديد شرايع و نابودى كردار ستمكاران فرستاده بود تأييد كرده است و واجب است كه دلائل بر وجود كسى كه به چنين كارى قيام مىكند موجود باشد و مفقود نباشد، و ما همه اختلافات امّت اسلامى را دانستيم و احوال همه فرقهها را بررسى كرديم و به اين نتيجه رسيديم كه حق با فرقه اثنى عشريّه است و نه غير ايشان، و در اين روزگار امام بر حقّ، دوازدهمين امام ايشان است، و او همان كسى است كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم از او خبر داده و بوجود او تصريح فرموده است.
(2) و به زودى در اين كتاب روايات پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم را در عدد ائمّه عليهم السّلام كه
دوازده امامند خواهيم آورد و نصوصى كه بر امام دوازدهم و اعلان اين مطلب كه پيش از ظهور و قيامش كه با شمشير خواهد بود غيبت اختيار خواهد كرد، همه را إن شاء اللَّه تعالى ذكر خواهيم كرد.
(1) يكى از زيديّه گفته است: روايتى كه بر اين مطلب دلالت دارد كه ائمّه دوازده تن مىباشند، گفتهاى است كه آن را اماميّه به تازگى ساخته و در اين موضوع احاديث دروغى پرداختهاند.
و ما در پاسخ او- به توفيق الهى- مىگوئيم: اخبار در اين باب بسيار است و راه درست آن است كه به ناقلان حديث رجوع كنيم و محدّثين اهل سنّت نيز بطور مستفيض آن را از عبد اللَّه بن مسعود روايت كردهاند. مسروق مىگويد: نزد عبد اللَّه بن مسعود نشسته بوديم و مصاحف خود را بر وى عرضه مىداشتيم، بناگاه جوانى نورس به وى گفت: آيا پيامبرتان به شما سفارش كرده است كه پس
از وى چند خليفه خواهند آمد؟ (1) و او گفت: تو نوجوانى و اين سؤالى است كه قبل از تو كسى از من نپرسيده است، آرى پيامبر ما صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم به ما سفارش كرده است كه پس از وى دوازده خليفه به عدد نقيبان بنى اسرائيل خواهند بود.
و من بعضى از طرق اين حديث را در اين كتاب و بعضى ديگر را در كتاب نصّ بر ائمّه اثنى عشر عليهم السّلام گردآورى كردهام و باز محدّثين اهل سنّت بطور مستفيض و ظاهر از جابر بن سمره نقل كردهاند كه گفت: نزد پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم بوديم و او فرمود: بر اين امّت دوازده تن ولايت كنند. راوى گويد: مردم فرياد كردند و من نشنيدم كه او چه فرمود، به پدرم كه نزديكتر به رسول خدا بود گفتم رسول خدا چه فرمود؟ او گفت: فرمود كه ايشان همگى از قريشند و مثل و مانند ايشان ديده نمىشود.
و من طرق اين حديث را نيز گردآورى كردم و بعضى از ايشان چنين روايت كردهاند: «اثنا عشر اميرا» يعنى دوازده امير، و بعضى ديگر روايت كردهاند: اثنا عشر خليفة، يعنى دوازده خليفه، اينها دلالت دارد كه اخبارى كه در دست اماميّه
از پيغمبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم و ائمّه اطهار عليهم السّلام است كه ائمّه دوازده تن مىباشند، اخبارى صحيح است. (1)
(1) زيديّه مىگويند: اگر رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم اسماء ائمّه دوازدهگانه را به امّتش معرّفى فرموده است پس چرا از آن روى گردانيده و به چپ و راست رفته و اين خطاى عظيم را مرتكب شدهاند؟
در پاسخ به ايشان مىگوئيم: شما اعتقاد داريد كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم علىّ عليه السّلام را جانشين خود ساخته و امام گردانيده و تصريح به وى فرموده و شخص وى را به مردم نموده و معرّفى كرد، پس چرا اكثر امّت از وى روى گردانيده و دورى گزيدند تا به غايتى كه آن حضرت از مدينه به ينبع رفت و بر او گذشت آنچه كه گذشت؟ اگر بگوئيد علىّ عليه السّلام را رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم جانشين خود قرار نداد، پس چرا كتابهاى خود را از اين مطلب آكنده ساخته و در باره آن سخن مىگوئيد.
آرى گاهى مردم از حقّ واضح و بيان روشن، اعراض مىكنند، چنانچه از
1) روى أحمد في مسنده هذا الحديث و نحوه من أربع و ثلاثين طريقا عن جابر بن سمرة راجع المسند ج 5 ص 87 الى ص 108. و رواه الخطيب أيضا في التاريخ ج 14 ص 353 من حديث جابر بن سمرة و نحوه في ج 6 ص 263 من حديث عبد اللَّه بن عمرو، و أخرجه مسلّم في صحيحه كتاب الإمارة بطرق عديدة من حديث جابر.
توحيد روى بر تافته و به إلحاد اقبال مىكنند و از آيه «لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ» اعراض كرده و به تشبيه مىگرايند.
(1) زيديّه مىگويند: از جمله امورى كه ادّعاى اماميّه را باطل مىسازد اين است كه ايشان معتقدند جعفر بن محمّد عليهما السّلام بر امامت اسماعيل تصريح فرموده و در حياتش وى را به امامت معرّفى كرده است و آنگاه كه اسماعيل فوت كرد فرمود:
خداوند در هيچ امرى بدا نكرد چنانچه در باره فرزندم اسماعيل بدا كرد، پس اگر خبرى كه ائمّه را دوازده تن مىداند صحيح بود، لا اقل بايستى جعفر بن محمّد و خواصّ اصحابش آن را مىدانستند تا مرتكب اين خطاى بزرگ نشوند.
در جواب ايشان مىگوئيم: از كجا مىگوئيد كه جعفر بن محمّد عليهما السّلام بر امامت اسماعيل تصريح كرده است و خبر آن كجاست؟ و چه كسى آن را تلقّى به قبول كرده است؟ ايشان راه به جايى ندارند و جز اين نيست كه اين خبر را كسانى ساختهاند كه قائل به امامت اسماعيلند و اصلى براى آن نيست، زيرا خبر دوازده امام را خاصّ و عامّ از پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم و ائمّه اطهار عليهم السّلام روايت كردهاند و من
آنچه از ايشان در اين باب وارد شده است در اين كتاب نقل كردهام. (1) امّا گفته او كه فرموده است: خداوند در هيچ امرى بدا نكرد چنان كه در باره فرزندم اسماعيل بدا كرد، او در اين كلام مىفرمايد كه امرى بر خداوند ظاهر نشد چنان كه در باره فرزندم اسماعيل ظاهر شد، زيرا او را در حياتم از من ستاند تا معلوم شود او پس از من امام نيست و به نظر ما كسى كه معتقد باشد كه امروز براى خدا چيزى آشكار مىشود كه ديروز آن را نمىدانسته كافر است و بيزارى جستن از او واجب است، چنانچه از امام جعفر صادق عليه السّلام روايت شده است.
ابو بصير و سماعه از امام صادق عليه السّلام چنين روايت كنند كه فرمود: هر كس معتقد باشد كه امروز چيزى بر خداوند آشكار مىشود كه ديروز آن را نمىدانسته است، پس بايستى از او بيزار باشيد. و بدائى كه به اماميّه نسبت داده مىشود كه آن را مىگويند عبارت از آشكار شدن امر خداى تعالى است. عرب مىگويد: بدا لي شخص يعنى شخصى بر من ظاهر شد و نه آنكه پشيمانى آشكار گرديد كه خداى تعالى از آن برتر است.
و چگونه امام صادق عليه السّلام بر امامت اسماعيل تصريح كرده است در حالى كه
در باره او فرموده است: او عاصى است و شباهتى به من و پدرانم ندارد.
(1) حسن بن راشد مىگويد از امام صادق عليه السّلام در باره اسماعيل پرسش كردم، فرمود:
او عاصى است و شباهتى به من و پدرانم ندارد.
عبيد بن زراره مىگويد از اسماعيل نزد پدرش امام صادق عليه السّلام ياد كردم و آن حضرت فرمود: به خدا سوگند او شباهتى به من ندارد و شبيه هيچ يك از پدرانم نمىباشد.
وليد بن صبيح مىگويد مردى به نزد من آمد و گفت بيا تا فرزند آن مرد بزرگ را به تو نشان بدهم، همراه او رفتم و مرا به نزد گروهى ميگسار برد و اسماعيل بن جعفر در ميان ايشان بود، گويد اندوهناك از آنجا خارج شدم و به بيت اللَّه در آمدم و ناگهان اسماعيل بن جعفر را نزد «حجر» ديدم كه به بيت آويخته بود و گريه مىكرد و پردههاى كعبه را به اشك ديده خود تر كرده بود، گويد
بيرون آمدم و مىدويدم و اسماعيل را ديدم كه با آن قوم نشسته است، (1) دوباره بازگشتم و او را ديدم كه پردههاى خانه خدا آويخته است و آن را به اشك ديده خود تر ساخته است، گويد اين مطلب را به امام صادق عليه السّلام عرضه داشتم فرمود: پسرم گرفتار شيطانى شده است كه به صورت او در مىآيد.
و روايت شده است كه شيطان به صورت نبيّ و يا وصيّ پيامبرى در نمىآيد، و چگونه ممكن است به امامت او تصريح كرده باشد در حالى كه سخن فوق را در باره وى بيان كرده است.
(2) زيديّه مىگويند: به چه دليلى امامت اسماعيل را مردود مىدانيد و دليل شما عليه اسماعيليّه كه او را امام مىدانند چيست؟
در جواب ايشان مىگوئيم: امامت او را به واسطه همين اخبارى كه ذكر كرديم، و اخبارى كه در امامت ائمّه دوازدهگانه وارد شده است و همچنين به واسطه فوت او در زمان حيات پدرش ردّ مىكنيم؛ و اخبارى كه در امامت ائمّه دوازدهگانه وارد شده است در همين كتاب ذكر خواهيم كرد.
(1) امّا اخبارى كه به فوت او در زمان حيات پدرش دلالت دارد چنين است:
سعيد بن عبد اللَّه اعرج گويد: امام صادق عليه السّلام فرمود: چون اسماعيل مرد و پوششى بر وى افكنده بودند، دستور دادم رويش را گشودند و پيشانى و چانه و بالاى سينهاش را بوسيدم و گفتم رويش را بپوشانند، ديگر بار گفتم رويش را بگشاييد و براى بار دوم پيشانى و چانه و بالاى سينهاش را بوسيدم و گفتم رويش را پوشانيدند و دستور دادم غسلش دهند و كفنش كنند و بر او در آمدم و گفتم رويش را بگشاييد و پيشانى و چانه و بالاى سينهاش را بوسيدم و او را تعويذ كردم و گفتم او را در گور نهيد، راوى گويد: عرض كردم به چه او را تعويذ كرديد؟ فرمود: به قرآن.
مؤلّف اين كتاب گويد در اين حديث فوائد چندى نهفته است: اوّل رخصت بوسيدن پيشانى و چانه و بالاى سينه متوفّى است، چه پيش از غسل باشد و چه پس از آن، منتهى اگر پيش از غسل هنوز حرارت بدن متوفّى زايل نشده باشد غسلى بر او واجب نيست و اگر پس از سرد شدن متوفّى باشد، بايستى غسل مسّ ميّت نمايد؛ و اگر پس از غسل دادن متوفّى باشد غسلى ندارد و اگر در حديث ذكر
شده بود كه امام صادق عليه السّلام، پس از بوسيدن غسل كرده يا نه، مىدانستيم كه مسّ قبل از غسل او، در حال گرمى جنازه بوده و يا پس از سرد شدن آن.
(1) فايده ديگر خبر آن است كه در آن فرمود «دستور دادم غسلش دهند» و نفرمود «غسلش دادم» و اين خود دليل است كه اسماعيل امام نبوده است، زيرا اگر امامى بر جنازه امامى حاضر شود، بايستى همو جنازه را غسل دهد و لا غير. (1)
عن معاوية بن عمّار قال: «أمرني أبو عبد اللَّه عليه السّلام أن أغمز بطنه، ثمّ أوضيه بالاشنان ثمّ اغسل رأسه بالسّدر و لحييه، ثم أفيض على جسده منه. ثمّ أدلك به جسده، ثمّ أفيض عليه ثلاثا. ثمّ أغسله بالماء القراح ثمّ أفيض عليه الماء بالكافور و بالماء القراح و أطرح فيه سبع ورقات سدر».
خبر ديگرى كه بر فوت اسماعيل در زمان حيات پدرش دلالت دارد چنين است: ابي كهمس گويد من وقت مرگ اسماعيل حاضر بودم و امام صادق عليه السّلام بر بالينش نشسته بود و چون مرگ او فرا رسيد چانههايش را بست و ملحفهاى بر وى كشيد و دستور داد او را تجهيز كنند و چون از كار او فارغ شد، كفنى خواست و در حاشيه آن نوشت:
«اسماعيل يشهد أن لا إله إلّا اللَّه»
يعنى اسماعيل شهادت مىدهد كه هيچ معبودى جز اللَّه نيست.».
1) فيه نظر لانّه يمكن أن يقال الاخبار الّتى وردت بأنّ الامام لا يغسله الّا الامام مع ضعف سندها لا تدلّ على وجوب المباشرة إنّما دلالته على أن وليّ الامام في التّجهيز هو الامام الّذى بعده سواء يباشر ذلك بنفسه أو أمر من يفعل بإذنه أو برضاء إن غاب. و في التّهذيب ج 1 ص 321. و الاستبصار ج 1 ص 207. باب كيفيّة غسل الميّت بطريق صحيح أعلائي
(1) مرّه مولاى محمّد بن خالد گويد: چون اسماعيل مرد، امام صادق عليه السّلام تا كنار قبر او پيش آمد، خود را رها كرد و بر كنار قبر نشست، امّا در قبر فرود نيامد و فرمود رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم در مرگ فرزندش ابراهيم چنين كرد.
مردى از بنى هاشم گويد: وقتى اسماعيل مرد، امام صادق عليه السّلام نزد ما آمد و در جلوى تابوت بىكفش و رداء حركت مىكرد.
اسماعيل بن جابر و ارقط پسر عموى امام صادق عليه السّلام گويند: وقتى اسماعيل قبض روح مىشد، امام صادق عليه السّلام نزد وى بود، چون ارقط بىتابى آن حضرت را ديد عرض كرد: اى ابا عبد اللَّه، رسول خدا نيز از دنيا رفت. راوى گويد: امام خوددارى كرد و فرمود: امروز از تو متشكّرم.
ابو كهمس گويد: در مرگ اسماعيل فرزند امام صادق عليه السّلام حاضر بودم و آن
حضرت را ديدم كه سجدهاى كرد و آن را طولانى ساخت، (1) آنگاه سر از سجده برداشت و كمى در وى نگاه كرد و رويش را نگريست، سپس سجده ديگرى كرد كه طولانىتر از سجده اوّل بود، آنگاه سر برداشت در حالى كه اسماعيل مرده بود؛ چشم او را بر هم نهاد و چانهاش را بست و ملحفهاى بر وى كشيد و برخاست و من صورت او را ديدم كه از اين حادثه چندان متأثّر بود كه خدا مىداند؛ برخاست و داخل منزلش شد و پس از ساعتى درنگ، در حالى كه آراسته، معطّر، سرمه كشيده و جامه عوض كرده بود، به نزد ما آمد و چهرهاش آن چهره قبلى نبود و در باره او دستوراتى داد و چون از آن كار فارغ شد، كفن او را خواست و بر حاشيه آن نوشت:
اسماعيل يشهد أن لا إله إلّا اللَّه
. يعنى: اسماعيل شهادت مىدهد كه هيچ معبودى جز اللَّه نيست.
حسن بن زيد گويد: دخترى از امام صادق عليه السّلام فوت كرد و يك سال بر او نوحه كرد؛ ديگر بار پسرى از آن حضرت فوت كرد و يك سال هم بر او نوحه نمود؛ آنگاه اسماعيل فوت كرد و امام نوحه را قطع كرده و بر او جزع شديدى نمود، راوى گويد به امام صادق عليه السّلام گفتند: اصلحك اللَّه! آيا در خانه شما نوحه
مىشود؟ (1) فرمود رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم وقتى حمزه شهيد شد فرمود: بايستى بر حمزه گريه كنند چرا كه او زنان گريه كن ندارد.
محمّد بن عبد اللَّه كوفيّ گويد: چون مرگ اسماعيل فرزند امام صادق عليه السّلام فرا رسيد، آن حضرت سخت بىتابى نمود، راوى گويد چون چشمان او را بست يك پيراهن پاكيزه و شسته و يا نو طلب كرد و آن را بر تن نمود، سپس محاسن خود را شانه كرد و بيرون آمد و دستوراتى داد، آنگاه يكى از اصحابش گفت: فدايت شوم وقتى بىتابى شما را ديديم پنداشتيم تا مدّتى از شما بىبهره خواهيم بود و امام فرمود: ما اهل بيتى هستيم كه تا مصيبت نيامده، بىتابيم و چون فرود آمد بردبار خواهيم بود.
عنبسة بن بجاد عابد گويد: وقتى اسماعيل بن جعفر بن محمّد عليهما السّلام درگذشت و از كار جنازه او فارغ شديم، امام صادق عليه السّلام نشست و ما هم به گرد او نشستيم و آن حضرت به زمين مىنگريست، آنگاه سر بلند كرد و فرمود: اى مردم، اين دنيا دار جدائى و سرائى كج مدار است و خانهاى مستوى و استوار نيست با
آنكه جدائى از دلبستگان شرارهاى است كه دفع نشود و سوزشى در او نيست كه باز نگردد، (1) و مردم در اين ميدان به واسطه حسن عزادارى و تفكّر صحيح از يك ديگر سبقت مىجويند و كسى كه بر داغ برادرش ننشيند، برادرش او را داغدار كند، و كسى كه فرزندش را به گور نفرستد فرزندش او را به گور خواهد فرستاد. سپس به اين شعر ابى خراش هذلي كه در رثاى برادرش گفته است تمثّل جست: گمان مبر كه پيمان دوستى تو را فراموش كردم، امّا أى بينى شكسته! شكيبائى من زيباست.
(2) زيديّه مىگويند: اگر خبر دوازده امام صحيح بود، مردم پس از فوت امام جعفر صادق عليه السّلام شكّ و ترديد در امامت نمىكردند تا به غايتى كه طايفهاى از شيعه گفتند امام عبد اللَّه است و طايفهاى ديگر گفتند امام اسماعيل است و طايفهاى هم متحيّر شدند و يكى از ايشان عبد اللَّه بن صادق را آزمود و چون او را شايسته نديد از نزد او بيرون آمد و گفت به كجا رو كنم؟ آيا به مرجئه يا قدريّه يا حروريّه؟ و موسى بن جعفر سخن او را شنيد و فرمود: نه به مرجئه و نه به
قدريّه و نه به حروريّه، و لكن به سوى من رو كن، (1) پس بنگريد كه خبر دوازده امام به چند طريق باطل مىشود، يكى جلوس عبد اللَّه به مسند امامت؛ دوم اقبال شيعه به او؛ سوم سرگردانى شيعه موقع امتحان او؛ چهارم آنكه ايشان نمىدانستند امامشان موسى بن جعفر است، تا آنكه او ايشان را به جانب خود فرا خواند، و در خلال اين مدّت، فقيه ايشان زرارة بن أعين درگذشت و در حالى كه قرآن روى سينهاش بود مىگفت: خدايا! من كسى را امام مىدانم كه اين قرآن امامتش را اثبات كند.
و ما به ايشان مىگوئيم: اينها همه فريب و آراستن سخن به دروغ است، زيرا ما مدّعى نيستيم كه همه شيعيان در آن عصر دوازده امام را به نام مىشناختند بلكه ما مىگوئيم رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم خبر داده است كه ائمّه پس از او دوازده امامند و دانشمندان شيعه اين حديث را با نام ائمّه روايت كردهاند و انكار نمىكنيم كه در ميان شيعه يك نفر يا دو نفر و يا بيشتر باشند كه اين حديث را نشنيده باشند. امّا زرارة بن أعين، پس او كس فرستاد تا در باره خبر امام پس از حضرت صادق تحقيق كند و پيش از آنكه آن نماينده باز گردد، وفاتش فرا رسيد
(1) و هنوز نصّ بر امامت موسى بن جعفر را نشنيده بود بطورى كه يقين حاصل كند و قطع عذر او بشود، پس قرآن را روى سينه خود گذاشت و گفت: خدايا من به امامت كسى معتقدم كه اين قرآن امامتش را ثابت مىكند و آيا شخص فقيه متديّن هنگام اختلاف امر جز آن مىكند كه زراره كرد؟ علاوه بر اين گفتهاند كه زراره به امر موسى بن جعفر و امامت او علم داشت ولى پسرش عبيد را فرستاد تا از موسى بن جعفر عليه السّلام تحقيق كند كه آيا جايز است اظهار امامت او را بنمايد، يا آنكه با كتمان امامت او، تقيّه نمايد. و اين قول با فضل زرارة بن أعين و معرفت او مناسبتر است.
ابراهيم بن محمّد همدانىّ گويد: به امام رضا عليه السّلام عرض كردم اى فرزند رسول خدا، مرا از حال زراره خبر ده، آيا حقّ پدرت امام كاظم عليه السّلام را مىشناخت؟ و او فرمود: آرى، گفتم پس چرا پسرش عبيد را فرستاد تا با خبر شود كه امام جعفر صادق عليه السّلام چه كسى را وصىّ خود قرار داده است؟ فرمود:
زراره به مقام امامت پدرم عارف بود و نصّ امام صادق عليه السّلام را در باره او مىدانست و جز اين نيست كه پسرش را فرستاد تا از پدرم كسب خبر كند كه آيا
براى او جايز است كه تقيّه را در اظهار امر امامت و نصّ بر او كنار بگذارد؟ (1) و چون پسرش دير كرد و از او خواستند تا در باره پدرم كلامى بگويد، او دوست نداشت بىدستور امام سخنى بگويد، قرآن را برداشت و گفت: بار خدايا امام من از فرزندان جعفر بن محمّد عليهم السّلام است و كسى است كه اين قرآن امامت او را اثبات كرده باشد.
و خبرى هم كه زيديّه بدان احتجاج مىكنند نمىگويد كه زراره عارف به امامت موسى بن جعفر نبود، بلكه مىگويد پسرش عبيد را فرستاد تا كسب خبر كند.
محمّد بن عبد اللَّه بن زراره از قول پدرش مىگويد: وقتى زراره پس از درگذشت امام صادق عليه السّلام پسرش عبيد را به مدينه فرستاد تا كسب خبر كند و كار بر او سخت شد مصحف را گرفت و گفت: كسى كه اين مصحف امامت او را اثبات كند امام من است و اين خبر نمىگويد كه او عارف به امام نبود، به علاوه راوى آن خبر احمد بن هلال است، و او نزد مشايخ ما مجروح و غير موثّق است.
(1) سعد بن عبد اللَّه گويد: نديديم و نشنيديم كه كسى از مذهب تشيّع برگردد و ناصبى شود، مگر احمد بن هلال كه چنين كرد، و مىگفتند هر روايتى كه تنها احمد بن هلال آن را روايت كرده باشد، عمل به آن جايز نيست. و مىدانيم كه پيامبر و ائمّه عليهم السّلام شفاعت كسى را نمىكنند مگر آنكه خداوند دين او را بپسندد و كسى كه در امام ترديد كند بر دين خدا نيست و موسى بن جعفر عليهما السّلام فرموده است كه فرداى قيامت از پروردگارش عطا و بخشش براى زراره خواهد خواست.
درست بن ابى منصور واسطىّ از ابو الحسن موسى بن جعفر عليهما السّلام روايت كرده است كه وقتى نزد او از زرارة بن اعين نام برده شد فرمودند: به خدا سوگند روز قيامت از پروردگارم براى وى عطا و بخشش درخواست خواهم كرد. واى بر تو! زرارة بن اعين دشمن ما را در راه خدا دشمن داشت و ولىّ ما را در راه خدا دوست داشت.
فضل بن عبد الملك از امام صادق عليه السّلام روايت كند كه فرمود: چهار تن نزد من محبوبترين خلايقاند، چه زنده باشند و چه مرده، بريد عجلى، زرارة بن اعين،
محمّد بن مسلم و احول (1)آرى ايشان در حيات و ممات محبوبترين مردم در نزد من مىباشند.
و بر امام صادق عليه السّلام روا نيست كه بفرمايد زراره محبوبترين خلايق در نزد او است در حالى كه او عارف به امامت موسى بن جعفر عليه السّلام نباشد.
(1) زيديّه مىگويند: بر انبياء جايز نيست كه بگويند ائمّه دوازده نفرند، زيرا حجّت در اين امّت تا روز قيامت باقى است و يازده امام از دوازده امام پس از پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم درگذشتهاند و اماميّه مىگويند كه زمين خالى از حجّت نيست.
و به ايشان مىگوئيم: ائمّه دوازده نفرند و دوازدهمين ايشان كسى است كه زمين را پر از عدل و داد خواهد ساخت و پس از او نيز همان خواهد بود كه او فرمايد. يا پس از او امامى خواهد بود و يا آنكه قيامت بر پا خواهد شد و اعتقاد ما در اين باب، اقرار به امامت ائمّه دوازدهگانه است و آنچه كه او در باره پس از آن فرمايد.
1) يعنى محمد بن النعمان البجلي مؤمن الطاق.
(1) عبد اللَّه بن حارث گويد: به عليّ عليه السّلام گفتم اى امير المؤمنين! از رخدادهاى پس از امام قائم عليه السّلام مرا مطّلع گردان. فرمود: اى پسر حارث! اين چيزى است كه ذكر آن موكول به خود اوست و رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم به من سفارش كرده است كه آن را جز به حسن و حسين عليهما السّلام نگويم.
نزال بن سبره از امير المؤمنين عليه السّلام حديثى نقل كرده است كه در آن از دجّال ياد فرموده و در پايان آن آمده است از من از آنچه كه پس از آن واقع خواهد شد پرسش نكنيد، زيرا حبيبم به من سفارش كرده كه آن را به غير عترتم نگويم.
نزال بن سبره گويد: به صعصعة بن صوحان گفتم: مقصود امير المؤمنين از اين سخن چه بود؟ صعصعه گفت: اى پسر سبره! آن كس كه عيسى بن مريم پشت سر او نماز مىخواند، دوازدهمين فرد از عترت است و نهمين فرزند حسين بن- عليّ عليهما السّلام، و او خورشيدى است كه از مغرب زمين طلوع فرمايد و نزد ركن و
مقام ظاهر شود و زمين را طاهر سازد و ميزان عدل را برقرار كند و كسى به كسى ستم نكند، (1) و امير المؤمنين عليه السّلام فرمود كه حبيبش رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم بدو سفارش كرده كه اخبار پس از آن را جز به عترتش كه ائمّه طاهرينند نگويد.
و به زيديّه مىگوئيم: آيا رسول خدا را كه فرموده است ائمّه دوازده نفرند، مىتوان تكذيب نمود؟ و اگر بگويند رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم اين كلام را نفرموده است، به ايشان مىگوئيم: اگر روا باشد كه شما اين خبر را با وجود شهرت و استفاضه و پذيرفتن همه طبقات اماميّه، دفع كنيد، پس چرا انكار مىكنيد كسى را كه مىگويد رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم كلام
«من كنت مولاه»
را نفرموده است با وجود آنكه حديث
«إنّ الائمّة اثنا عشر»
مانند حديث
«من كنت مولاه فعليّ مولاه»
است.
(2) زيديّه مىگويند: اماميّه در وقتى كه امام حسن بن عليّ عليهما السّلام در گذشته و فرزندشان به امامت رسيده اختلاف كردهاند، بعضى از ايشان مىگويند فرزند امام عسكرىّ عليه السّلام هفت ساله بوده است و بعضى ديگر مىگويند كودك يا شيرخواره بوده است و در هر صورت در چنين حالى شايسته امامت و رياست
بر امّت نبوده است، (1) و نمىتواند خليفه خدا در بلاد و نگهبان او در ميان بندگانش و جمعيّت مسلمين باشد، خصوصا اگر جنگى بر آنها رخ دهد نمىتواند فرمانده لشكريان باشد و به نفع ايشان بجنگد و از وطن آنها حراست و از حريم ايشان دفاع نمايد، زيرا كودك شيرخواره و طفل شايسته اين امور نيست و در گذشتههاى دور و نزديك، عادت بر اين جارى نبوده است كه طرف ملاقات دشمنان كودكان باشند و كسانى كه سوارى ندانند و جلوس بر زين نتوانند و ندانند كه چگونه عنان را بايد كشيد و حمايل را انداخت و نيزه را به حركت آورد، زيرا آنها توان يورش بر دشمن را در ميدان نبرد ندارند و يكى از اوصاف امام اين است كه شجاعترين مردم باشد.
(2) به كسى كه اين سخنرانى را كرده، بايد گفت: شما كتاب خداى تعالى را فراموش كردهايد و اگر چنين نبود اماميّه را متّهم نمىكرديد كه ايشان حافظ كتاب خدا نيستند و شما داستان عيسى عليه السّلام را فراموش كردهايد آنگاه كه در گهواره بود و مىگفت: من بنده خدا هستم و مرا كتاب داده است و مرا پيامبر
ساخته است و مرا هر جا كه باشم مبارك ساخته است. (1)به ما بگوئيد اگر بنى اسرائيل بدو ايمان مىآوردند و امر سختى از دشمن به ايشان اصابت مىكرد، مسيح عليه السّلام چه مىكرد؟ همين سخن در باره يحيى عليه السّلام نيز هست و خداوند بدو در صباوت حكم پيامبرى داد. پس اگر منكر آن شوند، كتاب خدا را انكار كردهاند و كسى كه نتواند دشمنش را پاسخ گويد مگر بعد از آنكه منكر كتاب خدا شود، بطلان گفتارش روشن است.
و در جواب اين قسمت مىگوئيم: اگر كار مردم اين عصر بدان جا برسد كه وصف كردند، خداوند در باره او نقض عادت كرده و او را مردى بالغ و كامل و سواركار و شجاع و پهلوان قرار خواهد داد تا بر مبارزه با دشمنان و حفظ بيضه اسلام و دفع از حوزه اسلام توانا باشد، و اين جواب يكى از اماميّه است به ابو القاسم بلخىّ زيدىّ.
(1) زيديّه مىگويند: مردم در صحّت نسب اين مولود ترديد كردهاند زيرا كه اكثر مردم منكر آنند كه حسن بن علىّ عليهما السّلام فرزندى داشته باشد.
1) مريم: 30 و 31.
و به ايشان مىگوئيم: بنى اسرائيل هم در باره مسيح عليه السّلام شكّ كردند و مريم را با اين سخن متّهم كردند كه تو چيز افترا آميزى را آوردهاى، (1)امّا مسيح عليه السّلام به سخن آمد و مادرش را تبرئه كرد و فرمود: من بنده خدا هستم، او كتابم داده است و مرا پيامبر گردانيده است و خردمندان دانستند كه خداى تعالى كسى را براى اداى رسالت اختيار نمىكند كه آلوده نسب باشد و يا آنكه كريم المنصب نباشد. امام عليه السّلام نيز همچنين است، وقتى كه ظهور فرمايد با او آيات باهره و دلائل ظاهره خواهد بود كه با ملاحظه آنها همگان خواهند دانست كه او فرزند حسن بن علىّ عليهما السّلام است و لا غير. ترجمه كمال الدين ج1 155 اعتراضى ديگر ..... ص : 154
يند: چه دليلى بر وفات حسن بن عليّ عليهما السّلام وجود دارد؟ گوئيم: اخبارى كه در وفات امام حسن عسكرىّ عليه السّلام وارد شده است روشن و مشهورتر و فراوانتر از اخبارى است كه در وفات ابو الحسن موسى بن جعفر عليهما السّلام وارد شده است، زيرا امام كاظم عليه السّلام در دست اعدا به شهادت رسيد امّا امام عسكرىّ عليه السّلام در سراى خود و بر بستر خويش وفات كرد- و من اخبار آن را با سلسله سند در اين كتاب آوردهام-.8.
1) مريم: 38.
(1) يكى ديگر از ايشان گفته است: آيا منازعه مادر امام حسن عسكرىّ و جعفر برادر او دليل آن نيست كه آن حضرت فرزندى نداشته است؟ زيرا در چنين احوالى كسى را كه وفات كرده و فرزندى نداشته خواهيم شناخت، اگر فرزندش ظاهر نباشد و ميراثش بين ورثهاش تقسيم شود.
و جواب او اين است كه اين عادت نقض شده است، زيرا كه تدبير خداى تعالى در باره انبياء و رسولان و خلفايش، گاهى بر اساس عادت معهود است و گاهى بر خلاف آن، و نبايد پنداشت كه در همه احوال كارهاى آنها بر سبيل عادات جارى بوده است، همچنان كه امر حضرت مسيح عليه السّلام بر اساس عادات نبوده است.
مىگويد: اگر اين ترديد در باره او روا باشد، چرا در باره هر كسى كه بميرد و در ظاهر فرزندى نداشته باشد روا نباشد؟
مىگوئيم: ترديدى وجود ندارد كه حسن عليه السّلام از نسل خود جانشينى داشته است، زيرا همه دانشمندانى كه از فرزندان امام حسن و امام حسين عليهما السّلام بودهاند بر آن شهادت دادهاند و شهادتى را كه بايستى پذيرفت شهادت اثباتكنندگان
است، نه نفىكنندگان، (1) گرچه تعداد نفىكنندگان بيشتر از اثباتكنندگان باشد و در اين باب مثالى از گذشتگان وجود دارد و آن داستان موسى عليه السّلام است، زيرا خداى سبحان وقتى اراده فرموده كه بنى اسرائيل را از بردگى نجات دهد و دينش را به دست او تازه و شاداب گرداند، به مادر موسى چنين وحى كرد: هر گاه بر او ترسيدى، او را به دريا بيفكن و بيم و اندوهى نداشته باش كه ما او را به سوى تو باز مىگردانيم و او را از پيامبران قرار خواهيم داد. (1)و اگر در همان حال پدرش عمران مرده بود، حكم ميراثش مانند حكم ميراث امام حسن عليه السّلام بود، و در آن كار دلالتى بر نفى فرزند نبود.
و نكتهاى بر مخالفين ما پوشيده مانده و گفتهاند: موسى در آن هنگام حجّت خدا نبوده است، امّا شما امام را حجّت مىدانيد. در حالى كه ما ولادت و غيبت امام را به ولادت و غيبت موسى تشبيه كرديم و نظرى به مقام حجّت بودن ايشان نداشتيم. و غيبت يوسف عليه السّلام از هر امر شگفتى شگفتانگيزتر است، زيرا پدرش يعقوب هم از او خبرى نداشت، با آنكه مسافت بين آن دو به اندازهاى نبود كه از او بىخبر بماند و تدبير خداى تعالى نسبت به خلقش چنين اقتضا مىكرد كه او7.
1) القصص: 7.
بىخبر بماند و آنها برادرانش بودند كه نزد او آمدند، يوسف آنها را شناخت امّا ايشان او را نشناختند.
(1) و ما امر حيات او را به قصه اصحاب كهف تشبيه كرديم كه سيصد و نه سال در غارشان ماندند و زنده بودند.
و اگر كسى بگويد: اين امور واقع شده است، امّا دليلى نداريم كه آنچه شما مىگوئيد درست باشد.
مىگوئيم: ما مىخواهيم به كمك اين مثالها بگوئيم گفتار ما نه تنها محال نيست بلكه ممكن است، و بعد از آن بر صحّت گفتارمان دلايلى اقامه مىكنيم.
اوّل آنكه مىگوئيم بايستى هميشه همراه قرآن كريم، فردى از عترت رسول اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم باشد كه حلال و حرام و محكم و متشابه را بشناسد، و دليل ديگر اخبارى است كه از پيامبر اكرم و ائمّه هدى- صلوات اللَّه عليهم- بطور مستند در اين كتاب ذكر كردهايم.
و اگر بگويد: چگونه مىتوان به امام متمسّك شد در حالى كه مكانش را نمىدانيم و كسى نمىتواند به نزد او برود؟
(1) مىگوئيم: تمسّك به وى، اقرار به وجود او و به امامت او و به نجباى نيكان و فضلاى نيكوكاريست كه به امامت او معتقدند و ولادت و ولايت او را اثبات مىكنند و پيامبر و ائمّه عليهم السّلام را در اينكه او را به نام و نسب معرّفى كرده تصديق مىكنند، كسانى كه از ابرار شيعيان اويند و به كتاب و سنّت عالم و به وحدانيّت خداى تعالى عارفند، و شبهات ايجادكنندگان شبهه را از ذات احديّت نفى كرده و قياس را تحريم نموده و به احاديث صحيحه كه از پيامبر و ائمّه عليهم السّلام وارد شده است تسليمند.
و اگر كسى بگويد: اگر جايز باشد كه به اين كسانى كه وصف كرديد متمسّك شويم و تمسّك به ايشان تمسّك به امام غائب شمرده شود، چرا جايز نباشد كه رسول خدا درگذرد و احدى را خليفه خود نسازد و امّتش به حجّت عقل و كتاب و سنّت اكتفا كند.
مىگوئيم: ما نبايستى به خداى تعالى طرح و پيشنهاد بدهيم، بلكه بايستى به آنچه كه امرشدهايم عمل كنيم و دلائل روشن بر وجوب پيروى از ائمّه يازدهگانه در گذشته اقامه شده است و بايستى همراه ايشان بوده اگر قعود
مىكنند، ما هم بنشينيم (1) و اگر نهضت مىكنند ما هم برخيزيم و آنگاه كه سخن مىگويند حرفشان را بشنويم، و بر ماست كه هميشه بر آنچه كه دلايل بر آن دلالت دارد عمل كنيم.
(2) برخى از زيديّه گفتهاند: واقفيّه و ديگران حقّ دارند كه در مورد ادّعاى شما كه مىگوئيد موسى بن جعفر عليهما السّلام وفات يافته است اعتراض كنند، زيرا اطّلاع شما در اين باب بر اساس عرف و عادت و مشاهده است و اين از آن رو است كه خداى تعالى در باره مسيح عليه السّلام فرموده است: او را نكشتند و به صليب نكشيدند بلكه بر ايشان مشتبه شد، (1)امّا آن قوم بر حسب مشاهده و عادت جاريه ديده بودند كه او را به صليب كشيدند و كشتند و اين موضوع در باره ساير امامان نيز كه جمعى به غيبت ايشان معتقدند، بعيد نيست.
(3) به ايشان مىگوئيم: حكم ائمّه عليهم السّلام در اين مسأله، حكم عيسى بن مريم عليهما السّلام نيست، براى آنكه يهوديان مدّعى قتل عيسى بن مريم بودند و خداى تعالى آنها
1) النساء: 156.
را با اين سخن تكذيب فرمود: او را نكشتند و به صليب نكشيدند بلكه بر ايشان مشتبه شد، (1)امّا در شأن ائمّه ما خبرى از جانب خداوند وارد نشده است كه مرگ آنها مشتبه شده است، بلكه اين مطلب را برخى از غلاة گفتهاند و پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم از كشته شدن امير المؤمنين خبر داده و فرموده است: به زودى اين از اين خضاب مىشود- يعنى ريش او از خون سرش- و ائمّه پس از وى نيز از كشته شدن او خبر دادهاند و امام حسن و امام حسين عليهما السّلام را نيز اين چنين است و پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم از قول جبرائيل خبر داده كه آن دو كشته مىشوند و خودشان هم از كشته شدن خود خبر دادهاند، و ائمّه پس از ايشان نيز از كشتهشدنشان خبر دادهاند، و همچنين است وضع هر امامى كه بعد از آنها آمدهاند از علىّ بن الحسين تا حسن بن علىّ عسكرىّ عليهم السّلام، هر امام سابقى بر آنچه بر امام پس از خود مىگذرد خبر داده است، و هر امام لاحقى از آنچه بر امام پيش از او گذشته خبر داده است. پس خبر دهندگان به موت ائمّه عليهم السّلام عبارت از پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم و ائمّه اطهارند كه يكى پس از ديگرى اخبار كردهاند. امّا خبر دهندگان قتل عيسى عليه السّلام يهود بودند. از اين رو مىگوئيم كه موت ائمّه عليهم السّلام حقيقى و صحيح6.
1) النساء: 156.
بوده است و بر اساس گمان و اشتباه و شك نبوده است، زيرا دروغگوئى خبر دهندگان مرگ ائمّه جايز نيست زيرا همگى معصومند امّا آن كار بر يهوديان جايز است.
(1) مخالفين ما گفتهاند: عادات و مشاهدات، عقيده شما را در باب غيبت ردّ مىكند.
و ما مىگوئيم: براهمه نيز قادرند كه مثل اين سخن را در باره آيات و معجزات پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم بر زبان جارى كرده و به مسلمين بگويند: شما هيچ يك آن معجزات را به چشم خود نديدهايد و شايد كه شما پيروى از كسانى كرده باشيد كه پيروى از آنها واجب نباشد يا آنكه خبرى را پذيرفته باشيد كه قطع عذر نكند و به خاطر همين معارضه است كه عموم معتزله- بر اساس نقلى كه از ايشان شده است- گفتهاند: پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم معجزهاى غير از قرآن كريم نداشته است، ولى كسى كه به صحّت معجزات غير از قرآن اعتراف داشته باشد، بايستى آنها را كه بر خلاف عادت و به قدرت الهى واقع شده روا بداند و ما بر صحّت آنها واقف
شديم، با وجود آنكه ناقلين آنها راويان كثيره هم نيستند.
(1) آنگاه اماميّه مىگويند: از ما هم مثل آن را بپذيريد و به ما حقّ بدهيد كه اين اخبارى را كه از ائمّه خود نقل كردهايم. صحيح بدانيم، اخبارى كه امر غيبت را بر خلاف عادت و به قدرت الهى روا مىداند و ما صحّت آن را با دلايل عقلى و قرآنى و اخبار مرويّه مقبوله از ناقلان عامّه به اثبات رساندهايم.
جدلىّ مىگويد: ما مىگوئيم راجع به معجزات پيامبر، كسانى در مقابل ما نيستند كه از خود پيامبر ضد مرويات ما را نقل كنند، رواياتى كه آن معجزات را ابطال كرده و نقض نمايد. امّا شما خود روايت كردهايد كه اوّل ائمّه مانند آخر آن است، آيا اينجا مدّعى هستيد كه اوّل آنها غير از آخر آنهاست؟
و ما به او مىگوئيم: چه خواهى گفت اگر يكى از پيروان برهمن به تو گويد عادت و مشاهده اوضاع جهان و طبيعت مانع است كه دست مسموم و بريان بزى سخن گويد و مانع است كه ماه دو پاره گردد و اگر منشق و دو پاره گردد، نظام عالم بر هم خواهد خورد.
(2) و امّا اين سخن او كه در مقابل ايشان كسانى نيستند كه مخالف آنها باشند، امّا
در مقابل شما كه به امر غيبت معتقديد كسانى مىگويند: آخرنا كأوّلنا. پس به او مىگوئيم: اين سخن شما شديدا مورد انكار است، و اگر خلق كثيرى اين معجزات را مشاهده كرده بود، حكم آنها مثل حكم قرآن واضح و آشكار بود و روشن شد كه اين شخص جدلى مغالطه كرده و در چيزى كه نبايد فرق بنهد فرق نهاده است.
جدلىّ گويد: آيا شما قبول نداريد كه پيامبر ما صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم در زمان حياتش و بعد از وفاتش پيروان بيشمارى داشته كه معجزات او را ديده و آنها را درست دانستهاند؟
و به او گوئيم: جمع بيشمارى معجزات رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم را مشاهده كردهاند، از قبيل سايه افكندن ابر بر او، و سخن گفتن دست مسموم و بريان بز، و ناله تنه درخت خرما و غيره، امّا عامّه امّت مىگويند: اينها معجزاتى است كه در اصل نفرات معدودى آنها را روايت كردهاند و چرا مىگوئى كسى اين معجزات را انكار نمىكند؟
جدلىّ گويد: اگر چنين باشد، اخبار ما از معجزات پيامبرمان، مانند اخبار معجزات موسى خواهد بود و اخبار معجزات مسيح كه نصارى مدّعى آن هستند،
و بخاطر آن دين خود را حقّ مىدانند و مانند اخبار مجوس و براهمه خواهد بود كه از روزگار پدران و گذشتگان خود روايت مىكنند.
(1) گوئيم: ما گفتيم كه براهمه مىپندارند كه براى پدران و درگذشتگانشان نمونههاى محقّق و نظائر مشهودى بوده است و از اين رو آنان قانع شده و آن مذهب را پذيرفتهاند و خود هم منكر آن نيستند، و ما بدان جهت از ايشان ياد كرديم كه معارضه اقتضاء مىكرد و بايستى از همين حيث مورد بررسى واقع شود.
جدلىّ گويد: در مقابل اين فرقه اماميّه كه قطع به امام غائب دارند، جمعيّتهاى بيشتر يا همانندى وجود دارد كه از پيامبر اكرم ضدّ اخبارى كه اماميّه در باب امام غائب نقل كرده است، نقل مىنمايند.
به او مىگوئيم: اين جماعاتى كه بر اماميّه برترى دارند كيستند؟ و در كدام ديار پروردگار زندگانى مىكنند؟ و در كداميك از شهرهاى الهى ساكن مىباشند؟ آيا نمىدانى كه نامه اعمالت خوانده مىشود؟ و هر كه از اهل علم هم نباشد مىداند كه تو در اين سخنان مغالطه مىكنى.
(1) جدلىّ گويد: من نمىپنداشتم كه فرد مسلمانى به خود اجازه دهد كه اخبار معجزات رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم را با اخبار غيبت فرزند امام حسن عسكرىّ عليه السّلام برابر داند و مدّعى برابرى تواتر آن دو باشد، و اللَّه المستعان.
و به او مىگوئيم: ما منظور خود را از تساوى اين دو دسته خبر بيان كرديم و تعريف كردهايم كه خبرى را متواتر مىگوئيم كه راويان آن از سه نفر بيشتر باشند و اخبارى كه مربوط به معجزات رسول اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم سواى قرآن كريم است در اصل راويان قليلى دارد، و زحمتى كه بر ما و شما وجود دارد اين است كه به محدّثين رجوع كنيم و راويان انشقاق قمر و سخن گفتن دست مسموم و بريان بز و امثال آن را از ايشان بطلبم، اگر توانستند براى هر يك از اين معجزات اسامى ده تن از اصحاب رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم را ذكر كنند كه آنها را ديده و مشاهده كرده باشند كه قول، قول اوست و در غير اين صورت قول موافق كه مدّعى مشابهت معجزات پيامبر اكرم و امر غيبت است صحيح خواهد بود، و الحمد للَّه.
(1) به توفيق الهى مىگوئيم: ما متعبّديم كه به عصمت امام اقرار داشته باشيم همچنان كه متعبّديم به اصل امامت اقرار داشته باشيم و عصمت در ظاهر خليفه نيست كه ديده شود و مشاهده گردد و اگر به امامت امامى اقرار داشته باشيم و عصمت او را انكار كنيم، اقرار به او نكردهايم، و چون روا باشد كه از او بخواهند تا به واسطه اقرار به امرى كه غائب از ابصار ماست و در هر امامى وجود دارد- يعنى عصمت- خدا را عبادت كنيم، روا باشد كه از ما بخواهند تا به واسطه اقرار به امامت امام غائب از ابصار خدا را عبادت كنيم، غيبتى كه به واسطه حكمتى از حكمتهاى الهى واقع شده است و اگر راه به مصلحت آن ببريم يا نبريم فرقى ندارد.
و باز مىگويم: امروز حال امام ما در غيبتش، مانند حال پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم در ظهورش مىباشد و اين از آن روست كه آنگاه كه او در مكّه بود در مدينه حضور نداشت و زمانى كه در مدينه بود در مكّه حاضر نبود و وقتى كه مسافرت مىكرد در شهر نبود و وقتى در شهر حضور داشت در سفر نبود، و آن حضرت
در تمامى احوال در مكانى حاضر بود و از ساير اماكن غايب بود (1) و حجّت او در اماكنى كه در آنجا غايب بود، ساقط نبود، امام عليه السّلام نيز همچنين است، اگر هم غايب باشد حجّتش ساقط نمىشود، كما آنكه حجّت پيامبر در اماكنى كه در آنجا غايب بود ساقط نبود.
و بيشتر احكام و شرايع اسلام تعبّد به امور ناديده است و تعبّد به اقرار به امام غائب نيز از اين قبيل است، زيرا خداى تعالى مؤمنين را بواسطه ايمانشان به غيب ستوده، پيش از آنكه ايشان را به واسطه بر پا داشتن نماز و پرداخت زكات و ايمان به ساير امورى كه بر پيغمبر اكرم نازل فرموده و كتابهايى كه بر پيامبران پيشين فرو فرستاده و ايمان به آخرت بستايد خداى متعال فرموده است: «هُدىً لِلْمُتَّقِينَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ* وَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِما أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ وَ بِالْآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ* أُولئِكَ عَلى هُدىً مِنْ رَبِّهِمْ وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ». (1)5.
1) البقرة: 3 و 4 و 5.
(1) و پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم گاهى در بين اصحابش بود و از هوش مىرفت و عرق مىريخت و آنگاه كه به هوش مىآمد مىگفت: خداى تعالى چنين و چنان فرموده است، شما را دستورى داده و از امرى بازداشته است. و بيشتر مخالفين ما مىگويند اين حالت وقتى بود كه جبرائيل بر او نازل مىشده است، امّا از امام صادق عليه السّلام از آن حالت كه بر او عارض مىشد پرسش كردند كه آيا آن وقتى بوده است كه جبرائيل بر او نازل مىشده است؟ فرمودند خير، جبرائيل وقتى به نزد آن حضرت مىآمد، بىاذن و اجازه بر او وارد نمىشد و هنگامى كه بر او داخل مىشد مانند بنده در مقابل آن حضرت مىنشست، اين حالت بر پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم آنگاه عارض مىشد كه خداى تعالى بدون ترجمان و واسطه با او مخاطبه مىكرد.
عمرو بن ثابت از امام صادق عليه السّلام روايت كند كه مردم خداى تعالى را نمىديدند كه با رسولش راز گويد و مخاطبه نمايد و وحى را هم مشاهده نمىكردند، امّا بر ايشان واجب بود كه اقرار به غيبى نمايند كه آن را نديدهاند و رسول-
اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم را در آن امر غيبى تصديق كنند، (1) و خداى تعالى در قرآن كريم ما را مطّلع كرده است كه هيچ يك از ما نيست كه سخنى گويد جز آنكه فرشته رقيب عتيد نزد اوست (1)و فرموده است: شما را نگهبانانى است كراما كاتبين و آنچه را انجام مىدهيد مىدانند (2)و ما ايشان را نديدهايم و مشاهده نكردهايم، امّا اگر به آنها تصديق نداشته باشيم، از اسلام خارجشدهايم و گفته خداى تعالى را ردّ كردهايم، و خداى تعالى ما را از فتنه شيطان بر حذر داشته و فرموده است اى بنى- آدم شيطان شما را نفريبد همچنان كه پدر و مادرتان را از بهشت بيرون راند. (3)و ما شيطان را نديدهايم، امّا واجب است كه به وجود او ايمان داشته باشيم و از او بر حذر باشيم.
و پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم در ذكر سؤال و جواب قبر فرموده است: هر گاه از مرده سؤال شود و درست جواب نگويد، نكير و منكر چنان ضربتى از عذاب الهى بر وى فرود آورند كه جز ثقلين همه جنبندگان بر او فزع كنند، امّا ما چيزى از آن را نمىبينيم و مشاهده نمىكنيم و نمىشنويم. و به ما خبر دادهاند كه او به آسمانها عروج كرده است امّا ما چيزى از آن را نديدهايم و مشاهده نكرده و7.
نشنيدهايم. (1) و به ما خبر دادهاند: كسى كه براى رضاى خدا به ديدار برادرش بشتابد، هفتاد هزار فرشته او را همراهى كرده و مىگويند: هلا نيكو شدى و بهشت بر تو گوارا باد. و ما ايشان را نمىبينيم و كلامشان را نمىشنويم و اگر اخبار وارده در اين امور و امور مشابه آن را در اسلام مسلّم ندانيم كافر شده و از اسلام خارج خواهيم بود.
(2) يكى از ملحدين در مجلس امير سعيد ركن الدّوله- رضى اللَّه عنه- با من تكلّم كرده و گفت: بر امام شما واجب است كه خروج نمايد زيرا كه قريبا روميان بر مسلمين غلبه خواهند كرد. و من به او گفتم: كفّار در زمان پيامبر اكرم بيشتر بودند و آن حضرت به امر خداى تعالى امر نبوّتش را چهل سال مخفى داشته و در پرده نگاهداشت و بعد از آن به كسانى كه اعتماد داشته اظهار نبوّت نمود و سه سال از كسانى كه اعتماد نداشت كتمان مىكرد سپس كار بدان جا كشيد كه پيمان بستند او را
تبعيد كرده و همه بنى هاشم و طرفداران او را نيز به خاطر او تبعيد كنند (1) و آنها به شعب ابو طالب رفتند و سه سال در آنجا ماندند، و اگر گويندهاى در آن سالها مىگفت: چرا محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم خروج نمىكند و به واسطه غلبه مشركين بر مسلمين واجب است كه خروج نمايد، جواب ما اين است كه او به امر خداى تعالى به شعب رفته است و به اذن او غايب شده است و آنگاه كه او فرمان ظهور و خروج دهد خارج شده و ظاهر خواهد شد، زيرا پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم اين مدّت در شعب درنگ كرد تا خداى تعالى به او وحي كرد كه موريانه را فرستاده و عهدنامه قريش را در هجران پيامبر و همه بنى هاشم كه چهل مهر و امضا داشته و نزد زمعة ابن اسود وديعه بوده خورده، تعهّدات قطع رحم آن از بين رفته و نام خداى تعالى را باقى گذاشته است. ابو طالب برخاست و به مكّه آمد و هنگامى كه قريش او را ديدند، پنداشتند كه او آمده است كه پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم را تسليم كند تا ايشان او را بكشند يا از نبوّت برگردانند، پس او را استقبال كردند و گرامى داشتند و چون نشست به ايشان گفت: اى گروه قريش! من هرگز از برادرزادهام محمّد دروغى سراغ ندارم و او به من خبر داده است كه پروردگارش به او وحى كرده كه
موريانه بر عهدنامه مكتوب فيما بين فرستاده (1) و آنچه راجع به قطع رحم در آن بوده خورده است و آنچه از اسماء الهى در آن بوده بجا مانده است. چون صحيفه را آوردند و گشودند، ملاحظه كردند كه آن سخنان صحيح است و بعضى ايمان آوردند و بعضى ديگر بر كفر خود باقى ماندند و پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم و بنى هاشم به مكّه بازگشتند. امام عليه السّلام نيز همچنين است، آنگاه كه خداى تعالى بدو اذن خروج دهد ظاهر خواهد شد.
جواب ديگر آن است كه خداى تعالى بر دفع كفّار تواناتر از امام است، و اگر گويندهاى بگويد: چرا خداوند دشمنانش را مهلت داده و نابود نمىسازد در حالى كه آنها كافرند و مشرك؟ پاسخ ما اين است كه خداى تعالى از فوت وقت نمىهراسد تا در عقوبت ايشان شتاب ورزد و از كردارش پرسش نشود، امّا از ايشان پرسش شود و نمىتوان به او گفت براى چه؟ و چگونه؟ ظاهر ساختن امامى كه او را نهان ساخته است نيز چنين است، و هر وقت كه اراده فرمايد اذن ظهور خواهد داد و امام ظاهر خواهد شد.
ملحد گفت: من به امامى كه او را نبينم ايمان نمىآورم و مادام كه او را نديده باشم حجّتش بر من تمام نيست.
(1) و من گفتم: لازم است كه بگوئى حجّت خداى تعالى هم بر تو تمام نيست زيرا او را نمىبينى و حجّت رسول خدا عليه السّلام هم بر تو تمام نيست زيرا او را نيز نمىبينى.
آنگاه به امير سعيد، ركن الدّوله رضى اللَّه عنه رو كرده و گفت: اى امير! بنگر كه سخن اين شيخ چيست، او مىگويد: امام غايب است و ديده نمىشود زيرا خداى تعالى ديده نمىشود. آنگاه امير رحمه اللَّه به او گفت: تو كلام او را نفهميدى، و كلامى بر او بستى و اين فرو ماندگى توست و اقرار و اعتراف تو بر عجز و ناتوانى.
و اين طريق همه كسانى است كه در باره صاحب الزّمان عليه السّلام با ما مجادله مىكنند، سخنانشان در دفع و انكار صاحب الزّمان عليه السّلام به هذيان و پريشان گوئى و خرافات مغشوش مىماند.
ابو سهل اسماعيل بن عليّ نوبختى در آخر كتاب «التّنبيه» مىنويسد: بسيار اتّفاق افتاده است كه دشمنان ما مىگويند: اگر ادّعاى شما در باره نصوص پيامبر اكرم در شأن ائمّه هدى درست بود، بىترديد علىّ عليه السّلام پس از درگذشت رسول اكرم آن را بازگو كرده و مدّعى آن مىگرديد.
(1) و به ايشان مىگوئيم: چگونه آن حضرت مدّعى آن نصوص شود و خود را در جايگاه كسى قرار دهد كه نيازمند گواه است تا دعوى خود را اثبات كند، در حالى كه آنان سخن پيامبر را در باره او نپذيرفتند، و چگونه مىتوان تصوّر كرد كه چنين مردمى دعوى عليّ عليه السّلام را در باره خودش بپذيرند و موضوع سرباز زدن آن حضرت از بيعت كردن با ابو بكر و دفن فاطمه زهرا عليها السّلام بىآنكه هيچ يك از ايشان را خبردار كند تا به غايتى كه او را شبانه و پنهانى دفن كرد، اينها خود بهترين دليل است كه آن حضرت از اعمال خلفا خشنود نبودند.
و اگر بگويند: چرا علىّ عليه السّلام امر خلافت را پس از عثمان پذيرفت؟ مىگوئيم:
حقّ واجب او را به وى مىدادند و او هم پذيرفت و او را در اين كار مانند پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم بود آنگاه كه منافقين و مؤلّفة قلوبهم را پذيرفت.
و بسا كه مخالفين ما آنگاه كه اين دلايل ايشان را درمانده سازد و حجّت بر ايشان تمام شود و بگويند از امام منصوصى كه عالم به كتاب و سنّت است و بر آن دو أمين باشد و آنها را فراموش نكند و در آنها خطا نكند، گريزى نيست، و روا نيست كه با او مخالفت شود و طاعتش به نصّ امام پيش از او واجب است. امّا اين امام كيست؟ نامش را به ما بگوئيد و ما را به مكان او دلالت كنيد.
(1) به ايشان مىگوئيم: اين سخن مربوط به اخبار مىشود و سخن ما در اين باره نبود، بلكه سخن ما مربوط به حكم عقل بود آنگاه كه پيامبر اكرم در گذشته است و اينكه آيا جايز است كه جانشين تعيين نكند؟ و بر امام پس از خود تصريح نكند؟ و چون اين مطلب با دلايل روشن ثابت گرديد، ما و شما وظيفه داريم كه در هر عصرى در تعيين امام تفحّص و تحقيق كنيم و از ناحيه اخبار و نقل نصوص طائفه شيعه به شناسايى امام بپردازيم و چون هم اكنون جمعيّت ايشان بسيار و وطنشان مختلف و مقاصدشان متفاوت است و با وجود اين در اقوالشان اتّفاق دارند و اين موجب علم و عمل مىگردد على الخصوص كه در مقابل ايشان فرقهاى وجود ندارد كه ادّعا كند پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم شخص ديگرى غير علىّ عليه السّلام را براى امامت برگزيده و او را معرّفى كرده باشد.
اگر با ما معارضه كرده و آنچه را كه زرتشتيان و ديگر از كفّار ادّعا مىكنند بگويند، در پاسخ ايشان مىگوئيم: اين معارضه در باره معجزات پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم هم وارد است، هر جوابى را كه آنجا بگوئيد: اينجا ما هم همان را مىگوئيم، زيرا امروزه صورت عالم تشيّع، مانند صورت عالم اسلام از حيث كثرت است، يك ديگر را نمىشناسند و پيشينيان آنها هم همين طور بودند، بلكه بايستى اخبار-
ايشان را صحيحتر بدانيم، (1) زيرا شيعه در طول تاريخ گذشته حكومت و شمشير و خوف و رجائى نداشتند و اخبار دروغ را براى خوف و يا رجا مىسازند و يا دولتهاى آنها اخبار را تحميل مىكنند و در اخبار شيعه چيزى از اين امور وجود ندارد، و چون نقل پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم بر علىّ عليهما السّلام درست است، به همين دليل نقل عليّ عليه السّلام بر امامت حسن و نقل حسن بر امامت حسين عليهما السّلام و همين طور نقل هر امامى بر امامت پس از خود درست است تا امام حسن عسكرىّ عليه السّلام و امام غايب پس از آن حضرت كه رجال طرفدار پدرش امام حسن عسكرىّ همه مورد وثوق بودهاند و گواهى دادهاند كه او امام است و غايب شده است زيرا كه سلطان وقت آشكارا در طلب او بود، و دو سال مأمور بر منازل و حرم او گمارد.
و اگر بگويم كه غيبت امام عليه السّلام در اين عصر، بهترين دليل بر صحّت امامت اوست، سخن درستى گفتهام، زيرا اخبارى كه در اين موضوع پيشتر نقل كرديم همه درست و مشهور است.
(2) و يكى از اشخاص موثّقى كه در خدمت امام حسن عسكريّ عليه السّلام بوده، ذكر
كرده است كه سبب بين او و فرزند حسن بن عليّ عليهما السّلام متّصل بوده است و او نامهها و اوامر و نواهى آن حضرت را به دست خود به شيعيان مىرسانيده است، تا آنكه او از دنيا رفته و آن حضرت به شخص مستور ديگرى وصيّت فرموده، و براى او جانشين معيّن نموده است.
و در اين مسأله غيبت از ما مىپرسند: اگر جايز باشد كه امام سى سال يا بيشتر غايب باشد، چه دليلى وجود دارد كه در عالم موجود باشد؟ و به ايشان مىگوئيم: عدم وجود امام در زمين، موجب رفع حجّت خدا از زمين و سقوط دين الهى مىگردد، زيرا ديگر حافظ و نگاهبانى ندارد، ولى اگر امام براى خوف از جان خود به امر خداى تعالى پنهان گردد و سبب معروف و متّصلى داشته باشد، حجّت خدا قائم خواهد بود، زيرا شخص او در عالم موجود است و نايب و وسيله معروفى هم دارد، فقط فتوا و امر و نهيش ظاهر نيست، و اين موجب بطلان حجّت الهى نيست. و اين مطلب نظائرى هم دارد: پيامبر اكرم مدّتى طولانى در شعب اقامت گزيد و در اوّل امر رسالت مردم را پنهانى دعوت مىفرمود، تا آنكه امنيّت يافت و جمعيّتى براى وى پديد آمد و او در تمام اين احوال پيامبر
مبعوث و مرسل بود (1) و پناهندگى و پنهانى او نسبت به بعض از مردم دعوت نبوّتش را باطل نكرد و حجّت او را مخدوش نساخت. آنگاه در غار پنهان شد و هيچ كس جايگاه او را نمىدانست، و اين موجب بطلان نبوّت او نبود، امّا اگر وجود نداشت نبوّتش نيز باطل مىشد، امام نيز همچنين است. ممكن است سلطان او را مدّتى طولانى محبوس سازد و از ملاقات او جلوگيرى كند تا نتواند فتوا دهد و تعليم و تبيين نمايد، امّا حجّت الهى بر پا و ثابت و واجب است، گر چه فتوا ندهد و تبيين نكند، زيرا او در عالم موجود است و ذاتش ثابت است و اگر پيامبرى يا امامى فتوا ندهد و تعليم و تبيين نكند، نبوّت و حجّتش باطل نخواهد شد، امّا اگر وجودش از ميان برود، حجّت خداى باطل خواهد شد، همچنين جايز است كه امام هر گاه كه بهراسد مدّتى طولانى مستور باشد و حجّت خداى تعالى باطل نخواهد گرديد.
و اگر بگويند: در اين حال اگر كسى بخواهد از او پرسش كند چه بايد بكند؟
مىگوئيم به او همان كارى را انجام دهد كه اگر پيامبر در غار بود و شخصى مىخواست به نزد او بيايد تا اسلام آورد و از او تعليم گيرد. اگر عدم دسترسى به پيامبر به لحاظ حكمت الهى روا باشد، عدم دسترسى به امام نيز همان گونه است.
(1) و از واضحترين ادلّهاى كه براى امامت وجود دارد اين است كه خداى تعالى معجزه پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم را اين قرار داده كه داستان پيامبران گذشته را در قرآن ذكر فرموده و دانش تورات و انجيل و زبور را بيان كرده، بىآنكه نوشتن را آموخته باشد يا آنكه نصرانىّ و يا يهودى را ملاقات كرده باشد، اين بزرگترين معجزه اوست. و حسين بن عليّ عليهما السّلام به شهادت رسيد و عليّ بن الحسين عليهما السّلام را به جاى خود گذاشت در حالى كه سنّ امام سجّاد از بيست سال تجاوز نمىكرد و آن حضرت از مردم كناره گرفت و با احدى ملاقات نمىكرد و جز خواصّ اصحابش او را نمىديدند و او در نهايت عبادت بود و به واسطه سختى زمانه و ستم بنى اميّه، جز اندكى از علم از ناحيه آن حضرت منتشر نگرديد، سپس فرزندش محمّد بن عليّ عليهما السّلام ظاهر گرديد و او را باقر مىناميدند چون شكافنده علم بود، و از علوم دين و كتاب و سنّت و تاريخ و مغازى بخش عظيمى را ظاهر ساخت.
و آنگاه جعفر بن محمّد عليهما السّلام. پس از وى علوم بيشترى را ظاهر ساخته و
منتشر ساخت (1) و هيچ فنّى از فنون علم نماند جز آنكه مطالب بسيارى در آن بيان فرموده. و قرآن و سنّت را تفسير نموده و از آن حضرت مغازى و اخبار انبياء روايت شده است بىآنكه او يا پدرش امام باقر يا امام سجّاد عليهم السّلام حتّى نزد يكى از راويان عامّه و اهل سنّت يا فقهاى ايشان ديده شده باشند و چيزى از ايشان آموخته باشند، و اين خود واضحترين دليل است كه ايشان صلوات اللَّه عليهم علم را از پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم و سپس از عليّ عليه السّلام و سپس از يك يك ائمّه فرا گرفتهاند و همه ائمّه عليهم السّلام چنين بودهاند و روش ايشان در علم بر اين پايه استوار بود، ايشان را از حلال و حرام مىپرسيدند و آنها هم پاسخهاى هماهنگ مىگفتند بىآنكه از احدى تعليم گرفته باشند، پس كدام دليل واضحتر از اين بر امامت ايشان است و اينكه پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم آنها را نصب كرده و موسوم ساخته و علوم خودش و انبياء پيشين را به آنها سپرده است؟ و آيا در تاريخ، فردى مانند امام باقر و يا امام صادق عليهما السّلام مشاهده كردهايم كه بىآنكه از احدى درس گرفته باشند، اين همه علم و دانش از آنها ظاهر شده باشد؟
(1) اگر كسى بگويد: ممكن است پنهانى درس آموخته باشند. مىگوئيم: مشابه اين سخن را دهريّه در باره پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم گفتهاند كه آن حضرت پنهانى كتابت را آموخته بود و كتاب قرائت مىكرد و چگونه مىتوان به امام باقر و امام صادق عليهما السّلام چنين گمان برد، در حالى كه بيشتر علومى كه ظاهر ساختهاند از احدى غير ايشان ديده و شنيده نشده است.
و از ما پرسش كرده و گفتهاند: فرزند امام حسن عسكرىّ عليه السّلام ظهور تامّ و تمامى براى عامّ و خاصّ نداشته است، از كجا به وجود او در اين عالم پى بردهايد، آيا شما خود او را ديدهايد يا جماعتى كه اخبارشان به تواتر رسيده او را مشاهده و ديدار كردهاند؟
به ايشان مىگوئيم: امور دينى به دلايل ثابت مىشود، ما خداى تعالى را به دلايل شناختيم و هرگز او را مشاهده نكردهايم و كسى كه او را ديده باشد ما را آگاه نكرده است. و پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم و وجود او را در اين عالم به واسطه اخبار شناختيم و به نبوّت و صدق آن حضرت از طريق استدلال، معرفت حاصل كرديم و از طريق استدلال دانستيم كه پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم عليّ بن أبي طالب عليه السّلام را جانشين خود قرار داده است و دانستيم كه پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم و ائمّه پس از او عالم به كتاب و سنّت
بودهاند (1) و در اين امر غلط و نسيان و دروغگوئى بر آنها روا نيست و همه اين امور را با استدلال دانستيم، و دانستيم كه حسن بن عليّ عليهما السّلام امام مفترض- الطّاعة است و به واسطه اخبار متواتره از ائمّه صادقين آگاه شديم كه امامت پس از حسن و حسين عليهما السّلام بايستى در اولاد امام باشد و در برادر و خويشاوند امام نيست و از اين مقدّمات لازم مىآيد كه امام از دنيا نرفته باشد، مگر آنكه امامى را از فرزندان خود جانشين خود ساخته باشد و چون امامت و وفات امام حسن عسكريّ عليه السّلام درست است، ثابت مىشود كه يكى از فرزندانش امام و جانشين او باشد، اين استدلالى بر وجود اوست.
استدلالى ديگر: و آن اين است كه امام حسن عسكرى عليه السّلام جماعتى از موثّقين خود را جانشين خود قرار داد، كسانى كه از او حلال و حرام را روايت مىكردند و نامههاى شيعيان و وجوهات ايشان را به آن حضرت مىرسانيدند و پاسخها را دريافت مىكردند. آنها عالم به پشت پرده و عادل بودند و خود امام حسن
عسكرىّ عليه السّلام در ايّام حياتش آنها را تعديل كرده بود، (1) و وقتى كه آن حضرت درگذشت همگى آنها اتّفاق داشتند كه او فرزندى را جانشين قرار داده است كه همو امام است و به مردم گفتند كه از اسم او نپرسند و آن را از دشمنانش نهان دارند؛ و سلطان وقت به سختى در طلب او بر آمد و نگهبانانى بر خانهها و كنيزان باردار امام حسن عسكرىّ عليه السّلام گمارد، سپس نامههاى پسرش كه جانشين وى بود و شامل اوامر و نواهى او بود به واسطه اصحاب مورد اعتماد پدرش در مدّتى بالغ بر بيست سال به شيعيانش مىرسيد و بعد از آن مكاتبه منقطع شد و بيشتر ياران امام حسن عسكريّ عليه السّلام كه شاهد امر امامت امام پس از او بودند درگذشتند و تنها يك تن باقى ماند كه همگى اتّفاق بر عدالت و وثاقت وى داشتند و او به مردم دستور كتمان داد و اينكه چيزى از امر امام را منتشر نكنند و مكاتبه منقطع گرديد. پس بنا به دليلى كه ذكر كردم و وصفى كه از ياران امام حسن عسكريّ عليه السّلام و رجالش نمودم، و نقلى كه ايشان در امر امامت فرزند- عسكريّ عليه السّلام كردهاند، وجود امام ثابت گرديد و درستى غيبتش را به واسطه اخبار مشهورهاى كه در باب غيبت امام عليه السّلام وارد شده و اينكه او دو غيبت دارد و يكى از آن دو دشوارتر از ديگرى است به اثبات مىرسانيم.
(1) و مذهب ما در غيبت امام عليه السّلام در اين عصر، مانند مذهب ممطوره- كه همان واقفيّه باشند- در غيبت موسى بن جعفر عليهما السّلام نيست، زيرا امام هفتم آشكارا در گذشت و مردم جسد او را ديدند و علنا او را به خاك سپردند و از درگذشت او متجاوز از يك صد و پنجاه سال گذشت و احدى ادّعا نكرد كه او را ديده است و يا آنكه با او مكاتبه و مراسله كرده است، و ادّعاى واقفيّه كه مىگويند او زنده است، تكذيب چشمانى است كه او را مرده مشاهده كرده است، و پس از امام كاظم عليه السّلام چندين امام ديگر آمدهاند كه مانند آن حضرت اظهار علم و امامت كردهاند. امّا در ادّعاى ما نسبت به غيبت امام عصر عليه السّلام تكذيب حسّ و يا التزام به محال و يا خلاف عقل و عادتى نيست و تا كنون هم بعضى از شيعيان موثّق و مستور، خود را باب او مىدانند و وسيلهاى مىشمارند كه دستورات او را به شيعيانش برسانند و غيبت هم آنقدر طولانى نشده كه خارج از عادت كسانى باشد كه غايب مىشوند. پس تصديق به اين اخبار موجب اعتقاد به امامت فرزند امام حسن عسكريّ عليه السّلام مىشود- چنان كه شرح داديم- و او همچنان كه در اخبار آمده است غيبت خواهد كرد، و اخبار آن مشهور و متواتر است، و
شيعه متوقّع آن غيبت است و به آن اميدوار است، (1) زيرا رجاء واثق دارد كه قائم عليه السّلام پس از آن قيام خواهد كرد و عدل و داد را ظاهر خواهد ساخت. از رحمت واسعه حقّ درخواست توفيق و صبر جميل مىنمائيم.
(2) ابو جعفر محمّد بن عبد الرّحمن بن قبه رازى در ردّ كتاب «الاشهاد» ابو زيد علويّ گويد: صاحب اين كتاب بعد از ذكر مطالب بسيارى كه نزاعى در آن نيست گفته است: زيديّه و اماميّه مىگويند: حجّت خداوند بايستى از فرزندان فاطمه زهرا عليها السّلام باشد، زيرا اين اجماعى است كه پيامبر اكرم در حجّة الوداع و در روزى كه بيمار بودند و آخرين نماز را در مسجد برگزار كردند فرمودند: اى مردم! من كتاب خدا و عترتم را در ميان شما باقى گذاشتم و آن دو از يك ديگر جدا نشوند تا كنار حوض كوثر در بهشت بر من وارد شوند، آگاه باشيد كه اگر شما به آن دو در آويزيد هرگز گمراه نخواهيد شد. سپس صاحب آن كتاب اين خبر را مورد تأييد و تأكيد قرار داده و سخنى گفته است كه هيچ خلافى در آن نيست و بعد از آن مىگويد: اماميّه با اجماع مخالفت كرده و ادّعا كردهاند كه امامت بايستى در
يك خانواده مخصوص از عترت باشد (1) و ساير خانوادههاى عترت حقّى از آن ندارند، در اين خانواده هم در هر عصرى فقط يك نفر امام خواهد بود.
پس با اعتماد به خداوند مىگويم: گفتار پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم دليل روشنى بر درستى قول اماميّه است، زيرا پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فرموده است: من در ميان شما چيزى را باقى مىگذارم كه اگر بدان متمسّك شويد هرگز گمراه نخواهيد شد:
يكى كتاب خدا و ديگرى عترت و اهل بيتم. اين مطلب دلالت دارد كه حجّت پس از او از عجم و ساير قبايل عرب نيست، بلكه از عترت اوست كه همان اهل بيت او مىباشد. آنگاه قولش را مقترن به كلامى كرده كه به مراد او دلالت دارد و فرموده است:
ألا و إنّهما لن يفترقا حتّى يردا عليّ الحوض
. و به ما اعلام فرموده است كه حجّت از عترت او مىباشد و از كتاب جدائى ندارد و ما آنگاه كه متمسّك شويم به كسى كه جدائى از كتاب ندارد، گمراه نخواهيم شد و كسى كه مفارقت از كتاب ندارد، در زمره كسانى است كه بر امّت واجب است به او متمسّك شوند و عقل مىگويد كه او بايستى عالم به قرآن و أمين بر آن باشد. ناسخ را از منسوخ، و خاصّ آن را از عامّش، و واجب آن را از مستحبّش، و محكم آن را از متشابهش
باز شناسد (1) تا هر چيز را در جايگاه خود كه خداى تعالى وضع فرموده است قرار دهد، هيچ مقدّمى را مؤخّر نكند، و هيچ مؤخّرى را مقدّم نگرداند. و بايستى كه همه علم دين را بداند تا در موارد اختلاف امّت و منازعه در تأويل كتاب و سنّت، تمسّك به وى و گفته وى ممكن باشد. و اگر چيزى از كتاب خدا را نداند، نمىتوان به او تمسّك جست، و اگر در چنين جايگاهى باشد امين بر قرآن كريم نخواهد بود، و نمىتوان از غلط او ايمن بود و ممكن است ناسخ را در مكان منسوخ و محكم را در جاى متشابه و مستحبّ را در محلّ واجب قرار دهد و غلطهاى ديگرى كه تعداد آنها بسيار خواهد بود. و اگر چنين باشد حجّت و ساير خلائق برابر خواهند بود و چون اين گفته فاسد باشد، گفتار اماميّه درست خواهد بود كه حجّت از عترت كسى است كه جامع علم دين و معصوم بوده و بر كتاب خدا امين باشد. و اگر زيديّه در ميان ائمّه خود كسانى را مىيابند كه داراى اين اوصاف باشند، ما اوّل كسانى هستيم كه از او اطاعت مىكنيم، و اگر چنين نبود بايستى از حقّ پيروى شود.
و يكى از بزرگان اماميّه گفته است: ما نمىگوئيم كه هر يك از فرزندان
فاطمه عليها السّلام به طور مطلق امام است، (1) بلكه مىگوئيم بعضى از ايشان كه داراى شرايط و قيودى هستند امامند و تنها به خبر ثقلين احتجاج نمىكنيم، بلكه احتجاج ما به آن خبر و اخبار ديگر است. اوّل مطلب آن است كه پيامبر اكرم از اهل بيت و عترت خود، امير المؤمنين و حسن و حسين عليهم السّلام را مخصوص گردانيده و به جلالت مقام و بزرگى شأن و علوّ حال ايشان نزد خداى تعالى دلالت فرموده است و اين اظهار لطف آن حضرت- صلوات اللَّه عليه- به ايشان در مواطن گوناگون و مواقف متعدّد واقع گرديده و شهرت آنها بين ما و زيديّه ما را از ذكر آنها بىنياز مىكند. خداى تعالى ما را به اين اوصاف ايشان كه نشانه علوّ شأن ايشان است با اين كلمات دلالت فرموده است «إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً» و همچنين به سوره «هل أتى» و آيات ديگر چون اين امور را آماده كرد و در برابر امّتش مقرّر فرمود كه در ميان عترتش از نظر رفعت و منزلت كسى نيست كه بر آنها مقدّم باشد و با توجّه به آنكه او كسى نبود كه بىجهت به كسى متمايل شده و جز بر مبناى ديانت كسى را والى ساخته و مقدّم بدارد، خواهيم دانست كه آن مقام را به جهت شايستگى خود دريافت كردهاند، و چون پيامبر بعد از همه اين مطالب فرمود: من در ميان شما كتاب خدا
و عترتم را جانشين گردانيدم، (1) دانستيم كه مقصود پيامبر ايشانند و لا غير، زيرا اگر فرد ديگرى از عترتش چنين مقامى را داشت او را مخصوص مىگردانيد و مكانت و موقعيّت او را اعلام مىفرمود تا آنكه گرايش او به امير المؤمنين و امام حسن و امام حسين عليهم السّلام بىجهت نباشد و اين واضح است و الحمد للَّه، آنگاه دليل بر امامت امام حسن پس از امير المؤمنين عليه السّلام آن است كه پدرش او را خليفه خود كرد و برادرش امام حسين هم به دلخواه از او پيروى كرد.
امّا اينكه گفته است: اماميّه با اجماع مخالفت كرده و مدّعى شدهاند كه امامت در خاندان مخصوصى از عترت است، به او مىگوئيم: اين اجماع سابقى كه ما با آن مخالفت كردهايم كدام اجماع است؟ كه ما از آن اطّلاعى نداريم، جز آنكه مخالفت اماميّه را با زيديّه مخالفت با اجماع خوانده باشى كه اگر مقصود تو آن باشد، اماميّه هم مىتواند بگويد شما زيديّه با ادّعاى خود مخالفت اجماع اماميّه را كردهايد، به علاوه تو مىگويى كه امامت جز بر فرزندان حسن و حسين عليهما السّلام روا نيست، پس بگو به چه دليل فرزندان آن دو امام را به امامت اختصاص دادى و ساير
خاندان پيامبر را محروم ساختى؟ (1) تا ما هم گفتار خود را بهتر از شما مدلّل سازيم و برهان آن را در جاى خود خواهيم آورد، إن شاء اللَّه.
بعد از آن صاحب كتاب اشهاد گفته است: زيديّه مىگويد روا باشد كه امامت در ميان عترت جارى باشد، زيرا رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم بطور عموم به ايشان دلالت فرموده و برخى از ايشان را بر برخى ديگر تخصيص نفرموده و خداى متعال هم در باره ايشان فرموده است و ايشان هم بر آن اجماع دارند كه: «سپس كتاب را به ارث بر بر بندگان برگزيده خود داديم- الآيه». فاطر: 32.
پس به توفيق الهى مىگويم: صاحب كتاب در آنچه نقل كرده اشتباه كرده است، زيرا زيديّه امامت را مخصوص فرزندان حسن و حسين عليهما السّلام مىدانند، امّا «عترت» در لغت شامل عمو و عموزاده مىشود، هر كدام كه نزديكتر باشند به عترت نزديكترند و هرگز اهل لغت نگفتهاند و كسى از ايشان نقل نكرده است كه عترت اختصاص به فرزندان دختر از پسر عمو دارد، اين مطلبى است كه زيديّه آن را آرزو كرده و خود را بدان فريفتهاند، بىآنكه بيان و برهانى بر آن اقامه كرده باشند، زيرا ادّعاى آنها نه عقلى است، و نه در قرآن و حديث است و نه در هيچ لغتى آمده است. اين لغت و آنهم لغويّين، از ايشان بپرسيد تا برايتان روشن
كنند كه عترت در لغت عبارت از عمو و عموزادگانند الأقرب فالأقرب.
(1) و اگر صاحب كتاب بگويد: چرا معتقدى كه امامت در بنى عبّاس نيست، در حالى كه طبق اعتقاد شما ايشان جزو عترتند؟
به او مىگوئيم: ما اين مطلب را از روى قياس نگفتيم، بلكه آن را بخاطر عمل پيامبر نسبت به اين سه كس گفتيم يعنى علىّ و حسن و حسين عليهم السّلام و نه ديگران، و اگر پيامبر به عمّ خود عبّاس هم اين امتياز را داده بود، ما جز شنيدن و طاعت راهى نداشتيم.
امّا اين سخن او كه خداى تعالى فرموده است: «ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْكِتابَ الَّذِينَ اصْطَفَيْنا مِنْ عِبادِنا- تا آخر آيه».
به او مىگوئيم: در تأويل اين آيه دشمنان تو از معتزله و غير با تو مخالفند و اماميّه هم مخالفند و تو مىدانى كه اماميّه در اين آيه چه كسى را «السّابق بالخيرات» مىداند و اگر تو اين كتابت را براى دفاع از حقّ و حقيقت نوشتهاى، كمترين چيزى كه بر تو واجب است، آن است كه براى مدّعاى خود برهانى بياورى و اگر نمىتوانى، دليل اقناعى بياور و اگر نمىتوانى ترك احتجاج كن،
(1) زيرا خواندن آيهاى از قرآن و ادّعاى بىدليل تأويل آن، چيزى نيست كه كسى از آن عاجز باشد، و دشمنان ما و شما مىگويند كه مقصود از آيه «كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ»، (1)تمامى علماى امّت است و راه علماى عترت و علماى مرجئه راه واحدى است و اجماع و حجّت به علم عترت تمام نمىشود، آيا ميان تو و آنها فرقى وجود دارد؟ و آيا به صرف ادّعاى آنها قانع مىشوى يا از ايشان مطالبه دليل مىكنى؟ اگر بگويد: از آنها دليل مىخواهم، به او مىگوئيم: پس اوّلا خودت دليل بياور كه مقصود از اين آيهاى كه تلاوت كردى خصوص عترت است و عترت هم همان ذرّيّه است و ذرّيّه هم همان فرزندان حسن و حسين عليهما السّلام هستند و نه فرزندان جعفر و ديگرانى كه مادرانشان فاطمى هستند.
او گفته است كه به اماميّه مىگوئيم: چه دليلى داريد كه از ميان عترت فقط يكى امام باشد و ديگران ممنوع باشند، اگر بگويند دليل آن وراثت و وصيّت است به اماميّه مىگوئيم: اين طايفه مغيريّه است كه امامت را مخصوص اولاد حسن بن- علىّ عليهما السّلام مىدانند، سپس در خانوادهاى از فرزندان حسن بن حسن كه در هر0.
1) آل عمران: 110.
عصر و زمانى به وراثت و وصيّت پدر به فرزندش مىرسد، (1) و با عقيده شما در اين باب مخالفند چنانچه شما نيز با ديگران مخالفيد.
پس با اتّكاء به خداوند متعال در پاسخ او مىگوئيم: دليل بر آنكه در هر عصرى امام يكى بيش نيست، آن است كه امام بايد افضل مردم باشد و افضل مىتواند دو معنى داشته باشد، يا مقصود افضل از جميع امّت است و يا آنكه منظور افضل از هر يك از افراد امّت و در هر حال افضل يكى بيش نيست، زيرا محال است كه فردى افضل از جميع امّت باشد يا افضل از هر يك از افراد امّت باشد و افضل از او نيز وجود داشته باشد. پس اگر چنين امرى روا نباشد و اين مطلب كه امامت از آن افضل است درست باشد- چنان كه زيديّه نيز بدان اعتراف دارند- مطلب اثبات خواهد شد و امامت در هر زمانى از آن يكى خواهد بود.
امّا تفاوت ما اماميّه و مغيريّه واضح و روشن و قابل فهم است المنّة للَّه بيانش آن است كه پيامبر اكرم با دلالتى روشن به امامت حسن و حسين عليهما السّلام دلالت فرموده است و آن دو را از ساير عترت با امتيازات روشنى ممتاز گردانيده است، چنان كه ذكر و وصف آن گذشت و چون امام حسن درگذشت امام حسين شايستهترين و سزاوارترين مردم به امامت بود و امام حسن بر طبق دلالت
رسول صلّى اللَّه عليه و آله امامت را مختصّ به او دانسته و به وى توصيه فرمود، (1) و اگر امام حسن به امامت فرزندش وصيّت مىكرد مخالفت با رسول خدا كرده بود و حاشا كه او چنين كند، و دليل ديگر آن است كه ما هيچ شكّ و ترديدى نداريم كه حسين عليه السّلام از حسن بن حسن بن عليّ، افضل است و ما و زيديّه اتّفاق داريم كه حقيقة افضل امام است. با اين بيان دروغ مغيريّه ثابت شد و اساس گفتار آنها منهدم گرديد.
و ما مقامى را كه براى عليّ بن الحسين عليهما السّلام قائليم، از روى تمايل بىدليل نيست و در اين باب از احدى تقليد كوركورانه نمىكنيم، امّا اخبار فراوانى كه در باره امام سجاد عليه السّلام به گوشمان رسيده در باره حسن بن حسن وارد نشده است و رواياتى كه از امام سجّاد عليه السّلام در حلال و حرام وارد شده است و همچنين رواياتى كه از فرزندش و از امام صادق عليه السّلام وارد شده است دليل بر اعلميّت آن امام نسبت به حسن بن حسن است و ما از علم حسن بن حسن چيزى نشنيدهايم تا بتوانيم آن را با آنچه از علم علىّ بن الحسين عليهما السّلام شنيدهايم مقابله كنيم و كسى كه عالم به دين باشد به امامت سزاوارتر است تا كسى كه علمى در اين باب ندارد.
شما اى گروه زيديّه! اگر از حسن بن حسن علم به حلال و حرامى سراغ داريد،
آن را ظاهر كنيد، (1) و اگر چنين علمى سراغ نداريد در اين سخن خداى تعالى تفكّر كنيد: «آيا كسى كه به حقّ راهبرى مىكند شايستهتر است كه پيروى شود يا كسى كه هدايت نمىشود مگر آنكه ديگرى او را هدايت كند، شما را چه مىشود؟
چگونه حكم مىكنيد؟». (1)
ما منكر آن نيستيم كه حسن بن حسن، فضل و تقدّم و طهارت و پاكى و عدالت داشته است، امّا ركن امر امامت عبارت از علم به دين و معرفت احكام ربّ العالمين و دانستن تأويل كتاب الهى است، و ما تا به امروز نديده و نشنيدهايم كه مرجع يكى از زيديّه در امر تأويل قرآن كريم استخراج معنا نباشد و در فروعات و احكام بر اجتهاد و قياس اعتماد نكرده باشد، امّا مىدانيم كه معرفت تأويل قرآن كريم را نمىتوان به طريق استخراج و استنباط فهميد، زيرا اين كار وقتى ممكن است كه قرآن كريم به يك لغت نازل شده باشد و دانشمندان آن لغت نيز مراد را بدانند، امّا اين كتاب به لغات كثيره نازل شده است و در آن مطالبى وجود دارد كه مراد از آن جز به بيان الهى دانسته نمىشود، مثل نماز و زكات و حجّ و از اين قبيل؛ و نيز مطالبى وجود دارد كه مراد از آن جز با توقيف از آنچه5.
1) يونس: 35.
كه مىدانيم حاصل نمىشود (1) و مىدانيد كه در قرآن كريم مطالبى وجود دارد كه مراد از آن جز با توقيف حاصل نشود. بنا بر اين جايز نيست كه قرآن كريم را بر لغت حمل كنيم، زيرا اوّلا بايستى بدانى كه كلامى كه مىخواهى آن را تأويل كنى در آن توقيفى وجود ندارد، چه در اجمالش و يا در تفصيلش.
اگر كسى از ايشان بگويد: آنچه در كلام الهى نيازمند به بيان بوده است، رسول خدا آن را بيان كرده است، و آنچه طريق آن استخراج و استنباط بوده آن را به علماء واگذار كرده است و بعضى از آيات قرآن كريم دليل بر بعضى ديگر است و با اين بيان ما از توقيف و توقيفكننده بىنياز مىشويم.
پاسخش اين است كه آنچه شما مىگوئيد جايز نيست، زيرا ما براى يك آيه واحده دو تأويل مختلف و متضادّ مىبينيم كه هر دو معنى از نظر لغت درست است و ممكن است هر دو را حكم شرعىّ دانست و جايز نيست كه متكلّم حكيم كلامى را بگويد كه محتمل دو مراد متضادّ باشد.
اگر بگويد: ممكن است در خود قرآن كريم دلالتى بر يكى از دو معنى مراد وجود داشته باشد و مفسّران با تدبّر در قرآن معنى مراد را درك كنند.
(1) در پاسخ معترض مىگوئيم: اين كلامى كه مىگوئى مورد انكار ماست، زيرا اين دليلى كه در خود قرآن كريم براى تعيين يكى از دو معنا هست يا قابل تأويل است و يا غير قابل تأويل؛ اگر قابل تأويل است كه آيه مورد بحث خودش نيازمند تفسير امام است، و اگر قابل تأويل نيست البتّه آن آيه، توقيف و توضيحى بر معناى مراد است و معرفت مراد بر كسى كه علم لغت را مىداند دشوار نخواهد بود، عقل هم آن را مىپذيرد و از فعل حكيم هم چنين امرى روا و پسنديده است، امّا وقتى ما در آيات قرآن كريم تدبّر مىكنيم آنها را چنين نمىبينيم و درك مىكنيم كه اختلاف در تأويل آيات بين علماى دين و لغت پابرجاست و اگر آياتى كه بطور قطع آيات ديگر را تفسير مىكرد، يكى از آن دو گروه معاند بودند، و به سادگى مىتوانستيم حقيقت حال ايشان را كشف كنيم و كسى كه آيه را تأويل كرده بود، از ميزان لغت و اهل زبان خارج بود، زيرا اگر كلام محتمل تأويل نباشد و آن را بر معناى مخالفت لغت حمل كنى، از آن لغتى كه خطاب به آن واقع شده است خارجشدهاى. شما اى گروه زيديّه! يك آيه مورد اختلاف را به ما نشان بدهيد كه در قرآن كريم دليل قاطعى بر معناى آن وجود
داشته باشد، (1) اين امر متعذّر و ناممكن است و تعذّرش دليل آن است كه قرآن كريم نيازمند مترجمى است كه مراد خداى تعالى را بداند و آن را بيان كند، و اين موضوع كاملا واضح است.
(2) صاحب آن كتاب به عنوان اعتراض به اماميّه گفته است: اين فرقه خطّابيّه است كه براى جعفر بن محمّد به واسطه وراثت و وصايت از جانب پدرش ادّعاى امامت مىكنند و منتظر رجعت او هستند و مخالف اماميّه هستند و مىپندارند با شما در امامت جعفر بن محمّد موافقند و در ساير معتقدات مخالف.
من با اعتماد به خداى تعالى مىگويم: امامت با موافقت موافقى و يا مخالفت مخالفى درست نمىشود، بلكه با ادلّه و براهين حقّه به اثبات مىرسد و من صاحب كتاب را در نادرستى مىبينم. خطّابيّه طايفهاى از غلاتاند و بين غلوّ و اماميّه نسبتى نيست، و اگر گويد مقصود من آن فرقهاى است كه بر امام صادق توقّف كردهاند، جواب اين است كه به آن فرقه مىگوئيم: ما امام پس از جعفر بن محمّد را موسى بن جعفر مىدانيم همان گونه كه شما امام پس از محمّد بن علىّ را جعفر بن-
محمّد مىدانيد، (1) و مىدانيم كه امام صادق عليه السّلام وفات كرده است همچنان كه پدرش امام باقر عليه السّلام وفات كرده است. و فرق بين ما و شما همان فرق بين شما با سبائيّه و واقفه بر امير المؤمنين صلوات اللَّه عليه است و هر چه مىخواهيد بگوئيد.
و به صاحب كتاب مىگوئيم: فرق تو و كسانى كه امامت را در اولاد عالم و فاضل عبّاس و جعفر و عقيل مىدانند چيست؟ و دليل هم مىآورند كه لغت مىگويند ايشان از عترت رسول صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم هستند و مىگويند پيامبر اكرم نظر به همه عترت داشته است و سه تن از ايشان را كه عبارت از امير المؤمنين و حسن و حسين صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم باشند، مخصوص نگردانيده است، بازگو و براى ما بيان كن! صاحب كتاب مىگويد: اين سمطيّه است كه امامت را براى عبد اللَّه بن جعفر ابن محمّد به وراثت و وصايت از جانب پدرش ادّعا مىكنند، (1)
(فرق الشّيعه نوبختى).
و اين فطحيّه است (2)كه امامت را براى إسماعيل بن جعفر به وراثت و وصايت از جانب پدرش ادّعا مىكنند و پيش از آن معتقد به امامت عبد اللَّه بن جعفر بودند و امروزه اسماعيليّهد.ناميده مىشوند، (1) زيرا قائلين به امامت عبد اللَّه بن جعفر از ميان رفته و كسى از ايشان باقى نمانده است. و فرقه ديگرى از فطحيّه را قرامطه مىگويند (1)
بقول رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم «من كنت مولاه فهذا علىّ مولاه»
و أن هذا القول منه خروج من الرّسالة و النبوّة و التسليم منه في ذلك لعلىّ عليه السّلام بامر اللَّه عزّ و جلّ و أن النّبىّ صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم بعد ذلك كان مأموما لعلىّ محجوجا به. (قاله النوبختى) و في تلبيس ابليس لا بن الجوزى تحقيق لسبب. سمية القرامطة بهذا الاسم.
و ايشان معتقد به امامت محمّد بن اسماعيل بن جعفر به طريق وراثت و وصايتند و اين هم واقفه بر موسى بن جعفرند كه مدّعى امامت موسى بن جعفر و منتظر رجعت او مىباشند.و من مىگويم: فرق ميان ما و اين فرقهها آسان و روشن و قابل فهم است:
امّا فطحيّه دليل بر ردّ آنها روشنتر از آن است كه مخفى بماند، زيرا اسماعيل در حيات پدرش امام صادق عليه السّلام مرده است و مرده نمىتواند جانشين زنده بشود، بلكه كار برعكس است و بايستى زنده را جانشين مرده كرد، امّا اينها از رؤساى خود پيروى كرده و از دليل و برهان رو گردانيدهاند و اين امر نيازمند شرح و تفصيل نيست، زيرا فساد آن آشكار و انتقاد آن روشن است.م.
1) هم فرقة من المباركيّة و انّما سمّوا بهذا برئيس لهم من أهل السواد من الانباط كان يلقب «قرمطوية» كانوا في الأصل على مقالة المباركيّة ثم خالفوهم فقالوا: لا يكون بعد محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم الا سبعة أئمّة: على بن أبي طالب الى جعفر بن محمّد ثمّ محمّد بن اسماعيل و هو الامام القائم المهدىّ و هو رسول. و زعموا أن النّبىّ انقطعت عنه الرّسالة في حياته في اليوم الذى امر فيه بنصب على بن أبي طالب عليه السّلام للناس في غدير خم، فصارت الرسالة في ذلك اليوم في عليّ بن أبي طالب، و اعتلوا في ذلك
(1) و امّا قرامطه، ايشان كسانى هستند كه اسلام را كلمه به كلمه نقض كردهاند و احكام شريعت را باطل شمردهاند و هر سفسطهاى را مرتكب مىشوند و نيازمندى ما به امام از باب ديانت و اقامه احكام شريعت است و وقتى كه قرامطه آمده و مىگويند كه جعفر بن محمّد يا وصيّش فردى را جانشين خود قرار دادهاند كه مدّعى نقض اسلام و شريعت و خروج از طبيعت امّت است نيازى به شناسائى كذبشان ندارم، و همين ادّعاى متناقض و فاسد و ركيك بر بطلانشان كافى است.
امّا فرق ما و ساير فرقهها آن است كه ما عدّه بيشمارى ناقلان اخبار و حاملان احاديث داريم كه همه شهرها را پر كردهاند كه از جعفر بن محمّد عليهما السّلام آن قدر احكام حلال و حرام روايت كردهاند كه طبق عادت جاريه و تجربه صحيحه، ممكن نيست دروغ و جعل باشد و از پيشينيان خود نقل كردهاند كه امام صادق عليه السّلام جانشين خود را امام كاظم عليه السّلام قرار داد و از فضل و علم او هم آنقدر نقل شده كه نزد ناقلان اخبار معروف است، امّا از اين فرقهها جز ادّعا نشنيدهام و روش تواتر و اهل آن با روش شذوذ و اهل آن يكى نيست. شما در اخبار صادقه بنگريد تا بواسطه آن فرق بين امام كاظم عليه السّلام و محمّد و عبد اللَّه
فرزندان امام صادق عليه السّلام را بدانيد. (1) بيائيد اين امر را آزمايش كنيم و در پنج مسأله از مسائلى كه از حلال و حرام امام كاظم عليه السّلام پاسخ گفتهاند بنگريم، و اگر نزد معتقدين به آن دو فرزند ديگر در اين مسائل پاسخى باشد، قول آنها درست است. اماميّه روايت كردهاند كه از عبد اللَّه بن جعفر سؤال شد: كه در دويست درهم چقدر زكات است؟ گفت پنج درهم و باز سؤال كردند كه در صد درهم چقدر زكات است؟ و او گفت دو درهم و نيم! و اگر معترضى بر اسلام و مسلمين اعتراض كرده و بگويد اينجا شخصى وجود دارد كه با قرآن كريم معارضه كرده است و از ما بخواهد كه فرق اين معارضه و قرآن كريم را بازگو كنيم، به او مىگوئيم: اما قرآن كه ظاهر است، تو هم آن معارضه را ظاهر كن تا فرق آن دو را باز گوئيم. به اين فرقهها هم همين را مىگوئيم، امّا اخبار ما در دست علماى اماميّه در همه بلاد مروىّ و محفوظ است، شما هم اخبارى را كه ادّعا مىكنيد ظاهر كنيد تا فرق بين آن دو را بيان كنيم، امّا اگر مدّعى خبرى باشيد كه هيچ كس نديده و نشنيده، بعد از آن از ما بخواهيد كه فرق بين اخبارمان و آن خبر را باز گوئيم، اين چيزى است كه هيچ كس از ادّعاى
آن عاجز نيست (1) و اگر اين مدّعا اخبار حقّه اماميّه را باطل سازد، ادّعاى مشابه براهمه نيز اخبار حقّه مسلمين را باطل خواهد ساخت، و اين واضح و آشكار است. و للَّه المنّة.
و ثنويّه هم ادّعا كردهاند كه «مانى» معجزاتى داشته است و نزدشان خبرى است كه بر صدق ايشان دلالت مىكند. امّا خداپرستان مىگويند: اين دعوى را هر كس مىتواند بكند، شما آن خبر را ظاهر كنيد تا به شما ثابت كنيم كه آن خبر قطع عذر نمىكند و حجّتى را ايجاب نمىكند و اين شبيه پاسخ ما به صاحب كتابست.
و به صاحب كتاب مىگوئيم: فرقههاى بكريّه و إباضيّه نيز كه از خوارجاند ادّعا كردهاند كه پيامبر اكرم به وصايت ابو بكر تصريح كردهاند و تو منكر آنى، همچنان كه ما نيز منكريم كه امام صادق عليه السّلام به امامت محمّد و جعفر سفارش كرده باشند، پس دليل خود را بيان كن و فرق خود را با بكريّه و إباضيّه باز گوى تا ما هم فرق خود را با آنان كه نام بردى باز گوئيم.
و به صاحب كتاب مىگوئيم: تو مدّعى هستى كه جعفر بن محمّد بر مذهب زيديّه بود و او امامت را از جهتى كه اماميّه مىگويند مدّعى نبود (2) و معتقدين به
امامت محمّد بن اسماعيل بن جعفر بن محمّد خلاف ادّعاى تو و ياران تو را دارند و مىگويند پيشينيان ايشان آن را از او روايت كردهاند، فرق بين خودتان و ايشان را بيان كنيد تا پاسخى بهتر از آن به شما بگوئيم و با انصاف باش كه برايت بهتر است.
پاسخهاى ديگر فرق ديگر آن است كه ياران محمّد بن جعفر و عبد اللَّه بن جعفر معترفند كه امام حسين عليه السّلام بر امامت فرزندش عليّ زين العابدين تصريح كرده است و او نيز بر امامت فرزندش محمّد باقر تصريح كرده است و او نيز بر امامت فرزندش جعفر صادق تصريح كرده است و دليل ما بر آنكه امام جعفر صادق عليه السّلام بر امامت موسى كاظم بخصوص تصريح كرده دليل همانهاست كه مىگويند حسين عليه السّلام بر امامت زين العابدين عليه السّلام تصريح كرده است. و دليل ديگر آن است كه اگر امام ظاهر باشد و شيعيانش به نزد او آمد و شد كنند، علمش ظاهر شده و معرفت او به دين نمودار خواهد گرديد، و ما راويان اخبار و حاملان آثار را مىبينيم كه از امام موسى كاظم عليه السّلام علم حلال و حرام را نقل كردهاند و آن علم مدوّن و مشهور است و فضل او بين خاصّه و عامّه آشكار است و اين از نشانههاى
امامت اوست، و وقتى كه اين كمالات را در امام كاظم عليه السّلام مىبينيم نه در غير او مىفهميم كه امام پس از پدرش اوست نه برادرش.
(1) دليل ديگر آن است كه عبد اللَّه بن جعفر مرد و پسرى نداشت و بر امامت أحدى هم تصريح نكرد و معتقدين به امامت او قائل به امامت موسى عليه السّلام گرديدند. علاوه بر آن فرقى كه بين اخبار ما و اخبار ايشان وجود دارد اين است كه اخبار وقتى موجب علم مىشود كه در طرق آن گروهى باشند كه با اخبار ايشان قطع عذر شود. اكنون ما در پيشينيان آنها بحثى نداريم، بلكه مىگوئيم در اين عصر آيا تعداد راويان اخبار و حاملان احاديثشان به عددى مىرسد كه ما بتوانيم آن را بپذيريم، چنان كه ما با احاديث متواتره خود آنها را مجبور به پذيرش مىكنيم، اگر بر چنين كارى قادرند آن را اظهار كنند، و اگر از انجام آن ناتوانند فرق ما و ايشان ظاهر مىشود و دنباله مباحث را هم به آنها مىبخشيم، اين واضح است. و الحمد للَّه.
امّا واقفه بر امام كاظم عليه السّلام مانند واقفه بر امام صادق عليه السّلاماند و ما خود شاهد وفات هيچ يك از پيشينيان نبوديم و موت ايشان به واسطه اخبار بر ايمان ثابت شده است و اگر كسى توقّف بر يكى از آنها كند، مىگوئيم چه فرقى بين او و ساير
آنها وجود دارد. اين دليلى است كه پاسخى براى آن ندارند.
(1) سپس صاحب كتاب گفته است: و از ايشان فرقهاى هستند كه به امامت امام موسى كاظم عليه السّلام معتقد شدند و پس از وى پسرش علىّ بن موسى را امام دانستند و معتقدند كه او به حسب وراثت و وصايت مستحقّ امامت است، سپس امامت را در فرزندان او مىدانند تا آنكه منتهى به حسن بن عليّ عسكرىّ گردد و مىگويند او پسرى داشته است و او را «الخلف الصّالح» مىنامند و فرقهاى از ايشان معتقد به امامت محمّد بن عليّ هستند و او پيش از پدرش در گذشت، آنگاه برادرش حسن را امام دانستند و آنچه كه در باره محمّد توهّم كرده بودند باطل شد و گفتند: براى خداوند بداء شد و امامت از محمّد به حسن انتقال يافت همچنان كه براى او بداء شد و امامت از اسماعيل بن جعفر به موسى انتقال يافت و اسماعيل در دوران حيات جعفر در گذشت، تا آنكه حسن بن عليّ در سال 263 درگذشت و بعضى از اصحابش رجوع به امامت برادرش جعفر بن عليّ كردند، همچنان كه اصحاب محمّد بن عليّ پس از وفات محمّد، رجوع به امامت حسن كردند. و بعضى از ايشان مىگويند جعفر بن عليّ پس از پدرش به وراثت و وصايت مستحقّ امامت شده است، نه برادرش حسن بن عليّ، آنگاه امامت در فرزندان جعفر به
وراثت و وصايت جارى شده است. (1) و همه اين فرقهها در امر امامت كشمكش دارند و بعضى بعض ديگر را تكفير و تكذيب مىكنند و بعضى از آنها از امامت بعضى ديگر براءت مىجويند و همه ايشان مدّعى امامت به واسطه وراثت و وصايت براى خويشند و مدّعى چيزهايى از علوم غيبند كه خرافات از آنها بهتر است و هيچ يك از اين فرقهها دليلى در اثبات مدّعاى خود و مخالفت با ديگران جز وراثت و وصايت ندارند، دليل ايشان شهادت خودشان است بر خودشان، نه شهادت ديگران، سخنى است كه حقيقتى ندارد و ادّعائى است كه دليلى براى آن نيست و اگر هر طايفهاى بر اثبات مدّعاى خود دليلى جز وراثت و وصايت دارد واجب است كه آن را اقامه كند و اگر براى امامت دليلى جز ادّعاى وراثت و وصايت وجود ندارد، امامت باطل خواهد بود، زيرا مدّعى وراثت و وصايت بسيار است و هيچ راهى براى قبول ادّعاى طايفهاى و ردّ ادّعاى طايفه ديگر وجود ندارد اگر دعوى يكى باشد، على الخصوص كه ايشان در تكذيب يك ديگر اتّفاق دارند و هر فرقه در ادّعاى خود منفرد است.
و من به توفيق الهى مىگويم: اگر امامت به واسطه كثرت مدّعيانش باطل شد، نبوّت نيز همچنين باطل خواهد بود، زيرا گروه بسيارى به دروغ مدّعى آن
شدهاند (1) و صاحب كتاب از اماميّه داستانهاى پريشانى حكايت كرده است و وانمود كرده كه آن مطالب گفتار همه آنهاست و همه آنها به «بداء» معتقدند. و كسى كه بگويد خدا رأى تازه و علم مستفادى پيدا مىكند او كافر است و هر چه كه غير اين باشد، قول مغيريّه است و كسى كه به ائمّه علم غيب را نسبت دهد به خدا كافر گشته و به عقيده ما از اسلام خارج شده است. و كمترين چيزى كه بر او واجب بود، اين بود كه گفتار اهل حقّ را بطور كامل نقل كند و به اين اكتفا نكند كه اماميّه اختلاف دارند، و اين نشانه آن است كه عقيده به امامت باطل است! بعد از اين مطالب، بايستى بدانيم كه امام به حقّ نزد ما به وجوهى شناخته مىشود كه به زودى آنها را بيان مىكنيم و از گفتار آنها هم تعبير مىكنيم و اگر بين ما و ايشان فرقى نبود، به فساد مذهب خود حكم خواهيم كرد، سپس بازمىگرديم و از صاحب كتاب مىپرسيم: در بين اين اقاويل قول حقّ كدام است؟
امّا اين گفتار او كه از ايشان فرقهاى معتقد به امامت موسى هستند و پس از وى فرزندش عليّ بن موسى را امام مىدانند. اين گفتار كسى است كه از اخبار اماميّه بىاطّلاع است، زيرا همه اماميّه به امامت عليّ بن موسى عليهما السّلام معتقدند و
روايات بسيارى در باره وى نقل كردهاند كه در كتابها مدوّن و مسطور است (1) و گروه اندكى را كه واقفى شدند و يا معتقد به امامت «اسماعيل» و «عبد اللَّه بن جعفر» شدند، نمىتوان در كنار آنها قرار داد. و از حاملان اخبار و ناقلان آثار حتّى پنج تن را نمىتوان يافت كه از ابتدا به اين مذاهب پيوسته باشند و آنها بعدا جمعيّتى پيدا كردهاند، چگونه روا باشد كه صاحب كتاب بگويد: دستهاى از ايشان هستند كه معتقد به امامت موسى هستند؟ و شگفتتر از آن اين سخن اوست كه گويد: «امامت را منتهى به حسن نمودند و ادّعا كردند كه او پسرى دارد و در حيات امام علىّ بن محمّد، امامت را به نام فرزندش محمّد كردند، مگر طايفهاى از اصحاب فارس بن حاتم»! آيا سزاوار است كه عاقل دشمنش را به واسطه باطلى كه هيچ اصلى ندارد تقبيح كند؟
و آنچه كه بر فساد قول قائلين به امامت محمّد بن عليّ دلالت دارد همان است كه در باب امامت اسماعيل بن جعفر بيان كرديم، زيرا داستان يكيست و هر يك از آن دو پيش از پدرشان درگذشتهاند و محال است كه يك فرد زنده، مرده را جانشين خود ساخته و او را امام پس از خود قرار دهد. بطلان اين سخن واضحتر از آن است كه در ردّ آن اطاله كلام دهيم.
(1) امّا فرق ما و قائلين به امامت جعفر بن عليّ آن است كه گفتار قائلين به امامت او مختلف و متضادّ است، زيرا برخى از ايشان و برخى از راويان ما، از او نقل كردهاند كه گفت: من پس از برادرم محمّد امامم. و بعضى ديگر از ايشان از او نقل مىكنند كه گفته است: من پس از برادرم حسن امام؛ و بعضى ديگر از ايشان مىگويند او گفته است: من پس از پدرم عليّ بن محمّد امامم. اين اخبارى است كه چنان كه ملاحظه مىشود يك ديگر را تكذيب مىكند، امّا خبر ما در باره ابو محمّد حسن بن عليّ عليه السّلام خبرى متواتر و غير متناقض است، اين فرقى آشكار است. دليل ديگر آن است كه بر ما روشن شده است كه جعفر به احكام خداى تعالى جاهل بوده است. داستان از اين قرار است كه: او نزد مادر امام حسن عليه السّلام آمده و ميراث برادرش را طلب كرده است، با آنكه پدران او همه گفتهاند: با وجود مادر، برادر ارث نمىبرد. پس اگر ميزان فقه و فهم جعفر بدين پايه باشد كه نقص و جهل آن نمايان است، چگونه مىتواند امام باشد و ديگران را رهبرى كند، پرستش ما براى خدا و بر اساس ظاهر اين امور است و اگر قرار باشد كه بگوئيم خواهيم گفت، امّا همين مقدارى كه ذكر كرديم در امام نبودن جعفر كافى خواهد بود.
(1) امّا اين سخن او كه مىگويد: ايشان ادّعا كردند كه حسن فرزندى ندارد، اين قوم مدّعى اين مطلب نشدند مگر پس از آنكه پيشينيانشان براى آنها نقل كردهاند كه احوال او چه خواهد بود و غيبتش چگونه واقع خواهد شد و وضعيتش چيست و اختلاف مردم در باره او به چه پايهاى خواهد رسيد. و اين كتابهاى ايشان است هر كه مىخواهد بدانها مراجعه كند و اين مطالب را در آنها بخواند.
و امّا اين سخن او كه مىگويد: همه اين فرقهها در نزاع و كشمكش به سر مىبرند و يك ديگر را تكفير مىكنند. آرى راست مىگويد و بعضى از مسلمين بعضى ديگر را تكفير مىكنند. هر چه مىخواهد بگويد و به هر كيفيّتى كه دوست دارد طعنه بزند، براهمه نيز سخنان او را دستاويز قرار داده و مانند آن را در طعن به اسلام مطرح مىكنند. كسى كه از خصمش مسألهاى بپرسد تا مذهب او را نقض كند و آن سؤال عينا به وى برگردانيده شود، چنين شخصى مذهب خود را نقض كرده است، مثل كسى كه تقدير كرده است خصمش را ملزم سازد، زيرا او مرديست كه از خود پرسش مىكند و قول خود را نقض مىكند. داستان صاحب اين كتاب هم همين است، نبوّت اصل است و امامت فرع آن است، و اگر صاحب كتاب اقرار به اصل دارد، روا نيست كه بر فرعى كه راجع به اصل است اعتراض
كند و خداوند مستعان است.
(1) سپس گفته است: اگر امامت را به واسطه وراثت و وصايت بدون دليل مورد اتّفاق بر شخص مدّعى روا بدانيم، مغيريّه به آن سزاوارتر است، زيرا همه در امامت حسن بن عليّ با آنها متّفقند كه او اصل امامت است و شايسته است كه آن را به وراثت و وصايت از جانب پدرش دارا باشد امّا با وجود اتّفاق ديگران با مغيريّه، آنها با امامت امام بعد موافقت ندارند.
علاوه بر آن، اماميّه در دين خود با يك ديگر اختلاف دارند. بعضى از ايشان خدا را جسم مىدانند و بعضى ديگر به تناسخ معتقدند و بعضى به توحيد خالص گرويدهاند، بعضى به عدل قائلند و عذاب را اثبات مىكنند و بعضى به قدر قائلند و عذاب را باطل مىدانند، بعضى به رؤيت خداوند معتقدند و بعضى ديگر آن را نفى كرده و به بداء قائلند و چيزهاى ديگرى كه شرح آن، كتاب را طولانى مىكند، بعضى از اماميّه به واسطه امور فوق بعضى ديگر را تكفير مىكنند و از دين يك ديگر براءت مىجويند براى هر يك از اين فرقهها به گمان خودشان رجال مورد اعتمادى است كه مطالب ضرورى را از پيشوايانشان به آنها
رسانيدهاند.
(1) سپس صاحب كتاب مىگويد: اگر اين جايز باشد آن نيز جايز است چيزى كه نزد ما جائز نيست و فقط به عنوان حكايت آن را آورديم و هيچ معنا ندارد كه كتاب را طولانى كنيم به ذكر چيزى كه نه حجّت است و نه فايدهاى دارد.
و من با اعتماد به خداوند مىگويم: اگر اثبات حقّ محتاج دليلى باشد كه همه بر آن اتّفاق داشته باشند، هيچ حقّى ثابت نگردد و اوّلين مذهبى كه باطل مىگردد مذهب زيديّه است، زيرا دليل آنها مورد اتّفاق نيست. امّا مطلبى كه از مغيريّه نقل كردهاند، آن را از يهوديان گرفتهاند، زيرا آنها پيوسته مىگويند كه ما و شما در نبوّت موسى عليه السّلام متّفقيم امّا در نبوّت محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم مخالفيم.
و امّا سرزنش كردن او از ما كه در مذاهبمان اختلاف داريم و هر فرقهاى از ما اعتقادات خود را از امامش روايت مىكند، اين اشكال نيز مأخوذ از براهمه است و آنها دقيقا همين اشكال را بر اسلام وارد كردهاند و اگر ترس آن نبود كه نقل اقوال آنها دستاويزى براى اشخاص لاابالى گردد، بمانند آنها سخن مىگفتم.
خدا شما را سعادتمند كند! امامت نزد ما با نصّ و ظهور فضل و علم به دين ثابت مىشود، به همراهى اعراض از قياس و اجتهاد در واجبات نقلى و فروع
آن، ما از اين راه است كه امامت امام را مىشناسيم و در باره اختلافات شيعه عن قريب سخن قانعكنندهاى خواهيم گفت.
(1) صاحب كتاب مىگويد: اختلافات اماميّه از سه حال بيرون نيست: يا آنكه اختلاف ساخته و پرداخته خودشان است و يا از ناحيه ناقلين و راويان احاديثشان حاصل شده است و يا از جانب ائمّه آنها بوجود آمده است. اگر اختلاف از جانب ائمّه آنها بوجود آمده باشد كه امام كسى است كه اتّحاد كلمه ايجاد كند نه آنكه باعث اختلاف بين امّت گردد، على الخصوص كه امّت دوستان امامند، نه دشمنان او و كسانى كه بين امام و آنها تقيّهاى وجود ندارد، و چه فرقى بين اماميّه و امّت وجود دارد، با وجود آنكه اماميّه امام دارند و حجّت الهى با ايشان است و امّتى كه امام ندارند و از اين حيث عيبشان مىكنند، زيرا همان عيوب نداشتن امام در آنها موجود است، اختلاف مىكنند و يك ديگر را تكفير مىنمايند. و اگر اختلاف از ناحيه راويان و ناقلينى است كه دين را به ايشان رسانيدهاند، چه دليلى وجود دارد كه در اصل امامت هم مطلب خلافى براى آنها نقل نكرده باشند، مخصوصا اگر كسى كه مىخواهند امامت را براى او ثابت كنند غايب بوده و شخص او مشاهده نشود و اين خود دليلى عليه آنهاست كه امام را
عالم به غيب مىدانند، (1) اگر عالم به غيب است چرا برگزيدگان و واسطههاى بين او و شيعيانش كذّابند و به او دروغ مىبندند و او ايشان را نمىشناسد؟ و اگر اختلاف اماميّه در دينشان از ناحيه خودشان است و نه از جانب ائمّه آنها، پس چه حاجتى بر امام دارند چون كه خود را بىنياز از امام مىدانند، او در مقابل ايشان است، امّا نهيشان نمىكند در حالى كه امام ترجمان و حجّت الهى است. اين نيز دليل روشنى بر نبود او و علم غيب نداشتن اوست، زيرا اگر موجود بود، نمىبايد حقّ را براى شيعيانش بيان نكند، همچنان كه خداى تعالى فرموده است:
«و ما كتاب را بر تو فرو نفرستاديم جز آنكه حقّ را براى ايشان بيان كرده و رفع اختلاف نمائى». و همان گونه كه رسول اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم حقّ را براى امّتش بيان فرمود، بر امام نيز لازم است كه براى شيعيانش حقّ را بيان كند.
پس با اعتماد به خداوند مىگويم: اختلاف اماميّه از ناحيه دروغپردازانى است كه گاه و بىگاه خود را به تدليس در ميان ايشان جا زدهاند تا به غايتى كه بلا و مصيبت فراگير شد و شيعيان پيشين مردمى پاكدل و پرهيزگار بودند كه تلاش و كوشش آنها در عبادت بود و اهل تميز و تشخيص مردمان خوب و بد نبودند و چون مرد ظاهر الصّلاحى را مىديدند كه خبرى را نقل مىكند به او
خوش گمان مىشدند و خبر او را مىپذيرفتند (1) و چون اين كار بسيار شد و علنى گرديد به امامان خود شكايت كردند، ائمّه عليهم السّلام نيز به آنها دستور دادند كه روايات مورد اتّفاق را بگيرند، امّا چنين نكردند و بر طريق عادت خود عمل كردند، پس خيانت از جانب خود ايشان است، نه از جانب ائمّه آنها و امام هم واقف بر همه اين اخبار جعلى نبود، زيرا او عالم الغيب نيست بلكه عبد صالحى است كه كتاب و سنّت را مىداند و از اخبار شيعيان نيز آن مقدار كه به او اخبار شود مىداند.
و امّا اين سخن او كه از كجا معلوم است كه اخبار راجع به اصل امامت هم جعلى نباشد، تفاوتش اين است كه اخبار راجع به امامت متواتر است و تواتر كاشف از كذب نيست، امّا آن اخبار ديگر، خبر واحد است كه موجب علم نمىشود و خبر واحد گاهى صادق است و گاهى كاذب و اين طريق تواتر نيست.
اين جواب ماست و هر چه غير اين بگويد از درجه اعتبار ساقط است.
سپس به او مىگوئيم: در باره اختلاف امّت اسلامى چه مىگوئى؟ آيا آن نيز مانند اختلاف اماميّه نيست؟ اگر بگويد: خير، مىگوئيم: آيا رسول اكرم براى
اتّحاد كلمه مبعوث نگرديد؟ (1) ناچار بايد بگويد: آرى، و به او مىگوئيم: آيا خداى تعالى نفرموده است: و ما كتاب را بر تو فرو نفرستاديم مگر آنكه حقّ را براى آنها بيان كرده و رفع اختلاف نمايى؟ ناچار بايد بگويد: آرى، و به او مىگوئيم:
آيا تبيين نفرمود؟ ناچار بايد بگويد: آرى، به او مىگوئيم: براى ما بازگو و خودت هم مانند آن را بپذير.
و امّا اين سخن او: كه اماميّه به ائمّه چه نيازى دارند وقتى كه خود را از او بىنياز مىدانند و او در مقابل ايشان است و آنها را نهى نمىكند تا پايان سخنانش، پس به او مىگوئيم: براى اهل دين، انصاف از هر چيزى لازمتر است، ما چه گفتيم؟ و به چه اشاره كرديم كه مىگويد خود را از امام بىنياز دانستيم تا بغايتى كه صاحب كتاب ما را بدان سرزنش كرده و به آن احتجاج مىكند، او چه حجّتى در اين باره به ما دارد و هر كس باك نداشته باشد و به هر گفتارى كه خواست با طرف خود مقابله كند سؤالها و جوابهايش بسيار خواهد شد.
امّا اين سخن او كه مىگويد: اين دليل روشنى است بر نبودن او، زيرا اگر موجود بود، بر او روا نبود كه بر شيعيانش ترك بيان كند، همچنان كه خداى تعالى
فرموده است: (1) و ما كتاب را بر تو فرو نفرستاديم مگر براى آنكه حقّ را براى ايشان تبيين كرده و رفع اختلاف نمائى. (1)
پس به صاحب كتاب مىگوئيم: عقيده خود را در باب عترت هاديه بيان كن، آيا بر آنها رواست كه حقّ را براى امّت بيان نكنند؟ اگر بگويد: آرى، خود را محكوم كرده است و كلامش وبالى بر او خواهد شد، زيرا امّت با يك ديگر اختلاف ورزيده و از يك ديگر جدا بوده و يك ديگر را تكفير مىكنند و اگر بگويد: خير، مىگوئيم: اين بهترين دليل بر فساد مدّعاى زيديّه است، زيرا اگر عترت همان گونه بود كه زيديّه وصف مىكنند، البتّه براى امّت تبيين مىكردند و سكوت و امساك بر ايشان روا نبود، همچنان كه خداى تعالى فرمايد: و ما كتاب را بر تو فرو نفرستاديم مگر آنكه اختلافات آنها را بر ايشان تبيين كنى. و اگر مدّعى شود كه عترت حقّ را براى امّت تبيين كرده است، امّا امّت آن را نپذيرفته و به هوى و هوس ميل كردند، به او مىگوئيم: اين همان سخن اماميّه در بحث امام و شيعه خود است و از خداوند توفيق مسألت مىنمائيم.6.
1) النّحل: 16.
(1) صاحب كتاب گويد: و ما به ايشان مىگوئيم: چرا امام شما از شاگردان و مسترشدين خود نهان است؟ اگر گويند براى حفظ جان خود است، گوئيم: بر مسترشدين هم رواست كه در طلب او تقيّه كنند، على الخصوص كه مسترشد در خوف و رجا باشد و نداند كه پيش از او چه مىشود، پس او در تقيّه است. و اگر تقيّه بر امام روا باشد، بر مأموم رواتر خواهد بود. و چگونه امام در رهبرى امامت در تقيّه است، امّا در گرفتن اموالشان تقيّه ندارد، در حالى كه خداوند مىفرمايد: پيروى كنيد از كسى كه از شما درخواست اجرى ندارد. (1)و مىفرمايد:
بسيارى از دانشمندان و راهبان اموال مردم را به باطل مىخورند و راه خدا را سدّ مىكنند. (2)اين دليل است كه اهل باطل طالب متاع دنيا هستند و كسانى كه متمسّك به كتاب خدا هستند از مردم درخواست اجرى ندارند و آنان هدايت شده هستند. سپس مىگويد: جمله «اگر چنان گويند چنين گوئيم» جمله نادان كم خرد است.
(1) امّا پاسخ سؤال او اين است كه: امام از مسترشدين خود نهان نشده است، بلكه او براى حفظ جان خود از ستمگران نهان شده است. امّا اين سخن او كه اگر تقيّه بر امام روا باشد بر مأموم رواتر خواهد بود، به او مىگوئيم: اگر مقصود تو اين است كه بر مأموم رواست كه اگر بر جان خود بهراسد، از ستمكار تقيّه كند و از او بگريزد، همچنان كه بر امام نيز رواست، سوگند كه چنين امرى جايز است و اگر مقصود تو اين است كه مأموم مىتواند به دليل تقيّه امام به امامت او معتقد نباشد در صورتى كه اخبار امامت امام را شنيده و قطع عذرش شده باشد، چنين امرى جايز نيست، زيرا خبر صحيح مانند مشاهده است و در امور قلبى تقيّه معنا ندارد و جز خدا كسى نمىداند كه درون قلبها چه مىگذرد؟
و اما اين سخن او كه چگونه امام از رهبرى امّت در تقيّه است امّا از گرفتن اموالشان تقيّه ندارد در حالى كه خداوند مىفرمايد: پيروى كنيد از كسى كه از شما درخواست اجرى ندارد.
در پاسخ اين اعتراض او تا پايان گفتارش مىگوئيم: امام از كسى كه طالب ارشاد او باشد، تقيّه نمىكند، و چگونه او تقيّه كند در حالى كه حقّ را بر مردم تبيين فرموده و ايشان را بر آن تحريض كرده و حلال و حرام را تعليمشان نموده
است (1) تا به غايتى كه بدان معروف و مشهور شدهاند و امام اموال مردم را نگرفته است، بلكه خمسى را كه خداى تعالى واجب ساخته درخواست نمود، تا آن را به مصرفى كه مأمور است برساند و كسى كه حكم خمس را آورده همان رسول اكرم است و قرآن هم بدان گوياست، خداى تعالى مىفرمايد: بدانيد هر غنيمتى كه يافتيد خمس آن متعلّق به خداوند است (1)و فرموده: از اموال ايشان صدقهاى بستان. (2)پس اگر در گرفتن مالى عيب يا طعنى است، آن بر كسى است كه ابتدا كرده است و اللَّه المستعان.
و به صاحب كتاب مىگوئيم: به ما بگو كه اگر امام شما خروج كرده و پيروز شود، آيا خمس مىگيرد؟ خراج را گردآورى مىكند؟ آيا از فىء و غنائم و معادن و مانند آن، حقّ را مىستاند؟ اگر بگويد: خير كه او با حكم اسلام مخالفت كرده است. و اگر بگويد: آرى، به او مىگوئيم: اگر كسى بر او احتجاج كرده و بگويد خداى تعالى فرموده است: از كسى پيروى كنيد كه از شما اجرى درخواست نكند و بگويد خداى تعالى فرموده است: بسيارى از دانشمندان و راهبان اموال مردم را مىخورند، به او چه مىگوئيد تا اماميّه نيز مشابه آن را به3.
شما پاسخ گويد. (1) خدا شما را توفيق دهد، اين اعتراضى است كه ملحدين مسلمانان را بدان سرزنش مىكنند و نمىدانم چه كسى آن را به اينان القاء كرده است؟
و بدان- خدايت خير آموزد و ترا از اهلش قرار دهد- ما به كتاب خدا و سنّت نبيّ اكرم عمل مىكنيم و با آنها مخالفت نمىكنيم، اگر دشمنان ما دليلى دارند كه او در آنچه گرفته با كتاب و سنّت مخالفت كرده، به جان خودم سوگند كه دليل واضحى براى ايشان است و اگر دليلى ندارند، بدانند كه عمل كردن مطابق سنّت عيبى ندارد و اين روشن است.
سپس صاحب كتاب مىگويد «به اماميّه مىگوئيم ما امامت را براى كسى كه شناخته نشود روا نمىدانيم. آيا راهى براى شناسائى صاحبتان به ما نشان مىدهيد تا ما امامت را بر او روا بدانيم؟ همچنان كه بر موجودين از ساير عترت روا مىدانيم و اگر غير از اين باشد ما نمىتوانيم امامت را بر اشخاص معدوم جايز بدانيم و هر كسى كه موجود نباشد، لا محاله معدوم است و دعوى امامت كسى كه شما ادّعا مىكنيد باطل است».
با استعانت از خداوند در جواب صاحب كتاب مىگويم: آيا در وجود عليّ بن الحسين و فرزندان او عليهم السّلام كه پيشوايان ما هستند شكّ دارى؟ اگر
بگويد: خير، به او مىگوئيم: آيا رواست كه ايشان ائمّه باشند؟ (1) اگر بگويد: آرى، به او مىگوئيم: پس تو چه مىدانى، شايد كه ما در اعتقاد امامت ايشان بر صواب باشيم و تو بر خطا باشى و همين حجّت تو را بس است. و اگر بگويد:
خير، روا نيست كه ايشان امام باشند، به او مىگوئيم: پس چه فايدهاى دارد كه بر وجود امام زمانمان براى تو دليل اقامه كنيم در حالى كه تو به امامت امثال عليّ ابن الحسين عليهما السّلام با آن علم و فضل كه موافق و مخالف به آن اعتراف دارند اعتقاد ندارى. سپس به او مىگوئيم ما مىدانيم كه در ميان عترت كسى هست كه تأويل كتاب را مىداند و احكام الهى را مىشناسد، به دليل همان خبرى كه از پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم آورديم و به دليل نيازمندى خودمان به كسى كه مراد از قرآن كريم را به ما بياموزد و احكام الهى را از دستورات شيطانى فرق نهاد. بعد از آن دانستيم كه حقّ در اين طايفه از فرزندان امام حسين عليه السّلام است، زيرا هر كسى كه از عترت مخالف ايشان است در بيان حكم الهى و تأويل قرآن به روش علماى عامّه روى آورده است، يعنى به رأى و اجتهاد و قياس در واجبات شرعىّ كه جز مصلحت الهى علّتى در تعبّد ندارد و دانستيم كه مخالفين آنها بر باطلند. بعد از آن
مىبينيم كه اين طايفه آنقدر به حلال و حرام و احكام عالمند كه ديگران نيستند.
(1) بعد از آنها اخبارى كه امامت يكايك ايشان را تصريح كرده است فراوان نقل شده است تا آنكه نوبت به حسن بن عليّ عليهما السّلام مىرسد و چون او وفات كرده و نصّ و جانشين او ظاهر نگشت، رجوع به كتابهايى كه اسلاف ما پيش از وقوع غيبت روايت كردهاند نموديم و دليل روشن در امر جانشين امام حسن عسكرىّ عليه السّلام را در آن روايات يافتيم و اينكه او از مردم غايب مىشود. و شخصش نهان مىگردد و اينكه شيعه در امر او اختلاف مىورزند و مردم در كار او به حيرت مىافتند و ما مىدانيم كه گذشتگان ما عالم الغيب نبودند، بلكه ائمّه عليهم السّلام به واسطه خبر رسول اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم امر غيبت را به آنها اعلام كردهاند پس از اين جهت و با اين دلالت، هستى و پيدايش و غيبت امام ثابت مىگردد و اگر در اينجا دليلى باشد كه گفتار ما را نقض كند، زيديّه بايد آن را اظهار كنند، ما با حقّ عنادى نداريم و الشّكر للَّه.
آنگاه صاحب كتاب به معارضه با ما برخاسته و همان استدلال واقفه بر موسى بن جعفر عليهما السّلام را براى ما ذكر مىكند، (1)امّا ما كه بر كسى وقوف نكردهايم و خودمان پرسش از طوائف واقفه داريم و توضيح داديم كه موسى بن جعفر عليهما السّلامة.
1) من كلام أبى جعفر ابن قبه في دفع المعارضة.
در گذشته است (1) همان گونه كه جعفر بن محمّد وفات كرده است و ترديد در موت يكى از آن دو موجب ترديد در موت ديگرى آنهاست و قومى بر جعفر بن- محمّد عليهما السّلام وقوف كرده است كه منكر واقفه بر موسى بن جعفر عليهما السّلام و منكر واقفه بر امير المؤمنين عليه السّلام است. (1)
ما به آنها مىگوئيم: اى كسان! حجّت شما بر آنها همان حجّت ما بر شماست هر چه مىخواهيد بگوئيد كه عليه خود استدلال كردهايد.
سپس گفته است (2)كه ما اماميّه در برابر واقفه گوئيم: امام بايد آشكار و موجود باشد و اين حكايت كسى است كه گفتار خصمش را نمىداند. اعتقاد اماميّه همواره چنين بوده است كه امام يا ظاهر و عيان است و يا غائب و مستور و اخبارشان در اين باب مشهورتر و آشكارتر از آن است كه بتوان آن را مخفى ساخت. جعل اصول نادرست و نسبت دادن آن به خصم كارى نيست كه كسى از انجام آن ناتوان باشد ولى از مردم ديندار و اهل فضل و دانش قبيح است كه چنين كنند و اگر در اين باب جز خبر كميل بن زياد (3)نبود همان كفايت مىكرد.ة.
(1) سپس گويد: جمله «اگر چنين گويند چنان گفته شود» را ما نمىگوئيم. حجّت ما را در اين باب شنيديد و همان كافى است و الحمد للَّه.
آنگاه گويد: مطلبى را كه در باره بنى هاشم توهّم كردهاند درست نيست، زيرا پيامبر اكرم به اتّفاق ما و شما امّت را به پيروى از عترت دلالت فرموده است، عترتى كه عبارت از نزديكان و خويشان او هستند و كسى در اين نزديكى به ايشان نرسد و مقام امامت خاصّ آنهاست، نه آزادشدگان و فرزندان آزادشدگان كه ابو سفيان و معاويه و امثال ايشان باشند، و در هر عصرى يكى از عترت مستحقّ خلافت است، زيرا امام بايد يكى باشد تا ملازم قرآن باشد و بدان دعوت نمايد، زيرا پيامبر فرموده است: ايشان از كتاب جدا نشوند تا در سر حوض كوثر بر من وارد شوند و اين اجماع است و ساير كسانى كه از بنى هاشم ذكر گرديد از ذريّه رسول اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم نيستند، گرچه ولادتشان در بين آنها بوده است و هر يك از فرزندان دختر به پدرانشان منتسب مىشوند بجز فرزندان فاطمه زهرا كه رسول خدا عصبه آنها و پدر ايشان است و ذريّه همان فرزندان است، زيرا خداى تعالى فرموده است: من او و ذرّيّه او را از شيطان رجيم در پناه
تو مىآورم. (1)
(1) و من با اعتصام به خداى تعالى مىگويم: امر امامت با اجماع ما و شما بر آن درست نمىشود، بلكه با دليل و برهان به صحّت مىپيوندد، دليل شما بر ادّعايتان چيست كه اجماعى كه بين ماست شامل سه امام است يعنى امير المؤمنين و حسن و حسين عليهم السّلام. در حالى كه رسول اكرم نه ذريّه خود بلكه عترتش را ذكر فرموده است و شما بدون حجّت و بيان و به صرف ادّعا به بعضى از عترت متمايل شديد و نه به همه آنها. ولى ما به روايت اسلافمان استدلال مىكنيم كه از حسين بن- علىّ عليهما السّلام نصّ بر امامت فرزندش عليّ و از عليّ بن الحسين نصّ بر امامت فرزندش محمّد و از محمّد بن عليّ نصّ بر امامت فرزندش جعفر را روايت كردهاند. سپس بر صحّت امامت ايشان، نه ساير كسانى كه از عترت در عصر آنها بودهاند استدلال كرديم، زيرا علم ايشان در دين و فضل ذاتى آنان ظاهر بود و دوست و دشمن از آنها دانش فرا گرفتهاند و علم است كه حجّت را از غير حجّت و امام را از مأموم و تابع را از متبوع باز مىشناساند. اى گروه زيديّه شما چه دليلى بر مدّعاى خود داريد؟6.
1) آل عمران: 36.
(1) سپس صاحب كتاب مىگويد: اگر امامت علاوه بر حسن و حسين عليهما السّلام بر ساير بنى هاشم نيز روا باشد، علاوه بر بنى هاشم بر فرزندان عبد مناف نيز روا خواهد بود و اگر امامت بر بنى هاشم و فرزندان عبد مناف روا باشد، بر ساير فرزندان قصىّ نيز رواست و اين گفتار را ادامه داده است.
و به او مىگوئيم: اى كسى كه براى زيديّه استدلال مىكنى! امر امامت مقامى است كه با قرابت و خويشى به دست نمىآيد، بلكه دارنده آن بايستى فضل و علم داشته باشد و با نصّ و توقيف حاصل مىشود و اگر روا بود كه امر امامت به واسطه خويشى به نزديكترين فرد عترت برسد، روا بود كه به دورترين ايشان نيز برسد. پس فرق خود و مدّعى آن را بيان كن و دليلت را بنما و بين خود و كسى كه مىگويد اگر امامت بر فرزندان حسن روا باشد بر فرزندان جعفر نيز رواست و اگر بر ايشان روا باشد بر فرزندان عبّاس نيز رواست، چه فرقى وجود دارد؟
زيديّه هرگز دليل فارقى در اين باب ندارد، مگر آنكه به دليل فارق ما روى آورند كه عبارت از نصّ هر امامى بر امام ديگر باشد و ظهور علم به حلال و حرام.
(2) سپس صاحب كتاب گويد: اگر به امامت عليّ عليه السّلام استدلال كنند و بگويند
در باره او چه مىگوئيد آيا او از عترت بود يا نه؟ به ايشان بايد گفت: او از عترت نبود، و ليكن از عترت و ساير خويشان به واسطه نصوص- روز غدير- امتياز يافت و جدا شد.
و من با استعانت از خداى تعالى مىگويم: به صاحب كتاب بايد گفت كه امّا نصوص روز غدير صحيح است و شكّى در آن نيست و امّا اين سخن تو كه امير المؤمنين از عترت نيست، خطاى بزرگى است، بازگو كه اين ادّعاى تو چه دليلى دارد؟ اهل لغت مىگويند: عمو و پسر عمو از عترت هستند. و بعد مىگويم: صاحب كتاب با اين سخن خود مذهبش را نقض كرده است، زيرا او معتقد است كه رسول اكرم، امير المؤمنين را جانشين خود در امّتش كرده است. او مىگويد پيامبر كتاب و عترت را خليفه خود در ميان امّتش كرده است و امير المؤمنين صلوات اللَّه عليه از عترت نيست! و اگر از عترت نباشد خليفه نخواهد بود. اين مطلب همچنان كه مىبينى متناقض است، مگر آنكه بگويد:
پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم عترتش را بعد از شهادت امير المؤمنين صلوات اللَّه عليه خليفه گردانيده است، آنگاه از او مىپرسيم فرق تو با كسى كه مىگويد پيامبر اكرم قرآن را از هنگام شهادت امير المؤمنين به بعد جانشين خود ساخته است چيست؟
(1) زيرا كتاب و عترت به همراه هم جانشين پيامبر شدهاند و حديث هم به آن ناطق و شاهد است و للَّه المنّة.
سپس صاحب كتاب به حجّتى روى آورده كه عليه اوست و گفته است: «از كسى كه مدّعى امامت براى بعضى از عترت است و نه همه ايشان درخواست اقامه حجّت مىكنيم» در حالى كه خودش را فراموش كرده است كه امامت را مخصوص فرزندان حسن و حسين عليهما السّلام مىداند سپس مىگويد «اگر ما را حواله به اباطيل كنند از قبيل علم غيب و مانند آن از خرافاتى كه هيچ دليلى بر آن جز صرف ادّعا ندارند، به مثل آن دعوى با ايشان معارضه مىشود و مىگوئيم اگر دعوى همان دليل است، رواست كه عترت از ظالمين لأنفسهم باشد».
و به صاحب كتاب مىگوئيم: از علم غيب بسيار سخن مىگوئى و غيب را كسى جز خدا نمىداند، و كسى كه آن را براى بشرى ادّعا كند كافر است و ما به تو و اصحاب تو گفتيم كه دليل ما بر مدّعاى خويش فهم و علم است، اگر شما هم مثل آن را داريد آن را ظاهر كنيد و اگر چيزى جز بدگوئى و افترا و سركوبى جميع به واسطه قول بعضى از غلات نسبت به همه اماميّه نداريد، كار خيلى سهل
است. و حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَكِيلُ.
(1) سپس صاحب كتاب گويد: اكنون دليل زيديّه را با استفاده از سخن خداى تعالى بيان مىكنيم كه فرموده است: كتاب را به ارث به بندگان برگزيده خود داديم- تا آخر آيه.
و به او مىگوئيم: ما مىپذيريم كه اين آيه در باره عترت نازل شده است امّا برهان تو بر آنكه مقصود از «سابِقٌ بِالْخَيْراتِ» در اين آيه فرزندان حسن و حسين، نه ديگران از عترتند چيست؟ و تو دشمنانت را سرزنش مىكنى و هر چه مىخواهى مىگويى.
سپس مىگويد: خداى تعالى ذكر خاصّه و عامّه امّت پيامبرش را نموده است مىفرمايد: «وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعاً». و بعد از آن مىگويد: مخاطبه عامّه پايان پذيرفته و مخاطبه خاصّه آغاز گرديده است و خداى تعالى مىفرمايد: بايد در ميان شما امّتى باشند كه دعوت به خير كنند تا اين سخن او كه به خاصّه مىفرمايد: شما بهترين امّتى هستيد كه براى مردم بيرون آورده شديد، مىگويد:
ايشان فرزندان ابراهيم عليه السّلام هستند، نه ديگران، و در بين ايشان نيز مقصود مسلمانانند، نه مشركان پيش از اسلامش و آنها را گواهان امّت قرار داده و
فرموده است: (1) اى مؤمنان ركوع و سجود و پرستش كنيد تا آنجا كه مىگويد گواهان بر مردم باشيد. و اين طريق خاصّه از فرزندان ابراهيم عليه السّلام است، سپس به آيات بسيارى كه شبيه اين آيات قرآن كريم است توسّل جسته است.
و به او مىگوئيم: اى احتجاجكننده! تو مىدانى كه معتزله و ساير فرقههاى اين امّت در تأويل اين آيات به سختى با تو مخالفند و تو بيشتر از ادّعا چيزى نياوردى، ما اگر ادّعاى تو را بپذيريم از تو مىپرسيم دليل شما در اينكه مقصود از آنها خصوص فرزندان حسن و حسين عليهما السّلام هستند، نه ديگران چيست؟ تا كى ادّعا مىكنى و از دليل مىگريزى و ما را با قراءت قرآن تشنيع مىكنى و مىپندارى كه قراءت قرآن دليلى مخصوص تو است و مخالفان تو نمىتوانند چنان كنند، و اللَّه المستعان.
(2) سپس صاحب كتاب مىگويد: كسانى از عترت كه داعى به خيرند مانند آمرين به معروف و ناهين از منكر و مجاهدين في سبيل اللَّه با سايرين از عترت كه داعى به خير نبودهاند و در راه خدا مجاهده نكردهاند برابر نيستند، چنان كه
خداوند مجاهدين اهل كتاب را با سايرين ايشان برابر نكرده است گر چه تاركين جهاد فاضل و عابد باشند، زيرا عبادت مستحبّ است ولى جهاد مانند ساير واجبات از فرائض واجبه است. شخص مجاهد با شمشير به مصاف شمشير مىرود و هراس را بر آسودگى ترجيح مىدهد. سپس سوره واقعه را مىخواند و آياتى كه خداى تعالى در باب جهاد نازل كرده ذكر مىكند و دنباله آيات، دعاوى را آورده، امّا هيچ دليلى بازگو نمىكند تا ما صحّت دليلش را مطالبه كنيم و با او مقابله كنيم.
و من با استعانت از خداى تعالى مىگويم: اگر كثرت جهاد، دليل علم و فضل و امامت است، حسين عليه السّلام به امامت سزاوارتر از حسن عليه السّلام بود، زيرا امام حسن معاويه را به حال خود رها كرد امّا امام حسين مجاهده كرد تا آنكه به شهادت رسيد. صاحب كتاب در اين باره چه مىگويد؟ و چگونه آن را دفع مىكند؟ البتّه ما منكر وجوب جهاد و فضل آن نيستيم امّا ما رسول اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم را مىبينيم كه تا ياران و ياوران و برادرانى نيافت به محاربه با دشمن اقدام نكرد و در چنان شرايطى به جهاد پرداخت و امير المؤمنين عليه السّلام نيز بعينه همين كار را كرد
(1) و امام حسن عليه السّلام نيز عزم جهاد كرد، امّا چون اصحابش به او خيانت كردند او نيز معاويه را به حال خود واگذاشته و ملازم منزل خود شد. پس مىفهميم كه حكم جهاد با دشمن وقتى واجب است كه ياران و ياورانى موجود باشد و به اجماع خردمندان، عالم از مجاهدى كه عالم نباشد افضل است و اين گونه نيست كه هر كسى كه مردم را به جهاد فرا مىخواند حكم جهاد را بداند و زمان وجوب مقاتله و هنگام نيكويى مصالحه را تشخيص دهد و آينده وضعيّت رعيّت را در نظر گيرد و بداند كه احكام خونها و اموال و فروج چيست و در باره اين امور چه بايد كرد؟
علاوه بر اينها ما از برادران خود به يك چيز راضى هستيم و آن اينكه غير از ائمّه اطهار عليهم السّلام مردى را از عترت به ما نشان بدهند كه از خداوند نفى تشبيه كند و به جبر معتقد نباشد و اجتهاد و قياس را در احكام شرعيّه بكار نگيرد و مستقل و با كفايت باشد تا ما با او خروج كنيم. امر به معروف و نهى از منكر فريضهاى است كه بايد به قدر طاقت و بر حسب امكان بجا آورده شود و عقول شهادت مىدهند كه تكليف ما لا يطاق فاسد است و مردم را در معرض هلاك قرار دادن زشت است، و يك قسم از در معرض هلاك قرار دادن آن است كه جماعت اندكى كه مشاهده جنگ نكرده و فنون كارزار نياموختهاند به جنگ قومى كه
فنون كارزار آموخته (1) و بر بلاد مسلّط شده و عباد را كشته و كارزار را تجربه كرده بروند، كسانى كه عدّه و عدّه دارند و عامّه هم پشتيبان آنها هستند- و معتقدند كه هر كه بر آنان خروج كند خونش مباح است- و لشكريان آنان چند برابر لشكريان ايشان است. صاحب كتاب چگونه ما را تكليف مىكند كه با اين مردم جاهل و ناكار آزموده به جنگ مردمان رزمى و با تجربه برويم و چه چيز به دست دعوتكننده چنين كسانى مىآيد؟ هيهات هيهات! اين امر را جز نصرت خداى عزيز عليم و حكيم نمىتواند زايل كند.
سپس صاحب كتاب بعد از تلاوت آياتى از قرآن كريم كه به سختى در تأويل آن منازعه مىكند و هيچ تأييد عقلى و يا نقلى براى آن ذكر نكرده است، مىگويد: «خدايت رحمت كند! بفهم كه چه كسى شايسته است گواه الهى باشد، كسى كه طبق دستور الهى دعوت به خير كند و از منكر باز دارد و به معروف فرمان دهد و در راه خدا آنچنان كه شايسته اوست جهاد كند تا به شهادت رسد يا كسى كه رويش ديده نشده و شخصش شناخته نگرديده است؟ يا آنكه چگونه خداوند او را گواه گيرد بر كسانى كه ايشان را نديده است و ايشان را امر و نهى نكرده است تا اگر فرمانش برند اداى واجب كرده باشند و اگر او را بكشند به
عنوان شهيد به نزد خداى تعالى رود؟ (1) و اگر شخصى گروهى را بر حقّى به گواهى بخواند و آن را مطالبه كند، امّا آنها آن را نديده و مشاهده نكرده باشند آيا او گواه است؟ و آيا بر ايشان حقّى دارد، جز آنكه اگر شهادت دهند بر چيزى كه نديدهاند دروغگو باشند و نزد خداوند اهل باطل. و اگر اين امر بر بندگان روا نباشد، نزد خداى حاكم عادل كه هيچ جور نكند نيز روا نباشد و اگر از مردمى كه معاينه كردند و شنيدند گواهى طلبد براى او گواهى مىدادند، در حالى كه مسأله به حال خود باشد، آيا اين حقّ نيست و آنها راستگو نيستند؟ و خصمش اهل باطل نيست و گواهى جارى نشده است و حكم واقع نگرديده است؟ و همچنين است كه خداى تعالى فرموده است: مگر كسانى كه به حقّ شهادت دهند در حالى كه مىدانند. (1)آيا نمىدانى كه شهادت به امر ناديده واقع نمىشود و مشاهده لازم دارد و همچنين است قول عيسى عليه السّلام كه من مادامى كه در ميان ايشان هستم بر آنها گواهم». (2)
پس با اعتصام به خداوند مىگويم: به صاحب كتاب بايد گفت كه اين سخن كلام تو نيست، بلكه قول معتزله و غير آنهاست كه عليه ما و شما استفاده مىكنند، زيرا ما مىگوئيم: عترت ظاهر نيستند و كسانى از آنها را كه مشاهده مىكنيم2.
شايسته امامت نيستند (1) و روا نيست كه خداى تعالى به ما فرمان دهد كه به كسى متمسّك شويم كه او را نمىشناسيم و نه ما و نه پيشينيان ما او را مشاهده نكردهاند و در عصر خود كسى از ايشان را نمىشناسيم كه شايسته امامت مسلمين باشد و آنان كه غايبند بر ما حجّت نيستند و اين دليل روشنى است كه مقصود از كلام پيامبر كه فرموده است:
«إنّي تارك فيكم ما إن تمسّكتم به لن تضلّوا، كتاب اللَّه و عترتي»
آن نيست كه در دل زيديّه و اماميّه خطور كرده است. نظّام (1)و پيروانش حقّ دارند كه بگويند ما چيزى را كه مفارقت از كتاب ندارد يافتهايم و آن خبر صحيح قاطع عذر است و آشكار است همان طور كه كتاب آشكار است و از آن منتفع مىشوند و مىتوان از آن پيروى كرد و بدان تمسّك جست.
امّا در باره عترت به معنى ذرّيّه بايد بگوئيم ما عاملى از عترت را مشاهده نمىكنيم كه بتوانيم به او اقتدا كنيم و اگر يكى از ايشان مذهبى داشته باشد، ديگرى از آنها مذهبى مخالف او دارد و نمىتوان به دو مخالف اقتداء كرد، صاحب كتاب در اين باره چه مىگويد؟).
1) هو أبو اسحاق ابراهيم بن سيّار بن هانئ البصري ابن اخت أبي هذيل العلاف شيخ المعتزلة. و كان النّظّام صاحب المعرفة بالكلام أحد رؤساء المعتزلة، استاد الجاحظ. و لقب بالنّظام- كشدّاد- لانّه كان ينظم الخرز في سوق البصرة و يبيعها. و قالت المعتزلة: انما سمّي ذلك لحسن كلامه نثرا و نظما (الكنى و الالقاب للمحدّث القميّ).
(1) و بدان كه چون پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم به ما فرمان داده است كه متمسّك به عترت شويم، عقل و عرف و سيره دلالت دارد كه مقصود پيامبر اكرم دانشمندان ايشان است و نه جاهلان آنها و نيكان و پرهيزكاران آنها را اراده فرموده، نه غير آنها را. پس آنچه بر ما واجب و لازم است آنست كه كسى را بنگريم كه عالم دين باشد و عقل و فضل و حلم داشته باشد، زاهد در دنيا باشد و استقلال در كار داشته باشد، پس به او اقتدا كنيم و به قرآن كريم و او متمسّك باشيم.
و اگر بگويد: اگر اين خصوصيّات در دو نفر جمع باشد كه يكى مذهب زيدىّ داشته باشد و ديگرى مذهب امامىّ، به كدام يك از آن دو بايد اقتدا كرد و كدام يك از آن دو امامند؟ مىگوئيم: اين امر اتّفاق نمىافتد و اگر اتّفاق بيفتد فرق روشنى آن دو را از يك ديگر جدا مىكند كه آن يا نصّ امام پيشين است و يا علمى كه از يكى از آن دو ظاهر مىشود، همچنان كه در روز نهروان علم امير المؤمنين عليه السّلام ظاهر شد آنگاه كه فرمود: «به خدا سوگند كه خوارج از نهر نگذشته و نخواهند گذشت، به خدا سوگند از شما تا ده تن كشته نمىشود و از ايشان نيز تا ده تن زنده نمىماند» و همچنين شد. و يا آنكه از يكى از آن دو مذهبى آشكار شود كه دلالت كند كه اقتدا به او روا نباشد، مثل آنكه از زيديّه قول به اجتهاد و قياس در
فرائض شرعى آشكار شده است (1) كه از آن مطلب دانسته مىشود كه ايشان امام نيستند و منظور من از اين سخن زيد بن عليّ و مانند او نيست، زيرا ايشان مطلب خلافى را اظهار نكردهاند و ادّعاى امامت هم نكردهاند، بلكه به كتاب خدا و رضاى آل محمّد فرا خوانده و اين دعوت حقّى است.
امّا اين سخن او كه چگونه خداوند او را گواه مىگيرد بر كسانى كه وى را نديده و امر و نهيشان نكرده است؟ پاسخش اين است كه معناى گواه نزد ما و شما متفاوت است. امّا اگر اماميّه را نكوهش مىكنى به اينكه كسى كه رويش ديده نشده است و شخصش ناشناخته است، چگونه مدّعى امامت او هستيد؟ كه در پاسخ مىگوئيم: به عقيده شما امامى كه گواه از عترت پيامبر اكرم است، در اين زمان كيست؟ اگر بگويد او را نمىشناسد كه داخل در همان كسانى شده است كه آنها را عيب مىكند و بر او لازم مىآيد همان چيزى كه بر گردن خصومش مىنهد، و اگر بگويد فلان شخص است. مىگوئيم: ما روى او را نديدهايم و شخصش را نمىشناسيم، پس چگونه مىتواند گواه و امام ما باشد.
و اگر بگويد: گر چه شما او را نمىشناسيد ولى او موجود الشّخص و معروف است برخى او را مىشناسند و برخى به او جاهلند. مىگوئيم: تو را بخدا سوگند
(1) آيا مىپندارى كه معتزله و خوارج و مرجئه و اماميّه آن شخص را مىشناسند و نام او را شنيدهاند و يادش بر دل آنها خطور كرده است؟ و اگر بگويد نشناختن آنان ضررى به او و ما ندارد، زيرا علّتش غلبه ستمكاران بر شهرها و كمى ياران و ياوران اوست. آنگاه به او مىگوئيم: پس تو هم داخل همان كسانى شدى كه عيبشان مىكنى و از همان راهى كه مىخواستى دشمنت را محكوم كنى خود را محكوم كردى و اين غيبت به غيبتى كه اماميّه مىگويد خيلى نزديك است، جز آنكه شما انصاف نداريد.
بعد از آن به او مىگوئيم: بسيار ذكر جهاد و وصف امر به معروف و نهى از منكر مىكنى تا به غايتى كه توهّم ايجاد مىكنى كه آنكه خروج نكند بر حقّ نيست، پس چرا امامان و دانشمندان مذهب تو خروج نمىكنند؟ و چرا ملازم خانههاى خود شدهاند و صرفا به اعتقاد مذهبى بسنده كردهاند؟ هر پاسخى كه بگويد اماميّه نيز همان جواب را مىگويند. سپس به آرامى و موافقت به او مىگوئيم: همان چيزى را كه براى اماميّه عيب مىدانى و بخاطر آن سخنسرائى مىكنى و ائمّه آنها را به سبب آن نكوهش مىنمايى و كتابت را به واسطه آن پر ساختهاى، حالا خودت نيز داخل در آن شدهاى و به صحّت و درستى آن
متمايلشدهاى و در ضمن احتجاج بدان اعتماد جستهاى،
و الحمد للَّه الّذى هدانا لدينه.
(1) آنگاه به او مىگوئيم: به ما خبر بده كه امروزه در بين عترت آيا كسى هست كه شايسته امامت باشد؟ لابد مىگويد: آرى، و به او مىگوئيم: امامت او بر اساس نصّ همچنان كه اماميّه مىگويد كه نيست، معجزه هم كه ندارد كه دانسته شود امام است، از طريق اهل حلّ و عقد امّت هم برگزيده نمىشود تا با او بيعت كنند، چنان كه عامّه در مسأله انتخاب امام چنين مىگويند، اگر بگويد: آرى چنين است به او گفته مىشود راه شناسائى او چيست؟ و اگر بگويد به واسطه اجماع امّت شناخته مىشود، مىگوئيم چگونه بر او اجماع مىشود كه اگر امامى باشد، زيديّه به او راضى نخواهند شد و اگر زيدى باشد، اماميّه به او رضا نخواهد داد و اگر بگويد در چنين امرى قول اماميّه معتبر نيست، مىگوئيم زيديّه نيز از دو قسمند. يكى معتزله و ديگرى مثبته، و اگر بگويد در چنين امرى قول مثبته معتبر نيست، مىگوئيم معتزله نيز بر دو قسمند، يكى به آراء خود در احكام اجتهاد مىكند و ديگرى معتقد است كه اجتهاد ضلالت است و اگر بگويد: قول كسانى كه اجتهاد را نفى مىكنند معتبر نيست، مىگوئيم: اگر از معتقدين به اجتهاد
افضل باقى بماند و از نافين اجتهاد افضل باقى بماند (1) و بعضى از ايشان از بعضى ديگر بيزارى بجويند به چه كسى متمسّك شويم و چگونه بدانيم كه محقّ از بين آن دو همان كسى است كه تو و يارانت به آن اشاره مىكنيد، نه غير او؟ و اگر بگويد:
مراجعه به قواعد و اصول مىكنيم، مىگوئيم: اگر اختلاف طولانى شد و امر مشتبه گرديد چه كنيم و با كلام پيامبر اكرم كه فرمود:
«إنّي تارك فيكم ما إن تمسّكتم به لن تضلّوا، كتاب اللَّه و عترتي- اهل بيتى-»
، چه بايد كرد؟ در صورتى كه كسى نمىتواند عترت را بشناسد مگر بعد از نظر در اصول و اطّلاع از آنكه همه مذاهب او درست است و مخالفين او بر خطا هستند و اگر تشخيص عترت لايق محتاج اين مقدّمات باشد، ايشان با ساير اهل علم فرقى ندارند و عترت هيچ خصوصيّتى ندارد، براى ما بيان كن كه ميان عالم از عترت و عالم از غير عترت چه فرقى وجود دارد؟
و باز به ايشان مىگوئيم: از وضع امروزه امام خود ما را آگاه كنيد. آيا علم به حلال و حرام دارد؟ آنگاه كه بگويند: آرى، به آنها مىگوئيم: در باره احكامى كه خبر متواتر ندارد، چه مىگويد؟ آيا مانند شافعيّ و ابو حنيفه و امثال
آنها حكم مىكند يا مخالف آنهاست؟ (1) اگر بگويد: نزد او همان علوم آنهاست، مىگوئيم: پس به علم امام شما چه نيازى وجود دارد كه كسى آن را نشنيده است؟ در حالى كه كتب شافعى و ابو حنيفه ظاهر و منتشر و موجود است. و اگر بگويد: علم او غير علم آنهاست، مىگوئيم: غير علوم آن دو عبارت از نصوصى است كه جمعى از مشايخ معتزله استخراج كردهاند و مىگويند هر چيزى مطابق حكم عقل است مگر آنكه خبر قاطع عذرى بر خلاف آن باشد، چنانچه مذهب نظّام و پيروان اوست. ولى مذهب اماميّه اين است كه همه احكام مطابق نصّ است و بدانيد كه ما نمىگوئيم در همه جزئيّات نصّ وارد شده است كه ممكن است در دلها چنين خطور كند، بلكه مىگوئيم جملاتى منصوص است كه هر كس آنها را بفهمد، احكام را خواهد فهميد، بىآنكه قياس و اجتهاد را بكار گرفته باشيم. و اگر بگويند: او را علمى است كه با همه علوم مخالف است، از حدود متعارف خارج شدهاند، گر چه به مذهبى از مذاهب آويخته باشند، به ايشان مىگوئيم: آن علم كجاست؟ آيا آن را يك تن مورد اعتماد و وثوق از امامتان نقل كرده است؟
و اگر بگويند: آرى، مىگوئيم: ما عمرى طولانى با شما معاشرت كردهايم و حتّى يك حرف از اين علوم را نشنيدهايم، در حالى كه شما قومى هستيد كه تقيّه را
جائز نمىدانيد و امامتان نيز روا نمىداند، (1) پس علم او كجاست؟ و چرا ظاهر و منتشر نشده است. بگوئيد ما از كجا اطمينان حاصل كنيم كه شما بر امامتان دروغ نبستهايد همچنان كه مدّعى هستيد كه اماميّه بر جعفر بن محمّد دروغ بسته است و هيچ فرقى بين آن دو نيست.
سؤالى ديگر:
به ايشان مىگوئيم: مگر نه اين است كه شما مىگوئيد جعفر بن محمّد مذهب اماميّه نداشته و بر مذهب شما بوده است؟ لابد مىگوئيد: آرى،- جز آنكه از او خلاصى جستيد- و مىگوئيم: آيا اماميّه در منقولات خود از او دروغ گفته است و اين كتابهائى كه در دستشان است از نوشتههاى دروغ پردازان است؟ و اگر گفت: آرى، مىگوئيم: اگر چنين امرى جايز باشد، چرا جايز نباشد كه امام شما مذهب اماميّه داشته و بر دين آنها باشد و آنچه كه پيشينيان و مشايخ شما از او نقل مىكنند دروغ و ساختگى بوده و هيچ اصلى نداشته باشد، و اگر گويند: امروزه ما امامى نداريم كه او را بعينه بشناسيم و علم حلال و حرام را از وى روايت كنيم، امّا مىدانيم كه در ميان عترت كسى هست كه شايسته اين امر باشد، مىگوئيم:
شما هم داخل در همان كسانى شويد كه عيبشان مىكرديد، (1) با آن همه اخبارى كه در دست ايشان است و تصريح به امامت ائمّه آنها دارد و به ايشان اشاره كرده و به وجود آنها بشارت داده است و همه آنچه از جهاد و امر به معروف و نهى از منكر گفتيد باطل خواهد بود و امام شما هم ناديده و ناشناس است، هر چه مىخواهيد بگوئيد. و نعوذ باللَّه من الخذلان.
(2) سپس صاحب كتاب مىگويد: «همچنان كه خداى تعالى عترت را مأمور كرده است كه دعوت به خير كنند، (1)سبقتجويان آنها را ستوده و آنها را شهداء مردم قرار داده و مأمور به اجراى عدالت كرده است و فرموده: اى مؤمنان! براى خداى تعالى قيامكننده و شاهد عدالت باشيد. سپس در دنباله تأويلاتى كرده و آياتى از قرآن را آورده و بدون آنكه دليلى ذكر كند مدّعى آن است كه آن آيات در باره عترت است، بعد از آن مىگويد: خداى تعالى ترك امر به معروف و نهى از منكر را بر پيامبرش واجب كرده تا آنگاه كه ياورانى براى او پيدا شود و فرموده: و چون كسانى را ديدى كه در آيات ما خوض مىكنند- تا آنجا كه
1) في قوله عز و جل: «وَ لْتَكُنْ مِنْكُمْ أُمَّةٌ يَدْعُونَ إِلَى الْخَيْرِ».
مىفرمايد شايد پرهيزكار شوند-. (1) پس كسانى كه از سابقين بالخيرات و مجاهدين در راه خدا نباشند و از مقتصدين و واعظين به امر به معروف و نهى از منكر به واسطه فقدان ياوران نباشند، آنان ظالمين لأنفسهم خواهند بود و همين است روش ذرارى انبياء گذشته، بعد از آن آياتى از قرآن كريم را ذكر مىكند.
در جوابش مىگوئيم: اعتراضى بر ما نيست، مقصود او از اين كلام چه كسى است؟ امّا به ما بگو كه امام از عترت كه بدان معتقدى از كدام قسم است؟ اگر بگويد: از مجاهدان است، به او مىگوئيم: او كيست؟ و چه كسى مجاهده كرده و مىداند كه او خروج كرده است؟ و سواره نظام و پياده نظامش كجا هستند؟ و اگر بگويد: او از واعظين به امر به معروف و نهى از منكر به واسطه فقدان ياوران است، مىگوئيم چه كسى امر و نهى او را شنيده است؟ و اگر بگويد: دوستان و خاصّانش، مىگوئيم: اگر چنين باشد و دستورات ديگر به واسطه نبودن ياور ساقط گردد و روا باشد كه امر و نهيش را جز دوستانش نشنود، پس بر اماميّه چه عيبى وارد مىكنى و براى چه اين كتاب را نوشتى و به كه تعريض دارى؟ اى كاش مىدانستم با آيات قرآن چه كسى را سركوب مىكنى و چه كسى را ملزم به جهاد مىسازى؟
(1) سپس به او و به زيديّه بايد گفت: به ما بگوئيد اگر رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم از دنيا رفته بود و بر امامت امير المؤمنين عليه السّلام نصّى صادر نكرده بود و بر آن دلالت و يا اشارهاى ننموده بود، آيا اين فعل او صواب و تدبير او نيكو و روا بود؟ اگر بگويند: آرى، مىگوئيم: اگر به امامت عترت هم دلالت نكرده بود، آيا آن جايز بود؟ و اگر بگويند: آرى، مىگوئيم: اگر پيامبر اكرم دلالت نكرده باشد، پس چه اعتراضى به معتزله و مرجئه و خوارج داريد؟ در حالى كه روا باشد نصّى صادر نشده و امر امامت به شوراى اهل حلّ و عقد واگذار شده باشد و اين اعتراضى است كه پاسخى براى آن ندارند. و اگر بگويند: خير، و بايد بر امامت خصوص امير المؤمنين عليه السّلام تصريح كند و عترت را هم به خلافت تعيين نمايد، بايد گفت:
دليل آن چيست؟ تا دليل درست خود را بيان كرده و ما هم آن دليل را به هر زمانى تطبيق كنيم، زيرا نصّ بر امامت اگر در يك زمانى واجب باشد، در هر زمانى واجب خواهد بود، زيرا علّتهاى موجبه در هر زمانى موجود است. و نعوذ باللَّه من الخذلان.
(2) سؤالى ديگر:
به ايشان مىگوئيم: اگر خبر متواتر كه آن را عترت و امّت روايت كنند
حجّت است و خبر واحد عترت، مانند خبر واحد امّت است، در باره هر يك از عترت نيز تعمّد در دروغ و سهو و خطا رواست همان گونه كه بر آحاد امّت رواست. و آنچه از احكام دين كه نه خبر متواتر دارد و نه خبر واحد، راه دسترسى به آن به عقيده شما اجتهاد و استخراج است و تأويلى كه شما در باره آن حكم داريد، مانند تأويل يكى از آحاد امّت است، در اين صورت از چه جهت عترت حجّت مىباشد؟ و اگر صاحب كتاب بگويد: اگر اجماع كنند، اجماعشان حجّت است، مىگوئيم: پس اگر امّت نيز اجماع كنند، اجماعشان حجّت خواهد بود و اين ايجاب مىكند كه هيچ فرقى بين عترت و امّت موجود نباشد، و اگر چنين باشد در اين كلام پيامبر اكرم
«خلّفت فيكم كتاب اللَّه و عترتي»
فايدهاى موجود نيست، مگر آنكه در ميان عترت فردى باشد كه حجّت در دين باشد و اين عقيده اماميّه است.
و شما- كه خداوند سعادتتان دهد- بدانيد كه صاحب كتاب بعد از اين مطالب خود را به قراءت قرآن مشغول ساخته و آن را بر كسى كه مىخواسته تأويل نموده است بىآنكه حتّى در يك مورد گفته باشد كه دليل بر صحّت تأويل من چنين و چنان است و اين كاريست كه اطفال نيز از انجام آن ناتوان نيستند و او
خواسته است كه از اماميّه عيبجوئى كند (1) كه جهاد و امر به معروف و نهى از منكر را روا نمىدانند، امّا اشتباه كرده است، زيرا اماميّه آن را در حدود وسع و توان روا مىدانند و اماميّه جايز نمىشمارد كه خود را به دست خود به هلاكت بيندازد و يا آنكه به همراه كسى خروج كند كه كتاب و سنّت را نمىشناسد و سيره عدل و حقّ را در ميان رعيّت نيكو نشمرد.
و شگفتتر از آن اينكه ياران زيدىّ مذهب ما در منازلشان آرميدهاند نه امر به معروف مىكنند و نه نهى از منكر و نه به امر جهاد اقدم مىكنند در حالى كه ما را به اين امور تعبير مىكنند و اين نهايت زورگوئى و نشانه عصبيّت است. نعوذ باللَّه من اتّباع الهوى و هو حسبنا و نعم الوكيل.
سؤالى ديگر:
و به صاحب كتاب مىگوئيم: آيا در بين ائمّه حقّ، افضل از امير المؤمنين صلوات اللَّه عليه مىشناسى؟ اگر بگويد: خير، مىگوئيم: آيا بعد از شرك و كفر كارى زشتتر و منكرى بزرگتر از كار اصحاب سقيفه مىشناسى؟ اگر بگويد:
خير، مىگوئيم: آيا به امر به معروف و نهى از منكر و جهاد تو داناترى يا
امير المؤمنين؟ ناچار بايد بگويد: امير المؤمنين؟ (1) و به او مىگوئيم: چرا آن حضرت با آن قوم جهاد نكرد؟ هر عذرى كه بياورد بايد مانند آن را از اماميّه بپذيرد، زيرا همه مردم مىدانند كه امروزه باطل قوىتر از سقيفه است و اعوان شيطان امروزه بيشترند. پس ما را به ذكر جهاد و ذكر آن تشنيع مكن كه خداى تعالى آن را در شرايطى واجب كرده است كه اگر آن شرايط را مىدانستى كلام و كتابت را كوتاه مىكردى، و نسأل اللَّه التّوفيق.
سؤالى ديگر:
به صاحب كتاب مىگوئيم: آيا حسن بن علىّ عليهما السّلام را در سازش با معاويه درستكار مىدانيد يا خطاكار؟ اگر گويد: درست كار، مىگوئيم: آيا او را درستكار مىدانيد- در حالى كه جهاد را ترك كرده و از امر به معروف و نهى از منكر آنچنان كه شما بر آن اشاره مىكنيد روى برگردانيده است-؟ اگر بگويند درستكار مىدانيم زيرا مردم او را واگذاشتند و از آنها بر جان خود ايمن نبود و پيروان با بصيرت وى به تعدادى نبودند كه بتواند با آنها در برابر معاويه ايستادگى كند و هنگامى كه درستى اين مطالب را دانستند به آنها مىگوئيم: وقتى امام حسن عليه السّلام با وجود لشكر پدرش و اعلام امامتش بر فراز منابر و اينكه
شمشير كشيد و به جانب دشمن خدا و دشمنش حركت كرد، (1) بخاطر اين امورى كه ذكر مىكنيد از ادامه جهاد معذور باشد، چرا جعفر بن محمّد عليهما السّلام را در ترك جهاد معذور نمىدانيد، با وجود آنكه دشمنان معاصر او چند برابر ياران معاويه بودند و از شيعيانش حتّى صد نفر جنگ آزموده نبودند، بلكه قومى از اهل سرّ بودند كه نه جنگى ديده و نه پيكارى را مشاهده كرده بودند، اگر عذرش را بپذيرند كه انصاف دادهاند، و اگر يكى از ايشان نپذيرد از فرق آن دو مىپرسيم و هيچ فرقى وجود ندارد.
علاوه بر آن، اگر قياس زيديّه درست باشد، زيد بن علىّ، از حسن بن- علىّ عليهما السّلام افضل است، زيرا حسن عليه السّلام سازش كرد امّا زيد جنگيد تا كشته شد، و زشتى مذهبى كه «زيد» را بر «حسن» تفضيل دهد روشن است و نيازى به دليل ديگرى ندارد، و حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَكِيلُ. (1)
و ما اين فصول را در آغاز كتاب خود آورديم، زيرا نهايت ادلّه زيديّه و پاسخ آنها در آن آمده است و زيديّه از همه فرقهها به ما اماميّه سختگيرترند و ما در اين كتاب انبياء و حجج الهى صلوات اللَّه عليهم را كه داراى غيبت بودهاندة.
1) هذا آخر ما نقله عن كتاب ابن قبة.
ذكر كرديم. (1) و در پايان كتاب از معمّرين تاريخ ياد كردهايم تا گفتارمان در باره غيبت و طول عمر از حدّ احاله و امتناع به حدّ امكان و جواز در آيد. سپس نصوص و اخبارى كه در باره قائم دوازدهمين ائمّه عليهم السّلام از خداى تعالى و پيامبر اكرم و ائمّه يازدهگانه صلوات اللَّه عليهم وارده شده و در آنها وقوع غيبت تصريح گرديده است، ذكر كرده و تصحيح نمودهايم. بعد از آن مولد امام و كسانى كه او را مشاهده كردهاند و دلالات و نشانهها و توقيعات صادره از آن حضرت را ذكر كردهايم، تا تأكيدى باشد بر ادلّهاى كه بر منكرين وليّ اللَّه و مغيب در ستر اللَّه ذكر كردهايم. و اللَّه الموفّق للصّواب و هو خير مستعان.
(1) آغاز غيبتها غيبت مشهوره ادريس پيامبر عليه السّلام است تا به غايتى كه كار شيعيانش به جايى رسيد كه تهيّه قوت برايشان دشوار شد و طاغوت زمانه گروهى از آنها را كشت و باقى آنها را فقير و هراسناك نمود، سپس ادريس پيامبر ظهور كرد و به شيعيانش مژده فرج و قيام قائمى از فرزندانش را داد كه آن نوح عليه السّلام بود. سپس خداى تعالى ادريس عليه السّلام را به سوى خود خواند و پيوسته شيعيان نسل اندر نسل در انتظار قيام نوح عليه السّلام بودند و عذاب سخت طواغيت را تحمّل مىكردند تا آنكه نبوّت نوح عليه السّلام آشكار گرديد.
(2) ابراهيم بن أبى البلاد از پدرش از امام محمّد باقر عليه السّلام چنين روايت كند، گويد:
آغاز نبوّت ادريس عليه السّلام آن بود كه در زمان او پادشاه جبّارى حكومت مىكرد و
روزى سوار بر مركب شد و در يكى از گردشگاههايش زمين سرسبز و خرّمى را ديد كه متعلّق به يك مؤمن تارك دنيايى بود و از آن خوشش آمد و از وزيرانش پرسيد: اين زمين از آن كيست؟ گفتند: متعلّق به بنده مؤمنى از بندگان پادشاه است، فلان شخص تارك دنيا. او را فرا خواند و بدو گفت: اين زمين را به من پيشكش كن و او گفت: عيال من از تو بدان نيازمندتر است. گفت قيمت آن را مشخّص كن تا بهاى آن را بپردازم و او پاسخ داد نه آن را پيشكش مىكنم و نه مىفروشم از اين كار منصرف شو. پادشاه از اين سخن بر آشفت و غمگين و انديشناك به نزد خانواده خود برگشت و او را زنى بود از طايفه ازارقه (1)يا كبود چشمان كه مورد پسندش بود و در گرفتاريها با او مشورت مىكرد. چون در جاى خود قرار گرفت به دنبال آن زن فرستاد تا در باره گستاخى مالك آن زمين با او مشورت كند و آن زن آمد و چهره پادشاه را غضبناك ديد و گفت: پادشاها! چه ناگوارى رخ داده كه خشم از رخسارت نمايان است؟ بازگو پيش از آنكه اقدامى از شما سر زند و شاه داستان زمين و گفتگوى فيما بين را باز گفت. آن زن گفت: اى پادشاه اين كار براى كسى مهمّ است كه قدرت تغيير و انتقام را نداشتهد.
1) ازرق كبود چشم را گويند و ظاهرا مراد غلامان رومى كه زرق العيون بودند مىباشند.
باشد (1) و اگر دوست نمىدارى كه او را بىدليل بكشى، من اين كار را عهدهدار مىشوم و زمين را با دليل در اختيار تو قرار خواهم داد و آن دليل نزد مردم مملكت، در بردارنده عذر تو خواهد بود. شاه گفت: آن چيست؟ زن گفت:
گروهى از ياران ازارقه خود را به نزد او مىفرستم تا او را به نزد تو آورند و عليه او گواهى دهند كه از دين تو بيزارى جسته و قتل و اخذ املاكش بر تو رواست.
گفت: آن كار را انجام بده، راوى گويد: و آن زن را يارانى از ازارقه بود كه بر دين او بودند و قتل مؤمنان تارك دنيا را جايز مىدانستند و به دنبال ايشان فرستاد و به نزد او آمدند و به آنها دستور داد كه عليه فلان شخص رافضى نزد پادشاه گواهى دهند كه از دين پادشاه برگشته است و آنها هم گواهى دادند و او را كشت و زمينش را تصاحب كرد. در اين هنگام خداى تعالى خشمگين گرديد و به ادريس وحى كرد كه به نزد اين بنده جبّارم برو و به او بگو: آيا به اين راضى نشدى كه بنده مؤمنم را كشتى؟ زمين او را هم در اختيار خود در آوردى و خانواده او را محتاج و گرسنه ساختى! بدان به عزّت خود سوگند كه در آخرت از تو انتقام كشم و در دنيا پادشاهى را از تو سلب كنم و شهرت را ويران سازم و
عزّتت را به ذلّت مبدّل كنم و بدن آن زنت را خوراك سگان سازم كه اى بدبخت! حلم من ترا فريفته است.
(1) و ادريس با رسالت پروردگارش به نزد او آمد در حالى كه بر تختش نشسته بود و يارانش به گردش حلقه زده بودند و گفت: اى جبّار! من رسول الهى به جانب تو هستم و او خطاب به تو مىفرمايد: آيا به اين راضى نشدى كه بنده مؤمنم را كشتى؟ زمين او را هم در اختيار خود در آوردى و خانواده او را محتاج و گرسنه ساختى! بدان به عزّت خود سوگند كه در آخرت از تو انتقام مىكشم و در دنيا پادشاهى را از تو گرفته و شهرت را ويران مىسازم و عزّتت را به ذلّت مبدّل كرده و بدن آن زنت را خوراك سگان سازم. آن پادشاه ستمكار گفت: اى ادريس! از نزد من بيرون رو و خودت را بر من مقدّم مدار.
سپس زنش را خواست و سخنان ادريس را به اطّلاع او رسانيد آن زن گفت:
رسالت خداى ادريس ترا به هراس نيفكند، من كسى را مىفرستم تا او را بكشد و رسالت خدايش و آنچه كه براى تو آورده باطل شود، شاه گفت: اقدام كن. و ادريس نيز يارانى از مؤمنان تارك دنيا داشت كه با وى انجمن مىكردند و با يك ديگر مؤانست داشتند. و ادريس به آنها گزارش وحى الهى و رسالتش به نزد
آن جبّار و ابلاغ كلام الهى همه را بدانها گفت و آنها بر ادريس و يارانش دلسوزى كرده و ترسيدند كه او را بكشد.
(1) زن آن جبّار چهل تن از ازارقه را به نزد ادريس فرستاد تا او را بكشند و آنها به انجمنى كه او با ياران خود مىنشست رفتند و او را نيافتند و برگشتند، ياران ادريس آنها را ديده و احساس كرده كه آنها آمدند تا او را بكشند و در جستجوى وى برآمده و او را يافته و گفتند:
اى ادريس! مواظب خودت باش كه اين جبّار قاتل تو است، امروز چهل تن از ازارقه را فرستاده بود تا ترا بكشند، از اين شهر بگريز! و ادريس نيز همان روز با چند نفر از يارانش از آن شهر كناره گرفت و سحرگاه با پروردگارش به مناجات برخاسته و گفت: اى خداى من مرا به نزد اين جبّار فرستادى و من نيز ابلاغ كلام ترا كردم و او مرا به قتل تهديد كرده است و اگر به من دسترسى پيدا كند مرا خواهد كشت. خداى تعالى وحى فرمود كه از او دورى كن و از قريهاش بيرون شو مرا با او واگذار كه به عزّتم سوگند كه فرمانم را در باره او جارى سازم و كار تو و رسالت ترا در باره او انجام خواهم داد. ادريس گفت: اى
خداى من حاجتى دارم (1) و خداى تعالى فرمود: بخواه كه بر آورده است، گفت: از تو مسألت مىكنم كه بر اين قريه و حومه آن و آنچه در آن است باران نفرستى تا من آن را درخواست كنم. خداى تعالى فرمود: اى ادريس! در اين صورت قريه ويران مىشود و مردمش دچار سختى و گرسنگى مىشوند، ادريس گفت:
گرچه ويران شود و دچار سختى و گرسنگى شوند، خداى تعالى فرمود: آنچه خواستى عطا كردم و هرگز باران بر آنها نفرستم تا تو درخواست كنى و من شايستهترين فردى هستم كه به وعدهاش وفا كند.
ادريس موضوع درخواست خود از خداى تعالى و نباريدن باران بر ايشان را به ياران خود خبر داد و وحى و وعده الهى را كه باران بر ايشان نفرستد تا خودش درخواست كند همه را باز گفت و گفت اى مؤمنان از اين قريه بيرون شده و به قريههاى ديگر رويد، آنها هم خارج شدند و عدّه ايشان در آن روز بيست نفر بود كه در قراء ديگر متفرّق شدند و خبر ادريس و مسألت او از خداى تعالى در قريهها شايع شد و ادريس خود به بالاى كوه بلندى در ميان غارى پناهنده شد و خداى تعالى نيز فرشتهاى بر او گمارد كه هر شامگاه غذايش را بياورد و روزها هم روزه مىگرفت و فرشته نيز افطارى مىآورد، در اين ميان، خداوند
پادشاهى آن جبّار را گرفت و او را كشت (1) و شهرش را ويران و زنش را خوراك سگان كرد، به خاطر خشمى كه بر آن مرد مؤمن گرفته بود.
بعد از آن جبّار، گنهكار ديگرى در شهر ظاهر شد و پس از بيرون رفتن ادريس از آن شهر مدّت بيست سال گذشت و از آسمان حتّى يك قطره باران نباريد و مردم دچار سختى شدند و حالشان به وخامت گرائيد و از شهرهاى بسيار دور غذا وارد مىكردند و چون سختى به نهايت رسيد، بعضى از ايشان به نزد بعضى ديگر رفته و گفتند: اين مصيبتى كه بر ما نازل شده است به سبب درخواست ادريس است كه از پروردگارش مسألت كرده باران بر ايشان نفرستد تا خود نزول باران را از او بخواهد و ادريس از ديد ما مخفى شده و جايگاه او را نمىدانيم و خداوند از او به ما مهربانتر است و با هم اتّفاق كردند كه به درگاه خدا توبه كرده و او را بخوانند و به درگاهش انابه كنند و درخواست نمايند كه آسمان بر آن قريه و مردمش ببارد. پس بر خاكستر ايستاده و لباس سياه پوشيده و خاك بر سرهاى خود پاشيده و با توبه و استغفار و اشك و زارى به درگاه او ناليدند.
خداى تعالى به ادريس وحى فرمود كه اى ادريس! همشهريان تو با توبه و
استغفار و ناله و زارى به درگاه من ناليدهاند (1) و من خداى رحمان و رحيمم، توبه را مىپذيرم و گناه را مىبخشم و بر ايشان رحمت آوردهام و تنها چيزى كه مانع استجابت درخواست باران آنهاست گفتگوى توست كه از من خواستى باران برايشان نبارم تا آنكه تو مسألت كنى، پس اى ادريس! از من بخواه تا به فرياد ايشان برسم و باران بر آنها ببارم. ادريس گفت: بار الها! من از تو درخواست نمىكنم. خداى تعالى فرمود: اى ادريس! آيا تو از من درخواست نكردى و من تو را اجابت نكردم و من از تو مىخواهم كه از من مسألت كنى، پس چرا درخواست مرا اجابت نمىكنى؟ ادريس گفت: بار الها! از تو درخواست نمىكنم.
آنگاه خداى تعالى به فرشتهاى كه به او فرمان داده بود غذاى ادريس را هر شامگاه ببرد وحى فرمود كه از ادريس غذا را دريغ داشته و به او نرساند و چون ادريس آن روز را به شب آورد و غذايش نرسيد حزن و گرسنگى او افزون شد و چون شب روز سوم فرا رسيد و غذايش نرسيد سختى و گرسنگى و حزنش فزونتر شد و طاقتش نماند و پروردگارش را ندا كرد كه اى خداى من! رزق مرا از من دريغ داشتى پيش از آنكه مرا قبض روح كنى؟ و خداى تعالى وحى فرمود كه اى ادريس! سه شبانه روز غذا از تو دريغ داشتم بىتابى كردى امّا از گرسنگى
همشهريانت و سختى ايشان ظرف بيست سال بىتابى نكردى و آن را ياد ننمودى! (1) سپس از تو خواستم هنگام سختى ايشان و رحمتم بر آنها از من بخواهى كه باران بر آنها بفرستم، امّا درخواست نكردى و از سؤالى از من بخاطر آنها دريغ ورزيدى، منهم ترا با گرسنگى تأديب كردم و بردباريت اندك شد و بيتابيت آشكار گرديد، از جايگاهت فرود آى و در جستجوى معاش خود باش كه طلب آن را به چارهانديشى خودت واگذار كردم.
ادريس عليه السّلام از جايگاهش فرود آمده و به شهرى در آمد تا غذايى طلب كند كه گرسنگى او را زايل كند و چون به شهر درآمد، دودى را ديد كه از منزلى بر مىخاست و به جانب آن رفت و بر پيرزنى وارد شد كه دو قرص نان را روى تابهاى پهن مىكرد و به او گفت: اى زن! آيا به من طعام مىدهى كه از گرسنگى بىتابم و آن زن گفت: اى بنده خدا! دعاى ادريس چيزى اضافه براى ما باقى نگذاشته است تا آن را به كسى اطعام كنيم و سوگند ياد كرد كه جز آن، هيچ چيزى ندارد، و معاش را از مردم شهرهاى ديگر طلب كند. ادريس گفت: به اندازهاى به من غذا بده كه روح از كالبدم نرود و بتوانم روى پاى خود بايستم تا
آنكه در جستجوى معاش باشم. (1) زن گفت: آن دو قرص نان است، يكى از آن من است و ديگرى از آن پسرم، اگر قوت خودم را بدهم خود خواهم مرد و اگر قوت پسرم را بدهم او خواهد مرد و اينجا اضافهاى نيست تا آن را به تو بدهم.
گفت: پسر تو كوچك است و نصف قرص نان، او را بس است و با آن زنده مىماند و نصف ديگر مرا كافى است و با آن زنده مىمانم و در آن كفايت من و او هر دو هست، آنگاه زن قرص نان خود را خورد و قرص ديگر را بين ادريس و فرزندش بخش كرد و چون فرزندش ادريس را ديد كه از قرص نان او مىخورد به قدرى مضطرب شد كه قالب تهى كرد! مادرش گفت: اى بنده خدا! فرزندم را از بىتابى بر قوتش كشتى! و ادريس گفت: بىتابى مكن كه من به اذن خداى تعالى او را زنده مىكنم و دو بازوى بچّه را گرفت و گفت: اى روحى كه از بدن اين بچّه بيرون رفتى! به اذن الهى به بدنش بازگرد كه من ادريس پيامبرم و روح بچه به اذن الهى به كالبدش برگشت. چون آن زن كلام ادريس و اين سخن او را شنيد كه أنا إدريس و پسرش را ديد كه پس از مرگ زنده شده است، گفت: من گواهى مىدهم كه تو ادريس پيامبرى و از خانه بيرون رفت و با صداى بلند فرياد مىكرد كه شما را به فرج بشارت مىدهم كه ادريس به شهر شما در آمده
است. (1) ادريس رفت و بر موضع شهر آن جبّار اوّلى نشست و آن را تلّى از خاك يافت و مردمى از اهل آن قريه به دورش جمع شدند و به او گفتند: اى ادريس! آيا به ما رحم نمىكنى در اين بيست سالى كه به سختى و گرسنگى گذرانيديم؟ اكنون از خدا بخواه كه بر ما باران بفرستد، گفت: نه، مگر آنكه اين جبّارتان و همه اهل قريه پياده و پاى برهنه بيايند و آن را از من بخواهند. اين مطلب به گوش آن جبّار رسيد و چهل مرد را فرستاد تا ادريس را به نزد او برند، به نزد او آمده و گفتند: جبّار ما را نزد تو فرستاده تا تو را نزد او بريم و ادريس آنها را نفرين كرد و آنها مردند و خبر آن به گوش جبّار رسيد و ديگر بار پانصد مرد را فرستاد تا او را ببرند، آنگاه كه به نزد او آمده گفتند: اى ادريس! اين جبّار ما را به پيش تو فرستاده است تا تو را به نزد او بريم. ادريس گفت: به محلّ آرميدن ياران خود بنگريد. گفتند: اى ادريس! بيست سال است كه ما را از گرسنگى كشتى، اكنون مىخواهى ما را با نفرين بكشى؟ آيا رحم ندارى؟ ادريس گفت: من نزد او نخواهم رفت و از خداوند هم براى شما درخواست باران نمىكنم تا به غايتى كه جبّارتان و اهل قريه شما پياده و پاى برهنه به نزد من آيند، پس به نزد او آمدند و
در مقابلش خاضعانه ايستادند (1) در حالى كه از او مىخواستند كه از خداى تعالى بخواهد كه بر ايشان باران بفرستد و ادريس به آنها گفت: اكنون آرى، و از خداى تعالى درخواست كرد كه بر قريه آنها و نواحى آن باران بفرستد، ابرى از آسمان بر سر آنها سايه انداخت و رعد و برقى درگرفت و همان ساعت باران فراوانى بر آنها باريد تا به غايتى كه گمان كردند غرق خواهند شد و به خانههاى خود نرسيده بودند مگر آنكه نفوسشان آنها را از فراوانى آب نگران ساخته بود (1).
(2) عبد اللَّه بن فضل هاشمى گويد: امام صادق عليه السّلام فرمود: چون خداى تعالى نبوّت نوح عليه السّلام را آشكار كرد و شيعه به فرج يقين كردند بلوى شدّت گرفت و كذب و اختلاف افزون شد تا به حدّى كه به شيعه سختى شديدى رسيد و به نوح
1) و في الخبر ما يدلّ على ضعفه.
هجوم آورده و او را به شدّت مضروب كردند (1) تا آنكه سه روز بيهوش افتاد و خون از گوشش ريخت و سپس به هوش آمد، اين حادثه پس از سيصد سال از بعثت او رخ داد و او در خلال اين مدّت شب و روز ايشان را دعوت مىكرد امّا آنها مىگريختند، پنهانى آنها را فرا مىخواند اجابت نمىكردند، آشكارا ايشان را دعوت مىكرد اقبال نمىنمودند، پس از سيصد سال قصد كرد كه آنها را نفرين كند، و پس از نماز بامداد بدين منظور نشست كه يك دسته از آسمان هفتم بر وى فرود آمدند و آنها سه فرشته بودند سلام كردند و گفتند: اى پيامبر خدا! ما را حاجتى است. فرمود: آن چيست؟ گفتند: نفرين بر قومت را به تأخير بينداز كه آن نخستين سطوتى است كه خداى تعالى در زمين آشكار مىكند. فرمود: نفرين بر آنها را سيصد سال ديگر به تأخير انداختم و به سوى آنها برگشت، و باز ايشان را دعوت كرد و آنها هم همان كارها را كردند تا چون سيصد سال ديگر گذشت و از ايمان آوردن آنها مأيوس شد، براى نفرين آنها هنگام ظهر نشست كه يك دسته از آسمان ششم بر وى فرود آمدند و آنها سه فرشته بودند، بر او سلام كردند و گفتند: ما دستهاى از فرشتگان آسمان ششم هستيم كه بامداد بيرون شديم و
نيم روز به نزد تو آمديم، (1) سپس از او همان درخواست نمايندگان آسمان هفتم را نمودند و آنها را نيز به همان پاسخ جواب فرمود و به سوى قوم خود برگشت و به دعوت آنها پرداخت، امّا دعايش جز گريز اثر ديگرى در آنها نداشت تا آنكه سيصد سال ديگر گذشت كه تتمّه نهصد سال بود، پس شيعه به نزد او آمدند و از آنچه از آزار عامّه و سركشان قوم مىكشيدند شكايت كردند و از وى خواستند تا براى فرج دعا كند و او به ايشان پاسخ مثبت داد و نماز خواند و دعا كرد آنگاه جبرئيل عليه السّلام فرود آمد و گفت: خداى تعالى دعاى تو را اجابت كرد، پس به شيعه بگو كه خرما بخورند و هستهاش را بكارند و آن را پرورش دهند تا ميوه دهد و چون ميوه دهد فرج ايشان خواهد رسيد، پس خدا را حمد و ثنا گفت و به آنها اين مطلب را تفهيم كرد و آنها نيز بدان خشنود شدند و خرما خوردند و هسته آن را كاشتند و آن را پرورش دادند تا ميوه داد و با خرماى آن به نزد نوح آمدند و خواهش كردند كه به آن وعده وفا كند و نوح عليه السّلام نيز از خداى تعالى فرج مسألت كرد و خداوند به وى وحى كرد كه به ايشان بگو: همين خرما را هم بخوريد و هسته آن را بكاريد و چون ميوه دهد، فرج شما خواهد رسيد و آنها پنداشتند كه خلف وعده شده است و يك ثلث آنها از دين برگشتند و دو ثلث ديگر بر دين باقى ماندند و خرما خوردند و هستهاش را كاشتند، چون ميوه داد
نزد نوح آمدند و به او خبر دادند (1) و خواستند كه به وعده آنها وفا شود، او هم از خداى تعالى فرج مسألت كرد و خداى تعالى به او وحى كرد كه به آنها بگو: همين ميوه را هم بخوريد و هستهاش را بكاريد، يك ثلث ديگر هم از دين برگشتند و تنها يك ثلث باقى ماند و خرما را خوردند و هستهاش را كاشتند و چون ميوه داد، آن را به نزد نوح عليه السّلام آوردند و به او گفتند: جز قليلى از ما باقى نماندند و ما هم در صورت تأخير فرج بر خود نگرانيم، كه هلاك شويم، پس نوح عليه السّلام نماز خواند و گفت: پروردگار! از يارانم جز اين دسته باقى نمانده است و مىترسم كه اگر فرج به تأخير افتد آنها نيز هلاك شوند و خداوند به او وحى كرد كه دعاى تو را اجابت كردم اكنون كشتى بساز و بين اجابت دعا و طوفان پنجاه سال فاصله بود.
(2) 2- عبد الحميد بن أبى ديلم از امام صادق عليه السّلام روايت كند كه فرمود: پس از آنكه نوح عليه السّلام از كشتى پياده شد، پنجاه سال زندگى كرد، سپس جبرئيل عليه السّلام به
نزد او آمد (1) و گفت: اى نوح! نبوّت تو سپرى شد و روزگارت به سر رسيد، اكنون به اسم اكبر و ميراث علم و آثار علم نبوّتى كه با توست بنگر و آن را به پسرت سام تحويل بده كه من زمين را وانگذارم جز آنكه عالمى در آن باشد كه تا بعثت پيامبر ديگر وسيله طاعت من و نجات مردم گردد و مردم را بدون حجّت و دعوتكننده به سوى خود و راهنماى به سبيل خود و عارف به امرم وانگذارم كه من حكم كردهام كه براى هر قومى رهبرى باشد، نيكبختان را به واسطه او هدايت مىكنم و براى بدبختان حجّتى خواهد بود. فرمود: نوح عليه السّلام اسم اكبر و ميراث علم و آثار علم نبوّت را به پسرش سام تحويل داد، امّا حام و يافث علمى نداشتند كه بدان منتفع شوند. فرمود: نوح مژده هود را به آنان داد و دستور داد كه از او پيروى كنند و هر ساله وصيّتنامه را بگشايند و در آن بنگرند و آن عيد ايشان باشد، چنانچه آدم عليه السّلام به آنها امر كرده بود. فرمود: از فرزندان حام و يافث، جبّارين ظاهر شدند و فرزندان سام علومى را كه نزدشان بود مخفى ساختند و پس از نوح ساميان بر حام و يافث غلبه يافتند و اين همان قول خداى تعالى است كه:
«وَ تَرَكْنا عَلَيْهِ فِي الْآخِرِينَ» [الصافّات: 78] مىفرمايد: و واگذارديم بر او در آخرين، يعنى: واگذارد بر نوح دولت جبّارين را و با اين مطالب محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم را تسليت
مىدهد. فرمود: سند و هند و حبش از اولاد حاماند و عرب و عجم از فرزندان سام و ايشان دولت يافتند و آن وصيّت را عالمى از عالم ديگر به ارث مىبرد تا آنكه خداى تعالى هود عليه السّلام را مبعوث فرمود.
(1) 3- عليّ بن سالم از پدرش از امام صادق عليه السّلام روايت كرده است كه آن حضرت فرمود: چون وفات نوح عليه السّلام فرا رسيد شيعيانش را فرا خواند و به آنها فرمود: بدانيد كه پس از من غيبتى خواهد بود كه در آن طاغوتها ظاهر خواهند شد و خداى تعالى به واسطه قائمى از فرزندان من فرج شما را مىرساند، اسم او هود است و خوش سيما و با طمأنينه و با وقار است، او در شمايل و اخلاق شبيه من است و خداوند هنگام ظهور او دشمنان شما را با طوفان هلاك خواهد ساخت و آنها پيوسته چشم به راه هود بودند و منتظر ظهور او بودند تا آنكه مدّت دراز شد و دل بيشترشان سخت گرديد و خداى تعالى هنگام يأس آنها پيامبرش هود را ظاهر ساخته و گرفتارى آنها پايان پذيرفت و دشمنان را با باد عقيمى كه ذكرش را فرموده است نابود ساخت، فرموده است: بر هر چه گذشت آن را مانند
خاكستر كرد. (1)سپس بعد از آن غيبت واقع شد تا آنكه صالح عليه السّلام ظاهر گشت.
(1) 4- عبد الحميد بن أبى ديلم از امام صادق عليه السّلام روايت كند كه فرمود: چون خداى تعالى هود عليه السّلام را مبعوث فرمود بازماندگان اولاد سام به او ايمان آوردند، امّا ديگران گفتند: كيست كه از ما نيرومندتر باشد و با باد عقيم هلاك شدند و هود به آنها وصيّت كرد و به ظهور صالح عليه السّلام مژده داد.
(2) 1- زيد شحّام از امام صادق عليه السّلام روايت كند كه فرمود: صالح زمانى از ميان قوم خود غيبت كرد و روزى كه غايب شد مردى كامل و خوش اندام و انبوه-
1) الذاريات: 42.
ريش و لاغر ميان و سبك گونه و در ميان مردان متوسّط القامه بود و چون نزد قومش برگشت او را از صورتش نشناختند، به سوى قومش برگشت در حالى كه مردم سه دسته بودند: منكرانى كه هرگز برنگشتند؛ كسانى كه اهل شكّ و ترديد بودند؛ و ديگرانى كه اهل ايمان و يقين بودند و صالح عليه السّلام هنگامى كه برگشت ابتدا به دعوت اهل شكّ و ترديد پرداخت و به آنها گفت: من «صالح» هستم، امّا او را تكذيب كردند و دشنام دادند و راندند و گفتند: خدا از تو بيزار باد، صالح به شكل تو نبود، فرمود: آنگاه كه به نزد منكران آمد، آنان نيز سخن او را نشنيدند و به سختى از وى دورى كردند، سپس به نزد دسته سوم رفت كه اهل ايمان و يقين بودند و به آنها گفت: من «صالح» هستم، گفتند: براى ما خبرى بازگوى تا شكّ ما مرتفع شود و ما شكّى نداريم كه خداى تعالى خالقى است كه هر كسى را كه بخواهد به هر شكلى در مىآورد و به ما خبر دادهاند و نيز در ميان خود نشانههاى قائم را آنگاه كه بيايد بررسى كردهايم و صحّت آن به وسيله يك خبر آسمانى محقّق مىشود. صالح گفت: من صالحى هستم كه ناقه را براى شما آوردم.
گفتند: راست گفتى، آن همانست كه ما بررسى كردهايم، آن شتر چه نشانههايى داشت؟ و صالح گفت: يك روز او آب را مىنوشيد و يك روز شما، گفتند: به خدا و آنچه آوردهاى ايمان آورديم و در چنين حالى است كه خداى تعالى فرموده
است: «أَنَّ صالِحاً مُرْسَلٌ مِنْ رَبِّهِ» (1) و اهل يقين گفتند: ما به آنچه فرستاده شده است ايمان داريم و مستكبران كه همان شكّكنندگان و منكران بودند گفتند: ما به كسى كه شما بدان ايمان آورديد كافريم. (1)راوى گويد: گفتم: آيا در آن روز در ميان آنها عالمى به صالح بود؟ فرمود: خدا عادلتر از آن است كه زمين را بدون عالم گذارد كه مردم را به خداى تعالى راهبرى كند و آن قوم بعد از خروج صالح تنها هفت روز در حال بلا تكليفى به سر بردند كه امامى را نمىشناختند ولى آنها به همان دين خداى تعالى كه در دستشان بود عمل مىكردند و با هم متّحد بودند و چون صالح عليه السّلام ظاهر شد دور او جمع شدند و همانا مثل قائم مثل صالح عليهما السّلام است.
(2) امّا غيبت ابراهيم خليل صلوات اللَّه عليه مانند غيبت قائم ما صلوات اللَّه عليه است و بلكه از آن عجيبتر است، زيرا خداى تعالى نشانه ابراهيم عليه السّلام را از
1) الاعراف 76 و 77. و فيها «أ تعلمون أن صالحا- الآية».
همان هنگام كه در رحم مادرش بود نهان ساخت تا آنكه خداى تعالى به قدرت كامله خود او را از رحم به پشتش در آورد (يعنى آثار حمل در وى نمايان نبود) سپس امر ولادتش را نهان ساخت تا وقتى كه مدّت غيبت به سر آمد.
(1) 1- ابو بصير از امام صادق عليه السّلام روايت كند كه فرمود: پدر ابراهيم عليه السّلام منجّم نمرود بن كنعان بود و نمرود بدون مشورت با او كارى نمىكرد. شبى از شبها در ستارهها نگريست و چون صبح شد گفت: ديشب امر شگفتى ديدم، نمرود گفت:
آن چيست؟ گفت: مولودى را ديدم كه در اين سرزمين متولّد مىشود و هلاك ما به دست اوست و به همين زودى مادرش به او باردار مىشود، نمرود از آن خبر تعجّب كرد و گفت: آيا زنان بدو باردار شدهاند؟ گفت: خير و در علم خود يافته بود كه آن مولود را به آتش مىسوزانند، امّا ندانسته بود كه خداى تعالى او را نجات خواهد داد. فرمود: نمرود زنان را از مردان دور ساخته و زنان را در ميان شهر محبوس ساخت تا مردى به زنى دسترسى نداشته باشد. فرمود: امّا پدر ابراهيم عليه السّلام با زنش مواقعه كرد و آن زن باردار شد و پنداشت كه اين همان مولود
است، (1) پس به دنبال زنان قابله فرستاد كه هر چه در رحمها بود تشخيص مىدادند و در مادر ابراهيم نگريستند و خداى تعالى آنچه كه در رحم بود به پشت چسبانيد و قابلهها گفتند ما چيزى در شكم او نمىبينيم و چون مادر ابراهيم او را به دنيا آورد، پدرش خواست تا او را به نزد نمرود برد، پس زنش گفت:
فرزندت را به نزد نمرود مبر كه او را خواهد كشت، بگذار او را به يكى از اين غارها ببرم و او را آنجا گذارم تا اجلش فرا رسد و تو فرزندت را نكشته باشى، گفت ببر و او فرزند را به غارى برد و او را شير داد و بر در غار سنگى نهاد و برگشت و خداى تعالى نيز روزى وى را در انگشت شست او قرار داد و از شست خود شير مىمكيد و رشد او در هر روز مانند رشد ديگران در يك هفته، و رشد هفتگى او مانند رشد ماهانه ديگران و رشد ماهانه وى مانند رشد سالانه ديگران بود و در آنجا به اراده خداوندى ماند. سپس روزى مادرش به پدرش گفت: اگر اجازه مىدادى كه به سراغ آن كودك بروم و او را ببينم، مىرفتم و پدر گفت برو و مادر به غار آمد و ناگهان ابراهيم را ديد كه چشمانش مانند دو چراغ مىدرخشد، او را گرفت و به سينه خود چسبانيد و شيرش داد و برگشت و
پدرش از حال كودك پرسش كرد (1) و مادر گفت: او را به خاك سپردم و مدّتى به بهانه حاجت بيرون مىرفت و خود را به ابراهيم مىرسانيد و او را در آغوش مىكشيد و شير مىداد و بر مىگشت و چون ابراهيم به راه افتاد، مادرش آمد و همان كارها را كرد امّا چون خواست برگردد، ابراهيم جامه او را گرفت، مادر گفت چه مىخواهى؟ گفت: مرا با خود ببر و او گفت بگذار تا از پدرت اجازه بگيرم. (1)
و پيوسته ابراهيم در غيبت بود و خود را نهان مىداشت و امرش را مكتوم مىكرد تا آنگاه كه ظهور كرد و فرمان خداى تعالى را آشكار نمود و خداوند قدرت خود را در باره وى نمايان ساخت، سپس دوباره غايب شد و آن وقتى بود كه پادشاه طاغى او را از شهر بيرون كرد و ابراهيم گفت: از شما و آنچه جز خدا مىخوانيد كناره مىگيرم و پروردگار خود را مىخوانم و اميدوارم با خواندن پروردگارم بدبخت نباشم و خداى تعالى فرمود: چون از آنها و آنچه كه مىپرستيدند كناره گرفت، ما اسحاق و يعقوب را به او بخشيديم و همه را پيامبر ساختيم و از رحمت خود بدانها بخشيديم و براى ايشان لسان صدق علىّ قرار داديم. (2)كه مقصود علىّ بن أبى طالب عليه السّلام است، زيرا ابراهيم از خداى تعالى1.
خواسته بود كه برايش در ميان پسينيان زبان راستگوئى قرار دهد (1) و خداى تعالى براى او و اسحاق و يعقوب لسان صدق علىّ را قرار داد و عليّ عليه السّلام إخبار فرمود كه قائم يازدهمين از فرزندان اوست و او همان كسى است كه زمين را پر از عدل و داد مىكند همچنان كه پر از ظلم و جور شده باشد و براى او غيبت و حيرتى است كه اقوامى در آن گمراه شوند و ديگرانى هدايت يابند و اين امر واقع خواهد شد همچنان كه او آفريده شده است و عليّ عليه السّلام در حديث كميل بن زياد نخعى إخبار فرموده است كه زمين بدون حجّت نماند، آن حجّت يا ظاهر و مشهور است و يا آنكه نهان و مستور، براى آنكه حجّتهاى خدا و نشانههاى او از ميان نرود. و من اين دو خبر را با اسناد آن در اين كتاب در باب اخبار امير المؤمنين عليه السّلام از امر غيبت نقل كردهام و در اينجا دوباره آنها را ذكر كردم، براى آنكه در دنباله داستان ابراهيم عليه السّلام ذكر آنها لازم بود.
و براى ابراهيم عليه السّلام غيبت ديگرى است كه براى اعتبار به تنهايى در بلاد مسافرت كرد.
(1) 2- ابو حمزه ثمالى از امام باقر عليه السّلام روايت كند كه فرمود: روزى ابراهيم عليه السّلام بيرون رفت تا در بلاد سير كند و عبرت گيرد و به يك بيابانى در سرزمينى رسيد و بناگاه مردى را ديد كه ايستاده بود و نماز مىخواند و فريادش تا آسمان بالا مىرفت و لباسش پشمى بود. ابراهيم عليه السّلام از كار او در شگفت شد و نشست و انتظار كشيد تا او از نمازش فارغ شد و چون به طول انجاميد او را با دستش حركت داد و گفت: نمازت را كوتاه كن كه مرا حاجتى است، فرمود: آن مرد نيز كوتاه كرد و ابراهيم با او نشست و گفت: براى كه نماز مىخوانى؟ گفت: براى خداى ابراهيم، گفت: خداى ابراهيم كيست؟ گفت آن كس كه تو را و مرا آفريد.
ابراهيم گفت: از تو خوشم آمده است و دوست دارم در راه خداى تعالى با تو برادرى كنم، منزلت كجاست تا اگر خواستم به زيارت و ملاقات تو بيايم، آن مرد گفت: منزل من پشت اين آب است- و با دستش به دريا اشاره كرد- ولى مصلّاى من همين جاست و اگر خواستى مرا در همين موضع خواهى ديد ان شاء اللَّه، سپس آن مرد به ابراهيم گفت: آيا حاجتى دارى؟ ابراهيم گفت: آرى، آن
(1) مرد گفت: حاجت تو چيست؟ ابراهيم بدو گفت: يا تو خدا را بخوان و من آمين گويم و يا آنكه من مىخوانم و تو بر دعاى من آمين گو. آن مرد گفت: براى چه به درگاه خدا دعا كنيم؟ ابراهيم گفت: براى مؤمنان گنهكار، مرد گفت: خير، ابراهيم گفت: براى چه؟ و او گفت: زيرا من خدا را سه سال است كه خواندهام و تاكنون اجابتى نديدهام و من از خداى تعالى خجالت مىكشم كه دعاى ديگرى كنم، مگر آنكه بدانم مرا اجابت كرده است. ابراهيم گفت: دعاى تو چيست؟ مرد گفت: من روزى در همين مصلّا بودم كه نوجوانى بر من گذشت كه با هيبت بود و نور از پيشانيش مىدرخشيد، گيسوانش را در پشت سرش انداخته بود و گاوى را مىراند كه گويا آن را روغن زده بودند و گوسفندانى را مىراند كه فربه و گرانبهايند، از ديدار او تعجّب كردم و بدو گفتم: اى غلام! اين گاو و گوسفند از كيست؟ گفت: از آن من است. (1)گفتم: تو كيستى؟ گفت: من اسماعيل پسر ابراهيم خليل اللَّهام. در آن هنگام به درگاه خدا دعا كردم و مسألت نمودم كه خليل خود را به من بنماياند. ابراهيم گفت: من ابراهيم خليل اللَّهام و آن نوجوان نيز پسر من است، آن مرد در اين هنگام گفت: الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ كه دعاى مرا اجابت».
1) في الكافى ج 8 ص 392 تحت رقم 591 «فقال لإبراهيم».
كرد. (1) فرمود: آنگاه مرد گونههاى ابراهيم را بوسيد و با وى معانقه كرد و سپس گفت: اكنون براى دعا آمادهام، دعا كن تا بر دعاى تو آمين گويم و ابراهيم براى مؤمنين و مؤمنات گنهكار تا روز قيامت دعا كرد و مغفرت و رضاى خداوند را براى آنها مسألت نمود و آن مرد نيز بر دعاى ابراهيم آمين گفت.
راوى گويد: امام محمّد باقر عليه السّلام فرمود: دعاى ابراهيم به شيعيان مؤمن و گنهكار ما تا روز قيامت خواهد رسيد.
(2) امّا غيبت يوسف عليه السّلام بيست سال به طول انجاميد و در اين مدّت يعقوب عليه السّلام روغن بر گيسوان نزده و سرمه نكشيده و عطر استعمال نكرده و به زنان نزديك نشده بود تا آنكه خداى تعالى پريشانى يعقوب را برطرف كرد و يوسف و برادرانش و پدر و مادر و خالهاش را به گرد يك ديگر جمع كرد. سه روز اين غيبت را در چاه و چند سال آن را در زندان و باقى سنوات را در امارت بود. يوسف در مصر
بود (1) و يعقوب در فلسطين و بين آنها نه روز مسافت بود و در دوران غيبتش احوال مختلفى بر وى عارض شد. برادرانش اتّفاق كردند او را بكشند، سپس او را به چاه عميقى انداختند، آنگاه او را به بهاى اندكى كه چند درهم معدود بود فروختند، بعد از آن گرفتارى زن عزيز مصر و چندين سال در زندان به سر بردن پيش آمد و سپس امير مصر گرديد و خداى تعالى اوضاع پريشان او را سامان داد و تأويل خوابش را به وى نماياند.
(2) 1- هشام بن سالم از امام صادق عليه السّلام روايت كند كه فرمود: يك اعرابى به نزد يوسف آمد تا از او طعامى بخرد و به او فروخت و چون از آن كار فارغ شد يوسف بدو گفت: منزلت كجاست؟ او گفت: در فلان مكان، فرمود: يوسف به او گفت: چون به فلان وادى رسيدى بايست و فرياد كن: اى يعقوب! اى يعقوب! مرد بزرگوار نيكو منظر و تنومند و خوش چهرهاى خواهد آمد و به او بگو: من در مصر مردى را ملاقات كردم كه به شما سلام رسانيد و گفت: امانت تو نزد خداى تعالى ضايع نشده است. فرمود: اعرابى رفت و بدان موضع رسيد و به غلامانش
گفت: شترها را نگه داريد، (1) سپس فرياد زد: اى يعقوب! اى يعقوب! مرد نابيناى بلند قامت و نيكو منظرى در حالى كه دستش به ديوار بود پيش آمد، مرد به او گفت: آيا تو يعقوبى؟ گفت: آرى، آنگاه پيام يوسف را بدو رسانيد.
فرمود: يعقوب بيهوش بر زمين افتاد و چون به هوش آمد گفت: اى اعرابى! آيا از خداى تعالى حاجتى دارى؟ گفت: آرى، من مردى ثروتمندم و زنم دختر عموى من است و تا كنون فرزندى برايم نزائيده است، دوست دارم دعا كنى تا خداوند فرزندى به من عطا كند. فرمود: يعقوب وضو ساخت و دو ركعت نماز گزارد سپس به درگاه خداى تعالى دعا كرد و زنش چهار شكم يا فرمود شش شكم حامله شد و هر بار نيز دو قلو زائيد.
پس يعقوب مىدانست كه يوسف نمرده و زنده است و خداى تعالى پس از يك دوره غيبت او را به زودى ظاهر مىسازد و به فرزندانش مىگفت: من از جانب خداوند چيزى را مىدانم كه شما نمىدانيد (1)و خاندان و خويشانش به واسطه آنكه از يوسف ياد مىكرد او را خرفت مىشمردند تا آنگاه كه بوى يوسف را استشمام كرد و گفت: من بوى يوسف را مىيابم اگر مرا كم عقل و نادان ندانيد،8.
1) يوسف: 98.
گفتند: به خدا سوگند كه تو در بيراهه قديم خود هستى و چون بشير آمد كه همان پسرش، يهودا بود و پيراهن يوسف را به رويش انداخت و دو مرتبه بينا گرديد، گفت: آيا به شما نگفتم كه من از جانب خدا چيزى را مىدانم كه شما نمىدانيد؟ (1)(1) 2- مفضّل از امام صادق عليه السّلام روايت كرده كه فرمود: آيا مىدانيد كه پيراهن يوسف چه بود؟ گفتم: خير، فرمود: چون آتش براى ابراهيم افروخته شد، جبرئيل برايش يك جامه بهشتى آورد و بر او پوشانيد و به واسطه آن سرما و گرما بر وى زيان نمىرسانيد و چون مرگ ابراهيم عليه السّلام فرا رسيد آن را در بازوبندى نهاد و بر اسحاق آويخت، اسحاق نيز آن را بر يعقوب آويخت و هنگامى كه يوسف به دنيا آمد، يعقوب آن را بر يوسف آويخت و آن در بازوى وى بسته بود تا كارش بدان جا كشيده شد و چون يوسف آن پيراهن را از ميان آن بازوبند بيرون كشيد، يعقوب رائحه آن را استشمام كرد و اين همان قول خداى8.
1) يوسف: 95- 98.
تعالى است كه «إِنِّي لَأَجِدُ رِيحَ يُوسُفَ لَوْ لا أَنْ تُفَنِّدُونِ» (1)(1) و آن اين پيراهن بود كه از بهشت آمده بود. راوى گويد: گفتم فداى شما آن پيراهن به كه رسيد؟ فرمود: به اهلش و سپس فرمود: هر پيامبرى كه علمى يا چيز ديگرى را به ارث برد همه به محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم و يا آل محمّد عليهم السّلام رسيد.
و روايت شده است كه چون قائم عليه السّلام ظهور كند پيراهن يوسف در بر اوست و عصاى موسى و خاتم سليمان عليهم السّلام همراه اوست.
دليل آنكه يعقوب عليه السّلام مىدانست كه يوسف عليه السّلام زنده است و براى ابتلاء و آزمايش از او غائب شده است اين است كه وقتى فرزندانش گريان به نزد او آمدند به ايشان گفت: اى فرزندانم! چرا گريه مىكنيد و وا ويلا براه انداختهايد و چرا عزيزم يوسف را در ميان شما نمىبينم؟ گفتند: اى پدر! ما رفتيم مسابقه بدهيم و يوسف را بر سر كالاى خود گذاشتيم و گرگ او را خورد و تو حرف ما را باور نمىكنى گر چه راستگو باشيم و اين پيراهن اوست كه برايت آوردهايم. گفت: آن را به من دهيد و بدو دادند و آن را بر صورت خود نهاد و بيهوش بر زمين افتاد، وقتى به هوش آمد به آنها گفت: اى پسران من! آيا شما نمىپنداريد كه عزيزم يوسف را گرگ دريده است؟ گفتند: چرا، گفت: پس چرا بوى گوشت او بهم.
1) يوسف: 95 و التفنيد: النسبة الى الفند و هو نقصان عقل يحدث من الهرم.
مشامم نمىرسد و چرا پيراهن او را صحيح و سالم مىبينم؟ (1) فرض كنيد پيراهن از طرف پائين از تنش بيرون آمده باشد، چگونه گريبان و سر شانههايش پاره نشده است و چگونه گرگ مىتواند او را بدرد و پيراهنش پاره نشده باشد؟ اين گرگ دروغ است و فرزندم مظلوم است. نفس سركشتان شما را فريفته است، من صبر جميل پيشه مىكنم و خدا بر آنچه وصف مىكنيد يارىكننده است. آن شب از آنها روىگردان شد و با آنها سخن نگفت و بر يوسف مرثيهسرايى مىكرد و مىگفت:
حبيبم اى يوسفى كه ترا بر جميع فرزندانم برگزيدم و او را از من ربودند! حبيبم اى يوسفى كه در بين فرزندانم به تو اميدوار بودم و او را از من ربودند! حبيبم اى يوسفى كه دست راستم را زير سرش مىنهادم و دست چپم او را نوازش مىكرد و او را از من ربودند! حبيبم اى يوسفى كه در تنهايى انيس من بود و او را از من ربودند! حبيبم اى يوسف! اى كاش مىدانستم كه تو را در كدام كوه رها كردهاند! يا در كدام دريا غرق كردهاند! حبيبم يوسف! اى كاش با تو بودم و بلايى كه به تو رسيده به من نيز مىرسيد!
(1) و دليل ديگر بر آنكه يعقوب عليه السّلام مىدانست كه يوسف عليه السّلام زنده و در غيبت است اين سخن اوست كه گفت: اميد است كه خداوند همه را به من برساند، (1)و سخن ديگر او كه به فرزندانش گفت: اى فرزندانم برويد و از يوسف و برادرش جستجو كنيد و از رحمت خدا نااميد نباشيد كه از رحمت خدا جز قوم كافر نااميد نباشند. (2)
و امام صادق عليه السّلام فرمود: يعقوب عليه السّلام به ملك الموت گفت: به من بگو كه مردم را مجتمعا قبض روح مىكنى و يا جدا جدا؟ گفت: جدا جدا، گفت: در زمره كسانى كه قبض روح كردى آيا روح يوسف بود؟ گفت: خير، اينجا بود كه به فرزندانش گفت: برويد و از يوسف و برادرش جستجو كنيد.
پس حال كسانى كه امروزه عارف به امام زمان غائب عليه السّلام هستند، مانند حال يعقوب است كه به يوسف و غيبتش عارف بود و حال جاهلان به او و به غيبتش و دشمنان امر او، حال خاندان و خويشان اوست (3)كه كار جهالت آنها در باره يوسف و غيبت وى به جايى رسيد كه به پدرشان يعقوب گفتند: به خدا».
سوگند كه تو در گمراهى ديرين خود هستى.
(1) و سخن يعقوب آنگاه كه بشير پيراهن يوسف را بر روى يعقوب انداخت و او بينا شد و گفت: آيا به شما نگفتم كه من از جانب خداوند چيزى را مىدانم كه شما نمىدانيد، دليلى است بر آنكه او مىدانست يوسف زنده است و براى گرفتارى و آزمايش غايب شده است.
(2) 3- سدير از امام صادق عليه السّلام روايت كند كه فرمود: در قائم سنّتى از يوسف است، گفتم: گويا خبر او يا غيبت او را ذكر مىكنيد؟ فرمود: اين مردم خوك صفت منكر نيستند كه برادران يوسف اسباط و اولاد پيامبران بودند، با يوسف كه برادرشان بود و آنها هم برادر وى بودند تجارت كرده و داد و ستد نمودند و وى را نشناختند تا آنگاه كه گفت: من يوسفم و اين هم برادر من است! پس چرا منكر مىشوند كه خداى تعالى در روزگارى بخواهد حجّتش را از آنها پنهان كند؟ يوسف روزى پادشاه مصر بود و بين او و پدرش هجده روز فاصله بود و اگر خداى تعالى مىخواست كه مكان وى را به او بنماياند مىتوانست، به خدا
سوگند وقتى به يعقوب و فرزندانش مژده رسيد، نه روزه خودشان را به مصر رسانيدند، (1) چرا اين مردم منكرند كه خداى تعالى با حجّت خود همان كند كه با يوسف كرد؟ در بين ايشان گردش كند و در بازارهاى آنها راه رود و بر بساط آنها پا نهد و آنها او را نشناسند تا آنگاه كه خداى تعالى به او اذن دهد كه خود را به آنها معرّفى سازد همان گونه كه به يوسف اذن داد آنگاه كه به ايشان گفت: آيا مىدانيد آنگاه كه نادان بوديد چه بر سر يوسف و برادرش آورديد؟ گفتند: آيا تو خودت يوسف نيستى؟ گفت: من يوسفم و اين هم برادر من است! (1)
باب 6 [2] غيبت موسى عليه السّلام
(2) 1- امير المؤمنين عليه السّلام از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم روايت كند كه فرمود: وقتى وفات
1) يوسف: 90.
يوسف عليه السّلام فرا رسيد شيعيان و خاندان خود را جمع كرد و حمد و ثناى الهى به جاى آورد و سپس به آنها گفت: سختى شديدى به آنها خواهد رسيد كه در آن مردانشان را بكشند و شكم زنان باردارشان را پاره كنند و كودكانشان را سر ببرند تا آنگاه كه خداوند حقّ را در قائم كه از فرزندان لاوى بن يعقوب است ظاهر سازد و او مردى گندمگون و بلند قامت است و صفات او را بر شمرد، پس ايشان به آن وصيّت متمسّك شدند و غيبت و شدّت بر بنى اسرائيل واقع شد و آنها مدّت چهار صد سال منتظر قيام قائم بودند تا آنكه ولادت او را بشارت دادند و علامات ظهورش را مشاهده كردند و سختى آنها شدّت يافت و با سنگ و چوب به ايشان حمله كردند و فقيهى كه به احاديث او آرامش مىيافتند تحت تعقيب قرار گرفت و او مخفى شد و با او نامهنگارى كردند و گفتند: ما در گرفتاريها به كلام تو آرامش مىيافتيم، پس آن فقيه ايشان را به بيابانها برد و نشست و با آنها حديث قائم و صفات او و نزديكى ظهور او را مىگفت و آن شب شبى مهتاب بود و در اين ميانه موسى عليه السّلام در آمد و در اين هنگام او نوجوان بود و از سراى فرعون به پشت گردشگاه آمد و از موكب خود كناره گرفت و در حالى كه سوار
بر قاطرى بود (1) و طيلسان خزى بر دوش داشت به نزد ايشان آمد، چون آن فقيه او را بديد، از صفاتش او را شناخت، برخاست و بر قدوم او افتاد و بر آن بوسه داد و گفت: سپاس خدايى را كه مرا از دنيا نبرد تا آنكه تو را به من نشان داد و چون پيروانش چنين ديدند دانستند كه او صاحب ايشان است و به شكرانه خداى تعالى بر زمين افتادند و موسى عليه السّلام جز اين نگفت كه اميدوارم خداوند در فرج شما تعجيل كند و بعد از آن غايب شد و به شهر مدين رفت و آن ساليان را نزد شعيب مقام كرد و اين غيبت دوم از غيبت اوّلى بر آنها سختتر بود و آن پنجاه و چند سال مقدّر گشت، و گرفتارى آنها شدّت گرفت و آن فقيه نيز خود را مخفى ساخت و كسى را به نزد او فرستادند و گفتند ما بر استتار تو شكيبايى نداريم، پس به بيابانى بيرون شد و آنها را خواست و آنها را خوشدل ساخت و به آنها اعلام كرد كه خداى تعالى به او وحى كرده است كه پس از چهل سال فرج ايشان را خواهد رسانيد همگى گفتند: الحمد للَّه و خداى تعالى وحى فرمود كه به ايشان بگو بخاطر الحمد للَّه كه بر زبان جارى كرديد آن را به سى سال تقليل دادم، گفتند:
كلّ نعمة فمن اللَّه،
هر نعمتى از جانب خداوند است، وحى آمد كه به آنها بگو آن را بيست سال كاهش دادم، گفتند: لا يأتي بالخير إلّا اللَّه اين خداست كه خير جارى
مىكند، (1) وحى آمد كه به آنها بگو آن را به ده سال كاستم، گفتند:
«لا يصرف السّوء إلّا اللَّه»
اين خداوند است كه بدى را دور مىسازد و خداوند به آن فقيه وحى كرد كه به ايشان بگو: از جاى خود حركت نكنيد كه اذن فرج شما را دادم، در اين ميان موسى عليه السّلام در حالى كه سوار بر حمارى بود ظاهر شد و آن فقيه خواست او را به شيعيان معرّفى كرده و موجبات استبصار آنها را فراهم سازد، موسى آمد و فقيه پرسيد: فرزند كه هستى؟ گفت: فرزند عمران، گفت: او فرزند كيست؟ گفت: فرزند قاهث فرزند لاوى فرزند يعقوب، گفت: چه آوردهاى؟
گفت: رسالت از جانب خداى تعالى. آن فقيه برخاست و به دست موسى بوسه داد سپس در ميان ايشان نشست و آنها را خوشدل ساخت و دستورات موسى را به ايشان ابلاغ كرد و سپس ايشان را متفرّق ساخت و از اين زمان تا فرج ايشان كه به غرق فرعون حاصل شد، چهل سال فاصله بود.
(2) 2- محمّد حلبىّ از امام صادق عليه السّلام روايت كند كه فرمود: چون وفات يوسف بن يعقوب فرا رسيد خاندان يعقوب را كه بالغ بر هشتاد نفر بودند گرد
آورد (1) و گفت: اين قبطيان به زودى بر شما پيروز شده و بدترين عذاب را به شما بچشانند و خداوند نجات شما را به دست مردى از فرزندان لاوى بن يعقوب كه نامش موسى بن عمران است، قرار داده است، او جوانى بلند قامت با گيسوانى مجعّد و گندمگون است و هر مردى از بنى اسرائيل نام فرزندش را عمران مىنهاد و عمران نيز نام فرزندش را موسى مىگذاشت.
و أبى بصير از امام باقر عليه السّلام روايت كند كه فرمود: موسى قيام نكرد مگر آنكه پنجاه دروغگو در بنى اسرائيل ظاهر شدند و همه مدّعى بودند كه موسى بن عمرانند.
پس خبر به فرعون رسيد كه بنى اسرائيل مستغرق در اخبار وىاند و او را مىجويند و كاهنان و جادوگرانش به وى گفتند: نابودى دين و قوم تو به دست كودكى است كه از بنى اسرائيل در اين سال متولّد مىشود. فرعون بر زنان آنها قابلهها گماشت و گفت: هر فرزندى كه در اين سال متولّد شود سرش بريده خواهد شد و يك قابله هم بر مادر موسى گماشت و چون بنى اسرائيل چنين ديدند، گفتند: اگر پسران بكشد و زنان را نگاه دارد، نابود شويم و باقى نمانيم،
بيائيد قرار بگذاريم كه با زنان نزديكى نكنيم. (1) امّا عمران پدر موسى عليه السّلام گفت: با آنها آميزش كنيد كه كار خدايى- گر چه مشركان كراهت داشته باشند- واقع خواهد شد، بار خدايا هر كه آن را حرام بداند من حرام نمىدانم و هر كه آن را ترك كند من ترك نخواهم كرد و با مادر موسى آميزش كرد و او باردار شد و قابلهاى بر مادر موسى گمارد كه او را محافظت كند و با او بر مىخاست و با او مىنشست و چون مادر موسى به وى باردار شد محبّت وى بر دلش افتاد و حجّتهاى خدا بر خلق چنيناند، قابله به وى گفت: اى دختر جان! چرا رنگت زرد و تنت آب مىشود؟ گفت: مرا ملامت مكن كه چون وضع حمل كنم او را گرفته و سرش را از تنش جدا كنند. گفت: غم مخور كه من راز تو را مكتوم مىدارم، امّا مادر موسى باور نكرد، و چون فرزند را به دنيا آورد به قابله كه بدو روى آورده بود التفات كرد و گفت: هر چه كه خدا بخواهد! قابله گفت: نگفتم كه رازت را كتمان مىكنم، سپس فرزند را برداشته و او را به پستو برد و به اصلاح امر او پرداخت، بعد از آن به نزد نگهبانان رفت و به آنها كه دم در ايستاده بودند گفت: برگرديد كه خون منقطعى خارج شد و آنان نيز برگشتند و مادر بدو شير داد و چون از صداى گريه او ترسيد كه مبادا به وجود او پىبرند، خداوند به او
وحى كرد كه يك تابوتى بسازد (1) و فرزند را درون آن قرار دهد و شبانه آن را ببرد و به رودخانه نيل مصر بيفكند، او نيز موسى را در تابوت نهاده و به دريا انداخت، امّا تابوت به نزد مادر بر مىگشت و او نيز آن را به دم موج مىداد تا آنكه باد بر آن وزيد و در دريا روان ساخت، همين كه مادر ديد فرزندش را آب مىبرد خواست فريادى كشد، امّا خداى تعالى قلبش را آرام ساخت.
فرمود: زن فرعون زنى صالحه و از بنى اسرائيل بود، به فرعون گفت: اكنون ايّام بهار است، مرا از اين قصر بيرون بر و بر كنار شطّ نيل خيمهاى بزن تا در اين ايّام تفريح و تفرّجى كرده باشم. در كنار شطّ نيل چادرى براى او زدند و بناگاه تابوت به طرف او پيش آمد. گفت: آيا شما هم بر روى آب آنچه را كه من مىبينم مىبينيد؟ گفتند: اى ملكه! به خدا سوگند ما هم مىبينيم و وقتى نزديك شد خود را به آب انداخت و با دست خود آن را گرفت و نزديك بود كه در آب غرق شود تا جايى كه فرياد از نهاد همه برخاست، آن را گرفت و از آب بيرون آورد و بر دامن خود گذاشت و يكباره ديد كه بچهاى است زيبا و خوشرو و محبّتش بر دل او افتاد، او را در دامن گرفت و گفت: اين پسر من است! گفتند: اى
و اللَّه! چه نيكو گفتى، (1) تو و پادشاه مصر فرزندى نداريد، پس او را فرزند خود بگيريد، برخاست و به نزد فرعون آمد و گفت: من به پسر بچه پاكيزه و شيرينى رسيدم، او را فرزند خود بگيريم كه مايه روشنى چشم من و تو خواهد بود و مبادا كه او را بكشى! گفت اين بچه از كجا آمده است؟ گفت نمىدانم، جز اينكه آب او را آورده است، و آنقدر گفت و گفت تا فرعون راضى شد. وقتى كه مردم شنيدند پادشاه بچهاى را به فرزندى گرفته است، هر يك از سرانى كه با فرعون بودند همسرش را فرستاد تا به آن بچه شير دهد و دايه او باشد، امّا آن بچه پستان هيچ يك را نگرفت، زن فرعون گفت: براى فرزندم دايهاى بجوئيد و هيچ زنى را حقير نشمريد و موسى هيچ زنى را نپذيرفت و مادر موسى به خواهر وى گفت: به دنبال او برو و ببين اثرى از او مىبينى؟ او رفت به در خانه پادشاه رسيد و گفت:
شنيدهام كه شما به دنبال دايهايد در اينجا يك زن پاكدامنى هست كه فرزند شما را مىگيرد و براى شما كفالت مىكند. زن فرعون گفت: او را داخل كنيد، وقتى كه وارد شد زن فرعون پرسيد: از كدام خاندانى؟ گفت: از بنى اسرائيل، گفت: اى دخترك برو كه به تو نيازى نداريم. زنان گفتند: خدايت عافيت دهد! ببين بچه او را مىپذيرد يا نه؟ زن فرعون گفت: بنگريد اگر پذيرفت آيا فرعون راضى
مىشود كه بچه از بنى اسرائيل و دايه نيز از بنى اسرائيل باشد؟ او هرگز راضى نخواهد شد. (1) گفتند: حالا ببين كه مىپذيرد يا نه؟ زن فرعون گفت: اى دختر برو و بگو بيايد. و او به نزد مادرش آمد و گفت: زن پادشاه تو را خوانده است و او آمد و موسى را بدو دادند او موسى را در دامن خود نهاد و پستان در دهانش گذاشت و شير به حلق او سرازير شد. وقتى كه همسر فرعون ديد كه او دايهاى را پذيرفته است برخاست و به نزد فرعون آمد و گفت: براى فرزندم دايهاى يافتهام كه او را پذيرفته است. گفت: از كدام خاندان است؟ گفت: از بنى اسرائيل! فرعون گفت:
امكان ندارد، بچه از بنى اسرائيل و دايه از بنى اسرائيل! امّا زن فرعون اصرار كرد و گفت: آيا از اين بچه مىترسى؟ او پسر توست، در دامن تو پرورش مىيابد، تا آنجا كه فرعون را از رأيش برگردانيده و او بدين كار رضا داد.
موسى در ميان خاندان فرعون پرورش يافت و مادر و خواهرش و آن قابله نيز در باره او چيزى اظهار نكردند تا آنكه مادر و آن قابله درگذشتند و موسى پرورش يافت و بنى اسرائيل هيچ اطّلاعى از او نداشتند. فرمود: بنى اسرائيل در جستجوى او بودند و از او پرسش مىكردند، امّا هيچ خبرى از او نداشتند. به
فرعون گفتند كه بنى اسرائيل در طلب اوست و از او پرسش مىكند (1) او هم به دنبال ايشان فرستاد و بر عذاب آنها افزود و بين آنها جدائى انداخت و از خبر گرفتن از موسى و پرسش در باره او بازداشت. فرمود: شبى مهتابى بنى اسرائيل نزد يكى از مشايخ خود كه دانشمند بود گرد آمده و گفتند: ما به ذكر احاديث آرامش مىيابيم، تا كى و تا چند در اين بلا باشيم؟ او گفت: به خدا در اين رنج خواهيد بود تا خداى تعالى پسرى از فرزندان لاوي بن يعقوب را كه نامش موسى بن- عمران است ظاهر سازد. او نوجوانى بلند بالا با گيسوانى مجعّد است در همين گفتگو بودند كه موسى سوار بر استرى آمد و نزد ايشان ايستاد، شيخ سرش را بلند كرد و او را از صفاتش شناخت و به او گفت: خدا تو را رحمت كند اسمت چيست؟ گفت: موسى. گفت: فرزند كه هستى؟ گفت: فرزند عمران، فرمود: آن شيخ پريد و بر دستان موسى افتاد و بر آن بوسه زد و ديگران نيز به پاى او افتادند و بر آن بوسه زدند. موسى ايشان را شناخت و آنها نيز او را شناختند و موسى آنها را به عنوان شيعيان خود انتخاب كرد.
بعد از آن طبق مشيّت الهى درنگ كرد، سپس خارج شد و به شهرى از شهرهاى فرعون در آمد، در آنجا يكى از شيعيانش با يكى از فرعونيان قبطى
منازعه مىكرد (1) و آنكه از شيعيانش بود عليه دشمن قبطىاش استغاثه كرد، موسى مشتى بر آن قبطى زد و او افتاد و مرد و موسى عليه السّلام تنومند و نيرومند بود و ذكرش در دهان مردم افتاد و كارش شيوع يافت و گفتند موسى يكى از فرعونيان را كشته است، آن شب را موسى در آن شهر در ترس و انتظار به سر برد و فرداى آن روز ناگهان همان مردى را مشاهده كرد كه ديروز طلب كمك مىكرد و امروز با ديگرى گلاويز شده بود، موسى به او گفت: بىگمان تو مرد آشوبگرى هستى، ديروز با يكى درافتادى و امروز با ديگرى! و چون موسى عليه السّلام رفت به يارى آن مؤمن و خواست عليه دشمنانش دستى دراز كند، گفت: اى موسى! آيا مىخواهى مرا بكشى، همچنان كه ديروز يكى را كشتى؟ تو در زمين قصدى جز گردنكشى ندارى و نمىخواهى كه از مصلحان باشى و از اقصاى شهر مردى دوان دوان آمد و گفت: اى موسى رجال و بزرگان شور كردهاند كه تو را بكشند، از شهر بيرون برو كه من خيرخواه تو هستم. و موسى ترسان و منتظر از شهر بيرون آمد، (1)در حالى كه نه ياورى داشت و نه مركبى و نه خادمى، به زمينى سرازير مىشد و از زمينى بالا مىرفت تا آنكه به شهر مدين رسيد و به زير درختى در آمد و آرميد و0.
1) راجع سورة القصص 14 الى 20.
ديد زير آن درخت چاهى است (1) و گرد آن گروهى از مردم آب مىكشند و بناگاه دو دختر ناتوان را مشاهده كرد كه چند گوسفند همراه داشتند و به آنها گفت:
كارتان چيست؟ گفتند: پدر ما شيخى پير است و ما دو دختر ناتوان هستيم و نمىتوانيم در ميان ازدحام مردان رويم و بعد از مردم گوسفندانمان را آب خواهيم داد. موسى عليه السّلام بر آنها ترحّم كرد و دلو آنها را گرفت و گفت: گوسفندان خود را پيش برانيد و آنها را آب داد و آن روز پيش از مردم برگشتند، موسى به زير درخت برگشت و نشست و گفت: خدايا! من بدان چه برايم فرو فرستى محتاجم، و روايت شده است كه او اين كلمات را گفت در حالى كه به يك نيمه خرما هم محتاج بود. آن دو دختر چون برگشتند پدرشان گفت: چه زود در اين ساعت آمديد؟ گفتند: مرد صالحى را يافتيم كه بر ما ترحّم كرد و گوسفندان ما را آب داد. و پدر به يكى از آن دو گفت: برو و او را دعوت كن به نزد من آيد. آن دختر با شرم و حيا به نزد موسى آمد و گفت: پدرم تو را دعوت كرده تا مزد آبكشى تو را بدهد.
روايت شده است كه موسى عليه السّلام به آن دختر گفت: راه را به من نشان بده و پشت سرم بيا كه ما فرزندان يعقوب به پشت زنان نمىنگريم، و چون به نزد او آمد و داستان را براى وى بازگفت، فرمود: نترس كه از مردم نادان نجات يافتى،
(1) يكى از دختران گفت: پدر جان: او را اجير كن كه او بهترين اجير، مردى نيرومند و درستكار است. گفت: مىخواهم يكى از اين دو دختر را به زنى به تو دهم به شرط آنكه هشت سال و يا ده سال اجير من باشى و اختيار با توست. و روايت است كه موسى ده سال خدمت كرد، زيرا پيامبران به فضل و تمام عمل مىكنند.
چون موسى مدّت را به انجام رسانيد و خانواده خود را به جانب بيت المقدس مىبرد، شبى راه را گم كرد و به خانواده خود گفت: همين جا بمانيد كه من آتشى مىبينم، شايد بتوانم براى شما شعلهاى و يا خبرى از راه بياورم، چون به آتش رسيد درختى را ديد كه از شاخه تا بن شعلهور است، چون به آتش نزديك شد آتش واپس رفت، موسى برگشت و در دل هراسان شد، سپس آن درخت بوى نزديك شد و از جانب راست وادى كه سرزمين مباركى بود از آن درخت ندايى برخاست كه اى موسى! من خداى ربّ العالمينم و عصايت را بيفكن و چون ديد كه آن عصا به حركت در آمد و مانند مار جنّى است، روى برگردانيد و رفت و آن را دنبال نكرد كه ناگاه اژدهائى شد تنومند و برنا و از دندانهايش لهيب آتش زوزهكشان خارج مىشد كه موسى پا به فرار نهاد! خداى تعالى وحى فرمود:
برگرد! و او نيز در حالى كه مىلرزيد و زانوهايش بهم مىخورد، برگشت و
گفت: (1) اى خداى من! آيا اين كلامى كه مىشنوم كلام توست؟ گفت: آرى و نترس و او آسوده شد، آنگاه پايش را بر دم آن نهاد و زير گلويش را گرفت كه بناگاه دستش بر قبضه عصا بود و مار مبدّل به عصا گرديد و به او گفته شد: نعلينت را بدر آر كه تو در وادى مقدّس طوى گام مىنهى! و روايت شده است كه مأمور به كندن آنها شد زيرا جنس آنها از پوست حمار مرده بود.
و همچنين روايت شده كه مقصود از «فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ»، دور ساختن دو هراس است: هراس از نابودى خانواده و هراس از فرعون.
سپس خداى تعالى او را به نزد فرعون و يارانش با دو معجزه «يد بيضاء» و «عصا» فرستاد و از امام صادق عليه السّلام روايت شده است كه به بعضى اصحابشان فرمودند: بدان چه نااميدى اميدوارتر از آنچه اميد مىدارى باش، زيرا موسى بن- عمران عليه السّلام رفت تا براى خانواده خود شعلهاى آتش بياورد، امّا به نزد ايشان آمد در حالى كه رسول و پيامبر بود و خداى تعالى كار بنده و پيامبرش موسى عليه السّلام را در يك شب اصلاح فرمود و با امام قائم دوازدهمين ائمّه عليهم السّلام نيز
چنين كند، در يك شب كارش را اصلاح فرمايد همچنان كه كار پيامبرش موسى عليه السّلام را در شبى اصلاح فرمود و او را از حيرت و غيبت به روشنائى فرج و ظهور در آورد.
(1) 3- عبد اللَّه بن سنان از امام صادق عليه السّلام روايت كند كه فرمود: در قائم عليه السّلام سنّتى از موسى بن عمران عليه السّلام است، گفتم: سنّت او از موسى بن عمران چيست؟
فرمود: پنهانى ولادتش و غيبت از قومش. گفتم: موسى از اهل و قومش چقدر غايب بود؟ فرمود: بيست و هشت سال.
(2) 4- امير المؤمنين عليه السّلام از پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم روايت كرده كه فرمودند: مهدى از ما اهل بيت است و خداوند كار او را يك شبه اصلاح كند. و در روايت ديگر آمده است كه خداوند او را يك شبه اصلاح كند.
(3) 5- ابو بصير از امام باقر عليه السّلام روايت كند كه فرمود: در صاحب الأمر چهار
سنّت از چهار پيامبر وجود دارد، سنّتى از موسى و سنّتى از عيسى و سنّتى از يوسف و سنّتى از محمّد صلوات اللَّه عليهم اجمعين، امّا از موسى ترس و انتظار است، و امّا از يوسف زندان است، و امّا از عيسى آن است كه در باره او مىگويند مرده است ولى او نمرده، و امّا از محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم شمشير است.
(1) 1- محمّد بن عماره از پدرش روايت كند كه به امام صادق عليه السّلام عرض كردم:
مرا از وفات موسى بن عمران عليه السّلام آگاه كن، فرمود: چون اجلش فرا رسيد و مدّت عمرش به پايان آمد و روزيش به پايان رسيد، ملك الموت عليه السّلام به نزد او آمد و گفت: سلام بر تو اى كليم اللَّه! موسى گفت: و عليك السّلام تو كيستى؟
گفت: من ملك الموتم، گفت: براى چه آمدى؟ گفت: آمدهام تا تو را قبض روح
كنم، موسى بدو گفت: از كجا روحم را مىگيرى؟ گفت: از دهانت، (1) موسى عليه السّلام گفت: چگونه چنين مىكنى در حالى كه با اين دهان با خدايم جلّ جلاله تكلّم كردهام، گفت: از دستت، گفت: چگونه چنين مىكنى در حالى كه با آن تورات را برگرفتهام، گفت: از پايت، گفت: چگونه چنين مىكنى در حالى كه با آنها بر طور سينا گام نهادهام، گفت: از چشمانت، گفت: چگونه چنين مىكنى در حالى كه هميشه به رحمت حقّ چشم دوختهام، گفت: از گوشت، گفت: چگونه چنين مىكنى در حالى كه با آنها كلام پروردگارم جلّ جلاله را شنيدهام.
خداى تعالى به ملك الموت وحى فرمود: جانش را مگير تا آنكه او باشد كه آن را درخواست نمايد و ملك الموت بيرون آمد و موسى عليه السّلام تا آنجا كه خداوند اراده فرمود زنده بود و يوشع بن نون را خواست و بدو وصيّت كرد كه امرش را مكتوم بدارد و پس از خود به جانشينش وصيّت نمايد و از ميان قوم خود غايب شد و در دوران غيبتش مردى را ديد كه به حفر گورى مشغول بود و بدو گفت:
آيا مىخواهى در اين كار كمكت كنم؟ آن مرد گفت: آرى، و او را كمك كرد تا گور را كند و لحد را پرداخت، سپس موسى عليه السّلام در آن خوابيد تا بنگرد چگونه است، پس خداى تعالى پردهها را كنار زد و او جايگاه خود را در بهشت ديد و
گفت: اى خداى من! مرا قبض روح كن! (1) و ملك الموت جانش را همان جا گرفت و دفنش كرد و خاك بر او ريخت و آنكه به حفر قبر مشغول بود كسى جز ملك الموت نبود كه به صورت آدمى در آمده بود و اين در صحراى تيه بود و فريادكنندهاى از آسمان ندا در داد كه موساى كليم در گذشت و كيست كه دار فانى را وداع نكند؟
و پدرم از جدّش و او از پدرش و او از ائمّه عليه السّلام روايت كرده است كه از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم پرسش شد كه قبر موسى عليه السّلام كجاست؟ و آن حضرت فرمود: آن بر كنار راه بزرگى پهلوى تلّ سرخ است.
بعد از آن يوشع بن نون عليه السّلام به امر نبوّت و خلافت قيام كرد و بر آزار و سختى و بلاى سركشان شكيبا بود تا آنكه سه تن از طواغيت درگذشتند و پس از آنها كارش بالا گرفت، امّا دو تن از منافقان قوم موسى عليه السّلام صفوراء دختر شعيب همسر موسى عليه السّلام را به شورش واداشتند و به همراهى صد هزار نفر به جنگ يوشع بن نون آمدند و او با ايشان جنگيد و بسيارى از آنها كشته شدند و بقيّه به اذن خداى تعالى گريختند و صفوراء دختر شعيب اسير شد و يوشع بن نون
به او گفت: در دنيا تو را بخشيدم تا پيامبر خدا موسى عليه السّلام را ملاقات كرده و شكايت تو و قومت را بدو برم.
(1) صفوراء گفت: وا ويلا! به خدا اگر بهشت را بر من ارزانى كنند، شرمم آيد كه پيامبر خدا را در آن ملاقات كنم زيرا كه هتك حرمت وى را كردهام و بر جانشين او شوريدهام.
و ائمّه پس از يوشع بن نون تا زمان داود عليه السّلام به مدّت چهار صد سال پنهان بودند و تعداد آنها يازده تن بود و پيروان هر يك از آنها به نزد آن ائمّه آمد و شد داشتند و معالم دين خود را از آنها مىآموختند تا آن كه نوبت به آخرين آنها رسيد و او غايب شد و پس از ظهورش بشارت به داود عليه السّلام داد و گفت: داود همان كسى است كه زمين را از جالوت و لشكريانش پاك خواهد ساخت و فرج ايشان در ظهور اوست و آنها نيز در انتظار او بودند و چون زمان داود رسيد آنان چهار برادر بودند و پدر پيرى داشتند و داود در ميان ايشان از همه كوچكتر بود و كسى از وى ياد نمىكرد و نمىدانست كه او، داود پيامبر است كه منتظر اويند، همان كسى كه زمين را از جالوت و لشكريانش پاك مىسازد، امّا شيعيانش مىدانستند كه او به دنيا آمده و به سنّ نيرومندى رسيده است او را مىديدند و
مشاهده مىكردند امّا نمىدانستند كه او همان داود است.
(1) پس از آن روزى داود و برادران و پدرشان با طالوت به جبهه جنگ رفته بودند و داود از آنها بازمانده بود و مىگفت در اين جبهه چه كارى از من بر مىآيد و پدر و برادرانش نيز او را خوار و بىمقدار مىشمردند، او در ميان گوسفندان پدر باقى مانده بود و آنها را مىچرانيد و جنگ شدّت گرفت و مردم گرفتار شدند، پدرش از جبهه برگشت و به داود گفت: طعامى به نزد برادرانت ببر تا در برابر دشمن تقويت شوند و داود عليه السّلام مردى كوتاه قد و كم مو و پاكدل و خوش اخلاق بود به جبهه رفت و ديد لشكر به گرد يك ديگر فراهم آمده و هر يك در سنگر خود موضع گرفته است. داود عليه السّلام به سنگى گذشت و سنگ با نداى بلندى بوى گفت: اى داود! مرا برگير و جالوت را با من بكش كه من براى كشتن او آفريده شدهام. داود آن سنگ را برداشت و در خرجين خود گذاشت كه در آن سنگهايى براى پرتاب به گوسفندان خود جمع مىكرد. چون به ميان لشكر رسيد شنيد كه امر جالوت را بزرگ مىشمارند و به آنها گفت: چرا امر او را بزرگ مىشماريد، به خدا سوگند اگر چشمم به او بيفتد او را خواهم كشت. سخن او را بازگو كردند تا آنكه به طالوت رسيد و به داود گفت: اى جوان! توان تو چقدر
است و چه تجربهاى براى خود اندوخته كردهاى؟ (1) گفت: بسا بوده كه شير به گوسفندى از گلهام حمله آورده است و من خود را به آن رسانيده و سر شير را گرفته و دهانش را باز كرده و گوسفند را آزاد ساختهام، و خداى تعالى به طالوت وحى كرده بود كه جالوت را كسى مىتواند بكشد كه زره تو را بپوشد و بر تنش اندازه باشد و زره خود را خواست و داود عليه السّلام آن را پوشيد و بر تنش اندازه بود و طالوت و حاضرانش از بنى اسرائيل متعجّب شدند و طالوت گفت: اميد است خداوند به دست او جالوت را بكشد. چون صبح شد و دو لشكر در مقابل هم قرار گرفتند، داود عليه السّلام گفت: جالوت را به من نشان بدهيد و چون او را ديد سنگ را برگرفت و به طرف او پرتاب كرد سنگ ميان دو چشمش را شكافت و به مغز سرش رسيد و از مركب سرنگون شد و مردم گفتند: داود جالوت را كشت و او را به فرمانروائى برگزيدند و ديگر نامى از طالوت نبود. بنى اسرائيل نيز به گرد او در آمدند و خداى تعالى زبور را بر وى فرو فرستاد و صنعت آهن را تعليم وى كرد و آن را برايش نرم گردانيد، و به كوهها و پرندهها دستور داد كه به همراه او تسبيح گويند و صدايى خوش به او عطا فرمود كه مثل آن شنيده نشده است و در عبادت توانمندش ساخت و او را پيامبر بنى اسرائيل قرار داد.
(1) روش قائم عليه السّلام نيز چنين است، او را علمى است كه چون وقت خروجش نزديك شود و آن علم از جانب او منتشر شود و خداى تعالى آن را گويا كرده و ندا كند: اى ولى خدا! بدر آى و دشمنان خدا را بكش و او را شمشيرى است در غلاف و چون وقت خروجش نزديك شود از غلاف بدر آيد و خداى تعالى آن را گويا كند و آن شمشير ندا كند: اى ولى خدا! بدر آى، ديگر روا نيست كه از دشمنان خدا تقاعد كنى. او به در آيد و دشمنان خدا را هر كجا بيايد خواهد كشت و حدود خدا را اقامه كرده و به حكم خداى تعالى فرمان دهد.
مطلب اخير را در پايان حديثى كه در اين كتاب در باب رواياتى كه از رسول اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم در نصّ بر قائم عليه السّلام و اينكه او دوازدهمين از ائمّه عليهم السّلام است نقل نمودهام. (1)
سپس (2)داود عليه السّلام اراده فرمود كه سليمان عليه السّلام را جانشين خود سازد، زيرا خداى تعالى به او چنين دستورى داده بود و چون آن را به بنى اسرائيل اعلام كردر.
آنها از اين موضوع ناخرسند شده و ناليدند (1) و گفتند: مىخواهد جوانى را بر ما خليفه سازد در حالى كه در ميان ما بزرگتر از او هست. داود عليه السّلام اسباط بنى اسرائيل را فراخواند و به آنها گفت: از ناخشنودى شما مطّلع شدم، عصاهاى خود را به من نشان بدهيد، هر عصا كه سبز شد و ميوه داد صاحب آن ولىّ امر و جانشين من است. گفتند: پذيرفتيم. فرمود: هر يك از شما نامش را بر عصايش بنويسد و نوشتند، سليمان هم عصاى خود را آورد و نامش را بر آن نوشت. سپس همه را در اتاقى نهاده و درش را بستند و سران بنى اسرائيل به پاسبانى آن پرداختند و چون صبح شد داود با ايشان نماز بامداد بجاى آورد و در را گشود و عصاها را بيرون آورد، عصاها سبز شده بودند و تنها عصاى سليمان بود كه ميوه نيز آورده بود، ديگر كار را به داود واگذاشتند او در حضور بنى اسرائيل سليمان را آزمود و به وى گفت: اى پسر جان! خنكترين چيز چيست؟ و او گفت: عفو خداوند از مردم و عفو مردم از يك ديگر. گفت: پسر جان: شيرينترين چيز چيست؟ گفت: محبّت و آن نسيم رحمت خدا در ميان بندگانش است. داود از سر خرسندى خنديد و سليمان را در ميان بنى اسرائيل گردش داد و به آنها گفت: اين پس از من جانشين من است. سپس سليمان امر خود را پنهان كرد و در همان حال ازدواج كرد و از شيعيانش نيز تا آنگاه كه خدا خواست مستور بود، بعد از آن
روزى زنش گفت: (1) پدر و مادرم فداى تو! چقدر نيكو خصال و خوش رائحهاى! و هيچ مكروهى در تو نيست جز آنكه هزينه تو بر عهده پدرم مىباشد، اگر به بازار مىرفتى و در صدد تحصيل روزى بر مىآمدى نيكو بود و اميدوارم كه خدا تو را نااميد نسازد، سليمان عليه السّلام گفت: من تا به حال كار و كسبى نكردهام و راه و رسم آن را درست نمىدانم، آن روز بازار رفت و گردش كرد و برگشت و چيزى بدو نرسيد و به زن گفت: چيزى حاصل نشد، زن گفت: عيبى بر تو نيست اگر امروز نبود فردا هست و چون فردا شد به بازار رفت و تمام روز به گردش پرداخت و چيزى عايدش نشد و بازگشت و زن را مطّلع ساخت و وى گفت: ان شاء اللَّه فردا خواهد بود و چون روز سوم شد رفت و رفت تا به ساحل دريا رسيد و ناگاه صيادى را ديد و بدو گفت: آيا مىخواهى كمكت كنم و چيزى هم به من بدهى؟ گفت: آرى و او را كمك كرد و در پايان كار دو عدد ماهى بدو داد آنها را گرفت و خداى تعالى را سپاس گفت و شكم يكى از آن دو را شكافت، ناگهان ديد انگشترى در شكم آن است، آن را بر گرفت و در جامه خود نهاد و ماهيها را شست و به خانه آورد و زنش شادمان شد و بدو گفت: مىخواهم پدر و مادرم را
دعوت كنى تا بدانند كه تو كاسبشدهاى، (1) آنها را دعوت كرد و با يك ديگر غذا خوردند و چون فارغ شدند گفت: آيا مرا مىشناسيد؟ گفتند: نه به خدا جز آنكه از تو جز خير نديدهايم، گويد: انگشتريش را در آورد و در دست كرد، باد و پرندگان به فرياد در آمدند و او پادشاه شد و آن زن و پدر و مادرش را به بلاد اصطخر برد و شيعيان به دور او جمع شدند و به وجود او شاد گرديدند و خداوند سرگردانى غيبت سليمان عليه السّلام را از آنها برطرف ساخت و چون وفاتش فرا رسيد به امر خداى تعالى به آصف بن برخيا وصيّت كرد و او در ميان ايشان بود و شيعيان نزد او آمد و شد مىكردند و معالم دينشان را از او فرا مىگرفتند، سپس خداى تعالى آصف را مدّت مديدى غايب ساخت و بعد از آن ظهور كرد و تا آن وقت كه خدا خواسته بود در ميان ايشان بود، سپس با قومش خداحافظى كرد و بدو گفتند: محلّ ملاقات ما كجا باشد؟ گفت: بر سر پل صراط، و تا وقتى كه خدا خواسته بود از ميان ايشان غايب بود و به واسطه غيبت او بلوى و گرفتارى بر بنى اسرائيل شدّت گرفت و بخت النّصر بر آنها چيره و هر كدام ايشان را كه مىيافت مىكشت و در جستجوى فراريان آنها بود و فرزندانشان را اسير مىكرد و از اسيران خاندان يهودا چهار تن را برگزيد كه دانيال در ميان آنها بود و از فرزندان هارون عزير را برگزيد و در آن روز آنها كودكان صغيرى بودند و
مدّتى در اختيار او بودند و بنى اسرائيل در عذاب سختى بسر مىبرد، (1) و دانيال پيامبر عليه السّلام نود سال در دست بخت النّصر اسير بود و چون فضل او را ديد و شنيد كه بنى اسرائيل در انتظار ظهور اوست و اميدوارند كه با ظهور او و به دست او فرج حاصل شود، دستور داد او را در چاه بزرگ و وسيعى انداختند و شيرى را همراه او كردند تا او را بخورد، امّا آن شير نزديك او نرفت، وى دستور داد به او خوراك ندهند، ولى خداى تعالى به دست پيامبرى از پيامبرانش بدو خوردنى و نوشيدنى مىرسانيد و دانيال روزها روزه مىگرفت و شبها با خوراكى كه به دستش مىرسيد افطار مىكرد و بعد از آن بلوى و گرفتارى بر شيعيان و قومش و كسانى كه منتظر او و ظهورش بودند شدّت گرفت و بيشتر آنها بر اثر طول غيبت در دين شكّ كردند و چون گرفتارى دانيال عليه السّلام و قومش به نهايت رسيد، بخت النّصر در خواب ديد كه گروهى از ملائكه به چاهى كه دانيال در آن بود فرود آمدند و بدو سلام كرده و مژده فرج دادند و چون صبح شد از آنچه بر سر دانيال آورده بود پشيمان شد و دستور داد او را از چاه در آوردند و چون او را آوردند از شكنجهاى كه به او داده بود عذرخواهى كرد، سپس تدبير امور مملكت
و داورى بين مردم را بدو سپرد (1) و هر كس از بنى اسرائيل كه نهان بود آشكار گرديد و سربلند شدند و مؤمنان به فرج به گرد دانيال اجتماع كردند و اندكى بر اين حال نگذشته بود كه دانيال وفات كرد و امر بعد از خود را به عزير عليه السّلام واگذار كرد و بنى اسرائيل به نزد او گرد آمدند و با او مأنوس شدند و معالم دينشان را از او مىگرفتند و خداوند شخص او را يك صد سال غايب ساخت، سپس او را برانگيخت و حجّتهاى الهى پس از وى نيز غايب شدند و بلوى و گرفتارى بر بنى اسرائيل شدّت گرفت تا آنكه يحيى بن زكريّا عليهما السّلام به دنيا آمد و رشد كرد و در سنّ هفت سالگى ظهور كرد و در ميان مردم ايستاد و خطبه خواند، حمد و ثناى الهى را به جاى آورد و أيّام اللَّه را به آنها يادآورى كرد و گفت كه رنج نيكوكاران به سبب گناهان بنى اسرائيل است و عاقبت از آن متّقين مىباشد و به آنها وعده داد كه پس از بيست و چند سال با قيام مسيح عليه السّلام فرج حاصل شود و آنگاه كه مسيح عليه السّلام متولّد شد، خداى تعالى ولادتش را مخفى ساخته و شخص او را غايب ساخت، زيرا چون مريم بدو باردار شد او را به مكان دورى كشانيد، سپس زكريّا و خالهاش به جستجوى او برآمدند و آنگاه به سر وقت او رسيدند كه وضع حمل كرده بود و مىگفت: اى كاش پيش از اين مرده بودم و مرا فراموش كرده
بودند. (1) خداى تعالى زبان مسيح را گشود تا عذر او باشد و حجّت مريم را اظهار كند و چون ظاهر شد گرفتارى و تعقيب بنى اسرائيل شدّت گرفت و سركشان و طواغيت بر آنها فشار آوردند تا جايى كه كار مسيح عليه السّلام بدان جا رسيد كه خداى تعالى از آن خبر داده است و شمعون بن حمون و شيعيان پنهان شدند تا جايى كه كار استتارشان به جزيرهاى از جزاير دريا كشيد و در آن اقامت گزيدند و خداوند چشمههاى گوناگون را بر ايشان جارى ساخت و براى آنها ميوههاى گوناگون آفريد و گاو و گوسفند فراوانى نصيب آنها كرد و يك نوع ماهى كه به آن قمد مىگفتند به سوى آنها گسيل داشت كه نه گوشت داشت و نه استخوان، بلكه صرفا پوست و خون بود و از دريا بيرون افتاد و خداى تعالى به زنبور عسل دستور داد كه بر آن بنشيند و نشست و زنبور عسل به آن جزيره آمد و بر درختان نشستند و كندو ساختند و عسل فراوان شد و آنها بر همه اخبار مسيح عليه السّلام در اين جزيره آگاهى داشتند.
(1) 1- عبد اللَّه بن سليمان كه مردى كتابخوان بود مىگويد: در انجيل چنين خواندهام: اى عيسى! در كار من كوشا باش و بيهودگى مكن و بشنو و اطاعت كن، اى فرزند طاهره پاكيزه باكره بتول! من تو را بدون مرد از بطن مريم آفريدم، تو را آفريدم تا نشانهاى براى جهانيان باشى، پس فقط مرا بپرست و بر من توكّل كن، كتاب را با دست توانا بگير و آن را براى مردم سوريا و سريانى تفسير كن و به آنها بگو كه من خداى دائمى هستم كه هيچ زوالى ندارد. پيامبر امّى را تصديق كنيد همان كه سوار بر شتر است و زره بر تن و تاج كه همان عمامه باشد بر سر و نعلين در پا و چوبدستى كه همان تازيانه باشد در دست دارد. دو چشمش گشاده و گيراست و پيشانيش صاف و گونههايش درخشنده و بينىاش راست و قلمى و دندانهايش گشاده است، گردنش صاف و درخشنده است بمانند يك تنگ نقره و گويا از دو طرف گلويش طلا موج مىزند. يك رشته موى لطيف از
سينه تا نافش كشيده شده است (1) و شكم و سينهاش مو ندارد، گندمگون است و انگشتانش باريك و كفّ و قدم مباركش ستبر است، چون به كسى التفات كند به تمام بدن متوجّه او مىشود و چون راه رود سنگين و با وقار است و گويا پاى از صخره مىكند و از بلندى فرود مىآيد. چون به همراه قومى در آيد سربلند و چيره بر ايشان است و عرق روى مباركش مانند لؤلؤ و مرواريد است و رائحه مشك از او مىتراود، پيش از او و پس از وى بمانندش ديده نشده است، خوش- بو و ازدواجكننده با زنان و كم فرزند است، نسل او از وجود مباركهاى است كه بيتى در بهشت دارد كه در آن شكاف و رگى نيست، در آخر الزّمان او را كفالت كند، همچنان كه زكريّا مادر تو را كفالت كرد، براى او دو فرزند عزيز است كه در راه خدا شهيد شوند، كلام او قرآن است و دينش اسلام و من نيز سلامم، و خوشا بحال كسى كه زمان وى را دريابد و شاهد ايّام وى باشد و كلامش را بشنود.
عيسى عليه السّلام گفت: بار خدايا! طوبى چيست؟ فرمود: درختى در بهشت است كه من به قدرت خود آن را كاشتهام و آن بر همه بهشت سايه دارد و ريشهاش از رضوان و آبش از تسنيم است خنكى آن مانند كافور و طعمش طعم زنجبيل است
و هر كه از آن جرعهاى نوشد هرگز تشنه نگردد.
(1) عيسى عليه السّلام گفت: بار خدايا! مرا از آن چشمه سيراب كن. فرمود: اى عيسى! بر بشر حرام است كه از آن چشمه بنوشد تا آن كه آن پيامبر از آن بنوشد و بر امّتها حرام است كه از آن بنوشند تا آنكه امّت آن پيامبر از آن بنوشد، اى عيسى من تو را به جانب خود بالا مىبرم و در آخر الزّمان به زمين فرو مىفرستم تا شگفتيهاى امّت آن پيامبر را ببينى و آنها را بر دفع دجّال لعين كمك كنى، تو را در وقت صلاة فرو مىفرستم تا با ايشان نماز بخوانى. به راستى كه آنها امّت مرحومه هستند.
و براى عيسى عليه السّلام چندين غيبت بود كه ناشناس در زمين گردش مىكرد و قوم و شيعيانش خبرى از او نداشتند بعد از آن ظهور كرد و شمعون بن حمون عليه السّلام را وصىّ خود ساخت و چون شمعون درگذشت، حجّتهاى پس از وى غايب بودند، و جستجوى آنها سخت شد و بلواى عظيم شد و دين مندرس و حقوق ضايع گرديد و واجبات و مستحبّات الهى از بين رفت و مردم به اين طرف و آن طرف مىرفتند و هيچ چيز را نمىشناختند و اين غيبت دويست و پنجاه سال بطول انجاميد.
(1) 2- معاوية بن عمّار از امام صادق عليه السّلام روايت كند كه فرمود: بعد از عيسى بن- مريم عليهما السّلام مردم دويست و پنجاه سال بدون حجّت ظاهر گذرانيدند.
(2) 3- يعقوب بن شعيب از امام صادق عليه السّلام روايت كند كه فرمود: بين عيسى و محمّد عليهما السّلام پانصد سال فاصله بود كه در دويست و پنجاه سال آن پيامبر و يا عالمى آشكار نبود، راوى گويد: در اين مدّت مردم چه مىكردند؟ فرمود به دين عيسى عليه السّلام عمل مىكردند، گفتم: چه حالى داشتند؟ فرمود: مؤمن بودند، سپس فرمود: زمين هيچ گاه از عالم خالى نمىماند.
و از جمله كسانى كه در جستجوى حجّت الهى در زمين سفرها كرد سلمان فارسىّ رضى اللَّه عنه بود كه پيوسته از نزد عالمى به نزد عالمى ديگر و از نزد فقيهى به نزد فقيه ديگرى مىرفت و جستجوى اسرار و رموز الهى مىكرد و به اخبار انبياء گذشته استدلال مىكرد و چهار صد سال در انتظار قيام قائم سيّد اوّلين و آخرين
محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم بود تا آنكه مژده ولادتش را دادند و چون به فرج يقين كرد رهسپار حجاز و تهامه گرديد و اسير شد.
(1) راوى گويد: به موسى بن جعفر عليهما السّلام عرض كردم: اى فرزند رسول خدا! آيا ما را از سبب اسلام سلمان فارسىّ آگاه نمىكنيد؟ فرمود: پدرم براى من بازگو فرمود كه امير المؤمنين عليه السّلام با سلمان فارسىّ و ابو ذرّ و گروهى از قريش نزد قبر پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم اجتماع كرده بودند، امير المؤمنين عليه السّلام به سلمان فرمود: اى ابا- عبد اللَّه! آغاز كار خود را به ما گزارش بده، سلمان عرض كرد: اى امير المؤمنين! به خدا اگر غير تو مىپرسيد گزارش نمىدادم، من مردى از اهل شيراز بودم و پدرم از دهقانان بود و نزد پدر و مادرم عزيز بودم، يك روز با پدرم براى شركت در يكى از جشنهايشان مىرفتم كه به يك صومعه رسيدم و مردى در آن
بود كه ندا مىكرد: (1) گواهى مىدهم كه هيچ خدايى جز اللَّه نيست و عيسى روح- اللَّه است و محمّد حبيب اللَّه! وصف محمّد در عمق گوشت و پوست من رسوخ كرد و ديگر خوراك و شرابى بر من گوارا نشد. مادرم گفت: اى فرزندم چرا امروز به مطلع آفتاب سجده نكردى؟ من با او به مكابره پرداختم تا آنكه ساكت شد چون به خانه خود بازگشتم ديدم كتابى به سقف اتاق آويخته است، به مادرم گفتم: اين چه كتابى است؟ گفت: اى روزبه! وقتى از جشن برگشتيم اين كتاب را آويخته ديدم، به آن نزديك مشو كه اگر به آن نزديك شوى پدرت تو را خواهد كشت، گويد، من خود را نگاه داشتم تا آنكه شب گذشت و پدر و مادرم خوابيدند، برخاستم و كتاب را برگرفتم و بناگاه ديدم كه در آن نوشته است: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ اين عهدى است از خداى تعالى براى آدم، او از صلب آدم پيامبرى مىآفريند كه به او محمّد مىگويند، به مكارم اخلاق فرمان مىدهد و از پرستش بتها باز مىدارد اى روزبه! به نزد وصىّ عيسى برو و به او ايمان بياور و آئين گبران فرو گذار. گويد: من فريادى كشيدم و شدّتم افزون شد و پدر و مادرم مطلب را دانستند و مرا گرفته و در چاه عميقى زندانى كردند و گفتند: اگر از اين راه برگشتى كه هيچ و الّا تو را خواهيم كشت و به آنها گفتم: هر چه مىخواهيد
بكنيد كه دوستى محمّد از دلم بيرون نخواهد شد. (1) سلمان گويد: پيش از خواندن آن نامه، عربى نمىدانستم، آن روز خداى تعالى به من عربى را تفهيم كرد، گويد: در آن چاه ماندم و هر روز چند قرص كوچك نان فرو مىفرستادند.
گويد: چون گرفتاريم به درازا كشيد، دستانم را به آسمان برداشته و گفتم:
بار الها! تو محمّد و وصيّتش را محبوب من ساختى، پس به حقّ منزلت او فرج مرا برسان و مرا از اين گرفتارى برهان! بعد از آن مردى به نزد من آمد كه جامه سفيدى در بر داشت و گفت: اى روزبه! برخيز و دست مرا گرفت و به صومعه آورد و من به اين سخنان آغاز كردم: أشهد أن لا إله إلّا اللَّه و أنّ عيسى روح اللَّه و أنّ محمّد حبيب اللَّه. مرد ديرنشين به من رو كرد و گفت: آيا تو روزبه هستى؟
گفتم: آرى، گفت: بالا بيا، و من هم به نزد او بالا آمدم و دو سال كامل به او خدمت كردم و وقتى كه وفاتش نزديك شد، گفت من خواهم مرد، گفتم: مرا به كه مىسپارى؟ گفت: كسى را نمىشناسم كه هم عقيده من باشد، مگر راهبى كه در انطاكيه است و چون او را ديدى سلام مرا به او برسان و اين لوح را به او بده و لوحى به من داد، چون وفات كرد او را غسل و كفن كرده و دفن نمودم و لوح را برگرفته و به انطاكيه مسافرت كرده و به آن صومعه آمدم و مىگفتم: أشهد أن لا
إله إلّا اللَّه و أنّ عيسى روح اللَّه و انّ محمّدا حبيب اللَّه. (1) ديرنشين به من رو كرد و گفت: آيا تو روزبه هستى؟ گفتم: آرى، گفت: بالا بيا و من هم به نزد او بالا آمدم و دو سال تمام او را خدمت كردم و وقتى كه نزديك وفاتش شد، گفت: من به زودى خواهم مرد، گفتم: مرا به كه مىسپارى؟ گفت: كسى را نمىشناسم كه هم عقيده من باشد مگر راهبى در اسكندريّه است، چون به نزد او رفتى سلام مرا به او برسان و اين لوح را به او بده و چون مرد او را غسل و كفن كرده و دفنش نمودم و لوح را برگرفته و به آن صومعه رفتم و مىگفتم: أشهد أن لا إله إلّا اللَّه و أنّ عيسى روح اللَّه و أنّ محمّدا حبيب اللَّه. مرد ديرنشين رو به من آورد و گفت: آيا تو روزبه هستى؟ گفتم: آرى، گفت: بالا بيا و من هم به نزد او بالا آمدم و دو سال كامل به او خدمت كردم و چون وفات او نزديك شد به من گفت: من خواهم مرد، گفتم:
مرا به كه مىسپارى؟ گفت: كسى را در دنيا نمىشناسم كه هم عقيده من باشد و ولادت محمّد بن عبد اللَّه بن عبد المطلب نزديك است و چون به نزد او رفتى سلام مرا به او برسان و اين لوح را به او بده گويد: چون وفات كرد او را غسل و كفن كرده و دفنش نمودم و لوح را برگرفته و بيرون آمدم و با گروهى همنشين شده و به
آنها گفتم: (1) آيا طعام و شراب مرا مىدهيد تا من هم خدمت شما را به جا آورم؟
گفتند: آرى، چون خواستند غذا بخورند گوسفندى را بسته و آن را زدند تا مرد و بخشى از آن را كباب و بخشى ديگر را بريان كردند و من از خوردن آن ابا كردم.
گفتند: بخور، گفتم: من غلام ديرنشين هستم و ديرنشينان گوشت نمىخورند، آن قدر مرا كتك زدند كه نزديك بود بميرم، يكى از ايشان گفت: دست از او بداريد تا شرابتان بيايد كه او نخواهد نوشيد و چون شراب را آوردند گفتند: بنوش! گفتم: من غلام ديرنشين هستم و ديرنشينان خمر نمىنوشند، پس بر من حمله آورده و مىخواستند مرا بشكند، گفتم: اى قوم مرا نزنيد و نكشيد كه به بندگى شما اعتراف مىكنم و برده يكى از آنها شدم و او مرا برد و به يك يهودى به سيصد درهم فروخت. او از داستان من پرسيد و من او را آگاه كردم و گفتم: من گناهى ندارم جز آنكه دوستدار محمّد و جانشين اويم. يهودى گفت: من تو و محمّد را دشمن مىدارم و مرا به بيرون خانهاش برد و يك تلّ ريگ در مقابل خانهاش بود و گفت: اگر تا صبح اين ريگها را از اينجا بر ندارى و به جاى ديگر نبرى تو را خواهم كشت و من هم شروع كرده و تمام شب بدان كار مشغول شدم و چون
بسيار خسته شدم (1) دستها را به آسمان بلند كرده و گفتم: بار الها! تو محمّد و وصيّش را محبوب من ساختى، پس به حقّ منزلت او گشايش مرا برسان و مرا از اين گرفتارى برهان. خداى تعالى بادى فرستاد و آن تلّ ريگ را از آنجا كنده و به آن مكانى كه يهودى گفته بود برد، چون صبح شد يهودى ديد كه همه ريگها منتقل شده است، گفت: اى روزبه! تو جادوگرى و من نمىدانم پس تو را از اين قريه بيرون مىكنم تا آن را نابود نسازى، گويد: مرا بيرون برد و به يك زن سلمى فروخت او به من محبّت فراوانى ابراز مىكرد و باغى داشت و گفت: اين باغ از آن تو باشد هر قدر مىخواهى از آن بخور و هر قدر مىخواهى ببخش و صدقه بده! گويد: تا مدّتى كه خدا خواست در آن باغ بودم و روزى ديدم كه هفت نفر آمدند و ابرى بر آنها سايه افكنده است، با خود گفتم: همه اينها پيامبر نيستند امّا پيامبرى در ميان آنهاست گويد: آنها آمدند و داخل باغ شدند و ابر نيز با ايشان مىآمد، چون آمدند در ميان آنها رسول خدا و امير المؤمنين و ابو ذرّ و مقداد و عقيل بن ابى طالب و حمزة بن عبد المطلب (1)و زيد بن حارثه بودند داخل باغب.
1) فيه وهم لأنّ إسلام عقيل قبيل الحديبية و شهادة حمزة في الأحد و لا يمكن اجتماع عقيل و حمزة و النّبىّ صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم في المدينة، و السّند ضعيف، و سيأتي الكلام فيه آخر الباب.
شدند و از خرماهاى باد ريز مىخوردند (1) و پيامبر به آنها مىفرمود: بادريزها را بخوريد و ضررى به صاحبان آن نزنيد. من نزد خانم خود رفتم و به او گفتم: اى خانم! طبقى خرماى تازه به من ببخش! و او گفت: شش طبق از آن تو باشد آمدم و طبقى رطب برگرفته و با خود گفتم: اگر در بين ايشان پيامبرى باشد از صدقه نمىخورد بلكه از هديه تناول مىكند طبق را مقابل او گذاشتم و گفتم: اين صدقه است. رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فرمود: بخوريد: امّا رسول خدا و امير المؤمنين و عقيل ابن ابى طالب و حمزة بن عبد المطلب امساك كردند و حضرت به زيد فرمودند: ترجمه كمال الدين ج1 326 باب 9 خبر سلمان فارسى رضى الله عنه در اين باب ..... ص : 320
ت دراز كن و بخور! با خود گفتم: اين علامتى است و بر خانم خود وارد شده و گفتم: طبقى ديگر به من خرما ببخش! و او گفت: شش طبق از آن تو باشد. گويد:
آمدم و طبقى رطب برگرفته و در مقابل او نهادم و گفتم: اين هديّه است دست دراز كرد و فرمود: بسم اللَّه بخوريد و همه دست دراز كرده و خوردند. با خود گفتم: اين هم علامتى است. در اين بين كه پشت سر او دور مىزدم به ناگاه به من التفات دوستانهاى فرموده و گفتند: اى روزبه! خاتم نبوّت را مىجويى؟ گفتم:
آرى، او رداء از شانه خود برگرفت و ناگاه چشمم به مهر نبوّت افتاد كه بين دو
كتف او بود كمى هم مو بر آن قرار داشت، (1) پس بر پاى رسول خدا افتادم و بر آن بوسه مىزدم. بعد از آن فرمود: اى روزبه! به نزد اين زن برو و بگو محمّد بن- عبد اللَّه مىگويد: آيا اين غلام را مىفروشى؟ آمدم و گفتم: اى خانم من! محمّد ابن عبد اللَّه مىگويد: آيا اين غلام را مىفروشى؟ گفت: به او بگو: تو را به چهار صد نخله مىفروشم كه دويست نخله آن زرد و دويست نخله ديگر سرخ باشد. گويد: به نزد پيامبر آمدم و او را آگاه كردم، فرمود: چه خواسته آسانى! سپس فرمود: اى علىّ برخيز و همه هستهها را جمع كن، آنها را گرفت و كاشت، سپس فرمود: آنها را آب بده و امير المؤمنين آنها را آب داد و هنوز به آخر آنها نرسيده بود كه نخلها بيرون آمد و سر به هم داد. آنگاه به من فرمود: بر او وارد شو، بگو محمّد بن عبد اللَّه مىگويد: جنس خود را بگير و جنس ما را بده. گويد:
بر او وارد شدم و آن را بدو گفتم، او نيز بيرون آمد و به نخلها نگريست و گفت: به خدا تو را نفروشم جز به چهار صد نخلى كه همه آنها زرد باشد گويد:
جبرئيل عليه السّلام فرود آمد و بالهاى خود را بر نخلها كشيد و همه آنها زرد شد گويد:
سپس به من فرمود به آن زن بگو كه محمّد مىگويد: جنس خود را بگير و جنس ما را بده، گويد: آن گفتم و آن زن گفت: به خدا يكى از اين درختها از محمّد و از
تو در نزد من محبوبتر است (1) و من نيز بدو گفتم: به خدا يك روز با محمّد بودن نزد من محبوبتر است از تو و آنچه تو دارى. رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم مرا آزاد ساخت و نام مرا سلمان ناميد (1).
شيخ صدوق- رضى اللَّه عنه- مىگويد: اسم سلمان روزبه فرزند خشبوذان بود و هرگز به مطلع آفتاب سجده نكرد بلكه سجده او براى خداى تعالى بود امّا قبلهاى كه بود بدان سو نماز گزارد شرقىّ بود و پدر و مادر او مىپنداشتند كه مانند آنها به مطلع آفتاب سجده مىكند و سلمان وصيّ وصيّ عيسى عليه السّلام بود كه آنچه بدو سپرده شده است به آخرين اوصياى معصوم برساند كه او «ابيّ» (2)عليه السّلام بود و بعضى گفتهاند: كه «ابيّ» ابو طالب است امّا امر بر آنها مشتبه شده است، زيرا از امير المؤمنين عليه السّلام از آخرين وصيّ عيسى عليه السّلام پرسش شد فرمود: «ابيّ» و مردم».
1) توضيحا اشاره مىشود كه عقيل در جنگ بدر در سپاه مشركين بوده و اسير شده است و آزاد شدن او بواسطه فديهاى بوده است كه عبّاس بن عبد المطّلب پرداخته است. عقيل تا قبل از صلح حديبيه با مشركين بود ولى قبل از صلح ايمان آورد. و امّا حمزه سيّد الشهداء در جنگ بدر شهيد شده و عقيل را در اين فاصله زمانى نديده بوده است. و امّا سلمان فارسى (رضي اللَّه عنه) را گفتهاند كه در بدر حاضر بوده و در غزوه احزاب با مشورت او مسلمين به حفر خندق پرداختند. بنا بر اين ظواهر بايد اين قصّه ساختگى باشد كه علىّ بن مهزيار از پدرش كه از اهل كتاب بوده و نه راوى شيعه، از قول فرد داستان پردازى قصّه را نقل مىكند و به امام موسى كاظم عليه السّلام نسبت مىدهد و قطعا حقيقت ندارد و ساختگى است و ساختگى بودن آن بر اهل خرد پوشيده نيست. شيخ صدوق رحمة اللَّه در اين كتاب خود قصّهها و داستانهائى را نقل مىكند كه رغبتى در خواننده ايجاد كرده باشد براى آگاهى از اخبار صحيحه و همان گونه كه اشاره مىكند به هيچ كدام از اين داستانها استناد نمىكند چون خود آن را داستان مىداند.
2) كذا في البحار. و في بعض النّسخ «آبي».
آن را تصحيف كرده و گفتند: «أبى» و به او «برده» نيز مىگفتند.
(1) و فردى مانند قسّ بن ساعده إيادى كه عالم و حكيم بود پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم را پيش از ولادتش مىشناخت و منتظر ظهور او بود و مىگفت: خدا را دينى است كه از دين شما بهتر است و پيامبر اكرم نيز براى او طلب رحمت مىكرد و مىفرمود: او در روز قيامت به تنهايى بمانند امّتى محشور مىشود.
(2) 1- محمّد بن مسلم از امام محمّد باقر عليه السّلام روايت كند كه فرمود: در فتح مكّه يك روز رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم كنار خانه كعبه بود كه گروهى نماينده بر او وارد شدند و سلام كردند. رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فرمود: اين قوم چه كسانى هستند؟ گفتند:
نمايندگان بكر بن وائل. فرمود: آيا از اخبار قسّ بن ساعده إيادى آگاهى داريد؟
گفتند: آرى اى رسول خدا. (1) فرمود: چه مىكند؟ گفتند: از دنيا رفته است.
فرمود: سپاس خدائى را كه پروردگار موت و حيات است، هر شخص طعم مرگ را مىچشد. گويا قسّ بن ساعده إيادىّ را مىبينم كه در بازار عكاظ بر شتر سرخ موى خود است و براى مردم خطبه مىخواند و مىگويد: اى مردم! گرد آئيد و چون گرد آمديد خاموش باشيد و چون خاموش شديد گوش دهيد و چون گوش داديد فرا گيريد و چون فرا گرفتيد حفظ كنيد و چون حفظ كرديد باور كنيد. آگاه باشيد هر كه زندگى كرد خواهد مرد و هر كه مرد از دست مىرود و هر كه از دست رفت ديگر نمىآيد، در آسمان خبر و در زمين عبرتهائى است، سقفى است برافراشته شده و گهوارهاى است نهاده شده و ستارگانى در حركت و شبى در چرخش و درياهاى آبى كه فرو نمىرود. قسّ سوگند ياد مىكند كه اينها بازيچه نيست و در وراى اينها امر شگفتى است. چرا مردم را مىبينم كه مىروند و باز نمىگردند؟ آيا اقامت در آنجا را پسنديده و در آنجا رحل اقامت افكندهاند؟ يا در آنجا رها شده و خوابيدهاند؟ قسّ سوگند ياد مىكند كه خدا را دينى است كه از دين شما بهتر است. سپس رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فرمود: خدا قسّ را رحمت كند، او در روز قيامت به تنهائى به مانند امّتى محشور مىشود. فرمود: آيا
در ميان شما كسى هست كه از اشعار او بداند؟ (1) يكى از آنها گفت: من از او شنيدم كه مىگفت:
آنان كه شدند سوى عقبىهستند براى ما بصائر
آن كس كه در آمدهست بر موتاز آن به برون نگشت صادر
ديدم همه را به جانب مرگرفتند اكابر و اصاغر
آنان كه شدند باز نايندآنان كه نرفتهاند صاير من نيز يقين روم بدان سو چرخ است بر اين مدار داير حكمت قسّ بن ساعده و معرفت او به جايى رسيده بود كه پيامبر اكرم از كسانى كه از قبيله إياد بر آن حضرت وارد مىشدند، از حكمتهاى قسّ پرسش مىكردند و به آن گوش فرا مىدادند.
(2) 2- هشام از پدرش روايت كند كه نمايندگانى از قبيله إياد بر رسول- خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم وارد شدند و آن حضرت از حكمتهاى قسّ بن ساعده پرسش
فرموده گفتند: قسّ مىگويد:
1- اى خواننده مرگ! مردهها در گورند و بر تن آنها از بقيه اثاث زندگانى همان پاره كفنهاست.
2- آنها را فروگذار كه ايشان را روزى است كه بر آنها فرياد كنند و از خواب برخيزند همچنان كه بيهوش از خوابها بيدار شود.
3- بعضى از ايشان عريانند و بعضى ديگر در جامههاى خود و بعضى از آن جامهها جديد و نو است و بعضى ديگر تكّه تكّه و كهنه.
4- تا آنگاه كه به حالى غير حالت خود برگردند، آفرينشى نو و خلقى كه بعد از ايشان آفريده مىشوند.
باران است و نبات، پدران و مادران، رونده و آينده، آياتى به دنبال آيات و امواتى بعد از اموات، روشنى و تاريكى و شبها و روزها و فقير و غنى و سعيد و شقىّ و نيكوكار و بدكار، خبرى براى غافلان بايد كه هر عاملى عملش را اصلاح كند، چنين نيست، بلكه او خداى يكتاست، نه مولود است و نه والد، اعاده مىكند و آغاز مىنمايد و فردا بازگشت به سوى اوست.
(1) امّا بعد، اى گروه اياد! ثمود و عاد كجايند؟ و آباء و اجداد كجا هستند؟ آن
نيكى كه مورد تقدير و سپاس واقع نشد كجاست؟ و آن زشتى كه نقمت و بلا در پى نداشت كه ديد؟ چنين نيست، به خداى كعبه آنچه آغاز شد دوباره عود مىكند و اگر روزى برود، روزى ديگر باز مىگردد.
و او قسّ فرزند ساعده فرزند حذاقه فرزند زهر فرزند إياد فرزند نزار است اوّلين كسى كه از جاهليّت به قيامت ايمان آورد و اوّلين كسى كه به عصا تكيه زد، و مىگويند او ششصد سال زيست و پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم را به اسم و نسب مىشناخت و مردم را به قيام او بشارت مىداد و به تقيّه عمل مىكرد و به مردم در ضمن مواعظش بدان دستور مىداد.
(1) 3- عبد اللَّه بن عبّاس از پدرش نقل كند كه گفت: قسّ بن ساعده فرزندانش را گرد آورد و گفت: براى شكم باقلائى بس است و شير آميخته با آب هم آن را سيراب مىكند، هر كه تو را به چيزى سرزنش كرد در خودش هم مانند آن هست و هر كس به تو ظلم كند، ظالمى بدو ظلم خواهد كرد، اگر بر نفست عدالتورزى، مافوقت نيز بر تو عدالت ورزد، آنگاه كه خواستى از چيزى نهى كنى از خود آغاز كن و چيزى را كه نمىخورى گردآورى مكن و چيزى را كه محتاج آن
نيستى مخور، (1) اگر خواستى چيزى را ذخيره سازى، آن عملت باشد، اگر مىخواهى آقاى قومت باشى خرجت را بر ديگران منه، امّا ثروتت را با آنان در ميان نه، با كسى كه مشغول است مشورت مكن اگر چه حاذق باشد، و با گرسنه مشورت مكن گرچه فهيم باشد، و با ترسو مشورت مكن گر چه ناصح باشد، و طوقى بر گردنت مينداز كه جز با مشقّت نتوانى آن را بردارى، چون دشمنى مىكنى عدالت بورز و در گفتار ميانهرو باش و راز دين خود را به امانت نزد كسى مگذار گرچه خويشاوند نزديك باشد كه اگر چنين كردى پيوسته هراسناك خواهى بود، و امانتدار مختار است كه وفا كند و يا تخلّف ورزد و تا زندهاى او را بندهاى، اگر بر تو جنايت كند تو خود چنين كردهاى و اگر وفا كند مدحش از آن تو نيست، و بر تو باد صدقه دادن كه آن كفّاره گناهان است.
و قسّ راز دينش را به احدى نمىسپرد و به گونهاى سخن مىگفت كه معناى آن بر عوام مخفى بود و فقط خواص معناى آن را درك مىكردند.
(1) تبّع پادشاه يمن نيز از كسانى بود كه پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم را مىشناخت و منتظر قيام او بود، زيرا خبر آن بدو رسيده بود و مىدانست كه به زودى پيامبر از مكّه ظهور كرده و به يثرب مهاجرت خواهد كرد.
(2) 1- أبان در حديثى مرفوع گويد: تبّع در مسير پيامبر اكرم از مكّه به مدينه اين اشعار را سروده است:
تا آنكه در آمد از قريظهحبرى علمى عظيم سودد
گفتا كه برو از آن ديارىكو جانب حقّ نگشت مهتد
من نيز در آمدم ز مكّهتا باز رسد عذاب سرمد
امّيد من از خداى عفو استآن روز كه هست نار موقد
باقى بنهادمى تنى چندتا يار بود براى احمد
جمعى كه به راه حقّ درآيندفرمان ببرند از محمّد
هرگز نبود گمان به مكّهنامى ز خدا رود به معبد
گفتند به مكّه بيت مالىستآكنده ز لؤلؤ و زبرجد
گفتم كه كنم عزم ايشانليكن نكند اراده ايزد
من تارك آن گروه از آن روعبرت بشود به اهل مشهد (1) امام صادق عليه السّلام فرمود: او خبر داده است كه از اين شهر پيامبرى ظهور خواهد كرد كه به يثرب مهاجرت خواهد كرد، به همين جهت گروهى از مردم يمن را با يهوديان در آنجا سكنى داد تا آنگاه كه مبعوث شود او را يارى كنند و در اين
باره گفته است:
گواهى ميدهم بر نفس احمدكه او از جانب رحمان رسول است
اگر عمرم رسد بر عمر جانانوزارت گر شود قسمت قبول است
به جان مشركين باشم عذابىاز اين رو خاطر آنان ملول است (1) 2- وليد بن صبيح از امام صادق عليه السّلام روايت كند كه فرمود: تبّع به دو قبيله اوس و خزرج سفارش كرد كه همين جا باشيد تا اين پيامبر ظاهر شود، امّا من اگر او را درك كنم بدو خدمت مىكنم و با او خواهم بود.
(2) 3- عكرمه گفته است از ابن عبّاس شنيدهام كه مىگفت: امر تبّع بر شما مشتبه نشود او مسلمان بود.
(1) عبد المطّلب و ابو طالب از همه دانشمندان به مقام پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم داناتر بودند، امّا آن را از جهّال و اهل كفر و ضلال پنهان مىداشتند.
(2) 1- عكرمه از ابن عبّاس نقل كرده است كه مىگفت: در سايه خانه كعبه مسندى براى عبد المطّلب مىانداختند و او بر آن مىنشست و به خاطر اكرام و احترام وى كسى بر روى آن مسند نمىنشست، فرزندان او همه در اطراف او مىنشستند تا آنكه عبد المطّلب برخيزد و بيرون رود، امّا رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم كه كودك بود مىآمد و روى آن مسند مىنشست. اين موضوع بر عموهايش گران مىآمد و او را مىگرفتند تا او را واپس برند و آنگاه كه عبد المطّلب چنين مىديد، مىفرمود: پسرم را وانهيد، به خدا سوگند او را شأنى بزرگ است و من مىبينم روزى خواهد آمد كه او سرور همه شما باشد. من در پيشانى او مىبينم كه بر همه مردم سرورى كند. سپس او را بر مىداشت و با خود بر آن مسند
مىنشانيد (1) و دستى به پشت او مىكشيد و او را مىبوسيد و مىگفت: من هرگز بوسهاى به اين خوبى و پاكيزگى نديدهام و تنى به اين نرمى و خوشبوئى مشاهده نكردهام، سپس رو به ابو طالب مىكرد- زيرا عبد اللَّه و ابو طالب از يك مادر بودند- و مىفرمود: اى ابو طالب! براى اين كودك شأن بزرگى است او را حفظ كن و نگاهدار كه او يكتا و يگانه است و براى او مانند مادر باش، مبادا چيزى كه بدش مىآيد به وى رسد، سپس او را بر گردن خود مىنهاد و هفت بار طواف مىكرد. عبد المطّلب مىدانست كه او از لات و عزّى بدش مىآيد و وى را با آنها مواجه نمىكرد و چون شش ساله شد مادرش آمنه در سرزمين ابواء كه بين مكّه و مدينه است درگذشت، آمنه او را براى ديدار دائيهايش كه از بنى عدى بودند برده بود و رسول اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم بدون پدر و مادر گرديد و عبد المطّلب نسبت به او مهربانتر و حافظتر شد و حال چنين بود تا وفات عبد المطّلب نزديك شد، ابو طالب را فراخواند و در حالى كه محمّد روى سينهاش بود و او در سكرات مرگ به سر مىبرد، مىگريست و به ابو طالب مىگفت: اى ابو طالب بنگر تا حافظ اين يگانه باشى كسى كه رائحه پدر استشمام نكرده و مهر مادرى نچشيده: اى ابو طالب بنگر كه او را نسبت به تن خود به منزله جگرت بدانى، من همه فرزندانم
را رها كرده و تنها سفارش او را به تو مىكنم زيرا تو از مادر پدر او هستى. (1) اى ابو طالب! اگر ايّام او را درك كردى بدان كه من از همه مردم به امر او بيناتر و آگاهتر بودهام و اگر توانستى از او پيروى كن و او را با زبان و دست و ثروتت يارى نما، كه او- به خدا سوگند- به زودى بر شما آقائى كند و سلطنتى يابد كه هيچ يك از اولاد پدرانم نداشتند، اى ابو طالب! هيچ يك از پدرانت را نمىشناسم كه پدرش چون پدر او و مادرش چون مادر او مرده باشند، او را به واسطه تنهائيش حافظ باش. آيا وصيّتم را در باره او پذيرفتى؟ ابو طالب گفت: آرى پذيرفتم و خدا نيز بر آن گواه است. عبد المطّلب گفت: دستت را به سوى من دراز كن و او نيز دستش را دراز كرد و با يك ديگر دست دادند. سپس عبد المطّلب گفت: اكنون مرگ بر من آسان شد، سپس پى در پى محمّد را مىبوسيد و مىگفت: گواهى مىدهم كه هيچ يك از فرزندان خود را نبوسيدهام كه از تو خوشبوتر و خوشروتر باشد و آرزو مىكرد كه در قيد حيات باشد تا زمان او را درك كند و آنگاه كه عبد المطّلب فوت كرد محمّد بچّهاى هشت ساله بود، ابو طالب او را همراه خود كرد و ساعتى از شبانهروز از او غافل نبود و در كنار او مىخوابيد و هيچ
كس را بر او امين نمىدانست.
(1) 2- عبّاس بن عبد اللَّه بن سعيد از بعضى از خاندانش نقل كرده است كه براى عبد المطّلب (جدّ رسول خدا) در سايه كعبه مسندى مىانداختند و به واسطه حرمت او هيچ يك از فرزندانش بر آن مسند نمىنشست، امّا رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم مىآمد و بر روى آن مىنشست، عموهايش مىآمدند تا او را واپس برند جدّش عبد المطّلب مىگفت: فرزندم را واگذاريد و بر پشتش دست محبّت مىكشيد و مىگفت: براى اين فرزندم شأن و منزلتى بزرگ است. عبد المطّلب در سال هشتم عام الفيل درگذشت و پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم پسر بچهاى هشت ساله بود.
(2) 3- فرزند عبد اللَّه بن أبى جهم گويد پدرم از جدّم روايت كرد: شنيدم ابو طالب از عبد المطّلب چنين نقل مىكرد: وقتى در حجر اسماعيل خوابيده بودم و خوابى ديدم كه مرا به هراس انداخت و در حالى كه رداى خزى بر دوش داشتم و گيسوانم بر شانههايم بود نزد كاهنه قريش رفتم، چون مرا ديد در چهرهام دگرگونى مشاهده
كرد و نشست، (1) و من آن روز بزرگ قومم بودم. گفت: چرا بزرگ عرب را رنگ پريده مىبينم؟ آيا امر ناگوارى رخ داده است؟ گفتم: آرى، دوش در حجر اسماعيل خوابيده بودم و در خواب ديدم كه گويا درختى بر پشتم روئيد و سرش بر آسمان رسيد و شاخههايش شرق و غرب عالم را گرفت و نورى را در آن ديدم كه هفتاد مرتبه از نور خورشيد درخشانتر بود و عرب و عجم آن را سجده مىكردند و هر روز بزرگى و نورش افزون مىشد و جمعى از قريش را ديدم كه مىخواستند آن را قطع كنند و چون بدان نزديك شدند جوانى زيبا و پاكيزه آنها را گرفت و پشتشان را شكست و چشمشان را از كاسه به در آورد، من دستم را بالا برده تا شاخهاى از آن را برگيرم كه آن جوان فرياد زد: آرام باش كه تو را از آن نصيبى نيست، گفتم: نصيب از آن كيست در حالى كه درخت از آن من است؟ گفت: نصيب آنهائى است كه بدان آويختهاند و بدان بازمىگردند، من مدهوش و هراسان و رنگ پريده از خواب بيدار شدم.
و من ديدم كه رنگ آن كاهن پريد و سپس گفت: اگر خوابت راست باشد از پشت تو فرزندى بيرون آيد كه مالك شرق و غرب شود و آگاهكننده مردمان
باشد، بعد از آن غم و اندوه از من زايل شد، (1) اى ابو طالب! بنگر شايد آن فرزند تو باشى. ابو طالب پس از بعثت پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم اين حديث را به مردم باز مىگفت و مىفرمود: به خدا سوگند كه آن درخت، أبو القاسم امين است. به او گفتند: چرا به وى ايمان نمىآورى؟ و او گفت: به خاطر دشنام و ننگ قريش.
مصنّف اين كتاب شيخ صدوق رضى اللَّه عنه گويد: ابو طالب مؤمن بود و ليكن اظهار شرك مىكرد و ايمانش را پنهان مىداشت تا بهتر بتواند رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم را يارى كند.
(2) 4- محمّد بن مروان از امام صادق عليه السّلام روايت كند كه فرمود: ابو طالب اظهار كفر مىكرد و ايمانش را پنهان مىداشت و چون وفاتش فرا رسيد خداوند به رسول اكرم وحى كرد كه از مكّه بيرون رو كه در آن ياورى براى تو نيست و او به مدينه مهاجرت كرد.
(3) 5- اصبغ بن نباته گويد: از امير المؤمنين- صلوات اللَّه عليه- شنيدم كه
مىفرمود: به خدا سوگند كه پدر و جدّم عبد المطّلب و هاشم و عبد مناف هيچ گاه بتى را نپرستيدند. گفتند: پس چه مىپرستيدند؟ فرمود: مطابق دين ابراهيم عليه السّلام به جانب خانه كعبه نماز مىخواندند و بدان متمسّك بودند.
(1) 6- ابن عبّاس گويد كه از پدرم شنيدم كه مىگفت: چون براى پدرم عبد المطّلب، عبد اللَّه به دنيا آمد در سيماى او نورى ديديم كه مانند خورشيد مىدرخشيد. پدرم گفت: براى اين كودك منزلتى بزرگ است، گويد: در خواب ديدم كه از سوراخ بينى او پرنده سفيدى بيرون آمد و پرواز كرد و به شرق و غرب عالم رسيد، سپس برگشت و بر خانه كعبه فرود آمد و همه قريش بر او سجده كردند. در اين بين كه مردم متوجّه آن پرنده بودند به نورى بين آسمان و زمين مبدّل شد و شرق و غرب عالم را گرفت. چون از خواب بيدار شدم تعبير آن را از كاهنه بنى مخزوم پرسيدم، گفت: اى عبّاس! اگر خوابت راست باشد از صلب او پسرى بيرون آيد كه اهل مشرق و مغرب پيرو او شوند. پدرم گفت: وضع عبد اللَّه برايم اهميّت يافت تا آن كه آمنه- زيباترين و كاملترين زنان قريش- را به
همسرى برگزيد (1) و چون عبد اللَّه در گذشت و آمنه رسول خدا را به دنيا آورد آمدم و ديدم همان نور در پيشانى او مىدرخشد، او را برگرفته و در چهرهاش نگريستم و در او رائحه مشك يافتم و از شدّت آن رائحه خوش، گويا من خود مشك شدم و آمنه به من چنين گفت: چون مرا درد زايمان گرفت و كار دشوار شد غوغا و كلامى را شنيدم كه شبيه كلام آدميان نبود و پرچمى از ديبا ديدم كه بر دستهاى از ياقوت بين آسمان و زمين قرار داشت و نورى از سر آن به آسمان مىتابيد و كاخهاى شامات را به تمامى شعله نورى (1)ديدم و در اطراف خود پرنده قطاة (2)را ديدم كه بالهايش را در اطرافم گشوده بود و جنّى طايفه بنى اسد را ديدم كه از برابرم گذشت و مىگفت: اى آمنه! مىدانى كاهنها و بتها از دست پسرت چه كشيدهاند؟ و مرد جوان بلند بالا و سفيد و خوش لباسى را ديدم- كه به گمانم عبد المطّلب بود- كه به نزد من آمد و نوزاد را گرفت و آب دهان در دهانش گذاشت و يك طشت طلاى زمرّدنگار و يك شانه طلا به همراه داشت، شكم طفل را شكافت و قلبش را بيرون آورد، آن را نيز شكافت و يك نكته سياهى ازة.
آن بيرون آورد و به دور افكند، (1) سپس يك كيسه حرير سبز رنگ بيرون آورد و آن را گشود و در آن گرد سفيدى بود و دل را از آن پر كرد و آن را به جاى خود گذاشت و دستى بر شكمش كشيد و او را به سخن در آورد و او هم سخن گفت، امّا من از گفتار او چيزى نفهميدم جز آنكه گفت: در امان و حفظ و نگهدارى خدا! من قلبت را پر از ايمان و علم و حلم و يقين و عقل و حكمت كردم و تو خير البشرى! خوشا به حال كسى كه از تو پيروى كند و واى بر كسى كه از تو تخلّف ورزد، سپس يك كيسه ديگرى از حرير سفيد بيرون آورد و آن را گشود و در آن مهرى بود و آن را بر كتفهاى او زد و گفت: خدايم فرمان داده است كه از روح القدس در تو بدمم و در او دميد و جامهاى بر او پوشانيد و گفت: اين امان تو از آفات دنياست. اين چيزى است كه آن را عبّاس با دو چشم خود ديده است. بعد از آن عبّاس گفت: من در آن روز مىخواندم، جامهاش را بالا زدم و مهر نبوّت را ميان دو كتفش ديدم و منزلتش را پيوسته پنهان مىداشتم و اين حديث را فراموش كردم و يادم نيامد تا آن روز كه اسلام آوردم و رسول خدا آن را به يادم آورد.
(1) و سيف بن ذى يزن عارف به امر رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم بود و آنگاه كه عبد المطّلب به همراه هيئتى بر او وارد شد وى را به وجود پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم بشارت داد.
(2) 1- ابو صالح از ابن عبّاس چنين نقل مىكند: چون سيف بن ذى يزن در سال دوم ميلاد پيغمبر اكرم بر حبشه چيره شد، نمايندگان و اشراف و شعراى عرب براى عرض تهنيت و مباركباد به نزد سيف مىرفتند و رنج و خونخواهى او كه براى قومش متحمّل شده بود يادآورى مىكردند، و هيئتى از قريش آمد كه در بين آنها عبد المطّلب بن هاشم و امية بن عبد شمس و عبد اللَّه بن جدعان و اسد بن-
خويلد بن عبد العزّى و وهب بن عبد مناف (1) و بعضى ديگر از بزرگان قريش بودند و در صنعا بر وى وارد شدند و از وى كه در بالاى قصرش آرميده بود اجازه خواستند و اين قصر را كه غمدان مىگفتند همان قصرى است كه اميّة بن أبى- صلت در باره آن گفته است:
بر تو گوارا باد! تاجى مرتفع بر سر كردهاى، و در بالاى غمدان سرايى بنا كردهاى كه آنجا فرودگاه توست.
حاجب به نزد سيف رفت و او را از مكانت ايشان باخبر كرد. و او اجازه داد و چون آنها وارد شدند، عبد المطّلب نزديك رفت و اجازه سخن خواست، سيف گفت: اگر تو از كسانى هستى كه در برابر پادشاهان سخن مىگويند ما به تو اجازه داديم، گويد عبد المطّلب گفت: پادشاها! خداوند تو را جايگاهى رفيع و استوار و منيع و شامخ و بزرگ ارزانى فرموده است و تو را از خاندانى قرار داده كه اصلش پاك و ريشهاش شيرين و بنيانش پايدار و شاخهاش مرتفع است در گرامىترين موطن و پاكيزهترين موضع و نيكوترين معدن جاى دارى و از نفرين بركنارى، پادشاه عرب و بهار آنانى كه وفور نعمتشان به اوست. پادشاها! تو سرور عربى كه از تو فرمان مىبرند و ستون محكم آنانى كه بدان تكيه زدهاند و
بدان پناهنده مىشوند. (1) پدرانت بهترين پدران بودند و تو نيز بهترين جانشينى، آنكه تو سلفش باشى بىنام نخواهد بود و آنكه تو خلفش باشى هلاك نخواهد شد.
پادشاها! ما اهل حرم خداوند و نگهبانان بيت اوييم ما را به آستان تو خرسندى دفع گرفتارى و اندوه گسيل داشته است و ما براى تبريك- نه تسليت- آمدهايم.
سيف گفت: اى متكلّم! تو كيستى؟ گفت: عبد المطّلب بن هاشم، گفت:
خواهرزاده ما؟ گفت: آرى، گفت: نزديك بيا و او نيز به نزديكش رفت، سپس بر همه آنها رو كرد و گفت: مرحبا و اهلا، خوش آمديد، خانه خانه شماست و عطاى فراوان نصيب شما. گفت: پادشاه گفتار شما را شنيد و بر خويشاوندى شما مطّلع گرديد و وسيله شما را پذيرفت و شب و روز در اينجا خواهيد بود، اگر اينجا بمانيد گرامى هستيد و اگر كوچ كنيد عطاى وافر بريد. گويد: سپس آنها را به دار الضّيافه بريد، و يك ماه پذيرايى كردند در اين مدّت نه دسترسى به او داشتند و نه اجازه بازگشت، سپس يك روز به ياد آنها افتاد و عبد المطّلب را خواست و او را پهلوى خود نشانيد و با او خلوت كرد، سپس گفت: اى عبد المطّلب! من رازى را به تو مىسپارم كه سپردن آن را به كسى جز تو روا نمىدانم، ولى تو را اهل آن ديدم و تو را از آن مطّلع مىگردانم، بايد نزد تو سربسته بماند تا خداوند
اذن آن را صادر فرمايد و خداوند امرش را خواهد رسانيد. (1) من در كتاب مكنون و دانش مخزون كه آن را براى خود اختيار كردم و از ديگران باز داشتم خبرى عظيم و پيشامدى بزرگ را يافتهام كه در آن شرافت زندگانى و فضيلت مرگ براى مردم به طور عموم و طايفه تو به طور خصوص وجود دارد، عبد المطّلب گفت: اى پادشاه! مانند تو ديگران را مسرور مىسازد و نيكى مىورزد آن راز چيست؟ همه صحرانشينان پشت در پشت فداى تو شوند. گفت: چون در تهامه كودكى متولّد شود كه بين دو كتفش خالى سياه باشد، امامت از آن اوست و پيشوايى تا روز قيامت شما را خواهد بود، عبد المطّلب گفت: از نفرين بركنار باشى من با خبرى برگردم كه هيچ هيئتى با آن برنگشته است و اگر هيبت پادشاه و احترام و اعظام او نبود از رازگوئى او با خود پرسش مىكردم تا بر شادى بيفزايد. ابن ذى يزن گفت: اكنون يا او متولّد شده است و يا قريبا متولّد خواهد شد، نامش محمّد است، پدر و مادرش مىميرند و جدّ و عمويش او را سرپرستى مىكنند، او با نيكوترين نسب متولّد شده و خداوند او را آشكارا مبعوث فرمايد و از طايفه ما براى او يارانى قرار داده است تا اولياء خود را به واسطه آنها عزّت بخشد و دشمنان خود را خوار سازد، به نيروى آنان مردم را از هر طرف سركوب
كند و با استمداد از آنها اراضى نفيسه را فتح كند، (1) بتها را بشكند و آتشكدهها را خاموش سازد، رحمان را بپرستند و شيطان را طرد كنند، گفتارش قاطع و حكمش عادلانه است، به معروف فرمان دهد و خود بدان عمل كند و از منكر بازداشته و آن را نابود سازد.
عبد المطّلب گفت: اى پادشاه! نصيبت استوار و شأن و شرافتت افزون و پادشاهيت مستدام و عمرت دراز باد، آيا پادشاه از سر كرامت توضيح بيشترى خواهد داد همچنان كه پيشتر توضيح داده است. ابن ذى يزن گفت: قسم به آن بيتى كه پرده و علامات منصوبه دارد، به راستى كه تو اى عبد المطّلب جدّ او هستى! گويد: عبد المطّلب به رو در افتاد و سجده كرد. سيف گفت: سربردار، سينهات خنك و امرت بلند باد! آيا از آنچه گفتهام چيزى احساس كردهاى؟
گفت: مرا پسرى بود كه او را دوست داشته و با وى مهربان بودم و او را به ازدواج زن نيكوئى از قوم خود درآوردم كه نامش آمنه بنت وهب بود، و فرزندى به دنيا آورد كه نامش را محمّد ناميدم و پدر و مادرش درگذشتند و كفالتش به عهده من و عمويش درآمد. ابن ذى يزن گفت: آنچه به تو گفتم همان است كه گفتم، پسرت را حفظ كن و از شرّ يهود بر حذر باش كه آنها دشمن اويند و
خداوند ايشان را بر او مسلّط نكند (1) و آنچه برايت گفتم از همسفرانت پنهان دار كه من ايمن نيستم كه رياست او موجب رشك و حسادت ايشان گردد و مكر انديشند و دام گسترند و آنها يا فرزندانشان چنين كنند، و اگر نبود كه مىدانستم پيش از مبعث وى مرگ مرا نابود خواهد ساخت با پياده و سواره خود براى يارى او به يثرب- مركز حكومت او- مىآمدم ولى من در كتاب ناطق و علم سابق يافتهام كه يثرب مركز حكومت اوست و در آنجا امرش مستحكم مىشود و يارانش در آنجا گرد مىآيند و آرامگاهش در آنجا است و اگر نبود كه از آفات و آزار بر او مىهراسم هم اكنون- در آغاز عمرش- امرش را علنى مىكردم و بزرگان عرب را به دنبال او مىكشاندم، ولى من اين كار را بىهيچ تقصيرى در باره همراهانت به تو حواله مىكنم.
گويد: سپس دستور داد به هر يك از اين هيئت ده بنده و ده كنيز و دو حلّه از برد يمانى و صد شتر و پنج رطل طلا و ده رطل نقره و يك پوست پر از عنبر دادند، و به شخص عبد المطّلب ده برابر آن داد و گفت: چون يك سال گذشت به نزد من آى، امّا ابن ذى يزن پيش از آنكه سال به پايان رسد درگذشت و عبد المطّلب
بيشتر اوقات مىگفت: (1) اى قريشيان! هيچ يك از شما به واسطه عطاى فراوان شاه بر من رشك نورزد، گر چه آن عطا بسيار باشد، زيرا آن عطايا تمام شده و از بين خواهد رفت، و ليكن بر من كه غبطه مىخورند به چيزى است كه ذكر و فخر و شرفش براى من و اعقاب من باقى مىماند و چون مىگفتند، آن كى خواهد بود؟
مىگفت: به زودى خبر آنچه را كه مىگويم- و لو بعد از اين- خواهيد دانست. و اميّة بن عبد شمس در باره سفرشان به نزد ابن ذى يزن اين اشعار را سروده است:
خورشيد دليل راه ما بودما جانب دوست با سواران
از درّه و دشت درگذشتيمتا راه بريم سوى جانان
امّيد به دل شه يمن بودنور شه ذى يزن فروزان
برقى ز عطاى وى درخشيداميد كرم ز وى فراوان
وقتى كه در آمدم به صنعاخورشيد جمال شه نمايان
شاهى كه دهد عطاى بسياربا خلق نكو و روى شادان
(1) بحيراى راهب از كسانى بود كه پيامبر را پيش از ظهورش به صفت و نعت و نسب و به پيامبرى مىشناخت و از منتظرين ظهور او بود.
(2) 1- ابو صالح از ابن عبّاس از پدرش عبّاس بن عبد المطّلب و او از ابو طالب چنين نقل مىكند: من سال هشتم ولادت پيامبر براى تجارت به شام رفتم و هوا در نهايت گرمى بود وقتى آماده سفر شدم مردانى از خويشانم گفتند: محمّد را چه مىكنى و به كه مىسپارى؟ گفتم: قصد ندارم كه او را به كسى بسپارم، بلكه مىخواهم همراهم باشد. گفتند: پسرى خردسال را در چنين گرمايى به سفر مىبرى؟ گفتم: به خدا سوگند هر كجا باشم او با من خواهد بود و از من مفارقت نخواهد كرد، برايش زاد و توشه فراهم مىسازم، رفتم و يك زين از پارچه و
كتّان براى او پر ساختم (1) و بسيار اتّفاق مىافتاد كه ما سواره بوديم و شترى كه محمّد بر آن سوار بود در مقابلم بود و از او جدا نبودم و پيشاپيش قافله حركت مىكرد و آنگاه كه گرما سخت مىشد ابرى سپيد و خنك مىآمد و بر او سلام مىكرد و بالاى سرش بود و از او جدا نمىشد و بسا كه آن ابر بر ما ميوهها فرو مىباريد و با ما سير مىكرد و گاهى در ميان راه از جهت آب در مضيقه بوديم تا به حدّى كه بهاى يك مشك آب به دو دينار مىرسيد ولى ما هر كجا فرود مىآمديم حوضها پر و آب فراوان و زمين سرسبز مىشد و ما در نهايت فراوانى و خوشى و خير بوديم و گروهى با ما بودند كه شترانشان وامانده بود، رسول- خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم نزد آنها رفت و دستى بر آنها كشيد و به راه افتادند و چون نزديك شهر بصراى شام رسيديم ديديم كه يك صومعه مانند مركب راهوارى به سرعت به طرف ما مىآيد و چون نزديك ما شد ايستاد و بناگاه ديديم كه راهبى در آن است و آن ابر از سر رسول خدا حتى لحظهاى جدا نمىشد، آن راهب با مردم سخن نمىگفت و كاروانيان را نمىشناخت و نمىدانست كه مال التّجاره آنها چيست؟ و چون به پيامبر اكرم نگريست او را شناخت و شنيدم كه مىگفت: اگر كسى باشد تويى تو!.
(1) ابو طالب مىگويد: ما زير درخت بزرگى در نزديكى راهب فرود آمديم، آن درخت شاخههاى كمى داشت و ميوهاى بر آن نبود و كاروانيان به زير آن درخت فرود آمدند و چون رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم به زير آن فرود آمد، درخت به جنبش آمد و شاخههايش را بر رسول خدا افكند و سه نوع ميوه داد دو نوع تابستانى و يك نوع زمستانى و همه كسانى كه با ما بودند از آن متعجّب شدند و چون بحيراى راهب آن را ديد، رفت و براى رسول اكرم غذايى به اندازه او آورد.
سپس آمد و گفت: سرپرست اين نوجوان كيست؟ گفتم: من، گفت: چه نسبتى با او دارى؟ گفتم: من عموى او هستم، گفت: او عموهايى دارد تو كدام عموى او هستى؟ گفتم: من برادر پدر او هستم و مادرمان هم يكى است، گفت:
گواهى مىدهم كه او همان است و الّا من بحيرا نيستم، سپس گفت: اى مرد! آيا اجازه مىدهى كه اين غذا را به نزد او ببرم تا بخورد؟ گفتم: ببر، و پيامبر را ديدم كه آن كار را خوش نداشت، متوجّه پيامبر شدم و گفتم: فرزندم! مردى است كه دوست دارد تو را اكرام كند، پس از غذاى او بخور، فرمود: آيا اين غذاى من
است و از آن اصحابم نيست؟ (1) بحيرا گفت: آرى آن مخصوص تو است. پيامبر فرمود: من به تنهايى نمىخورم، بحيرا گفت: من بيش از اين چيزى نداشتم، پيامبر فرمود: آيا اجازه مىدهى كه آنها هم با من بخورند؟ گفت: آرى، فرمود:
بسم اللَّه بخوريد، او خورد و ما هم با او خورديم، به خدا سوگند ما يك صد و هفتاد نفر بوديم و هر كدام از ما آن قدر خورد تا سير شد و آروق زد و بحيرا بالاى سر- پيامبر ايستاده بود و از وى حمايت مىكرد و از بسيارى مردمان و كمى طعام تعجّب مىكرد و سر و گردن او را هر لحظه مىبوسيد و مىگفت: قسم به خداى مسيح كه او همان است و مردم نمىفهميدند كه او چه مىگويد. يكى از كاروانيان گفت: تو را چه مىشود، ما پيش از اين نيز بر تو مىگذشتيم، امّا چنين احسانى با ما نمىكردى، بحيرا گفت: به خدا سوگند كه امروز مرا حالتى ديگر است و من مىبينم چيزى را كه شما نمىبينيد و مىدانم چيزى را كه شما نمىدانيد، زير اين درخت پسرى است كه اگر آنچه را كه من از او مىدانم شما نيز مىدانستيد، او را بر گردن خود سوار مىكرديد و او را به وطنش مىرسانيديد. به خدا سوگند من شما را اكرام نكردم مگر به خاطر او، وقتى كه او پيش مىآمد نورى را در مقابلش ديدم كه ما بين آسمان و زمين را برايش روشن مىكرد و مردانى را ديدم كه
بادبزنهاى ياقوت و زبرجد در دست داشتند و او را باد مىزدند (1) و مردان ديگرى كه انواع ميوهها را بر او نثار مىكردند. سپس اين ابر از او جدا نمىشد، سپس اين صومعه من كه مانند چهارپايى كه بر پايش راه مىرود به سوى او رفت، سپس اين درخت كه هميشه خشك و كم شاخه بود، شاخههايش فراوان شد و به جنبش در آمده و سه نوع ميوه داد، دو ميوه تابستانى و يك ميوه زمستانى، سپس اين حوضها كه از زمان تمرّد بنى اسرائيل بعد از آنكه حواريّون عيسى بر آنها وارد شده بودند آبش فرو رفته و خشك شده بود و من در كتاب شمعون- الصّفا خواندهام كه او آنها را نفرين كرده و آبش فرو رفته و خشك شده است، سپس گفت: هر وقت ديديد كه آب در اين حوضها نمايان شد، بدانيد كه به خاطر پيامبرى است كه در زمين تهامه مبعوث شده و به مدينه مهاجرت مىكند، اسمش در ميان قومش امين است و در آسمانها احمد و او از عترت اسماعيل بن ابراهيم است و از صلب او است، به خدا سوگند كه اين همان است.
سپس بحيرا گفت: اى پسر! از تو سه خصلت مىپرسم و تو را به حقّ لات و عزّى سوگند مىدهم كه مرا خبر دهى. رسول خدا چون نام لات و عزّى را شنيد
خشمگين شد و گفت: (1) از من به واسطه آنها پرسش مكن كه به خدا هيچ چيز را مانند آنها دشمن ندارم و آنها دو بت سنگى هستند كه از آن قوم منند. بحيرا گفت:
اين يك نشانه، سپس گفت: تو را به خدا سوگند مىدهم كه پاسخ را بدهى.
فرمود: هر چه مىخواهى بپرس، زيرا كه تو نام خدايم و خدايت را كه بىمانند است بر زبان آوردى، گفت: از خواب و بيداريت مىپرسم، پيامبر او را از خواب و بيدارى و امور و كارهايش با خبر ساخت و با آنچه بحيرا از وصف او مىدانست موافق بود. بحيرا خود را بر آن حضرت انداخت و پاهايش را بوسه داد و گفت: پسرم! چقدر خوشبويى! اى كسى كه از همه پيامبران بيشتر پيرو دارى! اى كسى كه روشنى دنيا از فروغ اوست! اى كسى كه مساجد به ذكرش آباد است! گويا تو را مىبينم كه لشكرها و اسبها را سوق مىدهى و عرب و عجم خواه و ناخواه از تو پيروى كنند، و گويا لات و عزّى را مىبينم كه آنها را شكستهاى و بيت عتيق در تملّك تو است و كليدهايش را هر كجا كه بخواهى مىنهى، چه بسيار از پهلوانان قريش و عرب كه آنان را به خاك مذلّت مىافكنى و كليدهاى بهشت و دوزخ در دست تو است و ذبح اكبر و هلاك بتها به دست تو است، تو كسى هستى كه قيامت بر پا نشود تا آنكه همه پادشاهان با فروتنى در
دين تو در آيند، (1) و پيوسته دست و پايش را بوسه مىداد و مىگفت: اگر در زمان نبوّت تو زنده باشم با شمشير و ساعد به ياريت بر مىخيزم، تو سيّد فرزندان آدم و سرور رسولانى، تو امام متّقين و خاتم انبيائى، به خدا سوگند آن روز كه تو به دنيا آمدى زمين خندان شد و تا روز قيامت به واسطه تو خندان خواهد بود. به خدا سوگند معبدهاى يهود و بتها و شياطين تا روز قيامت گريان خواهند بود، تو دعاى ابراهيم و بشارت عيسايى، تو مقدّس و مطهّر از پليديهاى جاهليّتى.
سپس رو به ابو طالب كرد و گفت: اين پسر چه نسبتى با تو دارد كه مىبينم از او جدا نمىشوى؟ ابو طالب گفت: او پسر من است، بحيرا گفت: پسر تو نيست و پدر و مادرش نبايد زنده باشند ابو طالب گفت: او پسر برادرم است. او به دنيا نيامده بود كه پدرش درگذشت و شش ساله بود كه مادرش را از دست داد. بحيرا گفت: راست گفتى او چنين است و چنين صلاح مىدانم كه او را از همين جا به شهر خودش برگردانى، زيرا هر يهودى و نصرانى و اهل كتابى از ولادت اين نوجوان آگاه است و اگر او را ببينند و چنان كه من مىشناختم آنها هم بشناسند شرّى بدو رسانند و بيشتر آنها همين يهوديانند. ابو طالب گفت: براى چه؟ گفت:
(1) براى آنكه اين برادرزادهات صاحب مقام نبوّت و رسالت گردد و آن فرشتهاى كه بر موسى و عيسى نازل مىگرديد بر او فرود مىآيد. ابو طالب گفت: هرگز، ان شاء اللَّه خداوند او را تباه نسازد.
سپس او را به شام برديم و چون نزديك شهر شام رسيديم، به خدا سوگند تمام كاخهاى شام لرزيد و نورى از آن برخاست كه از پرتو خورشيد رخشانتر بود و هنگامى كه به شهر شام در آمديم نتوانستيم به واسطه ازدحام مردم از بازار شام بگذريم و همه به صورت رسول خدا مىنگريستند و اين خبر در همه شامات منتشر شد تا به غايتى كه همه احبار و راهبان به نزد او گرد آمدند و يكى از احبار بزرگ كه نامش نسطورا بود آمد و در مقابل او نشست و به او مىنگريست ولى با او سخن نگفت و سه روز متوالى چنين كرد و چون شب سوم فرا رسيد بىتاب شد و به نزد او آمد و پشت سر او مىچرخيد، گويا چيزى را از او مىطلبيد، گفتم:
اى راهب! گويا چيزى از او مىخواهى؟ گفت: آرى من چيزى از او مىخواهم، اسمش چيست؟ گفتم: محمّد بن عبد اللَّه، به خدا سوگند كه رنگش پريد، سپس گفت: ممكن است به او بفرمائيد پشت شانهاش را برهنه كند تا آن را
ببينم، (1) پشت شانهاش را برهنه كرد و چون مهر نبوّت را ديد، فرو افتاد، او را مىبوسيد و گريه مىكرد. سپس گفت: اى مرد زود اين فرزند را به خانهاش برگردان كه اگر مىدانستى در سرزمين ما چقدر دشمن دارد او را با خود نمىآوردى و هر روز براى ديدار او مىآمد و برايش غذا مىآورد، و چون از شهر شام بيرون مىآمديم پيراهنى از پيش خود آورد و گفت: آيا ممكن است كه اين پيراهن را بپوشد تا به ياد من باشد و پيامبر نپذيرفت و آن كار را خوش نداشت، من براى آنكه او ناراحت نشود آن پيراهن را گرفتم و گفتم: من آن را بر تنش خواهم كرد و شتابان او را به مكّه برگردانيدم و به خدا سوگند آن روز كسى از زن و پير و جوان و كوچك و بزرگ نبود كه به استقبال او نيايد بجز ابو جهل- لعنه اللَّه- كه مردى خونخوار و بدكردار بود و از مستى به خود نبود. (1)
(2) 2- در روايتى ديگر از ابو طالب نقل شده است كه گفت: چون بحيراى راهب او را ترك مىكرد مىگريست و مىگفت: اى پسر آمنه! گويا تو را مىبينم كها.
1) اعلم ان هذه القصّة مع ضعف سندها و انقطاعها و اشتمالها على الغرائب التى كانت شأن الأساطير نقلها جمع من المؤرخين باختلافات في متنها و الفاظها. راجع سيرة ابن هشام ج 1 ص 204 و المواهب اللدنّيّة و شرحه و اعلام الورى و تاريخ الطبرى ج 1 ص 519 و تاريخ الخميسى و غيرها.
همه عرب با كمانشان به تو تير مىزنند و خويشان با تو قطع رابطه كردهاند و اگر مىدانستند تو را به منزله اولاد مىشمردند، سپس به من التفات فرموده و گفت:
امّا تو اى عمو! تو خويشى را پيوسته مراعات كن. و وصيّت پدرت را در باره او حفظ كن كه قريش به زودى تو را به خاطر او ترك كند و تو پروا مدار و من مىدانم كه تو در ظاهر به او ايمان نمىآورى امّا در باطن به او ايمان دارى و فرزندى از تو به او ايمان آورد و او را به عزّت يارى كند نامش در آسمانها «بطل هاصر» است و در زمين «شجاع انزع» باشد او را دو فرزند شهيد است و او سيّد عرب و ذو قرنين آنها است و او در كتابها از اصحاب عيسى عليه السّلام معروفتر است.
ابو طالب گويد: به خدا سوگند هر آنچه بحيرا گفته بود و بيشتر از آن را به چشم خود ديدم.
(1) 3- ابان بن عثمان در حديث مرفوعى گويد: چون رسول اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم به سنّ بلوغ رسيد، ابو طالب چنين خواست كه با كاروان قريش به شام رود، رسول اكرم آمد و زمام شتر را گرفت و گفت: اى عمو جان! مرا به كه مىسپارى؟ نه پدرى هست و نه مادرى! و مادرش نيز وفات كرده بود، ابو طالب دلش به حال او
سوخت و بر او مهربانى كرد و او را با خود برد (1) و چون راه مىرفتند بر بالاى سر پيامبر ابرى در برابر آفتاب سايه مىانداخت و در راه به مردى بر خوردند كه بحيرا نام داشت و چون ديد ابرى با آنها سير مىكند از صومعه خود فرود آمد و طعامى براى قريش آماده كرد و كسى را به نزد آنها فرستاد و آنها را دعوت كرد كه به نزد او بروند و آنان به زير درختى فرود آمده بودند، فرستاد كه براى صرف غذا بيائيد، گفتند: اى بحيرا! ما چنين سابقهاى از تو به ياد نداريم. گفت: من دوست دارم كه به نزد من آئيد، آمدند و رسول خدا را نزد بار و بنه خود گذاشتند، بحيرا ديد كه ابر بر جاى خود ايستاده است به آنها گفت: آيا كسى از شما هست كه به نزد من نيامده باشد؟ گفتند: كسى نيست مگر نوجوانى كه بر سر بار و بنه خود گذاشتهايم. گفت: سزاوار نيست كه هيچ يك از شما بر سر سفره من نباشد و به دنبال رسول خدا فرستادند و چون او آمد آن ابر هم آمد. بحيرا در او نگريست و گفت: اين نوجوان كيست؟ گفتند: فرزند اين آقا- و به ابو طالب اشاره كردند- بحيرا گفت: آيا اين فرزند تو است؟ ابو طالب گفت: اين برادرزاده من است. گفت: پدرش چه مىكند؟ گفت: در رحم مادرش بود كه پدرش درگذشت. بحيرا به ابو طالب گفت: اين پسر را به شهر خود برگردان كه اگر يهود
آنچه را كه من از او مىدانم بدانند او را بكشند، او مقام بزرگى دارد، او پيامبر اين امّت است، او پيامبر شمشير است.
(1) يعلى گويد، در آن كاروان تجارى كه به شام رفتند و رسول اكرم نيز در ميان آنها بود، خالد بن اسيد و طليق بن سفيان نيز حضور داشتند و همراه پيامبر اكرم بودند و حكايت كردهاند كه به چشم خود ديدهاند كه هنگام سير و سوارى پيامبر وحوش و طيور چه مىكردند، گويند: وقتى به ميان بازار بصرى رسيديم، به ناگاه گروهى از راهبان رنگ پريده را ديديم كه رنگشان مانند زعفران زرد بود و مىلرزيدند گفتند: دوست داريم نزد بزرگ ما بياييد كه در همين نزديكى و در
معبد بزرگ است. (1) گفتيم: بين ما و شما كارى نيست. گفتند: به شما زيانى نخواهد رسيد بلكه شما را اكرام هم خواهيم كرد و مىپنداشتند كه يكى از ما محمّد است، با آنها رفتيم و به آن معبد بزرگ در آمديم و بزرگشان را ديديم كه در ميان آنها بود و شاگردانش در اطراف او بودند و كتابى گشوده در دستانش بود و يك بار به ما مىنگريست و يك بار به كتاب نگاه مىكرد و به يارانش رو كرد و گفت: كارى نكرديد و آن را كه من مىخواستم نياورديد و او هم اكنون در اين ديار است.
سپس به ما گفت: شما كه هستيد؟ گفتيم: گروهى از قريش، گفت: از كدام خاندان قريش؟ گفتيم: از بنى عبد شمس، گفت: آيا كس ديگرى همراه شما هست؟ گفتيم: آرى، جوانى از بنى هاشم كه او را يتيم فرزندان عبد المطّلب مىناميم: به خدا سوگند خرناسهاى كشيد كه نزديك بود بيهوش شود، سپس ادامه داد و گفت: آه! آه! كه نصرانيّت و مسيح از ميان رفت، سپس برخاست و بر صليبى از صليبهايش تكيه كرد و در انديشه فرو رفت و هشتاد نفر از بطريقهاى نصرانى و شاگردانش در اطراف او بودند و گفت: آيا بر شما آسان است كه او را به من نشان بدهيد؟ گفتيم: آرى و او با ما آمد و بناگاه محمّد را ديديم كه در بازار
بصرى ايستاده بود، (1) به خدا سوگند گويا ما تا آن روز رخسار او را نديده بوديم، مانند هلال ماه مىدرخشيد، سود فراوانى برده بود و كالاى بسيارى نيز خريده بود، خواستيم او را به آن كشيش معرّفى كنيم، امّا او بر ما سبقت گرفت و گفت:
اوست، به مسيح سوگند كه او را شناختم و نزديك او رفت و سر او را بوسيد و گفت: تو مقدّسى، سپس از اشياء و علاماتى پرسش كرد و پيامبر نيز بدو پاسخ مىداد و شنيديم كه مىگفت: اگر زمان تو را دريابم حقّ شمشير را ادا خواهم كرد، آنگاه به ما گفت: آيا مىدانيد همراه او چيست؟ با او زندگى و مرگ است، كسى كه به او بپيوندد حياتى طولانى يابد و هر كه از او روى برگرداند چنان خواهد مرد كه پس از آن حياتى نيابد، او همان است كه ذبح اعظم (1)با او است سپس مىآمد و مكرّر سر او را مىبوسيد.
(2) و ابو المويهب راهب از كسانى است كه پيش از بعثت، پيامبر اكرم را با صفاتش مىشناخت و به مقام وصيّش امير المؤمنين علىّ بن أبى طالب عليه السّلام نيز آگاه بود.
1) في بعض النسخ «الريح الاعظم».
بكر بن عبد اللَّه اشجعىّ از پدران خود چنين روايت كند كه در آن سال كه پيامبر اكرم و عبد منات بن كنانه و نوفل بن معاوية بن عروه براى تجارت به شام رفتند، ابو المويهب راهب اين دو را ديد و به آنها گفت: شما كيستيد؟ گفتند: ما تاجرانى از اهل حرم و از قريشيم. گفت: از كدام خاندان قريش؟ و پاسخ او را دادند. به آنها گفت: آيا كس ديگرى از قريش با شما آمده است؟ گفتند: آرى، جوانى از بنى هاشم كه نامش محمّد است. ابو المويهب گفت: به خدا سوگند هم او را مىخواستم، گفتند: به خدا سوگند در ميان قريش گمنامتر از او نيست او را يتيم قريش مىنامند و او اجير زنى از ما به نام خديجه است، به او چه نيازى دارى؟
ابو المويهب سرش را تكان داد و گفت: هم اوست هم اوست و به آنها گفت: مرا به نزد او بريد. گفتند: او را در بازار بصرى گذاشتهايم و در اين ميان كه آنها مشغول گفتگو بودند، ناگهان طلعت رسول اكرم نمايان شد و گفت: او همين است و ساعتى با او خلوت كرد و به گفتگو پرداخت، سپس ميان دو چشمش را بوسيد و چيزى
را از آستينش درآورد كه ما ندانستيم چه بود، (1) امّا پيامبر اكرم از پذيرفتن آن امتناع ورزيد، چون پيامبر از او جدا شد به ما گفت: از من بشنويد، به خدا سوگند او پيامبر آخر الزّمان است، به خدا سوگند كه او به زودى مبعوث مىشود و مردم را به شهادت «لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ» فرا مىخواند و چون آن را ديديد از او پيروى كنيد. سپس گفت: آيا فرزند عموى او ابو طالب كه به او علىّ گفته مىشود متولّد شده است؟ گفتيم: خير، گفت: يا متولّد شده و يا در همين سال به دنيا خواهد آمد، او اوّلين كسى است كه بدو ايمان مىآورد، ما او را مىشناسيم و مىدانيم كه او وصىّ است همچنان كه مىدانيم محمّد نبىّ است، او سيّد عرب و ربّانى و ذو القرنين عرب است و حقّ شمشير را ادا مىكند، اسم او در عالم بالا «علىّ» است، او پس از انبياء نامورترين خلايق است و فرشتگان او را پهلوان درخشان كامياب مىنامند، به هيچ سوى رو نكند جز آنكه كامروا و پيروز گردد به خدا سوگند او در بين يارانش در آسمان از خورشيد تابنده معروفتر است.
(2) مخزوم بن هانى از پدرش كه يك صد و پنجاه سال عمر كرده است نقل مىكند
كه گفت: در آن شبى كه رسول اكرم به دنيا آمد ايوان كسرى لرزيد و چهارده كنگره آن فرو افتاد و آب درياچه ساوه فرو رفت و آتشكده فارس كه هزار سال افروخته بود خاموش شد و موبدان در خواب شتران سركشى را ديد كه سواران چالاكى را مىكشانند و از دجله گذشته و در شهرهايشان پراكنده شدند. چون صبح شده كسرى از آنچه موبدان ديده بود در هراس افتاد ولى بردبارى كرد و ترس خود را پنهان داشت و چنين مصلحت ديد كه آن را از وزيرانش مخفى نكند.
پس تاج بر سر نهاد و بر تختش نشست و وزيران را گرد آورد و به آنها خوابى را كه خود ديده بود گزارش كرد. در اين بين نامهاى آمد كه آتشكده فارس خاموش شده است و غمى بر غمش افزوده شد. موبدان هم گفت: پادشاه به سلامت باشد، من دوش خوابى ديدم، آنگاه خواب شتران و سواران را باز گفت، كسرى گفت: اى موبدان! تعبير آن چيست؟- و در بين آنها او از همه داناتر بود- گفت: حادثهاى است كه در عربستان واقع مىشود در اين هنگام نامهاى از طرف شاه شاهان كسرى به نعمان بن منذر اين چنين نوشته شد: امّا بعد، مردى
دانشمند را به نزد من بفرست تا از او آنچه مىخواهم بپرسم. (1) او عبد المسيح بن- عمرو بن حيّان را فرستاد و چون به نزد او در آمد شاه گفت: آيا پاسخ سؤال مرا مىدانى؟ او گفت: پادشاه بپرسد و يا مرا آگاه كند، اگر مىدانستم به عرض مىرسانم و اگر نمىدانستم كسى را كه مىداند معرّفى خواهم نمود، بعد از آن خواب موبدان را باز گفت: عبد المسيح گفت: علم آن نزد دايى من است كه در حومه شام مسكن دارد و به او سطيح مىگويند. گفت: به نزد او برو و از او پرسش كن و پاسخ او را برايم بازگو. عبد المسيح رفت تا بر سطيح وارد شد و او مشرف به مرگ بود، بر او سلام كرد و تحيّت گفت، امّا سطيح پاسخى نداد.
عبد المسيح اين اشعار را انشاد كرد:
آقاى يمن كر است يا نيست؟جانى به تنش در است يا نيست؟
اى مرد عليم مشكلى هستما را ز تو پاسخىست يا نيست؟
نزد تو نشسته است شيخىكو را به نسب نظير و تا نيست
(1)
آقا و سپيد و تيز گوش استلاغر بدن و تنك ردا نيست
پيكىست روان شده ز ايرانترسى به دلش ز مدّعا نيست
يك خواب عجيب ديده كس راتعبير از آن به نزد ما نيست
پيكىست ز راه خسته گشتهاز رنج مگر در اين سرا نيست
آن قدر غبار ره بر او هستگر كوه بخوانمش خطا نيست چون سطيح شعرش را شنيد چشمانش را گشود و گفت: عبد المسيح سوار بر شتر شتابان به نزد سطيح آمده است در حالى كه او مشرف به گور است، پادشاه ساسانى تو را به خاطر لرزش ايوان و خموشى آتشكده و نيران و خواب موبدان فرستاده است، او ديده است كه سواران چالاكى بر شتران سركشى از دجله گذشته و در شهرهايشان پراكنده شدند. بعد از آن گفت: اى عبد المسيح! چون تلاوت زياد شود و شخص صاحب عصا مبعوث گردد، و وادى سماوه
پر آب و درياچه ساوه خشك شود (1) ديگر شام از آن سطيح نباشد و از ساسانيان شاهان زن و مرد به تعداد شماره كنگرههايى كه از كاخ فرو ريخته است سلطنت كنند و هر چه آمدنى است مىآيد، سپس سطيح جان به جان آفرين تسليم كرد و عبد المسيح برخاست و بر سر مركب خود رفت و مىگفت:
كمر بر بند اى مرد مصمّمنترساند تو را تفريق و تغيير
اگر ملك بنى ساسان فرو ريختفرو ريزد حكومتها به تقدير
تو گويى صولتى باشد به آنانكه شير از وحشت ايشان به تحذير
از ايشان صاحب آن كاخ بهرامدگر شاپور و نوشروان چون شير
و مردم چون ضعيفى را شناسندكنند او را به ضعف خويش تحقير
و گر مالى بود در كس نمايندورا با ابن امّ خويش تنظير
چو خير و شر به يك ديگر قرينندبه امر و نهى يزدان ساز تقرير (1) گويد: چون به نزد كسرى آمد و گفتار سطيح را گزارش داد، كسرى گفت: تا زمانى كه چهارده تن از ما سلطنت كند امورى خواهد بود. گويد: ده تن از آنها در مدّت چهار سال سلطنت كردند و باقى هم تا خلافت عثمان حكومت كردند. (1)
امّا سطيح در سال سيل عرم متولّد شد و تا سلطنت ذى نواس زنده بود و اين مدّت متجاوز از سى قرن است و مسكنش در بحرين بود و «عبد القيس» او را از قبيله خود و «ازد» نيز از طايفه خود مىپنداشتند و بيشتر محدّثان مىگويند: او از «ازد» است و معلوم نيست كه او از كدام قبيله است، ولى فرزندان او مىگويند:
ما از قبيله ازديم.ح.
1) ذكر هذا الخبر بتمامه ابن منظور في لسان العرب في مادة سطح.
(1) أبان بن عثمان در حديث مرفوعى گويد: هنگامى كه عبد اللَّه بن عبد المطّلب بالغ شد، عبد المطّلب او را به همسرى آمنه بنت وهب زهرى در آورد و چون با آمنه ازدواج كرد باردار شد و از او روايت شده كه گفته است: چون باردار شدم، آن را احساس نكردم و در دوران باردارى سنگينى حمل- كه بر زنان عارض مىشود- بر من عارض نشد و در خواب ديدم كه كسى نزد من آمد و گفت:
خير الانام در رحم تو است و چون هنگام وضع حمل فرا رسيد آن كار بر من آسان شد تا آنكه او را به دنيا آوردم و او با دو دست و دو زانو خود را از زمين حفظ مىكرد و شنيدم كه گويندهاى مىگفت: تو خير البشر را به دنيا آوردى او را در پناه واحد صمد از شرّ هر ستمكار حسودى نگاهدار.
رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم در روز دوشنبه دوازدهم ربيع الاوّل عام الفيل به دنيا آمد.
آمنه گويد: چون بر زمين فرود آمد با دو دست و دو زانو خود را از زمين
حفظ نمود (1) و سرش را به طرف آسمان بلند كرد و پرتو درخشانى از من ساطع شد كه زمين تا آسمانى را روشن ساخت و شياطين را با ستارگان رجم كردند و از آسمان محجوب شدند و قريشيان شهابها و ستارگانى را ديدند كه فرود مىآمدند، ترسيدند و گفتند: قيامت بر پا شده است و به نزد وليد بن مغيره گرد آمده و او را باخبر كردند. وليد شيخى كبير و با تجربه بود، گفت: به اين ستارههايى كه در صحرا و دريا راهنماى شما هستند بنگريد اگر آنها زايل شدند قيامت بر پا شده است و اگر آنها ثابتند، فرود شهابها به خاطر پيشامدى است.
شياطين هم آن را ديدند و به گرد ابليس گرد آمده و به او خبر دادند كه از آسمان محجوب شده و شهابها بر آنها افكنده مىشود و او گفت: جستجو كنيد و ببينيد چه پيشامدى رخ داده است؟ و آنها در دنيا به جولان در آمدند و برگشتند و گفتند: چيزى نديديم گفت: من خود بايد تفحّص كنم و ما بين مشرق تا مغرب را درنورديد و چون به حرم رسيد ديد پر از فرشتگان است و چون خواست وارد حرم شود جبرئيل عليه السّلام بر او فرياد كشيد و گفت: اى ملعون! دور شو، آمد تا از جانب حراء در آيد كه آن نيز سدّى در برابر او شد. گفت: اى جبرئيل چه خبر است؟ گفت: اين پيامبرى است كه متولّد شده و او بهترين انبياست. گفت: آيا در
او نصيبى دارم؟ گفت: خير، گفت: آيا در امّتش نصيبى دارم؟ گفت: آرى، گفت:
بدان خشنودم.
(1) گويد: در مكّه فردى يهودى بود كه بدو يوسف مىگفتند و چون ديد كه ستارگان افكنده مىشوند و به حركت در آمدهاند، گفت: پيامبرى است كه امشب متولّد شده است و او همان است كه ما در كتابهاى خود خواندهايم كه چون متولّد شود- و او خاتم الانبياست- شياطين رجم شده و از آسمان محجوب شوند و چون صبح شد به مجلس قريش در آمد و گفت: اى قريشيان! آيا شما را دوش مولودى بوده است؟ گفتند: خير، گفت: به تورات سوگند كه خطا مىكنيد او متولّد شده است و اگر اينجا به دنيا نيامده باشد در فلسطين زاده شده است و او افضل انبياى الهى است. جمع قريش پراكنده شدند و چون به خانههاى خود رفتند هر مردى به خانواده خود سخنان يهودى را بازگو كرد. گفتند: دوش براى عبد اللَّه بن عبد المطّلب پسرى به دنيا آمده است و خبر آن را به يوسف يهودى دادند. گفت: پيش از آنكه از شما بپرسم متولّد شده يا پس از آن؟ گفتند: پيش از آن، گفت: آن كودك را به من نشان بدهيد. بعد از آن به در خانه آمنه رفتند و گفتند: فرزندت را بيرون بياور تا يهودى در او بنگرد. او را در قنداقه پيچيد و
بيرون آورد (1) و چون يهودى در چشمانش نگريست و شانهاش را گشود و خال سياهى ميان دو كتفش ديد كه مويى چند بر آن روئيده است، بيهوش نقش بر زمين شد و قريش از كردار او تعجّب كردند و خنديدند. گفت: اى قريشيان! آيا مىخنديد؟ اين پيامبر شمشير است شما را هلاك خواهد ساخت، نبوّت براى هميشه از بنى اسرائيل برچيده شده است و مردم پراكنده شدند و خبر يهودى را براى يك دگر بازگو مىكردند و رشد رسول اكرم در يك روز مانند يك هفته ديگران و رشد يك هفته او مانند رشد يك ماه ديگران بود.
(2) ابن عبّاس گويد: چون پيامبر اكرم در غزوه بنى قريظه كعب بن اسد را فراخواند تا گردنش را بزند و او را آوردند، رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم در وى نگريست و گفت: اى كعب! آيا سفارش ابن حوّاش دانشمندى كه از شام مىآمد برايت
مفيد نبود كه گفت: شراب و نان را در شام فروگذاشتم و با سختى و مشتى خرما به خاطر پيامبرى كه مبعوث مىشود آمدم او همين اوان برانگيخته مىشود و در مكّه طلوع مىكند و اين شهر هجرتگاه او است و او خندان و كشنده دشمنان است به چند تكّه نان و چند دانه خرما اكتفاء مىكند و بر حمار برهنه سوار مىشود در چشمانش سرخى و بين دو كتفش خاتم نبوّت است، شمشيرش را بر دوشش مىنهد و از هيچ كس پروا ندارد سلطنتش بدان جا رسد كه كفش و پاى كسى بدان جا نرسيده باشد. كعب گفت: اى محمّد! چنين است و اگر نبود كه مىترسم يهود مرا سرزنش كند كه هنگام مرگ ترسيد به تو ايمان مىآوردم و تصديقت مىكردم و ليكن من بر دين يهودم بر آن زندگى مىكنم و بر آن نيز خواهم مرد. رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فرمود: او را بياوريد و گردنش را بزنيد. آوردند و گردنش را زدند.
(1) زيد بن عمرو بن نفيل از كسانى است كه در جستجوى دين حنيف بود و امر پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم را مىشناخت و منتظر ظهور او بود و در جستجوى آن
حضرت از شهر و ديار خود خارج شد و در راه به قتل رسيد.
(1) 1- محمّد بن اسحاق بن يسار گويد: زيد بن عمرو بن نفيل مىخواست از مكّه بيرون رود و در زمين حركت كرده و آئين حنيف يا دين ابراهيم عليه السّلام را بجويد و چون زنش صفيّه بنت حضرمى مىديد كه اراده سفر كرده و آماده خروج است، خطاب بن نفيل را خبر مىكرد، زيد در طلب دين ابراهيم به شام سفر كرد و از اهل كتابهاى نخستين آن را مطالبه مىنمود و مىپنداشتند كه پيوسته در اين كار است تا آنكه همه موصل و جزيره را گشت و به شام آمد و در آنجا نيز به گردش پرداخت تا آنكه به نزد راهبى در ميفعه از اراضى بلقا در آمد كه به عقيده آنها علم نصرانيّت بدو منتهى شده بود و از دين حنيف ابراهيم از او پرسش كرد، راهب گفت تو از دينى پرسش مىكنى كه امروزه كسى را نمىيابى كه تو را به آن وادارد، چه كسى تو را بدين كار واداشته است؟ علمش مندرس شده و دانايان آن درگذشتهاند، و ليكن در همين زمان پيامبرى در سرزمين خودت مبعوث خواهد شد كه بر دين حنيف ابراهيم است و بر تو واجب است كه هم الآن به آنجا بروى كه
اكنون زمانه اوست، (1) زيد از دين يهود و نصارى ملول بود و بدان رضايت نمىداد، چون آن راهب اين سخنان را بدو گفت شتابان به سوى مكّه رهسپار شد و چون به اراضى قبايل لخم رسيد بر او ستم كرده و وى را كشتند.
ورقة بن نوفل- كه او نيز مانند زيد در جستجوى دين حنيف بود امّا مانند او عمل نكرد- بر او گريست و اين اشعار را در سوگ او گفت:
ألا ابن عمروى كه ره يافتىز تنّور آتش تو رخ تافتى
خداى تو را مثل و مانند نيستتو را با بتان هيچ پيوند نيست
به رحمت رسد آدمى گاه گاهاگر قعر ارضش بود جايگاه (2) 2- عمر بن خطّاب و سعيد بن زيد گفتند: اى رسول خدا! آيا براى زيد طلب مغفرت كنيم؟ فرمود: آرى براى او طلب مغفرت كنيد كه او روز قيامت به تنهائى امّتى محشور مىشود.
(1) 3- سعيد بن زيد از رسول اكرم در باره پدرش زيد بن عمرو پرسش كرد و گفت: اى رسول خدا! زيد بن عمرو چنان بود كه ديديد و اخبارش را شنيديد و اگر شما را دريافته بود به شما ايمان مىآورد، آيا براى او طلب مغفرت كنم؟ فرمود:
آرى براى او آمرزش بخواه و فرمود: او در روز قيامت به تنهائى بمانند امّتى خواهد آمد و گفتهاند كه او در جستجوى دين حقّ بود و در اين راه درگذشت.
مصنّف اين كتاب شيخ صدوق- رحمه اللَّه- گويد: حال پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم پيش از نبوّت، همان حال قائم و صاحب الزّمان ما در اين هنگام است، زيرا پيامبر اكرم را در آن حال جز احبار و رهبان و عالمان نمىشناختند و اسلام در ميانشان غريب بود. اگر يكى از آنها از خداى تعالى تعجيل فرج پيامبر و ظهورش را مسألت مىكرد جاهلان و گمراهان او را مسخره مىكردند و مىگفتند: اين پيامبرى كه او را پيامبر شمشير مىناميد و دعوتش به شرق و غرب عالم خواهد رسيد و سلاطين عالم مطيع او خواهند شد، كى ظاهر خواهد شد؟ همچنان كه امروزه جاهلان به ما مىگويند: اين مهدى كه معتقديد بايد
خروج كند كى ظاهر خواهد شد؟ (1) و بعضى منكر و بعضى ديگر معترف به وجود وىاند و پيامبر اكرم فرموده است: اسلام غريبانه آغاز شد و زود باشد كه به غريبى باز گردد و خوشا به حال غريبان. به راستى كه اسلام در اين زمان چنان شده است و به زودى با ظهور ولىّ و حجّت خدا نيرومند خواهد شد، همچنان كه با ظهور پيامبر اكرم و رسول خدا نيرومند شد و به اين وسيله ديده منتظرين و معتقدينش روشن خواهد شد، همان گونه كه چشمان منتظران رسول خدا و عارفان به وى پس از ظهورش روشن گرديد و خداى تعالى به وعدهاى كه به دوستانش داده است وفا خواهد كرد و كلمهاش را برترى خواهد داد و نور هدايتش را كامل خواهد ساخت گرچه مشركان را ناخوش آيد.
(2) 4- عليّ عليه السّلام از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم روايت كند كه فرمودند: اسلام غريبانه آغاز شد و زود باشد كه به غريبى باز گردد و خوشا به حال غريبان.
(3) 5- عليّ بن موسى الرّضا عليهما السّلام از آباء گرامش از على بن أبى طالب از رسول-
خدا عليهم السّلام روايت كردهاند كه اسلام غريبانه آغاز شد و عن قريب به غريبى عودت كند و خوشا به حال غريبان.
(1) 1- ابو حمزه ثمالىّ گويد: به امام صادق عليه السّلام گفتم: آيا زمين بدون امام باقى مىماند؟ فرمود: اگر زمين ساعتى بدون امام باشد فرو خواهد رفت.
(2) 2- محمّد بن فضل گويد: به امام رضا عليه السّلام گفتم: آيا زمين بدون امام باقى خواهد ماند؟ فرمود: خير، گفتم: از امام صادق عليه السّلام به ما روايتى رسيده كه زمين بدون امام باقى نخواهد ماند جز آنكه خداوند بر اهل زمين و يا بر بندگانش خشم گيرد، فرمود: اگر بدون امام باقى بماند فرو خواهد رفت.
(1) 3- ابو هراسه از امام باقر عليه السّلام روايت كند كه فرمود: اگر امام را ساعتى از زمين بردارند، زمين و ساكنانش مضطرب شوند همچنان كه دريا و اهلش مضطرب شوند.
(2) 4- زرارة بن اعين از امام صادق عليه السّلام در پايان حديثى كه در باره امام حسين عليه السّلام است چنين روايت مىكند: اگر حجّتهاى خداوند در زمين نباشند، زمين ساكنانش را بلرزاند و آنچه بر آن است بيفكند، زمين ساعتى خالى از حجّت نخواهد بود.
(3) 5- احمد بن عمر گويد: به امام رضا عليه السّلام گفتم: از امام صادق عليه السّلام به ما روايت رسيده است كه زمين بدون امام باقى نمىماند. آيا بدون امام باقى مىماند؟
فرمود: معاذ اللَّه! ساعتى هم باقى نخواهد ماند، اگر بدون امام باشد فرو خواهد رفت.
(1) 6- ابراهيم بن ابى محمود گويد: امام رضا عليه السّلام فرمود: ما حجّتهاى خداوند در ميان خلايق و جانشينان او در ميان بندگانش و امينان خداوند بر اسرارش هستيم و ما كلمه تقوى و عروة الوثقى و گواهان خداوند و نشانههاى او در ميان آفريدگانش مىباشيم، خداوند آسمان و زمين را به واسطه ما نگاه مىدارد كه زايل نشوند و به واسطه ماست كه باران مىبارد و رحمت منتشر مىشود و زمين از قائمى از ما خالى نيست كه يا آشكار است و يا نهان و اگر زمين يك روز از حجّت خالى باشد زمين و ساكنانش مضطرب شوند همچنان كه دريا و اهلش مضطرب مىشوند.
(2) 7- حسن بن زياد گويد: از امام صادق عليه السّلام شنيدم كه مىفرمود: زمين از آنكه در آن [حجّتى] عالمى باشد خالى نيست، زمين را هيچ چيز جز او به صلاح نمىآورد و مردم را جز او اصلاح نمىكند.
(3) 8- احمد بن عمر گويد: از امام كاظم عليه السّلام پرسيدم: آيا زمين بدون امام باقى
مىماند؟ گويد: فرمود: خير، گفتم: روايتى به ما رسيده است كه باقى نمىماند مگر آنكه خداوند بر بندگانش خشم گيرد. فرمود: باقى نمىماند كه اگر زمين بدون امام باشد فرو خواهد رفت.
(1) 9- ابو هراسه از امام باقر عليه السّلام روايت كند كه فرمود: اگر امام از زمين برداشته شود، زمين و ساكنانش مضطرب شوند، همچنان كه دريا و اهلش مضطرب مىشوند.
(2) 10- محمّد بن سنان از حمزه طيّار روايت كند كه گفت: از امام صادق عليه السّلام شنيدم كه مىفرمود: اگر در زمين تنها دو تن باقى بماند يكى از آنها حجّت است، يا فرمود: دومى آنها حجّت است و ترديد از محمّد بن سنان است.
(3) 11- ابو الصّبّاح از امام صادق عليه السّلام روايت كند كه فرمود: خداى تعالى زمين را واننهد مگر آنكه در آن عالمى باشد كه هر زيادى و نقصانى را بداند كه اگر
مؤمنان چيزى را بيفزايند آنها را برگرداند و اگر چيزى را بكاهند آن را بر ايشان تكميل كند، و اگر چنين نباشد امور مؤمنان بر آنها پوشيده خواهد ماند.
(1) 12- ابو بصير از امام صادق عليه السّلام روايت كند كه فرمود: خداى تعالى زمين را بدون عالم واننهد و اگر چنين نبود حقّ از باطل شناخته نمىشد.
(2) 13- زراره گويد: به امام صادق عليه السّلام گفتم: آيا ممكن است امامى درگذرد و امامى پس از وى نباشد؟ فرمود: چنين چيزى امكان ندارد، گفتم: پس چگونه است؟ فرمود: چنين چيزى امكان ندارد مگر آنكه خداوند بر آفريدگانش غضب كرده و براى آنها چارهاى بينديشد.
(3) 14- عمرو بن ثابت از پدرش روايت كند كه گفت: از امام باقر عليه السّلام شنيدم كه فرمود: اگر زمين يك روز بدون امامى از ما باقى بماند اهلش را فرو خواهد برد.
و خداوند آنها را به اشدّ عذابش عقاب كند. خداى تعالى ما را حجّت در زمينش
قرار داده و وسيله امان زمين براى اهل زمين گردانيده است. تا در ميان ايشانيم پيوسته در امانند و زمين آنها را در كام خود فرو نخواهد برد و چون خداوند اراده فرمايد كه آنها را هلاك سازد و مهلتشان ندهد و به تأخيرشان نيندازد، ما را از ميان آنها بيرون برده و به سوى خود بالا برد، سپس هر چه خواهد و دوست داشته باشد انجام دهد.
(1) 15- سليمان جعفرىّ گويد: از امام رضا عليه السّلام پرسيدم: آيا زمين بدون حجّت مىماند؟ فرمود: اگر چشم بر هم زدنى از حجّت خالى بماند، اهلش را فرو خواهد برد.
(2) 16- عبد الأعلى بن اعين گويد: از امام باقر عليه السّلام شنيدم كه مىفرمود: خداوند زمين را بدون عالم فرو نگذارد تا آنچه را كه بيفزايند بكاهد و آنچه را كه بكاهند بيفزايد، و اگر چنين نباشد امور بر مردم آميخته و درهم مىشود.
(3) 17- محمّد بن ابراهيم به امام صادق عليه السّلام نوشت: ما را از فضل خودتان
اهل البيت آگاه كنيد. و امام صادق عليه السّلام چنين پاسخ دادند: ستارگان آسمان امان اهل آسمان قرار داده شده است و آنگاه كه ستارگان آسمان بروند، بر اهل آسمانها آنچه وعده شده است برسد و رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فرمود: اهل بيت من امان امّتم مىباشند و آنگاه كه اهل بيتم بروند، بر امّتم آنچه وعده شده است برسد.
(1) 18- اياس بن سلمه از پدرش در حديثى با سند مرفوع از پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم روايت كند كه فرمود: ستارگان امان اهل آسمان و اهل بيتم امان امّتم مىباشند.
(2) 19- عبد الملك بن هارون بن عنتره از پدرش و او از جدّش از علىّ بن- ابى طالب عليه السّلام روايت كند كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فرمودند: ستارگان امان اهل آسمانند و چون ستارگان بروند اهل آسمان نيز خواهند رفت، و اهل بيتم امان اهل زمينند و چون اهل بيتم بروند اهل زمين نيز خواهند رفت.
(1) 20- خيثمه جعفى گويد: از امام باقر عليه السّلام شنيدم كه مىفرمود: ما جنب اللَّه و برگزيدگان خدا و حوزه اوئيم، مواريث انبياء به وديعه نزد ماست، ما امناء و حجّتهاى خدائيم، اركان ايمان و ستونهاى اسلاميم، ما رحمت خداوند بر خلايقيم، ما كسانى هستيم كه به ما آغاز شد و به ما ختم خواهد گرديد، ما پيشوايان هدايت و چراغهاى تاريكى و روشنىبخش هدايتيم، ما اوّلين و آخرينيم، ما پرچم بر افراشتهشده هدايت براى خلايقيم. هر كه به ما تمسّك جويد به حقّ ملحق مىشود، و هر كه از ما تأخّر جويد غرق خواهد شد، ما پيشوايان سپيد جبينانيم، ما برگزيدگان خدا و راه روشن و صراط مستقم به خداى تعالى هستيم، ما نعمت خدا بر خلقيم، ما راه خدا و معدن نبوّت و موضع رسالتيم، ما كسانى هستيم كه آمد و شد ملائكه به نزد ماست، ما چراغ كسانى هستيم كه به ما استضائه كنند، ما راه حقّيم براى كسانى كه از ما پيروى كنند، ما هاديان به بهشتيم، و ما ريسمان و حلقههاى اسلاميم، و ما پلها و واسطههاى وصول به
حقّيم، كسى كه بر آن بگذرد بر او سبقت نجويند و هر كه از آن تخلّف ورزد نابود شود، ما سنام اعظم هستيم، ما كسانى هستيم كه خداوند به سبب ما رحمت را فرو مىفرستد و با بارانش خلايق را سيراب مىكند، و مائيم كسانى كه به واسطه ما عذاب را از شما بر مىگرداند، پس كسى كه ما را شناخت و به ما بصيرت پيدا كرد و حقّ ما را دانست و دستورات ما را گرفت، پس او از ما و به سوى ماست.
(1) 21- امام باقر عليه السّلام گويد كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم به على عليه السّلام فرمود: آنچه بر تو املا مىكنم بنويس، گفت: اى پيامبر خدا آيا مىترسى فراموش كنم؟ فرمود:
بر تو از فراموشى نمىترسم كه از خدا خواستهام تو را حفظ كرده و از نسيان نگاه دارد، ولى براى شريكانت بنويس، گويد: گفتم اى پيامبر خدا شريكان من چه كسانى هستند؟ فرمود: ائمّه فرزندان تو كه به واسطه آنها امّتم از باران سيراب شوند و دعايشان مستجاب شود و به خاطر آنها خداوند بلا را بگرداند و رحمت از آسمان فرو بارد، و با دست به امام حسن عليه السّلام اشاره فرمود و گفت: اين اوّلين آنهاست سپس به امام حسين عليه السّلام اشاره فرمود و گفت: ائمّه از فرزند اويند.
(1) 22- امام صادق از امام باقر و او از امام سجّاد عليهم السّلام چنين روايت كند كه فرمود: ما ائمّه مسلمانان و حجّتهاى خداوند بر جهانيان و سرور مؤمنان و رهبر سپيد جبينان و مولاى اهل ايمانيم، و ما امان اهل زمينيم همچنان كه ستارگان امان اهل آسمانند، و ما كسانى هستيم كه خداوند به واسطه ما آسمان را نگاه داشته تا بر زمين نيفتد مگر به اذن او و به خاطر ما زمين را نگاه داشته كه اهلش را نلرزاند، به سبب ما باران را فرو فرستد و رحمت را منتشر كند و بركات زمين را خارج سازد و اگر نبود كه ما بر روى زمينيم، اهلش را فرو مىبرد، سپس فرمود: از روزى كه خداوند آدم را آفريد، زمين خالى از حجّت نيست كه ظاهر و مشهور است و يا غايب و نهان و تا روز قيامت از حجّت خدا خالى نخواهد بود، و اگر چنين نبود خداوند پرستيده نمىشد، سليمان راوى حديث گويد: به امام صادق عليه السّلام گفتم:
مردم چگونه از حجّت غائب نهان منتفع مىشوند؟ فرمود: همچنان كه از خورشيد پشت ابر منتفع مىشوند.
(1) 23- يونس بن يعقوب گويد: گروهى از اصحاب ما مثل حمران بن اعين و مؤمن الطّاق و هشام بن سالم و گروهى ديگر از اصحاب مثل هشام بن حكم- كه جوانى بود- نزد امام صادق عليه السّلام بودند. امام صادق عليه السّلام فرمود: اى هشام! گفت: لبّيك يا ابن رسول اللَّه! فرمود: آيا نمىگوئى كه با عمرو بن عبيد چه كردى و چگونه از وى پرسش نمودى؟ هشام گفت: فداى شما گردم اى فرزند رسول خدا! من شما را بزرگ مىدانم و از شما خجالت مىكشم و در مقابل شما زبانم حركت نمىكند. امام صادق عليه السّلام فرمود: چون شما را به كارى فرمان دادم آن را به جاى آوريد. هشام گفت: خبر عمرو بن عبيد و جلوس او در مسجد بصره به من رسيد و بر من گران آمد، رفتم و به بصره وارد شدم و روز جمعه به مسجد در آمدم و ناگاه خود را در يك حلقه بزرگ و در مقابل عمرو بن عبيد ديدم كه ازارى سياه و پشمين بسته بود و ردايى بر دوش داشت و مردم از او پرسش مىكردند، مردم را شكافتم و مردم نيز به من راه دادند و در آخرين صف و نزديك وى بر دو زانو نشستم و گفتم: اى عالم! من مردى غريبم، آيا اجازه مىدهى كه مسألهاى از تو
بپرسم؟ (1) گويد: گفت آرى، گويد: گفتم آيا چشم دارى؟ گفت: اى پسر جان! اين چه سؤالى است، چيزى را كه مىبينى چگونه از آن پرسش مىكنى؟ گفتم: سؤال من از اين قبيل است، گفت: بپرس گر چه سؤالت احمقانه باشد. گفتم: پاسخ مرا در اين مسائل بده، گفت: بپرس، گفتم: آيا چشم دارى؟ گفت: آرى، گويد گفتم:
با آن چه مىبينى؟ گفت: الوان و اشخاص را، گويد: گفتم: آيا بينى دارى: گفت:
آرى، گويد: گفتم با آن چه مىكنى؟ گفت: بو را با آن استشمام مىكنم. گويد: گفتم آيا زبان دارى؟ گفت: آرى، گويد: گفتم با آن چه مىكنى؟ گفت با آن سخن مىگويم، گويد گفتم: آيا گوش دارى؟ گفت: آرى، گويد، گفتم با آن چه مىكنى؟ گفت: با آن صداها را مىشنوم، گويد: گفتم آيا دو دست دارى؟ گفت:
آرى، گفتم: با آنها چه مىكنى؟ گفت: با آنها اشياء را مىگيرم و نرمى و زبرى را با آنها تشخيص مىدهم، گويد: گفتم: آيا دو پا دارى؟ گفت: آرى، گويد: گفتم با آنها چه مىكنى؟ گفت: به واسطه آنها از جايى به جاى ديگر مىروم، گويد:
گفتم آيا دهان دارى؟ گفت: آرى، گويد: گفتم با آن چه مىكنى؟ گفت: غذاهاى مختلف را مىچشم، گويد: گفتم آيا قلب دارى؟ گفت: آرى، گويد: گفتم با آن چه
مىكنى؟ (1) گفت: با آن دريافت اين اعضاء را تميز مىدهم، گويد: گفتم آيا اين اعضا بىنياز از قلب نيستند؟ گفت: خير، گفتم: چرا چنين است در حالى كه آنها صحيح و سالمند؟ گفت: پسر جان! اين اعضا چون در چيزى كه بو كردهاند يا ديدهاند يا چشيدهاند شكّ كنند، آن را به دل ارجاع مىدهند و به واسطه آن يقين مىآورد و شكّ را باطل مىسازد، گويد: گفتم آيا خداى تعالى قلب را براى زايل كردن شكّ اعضا قرار داده است؟ گفت: آرى، گويد: گفتم آيا بايستى قلب باشد و الّا اعضا يقين حاصل نكنند؟ گفت: آرى، گويد: گفتم اى ابا مروان! خداوند اعضاى تن تو را بدون امام رها نكرده است تا صحيح را صحيح شمارد و شكّ را برطرف نمايد، امّا همه اين خلايق را در حيرت و شكّ و اختلاف رها كرده است و امامى براى آنها قرار نداده است تا شكّ و حيرتشان را زايل سازد، و براى اعضاى تو امامى قرار داده است كه شكّ و حيرتت را برطرف سازد؟
گويد: ساكت شد و چيزى به من نگفت، گويد: سپس به من رو كرد و گفت: آيا تو هشامى؟ گفتم: خير، گويد: گفت آيا با او مجالست داشتهاى؟ گفتم: خير، گفت:
اهل كجايى؟ گفتم: اهل كوفه، گفت: پس تو همان هشامى، گويد: سپس مرا نزد خود برد و در جاى خود نشانيد و ديگر سخن نگفت تا من برخاستم، امام
صادق عليه السّلام خنديد (1) و بعد از آن فرمود: اى هشام! اين استدلال را چه كسى به تو آموخته است؟ گويد: گفتم اى فرزند رسول خدا! بر زبانم جارى شد، فرمود: اى هشام! به خدا سوگند اين در صحف ابراهيم و موسى نوشته شده است.
مصنّف اين كتاب شيخ صدوق رضي اللَّه عنه گويد: و تصديق اين سخن ما كه مىگوئيم: در بقاى عالم بر صلاح خود به امام نياز است، اين است كه خداى تعالى هيچ قومى را عذاب نكرد مگر آنكه به پيامبرشان دستور داد كه از ميان آنها بيرون برود، چنان كه خداى تعالى در داستان نوح عليه السّلام فرمود: «تا چون دستور ما آمد و تنّور جوشش كرد، گفتيم از هر زوجى دو جفت و خانوادهات را در كشتى حمل كن مگر كسانى از آنها كه قول خداوند پيشتر در باره آنها جارى شده باشد». (1)خداى تعالى به او دستور داد كه به همراهى مؤمنان از آنها كنارهگيرى كند و با آنها مختلط نباشد. و باز فرمود: «در باره كسانى كه ستم كردند با من سخن مگو كه آنها غرقشدگانند». (2)و همچنين در قصّه لوط عليه السّلام فرمود:
«خانوادهات را در شب تار بيرون بر و هيچ يك از شما التفات نكند، مگر همسرت كه به او نيز آنچه به آنها رسيده است خواهد رسيد». (3)پس خداى تعالى1.
به لوط هم دستور خروج از ميان آنها داده است پيش از آنكه عذاب بر آنها نازل شود، (1) زيرا خداى تعالى در حالى كه پيامبرش لوط در بين آنهاست، ايشان را عذاب نمىكرد، همچنين خداى تعالى هر امّتى را كه اراده فرمود هلاك فرمايد به پيامبرشان دستور داد كه از ميان آنها بيرون رود و از آنها كنارهگيرى نمايد، چنان كه ابراهيم عليه السّلام در مقام تهديد قوم خود به آنها فرمود: «از شما و آنچه جز خدا مىخوانيد كناره مىگيرم و پروردگارم را مىخوانم، اميد است به واسطه خواندن پروردگارم بدبخت نباشم و چون از آنها و آنچه كه جز خدا مىپرستيدند كناره گرفت» (1)خداى تعالى آنان را كه او را اذيّت كردند و رنج دادند و در آتش افكندند هلاك ساخت و آنها را اسفلين گردانيد، و «ابراهيم و لوط را در سرزمينى كه مبارك ساخته بود نجات داد» (2)و خداى تعالى اسحاق و يعقوب را به ابراهيم بخشيد، چنان كه فرموده است: «ما به ابراهيم اسحاق و يعقوب را بخشيديم و آنها را از صالحين قرار داديم». (3)
و خداى تعالى به پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فرموده است: «در حالى كه تو در ميان ايشانى، خداوند آنها را عذاب نكند». (4)2.
(1) و در اخبار صحيحه از ائمّه ما عليهم السّلام وارد شده است كه هر كس پيامبر اكرم يا يكى از ائمّه صلوات اللَّه عليهم را در خواب ببيند كه به شهر و يا قريهاى وارد شدهاند، تعبيرش اين است كه آن امان است براى اهل آن شهر يا قريه از آنچه مىترسند و پرهيز مىكنند و بدان چه اميدوارند خواهند رسيد.
و در حديث هشام با عمرو بن عبيد در بهرهمندى از امام غائب عليه السّلام حجّتى است و آن اين است كه قلب از ساير جوارح غايب است و با چشم ديده و با بينى بوئيده و با دهان چشيده و با دست لمس نمىشود، در حالى كه با وجود غيبتش از اين اعضا مدبّر آنهاست و بقاى آنها به واسطه صلاح آن است و اگر قلب نبود، تدبير اعضا تباه مىگرديد و استوار نمىشد، پس نياز به قلب براى باقى ماندن اعضاء بر صلاح خودشان است همچنان كه نياز به امام براى باقى ماندن عالم بر صلاح خود است. و لا قوّة الّا باللَّه.
و چنان كه موقعيّت دل نسبت به جسد به واسطه خبر دانسته مىشود، همچنين موقعيّت حجّت غائب عليه السّلام به واسطه خبر دانسته مىشود و آن اخبارى است كه از ائمّه عليهم السّلام وارد شده است كه او در هنگام ظهورش در مكّه است و از آنجا
ظهور مىكند. (1) و مقصود ما از قلب آن پاره گوشت درون سينه نيست، زيرا از آن انتفاعى به اعضاى بدن نمىرسد، بلكه مقصود از قلب، آن جوهر لطيفى است كه خداى تعالى در آن پاره گوشت قرار داده است كه با چشم ديده نمىشود و لمس نمىگردد و چشيدنى نيست گر چه قلب مشاهده گردد و تنها مىتوان به واسطه حاصل شدن قوّه تميز و تدبير در جوارح بدن بدان علم حاصل كرد، و حجّتى كه در اين پاره گوشت بر اعضا است و تكليف بر آنها متوجّه است [تا وقتى است كه آن لطيفه موجود باشد و اگر آن لطيفه منعدم گردد تدبير اعضاء نابود شده و تكليف از آنها ساقط مىگردد و همچنان كه جايز است خداى تعالى به اين لطيفه غائبه از حواسّ بر اعضاء احتجاج كند، جايز است كه بر خلايق به حجّت غائب از انظار آنها احتجاج نمايد، به واسطه اوست كه بلايا را از ايشان بگرداند و روزيشان دهد و باران رحمت بر آنها بباراند، و لا قوّة الّا باللَّه].
(1) 1- مقاتل بن سليمان از امام صادق عليه السّلام روايت كند كه فرمود: رسول- خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فرموده است: من سيّد النبيّين هستم و وصىّ من سيّد الوصيّين است و اوصياى او سيّد اوصيايند. آدم عليه السّلام از خداى تعالى درخواست كرد كه وصىّ صالحى براى او قرار دهد، خداى تعالى به او وحى فرمود كه من انبيا را به نبوّت گرامى داشتم، سپس خلق خود را اختيار كردم و بهترين آنها را اوصيا قرار دادم. آدم عليه السّلام گويد: اى پروردگار من! پس وصىّ مرا بهترين اوصيا قرار بده، خداى تعالى وحى فرمود كه اى آدم به «شيث» وصيّت كن و او همان هبة اللَّه بن- آدم است و آدم به شيث وصيّت كرد و شيث به پسرش «شبّان» وصيّت نمود كه او
فرزند نزله حوراست (1)(1) كه خداوند او را از بهشت فرو فرستاد و او را تزويج شيث نمود و شبّان به فرزندش «مجلث» وصيّت كرد و او به «محوق» و او به «غثميشا» و او به «اخنوخ» كه همان ادريس پيامبر باشد وصيّت نمود و ادريس به «ناخور» و ناخور آن را به نوح عليه السّلام تسليم نمود و نوح به «سام» وصيّت نمود و سام به «عثام» و او به «برعيثاثا» و او به «يافث» و او به «برّه» و او به «جفيسه» (2)و او به «عمران» و عمران آن را به «ابراهيم» خليل عليه السّلام تسليم نمود و ابراهيم به فرزندش «اسماعيل» وصيّت كرد و او به «اسحاق» و او به «يعقوب» و او به «يوسف» و او به «بثريا» و او به «شعيب» و او به «موسى» بن عمران و او به «يوشع» بن نون و او به داود و او به «سليمان» و او به «آصف» بن برخيا و او به «زكريا» و زكريا آن را به «عيسى» بن مريم تسليم نمود و عيسى به «شمعون» بن حمون الصفا وصيّت كرد و او به «يحيى» بن زكريّا و او به «منذر» و او به «سليمه» و او به «برده»، سپس».
رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فرمود: (1) و برده آن را به من تسليم نمود و من آن را به تو اى علىّ، تسليم خواهم كرد و تو آن را به وصىّ خود خواهى داد و وصىّ تو آن را به اوصياى تو كه از فرزندانت هستند خواهد سپرد يكى بعد از ديگرى تا آنكه برسد به بهترين خلق زمين پس از تو، و محقّقا امّت به تو كافر مىشوند و اختلاف شديدى در باره تو خواهند داشت كسى كه بر تو ثابت باشد مانند همنشين من است و كسى كه از تو كناره گيرد در آتش خواهد بود و آتش جايگاه كافران است.
(2) 2- ابو حمزه ثمالى از امام باقر عليه السّلام روايت كند كه فرمود: خداى تعالى از آدم عليه السّلام پيمان گرفت كه به آن درخت نزديك نشود و چون زمانى فرا رسيد كه در علم خداوند گذشته بود كه از آن درخت خواهد خورد آن پيمان را فراموش كرد و از آن خورد، و اين همان قول خداى تعالى است كه فرمود: «ما قبلا از آدم پيمان گرفتيم امّا او فراموش كرد و استقامتى نداشت». (1)و چون آدم از آن درخت خورد به زمين فرود آمد و براى او هابيل و خواهرش دو قلو به دنيا آمدند و همچنين قابيل و خواهرش نيز دو قلو زائيده شدند، سپس آدم به هابيل و قابيل فرمان داد5.
1) طه: 115.
كه قربانى كنند (1) و هابيل دامدار بود و قابيل كشاورز، هابيل قوچى به قربانگاه آورد و قابيل كشت ناخالص، قوچ هابيل از بهترين گوسفندانش بود امّا كشت قابيل پاكيزه نبود، پس قربانى هابيل پذيرفته شد امّا قربانى قابيل مورد قبول واقع نگرديد، و اين همان قول خداى تعالى است كه فرمود: «داستان دو فرزند آدم را به حقّ برايشان بر خوان، آنگاه كه قربانى پيش فرستادند و از يكى از آن دو پذيرفته شد امّا از آن ديگر مورد قبول واقع نگرديد». (1)و نشانه قبولى قربانى آن بود كه آتش آن را بسوزاند، پس قصد آتش كرد و براى آن خانهاى ساخت و او اوّلين كسى بود كه آتشكده را بنيان نهاد و گفت من اين آتش را خواهم پرستيد تا قربانيم پذيرفته شود، سپس ابليس دشمن خداوند به قابيل گفت: قربانى هابيل پذيرفته شد امّا قربانى تو را قبول نكردند و اگر او را زنده گذارى فرزندانى براى او خواهد بود كه به فرزندان تو افتخار كنند و بدنبال آن قابيل هابيل را كشت و چون به نزد آدم عليه السّلام برگشت به او گفت: اى قابيل! هابيل كجاست؟ او گفت: نمىدانم و تو مرا به نگهدارى او نفرستاده بودى! آدم رفت و كشته او را يافت، و گفت: اى زمين بر تو لعنت باد كه خون هابيل را پذيرفتى و آدم بر هابيل7.
1) المائدة: 27.
چهل شب گريست، (1) سپس از خداى تعالى درخواست كرد كه فرزندى به او عطا كند و فرزندى براى او متولّد شد كه او را «هبة اللَّه» ناميد زيرا هبه خداى تعالى بود و آدم او را بسيار دوست مىداشت، و چون نبوّت آدم عليه السّلام منقضى شد و روزگارش به انجام رسيد، خداى تعالى به او وحى فرمود كه اى آدم! نبوّتت منقضى شد و روزگارت به انجام رسيد، اكنون علمى كه در نزد تو است و ايمان و اسم اكبر و ميراث علم و آثار نبوّت را به ذرّيّه خود منتقل كن، و در اختيار فرزندت هبة اللَّه قرار ده، زيرا من علم و ايمان و اسم اكبر و ميراث علم و آثار نبوّت را از فرزندان تو تا روز قيامت قطع نمىسازم، و زمين را فرو نگذارم جز آنكه در آن عالمى باشد كه دين من و طاعت من بدو شناخته شود و وسيله نجات كسانى باشد كه بين تو و نوح به دنيا آيند و آدم عليه السّلام نوح عليه السّلام را ذكر فرموده و گفته است: خداى تعالى پيامبرى را بر انگيزد كه نامش نوح است و او مردم را به خداى تعالى فراخواند، امّا او را تكذيب كنند و خداوند آنها را به واسطه طوفان هلاك سازد و بين آدم و نوح عليهما السّلام ده پدر فاصله بود كه همه آنها پيامبران خدا بودند و آدم به هبة اللَّه وصيّت كرد كه هر كدام از شما كه او را درك كرديد بايد به او ايمان بياورد و از وى پيروى كند و او را تصديق نمايد كه چنين كسى از غرق شدن
نجات خواهد يافت.
(1) سپس چون آدم عليه السّلام در بستر بيمارى مرگ افتاد به دنبال هبة اللَّه فرستاد و به او گفت: اگر جبرئيل يا هر كدام از ملائكه را ملاقات كردى از جانب من به او سلام برسان و بگو: اى جبرئيل! پدرم از ميوههاى بهشتى از تو درخواست مىكند، اين پيام را به جبرئيل رسانيد و او چنين گفت: اى هبة اللَّه! پدرت درگذشته است و من براى نماز خواندن بر او آمدهام، برگرد، هبة اللَّه بازگشت و ديد كه پدرش جان به جان آفرين تسليم كرده است و جبرئيل به او آموخت كه چگونه آدم را غسل دهد، او را غسل داد و چون هنگام نماز خواندن بر او رسيد، هبة اللَّه گفت: اى جبرئيل پيش بايست و بر آدم نماز بخوان و جبرئيل گفت: اى هبة اللَّه! خداوند به ما فرمان داد كه در بهشت بر پدرت سجده كنيم و حقّ نداريم كه بر هيچ يك از فرزندانش امام باشيم. هبة اللَّه پيش ايستاد و بر آدم نماز خواند و جبرئيل و گروهى از ملائكه پشت سر او بودند و به دستور جبرئيل سى تكبير بر او گفت و بيست و پنج تكبير از آن برداشته شد، و امروزه سنّت ما پنج تكبير است، و نيز رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم در جنگ بدر بر هفت تن يا نه تن پنج تكبير مىگفت.
سپس چون هبة اللَّه پدرش آدم را دفن كرد، قابيل به نزد وى آمد و گفت: اى
هبة اللَّه! من مىدانم كه پدرم آدم علمى را به تو داده كه به من نداده است (1) و اين همان علمى است كه برادرت هابيل به آن استحضار پيدا كرد و قربانيش پذيرفته شد و من او را كشتم تا فرزندانى نداشته باشد كه بر فرزندان من افتخار كنند و بگويند: ما فرزندان كسى هستيم كه قربانيش قبول شد و شما فرزندان كسى هستيد كه قربانيش پذيرفته نشد و اگر از آن علمى كه پدر تو را بدان مخصوص گردانيده است چيزى را اظهار كنى تو را نيز خواهم كشت، همچنان كه برادرت هابيل را كشتم.
پس هبة اللَّه و فرزندان او آنچه كه در نزدشان بود از علم و ايمان و اسم اكبر و ميراث علم و آثار علم نبوّت همه را نهان داشتند تا آنكه نوح عليه السّلام مبعوث شد و چون در وصيّت آدم نگريستند، وصىّ بودن هبة اللَّه آشكار شد و دريافتند كه پدرشان آدم به نوح عليه السّلام بشارت داده است، پس از آن به نوح ايمان آورده و از او پيروى كرده و تصديقش كردند و آدم به هبة اللَّه وصيّت كرده بود كه در ابتداى هر سال با اين وصيّت تعاهد كنند و آن روز براى ايشان عيد باشد، و نبوّت نوح عليه السّلام و زمان ظهورش را در نظر داشته باشند، و امر وصيّت هر پيامبرى چنين بود تا آنكه خداى تعالى محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم را مبعوث فرمود.
(1) و جز اين نيست كه نوح را به واسطه علمى شناختند كه نزد ايشان بود و اين گفته خداى تعالى است كه «ما نوح را به سوى قومش فرستاديم» ... (1)
و ما بين آدم و نوح پيامبرانى بودند كه برخى نهان و برخى آشكار بودند و از اين رو ذكرشان در قرآن كريم مخفى است و نامشان مانند انبيائى كه آشكار بودند نيامده است، و اين همان سخن خداى تعالى است كه فرموده: «بعضى از رسولان را پيشتر بازگو كرديم و بعضى ديگر از رسولان را بازگو نكرديم» (2)يعنى انبيائى كه نهان بودند نامشان را نبرد بدان گونه كه نام پيامبران آشكار را برده است، و نوح عليه السّلام نهصد و پنجاه سال در ميان قومش بود و در اين مدّت هيچ پيامبر ديگرى نبود، و ليكن او بر قومى وارد شد كه انبيا را تكذيب مىكردند همان كسانى كه ما بين او و آدم بودند و اين همان سخن خداى تعالى است كه فرموده:
«قوم نوح پيامبران را تكذيب كردند» (3)يعنى كسانى كه بين او و آدم بودند تا آنجا كه به اين سخن مىرسد: «و پروردگار تو عزيز و رحيم است».
سپس چون پيامبرى نوح منقضى شد و ايّامش به سر آمد، خداى تعالى به او وحى فرمود كه اى نوح! پيامبرى تو منقضى شد و ايّامت به سر آمد، آن علمى كه5.
نزد توست (1) و آن ايمان و اسم اكبر و ميراث علم و آثار نبوّت را در نسل خود قرار بده، آنها را به سام بسپار كه من آن را از بيوتات انبيائى كه بين تو و آدم بودهاند قطع نكردهام، زمين را بىعالمى كه دين و طاعتم به واسطه او شناخته گردد وانگذارم تا وسيله نجات كسانى باشد كه از وفات يك پيامبر تا ظهور پيامبرى ديگر متولّد مىشوند، و پس از سام پيامبرى جز هود عليه السّلام نبود و بين نوح و هود عليهما السّلام نيز انبيائى نهان و آشكار بودند و نوح گفت: خداى تعالى پيامبرى را برانگيزد كه به او هود مىگويند و او قومش را به خداى تعالى مىخواند، امّا آنها او را تكذيب مىكنند و خداوند آنها را به واسطه باد نابود مىسازد، پس هر كدام از شما كه او را درك كند بايد به او ايمان آورد و از او پيروى كند كه خداى تعالى او را از عذاب باد نجات دهد، و نوح به پسرش سام فرمان داد كه در ابتداى هر سال با اين وصيّت تعاهد كند و آن روز براى ايشان عيد باشد و بعثت هود و زمان ظهور او را در نظر داشته باشند.
و چون خداى تعالى هود را برانگيخت، در علم و ايمان و ميراث علم و اسم اكبر و آثار علم نبوّتى كه نزد آنها بود نگريستند و هود را پيامبر يافتند و پدرشان
نوح به او بشارت داده بود، (1) پس به او ايمان آوردند و تصديقش كردند و از او پيروى نمودند و از عذاب باد نجات يافتند و اين همان سخن خداى تعالى است كه فرمود: «و به سوى قوم عاد برادرشان هود را فرستاديم» (1)و اين سخن او: «قوم عاد رسولان را تكذيب كردند آنگاه كه برادرشان هود به آنها گفت: آيا تقوا پيشه نمىسازيد؟» (2)و فرمود: «ابراهيم و يعقوب فرزندانشان را بدان وصيّت كردند» (3)و فرمود: «و ما به او اسحاق و يعقوب را عطا كرديم و همه را هدايت نموديم» تا وصيّت را در اهل بيتش قرار دهيم «و نوح را از پيش هدايت كرديم» (4)تا وصيّت را در اهل بيتش قرار دهد و سلاله نوح كه از نسل انبياء بودند پيش از ابراهيم به او ايمان آوردند، و بين هود و ابراهيم ده پيامبر بودند و آن قول خداى تعالى است كه فرمود: «قوم لوط از شما دور نيستند» (5)و فرمود: «لوط به او ايمان آورد و گفت من به جانب پروردگارم مهاجرم»، (6)و سخن ابراهيم كه «من به جانب پروردگارم مىروم و او به زودى مرا هدايت مىكند» (7)و قول خداى تعالى: «و ابراهيم را هنگامى كه به قومش گفت خدا را بپرستيد و تقواى او را پيشه سازيد كه آن براى شما بهتر است» (8)پس بين دو پيامبر ده يا نه و يا هشت پدر بودند كه همه6.
آنها پيامبر بودند (1) و براى هر پيامبر در امر وصايت همان ماجراى نوح پيش آمد، همچنان كه براى آدم و هود و صالح و شعيب و ابراهيم عليهم السّلام پيش آمد تا آنكه به يوسف بن يعقوب بن اسحاق بن ابراهيم عليهم السّلام منتهى شد و پس از يوسف امر وصايت متحوّل به اسباط گرديد كه همان برادرانش بودند تا آنكه به موسى بن- عمران منتهى شد و بين يوسف و موسى عليهما السّلام ده تن از انبياء بودند و خداى تعالى موسى و هارون را بر فرعون و هامان و قارون فرستاد و بعد از آن خداى تعالى رسولان را پى در پى ارسال كرد و هر گاه كه رسولى بر امّتى مىآمد او را تكذيب مىكردند، و ما بعضى را به دنبال بعضى ديگر درآورديم و آنها را داستانهايى ساختيم» (1)و بنى اسرائيل روزانه دو يا سه يا چهار پيامبر را مىكشتند و كارشان به جايى رسيد كه در يك روز واحد هفتاد پيامبر را كشتند و بازارشان تا آخر روز باز بود و چون تورات بر موسى بن عمران نازل شد به محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم بشارت داد و بين يوسف و موسى عليهما السّلام ده پيامبر بود، و وصىّ موسى بن عمران يوشع بن نون است و او همان جوان منسوب به موسى است كه خداى تعالى در كتابش از او ياد كرده است. (2)ِ.
(1) و پيوسته پيامبران عليهم السّلام به محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم بشارت مىدادند، و اين همان سخن خداى تعالى است كه فرموده: «مىيابند او را» يعنى يهود و نصارى، «نوشته شده» يعنى اسم و يا صفت محمّد را «در نزد خود در تورات و انجيل كه ايشان را به معروف امر مىكند و از منكر باز مىدارد» (1)و همان قول خداى تعالى است كه از عيسى بن مريم حكايت مىكند «و به رسولى بشارت مىدهد كه پس از من مىآيد و نامش احمد است»، (2)پس موسى و عيسى عليهما السّلام به محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم بشارت دادهاند همچنان كه بعضى از انبياء به بعضى ديگر بشارت دادهاند تا آنكه وصايت به محمّد رسيد و چون نبوّت محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم منقضى شد و روزگارش به انجام رسيد خداى تعالى به او وحى فرمود كه اى محمّد نبوّتت منقضى شد و روزگارت به سر آمد، پس آن علمى كه نزد توست و ايمان و اسم اكبر و ميراث علم و آثار علم نبوّت را نزد عليّ بن أبى طالب قرار بده كه من علم و ايمان و اسم اكبر و ميراث علم و آثار علم نبوّت را از نسل تو قطع نكردهام همچنان كه از بيوتات انبياء گذشته كه بين تو و آدم بودهاند قطع نكردم و اين همان قول خداى تعالى است كه فرموده است: «خداوند آدم و نوح و آل ابراهيم و آل عمران را بر جهانيان6.
برگزيد. نسلى كه بعضى از آنها از بعضى ديگرند و خداوند سميع و عليم است». (1)
(1) خداى تعالى علم را جهل قرار نداده است، و كار خود را به فرشته مقرّب و يا نبىّ مرسل وانگذاشته است، ولى فرشتهاى از فرشتگان را بر پيامبرش فرو فرستاده و به او چنين و چنان گفته است و به آنچه دوست مىداشته فرمان داده و از آنچه زشت مىشمرده نهى كرده است، و از ما قبل و ما بعد او از روى علم حكايت كرده است، و آن علم را به انبيا و اصفيا از پدران و برادران و ذريّهاى كه بعضى از آنها از بعضى ديگرند آموخته است و اين همان قول خداى تعالى است كه فرمود: «ما به آل ابراهيم كتاب و حكمت داديم، و به آنها ملك عظيمى ارزانى داشتيم»، (2)امّا كتاب همان نبوّت است، امّا حكمت مربوط به حكماى از انبيا است و كلمه «اصفياء» از صفوت به معنى خالص و برگزيده است و همه اينها از ذريّهاى هستند كه بعضى از آنها از بعضى ديگرند، كسانى كه خداى تعالى نبوّت را در ميان ايشان قرار داده و عاقبت و نگهدارى ميثاق در ميان آنهاست تا دنيا منقضى گردد و آنها علما و واليان امر و اهل استنباط علم و هاديانند.4.
(1) اين بيان فضل رسولان و پيامبران و حكما و امامان هدايت و خلفائى است كه واليان امر و اهل استنباط علم الهى و اهل آثار علم ربوبى هستند از ذريّهاى كه از يك ديگرند و از اصفيائى كه بعد از انبياء از آل و إخوان و ذريّه از بيوتات انبيا هستند، و هر كس كه به عمل آنها عمل كند و دستوراتشان را به كار بندد به يارى ايشان نجات يابد، و هر كس كه ولايت الهى و اهل استنباط علم ربوبى را در غير برگزيدگان از بيوتات انبيا قرار دهد با امر خداى تعالى مخالفت كرده و نادانان و متكلّفين را- بىآنكه راه هدايت را بدانند- واليان امر الهى قرار داده است، مىپندارند كه آنها اهل استنباط علم خدايند، بر خدا دروغ بستند و از سفارش و طاعت او منحرف شدند و فضل الهى را در جايگاهى كه خداى تعالى معيّن فرموده قرار ندادند، پس گمراه شدند و پيروانشان را نيز گمراه كردند و روز قيامت حجّتى ندارند، زيرا حجّت به گفته خداى تعالى در آل ابراهيم است كه فرموده: «ما به آل ابراهيم كتاب و حكمت و ملك عظيمى داديم».
پس حجّت عبارت از انبياء و اهل بيوتات انبيا تا روز قيامت است، زيرا
كتاب اللَّه چنين مىگويد (1) و وصيّت الهى بدان جارى است كه امامت در نسل بيوتاتى است كه خداى تعالى آن را بر مردم رفعت داده است و فرموده: «در بيوتى كه خداوند اجازه داده كه برتر باشند و نامش در آنها برده شود» (1)و آن بيوتات انبيا و رسولان و حكما و امامان هدايت است. اين بيان گوشه و دستاويز ايمان است كه هر كس از پيشينيان كه نجات يافته است، و هر كس از پيروان ائمّه كه نجات يابد به سبب آن است، و خداى تعالى در كتابش فرموده: «و نوح را پيش از اين هدايت كرديم و از ذريّه او داود و سليمان و ايّوب و يوسف و موسى و هارون هستند و اين چنين محسنين را پاداش مىدهيم و زكريا و يحيى و عيسى و الياس كه همه آنها از صالحين هستند و اسماعيل و اليسع و يونس و لوط و همه اينها را بر جهانيان برترى داديم و از پدران و ذريّه و برادرانشان آنها را برگزيديم و به صراط مستقيم هدايتشان كرديم [اين هدايت خداست كه هر كدام از بندگانش را كه بخواهد هدايت مىكند و اگر شرك بورزند اعمالشان تباه خواهد شد]. آنها كسانى هستند كه كتاب و حكم و نبوّت بديشان داديم و اگر اينان بدان كافر شوند قومى را بر آنها گماريم كه بدان كافر نباشند» (2)كه خداى تعالى به واسطه0.
فضيلت از اهل بيت او از پدران و برادران و ذريّه، كسانى را گمارده است (1) و معناى قول خداى تعالى در كتابش اين است كه اگر امّت تو بدان كافر شوند ما اهل بيت تو را بر ايمان بدان چه تو را بدان فرستاديم گماردهايم و هرگز بدان كافر نشوند و ايمانى را كه تو را براى آن فرستادهايم تباه نمىسازيم و اهل بيت ترا پس از تو رايتى براى امّت قرار دادم و واليان آنها و اهل استنباط علمم ساختم، علمى كه دروغ و گناه و وزر و كبر و ريائى در آن نيست، اين توضيح آن چيزى است كه خداى تعالى در امر اين امّت پس از پيامبرانش بيان فرموده است. خداى تعالى اهل بيت پيامبرش را مطهّر فرموده و اجر مودّت را براى آنها قرار داده و ولايت را بر آنها جارى ساخته و آنها را اوصيا و دوستان و ائمّه پس از خودش در امّتش قرار داده است. اى مردم! از آنچه كه گفته شد پند بگيريد و بينديشيد كه خداى تعالى ولايت و طاعت و مودّت و استنباط علم و حجّتش را كجا قرار داده است؟ پس او را بشناسيد و به او تمسّك جوئيد تا نجات يابيد و براى شما در روز قيامت به واسطه آن حجّت و رستگارى باشد كه آنان رابط بين شما و خدايتان هستند و ولايت خداى تعالى جز به واسطه ايشان حاصل نشود، و كسى كه چنين كند بر خداى تعالى فرض است كه او را اكرام كند و عذاب ننمايد، و كسى
كه به غير دستور او به پيشگاه خداوند در آيد سزاوار است كه او را خوار ساخته و عذاب نمايد.
(1) و بعثت انبيا عمومى و خصوصى است، امّا نوح عليه السّلام به همه ساكنان زمين ارسال گرديد و داراى نبوّت عامّه بود، ولى هود براى قوم عاد ارسال گرديد و داراى نبوّت خاصّه بود، و صالح رسالتش براى قوم ثمود بود و آن قريه كوچكى است كه بر ساحل دريا قرار داشت و خانههاى آن به چهل خانه نمىرسيد، و شعيب به اهل مدين مبعوث بود و چهل خانه در مدين بيشتر نبود، امّا نبوت ابراهيم در «كوثى» بود و آن قريهاى از قواى سواد بود و كار او از آنجا آغاز گرديد، سپس از آنجا مهاجرت كرد، امّا هجرت او براى كارزار نبود و اين همان است كه در كلام الهى آمده: «من به سوى پروردگارم مىروم او مرا هدايت خواهد كرد» (1)و رفتن ابراهيم براى كارزار نبود.
امّا اسحاق نبوّتش پس از ابراهيم بود، و نبوّت يعقوب در سرزمين كنعان واقع گرديد، سپس به سرزمين مصر آمد و در آنجا درگذشت، آنگاه جسد او را برداشته و در سرزمين كنعان به خاك سپردند و آن رؤيايى كه يوسف ديده بود كه يازده ستاره و شمس و قمر براى او سجده مىكنند، ولى آغاز نبوّت او در مصر9.
1) الصافات: 99.
بود، (1) سپس خداى تعالى اسباط دوازدهگانه را پس از يوسف فرستاد، آنگاه موسى و هارون را به نزد فرعون و پيروانش در مصر اعزام كرد و فقط بر آنان مبعوث بود، و بعد از آن يوشع بن نون را پس از موسى بر بنى اسرائيل فرستاد و آغاز نبوّت او در آن بيابانى بود كه بنى اسرائيل در آن سرگردان بودند، سپس پيامبران بسيارى بودند كه خداى تعالى بعضى از آنها را براى محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم بيان فرموده و بعضى ديگر را ذكر نفرموده است. سپس خداى تعالى عيسى عليه السّلام را به خصوص بر بنى اسرائيل فرستاد و نبوّت او در بيت المقدس بود و بعد از او دوازده حوارى بودند و از آن هنگام كه خداى تعالى عيسى عليه السّلام را بالا برد، ايمان در ميان بقيه خاندان او پنهان بود، و خداى تعالى محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم را بر عامّه خلايق از جنّ و انس مبعوث فرمود و او خاتم الأنبياء بود و پس از او اوصيائش دوازده تن بودند كه بعضى از آنها را ما ادراك كردهايم و بعضى پيش از ما بودهاند و بعضى هم باقى ماندهاند. اين امر نبوّت و رسالت است، هر پيامبرى كه بر بنى اسرائيل فرستاده شد، خاصّ باشد يا عامّ، براى او وصىّ بوده و سنّت بر اين جارى بوده است و اوصياى پس از پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم بر سنّت اوصياى عيسى عليه السّلام بودهاند
و امير المؤمنين عليه السّلام بر سنّت مسيح عليه السّلام بوده است و اين بيان سنّت و نمونههاى اوصيا پس از انبيا است.
(1) 3- صفوان بن يحيى از امام كاظم عليه السّلام روايت كند كه فرمود: از آنگاه كه آدم عليه السّلام درگذشت تاكنون خداوند زمين را خالى از حجّت نگذاشته است او مردم را به خداى تعالى هدايت مىكند و حجّت بر بندگان است، كسى كه او را ترك كند گمراه است و كسى كه ملازم او باشد نجات يابد و اين بر خداى تعالى حقّ است.
(2) 4- عمّار بن موسى ساباطىّ گويد از امام صادق عليه السّلام شنيدم كه مىفرمود: از آنگاه كه زمين بوده خالى از حجّت نبوده است تا آنچه را از حقّ مردم نابود مىكنند او زنده سازد، سپس اين آيه را تلاوت فرمود: «مىخواهند نور خدا را با دهانشان خاموش سازند و خداوند نور خود را كامل مىسازد گرچه مشركان را ناخوش آيد». (1)8.
1) الصّف: 8.
(1) 5- ابان بن تغلب گويد امام صادق عليه السّلام فرمود: حجّت الهى قبل از خلق و همراه خلق و پس از خلق وجود دارد.
(2) 6- اسحاق بن عمّار گويد از امام صادق عليه السّلام شنيدم كه مىفرمود: زمين از عالم خالى نمىماند تا اگر مسلمانان چيزى بيفزايند آنها را به حقّ برگرداند و اگر چيزى بكاهند برايشان تكميل كند.
(3) 7- امام صادق عليه السّلام از پدرانش عليهم السّلام روايت كند كه پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فرمودند:
در هر نسلى از امّت من عادلى از اهل بيت من وجود دارد كه از اين دين تحريف غلوّكنندگان و نسبت نارواى باطلان و تأويل نادانان را نفى نمايد، و ائمّه شما رهبران شما به خداى تعالى هستند بنگريد كه در دين و نمازتان از چه كسى پيروى مىكنيد؟ (4) 8- ابو بصير از امام باقر عليه السّلام در تفسير اين قول خداى تعالى «يا أَيُّهَا الَّذِينَ
آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ» روايت كرده است كه فرمود: اولى الامر امامان از فرزندان على و فاطمه عليهما السّلام هستند تا آنكه قيامت بر پا شود.
(1) 9- احمد بن اسحاق گويد: بر مولاى خود امام عسكريّ عليه السّلام وارد شدم فرمود: اى احمد! در آن شكّ و ترديدى كه گريبانگير مردم شده بود حال شما چه بود؟ گفتم: اى آقاى من! چون آن نامه رسيد همه ما از مرد و زن حتّى بچهاى كه به فهم رسيده بود به حقّ عقيدهمند گرديدند، فرمود: خدا را بر آن سپاس مىگويم، اى احمد! آيا نمىدانيد كه زمين خالى از حجّت نباشد و من آن حجّتم- يا فرمود: من حجّتم-.
(2) 10- احمد بن اسحاق گويد: از امام عسكريّ عليه السّلام نامهاى به يكى از رجالش صادر شد و در ضمن آن آمده بود: هيچ يك از پدرانم مانند من مورد شكّ و ترديد اين گروه واقع نشده است، اگر اين امر امامت امرى موقّت بود و شما بدان معتقد و متديّن شده بوديد، شكّ محلّى داشت، امّا اگر آن متّصل باشد مادامى كه
امور خداى تعالى متّصل است، پس معناى شكّ در آن چيست؟ (1) 11- عمرو بن اشعث گويد كه از امام صادق عليه السّلام شنيدم كه مىفرمود: آيا مىپنداريد كار به دست ما است و آن را هر كجا كه بخواهيم مىنهيم؟ چنين نيست، به خدا سوگند كه امر امامت عهدى از جانب رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم است به شخصى و بعد از او به شخصى ديگر تا آنكه به صاحبش برسد.
(2) 12- ابو حمزه ثمالى از پدرش روايت كند كه گفت: از امام باقر عليه السّلام شنيدم كه مىفرمود: زمين از وجود مردى از ما كه حقّ را بشناسد خالى نمىماند و اگر مردم چيزى بر آن بيفزايند، گويد: افزودند و اگر چيزى از آن بكاهند، گويد:
كاستند، و اگر حقّ را بياورند تصديقشان كند، و اگر چنين نباشد حقّ از باطل شناخته نگردد.
عبد الحميد بن عوّاض طائىّ گويد: به خدايى كه معبودى جز او نيست من اين
حديث را از امام باقر عليه السّلام شنيدم، به خدايى كه جز او معبودى نيست اين حديث را از او شنيدم.
(1) 13- محمّد بن مسلم از امام باقر عليه السّلام روايت كند كه فرمود: علىّ عليه السّلام عالم اين امّت است و علم به ارث مىرسد و هيچ كس از ما هلاك نشود جز آنكه در اهل- بيتش كسى را باقى گذارد كه مانند علم خودش را بداند يا آنچه كه خدا بخواهد.
(2) 14- فضيل بن يسار گويد: از امام صادق و امام باقر عليهما السّلام شنيدم كه مىفرمودند: علمى كه با آدم فرود آمد بالا نرفت و علم به ارث مىرسد، و هر علم و آثار رسولان و انبيا كه از اين خاندان نباشد باطل است، و عليّ عليه السّلام عالم اين امّت است و از ما عالمى وفات نكرد مگر آنكه كسى را كه مانند علم خود او را دارد جانشين خود ساخت يا آنچه را كه خدا بخواهد.
(3) 15- حارث بن مغيره گويد: از امام صادق عليه السّلام شنيدم كه مىفرمود: زمين رها نشود جز آنكه در آن عالمى باشد كه حلال و حرام و نيازمندى مردم را
بداند، و او نيازمند مردم نيست. گفتم: فداى شما علم چه چيزى را؟ فرمود:
وراثتى از رسول اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم و علىّ عليه السّلام است.
(1) 16- حسن بن زياد گويد: به امام صادق عليه السّلام گفتم: آيا زمين بىآنكه در آن امامى باشد مىماند؟ فرمود: زمين باقى نخواهد بود جز آنكه در آن امامى است كه عالم به حلال و حرامشان است و نيازمنديهاى آنها را مىداند.
(2) 17- حسن بن ابى العلاء گويد به امام صادق عليه السّلام گفتم: آيا زمين بدون امام خواهد بود؟ فرمود: خير، گفتم: آيا ممكن است در زمانى واحد دو امام باشند؟
فرمود: خير مگر آنكه يكى از آنها خاموش باشد، گفتم: آيا امام، امام پس از خود را مىشناسد؟ فرمود: آرى، گويد گفتم: آيا قائم امام است؟ فرمود: آرى او امام است و فرزند امام است و قبل از ظهور به او اقتدا شده است.
(3) 18- حارث بن مغيره گويد: از امام صادق عليه السّلام شنيدم كه مىفرمود: خداى تعالى زمين را بدون امامى كه مردم بدو نيازمندند رها نسازد و او در علم حلال و
حرام نيازمند آنها نباشد، گفتم: فداى شما شوم! علم او از كجاست؟ فرمود: به وراثتى از جانب رسول خدا و عليّ بن ابى طالب صلوات اللَّه عليهما.
(1) 19- حارث بن مغيره گويد: از امام صادق عليه السّلام شنيدم كه مىفرمود: علمى كه با آدم عليه السّلام فرود آمد بالا نرفت، و از ما عالمى وفات نكرد جز آنكه علمش را به كسى كه پس از اوست به ارث نهاد، زمين بدون امام باقى نماند.
(2) 20- ابو رافع گويد رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فرمود: جبرئيل براى من كتابى آورد كه در آن اخبار پادشاهان و پيامبران و رسولان پيش از من بود- و آن حديثى طولانى است و ما آنجا را كه مورد نياز است از آن نقل مىكنيم- فرمود: چون اشك پسر اشكان كه نامش كيّس بود به پادشاهى رسيد و دويست و شصت و شش سال پادشاهى كرد، در سال پنجاه و يكم از سلطنتش خداى تعالى عيسى ابن مريم را مبعوث فرمود و نور و علم و حكمت و جميع علوم انبياء پيشين را بدو
داد و انجيل را بدان افزود (1) و او را در بيت المقدس و بر بنى اسرائيل پيامبر ساخت و آنها را به كتاب و حكمتش و ايمان به خداوند و رسولش فراخواند، بيشتر آنان سركشى و كفر را پيشه ساختند و چون به او ايمان نياوردند، پروردگارش را خواند و او را سوگند داد و بعضى از آنها را مانند شياطين مسخ كرد تا آنكه نشانهاى به آنها ارائه كرده باشد و آنها عبرت گيرند، امّا آن نيز جز به طغيان و كفر آنها نيفزود، پس از آن به بيت المقدس آمد و آنجا توقّف كرد و آنها را به مدّت سى و سه سال دعوت كرد و به آنچه نزد خداوند است ترغيب فرمود تا آنكه يهود به تعقيب او بر آمدند و مدّعى شدند كه او را شكنجه كرده و زنده در زير خاك دفن كردند و بعضى ديگر ادّعا كردند كه او را كشته و به صليب كشيدند، امّا خداوند آنها را بر او مسلّط نكرد و امر بر آنها مشتبه گرديد، آنها نتوانستند او را عذاب كرده و دفن نمايند، همچنين نتوانستند او را كشته و به صليب كشند، زيرا خداى تعالى فرموده است: «من تو را گرفته و به سوى خود بالا مىبرم و از كافران پاك مىسازم» (1)و نتوانستند او را بكشند و به صليب كشند، زيرا اگر توانسته بودند چنين كنند، قول خداى تعالى دروغ بود، امّا خداوند پس از آنكه او را گرفت، به سوى خود بالا برد (2)و چون خواست او را بالا برد بدو وحى كرد7.
كه نور و حكمت و علم كتاب خدا را به شمعون بن حمون الصفا كه جانشين او بر مؤمنان بود بسپارد و او نيز چنين كرد.
(1) امّا شمعون نيز پيوسته در ميان قوم خود او امر خداى تعالى را اجرا مىكرد و از گفتههاى عيسى عليه السّلام در ميان بنى اسرائيل پيروى كرده و با كفّار مجاهده مىنمود و هر كس كه از او اطاعت كرده و آنچه را كه او آورده بود باور داشت مؤمن بود، و هر كس كه او را انكار كرده و نافرمانى مىنمود كافر بود تا آنكه خداى تعالى او را رهائى بخشيد و پيامبرى از صالحين را در ميان بندگانش مبعوث فرمود كه نامش يحيى بن زكريا بود و در اين هنگام از پادشاهى اردشير بابكان چهارده سال و ده ماه گذشته بود و در سال هشتم سلطنت او يهوديان يحيى ابن زكريا را كشتند و چون خداى تعالى خواست او را قبض روح كند بدو وحى فرمود كه وصيّت را در ميان فرزندان شمعون قرار دهد و حواريّون و اصحاب عيسى عليه السّلام را فرمان داد كه با او قيام كنند و آنان نيز چنين كردند.
در اين اوقات شاپور فرزند اردشير به مدّت سى سال سلطنت كرد تا آنكه خداى تعالى او را كشت و علم و نور خدا و تفصيل حكمتش در يعقوب فرزند
شمعون بود و حواريّون عيسى عليه السّلام همراه او بودند (1) و در اين هنگام بختنصّر يك صد و هشتاد و هفت سال پادشاهى كرد و هفتاد هزار سرباز يهودى را به خونخواهى يحيى بن زكريا كشت و بيت المقدس را خراب كرد و يهوديان در شهرها پراكنده شدند و در سال چهل و هفتم سلطنتش خداى تعالى عزير را به پيامبرى برانگيخت تا بر همان قريههائى كه اهل آن را اماته فرمود و سپس احيا كرد، پيامبرى كند و آنها از قريههاى پراكندهاى بودند و از مرگ ترسيدند و فرار كردند و در كنار عزير فرود آمدند و مؤمن بودند، عزير هم به نزد ايشان آمد و شد مىكرد و كلام و ايمانشان را مىشنيد و به واسطه آن دوستشان مىداشت و با آنها برادرى مىكرد، يك روز از ميان آنها غايب شد و چون برگشت ديد كه همه افتاده و مردهاند، و بر آنها اندوهگين شد و گفت: «چگونه خداوند اينها را پس از مردن زنده كند؟» (1)تعجّب كرده بود كه همه آنها در يك روز مردهاند، در اين هنگام خداى تعالى او را نيز بميراند، پس يك صد سال در ميان آنها بود تا آنكه خداوند همه آنها را زنده كرد و آنها صد هزار رزمنده بودند، سپس همه آنها را به دست بختنصّر به كشتن داد و هيچ يك از آنان رهايى نيافت.9.
1) البقرة: 259.
(1) و پس از آن مهرقيه فرزند بختنصّر شانزده سال و بيست روز پادشاهى كرد و در مدّت پادشاهى خود دانيال را دستگير كرد و چاهى حفر كرد و دانيال و اصحاب و شيعيانش را در آن افكند و بر سر آنها آتش ريخت، امّا چون ديد كه آتش نزديك آنها نمىشود و آنها را نمىسوزاند ايشان را به چاه شيران و درندگان افكند و به هر شكل ممكن آنها را عذاب مىكرد و خداى تعالى آنها را از دست اين ظالم خلاصى بخشيد و ايشان همان كسانى هستند كه خداى تعالى در كتاب عزيزش از آنها ياد كرده و فرموده: «كشته شوند ياران حفرهها، آن آتش فروزان» (1)و چون خداى تعالى خواست كه دانيال را قبض روح كند بدو فرمان داد كه نور و حكمت خدا را به فرزندش مكيخا دهد و او نيز چنين كرد و در اين اوقات هرمز شصت و سه سال و سه ماه و چهار روز سلطنت كرد و پس از او بهرام بيست و شش سال پادشاهى كرد و ولىّ امر خداوند مكيخا فرزند دانيال و اصحاب مؤمن و شيعيان صدّيق او بودند، امّا آنها در آن زمان نمىتوانستند ايمانشان را ظاهر ساخته و از آن سخن بگويند و بعد از آن بهرام فرزند بهرام به مدّت هفت سال پادشاهى كرد و در زمان او در سلسله رسولان انقطاع حاصل5.
1) البروج: 4 و 5.
شد و فترت پديد آمد، (1) امّا ولى امر خداوند همان مكيخا فرزند دانيال و اصحاب مؤمن او بودند. و چون خداى تعالى خواست كه او را قبض روح كند، در خواب بدو وحى كرد كه نور و حكمت خدا را در اختيار فرزندش انشو قرار دهد.
و فترت بين عيسى و محمّد عليهما السّلام چهار صد و هشتاد سال به طول انجاميد و اولياى خداى تعالى در زمين و در اين مدّت فرزندان انشو بن مكيخا بودند كه يكى بعد از ديگر مواريث نبوّت را به ارث مىبردند و خداى تعالى آنان را بر مىگزيد تا آنكه شاپور فرزند هرمز هفتاد و دو سال سلطنت كرد و او اوّل كسى بود كه تاج را ساخت و آن را بر سر نهاد و ولى امر خدا همچنان انشو بن مكيخا بود و بعد از آن اردشير برادر شاپور دو سال پادشاهى كرد و در زمان او خداى تعالى اصحاب كهف و رقيم را برانگيخت و در اين هنگام ولىّ امر خدا در زمين دسيخا بن انشو بن مكيخا بود و شاپور فرزند اردشير نيز پنجاه سال سلطنت كرد و ولى امر خدا در آن زمان همان دسيخا بن انشو بن مكيخا بود و پس از او يزدگرد فرزند شاپور بيست و يك سال و پنج ماه و نوزده روز سلطنت كرد و ولىّ
امر خدا در زمين دسيخا عليه السّلام بود (1) و چون خداى تعالى خواست كه دسيخا را قبض روح كند در خواب بدو وحى كرد كه علم و نور خدا و تفصيل حكمتش را به نسطورس بن دسيخا بسپارد و او نيز چنين كرد و در اين زمان بهرام گور بيست و شش سال و سه ماه و هجده روز پادشاهى كرد و ولىّ امر خدا در زمان او نسطورس بن دسيخا بود و بعد از آن يزدگرد فرزند بهرام بيست و هشت سال و سه ماه و هجده روز پادشاهى كرد و ولىّ امر خدا در روزگار او در زمين نسطورس بن دسيخا بود.
آنگاه فيروز فرزند يزدگرد فرزند بهرام بيست و هفت سال پادشاهى كرد و ولىّ امر خدا در آن روز نسطورس بن دسيخا و اصحاب با ايمانش بودند و چون خداى تعالى اراده فرمود كه او را قبض روح كند در خواب بدو وحى كرد كه علم و نور خدا و حكمت و كتب او را به مرعيدا بسپارد و در آن زمان بلاش فرزند فيروز چهار سال پادشاهى كرد و ولىّ امر خداى تعالى مرعيدا بود و بعد از او قباد فرزند فيروز چهل و سه سال پادشاهى كرد و پس از او جاماسب برادر قباد چهل و شش سال سلطنت كرد و ولىّ امر خدا در روزگار او در زمين مرعيدا بود،
(1) بعد از او كسرى فرزند قباد چهل و شش سال و هشت ماه پادشاهى كرد و ولىّ امر خدا در آن روزگار مرعيدا عليه السّلام و اصحاب و شيعيان او مؤمنان بودند و چون خداى تعالى اراده فرمود كه مرعيدا را قبض روح كند در خواب بدو وحى كرد كه نور و حكمت خدا را به بحيراى راهب بسپارد، و او نيز چنين كرد، در اين زمان هرمز فرزند كسرى سى و هشت سال سلطنت كرد و ولىّ امر خدا در آن هنگام بحيرى و اصحاب و شيعيان او و مؤمنان بودند، بعد از آن كسرى فرزند هرمز پسر پرويز پادشاهى كرد و ولىّ امر خدا در آن دوره در زمين بحيرى بود تا آنكه مدّت طولانى شد و وحى منقطع گرديد و نعمات را خفيف شمردند و مستحقّ بلايا شدند و دين مندرس شد و نماز ترك گرديد و ساعت نزديك شد و فرقهها بسيار شدند و مردم در حيرت و ظلمت و اديان مختلف و امور پراكنده و راههاى پوشيده واقع شدند، و اين قرنها سپرى شد، در آغاز مردم بر دين پيامبرشان بودند، امّا در پايان مردم نعمت خدا را به كفر و طاعت او را به دشمنى تبديل كردند و در اين زمان بود كه خداى تعالى براى نبوّت و رسالت خود شخصى را برگزيد كه از شجره مشرّفه طيّبه و جرثومه مثمره (1)بود، كسى را كه در علم سابق و قول نافذش».
1) في بعض النسخ «الجرثومة المتخيرة».
پيش از آفرينش برگزيده بود (1) و او را نهايت برگزيدگان و غايت منتخبان و معدن خاصّان خود قرار داده بود، يعنى محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم كه او را به نبوّت مختصّ گردانيد و به رسالت برگزيد و حقّ را با دين او مستظهر كرد تا بين عباد اللَّه حكم كند و در راه حقّ عطاى جزيل بخشد و با دشمنان پروردگار زمين و آسمان كارزار كند و خداى تعالى نيز براى محمد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم علم پيشينيان را گرد آورد و قرآن حكيم را كه به زبان عربى مبين بود بر آن افزود، كتابى كه باطل از پيش و پس بر آن وارد نشود، از جانب حكيم حميد فرو فرستاده شده است و در آن خبر پيشينيان و علم آيندگان است.
(2) 21- ابو حمزه از امام باقر عليه السّلام روايت كند كه فرمود: اى ابا حمزه! در زمين پيوسته عالمى از ما وجود دارد كه اگر مردم چيزى بيفزايند بگويد افزودند و اگر بكاهند بگويد كاستند و خداوند آن عالم را از دنيا نبرد تا آنكه در فرزندانش كسى را ببيند كه مانند او بداند.
(3) 22- امام صادق عليه السّلام از پدران خود از امير المؤمنين عليهم السّلام روايت كند كه
فرمود: پيوسته در فرزندانم شخص امينى وجود دارد كه مردم بدو اميدوارند.
(1) 23- صفوان بن يحيى گويد: از امام رضا عليه السّلام شنيدم كه مىفرمود: زمين خالى از آن نيست كه امامى از ما در آن باشد.
(2) 24- عبد اللَّه بن سليمان عامرى از امام صادق عليه السّلام روايت كند كه فرمود:
زمين زايل نشود جز آنكه براى خداى تعالى در آن حجّت باشد كه حلال و حرام را بشناسد و مردم را به سبيل اللَّه فراخواند و حجّت از زمين منقطع نشود جز چهل روز پيش از وقوع قيامت، و چون حجّت خدا برداشته شود، ابواب توبه نيز مسدود مىشود و ايمان شخصى كه پيش از رفع حجّت ايمان نياورده باشد سودى نبخشد، آنها بدترين خلق خدا هستند و قيامت عليه آنها واقع خواهد شد.
(3) 25- عقبة بن جعفر گويد به امام رضا عليه السّلام گفتم: بدين مرتبت رسيديد و
فرزندى نداريد؟ فرمود: اى عقبة بن جعفر! صاحب اين امر نمىميرد مگر آنكه فرزند پس از خودش را ببيند.
(1) 26- ابو بصير از امام صادق عليه السّلام روايت كند كه فرمود: خداوند جليلتر و بزرگتر از آن است كه زمين را بدون امام عادلى واگذارد.
(2) 27- ابو عبيده گويد به امام صادق عليه السّلام گفتم: فداى شما شوم! سالم بن ابى حفصه مرا ديد و گفت: آيا شما روايت نمىكنيد كه كسى كه بميرد و امامى نداشته باشد مرگش مرگ جاهليت است؟ گفتم: آرى، گفت: ابو جعفر محمّد باقر در گذشت، امروزه امام شما كيست؟ فداى شما شوم! نخواستم به او بگويم: امام زمان ما جعفر است، گفتم: امامان ما آل محمّدند، گفت: جواب درستى ندادى، امام صادق عليه السّلام فرمود: واى بر سالم بن ابى حفصه- لعنه اللَّه- آيا سالم مىداند منزلت امام چيست؟ منزلت امام از آنچه سالم و مردم پنداشتهاند بزرگتر است، هرگز
امامى از ما نمىميرد جز آنكه كسى را كه چون او بداند بر جاى گذارد، كسى را كه به روش او حركت كند و به هر آنچه او فراخوانده فراخواند و آنچه كه خداوند به داود داده است مانع خداى تعالى نمىشود كه بهتر از آن را به سليمان عطا فرمايد.
(1) 28- ذريح گويد از امام صادق عليه السّلام شنيدم كه مىفرمود: به خداى سوگند كه خداى تعالى از وقتى كه آدم عليه السّلام در گذشته است تاكنون زمين را بىامامى كه رهبرى به خداى تعالى كند فرو نگذاشته است، او حجّت خدا بر بندگان است، كسى كه او را ترك كند هلاك شود و كسى كه ملازم او باشد نجات يابد و اين بر خداى تعالى حقّ است.
اين حديث را ديگران نيز از ذريح از امام صادق عليه السّلام روايت كردهاند.
(2) 29- ابن أبى يعفور از امام صادق عليه السّلام روايت كند كه فرمود: زمين حتّى يك روز بىامامى از ما كه مردم بدو پناه برند باقى نمىماند.
(1) 30- حمزة بن حمران گويد از امام صادق عليه السّلام شنيدم كه مىفرمود: اگر در زمين جز دو كس باقى نماند يكى از آن دو حجّت است- يا اينكه فرمود: دومى آنها حجّت است.
(2) 31- حارث بن نوفل گويد: علىّ عليه السّلام به رسول صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم گفت: اى رسول خدا! آيا هاديان از ما هستند يا از غير ما؟ فرمود: هاديان به خداى تعالى تا روز قيامت از ما هستند، خداى تعالى به واسطه ما مردم را از گمراهى شرك نجات داد و به واسطه ما آنها را از گمراهى فتنه نجات مىدهد، مردم به واسطه ما پس از گمراهى فتنه برادر شدند، همچنان كه به واسطه ما پس از گمراهى شرك برادر گشتند، خداوند به ما ختم كند همچنان كه به ما آغاز كرد.
(3) 32- معلّى بن خنيس گويد از امام صادق عليه السّلام پرسيدم: آيا چنين نبوده است
كه از زمان نوح عليه السّلام تاكنون در ميان مردم كسى بوده است كه مردم به طاعت او مأمور بودهاند؟ فرمود: هميشه چنين بوده است، ولى بيشتر مردم ايمان نمىآورند.
(1) 33- ابو حمزه گويد از امام باقر عليه السّلام از تفسير قول خداى تعالى كه مىفرمايد:
«كُلُّ شَيْءٍ هالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ» پرسش كردم، فرمود: اى فلان! آيا هر چيزى هلاك شود و وجه خداى تعالى باقى بماند؟ در حالى كه خداى تعالى بزرگتر از آن است كه به داشتن وجه وصف شود، ولى معناى آيه اين است كه هر چيزى نابود شود جز دين او و ما آن وجهى هستيم كه از طريق آن به نزد خداى تعالى در آيند و پيوسته در ميان بندگان خدا كسى هست كه بدو «روبة» است، گفتم: روبة چيست؟ فرمود: حاجت و آنگاه كه در آنها حاجتى نباشد ما را از ميان آنها برداشته و هر چه كه خواهد انجام دهد.
(2) 34- ضريس از امام صادق عليه السّلام در تفسير قول خداى تعالى: «كُلُّ شَيْءٍ هالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ» روايت كند كه فرمود: ما آن وجهى هستيم كه از آن بنزد خداى تعالى درآيند.
(1) 35- جعفر بن سماعه از امام صادق عليه السّلام روايت كند كه فرمود: جبرئيل براى پيامبر اكرم از آسمان صحيفهاى آورد كه خداى تعالى كتابى بمانند آن از آسمان نياورده و نخواهد آورد، آن رساله مختوم به مهرهايى طلايى بود و بدو گفت: اى محمّد! اين وصيّت تو براى نجيب از خاندانت مىباشد، گفت: اى جبرئيل! نجيب از خاندان من كيست؟ گفت: علىّ بن أبى طالب، بدو فرمان بده كه چون از دنيا رفتى يك مهر از آن بردارد و بدان عمل كند و چون رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم درگذشت علىّ عليه السّلام مهر از آن برداشت و بدان چه در آن بود عمل كرد و از آن فراتر نرفت، سپس آن صحيفه را به حسن بن علىّ عليهما السّلام تسليم نمود، او نيز يك مهر از آن برداشت و بدان چه در آن بود عمل كرد و از آن فراتر نرفت، سپس آن را به حسين بن علىّ عليهما السّلام تسليم نمود، او نيز مهرى از آن برداشت و ديد در آن نوشته است: جمعى را براى شهادت همراه خود ببر كه با تو شهيد خواهند شد و خود را به خداى تعالى بفروش او نيز بدان عمل كرد و از آن فراتر نرفت، سپس آن را به مردى پس از خود داد، او نيز مهرى از آن برداشت و ديد در آن نوشته است: سر
به زير انداز و خاموش باش (1) و در منزلت بنشين و به عبادت پروردگارت بپرداز تا مرگ فرا رسد، سپس آن را به مردى پس از خود داد و او نيز مهرى از آن برداشت و ديد در آن نوشته است: براى مردم حديث بگو و فتوا بده و علم پدرانت را منتشر كن. پس او نيز بدان عمل كرد و از آن فراتر نرفت، سپس آن صحيفه را به مردى پس از خود داد و او نيز مهرى از آن برداشت و ديد در آن نوشته است به مردم حديث كن و فتوى ده و پدرت را تصديق كن. و از هيچ كس جز خدا نترس كه تو در حرز و ضمانت خداى تعالى هستى و مأمور به تسليم آن شد و به وصىّ پس از خود داد و او نيز آن را به وصىّ پس از خود مىدهد و اين تا روز [قيام مهدى] و قيامت ادامه مىيابد.
(2) 36- محمّد بن مسلم از امام صادق عليه السّلام روايت كند كه فرمود: حجّت، پيش از خلق و همراه خلق و پس از خلق است.
(3) 37- هارون بن حمزه غنوى گويد به امام صادق عليه السّلام گفتم: آيا جز اين است كه از زمان نوح عليه السّلام تاكنون در ميان مردم كسى هست كه مردم به طاعت او مأمورند؟ فرمود: هميشه چنين بوده است و ليكن بيشتر مردم ايمان نمىآورند.
(1) 38- حمزة بن حمران از امام صادق عليه السّلام روايت كند كه فرمود: اگر در زمين جز دو كس نباشد يكى از آن دو حجّت است و اگر يكى از آن دو درگذرد، آن كه حجّت است باقى مىماند.
(2) 39- يزيد كناسىّ از امام باقر عليه السّلام روايت كند كه فرمود: اى ابا خالد! زمين حتّى يك روز بدون آنكه حجّت خدا بر مردم در آن باشد باقى نمىماند و از زمانى كه خداى تعالى آدم عليه السّلام را آفريد و او را در زمين ساكن ساخت چنين بوده است.
(3) 40- خداش بصرى گويد: شخصى از امام صادق عليه السّلام پرسش كرد كه آيا زمين ساعتى از امام خالى مىماند؟ فرمود: زمين خالى از حقّ نمىماند.
(4) 41- عبد اللَّه بن ابى يعفور گويد از امام صادق عليه السّلام پرسيدم: آيا زمين بدون امام وانهاده مىشود؟ فرمود: خير، گفتم: آيا ممكن است كه در يك زمان دو امام
باشند؟ فرمود: خير، مگر آنكه يكى از آن دو خاموش باشد.
(1) 42- حسن بن بشّار واسطىّ گويد حسين بن خالد به امام رضا عليه السّلام در حضور من گفت: آيا زمين خالى از امام مىماند؟ فرمود: خير.
(2) 43- ابو بصير از امام صادق عليه السّلام روايت كند كه فرمود: خداوند جليلتر و بزرگتر از آن است كه زمين را بدون امامى عادل رها كند.
(3) 44- زيد بن ارقم روايت كند كه رسول اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فرمود: من در ميان شما دو شىء نفيس و گرانبها را بجا مىگذارم كه آن دو كتاب خدا و عترتم- اهل بيتم- مىباشد و آن دو از يك ديگر جدا نشوند تا آن كه در حوض كوثر بر من در آيند.
(4) 45- عامر بن واثله از زيد بن ارقم روايت كند كه چون رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم از
حجّة الوداع برگشت در غدير خمّ فرود آمد، سپس دستور داد زير چند درخت بزرگ را رفتند و فرمود: گويا مرا دعوت كردند و من نيز اجابت نمودم، من در ميان شما دو شىء نفيس بر جاى مىگذارم كه يكى از آن دو از ديگرى بزرگتر است: كتاب خدا و عترتم- اهل بيتم- بنگريد چگونه آن دو را جانشين من مىسازيد؟ و آن دو از يك ديگر جدا نشوند تا آنكه در حوض كوثر بر من در آيند، سپس فرمود: خداوند مولاى من و مولاى هر مؤمنى است، آنگاه دست عليّ بن- أبى طالب عليه السّلام را گرفت و فرمود: هر كه من مولاى اويم اين شخص مولاى اوست، بار خدايا دوستش را دوست بدار و دشمنش را دشمن دار، راوى گويد: به زيد بن ارقم گفتم: آيا تو خود اين كلام را از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم شنيدى؟ او گفت: همه كسانى كه زير آن درختها بودند او را ديدند و با گوشهاى خود اين كلمات را شنيدند.
(1) 46- ابو سعيد خدرىّ از پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم روايت كند كه فرمود: نزديك است كه مرا دعوت كنند و اجابت كنم و من در ميان شما دو شىء نفيس باقى
مىگذارم كتاب خداى تعالى و عترتم، كتاب خدا رشتهاى است كه بين آسمان و زمين كشيده شده است و عترتم كه همان اهل بيت من است و خداى لطيف به من خبر داده است كه بين آن دو جدايى نباشد تا آن كه در سر حوض كوثر بر من وارد شوند، بنگريد چگونه آن دو را جانشين من مىسازيد؟ (1) 47- ابو هريره از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم روايت كند كه فرمود: من در ميان شما دو شىء را جانشين ساختم كه مادام كه آن دو را بگيريد و بدانها عمل كنيد گمراه نخواهيد شد: كتاب خدا و سنّتم و آن دو از يك ديگر جدا نشوند تا آنكه در سر حوض كوثر بر من در آيند.
(2) 48- ابو سعيد گويد رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فرمود: من در بين شما چيزى را باقى مىگذارم كه اگر به آن متمسّك شويد گمراه نخواهيد شد: كتاب خداى تعالى كه رشتهاى است كه بين آسمان و زمين كشيده شده است و عترتم كه همان اهل بيت من است و آن دو از يك ديگر جدا نشوند تا آنكه در سر حوض كوثر بر من در آيند.
(3) 49- حارث همدانىّ از عليّ عليه السّلام روايت كند كه رسول اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فرمود:
من مردى قبض شدهام و زود باشد كه مرا بخوانند و اجابت كنم من در ميان شما دو شىء نفيس باقى گذاشتم كه يكى از ديگرى افضل است: كتاب خدا و عترتم- اهل بيتم- و آن دو از يك ديگر جدا نشوند تا در سر حوض كوثر بر من وارد شوند.
(1) 50- عطيّه عوفى از ابو سعيد خدرى روايت كند كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فرمود:
من دو امر را در بين شما مىگذارم كه يكى درازتر از ديگرى است، كتاب خدا كه رشتهاى است كه از آسمان تا زمين كشيده شده و طرف آن به دست خداست، و ديگر عترتم، آگاه باشيد كه آن دو از يك دگر جدا نشوند تا آن كه در سر حوض كوثر بر من وارد شوند، راوى گويد به ابو سعيد گفتم: عترت او چه كسانى هستند؟
گفت: اهل بيت او عليهم السّلام.
(2) 51- علىّ بن فضل بغدادىّ گويد از ابو عمرو همنشين ابو العبّاس ثعلب پرسيدند كه در كلام رسول اكرم كه فرموده
«إنّي تارك فيكم الثّقلين»
چرا آن دو را ثقلين ناميدهاند؟ گفت: به دليل آنكه تمسّك به آن دو سنگين است.
(1) 52- زيد بن ثابت گويد رسول اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فرمود: من دو شىء نفيس در ميان شما باقى مىگذارم: كتاب خداى تعالى و عترتم- اهل بيتم- آگاه باشيد كه آن دو جانشينان پس از منند و آن دو از يك دگر جدا نشوند تا آنكه در سر حوض كوثر بر من وارد شوند.
(2) 53- عمرو بن ابى المقدام از امام صادق و او از امام باقر عليهما السّلام روايت كند كه فرمود: نزد جابر بن عبد اللَّه آمدم و گفتم: از حجّة الوداع مرا خبر ده و او حديثى طولانى ذكر كرد و سپس گفت: رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فرمود: من چيزى را در بين شما باقى گذارم كه اگر بدان متمسّك شويد هرگز گمراه نشويد كتاب خدا و عترتم- اهل بيتم- سپس سه مرتبه فرمود: بار خدايا گواه باش.
(3) 54- زيد بن ارقم گويد: رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فرمود: من در بين شما چيزى را
باقى مىگذارم كه اگر بدان متمسّك شويد هرگز گمراه نگرديد كتاب خدا و عترتم- اهل بيتم- و آن دو از يك ديگر جدا نشوند تا آنكه در حوض كوثر بر من وارد شوند.
(1) (1)حارث از عليّ عليه السّلام روايت كند كه رسول اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فرمود: من مردى قبض شدهام و زود باشد كه مرا بخوانند و اجابت كنم، من در ميان شما دو شىء نفيس باقى گذاردم كه يكى از ديگرى افضل است: كتاب خدا و عترتم- اهل بيتم- و آن دو از يك ديگر جدا نشوند تا در حوض كوثر بر من وارد شوند.
(2) (2)عطيّه عوفيّ از ابو سعيد خدرى روايت كند كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فرمود: من دو امر را در بين شما مىگذارم كه يكى درازتر از ديگرى است، كتاب خدا كه رشتهاى است كه از آسمان تا زمين كشيده شده و طرف آن به دست0.
خداست و ديگر عترتم، آگاه باشيد كه آن دو از يك ديگر جدا نشوند تا آنكه در حوض كوثر بر من وارد شوند راوى گويد: به ابو سعيد گفتم: عترت او چه كسانى هستند؟ گفت: اهل بيت او عليهم السّلام.
(1) 55- عامر بن واثله از زيد بن ارقم روايت كند كه گفت: چون رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم از حجّة الوداع بازگشت در غدير خمّ فرود آمد و دستور داد زير چند درخت بزرگ را رفتند سپس برخاست و فرمود: گويا مرا دعوت كردند و من نيز اجابت نمودم، من در ميان شما دو شىء نفيس باقى گذاردم كه يكى از آن دو بزرگتر از ديگرى است كتاب خدا و عترتم، بنگريد چگونه آن دو را جانشين من مىسازيد؟ و آن دو از يك ديگر جدا نشوند تا آنكه در حوض كوثر بر من وارد شوند، سپس فرمود: خداوند مولاى من و مولاى هر زن و مرد مؤمنى است، سپس دست عليّ بن أبى طالب عليه السّلام را گرفت و فرمود: هر كه من مولاى اويم عليّ مولاى اوست، به زيد بن ارقم گفتم: آيا تو خود اين كلام را از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم شنيدى؟ گفت: همه كسانى كه زير آن درختها بودند او را با دو چشم خود ديده و با دو گوش خود اين كلمات را شنيدند.
(1) 56- زيد بن ارقم گويد: رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فرمود: گويا مرا خواندهاند و من نيز اجابت نمودهام و من دو شىء نفيس در ميان شما نهادهام كه يكى از ديگرى عظيمتر است: كتاب خداى تعالى كه رشتهاى است كه از آسمان تا زمين كشيده شده است، و عترتم- اهل بيتم- و آن دو پيوسته با يك ديگرند تا آنكه در حوض كوثر بر من وارد شوند، پس بنگريد چگونه آن دو را جانشين من مىسازيد؟ (2) 57- ابو سعيد در حديث مرفوعى از پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم روايت كند كه فرمود: اى مردم! من در ميان شما چيزى را نهادم كه اگر آن را اخذ كنيد پس از من گمراه نشويد، آنها دو شىء نفيس است و يكى از آن دو بزرگتر از ديگرى است: كتاب خداى تعالى كه رشتهاى كشيده شده از آسمان تا زمين است، و عترتم- اهل بيتم- آگاه باشيد كه آن دو هرگز از يك ديگر جدا نشوند تا آنكه در حوض كوثر بر من در آيند.
(1) 58- امام رضا عليه السّلام از پدران بزرگوارش روايت كرده است كه پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فرمودند: من در ميان شما دو شىء نفيس را باقى گذاردم: كتاب خدا و عترتم- اهل بيتم- و آن دو هرگز از يك ديگر جدا نشوند تا آنكه در حوض كوثر بر من در آيند.
(2) 59- حنش بن معتمر گويد: ابو ذر غفارى- رحمه اللَّه- را ديدم كه حلقه باب كعبه را گرفته و مىگفت: هر كه مرا مىشناسد كه مىشناسد و هر كه مرا نمىشناسد بداند كه من ابو ذر جندب بن سكن هستم، از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم شنيدم كه مىفرمود: من در ميان شما دو شىء نفيس گذاردم: كتاب خدا و عترتم- اهل بيتم- و آن دو از يك ديگر جدا نشوند تا آنكه در حوض كوثر بر من درآيند، بدانيد كه مثل آن دو مانند كشتى نوح است كه هر كه بر آن سوار شود نجات يابد و هر كه از آن تخلّف ورزد غرق شود.
(1) 60- زيد بن ثابت گويد: رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فرمود: من در ميان شما دو جانشين گذاردم، كتاب خدا و عترتم- اهل بيتم- و آن دو از يك دگر جدا نشوند تا آنكه در حوض كوثر بر من در آيند.
(2) 61- ابو سعيد خدرى گويد: رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فرمود: من در ميان شما دو شىء نفيس نهادم كه يكى از آن دو بزرگتر از ديگرى است: كتاب خدا كه رشتهاى است كه از آسمان تا زمين كشيده شده است و عترتم- اهل بيتم- و آن دو از يك ديگر جدا نشوند تا در حوض كوثر بر من در آيند.
(3) 62- زيد بن ارقم از پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم روايت كند كه فرمود: من در بين شما كتاب خدا و اهل بيتم را نهادم و آن دو از يك ديگر جدا نشوند تا در حوض كوثر بر
من در آيند.
(1) 63- سليم بن قيس از امير المؤمنين علىّ عليه السّلام روايت كند كه فرمود: خداى تعالى ما را پاكيزه ساخت و حفظ نمود و ما را گواهان بر خلقش قرار داد و حجّتهاى زمين نمود و ما را همراه قرآن قرار داد و قرآن را همراه ما كرد، ما از قرآن جدا نشويم و آن نيز از ما جدا نشود.
(2) 64- امام صادق عليه السّلام از پدرانش روايت كند كه از علىّ عليه السّلام در معنى اين كلام رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم كه «من دو شىء نفيس در ميان شما نهادم كتاب خدا و عترتم» پرسيدند كه عترت چه كسانى هستند؟ فرمود: من و حسن و حسين و ائمه نهگانه كه از فرزندان حسين هستند و نهمين آنها مهدى و قائم آنهاست از كتاب خدا جدا نشوند و كتاب خدا نيز از آنها جدا نشود تا آنكه بر رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم در حوض كوثر در آيند.
(1) 65- ابن عبّاس گويد كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم به علىّ عليه السّلام فرمود: اى على! من شهر حكمتم (1)
«مدينة العلم»
و في بعضها معا بزيادة الواو.
و تو دروازه آنى و به مدينه داخل نتوان شد مگر از جانب دروازه آن، دروغ مىگويد كسى كه مىپندارد مرا دوست دارد در حالى كه تو را دشمن مىدارد، زيرا تو از منى و من از توأم، گوشت تو از گوشت من و خون تو از خون من و روح تو از روح من، و نهان تو از نهان من و آشكار تو از آشكار من است، و تو امام امّت من هستى و پس از من جانشين من بر آنهايى، نيكبخت كسى كه از تو اطاعت كرد و بدبخت كسى كه نافرمانى تو را نمود، كسى كه دوستى تو را داشته باشد سود برده است و كسى كه دشمن تو باشد در خسران است و كسى كه همراهى تو را داشته باشد رستگار و كسى كه از تو جدائى گزيند هلاك است، مثل تو و مثل ائمّه از فرزندان تو كه پس از من بيايند، مثل كشتى نوح است كه هر كه بر آن سوار شود نجات يابد و هر كه از آن تخلّف ورزد غرق خواهد شد، و مثل شما مانند مثل ستارگان است كه هر گاه ستارهاى پنهان شود ستارهاى ديگر بدرخشد و اين تا روز قيامت ادامه دارد.و.1) في بعض النسخ
(1) مصنّف اين كتاب شيخ صدوق- رحمه اللَّه- گويد: اگر سئوالكنندهاى در باره اين كلام پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم كه فرمود:
«إنّي تارك فيكم ما إن تمسّكتم به لن تضلّوا بعدي؛ كتاب اللَّه و عترتي، ألا و إنّهما لن يفترقا حتّى يردا علىّ الحوض»
بگويد:
چرا انكار مىكنيد كه ابو بكر و بنى اميّه از عترت باشند و چرا مىگوئيد كه عترت فقط شامل فرزندان حسين عليه السّلام مىشود؟ آيا عليّ بن أبى طالب از عترت نيست؟
به او مىگوئيم: انكار ما به دليل لغت و سخن پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم است. امّا سخن پيامبر چنين است: «عترت من، اهل بيت من است» و كلمه «اهل» مأخوذ از «اهالة البيت» است و آنها كسانى هستند كه خانه را آباد مىكنند و به هر كس كه خانه را آباد مىكند «اهل» مىگويند و اهل البيت آبادكنندگان آنند و از اين جهت به قريش آل اللَّه مىگويند، زيرا آنها آبادكنندگان خانه او بودند و «آل» به معنى اهل است، خداى تعالى در داستان لوط فرموده است: اهل خود را شبانه ببر، (1)و فرموده: مگر آل لوط را كه در سحر آنها را نجات داديم. (2)و «آل» را اهل
ناميده است، (1) و آل در لغت به معنى اهل است و اصل آن اين است كه عرب در تصغير اهل «اهيل» گويد و چون حرف «ها» بر آن ثقيل است آن را اسقاط كرده و «آل» گفته است و معنى آل، هر كسى از خاندان انسان است كه به او بر مىگردد.
سپس كلمه آل به نحو استعاره در امّت نيز استعمال شده است و به هر كس كه در دين خود به پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم رجوع كند «آل» گفته شده است، خداى تعالى فرموده است: «آل فرعون را در عذاب سختى در آوريد» (1)و دليل آنكه در قصّه فرعون مقصود از پيروان او «آل» او مىباشد اين است كه خداى تعالى او را به واسطه كفر عذاب مىكند و نه به واسطه نسب، پس روا نيست كه مقصود از «أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ» اهل بيت او باشد و چون شخصى بگويد: «آل الرّجل» مقصود همان اهل بيت اوست، مگر آنكه دليلى وجود داشته باشد كه آن به نحو استعاره استعمال شده است، همچنان كه خداى تعالى در تعبير «أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ» در معناى استعارى استعمال فرموده است و از امام صادق عليه السّلام روايت شده است كه مقصود از آل فرعون در اين آيه دختر اوست. (2)ه.
(1) امّا «اهل» عبارت است از نسل از فرزندان مرد و فرزندان پدر و جدّش كه به طور متعارف نزديك باشند، امّا به فرزندان جدّ دور «اهل» نمىگويند، آيا نمىبينى كه عرب به عجم «أهلنا» نمىگويد، گرچه ابراهيم عليه السّلام جدّ هر دو است و در ميان عرب نيز «مضر» به «إياد» و «ربيعه» اهل ما نمىگويد و قريش نيز به ساير فرزندان مضر «أهلنا» نمىگويد، و اگر جايز بود كه ساير قريشيان به واسطه نسب اهل رسول اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم باشند، همه اولاد مضر و ساير اعراب نيز اهل او بودند. بنا بر اين اهل بيت هر مردى همان خويشان نزديك او هستند و اهل رسول- خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم عبارت از بنى هاشم هستند، نه ساير خاندانهاى قريش، پس چون ثابت شد كه پيامبر اكرم فرموده است:
«إنّي مخلّف فيكم ما إن تمسّكتم به لن تضلّوا: كتاب اللَّه و عترتي- أهل بيتي-»
و پرسشگرى بپرسد كه عترت چيست؟
مىگوئيم: پيامبر اكرم عليه السّلام خودشان آن را به «اهل بيتى» تفسير كردهاند. و در لغت نيز عترت درختى است كه بر در سوراخ سوسمار مىرويد، هذلى گويد:
من به واسطه شش بيت متفرّقى كه مانند گياه «عتر» پراكنده مىرويد، نمىترسيدم كه بر خلاف ايشان قيام كنم. (1)8.
1) شرح البيت في لسان العرب 4/ 538.
(1) ابو عبيد در كتاب الامثال از ابو عبيده حكايت كرده كه گفته است: «عتر» و «فطر» (1)اصل انسان است و از اينجاست قول ايشان كه در قمار مىگويند: ميسر به عترت خود برگشت، يعنى به فطرتى كه از آن جدا شده بود برگشت.
پس عترت در اصل لغت عبارت از خاندان مرد است و رسول اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم نيز فرموده است: عترت من اهل بيت من است، بنا بر اين روشن گرديد كه عترت همان اهل است و اهل عبارت از فرزندان و غيره است و اگر عترت به معنى اهل نبود و تنها شامل فرزندان مىشد و ساير خاندان را در بر نمىگرفت، اين سخن پيامبر اكرم عليه السّلام كه فرمود:
«إنّي مخلّف فيكم ما إن تمسّكتم به لن تضلّوا كتاب اللَّه و عترتي- أهل بيتي- و إنّهما لن يفترقا حتّى يردا عليّ الحوض»
شامل علىّ ابن أبى طالب نمىشد، زيرا او داخل در عترت نبود و از كسانى نبود كه قرآن كريم از او جدا نشود و همچنين در زمره افرادى نبود كه اگر به او متمسّك شويم هرگز گمراه نگرديم و در اين وصيّت نيز داخل نبود، بنا بر اين كلام پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم خاصّ بود، نه عامّ و اگر سزاوار باشد كه عترت شامل فرزندان باشد ممكن است شامل بعضى از فرزندان بشود، زيرا در كلام چيزى وجود ندارد كه دلالت برر.
1) في بعض النسخ: العتر و العطر.
خصوصيّتى در جنس معيّنى داشته باشد.
(1) دليل ديگر بر اينكه عليّ عليه السّلام داخل در عترت است اين سخن پيامبر اكرم عليه السّلام است كه فرمود:
«إنّهما لن يفترقا حتّى يردا عليّ الحوض»
و همه امّت اسلامى- جز معدودى كه به مخالفت آنان اعتنا نمىشود- اتّفاق دارند كه علىّ عليه السّلام از حكم خداى تعالى جدا نيست و رسول اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم در وقت وفاتش كسى را جانشين خود نساخته است كه به كتاب خدا داناتر از او باشد و امام حسن و امام حسين عليهما السّلام را از خلفاى خود قرار داده است، آيا در امّت كسى هست كه بگويد آن دو داناتر از على عليه السّلام به كتاب خدا بودند؟ آيا آن دو حقايق را از او اخذ نكرده و پيرو وى نبودند؟ و مسلّم است كه سخن پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم كه فرمود:
«إنّي مخلّف فيكم ما إن تمسّكتم به لن تضلّوا»
شامل هر عصرى مىگردد و اختصاص به زمان معيّنى ندارد، پس در عصر عليّ عليه السّلام خليفه پيامبر اكرم كه بود؟ آيا مقصود از اين كلام امام حسن و امام حسين عليهما السّلام هستند يا عليّ عليه السّلام؟
اگر بگويند مقصود حسنين عليهما السّلام هستند واجب مىگردد كه هنگام وفات پيامبر اكرم آنان داناتر از پدرشان باشند و هيچ شخصى از امّت چنين سخن نگفته است،
(1) اگر بگويد مقصود پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم از اين سخن وقت خاصّى بوده است، نه همه اوقات، بايد ملزم شود كه مقصود از عترت هم افراد خاصّى هستند، نه همه اولاد، زيرا آن وقت خاصّى كه مخالف ما ادّعا مىكند بهتر از آنچه كه ما مىگوئيم نيست، بناچار مقصود پيامبر از خلافت قرآن و عترت يا عامّ است و شامل همه اعصار و ازمان مىشود و يا خاصّ، و اگر مقصود عام است پس بايد شامل آن عصرى كه علىّ بن أبى طالب قيام به امامت كرد نيز بشود، مگر آنكه كسى بگويد او ستم كرد و در محضر او كسانى از فرزندانش بودند كه از او اعلم بودند و اين سخن را هيچ مسلمانى نمىگويد و هيچ مؤمنى آن را بر رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم روا نمىداند.
و مراد ما از نقل سخن پيامبر اكرم كه فرمود:
«إنّهما لن يفترقا حتّى يردا عليّ الحوض»
در اين باب آن است كه ثابت كنيم امر حجّتهاى الهى عليهم السّلام تا روز قيامت متّصل و مداوم است و قرآن از حجّتى از ائمّه كه همواره همراه آن باشد خالى نيست و آنها همان عترت عليهم السّلام هستند كه حكم آن را تا روز قيامت مىدانند، زيرا پيامبر اكرم فرمودهاند:
«لن يفترقا حتّى يردا عليّ الحوض»
و همچنين است اين سخن آن حضرت كه
«إنّ مثلهم كمثل النّجوم كلّما غاب نجم طلع
نجم إلى يوم القيامة»
(1) و اين سخن كه «زمين از حجّت خدا بر خلقش خالى نمىماند كه او يا ظاهر و مشهور است و يا پنهان و مستور تا حجّتهاى خداى تعالى و بيّناتش باطل نشود».
و پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم در حديث زيرين تبيين فرمودهاند كه عترتى كه مقرون به كتاب خداى تعالى است چه كسانى هستند. امام صادق از پدران بزرگوارشان از رسول اكرم صلوات اللَّه عليهم اجمعين روايت كند كه فرمودند: «من در ميان شما دو شىء نفيس را جانشين مىسازم كتاب خدا و عترتم كه اهل بيت من مىباشند و آن دو از يك ديگر جدا نشوند تا در حوض كوثر بر من وارد شوند، مانند اين دو انگشت- و دو انگشت سبّابه خود را به يك ديگر منضمّ فرمودند- جابر بن عبد اللَّه انصارىّ برخاست و گفت: يا رسول اللَّه عترت شما چه كسانى هستند؟ فرمود:
علىّ و حسن و حسين و امامان از فرزندان حسين تا روز قيامت».
(2) ابو العبّاس ثعلب گويد ابن اعرابى گفته است: عترت عبارت از قطعههاى
بزرگ مشك نافه است و در تصغير آن «عتيره» مىگويند، و عترت عبارت از آب دهان شيرين و گواراست و در تصغير آن نيز «عتيره» مىگويند: و عترت درختى است كه بر در لانه سوسمار مىرويد- گمان مىكنم كه مقصودش لانه كفتار باشد، زيرا لانه سوسمار را «مكنّ» و لانه كفتار را «وجار» مىگويند- سپس مىگويد: وقتى سوسمار از لانهاش بيرون مىآيد خود را به آن درخت مىمالد و به اين جهت رشد نمىكند و بزرگ نمىشود، و عرب در باره ذليل و ذلّت مثلى دارد و مىگويد: خوارتر از درخت لانه سوسمار، گويد تصغير آن نيز «عتيره» است. و عترت فرزندان شخص و ذرّيّه صلبى اوست و از اين رو به ذريّه محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم كه از فرزندان علىّ و فاطمه عليهما السّلام هستند عترت او گويند. ثعلب گويد: به ابن الاعرابى گفتم معناى سخن ابو بكر در سقيفه چيست كه گفته است: «ما عترت رسول خدا هستيم» گويد: مقصود او اين است كه ما از شهر او و حريم اوئيم و إلّا عترت محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم لا محاله فرزندان فاطمه عليها السّلام هستند و دليل آن بازگرداندن ابو بكر و فرستادن على عليه السّلام با سوره براءت است و پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فرمودند:
(1) «فرمان رسيده است كه آن را خود و يا فردى كه از من است ابلاغ كند» و سوره را از ابو بكر گرفت و آن را به عليّ- نه غير او- داد و اگر ابو بكر بر حسب نسب از عترت او بود. و تفسير ابن اعرابى كه آن را به همشهرى تفسير كرده است صحيح نباشد، محال بود كه سوره را از او بگيرد و آن را به على عليه السّلام بسپارد.
و گفتهاند كه عترت صخره بزرگى است كه سوسمار نزد آن لانه مىسازد و در آن مأوى مىكند و اين به واسطه كمى هدايت اوست كه لانه خود را از آن صخره مىيابد. و گفتهاند كه عترت ريشه درخت بريده شده است و از اصول و ريشههاى آن مىرويد و عترت در غير اين معانى قول پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم است كه فرموده «لا فرعة و لا عتيرة» و اصمعى در شرح آن گويد: در زمان جاهليت شخص براى گوسفندانش نذر مىكرد كه اگر آنها به صد رأس برسد، «رجبيّه» و «عتائر» خود را براى آنها قربانى كند و گاهى آن شخص به گوسفندانش بخل مىورزيد و آهو صيد مىكرد و آن را نزد خدايان و براى گوسفندانش قربانى مىكرد تا به نذرش عمل كرده باشد. حارث حلّزه يشكرى مىگويد:
آنچه شما طلب مىكنيد اعتراض باطل و ستم است و نبايد ما را به واسطه گناه ديگران مؤاخذه كنيد، همچنان كه به عوض گوسفند آهو قربانى مىكنند.
(1) يعنى او را به واسطه گناه ديگرى مىگيرند، همچنان كه آنها آهو را به عوض گوسفند قربانى مىكنند.
و اصمعىّ مىگويد: عترت به معنى باد و به معنى درخت كوچكى كه شير بسيار دارد و در نواحى تهامه مىرويد و به معنى ذكر نيز آمده است، مىگويند:
عتر يعتر عترا يعنى نعوظ كرد. و رياشى مىگويد: از اصمعىّ از معنى عترت پرسيدم، او گفت: گياهى است مثل «مرزنجوش» كه به طور پراكنده مىرويد.
مصنّف اين كتاب شيخ صدوق- عليه الرّحمه- مىگويد: عترت عليّ بن- ابى طالب و ذريّه او از نسل فاطمه عليها السّلام و سلاله پيامبر هستند كه خداى تعالى بر زبان پيامبرش صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم به امامت ايشان تصريح فرموده است و آنان دوازده تن هستند و اوّل ايشان عليّ بن أبى طالب و آخرينشان مهدىّ- صلوات اللَّه عليهم اجمعين- است و اين با آنچه كه عرب در معناى عترت استعمال كرده مطابق است، و آن از اين رو است كه ائمّه عليهم السّلام در ميان همه بنى هاشم و همه فرزندان ابو طالب مانند قطعههاى بزرگ مشك نافه هستند، و علومشان نزد اهل عقل و حكمت شيرين و گواراست، و آنها شجرهاى هستند كه رسول اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم ريشه آن و
امير المؤمنين عليه السّلام شاخه اصلى آن (1) و ائمّه از فرزندان او شاخههاى كوچك آن و شيعيانشان برگهاى آن و علومشان ميوه آن درخت است و آنان اصول اسلام به معنى شهر و حريم آن هستند و هاديانى هستند به مانند صخره بزرگى كه سوسمار نزد آن لانه مىسازد و به واسطه آن هدايت يافته و در لانه خود مأوى مىكند و ايشان ريشه درخت بريده شده هستند، زيرا محلّ ابتلاء و ظلم و جفا واقع شدند و قطع گرديدند و با ايشان مواصله نشد و از اصل و ريشه خود روئيدند و قطع قاطعان و ادبار مدبران به آنان زيان نرسانيد، زيرا از جانب خداى تعالى و بر زبان پيامبر اكرم منصوص به امامت بودند.
ديگر از معانى عترت آن است كه آنان ستم ديدگانى بودند كه به جرمى كه نكرده بودند و گناهى كه مرتكب نشده بودند مؤاخذه شدند و منافع ايشان بسيار است، و آنان سرچشمههاى علمند بر اساس آن معناى عترت كه شجره داراى شير بسيار باشد و آنها مردان مرد بودند و نه اناث بر طبق معناى ذكر كه براى عترت گفتهاند و ايشان لشكر خداى تعالى و حزب او هستند بر اساس معناى قول اصمعى كه گفته است عترت عبارت از «باد» است، پيامبر اكرم در حديثى كه از او نقل شده فرمودهاند: باد لشكر خداى بزرگ است و باد بر قومى عذاب و بر
قومى ديگر رحمت است (1) و آنان نيز چنين هستند و مانند قرآن كه بر اساس كلام پيامبر همنشين آنهاست، فرمود:
«إنّي مخلّف فيكم الثّقلين كتاب اللَّه و عترتي- أهل بيتي-»
و خداى تعالى فرموده است: و ما قرآن را فرو فرستاديم كه در آن شفا و رحمتى براى مؤمنان است و ظالمان را جز زيان نيفزايد. (1)و نيز فرموده است: و هنگامى كه سورهاى نازل شود، پارهاى از ايشان مىگويند اين سوره ايمان كداميك از شما را افزود؟ امّا آنان كه مؤمنند ايمانشان افزوده شده و شادمانند، امّا كسانى كه در قلوبشان مرض است پليدى بر پليديشان بيفزايد و در حالت كفر بميرند. (2)امّا بر اساس معنايى كه مىگويد عترت گياهى است مانند مرزنجوش كه پراكنده مىرويد، آرى آنان صاحب مشاهد متفرّقه و بيوت بعيده و بركاتشان در شرق و غرب عالم پراكنده شده است.
امّا در باره ذريّه ابو عبيده گويد: تأويل ذريّات اگر با «الف» باشد معنايش اعقاب و نسل است، امّا آنچه كه در قرآن آمده است: «وَ الَّذِينَ يَقُولُونَ رَبَّنا هَبْ لَنا مِنْ أَزْواجِنا وَ ذُرِّيَّاتِنا قُرَّةَ أَعْيُنٍ» (3)تنها عليّ عليه السّلام آن را بدين معنى قراءت كرده4.
است، (1) ولى آيهاى كه در سوره «يس» آمده است: «وَ آيَةٌ لَهُمْ أَنَّا حَمَلْنا ذُرِّيَّتَهُمْ» (1)و همچنين قول خداى تعالى: «كَما أَنْشَأَكُمْ مِنْ ذُرِّيَّةِ قَوْمٍ آخَرِينَ» (2)دو لغت دارد:
ذرّيّه و ذرّيّه مثل علّيه و علّيه و قراءت آن در قرآن كريم به ضمّه وارد شده است چنان كه ابو عمرو و اهل مدينه چنين خواندهاند، امّا زيد بن ثابت آيه «ذُرِّيَّةَ مَنْ حَمَلْنا مَعَ نُوحٍ» (3)را به كسر قرائت كرده است، و مجاهد در آيه «إِلَّا ذُرِّيَّةٌ مِنْ قَوْمِهِ» گفته است: آنها اولاد كسانى هستند كه موسى براى آنها مبعوث گرديد و پدرانشان مرده بودند، فرّاء مىگويد: آنها را ذريّه ناميدند، زيرا پدرانشان قبطى و مادرانشان از بنى اسرائيل بودند، مىگويد: آن مانند اين است كه اولاد ايرانيانى را كه به يمن رفته و با زنان يمنى ازدواج كردند «الابناء» مىگويند: زيرا مادرانشان از نژاد پدرانشان نيستند. ابو عبيده گويد: مقصود فرّاء اين است كه آن مؤمنين به موسى را با وجود آنكه رجال مذكورى بودند از اين جهت ذريّه گفتهاند و ذريّه مرد به اين معنى گويا از اين جهت است كه از او بيرون بيامدهاند و پدرشان از طايفه ديگرى است و اين معنى از ريشه «ذروت» و يا «ذريت» است و آن مهموز نيست، ابو عبيده گويد: اصل آن مهموز است، امّا عرب چنان كه روش اوست همزه را ساقط كرده و از «ذرء اللَّه الخلق» است، چنان كه خداى3.
تعالى فرموده: «وَ لَقَدْ ذَرَأْنا لِجَهَنَّمَ كَثِيراً مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ» (1)(1) و ذرأهم به معنى آنست كه ايشان را انشاء كرد و آفريد، و قول خداى تعالى كه فرمود: «يَذْرَؤُكُمْ» (2)به اين معنى است كه آنها را آفريد، پس ذرّيّه مرد عبارت از خلق خداى تعالى است كه از او و از نسلش آفريده شده و كسانى هستند كه خداى تعالى از صلب او ايجاد فرموده است.
و معنى سلاله برگزيده و خالص از هر چيزى است، مىگويند سلالة و سليلة و در حديث است كه پيامبر اكرم فرمود: خدايا به عبد الرّحمن از سليل بهشت بنوشان، و مىگويند: سليل عبارت از شراب صافى بهشت است و آن را سليل مىگويند زيرا كشيده شده و بيرون آمده تا خالص گرديده است و آن فعيل به معنى مفعول است و در تفسير اين سخن خداى تعالى كه «وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ طِينٍ» (3)گفتهاند معنى آن خالص خاك زمين است، و سلاله به نتايج هم مىگويند و سل من امّه يعنى از مادرش بيرون كشيده شد، و هند دختر اسماء كه زن حجّاج بن يوسف ثقفى بود گويد:2.
(1) هند فرزند اسباني عربىّ است و از سلاله اسبانى است كه استران بر روى آنها رفتهاند. (1)
و اگر اسبى گرامى بزايد كه سزاوار همين است و اگر فرزندش دورگه باشد پس آن نتيجه عمل فحل است و اسب ماده را تقصيرى نيست.
و در روايتى آمده است كه آن نتيجه جنايت فحل است، و سليل به معنى منتوج و سليله به معنى منتوجه است و گويا منظور از آن نتايج خالص و صافى باشد.
و به حسن و حسين و ائمّه پس از آنها صلوات اللَّه عليهم أجمعين «سلالة- رسول اللَّه» مىگويند، زيرا آنان برگزيدگان خالص و صافى از فرزندان اويند.
و اين معنى عترت و ذرّيّه و سلاله در زبان عرب است، و از خداى تعالى توفيق در همه امور صواب را به واسطه رحمتش خواستاريم.1.
1) شرح الابيات في لسان العرب 11/ 339 و 9/ 281.
(1) 1- ابن عبّاس از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم روايت كند كه فرمود: چون در معراج مرا به نزد پروردگارم جلّ جلاله بردند ندا آمد: اى محمّد! گفتم: لبّيك اى پروردگار عظمت لبّيك! و خداى تعالى به من وحى فرمود: اى محمّد! ملأ اعلى در چه چيز منازعه مىكنند؟ گفتم: پروردگارا مرا علمى نيست، فرمود: اى محمّد! چرا از آدميان وزير و برادر و وصىّ پس از خودت را بر نگزيدى؟ گفتم: الهى چه كسى را انتخاب كنم؟ تو برايم برگزين، خداى تعالى وحى كرد كه اى محمّد! من از ميان آدميان عليّ بن ابى طالب را برايت انتخاب كردم گفتم: پروردگارا! پسر عمّم را؟ فرمود: اى محمّد! عليّ وارث تو و وارث علم پس از تو و پرچمدار توست و پرچم حمد در روز قيامت به دست اوست و صاحب حوض توست و از
مؤمنان امّت تو هر كس بر آن وارد شود به دست او سيراب خواهد شد. (1) سپس خداى تعالى وحى فرمود: اى محمّد! من سوگند خوردهام سوگندى حقّ كه دشمن تو و دشمن اهل بيت و ذرّيّه طيّبين و طاهرين تو از آن حوض ننوشد، به راستى مىگويم: اى محمّد! همه امّت تو داخل در بهشت مىشوند مگر كسانى از خلقم كه از آن ابا كنند گفتم: خداى من آيا كسى هست كه از داخل شدن به بهشت ابا داشته باشد؟ خداى تعالى وحى كرد كه آرى، گفتم: چگونه ابا مىكند؟ وحى فرمود: اى محمّد! تو را از ميان خلقم برگزيدم و وصىّ پس از تو را انتخاب كردم و او را براى تو مانند هارون براى موسى قرار دادم جز آنكه پس از تو پيامبرى نيست و محبّت او را در قلب تو افكندم و او را پدر فرزندانت قرار دادم، پس بعد از تو حقّ او بر امّت تو مانند حقّ تو بر ايشان در حيات توست و هر كس حقّ او را انكار كند حقّ تو را انكار كرده است، و هر كه از ولايت او سرباز زند از ولايت تو سرباز زده است، و هر كه از ولايت تو ابا كند از داخل شدن به بهشت ابا كرده است. من به شكرانه نعمتى كه ارزانيم فرموده بود براى خداى تعالى به سجده افتادم كه ناگاه منادى ندا كرد كه اى محمّد! سر بردار و درخواست كن تا به تو عطا كنم، گفتم: خداى من! امّتم را پس از من بر ولايت عليّ بن ابى طالب
گردآور تا همگى در روز قيامت در حوض كوثر بر من وارد شوند، (1) خداى تعالى وحى فرمود: اى محمّد! من پيش از آنكه بندگانم را بيافرينم در ميانشان حكم كردم و حكمم در باره آنها در گذشته است، تا هر كه را بخواهم بدان هلاك كنم و هر كه را بخواهم بدان هدايت نمايم، من پس از تو علمت را بدو دادم و او را وزير و جانشين پس از تو بر اهل و امّتت قرار دادم، به خاطر قصد خود كه هر كه او را دوست بدارد به بهشت در آورم، و مبغض و دشمن و منكر ولايت او را پس از تو به بهشت داخل نمىسازم، پس كسى كه بغض او را داشته باشد بغض تو را داراست و كسى كه بغض تو را داشته باشد بغض مرا داراست، و كسى كه او را دشمن بدارد تو را دشمن داشته است و كسى كه با تو دشمنى كند با من دشمنى كرده است و كسى كه او را دوست بدارد تو را دوست داشته است و كسى كه تو را دوست داشته باشد مرا دوست داشته است، و اين فضيلت را براى او قرار دادم و بر تو نيز عطا كردم كه از صلب او يازده مهدى خارج سازم كه همه آنها از ذرّيّه تو از فرزندان بكر بتول خواهد بود، و آخرين ايشان كسى است كه عيسى بن- مريم پشت سر او نماز مىخواند، و زمين را از عدل آكنده سازد همچنان كه از ظلم و جور پر شده باشد، به واسطه او نجات مىدهم و از هلاكت باز مىدارم و هدايت مىكنم و از ضلالت جلوگيرى مىكنم و به واسطه او كوران را بينا و
بيماران را شفا خواهم داد، (1) گفتم: الهى و سيّدى! آن چه كس خواهد بود؟ خداى تعالى وحى فرمود: آنگاه كه علم برداشته شود و جهل آشكار گردد، قاريان فراوان شوند و عمل به قرآن اندك شود و كشتار فراوان گردد و فقهاى هادى اندك و فقهاى گمراهى و خائنان و شعراء افزون شوند و امّت تو قبورشان را مسجد كنند، قرآنها زيور و مساجد زينت شود و جور و فساد افزون گردد و منكر آشكار شده و امّتت بدان فرمان دهند و از معروف باز دارند و مردان به مردان اكتفا كنند و زنان با زنان در آميزند و اميران كافر شوند و اولياى آنها فاجر و يارانشان ظالم و انديشمندان آنها فاسق گردند در اين هنگام سه خسوف واقع گردد، خسوفى در مشرق و خسوفى در مغرب و خسوفى در جزيرة العرب و بصره به دست يكى از ذرّيّه تو ويران گردد و زنگيان از وى پيروى كنند و يكى از فرزندان حسين بن عليّ قيام كند و دجّال از مشرق و از سيستان خروج كند و سفيانى ظاهر شود، گفتم: خداى من! پس از من اين فتنهها كى واقع شود؟
خداى تعالى به من وحى فرمود و مرا از فتنه بنى اميّه و فتنه فرزندان عمويم و آنچه هست و تا روز قيامت خواهد بود آگاه كرد و من نيز آنگاه كه به زمين آمدم
آنها را به پسر عمويم وصيّت كردم و اداى رسالت نمودم و خدا را بر آن سپاس مىگويم چنان كه پيامبران و هر چه كه قبل از من بوده و هر مخلوقى كه تا روز قيامت است او را سپاس مىگويد.
(1) 2- امير المؤمنين عليّ عليه السّلام از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم روايت كند كه فرمود: چون مرا به آسمانها بردند، خدايم به من وحى كرد كه اى محمّد! من بر زمين نظرى افكندم و تو را از آن ميان برگزيدم و تو را پيامبر ساختم و از اسم خود براى تو اسمى برگرفتم كه من محمود و تو محمّدى! سپس دوم بار بر زمين نظرى افكندم و از آن ميان علىّ را برگزيدم و او را وصىّ و خليفه تو قرار دادم و همسر دختر و پدر فرزندانت ساختم و براى او اسمى از اسماء خود برگرفتم كه من عليّ اعلى هستم و او عليّ است و فاطمه و حسن و حسين را از نور شما دو تن آفريدم، سپس ولايت ايشان را بر ملائكه عرضه داشتم و كسى كه آن را پذيرفت نزد من از مقرّبين است، اى محمّد! اگر بندهاى مرا عبادت كند تا آنكه منقطع شود و مانند مشك كهنه پوسيده گردد و در حالى كه منكر ولايت ايشان است به نزد من آيد او را در
بهشت خود جاى نمىدهم و تحت سايه عرشم در نياورم، (1) اى محمّد! آيا دوست مىدارى كه ايشان را ببينى؟ گفتم آرى اى پروردگار من گفت: سرت را بلند كن سرم را بلند كردم و بناگاه انوار علي و فاطمه و حسن و حسين و عليّ بن الحسين و محمّد بن علىّ و جعفر بن محمّد و موسى بن جعفر و عليّ بن موسى و محمّد بن عليّ و عليّ بن محمّد و حسن بن عليّ و محمّد بن الحسن را ديدم و قائم در وسط آنان مانند ستارهاى درخشان بود. گفتم: پروردگارا آنان چه كسانى هستند؟ فرمود: آنان ائمّه هستند و اين قائم كسى است كه حلال مرا حلال و حرام مرا حرام مىكند و به توسّط او از دشمنانم انتقام خواهم گرفت و او راحت دوستان من است و او كسى است كه دل شيعيانت را از ظالمان و منكران و كافران شفا مىدهد، و لات و عزّى را با طراوت بيرون مىآورد و آنها را آتش مىزند و فتنه مردم به آن دو در آن روز از فتنه عجل و سامرى سختتر است.
(2) 3- جابر بن يزيد جعفىّ گويد از جابر بن عبد اللَّه انصارى شنيدم كه مىگفت:
وقتى كه خداى تعالى بر پيامبرش اين آيه را فرو فرستاد كه «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا
أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ» گفتم: يا رسول اللَّه! خدا و رسولش را شناختهايم، پس اولو الأمرى كه خداوند طاعت آنها را مقرون به طاعت خود كرده چه كسانى هستند؟ فرمود: اى جابر آنها جانشينان من و ائمّه مسلمين پس از من هستند، اوّل ايشان عليّ بن أبى طالب است و بعد از او حسن و حسين و عليّ بن الحسين و محمّد بن عليّ- كه در تورات به باقر معروف است و تو اى جابر او را مىبينى و آنگاه كه او را ديدار كردى سلام مرا به او برسان- و پس از او جعفر بن محمّد صادق و موسى بن جعفر و عليّ بن موسى و محمّد بن عليّ و عليّ ابن محمّد و حسن بن عليّ و پس از او همنام و هم كنيه من حجّة اللَّه در زمينش و بقيّة اللَّه در بين عبادش، فرزند حسن بن عليّ ائمّه مسلمين خواهند بود، او كسى است كه خداى تعالى مشرق و مغرب زمين را به دست او بگشايد، او كسى است كه از شيعيان و اوليائش غايب شود، غيبتى كه بر عقيده به امامت او باقى نماند مگر كسى كه خداوند قلبش را به ايمان امتحان كرده است. جابر گويد: گفتم: يا رسول اللَّه! آيا در غيبت او براى شيعيانش انتفاعى هست؟ فرمود: آرى، قسم به خدايى كه مرا به نبوّت مبعوث فرمود به نور او استضائه مىكنند و به ولايت او در
دوران غيبتش منتفع مىشوند مانند انتفاع مردم از خورشيدى كه در پس ابر است، اى جابر! اين سرّ مكنون خداوند و علم مخزون اوست، آن را از غير اهلش بپوشان.
(1) جابر بن يزيد گويد: جابر بن عبد اللَّه انصارىّ بر امام سجّاد عليه السّلام وارد شد و هنگامى كه با او مشغول گفتگو بود ناگهان حضرت باقر با گيسوان آراسته از نزد نساء آن حضرت بيرون آمد در حالى كه پسر بچّهاى بيش نبود، چون جابر او را شناخت لرزه بر اندامش افتاد و مو بر تنش راست شد و اندكى بدو نگريست، سپس گفت: اى پسر پيش بيا، و او پيش آمد، سپس گفت: برو و او رفت، جابر گفت: به خداى كعبه سوگند كه شمائل رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم را داراست، سپس برخاست و نزديك وى رفت و گفت: اى پسر! نامت چيست! و او گفت محمّد، پرسيد: فرزند كه هستى؟ گفت: فرزند عليّ بن الحسين، گفت: فدايت شوم، پس تو همان باقرى؟ گفت: آرى، سپس آن حضرت گفت: آنچه را كه رسول خدا به تو سپرده است به من برسان، جابر گفت: اى مولاى من! رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم به من بشارت دادند كه زنده مىمانم تا شما را ملاقات كنم و به من فرمودند آنگاه كه او را ملاقات كردى سلام مرا بدو برسان، پس اى مولاى من! رسول خدا به شما
سلام رسانيدند، (1) امام باقر عليه السّلام فرمود: تا آسمان و زمين برپاست بر رسول خدا سلام باد و بر تو اى جابر كه آن سلام را رسانيدى سلام باد! و بعد از آن جابر به نزد او رفت و آمد مىكرد و از او مىآموخت، يك روز امام باقر از وى چيزى پرسيد، جابر گفت: به خدا سوگند كه من خود را در نهى رسول اللَّه داخل نمىكنم كه او به من خبر داده است كه شما ائمّه هدى از اهل بيت او بعد از او مىباشيد در كوچكى حكيمترين مردم و در بزرگى عليمترين آنهائيد و فرمود: به ايشان چيزى تعليم ندهيد كه آنها اعلم از شما هستند، امام باقر عليه السّلام فرمود: جدّم رسول خدا راست گفته است و من در آنچه كه پرسيدم از تو داناترم، حكمت را در كودكى به ما دادهاند و همه آنها از فضل و رحمت خداوند بر ما اهل البيت است.
(2) 4- امام رضا از پدران بزرگوارشان از امير المؤمنين از رسول اكرم صلوات اللَّه عليهم اجمعين روايت كند كه فرمود: خداوند خلقى كه بهتر از من باشد و نزد او
گرامىتر از من باشد نيافريده است، عليّ عليه السّلام گويد به پيامبر اكرم گفتم: اى رسول خدا تو بهترى يا جبرئيل؟ فرمود: اى علىّ! خداى تعالى انبياء مرسلين را بر ملائكه مقرّبين برترى داد و مرا بر جميع انبياء و رسولان فضيلت بخشيد و پس از من اى علىّ! برترى از آن تو و امامان پس از توست و فرشتگان خادمين ما و دوستداران ما هستند. اى عليّ! كسانى كه عرش را حمل مىكنند و كسانى كه اطراف آنند به واسطه ولايت ما حمد پروردگارشان را به جا مىآورند و براى مؤمنان استغفار مىكنند. اى عليّ! اگر ما نبوديم خداوند آدم و حوّا و جنّت و نار و آسمان و زمين را نمىآفريد و چگونه افضل از ملائكه نباشيم در حالى كه در توحيد و معرفت پروردگارمان و تسبيح و تقديس و تهليل او بر آنها سبقت گرفتهايم، زيرا ارواح ما نخستين مخلوقات خداى تعالى است و او ما را به توحيد و تمجيد خود گويا ساخت، سپس ملائكه را آفريد و چون ارواح ما را در حالى كه نور واحدى بود مشاهده نمودند، امور ما را بزرگ شمردند، ما تسبيح او را گفتيم تا ملائكه بدانند كه ما خلقى هستيم آفريده شده و او از صفات ما منزّه است، بعد از آن ملائكه نيز تسبيح او را گفتند و او را از صفات ما تنزيه كردند، و چون بزرگى شأن ما را مشاهده كردند تهليل گفتيم تا ملائكه بدانند كه هيچ معبودى جز
اللَّه نيست (1) و بدانند كه ما بندگانى هستيم و نه خدايانى كه با او و يا در كنار او پرستيده شويم و گفتند: «لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ» و چون بزرگى منزلت ما را مشاهده كردند خدا را تكبير گفتيم تا ملائكه بدانند كه خدا بزرگتر از آن است كه بدو رسند و منزلت او عظيم است و چون عزّت و قوّتى را كه خداوند براى ما قرار داده است مشاهده كردند، گفتيم:
«لا حول و لا قوّة إلّا باللَّه العليّ العظيم»
تا ملائكه بدانند كه هيچ قدرت و قوّتى جز به واسطه خدا نيست و ملائكه گفتند: لا حول و لا قوة الّا باللَّه، و چون مشاهده كردند آن نعمتى را كه خدا بر ما ارزانى داشته و طاعت ما را واجب شمرده است گفتيم: «الحمد للَّه» تا ملائكه بدانند خداوند به واسطه نعماتى كه بر ما ارزانى داشته است حقوقى دارد و ملائكه گفتند: الحمد للَّه پس به واسطه ما به معرفت خداى تعالى و تسبيح و تهليل و تحميد او رهنمون شدند.
سپس خداى تعالى آدم عليه السّلام را آفريد و ما را در صلب او نهاد و به ملائكه فرمان داد كه به خاطر تعظيم و اكرام ما بدو سجده كنند سجده آنها براى خداى تعالى عبوديّت و بندگى و براى آدم اكرام و طاعت بود، زيرا ما در صلب او بوديم، پس چگونه ما افضل از ملائكه نباشيم در حالى كه همه آنها به آدم سجده كردند.
(1) و چون مرا به آسمانها به معراج بردند، جبرئيل دو تا دو تا اذان و اقامه گفت، سپس گفت: اى محمّد! پيش بايست، گفتم: اى جبرئيل! آيا بر تو پيش بايستم؟
گفت: آرى، زيرا خداى تعالى پيامبرانش را و على الخصوص تو را بر همه ملائكه برترى داده است، من پيش ايستادم و با ايشان نماز خواندم و هيچ فخرى هم نيست و چون به حجابهاى نور رسيديم، جبرئيل عليه السّلام گفت: اى محمّد! پيش برو و از من باز ايستاد، گفتم: اى جبرئيل! آيا در مثل اين موضع از من مفارقت مىكنى؟ گفت: اى محمّد! اين نهايت حدّ من است كه خداى تعالى براى من مقرّر فرموده است و اگر از آن درگذرم به واسطه تجاوز از حدودى كه پروردگارم مقرّر فرموده است بالهايم خواهد سوخت و در نورى افكنده شدم افكندهشدنى (1)
مثل اهل بيتى مثل سفينة نوح من تخلّف عنها زخّ به في النار
اى دفع و رمى.
تا بدان جا كه خداى تعالى از ملكوتش اراده فرموده بود رسيدم و ندا رسيد: اى محمّد! گفتم:لبّيك و سعديك
اى پروردگار من!
تباركت و تعاليت
، ندا رسيد تو بنده من و من پروردگار توأم، مرا پرستش كن و بر من توكّل نما، تو نور من در ميان بندگان من و فرستاده من به سوى خلقم و حجّت من در بين مردمانى، بهشت من براى كسى است كه از تو پيروى كند و آتش من براى كسى است كه با تو مخالفت كند، وى.
1) قال في النهاية: فيه:
كرامتم را براى اوصياى تو لازم گردانيدم و ثوابم را براى شيعيان تو مقرّر داشتم، (1) گفتم: پروردگارا! اوصياى من چه كسانى هستند؟ ندا رسيد اى محمّد! اوصياى تو بر ساق عرش نوشته شده است و من- در حالى كه در مقابل پروردگارم بودم- به ساق عرش نگريستم و دوازده نور ديدم و در هر نورى سطرى سبز بود كه نام هر يك از اوصياى من بر آن نوشته شده بود، اوّل ايشان علىّ بن أبى طالب و آخر آنها مهدى امّتم بود، گفتم: پروردگارا! آيا آنها اوصياى پس از من هستند؟ ندا آمد كه اى محمّد! آنها اوليا و دوستان و برگزيدگان و حجّتهاى من بر خلايق پس از تو هستند و آنها اوصيا و خلفاى تو و بهترين خلق من پس از تو مىباشند، به عزّت و جلالم سوگند كه به واسطه ايشان دينم را چيره و كلمهام را بلند مىنمايم و توسّط آخرين آنها زمين را از دشمنانم پاك مىگردانم و مشرق و مغرب زمين را به تمليك او در مىآورم و باد را مسخّر او مىكنم و گردنكشان سخت را رام او مىسازم و او را بر نردبان ترقّى بالا مىبرم و با لشكريان خود ياريش مىكنم و با فرشتگانم به او مدد مىرسانم تا آنكه دعوتم را آشكار كند و مردمان را بر توحيدم گرد آورد، سپس ملكش را تداوم بخشم و روزگار را در اختيار اولياى خود قرار دهم تا روز قيامت فرا رسد.
وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ و الصّلاة على نبيّنا و سلّم تسليما.
(1) 1- عبد الرّحمن بن سمره گويد: رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فرمود: كسانى كه در دين خدا مجادله و ستيز مىكنند بر زبان هفتاد پيامبر لعنت شدهاند و كسى كه در آيات خدا مجادله كند كافر شده است. خداى تعالى فرمود: «تنها كافران در آيات الهى مجادله مىكنند و گردش آنها در شهرها تو را نفريبد»؛ (1)و كسى كه قرآن را به رأى خود تفسير كند بر خدا دروغ بسته است؛ و هر كس بدون داشتن علم و آگاهى فتوا دهد ملائكه آسمانها و زمين او را لعنت مىكنند؛ و هر بدعتى گمراهى است و
1) المؤمن: 4.
هر ضلالتى به آتش ختم مىشود، (1) عبد الرّحمن بن سمره گويد: گفتم: اى رسول خدا! راه نجات را به من بنما، فرمود: اى سمره! هر گاه هواهاى نفسانى مختلف شد و آراء و عقايد متفرّق گرديد، بر تو باد كه همراه علىّ بن أبى طالب باشى كه او امام امّت و خليفه من بر ايشان است و او فاروقى است كه به واسطه او بين حقّ و باطل تميز مىدهند، هر كس از او بپرسد پاسخش را دهد و كسى كه از او هدايت جويد هدايتش فرمايد و كسى كه خواستار حقّ باشد آن را نزد او مىيابد و كسى كه هدايت را بجويد نزد او بدان خواهد رسيد؛ و هر كه بدو پناه برد ايمنش سازد و هر كس دامن او گيرد نجاتش دهد و هر كه از او پيروى كند هدايتش كند. اى پسر سمره! هر كه با او موافقت كند و او را دوست بدارد سالم خواهد بود و هر كه با او مخالفت كرده و دشمنى ورزد هلاك خواهد شد، اى پسر سمره! علىّ از من است و روح او از روح من و طينت او از طينت من است و او برادر من است و من برادر اويم و او شوهر دخترم فاطمه سيّده بانوان عالم از اوّلين و آخرين است و دو امام امّتم و دو سيّد جوانان بهشت حسن و حسين و نه تن از ائمّه از فرزندان حسين هستند و نهمين آنها قائم امّت من است كه زمين را پر از عدل و داد نمايد همچنان كه پر از ظلم و جور شده باشد.
(1) 2- عبد اللَّه بن عبّاس از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم روايت كند كه فرمود: خداى تعالى بر زمين نگاهى افكند و مرا از آن ميان برگزيد و پيامبر گردانيد، سپس دوم بار نظرى افكند و عليّ را برگزيد و او را امام گردانيد، سپس به من فرمان داد كه او را برادر و ولىّ و وصىّ و خليفه خود سازم، پس عليّ از من است و من از عليّ، و او شوهر دخترم فاطمه و پدر دو سبطم حسن و حسين است، بدانيد كه خداى تعالى مرا و ايشان را حجّتهاى بر بندگانش قرار داده است و از فرزندان حسين امامانى را قرار داده است كه به امر من قيام كنند و وصيّت مرا نگهدارند و نهمين آنها قائم اهل بيتم و مهدى امّتم است كه در شمايل و اقوال و افعال شبيهترين مردم به من است، او پس از غيبتى طولانى و حيرتى گمراهكننده ظهور كند و دين خداى تعالى را چيره گرداند و به يارى خدا و نصرت ملائكه خدا مؤيّد باشد، زمين را از عدل و داد آكنده سازد همان گونه كه پر از ظلم و جور شده باشد. ترجمه كمال الدين ج1 484 باب 24 روايات پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در نص بر قائم عليه السلام و اينكه او دوازدهمين امام است ..... ص : 482
اجمعين روايت كند كه فرمود: جبرئيل از ربّ العزّة جلّ جلاله برايم حديث كرد كه فرمود: هر كس بداند كه هيچ معبودى جز من نيست و محمّد بنده و فرستاده من است و عليّ بن أبى طالب جانشين من است و ائمّهاى كه از فرزندان او هستند حجّتهاى منند، او را به رحمت خود به بهشت داخل مىسازم و به عفو خود او را از آتشم نجات مىبخشم و همسايگى خود را براى او مباح مىگردانم و كرامتم را بر او واجب مىگردانم و نعمتم را بر او تمام ساخته و او را از خاصّان و خالصان خود قرار مىدهم، اگر مرا ندا كند به او لبّيك مىگويم و اگر مرا بخواند اجابتش مىكنم و اگر از من درخواست كند به او مىبخشم و اگر خاموش باشد به او ابتدا مىكنم و اگر بد كند به او رحمت مىآورم و اگر از من فرار كند او را مىخوانم و اگر باز گردد او را مىپذيرم و اگر در خانهام را بكوبد آن را مىگشايم، و هر كس گواهى ندهد كه من معبود يكتا هستم يا بدان شهادت دهد امّا گواهى ندهد كه محمّد بنده و رسول من است يا بدان شهادت دهد امّا گواهى ندهد كه علىّ بن- أبى طالب جانشين من است يا بدان شهادت دهد امّا گواهى ندهد كه امامان از فرزندان او حجّتهاى من هستند به تحقيق كه چنين شخصى نعمت مرا انكار كرده و عظمت مرا كوچك شمرده و به آيات و كتابهاى من كافر شده است و اگر قصد مرا
كند محجوبش مىكنم (1) و اگر از من درخواست كند محرومش مىسازم و اگر مرا ندا كند ندايش را نمىشنوم و اگر مرا بخواند دعايش را استجابت نمىسازم و اگر به من اميد بندد نااميدش مىگردانم و اين جزاى او از جانب من است و من هرگز به بندگانم ستم نمىكنم.
آنگاه جابر بن عبد اللَّه انصارىّ از جا برخاست و گفت: اى رسول خدا! ائمّه از فرزندان عليّ بن أبى طالب چه كسانى هستند؟ فرمود: حسن و حسين سيّد جوانان بهشت، سپس سيّد العابدين در زمانش عليّ بن الحسين، سپس محمّد بن- عليّ الباقر- و تو اى جابر او را درك مىكنى و آن هنگام كه او را ديدى سلام مرا بدو برسان- سپس جعفر بن محمّد الصادق، سپس موسى بن جعفر الكاظم، سپس علىّ بن موسى الرّضا، سپس محمّد بن عليّ التّقىّ، سپس عليّ بن محمّد النّقىّ، سپس حسن بن عليّ الزّكىّ، سپس فرزند او قائم به حقّ مهدى امّتم كسى كه او زمين را پر از عدل و داد نمايد همان گونه كه پر از جور و ظلم شده باشد، اى جابر! آنان جانشينان و اوصياء و اولاد و عترت من هستند، كسى كه ايشان را اطاعت كند مرا اطاعت كرده است و كسى كه از آنان سرپيچى كند مرا سرپيچى كرده است و كسى كه ايشان را يا يكى از آنان را انكار كند مرا انكار كرده است، به واسطه
ايشان است كه خداوند آسمان را نگاه داشته كه بر زمين نيفتد مگر به اذن او و به سبب ايشان است كه خداوند زمين را حفظ كرده كه اهلش را نلرزاند.
(1) 4- امام صادق از پدرانش از رسول خدا صلوات اللَّه عليهم اجمعين روايت كند كه فرمود: پس از من دوازده امامند كه اوّل آنها علىّ بن أبى طالب و آخر ايشان قائم است آنان جانشينان و اوصياء و اولياى من و حجّتهاى الهى بر امّتم پس از من مىباشند كسى كه مقرّ به ايشان باشد مؤمن است و كسى كه منكر ايشان باشد كافر است.
(2) 5- اصبغ بن نباته گويد: روزى عليّ عليه السّلام دست حسين عليه السّلام را گرفته بود و بر ما وارد شد و مىگفت: روزى رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم دست مرا بدين گونه گرفته بود و بر جمعيّت ما در آمد و مىگفت: بهترين خلايق و سرور ايشان پس از من اين برادرم است و او امام هر مسلمانى و مولاى هر مؤمن پس از وفات من است، من
مىگويم: (1) بهترين خلايق و سرور ايشان پس از من اين فرزندم است و او امام و مولاى هر مؤمن پس از وفات من است، بدانيد كه به او ستم مىشود همچنان كه پس از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم به من ستم شد، و پس از فرزندم حسن، بهترين خلايق و سرور ايشان برادرش حسين مظلوم است كه در سرزمين كربلا كشته مىشود، بدانيد كه او و اصحابش از سروران شهداء در روز قيامت هستند، و پس از حسين نه تن از صلب او خلفاى خدا در زمين و حجّتهاى او بر بندگانش و امناء او بر وحيش مىباشند كه امامت مسلمين و رهبرى مؤمنين و سرورى متّقين با ايشان است، و نهمين آنان قائم است كه خداى تعالى به واسطه او زمين را نورانى مىكند از آن پس كه از ظلمت آكنده باشد، و قسم به خدايى كه برادرم محمّد را به نبوّت برانگيخت و مرا به امامت اختصاص داد اين مطلب وحى آسمانى است كه بر زبان جبرئيل روح الأمين جارى شده است و من نزد رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم بودم كه از آن حضرت از امامان پس از او پرسش شد و به سئوالكننده فرمودند:
سوگند به آسمانى كه صاحب بروج است عدد ائمّه به تعداد بروج است، و قسم به پروردگار شبها و روزها و ماهها كه عدد ائمّه به تعداد ماههاست. سئوالكننده
گفت: اى رسول خدا! آنان چه كسانى هستند؟ (1) رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم دستشان را بر سرم نهادند و فرمودند: اوّلين آنها اين است و آخرين ايشان مهدىّ است هر كه آنان را به ولايت برگزيند مرا ولى ساخته است و هر كه آنان را دشمن بدارد مرا دشمن داشته است و هر كه ايشان را دوست بدارد مرا دوست داشته است و هر كه كينه ايشان را داشته باشد كينه مرا به دل گرفته است و هر كه آنان را انكار كند مرا انكار كرده است و هر كه آنان را بشناسد مرا شناخته است، به واسطه ايشان است كه خداى تعالى دينش را حفظ كرده و بلادش را آباد نموده و بندگانش را روزى مىدهد و به سبب ايشان است كه باران از آسمان فرو مىبارد و بركات زمين را بيرون مىآورد، آنان برگزيدگان و خلفاى من و ائمّه مسلمانان و موالى مؤمنانند.
(2) 6- امام رضا از پدران بزرگوارشان از رسول خدا صلوات اللَّه عليهم اجمعين روايت كند كه فرمودند: هر كه دوست دارد كه به دين من متمسّك شود و پس از من در كشتى نجات سوار شود بايد كه به عليّ بن أبى طالب اقتدا كند و دشمنش را دشمن بدارد و دوستش را دوست بدارد كه او وصىّ من و جانشين من بر امّتم در حيات و ممات من است، و او امام هر مسلمان و امير هر مؤمن پس از من است
(1) قول او قول من و امر او امر من و نهى او نهى من است، و پيرو او پيرو من و ياور او ياور من و فروگزار او فروگزار من است. سپس فرمود: هر كه پس از من با عليّ مفارقت كند مرا نخواهد ديد و من نيز روز قيامت او را نخواهم ديد، و هر كه با عليّ مخالفت كند خداوند بهشت را بر او حرام كرده و جايگاه او را آتش قرار داده است و آن بد جايگاهى است، و كسى كه عليّ را فروگزارد خداوند او را در روزى كه بر وى در آيد فرو خواهد گذاشت، و هر كه على را نصرت كند خداوند او را در روز قيامت نصرت نمايد و حجّتش را هنگام بازخواست تلقين وى فرمايد، سپس فرمود: حسن و حسين دو امام امّت من پس از پدرشان و سيّد جوانان اهل بهشت هستند و مادرشان سرور زنان عالم و پدرشان سرور اوصياء هستند، و از فرزندان حسين نه تن امامند كه نهمين آنها قائم از فرزندان من است طاعت آنان طاعت من و معصيت ايشان معصيت من است، از منكرين فضل و ضايعكنندگان حرمت او به خدا شكايت مىكنم و خداوند بهترين ولى و ناصر براى عترتم و ائمّه امّتم مىباشد و بهترين منتقم از منكرين ايشان است وَ سَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ.
(2) 7- امام رضا از پدران بزرگوارشان از رسول خدا صلوات اللَّه عليهم اجمعين
روايت كند كه فرمود: من سيّد مخلوقات خداى تعالى هستم، و من از جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل و حاملان عرش و همه ملائكه مقرّبين و انبياء و رسولان الهى برترم و من صاحب شفاعت و حوض شريفم و من و علي دو پدر اين امّت هستيم، كسى كه ما را بشناسد خداى، تعالى را شناخته است و كسى كه ما را انكار كند خداى تعالى را انكار كرده است و دو سبط اين امّت و سيّد جوانان بهشت يعنى حسن و حسين از فرزندان عليّ است، و از فرزندان حسين نه امام خواهد بود كه طاعت ايشان طاعت من و معصيت آنها معصيت من است، نهمين آنان قائم و مهدى ايشان است.
(1) 8- عليّ بن حسن (1)سائح گويد: از امام حسن عسكرى عليه السّلام شنيدم كه مىفرمود: پدرم از آباء بزرگوارشان از رسول خدا روايت كند كه به علىّ بن- أبى طالب فرمودند: اى علي! تو را دوست نمىدارد مگر كسى كه ولادتش پاكيزه باشد و بغض تو را در دل نمىگيرد مگر كسى كه ولادتش ناپاك باشد، و ولايت».
1) في بعض النسخ «على بن الحسين».
تو را نپذيرد مگر مؤمن، و با تو دشمنى نكند مگر كافر، (1) عبد اللَّه بن مسعود برخاست و گفت: اى رسول خدا! در زمان حيات تو علامت ناپاكى ولادت و كافر را به واسطه داشتن بغض على و دشمنىاش با او شناختيم، علامت كسى كه ولادتش ناپاك است و كافر پس از شما چيست؟ آنگاه كه به زبان اظهار اسلام كرده و مكنون باطن خود را مخفى مىدارد، فرمود: اى ابن مسعود! عليّ بن- أبى طالب پس از من امام شما و جانشين من بر شماست و آنگاه كه او درگذرد فرزندم حسن امام شما پس از او و جانشين من بر شماست، و چون درگذرد فرزندم حسين امام شما پس از اوست و جانشين من بر شماست، سپس نه تن از فرزندان حسين يكى پس از ديگرى ائمّه شما و خلفاى شما بر شما هستند و نهمين آنها قائم امّت من است كه زمين را از عدل و داد آكنده سازد همچنان كه پر از جور و ظلم شده باشد، ايشان را دوست نمىدارد مگر كسى كه ولادتش پاكيزه باشد و كينه آنها را به دل نمىگيرد مگر كسى كه ولادتش ناپاك باشد، و با ايشان موالات نكند مگر مؤمن و معادات نكند مگر كافر، كسى كه يكى از آنان را انكار كند مرا انكار كرده است و كسى كه مرا انكار كند خدا را انكار كرده است و هر كس از روى عناد با يكى از ايشان مخالفت ورزد با من مخالفت كرده است و كسى كه با من مخالفت كند با خداى تعالى مخالفت ورزيده است، زيرا طاعت ايشان
طاعت من و طاعت من طاعت خداست (1) و معصيت آنها معصيت من و معصيت من معصيت خداى تعالى است. اى ابن مسعود! مبادا كه در نفس تو در آنچه مىگويم حرجى داشته باشد كه كافر خواهى شد، به عزّت پروردگارم سوگند كه من در باره علىّ و امامان از فرزندان او سخنى به گزاف و از روى هواى نفس نمىگويم، سپس در حالى كه دستهايش را به طرف آسمان بلند كرده بود فرمود:
خدايا خلفا و ائمّه پس از من را دوست بدار و دشمنان ايشان را دشمن بدار و يارانشان را نصرت فرما و خاذلان آنان را خوار بدار و زمين را از قائمى از ايشان كه حجّت توست خالى مگذار كه يا آشكار است و يا پنهان و مستور تا دين و حجّت و برهان و بيّنات تو باطل نشود، سپس فرمود: اى ابن مسعود! در اين مقام براى شما امورى را گرد آوردم كه اگر از آنها مفارقت كنيد هلاك خواهيد شد و اگر بدان متمسّك شويد نجات يابيد، وَ السَّلامُ عَلى مَنِ اتَّبَعَ الْهُدى.
(2) 9- سلمان فارسى گويد: بر پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم وارد شدم و حسين بن علي بر دامنش بود و او دو چشمش را مىبوسيد و دهانش را مىمكيد و مىفرمود: تو
سرورى و پسر سرور! تو امامى و فرزند امام! تو برادر امامى و پدر امامان! تو حجّة اللّهى و فرزند حجّت اللَّه! و پدر حجّتهاى نهگانهاى كه از صلب توست و نهمين آنها قائم ايشان است.
(1) 10- سلمان فارسىّ گويد: من هنگام بيمارى فوت رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم در مقابل آن حضرت نشسته بودم كه فاطمه عليها السّلام وارد شد و چون ضعف پدر را ديد گريست و اشك بر گونههايش جارى شد، رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فرمود: اى فاطمه! براى چه گريه مىكنى؟ گفت: اى رسول خدا بر خود و فرزندانم نگرانم كه پس از شما تباه شويم، آنگاه دو چشم رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم غرق اشك شد، سپس فرمود:
اى فاطمه! آيا نمىدانى كه ما اهل بيتى هستيم كه خداى تعالى آخرت را براى ما بر دنيا برگزيده است و اينكه او نيستى را براى همه خلقش حتم كرده است، و اينكه خداى تعالى بر زمين نظرى افكند و مرا از ميان خلقش برگزيد و مرا پيامبر ساخت، سپس دوباره بر زمين نظرى افكند و از ميان آنها شوهر تو را برگزيد و به من وحى كرد كه تو را به تزويج او در آورم و او را ولىّ و وزير خود ساخته و
خليفه خود در امّتم قرار دهم، (1) پس پدر تو بهترين انبياء خدا و رسولان اوست و همسر تو بهترين اوصياء است و تو از ميان اهل من اوّل كسى هستى كه به من ملحق مىشوى، سپس سوم بار بر زمين نظرى افكند و تو و دو فرزندت را برگزيد و تو سرور زنان بهشتى و دو فرزندت حسن و حسين سرور جوانان بهشتيند و فرزندان شوهر تو تا روز قيامت اوصياى من هستند و همه آنها هادى و مهدى هستند و اوّلين وصىّ پس از من برادرم علي است و بعد از او حسن و سپس حسين، آنگاه نه تن از فرزندان حسين در درجه من هستند، و در بهشت درجهاى نزديكتر به خدا از درجه من و جدّم ابراهيم نيست. (1)
من درجتى و درجة اخى.
اى دختر جان! آيا نمىدانى كه اين از كرامت خدا بر توست كه شوهرت بهترين امّتم و اهل بيتم و اقدم مسلمانان و حليمترين و دانشمندترين ايشان است. به دنبال اين سخنان، فاطمه عليها السّلام شاد شد و به واسطه سخنان رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم خرسند گرديد. سپس فرمود: اى دختر جان! براى شوهر تو مناقبى است: ايمان او به خدا و رسولش مقدّم بر ايمان ديگران است و هيچ كس از امّتم در اين منقبت بر او پيشى ندارد. و ديگر علم او به كتاب خداى تعالى و سنّتم است، و در ميان امّتم هيچ كس غير او.1) و في بعض النسخ:
نيست كه همه علوم مرا بداند (1) و خداى تعالى علمى به من آموخته كه به ديگرى تعليم نداده است و به ملائكه و رسولانش علمى آموخته كه من آن را مىدانم و خداوند فرمان داده است كه آن را به علىّ بياموزم و من چنين كردهام و در ميان امّتم هيچ كس نيست كه جميع علم و فهم و حكمتم را بداند جز على، و تو اى دختر جان! همسر اويى و دو فرزند او حسن و حسين دو سبط منند و آن دو، دو سبط امّتم مىباشند. و ديگر امر به معروف و نهى از منكر اوست و خداى تعالى به او حكمت و فصل الخطاب ارزانى فرموده است. اى دختر جان! ما اهل بيتى هستيم كه خداى تعالى به ما شش خصلت عطا فرموده است كه به هيچ كس از اوّلين و آخرين ارزانى نفرموده است: پيامبر ما سرور انبيا و مرسلين است و او پدر توست، وصىّ ما سرور اوصياست و او شوهر توست و شهيد ما سرور شهداست و او حمزة بن عبد المطّلب عموى پدر توست، فاطمه عليها السّلام گفت: اى رسول خدا! آيا او سيّد شهدايى است كه همراه او كشته شدند؟ فرمود: خير، بلكه او سرور شهيدان اوّلين و آخرين به غير از انبيا و اوصياست، و جعفر بن أبى طالب كه داراى دو بال است و در بهشت همراه ملائكه پرواز مىكند و دو فرزند تو حسن
و حسين كه دو سبط امّتم و سرور جوانان اهل بهشتند (1) و قسم به خدايى كه جانم در دست اوست مهدىّ اين امّت از ماست، كسى كه زمين را پر از عدل و داد نمايد همان گونه كه پر از ظلم و جور شده باشد.
فاطمه عليها السّلام گفت: از اينان كه نام بردى كدامشان افضل است؟ فرمود: عليّ پس از من افضل امّتم مىباشد و پس از عليّ و تو و دو فرزند و سبطم حسن و حسين و اوصياى از اولاد اين فرزندم- و به حسين اشاره كرده و فرمودند مهدى از آنهاست- افضل اهل بيتم حمزه و جعفر هستند، ما اهل بيتى هستيم كه خداوند آخرت را بر دنيا براى ما اختيار كرده است، سپس رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم بر فاطمه و شوهر و فرزندانش نگريستند و فرمودند: اى سلمان! خدا را گواه مىگيرم كه من با كسى كه با اينان در آشتى باشد آشتى و با كسى كه با آنان در جنگ باشد در جنگم، آنان در بهشت هم درجه منند، سپس به على عليه السّلام رو كرده و فرمودند:
برادرم! تو بعد از من ميمانى و از قريش سختى خواهى ديد، آنها عليه تو متّحد شده و بر تو ستم روا مىدارند، اگر يارانى يافتى با آنها جهاد كن و به همراهى موافقان با مخالفان خود كارزار كن، و اگر يارانى نيافتى صبر پيشه ساز و دست نگهدار و خود را به هلاكت مينداز كه نسبت تو به من مانند نسبت هارون به موسى است و
براى تو در هارون اسوه نيكويى است، (1) زيرا قومش او را ضعيف شمردند و نزديك بود كه او را بكشند، پس بر ستم قريش و همدستى آنها عليه خودت صبر پيشه ساز كه تو به منزله هارون و پيروان اويى و آنها به منزله گوساله و پيروان آنند.
اى عليّ! خداى تعالى به فرقت و اختلاف در اين امّت حكم كرده است و اگر مىخواست همه را هدايت مىكرد تا به غايتى كه حتّى دو نفر از اين امّت مختلف نشوند و در هيچ امر او منازعه نكنند و مفضول منكر فضل فاضل نشود و اگر مىخواست در فرستادن عذاب تعجيل مىفرمود و وضع را تغيير مىداد تا ظالم تكذيب شود و معلوم گردد كه گردش حقّ به كجاست و ليكن خداوند دنيا را سراى اعمال قرار داده است و آخرت را دار القرار تا آنان كه بد كردند كيفر كار خود بينند و آنان كه نيكى كردند پاداش خوب بيابند، سپس علىّ عليه السّلام فرمود:
الحمد للَّه شكرا على نعمائه و صبرا على بلائه.
(2) 11- علي بن عاصم گويد: امام جواد از آباء بزرگوارشان از امام
حسين عليهم السّلام روايت كند كه فرمود: بر رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم وارد شدم و ابيّ بن كعب نزد ايشان بود رسول خدا فرمود: مرحبا بر تو اى ابا عبد اللَّه! اى زينت آسمانها و زمين! ابىّ گفت: اى رسول خدا چگونه غير شما مىتواند زينت آسمانها و زمين باشد؟ فرمود: اى ابىّ! به خدايى كه مرا به پيامبرى مبعوث فرمود حسين بن عليّ در آسمان بزرگتر است تا در زمين، زيرا كه بر يمين عرش نوشته است: چراغ هدايت و كشتى نجات و پيشواى عزّت و فخر و علم و ذخر، و چرا چنين نباشد؟ و خداى تعالى در صلب او نطفهاى پاكيزه و مباركه و زكيّه تركيب كرده است، پيش از آنكه مخلوقى در ارحام يا نطفهاى در اصلاب يا شب و روزى باشد و به او دعاهايى تلقين شده است كه هيچ مخلوقى آن دعاها را نخواند مگر آنكه خداى تعالى او را با وى محشور كند و در آخرت شفيع او گردد و گرفتارى او را برطرف و قرضش را بدان ادا كند و كارش را آسان سازد و راهش را روشن نمايد، و او را بر دشمنش نيرومند گرداند و آبرويش را نبرد، ابيّ گويد: يا رسول اللَّه! اين دعاها چيست؟ فرمود: هنگامى كه از نماز فارغ شدى در حالى كه نشستهاى مىگويى:
«اللّهم إنّي أسألك بكلماتك و معاقد عرشك و سكّان سمواتك و أنبيائك و رسلك ان
تستجيب لي فقد رهقنى من امري عسر فاسألك أن تصلّي على محمّد و آل محمّد و أن تجعل لي عسري يسرا»
(1) كه خداى تعالى كارت را تسهيل مىكند و به تو شرح صدر عطا مىكند و شهادت
لا إله إلّا اللَّه
را هنگام مرگ تلقين تو خواهد كرد. ابىّ به رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم گفت: اين نطفهاى كه در صلب حبيبم حسين است چيست؟
فرمود: مثل آن نطفه مثل ماه است و آن نطفه تبيين و بيان است، هر كه از او پيروى كند هدايت يافته است و هر كه او را نشناسد گمراه است، گفت نامش چيست و دعايش كدام است؟ فرمود: نامش عليّ است و دعايش اين است:
«يا دائم يا ديموم يا حيّ يا قيّوم يا كاشف الغمّ و يا فارج الهمّ و يا باعث الرّسل و يا صادق الوعد»
كسى كه اين دعا را بخواند خداى تعالى او را با عليّ بن الحسين محشور فرمايد و به بهشت رهبريش كند.
ابيّ گويد: اى رسول خدا! آيا او وصىّ يا خليفهاى دارد؟ فرمود: آرى، براى او مواريث آسمانها و زمين است، گويد: اى رسول خدا! معنى مواريث آسمانها و زمين چيست؟ فرمود: قضاء به حقّ و حكم با ديانت و تعبير خواب و
بيان چيزهايى كه خواهد بود، (1) گفت: اسم او چيست؟ فرمود: نامش محمّد است و ملائكه آسمان با او الفت دارند و در دعايش مىگويد:
«اللّهمّ إن كان لي عندك رضوان و ودّ فاغفر لي و لمن تبعني من إخواني و شيعتي و طيّب ما في صلبي يا ارحم الرّاحمين»
و خداوند در صلب او نطفه مباركه پاكيزه زكيّهاى قرار داد و جبرئيل مرا خبر داد كه خداى تعالى اين نطفه را پاكيزه ساخته و آن را جعفر ناميده و او را هادى و مهدىّ و راضى و مرضيّه قرار داده است، او پروردگارش را مىخواند و در دعايش مىگويد:
«يا ديّان غير متوان، يا أرحم الرّاحمين اجعل لشيعتي من النّار وقاء، و لهم عندك رضاء، فاغفر ذنوبهم، و يسّر امورهم، و اقض ديونهم، و استر عوراتهم، وهب لهم الكبائر الّتي بينك و بينهم، يا من لا يخاف الضّيم و لا تأخذه سنة و لا نوم، اجعل لي من كلّ همّ و غمّ فرجا»
و كسى كه اين دعا را بخواند خداوند او را سپيد روى با جعفر بن محمّد محشور ساخته و در بهشت خود جاى دهد.
اى ابىّ! خداى تعالى با اين نطفه، نطفه زكيّه مباركه پاكيزهاى را تركيب فرمود و رحمتش را بر آن فرو فرستاد و آن را موسى ناميد و امام گردانيد. ابىّ گويد: اى رسول خدا! آيا همه آنان يك ديگر را وصف كرده و تناسل كرده و از
يك ديگر ارث مىبرند و بعضى اوصاف بعضى ديگر را بيان مىكنند؟ (1) فرمود:
جبرئيل آنها را براى من از جانب ربّ العالمين وصف كرده است، گويد: آيا براى موسى غير از دعاى پدرانش دعائى هست؟ فرمود: آرى، او در دعايش مىگويد:
«يا خالق الخلق، و يا باسط الرّزق، و يا فالق الحبّ [و النّوى]، و يا بارئ النّسم و محيي الموتى و مميت الأحياء، و يا دائم الثّبات، و مخرج النّبات، افعل بي ما أنت أهله»
كسى كه اين دعا را بخواند خداوند حوائجش را بر آورد و روز قيامت او را با موسى بن جعفر محشور كند، و خداوند در صلب او نطفه پاكيزه زكيّه مرضيهاى را تركيب فرمود و آن را علىّ ناميد و خداى تعالى علم و حكمت او را پسنديده است و او را حجّتى براى شيعيانش قرار داده است و در روز قيامت بدو احتجاج كنند و او را دعائى است كه آن را مىخواند:
«اللّهمّ أعطني الهدى و ثبّتني عليه، و احشرني عليه آمنا أمن من لا خوف عليه و لا حزن و لا جزع، إنّك أهل التّقوى و أهل المغفرة»
، و خداى تعالى در صلب او نطفه مباركه پاكيزه زكيّه مرضيهاى قرار داد و آن را محمّد بن على ناميد و او شفيع شيعيانش و وارث علم جدّش مىباشد او را علامتى روشن و حجّتى ظاهر است، هنگامى كه
متولّد شود مىگويد: (1) «
لا إله إلّا اللَّه محمّد رسول اللَّه
» و در دعايش مىگويد:
«يا من لا شبيه له و لا مثال، أنت اللَّه لا إله إلّا أنت و لا خالق إلّا أنت تفني المخلوقين و تبقى أنت، حلمت عمّن عصاك، و في المغفرة رضاك»
كسى كه اين دعا را بخواند محمّد بن عليّ در روز قيامت شفيعش باشد. و خداى تعالى در صلب او نطفهاى را تركيب فرمود نه باغي و نه طاغي، بلكه نيك و مبارك و طيّب و طاهر است و آن را علىّ ناميد و لباس سكينه و وقار بر او پوشانيد و در او علوم و اسرار و هر چه كه مكتوم بود به وديعه نهاد، هر كه او را ملاقات كند و در دلش چيزى باشد او را از آن آگاه كند و از دشمنش بر حذر دارد و در دعايش مىگويد:
«يا نور يا برهان، يا منير يا مبين يا ربّ اكفني شرّ الشّرور و آفات الدّهور، و أسألك النّجاة يوم ينفخ في الصّور»
كسى كه اين دعا را بخواند علىّ بن محمّد شفيع او خواهد بود و او را به بهشت رهبرى كند. و خداى تعالى در صلب او نطفهاى تركيب كرد و آن را حسن بن علىّ ناميد و او را نور بلاد و خليفه زمين و عزّت امّت و هادى و شفيع شيعيان و عذابى براى مخالفان و حجّتى براى دوستان و برهانى براى مأمومانش قرار داد و در دعايش مىگويد:
«يا عزيز العزّ في عزّه، يا عزيزا عزّني بعزّك و
ايّدني بنصرك و أبعد عنّي همزات الشّياطين و ادفع عنّي بدفعك و امنع عنّي بمنعك و اجعلني من خيار خلقك يا واحد يا احد يا فرد يا صمد»
(1) هر كه اين دعا را بخواند خداوند او را با حسن بن علىّ محشور فرمايد و از آتش نجات دهد گر چه مستحقّ آن باشد. و خداى تعالى در صلب حسن نطفه مبارك و پاكيزه و زكيّه و طاهره و مطهّرهاى تركيب فرمود كه هر مؤمنى كه خداوند پيمان ولايت از او گرفته است از آن خشنود است و هر منكرى بدان كافر است، و او امامى است تقىّ و نقىّ و نيكوكار و مرضىّ و هادى و مهدىّ و او اوّل و آخر عدالت است، خداى تعالى را تصديق كند و خداوند نيز سخن او را تأييد فرمايد، آنگاه كه دلائل و نشانههايش آشكار شود از زمين تهامه ظهور كند و براى او در طالقان گنجهائى است نه از طلا و نقره بلكه از اسبانى تنومند و نيكو و مردانى شناخته شده و نامدار، خداى تعالى براى او از اقصى نقاط بلاد سيصد و سيزده تن به عدد اصحاب بدر گرد آورد و به همراه او صحيفه مختومهاى است كه در آن شماره اصحابش به نام و نسب و محلّ سكونت و شغل و زبان و كنيه آنان ثبت است، در
جنگها حملهور و در پيروى از وى كوشانيد.
(1) ابيّ گويد: اى رسول خدا دلايل و نشانههايش چيست؟ فرمود: او را علمى است كه چون وقت خروجش نزديك شود خود به خود منتشر شده و خداى تعالى آن را گويا ساخته و ندا مىكند: اى ولىّ خدا! به در آى و دشمنان خدا را نابود ساز، و او را دو رايت و علامت و نيز شمشيرى در غلاف است و چون وقت خروجش نزديك شود آن شمشير از غلاف به در آمده و خداى تعالى آن را گويا ساخته و ندا مىكند: اى ولىّ خدا! به در آى كه ديگر روا نيست از دشمنان خدا دست بدارى و او نيز خروج مىكند و دشمنان خدا را هر جا كه بيند نابود مىسازد و حدود الهى را اقامه كرده و حكم خدا را جارى مىسازد، او خروج مىكند در حالى كه جبرئيل از راست و ميكائيل در سمت چپ اوست و شعيب و صالح جلودار اويند، و به زودى آنچه را كه مىگويم به ياد خواهيد آورد و امرم را به خداى تعالى وامىگذارم اگر چه پس از حينى باشد. اى ابىّ! خوشا به حال كسى كه معتقد بدو باشد، خداوند به واسطه اقرار به او و به رسول خدا و جميع ائمّه آنها را از هلاكت نجات بخشد و بهشت را به رويشان بگشايد، مثل آنان در زمين مثل مشك است كه بوى خوشش پراكنده مىشود و هرگز متغيّر نمىگردد و مثل
ايشان مانند مثل ماه منير است كه نورش هرگز خاموش نمىشود. (1) ابىّ گويد: اى رسول خدا! خداى تعالى چگونه حال اين ائمّه را بيان فرموده است: فرمود:
خداى تعالى دوازده مهر و دوازده صحيفه بر من فرو فرستاد و نام هر امامى بر مهر او و صفتش در صحيفه اوست. درود خدا بر او و بر همگى ايشان باد.
(2) 12- از حسين بن علىّ عليهما السّلام روايت است كه فرمود: من و برادرم بر جدّم رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم وارد شديم و آن حضرت مرا بر يك زانو و برادرم را بر زانوى ديگرش نشانيد، سپس ما را بوسيد و گفت: پدرم به قربان شما دو امام شايسته باد! خداى تعالى شما را از وجود من و پدرتان اختيار كرد و اى حسين! خداوند از صلب تو نه امام برگزيد كه نهمين آنها قائم ايشان است و همه آنها در فضيلت و منزلت نزد خداى تعالى برابرند.
(3) 13- جابر بن عبد اللَّه انصارىّ گويد: بر فاطمه زهرا عليها السّلام وارد شدم و در
مقابل او لوحى بود كه اسماء اوصياى از فرزندانش در آن بود، آنها را بر شمردم دوازده تن بودند و آخرين آنها قائم بود، سه تن از آنان محمّد و چهار تن از ايشان عليّ نام داشتند. صلوات خداوند بر همگى آنان باد.
(1) 14- حسين بن زيد بن علىّ از جعفر بن محمّد از آباء بزرگوارش از رسول خدا روايت كند كه سه بار فرمودند: مژده باد بر شما! مثل امّتم مانند باران است كه معلوم نيست اوّل آن بهتر است يا آخر آن، و مثل امّتم مانند مثل باغى است كه سالى گروهى از آن طعام برگيرند و سالى ديگر گروهى ديگر، شايد آخر آن گروهى باشد كه از دريا عريضتر و طول و فرع آن عميقتر و پربارتر باشد! و چگونه امّتى هلاك شود كه من اوّل ايشان باشم و پس از من اوصياى دوازدهگانه من كه از سعداء و اولى الالباب هستند و عيسى بن مريم آخرينشان باشد، لكن در اين ميان گروهى خود روى هلاك شدند كه از من نيستند و من نيز از آنها نمىباشم.
(1) 15- سليم بن قيس هلالى گويد: از عبد اللَّه بن جعفر طيّار شنيدم كه مىگفت:
من و حسن و حسين و عبد اللَّه بن عبّاس و عمر بن ابى سلمة و اسامة بن زيد نزد معاويه بوديم و حديثى را كه ما بين آنها رفته بود ياد مىكرد و اينكه به معاوية بن- ابى سفيان گفته است كه از رسول خدا شنيدم كه مىفرمود: من از مؤمنان بر خودشان اولى هستم، سپس برادرم عليّ اولاى به مؤمنان از خودشان است و آنگاه كه شهيد شود حسن اولاى به مؤمنان از خودشان است، سپس فرزندم حسين اولاى به مؤمنان از خودشان است و چون شهيد شود، فرزندش عليّ اولاى به مؤمنان از خودشان خواهد بود و تو اى علىّ! او را خواهى ديد، سپس فرزندش محمّد بن علىّ اولاى به مؤمنان از خودشان خواهد بود و تو اى حسين او را خواهى ديد، سپس دوازده امام را كامل گردانيد و نه تن آنها از فرزندان حسين هستند. عبد اللَّه بن جعفر گويد: سپس از حسن و حسين صلوات اللَّه عليهما و عبد اللَّه بن عبّاس و عمر بن أبى سلمة و اسامة بن زيد گواهى خواستم و آنان نزد معاويه برايم شهادت دادند، سليم بن قيس گويد: من از سلمان و ابو ذر و مقداد و
اسامة بن زيد نيز اين حديث را شنيدم و آنها هم گفتند كه آن را از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم شنيدهاند.
(1) 16- مسروق گويد: روزى نزد عبد اللَّه بن مسعود نشسته بوديم و مصاحف خود را بر او عرضه مىداشتيم كه جوانى به او گفت: آيا پيامبرتان به شما سفارش نكرده است كه چند خليفه پس از او خواهد بود؟ او گفت: تو نوجوانى و پيش از تو كسى اين سؤال را از من نكرده است، آرى پيامبر ما به ما سفارش كرده است كه بعد از او دوازده خليفه به عدد نقباى بنى اسرائيل خواهد بود.
(2) 17- قيس بن عبيد گويد: ما در حلقهاى كه عبد اللَّه بن مسعود نيز در آن بود نشسته بوديم و يك اعرابى آمد و گفت: كدام يك از شما عبد اللَّه است؟ عبد اللَّه بن- مسعود گفت: من عبد اللَّه هستم، گفت: آيا پيامبر شما نگفته است كه خلفاى پس از
او چند نفرند؟ گفت: آرى، دوازده نفر، به تعداد نقباء بنى اسرائيل.
(1) 18- أبو القاسم بن عتّاب به طرق عديده از قيس بن عبيد روايت كند كه ما در مسجد نشسته بوديم و عبد اللَّه بن مسعود نيز با ما بود، آنگاه يك اعرابى آمد و گفت: آيا عبد اللَّه بن مسعود در ميان شماست؟ او گفت: آرى من عبد اللَّه هستم تو چه مىخواهى؟ گفت: اى عبد اللَّه آيا پيامبر شما از تعداد خلفا به شما خبر داده است؟ او گفت: سؤالى پرسيدى كه از زمانى كه به عراق آمدهام كسى آن را نپرسيده است، آرى، دوازده خليفه به تعداد نقباء بنى اسرائيل. ابو عروبه در حديثش گويد كه گفت: آرى به عدد نقباء بنى اسرائيل. جرير از اشعث از ابن- مسعود از پيامبر روايت كند كه فرمود: خلفاء پس از من دوازده نفر به تعداد نقباى بنى اسرائيل است.
(2) 19- جابر بن سمره گويد: همراه پيامبر بودم شنيدم مىفرمود: پس از من
دوازده امير خواهد بود، آنگاه صوتش را مخفى كرد، به پدرم گفتم: رسول خدا چه چيز را مخفى كرد؟ گفت: فرمود: همه آنها از قريش هستند.
(1) 20- جابر بن سمره گويد: به همراه پدرم به مسجد آمديم و پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم خطبه مىخواند و شنيدم كه مىفرمود: پس از من دوازده امير خواهد بود، سپس صدايش را آهسته كرد و من ندانستم كه چه مىگويد، به پدرم گفتم: چه فرمود: گفت: فرمود: همه آنان از قريش هستند.
(2) 21- جابر بن سمره گويد: نزد پيامبر بوديم و فرمود: ولايت اين امّت را دوازده نفر عهدهدار خواهند بود، مردم فرياد كشيدند و من نشنيدم چه فرمود، به پدرم كه نزديكتر از من به رسول خدا بود گفتم: رسول خدا چه فرمود؟ گفت:
فرمود: همه آنها از قريش هستند و مثل هيچ يك از آنها ديده نشده است.
شيخ صدوق فرمايد: من طرق اين حديث را از طريق عبد اللَّه بن مسعود و از طريق جابر بن سمره در كتاب «النّصّ على الائمّة الاثنى عشر بالامامة» نقل نمودهام.
(1) 22- مكحول گويد كه به او گفتند: آيا پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فرمودند: كه پس از من دوازده خليفه خواهد بود؟ مكحول گويد: آرى و لفظ ديگرى را هم گفت.
(2) 23- جابر بن سمره گويد: از پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم شنيدم كه مىفرمود: پس از من دوازده امير قيام خواهند كرد، آنگاه كلمهاى فرمود كه من آن را نفهميدم و از مردم پرسيدم، گفتند: فرمود: همه آنها از قريش هستند.
(3) 24- جابر گويد: رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فرمود: پيوسته كار امّت من روشن
خواهد بود تا آنكه دوازده خليفه درگذرند و همه آنها از قريش خواهند بود.
(1) 25- سليم بن قيس هلالىّ گويد: در خلافت عثمان عليّ عليه السّلام را در مسجد رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم ديدم و جماعتى هم حديث مىگفتند و به مذاكره علم و فقه مشغول بودند و ما از قريش و شرف و فضل و سوابق و هجرت آنها ياد كرديم و اينكه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم كلماتى در فضيلت آنها فرمودهاند همچون «امامان از قريشند» و «مردم پيرو قريشند» و «قريش ائمّه عرب است» و «به قريش دشنام ندهيد» و «فرد قريشى دو برابر نيروى ديگران را دارد» و «كسى كه قريش را دشمن بدارد خدا او را دشمن مىدارد» و «كسى كه خوارى قريش را بخواهد، خداوند او را خوار سازد» و آنها هم از انصار و فضل و سوابق و يارى كردن ايشان ياد كردند و اينكه خداى تعالى در كتابش ايشان را ثنا فرموده و رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فضيلتشان را بيان فرموده است و گفتار آن حضرت را در باره سعد ابن عباده و غسيل الملائكه را بازگو كرده و چيزى از فضائل ايشان را فروگزار
نكردند (1) تا به غايتى كه هر قبيلهاى گفت: فلانى و فلانى از ماست و قريش گفت:
رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم از ماست و جعفر و حمزه و عبيدة بن الحارث و زيد بن حارث و ابو بكر و عمر و عثمان و سعد و ابو عبيده و سالم و ابن عوف از ما هستند. و هيچ يك از پيشگامان دو قبيله نبود جز آنكه نام آنها را بردند و در آن حلقه بيش از دويست مرد حضور داشتند كه از جمله آنان عليّ بن أبى طالب عليه السّلام و سعد بن- أبى وقّاص و عبد الرّحمن بن عوف و طلحه و زبير و عمّار و مقداد و ابو ذرّ و هاشم ابن عتبة و ابن عمر و حسن و حسين عليهما السّلام و ابن عبّاس و محمّد بن أبى بكر و عبد اللَّه بن جعفر بودند. و از انصار أبىّ بن كعب و زيد بن ثابت و ابو ايّوب انصارىّ و ابو الهيثم ابن التّيّهان و محمّد بن مسلمة و قيس بن سعد بن عباده و جابر ابن عبد اللَّه و انس بن مالك و زيد بن ارقم و عبد اللَّه بن أبى اوفى و ابو ليلى و پسرش عبد الرّحمن بودند، عبد الرّحمن كه در كنار پدرش نشسته بود پسر بچهاى زيبا و امرد بود، ابو الحسن بصرىّ هم به همراهى پسرش حسن كه او هم پسر بچهاى امرد و زيبا روى و معتدل القامه بود آمد و من به عبد الرّحمن بن ابى- ليلى و حسن بصرىّ مىنگريستم و نمىدانستم كه كدام يك از آن دو زيباترند ولى
حسن بزرگتر و بلند قامتتر بود (1) و مردم از صبح تا ظهر در اين مذاكرات بودند و عثمان در خانه خود بود و اطّلاعى از اين مجلس نداشت و علىّ بن أبى طالب هم ساكت بود و هيچ كلامى نفرمود نه خودش و نه هيچ يك از اهل بيتش.
بعد از آن مردم بدو روى آورده و گفتند: اى ابو الحسن! چرا سخن نمىگويى؟
فرمود: هر دو طايفه فضل خود را بيان كرده و حقّ را گفتند و من اى گروه قريش و اى انصار! از شما مىپرسم خداى تعالى اين فضل را به واسطه چه كسى به شما ارزانى داشته است؟ آيا بخاطر خودتان و فاميل و خاندانتان است يا به واسطه غير شماست؟ گفتند: اين فضل به واسطه محمّد و خاندان او بر ما ارزانى شده و عطا گرديده است، و نه به خاطر خودمان و فاميل و خاندانمان. فرمود: اى گروه قريش و اى انصار! راست مىگوييد، آيا ندانستيد كه هر خيرى كه در دنيا و آخرت به شما برسد به واسطه ما اهل بيت است، و نه ديگران و اينكه پسر عموى من رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فرمود: «من و اهل بيتم چهارده هزار سال قبل از آنكه خداى تعالى آدم عليه السّلام را بيافريند نورى بوديم كه در پيشگاه خداى تعالى ساطع بود و چون آدم را آفريد آن نور را در صلب وى نهاد و او را به زمين فرود آورد،
سپس آن را در آن كشتى و در صلب نوح عليه السّلام حمل كرد، (1) سپس آن را در آتش و در صلب ابراهيم عليه السّلام افكند، سپس همواره خداى تعالى ما را از اصلاب كريمه به ارحام طاهره و از ارحام طاهره به اصلاب كريمه پدران و مادران منتقل كرد و هيچ يك از آنان به سفاح و زنا برخورد نكرد».
آنگاه سابقون و پيشگامان و اهل بدر و احد گفتند: آرى، آن را از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم شنيديم، سپس فرمود: شما را به خدا سوگند مىدهم آيا هيچ مىدانيد خداى تعالى در چند آيه قرآن كريم سابق را بر مسبوق تفضيل داده است؟ و آيا مىدانيد هيچ كس از اين امّت در امر خدا و رسولش بر من سبقت نجسته است؟
گفتند: به خدا چنين است. فرمود: شما را به خدا سوگند مىدهم آيا مىدانيد اين آيات در كجا نازل شده است: «السَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهاجِرِينَ وَ الْأَنْصارِ» (1)و «وَ السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ أُولئِكَ الْمُقَرَّبُونَ» (2)؟ از پيامبر اكرم از آنها پرسش شد، فرمودند: خداى تعالى آن را در شأن انبياء و اوصياى آنان نازل فرموده است و من افضل انبياء و رسولان هستم و وصىّ من علىّ بن أبى طالب افضل اوصياء است» گفتند: بخدا چنين است.0.
(1) فرمود: شما را به خداى تعالى سوگند مىدهم آيا مىدانيد كه اين آيات كجا نازل شده است: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ» (1)و آيه «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ» (2)و آيه «وَ لَمْ يَتَّخِذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ وَ لا رَسُولِهِ وَ لَا الْمُؤْمِنِينَ وَلِيجَةً» (3)؟ مردم به رسول خدا گفتند: آيا اين آيات خاصّ بعضى از مؤمنان است و يا آنكه عامّ است و شامل همه آنها مىشود؟ و خداى تعالى به پيامبرش فرمان داد كه واليان امر را به آنها اعلام كند و ولايت را براى آنها تفسير كند همان گونه كه صلاة و زكاة و حجّ آنها را تفسير كرده است، پس مرا در غدير خمّ براى مردم منصوب كرد، آنگاه خطبه خواند و فرمود: «اى مردم! خداى تعالى مرا به رسالتى فرستاد كه سينهام بدان تنگى مىكرد و گمان مىكردم كه مردم مرا تكذيب كنند بعد از آن مرا ترسانيد كه يا آن را ابلاغ كنم و يا آنكه مرا عذاب خواهد كرد» سپس امر فرمود و ندا كردند
«الصّلاة جامعة»
آنگاه براى مردم خطبه خواند و فرمود: «اى مردم! آيا مىدانيد كه خداى تعالى مولاى من و مولاى مؤمنان است و من از خودشان بر آنها اولى هستم؟ گفتند: آرى اى رسول خدا! فرمود:6.
(1) اى عليّ برخيز و من برخاستم، فرمود: هر كه من مولاى او هستم عليّ مولاى اوست، خدايا دوستش را دوست بدار و دشمنش را دشمن دار، بعد از آن سلمان فارسى برخاست و گفت: اى رسول خدا! ولاى او مانند ولايت كيست؟ فرمود:
ولاى او مانند ولايت من است، هر كه بر او اولى هستم علىّ نيز بر او أولى است و پس از آن خداى تعالى اين آيه را نازل فرمود: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دِيناً» (1)و رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم تكبير گفت و فرمود: «اللَّه اكبر بر تمامت نعمت و كمال نبوّتم و دين خداى عزّ و جلّ و ولايت عليّ پس از من» آنگاه ابو بكر و عمر برخاستند و گفتند: اى رسول خدا! آيا اين آيات خاصّ عليّ است؟ فرمود: آرى در باره او و اوصياى من تا روز قيامت است، گفتند: اى رسول خدا! آنان را براى ما بيان كن، فرمود: عليّ برادر و وزير و وارث و وصي و جانشين من در امّتم و ولىّ هر مؤمنى پس از من است، سپس فرزندم حسن و سپس فرزندم حسين و سپس نه تن از فرزندان حسين كه يكى پس از ديگرى بيايند و قرآن با ايشان است و آنان هم با قرآنند و از قرآن مفارقت نكنند و قرآن هم از آنان جدا نشود تا آنكه در حوض كوثر بر من وارد3.
1) المائدة: 3.
شوند. (1) آنگاه همه آنها گفتند: به خدا چنين است و ما هم همه آنچه را كه گفتى شنيدهايم و بدان گواهى مىدهيم و بعضى از آنها گفتند: ما بيشتر آنچه را كه گفتى حفظ كردهايم ولى همه آن را حفظ نداريم و اينان كه حفظ كردهاند اخيار و افاضل ما هستند، عليّ عليه السّلام فرمود: راست مىگوئيد همه مردم در حافظه برابر نيستند، شما را به خدا سوگند مىدهم هر كه اين مطالب را از رسول خدا شنيده و حفظ كرده است برخيزد و بازگويد، زيد بن ارقم و براء بن عازب و سلمان و ابو ذر و مقداد و عمّار بن ياسر- رضى اللَّه عنهم- برخاستند و گفتند: شهادت مىدهيم و حافظ كلام رسول خدائيم كه بر منبر ايستاده بود و تو هم در كنار او بودى و مىفرمود: اى مردم! خداوند به من فرمان داده است كه براى شما امامتان و عهدهدار امورتان و وصىّ و خليفه خود را منصوب كنم، كسى را كه خداى تعالى در كتابش طاعت او را واجب ساخته و آن را قرين طاعت خودش و طاعت من قرار داده است، و شما را به ولايت من و ولايت او فرمان داده است و من بخاطر ترس از طعن اهل نفاق و تكذيبشان به خداى تعالى رجوع كردم، امّا پروردگارم مرا ترسانيد كه آن را ابلاغ كنم و إلّا مرا عذاب خواهد كرد، اى مردم! خداى تعالى در كتابش شما را به نماز فرمان داده است و من آن را براى شما تبيين
كردم (1) و به زكاة و روزه و حجّ فرمان داده است و من آنها را براى شما تبيين كرده و تفسير نمودم، و شما را به ولايت فرمان داده است و من براى شما گواهى مىدهم كه آن خاصّ اين مرد است- و دستش را بر شانه علىّ بن أبى طالب نهاد- سپس به دنبال او ولايت از آن دو پسر اوست. سپس به دنبال آنان از آن فرزندان ايشان است كه از قرآن مفارقت نمىكنند و قرآن نيز از آنان مفارقت ندارد تا آنكه در حوض كوثر بر من درآيند. اى مردم! مفزع و امام و دليل و هادى شما را پس از خود بيان كردم و او برادرم علىّ بن أبى طالب است و جايگاه او در ميان شما مانند جايگاه من است، پس در امور دين خود از او تقليد كنيد و در جميع امورتان از او اطاعت نماييد كه هر چه خداى تعالى به من آموخته و حكمت پروردگار نزد اوست، از او و از اوصياى پس از او پرسش كنيد و بياموزيد و به آنان تعليم ندهيد و بر آنان پيشى نگيريد و از ايشان باز نمانيد كه ايشان همراه حقّند و حقّ نيز همراه ايشان است و از حقّ جدا نشوند و حقّ نيز از آنان زايل نشود». و سپس نشستند.
سليم گويد: سپس عليّ عليه السّلام فرمود: اى مردم! آيا مىدانيد كه خداى تعالى در كتابش فرموده است: «إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ
تَطْهِيراً» (1)(1) و من و فاطمه و دو فرزندم حسن و حسين را گرد آورد و كسايى بر روى ما افكند و فرمود: بار الها! اينان اهل بيت و گوشت تن من هستند، آنچه كه ايشان را بدرد آورد مرا به درد مىآورد و آنچه كه ايشان را مجروح سازد مرا مجروح ساخته است، پس پليدى را از ايشان بردار و آنان را پاكيزه ساز. امّ سلمه گفت: يا رسول اللَّه! آيا من نيز از ايشان هستم؟ فرمود: تو بر خيرى، امّا اين آيه در شأن من و برادرم عليّ و دخترم فاطمه و دو فرزندم حسن و حسين و نه تن از فرزندان فرزندم حسين نازل شده است و هيچ كس غير ما در آن مشاركت ندارد. همه گفتند: گواهى مىدهيم كه امّ سلمه به ما نيز چنين گفت و از رسول- خدا عليه السّلام هم پرسش كرديم و او نيز حديث امّ سلمه را براى ما باز گفت.
سپس عليّ عليه السّلام فرمود: شما را به خدا سوگند مىدهم آيا مىدانيد كه وقتى اين آيه نازل شد: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ كُونُوا مَعَ الصَّادِقِينَ» (2)سلمان پرسيد:
اى رسول خدا! آيا اين آيه عام است و يا خاصّ؟ فرمود: امّا مأموران كه در اين آيه به آنها فرمان داده شده است عامّه مؤمنان هستند، امّا صادقان آن در خصوص برادرم عليّ و اوصياى پس از او تا روز قيامت است» گفتند: به خدا9.
چنين است. (1) گفت: شما را به خدا سوگند مىدهم آيا مىدانيد كه من به رسول- خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم در غزوه تبوك گفتم: چرا مرا با كودكان و زنان بر جاى گذاشتى؟
فرمود: سامان مدينه به من يا به توست و نسبت تو به من مانند جايگاه هارون به موسى است جز آنكه پيامبرى پس از من نيست. گفتند: به خدا چنين است، گفت: شما را به خدا سوگند مىدهم كه آيا مىدانيد خداى تعالى در سوره حجّ اين آيات را نازل فرمود: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ارْكَعُوا وَ اسْجُدُوا وَ اعْبُدُوا رَبَّكُمْ وَ افْعَلُوا الْخَيْرَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ- تا پايان سوره-» (1)و سلمان برخاست و گفت: اى رسول خدا! اينان چه كسانى هستند كه تو بر آنان گواهى و آنان بر مردم گواهند، كسانى كه خداوند ايشان را برگزيده و بر ايشان در دين حرج و سختى ننهاده و بر ملّت پدرتان ابراهيم هستند؟ فرمود: مقصود از آن سيزده تن به خصوص است، و نه همه امّت، سلمان گويد: يا رسول اللَّه! آنها را برايم بيان بفرمائيد، فرمود: من و برادرم علىّ و يازده تن از فرزندانم. گفتند: به خدا چنين است.
علىّ عليه السّلام فرمود: شما را به خدا سوگند مىدهم آيا رسول خدا در آخرين خطبه خود نفرمود: «
أيّها النّاس إنّي تارك فيكم الثّقلين كتاب اللَّه و عترتى- أهل».
1) يعني: «وَ ما جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ مِلَّةَ أَبِيكُمْ إِبْراهِيمَ- إلى- وَ تَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النَّاسِ».
بيتي- فتمسّكوا بهما لئلّا تضلّوا فإنّ اللّطيف الخبير أخبرني و عهد إليّ أنّهما لن يفترقا حتّى يردا عليّ الحوض
». (1) و عمر بن خطّاب خشم آلود برخاست و گفت: اى رسول خدا! آيا همه اهل بيت شما؟ فرمود: خير، و لكن مقصود اولياى من است كه اوّل آنان برادر و وزير و وارث و خليفه من در ميان امّتم و ولىّ مؤمنان پس از من است و پس از او فرزندم حسن و پس از او فرزندم حسين و پس از او نه تن از فرزندان حسين يكى پس از ديگرى تا آنكه در حوض كوثر بر من در آيند.
ايشان گواهان خدا در زمين و حجّتهاى او بر خلقش و خازنان علم او و معدنهاى حكمت او هستند، كسى كه از ايشان اطاعت كند از خدا اطاعت كرده و كسى كه نافرمانى ايشان كند نافرمانى خداى تعالى را كرده است. همه گفتند: گواهى مىدهيم كه رسول خدا چنين فرموده است. سپس اين سؤالهاى عليّ عليه السّلام طولانى شد و در همه آنها مردم را به خدا سوگند مىداد و از آن پرسش مىكرد تا آنكه به پايان مناقبش و آنچه كه رسول خدا فرموده بود رسيد و آنها همه را تصديق كردند و به حقّ بودن آن گواهى دادند.
(2) 26- مسروق گويد: از عبد اللَّه پرسيدم آيا پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم به تو خبر داده است
كه بعد از او چند خليفه خواهد بود؟ گفت: آرى دوازده خليفه كه همه از قريشند.
(1) 27- عبد اللَّه بن عبّاس گويد: رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فرمود: پس از من خلفا و اوصياء و حجّتهاى الهى بر خلق دوازده نفرند كه اوّل آنان برادرم و آخرين ايشان فرزند من است. گفتند: اى رسول خدا برادر شما كيست؟ فرمود: على بن- أبى طالب، گفتند: فرزند شما كيست؟ فرمود: مهدى، كسى كه زمين را پر از عدل و داد مىكند همان گونه كه پر از ظلم و جور شده باشد، و سوگند به خدايى كه مرا به حقّ به پيامبرى برانگيخت اگر از عمر دنيا جز يك روز باقى نمانده باشد خداوند آن روز را طولانى كند تا به غايتى كه فرزندم مهدى در آن روز ظهور كند و روح اللَّه عيسى بن مريم فرود آيد و پشت سر او نماز خواند و زمين به نورش روشن گردد و حكومتش به شرق و غرب عالم خواهد رسيد.
(2) 28- عبد اللَّه بن عبّاس گويد: از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم شنيدم كه مىفرمود: من
و عليّ و حسن و حسين و نه تن از فرزندان حسين پاكان و معصومانيم.
(1) 29- عبد اللَّه بن عبّاس گويد: رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فرمود: من سيّد النّبيّين هستم، و عليّ بن أبى طالب سيّد الوصيّين، و اوصياى پس از من دوازده نفرند كه اوّل ايشان عليّ بن أبى طالب و آخر ايشان قائم عليه السّلام است.
(2) 30- امام جواد از پدرش از پدران بزرگوارشان از امير المؤمنين صلوات اللَّه عليهم اجمعين روايت كند كه گفت: از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم شنيدم كه به اصحابشان مىفرمود: به شب قدر ايمان بياوريد كه آن شب براى عليّ بن أبى طالب و فرزندان يازدهگانه پس از اوست.
(3) 31- معروف خرّبوذ گويد از امام باقر عليه السّلام شنيدم كه مىگفت: رسول- خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فرمود: مثل اهل بيت من در اين امّت مثل ستارگان آسمان است،
هر گاه ستارهاى غايب شود ستارهاى ديگر ظاهر گردد.
(1) 32- امام صادق از پدران بزرگوارش عليهم السّلام از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم روايت كند كه فرمود: خداى تعالى از روزها روز جمعه و از ماهها ماه رمضان و از شبها شب قدر را اختيار كرد و از ميان همه انبياء مرا اختيار نمود و از ميان خاندان من عليّ را برگزيد و او را بر همه اوصياء برترى داد و از خاندان علىّ حسن و حسين را برگزيد و از خاندان حسين اوصياى از فرزندان او را انتخاب كرد و آنان از قرآن كريم تحريف غالين و نسبت نارواى مبطلين و تأويل مضلّين را دفع مىكنند و نهمين آنان قائم ايشان است و او ظاهر و باطن ايشان است.
(2) 33- از عليّ عليه السّلام روايت است كه گفت: رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فرمود: امامان دوازده تن هستند و همه از اهل بيت من مىباشند خداى تعالى فهم و علم و حكمت مرا به آنان اعطا فرموده و ايشان را از طينت من آفريده است، پس واى
بر كسانى كه پس از من بر آنان تكبّر كنند و پيوند مرا در ميان ايشان قطع كنند، آنها را چه مىشود؟ خدا شفاعت مرا شامل حالشان نگرداند! (1) 34- از حسين بن عليّ عليه السّلام روايت است كه گفت: رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فرمود:
چگونه امّتى هلاك شود كه من و عليّ و يازده تن از فرزندانم كه صاحب آيات و بيناتيم اوّل آن امّتيم و مسيح فرزند مريم آخر آن است؟ آرى در اين بين كسى هلاك مىشود كه من از او نيستم و او هم از من نيست.
(2) 35- از عليّ عليه السّلام روايت است كه گفت: رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فرمود: ائمّه پس از من دوازده تن هستند كه اوّل ايشان تويى اى عليّ! و آخر آنها قائمى است كه خداى تعالى بر دستهاى او مشارق و مغارب زمين را فتح كند.
(3) 36- از ابن عبّاس روايت است كه گفت: از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم شنيدم كه
مىفرمود: خداى تعالى را فرشتهاى است كه دردائيل نام دارد و او را شانزده هزار بال است و ما بين هر دو بالش هوائى است كه آن هوا به اندازه آسمان تا زمين است، يك روز با خود مىگفت: آيا فوق پروردگار ما جلّ جلاله چيزى هست؟
خداى تعالى گفتار او را دانست و بالهاى او را دو برابر كرد و او داراى سى و دو هزار بال گرديد، سپس خداى تعالى به او وحى كرد كه پرواز كن و او به اندازه پنجاه سال پرواز كرد و به سر يكى از ستونهاى عرش هم نرسيد و چون خداى تعالى دانست كه او به رنج در افتاده است، بدو وحى كرد كه اى فرشته به جايگاه خود بازگرد كه من عظيم و برتر از هر عظيمى هستم و برتر از من چيزى نيست و مكانى ندارم و خداوند بالهاى او را گرفت و مقامش را در ميان صفوف ملائكه زايل ساخت.
و چون حسين بن عليّ عليهما السّلام پنجشنبه شب و در ليله جمعه به دنيا آمد، خداى تعالى به مالك كه همان خازن دوزخ باشد وحى فرمود كه به واسطه كرامت مولودى كه براى محمّد زاده شده است آتش را بر اهلش خاموش سازد و به رضوان كه همان خازن بهشت باشد وحى فرمود كه به واسطه كرامت مولودى كه براى محمّد در دنيا زاده شده است بهشت را آذين بندد و معطّر سازد (1) و خداى
تعالى به حور العين وحى فرمود كه به واسطه كرامت مولودى كه در دنيا براى محمّد زاده شده است خود را آرايش كنند و به ديدار يك دگر بروند و خداى تعالى به ملائكه فرمان داد كه به خاطر مولودى كه براى محمّد در سراى دنيا زاده شده است به صفّ ايستاده و خدا را تسبيح و تحميد و تمجيد و تكبير گويند.
و خداى تعالى به جبرئيل عليه السّلام وحى فرمود كه به همراه هزار فوج- كه هر فوج يك ميليون فرشته است- بر اسبهاى ابلق كه بر آنها زين و لگام و آراسته به قباب درّ و ياقوت باشند و به همراهى ملائكهاى كه به آنها روحانيّون مىگويند و در دستانشان طبقهاى نور است، بر پيامبر اكرم محمّد فرود آيند و قدم نورسيده را بدو تهنيت گويند، و بدو خبر داد كه اى جبرئيل! من نام او را حسين نهادم، او را تهنيت و تعزيت گوى و به او بگو: اى محمّد! او را شرار امّت تو كه بر بدترين جنبندگان سوارند خواهند كشت، واى بر آن قاتل و واى بر سوق دهنده و رهبر كشنده حسين، من از او بيزارم و او نيز از من بيزار است، زيرا در روز قيامت هيچ كس گنهكارتر از او نيست، در روز قيامت قاتل حسين به همراه مشركان به
آتش در آيند و اشتياق آتش به كشنده حسين بيشتر از اشتياق مطيع خداوند به بهشت است.
(1) فرمود: در اين ميان كه جبرئيل به آسمان زمين فرود آمد به دردائيل گذر كرد و دردائيل بدو گفت: اى جبرئيل! اين چه شبى در آسمان است آيا بر اهل دنيا قيامت واقع شده است؟ گفت: خير، و لكن براى محمّد در دنيا مولودى زاده شده است و خداى تعالى مرا فرستاده است كه بدين سبب به او تهنيت گويم، فرشته گفت: اى جبرئيل! تو را به خدايى كه ما را آفريد سوگند مىدهم هنگامى كه بر محمّد فرود آمدى سلام مرا بدو برسانى و به او بگويى به حقّ اين مولود از پروردگارت بخواهد كه از من خشنود گردد و بالها و مقام مرا در ميان ملائكه به من باز گرداند، جبرئيل عليه السّلام بر پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فرود آمد و همان گونه كه خداى تعالى فرموده بود بدو تهنيت و تعزيت گفت، پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فرمود: آيا امّت من او را خواهد كشت؟ گفت: آرى اى محمّد، پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فرمود: آنها از امّت من نيستند و من از آنها بيزارم و خداى تعالى از آنها بيزار است، جبرئيل گفت: اى محمّد! من هم از ايشان بيزارم. بعد از آن پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم بر فاطمه عليها السّلام وارد شد و بر او تهنيت و تعزيت گفت و فاطمه عليها السّلام گريست و گفت: اى كاش او را به دنيا
نياورده بودم، قاتل حسين در آتش است، (1) پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فرمود: اى فاطمه! من بدان گواهى مىدهم و ليكن او كشته نشود تا امامى از او بر جاى ماند كه امامان هادى پس از او از ذريّه او باشند، سپس فرمود: امامان پس از من اينان هستند:
عليّ الهادى و حسن المهتدى و حسين النّاصر و عليّ بن الحسين المنصور و محمّد بن- عليّ الشافع و جعفر بن محمّد النفّاع و موسى بن جعفر الأمين و عليّ بن موسى الرّضا و محمّد بن عليّ الفعّال و عليّ بن محمّد المؤتمن و حسن بن عليّ العلّام و كسى كه عيسى بن مريم پشت سر او نماز مىخواند القائم عليه السّلام.
آنگاه فاطمه عليها السّلام از گريه باز ايستاد و جبرئيل عليه السّلام داستان آن فرشته و گرفتارى او را به پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم باز گفت.
ابن عبّاس مىگويد: پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم حسين عليه السّلام را در حالى كه در ميان پارچهاى پشمى پيچيده شده بود در دست گرفت و آن را به طرف آسمان بلند كرد و گفت: بار الها! به حقّ اين مولود، نه بلكه به حقّ تو بر او و بر جدّش محمّد و ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب، اگر براى حسين فرزند عليّ و فاطمه در پيشگاه تو قدر و منزلتى است از دردائيل خشنود شو و بالها و مقام او را در ميان
صفوف ملائكه به وى برگردان! (1) و خداى تعالى دعاى او را مستجاب كرد و آن فرشته را مشمول مغفرت خود قرار داد و بالهاى او را به وى برگردانيده و او را در ميان صفوف ملائكه قرار داد، و در بهشت آن فرشته به عنوان مولى و بنده حسين فرزند عليّ و زاده فاطمه دختر رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم شناخته مىشود.
(2) 37- سليم بن قيس هلالىّ گويد: از عليّ عليه السّلام شنيدم كه مىفرمود: هيچ آيهاى از قرآن بر رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم نازل نشد جز آنكه آن را بر من إقراء و املا فرمود و من آن را با خط خود نوشتم و تأويل و تفسير و ناسخ و منسوخ و محكم و متشابه آن را به من آموخت و از خداى تعالى خواست كه فهم و حفظ آن را به من تعليم دهد و هيچ آيهاى از كتاب خدا را فراموش نكردم و هيچ علمى را كه بر من املا فرمود و من آن را نوشتم از ياد نبردم و هر چه كه خداى تعالى به او آموخته بود از حلال و حرام و امر و نهى و آنچه كه بوده و خواهد بود از طاعت و معصيت
همه را به من آموخت (1) و من آن را حفظ نمودم و حتّى يك حرف آن را فراموش نكردم، سپس دست خود را بر سينهام نهاد و از خداى تعالى خواست كه قلبم را از علم و فهم و حكمت و نور آكنده سازد، چيزى از آنها را فراموش نكردم و آنچه را هم كه ننوشتم از من فوت نشد، گفتم: اى رسول خدا! آيا مىترسى كه در آينده فراموش كنم؟ فرمود: بر تو از نسيان و نادانى نمىهراسم در حالى كه پروردگارم به من خبر داده است كه دعاى مرا در حقّ تو و شريكانت كه پس از تو خواهند بود اجابت كرده است، گفتم: اى رسول خدا! شريكان من كه پس از من خواهند بود چه كسانى هستند؟ فرمود: كسانى كه خداى تعالى آنان را قرين خود و من ساخته و فرموده است: «أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ». گفتم: اى رسول خدا آنان چه كسانى هستند؟ فرمود: آنان اوصياى من هستند تا آن كه در حوض كوثر بر من در آيند، همه آنان هادى و مهتدى هستند، هر كه آنان را فرو گذارد بديشان ضرر نرساند، ايشان با قرآن هستند و قرآن نيز با آنان و از ايشان مفارقت نكند آنان نيز از قرآن جدا نشوند، به واسطه آنان امّتم يارى شوند و باران بر آنها ببارد و بلا از ايشان دفع گردد و دعايشان مستجاب گردد.
(1) گفتم: اى رسول خدا! نامشان را برايم بازگو، فرمود: اين فرزندم- و دست بر سر حسن گذاشت- سپس اين فرزندم- و دستش را بر سر حسين نهاد- سپس او كه بدو علىّ مىگويند و در حيات تو متولّد مىشود و سلام مرا به او برسان سپس آنان را تا دوازده كامل گردانيد، گفتم اى رسول خدا پدر و مادرم فداى شما باد! نام ايشان را يكان يكان برايم بازگو، همه را يكان يكان برايم نام برد.
و- به خدا سوگند اى اخا بني هلال- فرمود: مهدىّ اين امّتم در ميان ايشان محمّدى است كه زمين را از عدل و داد آكنده سازد همچنان كه از ظلم و جور پر شده باشد، به خدا سوگند من كسانى را كه در ميان ركن و مقام با او بيعت كنند مىشناسم و اسامى پدران و قبائلشان را نيز مىدانم.
(2) 1- جابر بن عبد اللَّه انصارى از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم روايت كند كه فرمود: مهدى از
فرزندان من است اسم او اسم من و كنيه او كنيه من است، از نظر خلق و خلق شبيهترين مردم به من است، براى او غيبت و حيرتى است كه امّتها در آن گمراه شوند، سپس مانند شهاب ثاقب پيش آيد و زمين را پر از عدل و داد نمايد همان گونه كه پر از ظلم و جور شده باشد.
(1) 2- امام باقر عليه السّلام از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم روايت كند كه فرمود: خوشا بر احوال كسى كه قائم اهل بيت مرا ادراك كرده و در غيبت و پيش از قيامش پيرو او باشد، دوستانش را دوست بدارد و با دشمنانش دشمن باشد، چنين كسى در روز قيامت از رفقا و دوستان من و گرامىترين امّت من خواهد بود.
(2) 3- امام صادق عليه السّلام از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم روايت كند كه فرمود: خوشا بر احوال كسى كه قائم اهل بيت مرا ادراك كند و پيش از قيامش به او اقتدا كرده و از او و امامان هادى پيش از او پيروى كند و از دشمنان ايشان براءت جسته و به خداى تعالى پناه برد، آنان رفقاى من و گرامىترين امّت من هستند.
(1) 4- امام صادق از پدران بزرگوارشان از رسول خدا صلوات اللَّه عليهم اجمعين روايت كند كه فرمود: مهدىّ از فرزندان من است اسم او اسم من و كنيه او كنيه من است. از نظر خلق و خلق شبيهترين مردم به من است، براى او غيبت و حيرتى است تا به غايتى كه مردم از اديانشان گمراه شوند، آنگاه مانند شهاب ثاقب پيش آيد و زمين را پر از عدل و داد كند همان گونه كه پر از ظلم و جور شده باشد.
(2) 5- امام باقر از پدران بزرگوارشان از رسول خدا صلوات اللَّه عليهم اجمعين روايت كند كه فرمود: مهدىّ از فرزندان من است براى او غيبت و حيرتى خواهد بود كه مردم در آن گمراه شوند. او ذخيره پيامبران عليهم السّلام را خواهد آورد و زمين را پر از عدل و داد كند همان گونه كه پر از ظلم و جور شده باشد.
(1) 6- عليّ عليه السّلام از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم روايت كند كه فرمود: برترين عبادت انتظار فرج است.
(2) 7- ابن عبّاس از رسول خدا صلوات اللَّه عليه روايت كند كه فرمود: عليّ بن- أبى طالب پس از من امام امّت و خليفه من بر آنها خواهد بود و قائم منتظرى كه زمين را پر از عدل و داد نمايد همان گونه كه پر از ظلم و جور شده باشد از فرزندان اوست و قسم به خدايى كه مرا بشير و نذير مبعوث فرمود كسانى كه در دوران غيبتش بر اعتقاد بدو ثابت باشند از كبريت احمر كميابترند، آنگاه جابر بن- عبد اللَّه انصارىّ برخاست و پيش آمد و گفت: آيا قائمى كه از فرزندان توست غيبت دارد؟ فرمود: به خدا چنين است تا در آن غيبت مؤمنان باز شناخته شده و كافران نابود شوند، اى جابر! اين امر از امور الهى و سرّى از اسرار ربوبى و مستور از بندگان خدا است، مبادا در آن شكّ كنى كه شكّ در امر خداى تعالى كفر است.
(1) 8- امام صادق از پدران بزرگوارشان از عليّ بن أبى طالب صلوات اللَّه عليهم اجمعين- در ضمن حديثى طولانى كه وصيّت پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم را ذكر مىكند- چنين روايت كرده است كه رسول خدا به عليّ فرمود: اى عليّ! بدان كه شگفتانگيزترين مردم از جهت ايمان و عظيمترين آنها از روى يقين، مردمى هستند كه در آخر الزّمان خواهند بود پيامبر را نديدهاند و از امام نيز محجوبند، امّا به سوادى كه بر بياضى رقم خورده است ايمان دارند.
(2) 1- اصبغ بن نباته گويد: بر امير المؤمنين عليه السّلام وارد شدم و ديدم در انديشه فرو
رفته و با انگشت بر زمين خطّ مىكشد، گفتم اى امير المؤمنين چرا شما را انديشناك مىبينم و چرا بر زمين خط مىكشيد؟ آيا به زمين و خلافت در آن رغبتى داريد؟ فرمود: لا و اللَّه، نه به آن و نه به دنيا هيچ روزى رغبتى نداشتهام و ليكن در مولودى انديشه مىكنم كه از سلاله من و يازدهمين فرزند من است او مهدىّ است و زمين را پر از عدل و داد مىسازد همان گونه كه پر از ظلم و جور شده باشد، او را غيبت و حيرتى است كه اقوامى در آن گمراه شده و اقوامى ديگر در آن هدايت يابند. گفتم: اى امير المؤمنين! چنين چيزى واقع خواهد شد؟
فرمود: آرى، همان گونه كه او آفريده شده داراى غيبت نيز خواهد بود، تو از كجا اين امر را مىدانى؟ اى اصبغ! آنها بهترين اين امّت به همراه نيكان اين عترت خواهند بود، گفتم: بعد از آن چه خواهد شد؟ فرمود: سپس خداوند هر چه بخواهد كند كه او را ارادت و غايات و نهاياتى است.
(1) 2- و به طرق عديده از كميل بن زياد نخعىّ روايت است كه گفت:
امير المؤمنين عليّ بن أبى طالب عليه السّلام دست مرا گرفت و به خارج كوفه برد چون به صحرا رسيد نفس عميقى كشيد و فرمود: اى كميل! اين دلها ظرفهايى هستند و بهترين آنها حافظترين آنهاست، پس آنچه را كه برايت مىگويم حفظ كن:
مردم سه گونهاند: عالم ربّانى و متعلّمى كه بر طريق نجات است و پشههايى حقير كه پيروان هر بانگى هستند و به هر طرف كه باد بوزد متمايل مىشوند آنها به نور
علم استضائه نكنند و به ركنى استوار پناهنده نشوند، (1) اى كميل! علم از مال بهتر است، علم حافظ توست امّا تو بايد حافظ مال باشى و مال را بخشش مىكاهد امّا علم به واسطه انفاق فزونى مىيابد، اى كميل! دوستى دانش دينى است كه بايد بدان متديّن بود، انسان به وسيله آن در دوران حيات خود طاعت خداى تعالى را كسب مىكند و پس از وفات نام نيك و ذكر جميل به دست مىآورد در حالى كه احسان مالى با زوال مال از بين مىرود، اى كميل! گرد آورندگان مال در دوران زندگانى مردهاند، امّا دانشمندان مادام كه روزگار برقرار است باقى هستند جسمهاى ايشان مفقود گردد امّا صورتهاى آنان در دلها موجود است، هاى كه اينجا علوم بسيارى است- و با دست به سينه خود اشاره فرمودند- اگر به كسانى كه بتوانند آن را حمل كنند برخورد كنم، آرى رسيدهام به كسى كه سريع الفهم است امّا بر او ايمن نيستم، كسى كه ابزار دين را براى دنيا استعمال مىكند و به حجّتهاى الهى عليه خلقش استظهار مىجويد و نعمتهاى پروردگار را عليه اولياى او بكار مىبندد تا ضعيفان او را دوست گيرند و از ولىّ حقّ اعراض كنند، يا آنكه مطيع حاملان علم را ملاقات مىكنم امّا كسى را كه بصيرتى
در اطراف و جوانبش نيست (1) و شعله شكّ با اوّلين عارضه شبهه در قلبش فروزان مىشود، آگاه باش كه نه آن سريع الفهم و نه اين بىبصيرت هيچ كدام صلاحيّت حمل علم مرا ندارند، يا آنكه كسى را ملاقات مىكنم كه حريص به لذّات دنياست و آسان به شهوات كشيده مىشود، يا ديگرى را مىبينم كه حريص به گردآورى و ذخيره مال دنياست، اين هر دو كس به هيچ وجه از رعايتكنندگان دين نيستند و شبيهترين موجودات به آنها چهارپايان چراكننده هستند، در چنين شرايطى است كه علم با مرگ حاملان آن نابود مىشود.
آرى اى خداى من! زمين از قيامكننده به حجّت الهى خالى نمىماند كه او يا ظاهر و مشهور است و يا ترسان و مستور تا حجّتهاى الهى و بيّنات او باطل نشود و اين چقدر است و آنان كجا هستند؟ به خدا سوگند كه آنان به لحاظ عدد كماند، امّا به لحاظ مرتبه و منزلت بزرگند به واسطه ايشانست كه خداوند حجّتها و بيّنات خود را حفظ مىكند تا آنكه آنها را به نظيران بىمثال خود بسپارند و آنان را در دلهاى آنها برويانند، علمى كه بر طبق حقايق امور است بر آنان به يكباره وارد مىشود و با روح يقين مباشرت مىكنند و آنچه را كه ناز پروردگان سخت مىشمارند بر آنان نرم و ملايم است و به آنچه نادانان از آن استيحاش دارند مأنوس هستند و با بدنهايى كه ارواحشان متعلّق به محلّهاى اعلى است در
دنيا زندگى مىكنند، (1) اى كميل! آنان خلفاى الهى در زمين و دعوتگران به دين او هستند، آه كه چه شوقى به ديدار ايشان دارم و از خداى تعالى براى خود و آنها استغفار مىكنم.
و در روايت عبد الرّحمن بن جندب در پايان اين كلام آمده است: اى كميل! هر وقت خواستى برگرد.
و ابو احمد قاسم بن محمّد بن احمد سراج همدانىّ در همدان اين حديث را براى من به سند خود از عبد الرّحمن بن جندب فزارى از كميل بن زياد چنين روايت كرده است: امير المؤمنين عليّ بن أبى طالب عليه السّلام دست مرا گرفت و به ناحيه گورستان كوفه بيرون رفتيم و چون به صحرا در آمد نشست و سپس فرمود: اى كميل بن زياد! آنچه را كه برايت مىگويم حفظ كن: اين دلها ظروفى هستند و بهترين آنها حافظترين آنهاست، و دنباله كلام بمانند حديث مذكور در فوق است، جز آنكه در آن فرموده است: آرى اى خداى من! زمين از قيامكننده به حجّت الهى خالى نمىماند تا حجّتها و بيّنات الهى باطل نشود و در آن نفرموده است: «ظاهر مشهور أو خاف مغمور» و در پايان آن فرموده است:
«إذا شئت
فقم»
اگر خواستى برخيز.
(1) و ما را به اين حديث، حاكم ابو محمّد بكر بن عليّ بن محمّد بن فضل حنفىّ شاشىّ به سند خود از كميل بن زياد چنين خبر داده است: علىّ بن أبى طالب عليه السّلام دستم را گرفت و به ناحيه گورستان كوفه برد و وقتى به صحرا در آمد نشست و نفس عميقى كشيد و آنگاه فرمود: اى كميل! آنچه برايت مىگويم حفظ كن، اين دلها ظروفى هستند و بهترين آنها حافظترين آنهاست، مردم سه دسته هستند: عالم ربّانى و متعلّم بر سبيل نجات و پشههاى بىمقدار كه پيروان هر بانگى هستند. و همه حديث را با طول و تفصيل آن تا پايان ذكر كرده است.
و ابو الحسن عليّ بن عبد اللَّه بن احمد اسوارىّ در ايلاق اين حديث را با سند خود براى من از كميل بن زياد چنين روايت كرده است: علىّ بن أبى طالب عليه السّلام دست مرا گرفت و به ناحيه گورستان كوفه برد و چون به صحرا در آمد نشست،
آنگاه نفس عميقى كشيد (1) و فرمود: اى كميل بن زياد! اين دلها ظروفى هستند و بهترين آنها حافظترين آنهاست. و همه حديث را تا پايان ذكر كرده است.
و ابو الحسن احمد بن محمّد بن صقر صائغ عدل نيز تمامى اين حديث را با سند خود براى من روايت كرده است.
و حاكم ابو محمّد بكر بن عليّ بن محمّد بن فضل حنفىّ شاشىّ با سندى ديگر اين حديث را براى من از كميل بن زياد چنين روايت كرده است: امير المؤمنين علي ابن أبى طالب عليه السّلام دست مرا گرفت و از كوفه خارج شديم و به گورستان رسيديم.
و حديث را ذكر كرده و در آن مىگويد: آرى اى خداوند! زمين از قيامكننده به حجّت خالى نمىماند كه يا ظاهر و مشهور است و يا باطن و مستور تا حجّتهاى الهى و بيّنات او باطل نشود و در آخر آن مىگويد: هر گاه خواستى باز گرد.
(1) و پدرم عليّ بن حسين بن موسى بن بابويه قمّى- رضى اللَّه عنه- به سند خود اين حديث را از كميل بن زياد نقل كرده و در ضمن آن آمده است: بار الها! تو زمين را از قيامكننده به حجّت خالى نگذارى و او يا ظاهر و مشهور است و يا ترسان و مستور تا حجّتهاى الهى و بيّنات او باطل نشود.
و محمّد بن عليّ ما جيلويه- رضى اللَّه عنه- به سند خود از كميل بن زياد روايت كند كه امير المؤمنين عليه السّلام در ضمن كلامى طولانى فرمود: بار الها! زمين از قيامكننده به حجّت خالى نمىماند كه او يا ظاهر و مشهور است و يا ترسان و مستور تا حجّتها و بيّنات الهى باطل نشود. و در پايانش فرمود: اگر خواستى برگرد.
و جعفر بن محمّد بن مسرور- رضى اللَّه عنه- به سند خود از كميل بن زياد روايت كرده است كه گفت: از عليّ عليه السّلام شنيدم كه مىفرمود: بار الها! تو زمين را از قيامكننده
به حجّت خالى نمىگذارى كه او يا ظاهر است و يا ترسان و مستور تا حجّتها و بيّنات الهى باطل نشود.
(1) و محمّد بن موسى بن متوكّل- رضى اللَّه عنه- به سند خود از كميل بن زياد روايت كند كه امير المؤمنين عليه السّلام در ضمن كلامى طولانى فرمود: بار الها! تو زمين را از قيامكننده به حجّت خالى نمىگذارى كه او يا ظاهر است و يا ترسان و مستور تا حجّتها و بيّنات الهى باطل نشود. و براى اين حديث طرق كثيرهاى وجود دارد.
(2) 3- ابو الطّفيل عامر بن واثله گويد: ما شاهد نماز خواندن بر جنازه ابو بكر بوديم سپس نزد عمر بن خطّاب گرد آمديم و با او بيعت كرديم و ايّامى چند نزد او به مسجد آمد و شد مىكرديم تا آنكه او را امير المؤمنين ناميدند يك روز كه نزد وى نشسته بوديم يكى از يهوديان مدينه كه به عقيده آنها از نسل هارون برادر
موسى بود آمد و مقابل عمر ايستاد (1) و گفت: اى امير المؤمنين! كدام يك از شما به علوم پيامبرتان و كتاب پروردگارتان داناتريد تا سؤالات خود را از او بپرسم؟
راوى گويد: عمر به عليّ بن أبى طالب عليه السّلام اشاره كرد، يهودى گفت: اى عليّ! تو چنين هستى؟ فرمود: آرى، هر چه مىخواهى بپرس، گفت: من سه سؤال و سه سؤال و يك سؤال دارم، عليّ عليه السّلام فرمود: چرا نمىگويى كه هفت سؤال دارم؟
يهودى گفت: من ابتدا از سه چيز پرسش مىكنم اگر پاسخ صحيح دادى از سه چيز ديگر پرسش مىكنم و اگر آنها را نيز پاسخ صحيح دادى از آن يكى مىپرسم، و اگر در آن سه پرسش اوّل خطا كردى ديگر پرسشى ندارم. عليّ عليه السّلام فرمود: تو از كجا مىدانى كه پاسخ درست است يا خطا؟ راوى گويد: يهودى دست به گريبان خود برد و كتاب عتيقى را از آن بيرون آورد و گفت: اين كتاب را از آباء و اجداد خود به ارث بردهام، املاى موسى بن عمران و خطّ هارون است و خصالى كه مىخواهم از آن پرسش كنم در آن ثبت است. عليّ عليه السّلام فرمود: به شرط آنكه حقّ من بر تو آن باشد كه اگر پاسخ سؤالهاى تو را درست بگويم مسلمان شوى يهودى گفت: به خدا سوگند كه اگر پاسخ سؤالهاى مرا دادى السّاعه به دست تو مسلمان خواهم شد. عليّ عليه السّلام فرمود: بپرس! گفت: اوّلين سنگى كه بر
زمين نهاده شد و اوّلين درختى كه بر سطح زمين روئيد و اوّلين چشمهاى كه از زمين جوشيد چه بود؟ (1) عليّ عليه السّلام فرمود: اى يهودى! امّا اوّلين سنگى كه بر زمين نهاده شد، يهوديان مىپندارند كه آن صخره بيت المقدس است و دروغ مىگويند، بلكه آن حجر الأسود است كه آدم عليه السّلام آن را به همراه خود از بهشت فرود آورده است، و آن را در ركن بيت اللَّه قرار داد و مردم آن را مسح كرده و مىبوسند و به وسيله آن ميان خود و خدا تجديد عهد و پيمان مىنمايند، يهودى گفت: خدا را گواه مىگيرم كه راست گفتى. عليّ عليه السّلام فرمود: امّا اوّلين درختى كه بر سطح زمين روئيد، يهوديان مىپندارند كه آن درخت زيتون است و دروغ مىگويند بلكه آن درخت خرماى عجوه است كه آدم عليه السّلام آن را و زوج آن را، همراه خود از بهشت آورد. و اصل همه درختهاى خرما عجوه است. يهودى گفت خدا را گواه مىگيرم كه راست گفتى. على عليه السّلام فرمود: امّا اوّلين چشمهاى كه از زمين جوشيد، يهوديان مىپندارند كه آن چشمهاى است كه از زير صخره بيت المقدس جوشيده
است و دروغ مىگويند، (1) بلكه آن چشمه حيات است كه رفيق موسى نزد آن، ماهى آغشته به نمك را فراموش كرد (1)و چون آب چشمه به آن ماهى رسيد زنده شد و به راه افتاد و موسى و رفيقش به دنبال او رفتند و خضر را ملاقات كردند.
يهودى گفت: خدا را گواه مىگيرم كه راست گفتى. عليّ عليه السّلام فرمود: از سه سؤال ديگر پرسش كن. گفت: براى اين امّت چند امام عادل پس از پيامبرشان وجود دارد؟ منزل محمّد در كجاى بهشت است؟ و چه كسى با او در منزلش سكونت دارد؟ علىّ عليه السّلام فرمود: اى يهودى! براى اين امّت دوازده امام عادل پس از پيامبرش وجود دارد و مخالفت مخالفين ضررى به آنان نمىرساند يهودى گفت:
خدا را گواه مىگيرم كه درست گفتى. عليّ عليه السّلام فرمود: و منزل محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم در بهشت در جنّت عدن است و آن در وسط بهشت و نزديكترين مكان به عرش رحمان است. يهودى گفت: خدا را گواه مىگيرم كه راست گفتى. علىّ عليه السّلام فرمود: و كسانى كه با او در منزلش سكونت دارند ائمّه اثنا عشر هستند. يهودى گفت: خدا را گواه مىگيرم كه راست گفتى. على عليه السّلام فرمود: آن يك سؤال را هم3.
1) راجع تفسير قوله تعالى: «انى نسيت الحوت». الكهف/ 63.
بپرس، (1) گفت: وصىّ محمّد چند سال پس از پيامبر در ميان اهلش زندگى مىكند و آيا مىميرد و يا آنكه كشته مىشود؟ عليّ عليه السّلام فرمود: اى يهودى! او پس از پيامبر سى سال زندگى مىكند و اين از آن او رنگين شود- و اشاره به محاسن و سر مبارك خود فرمودند- راوى گويد: در اين هنگام آن يهودى از جا پريد و گفت:
شهادت مىدهم كه هيچ معبودى جز اللَّه نيست و شهادت مىدهم كه محمّد رسول اوست و تو وصىّ رسول خدايى.
(2) 4- امام باقر عليه السّلام از پدران بزرگوارشان از امير المؤمنين صلوات اللَّه عليهم اجمعين روايت كند كه فرمود: خداى تعالى چهار چيز را در چهار چيز مخفى ساخته است، رضاى خود را در طاعتش نهان ساخته است و مبادا چيزى از طاعتش را كوچك شماريد كه بسا آن طاعت موافق رضاى او باشد و تو ندانى، و خشم خود را در معصيتش نهان ساخته است، و مبادا چيزى از معصيتش را كوچك شماريد كه بسا آن معصيت موافق با خشم او باشد و تو ندانى، و اجابت خود را در دعايش نهان ساخته است و مبادا چيزى از دعايش را كوچك شماريد
كه بسا آن دعا موافق با اجابت او باشد و تو ندانى، و ولىّ خود را در ميان عبادش نهان ساخته است و مبادا كه بندهاى از بندگانش را كوچك شماريد كه بسا آن بنده، ولىّ او باشد و تو ندانى.
(1) 5- إبراهيم مدينى از امام صادق عليه السّلام روايت كند كه فرمود: بعد از مرگ ابو بكر چون مردم با عمر بيعت كردند مردى از جوانان يهود در مسجد به نزد او آمد و بر وى سلام كرد و مردم هم در اطراف او بودند، آنگاه گفت: اى امير المؤمنين! دانشمندترين شما به خدا و رسول و كتاب و سنّتش كيست؟ مرا به او راهنمايى كنيد. عمر با دست به علىّ عليه السّلام اشاره كرد و گفت: اين مرد، يهودى روى به جانب علىّ كرد و پرسيد: آيا تو چنين هستى؟ فرمود: آرى، گفت: من از سه چيز و سه چيز و يك چيز از شما پرسش مىكنم، امير المؤمنين عليه السّلام فرمود: پس چرا نگفتى از هفت چيز پرسش مىكنم؟ يهودى گفت: نه، من از سه چيز پرسش مىكنم، اگر پاسخ آنها را درست گفتى از سه مسأله بعدى پرسش مىكنم و اگر پاسخ
درست نگفتى ديگر نمىپرسم، (1) امير المؤمنين صلوات اللَّه عليه فرمود: بگو تا بدانم اگر پاسخ تو را راست و درست بگويم آيا مىفهمى كه درست است؟- آن جوان از علما و احبار يهود بود و مىپنداشتند كه او از فرزندان هارون بن عمران برادر موسى عليه السّلام است- گفت: آرى، امير المؤمنين عليه السّلام فرمود: تو را به خدايى كه هيچ معبودى جز او نيست سوگند مىدهم، اگر پاسخ تو را راست و درست بگويم آيا مسلمان مىشوى و يهوديّت را فرو مىگذارى؟ يهودى سوگند ياد كرد و گفت:
من طالبم و اسلام را مىجويم. فرمود: هر چه مىخواهى بپرس تا آگاه شوى.
گفت: اوّلين درختى كه بر سطح زمين روئيد و اوّلين چشمهاى كه از زمين جوشيد و اوّلين سنگى كه بر روى زمين نهاده شد چه بود؟ امير المؤمنين عليه السّلام فرمود: امّا سؤال تو از اوّلين درختى كه بر سطح زمين روئيد، يهوديان مىپندارند كه آن زيتون است و دروغ مىگويند و جز اين نيست كه آن درخت خرماى عجوه است كه آدم عليه السّلام به همراه خود از بهشت فرود آورد و در زمين كاشت و اصل همه نخلها از آن است، امّا آن سخن تو كه اوّلين چشمهاى كه از زمين جوشيد، يهوديان مىپندارند كه آن چشمهاى است كه از زير صخره بيت المقدس جوشيده
و دروغ مىگويند، (1) آن چشمه زندگانى است كه موسى و آن جوانى كه همراه او بود به آن رسيدند و ماهى آغشته به نمك را در آن شست و زنده شد و هيچ مردهاى نيست كه آن آب بدو رسد مگر آنكه زنده شود و خضر پيشگام ذو القرنين در جستجوى چشمه حيات بود و آن را يافت و از آن نوشيد و ذو القرنين آن را نيافت. امّا سخن تو كه اوّلين سنگى كه بر روى زمين نهاده شد، يهوديان مىپندارند كه آن صخره بيت المقدس است، امّا دروغ مىگويند جز اين نيست كه آن حجر الأسود است آدم عليه السّلام آن را از بهشت آورد و آن را در ركن بيت قرار داد و مردم آن را استلام مىكنند، و از برف سفيدتر بود و در اثر گناهان بنى آدم سياه گرديد.
گفت: اين امّت را چند امام هدى است كه هادى و مهدىاند و خذلان فروگذاران به امامت آنان ضرر نرساند؟ و جايگاه محمّد در كجاى بهشت است؟
و از امّتش چه كسانى با او در بهشتند؟ فرمود: امّا اينكه گفتى اين امّت را چند امام هدى است كه هادى و مهدىّاند و خذلان فروگذاران به امامت آنان ضرر نرساند، اين امّت را دوازده امام است كه همگى آنها هادى و مهدىّ هستند و خذلان فروگذاران به آنها ضررى نرساند.
امّا اينكه گفتى: جايگاه محمّد در كجاى بهشت است، جايگاه او در شريفترين
و بهترين جاى بهشت يعنى جنّت عدن است؛ (1) و اينكه گفتى: از امّتش چه كسانى با او در بهشتند، آنان ائمّه دوازدهگانه بر هدايت هستند. آن جوان گفت: راست گفتى به خداى لا إله إلّا هو كه آنچه گفتى نزد من به صورت مكتوب با املاى موسى و خطّ هارون موجود است. و پرسيد: وصىّ محمّد پس از او چند سال زنده خواهد ماند و آيا فوت مىكند و يا به قتل خواهد رسيد؟ عليّ عليه السّلام فرمود: واى بر تو اى يهودى! من وصىّ محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم هستم و پس از او سى سال زندگى خواهم كرد نه يك روز كم و نه يك روز افزون، سپس بدبختترين اين امّت برانگيخته مىشود، كسى كه از پىكننده ناقه ثمود بدبختتر است و يك ضربتى بر اين فرق سرم مىزند كه محاسنم از آن رنگين مىشود، سپس آن حضرت گريه شديدى كرد. راوى گويد آن جوان نيز فريادى كشيد و آن كمربندى را كه به نشانه يهوديّت بر ميان مىبست پاره كرد و گفت: أشهد أن لا إله إلّا اللَّه و أشهد أنّ محمّدا رسول اللَّه و أنّك وصيّ رسول اللَّه.
أبو جعفر عبدى در حديث مرفوع خود گويد: مردم مدينه همه اعتراف داشتند كه اين يهودى دانشمندترين آنهاست و پدرش نيز دانشمندترين مردم مدينه بود.
(2) 6- ابو الطّفيل گويد: در روزى كه ابو بكر مرد، شاهد جنازه او بودم و زمانى
را كه با عمر بيعت كردند ناظر بودم- و عليّ عليه السّلام در گوشهاى نشسته بود- كه به ناگاه جوانى يهودى كه لباسى نيكو در برداشت و از فرزندان هارون بود پيش آمد و بالاى سر عمر ايستاد و گفت: اى امير المؤمنين! آيا تو دانشمندترين اين امّت به كتاب و امور پيامبرشان هستى؟ راوى گويد: عمر سرش را تكان داد، يهودى گفت: با تو هستم و كلامش را تكرار كرد، عمر گفت: چه كار دارى؟ گفت: در جستجوى چيزى براى خود هستم و در دين خود شكّ دارم. عمر گفت: برو و اين جوان را درياب! پرسيد: اين جوان كيست؟ گفت: عليّ بن أبى طالب پسر عموى رسول خدا و پدر حسن و حسين فرزندان رسول خدا و شوهر فاطمه دختر رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم. يهودى به جانب عليّ عليه السّلام رو كرد و گفت: آيا شما چنين هستيد؟ فرمود: آرى، يهودى گفت: مىخواهم از شما از سه و سه و يك مسأله پرسش كنم، على عليه السّلام تبسّمى فرمود و گفت: اى هارونى! چرا نگفتى از هفت مسأله؟ گفت من از سه مسأله مىپرسم اگر آنها را مىدانستى از مسائل بعدى خواهم پرسيد و اگر آنها را نمىدانستى مىفهمم كه تو را دانشى نيست، عليّ عليه السّلام
فرمود: (1) تو را به آن خدايى كه مىپرستى سوگند مىدهم اگر پاسخ همه سؤالات تو را دادم آيا دينت را فرو مىگذارى و به دين من در مىآيى؟ گفت: من براى همين آمدهام، عليّ عليه السّلام فرمود: سؤال كن، گفت: اوّلين قطره خونى كه بر زمين ريخت و اوّلين چشمهاى كه از زمين جوشيد و اوّلين چيزى كه بر سطح زمين جنبش كرد چه بود؟ امير المؤمنين عليه السّلام سؤالات او را پاسخ فرمود، سپس يهودى گفت: مرا از پاسخ سه سؤال ديگر آگاه كنيد؟ پس از محمّد چند امام عادل خواهد بود؟ و جايگاه او در كدام جنّت است؟ و در آن جنّت چه كسانى با او ساكن هستند؟ فرمود: اى هارونى! خلفاى محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم دوازده امام عادل هستند و خذلان فروگذاران به امامت آنان ضرر نرساند. از مخالفت مخالفان نيز وحشتى ندارند و آنان در دين از كوههاى استوار محكمترند، و مسكن محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم در جنّت عدن است و با او دوازده امام عادل ساكن هستند؟ يهودى گفت: راست گفتى، به خداى لا إله إلّا هو كه من آنها را در كتاب پدرم هارون ديدهام، كتابى كه هارون آن را با دست خود و به املاى عمويم موسى نوشته است، بعد از آن گفت: پاسخ آن يك سؤال را نيز بفرمائيد، وصىّ محمّد پس از او
چند سال زندگى خواهد كرد و او مىميرد و يا آنكه به قتل مىرسد؟ (1) فرمود: اى هارونى! او پس از پيامبر سى سال زندگانى خواهد كرد نه يك روز كم و نه يك روز افزون، سپس ضربهاى به اينجا زده شود- يعنى بالاى پيشانى او- و اين از اين رنگين خواهد شد. راوى گويد: هارونى فريادى كشيد و كمربندى را كه به نشانه يهوديت بر ميان مىبست پاره كرد و گفت: أشهد أن لا إله إلّا اللَّه وحده لا شريك له و أنّ محمّدا عبده و رسوله و أنّك وصيّه، و سزاوار است كه برتر باشى و كسى بر تو برتر نباشد و بزرگ باشى و تو را ضعيف نشمرند. راوى گويد: سپس عليّ عليه السّلام او را به منزل خود برد و معالم دين را بدو آموخت.
(2) 7- إبراهيم مدينىّ از امام صادق عليه السّلام روايت كند كه فرمود: يك فرد يهودى به نزد عمر آمد و مسائلى از او پرسش كرد، عمر او را به عليّ بن أبى طالب راهنمايى كرد تا از او پرسش كند، عليّ عليه السّلام فرمود: بپرس، گفت: پس از پيامبرتان چند امام عادل وجود دارد؟ و او در كدام جنّت است؟ و چه كسانى با او در آن جنّت ساكن هستند؟ عليّ عليه السّلام فرمود: اى هارونى! پس از محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم دوازده امام عادل خواهد بود كه خذلان فروگذاران به امامت آنها ضررى
نرساند و از مخالفت مخالفان نيز در هراس نباشند و در دين خداوند از كوههاى استوار محكمترند و منزل محمّد در جنّت عدن است و كسانى كه با او در آن بهشت ساكن هستند آن دوازده امامند. آن شخص مسلمان شد و گفت: تو به اين مسند سزاوارتر از اين هستى، تو تفوّق مىيابى و كسى فوق تو نيست و تو برترى مىيابى و كسى برتر از تو نيست.
(1) 8- صالح بن عقبه از امام صادق عليه السّلام روايت كند كه فرمود: وقتى كه ابو بكر هلاك شد و عمر را جانشين خود كرد و او در مسجد نشست، مردى بر او وارد شد و گفت: اى امير المؤمنين! من مردى يهودى و علّامه آنها هستم و مىخواهم از مسائلى از تو پرسش كنم كه اگر پاسخ آنها را بگويى مسلمان خواهم شد، گفت: آن چه مسائلى است؟ گفت: سه پرسش و سه پرسش و يك پرسش است، اگر مىخواهى از تو بپرسم و اگر در ميان قوم تو كسى هست كه اعلم از تو باشد مرا بدو راهنمايى كن، گفت: بر تو باد كه به سراغ آن جوان بروى (يعنى عليّ بن- أبى طالب عليه السّلام) پس به نزد عليّ عليه السّلام آمد آن حضرت فرمود: چرا مىگويى: سه و سه و يك و نمىگويى هفت؟ گفت: اگر پاسخ مرا در آن سه سؤال اوّل نگويى به
همان اكتفا مىكنم، (1) فرمود: آيا اگر پاسخت را گفتم مسلمان مىشوى؟ گفت:
آرى، فرمود: بپرس، گفت: اوّلين سنگى كه بر روى زمين نهاده شد و اوّلين چشمهاى كه از زمين جوشيد و اوّلين درختى كه از زمين روئيد چه بود؟ فرمود:
اى يهودى! شما معتقد هستيد كه اوّلين سنگى كه بر روى زمين نهاده شده صخرهاى است كه در بيت المقدس است و دروغ مىگوئيد، بلكه آن سنگى است كه آدم عليه السّلام از بهشت آورد، گفت: راست گفتى، به خدا سوگند كه آن به خطّ هارون و املاى موسى نزد من است، بعد از آن فرمود: و شما مىگوئيد كه اوّلين چشمهاى كه از زمين جوشيد چشمهاى است كه در بيت المقدس جوشيد و دروغ مىگوئيد، بلكه آن چشمه حيات است كه يوشع بن نون آن ماهى را در آن شست و همان است كه خضر جرعهاى از آن را نوشيد و هر كس از آن بنوشد حيات يابد، گفت: راست گفتى، به خدا آن به خطّ هارون و املاى موسى نزد من است، فرمود: و شما مىگوئيد: اوّلين درختى كه از زمين روئيد درخت زيتون است امّا دروغ مىگوئيد بلكه آن عجوه است كه آن را آدم از بهشت آورد، گفت: راست گفتى، به خدا آن به خطّ هارون و املاى موسى نزد من است، فرمود: آن سه ديگر
چيست؟ (1) گفت براى اين امّت چند امام هادى وجود دارد كه مخالفت مخالفان به امامت آنها ضرر نرساند؟ فرمود: دوازده امام، گفت راست گفتى به خدا آن به خطّ هارون و املاى موسى نزد من است، آنگاه گفت: پيامبر شما در كجاى بهشت مسكن دارد؟ فرمود در عاليترين و بهترين مكان بهشت كه جنّت عدن است.
گفت: راست گفتى، بخدا آن به خطّ هارون و املاى موسى نزد من است، گفت:
چه كسانى با او در آن منزل هستند؟ فرمود: دوازده امام، گفت: راست گفتى، به خدا آن به خطّ هارون و املاى موسى نزد من است، فرمود: سؤال هفتم چيست؟
گفت: وصىّ پيامبر چند سال پس از او زندگانى خواهد كرد؟ فرمود: سى سال، گفت: آنگاه فوت مىكند و يا آنكه كشته مىشود؟ فرمود: كشته مىشود، بر بالاى پيشانى او ضربتى مىزنند و محاسنش رنگين مىشود، گفت: راست گفتى، بخدا سوگند آن به خطّ هارون و املاى موسى عليه السّلام نزد من است، آنگاه اسلام آورد.
(2) 9- اصبغ بن نباته گويد امير المؤمنين عليه السّلام از قائم عليه السّلام ياد كرد و فرمود: او غايب خواهد شد تا به غايتى كه نادان گويد: خداوند را در آل محمّد حاجتى
نيست.
(1) 10- ابو اسحاق همدانى گويد يكى از اصحاب موثّق ما از امير المؤمنين عليه السّلام شنيده است كه مىفرمود: بار الها! تو زمين را از حجّت بر خلق خود خالى نمىگذارى كه او يا ظاهر است و يا ترسان و مستور تا حجّتها و بيّناتت باطل نشود.
(2) 11- مسعدة بن صدقه گويد امام صادق از پدران بزرگوارشان روايت كرده است كه علىّ عليه السّلام به منبر كوفه خطبه خواند و فرمود: بار الها! ناگزير بايستى در زمين حجّتى براى خلايق باشد تا ايشان را به دين تو هدايت كرده و علم تو را به آنها بياموزد تا حجّت تو باطل نشود و پيروان اولياى تو پس از هدايت گمراه نشوند، او يا آشكار است ولى مطاع نيست و يا آنكه مستور است و منتظر ظهور، اگر شخص او در حالى كه آنان را هدايت مىكند غايب باشد امّا علم و آداب او در قلوب مؤمنين ثبت است و بدان عمل مىكنند.
(1) 12- يزيد بن طعمه گويد از امير المؤمنين عليه السّلام شنيدم كه مىفرمود: گويا شما را مىبينم كه مانند چهارپايان جولان مىدهيد و در جستجوى چراگاه هستيد امّا آن را نمىيابيد.
(2) 13- اصبغ بن نباته گويد: از امير المؤمنين عليه السّلام شنيدم كه مىفرمود: صاحب اين امر شريد (آواره) و طريد (رانده) و فريد (تك) و وحيد (تنها) است.
(3) 14- عبد العظيم حسنىّ از امام جواد از آباء بزرگوارشان از امير المؤمنين عليه السّلام چنين روايت كند: براى قائم ما غيبتى است كه مدّتش طولانى است، گويا شيعه را در دوران غيبت او مىبينم كه جولان مىدهد مانند جولان چهارپايان، چراگاه را مىجويند امّا آن را نمىيابند، بدانيد هر كه در آن دوران در دينش استوار باشد و قلبش به واسطه طول غيبت امامش سخت نشود او در روز قيامت
هم درجه من است. سپس فرمود: هنگامى كه قائم ما قيام كند بيعت احدى بر گردن او نيست و به اين دليل است كه ولادتش پنهان است و شخص او غايب مىشود.
عليّ بن احمد بن موسى نيز همين حديث را براى ما روايت كرده است.
(1) 15- اصبغ بن نباته گويد: نزد امير المؤمنين عليه السّلام ذكر قائم عليه السّلام شد فرمود: او غيبت مىكند تا به غايتى كه نادان گويد: براى خداوند در آل محمّد حاجتى نيست.
(2) 16- حسين بن خالد گويد امام رضا از پدران بزرگوارشان از عليّ عليه السّلام روايت كند كه فرمود: اى حسين! نهمين از فرزندان تو همان قائم به حقّ است كسى كه آشكاركننده دين و بسط دهنده عدل است، حسين عليه السّلام گويد: گفتم يا
امير المؤمنين! آيا آن واقع خواهد شد؟ فرمود: سوگند به خدايى كه محمّد را به نبوّت مبعوث كرد و او را بر جميع خلايق برگزيد آن واقع خواهد گرديد و ليكن پس از غيبت و حيرتى كه جز مخلصين كسى در آن استوار نمىماند، كسانى كه مباشر روح اليقين هستند و خداوند پيمان ولايت ما را از آنها گرفته و ايمان را در قلوبشان نگاشته و آنان را به واسطه روحى از جانب خود مؤيّد داشته است.
(1) 17- عبد اللَّه بن أبى عقبه شاعر گويد: از امير المؤمنين علىّ بن أبى طالب عليه السّلام شنيدم كه مىفرمود: اى گروه شيعه گويا شما را مىبينم كه مانند شتران جولان مىدهيد و در جستجوى چراگاهيد امّا آن را نمىيابيد.
(2) 18- حديث فوق به سند ديگر نيز براى ما روايت شده است.
(3) 19- حسن بن عبّاس بن حريش گويد: امام جواد از پدران بزرگوارشان از امير المؤمنين عليهم السّلام روايت كند كه به ابن عبّاس فرمود: شب قدر در هر سالى
هست و در آن شب امر آن سال نازل مىشود و براى آن امر واليانى پس از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم وجود دارد، ابن عبّاس گويد: آنان چه كسانى هستند؟
فرمود: من و يازده تن از صلب من كه ائمّه محدّثون هستند.
(1) 1- ابو نضره گويد: وقتى امام باقر عليه السّلام محتضر شد فرزندش امام صادق عليه السّلام را خواند و بدو وصيّتى كرد، آنگاه برادرش زيد بن عليّ بن الحسين به او گفت: اگر تمثال حسن و حسين را در باره خودت و من تصوير مىكردى اميدوار بودم كه
منكرى را مرتكب نشوى، (1) امام باقر عليه السّلام فرمود: اى ابو الحسن! امانات به تمثال نيست و عهد و پيمانها به تصوير و تمثيل نيست، بلكه آنها امورى هستند كه بر حجّتهاى الهى سبقت دارد، سپس جابر بن عبد اللَّه را خواند (1)و به او فرمود: اى جابر! آنچه را كه در آن صحيفه ديدى براى ما بازگو، جابر گفت: اى ابا جعفر! به روى چشم، بر مولاى خود فاطمه زهرا عليها السّلام وارد شدم تا ولادت حسين عليه السّلام را تهنيت گويم كه بناگاه صحيفهاى در دست آن حضرت ديدم كه از درّه بيضا بود، گفتم: اى سرور زنان! اين صحيفهاى كه در دست شما مىبينم چيست؟ فرمود:
اسامى ائمّه از فرزندان من در آن است، گفتم: آن را به من بدهيد تا در آن بنگرم، فرمود: اى جابر! اگر منهى نبود چنين مىكردم، ولى نهى شده است كه جز پيامبر و يا وصىّ پيامبر و يا اهل بيت پيامبر به آن دست بزند، ولى به تو اجازه داده مىشود كه از رويش آن را بنگرى و بدانى.
جابر گويد: آن را خواندم و در آن نوشته بود: ابو القاسم محمّد بن عبد اللَّه المصطفى، مادرش آمنه بنت وهب؛ ابو الحسن علىّ بن أبى طالب المرتضى، مادرش فاطمه بنت اسد بن هاشم بن-4.
1) صحّت اين حديث محلّ تأمّل است و احيانا تصرّف شده است و همچنين حديث اوّل باب بعد. زيرا جابر بن عبد اللَّه انصارى در سال 78 فوت كرده و حضرت باقر عليه السّلام در سنه 114.
عبد مناف؛ (1) ابو محمّد حسن بن عليّ البرّ و ابو عبد اللَّه حسين بن عليّ التّقى و مادر هر دو فاطمه بنت محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم؛ أبو محمّد عليّ بن حسين عدل و مادرش شهربانو دختر يزدگرد بن شاهنشاه؛ أبو جعفر محمّد بن عليّ الباقر، مادرش امّ عبد اللَّه بنت حسن بن عليّ بن- أبى طالب؛ ابو عبد اللَّه جعفر بن محمّد الصّادق، مادرش امّ فروه بنت قاسم بن محمّد بن- أبى بكر.
أبو ابراهيم موسى بن جعفر الثّقه مادرش جاريهاى به نام حميدة.
أبو الحسن عليّ بن موسى الرّضا مادرش جاريهاى به نام نجمه.
أبو جعفر محمّد بن عليّ الزّكى مادرش جاريهاى به نام خيزران.
أبو الحسن عليّ بن محمّد الامين مادرش جاريهاى به نام سوسن.
أبو محمّد حسن بن عليّ الرّفيق مادرش جاريهاى به نام سمانه و كنيهاش امّ الحسن.
أبو القاسم محمّد بن حسن القائم و او حجّت خدا بر خلقش مىباشد مادرش جاريهاى بنام نرگس، صلوات اللَّه عليهم اجمعين.
(1) مصنّف اين كتاب رحمه اللَّه گويد: اين حديث چنان كه ملاحظه مىشود نام قائم عليه السّلام را آورده است ولى من متمايل به روايات نهى از تسميه هستم و به زودى رواياتى كه در اين باب وارد شده در بابى كه در اين كتاب گشودهام خواهد آمد.
ان شاء اللَّه تعالى.
(2) 1- ابو بصير از ابو عبد اللَّه عليه السّلام روايت كند كه فرمود: پدرم به جابر بن عبد اللَّه انصارى گفت: نيازى به تو دارم، چه وقت بر تو آسان است تا با تو خلوت كنم و
آن را از تو درخواست نمايم؟ (1) جابر به او گفت: هر وقت كه شما بخواهيد، امام باقر عليه السّلام با او خلوت كرد و گفت: اى جابر! آن لوحى كه در دست مادرم فاطمه زهرا دختر رسول خدا ديدى چه بود؟ و مادرم در باره آنچه در آن نوشته بود چه فرمود؟ جابر گفت: خدا را گواه مىگيرم كه در زمان رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم براى تهنيت ولادت حسين عليه السّلام بر مادرتان فاطمه عليها السّلام وارد شدم و در دست ايشان لوح سبز رنگى را ديدم كه پنداشتم از زمرّد است و در آن نوشتهاى سپيد و نورانى مانند نور آفتاب ديدم و گفتم: اى دختر رسول خدا! پدر و مادرم فداى شما باد! اين لوح چيست؟ فرمود: اين لوح را خداى تعالى به رسولش هديه كرده است و در آن اسم پدر و شوهر و دو فرزندم و اسامى اوصياى از فرزندانم ثبت است، رسول خدا آن را به من عطا فرموده است تا بدان مسرور گردم.
جابر گويد: مادر شما آن را به من عطا فرمود و آن را خواندم و از روى آن استنساخ نمودم. پدرم امام محمّد باقر عليه السّلام فرمود: آيا مىتوانى آن را به من نشان بدهى؟ گفت: آرى، و پدرم با او رفت تا به منزل جابر رسيدند و صحيفهاى از پوستى نازك نزد پدرم آورد، پدرم فرمود: اى جابر! تو در كتابت بنگر تا من آن
را برايت بخوانم. (1) جابر در كتابش نگريست و پدرم آن را برايش خواند و به خدا سوگند كه حرفى اختلاف نداشت، جابر گفت: به خدا سوگند گواهى مىدهم كه در لوح چنين مكتوب بود:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ اين كتابى است از جانب خداى عزيز حكيم، براى محمّد نور و سفير و حجاب و دليل او، آن را روح الامين از جانب ربّ العالمين فرو فرستاده است. اى محمّد! اسمهاى مرا بزرگ شمار و نعمتهاى مرا شكرگزار و آلاء مرا انكار مكن، من خداى يكتا هستم كه هيچ معبودى جز من نيست، شكننده جبّاران و نابودكننده متكبّران و خواركننده ستمگران و قاضى روز جزا، من خداى يكتا هستم كه هيچ معبودى جز من نيست، هر كه به غير فضل من اميدوار باشد يا از غير عدل من بترسد او را عذاب سختى كنم كه هيچ يك از عالميان را چنان عذابى نكرده باشم، پس مرا بپرست و بر من توكّل نما، من هيچ پيامبرى را مبعوث نكردم جز آنكه وقتى ايّامش كامل و مدّتش سپرى شد براى او وصىّ قرار دادم و من تو را بر انبياء فضيلت دادم و وصىّ تو را افضل اوصيا ساختم و تو را به دو شبل و سبط پس از تو يعنى حسن و حسين گرامى داشتم، حسن را پس از انقضاء ايّام پدرش معدن علمم قرار دادم و حسين را خازن وحى خود ساختم
و شهادت را به او كرامت كرده و سعادت را ختم كار او گردانيدم، (1) او افضل و ارفع شهدا است و كلمه تامّه من با اوست و حجّت بالغه من نزد اوست، به واسطه عترت او ثواب مىدهم و عقاب مىكنم، اوّلين عترت او عليّ سيّد العابدين و زينت اولياى پيشين است و فرزند او كه همنام جدّش محمود است يعنى محمّد كه شكافنده علم من و معدن حكمتم مىباشد، و بعد از آن شكّكنندگان در جعفر هلاك خواهند شد و كسى كه او را ردّ كند مانند كسى است كه مرا ردّ كند اين قول حقّ من است كه مقام جعفر را گرامى دارم و او را در ميان دوستان و شيعيان و يارانش شاد سازم، و بعد از او جوانش موسى را برگزيدم، زيرا رشته وصيّت من منقطع نشود و حجّتم مخفى نگردد و اوليايم هرگز بدبخت نشوند، هشدار كه هر كس يكى از آنان را انكار كند، نعمتم را انكار كرده و هر كه آيهاى از كتابم را تغيير دهد، بر من افترا بسته است، و واى بر كسانى كه هنگام انقضاء مدّت بنده و دوست و برگزيدهام موسى افترا بسته، و انكار كنند كه آن كس كه امام هشتم را تكذيب كند همه اولياى مرا تكذيب كرده است، علىّ، ولىّ و ناصر من است كسى كه اثقال نبوّت را به دوش او گذارم و او را به قدرت و شوكت بيازمايم. او را عفريت
متكبّرى خواهد كشت (1) و در شهرى كه ذو القرنين بنده صالح من بنا كرده و در كنار بدترين خلق من مدفون خواهد شد، و بر من فرض است كه چشم او را به پسر و جانشينش محمّد روشن سازم، او وارث علم و معدن حكمت و موضع اسرار و حجّت من بر خلايق است، بهشت را جايگاه او ساختم و شفاعتش را در باره هفتاد تن از خويشانش كه همگى مستوجب آتش بودند پذيرفتم و سعادت او را به واسطه فرزندش علىّ كه ولىّ و ناصر من است ختم مىكنم، او شاهد در ميان خلقم و امين بر وحيم مىباشد و از صلب او داعى به سبيل و خازن علمم حسن را بيرون مىآورم، سپس به خاطر رحمتى بر عالميان سلسله اوصياء را به وجود فرزندش تكميل خواهم كرد، كسى كه كمال موسى و بهاء عيسى و صبر ايّوب را داراست و دوستانم در زمان او خوار شده و سرهاى آنان را هديه مىدهند همچنان كه سرهاى ترك و ديلم را اهداء مىكنند آنان را مىكشند و آتش مىزنند و آنان خائف و مرعوب و ترسان باشند و زمين از خونشان رنگين شود و صداى فرياد و شيون از زنانشان برخيزد، آنان دوستان حقيقى من باشند و به واسطه آنها هر فتنه كور ظلمانى را برطرف سازم و شدائد و اهوال را زايل نمايم و بارهاى گران و زنجيرها را از آنان بردارم، ايشان كسانى هستند كه صلوات و
رحمت پروردگار بر آنان است، و ايشان مهتدى واقعى هستند.
(1) عبد الرّحمن بن سالم گويد: ابو بصير گفته است: اگر در دوران زندگانيت تنها همين حديث را شنيده باشى براى تو كافى است، پس آن را حفظ كن و از غير اهلش پنهان دار.
(2) 2- جابر جعفىّ از امام باقر عليه السّلام از جابر بن عبد اللَّه انصارىّ روايت كند كه گفت: بر مولاى خود فاطمه زهرا عليها السّلام وارد شدم و در مقابل ايشان لوحى بود كه پرتو آن چشم را خيره مىكرد و در آن دوازده نام بود، سه نام در روى و سه نام در پشت و سه نام در آخر و سه نام در حاشيه آن بود، آنها را بر شمردم و دوازده نام بود، گفتم: اينها اسامى چه كسانى است؟ فرمود: اينها اسامى اوصياست، اوّلين ايشان پسر عموى من و يازده نفر ديگر از فرزندان من هستند كه آخرين آنان قائم صلوات اللَّه عليهم اجمعين است جابر گويد: نام محمّد در سه موضع و نام عليّ در چهار موضع آن بود.
(1) 3- ابو الجارود از امام باقر عليه السّلام از جابر بن عبد اللَّه انصارىّ روايت كند كه گفت: بر فاطمه عليها السّلام وارد شدم و در مقابل ايشان لوحى بود كه اسماء اوصياء در آن مكتوب بود، آنها را بر شمردم دوازده نام و آخر ايشان قائم عليه السّلام بود، سه نام آنها محمّد و چهار نام آنها عليّ بود.
(2) 4- اسحاق بن عمّار گويد: امام صادق عليه السّلام فرمود: اى اسحاق! آيا به تو بشارت بدهم؟ گفتم: اى فرزند رسول خدا! فداى شما شوم، آرى، فرمود:
صحيفهاى يافتيم كه به املاى رسول خدا و خطّ امير المؤمنين عليه السّلام است و در آن نوشته است: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ هذا كِتابٌ مِنَ اللَّهِ العزيز الحكيم .... و حديث لوح را به همان گونه كه در اين باب نقل كردم ذكر فرمود. سپس امام صادق عليه السّلام فرمود: يا اسحاق اين دين ملائكه و رسولان است آن را از غير اهلش صيانت كن تا خداوند تو را صيانت كند و كار تو را اصلاح كند. سپس فرمود: هر كه به
اين عقيده باشد از عذاب خداى تعالى ايمن خواهد بود.
(1) 5- عبد اللَّه بن محمّد بن جعفر از جدّش روايت كند كه امام باقر عليه السّلام فرزندانش را جمع كرد و عموى آنها زيد بن عليّ نيز در ميان آنها بود، سپس امام باقر عليه السّلام كتابى را كه به املاى رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم و خطّ عليّ عليه السّلام بود بيرون آورد و در آن نوشته شده بود:
هذا كتاب من اللَّه العزيز الحكيم و حديث لوح را نقل كرد تا آنجا كه مىگويد:
أُولئِكَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ. سپس راوى در آخر حديث گويد: عبد العظيم گويد: از محمّد ابن جعفر و خروج او تعجّب است كه از پدرش اين حديث را شنيده و آن را نقل كرده است، سپس گويد: اين سرّ خدا و دين او و دين ملائكه اوست آن را صيانت كن و از نااهلان و غير اولياى خداى پنهاندار.
(2) 6- ابو الجارود از امام باقر عليه السّلام از جابر بن عبد اللَّه انصارىّ روايت كند كه گفت: بر فاطمه عليها السّلام وارد شدم و مقابل او لوحى بود كه اسامى اوصياء در آن بود
آنها را بر شمردم دوازده نام و آخرين آنان قائم بود، سه نام آن محمّد و چهار نام آن على بود. صلوات اللَّه عليهم اجمعين.
(1) 1- امام جواد عليه السّلام فرمود: روزى امير المؤمنين عليه السّلام به همراهى حسن بن- عليّ عليه السّلام و سلمان فارسيّ رضى اللَّه عنه آمدند، در حالى كه امير المؤمنين عليه السّلام به دست سلمان تكيه داشت و به مسجد الحرام در آمد و جلوس فرمود كه ناگه مردى خوش- سيما و خوش لباس پيش آمد و بر امير المؤمنين عليه السّلام سلام كرد و آن حضرت سلامش را پاسخ گفت و او نيز نشست، سپس گفت: اى امير المؤمنين! من سه پرسش دارم اگر آنها را پاسخ گفتى مىدانم كه مردم در باره تو مرتكب امرى
شدند كه من حكم مىكنم كه آنها در دنيا و آخرت ايمن نخواهند بود، (1) و اگر چنين نشد مىدانم كه تو با آنها برابرى. امير المؤمنين عليه السّلام فرمود: از هر چه مىخواهى بپرس. او پرسيد: وقتى شخصى مىخوابد روحش به كجا مىرود؟ و چگونه انسان فراموش مىكند و به خاطر مىآورد؟ و چگونه فرزندانشان شبيه عموها و داييهاى خود مىشود؟ امير المؤمنين به جانب امام مجتبى رو كردند و فرمود: اى أبا محمد! پاسخش را بده. امام مجتبى فرمودند: امّا سؤال تو كه وقتى انسان مىخوابد روحش به كجا مىرود، بدان كه روح انسان متعلّق به ريح است و ريح متعلّق به هواست تا آنگاه كه صاحب آن روح براى بيدارى به جنبش در آيد، اگر خداى تعالى اجازه فرمايد كه آن روح به صاحبش برگردد، آن روح ريح را جذب كند و آن ريح هوا را جذب كند و روح بازگشته و در بدن صاحبش جاى مىگيرد، و اگر خداى تعالى اجازه نفرمود كه آن روح به صاحبش برگردد، هوا ريح را جذب كند و ريح روح را جذب كند و تا روز قيامت به صاحبش برنگردد.
(1) امّا آن سؤال كه در باره به خاطر آوردن و فراموشى كردى، بدان كه قلب آدمى در ميان حقّهاى قرار دارد و بر آن حقّه سرپوشى نهاده شده است، اگر شخص بر محمّد و آل محمّد صلوات كامل فرستد آن سرپوش از روى حقّه برداشته مىشود و قلب نورانى مىگردد و شخص آنچه را كه فراموش كرده به خاطر مىآورد، و اگر بر محمّد و آل محمّد صلوات نفرستد و يا آنكه صلواتش ناقص باشد، آن سرپوش بر روى آن حقّه بيفتد و قلب تاريك شود و شخص آنچه را كه در خاطر داشته فراموش كند.
و امّا آن سؤال كه در باره شباهت فرزند به عموها و داييها كردى، چون مرد به نزد همسرش آيد و با وى آميزش كند، اگر قلبش با سكونت و عروقش آرام و بدنش غير مضطرب باشد آن نطفه در رحم آرام مىگيرد و فرزند شبيه پدر و مادرش مىگردد، امّا اگر آميزش همراه با طپش قلب و عروق غير آرام و بدن مضطرب باشد، آن نطفه مضطرب شده و در حال اضطراب بر بعضى از عروق واقع مىگردد، و اگر بر رگى از عروق عموها واقع گردد، فرزند شبيه عموها
مىگردد و اگر بر رگى از عروق داييها واقع گردد، فرزند شبيه داييها مىگردد.
(1) آن شخص گفت: أشهد أن لا إله إلّا اللَّه و پيوسته به آن گواهى دادهام، و أشهد أنّ محمّدا رسول اللَّه و پيوسته به آن گواهى دادهام، و شهادت مىدهم كه شما وصىّ پيامبر و قيامكننده به حجّت اوئيد- و به امير المؤمنين عليه السّلام اشاره كرد- و پيوسته به آن گواهى مىدهم و شهادت مىدهم كه شما وصيّ او و قيامكننده به حجّت اوئيد- و به امام حسن عليه السّلام اشاره كرد- و شهادت مىدهم كه حسين بن عليّ كه فرزند تو است قيامكننده به امر حسن پس از اوست. و شهادت مىدهم كه عليّ ابن الحسين قيامكننده به امر حسين پس از اوست، و گواهى مىدهم كه محمّد بن- عليّ قيامكننده به امر عليّ بن حسين است، و گواهى مىدهم كه جعفر بن محمّد قيامكننده به امر محمّد بن عليّ است، و شهادت مىدهم كه موسى بن جعفر قيامكننده به امر جعفر بن محمّد است و شهادت مىدهم كه عليّ بن موسى قيامكننده به امر موسى بن جعفر است، و گواهى مىدهم كه محمّد بن عليّ قيامكننده به امر عليّ ابن موسى است، و گواهى مىدهم كه علىّ بن محمّد قيامكننده به امر محمّد بن عليّ است، و گواهى مىدهم كه حسن بن عليّ قيامكننده به امر عليّ بن محمّد است. و گواهى مىدهم بر مردى از فرزندان حسن بن عليّ كه كنيه و نامش برده نشود تا
آنكه امرش ظاهر شده (1) و زمين را از داد آكنده سازد همچنان كه پر از ستم شده باشد، و اى امير المؤمنين سلام و رحمت و بركات خداوند بر تو باد، آنگاه برخاست و رفت.
بعد از آن امير المؤمنين عليه السّلام فرمود: اى ابا محمّد! به دنبال او برو و ببين به كجا مىرود، امام حسن عليه السّلام به دنبال او رفت و سپس گفت: همين كه پايش را بيرون مسجد گذاشت ديگر ندانستم كه به كدام سرزمين خدا رفت و من به نزد امير المؤمنين عليه السّلام برگشتم و به او خبر دادم، فرمود: اى ابا محمّد! آيا او را شناختى؟ گفتم: خدا و رسول و امير المؤمنين داناترند، فرمود: او خضر عليه السّلام است.
(2) 2- ابو سعيد عقيصا گويد: وقتى امام حسن عليه السّلام با معاويه مصالحه كرد، مردم به نزد او آمدند و بعضى از آنها امام را به واسطه بيعتش مورد سرزنش قرار دادند، امام عليه السّلام فرمود: واى بر شما، چه مىدانيد كه چه كردم؟ به خدا سوگند اين
عمل براى شيعيانم از آنچه كه آفتاب بر آن بتابد و غروب كند بهتر است، (1) آيا نمىدانيد كه من امام مفترض الطّاعه بر شما هستم و به نصّ رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم يكى از دو سروران جوانان بهشتم؟ گفتند: آرى، فرمود: آيا مىدانيد كه وقتى خضر عليه السّلام كشتى را سوراخ كرد و ديوار را بپا داشت و آن جوان را كشت، اين اعمال موجب خشم موسى بن عمران گرديد چون حكمت آنها بر وى پوشيده بود؟ امّا آن اعمال نزد خداى تعالى عين حكمت و صواب بود؟ آيا مىدانيد كه هيچ يك از ما ائمّه نيست جز آنكه بيعت سركش زمانش بر گردن اوست مگر قائمى كه روح اللَّه عيسى بن مريم پشت سر او نماز مىخواند؟ خداوند ولادت او را مخفى مىسازد و شخص او نهان مىشود تا آنگاه كه خروج كند بيعت احدى بر گردن او نباشد. او نهمين از فرزندان برادرم حسين است و فرزند سرور كنيزان، خداوند عمر او را در دوران غيبش طولانى مىگرداند، سپس با قدرت خود او را در صورت جوانى كه كمتر از چهل سال دارد ظاهر مىسازد تا بدانند كه خداوند بر هر كارى توانا است.
(1) 1- عبد الرّحمن بن حجّاج از امام صادق از امام باقر از امام سجّاد عليهم السّلام روايت كند كه امام حسين عليه السّلام فرمود: در نهمين فرزند من سنّتى از يوسف و سنّتى از موسى بن عمران است، او قائم ما اهل البيت است و خداى تعالى امر او را در يك شب اصلاح فرمايد.
(2) 2- مردى همدانىّ گويد: از امام حسين عليه السّلام شنيدم كه مىفرمود: قائم اين امّت نهمين از فرزندان من است او صاحب غيبت است و او كسى است كه ميراثش را در حياتش تقسيم كنند.
(1) 3- عبد الرّحمن بن سليط گويد: امام حسين عليه السّلام فرمود: از ما خاندان دوازده مهدىّ خواهد بود كه اوّلين آنها امير المؤمنين عليّ بن أبى طالب است و آخرين آنها نهمين از فرزندان من است و او امام قائم به حقّ است و خداى تعالى زمين را به واسطه او پس از موت زنده كند و دين حقّ را به دست او بر همه اديان چيره نمايد گرچه مشركان را ناخوش آيد، او را غيبتى است كه اقوامى در آن مرتدّ شوند و ديگرانى در آن پابرجا باشند و اذيّت شوند و به آنها بگويند: اگر راست مىگوئيد اين وعده چه وقت عملى شود؟ بدانيد كسى كه در دوران غيبت او بر آزار و تكذيب صابر باشد مانند مجاهدى است كه با شمشير پيشاروى رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم مجاهده كرده است.
(2) 4- عبد اللَّه بن عمر گويد: از حسين بن عليّ عليهما السّلام شنيدم كه مىفرمود: اگر از عمر دنيا جز يك روز باقى نمانده باشد خداوند آن روز را به قدرى طولانى فرمايد تا آنكه مردى از فرزندان من خروج نمايد و زمين را از عدل و داد آكنده
سازد همچنان كه پر از ظلم و جور شده باشد، از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم چنين شنيدم.
(1) 5- عيسى خشّاب گويد: به امام حسين عليه السّلام گفتم: آيا شما صاحب الامر هستيد؟ فرمود: خير، و ليكن صاحب الامر طريد و شريد و خونخواه پدرش و داراى كنيه عمويش مىباشد او شمشيرش را هشت ماه روى دوش خود مىنهد.
(2) 1- ابو حمزه گويد از امام سجّاد عليه السّلام شنيدم كه مىفرمود: خداى تعالى محمّد و عليّ و ائمّه يازدهگانه را از نور عظمت خود آفريد، ارواحى كه از ضياء نور او بودند، آنان پيش از آنكه خداوند خلق را بيافريند او را مىپرستيدند و تسبيح و
تقديسش مىكردند، آنان ائمّه هاديه از آل محمّد عليهم السّلام هستند.
مصنّف اين كتاب رضى اللَّه عنه گويد: اين خبر با الفاظ ديگر نيز روايت شده است امّا مسموع من همان است كه ذكر كردم.
(1) 2- ابو خالد كابليّ [ملقب به كنكر] گويد: بر مولاى خود امام زين العابدين عليه السّلام وارد شدم و بدو گفتم: يا ابن رسول اللَّه! كسانى كه خداى تعالى طاعت و مودّتشان را واجب ساخته و اقتداى به آنان را پس از پيامبر اكرم واجب گردانيده است چه كسانى هستند؟ فرمود: اى كنكر! اولى الامرى كه خداى تعالى آنها را ائمّه مردم گردانيده و طاعتشان را بر آنها واجب ساخته است عبارتند از: امير المؤمنين عليّ بن أبى طالب عليه السّلام سپس حسن و سپس حسين دو فرزند عليّ بن أبى طالب سپس امر به ما منتهى گرديد و بعد سخنى نفرمود.
گفتم اى سرورم! از امير المؤمنين علىّ عليه السّلام براى ما روايت شده است كه زمين
از حجّت خداى تعالى بر بندگانش خالى نمىماند، (1) حجّت و امام پس از شما كيست؟ فرمود: فرزندم محمّد و نام او در تورات باقر است و علم را موشكافانه مىشكافد، او حجّت و امام پس از من است و پس از محمّد فرزندش جعفر و او را در آسمانها صادق مىگويند، گفتم: اى سرورم! چرا نام او صادق شده است در حالى كه همه شما صادق هستيد؟ فرمود: پدرم از پدرانش از رسول خدا- صلوات اللَّه عليهم اجمعين- روايت فرموده است: آنگاه كه فرزندم جعفر بن محمّد بن عليّ ابن حسين بن عليّ بن أبى طالب متولّد شد نامش را صادق بگذاريد كه پنجمين از سلاله او فرزندى است كه نامش جعفر است كه از روى تجرّى بر خداى تعالى و دروغ بستن بر او ادّعاى امامت مىكند و او نزد خدا جعفر كذّاب و مفترى بر خداى تعالى است و مدّعى مقامى است كه اهل آن نيست و مخالف پدر خويش و حسود بر برادر خود است او كسى است كه مىخواهد در هنگام غيبت ولىّ خداى تعالى او را بر ملا سازد، سپس عليّ بن الحسين عليهما السّلام به سختى گريست آنگاه فرمود: گويا جعفر كذّاب را مىبينم كه طاغى زمانش را وادار مىكند تا در امر ولى اللَّه و غايب در حفظ الهى و موكّل بر حرم پدرش تفتيش كند به خاطر جهلى كه بر ولادت او دارد، و حرصى كه بر قتل او دارد اگر به او دسترسى يابد، و
طمعى كه به ميراث او دارد تا آن را به ناحقّ غصب كند.
(1) ابو خالد گويد: گفتم: يا ابن رسول اللَّه! آيا چنين چيزى واقع خواهد شد؟
فرمود: به خدا سوگند واقع خواهد شد و آن در صحيفهاى كه نزد ماست مكتوب است، صحيفهاى كه در آن ذكر محنتهايى است كه بر ما پس از رسول خدا جارى مىشود. ابو خالد گويد: گفتم: يا ابن رسول اللَّه! بعد از آن چه خواهد شد؟
فرمود: آنگاه غيبت ولىّ خدا طولانى خواهد شد او دوازدهمين از اوصياى رسول- خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم و ائمّه پس از اوست. اى ابا خالد! مردم زمان غيبت آن امام كه معتقد به امامت و منتظر ظهور او هستند از مردم هر زمانى برترند، زيرا خداى تعالى عقل و فهم و معرفتى به آنها عطا فرموده است كه غيبت نزد آنان به منزله مشاهده است، و آنان را در آن زمان به مانند مجاهدين پيش روى رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم كه با شمشير به جهاد برخاستهاند قرار داده است، آنان مخلصان حقيقى و شيعيان راستين ما و داعيان به دين خداى تعالى در نهان و آشكارند، و فرمود:
انتظار فرج خود بزرگترين فرج است.
اين حديث را عليّ بن احمد بن موسى و محمّد بن احمد شيبانىّ و عليّ بن عبد اللَّه
ورّاق نيز با سند خود از امام سجّاد عليه السّلام براى ما روايت كردهاند.
(1) مصنّف اين كتاب رضى اللَّه عنه گويد: إخبار امام زين العابدين عليه السّلام از جعفر كذّاب خود دليلى بر امامت اوست و مثل آن از امام هادى عليه السّلام نيز روايت شده است كه چون جعفر متولّد شد مسرور نگرديد و خبر داد كه به زودى خلق بسيارى را گمراه خواهد كرد و آن نيز دليلى بر امامت اوست، زيرا براى امامت دليلى بزرگتر از آن نيست كه امام از آنچه در آينده واقع خواهد شد خبر دهد و همان هم واقع گردد، و مثل اين است دليل عيسى بن مريم عليه السّلام بر نبوّتش آنگاه كه به مردم خبر داد كه در خانههاى خود چه مىخورند و چه ذخيره مىكنند، همچنان كه پيامبر اكرم نيز چنين بود و آنگاه كه ابو سفيان تسليم پيامبر مىشد در دل گذرانيد كه چه كسى چنين مىكند كه من كردم؟ دستم را در دستش گذاشتم؟ آيا من نمىتوانستم لشكريانى از حبشيان و كنانه عليه او گرد آورم و با او روبرو شوم و شايد او را دفع مىكردم! در اين هنگام پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم از خيمه خود ندا كردند: اى ابا- سفيان! آنگاه خدا تو را خوار مىكرد! و اين نيز دليلى بر پيامبرى اوست بمانند
دليلى كه عيسى بن مريم بر نبوّت خود داشت، (1) و هر كدام از ائمّه كه اين چنين امور غيبى را إخبار كنند، دليلى بر مردم اقامه كردهاند كه آنها امام مفترض الطاعه از جانب خداى تعالى هستند.
فاطمه دختر محمّد بن هيثم گويد: وقتى كه جعفر متولّد شد من در خانه امام هادى عليه السّلام بودم و اهل خانه به اين ولادت مسرور شدند، به نزد امام هادى عليه السّلام رفتم و او را مسرور نيافتم، گفتم: اى سرورم! چرا شما را به واسطه اين مولود شادان نمىبينم؟ فرمود: اين امر بر تو سهل خواهد شد زيرا به زودى او خلق كثيرى را گمراه مىسازد.
(2) 3- سعيد بن جبير گويد: از امام زين العابدين عليه السّلام شنيدم كه مىفرمود: در
قائم ما سنّتهايى از انبياء وجود دارد: سنّتى از پدرمان آدم عليه السّلام و سنّتى از نوح و سنّتى از ابراهيم و سنّتى از موسى و سنّتى از عيسى و سنّتى از ايّوب و سنّتى از محمّد صلوات اللَّه عليهم، امّا از آدم و نوح طول عمر، و امّا از ابراهيم پنهانى ولادت و كنارهگيرى از مردم، و امّا از موسى خوف و غيبت، و امّا از عيسى اختلاف مردم در باره او، و امّا از ايّوب فرج پس از گرفتارى، و امّا از محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم خروج با شمشير است.
(1) 4- محمّد بن عليّ بن بشّار به سند خود از سعيد بن جبير روايت كند كه از امام زين العابدين عليه السّلام شنيدم كه مىفرمود: در قائم سنّتى از نوح است كه آن طول عمر مىباشد.
عليّ بن احمد دقّاق نيز به سند خود از سعيد بن جبير حديث فوق را روايت كرده است.
(1) 5- و به همان سند از امام زين العابدين عليه السّلام روايت شده است كه فرمودند:
ولادت قائم ما بر مردم پنهان است تا به غايتى كه بگويند: هنوز متولد نشده است، تا وقتى كه ظهور كند بيعت كسى بر گردنش نباشد.
(2) 6- عمرو بن ثابت گويد: امام زين العابدين عليه السّلام فرمود: كسى كه در غيبت قائم ما بر موالات ما (1)پايدار باشد، خداى تعالى اجر هزار شهيد از شهداى بدر و احد به وى عطا فرمايد.
(3) 7- ثابت ثماليّ از امام سجّاد عليه السّلام روايت كند كه فرمود: اين آيه در باره ما نازل شده است: «وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى بِبَعْضٍ» (2)و اين آيه نيز در باره ما نازل شده است: «وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فِي عَقِبِهِ» (3)و امامت تا روز قيامت در نسل8.
حسين بن عليّ بن أبى طالب عليهم السّلام است، و براى قائم ما دو غيبت است كه يكى از ديگرى طولانىتر است، امّا غيبت اوّل شش يوم يا شش ماه يا شش سال به طول مىانجامد و امّا غيبت ديگر طولانى مىشود تا به غايتى كه بيشتر معتقدين به آن امام از اين امر باز گردند و بر آن ثابت نمانند مگر كسى كه يقينش قوى و معرفتش درست باشد و در دلش حرجى از آنچه حكم مىكنيم نبوده و تسليم ما اهل بيت باشد.
(1) 8- و باز ثابت ثمالىّ از امام سجّاد عليه السّلام روايت كند كه فرمود: با عقول ناقصه و آراء باطله و قياسهاى فاسده به دين خداى تعالى نمىرسند و آن جز با تسليم به دست نمىآيد، و هر كه تسليم ما شد سالم مىماند، و هر كه به ما اقتدا كرد هدايت مىيابد، و هر كه به قياس و رأى عمل كند هلاك مىشود، و هر كه در آنچه مىگوئيم شكّى داشته باشد يا در آنچه حكم مىكنيم حرجى داشته باشد، به خدايى كه سبع المثانى و قرآن عظيم را فرو فرستاده است، كافر شده است در حالى كه خودش هم نمىداند.
(1) 1- امّ هانى گويد: امام باقر عليه السّلام را ملاقات كردم و از تأويل اين آيه پرسش نمودم: «فَلا أُقْسِمُ بِالْخُنَّسِ الْجَوارِ الْكُنَّسِ» (1)فرمود: امامى است كه در زمان خود پس از منقضى شدن كسانى كه او را مىشناسند در سال دويست و شصت غايب مىشود، سپس مانند شهاب نورانى در شبى ظلمانى پديدار مىگردد، و اگر او را ديدى چشمانت روشن باد! (2) 2- عبد اللَّه بن عطا گويد به امام باقر عليه السّلام گفتم: شيعيان شما در عراق بسيارند
1) التّكوير: 15 و 16.
و به خدا سوگند در ميان اهل بيت شما كسى مثل شما نيست، چرا خروج نمىكنيد؟
فرمود: اى عبد اللَّه بن عطاء! سخنان ياوه گوشت را پر كرده است، به خدا سوگند من صاحب شما نيستم، گفتم: پس صاحب ما كيست؟ فرمود: بنگريد آن كس از ما كه ولادتش بر مردم پنهان است همو صاحب شماست.
(1) 3- ابو بصير از امام باقر عليه السّلام روايت كند كه در تفسير اين كلام خداى تعالى «قُلْ أَ رَأَيْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ ماؤُكُمْ غَوْراً فَمَنْ يَأْتِيكُمْ بِماءٍ مَعِينٍ» (1)فرمود: اين آيه در باره امام قائم عليه السّلام نازل شده است مىفرمايد: اگر امامتان از شما غائب شود و ندانيد كه او كجاست، چه كسى امام ظاهرى براى شما خواهد آورد؟ تا اخبار آسمان و زمين و حلال و حرام خداى تعالى را براى شما بياورد، سپس فرمود: به خدا سوگند تأويل اين آيه هنوز نيامده است و ناگزير بايد بيايد.0.
1) الملك: 30.
(1) 4- ابو حمزه از امام باقر عليه السّلام روايت كند كه فرمود: خداى تعالى محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم را بر جنّ و انس فرستاد و پس از او دوازده وصى قرار داد كه بعضى از آنها درگذشتهاند و بعضى ديگر باقى هستند و بر هر يك از اوصياى محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم سنّتى از اوصياى عيسى عليه السّلام كه آنان نيز دوازده تن بودند جارى شده است، و امير المؤمنين عليه السّلام بر سنّت عيسى عليه السّلام بود.
(2) 5- ابو الجارود گويد: امام باقر عليه السّلام به من فرمود: اى ابو الجارود! چون فلك دوّار بچرخد و مردم بگويند: قائم مرده و يا هلاك شده و در كدام وادى سلوك مىكند؟ و طالب بگويد: كجا قائمى وجود دارد و استخوانهاى او نيز پوسيده است، در اين هنگام بدو اميدوار باشيد و چون دعوت او را شنيديد نزد او برويد گرچه به صورت سينهخيز و بر روى برف باشد.
(3) 6- ابو بصير گويد از امام باقر عليه السّلام شنيدم كه مىفرمود: در صاحب اين امر
چهار سنّت از چهار پيامبر وجود دارد، سنّتى از موسى و سنّتى از عيسى و سنّتى از يوسف و سنّتى از محمّد صلوات اللَّه عليهم، امّا از موسى آن است كه او نيز خائف و منتظر است، و امّا از يوسف زندان است، و امّا از عيسى آن است كه مىگويند مرده ولى نمرده است، و امّا از محمّد شمشير است.
احمد بن زياد همدانى نيز مثل اين حديث را براى ما روايت كرده است.
(1) 7- محمّد بن مسلم گويد: بر امام باقر عليه السّلام وارد شدم و مىخواستم از قائم آل محمّد پرسش كنم، امام باقر عليه السّلام پيش از آنكه من سؤال كنم فرمود: اى محمّد بن مسلم! در قائم آل محمّد شباهتى با پنج تن از انبياء وجود دارد: يونس بن متى و يوسف بن يعقوب و موسى و عيسى و محمّد صلوات اللَّه عليهم.
امّا شباهت او با يونس بن متى آن است كه وقتى پس از غيبت خود در كبرسن باز مىگردد جوان است، امّا شباهت او با يوسف بن يعقوب آن است كه از
خاصّ و عامّ غايب مىشود و از برادرانش نيز مختفى است، (1) و امر او بر پدرش هم پوشيده است با وجود آنكه مسافت بين او و بين پدرش و خاندان و شيعيانش كم بود، امّا شباهت او با موسى دوام خوف و طول غيبت و خفاء ولادت و رنج شيعيانش پس از وى است كه آزار و اذيّت و خوارى مىبينند تا آنكه خداى تعالى اذن ظهور دهد و او را بر دشمنانش نصرت و تأييد فرمايد، امّا شباهت او با عيسى عليه السّلام اختلافى است كه در باره وى صورت مىبندد تا به غايتى كه گروهى گويند متولّد نشده است و گروهى گويند فوت كرده است و گروهى گويند كشته شده و به صليب آويخته شده است، و امّا شباهت او با جدّش محمّد مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم خروج او با شمشير است و اينكه او دشمنان خدا و رسولش و جبارين و طواغيت را خواهد كشت و او با شمشير و رعب يارى مىشود و هيچ پرچمى از او باز نگردد.
و از علامات قيام او: خروج سفيانى از شام و خروج يمانى از يمن و صيحه آسمانى در ماه رمضان و نداى آسمانى است كه منادى او را به نام خودش و نام پدرش مىخواند.
(1) 8- ابو حمزه ثمالىّ گويد از امام باقر عليه السّلام شنيدم كه مىفرمود: نزديكترين مردمان به خداى تعالى و داناترين مردمان به خدا و مهربانترين ايشان به مردم محمّد و ائمّه عليهم السّلام هستند، پس هر جا كه آنان داخل مىشوند شما هم داخل شويد و از هر كه آنها مفارقت كردند شما هم مفارقت كنيد- مقصود از آن حسين و فرزندان او هستند- كه حقّ در ميان آنان است و آنان اوصيا هستند و ائمّه در ميان آنها هستند، پس هر كجا آنان را ديديد از ايشان پيروى كنيد و اگر روزى آنان را نديديد به خداى تعالى استغاثه كنيد و به آن سنّتى كه داشتيد نظر كنيد و از آن تبعيت نماييد و آنان را كه دوست مىداشتيد دوست بداريد و آنها را كه دشمن مىداشتيد دشمن بداريد كه چه زود باشد كه فرج شما در آيد.
(2) 9- محمّد بن مسلم از امام باقر عليه السّلام روايت كند كه فرمود: هيچ كس قبل از عليّ بن أبى طالب و خديجه رسول اكرم را اجابت نكرد، و رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم در مكّه سه سال پنهان و خائف و منتظر بود و از قومش و مردمان مىترسيد- و اين
حديث طولانى است و ما موضع حاجت خود را از آن نقل كرديم.
(1) 10- مفضّل بن عمر از امام صادق و او از امام باقر عليهما السّلام روايت كند كه فرمود: چون قائم عليه السّلام قيام كند، گويد: چون از شما ترسيدم از نزد شما گريختم و پروردگارم مرا حكومت بخشيد و مرا از پيامبران قرار داد.
(2) 11- ابو بصير گويد از امام باقر عليه السّلام شنيدم كه مىفرمود: در صاحب اين امر سنّتى از عيسى و سنّتى از يوسف و سنّتى از محمّد صلوات اللَّه عليهم است.
امّا از موسى آن است كه او خائف و منتظر است، امّا از عيسى آن است كه آنچه در باره عيسى گفتند در باره او نيز مىگويند، امّا از يوسف زندان و غيبت است، و امّا از محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم قيام به سيره او و تبيين آثار اوست، پس هشت ماه
شمشيرش را بر شانه خود مىگذارد و پيوسته دشمنان خدا را بكشد تا به غايتى كه خداى تعالى خشنود گردد، گفتم: چگونه مىداند كه خداى تعالى خشنود شده است؟ فرمود: خداى تعالى در قلبش رحمت را القا كند.
(1) 12- ضريس گويد از امام باقر عليه السّلام شنيدم فرمود: صاحب اين امر را شباهتى است بيوسف، فرزند كنيزيست سياه، خداى تعالى امر او را در يك شب اصلاح فرمايد.
(2) 13- معروف بن خرّبوذ گويد به امام باقر عليه السّلام گفتم: مرا از حال خودتان آگاه كنيد فرمود: ما به منزله ستارگانيم وقتى ستارهاى نهان شود ستارهاى ديگر آشكار مىگردد، ما امن و امان و سلم و اسلام و فاتح و مفتاحيم، تا آنگاه كه فرزندان عبد المطّلب برابر شوند و هيچ يك از آنها از ديگرى باز شناخته نگردد، خداى تعالى صاحب شما را ظاهر سازد، پس خداى تعالى را حمد كنيد كه او را بين دشوار و رام مخيّر سازد، گفتم فداى شما! كدام را بر مىگزيند؟ فرمود دشوار را بر
رام بر مىگزيند.
(1) 14- امّ هاني ثقفيّه گويد: بامداد خدمت سرورم امام محمّد باقر عليه السّلام رسيدم و گفتم: اى آقاى من! آيهاى از كتاب خداى تعالى بر دلم خطور كرده است و مرا پريشان ساخته و خواب از چشمم ربوده است، فرمود: اى امّ هانى! بپرس، گويد گفتم: اى سرورم! اين قول خداى تعالى: «فَلا أُقْسِمُ بِالْخُنَّسِ الْجَوارِ الْكُنَّسِ» (1)فرمود: اى امّ هاني! خوب مسألهاى پرسيدى، اين مولودى در آخر الزّمان است، او مهدىّ اين عترت است و براى او حيرت و غيبتى خواهد بود كه اقوامى در آن گمراه شوند و اقوامى نيز هدايت يابند و خوشا بر تو اگر او را دريابى و خوشا بر كسى كه او را دريابد.
(2) 15- جابر جعفيّ از امام باقر عليه السّلام روايت كند كه فرمود: زمانى بر مردم آيد كه امامشان غيبت كند و خوشا بر كسانى كه در آن زمان بر امر ما ثابت بمانند،6.
1) التّكوير: 15 و 16.
كمترين ثوابى كه براى آنها خواهد بود اين است كه بارى تعالى به آنها ندا كرده و فرمايد: اى بندگان و اى كنيزان من! به نهان من ايمان آورديد و غيب مرا تصديق كرديد، پس به ثواب نيكوى خود شما را مژده مىدهم، و شما بندگان و كنيزان حقيقى من هستيد، از شما مىپذيرم و از شما در مىگذرم و براى شما مىبخشم و به واسطه شما باران بر بندگانم مىبارم و بلا را از آنها بگردانم، و اگر شما نبوديد بر آنها عذاب مىفرستادم جابر گويد گفتم: يا ابن رسول اللَّه! برترين عملى كه در آن زمان مؤمن انجام مىدهد چيست؟ فرمود: حفظ زبان و خانهنشينى.
(1) 16- محمّد بن مسلم گويد: از امام باقر عليه السّلام شنيدم كه مىفرمود: قائم ما منصور به رعب است و مؤيّد به نصر، زمين براى او درنورديده شود و گنجهاى خود را ظاهر سازد، و سلطنتش شرق و غرب عالم را فرا گيرد و خداى تعالى به واسطه او دينش را بر همه اديان چيره گرداند، گر چه مشركان را ناخوش آيد، و در زمين ويرانهاى نماند جز آنكه آباد گردد و روح اللَّه عيسى بن مريم فرود آيد و
پشت سر او نماز گزارد. (1) راوى گويد گفتم: يا ابن رسول اللَّه! قائم شما كى خروج مىكند؟ فرمود: آنگاه كه مردان به زنان تشبّه كنند و زنان به مردان، و مردان به مردان اكتفا كنند و زنان به زنان، و صاحبان فروج بر زبر زينها سوار شوند و شهادتهاى دروغ پذيرفته شود و شهادتهاى عدول مردود گردد و مردم خونريزى و ارتكاب زنا و رباخوارى را سبك شمارند و از اشرار بخاطر زبانشان پرهيز كنند و سفيانى از شام خروج كند و يمانى از يمن و در بيداء خسوفى واقع شود و جوانى از آل محمّد كه نامش محمّد بن حسن- يا نفس زكيّه- است بين ركن و مقام كشته شود و صيحهاى از آسمان بيايد و بگويد حقّ با او و شيعيان اوست، در اين هنگام است كه قائم ما خروج كند و چون ظهور كند به خانه كعبه تكيه زند و سيصد و سيزده مرد به گرد او اجتماع كنند و اوّلين سخن او اين آيه قرآن است:
«بَقِيَّتُ اللَّهِ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ» (1)، سپس مىگويد: منم بقيّة اللَّه در زمين و منم خليفه خداوند و حجّت او بر شما و هر درود فرستندهاى به او چنين سلام گويد:
السّلام عليك يا بقيّة اللَّه في ارضه
، و چون براى بيعت ده هزار مرد به گرد او اجتماع كنند خروج خواهد كرد. و در زمين هيچ معبودى جز اللَّه تعالى نباشد و در صنم و8.
1) هود: 88.
وثن و غيره آتش در افتد و بسوزند و آن پس از غيبتى طولانى است، تا خدا بداند چه كسى در دوران غيبت از او اطاعت كرده و بدو ايمان مىآورد.
(1) 17- ابو ايّوب مخزومىّ (1)گويد: امام محمّد باقر عليه السّلام سير دوازده تن خلفاى راشدين صلوات اللَّه عليهم را ذكر فرمود و چون به آخرين آنها رسيد فرمود:
دوازدهم كسى است كه عيسى بن مريم پشت سر او نماز گزارد و بر توست كه ملازم سنّت او و قرآن كريم باشى.
اين پايان جزء اوّل از كتاب كمال الدّين و تمام النعمة في اثبات الغيبة و كشف الحيرة تأليف شيخ فقيه صدوق ابو جعفر محمّد بن عليّ بن حسين بن موسى بن- بابويه قميّ رضى اللَّه عنه است.».
1) في بعض النسخ «أبو لبيد المخزومي».
و دنباله آن جزء دوم است كه ابتداى آن چنين است: رواياتى كه از امام صادق عليه السّلام در نصّ بر قائم عليه السّلام وارد شده است.
ترجمه اين جزء در تاريخ 16 رجب 1419 مطابق 15 آبان 1377 به پايان رسيد.
دانشكده الهيات و معارف اسلامى دانشگاه تهران منصور پهلوان