شرح کتاب نهایه الحکمه علامه طباطبائی جلد 2

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

سرشناسه : حقانی، حسین، شارح

عنوان و نام پدیدآور : شرح کتاب نهایه الحکمه علامه طباطبائی/ شرح و تحقیق حسین حقانی زنجانی

مشخصات نشر : قم: شکوری، ۱۳۶۹.

مشخصات ظاهری : ۲ ج‌در یک مجلد

شابک : بها:۳۵۰۰ریال(دوره‌دوجلدی)

وضعیت فهرست نویسی : فهرستنویسی قبلی

یادداشت : این کتاب مشتمل بر یک دوره فشرده فلسفه عالی براساس نظرات ملاصدرا و علامه طباطبایی است

یادداشت : کتابنامه به‌صورت زیرنویس^c-طباطبائی، محمدحسین، نهایه الحکمه. شرح

عنوان دیگر : نهایه الحکمه. شرح

موضوع : طباطبایی، محمدحسین، ۱۳۶۰ - ۱۲۸۱. نهایه الحکمه -- نقد و تفسیر

موضوع : فلسفه اسلامی

شناسه افزوده : طباطبائی، محمدحسین، ۱۳۶۰ - ۱۲۸۱. نهایه الحکمه. شرح

رده بندی کنگره : B

رده بندی دیویی : ۱۸۹/۱ط۳۷۹ن/ش‌ح

شماره کتابشناسی ملی : م‌۷۰-۲۰۳

[مقدمات]

پیش‌گفتار شارح: ارزش فلسفه و موقعیّت آن در میان علوم انسانی:

بسمه تعالی

یکی از مسائل لازم بذکر در ابتدای شروع در فلسفه بلکه هر علمی از علوم این است که فلسفه و بطور کلّی هر علمی، در میان رده‌بندی علوم چه موقعیّتی داشته؟ و در چه مرتبه ارزشی قرار دارد؟ تا بتوانیم به ارزش واقعی آن علم و کاربرد خاصّ آن در میان سایر علوم پی ببریم.

حال این سؤال اساسی مطرح است که فنّ فلسفه در میان رده‌بندی علوم انسانی چه موقعیّتی دارد؟

در پاسخ آن می‌گوئیم که علم، معنای وسیعی دارد که تمام معلومات بشری را در برمی‌گیرد.

دانش بشری به‌طور کلّی به سه وجه متصوّر است و این سه وجه عبارتند:

1- شناسائی سطحی- و آن اطلّاعاتی است که حیوانات و یا مردم ابتدائی و کودکان از عالم خارج دارند.

و مشخّصه آن، این است که بین معلولها رابطه‌ای ایجاد نشده، صاحب این شناسائی قادر بایجاد رابطه بین اشیاء نمی‌باشد، فقط می‌فهمد و درک می‌کند که مثلا حیوان لانه خود را می‌شناسد و غذاء می‌خورد و بچّه خود را مطابق فطرت و خلقت شناسائی می‌کند امّا نمی‌تواند بگوید که لانه خود را چگونه و با چه طرح و مهندسی می‌سازد؟ و از کجا، غذای خود را بدست می‌آورد؟ و مسأله فطرت و خلقت چگونه است؟

مثلا زنبور عسل نمی‌تواند توجیه کند که چرا شیره گلها را می‌مکد؟ ولی مسلّما می‌تواند جزئیاتی را درک کند که ادامه زندگی او وابسته باین نوع درکها است عناصر اصلی این شناسائی سطحی تنها درک صور جزئیّه است.

یقینا فن فلسفه، داخل در این سطح از شناسائی نیست گرچه این مقدار از شناسائی را نیز دربر دارد.

2- معرفت علمی اطلّاعاتی است مربوط به کلّ حوادث و در حقیقت وجه اشتراک و جهت جامع بین عدّه‌ای از افکار مربوط به اوصاف عمومی پدیده‌ها است.

اگر شناسائی سطحی، تکامل یافته و افزایش پیدا کند در یک مرحله به جائی میرسد که معلومات انسان لااقّل در مورد یک موضوع باهم متّحد و قابل تعمیم است و خصوصیّت و ویژگی این مرحله از شناسائی درک صور کلّی است باین‌ترتیب که از مطالعه جزئیات و مصادیق آن به کلیّات می‌رسیم مثلا می‌دانیم هر شی‌ء سنگینی از بالا بیفتد، به زمین سقوط می‌کند، این یک معرفت علمی است یعنی بین سنگینی یک شی‌ء و سقوط آن بزمین، رابطه علّی و معلولی وجود دارد، اینجا است که علماء و دانشمندان ادّعا می‌کنند که علم، معرفتی است جمعی و جهانی در امور کلّی و دیدگاه «سقراط» از علم اینگونه است که «علم فقط به کلیّات تعلّق می‌گیرد مثلا احکام ریاضیّات یا هندسه و غیر ایندو از علوم».

در تحقیق و بررسی در رابطه فلسفه با سایر علوم باین نتیجه می‌رسیم که فلسفه مساوی با این نوع شناسائی یعنی معرفت علمی نیست گرچه معرفت علمی نیز داخل در فلسفه بوده، و بنیان فلسفه بر علّت و معلول و قوانین عقلی مربوط بآن قرار داده شده است.

پس موقعیّت فلسفه در میان رده علوم چیست؟

پاسخ این است که فلسفه، عبارت از نظریّات کلّی متکّی بر قواعد علمی درباره ذهن و جهان و به عبارت دیگر فلسفه عبارت است از علم به احوال موجود از این‌جهت که موجود است و به تعبیر دانشمندان عصر جدید، فلسفه همان حیات درونی انسان و رابطه آن با جهان خارج می‌باشد، فلسفه از جهان نامرئی صحبت می‌کند از آلام و اراده‌ها- استدلال‌ها- خاطره‌ها و شهوات و ...

روی این ملاحظه فلاسفه، فلسفه را به سه دسته تقسیم کرده‌اند:

1- حکمت نظری

2- حکمت علمی

3- حکمت شعری

و حکمت نظری نیز پنج قسم است:

1- زیبائی شناسائی که مطالعه می‌کند روحیّات و نفسانیّات انسان‌های هنرپرور را

2- اخلاق و آن بحث می‌کند در مورد خیر و فضیلت و مسؤلیّتها.

3- فلسفه اولی و آن بحث می‌کند از حالات و احکام و مسائل مربوط به واجب الوجود.

4- منطق که آن نظراتی کلّی که داخل در فلسفه است و مطالعه حقیقت قوانین و استدلال را مدّنظر خود قرار می‌دهد.

5- علم النّفس که نفسانیّات انسان را مورد مطالعه قرار می‌دهد تا معلوم کند که امر نفسانی چیست؟ و امور نفسانی چه رابطه‌ای باهم دارند و از چه قوانینی متابعت می‌کند؟

با این مقدّمه کوتاه چنانکه ملاحظه می‌فرمائید نتیجه می‌گیریم که فلسفه، ریشه و اساس و زیربنای اوّلیه همه علوم انسانی از شناسائی سطحی گرفته تا به سطح بالا و عالی‌تر و آن شناسائی واجب الوجود است.

و همه علوم نیازمند فلسفه می‌باشند و این بآن معنا نیست که در محدوده فلسفه باید از همه علوم و فنون موجود در عالم خلقت به‌طور مفصّل بحث نمود بلکه باین معنا است که در پیدایش موضوع همه مسائل مربوط به انواع علوم، وجود و هستی دخالت تامّ دارد و بحث از وجود و ویژگی‌ها و خصوصیّات کلّی آن از وظائف اصلی فلسفه بشمار می‌رود و وجود، موضوع اصلی را تشکیل می‌دهد پس فلسفه مادر همه علوم محسوب می‌شود زیرا اصولا علوم مختلف از آثار و خصوصیّات هستی بحث و گفتگو می‌کند.

پس موضوع هر علمی را وجود و هستی باضافه پاره‌ای از خصوصیّات و قیودی که در موضوعات علوم وجود دارد تشکیل می‌دهد.

و از اینجا است که ارزش والای فلسفه و بررسی مسائل آن برای درک حقیقت هر علمی و دانشی در هر مرتبه و درجه‌ای که می‌خواهد باشد روشن می‌گردد.

این نکته نیز لازم بذکر است که پایه و اساس فلسفه و معیار اصلی و وسیله سنجش مسائل در فن فلسفه، عقل و تعقّل و باصطلاح عقل‌گرائی می‌باشد و این نیز بآن معنا نیست که در همه مسائل زندگی غیر از عقل، هیچ‌یک از معیارهای سنجشی، صحیح و واقعی و کارآئی نداشته و مدّنظر نباشد زیرا این مسأله را همه دانشمندان و عقلای عالم می‌پذیرند که عقل به تنهائی نمی‌تواند معیار صحیح سنجش‌ها باشد برای اینکه عقل چه‌بسا در حکم و استنباط خویش خطا می‌کند و بطلان پاره‌ای از نظریّات علمی در تاریخ طولانی علوم بشری این گفته را بخوبی ثابت می‌کند.

و از اینجا است که چه‌بسا میان عقل و شرع در پاره‌ای از موارد ممکن است برخوردهائی وجود داشته باشد و عقل یا از درک برخی از حقایق و واقعیّات عاجز باشد و یا در درک و استنباط خویش دچار خطا گردد در این‌صورت طریق وحی و رابطه با خالق یکتا از طرق مختلف و گوناگون کارگشا می‌باشد. ازاین‌رو مدّعی هستیم که عقل و وحی هردو برای اداره زندگی بهینه انسانها در هر مرتبه و درجه‌ای که باشد، در هر عصری از اعصار، لازم و ملزوم یکدیگر بوده و هم‌آهنگ، با یکدیگر می‌توانند تمام مسائل مربوط بزندگی خواه مادّی و خواه معنوی و اقتصادی و سیاسی و اجتماعی را در هر عصری پاسخگو باشند و السّلام

حسین حقّانی زنجانی

12 فروردین سال 1379 ه ش

مطابق با 24 ذی الحجه سال 1420 ه ق

مقدّمه شارح:

اشاره

بسم اللّه الرّحمن الرّحیم

این کتاب که از نظر خوانندگان گرامی می‌گذرد شرح کتاب «نهایة الحکمة» اثر- ارزنده فلسفی مرحوم استاد علّامه طباطبائی قدس سرّه است.

این کتاب آخرین نظرات فلسفی آن مرحوم در مسائل فلسفی است، آن مرحوم در حوزه‌های علمیّه شیعه و حتّی اهل تسنّن شناخته شده است و زیاد به شرح شخصیّت علمی و عملی آن مرحوم نیازی نیست و لکن در محافل علمی ایران و نزد دانشمندان غیر روحانی و مردم عادی شاید نیاز به بررسی و توضیح شخیصیّت ممتاز و کم‌نظیر این روحانی عالیقدر باشد.

بیوگرافی استاد علّامه (ره):

استاد علّامه در بیست و نهم ماه ذی الحجه 1321 هجری قمری در شهرستان تبریز متولّد گردید و روز یکشنبه 18 محرّم 1402 برابر 24 آبان 1360 ش در ساعت نه صبح بدنبال کسالت ممتّد از جهان چشم بربست در مجموع 80 سال و هیجده روز عمر بابرکت داشت. جدّ معروف خاندان طباطبائی، مرحوم سراج الدّین عبد الوهّاب حسنی حسینی است که در سمرقند متولّد و سپس به تبریز منتقل و قبل از ظهور دولت صفویّه، شیخ الاسلام آذربایجان بود.

وی در سال 920 ه که نبرد خونین میان ایران و دولت عثمانی درگرفت به‌عنوان وساطت راهی دربار سلطنت سلطان سلیم عثمانی گردید ولی به دستور سلطان سلیم زندانی و پس از مرگ سلطان سلیم، به دستور فرزند او سلطان سلیمان با کمال احترام از زندان آزاد و در

سال 937 در آنجا درگذشت و در جوار قبر ابو ایّوب انصاری بخاک سپرده شد.

مرحوم استاد علّامه در پنج سالگی مادر و در نه سالگی پدر خود را از دست داد.

از اساتید فلسفه و ریاضیّات که ایشان نقل می‌کرد عبارتند از:

مرحوم آقای سید حسن بادکوبی (ره) که «شرح حکمة الاشراق» تألیف: قطب الدّین شیرازی که شرحی بر حکمة الاشراق سهروردی (ره) است را از ایشان تلّمذ کرده است.

مرحوم استاد، ریاضیات و جبر و مقابله را نزد سید ابو القاسم خوانساری فراگرفته بود و ایشان در هیأت قدیم و جدید مسلّط بود و «شرح چغمینی» را تدریس می‌کرد و در ضلع غربی حوض مدرسه حجّتیّه شاخص برای تعیین قبله و تشخیص خط نصف النّهار نصب کرده بود.

مهاجرتی نیز به عراق و حوزه علمیّه نجف الاشراف داشت و 8 سال از حوزه درس مرحوم آیة اللّه نائینی و چند سالی از درس مرحوم آیة اللّه اصفهانی و ده سال از محضر درس مرحوم آیة اللّه شیخ محمد حسین اصفهانی کسب فیض کرده بود.

مرحوم آغا بزرگ تهرانی در «طبقات الاعلام» در شرح‌حال پدر وی می‌نویسد: «او فرزند سید حسن بن سید رضا بن موسی بادکوبی که در سال 1293 هجری در قریه خود دلان (بادکوبه) دیده به جهان گشود و فلسفه و عرفان را از حکیمان عصر خویش مرحوم میرزا هاشم اشکوری و مرحوم میرزا ابو الحسن جلوه و مرحوم آقا علی مدرّس صاحب بدایع الحکم و فقه و اصول را نزد شیخ محمد حسن ممقانی و آخوند خراسانی تلمّذ کرده است».

البتّه نقش مرحوم علّامه طباطبائی در تحّول فکری در حوزه‌ها و تربیت شاگردان ممتاز و نظرات جالب ایشان در تفسیر قرآن (تفسیر قرآن با قرآن همراه بحثهای روائی و فلسفی و عملی و اجتماعی اسلام) و کوشش ایشان در ترسیم خطوط کلّی حکومت اسلامی در تألیفات خود ایشان کم‌وبیش روشن است.

از میان همه برکات وجودی بسیاری که ایشان داشت تنها در این مقدّمه به ذکر یک جریان تاریخی می‌پردازیم: «کسانیکه با تاریخ سیاه سلطنت رضا خان قلدر آشنائی دارند بخصوص سالهای اخیرش، خوب میدانند که رضا خان طبق نقشه انگلیس‌ها مبارزه با اسلام و روحانیّت را در رأس برنامه‌های خود قرار داده بود و هرکجا که آثار دینی و تبلیغی و ذکر مصائب اهل بیت بود آنرا می‌کوبید و طبعا حوزه‌های علمیّه به‌ویژه حوزه علمیّه قم ضعیف و

به زحمت به حیات علمی خود ادامه می‌داد.

و بعد از رضا خان فرزندش محمد رضای معدوم بجای او زمام امور مملکت را بدست گرفت و چون هنوز قدرت کافی پیدا نکرده بود روحانیّت سراسر ایران و حوزه‌ها، تا حدودی نفس کشیدند و به فکر تجدید حیات علمی خود افتادند.

در این مقطع خاصّ زمانی و مکانی، نیاز شدید به تربیت افکار و تحوّل آن بود که وجود همچون وزنه علمی و عملی مرحوم طباطبائی نشاط خاصّی به حوزه علمیّه قم داده بود.

در این زمان فکر طلّاب تنها متوجّه فقه و اصول و کتابهای فقهی و اصولی آنهم ابواب خاصّی مثل طهارت و صلاة و زکوة و ... نبود بلکه بیشتر متوجّه سیر در ابواب فقهی معاملات و سیاسات اسلامی و تشکیل حکومت و بحث از ولایت فقیه و مطالعه مکاتب گوناگون عرضه شده در دنیا و مقایسه آن با اسلام بود.

در حقیقت توجّه به همه‌جانبه بودن اسلام بود و طلّاب جوان با علم جدید تا حدودی آشنا می‌شدند و درصدد برمی‌آمدند که اسلام را به سبک روز عرضه کنند.

علّامه طباطبائی در نوشته خود از «المیزان» گرفته تا «روش رئالیسم» شیعه در اسلام و «قرآن در اسلام» و ضمن مصاحبه با مشترقین و غیر آن خطوط کلّی اسلام را در موضوعات مختلف برای پویندگان به ودیعه گذارده است و اگر کسی بخواهد نظر اسلام را راجع به موضوعی پیدا کند می‌تواند با خاطرجمعی از گفته‌ها و نوشته‌های آن مرحوم استفاده کند.(1)


1) برای اطلّاع بیشتر از تاریخچه زندگانی و حالات روحی و نفحات قلمی و علمی ایشان خوانندگان می‌توانند به منابع زیر مراجعه کنند:« نقباء البشر فی القرون الرّابع عشر» ج 2 ص 645 و ص 646 تألیف مرحوم آغا بزرگ تهرانی« نخستین یادواره علّامه طباطبائی» ص 175 و ص 174،« یادواره مفسّر کبیر استاد علّامه طباطبائی صفحات: 120 و 124 و 127 و ص 397 و ص 396،« دوّمین یادواره علّامه طباطبائی» ص 286 و 285 و مقاله جامعیّت علّامه طباطبائی ص 187 و مقاله نگرشی کوتاه به زندگی علّامه طباطبائی« گنجینه دانشمندان ج 1 ص 179 و 180» و آثار الحجّة ج 2 ص 67 و« ترجمه تفسیر المیزان ج 1،« مهرتابان تألیف سید محمد حسین تهرانی ص 12 و ص 40 و ص 44، کیهان ویژه‌نامه دوّمین سالگرد علّامه طباطبائی شماره 12015- 24 آبان 1362 ش- روزنامه جمهوری اسلامی ویژه‌نامه سالروز رحلت علّامه طباطبائی- مجلّه حوزه شماره سوّم سال چهارم شهریور 1366.

تربیت شاگردان مبرّز و لایق

آنچه بیش از همه در پیشبرد اهداف انقلاب و مبارزات اخیر مؤثّر بود. نیروی انسانی کارآمدی بود که هسته اصلی انقلاب به شمار می‌رفت و در تربیت این هسته و تشکیل آن بیش از همه، امام خمینی (ره) و مرحوم علّامه طباطبائی (ره) از جهات مختلف سهم بسزائی دارند.

شما با نظر اجمالی به همه مسئولین طراز اوّل در سطح اجرائی و تشکیل‌دهنده مجلس خبرگان و شورای فقهاء و ائمّه جمعه و علماء مبارز و مؤثّر بلاد که استوانه‌های این انقلاب به شمار می‌روند می‌توانید به عمق تأثیر آن مرحوم فقید پی ببرید زیرا همه آنان یا حضورا از بیانات و درسهای این دو عالم بزرگ استفاده کردند و یا از نوشته‌ها و سخن‌رانی و برکات وجودی آنان بهره برده‌اند. البتّه برکات و آثار بهت‌انگیز آسان بدست نیامده است زیرا دست‌های مرموزی بود که سر راه خدمات اسلامی و فلسفی مرحوم علّامه طباطبائی مانع ایجاد می‌کردند حتّی مواردی در حوزه علمیّه قم پیش آمد که نزدیک بود نه‌تنها حوزه را از فیض افاضات مرحوم علّامه طباطبائی بی‌نصیب کنند بلکه ایشان را اصولا حذف و حیثیّت آن مرحوم را یکباره بر باد دهند!!

این موج در زمان مرحوم آیة ا ... بروجردی از نجف اشرف به همراهی عدّه‌ای در قم با انتشار اعلامیّه‌ای علیه آن مرحوم شروع گردید به این بهانه که او مدافع فلسفه بوده و در پاورقی بحار الانوار دفاع از فلسفه نموده و اسفار و شفاء تدریس می‌کردند تا آنجا که ایشان مجبور شد اسفار صدر المتألّهین را که یک درس فلسفه عالی بوده، برای مدّتی تعطیل کنند.

خوشبختانه با توجّه به شناختی که مرحوم آیة ا ... بروجردی از مرحوم طباطبائی داشتند با کمک عدّه‌ای از بزرگان مثل مرحوم آیة ا ... سید احمد زنجانی و غیر آن این توطئه نه‌تنها اثری نبخشید بلکه در این ایّام بحرانی نیز برکت آفرید و عدّه‌ای از بزرگان حوزه موفّق شدند از محضر درس ایشان از کتاب «شفای بو علی» استفاده کامل ببرند و خود من نیز از آن عدّه بودم که در این فرصت بحرانی از محضر درس ایشان در مورد شفای بو علی در مسجد سلماسی

همراه جمعی از بزرگان و شیفتگان فلسفه استفاده بردم.

دیدگاه علّامه طباطبائی در فلسفه

فلسفه قبل از زمان ملّاصدرا و دیدگاه خاصّش در فلسفه به دو صورت «فلسفه مشّاء» و «فلسفه اشراق» در حوزه‌های فلسفی تدریس می‌شد و تا آن‌وقت دیدگاههای اسلامی به صورت یک عامل قوی، کمتر در میان مسائل فلسفی حضور داشت.

فلسفه مشّاء در مسائل علمی و فکری از عقل مدد می‌گیرد و عقل و اندیشه را تنها ملاک در حلّ مسائل فلسفی می‌داند و اصولا نظری به مذهب و دین و عامل وحی و غیر آن ندارد.

استاد بی‌همتای فلسفه مشّاء «شیخ الرئیس ابو علی سینا» است او بیش از همه در تحکیم و استواری فلسفه مشّاء کوشیده است و آخرین نظرات فلسفی او نیز در آخرین تألیف وی «اشارات» کاملا متبلور است.

در فلسفه اشراق، روش بحث و مطالعه در احوال موجودات و کشف خواصّ آنها بگونه‌ای دیگر است و ملاک و نقطه اتّکاء این فلسفه به تزکیه نفس و روح و تهذیب آن می‌باشد که استاد بی‌همتای آن نیز «شیخ شهاب الدّین سهروردی» است ایشان و بطور کلّی پیشروان فلسفه اشراق عقیده دارند که از طریق تهذیب نفس و ایجاد آمادگی و تهیّوء در نفس می‌توان حقایق را از عالم بالا تحصیل کرد زیرا روح انسان به منزله آئینه است که هرچه شفّافیّت آن بیشتر باشد قدرت جذب نور و انعکاس آن، زیادتر می‌باشد و در نتیجه با تهذیب نفس و تزکیه آن، زنگارهای نفس را که مانع رابطه نفس با عالم بالا و کسب فیص می‌گردد می‌توان برطرف ساخت.

تا قبل از ظهور دیدگاههای فلسفی صدر المتّألهین این دو مشرب فلسفی در کسب علم و کمالات به‌عنوان دیدگاه اصلی فلسفی رایج بود ولی بعد از صدر المتّألهّین «حکمت متعالیه» پای به عرصه وجود گذارد و تعادلی بین دو مشرب مشّاء و اشراق به وجود آورد به این ترتیب بین دو مشرب را جمع و ثابت نمود که از طریق براهین عقلی و فکری و تهذیب نفس و تزکیه آن به یک نقطه واحد مشترک می‌توان رسید.

استاد علّامه طباطبائی با تسلّط کامل بر سه مشرب نامبرده فلسفی، کتابهای مربوط به هرسه مشرب را در حوزه علمیّه قم در طول مدّت دراز تدریس می‌کرد مثلا «شفاء» و «اشارات» را که متن فلسفه مشّاء محسوب می‌گردد کرارا تدریس می‌فرمود و جمع کثیری از بزرگان و فضلاء از حوزه درس ایشان استفاده می‌کردند.

از مصاحبه‌های آن مرحوم با «پرفسور کربن» متشرق معروف فرانسوی به خوبی روشن است که ایشان ید طولانی در فلسفه اشراق نیز داشته است چنانکه در موارد متعدّدی از مصاحبه به مطالب شیخ اشراق اشاراتی دارند.

ویژگیهای مشرب فلسفی علّامه طباطبائی

از ویژگیهای مشرب فلسفی ایشان این بود که مسائل فلسفی را به صورت سلسله مسائل زنجیره‌ای وابسته بهم درمی‌آورد و این‌را می‌توان با مطالعه کتاب حاضر به خوبی دریافت. علاوه بر این در برخی از مسائل فلسفی دیدگاههای خاصّی نیز داشته است مثلا ایشان در تعلیقه‌های خود بر «اسفار» و کتاب «روش رئالیسم» برهان صدّیقین را به صورت دیگری بیان کرده است که از بیان «شیخ الرئیس» و «صدر المتألهّین» جلوه بیشتری دارد و نیز با صدر المتألهّین در مسأله «مثل افلاطونیّه» اختلاف نظر دارد و به این ترتیب که ملّاصدرا از «مثل افلاطونیّه» دفاع و لکن ایشان آنرا ردّ کرده است و نیز حرکت جوهری را با براهین خاصّی مطرح کرده و نتایج پرارزشی از آن گرفته است.

کتاب «نهایة الحکمة» مثل «بدایة الحکمه» یکی از آثار فلسفی ایشان و در حقیقت نظرات فلسفی ایشان به اضافه چکیده کلّ مطالب فلسفی فلاسفه اسلامی بخصوص فلسفه ملّاصدرا می‌باشد این دو کتاب به تقاضای مرحوم شهید آیة ا ... قدّوسی رضوان اللّه تعالی از استاد علّامه طباطبائی قدّس سرّه برای تدریس در مدرسه المنتظر (حقّانی) از طرف ایشان نوشته شده است و قرار بود که ایشان این درس فلسفه را برای طلّاب سطح عالی مدرسه حقّانی تدریس بفرمایند و دانشجویان و طلّاب سطح از برکات وجودی و نظرات فلسفی ایشان بهره‌مند گردند لکن پیروزی انقلاب و دگرگونی اوضاع حوزه به هنگام پیروزی انقلاب و کسالت ایشان باعث بی‌بهره ماندن مدرسه حقّانی از این فیض عظیم گردید.

برای اوّلین بار کتاب «بدایة الحکمة» از طرف مدرسه المنتظر (حقّانی) در سطح وسیعی چاپ و منتشر گردید و مورد استقبال فراوان شیفتگان فن فلسفه در حوزه علمیّه قم و سایر مراکز علمی قرار گرفت.

شاهد گویا بر این گفتار همان مقدّمه‌ای است که بهنگام انتشار این کتاب از طرف مدرسه حقّانی حوزه علمیّه قم نوشته شده است، متن این مقدّمه عربی است و من این مقدّمه را همراه با ترجمه آن در مقدّمه کتاب شرح «بدایة الحکمة» نقل کرده‌ام و لکن در این مقدّمه تنها به نقل ترجمه آن اکتفا می‌کنم:

«از جمله کارهای اساسی که برای پیشبرد اهداف برنامه‌های دینی در حوزه علمیّه قم به‌خصوص در این مدرسه (مدرسه المنتظر- مدرسه حقّانی) مهّم و ضروری است و از اوّلین گامهای حرکت جدید در اصلاح حوزه علمیّه قم به شمار می‌رود همانا تدوین کتابهای درسی منقّح و مهذّب می‌باشد به‌طوریکه نه مخّل باشد و نه ملالت‌آور، بر این اساس و هدف دست نیاز به سوی علّامه اوحدی آیة ا ... طباطبائی (آدام اللّه ظلّه) دراز کردیم و از محضرشان تقاضا نمودیم که دو کتاب در دو سطح برای دو کلاس فلسفه اسلامی طلّاب فلسفه و دانشجویان مدرسه المنتظر (حقّانی) تدوین فرمایند و ایشان (که واقعا خرّیط فنّ فلسفه و حکمت و کلام و تفسیر و فقه و اصول می‌باشد) منّت بر ما گذارد و نیاز علمی مدرسه را برآورده ساخت و تقاضای ما را اجابت فرمود و دو کتاب فلسفی تدوین نمود، اوّلین کتاب (نفیس و پرارزش به نام «بدایة الحکمة» مجموعه مباحث گوناگون فلسفه است که ورود به فلسفه را آسان کرده و در عین حال بسیار مختصر و مفید نگاشته شد و مطالب دقیق فلسفی در این کتاب در عین اختصار بسیار محکم و استوار بیان گردیده و ما از ایشان که نهایت منّت را بر این مدرسه گذارده‌اند کمال قدردانی و تشکّر را داریم و به خداوند منّان در مورد تدوین و تألیف این کتاب فلسفی سپاس می‌گوئیم و از خداوند می‌خواهیم که ایشان را موفّق گرداند و وعده ایشان را در تدوین کتاب به نام «نهایة الحکمه» نیز عملی فرمایند و احسان خویش را بر ما تتمیم و تکمیل کنند ...» «مدرسه المنتظر- حقّانی»

قدردانی از استاد بزرگوار اقتضاء می‌کرد که حدّاقلّ روی دو اثر نفیس و وزین فلسفی ایشان (یعنی بدایة الحکمه و نهایه الحکمه) کار کرده و بنحوی که آنرا برای استفاده طلّاب

عزیز و دانشجویان و دانشگاهیان عرضه کنم و بخصوص دانشجویان دانشگاهها که طالبند فلسفه را از دیدگاه اسلام از زبان متخصّصین و کارشناسان این علم بدانند بخصوص به نظرات ملّاصدرا همراه با نظرات خود مرحوم استاد علّامه طباطبائی بصورت تلفیق و تطبیق دسترسی پیدا کنند.

البتّه ناگفته نماند شارح این کتاب خود با حضور در درسهای حکمت و فلسفه ایشان (در دوره اسفار و شفای بو علی) به همراه جمع کثیری از بزرگان و فضلای حوزه، سالیان متمادی آشنائی به افکار و بیان و مطالب فلسفی آن مرحوم را دارم از این‌جهت فکر می‌کنم این شرح حدّاقّل این ویژگی را دارد که با زمینه‌های مناسب اصلی آشنائی به مباحث فلسفی همراه است. از خصوصیّات این شرح این است که طوری تنظیم شده است که ترجمه مطالب کتاب نیز به آسانی قابل تشخیص و تمیز است و مطالب مربوط به شرح و توضیح کّلا یا در پاورقی قرار گرفته و یا در وسط پرانتز () مجزّا و مشخص گردیده است و ضمنا تمام مطالب در قالب درس ارائه گردیده که در ابتداء هر درس متن عربی مربوط به همان درس آورده شده و سعی شده عبارات عربی نیز با دست اعراب‌گذاری شده تا شاید برای دانشجویان و طلّاب و احیانا برای برخی از اساتید در برخی از موارد نیاز باشند و کمکی در آموزش فلسفه داشته باشد و بعد از متن عربی، شرح آن مقدار از متن عربی ذکر شده سپس خلاصه درس نیز آورده شده که می‌تواند قبل از شروع در درس برای آشنائی با مطالب درس اجمالا مورد استفاده قرار گیرد و در آخر هر درس تمام سؤالاتی که در متن درس به آنها پرداخته شده و یا می‌شود به آنها پاسخ داد آورده شده و با این‌ترتیب دانشجویان و طلّاب شاغل به فلسفه با پاسخ دادن به همه سؤالات هر درس قطع پیدا می‌کنند که همه مطالب و سؤالات فلسفی موجود در کتاب را بررسی کرده و به آنها پاسخ داده‌اند و این کار در احاطه به مسائل فلسفی و احیانا در مقام امتحان بسیار می‌تواند مفید و کارساز باشد.

نمونه این نحو تدوین در «بدایة الحکمة» در چند سال قبل انجام گرفته که از طرف دانشگاه الزهراء منتشر گردیده است و استقبال دانش‌پژوهان و دانشجویان (دانشکده الهیّات- الزّهراء) و مخصوصا طلّاب حوزه علمیّه قم از این سبک نشانگر این است که در یادگیری و تدریس و تدّرس این علم که تا حدودی از غموض برخوردار است کمکی نموده است تا آنجا

که کتاب شرح «بدایة الحکمة» در عرض سه سال سه مرتبه چاپ خورده است.

در خاتمه از زحمات دلسوزانه و درایت و کفایت جناب آقای دکتر کوهیان رئیس محترم دانشگاه الزّهرا و معاونت محترم پژوهشی دانشگاه الزّهراء سرکار خانم دکتر پورشهریاری و اعضای محترم شورای پژوهشی دانشگاه و ارزیابان محترم و سایر دست‌اندرکاران که در چاپ و انتشار تحقیقات و پژوهشهای اساتید دانشگاه الزّهراء که راهی بس مهمّ در پیشرفت علم و دانش در جمهوری نوپای اسلامی ایران بشمار میرود بدینوسیله قدردانی و تشکّر می‌کنم.

خداوند بهمه آنان اجر جزیل در دنیا و آخرت عطا فرماید و این عمل باارزش علمی و دینی را که موجب توسعه علم و نشر آن بشمار میرود جزء باقیات صالحات آنان قرار دهد.

اگر هم نقصی در شرح هویدا گردید و یا مواردی مبهم باقی مانده که نیاز به شرح و توضیح دارد از خوانندگان عزیز از دانشجویان و دانشگاهیان و طلّاب عزیز و نیز از اساتید حوزه و دانشگاه می‌خواهم با تذکرّات خود مثلا اینکه کدام مطلب نیاز به شرح و بسط بیشتر دارد نگارنده را کمک نمایند تا شاید یک اثر فلسفی جامع و بی‌نقصی قابل عرضه در برابر فلسفه‌ها و مکاتب گوناگون علمی امروز جهان عرضه گردد.

از خداوند می‌خواهم این اثر بی‌مقدار را ذخیره آخرت من قرار دهد و به افکار بیدار و طالب علم و حقیقت که آشنائی به زبان عربی و اصطلاحات فلسفی و منطقی ندارد بهره کافی عطاء فرماید آمین یا ربّ العالمین.

حسین حقّانی زنجانی

12 فروردین سال 1379 ه ش

مطابق با 24 ذی الحجه سال 1420 ه ق

ص: 1

فهرست مندرجات:

درس سی و سوّم (متن عربی درس) 7- 2

در اثبات اصل علیّت و معلولیّت و اینکه آندو تنها در وجود است 7

مجعول علّت تنها وجود معلول است 8

چند نتیجه:

1- در عالم تحقّق علّت و معلولی وجود دارد 9

2- هرممکنی، معلول است 9

3- علّیت و معلولیت، رابطه وجودی بین علّت و معلولش می‌باشد 9

4- نیاز معلول به علت و فقر آن در رابطه با علت اگر بالاصالة نباشد چهار معلول، عارضی و معلول به ملاحظه ذات خویش از علّت بی‌نیاز خواهد بود 9

انقسامات علّت: (علّت تامّه و علّت ناقصه- فرق بین علت تامه و ناقصه- علّت واحد و کثیر 12 و 11

•

علّت بسیط و مرکّب- علّت قریب و بعید ... 12

•

علّت داخلی و خارجی و دو مورد علّت خارجی ... 13

•

علل حقیقی و معدّات ... 14

خلاصه درس بیست و سوّم 16

پرسشها 22- 17

درس سی و چهارم (متن عربی درس) 22- 17

وجوب وجود معلول به هنگام وجود علّت تامّه و وجوب وجود علّت به هنگام وجود معلولش 23

ص: 2

دلائل و براهین وجوب وجود معلول به هنگام وجود علّت آن 25- 23

اشکال و پاسخ 26- 25

اشکال و پاسخ 27

نتایج مطالب گذشته: برهان اوّل: وجوب وجود علت به هنگام وجود معلولش 34

اشکال و پاسخ 34

برهان دوّم ... 35

برهان سوّم ... 35

خلاصه درس سی و چهارم 38

پرسشها 39

درس سی و پنجم (متن عربی درس) 45- 40

واحد از آن، جز واحد، صادر نمی‌گردد 46

دلیل قاعده: «الواحد» 47

اعتراض و پاسخ آن 48- 47

فروعات قاعده «الواحد» 50- 48

فصل پنجم: محال بودن دور و تسلسل در سلسله علل 51

معنای دور و معنای تسلسل 52- 51

شرائط تحقّق تسلسل- تسلسل در علل 52

براهین محالیّت تسلسل در علل: 53

برهان اول 53

برهان دوّم 55- 54- 53

برهان اسّد و اخصر در محالیّت تسلسل در علل 56

تذکرات سه‌گانه در حکم محالیّت تسلسل 59- 57

خلاصه درس سی و پنجم 62- 61

ص: 3

پرسشها 63

درس سی و ششّم (متن عربی درس) 69- 64

علّت فاعلی 72- 70

اقسام علّت فاعلی: فاعل به طبع- فاعل به قسر- فاعل به جبر فاعل به غایت- فاعل به تجلّی- فاعل تسخیری 76- 74

آیا جایز است فاعل به جبر و فاعل به غایت را داخل در فاعل به قصد کرد یا نه؟ 76

فاعلیّت انواع موجودات 78- 77- 76

دو نتیجه از مطالب گذشته: 1- انقسام فعل به اختیاری و جبری، انقسام اعتباری است نه حقیقی

2- فاعل به غایت داخل در نوع فاعل به قصد است 79

سؤالی و پاسخی 80

خلاصه درس سی و ششّم 82- 81

پرسشها 83

درس سی و هفتم (متن عربی درس) 88- 84

برای عالم وجود، مؤثّری به‌معنای حقیقی کلمه جز خداوند نیست 91- 91- 89

فاعل تامّ در فاعلیّت از فعلش قوی‌تر و مقدّم‌تر است 92

ایراد و پاسخ 93

شی‌ء بسیط محال است هم فاعل باشد و هم قابل 94

اقوال سه‌گانه در مسأله بالا 95- 94

دو دلیل مشهور بر امتناع اجتماع قابل و فاعل مطلقا در شی‌ء بسیط 95

نظر مرحوم طباطبائی درباره این دو دلیل 96

ص: 4

دلیل متأخّرین و اشکال بر دلیل متأخّرین 97

خلاصه درس سی و هفتم 99- 98

پرسشها 100

درس سی و هشتم (متن عربی درس) 106- 101

علّت غائی و اثبات آن 107

انواع محرّک و احکام آنها 108

تذکّر لازم 109

نتایج چند امر از مطالب گذشته:

1- غایت فعل، گاهی با فعل فاعل متّحد می‌شود و گاهی نیز غایت با فعل متّحد می‌شود 111- 110

بررسی غایت‌های دارای علم و فاقد علم 111

حقّ در مسأله 113

ایراد و پاسخ 114

چند نتیجه از مطالب گذشته:

1- غایت فعل در فاعلش همان ذات فاعل از این‌جهت که فاعل است 115

2- غایت، همواره برای فاعل کمال است 115

عقیده جمعی از متکلّمین در نفی غایت در افعال خداوند 116

بطلان عقیده به نفی غایت در افعال خداوند 116

بطلان عقیده برگشت غایت در افعال خداوند به مخلوقاتش 117

خداوند، غایت همه اشیاء 117

توّهم تناقض و رفع آن 117

خلاصه نظر حقّ 119- 118

خلاصه درس سی و هشتم 121- 120

ص: 5

پرسشها 122

درس سی و نهّم (متن عربی درس) 130- 124

گزاف و قصد ضروری و عادت و نظیر این افعال خالی از غایت نیست 131

موارد گوناگون مبدأ علمی 132

غایت فکری در افعال عبث به چه نحو است؟ 133

مبادی فعل ارادی 134

مجرّدات در افعال خود فاقد مبدأ شوقی هستند 135

نفی اتفاق و انتفاء رابطه بین فاعل و غایت 136

دلائل نفی اتّفاق 137

نظر ذی مقراطیس در اتّفاقی بودن پیدایش عالم 139

دلائل این فیلسوف بر عقیده خود 140- 139

پاسخ دلایل فیلسوف بالا 141

سه نتیجه: 1- غایات مترتب بر افعال فاعلها، غایات ذاتی و دائمی می‌باشند 142

2- امور اتّفاقی، غایات بالعرض می‌باشند 142

3- غایت و علت فاعلی حقیقی بین آنها یک نوع رابطه وجود برقرار می‌باشد 142

خلاصه درس سی و نهّم 144- 143

پرسشها 145

درس چهلم (متن عربی درس) 149- 146

علّت مادّی و صوری 149

عقیده جمعی در منحصر کردن علّیت در مادّه فقط 150

بطلان این عقیده 150

ص: 6

دو نکته در علّت صوری (صورت، محصّل ماده- ترکیب بین مادّه و صورت ترکیب انضمامی نیست 152

علّت جسمانی و توضیح آن 153

خلاصه درس چهل‌ام 154

پرسشها 155

درس چهل و یکم (متن عربی درس) 162- 157

مرحله نهم در قوّه و فعل (این مرحله 14 فصل دارد) 163

معنای قوّه و فعل و مراحل گوناگون معنای قوّه 165- 164

هر حادث زمانی از قوّه وجود آن متأخّر است بیان و دلیل آن 166

دو نکته در این مورد 167

سه نتیجه از مطالب گذشته:

1- نسبت بین مادّه و بین قوه مثل نسبت جسم طبیعی است به جسم تعلیمی 168

2- حوادث زمانی اگر از قبیل جواهر باشد از تغییر در صور منفک نمی‌شود 168

و اگر از قبیل اعراض باشد حدوث آنها در تغیر در احوال جدا و منفک نمی‌شود 168

3- قوّه دائما قائم به فعلّیت است و مادّه دائما قائم به صورت 169

معنای وجود شی‌ء بالقوّه و بالفعل 169

دو نکته 171- 170

پنج نکته نتایج این فصل: 1- قوه شی‌ء یک نحو ثبوتی دارد 172

2- انقسام وجود به بالفعل و بالقوّه 172

3- انقسام وجود به وجود ثابت و وجود سیّال 172

4- موجود بالقوه وجود سیّال و تدریجی دارد 172

5- در اعراض نیز حرکت جریان دارد 172

خلاصه درس چهل و یکّم 175- 174- 173

ص: 7

پرسشها 177- 176

درس چهل و دوّم (متن عربی درس) 184- 178

تعریف حرکت و آنچه که متوقّف بر آن است 184

تعریف ارسطو از حرکت 185

وجود حرکت متعلّق و وابسته به امور ششگانه است 185

انقسام تغیّر (تدریجی یا دفعی- حرکت توسّطی و قطعی) 187- 186

مبدأ حرکت و منتهای آن 190- 189

حرکات عرضی- حرکت قسری- حرکت ارادی 191

تعریف مسافت حرکت- تعریف حرکت 192

خلاصه درس چهل و دوّم 197- 196- 195

پرسشها 199- 198

درس چهل و سوّم (متن عربی درس) 205- 200

مقولاتی که حرکت در آنها واقع می‌شود 205

مشهور بین قدماء مقولاتی که در آنها حرکت واقع می‌شود چهارتا هستند:

(کیف- کم- این- وضع) 205

عدم وقوع حرکت در سایر مقولات (از قبیل فعل- اضافه- متّی- اضافه و جدّه و جوهر) 207

مناقشه در دلائل این نظر 208

قول به وقوع حرکت در جوهر و تبیین آن 210

دلائل وقوع حرکت در جوهر از دیدگاه صدر المتألّهین 211

توجیه تغیّر عارض بر اعراض لاحق پاسخ این توجیه 211

ص: 8

اشکال و پاسخ 212

دلیل دوّم صدر المتألهّین برای اثبات حرکت جوهری 213

سه نتیجه از مطالب گذشته 214- 213

اشکال در امکان تحقّق حرکت در حرکت به دو وجه 215

رفع هردو وجه 217- 216

خلاصه درس چهل و سوّم 220- 218

پرسشها 222- 221

درس چهل و چهارم (متن عربی درس) 226- 223

موضوع حرکت 228- 227

سه نتیجه در این فصل: 1- حرکت در حرکت عرضی، بسیط می‌باشد 230

2- حرکت نزولی، معنای محصلی ندارد 230

3- حرکت، محدود است به ابتداء و نهایت 231- 230

فاعل حرکت و آن محرّک است 234- 232

خلاصه درس چهل و چهارم 236- 235

پرسشها 237

درس چهل و پنجم (متن عربی درس) 243- 238

تعریف زمان 243

بیان چند نتیجه: 244

معنای دهر و سرمد و رابطه آندو با زمان 247

کلام صدر المتألّهین در اسفار درباره دهر و سرمد 249- 248

معنای سرعت و کندی 250

ص: 9

تقابل بین بطؤ و سرعت در نظر ملّاصدرا تضادّ است 251

اشکال در نظریّه بالا 252

خلاصه درس چهل و پنجم 255- 254- 253

پرسشها 256

درس چهل و ششم (متن عربی درس) 259- 257

معنای سکون 260

برای سکون مصادیقی در میان جواهر مادّی نیست زیرا: 261

اقسام پنجگانه حرکت 262

قدرت حیوان 263

دو قول باطل درباره قدرت 265- 264

خلاصه درس چهل و ششم 267- 266

پرسشها 268

درس چهل و هفتم (متن عربی درس) 272- 270

معنای سبق و لحوق و تقدم و تأخّر 274

اقسام تقدّم و تأخّر (تقدّم و تأخّر به رتبه و تقدّم و تأخّر به شرف- تقدّم و تأخّر به زمان- تقدّم و تأخّر طبیعی و علّی و معلولی و تقدّم و تأخّر جوهری 276

• تقدّم و تأخری دهری 277

تقدم و تأخر بحق 277

خلاصه درس چهل و هفتم 280- 279

پرسشها 281

ص: 10

درس چهل و هشتم (متن عربی درس) 286- 282

ملاک اقسام سبق و لحوق 288- 287

نظر شیخ اشراق 289

ردّ نظر شیخ اشراق 289

حقّ در مسأله 289

ملاک در تقدم و تأخّر علّی و معلولی 290

ملاک در تقدّم و تأخّر جوهری 290

ملاک در تقدّم و تأخّر دهری 290

ملاک در تقدّم و تأخّر حقیقی و مجازی 291

ملاک در تقدّم و تأخّر بحقّ 291

معیّت و اقسام آن (معیّت به حسب رتبه- معیت به حسب شرف 292

معیت در زمان- معیت طبیعی- معیّت علّی- معیّت دهری) 293

معنای قدم و حدوث و انقسام آن 294

انواع سبق (سبق زمانی- سبق علّی و معلولی- سبق دهری- سبق به حقّ) 294

اقسام قدم و حدوث (قدم و حدوث زمانی و علّی- به حقّ و دهری) 295

خلاصه درس چهل و هشتم 298- 297- 296

پرسشها 299

درس چهل و نهّم (متن عربی درس) 304- 300

تعریف قدم زمانی و حدوث زمانی 305

سه تذکّر: 307- 306

معنای حدوث ذاتی و قدم ذاتی 308

اعتراض و پاسخ اعتراض 309

ص: 11

دو نتیجه: 1- قدیم بالذّات واجب بالذات است 310

2- قدیم بالذّات دارای ماهیّت نیست 310

حدوث و قدم بحقّ 311

حدوث و قدم دهری 312

توضیح یک نکته 313- 312

خلاصه درس چهل و نهّم 315- 314

پرسشها 316

درس پنجاه‌ام (متن عربی درس) 321- 318

مرحله یازدهم در عقل و عاقل و معقول 322

تعریف علم و اقسام اوّلیه علم و برخی از خواصّ آن 323

علم حصولی 324

علم حضوری 325

برگشت علم حصولی به علم حضوری 326

دلیل بر محالیت مادّی بودن صورت علمی 326

اشکال 326

پاسخ 327

دلیل دیگر و خلاصه مطالب گذشته 329

معنای علم 331- 330

خلاصه درس پنجاه‌ام 333- 332

پرسشها 334

درس پنجاه و یکم (متن عربی درس) 340- 335

اتّحاد عالم با معلوم تحت عنوان اتّحاد عاقل با معقول 341

ص: 12

اشکال 342

پاسخ- اعتراض و پاسخ 347- 343

انقسام علم حصولی به کلّی و جزئی 348

سه فرع در این مسأله 350

اشکال 350

پاسخ 352

عالم مادّه و قوّه- عالم مثال 352

عالم مثال اعظم و اصغر 352

دو نکته قابل تذکّر 353- 352

خلاصه درس پنجاه و یکّم 355- 354

پرسشها 356

درس پنجاه و دوّم (متن عربی درس) 362- 357

انقسام علم حصولی به دو قسم کلّی و جزئی 363

اشکال و پاسخ- یادآوری 364

انواع تعقّل (تعقّل بالقوّه- عقل تفصیلی- عقل بالفعل) 366

نکته قابل ذکر 367

مراتب عقل (عقل هیولایی- عقل بالملکه- عقل بالفعل- عقل مستفاد 369- 368

افاضه‌کننده، صور علمیّه 370

اشکال و پاسخ 371

یک نکته 372

خلاصه درس پنجاه و دوّم 374- 373

پرسشها 375

ص: 13

درس پنجاه و سوّم (متن عربی درس) 381- 376

انقسام علم حصولی به تصوّر و تصدیق 382

اجزاء قضیّة 382

تحقیق در مسأله 384- 383

دو نکته 385

انقسام علم حصولی به بدیهی و نظری 386

اقسام بدیهیّات 387- 386

سه نتیجه 388

سوفسطی کیست؟ 388

بطلان عقیده سوفسطی 389

شکاکّین چند گونه‌اند 390

رفع تمحّلات شکاکّین 391

سه سفسطه از سوفسطائیان و رفع آنها 392

رفع این سفسطه‌ها و رفع این اقوال 393

خلاصه درس پنجاه و سوّم 395- 394

پرسشها 396

درس پنجاه و چهارم (متن عربی درس) 401- 397

انقسام علم حصولی به حقیقی و اعتباری 405- 402

سه نتیجه از مطالب گذشته 406

دو نکته قابل ذکر 407

معنای علم حضوری و اینکه علم حضوری مختصّ به علم شی‌ء بخودش نمی‌باشد 408

خلاصه درس پنجاه و چهارم 410- 409

ص: 14

پرسشها 411

درس پنجاه و پنجم (متن عربی درس) 415- 412

هر مجرّدی هم عقل است و هم عاقل و هم معقول 416

اشکال و پاسخ 417

نکته قابل ذکر 418- 417

علم به شی‌ء دارای سبب جز از طریق علم به سبب آن حاصل نمی‌گردد 419

اشکال و پاسخ 420

خلاصه درس پنجاه و پنجم 422- 421

پرسشها 423

درس پنجاه و ششّم (متن عربی درس) 426- 424

علوم برای نفس، ذاتی نیست 428- 427

اقسام علم از دیدگاه ملّاصدرا 429

تقسیم دیگر (علم فعلی- علم انفعالی- علمی که نه انفعالی است و نه فعلی 431- 430

خلاصه درس پنجاه و ششّم 433- 432

پرسشها 434

درس پنجاه و هفتم (متن عربی درس) 439- 436

مرحله دوازدهّم در مباحث مربوط به واجب الوجود 340

اثبات واجب الوجود (برهان صدّیقین- وجوه گوناگون برهان صدیقّین) 442

اشکال و پاسخ 443

ص: 15

تقریر ملّاصدراء از برهان صدّیقین 445- 444

براهین دیگر بر وجود واجب الوجود 446

اعتراض و پاسخ 447

تذکّر 448

اثبات وجود خدا از طریق حرکت و تغیّر 449

اثبات وجود خدا از طریق نفس انسانی 449

اثبات واجب الوجود از طریق حدوث 450

این برهان تامّ نیست 451

خلاصه درس پنجاه و هفتم 454- 452

پرسشها 455

درس پنجاه و هشتم (متن عربی درس) 460- 456

واجب الوجود ماهیّتی ندارد 461

نقض بر این برهان و پاسخ آن 462

برهان دیگر برای نفی ماهیّت از خداوند 463

واجب الوجود بسیط بوده، مرکّب از اجزاء خارجی و داخلی نیست 464

دلیل دوّم بر بسیط بودن ذات خداوند 464

دلیل سوّم بر بسیط بودن ذات واجب الوجود 465

عدم کفایت این براهین در نفی ترکیب 465

فرع 466

اشکال و پاسخ 467

خلاصه درس پنجاه و هشتم 470- 469

پرسشها 471

ص: 16

درس پنجاه و نهّم (متن عربی درس) 476- 472

در توحید واجب لذاته و اینکه برای او در وجوب وجود، شریکی نیست 477

برهان اوّل 477

برهان دوّم 478

شبهه ابن کمونه در برهان بالا و پاسخ آن 479

برهان سوّم و چهارم 481- 480

توحید واجب لذاته در ربوبیتش و اینکه جز او ربّی نیست 483- 482

بطلان قول و ثنیّون 484

دو اشکال و پاسخ از آندو 486- 485

خلاصه درس پنجاه و نهّم 487

پرسشها 488

درس شصت‌ام (متن عربی درس) 494- 489

برای واجب بالذات، شریکی وجود ندارد 497- 495

صفات واجب بالذات به وجه کلّی و اقسام آنها (صفات ثبوتی و سلبی) 498

صفات حقیقیّه و اضافیّه 499

صفات ذات و صفات فعل 499

صفات ذاتی خداوند و اینکه این صفات عین ذات متعالی است 500

قول حکماء- قول اشاعره- قول کرامیّه 500

قول چهارم و قول پنجم و قول ششّم در صفات خداوند 501

قول حقّ 502

بطلان قول اشاعره بوجوهی 503

بطلان قول کرامیّه 504

ص: 17

بطلان قول معتزله 505

خلاصه درس شصت‌ام 507- 506

پرسشها 508

درس شصت و یکّم (متن عربی درس) 514- 509

صفات فعلی خداوند و اینکه این صفات زائد بر ذات هستند 517- 515

علم واجب بالذّات 519- 518

دو فرع 520

اختلاف در علم خداوند و اقوال در آن 520

قول «افلاطون» و پاسخ از آن 521

قول «فرفوریوس» در علم خداوند 521

قول «شیخ اشراق» در علم خداوند 521

ایراد در قول شیخ اشراق 521

قول ثالیس ملّطی 522

قول برخی از فلاسفه 522

قول اکثر متأخّرین 523

قول مشّائین 523

قول مشّائین قابل خدشه است 524

قول معتزله در علم خداوند 524

قول صوفیّه در علم خداوند 525

خلاصه درس شصت و یکّم 528- 526

پرسشها 530- 529

درس شصت و دوّم (متن عربی درس) 534- 531

عنایت و قضا و قدر 535

ص: 18

معنای قضا نزد مشهور 536

معنای قدر در نظر ملّاصدراء 537

ضعف قول ملّاصدرا و قول مشهور در معنای قضا 538

معنای قدر 538

اشکال 539

پاسخ 540

اشکال و پاسخ 541

خلاصه درس شصت و دوّم 542

پرسشها 543

درس شصت و سوّم (متن عربی درس) 547- 544

قدرت خداوند

قیود معتبر در قدرت خداوند: 1- مبدأئیّت قدرت برای فعل 549

2- علم به اینکه فعل برای فاعل خیر باشد 549

3- علم به خیر بودن فعل برای فاعل علمی ملازم است با بودن فاعل دارای اختیار در فعلش 549

4- شوق به فعل 549

5- اراده فعل 549

تعریف قدرت و اثبات آن برای واجب الوجود 550

دو اشکال و پاسخ از آندو 551

اشکال 553

پاسخ 554

خلاصه درس شصت و سوّم 555

ص: 19

پرسشها 556

درس شصت و چهارم (متن عربی درس) 562- 557

واجب بالذّات، مبدأ هر ممکن موجود می‌باشد 563

عقیده معتزله در افعال اختیاری انسان 565

دلیل دیگر معتزله 565

دلیل سوّم معتزله 566

بطلان دلیل اوّل معتزله 566

بطلان دلیل دوّم معتزله 567

بطلان دلیل سوّم معتزله 568

قول اشاعره در افعال انسانها 568

پاسخ قول اشاعره 569

استدلال برخی از فلاسفه بر وقوع جبر در افعال 570

تذکّر و یادآوری 571

سه نتیجه در این فصل 572- 571

خلاصه درس شصت و چهارم 573

پرسشها 574

درس شصت و پنجم (متن عربی درس) 579- 575

حیات خداوند 580

اراده و کلام خداوند 581

ارجاع کلام خدا به قدرت او 582

اشکال و پاسخ 582

ص: 20

عنایت خداوند به مخلوقاتش 583

استواری نظام خلقت 584

عوالم سه‌گانه در عالم وجود (عالم مادّه و قوّه- عالم مثال و عالم عقل) 585

خلاصه درس شصت و پنجم 588- 587

پرسشها 589

درس شصت و ششم (متن عربی درس) 595- 590

خیر و شرّ و دخول شرّ در قضاء الهی 596

اشکال و پاسخ 598

امر برای تحقّق شرّ لازم است 599

در عالم تجرّد، شرّ نیست 600

اقسام خیر و شرّ نزد ارسطو 600

ترتیب افعال خداوند در نظام خلقت 602

چهار نتیجه در این فصل 605- 603

خلاصه درس شصت و ششّم 607- 606

پرسشها 608

درس شصت و هفتم (متن عربی درس) 614- 609

عالم عقل و نظام آن و کیفیّت حصول کثرت در عالم عقل 615

ماهیّت جز با مقارنت به مادّه دارای افراد کثیر نیست 616

کثرت طولی و عرضی 617

وجوه سه‌گانه در اثبات مثل افلاطونیّه 618

اشکال بر دلیل اول 619

ص: 21

دلیل دوّم 619

اشکال بر دلیل دوّم 620

دلیل سوّم امکان اشرف 620

اشکال بر این دلیل 620

تذکّر و یادآوری 621

تقریب ملّاصدرا در قاعده امکان اشرف 622

دو نتیجه و دو اشکال و پاسخ از آندو 623

خلاصه درس شصت و هفتم 626- 625

پرسشها 627

درس شصت و هشتم (متن عربی درس) 632- 628

دوام فیض الهی 632

عالم مثال 634

عالم مادّی 637- 636

در حدوث عالم 638

حدوث زمانی 639

پیدایش زمان 639

حدوث زمانی نزد متکلّمین 640

اشکال بر مبنای متکلّمین 640

دوام فیض واجب بالذّات 642

خلاصه درس شصت و هشتم 643

پرسشها 644

فهرست منابع تحقیقاتی استاد علامه طباطبایی در تدوین نهایة الحکمه 646- 645

سایر آثار شارح 647

المرحلة الثّامنة فی العلّة و المعلول و فیها خمسة عشر فصلا:

الدّرس الثّالث و الثّلّاثون (33) الفصل الاوّل فی اثبات العلیّة و المعلولیّة و انهّما فی الوجود قد تقدّم انّ المّاهیة فی حدّ ذاتها لا موجودة و لا معدومة، فهی متساویة النّسبة إلی الوجود و العدم، فهی فی رجحان أحد الجانبین لها محتاجة إلی غیرها الخارج من ذاتها و أمّا ترجّح أحد الجانبین لا لمرجّح من ذاتها و لا من غیرها فالعقل الصّریح یحیله.

و عرفت سابقا أنّ القول بحاجتها فی عدمها إلی نوع من التجّوز، حقیقته أنّ ارتفاع الغیر الذّی تحتاج إلیه فی وجودها لا ینفّک عن ارتفاع وجودها لمکان توقّف علی وجوده، و من المعلوم أنّ هذا التّوقف علی وجود الغیر لأنّ المعدوم لا شیئیّة له.

فهذا الوجود المتوقّف علیه نسمّیه علّة و الشّی‌ء الذّی یتوقّف علی العلّة معلولا له.

ثمّ إنّ مجعول العلّة و الأثر الذّی تضعه فی المعلول هو إمّا وجود المعلول او ماهیّته او صیرورة ماهیّته موجودة، لکن یستحیل أن یکون المجعول هو الماهیّة لما تقدّم أنّهأ اعتباریّة، و الذّی یستفیده المعلول من علّته أمر أصیل.

علی أنّ العلّیة و المعلولیّة رابطة عینیّة خاصّة بین المعلول و علّته و إلّا لکان کلّ شی‌ء علّة لکلّ شی‌ء و کلّ شی‌ء معلولا لکلّ شی‌ء و المّاهیة لا رابطة بینها فی ذاتها و بین غیرها.

و یستحیل أن یکون المجعول هو الصّیرورة، لأنّ الأثر العینی‌ء الأصیل حینئذ هو

الصیّرورة التّی هو أمر نسبیّ قائم بطرفین، و المّاهیة و وجودها اعتباریّان علی الفرض، و من المحال أن یقوم أمر عینیّ أصیل بطرفین اعتباریین، و إذا استحال کون المجعول هو المّاهیة او الصّیرورة تعیّن أنّ المجعول هو الوجود و هو المطلوب.

فقد تبیّن ممّا تقدّم:

أوّلا أنّ هناک علّة و معلولا.

و ثانیا أنّ کلّ ممکن فهو معلول.

و ثالثا أنّ العلیّة و المعلولیّة رابطة وجودیّة بین المعلول و علّته، و أنّ هذه الرّابطة دائرة بین وجود المعلول و وجود العلة و إن کان التّوقف و الحاجة و الفقر ربما تنسب إلی المّاهیة.

فمستقرّ الحاجة و الفقر بالأصالة هو وجود المعلول و ماهیّته محتاجة بتبعه.

و رابعا أنّه إذا کانت الحاجة و الفقر بالأصالة للوجود المعلول و هو محتاج فی ذاته و إلّا لکانت الحاجة عارضة و کان مستغنیا فی ذاته و لا معلولیّة مع الاستغناء فذات الوجود المعلول عین الحاجة، ای إنّه غیر مستقلّ فی ذاته قائم بعلّته التّی هی المفیضة له.

و یتحصّل من ذلک أنّ وجود المعلول بقیاسه إلی علّته وجود رابط موجود فی غیره و بالنّظر إلی ماهیّته التّی یطرد عنها العدم وجود فی نفسه جوهریّ او عرضیّ علی ما تقتضیه حال ماهیّته.

الفصل الثّانی فی انقسامات العّلّة

تنقسم العلّة إلی تامّة و ناقصة. فالعلّة هی التّی تشتمل علی جمیع ما یتوقّف علیه المعلول بحیث لا یبقی للمعلول معها إلّا أن یتحقّق، و العلّة الناقصة هی التّی تشتمل علی بعض ما یتوقّف علیه المعلول فی تحقّقه لا علی جمیعه.

و تفترقان بأنّ العلّة التّامّة یلزم من وجودها وجود المعلول، کما سیأتی، و من عدمها عدمه، و العلّة النّاقصة لا یلزم من وجودها وجود المعلول، لکن یلزم من عدمها عدمه، لمکان توقّف المعلول علیها و علی غیرها. و لیعلم أنّ عدم العلّة، سواء کانت علّة تامّة او ناقصة، علّة تامّة لعدم المعلول.

و تنقسم أیضا إلی الواحدة و الکثیرة، لأنّ المعلول من لوازم وجود العلّة و الّلازم قد یکون أعمّ.

و تنقسم أیضا إلی بسیطة و مرکّبة، و البسیطة ما لا جزء لها، و المرکّبة خلافها و البسیطة قد تکون بسیطة بحسب الخارج کالعقل و الأعراض، و قد تکون بسیطة بحسب العقل و هی ما لا ترکّب فیه خارجا من مادّة و صورة و لا عقلا من جنس و فصل، و أبسط البسائط ما لا ترکّب فیه من وجود و ماهیّة و هو الواجب تعالی.

و تنقسم أیضا إلی قریبة و بعیدة، فالقریبة ما لا واسطة بینها و بین معلولها و البعیدة ما کانت بینها و بین معلولها واسطة کعلّة العلّة.

و تنقسم أیضا إلی داخلیّة و خارجیّة، فالدّاخلیّة هی المادّة بالنّسبة إلی المرکّب منها و

من الصّورة و هی التّی بها الشّی‌ء بالقوة، و الصورة بالنّسبة إلی المرکّب و هی التّی بها الشّی‌ء بالفعل و تسمّیان علّتی القوام.

و الخارجیّة هی الفاعل و هو الذّی یصدر عنه المعلول و الغایة و هی التّی یصدر لأجلها المعلول و تسمّیان علّتی الوجود و سیأتی بیانها.

و تنقسم أیضا إلی علل حقیقیّة و علل معدّة و شأن المعدّات تقریب المادّة إلی إفاضة الفاعل باعدادها لقبولها کانصرام القطعات الزّمانیّة المقرّبة للمادّة إلی حدوث ما یحدث فیها من الحوادث.


[شرح نهایة الحکمة (شامل ادامه از مرحله 8 و ادامه از درس 33)]

مرحله هشتم: در علّت و معلول

اشاره

این مرحله 15 فصل دارد:

درس سی و سوّم (33)

فصل اول در اثبات (اصل) علیّت و معلولیّت و اینکه آن‌دو تنها در وجود است
اشاره

فصل اول در اثبات (اصل) علیّت و معلولیّت و اینکه آن‌دو تنها در وجود است(1)

در صفحات گذشته گفته شد که ماهیّت به تنهائی و به ملاحظه ذات خود نه موجود است و نه معدوم (یعنی ماهیّت) نسبت به وجود و عدم (مثل دو کفه میزان) حالت تساوی دارد (یعنی به ملاحظه ذاتش نه اقتضای وجود و نه اقتضای عدم را دارد بلکه می‌تواند موجود باشد یا موجود نباشد و تنها در مقام رجحان یکی از طرفین (وجود و عدم) نسبت به ماهیّت، نیازمند به امری خارج از ذات خود می‌باشد.

امّا رجحان یکی از دو جانب (وجود و عدم) بدون اینکه مرجّحی از ذات ماهیّت و یا بیرون از ماهیّت باشد محال است و عقل چنین رجحانی را (یعنی ترجیح یکی از طرفین وجود و عدم بدون ترجّح از ذات ماهیّت یا خارج از ماهیّت) تجویز نمی‌کند.


1) رسائل شیخ الرّئیس ابن سینا ص 117- التّحصیل ص 519- شوارق فصل سوّم مسأله اول- قبسات ص 53- حکمة الاشراق ص 62- مطارحات ص 376 و 377- اسفار ج 2 ص 127( شارح)

و باز سابقا شناختید که این قول که ماهیّت در عدم خود نیاز به غیر خود دارد یک نوع مجازگوئی است (چرا که اینگونه نیست که ماهیّت معدوم واقعا محتاج و نیازمند به غیر باشد و عاملی در کار بوده، سبب معدوم بودن آن شده باشد بلکه) حقیقت نیاز ماهیّت در عدمش به غیر خود به این معنی است که از ارتفاع غیری که ماهیّت در وجود و تحقّق خود به آن نیازمند است از ارتفاع وجود ماهیّت جدا و منفکّ نیست زیرا وجود ماهیّت بر وجود غیرمتوقّف است (به جهت آن‌چه که گفتیم که ماهیّت در ذات خود وجود را ندارد) و بدیهی است که این توقّف به ملاحظه وجود غیر است زیرا معدوم، شیئیّتی ندارد (تا بگوئیم این توقّف به ملاحظه شی‌ء معدوم می‌باشد).

پس وجود (غیری) را که وجود ماهیّت بر آن متوقّف است بنام «علّت» می‌نامیم و شی‌ءای که وجود آن متوقّف بر علت خودش است آنرا «معلول» می‌گوئیم.

مجعول علّت، تنها وجود معلول است

مجعول علّت، تنها وجود معلول است(1)

(توضیح آن اینکه) مجعول علّت و اثری که علّت در معلولش بجای می‌گذارد (به حسب احتمال عقلی از سه چیز خارج نیست:) یا وجود معلول است یا ماهیّت معلول و یا موجود گردیدن ماهیّت (یعنی صیرورت) (و بدیهی است که) مجعول (علّت) محال است که ماهیّت (معلول) باشد زیرا:

اوّلا: سابقا گذشت که ماهیّت، امری اعتباری است و آنچه را که معلول از ناحیه علّت وجود، بدست می‌آورد (قطعا) امر اصیلی است (پس نمی‌تواند مجعول علّت، ماهیّت معلول که یک امر اعتباری است بوده باشد).

ثانیا: علّیت و معلولیّت یک رابطه عینی (واقعی) خاصّی است بین معلول و علّت (به این معنی که معلول عین ارتباط به علّت و تعلّق به آن بشمار می‌رود مثل نور و روشنائی آن) و گرنه لازم میاید تمام اشیاء، علّت تمام اشیاء و (نیز) تمام اشیاء معلول تمام اشیاء باشد (و این


1) اسفار ج 1 ص 396 و ص 423 و ج 2 ص 380 و 382- شوارق فصل اوّل ص 35.( شارح)

به بداهت عقل باطل است زیرا عقل تجویز نمی‌کند هر شی‌ای علّیت برای غیر خود از کلّ اشیاء داشته باشد پس علیّت و معلولیّت، یک رابطه عینی بین علّت و معلولش می‌باشد) و حال آنکه می‌دانیم که ماهیّت به ملاحظه ذاتش (فی ذاتها) با غیر ماهیّت، رابطه عینی ندارد.

و (باز عقلا جایز نیست که) مجعول علّت، موجود گردیدن معلول (یعنی صیرورت یعنی اتصاف ماهیّت به وجود) باشد زیرا در این‌صورت لازم می‌آید که اثر عینی اصیل (که از علّت ناشی شده است)، همان صیرورت (یعنی گردیدن ماهیّت معلول، موجود) باشد درحالیکه آن، یک امر نسبی قائم بطرفین (یعنی ماهیّت و وجود آن) می‌باشد و (بدیهی است که) ماهیّت و وجود آن بنابراین فرض هردو، امر اعتباری می‌باشند و محال است که یک امر عینی اصیل (یعنی صیرورت) بدو طرف (یکی وجود و دیگری ماهیّت) که هردو اعتباری هستند قائم باشد.

حال که مجعول علّت جایز نیست عقلا ماهیّت معلول باشد و نه صیرورت پس متعیّن است که مجعول علّت، تنها وجود معلول می‌باشد و آن مطلوب ما در این فصل است.

چند نتیجه:

از مطالب بالا چند نتیجه زیر بدست می‌آید:

اولا: علّت و معلولی (در عالم تحقّق و عالم آفرینش) وجود دارد.

ثانیا: هر ممکنی، معلول است.

ثالثا: علّیت و معلولیّت، رابطه وجودی بین علّت و معلولش می‌باشد.

این رابطه، تنها بین وجود معلول و وجود علّت است گرچه توقّف و حاجت و فقر چه بسا به ماهیّت نیز نسبت داده می‌شود و لکن معلوم است که محل استقرار حاجت و فقر (و توقّف) بالاصالة، وجود معلول است و ماهیّت معلول نیز به تبع وجودش محتاج علّت است (نه بالاصالة).

رابعا: نیاز معلول به علّت و فقر آن در رابطه به علّت اگر بالاصالة نباشد (یعنی ذات معلول، اقتضای نیاز به علّت را نکند) ناچار این نیاز برای معلول، عارضی بوده و معلول به

ملاحظه ذات خویش از علّت، بی‌نیاز خواهد بود، در این‌صورت باوجود بی‌نیازی و استغناء دیگر معلولیّتی نخواهد بود (زیرا معلولیّت، عین ربط به علّت و نیاز به علّت می‌باشد و اگر فرض شود معلول، بی‌نیاز و مستغنی از علّت خویش باشد حتما معلول نخواهد بود).

پس ذات وجود معلول در رابطه با علت خویش عین نیاز و احتیاج به علّت است (یعنی در ذات خویش مستقلّ نبوده و به علّتی که مقتضی وجود او است قائم می‌باشد.

حاصل کلام اینکه وجود معلول در رابطه با علّتش و در مقایسه با آن از قبیل وجود رابط بوده (یعنی) در غیر خود، موجود می‌باشد (مثل قیام زید که در زیر موجود می‌باشد) و امّا وجود معلول نظر به ماهیّت خویش که به این ملاحظه عدم را از ماهیّت خویش طرد می‌کند، وجود مستّقل و فی نفسه دارد خواه معلول برحسب ماهیّتی که دارد از قبیل جوهر باشد یا عرض.

فصل دوّم در انقسامات علّت
اشاره

(برای علّت در رابطه با معلولش چند انقسام است که ما آنها را بطور اختصار در اینجا بیان می‌کنیم):

1- علّت تامّه و علّت ناقصه:

علّت تامّه علّتی است که مشتمل باشد بر جمیع آنچه که وجود معلول بر آنها متوقّف است (مثل مقتضی، وجود شرائط و معّدات و فقد موانع و غیر اینها ...) بطوریکه معلول با تحقّق این‌ها مفرّی از وجود ندارد.

و علّت ناقصه، علّتی است که مشتمل است بر برخی از آنچه که معلول در تحقّق خود متوقّف بر آنها است نه بر جمیع آنها (مثلا علّت دارای مقتضی است و لکن موانع وجود دارد یا شرایط آن موجود نیست و نظیر اینها).

فرق بین علّت تامّه و ناقصه این است که علّت تامّه از وجود آن، وجود معلول لازم می‌آید چنانکه بزودی خواهد آمد و از عدم آن عدم معلول.

و امّا علّت ناقصه از وجود آن، وجود معلول لازم نمی‌آید و لکن از عدم آن، عدم معلول لازم می‌آید زیرا معلول (در مقام تحقّق) بر آن و غیر آن از اشیاء دیگر متوقّف است.

(در هرحال) این نکته قابل ذکر است که عدم علّت خواه علّت تامّه باشد یا ناقصه برای عدم معلول، علّت تامّه است.

2- علّت واحد و کثیر

هم‌چنین علّت به دو قسم علّت واحد و کثیر منقسم می‌گردد:

زیرا معلول از لوازم وجود علّت است و (نیز بدیهی است که) لازم نیز گاهی اعمّ می‌باشد (در نتیجه، هرکجا که علّت یک چیز یعنی ملزوم، متحقّق شود معلول آن نیز یعنی لازم، متحقّق می‌شود امّا هرکجا که معلول یعنی لازم یک شی‌ء محقّق بشود لازم نیست که علّت او نیز موجود باشد زیرا چه‌بسا لازم، اعمّ از ملزوم است و لازمه آن، این است که ممکن است لازم با علّت دیگر نیز، محقّق بشود در این‌صورت علّت، کثیر می‌باشد مثل حرارت که معلول است و لازمه آتش بوده، اعم از ملزوم خویش می‌باشد زیرا حرارت از طریق غیر آتش مثل اصطکاک دو شی‌ء با یکدیگر و سایر علل نیز پدید آید).

3- علّت بسیط و مرکّب

علّت بسیط علّتی است که دارای جزء نیست (مثل علّیت خدا نسبت به مخلوقات) و علّت مرکّب بخلاف آن، دارای جزء است (مثل علیّت اشیاء در عالم طبیعت و غیر آن) و (بساطت) علّت بسیط نیز، گاهی به حسب وجود خارجی است مثل عقل و اعراض (از قبیل رنگها و ... به این معنی که در خارج، علّت، یک امر بسیطی بوده، دارای جزء نیست) و گاهی نیز علّت به حسب عقل (و تعقّل) بسیط است و آن علّتی است که در خارج مرکّب از مادّه و صورت نیست (هم‌چنانکه در موجودات مادّی محسوس چنین است) و در مقام تعقّل نیز، جنس و فصل ندارد و بسیطترین علّت‌ها، علّتی است که هرگز مرکّب از وجود و ماهیّت نیست و آن وجود واجب الوجود است، (زیرا او صرف وجود بی‌نهایت بوده، نه در خارج و نه در ذهن و نه در مقام تعقّل جز حقیقت وجود صرف، چیزی برای او تصوّر نمی‌شود پس دارای ماهیّت نیست).

4- علّت قریب و بعید

علّت قریب، علّتی است که ما بین آن و معلولش واسطه‌ای وجود نداشته باشد.

و علّت بعید علّتی است که بین علّت و معلولش واسطه‌ای، وجود داشته باشد مثل علّت علّت (یک چیز نسبت به همان‌چیز که از قبیل علت بعید آن چیز محسوب می‌گردد.).

5- علّت داخلی و خارجی
اشاره

علّت داخلی (نسبت به اشیاء) دو مورد دارد:

مورد اوّل: علیّت مادّه نسبت به اشیائی که مرکّب از مادّه و صورت هستند همان مادّه‌ای که شی‌ء به واسطه آن، بالقوّه است (و تا صورت شی‌ء نیامده آن شی‌ء فعلیّت نیافته و بالقوّه است مثل اینکه چوب مادامیکه صورت میزی، دربی و ... پیدا نکرده همان حالت چوبی تنها را دارد و در قوه این اشیاء هست و هنوز فعلیّت آنها محقق نشده است).

مورد دوّم: (علیّت) صورت نسبت به شی‌ء مرکّب (از مادّه و صورت) همان صورتی که شی‌ء به واسطه آن، فعلیّت پیدا می‌کند (یعنی فعلیّت شی‌ء به صورت آن شی‌ء بستگی داشته به آن قوام دارد)، این‌دو (علّت داخلی) را بنام دو علّت قوام شی‌ء می‌نامند «تسمیّان علّتی القوام».

علّت خارجی نیز دو مورد دارد:

مورد اوّل: فاعل و آن چیزی است که معلول از او صادر می‌شود «هو الذّی یصدر عنه المعلول».

مورد دوّم: غایت و آن چیزی است که معلول به جهت تحقّق آن، از علّت صادر می‌شود «هو الذّی یصدر لاجلها المعلول» و این‌دو (علّت خارجی) را دو علّت وجود می‌نامند «تسمّیان علّتی الوجود» و بیان اینها در آینده خواهد آمد.

6- علل حقیقی و معداّت

علّت، بدو قسم علل حقیقی و غیر حقیقی از قبیل معداّت منقسم می‌گردد(1)و شأن معداّت این است که مادّه شی‌ء را بسوی افاضه فاعل بر آن، نزدیک می‌سازند به این معنی که مادّه شی‌ء با فیض گرفتن از فاعل، آمادگی پذیرش و قبول صورت و سایر کمالات را پیدا می‌کند مثل انصرام یعنی گذر کردن و جریان قطعات زمان بر شی‌ء مادّی به‌طوریکه آنرا برای حدوث حوادث بر آن، نزدیک و آماده می‌سازد.

(پس علل حقیقی، کارش این است که واقعا علّت پیدایش معلول بوده و در پیدایش معلول دخالت تامّه دارد اما معّدات، تنها مقدّمه و زمینه پیدایش اشیاء را فراهم می‌سازد و منتظر تحقّق سایر شرایط و وجود مقتضی و فقد موانع و غیر اینها از اجزاء علّت تامّه می‌ماند و اگر همه اجزاء علّت تامّه که نام بردیم محقّق شد از جمله آنها معداّت در این موقع، معلول پا به دائره وجود می‌گذارد وگرنه، نه).


1) التّحصیل ص 527

خلاصه درس سی و سوّم:

هر معلولی دارای علّتی است زیرا ماهیّت هر معلول در مرتبه ذات خویش، حالت امکان داشته، نسبت به وجود و عدم حالت تساوی دارد پس ماهیّت موجود یا معدوم نیاز به مرجحی دارد که از آن به علّت تعبیر می‌آورند.

مجعول علّت تنها وجود معلول است نه ماهیّت و نه صیرورت، توضیح این مطالب در متن درس ذکر شده است.

از مطالب فوق چهار نتیجه حاصل می‌گردد:

1- در عالم تحقّق، علّت و معلولی وجود دارد.

2- هر ممکنی معلول است.

3- علّیت و معلولیّت رابطه وجودی بین علّت و معلول خویش می‌باشد.

4- ذات وجود معلول عین نیاز و احتیاج به علّت است.

اقسام علّت

علّت تامّه علّت ناقصه علّت واحد علّت کثیر علّت بسیط علّت مرکّب علّت قریب علّت بعید علّت داخلی علّت مادّه نسبت باشیاء علّت صورت علّت خارجی فاعل غایّت نسبت به شی‌ء مرکّب علل حقیقی معدّات

پرسشها:

1- چرا هر ممکنی نیازمند علّت است؟ مثالی بیاورید.

2- مجعول علّت چیست؟ و چرا؟ توضیح دهید.

3- نحوه وجودی معلول در رابطه با علّت چگونه است؟ بیان کنید.

4- علّت تامّه و علّت ناقصه را بیان کنید و فرق بین آن‌دو را نیز ذکر و برای هرکدام مثالی بیاورید.

5- چرا علّت به دو قسم علّت واحد و کثیر منقسم می‌گردد؟ و برای هرکدام نیز مثالی ذکر کنید.

6- علّت بسیط و مرکّب چه نوع علّتی هستند؟ مثالی نیز برای هرکدام بیاورید؟

7- علّت قریب و بعید را ذکر و برای آندو مثالی نیز ذکر کنید.

8- برای علّت داخلی دو مورد است و برای علّت خارجی نیز دو مورد، هریک از این چهار مورد را بیان و توضیح دهید.

9- علل حقیقی و معداّت کدام‌اند؟ و فرق بین آندو با یکدیگر چیست؟ و برای هرکدام نیز مثالی بیاورید.


الدّرس الرّابع و الثّلاثون (34)

الفصل الثّالث فی وجوب وجود المعلول عند وجود علّته التّامة و وجوب وجود العلّة عند وجود معلولها

و هذا وجوب بالقیاس غیر الوجوب الغیریّ الذّی تقدّم فی مسألة: «الشّی‌ء ما لم یجب لم یوجد».

أمّا وجوب وجود المعلول عند وجود علّته التّامة فلأنّه لو لم یجب وجوده عند وجود علّته التّامّة لجاز عدمه و لو فرض عدمه مع وجود العلّة التّامّة، فامّا أن تکون علّة عدمه و هی عدم العلّة متحقّقة و علّة وجوده موجودة کان فیه اجتماع النّقیضین و هما علّة الوجود و عدمها و إن لم تکن علّة عدمه متحقّقة کان فی ذلک تحقّق عدمه من غیر علّة، و هو محال.

و کذا لو لم یجب عدمه عند عدم علّته لجاز وجوده، و لو فرض وجوده مع تحقق علّة و هی عدم علّة الوجود، فان کانت علّة الوجود موجودة اجتمع النّقیضان و هما علّة الوجود و عدمها الذّی هو علّة العدم، و إن لم تکن علّة الوجود موجودة لزم وجود المعلول مع عدم وجود علّته.

برهان آخر- لازم توّقف وجود المعلول علی وجود العلّة امتناع وجود المعلول مع

عدم العلّة. و بتعبیر آخر: کون عدم العلّة علّة موجبة لعدم المعلول، و توّقف هذا المعلول الذّی هو عدم المعلول علی علّته التّی هی عدم العلّة لازمه امتناعه بانعدامها، ای وجوب وجود المعلول عند وجود علّته. فافهم ذلک.

فان قلت: الذی تستدعیه حاجة الممکن الی المرجع و توقف وجود العلة تامة استلزام وجود العلّة التامّة فی أیّ وعاء کانت هو وجود المعلول فی ایّ وعاء کان و أمّا کون المعلول و العلّة معین فی الوجود من غیر انفکاک فی الوعاء فلا فلم لا یجوز أن توجد العلّة مستلزمة لوجود المعلول و لا معلول بعد ثمّ تنعدم العلّة ثمّ یوجد المعلول بعد برهة و لا علّة فی الوجود او تکون العلّة التّامّة موجودة و لا وجود للمعلول بعد ثمّ یسنح لها أن توجد المعلول فتوجده، و هذا فیما کانت العلّة التّامّة فاعلة بالاختیار بمکان من الوضوح.

قلت: لا معنی لتخلّل العدم بین وجود العلّة التّامّة و وجود معلولها بأیّ نحو فرض، فقد تقدّم أنّ توقّف وجود المعلول علی وجود العلّة إنّما یتمّ برابطة وجودیّة عینیّة یکون وجود المعلول معها وجودا رابطا قائم الذّات بوجود العلّة التّامّة المستقلّ ففرض وجود المعلول فی وعاء و علّته التّامّة معدومة فیه فرض تحقق الوجود الرّابط و لا مستقلّ معه یقوّمه، و ذلک خلف ظاهر و فرض وجود العلّة التّامّة و لا وجود لمعلولها بعد فرض وجود مستقلّ مقوّم بالفعل و لا رابط له یقوّمه بعد، و ذلک خلف ظاهر.

و أمّا حدیث الاختیار، فقد زعم قوم أنّ الفاعل المختار کالانسان مثلا بالنّسبة إلی أفعاله الاختیاریّة علّة تستوی نسبتها إلی الفعل و التّرک، فله أن یرجّح ما شاء منهما من غیر إیجاب لتساوی النّسبة.

و هو خطأ، فلیس الانسان الفاعل باختیاره علّة تامّة للفعل بل هو علة ناقصة، و له علل ناقص اخری، کالمادّه و حضورها و اتّحاد زمان حضورها مع زمان الفعل و استقامة الجوارح الفعّالة و مطاوعتها و الدّاعی إلی الفعل و الارادة و امور اخری کثیرة إذا اجتمعت صارت علّة تامّة یجب معها الفعل و أمّا الانسان نفسه فجزء من أجزاء العلّة التّامّة نسبة الفعل إلیه بالامکان دون الوجوب، و الکلام فی إیجاب العلّة التّامّة لا مطلق العلّة.

علی أنّ تجویز استواء نسب الفاعل إلی الفعل و عدمه إنکار لرابطة العلّیّة، و لازمه

تجویز علیّة کلّ شی‌ء لکلّ شی‌ء و معلولیّة کلّ شی‌ء لکلّ شی‌ء.

فان قلت: هب أنّ الانسان الفاعل المختار لیس بعلّة تامّة، لکنّ الواجب عزّ اسمه فاعل مختار، و هو علّة تامّة لما سواه، و کون العالم واجبا بالنّسبة إلیه ینافی حدوثه الزّمانیّ.

و لذلک اختار قوم أنّ فعل المختار لا یحتاج إلی مرجّح، و اختار بعضهم أنّ الارادة مرجّحة بذاتها لا حاجة معها إلی مرجّح آخر، و اختار جمع أنّ الواجب تعالی عالم بجمیع المعلومات فما علم منه أنّه ممکن سیقع یفعله و ما علم منه أنّه محال لا یقع لا یفعله، و اختار آخرون أنّ افعاله تعالی تابعة للمصالح و إن کنّا غیر عالمین بها فما کان منها ذا مصلحة فی وقت تفوت لو لم یفعله فی ذلک الوقت فعله فی ذلک الوقت دون غیره.

قلت: معنی کونه تعالی فاعلا مختارا أنّه لیس وراء تعالی شی‌ء یجبره علی فعل او ترک فیوجبه علیه، فانّ الشّی‌ء المفروض إمّا معلول له و إمّا غیر معلول و الثّانی محال لأنّه واجب آخر أو فعل لواجب آخر و أدلّة التّوحید تبطله، و الأوّل أیضا محال لاستلزامه تأثیر المعلول بوجوده القائم بالعلّة المتأخّر عنها فی وجود علّته التّی یستفیض عنها الوجود. فکون الواجب تعالی مختارا فی فعله لا ینافی ایجابه الفعل الصّادر عن نفسه و لا إیجابه الفعل ینافی کونه مختارا فیه.

و أمّا حدوث العالم، بمعنی ما سوی الواجب، حدوثا زمانیّا فمعنی حدوث العالم حدوثا زمانّیا کونه مسبوقا بقطعة من الزّمان خالیة من العالم لیس معه إلّا الواجب تعالی و لا خبر عن العالم بعد و الحال أنّ طبیعة الزّمان طبیعة کمیّة ممکن موجودة معلولة للواجب تعالی و من فعله، فهو من العالم. و لا معنی لکون العالم، و فیه الزمان، حادثا زمانیّا مسبوقا بعدم زمانیّ و لا قبل زمانیّا خارجا من الزّمان.

و قد استشعر بعضهم بالاشکال فدفعه بدعوی أنّ الزّمان أمر اعتباریّ وهمیّ غیر موجود و هو مردود بأنّ دعوی کونه اعتباریّا وهمیّا اعتراف بعدم الحدوث الزّمانیّ حقیقة.

و دفع الاشکال بعضهم بأنّ الزّمان حقیقة منتزعة من ذات الواجب تعالی من حیث بقائه.

و ردّ بأنّ لازمه التّغیّر فی ذات الواجب تعالی و تقدّس فانّ المنتزع عین المنتزع منه و

کون الزّمان متغیّرا بالذّات ضروریّ.

و اجیب عنه بأنّ من الجائز أن یخالف المنتزع المنتزع منه بعدم المطابقة و هو مردود بأنّ تجویز المغایرة بین المنتزع و المنتزع منه من السّفسطة و یبطل معه العلم من رأس علی أنّ فیه اعترافا ببطلان أصل الدّعوی.

و أمّا قول القائل بجواز أن یختار الفاعل المختار أحد الأمرین المتساویین دون الآخر لا لمرجّح یرجّحه، و قد مثّلوا له بالهارب من السّبع إذا عنّ له طریقان متساویان فانّه یختار أحدهما لا لمرجّح.

ففیه أنّه دعوی من غیر دلیل و قد تقدّمت الحجّة أنّ الممکن المتساوی الجانبین یحتاج فی ترجّح أحد الجانبین إلی مرجّح. فان قیل: إنّ المرجّح هو الفاعل مثلا بارادته کما مرّ فی مثال الهارب من السّبع.

اجیب بأنّ مرجعه إلی القول الآتی، و سیأتی بطلانه و أمّا مثال الهارب من السّبع فمنوع، بل الهارب المذکور علی فرض التّساوی من جمیع الجهات یقف فی موضعه و لا یتحرّک أصلا.

علی أنّ جواز ترجّح الممکن من غیر مرجّح ینسدّ به طریق إثبات الصّانع تعالی.

و أمّا قول القائل: إنّ الارادة مرجّحة بذاتها یتعیّن بها أحد الأفعال المتساویة من غیر حاجة إلی مرجّح آخر ففیه أنّ الارادة لو رجّحت الفعل فانّما ترجّحه بتعلّقها به لکن أصل تعلّقها بأحد الامور المتساویة الجهات محال.

و دعوی أنّ من خاصّة الارادة ترجیح أحد الأفعال المتساویة، لا محصّل لها لأنّها صفة نفسانیّة علمیّة لا تتحقّق إلّا مضافة إلی متّعلقها الذّی رجّحه العلم السّابق لها فما لم یرجّح العلم السّابق متعلّق الارادة لم تتحقّق الارادة حتّی یترجّح بها فعل.

و امّا قول من قال: «إنّه تعالی عالم به جمیع المعلومات فما علم منها أنه سیقع یفعله و ما علم منها أنّه لا یقع لا یفعله و بعبارة اخری ما علم أنّه ممکن فعله، دون المحال»، ففیه أنّ الامکان لازم الماهیّة و الماهیّة متوقّفة فی انتزاعها علی تحقّق الوجود و وجود الشّی‌ء متوقّف علی ترجیح المرجّح فالعلم بالامکان متّأخّر عن المرجّح بمراتب فلا یکون مرجّحا.

و أمّا قول من قال «إنّ أفعاله تعالی غیر خالیة عن المصالح و إن کنّا لا نعلم بها فما کان منها ذا مصلحة فی وقت یفوت لو لم یفعله فی ذلک الوقت أخّره إلی ذلک الوقت» ففیه مضافا إلی ورود ما اورد علی القول السّابق علیه أنّ المصلحة المفروضة المرتبطة بالوقت الخاصّ لأیّ فعل من أفعاله کیفما فرضت ذات ماهیّة ممکنة لا واجبة و لا ممتنعة، فهی نظیرة الأفعال ذوات المصلحة من فعله تعالی فمجموع ما سواه تعالی من المصالح و ذوات المصاح فعل له تعالی لا یتعدّی طور الامکان و لا یستغنی عن علّة مرجّحة هی علّة تامّة و لیس هناک وراء الممکن إلّا الواجب تعالی فهو العلّة التّامّة الموجبة فعله لا مرجّح له سواه.

نعم لمّا کان العالم مرکّبا ذا أجزاء لبعضها نسب وجودیّة إلی بعض جاز أن یقف وجود بعض أجزائه فی موقف التّرجیح لوجود بعض، لکنّ الجمیع ینتهی إلی السّبب الواحد الذّی لا سبب سواه و لا مرجّح غیره و هو الواجب عزّ اسمه.

فقد تحصّل من جمیع ما تقدّم أنّ المعلول یجب وجوده عند وجود العلّة التّامّة، و بعض من لم یجد بدّا من إیجاب العلّة التّامة لمعلولها قال بأنّ علّة العالم المراد بارادته إن کانت هی الارادة الذّاتیّة کانت عین الذّات و کان القول بعلیّة الارادة عین القول بعلیّة الذّات، و هو یفرق بینهما بقبول أحدهما و ردّ الآخر.

و إن کانت هی الارادة الفعلیّة و هی من صفات الفعل الخارجة من الذّات کانت أحد الممکنات وراء العالم و نستنتج منها وجود أحد الممکنات هذا.

و أمّا مسألة وجوب وجود العلّة عند وجود المعلول فلأنّه لو لم تکن العلّة واجبة الوجود عند وجود المعلول لکانت ممکنة إذ تقدیر امتناعها یرتفع بأدنی توجّه و إذ کانت ممکنة کانت جائزة العدم و المعلول موجود قائم الوجود بها و لازمه وجود المعلول بلا علّة.

فان قلت: المعلول محتاج إلی العلة حدوثا لا بقاء فمن الجائز أن تنعدم العلّة بعد حدوث المعلول و یبقی المعلول علی حاله.

قلت: هو مبنّی علی ما ذهب الیه قوم من أنّ حاجة المعلول إلی العلّة فی الحدوث دون البقاء فاذا حدث المعلول بایجاد العلة انقطعت الجاجة إلیها و مثلّوا له بالبنّاء و البناء، فانّ البنّاء علّة للبنّاء فاذا بنی و قام البناء علی ساق ارتفعت حاجته إلی البنّاء و لم یضرّه عدمه.

و هو مردود بأنّ الحاجة إلی العلّة خاصّة لازمة للماهیّة لامکانها فی تلبّسها بالوجود او العدم و المّاهیة بامکانها محفوظة فی حالة البقاء، کما أنّها محفوظة فی حالة الحدوث فیجب وجود العلّة فی حالة البقاء کما یجب وجودها فی حالة الحدوث.

علی أنّه قد تقدّم أنّ وجود المعلول بالنّسبة إلی العلّة وجود رابط قائم بها غیر مستقلّ عنها فلو استغنی عن العلّة بقاء کان مستقّلا عنها غیر قائم بها هذا خلف.

برهان آخر: قال فی الاسفار: «و هذا- یعنی کون علّة الحاجة إلی العلّة هی الحدوث- أیضا باطل، لأنّا إذا حلّلنا الحدوث بالعدم السّابق و الوجود اللّاحق و کون ذلک الوجود بعد العدم و تفحّصنا عن علّة الافتقار إلی الفاعل أهی احد الامور الثّلاثة ام أمر رابع مغایر لها؟ لم یبق من الاقسام شی‌ء إلّا القسم الرّابع أمّا العدم السّابق فلأنّه نفی محض لا یصلح للعلیّة و أمّا الوجود فلأنّه مفتقر إلی الایجاد المسبوق بالاحتیاج إلی الوجود المتوقّف علی علّة الحاجة إلیه. فلو جعلنا العلّة هی الوجود لزم توقّف الشّی‌ء علی نفسه بمراتب.

و أمّا الحدوث فلا فتقاره إلی الوجود لأنّه کیفیّة و صفة له، و قد علمت افتقار الوجود إلی علّة الافتقار بمراتب. فلو کان الحدوث علّة الحاجة لتقدّم علی نفسه بمراتب فعلّة الافتقار زائدة علی ما ذکرت». (ج 2 ص 203)

و قد اندفعت بما تقّدم مزعمة اخری لبعضهم، و هی قولهم: إنّ من شرط صحّة الفعل سبق العدم. و المراد بالسّبق السّبق الزّمانیّ، و محصّله أنّ المعلول بما أنّه فعل لعلّته یجب أن یکون حادثا زمانیّا. و عللّوه بأنّ دوام وجود الشّی‌ء لا یجامع حاجته و لازم هذا القول أیضا عدم وجود المعلول عند وجود العلّة.

وجه الاندفاع أنّ علّة الحاجة إلی العلّة هی الامکان و هو لازم الماهیّة، و الماهیّة مع المعلول کیفما فرض وجودها من غیر فرق بین الوجود الدّائم و غیره.

علی أنّ وجود المعلول رابط بالنّسبة إلی العلّة قائم بها غیر مستقلّ عنها و من الممتنع أن ینقلب مستغنیا عن المستقلّ الذّی یقوم به، سواء کان دائما او منقطعا.

علی أنّ لازم هذا القول خروج الزّمان من افق الممکنات، و قد تقدّمت جهات فساده.

درس سی و چهارم (34)

فصل سوّم در وجوب وجود معلول به هنگام وجود علّت تامّه آن و وجوب وجود علّت به هنگام وجود معلولش
اشاره

این نوع وجوب از قبیل وجوب بالقیاس است و این، غیر وجوب غیری است که آنرا در مسأله: «شی‌ء مادامیکه (قبلا از ناحیه علّتش) واجب نشده باشد موجود نمی‌شود «الشّی‌ء ما لم یجب لم یوجد» بیان کردیم.

دلائل و براهین وجوب وجود معلول به هنگام وجود علّت آن چند امر است:(1)

برهان اوّل:

این برهان در دو فرض پیاده می‌شود:

فرض اوّل: وجوب وجود معلول به هنگام وجود علتش می‌باشد.


1) الهیّات شفاء مقاله ششم فصل دوّم و مقاله چهارم فصل اوّل- شوارق فصل سوّم مسأله دوّم- مباحث مشرقیّه ج 1 ص 477 و اسفار ج 2 ص 131( شارح)

فرض دوّم: عدم وجوب عدم معلول به هنگام عدم علتش می‌باشد.

فرض اوّل این است که اگر وجود معلول به هنگام وجود علّت تامّه‌اش، واجب و ضروری نباشد هر آینه عدم آن جایز است و اگر فرض کنیم معلول با وجود علّت تامّه‌اش معدوم باشد این، از دو صورت خارج نیست، یا اینکه علّت عدم آن متحقّق نبوده و علّت وجود آن موجود است یا علّت عدم آن متحقّق نبوده و علّت وجود آن نیز موجود نیست.

در صورت اوّل (یعنی صورت تحقّق علّت عدم معلول و وجود علّت معلول) اجتماع متناقضین لازم می‌آید (به این‌ترتیب که علّت وجود معلول و علّت عدم آن هردو یک جا جمع شوند) و آن نیز محال است.

و در صورت دوّم (یعنی عدم تحقّق علّت عدم معلول) لازم می‌آید که عدم معلول بدون علّت، متحقّق باشد و آن نیز محال است (زیرا عدم شی‌ء بدون علّت، ممکن نیست).

فرض دوّم اینکه اگر عدم معلول به هنگام عدم علّتش واجب نباشد لازم می‌آید وجود معلول به هنگام عدم علّتش جایز باشد و اگر فرض کنیم وجود معلول را با تحقّق علت عدمش و آن علت، عدم علّت وجود باشد (این نیز از دو حالت خالی نیست زیرا در این‌صورت یا علّت وجود، موجود است یا موجود نیست و در حالت اوّل (یعنی اگر علّت وجود موجود باشد) اجتماع نقیضین لازم می‌آید و آن جمع بین علّت وجود و عدم علّت وجود که عبارت از علّت عدم است می‌باشد (و بدیهی است که اجتماع نقیضین محال می‌باشد).

در حالت دوم (یعنی اگر علّت وجود، موجود نباشد) لازم می‌آید که معلول با عدم وجود علّتش موجود باشد (و این نیز محال و ممتنع می‌باشد).

برهان دوّم: برای اثبات وجوب وجود معلول به هنگام وجود علّت آن

لازمه توقّف وجود معلول بر وجود علّت (تامّه) امتناع وجود معلول با عدم علّت آن می‌باشد و به عبارت دیگر علّت تامّه، علّتی است که ایجاب می‌کند که معلول نیز معدوم باشد.

و لازمه توقّف این معلول که عبارت از عدم معلول است بر علّت خود که عبارت از عدم علّت است این است که معلول با انعدام علّتش ممتنع باشد یعنی وجود معلول به هنگام وجود علّتش، واجب باشد (این، همان ادّعائی بود که درصدد اثبات آن بودیم).

اشکال
اشاره

آنچه را که (مسأله) نیاز ممکن به مرجّح و توقّف (مسأله) وجود ممکن، بر وجود علّت تامّه‌اش ایجاب می‌کند همین مقدار است که علّت تامّه در هر ظرف و وعائی که موجود باشد مستلزم باشد وجود معلول را که در هر ظرف و وعائی موجود باشد اما اینکه لازمست معلول و علّت از لحاظ وجود باهم و مقارن هم باشند بدون اینکه در وعاء تحقّق آن‌دو، انفکاکی باشد این، دلیل معتبری ندارد زیرا چرا جایز نباشد اینکه علّت درحالیکه مستلزم وجود معلول است موجود باشد و لکن هنوز معلول آن متحقّق نشده باشد سپس علّت منعدم بشود و بعد از برهه‌ای از زمان معلول، موجود شود درحالیکه علّت در ظرف وجود آن، محقّق نیست یا اینکه علّت تامّه موجود باشد و هنوز معلول موجود نیست و لکن بعد از آن، انگیزه و سانحه‌ای برای علّت تامّه پیش بیاید و ایجاب کند معلول را و آنرا نیز ایجاد بکند.

این گفتار (هم در مورد فاعل مختار و هم در فاعل غیرمختار هردو صدق می‌کند منتهی صدق آن) در موردیکه علّت تامّه، فاعل مختار باشد بسیار واضح و روشن است.

پاسخ

عقل هرگز تجویز نمی‌کند که عدم بین وجود علّت تامّه و وجود معلولش، متخلّل باشد بهرنحوی که فرض شود (پس تخلّل عدم بین علّت تامه و معلولش یعنی زمانی علت تامّه موجود بشود و هنوز معلول آن محقّق نشده باشد یا معلول محقّق شود ولی هنوز علّت تامه موجود نبوده باشد) عقلا معنای محصّلی ندارد.

زیرا سابقا گذشت که توقّف وجود معلول بر وجود علت تامّه‌اش، همان رابطه وجود عینی است که بین علّت و معلول، موجود می‌باشد بطوریکه وجود معلول به جهت این رابطه خاصّ بین آن‌دو، از قبیل وجود رابطی است (که در نسبت‌های قضایا موجود است) که ذات معلول قائم بوجود علّت تامّه مسّتقل می‌باشد پس فرض وجود معلول در ظرفی، درحالیکه علّت تامّه‌اش در همان ظرف معدوم باشد این همان فرض کردن وجود رابط است (مثل نسب قضایا است) درحالیکه برای آن علّت تامّه مستقلی که مقوّم وجود رابط باشد وجود نداشته

باشد و این فرض، مخالف آن مطلبی است که سابقا گفتیم که معلول از قبیل وجود رابطی است و ذات معلول، قائم به وجود علّت تامّه مسّتقل می‌باشد و بدون علّت تامّه برای آن تحقّقی نیست.

و نیز فرض کردن وجود علّت تامّه درحالیکه هنوز معلول آن موجود نیست این نیز به عینه فرض وجود علّت مسّتقل بالفعل است درحالیکه معلول که وجود رابطی داشته، قائم به علّت خود می‌باشد هنوز تحقّق نیافته باشد و این نیز تخلّف از قانون علیّت و معلولیّت است که سابقا آنرا ذکر کردیم امّا این قول اشکال‌کننده (که این اشکال در علّت فاعلی اگر فاعل، مختار باشد بسیار واضح و روشن است) خود خالی از اشکال نیست زیرا مبتنی بر گمانی است که آن باطل است و آن گمان اینکه، فاعل مختار مثل انسان مثلا نسبت به افعال اختیاری خود، علّتی است که نسبت آن، به فعل و ترک مساوی است پس برای انسان جایز است که آنچه را که از فعل و یا ترک آن اراده می‌کند ترجیح دهد بدون اینکه برای تساوی نسبت بین فعل و ترک، الزام و ایجابی داشته باشد.

بطلان گمان بالا اینکه انسان فاعل مختار، علّت تامّه فعل نیست بلکه او برای فعل، علّت ناقصه است و فعل غیر از این علّت ناقصه، (یعنی علاوه بر خود فاعل) علل ناقصه دیگری دارد مثل مادّه و حضور مادّه و اتّحاد حضور مادّه با زمان فعل و سالم بودن و استقامت جوارح فعّال و اطاعت جوارح از انسان در مقام فعل و وجود داعی بر انجام فعل و داشتن اراده و غیر از اینها از علل ناقصه کثیری که همه آنها اگر یکجا جمع بشوند تشکیل علّت تامّه فعل را میدهند که تحقّق فعل باوجود این علل، واجب و لازم است.

و امّا خود انسان او، جزئی از اجزاء علّت تامّه بوده، نسبت فعل به او به نحو امکان است نه وجوب (یعنی تحقّق فعل برای انسان ممکن است نه واجب زیرا وجوب در صورت اجتماع همه اجزاء علّت است و از جمله آنها خود انسان) و بدیهی است که کلام ما در ایجاب علّت تامّه است نه مطلق علّت (گرچه علّت تامّه نباشد) علاوه بر این، تجویز مساوی بودن فاعل مختار (که علّیت تامّه بر فعل دارد) نسبت به فعل و عدم آن در حقیقت، انکار رابطه علیّ و معلولی (در عالم آفرینش) است و لازمه آن تجویز علیّت تمام اشیاء بر تمام اشیاء است (و

عقل نیز هرگز چنین چیزی را تجویز نمی‌کند).

اشکال
اشاره

تسلیم می‌شویم که انسان فاعل مختار، علّت تامّه نیست (بلکه جزء علّت تامّه می‌باشد) و لکن حتما این را قبول دارید که واجب الوجود، فاعل مختار و علّت تامّه برای همه مخلوقات است.

حال اشکال این است که واجب بودن عالم (یعنی موجودات غیر واجب الوجود) به جهت استناد آن به خداوند با حادث زمانی بودن عالم، منافات دارد (زیرا واجب بودن عالم یعنی قدیم بودن آن‌که با حادث زمانی بودن آن سازگار نیست).

و ازاین‌رو، جمعی این قول را در مورد خداوند انتخاب کرده‌اند که فعل مختار نیازی به مرجّح ندارد و برخی دیگر معتقدند که خود اراده به ملاحظه ذاتش (بذاتها) مرجّح می‌باشد و با وجود اراده، نیازی به مرجّح دیگری نیست و جمع دیگری نیز عقیده دارند که واجب الوجود، عالم به جمیع معلومات است پس آنچه را که خداوند علم دارد به اینکه ممکن است بزودی واقع شود آنرا انجام میدهد و آنچه را که می‌داند که آن محال است و واقع نمی‌شود آنرا انجام نمی‌دهد.

طائفه دیگری از فلاسفه معتقدند که افعال خدای تعالی، تابع مصالح است گرچه ما به آن مصالح آگاه نباشیم پس آنچه از افعال در وقت خودش دارای مصلحت است بطوریکه اگر آن وقت فوت شود بدنبال آن مصلحت آن فعل نیز فوت می‌گردد خداوند در وقت خودش آن را انجام میدهد بدون آنکه موکول به وقت دیگری بکند.

پاسخ:

(در این شکّی نیست که خدای تعالی فاعل مختار است و لکن) معنای فاعل مختار

بودن خداوند(1)این است که ورای خداوند تبارک و تعالی شی‌ای نیست که او را مجبور بر فعل و یا ترک آن بکند و در نتیجه آن شی‌ء بر انجام و یا ترک فعلی خدای را الزام و ایجاب کند زیرا این شی‌ء مفروض (از دو صورت خالی نیست) یا معلول خدای تعالی است یا غیرمعلول، دوّمی (یعنی معلول نبودن آن شی‌ء برای خدای تعالی) محال است زیرا آن شی‌ء در این صورت واجب دیگری است در مقابل واجب الوجود یا فعلی است برای واجب دیگری و ادلّه و براهین توحید (که در جای خود ذکر شده است) آن را باطل می‌سازد.

و صورت اوّل (یعنی معلول بودن آن شی‌ء برای خداوند) نیز محال است زیرا این فرض، مستلزم این است که معلولی که وجود آن قائم به علّت است (یعنی) وجودیکه متأخّر از علّت خویش می‌باشد تأثیری در وجود علّت خویش داشته باشد علّتی که وجود (معلول) از آن افاضه می‌شود پس مختار بودن واجب الوجود در فعل خویش هرگز منافی این نیست که او، فعل صادر از ناحیه خودش را، ایجاب کند و نیز ایجاب او با فعل خود منافاتی ندارد با اینکه او در فعل خودش مختار باشد.

امّا جریان حدوث عالم به‌معنای موجودات غیر باری‌تعالی به نحو حدوث زمانی و توضیح اشکال در آن این است که معنای حدوث زمانی، بودن عالم است مسبوق (و متأخّر) از قطعه‌ای از زمانی که خالی از وجود عالم است و در آن قطعه از زمان، موجودی جز خداوند نبوده و در این برهه از زمان هنوز چیزی از عالم نیست درحالیکه طبیعت زمان، طبیعتی است دارای کمّ (و مقدار)، موجودی است ممکن و معلول برای واجب الوجود و از فعل او محسوب می‌گردد پس زمان جزء عالم است و معنی ندارد عالمی که زمان جزء آن بوده و در آن قرار دارد حادث زمانی بوده و مسبوق به عدم زمانی باشد و نیز معنی ندارد که خارج از زمان، زمانی قبل تصوّر شود و عالم نسبت به آن، مسبوق بوده، متأخّر از آن باشد و در آن زمان، عالم معدوم باشد.

(و این اشکالی است که در حادث زمانی بودن عالم جریان دارد) برخی متوجّه این


1) قبسات ص 89 و ص 248 و ص 249.« شارح»

اشکال شده و در مقام دفع آن گفته‌اند که زمان، امر اعتباری وهمی بوده، موجود نمی‌باشد (و با این توجیه، اشکال مزبور را برطرف می‌نمانید).

و لکن این‌گونه دفع کردن، صحیح نیست زیرا، ادّعای اعتباری بودن زمان و وهمی بودن آن در حقیقت، اعتراف بعدم حدوث زمانی عالم است (زیرا حدوث به‌معنای متأخّر بودن وجودش به عدم زمانی است پس زمان در معنای آن معتبر است. حال اگر زمانی که در حدوث معتبر است یک امر وهمی باشد اصل حدوث نیز موهوم خواهد بود یعنی درحقیقت حدوثی در کار نخواهد بود).

و برخی دیگر اشکال مزبور را به این نحو دفع کرده‌اند که زمان، حقیقت انتزاع شده از ذات واجب الوجود است از این‌جهت که او بقاء دارد.

این‌گونه دفع نیز مورد ایراد واقع شده به اینکه لازمه آن تغییر در ذات واجب الوجود است زیرا انتزاع‌شده (یعنی منتزع یعنی زمان) عین (منتزع منه یعنی) موجودی است که زمان از آن انتزاع شده است (یعنی ذات واجب الوجود).

و بدیهی است که متغیّر بودن ذات زمان نیز امری ضروری است (و در نتیجه لازم می‌آید) که ذات واجب الوجود متغیّر باشد و آن محال است).

از این ایراد نیز جواب داده شده به اینکه جایز است منتزع (یعنی مفهوم انتزاعی) با «منتزع منه» (یعنی منشاء انتزاع) با یکدیگر مخالف بوده و این‌دو، دو معنای مطابق هم نباشند (یعنی جایز است یک معنای متحوّل و متغیّر را از یک ذات ثابت و عاری از هرگونه تغیّری انتزاع کرد) پس مقدّمه اوّل جواب بالا که منتزع عین منتزع‌منه می‌باشد صحیح نیست.

این جواب نیز مردود است به اینکه تجویز مغایرت بین منتزع (یعنی مفهوم انتزاعی) و منتزع‌منه (منشاء انتزاعی) از قبیل سفسطه است (یعنی براساس مقدّمات وهمی است زیرا) اگر مغایرت بین آن‌دو را بپذیریم لازم می‌آید بطور کلّی علم (در هرمورد) باطل باشد (زیرا راه شناخت حقایق و آگاهی ما از جهان خارج تنها مفاهیمی است که در ذهن خود آنها را وارد می‌کنیم پس لازم است این مفاهیم مطابقت کامل با آنچه که در خارج است داشته

باشند وگرنه علم ما به اشیاء خارجی جز توهّم و پندار چیز دیگری نخواهد بود).

علاوه بر این تجویز مغایرت بین آن‌دو در حقیقت اعتراف به بطلان اصل دعوی است (که واجب بالذّات علّت تامّه برای ماسوای خود می‌باشد و به هنگام وجوب علّت تامّه، معلول نیز واجب و لازم می‌گردد و معلول نسبت به علّت خویش از قبیل وجود رابطی است و قائم به علّت خویش و وابسته به او می‌باشد).

امّا قول کسانیکه می‌گویند(1)که: جایز است بر فاعل مختار که یکی از دو امر متساوی (از فعل و ترک) را اختیار کند بدون اینکه مرجّحی آن را ترجیح دهد و برای آن، این مثال (عرفی طبیعی) را ذکر کرده‌اند که شخصی که از دست حیوان درنده‌ای فرار می‌کند و پیش روی او دو راه مساوی برای فرار وجود دارد، این شخص یکی از دو راه را اختیار می‌کند بدون اینکه مرجّحی بر این اختیار خود، وجود داشته باشد.

این قول نیز خالی از اشکال نیست زیرا این ادّعای جواز، ادّعای بدون دلیل است و ما در گذشته حجّت و دلیل اقامه کردیم که ممکنی که دو جانب (وجود و عدم) نسبت به آن متساوی است رجحان یکی از آن‌دو نیازمند مرجّحی است (و بدون مرجّح عقلا جایز نیست وجود یا عدم برای ذات ممکن ثابت باشد).

و اگر گفته شود: «مرجّح همان فاعل است که مثلا اراده می‌کند، همانطور که در مثال شخص فراری از حیوان درنده، اراده فرارکننده، مرجّح است».

از این، پاسخ گفته می‌شود که برگشت آن به قولی است که بیان آن بزودی خواهد آمد و بطلان آن ذکر خواهد شد.

و امّا در مورد مثال فرار از حیوان درندّه (که به حسب ظاهر بدون مرجّح، انتخاب یکی از دو طریق، انجام گرفته است) متذکّر می‌شویم که اراده شخص فراری، خود مرجّح فرار او از این طریق است نه آن طریق بلکه بالاتر می‌گوئیم که فراری مذکور بر فرض تساوی دو طریق از جمیع جهات، لازم بود تنها در موضع خود بایستد و اصلا حرکتی نداشته باشد (زیرا تساوی


1) اسفار ج ص 209.

از جمیع جهات، چنین اقتضائی را دارد).

علاوه بر این جواز رجحان ممکن بدون مرجّح، اصولا باب اثبات صانع را سدّ می‌کند.

و اما این قول که اراده، بذات خود مرجّح است و یکی از افعال متساوی (پیش روی انسان را برای انسان) متعیّن می‌سازد بدون نیاز به مرجّح دیگری، اطلاق آن خالی از نظر نیست زیرا اراده اگر برای فعلی، مرجّح واقع شود این تنها در صورتی است که اراده به آن فعل متعلّق شود و لکن اصل تعلّق اراده به یکی از امور مساوی که از هرجهت باهم مساوی هستند امری محال می‌باشد.

و ادّعای اینکه از خصوصیّات و ویژگی اراده این است که یکی از افعال مساوی از هر جهت را بر دیگری ترجیح می‌دهد این معنای محصّلی ندارد زیرا اراده از جمله صفات نفسانی و از سنخ علم و آگاهی بوده، محقّق نمی‌شود جز هنگامیکه به متعلّق خود، نسبت داده شود متعلّقی که علم سابق بر اراده، آنرا رجحان داده است پس مادامیکه علم سابق (بر اراده) متعلّق اراده را ترجیح نداده است اراده به آن متعلّق نمی‌شود تا اینکه فعل با این اراده رجحان پیدا کند.

امّا قول کسی که می‌گوید(1)که: «خداوند تبارک و تعالی عالم به جمیع معلومات است پس آنچه از معلومات که آنرا می‌داند که بزودی (در ظرف خویش) واقع خواهد شد عمل می‌کند و آنچه را که از معلومات میداند (در ظرف خودش) واقع نخواهد شد عمل نمی‌کند و بعبارت دیگر آنچه را که میداند که فعل آن ممکن است نه محال آنرا عمل کرده به انجام می‌رساند».

این قول نیز باطل است زیرا امکان، از لوازم ماهیّت است و انتزاع ماهیّت، متوقّف بر تحقّق وجود شی‌ء است و (بدیهی است که) وجود شی‌ء نیز متوقّف بر ترجیح مرجّح است (که وجود شی‌ء را بر عدمش ترجیح دهد) و در نتیجه، علم به امکان، از مرجّح به مراتب، متأخّر است پس نمی‌تواند علم به امکان خود مرجّح باشد.


1) اسفار ج 2 ص 132 و 135 و ص 136.( شارح)

امّا قول کسی که می‌گوید(1)که:

«افعال خداوند تبارک و تعالی خالی از مصالح نیست گرچه ما آنها را ندانیم پس، از افعال، آنچه که دارای مصلحت است بطوریکه اگر آنرا در آن‌وقت انجام ندهد مصلحت فوت می‌شود خداوند انجام آن افعال را تا این وقت بتأخیر می‌اندازد» این قول نیز باطل است:

اوّلا: اشکال سابق بر این نوع طرز تفکّر نیز وارد است (زیرا امکان فعل دارای مصلحت در وقت مقرّر خود، از لوازم ماهیّت آن فعل است و انتزاع ماهیّت فعل نیز متوقّف بر تحقّق وجود و هستی برای آن در حارج است و تحقّق وجود و هستی برای آن بدون مرجّح ممکن نیست و جایز نیست که مرجّح، خود امکان فعل و علم به امکان فعل باشد زیرا به مراتب از مرجّح وجود آن شی‌ء متأخّر است).

ثانیا: مصلحت فرض‌شده (برای فعل خداوند) که رابطه‌ای با وقت خاصّ خود داشته برای هر فعلی از افعال به هر کیفیّتی که می‌خواهد فرض شود دارای ماهیّت ممکن می‌باشد نه واجب و نه ممتنع پس این مصلحت، نظیر افعال دارای مصلحت، منشاء آن، فعل باریتعالی است.

پس مجموع مصلحت‌ها (و موجودات) و افعال دارای مصلحت و بطور کلّی ماسوی اللّه همه، از فعل باریتعالی بوده، از محدوده (و دائره) امکان تجاوز نمی‌کند و از علّت تامّه خود که در حقیقت، علّت مرجّح می‌باشد بی‌نیاز نیستند و وراء ممکن جز واجب، چیزی وجود ندارد پس واجب بالذّات علّت تامّه موجب بر مجموع افعالش بوده و مرجّحی برای این افعال جزء واجب نیست.

آری چون عالم، مرکّب دارای اجزاء می‌باشد اجزائی که برای برخی از آنها در رابطه با برخی دیگر، نسب و روابط وجودی، وجود دارد ازاین‌رو جایز است وجود برخی از اجزاء عالم آفرینش در مقام ترجیح، متوقّف بر وجود برخی دیگر باشد و لکن جمیع افراد عالم منتهی به سبب واحدی می‌شود که جز آن سبب و مرجّح، چیزی وجود ندارد و آن سبب و مرجّح واحد، همان واجب الوجود است.


1) اسفار ج 2 ص 136- مباحث مشرقیّه ج 1 ص 481.

نتایج مطالب گذشته:
اشاره

از جمیع آنچه که گذشت امور زیر نتیجه می‌شود:

1- وجود معلول به هنگام وجود علّت تامّه، واجب است (تحقّق پیدا می‌کند).

2- ایجاب علّت تامّه، معلولش را امری است که مفرّی از آن وجود ندارد و برخی از کسانیکه این را مسلّم یافتند گفتند که علّت وجود عالم، اراده واجب است نه ذات واجب (یعنی بین اراده او و ذاتش تفکیک قائل شدند).

3- این گفته، از ضعیف‌ترین و سخیف‌ترین گفته‌هائی است که در این مقام بیان شده است زیرا مراد از اراده خداوند اگر اراده ذاتی او باشد بدیهی است که این، عین ذات او بوده، زائد بر ذات و خارج از ذات او نمی‌باشد و در این‌صورت قول به علّت بودن اراده همان قول به علّت بودن ذات خواهد بود درحالیکه صاحب این قول میان آن‌دو فرق گذاشته، علیّت ذات بر جمیع عالم را نمی‌پذیرد و لکن علیّت اراده خداوند منهای ذات باریتعالی را قبول دارد.

و اگر مراد از اراده پروردگار، اراده فعلی او باشد و آن یکی از صفات فعل خدا بوده، خارج از ذات او است که اراده فعلی، خود یکی از ممکنات ورای عالم می‌باشد. (و بدیهی است که محال است یکی از صفات او ممکن باشد زیرا لازم می‌آید که او از جمیع جهات واجب نباشد).

برای اثبات وجود علّت به هنگام وجود معلول دلائل و براهین مختلف و گوناگونی از طرف فلاسفه ارائه شده از جمله آنها سه برهان زیر می‌باشد:

برهان اوّل:
اشاره

امّا دلیل اینکه وجود علّت به هنگام وجود معلولش واجب است این است که اگر علّت به هنگام وجود معلولش واجب نباشد هرآینه ممکن می‌گردد (زیرا بحکم عقل بدیهی است که وجود، نسبت به ماهیّتی از این سه فرض خالی نیست: یا واجب است یا ممکن یا ممتنع، مفروض این است که واجب الوجود نیست پس ممکن الوجود است) زیرا محالیّت فرض و تقدیر امتناع علّت به هنگام وجود معلول، (یعنی فرض سوّم) با کوچکترین تأمّل روشن است حال که علّت به هنگام وجود معلولش ممکن است (نه واجب و نه ممتنع) پس عدم آن جایز

است درحالی‌که معلول آن موجود بوده و وجودش قائم به علّت‌اش می‌باشد و لازمه آن، این است که معلول، وجود داشته باشد بدون اینکه علّت آن موجود باشد (و این نیز به حکم عقل و منطق، محال است).

اشکال:

معلول، از لحاظ حدوث نیازمند علّت است نه از لحاظ بقاء(1)پس جایز است که علّت بعد از حدوث معلول، معدوم شود و معلول به حال خود باقی بماند.

پاسخ:

این، مبتنی بر مطلبی است که قومی معتقد به آن هستند که نیاز و حاجت معلول به علّت در حال حدوث معلول بوده نه در بقاء آن پس هنگامیکه معلول با ایجاد علّت پدید بیاید حاجت معلول به علّت منقطع شده پایان می‌پذیرد و برای آن مثال (بناء و) بنّاء را آورده‌اند زیرا بنّاء علّت بناء و ساختمان است و هنگامی که بناء ساخته‌شده و ارکان آن مستحکم گردید نیاز بناء به بنّاء مرتفع می‌گردد و دیگر عدم بنّاء در بقاء ساختمان و بناء، ضرری ندارد.

این عقیده مردود است به اینکه نیاز معلول به علّت یکی از خواصّ و لوازم ماهیّت است زیرا تلبّس ماهیّت به وجود یا عدم هردو ممکن است و امکان ماهیّت در حالت بقاء، محفوظ است، همانطور که در حالت حدوث محفوظ است پس واجب است علّت در حالت بقاء موجود باشد همانطور که واجب است در حالت حدوث، موجود باشد.

برهان دوّم:

علاوه بر این سابقا گفتیم که وجود معلول نسبت به علّت خویش از قبیل وجود رابطی


1) الهیّات شفاء مقاله ششم دو فصل اوّل و دوّم- التّحصیل ص 526- شوارق فصل اوّل مسأله شصت و سوّم- اسفار ج 1 ص 219 و ج 2 ص 212.( شارح)

است که قائم به علّت خود بوده، مسّتقل از آن نیست پس اگر معلول از حیث بقاء از علّت خویش بی‌نیاز باشد در این‌صورت معلول، مسّتقل از علّت بوده، قائم به آن نمی‌باشد و این خلاف مفروض است.

برهان سوّم:
اشاره

مرحوم صدر المتألّهین در اسفار ج 2 ص 203 این برهان را چنین بیان کرده است:

«اگر علّت نیاز و احتیاج معلول به علّت، حدوث آن باشد بدیهی است که این، باطل است زیرا اگر ما حدوث را بعدم سابق بر شی‌ء و وجود لا حق بر عدم تحلیل کرده بگوئیم که حدوث، وجود بعد عدم است و سپس بخواهیم بدانیم که علّت افتقار و نیاز معلول حادث به فاعل (و علّت) چیست؟ آیا علت حدوث یکی از سه امر نامبرده در ذیل است یا امر چهارمی غیر این سه امر وجود دارد؟ و بدیهی است که از اقسام چهارگانه جز یک قسم (که همان امر چهارم است) نمی‌تواند علّت نیاز معلول به علّت باشد. (و امور چهارگانه محتمل عبارتند از:

1- عدم سابق بر وجود 2- وجود لا حق بر عدم 3- حدوث شی‌ء معلول 4- امکان شی‌ء معلول).

اما اینکه عدم سابق نمی‌تواند علّت نیاز معلول به علّت باشد برای اینکه آن نفی محض بوده، صلاحیت برای علیّت ندارد.

اما اینکه وجود لا حق نمی‌تواند علّت نیاز معلول به علّت باشد برای اینکه وجود لا حق به ایجاد، نیاز دارد ایجادی که مسبوق (و متأخّر) از نیاز و احتیاج بوجود است وجودی که متوقّف بر علّت حاجت به وجود می‌باشد پس اگر علّت نیاز معلول به علّت را همان وجود قرار دهیم لازم می‌آید که شی‌ء با چند مرتبه متوقّف بر خودش باشد (و این نیز عقلا محال است).

امّا اینکه حدوث معلول نمی‌تواند، علّت نیاز معلول به علّت باشد برای این است که حدوث، نیازمند وجود است زیرا حدوث، کیفیت و صفت وجود می‌باشد و قبلا دانستید که وجود با چند مرتبه متوقّف به علّت نیاز معلول به علّت می‌باشد پس اگر حدوث، علّت حاجت معلول به علّت باشد لازم می‌آید که بر خودش با چند مرتبه، مقدّم باشد (و این نیز محال است) پس

علّت احتیاج معلول به علّت، چیز زائدی است غیر آنچه که ذکر شد (و آن عبارت از امکان شی‌ء می‌باشد).

اشکال دیگر:

از مطالب گذشته پاسخ قول دیگری در مورد فعل خداوند که از برخی از فلاسفه ابراز گردیده روشن گردید و آن قول(1)(و اشکال) این است که شرط صحّت فعل و درستی آن، سبق عدم است (یعنی حالت سابقه آن فعل، عدم باشد یعنی یک زمانی نبوده، بعد موجود شده است) به این‌ترتیب که مراد از سابق بودن، سابق بودن زمانی است و محصّل آن اینکه معلول از این‌جهت که فعل علّت خودش می‌باشد، واجب است که حادث زمانی باشد

و این مطلب را اینگونه تعلیل نمودند که دائمی بودن وجود شی‌ء با نیاز و احتیاج آن شی‌ء باهم جمع نمی‌شوند و لازمه این کلام نیز، این است که معلول به هنگام وجود علّت، موجود نمی‌باشد. این اشکال مزبور با قول بالا به سه دلیل پاسخ داده می‌شود:

دلیل اوّل: علّت نیاز شی‌ء همان (حالت امکان شی‌ء است و آن، لازم ماهیّت می‌باشد و ماهیّت را هرگونه که فرض کنی با معلول (یعنی امکان شی‌ء) همراه می‌باشد بدون اینکه در این مورد بین وجود دائم و غیردائم فرقی باشد. (پس علّت نیاز معلول به علّت همان احتمال چهارم یعنی حالت امکان شی‌ء معلول می‌باشد).

دلیل دوّم: وجود معلول نسبت به وجود علّت از قبیل وجود رابط بوده، قائم به آن و غیرمستقلّ از علّت می‌باشد و ممتنع و محال است که معلول از حالت ذاتی خویش (که همان وجود رابطی بودن و عدم استقلال و ... می‌باشد) منقلب شده و از علّت مستقلّی که معلول، قائم به آن می‌باشد بی‌نیاز گردد، خواه (وجود علّت) دائمی باشد یا منقطع.


1) الهیّات شفاء مقاله فصل اوّل- التّحصیل ص 524- مباحث مشرقیّه ج 1 ص 485 و ص 493 ص 546- اسفار ج 2 ص 383 و ص 392( شارح)

دلیل سوّم: لازمه این قول (که معلول از آن‌جهت که فعل و اثر علّت خود می‌باشد باید حادث زمانی باشد) این است که زمان از افق ممکنات خارج باشد (یعنی زمان، خودش حادث زمانی نباشد به این معنی که زمانی بوده باشد که زمان در آن زمان موجود نباشد و سپس بوجود آمده باشد) و سابقا علل فساد آن روشن گردید.

خلاصه درس سی و چهارم:

وجود معلول به هنگام وجود علّتش واجب است و نوع وجوب آن، وجوب بالقیاس الی الغیر است برای اثبات اینکه وجود معلول به هنگام وجود علّتش واجب است دو برهان در متن درس اقامه شده است:

برهان اوّل دارای دو فرض زیر است:

فرض اوّل فرض عدم وجوب وجود به هنگام وجود علّتش.

فرض دوّم فرض عدم وجوب وجود معلول به هنگام عدم علّتش.

توضیح برهان در هردو فرض در متن درس بیان گردیده مراجعه کنید.

برهان دوّم: عدم علّت تامّه ایجاب می‌کند که معلول (نیز معدوم باشد و لازمه توقّف عدم معلول بر عدم علّت این است که معلول با انعدام علّتش ممتنع باشد یعنی وجوب وجود معلول به هنگام وجود علّتش واجب باشد، بر این برهان دو اشکال وارد شده و توضیح این دو اشکال و پاسخ آن همراه اصل برهان در متن درس بیان گردیده مطالعه نمائید.

از مطالب بالا چند نتیجه حاصل می‌گردد:

1- وجود معلول به هنگام وجود علّتش واجب است.

2- این وجوب از ناحیه علّتش ایجاب می‌گردد.

3- علّت وجود عالم، ذات پروردگار بوده، اراده پروردگار عین ذاتش می‌باشد پس این نظریّه که علّت وجود عالم اراده واجب است نه ذات واجب نظریّه ضعیفی بوده، باطل می‌باشد تفصیل این مطالب در متن درس بیان گردیده است.

4- وجود علّت بهنگام وجود معلول واجب و ضروری است، برای اثبات آن در متن درس سه برهان اقامه شده است، تفصیل این سه برهان با دو اشکال و پاسخ از آندو اشکال در متن درس وارد شده، مطالعه نمائید.

پرسشها:

1- برهان اوّل را برای اثبات این مسأله که وجوب معلول به هنگام وجود علّت آن واجب است توضیح دهید.

2- برهان دوّم را برای اثبات این مسأله که وجوب معلول به هنگام وجود علّت آن واجب است بیان کنید.

3- برخی از فلاسفه مدّعی‌اند این مسأله که لازم است معلول و علّت از لحاظ وجود باهم و مقارن باشند بدون اینکه در ظرف تحقّق آندو انفکاکی باشد دلیل معتبری ندارد اصل این ادّعا و پاسخ آنرا توضیح دهید.

4- برخی دیگر از فلاسفه معتقدند که واجب بودن عالم به جهت استناد آن به خداوند با حادث زمانی بودن عالم منافات دارد دلیل این اعتقاد و پاسخ آنرا ذکر نمائید.

5- بعضی از فلاسفه تنافی بین واجب بودن عالم به جهت استناد آن به خداوند و بین حادث زمانی بودن عالم را اینگونه دفع کرده‌اند که زمان امر اعتباری و وهمی بوده، موجود نمی‌باشد آیا به نظر شما این‌گونه دفع صحیح است یا نه در هرصورت چرا؟

6- برهان اوّل را برای اثبات اینکه وجود علّت به هنگام وجود معلولش واجب است توضیح دهید.

7- اشکالی بر برهان اوّل وارد شده، آنرا بیان و ضمنا پاسخ از آنرا نیز توضیح دهید.

8- برهان دوّم را برای اثبات اینکه وجود علّت به هنگام وجود معلولش واجب است بیان کنید.

9- برهان سوّم را برای اثبات وجوب وجود علّت به هنگام وجود معلولش توضیح دهید.

10- اشکالی بر برهان سوّم وارد شده، آنرا بیان و پاسخ آنرا نیز ذکر نمائید.


الدّرس الخامس و الثّلاثون (35) الفصل الرّابع فی أنّ الواحد لا یصدر عنه الّا الواحد و المراد بالواحد الأمر البسیط الذّی لیس فی ذاته جهة ترکیبیّة مکثّرة. فالعلّة الواحدة هی العلّة البسیطة التّی هی بذاتها البسیطة علّة، و المعلول الواحد هو المعلول البسیط الذّی هو بذاته البسیطة معلول. فالمراد بالواحد ما یقابل الکثیر الذّی له اجزاء او آحاد متباینة لا ترجع إلی جهة واحدة.

بیانه أنّ المبدء الذّی یصدر عنه وجود المعلول هو وجود العلّة الذّی هو نفس ذات العلّة، فالعلّة هی نفس الوجود الذّی یصدر عنه وجود المعلول و إن قطع النّظر عن کلّ شی‌ء. و من الواجب أن یکون بین المعلول و علّته سنخیّة ذاتیّة هی المخصّصة لصدوره عنها و إلّا کان کلّ شی‌ء علّة لکلّ شی‌ء و کلّ شی‌ء معلولا لکلّ شی‌ء. فلو صدر عن العلّة الواحدة التّی لیس لها فی ذاتها إلّا جهة واحدة معالیل کثیرة بما هی کثیرة متباینة لا ترجع إلی جهة واحدة تقرّرت فی ذات العلّة جهات کثیرة متباینة متدافعة و قد فرضت بسیطة ذات جهة واحدة، هذا خلف فالواحد لا یصدر عنه الّا الواحد، و هو المطلوب.

و قد اعترض علیه بالمعارضة أنّ لازمه عدم قدرة الواجب تعالی علی إیجاد أکثر من واحد و فیه تقیید قدرته، و قد برهن علی إطلاق قدرته و أنّها عین ذاته المتعالیة.

و یردّه أنّه مستحیل بالبرهان، و القدرة لا تتعلّق بالمحال، لأنّه بطلان محض لأنّه بطلان محض لا شیئیّة له فالقدرة المطلقة علی إطلاقها و کلّ موجود معلول له تعالی بلا واسطة او معلول معلوله و معلول المعلول معلول حقیقة.

و یتفرّع علیه أوّلا: أنّ الکثیر لا یصدر عنه الواحد فلو صدر واحد عن الکثیر فامّا أن یکون الواحد واحدا نوعیّا ذا أفراد کثیرة یستند کلّ فرد منها إلی علة خاصّة کالحرارة الصّادرة عن النّار و النّور و الحرکة و غیرها، أو تکون وحدته عددیّة ضعیفة کالوحدة النّوعیّة فیستند وجوده إلی کثیر کالهیولی الواحدة بالعدد المستند وجودها إلی مفارق یقیم وجودها بالصّور المتواردة علیها واحدة بعد واحدة علی ما قالته الحکماء و قد تقدّم الکلام فیه. و إمّا أن یکون للکثیر جهة وحدة یستند إلیها المعلول و إمّا أن یکون الکثیر مرکّبا ذا أجزاء یفعل الواحد بواحد منها فینسب إلی نفس المرکّب.

و ثانیا أنّ المعلول الواحد لا یفعل فیه علل کثیرة، سواء کان علی سبیل الاجتماع فی عرض واحد لأنّه یؤدّی إلی التّناقض فی ذات الواحد المؤدّی إلی الکثرة، او کان علی سبیل التّوارد بقیام علّة علیه بعد علّة للزوم ما تقدّم من المحذور.

و ثالثا أنّه لو صدر عن الواحد کثیر وجب أن یکون فیه جهة کثره و نرکیب یستند إلیها الکثیر غیر جهة الوحدة المفروضة، کالانسان الواحد الذّی یفعل أفعالا کثیرة من مقولات کثیرة متباینة بتمام الذّات.

الفصل الخامس فی استحالة الدّور و التسّلسل فی العلل

أمّا الدّور فهو توقّف وجود الشّی‌ء علی ما یتوقّف وجوده علیه إمّا بلا واسطة کتوقّف «ا» علی «ب» و توقّف «ب» علی «ا»، و یسمّی دورا مصرّحا و إمّا مع الواسطة کتوقّف «ا» علی «ب» و «ب» علی «ج» و «ج» علی «ا»، و یسمّی دورا مضمرا.

و استحالته قریبة من البداهة، فانّه یستلزم تقدّم الشّی‌ء علی نفسه بالوجود و هو ضروریّ الاستحالة.

و أمّا التّسلسل فهو ترتّب شی‌ء موجود علی شی‌ء آخر موجود معه بالفعل، و ترتّب الثّانی علی ثالث کذلک، و الثّالث علی رابع، و هکذا الی غیر النّهایة. سواء کان ذهاب السّلسة کذلک من الجانبین بأن یکون قبل کلّ قبل قبل و بعد کل بعد بعد او من جانب واحد لکنّ الشّرط علی أیّ حال أن یکون لأجزاء و التّسلسل فی العلل ترتّب معلول علی علّة و ترتّب علّته علی علّة و علّة علّته علی علّة و هکذا إلی غیر النّهایة.

و التّسلسل فی العلل محال و البرهان علیه أنّ وجود المعلول رابط بالنّسبة إلی علّته لا یقوم إلّا بعلّته و العلّة هو المستّقل الذّی یقوّمه کما تقدّم و إذا کانت علّته معلولة لثالث و هکذا کانت غیر مستقلّة بالنّسبة إلی ما فوقها فلو ذهبت السّلسلة إلی غیر النّهایة و لم تنته إلی علّة غیر معلولة تکون مستقلّة غیر رابطة لم یتحقّق شی‌ء من أجزاء السّلسلة لاستحالة وجود الرّابط إلّا مع مستقّل.

برهان آخر، و هو المعروف ببرهان الوسط و الطّرف، أقامه الشّیخ فی الشّفاء حیث

قال: «إذا فرضنا معلولا و فرضنا له علّة و لعلّته علة، فلیس یمکن أن یکون لکلّ علّة علّة بغیر نهایة، لإنّ المعلول و علّته و علّة علّته إذا اعتبرت جملتها فی القیاس الذّی لبعضها إلی بعض کانت علّة العلّة علّة أولی مطلقة للآخرین و کان للآخرین نسبة المعلولیّة إلیها و إن اختلفا فی أنّ احدهما معلول بالواسطة و الآخر معلول بلا واسطة و لم یکونا کذلک لا الاخیر و لا المتوسّط، لأنّ المتوسّط الذّی هو العلّة الممّاسّة للمعلول علّة لشی‌ء واحد فقط و المعلول لیس علّة لشی‌ء.

و لکلّ واحد من الثّلاثة خاصیّة فکانت خاصیّة الطّرف المعلول أنّه لیس علّة لشی‌ء و خاصیّة الطّرف الآخر أنّه علّة للکلّ غیره، و خاصیّة الوسط أنّه علّة لطرف و معلول لطرف سواء کان الوسط واحدا او فوق واحد و إن کان فوق واحد فسواء ترتّب ترتیبا متناهیا او غیر متناه فانّه إن ترتّب کثرة متناهیّة کانت جملة عدد ما بین الطّرفین کواسطة واحدة تشترک فی خاصیّة الواحدة بالقیاس إلی الطّرفین فیکون لکلّ من الطّرفین خاصیّة.

و کذلک إن ترتّب فی کثرة غیر متناهیّة فلم یحصل الطّرف کان جمیع الغیر المتناهی فی خاصیّة الواسطة لأنّک أیّ جملة أخذت کانت علّة لوجود المعلول الأخیر و کانت معلولة إذ کلّ واحد منها معلول و الجملة متعلّقة الوجود بها و متعلّقة الوجود بالمعلول معلول، إلّا أنّ تلک الجملة شرط فی وجود المعلول الأخیر و علة له، و کلّما زدت فی الحصر و الأخذ کان الحکم إلی غیر النّهایة باقیا.

فلیس یجوز أن تکون جملة علل موجودة و لیس فیها علّة غیر معلولة و علّة أولی فانّ جمیع غیر المتناهی کواسطة بلا طرف، و هذا محال» (الشّفاء، ص 327).

برهان آخر، و هو المعروف بالأسدّ الأخصر للفارابی أنّه إذ کان ما من واحد من آحاد السّلسلة الذّاهبة بالتّرتیب بالفعل لا إلی نهایة إلّا و هو کالواحد فی أنّه لیس یوجد إلّا و یوجد آخر وراء من قبل کانت الأحاد اللّامتناهیة بأسرها یصدق علیها أنّها لا تدخل فی الوجود ما لم یکن شی‌ء من ورائها موجودا من قبل فاذن بداهة العقل قاضیة بأنّه من أین یوجد فی تلک السّلسلة شی‌ء حتّی یوجد شی‌ء ما بعده؟ (الاسفار، ج 2 ص 166)

و هناک حجج اخری اقیمت علی استحالة التّسلسل لا یخلو اکثرها من مناقشة.

تنبیه: قال بعضهم: «انّ معیار الحکم بالاستحالة فی کلّ من البراهین التّی اقیمت علی استحالة التّسلسل هو اجتماع شرطی الترتّب و الاجتماع فی الوجود بالفعل فی جهة اللّانهایة، و مقتضاها استحالة التّسلسل فی العلل فی جهة التّصاعد بأن تترتّب العلل إلی ما لا نهایة له لا فی جهة التّنازل بأن یترتّب معلول علی علّته، ثمّ معلول المعلول علی المعلول، و هکذا الی غیر النّهایة.

و الفرق بین الأمرین أن العلل مجتمعة فی مرتبة وجود المعلول و محیطة به و تقدّمها علیه انّما هو بضرب من التحلیل بخلاف المعلومات فانّها لیست فی مرتبة عللها فذهاب السّلسلة متصاعدة یستلزم اجتماع العلل المترتّبة بوجوداتها بالفعل فی مرتبة المعلول الذّی تبتدی‌ء منه السّلسلة مثلا بخلاف ذهاب السّلسلة متنازلة فانّ المعلولات المترتبة المتنازلة لا تجتمع علی العلّة الاولی التّی تبدی‌ء منها السّلسلة مثلا» انتهی کلامه ملخّصا.

و أنت خبیر بأنّ البرهانین المتقدّمین المنقولین عن الشّیخ و الفارابی جاریان فی صورتی التّصاعد و التّنازل جمیعا فیما کانت السّلسلة مؤلفة من علل تامّة. و أمّا العلل النّاقصة فیجری البرهانان فیها إذا کانت السّلسلة متصاعدة لوجوب وجود العلّة النّاقصة عند وجود المعلول و معه بخلاف ما إذا کانت السّلسلة متنازلة لعدم وجوب وجود المعلول عند وجود العلّة النّاقصة.

فما ذکره من أنّ معیار الاستحالة هو اجتماع اللّامتناهی فی جزء من أجزاء السّلسلة و هو متأتّ فی صورة التّصاعد دون التّنازل ممنوع.

تنبیه آخر: تقدّم أنّ التسّلسل انّما یستحیل فیما اذا کانت أجزاء السّلسلة موجودة بالفعل و أن تکون مجتمعة فی الوجود و أن یترتّب بعضها علی بعض، فلو کان بعض الأجزاء موجودة بالقوّة کبعض مراتب العدد فلیس بمستحیل لأنّ الموجود منه متناه دائما و کذا لو کانت موجودة بالفعل لکنّها غیر مجتمعة فی الوجود کالحوادث الزّمانیّة بعضها معدومة عند بعض لتناهی ما هو الموجود منها دائما و کذا لو کانت موجودة بالفعل مجتمعة فی الوجود لکن لا ترتّب بینها و هو توقّف البعض علی البعض وجودا کعدد غیر متناه من موجودات لا علّیة و لا معلولیّة بینها.

و الوجه فی ذلک أنّه لیس هناک مع فقد شی‌ء من الشّرائط الثلّاث سلسلة واحدة موجودة غیر متناهیة حتی یجری فیها براهین الاستحالة.

تنبیه آخر: مقتضی ما تقدّم من البرهان استحالة التّسلسل فی أقسام العلل کلّها من العلل الفاعلیّة و الغائیّة و المادّیّة و الصّوریّة، کما أنّ مقتضاها استحالته فی العلل التامّة لأنّ الملاک فی الاستحالة ذهاب التّوقف الوجودیّ إلی غیر النّهایة و هو موجود فی جمیع أقسام العلل.

و یتبیّن بذلک أیضا استحالة التّسلسل فی أجزاء المّاهیة کأن یکون مثلا للجنس جنس إلی غیر النّهایة او للفصل فصل إلی غیر النّهایة، لأنّ الجنس و الفصل هما المادّة و الصّورة مأخوذتین لا بشرط.

علی أنّ المّاهیة الواحدة لو ترکبّت من أجزاء غیر متناهیة استحال تعلّقها و هو باطل.

درس سی و پنجم (35)

فصل چهارم در اینکه واحد از آن جز واحد صادر نمی‌گردد
اشاره

فصل چهارم در اینکه واحد از آن جز واحد صادر نمی‌گردد(1)

مراد به واحد (در اینجا) امر بسیطی است که در ذات آن، جهت ترکیبی که قایل کثرت باشد وجود نداشته باشد.

پس علّت واحد عبارت از علّت بسیطی است که به ملاحظه ذات بسیطاش (به ذاتها) علّت باشد و معلول واحد، همان معلول بسیطی است که او به ملاحظه ذات بسیطاش (بذاته) معلول باشد، نتیجه، اینکه مراد به واحد آنچه که مقابل کثیر است، کثیری که برای آن اجزاء یا آحاد متباینی است که به جهت واحدی برنمی‌گردند.


1) قبسات ص 351 و ص 410 و ص 361 و ص 363 و ص 367 و ص 368 و ص 372 و ص 374- اساس التّوحید ص 16 و ص 50 و ص 51 و ص 53 و ص 55 و ص 121- مباحث مشرقیّه ج 1 ص 460 و ص 468- تلخیص المحصّل ص 238- المعتبر ج ص 151- اسفار ج 8 ص 60- ج 2 ص 204 و ص 212 و ج 7 ص 192 و ص 224 و ص 114 و ص 200 و ص 201- شوارق فصل سوّم مسأله دوّم و سوّم- شرح اشارات اواخر نمط پنجم- التّحصیّل ص 531 و ص 341- مطارحات ص 380 و ص 385 و ص 386 و ص 434 شرح منظومه ص 127- تلویحات ص 51.( شارح)

دلیل قاعده «الواحد»:

بیان مطلب اینکه مبدئی که از آن، وجود معلول صادر می‌گردد، همان وجود علّتی است که عبارت از ذات علّت می‌باشد پس علّت، خود وجودی است که با قطع نظر از هرچیز و شی‌ای، معلول از آن بوجود می‌آید.

واجب (و لازم) این است که بین معلول و علّت آن سنخیّت ذاتی موجود باشد و این سنخیّت بین علّت و معلول، باعث این است که این معلول بخصوص مثلا از این علّت صادر شده باشد (پس این سنخیّت، باعث تخصیص این علّت به این معلول است) وگرنه لازم می‌آید که هر شی‌ای، علّت برای هر شی‌ای باشد و نیز هر شی‌ای معلول هر شی‌ای باشد (و این نیز عقلا محال است).

پس اگر از علّت واحدی که برای آن به ملاحظه ذاتش (فی ذاتها) جز جهت واحدی نیست معلولهای کثیر (و زیادی) از این جهت که کثیرند و متباین و به جهت واحدی بر نمی‌گردد صادر شود لازم می‌آید که در ذات علّت، جهات کثیر و متباین و متدافعی وجود داشته باشد و حال آنکه فرض کردیم که علّت جز ذات بسیط و واحد، جهتی ندارد و این (یعنی فرض جهات کثیر متباین و متدافع برای علّتی که در ذات او جز جهت واحد نیست) خلاف مفروض است پس واحد از آن، جز واحد صادر نمی‌شود و آن نیز مطلوب است.

اعتراض: تنافی قاعده الواحد با قدرت مطلقه پروردگار

حاصل اعتراض اینکه لازمه قاعده بالا و آن اینکه از علّت واحد جز واحد صادر نمی‌شود، عدم قدرت واجب الوجود بر ایجاد بیش از یک معلول است.

و لازمه این، تقیید قدرت واجب الوجود است در حالیکه در محلّ خود به اثبات رسیده و مبرهن شده که قدرت خداوند، مطلق بوده، عین ذات متعالی او می‌باشد (یعنی قدرت او، محدود به یک معلول و چند معلول نیست بلکه جمیع مخلوقات را می‌تواند بیافریند و نیز قدرت مطلقه او عین ذات متعالی او می‌باشد نه زاید بر ذات و نه جزء آن.

پاسخ اعتراض بالا: این است که برهان، محالیّت تقیید قدرت خداوند و نیز محالیّت عدم قدرت بر ایجاد اکثر از واحد را اثبات نموده است منتهی محال است که قدرت مطلقّه او متعلّق بشی‌ء محال باشد.

زیرا محال، بطلان محض است و برای آن، شیئیّتی نیست پس در (حقیقت) قدرت مطلقه پروردگار بر اطلاق و کلیّت خود، باقی است (و آن خدشه‌ای نمی‌بیند و عدم تعلّق قدرت خداوند به شی‌ء محال به این جهت است که محال، نمی‌تواند متعلّق قدرت باشد نه از این جهت که قدرت خداوند، شامل موجودات و مخلوقات نمی‌شود تا اشکال و اعتراض پیش آید) پس هر موجودی معلول او است بدون واسطه یا معلول معلول او است (یعنی با واسطه) و بدیهی است که معلول معلول واجب بالذّات نیز در حقیقت معلول واجب بالذّات است.

فروعات قاعده «الواحد»:

بر این قاعده که از واحد جز واحد صادر نمی‌شود «الواحد لا یصدر عنه الّا الواحد» سه امر زیر متفرّع است:

فرع اوّل: اینکه از کثیر، واحد صادر نمی‌شود پس اگر واحد از کثیر صادر شود لابد به چند جهت ممکن است انجام بگیرد:

الف: یا اینکه واحد، واحد نوعی است دارای افراد کثیر بطوریکه هر فردی از آنها مستند به علّت خاصّی است مثل حرارت صادر از آتش و نور و حرکت و غیر اینها (از مبادی حرارت- بدیهی است که در این صورت واحد نوعی در حقیقت، متکثّر است یعنی متکثّر از متکثّر صادر شده است نه واحد از کثیر).

ب: یا اینکه وحدت (شی‌ء) واحد، از قبیل، وحدت عددی است (منتهی ضعیف است و بدیهی است که این صورت نیز شبیه صورت وحدت نوعی است پس وجود آن مستند به کثیر می‌شود مثل هیولای واحد به صورت عددی که وجود ضعیف این هیولی، مستند است به (وجود مجرّد) مفارقی که با توارد صور یکی بعد از دیگری، وجود هیولی را پا برجا نگاه می‌دارد بنا بر آنچه که حکماء آن را گفته‌اند و کلام در آن نیز سابقا گذشت.

ج: و یا اینکه برای کثیر، جهت واحدی است که معلول به این جهت واحد، مستند می‌شود (و بدیهی است که در این صورت نیز، واحد از کثیر صادر نشده است).

د: یا اینکه کثیر، مرکّب دارای اجزائی باشد که هریک از این اجزاء، در شی‌ء واحد دیگر این مرکّب دارای اجزاء، عمل می‌کند و لکن این فعل و عمل برخی از اجزاء در برخی دیگر از اجزاء، به خود مرکّب نسبت داده می‌شود.

(و بدیهی است که در این صورت نیز، واحد، در حقیقت از کثیر صادر نمی‌گردد بلکه فعل کثیر از کثیر صادر می‌گردد).

فرع دوّم: جایز نیست که علل کثیر در معلول واحد عمل کند خواه این عمل به نحو اجتماع در عرض واحد یا به نحو توارد یعنی با قیام علّتی بعد از علّت دیگری بجای آن باشد زیرا این نحو عمل کردن (یعنی به نحو اجتماع در عرض واحد یا به نحو توارد علل) موجب تناقض در ذات واحدی شده و بالاخره به کثرت معلول منتهی می‌گردد (زیرا این، از دو صورت خارج نیست: یا اینکه هریک از علل کثیر، مستقلا عمل نمی‌کند بلکه مجموع آنها، علّت تامّه محسوب می‌شوند در این صورت علل کثیر نداریم تنها یک علّت تامّه موجود است و علل کثیر در حقیقت، اجزاء علّت تامه هستند و این خلاف مفروض است زیرا ما علل کثیر فرض کردیم این، صورت اوّل.

و امّا صورت دوّم اینکه هریک از علل، علّت تامّه محسوب شوند چنانکه ظاهر علل کثیر، این را می‌رساند در این صورت هریک از علل مستقلا در معلول عمل می‌کند و در نتیجه با تحقّق یکی از علل، معلول نیز محقّق می‌گردد و دیگر، برای سایر علل، موردی پیدا نمی‌شود که تأثیر در معلول خود داشته، آنرا ایجاد کند و در نتیجه موجب می‌شود که ذات واحد هم موجود باشد و هم نباشد و این، همان تناقض در ذات است که محال می‌باشد).

فرع سوّم: اینکه اگر کثیر از واحد صادر شود واجب و لازم است که در واحد، غیر از جهت وحدت مفروض، جهت کثرت و ترکیبی وجود داشته باشد که کثیر به آن جهت، به واحد مستند باشد مثل اینکه انسان واحدی که افعال کثیر انجام می‌دهد افعال کثیری که از سنخ مقولات کثیری بوده که با تمام ذات با یکدیگر متباین هستند مثلا انسان، شی‌ای را در ذهن

تصوّر و به آن علم پیدا می‌کند و این، از قبیل مقوله کیف است و در همان حال عملی دیگر در خارج انجام میدهد که این از قبیل مقوله فعل است و سایر افعالی که انسان دارد برگشت همه آنها در بررسی نهائی به یکی از مقولات ده‌گانه است که متباین بالذّات با یکدیگر می‌باشند پس انسان واحد، غیر از جهت وحدت که دارد دارای جهات گوناگونی است که افعال گوناگون و متباین به آن جهات گوناگون شی‌ء واحد، منتسب هستند نه به جهت وحدت آن).

فصل پنجم در محال بودن دور و تسلسل (در سلسله) علل
معنای دور:

دور(1)، متوقّف بودن وجود یک شی‌ء بر شی‌ء دیگری است که وجود این شی‌ء دیگر نیز، متوقّف بر آن شی‌ء نخستین است.

توقّف (دو شی‌ء نسبت به هم) یا بدون واسطه است مثل اینکه «الف» متوقّف بر «ب» و «ب» نیز متوقّف بر الف می‌باشد (علماء منطق و فلسفه) این قسم دور را «مصرّح» می‌نامند و یا با واسطه است مثل اینکه «الف» متوقّف بر «ب» و «ب» متوقّف بر «ج» و «ج» نیز متوقّف بر «الف» باشد این قسم از دور را، «مضمر» یعنی «مخفی» و پوشیده می‌نامند (زیرا در این قسم از دور، «ب» مستقیما بدون واسطه و با صراحت، متوقّف بر «الف» نیست چنانکه در دور مصرّح چنین بود بلکه در اینجا «ب» متوقّف بر «ج» و «ج» نیز متوقّف بر «الف» و در نتیجه، «ب» متوقّف بر «الف» بواسطه «ج»).

محال بودن دور امری واضح و نزدیک به بداهت است زیرا اساس و مبنای محالیّت دور در هردو قسم، این است که دور، مستلزم تقدّم شی‌ء بر خودش بوجود می‌باشد و محال


1) اسفار ج 2 ص 144 و ص 167- قبسات ص 228 و ص 233- حکمة الاشراق ص 63- مباحث مشرقیّه ص 470 و ص 477 تلخیص المحصّل ص 246- شوارق فصل سوّم مسأله سوّم- شرح منظومه ص 129 و ص 131- التّحصیل ص 557.( شارح)

بودن این امر نیز، بدیهی و ضروری است. (مثلا اگر «الف» علّت وجود «ب» باشد و «ب» نیز علّت وجود «الف» باشد «الف» باید قبل از آنکه توسط «ب» موجود بشود، موجود باشد تا بتواند «ب» را ایجاد کند و این همان توقّف شی‌ء بر خودش می‌باشد که مثلا «الف» هم موجود باشد و هم نباشد و این همان اجتماع نقیضین است که عقلا محال می‌باشد).

معنای تسلسل

تسلسل عبارت از ترتّب شی‌ای موجود بر شی‌ء دیگر که با شی‌ء اوّل بالفعل موجود می‌باشد و شی‌ء دیگر نیز مرتّب بر شی‌ء سوّمی است به همان ترتیبی که گفته شد و شی‌ء سوم نیز مترتّب بر شی‌ء چهارم به همان نحوی که ذکر شد و این ترتیب (و تسلسل در ترتّب) تا بی‌نهایت ادامه پیدا می‌کند خواه اینکه ادامه تسلسل با همان ترتیبی که گفته شد از دو طرف باشد. به این طریق که قبل از هر سابقی، سابقی و بعد از هر لاحقی، لاحقی نیز وجود داشته باشد و خواه ادامه تسلسل در یک طرف باشد (به این نحو که فرض کنیم تنها قبل از هر سابقی، سابقی نیز وجود داشته باشد و یا تنها بعد از هر لاحقی، لاحقی نیز وجود داشته باشد).

شرائط تحقّق تسلسل:

(تسلسل عقلا با هر شرائطی باطل نیست بلکه) تسلسل (باطل خواه ادامه آن از دو طرف باشد و یا تنها از یک طرف باشد) دارای شرائطی است:

1- برای اجزاء سلسله، وجود بالفعل باشد.

2- همه اجزاء سلسله در (ظرف) وجود، مجتمع باشند.

3- بین اجزاء متسلسل، ترتّب وجود داشته باشد.

تسلسل در علل

تسلسل در علل، همان ترتّب معلول بر علّتی است و ترتّب علّت بر علّت‌اش و علّت علّت‌اش نیز مترتّب بر علّت دیگری تا بی‌نهایت ترتّب، ادامه پیدا می‌کند.

براهین محالیّت تسلسل در علل
اشاره

تسلسل در علل محال است و برای آن براهینی، اقامه شده است از جمله سه برهان زیر است:

برهان اوّل:

حاصل این برهان این است که وجود معلول نسبت به علّت خویش از قبیل وجود رابط بوده و جز بعلّت خویش به چیزی قائم نیست و علّت نیز همان شی‌ء مستقلّی است که مقّوم معلول می‌باشد چنانکه گذشت.

حال اگر علّت معلول، خود معلول شی‌ء سوّمی باشد و هم‌چنین شی‌ء سوّم، خود معلول شی‌ء چهارمی و هم‌چنین ... لازم می‌آید که علّت، نسبت به مافوق خود مستقّل نباشد و سلسله اگر به بی‌نهایت ادامه پیدا کند و هرگز منتهی نشود به علّتی که خود، مستقل بوده از قبیل وجود رابط نبوده و نیز معلول شی‌ء دیگری نباشد لازم می‌آید که هیچ‌یک از اجزای سلسله علل، متحقّق نباشد زیرا وجود رابط، جز با شی‌ء مستقّل، محقّق نمی‌شود (و فرض این است که در سلسله علل، همه معلولها از قبیل وجود رابط می‌باشند پس لازم است بالاخره یک علّت مستقّل که متوقّف به علّت دیگری نباشد وجود داشته باشد پس به این ترتیب تسلسل در علل، عقلا امری محال و ممتنع می‌باشد).

برهان دوّم:

این برهان که برهان وسط و طرف(1)معروف است برهانی است که شیخ الرّئیس بو علی سینا آنرا در شفا به این نحو بیان کرده است(2)


1) الهیّات شفاء مقاله هشتم فصل اوّل- التّحصّیل ص 558- قبسات ص 229- اسفار ج 2 145- قبسات ص 228.

2) شفاء ابو علی سینا ص 327 در چاپ‌های قدیم و در چاپ‌های جدید ج 2 ص 567- تذکّر این نکته در- اینجا ضروری است که عبارت موجود در شفا با عبارت منقول از او در کتاب متن مصنّنف فرق مختصری دارد و من آنرا مقابله کردم و با توجه به اصلاح عبارت و تطبیق آن با متن، آنرا در اینجا برای طالبین و مشتاقان ذکر کردم( شارح).

«هنگامیکه معلولی فرض کنیم و برای این معلول، علّتی و برای این علّت نیز علّتی، در این هنگام ممکن نیست که برای هر علّتی، علّتی وجود داشته باشد و این تا بی‌نهایت ادامه و تسلسل پیدا کند (و هرگز به یک علة العلّل اصلی نرسد که وجودش، مستّقل بوده، دیگر برای او علّتی نباشد) برای اینکه معلول و علّت آن و علّت علّت آن در این مجموعه (سه‌گانه) برخی از آنها اگر نسبت به برخی دیگر ملاحظه و مقایسه شود علّت علّت نسبت بدو مورد دیگر (یعنی معلول و علّت معلول)، علّت نخستین بوده و علّت مطلقه، محسوب می‌گردد و دو مورد دیگر نسبت به این علّت علّت، معلول به حساب می‌آیند گرچه این دو مورد دیگر (یعنی معلول و علّت معلول) با یکدیگر اختلاف دارند در این‌که یکی از آن دو (یعنی معلول) معلول با واسطه (برای علّت علّت) می‌باشد و دیگری (یعنی علّت معلول)، معلول بدون واسطه (برای علّت علّت) می‌باشد و لکن هردو در این جهت، مشترک‌اند که علّت اوّلی نبوده، مطلقه نمی‌باشند نه علّت اخیر (که همان معلول است) و نه متوسّط (که همان علّت معلول) است زیرا متوسّط، عبارت از علّتی است که مماسّ و همراه معلول بوده، تنها برای یک شی‌ء علّت بوده و معلول اخیر نیز اصلا برای شی‌ای علّت نیست.

(پس هیچ‌کدام از دو مورد بالا نمی‌توانند علیّت مطلّقه و علّت اوّلی باشند زیرا علّت معلول یعنی متوسّط، علیّت را دارد و لکن مطلّقه نیست تنها علیّت آن برای معلول اخیر می‌باشد و هم‌چنین معلول، اصلا علیّتی ندارد تا بگوئیم علّت مطلّقه هست یا نه؟)

(پس در سلسله علل و معلول سه چیز داریم: 1- معلول اخیر- طرف معلول 2- علّت معلول (یعنی علّت متوسط) 3- علّت علّت).

و برای هریک از این سه چیز، خاصیّتی است پس خاصیّت طرف معلول (در سلسله علل) اینکه اصلا علیّتی برای شی‌ای ندارد و خاصیّت طرف دیگر (سلسله یعنی علّت علّت)

این است که جز برای خودش، برای تمام علّت‌ها و معلولها، علّت اصلی می‌باشد و خاصیّت علّت متوسّط، این است که علّت طرف معلول (یعنی معلول اخیر) می‌باشد. و ضمنا خودش معلول طرف دیگر (یعنی علّت علّت) می‌باشد خواه اینکه وسط، یکی است یا بیش از یکی و اگر بیش از یکی باشد در آن مساوی است بین اینکه ترتّب بین علّتها، متناهی باشد یا غیرمتناهی زیرا اگر ترتّب بین علّتها، کثیر و متناهی باشد تمام آنچه که از علّتهای متوسط بین دو طرف (یعنی معلول اخیر و علّت علّت) واقع شده‌اند، همه مثل وسط واحدی بوده، در خاصیّت وسط بودن که گفتیم در مقایسه با طرفین (معلول اخیر و علّت علّت) مشترک هستند پس برای هریک از طرفین (معلول اخیر و علّت علّت) نیز خاصیّت خودش هست.

و هم‌چنین است اگر ترتّب، کثیر و غیرمتناهی باشد در این صورت، طرفی پیدا نمی‌کند (نه به‌عنوان معلول یعنی از طرف اخیر و نه به‌عنوان علّت علّت) در این صورت جمیع علل غیرمتناهی در خاصیّت وسط بودن مشترک‌اند زیرا هر مجموعه‌ای که تو اخذ کنی و در نظر بگیری (از میان سلسله علل) این مجموعه، علّت برای وجود اخیر در سلسله علل می‌باشد و ضمنا خودش نیز، معلول علّت مافوق بحساب می‌آید زیرا هریک از این مجموعه، معلول بوده و وجود مجموعه نیز، متعلّق به هریک از این معلولها می‌باشد و در نتیجه، مجموعه‌ای که وجودش، متعلّق به معلول می‌باشد خودش نیز معلول محسوب می‌گردد جز اینکه این مجموعه در وجود معلول اخیر شرط است و علّت برای آن محسوب می‌گردد و هر مقدار که مجموعه را توسعه داده و تعداد مجموعه را زیاد کنی و در نتیجه اخذ آنرا بالا ببری حکم، به بی‌نهایت (بهمین منوال) باقی می‌ماند پس جایز نیست که مجموعه‌ای از علل، موجود باشد و در میان آنها علّت غیرمعلول طرف (یعنی علل متوسّط) و علّت اولی وجود نداشته باشد زیرا جمیع علل غیرمتناهی مثل علل متوسّط بدون طرف می‌گردد و این نیز، محال است (زیرا هر وسطی، طرفی لازم دارد).

(چکیده و محصول این برهان، این است که: هرگاه سلسله علل و معلول، غیرمتناهی (یعنی بدون علّت علّت) باشند لازم می‌آید اوساطی باشد بدون اطراف زیرا هریک از آحاد و مراتب سلسله، متوسّط است میان سابق و لا حق از آن جهت که معلول سابق و علّت لا حق

است بطور بی‌نهایت مفروض و همه آحاد بدینسانند یعنی از جهتی علّت و از جهت دیگر معلول می‌باشند و در نتیجه لازم می‌آید که همه، اوساط باشند در صورتیکه هر وسطی را طرف است و وجود وسط بدون طرف محال است پس ناچار باید طرفی باشد که خود از جهتی دیگر وسط نباشد یعنی علّتی باشد که خود، معلول چیزی دیگر نباشد و طرف همه اوساط باشد زیرا وسط، مضاف طرف است و متضایفان باید متکافئان باشند و محال است وجود وسطی بدون طرف و طرفی بدون وسط).(1)

برهان اسّد و اخصر در محالیّت تسلسل در علل

اساس این برهان بدست فارابی ریخته شده و بنام «برهان اسّد و اخصر» (یعنی محکم‌ترین و مختصرترین برهانها») معروف شده و در اسفار ج 2 ص 166 به این ترتیب بیان و تقریب شده است:

«از آنجا که هیچ واحدی از آحاد سلسله (موجودات) نیست که به صورت ترتّب و بالفعل بسوی بی‌نهایت رفته باشد جز اینکه حکم آن مانند یک واحد است در اینکه موجود نمی‌گردد جز اینکه ورای آن واحد قبلا موجود دیگری باشد (که او را ایجاد کرده باشد) از این‌رو تمام آحاد غیرمتناهی، این (ضابطه و قاعده عقلی) بر آنها صدق می‌آید که آنها داخل (دائره) وجود نمی‌گردند مگر اینکه موجود دیگری ورای آنها قبلا موجود باشد (و وجود او از خودش بوده و معلول غیر نباشد و به این طریق، سلسله منقطع می‌گردد) پس در این صورت، عقل به بداهت حکم می‌کند (و این سؤال را مطرح می‌سازد) به اینکه در این سلسله از کجا شی‌ای موجود می‌گردد مگر اینکه شی‌ء دیگری ما بعد آن شی‌ء موجود بشود؟ (یعنی اگر همه موجودات در سلسله ایجاد معلول باشند و خود، نیازمند به علّت پس از کجا این معلولها وجود پیدا می‌کنند؟

مگر اینکه موجود دیگری علّت علّت بوده، داخل در این سلسله بشود ولی وجود او از خودش بوده، نیازمند وجود دیگری نباشد و سایر موجودات را نیز ایجاد کند و از اینجا فرض تسلسل


1) شفا ج 2 ص 567 و اسفار ج 2 ص 104.

در علل باطل می‌گردد(1)

(مفاد این برهان بطور خلاصه این است که هر واحدی از آحاد سلسله مترتّب موجود بالفعل و بی‌نهایت، مانند یک واحد خواهد بود و بعبارت دیگر تمام سلسله غیرمتناهی در این حکم که هیچ‌یک از آحاد آن سلسله، موجود نمی‌شوند مگر آنکه واحدی دیگر قبل از آن موجود باشد مساوی و مشترکند پس مجموع آنها موجود نمی‌شوند مگر آنکه واحدی دیگر قبل از وجود آنها موجود، باشد و آن، علّت محضه است و تسلسل منقطع می‌شود.

غیر از چند دلیل که بر محالیّت تسلسل در علل که از شیخ الرئیس بو علی سینا و فارابی و غیر آن در اینجا نقل کردیم دلیل‌های دیگری بر محالیّت تسلسل در علل، اقامه شده است که اکثر آنها خالی از مناقشه و ایراد نیست).

تذّکرات سه‌گانه:
اشاره

در اینجا سه تذکّر از برخی از فلاسفه گفته شده است که برخی از آنها خالی از مناقشه و ایراد نیست:

تذکر اوّل:

تذکر اوّل:(2)

معیار حکم محالیّت تسلسل در هریک از براهینی که در بالا از شیخ الرّئیس بو علی سینا و فارابی و غیر آن نقل و اقامه شده، این است که دو شرط:

1- ترتّب حلقه‌های وابسته به یکدیگر.

2- و اجتماع این حلقه‌های سلسله در وجود، بالفعل در جهت حرکت بسوی بی‌نهایت در محلّ بحث، موجود و جمع شده باشد.

و لازمه و مقتضای این مطلب این است که تسلسل در علل در جهت تصاعد، محال


1) اسفار ج 2 ص 166.

2) قبسات ص 233 و ص 234 و ص 184- اسفار ج 2 ص 167 و ص 169( شارح)

باشد به این صورت که علل بسوی بی‌نهایت ترتّب پیدا کنند نه در جهت تنازل به اینکه معلول، مترتّب بر علّت خویش باشد سپس معلول معلول مترتّب بر معلول خویش و هم‌چنین این جریان تا بی‌نهایت ادامه پیدا کند.

بدیهی است که بین این دو امر یعنی ترتّب و اجتماع در وجود بالفعل بسوی بی‌نهایت در جهت تصاعد و تنازل با یکدیگر فرقی دارند و آن اینکه علل در مرتبه وجود معلول، مجتمع بوده و بر معلول احاطه وجودی دارد و تقدّم این علل بر این معلول تنها از طریق نوعی تحلیل عقلی، امکان‌پذیر است امّا در ناحیه معلولها چنین نیست زیرا معلولها در مرتبه تحقّق علل خودشان، موجود نیستند.

پس متصاعد بودن سلسله علّتها و معلولها در ناحیه علل که بطور صعودی جلو می‌رود مستلزم این است که اجتماع علل مترتّب بر یکدیگر و وجود بالفعل آنها، در مرتبه معلولی باشد که سلسله مثلا از آن شروع می‌گردد و بخلاف متنازل بودن سلسله علّتها و معلولها در ناحیه معلولها که بطور نزولی جلو می‌رود زیرا معلولهای مترتّب متنازل بر علّت اوّلی که سلسله مثلا از آن علّت، ابتداء و شروع می‌گردد مجتمع نمی‌گردند (یعنی اینطور نیست که همه آنها در مرتبه وجودی آن علّت نخستین بطور مجتمع موجود باشند).

تا اینجا خلاصه کلام برخی از فلاسفه بود که در این مقام ذکر شده است و لکن تو بعد از تأمل و دقّت درد و برهان گذشته که از شیخ الرئیس بو علی سینا و فارابی نقل شد آگاه میگردی که این دو برهان هم در صورت تصاعد سلسله (علل) و هم در صورت تنازل آن، هر دو جاری هستند البته این در صورتی که سلسله، از علل تامّه ترکیب شود و اما در علل ناقصه هردو برهان در صورت تصاعد سلسله، جاری می‌گردند، برای اینکه این قاعده مسلّم است که وجود علّت ناقصه به هنگام وجود معلول و همراه او (عقلا) واجب می‌باشد بخلاف صورتی که سلسله علل، متنازل باشند که در این صورت وجود معلول به هنگام وجود علّت ناقصه واجب نیست موجود باشد (و عقل، تخلّف آنرا از علّت ناقصه جایز می‌داند).

و (حاصل کلام و) نتیجه آن اینکه آنچه را که برخی از فلاسفه (مثل محقّق میرداماد (ره)) در معیار محالیّت تسلسل در علل ذکر کرده‌اند که معیار محالیّت تسلسل اجتماع

غیرمتناهی اجزاء در یکی از اجزاء تسلسل است و این شرط تنها در صورت تصاعد سلسله، جاری است نه تنازل سلسله، این معیار، (بنظر ما) در هردو مورد جاری است (به تقریبی که در بالا بیان شد و فرق گذاشتن بین تنازل سلسله و تصاعد آن در این معیار، خالی از وجه و دلیل است).

تذکّر دوّم:

سابقا گذشت که عقل، تسلسل را با سه شرط محال میداند:

1- هنگامیکه اجزاء سلسله موجود بالفعل باشد.

2- همه اجزاء سلسله در وجود و تحقّق مجتمع باشند.

3- برخی از اجزاء بر برخی دیگر مترتّب باشد.

حال اگر تحقّق مجموعه‌ای که برخی از اجزاء سلسله نامحدود آن، بالقوّه موجود باشد مثل بعض مراتب عدد، این نوع تسلسل، محال نیست زیرا در چنین مواردی موجود از آن دائما محدود متناهی است (نه غیرمتناهی که موضوع بحث ما در تسلسل است) هم‌چنین (با توجّه به شرط دوّم) محال نیست اگر اجزاء سلسله موجود بالفعل باشند و لکن مجتمع در وجود نباشند مثل حوادث زمانی که بعضی از آنها به هنگام وجود بعضی، معدوم هستند برای اینکه موجود از این حوادث زمانی، دائما متناهی است.

و هم‌چنین (با توجّه به شرط دوّم) محال نیست اگر اجزاء سلسله، موجود بالفعل بوده، مجتمع در وجود باشند و لکن ترتّبی بین آنها موجود نباشد یعنی وجود برخی بر وجود برخی دیگر متوقّف نباشد مثل عدد غیرمتناهی از موجودات که بین آنها نه علیّتی است و نه معلولیّتی.

دلیل عدم محالیّت در موارد بالا (که همه شرائط سه‌گانه محالیّت تسلسل را ندارد و یا برخی از آنها را) این است که با فقدان برخی از شرائط سه‌گانه (و یا احتمالا با فقدان همه آنها) دیگر سلسله واحد موجود غیرمتناهی نداریم تا در آنها براهین محالیّت تسلسل جاری باشد.

تذکّر سوّم:

تذکّر سوّم:(1)

لازمه و مقتضای براهین اقامه‌شده بر محالیّت تسلسل، تحقّق محالیّت تسلسل، در هم اقسام علل، خواه علل فاعلی باشد و یا غائی یا مادّی و یا صوری، همان طور که مقتضای این براهین، جریان محالیّت تسلسل در علل تامّه است (نه علل ناقصه) زیرا ملاک (و معیار) در محالیّت تسلسل، توقّف واقع بین اجزاء متسلسل از لحاظ وجود و تحقّق، تا بی‌نهایت می‌باشد و این ملاک در همه اقسام علل (فاعلی، غائی، مادّی، صوری) موجود است.

از اینجا هم‌چنین روشن می‌گردد که تسلسل در اجزاء ماهیّت نیز محال است مثل اینکه برای جنس (که جزء مشترک ماهیّت به شمار می‌رود) جنسی باشد تا بی‌نهایت یا برای فصل (که جزء اخّص ماهیّت به شمار می‌رود) فصلی باشد (و برای آن فصلی نیز فصلی و ...) تا بی‌نهایت تسلسل ادامه داشته باشد زیرا جنس، همان مادّه‌ای است در خارج که در ذهن لا بشرط مأخوذ شده و فصل نیز همان صورت است در خارج که در ذهن لا بشرط اخذ شده است علاوه بر این اگر ماهیّت واحدی از اجزاء غیرمتناهی مرکّب شود لازم می‌آید که تعقّل ماهیّت، محال و ممتنع باشد و ممتنع شدن تعقّل ماهیّت نیز محال می‌باشد و در نتیجه، ترکیب ماهیّت از اجزاء غیرمتناهی نیز محال می‌باشد.


1) اسفار ج 2 ص 169 و ص 265- مباحث مشرقیّه ج 1 539- التّحصیل ص 559.( شارح)

خلاصه درس سی و پنجم:

واحد چون امر بسیطی است علّت آن نیز بسیط بوده، معلول آن نیز بسیط می‌باشد جهت آن اینکه لازمست بین علّت و معلول آن سنخیّت ذاتی موجود باشد و لازمه این قاعده این است که از علّت واحد جز واحد صادر نشود و از اینجا اشکالی در مورد علیّت خداوند بر موجودات توهّم می‌شود که علّت واحد بسیط مثل ذات واجب الوجود نمی‌تواند علّت موجدات کثیر باشد. تفصیل مطالب بالا و پاسخ اشکال مزبور در متن درس ذکر شده مراجعه نمائید.

بر قاعده: واحد جز واحد از آن صادر نمی‌گردد (الواحد لا یصدر عنه الّا الواحد) سه امر متفرّع است:

فرع اوّل: اینکه اگر در مواردی مشاهده گردد که واحد از کثیر صادر شده می‌توان آنرا بجهات مختلف توجیه نمود.

فرع دوّم: اینکه علل کثیر جایز نیست در معلول واحد عمل کنند خواه بنحو اجتماع در عرض واحد باشد یا بنحو توارد.

فرع سوّم: اینکه اگر کثیر از واحد صادر شود واجب است که در واحد غیر از جهت وحدت مفروض جهت کثرتی وجود داشته باشد که کثیر از آن جهت مستند به واحد باشد تفضیل این سه فرع و دلیل آنها و برخی از مطالب دیگر در متن درس ذکر شده است.

دور، توقّف وجود دو شی‌ء هریک به دیگری است و دور، دو قسم است: مصرّح و مضمرد در هردو قسم باطل است زیرا مستلزم تقدّم شی‌ء بر خودش بوجود می‌باشد. توضیح معنای دور و اقسام آن و دلیل بطلان آن در متن درس ذکر شده است.

تسلسل عبارت از ترتّب شی‌ءای موجود بر شی‌ء دیگر که با شی‌ء اوّل بالفعل باشد و شی‌ء دیگر نیز مترتّب بر شی‌ء سوّمی تا بی‌نهایت این توقّف ادامه داشته باشد، تسلسل، باطل است اگر دارای شرایط زیر باشد:

1- برای اجزاء سلسله، وجود بالفعل باشد.

2- همه اجزاء سلسله در ظرف وجود مجتمع باشند.

3- بین اجزاء متسلسل، ترتّب وجود داشته باشد.

تسلسل در علل به سه علّت باطل است و تفصیل مطالب مربوط به‌معنای تسلسل و شرائط تحقّق آن و توضیح سه برهان بر محالیّت تسلسل و بطلان آن در علل در متن درس ذکر شده مراجعه نمائید.

در خاتمه این درس سه تذکّر و یادآوری به قرار زیر ذکر شده است:

1- معیار محالیّت تسلسل در هریک از این سه برهان این است که دو شرط ترتب و اجتماع در وجود بالفعل در جهت حرکت به سوی بی‌نهایت در محلّ بحث موجود باشد.

2- اگر برخی از اجزاء سلسله، موجود بالقوّه باشد مثل بعضی مراتب عدد این نوع از تسلسل محال نیست.

3- لازمه براهین اقامه‌شده بر محالیّت تسلسل، تحقّق محالیّت در همه اقسام علل خواه علل فاعلی باشد یا غائی یا مادّی یا صوری.

توضیح این سه تذکّر و دلیل آنها در متن درس ذکر شده مراجعه نمائید.

پرسشها:

1- مراد از واحد در فلسفه چیست؟ و علّت واحد کدام است؟

2- اگر این قاعده صحیح است که از علّت واحد جز واحد صادر نمی‌شود پس چرا از خدای واحد، موجودات بی‌نهایت صادر می‌گردد؟ توضیح دهید.

3- اگر واحد از کثیر صادر شود لابّد به چند جهت ممکن است انجام بگیرد آن چند جهت را توضیح دهید.

4- چطور و در چه صورتی کثیر از واحد صادر می‌گردد؟ بیان کنید.

5- معنای دور چیست؟ و اقسام آن کدام است؟ و چرا دور عقلا محال است؟ مثالی برای آن بیاورید

6- معنای تسلسل چیست؟ و شرایط محالیّت تسّلسل کدام است؟ بیان کنید.

7- برهان اوّل برای بطلان تسلسل در علل را توضیح دهید.

8- برهان «وسط و طرف» را برای بطلان تسلسل در علل بیان کنید.

9- برهان «اسّد و اخصر» را در محالیّت تسلسل در علل توضیح دهید.

10- معیار محالیّت تسلسل در علل را در براهین سه‌گانه بیان کنید.

11- اگر برخی از اجزاء سلسله در تسلسل در علل، موجود بالقوّه باشد این نوع تسلسل محال نیست می‌دانید چرا؟ توضیح دهید و برای آن مثالی نیز بیاورید.

12- تسلسل در تمام اقسام علل خواه علل فاعلی باشد یا غائی یا مادّی یا صوری باطل است آیا می‌دانید چرا؟ علّت آنرا بیان کنید.

13- تسلسل در اجزاء ماهیّت مثل جنس یا فصل نیز محال است علّت آنرا توضیح دهید.

الدّرس السّادس و الثّلاثون (36)

الفصل السّادس فی العلّة الفاعلیّة

قد تقدّم أنّ المّاهیّة الممکنة فی تلبّسها بالوجود تحتاج إلی مرجّح لوجودها و لا یرتاب العقل أنّ لمرجّح الوجود شأنا بالنّسبة إلی الوجود غیر ما للماهیّة من الشّأن بالنّسبة إلیه.

فللمرجّح أو بعض اجزائه بالنّسبة إلیه شأن شبیه بالاعطاء، نسمیّه فعلا او ما یفید معناه، و للماهیّة شأن شبیه بالأخذ، نسمیّه قبولا أو ما یفید معناه. و من المحال أن تتّصف المّاهیّة بشأن المرجّح و إلّا لم تحتج إلی مرجّح او یتّصف المرجّح بشأن المّاهیّة و إلّا لزم الخلف، و من المحال أیضا أن یتّحد الشّأنان. فالشأن الذّی هو القبول یلازم الفقدان و الشّأن الذّی هو الفعل یلازم الوجدان.

و هذا المعنی واضح فی الحوادث الواقعة التّی نشاهدها فی نشأة المادّة، فانّ فیها عللا تحرّک المادّة نحو صور هی فاقدة لها فتقبلها و تتصوّر بها و لو کانت واجدة لها لم تکن لتقبلها و هی واجدة، فالقبول یلازم الفقدان و الذّی للعلل هو الفعل المناسب لذاتها الملازم للوجدان.

فالحادث المادّیّ یتوقّف فی وجوده إلی علّة تفعلة نسمیّها علّة فاعلیّة و إلی علّة تقبله و نسمیّها العلّة المادّیّة، و سیأتی إثبات أنّ فی الوجود ماهیّات ممکنة مجرّدة عن المادّة، و هی

لامکانها تحتاج إلی علّة مرجّحة و لتجرّدها مستغنیة عن العلّة المادّیّة، فلها أیضا علّة فاعلیّة.

فلا غنی لوجود ممکن- سواء کان مادیّا او مجرّدا- عن العلّة الفاعلیّة. فمن رام قصر العلل فی العلّة المادّیّة و نفی العلّة الفاعلیّة فقد رام إثبات فعل لا فاعل له، فاستمسن ذا ورم.

الفصل السّابع فی اقسام العلّة الفاعلیّة

ذکروا للفاعل أقساما أنهاها بعضهم إلی ثمانیة و وجه ضبطها علی ما ذکروا أنّ الفاعل إمّا أن یکون له علم بفعله ذو دخل فی العقل أو لا، و الثّانی إمّا أن یلائم فعله طبعه و هو الفاعل بالطّبع او لا یلائم فعله طبعه و هو الفاعل بالقسر و الأوّل أعنی الذّی له علم بفعله ذو دخل فیه، إمّا أن لا یکون فعله بارادته و هو الفاعل بالجبر، أو یکون فعله بارادته و حینئذ إما أن یکون علمه بفعله فی مرتبة فعله بل عین فعله و هو الفاعل بالرّضا، و إمّا ان یکون علمه بفعله قبل فعله و حینئذ إمّا أن یکون علمه بفعله مقرونا بداع زائد علی ذاته و هو الفاعل بالقصد و امّا ان لا یکون مقرونا بداع زائد بل یکون نفس العلم منشأ لصدور المعلول و حینئذ فامّا أن یکون علمه زائدا علی ذاته و هو الفاعل بالعنایة او غیر زائد و هو الفاعل بالتجلّی و الفاعل- کیف فرض- إن کان هو و فعله المنسوب إلیه فعلا لفاعل آخر کان فاعلا بالتّسخیر.

فللعلّة الفاعلیّة ثمانیة أقسام:

الأوّل الفاعل بالطّبع، و هو الذّی لا علم له بفعله مع کون الفعل ملائما لطبعه، کالنّفس فی مرتبة القوی الطّبیعیّة البدنیّة، فهی تفعل أفعالها بالطّبع.

الثّانی الفاعل بالقسر، و هو الذّی لا علم له بفعله و لا فعله ملائم لطبعه، کالنفس فی مرتبة القوی الطبیعیّة البدنیّة عند انحرافها لمرض، فانّ الأفعال عندئذ تنحرف عن مجری الصّحّة لعوامل قاسرة.

الثالث الفاعل بالجبر، و هو الذّی له علم بفعله و لیس بارادته، کالانسان یکره علی فعل ما لا یریده.

الرّابع الفاعل بالرّضا، و هو الذّی له إرادة لفعلة عن علم و علمه التفّصیلیّ بفعله عین فعله، و لیس له قبل الفعل إلّا علم إجمالیّ به بعلمه بذاته المستتبع لعلمه الاجمالیّ بمعلومه کالانسان یفعل الصّور الخیالیّة و علمه التّفصیلیّ بها عین تلک الصّور و له قبلها علم إجمالیّ بها لعلمه بذاته الفعّالة لها و کفا علیّة الواجب تعالی للأشیاء عند الاشراقیّین.

الخامس الفاعل بالقصد، و هو الذّی له علم و إرادة و علمه بفعله تفصیلیّ قبل الفعل بداع زائد کالانسان فی أفعاله الاختیاریّة و کالواجب عند جمهور المتکلّمین.

السّادس الفاعل بالعنایة و هو الذّی له علم سابق علی الفعل زائد علی ذاته نفس الصّورة العلمیّة منشأ لصدور الفعل من غیر داع زائد کالانسان الواقع علی جذع عال، فانّه بمجرّد توهّم السّقوط یسقط علی الأرض، و کالواجب تعالی فی أیجاد الأشیاء عند المشّائین.

السّابع الفاعل بالتجلّی، و هو الذّی یفعل الفعل و له علم تفصیلیّ به هو عین علمه الاجمالیّ بذاته، کالنّفس الانسانیّة المجرّدة، فانّها لمّا کانت صورة أخیرة لنوعها کانت علی بساطتها مبدء لجمیع کمالاتها الثّانیة التّی هی لعلیّتها واجدة لها فی ذاتها و علمها الحضوریّ بذاتها علم بتفاصیل کمالاتها و إن لم یتمیّز بعضها من بعض، و کالواجب تعالی بناء علی ما سیأتی إن شاء اللّه أنّ له تعالی علما إجمالیّا بالأشیاء فی عین الکشف التّفصیلیّ.

الثّامن الفاعل بالتّسخیر، و هو الفاعل الذّی هو و فعله لفاعل، فهو فاعل مسخرّ فی فعله، کالقوی الطّبیعیّة و النّباتیّة و الحیوانیّة المسخّرة فی أفعالها للنّفس الانسانیّة، و کالعلل الکونیّة المسخّرة للواجب تعالی.

و فی عدّ الفاعل بالجبر و الفاعل بالعنایة نوعین بحیالهما مباینین للفاعل بالقصد نظر توضیحه أنّا ننسب الأعمال المکتنفة بکلّ نوع من الأنواع المشهودة أعنی کمالاتها الثّانیة إلی نفس ذلک النّوع فکلّ نوع علّة فاعلیّة لکمالاته الثّانیة و الأنواع فی ذلک علی قسمین:

منها ما یصدر عنه أفعاله لطبعه من غیر أن یتوسّط فی العلم کالعناصر، و منها ما للعلم دخل فی صدور افعاله عنه کالانسان.

و القسم الثّانی مجهّز بالعلم و لا ریب أنّه إنّما جهّز به لتمییز ما هو کماله من الأفعال ممّا لیس بکمال له لیفعل ما فیه کماله و یترک ما لیس فیه ذلک و کالصّبی یلتقم ما أخذه فان وجده صالحة للتغذّی کالفاکهة أکله و إن لم یجده کذلک ترکه و رمی به فتوسیطه العلم لتشخیص الفعل الذّی فیه کمال و تمییزه من غیره و الذّی یوسّطه من العلم و التّصدیق إن کان حاضرا عنده غیر مفتقر فی التّصدیق به إلی تروّی فکر، کالعلوم النّاشئة بالملکات و نحوها لم یلبث دون أن یرید الفعل فیفعله و إن کان مشکوکا فیه مفتقرا إلی التّصدیق به أخذ فی تطبیق العناوین و الأوصاف الکمالیّة علی الفعل، فان انتهی إلی التّصدیق بکونه کمالا فعله و إن انتهی إلی خلاف ذلک ترکه و هذا المیل و الانعطاف إلی أحد الطّرفین هو الذّی نسمّیه اختیارا و نعدّ الفعل الصّادر عنه فعلا اختیاریّا.

فتبیّن أنّ فعل هذا النّوع من الفاعل العلمیّ یتوقّف علی حضور التّصدیق بوجوب الفعل ای کونه کمالا و کون ما یقابله ای التّرک خلاف ذلک فان کان التصدیق به حاضرا فی النّفس من دون حاجة إلی تعمّل فکریّ لم یلبث دون أن یأتی بالفعل، و إن لم یکن حاضرا احتاج إلی تروّ و فکر حتّی یطبّق علی الفعل المأتیّ به صفة الوجوب و الرّجحان و علی ترکه صفة الاستحالة و المرجوحیّة من غیر فرق بین أن یکون رجحان الفعل و مرجوحیّة التّرک مستندین إلی طبع الأمر، کمن کان قاعدا تحت جدار یرید أن ینقضّ علیه فانّه یقوم خوفا من انهدامه علیه او کانا مستندین إلی إجبار مجبر کمن کان قاعدا مستظلّا بجدار فهدّده جبّار أنّه إن لم یقم هدم الجدار علیه فانّه یقوم خوفا من انهدامه علیه و الفعل فی الصّورتین إرادیّ و التّصدیق علی نحو واحد.

و من هنا یظهر أنّ الفعل الاجباریّ لا یباین الفعل الاختیاریّ و لا یتمیّز منه بحسب الوجود الخارجیّ بحیث یصیر الفاعل بالجبر قسیما للفاعل بالقصد فقصاری ما یصنعه المجبر أنّه یجعل الفعل ذا طرف واحد فیواجه الفاعل المکره فعلا ذا طرف واحد لیس له إلّا أن یفعله، کما لو کان الفعل بحسب طبعه کذلک.

نعم العقلاء فی سننهم الاجتماعیّة فرّقوا بین الفعلین حفظا لمصلحة الاجتماع و رعایة لقوانینهم الجاریة المستتبعة للمدح و الذّم و الثّواب و العقاب فانقسام الفعل إلی الاختیاریّ

و الجبریّ انقسام اعتباریّ لا حقیقیّ.

و یظهر أیضا أنّ الفاعل بالعنایة من نوع الفاعل بالقصد فانّ تصّور السّقوط ممن قام علی جذع عال، مثلا، علم واحد موجود فی الخائف الذّی أدهشه تصوّر السقوط فیسقط و فیمن اعتاد القیام علیه بتکرار العمل فلا یخاف و لا یسقط، کالبّناء مثلا فوق الأبنیة و الجدران العالیة جدّا.

فالصّاعد فوق جدار عال القائم علیه یعلم أنّ من الممکن أن یثبت فی مکانه فیسلم او یسقط منه فیهلک، غیر أنّه إن استغرقه الخوف و الدّهشة الشّدیدة و جذبت نفسه إلی الاقتصار علی تصوّر السّقوط سقط بخلاف المعتاد بذلک فانّ الصّورتین موجودتان عنده من دون خوف و دهشة، فیختار الثّبات فی مکانه فلا یسقط.

و فقدان هذا الفعل العنائیّ للغایة الصّالحة العقلائیّة لا یوجب خلوّه من مطلق الدّاعی، فالدّاعی أعمّ من ذلک کما سیأتی فی الکلام علی اللّعب العبث.


درس سی و ششّم (36)

فصل ششّم در علّت فاعلی
اشاره

سابقا گذشت که ماهیّت ممکن در تلبّس آن به وجود (یعنی موجود شدن ماهیّت ممکن) نیازمند علّت مرجّح وجود است (وگرنه ذات ماهیّت ممکن به اعتبار ذاتش و من حیث هی هی، نه وجود را دارد و نه عدم را و هریک از وجود و عدم از ناحیه غیر به ماهیّت ممکن اعطاء می‌شود و از این‌جهت فلاسفه گفته‌اند «الماهیّیة الممکنة من حیث هی هی لا موجودة و لا معدومة».

و عقل نیز شکّی در این نمی‌بیند که برای مرجّح وجود در رابطه با وجود نسبت و شأنی است غیر از نسبت و شأنی است که میان ماهیّت و وجود برقرار است، پس عقل برای مرجّح وجود یا بعض اجزاء آن نسبت به وجود ماهیّت، شأنی شبیه اعطاء، قائل است که ما آنرا «فعل» یا آنچه که معنای آنرا فایده می‌دهد (از قبیل تأثیر و غیر آن) می‌نامیم.

و برای ماهیّت، شأنی شبیه «اخذ» قائل است که ما از آن به قبول یا آنچه که معنای آنرا فایده می‌دهد (از قبیل پذیرش و غیر آن) می‌نامیم.

و در این میان عقل سه امر را محال میداند:
[1. ماهیّت محال است به شأن مرجّح]

امر اوّل: ماهیّت محال است به شأن مرجّح (که همان حالت اعطاء و فعل است)

متّصف باشد زیرا در صورت اتّصاف ماهیّت به صفت اعطاء و فعل، هرگز به مرجّح نیازمند نمی‌باشد درحالیکه می‌دانیم که ماهیّت در ذات خود نه وجود را دارد و نه عدم را و خارج شدن ماهیّت از حالت تساوی بین عدم و وجود نیازمند مرجّح است از خارج.

[2. محال است که مرجّح، (صفت و) شأن ماهیّت را (که عبارت از قبول و اخذ است) داشته باشد]

امر دوّم: محال است که مرجّح، (صفت و) شأن ماهیّت را (که عبارت از قبول و اخذ است) داشته باشد وگرنه لازم می‌آید که مرجّح از امر ذاتی خویش و آن این است که مرجّح نسبت بوجود جنبه اعطائی دارد نه جنبه قبول، تخلّف کند، (و آن محال است).

[3. یکی بودن هردو شأن یعنی شأن اعطائی با شأن قبولی]

امر سوّم: اینکه یکی بودن هردو شأن یعنی شأن اعطائی با شأن قبولی یکی باشد (یعنی ماهیّت هم، شأن خود را و هم شأن مرجّح را و مرجّح نیز هم شأن خود را و هم شأن ماهیّت را دارا باشد و) آن نیز محال است (زیرا) شأنی که عبارت از قبول است ملازم با فقدان و شأنی که عبارت از فعل است ملازم با وجدان (و بدیهی است که فقدان و وجدان دو معنای مقابل و مخالف هم می‌باشند و عقلا نمی‌توانند یک معنی و یک چیز به حساب آیند).

همه این مطالب مذکور در بالا در حوادثی که در عالم آفرینش واقع می‌شود و ما آنها را در عالم مادیّت و نشأت مادّه مشاهده می‌کنیم امری واضح و روشن است زیرا در این حوادث، عللی وجود دارد که مادّه را بطرف صوری که مادّه فاقد آن می‌باشد حرکت میدهد و آن مادّه، آن صور را قبول و می‌پذیرد و با این صور آن مادّه در ذهن تصوّر می‌شود (و روشن است که این مادّه این صور را قبلا واجد نبود زیرا) اگر این مادّه، آن صور را قبلا واجد بود محال بود که دوبار آنها را قبول کند پس (اصل فرض) قبول مادّه صور را ملازم با فقدان می‌باشد و آنچه برای علل (در رابطه با معلولها مثل صور) موجود است همان فعلی است که مناسب با ذات علل و ملازم با وجدان و تحقّق است.

پس وجود حادث مادّی، متوقّف بر علّتی است که در آن، حادث مادّی فاعلیّت دارد و ما آنرا به نام «علّت فاعلی» می‌نامیم و (نیز وجود حادث مادّی) نیاز به علّتی دارد که بواسطه آن فعل فاعل را قبول و می‌پذیرد ما آنرا «علّت مادّی» می‌نامیم.

و بزودی اثبات خواهیم کرد که در دائره وجود، ماهیّات ممکنی موجودند که مجرّد از مادّه هستند و این ماهیّات مجرّد از مادّه چون ممکن هستند نیاز به علّت مرجّحی دارند و

چون مجرّد از ماده هستند بی‌نیاز از علّت مادّی می‌باشند و لکن درعین‌حال این ماهیّات مجرّد نیز دارای علّت فاعلی هستند، پس بطور کلّی می‌توان ادّعا کرد که هیچ موجود ممکنی خواه مادّی یا مجرّد، بی‌نیاز از علّت فاعلی نیستند پس کسی که قصد کند که علل را در علّت مادّی منحصر کند و علّت فاعلی را نفی نماید در حقیقت چنین کسی قصد کرده است اثبات فعلی کند بدون اینکه فاعلی داشته باشد!

و چنین چیزی امکان ندارد و چنین کسی، به منزله این است که عضو متورّمی را چاق و سمین می‌پندارد!(1)


1) عبارت:« استسمن ذاورم که در عبارت متن آمده است مثلی است در میان عربها به معنای مذکور در بالا و در مورد کسانی بکار برده می‌شود که گول خورده و خلاف حقیقت را دارای حقیقت می‌پندارد.( به اقرب الموارد مادة سمن مراجعه کنید».( شارح)

فصل هفتم در اقسام علّت فاعلی
اشاره

فلاسفه برای فاعل، اقسامی ذکر کرده‌اند(1)و برخی از فلاسفه آنها را تا هشت قسم رسانیده‌اند و وجه و علّت ضبط آنها را در هشت قسم به این‌ترتیب ذکر کرده‌اند: آیا فاعل بر فعل خود، علم دارد و علمش در فعلش دخیل هست یا نه؟

در صورت دوّم نیز آیا فعلش، موافق و ملائم طبعش می‌باشد که از آن به «فاعل به طبع» تعبیر آورده‌اند یا فعلش موافق طبعش نیست که آنرا «فاعل به قسر» نامیده‌اند.

اوّلی نیز (یعنی صورتیکه فاعل، علم به فعل خود داشته و علمش در فعلش، دخیل می‌باشد) یا اینکه فعلش از روی اراده‌اش نمی‌باشد که از آن به «فاعل به جبر» تعبیر می‌آورند یا اینکه فعلش از روی اراده‌اش انجام می‌گیرد.

این صورت نیز از دو شقّ خالی نیست: یا علمش به فعلش در مرتبه فعلش بوده بلکه عین فعلش می‌باشد و آنرا «فاعل به رضا» می‌نامند و یا اینکه علم فاعل به فعلش قبل از انجام فعل می‌باشد و در این‌صورت نیز یا اینکه فاعل در فعلش مقرون بداعی و انگیزه زائد بر ذات فاعل می‌باشد و آن را «فاعل به قصد» می‌نامند و یا اینکه مقرون بداعی و انگیزه زائد بر ذات


1) طبیعیّات شفا مقاله اوّل فصل 12- التّحصیل ص 552- شوارق فصل سوم مقاله 7- شرح منظومه ص 125 و ص 115- اسفار ج 2 ص 220 و ص 225 و ص 222- مبداء و معاد ص 133 و ص 135 و ص 134- تعلیقه شفاء ص 244- اسفار ج 2 ص 225( شارح)

فاعل نیست بلکه خود علم، منشاء صدور معلول و ایجاد آن است و در این صورت نیز علم فاعل یا زائد بر ذاتش می‌باشد که آنرا «فاعل به عنایت» می‌نامند و یا زائد بر ذاتش نمی‌باشد و آن «فاعل به تجلّی» است و فاعل را به هرطور که فرض کنی اگر فاعل و فعلش که منسوب به او است هردو فعل برای فاعل دیگر می‌باشد آنرا «فاعل تسخیری» می‌نامند. و بطور کلّی با توجّه به مطالب بالا می‌توان علّت فاعلی را به هشت قسم تقسیم کرد:

[1. فاعل به طبع]

اوّل: فاعل به طبع و آن فاعلی است که علم به فعلش ندارد اما فعل، ملائم و مناسب طبعش می‌باشد مثل نفس در مرتبه قوای طبیعی بدنی پس نفس، افعال خودش را مطابق طبعش انجام می‌دهد.

[2. فاعل به قسر]

دوّم: «فاعل به قسر» و آن فاعلی است که علم به فعل خود ندارد. و فعلش نیز، ملائم طبعش نمی‌باشد مثل نفس در مرتبه قوای طبیعی بدنی به هنگام ضعف قوای طبیعی بدنی و مریض شدن آنها زیرا افعال در این حال از مجرای صحّت که مجرای طبیعی بدن است به جهت علل و عوامل قسری منحرف شده است.

[3. فاعل به جبر]

سوّم: «فاعل به جبر» و آن فاعلی است که علم به فعل خود دارد و لکن این فعل از روی اراده‌اش صادر نشده است مثل انسانی که مجبور می‌شود از روی کراهت فعلی را که نمی‌خواهد انجام دهد.

[4. فاعل به رضا]

چهارم: «فاعل به رضا» و آن فاعلی است که اراده‌اش به فعل خود از روی علم بوده و علم تفصیلی او به فعلش، عین فعلش می‌باشد و برای او قبل از فعل، علمی نیست جز علم اجمالی به فعل خود و منشاء پیدایش علم اجمالی نیز علم فاعل بذات خویش که علم اجمالی به معلول خویش را بدنبال خود آورده است مثل انسانی که فاعلیّت در ایجاد صور خیالی دارد و علم تفصیلی او به این صور، عین این صور خیالی است و برای این انسان قبل از این صور خیالی علم اجمالی به آنها وجود دارد چون چنین انسانی، علم بذات خویش دارد ذاتی که منشاء صدور و مجموعه این صور می‌باشد. این فاعلیّت نزد فلاسفه اشراق مثل فاعلیّت واحب بالذّات برای اشیاء می‌باشد (اینان فاعلیّت خداوند را برای اشیاء موجود، اینگونه می‌پندارند که خداوند «فاعل به رضا» است به این نحو که او اراده به فعل خود را از روی علم دارد و علم

تفصیلی او بفعلش، عین فعلش می‌باشد و برای خدا، علمی جز علم اجمالی بفعلش نیست و این علم اجمالی نیز، ناشی از علم خود به ذات خویش می‌باشد که بدنبال علم خداوند به ذات خویش، علم به معلول خویش را پیدا کرده است).

[5. فاعل به قصد]

پنجم: «فاعل به قصد» و آن فاعلی است که برای او، علم و اراده باشد و علم او به فعل خود آنهم قبل از فعل بداعی و انگیزه زائد بر ذات به نحو علم تفصیلی می‌باشد مثل انسان در افعال اختیاری خویش و مثل واجب الوجود نزد جمهور متکلّمان.

[6. فاعل به عنایت]

ششّم: «فاعل به عنایت» و آن فاعلی است که علم او سابق بر فعلش بوده و زائد بر ذات خویش می‌باشد و خود صورت علمی، منشأ صدور فعل است بدون اینکه داعی زائد بر ذات نداشته باشد مثل انسانی که بر روی شاخه بلندی قرار گرفته است زیرا چنین انسانی به مجرّد توّهم سقوط به زمین، بر روی زمین ساقط می‌شود و مثل ایجاد واجب تعالی، اشیاء را نزد مشّائین (از فلاسفه یونان، اینان عقیده دارند که علم خداوند به اشیاء زاید بر ذات واجب تعالی و بواسطه ارتسام صور اشیاء در ذات واجب می‌باشد و همان علم، منشاء صدور فعل از او می‌گردد).

[7. فاعل به تجلّی]

هفتم: «فاعل به تجلّی» و آن فاعلی است که فعل را انجام می‌دهد و برای او علم تفصیلی به این فعل است در حالیکه این علم تفصیلی، عین علم اجمالی او بذات خویش می‌باشد مثل نفس مجرّد انسانی چون صورت اخیر برای نوعش می‌باشد و در عین اینکه بسیط هست مبداء جمیع کمالات ثانوی است زیرا صورت و نفس مجرّد چون بملاحظه ذاتش (فی ذاتها) علیّت برای همه کمالات ثانوی خود دارد واجد آنها می‌باشد و علم حضوری نفس به ذات خویش در حقیقت، علم است به تفاصیل کمالاتش گرچه بعضی از کمالات از برخی دیگر متمیّز نباشد و مانند واجب الوجود بنابر آنچه که بزودی خواهد آمد انشا اللّه که برای خداوند (در مرتبه ذات خویش) علم اجمالی به اشیاء هست در عین کشف تفصیلی.

[8. فاعل به تسخیر]

هشتم: «فاعل به تسخیر» و آن، فاعلی است که او و فعلش برای فاعل دیگری است پس او فاعلی است که در فعلش مسخّر برای غیر شده است مثل قوای طبیعی و نباتی و حیوانی که در افعال خودشان مسخّر نفس انسانی هستند و مثل علل موجود در عالم کون و

آفرینش که مسخّر برای واجب الوجود هستند.

آیا جایز است فاعل به جبر و فاعل به عنایت را داخل در فاعل به قصد کرد یا نه؟

شمردن «فاعل به جبر» و «فاعل به عنایت» دو نوع علیحده و مباین با «فاعل به قصد» خالی از نظر و ایراد نیست و توضیح آن اینکه ما اعمال پیچیده شده به هرنوعی از انواع مشهور یعنی کمالات ثانوی(1)هر نوعی را بخود آن نسبت داده سبب آن کمالات را همان نوع میدانیم پس هر نوعی نسبت به کمالات نوعی خویش فاعلیّت، داشته، علّت آن محسوب می‌شود. (مثلا حرارت را به نوع آتش و رشد و نموّ را به صورت نوعی درخت و همچنین اعمال طبیعی انسان‌ها را از هر قبیل که باشد به صورت نوعی انسان و ...)

فاعلیّت انواع موجودات:

انواع موجودات در تسبیب و فاعلیّت برای کمالات ثانوی بر دو قسم‌اند:

1- برخی از موجودات انواعی هستند که طبع آنها ایجاب می‌کند که افعال از آنها صادر شود بدون اینکه علم در آن، واسطه بوده (و در آنها دخالت داشته باشد) مثل عناصر (موجود در عالم طبیعت) که فعلشان اینگونه است.

2- برخی دیگر از انواع موجودات در صدور افعال از آنها علم، دخالت دارد مثل نوع انسان (که افعال خود را از روی علم و آگاهی انجام می‌دهد).

فرق بین دو قسم از انواع موجودات این است که قسم دوّم، مجهّز به علم می‌باشد (بخلاف قسم اوّل که علم در صدور افعال از آنها دخالتی ندارد چنانکه گفته شد).

شکّی نیست که علّت تجهیز این انواع مثل انسان به سلاح علم، این است که تمیز


1) مراد از کمال اوّل، امری است که شیئیّت شی به آن است و مراد از کمال ثانوی آثار و تبعات صور فعلیّه نوعیّه است مثلا کمال اوّل میوه، شکل و صورت آن است که مقوم آن است و کمال ثانوی، آثار و نتایج مترتّبه بر آن.( شارح)

بدهد که کدام افعال برای او کمال است(1)تا آنها را انجام دهد و کدام‌یک برای او کمال نیست تا آنها را ترک کند، این درست، مثل کیفیّت برخورد کودک به آنچه در دست او است می‌باشد پس کودک، آنچه را که در دست او است برای خوردن، صالح تشخیص دهد مثل میوه آنرا می‌خورد و اگر آنرا برای خوردن صالح تشخیص ندهد آنرا ترک و بدور می‌اندازد.

پس انسان به واسطه علم می‌خواهد تشخیص دهد که فعلی که در آن کمال برای او است کدام‌ها می‌باشد؟ و کمال فعل را از غیر کمال تشخیص و تمیز دهد.

واسطه واقع شدن علم و تصدیق به منظور تشخیص کمال از غیرکمال اگر بدیهی و حاضر در ذهن بوده و نیازی در تصدیق به آن باعمال فکر و بکار بردن آن نباشد مثل علومی که از ملکات نفسانی انسان و نحو اینها ناشی می‌شود در این نوع از علوم، انسان درنگ نمی‌کند بدون اراده مجدّد، مقتضای آنرا انجام میدهد.

و اما اگر واسطه واقع شدن علم و تصدیق در موردی، مورد شکّ و تردید باشد بطوریکه نیاز به بررسی و تصدیق به آن دارد شروع می‌کند در تطبیق عناوین و اوصاف کمالیّه بر فعلش، در این صورت اگر کوشش او منتهی شد به اینکه فعل را که می‌خواهد انجام دهد کمال برای او هست آنرا انجام میدهد و اگر برخلاف آن منتهی شد آنرا ترک می‌نماید.

(این حالت روانی) میل و انعطاف به یکی از دو طرف (یعنی کمال بودن عملی برای او و یا نبودن آن) همان چیزی است که ما آنرا «اختیار» می‌نامیم و فعل صادر از آن را «فعل اختیاری» می‌گوئیم.

حاصل کلام اینکه فعل این نوع از فاعل که دارای علم (و براساس آگاهی) است متوقّف بر تصدیق او به وجوب فعل و لزوم آن یعنی کمال بودن فعل او می‌باشد و نیز متوقّف است بر تصدیق به لزوم ترک آن یعنی کمال نبودن فعل برای او.

(و این حالت روانی نیز از دو شقّ خالی نیست یا اینکه):


1) آنچه تمامیّت شی‌ء به آن است کمال آن شی‌ء می‌باشد و آنچه کمال نوع بدان بستگی دارد در ذلت یا در صفات، کمال گویند.( شارح)

تصدیق به وجوب فعل یا ترک آن، حاضر در نفس بوده، یعنی نیازی به تأمّل فکری برای او نباشد انسان آن فعل را بدون تأمّل و نظر، عمل می‌کند و یا اینکه تصدیق به وجود فعل یا ترک آن، حاضر در نفس نمی‌باشد یعنی نیاز به تفکّر و تأمّل دارد تا بتواند بر فعلی که می‌خواهد آنرا انجام دهد صفت وجوب و رجحان را (در صورت مصلحت) و صفت محال بودن و مرجوحیّت را (در صورت عدم مصلحت) مطابقت بدهد بدون فرق بین اینکه رجحان فعل و مرجوحیّت ترک، هستند به طبع امر باشد مثل کسی که زیر دیواری نشسته که نزدیک است روی او خراب شود و به مجرّد احساس خطر و انهدام آن، از زیر این دیوار بلند می‌شود (و در جای امنی می‌نشیند) یا اینکه هردو (رجحان فعل و مرجوحیّت ترک) مستند به اجبار اجبار کننده‌ای، باشد مثل کسی که زیر دیوار سایه‌دار نشسته و جبّار و ستمکاری او را تهدید می‌کند که اگر از آنجا بلند نشود آن دیوار را روی او خراب می‌کند در این صورت به جهت ترس از انهدام آن دیوار از آنجا بلند می‌شود بدیهی است که فعل (انهدام دیوار) در هردو صورت بالا، ارادی است و تصدیق بوجوب قیام از زیر آن دیوار و بجای امن رفتن نیز در هردو صورت، ارادی و به یک نحو انجام می‌گیرد.

از اینجا ظاهر می‌شود که فعل اجباری با فعل اختیاری مباین هم نبوده و این دو به حسب وجود خارجی از همدیگر متمیّز نیستند بطوریکه فاعل بجبر (یک قسم جداگانه بوده) قسیم (دو ضد و مقابل) فاعل به قصد باشد.

آری نهایت چیزی‌که اجبارکننده آنرا انجام میدهد این است که اجبارکننده فعل را یک طرفه قرار می‌دهد (یعنی یک طرف فعل را در نظر فاعل راجح می‌گرداند بطوریکه شخص اکراه‌شده عمل به آن را ضروری و لازم می‌بیند) و در نتیجه فاعل مکره (یعنی فاعل اکراه‌شده) با فعلی مواجه می‌گردد که یک طرفه است و برای او چاره‌ای جز عمل به فعل اکراه شده وجود ندارد و ناگریز آنرا انجام میدهد همانطور که فعل را فاعل به حسب طبعش انجام میداد (بدون اینکه در ماهیّت عمل تغییری پیدا شود و بدون اینکه اراده فعل، از او سلب شود و بدون اینکه به حسب وجود خارجی آن دو، از همدیگر متمیّز گردند پس «فاعل به جبر» به عنوان فاعل دارای علم که مؤثر در فعلش می‌باشد دارای اراده و اختیار می‌باشد پس نمی‌توان

«فاعل به جبر» را قسمی مسّتقل از فاعل به قصد محسوب داشت).

آری عقلا در سنن و آداب اجتماعی خود بین فعل اختیاری و اجباری، فرقی قائل می‌شوند و برای حفظ مصلحت اجتماع و رعایت قوانین جاری، تبعیّت از آنها را لازم می‌شمرند و عمل به آنها را مدح می‌کنند و عامل به آنها را مستوجب ثواب و تارک آنها را ذمّ و او را مستوجب عقاب میدانند.

دو نتیجه:

از مطالب بالا دو نتیجه زیر را می‌گیریم:

1- انقسام فعل به اختیاری و جبری، انقسام اعتباری است نه حقیقی.

2- «فاعل به عنایت» داخل در نوع «فاعل به قصد» است (یعنی در آن انگیزه زاید بر علم موجود است، مجرّد تصور فعل، منشأ صدور آن فعل نیست) زیرا تصوّر سقوط مثلا از کسی که بر روی شاخه بلند ایستاده است علم واحدی است که در انسان ترسو موجود است بطوریکه تصوّر سقوط، او را بدهشت و وحشت انداخته در نتیجه سقوط می‌کند و از اینرو کسی که ایستادن او در روی شاخه بلند برای او در اثر تکرار عمل عادت شده باشد او هرگز از ایستادن در روی شاخه بلند ترسی ندارد و لذا سقوط نیز نمی‌کند مثل بنّائی که بالای ساختمانها و دیوارهای فوق‌العاده بلند میرود و حرکت می‌کند و هیچ بزمین، نیز نمی‌افتد.

پس کسی که بالای دیوار بلندی می‌ایستد او می‌داند که ممکن است در جای خودش بایستد و سالم باشد یا بیفتد و هلاک گردد، حال اگر خوف، بر او مستولی گردد و وحشت شدید باو دست دهد و جذبه تصوّر سقوط بر زمین، نفس او فراگیرد فورا بر زمین سقوط می‌کند بخلاف انسانی که عادت به ایستادن روی دیوار بلند دارد در نفس او دو صورت ذهنی بالا (یعنی امکان نیفتادن او و در نتیجه سلامت نفس و یا افتادن او بزمین و در نتیجه هلاکتش هردو) موجود است بدون اینکه خوف و دهشت به او دست بدهد و باوجود این حالت باقی ماندن و ایستادن در مکان خودش را روی دیوار انتخاب می‌کند و بزمین نیز نمی‌افتد.

(پس علم به تنهائی علّت و منشأ انجام فعل نیست بلکه تحقّق فعل نیاز به انگیزه‌ای

غیر از تصوّر آن فعل دارد و انگیزه سقوط در کسی که می‌ترسد موجود است و در کسی که نمی‌ترسد وجود ندارد).

در اینجا سئوالی مطرح است و آن اینکه رهائی از حالت ترس یک انگیزه عقلائی برای سقوط از بالای دیوار بلند مثلا به شمار نمی‌رود زیرا افتادن از دیوار بلند خود دارای مفسده‌ای است بیشتر از مفسده رهائی از حالت ترس، پس توجیه و تحلیل این مسئله چگونه که انسان ترسیده برای رهائی از حالت ترس سقوط را انتخاب می‌کند؟

در پاسخ این سؤال می‌گوئیم:

صرف اینکه فعل سقوط از روی دیوار بلند یک غایت شایسته و عقلائی نمی‌باشد موجب این نمی‌شود که فاعل آن هیچ داعی و انگیزه‌ای نسبت به انجام آن نداشته باشد زیرا که انگیزه، اعمّ از انگیزه عقلانی است حتّی وهمی و خیالی را نیز دربر می‌گیرد (پس چه‌بسا از افعال اختیاری انسان عاقل، وجود دارد که انگیزه‌های خیالی و یا وهمی موجب پیدایش آن افعال می‌گردد) چنانکه به زودی در مبحث لعب و عبث توضیح آن خواهد آمد.

خلاصه درس سی و ششّم:

اتّصافّ ماهیّت ممکن به وجود، نیازمند وجود مرجّحی است وگرنه ماهیّت ممکن باعتبار ذاتش نه وجود را دارد و نه عدم را پس مرجّح، موجود است و دارای شأنی است غیر از شأن ماهیّت نسبت به وجود، شأن ماهیّت نسبت به وجود تنها قبول است و امّا شأن مرجّح اعطاء وجود است.

در این میان عقل سه چیز را محال می‌داند:

1- اتصافّ ماهیّت به شأن مرجّح یعنی اعطاء و فعلیّت محال است.

2- محال است مرجّح، صفت و شأن ماهیّت را که عبارت از قبول است داشته باشد.

3- شأن اعطائی با شأن قبولی نیز محال است یکی باشد.

علّت فاعلی هم در عالم مادّه و هم در عالم مجرّدات موجود است پس هیچ موجود ممکنی خواه مادّی و خواه مجرّد بی‌نیاز از علّت فاعلی نیستند. تفصیل این مطالب در متن درس ذکر شده است.

اقسام فاعل:

فاعل بالطّبع فاعل قسری فاعل برضا فاعل بقصد فاعل بتجلّی فاعل تسخیری

فاعلیّت انواع موجودات به‌طور کلّی دو گونه‌اند:

1- فاعلیّت طبیعی یعنی موجوداتی هستند که طبع آنها ایجاب می‌کند که افعال از آنها صادر شود و علم در فاعلیّت آنها اصلا دخالتی ندارد مثل عناصر.

2- فاعلیّت برخی از انواع موجودات که در صدور فعل از آنها علم دخالت دارد مثل انسان پس انسان بواسطه علم می‌خواهد تشخیص دهد افعالی که در آنها کمال برای او است کدام‌ها می‌باشد؟ و کمال فعل را از غیر کمال تشخیص و تمیز دهد و میل و انعطاف به یکی از دو طرف کمال بودن عملی برای او و یا نبودن آن در فلسفه آنرا بنام «اختیار» می‌نامند و

فعل صادر از آن را «فعل اختیاری» می‌گویند.

انقسام فعل به اختیای و جبری، انقسام اعتباری است نه حقیقی و فعل اختیاری با فعل اجباری مباین هم نبوده و بحسب وجود خارجی از همدیگر متمیّز نیستند بطوریکه فاعل به جبر قسیم و ضدّ و مقابل فاعل به قصد باشد.

«فاعل به عنایت» داخل در نوع «فاعل به قصد» است، عقلاء در غایت و مقصدی که عمل به آنرا مصلحت می‌دانند در این مورد تنها «فاعل به قصد» هستند بدون اینکه فاعل به عنایت باشند.

تفصیل این مطالب و توضیح آنها در متن درس ذکر شده، مراجعه نمائید.

پرسشها:

1- ماهیّت در اتصافّش به وجود نیازمند علّت مرجّح وجود است می‌دانید چرا؟ بیان کنید.

2- شأن مرجّح وجود ماهیّت چیست؟ و چه فرقی با شأن ماهیّت نسبت به وجود دارد توضیح دهید.

3- «فاعل به طبع» را توضیح و برای آن مثالی بیاورد.

4- «فاعل به قسر» را تعریف و برای آن مثالی ذکر کنید.

5- «فاعل به جبر» چگونه فاعلی است؟ ضمنا برای آن مثالی بیاورید.

6- «فاعل به قصد» را بیان و برای آن مثالی ذکر نمائید.

7- «فاعل بتجلّی» را تعریف و برای آن مثالی بیاورید.

8- آیا جایز است فاعل به جبر و فاعل به عنایت را داخل در «فاعل به قصد» کرد یا نه؟ در هر صورت چرا؟

9- «فاعل به تسخیر» چگونه فاعلی است؟ و برای او مثالی ذکر کنید.

10- فاعلیّت انواع موجودات دو گونه‌اند آندو را ذکر و برای هرکدام مثالی بیاورید.

11- فاعلیّت به عنایت چگونه فاعلی است؟ ضمنا آیا فاعل به عنایت داخل در نوع «فاعل به قصد» است یا نه در هر صورت چرا؟

الدّرس السّابع و الثّلاثون (37) الفصل الثّامن فی انّه لا مؤثّر فی الوجود بحقیقة معنی الکلمة الّا اللّه سبحانه قد تقدّم أنّ العلیّة و المعلولیّة ساریة فی الموجودات، فما من موجود إلّا و هی علّة لیست بمعلولة او معلول لیس بعلّة او علّة لشی‌ء و معلول لشی‌ء، و تقدّم أنّ سلسلة العلل تنتهی إلی علّة لیست بمعلولة و هو الواجب تعالی، و تقدّم أنّه تعالی واحد وحدة حقّة لا یتثّنی و لا یتکرّر و غیره من کلّ موجود مفروض واجب به ممکن فی نفسه، و تقدّم أن لا غنی للمعلول عن العلّة الفاعلیّة، کما أنّه لا غنی له عن العلّة التامّة، فهو تعالی علّة تامّة للکلّ فی عین أنّه علّة فاعلیّة و تقدّم أنّ العلّیّة فی الوجود و هو أثر الجاعل و أنّ وجود المعلول رابط بالنّسبة إلی علّته قائم بها کما أنّ وجود العلّة مستقلّ بالنّسبة إلیه مقوّم له لا حکم للمعلول إلّا و هو لوجود العلّة و به.

فهو تعالی الفاعل المستقلّ فی مبدئیّته علی الاطلاق و القائم بذاته فی إیجاد و علیّته و هو المؤثّر بحقیقة معنی الکلمة، لا مؤثّر فی الوجود إلّا هو، لیس لغیر. من الاستقلال الذّی هو ملاک العلّیّة و الایجاد إلّا الاستقلال النسبیّ فالعلل الفاعلیّة فی الوجود معدّات مقرّبة للمعالیل إلی فیض المبدء الأوّل و فاعل الکلّ تعالی.

هذا بالنّظر إلی حقیقة الوجود الأصیلة المتحقّقة بمراتبها فی الأعیان و أنّه بالنّظر إلی

ما یعتبره من الماهیّات الجوهریّة و العرضیّة المتلبّسة بالوجود المستقلّة فی ذلک فهو تعالی علة تنتهی إلیها العلل کلّها فما کان من الأشیاء ینتهی إلیه واسطة فهو علّته و ما کان منها ینتهی إلیه بواسطة فهو علّته، و علّة علّة الشّی‌ء علّة لذلک الشّی‌ء فهو تعالی فاعل کلّ شی‌ء و العلل کلّها مسخّرة له.

الفصل التّاسع فی انّ الفاعل التّام الفاعلیّة اقوی من فعله و اقدم

أمّا أنّه أقوی وجودا و أشدّ فلأنّ الفعل و هو معلوله رابطة بالنّسبة إلیه قائم الهویّة به، و هو المستقلّ الذّی یقومّه و یحیط به و لا نعنی بأشدّیة الوجود إلّا ذلک و هذا یجری فی العلّة التّامّة أیضا کما یجری فی الفاعل المؤثّر.

و قد عدّ صدر المتألّهین، ره، المسألة بدیّهیة، إذ قال: «البداهة حاکمة بأنّ العلّة المؤثّرة هی أقوی لذاتها لذاتها من معلولها فیما یقع به العلّیّة و فی غیرها لا یمکن الجزم بذلک ابتداء»، انتهی. (الأسفار، ج 2 ص 187)

و أمّا أنّه أقدم وجودا من فعله، فهو من الفطریّات، لمکان توقّف وجود الفعل علی وجود فاعله و هذا أیضا کما یجری فی الفاعل یجری فی العلّة التّامّة و سائر العلل.

و القول بأنّ العلّة التّامّة مع المعلول، لأنّ من أجزائها المادّة و الصّورة اللّتین هما مع المعلول بل عین المعلول، فلا یتقدّم علیه لاستلزامه تقدّم الشّی‌ء علی نفسه.

مدفوع بأنّ المادّة کما تقدم علّة مادیّة لمجموع المادّة و الصورة الذّی هو الشّی‌ء المرکّب و کذا الصّورة، علّة صوریّة للمجموع منهما و أمّا المجموع الحاصل منهما فلیس بعلّة لشی‌ء فکلّ واحد منهما علّة متقدمّة و المجموع معلول متأخّر فلا إشکال.

و هذا معنی ما قیل: إنّ المتقدّم هو الآحاد بالأسر و المتّأخر هو المجموع بشرط الاجتماع.

الفصل العاشر فی انّ البسیط یمتنع أن یکون فاعلا و قابلا

المشهور من الحکماء عدم جواز کون الشّی‌ء الواحد من حیث هو واحد فاعلا و قابلا مطلقا و احترز بقید وحدة الحیثیّة عن الأنواع المادّیّة التّی تفعل بصورها و تقبل بموادّها، کالنّار تفعل الحرارة بصورتها و تقبلها بمادّتها، و ذهب المتأخّرون إلی جوازه مطلقا.

و الحقّ هو التّفصیل بین ما کان القبول فیه بمعنی الانفعال و الاستکمال الخارجیّ فلا یجامع القبول الفعل فی شی‌ء واحد بما هو واحد، و ما کان القبول فیه بمعنی الاتّصاف و الانتزاع من ذات الشّی‌ء من غیر انفعال و تأثّر خارجیّ کلوازم الماهیّات فیجوز اجتماعهما.

و الحجّة علی ذلک أنّ القبول بمعنی الانفعال و التأثّر یلازم الفقدان و الفعل یلازم الوجدان و هما جهتان متباینتان متدافعتان لا تجتمعان فی الواحد من حیث هو واحد و أمّا لوازم الماهیّات مثلا کزوجیّة الأربعة فانّ تمام الذّات فیها لا یعقل خالیة من لازمها حتّی یتصّور فیها معنی الفقدان فالقبول فیها بمعنی مطلق الاتّصاف، و لا ضیر فی ذلک.

و احتجّ المشهور علی الامتناع مطلقا بوجهین:

احدهما أنّ الفعل و القبول أثران متغایران، فلا یصدران عن الواحد من حیث هو واحد.

الثّانی أنّ نسبة القابل إلی مقبوله بالامکان و نسبة الفاعل التّامّ الفاعلیّة الی فعله بالوجوب فلو کان شی‌ء واحد فاعلا و قابلا لشی‌ء کانت نسبته إلی ذلک بالامکان و الوجوب معا و هما متنافیان و تنافی اللوازم مستلزم لتنافی الملزومات.

و الحجّتان لو تمّتا لم تدلّا علی أکثر من امتناع اجتماع الفعل و القبول بمعنی الانفعال و التأثّر فی شی‌ء واحد بما هو واحد و أمّا القبول بمعنی الاتّصاف کاتّصاف الماهیّات بلوازمها فلیس أثرا صادرا عن الذّات یسبقه إمکان.

و الحجّتان مع ذلک لا تخلوان من مناقشة، أمّا الاولی فلأنّ جعل القبول أثرا صادرا عن القابل یوجب کون القابل علّة فاعلیّة للقبول فیرد الاشکال فی قبول القابل البسیط للصّورة حیث إنّه یفعل القبول و یصیر جزءا من المرکّب و هما أثران لا یصدران عن الواحد.

و أمّا الثّانیة فلأنّ نسبة العلّة بما أنّها إحدی العلل الأربع إلی الفعل لیست نسبة الوجوب إذ مجرّد وجود العلّة الفاعلیّة لا یستوجب وجود المعلول ما لم ینضّم إلیها سائر العلل اللّهم إلّا أن یکون الفاعل علّة تامّة وحدها و مجرّد فرض الفاعل تامّ الفاعلیّة و المراد به کونه فاعلا بالفعل بانضمام بقیّة العلل إلیه، لا یوجب تغیّر نسبته فی نفسه إلی الفعل من الامکان الی الوجوب.

و احتجّ المتأخّرون علی جواز کون الشّی‌ء الواحد من حیث هو واحد فاعلا و قابلا بلوازم الماهیّات سیّما البسائط منها فما منها إلّا و له لازم أو لوازم کالامکان و کونه ماهیّة و مفهوما، و کذا المفاهیم المنتزعة من ذات الواجب تعالی کوجوب الوجود و الوحدانیّة فانّ الذات فاعل لها و قابل لها.

و الحجّة کما عرفت لا تتمّ إلّا فیما کان القبول فیه بمعنی الاتّصاف فالقبول و الفعل فیه واحد و أمّا ما کان القبول فیه انفعالا و تأثّرا و استکمالا، فالقبول فیه یلازم الفقدان و الفعل یلازم الوجدان و هما متنافیان لا یجتمعان فی واحد.

درس سی و هفتم (37)

فصل هشتم در اینکه در عالم وجود مؤثّری به‌معنای حقیقی کلمه جز خداوند نیست

فصل هشتم در اینکه در عالم وجود مؤثّری به‌معنای حقیقی کلمه جز خداوند نیست(1)

سابقا گذشت که (قانون) علیّت و معلولیّت در تمام موجودات، ساری و جاری است، هیچ موجودی نیست جز اینکه او علّت است، معلول نیست یا معلول است علّت برای شی‌ای نیست یا علّت برای شی‌ء است و معلول برای شی‌ء (دیگر).

و نیز گذشت که سلسله علل (بالاخره) به علّتی منتهی می‌شود که خودش معلول نیست و او واجب الوجود است.

و نیز گذشت اینکه واجب الوجود، واحد است بوحدت حقّه (یعنی ذات باریتعالی عین وحدت است نه ذات متصّف بوحدت، پس ذات او) دو نمی‌شود و تکرّر نیز (در وجود او) معنی ندارد.

و لکن غیر او از موجودات فرض‌شده همه، فی نفسه ممکن بوده و به توسّط او واجب


1) اسفار ج 2 ص 216 و ص 219( شارح).

می‌گردند و نیز گذشت که هیچ معلولی از علّت فاعلی، بی‌نیاز نیست همانطور که هیچ معلولی از علّت تامّه، بی‌نیاز نیست پس خداوند، علّت تامّه برای همه موجودات (ممکن) می‌باشد (زیرا غیر او چیزی موجود نیست تا موجودات ممکن وابسته به آن باشد) و درعین‌حال، علّت فاعلی (برای همه موجودات ممکن) می‌باشد.

و نیز گذشت که علیّت، در (ظرف) وجود است و اثر جاعل می‌باشد (نه ماهیّت و نه اتّصاف ماهیّت به وجود یعنی صیرورت) و نیز گذشت که وجود معلول نسبت به علّت فاعلی خویش از قبیل وجود رابط بوده، قائم به علّت خویش می‌باشد، همانطور که وجود علّت (در رابطه با معلول و) نسبت به معلول‌اش وجود مستقلّی بوده، مقوّم معلول می‌باشد و هیچ حکمی برای معلول نیست جز اینکه آن به جهت وجود علّت پیدا شده و به واسطه علّت، موجود است مثل اینکه معلول ایجادکننده شی‌ء دیگری مثل صورتهای وهمی و خیالی بوده باشد همه اینها در سایه علّت و به جهت واسطه بودن معلول به علّتش پیدا شده است).

پس خداوند تبارک و تعالی در مبدائیّت برای موجودات، فاعل مستقّل بوده و علی الاطلاق است (یعنی مبدائیّت او هیچ قید و شرطی ندارد) و وجود او و ایجاد و علیّتش، قائم به ذات خویش بوده، او مؤثّر در وجود و تحقّق است به تمام معنای حقیقی کلمه و مؤثّری در کلّ وجود، جز او نیست و برای غیر او (از موجودات ممکن مادّی و غیرمادّی همه) استقلالی در وجود نیست استقلالی که ملاک علیّت و ایجاد است جز استقلال نسبی (که برخی از موجودات نسبت به برخی دیگر مستقلا عمل می‌کنند و تأثیر در دیگری دارند و این مقدار از تأثیر در ظرف وجود، محقّق است و لکن همه علّتها در عالم مادّیات و در عالم مجرّدات و بطور کلی در عالم امکان نسبت به علّت اوّلی و مؤثّر حقیقی در وجود یعنی خدا، هیچ استقلالی از خود ندارند و تنها شرایط قابلیّت قوابل و مجاری فیض الهی را فراهم می‌آورند).

پس علل فاعلی در (صحنه) وجود و هستی (از قبیل) معّدات بوده، معلولها را بسوی فیض مبداء اوّل و فاعل کلّ وجود (یعنی واجب الوجود) نزدیک می‌گردانند.

مطالب بالا با ملاحظه و نظر به این حقیقت است که وجود، اصیل بوده در اعیان ظرف خارج با جمیع مراتب خود، متحقّق هستند امّا با ملاحظه بماهیّات جوهری و عرضی که

عقل آنها را اعتبار می‌کند و متلبّس به لباس وجود هستند و در ظرف اعتبار عقلی، مستّقل به نظر می‌رسند در حقیقت خداوند علّتی است که همه علّتها به او منتهی می‌شود.

پس آنچه از اشیاء که بدون واسطه، منتهی بخدای تعالی می‌شوند پس او علّت آن شی‌ء می‌باشد و آنچه از اشیاء که با واسطه به او منتهی می‌شوند پس او علّت علّت آن اشیاء است و علّت علّت شی‌ء نیز در حقیقت علّت آن شی‌ء محسوب می‌شود و در نتیجه، خداوند که علّت علّت اشیاء می‌باشد برای هر شی‌ای فاعلیّت دارد و همه علل، مسخّر برای او محسوب می‌شوند.

فصل نهّم در اینکه فاعل تامّ در فاعلیّت از فعلش قویتر و مقدّم‌تر است
اشاره

امّا اینکه وجود فاعل، قویتر و شدیدتر از وجود فعلش می‌باشد برای اینکه فعل (فاعل)، معلول او است و نسبت به فاعل خود وجود رابطی داشته، هویّت و تشخّص‌اش، قائم بخود فاعل می‌باشد (زیرا) فاعل، مستقّل بوده، مقوّم فعل و محیط به آن می‌باشد و ما از شدیدتر بودن وجود، جز این معنی را، اراده نمی‌کنیم.

و این مطلب همانطور که در فاعل مؤثّر جریان دارد، در مورد علّت تامّه نیز جاری می‌گردد. صدر المتألّهین شیرازی (ره) در اسفار ج 2 ص 187 این مسأله را بدیهی شمرده و فرموده است:

«البداهة حاکمة بانّ السلسلة المؤثّرة هی اقوی لذاتها من معلولها فیما تقع به العلیّة و فی غیرها لا یمکن الجزم بذلک ابتداء». «بداهت عقلی، حکم می‌کند که علّت مؤثّر (یعنی علّت فاعلی) به ملاحظه ذاتش (از لحاظ وجود) قویتر از وجود معلول است در مواردی که علیّت در آنجاها واقع هست (و آن مواردی است که علیّت بین دو شی‌ء در وجود است نه در ماهیّت) و در غیر علّت مؤثّر جزم به قوی‌تر بودن وجود علّت بر وجود معلول، ابتداء ممکن نیست».

تا اینجا کلام (فیلسوف شرق) صدر المتألّهین (ره) بود که بیان گردید.

اما اینکه وجود فاعل از وجود فعلش مقدّم‌تر است برای اینکه این مطلب از (جمله) فطریّات است (یعنی از جمله قضایائی است که دلیل‌اش همراهش می‌باشد و نیاز به استدلال ندارد) زیرا وجود فعل بر وجود فاعل‌اش همواره متوقّف است (پس فاعل، قبل از فعل‌اش تحقّق می‌یابد سپس فعل از او صادر می‌گردد و این مطلب که در مورد فاعل نسبت به فعلش گفتیم در علّت تامّه و سایر علل نیز جریان دارد (یعنی علّت تامّه و سایر علل بر فعل خود یعنی معلول خویش تقدّم وجودی دارد).

ایراد:

حاصل ایراد اینکه علّت تامّه (مقارن و) همراه و توأم با معلول است (نه مقدّم بر آن) زیرا از (جمله) اجزاء علّت تامّه، مادّه و صورت است که نزد و همراه معلول بوده بلکه عین معلول هستند نه مقدّم بر معلول زیرا مقدّم بودن مادّه و صورت (که عین معلول است) بر خود معلول مستلزم (دور یعنی) تقدّم شی‌ء بر خودش بوجود می‌باشد (و این نیز عقلا محال می‌باشد).

پاسخ:

پاسخ ایراد بالا این است که مادّه چنانکه سابقا گذشت علّت مادّی است بر مجموع مادّه و صورتی که اشیاء (مادّی) از آن‌دو ترکیب شده است و هم‌چنین صورت، علّت صوری است بر مجموع مرکّب از مادّه و صورت و امّا مجموع حاصل از مادّه و صورت برای شی‌ای، علّت نیست پس هریک از مادّه و صورت، علّت متقدّم بر شی‌ء مرکّب از ایندو می‌باشد و لکن مجموع مادّه و صورت، معلول است و متأخّر از مادّه و صورت پس اشکالی در اینجا باقی نمی‌ماند.

توضیح بالا، معنای جمله زیر است که از ناحیه فلاسفه گفته شده:

«انّ المتقدّم هو الآحاد بالاسر و المتأخّر هو المجموع بشرط الاجتماع» یعنی «متقدّم در اشیاء مرکّب دارای اجزاء، تمام آحاد (و اجزاء) مرکّب بوده و متأخّر، مجموع آحاد (و اجزاء مرکّب بشرط اجتماع اجزاء با یکدیگر می‌باشد».

فصل دهّم در اینکه (شی‌ء) بسیط محال است هم فاعل باشد و هم قابل
اشاره

مشهور نزد حکماء این است که شی‌ء واحد از این جهت که واحد است مطلقا جایز نیست هم فاعل باشد و هم قابل.

حکماء با قید حیثیّت (یعنی قید از این جهت که واحد است) احتراز نموده‌اند از انواع مادّی (مرکّب از مادّه و صورت) که توسّط صورتشان (اثری را ایجاد کرده) فاعلیّت دارد و توسّط موادّشان قابلیّت مثل آتش که به صورت آتشی خود، ایجاد حرارت کرده فاعلیّت دارند و با مادّه آتش نیز قابلیّت داشته (حرارت را برای ذات خویش می‌پذیرد).

(در مقابل قول مشهور دو قول دیگر نیز ابراز شده یکی قول متأخرین و دیگری قول به تفضیل:)

متأخّرین معتقدند که شی‌ء واحد مطلقا جایز است عقلا هم فاعل باشد و هم قابل (نظر متأخّرین هنگامی صحیح است که قبول به‌معنای اتّصاف و انتزاع از ذات شی‌ای باشد بدون انفعال و تأثّر خارجی مثل لوازم ماهیّت، در این مورد جایز است عقلا فاعل و قابل یکجا جمع شوند مثل شی‌ء با لازم خودش امّا در صورتیکه مراد از قبول، انفعال و پذیرش خارجی باشد جمع فاعل و قابل یکجا عقلا جایز نیست از اینجا است که مرحوم استاد علامه (ره) می‌فرماید:)

حق با قول به تفصیل است که عبارت از اینکه قبول اگر به‌معنای انفعال و استکمال خارجی باشد در این صورت قبول با فعل (یعنی قابلیّت و فاعلیّت) در شی‌ء واحد از این جهت که شی‌ء واحد است جمع نمی‌شوند و امّا در صورتیکه قبول به‌معنای اتّصاف و انتزاع از ذات شی‌ای باشد بدون انفعال و تأثّر خارجی مثل لوازم ماهیّات در این صورت اجتماع قبول و فعل یکجا مانعی ندارد.

دلیل قول به تفصیل این است که قبول به‌معنای انفعال و تأثّر، ملازم فقدان است (یعنی قبل از قبول و انفعال، این شی‌ء، صفت و این لازم را نداشته و فاقد آن بوده است) و امّا فعل، ملازم با وجدان است و بدیهی است که این دو جهت، دو جهت متباین بوده، هم دیگر را دفع می‌کنند و در شی‌ء واحد از این جهت که شی‌ء واحد است جمع نمی‌شوند اما لوازم ماهیّات مثل زوجیّت عدد چهار معقول نیست که خالی از لازمش باشد تا اینکه معنی فقدان در آنها تصوّر شود و اشکالی متوجّه شود زیرا قبول در آنها به‌معنای مطلق اتّصاف (ماهیّات به این لوازم) می‌باشد و اجتماع قابل و فاعل در لوازم ماهیّات به‌معنای مطلق اتّصاف مانعی از آن نیست.

دو دلیل مشهور بر امتناع اجتماع قابل و فاعل مطلقا در شی‌ء بسیط
[1. فعل و قبول دو اثر متغایر با یکدیگر هستند]

دلیل اوّل اینکه فعل و قبول دو اثر متغایر با یکدیگر هستند (این مقدّمه اوّل و اما مقدّمه دوم:) و بدیهی است از یک شی‌ء از این جهت که واحد هست دو اثر متغایر صادر نمی‌شود (و نتیجه این دو مقدّمه، این است که محال و ممتنع است که شی‌ء بسیط، هم قابل باشد و هم فاعل).

[2. نسبت فاعل به مقبولش، امکان و نسبت فاعلی که فاعلیّت آن تامّ است نسبت به فعل خود، وجوب (و لزوم) است]

دلیل دوّم اینکه نسبت فاعل به مقبولش، امکان و نسبت فاعلی که فاعلیّت آن تامّ است نسبت به فعل خود، وجوب (و لزوم) است حال اگر شی‌ء واحدی نسبت به شی‌ء دیگری، هم فاعل باشد و هم قابل، در حقیقت لازم می‌آید که نسبت آن شی‌ء واحد در رابطه با شی‌ء دیگر در آن واحد، هم امکان باشد و هم وجوب و بدیهی است که این دو باهم متنافی می‌باشند و روشن است که تنافی لوازم، مستلزم تنافی ملزومات است (پس عقلا امکان ندارد

که یک ملزوم و یک شی‌ء واحد از این جهت که واحد است دو لازم متنافی داشته باشد).

نظر مرحوم طباطبائی (ره) درباره این دو دلیل:

اگر تمامیّت دو دلیل بالا را فرض کنیم زیادتر از این، دلالتی ندارد که اجتماع فعل و قبول به‌معنای انفعال و تأثّر در شی‌ء واحد از این جهت که شی‌ء واحد است ممتنع می‌باشد و امّا قبول به‌معنای اتّصاف مثل اتّصاف ماهیّات به لوازم خودشان، از سنخ (معلول و) اثر صادر از ذات نیست تا نسبت به ذات خود، حالت امکان داشته، و امکان، سابق بر آن وجود داشته باشد (تا بگوئیم دو اثر متنافی مثل امکان و وجوب، بر شی‌ء واحد از این جهت که واحد است محال می‌باشد) علاوه بر این، دو دلیل، خالی از مناقشه نیستند:

مناقشه در دلیل اوّل مشهور:

حاصل مناقشه این است که اگر قبول، اثر صادر از قابل باشد لازم می‌آید که قابل (یعنی هیولای اوّلی که در جسم موجود است)، علّت فاعلی قبول باشد در این صورت اشکالی وارد می‌گردد و آن اینکه چگونه جایز است که قابل بسیط (یعنی هیولای اولی) قبول صورت جسمی کند؟ زیرا همان محذوری که اساس دلیل و احتجاج مشهور بود بر خودش وارد می‌گردد به این ترتیب که قابل بسیط، از طرفی علّت فاعلی برای قبول صورت می‌شود و از طرفی نیز، قابل بسیط (بدنبال قبول صورت) جزء مرکّب (که عبارت از مادّه قابل و صورت است) می‌گردد و این هردو، اثر هستند که از شی‌ء واحدی مثل قابل بسیط، صادر می‌شوند این نیز (به مقتضای قاعده «الواحد» که سابقا از آن بحث نمودیم) جایز نیست.

مناقشه در دلیل دوّم:

حاصل آن اینکه علّت فاعلی با ملاحظه این جهت که علّت فاعلی یکی از علل چهارگانه (علّت مادّی و علّت صوری و علّت فاعلی و علّت غائی) است نسبت به فعل خودش از قبیل نسبت وجوب نیست زیرا مجرّد وجود علّت فاعلی، ایجاب نمی‌کند که معلول، موجود و

محقّق باشد مگر اینکه سایر علل بر آن نیز، ضمیمه شده باشند.

و (بعبارت دیگر) معلول هنگامی موجود می‌شود که فاعل، به تنهائی علّت تامّه باشد و مراد از تامّ بودن فاعل این است که به انضمام بقیّه علل، آن فاعل، فاعل بالفعل باشد پس مجرّد فرض تامّ بودن فاعل در فاعلیّت، موجب نمی‌شود که نسبت علّت فاعلی در رابطه با فعل خودش که فی نفسه امکان است تغییر به وجوب پیدا کند.

دلیل متأخّرین
اشاره

متأخّرین بر صحّت عقیده خود که جایز است شی‌ء واحد از این جهت که واحد است هم فاعل باشد و هم قابل به لوازم ماهیّات، به‌خصوص به ماهیّات بسیط استدلال کرده‌اند.

توضیح کلام اینکه هیچ ماهیّتی نیست جز اینکه برای او لازم یا لوازمی است مثل امکان و بودن شی‌ء ماهیّت و داشتن مفهوم و هم‌چنین مفاهیم انتزاع‌شده از ذات واجب تعالی مثل وجوب وجود و وحدانیّت و ... زیرا ذات ماهیّات و (واجب الوجود) برای این مفاهیم و لوازم، فاعلیّت داشته، قابل نیز می‌باشند.

اشکال بر دلیل متأخّرین

همانطور که سابقا دانستید این حجّت و دلیل نیز، تامّ نیست مگر در صورتی‌که قبول در این دلیل به‌معنای اتّصاف (ماهیّات یا واجب الوجود) به این لوازم باشد و در نتیجه، قبول و فعل در آن یکی است (و دو اثر، وجود ندارد).

و امّا در صورتیکه قبول، معنای انفعال و تأثّر و استکمال را داشته باشد در این صورت، قبول، ملازم با فقدان است و فعل، ملازم با وجدان و بدیهی است که این دو امر متنافی، در یک شی‌ء جمع نمی‌شوند.

خلاصه درس سی و هفتم:

خداوند تبارک و تعالی در مبدأئیّت‌اش برای وجودات، فاعل مستّقل بوده، و «هیچ قید و شرطی ندارد، وجودش و ایجادش و علیّتش همه قائم، بذات خویش بوده، او مؤثّر بتمام معنای حقیقی کلمه بوده و برای غیر او استقلالی در وجود نیست.

پس علل فاعلی در صحنه وجود از قبیل معذّات بوده، معلولها را بسوی فیض مبدأ اوّل و فاعل کلّ وجود نزدیک می‌گردانند.

این مطلب با توجّه باصالت وجود واضح و روشن است امّا با ملاحظه ماهیّات جوهری و عرضی که عقل آنها را اعتبار می‌کند و در ظرف اعتبار عقلی، مستقّل بنظر می‌رسند در حقیقت خداوند علّتی است که همه علّتها باو منتهی می‌شوند پس خداوند که علّت علّت اشیاء می‌باشد برای هر شی‌ای فاعلیّت دارد و همه علل برای او مسخّر محسوب می‌شوند. در میان مراتب وجود، وجود عاقل قویتر و شدیدتر از وجود فعلش می‌باشد.

این مطلب همانطور که در فاعل مؤثّر جریان دارد در علّت تامّه نیز جاری است این مطلب همراه عباراتی از صدر المتألّهین و توضیح آن در متن درس بیان شده است.

آیا وجود فاعل از وجود فعلش مقدّم‌تر است یا نه؟ در مقام پاسخ باین سؤال ایرادی در متن درس ذکر شده و پاسخی نیز از آن داده شده است مراجعه کنید.

آیا شی‌ء واحد از این جهت که واحد است می‌تواند در آن واحد هم فاعل باشد و هم قابل در این مسأله سه نظر از حکماء ابراز شده، نزد مشهور حکماء این عمل جایز نیست و نزد متأخّرین از فلاسفه این عمل عقلا جایز است و نزد مرحوم استاد علّامه نظر سوّم یعنی قول به تفضیل صحیح است و آن عبارت از اینکه قبول اگر به‌معنای انفعال و استکمال خارجی باشد در این صورت قابلیّت و فاعلیّت در شی‌ء واحد از این جهت که شی‌ء واحد است جمع نمیشوند و امّا در صورتیکه قبول به‌معنای اتّصاف و انتزاع از ذات شی‌ای باشد بدون انفعال و تأثّر خارجی مثل لوازم ماهیّات در این صورت اجتماع قبول و فعل یکجا مانعی ندارد.

دلیل این ادّعا، همراه دو دلیل مشهور بر امتناع اجتماع قابل و فاعل مطلق در شی‌ء بسیط و نظر مرحوم استاد علّامه در این مقام و مناقشه در دو دلیل مشهور و بیان دلیل متأخّرین و اشکال بر آن همه در متن درس ذکر شده مراجعه نمائید.

پرسشها:

1- چرا خداوند در فاعلیّت‌اش برای موجودات فاعل مستّقل و علی الاطلاق است توضیح دهید.

2- وجود فاعل قویتر و شدیدتر است از وجود فعلش آیا میدانید چرا بیان کنید؟

3- وجود فاعل، از وجود فعلش، مقدّم‌تر است علّت آنرا توضیح دهید.

4- اشکالی بر این نظر که وجود فاعل از وجود فعلش مقدّم‌تر است وارد شده آنرا بیان و پاسخ از آن را نیز ذکر کنید.

5- دو دلیل قول مشهور بر «امتناع اجتماع قابل و فاعل مطلق در شی‌ء بسیط» را ذکر کنید.

6- مناقشه مرحوم استاد علّامه در دو دلیل قول مشهور را بیان و توضیح دهید.

7- دلیل متأخّرین را در اثبات این قول که شی‌ء واحد مطلقا جایز است یعنی «عقلا هم فاعل باشد هم قابل». بیان و اشکال وارد بر آنرا نیز ذکر کنید.


الدّرس الثّامن و الثّلاثون (38) الفصل الحادی عشر فی العلّة الغائیّة و اثباتها

سیأتی إن شاء اللّه بیان أنّ الحرکة کمال أوّل لما بالقوّة من حیث إنّه بالقوّة فهناک کمال ثان یتوجّه إلیه المتّحرک بحرکته المنتهیة إلیه فهو الکمال الأخیر الذّی یتوصّل إلیه المتّحرک بحرکته و هو المطلوب لنفسه و الحرکة مطلوبة لأجله و لذا قیل إنّ المحرکة لا تکون مطلوبة لنفسها و إنّها لا تکون ممّا یقتضیه ذات الشّی‌ء.

و هذا الکمال الثّانی هوّ المسمّی غایة الحرکة یستکمل بها المتحرّک نسبتها إلی الحرکة نسبة التّمام إلی النّقص و لا یخلو عنها حرکة و إلّا انقلبت سکونا.

و لما بین الغایة و الحرکة من الارتباط و النسبة الثابتة کان بینهما نوع من الاتّحاد ترتبط به الغایة بالمحرّک کمثل الحرکة کما ترتبط بالمتحرک کمثل الحرکة.

ثمّ إنّ المحرّک إذا کان هو الطبیعة و حرّکت الجسم بشی‌ء من الحرکات العرضیّة الوضعیّة و الکیفیّة و الکمیّة و الأینیّة مستکملا بها الجسم کانت الغایة هو التّمام الذّی یتوجّه إلیه المتحرک بحرکته و تطلبه الطبیعة المحرّکة بتحریکها. و لو لا الغایة لم یکن من المحرک تحریک و لا من المتحرّک حرکة. فالجسم المتحرّک مثلا من الوضع الاول الی وضع انّما یرید الوضع الثّانی فیتوجّه الیه بالخروج من الوضع الاوّل الی وضع سیّال یستبدل به فردا آنیّا

إلی فرد مثله حتّی یستقرّ علی وضع ثابت غیر متغیّر فیثبت علیه و هو التّمام المطلوب لنفسه و المحرّک أیضا یطلب ذلک.

و اذا کان المحرّک فاعلا علمیّا لعلمه دخل فی نعله کالنّفوس الحیوانیّة و الانسانیّة کانت الحرکة بما لها من الغایة التّی هو التمام مرادة له، لکنّ الغایة هی المرادة لنفسها و الحرکة تتبعها، لأنّها لأجل الغایة کما تقدّم، غیر أنّ الفاعل العلمیّ ربما یتخیّل ما یلزم الغایة او یقارنها غایة للحرکة فیأخذه منتهی إلیه للحرکة و یوجد بینهما تخیّلا فیحرّک نحوه، کمن یتحرّک إلی مکان لیلقی صدیقه أو یمشی إلی مشرعة لشرب الماء و کمن یحضر السّوق لیبیع و یشتری.

هذا کلّه فیما کان الفعل حرکة عرضیّة طبیعیّة او إرادیّة. و أمّا إذا کان فعلا جوهریّا کالأنواع الجوهرّیّة، فان کان من الجواهر التّی لها تعلق مّا بالمادّة فسیأتی إن شاء اللّه أنّها جمیعا متحرّکة بحرکة جوهریّة لها وجودات سیّالة تنتهی إلی وجودات ثابتة غیر سیّالة تستقرّ علیها، فلها تمام هو و جهتها التّی توّلیها و هو مراد عللها الفاعلة المحرّکة لنفسه و حرکاتها الجوهریّة مرادة لأجله.

و إن کان الفعل من الجواهر المجرّدة ذاتا و فعلا عن المادّة فهو لمکان فعلیّة وجوده و تنزّهه عن القوّة لا ینقسم إلی تمام و نقص کغیره، بل هو تمام فی نفسه مراد لنفسه مقصود لأجله، و الفعل و الغایة هناک واحد بمعنی أنّ الفعل بحقیقته الّتی فی مرتبة وجود الفاعل غایة لنفسه الّتی هی الرّقیقة، لا أنّ الفعل علة غائیّة لنفسه متقدّمة علی نفسه لاستحالة علّیّة الشّی‌ء لنفسه.

فقد تبیّن أنّ لکلّ فاعل غایّة فی فعله، و هی العلّة الغائیّة للفعل و هو المطلوب.

و ظهر مّما تقدّم امور: أحدها أنّ غایة الفعل- و هی التّی یتّعلق بها اقتضاء الفاعل بالأصالة و لنفسه- قد تتّحد مع فعله بمعنی کون الغایة هی حقیقة الفعل المتقرّرة فی مرتبة وجود الفاعل و مرجعه إلی اتّحاد الفاعل و الغایة، کما إذا کان فعل الفاعل موجودا مجرّدا فی ذاته و فعله تامّ الفعلیة فی نفسه مرادا لنفسه و قد لا تتّحد مع الفعل بل یختلفان کما فیما إذا کان الفعل من قبیل الحرکات العرضیّة او من الجواهر التّی لها نوع تعّلق بالمادّة کالنّفوس و

الصّور المنطبعة فی الموادّ فانّ الفاعل یتوصّل إلی هذا القبیل من الغایات بالتّحریک و الحرکة غیر مطلوبة لنفسها فتتحقّق الحرکة و تترتّب علیها الغایة، سواء کانت الغایة راجعة إلی الفاعل کمن یحزنه ضرّ ضریر فیرفعه ابتغاء للفرح او راجعة إلی المادّة کمن یتحرّک إلی وضع یصلح حاله، او راجعة إلی غیرهما کمن یکرم یتیما لیفرح.

و ثانیها أنّ الغایة معلومة للفواعل العلمیّة قبل الفعل و إن کانت متحقّقة بعده مترتّبة علیه و ذلک أنّ هذا القبیل من الفواعل مریدة لفعلها و الارادة کیفما کانت مسبوقة بالعلم، فان کان هناک تحریک کانت الحرکة مرادة لا جل الغایة فالغایة مرادة للفاعل قبل الفعل و إن لم یکن هناک تحریک و کان الفعل هو الغایة فارادته و العلم به إرادة للغایة و علم بها.

و أمّا قولهم: إنّ الغایة قبل الفعل تصوّرا و بعده وجودا، فانّما یتمّ فی غیر غایة الطّبائع لفقدانها العلم.

و أمّا قولهم: إنّ العلّة الغائیّة علّة فاعلیّة لفاعلیّة الفاعل فکلام لا یخلو عن مسامحة لأنّ الفواعل الطّبیعیّة لا علم لها حتّی یحضرها غایاتها حضورا علمیّا یعطی الفاعلیّة للفاعل، و أمّا بحسب الوجود الخارجیّ فالغایة متّرتبة الوجود علی وجود الفعل، و الفعل متأخّر وجودا عن الفاعل بما هو فاعل، فمن المستحیل أن تکون الغایة علّة لفاعلیّة الفاعل.

و الفواعل العلمیّة غیر الطّبیعیّة إمّا غایتها عین فعلها و الفعل معلول لفاعله و من المستحیل أن یکون المعلول علّة لعلته، و إمّا غایتها مترتّبة الوجود علی فعلها متأخّرة عنه و من المستحیل أن تکون علّة لفاعل الفعل المتقدّم علیه و حضور الغایة حضورا علمیّا للفاعل قبل الفعل وجود ذهنی هو أضعف من أن یکون علّة لأمر خارجیّ و هو الفاعل بما هو فاعل.

و الحقّ- کما سیأتی تفصیله- أنّ الفواعل العلمیّة بوجوداتها النّوعیّة علل فاعلیّة للأفعال بها الموجودة لها فی ذیل نوعیّتها کما أنّ کلّ نوع من الأنواع الطّبیعیّة مبدء فاعلیّ لما یوجد حولها و یصدر عنها من الأفعال و إذ کانت فواعل علمیّة فحصول صورة الفعل العلمیّة عندها شرط متمّم لفاعلیّتها یتوقّف علیه فعلیّة التأثیر و هذا هو المراد بکون العلّة الغائیّة علّة لفاعلیّة العلّة الفاعلیّة و إلّا فالفاعل بنوعیّته علّة فاعلیّة للأفعال الصّادرة عنه

القائمة به التّی هی کمالات ثانیة له یستکمل بها.

و ثالثها أنّ الغایة و إن کانت بحسب النّظر البدویّ تارة راجعة إلی الفاعل و تارة إلی المادّة و تارة إلی غیرهما لکنّها بحسب النّظر الدّقیق راجعة إلی الفاعل دائما فانّ من یحسن إلی مسکین لیسرّ المسکین بذلک یتألّم من مشاهدة ما یراه علیه من رثاثه الحال فهو یرید باحسانه إزاحة الألم عن نفسه و کذلک من یسیر إلی مکان لیستریح فیه یرید بالحقیقة إراحة نفسه من إدراک ما یجده ببدنه من التّعب.

و بالجملة، الفعل دائما مسانخ لفاعله ملائم له مرضیّ عنده و کذا ما یتّرتب علیه من الغایة فهو خیر للفاعل کمال له.

و أمّا ما قیل: إنّ العالی لا یستکمل بالسّافل و لا یریده لکونه علّة و العلّة أقوی وجودا و أعلی منزلة من معلولها.

فمندفع، کما قیل، بأنّ الفاعل إنّما یریده بما أنّه أثر من آثاره فالارادة بالحقیقة متعلّقة بنفس الفاعل بالذّات و بغایة الفعل المتّرتبة علیه بتبعه.

فالفاعل حینما یتصوّر الغایة الکمالیّة یشاهد نفسه بما لها من الاقتضاء و السببیّة للغایة، فالجائع الذّی یرید الأکل لیشبع به، مثلا، یشاهد نفسه بما لها من الاقتضاء لهذا الفعل المترتّب علیه الغایة أی یشاهد نفسه ذات شبع بحسب الاقتضاء فیرید أن یصیر کذلک بحسب الوجود الفعلیّ الخارجیّ.

فان کان للفاعل نوع تعلّق بالمادّة کان مستکملا بفعلیّة الغایة التّی هی ذاته بما أنّه فاعل و أمّا الغایة الخارجة من ذاته المترتّبة وجودا علی الفعل فهو مستکمل بها بالتبع، و إن کان مجرّدا عن المادّة ذاتا و فعلا فهو کامل فی نفسه غیر مستکمل بغایته التّی هی ذاته التّامّة الفعلیّة التّی هی فی الحقیقة ذاته التّامّة.

فظهر مّما تقدّم: أوّلا انّ غایة الفاعل فی فعله إنّما هی ذاته الفاعلة بما أنّها فاعلة و أمّا غایة الفعل المترتّبة علیه فانّما هی غایة مرادة بالتبع.

و ثانیا أنّ الغایة کمال للفاعل دائما فان کان الفاعل متعلّقا بالمادّة نوعا من التّعلّق کان مستکملا بالغایة التّی هی ذاته الفاعلة بما أنّها فاعلة و إن کان مجرّدا عن المادّة مطلقا کانت

الغایة عین ذات التّی هی کمال ذاته من غیر أن یکون کمالا بعد النّقص و فعلیّة بعد القوّة.

و من هنا یتبیّن أنّ قولهم: «إنّ کلّ فاعل له فی فعله غایة فانّه یستکمل بغایته و ینتفع به»، لا یخلو من مسامحة، فانّه غیر مطّرد إلّا فی الفواعل المتعلّقة بالمّادة نوع تعلّق.

تنبیه

ذهب قوم من المتکلّمین إلی أنّ الواجب تعالی لا غایة له فی أفعاله، لغناه بالذّات عن غیره، و هو قولهم: إنّ افعال اللّه لا تعلّل بالأغراض، و ذهب آخرون منهم إلی أنّ له تعالی فی أفعاله غایات و مصالح عائدة إلی غیره و ینتفع بها خلقه.

و یردّ الاوّل ما تقدّم أنّ فعل الفاعل لا یخلو من أن یکون خیرا مطلوبا له بالذّات او منتهیا إلی خیر مطلوب بالذّات، و لیس من لوازم وجود الغایة حاجة الفاعل إلیها لجواز کونها عین الفاعل کما تقدّم.

و یردّ الثانی أنّه و إن لم یستلزم حاجته تعالی إلی غیره و استکماله بالغایات المترتّبة علی أفعاله و انتفاعه بها، لکن یبقی علیه لزوم إرادة العالی للسّافل و طلب الأشرف للأخسّ فلو کانت غایته التّی دعته إلی الفعل و توقّف علیها فعله، بل فاعلیّته هی التّی تترتّب علی الفعل من الخیر و المصلحة لکان لغیره شی‌ء من التّأثیر فیه، و هو فاعل أوّل تامّ الفاعلیّة لا یتوقّف فی فاعلیّته علی شی‌ء.

بل الحقّ- کما تقدّم- أنّ الفاعل بما هو فاعل لا غایة لفعله بالحقیقة إلّا ذاته الفاعلة بما هی فاعلة لا یبعثه نحو الفعل إلّا نفسه و ما یترتّب علی الفعل من الغایة غایة بالتّبع و هو تعالی فاعل تامّ الفاعلیّة و علّة اولی إلیها تنتهی کلّ علة فذاته تعالی بما أنّه عین العلم بنظام الخیر غایة لذاته الفاعلة لکلّ خیر سواه و المبدء لکلّ کمال غیره.

و لا یناقض قولنا: إنّ فاعلیّة الفاعل تتوقّف علی العلّة الغائیّة الظّاهر فی المغایرة بین المتوقّف و المتوقّف علیه، قولنا: إنّ غایة الذّات الواجبة هی عین الذّات المتعالیة.

فالمراد بالتّوقف و الاقتضاء فی هذا المقام المعنی الأعّم الذّی هو عدم الانفکاک. فهو کما أشار إلیه صدر المتألّهین، من المسامحات الکلامیّة التّی یعتمد فیها علی فهم المتدّرب فی

العلوم، کقولهم فی تفسیر الواجب بالذّات: إنّه الامر الذّی یقتضی لذاته الوجود و انّه موجود واجب لذاته الظّاهر فی کون الذّات علّة لوجوده و وجوده عینه.

و بالجملة، فعلمه تعالی فی ذاته بنظام الخیر غایة لفاعلیّته التّی هی عین الذّات، بل الامعان فی البحث یعطی أنّه تعالی غایة الغایات فقد عرفت أنّ وجود کلّ معلول بما أنّه معلول رابط بالنّسبة إلی علّته لا یستقلّ دونها و من المعلوم أنّ التّوقف لا یتمّ معناه دون أن یتعلّق بمتوقّف علیه لنفسه و إلّا لتسلسل و کذا الطّلب و القصد و الارادة و التّوجّه و أمثالها لا تتحقّق بمعناها إلّا بالانتهاء إلی مطلوب لنفسه و مقصود لنفسه و مراد لنفس و متوجّه إلیه لنفسه و إذ کان تعالی هو العلّة الاولی التّی إلیها ینتهی وجود ما سواه، فهو استقلال کلّ مستقلّ و عماد کلّ معتمد، فلا یطلب طالب و لا یرید مرید إلا إیّاه و لا یتوجّه متوجّه إلّا إلیه بلا واسطة أو معها، فهو تعالی غایة کلّ ذی غایة.

درس سی و هشتم (38)

فصل یازدهم در علّت غائی و اثبات آن
اشاره

فصل یازدهم در علّت غائی و اثبات آن(1)

بزودی به خواست خداوند خواهد آمد بیان اینکه حرکت، کمال اول است(2)برای شی‌ای که حرکت را بالقوّه دارد از این‌جهت که بالقوّه است پس ناچار، کمال دوّمی وجود دارد که متحرّک بسوی آن متوجّه است و با حرکت خویش به آن، منتهی می‌گردد پس آن، کمال اخیری است که متحرّک با حرکت خویش به آن می‌رسد و آن، مطلوب لنفسه است و حرکت به جهت تحصیل آن و نیل به آن مطلوب است.

از اینرو گفته شده: «انّ الحرکة لا تکون مطلوبة لنفسها و انّها لا تکون ممّا تقتضیه ذات الشّیی‌ء»، همانا حرکت، به جهت خودش (لنفسها) مطلوب نیست و حرکت، از جمله اشیائی نیست که ذات شی‌ء، اقتضای آنرا داشته باشد (پس حرکت، مقدّمه و برای نیل به هدف


1) الهیّات شفا مقاله ششّم آخر فصل آخر- التّحصیل ص 549 و ص 577- مباحث مشرقیّه ج 1 ص 532- اسفار ج 2 ص 270 و ص 263 و ص 264 و ص 273 و ص 232 و ص 246 و ج 7 ص 148 و ص 168- مطارحات ص 431 و ص 429 و ص 427- رسائل ابن سینا ص 376- الهیّات شفا مقاله نهّم فصل چهارم- شرح اشارات آخر نمط هشتم- التلّویحات ص 91( شارح).

2) اسفار ج 6 ص 358 و ص 368- قبسات ص 333 و ص 342( شارح).

و غایتی انجام می‌گیرد و این، کمال دوّمی است که غایت حرکت نامیده می‌شود و متحرّک با تحقّق این غایت به تکامل میرسد).

نسبت غایت به حرکت، مثل نسبت تمام به نقص است و هیچ حرکتی، خالی از غایت نیست وگرنه حرکت منقلب به سکون می‌گردد.

از آنجا که بین غایت و حرکت، رابطه و نسبت ثابتی است ازاین‌رو بین آندو نوعی از اتّحاد وجود دارد(1)که بواسطه این اتّحاد، غایت با محرّک ارتباط پیدا می‌کند و نوع این ارتباط مثل اتّحاد بین غایت و حرکت است هم‌چنانکه غایت با متحرّک، بینشان نسبت و ارتباط ثابتی وجود دارد مثل ارتباطی که بین غایت و حرکت بود.

(از آنجا محرّک و متحرّک مشتمل بر حرکت است پس رابطه موجود بین غایت و حرکت و بین غایت و متحرّک و بین غایت و محرّک نیز جریان دارد پس محرّک در ایجاد حرکت همان غایتی را تعقیب می‌کند که حرکت بالقوّه آنرا دارد و نیز متحرّک به هنگام حرکت همان غایتی را دنبال می‌کند که حرکت بالقوّه آنرا دارد زیرا بین غایت و حرکت یک نوع اتّحادی وجود دارد و از طرفی نیز بین متحرّک و محرّک با حرکت یک نوع اتّحاد بینشان موجود است و در نتیجه همان اتّحاد و نسبت موجود بین غایت و حرکت بعینه بین غایت و محرّک و بین غایت و متحرّک نیز جریان پیدا می‌کند)

انواع محرّک و احکام آنها:

اگر محرّک، طبیعت (جسم یعنی صورت نوعی که دارای علم و اراده نیست) باشد و طبیعت، جسم را نبوعی از حرکات عرضی مانند حرکت وضعی و کیفی و کمّی و مکانی (اینی) بحرکت درآورد درحالیکه این طبیعت بواسطه این حرکات در مقام استکمال جسم بوده باشد این همان غایت تمامی است که (جسم) متحرّک با حرکت خویش بسوی آن متوجّه می‌شود و طبیعت محرّک با تحریک خویش، آن غایت را طلب می‌کند و اگر آن غایت نبود، از محرّکی


1) مرحله دوّ فصل اوّل.

تحریکی نبود و از متحرّک نیز حرکتی نبود پس جسم متحرّک مثلا در تغییرش از وضعی بوضع دیگر، وضع دوّم را اراده می‌کند و متوجّه بسوی آن می‌شود با خارج شدن جسم از وضع اوّل بوضع سیّال بطوریکه جسم در وضع اوّل مبدّل بفرد دیگری در وضع دوّم می‌گردد و این تبدیل‌ها و وضع فرد ادامه پیدا می‌کند تا اینکه در وضع ثابت غیرمتغیّری مستّقر و در یک جا ثابت گردد و آن وضع مستّقر ثابت، همان غایت تمام است که مطلوب لنفسه می‌باشد و محرّک (جسم) با ایجاد حرکت در جسم، همین را طلب می‌کند.

و اگر محرّک، فاعل دارای علم (و شعور) باشد بطوریکه برای علمش دخالتی در فعلش باشد مثل نفوس حیوانی و انسانی، مسلّما حرکت بسوی غایتی تامّ است که مورد قصد و اراده فاعل آن می‌باشد لکن غایت، مراد (اصلی و لنفسه) بوده و حرکت (مقدّمه و) تابع آن می‌باشد چون حرکت برای تحقّق غایت انجام می‌گیرد چنان‌که گذشت.

نکته قابل ذکر در این بین این است که فاعل دارای علم (یعنی فاعل علمی) چه‌بسا لازم غایت یا مقارن با غایت را بجای خود غایت حرکت، تخیّل و آنرا غایت و منتهی الیه حرکت خود فرض می‌کند و بین مبداء حرکت و بین غایت خیالی (و منتهی الیه تخیّلی) شروع به حرکت می‌کند مثل اینکه برای ملاقات دوستش یا برای آشامیدن آبی به محلّ آب و یا برای خرید و فروش ببازاری حرکت می‌کند در این حرکت چه‌بسا غایت، مشخصّ و معین بوده، از مبدأ بسوی آن غایت در موارد فوق حرکت می‌کند و چه‌بسا غایت را اشتباه گرفته و به منتهی الیه تخیّلی و اشتباهی یعنی بجانب دیگر رفته است مثل اینکه بجای بازار بجای دیگر و بجای منزل دوستش بجای دیگر رفته است.

تذکّر لازم

همه مطالب بالا تا اینجا در موردی است که فعل فاعل حرکت عرضی باشد خواه حرکت طبیعی یا حرکت ارادی، امّا در صورتیکه فعل از قبیل فعل جوهری مثل انواع جوهری باشد (که یک نحو وابستگی به مادّه دارند مثل صورتهای عنصری که هم ذاتا و هم فعلا متعلّق و وابسته به مادّه می‌باشد یا از قبیل نفوس انسانی و حیوانی که تنها از لحاظ فعل متعلّق به مادّه می‌باشد نه به ملاحظه ذات) و این نیز از دو صورت خالی نیست:

صورت اوّل: اینکه فعل جوهری، مربوط به جواهری است که برای آنها بنحوی از انحاء تعلّق به مادّه هست و بزودی به خواست خداوند خواهد آمد که تمام این نوع از افعال جواهر بحرکت جوهری، متحرّک هستند و برای آنها وجودات سیّال و تدریجی است که بوجودات ثابت غیرسیّال (مثل موجودات مجرّد) منتهی شده که بر آنها استقرار می‌یابند. و برای چنین افعال (و جوهرهای متحرّک در مقام سیر تکاملی) وجود تامّ و کاملی وجود دارد که بسوی آنها در حرکت‌اند و این وجود تامّ، مقصود و مراد اصلی و مقصود اوّلی علّتهای فاعلی می‌باشد و حرکات جوهری برای تحقّق وجود تامّ (و به جهت تحقّق آن) اراده و قصد شده است.

صورت دوّم: این است که اگر افعال از جواهر مجرّد از مادّه از حیث ذات و فعل باشد این نوع از افعال مثل غیرخودش به جهت فعلیّت وجودش و دور بودن آنها از (حالت) بالقوّه، منقسم به تمام و نقص نمی‌شوند بلکه این نوع از افعال، جواهری فی نفسه، تمام بوده، بخاطر خودشان مراد و مقصود می‌باشند و مقصود، برای غیر و به جهت غیر نیستند و فعل و غایت در این نوع از افعال جواهر یکی هستند به‌معنای اینکه حقیقت(1)فعل که در مرتبه وجود فاعل است غایت رقیقه خودش می‌باشد نه به این معنی که فعل علّت غائی برای خودش بوده، متقدّم بر خودش می‌باشد زیرا این، مستلزم این است که شی‌ء علّت خودش باشد و این عقلا محال است.

پس واضح گردید که برای هر فاعلی در فعلش، غایتی وجود دارد و آن غایت، علّت غائی فعل می‌باشد و آن نیز مطلوب در این مبحث بود (که اثبات گردید).

نتایج مطالب بالا:

از مطالب گذشته چند امر و نتیجه ظاهر و روشن می‌گردد:

امر اوّل: اینکه غایت فعل، غایتی که اقتضاء فاعل ابتداء و بملاحظه ذاتش متعلّق بر


1) حقیقت و رقیقه دو اصطلاح از فلاسفه متأخّر است، حقیقت به‌معنای وجود معلول در مرتبه وجود علّت و رقیقه به‌معنای وجود معلول در مرتبه خود معلول.

آن می‌باشد این غایت گاهی با فعل فاعل، متّحد و یکی می‌شود و بملاحظه ذاتش متعلّق بر حقیقت فعلی باشد که در مرتبه وجود فاعل، قرار دارد و مرجع و برگشت آن به اتّحاد فاعل و غایت است و حکم آن، مثل حکم موردی است که فعل فاعل، موجود مجرّد از مادّه در ذات و فعلش بوده، فعل آن فی نفسه تامّ و تمام بوده و بخاطر خودش (لنفسه) مراد می‌باشد (چنانکه در بالا ذکر گردید) و گاهی نیز غایت، با فعل متّحد نمی‌شود بلکه آن‌دو مختلف می‌باشند آنجا که فعل از قبیل حرکات عرضی باشد و یا از (انواع) جواهر می‌باشد که برای آنها یک نوع تعلّقی بمادّه هست مثل نفوس و صور منطبع در موادّ، غایت و فعل در چنین مواردی با یکدیگر متّحد نبوده، مختلف می‌باشند زیرا فاعل بوسیله تحرّک، به این نوع از غایات میرسد و حرکت به ملاحظه ذاتش مطلوب نیست (بلکه وسیله‌ای برای دستیابی به غایت و هدف است) پس حرکت، محقّق می‌شود و بدنبال آن غایت، مترتّب می‌گردد، خواه اینکه این غایت به خود فاعل برمی‌گردد مثل کسی که ضرر و زیانی او را محزون و بدنبال آن اقدام برفع این ضرر و زیان کرده، با طلب فرح و شادی آنرا برطرف می‌سازد. و خواه اینکه غایت، بخود فاعل برنگردد بلکه متوجّه مادّه باشد مثل کسی که حرکت می‌کند بطرف وضعی که حال او را (از بدی و شرّ) بهبودی می‌بخشد و یا اینکه این غایت نه بسوی فاعل برگردد و نه به مادّه‌ای (که فعل و حرکت را قبول می‌کند) بلکه بغیر آندو برمی‌گردد مثل کسی که اکرام (و احسان) به یتیمی می‌کند برای اینکه او را شاد و خرّم سازد.

بررسی غایت در فاعل‌های دارای علم و فاقد علم
اشاره

امر دوّم: اینکه در فاعل‌های دارای علم (و شعور مثل انسان و حیوان) غایت قبل از فعل برای فاعل‌ها، معلوم می‌باشد اگرچه غایت بعد از فعل، متحقّق و مترتّب بر فعل می‌باشد.

دلیل این مطلب اینکه (قدر متیّقن در) این قبیل از فاعل‌ها این است که فعل‌های خودشان را اراده کرده‌اند و بدیهی است اراده بهرنحو و کیفیّتی که باشد مسبوق (و متأخّر) از علم به آن افعال می‌باشد حال از دو صورت خارج نیست: یا اینکه تحریکی بسوی افعال از این فعل‌های دارای علم و شعور واقع می‌شود یا نه؟ در صورت اوّل حرکت به جهت تحقّق غایت،

اراده و قصد شده است پس غایت قبل از فعل، مراد و مقصود برای فاعل است و در صورت دوّم یعنی در صورتیکه تحریکی از فاعل برای تحقّق غایت، واقع نشده باشد و فعل، همان غایت باشد در این صورت اراده فعل و علم به آن، همان اراده برای تحقّق غایت و علم به غایت می‌باشد.

امّا قول فلاسفه در این مقام: «انّ الغایة قبل الفعل تصوّرا و بعده وجودا» غایت، قبل از فعل و قبل از تحقّق، همان تصوّر فعل و تصوّر تحقّق آن بوده و بعد از انجام فعل، وجود فعل و تحقّق آن می‌باشد، با قول ما در بالا منافاتی ندارد. زیرا این قول فلاسفه در غیر غایت طبایع (یعنی در فاعلهای غیرطبیعی)، تامّ و تمام است (نه در غایت طبایع و فاعلهای طبیعی زیرا فاعلهای طبیعی فاقد علم و شعور می‌باشند.

و امّا کلام دیگر فلاسفه: «انّ العلّة الغائیّة علّة فاعلیّة لفاعلیّة الفاعل» یعنی «علت غائی برای فاعلیّت فاعل، علّت فاعلی است» خالی از مسامحه و مناقشه نیست زیرا فاعل‌های طبیعی، دارای علم نیستند و حضور علمی اشیاء برای اینها وجود ندارد به این معنی که اینها قبلا غایات فعل خود را در ذهن احضار و تصور کنند تا فاعلیت را برای فاعل، اعطا نمایند و اما به حسب وجود خارجی، وجود غایت، مترتّب بر وجود فعل است و وجود فعل از وجود فاعل از جهت اینکه فاعل است متأخّر می‌باشد (پس وجود غایت از وجود فاعل از این جهت که فاعل است متأخّر می‌باشد و قهرا وجود غایت که متأخّر از وجود فعل است نمی‌تواند در فاعلیّت فاعل مؤثّر باشد) و از اینجا است که میگوئیم محال است غایت، علّت فاعلیّت فاعل باشد.

اما فاعل‌های غیرطبیعی که دارای علم (و شعور مثل انسان و سایر حیوانات) هستند دو گونه می‌باشند:

گونه اوّل: اینکه غایت اینها عین فعلشان و فعلشان معلول فاعلشان (و در نتیجه، غایت، معلول فاعلشان می‌باشد) و بدیهی است که محال است معلول، علّت علت خودش باشد (چون معلول در مرتبه متأخّر از علّت است و متأخّر نمی‌تواند، علت شی‌ء مقدّم یعنی علّت علّت خودش باشد).

گونه دوّم: اینکه وجود غایت فعل فاعلهای دارای علم، مترتّب بر وجود فعل و متأخّر

از آن می‌باشد و محال است که چنین غایتی، علّت فاعل فعلی باشد که فاعل، مقدّم بر فعلش می‌باشد و امّا حضور علمی غایت نزد فاعل قبل از فعل، این همان وجود ذهنی است و وجود ذهنی ضعیف‌تر از این است که بتواند برای امر خارجی که همان فاعل از این جهت که فاعل است علیّت داشته باشد.

حقّ در مسأله:

چنانکه بطور تفصیل بزودی خواهد آمد حقّ (در مسأله) این است که فاعل‌های دارای علم (مثل انسان و سایر حیوانات) بوجودهای نوعی خودشان علل فاعلی برای افعالی هستند که با این فاعل‌ها مرتبط بوده و در دنباله وجودات نوعی این فاعل‌ها وجود پیدا کرده‌اند همانطور که هرنوعی از انواع طبیعی (مثل جماد و نبات و ...) مبدأ فاعلی هستند برای افعالی (مثل رشد، حجم، تولید مثل، تغذیه و ...) که در اطراف این انواع طبیعی، موجود و از آنها صادر می‌گردند.

و از آنجا که این نوع از فاعل‌ها، فاعلیّت را از روی علم دارند در نتیجه حصول فعل از روی علم نزد این فاعل‌ها شرطی است که فاعلیّت آنها را تتمیم و فعلیّت تأثیر، متوقّف بر این شرط است و این معنی مراد است از قول فلاسفه که گفته‌اند: علّت غائی، علّت است (یعنی شرط است) برای فاعلیّت علّت فاعلی و در غیر این صورت یعنی اگر مراز علیّت، معنای شرط بودن نباشد باید گفت که کلامشان خالی از مناقشه نیست زیرا فاعل به نوعیّتش (یعنی به ملاحظه نوع بودنش) علّت فاعلی است برای افعالی که از فاعل صادر شده و قائم به آن است همان افعالی که کمال‌های ثانوی برای فاعل، شمرده می‌شود و با این افعال، فاعل، طالب کمال بوده و بسوی کمال پیش میرود (و محال است که علّت غائی از صدور این افعال از فاعل که همان استکمال بوده و بدنبال تحقّق این افعال حاصل می‌شود علّت برای فاعلیّت فاعل برای افعال و صدور آنها بوده باشد چنانکه بیان گردید).

امر سوّم: اینکه غایت گرچه به حسب نظر ابتدائی یک مرتبه بفاعل برمی‌گردد و مرتبه دیگر بمادّه و مرتبه سوم به غیر این دو و لکن به حسب نظر دقیق، غایت (بطور کلّی)

همواره به فاعل برمی‌گردد زیرا مثلا کسی به مسکینی احسان می‌کند تا او را شاد گرداند و از مشاهده وضع اسفناک مسکین، متألّم و آزرده می‌گردد او در حقیقت با احسان خویش به مسکین، تألّم و آزردگی را از نفس خویش برطرف می‌سازد و هم‌چنین کسی به مکانی سفر می‌کند برای اینکه در آنجا استراحت کند پس او در حقیقت اراده می‌کند نفس خود را از تعب و رنجی که در بدن خودش آنرا احساس می‌کند آرامش بخشد و بطور کلّی فعل همواره با فاعل خودش مسانخ و مناسب و مورد رضای فاعلش می‌باشد و هم‌چنین غایتی که مترتّب بر این فعل می‌گردد نزد فاعل (و برای فاعل) خیر بوده و کمال برای او محسوب می‌گردد.

ایراد:

گفته شده که: موجود عالی جایز نیست اراده موجود سافل کرده و به وسیله او، استکمال پیدا کند زیرا (موجود) عالی علّت برای موجود سافل است و علّت از لحاظ وجود، قوی‌تر از معلول است و از لحاظ منزلت در مرتبه بالاتر از معلول قرار گرفته است (پس استکمال فاعل که عالی است از فعلش که سافل است جایز نیست).

پاسخ:

پاسخ ایراد بالا همانطور که گفته شده این است که: فاعل، فعل را اراده می‌کند از آن جهت که این فعل اثری از آثار وجودی او است پس اراده در حقیقت اوّلا و بالذّات متعلّق است بخود فاعل و نفس او و به تبع آن متعلّق است به غایت فعلی که غایت، مترتّب بر فعل است پس فاعل، حین تصوّر غایت کمالی، تنها نفس خود را با خصوصیّت اینکه نفس‌اش اقتضاء و سببیّت برای غایت را دارد مشاهده باطنی می‌کند.

مثلا شخص گرسنه‌ایکه اراده خوردن می‌کند (این، اقتضای فعل) برای اینکه سیر شود (و این نیز، غایت فعل) در این حال نفس خود را با آن جهت که اقتضاء دارد همل خوردن را که مترتّب است بر آن سیری، مشاهده باطنی می‌کند (و توجّهش تنها به او جلب می‌گردد یعنی انسان گرسنه نفس خود را می‌نگرد از این جهت که اقتضاء دارد که دارای سیری گردد) و

بدنبال این مشاهده باطنی و ذهنی اراده می‌کند که به حسب وجود فعل خارجی نیز، چنین بوده و عملا نیز سیر بوده و احساس گرسنگی ننماید (یعنی وجود ذهنی گرسنگی و تصوّر آن در خارج، پیاده و مصداق خارجی و فعلی پیدا می‌کند یعنی عملا نان و غذا خورده و گرسنگی او برطرف گردد پس نتیجه این است که اراده فاعل در مقام فعل اوّلا بالذّات متعلّق به خود فاعل و مشاهده نفس خود و به تبع آن اراده متعلّق است بغایت فعلی که غایت، مترتّب بر این فعل است).

حال اگر برای فاعل یک نوع تعلّقی به مادّه داشته باشد در این صورت غایت دو گونه تصوّر می‌شود: یا غایت، همان ذات فاعل است از این جهت که فاعل است در این حالت ذات فاعل بوده و وجود غایت، مترتّب بر وجود فعل باشد در این حالت نیز فاعل، در مقام استکمال ذات خویش با تحقّق غایت می‌باشد و لکن بالتّبع (لا بالاصالة).

و اگر فاعل، مجرّد از مادّه باشد هم به حسب ذات و هم به حسب فعل، این فاعل فی نفسه کامل بوده و بوسیله غایتی استکمال نمی‌پذیرد زیرا غایت فاعل، همان ذات است که تامّ بوده، دارای فعلیّت است و در حقیقت غایت، ذات تامّ او می‌باشد.

از مطالب گذشته نتایج زیر ظاهر می‌گردد:
[1. غایت فاعل در فعلش، همان ذات فاعل از این جهت که فاعل است]

اوّلا: غایت فاعل در فعلش، همان ذات فاعل از این جهت که فاعل است می‌باشد و امّا غایت فعلی که مترتّب بر فعل است آنهم غایتی است مورد اراده فاعل و لکن بالتّبع.

(پس این نظر که اراده عالی هرگز به سافل تعلّق نمی‌گیرد و موجود عالی هیچ‌وقت سافل را قصد نمی‌کند بطور مطلق صحیح نیست بلکه باید گفت که اراده عالی متعلّق به سافل بالاصالة صحیح نیست و لکن بالتّبع صحیح است).

[2. غایت، همواره برای فاعل کمال است]

ثانیا: غایت، همواره برای فاعل، کمال است حال اگر فاعل از سنخ فاعل‌هائی باشد که به نحوی از انحاء متعلّق به مادّه باشد این فاعل از این جهت که فاعلیّت در غایت، فعل را دارد بوسیله این غایت، استکمال را می‌پذیرد و اگر فاعل، مجرّد از مادّه باشد مطلقا غایت عین ذات فاعل بوده، کمال برای ذات او می‌باشد، بدون اینکه آن، کمال بعد از نقص بوده و فعلیّتی باشد

بدنبال بالقوّه و از اینجا روشن می‌گردد که کلام فلاسفه که گفته‌اند: «انّ کلّ فاعل له فی فعله غایة فانّه یستکمل لغایته و ینفع به» «برای هر فاعلی در فعلش غایتی است و فاعل با تحقّق این غایت، استکمال پیدا کرده و از آن، سود می‌برد» این کلام فلاسفه خالی از مسامحه و ایراد نیست زیرا (با توجّه به مطالبی که در بالا گفتیم) کلیّت نداشته و مطرّد نمی‌باشد و تنها در فاعلهائی که بنوعی به مادّه متعلّق می‌باشند جاری می‌باشد (نه در غیر این نوع از فاعلها).

عقیده جمعی از متکلّمین در نفی غایت در افعال خداوند.

جمعی از متکلّمان (که همان گروه اشاعره می‌باشند) معتقدند که واجب الوجود در افعال خود غایتی ندارد زیرا خداوند بالذّات از غیر خودش بی‌نیاز است و در جای دیگری همان گروه (یعنی اشاعره) گفته‌اند: «انّ افعال اللّه لا تعلّل بالاغراض یعنی «افعال خدا با اغراض و غایات قابل تعلیل نیست» یعنی اینطور نیست که خداوند در افعالش در عالم کائنات، غرضی از اغراض را دنبال کرده باشد.

و لکن جمع دیگری از متکلّمان (که همان گروه معتزله می‌باشند) برخلاف نظر اینها معتقدند که برای خداوند در افعال خویش، غایاتی است و مصالحی را تعقیب می‌کند که عائد بر غیر خودش بوده، مخلوقاتش از آن بهره می‌برند.

بطلان عقیده به نفی غایت در افعال خداوند

دلیل بطلان (قول اشاعره) مطلبی است که سابقا گذشت که فعل فاعل از دو شقّ خالی نیست: یا اینکه خیر بوده، مطلوب بالذّات برای فاعل می‌باشد یا منتهی به خیر مطلوب بالذّات می‌باشد (نتیجه این می‌شود که فعل هیچ فاعلی بدون غایت نمی‌باشد پس فعل خداوند نیز که کمال مطلق بوده، هیچ‌گونه نقصی در ذات باریتعالی تصوّر نمی‌شود بدون غایت نیست).

توجّه به این نکته مهمّ لازمست که از لوازم وجود غایت، این نیست که فاعل، نیازی به آن دارد زیرا جایز است که (در برخی از فاعل‌ها) غایت، عین فاعل باشد، (چنانکه در مورد خداوند چنین است چنانکه سابقا گفتیم و ازاین‌رو عقیده جمعی از متکلّمان از قبیل اشاعره

که واجب الوجود در افعال خویش، غایتی را تعقیب نمی‌کند صحیح نیست).

بطلان عقیده برگشت غایت در افعال خداوند به مخلوقاتش:

حاصل ردّ این قول (معتزله) نیز این است که گرچه این قول مستلزم این (تالی فاسد) نیست که خداوند نیاز به غیر خود دارد و اینکه با غایات مترتّب بر افعالش استکمال پیدا می‌کند و از این غایات سود می‌برد لکن اشکال دیگری بر این نظر وارد است و آن اینکه لازم است که موجود عالی، موجود سافل و نیز موجود اشرف موجود اخسّ (و دون مرتبه) را طلب کند پس غایتی که خداوند را داعی بر فعلش بوده و فعلش بلکه فاعلیّتش متوقّف بر آن است اگر بنحوی باشد که خیر و مصلحت مترتّب بر فعلش باشد لازم می‌آید که برای غیر خداوند از اشیاء، تأثیری در فعل او باشد در حالیکه ما معتقدیم که او در فاعلیّت‌اش تامّ بوده و بر هیچ چیزی متوقّف نیست.

خداوند غایت همه اشیاء

حقّ در مسأله این است که (بطور کلّی) فاعل از این جهت که فاعل است در حقیقت برای فعلش، غایتی نیست، جز ذات فاعل از این جهت که فاعل است و باعث بر انجام فعل جز ذات فاعل نیست و غایتی که مترتّب بر فعلش می‌شود غایت بالتّبع است پس ذات پروردگار فاعل بوده و در فاعلیّتش نیز تامّ بوده و علّت اوّلی برای همه مخلوقات (و افعال) بوده و هر علّت دیگری باو منتهی می‌شود پس ذات اقدس الهی از این جهت که عین علم بنظام خیر است به ملاحظه ذاتش نیز غایت (همه اشیاء) بوده و برای سوای خودش (از موجودات ممکن) بر هرچیزی فاعلیّت داشته و مبدأ هر کمالی است که غیر خودش آنرا دارد.

توهّم تناقض و رفع آن.

بر شما پوشیده نیست که این گفتار ما که: «فاعلیّت فاعل متوقّف بر علّت غائی است» ظهور در این دارد که مغایرتی است بین آنچه که متوقّف است بر شی‌ای (مثل فاعلیّت فاعل)

و بین آنچه که بر آن متوقّف است (یعنی متوقّف علیه مثل علت غائی این گفتار) با گفتار دیگر ما که: «غایت ذات واجب عین ذات متعالی است» بین این دو تناقضی وجود ندارد.

وجه عدم تناقض بین دو کلام بالا این است که مراد از توقّف و اقتضاء در این باب، معنای اعمّ بوده، عبارت از عدم انفکاک می‌باشد (پس مراد از توقّف فاعلیّت فاعل بر علّت غائی یعنی عدم انفکاک آن دو از یکدیگر و یا اینکه ذات متعالی مقتضی غایت می‌باشد مراد همان عدم انفکاک ذات متعالی از غایت است) پس تعبیر آوردن به توقّف و اقتضاء در این باب و مسامحه در آن همانطور که صدر المتألهین (ره) اشاره کرده است از سنخ مسامحه‌هائی است که در علم کلام در برخی از موارد برای متکلّمین رخ داده است و این نوع مسامحه‌ها بر اثر اعتماد بر فهم طالبین پیدا شده است مثل مسامحه‌ای که متکلّمین در تفسیر و معنای واجب الوجود مرتکب شده‌اند و عبارتشان این است: «انّه (ای الواجب بالذّات) الامر الذّی یقتضی لذاته الوجود و انّه موجود واجب لذاته» و ظاهر این عبارت، دلالت بر این دارد که ذات واجب الوجود علّت وجودش بوده و وجودش، عین ذاتش می‌باشد در حالیکه فرض علیّت و اقتضاء ذات وجودش را و فرض ذات و وجود و عدم سازگاری آن با عینیّت آن دو، خالی از شبهه در ذات باریتعالی نیست.

خلاصه نظر حقّ:

خلاصه نظر حقّ در این باب این است که علم پروردگار در مرتبه ذاتش (فی ذاته) به نظام خیر، غایت فاعلیّت او است فاعلیّتی که عین ذات او است بلکه امعان و دقّت در این مسأله، ما را به این نتیجه میرساند که واجب الوجود غایة الغایات است(1)(یعنی هر موجودی به حسب خلقت خود بسوی غایتی حرکت می‌کند و آخرین غایت همه موجودات در سیر تکاملی خود واجب الوجود است که صرف وجود بوده و صفاتش عین ذاتش می‌باشد و وجود همه موجودات ممکن از او بوده و بسوی او در حرکتند پس او غایة الغایات همه موجودات است)


1) مطارحات ص 433- اسفار ج 2 ص 273- قبسات ص 462 و ص 466.( شارح)

شما سابقا دانستید که وجود هر معلولی از این جهت که معلول است نسبت به علّت خویش جنبه رابطی دارد یعنی بدون وجود علّت، برای معلولش، استقلالی در وجود نیست.

و روشن است که معنای توقّف، تامّ نیست جز اینکه متعلّق شود بموجودی که متوقّف بر او بوده و وجود برای متوقّف علیه، لنفسه و لذاته می‌باشد (یعنی وجود از خودش بوده، از جای دیگر آنرا نگرفته باشد) وگرنه تسلسل لازم می‌آید.

و هم‌چنین طلب و قصد و اراده و توجّه و امثال این کلمات معنای اینها محقّق نمی‌شود جز با منتهی بودن به مطلوبی که طلب او به جهت ذاتش بوده و مقصود و مرادی جز خود او در بین نباشد و توجّهی جز بسوی او نشود و چون ذات پروردگار علّت اوّلی برای همه مخلوقات بوده و وجود ماسوای او، همه به او منتهی می‌گردد پس خداوند در حقیقت استقلال هر موجود مستقّل است و عماد و تکیه‌گاه هر متّکی است پس هیچ طالب و مریدی، جز او را طلب و اراده نمی‌کند و هیچ متوجّهی جز باو متوجّه نمی‌شود خواه با واسطه باشد یا بدون واسطه پس خداوند تبارک و تعالی غایت هر صاحب غایتی است.

خلاصه درس سی و هشتم:

برای هر شی‌ءای دو کمال وجود دارد: کمال اوّل برای شی‌ء که حرکت را بالقوّه دارد و کمال دوّم همان کمال اخیری است که متحرّک با حرکت خویش بآن میرسد و آن غایت حرکت است.

نسبت غایت به حرکت مثل نسبت تمام به نقص است و بین آندو نوعی از اتّحاد وجود دارد و نوع این ارتباط مثل اتّحاد بین غایت و حرکت است هم‌چنانکه بین غایت و متحرّک بینشان نسبت و ارتباط ثابتی وجود دارد.

هر حرکت، محرّکی لازم دارد؛ محرّک یا طبیعت جسم است بطوریکه جسم را بنوعی از حرکات عرضی و وضعی و کیفی و کمّی و مکانی بحرکت درمی‌آورد و یا اینکه محرّک، فاعل دارای علم و شعور است به‌طوریکه برای علمش دخالتی در فعلش می‌باشد مثل نفوس حیوانی و انسانی، مسلّما حرکت بسوی غایتی که تمام است و مورد قصد و اراده فاعل آن می‌باشد لکن غایت، مراد اصلی و حرکت، مقدّمه و تابع آن می‌باشد.

تا اینجا در موردی است که فعل حرکت، غریزه طبیعی یا ارادی می‌باشد امّا در صورتیکه فعل از قبیل فعل جوهری مثل انواع جوهری باشد این نیز از دو صورت خارج نیست:

صورت اوّل اینکه فعل جوهری مربوط به جواهری است که برای آنها بنحوی از انحاء تعلّق به مادّه است چنانکه خواهد آمد.

تمام این نوع از افعال جوهری بحرکت جوهری متحرّک هستند و برای آنها وجودهای سیّالی است که به وجودهای ثابت غیرسیّال منتهی شده، به آنها مستقّر می‌گردند.

صورت دوّم اینکه افعال، از جواهر مجرّد از مادّه از لحاظ ذات و فعل باشند، غایت این نوع از افعال لنفسه می‌باشد یعنی افعال به جهت غیرواقع نمیشوند و فعل و غایت در این‌گونه از افعال جواهر، یکی هستند.

فاعل‌های دارای علم و شعور مثل انسان و سایر حیوانات دو گونه‌اند:

گونه اوّل اینکه غایت اینها عین فعلشان و فعلشان معلول فاعلشان و در نتیجه، غایت، معلول فاعلشان می‌باشد.

گونه دوّم اینکه وجود غایت فعل فاعلهای دارای علم و شعور مترتّب بر وجود فعل و متأخّر از آن می‌باشد.

تفصیل این مطالب و نظر مرحوم استاد علّامه در این زمینه‌ها در متن درس ذکر شده است، غایت همواره به فاعل برمی‌گردد گرچه برحسب نظر ابتدائی یک مرتبه به فاعل و مرتبه دیگر به مادّه و مرتبه سوّم به غیر این دو برمی‌گردد.

در این زمینه ایرادی و پاسخی از آن در متن درس ذکر شده، مراجعه نمائید.

جمعی از متکلّمین غایت را از خداوند در افعال نفی نموده‌اند و برخی نیز غایت در افعال خداوند را به مخلوقات برگردانده‌اند؛ تفصیل این مطالب و ردّ این دو نظر و نظر خود مرحوم استاد علّامه در اینکه خداوند غایت همه اشیاء است همراه توهّم تناقض در این زمینه بیان شده است مراجعه نمائید.

پرسشها:

1- غایت حرکت چیست؟ و نسبت غایت به حرکت چگونه است؟ توضیح دهید.

2- اگر محرّک، طبیعت جسم باشد غایت آن چگونه خواهد بود؟

3- اگر محرّک، فاعل دارای علم و شعور باشد غایت آن چگونه خواهد بود؟

4- فعل و غایت در افعال جواهر مجرّد از مادّه از حیث ذات و فعل چگونه‌اند؟ و چه حالتی دارند؟ و اصولا چگونه تصویر می‌شوند؟

5- غایت فعل، غایتی که اقتضاء فاعل بالاصاله و لنفسه متعلّق بر آن می‌باشد گاهی با فعل فاعل متحّد و یکی می‌شوند و گاهی متّحد نمیشوند آندو را توضیح دهید و برای هر یک مثالی بیاورید.

6- در فاعل‌های دارای علم، غایت قبل از فعل برای فاعل‌ها، معلوم می‌باشد آیا می‌دانید چرا؟ بیان کنید.

7- این قول فلاسفه که: «علیّت غائی برای فاعلیّت فاعل علّت فاعلی است هم در فاعل طبیعی و هم در فاعل دارای علم و شعور» خالی از مسامحه و مناقشه نیست، آن مسامحه و مناقشه را توضیح و حقّ در مسأله را بیان کنید.

8- غایت بطور کلّی همواره به فاعل برمی‌گردد علّت آنرا بیان و مثالی برای توضیح آن بیاورید.

9- این ایراد را که جایز نیست موجود عالی اراده موجود سافل کرده، به وسیله او استکمال پیدا کند توضیح و پاسخ آنرا با آوردن مثالی بیان نمائید.

10- اگر فاعل، مجرّد از مادّه باشد هم به حسب ذات هم به حسب فعل این فاعل فی نفسه کامل بوده، بوسیله غایتی استکمال نمی‌پذیرد می‌دانید چرا؟ توضیح دهید.

11- جمعی از متکلّمین پنداشته‌اند که واجب الوجود در افعال غایتی ندارد، دلیل این پندار را بیان و پاسخ از آنرا نیز ذکر کنید

12- برخی از متکلّمین عقیده دارند که غایت در افعال خداوند به مخلوقات او برمی‌گردد

«این عقیده را توضیح و پاسخ آنرا نیز بیان کنید.

13- آیا بین این قول که «فاعلیّت فاعل متوقّف بر علّت غائی است» با این قول که «غایت ذات واجب الوجود عین ذات متعالّی است» تناقضی وجود دارد در هرصورت چرا؟

خلاصه نظر و قول حقّ را در این باب ذکر کنید.


الدّرس التّاسع و الثّلاثون (39) الفصل الثّانی عشر فی أنّ الجزاف و القصد الضّروریّ و العادة و ما یناظرها من الافعال لا تخلو عن غایة

قد یتوهّم أنّ من الأفعال الارادیّة ما لا غایة له، کملاعب الأطفال و التّنفسّ و انتقال المریض النّائم من جانب إلی جانب و اللّعب باللّحیة و أمثال ذلک. فینتقض بذلک کلّیّة قولهم: إنّ لکلّ فعل غایة. و یندفع ذلک بالتأمّل فی مبادی أفعالنا الارادیّة و کیفیّة ترتّب غایاتها علیها. فنقول: قالوا: إنّ لأفعالنا الارادیّة و حرکاتنا الاختیاریّة مبدء قریبا مباشرا للحرکات المسمّاة أفعالا، و هو القوّة العاملة المنبثّة فی العضلات المحرّکة إیّاها، و قبل القوّة العاملة مبدء آخر هو الشّوقیة المنتهیة إلی الارادة و الاجماع، و قبل الشّوقیة مبدء آخر هو الصّورة العلمیّة من تفکّر او تخیّل یدعو إلی الفعل لغایته، فهذه مباد ثلاثة غیر الارادیّة.

أمّا القوّة العاملة فهی مبدء طبیعیّ لا شعور له بالفعل، فغایتها ما تنتهی إلیه الحرکة کما هو شأن الفواعل الطّبیعیّة.

و أمّا المبدآن الآخران، أعنی الشّوقیة و الصّورة العلمیّة، فربّما کانت غایتها غایة القوّة العاملة و هی ما ینتهی إلیه الحرکة و عندئذ تتّحد المبادی الثّلاثة فی الغایة، کمن تخیّل

الاستقرار فی مکان غیر مکانه فاشتاق إلیه فتحرّک نحوه و استقرّ علیه و ربّما کانت غایتهما غیر غایة القوّة العاملة کمن تصوّر مکانا غیر مکانه فانتقل إلیه للقاء صدیقه.

و المبدء البعید، أعنی الصّورة العلمیّة، ربّما کانت تخیلیّة بحضور صورة الفعل تخیّلا من غیر فکر و ربما کانت فکریّة و لا محالة معها تخیّل جزئیّ للفعل و أیضا ربما کانت وحدها مبدء للشّوقیّة، و ربما کانت مبدء لها باعانة من الطّبیعة کما فی التّنفس، او من المزاج کانتقال المریض النّائم من جانب إلی جانب، او من الخلق و العادة کاللّعب باللحیة.

فاذا تطابقت المبادی الثّلاثة فی الغایة کالانسان یتخیّل صورة مکان فیشتاق إلیه فیتحرّک نحوه و یسمّی جزافا کان لفعله بما له من المبادی غایته.

و إذا عقّب المبدء العلمیّ الشّوقیّة باعانة من الطّبیعة کالتّنفسّ او من المزاج کانتقال المریض من جانب أملّة الاستقرار علیه إلی جانب و یسمّی قصدا ضروریّا أو باعانة من الخلق کاللّعب باللحیة و یسمّی الفعل حینئذ عادة، کان لکلّ من مبادی الفعل غایته.

و لا ضیر فی غفلة الفاعل و عدم التفاته إلی ما عنده من الصّورة الخیالیّة للغایة فی بعض هذه الصّور أو جمیعها، فانّ تخیّل الغایة غیر العلم بتخیّل الغایة و العلم غیر العلم بالعلم.

و الغایة فی جمیع هذه الصّور المسمّاة عبثا لیست غایة فکریّة و لا ضیر فیه لأنّ المبدء العلمیّ فیها صورة تخیلیّة غیر فکریّة، فلا مبدء فکریّ فیها حتّی تکون لها غایة فکریّة و إن شئت فقل: إنّ فیها مبدء فکریّا ظنیّا ملحوظا علی سبیل الاجمال یلمح إلیه الشّوق المنبعث من تخیّل صورة الفعل، فالطّفل مثلا یتصوّر الاستقرار علی مکان غیر مکانه فینبعث منه شوق مّا یلمح إلی أنّه راجح ینبغی أن یفعل فیقضی إجمالا برجحانه فیشتدّ شوقه فیرید فیفعل من دون أن یکون الفعل مسبوقا بعلم تفضیلیّ یتمّ بالحکم بالرجحان نظیر المتّکلم عن ملکة، فیلفظ بالحرف بعد الحرف من غیر تصوّر و تصدیق تفصیلا، و الفعل علمیّ اختیاریّ

و کذا لا ضیر فی انتفاء الغایة فی بعض الحرکات الطّبیعیّة او الارادیّة المنقطعة دون الوصول إلی الغایة و یسمّی الفعل حین ذاک باطلا. و ذلک أنّ انتفاء الغایة فی فعل أمر و انتفاء الغایة بانقطاع الحرکة و بطلانها أمر آخر، و المدّعی امتناع الأوّل دون الثّانی، و هو ظاهر.

و لیعلم انّ مبادی الفعل الارادیّ منّا مترتّبة علی ما تقدّم فهناک قوّة عاملة یترتّب علیها الفعل و هی مترتّبة علی الارادة و هی مترتّبة علی الشّوقیة من غیر إرادة متخلّلة بینهما، و الشّوقیّة مترتّبة علی الصّورة العلمیّة الفکریّة او التّخیّلیّة من غیر إرادة متعلّقة بها، بل نفس العلم یفعل الشّوق، کذا قالوا و لا ینا فیه إسنادهم الشّوق إلی بعض من الصّفات النّفسانیّة، لأنّ الصّفات النّفسانیة تلازم العلم.

قال الشّیخ فی الشّفا: «لانبعاث هذا الشّوق علّة مّا لا محالة إمّا عادة او ضجر عن هیئة و إرادة انتقال إلی هیئة اخری و إمّا حرص من القوی المحرّکة و المحسّة علی أن یتجدّد لها فعل تحریک او إحساس و العادة لذیذة و الانتقال عن المملول لذیذ و الحرص علی الفعل الجدید لذیذ، أعنی بحسب القوّة الحیوانیّة و التخیّلیّة و الّلذة الخیر الحسّیّ و الحیوانیّ و التّخیّلی بالحقیقة و هی المنظنونة خیرا بحسب الخیر الانسانیّ فاذا کان المبدء تخیّلیّا حیوانیّا فیکون خیره لا محالة تخیّلیّا حیوانیّا فلیس إذن هذا الفعل خالیا عن خیر بحسبه و إن لم یکن خیرا حقیقتا ای بحسب العقل»، انتهی.

ثمّ إنّ الشّوق لمّا کان لا یتعّلق إلّا بکمال مفقود غیر موجود کان مختصّا بالفاعل العلمیّ المتعلّق بالمادّة نوعا من التّعلّق، فالفاعل المجرّد لیس فیه من مبادی الفعل الارادیّ إلّا العلم و الارادة، بخلاف الفاعل العلمیّ الذّی له نوع تعلّق بالمادّة، فانّ له العلم و الشّوق و الارادة و القوّة المادیّة المباشرة للفعل علی ما تقدّم، کذا قالوا.


الفصل الثّالث عشر

فی نفی الاتّفاق و هو انتفاء الرّابطة بین الفاعل و الغایة

ربما یتوهّم أنّ من الغایات المترتّبة علی الأفعال ما هو غیر مقصود لفاعلها، فلیس کلّ فاعل له فی فعله غایة. و مثّلوا له بمن یحفر بئرا لیصل إلی الماء فیعثر علی کنز، فالعثور علی الکنز غایة مترتّبة علی الفعل غیر مرتبطة بالحافر و لا مقصودة له، و بمن یدخل بیتا لیستظلّ فیه فینهدم علیه فیموت و لیس الموت غایة مقصودة للّداخل و یسمیّ النّوع الأوّل من الاتّفاق بختا سعیدا و النّوع الثّانی بختا شقیّا.

و الحقّ أن لا اتّفاق فی الوجود و البرهان علیه أنّ الامور الممکنة فی وقوعها علی أربعة أقسام: دائمیّ الوقوع و الأکثریّ الوقوع و المتساوی الوقوع و اللّاوقوع و الأقلیّ الوقوع.

أمّا الدّائمیّ الوقوع و الأکثریّ الوقوع فلکلّ منهما علّة عند العقل بالضّرورة، و الفرق بینهما أنّ الاکثریّ الوقوع یعارضه فی بعض الأحیان معارض یمنعه من الوقوع بخلاف الدّائمیّ الوقوع حیث لا معارض له، و إذ کان تخلّف الاکثریّ فی بعض الأحیان عن الوقوع مستندا إلی معارض مفروض فهو دائمیّ الوقوع بشرط عدم المعارض بالضّرورة، مثاله الولید الانسانیّ یولد فی الأغلب ذا أصابع خمس و یتخلّف فی بعض الأحیان فیولد و له إصبع زائدة لوجود معارض القوّة المصوّرة فیما تقتضیه من الفعل، فالقوّة المصوّرة بشرط المعارض تأنی بخمس أصابع دائما.

و نظیر الکلام یجری فی الأقلیّ الوقوع فانّه مع اشتراط المعارض الخاصّ الذّی

یعارض السّبب الأکثریّ دائمیّ الوقوع بالضّرورة، کما فی مثال الاصبع الزّائدة، فالقوّة المصوّرة کلّما صادفت فی المحّل مادّة زائدة تصلح لصورة أصبع علی شرائطها الخاصّة فانّها تصوّر إصبعا دائما.

و نظیر الکلام الجاری فی الأکثریّ الوقوع و الأقلیّ الوقوع یجری فی المتساوی الوقوع کقیام زید و قعوده.

فالأسباب الحقیقیّة دائمة التّأثیر من غیر تخلّف فی فعلها و لا فی غایتها و القول بالاتّفاق من الجهل بالأسباب الحقیقیّة و نسبة الغایة إلی غیر ذی الغایة فعثور الحافر للبئر علی الکنز إذا نسب إلی سببها الذاتیّ و هو حفر البئر بشرط محاذاته للکنز الدفین تحته غایة ذاتیّة و لیس من الاتّفاق فی شی‌ء و إذا نسب إلی مطلق حفر البئر من غیر شرط آخر کان اتّفاقا و غایة عرضیّة منسوبة إلی غیر سببه الذّاتیّ الدّائمیّ و کذا موت من انهدم علیه البیت و قد دخله للاستظلال إذا نسب إلی سببه الذّاتیّ، و هو الدّخول فی بیت مشرف علی الانهدام و المکث فیه حتّی ینهدم غایة ذاتیّة دائمیّة، و إذا نسب إلی مطلق دخول البیت للاستظلال کان اتّفاقا و غایة عرضیّة منسوبة إلی غیر سببه الذّاتیّ، و الکلام فی سائر الأمثلة الجزئیّة للّاتفاق علی قیاس هذین المثالین.

و قد تمسّک القائلون بالاتّفاق بأمثال هذه الأمثلة الجزئیّة التّی عرفت حالها و قد نسب إلی ذی مقراطیس أنّ کینوته العالم بالاتّفاق و ذلک أنّ الاجسام مؤلّفة من أجرام صغار صلبة منبثّة فی خلاء غیر متناه و هی متشاکلة الطّبائع مختلفة الأشکال دائمة الحرکة، فاتّفق أن تصادفت منها جملة اجتمعت علی هیأة خاصّة فکان هذا العالم، و لکنّه زعم أنّ کینونة الحیوان و النّبات لیس باتّفاق.

و نسب إلی أنباذ قلس أنّ تکوّن الأجرام الاسطقسیّة بالاتّفاق فما اتّفق منها أن اجتمعت علی نحو صالح للبقاء و النّسل بقی و ما اتّفق أن لم یکن کذلک لم یبق و تلاشی و قد احتجّ علی ذلک بعدّة حجج:

الحجّة الأولی أنّ الطّبیعة لارویّة لها فکیف تفعل فعلها لاجل غایة؟ و اجیب عنها بأنّ الرّویّة لا تجعل الفعل ذا غایة، و انّما تمیّز الفعل من غیره و تعیّنة، ثم الغایة تتّرتب علی

الفعل لذّاتها لا بجعل جاعل، فاختلاف الدّواعی و الصّوارف هو المحوج لإعمال الرّویّة المعینة، و لو لا ذلک لم یحتج إلیها کما أنّ الأفعال الصّادرة عن الملکات کذلک، فالمتّکلم بکلام یأتی بالحرف بعد الحرف علی هیآتها المختلفة من غیر رویّة یتروّی بها و لو تروّی لتبلّد و انقطع عن الکلام و کذا أرباب الصّناعات فی صناعاتهم لو تروّی فی ضمن العمل واحد منهم لتبلّد و انقطع.

الحجّة الثّانیة أنّ فی نظام الطّبیعة أنواعا من الفساد و الموت و أقساما من الشرّ و المساءة فی نظام لا یتغیّر عن أسباب لا تتخلّف و هی غیر مقصودة للطّبیعة بل لضرورة المادّة، فلنحکم أنّ أنواع الخیر و المنافع المترتّبة علیّ فعل الطّبیعة ایضا علی هذا النّمط من غیر قصد من الطّبیعة و لا داع یدعوها إلی ذلک.

و اجیب عنها بأنّ ما کان من هذه الشّرور من قبیل عدم بلوغ الفواعل الطّبیعیّة فلیس من شرط کون الطّبیعة متوجّهة إلی غایة أن تبلغها و قد تقدّم الکلام فی الباطل.

و ما کان منها من قبیل الغایات التّی هی شرور و هی علی نظام دائمیّ فهی امور خیرها غالب علی شرّها فهی غایات بالقصد الثّانی و الغایات بالقصد الأوّل هی الخیرات الغالبة اللّازمة لهذه الشّرور، و تفصیل الکلام فی هذا المعنی فی بحث القضاء.

فمثل الطّبیعة فی أفعالها التّی تنتهی إلی هذه الشّرور مثل النجّار یرید أن یصنع بابا من خشبة فیأخذ بالنّحت و النّشر، فیرکب و یصنع و لازمه الضّروریّ إضاعة مقدار من الخشبة بالنّشر و النّحت و هی مرادة له بالقصد الثّانی بتبع إرادته لصنع الباب.

الحجّة الثالثة أنّ الطّبیعة الواحدة تفعل أفعالا مختلفة مثل الحرارة، فانّها تحلّ الشّمع و تعقد الملح و تسوّد وجه القصّار و تبیّض وجه الثّوب.

و اجیب عنها بأنّ الطّبیعة الواحدة لا تفعل إلّا فعلا واحدا له غایة واحدة و أمّا ترتّب آثار مختلفة علی فعلها فمن التّوابع الضّروریّة لمقارنة عوامل و موانع متنوّعة و متباینة.

فقد تحصّل من جمیع ما تقدّم أنّ الغایات المترتّبة علی أفعال الفواعل غایات ذاتیّة دائمیّة لعللها و أسبابها الحقیقیّة و أنّ الآثار النّادرة التّی تسمیّ اتفاقیّات، غایات بالعرض

منسوبة إلی غیر أسبابها الحقیقیّة و هی بعینها دائمیّة بنسبتها إلی أسبابها الحقیقیّة فلا مناص عن اثبات الرّابطة الوجودیة بینها و بین السّبب الفاعلیّ الحقیقیّ.

و لو جاز لنا أن نشّک فی ارتباط هذه الغایات بفواعلها مع ما ذکر من دوام التّرتّب لجاز لنا أن نشّک فی ارتباط الفعل بالفاعل و لهذا أنکر کثیر من القائلین بالاتّفاق العلّة الفاعلیّة کالغائیّة و حصروا فی العلّة المادیّة، و قد تقدّم الکلام فی العلّة الفاعلیّة.

درس سی و نهّم (39)

فصل دوازدهّم در اینکه گزاف و قصد ضروری و عادت و نظیر این افعال خالی از غایت نیست
اشاره

گاهی توهّم می‌شود که برخی از افعال ارادی انسان برای آن غایتی نیست مثل بازیهای کودکان و نفس کشیدن، و منتقل شدن مریض در حال خواب از جانبی بجانب دیگر و بازی با ریش (و محاسن) و امثال اینها و بدنبال آن کلیّت قول فلاسفه که گفته‌اند: «برای هر فعلی، غایتی است» ممکن است (مورد تردید و شکّ و بالاتر ممکن است) مورد نقض واقع گردد.

و لکن این توهّم با تأمّل در مبادی افعال ارادی و کیفیّت ترتّب غایات بر این افعال رفع می‌شود توضیح آن اینکه گفته‌اند که برای (همه) افعال ارادی و حرکات اختیاری ما (انسانها) مبدأ قریبی وجود داشته که مباشر با حرکاتی است که افعال نامیده می‌شود و آن مبدأ، قوّه عامله پخش‌شده در عضلات است که آنها را وادار به حرکت می‌نماید و قبل از قوّه عامله، مبداء دیگری بنام (قوّه) شوقی است که منتهی به اراده و اجتماع (و اتّفاق) برای انجام عمل می‌گردد و قبل از (قوّه) شوقیّه، مبدأ دیگری در باطن انسانی است و آن صورت علمی است به

صورت تفکر و تخیّل، انسانها را بسوی غایت فعل دعوت می‌کند پس این سه مبدأ غیرارادی برای ایجاد افعال انسانها است(1).

امّا قوّه عامله، همان مبدأ طبیعی است که بالفعل برای آن شعوری نیست و غایت آن، همان چیزی است که حرکت به آن منتهی می‌گردد و این مبدأ از شؤون فاعل‌های طبیعی به شمار می‌رود و امّا دو مبدأ دیگر یعنی قوّه شوقیّه (یعنی قوّه و مبدائی که در انسان ایجاد اراده و عشق و علاقه به انجام فعل می‌کند) و صورت علمیّه (یعنی صورت ذهنی اشیاء) غایت ایندو چه‌بسا همان غایت قوّه عامله بوده باشد که عبارت از چیزی که حرکت به آن منتهی می‌گردد و در این‌صورت مبادی سه‌گانه (قوّه عامله و قوّه شوقیّه و صورت علّمیه هرسه) در غایت، با هم متّحد می‌شوند مثل کسی که اوّل استقرار در مکانی را غیر مکانی که در آنجا ایستاده است تخیّل می‌کند (صورت علمی) سپس بسوی آن اشتیاق پیدا می‌کند (قوّه شوقیّه) و بعد از آن بسوی مکان مزبور حرکت کرده، در آن مستقرّ می‌گردد (قوّه عامله).

و چه‌بسا ممکن است که غایت مبدأ شوقیّه و صورت علمی، غیر غایت قوّه عامله باشد مثل کسی که مکانی را غیر از مکانی که در آنجا ایستاده تصوّر می‌کند (صورت علمیّه) سپس برای ملاقات دوستش (قوه شوقیّه) بسوی آن مکان منتقل می‌شود (قوّه عامله) (امّا نه برای استقرار در آن مکان بلکه برای دیدار و ملاقات با دوستش).

موارد گوناگون مبداء علمی:

مبداء بعید برای فعل یعنی صورت علمی (و ذهنی) چه‌بسا تنها تخیّلی می‌شود بحضور صورت فعل (در تخیّل) بدون اینکه فکر و نظر همراه آن باشد، و چه‌بسا ممکن است که صورت علمی تنها جنبه فکری داشته و به اعمال فکر و قواعد آن اکتفاء گردد و در این صورت ناچار تخیّل جزئی برای فعل، همراه آن موجود است و هم‌چنین صورت علمی گاهی به تنهائی مبدأ شوق و اشتیاق به عمل در انسان می‌باشد و چه‌بسا مبداء شوق و اشتیاق در


1) مرحله ششّم فصل 15

انسان باشد اما با اعانتی از طبیعت همانطور که در تنفّس چنین است یا اعانتی از مزاج مثل انتقال مریض در حال خواب از جانبی به جانب دیگر یا با کمکی از خلق و عادت مثل بازی با محاسن.

پس هنگامی که مبادی سه‌گانه (نامبرده یعنی صورت علمی و حالت اشتیاق و قوّه عاقله و حرکت بسوی فعل) در غایت فعلی تطابق بکنند مثل انسانی که صورت مکانی را تخیّل (و تصوّر) سپس اشتیاق بسوی آن پیدا می‌کند و بدنبال اشتیاق، حرکت بسوی آن می‌نماید که از آن به «گزاف» تعبیر می‌آورند، برای فعل چنین انسانی از این‌جهت که مبادی (سه‌گانه) را دارد غایتی نیز موجود است.

و هنگامی که مبداء علمی (و صورت ذهنی) اشتیاق و شوق برای انجام فعل را بدنبال خود می‌آورد با اعانتی از طبیعت مثل تنفّس یا از مزاج مثل انتقال مریض از جانبی به جهت استقرار در جانب دیگر و از آن بنام «قصد ضروری» نامیده می‌شود و یا با اعانت از خلق (و عادت) مثل بازی با محاسن که چنین فعلی را بنام «عادت» می‌نامند برای همه این مبادی فعل، غایتی وجود دارد.

و غفلت فاعل و عدم توجّه او بصورت خیالی غایت که در ذهن موجود است در برخی از صور بالا یا در جمیع آنها، مضّر به مطالبی که در بالا گفتیم نیست زیرا غایت تخیّل غایت، غیر علم به تخیّل غایت است همانطور که علم غیر از علم به علم است. (پس غفلت فاعل از صورت خیالی غایت، منافاتی با حضور صورت خیالی در ذهن ندارد زیرا که چه‌بسا از علم خود به چیزی غفلت دارد همانطور که از تخیّل خود به چیزی غفلت دارد.)

غایت فکری در افعال عبث به چه نحو است؟

(یک مرتبه اینگونه گفته می‌شود که) غایت در جمیع صوری که «عبث» نامیده می‌شود غایت فکری نیست و لکن ضرری ندارد زیرا مبداء علمی در این صور، صورت تخیّلی بوده، غیرفکری است پس مبداء فکری در این صور وجود ندارد تا اینکه بر آنها غایت فکری باشد و (مرتبه دیگر) اگر خواستی اینگونه بگو:) در این صور، مبداء فکری ظنّی که بطور

اجمال لحاظ شده و شوق در آن آشکار گردیده، شوقی که از تخییل صورت فعل منبعث گشته است وجود دارد پس طفل مثلا استقرار در مکانی غیر از مکانی که در آنجا ایستاده است را تصوّر و بدنبال آن شوقی در او هویدا می‌گردد و باعث این می‌شود که طفل، آن مکان را ترجیح داده و حرکت بسوی آن را شایسته فرض نموده و اجمالا حکم برجحان آن می‌کند و شوق او شدیدتر شده سپس اراده می‌کند و بدنبال آن راه می‌افتد بدون اینکه فعل (و حرکت) او مسبوق (و متأخّر) به علم تفصیلی باشد بطوریکه با حکم برجحان فعل، فعل او تامّ و تمام می‌گردد نظیر گوینده و متکلّمی است که از روی ملکه نفسانی خویش، کلامی را با حرفی بعد از حرفی بیان می‌کند بدون تصوّر و تصدیق قبلی درحالیکه فعل او از روی علم بوده و این فعل از روی اختیار از او صادر گشته است.

نکته قابل ذکر:

این نکته نیز قابل ذکر است که غایت در برخی از حرکات طبیعی و یا در برخی از موارد حرکات ارادی، منقطع شده یعنی به غایت موردنظر نایل نیامده و باطل گردیده است و این نوع از فعل در این‌هنگام «باطل»(1)نامیده می‌شود و لکن این دو مورد با مطالب ذکرشده در سابق منافاتی ندارد و ضرری به آنها نمی‌رساند زیرا منتفی بودن غایت در فعلی، یک امر و منتفی بودن غایت به انقطاع حرکت و بطلان آن، امر دیگری است و مدّعای ما امتناع اوّلی است نه دوّمی و این نیز، ظاهر و روشن است.

مبادی فعل ارادی

مبادی فعل ارادی، نیز مترتّب است به همان نحوی که سابقا گفته شد به این ترتیب که قوّه عامله در انسانها موجود بوده و فعل بر آن مترتّب است و قوه عامله نیز مترتّب بر اراده بوده و اراده نیز مترتّب بر شوق و اشتیاق انسان به عمل بدون اینکه اراده‌ای متخلّل بین آندو شود و شوق و اشتیاق به فعل نیز مترتّب بر صورت علمیّه فکری یا تخیّلی است بدون اینکه


1) مباحث مشرقیّه ج 1 ص 563( شارح)

اراده متعلّق به این‌صورت باشد بلکه خود علم، ایجاد شوق (در نفس) می‌کند. این، حاصل و خلاصه نظر فلاسفه در مبادی افعال ارادی و ترتّب آنها بوده و با این گفته منافاتی ندارد نسبت دادن آنان، شوق را به برخی از صفات نفسانی (مثل عادت و حرص و طمع) و وجه عدم تنافی بین این‌دو، این است که صفات نفسانی ملازم با علم بوده و با آن همراه است.

چنانکه شیخ الرّئیس در شفا می‌گوید:

«برای انبعاث و برانگیختن شوق و اشتیاق (در انسان به تحقّق فعلی) ناگریز علّتی وجود دارد و آن (علّت) یا عادت است یا منزجر بودن از هیئتی و حالتی و اراده انتقال به هیئت یا حالت دیگر و یا اینکه قوای محرّکه و احساس‌برانگیز، حریص می‌گردد که فعل تحریک یا احساس، برای او از نو پیدا شود، عادت، خود لذیذ بوده و انتقال از چیز ملالت‌آور نیز، لذّت دارد و حرص بر فعل جدید نیز لذیذ است و این لذّت، به حسب قوه حیوانی و تخییلی است و لذّت در حقیقت، خیر حسی و حیوانی و تخییلی است و اما به حسب خیر انسانی (یعنی به حسب عقل و قوّه فکری) خیر مطنون است پس هنگامیکه مبداء، تخییلی، حیوانی باشد خیر آن نیز ناگریز تخییلی حیوانی خواهد بود پس در این‌هنگام این فعل به ملاحظه ذات فعل، خالی از خیر نیست گرچه به‌حسب عقل خیر حقیقی نبوده است» تا اینجا کلام بو علی سینا در شفا بود که ذکر گردید.

مجرّدات در افعال خود فاقد مبداء شوقی هستند:

شوق و اشتیاق نفسانی در مورد چیزی، از آنجا که متعلّق نمی‌شود جز به کمالی که مفقود بوده، موجود نیست ازاین‌رو شوق (در همه موارد) مختّص است به فاعلی که دارای علم بوده و به نحوی از انحاء، متعلّق و وابسته به مادّه می‌باشد پس در فاعل مجرّد از مادّه از مبادی فعل ارادی، جز علم و اراده، وجود ندارد (زیرا همه کمالات خود را بالفعل دارند و حالت منتظره‌ای در آنان وجود ندارد، و فاقد شوق می‌باشند) بخلاف فاعل دارای علم که برای آن، یک نوع تعلّقی به مادّه هست زیرا علم و شوق و اراده و قوّه مباشر با فعل (از مبادی فعل) برای او هست، چنانکه گفته‌اند.

فصل سیزدهّم در نفی اتّفاق و آن انتفاء رابطه بین فاعل و غایت می‌باشد
اشاره

فصل سیزدهّم در نفی اتّفاق و آن انتفاء رابطه بین فاعل و غایت می‌باشد(1)

چه‌بسا (برای برخی) این توهّم (باطل) پیش می‌آید که بعضی از غایات مترتّب بر افعال، برای فاعل و کننده آن، مقصود نیست و به این‌ترتیب این کبرای کلّی و قانون عقلی که هیچ فاعلی وجود ندارد جز اینکه برای فعلش غایتی وجود دارد کلیّت نداشته و (در برخی از موارد) نقص می‌گردد و برای این توهّم، مصداقی و موردی نیز، مثل این مثال را ذکر می‌کنند که: کسی که چاهی را می‌کند برای اینکه به آبی برسد و از باب اتّفاق بر گنجی برخورد می‌کند در این‌صورت برخورد کردن بر گنجی (از باب اتّفاق) غایتی است مترتّب بر فعل (کندن) بدون آنکه با کسی که چاه می‌کند مرتبط بوده و برای او مقصود باشد.

و باز مثال می‌زنند به کسی که داخل خانه‌ای می‌شود که از سایه آن برخوردار گردد (ناگاه) دیوار آن بر رویش خراب شده و می‌میرد درحالیکه مردن او، مقصود نبوده است.

این دو مثال هردو «اتّفاق» نامیده می‌شود منتهی اوّلی را «بخت سعید» (خوشبخت) و دوّمی را «بخت شقی» (بدبخت) می‌نامند.


1) طبیعیّات شفا مقاله اوّل فصل سیزدهم و چهاردهم- مباحث مشرقیّه ج 1 ص 531- التّحصیل ص 535- اسفار ج 2 ص 255- مقاومات ص 177- مطارحات ص 383 و ص 384( شارح).

بطلان این توهّم و حقّ در مسأله:

توهّم بالا باطل بوده و حقّ در مسأله این است که در (دائره و نظام) وجود اتّفاقی (به آن معنائی که گفته شد) وجود ندارد.

و دلیل بر این ادّعا این است که وقوع امور ممکن بر چهار قسم است:

1- اموریکه دائما واقع می‌گردند. (مثل پیدایش گرما و روشنائی از آتش).

2- اموریکه اکثر اوقات واقع می‌گردند. (مانند پنج‌انگشتی بودن انسانها).

3- اموریکه وقوع و عدم آنها مساوی است (مثل قیام و قعود نسبت به یک فرد انسان.

4- اموریکه وقوع آنها کم است. (مانند شش‌انگشتی بودن که بندرت در برخی از انسانها دیده می‌شود).

قسم اوّل و دوّم: یعنی اموریکه دائما و یا اکثر اوقات واقع می‌شوند عقل ببداهت حکم می‌کند که وقوع آنها علّتی دارد (و بدون علّت نیست که واقع شده‌اند) منتهی در قسم دوّم (مثل پنج‌انگشتی بودن انسانها که) در برخی از زمانها معارضی مانع از وقوع آن پیش می‌آید (و در نتیجه برخی از افراد انسان دارای شش انگشت می‌شوند) که در قسم اوّل، (یعنی اموری که دائما واقع می‌گردند) این معارض و مانع وجود ندارد.

و چون تخلّف قسم دوّم در برخی از زمانها تنها مستند به معارض مفروض است پس در حقیقت وقوع آنها نیز دائمی است بشرط عدم معارض.

و این حکم، بدیهی و ضروری است مثل اینکه متولّد از انسان در اغلب زمانها دارای انگشتان پنجگانه می‌باشد و لکن گاهی در برخی از زمانها از این قانون تخلّف می‌کند و انسانی بدنیا می‌آید که بیش از پنج انگشت دارند به جهت وجود معارضی که با قوّه تصویرکننده در اقتضاء فعلش به صورت طبیعی معارضه می‌کند پس در حقیقت قوّه مصوّره برای پنج انگشت بودن به شرط عدم معارض، حکم دائمی می‌باشد) و نظیر این کلام (یعنی ملاک بالا) در قسم چهارم نیز یعنی اموریکه وقوع آنها کم است وجود دارد زیرا (در حقیقت) اموری که وقوع آن اقلّ است ولی باتوجه به اجتماع شرائط تحقّق معارض خاصی که با سبب اکثری در معارضه

است وقوع آنها دائمی است و این حکم، بدیهی و ضروری است چنانکه در مثال انگشت زیادی چنین توضیح داده می‌شود که قوّه مصوّره هر زمانی که در محلّ، مصادف با ماده زائدی بشود که برای صورت انگشت واقع شدن، صلاحیّت داشته باشد، با شرائط خاصّ خودش قوّه مصوّره، انگشت (زیادی) را دائما تصویر و ایجاد می‌کند.

هم‌چنین کلامی که در قسم دوّم و چهارم جاری بود به عینه در قسم سوّم یعنی اموریکه وقوع و عدم وقوع آن مساوی است مثل قیام زید و قعود آن نیز جاری است پس تأثیر اسباب حقیقی، دائمی بوده، نه در فعل آنها و نه در غایت آنها تخلّفی وجود ندارد و مسأله قول به «اتّفاق» ناشی از جهل به اسباب حقیقی بوده و در حقیقت نسبت دادن غایت به غیر صاحب غایت است.

پس برخورد کردن چاه‌کن بر گنج (در ضمن کندن چاه) اگر به سبب ذاتی آن، نسبت داده شود و آن حفر چاه بشرط محاذی بودن آن با کنز دفن شده در زیر خاک باشد در این صورت برخورد کردن بر گنج، غایت ذاتی و دائمی این عمل بوده و از اتّفاق در آن چیزی وجود ندارد و لکن هنگامیکه برخوردن کردن چاه‌کن با گنج، به مطلق حفر چاه نسبت داده شده باشد بدون شرط دیگری، این، اتّفاق بوده و غایت عارضی بوده که به غیر سبب ذاتی و دائمی منسوب می‌گردد و هم‌چنین مرگ کسی که دیوار بر روی او خراب شده، در حالیکه او برای استظلال و استفاده از سایه آن دیوار، زیر آن رفته باشد این صورت نیز از دو شقّ خالی نیست یا موت نسبت داده می‌شود به سبب ذاتی که آن دخول در منزلی است که در شرف خرابی بوده و توقّف و درنگ در زیر آن باعث انهدام دیوار و در نتیجه موت او می‌گردد در این‌صورت موت چنین کسی غایت ذاتی و دائمی سبب ذاتی بالا به شمار میرود.

و لکن هنگامیکه مرگ نسبت داده شود به مطلق دخول در خانه به جهت استفاده از سایه آن، این، اتّفاق بوده غایت عرضی است که به غیر سبب ذاتی خویش نسبت داده شده است. کلام در سایر مثالهای جزئی مربوط به اتّفاق با توجّه و مقایسه با این دو مثال بالا که ذکر گردید روشن و واضح می‌گردد.

نظر ذی مقراطیس در اتّفاقی بودن پیدایش عالم:

طرفداران قول باتّفاق به این مثالهای جزئی که آنها را شناختید برای اثبات اتّفاق، تمسّک کرده‌اند از باب مثال به «ذی مقراطیس» نسبت داده شده است(1)که ایشان معتقد است که عالم از روی اتّفاق پدید آمده است.

توضیح عقیده ایشان این است که اجسام از جرم‌های کوچک سخت، ترکیب یافته که در خلاء، غیرمتناهی، پخش شده است، طبیعت این اجرام متشاکل (مثل هم) و اشکالشان گوناگون بوده، حرکت دائمی دارند در این هنگام بطور اتّفاقی تعدادی از آنها باهم برخورد کرده و بر هیئت خاصّی اجتماع کردند (بدون اینکه یک فاعل طبیعی یا قابل دارای علم و اراده آنرا اقتضاء کرده باشد) و در نتیجه این عالم (از مجموعه این اجرام) پیدا شده است و لکن به زعم این فیلسوف، پیدایش و کینونت حیوان و نبات از روی اتّفاق نیست.

و هم‌چنین بیکی دیگر (از فلاسفه (یونان باستان) بنام «انبار قلس» نسبت داده شده که تکوّن اجرام «اسطقسیه»(2)از روی اتّفاق بوده است.

و در نتیجه آنچه از این اجرام اتّفاق افتاده بر نحوی که صلاحیّت بقاء نسل را پیدا نموده باقی مانده است و آنچه را که اتّفاق افتاده و این‌گونه نشده، باقی نمانده متلاشی شده است.

دلائل این فیلسوف بر عقیده خود:
اشاره

این فیلسوف بر عقیده خود به چند دلیل و حجّت استدلال نموده است(3)


1) طبیعیّات شفا مقاله اوّل فصل 4 و 13 و 14- مقاومات ص 178- مطارحات ص 432( شارح).

2) طبیعیّات شفا مقاله اوّل فصل 14- اسفار ج 2 ص 254( شارح).

3) کلمه« اسقطس» یک واژه یونانی به‌معنای« بسیطتر» است و مقصود از آن آخرین جزئی است که از تحلیل مرکبات بدست میاید و خود از اجزای دیگری تشکیل شده است به‌معنای عنصر واصل، مایه و مادّه، اصل هرچیز، مادّه نخستین در آفرینش هیولی به‌معنای عنصرهای چهارگانه: آب، خاک، باد و آتش آنچه مایه و قوام و دوام چیزها است همه بنام:« اسطقسات» نامیده می‌شود« فرهنگ فارسی تألیف دکتر محمد معین ج 1 ص 367).( شارح)

دلیل اوّل:

طبیعت، دارای رویّه و فکر و اندیشه نیست در این‌صورت چگونه فعل خویش را بر تحقّق غایتی انجام می‌دهد؟ از این دلیل پاسخ گفته شده که:

«رویّه» و فکر، فعل را دارای غایت نمی‌کند بلکه فکر و اندیشه، فعل را از غیر فعل، تمیز و متعیّن می‌سازد سپس غایت لذاتها (یعنی به ملاحظه ذاتش) مترتّب بر فعل می‌گردد و این ترتّب به جعل جاعلی نیست و اگر این اختلاف و تنوّع در انگیزه‌ها و عوامل بازدارنده نبود هرگز احتیاج به اعمال فکر خاصّ و رویّه معیّنی نبود همان‌طور که افعال صادر از ملکات نفسانی (و حالات روانی) چنین خاصیّتی دارد، پس متکلّم به یک کلامی، حرفی را بعد حرفی بصورت‌ها و هیئت‌های مختلف می‌آورد بدون اعمال رویّه و نظر خاصّی در هریک از این حروف هیئات بطوریکه اگر اعمال نظر و تأمّل می‌کرد دیگر نمی‌توانست حروف را بر هیئت‌های مختلف بیاورد و در نتیجه کلام او قطع می‌گردید و هم‌چنین صاحبان حرفه‌ها در صناعات خودشان اگر در ضمن عمل واحدی اعمال رویّه کرده تروّی (و بررسی‌ها موضعی) انجام دهند هرگز صنعت آنها پیش نمی‌رفت و این صنعت از تکامل می‌ایستاد.

دلیل دوّم
اشاره

اینکه در نظام طبیعت، نظامی که ثابت بوده تغییر نمی‌پذیرد انواع فساد و مرگ و انواعی از شرّ و بدی وجود دارند که از اسبابی پدید آمده‌اند که دارای تخلّف می‌باشند و این انواع فساد و مرگ و شرّ و بدی برای طبیعت، مورد قصد نبوده بلکه به جهت ضرورت مادّه است که انجام می‌پذیرند. با توجّه به این حقیقت، حکم می‌کنیم که انواع خیر و منافع مترتّب بر فعل طبیعت نیز بر همین روش و نمط قرار دارد بدون اینکه قصدی از طبیعت در این مورد و یا داعی بر آن وجود داشته باشد (پس می‌توان این حوادث ناگوار و انواع شرّ و مرگ و فساد را معلول تصادف و اتّفاق دانست)

پاسخ دلیل دوّم

از این دلیل پاسخ داده شده به اینکه شرور و (آفات) دو گونه‌اند:

گونه اوّل: فاعل‌های طبیعی که به غایات خود به جهت انقطاع حرکاتشان نرسیده‌اند (مثل شرور عدمی از قبیل مرگ و نابینائی و غیر این دو از شرور عدمی) و از اینجا می‌فهمیم که شرط متوجّه بودن طبیعت بسوی یک غایت این نیست که طبیعت به آن غایت حتما برسد (بلکه ممکن است طبیعت در سیر تکاملی خود در اثر وجود عامّ معارضی از حرکت بازماند). و تفصیل آن در مبحث باطل (در ذیل فصل دوازدهم) گذشت.

گونه دوّم: اینکه این شرور از قبیل غایاتی هستند که خود آنها شرور بوده و آنها بر اساس یک نظام ثابت دائمی پدید می‌آیند، در حقیقت این شرور (وجودی) اموری هستند که خیر آنها بر شرّشان غالب می‌باشد پس این قبیل شرور به قصد دوّم، غایت هستند (یعنی این شرور بالتّبع) در مرتبه دوّم، مقصود طبیعت می‌باشند و امّا) غایات به قصد اوّل همان خیرهای غالب و ملازم با این شرور می‌باشند و تفصیل کلام در این معنی در بحث قضاء به خواست خدا ذکر خواهد شد.

پس مثل «طبیعت» در افعالش که منتهی به این شرور می‌گردد مثل نجاریّ است که اراده می‌کند دری را از چوب بسازد پس شروع می‌کند بریختن و کندن ریزه‌های چوب و غیر آن از اعمال که باعث تسلّط بر آن چوب می‌گردد تا بالاخره با وسایل نجّاری آنرا می‌سازد (و بصورت درب مرتّب و منظّم درمی‌آورد).

و بدیهی است که لازمه ضروری این هدف، از بین بردن مقداری از چوب بوسیله ارّه و غیر آن از وسائل نجّاری است و این‌گونه امور (بظاهر بی‌فایده از قبیل شرور) مراد نجّار می‌باشد منتهی به اراده تبعی در راه رسیدن به هدف اصلی و قصد اوّلی او که ساختن درب موردنظر می‌باشد.

دلیل سوّم:
اشاره

اینکه یک طبیعت مثل حرارت، افعال مختلفی انجام میدهد مثلا موم عسل را ذوب

کرده، حلّ می‌کند و یا (در اثر تابش حرارت آفتاب بر دریاهای شور) نمک ایجاد می‌کند و صورت رخت‌شوی را در اثر تابش آفتاب سیاه و صورت لباس را سفید می‌سازد و ...

پاسخ دلیل سوّم

حاصل پاسخ این است که طبیعت واحد جز یک فعلی که دارای یک غایت است کاری انجام نمی‌دهد و امّا ترتّب آثار مختلف بر فعل یک طبیعت، از توابع ضروری عوامل و موانع متنوّع و متباین است که مقارن و همراه با فعل می‌باشد.

سه نتیجه:

از مجموع مطالب گذشته نتایج زیر بدست میاید:

1- غایات مترتّب بر افعال فاعل‌ها، در رابطه با علل خود و اسباب حقیقی خویش غایات ذاتی و دائمی می‌باشند.

2- آثار نادر که بنام «امور اتّفاقی» نامیده می‌شود اینها غایات بالعرض بوده، به غیر اسباب حقیقی خویش نسبت داده شده‌اند و این غایات نیز، نسبت به اسباب حقیقی خودشان دائمی هستند.

3- چون ترتّب غایات ذاتی بر علّتهای حقیقی آنها دائمی بوده، تخلّف‌ناپذیر است پس ناگریز میان آن غایات و علّت فاعلی حقیقی آنها یک نوع رابطه وجودی برقرار می‌باشد.

حال اگر جایز باشد بر ما که شکّ کنیم در ارتباط این غایات با فاعل‌هایشان با اینکه ترتّب دائمی بین آن دو وجود دارد هرآینه برای ما جایز است که در ارتباط فعل با فاعلش نیز شکّ کنیم (و چون در ارتباط (علّی و معلولی) بین فعل و با فاعل‌اش شکّی نداریم در نتیجه بین غایات و فاعل‌هایشان نیز شکّی نداریم).

از اینجا است که بسیاری از قائلین به اتّفاق، علّت فاعلی را نیز مثل علّت غائی منکر شده‌اند (یعنی چون ارتباط بین غایات و فاعل‌هایشان را منکر شده‌اند ارتباط بین فعل و فاعل‌هایشان را نیز منکر شده‌اند) و علّت را منحصر در علّت مادّی کرده‌اند چنانکه در مبحث علّت فاعلی گذشت (که هیچ موجود ممکنی از علّت فاعلی بی‌نیاز نیست).

خلاصه درس سی و نهّم:

فلاسفه معتقدند که برای هر فعلی غایتی است و لکن به ملاحظه برخی از افعال ارادی انسانها مثل بازیهای کودکان ممکن است این عقیده مورد نقض واقع شود و لکن مسلّم اینکه برای افعال انسان که مبادی سه‌گانه عامله، قوّه شوقیّه و صورت علّمیه هرسه در آن جمع باشد غایتی نیز موجود است ولی گاهی عفلت فاعل و عدم توجّه او به صورت خیالی غایت که در ذهن موجود است در برخی از مواد مضّر باین مطلب نیست که هر فعلی دارای مبادی سه‌گانه غایتی دارد زیرا تخیّل غایت غیر علم به تخیّل غایت است، همانطور که علم غیر از علم به علم است.

دو نکته در اینجا قابل ذکر است:

یکی اینکه غایت در جمیع موارد عبث، غایت فکری نیست و لکن ضرری نیز ندارد توضیح این مطلب و مطالب بالا در متن درس بیان شده است.

نکته دوّم اینکه منتفی شدن غایت در فعلی با منتفی شدن غایت به انقطاع حرکت و بطلان آن فرق دارد زیرا اوّلی امر ممتنع بوده و لکن دوّمی ممتنع نبوده، ممکن است و چه‌بسا موارد زیادی واقع می‌شود.

مبادی فعل ارادی و ترتّب آنها به نحو زیر است:

فعل ارادی انسانها مترتّب بر قوّه عامله و قوّه عامله نیز مترتّب بر اراده و اراده نیز مترتّب بر شوق و اشتیاق انسان به عمل و شوق و اشتیاق نیز مترتّب بر صورت فکری یا تخیّلی است و با این گفته منافاتی ندارد که فلاسفه شوق را به برخی از صفات نفسانی نسبت داده‌اند، مرحوم استاد علّامه عبارتی از شیخ الرئیس بو علی سینا از شفا در این زمینه نقل می‌کند.

تذکّر این نکته در اینجا لازم است که شوق در همه موارد مختصّ است به فاعلی که دارای علم بوده و بنحوی از انحاء متعلّق و وابسته به مادّه می‌باشد پس فاعل مجرّد از مادّه از

مبادی فعل ارادی جز علم و اراده وجود ندارد بخلاف فاعل دارای علم که برای آن یک نوع تعلّقی به مادّه هست زیرا برای او علم و شوق و اراده و قوّه مباشر با فعل از مبادی فعل برای او هست.

ممکن است این توهّم پیش بیاید که این قانون عقلی که هیچ فاعلی وجود ندارد جز اینکه برای فعلش غایت دارد کلیّت نداشته و به مسأله وجود اتّفاق نقص گردد و لکن این توهّم، باطل بوده و حقّ در مسأله این است که در دائره و نظام وجود، اتّفاقی وجود ندارد، دلیل این ادّعا در متن درس ذکر شده است.

قول به اتّفاق را به دو نفر از فلاسفه یونان قدیم بنام‌های «ذی مقراطیس» و «ابنادقلس» نسبت داده‌اند و دلائلی بر اثبات نظریّه اتفاق از این دو فیلسوف نقل شده است، مرحوم استاد علّامه این دلائل را نقل و پاسخ آنها را نیز ذکر کرده و به نتایج زیر رسیده است:

1- غایات مترتّب بر افعال فاعل‌ها، غایات ذاتی و دائمی در رابطه با علل خود و اسباب حقیقی خویش می‌باشند.

2- حوادث اتّفاقی، غایات بالعرض بوده، به غیر اسباب حقیقی خویش نسبت داده شده‌اند و این غایات نیز در رابطه با اسباب حقیقی‌شان، دائمی هستند.

3- رابطه وجودی بین غایات بالذّات و بالعرض و بین سبب فاعلی حقیقی، امری است قطعی، تفصیل این مطالب همه در متن درس مذکور است مراجعه کنید.

پرسشها:

1- کلیّت این قول فلاسفه: «برای هر فعلی غایتی است» مورد نقض واقع شده است آن نقض را توضیح و مثالی برای آن ذکر و پاسخ آنرا نیز بیان کنید.

2- مبادی سه‌گانه افعال ارادی انسانها کدام است؟ نام ببرید و کیفیّت ترتّب آنها را نیز بیان کنید.

3- کلمات: «گزاف»، «قصد ضروری»، «عادت» در دیدگاه فلسفه به چه معنا است؟ آنها را توضیح و برای هرکدام مثالی بزنید.

4- منتفی شدن غایت در فعلی با منتفی شدن غایت به انقطاع حرکت و بطلان آن‌چه فرقی با یکدیگر دارند؟ و کدام‌یک از آندو محال و ممتنع می‌باشد؟

5- شوق که یکی از مبادی سه‌گانه پیدایش غایت در افعال ارادی است آیا مختصّ به فاعل دارای علم که وابسته و متعلّق به مادّه است می‌باشد یا در فاعل مجرّد از مادّه نیز وجود دارد؟ در هرصورت چرا؟ توضیح دهید.

6- اتّفاق را از دیدگاه فلسفه معنی کنید، ضمنا دلیل بطلان اتّفاق را در دائره نظام وجود بیان کنید.

7- دلیل «ذی مقراطیس» در اتفاقی بودن پیدایش عالم را توضیح دهید.

8- دلیل اوّل نظر «انباذقلس» را که تکوّن اجرام «اسطقسّیه» را از روی اتفاقّ می‌داند بیان کنید.

9- دلیل دوّم نظر «انباذقلس» را در اتّفاقی بودن پیدایش عالم ذکر و پاسخ آنرا نیز بیان کنید.

10- دلیل سوّم عقیده «انباذقلس» را در اتّفاقی بودن پیدایش عالم ذکر و پاسخ آنرا نیز توضیح دهید.


الدّرس الاربعون (40) الفصل الرّابع عشر فی العلّة المادیّة و الصّوریّة

قد عرفت أنّ الأنواع التّی لها کمال بالقوّة لا تخلو فی جوهر ذاتها من جوهر یقبل فعلیّة کمالاتها الاولی و الثّانیة من الصّور و الأعراض فان کانت حیثیّته حیثیّة القوّة من جهة و حیثیّة الفعلیّة من جهة کالجسم الذّی هو بالفعل من جهة جسمیّته و بالقوّة من جهة الصّور و الأعراض اللّاحقة لجسمیّته سمیّ مادّة ثانیة و إن کانت حیثیّتة حیثیّته القوّة محضا و هو الذّی ینتهی إلیه المادّة الثّانیة بالتحلیل، و هو الذّی بالقوّة من کلّ جهة إلّا جهة کونه بالقوّة من کلّ جهة سمّی هیولی و مادّة أولی.

و للمادّة علّیّة بالنّسبة إلی النّوع المادّیّ المرکّب منها و من الصّورة لتوقّف وجوده علیها توّقفا ضروریّا فهی بما أنّها جزء للمرکّب علّة له و بالنّسبة إلی الجزء الآخر الذّی یقبله أعنی الصّورة مادّة لها و معلولة لها لما تقدّم أنّ الصّورة شریکة العلّة للمادّة.

و قد حصر جمع من الطّبیعییّن العلّیّة فی المادّة فقط منکرین للعلل الثّلاث الاخر.

و یدفعه أوّلا أنّ المادّة حیثیّة ذاتها القوّة و القبول و لازمها الفقدان، و من الضّروریّ أنّه لا یکفی لاعطاء الفعلیّة و إیجادها الملازم للوجدان فلا یبقی للفعلیّة إلّا أن توجد من غیر علّة و هو محال.

و ثانیا أنّه قد تقدّم أنّ الشّی‌ء ما لم یجب لم یوجد و إذ کانت المادّة شأنها الامکان و القبول، فهی لا تصلح لأن یستند إلیها هذا الوجوب المنتزع من وجود المعلول و حقیقته الضّرورة و اللزّوم و عدم الانفکاک فوراء المادّة أمر لا محالة یستند إلیه وجوب المعلول و وجوده و هو العلّة الفاعلیّة المفیضة لوجود المعلول.

و ثالثا أنّ المادّة ذات طبیعة واحدة لا تؤثّر إن أثرّت إلّا أثرا واحدا متشابها و قد سلّموا ذلک، و لازمه رجوع ما للأشیاء من الاختلاف إلی ما للمادّة من صفة، و هو کون کلّ شی‌ء عین کلّ شی‌ء و ضرورة العقل تبطله.

و أمّا العلّة الصّوریّة فهی الصّورة- بمعنی ما به الشّی‌ء هو ما هو بالفعل- بالنّسبة إلی الشّی‌ء المرکّب منها و من المادّة لضرورة أنّ للمرکّب توقّفا علیها و أمّا الصّورة بالنّسبة إلی المادّة فلیست علّة صوریّة لها لعدم کون المادّة مرکّبة منها و من غیرها مفتقرة إلیها فی ذاتها، بل هی محتاجة إلیها فی تحصّلها الخارج من ذاتها و لذا کانت الصّورة شریکة العلّة بالنّسبة إلیها و محصّلة لها کما تقدّم بیانه.

و اعلم أنّ الصّورة المحصّلة للمادّة ربما کانت جزء من المادّة بالنّسبة إلی صورة لاحقة و لذا یا ینتسب ما کان لها من الأفعال و الآثار نظرا إلی کونها صورة محصّلة للمادّة إلی الصّورة التّی صارت جزء من المادّة بالنّسبة إلیها کالنّبات مثلا فانّ الصّورة النّباتیّة صورة محصّلة للمادّة الثّانیة التّی هی الجسم لها آثار فعلیّة هی آثار الجسمیّة و النباتیّة ثم إذا لحقت به صورة الحیوان کانت الصّورة النّباتیّة جزء من مادّتها و ملکت الصّورة الحیوانیّة ما کان له من الأفعال و الآثار الخاصّة و هکذا کلّما لحقت بالمرکّب صورة جدیدة عادت الصّور السّابقة علیها أجزاء من المادّة الثّانیة و ملکت الصّورة الجدیدة ما کان للصّور السّابقة من الأفعال و الآثار، و قد تقدّم أنّ الصّورة الأخیرة تمام حقیقة النّوع.

و اعلم أیضا أنّ التّرکیب بین المادّة و الصّورة لیس بانضمامیّ کما ینسب إلی الجمهور، بل ترکیب اتحادیّ کما یقضی به اجتماع المبهم و المحصّل و القوّة و الفعل، و لو لا ذلک لم یکن التّرکیب حقیقیّا و لا حصل نوع جدید له آثار خاصّة.

الفصل الخامس عشر فی العلّة الجسمانیّة

العلل الجسمانیّة متناهیة أثرا و مدّة و شدّة لأنّ الأنواع الجسمانیّة متحرّکة بجواهرها و أعراضها فما لها من الطّبائع و القوی الفعالّة منحلّة منقسمة إلی أبعاض کلّ منها محفوف بالعدمین السّابق و اللّاحق محدود ذاتا و أثرا و أیضا العلل الجسمانیّة لا تفعل إلّا مع وضع خاصّ بینها و بین المادّة المنفعلة قالوا: لأنّها لمّا احتاجت إلی المادّة فی وجودها احتاجت إلیها فی إیجادها الذّی هو فرع وجودها و حاجتها إلی المادّة فی إیجادها هو أن یحصل لها بسبب المادّة وضع خاصّ مع معلولها و لذا کان للقرب و البعد و الأوضاع الخاصّة دخل فی کیفیّة تأثیر العلل الجسمانیّة.

درس چهلم (40)

فصل چهاردّهم در علّت مادّی و صوری
اشاره

فصل چهاردّهم در علّت مادّی و صوری(1)

سابقا شناختید(2)انواعی را که دارای کمال بالقوّه هستند و در نهاد و جوهر ذاتی‌شان خالی نیستند از جوهری که فعلیّت کمالات اوّلی و کمالات ثانوی آن نوع را می‌پذیرند، کمالات اوّلی عبارت‌اند از صور نوعی و کمالات ثانوی اعراض می‌باشد.

این جوهر (ذاتی)، خالی از دو حیثیّت نیست:

اگر حیثیّت آن، حیثیّت قوّه از یک جهت و حیثیّت فعلیّت از جهت دیگر باشد مثل جسم که از جهت جسم بودنش بالفعل است و از جهت صور و اعراض لاحق بر جسمیّتش بالقوّه است این جوهر ذاتی بنام «ماده ثانی» نامیده می‌شود.

و اگر حیثیّت آن، قوه محض بوده (و فاقد از هرنوع فعلیّتی باشد) و آن، همان چیزی


1) الهیّات شفا مقاله ششّم فصل چهارم- مقاومات ص 176 مطارحات ص 387- اسفار ج 2 ص 229- مباحث مشرقیّه ج 1 ص 517.( شارح)

2) مرحله ششّم فصل پنجم.

است که «مادّه ثانی» به تحلیل (عقلی) منتهی به آن می‌شود و آن چیزی است که از هر جهت بالقوّه است مگر جهت بالقوّه بودنش از هرجهت (که از این‌جهت بالفعل است یعنی بالقوّه بودن آن از هرجهت فعلیّت دارد) و این، بنام «هیولی» و «مادّه اولی» نامیده می‌شود.

مادّه اولی علّت نوع مادّی:
اشاره

مادّه (اولی) نسبت بنوع مادّی مرکّب از این مادّه اولی (و هیولی) و از صورت، علّت محسوب می‌شود زیرا وجود نوع مادّی، متوقّف بر مادّه اولی می‌باشد و نوع این توقّف نیز، توقّف ضروری است پس مادّه اولی از این‌جهت که جزء مرکّب (از مادّه و صورت) علّت برای مرکب و نسبت به جزء دیگر مرکّب یعنی صورت که آن را می‌پذیرد «مادّه» بوده و برای آن معلول، محسوب می‌شود به جهت مطلبی که گذشت که صورت در علیّت برای مادّه، شریک بوده (جزء علّت برای مادّه محسوب می‌گردد).

عقیده جمعی در منحصر کردن علیّت در مادّه فقط

جمعی از علماء طبیعی، علیّت را منحصر در مادّه می‌دانند و سه علّت دیگر (یعنی علّت فاعلی، علّت غائی- علّت صوری) را منکر می‌باشند.

بطلان این عقیده:

عقیده انحصار علّت در مادّه، باطل است:

اوّلا: اینکه حیثیّت ذات مادّه، تنها بالقوّه بودن و قبول (صور و اشکال و پذیرش آن) است و لازمه این حیثیّت، فقدان (صور کمالات در مرتبه ذات) می‌باشد.

بدیهی است که فقدان برای اعطاء فعلیّت و ایجاد صورتهای نوعی و ایجاد فعلیّتی که ملازم با وجدان می‌باشد کافی نیست (حال اگر به مادّه اکتفا کنیم و علّت‌های غیر آن را نپذیریم چاره‌ای نداریم) جز اینکه بگوئیم فعلیّت صورتهای نوعی بدون علّت، موجود شده است و این نیز محال می‌باشد.

ثانیا: سابقا گذشت که شی‌ء (قبل از وجود) مادامیکه (از ناحیه علّتی) واجب نشده باشد موجود نمی‌شود.

از آنجا که شأن مادّه، امکان و قبول (صور و اشکال) است پس مادّه، صلاحیّت ندارد که این وجوبی که از وجود معلول (در رابطه با علّتش) انتزاع می‌گردد به این ماده (غیرصالح) مستند گردد و بدیهی است که حقیقت وجوب، ضرورت و لزوم و عدم انفکاک (بین علّت و معلول) می‌باشد پس ورای مادّه ناگریز امری است که وجوب معلول و وجود آن، به آن نسبت داده می‌شود و آن عبارت از علّت فاعلی است که مقتضی وجود معلول است.

ثالثا: اینکه مادّه، دارای طبیعت واحدی است اگر تأثیری داشته باشد تنها یک اثر بوده و در همه موارد همانند و یکسان خواهد بود و فلاسفه نیز این حقیقت را پذیرفته‌اند و لازمه آن، این است که اختلافات موجود در اشیاء بر صفت وحدتی برگردد که مادّه به ملاحظه ذاتش و صفتش آن را دارد و آن صفت واحد، بودن هر شی‌ای عین هر شی‌ای باشد و عقل به بداهت ضرورت آن را باطل می‌داند (زیرا اگر همه اشیاء مختلف و گوناگون، معلول مادّه بوده باشد مادّه‌ای که طبیعت واحد دارد لازم می‌آید که همه اشیاء صفت واحد و ذات واحد باشند در نتیجه لازم می‌آید همه اشیاء عین یکدیگر باشند و آن نیز محال است).

علّت صوری

علّت صوری، همان صورت است به این معنا که «ما به الشّی هو ما هو بالفعل» یعنی «آنچه که شیئیّت شیئی به آن است فعلیّت او است» پس علّت صوری همان صورت است به معنائی که گفته شد نسبت به شی‌ء مرکّب از صورت و مادّه زیرا مرکّب (از مادّه و صورت) متوقّف بر این صورت است (و بدون این صورت، مرکّب فعلیّت پیدا نمی‌کند) امّا صورت، نسبت به مادّه، علّت صوری برای آن محسوب نمی‌شود برای اینکه مادّه از صورت و غیر صورت که مادّه در ذاتش نیازمند آن می‌باشد مرکّب نیست بلکه مادّه، در تحصّلی که خارج از ذات مادّه است محتاج به صورت می‌باشد و از این دو، صورت، نسبت به مادّه، جزء علّت بوده و محصّل مادّه به شمار می‌رود.

دو نکته:

نکته اوّل: اینکه صورت محصّل مادّه(1)(یعنی صورتی که برای مادّه ایجاد تحصّل و تعیّن می‌کند) چه‌بسا جزء مادّه نسبت به صورت لاحق می‌شود و از اینرو افعال و آثاری که برای صورت از این‌جهت که صورت، محصّل ماده می‌باشد، نسبت داده می‌شود بر صورت لاحقی که صورت‌های قبل آن به منزله مادّه ثانیه بر این صورت لاحق است مثل جسم نامی زیرا صورت نباتی (که از جمله آثار و افعال آن رشد و حرکت و ... می‌باشد) صورت محصّل است برای ماده ثانیه‌ای که عبارت از جسم است (زیرا صورت نباتی به جسم فعلیّت می‌بخشد) و بر این صورت آثار فعلیّت یعنی آثار جسمیّت و نباتیّت هردو جاری می‌شود حال اگر فرض کنیم بر این‌صورت (نباتی) صورت حیوانی ملحق شود در این‌هنگام صورت نباتی جزو مادّه صورت حیوانی گشته و صورت حیوانی آثار و افعال صورت نباتی را نیز دارا است.

و به همین منوال است هر زمانی که به شی‌ء مرکّب، صورت جدیدی ملحق شود یعنی صورت سابق بر این‌صورت، همه، اجزاء ماده ثانیه این صورت لاحق به شمار آمده و صورت جدید، همه افعال و آثار صورت سابق را داراست تا برسد به آخرین صورتی که شی‌ء می‌تواند آنرا قبول کند و سابقا گفتیم که صورت اخیر (از صور لاحق بر اشیاء مرکّب) تمام حقیقت نوعش محسوب می‌گردد (و فعلیّت آن نوع، به همان صورت اخیری خواهد بود).

نکته دوّم: اینکه ترکیب بین مادّه و صورت (در اجسام خارجی) ترکیب انضمامی نیست همانطور که به جمهور فلاسفه نسبت داده‌اند (ترکیب انضمامی آنست که دو شی‌ء مثل سرکه و شیره و شکر و ذغال باشند که آن دو شی‌ء باهم منصّم شده و ما به ازاء هرکدام در خارج موجود است) بلکه ترکیب آن‌دو از قبیل ترکیب اتّحادی است و از این قبیل است اجتماع مبهم و محصل و قوّه و فعل (که در خارج باهم متّحد شده، یک موجود بیش نیستند گرچه عقل ما، آن یک موجود خارجی را در ذهن به مبهم و محصّل و یا به قوّه و فعل تحلیل می‌کند) حال اگر ترکیب بین مادّه و صورت ترکیب اتّحادی نباشد ترکیب بین آن‌دو، ترکیب حقیقی نبوده و از ترکیب آنها یک نوع جدید که آثار خاصّ خود را داشته باشد بدست نخواهد آمد.


1) مطارحات ص 367.

فصل پانزدهم در علّت جسمانی

علل جسمانی (که عبارت از صورتهای نوعی منطبع در جسم است) از لحاظ آثار و عدّه (و شمارش و عدد) و مدّت (و زمان) و شدّت متناهی می‌باشد(1)زیرا جوهر و اعراض انواع جسمانی، متحرّک می‌باشند پس طبیعت‌های انواع جسمانی (از قبیل صور نوعیّه آنها که مبداء صدور آثار آن انواع می‌باشد) و قوای فعّال آنها همه، منحّل و منقسم به ابعاضی می‌شوند که هریک از آنها محفوف و پیچیده به دو عدم سابق و لاحق می‌باشد و نیز هریک از این ابعاض به ملاحظه ذات و اثر، محدود می‌باشد و نیز فاعلیّت علل جسمانی (و اثرگذاری آنها) تنها با وضع خاصّی است که بین این علل جسمانی و مادّه منفعله (یعنی مادّه‌ای که اثر، بر روی آن واقع می‌گردد) موجود است و در تحلیل و توجیه این (خاصیّت و ویژگی اخیر علل جسمانی) فلاسفه چنین گفته‌اند: «چون علل جسمانی در وجود خود نیازمند مادّه هستند پس در ایجاد و اثرگذاری خود نیز که فرع وجود علل جسمانی است نیازمند به مادّه است.

و معنای اینکه علل جسمانی در ایجادشان نیازمند مادّه است این است که برای علل جسمانی، به سبب مادّه در رابطه با معلولشان وضع خاصّی حاصل شود و از این‌جهت قرب و بعد و اوضاع در کیفیّت تأثیر علل جسمانی دخیل بوده، مؤثّر می‌باشد»(2)


1) طبیعیّات شفا فنّ اوّل مقاله سوّم فصل دهّم- التّحصیل ص 601 و ص 603 و ص 605 و نمط ششّم از شرح اشارات شوارق فصل سوّم مقاله سوّم- اسفار ج 3 ص 221 و ص 232 و ص 242- مباحث مشرقیّه ج 1 ص 501 و ص 507 التّلویحات ص 59.( شارح)

2) شوارق فصل سوّم مسأله چهارم- اسفار ج 2 ص 377 و ص 380 و ج 3 ص 101- مباحث مشرقیّه ج 1 ص 500- التّحصیل ص 340- اشارات نمط ششّم- التّحصیل ص 521- تلویحات ص 60 مطارحات ص 445 و ص 449.( شارح)

خلاصه درس چهل‌ام:

انواع جوهری دارای کمال بالقوّه بوده، دارای دو حیثیّت‌اند:

1- حیثیّت قوّه از یک جهت و حیثیّت فعلیّت از جهت دیگر، این نوع جوهر ذاتی را «مادّه ثانیه»، «مادّه دوّمی» می‌نامند مثل جسمیّت که از لحاظ جسمیّت‌اش بالفعل و از جهت صور و اعراض لاحق بر آن بالقوّه است.

2- حیثیّت قوّه محض بنام «هیولی»، «مادّه اولی» و «مادّه ثانیه» نیز به تحلیل عقلی با آن منتهی می‌گردد.

«مادّه اولی» نسبت به نوع مادّی مرکّب از مادّه و صورت علّت است و نسبت به صورت، معلول محسوب می‌شود ولی جمعی از علمای علم طبیعی «علیّت» را منحصر در مادّه می‌دانند و سه علّت دیگر یعنی علّت فاعلی، علّت غائی و علّت صوری را منکر می‌باشند.

مرحوم استاد علّامه در متن درس بعد از بیان مطلب بالا به‌طور مشروح نظر برخی از علمای علم طبیعی را با سه دلیل ردّ می‌کند مراجعه نمائید.

• صورت، علّت شی مرکّب از صورت و مادّه است، علّت این مطلب را نیز مرحوم استاد علّامه در متن درس همراه دو نکته بیان فرمایند.

نکته اول: صورت، محصّل ماده و نوع محسوب می‌شود.

نکته دوّم: ترکیب بین مادّه و صورت در اجسام، ترکیب اتّحادی است نه انضمامی علل جسمانی یعنی صورتهای منطبع در جسم از لحاظ آثار و شمارش و عدد و مدّت و زمان و شدّت متناهی می‌باشند؛ تفضیل این مطالب و علّت آن در متن درس بیان گردیده است.

پرسشها:

1- «مادّه اولی و ثانیه» را در اصطلاح فلسفه معنی و برای هرکدام مثالی بزنید.

2- هریک از «صورت» و «مادّه اولی» نسبت به نوع مادّی مرکّب از مادّه و صورت چه حالی دارد؟ بیان کنید و علّت آنرا نیز توضیح دهید.

3- عقیده جمعی از علماء طبیعی در انحصار علیّت در مادّه با سه دلیل ردّ شده است آن سه دلیل را توضیح دهید.

4- صورت در رابطه با مادّه چه حالتی دارد؟ آنرا توضیح و برای آن مثالی نیز بیاورید.

5- ترکیب بین مادّه و صورت در اجسام خارجی به چه نحو است؟ بیان کنید و علّت آنرا نیز توضیح دهید.

6- علل جسمانی از لحاظ آثار و شمارش، مدّت و شدّت متناهی هستند می‌دانید چرا؟

توضیح دهید.

7- معنای اینکه علل جسمانی در ایجاد، نیازمند به مادّه است چیست؟

8- در کیفیّت تأثیر علل جسمانی چه چیزهائی دخالت داشته، مؤثر هستند بیان کنید.


المرحلة التّاسعة فی القوّة و الفعل و فیها أربعة عشر فصلا:

الدّرس الواحد و الاربعون (41) [مقدّمة]

وجود الشّی‌ء فی الأعیان بحیث یترتّب علیه آثاره المطلوبة منه یسمّی فعلا، و یقال:

إنّ وجوده بالفعل و إمکانه الذّی قبل تحقّقه یسمیّ قوّة و یقال: إنّ وجوده بالقوّة مثال ذلک النّطفة، فانّها ما دامت نطفة هی إنسان مثلا بالقوّة فاذا تبدّلت إنسانا صارت إنسانا بالفعل له آثار الانسانیّة المطلوبة من الانسان.

و الأشبه أن تکون القوّة فی أصل الوضع بمعنی مبدء الأفعال الشّاقّة الشّدیدة أعنی کون الشّی‌ء بحیث یصدر عنه أفعال شدیدة ثمّ توسّع فی معناها فاطلقت علی مبدء الانفعالات الصّعبة، أعنی کون الشّی‌ء بحیث یصعب انفعاله بتوهّم أنّ الانفعال أثر موجود فی مبدئه، کما أنّ الفعل و التّأثیر أثر موجود فی الفاعل ثمّ توسّعوا فأطلقوا القوّة علی مبدء الانفعال و لو لم یکن صعبا لما زعموا أنّ صعوبة الانفعال و سهولته سنخ واحد تشکیکیّ، فقالوا: إنّ فی قوّة الشّی‌ء الفلانیّ أن یصیر کذا و أنّ الأمر الفلانیّ فیه بالقوّة. هذا ما عند العامّة.

و لمّا رای الحکماء أنّ للحوادث الزّمانیّة من الصّور و الأعراض إمکانا قبل وجودها منطبقا علی حیثیّة القبول الّتی تسمّیه العامّة قوّة و سمّوا الوجود الذّی للشّی‌ء فی الامکان قوّة کما مبدء الفعل قوّة فأطلقوا القوّة علی العلل الفاعلیّة و قالوا: القوی الطّبیعیّة و القوی النّفسانیّة. و سمّوا الوجود الذّی یقابله و هو الوجود المتّرتّب علیه الآثار المطلوبة منه وجودا بالفعل فقسّموا الموجود المطلق إلی ما وجوده بالفعل و ما وجوده بالقوّة و القسمان هما المبحوث عنهما فی هذه المرحلة و فیها أربعة عشر فصلا.

الفصل الاوّل کلّ حادث زمانیّ فانّه مسبوق بقوّة الوجود

و ذلک لأنّه قبل تحقّق وجوده یجب أن یکون ممکن الوجود جائزا أن یتّصف بالوجود و أن لا یتّصف أذ لو لم یکن ممکنا قبل حدوثه لکان إمّا ممتنعا فاستحال تحقّقه و قد فرض حادثا زمانیّا هف و إمّا واجبا فکان موجودا و استحال عدمه لکنّه ربما تخلّف و لم یوجد.

و هذا الامکان أمر موجود فی الخارج و لیس اعتبارا عقلیّا لا حقا بماهیّة الشّی‌ء الممکن لأنّه یتصّف بالشّدّة و الضّعف و القرب و البعد فالنّطفة التّی فیها إمکان أن یصیر إنسانا مثلا أقرب إلی الانسان الممکن من الغذاء الذّی یمکن أن یتّبدل نطفة ثمّ یصیر انسانا و الامکان فی النّطفة أیضا أشدّ منه فی الغذاء مثلا.

ثمّ إنّ هذا الامکان الموجود فی الخارج لیس جوهرا قائما بذاته و هو ظاهر بل هو عرض قائم بموضوع یحمله. فلنسمّه قوّة و لنسمّ الموضوع الذّی یحمله مادّة فاذن لکلّ حادث زمانیّ مادّة سابقة علیه تحمل قوّة وجوده و یجب أن تکون المادّة غیر ممتنعة عن الاتّحاد بالفعلیّة التّی تحمل إمکانها و إلّا لم تحمل إمکانها فهی فی ذاتها قوّة الفعلیّة التّی تحمل إمکانها إذ لو کانت ذات فعلیّة فی نفسها لا متنعت عن قبول فعلیّة اخری بل هی جوهر فعلیّة وجوده أنّه قوّة الأشیاء لکنّها لکونها جوهرا بالقوّة قائمة بفعلیّة اخری إذا حدث الممکن و هو الفعلیّة التّی حملت المادّة إمکانها بطلت الفعلیّة السّابقة و قامت الفعلیّة اللّاحقة مقامها کمادّة الماء مثلا تحمل قوّة الهواء و هی قائمة بعد بالصّورة المائیّة حتّی إذا

تبدّل هواء بطلت الصّورة المائیّة و قامت الصّورة الهوائیّة مقامها و تقوّمت المادّة بها.

و مادّة الفعلیّة الجدیدة الحادثة و الفعلیّة السّابقة الزائلة واحدة و إلّا کانت المادّة حادثة بحدوث الفعلیّة الحادثة فاستلزمت إمکانا آخر و مادّة اخری و ننقل الکلام إلیهما.

فکانت لحادث واحد إمکانات و موادّ غیر متناهیة و هو محال و نظیر الاشکال لازم لو فرض للمادّة حدوث زمانیّ.

و قد تبیّن بما تقدّم:

أوّلا أنّ النّسبة بین المادّة و القوّة التّی تحملها نسبة الجسم الطّبیعیّ و الجسم التّعلیمیّ فقوّة الشّی‌ء الخاصّ تعیّن قوّة المادّة المبهمة.

و ثانیا أنّ حدوث الحوادث الزّمانیّة لا ینفّک عن تغیّر فی الصّور إن کانت جواهر و فی الأحوال إن کانت أعراضا.

و ثالثا أنّ القوّة تقوم دائما بفعلیّة و المادّة تقوم دائما بصورة تحفظها فاذا حدثت صورة بعد صورة قامت الصّورة الحدیثة مقام القدیمة و قوّمت المادّة.

الفصل الثّانی فی استیناف القول فی معنی وجود الشّی‌ء بالقوّة و وجوده بالفعل و انقسام الوجود الیهما

إنّ ما بین أیدینا من الأنواع الجوهریّة یقبل أن یتغیّر فیصیر غیر ما کان أوّلا کالجوهر غیر النّامی یمکن أن یتبدّل إلی الجوهر النّامی، و الجوهر النّامی یمکن أن یتبدّل فیصیر حیوانا و ذلک مع تعیّن القابل و المقبول و لازم ذلک أن یکون بینهما نسبة موجودة ثابتة.

علی أنّا نجد هذه النّسبة مختلفة بالقرب و البعد و الشّدّة و الضّعف فالنّطفة أقرب إلی الحیوان من الغذاء و إن کانا مشرکین فی إمکان أن یصیرا حیوانا و القرب و البعد و الشدّة و الضعف أوصاف وجودیّة لا یتصّف بها إلّا موجود فالنّسبة المذکورة موجودة لا محالة.

و کلّ نسبة موجودة فانّها تستدعی وجود طرفیها فی ظرف وجودها لضرورة قیامها بهما و عدم خروج وجودها من وجودهما و کون أحد طرفی النّسبة للآخر و قد تقدّم بیان ذلک کلّه فی مرحلة انقسام الوجود إلی ما فی نفسه و ما فی غیره.

و إذ کان المقبول بوجوده الخارجیّ الذّی هو منشأ لترتّب آثاره علیه غیر موجود عند القابل، فهو موجود عنده بوجود ضعیف لا یترتّب علیه جمیع آثاره.

و إذ کان کلّ من وجودیّة الضّعیف و الشّدید هو هو بعینه فهما واحد فللمقبول وجود واحد ذو مرتبتین مرتبة ضعیفة لا یترتّب علیه جمیع آثاره و مرتبة شدیدة بخلافها و

لنسمّ المرتبة الضّعیفة وجودا بالقوّة و المرتبة القویّة وجودا بالفعل.

ثمّ إنّ المقبول بوجوده بالقوّة معه بوجوده بالفعل موجود متّصل واحد و إلّا بطلت النّسبة و قد فرضت ثابتة موجودة، هف. و کذا المقبول بوجوده بالقوّة مع القابل موجودان بوجود واحد و إلّا لم یکن أحد الطّرفین موجودا للآخر فبطلت النّسبة فوجود القابل و وجود المقبول بالقوّة و وجوده بالفعل جمیعا وجود واحد ذو مراتب مختلفة یرجع فیه ما به الاختلاف إلی ما به الاتّفاق و ذاک من التّشکیک.

هذا فیما إذا فرضنا قابلا واحدا مع مقبول واحد و أمّا لو فرضنا سلسلة من القوابل و المقبولات ذاهبة من الطّرفین متناهیة او غیر متناهیة فی کلّ حلقة من حلقاتها إمکان الفعلیّة التّالیة لها و فعلیّة الامکان السّابق علیها علی ما علیه سلسلة الحوادث فی الخارج کان لجمیع الحدود وجود واحد مستمرّ باستمرار السّلسلة ذو مراتب مختلفة، و کان إذا قسّم هذا الوجود الواحد علی قسمین کان فی القسم السّابق قوّة القسم اللّاحق و فی القسم اللّاحق فعلیّة القسم السّابق. ثمّ إذا قسّم القسم السّابق مثلا علی قسمین کان فی سابقهما قوّة اللّاحق و فی لاحقهما فعلیّة السّابق و کلّما أمعن فی التّقسیم و جزّی‌ء ذلک الوجود الواحد المستمرّ کان الأمر علی هذه الوتیرة فالقوّة و الفعل فیه ممزوجان مختلطان.

فکلّ حدّ من حدود هذا الوجود الواحد المستمرّ کمال بالنّسبة إلی الحدّ السّابق و نقص و قوّة بالنّسبة إلی الحدّ اللّاحق حتّی ینتهی إلی کمال لا نقص معه ای فعلیّة لا قوّة معها کما ابتدی‌ء من قوّة لا فعلیّة معها فینطبق علیه حدّ الحرکة و هو أنّها کمال أوّل لما بالقوّة من حیث إنّه بالقوّة.

فهذا الوجود الواحد المستمرّ وجود تدریجیّ سیّال یجری علی المادّة الحاملة للقوّة و المختلفات هی حدود الحرکة و صور المادّة.

هذا کلّه فی الجواهر النّوعیّة و الکلام فی الأعراض نظیر ما تقدّم فی الجواهر و سیجی‌ء تفصیل الکلام فیها.

فقد تبیّن ممّا تقدّم انّ قوّة الشّی‌ء هی ثبوت مّا له لا یترتّب علیه بحسبه جمیع آثار وجوده

الفعلیّ و أنّ الوجود ینقسم إلی ما بالفعل و ما بالقوّة و أنّه ینقسم إلی ثابت و سیّال.

و تبیّن أنّ ما لوجوده قوّة فوجوده سیّال تدریجیّ و هناک حرکة و أن ما لیس وجوده سیّالا تدریجیّا، ای کان ثابتا، فلیس لوجوده قوّة، ای لا مادّة له، و أنّ ماله حرکة فله مادّة، و أنّ ما لا مادّة له فلا حرکة له، و أنّ للأعراض بما أنّ وجوداتها لموضوعاتها حرکة موضوعاتها علی ما سیأتی من التّفصیل.

مرحله نهّم: در قوّه و فعل

اشاره

این مرحله 14 فصل دارد:

درس چهل و یکّم (41)

مقدّمه:
اشاره

وجود شی‌ء در اعیان (و ظرف خارج و تحقّق) بطوریکه آثار مطلوب از آن شی‌ء بر آن مترتّب می‌شود بنام «فعل» نامیده می‌شود و گفته می‌شود: وجود شی‌ء بالفعل است (یعنی فعلیّت دارد).

و امکان وجود شی‌ء قبل از تحقّق‌اش بنام «قوّه» نامیده می‌شود و گفته می‌شود:

«وجود او بالقوّه است» (یعنی هنوز به مرحله فعلیّت نرسیده است).

مثال آن، نطفه است زیرا نطفه، مادامیکه نطفه است، انسان بالقوّه، محسوب می‌شود و هنگامیکه این نطفه تبدیل به انسان شد انسان بالفعل گردیده برای او آثار انسانیّت (از قبیل حسّ- حرکت- رشد- تعقّل و تدبیر و علم و ...) بر او مترتّب می‌گردد.

مراحل گوناگون معنای قوّه

معنای کلمه «قوّه» در نزد عامّه مردم و حکماء مراحل گوناگونی را گذرانده است: «در اصل وضع (نزد واضع لغت) قوّه به‌معنای مبدأ افعال شاقّ (یعنی کارهای سخت و دشوار) یعنی بودن شی‌ء به، حیثیّتی که از آن، افعال شدید صادر می‌شود».

سپس در معنای آن، توسعه پیدا شده و بر مبداء انفعالات سخت و دشوار «قوّه» نامیده

شده(1)یعنی بودن شی‌ء به نحوی که انفعال آن (یعنی تحت‌تأثیر عوامل خارجی قرار گرفتن) سخت و دشوار می‌شود بتوهّم اینکه انفعال، اثری است که در مبداء انفعال (یعنی اشیائی که حالت پذیرش شی‌ء دیگری را در باطن خود دارند) موجود است همانطور که فعل و تأثیر، اثر موجودی هستند که در فاعل، موجودند سپس در معنای آن باز، توسعه قائل شده، قوّه را بر (مطلق) مبداء انفعال استعمال کردند گرچه این انفعال، حالت دشوار و سختی در آن نباشد و دلیل این توسعه، این بود که گمان کردند که دشواری انفعال و سهولت آن، سنخ واحدی بوده قابل تشکیک است، (یعنی قابل شدّت و ضعف بوده، شدید آن دشواری و صعوبت و ضعیف آن آسانی و سهولت نامیده می‌شود).

و در نتیجه گفتند: «در قوّه شی‌ء فلانی اینکه اینگونه گردد (مثلا سخت) و اینکه امر فلانی در این شی‌ء بالقوّه است» (و نزد عامّه مردم کلمه «قوّه» چنین معنائی دارد)

و امّا حکماء، هنگامیکه دیدند که برای حوادث زمانی از قبیل صور و اعراض، امکانی است قبل از وجود آنها که منطبق است بر حیثیّت قبولی که عامّه مردم آن را «قوّه» می‌نامند در این‌حال وجودی را که برای شی‌ء است در عالم امکان، آن را «قوّه» نامیدند، همانطور که مبداء فعل را قوّه نامیدند و در نتیجه قوّه را در مورد علل فاعل بکار بردند و گفتند:

«قوای طبیعی و قوای نفسانی» و «وجودی را که مقابل اینها است یعنی وجودی که آثار مطلوب از شی‌ء بر آن مترتّب می‌شود وجود بالفعل نامیدند».

پس موجود مطلق را به دو قسم تقسیم کرده‌اند: موجودی که وجود آن، بالفعل است (یعنی فعلیّت دارد) و موجودی که وجود آن بالقوّه است (و حالت فعلیّت هنوز، پیدا نکرده است) و در این مرحله 14 فصل وجود دارد:


1) الهیّات شفاء مقاله چهارم فصل دوّم- مقاله ششّم فصل چهارم- التّحصیل ص 471 و ص 474- اسفار ج 3 ص 2 و 5- قبسات ص 84( شارح).

فصل اوّل هر حادث زمانی از قوّه وجود آن متأخّر است
اشاره

فصل اوّل هر حادث زمانی از قوّه وجود آن متأخّر است(1)

دلیل این ادّعا این است که حادث قبل از تحقّق و وجودش، واجب است این‌که ممکن الوجود باشد یعنی جایز است (عقلا متّصف بوجود باشد و جایز است که متّصف بوجود نباشد زیرا اگر قبل از حدوث‌اش ممکن نبوده باشد از دو حالت خارج نیست: یا اینکه قبل از حدوث‌اش ممتنع می‌باشد پس تحقّق آن در این‌صورت محال است درحالیکه ما آن را حادث زمانی فرض کرده‌ایم و این خلاف مفروض است و یا اینکه قبل از حدوث‌اش واجب بوده پس موجود بوده، عدم آن محال است لکن او چه‌بسا تخلّف کرده و موجود نشده است (و واجب نبوده است و حال که این دو حالت برای حادث عقلا محال است پس باقی می‌ماند این احتمال که حادث قبل از حدوث‌اش ممکن الوجود می‌باشد یعنی قوّه وجود را دارد).

حالت امکان، امر موجود در خارج می‌باشد و تنها، یک اعتبار عقلی نیست که به ماهیّت شی‌ء ممکن ملحق گشته است زیرا این امکان، متصّف به شدّت و ضعف و قرب و بعد می‌شود (و اینها از خواصّ و آثار امر موجود خارجی به شمار میرود) پس مثلا نطفه‌ای که ممکن است بصورت انسان درآید نزدیک‌تر است به انسان ممکن از غذائی که ممکن است تبدیل به نطفه شود سپس بصورت انسان درآید پس امکان (انسان شدن) در نطفه نیز،


1) اسفار ج 3 ص 55- الهیّات شفا مقاله چهارم فصل دوّم- التّحصیل ص 443 و ص 481- اسفار ج 3 ص 49 مباحث مشرقیّه ج 1 ص 135- اشارات نمط پنجم.( شارح)

شدیدتر است از امکانی که مثلا در غذا می‌باشد.

نکته قابل تذکّر:

نکته قابل تذکّر اینکه این امکان موجود در خارج، از قبیل جوهر قائم بذاته نیست و این واضح است بلکه آن از قبیل عرضی است که قائم به موضوع خود بوده و موضوعش، حامل آن می‌باشد این عرض را قوّه و موضوعی را که حامل این عرض است «مادّه» می‌نامیم.

و نتیجه آن اینکه برای هر حادث زمانی مادّه‌ای است سابق بر وجود حادث و حامل قوّه وجود حادث.

نکته دیگر: [ (واجب است که مادّه ابا و امتناع نداشته باشد از متّحد شدن با ...)]

واجب است که مادّه ابا و امتناع نداشته باشد از متّحد شدن با فعلیّتی که مادّه، امکان فعلیّت را حامل است و در غیر این‌صورت (یعنی اگر مادّه از اتّحاد با فعلیّت که امکان آنرا حامل است امتناع ورزد این نشانه این است که) اصولا مادّه، امکان فعلیّت را حامل نیست پس مادّه به ملاحظه ذاتش (فی ذاتها) قوّه فعلیّتی است که حامل امکان فعلیّت است زیرا اگر خود مادّه (فی نفسها) ذات فعلیّت باشد (نه امکان و قوّه فعلیّت) هرآینه از قبول فعلیّت دیگری خوداری و امتناع می‌کند.

بلکه بالاتر مادّه، جوهری است که فعلیّت وجودش، اینکه قوّه اشیاء می‌باشد لکن به جهت اینکه مادّه، جوهر بالقوّه است قائم به فعلیّت دیگری است.

هنگامیکه ممکن، حادث گردد حدوثی که فعلیّت بوده، مادّه آن، امکان فعلیّت را حامل است در این‌صورت سابق بر این ممکن، باطل شده و فعلیّت لا حق، بجای آن قائم و جایگزین می‌گردد مثل مادّه آب مثلا که حامل قوّه بخار است و این مادّه هنوز قائم به صورت مائیّت (آب بودن) است تا هنگامیکه آب تبدیل به بخار شود در این‌حال صورت مائیّت باطل و صورت بخار بودن بجای آن جایگزین می‌شود و مادّه با صورت (دوّم یعنی صورت) بخاری تقوّم پیدا می‌کند. (و ناگفته پیدا است که) ماده فعلیّت جدید حادث با ماده فعلیّت سابق زایل

شده یکی می‌باشد و اگر مادّه فعلیّت جدید، مغایر با مادّه فعلیّت سابق بوده باشد لازم می‌آید که مادّه، حادث گردد با حدوث فعلیّت حادث و لازمه آن امکان دیگری برای مادّه حادث است و مادّه دیگری برای این مادّه حادث و ما کلامی را که در بالا گفتیم باین دو (امکان جدید و مادّه جدید) نقل می‌کنیم و این نقل‌ها تا بی‌نهایت ادامه پیدا می‌کند و نتیجه آن، این می‌شود که برای حادث واحد، امکانها و مادّه‌های غیرمتناهی باشد و این نیز محال است

و نظیر این اشکال (یعنی برای حادث واحد، امکانها و مادّه‌های غیرمتناهی باشد) لازم می‌آید اگر فرض کنیم برای مادّه (حادث با حدوث فعلیّت حادث) حدوث زمانی باشد (نه قدم زمانی، به این ترتیب که اگر مادّه اولی یعنی هیولای اولی حادث زمانی باشد لازم می‌آید مادّه‌ای قبل از آن مادّه، موجود باشد و آن ماده، نیز چون حادث زمانی است باید متأخّر از مادّه دیگری و همین‌طور ادامه می‌یابد و در نتیجه تسلسل در سلسله علل مادّی پدید می‌آید و آن نیز محال می‌باشد).

چند نتیجه در این فصل:

از مطالب گذشته در این فصل چند امر نتیجه می‌شود:

امر اوّل: نسبت بین مادّه و بین قوه (فعلیّتی) که مادّه حامل این قوّه است مثل نسبت جسم طبیعی (یعنی قابل ابعاد سه‌گانه عمق و طول و عرض) به جسم تعلیمی است (یعنی جسمی که در خارج محقّق بوده و طول و عرض و عمق خاصّ خود را دارا است که در مقام تعلیم از این ویژگی استفاده می‌کنند) پس قوّه (فعلیّت) شی‌ء خاصّ، قوّه مادّه مبهم را، معیّن و مشخّص می‌سازد.

امر دوّم: اگر حوادث زمانی از قبیل جواهر باشند حدوث آنها از تغیّیر در صور، منفکّ نمی‌گردد و اگر از قبیل اعراض باشد حدوث آنها از تغیّر در احوال، جدا و منفّک نمی‌گردد.

امر سوّم: قوه، دائما قائم به فعلیّتی است و مادّه، دائما قائم است بصورتی که مادّه را حفظ می‌کند حال اگر صورتی بعد صورتی حادث گردد صورت جدیدی بجای صورت سابق جایگزین شده و مادّه را قوام می‌بخشد.

فصل دوّم در مراجعه مجدّد در معنای وجود شی‌ء بالقوّه و وجود شی‌ء بالفعل و انقسام وجود به این دو قسم
اشاره

انواع جواهر (از موجودات خارجی) که در اطراف خود می‌بینیم تغییر را قبول کرده (یعنی) به صورتی غیر صورت اوّلی درمی‌آیند مثل جوهر غیر (جسم) نامی (از قبیل جمادات) ممکن است به جوهر نامی (از قبیل نباتات) تبدّل پیدا کرده و جوهر نامی (مثل نباتات) نیز ممکن است تبدّل پیدا کرده بصورت حیوان درآیند.

(بطور کلی) این تغیّر و تبدّل در انواع جوهری (از جسم مطلق- جسم نامی- و جوهر حیوانی و انسانی و ...) همراه تعیّن قابل (یعنی چیزی از انواع جوهری که تبدّل و تغیّر را می‌پذیرد) و مقبول (یعنی صورت یا نوعی است که بعد از تبدّل و تغیّر تحقّق پیدا می‌کند) می‌باشد و لازمه آن، این است که بین طرفین متبادل یکی نسبت به دیگری موجود ثابتی وجود داشته باشد علاوه بر این، این نسبت به قرب و بعد و شدّت و ضعف، مختلف می‌باشد پس نطفه، به حیوان شدن از غذا نزدیکتر است گرچه هردو (نطفه و غذا) مشترکند در امکان صیرورت آن دو بصورت حیوان.

و (روشن است که) قرب و بعد و شدّت و ضعف، اوصاف وجودی بوده، شی‌ای به این اوصاف جز موجود متّصف نمی‌شود پس نسبت نامبرده ناگریز موجود است.

و (بلکه بالاتر ادّعا می‌شود که) هر نسبتی، موجود است زیرا نسبت، وجود طرفین نسبت را در ظرف وجود نسبت، اقتضاء و ایجاب می‌کند زیرا قیام نسبت، بطرفین نسبت، ضروری بوده و وجود نسبت از وجود طرفین نسبت خارج نبوده و مسلّما این نسبت یکی از طرفین نسبت به دیگری نیز نمی‌باشد.

این مسأله در مرحله دوّم یعنی مرحله انقسام وجود به وجود مستقّل و غیرمستقّل، توضیح داده شد مراجعه کنید.

و چون مقبول بوجود خارجی‌اش وجودی که منشأ ترتّب آثار خارج بر آن می‌باشد نزد قابل موجو نیست پس مقبول نزد قابل به وجود ضعیفی موجود است (یعنی) وجودی که جمیع آثار خارج بر آن مترتّب نیست.

و نیز از آنجا که هریک از وجود ضعیف و شدید عین هم می‌باشند پس آن دو، یکی هستند و در نتیجه برای مقبول، وجود واحد، دارای دو مرتبه است یکی مرتبه ضعیفی که جمیع آثار وجود خارجی بر آن مترتّب نیست و مرتبه شدیدی که بخلاف آن جمیع آثار وجود خارجی بر آن مترتّب است.

ما مرتبه ضعیف را «وجود بالقوّه» و مرتبه قوّی را «وجود بالفعل» می‌نامیم.

دو نکته:

یادآوری دو نکته در اینجا لازم است:

نکته اوّل: اینکه مقبول بوجود بالقوّه‌اش با مقبول بوجود بالفعل‌اش موجود متّصل واحدی هستند وگرنه نسبت، باطل می‌گردد در حالیکه نسبت را ثابت و موجود فرض کردیم و (فرض) بطلان نسبت با فرض ثبوت نسبت مخالف است.

نکته دوّم: اینکه مقبول به وجود بالقوّه‌اش با قابل هردو موجودند بوجود واحدی و گرنه یکی از طرفین برای دیگری موجود نمی‌باشد و در نتیجه نسبت، باطل می‌شود و این نیز برخلاف فرض ما است که نسبت امر موجودی است.

پس وجود قابل و وجود بالقوّه مقبول و وجود بالفعل مقبول (هرسه)، جمیعا وجود

واحدی هستند که دارای مراتب مختلف و (به‌اصطلاح) مابه‌الاختلاف (یعنی آنچه که سبب اختلاف این مراتب است) عین مابه‌الاتّفاق است (یعنی عین آنچه که به سبب آن، این مراتب متّفق می‌شوند) و این، خاصیّت هر امر قابل تشکیک است (از قبیل وجود و نور چنانکه سابقا گفتیم که وجود و نور هردو، دو امر قابل تشکیک و دارای مراتب شدید و ضعیف می‌باشند و آنچه باعث شدّت نور این مرتبه مثلا از مرتبه دیگر است از قبیل نور بوده که باعث اتّفاق آن مرتبه‌ها نیز در نور بودن است).

همه مطالب بالا در موردی بود که فرض کردیم که قابل واحدی با مقبول واحدی داریم (و تغییر و تبدّل را در میان این دو فرض می‌کردیم) امّا اگر فرض کنیم سلسله‌ای از قابل‌ها و مقبول‌ها داشته باشیم که از طرفین بسوی متناهی یا غیرمتناهی پیش میروند، در هر حلقه‌ای از حلقه‌های این سلسله، امکان فعلیّتی که دنبال این حلقه می‌آید و فعلیّت امکان سابق بر این حلقه بنابر آنچه که سلسله حوادث در خارج چنین هستند در این حال برای جمیع حدود، وجود واحد مستمرّی است باستمرار سلسله وجودی که دارای مراتب مختلف و گوناگون است به‌طوریکه اگر این وجود مستّمر واحد بر دو قسم تقسیم گردد در قسم سابق قوّه قسم لا حق موجود است و در قسم لا حق نیز فعلیّت قسم سابق وجود دارد. حال، اگر قسم سابق نیز مثلا تقسیم بدو قسم گردد در سابق این دو، قوّه لا حق وجود دارد و در لا حق این، فعلیّت سابق موجود است.

و اگر در تقسیم سلسله (حوادث و موجودات) امعان نظر کنیم و وجود واحد مستمّر را به این ترتیب تجزیه نمائیم مطلب بالا در هر مرتبه این سلسله و سابق و لا حق هر حلقه آن، قابل تطبیق می‌باشد پس قوّه و فعل (در مراتب سلسله حوادث و موجودات) مختلط بوده، با هم ممزوج می‌باشند پس هر حدّی از حدود این وجود واحد مستمرّ، نسبت به حدّ سابق آن، کمال بوده و نسبت به حدّ لا حق، نقص و (از سنخ) قوّه می‌باشد تا اینکه منتهی گردد به کمالی که نقصی با آن نیست یعنی فعلیّتی که در آن، قوّه وجود ندارد همانطور که (در سلسله موجودات بسوی کمال) از قوه شروع شده بود قوّه‌ای که با آن فعلیّتی نبود.

پس بر این وجود واحد مستمّر (در سلسله مقبولات و قابل‌ها و بطور کلّی وجودات)

حدّ حرکت منطبق می‌گردد و این حدّ، این است که حرکت، کمال اوّل است برای موجود بالقوّه از این جهت که بالقوّه است.

پس این وجود واحد مستمّر، وجود تدریجی سیّالی است که بر مادّه حامل قوّه (فعلیّت) جریان پیدا می‌کند و آنچه که گوناگون و مختلف می‌باشد همان حدود حرکت و صور مادّه است و (بس).

تمام این مطالب که در جواهر نوعی گفته شد در اعراض نیز به عینه بترتیب سابق جاری می‌گردد و تفصیل آن بزودی خواهد آمد.

نتایج این فصل:

از مطالب گذشته در این فصل چند نکته دانسته شد:

نکته اوّل: قوّه شی‌ء (و در حقیقت، خود) یک نحو ثبوتی است که به حسب این مرتبه از وجود و ثبوت، جمیع آثار وجود فعلی بر آن مترتّب نیست.

نکته دوّم: وجود، منقسم می‌گردد به موجودی که فعلیّت دارد (و بالفعل است) و موجودی (که فعلیّت ندارد و) بالقوّه است.

نکته سوّم: وجود منقسم می‌گردد بوجود ثابت و وجود سیّال.

نکته چهارم: موجودی که وجودش بالقوّه است، وجود او سیّال و تدریجی بوده، حرکت در آن جریان دارد و موجودی که وجود آن، سیّال و تدریجی نیست یعنی وجود ثابت دارد در چنین وجودی، قوّه، موجود نیست یعنی دارای مادّه نیست (تا حامل این قوّه باشد) و از اینجا این قانون کلّی را می‌توانیم اینگونه بیان کنیم که:) هرچیزی‌که حرکت در آن هست مادّه نیز دارد و آنچه که مادّه ندارد برای او حرکت نیز وجود ندارد.

نکته پنجم: حرکت در اعراض نیز جاری بوده، اعراض نیز، دارای حرکت هستند و لکن نه به ملاحظه ذاتشان بلکه از آنجا که وجود آنها تابع وجود موضوعاتشان می‌باشد به تبع حرکت موجود در موضوعاتشان، دارای حرکت هستند چنانکه تفصیل آن بزودی خواهد آمد.

خلاصه درس چهل و یکّم:

وجود شی‌ء در اعیان در اصطلاح فلسفه فعل و امکان وجود شی‌ء قبل از تحقّق‌اش بنام «قوّه» نامیده می‌شود.

قوّه نزد عامّه مردم و حکماء مراحل گوناگونی را گذرانده باین ترتیب که در اصل لغت به‌معنای بودن شی‌ء به نحوی که در آن افعال سخت و دشوار صادر می‌شود سپس در معنای آن توسعه پیدا شده، مبدأ انفعالات سخت و دشوار را «قوّه» و اثر موجود در فاعل را «فعل» نامیدند سپس در معنای آندو توسعه قائل شده، قوّه را بر مطلق مبدأ انفعالات گرچه در آن حالت دشواری و سختی نباشد بکار بردند، دلیل این توسعه و نتیجه آن و دیدگاه حکماء در معنای قوّه و فعل در متن درس بیان گردیده است مراجعه نمائید.

پس موجود مطلق به دو قسم تقسیم می‌گردد:

1- موجودی که وجود آن فعلیّت دارد.

2- موجودی که وجود آن بالقوّه است.

هر حادث زمانی از قوّه وجود آن متأخّر است زیرا قبل از وجودش، ممکن الوجود است یعنی جایز است که متصّف به وجود باشد یا نباشد، دلیل آن در متن درس بیان گردیده است مراجعه نمائید.

حالت امکان یک امر موجود در خارج می‌باشد و تنها یک اعتبار عقلی نیست و دلیل آن با ذکر مثالی در متن درس بیان گردیده است.

حالت امکان موجود در خارج از قبیل عرضی است که قائم به موضوع خود می‌باشد و این عرض را «قوّه» و موضوع آنرا «مادّه» می‌نامند و نتیجه آن اینکه برای هر حادث زمانی، مادّه‌ای سابق بر وجود حادث و حامل قوّه وجود حادث.

این مادّه می‌تواند با فعلیّتی که این مادّه، امکان آن فعلیّت را حامل است متّحد باشد پس مادّه به ملاحظه ذاتش قوّه فعلیّتی است که حامل امکان فعلیّت است بلکه بالاتر مادّه،

جوهری است که تنها فعلیّت آن قوه اشیاء دیگر بوده، قائم به فعلیّ دیگری است. توضیح این مطلب و اثبات متّحد بودن مادّه فعلیّت جدید با مادّه فعلیّت سابق وگرنه لازم می‌آید برای حادث واحد امکانها و مادّه‌های غیرمتناهی باشد و این نیز محال است همه اینها در متن درس توضیح داده شده است مراجعه کنید.

برای مادّه حادث با حدوث فعلیّت حادث، قدم زمانی است نه حدوث زمانی وگرنه مستلزم تسلسل در علل مادّی است و این نیز محال است توضیح این نکته نیز در متن درس بیان گردیده است مراجعه نمائید.

•

نسبت بین مادّه و بین قوّه همان نسبت بین جسم طبیعی است با جسم تعلیمی.

•

حوادث زمانی یا از قبیل جواهرند یا از قبیل اعراض، اگر از قبیل جواهر باشند حدوث آنها از تغیّر در صور منفکّ نمی‌شوند و اگر از قبیل اعراض باشند حدوث آنها از تغیّر در احوال جدا و منفکّ نمی‌شوند.

•

قوّه دائما قائم به فعلیّت است و مادّه دائما قائم به صورتی است که مادّه را حفظ کند توضیح این مطالب همه در متن درس ذکر گردیده مطالعه نمائید.

انواع جواهر موجود در خارج حالت تغیّر را می‌پذیرند یعنی به صورتی غیر صورت اوّلی درمی‌آیند مثل اینکه جسم نامی تبدّل پیدا کرده، به صورت حیوان درمی‌آید. این تغیّر و تبدّل در انواع جوهری از قبیل جسم مطلق و جسم نامی و جوهر حیوانی و انسانی همراه تعیّن قابل و مقبول می‌باشد و لازمه آن اینکه بین طرفین متبادل یکی نسبت بدیگری نسبت ثابتی وجود داشته باشد و این نسبت به قرب و بعد و شدّت و ضعف مختلف بوده، از قبیل اوصاف وجودی می‌باشند زیرا بدیهی است که شی‌ای جز موجود باین اوصاف وجودی، متصّف نمی‌شود پس نسبت نامبرده ناچار موجود است. و وجود نیز دوگونه است

یا وجود بالقوّه که مرتبه ضعیف است و وجود بالفعل که مرتبه قوی وجود می‌باشد مقبول به وجود بالقوّه‌اش با مقبول به وجود بالفعل‌اش موجود متصل واحدی هستند و نیز مقبول به وجود بالقوّه‌اش با قابل هردو به وجود واحدی موجودند پس وجود قابل و وجود بالقوّه مقبول و وجود بالفعل مقبول هرسه جمیعا وجود واحدی هستند که دارای مراتب

مختلف شدید و ضعیف می‌باشند مابه‌الاختلاف عین مابه‌الّاتفاق است و این، خاصیّت هر امر قابل تشکیک است مطالب بالا در صورتی بود که فرض کردیم که یک قابل یعنی یک شی‌ای داریم که تبدّل و تغیّر را می‌پذیرد و یک مقبول که آنهم تغیّر و تبدّل را می‌پذیرد داریم و تغیّر و تبدّل را در میان آندو فرض می‌کردیم امّا اگر سلسله‌ای از قابل‌ها و مقبول‌ها داشته باشیم که از طرفین بسوی متناهی یا غیرمتناهی پیش می‌روند و در هر حلقه‌ای از این سلسله امکان فعلیّتی است که دنبال این حلقه می‌آید و فعلیّت امکان سابق بر این حلقه بنابر آنچه که سلسله حوادث در خارج چنین هستند در این حال برای جمیع حدود، وجود واحد مستمرّی است باستمرار سلسله وجودی که دارای مراتب مختلف و گوناگون است بطوریکه اگر این وجود مستمرّ واحد بر دو قسم تقسیم گردد در قسم سابق قوّه قسم لا حق موجود است و در قسم لا حق نیز فعلیّت قسم سابق وجود دارد و اگر قسم سابق نیز مثلا تقسیم به دو قسم گردد در سابق این دو، قوّه لا حق وجود دارد و در لا حق نیز فعلیّت سابق موجود است.

مطلب بالا در هر مرتبه این سلسله و سابق و لا حق هر حلقه آن قابل تطبیق می‌باشد تذکّر این نکته در اینجا ضروری است که تمام مطالب بالا که در جواهر نوعی گفته شد در اعراض نیز بعینه به تفصیل سابق جاری می‌گردد. از مطالب گذشته پنج نکته دیگر نیز دانسته می‌شود تفضیل و توضیح این مطالب در متن درس توضیح داده شده، مراجعه نمائید.

پرسشها:

1- قوّه و فعل را از دیدگاه فلاسفه تعریف و برای هرکدام مثالی بزنید.

2- مراحل گوناگون توسعه معنای قوّه را از دیدگاه اهل لغت و عامّه مردم ذکر و دلیل آنرا نیز بیان کنید.

3- نظر عامّه مردم و حکماء در معنای قوّه و فعلیّت چه فرقی با یکدیگر دارند؟ و وجه مشترکات آندو را نیز توضیح دهید.

4- چرا هر حادث زمانی از قوّه وجود آن متأخّر است؟ بیان کنید.

5- هر حادثی قبل از تحقّق وجودش ممکن الوجود است آیا این امکان تنها یک اعتبار عقلی است؟

6- امکان موجود در خارج آیا از قبیل جوهر قائم بذاته می‌باشد یا از قبیل عرض است؟ در هر صورت چرا؟ توضیح دهید و موضوع آنرا نیز بیان کنید.

7- مادّه به ملاحظه ذاتش قوّه فعلیّتی است که خود حامل امکان فعلیّت است می‌دانید چرا؟ بیان کنید.

8- مادّه فعلیّت جدید حادث با مادّه فعلیّت سابق زایل‌شده متّحد می‌باشد آنرا توضیح و علّت آنرا نیز بیان کنید.

9- برای مادّه حادث با حدوث فعلیّت حادث، حدوث زمانی نیست بلکه برای آن قدم زمانی است آنرا توضیح و علّت آنرا نیز ذکر کنید.

10- بین مادّه و بین قوّه فعلیّتی که حامل آن قوّه است چه نسبتی وجود دارد؟ آنرا توضیح و بیان کنید.

11- این عبارت که تغیّر و تبدّل در انواع جوهری همراه تعیّن قابل و مقبول می‌باشد یعنی چه؟ و لازمه آن کدام است؟ بیان کنید.

12- نسبت قرب و بعد و شدّت و ضعف و غیر اینها از تغیّرات و تبدّلات در انواع جوهری، اوصاف وجودی بوده، بنحوی از انحاء در خارج تحقّق دارند آیا می‌دانید چرا؟ آنرا ذکر

کنید.

13- این عبارت را توضیح دهید: «مقبول به وجود بالقوّه‌اش با مقبول به وجود بالفعل‌اش موجود متّصل واحدی هستند، ضمنا علّت یکی بودن آندو را نیز ذکر کنید.

14- مقبول به وجود بالقوّه‌اش با قابل هردو موجودند به وجود واحدی یعنی چه؟ و علّت آنرا نیز توضیح دهید.

15- حرکت جاری در اعراض چگونه است آنرا توضیح دهید.

الدّرس الثّانی و الاربعون (42) الفصل الثّالث فی زیادة توضیح لحدّ الحرکة و ما تتوقّف علیه

قد تقدّم أنّ الحرکة نحو وجود یخرج به الشّی‌ء من القوّة إلی الفعل تدریجا ای بحیث لا تجتمع الأجزاء المفروضة لوجوده و بعبارة اخری یکون کلّ حدّ من حدود وجوده، فعلیّة للجزء السّابق المفروض و قوّة للجزء اللّاحق المفروض، فالحرکة خروج الشّی‌ء من القوّة إلی الفعل تدریجا.(1)

وحّدها المعلّم الأوّل بأنّها کمال أوّلا لما بالقوّة من حیث إنّه بالقوّة و توضیحه، أنّ الجسم المتمکّن فی مکان مثلا إذا قصد التمکّن فی مکان آخر ترک.

المکان الأوّل بالشّروع فی السّلوک إلی المکان الثّانی حتّی یتّمکن فیه فللجسم و هو فی المکان الأوّل، کمالات هو بالنّسبة إلیهما بالقوّة و هما السّلوک الذّی هو کمال أوّل و التّمکّن فی المکان الثّانی الذّی هو کمال ثان فالحرکة، و هی السلوک، کمال أوّل للجسم الذّی هو بالقوّة بالنّسبة إلی الکمالین، لکن لا مطلقا، بل من حیث إنّه بالقوّة بالنّسبة إلی


1) و التّدریج معنی بدیهی باعانة الحسّ علیه. و التّعریف لیس بحدّ حقیقیّ، لانّ الحدّ للماهیة و الحرکة نحو وجود و الوجود لا ماهیّة له- منه.

الکمال الثّانی، لأنّ السّلوک متعلّق الوجود به.

و قد تبیّن بذلک أنّ الحرکة متعلّقّة الوجود بامور ستّة: الأوّل المبدء و هو الذّی منه الحرکة و الثّانی المنتهی و هو الذّی إلیه الحرکة، فالحرکة تنتهی من جانب إلی قوّة لا فعل معها تحقیقا او اعتبارا و من جانب إلی فعل لا قوّة معها تحقیقا او اعتبارا علی ما سیتبیّن إن شاء اللّه.

و الثّالث المسافة التّی فیها الحرکة و هی المقولة. و الرّابع الموضوع الذّی له الحرکة و هو المتحرّک. و الخامس الفاعل الذّی به الحرکة و هو المحرّک. و السّادس المقدار الذّی تتقّدر به الحرکة و هو الزّمان.

الفصل الرّابع فی انقسام التّغیر

قد عرفت أنّ خروج الشّی‌ء من القوّة إلی الفعل لا یخلو من تغیّر إمّا فی ذاته او فی أحوال ذاته. و إن شئت فقل: إمّا فی ذاتیّه کما فی تحوّل نوع جوهریّ إلی نوع آخر جوهریّ، أو فی عرضیّه کتغیّر الشّی‌ء فی أحواله العرضیّة.

ثمّ التغیّر إمّا تدریجیّ و إمّا دفعیّ بخلافه. و التغیّر التّدریجیّ- و لازمه إمکان الانقسام إلی أجزاء لا قرار لها و لا اجتماع فی الوجود- هی الحرکة. و التّغیّر الدفّعیّ بما أنّه یحتاج إلی موضوع یقبل التغیّر و قوّة سابقة علی حدوث التغیّر لا یتحقّق إلّا بحرکة، لما عرفت أنّ الخروج من القوّة إلی الفعل کیفما فرض لا یتمّ إلّا بحرکة غیر أنّه لمّا کان تغیّرا دفعیّا کان من المعانی المنطبقة علی أجزاء الحرکة الآنیّة کالوصول و التّرک و الاتّصال و الانفصال فالتّغیّر کیفما فرض لا یتمّ إلّا بحرکة.

ثمّ الحرکة تعتبر تارة بمعنی کون الشّی‌ء المتّحرک بین المبدء و المنتهی بحیث کلّ حدّ من حدود المسافة فرض، فهو لیس قبله و بعده فیه، و هی حالة بسیطة ثابتة غیر منقسمة و تسمیّ الحرکة التوّسطّیة.

و تعتبر تارة بمعنی کون الشّی‌ء بین المبدء و المنتهی بحیث له نسبة إلی حدود المسافة المفروضة التّی کلّ واحد منها فعلیّة للقوّة السّابقة و قوّة للفعلیّة اللّاحقة، من حدّ یترکه و من حدّ یستقبله و لازم ذلک الانقسام إلی الاجزاء و الانصرام و التقضّی تدریجا و عدم اجتماع الأجزاء فی الوجود و تسمّی الحرکة القطعیّة.

و الاعتباران جمیعا موجودان فی الخارج لانطباقهما علیه، بمعنی أنّ للحرکة نسبة إلی المبدء و المنتهی لا یقتضی ذلک انقساما و لا سیلانا و نسبة إلی المبدء و المنتهی، و حدود المسافة تقتضی سیلان الوجود و الانقسام.

و أمّا ما یأخذه الخیال من صورة الحرکة بأخذ الحدّ بعد الحدّ منها و جمعها صورة متّصلة مجتمعة الأجزاء فهو أمر ذهنیّ غیر موجود فی الخارج، لعدم جواز اجتماع أجزاء الحرکة لو فرضت لها أجزاء و إلّا کانت ثابتة لا سیّالة، هذا خلف.

الفصل الخامس فی مبدء الحرکة و منتهاها

قد تقدّم أنّ للحرکة انقساما بذاتها، فلیعلم أنّ انقسامها انقسام بالقوّة لا بالفعل کما فی الکمّ المتّصل القارّ من الخطّ و السّطح و الجسم التّعلیمیّ، إذ لو کانت منقسمة بالفعل فانفصلت الأجزاء بعضها من بعض انتهت القسمة إلی اجزاء دفعیّة الوقوع و بطلت الحرکة.

و أیضا لا یقف ما فیها من الانقسام علی حدّ لا یتجاوزه و لو وقف علی حدّ لا تتعدّاه القسمة کانت مؤلّفة من أجزاء لا تتجزّی و قد تقدّم بطلانها.

و من هنا یظهر أن لا مبدأ و لا منتهی للحرکة بمعنی الجزء الأوّل الذّی لا ینقسم من جهة الحرکة و الجزء الآخر الذّی لا ینقسم کذلک، لما تبیّن أنّ الجزء بهذا المعنی دفعیّ الوقوع، فلا ینطبق علیه حدّ الحرکة التّی هی سیلان الوجود و تدرّجه.

و أمّا ما تقدّم أنّ الحرکة تنتهی من الجانبین إلی مبدأ و منتهی فهو تحدید لها بالخارج من نفسها فتنتهی حرکة الجوهر من جانب البدء إلی قوّة لا فعل معها إلّا فعلیّة أنّها قوّة لا فعل معها و هو المادّة الأولی، و من جانب الختم إلی فعل لا قوّة معها و هو التجرّد، و سنزید هذا توضیحا إن شاء اللّه.

و تنتهی الحرکات العرضیّة من جانب البدء إلی مادّة المّوضوع و هی التّی تقبل الحرکة و من جانب الختم فی الحرکة الطّبیعیّة إلی ما تقتضیه الطّبیعة من السّکون، و فی الحرکة القسریّة إلی هیئة ینفد عندها أثر القسر، و فی الحرکة الارادیّة إلی ما یراه المتحرّک کمالا لنفسه یجب أن یستقرّ فیه.

الفصل السّادس فی المسافة

و هی المقولة التّی تقع فیها الحرکة، کحرکة الجسم فی کمّه بالنّمو، و فی کیفه بالاستحالة. من الضروریّ أنّ الذّاتیّ لا یتغیّر و المقولات التّی هی أجناس عالیة لما دونها من الماهیّات ذاتیّات لها، و الحرکة تغیّر المتحرّک فی المعنی الذّی یتحرک فیه فلو کانت الحرکة الواقعة فی الکیف مثلا تغیّرا من المتّحرک فی ماهیّة الکیف کان ذلک تغیّرا فی الذاتیّ، و هو محال.

فلا حرکة فی مقولة بمعنی التّغیّر فی وجودها الذّی فی نفسها الذّی یطرد العدم عنها، لأنّ وجود المّاهیّة فی نفسها هی نفسها.

فان کانت فی مقولة من المقولات حرکة و تغیّر فهو فی وجودها النّاعت من حیث إنّه ناعت، فانّ الشّی‌ء له ماهیّة باعتبار وجوده فی نفسه. و أمّا باعتبار وجوده الناعت لغیره کما فی الأعراض او لنفسه کما فی الجوهر، فلا ماهیّة له، فلا محذور فی وقوع الحرکة فی مقولة.

فالجسم الذّی یتحرّک فی کمّه او کیفه مثلا لا تغیّر فی ماهیّته و لا تغیّر فی ماهیّة الکمّ او الکیف اللذین یتحرک فیهما. و إنّما التغیّر فی التّکمم او المتکیّف اللّذین یجریان علیه.

و هذا معنی قولهم: التّشکیک فی العرضیّات دون الأعراض.

ثمّ إنّ الوجود النّاعت و إن کان لا ماهیّة له، لکنّه لاتّحاده مع الوجود فی نفسه ینسب إلیه ما للوجود فی نفسه من المّاهیّة، و لازم ذلک أن یکون معنی الحرکة فی مقولة أن یرد علی المتحرّک فی کلّ آن من آنات حرکته نوع من أنواع تلک المقولة من دون أن یلبث نوع من أنواعها علیه أکثر من آن واحد و إلّا کان تغیّرا فی الماهیّة، و هو محال.

درس چهل و دوّم (42)

فصل سوّم در توضیح بیشتری در حدّ (یعنی تعریف) حرکت و آنچه که متوقّف بر آن است
اشاره

فصل سوّم در توضیح بیشتری در حدّ (یعنی تعریف) حرکت و آنچه که متوقّف بر آن است(1)

سابقا گفتیم که حرکت یک نحو وجودی است که شی‌ء بوسیله آن تدریجا از قوّه بسوی فعلیّت خارج می‌گردد یعنی حرکت یک نحو وجودی است اجزاء فرض شده برای وجودش، در یکجا مجتمع نیستند و بعبارت دیگر هر حدّی از حدود وجود شی‌ء، فعلیّت است برای جزء سابق مفروض و قوّه است برای جزء لا حق مفروض پس حرکت، خارج شدن شی‌ء از قوّه به فعلیّت است بطور تدریجی(2)


1) تلویحات ص 11- طبیعیّات شفا فنّ اوّل مقاله دوّم اسفار اوّل- النّجاة ص 105- التّحصیل ص 418 و ص 420- مباحث مشرقیّه ج 1 ص 547 و ص 549 و ص 550- اسفار ج 3 ص 21 و ص 31 و ص 26 و ص 28.( شارح)

2) و معنای تدریج یک معنای بدیهی است و حسّ بر بداهت این معنی، دلالت کافی دارد و تعریف بالا برای حرکت، تعریف حقیقی نیست زیرا تعریف حقیقی( و حدّ) مال ماهیّت است و حرکت از سنخ وجود بوده، ماهیّتی ندارد.( مؤلّف)

تعریف ارسطو از حرکت

معلّم اوّل (ارسطو) حرکت را چنین تعریف کرده است که حرکت، کمال اوّل است بر شی‌ای بالقوّه از این‌جهت که بالقوّه است.

و توضیح آن اینکه جسمی که در یک مکانی قرار گرفته، مستقّر باشد اگر قصد استقرار در مکان دیگری داشته باشد ترک می‌کند مکان اوّل را با شروع در سلوک و راه رفتن بسوی مکان دوّم تا در آنجا مستقّر گردد.

در این‌حال برای جسم درحالیکه در مکان اوّل است دو کمال است که این جسم نسبت به این کمال بالقوّه است: یکی از دو کمال، سلوک (و راه رفتن و حرکت) که کمال اوّل است و دیگری تمکّن و استقرار در مکان دوّم که کمال ثانی است پس حرکت که عبارت از سلوک است برای جسمی که نسبت به این دو کمال، بالقوّه است کمال اوّل است لیکن نه مطلقا بلکه از این‌جهت که آن جسم، نسبت به کمال دوّم، بالقوّه است زیرا وجود سلوک (و تحقّق آن یعنی حرکت) به کمال دوّم، متعلّق است (یعنی حرکت جسم برای رسیدن به کمال دوّم در حال انجام است و بخاطر نیل به کمال دوّم جسم دارای حرکت است).

وجود حرکت، متعلّق و وابسته به امور ششگانه است:

اوّل: مبدأ (حرکت) و آن چیزی است که از آن حرکت شروع می‌گردد.

دوّم: منتهای حرکت و آن چیزی است که حرکت بسوی او (و به جهت او) جاری می‌گردد پس حرکت از یک طرف منتهی می‌شود بقوّه‌ای که با آن فعلیّت نیست نه تحقیقا و نه اعتبارا، و از طرف دیگر حرکت، منتهی می‌گردد به فعلیّتی که با آن فعلیّت قوّه‌ای نیست نه تحقیقا و نه اعتبارا بنابر آنچه که بزودی بخواست خداوند بیان خواهد شد.

سوّم: مسافتی که در آن حرکت واقع می‌شود و آن را «مقوله» می‌نامند.

چهارم: موضوعی که حرکت برای او است و بیانگر حال او است و از آن بنام «متحرک» نامیده می‌شود.

پنجم: فاعلی که حرکت بوسیله او ایجاد می‌گردد و از آن بنام «محرّک» نامیده می‌شود.

ششّم: مقداری که حرکت با آن، اندازه‌گیری و سنجیده و تقدیر می‌گردد و از آن بنام «زمان» نامیده می‌شود.

فصل چهارم در انقسام تغیّر
اشاره

سابقا شناختید که خروج شی‌ء از قوّه بسوی فعلیّت خالی از تغیّر در آن شی‌ء نیست یا در ذاتش یا در احوال ذاتش اگر خواستی اینگونه تعبیر بیاور و بگو: «تغیّر یا در شی‌ء ذاتی واقع می‌شود چنانکه در تحوّل یک نوع جوهری (مثل تغیّر نطفه) بنوع دیگری جوهری (مثلا انسان) یا در شی‌ء عرضی واقع می‌شود مثل تغیّر شی‌ء در احوال عرض‌اش».

تغیّر نیز یا تدریجی است یا دفعی (و آنی)

تغیّر تدریجی بنام «حرکت» نامیده می‌شود و لازمه تغیّر تدریجی این است که انقسام به اجزائی که برای آنها ثبات و قراری نیست و در ظرف وجود، یک‌جا همه اجزاء جمع نمی‌شوند ممکن باشد.

تغیّر دفعی (که عبارت است از تحوّل و تغیّری که دفعتا و آنا انجام می‌گیرد و در یک آن یک شی تبدیل به شی‌ء دیگری می‌گردد و هیچ فاصله زمانی میان وضعیّت سابق و وضعیّت جدید وجود ندارد) بدو چیز نیاز دارد یکی موضوعی که قبول تغیّر می‌کند و دیگری قوّه‌ای که سابق بر حدوث تغیّر و پیدایش آن است و تغیّر دفعی با این دو جهت جز به حرکت، محقّق نمی‌شود زیرا سابقا شناختید که خروج شی‌ء از قوّه به فعلیّت به هر نحوی که فرض شود تمام نمی‌شود جز به حرکت، منتها چون فرض ما این است که تغیّر و خروج از قوّه به فعل، دفعی است نه تدریجی پس تغیّر دفعی، از جمله معانی است که منطبق است بر اجزاء و حدود آنی

حرکت: وصول و ترک و اتّصال و انفصال پس نتیجه این می‌شود که تغیّر هرگونه که فرض شود تمام نمی‌شود جز به حرکت.

حرکت توسّطی و قطعی

حرکت، یک مرتبه اعتبار و ملاحظه می‌شود(1)به‌معنای بودن شی‌ء متحرّک بین مبدأ و منتهی بطوریکه هر حدّی از حدود مسافت حالت فرضی دارد پس شی‌ء متحرّک قبل آن حدّ و بعد آن، در آن حدّ نبوده است و این حالت بسیط ثابتی است که قابل انقسام نیست و این نوع حرکت را بنام «حرکت توسّطیه» می‌نامند.

و مرتبه دیگر حرکت، اعتبار می‌شود به‌معنای بودن شی‌ء بین مبدأ و منتهای بطوریکه برای آن شی‌ء متحرک، نسبتی است به حدود مسافت فرض شده به نحویکه هر واحدی از آن حدود، فعلیّت قوّه سابق (بر این حدّ) است و قوّه فعلیّت لا حق بر این حدّ بطوریکه شی‌ء متحرّک، حدّی را ترک و حدّی را استقبال می‌کند (تا برسد به آخرین حدّ که منتها می‌باشد).

و لازمه این نحو اعتبار از حرکت، انقسام حرکت به اجزاء و منصرم شدن آنها و منقضی شدن جزئی بعد جزئی تدریجا و عدم اجتماع این اجزا (و حدود) در وجود و این (اعتبار حرکت) بنام «حرکت قطعیّه» نامیده می‌شود.

هردو اعتبار بالا (یعنی حرکت توسطیّه و قطعیّه) به تبع منشأ انتزاعشان در خارج موجودند زیرا این دو اعتبار هردو، منطبق بر خارج می‌باشند به‌معنای اینکه برای حرکت نسبتی است در رابطه با مبدأ و منتهی بطوریکه این نسبت، انقسام و سیلان را اقتضاء نمی‌کند و نسبت دیگری است در رابطه با مبداء و منتهی و حدود مسافت بطوریکه این نسبت و حدود مسافت، سیلان وجود و انقسام را اقتضاء می‌نماید.


1) طبیعیّات شفا فن اولّ مقاله دوّم فصل اوّل- مباحث مشرقیّه ج 1 ص 550 و 554- اسفار ج 3 ص 31 و ص 37- قبسات ص 204 و ص 205 و ص 206 و ص 217.( شارح)

و امّا صورت حرکتی را که خیال، اخذ و تخیّل می‌کند از طریق حدّی بعد از حدّی از حدود حرکت و جمع آنها بصورت یک امر متّصل که دارای اجزاء مجتمع در یک‌جا باشد آن، یک امر ذهنی بوده، در خارج موجود نیست زیرا جایز نیست اجزاء حرکت اگر فرض کنیم برای آن اجزائی است در خارج مجتمع باشند زیرا اگر برای حرکت اجرائی بوده که مجتمع در خارج باشند لازم می‌آید که این اجزاء ثابت باشند نه سیّال و این خلاف مفروض است زیرا ما حرکت و اجزاء آن را سیّال می‌دانیم.

فصل پنجم در مبداء حرکت و منتهای آن

فصل پنجم در مبداء حرکت و منتهای آن(1)

سابقا گذشت که خود حرکت به ملاحظه ذاتش (بذاتها) حالت انقسام به اقسامی را می‌پذیرد و (اینک می‌گوئیم که) این انقسام، انقسام بالقوّه است نه بالفعل چنانکه در کمّ متّصل قارّ که عبارت‌اند خطّ و سطح و جسم تعلیمی، چنین حالتی وجود دارد زیرا اگر انقسام (کمّ متّصل قارّ به این سه قسم) انقسام بالفعل باشد (و انقسام در این اجزاء بالفعل نیز ادامه داشته باشد یعنی هر جزء از این اجزاء بالفعل نیز انقسام بالفعل داشته تا آنجا که چه‌بسا لازم می‌آید که) بعضی اجزاء از بعض دیگر منفصل شده تا آنجا که قسمت، منتهی می‌شود به اجزائی که وقوع آنها دفعی بوده و در نتیجه حرکت (به‌عنوان یک امر ممّتد و یک تغییر تدریجی) باطل می‌گردد (و بطلان حرکت در صورتی که اجزاء بالفعل حرکت از جنس حرکت نباشد بلکه از جنس تغییر دفعی باشند پس در اینصورت حرکت به‌عنوان یک تغییر تدریجی واقعیّتی نخواهد داشت امّا اگر فرض کنیم که اجزاء بالفعل حرکت در خارج مثل خطّ و سطح و جسم تعلیمی از قبیل حرکت باشند ناگریز باید این اجزاء نیز از اجزاء دیگر بالفعل تشکیل شده باشند و همینطور در اجزاء بعدی و در نتیجه یک حرکت باید اجزاء بالفعل بی‌نهایت داشته باشد و این نیز قطعا محال است پس انقسام حرکت به اجزاء، انقسام بالقوّه است نه بالفعل).

و هم‌چنین انقسام حرکت با جزاء کوچکتر نمی‌ایستد و متوقّف نمی‌شود در حدّی که از


1) طبیعیّات شفا فنّ اوّل مقاله دوّم فصل اوّل.

آن حدّ تجاوز نکند (زیرا) اگر وقوف بر حدّی کند که قسمت از آن حدّ تجاوز نکند تالی فاسدی لازم می‌آید و آن اینکه حرکت مرکّب می‌شود از اجزاء لا یتجزّی (یعنی انقسام حرکت بر حدّی برسد که در آن حدّ بایستد و از آن تجاوز نکند یعنی این اجزاء تجزّی را نپذیرد) و سابقا گذشت که اجزاء لا یتجزّی باطل است. (مرحله ششم فصل پنجم- در این فصل دلائلی اقامه شد که هیچ امر ممتدّی از قبیل خطّ و سطح و حجم نمی‌تواند از اجزایی مرکّب شود که دارای بعد و امتداد نبوده باشد).

و از اینجا ظاهر می‌شود که برای حرکت، مبدئی نیست به‌معنای جزء اوّلی که منقسم نمی‌شود از جهت اینکه حرکت است و نیز برای حرکت منتهائی نیست به‌معنای جزء آخری که منقسم نمی‌شود از این جهت که حرکت است زیرا جزء به این معنی (در مبداء و منتها) که گفته شد وقوع آن دفعی است (نه تدریجی) و در نتیجه، حدّ حرکت (و تعریف آن) که عبارت از سیلان وجود و تدّرج آن می‌باشد بر این معنی از جزء، منطبق نمی‌گردد.

و امّا آنچه که سابقا گذشت (که حرکت منتهی می‌شود از دو جانب یکی به طرف مبداء و دیگری بطرف منتها) منافاتی ندارد با مطلبی که در بالا ذکر شد (که جایز نیست جزئی از حرکت را مبداء و جزئی را منتهای آن بشمار آورد)

زیرا این گفته ما سابقا (که حرکت از دو طرف به یک مبداء و یک منتها می‌رسد) در حقیقت تجدید حرکت (و تعریف آن) است به چیزی‌که خارج از خود حرکت است، با توجّه به مطالب بالا و توضیحات گذشته می‌گوئیم که: ابتداء و آغاز حرکت جوهر (که بر تمام عالم مادّه حاکم است) قوّه‌ای است که اصلا فعلیّتی ندارد جز فعلیّت اینکه آن قوّه بوده با آن فعلیّتی نیست و این قوّه همان مادّه اولی است

و از جانب پایان حرکت و انتهای حرکت جوهری، حرکت منتهی می‌شود به فعلیّتی که همراه آن دیگر قوّه نیست و آن حالت تجرّد (از مادّه و فعلیّت محض) است و بزودی به خواست خداوند درباره این، توضیح خواهیم داد این، حرکت جوهری بود (که همه عالم مادّه را فرامی‌گیرد و از مادّه اولی یعنی هیولای اولی شروع و به تجرّد ختم می‌گردد).

امّا حرکات عرضی، نقطه آغاز و شروع حرکت (و ابتدای آن)، مادّه موضوع (عرض)

می‌باشد و مادّه موضوع، همان چیزی است که حرکت را قبول می‌کند و می‌پذیرد و نقطه انتهای حرکت، نیز در حرکت طبیعی (که یک قسم از اقسام حرکت می‌باشد) سکون است که طبیعت، آن را اقتضاء می‌کند (یعنی طبیعت، همانطور که مبداء حرکت است مبداء سکون نیز می‌باشد به طبیّعیات شفا ص 15 مراجعه کنید)

و در حرکت قسری نیز پایان حرکت، هیئت و وضعی است که همراه آن اثر قسر (و اجبار) از بین میرود.

و در حرکت ارادی نیز پایان و انتهای حرکت به چیزی است که متحرّک آن را کمال برای نفس خویش می‌بیند و لازم می‌داند که در آن کمال، مستقّر گردد.

فصل ششّم در مسافت حرکت

فصل ششّم در مسافت حرکت(1)

مسافت، مقوله‌ای است که حرکت در آن واقع (و جاری) می‌گردد مثل حرکت جسم در کمّ خود با نموّ کردن و در کیف خود مثل حال‌بحال شدن شی‌ء. (پس وقوع حرکت در مقوله مسافت باین معنا نیست که در ماهیّت مثل کیف یا وجود فی نفسه آن مقوله، تغییر و تحولی رخ میدهد بلکه در وجود آن مقوله، تغییر و تحوّلی واقع می‌شود زیرا:

اوّلا بدیهی و ضروری است که امر ذاتی، قبول تغیّر و تحوّل نمی‌کند (زیرا تغیّر و تحوّل در امر ذاتی یک ماهیّت، موجب انقلاب ماهیّت آن خواهد بود و این نیز محال است)

و (ثانیا) از جمله ذاتیّات، مقولات هستند مقولاتی که اجناس عالیه (از قبیل جوهر- عرض- کمّ- کیف- فعل- جده- وضع و ...) بوده و برای ماهیّات پایین‌تر از خودشان، ذاتیات محسوب می‌گردند (یعنی مقولات، داخل در ماهیّات موجودات شده، بصورت جزء ذاتی از قبیل جنس و فصل ظاهر می‌گردند).

و (ثالثا) حرکت عبارت است از تغییر تدریجی متحرّک در معنا (و مقوله‌ای) که در آن معنی (و مقوله) حرکت می‌کند پس (با توجّه به سه مقدمه بالا می‌گوئیم:) اگر حرکت واقع در مقوله کیف مثلا تغیّری باشد از ناحیه متحرّک در ماهیّت کیف، این نوع تغیّر، تغیّر در امر ذاتی


1) طبیعیّات شفا فنّ اوّل مقاله دوّم فصل دوّم- مباحث مشرقیّه ج 1 ص 563 و ص 567- اسفار ج 3 ص 69 و ص 75.( شارح)

است و آن (عقلا) محال است (زیرا این نوع حرکت، مستلزم انقلاب در ماهیّت کیف می‌باشد و آن عقلا محال است).

پس حرکت در یک مقوله به‌معنای تغیّر، در وجود آن مقوله وجودی که به ملاحظه ذات مقوله (و فی نفسها) بوده و عدم را از آن مقوله طرد می‌کند محقّق نیست زیرا وجود ماهیّت به ملاحظه ذات ماهیّت (فی نفسها) عین خود ماهیّت و نفس آن می‌باشد (و فرض حرکت به‌معنای تغیّر در وجود ماهیّت در این حال به‌معنای خالی شدن شی‌ء از خودش و ذاتیّات خویش می‌باشد و این نیز محال است).

پس اگر در مقوله‌ای از مقولات (از قبیل اجناس عالیه) حرکت، تغیّری واقع شود مسلّما این حرکت و تغیّر در وجود نعتی آن مقوله واقع می‌شود از این جهت که وجود نعتی است (نه از این جهت که یک وجود فی نفسه است) زیرا اگر وجود شی‌ء فی نفسه اعتبار گردد شی‌ء، دارای ماهیّت می‌باشد (و در نتیجه از قبیل جریان تغیّر و حرکت در ماهیّت شی‌ء محسوب می‌گردد و آن نیز گفتیم که محال است).

امّا به اعتبار اینکه وجود شی‌ء به‌عنوان نعت و صفت برای غیر خود اختیار گردد همانطور که در اعراض چنین است (مثل وجود سفیدی که وجود نعتی برای موضوعش که جسم است می‌باشد) و یا وجود شی‌ء بعنوان نعتی برای خود و لنفسه اعتبار گردد همانطور که در جوهر چنین است (مثل اینکه وجود صورت جسمی و اتّحاد آن مادّه، مادّه متّحد خود را نیز متصف به فعلیّت می‌کند و در نتیجه آن را متّصف به جسمیّت می‌سازد) برای چنین وجود نعتی ماهیّتی نیست (پس تغیّر در آن، از قبیل تغیّر در امر ذاتی نیست) پس وقوع حرکت در هیچ مقوله‌ای مخدور و مانعی ندارد (چراکه مراد از وقوع حرکت در مقوله به‌معنای حرکت در وجود ناعت آن است که از قبیل وجود رابطی بوده، ماهیّتی ندارد)

پس جسمی که در کمّ آن و یا کیف آن مثلا حرکت انجام می‌گیرد تغیّر در ماهیّت جسم و نیز در ماهیّت کمّ و یا کیفی که جسم در این دو حرکت می‌کند جاری نمی‌شود، و تنها تغیّر در (احوال و عرضیّات) شی‌ء دارای کمّ و کیف (که هردو جاری بر مسیر تغیّر جسم) هستند جاری می‌گردد (مثلا انسان کوچک و بزرگ) هردو در اصل انسانیّت مشترک‌اند تنها در برخی از

عوارض کمی مثل مقدار و وزن و حجم با انسان بزرگ فرق دارد پس تغییر این دو در اصل انسان بودن نیست بلکه در عوارض و احوال عرضی آن می‌باشد).

و این است معنای قول فلاسفه: «التّشکیک فی العرضیّات دون الاعراض» «تشکیک (یعنی مراتب شدید و ضعیف و نقص و کمال و غیر اینها از مراتب تشکیک و تغیّر) در امور عرضی جاری هست نه در عرض‌ها»(1)(زیرا اعراضی مانند کوچکی و بزرگی و سفیدی و سیاهی و غیر اینها از اعراض از مفاهیم ماهوی هستند و وقوع تشکیک در این مفاهیم به معنای وقوع تشکیک در ماهیّت است و آن نیز نزد فلاسفه محال می‌باشد امّا کوچک و بزرگ و سفید و سیاه و غیر اینها از عرضیّات چون از مفاهیم ماهوی نیستند و وجود نعتی به شمار می‌آیند تشکیک در این اعراض از قبیل تشکیک در ماهیّت نیست و عقلا نزد فلاسفه جایز است).

نکته قابل ذکر اینکه وجود نعتی گرچه برای آن، ماهیّتی نیست و لکن به جهت اتّحاد آن با وجود فی نفسه به آن نسبت داده می‌شود همان ماهیّتی را که برای وجود فی نفسه موجود است و لازمه آن این است که وارد می‌شود بر متحرّک در هر آنی از آنات حرکت‌اش نوعی از انواع این مقوله بدون اینکه نوعی از انواع آن بر متحرّک زیادتر از آن واحدی درنگ کند و در غیر این صورت، از سنخ تغیّر در ماهیّت می‌شود و آن نیز محال است. (توضیح آن، اینکه این مطلب، روشن است که ماهیّاتی که از مراتب مختلف یک وجود قابل تشکیک و دارای مراتب گوناگون انتزاع می‌گردند مختلف می‌باشند حال اگر نوعی از انواع یک مقوله بر روی متحرّک دارای مراتب گوناگون، زیادتر از یک آن درنگ کند معنایش این است که ماهیّت انتزاع شده از مرتبه لا حق، از قبیل نوع ماهیّت انتزاع شده از مرتبه سابق باشد و این نیز به‌معنای وقوع تغییر در ماهیّت شی‌ء است و عقلا محال می‌باشد).


1) فرق بین عرض و عرضی اجمالا این است که اعراض مثل رنگها وجود فی نفسه در ظرف خارج دارند و امّا امور عرضی مثل قیام زید و قعود زید و سایر صفات و احوال او که برای آنها ما بازائی در ظرف خارج جز موضوع خویش نیست و اینها وجود رابطی داشته، وجود نعتی دارند.( شارح)

خلاصه درس چهل و دوّم:

حرکت، خارج شدن شی‌ء از قوّه به فعلیّت است به‌طور تدریجی. معلّم اوّل (ارسطو) حرکت را چنین تعریف نموده است که حرکت کمال اوّل است بر شی‌ای بالقوّه از این جهت که بالقوّه است.

وجود حرکت وابسته به تحقّق امور ششگانه است:

1- مبدأ حرکت.

2- منتهای حرکت.

3- مسافتی که در آن، حرکت واقع می‌شود

4- موضوع حرکت

5- فاعل حرکت

6- مقدار حرکت یعنی زمان

توضیح امور ششگانه در متن درس ذکر شده است.

خروج شی‌ء از قوّه به فعلیّت یا در ذات شی‌ء معتبر است یا در احوال ذات آن.

تغییر یا دفعی است یا تدریجی که بنام حرکت نامیده می‌شود و لازمه تغییر تدریجی انقسام شی‌ء با جزائی است که برای آنها ثبات و قراری نیست و در ظرف وجود یک‌جا همه اجزاء جمع نمیشوند.

تغییر دفعی نیاز به دوچیز دارد:

1- موضوع که تغییر را می‌پذیرد.

2- قوّه‌ای که سابق بر حدوث تغییر و پیدایش آن است.

تغییر دفعی با این دو جهت جز به حرکت محقّق نمیشود، علّت آن همراه توضیح سایر مطالب در متن درس بیان گردیده است.

حرکت یا به‌معنای بودن شی‌ء متحرّک بین مبدأ و منتهی است بطوریکه هر حدّی از

حدود مسافت حالت فرضی دارد پس شی‌ء متحرّک قبل از آن حدّ و بعد آن، در آن حدّ نمی‌باشد.

یا به‌معنای بودن شی‌ء بین مبدأ و منتهی بطوریکه برای آن شی‌ء متحرّک نسبتی است به حدود مسافت فرض‌شده بنحوی که هر واحدی از آن حدود، فعلیّت قوّه سابق بر این حدّ است و قوّه سابق بر این حدّ است و قوه فعلیّت لاحق بر این حدّ بطوریکه شی‌ء متحرّک، حدّی را ترک و حدّی را استقبال می‌کند تا برسد به آخرین حدّ که منتها می‌باشد.

لازمه این نوع اعتبار از حرکت، انقسام حرکت به اجزاء و انصرام آنها و منقضی شدن جزئی بعد جزئی تدریجا و عدم اجتماع این اجزاء در وجود.

معنای اوّل را حرکت «توسّطیّه» و معنای دوّم را حرکت «قطعیّه» می‌نامند، این دو نحو از حرکت (یعنی حرکت توسطیّه و قطعیّه) هردو به تبع منشأ انتزاعشان در خارج موجودند.

توضیح این دو معنا و علّت وجود خارجی آندو در متن درس بیان گردیده است.

تذکّر این نکته لازم است که صورت حرکت خیال از طریق حدّی بعد از حدّی از حدود حرکت و جمع آنها به صورت یک امر متّصل که دارای اجزاء مجتمع در یک‌جا باشد یک امر ذهنی و اعتباری بوده، در خارج موجود نیست، دلیل آن در متن درس بیان گردیده است.

گفتیم که حرکت به ملاحظه ذاتش حالت انقسام باقسامی را می‌پذیرد و لکن این انقسام، بالقوّه است نه بالفعل، توضیح این گفته و علّت آن در متن درس ذکر گردیده است.

از اینجا ظاهر می‌شود که برای حرکت مبدأی به‌معنای جزء اوّلی که منقسم نمیشود از این جهت اینکه حرکت است موجود نیست و نیز برای حرکت منتهائی نیست به‌معنای جزء آخری که منقسم نمیشود از این جهت که حرکت است، دلیل آن نیز در متن درس بیان گردیده است مراجعه کنید.

با گفتار بالا منافاتی ندارد آنچه را که سابقا گفتیم که حرکت منتهی می‌شود از دو جانب یکی به طرف مبدأ و دیگری به طرف منتها و دلیل عدم منافات نیز در متن درس در مورد حرکت جوهری و حرکات عرضی و حرکات طبیعی و حرکات قسری توضیح داده شده است

مسافت، مقوله‌ای است که حرکت در آن واقع می‌شود مثل حرکت یک شی‌ء در کمّ خود با نمّو و رشد کردن و در کیف خود مثل حال‌به‌حال شدن شی‌ء.

معنای وقوع حرکت در مقوله باین معنا نیست که در ماهیّت مقوله مثل کیف و یا کمّ یا در وجود فی نفسه آن مقوله، تغیّر و تحوّلی پدید می‌آید بلکه مراد از تغییر در مقوله مسافت این است که در وجود نعتی آن مقوله، تغییر و تحوّل واقع می‌شود.

این مطلب با بیان سه مقدّمه اثبات می‌گردد که در متن درس توضیح آن آمده است.

مراد فلاسفه که تشکیک در امور عرضی است نه در عرض، همان معنا است که در بالا گفته شد.

نکته قابل ذکر این است که وجود نعتی گرچه دارای ماهیّت نیست و لکن به جهت اتّحاد آن باوجود فی نفسه بآن نسبت داده می‌شود همان ماهیّتی را که برای وجود فی نفسه موجود است.

لازمه آن این است که بر متحرّک در هر آنی از آنات حرکت‌اش نوعی از انواع مقوله وارد می‌شود بدون اینکه نوعی از انواع آن بر متحرّک زیادتر از آن واحدی درنگ کند و در غیر این صورت از سنخ تغیّر در ماهیّت می‌شود و آن نیز محال است.

پرسشها:

1- حرکت را از دیدگاه فلاسفه تعریف کنید.

2- تعریف ارسطو از حرکت را بیان کنید.

3- وجود حرکت به شش امر وابسته است آن شش امر را توضیح دهید.

4- لازمه تغییر تدریجی (حرکت) را بیان کنید.

5- تحقّق تغییر دفعی به دو چیز نیاز دارد آن دو چیز را ذکر کنید.

6- تغییر دفعی جز به حرکت محقّق نمیشود می‌دانید چرا؟ توضیح دهید.

7- حرکت توسّطیه و قطعیّه را معنی و برای هرکدام مثالی بزنید.

8- آیا حرکت توسّطیه و قطعیّه در خارج موجودند یا نه؟ در هرصورت چرا؟ و به چه نحوی؟

9- آیا صورت خیالی حرکت که از طریق حدّی بعد از حدّی از حدود حرکت تخیّل می‌شود و به صورت یک امر متّصل ذهنی درمی‌آید در خارج موجود است یا نه؟ در هرصورت چرا؟

10- آیا خود حرکت به ملاحظه ذاتش انقسام بالفعل دارد یا نه؟ در هرصورت چرا؟ توضیح دهید.

11- انقسام حرکت با جزاء کوچکتر متوقّف نمیشود در حدّی که از آن حدّ تجاوز نکند علّت آنرا ذکر کنید.

12- برای حرکت منتهاهی نیست به‌معنای جزء آخری که منقسم نمیشود از این جهت که حرکت است دلیل آنرا بیان کنید.

13- اینکه گفتیم حرکت منتهی می‌شود از دو جانب یکی به طرف مبدأ و دیگری به طرف منتها منافاتی ندارد با این مطلب که جایز نیست جزئی از حرکت را مبدأ و جزئی را منتهای آن قرار دهیم آیا می‌دانید چرا؟ بیان کنید.

14- ابتداء و آغاز حرکت جوهر چه نحوی است؟ و پایان و انتهای حرکت جوهری به چه

نحو است؟ بیان کنید.

15- نقطه آغاز حرکت در حرکات عرضی چگونه؟ و انتهای حرکت آن در حرکت طبیعی کدام است؟ توضیح دهید.

16- پایان حرکت در حرکت قسری و ارادی کدام است؟ بیان کنید.

17- مسافت حرکت چیست؟ و مثالی برای آن بیاورید.

18- وقوع حرکت در مقوله مسافت با کدام یک از سه معنای زیر منطبق است؟

الف: حرکت در ماهیّت مقوله مثل کیف و یا عرض واقع می‌شود.

ب: حرکت در وجود فی نفسه آن واقع می‌شود.

ج: حرکت در وجود نعتی آن جریان دارد، در هرصورت چرا بیان کنید.

19- آیا حرکت در امر ذاتی و تغییر و تبدّل در آن صحیح است یا نه؟ در هرصورت علّت آنرا بیان نمائید.

20- وقوع حرکت در مقولات ده‌گانه جایز و صحیح است می‌دانید چرا؟ توضیح دهید.

21- آیا صحیح است به وجود، نعتی که دارای ماهیّت نیست نسبت داده شود همان ماهیّتی که برای وجود فی نفسه موجود است یا نه در هرصورت چرا؟


الدّرس الثّالث و الاربعون (43) الفصل السّابع فی المقولات التّی تقع فیها الحرکة

المشهور بین قدماء الحکماء أنّ المقولات التّی تقع فیها الحرکة أربع: الکیف و الکّم و الأین و الوضع.

أمّا الکیف فوقوع الحرکة فیه فی الجملة، و خاصّة فی الکیفیّات المختصّة بالکمّیات نظیر الاستقامة و الاستواء و الاعوجاج، ظاهر، فانّ الجسم المتحرّک فی کمّه یتحرّک فی الکیفیّات القائمة بکمّه البتّة.

و أمّا الکمّ فالحرکة فیه تغیّر الجسم فی کمّه تغیّرا متّصلا منتظما متدرّجا کالنّمو الذّی هو زیادة الجسم فی حجمه زیادة متّصلة بنسبة منتظمة تدریجا.

و قد اعترض علیه أنّ النّمو إنّما یتحقّق بانضمام أجزاء من خارج إلی أجزاء الجسم فالحجم الکبیر اللّاحق کمّ عارض لمجموع الأجزاء الأصلیّة و المنضّمة و الحجم الصّغیر السّابق هو الکمّ العارض لنفس الأجزاء الأصلیّة، و الکمّان متباینان غیر متّصلین لتباین موضوعیهما. فالنّمو زوال لکّم و حدوث لکّم آخر لا حرکة.

و اجیب عنه بأنّ انضمام الضّمائم لا شکّ فیه، لکنّ الطّبیعة تبدّل الأجزاء المنضّمة إلی صورة الأجزاء الأصلیّة و تزید به کمیّة الأجزاء الأصلیّة زیادة متّصلة منتظمة متّدرجة و

هی الحرکة کما هو ظاهر.

و أمّا الأین فوقوع الحرکة فیه ظاهر، کما فی انتقالات الأجسام من مکان إلی مکان، لکن کون الأین مقولة مستقلّة فی نفسها لا یخلو من شکّ.

و أمّا الوضع فوقوع الحرکة فیه أیضا ظاهر، کحرکة الکرة علی محورها فانّ وضعها یتبدّل نسب النّقاط المفروضة علی سطحها إلی الخارج عنها تبدّلا متّصلا تدریجیّا.

قالوا: و لا تقع فی سائر المقولات و هی الفعل و الانفعال و المّتی و الاضافیّ و الجدة و الجوهر حرکة.

أمّا الفعل و الانفعال، فقد اخذ فی مفهومیهما التّدریج، فلا فرد آنیّ الوجود لهما و وقوع الحرکة فیهما یستدعی الانقسام إلی أجزاء آنیّة الوجود لیس لهما ذلک علی أنّه یستلزم الحرکة فی الحرکة.

و کذا الکلام فی المتّی، فانّه لمّا کان هیئة حاصلة من نسبة الشّی‌ء إلی الزّمان و هی تدریجیّة بتدّرج الزّمان فلا فرد آنیّ الوجود له حتّی تقع فیهما الحرکة المنقسمة إلی الآنیّات.

و أمّا الاضافة، فانّها انتزاعیّة تابعة لطرفیها لا تستقلّ بشی‌ء کالحرکة.

و کذا الجدة، فانّ التّغیّر فیها تابع لتغیّر موضوعها کتغیّر النّعل او القدّ فی التّنعّل مثلا عمّا کانتا علیه.

و أمّا الجوهر. فوقوع الحرکة فیه یستلزم تحقّق الحرکة من غیر موضوع ثابت باق مادامت الحرکة، و لازم ذلک تحقّق حرکة من غیر متّحرک و یمکن المناقشه. فیما أوردوه من الوجوه.

أمّا فیما ذکروه فی الفعل و الانفعال و المتّی فبجواز وقوع الحرکة فی الحرکة علی ما سنبیّنه إن شاء اللّه.

و أمّا الاضافة و الجدة، فانّهما مقولتان نسبیّتان کالوضع و کونهما تابعین لأطرافهما فی الحرکة لا ینافی وقوعها فیهما حقیقة و الاتّصاف بالتّبع غیر الاتّصاف بالعرض.

و أمّا ما ذکروه فی الجوهر فانتفاء الموضوع فی الحرکة الجوهریّة ممنوع، بل الموضوع هو المادّة، علی ما تقدّم بیانه، و سیجی‌ء توضیحه ان شاء اللّه.

الفصل الثّامن فی تنقیح القول بوقوع الحرکة فی مقولة الجوهر و الاشارة الی ما یتفرّع علیه من اصول المسائل

القول بانحصار الحرکة فی المقولات الأربع العرضیّة و إن کان هو المعروف المنقول عن القدماء، لکنّ المحکّی من کلماتهم لا یخلو عن الاشارة إلی وقوع الحرکة فی مقولة الجوهر غیر أنّهم لم ینصّوا علیه.

و أوّل من ذهب إلیه و أشبع الکلام فی إثباته صدر المتألّهین، ره، و هو الحقّ، کما أقمنا علیه البرهان فی الفصل الثّانی. و قد احتجّ، ره، علی ما اختاره بوجوه مختلفة من أوضحها أنّ الحرکات العرضیّة بوجودها سیّالة متغیّرة، و هی معلولة للطّبائع و الصّور النّوعیّة التّی لموضوعاتها و علّة المتغیّر یجب أن تکون متغیّرة و إلّا لزم تخلّف المعلول بتغیّره عن علّته و هو محال فالطّبائع و الصّور الجوهریّة التّی هی الأسباب القریبة للأعراض اللّاحقة التّی فیها الحرکة متغیّرة فی وجودها متجّددة فی جوهرها و إن کانت ثابتة بماهیّتها قارّة فی ذاتها، لأنّ الذّاتیّ لا یتغیّر.

و أمّا ما وجّهوا به ما یعتری هذه الأعراض من التّغیّر و التّجدّد مع ثبات العلّة التّی هی الطّبیعة أو غیرها بانّ تغیّرها و تجدّدها لسوانح تنضمّ إلیها من خارج کحصول مراتب البعد و القرب من الغایة فی الحرکات الطّبیعیّة و مصادفة موانع و معدّات قویّة و ضعیفة فی الحرکات القسریّة و تجددّ إرادات جزئیّة سانحة عند کلّ من حدود المسافة فی الحرکات الارادیّة.

ففیه أنّا ننقل الکلام إلی تجدّد هذه الامور الموجبة لتغیّر الحرکة من أین حصل؟ فلا بدّ أن ینتهی إلی ما هو متجدّد بالذّات.

فان قیل: إنّا نوجّه صدور الحرکة المتجدّدة عن العلّة الثّابتة بعین ما وجّهتم به ذلک من غیر حاجة إلی جعل الطّبیعة متجدّدة بالذّات. فالحرکة متجدّدة بالذّات و لا ضیر فی صدور المتجدّد عن الثّابت إذا کان التّجدّد ذاتیّا له. فایجاد ذاته عین إیجاد تجدّده کما اعترفتم به.

قیل: التّجدّد الذّی فی الحرکة العرضیة لیس تجدّد نفس الحرکة، فانّ المقولة العرضیّة لیس وجودها فی نفسها لنفسها حتّی یکون منعوتا بنفسها فتکون متجدّدة کما کانت تجدّدا. و إنّما وجودها لغیرها الذّی هو الموضوع الجوهریّ فحرکة الجسم مثلا فی لونه تغیّره و تجدّده فی لونه الذّی هو له لا تجدّد لونه. و هذا بخلاف الجوهر، فانّ وجوده فی نفسه هو لنفسه فهو تجدّد و متجدّد بذاته فایجاد هذا الجوهر إیجاد بعینه للمتجدّد و إیجاد المتجدّد إیجاد لهذا الجوهر، لا إیجاد جوهر، لیصیر متّجدّدا. فافهم.

حجّة اخری: الأعراض من مراتب وجود الجواهر، لما تقدّم أنّ وجودها فی نفسها عین وجودها لموضوعاتها فتغیّرها و تجدّدها لا یتمّ إلّا مع تغیّر موضوعاتها الجوهریّة و تجدّدها، فالحرکات العرضیة دلیل حرکة الجوهر.

و یتبیّن بما تقدّم عدّة امور:

الأوّل أنّ الصّور الجوهریّة المتبدّلة المتواردة علی المادّة واحدة بعد واحدة فی الحقیقة صورة جوهریّة واحدة سیّالة تجری علی المادّة و موضوعاتها المادّة المحفوظة بصورة مّا کما تقدّم فی مرحلة الجواهر و الأعراض، ننتزع من کلّ حدّ من حدودها مفهوما مغایرا لما ینتزع من حدّ آخر نسمیّها ماهیّة نوعیّة تغایر سائر الماهیّات فی آثارها.

و الحرکة علی الاطلاق و إن کانت لا تخلو من شائبة التّشکیک لما أنّها خروج من القوّة إلی الفعل و سلوک من النّقص إلی الکمال، لکن فی الجوهر مع ذلک حرکة اشتدایّة أخری هی حرکة المادّة الأولی إلی الطّبیعة ثم النّبات ثم الحیوان ثم الانسان، و لکلّ من هذه الحرکات آثار خاصّة تترتّب علیها حتّی تنتهی الحرکة إلی فعلیّة لا قوّة معها.

الثّانی أنّ للأعراض اللّاحقة بالجواهر أیّامّا کانت حرکة بتبع الجواهر المعروضة لها،

إذ لا معنی لثبات الصّفات مع تغیّر الموضوعات و تجدّدها. علی أنّ الأعراض اللّازمة للوجود کلوازم المّاهیّة مجعولة بجعل موضوعاتها جعلا بسیطا من غیر أن یتخلّل جعل بینها و بین موضوعاتها. هذا فی الأعراض اللّازمة التّی نحسبها ثابتة غیر متغیّرة.

و أمّا الأعراض المفارقة التّی تعرض موضوعاتها بالحرکة، کما فی الحرکات الواقعة فی المقولات الأربع: الأین و الکّم و الکیف و الوضع، فالوجه أن تعدّ حرکتها من الحرکة فی الحرکة و أن تسمّی حرکات ثانیة و یسمّی القسم الأوّل حرکات أولی.

و الاشکال فی إمکان تحقّق الحرکة فی الحرکة بأنّ من الواجب فی الحرکة أن تنقسم بالقوّة إلی أجزاء آنیّة الوجود، و المفروض فی الحرکة فی الحرکة أن تتألّف من اجزاء تدریجیّة منقسمة فیمتنع أن تتألّف منها حرکة.

علی أنّ لازم الحرکة أن یکون ورود المتحرّک فی کلّ حدّ من حدودها إمعانا فیه لا ترکا له فلا تتمّ حرکة.

یدفعه أنّ الذّی نسلّمه أن تنقسم الحرکة إلی أجزاء ینقطع به اتّصالها و امتدادها و أن ینتهی ذلک إلی أجزاء آنیّة و أمّا الانتهاء إلیها بلا واسطة فلا فمن الجائز أن تنقسم الحرکة إلی أجزاء آنیّة غیر تدریجیّة من سنخها ثمّ تنقسم الأجزاء إلی أجزاء آنیّة أخیرة فانقسام الحرکة و انتهاء انقسامها إلی أجزاء آنیّة، کقیام العرض بالجوهر فربما کان قیامه بلا واسطة، و ربما کان مع الواسطة و منتهیا إلی الجوهر بواسطة او أکثر کقیام الخطّ بالسّطح و السّطح بالجسم التّعلیمیّ و الجسم التّعلیمیّ بالجسم الطّبیعیّ.

و أمّا حدیث الامعان فی الحدود فانّما یستدعی حدوث البطؤ فی الحرکة، و من الجائز أن یکون سبب البطؤ هو ترکّب الحرکة و سنشیر إلی ذلک فیما سیأتی إن شاء اللّه.

الثّالث: أنّ المادّة الأولی بما أنّها قوّة محضة لا فعلیّة لها أصلا إلّا فعلیّة أنّها قوّة محضة، فهی فی أیّ فعلیّة تعتریها تابعة للصّورة التّی تقیمها فهی متمیّزة بتمیّز الصّورة التّی تتّحد بها متشخّصة بتشخّصها تابعة لها فی وحدتها و کثرتها نعم لها وحدة مبهمة شبیهة بوحدة المّاهیّة الجنسیّة.

فاذ کانت هی موضوع الحرکة العامّة الجوهریّة، فعالم المادّة برمّتها حقیقة واحدة سیّالة متوجّهة من مرحلة القوّة المحضة إلی فعلیّة لا قوّة معها.

درس چهل و سوّم (43)

فصل هفتم در مقولاتی که حرکت در آنها واقع می‌شود
اشاره

مشهور بین قدماء از حکماء این است که مقولاتی که حرکت در آنها واقع می‌شود چهار تا هستند:

1- کیف.

2- کمّ.

3- این.

4- وضع.

[وقوع حرکت در مقوله کیف]

امّا (مقوله) کیف بطور اجمال می‌گوئیم که حرکت در آن واقع می‌گردد و مخصوصا در کیفیّات مختّص به کمیّات نظیر استقامت و استواء (یعنی در یک سطح بودن) و اعوجاج (کج بودن) و وقوع حرکت در اینها روشن است زیرا جسمی که در کمّ آن، حرکت انجام می‌گیرد قهرا حرکت در کیفیّات قائم بر کمّ آن نیز واقع می‌گردد. (زیرا بدیهی است که حرکت کمّی یک شی‌ء مثل رشد گیاه، حرکت کیفی قائم به کمّ مثل افزایش در وزن و حجم و شکل را نیز به دنبال خود می‌آورد. لکن این به آن معنا نیست که در همه موارد کیف و اقسام آن، حرکت جاری می‌باشد زیرا حرکت در کیف نفسانی قطعا جاری نمی‌شود زیرا کیفیّات نفسانی مجرّد

بوده، خالی از قوّه می‌باشند پس تغییر در آنها نیز واقع نمی‌شود).

[وقوع حرکت در مقوله کمّ]
اشاره

و امّا حرکت در مقوله کمّ، عبارت است از تغیّر جسم در کمّ آن، تغیّری پیوسته و منظم و تدریجی مثل نموّ که آن زیادت جسم در حجم آن بوده، زیادتی پیوسته بطور منظّم و تدریجی می‌باشد.

اعتراض

بر مطلب بالا اعتراض شده به اینکه نمّو تنها، محقّق می‌شود به انضمام اجزائی از خارج به اجزاء اصلی جسم پس حجم بزرگ لا حق (بر جسم)، کمّی است عارض بر مجموع اجزاء اصلی و اجزاء اضافه‌شده بر جسم، و حجم کوچک سابق عبارت از کمّی است که عارض است بر خود اجزاء اصلی.

و این دو کمّ، (یعنی حجم بزرگ لا حق بر جسم و حجم کوچک سابق) دو کمّ متباین غیر متّصل (و غیروابسته به‌هم) هستند به جهت تباین موضوع آن‌دو کمّ پس نمّو (در حقیقت) زوال یک کمّ و پیدایش کمّ دیگری است و از قبیل حرکت نیست.

پاسخ اعتراض:

از این اعتراض پاسخ گفته شده به اینکه در ضمیمه شدن اجزاء جدید به جسم، شکّی در آن نیست(1)لکن طبیعت، اجزاء ضمیمه‌شده را بصورت اجزاء اصلی، متبدّل می‌کند و به وسیله این انضمام و تبدّل، کمیّت اجزاء اصلی، زاید می‌گردد زیادتی پیوسته و از روی نظم و بطور تدریج و این، از خصائص و ویژگی‌های حرکت می‌باشد چنانکه روشن است.

[وقوع حرکت در مقوله این]

و امّا وقوع حرکت در مقوله «این» (یعنی هیئت حاصل از نسبت جسم به مکان) امری واضح و روشن است چنانکه در انتقالات اجسام از مکانی به مکانی دیگر دیده می‌شود لکن بودن «این» بصورت مقوله مستقّل به ملاحظه ذاتش (فی نفسها) خالی از شکّ و تردید


1) اسفار ج 3 ص 89 و ص 93( شارح).

نیست (به عقیده مرحوم استاد علامه «این» یک مقوله متّصل و جداگانه در مقابل سایر مقولات نیست بلکه داخل در مقوله «وضع» می‌باشد زیرا در تعریف وضع اینگونه آورده شده که وضع از نسبت دادن برخی از اجزاء یک شی‌ء به برخی دیگر و یا از نسبت دادن مجموع اجزاء شی‌ء به خارج از شی‌ء پدید می‌آید و مکان می‌تواند یکی از مصادیق خارج، در تعریف وضع باشد).

[وقوع حرکت در مقوله وضع]

و امّا وقوع حرکت در وضع نیز روشن و واضح است مثل حرکت کره بر محور خود زیرا هنگامیکه کره بر محور خود می‌چرخد نسبت نقاط فرض شده بر سطح کره در رابطه با نقاط خارج از نقاط فرض شده متبدّل می‌گردد تبدّلی پیوسته و تدریجی (و این تبدل تدریجی پیوسته سبب این می‌شود که وضع کره نیز بتدریج و به‌طور پیوسته تغییر کند).

عدم وقوع حرکت در سایر مقولات

فلاسفه گفته‌اند که حرکت در سایر مقولات از قبیل فعل و انفعال و متّی و اضافه و جده و جوهر واقع نمی‌شود.

امّا عدم وقوع حرکت در فعل و انفعال برای اینکه در مفهوم آن دو، تدریج، اخذ شده پس فردی که وجود برای فعل و انفعال، آنی بوده باشد وجود ندارد (پس حرکت در فعل و انفعال که در مفهوم آن دو، تدریج اخذ شده واقع نمی‌شود) و بدیهی است (فرض) وقوع حرکت در آن دو، استدعاء و ایجاب می‌کند انقسام به اجزائی را که وجود آنی دارند و برای فعل و انفعال، چنین انقسامی وجود ندارد.

علاوه بر این وقوع حرکت در فعل و انفعال، مستلزم وقوع حرکت در خود حرکت است (و این را نیز جایز ندانسته‌اند چنانکه توضیح آن بزودی خواهد آمد). و هم‌چنین حرکت در (مقوله) متّی واقع نمی‌شود زیرا از آنجا که «متی» هیئت حاصل از شی‌ء بزمان است و این هیئت نیز با تدرّج زمان تدریجی است پس فردی که وجود آنی برای «متّی» باشد وجود ندارد تا بگوئیم حرکتی که منقسم به آنیّات است در آن واقع می‌شود.

و امّا عدم وقوع حرکت در «مقوله» اضافه، برای این است که اضافه، انتزاعی بوده

تابع طرفین خود می‌باشد و برای آن، استقلالی نیست مثل خود حرکت.

و هم‌چنین حرکت در مقوله «جده» واقع نمی‌شود برای اینکه تغییر در آن تابع تغییر در موضوعش می‌باشد مثل تغییر هیئت حاصل از احاطه نعل به پا، در پوشیدن نعل و تغییر آن از حالتی که نعل یا پا بر آن حالت بودند (پس تغییر هیأت پیدا شده از احاطه کفش بر پا تابع حرکت کفش و یا پا است و حرکت کفش یا پا نیز از قبیل یکی از حرکات چهارگانه کم و کیف و وضع و این خواهد بود).

و امّا عدم وقوع حرکت در جوهر برای این است که وقوع حرکت در آن، مستلزم تحقّق حرکت است بدون موضوعی که در طول حرکت ثابت و باقی باشد و لازمه این، تحقّق حرکت است بدون اینکه متحرّک باشد (و این نیز جایز نمی‌باشد).

مناقشه در وجوه گذشته:

ادّله و وجوهی که برای عدم وقوع حرکت در مقوله فعل و انفعال و متی و اضافه و جده و جوهر گفته شده قابل نقض و مناقشه می‌باشد.

حاصل مناقشه در وجوه و ادلّه‌ایکه برای عدم وقوع حرکت در «فعل و انفعال» و «متی» اقامه شده این است که وقوع حرکت در خود حرکت جایز می‌باشد بنابر آنچه که بزودی به خواست خداوند بیان خواهیم کرد. و امّا مناقشه در وجوه و ادله‌ای که برای عدم وقوع حرکت در (مقوله) اضافه و جده اقامه شده این است که این دو مقوله از امور نسبی هستند مثل (مقوله وضع که گفته شد که وقوع حرکت در آن، امری ظاهر و روشن است).

و امّا بودن مقوله «اضافه» و «جده» تابع طرفین خود در مقام حرکت منافاتی ندارد با وقوع حرکت حقیقتا در این دو مقوله منتها اتّصاف این دو بحرکت بالتّبع است و اتّصاف بالتّبع غیر اتّصاف بالعرض است (که در آن حرکت حقیقتا واقع نمی‌شود امّا در اتّصاف بالتّبع، طرفین حقیقتا متّصف به یک‌چنین صفتی می‌باشند منتها اتّصاف یکی از آن دو به وسیله اتّصاف دیگری به آن وصف انجام می‌گیرد امّا در اتّصاف بالعرض وصف یکی از طرفین مجازا به

دیگری نسبت داده می‌شود و اتّصاف واقعی محقّق نیست).

امّا مناقشه در وجوه (و ادلّه) دالّ بر عدم وقوع حرکت در جوهر این است که ادّعای انتفاء موضوع ثابت در حرکت جوهری ممنوع است بلکه موضوع، همان مادّه است بنابر آنچه که سابقا گذشت و توضیح آن در آینده به خواست خدا خواهد آمد.

فصل هشتم در تبیین قول بوقوع حرکت در مقوله جوهر و اشاره به اصول مسائلی که متفرّع بر این مسأله است
اشاره

قول به منحصر بودن حرکت در مقولات چهارگانه عرضی (کمّ و کیف و این و وضع) که (در فصل سابق) گفته شد گرچه آن، معروف بوده و از قدماء فلاسفه نقل شده است(1)و لکن آنچه از کلمات آنها حکایت و نقل شده خالی از اشاره به این نیست که حرکت در مقوله جوهر نیز واقع است و لکن تصریحی بر آن ننموده‌اند.

اوّلین کسی که از فلاسفه معتقد به آن شده و کلام پربار و مشبع در اثبات آن ذکر کرده است صدر المتألّهین (ره) می‌باشد و این قول نیز حقّ بوده (خالی از قوّت نمی‌باشد) همانطور که در فصل دوّم این مرحله، بر آن اقامه برهان کردیم.

«صدر المتألّهین» (ره) بدلائل و وجوه مختلف بر مختار خود، احتجاج نموده است.(2)

دلیل اوّل:
اشاره

واضح‌ترین این وجوده و أدلّه این است که حرکات عرضی، وجودی سیّال بوده، متغیّر


1) طبیّعیات شفا- اسفار ج 3 ص 11 و ص 85 و ص 105 و ص 107- التّحصیل ص 426- مباحث مشرقیّه ج 1 ص 583 و ص 593.( شارح)

2) اسفار ج 3 ص 61 و ص 64 و ص 67.( شارح)

می‌باشد و این حرکات، معلول طبایع و صور نوعیّه‌ای است که برای موضوعات خودشان موجودند(1)و بدیهی است که علّت شی‌ء متغیّر نیز، واجب است متغیّر باشد.

(پس از سه مقدّمه بالا این نتیجه گرفته می‌شود که طبایع و صور نوعیّه که علّت تغیّر حرکات عرضی است لازم است خود، متغیّر باشد) وگرنه لازم می‌آید که معلول با تغیّرش، تخلّف از علّت خویش داشته باشد و آن نیز محال است پس طبایع و صور جوهری که اسباب قریب برای اعراض لا حق (بر طبایع و صور جوهری) هستند اعراض لاحقی که حرکت در آنها وجود داشته، متغیّر می‌باشند، وجودشان متغیّر بوده، در جوهر ذاتشان متجدّد می‌باشند گرچه این طبایع و صور جوهری به ماهیّت خودشان ثابت بوده و در ذات خودشان باقی و برقرار هستند زیرا شی‌ء ذاتی، تغیّر را نمی‌پذیرد «لانّ الذّاتیّ لا یتغّیر».

توجیه تغیّر عارض بر اعراض لا حق

برخی از فلاسفه تغیّر و تجدّد عارض بر اعراض لا حق (بر طبایع و صور نوعی) را با وجود ثبات علّتی که همان طبیعت و غیر آن می‌باشد این‌گونه توجیه کرده‌اند که: «تغیّر اعراض لا حق و تجدّد آنها به جهت سوانح (و حوادثی) است که از خارج به آنها وارد شده و تغیّر و حرکت را در آنها ایجاد نموده است مثل حصول مراتب بعد و قرب از غایت (مطلوب) در حرکات طبیعیّه و مثل مصادف بودن با موانع و معدّات قوی و ضعیف در حرکات قسری و مثل تجدّد و پیدایش اراده‌های جزئی به هنگام هر حدّی از حدود مسافت در حرکات ارادی» (و نظیر اینها از سوانح که تغیّر در اعراض لا حق بر طبایع و صور نوعی همه منتسب به اینها می‌شود نه به خود طبیعت و صور نوعی که ثابت می‌باشند پس دلیل صدر المتألّهین در اثبات حرکت جوهری تمام نمی‌باشد).

پاسخ این توجیه:

ما کلام و سؤال خود را منتقل می‌کنیم به تجدّد این امور و سوانح که موجب تغیّر در


1) توضیح و اثبات این مطلب در مرحله ششّم فصل هفتم گذشت.( شارح)

اعراض لا حق بر طبایع و صور نوعیّه می‌باشد و می‌گوئیم که تجدّد و تغیّر در خود این امور و سوانح که موجب تغیّر حرکت در اعراض لا حق می‌باشند از کجا پیدا شده؟ پس ناچار و ناگریز این تغیّر و تجدّد، منتهی می‌گردد به طبیعتی که خود، متجدّد بالذّات می‌باشد.

اشکال:

ما صدور حرکت متجدّد را از علّت ثابت (در سوانح که موجب تغیّر و حرکت در اعراض لاحق می‌شود) توجیه می‌کنیم به عین آن دلیلی که شما قائلین به حرکت جوهری، صدور تغیّر و حرکت در اعراض لا حق پیدا شده از خود طبیعت را توجیه و بیان کردید بدون اینکه در تبین آن نیازی به این داشته باشیم که طبیعت را متجدّد بالذّات قرار بدهیم یعنی می‌گوئیم که حرکت اعراض خود متجدّد بالذات می‌باشد و صدور شی‌ء متجدّد از شی‌ء ثابت مانعی نیست هنگامیکه تجدّد، ذاتی شی‌ء باشد. زیرا ایجاد ذات متجدّد عین ایجاد خود تجدّد است چنانکه قائلین به حرکت جوهری به آن اعتراف دارید.

پاسخ

تجدّدی که در حرکت عرضی وجود دارد عین تجدّد خود حرکت و نفس آن نیست زیرا مقوله عرضیّت (در مقابل سایر مقولات دهگانه) وجود فی نفسها دارد و این نحو وجود یعنی وجود عرضیّت فی نفسها، عین وجود آن لنفسها نیست تا اینکه منعوت بنفسها بوده، در نتیجه مقوله عرضیّت، متّحدد باشد همانطور که تجدّد بوده است بلکه وجود مقوله عرضیّت برای غیرخودش می‌باشد که عبارت از موضوع جوهری است.

فلاسفه از این معنی به این عبارت تعبیر می‌آورند: «انّما وجودها لغیرها الّذی هو الموضوع الجوهری» یعنی «وجود مقوله عرضیّت، برای غیرخودش می‌باشد که عبارت از موضوع جوهری است». از باب مثال حرکت جسم در لونش همان تغییر جسم و تجدّد آن، در لونش است لونی که برای این جسم می‌باشد نه آنکه حرکتش در تجدّد لون و رنگش می‌باشد (پس تجدّد مربوط و متعلّق بخود حرکت، عرض نیست بلکه از آن جوهری است که وجود

عرض متعلّق به آن می‌باشد) امّا در جوهر وصف تجدّد، متعلّق و مربوط به خود جوهر است، زیرا وجود جوهر فی نفسه، عین وجود آن نفسه می‌باشد پس جوهر بذاته هم تجدّد است و هم متجدّد پس ایجاد این جوهر به عینه ایجاد متجدّد است و ایجاد متجدّد نیز، ایجاد این جوهر است نه اینکه ابتداء جوهری ایجاد شود تا بعدها وصف تجدّد به آن داده شود (دقّت کنید)

دلیل دوّم صدر المتألّهین برای اثبات حرکت جوهری:

اعراض از مراتب وجود جواهر محسوب می‌شوند(1)(بدین معنا که در حقیقت یک وجود بیش نیست که از مرتبه‌ای از آن، ماهیّت جوهر و از مرتبه دیگر آن ماهیّت عرض، انتزاع می‌گردد پس از حقیقت وجود از این جهت که قائم بذات خود بوده، مستقل در وجود می‌باشد از آن جوهر و از این جهت که نیاز به موضوعی هست و مستقّل در وجود نیست از آن مرتبه، عرض انتزاع می‌گردد).

به جهت دلیلی که گفته شد که «وجود اعراض عین وجود آنها است برای موضوعاتشان» پس تغییر اعراض و تجدّد آنها تمام نمی‌شود مگر با تغییر موضوعات جوهرشان و تجدّد آنها پس حرکات عرضی، دلیل بر حرکت جوهری است.

سه نتیجه:
اشاره

از مطالب گذشته سه امر و نتیجه، روشن و واضح می‌گردد:

[1. اینکه صور جوهری متبدّل و متوارد بر مادّه‌ای، یکی بعد از دیگری ...]

امر اوّل: اینکه صور جوهری متبدّل و متوارد بر مادّه‌ای، یکی بعد از دیگری، در حقیقت صورت جوهری واحد سیّالی بوده که بر مادّه جریان دارد و موضوع آن، مادّه است که بصورت مبهم و غیرمعیّن محفوظ می‌باشد چنانکه در مرحله جواهر و اعراض گذشت.

ما از هر حدّی از حدود این مادّه، مفهومی انتزاع می‌کنیم که با مفهوم انتزاع شده از حدّ


1) اسفار ج 3 ص 118 و ص 115 و ص 104 و ص 103- اسفار ج 7 ص 290 و ص 295( شارح).

دیگر مغایر می‌باشد و اسم این مفهوم انتزاع‌شده را بنام «ماهیّت نوعی» می‌نامیم که با سایر ماهیّات در آثار و احکام، متفاوت و متغایر می‌باشد.

و بطور کلی حرکت گرچه خالی از شائبه تشکیک نیست(1)برای اینکه حرکت عبارت از خروج شی‌ء از قوّه به فعلیّت و سلوک شی‌ء از نقص است بسوی کمال و لکن در جوهر علاوه بر تحقّق این نوع حرکت قابل تشکیک، حرکت اشتدادی دیگری است و آن، حرکت مادّه اولی (هیولی) بسوی طبیعت (جمادی) سپس بسوی نبات (که دارای رشد و نمّو و حرکت می‌باشد) سپس بسوی حیوان (که دارای حسّ و ادراک می‌باشد) و سپس بسوی انسان (که علاوه بر دارا بودن ویژگیهای طبیعت جمادی و نباتی و حیوان بودن، دارای پنج ویژگی هست که موجودات قبلی آنها را دارا نبوده است و آنها عبارتند از فکر- علم- ذکر- حلم- اراده است چنانکه روایت منقول از کمیل بن زیاد از امیر المؤمنین (ع) که از انواع نفس انسان و ویژگیهای آن سؤال شده و حضرت بیان جالبی در این زمینه فرموده‌اند).(2)

و برای هریک از این انواع حرکات بالا (یعنی از مادّه اولی (هیولی) بسوی طبیعت جمادی و از طبیعت جمادی بسوی نبات و ...) آثار خاصّی است که مترتّب بر آن می‌گردد و حرکت، ادامه پیدا می‌کند تا اینکه منتهی گردد به فعلیّتی که همراه آن دیگر قوّه‌ای وجود ندارد.

[2. اینکه برای اعراض لا حق بر جواهر، هرگونه عرضی که می‌خواهد باشد حرکتی به ...]
اشاره

امر دوّم: اینکه برای اعراض لا حق بر جواهر، هرگونه عرضی که می‌خواهد باشد حرکتی به تبع جواهر معروض این اعراض، موجود است زیرا معنی ندارد ثبات صفات (و اعراض) در حالیکه موضوعات آنها، متغیّر بوده، متجدّد باشند.

علاوه بر این، اعراض لازم وجود مثل اعراض لازم ماهیّت، مجعول‌اند به جعل موضوعاتشان به نحو جعل بسیط (یعنی علّتی که موضوعات این اعراض را جعل کرده با همین جعل، لوازم وجود نیز مجعول گشته، دیگر نیازی به جعل آنها مستقلا نیست یعنی) بدون اینکه جعلی بین این اعراض لازم وجود و بین موضوعاتشان متخلّل باشد.


1) اسفار ج 3 ص 80 و ص 81( شارح).

2) به« رساله نفسیّة» تألیف سیّد فضل اللّه بن حامد حسینی ص 7 مراجعه کنید( شارح).

این‌که در بالا گفته شد در مورد اعراض لازمی بود که ما آنها را ثابت و غیرمتغیّر محسوب می‌داریم امّا در اعراض مفارق که به سبب حرکت، عارض بر موضوعاتشان می‌گردند چنانکه در حرکاتی که در مقولات چهارگانه: «این و کم و کیف و وضع» جاری و واقع می‌گردند به جهت اینکه این نوع از اعراض به تبع جواهر معروض خویش دارای حرکت می‌باشند آنها را «حرکتهای دوّم- حرکات ثانی» می‌نامند چنانکه قسم اوّل از حرکت را که در اعراض لازم می‌باشد «حرکتهای نخستین- حرکات اوّلی» تعبیر می‌آورند.

اشکال در امکان تحقّق حرکت در حرکت

امکان تحقّق حرکت در حرکت به دو وجه مورد ایراد و اشکال واقع شده است(1)

وجه اوّل: اینکه واجب و لازم در (باب) حرکت این است که حرکت، منقسم می‌شود بالقوّه به اجزائی که وجود آنها آنی است و لکن مفروض در باب «حرکت در حرکت» این است که از اجزاء دارای تدریج و قابل انقسام (به اجزاء دیگر) مرکّب می‌شود پس ممتنع است حرکت از این اجزاء تدریجی قابل انقسام به اجزاء، مرکّب بشود.

وجه دوّم: اینکه لازمه «حرکت در حرکت» این است که ورود متحرّک در هر حدّی از حدود حرکت، ماندن و امعان در آن حدّ باشد نه ترک آن حدّ (در صورتی که در باب حرکت باید ورود متحرّک در هریک از حدود حرکت همراه با خروج از آن حدّ و ترک آن باشد) پس حرکت در حرکت اصولا تامّ و تمام نیست (زیرا معیار حرکت که عبارت است از ورود متحرّک در حدّ هریک از حدود حرکت همراه با خروج از آن حد و ترک آن، در مورد حرکت در حرکت که معنایش ماندن و امعان در هر حدی از حدود حرکت نه ترک آن حد می‌باشد تطبیق نمی‌کند پس حرکت در حرکت از قبیل حرکت نمی‌تواند باشد).


1) اسفار ج 3 ص 77 و ص 79- التّحصیل ص 429( شارح).

رفع هردو وجه:

امّا وجه اوّلی قابل دفع است به این نحو که آنچه را که ما آن را در معنای حرکت از شرایط اساسی می‌دانیم اینکه حرکت، منقسم می‌شود به اجزائی که با این انقسام، اتّصال حرکت و امتداد آن منقطع می‌گردد و بالاخره منتهی می‌گردد باجزائی آنی و اما این را مسلّم نمی‌داریم که انتهاء حرکت به این اجزاء آنی بلاواسطه باشد.

پس جایز است یک حرکت منقسم بشود به اجزاء آنی غیرتدریجی از سنخ حرکت سپس این اجزاء منقسم شود به اجزاء آنی دیگری پس انقسام حرکت و انتهاء انقسام حرکت به اجزاء آنی مثل قیام عرض به جوهر می‌ماند پس چه‌بسا قیام عرض به جوهر بدون واسطه می‌باشد و چه‌بسا با واسطه و در صورت انتهاء عرض به جوهر با واسطه نیز، ممکن است به یک واسطه منتهی به جوهر بشود یا بیشتر مثل قیام خطّ به سطح و سطح به جسم تعلیمی و جسم تعلیمی به جسم طبیعی.

و امّا وجه دوّم و آن جریان (و داستان) «امعان» که در حدود (حرکت) است دفع می‌شود به این نحو که «امعان یعنی ماندن» در حدود حرکت منحصرا اقتضاء و ایجاب می‌کند پیدایش «بطؤ» (کندی) در حرکت را و جایز است که سبب بطؤ، همان ترکّب حرکت باشد (یعنی هرچه حرکت بسیطتر باشد حرکت سریع‌تر خواهد بود و هرچه ترکیب آن بیشتر باشد حرکت کندتر خواهد بود(1)). و بزودی در آینده به خواست خداوند به آن اشاره خواهیم کرد.

[3. اینکه مادّه اولی (هیولی) از این جهت که قوّه محض است اصلا فعلیّتی برای آن نیست جز ...]

امر سوّم: اینکه مادّه اولی (هیولی) از این جهت که قوّه محض است اصلا فعلیّتی برای آن نیست جز فعلیّت اینکه قوّه محض است پس مادّه اولی در هر فعلیّتی (و صورتی) باشد که بر مادّه اوّلی عارض می‌شود تابع صورتی است که مادّه اوّلی را برپا داشته، قوام می‌بخشد پس مادّه اوّلی، متمیّز است به تمیّز صورتی که مادّه اوّلی با آن صورت متّحد می‌گردد و متشخّص است به تشخّص آن صورت (و بطور کلی ماده اوّلی) در واحد بودن و کثیر بودن، تابع صورتی است که با مادّه اوّلی متّحد است.


1) تعلیقه مؤلّف بر اسفار ج 3 ص 199.( شارح)

آری (با همه این مطالب) برای مادّه اوّلی (در رابطه با صورت‌های عارض بر آن) وحدت مبهمه‌ای است شبیه به وحدت ماهیّت جنسی (مثل معنای مبهم حیوان که در ضمن انواع خویش از قبیل انسان و گاو و گوسفند و سایر انواع حیوانات متحقّق می‌گردد).

و چون مادّه اوّلی، موضوع حرکت عامّ جوهری می‌باشد پس مجموعه عالم مادّه، یک حقیقت واحد سیّالی می‌باشد که از مرحله قوّه محض بودن بسوی فعلیّتی که با آن دیگر قوّه نیست در حرکت می‌باشد

خلاصه درس چهل و سوّم:

مشهور بین قدماء از فلاسفه این است که مقولاتی که حرکت در آنها واقع می‌شود چهارتا هستند: «کیف، کمّ، این، وضع»، امّا بقیّه مقولات از قبیل درست فعل و انفعال و وضع وجده و اضافه و جوهر، حرکت در آنها واقع نمی‌شود.

علّت وقوع حرکت در چهار مقوله و عدم وقوع آن در بقیّه مقولات ده‌گانه در متن درس ذکر گردیده مراجعه نمائید.

و لکن جمعی از فلاسفه نظر بالا را ردّ کرده، معتقدند که حرکت در همه مقولات ده‌گانه جایز است و برای اقامه نظر خود دلیل آورده و دلائل قائلین به منع را ردّ نموده‌اند، تفصیل و توضیح آن در متن درس ذکر شده است.

کلمات منقول از فلاسفه حتّی کسانیکه وقوع حرکت در چهار مقوله را نام برده‌اند خالی از اشاره باین نیست که حرکت، در مقوله جوهر نیز، واقع می‌شود و لکن تصریحی بآن ننموده‌اند و اوّلین کسی که به صراحت وقوع حرکت در جوهر را به تفضیل ذکر کرده است صدر المتألّهین (ره) می‌باشد و این نظر را مرحوم استاد علّامه پذیرفته، در فصل دوّم این مرحله بر آن اقامه دلیل نموده است.

مرحوم ملّاصدرا چند برهان برای اثبات نظر خود که حرکت جوهری است ذکر کرده از جمله دو دلیل است که در متن درس بیان گردیده است.

نتیجه‌ای که از دلیل اوّل برای اثبات حرکت جوهری گرفته می‌شود این است که طبایع و صور نوعی که علّت تغییر حرکات عرضی است لازمست خود متغیّر باشد وگرنه لازم می‌آید که معلول با تغیّرش تخلّف از علّت خویش داشته باشد و آن نیز محال است پس طبایع و صور جوهری که اسباب قریب برای اعراض لا حق بر طبایع و صور جوهری هستند اعراض لاحقّی که حرکت در آنها وجود داشته، متغیّر می‌باشند وجودشان متغیّر بوده، در جوهر ذاتشان متجدّد می‌باشند گرچه این طبایع و صور جوهری نسبت به ماهیّت خودشان ثابت

بوده، در ذات خودشان باقی و برقرار هستند زیرا شی‌ء ذاتی تغیّر را نمی‌پذیرد و لکن برخی از فلاسفه تغیّر و تجدّد عارض بر اعراض لا حق بر طبایع و صور نوعی را با وجود اثبات علّتی که همان طبیعت و غیر آن می‌باشد بدو نوع توجیه نموده‌اند:

توجیه اوّل اینکه تغیّر در اعراض لا حق بر طبایع و صور نوعی همه منتسب به حوادثی است که از خارج بآنها وارد شده و تغیّر و حرکت را در آنها ایجاد نموده است نه بخود طبیعت و صور نوعی که ثابت می‌باشند پس دلیل صدر المتألّهین در اثبات حرکت جوهری تمام نمی‌باشد.

مرحوم استاد علّامه از این توجیه پاسخ داده است که در متن درس بیان گردیده است.

توجیه دوّم اینکه حرکت اعراض، خود، متجدّد بالذّات می‌باشد و صدور شی‌ء متجدّد از شی‌ء ثابت مانعی نیست هنگامی که تجدّد، ذاتی شی باشد زیرا ایجاد ذات متجدّد عین ایجاد خود تجدّد است چنانکه قائلین به حرکت جوهری بآن اعتراف دارند.

مرحوم استاد علّامه از توجیه دوّم نیز پاسخ داده و در آخر آن یک مثال نیز برای توضیح آن ذکر می‌کند حاصل دلیل دوّم مرحوم ملاصدرا بر اثبات حرکت جوهری این است که وجود اعراض از مراتب وجود جواهر محسوب می‌شود زیرا وجود اعراض عین وجود آنها برای موضوعاتشان می‌باشد

پس تغیّر اعراض و تجدّد آنها جز با تغیر موضوعات جوهرشان و تجدّد آنها تمام نمیشود پس حرکات عرضی دلیل بر حرکت جوهری است.

از مطالب گذشته سه نتیجه واضح و روشن می‌گردد:

نتیجه اوّل اینکه صور جوهری متبدّل و متوارد بر مادّه‌ای یکی بعد از دیگری در واقع صورت جوهری واحد سیّالی است که بر مادّه جریان دارد و موضوع آن مادّه است که به صورت مبهم و غیرمعیّن محفوظ می‌باشد.

نتیجه دوّم اینکه برای اعراض لا حق بر جواهر هرگونه عرضی که می‌خواهد باشد حرکتی به تبع جواهر معروض این اعراض، موجود است و دلیل این نتیجه مثل توضیح نتیجه

قبلی و سایر مطالب مربوط باین دو نتیجه به تفصیل در متن درس بیان گردیده است مراجعه کنید.

مطالبی که در بالا گفته شد مربوط به اعراض لازمی بود که ما آنها را ثابت و غیرمتغیّر محسوب می‌داریم و امّا اعراض مفارق که سبب حرکت عارض بر موضوعاتشان می‌گردند به تبع جواهر معروض خویش دارای حرکت هستند و حرکت در این نوع از اعراض از قبیل حرکت در حرکت می‌باشد که آنها را «حرکتهای دوّمی» می‌نامند چنانکه قسم اوّل از حرکت که در اعراض لازم می‌باشد «حرکات اوّلی» نامیده می‌شود.

امکان تحقّق «حرکت در حرکت» به دو وجه مورد ایراد و اشکال واقع شده است و مرحوم استاد علّامه آن دو وجه را ذکر و سپس از هردو پاسخ می‌دهد، تفصیل آن در متن درس ذکر شده است.

نتیجه سوّم اینکه مادّه اولی متمیّز است به تمیّز صورتی که مادّه اوّلی با آن صورت متّحد گردد. و متشخّص است به تشخّص آن صورت و برای مادّه اولی وحدت مبهمی است شبیه به وحدت ماهیّت جنسی، توضیح این نتیجه، نیز در آخر درس بیان گردیده مراجعه نمائید.

پرسشها:

1- مقولاتی که نزد قدماء از حکماء، حرکت در آنها واقع می‌شود چندتا هستند؟ آنها را نام ببرید.

2- چرا در مقوله کیف حرکت واقع می‌شود؟ و مثالی برای آن بیاورید.

3- اشکال و اعتراضی بر وقوع حرکت در مقوله کیف از ناحیه برخی از فلاسفه ذکر شده است آنرا بیان و پاسخ از آن را نیز ذکر کنید

4- بودن مقوله «این» به صورت یک مقوله مستقّل نزد برخی از فلاسفه مورد شکّ و تردید واقع شده است، منشأ شکّ و تردید را در این زمینه بیان کنید.

5- چرا در مقوله «وضع» حرکت واقع می‌شود؟ توضیح دهید.

6- منکرین وقوع حرکت در فعل و انفعال دو دلیل بر صحّت عقیده خود ذکر کرده‌اند آن دو دلیل را ذکر نمائید.

7- علّت عدم وقوع حرکت در مقوله «اضافه» را ذکر و پاسخ آنرا بیان نمائید.

8- علّت عدم وقوع حرکت در مقوله «جوهر» را بیان و جواب آنرا نیز ذکر نمائید.

9- دلیل اوّل صدر المتألّهین (ره) بر حرکت در مقوله جوهر را بیان کنید.

10- برخی از فلاسفه تغیّر و تجدّد عارض بر اعراض لا حق بر طبایع و صور نوعی را با وجود اثبات علّتی که همان طبیعت و غیر آن باشد بنحوی توجیه کرده‌اند آن توجیه را توضیح و پاسخ آنرا نیز بیان کنید.

11- بر دلیل اوّل صدر المتألّهین (ره) اینگونه اشکال شد که حرکت اعراض خود، متجدّد بالذّات می‌باشد و صدور شی‌ء متجدّد از شی‌ء ثابت مانعی نیست هنگامی که تجدّد، ذاتی شی‌ء باشد حال اوّلا دلیل این اشکال را بیان و ثانیا پاسخ آنرا نیز همراه مثالی توضیح دهید.

12- دلیل دوّم صدر المتألّهین (ره) برای اثبات حرکت جوهری را بیان نمائید.

13- جاهای خالی عبارت زیر را تعیین و وارد نمائید:

«صور جوهری متبدّل و متوارد بر مادّه‌ای، یکی بعد از دیگری در حقیقت ... که بر مادّه جریان دارد و موضوع آن ... محفوظ می‌باشد.

14- آیا در حرکت، تشکیک، ممکن است یا نه در هرصورت چرا؟

15- ویژگیهای پنجگانه انسان در برابر طبیعت جمادی و نباتی و حیوان بودن بناء بر روایت منقول از کمیل بن زیاد از امیر المؤمنین (ع) را نام ببرید و توضیح دهید- از این پنج ویژگی چه نتیجه‌ای می‌توان بدست آورد؟

16- برای اعراض لازم لا حق بر جواهر، حرکتی به تبع جواهر معروض این اعراض موجود است و مرحوم استاد علّامه دو دلیل برای اثبات آن ذکر کرده است آن دو دلیل را توضیح دهید.

17- اعراض مفارق به تبع جواهر معروض خویش، دارای حرکت است و وجه و دلیل آنرا بیان نمائید.

18- امکان تحقّق «حرکت در حرکت» به دو وجه مورد ایراد واقع شده است آن دو وجه را توضیح و پاسخ از آندو را نیز بیان نمائید

19- مادّه اولی (هیولی) به چه‌چیز تمیّز پیدا می‌کند؟ و با چه‌چیز متّحد؟ و با چه‌چیز متشخّص می‌گردد؟ توضیح دهید.

20- برای مادّه اولی در رابطه با صورتهای عارض بر آن‌چه نوع وحدتی وجود دارد؟ بیان کنید.


الدّرس الرّابع و الاربعون (44) الفصل التّاسع فی موضوع الحرکة

قد تبیّن أنّ الموضوع لهذه الحرکات هو المادّة. هذا إجمالا. أمّا تفصیله فهو أنّک قد عرفت أنّک عرفت أنّ فی مورد الحرکة مادّة و صورة و قوّة و فعلا، و قد عرفت فی مباحث الماهیّة أنّ الجنس و الفصل هما المادّة و الصّورة لا بشرط، و أنّ الماهیّات النّوعیّة قد تتّرتب متنازلة إلی السّافل من نوع عال و متوسّط و اخیر، و قد تندرج تحت جنس واحد قریب انواع کثیرة اندراجا عرضیّا لا طولیّا.

و لازم ذلک أن یکون فی القسم الأوّل من الأنواع الجوهریّة مادّة أولی متحصّلة بصورة أولی ثمّ هما معا مادّة ثانیة لصورة ثانیة ثمّ هما معا مادّة- و تسمی أیضا ثانیة- لصورة لاحقة و فی القسم الثّانی مادّة لها صور متعدّدة متعاقبة علیها کلّما حلّت بها واحدة منها امتنعت من قبول صورة اخری.

فاذا رجعت هذه التنوّعات الجوهریّة الطّولیّة و العرضیّة إلی الحرکة ففی القسم الثّانی کانت المادّة التّی هی موضوع الحرکة فی بدئها هی الموضوع بعینه ما تعاقبت الصّور إلی آخر الحرکة، سواء کانت هی المادّة الأولی او المادّة الثّانیة، و کذلک الحکم فی الحرکات

العرضیّة- بفتح الرّاء-

و فی القسم الأوّل و هو الحرکة الطّولیّة، المادّة الأولی موضوع للصّورة الأولی ثمّ معا موضوع الصّورة الثّانیة لا بطریق الخلع و اللبس کما فی القسم الأوّل بل بطریق اللّبس بعد اللّبس. و لازم ذالک أن تکون الحرکة اشتدادیّة لا متشابهة و کون مادّة الصّورة الأولی معزولة عن موضوعیّة الصّورة الثّانیة، بل الموضوع لها هو المادّة الأولی و الصّورة الأولی معا و المادّة الأولی من المقارنات.

و الصّورة الثّانیة فی هذه المرتبة هی فعلیّة النّوع و لها الآثار المترتّبة، إذ لا حکم إلّا للفعلیّة و لا فعلیّة إلّا واحدة و هی فعلیّة الصّورة الثّانیة.

و هذا معنی قولهم: إنّ الفصل الأخیر جامع لجمیع کمالات الفصول السّابقة و منشأ لانتزاعها و أنّه لو تجرّد عن المادّة و تقرّر وحده لم تبطل بذلک حقیقة النّوع و الأمر علی هذا القیاس فی کلّ صورة لا حقة بعد صورة.

و من هنا یظهر:

أولّا أنّ الحرکة فی القسم الثّانی بسیطة. و أمّا فی القسم الأوّل فانّها مرکّبة لتغیّر الموضوع فی کلّ حدّ من الحدود، غیر أن تغیّره لیس ببطلان الموضوع السّابق و حدوث موضوع لا حق بل بطریق الاستکمال، ففی کلّ حدّ من الحدود تصیر فعلیّة الحدّ و قوّة الحدّ اللّاحق معا قوّة لفعلیّة الحدّ اللّاحق.

و ثانیا أن لا معنی للحرکة النّزولیّة بسلوک الموضوع من الشدّة إلی الضّعف و من الکمال إلی النّقص، لاستلزامها کون فعلیة مّا قوّة لقوّته کأن یتحرّک الانسان من الانسانیّة إلی الحیوانیّة و من الحیوانیّة إلی النباتیّة، و هکذا. فما یترائی منه الحرکة التضّعیفیّة حرکة بالعرض یتبع حرکة اخری اشتدادیّة تزاحم الحرکة النّزولیّة المفروضة کالذّبول.

و ثالثا أنّ الحرکة أیّامّا کانت محدودة بالبدایة و النّهایة، فکلّ حدّ من حدودها ینتهی من الجانبین إلی قوّة لا فعلیّة معها و إلی فعل لا قوّة معه و حکم المجموع ایضا حکم الأبعاض و هذا لا ینا فی ما تقدّم أنّ الحرکة لا أوّل لها و لا آخر فانّ المراد به أن تبتدی‌ء بجزء لا ینقسم بالفعل و أن تختم بذلک فالجزء بهذا المعنی لا یخرج من القوّة إلی الفعل أبدا و لا الماهیّة النّوعیّة المنتزعة من هذا الحدّ تخرج من القوّة إلی الفعل أبدا.

الفصل العاشر فی فاعل الحرکة و هو المحرّک

لیعلم أنّ الحرکة کیفما فرضت فالمحرّک فیها غیر المتحرّک فان کانت الحرکة جوهریّة و الحرکة فی ذات الشّی‌ء و هو المتحرّک بالحقیقة کما تقدّم کان فرض کون المتحرّک هو المحرّک فرض کون الشّی‌ء فاعلا موجدا لنفسه و استحالته ضروریّة فالفاعل الموجد للحرکتة هو الفاعل الموجد للمتحرّک و هو جوهر مفارق للمادّة یوجد الصّورة الجوهریّة و یقیم بها المادّة و الصّورة شریکة الفاعل علی ما تقدّم.

و إن کانت الحرکة عرضیّة و کان العرض لازما للوجود فالفاعل الموجد للحرکة فاعل الموضوع المتحرّک بعین جعل الموضوع من غیر تخّلل جعل آخر بین الموضوع و بین الحرکة إذ لو تخلّل الجعل و کان المتحرّک و هو مادیّ فاعلا فی نفسه للحرکة، کان فاعلا من غیر توسط المادّة و قد تقدّم فی مباحث العلّة و المعلول أنّ العلل المادّیّة لا تفعل إلّا بتوسّط المادّة و تخلّل الوضع بینها و بین معلولاتها فهی إنّما تفعل فی الخارج من نفسها ففاعل لازم الوجود فاعل ملزومه و هو جوهر مفارق للمادّة جعل الصّورة و لازم وجودها جعلا واجدا و أقام بها المادّة.

و إن کانت الحرکة عرضیّة و العرض مفارقا کان الفاعل القریب للحرکة هو الطّبیعة بناء علی انتساب الأفعال الحادثة عند کل نوع جوهریّ إلی طبیعة ذالک النوع.

و تفصیل القول أنّ الموضوع إمّا أن یفعل أفعاله علی و تیرة واحدة أو لا علی و تیرة واحدة و الأوّل هو الطّبیعة المعرّفة بأنّها مبدء حرکة ما هی فیه و سکونه و الثّانی هو النّفس

المسخرّة لعدّة طبائع و قوی تستعملها فی تحصیل ما تریده من الفعل و کلّ منهما إمّا أن یکون فعلها ملائما لنفسها بحیث لو خلیّت و نفسها لفعلته و هو الحرکة الطّبیعیة، أو لا یکون کذلک کما یقتضیه قیام مانع مزاحم و هو الحرکة القسریّة.

و علی جمیع هذه التقادیر فاعل الحرکة هی الطّبیعة أمّا فی الحرکة الطّبیعیّة فلأنّ الطّبیعة إنّما تنشی‌ء الحرکة عند زوال صورة ملائمة او عروض هیئة منافرة تفقد بذلک کمالا تقتضیه فتطلب الکمال فتسلک إلیه بالحرکة ففاعلها الصّورة و قابلها المادّة و أمّا فی الحرکة القسریّة فلأنّ القاسر ربما یزول و الحرکة القسریة علی حالها و قد بطلت فاعلیّة الطّبیعة بالفعل فلیس الفاعل إلّا الطّبیعة المقسورة.

و أمّا فی الحرکة النّفسانیّة فلأنّ کون النّفس مسخرّة للطّبائع و القوی المختلفة لتستکمل بأفعالها نعم الدّلیل علی أنّ الفاعل القریب فی الحرکات النّفسانیّة هی الطّبائع و القوی المغروزة فی الأعضاء.

درس چهل و چهارم (44)

فصل نهّم در موضوع حرکت
اشاره

سابقا گفته شد که موضوع این حرکات (جوهری و عرضی) مادّه است(1)این اجمال مطلب امّا تفصیل آن اینکه شناختید که در مورد هر حرکتی مادّه و صورت و قوّه و فعلیّتی است.

و باز در مباحث ماهیّت دانستید که جنس و فصل، همان مادّه و صورت است اگر (در ذهن) لا بشرط اخذ شوند (یعنی مادّه و صورت موجود در اجسام در خارج، اگر در ذهن وارد شده و لا بشرط اعتبار گردند مادّه، همان جنس و صورت، همان فصل میباشد پس جنس و فصل، جزء ذهنی ماهیّات اجسام به شمار میروند همانطور که مادّه و صورت، اجزاء خارجی اجسام محسوب می‌شوند).

و باز شناختید که ماهیّات نوعی از نوع عالی و متوسّط به طرف (نوع) سافل متنازل می‌باشند و گاهی انواع کثیری تحت جنس واحد قریب، مندرج میگردند، این اندراج، عرضی است نه طولی (اندراج عرضی مثل اندراج انواع حیوانات مثل انسان و گوسفند و گاو و سایر


1) رسائل ابن سینا ص 92.

حیوانات دریائی و خشکی که در عرض هم، تحت جنس حیوان داخل و مندرج هستند و اندراج طولی مثل اندراج انسان تحت جنس حیوان و اندراج حیوان در جنس جسم نامی مثل نبات و اندراج نوع جسم نامی تحت جنس جسم مطلق و اندراج نوع جسم مطلق در تحت جوهر، البته تا اینجا مثال اندراج عرضی و طولی در سلسله جواهر بود که یکی از اجناس عالیه اشیاء به شمار میرود. و امّا در سایر اجناس عالی از قبیل کیف و کمّ و اضافه و وضع و این و غیر اینها نیز همین‌طور اندراج عرضی و طولی وجود دارد که در جای خود در منطق و فلسفه گفته شده است).

و لازمه این (یعنی اندراج طولی و عرضی در زمینه ماهیّات) این است که در قسمّ اوّل (از آن دو یعنی اندراج طولی) از انواع جوهری مادّه اولی، متحصّل بصورت اوّلی بوده سپس آن دو (یعنی ماده اوّلی و صورت اوّلی) باهم (بمنزله) ماده دوّم برای صورت دوّم محسوب شده سپس آن دو (یعنی مادّه دوّم با صورت دوّم) که مجموعا بنام «ماده دوّم» نامیده می‌شود ماده برای صورت لا حق محسوب میگردد (و همین‌طور در سلسله انواع جوهری، تا آخرین انواع جوهری ادامه پیدا می‌کند) و در قسم دوّم از انواع جوهری (یعنی در اندراج عرضی یعنی انواع جوهری در عرض یک دیگر بوده و همه، تحت یک جنس قریب داخل باشند مانند انواع گوناگون حیوانات) مادّه‌ای است و برای این مادّه، صور متعدّد متعاقبی است بطوریکه هر زمان که یکی از صور (متعاقب) بر این مادّه وارد شده حلول کند مادّه مزبور، از پذیرش صورت دیگر، امتناع می‌کند.

حال اگر پیدایش انواع گوناگون جوهری طولی یا عرضی در رابطه با حرکت (جوهری) در آنها مورد ملاحظه قرار گیرند (یعنی براساس حرکت جوهری بخواهند پا بدایره هستی بگذارند) در این حال در قسم دوّم (یعنی اندراج عرضی موردی که انواع جوهری در عرض یکدیگرند و حرکت، عرضی باشد نه طولی) مادّه‌ای که در ابتدا، موضوع حرکت است به هنگام حرکت نیز به عینه، موضوع حرکت می‌باشد مادامیکه صور، پشت سر هم و متعاقب وارد می‌شوند تا برسد به آخر حرکت خواه آن مادّه، ماده اوّلی (و هیولی اولی) باشد یا ماده ثانیه (که همان مادّه اولی به اضافه صورتی که به آن ملحق شده در رابطه با صورت لا حق بر این دو)

حکم بالا در حرکات عرضی نیز صادق است (یعنی موضوع عرض اوّل به عینه موضوع عرضی دوّم می‌باشد و به همین منوال ادامه پیدا می‌کند).

و در قسم اوّل و آن، حرکت طولی است، ماده اوّلی، موضوع برای صورت اوّلی است سپس آن دو باهم (یعنی مادّه اوّلی با صورت اوّلی) موضوع واقع می‌شوند برای صورت دوّم البته نه به طریق خلع و لبس چنانکه در قسم اوّل بود (به این ترتیب که مادّه اوّلی، صورت را از خودش می‌کند و صورت دوّمی را می‌پوشد) بلکه بطریق لبس بعد از لبس (یعنی ماده اوّلی، صورت دوّم را بدنبال صورت اوّل می‌پوشد بدون اینکه صورت قبلی را از دست بدهد).

و لازمه «لبس بعد از لبس» این است که حرکت، اشتدادی باشد نه متشابه و اینکه مادّه صورت اوّلی از موضوع بودن برای صورت دوّمی، عزل شده و کنار رفته باشد (که این نیز از خواصّ حرکت متشابه به شمار میرود) بلکه موضوع برای صورت دوّمی، مجموع مادّه اوّلی و صورت اوّلی باهم و مادّه اوّلی (به تنهائی) از مقارنات (موضوع برای صورت دوّمی) محسوب می‌گردد (و این نیز از خواصّ و آثار حرکت اشتدادی می‌باشد).

و صورت دوّمی در این مرتبه از حرکت (که بر روی صورت اوّلی درمی‌آید)، همان فعلیّت نوع بوده و آثار مترتّب بر نوع نیز بر آن، مترتّب می‌گردد زیرا صورت دوّمی جز فعلیّت، حکمی ندارد و جز یک فعلیّت نیز موجود نیست و آن، نیز، فعلیّت صورت ثانی است و این است معنای قول فلاسفه که گفته‌اند: «انّ الفصل الآخر جامع لجمیع کمالات الفصول السّابقة و منشأء الانتزاع و انّه و لو تجرّد عن المادّة و تقرّر وحده لم تبطل بذلک حقیقة النّوع» یعنی «فصل اخیر، جامع جمیع کمالات فصول سابق بوده و منشأ انتزاع آنها نیز می‌باشد بطوریکه اگر فصل اخیر، مجرّد از مادّه باشد و به تنهائی تقرّر پیدا کند با این تجرّد و تقّرر، حقیقت نوع، باطل نمی‌شود.

(پس فعلیّت این نوع با فصل اخیر که همان صورت اخیر برای نوع باشد تحقّق پیدا می‌کند) و این حکم در هرصورت لا حق بعد صورتی، جریان و مصداق پیدا می‌کند.

سه نتیجه در این فصل:
اشاره

از اینجا سه امر نتیجه می‌شود:

[1.: حرکت در قسم دوّم (یعنی در حرکت عرضی یعنی اندراج انواع کثیری تحت جنس واحد قریب) بسیط می‌باشد]

امر اوّل: حرکت در قسم دوّم (یعنی در حرکت عرضی یعنی اندراج انواع کثیری تحت جنس واحد قریب) بسیط می‌باشد.

و امّا در قسم اوّل (یعنی در حرکت طولی) حرکت، مرکّب است زیرا موضوع آن در هر حدّی از حدود حرکت، متغیّر می‌باشد منتها تغیّر آن، بمعنای بطلان موضوع سابق و حدوث موضوع لا حق نیست بلکه بطریق استکمال، تغیّر پیدا می‌شود پس در هر حدّی از حدود حرکت، فعلیّت این حدّ همراه قوّه لا حق باهم، قوّه فعلیّت حدّ لا حق می‌گردد.

[2. حرکت نزولی به این ترتیب که موضوع از شدّت بسوی ضعف و از کمال بسوی نقص، سلوک و حرکت بکند معنای محصّلی ندارد]

امر دوّم: حرکت نزولی به این ترتیب که موضوع از شدّت بسوی ضعف و از کمال بسوی نقص، سلوک و حرکت بکند معنای محصّلی ندارد، زیرا لازمه حرکت نزولی این است که فعلیّت (بطور اجمال) دارای قوّه قوّه خودش باشد (نه دارای قوّه فعلیّت خودش بسوی کمال) مثل اینکه انسان از انسانیّت حرکت کند بسوی حیوانیّت و از حیوانیّت نیز بسوی نباتیّت و هم‌چنین از نباتیّت بسوی جسمیّت مطلق تا برسد به جوهر (و بطور خلاصه جایز است که فعلیّت هرنوع فعلیّتی که می‌خواهد باشد) دارای قوّه پیدایش فعلیّت دیگری باشد و لکن جایز نیست که فعلیّت، دارای قوّه پیدایش قوّه خودش که همان حرکت نزولی در مثل انسان بسوی حیوانیّت است باشد).

پس آنچه که به نظر میرسد که از قبیل حرکت نزولی باشد مثل حرکت تضعّفی (که حرکت از شدّت بسوی ضعف و از کمال بسوی نقص تغییر پیدا می‌کند) در این باره می‌گوئیم که حرکت تضعّفی، حرکت بالعرض بوده، تابع حرکت دیگر اشتدادی است که تزاحم دارد با حرکت نزولی مورد فرض مثل پژمرده شدن و خشک شدن گیاهان (ذبول) که قبل از پژمرده شدن، حرکت شدیدی بسوی سرسبز شدن و رشد و نمّو داشته است و حرکت بسوی پژمردگی و ضعف، تابع حرکت بسوی اشتداد (یعنی سرسبزی) بوده و بدنبال آن، پدید می‌آید.

[3. اینکه حرکت هرنوع حرکتی که می‌خواهد باشد محدود است به ابتدا و نهایت]

امر سوّم: اینکه حرکت هرنوع حرکتی که می‌خواهد باشد محدود است به ابتدا که از آنجا شروع می‌شود) و نهایت (که به آن ختم می‌گردد) پس هر حدّی از حدود حرکت از دو

جانب، منتهی می‌شود به قوّه‌ای که با آن فعلیّتی نیست (یعنی ابتدا حرکت) و به فعلیّتی که با آن قوّه‌ای نیست (یعنی نهایت) و حکم مجموع حرکت نیز حکم اجزاء و ابعاض آنرا که گفتیم دارد.

گفتار ما در اینجا (که هر حرکتی بدایت و نهایت دارد) با آنچه که سابقا گذشت که حرکت نه اوّل (و ابتدائی) دارد و نه آخر (و نهایتی) منافاتی ندارد.

و وجه عدم منافات اینکه مراد از اینکه حرکت نه اوّل دارد و نه آخر این است که حرکت از یک جزء بالفعل که قابل انقسام نباشد آغاز نمی‌شود و هم‌چنین به یک جزء بالفعل که قابل انقسام نباشد ختم نمی‌گردد پس جزء به این معنی ابدا از قوّه به فعل خارج نمی‌شود (زیرا فعلیّت یافتن چنین جزئی وابسته به این است که تقسیم حرکت به جزء لا یتّجزی منتهی گردد و این نیز محال است) و نیز ماهیّت نوعی منتزع از این حدّ، ابدا از قوّه به فعلیّت خارج نمی‌شود (پس حرکت به این معنی، نه اوّل دارد و نه آخر).

فصل دهّم در فاعل حرکت و آن محرّک است

فصل دهّم در فاعل حرکت و آن محرّک است(1)

این نکته قابل ذکر است که حرکت بهر نحوی که فرض شود محّرک در آن، غیر متحرّک است حال اگر حرکت، جوهری بوده و در ذات شی‌ء و جوهر آن باشد و شی‌ء در حقیقت، متحرّک باشد چنانکه گذشت در این صورت فرض بودن متحرّک همان محرّک، در حقیقت فرض بودن خود شی‌ء، فاعل و بوجود آورنده خودش می‌باشد و محال بودن آن نیز ضروری است.

پس ناگریز فاعل و بوجود آورنده حرکت، همان فاعلی است که متحرّک را به وجود آورده است و آن، جوهر مفارقی است برای مادّه که صورت جوهری را برای مادّه ایجاد و مادّه را با آن صورت جوهری برپا و قوام می‌بخشد و صورت نیز در فاعلیّت فاعل شریک می‌باشد چنانکه سابقا گذشت و اگر حرکت، عرضی باشد و عرض نیز از قبیل لازم وجود باشد (از قبیل مقدار و زمان و مکان) در این صورت، فاعل یعنی بوجود آورنده حرکت عرض، همان فاعل موضوع متحرّک می‌باشد به عین جعل موضوع (یعنی با جعل موضوع متحرّک، حرکت عرضی نیز مجعول واقع می‌شود) بدون اینکه بین موضوع و بین حرکت، جعل دیگری متخلّل باشد (به این معنی که فاعل یک مرتبه، موضوع را به تنهائی جعل می‌کند و مرتبه دیگر حرکت را و


1) اسفار ج 3 ص 16 و ص 15 و ص 48 و ص 64 و ص 42 و ص 46- طبیعیّات شفا فنّ اوّل مقاله دوّم فصل اوّل مباحث مشرقیّه ج 1 ص 554 و ص 561( شارح).

دو جعل از فاعل در اینجا متحقّق می‌باشد) زیرا اگر جعل دیگری (بین آن دو وارد شده) متخلّل باشد به این نحو که متحرّک، از قبیل مادّی بوده، خودش بدون واسطه مادّه، فاعل برای حرکت خودش باشد در این صورت لازم می‌آید که خود متحرّک مادّی، فاعل (حرکت) بوده، بدون اینکه مادّه در فاعلیّت متحرّک مادّی برای حرکت، واسطه باشد درحالیکه در مباحث علّت و معلول گذشت که علل مادّی جز بتوسّط مادّه و جز با تخلّل وضع (و هیئت مناسب) بین علل مادّی و معلولاتشان، فاعلیّت ندارند پس علل مادّی تنها در شی‌ءای که خارج از علل پیدایش خود هستند فاعلیّت دارند پس فاعل و بوجود آورنده عرض لازم وجود، به عینه فاعل و بوجود آورنده (موضوع حرکت یعنی) ملزوم این لازم نیز می‌باشد و این فاعل، جوهر مفارق است برای مادّه که صورت و عرض لازم وجود صورت را، با جعل واحد جعل کرده و مادّه را با این صورت (و عرض لازم وجود آن) برپا داشته (و قوام بخشیده) است.

حال اگر حرکت، عرضی بوده و عرض از قبیل عرض مفارق باشد در این صورت فاعل قریب برای حرکت، همان طبیعت (یعنی صورت نوعی) است بنابر اینکه افعال حادث در هر نوع جوهری، منتسب به طبیعت این نوع می‌باشد.

تفصیل این گفتار این است که موضوع، افعال خودش را یا بر نسق واحد و طریقه واحد انجام میدهد یا نه؟ صورت اوّل (یعنی موردی که فاعلیّت موضوع، بر طریقه واحد است) همان طبیعتی است که در تعریف آن گفته شده: «الطّبیعة هی مبدأ حرکة ما هی فیه و سکونه» «طبیعت، مبداء حرکت و سکونی است که در باطن و کمون طبیعت بالقوّه موجود است».

و صورت دوّمی (یعنی موردی که فاعلیّت موضوع، در افعال‌اش بر طریقه واحد نیست که همان) نفس است و نفس، عده‌ای از قوا و طبایع را استخدام و بکار میگیرد و از این طریق، افعال (گوناگونی) را که اراده می‌کند آنها را محقّق می‌سازد.

و هریک از این دو (مورد نامبرده) نیز یا اینکه فعلشان ملائم طبیعت خودشان می‌باشد بطوریکه اگر خودشان را به حال خودشان وامی‌گذاشتیم هرآینه این افعال را انجام می‌دادند و از این، بنام «حرکت طبیعی» نام می‌برند یا اینکه فعل این دو قسم فاعل، ملائم با طبیعت خودشان نیست همانطور که وجود مانع و مزاحم، چنین اقتضائی را دارد و از آن به

«حرکت قسری» تعبیر می‌آوردند.

در جمیع این فروض و تقادیر، فاعل حرکت، همان طبیعت است امّا در حرکت طبیعی، برای اینکه طبیعت در دو مورد، ایجاد حرکت می‌کند:

مورد اوّل: موقعیکه صورت ملائم با طبیعت، زایل شود (و برای جلوگیری از آن، اقدام به حرکت مناسب با آن می‌کند).

مورد دوّم: هیئت (و وضع) منافر (و غیرملائم) با طبیعت، میخواهد کمالی را که طبیعت آن را اقتضاء و طالب است فاقد سازد.

در این دو مورد طبیعت با حرکت (مناسب با آن دو مورد) بسوی کمال متوجّه میگردد پس فاعل حرکت، صورت نوعی است و قابل آن مادّه.

امّا در حرکت قسری، فاعل حرکت نیز طبیعت است (نه عامل اجبارکننده و قاسر) زیرا قاسر (یعنی شی‌ء مانع و مزاحم با فعل طبیعت شی‌ای) چه‌بسا زایل می‌گردد و حرکت قسری بر حال خود باقی می‌ماند و در این حال، فاعلیّت بالفعل طبیعت، باطل می‌گردد پس فاعل، جز طبیعت مورد قسر، نیست. امّا در حرکت نفسانی نیز فاعل، طبیعت انسانی است منتهی نفس برای استکمال خویش، طبایع و قوای مختلفه خودش را استخدام و با انجام (یک سلسله از افعال)، خود را به تکامل میرساند این دلیل مناسب و خوبی است بر این ادّعا که فاعل قریب در حرکات نفسانی، همان طبایع و قوای موجود در اعضاء می‌باشد (و پشت سر این قوا، نقش قرار دارد که با استخدام این طبایع و قوای غریزی موجود در اعضاء، هدف خود را تأمین و به این وسیله، خود را بسوی تکامل سوق میدهد).

خلاصه درس چهل و چهارم:

موضوع حرکات جوهری و عرضی، مادّه است و جنس و فصل همان مادّه و صورت است اگر در ذهن لا بشرط اخذ شوند و ماهیّات نوعی از نوع عالی و متوسّط به طرف نوع سافل متنازل می‌باشند و گاهی انواع کثیری تحت جنس واحد قریب مندرج می‌گردند، و اندراج یا عرضی است یا طولی:

اندراج عرضی مثل اندراج انواع حیوانات مثل انسان و گوسفند و گاو و سایر حیوانات دریائی و خشکی تحت جنس حیوان و اندراج طولی مثل اندراج انسان تحت جنس حیوان و اندراج حیوان تحت جسم نامی و اندراج جسم نامی تحت جنس جسم مطلق و اندراج جسم مطلق تحت جوهر تا اینجا مثالهای اندراج عرضی و طولی در سلسله جواهر بود و نظیر این اندراج طولی و عرضی در سایر اجناس عالی از قبیل کیف و کمّ و اضافه و وضع و این و جده و غیر اینها نیز وجود دارد که در جای خود از آنها بحث می‌شود.

لازمه اندراج طولی از انواع جوهری اینکه مادّه اوّلی متحصّل بصورت اوّلی بوده سپس آندو یعنی مادّه اولی و صورت اوّلی باهم بمنزله مادّه دوّم برای صورت دوّم محسوب شده و سپس آندو یعنی مادّه دوّم با صورت دوّم که مجموعا بنام مادّه دوّم نامیده می‌شود مادّه برای صورت لا حق محسوب می‌گردد این رویّه در سلسله انواع جوهری تا آخرین انواع جوهری ادامه پیدا می‌کند.

لازمه اندراج عرضی از انواع جوهری این است که در آن مادّه‌ای و برای این مادّه صور متعدّد متعاقبی است بطوریکه هر زمان که یکی از این صور متعاقب بر این مادّه وارد شده حلول کند مادّه مزبور از پذیرش صورت دیگر امتناع می‌کند.

حال اگر پیدایش انواع گوناگون جوهری طولی و عرضی در رابطه با حرکت جوهری در آنها مورد ملاحظه قرار گیرد مسائلی وجود دارد که توضیح آن در متن درس ذکر شده مراجعه نمائید.

• از مطالب یاد شده در این فصل سه نتیجه زیر حاصل می‌گردد:

1- حرکت در حرکت عرضی یعنی اندراج انواع کثیری تحت جنس واحد قریب، بسیط میباشد و در حرکت طولی، مرکّب است، علّت آن در متن درس بیان گردیده است.

2- حرکت نزولی به این ترتیب که موضوع از شدّت بسوی ضعف و از کمال به سوی نقص سلوک و حرکت کند معنای محصّلی ندارد و دلیل آن در متن درس توضیح داده است پس حرکت تضّعفی که در ابتدا بنظر می‌رسد که حرکت از شدّت بسوی ضعف و از کمال بسوی نقص می‌باشد. این حرکت، حرکت بالعرض بوده، تابع حرکت دیگر اشتدادی است با توضیحی که در متن درس بیان گردیده است.

3- هر حدّی از حدود حرکت محدود است به ابتداء که از آنجا شروع می‌شود و نهایت که به آن ختم می‌گردد، این گفتار با آنچه سابقا گذشت که حرکت نه اوّل دارد و نه آخر منافاتی ندارد توضیح این نتیجه و علّت عدم منافات در متن درس بیان گردیده است.

• حرکت جوهری یا غیرجوهری محرّکی لازم دارد غیر از متحرّک پس محّرک همان فاعلی است که متحّرک را به وجود آورده است و آن جوهر مفارقی است برای ماده که صورت جوهری را برای مادّه ایجاد و مادّه را با آن صورت جوهری قوام می‌بخشد و صورت نیز در فاعلیّت فاعل شریک می‌باشد.

حال بیان اینکه چرا حرکت مطلقا نیاز به محرّک و فاعل دارد و فاعل در حرکت عرضی کدام است؟ و در حرکت جوهری کدام؟ آیا در این‌جا دو جعل وجود دارد یکی جعل موضوع به تنهائی و دیگری جعل حرکت در موضوع، اینها مسائلی است که در این درس به تفصیل از آنها و پاره‌ای دیگر از مسائل مربوط به آنها گفتگو به میان آمده است.

پرسشها:

1- اندراج عرضی و طولی به چه معنا است؟ برای هرکدام مثالی بزنید.

2- لازمه اندراج طولی و عرضی را بیان و توضیح دهید.

3- در اندراج عرضی در رابطه با حرکت جوهری و عرضی، موضوع حرکت در ابتداء و به هنگام حرکت چگونه است؟ بیان کنید.

4- در اندراج طولی، موضوع حرکت چگونه تصویر می‌شود؟

5- اصطلاح «خلع و لبس» و «لبس بعد از لبس» در مقام تصویر موضوع حرکت طولی و عرضی به چه معنا است؟ آنرا بیان و ضمنا مورد استعمال هرکدام را ذکر نمائید.

6- حرکت در اندراج عرضی و طولی بسیط است یا مرکّب؟ یا نه بسیط است نه مرکب؟ و یا بسیط است در اوّلی و مرکّب است در ثانی؟ و یا به‌عکس؟ در هرصورت توضیح دهید و علّت آنرا نیز بیان کنید.

7- حرکت نزولی به چه معنا است و چرا برای آن معنای محصّلی نیست.

8- حرکت تصعفّی به چه معنا است؟ و ضمنا با توجّه به اینکه حرکت تضعّفی از قبیل حرکت نزولی است و حرکت نزولی نیز دارای معنای محصّل نیست پس آن، چگونه قابل توجیه است؟ توضیح دهید.

9- آیا این قول ما در این فصل که حرکت محدود است به ابتداء و نهایت با مطلب گفته شده در سابق که حرکت نه اوّل و ابتداء دارد و نه در آخر و نهایت منافات دارد، یا نه؟

توضیح دهید.

10- در باب حرکت محرّک غیر از متحرّک است می‌دانید چرا بیان کنید؟

11- آیا فاعل حرکت در حرکت جوهری همان فاعل بوجود آورنده متحرّک است یا نه؟ در هرصورت توضیح دهید، فاعل حرکت عرضی کدام است؟ و علّت آنرا نیز بیان کنید.

12- «حرکت طبیعی» و «حرکت قسری» را بیان و فرق بین آندو را نیز توضیح دهید.

13- در «حرکت طبیعی» طبیعت در دو مورد ایجاد حرکت می‌کند آن دو مورد را ذکر کنید.

14- در حرکت طبیعی و حرکت قسری فاعل حرکت کدام است؟ در هرصورت چرا؟


الدّرس الخامس و الاربعون (45) الفصل الحادی عشر فی الزّمان

إنّا نجد فیما عندنا حوادث متحقّقة بعد حوادث أخری هی قبلها لما أنّ للتی بعد، نحو توقّف علی التّی قبل، توقّفا لا یجامع معه القبل و البعد علی خلاف سائر أنحاء التقدّم و التّأخّر کتقدّم العلّة او جزئها علی المعلول، و هذه مقدّمة ضروریّة لا نرتاب فیها.

ثمّ انّ ما فرضناه قبل، ینقسم بعینه إلی قبل و بعد بهذا المعنی ای بحیث لا یجتمعان، و کذا کلّ ما حصل من التّقسیم و له صفة قبل ینقسم إلی قبل و بعد من غیر وقوف للقسمة.

فههنا کمّ متّصل غیر قارّ، إذ لو لم یکن کمّ، لم یکن انقسام، و لو لم یکن اتّصال لم یتحقّق البعد فیما هو قبل و بالعکس بل انفصلا. و بالجملة لم یکن بین الجزئین من هذا الکمّ حدّ مشترک، و لو لم یکن غیر قارّ لاجتمع ما هو قبل و ما هو بعد بالفعل.

و إذ کان الکّم عرضا فله موضوع هو معروضه، لکنّا کلّما رفعنا الحرکة من المورد ارتفع هذا المقدار و إذا وضعناها ثبت، و هذا هو الذّی نسّمیّه زمانا فالزّمان موجود و ماهیّته أنّه مقدار متّصل غیر قارّ عارض للحرکة.

و قد تبیّن بما مرّ امور:

الاوّل: أنّه لمّا کان کلّما وضعنا حرکة او بدّلنا حرکة من حرکة ثبت هذا الکمّ المسمّی

بالزّمان، ثبت أنّ لکلّ حرکة أیّ حرکة کانت زمانا خاصّا بها متشخّصا بتشخّصها مقدّرا لها و إن کنّا نأخذ زمان بعض الحرکات مقیاسا نقدّر به حرکات اخری کما نأخذ زمان الحرکة الیومیّة مقیاسا نقدّر به الحرکات الأخری التّی تتضّمنها الحوادث الکونیّة الکّلیّة و الجزئیّة بتطبیقها علی ما نأخذ لهذا الزّمان من الأجزاء کالقرون و السّنین و الشّهور و الأسابیع و الأیّام و السّاعات و الدّقائق و الثّوانی و غیر ذلک.

الثّانی: أنّ نسبة الزّمان إلی الحرکة نسبة الجسم التّعلیمیّ إلی الجسم الطّبیعیّ و هی نسبة المعیّن إلی المبهم.

الثّالث: أنّه کما تنقسم الحرکة إلی اقسام لها حدود مشترکة و بینها فواصل غیر موجودة إلّا بالقوّة و هی الآنیّات، کذلک الزّمان ینقسم إلی أقسام لها حدود مشترکة و بینها فواصل غیر موجودة إلّا بالقوّة و هی الآنات فالآن طرف الزّمان کالنّقطة التّی هی طرف الخطّ و هو أمر عدمیّ حظّه من الوجود انتسابه إلی ما هو طرف له.

و من هنا یظهر أنّ تتالی الآنات ممتنع، فانّ الآن لیس إلّا فاصلة عدمیّة بین قطعتین من الزّمان، و ما هذا حاله لا یتحقّق منه اثنان إلّا و بینهما قطعة من الزّمان.

الرّابع: أنّ الأشیاء فی انطباقها علی الزّمان مختلفة، فالحرکة القطعیّة منطبقة علی الزّمان بلا واسطة، و اتّصاف أجزاء هذه الحرکة بالتّقدّم و التّأخّر و نحو هما بتبع اتّصاف أجزاء الزّمان بذلک و کلّ آنیّ الوجود من الحوادث کالوصول و التّرک و الاتّصال و الانفصال منطبق علی الآن، و الحرکة التّوسطیّة منطبقة علیه القطعیّة.

و تبیّن أیضا أنّ تصویر التّوسّطیّ من الزّمان، و هو المسمّی بالآن السّیّال الذّی یرسم الامتداد الزّمانیّ تصویر و همیّ مجازیّ، کیف و الزّمان کمّ منقسم بالذّات و قیاسه إلی الوحدة السّاریة التّی ترسم بتکرّرها العدد و النّقطة السّاریة التّی ترسم الخطّ فی غیر محلّه لأنّ الوحدة لیست بالعدد و إنّما ترسمه بتکرّرها لا بذاتها و النّقطة نهایة عدمیّة و تألفّ الخطّ منها وهمیّ.

الخامس: أنّ الزّمان لیس له طرف موجود بالفعل بمعنی جزء هو بدایته او نهایته لا ینقسم فی امتداد الزّمان و إلّا تألّف المقدار من أجزاء لا قدر لها و هو الجزء الذّی لا یتّجزی

و هو محال و إنّما ینفد الزّمان بنفاد الحرکة المعروضة من الجانبین.

السّادس: أنّ الزّمان لا یتقدّم علیه شی‌ء إلّا بتقدّم غیر زمانیّ کتقدّم علّة الوجود و علّة الحرکة و موضوعها علیه.

السّابع: أنّ القبلیّة و البعدیّة الزّمانیّتین لا تتحقّقان بین شی‌ء و شی‌ء إلّا و بینهما زمان مشترک ینطبقان علیه.

و یظهر بذلک أنّه إذا تحقّق قبل زمانیّ بالنّسبة إلی حرکة او متحرّک استدعی ذلک تحقّق زمان مشترک بینهما، و لازم ذالک تحقّق حرکة مشترکة و لازمه تحقّق مادّة مشترکة بینهما.

تنبیه

اعتبار الزّمان مع الحرکات، و الزّمان مقدار متغیّر یفید تقدّرها و ما یترتّب علیه من التّقدّم و التّأخّر، و قد تعتبر الموجودات الثّابتة مع المتغیّرات فیفید معیّة الثابت مع المتغیّر و یسمّی الدّهر، و قد یعتبر الموجود الثّابت مع الامور الثّابتة و یفید معیّة الثّابت مع الامور الثّابتة و یفید معیّة الثّابت الکّلّی مع مادونه من الثّوابت و یسمّی السّرمد و لیس فی الدّهر و السّرمد تقدّم و لا تأخّر لعدم التّغیّر و الانقسام فیهما.

قال الأسفار: «و أمّا الموجودات التّی لیست بحرکة و لا فی حرکة فهی لا تکون فی الزّمان بل اعتبر ثباته مع المتغیّرات، فتلک المعیّة تسمّی بالدّهر، و کذا معیّة المتغیّرات مع المتغیّرات لا من حیث تغیّرها، بل من حیث ثباتها إذ ما من شی‌ء إلّا و له نحو من الثبات و إن کان ثباته ثبات التّغیّر، فتلک المعیّة أیضا دهریّة. و إن اعتبرت الامور الثّابتة مع الامور الثّابتة، فتلک المعیّة هی السّرمد، و لیس بازاء هذه المعیّة و لا التّی قبلها تقدّم و تأخّر و لا استحالة فی ذلک فانّ شیئا منهما لیس مضایفا للمعیّة حتّی تستلزمها». انتهی، (ج 3، ص 182)

الفصل الثّانی عشر فی معنی السّرعة و البطؤ

السّرعة و البطؤ نعرفهما بمقایسة بعض الحرکات إلی بعض فاذا فرضنا حرکتین سریعة و بطیئة فی مسافة فان فرضنا اتّحاد المسافة اختلفتا فی الزمان و کان زمان السّریعة أقلّ و زمان البطیئة أکثر، و إن فرضنا اتّحاد الزّمان کانت المسافة المقطوعة للسّریعة أکثر و مسافة البطیئة أقلّ.

و هما من المعانی الاضافیّة التّی تتحقّق بالاضافة فانّ البطیئة تعود سریعة إذا قیست ما هو أبطأ منه و السّریعة تصیر بطیئة إذا قیست إلی ما هو أسرع منها فاذا فرضنا سلسلة من الحرکات المتوالیة المتزائدة فی السّرعة کان کلّ واحد من الأوساط سوی الطّرفین متّصفا بالسّرعة و البطؤ معا سریعا بالقیاس إلی احد الجانبین بطیئا بالقیاس إلی الاخر فهما وصفان إضافیّان غیر متقابلین، کالطّول و القصر، و الکبر و الصّغر!

و أمّا ما قیل إنّ البطؤ فی الحرکة بتخلل السّکون فیدفعه ما تبیّن فیما تقدّم أنّ الحرکة متّصلة لا تقبل الانقسام إلّا بالقوّة. و ربما قیل: إنّهما متّضادان.

قال فی الأسفار: «إنّ التّقابل بین السّرعة و البطؤ لیس بالتّضایف لأنّ المضافین متلازمان فی الوجودین و هما غیر متلازمین فی واحد من الوجودین و لیس تقابلهما أیضا بالثّبوت و العدم لأنّهما إن تساویا فی الزّمان کانت السّریعة قاطعة من المسافة ما لم یقطعها البطیئة و إن تساویا فی المسافة کان زمان البطیئة اکثر فلأحدهما نقصان المسافة و للآخر نقصان الزّمان، فلیس جعل أحدهما عدمیّا أولی من جعل الآخر عدمیّا فلم یبق من التّقابل

بینهما إلّا التّضادّ لا غیر»، انتهی. (ج 3 ص 198)

و فیه أنّهم شرطوا فی التّضادّ أن یکون بین طرفیه غایة الخلاف و لیس ذلک بمحقّق بین السّرعة و البطؤ إذ ما من سریع إلّا و یمکن أن یفرض ما هو أسرع منه، و ما من بطی‌ء إلّا و یمکن أن یفرض ما هو أبطأ منه.

هذا فی السّرعة و البطؤ الاضافییّن و أمّا السّرعة بمعنی الجریان و السّیلان فهی خاصّة لمطلق الحرکة لا یقابلها بطؤ.

درس چهل و پنجم (45)

فصل یازدهّم در زمان
اشاره

فصل یازدهّم در زمان(1)

(یک مقدّمه ضروری در اینجا وجود دارد و آن اینکه) ما پیرامون خودمان حوادث متحقّقی را می‌یابیم که در پی حوادث دیگری است که قبل آنها متحقّق بوده‌اند و این قبلیّت و بعدیّت حوادث، برای این است که حوادث بعدی، یک نوع توقّفی بر حوادث قبلی دارد، توقّفی که حوادث قبل و بعد باهم یک جا جمع نمی‌شوند برخلاف سایر انحاء تقدّم و تأخّر مثل تقدّم علّت (بر معلول) و یا تقدّم جزء علّت بر معلول که یک نوع مقارنت بین آنها نیز وجود دارد (باین‌ترتیب که علّت، گرچه بر معلول، تقدّم طبعی دارد و لکن در ظرف وجود و تحقّق باهم مقارنند).

سپس آنچه را که ما آن را قبل، فرض کردیم به عینه تقسیم می‌شود به قبل و بعد، به این معنی که آن‌دو، باهم یک جا جمع نمی‌شوند و هم‌چنین در هر تقسیمی که پیدا شود و برای آن صفت قبل، محقّق باشد منقسم به قبل و بعد می‌گردد بدون اینکه قسمت به قبل و


1) اسفار ج 3 ص 115 و ص 123 و ص 141 و ص 148- مباحث مشرقیّه ج 1 ص 642 و ص 653- طبیعیّات شفا دهّم و یازدهم از ثانیه اوّل- التّحصیل ص 453.( شارح)

بعد در یک مقطعی (و حدّی) وقوف پیدا کند.

پس در آنجا (یعنی در متعلّق قبل و بعد و در ظرف قبلیّت و بعدیّت ناچار) کمّ متّصل غیرقارّی وجود دارد زیرا اگر کمّی وجود نداشته باشد انقسامی نبوده است و اگر اتّصالی نبوده باشد بعد در آنچه که آن قبل است متحقّق نبوده است و بعکس (یعنی قبل در آنچه که آن، بعد است متحقّق نبوده است) بلکه از هم منفصل و جدا شده‌اند.

و بطور کلّی اگر اتّصالی بین قبل و بعد نبوده باشد حدّ مشترکی بین آن‌دو موجود نمی‌باشد و اگر (در متعلّق حوادث قبل و بعد و در ظرف قبلیّت و بعدیّت) کمیّت غیرقارّ نبود (یعنی اگر قارّ بوده باشد به مقتضای اینکه نفی در نفی موجب اثبات است) هرآینه آنچه که آن از قبیل حوادث قبل است با آنچه که آن از حوادث بعد است بالفعل مجتمع می‌گردید (در حالیکه حوادث قبل و بعد یک جا جمع نمی‌شوند).

و از آنجا که کمّ از قبیل عرض است پس ناچار برای کمّ یادشده، موضوعی است که همان معروض عرض می‌باشد و این معروض، همان حرکت است که کمیّت موردنظر به آن عارض می‌گردد بطوریکه اگر حرکت را از مورد حرکت برداریم و مرتفع سازیم این مقدار از حرکت نیز مرتفع می‌شود و هنگامیکه حرکت را بر مورد حرکت وضع کرده، قرار دهیم این مقدار از حرکت نیز ثابت می‌شود و این کمیّت را بنام «زمان» می‌نامیم.

پس زمان، موجود است (تخییلی نیست، یک امر وهمی نیز نمی‌باشد) و ماهیّت آن، مقدار متّصل غیرقاری است (یعنی عرضی است) که بر حرکت (که موضوع آن به شمار میرود) عارض می‌گردد.

چند نتیجه:
اشاره

از مطالب گذشته چند امر و نتیجه بدست می‌آید:

[1. بدنبال وضع حرکت و به میان آوردن آن حرکت یا نشاندن حرکتی ...]
اشاره

امر اوّل: بدنبال وضع حرکت و به میان آوردن آن حرکت یا نشاندن حرکتی بجای حرکت دیگری دو نتیجه، ثابت و حاصل می‌گردد:

[نتیجه اوّل: پیدا شدن کمّی که از آن به زمان تعبیر می‌آورند]

نتیجه اوّل: پیدا شدن کمّی که از آن به زمان تعبیر می‌آورند.

[نتیجه دوّم: اینکه برای هر حرکت هرنوع حرکتی که می‌خواهد باشد زمانی است]

نتیجه دوّم: اینکه برای هر حرکت هرنوع حرکتی که می‌خواهد باشد زمانی است خاصّ آن حرکت که با تشخّص حرکت، زمان نیز متشخّص بوده و (مقیاس حرکت بوده) آن را تقدیر و اندازه‌گیری می‌نماید و با این، منافاتی ندارد که ما زمان بعضی از حرکات را، مقیاس برای اندازه‌گیری حرکات دیگری قرار میدهیم همانطور که زمان حرکت یومیّه (یک روز یا یک شبانه‌روز) را مقیاس اندازه‌گیری حرکات دیگر قرار میدهیم حرکاتی که حوادث آفرینش کلّی و جزئی، متضّمن آن حرکات می‌باشد سپس این حرکات (و حوادث واقع در آنها) را بر اجراء این زمان که آن را مقیاس سنجش قرار داده‌ایم از قبیل قرنها و سالها و ماهها و هفته‌ها و روزها و ساعتها و دقیقه‌ها و ثانیه‌ها و غیراینها از اجزاء زمان، تطبیق میدهیم و حوادث را با اجزاء زمان می‌سنجیم.

[2. نسبت زمان به حرکت]

امر دوّم: اینکه نسبت زمان به حرکت (مثل نسبت جسم تعلیمی (حجم) به جسم طبیعی بوده و این نسبت از قبیل نسبت (شی‌ء) معیّن مثل جسم تعلیمی به (شی‌ء) مبهم (مثل جسم طبیعی) می‌باشد.

[3. انقسام زمان به اقسامی همانند حرکت]

امر سوّم: اینکه همانطور که حرکت، منقسم به اقسامی می‌شود که برای آنها، حدود مشترکی است و بین این حدود تنها فاصله‌های بالقوّه‌ای است که عبارت از آنیّات می‌باشد هم چنین زمان، منقسم می‌شود به اقسامی که برای آنها، حدود مشترکی است و بین این حدود جز فاصله‌های بالقوّه که عبارت از آنیّات است شی‌ای موجود نیست پس «آن» طرف زمان (و انتهای آن) است همانطور که نقطه، طرف خطّ (و انتهای آن) می‌باشد.

و بدیهی است که طرف زمان (و انتهای آن) و نیز طرف خطّ (یعنی نقطه) یک امر عدمی بوده و تنها خطّ و بهره او از وجود این است که آن، منتسب است به چیزی موجود (مثل زمان و خطّ) به اینکه این امر عدمی، طرف آن یعنی (زمان یا خطّ) می‌باشد.

و از اینجا ظاهر می‌شود که توالی و تتالی (یعنی دنبال هم واقع شدن) آنات (به نحوی که هیچ زمانی میان آنها متخلّل نباشد) ممتنع است زیرا «آن» از زمان جز فاصله عدمی بین دو قطعه از زمان نیست و چیزی که حالتش چنین باشد از آن، دوتا محقّق نمی‌شود جز اینکه بین این‌دو، قطعه‌ای از زمان واقع گردد.

[4. انطباق اشیاء بر زمان، مختلف و گوناگون می‌باشد]

امر چهارم: انطباق اشیاء بر زمان، مختلف و گوناگون می‌باشد پس حرکت قطعیّه بلاواسطه، منطبق بر زمان است (زیرا حرکت قطعیّه امر ممتد و غیرقارّ است می‌تواند منطبق بر زمان گردد) و اتّصاف اجزاء این حرکت به تقدّم و تأخّر و نحو ایندو، به تبع اتّصاف اجزاء زمان به تقدّم و تأخّر و نحو این‌دو می‌باشد.

و جمیع حوادثی که وجود آنی دارند از قبیل وصول و ترک و اتّصال و انفصال همه آنها بر «آن» منطبق می‌شوند.

امّا حرکت توسّطی (یعنی وجود مبهم سیّال بین مبدأ و منتهی که یک تصویرپنداری و مجازی است) به واسطه حرکت قطعیّه، بر زمان منطبق می‌شود و سابقا روشن گردید که تصویر حرکت توسّطی از زمان که ما آن را «آن» می‌نامیم آنی که سیّال بوده و امتداد زمانی را ترسیم می‌کند یک تصویر وهمی مجازی بوده و از قبیل کیف می‌باشد (و دارای حقیقت و واقعیّت خارجی نیست) درحالیکه زمان از قبیل کمّ بوده و بالذّات قابل انقسام است. و قیاس آن به وحدتی که سریان و جریان (در همه اعداد) دارد و با تکرّر آن، عدد ترسیم و تشکیل می‌گردد و باز قیاس آن به نقطه که سریان (در خطّ) دارد و خطّ را در غیر محلّ خودش ترسیم می‌کند (و نتیجه قیاس «آن» بدو مورد بالا که موجود هستند این می‌شود که «آن» نیز وهمی نبوده موجود باشد) این قیاس موردی ندارد زیرا وحدت، عدد نیست (و جزو اعداد شمرده نمی‌شود) و امّا اینکه وحدت، عدد را ترسیم می‌کند، بوسیله تکرّرش می‌باشد وگرنه به ملاحظه ذاتش (به ذاتها) چنین اقتضائی ندارد و نقطه نیز، نهایت (خطّ) بوده از قبیل عدمی است (نه وجودی) و تألیف و ترکیب از نقطه‌ها نیز امر وهمی است (نه وجودی).

[5. برای زمان، طرف (یعنی ابتداء و انتهائی) که موجود بالفعل باشد نیست]

امر پنجم: برای زمان، طرف (یعنی ابتداء و انتهائی) که موجود بالفعل باشد نیست یعنی برای زمان طرف به‌معنای جزئی که شروع زمان بوده یا نهایت آن باشد به نحوی که در امتداد زمان، انقسام را بپذیرد موجود نیست و در غیر این‌صورت (یعنی اگر برای زمان، طرفی بوده و آن ابتداء یا نهایت زمان بوده و در امتداد زمان نیز قابل انقسام باشد یعنی اگر زمان چنین اجزائی داشته باشد) لازم می‌آید که مقدار (یعنی کمیّت ممتّد) از اجزای فاقد مقدار و امتداد که همان اجزاء لا یتجزّی است پیدا شده باشد و فلاسفه آن را محال میدانند (زیرا مقدار

که دارای مادّه می‌باشد نمی‌تواند اجزای بی‌نهایت و لایتجزّی داشته باشد).

آری برای زمان نهایت و تمام شدن وجود دارد منتها تمام شدن زمان و نهایت آن با تمام شدن حرکت و انقطاع آن از دو طرف ابتدا و نهایت که معروض مقدار (و زمان) می‌باشد صورت می‌پذیرد (از این‌جهت می‌توان گفت که زمان محصور بین دو «آن» است آن شروع حرکت و آن پایان حرکت)

[6. قدّم یک شی‌ء بر زمان نمی‌شود جز به تقدّم غیرزمانی]

امر ششّم: تقدّم یک شی‌ء بر زمان نمی‌شود جز به تقدّم غیرزمانی (از انواع تقدّم) مثل تقدّم علّت وجود زمان بر زمان و تقدّم علّت حرکت بر زمان و تقدّم موضوع حرکت بر زمان.

(چون موضوع حرکت علّت ناقصه حرکت محسوب می‌شود و تقدّم بالطّبع بر حرکت دارد و در نتیجه بر زمان نیز تقدّم دارد با توجه به این مطلب فوق می‌توان اینگونه نتیجه گرفت تقدّم یک شی‌ء بر خود زمان نمی‌تواند تقدّم زمانی باشد زیرا لازمه آن این است که پیش از زمان زمانی تحقّق داشته باشد و این نیز محال است)

[7. قبلیّت و بعدیّت زمانی بین دو شی‌ء محقّق نمی‌شوند مگر اینکه بین آن دو شی‌ء، زمان مشترکی باشد]

امر هفتم: قبلیّت و بعدیّت زمانی بین دو شی‌ء محقّق نمی‌شوند مگر اینکه بین آن دو شی‌ء، زمان مشترکی باشد که این دو شی‌ء هردو بر آن زمان مشترک منطبق می‌شوند از اینجا این نکته ظاهر می‌شود که هنگامیکه قبل زمانی نسبت به حرکتی یا متحرّکی متحقّق شود این تحقّق، ایجاب و اقتضاء می‌کند تحقّق زمان مشترکی بین آن‌دو (یعنی بین قبل زمانی و حرکت بعدی یا متحرّک بعدی موجود باشد که هردو را فراگیرد) و لازمه وجود زمان مشترکی بین دو شی‌ء، تحقق حرکت مشترکی (بین آن‌دو) است (زیرا حرکت، موضوع، زمان است و بدون تحقّق موضوع زمان مشترک بین آن دو شی‌ء محقق نمی‌گردد) و لازمه وجود حرکت مشترک بین آندو تحقّق مادّه مشترکی بین شی‌ء متقدّم و متأخّر است.

معنای دهر و سرمد در رابطه زمان با ایندو

اعتبار زمان (همواره،) مقارن با حرکتها می‌باشد(1)و زمان مقدار متغیّری بوده که


1) طبیعیّات شفا سیزدهّم از ثانیه اوّل- اسفار ج 3 ص 104 و ص 105- عیون الحکمة ص 42- التّحصیل ص 463- قبسات ص 7 و ص 18 و ص 87 و ص 90- مباحث مشرقیّه ج 645- تعلیفه ملاصدرا بر الهیّات شفا ص 157.( شارح)

حرکات و آنچه که مترتّب بر حرکات است از قبیل تقدّم و تأخّر را تقدیر و مورد سنجش قرار میدهد و گاهی انسان، موجودات ثابت (یعنی موجوداتی که نه حرکت‌اند و نه در حال حرکت مثل موجودات مجرّد) را با موجودات (و پدیده‌های) متغیّر (مثل زمان و حرکت) باهم اعتبار می‌کند و در نتیجه، معیّت و باهم بودن (موجود) ثابت با (موجود) متغیّر را فایده میدهد و این معیّت در فلسفه بنام «دهر» نامیده می‌شود و گاهی انسان، موجود ثابت را همراه امور ثابت اعتبار می‌کند و فایده و نتیجه این اعتبار معیّت ثابت با امو ثابت و نیز معیّت ثابت کلی (یعنی موجودی که دارای سعه وجودی است) با ثوابت مادون خود می‌باشد و این نوع از معیّت (در فلسفه) بنام «سرمد» نامیده می‌شود.

این نکته در اینجا قابل ذکر است که در دهر و سرمد نه تقدّم است و نه تأخّر زیرا تغیّر و انقسام در این‌دو (مرحله از وجود) محقّق نیست.

کلام صدر المتألّهین (ره) در اسفار درباره معنای دهر و سرمد:

امّا موجوداتی که نه از قبیل حرکت‌اند و نه در حال حرکت‌اند این‌گونه موجودات در ظرف زمان نیستند بلکه ثبات آنها با متغیّرها اعتبار گردیده است و این نوع معیّت بنام «دهر» نامیده می‌شود.

و هم‌چنین معیّت متغیّرها با متغیّرها نه از جهت تغیّر آنها بلکه از جهت و حیثیّت ثبات آنها «دهر» نامیده می‌شود زیرا هیچ چیزی و شی‌ای نیست جز اینکه برای آن یک نحو ثباتی هست گرچه ثبات آن، همان ثبات تغیّر باشد پس این نوع معیّت نیز «دهر» نامیده می‌شود.

و اگر امور ثابت با امور ثابت اعتبار گردند این نحو اعتبار و معیّت «سرمد» نامیده می‌شود و به ازاء این معیّت اخیر (یعنی سرمد) و معیّت قبل آن (یعنی دهر) تقدّم و تأخّری

وجود نداشته و هیچ نوع محذور و محالیّتی در این‌مورد وجود ندارد زیرا شی‌ای از این‌دو (یعنی تقدّم و تأخّر نسبت به معیّت (دهر و سرمد) از قبیل متضایفان نیستند تا تصوّر معیّت (دهر و سرمد) مستلزم (تصوّر) آندو (یعنی تقدّم و تأخّر) باشد(1)(و در نتیجه محذور و محالیّت عقلی پدید آید)


1) اسفار ج 3 ص 182.( شارح)

فصل دوازدهّم در معنای سرعت و بطؤ (کندی)
اشاره

فصل دوازدهّم در معنای سرعت و بطؤ (کندی)(1)

[نظر اول در معنای بطؤ]

سرعت و بطؤ را با مقایسه بعضی از حرکات با برخی دیگر تعریف و تحدید می‌کنیم پس هنگامیکه در یک مسافت (معیّن) دو حرکت سریع و کند را فرض بکنیم چون مسافت یکی است پس اختلاف در زمان حرکت، پیش می‌آید و زمان حرکت سریع، کمتر بوده و زمان حرکت کند، زیادتر می‌شود و اگر فرض کنیم زمان آن‌دو یکی باشد مسافت طی‌شده با سرعت، بیشتر بوده و مسافت طی‌شده با کندی و بطؤ، کمتر می‌باشد.

(دو واژه) سرعت و کندی از معانی اضافی و نسبی بوده و با سنجش و نسبت دادن دو حرکت به همدیگر تحقّق پیدا می‌کند زیرا حرکت کند بحالت سرعت برمی‌گردد هنگامیکه حرکت با حرکتی که کندتر از آن می‌باشد قیاس شود و حرکت سریع، بر بطؤ و کندی بر می‌گردد هنگامیکه حرکت سریع قیاس شود با حرکتی که از آن، سریع‌تر است پس اگر سلسله‌ای از حرکات متوالی و متزاید در سرعت را فرض کنیم هریک از حرکتهای میانی این حرکات بجز طرفین آنها، (یعنی اوّلین حرکت و آخرین حرکت) هم متّصف بسرعت است و هم متصف بکندی امّا اتّصاف آنها بسرعت با قیاس بیکی از طرفین و اتّصاف آنها بکندی و بطؤ با مقایسه با طرف دیگر پس سرعت و بطؤ، دو وصف اضافی و غیرمتقابل مثل درازی و کوتاهی و بزرگی و کوچکی می‌باشند.


1) حاشیه مرحوم استاد علّامه طباطبائی بر اسفار ج 3 ص 199.( شارح)

نظر دوّم در معنای بطؤ:

در حقیقت بطی‌ء و تحدید آن، نظر دیگری ابراز شده و آن اینکه بطؤ در حرکت با تخلّل سکون و قرار گرفتن آن در اجزای حرکت حاصل می‌شود.

پاسخ آن، این است که در گذشته گفتیم که حرکت، امر متّصل پیوسته بوده، دارای اجزاء بالفعل نیست و جزء بالقوّه، قابل انقسام نیست (تا سکون در میان اجزاء حرکت، تخلّل پیدا کند).

تقابل بین بطؤ و سرعت در نظر ملّاصدرا (ره) تضادّ است

تقابل بین بطؤ و سرعت در نظر ملّاصدرا (ره) تضادّ است(1)

نظر سوّمی در باب سرعت و بطؤ از مرحوم صدر المتألّهین در اسفار ذکر شده است و کلام ایشان در اسفار چنین است:

«بین سرعت و بطؤ (از میان انواع تقابل) تقابل تضایف نیست (یعنی آن‌دو، متضایفین نیستند) زیرا دو امر متضایف در دو وجود (ذهنی و خارجی) باهم متلازم‌اند و لکن سرعت و بطؤ نه در وجود ذهنی و نه در وجود خارجی با یکدیگر متلازم نیستند (یعنی یکی بدون دیگری در خارج و یا در ذهن موجود می‌شود).

و هم‌چنین تقابل آن‌دو از قبیل تقابل ثبوت و عدم ثبوت (یعنی ایجاب و سلب) نیست (که سرعت مثلا از قبیل ثبوت و ایجاب باشد و بطؤ مثلا از قبیل عدم و سلب) زیرا حرکت سریع و حرکت بطیئی اگر در زمان مساوی باشند (یعنی سریع و کند هردو در یک زمان مسافتی را بخواهند طی کنند) شی‌ء سریع از مسافت، مقداری را طیّ می‌کند که شی‌ء کند و غیرسریع طی نکرده است.

و اگر مساوی در مسافت باشند (یعنی هردو، یک مسافت را بخواهند طیّ کنند زمان شی‌ء کند بیشتر می‌باشد) پس برای یکی از آن‌دو، نقصان مسافت است و برای دیگری نقصان زمان پس قرار دادن یکی از آندو، امر عدمی ترجیحی بر امر عدمی قرار دادن


1) اسفار ج 3 ص 198- مباحث مشرقیّه ج 1 ص 605.( شارح)

دیگری ندارد (و در نتیجه ترجیح بلامرجّح لازم می‌آید) پس از میان انواع تقابل بین سرعت و بطؤ، جز، تضادّ باقی نمی‌ماند(1)(پس بین آندو تقابل تضّاد وجود دارد).

اشکال در نظریّه بالا:

اشکالی که در نظر صدر المتألّهین وجود دارد این است که فلاسفه در باب تضادّ شرط کرده‌اند که بین دو امر متضادّ نهایت اختلاف باشد و این شرط بین سرعت و بطؤ محقّق نیست زیرا هیچ سریعی نیست جز اینکه ممکن است فرض شود فرض شود سریع‌تر از آن و هیچ کندی نیست جز اینکه ممکت است فرض شود کندتر از آن.

مطالب بالا همه درباره سرعت و بطؤ بود که هردو از قبیل اضافه و از سنخ تضایف بودند امّا سرعت به‌معنای جریان و سیلان (که به‌معنای غیراضافی است) پس آن مخصوص مطلق حرکت (و ویژگی انواع مختلف آن) می‌باشد و خاصّه مطلق حرکت محسوب می‌شود و بطؤ مقابل این معنی از سرعت نیست.


1) اسفار ج 3 ص 198( شارح)

خلاصه درس چهل و پنجم:

در حوادث متحقّق پیرامون خودمان مطالعه می‌کنیم که در پی حوادث دیگری است قبل از آنها متحقّق بوده‌اند و این قبلیّت و بعدیّت حوادث برای این است که حوادث بعدی یک نوع توقّفی بر حوادث قبلی دارد بطوریکه حوادث قبل و بعد باهم یک جا جمع نمی‌شوند.

پس در متعلّق قبل و بعد و در ظرف قبلیّت و بعدیّت ناچار کمّ متّصل غیرقارّی وجود دارد و اثبات آن در متن درس بیان گردیده است.

این کمیّت بنام «زمان» نامیده می‌شود پس زمان موجود بوده، امر تخیّلی نیست و ماهیّت آن مقدار متّصل غیرقارّی است یعنی عرضی است که بر حرکت که موضوع آن بشمار میرود عارض می‌گردد. پس بدنبال وضع حرکت و به میان آوردن آن یا نشاندن حرکتی بجای حرکت دیگر:

اوّلا کمّی بنام «زمان پدید» می‌آید.

و ثانیا برای هر حرکت زمانی است خاصّ آن حرکت که با تشخّص حرکت زمان نیز متشخّص بوده، مقیاس حرکت بوده، آنرا اندازه‌گیری می‌نماید.

توضیح این مطالب در متن درس ذکر گردیده است.

•

نسبت زمان به حرکت از قبیل نسبت شی‌ء معیّن مثل جسم تعلیمی به شی‌ء مبهم مثل جسم طبیعی می‌باشد.

•

زمان منقسم به اقسامی می‌شود که برای آنها حدود مشترکی است و بین این حدود جز فاصله‌های بالقوّه که عبارت از آنیّات است شی‌ای موجود نیست.

پس «آن» طرف، زمان است و طرف زمان یک امر عدمی بوده، و تنها حظّ و بهره او از وجود این است که آن منتسب است به چیزی موجود مثل زمان به اینکه این امر عدمی طرف آن یعنی زمان می‌باشد.

پس توالی آنات بنحوی که هیچ زمانی میان آنها متخلّل نباشد محال و ممتنع است،

علّت آن در متن درس بیان گردیده است.

• انطباق اشیاء بر زمان، مختلف و گوناگون می‌باشد پس حرکت قطعیّه بلاواسطه منطبق بر زمان است و اتصافّ اجزاء این حرکت بتقدّم و تأخّر و نحو این‌دو به تبع اتّصاف اجزاء زمان به تقدّم و تأخّر و نحو این‌دو می‌باشد.

و نیز حوادثی که وجود آنی دارند از قبیل وصول و ترک و اتّصال و انفصال همه آنها بر «آن»، منطبق می‌شوند.

امّا حرکت توسّطی یعنی وجود مبهم سیّال بین مبدأ و منتهی به واسطه حرکت قطعیّه بر زمان منطبق می‌شود.

توضیح بیشتر آن در متن درس ذکر گردیده است.

• برای زمان، ابتداء و انتهائی که موجود بالفعل باشد نیست یعنی برای زمان جزئی که شروع زمان بوده یا نهایت آن باشد به نحوی که در امتداد زمان انقسام را بپذیرد موجود نیست و اثبات این مطلب در متن درس بیان شده است.

آری برای زمان نهایت و تمام شدن وجود دارد منتها تمام شدن زمان و نهایت آن با تمام شدن حرکت و انقطاع آن از دوطرف ابتداء و نهایت که معروض مقدار و زمان می‌باشد صورت می‌پذیرد.

• تقدّم یک شی‌ء بر زمان، نمی‌شود جز بتقدّم غیرزمانی از انواع تقدّم مثل تقدّم علت وجود زمان بر زمان و تقدّم علّت حرکت بر زمان و تقدّم موضوع حرکت بر زمان و غیر اینها.

توضیح بیشتر آن در متن درس بیان گردیده است.

• قبلیت و بعدیّت زمانی بین دو شی‌ء محقّق نمی‌شود مگر اینکه بین آن دو شی‌ء زمان مشترکی باشد که این دو شی‌ء هردو بر آن زمان مشترک منطبق می‌شوند.

و از اینجا نکته‌ای ظاهر می‌شود که توضیح آن در متن درس ذکر گردیده است.

• (دهر در اصطلاح فلسفه معیّت و باهم بودن موجود ثابت (مثل موجودات مجرّد) با موجود متغیّر (مثل موجودات مادّی) بنام «دهر» نامیده می‌شود.

گاهی انسان، موجود ثابت را همراه امور ثابت اعتبار می‌کند و فایده و نتیجه این اعتبار معیّت ثابت با امور ثابت و نیز معیّت ثابت کلّی یعنی موجودی که دارای سعه وجودی است با ثوابت مادون خود می‌باشد این نوع از معیّت بنام «سرمد» نامیده می‌شود.

نکته قابل ذکر اینکه در «دهر» و «سرمد» نه تقدّم است و نه تأخّر و دلیل آن در متن درس بیان گردیده است.

صدر المتألّهین درباره معنای «دهر» و «سرمد» عباراتی در اسفار دارد که در متن درس ذکر گردیده مراجعه کنید.

• سرعت و بطی‌ء دو کلمه‌ای هستند که با مقایسه بعضی در حرکات با برخی دیگر تعریف و تحدید می‌گردند و برای آگاهی از تفصیل آن به متن درس مراجعه نمائید.

در معنای بطؤ سه نظر ابراز شده که هرسه را مرحوم استاد علّامه در متن درس ذکر می‌کند ولی تعریف دوّم را نپذیرفته از آن پاسخ میدهد.

و نظر سوّم عقیده ملّاصدرا در اسفار است که بین سرعت و بطؤ از میان تقابل چهارگانه، تقابل تضادّ است نه تضایف و نه تقابل ایجاب و سلب و علت آن نیز در متن درس گردیده است.

و لکن مرحوم استاد علّامه این نظر ملّاصدرا را نمی‌پذیرد و از آن پاسخ میدهد که سرعت و بطؤ از قبیل تضادّ نیستند زیرا در باب تضادّ فلاسفه شرط کرده‌اند که بین دو امر متضادّ نهایت اختلاف باشد و این شرط بین سرعت و بطؤ محقّق نیست و دلیل آن در متن درس بیان گردیده است مراجعه کنید.

پرسشها:

1- در حوادثی که یکی بعد از دیگری می‌آید در متعلّق قبل و بعد و در ظرف قبلیّت و بعدیّت ناچار کمّ متّصل غیرقاری وجود دارد میدانید چرا بیان کنید؟

2- آیا زمان، موجود تخیّلی بوده، یک امر وهمی است یا نه؟ در هرصورت ماهیّت آن چیست؟ تعریف کنید.

3- نسبت زمان به حرکت چه نسبتی است؟ و برای آن مثالی ذکر کنید.

4- آن و آنیّات را تعریف کنید؟

5- چرا توالی و تتالی (یعنی به دنبال هم واقع شدن) آنات محال و ممتنع می‌باشد؟

6- حرکت قطعیّه و حرکت توسّطی به چه نحوی منطبق بر زمان می‌گردد؟ توضیح دهید.

7- برای زمان، طرف یعنی ابتداء و انتهائی که موجود بالفعل باشد نیست یعنی برای زمان طرف به‌معنای جزئی که شروع زمان بوده یا نهایت آن باشد به نحوی که در امتداد زمان، انقسام را بپذیرد موجود نیست می‌دانید چرا؟ توضیح دهید.

8- آیا ممکن است تقدم یک شی‌ء بر خود زمان تقدّم زمانی باشد؟ در هرصورت چرا؟

9- «دهر» و «سرمد» در اصطلاح فلسفه چه معنی دارد؟

10- آیا در «دهر» و «سرمد» تقدّم و تأخّر متصوّر است یا نه در هرصورت چرا؟

11- در حقیقت بطؤ، نظری ایراد شده به اینکه بطؤ در حرکت با تخلّل سکون و قرار گرفتن آن در اجزای حرکت حاصل می‌شود آیا این عقیده از دیدگاه شما صحیح است یا نه؟ اگر اشکالی دارد آنرا بیان و توضیح دهید.

12- تقابل بین بطوء و سرعت در نظر ملّاصدرا چه نوع تقابلی است؟ در هرصورت چرا؟

13- اشکالی بر نظریّه ملّاصدرا در باب تقابل بین بطؤ و سرعت وارد شده آنرا توضیح دهید.


السّادس و الاربعون (46) الفصل الثّالث عشر فی السّکون

الحرکة و السکون لا یجتمعان فی جسم من جهة واحدة فی زمان واحد، فبینهما تقابل و الحرکة وجودیّة، لما تقدّم أنّها نحو الوجود السیّال، لکنّ السّکون لیس بأمر وجودیّ، و لو کان وجودیّا لکان هو الوجود الثّابت و هو الذّی بالفعل من کلّ جهة، و لیس الوجودات الثّابتة و هی المجرّدة بسکون و لا ذوات سکون. فالحرکة وجودیّة و السّکون عدمیّ فلیس تقابلهما تقابل التّضایف التّضادّ.

و لیسا بمتناقضین و الّا صدق السّکون علی کلّ ما لیس بحرکة کالعقول المفارقة التّی هی بالفعل من کلّ جهة و أفعالها، فالسّکون عدم الحرکة ممّا من شأنه الحرکة، فالتّقابل بینهما تقابل العدم و الملکة.

لکن لیعلم أن لیس للسّکون مصداق فی شی‌ء من الجوهر المادیّة، لما تقدّم أنّها سیّالة الوجود و لا فی شی‌ء من أعراضها التّابعة لموضوعاتها الجوهریّة فی الحرکة لقیامها بها.

نعم هناک سکون نسبیّ للموضوعات المادّیة ربما تلبّست به بالقیاس إلی الحرکات الثّانیة التّی فی المقولات الأربع العرضیّة: الکّم و الکیف و الاین و الوضع.

الفصل الرّابع عشر فی انقسامات الحرکة

تنقسم الحرکة بانقسام الامور السّتّة التّی تتّعلق بها ذاتها.

فانقسامها بانقسام المبدء و المنتهی کالحرکة من این کذا إلی این کذا و الحرکة من القعود إلی القیام، و الحرکة من لون کذا إلی لون کذا، و حرکة الجسم من قدر کذا إلی قدر کذا. و انقسامها بانقسام المقولة کالحرکة فی الکیف و فی الکّم و فی الأین و فی الوضع و انقسامها بانقسام الموضوع کحرکة النّبات، و حرکة الحیوان، و حرکة الإنسان و انقسامها بانقسام الزّمان کالحرکة اللّیلیّة و الحرکة النّهاریّة و الحرکة الصّیفیّة و الحرکة الشّتویّة.

و انقسامها بانقسام الفاعل کالحرکة الطّبیعیة، و الحرکة القسریّة، و الحرکة النّفسانیة.

قالوا إنّ الفاعل القریب فی جمیع هذه الصّور هو الطّبیعة و التّحریک النّفسانیّ علی نحو التّسخیر للقوی الطّبیعیّة، کما تقدّمت الاشارة الیه قالوا: إنّ المتوسّط بین الطّبیعة و بین الحرکة هو مبدء المیل الذّی توجده الطّبیعة فی المتحرّک، و تفصیل القول فی الطّبیعیّات.

خاتمة

کما تطلق القوّة علی مبدء القبول کذلک تطلق علی مبدأ الفعل و خاصّة إذ کانت قویّة شدیدة کما تطلق القوی الطّبیعیّة علی مبادی الآثار الطّبیعیّة و تطلق القوی النّفسانیّة علی مبادی الآثار النّفسانیّة من إبصار و سمع و تخیّل و غیر ذلک.

و هذه القوّة الفاعلة إذا قارنت العلم و المشیّة سمیّت قدرة الحیوان و هی علّة فاعلة

یتوقّف تمام علّیّتها بحیث یجب معها الفعل إلی امور خارجة کحضور المادّة القابلة و استقرار وضع مناسب للفعل و صلاحیة أدوات الفعل و غیر ذالک فاذا اجتمعت تمّت العّلیّة و وجب الفعل.

فبذلک یظهر فساد تحدید بعضهم مطلق القدرة بأنّها ما یصحّ معه الفعل و التّرک، فانّ نسبة الفعل و التّرک إلی الفاعل إنّما تکون بالصّحة و الامکان إذا کان جزء من العلّة التّامّة، فاذا أخذ وحده و بما هو علّة ناقصة و نسب إلیه الفعل لم یجب به و أمّا الفاعل التّامّ الفاعلیّة الذّی هو وحده علّة تامّة کالواجب تعالی فلا معنی لکون نسبة الفعل و التّرک إلیه بالامکان، أعنی کون النّسبتین متساویتین.

و أمّا الاعتراض علیه بأنّ لازم کون فعله واجبا کونه تعالی موجبا- بالفتح- مجبرا علی الفعل و هو ینافی القدرة.

فمندفع بأنّ هذا الوجوب ملحق بالفعل من قبله تعالی و هو أثره و لا معنی بکون أثر الشّی‌ء التّابع له فی وجوده مؤثّرا فی ذات الشّی‌ء الفاعل و لیس هناک فاعل آخر یؤثّر فیه تعالی بجعله مضطرّا إلی الفعل.

و کذلک فساد قول بعضهم: إنّ صحّة الفعل تتوقّف علی کونه مسبوقا بالعدم الزّمانیّ، فالفعل غیر المسبوق بعدم زمانیّ ممتنع.

وجه الفساد أنّه مبنیّ علی القول بأنّ علّة الحاجة إلی العلّة هی الحدوث دون الامکان، و قد تقدّم إبطاله فی مباحث العلّة و المعلول. علی أنّه منقوض بنفس الزّمان.

فکون إیجاد الزّمان مسبوقا بعدمه الزّمانیّ إثبات للزمان قبل نفسه و استحالته ضروریّة.

و کذلک فساد قول من قال بأنّ القدرة إنّما تحدث مع الفعل و لا قدرة علی فعل قبله.

وجه الفساد انّهم یرون أنّ القدرة هی صحّة الفعل و التّرک، فلو ترک الفعل زمانا ثمّ فعل صدق علیه قبل الفعل أنّه یصّح منه الفعل و الترک و هی القدرة علی أنّه یناقض ما تسلّموه أنّ الفعل متوقّف علی القدرة، فانّ معّیة القدرة و الفعل تنافی توقّف أحدهما علی الآخر.

درس چهل و ششّم (46)

فصل سیزدهّم در سکون
اشاره

فصل سیزدهّم در سکون(1)

حرکت و سکون در جسم واحد از یک جهت در زمان واحد جمع نمی‌شوند پس بین آندو، تقابل وجود دارد.

حرکت از قبیل امر وجودی است برای اینکه حرکت یک نوع و نحوی از وجود سیّال می‌باشد و لکن سکون، امر وجودی نیست زیرا اگر سکون امر وجودی می‌بود لابدّ وجود ثابتی می‌شد که از هرجهت بالفعل است.

و بدیهی است که از قبیل موجودات ثابت نیست زیرا که وجودهای ثابت یعنی وجودهای مجرّد (از مادّه) نه خودشان سکون هستند و نه دارای سکون پس حرکت، از قبیل امر وجودی و سکون از قبیل امر عدمی است پس تقابل بین آندو از قبیل تقابل «تضایف» و «تضادّ» نیست (زیرا در تقابل تضادّ و تضایف دو امر متضادّ و دو امر متضایف هردو امر وجودی هستند) و از قبیل متناقضان نیز محسوب نمی‌شوند وگرنه سکون، صادق می‌آید بر هرچیزیکه حرکت نیست مثل عقول مفارقی که آنها از هرجهت بالفعل هستند و مثل افعال


1) اسفار ج 3 ص 189- طبیعیّات شفا هفتم از رابعه اوّل- مباحث مشرقیّه ج 1 ص 594 و ص 597.( شارح)

عقول مفارق (درحالیکه سکون بر عقول مفارق و افعال آنها هرگز صدق نمی‌کند).

پس سکون، عدم حرکت است از چیزیکه شأن آن حرکت بود پس تقابل بین آندو تقابل «عدم و ملکه» است.

نکته قابل ذکر:

نکته قابل ذکر در اینجا این است که برای سکون (مطلقا)، مصداقی در میان جواهر مادّی نیست زیرا گذشت که جوهرهای مادّی، وجود سیّال دارند و از یک حرکت دائمی و مستمّر در ذات و جوهر خود برخوردارند این حرکت (از قوّه محض در هیولای اوّل شروع و تا به فعلیّت محض و خالص برمی‌گردد و این همان نظریّه حرکت جوهری است که مقداری از بحثهای آن سابقا گذشت).

و نیز سکون از قبیل اعراضی که تابع موضوعات جوهری خودشان در حرکت می‌باشند نیست زیرا این اعراض، قائم بر موضوعات جوهری خویش می‌باشند (اگر موضوعات، دائما در حرکت هستند پس اعراض تابع آنها نیز، همواره در حرکت می‌باشند).

آری برای موضوعات مادّی، سکون نسبی وجود دارد چه‌بسا موضوعات مادّی، متلبّس به سکون می‌شوند با مقایسه به حرکات ثانوی که در چهار مقوله عرضی (که عبارت از کم و کیف و این و وضع می‌باشد) وجود دارد.

فصل چهاردهّم در انقسامات حرکت
اشاره

فصل چهاردهّم در انقسامات حرکت(1)

حرکت به انقسام امور ششگانه‌ای که ذات حرکت متعلّق به آنها می‌شود (و عبارت‌اند از:

مبداء و منتهی، مسافت، موضوع، زمان، و فاعل حرکت) به اقسامی منقسم میگردد:

[1. انقسام حرکت به انقسام مبداء و منتها]

قسم اوّل: انقسام حرکت به انقسام مبداء و منتها مثل حرکت از این مکان مثلا به مکان دیگری و حرکت از (حالت) قعود به (حالت) قیام و مثل حرکت از رنگ خاصی (مثل سفیدی) به رنگ دیگری (مثل سیاهی) و مثل حرکت جسم از اندازه خاصّی به اندازه دیگری.

[2. انقسام حرکت به انقسام مقوله‌ای که حرکت در آن روی میدهد یعنی مسافت]

قسم دوّم: انقسام حرکت به انقسام مقوله‌ای (که حرکت در آن روی میدهد یعنی مسافت) مثل حرکت در کیف و در کمّ و در این و در وضع.

[3. انقسام حرکت به انقسام موضوع]

قسم سوّم: انقسام حرکت به انقسام موضوع مثل حرکت نبات و حرکت حیوان و حرکت انسان.

[4. انقسام حرکت به انقسام زمان]

قسم چهارم: انقسام حرکت به انقسام زمان مثل حرکت شبانه و حرکت روزانه و حرکت تابستانی و حرکت زمستانی.

[5. انقسام حرکت به انقسام فاعل]

قسم پنجم: انقسام حرکت به انقسام فاعل مثل حرکت طبیعی و حرکت قسری و


1) طبیعیّات شفا فصل دوّم تا ششّم از رابعه اوّل- التّحصیل ص 434 و ص 443 و ص 587 و ص 595 و ص 619 و ص 622 مباحث مشرقیّه ج 1 ص 598 و ص 604 و ص 606 و ص 612- اسفار ج 3 ص 193 و ص 200 و ص 232.( شارح)

حرکت نفسانی، فلاسفه در این زمینه گفته‌اند که فاعل قریب در جمیع این صور همان، طبیعت است و حرکات نفسانی براساس تسخیر قوای طبیعی، انجام میگیرد چنانکه سابقا به آن اشاره شد.

و نیز گفته‌اند که (فاعل) متوسّط بین طبیعت و بین حرکت، همان (طبیعت و) مبداء میلی است که طبیعت آن را در متحرّک ایجاد می‌کند و تفصیل کلام در این‌باره در باب طبیعیّات ذکر شده (مراجعه کنید)

خاتمه بحث در این مرحله
اشاره

خاتمه بحث در این مرحله(1)

همانطور که قوّه بر مبداء قبول، و پذیرش (یعنی مادّه اوّلی و هیولای اولی که قوّه محض بوده، مبداء تمام انفعالات می‌باشد) استعمال می‌شود همانطور بر مبداء فعل نیز استعمال می‌شود خصوصا هنگامی که مبدأ فعل قوی و شدید باشد همانطور که قوای طبیعی در مبادی آثار طبیعی و قوای نفسانی در مبادی آثار نفسانی از قبیل دیدن و شنیدن و تخیّل و غیر اینها بکار برده می‌شود و این قوّه فاعلی هنگامیکه مقارن با علم و اراده (و مشیّت) گردد بنام «قدرت حیوان» نامیده می‌شود(2).

و «قدرت حیوان» علّت فاعلی است که تمامیّت آن بطوریکه فعل با آن علیّت، واجب شود متوقّف بر امور خارجی است مثل حضور مادّه، قابل و برقرار شدن وضع مناسب برای ایجاد فعل و صلاحیّت ادوات (و اسباب) فعل و غیر اینها از امور خارجی است پس هنگامیکه همه این امور، جمع بشود علیّت فاعل، تامّ بوده فعل، واجب می‌گردد.

و از اینجا فساد و بطلان تعریف و تحدید بعضی از فلاسفه، مطلق قدرت را (خواه در مورد واجب الوجود و خواه قدرت در مجرّدات و خواه قدرت در حیوان) به اینکه قدرت، چیزی (و حالتی) است که فعل و ترک (هردو) با آن حالت، صحیح می‌شود، روشن می‌گردد.


1) اسفار ج 3 ص 50 و به بعد- الهیّات شفا مقاله چهارم فصل دوم.( شارح)

2) اسفار ج 3 ص 8 و ص 15( شارح)

وجه فساد و بطلان تعریف بالا از قدرت، این است که نسبت فعل و ترک به فاعل، به صحیح بودن صدور فعل و ترک از او هنگامی صحیح بوده، ممکن است که فاعل دوّمی علّت تامّه باشد پس هنگامی که فاعل به تنهائی شروع به فعل کند (بدون اینکه شرائط و معدّات، موجود باشد و موانع مفقود) از این‌جهت که او علّت ناقص است و فعل، به او نسبت داده شده تحقّق فعل (در این‌صورت) واجب نیست و امّا فاعلی که فاعلیّت آن تامّ است، آن فاعلی است که به تنهائی علّت تامّه باشد مثل واجب الوجود پس معنا ندارد که نسبت فعل و ترک به او به نحو امکان باشد یعنی نسبت فعل و ترک هردو باو بطور متساوی باشد.

اعتراض:

به مطلب بالا اعتراض شده که لازمه واجب و لازم بودن فعل واجب الوجود، این است که او در فعلش موجب (به فتح جیم) باشد یعنی بر انجام فعل خود، مجبور گردد و این، با قدرت (واجب الوجود) منافات دارد.

پاسخ از این اعتراض به این نحو است که این وجوب و لزوم از ناحیه خود واجب الوجود به فعل او ملحق شده و این وجوب، اثر فعل او است و معنا ندارد که اثر شی‌ای که از لحاظ وجود تابع خود شی‌ء می‌باشد تأثیری در ذات شی‌ء فاعل داشته باشد و بدیهی است که در اینجا فاعل دیگری نیست که در وجود (و فعل) خداوند مؤثّر باشد و او را در انجام فعلش مضطّر و ناگزیر سازد.

دو قول باطل:

از مطالب گذشته فساد و بطلان دو قول دیگر نیز درباره قدرت معلوم و روشن می‌گردد:

قول اوّل: برخی (از متکلّمین) گفته‌اند که صحّت فعل (از فاعل) متوقّف است بر اینکه فعل، مسبوق و متأخّر بعدم زمانی باشد پس فعل غیرمسبوق و غیرمتأخّر بعدم زمانی، ممتنع و محال می‌باشد.

وجه بطلان این قول این است که این قول، مبنی است بر اینکه علّت حاجت و نیاز معلول به علّت، همان حدوث باشد نه امکان و در مباحث علّت و معلول بطلان آن گذشت.

علاوه بر این، این قول بخود زمان، نقض شده به این‌ترتیب که ایجاد زمان اگر مسبوق و متأخّر بعدم زمانی آن باشد این به بداهت و ضرورت محال بوده و باطل می‌باشد زیرا لازمه آن، اثبات زمان قبل از تحقّق خود زمان است و آن نیز عقلا محال است (زیرا مستلزم اجتماع نقیضین محال است).

قول دوّم: اینکه عدّه‌ای گفته‌اند که قدرت، تنها با فعل، حادث و پدید می‌آید، قبل از صدور فعل، قدرت بر آن فعل، محقّق نیست.

وجه بطلان این قول نیز این است که فلاسفه عقیده دارند که قدرت عبارت از صحّت فعل و ترک می‌باشد پس اگر فرض کنیم فعل، زمانی ترک گردد سپس فعل، انجام بگیرد در این‌صورت، قبل از فعل صادق می‌آید بر آن‌که صحیح است از فاعل، فعل و ترک آن و این معنای قدرت است.

علاوه بر این آنچه را که فلاسفه آنرا مسلّم دانسته‌اند با این قول مناقض است زیرا مسلّم نزد فلاسفه این است که فعل، متوقّف بر قدرت است پس فرض معیّت قدرت با فعل که مبنای این قول است منافات با توقّف فعل بر قدرت دارد.

خلاصه درس چهل و ششّم:

بین حرکت و سکون تقابل عدم و ملکه وجود دارد، حرکت از قبیل امر وجودی است و سکون از قبیل امر عدمی و این تقابل از قبیل تقابل تضایف و تضادّ نبوده، از قبیل تقابل تناقض محسوب نمی‌شود.

توضیح آن در متن درس بیان گردیده است.

•

در میان جواهر مادّی برای سکون مطلق، مصداقی نیست ولی برای موضوعات مادّی، سکون نسبی، وجود دارد. و نیز سکون از قبیل اعراضی که تابع موضوعات خودشان در حرکت باشند نیست و وجه این دو مطلب در متن درس بیان گردیده است.

•

حرکت با ملاحظه امور ششگانه‌ای که حرکت متعلّق به آنها می‌شود به اقسامی منقسم میگردد:

1- 2- انقسام حرکت به اقسام مبدأ و منتهی.

3- انقسام حرکت به انقسام مقوله.

4- انقسام حرکت به انقسام موضوع.

5- انقسام حرکت به انقسام زمان.

6- انقسام حرکت به انقسام فاعل.

مثال‌های هریک از آنها در متن درس ذکر گردیده است.

• قوّه همانطور که بر مبدأ قبول و پذیرش اطلاق می‌گردد بر مبدأ فعل نیز اطلاق می‌گردد مخصوصا موردیکه مبدأ، فعل شدید و قویّ باشد مثل مبادی آثار طبیعی (یعنی قوای طبیعی) و مبادی آثار نفسانی (قوای نفسانی) و این قوّه فاعلی اگر مقارن با علم و اراده باشد آنرا «قدرت حیوان» می‌نامند.

پس «قدرت حیوان» علّت فاعلی است که تمامیّت آن بطوریکه فعل با آن علیّت، واجب شود متوقّف بر امور خارجی است مثل حضور مادّه قابل و برقرار شدن وضع مناسب

برای ایجاد فعل و صلاحیّت ادوات و اسباب فعل و غیر اینها از امور خارجی.

و از اینجا بطلان قول برخی از فلاسفه که قدرت را اینگونه تعریف نموده‌اند که «قدرت چیزی و حالتی است که فعل و ترک هردو با آن حالت صحیح می‌شود» واضح و روشن می‌گردد و وجه بطلان آن نیز در متن درس بیان گردیده است و به این وجه اعتراض شده که لازمه واجب و لازم بودن فعل واجب الوجود این است که او در فعلش فاعل موجب (به فتح جیم) باشد و این با قدرت واجب الوجود سازگار نیست.

و از این اعتراض پاسخ داده شده که در متن درس بیان گردیده است.

درباره «قدرت» دو قول و نظر دیگر از ناحیه برخی از متکلّمان ایراد گردیده است.

قول اوّل اینکه صحّت فعل از فاعل متوقّف بر این است که فعل، متأخّر بعدم زمانی باشد پس فعل غیرمتأخّر بعدم زمانی، ممتنع و محال می‌باشد.

از این قول به دو وجه پاسخ داده شده است یکی پاسخ مبنائی است و دیگری پاسخ نقضی هردو را مرحوم استاد علّامه در متن درس بیان کرده است مراجعه نمائید.

قول دوّم اینکه عدّه‌ای معتقدند که قدرت تنها همراه فعل حادث می‌شود و قبل از صدور فعل قدرت بر آن محقّق نیست.

از این قول نیز مرحوم استاد علّامه به دو وجه پاسخ داده است به متن درس مراجعه نمائید.

پرسشها:

1- تقابل بین حرکت و سکون از میان انواع چهارگانه تقابل چه نوع تقابلی است؟ علّت آنرا نیز بیان کنید.

2- برای سکون مطلق، مصداقی در میان جواهر مادّی نیست میدانید چرا؟ علّت آن را بیان کنید.

3- سکون از قبیل اعراضی که تابع موضوعات جوهری خودشان در حرکت می‌باشند نیست. علّت آنرا ذکر کنید.

4- حرکت به انقسام امور ششگانه‌ای که ذات حرکت متعلّق به آنها می‌شود به اقسامی تقسیم میگردد آن اقسام ششگانه را بیان و برای هرکدام مثالی بیاورید.

5- برای قوّه دو معنا ذکر شده آن دو معنی را ذکر و برای هرکدام مثالی بیاورید.

6- «قدرت حیوان» را معنی کنید، و تمامیّت آن متوقّف بر چیست؟ و مثالی نیز برای آن بیاورید.

7- تعریف مطلق قدرت اعمّ از واجب الوجود و موجودات و حیوان به این نحو که قدرت حالتی است که فعل و ترک هردو با آن حالت، صحیح می‌شود آیا صحیح است یا نه؟

در هرصورت چرا؟

8- آیا لازمه واجب و لازم بودن فعل واجب الوجود این است که او در فعلش موجب (به فتج جیم) باشد تا با قدرت واجب الوجود منافات داشته باشد یا نه؟ در هرصورت چرا؟

9- برخی گفته‌اند که صحّت فعل از فاعل، متوقّف است بر اینکه فعل، متأخّر بعدم زمانی باشد پس فعل غیرمتأخّر بعدم زمانی ممتنع و محال می‌باشد، این قول بدو دلیل ردّ شده است آن دو دلیل را توضیح دهید.

10- عدّه‌ای گفته‌اند که قدرت تنها با فعل حادث پدید می‌آید و قبل از صدور فعل، قدرت بر آن فعل، محقّق نیست این وجه را نیز مرحوم استاد علامه بدو دلیل ردّ کرده است آن دو دلیل را بیان کنید.

المرحلة العاشرة فی السّبق و اللّحوق و القدم و الحدوث و فیها ثمانیة فصول:

الدّرس السّابع و الاربعون (47) الفصل الاوّل فی السّبق و اللّحوق و هما التّقدّم و التأخّر

یشبه أن یکون أوّل ما عرف من معنی التقدّم و التأخّر ما کان منهما بحسب الحسّ کأن یفرض مبدأ یشترک فی النّسبة إلیه أمران، ما کان لأحدهما من النّسبة إلیه فللآخر، و لیس کلّ ما کان للأوّل فهو للثّانی، فیسمی ما للأوّل من الوصف تقدّما و ما للثّانی تأخّرا، کمحراب المسجد یفرض مبدء فیشترک فی النّسبة إلیه الامام و المأموم فما للامام من نسبة القرب إلی المحراب فهو للامام، و لا عکس فالامام متقدّم و المأموم متأخّر.

و معلوم أنّ وصفی التّقدّم و التّأخّر یختلفان باختلاف المبدء المفروض، کما أنّ الامام متقدم و المأموم متأخّر فی المثال المذکور علی تقدیر فرض المحراب مبدء، و لو فرض المبدء هو الباب کان الأمر بالعکس و کان المأموم متقدّما و الامام متأخّرا.

و لا یتفاوت الأمر فی ذلک أیضا بین أن یکون التّرتیب وضعیّا اعتباریّا کما فی المثال السّابق او طبعیّا کما إذا فرضنا مثلا الجسم ثمّ النّبات ثمّ الحیوان ثمّ الانسان فان فرضنا المبدء هو الجسم کان النّبات متقدّما و الحیوان متأخّرا و إن فرضنا المبدء هو الانسان کان الحیوان متقدّما و النّبات متأخّرا، و یسمّی هذا التّقدّم و التّأخّر تقدّما و تأخّرا بحسب الرّتبة.

ثمّ عمّموا ذلک فاعتبروه فی مورد الشّرف و الفضل و الخسّة و ما یشبه ذلک ممّا یکون فیه زیادة من المعنویّات، کتقدّم العالم علی الجاهل و الشّجاع علی الجبان فباعتبار النّوع بآثار کماله مبدء مثلا یختلف فی النّسبة إلیه العالم و الجاهل و الشّجاع و الجبان، و یسمّیان تقدّما و تأخّرا بالشّرف.

و انتقلوا أیضا إلی التقدّم و التأخّر الزّمانییّن بما أنّ الجزئین من الزّمان کالیوم و الأمس یشترکان فی حمل قوّة الأجزاء اللّاحقة، لکن ما لأحدهما و هو الیوم من القوّة المحمولة محمولة للآخر و هو الامس، و لا عکس، لأنّ الأمس یحمل قوّة الیوم بخلاف الیوم، فانّه یحمل فعلیّة نفسه و الفعلیّة لا تجامع القوّة و لذا کان الجزآن من الزّمان لا یجتمعان فی فعلیّة الوجود فبین أجزاء الزّمان تقدّم و تأخّر لا یجامع المتقدّم منها المتأخّر بخلاف سائر أقسام التّقدّم و التّأخّر. و کذا بین الحوادث التّی هی حرکات منطبقة علی الزّمان تقدّم و تأخّر زمانیّ بتوسّط الزّمان الذّی هو تعیّنها کما أنّ للجسم الطّبیعیّ الامتدادات الثّلاثة بتوسّط الجسم التّعلیمیّ الذّی هو تعیّنه.

و قد تنبّهوا بذلک إلی أنّ فی الوجود أقساما اخر من التّقدّم و التّأخّر الحقیقیّین فاستقرءوها فأنهوها- أعمّ من الاعتباریّة و الحقیقیّة- إلی تسعة أقسام:

الأوّل و الثّانی و الثّالث ما بالرّتبة من التّقدّم و التأخّر و ما بالشّرف و ما بالزّمان و قد تقدّمت.

الرّابع التّقدّم و التّأخّر بالطّبع و هما تقدّم العلّة النّاقصة علی المعلول حیث یرتفع بارتفاعها المعلول و لا یجب بوجودها و تأخّر معلولها عنها.

الخامس التّقدّم و التّأخّر بالعّلیّة و هما تقدّم العلّة التّامّة التّی یجب بوجودها المعلول علی معلولها و تأخر معلولها عنها.

السّادس التّقدّم و التّأخّر بالجوهر و هما تقدّم أجزاء الماهیّة من الجنس و الفصل علیها و تأخّرها عنها بناء علی أصالة الماهیّة و تسمّی هذه الثّلاثة الأخیرة أعنی ما بالطّبع و ما بالعلّیّة و ما بالتّجوهر تقدّما و تأخّرا بالذّات.

السّابع التّقدّم و التّأخّر بالدّهر و هما تقدّم العّلة التّامّة علی معلولها و تأخّر معلولها

عنها، لکن لا من حیث إیجابها وجود المعلول و إفاضته کما فی التّقدّم و التّأخّر بالعّلیّة، بل من حیث انفکاک وجودها و انفصاله عن وجوده و تقرّر عدم المعلول فی مرتبة وجودها کتقدّم نشأة التّجرّد العقلی علی نشأة المادّة. زاد هذا القسم السّیّد المحقّق الدّاماد، ره.

الثّامن التّقدّم و التّأخّر بالحقیقة و المجاز و هو أن یشترک أمران فی الاتّصاف بوصف، غیر أنّ أحدهما بالذّات و الآخر بالعرض فالمتّصف به بالذّات متقدّم بهذا التّقدّم علی المتّصف به بالعرض، و هو متأخّر کتقدّم الوجود علی الماهیّة الموجودة به بناء علی أنّ الوجود هو الأصل فی الموجودیّة و التّحقق و الماهیّة موجودة به بالعرض و هذا القسم زاده صدر المتألّهین، قده،.

التّاسع التّقدّم و التّأخّر بالحقّ و هو تقدّم وجود العلّة التّامّة علی وجود معلولها عنه و هذا غیر التّقدّم و التّأخّر بالعلّیّة. زاده صدر المتألّهین، قدّه،.

قال فی الأسفار: «و بالجملة، وجود کلّ علّة موجبة یتقدّم علی وجود معلولها الذّاتیّ هذا النّحو من التّقدّم، إذ الحکماء عرّفوا العّلّة الفاعلة بما یؤثّر فی شی‌ء مغایر للفاعل، فتقدّم ذات الفاعل علی ذات المعلول تقدّم بالعلّیة. و أمّا تقدّم الوجود علی الوجود فهو تقدّم آخر غیر ما بالعلّیّة، إذ لیس بینهما تأثیر و تأثّر و لا فاعلیّة و لا مفعولیّة، بل حکمهما حکم شی‌ء واحد له شئون و أطوار و له تطوّر من طور إلی طور»، انتهی. (ج 3، ص 257).

مرحله دهّم: در سبق و لحوق و قدم و حدوت

اشاره

این مرحله 8 فصل دارد:

درس چهل و هفتم (47)

فصل اوّل در سبق و لحوق که عبارت از تقدّم و تأخّر است
اشاره

فصل اوّل در سبق و لحوق که عبارت از تقدّم و تأخّر است(1)

اوّلین معنائی که از تقدّم و تأخّر شناخته شده، معنائی است که به حسب حسّ انسان، از آندو ادراک می‌کند مثل اینکه مبدئی فرض شود که دو امر در نسبت دادن به آن، مشترک باشند بطوریکه که آنچه بر یکی از این‌دو، نسبت داده می‌شود به دیگری نیز نسبت داده شود (یعنی در نسبت دادن به یک مبدأ این دو امر، مشترک هستند) و لکن اینطور نیست که هر آنچه برای امر اوّل است برای امر دوّم نیز باشد پس وضعی که برای امر اوّل است تقدّم نامیده می‌شود و آنچه از وصف برای امر دوّم است تأخّر می‌باشد مثل محراب مسجد که فرض می‌شود مبدئی است که امام و مأموم نسبت به آن مبدأ، مشترک می‌باشند پس آنچه برای امام است او نسبت قرب و نزدیکی به محراب (که مبداء مقایسه امام و مأموم نسبت به آن می‌باشد) این، مخصوص امام است و روشن است هرآنچه که مخصوصی امام است و آن،


1) الهیّات شفا مقاله چهارم فصل اوّل- اسفار ج 3 ص 258- تعلیقه ملّاصدرا بر الهیّات شفا ص 154- مطارحات ص 303 و ص 307- قبسات ص 61 و ص 302- اسفار ج 3 ص 259 و ص 266 و مطارحات ص 304 و التّحصیل ص 447.( شارح)

قرب به محراب می‌باشد طبعا برای مأموم، چنین حالتی وجود ندارد زیرا حالت مأموم، دوری از محراب است که این، برای امام نیست پس امام، متقدّم و مأموم متأخّر است.

بدیهی و معلوم است که دو وصف تقدّم و تأخّر به اختلاف مبداء مفروض (مثل محراب) مختلف می‌باشند همانطور که در مثال نامبرده امام، متقدّم (نسبت به محراب) و مأموم، متأخّر است (نسبت به محراب) و این، در صورتی است که مبدأ فرض و تقدیر ما، محراب باشد حال اگر فرض کنیم مبداء تقدیر و فرض دربی (از دربهای یک مکان) باشد چه بسا ممکن است امر به‌عکس باشد یعنی مأموم نسبت به آن درب از امام متقدّم و امام، متأخّر باشد.

و امر در مطلب بالا تفاوت نمی‌کند بین اینکه ترتیب، وضعی اعتباری باشد چنانکه در مثال سابق گفته شد (مثل تقدّم و تأخّر و امام و مأموم نسبت به محراب که به اعتبار حکم شارع که امام باید مقدّم بر مأموم باشد)

یا اینکه ترتیب، طبعی باشد چنانکه فرض کنیم مثلا جسم سپس نبات سپس حیوان سپس انسان حال اگر مبداء جسم باشد نبات متقدّم است و حیوان متأخّر و اگر مبداء را انسان فرض کنیم حیوان متقدّم و نبات متأخّر است و این نوع تقدّم و تأخّر، تقدّم و تأخّر به حسب «رتبه» نامیده می‌شود.

فلاسفه معنای تقدّم و تأخّر را عمومیّت داده، آنرا در مورد شرف و فضل و خسّت و شبیه این موارد را که از قبیل معنویّات بوده و زیادت در آنها، فرض می‌شود مثل تقدّم عالم بر جاهل و شجاع بر ترسو اعتبار کرده‌اند.

پس اگر نوع را به ملاحظه آثار کمالش مثلا اعتبار کرده، مبداء قرار دهیم در این صورت نسبت عالم و جاهل و شجاع و ترسو نسبت به آن مختلف میگردند و این نوع تقدّم و تأخّر بنام تقدّم و تأخّر به حسب «شرف» نامیده می‌شود.

و از امور بالا نیز فلاسفه به تقدّم و تأخّر زمانی منتقل شدند از این جهت که دو جزء از زمان مثل امروز و دیروز، در حامل بودن قوّه اجزاء لا حق، باهم مشترکند و لکن قوّه‌ای را که امروز آن را حامل است دیروز نیز آن را حامل هست و عکس این درست نیست زیرا دیروز،

حامل قوّه امروز است بخلاف امروز برای اینکه امروز فعلیّت خودش را حامل است و فعلیّت یک شی‌ء با قوّه آن یک‌جا جمع نمی‌شود.

و از اینجا است که میگوئیم دو جزء از زمان در فعلیّت وجود، مجتمع نیستند پس بین اجزاء زمان تقدّم و تأخّر است بطوریکه اجزاء متقدّم از زمان با اجزاء متأخّر از آن باهم جمع نمی‌شوند بخلاف سایر اقسام تقدّم و تأخّر. و هم‌چنین بین حوادثی که آنها، حرکات منطبق بر زمان هستند تقدّم و تأخّر زمانی وجود دارد، منتهی این تقدّم و تأخّر بتوسّط خود زمان بوده، زمانیکه عین تعیّن حوادث می‌باشد همانطور که برای جسم طبیعی امتداد سه‌گانه (طول و عرض و عمق) می‌باشد به توسّط جسم تعلیمی که در حقیقت باعث تعیّن جسم طبیعی (و پیدایش امتدادهای سه‌گانه طول و عرض و عمق در ظرف تحقّق و خارج) می‌باشد. و از مطالب بالا فلاسفه متنبّه شدند که اقسام دیگری از تقدّم و تأخّر حقیقی وجود دارد و آنرا استقراء کرده و آنها را اعمّ از اعتباری و حقیقی(1)به نه قسم رساندند.

[اقسام تقدم و تأخر]
[1. تقدّم و تأخّر به رتبه]

قسم اوّل: تقدّم و تأخّر به رتبه.

[2. تقدّم و تأخّر به شرف]

قسم دوّم: تقدّم و تأخّر به شرف.

[3. تقدّم و تأخّر به زمان]

قسم سوّم: تقدّم و تأخّر به زمان که بیان آنها گذشت.

[4. تقدّم و تأخّر طبعی]

قسم چهارم: تقدّم و تأخّر طبعی.

و آن، تقدّم علّت ناقصه بر معلول خودش جائیکه معلول با ارتفاع علّت مرتفع می‌شود و لکن با وجود علّت ناقصه و تحقّق آن، وجود معلول و تأخّر آن از علّت ناقصه واجب نیست.

[5. تقدّم و تأخّر علیّ و معلولی]

قسم پنجم: تقدّم و تأخّر علیّ و معلولی

و آن، تقدّم علّت تامّه بر معلولش می‌باشد علّت تامّه‌ای که وجود معلول مستند به وجود او بوده و واجب است وجود معلول از وجود علّت تامّه خودش متأخّر باشد.

[6. تقدّم و تأخّر جوهری]

قسم ششّم: تقدّم و تأخّر جوهری


1) اسفار ج 3 ص 257- التّحصیل ص 467- مباحث مشرقیّه ج 1 ص 446- تلویحات ص 29- شوارق فصل اوّل مسأله 26- مطارحات ص 307.( شارح)

و آن تقدّم اجزاء ماهیّت از جنس و فصل بر خود ماهیّت و تأخّر ماهیّت از این اجزاء بنابر اینکه اصل در تحقّق، ماهیّت باشد نه وجود و این سه نوع تقدّم (یعنی تقدّم و تأخّر بالطّبع و تقدّم و تأخّر علّی و معلولی و تقدّم و تأخّر جوهری) را «تقدّم و تأخّر بالذّات» نیز می‌نامند.

[7. تقدّم و تأخّر دهری]

قسم هفتم- تقدّم و تأخّر دهری

و آن، تقدّم و تأخّر علّت تامّه بر معلولش و تأخّر معلولش بر علّت تامّه خودش می‌باشد لکن نه از این جهت که علّت تامّه، وجود معلول را ایجاب و افاضه کرده است همانطور که در تقدّم و تأخّر علّی و معلولی، وضع چنین است بلکه از این جهت که وجود علّت تامّه از وجود معلول، قابل انفکاک بوده و علّت تامّه از وجود معلول، منفصل می‌باشد و عدم معلول در مرتبه وجود علّت تامّه، یک نحو تقرّری دارد مثل تقدّم نشأت تجرّد عقلی بر نشأت مادّه، این قسم از تقدّم و تأخّر بنام «تقدّم و تأخّر دهری نامیده می‌شود» و آنرا محقّق داماد (ره) بر اقسام تقدّم و تأخّر اضافه کرده است و از ابداعات وی می‌باشد.

[8. تقدّم و تأخّر حقیقی و مجازی]

قسم هشتم- تقدّم و تأخّر حقیقی و مجازی

و آن، اشتراک دو شی‌ء است در اتّصاف به یک وصف منتها اتّصاف یکی از آندو بالذّات و دیگری بالعرض پس متّصف به وصفی بالذّات، متقدّم است بر شی‌ای که متّصف است به وصفی بالعرض و این، متأخّر است مثل تقدّم وجود «بر ماهیّت موجود» بنابراین‌که وجود در موجودیّت و تحقّق، اصیل است و ماهیّت، بوجود، موجود است بالعرض.

و این قسم نیز از ابداعات (فکری مرحوم) صدر المتألّهین شیرازی (قدّس سرّه) می‌باشد.

[9. تقدّم و تأخّر بحقّ]

قسم نهّم- تقدّم و تأخّر بحقّ

و آن، تقدّم وجود علّت تامّه بر وجود معلولش می‌باشد و این، غیر از تقدّم و تأخّر بالعلیّه است (که در قسم پنجم از اقسام تقدّم و تأخّر گفته شد که برای معلول، ذاتی مستقّل از علّت اعتبار می‌شود که قائم به علّت نمی‌باشد امّا در تقدّم و تأخّر به حقّ، معلول، وجودی مستقّل از علّت ندارد بلکه وجودش در علّت بوده از شؤون و مراتب علّت محسوب می‌شود و این قسم

نیز از ابداعات فکری مرحوم ملّاصدرا (ره) می‌باشد).

مرحوم صدر المتألّهین (ره) در کتاب اسفار در این‌باره می‌گوید: «بطور کلی، وجود هر علّتی بالذّات موجب تقدّم بر وجود معلول خودش به این نحو از تقدّم میباشد زیرا حکماء، علّت فاعلی را اینگونه تعریف کرده‌اند: «ما یؤثرّ فی شی‌ء مغایر للفاعل»

«علّت فاعلی، آن چیزی است که مؤثّر است در شی‌ای که مغایر با فاعل می‌باشد».

پس تقدّم ذات فاعل بر ذات معلول «تقدّم بالعلیّه» است و امّا تقدّم وجود علّت (که یک وجود مستقّل می‌باشد) بر وجود معلول تقدّم دیگری است (که آن یک نوع وجود رابطی و تعلّقی است غیر تقدّم بالعلیّة زیرا در این نوع از تقدّم، تأثیر و تأثّری نیست و هم‌چنین فاعلیّت و مفعولیّتی نیست بلکه حکم آندو، حکم شی‌ء واحدی است و برای این شی‌ء واحد، بوده و از طوری شؤون و اطواری بطور دیگر، تطوّری وجود دارد.(1)


1) اسفار ج 3 ص 257.

خلاصه درس چهل و هفتم:

فلاسفه اقسام تقدّم و تأخّر به حسب استقراء را به نه قسم رسانده‌اند:

قسم اوّل: تقدّم و تأخّر برتبه یا حسّی.

در این قسم دو وصف تقدّم و تأخّر به اختلاف مبدأ مفروض (مثل محراب) مختلف می‌باشند همانطور که امام نسبت به محراب متقدّم و مأموم نسبت به آن متأخّر می‌باشد خواه اینکه ترتیب وضعی اعتباری باشد یا ترتیب طبعی مثلا فرض کنیم جسم سپس نبات سپس حیوان سپس انسان.

قسم دوّم: تقدّم و تأخر به شرف مثل تقدّم عالم بر جاهل و شجاع بر ترسو.

قسم سوّم: تقدّم و تأخّر بزمان از این‌جهت که دو جزء از زمان مثل امروز و دیروز در حامل بودن قوّه اجزاء لا حق باهم مشترکند و لکن قوّه‌ای را که امروز آنرا حامل است دیروز نیز آنرا حامل است و عکس آن درست نیست.

وجه عدم صحّت آن در متن درس بیان گردیده است.

پس دو جزء از زمان در فعلیّت وجود مجتمع نیستند و بین اجزاء زمان تقدّم و تأخّر است بطوریکه اجزاء متقدّم از زمان با اجزاء متأخّر از آن باهم جمع نمی‌شوند بخلاف سایر اقسام تقدّم و تأخّر.

قسم چهارم: تقدّم و تأخّر طبعی و آن تقدّم علّت ناقصه بر معلول خودش جائیکه معلول با ارتفاع علّت مرتفع می‌شود و لکن با وجود علّت ناقصه وجود معلول و تأخّر آن از علّت ناقصه واجب نیست.

قسم پنجم: تقدّم و تأخّر علّی و معلولی و آن تقدّم علّت تامّه بر معلولش می‌باشد.

قسم ششّم: تقدم و تأخّر جوهری و آن تقدّم اجزاء ماهیّت از جنس و فصل بر خود ماهیّت و تأخّر ماهیّت از این اجزاء بنابر اصالت وجود نه ماهیّت، این سه نوع تقدّم و تأخّر اخیر را «تقدّم و تأخّر بالذّات» نیز می‌نامند.

قسم هفتم: تقدّم و تأخّر علّت تامّه بر معلولش و تأخّر معلول بر علّت تامّه خودش می‌باشد لکن نه از این‌جهت که علّت تامّه وجود معلول را ایجاب و افاضه کرده است همانطور که در تقدّم و تأخّر علّی و معلولی چنین است بلکه از این‌جهت که وجود علّت تامّه از وجود معلول قابل انفکاک بوده و علّت تامّه از وجود معلول منفصل بوده و عدم معلول در مرتبه وجود علّت تامّه یک نحو تقرّری دارد مثل تقدّم نشأت تجرّد عقلی بر نشأت مادّه، این قسم از تقدّم و تأخّر بنام تقدّم و تأخّر «دهری» نامیده می‌شود و این از ابتکارات فکری مرحوم محقّق داماد (ره) می‌باشد.

قسم هشتم: تقدّم و تأخّر حقیقی و مجازی و آن اشتراک دو شی‌ء است در اتّصاف به یک وصف منتها اتّصاف یکی از آن‌دو بالذّات و دیگری بالعرض.

توضیح آن در متن درس ذکر شده است.

قسم نهم: تقدّم و تأخّر بحقّ و آن تقدّم وجود علّت تامّه بر وجود معلولش، فرق این قسم و قسم تقدّم و تأخّر بالعلیّه در متن درس بیان شده است.

و توضیح آن در عبارت مرحوم ملّاصدرا منقول از اسفار ج 3 ص 257 در آخر درس ذکر شده است مراجعه نمائید.

پرسشها:

1- تقدّم و تأخّر به حسب رتبه را معنی و برای آن مثالی بزنید جائیکه ترتیب، وضعی اعتباری باشد و یا اینکه ترتیب طبعی باشد برای هرکدام مثالی بیاورید.

2- تقدّم و تأخّر به شرف را معنی کنید و فرق آنرا با تقدّم و تأخّر به حسب رتبه بیان نمائید و مثالی نیز برای آن بیاورید.

3- تقدّم و تأخّر زمانی را ذکر کنید و فرق این نوع تقدّم با سایر اقسام تقدّم را بیان و برای آن مثالی نیز ذکر کنید.

4- تقدّم و تأخّر طبعی و تقدّم و تأخّر علّی و معلولی را توضیح دهید و فرق بین آندو را ذکر و برای هرکدام نیز مثالی بیاورید.

5- معنی تقدّم و تأخّر جوهری را ذکر و برای آن مثالی ذکر کنید.

6- تقدّم و تأخّر «دهری» را معنی و فرق آنرا با تقدّم و تأخّر علّی و معلولی بیان و برای آن مثال نیز بیاورید، این نوع از تقدّم و تأخّر از ابداعات فکری کدام فیلسوف الهی می‌باشد؟

7- معنای تقدّم و تأخّر حقیقی و مجازی را توضیح و برای آن مثالی بیاورید.

8- تقدّم و تأخّر بحقّ را معنی و فرق آنرا با تقدّم و تأخّر علّی و معلولی بیان کنید.

حاصل نظر ملّاصدرا را در این‌مورد توضیح دهید.

الدّرس الثّامن و الاربعون (48) الفصل الثّانی فی ملاک السّبق و اللّحوق فی کلّ واحد من الاقسام

و المراد به، کما اشیر الیه فی الفصل السّابق، هو الأمر المشترک فیه بین المتقدّم و المتأخّر الذّی یوجد منه للمتقدّم ما لا یوجد للمتأخّر و لا یوجد منه شی‌ء للمتأخّر إلّا و هو موجود للمتقدّم.

فملاک التّقدّم و التّأخّر بالرّتبة هو النّسبة إلی المبدء المحدود کاشتراک الامام و المأموم فی النّسبة إلی المفروض من المحراب او الباب مع تقدّم الامام لو کان المبدء المفروض هو المحراب و تقدّم الماموم لو کان هو الباب فی الرّتبة الحسّیّة، و کتقدّم کلّ جنس علی نوعه فی ترتّب الأجناس و الأنواع إن کان المبدء المفروض هو الجنس العالی، و تقدّم کلّ نوع علی جنسه إن کان الأمر بالعکس، و ملاک التّقدم و التّأخر بالشّرف اشتراک أمرین فی معنی من شأنه أن یتّصف بالفضل و المزیّة او بالرّذیلة، کاشتراک الشّجاع و الجبان فی الانسانیّة التّی من شأنها أن تتّصف بفضیلة الشّجاعة. فللشّجاع ما للجبان و لا عکس. و مثله تقدّم الأرذل علی غیره فی الرّذالة. و ملاک التّقدّم و التأخّر بالزّمان هو اشتراک جزئین مفروضین منه فی وجود متقضّ متصرّم مختلط فیه القوّة و الفعل بحیث یتوقّف فیه فعلیّة أحدهما علی قوّته مع الآخر فالجزء الذّی معه قوّة الجزء الآخر هو المتقدّم، و الجزء الذّی بخلافه هو المتأخّر

کالیوم و الغد، فانّهما مشترکان فی وجود کمیّ غیر قارّ یتوقّف فعلیّة الغد علی تحقّق قوّته مع الیوم، بحیث إذا وجد الغد بالفعل فقد بطلت قوّته و انصرم الیوم، فالیوم متقدّم و الغد متأخّر بالزّمان.

و بملاک التّقدّم و التأخّر الزّمانییّن یتحقّق التّقدّم و التّأخّر بین الحوادث الزّمانیّة بتوسط الزّمان، لما أنّها حرکات ذوات أزمان.

و ملاک التقدّم و التأخّر بالطّبع هو الوجود، و یختصّ المتقدّم بأن لوجود المتأخّر توقّفا علیه بحیث لو لم یتحقّق المتّقدم لم یتحقّق المتأخّر من غیر عکس. و هذا کما فی التقدّم فی العلّة النّاقصة الّتی یرتفع بارتفاعها المعلول و لا یلزم من وجودها وجوده.

و عن شیخ الاشراق أنّ التقدّم و التأخّر بالزّمان من التقدّم و التأخّر بالطّبع لأنّ مرجعه بالحقیقة إلی توقف وجود الجزء المتأخّر علی وجود المتقدّم بحیث یرتفع بارتفاعه.

و ردّ بأنّهما نوعان متغایران، فمن الجائز فیما بالطّبع اجتماع المتقدّم و المتأخّر فی الوجود بخلاف ما بالزمان حیث یمتنع اجتماع المتقدّم و المتّأخر منه، بل التّقدم و التّأخر بین أجزاء الزّمان بالذّات.

و الحقّ، أنّ ابتناء التّقدّم و التّأخّر بالزّمان علی التّوقف الوجودیّ بین الجزئین لا سبیل إلی نفیه، غیر أنّ الوجود لمّا کان غیر قارّ یصاحب کلّ جزء منه قوّة الجزء التالی امتنع اجتماع الجزئین لامتناع اجتماع قوّة الشّی‌ء مع فعلیّة، و المسلّم من کون التقدّم و التأخّر ذاتیّا فی الزّمان کونهما لازمین لوجوده المقتضی غیر القارّ باختلاط القوّة و الفعل فیه.

فمن أراد إرجاع ما بالزّمان إلی ما بالطّبع علیه أن یفسّر ما بالطّبع بما فیه التّوقّف الوجودیّ، ثمّ یقسّمه إلی ما یجوز فیه الاجتماع بین المتقدّم و المتأخّر، کما فی تقدّم العلّة النّاقصة علی معلولها، و ما لا یجوز فیه الاجتماع، کما فی تقدّم بعض أجزاء الزّمان علی بعض.

و الملاک فی التّقدّم و التّأخّر بالعلیّة اشتراک العلّة التّامّة و معلولها فی وجوب الوجود مع کون وجوب العلّة- و هی المتقدّمة- بالذّات و وجوب المعلول- و هو المتأخّر بالغیر.

و ملاک التّقدّم و التّأخّر بالتّجوهر اشتراکهما فی تقررّ الماهیّة و للمتأخّر توقّف

تقررّیّ علی المتقدّم کتوقّف الماهیّة التّامة علی أجزائها.

و ملاک التّقدم و التأخّر بالدّهر اشتراک مرتبة من مراتب الوجود الکلّیّة مع ما فوقها او ما دونها فی الوقوع فی متن الأعیان مع توقّفها العیّنی علی ما فوقها او توقّف ما دونها علیها بحیث لا یجامع أحدهما الآخر لکون عدم التوقّف مأخوذا فی مرتبة المتوقّف علیه کتقدّم عالم المفارقات العقلیّة علی عالم المثال و تقدّم عالم المثال علی عالم المادّة.

و ملاک التّقدّم و التّأخّر بالحقیقة اشتراکهما فی الثّبوت الأعمّ من الحقیقیّ و المجازیّ و للمتقدّم، الحقیقة و للمتأخّر، المجاز کتقدّم الوجود علی الماهیّة بأصالته.

و ملاک التّقدّم و التّأخر بالحقّ اشتراکهما فی الوجود الأعمّ من المستقلّ و الرّابط و تقدّم وجود العلّة بالاستقلال و تأخّر وجود المعلول بکونه رابطا.

الفصل الثّالث فی المعیّة

و هی اشتراک أمرین فی معنی غیر اختلاف بالکمال و النّقص اللذّین هما التّقدّم و التّاخّر، لکن لیس کلّ أمرین ارتفع عنهما نوع من التّقدّم و التّأخّر معین فی ذلک النّوع.

فالجواهر المفارقة لیس بینهما تقدّم و تأخّر بالزّمان و لا معیّة فی الزّمان فالمعان زمانا یجب أن یکونا زمانیین من شأنهما التّقدّم و التّأخّر الزّمانیّان، فاذا اشترکا فی معنی زمانیّ من غیر تقدّم و تأخّر فیه فهما المعان فیه.

و بذلک یظهر أنّ تقابل المعیّة مع التّقدّم و التّأخّر تقابل العدم و الملکة فالمعیّة اشتراک أمرین فی معنی من غیر اختلاف بالتّقدّم و التّأخّر، و الحال أنّ من شانهما التقدّم و التأخّر فی ذلک المعنی و التّقدّم و التّأخّر من الملکات و المعیّة عدمیّة.

فالمعیّة فی الرّتبة کمعیّة المأمومین الواقفین خلف الامام بالنّسبة إلی المبدء المفروض فی المسجد فی الرّتبة الحسّیّة و کمعیّة نوعین أو جنسین تحت جنس فی الأنواع و الأجناس المترتّبة بالنّسبة إلی النّوع او الجنس، و المعیّة فی الشّرف کشجاعین متساویین فی الملکة.

و المعیّة فی الزّمان کحرکتین واقعتین فی زمان واحد بعینه و لا یتّحقق معیّة بین أجزاء الزّمان نفسه حیث لا یخلو جزآن منه من التقدّم و التأخّر.

و المعیّة بالطّبع کالجزئین المتساویین بالنّسبة إلی الکلّ و المعیّة بالعلّیّة کمعلولی علّة واحدة تامّة و لا تتحقّق معیّة بین علّتین تامّتین، حیث لا تجتمعان علی معلول واحد، و الحال فی المعیّة بالحقیقة و المجاز و فی المعیّة بالحقّ کالحال فی المعیّة بالعلّیّة.

و المعیّة بالدّهر کما فی جزئین من أجزاء مرتبة من مراتب العین لو فرض فیها کثرة.

الفصل الرّابع فی معنی القدم و الحدوث و اقسامهما

إذا کان الماضی من زمان وجود شی‌ء أکثر مّما مضی من وجود شی‌ء آخر، کزید مثلا یمضی من عمره خمسون و قد مضی عمر عمر و أربعون سمّی الأکثر زمانا عند العامّة قدیما و الأقّل زمانا حادثا. و المتحصّل منه أنّ القدیم هو الذّی کان له وجود فی زمان لم یکن الحادث موجودا فیه بعد، أی إنّ الحادث مسبوق الوجود بالعدم فی زمان کان القدیم فیه موجودا بخلاف القدیم.

و هذان المعنیان المتحصّلان إذا عمّها و أخذا حقیقیّین کانا من الأعراض الذّاتیّة للموجود من حیث هو موجود فانقسم الموجود المطلق إلیهما و صار البحث عنهما بحثا فلسفیّا.

فالموجود ینقسم إلی قدیم و حادث و القدیم ما لیس بمسبوق الوجود بالعدم و الحادث ما کان مسبوق الوجود بالعدم.

و الذّی یصحّ أن یؤخذ فی تعریف الحدوث و القدیم من معانی السّبق و أنواعه المذکورة أربعة هی: السّبق الزّمانیّ و السّبق العلّیّ و السّبق الدّهریّ و السّبق بالحقّ فأقسام القدم و الحدوث أربعة: القدم و الحدوث الزّمانیّان و القدم و الحدوث العلّیّان و هو المعروف بالذّاتیّین و القدم و الحدوث بالحقّ و القدم و الحدوث الدّهریّان و نبحث عن کلّ منها تفصیلا.

درس چهل و هشتم (48)

فصل دوّم در ملاک سبق و لحوق در هریک از اقسام بالا
اشاره

مراد به ملاک چنانکه در فصل سابق اشاره گردید همان امر مشترک است بین متقدّم و متأخّر بطوریکه از این امر مشترک برای متقدّم موجود می‌شود آنچه را که برای متأخّر موجود نمی‌شود و نیز از این امر مشترک شی‌ای برای متأخّر موجود نمی‌شود جز اینکه برای متقدّم نیز موجوم است.

پس ملاک تقدّم و تأخّر به حسب رتبه همان نسبت به مبداء محدود است مثل اشتراک امام و مأموم در نسبت به مبداء مفروض از محراب و یا درب (خاص) با تقدّم امام اگر مبداء مفروض، محراب باشد و تقدّم مأموم اگر مبداء مفروض درب باشد در رتبه حسّی.

و مثل تقدّم هر جنسی بر نوع خودش در ترتّب اجناس و انواع اگر مبدأ مفروض، جنس عالی باشد و مثل تقدّم هرنوعی بر جنس‌اش اگر امر بالعکس باشد (یعنی اگر مبدأ مفروض، نوع سافل باشد).

و ملاک تقدّم و تأخّر به شرف همان اشتراک دو امر در یک معنا که از شأن آن، این است که متّصف به فضل یا مزیّت یا رذیلت بشود مثل اشتراک شجاع و ترسو در انسانیّتی که از شأن آن این است که متصّف شود به فضیلت شجاعت پس برای انسان شجاع همان چیزی

است که برای انسان ترسو است (انسانیّت) و لکن عکس آن چنین نیست یعنی برای انسان ترسو نیست آنچه را که از فضیلت و مزیّت (علاوه بر انسانیّت) برای انسان شجاع وجود دارد.

و مثل تقدّم و تأخّر به شرف تقدم ارذل (یعنی کسی که رذالت را بیشتر دارد) بر غیر ارذل در رذالت.

ملاک تقدّم و تأخّر بزمان

و آن مشترک بودن دو جزء مفروض از زمان در وجودی (از زمان) که دارای انقضاء و انصرام (یعنی حالت گذرا) بوده، قوّه و فعل در آن وجود، مختلط می‌باشد بطوریکه فعلیّت یکی از آن‌دو، متوقّف است بر بالقوّه بودن آن با دیگری پس جزئی که با آن قوّه جزء دیگری است آن، متقدّم است و جزئی که بخلاف این باشد آن، متأخّر می‌باشد مثل امروز و فردا زیرا این دو مشترک‌اند در وجود (زمان) دارای کمّ (و مقدار) که غیرقارّ (یعنی غیرثابت) می‌باشد و فعلیّت فردا متوقّف است بر تحقّق بالقوّه بودن آن همراه امروز بطوریکه اگر فردا بالفعل موجود شود، بالقوّه بودن آن باطل و امروز، منصرم و منقضی می‌گردد پس امروز، متقدّم است و فردا، متأخّر است بزمان و با تحقّق ملاک تقدّم و تأخّر به حسب زمان، تقدّم و تأخّر بین حوادث زمانی بتوسّط زمان، محقّق می‌گردد از این‌جهت که این حوادث، حرکات دارای زمانها می‌باشد.

ملاک تقدّم و تأخّر طبعی
اشاره

ملاک تقدّم و تأخّر طبعی، وجود است پس متقدّم، مختصّ است به اینکه وجود متأخّر متوقّف بر وجود متقدّم است بطوریکه اگر متقدّم محقّق نبوده باشد متأخّر نیز محقّق نمی‌شود بدون عکس (یعنی اینطور نیست که وجود متقدّم، متوقّف بر وجود متأخّر باشد بطوریکه اگر متأخّر محقّق نباشد متقدّم نیز محقّق نبوده باشد).

و مثال این نوع تقدّم، تقدّم علّت ناقص (بر معلول خودش) می‌باشد بطوریکه با ارتفاع علّت ناقص معلول نیز مرتفع می‌گردد و از وجود علّت ناقص، وجود معلول لازم نمی‌آید (زیرا فرض این است که علّت، ناقص است یعنی علاوه بر وجود مقتضی، فقدان مانع و تحقّق

شرائط، لازم است و مفروض اینکه جمیع آنها یا برخی از آنها وجود ندارد).

نظر شیخ اشراق:

از شیخ اشراق نقل شده است که تقدّم و تأخّر به حسب زمان داخل در تقدّم و تأخّر طبعی است و دلیل ایشان این است که مرجع و برگشت تقدّم و تأخّر به حسب زمان، این است که وجود جزء متأخّر بر وجود جزء متقدّم، متوقّف است بطوریکه متأخّر با ارتفاع متقدّم، مرتفع می‌گردد.

ردّ نظر شیخ اشراق:

نظریّه ایشان ردّ شده به اینکه تقدّم و تأخّر به حسب زمان (یعنی تقدّم و تأخّر زمانی با تقدّم و تأخّر طبعی دو نوع متغایر می‌باشند و ازاین‌رو جایز است در تقدّم و تأخّر طبعی متقدّم و متأخّر (در ظرف وجود) باهم مجتمع باشند بخلاف تقدّم و تأخّر به حسب زمان زیرا اجتماع متقدّم و متأخّر از زمان در یکجا ممتنع می‌باشند بلکه تقدّم و تأخّر، بین اجزاء زمان است بالذّات (یعنی اجزای زمان از آن‌جهت که جزء زمان هستند بر یکدیگر تقدّم و تأخّر دارند نه از آن جهت که هریک از اجزاء، علّت ناقص اجزاء بعدی بوده و جزء بعدی متوقّف بر جزء قبلی می‌باشد تا نتیجه آن، تقدّم و تأخّر طبعی باشد)

و حقّ در مسأله این است که مبتنی بودن تقدّم و تأخّر به حسب زمان بر توقّف وجودی بین دو جزء (متقوّم و متأخّر از زمان) راهی بر نفی آن وجود ندارد منتها چون وجود، زمان غیرقارّ (یعنی غیرثابت) می‌باشد بطوریکه هر جزئی از زمان با قوه جزء بعدی (و تالی) همراه و مصاحب می‌باشد ازاین‌رو اجتماع دو جزء از زمان در یک جا ممتنع می‌باشد برای اینکه اجتماع بالقوّه بودن شی‌ء با فعلیّت آن، محال و ممتنع می‌باشد.

و آنچه در ذاتی بودن تقدّم و تأخّر در (اجزاء) زمان مسلّم است اینکه تقدّم و تأخّر دو امر لازم برای وجود زمان می‌باشد زمانی که (ویژگی آن، این است که) حالت انقضاء داشته غیرقارّ بوده و قوّه و فعل در آن آمیخته و مختلط می‌باشد.

پس کسی که میخواهد تقدّم و تأخّر به حسب زمان را به تقدّم و تأخّر طبعی برگرداند بر او لازم است اینکه تقدّم و تأخّر طبعی را طوری تفسیر و معنا کند که در آن توقّف وجودی اعتبار گردد و این‌گونه بگوید که تقدّم و تأخّر طبعی تقدّم و تأخّری است که در آن متأخّر بر متقدّم توقّف وجودی داشته باشد، سپس آن را به دو قسم تقسیم کند به آنچه که در آن، اجتماع بین متقدّم و متأخّر جایز است مثل تقدّم علّت ناقصه بر معلولش و به آنچه که اجتماع بین آن‌دو جایز نیست مثل تقدّم بعضی از اجزاء زمان بر برخی دیگر.

ملاک در تقدّم و تأخّر علّی و معلولی

ملاک در تقدّم و تأخّر علّی و معلولی، اشتراک علّت تامّه و معلول آن در وجوب وجود با این فرق که وجوب علّت که متقدّم است بالذّات بوده و وجوب معلول که متأخّر است به غیر تحقّق پیدا می‌کند.

ملاک تقدّم و تأخّر جوهری

ملاک تقدّم و تأخّر جوهری اشتراک آن‌دو در تقرّر ماهیّت و تحقّق آن است پس تحقّق متأخّر، متوقّف بر تحقّق متقدّم است مثل توقف ماهیّت تامّه بر اجزاء خودش (از جنس و فصل).

ملاک تقدّم و تأخّر دهری

ملاک تقدّم و تأخّر دهری، اشتراک یک مرتبه از مراتب وجود کلّی با مافوق خود یا بادون خود در تحقّق داشتن در متن اعیان بطوریکه وجود عینی این مرتبه از وجود کلّی، متوقّف بر مافوق می‌باشد و یا وجود عینی مادون آن مرتبه، متوقّف بر این مرتبه می‌باشد به نحوی که یکی از آن‌دو با دیگری در یک جا جمع نمی‌شود برای اینکه عدم توقّف در مرتبه متوقّف علیه، مأخوذ می‌باشد مثل تقدّم عالم مفارقات (و مجرّدات) عقلیّه بر عالم مثال و تقدّم عالم مثال بر عالم مادّه (در مثال اخیر عالم مثال و عالم مادّه هردو در متن واقع موجود بوده،

هردو بخشی از مطلق وجود به شمار میروند این‌دو در این‌مورد باهم مشترکند و لکن این فرق را با یکدیگر دارند که عالم مثال همه کمال وجودی عالم مادّه را دارد و علّت افاضه‌کننده وجود مادون خود محسوب می‌شود و لکن عالم مادّه «یعنی عالم مادون» به لحاظ محدودیّت وجودی که دارد نمی‌تواند تمام متن وجودی عالم مثال یعنی مرتبه مافوق خود را پرو اشغال نماید از اینرو عالم مثال، متقدّم و عالم مادّه، متأخّر می‌باشد).

ملاک تقدّم و تأخّر حقیقی و مجازی

ملاک تقدّم و تأخّر حقیقی، اشتراک آن‌دو در ثبوتی که اعمّ از حقیقی و مجازی است و برای متقدّم، (ثبوت) حقیقی است و برای متأخّر مجازی مثل تقدّم وجود بر ماهیّت بنابر اصالت وجود (که ثبوت برای وجود، حقیقی و اصلی است و برای ماهیّت بتوسّط وجود، ثبوت و تحقّق پیدا می‌شود بالعرض و مجازی)

ملاک تقدّم و تأخّر بحقّ

ملاک تقدّم و تأخّر بحقّ اشتراک آندو در اصل وجود است اعمّ از (وجود) مستقّل و (وجود) رابطی مثل تقدّم وجود علّت (بر معلول) بالاستقلال و تأخّر وجود معلول از وجود علّت به این جهت که معلول وجود رابطی دارد.

فصل سوّم در معیّت
اشاره

معیّت، اشتراک دو امر در یک معنا بدون اینکه آندو به کمال و نقصی که عبارت از تقدّم و تأخّر می‌باشد اختلافی داشته باشند و لکن اینطور نیست که هردو امری که نوعی از تقدّم و تأخّر بین آن‌دو است به تنهائی موجب گردد که بر آن دو امر، معیّت صدق بکند.

پس جوهرهای مفارق (از مادّه) بین آنها نه تقدّم و نه تأخّر بزمان وجود دارد و نه معیّت در زمان پس دو امر که در زمان باهم معیّت دارند واجب است که هردو زمانی باشند و از شأن آندو این است که بینشان تقدّم و تأخّر زمانی باشد پس هنگامی که هردو در معنای زمانی مشترک شدند بدون اینکه تقدّم و تأخّری در آن موجود باشد در نتیجه، آن‌دو در آن معنی، باهم معیّت دارند.

از اینجا ظاهر می‌شود که تقابل معیّت با تقدّم و تأخّر از قبیل تقابل عدم و ملکه است پس معیّت، اشتراک دو امر است در یک معنی بدون اینکه اختلاف آندو به تقدّم و تأخّر باشد درحالیکه شأنیّت تقدّم و تأخّر در این معنا را دارند پس تقدّم و تأخّر از قبیل ملکات است و معیّت، امر عدمی است.

اقسام معیّت
اشاره

معیّت (یعنی مشترک بودن دو امر در یک معنی بدون ملاحظه تقدّم و تأخّر زمانی) اقسامی دارد:

[1. معیّت به حسب رتبه]

1- معیّت به حسب رتبه: مثل معیّت در مأموم ایستاده پشت سر امام نسبت به مبدأ مفروض (مثل محراب) در مسجد در رتبه حسّی و مثل معیّت دو نوع یا دو جنس تحت جنسی در انواع و اجناس مترتّبه نسبت بنوع یا جنس.

[2. معیّت به حسب شرف]

2- معیّت به حسب شرف: مثل مساوی بودن دو انسان شجاع در (ملکه) شجاعت.

[3. معیّت در زمان]

3- معیّت در زمان: مثل دو حرکت که در زمان واحد به عینه واقع شده باشند. این نکته روشن است که معیّت بین اجزاء خود زمان، محقّق نیست زیرا دو جزء از زمان (ابدا و هرگز) خالی از تقدّم و تأخّر نیستند.

[4. معیّت طبعی]

4- معیّت طبعی: مثل دو جزء مساوی نسبت به کلّ.

[5. معیّت علّی]

5- معیّت علّی: مثل دو معلول یک علّت تامّه.

و بین دو علّت تامّه، معیّت، محقّق نمی‌شود زیرا هردو، بر معلول واحد اجتماع نمی‌کنند و در همین حکم که در معیّت گفتیم به عینه در معیّت حقیقی و مجازی و در معیّت به حق هردو جاری می‌شود.

(یعنی همانطور که بین دو علّت تامّه معیّت محقّق نمی‌شود و تنها بین معلولها معیّت وجود دارد. هم‌چنین در تقدّم و تأخّر حقیقی و مجازی نیز معیّت تنها بین مجازها جاری می‌شود و نیز در تقدّم و تأخّر بحقّ هردو نمی‌توانند معلول، واحد مشترک داشته باشند)

[6. معیّت دهری]

6- معیّت دهری: مثل معیّتی که در دو جزء از اجزاء مرتبه‌ای از مراتب (خارج و) اعیان وجود دارد اگر فرض کنیم که در این مرتبه، کثرت محقّق است.

فصل چهارم در معنای قدم و حدوث و اقسام آن‌دو
اشاره

فصل چهارم در معنای قدم و حدوث و اقسام آن‌دو(1)

هنگامیکه بر شی‌ای زمانی گذشته باشد که بیشتر از زمانی باشد که بر شی‌ء دیگر گذشته باشد مثل زید که از عمر او مثلا پنجاه سال گذشته باشد و از عمر عمرو چهل سال، در این صورت نزد عامّه مردم کسی را که زمان بیشتری عمر کرده است «قدیم» می‌نامند و کسی را که عمر کمتر کرده باشد «حادث» می‌نامند.

حاصل کلام (آنچه که از فهم عامّه مردم در مورد معنای قدیم و حادث بدست می‌آید) این است که قدیم، موجودی است که برای او وجود در زمانی بوده است که حادث هنوز در آنزمان موجود نبوده است یعنی وجود حادث، مسبوق و متأخّر از عدم در زمانی بوده است قدیم در آن زمان موجود بوده، درحالیکه مسبوق به عدم بودن در قدیم نیست.

این دو معنای متحصّل (از فهم عامّه مردم) هنگامیکه عمومیّت داده شده و بصورت دو معنای حقیقی، اخذ و اعتبار گردیدند در این‌صورت از قبیل اعراض ذاتی برای موجود از این جهت که موجود است درآمدند و در نتیجه، موجود مطلق منقسم به قدیم و حادث شده و به این‌ترتیب بحث در آن، از قبیل بحث فلسفی گردید (به جهت همان مطلبی که سابقا در اوائل کتاب گفتیم که یک مسأله فلسفی مسأله‌ای است که از اعراض ذاتیه موجود از این‌جهت که موجود است بحث می‌کند).


1) اسفار ج 3 ص 244.( شارح)

پس موجود بدو قسم قدیم و حادث تقسیم می‌گردد و معنای قدیم، موجودی که مسبوق بعدم و متأخّر از آن نیست و حادث، موجودی است که مسبوق به عدم بوده، متأخّر از آن می‌باشد.

انواع سبق:

معانی سبق و انواع ذکرشده آن‌که صحیح است در تعریف حدوث و قدم اخذ شود چهارتا هستند:

1- سبق زمانی (و تقدّم زمانی)

2- سبق علّی (و معلولی)

3- سبق دهری (و تقدّم دهری)

4- سبق بحقّ.

پس اقسام قدم و حدوث چهارتا هستند:

1- قدم و حدوث که در هردو زمانی هستند.

2- قدم و حدوث که هردو علّی هستند که از آن‌دو بنام «قدم ذاتی» و «حدوث ذاتی» تعبیر می‌آورند.

3- قدم و حدوث بحقّ.

4- قدم و حدوث که هردو دهری هستند.

ما در درس بعدی از هریک از این چهار قسم، جداگانه بحث می‌کنیم:

خلاصه درس چهل و هشتم:

مراد از ملاک سبق و لحوق همان امر مشترک بین امر متقدّم و متأخّر است با توضیحی که در متن درس داده شده است.

پس ملاک تقدّم و تأخّر به حسب. رتبه همان نسبت، به مبدأ محدود است مثل اشتراک امام و مأموم در نسبت به مبداء مفروض از محراب و ملاک تقدّم و تأخّر به شرف همان اشتراک دو امر در یک معنی که از شأن آن اینست که متصّف به فعل یا مزیّت یا رذیلت شود مثل اشتراک شجاع و ترسو در انسانیّتی که از شأن آن این است که متصّف شود به فضیلت و شجاعت پس برای شخص شجاع همان انسانیتی است که برای شخص ترسو وجود دارد و لکن عکس آن درست نیست و توضیح بیشتر آن در متن درس ذکر گردیده است.

و مدرک تقدّم و تأخّر بزمان، اشتراک دو جزء مفروض از زمان در وجودی از زمان که دارای انقضاء، انصرام بوده، قوّه و فعل در آن وجود مختلط می‌باشد بطوریکه فعلیّت یکی از آن دو متوقّف است بر بالقوّه بودن آن دیگری با توضیحی در متن درس آمده است.

و مدرک تقدّم و تأخّر طبعی وجود است با توضیحی که در متن درس همراه مثال آن داده است مراجعه کنید.

از شیخ اشراق (ره) نقل شده است که تقدّم و تأخّر به حسب زمان داخل در تقدّم و تأخّر طبعی است و برای اثبات عقیده خود دلیلی اقامه کرده است تفضیل این دلیل سپس پاسخ از آن در متن درس ذکر گردیده مراجعه کنید.

ملاک در تقدّم و تأخّر علّی و معلولی، اشتراک علّت تامّه با معلول در وجوب وجود با توضیحی که در متن درس بیان گردیده است.

ملاک تقدّم و تأخّر جوهری اشتراک آن‌دو در تقرّر ماهیّت و تحقّق آن است و ملاک تقدّم و تأخّر دهری اشتراک یک مرتبه از مراتب وجود کلّی با مافوق خود یا با مادون خود در تحقّق داشتن در متن اعیان بطوریکه وجود عینی این مرتبه از وجود کلی متوقّف بر مافوق

خود می‌باشد و یا وجود عینی مادون آن مرتبه متوقّف بر این مرتبه می‌باشد به نحوی که یکی از آن‌دو با دیگری در یک جا جمع نمی‌شود و علّت جمع نشدن آن‌دو در یک جا در متن درس بیان شده است.

و ملاک تقدّم و تأخّر حقیقی و مجازی، اشتراک آن‌دو در ثبوتی که اعمّ از حقیقی و مجازی است و برای متقدّم ثبوت حقیقی است و برای متأخّر ثبوت مجازی و توضیح آن با ذکر مثال برای آن در متن درس بیان شده است. ملاک تقدّم و تأخّر بحق، اشتراک آن‌دو در اصل وجود است اعمّ از وجود مستقّل و وجود رابطی و مثال آن در متن درس بیان گردیده است مراجعه نمائید.

• معیّت، اشتراک دو امر در یک معنا بدون اینکه آن‌دو به کمال و نقصی که عبارت از تقدّم و تأخّر است اختلافی داشته باشند.

تقابل معیّت با تقدّم و تأخّر از قبیل تقابل عدم و ملکه است با توضیحی که در متن درس ذکر گردیده است.

معیّت اقسامی دارد.

1- معیّت بحسب رتبه.

2- معیّت به حسب شرف.

3- معیّت در زمان.

4- معیّت طبعی.

5- معیّت علّی.

6- معیّت دهری.

مثالهای این اقسام ششگانه معیّت در متن درس بیان گردیده است، مراجعه کنید.

• قدیم موجودی است که برای او وجود در زمانی بوده است که حادث هنوز در آن زمان نبوده است این معنای قدیم و حادث نزد عامّه مردم می‌باشد.

و لکن نزد فلاسفه، قدیم و حادث از قبیل اعراض ذاتی برای موجود از این‌جهت که موجود است درآمدند و در نتیجه موجود مطلق منقسم به قدیم و حادث شده و از قبیل بحث

فلسفی گردید.

معانی سبق که در معنای حدوث و قدم اخذ می‌گردد چهارتا هستند:

1- سبق زمانی و تقدّم زمانی.

2- سبق علّی و معلولی.

3- سبق دهری و تقدّم دهری.

4- سبق بحق.

پس اقسام قدم و حدوث چهارتا هستند و توضیح آن در آخر درس بیان گردیده است.

پرسشها:

1- ملاک تقدّم و تأخّر به حسب رتبه کدام است؟ و برای آن مثالی ذکر کنید.

2- ملاک تقدّم و تأخّر به شرف چیست؟ و برای آن مثالی بیاورید.

3- ملاک تقدّم و تأخّر به زمان چیست؟ برای آن مثالی ذکر کنید.

4- ملاک تقدّم و تأخّر طبعی را بیان و برای آن مثالی بیاورید.

5- نظر شیخ اشراق را در تقدّم و تأخّر به حسب زمان بیان و دلیل آن را توضیح دهید و پاسخ مرحوم استاد علّامه را از ایشان ذکر نمائید.

6- ملاک تقدّم و تأخّر علّی و معلولی و تقدّم و تأخّر جوهری را ذکر و برای هریک مثالی بیاورید.

7- ملاک تقدّم و تأخّر دهری و تقدّم و تأخّر حقیقی و مجازی و تقدّم و تأخّر بحق را توضیح و برای هرکدام مثالی ذکر کنید.

8- معیّت به چه معنا است؟ و از سنخ کدام‌یک از اقسام تقابل چهارگانه محسوب می‌شود؟

چرا برای جوهرهای مجرّد از مادّه نه معیّت بزمان وجود دارد و نه تقدّم و تأخّر بزمان، علّت آنرا بیان دارید؟

9- اقسام ششگانه معیّت را نام ببرید و برای هرکدام مثالی بیاورید.

10- فهم عامّه مردم از معنای قدیم و حادث چیست؟ و فیلسوف آن‌دو را چگونه تعریف می‌کند؟ بیان کنید.

11- اقسام چهارگانه قدم و حدوث را نام ببرید.

الدّرس التّاسع و الاربعون (49) الفصل الخامس فی القدم و الحدوث الزّمانبیّین

الحدوث الزّمانیّ کون الشّی‌ء مسبوق الوجود بعدم زمانیّ و هو حصول الشّی‌ء بعد أن لم یکن بعدیّة لا تجامع القبلیّة و لا یکون العدم زمانیّا إلّا إذا کان ما یقابله من الوجود زمانیّا، و هو أن یکون وجود الشّی‌ء تدریجیّا منطبقا علی قطعة من الزمان مسبوقة بقطعة ینطبق علیها عدمه. و یقابل الحدوث بهذا المعنی القدم الزّمانیّ الذّی هو عدم کون الشّی‌ء مسبوق الوجود بعدم زمانیّ، و لازمه أن یکون الشّی‌ء موجودا فی کلّ قطعة مفروضة قبل قطعة من الزمان منطبقا علیها.

و هذان المعنیان إنّما یصدقان فی الامور الزّمانیّة التّی هی مظروفة للزّمان منطبقة علیه و هی الحرکات و المتحرّکات. و أمّا نفس الزّمان فلا یتّصف بالحدوث و القدم الزّمانیین، إذ لیس للزمان زمان آخر حتّی ینطبق وجوده علیه فیکون مسبوقا بعدم فیه او غیر مسبوق.

نعم لمّا کان الزّمان متّصفا بالذّات بالقبلیّة و البعدیّة بالذّات غیر المجامعتین کان کلّ جزء منه مسبوق الوجود بعدمه مصداقه کلّ جزء سابق علیه، فکلّ جزء من الزّمان حادث زمانیّ بهذا المعنی و کذلک الکلّ، إذ لمّا کان الزّمان مقدارا غیر قارّ للحرکة التّی هی خروج

الشّی‌ء من القوّة إلی الفعل تدریجا کان فعلیّة وجوده مسبوقة بقوّة وجوده و هو الحدوث الزّمانیّ.

و أمّا الحدوث بمعنی کون وجود الزّمان مسبوقا بعدم خارج من وجوده سابق علیه سبقا لا یجامع فیه القبل البعد ففیه فرض تحقّق القبلیّة الزّمانیّة من غیر تحقّق الزّمان و إلی ذلک یشیر ما نقل عن المعلّم الأوّل: «أنّ من قال بحدوث الزّمان فقد قال بقدمه من حیث لا یشعر».

تنبیه قد تقدّم فی مباحث القوّة و الفعل أنّ لکلّ حرکة شخصیّة زمانا شخصیّا یخصّها و یقدّرها، فمنه الزّمان العمومیّ الذّی یعرض الحرکة العمومیّة الجوهریّة التّی تتحّرک بها مادّة العالم فی صورها و منه الأزمنة المتفرقّة التّی تعرض الحرکات المتفرقة العرضیّة و تقدّرها، و أنّ الزّمان الذّی یقدّر بها العامّة حوادث العالم هو زمان الحرکة الیومیّة الذّی یراد بتطبیق الحوادث علیه الحصول علی نسب بعضها إلی بعض بالتّقدّم و التّأخّر و الطّول و القصر و نحو ذلک.

إذا تذکّرت هذا فاعلم أنّ ما ذکرناه من معنی الحدوث و القدم الزّمانیین یجری فی کلّ زمان کیفما کان، فلا تغفل.

الفصل السّادس فی الحدوث و القدم الذّاتیّین

الحدوث الذّاتی کون وجود الشّی‌ء مسبوقا بالعدم المتقرّر فی مرتبة ذاته و القدم الذاتیّ خلافه. قالوا: إنّ کلّ ذی ماهیّة فانّه حادث ذاتا، و احتجّوا علیه بأنّ کلّ ممکن فانّه یستحق العدم لذاته و یستحقّ الوجود من غیره، و ما بالذّات أقدم ممّا بالغیر فهو مسبوق الوجود بالعدم لذاته.

و اعترض علیه بأنّ الممکن لو اقتضی لذاته العدم کان ممتنعا، بل هو لامکانه لا یصدق علیه فی ذاته أنّه موجود و لا أنّه معدوم. فکما یستحقّ الوجود عن علّة خارجة کذلک یستحقّ العدم عن علّة خارجة، فلیس شی‌ء من الوجود و العدم أقدم بالنّسبة إلیه من غیره، فلیس وجوده عن غیره مسبوقا بعدمه لذاته.

و اجیب عنه بأنّ المراد به عدم استحقاق الوجود بذاته سلبا تحصیلّیا لا بنحو العدول و هذا المعنی له فی ذاته قبل الوجود الآتی من قبل الغیر.

حجّة اخری: انّ کلّ ممکن له ماهیّة مغایرة لوجوده و إلّا کان واجبا لا ممکنا و کلّ ما کانت ماهیّته مغایرة لوجوده امتنع أن یکون وجوده من ماهیّتة و إلّا کانت الماهیّة موجودة قبل حصول وجودها و هو محال، فوجوده مستفاد من غیره، فکان وجوده مسبوقا بغیره بالذّات، و کلّ ما کان کذلک کان محدثا بالذّات.

و یتفرّع علی ما تقدّم أنّ القدیم بالذّات واجب الوجود بالذّات و أیضا أنّ القدیم بالذّات لا ماهیّة له.

الفصل السّابع فی الحدوث و القدم بالحقّ

الحدوث بالحقّ مسبوقیّة وجود المعلول بوجود علّته التّامّة باعتبار نسبتة السّبق و اللّحوق بین الوجودین، لا بین الماهیّة الموجودة للمعلول و بین العلّة کما فی الحدوث الذّاتیّ.

و ذلک أنّ حقیقة الثّبوت و التّحقق فی متن الواقع إنّما هو للوجود دون الماهیّة، و لیس للعلّة المطلقة الواجبة التّی ینتهی إلیه الأمر، إلّا الاستقلال و العّنی، و لیس لوجود المعلول إلّا التّعلّق الذّاتیّ بوجود العلّة و الفقر الذّاتیّ إلیه و التّقوّم به، و من الضّروریّ أنّ المستقلّ الغنیّ المتقوّم بذاته قبل المتعلّق الفقیر المتقوّم بغیره، فوجود المعلول حادث بهذا المعنی مسبوق بوجود علّته و وجود علّته قدیم بالنّسبة إلیه متقدّم علیه.

الفصل الثّامن فی الحدوث و القدم الدّهریین

الحدوث الدّهریّ کون الماهیّة الموجودة المعلولة مسبوقة بعدمها المتقرّر فی مرتبة علّتها بما أنّها ینتزع عدمها بحدّها عن علّتها و إن کانت علّتها واجدة لکمال وجودها بنحو أعلی و أشرف فعلّیّتها قبلها، قبلیّة لا تجامع بعدّیة المعلول بما أنّ عدم الشّی‌ء لا یجامع وجوده و القدم الدّهریّ کون العلّة غیر مسبوقة بالمعلول هذا النّحو من السّبق.

و قد اتّضح بما بینّاه أنّ تقرّر عدم المعلول فی مرتبة العلّة لا ینافی ما تقرّر فی محلّة أنّ العلّة تمام وجود معلولها و کماله، لأنّ المنفیّ من مرتبة وجود العلّة هو المعلول بحدّه لا وجوده من حیث إنّه وجود مأخوذ عنها، و لا مناص عن المغایرة بین المعلول بحدّه و بین العلّة، و لازمها صدق سلب المعلول بحدّه علی العلّة و إلا اتّحدا.

نعم یبقی الکلام فی ما ادّعی من کون القبلیّة و البعدیّة فی هذین الحدوث و القدم غیر مجامعتین.

درس چهل و نهّم (49)

فصل پنجم در قدم زمانی و حدوث زمانی
اشاره

امّا حدوث زمانی، بودن وجود شی‌ء است مسبوق بعدم زمانی و آن حصول شی‌ء است بعد از اینکه نبوده است بطوریکه عدم سابق با وجود لاحق هرگز قابل جمع نیستند.

و عدم زمانی، ممکن نیست محقّق شود مگر هنگامیکه مقابل عدم یعنی وجود، زمانی باشد و شی‌ء زمانی این است که وجود شی‌ء تدریجی بوده و بر قطعه‌ای از زمان منطبق باشد قطعه‌ای که مسبوق و متأخّر بر قطعه‌ای دیگر از زمان بوده و عدم شی‌ء بر آن قطعه منطبق گردد و مقابل حدوث زمانی باین معنا که گفتیم «قدم زمانی» است و آن عبارت از این است که وجود شی‌ء مسبوق بعدم زمانی و متأخّر از آن نشود. و لازمه آن این است که شی‌ء، موجود باشد در هر قطعه‌ای از زمان فرض‌شده قبل از قطعه‌ای از زمان که وجود شی‌ء منطبق بر آن قطعه است.

تذکّر

این‌دو معنای ذکرشده (برای حدوث و قدم) تنها در امور زمانی که مظروف زمان بوده، منطبق بر زمان می‌باشند صادق هستند و امور زمانی عبارت از حرکت‌ها و متحرّک‌ها

می‌باشند.

و امّا خود زمان به حدوث زمانی و قدم زمانی، متّصف نمی‌شود زیرا برای زمان زمان دیگری نیست تا وجود این زمان منطبق بر آن زمان شده باشد و در نتیجه، مسبوق بعدم در آن زمان باشد و یا مسبوق بعدم نباشد.

آری چون زمان، بالذّات، متّصف به قبلیّت و بعدیّت بالذّات می‌باشد بطوریکه با یکدیگر یکجا جمع نمی‌شوند ازاین‌رو وجود هر جزئی از زمان مسبوق است بعدم آن، عدمی که مصداق آن هر جزء سابق بر این جزء می‌باشد پس هر جزئی از زمان، حادث زمانی است به این معنی (یعنی به‌معنای تحقّق شی‌ء بعد از عدم آن بطوریکه عدم سابق با وجود لاحق با هم جمع نشوند به این معنا که وجود شی‌ء مسبوق و متأخّر باشد به عدم آن در زمان سابق) و هم‌چنین کلّ زمان زیرا هنگامی که زمان از قبیل مقدار غیرقارّ بوده، برای حرکتی که آن خروج شی‌ء است تدریجا از قوّه به فعلیّت ازاین‌رو فعلیّت وجود زمان، مسبوق است به بالقوّه بودن وجودش و آن، حدوث زمانی است (یعنی تحقّق شی‌ء بعد از عدم آن بطوریکه عدم سابق با وجود لاحق قابل جمع نیستند).

و امّا حدوث به‌معنای بودن وجود زمان، متأخّر به عدمی که از وجود زمان، خارج بوده و سابق بر آن می‌باشد بطوریکه عدم سابق با وجود لاحق جمع نمی‌شود در مورد زمان صادق نیست زیرا فرض حتمی حدوثی برای زمان مستلزم فرض تحقّق قبلیّت زمانی بدون تحقّق زمان می‌باشد (یعنی در همان حال که فرض کردیم زمان نیست باید زمانی باشد که ظرف عدم زمان واقع شود و این نیز تناقض بوده محال می‌باشد). به این نکته فلسفی اشاره می‌کند جمله‌ای که از معلّم اوّل نقل شده است:

«انّ من قال بحدوث الزّمان فقد قال بقدمه من حیث لا یشعر» «کسی که با حادث شدن زمان معتقد باشد چنین کسی در حقیقت به قدم آن، معتقد است بدون اینکه خودش آن را درک کند».

سه نکته:

نکته اوّل: در مباحث قوه و فعل گذشت که برای هر حرکت شخصی، زمان متشخصّی

است که خاصّ آن حرکت بوده، او را تقدیر و مورد سنجش قرار میدهد و از جمله این زمان متشخّص، زمان عامّی است که عارض بر حرکت عمومی جوهری بوده، حرکتی که به واسطه آن مادّه عالم مادّی در (ظرف و مسیر) صور خویش حرکت می‌کند.

و از جمله این زمان، زمانهای گوناگون و متفرقّی است که بر حرکات متفرّق عرضی عارض گشته، این حرکات را تقدیر (و مورد سنجش) قرار میدهد.

نکته دوّم: زمانی که به واسطه آن عامّه مردم حوادث عالم را تقدیر می‌کنند همان زمان حرکت یومیّه (روزانه) است که با تطبیق حوادث بر آن زمان، حصول شی‌ء اراده می‌شود با نسبت دادن برخی از حوادث بر برخی دیگر به تقدّم و تأخّر و طولانی بودن و کوتاه بودن و نظایر اینها.

نکته سوّم: معنای حدوث زمانی و قدم زمانی که در اینجا ذکر کردیم در مورد همه زمان‌ها بهر کیفیّتی که می‌خواهد باشد جاری می‌گردد (خواه زمان عامّ و غیرعامّ پس اشیائی که وجود تدریجی دارند و همه زمان عامّ یا همه زمات خاصّی را اشغال می‌کنند قدیم خواهند بود منتها نسبت به زمان عامّ، مطلق بوده و نسبت به همه زمان‌های خاصّ، نسبی می‌باشند امّا اشیایی وجودی که همه زمان عام ساری در موجودات یا همه زمان خاصّ را فرانمی‌گیرد بلکه در قسمتی از آن معدوم بوده، سپس به وجود می‌آید، حادث خواهند بود) و از این نکات نباید غفلت نمود.

فصل ششّم در حدوث ذاتی و قدم ذاتی
اشاره

فصل ششّم در حدوث ذاتی و قدم ذاتی(1)

امّا حدوث ذاتی، بودن وجود شی‌ء متأخّر بعدمی که در مرتبه شی متقرّر است و قدم ذاتی بخلاف آن می‌باشد (یعنی مسبوق نبودن وجودش بعدمی که در مرتبه ذاتش متقرّر است).

هر موجود دارای ماهیّت، حادث ذاتی است
اشاره

فلاسفه در مورد حدوث ذاتی گفته‌اند که «انّ کلّ ذی ماهیّة فانّه حادث، ذاتا» «یعنی هر شی‌ء دارای ماهیّت ذاتا حادث است». و بر این ادّعا بوجوهی احتجاج کرده‌اند:

وجه اوّل:
اشاره

اینکه هر ممکنی به ملاحظه ذاتش (لذاته) مستحقّ عدم است و وجود را از ناحیه غیر ذاتش مستحقّ می‌گردد.

و بدیهی است که آنچه که به ملاحظه ذاتش مستحقّ عدم است سابق‌تر و قدیمتر از


1) مباحث مشرقیّه ج 1 ص 134- اسفار ج 3 ص 264 و ص 271- التّحصیل ص 468 و ص 469- قبسات ص 19 و ص 22 الهیّات شفا مقاله چهارم فصل اوّل- تعلیقه ملّاصدرا بر الهیّات شفا ص 159 و ص 160- شوارق فصل اوّل مسأله 26 قبسات ص 3 و ص 5( شارح)

شی‌ای است که مستحقّ وجود است به ملاحظه غیر و به‌اصطلاح فلاسفه:

«ما بالذّات اقدم ممّا بالغیر» و در نتیجه، وجود هر ممکنی به ملاحظه ذاتش (لذاته) مسبوق بعدم بوده، متأخّر از آن می‌باشد (پس هر موجود ممکنی ذاتا معدوم بوده و وجود برای آن توسط غیر یعنی علیّتش پدید آمده است و بدیهی است که چیزی که بالذّات برای شی‌ء ثابت است مقدّم است از چیزی که از ناحیه غیر بعدا بوجود آمده است)

اعتراض بر این وجه

حاصل اعتراض اینکه اگر ممکن به ملاحظه ذاتش (لذاته) اقتضای عدم بکند در این صورت ممتنع می‌باشد (نه ممکن) بلکه بالاتر به جهت ممکن بودن او (که مورد فرض است) دیگر بر آن در مرتبه ذاتش صادق نمی‌آید اینکه موجود است و نیز صادق نمی‌آید که او معدوم است پس همانطور که ممکن، مستحقّ وجود است به جهت علّت خارج از ذاتش، هم‌چنین مستحقّ عدم است به جهت علّت خارج از ذاتش و در نتیجه از وجود و عدم هیچ‌کدام در ممکن نسبت به دیگری تقدّم ندارد پس نمی‌توان گفت که وجود ممکن (صادر) از غیر خودش، متأخّر بعدم ذاتی آن می‌باشد (تا گفته شود ممکن، حدوث ذاتی دارد).

پاسخ از این اعتراض

پاسخ از اعتراض مذکور به این نحو داده می‌شود که مراد ما از حدوث ذاتی و معنای ممکن و اینکه وجودش مسبوق بعدم متقرّر در مرتبه ذات شی‌ء می‌باشد به این معنا است که ممکن به ملاحظه ذاتش استحقاق وجود را بنحو سلب تحصیلی ندارد نه بنحو سالبه معدوله (بطوریکه برای عدم استحقاق ممکن لذاته و عدم متقرّر در مرتبه ذات، یک نوع ثبوت و وجودی فرض کنیم چنانکه در سالبه معدوله چنین است)

و این معنا برای ممکن و حادث در مرتبه ذات او است قبل از وجودی که از ناحیه غیر برای ممکن حاصل شود.

وجه دوّم:

برای هر ممکنی، ماهیّتی است مغایر با وجودش وگرنه ممکن منقلب شده، واجب الوجود می‌گردد. و (بدیهی است که) هر ممکنی که ماهیّت او با وجودش مغایر باشد محال است که وجودش از ناحیه ماهیّت‌اش پیدا شده باشد وگرنه ماهیّت (ممکن) قبل از حصول وجودش (دارای وجود می‌شد) و موجود می‌گشت و این نیز عقلا محال است.

پس وجود ممکن از غیرخودش پدید آمده است و (در نتیجه ادّعا می‌کنیم که) وجود ممکن مسبوق به غیرخودش هست بالذّات (یعنی متأخّر از غیر است) و هر موجودی که چنین حالی داشته باشد «حادث بالذّات» می‌باشد.

دو نتیجه:

از مطالب گذشته دو نتیجه زیر بدست می‌آید:

نتیجه اوّل: قدیم بالذّات واجب الوجود بالذّات است (زیرا این قضیه، عکس نقیض قضیّه زیر است هر ممکنی حادث ذاتی می‌باشد پس عکس نقیض این قضیّه این می‌شود:

آنچه که حادث ذاتی نیست یعنی قدیم ذاتی است ممکن نخواهند بود یعنی واجب بالذّات است، در منطق نیز علماء منطق تصریح کرده‌اند عکس نقیض قضیه ملازم خود قضیه، بوده و در صدق تابع اصل قضیه می‌باشد).

نتیجه دوّم: اینکه قدیم بالذّات دارای ماهیّت نیست (زیرا قدیم بالذّات اگر ماهیّت داشته باشد ممکن بوده دیگر واجب الوجود نیست و در نتیجه، قدیم بالذات نمی‌تواند باشد).

فصل هفتم در حدوث و قدم بحقّ

فصل هفتم در حدوث و قدم بحقّ(1)

معنای حدوث بحقّ این است که وجود معلول مسبوق و متأخّر از وجود علّت تامّه‌اش باشد و (ملاک آن، این است که) نسبت سبق (و تقدّم) و لحوق و (تأخّر) بین دو وجود (علّت تامّه و معلولش) ملاحظه و اعتبار شده است نه بین ماهیّت موجود برای معلول و بین علّت همانطور که در حدوث ذاتی چنین می‌باشد.

دلیل گفتار بالا این است که حقیقت ثبوت و تحقّق در متن واقع تنها برای وجود است نه ماهیّت (یعنی اصالت در متن واقع با وجود است نه با ماهیّت) و برای علّت و بخصوص علّت مطلقه واجب که تمام امور باو منتهی می‌گردد جز استقلال و غنی و بی‌نیازی نمی‌تواند وجود داشته باشد و برای وجود معلول جز تعلّق ذاتی به وجود علّت و جز فقر ذاتی نسبت به علّت و جز قوام ذاتی با علّت نمی‌تواند داشته باشد.

و بدیهی است که موجود مستقّل و بی‌نیاز (از غیر) یعنی علّت، قبل از متعلّق فقیرش که همان معلول بوده که قوامش به علّتش می‌باشد خود متقوّم بالذّات می‌باشد پس وجود معلول، حادث است به این معنی که وجودش مسبوق به وجود علّتش می‌باشد و وجود علّتش نسبت به معلولش قدیم بوده، مقدّم بر وجود معلولش می‌باشد:


1) اسفار ج 3 ص 249 و ص 250.( شارح)

فصل هشتم در حدوث و قدم دهری
اشاره

معنای حدوث دهری این است که ماهیّت موجود معلول، مسبوق بعدم‌اش می‌باشد عدمی که در مرتبه علّت ماهیّت متقرّر می‌باشد (بنحو سلب تحصیلی نه بنحو سالبه معدوله) از این‌جهت که عدم ماهیّت بحدّش از علتش انتزاع شده است گرچه علّت آن بنحو اعلی و اشرف واجد کمال وجود ماهیّت بوده و فعلیّت را قبل وجودش دارا است قبلیّتی که با بعدیّت معلول یکجا جمع نمی‌شوند از این‌جهت که عدم شی‌ء با وجودش یکجا جمع نمی‌شوند و (در مقابل حدوث دهری) قدم دهری این است که علّت، مسبوق به معلول به این نحو از سبق (که در بالا برای حدوث دهری توضیح داده شد) نیست.

توضیح یک نکته:

از مطالب بالا روشن و واضح گردید که تقرّر عدم معلول در مرتبه علّت با آنچه که در محلّش گفته شده که علّت تمام وجود معلول بوده، کمال آنرا دارد منافاتی ندارد زیرا آنچه از مرتبه وجود علّت نفی شده معلول به حدّ خود و ماهیّت خاصّش می‌باشد نه وجود معلول از این جهت که او وجودی است که از علّتش اخذ و پیدا شده است و تنها چیزی که از قبول آن چاره‌ای نیست این است که مغایرتی بین معلول با توجّه بحدّ معلول و ماهیّت خاصّش و بین علّت وجود دارد و لازمه آن این است که سلب معلول بحدّش و ماهیّت‌اش از علّت، امر معقولی می‌باشد وگرنه علّت با معلولش متّحد شده، یک موجود می‌شدند نه دو موجود (و از

اینکه دو موجودند می‌فهمیم که حدّ معلول و ماهیّت‌اش، غیر ماهیّت علّتش می‌باشد).

آری باقی می‌ماند بحث و بررسی در آنچه که ادّعا شده که قبلیّت و بعدیّت در این‌دو یعنی «حدوث دهری» و «قدم دهری» باهم یکجا جمع نمی‌شوند که انشاء اللّه در جای خود از آن بحثی به میان خواهد آمد (و خواهیم گفت که این ادّعا مورد قبول نیست زیرا معلول گرچه در مرتبه علّت وجود ندارد و لکن علّت قطعا احاطه بر معلول داشته و در مرتبه آن نیز وجود دارد).

خلاصه درس چهل و نهّم:

حدوث زمانی عبارت از این است که وجود شئ مسبوق بعدم زمانی باشد و آن حصول شئ است بعد از اینکه نبوده است بطوریکه عدم سابق با وجود لاحق، قابل جمع نیستند.

قدم زمانی آن است که وجود شئ متأخّر بعدم زمانی و متأخّر از آن نشود و لازمه آن اینکه وجود شئ در هر قطعه‌ای از زمان فرض شده قبل از قطعه‌ای از زمان که وجود شئ منطبق بر آن قطعه است.

این دو معنا تنها در امور زمانی صادق هستند و امور زمانی عبارت از حرکت‌ها و متحرّک‌ها می‌باشند امّا خود زمان بحدوث زمانی و قدم زمانی متّصف نمی‌شود.

دلیل آن در متن درس بیان گردیده است.

آری هر جزئی از زمان و حتّی کلّ زمان حادث زمانی می‌باشند.

دلیل آن همراه توضیح آن در متن درس بیان گردیده است.

سه نکته:

1- برای هر حرکت شخصی، زمان متشخّصی است که خاصّ آن حرکت بوده، آنرا مورد سنجش قرار میدهد و از جمله زمان متشخّص، زمان عامّی است که بر حرکت عمومی جوهری عارض می‌گردد از جمله این زمان، زمانهای گوناگون است که بر حرکات متفرّق عرضی عارض میگردد.

2- حرکت یومیّه زمانی است که عامّه مردم، حوادث عالم را با آن مورد سنجش میدهند.

3- معنای حدوث زمانی و قدم زمانی در مورد همه زمانها بهر کیفیّتی که باشد جاری می‌گردد. توضیح این سه نکته در متن درس بیان گردیده است.

حدوث ذاتی، بودن وجود شئ متأخر به عدمی که در مرتبه شئ متقرّر است و قدم ذاتی، متأخّر نبودن وجودش بعدمش که در مرتبه ذاتش متقرّر است.

هر موجود دارای ماهیّت، حادث ذاتی است به دو دلیل:

دلیل اوّل- هر ممکنی به ملاحظه ذاتش (لذاته) مستحقّ عدم است و وجود را از ناحیه غیرذاتش مستحقّ می‌گردد.

بر این دلیل اعتراض وارد شده و پاسخی از آن گفته شده است توضیح آن در متن درس بیان گردیده است.

دلیل دوّم: برای هر ممکن، ماهیّتی است مغایر با وجودش و دلیل آن در متن درس ذکر شده است.

از مطالب بالا نتیجه می‌گیریم که قدیم بالذّات واجب بالذات است و نیز نتیجه می‌گیریم قدیم بالذّات دارای ماهیّت نیست دلیل آن در متن درس بیان گردیده است.

•

معنای حدوث بحقّ این است که وجود معلول، متأخّر از وجود علّت تامّه‌اش باشد دلیل آن در متن درس بیان گردیده مراجعه کنید.

•

معنای حدوث دهری این است که ماهیّت موجود معلول، مسبوق بعدم‌اش می‌باشد عدمی که در مرتبه علّت ماهیّت متقرّر می‌باشد به نحو سلب تحصیلی نه بنحو سالبه معدوله و مقابل حدوث دهری، قدم دهری عبارت از اینکه علّت، مسبوق به معلول به این نحو از سبق که برای حدوث دهری گفتیم نیست. توضیح این دو معنا همراه با نکته‌ای در آخر درس بیان گردیده مراجعه کنید.

پرسشها:

1- حدوث زمانی و قدم زمانی را تعریف کنید.

2- امور زمانی کدام‌اند؟ و ضمنا بیان کنید آیا خود زمان بحدوث زمانی و قدم زمانی متّصف می‌شود یا نه؟ در هرصورت چرا؟

3- جاهای خالی عبارت زیر را تکمیل نمائید.

برای هر حرکت شخصی که خاصّ آن حرکت می‌باشد و از جمله این، زمان متشخّص است که عارض بر می‌باشد.

4- زمانی که عامّه مردم با آن، حوادث عالم را اندازه‌گیری و مورد سنجش قرار میدهند چیست؟

5- حدوث ذاتی و قدم ذاتی را تعریف و برای هرکدام مثالی ذکر کنید.

6- هر موجود دارای ماهیّت، حادث ذاتی است دو وجه برای اثبات آن ذکر شده، آن دو وجه را توضیح دهید.

7- قدیم بالذّات ماهیّت ندارد.

8- حدوث بحقّ را معنی کنید و دلیل آنرا بیان نمائید.

9- معنای حدوث دهری و قدم دهری را بیان کنید.

10- تقرّر عدم معلول در مرتبه علّت با این قول که علّت تمام وجود معلول بوده، کمال آنرا دارد منافاتی ندارد میدانید چرا؟ توضیح دهید.

11- آیا قبلیّت و بعدیّت در حدوث دهری و قدم دهری در یکجا قابل‌جمع هستند یا نیستند در هرصورت چرا؟

المرحلة الحادیة عشر فی العقل و العاقل و المعقول

و المأخوذ فی العنوان و ان کان هو العقل الّذی یطلق اصطلاحا علی الادراک الکلّی دون الجزئیّ لکنّ البحث یعّم الجمیع.

و فیها خمسة عشر فصلا:

الدّرس الخمسون (50) الفصل الاوّل فی تعریف العلم و انقسامه الاولیّ و بعض خواصّه

وجود العلم ضروریّ عندنا بالوجدان و کذلک مفهومه بدیهیّ لنا و إنّما نرید بالبحث فی هذا الفصل الحصول علی أخصّ خواصّه.

فنقول: قد تقدّم فی بحث الوجود الذّهنیّ أنّ لنا علما بالأشیاء الخارجة عنّا فی الجملة، بمعنی أنّها تحضر عندنا بماهیّاتها بعینها لا بوجوداتها الخارجیّة التّی تتّرتب علیها آثارها الخارجیّة، فهذا قسم من العلم و یسمّی علما حصولیّا.

و من العلم أیضا علم الواحد منّا بذاته التّی یشیر إلیها و یعبّر عنها ب «أنا» فانّه لا یلهو عن نفسه و لا یغفل عن مشاهدة ذاته و إن فرضت غفلته عن بدنه و أجزائه و أعضائه.

و لیس علمه هذا بذاته بحضور ماهیّة ذاته عند ذاته حضورا مفهومیّا و علما حصولیّا لأنّ المفهوم الحاضر فی الذّهن کیفما فرض لا یأبی بالنّظر إلی نفسه الصّدق علی کثرین و إنّما یتشخّص بالوجود الخارجیّ، و هذا الذّی یشاهده من نفسه و یعبّر عنه ب «أنا» أمر شخصیّ بذاته غیر قابل للشّرکة بین کثیرین، و قد تحقّق أنّ التّشخص بالوجود. فعلمنا بذاتنا إنّما هو بحضورها لنا بوجودها الخارجیّ الذّی هو عین وجودنا الشّخصیّ المتّرتب

علیه الآثار.

و أیضا لو کان الحاضر لذواتنا عند علمنا بها هو ماهیّة ذواتنا دون وجودها و الحال أنّ لوجودنا ماهیّة قائمة به کان لوجود واحد ماهیّتان موجودتان به و هو اجتماع المثّلین و هو محال فاذن علمنا بذواتنا بحضورها لنا و عدم غیبتها عنّا بوجودها الخارجیّ لا بماهیّتها فقط، و هذا قسم آخر من العلم و یسمّی العلم الحضوریّ.

و انقسام العلم إلی القسمین قسمة حاصرة فحضور المعلوم للعالم إمّا بماهیّته و هو العلم الحصولیّ او بوجوده و هو العلم الحضوریّ.

هذا ما یؤدّی إلیه النّظر البدویّ من انقسام العلم إلی الحصولیّ و الحضوریّ و الذّی یهدی إلیه النّظر العمیق أنّ الحصولیّ منه أیضا ینتهی إلی علم حضوریّ.

بیان ذلک أنّ الصّورة العلمیّة کیفما فرضت مجرّدة من المادّة عاریة من القوّة و ذلک لوضوح أنّها بما أنّها معلومة فعلیّة لا قوّة فیها لشی‌ء البتة فلو فرض أیّ تغیر فیها کانت الصّورة الجدیدة مباینة للصّورة المعلومة سابقا، و لو کانت الصّورة العلمیّة مادّیّة لم تأب التّغیّر.

و أیضا لو کانت مادّیّة لم تفقد خواصّ المادّة اللازمة و هی الانقسام و الزّمان و المکان فالعلم بما أنّه علم لا یقبل النّصف و الثّلث مثلا، و لو کان منطبعا فی مادّة جسمانیّة لانقسم بانقسامها و لا یتقید بزمان و لو کان مادّیا و کلّ مادّیّ متحرّک، لتغیّر بتغیّر الزّمان.

و لا یشار إلیه فی مکان و لو کان مادّیّا حلّ فی مکان.

فان قلت: عدم انقسام الصّورة العلمیّة بما أنّها علم لا ینا فی انطباعها فی جسم کجزء من الدّماغ مثلا و انقسامها بعرض المحلّ، کما أنّ الکیفیّة کاللّون العارض لسطح جسم تأبی الانقسام بما أنّها کیفیّة و تنقسم بعرض المحلّ، فلم لا یجوز أن تکون الصّورة العلمیّة مادّیّة منطبعة فی محلّ منقسمة بعرض محلّها و خاصّة بناء علی ما هو المعروف من کون العلم کیفیّة نفسانیّة.

و أیضا انطباق العلم علی الزمان و خاصّة فی العلوم الحسیّة و الخیالیّة ممّا لا ینبغی أن یرتاب فیه کاحساس الأعمال المادیّة فی زمان وجودها.

و أیضا اختصاص أجزاء من الدّماغ بخاصّة العلم بحیث یستقیم باستقامتها و یختّل باختلالها علی ما هو المسلّم فی الطّبّ لا شکّ فیه، فللصّورة العلمیّة مکان کما أنّ لها زمانا.

قلنا: إنّ إباء الصّورة العلمیّة و امتناعها عن الانقسام بما أنّها علم لا شکّ فیه کما ذکر و أمّا انقسامها بعرض انقسام المحلّ کالجزء العصبیّ مثلا ممّا لا شکّ فی بطلانه أیضا، فانّا نحسّ و نتخیّل صورا هی أعظم کثیرا ممّا فرض محلّا لها من الجزء العصبیّ کالسّماء بأرجائها و الأرض بأقطارها و الجبال الشّاهقة و البراری الواسعة و البحور الزّاخرة، و من الممتنع الکبیر فی الصّغیر.

و ما قیل: إنّ ادراک الکبر و الصّغر فی الصّورة العلمیّة إنّما هو بقیاس أجزاء الصّورة العلمیّة بعضها إلی بعض لا یفید شیئا، فانّ المشهود هو الکبیر بکبره دون النّسبة الکّلیّة المقداریّة التّی بین الکبیرة و الصّغیرة و أنّ النّسبة بینهما مثلا نسبة المئة إلی الواحد.

فالصّورة العلمیّة المحسوسة او المتخیلة بما لها من المقدار قائمة بنفسها فی عالم النّفس من غیر انطباع فی جزء عصبیّ او أمر مادّیّ غیرها و لا انقسام لها بعرض انقسامه و الاشارة الذّهنیّة إلی بعض أجزاء المعلوم و فصله عن الأجزاء الأخر کالاشارة إلی بعض أجزاء زید المحسوس او المتخیّل ثمّ إلی بعضها الآخر و لیس من التّقسیم فی شی‌ء، و إنّما هو إعراض عن الصّورة العلمیّة الأولیّة و إیجاد لصورتین أخریین.

و إذ لا انطباع للصّورة العلمیّة فی جزء عصبیّ و لا انقسام لها بعرض انقسامه، فارتباط الصّورة العلمیّة بالجزء العصبیّ، و ما یعمله من عمل عند الإدراک إرتباط إعدادی بمعنی أنّ ما یأتیه الجزء العصبیّ من عمل تستعدّ به النّفس لأن یحضر عندها و یظهر فی عالمها.

فالصّورة العلمیّة الخاصّة بما للمعلوم من الخصوصیّات، و کذلک المقارنة التّی تترائی بین إدراکاتنا و بین الزّمان إنّما هی بین العمل المادّیّ الاعدادیّ التّی تعمله النّفس فی آلة الادراک و بین الزمان لا بین الصّورة العلمیّة بما أنّه علم و بین الزّمان.

و من الدّلیل علی ذلک أنّا کثیرا مّا ندرک شیئا من المعلومات و نخزنه عندنا ثمّ نذکره بعینه بعد انقضاء سنین متمادیة من غیر أیّ تغییر و لو کان مقیّدا بالزّمان لتغیّر بتغیّره.

فقد تحصّل بما تقدّم أنّ الصّورة العلمیّة کیفما کانت مجرّدة من المادّة خالیة عن القوّة و إذ کانت کذلک فهی قویّ وجودا من المعلوم المادّیّ الذّی یقع علیه الحسّ و ینتهی إلیه التّخیّل و التّعقل و لها آثار وجودها المجرّد و أمّا آثار وجودها الخارجیّ المادّیّ التّی نحسبها متعلّقة للادراک فلیست آثارا للمعلوم بالحقیقة الذّی یحضر عند المدرک حتّی تتّرتب علیه أو لا تتّرتب و إنّما هو الوهم یوهم للمدرک أنّ الحاضر عنده حال الادراک هو الصّورة المتعلّقة بالمادّة خارجا فیطلب آثارها الخارجیّة فلا یجدها معها فیحکم بأنّ المعلوم هو الماهیّة بدون ترتّب الآثار الخارجیّة.

فالمعلوم عند العلم الحصولیّ بأمر له نوع تعلّق بالمادّة هو موجود مجرّد هو مبدء فاعلیّ لذلک الامر واجد لما هو کماله یحضر بوجودها الخارجیّ للمدرک و هو علم حضوریّ و یتعقّبه انتقال المدرک إلی ما لذلک الأمر من الماهیّة و الآثار المترتّبة علیه فی الخارج.

و بتعبیر آخر: العلم الحصولیّ اعتبار عقلیّ یضطرّ إلیه العقل مأخوذ من معلوم حضوریّ هو موجود مجرّد مثالیّ او عقلیّ حاضر بوجوده الخارجیّ للمدرک و إن کان مدرکا من بعید.

و لنرجع إلی ما کنّا بصدده من الکلام فی تعریف العلم فنقول: حصول العلم و وجوده للعالم ممّا لا ریب فیه و لیس کلّ حصول کیف کان، بل حصول أمر هو بالفعل فعلیّة محضة لا قوّة فیه لشی‌ء أصلا، فانّا نجد بالوجدان أنّ الصّورة العلمیّة من حیث هی لا تقوی علی صورة اخری و لا تقبل التّغیّر عمّا هو علیه من الفعلیّة فهو حصول المجرّد من المادّة عار من نواقص القوّة و نسمّی ذلک حضورا.

فحضور شی‌ء لشی‌ء حصوله له بحیث یکون تامّ الفعلیّة غیر متعلّق بالمادّة بحیث یکون ناقصا من جهة بعض کمالاته التّی فی القوّة.

و مقتضی حضور العلم للعالم أن یکون العالم أیضا تامّا ذا فعلیّة فی نفسه غیر ناقص من حیث بعض کمالاته الممکنة له و هو کونه مجرّدا من المادّة خالیا عن القوة فالعلم حصول أمر مجرّد من المادّة لأمر مجرّد و إن شئت قلت: حضور شی‌ء لشی‌ء.

مرحله یازدهم: در عقل و عاقل و معقول

اشاره

«عنوان انتخاب‌شده در این مرحله گرچه عقل است که در اصطلاح فلاسفه همان ادراک کلّی می‌باشد نه در ادراک جزئی و لکن بحث عمومیّت دارد»

این مرحله 15 فصل دارد:

درس پنجاه‌هم (50)

فصل اوّل در تعریف علم و اقسام اوّلیه علم و برخی از خواصّ آن
اشاره

فصل اوّل در تعریف علم و اقسام اوّلیه علم و برخی از خواصّ آن(1)

وجود علم نزد ما ضروری و بدیهی است و این ضرورت را در باطن خود با وجدان (سلیم) خویش درمی‌یابیم و هم‌چنین مفهوم آن برای ما بدیهی است و نیازی به اثبات مفهوم آن نیست و تنها در این فصل می‌خواهیم به اخصّ خواصّ علم (یعنی به خاصّ‌ترین خاصّه‌های آن و روشن‌ترین ویژگیهای آن) بپردازیم و آنها را بدست بیاوریم:

علم حصولی:

چکیده کلام در این فصل اینکه در بحث وجود ذهنی گفته شد که برای ما فی الجمله علمی به اشیاء خارجی وجود دارد به این معنی که اشیاء خارج از ما با ماهیّات خودشان به عینه در ذهن ما حضور پیدا می‌کنند و مراد ما این نیست که آن اشیاء همراه خارجیّت آن‌که آثار خارجی اشیاء بر آن مترتّب است در ذهن ما حضور می‌یابند.


1) اسفار ج 3 ص 278 و ص 288 ج 6 ص 156 و ص 164- حکمة الاشراق ص 111- التّحصیل ص 808- تلویحات ص 70 مکارحات ص 484.( شارح)

این قسم از علم بنام «علم حصولی» نامیده می‌شود (به این معنا که ماهیّات اشیاء خارجی به عینه بدون وجود خارجی که عین منشائیّت آثار است در ذهن حضور پیدا می‌کنند.)

علم حضوری:

قسم دیگری از علم، علم انسان بذات خویش می‌باشد ذاتی که به آن اشاره می‌شود و از آن به کلمه «من» تعبیر آورده می‌شود زیرا هیچ فرد انسانی با نفس خود و از این‌طریق بلهو نمی‌پردازد و از مشاهده باطنی ذات خویش غفلت نمی‌کند گرچه غفلت انسان از بدنش و اجزاء و اعضاء خویش فرض می‌گردد.

و این نکته روشن باشد که علم انسان به ذات خویش از طریق حضور ماهیّت ذاتش نزد خویش به نحو حضور مفهومی و علم حصولی نیست زیرا مفهوم حاضر در ذهن بهر کیفیّتی که فرض شود اباء از این ندارد که بر کثیرین صادق بیاید (پس کلّی بوده، متشخّص نمی‌باشد) بلکه تنها با وجود خارجی، متشخّص می‌گردد.

و این، همان چیزی است که انسان از نفس خودش آنرا (در باطن خودش) مشاهده می‌کند و از آن به نام کلمه «من» تعبیر آورده می‌شود یعنی یک امر شخصی بوده و به ملاحظه ذاتش (بذاته) قابل شرکت بین کثیرین نیست و سابقا محقّق شده که تشخّص بواسطه وجود پدید می‌آید. پس علم ما به ذات خودمان تنها با حضور وجود خارجی ذاتمان برای خودمان می‌باشد وجود خارجی که عین وجود شخصی ما بوده آثار خارجیّت بر آن مترتّب می‌گردد زیرا اگر فرض کنیم که حاضر نزد ذوات ما به هنگام علم ما به ذوات خویش، تنها ماهیّت باشد بدون وجود آنها درحالیکه می‌دانیم برای وجود ما، ماهیّتی است قائم به وجود، در این‌صورت لازم می‌آید که برای وجود واحد، دو ماهیّت موجود باشد که هردو قائم به وجود واحد می‌باشند (یک وجود برای ماهیّت به هنگام علم به ذات ماهیّت و وجود دیگر نیز برای همان ماهیّت در خارج) و این همان اجتماع مثلین محال می‌باشد.

پس نتیجه این شد که علم ما به ذوات خودمان همان حضور ذواتمان نزد خودمان و عدم غیبت این ذوات از ما در ظرف وجود خارجی‌شان می‌باشد نه اینکه تنها ماهیّت آنها در

ذهن و نزد ما حضور می‌یابند و این قسم از علم را بنام «علم حضوری» می‌نامند.

این نکته قابل ذکر است که انقسام علم بدو قسم (علم حضوری و حصولی) تقسیمی است منحصر در این‌دو (به این‌ترتیب که عقل ما حکم می‌کند که علم یا حضوری است یا حصولی و شقّ سوّم وجود ندارد) پس حضور معلوم نزد عالم یا به ماهیّت‌اش می‌باشد و آن علم حصولی است یا به وجودش و آن علم حضوری است (و قسم سوّمی وجود ندارد).

برگشت علم حصولی به علم حضوری

برگشت علم حصولی به علم حضوری(1)

تقسیم علم به علم حضوری و حصولی، یک تقسیم بدوی و ابتدائی می‌باشد امّا با نظر عمیق، علم حصولی نیز منتهی به علم حضوری می‌گردد.

بیان این مطلب اینکه صورت علمی هرگونه که فرض گردد مجرّد از مادّه بوده، از (حالت) قوّه بودن، خالی و عاری است زیرا صورت علمی از این‌جهت که معلوم است فعلیّت دارد و در آن، قوّه شی‌ء دیگر وجود ندارد پس اگر هرنوع تغیّری در این‌صورت فرض گردد صورت جدید با صورت معلوم سابق، مبانیت دارد.

اگر فرض کنیم (ولو بفرض محال) صورت علمی، مادّی می‌بود در این‌صورت از تغیّر ابائی نداشت (در صورت تغیّر، صورت علمی جدیدی پدید آمده با صورت علمی سابق مبانیت پیدا می‌کند و این نیز محال است زیرا هر صورت علمی، حکایت از واقعیّت خاصّ خود در عالم خارج و یا نفس الامر می‌کند و با تغیّر صورت علمی، واقعیّت مورد حکایت صورت علمی قبل از تغیّر یا بحال خود باقی می‌ماند یا نه؟ اگر بحال خود باقی می‌ماند مسلما این صورت تغیّریافته چگونه می‌تواند حکایت از آن واقعیّت سابق قبل از تغیّر بکند؟ و اگر بحال خود باقی نمی‌ماند در این‌حال صورت علمی جدید با واقعیّت جدید از محلّ کلام ما خارج است).


1) اسفار ج 3 ص 284 و ص 296 و ص 475 و ص 487 و ج 2 ص 235 و ص 239 و ج 7 ص 148 و ص 168 و ج 6 ص 165 و ص 166 مباحث مشرقیّه ج 1 ص 319 و ص 187 و ص 332- تلویحات ص 68- مطارحات ص 474 و ص 489- التّحصیل ص 745 طبیعیّات شفا فن ششّم مقاله دوّم.( شارح)

دلیل دیگر بر محالیّت مادّی بودن صورت علمی

حاصل این دلیل این است که اگر صورت علمی مجرّد از مادّه نباشد خواصّ لازم مادّه را، فاقد نمی‌شد و خواصّ لازم مادّه عبارت‌اند از انقسام مادّه (در طول و عرض و عمق به اجزاء) و دارای زمان بودن و مکان داشتن است (در حالیکه می‌دانیم که صورت علمی از این‌گونه آثار عقلا مبرّا است). پس علم (و صورت علمی) از این‌جهت که علم است قبول نمی‌کند نصف و یا ثلث داشته باشد (یعنی دو نیم شود یا سه قسمت گردد) و اگر علم منطبع در مادّه جسمانی بود (و مجرّد از مادّه نبود) طبعا به انقسام مادّه جسمانی، منقسم می‌گردید (و دارای جزء می‌شد همانطور که خود جسم دارای اجزاء می‌باشد).

و بدیهی است که علم، مقیّد بزمان نمی‌گردد و اگر علم، مادّی می‌بود مقیّد به زمان می‌شد، و نیز اگر علم مجرّد از مادّه نبود مثل هرشی‌ء دارای مادّه، متحرّک و متغیّر بوده، علم نیز به تغیّر زمان، متغیّر می‌شد (و این محال است) و نیز جایز نیست که اشاره به علم در مکانی بشود و اگر بگوئیم که علم مادّی است لازم می‌آید که علم در مکانی (مثل سایر اجسام) حلول کند (و این نیز محال است).

اشکال
اشاره

اشکال(1)

عدم انقسام صورت علمی از این‌جهت که علم است منافاتی با انطباع آن در جسم ندارد مثل جزئی از دماغ مثلا و انقسام صورت علمی بتبع محلّ به جهت عروض آن در محلّ قابل انقسام همانطور که کیفیّتی مثل رنگ که عارض بر سطح جسم است از این‌جهت که کیفیّت است انقسام نمی‌پذیرد و لکن از این‌جهت که عارض بر محلّ قابل انقسام می‌باشد منقسم می‌گردد پس برای چه جایز نیست که صورت علمی، مادّی بوده، منطبع در محلّ قابل انقسام گشته و به تبع همان محلّ انقسام را (بالعرض) بپذیرد خصوصا بنابر مبنای معروف (نزد فلاسفه و اهل منطق) که علم، کیفیّت نفسانی است.


1) اسفار ج 1 ص 299 و ج 8 ص 178 و ص 179 و ص 230 و ص 241- حکمة الاشراق ص 100.( شارح)

و هم‌چنین انطباق علم بر زمان و مخصوصا در علوم حسّی و خیالی از جمله مطالبی است که سزاوار نیست شکّی در آن وجود داشته باشد مثل احساس نمودن اعمال مادّی در زمان وجود آنها (که احساس از قبیل علم است که منطبق بر زمان وقوع این اعمال شده است).

و نیز اختصاص اجزائی از دماغ بخصوص علم بطوریکه با صحّت و سلامت اجزاء مغزی، علم نیز حالت استقامت خود را دارد و با اختلال در آن اجزاء (دماغی)، علم مربوط به آن نیز مختّل و از استقامت می‌افتد بنابر آنچه در علم پزشکی مسلّم بوده و قابل تردید نمی‌باشد پس برای صورت علمی، مکانی است همانطور که برای آن، زمانی است (چنانکه توضیح داده شد).

پاسخ:

در اباء صورت علمی و امتناع آن از انقسام، از این‌جهت که علم است، در آن شکّی وجود ندارد و امّا انقسام صورت علمی، به تبع عارض شدن انقسام در محلّ آن، مثل جزء عصبی مثلا در بطلان آن نیز شکّی وجود ندارد زیرا ما صوری را حسّ و تخیّل می‌کنیم که بزرگتر و بیشتر از جزء عصبی است که محلّ این صور می‌باشد مثل آسمان با تمام بزرگی و کناره‌هایش و زمین با تمام اقطارش و کوههای بلند و صحراهای وسیع و دریاهای فوق‌العاده بزرگ و بدیهی است که انطباع شی‌ء بزرگ و کبیر در یک شی‌ء کوچک و صغیر ممتنع و محال می‌باشد.

توجیهی در این مقام انجام گرفته که ادراک بزرگی و کوچکی در صورت‌های علمی، تنها با ملاحظه و قیاس اجزاء صورت علمی بعضی با برخی دیگر است (بطوریکه اگر اجزاء صورت برخی با برخی دیگر مقایسه نشود کوچکی و بزرگی، ادراک نمی‌گردد تا گفته شود انطباع شی‌ء بزرگ در یک شی‌ء کوچک ممتنع و محال می‌باشد).

این توجیه نیز (در رفع محالیّت) ثمربخش نمی‌باشد زیرا آنچه را که مشهود و قابل رؤیت و درک است خود شی‌ء کبیر که همراه است با صفت بزرگی‌اش نه نسبت کلّی دارای

مقدار که با مقایسه بین شی‌ء کبیر و صغیر موجود است و اینکه نسبت بین کبیر و صغیر مثلا نسبت صد به یک می‌باشد پس صورت علمی محسوس یا متخیّل از این‌جهت که دارای مقدار است در عالم نفس، قائم به خودش می‌باشد بدون اینکه در جزء عصبی یا امر مادّی غیرعصبی منطبع باشد برای این صور علمی بتبع عروض انقسام در محلّ آن، انقسامی نیست.

اشاره ذهنی به برخی از اجزاء معلوم و مشخّص ساختن آن از اجزاء دیگر درست مثل اینکه ابتداء به برخی از اجزاء زید محسوس یا متخیّل، سپس به برخی دیگر از اجزاء آن اشاره می‌کنیم.

(و اصولا) این نوع از عمل (ذهنی و خارجی)، از سنخ تقسیم نمی‌باشد و تنها آن اعراض از صورت علمی اوّلی بوده و ایجاد دو صورت دیگر (مشخّص) می‌باشد.

و از آنجا که برای صورت علمی، انطباعی در جزئی از اجزاء عصبی (دماغی) نیست و نیز از آنجا که برای صورت علمی، انقسامی به تبع عروض انقسام در جزء عصبی نیست.

پس ناگزیر از بیان این نکته (علمی) هستیم که ارتباط صورت علمی با جزء عصبی و عملیّاتی که جزء عصبی به هنگام ادراک صورت علمی انجام میدهد این ارتباط از قبیل ارتباط اعدادی است یعنی عملیّات (فیزیکی و شیمیایی و ...) که جزء عصبی به هنگام ادراک یک شی‌ای انجام می‌دهد نفس را مستعدّ و آماده می‌سازد که صورت علمی، نزد نفس حضور پیدا کرده در عالم نفس، ظاهر و هویدا گردد.

پس صورت علمی خاصّ از جهت اینکه برای معلوم (آن صورت علمی)، خصوصیّاتی است و هم‌چنین مقارنه‌ای که بنظر می‌رسد (و مترائی می‌گردد) بین ادراکات ما و بین زمان، همه اینها در حقیقت بین عمل مادّی اعدادی (و آماده‌سازی نفس بواسطه ادراک) و بین زمان می‌باشد (به این معنی که کارهای اجزای عصبی، نفس را مستعدّ و آماده می‌سازد تا صورتهای علمی مخصوصی همراه با معلوم معیّن و مشخّص نزد نفس حاضر شود و هم‌چنین تفاوتی که بین ادراکات ما و زمان به نظر می‌رسد در حقیقت این تقارن میان عمل مادّی و اعدادی نفس در ابزار درک مثل اجزاء عصبی و مغزی و بین زمان برقرار می‌باشد) و نباید پنداشت که این

تقارن میان صورت علمی از این‌جهت که علم است و میان زمان واقع شده است.

دلیل دیگر

و از جمله دلائل بر مطلب بالا این است که ما موارد زیادی از معلومات را درک می‌کنیم و آنها را نزد ذهن محزون و محفوظ نگاه میداریم سپس به عینه بعد از گذشتن سالیان متمادی آنها را متذکّر می‌گردیم بدون اینکه کوچکترین تغییری در آن حاصل گردد اگر معلومات محفوظ در خزانه ذهن ما، مقیّد به زمان بود هرآینه به تغیّر زمان معلومات ما نیز متغیّر می‌شد (در حالیکه چنین نیست).

خلاصه مطالب گذشته:

خلاصه مطالب گذشته این شد که صورت علمی به هر کیفیّتی (خواه صورت عقلی یا خیالی یا وهمی یا حسّی که) باشد مجرّد از مادّه و دارای فعلیّت بوده، خالی از قوّه می‌باشد(1)و چون چنین است وجود صورت علمی از وجود معلوم مادّی که مورد حسّ واقع می‌گردد قوی‌تر می‌باشد و تخیّل و تعقّل نیز به حسّ (و معلوم حسّی) منتهی می‌شود و برای چنین صورت علمی، آثار وجود مجرّدش، مترتّب می‌گردد و اما آثار وجود خارجی مادّی که ما گمان می‌کنیم که متعلّق ادراک ما می‌باشد ولی در حقیقت این آثار، از آثار معلوم ما بالذّات که نزد ذهن ما حاضر می‌گردد نیست تا بگوئیم این آثار، مترتّب بر معلوم می‌گردد یا مترتّب نمی‌گردد.

آری این تنها وهم است که برای نفس ادراک‌کننده چنین می‌نمایاند که حاضر نزد او در حال ادراک، آن صورت متعلّق به مادّه در خارج است و در نتیجه نفس، آثار خارجی آنها را از صورت علمی طلب می‌کند ولی چون آثار خارجی مادّه را در صورت علمی برای معلوم نزد ذهن نمی‌یابد در نتیجه حکم می‌کند که معلوم همان ماهیّت بدون آثار خارجی است. پس معلوم به


1) اسفار ج 1 ص 287 و ص 291 و ص 303 ج 3 ص 507- حاشیه ملّاصدرا بر الهیّات شفا ص 132- مطارحات ص 495.( شارح)

هنگام علم حصولی به امری که برای آن یک نوع تعلّقی به مادّه است این ویژگی‌ها را دارد:

اوّلا: معلوم، موجود مجرّد بوده،

ثانیا: معلوم مبداء فاعلی برای این امر محسوب می‌شود.

ثالثا: واجد کمالات آن امر مادّی می‌باشد.

رابعا: این معلوم همراه وجود خارجی مادّه، نزد نفس ادراک‌کننده، حضور پیدا می‌کند و آن، علم حضوری است و بدنبال این علم حضوری، نفس ادراک‌کننده، به ماهیّت این امر و آثار مترتّب بر آن در خارج منتقل می‌گردد و به تعبیر دیگر علم حصولی، همان اعتبار عقلی است که عقل به این اعتبار از باب اضطرار و ناچاری، متوجّه می‌گردد اعتباری که از معلوم حضوری اخذ شده و آن موجود مجرّد مثالی یا عقلی بوده، نزد نفس مدرک به وجود خارجی‌اش حضور پیدا می‌کند گرچه از طریق بعید (یعنی از طریق علوم عادی غیر مشاهدات عرفانی) مورد ادراک واقع شده باشد.

معنای علم

بعد از ذکر مطالب بالا اینک دیگربار به مطلب اصلی خویش در تعریف علم برمی‌گردیم و می‌گوئیم: حصول علم و وجود آن برای شخص عالم از جمله چیزهائی است که شکّی در آن نیست و لکن نه هرنوع حصولی به هر کیفیّتی که واقع گردد بلکه حصول علم برای شخص عالم و دانا به چیزی عبارت است از حصول یک امر بالفعل که فعلیّت محص و خالص بوده، بطوریکه در آن اصلا حالت قوه برای شی‌ای نیست زیرا ما به وجدان خود می‌یابیم که صورت علمی از این‌جهت که صورت علمی است از صورت دیگری قوی‌تر نیست و از فعلیّتی که در آن قرار دارد تغییری حاصل نمی‌گردد پس علم، حصول مجرّد از مادّه بوده از نواقص قوّه، عاری و خالی می‌باشد و ما آن را «علم حضوری» می‌نامیم.

پس حضور شی برای شی‌ء دیگر، همان حصول آن شی‌ء برای شی‌ء دیگری است بطوریکه (آن شی‌ء حاصل یعنی علم) فعلیّت تامّ داشته، متعلّق به مادّه نبوده و از جهت بعضی کمالاتی که هنوز در حالت قوّه می‌باشد ناقص نباشد.

و مقتضی و لازمه حضور علم نزد عالم، این است که عالم نیز (همانند علم) تامّ بوده، فی نفسه دارای فعلیّت باشد و از جهت بعضی از کمالات ممکن بعضی برای او نباشد و این همان بودن عالم، مجرّد از مادّه که دارای فعلیّت بوده و از قوه خالی باشد.

پس علم، حصول امر مجرّد از مادّه است برای امر مجرّد (که نفس است) و اگر خواستی این‌گونه تعبیر بیاور که علم، حضور شی‌ای برای شی‌ء دیگر است.

خلاصه درس پنجاه‌ام:

مفهوم علم یک مفهوم بدیهی بوده، نیازی به اثبات آن نیست.

علم یا حصولی است یا حضوری، علم حصولی حضور ماهیّات اشیاء خارجی به عینه در ذهن بدون وجود خارجی که عین منشائیّت آثار است.

علم حضوری به‌معنای علم انسان بذات شی‌ء و حضور آن نزد نفس انسانی و این علم از طریق حضور ماهیّت ذات انسان نزد خودش بنحو حضور مفهومی و علم حصولی نیست دلیل آن در متن درس بیان گردیده است مراجعه کنید.

و تقسیم علم به این دو قسم، تقسیم عقلی است پس حضور معلوم نزد عالم یا به ماهیّت‌اش می‌باشد و آن علم حصولی است یا بوجودش و آن علم حضوری است و قسم سوّمی وجود ندارد.

تقسیم علم به علم حضوری و حصولی یک تقسیم ابتدائی است وگرنه با نظر عمیق، علم حصولی نیز منتهی به علم حضوری می‌گردد مبنای این دلیل این است که صورت علمی بهرنحوی که فرض گردد مجرّد از مادّه بوده، از حالت قوّه بودن خالی و عاری است یعنی صورت نمی‌تواند مادّی بوده تغییرپذیر باشد برای اثبات این مطلب مرحوم استاد علّامه دو دلیل در متن درس بیان کرده است مراجعه نمائید.

پس صورت علمی دارای زمان و مکان نبوده، قابل انقسام به اجزائی نیست در این زمینه اشکالی مطرح شده و آن اینکه عدم انقسام صورت علمی از این‌جهت که علم است منافاتی با انطباع آن در جسم ندارد با توضیحی که در متن درس از این اشکال و پاسخی از آن داده شده است مراجعه نمائید.

برخی خواسته‌اند این اشکال را موجّه جلوه دهند و لکن مرحوم استاد علّامه این توجیه را قبول نکرده و رد نموده است، سپس دلیل دیگری می‌آورد به اینکه، معلومات و محفوظات زیادی داریم که در خزانه ذهن مخزون می‌باشد سپس بعد از گذشتن سالیان

متمادی به عینه آنها را متذکّر می‌شویم بدون اینکه کوچکترین تغییری در آنها حاصل گردد پس معلومات محفوظ در خزانه ذهن مقیّد بزمان نبوده و با تغییر زمان متغیّر نمی‌گردد.

پس صورت علمی بهر کیفیّتی که باشد مجرّد از مادّه و دارای فعلیّت بوده، خالی از قوّه می‌باشد پس وجود صورت علمی از وجود معلوم مادّی که مورد حسّ ما واقع می‌شود قوی‌تر می‌باشد.

پس معلوم به هنگام علم حصولی به امری که برای آن یک نوع تعلّقی به مادّه است ویژگیهای زیر را دارا است:

اوّلا: معلوم، موجود مجرّد می‌باشد.

ثانیا: مبدأ فاعلی این امر، مادّه بوده.

ثالثا: واجد کمالات آن امر مادّی می‌باشد.

رابعا: این معلوم همراه وجود خارجی مادّه نزد نفس درک‌کننده حضور پیدا می‌کند. و آن، علم حضوری است و بدنبال آن نفس ادراک‌کننده به ماهیّت این امر مادّی و آثار مترتب بر آن در خارج منتقل می‌گردد.

پس علم حصول امر مجرّد از مادّه است برای امر مجرّد که نفس است

یعنی علم، حضور شی‌ء برای شی‌ء دیگر است.

تفصیل این مطالب در متن درس ذکرشده مراجعه نمائید.

پرسشها:

1- علم حصولی و علم حضوری را تعریف و برای هرکدام مثالی ذکر کنید.

2- علم حصولی به علم حضوری برمیگردد میدانید چرا؟ توضیح دهید.

3- صورت علمی محال است مادّی باشد دلیل آن را بیان کنید.

4- اشکال بر مجرّد بودن صورت علمی به این نحو که صورت علمی از این‌جهت که علم است منافاتی با انطباع آن در جسم ندارد را توضیح داده پاسخ آنرا نیز بیان کنید.

5- معلوم به هنگام علم حصولی به امری که برای آن یک نوع تعلّقی به مادّه است چهار ویژگی دارد آنها را ذکر کنید.

الدّرس الحادی و الخمسون (51) الفصل الثّانی فی اتّحاد العالم بالمعلوم و هو المعنون عنه باتّحاد العاقل بالمعقول

علم الشّی‌ء بالشّی‌ء هو حصول المعلوم، أی الصّورة العلمیّة للعالم کما تقدّم، و حصول الشّی‌ء وجوده و وجوده نفسه. فالعلم هو عین المعلوم بالذّات و لازم حصول المعلوم للعالم و حضوره عنده اتّحاد العالم به، سواء کان معلوما حضوریّا او حصولیّا فانّ المعلوم الحصولیّ إن کان أمرا قائما بنفسه کان وجوده لنفسه و هو مع ذلک للعالم فقد اتّحد العالم مع المعلوم ضرورة امتناع کون الشّی‌ء موجودا لنفسه و لغیره معا، و إن کان أمرا وجوده لغیره و هو الموضوع و هو مع ذلک للعالم، فقد اتّحد العالم بموضوعه و الأمر الموجود لغیره متّحد بذلک الغیر، فهو متّحد بما یتّحد به ذلک الغیر و نظیر الکلام یجری فی المعلوم الحضوریّ مع العالم به.

فان قلت: قد تقدّم فی مباحث الوجود الذّهنیّ أنّ معنی کون العلم من مقولة المعلوم کون مفهوم المقولة مأخوذا فی العلم أی صدق المقولة علیه بالحمل الأوّلیّ دون الحمل الشّایع الذّی هو الملاک فی اندراج الماهیّة تحت المقولة و ترتّب الآثار التّی منها کون الوجود

لنفسه او لغیره، فلا الجوهر الذّهنیّ من حیث هو ذهنیّ جوهر بالحمل الشّائع موجود لنفسه، و لا العرض الذّهنیّ من حیث هو ذهنیّ عرض بالحمل الشّائع موجود لغیره. و بالجملة لا معنی لاتّحاد العاقل و هو موجود خارجیّ متّرتب علیه الآثار بالمعقول الذّهنیّ الذّی هو مفهوم ذهنیّ لا یترتّب علیه الآثار.

و أمّا العلم الحضوریّ فلا یخلو إمّا أن یکون المعلوم فیه نفس العالم کعلمنا بنفسنا أم لا و علی الثّانی إمّا أن یکون المعلوم علّة للعالم او معلولا للعالم او هما معلولان لأمر ثالث.

أمّا علم الشّی‌ء بنفسه فالمعلوم فیه عین العالم و لا کثرة هناک حتّی یصدق الاتّحاد و هو ظاهر. و أمّا علم العلّة بمعلولها او علم المعلول بعلّته فلا ریب فی وجوب المغایرة بین العلّة و المعلول و إلّا لزم تقدّم الشّی‌ء علی نفسه بالوجود و تأخّره عن نفسه بالوجود و هو ضروریّ الاستحالة. و أمّا علم أحد معلولی علّة ثالثة بالآخر فوجوب المغایرة بینهما فی الشّخصیّة یأبی الاتّحاد.

علی أنّ لازم الاتّحاد کون جمیع المجرّدات و کلّ واحد منها عاقلا للجمیع و معقولا للجمیع شخصا واحدا.

قلنا: أمّا ما استشکل به فی العلم الحصولیّ فیدفعه ما تقدّم أنّ کلّ علم حصولیّ ینتهی إلی علم حضوریّ، إذ المعلوم الذّی یحضر للعالم حینئذ موجود مجرّد بوجوده الخارجیّ الذّی هو لنفسه او لغیره.

و أمّا ما استشکل به فی العلم الحضوریّ فلیتذّکر أنّ للموجود المعلول اعتبارین:

اعتباره فی نفسه ای مع الغضّ عن علّته فیکون ذا ماهیّة ممکنة موجودا فی نفسه طاردا للعدم عن ماهیّته یحمل علیه و به، و اعتباره بقیاس وجوده إلی وجود علّته.

و قد تقدّم فی مباحث العلّة و المعلول أنّ وجود المعلول بما أنّه مفتقر فی حدّ ذاته وجود رابط بالنّسبة إلی علّته لا نفسیّة فیه و لیس له إلّا التّقوّم بوجود علّته من غیر أن یحمل علیه بشی‌ء أو یحمل به علی شی‌ء.

إذا تمهّد هذا ففیما کان العالم هو العلّة و المعلوم هو المعلول کانت النّسبة بینهما نسبة الرّابط و المستقلّ النّفسیّ، و ظاهر أنّ الموجود الرّابط یأبی الموجودیّة لشی‌ء لأنّها فرع

الوجود فی نفسه و هو موجود فی غیره و من شرط کون الشّی‌ء معلوما أن یکون موجودا للعالم، لکنّ المعلول رابط متقوّم بوجود العلّة بمعنی ما لیس بخارج و لیس بغائب عنها فکون وجوده للعلّة إنّما یتمّ بمقوّمه الذّی هو وجود العلّة فمعلوم العلّة هو نفسها بما تقوّم وجود المعلول، فالعلّة تعقّل ذاتها و المعلول غیر خارج منها لا بمعنی الجزئیّة و الترکّب، و الحمل بینهما حمل المعلول متقوّما بالعلّة علی العلّة و هو نوع من حمل الحقیقة و الرّقیقة. و نظیر الکلام یجری فی العلم بالرّابط، فکلّ معلوم رابط معلوم بالعلم بالمستقلّ الذّی یتقوّم به ذاک الرّابط.

و فیما کان العالم هو المعلول و المعلوم هو العلّة لمّا کان من الواجب وجود المعلوم للعالم و یستحیل فی الوجود الرّابط أن یوجد له شی‌ء إنّما یتمّ وجود العلّة للمعلول بتقوّمه بالعلّة، فالعلّة بنفسها موجودة لنفسها، و الحال أنّ المعلول غیر خارج منها عالمة بالعلّة، نفسها و ینسب إلی المعلول بما أنّه غیر خارج منها و لا ینال من العلم بها إلّا ما یسعه من وجوده و الحمل بینهما حمل العلّة علی المعلول متقوّما بالعلّة و الحمل أیضا نوع من حمل الحقیقة و الرقیقة. فمآل علم المعلول بعلته إلی علم العلّة- و هی مأخوذة مع معلولها- بنفسها و هی مأخوذة وحدها، و مآل علم العلّة بمعلولها إلی علم العلّة- و هی مأخوذة فی نفسها- بنفسها و هی مأخوذة مع معلولها.

و فیما کان العالم و المعلوم معلولین لعلّة ثالثة فلیس المراد من اتّحاد العالم و المعلوم انقلاب الشّخصین شخصا واحدا، بل انتزاع ماهیّتی العالم و المعلوم من العالم.

و أمّا عدّ علم الشّی‌ء بنفسه من اتّحاد العالم و المعلوم فهو باعتبار انتزاع مفهومی العالم و المعلوم منه و هما مفهومان متغایران، فسمّی ذلک اتّحادا و ان کان فی نفسه واحدا.

و بما تقدّم یظهر فساد الاعتراض بلزوم کون جمیع المجرّدات شخصا واحدا لما ظهر أنّ شخصیّة العالم او المعلوم لا تبطل بسبب الاتّحاد المذکور.

الفصل الثّالث فی انقسام العلم الحصولیّ الی کلّی و جزئیّ و ما یتّصل به

ینقسم العلم الحصولیّ إلی کلّیّ و جزئیّ و الکلّی ما لا یمتنع العقل من فرض صدقه علی کثیرین کالانسان المعقول، حیث یجوّز العقل صدقه علی کثیرین فی الخارج و الجزئیّ ما یمتنع العقل من تجویز صدقه علی کثیرین کالعلم بهذا الانسان الحاصل بنوع من الاتّصال بمادّته الحاضرة و یسمّی علما حسّیّا و إحساسیّا و کالعلم بالانسان المفرد من غیر حضور مادّته و یسمّی علما خیالیّا.

و عدّ هذین القسمین من العلم جزئیّا ممتنع الصّدق علی کثیرین إنّما هو من جهة اتّصال أدوات الحسّ بمادّة المعلوم الخارجیّ فی العلم الحسّیّ و توقّف العلم الخیالیّ علی سبق العلم الحسّیّ و إلّا فالصّورة العلمیّة سواء کانت حسیّة او خیالیّة او غیرهما لا تأبی بالنّظر إلی نفسها أن تصدق علی کثیرین.

فروع:

الأوّل، ظهر ممّا تقدّم أنّ اتّصال أدوات الحسّ بالمادّة الخارجیّة و ما فی ذلک من الفعل و الانفعال المادّیّین لحصول الاستعداد للنّفس لادراک صورة المعلوم جزئیّة او کلّیّة.

و یظهر منه أنّ قولهم: «إنّ التّعقّل إنّما هو بتقشیر المعلوم عن المادّة و سائر الأعراض المشخّصة المکتنفة بالمعلوم حتّی لا یبقی إلّا الماهیّة المعرّاة من القشور بخلاف الاحساس المشروط بحضور المادّة و اکتناف الأعراض المشخّصة و بخلاف التّخیّل المشروط ببقاء

الأعراض و الهیئات المشخّصة دون حضور المادّة»، قول علی سبیل التّمثیل للتّقریب.

و حقیقة الامر أنّ الصّورة المحسوسة بالذّات صورة مجرّدة علمیّة و اشتراط حضور المادّة و اکتناف الأعراض المشخّصة لحصول الاستعداد فی النّفس للادراک الحسّیّ، و کذا اشتراط الاکتناف بالمشخّصات للتخیّل، و کذا اشتراط التّقشیر فی التّعقّل للدّلالة علی اشتراط إدراک أکثر من فرد واحد لحصول استعداد النّفس لتعقّل الماهیّة الکلّیّة المعبّر عنه بانتزاع الکلیّ من الافراد.

الثّانی، أنّ أخذ المفهوم و انتزاعه من مصداقه یتوقّف علی نوع من الاتّصال بالمصداق و الارتباط بالخارج، سواء کان بلا واسطة کاتّصال أدوات الحسّ فی العلم الحسیّ بالخارج او مع الواسطة کاتّصال الخیال فی العلم الخیالیّ بواسطة الحسّ بالخارج، و کاتّصال العقل فی العلم العقلیّ من طریق ادراک الجزئیّات بالحسّ و الخیال بالخارج.

فلو لم تستمدّ القوّة المدرکة فی إدراک مفهوم من المفاهیم من الخارج و کان الادراک بانشاء منها من غیر ارتباط بالخارج استوت نسبة الصّورة المدرکة إلی مصداقها و غیره، فکان من الواجب أن تصدق علی کلّ شی‌ء أو لا تصدق علی شی‌ء أصلا، و الحال أنّها تصدق علی مصداقها دون غیره هف.

فان قلت: انتهاء أکثر العلوم الحصولیّة إلی الحسّ لا ریب فیه، لکن ما کلّ علم حصولیّ حاصلا بواسطة الحسّ الظاهر، کالحبّ و البغض و الارادة و الکراهة و غیرها المدرکة بالحواسّ الباطنة، فصورها الذهنیّة مدرکة لا بالاتّصال بالخارج. و أیضا لا تدرک الحواسّ إلّا الماهیّات العرضیّة و لا حسّ ینال الجوهر بما هو جوهر، فصورته الذهنیّة مأخوذة لا من طریق الحسّ و اتّصاله بالخارج.

قلت: أمّا الصّور الذّهنیّة المأخوذة بالاحساسات الباطنة، کالحبّ و البغض و غیرهما فالنفس تأخذها ممّا تدرکه من الصّفات المذکورة بوجودها الخارجیّ فی النّفس، فالاتّصال بالخارج محفوظ فیها.

و أمّا الجوهر فما ذکر أن لا حسّ ظاهرا و لا باطنا یعرف الجوهر و یناله حقّ لا ریب فیه، لکن للنفس فی بادی أمرها علم حضوریّ بنفسها تنال به نفس وجودها الخارجیّ و

تشاهده، فتأخذ من معلومها الحضوریّ صورة ذهنیّة، کما تأخذ سائر الصّور الذهنیّة من معلومات حضوریّة علی ما تقدّم، ثمّ تحسّ بالصّفات و الأعراض القائمة بالنّفس و تشاهد حاجتها بالذّات إلی النّفس الموضوعة لها و قیام النّفس بذاتها من غیر حاجة إلی شی‌ء تقوم به، ثمّ تجد صفات عرضیّة تهجم علیها و تطرؤها من خارج فتنفعل عنها و هی تری أنّها أمثال الأعراض المعلولة للنّفس القائمة بها و حکم الأمثال واحد، فتحکم بأنّ لها موضوعا هی قائمة به، کما أنّ النّفس موضوعة لصفاتها العرضیّة فیتحصّل بذلک مفهوم الجوهر و هو أنّه ماهیّة إذا وجدت وجدت لا فی موضوع.

الثّالث، أنّه تبیّن بما تقدّم أنّ الوجود ینقسم من حیث التّجرّد عن المادّة و عدمه إلی ثلاثة عوالم کلّیّة:

أحدها عالم المادّة و القوّة.

و ثانیها عالم التجرّد عن المادّة دون آثارها من الشّکل و المقدار و الوضع و غیرها، ففیه الصّور الجسمانیّة و أعراضها و هیآتها الکمالیّة من غیر مادّة تحمل القوّة، و یسمّی عالم المثال و عالم البرزخ، لتوسّطه بین عالمی المادّة و التّجرّد العقلیّ. و قد قسّموا عالم المثال إلی المثال الأعظم القائم بنفسه و المثال الأصغر القائم بالنّفس الذّی تتصّرف فیه النّفس کیف تشاء بحسب الدّواعی المختلفة فتنشی‌ء أحیانا صورا حقّة صالحة و أحیانا صورا جزافیّة تعبث بها.

و ثالثها عالم التّجرّد عن المادّة و آثارها و یسمّی عالم العقل.

و العوالم الثلاثة مترتّبة طولا، فأعلاها مرتبة و أقواها و أقدمها وجودا و أقربها من المبدء الأوّل تعالی و تقدّس عالم العقول المجرّدة، لتمام فعلیّتها و تنزّه وجودها عن شوب المادّة و القوّة و یلیه عالم المثال المتنزّه عن المادّة دون آثارها و یلیه عالم المادّة موطن النّقص و الشّرّ و الامکان و لا یتعلق بما فیه العلم إلّا من جهة ما یحاذیه من المثال و العقل علی ما تقدّمت الإشارة إلیه.

درس پنجاه و یکّم (51)

فصل دوّم در اتّحاد عالم با معلوم که در فلسفه تحت عنوان اتّحاد عاقل با معقول مورد بحث قرار گرفته است
اشاره

فصل دوّم در اتّحاد عالم با معلوم که در فلسفه تحت عنوان اتّحاد عاقل با معقول مورد بحث قرار گرفته است(1)

علم شی‌ء به شی‌ء، همان حصول معلوم (و ادراک آن) در ذهن است یعنی (حصول) صورت علمی آن شی‌ء، نزد عالم به آن شی‌ء است چنانکه گذشت.

و حصول شی‌ء، وجود شی‌ء و وجود آن نیز خود آن شی‌ء می‌باشد پس علم، عین معلوم بالذّات است و لازمه حصول معلوم و حضور آن نزد عالم، اتّحاد عالم با معلوم است خواه این معلوم، معلوم حضوری باشد یا حصولی زیرا معلوم حصولی (یعنی معنای حاصل‌شده در ذهن) اگر امر قائم بنفسه بوده، وجود او، لنفسه باشد و درعین‌حال این معلوم حصولی، برای


1) اسفار ج 1 ص 306 و ج 3 ص 321 و ص 312 و ص 319 و ص 325 و ص 437 و ص 443 و ج 6 ص 165 و ص 168- تلویحات ص 70 و ص 74- اشارات نمط هفتم- طبیعیّات شفا فنّ ششّم مقاله پنجم فصل ششّم- التّحصیل ص 573 و ص 574- مطارحات ص 474- مباحث مشرقیّه ج 1 ص 328 و ص 231- حاشیه بر اسفار سبزواری( شارح)

عالم باشد در این‌صورت، عالم با معلوم متّحد می‌باشد زیرا ممتنع است که شی‌ای هم موجود لنفسه باشد و هم موجود لغیره (این دو معنا، دو معنای متناقض بوده، باهم در یک‌جا و در یک لحظه، موجود نمی‌گردند).

و امّا اگر معلوم حصولی (در ذهن) وجود او برای غیرخودش (یعنی لغیره) باشد غیری که عبارت از موضوع است و در عین حال (موجود لغیره) نیز با این غیر (که موضوع خودش می‌باشد) متّحد باشد (برای اینکه هر عرضی با موضوع خود اتّحاد وجودی دارد) در این صورت عالم با چیزی‌که این غیر با آن متّحد می‌گردد متّحد می‌شود (زیرا وجود معلوم، لغیره می‌باشد پس وجود معلوم با موضوع خود متّحد می‌باشد و خود موضوع نیز با وجود عالم اتّحاد دارد و در نتیجه وجود معلوم با وجود عالم متّحد می‌شود) و نظیر این کلام در معلوم حضوری در رابطه با عالم به آن، جاری می‌گردد.

اشکال:
اشاره

اشکال:(1)

در مباحث وجود ذهنی گذشت که معنای اینکه علم حصولی از مقوله معلوم است این است که معنا و مفهوم مقوله در علم مأخوذ باشد یعنی مقوله بر آن علم به حمل اوّلی صادق بیاید (به این معنا که با مقوله از لحاظ معنا و مصداق یکی باشند) و حمل میان آن دو از قبیل شایع (صناعی) نباشد که ملاک و معیار آن، اندراج ماهیّت تحت مقوله بوده و آثار مقوله بر آن ماهیّت مترتّب باشد و از جمله آثار، بودن وجود «لنفسه» و یا بودن وجود «لغیره» می‌باشد پس (از باب مثال) جوهر ذهنی از این جهت که ذهنی است جوهر نیست که به حمل شایع موجود لنفسه باشد و نیز عرض ذهنی از این جهت که ذهنی است عرض نیست که به حمل شایع موجود لغیره باشد و بطور کلّی معنائی ندارد برای اتّحاد عاقل که عبارت است از موجود خارجی که آثار «خارج» بر آن مترتّب است با معقول ذهنی که تنها مفهوم ذهنی بوده، آثار خارج بر آن مترتّب نمی‌شود (تا اینجا اشکال در مورد علم حصولی بود).


1) مبداء و معاد ص 34.( شارح)

امّا علم حضوری، خالی از این نیست که معلوم در علم حضوری یا خود عالم می‌باشد، مثل علم ما به خود ما و نفس ما و یا خود عالم نمی‌باشد و شقّ دوّم نیز از سه صورت خارج نیست: یا اینکه معلوم، علّت است برای عالم یا معلول است برای عالم یا (یعنی معلوم و عالم) هردو معلول‌اند برای امر سوّمی.

امّا (صورت اوّل یعنی) علم شی‌ء به خودش پس معلوم در آن، عین عالم می‌باشد و در اینجا کثرتی وجود ندارد تا اتّحاد صادق بیاید و این مطلب روشن و واضح است.

امّا (صورت دوّم یعنی) علم حضوری علّت به معلولش یا علم حضوری معلول به علّتش شکی نیست در اینکه واجب است که بین علّت و معلول، مغایرتی باشد وگرنه لازم می‌آید که شی‌ء بر خودش به وجود، مقدّم باشد و نیز لازم می‌آید که شی‌ء از خودش به وجود متأخّر باشد (که همان دور است) و بطلان آن نیز ضروری و بدیهی است.

امّا (صورت سوّم یعنی) علم یکی از دو معلول علّت ثالث، به معلول دیگر پس واجب است که مغایرتی در شخصیّت (و تشخّص) بین آن دو معلول باشد تشخّصی که از اتّحاد بین آن دو جلوگیری می‌کند، علاوه بر این، لازمه اتّحاد بین آن دو معلول، این است که جمیع مجرّدات و هریک از آنها علیحدة، هم عاقل برای جمیع آنها باشد و هم معقول برای جمیع آنها و درعین‌حال که شخص واحدی باشند (و این نیز محال است تا اینجا حاصل اشکالی بود که در زمینه علم حصولی و حضوری ایراد کرده بودند).

پاسخ:

آنچه که بر علم حصولی اشکال شده بود (که معلوم حصولی یک معنای ذهنی بوده، دارای آثار است و برای آن وجود لنفسه و یا لغیره نیست بدیهی است چنین وجودی جایز نیست عقلا با ذات عالم که وجود خارجی دارد متّحد بشود) مدفوع است به آنچه که سابقا گذشت که هر علم حصولی (بالاخره) منتهی به علم حضوری می‌شود زیرا معلومی که نزد عالم در ذهن در این صورت حضور پیدا می‌کند (یک معنای فاقد آثار نیست بلکه) موجود مجرّد به وجود خارجی‌اش بوده، خواه به نحو وجود لنفسه (یعنی وجود نفسی) بوده باشد و یا

بنحو وجود لغیره (یعنی وجود نعتی).

امّا در پاسخ در مورد اشکالی که در مورد اتّحاد عالم با معلوم در علم حضوری ایراد گردیده بود این نکته قابل ذکر است که برای موجود معلول دو اعتبار وجود دارد:

اعتبار اوّل: اعتبار موجود معلول فی نفسه یعنی با قطع نظر از علّتش می‌باشد.

(بدیهی است که در این اعتبار) موجود معلول، دارای ماهیّت ممکن بوده، فی نفسه موجود می‌باشد موجودیّتی که عدم را از ماهیّتش (یعنی ماهیّت موجود معلول) طرد می‌کند و بر موجود معلول شی‌ای حمل می‌شود (یعنی موجود معلول، محکوم علیه واقع می‌شود) و نیز وجود معلول بر شی‌ء دیگری حمل می‌شود (یعنی موجود معلول، محکوم به‌واقع می‌گردد).

اعتبار دوّم: قیاس وجود معلول بوجود علّتش می‌باشد. در مباحث علّت و معلول گذشت که وجود معلول از این جهت که به ملاحظه ذاتش وابسته به علّتش بوده و فی حدّ ذاته، محتاج علّتش می‌باشد و دارای وجود رابطی نسبت به علّت خود می‌باشد با این خصوصیّات برای او، نفسیّتی نیست یعنی برای وجود معلول، جز تقوّم به وجود علّتش، چیزی نیست بدون اینکه بر او شی‌ای حمل شود (و آن محکوم علیه واقع گردد) و این بر شی‌ء دیگری حمل بشود (و خود معلوم، محکوم به‌واقع شود).

(بعد از ذکر مقدّمات و مطالب بالا در پاسخ اشکال مذکور می‌گوئیم که):

در موردیکه عالم، علّت باشد و معلوم، معلول در این صورت نسبت بین آندو، نسبت وجود رابط و وجود مستقلّ نفسی است (یعنی معلول و معلوم از قبیل وجود رابط و علّت و عالم از قبیل وجود مستقلّ نفسی) و بدیهی و روشن است که موجود رابط (یعنی موجودیکه وجودش استقلال نداشته و برای غیرخودش موجود است یعنی وجود لغیره دارد) اباء از این دارد که برای شی‌ای موجود باشد زیرا این، فرع وجود فی نفسه است (یعنی لازمست قبل از موجود بودن برای شی‌ای، خودش وجود داشته باشد) و مفروض این است که آن خودش، موجود فی غیره است و از جمله شرایط بودن شی‌ء، معلوم، این است که آن شی‌ء برای عالم، موجود باشد لکن معلول، وجود رابطی داشته، متقوّم به وجود علّت است به این معنا که چیزی خارج از علّت نیست و غایب از علّت نیز نمی‌باشد.

پس بودن معلول موجود برای علّتش، تنها به مقوّمش که همان وجود علّت است تمام می‌شود پس معلوم علّت، همان خود علّت و نفس آن می‌باشد از جهت اینکه وجود معلول، به علّت خویش، متقوّم است.

پس علّت، در حقیقت ذات خویش را تعقّل می‌کند و معلول، خارج از آن نمی‌باشد نه به این معنا که معلول جزء علّت بوده و علّت، مرکّب از معلول (و غیر آن) می‌باشد و حمل بین علّت و معلول از قبیل حمل معلول (بر علّت) در حال تقوّم معلول بر علّتش می‌باشد و این، نوعی از «حمل حقیقه» و «حمل رقیقه»(1)می‌باشد (و در حقیقت معلولی که تجلّی علّت بوده و مرتبه ضعیف علّت به شمار می‌رود بر مرتبه قویّ علّت حمل می‌گردد و این نوع حمل یکی از انواع حمل بوده و در اصطلاح عرفا نوعی از امدادها و فیوضات خداوند بر انسان می‌باشد).

و نظیر این کلام در علم به وجود رابط نیز، جاری می‌گردد پس هر معلوم رابطی (یعنی معلومی که وجود آن از قبیل وجود رابطی است و استقلال ندارد) معلوم است به علم به موجود مستقلّی که این (وجود) رابطی به آن تقوّم دارد (تا اینجا مربوط به موردی است که عالم، همان علّت و معلوم، همان معلول است).

امّا در موردیکه عالم همان معلول و معلوم همان علّت باشد در این صورت از طرفی دو چیز واجب و لازم است و جمع بین آن دو نتیجه‌ای ببار می‌آورد.

دو چیز واجب و لازم عبارتند:

1- وجود معلوم برای عالم واجب است.

2- در وجود رابط محال است که شی‌ای برای آن موجود باشد (و چون وجود معلول از قبیل وجود رابطی است پس جایز نیست که وجود علّت برای معلول که وجود رابطی دارد موجود بشود) و نتیجه این دو و جمع بین این دو، این می‌شود که وجود علّت برای معلول (که


1) « رقیقه» در اصطلاح عرفا عبارت از لطیفه روحانی است که واسطه میان دو چیز است مانند امداد فیوضات و اصل از حقّ بخلق که آنرا رقیقه نامند.« کشاف اصطلاحات الفنون» ص 512« دستور العلماء» ج 2 ص 142.( شارح)

وجود آن رابطی است) هنگامی تامّ است که به‌معنای تقوّم معلول به علّت باشد پس علّت به ملاحظه ذاتش (یعنی به نفسها) و برای خودش (یعنی لنفسها) موجود است، بنابراین علّت در حالیکه مقوّم معلول خود بوده، و معلول، خارج از علّتش نیست خودش برای خودش موجود بوده و خودش بخودش علم دارد و علم علّت به خودش از آن جهت که معلول خارج از علّت خویش نیست و از علم به علّت علم به سعه وجودی معلول پیدا می‌کنیم (یعنی وجود علّت احاطه بر معلول خود دارد) به معلول نسبت داده می‌شود که معلول به علّت خود علم دارد و در واقع مرتبه ضعیف از علّت که مقوّم معلول است به مرتبه قوی علّت علم دارد و از اینرو علّت بر معلول خویش حمل می‌شود و این نوع حمل از قبیل حمل «حقیقه» و «رفیقه» است.

(از مجموع مطالب ذکر شده در موردیکه عالم، معلول و معلوم، علّت باشد این نتیجه کلّی را می‌گیریم که:) مأل و مرجع علم معلول به علّتش در واقع عبارت است از علم علت در حالیکه در مرتبه معلول لحاظ شده به خود علّت در حالیکه خود علّت به تنهائی و در مرتبه کامل خود ملاحظه گردیده است و نیز علم علّت به معلول در حقیقت عبارت است از علم علّت در حالیکه در مرتبه علّت فی نفسها و بنفسها لحاظ شده (یعنی در مرتبه کامل آن اعتبار گردیده است) به خودش در حالیکه در مرتبه معلول ملاحظه شده است.

و در موردیکه عالم و معلوم هردو معلول علّت شی‌ء سوّمی بوده باشند در این صورت مراد از اتّحاد عالم و معلوم، انقلاب و دگرگونی دو شخص به صورت یک شخص نیست (زیرا چنین انقلابی عقلا محال و ممتنع می‌باشد) بلکه انتزاع ماهیّت عالم و معلوم هردو از ماهیّت عالم می‌باشد.

و امّا شمردن و قرار دادن علم شی‌ء به خودش از قبیل اتّحاد عالم و معلوم، این، به اعتبار انتزاع دو مفهوم عالم و معلوم از علم شی‌ء به خودش می‌باشد در حالیکه این دو، دو مفهوم متغایر با یکدیگر می‌باشند پس اعتبار انتزاع دو مفهوم عالم و معلوم از علم شی‌ء به خودش «اتّحاد» نامیده شده گرچه فی نفسه یک چیز بیشتر نیستند.

اعتراض و پاسخ آن

از مطالب سابق بطلان اعتراض باینکه لازم است جمیع مجرّدات، شخص واحدی باشند روشن می‌گردد و وجه بطلان، همان مطلبی بود که ظاهر گشت که شخصیّت عالم یا معلوم (و متشخّص بودن یکی از آن دو) به سبب اتّحاد نامبرده باطل نمی‌گردد.

فصل سوّم در انقسام علم حصولی به کلّی و جزئی و آنچه که مربوط به این مسأله می‌شود:
علم حصولی منقسم بدو قسم کلّی و جزئی می‌گردد:

کلّی، مفهومی است که عقل، فرض صدق آنرا بر کثیرین ممتنع نمی‌داند مثل انسان معقول زیرا عقل، صدق انسان معقول را، در خارج، بر کثیرین جایز میداند.

و جزئی، مفهومی است که عقل، صدق آن را بر کثیرین (در خارج) جایز نمی‌داند، مثل علم به این انسان «خاصّ و محسوس» که با نوعی از اتّصال و رابطه (از طریق حواسّ پنجگانه و اندامهای حسّی) با مادّه‌اش (در ذهن) حضور یافته و حاصل می‌گردد و آن به «علم حسّی» و «احساسی» نامیده می‌شود و مثل علم به انسان تنها (یعنی) بدون حضور مادّه او در ذهن و از آن بنام «علم خیالی» نامیده می‌شود. (پس علم حسّی یا احساسی ویژگی‌هائی دارد که علم خیالی آنها را ندارد مثلا صورت حسّی همیشه با وضعی خاصّ و جهت خاصّ و مکان خاصّ همراه است بدون اینکه صورت خیالی چنین حال و ویژگی را داشته باشد و نیز در علم حسّی، حواسّ پنجگانه و اندامهای حسّی به نحوی در ایجاد آن در رابطه هستند در حالیکه در علم خیالی گرچه در ابتداء ممکن است به آن نیازی باشد و می‌تواند بدون آن نیز علم خیالی در ذهن پدید آید.

و شمردن این دو قسم از علم (یعنی علم احساسی و علم خیالی) از قبیل: جزئی که

صدق آن بر کثیرین ممتنع است به این جهت است که ادوات و اسباب (و اندامها و قوای) حسّ در علم حسّی به ماده معلوم خارجی متّصل می‌باشد.

و در علم خیالی نیز به این جهت است که علم خیالی، متوقّف است بر سابق بودن علم حسّی وگرنه صورت علمیّه خواه حسّی یا خواه خیالی و یا غیر این دو، به ملاحظه اینکه صورت علمی است (بدون دو جهت بالا) اباء از این ندارد که بر کثیرین صادق بیاید (ولی هنگامی که دو جهت بالا ملحق بصورت علمیّه می‌گردد آنرا از صورت کلّی بودن خارج می‌کند و آن را جزئی می‌سازد).

سه فرع در این مسأله:
[1. از مطالب گذشته ظاهر شد که اتّصال و ارتباط ادوات (و اسباب) حسّ با مادّه خارجی و آنچه که ...]

فرع اوّل: از مطالب گذشته ظاهر شد که اتّصال و ارتباط ادوات (و اسباب) حسّ با مادّه خارجی و آنچه که در مقام ارتباط لازم است از فعل و انفعال مادّی همه اینها برای این است که نفس برای ادراک صورت معلوم جزئی یا کلّی، آمادگی و استعداد پیدا کند.

از اینجا ظاهر می‌شود که گفتار فلاسفه «تعقّل، عبارت از عریان کردن و جدا ساختن معلوم از قشر مادّه و سایر اعراض مشخصّه و پیچیده شده بر معلوم می‌باشد تا آنجا که جز ماهیّت عاری و عریان از تمام قشرها (و عاری از همه پوسته‌ها و عوارض) باقی نمی‌ماند بخلاف احساسی که شرط آن حضور مادّه (در اندامهای حسّی) و پیچیده شدن شی‌ء محسوس به اعراض مشخّصه می‌باشد و بخلاف تخیّل که شرط آن، بقاء اعراض و هیئت‌های مشخّصه، بدون حضور مادّه می‌باشد».

این گفتار از باب تمثیل و تقریب ذهن بیان شده است (و مراد از آن، همان حصول استعداد و آمادگی نفس برای ادراک صور حسّی و خیالی و عقلی هریک در مرتبه خودش و با شرایط خودش می‌باشد) و حقیقت امر، این است که صورت محسوس بالذّات اگر ملاحظه گردد همان صورت مجرّد علمی است و اشتراط حضور مادّه و پیچیده شدن اعراض مشخّصه (در این صورت مجرّد علمی) تنها برای حصول استعداد در نفس برای ادراک حسّی است.

و هم‌چنین اشتراط عریان کردن معلوم از قشر مادّه (و تقشیر) در مقام تعقّل، برای

دلالت به این مطلب است که ادراک بیش از فرد واحد، برای حصول استعداد نفس برای تعقّل ماهیّت کلّی که از آن به انتزاع کلّی از افراد تعبیر آورده می‌شود شرط است.

[2. اخذ مفهوم و انتزاع آن از مصداقش، متوقّف بر نوعی از اتّصال با مصداق و ارتباط با خارج می‌باشد ...]
اشاره

فرع دوّم(1): اخذ مفهوم و انتزاع آن از مصداقش، متوقّف بر نوعی از اتّصال با مصداق و ارتباط با خارج می‌باشد خواه این اتّصال بدون واسطه باشد مثل اتّصال ادوات و اسباب حسّ با خارج در علم حسّی یا با واسطه باشد مثل اتّصال خیال با خارج به واسطه حس در علم خیالی و مثل اتّصال عقل در علوم عقلی از طریق ادراک جزئیّات به وسیله حس و خیال با خارج.

پس اگر قوّه مدرکه در ادراک مفهومی از مفاهیم (و علم به آن) از خارج استمداد نکرده باشد و ادراک، تنها به انشاء و ایجاد خود قوّه مدرکه باشد بدون ارتباط با خارج، در این صورت نسبت صورت ادراک شده توسّط قوّه مدرکه به مصداقش و غیرمصداقش با همه مساوی می‌بود و در نتیجه لازم و واجب بود که این صورت ادراک شده بر هرچیزی صادق بیاید و یا اصلا بر هیچ چیزی صادق نیاید در حالیکه صورت ادراک شده، تنها بر مصداق خودش صدق می‌کند نه بر غیر آن و این خلاف فرض بالا است.

اشکال

منتهی شدن اکثر علوم حصولی به حسّ (و ادراکات حسّی) شکّی در آن نیست و لکن همه علوم حصولی این‌طور نیست که به وسیله حسّ ظاهر، حاصل شده باشند مثل حبّ و بغض و اراده و کراهت و غیر اینها که به وسیله حواسّ باطن ادراک می‌گردند پس صور (به وسیله اندامهای حسّی) ذهنی این معانی و مفاهیم، ادراک شده است و لکن نه از طریق اتّصال با خارج و هم‌چنین حواسّ، جز ماهیّات عرضی (از قبیل رنگها و شکلها و ...) را ادراک نمی‌کند


1) برهان شفا مقاله سوّم فصل پنجم- النّجاة ص 163 و ص 162- التّحصیل ص 745 و ص 746- اشارات نمط سوّم طبیعیّات شفا فنّ ششّم مقاله چهارم فصل اوّل و سوّم- التّحصیل ص 801- النّجاة ص 62 و ص 63- حکمة الاشراق ص 209 و ص 210- اسفار ج 3 ص 360 و ص 362 و ج 8 ص 215 و ص 220.( شارح)

و با حسّ، راهی برای نیل و درک (معنای) جوهر از این جهت که جوهر است ندارد پس صورت ذهنی جوهر، مأخوذ است امّا از طریق حسّ و اتّصال آن با خارج، ادراک نشده است.

پاسخ

اما صور ذهنی که از طریق احساس‌های باطنی اخذ شده‌اند مثل حبّ و بغض و غیر این دو منشأ پیدایش آنها برای نفس و اخذ آنها، همان ادراکی است که نفس از صفات مذکور بوجود خارجی آنها در نفس دارد پس در حقیقت، اتّصال با خارج در این صفات محفوظ می‌باشد.

امّا در مورد جوهر آنچه گفته شد که برای حسّ ظاهر و باطن، راهی برای شناختن جوهر و نیل به آن وجود ندارد حقّ بوده، شکّی در آن نیست منتها برای نفس در ابتدای کارش تنها علم حضوری به خودش می‌باشد و به وسیله این علم، به وجود خارجی خود نفس میرسد و خود را مشاهده کرده، خود را می‌یابد سپس از این معلوم حضوری، نفس، صورت ذهنی اخذ می‌کند همانطور که سایر صور ذهنی را از معلومات حضوری اخذ، می‌کند چنانکه گذشت و بعد از آن نفس، صفات و اعراض قائم به نفس را اساس می‌کند و ضمنا مشاهده می‌کند که این صفات، بالذّات، نیازمند نفس هستند که برای این صفات و اعراض، موضوع بوده و باز مشاهده می‌کند که خود نفس، قائم بالذّات خود بوده، نیاز به چیزی ندارد که نفس قائم به آن باشد و بعد از همه اینها، نفس، صفات عرضی را می‌یابد که هجوم بر نفس می‌آورند و از خارج بر نفس عارض می‌شوند پس نفس از آنها، منفعل می‌شود و نفس می‌بیند که این‌ها، مثل و مانند اعراض معلوم برای نفس هستند که قائم به آن می‌باشند. و بدیهی است که (سایر اعراض که هنوز به آنها نرسیده، مشابه اینها می‌باشد زیرا) حکم امثال یکی بوده متّحد می‌باشند.

و از اینجا میتوانی حکم کنی که برای این صفات و اعراض قائم به نفس، موضوعی است که اینها همه به آن، قائم هستند همانطور که نفس برای صفات عرضیّه خودش، موضوع می‌باشد و از این مقدّمات تحلیلی، مفهوم جوهر به این نحو حاصل گردد که: «جوهر، ماهیّتی است که هنگامی که در خارج موجود شود موجود می‌شود در حالیکه مستقلّ است نه اینکه

(مثل اعراض از قبیل رنگها و ...) در موضوعی قرار دارد.

[3. تقسیم وجود به سه عالم]
اشاره

از مطالب گذشته روشن گردید که وجود، به ملاحظه مجرّد بودن آن از مادّه و عدم مجرّد بودن آن به سه عالم کلّی منقسم می‌گردد:

[عالم اوّل: عالم مادّه و قوّه]

عالم اوّل: عالم مادّه و قوّه.

[عالم دوّم: عالمی که از مادّه (و جرم آن) مجرّد است و لکن آثار آن را داراست]

عالم دوّم: عالمی که از مادّه (و جرم آن) مجرّد است و لکن آثار از قبیل شکل و مقدار و وضع و غیر اینها از آثار مادّه را دارا است.

صور جسمانی و اعراض آنها و هیئت‌های کمالی آنها در عالم مجرّد از مادّه هستند بدون اینکه دارای ماده حامل قوّه و استعداد باشد این عالم، بنام «عالم مثال» و «عالم برزخ» نامیده می‌شود برای اینکه این عالم، واسطه است بین دو عالم مادّه و تجرّد عقلی.

عالم مثال اعظم و اصغر:

عالم مثال نیز به دو قسم منقسم می‌شود:

عالم مثال اعظم، عالمی است مستقلّ و قائم به خودش و عالم مثال اصغر که قائم به نفس می‌باشد عالمی است که نفس در آن تصرّف می‌کند بنحوی که اراده می‌کند به حسب دواعی گوناگون که نفس دارد پس برخی از زمانها، صور حقّ شایسته‌ای را انشاء و ایجاد می‌کند و برخی از زمانها نیز صور گزاف و عبث بدون هدف را ایجاد و خود را با آنها مشغول می‌سازد.

[عالم سوّم: عالم مجرّد از مادّه و آثار مادّه]

عالم سوّم: عالم مجرّد از مادّه و آثار مادّه از اشکال و هیئت‌ها و اعراض و غیر اینها از آثار مادّه و بنام «عالم عقل» نامیده می‌شود.

دو نکته قابل تذکّر:

نکته اوّل: این عوالم سه‌گانه، نسبت به‌هم، مترتّب بوده یکی در طول دیگری قرار دارد.

نکته دوّم: بالاترین عالم از میان عوالم سه‌گانه از حیث مرتبه و قوی‌ترین آنها از

لحاظ وجود و هستی و سعه وجودی و نزدیک‌ترین آنها به مبداء اعلی، «عالم عقول مجرّد» می‌باشد زیرا فعلیّت آنها تامّ و وجود آنها از شوب مادّه و قوّه، منزّه و مبرّا است و بعد از این عالم، «عالم مثال» که مجرّد از جرم مادّه است و لکن آثار مادّه را دارد و بعد از این دو عالم، «عالم مادّه» است که موطن نقص و شرّ و امکان می‌باشد.

علم و ادراک به آنچه که در عالم مادّه است متعلّق نمی‌گردد مگر از جهت «عالم مثال و عقل» که محاذی با «عالم مادّه» هستند چنانکه اشاره به آن سابقا گذشت.

خلاصه درس پنجاه و یکم:

علم شی‌ء به شی‌ای همان حصول خود معلوم در ذهن است پس علم عین معلوم بالذّات است و لازمه حصول معلوم و حضور آن نزد عالم، اتّحاد عالم با معلوم است خواه این معلوم حضوری باشد یا حصولی، علّت آن در متن درس بیان گردیده است.

در این زمینه اشکالی هم در مورد علم حصولی و هم در مورد علم حضوری مطرح می‌گردد امّا اشکال در مورد علم حصولی این است که معنائی ندارد برای اتّحاد عاقل که عبارت از موجود خارجی که آثار خارج بر آن مترتّب است با معقول ذهنی که تنها مفهوم ذهنی بوده، آثار خارج بر آن مترتّب نمی‌شود.

و امّا حاصل اشکال در مورد علم حضوری این است که علم حضوری خالی از این است که معلوم در علم حضوری با خود عالم می‌باشد و یا با خود عالم نمی‌باشد و شقّ دوّم نیز از سه صورت خارج نیست: یا اینکه معلوم، علّت برای عالم یا معلول است یا هردو معلول‌اند برای امر سوّمی.

اما در صورت اوّل یعنی علم شی‌ء بخودش مثل علم ما بخود ما کثرتی وجود ندارد تا اتّحاد صادق می‌آید.

امّا در صورت دوّم یعنی علم حضوری علّت به معلولش یکی نیست که در این صورت واجب است بین علّت و معلول مغایرتی باشد وگرنه تقدّم شی‌ء بر خودش بوجود (یعنی دور) لازم می‌آید که این نیز محال است.

امّا صورت سوّم یعنی علم یکی از دو معلول علّت سوّمی به معلول دیگر در این صورت بدیهی است که لازم است مغایرتی بین دو معلول موجود باشد.

توضیح این صورتهای سه‌گانه و تفصیل اشکال در متن درس، بیان شده مراجعه نمائید. مرحوم استاد علّامه اشکال وارد بر علم حصولی و حضوری را بطور تفصیل پاسخ میدهد به متن درس مراجعه کنید.

علم حصولی به دو قسم کلّی و جزئی منقسم می‌گردد معنای کلّی و جزئی معنای آن

دو و مثالهای مربوط به آن دو در متن درس بیان گردیده.

سه فرع در این درس مطرح گردیده است:

فرع اوّل- اتّصال و ارتباط حسّ با مادّه خارجی و آنچه که در مقام ارتباط لازم است از فعل و انفعال مادّی، همه اینها برای این است که نفس برای ادراک صورت معلوم جزئی یا کلّی آمادگی و استعداد پیدا کند.

فرع دوّم- اخذ مفهوم و انتزاع آن از مصداقش متوقّف بر نوعی از اتّصال با مصداق و ارتباط با خارج می‌باشد.

توضیح این دو فرع و تفصیل آن در متن درس ذکر گردیده است.

فرع سوّم- وجود، بملاحظه مجرّد بودن آن از مادّه و عدم مجرّد بودن آن، به سه عالم کلّی منقسم می‌گردد:

عالم اوّل: عالم مادّه و قوّه.

عالم دوّم: عالمی که از مادّه مجرّد است و لکن آثار آن از قبیل شکل و مقدار و وضع و غیر اینها از آثار مادّه را دارا است و این عالم که بنام «عالم مثال و عالم برزخ» نامیده شده است.

عالم مثال نیز بدو قسم: «عالم مثال اعظم» که مستقلّ و قائم به خودش می‌باشد و «عالم مثال اصغر» که قائم به نفس می‌باشد.

عالم سوّم عالم مجرّد از مادّه و آثار مادّه از اشکال و هیئت و اعراض و غیر اینها از آثار مادّه بوده بنام «عالم عقل» نامیده می‌شود.

توضیح این عوالم سه‌گانه و برخی از فروع مربوط به اینها در متن درس بیان گردیده است. در خاتمه این درس دو نکته قابل توجّه وجود دارد:

نکته اوّل اینکه این عوالم سه‌گانه نسبت بهم مترتّب بوده، یکی در طول دیگری قرار دارد

نکته دوّم اینکه از میان این عوالم سه‌گانه، بالاترین عالم از لحاظ مرتبه و قوی‌ترین آنها از لحاظ وجود و هستی و سعه وجودی و نزدیکترین آنها به مبدأ اعلی، عالم عقول مجرّد می‌باشد علّت این ادّعا در متن درس بیان گردیده، مراجعه نمائید.

پرسشها:

1- لازمه حصول معلوم و حضور آن نزد عالم، اتّحاد عالم با معلوم است خواه این معلوم، معلوم حضوری باشد یا حصولی آیا میدانید دلیل آن چیست؟ توضیح دهید.

2- این اشکال: در علم حصولی معنائی ندارد برای اتّحاد عاقل که عبارت است از موجود خارجی که آثار خارج بر آن مترتّب است با معقول ذهنی که تنها مفهوم ذهنی بوده، آثار خارج بر آن مترتّب نمی‌شود» چگونه پاسخ داده می‌شود بیان کنید؟

3- اشکال در علم شی‌ء بخودش مثل علم ما بخود و نفس ما به این نحو که معلوم در آن عین عالم می‌باشد و در اینجا کثرتی وجود ندارد تا اتّحاد صادق بیاید چگونه جواب داده می‌شود؟ توضیح دهید.

4- اشکال در اتّحاد عاقل با معقول در علم حضوری علّت به معلولش با علم حضوری معلول به علّتش به این نحو که واجب است بین علّت و معلول مغایرتی باشد وگرنه لازم می‌آید که شی‌ء بر خودش موجود متقدّم باشد. این اشکال چگونه پاسخ داده می‌شود؟

5- اشکال در اتّحاد عاقل با معقول در علم یکی از دو معلول علّت ثالث به معلول دیگر به این نحو که لازم است مغایرتی در شخصیّت و تشخّص بین آن دو معلول باشد، تشخّصی که از اتّحاد بین آن دو جلوگیری می‌کند، این اشکال به چه نحوی پاسخ داده می‌شود؟

6- کلّی و جزئی را معنی کنید و برای هرکدام مثالی بیاورید.

7- «عالم مثال» را تعریف و معنای دو قسم از عالم مثال بنام «عالم مثال اصغر و اعظم» را بیان کنید و فرق بین آن دو ویژگیهای هریک را نیز توضیح دهید.

8- این نکته که عوالم سه‌گانه (عالم مادّه- عالم مثال- عالم عقول) نسبت بهم مترتّب بوده، یکی در طول دیگری قرار دارد به چه معنا است توضیح دهید؟

الدّرس الثّانی و الخمسون (52) الفصل الرّابع ینقسم العلم الحصولیّ الی کلّی و جزئیّ بمعنی آخر

فالکلّیّ هو العلم الذّی لا یتغیّر بتغیّر المعلوم الخارجیّ، کصورة البناء التّی یتصوّرها البنّاء علیها، فانّها علی حالها قبل البناء و مع البناء و بعد البناء و إن انعدم، و یسمّی علم ما قبل الکثرة. و العلم من طریق العلل کلّیّ من هذا القبیل، کعلم المنجّم بأنّ القمر منخسف یوم کذا ساعة کذا إلی ساعة کذا یرجع فیه الوضع السّماویّ بحیث یوجب حیلولة الأرض بین القمر و الشّمس، فعلمه بذلک علی حاله قبل الخسوف و معه و بعده.

و الوجه فیه أنّ العلّة التّامّة فی علّیّتها لا تتغیّر عمّا هی علیه. و لمّا کان العلم بها مطابقا للمعلوم فصورتها العلمیّة غیر متغیّرة و کذلک العلم بمعلولها لا یتغیّر فهو کلّیّ ثابت.

و من هنا یظهر أنّ العلم الحسّیّ لا یکون کلّیّا لکون المحسوسات متغیّرة. و الجزئیّ هو العلم الذّی یتغیّر بتغیّر المعلوم الخارجیّ، کعلمنا من طریق الرّؤیة بحرکة زید مادام یتحرّک، فاذا وقف عن الحرکة تغیّر العلم و یسمّی علم ما بعد الکثرة.

فان قیل: تغیّر العلم کما اعترفتم به فی القسم الثّانی دلیل کونه مادّیّا، فانّ التغیّر و هو الانتقال من حال إلی حال لازمه القوّة و لازمها المادّة و قد قلتم: إنّ العلم بجمیع أقسامه مجرّد.

قلنا: العلم بالتّغیّر غیر تغیّر العلم و التّغیّر ثابت فی تغیّره لا متغیّر، و تعلّق العلم بالمتغیّر ای حضوره عند العالم انّما هو من حیث ثباته لا تغیّره، و إلّا لم یکن حاضرا فلم یکن حضور شی‌ء لشی‌ء، هذا خلف.

تنبیه

یمکن أن یعمّم التّقسیم بحیث یشمل العلم الحضوریّ، فالعلم الکلّیّ کعلم العلّة بمعلولها من ذاتها الواجدة فی ذاتها کمال المعلول بنحو أعلی و أشرف، فانّه لا یتغیّر بزوال المعلول لو جاز علیه الزّوال و العلم الجزئیّ کعلم العلّة بمعلولها الدّاثر الذّی هو عین المعلول فانّه یزول بزوال المعلول.

الفصل الخامس فی انواع التعقّل

ذکروا أنّ العقل علی ثلاثة أنواع:

أحدها أن یکون عقلا بالقوّة، ای لا یکون شیئا من المعقولات بالفعل و لا له شی‌ء من المعقولات بالفعل، لخلوّه عن عامّة المعقولات.

الثّانی أن یعقل معقولا واحدا او معقولات کثیرة بالفعل، ممیّزا بعضها من بعض، مرتّبا لها، و هو العقل التّفصیلیّ.

الثّالث أن یعقل معقولات کثیرة عقلا بالفعل من غیر أن یتمیّز بعضها من بعض و إنّما هو عقل بسیط إجمالیّ فیه کلّ التفاصیل و مثّلوا له بما إذا سألک سائل عن عدّة من المسائل التّی لک بها علم فحضرک الجواب فی الوقت و أنت فی أوّل لحظة تأخذ فی الجواب تعلم بها جمیعا علما یقینیّا بالفعل، لکن لا تمیّز لبعضها من بعض و لا تفصیل. و إنّما یحصل التّمیز و التّفصیل بالجواب، کأنّ ما عندک من بسیط العلم منبع تنبع و تجری منه التّفاصیل، و یسمّی عقلا إجمالیّا.

و الذّی ذکروه من التّقسیم إنّما اوردوه تقسیما للعلم الحصولیّ. و إذ قد عرفت فیما تقدّم أنّ کلّ علم حصولیّ ینتهی إلی علم حضوریّ کان من الواجب ان تتلقّی البحث بحیث ینطبق علی العلم الحضوریّ، فلا تغفل. و کذا فیما یتلو هذا البحث من مباحث العلم الحصولیّ.

الفصل السّادس فی مراتب العقل

ذکروا أنّ مراتب العقل أربع: إحداها العقل الهیولانیّ، و هی مرتبة کون النّفس خالیة عن جمیع المعقولات و تسمّی العقل الهیولانیّ، لشباهته الهیولی الأولی فی خلوّها عن جمیع الفعلیّات.

و ثانیتها العقل بالملکة، و هی مرتبة تعقّلها للبدیهیّات من تصوّر او تصدیق، فانّ العلوم البدیهیّة أقدم العلوم، لتوقّف العلوم النّظریّة علیها.

و ثالثتها العقل بالفعل، و هی مرتبة تعقّلها للنّظریّات باستنتاجها من البدیهیّات.

و رابعتها تعقّلها لجمیع ما حصّلته من المعقولات البدیهیّة او النّظریّة المطابقة لحقایق العالم العلویّ و السّفلیّ، باستحضارها الجمیع و توجّهها إلیها من غیر شاغل مادّیّ، فتکون عالما علمیّا مضاهیا للعالم العینیّ، و تسمّی العقل المستفاد.

الفصل السّابع فی مفیض هذه الصّور العلمیّة

مفیض الصّور العقلیّة الکلّیّة جوهر عقلیّ مفارق للمادّة عنده جمیع الصّور العقلیّة الکلّیّة و ذلک لما تقدّم أنّ هذه الصّور العلمیّة مجردّة من المادّة مفاضة للنّفس، فلها مفیض.

و مفیضها إمّا هو النّفس تفعلها و تقبلها معا و إمّا أمر خارج مادّیّ او مجرّد.

أمّا کون النفس هی المفیضة لها الفاعلة لها فمحال، لاستلزامه کون الشّی‌ء الواحد فاعلا و قابلا معا، و قد تقدّم بطلانه. و أمّا کون المفیض أمرا مادّیّا فیبطله أنّ المادّی أضعف وجودا من المجرّد فیمتنع أن یکون فاعلا لها، و الفاعل أقوی وجودا من الفعل. علی أنّ فعل العلل المادّیّة مشروط بالوضع، و لا وضع لمجرّد.

فتعیّن أنّ المفیض لهذه الصّور العقلیّة جوهر مجرّد عقلیّ هو أقرب العقول المجرّدة من الجوهر المستفیض فیه جمیع الصّور العقلیّة المعقولة عقلا إجمالیّا تتحّد معه النّفس المستعدّة للتعقّل علی قدر استعدادها فتستفیض منه ما تستعدّ له من الصّور العقلیّة.

فان قلت: هب أنّ الصّور العلمیّة الکلّیّة بافاضة الجوهر المفارق، لما تقدّم من البرهان. لکن ما هو السّبب لنسبة الجمیع إلی عقل واحد شخصیّ؟ هلّا أسندوها إلی عقول کثیرة مختلفة الماهیّات بنسبة کلّ واحد من الصّور إلی جوهر مفارق غیر ما ینسب إلیه، أو بنسبة کلّ فریق من الصّور إلی عقل غیر ما ینسبت إلیه فریق آخر؟

قلت: الوجه فی ذلک ما تقدّم فی الأبحاث السّابقة أنّ کلّ نوع مجرّد منحصر فی فرد.

و لازم ذلک أنّ سلسلة العقول التّی یثبتها البرهان و یثبت استناد وجود المادّیّات و الآثار

المادّیّة إلیها، کلّ واحد من حلقاتها نوع منحصر فی فرد، و أنّ کثرتها کثرة طولیّة مترتّبة منتظمة من علل فاعلة آخذة من أوّل ما صدر منها من المبدأ الأوّل إلی أن ینتهی إلی أقرب العقول من المادّیّات و الآثار المادّیّة. فتعیّن استناد المادّیّات و الآثار المادّیّة إلی ما هو أقرب العقول إلیها و هو الذّی یسمّیه المشّاؤون بالعقل الفعّال.

نعم، الاشراقیّون منهم أثبتوا وراء العقول الطّولیّة و دونها عقولا عرضیّة هی أرباب الأنواع المادّیّة، لکنّهم یرون وجود کلّ نوع بأفرادها المادّیّة و کمالاتها مستندا إلی ربّ ذلک النّوع و مثاله.

و نظیر البیان السّابق الجاری فی الصّور العلمیّة الکلّیّة یجری فی الصّور العلمیّة الجزئیّة، و یتبیّن به أنّ مفیض الصّور العلمیّة الجزئیّة جوهر مفارق مثالیّ، فیه جمیع الصّور الجزئیّة علی نحو العلم الاجمالیّ، تتحّد به النّفس علی قدر ما لها من الاستعداد، فیفیض علیها الصّور المناسبة.

درس پنجاه و دوّم (52)

فصل چهارم انقسام علم حصولی بدو قسم کلّی و جزئی به‌معنای دیگر
اشاره

فصل چهارم انقسام علم حصولی بدو قسم کلّی و جزئی به‌معنای دیگر(1)

کلّی عبارت از علمی است که با تغیّر معلوم خارجی تغیّر پیدا نمی‌کند مثل صورت بنائی که بنّاء آن را قبلا تصوّر می‌کند سپس آن را می‌سازد زیرا صورت ذهنی بنّاء قبل از بناء (خارجی) و در حال بناء بعد از بناء در هرسه حال، بحال خود باقی است گرچه بناء منهدم و (منعدم) گردد و از این علم (در فلسفه) بنام علم «ما قبل الکثرة» نام می‌برند. علم به شی‌ء از طریق علل (آن شی‌ء) کلّی بوده از این قبیل می‌باشد مثل علم منجّم به اینکه ماه در روز معیّن در ساعت معیّن تا ساعت معیّن خسوف پیدا می‌کند و در آسمان در این حال، وضعی پیدا می‌شود که موجب حیلوله زمین بین ماه و آفتاب می‌گردد پس علم منجّم به وضع ماه بر حال


1) برهان شفا مقاله سوّم فصل هشتم- التّحصیل ص 238- اشارات نمط هفتم- الهیّات شفا مقاله هشتم فصل ششم- مباحث مشرقیّه ج 1 ص 363 و ص 365- التّحصیل ص 495 و ص 496 و ص 576- النّجاة ص 247 و ص 249- مطارحات ص 332.( شارح)

خود، باقی است قبل از خسوف باشد یا همراه خسوف یا بعد از خسوف.

وجه آن اینکه علّت تامّه در حالیکه علیّت تامّه را دارد از علیّت خودش تغییر پیدا نمی‌کند چون علم به علیّت تامّه با معلوم، مطابق می‌باشد پس صورت علمیّه آن، متغیّر نیست و هم‌چنین علم علّت تامّه به معلولش، تغییر پیدا نمی‌کند پس این علم، کلّی و ثابت می‌باشد.

و از اینجا ظاهر می‌شود که علم حسّی، کلّی نمی‌باشد زیرا محسوسات، متغیّرند، (تا اینجا معنای علم کلّی بود).

امّا علم جزئی عبارت است از علمی که با تغییر معلوم خارجی، تغییر پیدا می‌کند مثل علم ما از طریق رؤیت به حرکت زید مادامیکه حرکت می‌کند پس هنگامیکه زید از حرکت باز ایستاد علم ما نیز تغییر پیدا می‌کند این علم را (در فلسفه) بنام علم «بعد الکثرة» می‌نامند.

اشکال

تغییر علم همانطور که شما در قسم دوّم (یعنی در علم جزئی) به آن اعتراف کردید دلیل این است که علم، مادّی است زیرا لازمه تغییر که عبارت از انتقال از حالی بحال دیگر است قوّه است و لازمه قوّه، مادّه است در حالیکه سابقا گفتید که علم به جمیع اقسامش مجرّد می‌باشد (این دو باهم، سازگار نیستند).

پاسخ

علم به تغییر غیر از تغییر علم است و تغییر، در تغیّرش، ثابت است نه متغیّر و تعلّق علم به متغیّر، یعنی حضور آن نزد عالم از جهت ثابت بودن آن است نه از جهت تغییر آن وگرنه اصلا نزد عالم به آن، حاضر نبوده است و در نتیجه حضور شی‌ای برای شی‌ای نبوده است و این، خلاف مفروض است.

یادآوری

ممکن است این تقسیم (یعنی تقسیم علم حصولی بکلّی و جزئی که ذکر شد)

عمومیّت پیدا کرده، شامل علم حضوری نیز بشود پس در این صورت علم کلّی (در علم حضوری) مثل علم علّت به معلولش از جهت ذات علّت که به ملاحظه ذاتش واجد است کمال معلول را به نحو اعلی و اشرف زیرا این علم، بزوال معلول زایل نمی‌شود اگر زوال بر معلول، جایز باشد.

و علم جزئی (در علم حضوری)، مثل علم علّت به معلولش همراه تمام خصوصیّات غیرقابل دوام که عین معلول است و علّت جزئی بودن آن، این است که بزوال معلول این علم نیز، زایل می‌گردد.

فصل پنجم در انواع تعقّل
اشاره

فصل پنجم در انواع تعقّل(1)

فلاسفه، عقل را سه نوع دانسته‌اند:

[1. عقل بالقوّه]

نوع اوّل: عقل بالقوّه یعنی از مقولات بالفعل چیزی برای آن نبوده و از معقولات، آثاری برای آن نیست چون از همه معقولات خالی است.

[2. عقل تفصیلی]

نوع دوّم: عقل، معقول واحدی یا معقولات کثیری را بالفعل تعقّل می‌کند بطوریکه برخی از آنها از برخی دیگر تمیز داده شده و برخی مترتّب بر برخی دیگر باشد این را، عقل تفصیلی می‌نامند.

[3. عقل بالفعل]

نوع سوّم: عقل، معقولات کثیری را تعقّل می‌کند به صورت عقل بالفعل بدون اینکه بعضی از آنها از بعضی دیگر، متمیّز شود، این نوع از عقل، تنها عقل بسیط اجمالی است که همه تفاصیل در آن وجود دارد. فلاسفه برای آن، این مثال را ذکر کرده‌اند، هنگامی که سؤال کننده از تو از عدّه‌ای از مسائلی که برای تو علم به آنها هست سؤال کند و پاسخ آن را تو حاضر داری و لکن بعضی از آنها از بعض دیگر، متمیّز و تفصیل داده نشده است و بعد از جواب، تمیّز و تفصیل پیدا می‌شود.


1) طبیعیّات شفا- ششّم از خامسه سادس- هفتم از ثامنه الهیّات شفا- التّحصیل ص 812 و ص 814- مطارحات ص 478 و ص 480- حکمة الاشراق ص 151- مباحث مشرقیّه ج 1 ص 335 و ص 337- اسفار ج 3 ص 368 و ص 377.( شارح)

و آنچه که از علم بسیط، نزد تو است به منزله منبعی است که می‌جوشد و از آن، تفاصیل جاری می‌گردد و این را، عقل اجمالی می‌نامند.

نکته قابل ذکر:

آنچه که از تقسیم عقل به سه نوع در اینجا ذکر کرده‌اند این نوع از تقسیم همان تقسیمی است که برای علم حصولی ذکر کرده‌اند (و در نتیجه علم حصولی نیز سه قسم می‌باشد: بالقوّه- علم تفصیلی و علم اجمالی) و از آنجا که سابقا شناختید که هر علم حصولی بالاخره منتهی به علم حضوری می‌گردد پس واجب و لازم است که بحث، طوری تلقّی گردد که بحث مزبور منطبق بر علم حضوری نیز بشود (و در نتیجه علم حضوری نیز سه قسم بالا را داشته باشد).

و این نکته‌ای است که نباید از آن غفلت کرده و در مباحث علم حصولی که به دنبال این بحث بزودی خواهد آمد مطلب چنین است.

فصل ششم در مراتب عقل
اشاره

فصل ششم در مراتب عقل(1)

فلاسفه برای عقل، چهار مرتبه ذکر کرده‌اند:

[1. عقل هیولانی]

مرتبه اوّل: عقل هیولانی و آن، مرتبه بودن نفس، خالی از جمیع معقولات، این مرتبه را عقل هیولانی نامیده‌اند به جهت شباهت این مرتبه از عقل به هیولای اوّلی (در اجسام) در خالی بودن آن از همه فعلیّت‌ها.

[2. عقل بالملکة]

مرتبه دوّم: عقل بالملکة و آن مرتبه تعقّل نفس بدیهیّات تصوّری یا تصدیقی است زیرا علوم بدیهی، مقدّم‌ترین علوم به شمار می‌رود برای اینکه علوم نظری (و اکتسابی) متوقّف بر علوم بدیهی می‌باشند.

[3. عقل بالفعل]

مرتبه سوّم: عقل بالفعل و آن مرتبه تعقّل نفس است علوم نظری را به استنتاج آنها از بدیهیّات.

[4. عقل مستفاد]

مرتبه چهارم: تعقّل نفس است جمیع معقولات بدیهی یا نظری را که تحصیل کرده و بدست آورده است که مطابق است با حقایق عالم علوی و سفلی و این تعقّل با استحضار جمیع معقولات (بدیهی و نظری) و از توجّه نفس به آنها بدون اینکه شی‌ء مادّی، او را مشغول


1) اسفار ج 3 ص 428 و ص 433 و ص 421 و ص 427 و ص 461 و ذیل صفحه 426- طبیعیّات شفا پنجم از اولی السّادس- اشارات نمط سوّم- التّحصیل ص 815 و ص 819.( شارح)

کرده باشد حاصل می‌گردد.

و در نتیجه تعقّل و استحضار جمیع معقولات، نفس، خود عالمی مشابه با عالم عینی (و خارجی) می‌گردد و این مرتبه را بنام «عقل مستفاد» می‌نامند.

فصل هفتم در افاضه‌کننده صور علمیّه
اشاره

فصل هفتم در افاضه‌کننده صور علمیّه(1)

افاضه‌کننده صور عقلی کلّی، جوهر عقلی مفارق از مادّه است عقلی که جمیع صور عقلی کلّی، نزد او است و دلیل آن سابقا گذشت که این صور علمیّه مجرّد از مادّه بوده، برای نفس، افاضه شده است پس ناچار، افاضه‌کننده‌ای لازم دارد و افاضه‌کننده یا نفس است که هم در صور علمیّه، فاعلیّت دارد و هم آنها را قبول می‌کند و یا امر خارج مادّی است یا موجود مجرّد.

(اینها احتمالاتی است که در این مقام گفته می‌شود) امّا اینکه نفس، افاضه‌کننده و فاعل این صور باشد محال است زیرا مستلزم بودن شی‌ء واحد هم فاعل و هم قابل و بطلان آن سابقا گذشت و امّا اینکه افاضه‌کننده این صور بر نفس، امر مادّی باشد این نیز باطل است زیرا وجود مادّی ضعیف‌تر از وجود مجرّد است پس محال و ممتنع است که موجود مادّی (یعنی موجود ضعیف) فاعلیّت در موجود مجرّد (یعنی صور علمیّه و نفس) داشته باشد در حالیکه لازم است که فاعل در فاعلیّت و افاضه که فعل او است از لحاظ وجود، قوی‌تر باشد


1) طبیعیّات شفا پنجم از خامسة السّادس- النّجاه ص 166 و ص 192- التّحصیل ص 160 و ص 810 و ص 811 و ص 814 و 815- اسفار ج 7 ص 264 و ص 274 و ص 262 و ص 281- قبسات ص 385 و ص 387- اشارت نمط هفتم- تلویحات ص 68 و ص 69- مطارحات ص 475- مباحث مشرقیّه ج 1 ص 327- اسفار ج 2 ص 335 و ص 344 و ص 461 و ص 465.( شارح)

(یعنی نمی‌شود فاعل که امر مادّی است وجودش، ضعیف باشد و امّا فعلش که افاضه صور علمیّه است قوی‌تر باشد و این نیز محال است).

علاوه بر این، فعل علل مادّی مشروط به وضع است (یعنی هر علّت مادّی در وضعیّت خاصّی، فاعلیّت دارد) و برای مجرّد (چون مادّی نیست) وضعی نیست.

(حال که افاضه‌کننده، نمی‌تواند دو احتمال اوّل باشد چنانکه بیان شد پس ناچار افاضه کننده، یک موجود مجرّد خواهد بود) پس متعیّن شد که افاضه‌کننده این صور عقلی، جوهر مجرّد عقلی است و این جوهر عقلی که فلاسفه آنرا «عقل فعّال» می‌نامند، از میان عقول مجرّد، بیشتر به جوهری، که (یعنی نفس انسانی که) طلب فیض از او می‌کند نزدیک‌تر است، در این جوهر مجرّد جمیع صور عقلی، به‌عنوان عقل اجمالی، جمع شده و این جوهر مجرّد، با نفس انسانی که مستعدّ برای تعقّل است یک‌نوع اتّحادی پیدا می‌کند و به قدر استعداد و آمادگی برای دریافت صور عقلیّه از جوهر مجرّد عقلی، کسب فیض می‌کند و صور عقلیّه را دریافت میدارد.

اشکال

اگر قبول کنیم که صور علمی کلّی، به افاضه جوهر مفارق از مادّه به جهت برهانی که در بالا گفته می‌شود انجام می‌گیرد و لکن چه دلیل وجود دارد که جمیع صور علمی عقلی، به یک عقل شخصی، نسبت داده شود؟ چرا آنرا به عقول کثیره‌ای که ماهیّات گوناگون دارند نسبت داده نشده؟ به این ترتیب که هریک از صور، به جوهر مفارقی نسبت داده شود که غیر آن دیگر باشد و یا طائفه‌ای و مقداری از صور، به عقلی نسبت داده شود غیر از آن عقلی که طائفه دیگر از صور به آن نسبت داده می‌شود.

پاسخ

دلیل آن، در مباحث گذشته، روشن گردید و گفتیم که هرنوع مجرّد، منحصر در یک فرد است و لازمه آن، این است که سلسله عقولی که برهان، آنرا ثابت می‌کند و نیز وجود

مادّیات و آثار مادّه، مستند به این عقول است هریک از حلقه‌های این سلسله، نوعی است که منحصر در فردی و اینکه کثرت این حلقه‌ها کثرت طولی مترتّب و منتظم از علل فاعله‌ای است که شروع شده از اوّلین عقلی که از مبداء الهی (و مبداء اوّل) صادر شده و سلسله عقول، ادامه پیدا کرده به نزدیک‌ترین عقول به مادیّات و آثار مادّه منتهی می‌گردد و از اینجا، متعیّن می‌گردد که مادیّات و آثار مادّه، مستند به عقلی است که نزدیک‌ترین عقل، به مادیّات به شمار می‌رود و این عقل را فلاسفه مشّاء «عقل فعّال» می‌نامند.

آری برخی از فلاسفه اشراق در وراء عقول طولی و پایین از آنها، عقول عرضیّه را اثبات کرده‌اند و از آنها بنام «ارباب انواع مادّی» نام برده‌اند و لکن آنان، معتقدند که وجود هر نوعی همراه افراد مادّی و کمالات مربوط به افراد، همه مستند به ربّ این نوع و مثال (و خدای) این نوع می‌باشد.

نکته

تذکّر این نکته در آخر این بحث لازم است که نظیر بیان و دلیلی که در صور علمیّه کلّی در مورد افاضه‌کننده آنها گفته شد به عینه در صور علمیّه جزئیّه نیز، جاری است به این ترتیب که افاضه‌کننده صور علمیّه جزئیّه، جوهر مفارق مثالی است و در آن، جمیع صور جزئیّه به نحو علم اجمالی، جمع شده است و نفس بقدر استعدادش با اتّحاد با این جوهر مفارق مثالی، صور مناسب را از آن مبدأ دریافت می‌دارد.

خلاصه درس پنجاه و دوّم:

کلّی و جزئی در فلسفه دو معنا دارد:

معنای اوّل کلّی همان صدق مفهوم بر کثیرین است که در منطق عنوان گردیده است.

معنای دوّم کلّی عبارت از علمی است که با تغیّر معلوم خارجی تغیّر پیدا نمی‌کند مثل صورت بنائی که بنّاء آن را قبلا تصوّر می‌کند سپس آنرا می‌سازد و در فلسفه از آن بنام «علم ما قبل الکثره» نام برده می‌شود.

معنای اوّل جزئی همان عدم صدق مفهوم بر کثیرین است مثل زید و علی و غیر این دو از اسمای خاصّ و معنای دوّم جزئی در فلسفه عبارت از علمی است که با تغیّر معلوم خارجی تغیّر پیدا می‌کند مثل علم ما از طریق رؤیت به حرکت زید مادامیکه حرکت می‌کند و هنگامی که زید از حرکت ایستاد علم ما نیز تغییر پیدا می‌کند این نوع علم را در فلسفه بنام «علم بعد از کثرت» می‌نامند.

اشکال به اینکه تغیّر علم در علم جزئی دلیل این است که علم مادّی است دلیل آن و پاسخ از آن به اینکه علم به تغییر غیر از تغییر علم است در متن درس بیان گردیده است.

تذکّر یک نکته: ممکن است تقسیم علم حصولی کلّی و جزئی عمومیّت پیدا کرده شامل علم حضوری نیز بشود شرح و توضیح آن در متن درس بیان گردیده است مراجعه کنید.

فلاسفه عقل را سه نوع دانسته‌اند:

1- عقل بالقوّه

2- عقل تفصیلی

3- عقل اجمالی

ممکن است صوری توجیه گردد که این سه قسم هم در علم حصولی و هم در علم حضوری مورد داشته باشد توضیح و تفصیل در متن درس بیان گردیده است مراجعه کنید.

• برای عقل چهار مرتبه فلاسفه ذکر کرده‌اند

1- عقل هیولانی

2- عقل بالملکه

3- عقل بالفعل

4- عقل مستفاد

توضیح و شرح این چهار مرتبه در متن درس ذکر شده است.

افاضه‌کننده صور علمیّه تنها جوهر عقلی مفارق از مادّه است نه نفس است و نه امر خارج مادّی است.

توضیح این مطلب و اینکه عقلا جایز نیست که افاضه‌کننده نفس باشد یا امر خارج مادّی در متن درس بیان گردیده است.

اشکالی در این مقام مطرح است که چه دلیلی وجود دارد که جمیع صور علمی عقلی به یک عقل شخصی نسبت داده شود چرا آنرا به عقول کثیره‌ای که ماهیّات گوناگون دارند نسبت داده نشده است؟ از این اشکال پاسخ داده می‌شود که هرنوع مجرّد منحصر در یک فرد است، توضیح بیشتر در متن درس آمده است مراجعه نمایید.

تذکّر این نکته لازم است که نظیر بیان و دلیلی که در صور علمیّه کلّی در مورد افاضه کننده آنها گفته شده به عینه در صور علمیّه جزئیّه نیز جاری است، توضیح در آخر درس ذکر شده است مراجعه نمایید.

پرسشها:

1- برای کلّی و جزئی دو معنا در فلسفه وجود دارد هردو معنا را ذکر و برای هرکدام مثالی بیاورید.

2- اگر بگوئیم علم جزئی علمی است که با تغیّر معلوم خارجی تغیّر پیدا می‌کند و اگر از طرف دیگر بگوئیم که علم بجمیع اقسامش مجرّد می‌باشد آیا این‌دو با یکدیگر تنافی دارند یا نه در هرصورت چرا؟

3- آیا تقسیم علم حصولی به کلی و جزئی در علم حضوری نیز جاری می‌شود یا نه در هر صورت چرا؟

4- عقل بالقوّه و عقل تفصیلی و عقل اجمالی را معنی و توضیح دهید.

5- مراتب چهارگانه عقل را نام ببرید و هرکدام را تعریف و توضیح دهید.

6- آیا نفس و موجود مادّی می‌تواند افاضه‌کننده صور عقلی کلّی باشد یا نه در هرصورت چرا؟

7- چه دلیلی وجود دارد که جمیع صور عقلی کلّی به یک عقل شخصی نسبت داده شود؟

چرا آنرا به عقول کثیری که ماهیّات گوناگون دارند نسبت داده نشده است؟

الدّرس الثّالث و الخمسون (53) الفصل الثّامن ینقسم العلم الحصولیّ الی تصوّر و تصدیق

فانّه إمّا صورة ذهنیّة حاصلة من معلوم واحد من غیر إیجاب او سلب کالعلم بالانسان و مقدّم الشّرطیّة و یسمّی تصوّرا، و إمّا صورة ذهنیّة من علوم معها إیجاب أو سلب کالقضایا الحملیّة و الشرطیّة و یسمّی تصدیقا.

ثمّ إنّ القضیّة بما أنّها تشتمل علی إیجاب او سلب مرکّبة من أجزاء فوق الواحد.

المشهور أنّ القضیّة الحملیّة الموجبة مؤلّفة من الموضوع و المحمول و النّسبة الحکمیّة التّی هی نسبة المحمول إلی الموضوع و الحکم باتّحاد الموضوع مع المحمول. هذا فی الهلیّات المرکّبة التّی محمولاتها غیر وجود الموضوع کقولنا: إلانسان ضاحک. و أما الهلیّات البسیطة التّی المحمول فیها هو وجود الموضوع، کقولنا: الانسان موجود، فهی مرکّبة من أجزاء ثلاثة:

الموضوع و المحمول و الحکم، إذا لا معنی لتخلّل النّسبة. و هی وجود رابط بین الشّی‌ء و وجوده الذّی هو نفسه.

أنّ القضیّة الحملیّة السّابقة مؤلّفة من الموضوع و المحمول و النّسبة الحکمیة السّلبیّة و لا حکم فیها لا أنّ فیها حکما عدمیّا، لأنّ الحکم جعل شی‌ء شیئا، و سلب الحکم عدم جعله، لا جعل عدمه.

و الحقّ أنّ الحاجة فی القضیّة إلی تصوّر النّسبة الحکمیّة إنّما هی من جهة الحکم بما هو فعل النفس لا بما هو جزء للقضیّة. فالنّسبة الحکمیّة علی تقدیر تحقّقها خارجة عن القضیّة.

و بتعبیر آخر: إنّ القضیّة هی الموضوع و المحمول و الحکم، لکنّ النّفس تتوصّل إلی الحکم الذّی هو جعل الموضوع هو المحمول أوّلا بتصوّر المحمول منتسبا إلی الموضوع لیتأتّی منها الحکم. و یدلّ علی ذلک خلوّ الهلیّات البسیطة عن النّسبة الحکمیّة، و هی قضایا، کما تقدّم. فالقضیّة بما هی قضیّة لا تحتاج فی تحقّقها إلی النّسبة الحکمیّة، هذا.

و أمّا کون الحکم فعلا نفسانیّا فی ظرف الادراک الذّهنیّ فحقیقته فی قولنا: زید قائم، مثلا أنّ النّفس تنال من طریق الحسّ أمرا واحدا هو زید القائم، ثمّ تنال عمرا قائما و تنال زیدا غیر قائم، فتستعدّ بذلک لتجزئة زید القائم إلی مفهومی: «زید و القائم»، فتجزی‌ء و تخزنهما عندها. ثمّ إذا أرادت حکایة ما وجدته فی الخارج أخذت زیدا و القائم المخزونین عندها و هما اثنان، ثمّ جعلتهما واحدا. و هذا هو الحکم الذّی ذکرنا أنّه فعل، أی جعل و إیجاد منها تحکی به الخارج.

فالحکم فعل من النّفس، و هو مع ذلک من الصور الذّهنیّة الحاکیة لما وراءها. و لو کان تصوّرا مأخوذا من الخارج لم تکن القضیّة مفیدة لصحّة السّکوت کما فی أحد جزئی الشرطیّة. و لو کان تصوّرا أنشأته النّفس من عندها من غیر استعانة و استمداد من الخارج لم یحک الخارج. و سیوافیک بعض ما یتعلّق بالمقام.

و قد تبیّن بما مرّ أنّ کلّ تصدیق یتوقّف علی تصوّرات أکثر من واحد، فلا تصدیق إلّا عن تصوّر.

الفصل التّاسع ینقسم العلم الحصولیّ الی بدیهیّ و نظریّ

البدیهیّ- و یسمّی ضروریّا أیضا- ما لا یحتاج فی حصوله إلی اکتساب و نظر، کتصوّر مفهوم الوجود، و الشّی‌ء، و الوحدة، و التّصدیق بأنّ الکلّ أعظم من جزئه، و أنّ الاربعة زوج. و النّظریّ ما یحتاج- فی تصوّره إن کان علما تصوّریّا، او فی التّصدیق به إن کان علما تصدیقیّا- إلی اکتساب و نظر، کتصوّر ماهیّة الانسان و الفرس، و التّصدیق بأنّ الزّوایا الثّلاث من المثلّث مساویة لقائمتین، و أنّ الانسان ذو نفس مجرّدة.

و قد أنهوا البدیهیّات إلی ستّة أقسام هی: المحسوسات و المتواترات و التجربیّات و الفطریّات و الوجدانیّات و الأوّلیّات علی ما بیّنوه فی المنطق.

و أولی البدیهیّات بالقبول الأوّلیّات و هی القضایا التّی یکفی فی التّصدیق بها مجرّد تصوّر الموضوع و المحمول، کقولنا: الکلّ أعظم من جزئه، و الشّی‌ء ثابت لنفسه او المقدّم و التّالی، کقولنا: العدد إمّا زوج و إمّا فرد.

و أولی الأوّلیّات بالقبول قضیّة امتناع اجتماع النّقیضین و ارتفاعهما التّی یفصح عنه قولنا: إمّا أن یصدق الایجاب و یکذب السّلب او یصدق السّلب و یکذب الایجاب. و هی منفصلة حقیقیّة لا تستغنی عنها فی إفادة العلم قضیّة نظریّة و لا بدیهیّة حتّی الأوّلیّات فانّ قولنا: الکلّ أعظم من جزئه مثلا إنّما یفید العلم إذا منع النّقیض و کان نقیضه کاذبا.

فهی أوّل قضیّة یتعلّق بها التّصدیق و إلیها تنتهی جمیع العلوم النّظریّة و البدیهیّة فی قیاس استثنائیّ یتمّ به العلم. فلو فرض فیها شکّ سری ذلک فی جمیع القضایا و بطل العلم

من أصله.

و یتفرّع علی ذلک:

أوّلا أنّ لنا فی کلّ قضیّة مفروضة قضیّة حقّة إمّا هی نفسها او نقیضها.

و ثانیا أنّ نقیض الواحد واحد و أن لا واسطة بین النقیضین.

و ثالثا أنّ التّناقض بین التّصوّرین مرجعه إلی التّناقض بین التّصدیقین، کالتّناقض بین الانسان و اللاانسان الراجعین إلی وجود الانسان و عدمه الرّاجعین إلی قولنا: الانسان موجود و لیس الانسان بموجود.

تنبیه

السّوفسطیّ- و هو المنکر لوجود العلم مطلقا- لا یسلّم قضیّة أولی الأوائل، إذ لو سلّمها کان ذلک اعترافا منه بأنّ کلّ قضیّتین متناقضتین فانّ إحداهما حقّة صادقة، و فیه اعتراف بوجود علم مّا.

ثمّ إنّ السوفسطیّ بما یظهر من الشّکّ فی کلّ عقد، إمّا أن یعترف بأنّه یعلم أنّه شاکّ، و إمّا أن لا یعترف. فان اعترف بعلمه بشکّه فقد اعترف بعلم مّا، فیضاف إلیه تسلیمه لقضیّة أولی الأوائل، و یتبعه العلم بأنّ کلّ قضیتیّن متناقضتین فانّ إحداهما حقّة صادقة و تعقّب ذلک علوم اخری.

و إن لم یعترف بعلمه بشکّة، بل أظهر أنّه شاکّ فی کلّ شی‌ء و شاکّ فی شکّه لیس یجزم بشی‌ء، لغت محاجّته و لم ینجح فیه برهان.

و هذا الانسان إمّا مصاب بآفة اختلّ بها إدراکه فلیراجع الطّبیب، و إمّا معاند للحقّ یظهر ما یظهر لیدحض به الحقّ فیتخلصّ من لوازمه، فلیضرب و لیعذّب و لیمنع ممّا یحبّه و لیجبر علی ما یبغضه، إذ کلّ شی‌ء و نقیضه عنده سواء. نعم، بعض هؤلاء المظهرین للشّکّ ممّن راجع العلوم العقلیّة و هو غیر مسلّح بالاصول المنطقیّة و لا متدرّب فی صناعة البرهان، فشاهد اختلاف الباحثین فی المسائل بالاثبات و النّفی و رأی الحجج التّی أقاموها علی طرفی النّقیض و لم یقدر لقلّة بضاعته علی تمییز الحقّ من الباطل فتسلّم طریق النّقیض فی المسألة

ببعد المسألة فأساء الظّنّ بالمنطق و زعم أن لا طریق إلی اصابة الواقع یؤمن معه الخطأ فی الفکر و لا سبیل إلی العلم بشی‌ء علی ما هو علیه.

و هذا، کما تری، قضاء بتّیّ منه بامور کثیرة، کتباین أفکار الباحثین و حججهم من غیر أن یترجّح بعضها علی بعض و استلزام ذلک قصور الحجّة مطلقا عن إصابة الواقع، فعسی أن یرجع بالتّنبیه عن مزعمته، فلیعالج بایضاح القوانین المنطقیّة و إرائة قضایا بدیهیّة لا تقبل الشّکّ فی حال من الأحوال کضرورة ثبوت الشّی‌ء لنفسه و امتناع سلبه عن نفسه، و لیبالغ فی تفهیم معانی أجزاء القضایا و لیؤمر أن یتعلّم العلوم الرّیاضیّة.

و هناک طائفتان من الشّکّاکین دون من تقدّم ذکرهم. فطائفة یسلّمون الانسان و إدراکاته و یظهرون الشّکّ فی ماوراء ذلک، و طائفة اخری تفطّنوا بما فی قولهم: نحن و إدراکاتنا من الاعتراف بأنّ للواحد منهم علما بوجود غیره من الأناسیّ و إدراکاتهم، و لا فرق بین هذا العلم و بین غیره من الادراکات فی خاصّة الکشف عمّا فی الخارج فبدّلوا الکلام من قولهم: أنا و إدراکاتی.

و یدفعه أنّ الانسان ربما یخطأ فی إدراکاته، کاخطأ الباصرة و اللّامسة و غیرها من أغلاط الفکر. و لو لا أنّ هناک حقائق خارجیّة یطابقها الادراک او لا یطابقها لم یستقم ذلک.

علی أنّ کون إدراک النّفس و إدراک ادراکاتها إدراکا علمیّا، و کون ما وراء ذلک من الادراکات شکوکا مجازفة بیّنة. و من السفسطة قول القائل: إنّ الذّی یفیده البحث التجربیّ أنّ المحسوسات بما لها من الوجود الخارجیّ لیست تطابق صورتها التّی فی الحسّ. و إذ کانت العلوم تنتهی إلی الحسّ فلا شی‌ء من المعلوم یطابق الخارج بحیث یکشف عن حقیقة.

و یدفعه أنّه إذا کان الحسّ لا یکشف عن حقیقة المحسوس علی ما هو علیه فی الخارج و سائر العلوم منتهیة الی الحسّ حکمها حکمه، فمن أین ظهر أنّ الحقائق الخارجیّة علی خلاف ما یناله الحسّ؟ و المفروض أنّ کلّ إدراک حسّیّ او منته إلی الحسّ، و لا سبیل للحسّ إلی الخارج. فمآل القول إلی السّفسطة، کما أنّ مآل القول بأنّ الصّور الذّهنیّة اشباح للامور

الخارجیّة إلی السّفسطة.

و من السّفسطة أیضا قول القائل: إنّ ما نعدّه علوما ظنون لیست من العلم المانع من النّقیض فی شی‌ء. و یدفعه أنّ هذا القول: «إنّ ما نعدّه علوما ظنون»، بعینه قضیّة علمیّة، و لو کان ظنّیّا لم یفد أنّ العلوم ظنون، بل أفاد الظّنّ بأنّها ظنون، فتأمّله و اعتبر.

و کذا قول القائل: إنّ علومنا نسبیّة مختلفة باختلاف شرائط الوجود، فهناک بالنّسبة إلی کلّ شرط علم و لیس هناک علم مطلق و لا هناک علم دائم و لا کلّیّ و لا ضروریّ.

و هذه أقوال ناقضة لنفسها. فقولهم: «العلوم نسبیّة» إن کان نفسه قولا نسبیا، أثبت أنّ هناک قولا مطلقا فنقض نفسه، و لو کان قولا مطلقا ثبت به قول مطلق فنقض نفسه. و کذا قولهم: لا علم مطلقا، و قولهم: لا علم کلیّا، إن کان نفسه کلیّا نقض نفسه. و إن لم یکن کلّیّا ثبت به قول کلّیّ فنقض نفسه. و کذا قولهم: لا علم دائما، و قولهم: لا علم ضروریّا ینقضان أنفسهما کیفما فرضا.

نعم، فی العلوم العلمیّة شوب من النّسبیّة، ستأتی الاشارة إلیه إن شاء اللّه تعالی.

درس پنجاه و سوّم (53)

فصل هشتم انقسام علم حصولی به تصوّر و تصدیق
اشاره

زیرا علم یا صورت ذهنی است که از معلوم واحد بدون اینکه ایجاب یا سلبی در بین باشد حاصل شده است مثل علم به انسان و مثل مقدّم در قضیّه شرطیّه (مثل اینکه بگوئید:

«اگر آفتاب طلوع کند، روز پدیدار می‌گردد» در این قضیّه شرطیّه، مقدّم: «اگر آفتاب طلوع کند» چون در ابتدای آن کلمه «اگر» که حرف شرط است آمده اینک به‌عنوان یک قضیّه که دارای حکم تصدیقی باشد محسوب نمی‌گردد و در اصطلاح فلاسفه و منطقیّون یک معنای تصوّری است) این را، تصوّر می‌نامند.

و یا علم، صورت ذهنی از علومی است که با آن، ایجاب یا سلبی همراه است مثل قضایای «حملیّه» و «شرطیّه» این نوع صورت ذهنی را «تصدیق» می‌نامند.

اجزاء قضیّه

قضیّه، از این‌جهت که مشتمل بر ایجاب یا سلبی است، مرکّب از اجزائی است بیش از یکی و مشهور، این است که قضیّه حملیّه (که عبارت از ثبوت شی‌ء بر شی‌ای یا نفی آن شی‌ء از شی‌ای می‌باشد) مرکّب از موضوع و محمول و نسبت حکمیّه است و نسبت حکمیّه، عبارت

است از نسبت محمول به موضوع و حکم، به اتّحاد موضوع با محمول. این، در قضایای هلیّت مرکّبه است و «هلیّات مرکّبه» قضایائی هستند که محمول آنها غیر وجود موضوع است مثل این قضیّه: «انسان خندان است (که محمول آن خندان غیر از وجود انسان و از حالات و صفات او است).

امّا در هلیّات بسیطه که عبارتند از قضایائی که محمول در آنها، همان وجود موضوع است مثل این قضیّه: «انسان موجود است». اجزاء موجود در این قضیّه سه‌تا هستند:

«موضوع- محمول و حکم» زیرا در این‌نوع از قضایا برای نسبت حکمیّه و آمدن آن در میان اجزاء قضیّه، معنای محصّلی نیست زیرا نسبت حکمیّه در هلیّات بسیطه، گمان وجود رابطه بین شی و وجود آن شی‌ء است که عبارت از خودش می‌باشد (و بدیهی است که بین شی‌ء و خودش امکان ندارد وجود رابطی متخلّل باشد به این معنا که قبل از شی‌ء و وجود شی‌ء، وجود دیگری باشد و خود شی‌ء قبل از خودش، شیئیّتی داشته، موجود باشد و این، محال است).

تا اینجا در قضیّه حملیّه موجبه بود اما قضیّه حملیّه سالبه، مرکّب از موضوع و محمول و نسبت حکمیّه سلبیّه است و حکمی در این قضایای سالبه، نیست نه اینکه در اینها حکم عدمی وجود دارد زیرا حکم، جعل و قرار دادن یک شی‌ء، شی‌ء دیگر و سلب حکم، عدم جعل آن می‌باشد نه جعل عدم آن.

تحقیق در مسأله

حقّ، این است که نیاز و حاجت در قضیّه به تصوّر نسبت حکمیّه تنها از این‌جهت است که حکم، فعل نفس است نه از این‌جهت که حکم، جزء قضیّه است پس نسبت حکمیّه بر فرض تحقّق‌اش، خارج از قضیّه می‌باشد و بعبارت دیگر، قضیّه، عبارت از موضوع و محمول و حکم می‌باشد و لکن نفس برای رسیدن و توصّل به حکم که عبارت از جعل و قرار دادن موضوع، همان محمول است قبلا محمول را در حال انتساب به موضوع، تصوّر می‌کند تا از این طریق، حکم به اتّحاد موضوع با محمول (و جعل موضوع همان محمول یعنی حکم)

برای نفس، ممکن و میسور باشد و گواه و دلیل بر این گفته، خالی بودن «هلیّات بسیطه» از نسبت حکمیّه است درحالیکه هلیّات بسیطه، جزء قضایا می‌باشد چنانکه گذشت، و از این‌جا این نتیجه گرفته می‌شود که قضیّه از این‌جهت که قضیّه است در تحقّق‌اش، نیاز به نسبت حکمیّه نیست.

امّا بودن حکم، فعل نفس در ظرف ادراک ذهنی، حقیقت آن در مثل این قضیّه «زید، ایستاده است» این است که نفس از طریق حسّ به امر واحدی مثل «زید ایستاده» می‌رسد سپس از این امر، به این میرسد که عمرو نیز، ایستاده است و باز میرسد به امر دیگری مثل «زید غیرایستاده» و از اینجا نفس، آمادگی پیدا می‌کند که «زید ایستاده» را که یک مفهوم است به دو مفهوم و دو معنای: یکی «زید» و دیگری «ایستاده» تجزیه کند و آن‌دو را در خزانه ذهن خویش، نگاهداری کرده، هنگامی که اراده کند آنچه را که در خارج یافته است حکایت کند در این‌هنگام «زید» و «ایستاده» را که دو مفهوم و دو معنای مخزون در خزانه ذهن‌اش می‌باشد مورد توجّه قرار دهد سپس آندو را یک چیز قرار داده و بین آندو، اتّحادی ایجاد کرده و حکم می‌کند که: «زید، ایستاده است».

و این، حکمی است که گفتیم که آن، فعل نفس است یعنی جعل و اتّحادی است برخواسته از نفس بین آندو (یعنی موضوع و محمول مثل زید و ایستاده» انجام گرفته و به وسیله آن از خارج و واقعه خارجی حکایت می‌کند.

پس حکم، فعل نفس است و آن، درعین‌حال از صور ذهنی بوده، از ماوراء خودش (از خارج و نفس الامر) حکایت می‌کند.

و حکم نفس، اگر تصوّری باشد که از خارج گرفته شده و منشاء آن، خارج باشد، قضیّه، هرگز موجب سکوت شنونده و صحّت سکوت او نخواهد بود همانطور که ذکر شد که یکی از دو جزء قضیّه شرطیه، به تنهائی موجب سکوت شنونده و صحّت آن نیست (مثلا اگر گفته شود: اگر آفتاب غروب کند ... این جزء به تنهائی مفید سکوت شنونده نیست زیرا برای او فایده‌ای که او را ناچار به سکوت کند ندارد و لذا منتظر می‌ماند که دنباله کلام با این عبارت مثلا: «.... شب پدیدار می‌گردد» تکمیل گردد).

و اگر حکم، تصوّری باشد که نفس آنرا از ناحیه خودش ایجاد و انشاء کرده باشد بدون استعانت و استمداد از خارج، مسلّما این، حکایت از خارج نمی‌تواند، داشته باشد و بزودی مطالبی در این‌خصوص ذکر خواهد شد.

دو نکته

از مطالب گذشته دو نکته روشن می‌گردد:

نکته اوّل: هر تصدیقی، متوقّف بر بیش از یک تصوّر می‌باشد (تصوّر موضوع و محمول و حکم).

نکته دوّم: هیچ تصدیقی برای نفس نیست مگر اینکه از طریق تصوّر، انجام می‌گیرد.

فصل نهّم انقسام علم حصولی به بدیهی و نظری
اشاره

بدیهی که آن را «ضروری» نیز می‌نامند، علمی است که حصول آن، نیاز به اکتساب و نظر ندارد مثل تصوّر مفهوم وجود و شی‌ء و وحدت و تصدیق به اینکه «کلّ از جزءاش بزرگتر است» و تصدیق به اینکه «عدد چهار زوج است».

و نظری، علمی است که در تصوّرش اگر علم، تصوّری باشد و یا در تصدیقش، اگر علم، تصدیقی باشد نیاز به اکتساب و نظر می‌باشد مثل تصوّر ماهیّت انسان و اسب و تصدیق به اینکه «زوایای سه‌گانه مثلّث، مساوی با دو قائمه است «و تصدیق به اینکه» «انسان، دارای نفس مجرّد است».

اقسام بدیهیّات

اقسام بدیهیّات(1)

علماء علم منطق، بدیهیّات را به شش قسم رسانده‌اند:

1- محسوسات (محسوسات قضایایی هستند که تصدیق آنها متوقّف بر احساس است مثل اینکه روز روشن است).

2- متواترات (متواترات. قضایایی هستند که جمعی کثیری آنرا نقل می‌کنند بطوریکه


1) التّحصیل ص 96 و ص 97- النّجاة ص 61- برهان شفاء مقاله سوّم فصل پنجم اسس المنطقیّة للاستقراء.( شارح)

توافق آنها بر کذب محال باشد و از خبر آنها به انسان علم بصدور آن پیدا شود مثل خبر دادن بوجود مکّه در سرزمین عربستان).

3- تجربیّات (تجربیّات قضایایی هستند که از طریق تجربه به آنها حاصل شده و موجب علم به مجهول می‌باشد مثل علوم تجربی).

4- فطریّات (فطریّات قضایایی هستند که فطرت هر انسانی به صحّت آن حکم می‌کند ولی دلیل صحّت آن همیشه با خود قضیّه در ذهن حضور دارد مثل عدد 10 بزرگتر از 5 می‌باشد.

5- وجدانیّات قضایایی که تصدیق آنها، متوقّف بر حسّ باطن و وجدانی هر انسانی است مثل خوبی عدل و احسان و بدی ظلم و ستم، و اوّلیّات.

از میان این بدیهیّات ششگانه: اولی بقبول، اولیّات می‌باشد.

اوّلیّات، قضایائی هستند که در تصدیق به آنها مجرّد تصوّر موضوع و محمول، کافی است در مثل قول ما «کلّ از جزءاش بزرگتر است» و «شی‌ء، ثابت است لنفسه».

(این، در قضایای حملیّه امّا در قضایای شرطیّه) قضایای اوّلی، قضایائی هستند که مجرّد تصوّر مقدّم و تالی در مثل این قضیّه: «عدد یا زوج است یا فرد» در تصدیق به آنها، کافی است.

و در میان اوّلیّات نیز اولی به قبول (یعنی شایسته‌تر و مقبول‌تر) قضیّه: امتناع اجتماع نقیضین و امتناع ارتفاع نقیضین می‌باشد، این مطلب را این قول ما روشن می‌کند: «یا اینکه ایجاب، صادق است و سلب، کاذب و یا سلب، صادق و ایجاب، کاذب» و این یک قضیّه منفصله حقیقه‌ای است که هیچ قضیّه نظری و نه هیچ قضیّه بدیهی در افاده علم، از آن بی‌نیاز نیست حتی اوّلیّات زیرا قول ما مثلا «کلّ از جزءاش بزرگتر است» وقتی مفید علم است که از نقیض‌اش منع کند و نقیض آن باطل باشد (و آن، این است که کلّ از جزءاش بزرگتر نیست).

پس قضیّه منفصله حقیقیّه که در بالا ذکر شد اوّلین قضیّه‌ای است که باید مورد تصدیق قرار گیرد و جمیع علوم نظری و بدیهی در ضمن قیاس استثنائی به آن منتهی می‌گردد و علم به آن تمام می‌شود و اگر در صحّت و بدیهی بودن این قضیّه، شکّی وجود

داشته باشد این شکّ قطعا در جمیع قضایا سرایت کرده و در نتیجه علم، از اصل و اساس، باطل می‌گردد.

(و بدیهی است که علم‌های ما همه، باطل نیست و در نتیجه شکّی نیست در صحّت این قضیّه بدیهی که پایه و اساس قضایای اوّلیات است).

سه نتیجه:

از مطالب گذشته سه نتیجه مهمّ گرفته می‌شود:

نتیجه اوّل: در هر قضیّه مفروض، حتما یک قضیّه حقّه، وجود دارد و این قضیّه حقّه یا خودش است یا نقیض آن.

نتیجه دوّم: نقیض واحد، واحد است و بین نقیضین واسطه‌ای وجود ندارد (زیرا اگر یک نقیض زیادتر از یک نقیض داشته باشد ارتفاع نقیضین لازم می‌آید و این نیز محال است)

نتیجه سوم: مرجع و برگشت تناقض بین دو تصوّر به تناقض بین دو تصدیق است مثل تناقض بین انسان و لا انسان که برمی‌گردند به وجود انسان و عدم آن و این‌دو نیز، به این دو قضیّه برمی‌گردند: «انسان، موجود است» و «انسان، موجود نیست».

تذکّر: [بیان سوفسطی]
اشاره

تذکّر:(1)[بیان سوفسطی]

«سوفسطی»(2)کسی که منکر وجود علم است مطلقا، تا آنجا که قضیه «اولی


1) الهیّات شفا مقاله اوّل فصل هشتم- حاشیه ملّاصدرا بر الهیّات شفا ص 39- التحصیل ص 292- مباحث مشرقیّه ج 1 ص 349- مطارحات ص 212- اسفار ج 1 ص 90 و ج 3 ص 445.( شارح)

2) سوفسطی از واژه یونانی سوفیست مشتق است. سوفیست از اصل به‌معنای شخص حکیم و دانشمند و فرزانه بوده و لکن چون جمعی از فلاسفه سوفیست معاصر با سقراط حقایق ثابت را قبول نداشتند بلکه اشیاء را اصلا قابل شناخت نمی‌دانستند این واژه نیز کم‌کم معنای واقعی خود را از دست داده و معرّف طرز فکر و استدلال و مغالطه بوده، به‌معنای منکر فن علم بواقع درآمده است)( شارح)

الاوائل» یعنی قضیه‌ای را که بدیهی‌ترین قضایای بدیهی بوده و بداهت و ثبوت همه قضایا به آن قضیه منتهی می‌گردد را منکر است زیرا اگر این قضیّه را مسلّم بگیرد و به آن، اعتراف بکند ناچار باید به این نیز اعتراف کند که در دو قضیّه متناقض یکی از آندو حقّ بوده و صادق می‌باشد و در نتیجه، اعتراف کند بوجود علم بطور اجمال (درحالیکه اساس فکر سوفیست را انکار وجود علم، بطور مطلق تشکیل میدهد).

بطلان عقیده سوفسطی

«سوفسطی» درحالیکه شکّ در هر عقد (عقد موضوع و محمول در هر قضیّه‌ای) دارد یا اعتراف می‌کند به اینکه می‌داند که شاکّ می‌باشد یا اعتراف به آن ندارد.

اگر اعتراف به علم خود به شکّش داشته باشد در این‌صورت به اصل علم و تحقّق آن اعتراف نموده است پس به او نسبت داده می‌شود که قضیّه: «اولی الاوائل» یعنی بدیهی‌ترین بدیهیّات را پذیرفته است و بدنبال آن لازم است اعتراف کند به اینکه در دو قضیّه مناقض یکی از آن‌دو، حقّ بوده، صادق می‌باشد و بدنبال این اعتراف، لازم است علوم دیگر را نیز بپذیرد و اگر اعتراف به علم خویش به شکّش نداشته باشد بلکه اظهار کند که در هر شی‌ای شکّ داشته و در شکّ خود نیز شکّ دارد! در این‌صورت برای او اصلا جزمی در هیچ موردی حاصل نیست در این‌حال با او محاجّه کردن لغو بوده، و برهان درباره او مفید و سودمند نبوده، اثری ندارد.

چنین انسانی از دو حال خارج نیست یا دچار آفتی بوده که ادراک او را مختلّ ساخته، لازم است به طبیب مراجعه نماید!! و یا معاند با حقّ بوده و عناد او باعث انکار همه‌چیز می‌باشد که حقّ را باطل کند تا از لوازم و توابع قبول حقّ، شانه خالی کند، برای چنین شخصی با این‌حال، دوائی و درمانی و معالجه‌ای جز برخورد با شدّت و ضرب و تعذیب و منع او از آنچه آن را دوست دارد و اجبار بر تبعیّت از آنچه که آن را دوست ندارد باقی نمی‌ماند!! زیرا نزد او هرچیزی با نقیض خودش مساوی است (پس ناچار معامله با شدّت نزد او مساوی با نرمش و ملاطفت و مهربانی است تا شاید از این‌طریق تنبّهی برای او پیش آید که نه، چنین نیست

واقعیّاتی وجود دارد و همه‌چیز، خیال و وهم و شکّ نیست و لا اقلّ یکی از واقعیّات این است که ضرب‌وشتم و عذاب و شکنجه و درد با ملاطفت و نرمی و محبّت و علاقه و ... باهم تفاوتی دارند و واقعیّاتی هست!).

شکّاکین چند گونه‌اند:

1- برخی از آنان که اظهار شکّ (در واقعیّات این عالم) می‌کنند از جمله کسانی هستند که مراجعه به علوم عقلی نموده‌اند درحالیکه مسلّح به (سلاح) اصول منطقی نبوده و در صناعت برهان، مهارتی نداشته‌اند چنین کسانی موقعیکه اختلاف بحث‌کنندگان در مسائل را مشاهده کردند دیدند که در یک مسأله، برخی به اثبات، حکم کرده و برخی دیگر، نفی و باز مشاهده کردند براهینی را برای طرفین حکم در یک مسأله که نقیض هم هستند اقامه نموده‌اند و با مشاهده این براهین و اختلاف آنان در نفی و اثبات، به جهت قلّت علمی‌شان قادر بر تمییز حق از باطل نبوده‌اند پس ناچار طریق نقیض را در مسأله‌ای که از ذهن او دور بوده پذیرفته‌اند و در این پذیرش منطق را عامل اصلی دانسته و در نتیجه، یک نوع سوءظنّی به منطق و مسائل منطقی پیدا کرده و چنین پنداشته‌اند که راهی بواقع و اصابت واقع برای انسان‌ها وجود ندارد تا انسان را از خطا در فکر مصون بدارد و چنین پنداشته‌اند که راهی بسوی علم به اشیاء آنطوریکه واقعیّت اشیاء هست برای انسانها وجود ندارد.

تحلیل زیربنای فکری بالا حاکی از این است که اینان ناخواسته امور کثیری را اذعان و اعتراف کرده‌اند:

1- تباین افکار بحث‌کنندگان و اختلاف آنان در مسائل.

2- مبانیت استدلال و براهین آنان با یکدیگر.

3- عدم ترجیح برخی از استدلالها بر برخی دیگر و در نتیجه قصور دلیل و حجّت بطور کلّی از اصابت به‌واقع.

باتوجّه به این واقعیّات که در لابلای افکار این نوع از شکّاکین وجود دارد شاید روزی از پندار و شکّ خود دست بردارند و با ایضاح قوانین منطقی به آنان و با ارائه قضایای بدیهی

به ایشان قضایائی که در هیچ حالی از احوال، شکّ را نمی‌پذیرند مثل ثبوت شی‌ء لنفسه و امتناع سلب شی‌ء از خودش و نظیر این‌دو تنبّه پیدا کنند و بدین وسیله درد درونی‌شان را با تفهیم معانی اجزاء قضایا به آنان و با توصیه در تعلّم علوم ریاضی، آنان را معالجه کنند.

2- طائفه‌ای دیگر از شکّاکین، وجود انسان و ادراکات او را قبول دارند و تنها شکّ را در ماوراء این‌دو معطوف و اظهار میدارند.

3- طائفه سوّمی از شکّاکان بوده‌اند که از عبارتی نظیر این عبارت که بکار برده‌اند: «ما و ادراکات ما» متوجّه و متفطّن به این نکته گشته‌اند که این عبارت به عینه، اعتراف به این است که برای واحدی از آنان، علم به وجود غیرخودش از انسانها و ادراکات آنها وجود دارد و این‌را نیز، فهمیدند که فرقی بین این علم و بین غیر این علم از علوم و ادراکات در خاصیّت علم که کاشفیّت از آنچه که در خارج است ندارد ناچار شدند کلام خود را به این عبارت تغییر بدهند: «من و ادراکات من!» تا شاید از عاقبت اعتراف خویش و نتیجه آن در امان باشند (و لکن این نوع تمحّلات، آنان را از ورطه هلاک در وادی شکّ نجات نمی‌دهد!).

رفع تمحّلات شکّاکین

اوّلا: در این شکّی نیست (و همه و حتّی خود شکّاکین نیز این‌را قبول دارند) که انسان چه‌بسا در ادراکات خویش دچار خطا می‌شود مثل خطاهای بینائی و لامسه و غیر این‌دو از اشتباهات حسّی و خطاهای فکری (پس ناچار حقائقی در ظرف خارج و نفس الأمر وجود دارند که ادراکات ما اگر مطابق با آنها باشد خطا نیست و اگر مطابق با آن نباشد خطا است) زیرا حقایقی در ظرف واقع، خواه مطابق باشد با ادراکات ما یا مطابق نباشد اگر وجود نداشته باشد هرگز خطا در ادراکات و اشتباهات فکری اصولا صحیح نبود (در حالیکه همه خطا در ادراکات و فکر را قبول دارند).

ثانیا: این ادّعا که ادراکات نفس (مثل اینکه می‌گویند من هستم) و ادراک ادراکات نفس (از قبیل تصوّرات و ذهنیّات موجود من) همه از قبیل ادراک علمی است اما وراء این ادراکات همه، از قبیل شکّ و تردیدند ادّعائی بدون دلیل و گزاف‌گوئی است.

سه سفسطه از سوفسطائیان و رفع آنها
[1. آنچه را که بحث‌های تجربی فایده میدهد این است که محسوسات ...]
اشاره

1- آنچه را که بحث‌های تجربی فایده میدهد این است که محسوسات از آن‌جهت که وجود خارجی دارند مطابق نیستند با صورشان که در حسّ و ظرف حسّ قرار دارند.

و از آنجا که علوم، منتهی به حسّ می‌گردد (یعنی هر ادراکی، حسّی است و یا منتهی به حسّ میگردد) پس هیچ معلومی نیست که مطابق خارج بوده، بطوری که کشف از حقیقتی بکند.

رفع این سفسطه

این سفسطه قابل رفع است به اینکه اگر حسّ، کشف از حقیقت محسوس به همان نحوی که در خارج وجود دارد نکند و سایر علوم نیز که منتهی به حسّ بوده، حکم محسوس را داشته باشد در این‌صورت از کجا ظاهر می‌شود که حقائق خارجی برخلاف آن چیزی است که حسّ ما را به آن میرساند؟ و مفروض این است که هر ادراکی، حسّی است یا منتهی به حسّ است و راهی برای حسّ، بخارج نیست پس برگشت این قول به سفسطه است همانطور که برگشت قول به اینکه صور ذهنی، اشباح برای امور خارجی هستند به سفسطه است (یعنی این کلام در واقع به انکار هرگونه علمی در عالم خارج منتهی می‌گردد).

[2. آنچه را که ما آنها را علوم می‌شماریم همه ظنون (گمانها) می‌باشند زیرا ...]
اشاره

2- از جمله سفسطه «سوفسطائیان» این گفتار است که: آنچه را که ما آنها را علوم می‌شماریم همه ظنون (گمانها) می‌باشند زیرا علم حالتی دارد که مانع از نقیض خودش می‌گردد (و آنچه را که ما آنها را علوم می‌دانیم این خاصیّت علم را ندارند پس در حقیقت، اینها، علوم نیستند بلکه ظنون‌اند).

رفع این سفسطه:

این سفسطه نیز قابل رفع است به این ترتیب که خود این قضیّه که: «آنچه را که ما آنها را علوم می‌شماریم از جمله ظنون (گمانها) هستند» به عینه قضیّه علمی بشمار میرود (و خاصیّت علم را دارد) زیرا اگر این قضیّه، ظنّی بود هرگز فایده نمی‌داد که علوم، ظنون هستند

بلکه فایده میداد ظنّ به اینکه علوم از قبیل ظنون‌اند (در این نکته لازم است دقّت بیشتری بشود).

[3. علوم ما امور نسبی بوده و به اختلاف شرائط وجود، مختلف هستند پس ...]
اشاره

3- از جمله سفسطه‌ها قول زیر است: «علوم ما امور نسبی بوده و به اختلاف شرائط وجود، مختلف هستند پس در اینجا نسبت به هر شرطی، علم خاصّی، متحقّق است پس در اینجا علم مطلقی وجود ندارد و نیز در اینجا علم دائمی و کلّی و ضروری هیچ‌کدام وجود ندارد.

رفع این اقوال:

این گفتارها و اقوال خودشان، خودشان را نقض می‌کنند مثلا قول آنان که می‌گویند:

«علوم از امور نسبی است» اگر خود این قول نسبی باشد اثبات می‌کند که در اینجا قول مطلقی است پس خود را نقض کرده است.

و اگر این قول، مطلق بوده باشد پس با این قول، قول مطلقی ثابت می‌شود و در نتیجه خودش را نقض کرده است (که می‌گوید علوم از امور نسبی است).

و هم‌چنین قول آنان که می‌گویند: «علم مطلقی اصلا وجود ندارد و نیز قول آنان:

«علم کلّی، وجود ندارد» هردو مردود است به اینکه اگر خود این دو قول، کلّی است پس خودش را نقض کرده است و اگر کلّی نیست با این قول، قول کلّی ثابت می‌شود (یعنی برخی از علوم کلّی می‌باشند) و در نتیجه خودش را نقض کرده است.

و هم‌چنین قول آنان که می‌گویند: «علم دائمی وجود ندارد و نیز قولشان: «علم ضروری، وجود ندارد» به هر کیفیّتی که فرض کنید خودشان، خودشان را نقض می‌کنند.

آری در علوم عملی (مثل قوانین مربوط به اداره اجتماع) شائبه نسبیّت وجود دارد و انشاء اللّه در آینده به آن اشاره خواهیم کرد.

خلاصه درس پنجاه و سوّم:

علم حصولی بدو قسم تصوّر و تصدیق تقسیم می‌گردد زیرا علم یا صورت موجود در ذهن آیا همراه ایجاب است و یا سلب؟ اوّلی را علم تصدیقی و دوّمی را علم تصوّری می‌نامند.

علم تصدیقی یا قضیّه، مرکّب از اجزائی است اگر قضیّه از قبیل قضیّه حملیّه باشد قضیّه دارای سه جزء است: موضوع، محمول و نسبت حکمیّه و قضیّه اگر از قبیل شرطیّه باشد دارای دو جزء مقدّم و تالی می‌باشد و هرکدام از ایندو نیز قضیّه بوده، دارای نسبت می‌باشد.

پس هیچ قضیّه‌ای بدون نسبت حکمیّه نیست حال مراد از نسبت حکمیّه چیست؟

توضیح آن در متن درس ذکر گردیده است.

علم حصولی یا بدیهی است یا نظری، علم بدیهی در منطق شش قسم می‌باشد و از میان بدیهیّات نیز بدیهی‌ترین بدیهیّات، اوّلیّات می‌باشد و آن قضایائی است که در تصدیق به آنها مجرّد تصوّر موضوع و محمول کافی است مثل اینکه کلّ از جزء بزرگتر است، این در قضایای حملیّه است و امّا قضایای شرطیّه بدیهی‌ترین بدیهیّات قضایائی است که مجرّد تصوّر مقدّم و تالی در تصدیق به آنها کافی است.

و در میان اوّلیّات نیز بدیهی‌ترین آنها امتناع اجتماع نقیضین و امتناع ارتفاع نقیضین می‌باشد. در نتیجه در هر قضیّه یا خودش حقّ است یا نقیض آن و نیز بین نقیضین، واسطه‌ای وجود ندارد و نیز مرجع تناقض بین دو تصوّر به تناقض بین دو تصدیق است توضیح این مطالب و شرح آنها در متن درس بیان گردیده مراجعه کنید.

سوفیست‌ها که منکر وجود علم مطلق هستند طبعا منکر بدیهی‌ترین قضایای بدیهی هستند مرحوم استاد علّامه بعد از شرح عقاید سوفیست‌ها بطلان عقاید آنان را اثبات می‌کند.

بین سوفسطائیان و شکّاکین رابطه نزدیکی وجود دارد چون مبنای اصلی سوفسطایی بر شکّ در هر شی‌ای قرار داده شده، خواه به شک خود اعتراف بکند یا نه؟

شکّاکین چند گونه‌اند برخی از آنان چنین می‌پندارند که راهی بسوی واقع و علم به آن اصلا موجود نیست.

و برخی دیگر وجود انسان و ادراکات او را قبول و شکّ در ماوراء این‌دو دارند.

طائفه سوّمی از شکّاکان تنها اعتراف به این عبارت دارند: «من و ادراکات من»، توضیح این نظرات و پاسخ آنها، به تفصیل در متن درس ذکر گردیده است.

از سوفسطائیان این سفسطه نقل شده است که توضیح این سفسطه‌ها و پاسخ آن همه در متن درس بیان گردیده است مراجعه نمایید.

پرسشها:

1- علم حصولی یا تصوّر است یا تصدیق می‌دانید چرا توضیح دهید.

2- هلیّت بسیط و هلیّت مرکّب را معنی کنید و برای هرکدام مثالی بزنید.

3- نیاز به نسبت حکمیّه در قضیّه بچه جهت است؟ آنرا توضیح دهید.

4- علم بدیهی و نظری را تعریف کنید و برای هرکدام مثالی بیاورید.

5- نزد علماء علم منطق بدیهیّات چندتا هستند نام ببرید و از میان آنها بدیهی‌ترین بدیهیّات را ذکر و برای آن مثالی بیاورید.

6- بدیهی‌ترین بدیهیّات از میان اوّلیّات را نیز نام ببرید علّت آن را ذکر کنید.

7- در هر قضیّه مفروض یک قضیّه حقّ وجود دارد آن قضیّه حقّه را بیان ضمنا چرا بین نقیضین واسطه‌ای وجود ندارد؟

8- سوفسطائی چه کسی است و چه عقیده‌ای دارد؟

9- شکّاکیت و شکّاکین چند نوع هستند؟ و چه عقیده‌ای دارند؟ و پاسخ از آنها را نیز توضیح دهید.

10- این سفسطه که: ما آنچه را که علوم می‌شماریم همه از قبیل ظنون هستند» را توضیح داده ضمنا پاسخ را نیز ذکر کنید.

11- این سفسطه که علوم از آنجا که منتهی به حسّ می‌گردد پس هیچ معلومی نیست که مطابق بوده، بطوریکه کشف از حقیقتی بکند، چگونه پاسخ داده می‌شود؟

12- این سفسطه نیز که: علوم ما، امور نسبی بوده و به اختلاف شرایط وجود، مختلف هستند پس علوم مطلق، موجود نبوده، و هیچ علم دائمی و کلّی و ضروری وجود ندارد. چگونه پاسخ داده می‌شود؟

الدّرس الرّابع و الخمسون (54) الفصل العاشر ینقسم العلم الحصولیّ الی حقیقی و اعتباری

و الحقیقیّ هو المفهوم الذّی یوجد تارة فی الخارج فیتّرتب علیه آثاره و تارة فی الذّهن فلا یتّرتب علیه آثاره الخارجیّة کمفهوم الانسان. و لازم ذلک أن تتساوی نسبته إلی الوجود و العدم. و هذا هو الماهیّة المقولة علی الشّی‌ء فی جواب ما هو.

و الاعتباریّ خلاف الحقیقیّ، و هو إمّا من المفاهیم التّی حیثیّة مصداقها حیثیّة أنّه فی الخارج مترتّبا علیه آثاره، فلا یدخل الذّهن الذّی حیثیّته حیثیّة عدم ترتّب الآثار الخارجیّة، لاستلزام ذلک انقلابه عمّا هو علیه کالوجود و صفاته الحقیقیة کالوحدة و الوجوب و نحوها، او حیثیّة أنّه لیس فی الخارج کالعدم فلا یدخل الذّهن، و الّا لانقلب إلی ما یقبل الوجود الخارجیّ فلا وجود ذهنیّا لما لا وجود خارجیّا له.

و إمّا من المفاهیم الّتی حیثیّة مصداقها حیثیّة أنّه فی الذّهن کمفهوم الکلّیّ و الجنس و الفصل فلا یوجد فی الخارج و إلّا لانقلب. فهذه مفاهیم ذهنیّة معلومة لکنّها مصداقا إمّا خارجیّة محضة لا تدخل الذّهن کالوجود و ما یلحق به او بطلان محض کالعدم. و إمّا ذهنیّة محضة لا سبیل لها إلی الخارج فلیست بمنتزعة من الخارج فلیست بماهیّات موجودة تارة بوجود خارجیّ و اخری ذهنیّ لکنّها منتزعة من مصادیق، بشهادة کونها علوما حصولیّة

لا یترتّب علیها الآثار فتنتزع من مصادیق فی الذّهن. أمّا المعانی التّی حیثیّة مصادیقها حیثیّة أنّها فی الذّهن، فانّه کان لأذهاننا أن تأخذ بعض ما تنتزعه من الخارج- و هو مفهوم- مصداقا تنظر إلیه فیضطرّ العقل إلی أن یعتبر له خواصّ تناسبه، کما أن تنتزع مفهوم الانسان من عدّة من أفراد کزید و عمرو و بکر و غیرهم فتأخذه و تنصبه مصداقا و هو مفهوم، تنظر فیما تحفّه من الخواصّ فتجده تمام ماهیّة المصادیق و هو النوع او جزء ماهیّتها و هو الجنس او الفصل او خارجا مساویا او اعمّ و هو الخاصّة او العرض العامّ و تجده تقبل الصّدق علی کثیرین و هو الکلّیّة، و علی هذا المنهج.

و أمّا المفاهیم التّی حیثیّة مصادیقها حیثیّة أنّها فی الخارج او لیست فیه فیشبه أن تکون منتزعة من الحکم الذّی فی القضایا الموجبة و عدمه فی السّالبة.

بیان ذلک أنّ النّفس عند أوّل ما تنال من طریق الحسّ بعض الماهیّات المحسوسة أخذت ما نالته فاختزنته فی الخیال، و إذا نالته ثانیا او فی الآن الثّانی و أخذته للاختزان وجدته عین ما نالته أوّلا و منطبقا علیه. و هذا هو الحمل الذّی هو اتّحاد المفهومین وجودا.

ثمّ إذا أعادت النّفس المفهوم مکرّرا بالاعادة بعد الاعادة، ثمّ جعلها واحدا کان ذلک حکما منها و فعلا لها، و هو مع ذلک محاک للخارج، و فعله هذا نسبة وجودیّة و وجود رابط قائم بالطّرفین اعتبارا.

ثمّ للنّفس أن تتّصوّر الحکم الذّی هو فعلها و تنظر إلیه نظرا استقلالیّا مضافا إلی موصوفه بعد ما کان رابطا فتتصوّر وجود المفهوم ثمّ تجرّده فتتصوّر الوجود مفردا من غیر إضافة. فهذا یتحصّل انتزاع مفهوم الوجود من الحکم و یقع علی مصداقه الخارجیّ و إن کانت حیثیّته أنّه فی الخارج، فهی مصادیق له و لیست بأفراد مأخوذة فیها مفهومه أخذ المّاهیة فی أفرادها، ثمّ تنتزع من مصادیقه صفاته الخاصّة به، کالوجوب و الوحدة و الکثرة و القوّة و الفعل و غیرها.

ثمّ إذا نالت النّفس شیئا من الماهیّات المحسوسة فاختزنته ثمّ نالت ماهیّة اخری مباینة لها لم تجد الثّانیة عین الأولی منطبقة علیها، کما کانت تجد ذلک فی الصّورة السّابقة، فاذا أحضرتهما بعد الاختزان لم تفعل فیهما ما کانت تفعله فی الصّورة السّابقة فی الماهیّة

المکرّرة من الحکم، لکنّها اعتبرت ذلک فعلا لها و هو سلب الحمل المقابل للحمل، ثمّ نظرت إلیه مستقّلا مضافا فتصوّرته سلب المحصول عن الموضوع، ثمّ مطلقا فتصوّرته سلبا و عدما، ثمّ اعتبرت له خواصّ اضطرارا، کعدم المیز بین الأعدام و تمیّزها بالاضافة إلی الموجودات.

و قد تبیّن ممّا تقدّم:

أوّلا أنّ ما کان من المفاهیم محمولا علی الواجب و الممکن معا کالعلم و الحیاة فهو اعتباریّ و إلّا کان الواجب ذا ماهیّة تعالی عن ذلک.

و ثانیا أنّ ما کان منها محمولا علی أزید من مقولة واحدة کالحرکة فهو اعتباریّ و إلّا کان مجنّسا بأزید من جنس واحد. و هو محال.

و ثالثا أنّ المفاهیم الاعتباریّة لا حدّ لها و لا تؤخذ فی حدّ ماهیّة جنسا لها، و کذلک سائر الصّفات الخاصّة بالماهیّات کالکلّیّة إلّا بنوع من التّوسّع.

تنبیه

و للاعتباریّ فیما اصطلحوا علیه معان أخر غیر ما تقدّم خارجة من بحثنا:

أحدها ما یقابل الأصالة بمعنی منشأیّة الآثار بالذّات المبحوث عنه فی مبحث أصالة الوجود و الماهیّة.

الثّانی الاعتباریّ بمعنی ما لیس له وجود منحاز عن غیره قبال الحقیقیّ الذّی له وجود منحاز کاعتباریّة مقولة الاضافة الموجودة بوجود طرفیها علی خلاف الجوهر الموجود فی نفسه.

الثّالث المعنی التّصوّریّ او التّصدیقیّ الذّی لا تحقّق له فیما وراء ظرف العمل. و مآل الاعتبار بهذا المعنی إلی إستعارة المفاهیم النّفس الأمریّة الحقیقیّة بحدودها لأنواع الأعمال، التّی هی حرکات مختلفة و متعلّقاتها للحصول علی غایات حیویّة مطلوبة، کاعتبار الرئاسة لرئیس القوم، لیکون من الجماعة بمنزلة الرّأس من البدن فی تدبیر اموره و هدایة أعضائه إلی واجب العمل و اعتبار المالکیّة لزید مثلا بالنّسبة إلی ما حازه من المال لیکون له

الاختصاص بالتّصرّف فیه کیف شاء، کما هو شأن المالک الحقیقی فی ملکه، کالنّفس الانسانیّة المالکة لقواها، و اعتبار الزّوجیّة بین الرّجل و المرأة لیشترک الزّوجان فی ما یترتّب علی المجموع کما هو الشّأن فی الزّوج العددیّ، و علی هذا القیاس.

و من هنا یظهر أنّ هذه المعانی الاعتباریّة لا حدّ لها و لا برهان علیها.

أمّا أنّها لا حدّ لها فلأنّها لا ماهیّة لها داخلة فی شی‌ء من المقولات، فلا جنس لها، فلا فصل لها، فلا حدّ لها. نعم لها حدود مستعارة من الحقائق التّی یستعار لها مفاهیمها.

و أمّا أنّها لا برهان علیها فلأنّ من الواجب فی البرهان أن تکون مقدّماتها ضروریّة دائمة کلّیّة. و هذه المعانی لا تتحقّق إلّا فی قضایا حقّة تطابق نفس الأمر، و أنّی للمقدّمات الاعتباریّة ذلک و هی لا تتعدّی حدّ الدّعوی؟!

و یظهر أیضا أنّ القیاس الجاری فیها جدل مؤلّف من المشهورات و المسلّمات و المقبول منها ما له أثر صالح بحسب الغایات و المردود منها اللّغو الذّی لا أثر له.

الفصل الحادی عشر فی العلم الحضوریّ و انّه لا یختصّ بعلم الشّی‌ء بنفسه

قد تقدّم أنّ کلّ جوهر مجرّد فهو لتمام ذاته حاضر لنفسه بنفسه و هویّته الخارجیّة، فهو عالم بنفسه علما حضوریّا.

و هل یختصّ العلم الحضوریّ بعلم الشّی‌ء بنفسه او یعمّه و علم العلّة بمعلولها و علم المعلول بعلّة، ذهب المشّأوون إلی الأوّل و الاشراقیّون إلی الثّانی و هو الحقّ. و ذلک لأنّ وجود المعلول وجود رابط بالنّسبة إلی وجود علّته قائم به غیر مستقلّ عنه بوجه. فهو، أعنی المعلول، حاضر بتمام وجوده لعلّته غیر محجوب عنها، فهو بنفس وجوده معلوم لها علما حضوریّا إن کانا مجرّدین.

و کذلک العلّة حاضرة بوجودها لمعلولها الرّابط لها القائم بها المستقلّ باستقلالها، فهی معلومة لمعلولها علما حضوریّا إذا کانا مجرّدین، و هو المطلوب.

و قد تقدّم أنّ کلّ علم حصولیّ ینتهی إلی علم حضوریّ. و من العلم الحصولیّ ما لیس بین العالم و المعلوم علّیّة و لا معلولیّة، بل هما معلولا علّة ثالثة.

درس پنجاه و چهارم (54)

فصل دهّم در انقسام علم حصولی به حقیقی و اعتباری
اشاره

فصل دهّم در انقسام علم حصولی به حقیقی و اعتباری(1)

علم حقیقی

(از میان تصوّرات یک نوع از علم حضوری بوده) مفهومی است که یک دفعه، در خارج موجود می‌شود و آثار خارج بر آن مترتّب می‌گردد و دفعه دیگر در ذهن، منتها آثار خارجی بر این مفهوم ذهنی مترتّب نمی‌گردد و لازمه چنین مفهومی، مساوی بودن آن است نسبت بوجود و عدم و این مفهوم، همان ماهیّت است که در جواب سؤال از حقیقت شی‌ای «بما هو» واقع می‌شود.

علم اعتباری
اشاره

خلاف علم حقیقی است (پس مفاهیم اعتباری نمی‌توانند هم در خارج موجود شوند و هم در ذهن پس موجود ذهنی غیر موجود خارجی است از اینرو این مفاهیم را اعتباری می‌نامند)

دو قسم علم اعتباری:

[قسم اوّل: مفاهیمی هستند که حیثیّت مصداق آنها درخارج بوده و آثار خارج بر آن مترتب است]

قسم اوّل: از علوم اعتباری، مفاهیمی هستند که حیثیّت مصداق آنها یا همان حیثیّت


1) اسفار ج 1 ص 332 و ص 339- تلویجات ص 21 و ص 26- مقاومات ص 125 و ص 128- مطارحات ص 340 و ص 371- حکمة الاشراق ص 64 و ص 73.( شارح)

اینکه در خارج بوده و آثار خارج بر آنها مترتّب است می‌باشد پس این نوع از علوم اعتباری، داخل ذهن نمی‌شود که حیثیّت واقعی آن، همان حیثیّت عدم ترتّب آثار خارج بر آن است زیرا داخل شدن این نوع علم اعتباری در ذهن، مستلزم انقلاب آن، از واقعیّت و حیثیّتی است که همراه آن می‌باشد مثل وجود و صفات حقیقی وجود مثل وحدت و وجوب و مثل این دو از قبیل فعلیّت و نظیر اینها از امور و صفات عامّ وجود که در فلسفه از آنها بحث می‌شود (زیرا وجود و صفات حقیقی وجود که عین خارجیّت خارجی است اگر داخل در ذهن شده و از امور ذهنی باشند معنایش این است که وجود خارجی از واقعیّت و خارجیّت خود منقلب شده، تبدیل به ذهنیّت یعنی چیزی‌که دارای آثار خارجی نیست بشود و این نیز عقلا محال است.

و یا حیثیّت مصداق آنها، حیثیّت اینکه در خارج محقق نشوند مثل عدم و در نتیجه چنین اموری نیز داخل در ذهن نمی‌شود (و ظرف آن، ذهن نیست) وگرنه منقلب می‌گردد به مفهومی که وجود خارجی را قبول می‌کند (در حالیکه فرض کردیم برای چنین مفاهیمی، وجود خارجی نیست).

پس آنچه را که برای آن، وجود خارجی نیست وجود ذهنی نیز نیست.

[قسم دوّم: مفاهیمی هستند که حیثیّت مصداق آنها همان حیثیّت بودن آنها در ظرف ذهن است]

قسم دوّم: از علوم اعتباری، مفاهیمی هستند که حیثیّت مصداق آنها همان حیثیّت بودن آنها در ظرف ذهن است مثل مفهوم کلّی و جنس و فصل، این مفاهیم در خارج موجود نمی‌شوند وگرنه از حیثیّت واقعی خودش منقلب گردیده، دیگر حیثیّت مصداق آن تنها، حیثیّت وجود ذهنی آن نخواهد بود.

این قسم از مفاهیم، مفاهیم معلوم ذهنی می‌باشند و لکن از لحاظ مصداق یا خارجیّت محض بوده، اصلا داخل در ذهن نمی‌شوند مثل وجود و آنچه ملحق بوجود می‌شود (از قبیل وحدت و فعلیّت و غیر این دو) و یا مصداق آن بطلان محض می‌باشد مثل عدم و یا مصداق آن، ذهنیّت محض بوده، اصلا راهی بخارج ندارد پس این مفاهیم، از خارج منتزع نیستند پس این مفاهیم، ماهیّات موجود نیستند بنحویکه یک مرتبه، موجود، بوجود خارجی باشند و مرتبه دیگر موجود بوجود ذهنی و لکن این نکته مسلّم است که این مفاهیم از مصادیق، انتزاع شده‌اند.

گواه و شاهد بر این گفتار این است که این مفاهیم، علوم حصولی بوده، آثار خارجی بر

اینها مترتّب نمی‌شوند پس اینها، تنها از مصادیق موجود در ذهن انتزاع می‌شوند.

امّا در مورد معانی که حیثیّت مصادیق آنها، حیثیّت بودن آنها در ذهن می‌باشد (مثل کلّی و جنس و فصل) برای اذهان ما ممکن است بعضی از چیزهائی را که از خارج به‌عنوان یک مفهوم انتزاع می‌کند آنها را در ذهن مصداق قرار داده به آن نظر می‌کند و بدنبال آن عقل اضطرار پیدا می‌کند که برای آن خواصّی مناسب آن مفهوم اعتبار کند همانطور که اذهان، مفهوم انسان را از عدّه‌ای از افراد مثل زید و عمرو و بکر و غیر اینها از مصادیق انسان، اخذ و آن را در حالیکه مفهومی است در ذهن، مصداق قرار داده و به خواصّی که آن مفهوم را احاطه و دربرگرفته است نظر می‌کند سپس اذهان، آن مفهوم را تمام ماهیّت مصادیق که عبارت از نوع است یا جزئی از ماهیّت که عبارت از جنس یا فصل است یا خارج از ذات ولی مساوی با ذات که عبارت از خاصّه شی‌ء است و یا اعمّ از آن‌که عبارت از عرض عامّ است می‌یابد.

و نیز اذهان، این مفهوم را که قابل صدق بر کثیرین است که عبارت از کلیّت است و همین‌طور عمل ذهن و عقل برطبق نمونه‌های بالا انجام می‌گیرد.

امّا مفاهیمی که حیثیّت مصادیق آنها، همان حیثیّت بودن آنها در خارج است (مثل وجود و وحدت و ...) شبیه و بمنزله آن مفاهیمی است که انتزاع شده‌اند از حکمی که در قضایای موجبه است و امّا مفاهیمی که حیثیّت مصادیق آنها، همان حیثیّت فقدان و عدم آنها در خارج است مثل عدم این مفاهیم، اینها، شبیه آن مفاهیمی هستند که انتزاع شده‌اند از عدم حکمی که در قضایای سالبه است.

و توضیح مطالب بالا این است که نفس، هنگامی که برای اوّلین مرتبه از طریق حسّ به برخی از ماهیّات برخورد کرده، آنها را دریافت می‌کند آنها را اخذ و در خزانه خیال نگاهداری می‌کند و هنگامی که مرتبه دوّم یا در آن دوّم به بعضی دیگر از ماهیّات نائل شده و آنها را برای ذخیره کردن در خزانه خیال، اخذ می‌کند می‌یابد این دوّمی را عین آن چیزی است که در دریافت اوّل و یا در آن اوّل، آنها را دریافته بود بطوریکه منطبق بر آنها می‌شود و این عمل نفس، حمل است به این معنا که آن دو مفهوم، از لحاظ وجود، باهم متّحد هستند (حمل شایع صناعی) سپس هنگامی که نفس، مفهوم مخزون در خزانه را بصورت مکرّر اعاده می‌کند اعاده

بعد از اعاده سپس این مفاهیم اعاده شده را یک چیز قرار می‌دهد و این نیز، همان حکم نفس و فعل نفس است و این فعل نفس در عین حال، حکایت از خارج می‌کند.

این فعل، یک نسبت وجودی است (بین دو شی‌ء بنام موضوع و محمول) و نیز وجود رابط است قائم به طرفین به اعتبار نفس، سپس برای نفس این امکان وجود دارد که حکمی را که عبارت از فعلش می‌باشد تصوّر کند و در این تصوّر به آن نظر استقلالی انداخته، مضاف به موصوفش کند بعد از اینکه وجود رابطی داشته (و غیرمستقلّ بوده است) پس وجود مفهوم را تصوّر می‌کند سپس آنرا تجرید می‌کند سپس وجود مفهوم را مفرد بدون اضافه به شی‌ای تصوّر می‌کند و با این عمل، انتزاع مفهوم وجود از حکم، حاصل می‌شود و بر مصداق خارجی‌اش واقع می‌گردد. و اگر فرض کنیم حیثیّت مفهوم وجود همان حیثیّت بودن مفهوم وجود در خارج است پس این حیثیّت، مصادیق آن مفهوم در ذهن می‌باشد و برای آن افرادی نیست که مفهوم وجود در این افراد اخذ شده باشد مثل اخذ ماهیّت در افرادش سپس از مصادیق مفهوم وجود صفات مخصوص به این مفهوم انتزاع می‌شود مثل وجوب و وحدت و کثرت و قوّه و فعل و غیر اینها از مفاهیم (و برای نفس غیر از این حالت که در بالا گفته شده حالات دیگری است از جمله اینکه) نفس هنگامی که به برخی از ماهیّات محسوس (مثل سیاهی) نائل شد و آنها را در خزانه خیال ذخیره کرد سپس به ماهیّت دیگر مباین با ماهیّت قبل (مثل سفیدی) نائل می‌آید ماهیّت دوّمی را عین ماهیّت اوّل نمی‌یابد بطوریکه منطبق بر آن بشود، همانطور که در صورت سابق آنها را مطابق هم می‌یافت.

و بعد از احضار آن دو ماهیّت بدنبال مخزون واقع شدن آن دو، عملی را که در صورت سابق در ماهیّت مکرّر انجام میداد که عبارت از حکم (به اتّحاد) بود با این دو مفهوم (متباین) این عمل را انجام نمی‌دهد و لکن نفس، فعل و عمل دیگری را انجام میدهد و آن، عبارت است از سلب حمل که مقابل حمل است و سپس نفس نظر مضاف استقلالی به این فعل خود که همان سلب حمل است می‌اندازد و آنرا بصورت سلب محمول از موضوع تصوّر می‌کند سپس آن را مطلق تصوّر کرده، بصورت سلب و عدم مطلق درمی‌آورد سپس برای آن از روی اضطرار خواصّ و آثاری اعتبار می‌کند مثل عدم تمایز بین اعدام و تمیّز اعدام در صورت نسبت دادن اعدام به موجودات و ...

سه نتیجه:

از مطالب گذشته سه نتیجه گرفته می‌شود: اولا: مفاهیمی که هم بر واجب و هم بر ممکن هردو حمل می‌گردد مثل علم و حیات، همه اینها اعتباری هستند وگرنه لازم می‌آید که واجب الوجود، دارای ماهیّت، بشود (و آن نیز محال است).

ثانیا: مفاهیمی که بر بیشتر از یک مقوله حمل می‌شوند مثل حرکت، این مفاهیم، اعتباری هستند وگرنه لازم می‌آید که بیش از یک جنس، داشته باشند و این نیز محال است.

ثالثا: کلّیه مفاهیم اعتباری، برای آنها، حدّی نیست و در حدّ ماهیّتی نیز به‌عنوان جنس، اخذ نمی‌شوند و هم‌چنین سایر صفات مخصوص ماهیّات مثل کلّیت، اعتباری بوده و برای آنها حدّی نیست و در حدّ ماهیّتی نیز به‌عنوان جنس، اخذ نمی‌گردند مگر با نوعی توسّع در معنای حدّ جنس.

در اصطلاح فلاسفه برای «اعتباری» غیر از معانی که گذشت معانی دیگری است که از بحث ما خارج‌اند:

معنای اوّل: اعتباری در مقابل اصالت یعنی ذاتی که منشأ آثار است و در مبحث اصالت وجود و ماهیّت از آن بحث می‌شود.

معنای دوّم: عدم وجود جداگانه و مستقلّ در برابر غیر خودش در مقابل معنای حقیقی که برای آن، وجود مستقلّ جداگانه‌ای است مثل اعتباری بودن «مقوله اضافه» که بوجود طرفین‌اش موجود می‌گردد بخلاف جوهر که موجود فی نفسه و مستقلّ می‌باشد.

معنای سوّم: معنای تصوّری یا تصدیقی است که برای آن در ماوراء ظرف عمل، تحقّقی نیست. و برگشت و مرجع اعتبار این معنای اخیر، به عاریه گرفتن (و استخدام) مفاهیم نفس الامری حقیقی با همه قیود و حدودش برای انواع اعمال، اعمالی که همان حرکات گوناگون نفس و آثار و متعلّقات آنها می‌باشد برای رسیدن به لازم آن‌که همان غایات و اهداف مطلوب و موردنظر در حیات و زندگی می‌باشد مثل اعتبار ریاست برای رئیس قومی، برای اینکه رئیس قوم نسبت به جماعت خویش به منزله سر از بدن می‌باشد از این جهت که تدبیر امور می‌کند و اعضاء و جوارح را برای اعمال واجب و ضروری، هدایت و راهنمائی

می‌نماید و مثل اعتبار مالکیّت برای شخصی مثل زید نسبت به مالی که جمع‌آوری کرده و در اختیار دارد به این منظور که تنها، او است که می‌تواند در این اموال تصرّف کند به هر کیفیّتی که میخواهد همانطور که شأن مالک حقیقی در ملکش می‌باشد و مثل نفس انسانی که مالک قوای خویش و مسلّط بر آنها می‌باشد و مثل اعتبار زوجیّت بین زن و مرد برای تحقّق هدفهای مشترک بین آندو و ترتیب آثار زوجیّت همانطور که آثار زوج بودن بر زوج عددی (مثل 4 و 6 و 8 و 10 و ...) مثل قابل انقسام بودن بدو عدد مساوی و غیر آن مترتّب است. و غیر اینها از امور اعتباری.

دو نکته قابل تذکّر:

نکته اوّل: معانی اعتباری (بطور کلّی) دارای حدّ (و تعریف مشتمل بر جنس و فصل حقیقی) نیستند زیرا برای امور اعتباری، ماهیّتی نیست تا داخل در یکی از مقولات (ده‌گانه از جوهر و غیر آن) باشد پس دارای جنس و فصل و در نتیجه حدّ نیستند. آری چنانکه گفته شد امور اعتباری دارای تعاریف و حدود هستند امّا نه حدود حقیقی بلکه حدود مستعار به این ترتیب که از مفاهیم حقائق برای بیان مفاهیم امور اعتباری، استعاره آورده شده است.

نکته دوّم: در امور اعتباری مجال و محلّی برای برهان نیست زیرا واجب و لازم در برهان این است که مقدّمات آنها، ضروری و دائمی و کلّی باشد و بدیهی است که ضرورت و دوام و کلیّت جز در قضایای حقّ مطابق نفس الامر، محقّق نمی‌شود و برای مقدّمات اعتباری، ضرورت و دوام و کلیّت تصوّر نمی‌شود (چون حقّ نبوده و نفس الامر قابل تطبیق ندارد).

آری قیاس (منطقی) جاری در این امور اعتباری، تنها قیاس جدلی است که مرکّب از مشهورات و مسلّمات است و مقبول از میان مشهورات و مسلّمات نیز آنهائی هستند که به حسب غایات و اهداف، دارای اثر صالح و شایسته‌ای باشند و مردود آنها، همان قیاس منطقی مرکّب از مشهورات و مسلّماتی است که برای آنها، فایده و اثری مترتّب نمی‌شود.(1)


1) برهان شفا مقاله اوّل فصل چهارم.( شارح)

فصل یازدهّم در علم حضوری و اینکه علم حضوری، مختصّ به علم شیی‌ء بخودش نمی‌باشد

سابقا گذشت که هر جوهر مجرّد به جهت تمامیّت ذاتش نزد خودش، لنفسه و بنفسه و به هویّت خارجی‌اش حضور دارد و در نتیجه، عالم بخودش می‌باشد به علم حضوری.

آیا علم حضوری، مختصّ است به علم شی‌ء بخودش یا عمومیّت داشته، شامل علم علّت به معلولش و علم معلول به علّتش نیز می‌گردد؟ در میان فلاسفه در این مورد اختلاف است، مشاؤن معتقد به اوّلی هستند و اشراقیّون معتقد به دوّمی و دوّمی (یعنی عمومیّت علم حضوری) حقّ است زیرا وجود معلول نسبت به وجود علّتش از قبیل وجود رابط بوده، قائم به آن می‌باشد و به هیچ وجهی، مستقلّ از علّت خویش نمی‌باشد پس معلول به نفس وجودش برای علّت، معلوم می‌باشد به علم حضوری اگر هردو از قبیل موجود مجرّد باشند.

و هم‌چنین علّت بوجودش برای معلولش حاضر می‌باشد معلولی که وابسته و مربوط به علّتش بوده، قائم به آن می‌باشد و استقلال معلول وابسته به استقلال علّت است پس علّت برای معلولش، معلوم می‌باشد به علم حضوری اگر هردو مجرّد باشند و مطلوب نیز همین است.

و سابقا گذشت که هر علم حصولی به علم حضوری منتهی می‌گردد، و موردی که بین عالم و معلوم، علیّت و معلولیّتی نباشد بلکه هردو معلول علّت سوّمی باشند، از قبیل علم حصولی است.

خلاصه درس پنجاه و چهارم:

علم حقیقی علمی است که آثار خارج بر آن مترتّب می‌گردد و علم اعتباری خلاف علم حقیقی است.

علوم اعتباری نیز دوگونه می‌باشند: گونه اوّل مفاهیمی هستند که حیثیّت مصداق آنها یا همان حیثیّت اینکه در خارج بوده و آثار خارج بر آنها مترتّب است می‌باشد و یا اینکه حیثیّت مصداق آنها این است که در خارج محقّق نشوند مثل عدم و در نتیجه، داخل در ذهن نمی‌شوند.

گونه دوّم: مفاهیمی هستند که حیثیّت مصداق آنها همان حیثیّت بودن آنها در ظرف ذهن است مثل مفهوم کلّی و ...

پس مفاهیمی که هم بر واجب و هم بر ممکن هردو حمل می‌شود مثل علم و حیات همه اینها امور اعتباری هستند و علّت آن در متن درس بیان گردیده است و نیز مفاهیمی که بر بیش از یک مقوله حمل می‌شود مثل حرکت از جمله مفاهیم اعتباری هستند و علّت آن نیز در متن درس ذکر شده است.

و نیز برای مفاهیم اعتباری حدّی موجود نبوده و در حدّ ماهیّتی بعنوان جنس اخذ نمی‌شوند و هم‌چنین سایر صفات مخصوص ماهیّات مثل کلیّت و غیر آن، همه اعتباری هستند و برای آنها حدّی نیست و در حدّ ماهیّتی نیز به‌عنوان جنس اخذ نمی‌گردند مگر با نوعی توسّع در معنای حدّ. برای اعتباری غیر از معنای یاد شده در بالا سه معنای دیگر ذکر کرده‌اند که از محلّ بحث ما در فلسفه خارج است.

یکی از آنها اعتباری در مقابل اصالت دوّمی اعتباری در مقابل حقیقی که برای آن وجود مستقلی است سوّمی معنای تصوّری یا تصدیقی است که برای آن ماورای ظرف عمل تحقّقی نیست؛

پس معنای اعتباری بطور کلی دارای حدّ و تعریف مشتمل بر جنس و فصل نیست

علّت آن در متن درس بیان گردیده است.

و نیز در امور اعتباری مجال و محلّی برای برهان نیست و دلیل آن و توضیح مطالب بالا در متن درس ذکر گردیده مراجعه نمائید.

سابقا گفته شد هر موجود مجرّد، عالم بخودش می‌باشد به علم حضوری، حالا این مسأله مطرح است آیا علم حضوری مختصّ است به علم شی‌ء بخودش یا عمومیّت داشته شامل علم علّت به معلولش و علم معلول به علتش نیز می‌گردد؟ در این مسأله میان مشائین و اشراقیّین اختلاف هست، مشاؤن معتقد به اوّلی هستند و اشراقیّون معتقد به دوّمی.

در نظر مرحوم استاد علامه قول دوّم حقّ است و علّت آنرا مرحوم استاد علّامه در متن بیان گردیده است مراجعه کنید.

پرسشها:

1- علم حقیقی و علم اعتباری را تعریف کنید.

2- علم اعتباری بدو قسم تقسیم می‌گردد آندو را توضیح دهید و فرق بین آن دو را نیز ذکر کنید.

3- آیا مفاهیمی که هم بر واجب و هم بر ممکن حمل می‌شود مثل علم و حیات آیا از قبیل علوم حقیقی هستند یا اعتباری؟ در هرجهت چرا؟

4- آیا مفاهیمی که بر بیش از یک مقوله حمل می‌شوند مثل حرکت از جمله امور اعتباری هستند یا حقیقی؟ در هرصورت چرا؟

5- غیر از دو معنای فوق الذّکر برای علم اعتباری سه معنای دیگر در فلسفه وجود دارد آنها را توضیح دهید.

6- معانی اعتباری آیا دارای حدّ و تعریف مشتمل بر جنس و فصل هستند یا نه؟ در هر صورت چرا؟

7- آیا در امور اعتباری مجالی و محلّی برای برهان هست یا نیست؟ در هرصورت چرا؟

8- قیاس منطقی جاری در امور اعتباری چیست؟ آنرا توضیح دهید.

9- آیا علم حضوری مختصّ است به علم شی‌ء بخودش یا عمومیّت داشته شامل علم علّت به معلولش و علم معلول به علّتش نیز می‌گردد؟ در این مسأله دو نظر وجود دارد آن دو نظر را بیان و توضیح دهید حقّ با کدام یک از آن دو است و علّت آنرا ذکر کنید.

الدّرس الخامس و الخمسون (55) الفصل الثّانی عشر کلّ مجرّد فانّه عقل و عاقل و معقول

أمّا أنّه عقل فلأنّه لتمام ذاته و کونه فعلیّة محضة لا قوّة معها یمکن أن یوجد و یحضر لشی‌ء بالامکان، و کلّ ما کان للمجرّد بالامکان فهو له بالفعل فهو معقول بالفعل. و إذ کان العقل متّحدا مع المعقول فهو عقل، و إذ کانت ذاته موجودة لذاته فهو عاقل لذاته، فکلّ مجرّد عقل و عاقل و معقول. و إن شئت فقل: إنّ العقل و العاقل و المعقول مفاهیم ثلاثة منتزعة من وجود واحد.

و البرهان المذکور آنفا کما یجری فی کون کلّ مجرّد عقلا و عاقلا و معقولا لنفسه یجری فی کونه عقلا و معقولا لغیره.

فان قیل: لازم ذلک أن تکون النّفس الانسانیّة لتجرّدها عاقلة لنفسها و لکلّ مجرّد مفروض و هو خلاف الضرورة.

قلنا: هو کذلک لو کانت النّفس المجرّدة مجرّدة تجرّدا تامّا ذاتا و فعلا. لکنّها مجرّدة ذاتا و مادّیّة فعلا، فهی لتجرّدها ذاتا تعقل ذاتها بالفعل. و أمّا تعقّلها لغیرها فیتوقّف علی خروجها من القوّة إلی الفعل تدریجا بحسب الاستعدادات المختلفة التّی تکتسبها. فلو تجرّدت تجرّدا تامّا و لم یشغلها تدبیر البدن حصلت له جمیع التّعقّلات حصولا بالفعل بالعقل

الاجمالیّ و صارت عقلا مستفادا.

و لیتنبّه أنّ هذا البیان إنّما یجری فی الذّوات المجرّدة التّی وجودها فی نفسها لنفسها. و أمّا الأعراض التّی وجودها فی نفسها لغیرها فالعاقل لها الذّی یحصل له المعقول موضوعها لا أنفسها. و کذلک الحکم فی النّسب و الرّوابط التّی وجوداتها فی غیرها.

الفصل الثّالث عشر فی أنّ العلم بذی السّبب لا یحصل الّا من طریق العلم بسببه و ما یتّصل بذلک السّبب

و نعنی به العلّة الموجبة للمعلول بخصوصیّة علّیّة، سواء کانت علّة بماهیتها کالأربعة التّی هی علّة للزّوجیّة او کانت علّة بوجودها الخارجیّ، و هی الأمر الذّی یستند إلیه وجود المعلول ممتنعا استناده إلی غیره و إلّا لکان لمعلول واحد علّتان مستقلّتان. و لمّا کان العلم مطابقا للمعلوم بعینه کانت النّسبة بین العلم بالمعلول و العلم بالعلّة هی النّسبة بین نفس المعلول و نفس العلّة. و لازم ذلک توقّف العلم بالمعلول و ترتّبه علی العلم بعلّته، و لو ترتّب علی شی‌ء آخر غیر علّته کان لشی‌ء واحد أکثر من علة واحدة. و هو محال.

و ظاهر من هذا البیان أنّ هذا حکم العلم بذات المسبّب مع العلم بذات السّبب دون العلم بوصفی العلیّة و المعلولیّة المتضائفین، فانّ ذلک مضافا إلی أنّه لا جدوی فیه لجریانه فی کلّ متضایفین مفروضین من غیر اختصاص بالعلم، إنّما یفید المعیّة دون توقّف العلم بالمعلول علی العلم بالعلّة، لأنّ المتضایفین معان قوّة و فعلا و ذهنا و خارجا.

فان قلت: نحن کثیرا مّا ندرک امورا من طریق الحسّ نقضی بتحقّقها الخارجیّ و نصدّق بوجودها مع الجهل بعلّتها، فهناک علم حاصل بالمعلول مع الجهل بالعلّة، نعم یکشف ذلک إجمالا أنّ علّتها موجودة.

قلنا: الذّی یناله الحسّ هو صور الأعراض الخارجیّة من غیر تصدیق بثبوتها او

ثبوت آثارها، و إنّما التّصدیق للعقل. فالعقل یری أنّ الذّی یناله الانسان بالحسّ و له آثار خارجة منه لا صنع له فیه، و کلّ ما کان کذلک کان موجودا فی خارج النّفس الانسانیّة. و هذا سلوک علمیّ من أحد المتلازمین إلی آخر، و الذّی تقدّم هو توقّف العلم بذی السّبب علی سببه، و أمّا ما لا سبب له فانّما یعلم ثبوته من طریق الملازمات العامّة کما حقّق فی صناعة البرهان.

فکون الشّی‌ء مستقلّا عن شی‌ء آخر و لا صنع له فیه و کونه مغایرا لذلک و خارجا عنه صفتان عامّتان متلازمتان لا سبب لهما، بل الملازمة ذاتیّة کسائر موضوعات الحکمة الإلهیّة و وجود المحسوس فی الخارج من النّفس من مصادیق هاتین المتلازمتین ینتقل العقل من أحدهما إلی الآخر. و هذا کما أنّ الملازمة بین الشّی‌ء و بین ثبوته لنفسه ذاتیّة، و ثبوت هذا الشّی‌ء لنفسه من مصادیقه و العلم به لا یتوقّف علی سبب.

فقد ظهر ممّا تقدّم أنّ البحث علی المطلوب إنّما یفید العلم به بالسّلوک إلیه عن طریق سببه إن کان ذا سبب او من طریق الملازمات العامّة إن کان ممّا لا سبب له. و أمّا السّلوک إلی العلة من طریق المعلول فلا یفید علما البتة.

درس پنجاه و پنجم (55)

فصل دوازدهّم هر مجرّدی، هم عقل است هم عاقل و هم معقول
اشاره

فصل دوازدهّم هر مجرّدی، هم عقل است هم عاقل و هم معقول(1)

امّا اینکه عقل است برای اینکه مجرّد به جهت تمامیّت ذاتش و به جهت اینکه ذاتش فعلیّت محض داشته و بالقوّه نیست ازاین‌رو وجودش برای یک شی‌ء و حضورش نزد آن ممکن است (صغری) و از طرفی نیز هرچیزی که برای مجرّد ممکن باشد برای او بالفعل نیز هست، (کبری) پس موجود مجرّد بالفعل معقول می‌باشد (نتیجه).

و چون عقل با معقول متّحد است پس موجود مجرّد همان عقل است و چون ذات مجرّد، موجود است لذاته پس او عاقل است لذاته پس هر مجرّدی هم عقل است و هم عاقل و هم معقول. و اگر خواستی این‌گونه تعبیر بیاور و بگو: «عقل و عاقل و معقول، مفاهیم سه‌گانه‌ای هستند که از وجود واحد انتزاع می‌شوند».

برهان بالا همانطور که در بودن هر مجرّد لنفسه، هم عقل و هم عاقل و هم معقول جاری می‌گردد هم‌چنین جاری می‌گردد در مسأله: بودن مجرّد، هم عقل و هم معقول برای غیرخودش «کونه عقلا و معقولا لغیره».


1) اسفار ج 3 ص 447 و ص 461- اشارات نمط سوّم.( شارح)

اشکال

لازمه گفتار بالا این است که نفس انسانی به جهت تجرّدش هم عاقل خودش می‌باشد و هم عاقل شی‌ء مجرّد فرض شده (بوده به هر مجرّد مفروض علم داشته باشد) و این خلاف ضرورت است (زیرا هر انسان به وجدان خود درک می‌کند که نسبت به همه مجرّدات علم ندارد).

پاسخ:

لازم بالا، صحیح است اگر نفس، مجرّد باشد تجرّد تّام از لحاظ ذات و فعل و لکن، نفس، مجرّد است از لحاظ ذات فقط و امّا از لحاظ فعل، مادّی است یعنی نیاز به مادّه و جسم بدن دارد پس نفس به جهت تجرّدش از لحاظ ذات، بالفعل خودش را تعقّل می‌کند (پس عاقل خودش می‌باشد) و امّا تعقّل نفس، غیرخودش را پس این، متوقّف است بر خروج نفس از قوّه به فعل تدریجا به حسب استعدادها و آمادگیهای مختلفی که آنها را اکتساب و بدست می‌آورد.

پس اگر نفس تجرّد تامّ داشته باشد و تدبیر بدن، او را مشغول نسازد جمیع تعقّل‌ها برای او بالفعل به عقل اجمالی حاصل و بصورت عقل مستفاد درمی‌آید.

نکته قابل تذکّر

بیان بالا، تنها در ذوات مجرّد جاری است ذواتی که وجود آنها فی نفسها و لنفسها است (یعنی این بیان تنها، در جواهر جاری است زیرا جواهر وجود فی نفسه یعنی وجود مستقلّ دارند و نیز این وجود را بخاطر خودش دارد نه به جهت غیر و بخاطر غیر یعنی لنفسها، وجود را دارد).

امّا اعراض (مثل رنگها و ...) که وجود فی نفسه دارند و لکن این وجود فی نفسه، لغیرها می‌باشد یعنی بخاطر غیر، این وجود را دارند (مثل رنگها وجود فی نفسه دارند و لکن نیاز به موضوعی دارند که این وجود فی نفسه در آن موضوع و برای آن موضوع که جسم است محقّق می‌گردد) پس عاقل این‌گونه از موجودات عاقلی که معقول برای آن حاصل می‌گردد موضوع

آنها است نه خودشان و هم‌چنین است حکم در نسب و روابطی که وجودات آنها در غیر خودشان (یعنی در طرفین قضایا و مرکّبات) هستند (پس عاقل نسب و روابط، موضوع آنها می‌باشد که معقول برای آن، حاصل می‌شود).

فصل سیزدهّم در اینکه علم به شی‌ء دارای سبب، جز از طریق علم به سبب آن حاصل نمی‌گردد و مطالبی مربوط به این سبب
اشاره

فصل سیزدهّم در اینکه علم به شی‌ء دارای سبب، جز از طریق علم به سبب آن حاصل نمی‌گردد و مطالبی مربوط به این سبب(1)

ما از سبب، قصد می‌کنیم علّت تامه پیدایش معلول و ایجاب آن با توجّه به جهت و خصوصیّتی که شی‌ء از آن جهت علّت می‌باشد خواه اینکه این علّت، علّت است به ماهیّتش مثل عدد چهار که علّت زوجیّت است یا اینکه علّت است به وجود خارجی‌اش.

و این علیّت همان امری است که وجود معلول، مستند به آن بوده و استناد این معلول را به غیر این علّت و سبب، ممتنع می‌سازد وگرنه لازم می‌آید که برای معلول واحد دو علّت مستقلّ باشد و این نیز محال است.

و از آنجا که علم، مطابق است با معلوم به عینه، لازم است که نسبت بین علم به معلول و علم به علّت، همان نسبت بین خود معلول و بین خود علّت باشد و لازمه آن توقّف علم، بر معلول و ترتّب علم به معلول بر علم به علّتش می‌باشد و اگر معلول، بر شی‌ء دیگری غیر از علّتش مترتّب بود لازم می‌آمد که برای شی‌ء واحدی بیشتر از یک علّت باشد و آن نیز، محال است.

از آنچه بیان شد روشن می‌گردد که این، حکم علم به شی‌ء دارای مسبّب همراه علم


1) مباحث مشرقیّه ج 1 ص 357 و ص 363- اسفار ج 3 ص 387 و ص 403.( شارح)

به شی‌ء دارای سبب است نه حکم علم به دو وصف علیّت و معلولیّت که از قبیل متضایفان می‌باشند زیرا بودن این حکم، حکم علم بدو وصف علیّت و معلولیت:

اوّلا: در جریان این حکم در این مورد، فایده‌ای نیست زیرا این حکم در جمیع دو امر متضایف مفروضی، جاری می‌گردد بدون اینکه اختصاص به علم بدو وصف علیّت و معلولیّت داشته باشد.

ثانیا: اگر این بیان، حکم علم بدو وصف علیّت و معلولیّت را که از قبیل متضایفان هستند بیان کند تنها فایده میدهد حکم معیّت را نه حکم توقّف علم به معلول بر علم به علّتش را زیرا دو امر متضایف در قوّه و فعل و ذهن و خارج، باهم معیّت دارند (و دو امر متضایف بر غیرمعیّت در قوّه و فعل و ذهن و خارج دلالتی ندارند).

اشکال:

ما در موارد زیادی اموری را از طریق حسّ، درک و حکم به تحقّق خارجی آنها می‌کنیم و وجود آنها را با جهل به علّت آنها، تصدیق می‌نماییم، از اینجا معلوم می‌شود که ما علم به معلول داریم در حالیکه به علّت آن جاهلیم پس این قاعده عقلی که: «علم به معلول، متوقّف بر علم به علت آن است» صحیح نمی‌باشد.

آری علم به معلول اجمالا کشف از این می‌کند که علّت این امور موجودند (امّا آن علّت چیست؟ و خصوصیّات آن کدام است؟ چه‌بسا به آنها جاهل می‌باشیم).

پاسخ:

حسّ (و حواسّ ما) تنها اعراض خارجی را ادراک و بدست می‌آورد بدون اینکه به ثبوت آنها یا ثبوت آثار آنها را تصدیق داشته باشیم (یعنی مسأله تصدیق به ثبوت آنها و آثار آنها از دائره صلاحیّت حسّ، بیرون است).

آری تصدیق‌کننده، تنها عقل است (پس عقل می‌بیند و درک می‌کند آنچه را که حسّ به آن رسیده و نایل شده و دارای آثاری خارج از حسّ می‌باشد و حسّ در این امور و آثار

آن دخالتی ندارد (صغری) و باز عقل درک می‌کند که آنچه که دارای این وضعیّت است، در خارج از نفس انسانی موجود است (کبری) و عقل با سلوک علمی (و قیاس منطقی) از یکی از دو امر متلازم بدیگری میرسد و نتیجه میگیرد که آنچه را که حسّ (و حواس ما) به آن رسیده و نایل شده، در خارج از نفس انسانی موجود است.

آنچه را که گفتیم و گذشت این بود که علم به شی‌ء دارای سبب، متوقّف است بر علم به سبب آن و امّا آنچه که اصلا سبب ندارد ثبوت آن تنها از طریق ملازمات عامّه معلوم می‌گردد (یعنی از علم به یکی از دو امر متلازم، علم بدیگری پیدا می‌شود) همانطور که در صناعت برهان این، ثابت و مسلّم است.

پس بین بودن شی‌ء مستقلّ از شی‌ء دیگر بطوریکه برای این در آن اصلا دخالتی نیست و بین بودن این شی‌ء مغایر با آن شی‌ء و بودن این شی‌ء خارج از آن شی‌ء این دو، دو صفت عامّه متلازم با یکدیگرند و سببی برای این دو صفت متلازم نیست بلکه ملازمه این دو، ذاتی است (زیرا آندو در خارج عین یکدیگرند و تلازم حاصل در ذهن، از عینیّت این دو با هم در خارج پدید می‌آید) چنانکه سایر موضوعات حکمت الهی و وجود شی‌ء محسوس در خارج از نفس از مصادیق این دو امر متلازم می‌باشد که عقل از یکی از این دو امر متلازم، منتقل بدیگری میگردد.

و این ملازمه نظیر ملازمه ذاتی بین شی‌ء و ثبوت شی لنفسه می‌باشد و ثبوت این شی‌ء لنفسه از مصادیق این ملازمه است و علم به آن، متوقّف بر سببی نیست.

از مطالب گذشته ظاهر شد که بحث از مطلوب و استدلال به آن و علم به آن، بطور کلّی در هر موردی دو راه دارد:

یکی اینکه از طریق سبب‌اش به آن، علم پیدا کنیم این، در صورتی است که آن شی‌ء دارای سبب باشد.

دیگری از طریق ملازمات عامّه (یعنی از طریق علم به یکی از دو امر متلازم، علم بدیگری پیدا کنیم). و این، در صورتی است که آن شی‌ء دارای سبب نیست و اما سلوک به علّت (و وصول به آن) از طریق معلول مفید هیچ علمی در رابطه با علّت نیست.

خلاصه درس پنجاه و پنجم:

هر مجرّدی هم عقل است و هم عاقل و هم معقول، دلیل آن در متن بیان گردیده است.

اشکالی در این زمینه مطرح می‌گردد و آن اینکه لازمه مطلب بالا این است که نفس انسانی به جهت تجرّدش هم عاقل خودش و هم عاقل هر مجرّد مفروضی باشد و این خلاف ضرورت است زیرا هر انسانی به وجدان خود درک می‌کند که نسبت به همه مجرّدات علم ندارد.

در پاسخ آن اشکال می‌گوئیم: هنگامی لازم بالا صحیح است که نفس، مجرّد تام باشد هم از لحاظ ذات و هم از لحاظ فعل و لکن نفس مجرّد است از لحاظ ذات فقط و امّا از لحاظ فعل، مادّی است توضیح این اشکال و پاسخ آن در متن درس ذکر گردیده است.

مسأله اتّحاد عقل و عاقل و معقول تنها در ذوات مجرّد جاری است یعنی ذواتی که وجود آنها فی نفسها و لنفسها است امّا اعراض که وجود فی نفسه دارند و لکن این وجود فی نفسه لغیرها می‌باشد پس عاقل این‌گونه موجودات، عاقلی که معقول برای آن حاصل می‌گردد موضوع آنها است نه خودشان، توضیح آن نیز در متن درس بیان گردیده است.

• علم به شی‌ء دارای سبب جز از طریق علم به سبب آن حاصل نمی‌گردد و توضیح آن اینکه قبلا بدانیم مراد از سبب چیست؟ و مراد از علم کدام است؟ در متن درس ذکر شده مراجعه نمائید.

این حکم حکم علم به شی‌ء دارای مسبّب همراه علم به شی‌ء دارای سبب است نه حکم علم به دو وصف علیّت و معلولیّت که از قبیل متضایفان هستند، دو علّت برای آن در متن درس بیان گردیده است مراجعه کنید.

اشکال به اینکه این قاعده عقلی که: علم به معلول متوقّف بر علم به علّت آن است صحیح نمی‌باشد همراه پاسخ آن در متن درس بیان گردیده است.

پرسشها:

1- هر مجرّدی هم عقل است هم عاقل و هم معقول یعنی چه؟ و چرا؟ بیان کنید.

2- این مسأله که هر مجرّدی هم عقل است و هم عاقل و معقول، مورد اشکال واقع شده به نفس مجرّد، اشکال را توضیح و پاسخ را بیان کنید.

3- عاقل در اعراض عاقلی که معقول برای آنها حاصل می‌گردد چیست؟ نام ببرید و هم‌چنین عاقل در سبب و روابطی که وجودات آنها در غیر خودشان هستند کدام می‌باشد؟ بیان کنید.

4- علم به شی‌ء دارای سبب جز از طریق علم به سبب آن حاصل نمی‌گردد میدانید چرا؟

بیان کنید.

5- حکم به شی‌ء دارای سبب که جز از طریق علم به سبب آن حاصل نمی‌گردد در مورد علم به دو وصف علیّت و معلولیّت که از قبیل متضایفان هستند جاری نمی‌گردد بدو دلیل، آن دو دلیل را ذکر کنید.

6- ما چه‌بسا موارد زیادی اموری را از طریق حسّ درک می‌کنیم پس ما علم به معلول داریم در حالیکه به علت آن جاهلیم پس این قاعده عقلی که: علم به معلول متوقّف بر علم بعلت آن است صحیح نمی‌باشد. این اشکال چگونه پاسخ داده می‌شود؟

7- علم به مسبّب از دو طریق حاصل می‌گردد آن دو طریق را بیان کنید.

الدّرس السّادس و الخمسون (56) الفصل الرّابع عشر فی أنّ العلوم لیست بذاتیّة للنّفس

قیل: إنّ ما تناله النّفس من العلوم ذاتیّة لها موجودة فیها بالفعل فی بدء کینونتها. و لمّا أورد علیهم أنّ ذلک ینا فی الجهل المشهود من الانسان ببعض العلوم و الحاجة فی فعلیّتها إلی الاکتساب، أجابوا بأنّها ذاتیّة فطریّة لها، لکنّ اشتغال النّفس بتدبیر البدن أغفلها علومها و شغلها عن التوجّه إلیها.

و فیه أنّ نحو وجود النّفس بما أنّها نفس أنّها صورة مدبّرة للبدن فتدبیر البدن ذاتیّ لها حیثما فرضت نفسا. فلا یؤول الجمع بین ذاتیّة العلوم لها و بین شاغلیّة تدبیر البدن لها عن علومها إلّا إلی المناقضة.

نعم، یتّجه هذا القول بناء علی ما نسب إلی افلاطون أنّ النّفوس قدیمة زمانا و العلوم ذاتیّة لها و قد سنح لها التّعلق التّدبیریّ بالأبدان فأنساها التّدبیر علومها المرتکزة فی ذواتها.

لکنّه فاسد بما تحقّق فی علم النّفس من حدوث النّفوس بحدوث الأبدان علی ما هو المشهور او بحرکة جواهر الأبدان بعد حدوثها. و ربما وجّه القول بقدمها بأنّ المراد به قدم نشأتها العقلیّة المتقدّمة علی نشأتها النّفسانیّة، لکن لا یثبت بذلک أیضا أنّ حصول العلم بالذکر لا بالانتقال الفکریّ من الأسباب إلی المسبّبات او من بعض اللّوازم العامّة إلی بعض آخر کما تقدّم.


الفصل الخامس عشر فی انقسامات اخر للعلم

قال فی الأسفار ما ملخّصه: إنّ العلم عندنا نفس الوجود غیر المادّیّ و الوجود لیس فی نفسه طبیعة کلّیّة جنسیّة او نوعیّة حتّی ینقسم بالفصول إلی الأنواع او بالمشخّصات إلی الأشخاص او بالقیود العرضیّة إلی الاصناف، بل کلّ علم هویّة شخصیّة بسیطة غیر مندرجة تحت معنی کلّیّ ذاتیّ.

فتقسیم العلم باعتبار، عین تقسیم المعلوم لاتّحاده مع المعلوم اتّحاد الوجود مع الماهیّة، فعلی هذا نقول: إنّ من العلم ما هو واجب الوجود بذاته و هو علم الأوّل تعالی بذاته الذّی هو عین ذاته بلا ماهیّة، و منه ما هو ممکن الوجود بذاته و هو علم جمیع ما عداه. و ینقسم إلی ما هو جوهر کعلوم الجوهر العقلیّة بذواتها و إلی ما هو عرض. و هو فی المشهور جمیع العلوم الحصولیّة المکتسبة لقیامها بالذّهن عندهم، و عندنا العلم العرضیّ هو صفات المعلومات التّی تحضر صورها عند النّفس، و قد بیّنا أنّ العلم عقلیّا کان او خیالیّا لیس بحلول المعلومات فی العقل او النّفس، بل علی نحو المثول بین یدی العالم و اتّحاد النّفس بها.

قسمة اخری، قالوا: من العلم ما هو فعلیّ، و منه ما هو انفعالیّ، و منه ما لیس بفعلیّ و لا انفعالیّ. أمّا العلم الفعلیّ فکعلم الباری تعالی بما عدا ذاته و علم سائر العلل بمعلولاتها. و أمّا العلم الانفعالیّ فکعلم ما عدا الباری تعالی بما لیس بمعلول له ممّا لا یحصل إلّا بانفعال مّا و تغیّر مّا للعالم،

و بالجملة بارتسام صور تحدث فی ذات النّفس او آلاتها. و العلم الذّی لیس بفعلیّ و لا انفعالیّ فکعلم الذّوات العاقلة بأنفسها و بالامور التّی لا تغیب عنها. و قد یکون علم واحد فعلیّا من وجه و انفعالیّا من وجه، کالعلوم الحادثة التّی لها آثار خارجیّة کتأثیر الأوهام فی الموادّ الخارجیّة.

و قال أیضا: إنّ العلم یقع علی مصادیقه بالتّشکیک کالوجود فیختلف بالشدّة و الضّعف و الأوّلیّة و الأولویّة و خلافهما و الأقدمیّة و غیرها. فانّ العلم بذات الأوّل تعالی- و هو علمه تعالی بذاته الذّی هو عین ذاته- أولی فی کونه علما من العلم بغیره، و هو أقدم العلوم لکونه سبب سائر العلوم و هو أشدّها جلاء و أقوی ظهورا فی ذاته.

و أمّا خفاؤه علینا فلما علمت من أنّه لغایة ظهوره و ضعف بصائرنا عن إدراکه فجهة خفائه هی بعینها جهة وضوحه و جلائه.

و هکذا کلّ علم بحقیقة علّة بالقیاس إلی العلم بحقیقة معلولها، و کذا العلم بحقیقة کلّ جوهر هو أشدّ من العلم بحقیقة کلّ عرض و هو أولی و أقدم من العلم بحقیقة العرض القائم بذلک الجوهر لکونه علّة لها لا بحقیقة سائر الأعراض غیر القائمة به.

و أمّا اطلاق العلم علی الفعل و الانفعال و الاضافة کالتعلیم و التعلّم و العالمیّة فعلی سبیل الاشتراک او التجوّز. انتهی. (ج 3، ص 382)

درس پنجاه و ششّم (56)

فصل چهاردهّم در اینکه علوم برای نفس، ذاتی نیست

فصل چهاردهّم در اینکه علوم برای نفس، ذاتی نیست(1)

از برخی از فلاسفه نقل شده که: «آنچه را که نفس از علوم به آن نائل می‌شود ذاتی بوده و برای نفس در همان ابتداء پیدایش نفس و کینونت آن بالفعل، موجود می‌باشد».

و هنگامیکه بر آنان بر این نظر ایراد گرفته شد که این گفتار منافات دارد با جهل مشهود و آشکار انسان به برخی از علوم و نیاز انسان در فعلیّت آن علوم، به اکتساب (پس معلوم می‌شود که علوم برای نفس، ذاتی نبوده، بالفعل در نفس موجود نیست).

در پاسخ این ایراد گفتند به اینکه علوم برای نفس، ذاتی و فطری است و لکن اشتغال نفس به تدبیر بدن، نفس را به غفلت واداشته و از توجّه به آن علوم، او را چه‌بسا بازمیدارد.

از این پاسخ نیز پاسخ داده می‌شود که نحوه وجود نفس از این جهت که نفس است صورت مدبّر بدن می‌باشد پس هر زمانیکه نفسی فرض شود تدبیر بدن برای این نفس، ذاتی می‌باشد پس جمع بین ذاتی بودن علوم برای نفس و بین غفلت نفس از علوم به سبب شاغلیّت نفس بر تدبیر بدن که آن نیز امر ذاتی است جز به تناقض منتهی نمی‌گردد.


1) مباحث مشرقیّه ج 1 ص 374- اسفار ج 3 ص 487 و ص 491 و ج 1 ص 376.( شارح)

آری این قول یعنی ذاتی بودن علوم برای نفس، موجّه و معقول است بنابر قول افلاطون که نفوس را قدیم زمانی دانسته و علوم برای آن ذاتی است منتها (پیدایش حلول نفس در ابدان و) تعلّق تدبیری نفس با بدان، باعث نسیان نفس از علوم مرتکز در ذوات نفوس گردیده است.

و لکن قول افلاطون مردود است یا به آنچه که در علم النّفس محقّق شده است که بناء بر قول مشهور، نفوس با حدوث ابدان پیدا شده‌اند (و قبل از ابدان، موجود نبوده‌اند) یا اینکه بعد از حدوث ابدان با حرکت جواهر ابدان (در مسیر تکامل) پیدا شده‌اند (چنانکه این نظر، نظر مرحوم ملاصدرا (ره) می‌باشد)

و چه‌بسا، برخی‌ها عقیده افلاطون در قدیم بودن نفوس را اینگونه توجیه کرده‌اند که مراد به قدیم بودن نفس (ناطقه) این است که منشأ پیدایش نفوس که عقول می‌باشند (یعنی نشأت عقلی نفوس) حالت قدمت داشته، متقدّم بر نشأت نفسانی می‌باشد.

و لکن این توجیه نیز اثبات نمی‌کند که علم برای نفس تنها، با تذکّر و یادآوری و تنبّه (که بنابر ذاتی بودن علوم برای نفس چنین است) حاصل می‌شود و به انتقال فکری از اسباب به مسبّبات یا از برخی از لوازم عامّه به برخی دیگر، نیازی نیست (در حالیکه میدانیم که چنین نیازی وجود دارد پس معلوم می‌گردد که علوم برای نفوس، ذاتی نیست).

فصل پانزدهّم در انقسام‌های دیگر علم

مرحوم ملاصدرا (ره) در اسفار ج 3 ص 383 و ص 384 در مورد تقسیم‌های علم و اقسام آن مطالبی دارد که خلاصه آن چنین است: «علم نزد ما فلاسفه، از سنخ وجود بوده، غیرمادّی است و وجود، فی نفسه طبیعت کلّی جنسی یا نوعی نیست تا به وسیله فصول به انواع و به وسیله مشخّصات به اشخاص و با انضمام قیود عرضی، به اصناف منقسم گردد بلکه هر علمی، هویّت شخصی بسیطی است که تحت معنای کلّی ذاتی، مندرج نیست پس تقسیم علم (به اقسام) به یک ملاحظه و اعتباری، عین تقسیم معلوم است به جهت اتّحاد علم با معلوم مثل اتّحاد وجود با ماهیّت (در خارج).

بنابراین می‌گوئیم که: از جمله علوم، آنچه که بذات خویش، واجب الوجود است و آن، علم باریتعالی بذات خویش که عین ذاتش می‌باشد در حالیکه ماهیّتی برای این ذات نیست.

و از جمله علوم: آنچه که به ملاحظه ذاتش (بذاته) وجودش ممکن است و آن، علم به جمیع موجودات جز واجب الوجود می‌باشد.

علم منقسم می‌شود: به آنچه که آن، جوهر است مثل علوم عقلی مربوط بذوات جواهر و به آنچه که عرضی است و علوم عرضی نزد مشهور از فلاسفه جمیع علوم حصولی اکتسابی است به جهت قیام این علوم بذهن نزد فلاسفه.

و امّا نزد ما علم عرضی عبارت است از صفات معلوماتی که صور آنها نزد نفس، حاضر می‌شود. و ما بیان کردیم که علم، خواه عقلی باشد یا خیالی عبارت از حلول معلومات در عقل

یا در نفس نیست بلکه علم بر نحو و مثابه مثول (و شاخص و نمونه‌هائی) است که در دست عالم و در اختیار او قرار داشته، نفس با آنها اتّحاد پیدا می‌کند.

تقسیم دیگر:

فلاسفه، علوم را به سه قسم دیگر تقسیم کرده‌اند(1)

1- علم فعلی.

2- علم انفعالی.

3- علمی که نه فعلی است و نه انفعالی.

امّا علم فعلی مثل علم باریتعالی به موجودات غیر ذات خویش (از ممکنات مجرّد و غیرمجرّد) و مثل علم سایر علل (غیرخدا) به معلولات خویش.

امّا علم انفعالی مثل علم غیر باریتعالی به چیزی‌که معلول برای او نیست از اشیائی که برای عالم حاصل نمی‌شود جز بنوعی از انفعال و بنحوی از تغییر و به‌طور کلّی علم انفعالی با ارتسام صور، در ذات نفس یا در آلات و وسائل درک نفس پدید می‌آید (پس حدوث و پیدایش صور برای عالم با یک سلسله از انفعالات و تغییرات در نفس و یا در اعضاء و جوارح و سایر قوای بدنی همراه است که از آن به علم انفعالی تعبیر می‌آورند).

علمی که نه فعلی است و نه انفعالی مثل علم ذوات (و موجودات) دارای عقل بخودشان و به اموریکه غایب از این ذوات نمی‌شوند.

و گاهی علم واحدی از یک جهت، فعلی است و از جهت دیگر، انفعالی از قبیل علومی که در صفحه نفس پیدا و حادث می‌شوند و برای آنها، آثار خارجیّه‌ای است مثل تأثیر اوهام در موارد (و اشیاء) خارجی.

سپس مرحوم ملّاصدرا (ره) در کتابش می‌نویسد: «علم، مثل وجود، بر مصادیق خود بنحو تشکیک، واقع می‌شود پس علم، مختلف می‌شود بشدّت و ضعف و اوّلیّت و اولویّت و


1) مباحث مشرقیّه ج 1 ص 365.( شارح)

خلاف این دو و اقدمیّت و غیر اینها از وجوه اختلاف علم (و وجود) زیرا علم بذات خدای تعالی در حالیکه علم خدا بذاتش عین ذاتش می‌باشد اولی و برتر است از علم به غیر ذات باریتعالی و این علم، مقدّمترین علوم به شمار میرود برای اینکه این علم، سبب سایر علوم است و این علم، شدیدترین علوم از لحاظ درخشندگی و جلاء، به شمار میرود و علم بذات باریتعالی فی ذاته از لحاظ ظهور و بروز، قویترین علوم محسوب میگردد.

و امّا خفاء ذات باریتعالی بر ما به جهتی است که دانستید که خداوند از لحاظ وجود در غایت ظهور قرار دارد و در مقابل، ادراکات و وسائل درک و ابزار ادراک ما ذات باریتعالی را، در نهایت ضعف قرار دارد پس جهت خفاء ذات باریتعالی به عینه همان جهت وضوح وجود و جلاء آن در ذات باریتعالی می‌باشد.

و هم‌چنین هر علمی به یک حقیقت، علّت است نسبت به علم به حقیقت معلولش و هم‌چنین علم به حقیقت هر جوهری، آن، شدیدتر است از علم به حقیقت هر عرضی و این علم، اولی و برتر و مقدّمتر است از علم به حقیقت عرض که قائم به این جوهر است زیرا این جوهر، علّت است بر حقیقت عرضی که تنها قائم به این جوهر است نه علّت است بر حقیقت سایر اعراضی که قائم به این جوهر نیستند.

این نکته نیز روشن باشد که اطلاق علم بر «فعل» و «انفعال» و «اضافه» مثل تعلیم و تعلّم و عالمیّت، این اطلاق (و استعمال) یا بنحو اشتراک (لفظی) است (اگر بگوئیم که علم بر هریک از سه مورد فعل و انفعال و اضافه علیحده وضع شده است) و یا بنحو تجوّز است (اگر بگوئیم که علم، یک معنای حقیقی مثل صورت اشیاء نزد عقل و غیر آن از نظر علم لغت و یا اصطلاح فلسفی دارد و استعمال این معنا از علم در مورد فعل و انفعال و اضافه استعمال شی‌ء در غیر معنای حقیقی است و مجاز به شمار میرود).

خلاصه درس پنجاه و ششم:

برخی از فلاسفه معتقدند که علوم برای نفس انسان ذاتی بوده و برای نفس در همان ابتداء پیدایش نفس و کینونت آن بالفعل موجود می‌باشد.

اشکالی بر آن وارد شده که این گفتار منافات دارد با جهل آشکار انسان به برخی از علوم و نیاز انسان در فعلیّت آن علوم به اکتساب.

در پاسخ آن گفته شده که علوم برای نفس، ذاتی و فطری است و لکن اشکال نفس به تدبیر بدن، نفس را به غفلت واداشته و از توجّه به آن علوم، او را چه‌بسا بازمی‌دارد از این پاسخ نیز پاسخ داده‌اند به این نحو که جمع بین ذاتی بودن علوم برای نفس و بین غفلت نفس از علوم، سبب شاغلیّت نفس بر تدبیر بدن که آن نیز امر ذاتی است جز به تناقض منتهی نمی‌گردد.

آری قول ذاتی بودن علوم برای نفس، تنها قول افلاطون است که نفوس را قدیم زمانی دانسته و علوم برای آن ذاتی است و تعلق‌پذیری نفس به ابدان، باعث نسیان نفس از علوم مرتکز در ذوات نفوس، گردیده است.

و لکن مرحوم استاد علّامه قول افلاطون را مردود میداند و دلیل آنرا در متن درس توضیح میدهد و توجیه عقیده افلاطون را که از ناحیه برخی از فلاسفه انجام گرفته، کافی نمی‌داند به شرحی که در متن درس آمده است.

مرحوم ملّاصدرا در اسفار در مورد اقسام علم اینگونه می‌گوید: «علم نزد فلاسفه، خود وجود بوده غیرمادّی و وجود نیز فی نفسه، طبیعت کلّی جنسی یا نوعی نیست تا بوسیله فصول به انواع و به وسیله مشخّصات به اشخاص و با انضمام قیود عرضی به اصناف منقسم گردد بلکه هر علمی هویت شخصی بسیطی است که تحت معنای کلّی ذاتی مندرج نیست.

پس تقسیم علم به اقسام عینی تقسیم معلوم است به جهت اتّحاد علم با معلوم، بناء بر این از جمله علوم، علم باریتعالی به ذات خویش که عین ذاتش می‌باشد و از جمله علوم، علم

به جمیع موجودات جز واجب الوجود، و از جمله علوم، علوم مربوط به جوهر است مثل علوم عقلی مربوط به ذوات جواهر و نیز علم مربوط به عرض است و توضیح این مطالب در متن درس ذکر گردیده است سپس ملّاصدرا می‌گوید: امّا فلاسفه، علوم را به سه قسم تقسیم کرده‌اند:

1- علم فعلی

2- علم انفعالی

3- علمی که نه فعلی است و نه انفعالی

توضیح این سه قسم به همراه مثالهای آن در متن درس بیان گردیده است مراجعه نمایید سپس ملّاصدرا چند نکته در ذیل کلامش بیان می‌کند:

1- علم مثل وجود بر مصادیق خود به نحو تشکیک واقع می‌شود پس علم، مختلف می‌شود به شدّت و ضعف و غیر اینها، علّت آنرا نیز بیان می‌کند و در متن درس ذکر شده است.

2- هر علمی که به یک حقیقت علّت است نسبت به علم به حقیقت معلولش و هم‌چنین علم به حقیقت هر جوهری، آن، شدیدتر است از علم به حقیقت هر عرضی.

3- اطلاق علم بر فعل و انفعال و اضافه مثل تعلیم و تعلّم و عالمیّت یا بنحو اشتراک لفظی است یا بنحو تجوّز است.

توضیح این نکات سه‌گانه در ذیل درس ذکر گردیده است مراجعه کنید.

پرسشها:

1- افلاطون علوم را برای نفس ذاتی میداند آنرا توضیح دهید و مبنای نظر وی را نیز بیان کنید.

2- قول افلاطون در ذاتی بودن علوم برای نفس از طرف مشهور فلاسفه و نیز از طرف ملّاصدرا ردّ شده آن دو را بیان کنید.

3- توجیه قول افلاطون را بیان کنید و پاسخ این توجیه را نیز توضیح دهید.

4- ملّاصدرا در مقام بیان اقسام برای علم در اسفار می‌نویسد: اقسام به یک ملاحظه و اعتباری عین تقسیم معلوم است میدانید چرا توضیح دهید.

5- چند مورد از اقسام علوم را نام ببرید.

6- علم فعلی و علم انفعالی و علمی که نه فعلی است و نه انفعالی را توضیح دهید و برای هرکدام مثالی بیاورید.

7- علم مثل وجود بر مصادیق خود به نحو تشکیک واقع می‌شود، میدانید چرا بیان کنید.

المرحلة الثّانیة عشر فی ما یتعلّق بالواجب الوجود عزّ اسمه من المباحث

و هی فی الحقیقة مسائل متعلّقة بمرحلة الوجوب و الامکان أفرد و اللکلام فیها مرحلة مستقلّة اهتماما بها و اعتناء بشرافة موضوعها

و فیها اربعة و عشرون فصلا:

الدّرس السّابع و الخمسون (57) الفصل الاوّل فی اثبات الوجود الواجبیّ

البراهین الدّالّة علی وجوده تعالی کثیرة متکاثرة. و أوثقها و أمتنها هو البرهان المتضمّن للسّلوک إلیه من ناحیة الوجود، و قد سمّوه برهان الصّدّیقین، لما أنّهم یعرّفونه تعالی به لا بغیره. و هو کما ستقف علیه برهان إنّی یسلک فیه من لازم من لوازم الوجود إلی لازم آخر.

و قد قرّر بغیر واحد من التقریر:

و أوجز ما قیل أنّ حقیقة الوجود إمّا واجبة و إمّا تستلزمها، فاذن الواجب بالذّات موجود، و هو المطلوب.

و فی معناه ما قرّر(1)، بالبناء علی أصالة الوجود، أنّ حقیقة الوجود التّی هی عین الأعیان و حاقّ الواقع حقیقة مرسلة یمتنع علیها العدم، إذ کلّ مقابل غیرقابل لمقابله، و الحقیقة المرسلة التّی یمتنع علیها العدم واجبة الوجود بالذّات، فحقیقة الوجود الکذائیّة واجبة بالذّات، و هو المطلوب.


1) المقرّر هو السّبزواری، ره، فی حاشیة الاسفار.( شارح)

فان قلت: امتناع العدم علی الوجود لا یوجب کونه واجبا بالذّات و إلّا کان وجود کلّ ممکن واجبا بالذّات لمناقضته عدمه، فکان الممکن واجبا و هو ممکن، هذا خلف.

قلت: هذا فی الوجودات الممکنة و هی محدودة بحدود ما هویّة لا تتعداها فینتزع عدمها ممّا وراء حدودها. و هو المراد بقولهم: کلّ ممکن فهو زوج ترکیبیّ. و أمّا حقیقة الوجود المرسلة التّی هی الأصلیّة لا أصیل غیرها، فلا حدّ یحدّها و لا قید یقیّدها، فهی بسیطة صرفة تمانع العدم و تناقضه بالذّات، و هو الوجوب بالذّات.

و قرّر صدر المتألّهین، قدّه، البرهان علی وجه آخر، حیث قال:

«و تقریره أنّ الوجود، کما مرّ، حقیقة عینیّة واحدة بسیطة لا اختلاف بین أفرادها لذاتها الّا بالکمال و النّقص و الشّدّة و الضّعف او بامور زائدة کما فی أفراد ماهیّة نوعیّة و غایة کما لها ما لا أتمّ منه، و هو الذّی لا یکون متعلّقا بغیره، و لا یتصوّر ما هو أتمّ منه، إذ کلّ ناقص متعلّق بغیره مفتقر إلی تمامه. و قد تبیّن فیما سبق أنّ التّمام قبل النّقص و الفعل قبل القوّة و الوجود قبل العدم، و بیّن أیضا أنّ تمام الشّی‌ء هو الشّی‌ء و ما یفضل علیه.

فاذن الوجود إمّا مستغن عن غیره و إمّا مفتقر بالذّات إلی غیره. و الأوّل هو واجب الوجود، و هو صرف الوجود الذّی لا أتمّ منه و لا یشوبه عدم و لا نقص. و الثّانی هو ما سواه من أفعاله و آثاره و لا قوام لما سواه إلّا به، لما مرّ أنّ حقیقة الوجود لا نقص لها و إنّما یلحقه النّقص لأجل المعلولیّة. و ذلک لأنّ المعلول لا یمکن أن یکون فی فضیلة الوجود مساویا لعلّته. فلو لم یکن الوجود مجعولا ذا قاهر یوجده و یحصّله کما یقتضیه لا یتصوّر أن یکون له نحو من القصور، لأنّ حقیقة الوجود کما علمت بسیطة لا حدّ لها و لا تعیّن إلّا محض الفعلیّة و الحصول، و إلّا لکان فیه ترکیب او له ماهیّة غیر الوجودیّة. و قد مرّ أیضا أنّ الوجود إذا کان معلولا کان مجعولا بنفسه جعلا بسیطا و کان ذاته بذاته مفتقرا إلی جاعل و هو متعلّق الجوهر و الذّات بجاعله.

فاذن قد ثبت و اتّضح أنّ الوجود إمّا تامّ الحقیقة واجب الهویّة و إمّا مفتقر الذّات إلیه متعلّق الجوهر به. و علی أیّ القسمین یثبت و یتبیّن أنّ وجود واجب الوجود غنیّ الهویّة عمّا سواه، و هذا هو ما أردناه»، انتهی (الأسفار، ج 6، ص 16)

الفصل الثّانی فی بعض آخر ممّا اقیم علی وجود الواجب تعالی من البراهین

من البراهین علیه أنّه لا ریب أنّ هناک موجودا مّا، فان کان هو او شی‌ء منه واجبا بالذّات فهو المطلوب، و إن لم یکن واجبا بالذّات و هو موجود فهو ممکن بالذّات بالضّرورة، فرجّح وجوده علی عدمه بأمر خارج من ذاته و هو العلّة و إلّا کان مرجّحا بنفسه فکان واجبا بالذّات و قد فرض ممکنا. هذا خلف. و علّته إمّا ممکنة مثله او واجبة بالذّات. و علی الثّانی یثبت المطلوب و علی الأوّل ینقل الکلام إلی علّته، و هلمّ جرّا. فامّا أن یدور أو یتسلسل و هما محالان، او ینتهی إلی علّة غیر معلولة هی الواجب بالذّات، و هو المطلوب.

و اعترض علیه بأنّه لیس بیانا برهانیّا مفیدا للیقین، فانّ البرهان إنّما یفید الیقین إذا کان السّلوک فیه من العلّة إلی المعلول، و هو البرهان اللمّی. و أمّا البرهان الإنّیّ المسلوک فیه من المعلول إلی العلّة فلا یفید یقینا کما بیّن فی المنطق. و لمّا کان الواجب تعالی علّة لکلّ ما سواه غیر معلول لشی‌ء بوجه کان السّلوک إلی إثبات وجوده من أیّ شی‌ء کان سلوکا من المعلول إلی العلّة غیر مفید للیقین، و قد سلک فی هذا البیان من الموجود الممکن الذّی هو معلوله إلی إثبات وجوده.

و الجواب عنه أنّ برهان الإنّ لا ینحصر فیما یسلک فیه من المعلول إلی العلّة و هو

لا یفید الیقین، بل ربما یسلک فیه من بعض اللّوازم العامّة التّی للموجودات المطلقة إلی بعض آخر و هو یفید الیقین، کما بیّنه الشّیخ فی کتاب البرهان من منطق الشّفاء.

و قد سلک فی البرهان السّابق من حال لازمة لمفهوم موجود مّا، و هو مساوق للموجود من حیث هو موجود إلی حال لازمة اخری له، و هو أنّ من مصادیقه وجود علّة غیر معلولة یجب وجودها لذاتها.

فقد تبیّن بذلک أنّ البیان المذکور برهان إنّی مفید للیقین کسائر البراهین الموضوعة فی الفلسفة لبیان خواصّ الموجود من حیث هو موجود المساویة للموجود العامّ.

تنبیه

محصّل البیان السّابق أنّ تحقّق موجود مّا ملازم لترجّح وجوده إمّا لذاته فیکون واجبا بالذات او لغیره. و ینتهی إلی ما ترجّح بذاته و إلّا دار او تسلسل و هما مستحیلان. و یمکن تبدیل ترجّح الوجود من وجوب الوجود فیکون سلوکا إنّیّا من مسلک آخر.

تقریره أنّه لا ریب أنّ هناک موجودا مّا و کلّ موجود فانّه واجب، لأنّ الشّی‌ء ما لم یجب لم یوجد. فان کان هو او شی‌ء منه واجبا لذاته فهو المطلوب، و إن کان واجبا لغیره و هو علّته الموجودة الواجبة فعلیّته إمّا واجبة لذاتها فهو و إمّا واجبة لغیرها، فننقل الکلام إلی علّة علّته، و هلمّ جرّا، فامّا أن یدور او یتسلسل أو ینتهی إلی واجب لذاته. و الشّقّان الأوّلان مستحیلان و الثّالث هو المطلوب.

برهان آخر، أقامه الطّبیعیّون من طریق الحرکة و التغیّر. تقریره أنّه قد ثبت فیما تقدّم، فی مباحث القوّة و الفعل، أنّ المحرّک غیر المتحرّک، فلکلّ متحرّک محرّک غیره، و لو کان المحرّک متحرّکا فله محرّک ایضا غیره، و لا محالة ینتهی سلسلة المحرّکات إلی محرّک غیر متحرّک دفعا للدّور و التّسلسل. و هو لبراءته من المادّة و القوّة و تنزّهه عن التّغیّر و التّبدّل و ثباته فی وجوده واجب الوجود بالذّات او ینتهی إلیه فی سلسلة علله.

برهان آخر، اقامه الطّبیعیّون أیضا من طریق النّفس الانسانیّة، تقریره أنّ النّفس الانسانیّة مجرّدة عن المادّة ذاتا حادثة بما هی نفس بحدوث البدن، لامتناع التّمایز بدون

الابدان و استحالة التّناسخ، کما بیّن فی محلّه، فهی ممکنة مفتقرة إلی علّة غیر جسم و لا جسمانیّة. امّا عدم کونها جسما فلأنّها لو کانت جسما کان کلّ جسم ذا نفس و لیس کذلک، و أمّا عدم کونها جسمانیّة فلأنّها لو کانت جسمانیّة، سوا کانت نفسا اخری او صورة جسمیّة او عرضا جسمانیّا، کان تأثیرها بتوسّط الوضع و لا وضع للنّفس مع کونها مجرّدة.

علی أنّ النّفس لتجرّدها أقوی تجوهرا و أشرف وجودا من کلّ جسم و جسمانیّ، و لا معنی لعلّیّة الأضعف الأخسّ للأقوی الأشرف.

فالسّبب الموجد للنّفس أمر وراء عالم الطّبیعة و هو الواجب تعالی بلا واسطة او بواسطة علل مترتّبة تنتهی إلیه.

برهان آخر، للمتکلّمین من طریق الحدوث. تقریره أنّ الأجسام لا تخلو عن الحرکة و السّکون و هما حادثان، و ما لا یخلو عن الحوادث فهو حادث، فالأجسام کلّها حادثة، و کلّ حادث مفتقر إلی محدث، فمحدثها أمر غیر جسم و لا جسمانیّ، و هو الواجب تعالی، دفعا للدّور، و التّسلسل.

و الحجّة غیر تامّة، فانّ المقدّمة القائلة: «إنّ ما لا یخلو عن الحوادث فهو حادث» لا بیّنة و لا مبیّنة، و تغیّر أعراض الجوهر عندهم غیر ملازم لتغیّر الجوهر الذّی هو موضوعها، نعم لو بنی علی الحرکة الجوهریّة تمّت المقدّمة و نجحت الحجّة و هذه الحجّة کما تری- کالحجج الثّلاث السّابقة- مبنیّة علی تناهی العلل و انتهائها إلی علّة غیر معلولة هو الواجب تعالی.

مرحله دوازدهم: در مباحث مربوط به واجب الوجود (عزّ اسمه)

اشاره

در حقیقت، مسائل مربوط به وجوب و امکان «در این مرحله مورد بررسی قرار می‌گیرد و از آنجا که این مسائل اهمیّت فراوانی دارد و موضوعات این مسائل از اهمّ موضوعات بوده و شرافت خاصّی دارد یک مرحله مستقلّ برای این موضوعات و مسائل مربوط به آن تخصیص داده شده است»

این مرحله 24 فصل دارد:

درس پنجاه و هفتم (57)

فصل اوّل در اثبات وجود واجب
برهان صدّیقین
اشاره

براهین(1)دالّ بر وجود باریتعالی، زیاد بوده و متعدّد می‌باشد و محکمترین و اساسی‌ترین برهان، برهانی است که مشتمل بر حرکت بسوی خدا از طریق وجود می‌باشد و فلاسفه این برهان را «برهان صدّیقین» نامیده‌اند(2)زیرا میخواهند خدا را به توسّط خودش و باوجود خودش بشناسند نه به توسّط غیر او (از موجودات ممکن).

این برهان همانطور که خواهی دانست برهان انّی است و در این برهان از طریق لازمی از لوازم وجود به لازم دیگری پی برده می‌شود.

وجوه گوناگون برهان صدّیقین
اشاره

تقریری که مرحوم سبزواری (ره) در حاشیه اسفار(3)در تبیین این برهان ذکر کرده


1) الهیّات شفا مقاله هشتم- فصل چهارم.( شارح)

2) شرح اشارات نمط چهارم- اسفار ج 6 ص 26 و ص 29 و ص 28- منطق شرح اشارات نهج هفتم.( شارح)

3) شرح منظومه: الهیّات فریده اولی.( شارح)

است به تقریر بالا برمی‌گردد و این تقریر مبتنی بر اصالت وجود می‌باشد و دارای دو مقدمه است به این نحو:

مقدّمه اوّل: حقیقت وجودی که عین اعیان و متن واقع و حاقّ آن است همان حقیقت مرسله و افاضه‌شده (از ناحیه خداوند در میان موجودات ممکن) هست که عدم در آن ممتنع است زیرا هر مقابل شی‌ای (مثل عدم که مقابل وجود است و یا وجود که مقابل عدم است) مقابل خودش را (که وجود است یا عدم) نمی‌پذیرد و قبول نمی‌کند (زیرا جمع بین آن دو جمع بین نقیضین می‌باشد و قابل جمع نیستند).

مقدّمه دوّم: حقیقت مرسله و افاضه‌شده (از ناحیه صقع ربوبی) که عدم بر آن، ممتنع و محال می‌باشد واجب است که بالذّات موجود باشد پس حقیقت وجود مرسله و افاضه‌شده که عدم در آن راه ندارد و عدم بر آن ممتنع می‌باشد واجب است بالذّات و این است مطلوب ما.

اشکال:

امتناع عدم بر وجود، موجب این نمی‌شود که وجود، واجب بالذّات می‌باشد وگرنه وجود هر ممکنی، واجب بالذّات می‌شد زیرا وجود هر ممکنی مناقض عدمش می‌باشد پس لازم می‌آید که ممکن، واجب و واجب، ممکن باشد و این، خلف است (یعنی خلاف مفروض است).

پاسخ:

گفتار شی صحیح است در وجودات ممکن وجوداتی که محدودند بحدود ماهیّاتی که از آن حدود تجاوز نمی‌کنند پس عدمشان از ماوراء حدودشان انتزاع می‌گردد و این مطلب، مراد فلاسفه است که گفته‌اند: «کلّ ممکن فهو زوج ترکیبیّ من الماهیّة و الوجود» «هر ممکنی از وجود و ماهیّت، ترکیب شده است».

و امّا حقیقت وجود مرسله و افاضه‌شده از ناحیه خداوند که اصالت دارد و غیر این وجود نیز، چیزی اصیل نیست حدّی ندارد تا آن، حقیقت وجود را محدود کند و قیدی ندارد تا آن، حقیقت وجود را مقیّد سازد پس حقیقت وجود، حقیقت بسیط صرف بوده با عدم، حالت

تمانع دارد و مناقض بالذّات با آن می‌باشد و این، همان وجوب بالذّات است.

تقریر ملّاصدراء (ره) از برهان صدّیقین

ملّاصدرا (ره) برهان صدّیقین را بصورت دیگری تقریر و بیان کرده است(1)

«تقریر برهان صدّیقین، این است که وجود همانطور که گذشت حقیقت عینی، واحد بسیطی است که بین افراد آن به ملاحظه ذاتش (لذاته) اختلافی نیست مگر به کمال و نقص و شدّت و ضعف به امور زائد (از ذات وجود) همانطور که در افراد ماهیّت نوعی، اختلاف آنها به این نحو است (که گذشت).

آخرین مرتبه و کمال حقیقت وجود، مرتبه (ذات الهی) است که تمام‌تر و کامل‌تر از او، موجودی نیست و این مرتبه کامل (و غایت کمال)، وابسته و متعلّق به غیرخودش نیست.

و کاملتر از این مرتبه و تمام‌تر از آن نیز، مرتبه‌ای تصوّر نمی‌شود زیرا هر ناقصی، متعلّق به غیر خود بوده، نیازمند به موجود کاملی است که او را تمام کند و سابقا روشن گردید که تمام، قبل از نقص و فعل، قبل از قوّه و وجود، قبل از عدم می‌باشد، و نیز روشن گردید که تمامیّت یک شی‌ء خود شی‌ء و کمالاتی است که زاید بر شی‌ء و همراه خود شی‌ء موجود هستند.

پس وجود یا از غیرخودش بی‌نیاز است و یا به ملاحظه ذاتش (بالذّات) نیازمند به غیر می‌باشد اوّلی، واجب الوجود است و آن، صرف وجود بوده، از جهت وجود، تامّ‌تر از او، موجودی نیست و اصلا عدم و نقص در او راه ندارد.

دوّمی، سوای واجب الوجود از افعال و آثار او می‌باشد و قوامی برای ماسوای واجب الوجود جز به واجب الوجود نیست به جهت آنچه که گذشت که حقیقت وجود برای آن، نقصی نیست و نقص، تنها به جهت معلولیّت، ملحق به وجود می‌گردد برای اینکه معلول، ممکن نیست در فضیلت وجود و زیادی وجود، مساوی با علّتش باشد پس اگر وجود، مجعول


1) اسفار ج 6 ص 136.

نباشد که موجد قاهر، او را ایجاد کرده محصّل او باشد همانطور که وجود مجعول، چنین اقتضائی دارد در این‌صورت متصوّر نیست که برای وجود، قصوری و نقصی باشد زیرا همانطور که سابقا دانستید که حقیقت وجود، بسیط بوده، حدّی برای آن نیست و برای آن تعیّنی جز محض فعلیّت و حصول نیست وگرنه در وجود، ترکیب (از وجود و عدم) راه می‌یافت و یا برای وجود ماهیّتی غیر از سنخ وجود پیدا می‌شد (که این هردو محال است).

و نیز سابقا گذشت که وجود، هنگامی که معلول باشد مجعول بنفسه بوده، آن‌هم به نحو جعل بسیط و ذات وجود به ملاحظه ذاتش (یعنی ذاته بذاته) نیازمند جاعلی شده و وجود به حسب جوهر و ذاتش متعلّق و وابسته به جاعل خویش می‌گردد.

پس ثابت و روشن گردید که وجود یا حقیقت تامّ داشته، هویّت آن واجب می‌باشد و یا ذات وجود و جوهر آن، متعلّق به حقیقت تامّ واجب الوجود می‌باشد و هرکدام از دو قسم بالا باشد ثابت و روشن می‌گردد که وجود واجب الوجود از ماسوای خود از لحاظ هویّت و حقیقت وجود، بی‌نیاز می‌باشد و این، همان چیزی است که ما درصدد اثبات آن بودیم».

فصل دوّم در براهین دیگر بر وجود واجب الوجود
[برهان از طریق وجود موجود در هستی]
اشاره

از جمله براهین(1)

( شارح)

بر وجود واجب الوجود این است که در این مطلب شکّی نیست که موجود، در عالم هستی (قطع‌نظر از خصوصیّات و مشخّصات او) تحقّق دارد (و این مقدار از واقعیّت برای همه انسانها روشن و بدیهی است).

حال این موجود یا شی‌ای از این موجود اگر واجب بالذّات باشد همان مطلوب است که واجب الوجود هست و اگر واجب بالذات نباشد درحالیکه آن موجود است پس ناچار ممکن بالذّات خواهد بود یعنی وجود او بر عدمش به جهت امر خارج از ذاتش که عبارت از علّت است ترجّح دارد وگرنه وجودش بنفسه مرجّح خودش می‌باشد و در نتیجه، این موجود، واجب بالذّات خواهد بود درحالیکه آن را ممکن فرض کرده بودیم و این خلاف مفروض است پس خارج از وجود خودش علّتی دارد حال علّت این موجود ممکن، یا ممکن دیگری است مثل خودش یا واجب بالذّات است، بناء بر شقّ دوّم، مطلوب که وجود واجب بالذات ثابت می‌گردد و بنابر شقّ اوّل، (که علّت این موجود ممکن ممکن دیگری است) کلام را منتقل به علّت این علّت می‌کنیم همین‌طور به علّت علّت آن، کلام انتقال پیدا کرده تا بالاخره سر از دور (یعنی توقف شی‌ء بر خودش که برگشت تقدّم خودش بوجود، قبل از وجودش می‌باشد در صورتیکه


1) مطارحات ص 388 و ص 387- مباحث مشرقیّه ج 2 ص 450- اسفار ج 6 ص 30 و ص 36 و ص 37.

علّت‌های بعدی، متوقف بر خود شی‌ء اوّل باشد). و یا سر از تسلسل (یعنی ادامه علّت‌ها تا بی‌نهایت) درآورد و در جای خود ثابت شده که دور و تسلسل (البته با شرائط خود) هردو باطل می‌باشد پس ناچار، منتهی به علّتی می‌شود که خود، معلول نیست و آن، واجب بالذّات می‌باشد که مطلوب ماست.

اعتراض

برهان بالا، برهان مفید یقین نیست زیرا برهانی، مفید یقین است که از علّت بمعلول پی ببریم و آن برهان لمّی است و امّا برهان انّی که عبارت از رسیدن به علّت از طریق معلول است مفید هیچ یقینی نیست همانطور که در منطق بیان شده است.

و چون واجب الوجود علّت موجودات غیرخودش می‌باشد و اصلا معلول هیچ موجود دیگری نیست پس ناچار اثبات خداوند از هر طریقی که باشد این اثبات از معلول به علّت است که مفید یقین نیست پس در استدلال بالا، از موجود ممکن که معلول واجب الوجود است، اثبات واجب الوجود شده است (و این نیز، مفید یقین نمی‌باشد).

پاسخ:

برهان «انّی» دو مورد دارد: یکی از طریق معلول، استدلال بوجود علّت می‌شود و این، مفید یقین نیست و دوّمی از برخی از لوازم عامّی که برای موجودات مطلقه وجود دارد به برخی دیگر از موجودات، استدلال می‌گردد و این مفید، یقین است همانطور که شیخ الرئیس در کتاب برهان از منطق شفا آنرا بیان کرده است و در برهان محلّ بحث، استدلال چنین است که از حال لازم مفهوم موجود ما (یعنی موجود نامشخّص) که مساوی و مساوق با موجود است از این‌جهت که موجود است، استدلال بحال لازم دیگری از لوازم موجود مطلق می‌گردد و از مصادیق این برهان، وجود علّتی است غیر معلول که وجودش به ملاحظه ذاتش (لذاته) واجب است پس روشن گردید که برهان موردبحث برهان «انّی» مفید یقین می‌باشد مثل سایر براهین موجود در فلسفه برای اثبات و بیان خواصّ موجود از این‌جهت که موجود بوده،

مساوی با موجود عامّ است (از قبیل وحدت و کثرت و قوّه و فعل و وجوب و امکان و امتناع و غیر اینها از خواصّ موجود).

تذکّر:

حاصل برهان سابق، این است که تحقّق هرنوع موجودی ملازم با ترجح وجودش می‌باشد و این تحقّق، یا لذاته می‌باشد یعنی ذاتش اقتضای وجود و تحقّق را دارد پس واجب بالذّات است و یا برای غیرخودش محقّق می‌گردد و در نتیجه، منتهی به موجودی می‌شود که بذاته وجود برای او، رجحان دارد و در غیراین‌صورت یا مستلزم دور است و یا تسلسل و این هردو محال است.

چنانکه می‌بینید این برهان از طریق رجحان وجود و ترجّح آن، اثبات واجب بالذّات را می‌نماید و لکن ممکن است اثبات واجب بالذّات از طریق و مسلک وجوب وجود باشد (تذکّر این نکته در اینجا لازم است) در این طریق نیز اثبات واجب الوجود از راه دلیل انّی است منتها با مسلکی دیگر و طریقی آخر.

تقریر این مسلک، این است که در متن واقع موجوداتی، وجود دارند و این، برای هیچ فردی قابل انکار نیست. و بدیهی است که هر موجودی (بطور کلّی) واجب است زیرا شی‌ء تا قبلا واجب نبوده باشد، موجود نمی‌گردد (الشّی ما لم یجب لم یوجد» حال اگر این موجود یا شی‌ای از این موجود، واجب لذاته باشد یعنی به ملاحظه ذاتش واجب باشد پس آن، مطلوب است که واجب الوجود، موجود می‌باشد و اگر واجب لغیره باشد یعنی وجودش به جهت غیر و برای غیرخودش باشد پس واجب بالغیر علّتی دارد که موجود و واجب می‌باشد و این علّت نیز از دو حال خارج نیست و یا واجب بالذّات است در این‌صورت واجب الوجود اثبات می‌گردد یا واجب است برای غیرخودش، پس ما کلام را منتقل به علّت علّت آن می‌کنیم و این وضع ادامه می‌یابد تا دور و یا تسلسل، لازم بیاید و یا منتهی به اثبات واجب بالذّات گردد دو شقّ اوّل، محال است (چنانکه گذشت) و در نتیجه، شقّ سوّم (که واجب بالغیر منتهی بر واجب الوجود می‌گردد) که مطلوب است اثبات می‌گردد.

اثبات وجود خدا از طریق حرکت و تغیّر

این برهان را، علماء علم طبیعی اقامه کرده‌اند و حاصل آن این است که در مباحث قوّه و فعل ثابت گردیده که حرکت‌دهنده شی‌ء متحرّک غیر از متحرّک است پس برای هر متحرّکی، محرّکی غیرخودش وجود دارد و اگر محرّک، متحرّک باشد پس ناچار محرّکی غیر خودش لازم دارد و سلسله محرّکات همین‌طور ادامه پیدا می‌کند تا منتهی شود به محرّکی که خودش متحرّک نیست و در غیراین‌صورت، دور یا تسلسل لازم می‌آید (و این‌دو نیز محال و ممتنع است) و این محرّک به جهت مبرّا بودن از مادّه و قوّه و تغیّر و تبدّل و ثابت بودن وجودش، واجب بالذّات است یا اینکه در سلسله عللش بالاخره منتهی به واجب الوجود بالذّات می‌گردد.

اثبات واجب الوجود از طریق نفس انسانی:

علماء علم طبیعی برهان دیگری نیز برای اثبات واجب الوجود بالذّات اقامه کرده‌اند(1)و خلاصه آن برهان این است که نفس انسانی که به ملاحظه ذاتش (ذاتا) مجرّد از مادّه می‌باشد و از این‌جهت که نفس، حادث است با حدوث بدن برای اینکه تمایز نفوس بدون ابدان محال بوده و تناسخ(2)نیز محال و ممتنع می‌باشد چنانکه در جای خودش بیان شده است پس نفس انسانی از موجودات ممکن بوده، نیاز به علّتی غیر از جسم و جسمانیّت دارد.

امّا اینکه جسم، علّت پیدایش نفس نیست برای اینکه اگر علّت پیدایش نفس جسم می‌بود لازم می‌آمد که هر جسمی (در عالم طبیعت) دارای نفس باشد و این‌چنین نیست و امّا


1) مطارحات ص 388 و ص 389- اسفار ج 6 ص 42 و ص 44- مبدأ و معاد ص 17 و ص 18- اسفار ج 6 ص 44.( شارح)

2) تناسخ عبارت از اینکه نفوس، بعد از مردن بجای اینکه به عالم مثال برگردد در جسم یک فرد دیگری که آمادگی برای پذیرش این نفس را دارد وارد می‌گردد و او، زنده می‌شود و بعد از مردن آن فرد نیز، نفس او در جسم فردی دیگری وارد شده و این عمل همین‌طور ادامه پیدا می‌کند این عمل را تناسخ می‌گویند و جمعی از فلاسفه قدیم به این قائل بودند و تناسخ نزد اکثر فلاسفه باطل می‌باشد.( شارح)

اینکه (یک امر جسمانی که نفس وابسته به آن بوده باشد) علّت پیدایش نفس نیست برای اینکه اگر یک امر جسمانی علّت آن باشد این امر جسمانی یا نفس دیگر می‌باشد یا صورت جسمیّه یا عرض جسمانی و لا بدّ تأثیر امر جسمانی در هرسه مورد، به توسّط وضعیّتی است که جسم دارد و بدیهی است که برای نفس درحالیکه مجرّد از مادّه و جسم است وضعی وجود ندارد.

علاوه بر این نفس به جهت مجرّد بودنش از لحاظ جوهریّت، قوی‌تر و از لحاظ وجود، شریف‌تر از هر جسم و جسمانی است و معنی ندارد که شی‌ء ضعیف‌تر و پست‌تر، علیّت، برای شی‌ء قوی‌تر و شریف‌تر داشته باشد.

پس سبب پیدایش نفس، امری ماوراء عالم طبیعت است و آن، واجب الوجود است خواه این سببیّت بلاواسطه باشد یا بواسطه علل مترتّبی باشد که بالاخره منتهی به واجب الوجود می‌گردد.

اثبات واجب الوجود از طریق حدوث:
اشاره

برهان حدوث، برهان متکلّمین می‌باشد و حاصل این برهان این است که اجسام، از حرکت و سکون خالی نیستند (پس هر جسمی یا متحرّک است یا ساکن) و هیچ جسمی از این دو، خالی نیست و (بدیهی است که) حرکت و سکون هردو حادث‌اند (یعنی زمانی نبوده‌اند سپس به وجود آمده‌اند (صغری).

و این مقدّمه، نیز، معلوم است که موجوداتی که خالی از امور حادث نیستند آنها خودشان حادث‌اند (کبری).

نتیجه (دو مقدّمه صغری و کبری) این می‌شود که تمام اجسام، حادث هستند و (طبیعی است که) هر حادثی، نیاز به محدث و پدیدآورنده‌ای دارد و پدیدآورنده این اجسام، غیر جسم و جسمانیّت است و آن، واجب الوجود است وگرنه مستلزم دور یا تسلسل است که گفتیم که محال می‌باشد.

این برهان تامّ نیست:

زیرا این مقدّمه از مقدّمات برهان مذکور: «اجسامی که امور حادث نیستند، حادث می‌باشند» (یعنی کبری) بیّن (و روشن) نبوده و مبیّن نبوده، دلیلی بر آن اقامه نشده است (و خود متکلّمین نیز این دلیل را نقض کرده‌اند زیرا) تغیّر اعراض جوهر، نزد فلاسفه، ملازم نیست با تغیّر خود جوهر که موضوع این اعراض می‌باشد.

آری اگر برهان مذکور، مبتنی بر حرکت جوهری باشد مقدّمه مذکور تامّ بوده، استدلال، صحیح و غیرقابل خدشه خواهد بود.

این نکته، قابل تذکّر است که برهان حدوث مثل سایر براهین سه‌گانه اقامه‌شده در این فصل مبتنی است بر متناهی بودن علل و منتهی بودن علل بالاخره به علّت غیرمعلولی که عبارت از واجب بالذّات می‌باشد.

خلاصه درس پنجاه و هفتم:

برهان صدّیقین اساسی‌ترین برهان بر وجود باریتعالی، برهانی است که مشتمل بر حرکت بسوی خدا از طریق وجود می‌باشد.

این برهان از قبیل برهان انّی بوده و از طریق لازمی از لوازم وجود بلازم دیگری پی برده می‌شود. از این برهان تقریرهای گوناگونی انجام گرفته از جمله آنها دو تقریر است یکی توسّط مرحوم سبزواری در حاشیه اسفار و دیگری از ناحیه مرحوم ملّاصدرا انجام گرفته است.

تقریر مرحوم سبزواری دو مقدّمه دارد:

مقدّمه اوّل: اینکه حقیقت وجودیکه عین اعیان و متن واقع و حاقّ آن است همان حقیقت مرسله و افاضه‌شده از ناحیه خداوند در میان موجودات ممکن هست که عدم در آن ممتنع است علّت آن در متن درس بیان گردیده است.

مقدّمه دوّم: حقیقت مرسله و افاضه‌شده از ناحیه صنع ربوبی که عدم بر آن ممتنع و محال می‌باشد واجب است که بالذّات موجود باشد و نتیجه این دو مقدّمه این است که حقیقت وجود مرسله و افاضه‌شده که عدم در آن راه ندارد و عدم آن ممتنع است واجب بالذّات است و این است مطلوب ما، اشکالی در این برهان واقع شده که امتناع عدم بر وجود موجب این نمی‌شود که وجود، واجب بالذّات باشد وگرنه وجود هر ممکنی واجب بالذّات می‌شد علّت آن و پاسخ از این اشکال در متن درس بیان گردیده است.

خلاصه تقریر مرحوم ملّاصدرا این است:

وجود یا از غیرخودش بی‌نیاز است یا به ملاحظه ذاتش نیازمند به غیر می‌باشد اوّلی واجب الوجود و آن صرف وجود بوده، از جهت وجود، تامّ‌تر از او موجودی نیست و دوّمی برای

واجب الوجود از افعال و آثار او است و برای ما واجب الوجود جز واجب الوجود نیست توضیح بیشتر آن در متن درس ذکر گردیده مراجعه نمائید.

غیر از برهان صدّیقین چهار برهان دیگر ذکر گردیده:

اوّلی: از طریق امتناع دور و تسلسل

دوّمی: از طریق حرکت و تغیّر

سوّمی: از طریق نفس انسانی

چهارمی: از طریق حدوث

حاصل برهان اوّل این است که شکّی در این نیست که موجود، در عالم هستی، تحقّق دارد حال اگر این موجود، واجب بالذّات باشد همان وجود مطلق است که واجب الوجود است و اگر واجب بالذّات نباشد پس ناچار ممکن الوجود خواهد بود.

حال علّت این موجود ممکن یا ممکن دیگری است مثل خودش یا واجب بالذّات است اگر شقّ دوّم باشد مطلوب که وجود واجب بالذّات است اثبات می‌گردد.

اگر شقّ دوّم باشد کلام را منتقل به علّت این علّت می‌کنیم و همین‌طور به علّت علّت علّت آن کلام انتقال پیدا کرده تا بالاخره سر از دور (یعنی توقّف شی‌ء بر خودش) و یا سر از تسلسل و ادامه علّت تا بی‌نهایت درمی‌آورد و در جای خود ثابت شده که دور و تسلسل هردو باطل می‌باشد. اشکالی در این استدلال متوجّه شده و آن اینکه برهانی مفید است که آن برهان لمّی باشد و لکن در اینجا برهان انّی است زیرا از طریق موجود ممکن که معلول واجب الوجود است اثبات واجب الوجود شده است و این نیز مفید علم نیست.

در پاسخ آن گفته شده که برهان انّی دو مورد دارد: یکی از طریق معلول استدلال بوجود علّت می‌شود و این مفید یقین نیست.

دوّمی از برخی از لوازم عامّی که برای موجودات مطلقه وجود دارد به برخی دیگر از موجودات استدلال می‌گردد و این مفید یقین است و در محلّ بحث چنین است، تفصیل این استدلال در متن درس بیان گردیده است مراجعه کنید.

تذکّر این نکته در اینجا لازم است که این برهان از طریق رجحان وجود و ترجّح آن اثبات واجب بالذّات را می‌نماید و لکن ممکن است اثبات واجب بالذّات از طریق و مسلک

وجوب وجود باشد و در این طریق نیز اثبات واجب الوجود از راه دلیل انّی است منتها یا مسلکی دیگر و طریقی آخر، تفصیل این طریقه در متن درس بیان گردیده است.

حاصل برهان اثبات واجب بالذّات از طریق حرکت و تغیّر برهانی است که علمای علم طبیعی آنرا اقامه کرده‌اند، باین طریق که برای هر متحرّکی، محرّکی غیرخودش وجود دارد و اگر محرّک، همان متحرّک باشد پس ناچار محرّکی غیرخودش لازم دارد و سلسله محرّکات همین‌طور ادامه پیدا می‌کند تا منتهی شود به محرّکی که خودش متحرّک نیست و در غیراین صورت دور یا تسلسل لازم می‌آید.

توضیح این برهان نیز در متن درس بیان گردیده است.

علماء علم طبیعی برهان دیگری از طریق نفس انسانی برای اثبات واجب بالذّات اقامه کرده‌اند و خلاصه آن برهان اینکه نفس انسانی به ملاحظه ذاتش، مجرّد از مادّه می‌باشد و نیز ملاحظه اینکه نفس انسانی یا پیدایش بدن پدید آمده و حادث گردیده است برای اینکه تمایز نفوس انسانی، بدون ابدان آن محال بوده و تناسخ نیز محال و ممتنع می‌باشد پس نفس انسانی از موجودات ممکن بوده، نیاز به علّتی غیر از جسم و جسمانیّت دارد.

و توضیح این برهان و علّت اینکه جسم، علّت پیدایش نفس نیست در متن درس توضیح داده شده است.

• برهان حدوث نیز برهان متکلّمین می‌باشد و حاصل این برهان اینکه اجسام از حرکت و سکون خالی نیستند و بدیهی است که حرکت و سکون هردو حادث‌اند (صغری)

و این مقدّمه نیز معلوم است که موجوداتی که خالی از امور حادث نیستند آنها خودشان حادث‌اند (کبری)، نتیجه این دو مقدّمه صغری و کبری این است که تمام اجسام حادث‌اند و هر حادث نیز نیاز به محدث و پدیدآورنده‌ای دارد و پدیدآورنده این اجسام غیر جسم و جسمانیّت است و آن واجب الوجود است وگرنه مستلزم دور یا تسلسل است که گفتیم محال می‌باشد.

این برهان تامّ نیست و وجه آن در متن درس ذکر گردیده

برهان اخیر مثل سه برهان قبل آن‌همه، مبتنی است بر منتهی بودن علل بالاخره به علّت غیرمعلولی که عبارت از واجب بالذّات می‌باشد.

پرسشها:

1- برهان صدّیقین را توضیح دهید و برهان صدّیقین چه نوع برهانی است؟

2- تقریر برهان صدّیقین را از دیدگاه مرحوم سبزواری بیان کنید.

3- این اشکال را که: امتناع عدم بر وجود موجب این نمی‌شود که وجود، واجب بالذّات باشد وگرنه وجود هر ممکنی، واجب بالذّات می‌شد توضیح دهید و پاسخ آنرا بیان نمایید.

4- تقریر برهان صدّیقین را از دیدگاه مرحوم ملّاصدرا بیان کنید.

5- اثبات واجب بالذّات از طریق وجوب وجود را بیان کنید.

6- اثبات واجب الوجود از طریق حرکت و تغیّر را توضیح دهید.

7- اثبات واجب الوجود را از طریق نفس انسانی بیان کنید.

8- اثبات واجب الوجود از طریق حدوث را توضیح و اشکال آنرا بیان نمایید.

الدّرس الثّامن و الخمسون (58) الفصل الثّالث فی انّ الواجب لذاته لا ماهیّة له

و قد تقدّمت المسألة فی مرحلة الوجوب و الامکان، و تبیّن هناک أنّ کلّ ما له ماهیّة فهو ممکن و ینعکس إلی أنّ ما لیس بممکن فلا ماهیّة له، فالواجب بالذّات لا ماهیّة له، و کذا الممتنع بالذّات.

و أوردنا هناک أیضا الحجّة المشهورة التّی أقاموها لنفی الماهیّة عن الواجب تعالی و تقدّس و هی أنّه لو کانت للواجب تعالی ماهیّة وراء وجوده کانت فی ذاتها لا موجودة و لا معدومة فتحتاج فی تلبّسها بالوجود إلی سبب. و السّبب إمّا ذاتها او أمر خارج منها و کلا الشقّین محال. أمّا کون ذاتها سببا لوجودها، فلأنّ السّبب متقدّم علی مسبّبه وجودا بالضّرورة، فیلزم تقدّمها بوجودها علی وجودها، و هو محال. و أمّا کون غیرها سببا لوجودها فلأنّه یستلزم معلولیّة الواجب بالذّات لذلک الغیر فیکون ممکنا و قد فرض واجبا بالذّات، هذا خلف، فکون الواجب بالذّات ذا ماهیّة وراء وجوده محال، و هو المطلوب.

و هذه حجّة برهانیّة تامّة لا غبار علیها. و نقضها بالماهیّة الموجودة التّی للممکنات- بتقریب أنّ فرض کون الماهیّة المفروضة للواجب علّة فاعلیّة لوجودها، لو اقتضی تقدّم الماهیّة علی وجودها المعلول لها لزم نظیره فی الماهیّات الموجودة للممکنات، فانّ ماهیّة

الممکن قابلة لوجوده و القابل کالفاعل فی وجوب تقدّمه علی ما یستند إلیه- غیرمستقیم، لأنّ وجوب تقدّم القابل علی مقبوله بالوجود إنّما هو فی القابل الذّی هو علّة مادّیّة فهی المتقدّمة علی معلولها الذّی هو المجموع من الصّورة و المادّة و ماهیّة الممکن لیست علّة مادّیّة بالنّسبة إلی وجوده و لا بالنّسبة إلی الماهیّة الموجودة، و إنّما قابلیّتها اعتبار عقلیّ منشأه تحلیل العقل الممکن إلی الماهیّة و وجود و اتّخاذه الماهیّة موضوعه و الوجود محمولا لها.

و بالجملة لیست الماهیّة علّة قابلیّة للوجود، لکن لو فرضت علّة فاعلیّة لوجودها کانت علّة حقیقیّة واجبة التقدّم حقیقة، فانّ الحاجة إلی علّة الوجود حاجة حقیقیّة تستتبع علّة حقیقیّة بخلاف الحاجة إلی قابل ما هویّ یقبل الوجود، فانّها اعتبار عقلیّ و الماهیّة فی الحقیقة عارضة للوجود لا معروضة لها.

حجة اخری، و هی أنّ الوجود إذا کان زائدا علی الماهیّة تقع الماهیّة لا محالة تحت إحدی المقولات، و هی لا محالة مقولة الجوهر دون مقولات الأعراض، سواء انحصرت المقولات فی عدد معیّن مشهور او غیر مشهور اوزادت علیه، لأنّ الاعراض أیّا ما کانت قائمة بغیرها.

فاذا کانت الماهیّة المفروضة تحت مقولة الجوهر، فلا بدّ أن یتخصّص بفصل بعد اشتراکها مع غیرها من الأنواع الجوهریّة فتحتاج إلی المخصّص. و أیضا لا شبهة فی حاجة بعض الأنواع الجوهریّة إلی المخصّص و المرجّح، و إذا صحّ الامکان علی بعض ما تحت الجنس من الأنواع صحّ علی الجنس، فالجائز علی بعض الأنواع التّی تحت الجنس جائز علی الجنس و الممتنع او الواجب علی الجنس ممتنع او واجب علی کلّ نوع تحته. فلو دخل واجب الوجود تعالی تحت المقولة لزم فیه جهة إمکانیّة باعتبار الجنس، فلم یکن واجبا بل ممکنا، هذا خلف. و إذا استحال دخول الماهیّة المفروضة تحت مقولة الجوهر استحال کون الواجب ذا ماهیّة، و هو المطلوب.

و قد تبیّن ممّا تقدّم أنّ ضرورة الوجود و وجوبه فی الواجب تعالی أزلیّة هی منتزعة من حاقّ الذّات التّی هی وجود لا ماهیّة له.


الفصل الرّابع فی انّ الواجب تعالی بسیط غیر مرکّب من اجزاء خارجیّة و لا ذهنیّة

و قد تقدّم أنّ الواجب تعالی لا ماهیّة له فلیس له حدّ، و إذ لا حدّ له فلا أجزاء حدّیة له من الجنس و الفصل، و إذ لا جنس و لا فصل له فلا أجزاء خارجیّة له من المادّة و الصّورة الخارجیتّین، لأنّ المادّة هی الجنس بشرط لا و الصّورة هی الفصل بشرط لا و کذا لا أجزاء ذهنیّة له من المادّة و الصّورة العقلیتین، و هما الجنس و الفصل المأخوذان بشرط لا فی البسائط الخارجیّة کالأعراض. و بالجملة لا أجزاء حدّیّة له من الجنس و الفصل، و لا خارجیّة من المادّة و الصّورة الخارجیتین، و لا ذهنیّة عقلیّة من المادّة و الصّورة العقلیتین.

برهان آخر: لو کان له جزء لکان متقدّما علیه فی الوجود و توقّف الواجب علیه فی الوجود، ضرورة تقدّم الجزء علی الکلّ فی الوجود و توقّف الکلّ فیه علیه و مسبوقیّة الواجب و توقّفه علی غیره و هو واجب الوجود محال.

برهان آخر: لو ترکّبت ذات الواجب تعالی من أجزاء، لم یخل إمّا أن یکون جمیع الأجزاء واجبات بذواتها و إمّا أن یکون بعضها واجبا بالذّات و بعضها ممکنا، و إمّا أن یکون جمیعها ممکنات.

و الأوّل محال، إذ لو کانت الأجزاء واجبات بذواتها کان بینها إمکان بالقیاس کما تقدّم، و هو ینا فی کونها أجزاء حقیقیّة لمرکّب حقیقیّ ذی وحدة حقیقیة، إذ من الواجب فی

التّرکیب أن یحصل بین الأجزاء تعلّق ذاتیّ یحصل به أمر جدید وراء المجموع له أثر وراء آثار کلّ واحد من الأجزاء.

و الثّانی محال للزوم افتقار الواجب بالذّات إلی الممکن علی أنّ لازمه دخول الماهیّة فی حقیقة الواجب، لما تقدّم فی مرحلة الوجوب و الامکان أنّ کلّ ممکن فله ماهیّة.

و الثّالث أیضا محال بمثل ما تقدّم.

و هذه البراهین غیر کافیة فی نفی الأجزاء المقداریّة کما قالوا، لأنّها أجزاء بالقوّة لا بالفعل، کما تقدّم فی بحث الکّم من مرحلة الجواهر و الاعراض. و قد قیل فی نفیها: إنّه لو کان للواجب جزء مقداریّ فهو إمّا ممکن فیلزم أن یخالف الجزء المقداریّ کلّه فی الحقیقة و هو محال، و إمّا واجب فیلزم أن یکون الواجب بالذّات غیر موجود بالفعل بل بالقوّة و هو محال.

ثم إنّ من الترکّب ما یتّصف به الشّی‌ء بهویّته الوجودیّة من السّلوب و هو منفیّ عن الواجب بالذّات تعالی و تقدّس.

بیان ذلک أنّ کلّ هویّة صحّ أن یسلب عنها شی‌ء بالنّظر إلی حدّ وجودها فهی متحصّلة من إیجاب و سلب کالانسان مثلا هو إنسان، و لیس بفرس فی حاقّ وجوده، و کلّ ما کان کذلک فهو مرکّب من إیجاب هو ثبوت نفسه له و سلب هو نفی غیره عنه ضرورة مغایرة الحیثیتین. فکلّ هویّة یسلب عنها شی‌ء فهی مرکّبة. (و معنی دخول النّفی فی هویّة وجودیّة- و الوجود مناقض للعدم- نقص وجودیّ فی وجود مقیس إلی وجود آخر و یتحقّق بذلک مراتب التّشکیک فی حقیقة الوجود و خصوصیّاتها،) و تنعکس النّتیجة بعکس النّقیض إلی أنّ کلّ ذات بسیطة الحقیقة فانّها لا یسلب عنها کمال وجودیّ.

و الواجب بالذّات وجود بحت لا سبیل للعدم إلی ذاته و لا یسلب عنه کمال وجودی، لأنّ کلّ کمال وجودیّ ممکن فانّه معلول مفاض من علّة، و العلل منتهیة إلی الواجب بالذّات و معطی الشّی‌ء لا یکون فاقدا له، فله تعالی کلّ کمال وجودیّ من غیر أن یدخله عدم، فالحقیقة الواجبیّة بسیط بحت فلا یسلب عنها شی‌ء و هو المطلوب.

فان قیل: إنّ له تعالی صفات سلبیّة بالبرهان، ککونه لیس بجسم و لا جسمانیّ و لا

بجوهر و لا بعرض.

قلنا: الصّفات السّلبیّة راجعة إلی سلب النّقائص و الأعدام، و سلب السّلب وجود، و سلب النّقص کمال وجود، کما قیل.

فان قیل: لازم ما تقدّم من البیان صحّة الحمل بینه تعالی و بین کلّ موجود و کمال وجودیّ، و لازمه عینیّة الواجب و الممکن تعالی اللّه عن ذلک، و هو خلاف الضّرورة.

قلنا: کلّا و لو حمل الوجودات الممکنة علیه تعالی حملا شائعا صدقت علیه بکلتا جهتی إیجابها و سلبها و حیثیّتی کمالها و نقصها اللّتین ترکّبت ذواتها منها، فکانت ذات الواجب مرکّبة و قد فرضت بسیطة الحقیقة، هف. بل وجدانه تعالی بحقیقته البسیطة کمال کلّ موجود وجدانه له بنحو أعلی و أشرف، من قبیل وجدان العلّة کمال المعلول، مع ما بینهما من المباینة الموجبة، لامتناع الحمل.

و هذا هو المراد بقولهم: «بسیط الحقیقة کلّ الأشیاء»، و الحمل حمل الحقیقة و الرّقیقة دون الحمل الشّائع.

و قد تبیّن بما تقدّم أنّ الواجب لذاته تمام کلّ شی‌ء.

درس پنجاه و هشتم (58)

فصل سوّم در اینکه واجب الوجود ماهیّتی ندارد
اشاره

مسأله در مرحله وجود و امکان گذشت و در آنجا روشن گردید که هر شی‌ای که دارای ماهیّت است ممکن می‌باشد و عکس (نقیض) آن چنین می‌شود که هرچیزی که ممکن نیست ماهیّتی ندارد پس واجب بالذّات (یعنی موجودیکه ذات او اقتضای وجود را دارد) ماهیّتی ندارد و هم‌چنین است ممتنع بالذّات (که آن نیز ماهیّتی ندارد).

و در مرحله وجوب و امکان، دلیل و حجّت مشهور را که فلاسفه برای نفی ماهیّت از واجب الوجود گفته‌اند گفتیم و حاصل آن اینکه اگر برای واجب بالذّات جز وجودش ماهیّتی می‌بود لازم می‌آمد که واجب الوجود به ملاحظه ذاتش نه موجود باشد و نه معدوم و در نتیجه در تلبّس ذاتش بوجود، نیاز به سبب و علّتی پیدا می‌کرد و سبب، یا ذات پروردگار بود یا امر خارج از ذات و هردو شقّ محال است. اما بودن ذات پروردگار سبب وجودش محال است برای اینکه بدیهی است که سبب از لحاظ وجود بر مسبّب‌اش مقدّم می‌باشد و در نتیجه، لازم می‌آید که ذات پروردگار به وجودش بر وجودش مقدّم باشد و این نیز محال است.

امّا بودن غیرذات واجب الوجود سبب وجودش این نیز، محال است زیرا این، مستلزم معلولیّت واجب بالذّات برای غیر می‌باشد و در نتیجه، واجب الوجود بر ممکن الوجود می‌گردد

درحالیکه مفروض این است که او، واجب بالذّات می‌باشد و این، خلاف مفروض است.

پس بودن واجب بالذّات دارای ماهیّت غیر از وجودش، محال می‌باشد و آن نیز مطلوب بود.

نقض بر این برهان و پاسخ آن

این برهان، برهان تامّی بوده، اشکالی در آن نیست و نقض بر این برهان به ماهیّت موجود در ممکنات، صحیح نیست.

بیان نقض(1)اینکه فرض بودن ماهیّت مفروض، علّت فاعلی برای وجود واجب الوجود اگر اقتضاء کند که ماهیّت بر وجود معلولش تقدّم پیدا کند این اشکال به عینه در ماهیّات موجود برای ممکنات نیز متوجّه می‌شود زیرا ماهیّت ممکن، وجودش را قبول می‌کند و قابل، مثل فاعل است در اینکه تقدّم آن، واجب است نسبت به چیزی که (و معلولی که) مستند به آن است.

این نقض مردود است به اینکه تقدّم وجودی قابل بر مقبولش در مورد قابلی است که آن علّت مادّی باشد پس علّت مادّی بر معلول خودش که مجموع صورت و مادّه است مقدّم می‌باشد. و لکن ما میدانیم که ماهیّت موجود و قابل بودن ماهیّت (برای وجود یا عدم) یک اعتبار عقلی است که منشأ آن، تحلیل عقل است ممکن را به ماهیّت و وجود و اتّخاذ عقل، ماهیّت را موضوع وجود و وجود را محمول ماهیّت و خلاصه کلام اینکه ماهیّت، علّت قابلی برای وجود نیست. (تا لازم باشد تقدّم وجودی بر آن داشته باشد).

و لکن اگر ماهیّت را علّت فاعلی برای وجودش فرض کنیم لازم می‌آید که ماهیّت، علّت حقیقی وجود بوده، حقیقتا تقدّم بر وجود داشته باشد برای اینکه نیاز به علّت وجود، نیاز حقیقی است که ایجاب می‌کند علّت حقیقی را بخلاف نیاز به قابل ماهوی که وجود را قبول می‌کند زیرا نیاز به قابل ماهوی، اعتبار عقلی است و ماهیّت در حقیقت، عارض بر وجود است نه معروض وجود.


1) مباحث مشرقیّه ج 1 ص 37- تلویحات ص 34- اسفار ج 1 ص 98 و اسفار ج 6 ص 48.( شارح)

برهان دیگر برای نفی ماهیّت از خداوند

حاصل این برهان(1)این است که وجود هنگامی که زائد بر ماهیّت باشد ناچار ماهیّت، تحت یکی از مقولات (ده‌گانه) واقع می‌شود و مسلما این مقوله، مقوله جوهر است نه مقولات عرضی خواه، مقولات، منحصر در عدد معیّن نزد مشهور باشد یا غیر مشهور و یا زاید بر آن عدد باشد زیرا اعراض، هرکدام که باشند قائم به غیر خودشان هستند.

حال اگر ماهیّت فرض‌شده در مورد خداوند اگر داخل در مقوله جوهر باشد ناچار باید به فصلی تخصّص پیدا کند بعد از اینکه مشترک است با غیر خودش از انواع جوهر پس ماهیّت، نیازمند مخصّص است (تا در میان مشترکات در جوهر، ماهیّت را خاصّ یک موجود کند) و نیز در نیاز بعضی از انواع جوهر به مخصّص و مرجّح، شکّی نیست و هنگامی که امکان تخصّص به فصل بر بعضی از انواع جوهری صحیح باشد همین امکان، بر جنس نیز صحیح است پس آنچه که بر بعضی از انواع که تحت جنس است جایز باشد بر خود جنس نیز جایز است و آنچه که بر جنس (از احکام و آثار)، ممتنع یا واجب است بر هرنوعی از انواع تحت جنس نیز، ممتنع یا واجب است.

پس اگر واجب الوجود تحت مقوله مثل (جوهر) داخل شود لازم می‌آید برای واجب الوجود به اعتبار جنس (جوهر و غیر آن) جهت امکانی باشد و در نتیجه، واجب نبوده، ممکن الوجود گردد و این، خلاف مفروض است که ما او را واجب الوجود فرض کردیم.

و هنگامی که ماهیّت فرض‌شده در مورد خداوند محال باشد که تحت مقوله جوهر وارد شود پس محال است که واجب، دارای ماهیّت باشد و این بود مطلوب ما.

از مطالب بالا واضح گردید که ضرورت وجود و وجوب وجود در واجب الوجود، ازلی است و این ضرورت، از حاقّ ذاتی که محض وجود است و ماهیّتی ندارد انتزاع شده است.


1) مطارحات ص 391 و ص 392- اسفار ج 1 ص 106 و ص 108- اسفار ج 4 ص 6 اسفار ج 6 ص 56 و ص 57- حکمة الاشراق ص 61 و ص 71.( شارح)

فصل چهارم در اینکه واجب الوجود بسیط بوده مرکّب از اجزاء خارجی و ذهنی نیست
[دلیل اول بر بسیط بودن ذات خدا]

در فصل سابق گذشت که برای واجب الوجود ماهیّتی نیست(1)پس حدّی ندارد و چون برای او حدّی نیست پس اجزاء حدّی از قبیل جنس و فصل برای او نیست و چون برای او جنس و فصلی نیست پس اجزاء خارجی از مادّه خارجی و صورت خارجی برای او نیست زیرا مادّه در ذهن همان جنس به شرط لا است و صورت در ذهن همان فصل بشرط لا است و هم‌چنین برای خدا، اجزاء ذهنی از ماده عقلی و صورت عقلی نیست، ماده عقلی و صورت عقلی، همان جنس و فصل است که بشرط لا در بسائط خارجی مثل اعراض، اخذ شده‌اند.

و حاصل کلام اینکه اجزاء حدّی از قبیل جنس و فصل و اجزاء خارجی از مادّه خارجی و صورت خارجی و اجزاء ذهنی عقلی از ماده عقلی (مثل جنس) و صورت عقلی (مثل فصل) برای خدا وجود ندارد.

دلیل دوّم بر بسیط بودن ذات خدا

اگر برای واجب الوجود، جزئی باشد حتما جزء در وجود، مقدّم بر وجود واجب الوجود


1) اسفار ج 6 ص 106- النّجاة ص 227 و ص 228.

بوده و واجب در وجود، توقّف بر آن جزء دارد زیرا بدیهی است که جزء، مقدّم بر کلّ در وجود بوده، کلّ در وجود متوقّف بر جزء می‌باشد درحالیکه میدانیم متأخّر بودن واجب و توقّف آن بر غیرخودش، محال و ممتنع می‌باشد (زیرا با واجب الوجود بودن او سازگار نیست).

دلیل سوّم بر بسیط بودن ذات واجب الوجود

اگر ذات واجب الوجود مرکّب از اجزاء می‌بود از سه حالت خارج نبود یا جمیع اجزاء آن به ملاحظه ذاتشان (بذواتها) از قبیل واجب‌اند و یا بعضی از اجزاء، واجب بالذّات و برخی دیگر از آنها، ممکن هستند و یا اینکه جمیع آنها از قبیل ممکن هستند.

مسلما حالت اوّل محال است زیرا اگر اجزاء ذات واجب الوجود به ملاحظه ذاتشان واجب باشند بین اجزائشان، امکان بالقیاس، محقّق است چنانکه گذشت (که اجزاء در یک مرتبه، نسبت به‌هم امکان بالقیاس دارند) و بدیهی است که امکان بالقیاس با بودن اجزاء، اجزاء حقیقی برای مرکّب حقیقی دارای وحدت حقیقی، منافات دارد زیرا در مقام ترکیب، واجب و لازم است که بین اجزاء آن، تعلّق ذاتی وجود داشته تا به وسیله آن، امر جدیدی غیر از مجموع، محقّق شده، برای آن امر جدید، اثری غیر از آثار هریک از اجزاء، وجود داشته باشد، بدیهی است که این حالت، در ذات واجب الوجود محال می‌باشد.

حالت دوّم نیز محال است زیرا لازمه آن احتیاج واجب بالذّات، به شی‌ء ممکن است علاوه بر این لازمه آن، این است که ماهیّت در حقیقت واجب، داخل باشد به جهت آنچه که گذشت در مرحله وجوب و امکان که هر ممکنی برای آن ماهیّتی است.

و حالت سوّم نیز بعین دلیل بالا محال می‌باشد (زیرا لازمه این احتمال نیز این است که ماهیّت در حقیقت واجب داخل شود).

عدم کفایت این براهین در نفی ترکیب

این براهین در نفی اجزای مقداری کافی نیستند همانطور که فلاسفه ذکر کرده‌اند زیرا اجزاء مقداری اجزاء بالقوّه‌اند نه بالفعل چنانکه در بحث «کمّ» در مرحله جواهر و اعراض، این

مطلب گذشت (مراجعه کنید).

در نفی اجزاء مقداری از ذات واجب الوجود این‌گونه گفته شده: «اگر برای واجب الوجود جزء مقداری می‌بود این جزء، یا ممکن است یا واجب، اگر ممکن باشد لازم می‌آید که جزء مقداری که ممکن است با کلّ آن (که واجب الوجود است) در حقیقت مخالف باشد و این نیز محال است و اگر واجب باشد، لازم می‌آید که واجب بالذّات بالفعل، موجود نباشد بلکه بالقوّه موجود باشد (زیرا اجزاء مقداری بالقوّه‌اند نه بالفعل) و این نیز محال است(1).

فرع

از جمله موارد ترکیب، اتّصاف شی به هویّت وجودی‌اش با سلب‌ها (و نقصانهائی که در وجود آنها راه دارد) می‌باشد و این نوع از ترکیب نیز، از واجب الوجود نفی شده است.

توضیح آن اینکه هر هویّتی صحیح است که از آن شی‌ای به ملاحظه حدّ وجودی آن هویّت، سلب شود پس هویّت، به ایجاب و سلب، تحصّل پیدا می‌کند مثل انسان مثلا گفته می‌شود او در حاقّ وجودش، انسان است و اسب، نیست و هرآنچه که چنین باشد پس او مرکّب از ایجاب که عبارت از ثبوت خود شی‌ء برای خود شی‌ء و از سلب که نفی غیرخودش از خودش می‌باشد زیرا این دو حیثیّت (حیثیّت ثبوت شی‌ای برای خودش و نفی غیرخودش از خودش) با یکدیگر مغایر هستند پس هر هویّت وجودی که از آن شی‌ای سلب شود مرکّب می‌باشد.

و نتیجه آن به‌عکس نقیض چنین منعکس می‌شود که: «هر ذاتی که حقیقت بسیط دارد، کمال وجودی، از آن سلب نمی‌گردد».

واجب بالذّات، وجود بحت و خالص است که عدم در ذات آن راه ندارد و هیچ کمال وجودی از آن سلب نمی‌گردد زیرا هر کمال وجودی ممکن، معلولی است که از ناحیه علّت،


1) اسفار ج 6 ص 101.

افاضه و اعطاء شده است و علل نیز، منتهی به واجب بالذّات است (پس او، معطی جمیع کمالات بر همه مخلوقات است) و معلوم است که معطی شی‌ء فاقد آن شی‌ء نمی‌تواند باشد پس برای خدائی که همه کمالات را به همه موجودات اعطا کرده است خود دارای آن کمالات می‌باشد بدون اینکه عدم در آن داخل شود پس حقیقت واجب الوجود، وجود بسیط بحت و خالص بوده، هیچ شی‌ای (از کمالات) از این حقیقت، مسلوب نیست و این است مطلوب ما.

اشکال:

برهان، اقامه‌شده که برای خدا، صفات سلبیّه‌ای وجود دارد مثل اینکه خدا جسم و جسمانی نیست، خدا، جوهر و عرض نیست و ... (هم‌چنانکه برای خدا، صفات ثبوتیّه‌ای وجود دارد مثل علم- قدرت- اراده- تکلّم و ... پس چگونه صحیح است ادّعا شود که کمال وجودی از او سلب نمی‌شود؟ درحالیکه میدانیم جسم بودن و جوهر بودن از جمله کمالات به شمار می‌رود و در اینجا از خداوند سلب گشته است).

پاسخ:

صفات سلبی، برگشت آنها به سلب نقائص و عدم آنها از ذات باریتعالی است و سلب سلب، خود، وجود است و سلب نقص، کمال وجود است چنانکه گفته شده است.

اشکال:

لازمه بیان سابق (که هیچ‌چیزی از کمالات از حقیقت بسیط واجب سلب نمی‌شود) این است که حمل بین واجب الوجود و بین هر موجود و کمال وجودی، صحیح است درحالیکه لازمه آن عینیّت واجب و ممکن است و خداوند از این نوع حملها و عینیّت‌ها، مبرّا بوده و خلاف ضرورت است(1).


1) اسفار ج 6 ص 100 و ص 118.( شارح)

پاسخ

اگر وجودات ممکن، حمل بر ذات واجب الوجود بشود به نحو حمل شایع صناعی یعنی این وجودات ممکن با دو جهت ایجابی و سلبی‌اش و با دو حیثیّت کمال و نقصش که این وجودات را مرکّب ساخته است بر ذات باریتعالی صادق باشد نتیجه می‌شود که ذات واجب، مرکّب است، در این‌صورت ایراد بالا متوجّه می‌گردد برای اینکه ما ذات واجب را حقیقتی بسیط (و بسیط الحقیقه) میدانیم و این حمل، با بساطت حقیقی ذات واجب، سازگار نیست و این حمل، خلاف آن بساطت حقیقی ذات واجب است.

امّا اگر این نظر را بگوئیم که خداوند به حقیقت بسیطاش، واجد کمال هر موجودی است به نحو اعلی و اشرف این، از قبیل واجد بودن علّت است کمال معلول را با اینکه بین آن دو، مبانیتی است که موجب محال بودن حمل بین آن دو است و این است مراد فلاسفه از قولشان: «بسیط الحقیقة کلّ الاشیاء» «حقیقت بسیط در عین بساطت، جامع کمالات همه اشیاء است» و این نوع از حمل بنام حمل «حقیقه» و «رقیقه» نامیده می‌شود و این نوع حمل، حمل شایع صناعی نیست:

و از مطالب سابق روشن گردید که واجب لذاته، تمامیّت هر شی‌ای است (یعنی تمام کمالات وجودی هر شی‌ای را ذات باریتعالی دارد زیرا تمامیّت هر شی‌ء به کمالات او است و خداوند این کمالات را در عین بسیط بودن ذاتش دارد).

خلاصه درس پنجاه و هشتم:

خداوند دارای ماهیّت نیست علّت آنرا سابقا اینگونه بیان کردیم که هر شی‌ای که دارای ماهیّت است ممکن می‌باشد و عکس نقیض آن چنین می‌شود که هرچیزی که ممکن نیست ماهیّتی ندارد پس واجب بالذّات ماهیّتی ندارد، فلاسفه برای نفی ماهیّت از واجب الوجود در مرحله وجوب و امکان دلیل دیگری آورده‌اند و بر این دلیل نقضی وارد شده و از آن نیز پاسخ گفته‌اند.

تفصیل دلیل مذکور و نقض بر آن و پاسخ از آن نقض نیز در متن درس بیان گردیده است مراجعه نمایید.

برهان دیگری برای اثبات نفی ماهیّت از ذات باریتعالی بیان گردیده و توضیح آن در متن درس آمده است مراجعه نمائید.

باتوجّه به براهین فوق واجب الوجود ماهیّتی ندارد پس حدّی ندارد پس اجزاء حدّی از قبیل جنس و فصل برای او نیست پس اجزاء خارجی از مادّه خارجی و صورت خارجی برای او نیست. این دلیل اوّل بود برای اثبات بسیط بودن ذات خداوند و اما دلیل دوّم اینکه اگر برای واجب الوجود جزئی باشد حتما جزء در وجود مقدّم بر وجود واجب الوجود بوده و واجب الوجود در وجود توقّف بر آن جزء دارد زیرا جزء مقدّم بر کلّ وجود بوده و کلّ در وجود متوقّف بر جزء می‌باشد درحالیکه می‌دانیم متأخّر بودن واجب و توقّف آن بر غیرخودش محال و ممتنع می‌باشد. دلیل سوّم برای اثبات بسیط بودن ذات واجب الوجود اقامه‌شده به این نحو که ذات واجب الوجود اگر مرکّب از اجزاء باشد از سه حال خارج نیست:

یا جمیع اجزاء آن به ملاحظه ذاتشان از قبیل واجب‌اند یا بعضی از اجزاء، واجب بالذّات و برخی دیگر از آنها، ممکن هستند و یا اینکه جمیع آنها از قبیل ممکن هستند، مسلّما هرسه حالت درباره خداوند محال است و علّت محالّیت هرسه احتمال درباره خداوند در متن درس بیان گردیده مراجعه نمایید.

تذکّر این نکته لازم است که براهین نام‌برده در نفی اجزای مقداری، کافی نیستند تفصیل عدم کفایت و دلیل آن در متن درس ذکر شده است.

پس ذات باریتعالی هیچ ترکیبی در او راه ندارد حتّی اتّصاف شی‌ء به هویّت وجودی‌اش با سلب و نقصانهائی که در وجود آنها راه دارد در ذات باریتعالی تصور نمی‌شود توضیح آن در متن درس بیان گردیده است مراجعه نمایید.

اشکال به اینکه چگونه صحیح است که ادعا شود که کمال وجودی از او سلب نمی‌شود؟

پاسخ داده می‌شود به اینکه برگشت صفات سلبی به سلب نقائص و عدم آنها از ذات باریتعالی است و سلب سلب، خود وجود و سلب نقض، کمال و جود است.

اشکال دیگری در این زمینه بیان و پاسخی از آن داده شده است تفصیل این اشکال و پاسخ در متن درس آورده شده است.

پرسشها:

1- اثبات اینکه ذات باریتعالی دارای ماهیّت نیست بطریق عکس نقیض آنرا توضیح دهید.

2- دلیل مشهور فلاسفه را برای نفی ماهیّت از واجب الوجود بیان کنید.

3- این نقص را که: «فرض بودن ماهیّت مفروض، علّت فاعلی بر وجود واجب الوجود اگر اقتضاء کند که ماهیّت بر وجود معلولش تقدّم پیدا کند این اشکال به عینه در ماهیّات موجود برای ممکنات نیز متوجّه می‌شود» توجیه کرده، پاسخ را نیز بیان کنید.

4- این برهان را برای اثبات نفی ماهیّت در ذات واجب الوجود به اینکه اگر خداوند دارای ماهیّت باشد داخل تحت مقوله جوهر بوده و در نتیجه ذات واجب الوجود دارای جهت امکانی می‌گردد و واجب نبوده، ممکن الوجود می‌شود و این نیز محال است» توضیح داده و بیان کنید.

5- چرا ذات خداوند، بسیط بوده، مرکّب از اجزاء ذهنی و خارجی نیست.

6- دلیل دوّم بر بسیط بودن ذات خداوند را توضیح دهید.

7- دلیل سوّم بر بسیط بودن ذات خداوند را بیان نمایید.

8- آیا براهین اثبات بسیط بودن ذات پروردگار در نفی اجزاء مقداری کافی هستند یا نیستند در هرصورت چرا؟

9- آیا میدانید که این نوع ترکیب یعنی اتّصاف شی‌ء به هویّت وجودش با سلب‌ها چرا؟ از ذات واجب الوجود نفی شده است؟ آنرا توضیح دهید.

10- دو اشکال در بسیط بودن ذات خداوند در ذیل درس مطرح گشته آندو اشکال را توضیح و پاسخ از آن‌دو را نیز بیان نمایید.

الدّرس التّاسع و الخمسون (59) الفصل الخامس فی توحید الواجب لذاته و انّه لا شریک له فی وجوب الوجود

قد تبیّن فی الفصول السّابقة، أنّ ذات الواجب لذاته عین الوجود الذّی لا ماهیّة له و لا جزء عدمیّ فیه، فهو صرف الوجود، و صرف الشّی‌ء واحد بالوحدة الحقّة التّی لا تتثّنی و لا تتکرّر، إذ لا تتحقّق کثرة إلّا بتمیّز آحادها، باختصاص کلّ منها بمعنی لا یوجد فی غیره، و هو ینا فی الصّرافة، فکلّ ما فرضت له ثانیا عاد أوّلا. فالواجب لذاته واحد لذاته، کما أنّه موجود بذاته واجب لذاته، و هو المطلوب و لعلّ هذا هو مراد الشّیخ بقوله فی التّعلیقات:

«وجود الواجب عین هویّته، فکونه موجودا عین کونه هو، فلا بوجود وجود الواجب لذاته لغیره». انتهی

برهان آخر: لو تعدّد الواجب بالذّات کأن یفرض واجبان بالذّات و کان وجوب الوجود مشترکا بینهما و کان تمیّزهما بأمر وراء المعنی المشترک بینهما فان کان داخلا فی الذّات لزم التّرکّب و هو ینافی وجوب الوجود، و إن کان خارجا منها کان عرضیّا معلّلا، فان کان معلولا للذّات کانت الذّات متقدّمة علی تمیّزها بالوجود و لا ذات قبل التّمیز فهو محال، و إن کان معلولا لغیره کانت الذّات مفتقرة فی تمیّزها إلی غیرها و هو محال، فتعدّد

واجب الوجود علی جمیع تقادیره محال.

و اورد علیه الشّبهة المنسوبة إلی ابن کمونة- و فی الأسفار أنّ أوّل من ذکرها الشّیخ الاشراق فی المطارحات ثم ذکرها ابن کمونة، و هو من شرّاح کلامه فی بعض مصنّفاته و اشتهرت باسمه- بأنّه لم لا یجوز أن یکون هناک ماهیّتان بسیطتان مجهولتا الکنه متباینتان بتمام الذّات و یکون قول الوجود علهیما قولا عرضیّا.

و هذه الشّبهة کما تجری علی القول بأصالة الماهیّة المنسوب إلی الاشراقیّین تجری علی القول بأصالة الوجود و کون الوجودات حقائق بسیطة متباینة بتمام الذّات المنسوب إلی المشّائین. و الحّجة مبنیّة علی أصالة الوجود و کونه حقیقة واحدة مشککّة ذات مراتب مختلفة.

و اجیب عن الشّبهة بأنّها مبنیّة علی انتزاع مفهوم واحد من مصادیق کثیرة متباینة بما هی کثیرة متباینة و هو محال.

برهان آخر: لو تعدّد الواجب بالذّات و کان هناک واجبان بالذّات مثلا کان بینهما الامکان بالقیاس من غیر أن یکون بینهما علاقة ذاتیّة لزومیّة، لأنها لا تتحقّق بین الشّیئین إلّا مع کون احدهما علّة و الآخر معلولا او کونهما معلولین لعلّة ثالثة و المعلولیّة تنا فی وجوب الوجود بالذّات.

فاذن لکلّ واحد منهما حظّ من الوجود و مرتبة من الکمال لیس للآخر فذات کلّ منهما بذاته واجد لشی‌ء من الوجود و فاقد لشی‌ء منه و قد تقدّم أنّه ترکّب مستحیل علی الواجب بالذّات.

برهان آخر: ذکره الفارابی فی الفصوص: «وجوب الوجود لا ینقسم بالحمل علی کثیرین مختلفین بالعدد و إلّا لکان معلولا».

و لعلّ المراد أنّه لو تعدّد الواجب بالذّات لم یکن الکثرة مقتضی ذاته لاستلزامه أن لا یوجد له مصداق، إذ کلّ ما فرض مصداقا له کان کثیرا و الکثیر لا یتحقّق الّا بآحاد، و إذ لا واحد مصداقا له فلا کثیر، و إذ لا کثیر فلا مصداق له و المفروض أنّه واجب بالذّات.

فبقی أن تکون الکثرة مقتضی غیره، و هو محال، لاستلزامه الافتقار إلی الغیر الذّی لا یجامع الوجوب الذّاتیّ.

الفصل السّادس فی توحید الواجب لذاته فی ربوبیّته و انّه لا ربّ سواه

الفحص البالغ و التّدبّر الدقّیق العلمیّ یعطی أنّ أجزاء عالمنا المشهود، و هو عالم الطّبیعة، مرتبطة بعضها ببعض من أجزائها العلویّة و السّفلیّه و أفعالها و انفعالاتها و الحوادث المترتّبة علی ذلک، فلا تجد خلالها موجودا لا یرتبط بغیره فی کینونته و تأثیره و تأثّره و قد تقدّم فی مباحث الحرکة الجوهریّة ما یتأیّد به ذلک.

فلکلّ حادث من کینونة او فعل او انفعال استناد إلی مجموع العالم. و یستنتج من ذلک أنّ بین أجزاء العالم نوعا من الوحدة و النّظام الوسیع الجاری فیه واحد. فهذا أصل.

ثمّ إنّ المتحصّل ممّا تقدّم من المباحث و ما سیأتی أنّ هذا العالم المادّیّ معلول لعالم نوریّ مجرّد عن المادّة متقدّس عن القوّة، و أنّ بین العلّة و المعلول سنخیّة وجودیّة بها یحکی المعلول بماله من الکمال الوجودیّ بحسب مرتبته الکمال الوجودیّ المتحقّق فی العلّة بنحو أعلی و أشرف. و الحکم جار إن کان هناک علل عقلیّة مجرّدة بعضها فوق بعض حتّی ینتهی إلی الواجب لذاته جلّ ذکره.

و یستنتج من ذلک انّ فوق هذا النّظام الجاری فی العالم المشهود نظاما عقلیّا نوریّا مسانخا له هو مبدء هذا النّظام و ینتهی إلی نظام ربّانیّ فی علمه تعالی هو مبدء الکلّ، و هذا أیضا اصل.

و من الضّروریّ أیضا أنّ علّة علّة الشّی‌ء علّة لذلک الشّی‌ء و أنّ معلول معلول الشّی‌ء معلول لذلک الشّی‌ء. و إذ کانت العلل تنتهی إلی الواجب تعالی، فکلّ موجود کیفما

فرض فهو أثره و لیس فی العین إلّا وجود جواهر و آثارها و النّسب و الرّوابط التّی بینها، و لا مستقلّ فی وجوده إلّا الواجب بالذّات و لا مفیض للوجود إلّا هو.

فقد تبیّن بما تقدّم أنّ الواجب تعالی هو المجری لهذا النّظام الجاری فی نشأتنا المشهودة و المدبّر بهذا التدبیر العامّ المظلّ علی اجزاء العالم. و کذا النّظامات العقلیّة النّوریّة التّی فوق هذا النّظام و بحذائه علی ما یلیق بحال کلّ منها حسب ماله من مرتبة الوجود. فالواجب لذاته ربّ للعالم مدبّر لأمره بالایجاد بعد الایجاد، و لیس للعلل المتوسّطة إلّا أنّها مسخّرة للتّوسّط من غیر استقلال و هو المطلوب فمن المحال أن یکون فی العالم ربّ غیره لا واحد و لا کثیر.

علی أنّه لو فرض کثرة الأرباب المدبّرین لأمر العالم، کما یقول به الوثنیّة، أدّی ذلک إلی المحال من جهة أخری و هی فساد النّظام.

بیان ذلک أنّ الکثرة لا تتحقّق إلّا بالآحاد و لا آحاد إلّا مع تمیّز البعض من البعض و لا یتمّ تمیّز إلّا- باشتمال کلّ واحد من آحاد الکثرة علی جهة ذاتیّة یفقدها الواحد الآخر فیغایر بذلک الآخر و یتمایزان، کلّ ذلک بالضّرورة. و السّنخیّة بین الفاعل و فعله تقضی بظهور المغایرة بین الفعلین حسب ما بین الفاعلین. فلو کان هناک أرباب متفرّقون، سواء اجتمعوا علی فعل واحد أو کان لکلّ جهة من جهات النّظام العالمیّ العامّ ربّ مستقلّ فی ربوبیّته کربّ السّماء و الأرض و ربّ الانسان و غیر ذلک، أدّی ذلک إلی فساد النّظام و التّدافع بین أجزائه، و وحدة النّظام و التّلازم المستمرّ بین أجزائه تدفعه.

فان قیل: إحکام النّظام و إتقانه العجیب الحاکم بین أجزائه یشهد أنّ التدبیر الجاری تدبیر عن علم و الاصول الحکمیّة القاضیة باستناد العالم المشهود إلی علل مجرّدة عالمة یؤیّد ذلک. فهب أنّ الأرباب المفروضین متکثرة الذوات و متغایرتها و یؤدّی ذلک بالطبع إلی اختلاف الأفعال و تدافعها، لکن من الجائز أن یتواطئوا علی التسالم و هم عقلاء و یتوافقوا علی التلاؤم رعایة لمصلحة النظام الواحد و تحفّظا علی بقائه

قلت: لا ریب أنّ العلوم التّی یبنی علیها العقلاء أعمالهم صور علمیّة و قوانین کلّیّة مأخوذة من النّظام الخارجیّ الجاری فی العالم. فللنّظام الخارجیّ نوع تقدّم علی تلک الصّور

العلمیّة و القوانین الکلّیّة و هی تابعة له.

ثمّ هذا النّظام الخارجیّ بوجوده الخارجیّ فعل اولئک الأرباب المفروضین، و من المستحیل أن یتأثّر الفاعل فی فعله عن الصّور العلمیّة المنتزعة عن فعله المتأخّرة عن الفعل.

فان قیل: هب أنّ الأرباب المفروضین الفاعلین للنّظام الخارجیّ لا یتّبعون فی فعلهم الصّور العلمیّة المنتزعة عن الفعل و هی علوم ذهنیّة حصولیّة تابعة للمعلوم، لکنّ الأرباب المفروضین فواعل علمیّة لهم علم بفعلهم فی مرتبة ذواتهم قبل الفعل. فلم لا یجوز تواطؤهم علی التّسالم و توافقهم علی التّلاؤم فی العلم قبل الفعل.

قلت: علم الفاعل العلمیّ بفعله قبل الایجاد- کما سیجی‌ء و قد تقدمت الاشارة إلیه- علم حضوریّ، ملاکه وجدان العلّة کمال المعلول بنحو أعلی و أشرف و السّنخیّة بین العلّة و معلولها. و فرض تواطؤ الأرباب و توافقهم فی مرتبة هذا المعنی من العلم الغاء منهم لما فی وجوداتهم من التّکثّر و التّغایر، و قد فرض أنّ وجوداتهم متکثرة متغایرة، هذا خلف.

درس پنجاه و نهّم (59)

فصل پنجم در توحید واجب لذاته و اینکه برای او در وجوب وجود، شریکی نیست
اشاره

(در اثبات توحید در این فصل چهار برهان ذکر شده است(1)):

برهان اوّل:

در فصول سابق روشن گردید که ذات واجب لذاته، عین وجودی است که نه ماهیّت دارد و نه عدمی جزء آن می‌باشد پس او، صرف وجود است و صرف شی‌ء، واحد بوده به وحدت حقّه که نه دوئیّت را می‌پذیرد و نه تکرّر را زیرا کثرت، محقّق نمی‌شود مگر به تمیّز آحادش به این‌ترتیب که هریک از این آحاد، مختصّ است به معنائی که در غیر این آحاد موجود نمی‌گردد و این، با صرافت (یعنی صرف شی‌ء بودن) منافات دارد پس (بناء بر صرافت


1) الهیّات شفا مقاله اوّل فصل هفتم، مقاله پنجم فصل پنجم- تلویحات ص 36 و ص 35- قبسات ص 76 التّحصیل ص 506 و ص 570- اسفار ج 1 ص 129 و ص 135 و ص 137.( شارح)

وجود واجب) هرآنچه را که دوّمی فرض کردی برمی‌گردد به اوّل (و در غیراین‌صورت صرافت وجود خدشه‌دار می‌شود) پس واجب لذاته، واحد لذاته می‌باشد همانطور که موجود است بذاته، واجب است لذاته و این است مطلوب ما.

و شاید همین، مراد شیخ الرّئیس در تعلیقات است آنجا که مینویسد:

«وجود الواجب عین هوّیته فکونه موجودا عین کونه هو فلا یوجد وجود الواجب لذاته لغیره انتهی» یعنی «وجود واجب عین هویّت او است پس موجود بودن واجب، عین هویّت‌اش می‌باشد و در نتیجه، وجود واجب لذاته برای غیرخودش موجود نمی‌شود».

برهان دوّم:
اشاره

اگر فرض کنیم واجب بالذّات، متعدّد باشد مثل اینکه دوتا واجب بالذّات فرض شود و هردو، در وجوب وجود، مشترک باشند و تمیّز بین آن‌دو به امری باشد ماورای معنای مشترک بین آن‌دو، (که وجوب وجود می‌باشد).

این امر که باعث تمیّز آن‌دو واجب از یکدیگر است از چند فرض خارج نیست: اگر داخل در ذات واجب باشد ترکیب در ذات واجب لازم می‌آید و آن، مسلّما با وجوب وجود منافات دارد و اگر خارج از ذات باشد ناچار عرضی بوده، دارای علّت می‌باشد و علّت این امر عرضی اگر ذات واجب باشد لازم می‌آید ذات واجب (که علّت است) بر تمیّز ذات به وجود (که معلول است) مقدّم باشد درحالیکه قبل از تمیّز به وجود، ذاتی نیست و این نیز، محال است و اگر این امر عرضی، معلول غیر ذات واجب باشد ذات در تمیّزش محتاج غیرذات می‌باشد و آن نیز محال است پس تعدّد واجب الوجود بر جمیع فروض گذشته محال می‌باشد.

شبهه ابن کمونه در برهان بالا و پاسخ آن

شبهه ابن کمونه(1)در برهان بالا و پاسخ آن

بر برهان بالا، شبهه منسوب به «ابن کمونه» وارد شده است(2)و صدر المتألهین (ره) در اسفار می‌نویسد:

اولین کسی که این شبهه را ذکر کرده، شیخ اشراق در کتاب «مطارحات» می‌باشد و به دنبال او، ابن کمونه که از جمله شرّاح کلام شیخ الاشراق می‌باشد در برخی از مصنّفاتش این شبهه را ذکر کرده و شبهه، بنام او معروف گردیده است.

شبهه «ابن کمونه» این است که برای چه جایز نباشد اینکه برای واجب الوجود، دو ماهیّت بسیط که کنه هردو، مجهول بوده، با تمام ذات با یکدیگر متباین باشند وجود داشته باشد و اطلاق (و حمل) وجود بر دو ماهیّت متباین، از قبیل اطلاق (و حمل و قول) عرضی است.

و این شبهه همانطور که بنابر اصالت ماهیّت که منسوب با شراقیّین است جاری می‌شود و هم‌چنین بنابر قول به اصالت وجود و اینکه وجودات، حقائق بسیط، متباین به تمام ذات هستند که منسوب به فلاسفه مشّاء می‌باشد جاری می‌گردد.

و امّا استدلال (در برهان دوّم) مبنی است بر اصالت وجود و اینکه وجود، حقیقت واحد قابل تشکیک بوده، دارای مراتب مختلف است (و ازاین‌رو شبهه فوق بر آن وارد نمی‌گردد زیرا براساس استدلال بالا، وجود و وجوب وجود که مشترک میان آن‌دو واجب مفروض هستند ناگزیر ذاتی آن‌دو واجب خواهد بود و نمی‌توان آنرا یک امر عرضی و بیرون از ذات اعتبار نمود)


1) ابن کمونه عزّ الدوّله سعد بن منصور اسرائیلی از تألیفات او: شرح تلویحات سهروردی شیخ اشراق- تنقیح الابحاث فی البحث عن الملل الثّلاث- شرح اشارات، شیخ الرّئیس ابو علی سینا آن را بنام فرزندش شمس الدّین صاحب دیوان الممالک تألیف نمود- کتاب دیگری دارد بنام تنقیح الابحاث در ابطال دین مسیح و یهود( لغت‌نامه دهخدا ماده ابن کمونه)( شارح)

2) مطارحات ص 393 و ص 395- اسفار ج 1 ص 131 و ص 133 و ج 6 ص 58 و ص 60- مبداء و معاد ص 53.( شارح)

پس این شبهه، برمبنای اصالت وجود وارد نمی‌گردد و امّا بناء برمبنای اصالت ماهیّت نیز برخی از آن پاسخ گفته‌اند به این‌ترتیب که: این شبهه، مبتنی است بر انتزاع یک مفهوم (مثل وجود) از مصادیق کثیر و متباین از این‌جهت که کثیر و متباین هستند و این نیز محال است.

برهان سوّم

اگر واجب بالذّات متعدّد بوده در اینجا دو واجب بالذّات مثلا موجود باشد طبعا بین آن دو، امکان بالقیاس خواهد بود بدون اینکه بین آن‌دو، علاقه ذاتی لزومی، موجود باشد زیرا علاقه ذاتی لزومی بین دو چیز، محقّق نمی‌شود مگر با بودن یکی از آن‌دو، علّت و دیگری، معلول، یا بودن هردو، معلول علّت سوّمی و بدیهی است که معلول (بهرصورت که میخواهد باشد) با وجوب وجود بالذّات منافات دارد.

پس در این‌حال برای هریک از آن‌دو واجب بالذّات، حظّی از وجود، هست و مرتبه‌ای از کمال وجود را دارد (و در نتیجه، واجب بالذّات به موجود مرکّب برمی‌گردد) و سابقا گذشت که ترکّب بر واجب بالذّات (عقلا) محال و ممتنع می‌باشد (زیرا با وجوب وجود، سازگار نیست).

برهان چهارم:

این برهان را فارابی در فصوص(1)بیان کرده است و عبارت آن چنین است:

«وجوب الوجود لا ینقسم بالحمل علی کثیرین مختلفین بالعدد و الّا لکان معلولا» «وجوب وجود (در واجب بالذّات) با حمل بر کثیرین که از لحاظ عدد، مختلف هستند منقسم نمی‌گردد(2)(تا واجب بالذّات متعدّد پدید آید) وگرنه وجوب وجود، معلول می‌باشد (و بدیهی


1) فصوص الحکم فصل هشتم.( شارح)

2) اسفار ج 6 ص 62 و ص 63- مقاومات ص 718 و ص 189.( شارح)

است که معلول شدن واجب بالذّات، با واجب بالذّات بودنش، سازگار نیست).

و شاید مراد فارابی (از عبارت بالا) این است که اگر واجب بالذّات، متعدّد باشد کثرت، مقتضای ذات واجب الوجود نمی‌باشد برای اینکه اگر چنین اقتضائی در بین باشد برای واجب بالذّات، مصداقی موجود نمی‌شود زیرا هرآنچه را که فرض شود مصداق برای واجب بالذّات کثیر می‌باشد و کثیر نیز محقّق نمی‌شود مگر به آحاد و از آنجا که واحدی نیست که مصداق برای واجب بالذّات باشد پس کثیر، محقّق نیست و هنگامی که کثیر محقّق نباشد در نتیجه برای واجب بالذّات مصداقی نیست درحالیکه مفروض این است که او واجب بالذّات است پس باقی می‌ماند این احتمال که کثرت، مقتضای غیرواجب بالذّات است و آن نیز محال است زیرا این اقتضاء، مستلزم احتیاج به غیر است که با وجود ذاتی او قابل جمع نیست.

فصل ششّم در توحید واجب لذاته در ربوبیّتش و اینکه جز او ربّی نیست
اشاره

فصل ششّم در توحید واجب لذاته در ربوبیّتش و اینکه جز او ربّی نیست(1)

بررسی کامل و تدبّر دقیق علمی، ما را به این حقیقت راهنمائی می‌کند که اجزاء علوی (از فلکیّات و کواکب)(2)و اجزاء سفلی (از طبایع و عناصر)(3)برخی از آنها در رابطه با برخی دیگر قرار گرفته، افعال و انفعالات و حوادث مترتّب بر اینها همه مرتبط با یکدیگر می‌باشند، پس تو در میان این اجزاء موجودی را نمی‌یابی، که از لحاظ پیدایش (کینونت) و تأثیر و تأثّر و ... در ارتباط با غیرخودش نباشد، و در مباحث حرکت جوهریّه گذشت، مطالبی که این حقیقت را تأیید می‌کرد.

پس برای هر حادثی، از قبیل پیدایش یا فعل یا انفعال و ... استناد به مجموع عالم وجود دارد، و از اینجا نتیجه گرفته می‌شود، که بین اجزاء عالم یکنوع از وحدت وجود داشته، و نظام وسیع جاری در این عالم، نظام واحد بوده و وحدت نظام، اصلی است معتبر.

حاصل مطالب گذشته، و آینده این است که این عالم مادّی، معلول عالم نوری می‌باشد که مجرّد از مادّه بوده، از قوّه مبرّا است و نیز معلوم گشت که سنخیّت وجودی بین


1) اسفار ج 6 ص 92 و ص 94 و ص 100 و ج 5 ص 349- مبدأ و معاد ص 55 و ص 58 و ص 64- النّجاة ص 136 و ص 138- قبسات ص 340 و ص 413 و ص 414- التّحصیل ص 656.( شارح)

2) فرهنگ معارف اسلامی ج 3 ص 259.( شارح)

3) فرهنگ معارف اسلامی ج 3 ص 259.( شارح)

علّت و معلول برقرار است، بطوریکه معلول به حسب مرتبه کمال وجودی که آنرا دارا است، بنحو اعلی و اشرف حکایت از کمال وجودی متحقّق در علّت می‌کند.

و این حکم جریان دارد اگر در عالم نوری علل عقلی مجرّدی بوده که برخی از آنها فوق بعضی می‌باشد تا منتهی شود به واجب لذاته (جلّ ذکره)

و از این مطالب نتیجه گرفته می‌شود، که فوق این نظام جاری در عالم مشهود، نظام عقلی نوری بوده، مسانخ با نظام عالم مشهود که مبداء آن نیز می‌باشد و این نظام عقلی نوری (نیز بنوبه خود) منتهی به نظام ربّانی موجود در علم پروردگار می‌گردد که مبداء پیدایش کلّ موجودات و ممکنات می‌باشد و این نیز اصلی است معتبر.

و نیز بدیهی است که علّت علّت شی‌ء، علّت این شی‌ء نیز هست و اینکه معلول معلول شی‌ء، معلول این شی‌ء نیز هست.

و چون علل، منتهی به واجب لذاته می‌گردد، پس هر موجودی بهر کیفیّتی که فرض شود اثر واجب لذاته می‌باشد، و در خارج جز وجود جواهر، و آثار آن و نسبت و روابطی که بین جواهر و آثار آنها است وجود ندارد.

و در میان این‌همه موجودات، موجود مستقلّ جز وجود واجب بالذّات نیست و افاضه کننده در وجود (برای همه موجودات و مخلوقات و ممکنات) جز او موجود نمی‌باشد.

از مطالب سابق روشن گردید که واجب لذاته مجری نظام جاری در عالم (و نشأت) مشهود ما می‌باشد، و تنها او است مدبّر اصلی تدبیر عامّ موجود در عالم و همه اجزای این عالم سایه او می‌باشد، و هم‌چنین مجری نظام‌های عقلی نوری که فوق نظام عالم مشهود است و در مقابل این نظام قرار دارد، واجب لذاته هست به مقداری که هریک از نظام‌ها، و موجودات داخل در این نظام‌ها، به حسب مرتبه وجود لایق خود، کسب فیض از او می‌نمایند.

پس واجب لذاته پرورش‌دهنده، و ربّ عالم بوده و امور آن را با ایجاد بعد از ایجاد تدبیر می‌نماید، و برای علل متوسّط در این بین، شأنی نیست جز اینکه مسخّرند به جهت واسطه فیض بودن و عدم استقلال در علّت و این است مطلوب ما پس محال است در عالم، ربّی غیر او باشد نه واحد و نه کثیر.

بطلان قول وثنیّون

بطلان قول وثنیّون(1)

اگر قول وثنیّون را که عبارت از کثرت خدایان، که مدبّرین این عالم هستند فرض کنیم لازمه آن علاوه بر مطالب بالا موجب فساد نظام است، که آن نیز محال می‌باشد.

توضیح اینکه کثرت جز به آحاد، محقّق نمی‌شود و آحاد نیز جز با تمیّز بعضی از آحاد از بعضی دیگر محقّق نمی‌شود و تمیّز نیز تمام نمی‌شود مگر به اشتمال هر واحدی از آحاد کثرت بر جهتی که واحد دیگر، آن را فاقد است پس با این‌جهت، ذاتی این واحد با آن واحد، بینشان مغایرت ذاتی وجود داشته، متمایز از هم می‌باشند، و همه این مطالب، ضروری و بدیهی است، و سنخیّت بین فاعل و فعلش اقتضاء می‌کند همان نحو مغایرتی که بین دو فاعل هست میان فعل آن‌دو فاعل نیز برقرار باشد پس اگر ارباب (و خدایان) متعدّد و متفرّق داشته باشیم خواه اینکه همه آنها اجتماع بر یک فعل بکنند، یا اینکه هریک از آنها به‌طور مستقلّ تدبیر گوشه‌ای از نظام جهانی عامّ و فراگیر را به‌عهده داشته باشند مثل پروردگار آسمان و پروردگار انسان و غیر اینها از خدایان منتهی به فساد نظام و موجب تدافع واقع بین اجزای آن نظام می‌گردد، درحالیکه وحدت نظام و تلازم مستمرّ موجود بین اجزای آن، ابطلان قول «وثنیّون» را بخوبی اثبات می‌کند.

اشکال:
اشاره

استحکام نظام و استواری عجیب حاکم بین اجزاء آن، گواه این است، که تدبیر جاری موجود، تدبیری است، از روی علم و اصول براساس حکمت و مصلحت که حکم می‌کند به اینکه عالم مشهود، مستتند به علل مجرّد دارای علم می‌باشد.

می‌پذیریم که فرض کثرت خدایان، خدایانی که از لحاظ ذاتشان متعدّد بوده و متغایر می‌باشند، طبعا منتهی به اختلاف افعال و تدافع آنها می‌گردد و لکن چه مانعی وجود دارد که


1) « فرقه مانویّه و دیصانیّه از ثنویّه قائل‌اند بر اینکه فاعل خیر، نور و فاعل شرّ، ظلمت- گروه محسوس از این طائفه‌اند، گویند فاعل خیر بودن و فاعل شرّ، اهریمن و مقصود از آنها از اهریمن، شیطان است( شارح).

این خدایان توافق بر تسالم بنمایند چون، آنها عقلاء هستند مانعی نیست از اینکه توافق کنند، بر ملایمت و موافقت با یکدیگر به جهت مصلحت نظام واحد و به جهت محافظت بر بقاء نظام.

پاسخ:

شکّی نیست که علومی که اعمال عقلاء مبنی بر آنها صادر می‌گردد از قبیل صور علمی و قوانین کلّی هستند که از نظام خارجی جاری در عالم اخذ شده است پس برای نظام خارجی، یک نوع تقدّمی برای این صور علمی و قوانین کلّی وجود دارد، و این صور علمی و قوانین کلّی تابع آن نظام خارجی است.

و نیز معلوم است که این نظام خارجی، بوجود خارجی‌اش فعل این خدایان مفروض می‌باشد و محال است که فاعل در فعلش متأثّر از صور علمی باشد که این صور از فعلش انتزاع شده و متأخّر از آن باشد.

اشکال:
اشاره

تسلیم می‌شویم و می‌پذیریم که خدایان مفروض که در نظام خارجی فاعلیّت دارند در فعلشان تبعیّت نمی‌کنند از صور علمیّه‌ایکه از فعل انتزاع شده‌اند صور علمیّه‌ای که علوم ذهنی و حصولی بوده، تابع معلوم می‌باشند و لکن خدایان مفروض، فاعل‌های دارای علم بوده، برای آنان علم به فعلشان در مرتبه ذاتشان قبل از فعل وجود دارد، پس برای چه توافق آنان بر تسالم و توافق بر سازش و ملایمت در علم قبل از فعل، جایز نباشد؟

پاسخ:

علم فاعل دارای علم به فعلش، قبل از ایجاد فعل، چنانکه بزودی خواهد آمد و سابقا نیز به آن اشاره کردیم، علم حضوری است و ملاک (و معیار) علم حضوری، دو چیز است:

اوّل واجد بودن علّت، کمال معلول را به نحو اعلی و اشرف.

دوّم سنخیّت بین علّت و معلولش.

و فرض توافق خدایان مفروض و توافق آنها در مرتبه این معنی از علم حضوری به معنای الغاء تکثّر و تغایر، در وجودشان می‌باشد و حال آنکه فرض شد که وجودات آنها متکثّر و متغایر است و این خلف (یعنی خلاف فرض) است.

خلاصه درس پنجاه و نهم:

در اثبات توحید ذاتی پروردگار مرحوم استاد علّامه چهار برهان از بزرگان فلاسفه، اقامه کرده است و ضمنا در این مسأله شبهه ابن کمونه مطرح گشته و از آن نیز پاسخ داده است تفصیل این چهار برهان در متن درس ذکر گردیده، مراجعه نمایید.

و خداوند در ربوبیّتش نیز واحد و جز او ربّی نیست زیرا فوق این نظام جاری در عالم مشهود، نظام عقلی بوده، مسانخ با نظام عالم مشهود و این نظام عقلی نوری نیز به نوبه خود منتهی به نظام ربّانی موجود در علم پروردگار می‌گردد که مبدأ پیدایش کلّ موجودات و ممکنات می‌باشد پس هر موجودی به هر کیفیّتی که فرض شود اثر واجب لذاته می‌باشد و در خارج جز وجود جواهر و آثار آن و نسبت و روابطی که بین جواهر و آثار آنها است وجود ندارد و در میان این‌همه موجودات، موجود مستقلّی جز وجود واجب بالذّات نیست و افاضه‌کننده وجود جز او موجود نیست پس واجب بالذّات پرورش‌دهنده و ربّ عالم بوده، امور آنرا با ایجاد بعد از ایجاد تدبیر می‌نماید و برای علل متوسّط در این بین شأنی نیست جز اینکه مسخّرند به جهت واسطه فیض بودن و عدم استقلال در علّت پس محال است در عالم ربّی جز او. و از اینجا قول و «ثنیّین» که معتقد به خدایان کثیر هستند باطل می‌گردد.

تفصیل این قول در متن درس بیان گردیده و از آن پاسخ نیز داده شده است.

اشکالی در اینجا مطرح است که ما می‌پذیریم که در فرض کثرت خدایان خدایانی که از لحاظ ذاتشان، متغایر می‌باشند طبعا منتهی به اختلاف افعال و تدافع آنها می‌گردد و لکن چه مانعی وجود دارد که این خدایان، توافق بر تسالم به نمایند؟ چون آنها عقلاء هستند و مانعی از توافق بین آنها نیست.

از این اشکال نیز پاسخی داده شده است و تفصیل آن در متن درس بیان گردیده است. اشکال دوّم در این زمینه مطرح گشته که خدایان مفروض، فاعل‌های دارای علم بوده، برای آنان علم به فعلشان در مرتبه ذاتشان قبل از فعل وجود دارد پس برای چه توافق آنان بر تسالم و توافق بر سازش در علم قبل از فعل، جایز نباشد.

پاسخ این اشکال نیز در متن درس ذکر گردیده است مراجعه نمایید.

پرسشها:

1- برهان اوّل برای اثبات توحید ذاتی را بیان کنید.

2- برهان دوّم برای اثبات توحید ذاتی خداوند را توضیح دهید.

3- شبهه ابن کمونه در توحید ذاتی خداوند را توضیح و پاسخ را بیان کنید.

4- برهان سوّم برای اثبات توحید ذاتی خداوند را ذکر کنید.

5- برهان فارابی را در خصوص اثبات توحید ذاتی پروردگار شرح دهید.

6- چرا در عالم آفرینش، ربّی جز ذات واجب الوجود نیست؟ دلیل بیاورید.

7- عقیده وثنیّون را بیان و پاسخ از آنان را ذکر کنید.

8- آیا این نظر در «مقام» دفاع از عقیده وثنیّون که چه مانعی وجود دارد که خدایان متعدّد توافق بر تسالم نمایند چون آنان عقلاء هستند؟ چگونه پاسخ داده می‌شود.

9- باز این اشکال در مقام دفاع از عقیده وثنیّون که: «خدایان مفروض، فاعل‌های دارای علم بوده، برای آنان علم به فعلشان در مرتبه ذاتشان قبل از فعل وجود دارد پس توافق آنان بر تسالم و توافق بر سازش قبل از فعل چرا جایز نباشد؟ چگونه پاسخ داده می‌شود؟ توضیح دهید.

الدّرس السّتون (60) الفصل السّابع فی أنّ الواجب بالذّات لا مشارک له فی شی‌ء من المفاهیم من حیث المصداق

المشارکة بین شیئین و ازید إنّما تتمّ فیما إذا کانا متغایرین متمایزین و کان هناک مفهوم واحد یتّصفان به، کزید و عمرو المتّحدین فی الانسانیّة و الانسان و الفرس المتّحدین فی الحیوانیّة، فهی وحدة فی کثرة. و لا تتحقّق الکثرة إلّا بآحاد متغایرة متمایزة کلّ منها مشتمل علی ما یسلب به عنه غیره من الآحاد. فکلّ من المتشارکین مرکّب من النّفی و الاثبات بحسب الوجود. و إذ کان وجود الواجب بالذّات حقیقة الوجود الصّرف البسیط لا سبیل للتّرکیب إلیه و لا مجال للنّفی فیه، فلا یشارکه شی‌ء فی معنی من المعانی.

و أیضا المفهوم المشترک فیه إمّا شی‌ء من الماهیّات او ما یرجع إلیها. فلا سبیل للماهیّات الباطلة الذّوات إلی حقیقة الواجب بالذّات التّی هی حقّة محضة، فلا مجانس للواجب بالذّات إذ لا جنس له، و لا مماثل له إذ لا نوع له، و لا مشابه له إذ لا کیف له، و لا مساوی له إذ لا کمّ له، و لا مطابق له إذ لا وضع له، و لا محاذی له إذ لا این له، و لا مناسب له إذ لا اضافة لذاته. و الصّفات الاضافیّة الزّائدة علی الذّات کالخلق و الرّزق و الاحیاء و

الاماتة و غیرها منتزعة من مقام الفعل کما سیأتی إن شاء اللّه تعالی.

علی أنّ الصّفات الاضافیّة ترجع جمیعا إلی القیّومیّة، و إذ لا موجد و لا مؤثّر سواه فلا مشارک له فی القیّومیّة. و أمّا شی‌ء من المفاهیم المنتزعة من الوجود، فالذّی للواجب بالذّات منها أعلی المراتب غیر المتناهی شدّة الذّی لا یخالطه نقص و لا عدم، و الذّی لغیره بعض مراتب الحقیقة المشککّة غیر الخالی من نقص و ترکیب، فلا مشارکة.

و أمّا حمل بعض المفاهیم علی الواجب بالذّات و غیره- کالوجود المحمول باشتراکه المعنویّ علیه و علی غیره، مع الغضّ عن خصوصیّة المصداق، و کذا سائر صفات الواجب بمفاهیمها فحسب، کالعلم و الحیاة و الرّحمة، مع الغضّ عن الخصوصیّات الامکانیّة- فلیس من الاشتراک المبحوث عنه فی شی‌ء.

الفصل الثّامن فی صفات الواجب بالذّات علی وجه کلیّ و انقسامها

قد تقدّم أنّ الوجود الواجبیّ لا یسلب عنه کمال وجودیّ قطّ، فما فی الوجود من کمال کالعلم و القدرة فالوجود الواجبیّ واجد له بنحو أعلی و أشرف و هو محمول علیه علی ما یلیق بساحة عزّته و کبریائه، و هذا هو المراد بالاتّصاف.

ثمّ إنّ الصّفة تنقسم انقساما أوّلیّا إلی ثبوتیّة تفید معنی إیجابیّا کالعلم و القدرة و سلبیّة تفید معنی سلبیّا، و لا یکون إلّا سلب سلب الکمال، فیرجع إلی ایجاب الکمال، لأنّ نفی النفی إثبات. کقولنا: من لیس بجاهل و من لیس بعاجز الرّاجعین إلی العالم و القادر. و أمّا سلب الکمال فقد اتّضح فی المباحث السّابقة أن لا سبیل لسلب شی‌ء من الکمال إلیه تعالی.

فالصّفات السّلبیّة راجعة بالحقیقة إلی الصّفات الثبوتیّة.

و الصّفات الثّبوتیّة تنقسم إلی حقیقیّة کالحیّ و إضافیّة کالعالمیّة و القادریّة، و الحقیقیّة تنقسم إلی حقیقیّة محضة کالحیّ و حقیقیّة ذات إضافة کالخالق و الرّازق.

و من وجه آخر، تنقسم الصفات إلی صفات الذّات و هی التّی یکفی فی انتزاعها فرض الذات فحسب، و صفات الفعل و هی التّی یتوقّف انتزاعها علی فرض الغیر، و إذ لا موجود غیره تعالی إلّا فعله فالصّفات الفعلیّة هی المنتزعة من مقام الفعل.

الفصل التّاسع فی الصّفات الذّاتیة و انّها عین الذّات المتعالیة

اختلف کلمات الباحثین فی الصّفات الذاتیّة المنتزعة عن الذّات الواجبة المقطوعة النّظر عمّا عداها علی أقوال:

الأوّل أنّها عین الذّات المتعالیة و کلّ واحدة منها عین الاخری، و هو منسوب إلی الحکماء.

الثّانی أنّها معان زائدة علی الذّات لازمة لها فهی قدیمة بقدمها، و هو منسوب إلی الأشاعرة.

الثّالث أنّها زائدة علی الذّات حادثة، علی ما نسب إلی الکرّامیّة.

الرّابع أنّ معنی اتّصاف الذّات بها کون الفعل الصّادر منها فعل من تلبّس بالصّفة.

فمعنی کون الذّات المتعالیة عالمة أنّ الفعل الصّادر منها متقن محکم ذو غایة عقلائیّة، کما یفعل العالم. و معنی کونها قادرة أنّ الفعل الصّادر منها کفعل القادر، فالذّات نائبة مناب الصّفات.

و ربما یظهر من بعضهم المیل إلی قول آخر، و هو أنّ معنی إثبات الصّفات نفی ما یقابلها. فمعنی إثبات الحیاة و العلم و القدرة مثلا نفی الموت و الجهل و العجز.

و یظهر من بعضهم أنّ الصّفات الذّاتیّة عین الذّات، لکنّها جمیعا بمعنی واحد و الألفاظ مترادفة.

و الحقّ هو القول الأوّل، و ذلک لما تحقّق أنّ الواجب بالذات علّة تامّة ینتهی إلیه

کلّ موجود ممکن بلا واسطة او بواسطة او وسائط، بمعنی أنّ الحقیقة الواجبیّة هی العلّة بعینها. و تحقّق أیضا أنّ کلّ کمال وجودیّ فی المعلول فعلّته فی مقام علّیّته واجدة له بنحو أعلی و أشرف. فللواجب بالذّات کلّ کمال وجودیّ مفروض علی أنّه وجوده صرف بسیط واحد بالوحدة الحقّة فلیس فی ذاته تعدّد جهة و لا تغایر حیثیّة. فکلّ کمال وجودی مفروض فیه عین ذاته و عین الکمال الآخر المفروض له. فالصّفات الذّاتیّة التّی للواجب بالذّات کثیرة مختلفة مفهوما واحدة عینا و مصداقا، و هو المطلوب.

و قول بعضهم: إنّ علّة الایجاد هی إرادة الواجب بالذّات دون ذاته المتعالیة، کلام لا محصّل له. فانّ الارادة المذکورة عند هذا القائل إن کانت صفة ذاتیّة هی عین الذّات کان إسناد الایجاد إلیها عین إسناده إلی الذّات المتعالیة، فاسناده إلیها و نفیه عن الذّات تناقض ظاهر. و إن کانت صفة فعلیّة منتزعة من مقام الفعل کان الفعل متقدّما علیها فکان إسناد إیجاد الفعل إلیها قولا بتقدّم المعلول علی العلّة، و هو محال.

علی أنّ نسبة العلّیّة إلی إرادة الواجب بالذّات و نفیها عن الذّات تقضی بالمغایرة بین الواجب و إرادته. فهذه الارادة إمّا مستغنیة عن العلّة فلازمه أن تکون واجبة الوجود و لازمه تعدّد الواجب، و هو محال. و إمّا مفتقرة إلی العلّة فان کانت علّتها الواجب کانت الارادة علّة للعالم و الواجب علّة لها و علّة العلّة علّة فالواجب علّة العالم. و إن کانت علّتها غیر الواجب و لم ینته إلیه استلزم واجبا آخر تنتهی إلیه، و هو محال.

و أمّا القول الثّانی المنسوب إلی الاشاعرة، و هو أنّ هذه الصّفات- و هی علی ما عدّوها سبع: الحیاة و العلم و القدرة و السّمع و البصر و الارادة و الکلام- زائدة علی الذات لازمة لها قدیمة بقدمها.

ففیه أنّ هذه الصّفات إن کانت فی وجودها مستغنیة عن العلّة قائمة بنفسها کان هناک واجبات ثمان هی الذّات و الصّفات السّبع، و براهین وحدانیّة الواجب تبطله و تحیله.

و إن کانت فی وجودها مفتقرة إلی علّة، فان کانت علّتها هی الذّات کانت الذّات علّة متقدّمة علیها فیّاضة لها و هی فاقدة لها، و هو محال. و إن کانت علّتها غیر الذّات کانت

واجبة بالغیر و ینتهی وجوبها بالغیر إلی واجب آخر غیر الواجب المتّصف بها، و براهین وحدانیّة الواجب بالذّات تبطله أیضا. و أیضا کان لازم ذلک حاجة الواجب بالذّات فی اتّصافه بصفات الکمال إلی غیره، و الحاجة کیفما کانت تنا فی وجوب الوجود بالذّات.

و أیضا لازمه فقدان الواجب فی ذاته صفات الکمال، و قد تقدّم أنّه صرف الوجود الذّی لا یفقد شیئا من الکمال الوجودیّ.

و أمّا القول الثّالث المنسوب إلی الکرّامیّة و هو کون هذه الصّفات زائدة حادثة ففیه أنّ لازمه إمکانها و احتیاجها إلی العلّة، و علّتها إمّا هی الذّات و لازمه أن تفیض الذّات لنفسها ما هی فاقدة له و قد تحقّق استحالته، و إمّا غیر الذّات و لازمه تحقّق جهة إمکانیّة فیها و انسلاب کمالات وجودیّة عنها و قد تحقّق استحالته.

و أمّا القول الرّابع المنسوب إلی المعتزلة و هو نیابة الذّات عن الصّفات ففیه أنّ لازمه فقدان الذّات للکمال و هی فیّاضة لکلّ کمال، و هو محال.

و بهذا یبطل أیضا ما قیل إنّ معنی الصّفات الذّاتیّة الثّبوتیّة سلب مقابلاتها فمعنی الحیاة و العلم و القدرة نفی الموت و نفی الجهل و نفی العجز.

و أمّا ما قیل من کون هذه الصّفات عین الذّات و هی مترادفة بمعنی واحد، فکأنّه من اشتباه المفهوم بالمصداق. فالذّی یثبته البرهان أنّ مصداقها واحد، و أمّا المفاهیم فمتغایرة لا تتّحد أصلا. علی أنّ اللّغة و العرف یکذّبان التّرادف.

درس شصت‌ام (60)

فصل هفتم در اینکه واجب بالذّات برای او در میان مفاهیم از جهت مصداق شریکی وجود ندارد

فصل هفتم در اینکه واجب بالذّات برای او در میان مفاهیم از جهت مصداق شریکی وجود ندارد(1)

مشارکت بین، دو شی‌ء و بیشتر هنگامی تمام است که بین آن دو شی‌ء یا بیشتر، مغایرت و تمایزی وجود داشته، و از سوی دیگر مفهوم واحدی موجود باشد، که هردو شی‌ء متّصف به آن باشند، (مثل زید و عمرو که متّحد در انسانیّت هستند و انسان و اسب که متّحد در حیوانیّت می‌باشند) پس مشارکت بین دو شی‌ء، وحدت در کثرت است (یعنی چند چیز در یک چیز مشارکت دارند) و از طرفی نیز کثرت محقّق نمی‌شود، مگر به آحاد متغایر و متمایز با همدیگر بطوریکه هریک از آنها مشتمل است بر چیزی که از غیر آن فرد از آحاد، آن چیز مسلوب است، پس هریک دو شی‌ء مشارک در یک مفهوم، وجودش مرکّب از نفی و اثبات می‌شود (زیرا دو شی‌ء مشارک در یک مفهوم طبعا در یک مفهوم دیگر با یکدیگر متمایز هستند پس هریک از آن دو امر مشارک، نفی می‌کند آنچه را که دیگری دارد و او ندارد و


1) اسفار ج 6 ص 107 و ص 109- مبداء و معاد ص 64 و ص 66.( شارح)

اثبات می‌کند آنچه را که او دارد و دیگری ندارد).

و از آنجا که وجود واجب بالذّات، حقیقت وجود صرف بسیطی است که در او ترکیبی راه ندارد، و برای نفی، در ذات او مجالی نیست، پس هیچ شی‌ای در هیچ معنائی، از معانی و مفاهیم، با ذات واجب بالذّات مشارک نیست.

و دلیل دیگر بر عدم مشارکت واجب بالذّات در مفهومی از مفاهیم از حیث مصداق این است، که مفهومی که اشتراک در آن واقع شده است، یا شی‌ءای از ماهیّات است یا آنچه که بر ماهیّات برمی‌گردد (از مفاهیم و آثار و لوازم آنها)،

مسلّما برای ماهیّاتی که به ملاحظه ذاتشان باطل هستند، راهی به حقیقت واجب بالذّات نیست حقیقتی که حقّه محض می‌باشد، پس برای واجب بالذّات مجانسی نیست زیرا برای او جهتی وجود ندارد و برای او مماثلی نیست زیرا او نوع ندارد (تا افراد مشترک در نوع موجود بوده، مماثل خداوند باشند) و برای او مشابه (با شی‌ء دیگری) نیز نیست، زیرا او کیف ندارد و برای او مساوی (با شی‌ء دیگری) نیست زیرا او کمّ ندارد.

و برای ذات او مطابق و موازی نیست چون او وضع ندارد و برای او محاذی نیست زیرا او این (و مکان) ندارد.

و امّا صفات اضافی و فعلی زائد بر ذات باریتعالی از قبیل خلق- رزق- احیاء و اماته و غیر اینها از صفات اضافه زائد بر ذات، همه اینها از مفاهیم فعل انتزاع می‌گردند نه از مرتبه ذات او چنانکه بزودی به آن خواهیم پرداخت.

علاوه بر این، جمیع صفات اضافی برگشت آنها همه به قیومیّت خداوند می‌باشد و بالاخره برای خداوند مناسبی نیست چون ذات او اضافه بچیزی ندارد (یعنی وجود باریتعالی به نحوی است که وجود و حیثیّات سایر موجودات وابسته به وجود او است)

و از آنجا که جز او موجد و مؤثّری (در غالم خلقت) وجود ندارد پس در قیومیّت نیز برای او مشارکتی نیست. و امّا در مورد مفاهیم انتزاع‌شده از وجود (مثل وحدت، فعلیّت، شیئیّت و غیر اینها از مفاهیم انتزاع از هستی مطلق) می‌گوئیم که از این مفاهیم بالاترین مراتب غیر متناهی از لحاظ شدّت برای واجب بالذّات ثابت است مرتبه‌ای که هیچ‌گونه نقصی

و عدمی با آن آمیخته نشده است.

و امّا غیر آن مرتبه از مراتب حقیقت وجود قابل تشکیک، خالی از نقص (و عدم) و ترکیب نیست پس برای خدا در مورد مفاهیم انتزاع‌شده از وجود غیر از بالاترین مراتب آن نیز مشارکتی وجود ندارد.

و امّا حمل بعضی از مفاهیم بر واجب بالذّات و غیرواجب بالذّات مثل وجودی که حمل می‌شود به اشتراک معنوی هم بر واجب بالذّات و هم بر غیر او از ممکنات با قطع‌نظر از خصوصیّت مصداق و هم‌چنین حمل سایر صفات واجب به ملاحظه مفهوم خودشان فقط مثل علم و حیات و رحمت (که هم بر خدا حمل می‌شوند و هم بر موجودات ممکن) با قطع‌نظر (و چشم‌پوشی) از خصوصیّات امکانی آنها این دو مورد بالا هیچ‌کدام موجب اشکال در باب مشارکت نیست زیرا این نوع حمل در هردو مورد بالا از قبیل اشتراک و مشارکتی که محلّ بحث ماست (با آن خصوصیّاتی که در بالا گفتیم) نیست.

فصل هشتم در صفات واجب بالذّات به وجه کلّی و انقسام آنها
اشاره

فصل هشتم در صفات واجب بالذّات به وجه کلّی و انقسام آنها(1)

سابقا گذشت که از وجود واجب، هیچ کمال وجودی هرگز سلب نمی‌گردد بلکه آنچه که از کمال در وجود، محقّق است مثل علم و قدرت، وجود واجب واجد آن کمال بنحو اعلی و اشرف هست و این کمال بر واجب بالذّات به مقدار کیفیّتی که لایق ساحت عزّ و کبریائی او هست حمل می‌گردد و این است مراد از اتّصاف (در باب اتّصاف خدا به صفات کمال).

صفات ثبوتی و سلبی

صفات به انقسام اوّلی منقسم می‌گردد به صفات ثبوتی که معنای ایجابی را فایده میدهد مثل علم و قدرت و به صفات سلبی که معنای سلبی را فایده میدهد و صفات سلبی، نیست جز سلب سلب کمال پس برمی‌گردد به ایجاب کمال زیرا نفی نفی موجب اثبات است مثل قول ما: کسیکه جاهل نیست یعنی عالم است و یا مثل این قول: «کسیکه عاجز نیست یعنی قادر است».

و امّا سلب کمال در مباحث سابق روشن گردید که راهی برای سلب کمالی از کمالات، از واجب بالذات نیست پس صفات سلبیّه، همه در حقیقت برگشت به صفات ثبوتیّه می‌کند.


1) مبدأ و معاد ص 148 و ص 160- مباحث مشرقیّه ج 2 ص 494( شارح)

صفات حقیقیّه و اضافیّه

صفات ثبوتیّه نیز بدو قسم صفات حقیقی مثل زنده بودن (حیّ) و صفات اضافی مثل عالمیّت و قادریّت منقسم می‌شود(1).

و صفات حقیقیّه نیز منقسم می‌گردد بدو قسم: حقیقیّه محضه (مثل زنده بودن) و حقیقیّه دارای اضافه مثل خالق و رازق (که از مرتبه فعل خدا این دو صفت، انتزاع می‌گردند).

صفات ذات و صفات فعل

از جهت دیگر صفات، بدو قسم منقسم میگردد: صفات ذات که عبارت است از صفاتی که در انتزاع آنها فرض ذات، کافی است و صفات فعل که عبارت است از صفاتی که انتزاع آنها متوقّف بر فرض غیر است. و چون غیر باریتعالی جز فعلش، موجود نیست (و همه موجودات ممکن، فعل او محسوب می‌شوند) پس صفات فعل ذات پروردگار همان صفات انتزاع‌شده از مقام فعل او می‌باشند.


1) اسفار ج 6 ص 118 و ص 119.( شارح)

فصل نهّم در صفات ذاتی و اینکه صفات ذاتی خداوند عین ذات متعالی او است
اشاره

کسانی که در صفات ذاتی یعنی صفات انتزاع‌شده از ذات واجب با قطع‌نظر از اشیاء دیگر غیرذات او اختلاف کرده‌اند، اقوالی دارند:

قول اوّل قول حکماء

حاصل این قول این است که صفات ذاتیّه، عین ذات متعالی پروردگار بوده و نیز هر یک از صفات ذاتی عین دیگر صفات می‌باشد (پس برگشت قول حکماء به اثبات دو عینیّت است: عینیّت صفات ذات با ذات پروردگار و عینیّت هریک از این صفات با صفات دیگر).

قول دوّم- قول اشاعره

و آن، عبارت است از اینکه این صفات، زائد بر ذات واجب، لازم بر ذات بوده و با قدمت ذات، این صفات نیز قدمت پیدا می‌کنند.

قول سوّم- قول کرامیّه

کرامیّه(1)

« کرامیّه گروهی است که به جوهریّت باریتعالی و استقرار وی بر عرش اعتقاد دارند تعالی اللّه عن ذلک» در اقرب الموارد در ذیل مادّه کرامیّه چنین آمده است:« فرقه‌ای است از مشبّهه اصحاب عبد اللّه محمد بن الکرام».

در کتاب خاندان نوبختی ص 118 چنین ذکر شده:« جماعتی از اهل سنّت که از اثبات‌کنندگان صفات خداوند هستند، این گروه، صفاتی به‌عنوان صفات ازلیّه مثل علم و قدرت و حیات و اراده و سمع و بصر و کلام و جدال و اکرام وجود و عزّت و عظمت اثبات می‌کردند و بین صفات ذات و صفات فعل فرقی نمی‌گذاشتند و در نتیجه صفاتی نیز به‌عنوان صفات خبریّه مثل دست و صورت برای خداوند اثبات می‌نمودند و معتقد بودند که باید آیات را بدون تفسیر و تأویل پذیرفت و بماندن در حد ظاهر اکتفاء کردند».( شارح)

معتقدند که این صفات، زائد بر ذات بوده حادث می‌باشند.

1) کرامیّه طائفه‌ای از متکلّمین، از فرق صفاتیّه بوده، و پیرو ابو عبد الله بن کرام می‌باشند آنها را بدان‌روی، صفاتیّه نامند که در باب صفات حقّ، اعتقاد آنان موافق با اعتقاد صفاتیّه است، اینان معتقد به تجسم و تشبیه‌اند و خود منشعب به دوازده فرقه‌اند( ملل و نحل شهرستانی ص 249- در منتهی الارب در ماده کرامیّه چنین نوشته شده است:

قول چهارم

قول کسانیکه معتقدند معنای اتّصاف ذات به این صفات این است که فعل صادر از ذات، فعل کسی است که متلبّس به این صفات است پس معنای عالم بودن ذات متعالی (که یکی از صفات می‌باشد) ایناست که فعل صادر از ذات متعالی متقن و محکم و دارای غایت و هدفی عقلائی است همانطور که شخص عالم (از روی هدف و غایت و اتقان و استواری) فعل را انجام میدهد و معنای اینکه ذات متعالی قادر است اینکه فعل صادر از ذات قادر مثل فعل شخص قادر است پس ذات بجای صفات، جایگزین شده (و نائب مناب صفات می‌باشد).

قول پنجم:

قول کسانیکه معتقدند که معنای اثبات صفات برای ذات واجب الوجود نفی مقابل آن صفات از ذات واجب الوجود است پس معنای اثبات حیات و علم و قدرت برای واجب مثلا به معنای نفی موت جهل و عجز از او می‌باشد.

قول ششّم

از برخی دیگر قول دیگری اظهار شده که صفات ذاتی عین ذات است منتهی جمیع

صفات به‌معنای واحد بوده، از قبیل الفاظ مترادف می‌باشند.

قول حقّ

قول اوّل یعنی قول حکماء، قول حقّ می‌باشد سابقا ثابت گردید که واجب بالذّات علّت تامّه‌ای است که همه موجودات ممکن بدون واسطه یا با واسطه‌ای یا با وسائطی منتهی به او می‌گردند. به این معنی که حقیقت واجب عین همان علّت است (و طبعا سایر موجودات، معلول او می‌باشند بدون واسطه یا با واسطه، این، مطلب اوّل).

و نیز سابقا روشن گردید که هر کمال وجودی که معلول، آنرا دارد علّت در مقام علیّت، واجد آن کمال به نحو اعلی و اشرف می‌باشد، پس برای واجب بالذّات (بعنوان علّت همه وجودات) همه کمالات وجودی مفروض (در سایر موجودات) محقّق است به این معنی که واجب بالذّات وجود صرف و خالص، بوده، عدم در آن (و با آن) آمیخته نیست (و این نیز مطلب دوّم).

و نیز سابقا محقّق شد که وجود او صرف بسیط بوده، واحد است به وحدت حقّه پس در ذات، تعدّد جهت و تغایر حیثیّت تصوّر نمی‌شود (این نیز مطلب سوّم).

پس با توجّه به این سه نکته محقّق و ثابت، نتیجه می‌شود که هر کمال وجودی مفروض در ذات واجب عین ذات او بوده و عین کمال و صفت دیگری است که برای او فرض شده است. و صفات ذاتی که برای واجب بالذّات وجود دارد از لحاظ مفهوم، کثیر و مختلف و از لحاظ عینیّت خارجی و مصداق، واحد می‌باشد و این بود مطلوب ما.

علّت ایجاد موجودات آیا ذات واجب است یا اراده واجب؟

کلام برخی از فلاسفه که علّت ایجاد (موجودات) را همان اراده واجب بالذّات میدانند نه ذات متعالی او، کلامی است که معنای محصّلی ندارد زیرا مجالی برای این سؤال هست که مراد از اراده ذکرشده در عقیده این قائل چیست؟

اگر مراد از اراده، صفت ذاتی است که آن، عین ذات است، در این‌صورت، اسناد ایجاد، به این صفت، عین اسناد ایجاد است بذات متعالی پس اسناد ایجاد به اراده و نفی آن از

ذات، بین این‌دو تناقض آشکاری است.

و اگر مراد از اراده صفت فعلی انتزاع‌شده از مقام فعل می‌باشد در این‌صورت فعل، متقدّم بر اراده بوده در نتیجه اسناد ایجاد فعل به اراده در حقیقت اعتقاد به تقدّم معلول (یعنی اراده) بر علّتش (یعنی فعل) می‌باشد و آن نیز محال و ممتنع می‌باشد.

علاوه بر این نسبت دادن علیّت به اراده واجب بالذّات و نفی علیّت از ذات، ایجاب و اقتضاء می‌کند مغایرتی بین واجب و اراده‌اش وجود داشته باشد در این‌صورت این اراده یا بی‌نیاز از علّت است پس لازمه آن این است که اراده، خود، واجب الوجود باشد و لازمه این نیز، تعدّد واجب است و آن نیز محال می‌باشد و یا اینکه اراده، نیازمند به علّت می‌باشد حال اگر علّت اراده، واجب باشد لازم می‌آید که اراده، علّت برای تحقّق عالم باشد و واجب تعالی نیز علژت بر این علت و بدیهی است که علّت علّت نیز علّت است پس واجب، علّت ایجاد عالم است. و اگر علّت اراده، غیرواجب باشد و غیر، نیز منتهی به واجب نگردد در این‌صورت واجب دیگری لازم می‌آید که علیّت بر اراده، منتهی به او می‌گردد و این نیز محال است (زیرا لازمه آن، تعدّد واجب است و آن محال و ممتنع می‌باشد).

بطلان قول اشاعره
اشاره

قول اشاعره عبارت است از اینکه صفات ذاتی که هفت تا بوده و عبارتند از: «حیات- علم- قدرت- شنوائی- بینائی- اراده- و کلام» همه اینها زاید بر ذات واجب بوده، از لوازم ذات می‌باشند و با قدمت ذات قدمت پیدا می‌کنند.

قول اشاعره باطل است بوجوهی:
وجه اوّل:

صفات بالا اگر در وجودشان بی‌نیاز از علّت بوده، قائم به نفس باشند در این‌صورت هشت واجب پیدا می‌کنیم که یکی ذات واجب و هفت‌تای دیگر صفات واجب الوجود که همه اینها واجب می‌باشند و براهین وحدانیّت واجب، تعدّد واجب را باطل و محال می‌داند و اگر این صفات در وجودشان نیاز به علّت داشته باشند این نیز از دو شقّ خالی

نیست: یا علّت این صفات، همان ذات است در این‌صورت ذات علّت، متقدّم بر این صفات و افاضه‌دهنده این صفات می‌باشد درعین‌حال، ذات، فاقد این صفات می‌باشد (چون فرض کردیم که اینها زائد بر ذات‌اند) و این نیز محال است (زیرا فاقد شی‌ء چگونه معطی آن میتواند باشد؟) و اگر علّت این صفات غیرذات باشد پس این صفات، واجب بالغیر می‌باشند و واجب بالغیر بودن اینها به واجب دیگری است غیر از واجبی که متّصف به این صفات است (و در نتیجه، تعدّد واجب لازم می‌آید) و چنانکه گذشت براهین وحدانیّت واجب بالذات تعدّد واجب را باطل می‌سازد.

وجه دوّم:

در بطلان قول اشاعره اینکه لازمه این قول، نیاز واجب بالذّات در اتّصافش به صفات غیرخودش می‌باشد و بدیهی است که نیاز واجب بهر کیفیّتی که باشد، منافات دارد با وجوبی که واجب بالذّات دارد.

وجه سوّم:

در بطلان قول اشاعره اینکه: لازمه این قول این است که واجب، در ذاتش فاقد صفات کمال باشد و سابقا گذشت که واجب بالذّات صرف وجودی است که هیچ کمال وجودی را فاقد نیست.

بطلان قول کرامیّه:

قول منسوب به کرامیّه این بود که این صفات، زاید بر ذات بوده، حادث می‌باشند (نه قدیم چنانکه اشاعره به آن معتقدند).

وجه بطلان این قول، این است که لازمه آن ممکن بودن این صفات و نیاز آنها به علّت است و علّت نیز، یا ذات است و لازمه آن این است که ذات به جهت ذاتش (لنفسها) افاضه‌کننده صفاتی باشد که ذاتش فاقد آن می‌باشد و محال بودن این نیز ثابت شده است و

یا علّت، غیرذات است و لازمه آن نیز، تحقّق جهت امکانی در ذات و منسلب بودن کمالات وجود، از ذات می‌باشد و محال و ممتنع بودن آن نیز ثابت شده است.

بطلان قول معتزله

قول منسوب به معتزله این بود که ذات، نایب از صفات باشد چنانکه گذشت. وجه بطلان این قول هم این است که لازمه این قول، این است که ذاتی که فاقد همه کمالات است، درعین‌حال فیاضّ همه کمالات بوده باشد و این محال است (زیرا معطی یک شی نمی‌تواند عقلا فاقد آن باشد).

با بیان بالا بطلان قول دیگر نیز ثابت می‌گردد و آن قول این بود که صفات ذاتی ثبوتی، بمعنای سلب مفاهیم مقابل این صفات می‌باشد پس معنای حیات و علم و قدرت، نفی موت و نفی جهل و نفی عجز می‌باشد.

(این قول نیز باطل است زیرا لازمه آن این است که ذات واجب، فاقد همه کمالات باشد درحالیکه او فیّاض هر کمالی است).

هم‌چنین قول کسانی که گفته‌اند این صفات، عین ذات می‌باشند منتها جمیع صفات به‌معنای واحد بوده از قبیل (الفاظ) مترادف می‌باشند باطل می‌باشد و وجه بطلان این قول این است که در این قول، مفهوم با مصداق بر قائل این قول، مشتبه شده به این معنی که آنچه را که برهان آنرا ثابت می‌کند این است که مصداق این صفات، واحد می‌باشد و امّا مفاهیم این صفات با یکدیگر، متغایر بوده، اصلا متّحد نمی‌باشند علاوه بر این لغت و عرف هردو، مترادف بودن این صفات را نفی و تکذیب می‌کنند.

خلاصه درس شصت‌ام:

از آنجا که وجود واجب بالذّات حقیقت وجود صرف بسیطی است که در او ترکیبی راه ندارد پس هیچ شی‌ای در هیچ معنائی از معانی و مفاهیم با ذات واجب بالذّات مشارک نیست.

غیر از این دلیل دلیلی نیز برای اثبات اینکه برای خداوند شریکی وجود ندارد مرحوم استاد علّامه در متن درس بیان گردیده است مراجعه کنید.

پس برای واجب بالذّات مجانسی نیست زیرا برای او جنسی وجود ندارد و برای او مماثلی نیست زیرا او نوع ندارد تا افراد مشترک در نوع موجود بوده، مماثل خداوند باشند و برای او مشابه با شی‌ء دیگر وجود ندارد زیرا او کیف ندارد و برای او مساوی با شی‌ء دیگر نیست چون او کمّ ندارد و برای ذات او مطابق و موازی نیست چون او وضع ندارد و اما داشتن صفات اضافی و فعلی زاید بر ذات از قبیل خلق- رزق و احیاء و اماته و نحو اینها مانعی ندارد زیرا اینها همه از مفاهیم فعل انتزاع می‌گردند نه از مرتبه ذات و جمیع این صفات اضافی به قیومیّت باریتعالی برمی‌گردد. و امّا در مورد مفاهیم انتزاع‌شده از وجود، بالاترین مراتب غیرمتناهی از لحاظ شدّت برای ذات واجب بالذّات ثابت است مرتبه‌ای که در آن هیچ‌گونه نقصی و یا عدمی با آن آمیخته نشده است.

امّا حمل برخی از مفاهیم هم بر واجب بالذّات و هم بر ممکن‌ها مثل وجود و علم و حیات و رحمت که هم بر خدا حمل می‌شود و هم بر غیرخدا هیچ‌کدام اشکال در باب مشارکت نیست زیرا این نوع حمل در موارد بالا از قبیل اشتراک و مشارکتی که محلّ بحث است نیست توضیح این مطالب در متن درس ذکر گردیده است.

پس خداوند متّصف به جمیع صفات کمال می‌باشد.

اقسام صفات واجب الوجود:

صفات ذاتی صفات فعلی

صفات ثبوتی صفات سلبی صفات حقیقی (مثل حیات) صفات اضافی (مثل عالمیّت و قادریّت)

حقیقیه محضه (مثل حیات) حقیقیّه ذات اضافه (مثل خالقیّت و رزاقیّت)

توضیح این اقسام بالا در متن درس ذکر شده مراجعه کنید.

در صفات ذاتی اقوال ششگانه وجود دارد:

1- قول حکماء

2- قول اشاعره

3- قول کرامیّه

4- قول کسانی که معتقدند افعال صادر از ذات واجب، به منزله افعال کسی است که متلبّس به این صفات هستند

5- قول کسانی که معتقدند معنای اثبات صفات برای ذات واجب الوجود نفی مقابل آن صفات از ذات واجب الوجود است

6- قول برخی از فلاسفه که صفات ذاتی عین ذات بوده، منتها جمیع صفات به‌معنای واحد بوده، از قبیل الفاظ مترادفی می‌باشند.

مرحوم استاد علّامه از میان اقوال ششگانه قول حکماء را، قول قوی می‌داند و تفصیل آن در متن درس ذکر گردیده و سپس قول اشاعره را با سه دلیل و نیز قول کرامیّه و قول معتزله را ردّ می‌کند به متن درس مراجعه کنید.

پرسشها:

1- چرا هیچ شی‌ای در هیچ معنائی از معانی با ذات واجب بالذّات مشارک نیست؟

2- برای واجب بالذّات مجانسی نیست و نیز برای او مماثلی نیست، و نیز برای واجب بالذّات مشابهی با شی‌ء دیگری نیست و نیز برای او مساوی با شی‌ء دیگر نیست و نیز برای او مطابق و موازی نیست آیا علّت این نقصها چیست؟ می‌دانید چرا؟ توضیح دهید.

3- منشأ انتزاع صفات فعلی و زاید بر ذات باریتعالی مثل خلق- رزق و اماته، کدام می‌باشد؟ بیان کنید.

4- صفات ثبوتی و سلبی را معنی و برای هرکدام چند مثال بزنید.

5- صفات حقیقیّه محضه و حقیقیّه دارای اضافه را تعریف و برای هرکدام مثالی بیاورید.

6- قول حکماء را در صفات ذات بیان نمایید.

7- قول اشاعره را ذکر و سه دلیل را که مرحوم استاد علامه بر ردّ آنان آورده است شرح دهید.

8- قول کرامیّه کدام است؟ و پاسخ از آن را نیز ذکر کنید.

9- قول معتزله را شرح و پاسخ از آنان را ذکر کنید.

الدّرس الحادی و السّتون (61) الفصل العاشر فی الصّفات الفعلیة و انّها زائدة علی الذّات

لا ریب أنّ للواجب بالذّات صفات فعلیّة مضافة إلی غیره، کالخالق و الرّازق و المعطی و الجواد و الغفور و الرّحیم الی غیر ذلک، و هی کثیرة جدّا یجمعها صفة القیّوم.

و لمّا کانت مضافة إلی غیره تعالی کانت متوقّفة فی تحقّقها إلی تحقّق الغیر المضاف إلیه و حیث کان کلّ غیر مفروض معلولا للذّات المتعالیة متأخّرا عنها کانت الصّفة المتوقّفة علیه متأخّرة عن الذّات زائدة علیها فهی منتزعة من مقام الفعل منسوبة إلی الذّات المتعالیة.

فالموجود الامکانیّ مثلا له وجود لا بنفسه بل بغیره، فاذا اعتبر بالنّظر إلی نفسه کان وجودا، و إذا اعتبر بالنّظر إلی غیره کان إیجادا منه و صدق علیه أنّه موجد له. ثمّ إنّ وجوده باعتبارات مختلفة إبداع و خلق و صنع و نعمة و رحمة فیصدق علی موجده أنّه مبدع خالق صانع منعم رحیم.

ثمّ إنّ الشّی‌ء الذّی هو موجده إذا کان ممّا لوجوده بقاء مّا فانّ بین یدیه ما یدیم به بقاءه و یرفع به جهات نقصه و حاجته إذا اعتبر فی نفسه انتزع منه انّه رزق یرتزق به. و إذا اعتبر من حیث إنّه لا بنفسه بل بغیره الذّی هو علّته الفیّاضة له صدق علی ذلک الغیر أنّه

رازق له ثمّ صدق علی الرّزق أنّه عطیّة و نعمة و موهبة وجود و کرم بعنایات أخر مختلفة و صدق علی الرّزاق أنّه معط منعم وهّاب جواد کریم إلی غیر ذلک. و علی هذا القیاس سائر الصّفات الفعلیّة المتکثّرة بتکثّر جهات الکمال فی الوجود.

و هذه الصّفات الفعلیّة صادقة علیه تعالی صدقا حقیقیّا، لکن لا من حیث خصوصیّات حدوثها و تأخّرها عن الذّات المتعالیة حتّی یلزم التّغیّر فیه، تعالی و تقدّس، و ترکّب ذاته من حیثیّات متغایرة کثیرة، بل من حیث إنّ لها أصلا فی الذّات ینبعث عنه کلّ کمال و خیر. فهو تعالی بحیث یقوم به کلّ کمال ممکن فی موطنه الخاصّ به.

فهو تعالی بحیث إذا امکن شی‌ء کان مرادا له، و إذا أراد شیئا أوجده، و إذا اوجده ربّاه، و إذا ربّاه أکمله، و هکذا. فللواجب تعالی وجوبه و قدمه و للأشیاء إمکانها و حدوثها.

الفصل الحادی عشر فی علمه تعالی

قد تحقّق فیما تقدّم أنّ لکلّ مجرّد علما بذاته، لحضور ذاته المجرّدة عن المادّة لذاته، و لیس العلم إلّا حضور شی‌ء لشی‌ء، و الواجب تعالی منزّه عن المادّة و القوّة، فذاته معلومة لذاته.

و قد تقدّم أیضا أنّ ذاته المتعالیة حقیقة الوجود الصّرف البسیط الواحد بالوحدة الحقّة الذّی لا یداخله نقص و لا عدم، فلا کمال وجودیّا فی تفاصیل الخلقة بنظامها الوجودیّ إلّا و هی واجدة له بنحو أعلی و أشرف غیر متمیّز بعضها من بعض لمکان الصّرافة و البساطة، فما سواه من شی‌ء فهو معلوم له تعالی فی مرتبة ذاته المتعالیة علما تفصیلیّا فی عین الاجمال و إجمالیّا فی عین التّفصیل.

و قد تقدّم أیضا أنّ ما سواه من الموجودات معالیل له منتهیة إلیه بلا واسطة او بواسطة او وسائط قائمة الذّوات به قیام الرّابط بالمستقلّ حاضرة عنده بوجوداتها غیر محجوبة عنه فهی معلومة له فی مرتبة وجوداتها علما حضوریّا. أمّا المجرّدة منها فبأنفسها، و أمّا المادّیّة فبصورها المجرّدة.

فتبیّن بما مرّ أنّ للواجب تعالی علما بذاته فی مرتبة ذاته و هو عین ذاته، و أنّ له تعالی علما بما سوی ذاته من الموجودات فی مرتبة ذاته، و هو المسمّی بالعلم قبل الایجاد و أنّه علم إجمالیّ فی عین الکشف التفصیلیّ، و أنّ له تعالی علما تفصیلیّا بما سوی ذاته من الموجودات فی مرتبة ذواتها خارجا من الذّات المتعالیة و هو العلم بعد الایجاد و أنّ علمه

حضوریّ کیفما صوّر. فهذه خمس مسائل.

و یتفرّع علی ذلک أنّ کلّ علم متقرّر فی مراتب الممکنات من العلل المجرّدة العقلیّة و المثالیّة فانّه علم له تعالی.

و یتفرّع أیضا أنّه سمیع بصیر کما أنّه علیم خبیر، لما أنّ حقیقة السّمع و البصر هی العلم بالمسموعات و العلم بالمبصرات من مطلق العلم و له تعالی کلّ علم.

و للباحثین فی علمه تعالی اختلاف کثیر حتّی أنکره بعضهم من أصله و هو محجوج بما قام علی ذلک من البرهان.

و للمثبتین مذاهب شتّی:

أحدها أنّ له تعالی علما بذاته دون معلولاتها، لأنّ الذّات المتعالیة أزلیّة و کلّ معلول حادث.

و فیه: أنّ العلم بالمعلول فی الأزل لا یستوجب کونه موجودا فی الأزل بوجوده الخاصّ به. علی أنّه مبنیّ علی انحصار العلم الحضوریّ فی علم الشّی‌ء بنفسه و أنّ مادون ذلک حصولیّ تابع للمعلوم، و هو ممنوع بما تقدّم إثباته من أنّ للعلّة المجرّدة علما حضوریّا بمعلولها المجرّد و قد قام البرهان علی أنّ له تعالی علما حضوریّا بمعلولاته قبل الایجاد فی مرتبة الذّات و علما حضوریّا بها بعد الایجاد فی مرتبة المعلولات.

الثّانی ما ینسب إلی أفلاطون أنّ علمه تعالی التّفصیلیّ هو العقول المجرّدة و المثل الالهیّة التّی تجتمع فیها کمالات الأنواع تفصیلا.

و فیه: أنّ ذلک من العلم بعد الایجاد و هو فی مرتبة وجوداتها الممکنة و انحصار علمه تعالی التّفصیلیّ بالأشیاء فیها یستلزم خلوّ الذّات المتعالیة فی ذاتها عن الکمال العلمیّ و هو وجود صرف لا یشذّ عنه کمال من الکمالات الوجودیّة.

الثّالث ما ینسب إلی «فرفوریوس» أنّ علمه تعالی بالاتّحاد مع المعلوم.

و فیه: أنّ ذلک إنّما یکفی لبیان تحقّق العلم و أنّ ذلک باتّحاد العاقل مع المعقول لا بالعروض و نحوه و لا یکفی لبیان ثبوت العلم بالأشیاء قبل الایجاد او بعده.

الرّابع ما ینسب إلی شیخ الاشراق و تبعه جمع ممّن بعده من المحقّقین أنّ الأشیاء أعمّ

من المجرّدات و المادّیّات حاضرة بوجودها العینیّ له تعالی غیر غائبة و لا محجوبة عنه، و هو علمه التّفصیلیّ بالأشیاء بعد الایجاد، فله تعالی علم إجمالیّ بها بتبع علمه بذاته.

و فیه: أوّلا أنّ قوله بحضور المادّیّات له تعالی ممنوع، فالمادّیّة لا تجامع الحضور، علی ما بیّن فی مباحث العاقل و المعقول. و ثانیا أنّ قصر العلم التّفصیلیّ بالأشیاء فی مرتبة وجوداتها یوجب خلوّ الذات المتعالیة الفیّاضة لکلّ کمال تفصیلیّ فی الأشیاء عن تفصیلها و هی وجود صرف جامع لکلّ کمال وجودیّ بنحو أعلی و أشرف.

الخامس ما ینسب إلی «الملطیّ» أنّه تعالی یعلم العقل الأوّل، و هو الصّادر الاوّل، بحضوره عنده و یعلم سائر الأشیاء ممّا دون العقل الأوّل بارتسام صورها فی العقل الأوّل.

و فیه: أنّه یرد علیه ما یرد علی القول السّابق من لزوم خلوّ الذّات المتعالیة عن الکمال و هی واجدة لکلّ کمال. علی أنّه قد تقدّم فی مباحث العاقل و المعقول أنّ العقول المجرّدة لا علم ارتسامیّا حصولیّا لها.

السّادس قول بعضهم: إنّ ذاته المتعالیة علم تفصیلیّ بالمعلول الأوّل و اجمالیّ بما دونه و ذات المعلول الأوّل علم تفصیلیّ بالمعلول الثّانی و إجمالیّ بما دونه. و علی هذا القیاس.

و فیه: محذور خلوّ الذّات المتعالیة عن کمال العلم بما دون المعلول الأوّل هی وجوده صرف لا یسلب عنه کمال.

السّابع ما ینسب إلی أکثر المتأخّرین أنّ له تعالی علما تفصیلیّا بذاته و هو علم إجمالیّ بالأشیاء قبل الایجاد. و أمّا علمه التّفصیلیّ بالأشیاء فهو بعد وجودها، لأنّ العلم تابع للمعلوم و لا معلوم قبل الوجود العینیّ.

و فیه: محذور خلوّ الذّات المتعالیة عن الکمال العلمیّ، کما فی الوجوه السابقة. علی أنّ فیه إثبات العلم الارتسامیّ الحصولیّ فی الوجود المجرّد المحض.

الثّامن ما ینسب إلی المشّائین أنّ له تعالی علما حضوریّا بذاته المتعالیة و علما تفصیلیّا حصولیّا بالأشیاء قبل إیجادها بحضور ماهیّاتها علی النّظام الموجود فی الخارج لذاته تعالی، لا علی وجه الدّخول بعینیّة او جزّیئة، بل علی نحو قیامها بها بالثّبوت الذّهنیّ علی وجه الکلّیّة، بمعنی عدم تغیّر العلم بتغیّر المعلوم- علی ما اصطلح علیه فی مباحث العلم-

فهو علم عنائیّ یستتبع حصول المعلوم علما حصوله عینا.

و فیه: أوّلّا ما فی سابقه من محذور خلوّ الذّات عن الکمال. و ثانیا ما فی سابقة أیضا من محذور ثبوت العلم الحصولیّ فیما هو مجرّد ذاتا و فعلا. و ثالثا أنّ لازمه ثبوت وجود ذهنیّ من غیر عینیّ یقاس الیه، و لازمه أن یعود وجودا آخر عینیّا للماهیّة قبل وجودها الخاصّ بها، و هو منفصل الوجود عنه تعالی و یرجع بالدّقة إلی القول الثّانیّ المنسوب إلی أفلاطون.

و اعلم أنّ أکثر المتکلّمین علی هذا القول و إن طعنوا فیه من حیث العلم قبل الایجاد کلّیّا زعما منهم أنّ المراد بالکلّیّ ما اصطلح علیه فی مبحث الکلّیّ و الجزئیّ من المنطق. و ذلک أنّهم اختاروا أنّ العلم التّفصیلیّ قبل الایجاد حصولیّ و أنّه علی حاله قبل وجود الأشیاء و بعد وجودها من غیر تغییر.

التّاسع قول المعتزلة أنّ للماهیّات ثبوتا عینیّا فی العدم، و هو الذّی به علمه تعالی قبل الایجاد.

و فیه: أنّه قد تقدّم بطلان القول بثبوت المعدومات.

العاشر ما نسب إلی الصّوفیّة أنّ للماهیّات ثبوتا علمیّا بتبع الأسماء و الصّفات هو الذّی تعلق به علمه تعالی قبل الایجاد.

و فیه: أنّ أصالة الوجود و اعتباریّة الماهیّة تنفی أیّ ثبوت مفروض للماهیّات قبل ثبوتها العینیّ الخاصّ بها.

درس شصت و یکّم (61)

فصل دهّم درباره صفات فعلی خداوند، و اینکه این صفات زائد بر ذات هستند

در این شکّی نیست که برای واجب بالذّات نسبت به غیرخودش صفات فعلی، وجود دارد مثل خالق، رازق، معطی (اعطاءکننده)، جواد (بخشنده)، غفور (آمرزنده)، رحیم (مهربان) و غیر اینها از صفات فعل و این‌گونه صفات خیلی زیاد بوده و جامع آنها، صفت «قیّومیّت» خداوند است.

چون صفات فعلی، اضافه و نسبتی به غیر واجب تعالی دارد ازاین‌رو تحقّق این صفات منوط و وابسته به تحقّق غیر است غیری که این صفات به آن نسبت داده شده است و از آنجا که غیر واجب تعالی هرگونه صفتی که فرض شده باشد معلول ذات متعالی واجب بوده، متأخّر از آن می‌باشد صفتی که تحقّقش بر غیرواجب متوقّف است ناگزیر متأخّر از ذات واجب و زاید بر آن خواهد بود. پس این صفات از مقام فعل انتزاع شده به ذات متعالی منتسب می‌باشند.

پس موجود ممکن مثلا برای او وجود است و لکن این وجود بنفسه نیست، (یعنی از

ذات ممکن نجوشیده و مقتضی این وجود، ذات ممکن نمی‌باشد) بلکه به غیرخودش تحقّق پیدا کرده است پس هنگامی که بخود موجود ممکن و ذات آن نظر افکنده شود و مورد اعتبار و ملاحظه قرار بگیرد از این‌جهت است که موجود بوده، وجود را دارد و هنگامی که به غیر موجود ممکن (یعنی موجد آن) نظر افکنده شود و مورد اعتبار و ملاحظه قرار گیرد با این ملاحظه، موجود ممکن، از ناحیه غیر، ایجاد شده و بر غیر، صادق است اینکه، بگوئیم ممکن را ایجاد کرده است.

و علاوه بر این غیر، اعتبارهای گوناگون دیگری در رابطه با موجود ممکن دارد، از قبیل: ابداع- خلق- صنع- نعمت و رحمت، پس بر ایجادکننده ممکن، صحیح است که گفته شود او مبدع- خالق- صانع و منعم و رحیم، می‌باشد.

سپس شی‌ء ممکنی که غیر، ایجادکننده او می‌باشد اگر از موجوداتی باشد که برای وجود او بقائی است (بهر مقدار که میخواهد باشد) پس حتما با آن شی‌ء، چیزی است که موجب بقاء وجود آن شی‌ء شده و جهات نقص او را برطرف می‌سازد و حاجت او را برآورده می‌کند و این هنگامی است که این شی‌ء اگر ممکن فی نفسه اعتبار گردد از آن انتزاع می‌شود که این رزقی است که از ناحیه غیر (یعنی خدا) برای آن شی‌ء داده شده و از آن ارتزاق می‌کند و به این‌سبب به وجود خود ادامه داده، بقاء پیدا می‌کند و هنگامی که اعتبار گردد که ممکن، بنفسه وجود را ندارد، بلکه به غیر خود و از ناحیه غیر دارد، غیری که علّت او بوده، فیّاض بر او می‌باشد در این‌صورت برای غیر در مرتبه اوّل صادق می‌آید که او رازق شی‌ء ممکن، بوده و در مرتبه بعد، بر این رزق صادق می‌آید که آن، عطیّه و نعمت و موهبتی است که با عنایات مختلف و گوناگون خداوند متوجّه او شده است.

و بر رازق نیز، صادق می‌آید که او معطی و منعم و بخشنده و کریم است و غیر اینها از صفات و بر این منوال است سایر صفات فعلیّه خداوند که به تکثّر جهات کمال در وجود، متکثّر می‌باشند.

تذکّر:

صدق صفات فعلی بر واجب بالذّات به نحو صدق حقیقی است لکن نه از جهت خصوصیّات حدوث این صفات و نه از جهت تأخّر آنها از ذات متعالی زیرا اگر این دو جهت را در صدق این صفات بر واجب تعالی در نظر بگیریم لازم می‌آید که ذات پروردگار متغیّر باشد، و نیز لازم می‌آید که ذات پروردگار مرکّب از حیثیّات متغایر و متکثّر باشد و مسلّما تغیّر و ترکّب هردو در مورد ذات پروردگار راه ندارد بلکه صدق این صفات بر خداوند از این‌جهت است که برای این صفات در ذات خداوند، اصل و ریشه‌ای دارند که هر کمال و خیری از آن منبعث می‌گردد.

پس ذات او بنحوی است که هر کمال ممکنی در موطن خاصّ خویش قائم به این ذات است و در نتیجه، ذات پروردگار بنحوی است و به حیثیّتی است که اگر شی‌ای درباره او ممکن باشد برای او مراد می‌باشد و هنگامی که واجب، شی‌ای را اراده کرد ایجاد می‌کند و هنگامی که او را ایجاد کند او را پرورده است و هنگامی که شی‌ای را پرورش دهد او را کامل کرده است، نتیجه این می‌شود که وجود واجب لذاته، واجب بوده، قدیم می‌باشد و امّا برای اشیاء (غیرخدا) نیز امکان تحقّق آنها بوده و حادث می‌باشند.

فصل یازدهّم در علم واجب بالذّات
مسأله اوّل:

فصل یازدهّم در علم واجب بالذّات(1)

مسأله اوّل:

از مطالب سابق روشن گردید که: هر موجود مجرّد، بذات خود علم دارد زیرا ذات مجرّد از مادّه، نزد خود ذات، حضور دارد و مراد از علم نیست جز حضور یک شی‌ء نزد شی‌ای دیگرند.

و چون واجب بالذّات نیز از مادّه و قوّه، هردو مبرّا است (زیرا این‌دو، مانع اصلی حضور ذاتی و علم شی‌ء بذاتش می‌باشند) پس ذات او برای ذاتش، معلوم است (بذاته معلومة لذاته).

مسأله دوّم:

سابقا گذشت که ذات متعالی، او حقیقت وجود (بوده و صرف وجود) می‌باشد و وجودش بسیط و واحد به وحدت حقّه بوده، نقص و عدم، در آن راه ندارد، پس در تفاصیل خلقت بنظام وجودشان هیچ کمالی نیست جزء اینکه ذات واجب متعالی بنحو اعلی و اشرف آنرا واجد است و در مرتبه ذات واجب، برخی از موجودات تفصیلی از برخی دیگر متمیّز نمی‌باشد، به جهت صرافت و بساطتی که ذات متعال دارد پس ماسوای او از اشیاء در مرتبه


1) اسفار ج 6 ص 169 و ص 289 و ص 149 و ص 168- مبداء و معاد ص 76 و ص 123.( شارح)

ذات او همه، معلوم ذات پروردگار می‌باشند و این علم، علم تفصیلی است و در عین اینکه اجمالی نیز هست و علم اجمالی است در عین اینکه علم تفصیلی نیز هست.

مسأله سوّم

و نیز سابقا گذشت که جز ذات متعال از موجودات همه، معلولهائی برای ذات پروردگار بوده، منتهی به او هستند بدون واسطه یا به واسطه‌ای یا به وسایطی، ذوات آنها قائم به او می‌باشند، مثل قیام وجود رابط (غیرمستقلّ) بوجود مستقلّ، این موجودات به وجودات خود حاضر نزد او می‌باشند و میان او و موجوداتش برای او حجابی نیست پس موجودات ممکن در مرتبه وجودشان معلوم نزد پروردگار می‌باشند به نحو علم حضوری، امّا موجودات مجرّد، خودشان و ذاتشان نزد خدا حضور دارند امّا موجودات مادّی با صور مجرّدشان معلوم برای خدا بوده و نزد او می‌باشند.

مسأله چهارم:

از مطالب قبلی روشن گردید که برای واجب بالذّات علم بذات خود در مرتبه ذاتش وجود دارد و آن علم، عین ذاتش می‌باشد و نیز برای واجب بالذّات علم بماسوای خود از موجودات در مرتبه ذاتش وجود دارد و این علم را بنام علم قبل از ایجاد می‌نامند و این علم، علم اجمالی است در عین کشف تفصیلی.

مسأله پنجم:

اینکه برای واجب بالذّات علم تفصیلی است بماسوای ذاتش از موجودات در مرتبه ذوات این موجودات خارج از ذات متعال و این علم «علم بعد از ایجاد» می‌باشد.

تذکّر این نکته لازم است که علم ذات متعال بهرکیفیّتی که تصوّر شود، از قبیل علم حضوری است. (این پنج مسأله اساسی در باب علم خداوند بود که به اختصار بیان گردید).

دو فرع:

از مطالب گذشته در مسأله پنجم از علم خداوند دو فرع روشن می‌گردد:

فرع اوّل: اینکه هر علمی که در مراتب ممکنات از علل مجرّد عقلی و مثالیّ متقرّر است به عینه، علم است برای خدای تعالی.

فرع دوّم: اینکه او شنوا و بینا است همانطور که دانا و آگاه است برای اینکه از میان مطلق علم، حقیقت شنوائی و بینائی همان علم به مسموعات و علم به مبصرات است و برای خدا است همه علوم (و مطلق علم).

اختلاف در علم خداوند و اقوال در آن:
اشاره

در علم خداوند، اختلافات کثیری واقع شده تا آنجا که برخی از اصل و اساس علم خداوند را منکر شده‌اند امّا برهان و دلیلی که برای اثبات علم باریتعالی اقامه شده این نظر و قول را ردّ می‌کند و کسانی که واجب متعال را معتقد بوده، آنرا اثبات کرده‌اند نظرات و اقوال گوناگونی دارند:

[قول اوّل: خدای تعالی علم بذات خود دارد نه به معلولاتش]
اشاره

قول اوّل: خدای تعالی علم بذات خود دارد نه به معلولاتش، زیرا ذات متعالی ازلی است و هر معلولی حادث است (و معلول حادث در ازل موجود نبوده و حالت عدم داشته، حال چگونه می‌تواند خداوند به شی‌ء معدوم در ازل علم داشته باشد؟).

[رد این قول]

این قول مردود است به اینکه: علم علّت به معلول در ازل، هرگز ایجاب نمی‌کند که معلول در ازل موجود باشد به وجود خاصّ آن موجود (بلکه خداوند، کمال آن معلول را به علم ازلی دارا است و این اندازه در علم علّت به معلولش کافی است). علاوه بر این، این قول مبتنی است بر انحصار علم حضوری در علم شی‌ء بخودش (بنفسه) و اینکه غیر مورد علم به شی‌ء به نفسه، علم حصولی بوده، تابع معلوم خویش می‌باشد و لکن این مبنی منع شده به آنچه که سابقا آن گذشت که: علّت مجرّد نیز علم حضوری به معلوم خویش وجود دارد و برهان اقامه شده بر اینکه خداوند تبارک و تعالی به معلولات خویش قبل از ایجاد در مرتبه ذات، علم حضوری دارد و نیز علم حضوری به معلولات خویش بعد از ایجاد در مرتبه (خاصّ خود) معلولات دارد.

قول دوّم- قول افلاطون
اشاره

این قول منسوب به افلاطون است که او عقیده داشت که علم تفصیلی خداوند همان عقول مجرّد و مثل الهی است که در اینها کمالات (انواع موجودات) به تفصیل جمع می‌گردد.

پاسخ این قول:

این است که این علم تفصیلی برای خداوند جزء علم بعد از ایجاد است و علم بعد از ایجاد، علم خدا در مرتبه وجودات (مجرّد و مثل الهی) که ممکن هستند قرار دارد. و لکن منحصر در این نیست و انحصار علم تفصیلی خدا به اشیاء در عقول مجرّد و مثل الهی مستلزم خالی بودن ذات خداوند در ذاتش از کمال علمی است درحالیکه ذات پروردگار وجود صرف بوده، هیچ کمالی را از کمالات وجودی از آن وجود صرف، فاقد و خالی نیست.

قول سوّم- قول «فرفوریوس» در علم خداوند:

حاصل این قول این است که علم خداوند با اتّحاد با معلوم، حاصل می‌شود. پاسخ این قول نیز این است که این نظر و قول برای بیان تحقّق علم خداوند کافی است، یعنی اینکه تحقّق علم از طریق اتّحاد عاقل با معقول انجام می‌گیرد نه از طریق عروض و غیر آن، لکن این قول برای بیان ثبوت علم خداوند به اشیاء قبل از ایجاد یا بعد از ایجاد، کافی نیست.

قول چهارم- قول شیخ اشراق در علم خداوند:
اشاره

شیخ اشراق و کسانیکه بعد از او در این قول تابع ایشان گشتند عقیده دارند که: اشیاء اعم از مجرّدات و مادیّات بوده و به وجود عینی خود نزد خداوند حاضر بوده، غایب از او نیستند و بین خدا و اشیاء، حجابی نیست و این علم تفصیلی خداوند به اشیاء است بعد از ایجاد، پس برای خداوند علم اجمالی به اشیاء است و علم به اشیاء تابع علم او بذات خویش می‌باشد.

ایراد در قول شیخ اشراق

حاصل ایراد اینکه قول شیخ اشراق به حضور مادیّات نزد واجب ممنوع است زیرا

اوّلا: مادیّت با حضور، با یکدیگر جمع نمی‌شوند بنابر دلائلی که در مباحث عاقل و معقول بیان شد. و ثانیا منحصر کردن علم تفصیلی به اشیاء در مرتبه وجودات‌شان، موجب این است که ذات متعالی فیّاض که هر کمال تفصیلی را در اشیاء افاضه کرده از تفصیل آن اشیاء خالی باشد درحالیکه ذات متعالی فیّاض، وجود صرف بوده، جامع هر کمال وجودی است به نحو اعلی و أشرف.

قول پنجم- قول «ثالیس ملطّی»

قول منسوب به «ثالیس ملطّی» این است که خداوند علم به عقل اوّل که صادر اوّل است دارد زیرا عقل اوّل (و صادر اوّل) نزد خداوند حاضر است و اما علم خداوند به سایر اشیاء پائین‌تر از مرتبه عقل اوّل از طریق ارتسام صور اشیاء در عقل اوّل است (خداوند از طریق ارتسام صور اشیاء در عقل اوّل، علم به آنها پیدا می‌کند).

اشکال این قول نیز همان اشکال قول سابق است که گفتیم بنابراین دو قول، لازم می‌آید که ذات متعالی از کمال (یعنی علم تفصیلی به اشیاء) خالی باشد درحالیکه ذات متعالی واجد همه کمالات می‌باشد.

علاوه بر این در مباحث عاقل و معقول گذشت که برای عقول مجرّد، علم ارتسامی حصولی نیست (و تنها علم عقول به اشیاء، علم حضوری است).

قول ششم: قول برخی از فلاسفه

برخی از فلاسفه معتقدند که علم پروردگار، نسبت به معلول اوّل، علم تفصیلی است و نسبت به معلولهای پائین‌تر از معلول اوّل، علم اجمالی است و، ذات معلول اوّل نسبت به معلول دوّم علم تفصیلی است و نسبت به معلولهای پائین‌تر از معلول دوّم، علم اجمالی است و به این‌ترتیب است علم تفصیلی و اجمالی نسبت به معلولهای سوّم و چهارم و پائین‌تر ...

در پاسخ این قول نیز می‌گوئیم که لازمه این قول این است که ذات متعالی پروردگار از اشتمال و احاطه به علم پائین‌تر از معلول اوّل خالی باشد درحالیکه ذات پروردگار، وجود

صرف بوده، هیچ کمالی از آن سلب نمی‌گردد.

قول هفتم: قول اکثر متأخّرین

عقیده اکثر متأخّرین در علم خداوند این است که برای خداوند علم تفصیلی بذات خویش هست و این علم، همان علم اجمالی به اشیاء قبل از ایجاد است و امّا علم تفصیلی ذات پروردگار به اشیاء بعد وجود اشیاء است زیرا علم، تابع معلوم است و قبل از وجود عینی، معلومی نیست و این قول نیز خالی از اشکال نیست زیرا لازمه آن، خالی بودن ذات متعالی پروردگار از کمال عینی است چنانکه در پاسخ از اقوال گذشته گفتیم.

علاوه بر این لازمه این قول، اثبات علم ارتسامی حصولی در وجود مجرّد محض است، درحالیکه این صحیح نیست.

قول هشتم: قول مشّائین
اشاره

قول منسوب به مشّائین این است که برای ذات متعال، علم حضوری بذات متعالی خویش وجود دارد و نیز برای ذات او، علم تفصیلی حصولی به اشیاء قبل از ایجاد اشیاء، هست به جهت حضور ماهیّات اشیاء طبق نظام موجود در خارج، نزد ذات پروردگار و این حضور، بر وجه دخول ماهیّات در ذات به نحو عینیّت یا جزئیّت نیست بلکه به نحو قیام ماهیّات اشیاء بذات باریتعالی به نحو ثبوت ذهنی بر وجه کلیّت به این معنا که علم خداوند به اشیاء با تغییر معلوم متغیّر نمی‌گردد بنابر آنچه که در مباحث مربوط به علم(1)مصطلح است پس این علم، علم عنائی(2)

جامع علم و رضا و علیّت، عنایت است و همه آنها عین ذات او است( شرح فصوص 16).( شارح)

است و در علم عنائی، حصول علمی معلوم بدنبال خود، حصول عینی معلوم را طلب می‌کند.

1) مرحله یازدهم فصل چهارم.( شارح)

2) عنایت الهیّه عبارت از عنایت سابق بر وجود اشیاء است که عین علم و عین لطف است ملّاصدرا می‌گوید:

قول مشّائین قابل خدشه است

اوّلا محذور قول سابق در اینجا نیز جاری است و آن خالی بودن ذات از کمال علمی است.

ثانیا محذور دیگر قول سابق، در این قول نیز جاری است و آن ثبوت علم حصولی در موجوداتی است که از لحاظ ذات و فعل مجرّدند.

و ثالثا لازمه این قول، ثبوت وجود ذهنی است بدون وجود عینی که ذهن با عین (و خارج) مقایسه می‌گردد.

و لازمه آن نیز این است که برای ماهیّت، قبل از وجود خاصّ آن ماهیّت، وجود عینی دیگری بوده و به آن برگردد و این وجود از ذات باریتعالی منفصل می‌باشد.

دقّت در این قول نشان میدهد که این قول، به قول منسوب به افلاطون برمی‌گردد.

نکته قابل تذکّر

و آن، این است که اکثر متکلّمین در عین اینکه این قول را انتخاب کرده‌اند بر آن نیز از این جهت که صاحبان این قول علم قبل از ایجاد را کلّی شمرده‌اند ایراد گرفته‌اند به جهت اینکه گمان کرده‌اند که مراد از کلّی همان معنای مصطلح در مبحث کلّی و جزئی در منطق می‌باشد (درحالیکه مراد صاحبان این قول از کلّی در اینجا به‌معنای عدم تغیّر علم است به تغیّر معلوم چنانکه در بیان این قول گذشت).

و علّت گرایش متکلّمین به این قول با وجود طعن در آن، این است که اینان اختیار کرده‌اند که علم تفصیلی قبل از ایجاد، از قبیل علم حصولی است و اینکه علم تفصیلی بر حال خود قبل از وجود اشیاء و بعد وجود اشیاء بدون تغییر باقی است.

قول نهم: قول معتزله

معتزله در علم خداوند معتقدند که: برای ماهیّات در ظرف عدم، ثبوت عینی است و این ثبوت عینی، متعلّق علم خداوند قبل از ایجاد است.

اشکال این قول نیز سابقا گذشت آنجا که گفتیم که قول به ثبوت معدوم‌ها (یعنی ثبوت ممکن قبل از وجودش)(1)باطل و بی‌اساس می‌باشد.

قول دهّم: قول صوفیّه

قول دهّم: قول صوفیّه(2)

صوفیّه معتقدند که برای ماهیّات، ثبوت علمی است و این ثبوت علمی تابع اسماء و صفات خداوند بوده و علم خداوند قبل از ایجاد، متعلّق به این ثبوت علمی تابع اسماء و صفات خداوند می‌باشد.

اشکال این قول این است که اصالت وجود و اعتباری بودن ماهیّت هرنوع ثبوت مفروض برای ماهیّات قبل از ثبوت عینی خاصّ به آن ماهیّات را نفی می‌کند.


1) توضیح وسط پرانتز در اسفار ج 6 ص 181 ذکر شده و می‌تواند ابهام موجود در عبارت مؤلّف را در این مقام برطرف سازد( شارح).

2) اسفار ج 6 ص 182 و ص 183.( شارح)

خلاصه درس شصت و یکم:

برای ذات واجب الوجود نسبت به غیرخودش صفات فعلی وجود دارد از قبیل خالق- رازق و غیر ایندو و جامع آنها صفت قیومیّت خداوند است.

صدق صفات فعلی بر واجب بالذّات بنحو صدق حقیقی است لکن نه از جهت خصوصیّات به حدوث این صفات و نه از جهت تأخّر آنها از ذات متعالی.

دلیل آن در متن درس بیان گردیده پس ذات او بنحوی است که هر کمال ممکنی در موطن خاص خویش قائم به این ذات است و برای او مرادی می‌باشد و در نتیجه واجب بالذّات واجب قدیم می‌باشد.

• در علم واجب بالذّات پنج مسأله قابل طرح است.

مسأله اوّل: اینکه هر موجود به ذات خود علم دارد معنای علم جز حضور یک شی‌ء نزد شی‌ء دیگر نیست پس ذات پروردگار برای ذاتش معلوم است چون واجب بالذّات از مادّه و قوّه هردو مبرّا است.

مسأله دوّم: ماسوای ذات واجب از اشیاء در مرتبه ذات او همه معلوم ذات پروردگار می‌باشند و این علم، علم تفصیلی است و در عین اینکه علم اجمالی نیز هست.

توضیح آن در متن درس ذکر گردیده است.

مسأله سوّم: اینکه موجودات ممکن در مرتبه وجودشان معلوم نزد پروردگار می‌باشند به نحو علم حضوری امّا موجودات مجرّد خودشان و ذاتشان نزد خدا خضور دارند و امّا موجودات مادّی با صور مجرّدشان معلوم برای خدا بوده و نزد او می‌باشند.

توضیح آن نیز در متن درس ذکر گردیده است.

مسأله چهارم: علم خدا به اشیاء قبل از ایجاد.

مسأله پنجم: علی خداوند به اشیاء بعد از ایجاد

در مسأله پنجم دو نکته قابل ذکر است:

نکته اوّل اینکه هر علمی که در مراتب ممکنات از علل مجرّد عقلی و مثالی متقرّر است به عینه علم است برای خدای تعالی.

نکته دوّم اینکه حقیقت شنوائی و بینائی برای خداوند همان علم به مسموعات و علم به مبصرات است.

در علم پروردگار میان فلاسفه و متکلّمین (و حتّی صوفیّه) اختلافات کثیری واقع شده تا آنجا که برخی از اصل و اساس علم پروردگار را منکر شده است و برهان و دلیل اقامه بر علم پروردگار این نظر اخیر را ردّ می‌کند.

بطور کلّی ده قول در مسأله علم پروردگار ابراز شده است:

1- قول اوّل کسانی که معتقدند خدای تعالی علم بذات خویش دارد نه به معلولاتش و دلیل این قول در متن درس ذکر گردیده و مرحوم استاد علّامه با دو دلیل این قول را ردّ کرده است.

2- قول افلاطون که علم تفصیلی خداوند همان عقول مجرّد و مثل الهی است مرحوم استاد علّامه در متن درس این قول را نیز ردّ کرده است.

3- قول «فرفوریوس» که علم خداوند با اتّحاد با معلوم حاصل می‌شود پاسخ این قول نیز در متن درس شرح داده شده است.

4- قول شیخ اشراق که برای خداوند علم اجمالی به اشیاء است و علم باشیاء تابع علم او به ذات خویش می‌باشد.

پاسخ این قول نیز در متن درس بیان گردیده است.

5- قول «ثالیس ملطّی» اینکه خدا، علم به عقل اوّل که صادر اوّل است دارد.

توضیح قول و پاسخ آن در متن درس بیان گردیده مراجعه نمایید.

6- قول برخی از فلاسفه که معتقدند علم پروردگار نسبت به معلول اوّل علم تفصیلی است و نسبت به معلولهای پایین‌تر از معلول اوّل علم اجمالی است و ذات معلول اوّل نسبت به معلول دوّم علم تفصیلی است و نسبت به معلولهای پایین‌تر از معلوم دوّم علم اجمالی است و هم‌چنین است علم تفصیلی و اجمالی نسبت به معلولهای سوّم و چهارم و پایین‌تر ...

پاسخ آن نیز در متن درس ذکر گردیده است.

7- قول اکثر متأخّرین که معتقدند برای خداوند علم تفصیلی به ذات خویش هست و این علم همان علم اجمالی به اشیاء قبل از ایجاد است و امّا علم تفصیلی ذات پروردگار به اشیاء بعد از وجود اشیاء است و دلیل آن با اشکال وارد بر این قول نیز در متن درس بیان گردیده است.

8- قول مشّائین که معتقدند برای ذات متعال علم حضوری به ذات خویش وجود دارد و نیز برای ذات او علم تفصیلی حصولی به اشیاء هست با توضیح و تفصیلی که در متن درس ذکر شده سپس از آن پاسخ داده شده است مراجعه نمایید.

اکثر متکلّمین این قول را انتخاب کرده‌اند و درعین‌حال به طرفداران این قول که علم قبل از ایجاد را کلّی شمرده‌اند ایراد گرفته‌اند.

علّت گرایش متکلّمان به این قول با اینکه بر این قول ایراد گرفته‌اند این است که متکلّمین معتقدند که علم تفصیلی قبل از ایجاد از قبیل علم حصولی است و اینکه علم تفصیلی بر حال خود قبل از وجود اشیاء و بعد از وجود اشیاء بدون تغییر باقی است.

9- قول معتزله که معتقدند برای ماهیّات در ظرف عدم، ثبوت عینی است و این ثبوت عینی، متعلّق علم خداوند قبل از ایجاد است.

اشکال این قول نیز در متن درس بیان گردیده است.

10- قول صوفیّه که معتقدند برای ماهیّات، ثبوت علمی است و این ثبوت علمی، تابع اسماء و صفات خداوند بوده و علم خداوند قبل از ایجاد، متعلّق به این ثبوت علمی تابع اسماء و صفات خداوند می‌باشد.

مرحوم استاد علّامه در آخر درس اشکالی بر این قول وارد کرده، آنرا ردّ نموده است.

پرسشها:

1- صفات فعلی خداوند کدام است و برای آن چند مثالی بیاورید و جامع این صفات از میان صفات پروردگار چیست؟ اسم ببرید.

2- صدق صفات فعلی بر واجب بالذّات به چه نحوی است و در هرصورت چرا؟

3- هر موجود مجرّد به ذات خود علم دارد. میدانید چرا؟ بیان کنید.

4- چرا ذات واجب بالذّات برای ذاتش معلوم است.

5- جای خالی عبارت زیر را پر کنید: موجودات ممکن از مرتبه وجودشان ...

می‌باشند بنحو ... امّا موجودات مجرّد ذاتشان ... دارند امّا موجودات مادّی ... معلوم برای خدا بوده و نزد او می‌باشند.

6- علم قبل از ایجاد برای خداوند کدام است؟ توضیح دهید.

7- علم بعد از ایجاد برای خداوند چه نحوی است؟ بیان کنید.

8- خداوند بینا است و شنوا بچه معنا است؟

9- دلیل کسانی که «معتقدند خداوند علم به ذات خویش دارد نه به معلولاتش» را ذکر کنید و مرحوم استاد علّامه دو پاسخ از آن داده است آندو پاسخ را بیان نمایید.

10- قول «افلاطون» به علم تفصیلی خدا چیست؟ و پاسخ آنرا نیز ذکر کنید.

11- قول «فرفوریوس» را در علم پروردگار بیان کنید و پاسخ آن را ذکر نمایید.

12- «شیخ اشراق» در علم پروردگار چه عقیده‌ای دارد؟ جواب آنرا توضیح دهید.

13- نظر «تالیس ملطّی» در علم خدا را توضیح دهید و اشکال وارد بر این نظر را نیز ذکر کنید.

14- عقیده برخی از فلاسفه در علم پروردگار را بیان نمائید و پاسخ از آن را نیز ذکر کنید.

15- عقیده اکثر متأخّرین در علم پروردگار چیست؟ و اشکال وارد بر این عقیده را توضیح دهید.

16- مشّائین در رابطه با علم خدا چه عقیده‌ای دارند؟ آن را توضیح و پاسخ آنرا نیز ذکر نمائید.

17- علّت گرایش متکلّمان به قول مشّائین با وجود طعن در آن چه‌چیز می‌باشد؟

18- قول معتزله را شرح و اشکال آنرا بیان دارید.

19- صوفیّه در علم خداوند چه نظری دارند؟ بیان کنید و اشکال وارد بر این قول را نیز شرح دهید.

الدّرس الثّانی و الستّون (62) الفصل الثّانی عشر فی العنایة و القضاء و القدر

ذکروا أنّ من مراتب علمه تعالی العنایة و القضاء و القدر، لصدق کلّ منها بمفهومه الخاصّ علی خصوصیّة من خصوصیّات علمه تعالی.

أمّا العنایة و هی کون الصّورة العلمیّة علّة موجبة للمعلوم الذّی هو الفعل، فانّ علمه التّفصیلیّ بالأشیاء و هو عین ذاته علّة لوجودها بما له من الخصوصیّات المعلومة فله تعالی عنایة بخلقه.

و أمّا القضاء فهو بمفهومه المعروف جعل النّسبة التّی بین موضوع و محموله ضروریّة موجبة، فقول القاضی مثلا فی قضائه- فیما إذا تخاصم زید و عمرو فی مال او حقّ و رفعا إلیه الخصومة و النّزاع و ألقیا إلیه حجّتهما-: المال لزید و الحق لعمرو؛ إثبات الحقّ لعمرو إثباتا ضروریّا یرتفع به التّزلزل و التّردد الذّی أوجده التّخاصم و النّزاع قبل القضاء و فصل الخصومة. و بالجملة قضاء القاضی إیجابه الأمر إیجابا علمیّا یتبعه إیجابه الخارجیّ اعتبارا.

و إذا اخذ هذا المعنی حقیقیّا بالتّحلیل غیر اعتباریّ انطبق علی الوجوب الذّی یتلبّس به الموجودات الممکنة من حیث نسبتها إلی عللها التّامّة، فانّ الشّی‌ء ما لم یجب لم یوجد. و هذا الوجوب الغیریّ من حیث نسبته إلی العلّة التامّة إیجاب، و لا شی‌ء فی سلسلة

الوجود الامکانیّ إلّا و هو واجب موجب بالغیر و العلل تنتهی إلی الواجب بالذّات فهو العلّة الموجبة لها و لمعلولاتها.

و إذ کانت الموجودات الممکنة بما لها من النّظام الأحسن فی مرتبة وجوداتها العینیّة علما فعلیّا للواجب تعالی، فما فیها من الایجاب قضاء منه تعالی. و فوقه العلم الذّاتیّ منه المنکشف له به کلّ شی‌ء علی ما هو علیه فی الأعیان علی التّفصیل بنحو أعلی و أشرف.

فالقضاء قضائان: قضاء ذاتیّ خارج من العالم و قضاء فعلیّ داخل فیه.

و من هنا یظهر ضعف ما نسب إلی المشهور أنّ القضاء هو ما عند المفارقات العقلیّة من العلم بالموجودات الممکنة بما لها من النّظام.

و کذا ما ذهب إلیه صدر المتألّهین، ره، أنّ القضاء هو العلم الذّاتیّ المتعلّق بتفاصیل الخلقة، قال فی الأسفار:

«و أمّا القضاء فهو عندهم عبارة عن وجود الصّور العقلیّة لجمیع الموجودات فائضة عنه تعالی علی سبیل الابداع دفعة بلا زمان، لکونها عندهم من جملة العالم و من أفعال اللّه المباینة ذواتها لذاته، و عندنا صور علمیة لازمة لذاته بلا جعل و لا تأثیر و تأثّر، و لیست من أجزاء العالم، إذ لیست لها حیثیّة عدمیّة و لا إمکانات واقعیّة. فالقضاء الرّبانیّ و هو صورة علم اللّه قدیم بالذّات باق ببقاء اللّه»، انتهی (ج 6، ص 292)

و ینبغی أن یحمل قوله: «صور علمیّة لازمة لذاته» علی العلم الذّاتیّ الذّی لا ینفکّ عن الذّات، و إلّا فلو کانت لازمة خارجة کانت من العالم و لم تکن قدیمة بالذّات، کما صرّح بذلک. علی أنّها لو کانت حضوریّة انطبقت علی قول أفلاطون فی العلم، و هو، ره، لا یرتضیه. و لو کانت حصولیّة انطبقت علی قول المشّائیّن و هو، ره، لا یرتضیه أیضا.

و وجه الضّعف فی القولین أنّ صدق القضاء بمفهومه علی إحدی المرتبتین من العلم، أعنی العلم الذاتیّ و العلم الفعلیّ، لا ینفی صدقه علی الاخری، فالحقّ أنّ القضاء قضاءان:

ذاتیّ و فعلیّ، کما تقدّم بیانه.

و أمّا القدر فهو ما یلحق الشّی‌ء من کمیّة او حدّ فی صفاته و آثاره، و التّقدیر تعیین ما یلحقه من الصّفات و الآثار تعیینا علمیّا یتبعه العمل علی حسب ما تسعه الأسباب و

الأدوات الموجودة. کما أنّ الخیّاط یقدّر ما یخیطه من اللّباس علی الثّوب الذّی بین یدیه ثمّ یخیط علی ما قدّر، و البّناء یقدّر ما یریده من البناء علی القاعة من الأرض علی حسب ما تسعه و تعین علیه الأسباب و الأدوات الموجودة عنده، ثمّ یبنی البناء علی طبق ما قدّر لأسباب متجددّة توجب علیه ذلک. فالتّقدیر بالنّسبة إلی الشّی‌ء المقدّر کالقاب الذّی یقلب به الشّی‌ء فیحدّ به الشّی‌ء بحدّ او حدود لا یتعدّاها.

و إذا اخذ هذا المعنی بالتّحلیل حقیقیّا انطبق علی الحدود التّی تلحق الموجودات المادّیّة من ناحیة عللها الناقصة بما لها من الصّور العلمیّة فی النّشأة التّی فوقها، فانّ لکلّ واحدة من العلل النّاقصة بما فیها من الحیثیّات المختلفة أثرا فی المعلول یخصّصّ اطلاقه فی صفته و أثره. فاذا تمّ التّخصیص بتمام العلّة التّامّة حصل له التّعیّن و التّشخّص بالوجود الذّی تقتضیه العلّة التّامّة.

فللانسان مثلا خاصّة الرّؤیة، لکن لا بکلّ وجوده، بل من طریق بدنه، و لا ببدنه کلّه، بل بعضو منه مستقرّ فی وجهه، فلا یری إلّا ما یواجهه، و لا کلّ ما یواجهه، بل الجسم.

و لا کلّ جسم، بل الکثیف من الأجسام ذا اللّون. و لا نفس الجسم، بل سطحه و لا کلّ سطوحه، بل السّطح المحاذی. و لا فی کلّ وضع و لا فی کلّ حال و لا فی کلّ مکان و لا فی کلّ زمان. فلئن أحصیت الشّرائط الحافّة حول رؤیة واحدة شخصیّة ألفیت جمّا غفیرا لا یحیط به الاحصاء، و ما هی إلّا حدود الحقها بها العلل النّاقصة التّی تحدّ الرؤیة المذکورة بما تضع فیها من أثر و منها ما یمنعه الموانع من التّأثیر.

و هذه الحدود جهات وجودیّة تلازمها سلوب کما تبیّن آنفا، و لها صور علمیّة فی نشأة المثال التّی فوق نشأة المادّة تتقدّر بها صفات الأشیاء و آثارها فلا سبیل لشی‌ء منها إلّا إلی صفة او أثر، هداه إلیه التقدیر.

فان قلت: لازم هذا البیان کون الانسان مجبرا غیر مختار فی أفعاله.

قلت: کلّا، فانّ الاختیار أحد الشّرائط التّی یحدّ بها فعل الانسان. و قد فصّلنا القول فی دفع هذه الشبهة فی مباحث الوجود و فی مباحث العلّة و المعلول.

فان قلت: هلّا عمّمتم القول فی القدر، و هو ضرب الحدود للشّی‌ء من حیث صفاته و

آثاره فی علم سابق یتبعه العین حتّی یعمّم الماهیّات الامکانیّة، فانّ الماهیّات أیضا حدود لموضوعاتها تتمیّز من غیرها و تلازمها سلوب لا تتعدّاها. و قد تقدّم أنّ. کلّ ذی ماهیّة فهو ممکن و أنّ الممکن مرکّب الذّات من الایجاب و السّلب فیعمّ القدر کلّ ممکن، سواء کان عقلا مجرّدا او مثالا معلّقا او طبیعة مادّیّة، و یکون العلم السّابق الذّی یتقدّر به الشّی‌ء علما ذاتیّا.

و بالجملة یکون القدر بحسب العین هو التّعیّن المنتزع من الوجود العینیّ و التّقدیر هو التعیین العلمیّ الذّی یتبعه العین، کما أنّ المقضیّ هو الوجوب المنتزع من الوجود العینیّ، و القضاء هو الایجاب العلمیّ الذّی یستتبعه، سواء کان من حیث الماهیّة و الذّات او من حیث الصّفات و الآثار.

قلت: کون الماهیّة حدّا ذاتیّا للممکن لا ریب فیه، لکنّهم راعوا فی بحث القدر ظاهر مفهومه، و هو الحدّ الذّی یلحق الشّی‌ء فیما هو موضوع له من الصّفات و الآثار دون أصل الذّات، فلا یعمّ ماوراء الطّبائع التّی لها تعلّق مّا بالمادّة.

و غرضهم من عقد هذا البحث بیان أنّ الممکن لیس مرخی العنان فیما یلحق به من الصّفات و الآثار مستقلّا عن الواجب تعالی فیما یتّصف به او یفعل، بل الأمر فی ذلک إلیه تعالی فلا یقع إلّا ما قدّره. و هذا قریب المعنی من قولهم: علّة علّة الشّی‌ء علّة لذلک الشّی‌ء.

کما أنّ غرضهم من بحث القضاء بیان أنّ الممکن لا یقع إلّا بوجوب غیریّ ینتهی إلیه تعالی فی علم سابق و هو قریب المعنی من قولهم: «الشّی‌ء ما لم یجب لم یوجد»

درس شصت و دوّم (62)

فصل دوازدهّم در عنایت و قضا و قدر
اشاره

فلاسفه، عنایت و قضا و قدر را از مرابت علم خداوند ذکر کرده‌اند برای اینکه هریک از سه صفت مزبور به مفهوم خاصّ خود بر خصوصیّتی از خصوصیّات علم پروردگار صادق می‌آید.

[معنای عنایت]

اما عنایت(1): عبارت است از بودن صورت علمی، علّت موجبه (یعنی علّت وجوب دهنده) برای ایجاد معلومی که عبارت از فعل است، برای اینکه علم تفصیلی خداوند به اشیاء درحالیکه عین ذات او می‌باشد علّت وجود اشیاء با همه خصوصیّات معلوم در اشیاء می‌باشد پس خداوند عنایتی به مخلوقات خود دارد.

[معنای قضا]
اشاره

و امّا قضا به‌معنای معروف خودش، عبارت است از جعل نسبت بین موضوع و محمول بصورت ایجابی، پس قول قاضی و حکم او مثلا در مورد قضا و داوری و رفع نزاع و خصومت بین زید و عمرو در مالی یا حقّی که آندو رفع خصومت و نزاع بین خود را به قاضی روی آورده و دلیل‌شان را باو القاء نموده‌اند پس قول قاضی به این عبارت: «این مال، ملک زید است، حقّ


1) حکمة الاشراق- اسفار ج 6 ص 291- مبداء و معاد ص 124.( شارح)

با عمرو است» اثبات مالکیت برای زید و اثبات حق برای عمرو اثبات ضروری است بطوریکه تزلزل و تردّدی را که تخاصم و نزاع بین آن‌دو در نتیجه قبل از قضاوت ایجاد کرده بود برطرف می‌گردد و خصومت پایان می‌پذیرد و در نتیجه قضاء قاضی عبارت است از ایجاب او به امری بصورت ایجاب علمی، بطوریکه ایجاب خارجی نیز به اعتبار عقلی تابع آن می‌باشد.

و این معنای اعتباری اگر بخواهد با تحلیل عقلی، معنای حقیقی غیراعتباری را بخود بگیرد معنای قضا، منطبق بر وجوب می‌گردد، وجوبی که موجودات ممکن به جهت نسبت آنها به علل تامّشان متلبّس به آن وجوب می‌گردند. زیرا یک شی‌ء تا واجب نشده باشد موجود نمی‌گردد (الشّی ما لم یجب لم یوجد) و این وجوب غیری، از جهت استناد آن به علّت تامّه ایجاب می‌باشد و در سلسله وجود امکانی، شی‌ای نیست جز اینکه آن شی‌ء، واجب با ایجاب غیر می‌باشد، و علل شی‌ء همین‌طور ادامه پیدا کرده به واجب بالذّات منتهی می‌گردد. پس واجب بالذّات، علّت موجب این علل و معلولات اشیاء می‌باشد.

و چون موجودات ممکن، از این‌جهت که در مرتبه وجود عینی خویش دارای نظام احسن است علم، فعل واجب بالذّات محسوب می‌گردند. پس آنچه که از ایجاب در موجودات ممکن در مرتبه وجودات عینی‌شان وجود دارد، در حقیقت حکم و قضائی است از ناحیه واجب بالذّات انجام گرفته است، و فوق علم فعلی واجب بالذّات، علم ذاتی او است که به واسطه این علم هر شی‌ء آنطور که در اعیان موجود است برای واجب بالذّات، علم ذاتی او است که به واسطه این علم هر شی‌ء آنطور که در اعیان موجود است برای واجب بالذّات به تفصیل به نحو اعلی و اشرف و اصلح منکشف می‌گردد پس قضاء الهی دو نوع هستند قضاء (و جعل) ذاتی خارج از عالم (که در مرتبه ذات باریتعالی تحقّق دارد) و قضاء فعلی داخل در عالم.

معنای قضا نزد مشهور

معنای قضا نزد مشهور(1)

قول منسوب به مشهور، در معنای قضا عبارت است از علم موجودات مفارق عقلی


1) قبسات ص 420 و ص 421- اسفار ج 2 ص 50- الهیّات شفا مقاله دهّم فصل اوّل- طبیعیات شفاء فن سوم فصل 15- اشارات نمط هفتم- مبداء و معاد ص 125- اسفار ج 6 ص 292.( شارح)

متعلّق به موجودات ممکن، از این‌جهت که برای این موجودات، نظام خاصّ خودش هست.

معنای قضا در نظر ملّاصدرا (ره)

ملّاصدرا (ره) قضا را علم ذاتی متعلّق به تفاصیل خلقت موجودات میداند و چنین می‌گوید: «قضا نزد فلاسفه عبارت است از وجود صور عقلی برای جمیع موجودات که از ناحیه واجب بالذّات، از طریق ابداع، و بصورتی دفعی بدون نیاز بزمان افاضه شده باشد برای اینکه این صور عقلی نزد فلاسفه از مجموعه عالم و از مجموعه افعال خدا است که ذوات این مجموع با ذات واجب بالذّات مباین می‌باشد.

و امّا نزد ما قضا، صور علمی است که برای ذات واجب بالذّات لازم می‌باشد بدون جعل و تأثیر و عبارت ایشان چنین است: «و عندنا صور علمیّة لازمة لذاته بلا جعل و بلا تأثیر و تأثّر ...» و این صور علمیّه از اجزاء عالم نیست زیرا برای این صور نه حیثیّت عدمی است و نه امکانات واقعی، پس قضاء مربوط بربّ (قضاء ربّانی) که عبارت از صورت علم خداوند است قدیم بالذّات می‌باشد و با بقاء خداوند بقاء دارد انتهی(1).

نکته قابل ذکر در کلام ایشان این است که شایسته است قول او (یعنی: صور علمیّة لازمة لذاته)، حمل، بر علم ذاتی بشود که از ذات واجب، منفکّ و جدا نیست و در غیر این صورت یعنی اگر صور عقلیّه از سنخ لازم ذات بوده و خارج از ذات بوده باشد قطعا جزو عالم بوده و قدیم بالذّات نبوده است همانطور که ایشان این مطلب را تصریح کرده است.

علاوه بر این، اگر این صور علمی از قبیل علم حضوری باشد بر قول افلاطون در علم پروردگار منطبق می‌گردد درحالیکه مرحوم ملّاصدرا (ره) بر این تطبیق هرگز راضی نیست و اگر از قبیل علم حصولی باشد بر قول فلاسفه مشّاء در باب علم واجب منطبق می‌گردد درحالیکه مرحوم ملّاصدرا (ره) بر این تطبیق نیز قطعا راضی نیست.


1) اسفار اربعه ج 6 ص 292.

ضعف قول ملّاصدرا و قول مشهور در معنای قضا

وجه ضعف این دو قول این است که: صدق مفهوم قضا (یعنی ایجاب حکم و قطعی بودن آن) به مفهومش بر یکی از دو مرتبه از علم یعنی علم ذاتی و علم فعلی نفی نمی‌کند صدق قضا بر مرتبه دیگر علم را.

پس حقّ این است که قضا دو نوع است ذاتی و فعلی همانطور که بیان آن گذشت.

معنای قدر
اشاره

معنای قدر(1)

قدر عبارت از کمیّت یا حدّی است در صفات و آثار و تقدیر تعیین صفات و آثاری که به شی‌ء ملحق می‌گردد به نحو تعیین علمی که عمل به دنبال آن برحسب اقتضای اسباب و ادوات موجود، و وسعت آن، مترتّب می‌گردد. همانطور که خیاط، پارچه را به اندازه نمونه لباس که در اختیار دارد بریده و لباس را از روی آن میدوزد و بنّاء بنائی را که می‌خواهد بسازد آنرا بر مقداری از زمین (و نقشه آن) برحسب وسعت آن (که علم به مشخّصات آن پیدا کرده) منطبق و معیّن می‌سازد و برای مقداری از زمین و بناء اسباب و ادوات موجود نزد خود را منطبق و مورد استفاده قرار میدهد سپس بنّاء برطبق مقدار معیّن اسباب و ادواتی که این بناء نیاز دارد، بناء را می‌سازد.

پس تقدیر نسبت به شی‌ء مقدّر به منزله قالبی است که شی‌ء مقدّر در آن قالب قرار می‌گیرد پس شی‌ء به مقدار آن قالب محدود بحدّی یا حدودی می‌شود که از آن مقدار تجاوز نمی‌کند.

و این معنی از قدر را اگر با تحلیل عقلی بصورت حقیقی و واقعی درآوریم طبعا منطبق می‌گردد بر حدودی که ملحق می‌شود به موجودات مادی از ناحیه علل ناقصه‌شان از آن‌جهت که برای این موجودات صور علمی است در نشأت و عالمی که فوق این موجودات مادّی است (از موجودات غیر مادی از عقول و ...) زیرا برای هریک از علل ناقصه از این


1) قبسات ص 418- اسفار ج 6 ص 292 و ص 293.( شارح)

جهت که در آن علل است حیثیّات گوناگون، اثری است در معلول که اطلاق معلول را در صفتش و اثرش تخصیص زده، آن را مختصّ به صفت خاصّ و اثر خاصّی می‌نماید.

پس هنگامی که تخصیص معلول به صفتی یا اثری با تمامیّت علّت تامّه‌اش، تمامیّت پیدا کرد، در نتیجه برای معلول، تعیّن و تشخّص به وجودی که علّت تامّه آن را اقتضاء می‌کند پدید می‌آید.

پس برای انسان مثلا رؤیت خاصی است و لکن نه به جمیع وجودش بلکه از طریق بدنش و نه بتمام بدنش، بلکه با عضوی از بدن که در صورتش قرار دارد پس انسان نمی‌بیند مگر با مواجهه چشم به آن شی‌ء مرئی نه مطلق مواجهه بلکه مواجهه با جسم و نه هر جسمی بلکه جسم کثیف یعنی غیررقیق، از اجسام صاحب رنگ و نه خود جسم، بلکه سطح آن و نه همه سطوح آن بلکه سطح محاذی با چشم، و نه در هر وضعیّتی و نه در هرحالی و نه در هر مکانی و نه در هرزمانی.

پس اگر بخواهی شرائط پیچیده‌شده بر اطراف یک رؤیت شخصی خاصّی را احصاء کرده به شماری، شرائط زیاد و کثیری را می‌یابی که قابل احصاء نیست و این شرائط نیست، جز حدودی که ملحق کرده این شرائط را بر این رؤیت، علل ناقصه‌ایکه محدود می‌کند رؤیت مذکور را به اثری که در این رؤیت می‌گذارد و از جمله علل ناقصه، موانع از تأثیر می‌باشد.

این حدود، جهات وجودی هستند که ملازم با سلب‌ها می‌باشند چنانکه سابقا بیان گردید که برای این حدود، صور علمی است در نشأت (عالم) مثال که فوق نشأت مادّه می‌باشد و صفات (اشیاء) و آثار آنها به وسیله این صور علمیّه اندازه‌ها و مقدارهای خاص خود را می‌یابد پس راهی به هیچ‌یک از این صفات و آثار نیست مگر بسوی صفت یا اثری که تقدیر، ما را بسوی آن، هدایت کرده باشد.

اشکال
اشاره

لازمه بیان بالا این است که انسان در افعالش مجبور و غیرمختار باشد.

پاسخ:

چنین نیست، زیرا اختیار، یکی از شرائطی است که فعل انسان به وسیله آن محدود می‌گردد و ما به تفصیل در دفع این شبهه در مباحث وجود و در مباحث علّت و معلول سخن گفتیم (مراجعه کنید).

اشکال
اشاره

شما با گفتار بالا، کلام در باب قدر را عمومیّت دادید، زیرا قدر بناء بر تعریف بالا، تعیین حدود بر شی‌ء است، از حیث صفات و آثارش در علم سابق بر وجود عینی که وجود عینی، تبعیّت این علم سابق را می‌کند این تعریف، ماهیّات امکانی را نیز شامل شده آنرا عمومیّت پیدا می‌کند زیرا ماهیّات، نیز حدودی هستند، برای موضوعات خودشان که آنها را از غیر خودشان متمیّز می‌سازند و سلب‌ها را ملازم با این موضوعات می‌گردانند بطوریکه موضوعات از این حدود و سلب‌ها تجاوز نمی‌کنند.

و سابقا گذشت که هر شی‌ء دارای ماهیّتی، ممکن است و ذات هر ممکنی نیز، مرکّب از ایجاب و سلب می‌باشد پس قدر، هر امر ممکنی را نیز عمومیّت داشته، شامل آنها می‌گردد خواه ممکن، عقل باشد یا مثال معلّق (یعنی عالم اشباح) یا طبیعت مادّی و علم سابقی که شی‌ء بوسیله آن، تقدیر و اندازه خاصّ خود را می‌پذیرد که همان علم ذاتی واجب تعالی می‌باشد.

حاصل کلام اینکه قدر به حسب عین (و خارج) همان تعیّن انتزاع‌شده از وجود عینی و خارجی است.

و تقدیر، عبارت از تعیّن علمی است که وجود عینی و خارجی بدنبال آن تحقّق پیدا می‌کند همانطور که مورد قضاء الهی همان وجوب انتزاع‌شده از وجود عینی و خارجی است.

و قضاء عبارت است از ایجاب علمی (یعنی ایجاب موجودات و ممکنات در علم خداوند) است که وجود عینی و خارجی را طلب می‌کند که بدنبال آن، تحقّق پیدا کند خواه این طلب تبعیّت (و استتباع) از حیث ماهیّت و ذات باشد، یا از حیث صفات و آثار.

پاسخ:

بودن ماهیّت حدّ ذاتی (برای اشیاء ممکن) شکّی در آن نیست و لکن فلاسفه در بحث قدر، ظاهر مفهوم آنرا، ملاحظه کردند و آن حدّی است که ملحق به شی‌ء می‌گردد در صفات و آثاری که برای شی‌ء وضع و قرار داده شده است، نه در اصل ذات پس قدر تنها در دائره و محدوده طبائعی است که به نحوی به مادّه تعلّق دارند و شامل ماوراء آنها نمی‌شود.

و غرض فلاسفه از گشودن بحث قدر، بیان این مطلب است که ممکن در صفات و آثار یعنی در چیزهائی که ممکن متّصف به آن می‌گردد یا عملی را انجام میدهد مستقلّ از واجب بالذات نبوده، عنان و زمام ممکن بحال خود رها نشدهاست بلکه امر ممکن وابسته به واجب بالذّات بوده، هیچ ممکنی تحقّق پیدا نمی‌کند جز اینکه خداوند او را مقرّر کرده است.

این معنا نزدیک به معنای قول فلاسفه می‌باشد که گفته‌اند: «علّة علّة الشّی علّة لذلک الشّی‌ء» یعنی «علّت علّت شی‌ء، علّت است برای این شی‌ء».

«همانطور که غرض فلاسفه از بحث قضا، بیان این‌که ممکن، وقوع پیدا نمی‌کند، و محقّق نمی‌گردد جز به وجوب غیر که این وجوب غیر بالاخره منتهی می‌شود به واجب بالذّات در علم سابق (از وجود ممکن).

و این معنی بقول فلاسفه نزدیک است که می‌گویند: «الشّی‌ء ما لم یجب لم یوجد».

(شی‌ء تا واجب نشده باشد موجود نمی‌گردد).

خلاصه درس شصت و دوّم:

عنایت و قضا و قدر از مراتب علم خداوند و هریک از آن سه صفت به مفهوم خاصّ خود بر خصوصیّتی از خصوصیّات علم خداوند صادق می‌آید اما عنایت، همان بودن صورت علمی، علّت موجبه برای ایجاد معلومی که عبارت از فعل است با توضیحی که در متن درس بیان گردیده است.

امّا قضاء به‌معنای معروف عبارت از جعل نسبت بین موضوع و محمول بصورت ایجابی و اما نزد مشهور عبارت از علم موجودات مفارق عقلی متعلّق به موجودات ممکن از این‌جهت که برای این موجودات، نظام عینی خاصّ خودش هست.

امّا ملاصدرا می‌گوید: قضاء نزد فلاسفه عبارت است از وجود صور عقلی برای جمیع موجودات که از ناحیه واجب بالذّات از طریق ابداع و به صورت دفعی بدون نیاز به زمان، افاضه شده باشد.

و امّا نزد ما قضاء عبارت از صور علمی است که برای ذات واجب بالذات لازم است بدون جعل و تأثیر و این صور از اجزاء عالم نیست دلیل آن با توضیح مطالب آن در متن درس ذکر گردیده است.

مرحوم استاد علّامه هم قول ملّاصدرا و هم قول مشهور را در معنای قضاء، قابل خدشه میداند و وجه آنرا نیز در متن درس توضیح میدهد مراجعه کنید.

تا اینجا مربوط به‌معنای قضاء بود اما معنای قدر عبارت از کمیّت یا حدّی است در صفات و آثار و تقدیر و تعیین صفات و آثاری که به شی‌ء ملحق میگردد بنحو تعیین علمی که عمل به دنبال آن برحسب اقتضای اسباب و ادوات موجود مترتّب میگردد، و توضیح آن در متن درس آمده است.

در پایان، دو اشکال در این زمینه در متن درس مطرح گردیده و مرحوم استاد علّامه از آن دو پاسخ داده است مراجعه نمایید.

پرسشها:

1- معنای عنایت را ذکر کنید.

2- معنای معروف از قضاء را بیان و قول منسوب به مشهور را نیز ذکر نمایید.

3- مرحوم ملّاصدراء، قضاء را از قول فلاسفه چگونه نقل کرده است؟ و خودش در رابطه با قضاء چه نظری دارد؟ آندو را ذکر کنید و ضعف قول ملّاصدرا و قول مشهور را نیز بیان دارید.

4- قدر در فلسفه به چه معنا است؟ و با مثال آنرا توجیه نمایید.

5- دو اشکال در خاتمه درس مطرح گردیده، آن‌دو را بیان و پاسخ از آن‌دو را نیز شرح دهید.

الدّرس الثّالث و السّتون (63) الفصل الثّالث عشر فی قدرته تعالی

إنّ من المعانی التّی نعدّها من الکمالات الوجودیّة، القدرة و لا تکون إلّا فی الفعل دون الانفعال. فلا نعدّ انفعال الشّی‌ء عن غیره، شدیدا کان او ضعیفا، قدرة. و لا فی کل فعل، بل فی الفعل الذّی لفاعله علم به فلا نسمّی مبدئیّة الفواعل الطّبیعیّة العادمة للشّعور قدرة لها، و لا فی کلّ فعل لفاعله علم به، بل فی الفعل العلمیّ الذّی یبعث العلم به فاعله علی الفعل.

فلیست مبدئیّة الانسان مثلا لأفعاله الطّبیعیّة البدنیّة قدرة و إن کان له علم بها، بل الفعل الذّی یعلم الفاعل أنّه خیر له من حیث إنّه هذا الفاعل بأن یتصوّره و یصدّق أنّه خیر له من حیث إنّه هذا الفاعل.

و لازم العلم بکون الفعل خیرا للفاعل أن یکون کمالا له یقتضیه بنفسه، فانّ خیر کلّ نوع هو الکمال المتّرتب علیه و الطّبیعة النّوعیّة هی المبدء المقتضی له، و إذا فرض أنّه عالم بکونه خیرا له و کمالا یقتضیه انبعث الفاعل إلیه بذاته لا بایجاب مقتض غیره و تحمیله علیه، فلا قدرة مع الاجبار و القادر مختار، بمعنی أنّ الفعل إنّما یتعیّن له بتعیین منه لا بتعیین من غیره.

ثمّ إذا تمّ العلم بکون الفعل خیرا أعقب ذلک شوقا من الفاعل إلی الفعل، فالخیر

محبوب مطلقا مشتاق إلیه إذا فقد، و هذا الشّوق کیفیّة نفسانیّة غیر العلم السّابق قطعا، و أعقب ذلک الارادة، و هی کیفیّة نفسانیّة غیر العلم السّابق و غیر الشّوق قطعا، و بتحقّقها یتحقّق الفعل الذّی هو تحریک العضلات بواسطة القوّة العاملة المنبثّة فیها.

هذا ما یکشف البحث عن القدرة التّی عندنا من القیود التّی فیها و هی المبدئیّة للفعل و العلم بأنّه خیر للفاعل علما یلازم کونه مختارا فی فعله و الشّوق إلی الفعل و الارادة له، و قد تحقّق أنّ کل کمال وجودیّ فی الوجود فانّه موجود للواجب تعالی فی حدّ ذاته فهو تعالی عین القدرة الواجبیّة، لکن لا سبیل لتطرّق الشّوق علیه، لکونه کیفیّة نفسانیّة تلازم الفقد و الفقد یلازم النّقص، و هو تعالی منزّه عن کلّ نقص و عدم.

و کذلک الارادة التّی هی کیفیّة نفسانیّة غیر العلم و الشّوق، فانّها ماهیّة ممکنة و الواجب تعالی منزّه عن الماهیّة و الامکان.

علی أنّ الارادة بهذا المعنی هی مع المراد إذا کان من الامور الکائنة الفاسدة لا توجد قبله و لا تبقی بعده. فاتّصاف الواجب تعالی بها مستلزم لتغیّر الموصوف، و هو محال.

فتحصّل أنّ القدرة المجرّدة عن النّواقص و الأعدام هی کون الشّی‌ء مبدء فاعلیّا للفعل عن علم بکونه خیرا و اختیار فی ترجیحه، و الواجب تعالی مبدء فاعلیّ لکلّ موجود بذاته، له علم بالنّظام الأصلح فی الأشیاء بذاته و هو مختار فی فعله بذاته، إذ لا مؤثّر غیره یؤثّر فیه، فهو تعالی قادر بذاته. و ما أوردناه من البیان یجری فی العقول المجرّدة أیضا.

فان قلت: ما سلکتموه من الطّریق لاثبات القدرة للواجب تعالی خلو عن إثبات الارادة بما هی إرادة له، و الذّی ذکروه فی تعریف القدرة بأنّها کون الشّی‌ء بحیث إن شاء فعل و إن لم یشأ لم یفعل یتضمّن إثبات الارادة صفة ذاتیّة للواجب مقوّمة للقدرة، غیر أنّهم فسّروا الارادة الواجبیّة بأنّها علم بالنّظام الأصلح.

قلت: ما ذکروه فی معنی القدرة یرجع إلی ما أوردناه فی معناها المتضمّن للقیود الثّلاثة: المبدئیّة و العلم و الاختیار، فما ذکروه فی معنی قدرته تعالی حقّ. و إنّما الشأن کلّ الشّأن فی أخذهم علمه تعالی مصداقا للارادة، و لا سبیل إلی اثبات ذلک فهو أشبه بالتّسمیة.

فان قلت: من الجائز أن یکون لوجود واحد مّا بحسب نشأته المختلفة ماهیّات مختلفة و مراتب متفاوته، کالعلم الذّی إذا تعلّق بالخارج منّا هو کیف نفسانیّ و إذا تعلّق بنفوسنا جوهر نفسانیّ. و علم العقل بذاته جوهر عقلیّ، و علم الواجب بذاته واجب بالذّات، و علم الممکن بذاته ممکن بالذّات، فکون الارادة التّی فینا کیفا نفسانیّا لا یدفع کون إرادة الواجب لفعله هو علمه الذّاتیّ.

ثمّ إنّ من المسلّم أنّ الفاعل المختار لا یفعل ما یفعل إلّا بارادة و مشیّة، و الواجب تعالی فاعل مختار فله إرادة لفعله، لکنّ الارادة التّی فینا و هی الکیف النّفسانیّ غیر متحقّقة هناک، و لیس هناک إلّا العلم و ما یلزمه من الاختیار. فعلمه تعالی هو إرادته. فهو تعالی مرید بما أنّه عالم بعلمه الذّی هو عین ذاته.

قلت: الذّی نتسلّمه أنّ الفاعل المختار من الحیوان لا یفعل ما یفعل إلّا عن علم بمصلحة الفعل و إرادة بمعنی الکیف النّفسانیّ، و أنّ الواجب تعالی لا یفعل ما یفعل إلّا عن علم بمصلحة الفعل. و أمّا أنّ هذا العلم الذّی هناک وجوده وجود الارادة و المشیّة و إن لم یکن ماهیّته هی الکیف النّفسانیّ فغیر مسلّم، نعم لنا أن ننتزع الارادة من مقام الفعل کسائر الصّفات الفعلیّة، کما تقدّمت الاشارة إلیه فی البحث عن صفات الفعل و سیجی‌ء.

و بالجملة لا دلیل علی صدق مفهوم الارادة علی علم الواجب تعالی بالنّظام الأصلح، فانّ المراد بمفهومها إمّا هو الذّی عندنا فهو کیفیّة نفسانیّة مغایرة للعلم، و إمّا مفهوم آخر یقبل الصّدق علی العلم بأنّ الفعل خیر فلا نعرف للارادة مفهوما کذلک. و لذا قدّمنا أنّ القول بأنّ علم الواجب تعالی بالنّظام الأحسن إرادة منه أشبه بالتّسمیة.

و لا ینبغی أن یقاس الارادة بالعلم الذّی یقال إنّه کیفیّة نفسانیّة ثمّ یجرّد عن الماهیّة و یجعل حیثیّة وجودیّة عامّة موجودة للواجب تعالی وصفا ذاتیّا هو عین الذّات. و ذلک لأنّا و لو سلّمنا أنّ بعض مصادیق العلم و هو العلم الحصولیّ کیف نفسانیّ، فبعض آخر من مصادیقه و هو العلم الحضوریّ جوهر او غیر ذلک، و قد تحقّق أنّ المفهوم الصّادق علی أکثر من مقولة واحدة وصف وجودیّ غیر مندرج تحت مقولة منتزع عن الوجود بما هو وجود، فللعلم معنی جامع یهدی إلیه التّحلیل و هو حضور شی‌ء لشی‌ء.

فان قلت: لو کانت الارادة لا یعرف لها معنی إلّا الکیفیّة النّفسانیّة التّی فی الحیوان، فما بالها تنتزع من مقام الفعل و لا کیفیّة نفسانیّة هناک؟ فهو الشّاهد علی أنّ لها معنی أوسع من الکیفیّة النّفسانیّة و أنّها صفة وجودیّة کالعلم

قلت: اللّفظ کما یطلق و یراد به معناه الحقیقیّ کذلک یطلق و یراد به لوازم المعنی الحقیقیّ و آثاره المتفرّعة علیه توسّعا. و الصّفات المنتزعة من مقام الفعل لمّا کانت قائمة بالفعل حادثة بحدوث الفعل متأخّرة بالذّات عن الذّات القدیمة بالذّات، استحال أن یتّصف به الذّات الواجبة بالذّات، سواء کان الاتّصاف بنحو العینیّة او بنحو العروض، کما تبیّن فی ما تقدم، إلّا أن یراد بها لوازم المعنی الحقیقیّ و آثاره المتفرّعة علیه توسّعا، فالرّحمة- مثلا- فیما عندنا تأثّر و انفعال نفسانیّ من مشاهدة مسکین محتاج إلی کمال، کالعافیة و الصّحة و البقاء، و یترتّب علیه أن یرفع الرّاحم حاجته و فاقته، فهی صفة محمودة کمالیّة. و یستحیل علیه تعالی التّأثّر و الانفعال، فلا یتّصف بحقیقة معناها لکن تنتزع من ارتفاع الحاجة و التّلبّس بالغنی مثلا أنّها رحمة، لأنّه من لوازمها. و إذ کان رحمة لها نسبة إلیه تعالی اشتقّ منه صفة الرّحیم صفة فعل له تعالی، و الأمر علی هذا القیاس.

و الارادة المنسوبة إلیه تعالی منتزعة من مقام الفعل، إمّا من نفس الفعل الذّی یوجد فی الخارج فهو إرادة ثمّ إیجاب ثمّ وجوب ثمّ ایجاد ثمّ وجود، أمّا من حضور العلّة التّامة للفعل کما یقال عند مشاهدة جمع الفاعل أسباب الفعل لیفعل أنّه یرید کذا فعلا.

درس شصت و سوّم (63)

فصل سیزدهم در قدرت خداوند
اشاره

فصل سیزدهم در قدرت خداوند(1)

قدرت از جمله کمالات وجودی به شمار می‌رود، و قدرت تنها در فعل، محقّق است نه در انفعال، پس انفعال شی‌ء از غیر خودش شدید باشد یا ضعیف قدرت محسوب نمی‌گردد.

و نیز قدرت در هر فعلی نیست بلکه در فعلی است که برای فاعل آن به آن فعل، علمی است پس مبدئیّت فاعل‌های طبیعی که فاقد شعورند، دارای قدرت نیستند.

و نیز اینطور نیست که قدرت در هر فعلی که فاعل آن دارای علم است موجود باشد بلکه در فعل علمی (یعنی فعلی که مستند به فاعل دارای علم است فعلی که علم به آن، فاعل‌اش را بر فعل، تحریک و وادار می‌سازد. پس مبدئیّت انسان مثلا بر افعال طبیعی بدنش قدرت نیست گرچه انسان به آنها علم دارد بلکه قدرت در فعلی است که فاعل آن را میداند از جهت اینکه این فاعل آنرا برای خود خیر تصوّر می‌کند و تصدیق و اعتراف می‌کند که این فعل برای فاعل خیر است.


1) اسفار ج 6 ص 307 و 368- مباحث مشرقیّه ج 2 ص 485 و ص 493- قبسات ص 311 و ص 313 و ص 313 و ص 322 و ص 444 و ص 447.( شارح)

و لازمه (و ملاک) علم به اینکه فعل برای فاعل خیر است اینکه فعل برای فاعل کمال بوده و خود فاعل بنفسه مقتضی انجام فعل است زیرا خیر مربوط به هرنوعی، همان کمال مترتّب بر آن نوع می‌باشد، و طبیعت نوعی همان مبدئی است که مقتضی تحقّق کمال مترتّب بر آن نوع می‌باشد و هنگامی که فرض شود که فاعل، عالم است به اینکه آن فعل برای او خیر است و کمالی است که اقتضای خیر بودن را برای او دارد فاعل بسوی آن بذاته برانگیخته می‌شود نه به ایجاب غیرفاعل که مقتضی فعل بوده و فعل را بر فاعل تحمیل کند.

پس با (فرض) اجبار بر فاعل، قدرتی وجود ندارد پس قارد همیشه مختار است به این معنی که فعل، تنها با تعیین فاعل متعیّن می‌شود نه با تعیین غیرفاعل.

هنگامی که علم فاعل منتهی شد به اینکه فعل برای فاعل خیر است بدنبال آن از فاعل شوقی بسوی انجام فعل پدید می‌آید پس خیر، مطلقا و در هرحال محبوب می‌باشد و حتّی به هنگام فقدان خیر، اشتیاق به تحقّق آن دارد و این شوق، کیفیّت نفسانی است و قطعا غیر از آن علمی است که سابق بر شوق در انسان وجود دارد و بدنبال شوق، اراده پدید می‌آمد و اراده، کیفیّت نفسانی بوده، غیر از علم به خیر بودن فعلی است که سابق بر اراده (در نفس انسان) وجود دارد.

و نیز اراده، قطعا غیر از شوق است و با تحقّق اراده، فعل محقّق می‌شود فعلی که عبارت است از تحریک عضلات به واسطه قوّه عامله که در عضلات پخش شده‌اند.

مطالب بالا ما را به کشف معنای قدرت و قیود موجود در تعریف آن هدایت می‌کند و حاصل قیود در معنای قدرت به این‌ترتیب است:

1- مبدئیّت قدرت برای فعل.

2- علم به اینکه فعل برای فاعل خیر می‌باشد.

3- علم به خیر بودن فعل برای فاعل علمی، ملازم است با بودن فاعل دارای اختیار در فعلش.

4- شوق به فعل.

5- اراده فعل.

سابقا روشن گردید، که هر کمال وجودی که در عالم هستی برای موجودات وجود دارد، برای واجب بالذّات در حدّ ذات او موجود است پس خداوند، عین قدرت بوده و قدرت برای او واجب است لکن برای حصول شوق در ذات واجب بالذّات راهی وجود ندارد زیرا شوق کیفیّت نفسانی است که با فقدان، ملازم است و فقدان نیز، ملازم با نقص است و چون خداوند از هر نقص و فقدان ذاتی، مبرّا است (پس خداوند دارای شوق به‌معنای موجود در انسانها نیست).

و هم‌چنین اراده که عبارت از کیفیّت نفسانی است غیر از علم و شوق می‌باشد زیرا اراده‌ای که کیفیّت نفسانی است عبارت از یک ماهیّت ممکن است و واجب بالذّات از ماهیّت و امکان، مبرّا است (چنانکه سابقا توضیح داده شده است).

علاوه بر این اراده به‌معنای کیفیّت نفسانی همراه مراد است هنگامی که مراد از جمله اموری باشد که موجود بوده و فساد (و بطلان) در آن راه دارد، بطوریکه اراده قبل از مراد موجود نمی‌شود و بعد از مراد (و تحقّق آن) نیز باقی نمی‌ماند.

تعریف قدرت و اثبات آن برای واجب الوجود:

از مطالب گذشته بدست میاید که نقصها و امور عدمی را اگر از معنای قدرت، حذف کنیم می‌توان قدرت را به این نحو تعریف نمود: قدرت «عبارت است از بودن شی‌ء، مبدأ فاعلی برای فعل از روی علم به خیر بودن آن و داشتن اختیار در انتخاب آن».

این تعریف در مورد قدرت پروردگار صدق می‌کند پس واجب الوجود به ملاحظه ذاتش (بذاته) مبداء فاعلی است برای هر موجودی و نیز ذات پروردگار به نظام اصلی و احسن در اشیاء، علم دارد و نیز واجب الوجود به ملاحظه ذات اقدسش، مختار می‌باشد زیرا هیچ موجودی در فعل او تأثیری ندارد.

با توجّه به این سه مقدّمه می‌توان نتیجه گرفت که واجب تعالی به ملاحظه ذاتش، دارای قدرت است، این نحو بیان در اثبات قدرت برای عقول مجرّد نیز جاری است.

اشکال
اشاره

راهی که شما برای اثبات قدرت برای واجب بالذّات طیّ کردید از اثبات اراده برای او (از

این جهت که اراده است) خالی است و لکن فلاسفه در تعریف قدرت می‌گویند: قدرت عبارت از بودن شی‌ء است بگونه‌ای که اگر فاعل اراده کند انجام میدهد و اگر اراده نکند انجام نمی‌دهد (القدرة کون الشّی‌ء بحیث ان شاء فعل و ان لم یشأ لم یفعل).

این تعریف، متضمّن اثبات اراده به‌عنوان صفت ذاتی برای واجب بالذّات است که مقوّم قدرت می‌باشد (و این تفسیر به این معنا نیست که معنای اراده، عین معنای قدرت است بلکه) آنان اراده را در واجب بالذّات این‌گونه تفسیر کرده‌اند که عبارت از علم بنظام اصلح می‌باشد.

پاسخ

معنای بالا که فلاسفه در معنای قدرت ذکر کرده‌اند به عینه برمی‌گردد به آن معنای قدرت که گفتیم متضمّن سه قید است:

1- مبدئیّت قدرت برای فعل.

2- علم فاعل به اینکه آن خیر است برای فاعل.

3- مختار بودن فاعل.

پس آنچه که فلاسفه در معنای قدرت خداوند ذکر کرده‌اند حقّ میباشد تنها مورد خدشه در قول فلاسفه آنست که آنان علم خداوند را مصداق اراده قرار داده‌اند (و از علم خداوند بنام اراده، نام برده‌اند) و ما راهی برای اثبات آن نداریم پس آن، به تسمیه و نامگذاری، شبیه‌تر است (تا استدلال و اثبات آن).

اشکال:
اشاره

(عقلا) جایز است برای وجود شی‌ء واحد غیرمعیّن، به حسب نشأت‌های مختلف، ماهیّات مختلف و مراتب متفاوتی وجود داشته باشد مثل علم که به هنگام تعلّق بخارج از ذهن ما (به اشیاء موجود در خارج) کیف نفسانی است و همان علم به هنگام تعلّق به نفوس ما یک جوهر نفسانی است (و بدیهی است جوهر نفسانی با کیف نفسانی، دو مقوله متباین دارای

دو ماهیّت گوناگون می‌باشد).

علم عقل بذات خویش، یک جوهر عقلی است و علم واجب به ذات خویش، واجب بالذّات است و علم ممکن بذات خویش، ممکن بالذّات است (که هرسه اینها یعنی علم عقل و علم واجب بالذّات و علم ممکن به حسب نشأت‌های مختلف، ماهیّات مختلف دارند و در عین حال تعریف علم یعنی حضور شی‌ء نزد شی‌ء، برای علم عقل و علم واجب و علم ممکن هر سه صدق می‌کند، پس بودن اراده‌ای که در ما است به‌عنوان کیف نفسانی مانع از این نیست که اراده واجب بر فعل خویش همان علم ذاتی او (به نظام احسن و اصلح) باشد.

حال، مسلّم است که فاعل مختار آنچه را که انجام میدهد انجام نمی‌دهد مگر با اراده و مشیّتی از طرف فاعل و واجب بالذّات، فاعل مختار بوده، برای او اراده بر فعل خویش هست لکن اراده‌ای که در ما است (و آن کیف نفسانی است) آن در مورد اراده خداوند محقّق نیست و در مورد خداوند جز علم و آنچه که لازمه علم که همان اختیار است نیست پس علم واجب بالذّات همان اراده او است پس او مرید بوده، دارای اراده است از جهت اینکه او عالم است به علمی که عین ذات او است.

پاسخ:

ما می‌پذیریم که فاعل مختار از سنخ حیوان، فعلی را انجام نمی‌دهد مگر از روی علم به مصلحت فعل و از روی اراده به‌معنای کیف نفسانی، و باز میپذیریم که واجب بالذّات، فعلی را انجام نمی‌دهد مگر از روی علم به مصلحت فعل.

و امّا علمی که در مورد واجب بالذّات است گرچه ماهیّت آن کیف نفسانی نیست و این، مسلّم است و لکن آیا این علمی که در واجب بالذّات است همان وجود اراده و مشیّت است یا نه؟ امر مسلّمی نیست.

آری ما اراده را از مقام فعل واجب، انتزاع می‌کنیم مثل سایر صفات فعلی همانطور که در بحث از صفات فعل سابقا اشاره به آن گذشت و به زودی نیز خواهد آمد.

و حاصل کلام اینکه دلیل وجود ندارد که مفهوم اراده بر علم واجب بالذّات بنظام

اصلح صادق باشد زیرا مراد به مفهوم اراده یا همان معنائی است که نزد ما وجود دارد پس آن، کیفیّت نفسانی بوده، مغایر با علم است و یا مفهوم دیگری است که قبول می‌کند که بر علم، اینکه فعل خیر است صادق بیاید.

درحالیکه ما برای اراده، مفهومی این‌چنین نمی‌شناسیم و از اینرو جلوتر گفتیم که قول به اینکه علم واجب بالذّات به نظام احسن همان اراده او است به تسمیه و نام‌گذاری تنها، شبیه‌تر است (تا اثبات یک مطلب واقعی و حقیقی).

و شایسته نیست که اراده، قیاس شود به علمی که گفته شود که آن، کیفیّت نفسانی است و سپس علم از ماهیّت خود که همان کیفیّت نفسانی است مجرّد شده قرار داده شود حیثیّت وجودی عام موجود، برای واجب بالذّات به‌عنوان وصف ذاتی که عین ذات او می‌باشد زیرا اگرچه ما می‌پذیریم که بعضی از مصادیق علم (حصولی) از سنخ کیفیّت نفسانی است و امّا برخی دیگر از مصادیق علم حضوری جوهر یا غیر آن می‌باشد (و از سنخ کیفیّت نفسانی نیست) و لکن این معنی نیز محقّق و مسلّم است که مفهوم صادق بر اکثر از یک مقوله، وصف وجودی بوده، تحت هیچ مقوله‌ای مندرج نمی‌باشد (و یک معنای ماهوی محسوب نمی‌شود بلکه) تنها از وجود از این‌جهت که وجود است انتزاع شده است.

پس برای علم، معنای جامع است که تحلیل عقلی بعد از ملاحظات اشباه و نظائر آن و مقایسه‌ة آنها با یکدیگر، ما را به آن هدایت می‌کند و آن معنای جامع، حضور شی‌ای نزد شی‌ء دیگری است.

اشکال
اشاره

اگر برای اراده، معنائی جز کیفیّت نفسانی که در حیوان است شناخته نمی‌شود پس چگونه اراده از مقام فعل انتزاع می‌گردد درحالیکه در ذات واجب بالذّات، کیفیّت نفسانی وجود ندارد؟ پس انتزاع اراده از مقام فعل، شاهد است بر اینکه برای اراده معنای وسیع‌تر از کیفیّت نفسانی وجود دارد و اینکه اراده مثل علم، وصف وجودی است.

پاسخ

لفظ همانطور که استعمال می‌شود و از آن معنای حقیقیش اراده می‌گردد همین‌طور استعمال می‌شود و از آن لوازم معنای حقیقی و آثار متفرّع بر معنای حقیقی از باب توسّع در استعمال و به‌عنوان مجاز اراده می‌گردد، و صفات انتزاع‌شده از مقام فعل چون قائم به فعل بوده و با حدوث فعل حادث می‌گردند و از ذات قدیم بالذّات، متأخّر بالذّات است ازاین‌رو محال است ذات واجب بالذّات متّصف به آن گردد، خواه اینکه اتّصاف به نحو عینیّت باشد یا به نحو عروض چنانکه سابقا روشن گردید، مگر اینکه از این صفات، لوازم معنای حقیقی و آثار متفرّع بر آن به‌عنوان مجاز و توسّع در استعمال، اراده گردد.

پس رحمت مثلا نزد ما انسانها تأثّر و انفعال نفسانی است که از مشاهده فقیر و نیازمند به کمالی مثل عافیت و صحّت و بقاء، در نفس ما حاصل می‌شود و بدنبال این حالت نفسانی انسان دارای رحم شده، نیاز شخص فقیر و مسکین را برآورده می‌سازد پس رحمت، صفت پسندیده بوده، از سنخ کمال می‌باشد و این معنی از رحمت که مستلزم تأثّر و انفعال است در مورد خداوند محال است پس خداوند به‌معنای حقیقی رحمت که گفته شد متّصف نیست و لکن (می‌توان معنای رحمت را توسعه داد و آنرا) از برطرف شدن حاجت و تلبّس او به غنی و بی‌نیازی، معنائی انتزاع نمود که آن صفت رحمت است و این معنا را بخداوند نسبت داد زیرا این معنی در مورد خداوند از لوازم معنای حقیقی رحمت است.

و چون رحمت، بخداوند نسبت داده می‌شود طبعا از آن صفت رحیم مشتقّ شده به عنوان صفت فعل خداوند، محسوب می‌گردد و عین این کلام در سایر صفات فعل پروردگار نیز جاری می‌گردد.

و اراده نسبت داده‌شده بخداوند، نیز از مقام فعل انتزاع شده است یا از خود فعلی که در خارج موجود می‌گردد پس آن فعل، اراده است سپس ایجاب سپس وجوب، سپس ایجاد، و در نهایت وجود و یا از حضور علّت تامّه برای فعل، انتزاع می‌گردد، چنانکه به هنگام مشاهده جمع‌آوری فاعل، اسباب فعل را به این منظور که آن فعل را انجام دهد گفته می‌شود که او، اراده کرده است فعل دارای این خصوصیّات را انجام دهد.

خلاصه درس شصت و سوّم:

قدرت که از جمله کمالات وجودی به شمار میرود تنها در فعل محقّق است نه در انفعال، آنهم نه در هر فعلی بلکه در فعلی که فاعل آن به آن فعل علمی است پس فاعل‌های طبیعی، دارای قدرت نیستند و نیز قدرت در فعل علمی است که علم به آن، فاعلش را بر فعل تحریک و وادار سازد پس مبدأیّت انسان بر افعال طبیعی بدنش قدرت نیست گرچه انسان به آن علم دارد و نیز لازم است که فعل برای فاعل کمال بوده و خود فاعل بنفسه مقتضی انجام فعل است.

مطالب بالا ما را به کشف معنای قدرت و قیود موجود در تعریف آن هدایت می‌کند و حاصل قیود موجود در قدرت انسان به این‌ترتیب است:

1- مبدأیّت قدرت برای فعل.

2- علم به اینکه فعل برای فاعل، خیر است.

3- علم به خیر بودن فعل برای فاعل علمی، ملازم است با بودن فاعل دارای اختیار در فعلش.

4- شوق به فعل.

5- اراده فعل.

امّا در مورد خداوند قدرت، عین ذات متعالی بوده و برای او واجب است لکن خداوند دارای شوق نیست و نیز دارای اراده به‌معنای کیفیّت نفسانی نیست.

سپس استاد علّامه معنای قدرت در مورد خداوند را ضمن طرح اشکال و پاسخ از آنها معنای قدرت و اراده در مورد خداوند را کاملا توضیح و شرح میدهد و برخی از ابهامات مربوط به قدرت و اراده موجود در ذات پروردگار را برطرف می‌سازد.

پرسشها:

1- معنای قدرت و قیود موجود در آن را در مورد انسان شرح دهید.

2- معنای قدرت در مورد خداوند و قیود موجود در آن را بیان و فرق بین قدرت انسان و قدرت خداوند را شرح دهید.

3- رحمت، نزد انسان به چه معنا است و نزد خداوند بچه معنا است؟

الدّرس الرّابع و السّتون (64) الفصل الرّابع عشر فی أنّ الواجب تعالی مبدء لکلّ ممکن موجود و هو المبحث المعنون عنه بشمول إرادته للافعال

الذّی حققّته الاصول الماضیة هو أنّ الأصیل من کلّ شی‌ء وجوده، و أنّ الموجود ینقسم إلی واجب بالذات و غیره، و أنّ ما سوی الواجب بالذّات سواء کان جوهرا او عرضا، و بعبارة اخری سواء کان ذاتا او صفة او فعلا، له ماهیّة ممکنة بالذّات متساویة النّسبة إلی الوجود و العدم، و أنّ ما شأنه ذلک یحتاج فی تلبّسه بأحد الطّرفین من الوجود و العدم إلی مرجّح یعیّن ذلک و یوجبه و هو العلّة الموجبة، فما من موجود ممکن إلّا و هو محتاج فی وجوده حدوثا و بقاء إلی علّة توجب وجوده و توجده واجبة بالذّات او منتهیة إلی الواجب بالذّات و علّة علّة الشّی‌ء علّة لذلک الشّی‌ء.

فما من شی‌ء ممکن موجود سوی الواجب بالذّات حتّی الأفعال الاختیاریّة إلّا و هو فعل الواجب بالذّات معلول له بلا واسطة او بواسطة او وسائط.

و من طریق آخر: قد تبیّن فی مباحث العلّة و المعلول أنّ وجود المعلول بالنّسبة إلی العلّة وجود رابط غیر مستقلّ متقوّم بوجود العلّة، فالوجودات الامکانیّة کائنة ما کانت

روابط بالنّسبة إلی وجود الواجب بالذّات غیر مستقلّة منه محاطة له بمعنی ما لیس بخارج، فما فی الوجود إلّا ذات واحدة مستقلّة به تتقوّم هذه الرّوابط و تستّقل، فالذّوات و ما لها من الصّفات و الأفعال أفعال له.

فهو تعالی فاعل قریب لکلّ فعل و لفاعله، و أمّا الاستقلال المترأی من کلّ علّة إمکانیّة بالنّسبة إلی معلولها فهو الاستقلال الواجبیّ الذّی لا استقلال دونه بالحقیقة.

و لا منافاة بین کونه تعالی فاعلا قریبا کما یفیده هذا البرهان و بین کونه فاعلا بعیدا کما یفیده البرهان السّابق المبنیّ علی ترتّب العلل و کون علّة علّة الشّی‌ء علّة لذلک الشّی‌ء، فانّ لزوم البعد مقتضی اعتبار النّفسیّة لوجود ماهیّات العلل و المعلولات علی ما یفیده النّظر البدویّ، و القرب هو الذّی یفیده النّظر الدّقیق.

و من الواضح أن لا تدافع بین استناد الفعل إلی الفاعل الواجب بالذّات و الفاعل الذّی هو موضوعه کالانسان مثلا، فانّ الفاعلیّة طولیّة لا عرضیّة.

و ذهب جمع من المتکلّمین و هم المعتزلة و من تبعهم إلی أنّ الأفعال الاختیاریّة مخلوقة للانسان لیس للواجب تعالی فیها شأن، بل الذّی له أن یقدر الانسان علی الفعل بأنّ یخلق له الأسباب التّی یقدر بها علی الفعل، کالقوی و الجوارح التّی یتوصّل بها إلی الفعل باختیاره الذّی یصحّح له الفعل و التّرک، فله أن یترک الفعل و لو أراده الواجب، و أن یأتی بالفعل و لو کرهه الواجب، و لا صنع للواجب فی فعله.

علی أنّ الفعل لو کان مخلوقا للواجب تعالی کان هو الفاعل له دون الانسان، فلم یکن معنی لتکلیفه بالأمر و النّهی و لا للوعد و الوعید، و لا لاستحقاق الثّواب و العقاب علی الطّاعة و المعصیة و لا فعل و لا ترک للانسان. علی أنّ کونه تعالی فاعلا للأفعال الاختیاریّة و فیها أنواع القبائح و الشّرور کالکفر و الجحود و أقسام المعاصی و الذّنوب ینا فی تنزّه ساحة العظمة و الکبریاء عمّا لا یلیق بها.

و یدفعه أنّ الافعال الاختیاریّة امور ممکنة و ضرورة العقل قاضیة أنّ الماهیّة الممکنة متساویة النّسبة إلی الوجود و العدم لا تخرج من حاقّ الوسط إلی أحد الطّرفین إلّا بمرجّح یوجب لها ذلک و هو العلّة الموجبة، و الفاعل من العلل. و لا معنی لتساوی نسبة

الفاعل التّامّ الفاعلیّة التّی معه بقیّة أجزاء العلّة التّامّة إلی الفعل و التّرک، بل هو موجب للفعل، و هذا الوجوب الغیریّ منته إلی الواجب بالذّات. فهو العلّة الأولی للفعل و العلّة الأولی علّة للمعلول الأخیر، لأنّ علّة علّة الشّی‌ء علة لذلک الشّی‌ء. فهذه اصول ثابتة مبیّنة فی الأبحاث السّابقة.

و المستفاد منها أنّ للفعل نسبة إلی الواجب تعالی بالایجاد و إلی الانسان مثلا بأنّه فاعل مسخّر هو فی عین علّیّته معلول و فاعلیّة الواجب تعالی فی طول فاعلیّة الانسان لا فی عرضه حتّی تتدافعا و لا تجتمعا.

و أمّا تعلّق الارادة الواجبیّة بالفعل مع کون الانسان مختارا فیه فانّما تعلّقت الارادة الواجبیّة بأن یفعل الانسان باختیاره فعلا کذا و کذا، لا بالفعل من غیر تقیّد بالاختیار فلا یلغو الاختیار و لا یبطل أثر الارادة الانسانیّة.

علی أنّ خروج الأفعال الاختیاریّة عن سعة القدرة الواجبیّة حتّی یرید فلا یکون و یکره فیکون تقیید فی القدرة المطلقة التّی هی عین ذات الواجب و البرهان یدفعه.

علی أنّ البرهان قائم علی أنّ الایجاد و جعل الوجود خاصّة للواجب تعالی لا شریک له فیه. و نعم ما قال صدر المتألّهین، قدّس سرّه، فی مثل المقام: «و لا شبهة فی أنّ مذهب من جعل أفراد النّاس کلّهم خالقین لأفعالهم مستقلّین فی إیجادها أشنع من مذهب من جعل الأصنام و الکواکب شفعاء عند اللّه»، انتهی (ج 6، ص 370)

و أمّا قولهم: «إنّ کون الفعل الاختیاریّ مخلوقا للواجب تعالی لا یجامع توجیه التّکلیف إلی الانسان بالأمر و النّهی و لا الوعد و الوعید علی الفعل و التّرک، و لا استحقاق الثّواب و العقاب و لیس له فعل و لا هو فاعل».

فیدفعه أنّه إنّما یتمّ لو کان انتساب الفعل إلی الواجب تعالی لا یجامع انتسابه إلی الانسان و قد عرفت أنّ الفاعلیّة طولیّة و للفعل انتساب إلی الواجب بالفعل بمعنی الایجاد، و إلی الانسان المختار بمعنی قیام العرض بموضوعه.

و أمّا قولهم: إنّ کون أفعال الانسان الاختیاریّة مخلوقة للواجب تعالی و فیها أنواع الشّرور و المعاصی و القبایح ینافی طهارة ساحته تعالی عن کلّ نقص و شین.

ص: 560

فیدّفعه أنّ الشّرور الموجودة فی العالم علی ما سیتّضح لیست إلّا امورا فیها خیر کثیر و شرّ قلیل و دخول شرّها القلیل فی الوجود بتبع خیرها الکثیر. فالشرّ مقصود بالقصد الثانی و لم یتعلّق القصد الأوّل إلّا بالخیر.

علی أنّه سیتّضح أیضا أنّ الوجود من حیث إنّه وجود خیر لا غیر، و إنّما الشرور ملحقة ببعض الوجودات. فالذّی یفیضه الواجب من الفعل وجوده الخیر بذاته الطاهرة فی نفسه و ما یلازمه من النقص و العدم لوازم تمیّزه فی وجوده و التمیّزات الوجودیّة لولاها لفسد نظام الوجود فکان فی ترک الشّر القلیل بطلان الخیر الکثیر الذّی فی أجزاء النّظام.

و ذهب جمع آخر من المتکلّمین و هم الأشاعرة و من تبعهم إلی أنّ کلّ ما هو موجود غیر الواجب بالذّات من ذات او صفة او فعل فهو بارادة الواجب بالذّات من غیر واسطة، فالکلّ أفعاله، و هو الفاعل، لا غیر.

و لازم ذلک أوّلا ارتفاع العلّیّة و المعلولیّة من بین الأشیاء و کون استتباع الأسباب للمسبّبات لمجرّد العادة، أی إنّ عادة اللّه جرت علی الاتیان بالمسبّبات عقیب الأسباب من غیر تأثیر من الأسباب فی المسبّبات و لا توقّف من المسبّبات علی الأسباب.

و ثانیا کون الأفعال التّی تعدّ أفعالا اختیاریّة أفعالا جبریّة لا تأثیر لارادة فواعلها و لا لاختیارهم فیها.

و یدفعه أنّ انتساب الفعل إلی الواجب تعالی بالایجاد لا ینافی انتسابه إلی غیره من الوسائط و الانتساب طولیّ لا عرضیّ، کما تقدم توضیحه، و حقیقة وساطة الوسائط ترجع إلی تقیّد وجود المسبّب بقیود مخصّصة لوجوده، فانّ ارتباط الموجودات بعضها ببعض عرضا و طولا یجعل الجمیع واحدا یتقید بعض أجزائه ببعض فی وجوده. فافاضة واحد منها إنّما یتمّ بافاضة الکلّ، فلیست الافاضة إلّا واحدة ینال کلّ منها ما فی وسعه أن یناله.

و أمّا إنکار العلّیّة و المعلولیّة بین الأشیاء، فیکفی فی دفعه ما تقدّم فی مرحلة العلّة و المعلول من البرهان علی ذلک، علی أنّ لو لم یکن بین الأشیاء شی‌ء من رابطة التّأثیر و التّأثر و کان ما نجده منها بین الأشیاء باطلا لا حقیقة له، لم یکن لنا سبیل إلی اثبات فاعل لها وراءها و هو الواجب الفاعل للکلّ.

ص: 561

و أمّا القول بالجبر و إنکار الاختیار فی الأفعال، بتقریب أنّ فاعلیّة الواجب بالذّات و تعلّق إرادته بالفعل المسمّی اختیاریّا یجعل الفعل واجب التحقّق ضروریّ الوقوع، و لا معنی لکون الفعل الضّروریّ الوجود اختیاریّا للانسان له أن یفعل و یترک، و لا لکون إرادته مؤثّرة فی الفعل.

یدفعه أنّ فاعلیّته تعالی طولیّة لا تنا فی فاعلیّة غیره أیضا إذا کانت طولیّة و إرادته إنّما تعلّقت بالفعل بوصف أنّه اختیاریّ فأراد أن یفعل الانسان باختیاره و إرادته فعلا کذا و کذا، فالفعل الاختیاریّ واجب التحقّق بوصف أنّه اختیاریّ.

و استدلّ بعضهم علی الجبر فی الأفعال بأنّ فعل المعصیة معلوم للواجب تعالی فهو واجب التحقّق ضروریّ الوقوع، إذ لو لم یقع کان علمه جهلا و هو محال، فالفعل ضروریّ و لا یجامع ضرورة الوقوع اختیاریّة الفعل.

و یعارضه أنّ فعل المعصیة معلوم للواجب تعالی بخصوصیّة وقوعه، و هو أنّه صادر عن الانسان باختیاره، فهو بخصوصیّة کونه اختیاریّا واجب التحقّق ضروریّ الوقوع، إذ لو لم یقع کان علمه تعالی جهلا و هو محال، فالفعل بما أنّه اختیاریّ ضروریّ التحقّق.

تنبیه

استدلالهم علی الجبر فی الأفعال بتعلّق علم الواجب تعالی بها و تعیّن وقوعها بذلک استناد منهم فی الحقیقة إلی القضاء العلمیّ الذّی یحتم ما یتعلّق به من الامور، و أمّا الارادة التّی هی صفة ثبوتیّة زائدة علی الذّات عندهم، فانّهم لا یرونها مبدء للفعل موجبا له، زعما منهم أنّ وجوب الفعل یجعل الفاعل موجبا (بفتح الجیم) و الواجب تعالی فاعل مختار، بل شأن الارادة أن یرجّح الفعل بالأولویّة من غیر وجوب، فللارادة أن یخصّص أیّ طرف من طرفی الفعل تعلّقت به.

و هذه آراء سخیفة تبیّن بطلانها بما تقدّم بیانه من الاصول الماضیة. فالوجوب الذّی یلحق المعلول وجوب غیریّ منتزع من وجوده الذّی أفاضته علّته و هو أثرها، فلو عاد هذا الوجوب و أثّر فی العلّة بجعلها موجبة فی فاعلیّته لزم کون المتأخّر وجودا من

ص: 562

حیث هو متأخّر متقدّما علی المتقدّم وجودا من حیث هو متقدّم، و هو محال.

علی أنّ الفاعل المختار لو عاد موجبا (بالفتح) بسبب وجوب الفعل لم یکن فی ذلک فرق بین أن یستند وجوب المعلول إلی علم سابق و قضاء متقدّم او إلی إیجاب الفاعل للفعل الذّی هو مفاد قولنا: الشّی‌ء ما لم یجب لم یوجد.

و أیضا قد ظهر ممّا تقدّم أنّ التّرجیح بالأولویّة مرجعه إلی عدم حاجة الممکن فی تعیّن أحد طرفی الوجود و العدم إلی المرجّح لبقاء الطّرف المرجوح علی حدّ الجواز مع وجود الأولویّة فی الطّرف الرّاجح و عدم انقطاع السّؤال ب «لم» بعد.

و أیضا التّرجیح بالارادة مع فرض استواء نسبتها إلی طرفی الفعل و التّرک مرجعه إلی عدم الحاجة إلی المرجّح.

ص: 563

درس شصت و چهارم (64)

فصل چهاردهّم در اینکه واجب بالذّات مبدأ هر ممکن موجود است و بدنبال آن طرح عنون شمول اراده واجب بر افعال
اشاره

فصل چهاردهّم در اینکه واجب بالذّات مبدأ هر ممکن موجود است و بدنبال آن طرح عنون شمول اراده واجب بر افعال(1)

اصول گذشته این حقیقت را روشن ساخت که اصیل از هرچیز، وجود آن‌چیز است و اینکه موجود، به واجب بالذّات و واجب بالغیر تقسیم می‌گردد و اینکه ماسوای واجب بالذّات خواه جوهر و خواه عرض و به عبارت دیگر خواه ذات یا صفت یا فعل، همه ممکن بالذّات بوده، ماهیّت آن نسبت به وجود و عدم متساوی هست و بدیهی است ماهیّتی که نسبت بطرفین (وجود و عدم) علی السّویّه است در تلبّس این ماهیّت به یکی از طرفین وجود و عدم، نیاز به مرجّحی است که یکی از دو طرف وجود یا عدم را برای او، معیّن و آن را واجب گرداند و این مرجّح، همان علّت موجبه است.

پس هیچ موجود ممکنی نیست جز اینکه او در وجودش از لحاظ حدوث و بقاء یا محتاج به علّتی است که واجب بالذّات است و او، وجود ممکن را ایجاب و ایجاد می‌کند و یا


1) اسفار ج 2 ص 137 و ص 136- ج 6 ص 384 و ص 385.( شارح)

ص: 564

محتاج به عللی است که بالاخره این علل نیز منتهی بواجب بالذّات می‌گردد و این قانون نیز مسلّم است که علّت علّت شی‌ء نیز علّت است برای این شی‌ء.

پس هیچ ممکن موجودی سوای واجب بالذّات حتّی افعال اختیاری نیست مگر اینکه آن، فعل واجب بالذّات بوده، معلول او می‌باشد خواه بدون واسطه یا با واسطه یا به وسائطی.

بیان مطلب از طریق دیگری به این نحو است که سابقا در مباحث علّت و معلول گذشت که وجود معلول نسبت به علّت، از سنخ وجود رابط غیرمستقلّ و وابسته و متقوّم به وجود علّت است.

پس وجود امکانی، در کلّ موجودات ممکن همه روابطند نسبت به وجود واجب بالذّات یعنی مستقل از او نبوده و او محیط به همه اینها می‌باشد به این معنی که خارج از او نیستند.

پس در دائره وجود جز ذات واحد مستقلّ چیزی نیست و این روابط با آن وجود اصیل (ذات باریتعالی) تقوّم و استقلال مییابند پس کلّ ذوات و آنچه از صفات و افعال برای آنها است همه، افعال اویند پس او فاعل قریب و نزدیک بر هر فعل و فاعل آن می‌باشد.

و امّا استقلالی که به حسب ظاهر از هر علّت امکانی نسبت به معلولش دیده می‌شود آن استقّلالی است وابسته به واجب بالذّات که جز او در حقیقت استقلالی نیست.

و منافاتی نیست بین اینکه واجب بالذّات فاعل قریب (بر هر فعل و فاعل) باشد چنانکه برهان بالا آن را افاده می‌کند و بین اینکه واجب بالذّات فاعل بعید باشد چنانکه برهان سابق که مبنی بود بر ترتّب علل و اینکه علّت علّت شی‌ء علّت است برای این شی‌ء، آنرا افاده کرد.

و وجه عدم منافات بین این دو برهان این است که لزوم بعد در فاعل بعید مقتضای اعتبار و ملاحظه نفسیّت است برای وجود ماهیّات علل و معلولات، (یعنی برای وجود ماهیّات علل و معلولات، وجود نفسی اعتبار کردن و آنها را فی نفسه دانستن و فرض نمودن، سبب این می‌گردد که ذات واجب الوجود فاعل بعید اعتبار گردد وگرنه در واقع فاعل حقیقی، ذات پروردگار است زیرا او است که همه ماهیّات علل و معلولات را ایجاد می‌کند) بنابر آنچه که این اعتبار و

ص: 565

ملاحظه را نظر بدوی افاده می‌کند، و امّا قرب در فاعل قریب، همان معنائی است که نظر دقیق فلسفی آنرا افاده می‌کند (پس اگر نظر دقیق فلسفی را ملاحظه کنیم خداوند، فاعل قریب همه افعال در عالم وجودات می‌باشد و اگر برای وجود ماهیّات علل و معلولات، نفسیّتی قائل باشیم اعتبار فاعل بعید بودن واجب بالذّات، نتیجه می‌شود).

و واضح و روشن است که بین استناد فعل بفاعلی که واجب بالذّات است و بین استناد فعل بفاعلی که موضوع فعل است مثل انسان مثلا، تدافع و تعارضی نیست زیرا فاعلیّت در اینجا طولی است نه عرضی (فاعلیّت انسان در طول فاعلیّت واجب بالذات است نه در عرض آن).

عقیده معتزله در افعال اختیاری انسان
[دلیل اول معتزله]

معتزله و پیروان آنها که فرقه‌ای از متکلّمین اهل سنّت می‌باشند معتقدند که افعال اختیاری انسان، مخلوق انسان است و برای واجب بالذّات در برابر این افعال، شأنی و موقفی نیست جز اینکه تقدیر کند انسان را بر انجام فعل به این‌ترتیب که برای انسان خلق کند اسبابی را که بوسیله این اسباب خداوند، فعل را برای انسان مقدّر می‌کند، مثل قوا و جوارح که بوسیله آنها انسان فعل را به اختیارش انجام میدهد اختیاری که برای انسان فعل و ترک را تصحیح می‌کند پس برای انسان است که فعل را ترک کند گرچه واجب بالذات، آنرا اراده کرده است و یا آنرا انجام دهد گرچه واجب بالذّات، آنرا مکروه و ناخوشایند میداند و برای واجب بالذّات در فعلش صنع و ساختار خاصّی نیست.

دلیل دیگر معتزله

علاوه بر این فعل، اگر مخلوق واجب بالذّات باشد پس او است تنها فاعل آن نه انسان و در این‌صورت، دیگر مکلّف ساختن خداوند، انسان را به امر و نهی و وعد و وعید، معنائی نیست و نه بر استحقاق ثواب و عقاب در مقابل طاعت و معصیت، معنای محصّلی وجود دارد و نه فعل و ترکی برای انسان هست.

ص: 566

دلیل سوّم معتزله

اگر خداوند، فاعل افعال اختیاری انسانها باشد، لازم می‌آید انواع قبائح و شرور مثل کفر و انکار وحدانیّت خدا و اقسام معاصی و گناهان هم، مستند بخداوند باشد درحالیکه ساحت قدس و عظمت کبریائی او از استناد انواع قبائح و شرور به او مبرّا است پس افعال اختیاری بشر از جمله آنها، انواع قبائح و شرور، مخلوق خود انسانها است نه واجب بالذّات.

بطلان دلیل اوّل معتزله

افعال اختیاری، امور ممکنی هستند و بداهت عقل و ضرورت، حاکم و مؤیّد آن است زیرا ماهیّت ممکن نسبت بوجود و عدم، متساوی هستند بطوریکه ماهیّت از حاقّ وسط (و متن آن) بسوی یکی از طرفین (وجود یا عدم) خارج نمی‌شود جز به مرجّحی که ایجاب می‌کند خروج یکی از طرفین وجود و عدم را و این مرجّح، همان علّت موجبه است و فاعل نیز از جمله علل می‌باشد.

حال اگر فاعلی در فاعلیّت‌اش تامّ باشد بطوریکه با آن، بقیّه اجزاء علّت تامّه نیز موجود باشد در این‌صورت دیگر متساوی بودن نسبت این فاعل به فعل و ترک، معنائی ندارد بلکه این فاعل، فعل را ایجاب می‌کند و این، همان وجوب غیری است که بالاخره منتهی به واجب بالذّات می‌شود پس واجب بالذّات علت اوّلی برای فعل میباشد و علّت اوّلی نیز علّت معلول اخیر است زیرا علّت علّت، علّت است برای این شی‌ء.

مطالب بالا اصول ثابتی هستند که در بحثهای سابق آنها را ذکر کردیم و مستفاد از این اصول، این است که برای فعل، نسبتی است به واجب بالذّات به نحو ایجاد و برای او نسبتی است به مثل انسان به اینکه او فاعلی است مسخّر خداوند، او در عین علّت بودن برای فعل، معلول خداوند می‌باشد.

و فاعلیّت واجب بالذّات، در طول فاعلیّت انسان است، نه در عرض آن، تا با یکدیگر تدافع و تزاحم داشته باشند و باهم یکجا جمع نشوند.

امّا تعلّق اراده واجب بالذّات به فعل با اینکه انسان در فعلش مختار است به این نحو

ص: 567

است که اراده واجب بالذّات، متعلّق است به اینکه انسان به اختیار خودش فعل این‌چنین و آن‌چنانی را انجام دهد نه اینکه انسان فعلی را بدون تقیّد به اختیار، آنرا انجام دهد پس اختیار انسان، لغو نبوده و اثر اراده انسانی نیز، باطل نمی‌گردد.

علاوه بر این خروج افعال اختیاری انسانها از دائره وسعه قدرت واجب بالذّات تا آنجا که خداوند اراده کند، ولی محقّق نشود و عمل و فعلی را مکروه بداند و ناخوشایند، ولی محقّق بشود، این به‌معنای مقیّد شدن قدرت مطلقه خداوند است قدرتی که عین ذات او می‌باشد و برهان (قطعی) تقیید قدرت مطلقه خداوند (و محدودیّت آنرا) دفع می‌کند.

علاوه بر مطالب گذشته، برهان قائم است بر اینکه ایجاد و جعل وجود، مختصّ است بواجب- بالذّات که شریکی (در ذات و صفات و افعال) برای او نیست.

چه زیبا گفته است مرحوم صدر المتألهین (ره) در این مقام:

«شک و شبهه‌ای نیست در اینکه عقیده و مذهب کسانیکه همه افراد مردم را خالق افعال خود دانسته و در ایجاد آنها، انسانها را مستقلّ می‌انگارند این عقیده و مذهب از عقیده و مذهب کسانیکه بتها و ستارگان را شفعاء نزد خداوند میدانند زشت‌تر و بدتر است».

بطلان دلیل دوّم معتزله

حاصل دلیل دوّم معتزله این بود: «مخلوق بودن فعل اختیاری انسان برای خداوند با مسأله متوجّه شدن تکلیف از سوی او به انسان بصورت امر و نهی و وعد و وعید در مقابل فعل و ترک و نیز با مسأله استحقاق ثواب و عقاب در مقابل فعل و ترک با یکدیگر قابل جمع نیستند، پس برای واجب بالذّات نه فعل است و نه فاعل می‌باشد».

این قول معتزله در صورتی صحیح است که انتساب فعل، به واجب بالذّات با انتساب فعل به انسان قابل جمع نباشد و لکن سابقا شناختید که فاعلیّت در اینجا طولی است یعنی فعل منتسب به مخلوق، بواجب برمی‌گردد اگر فعل، به‌معنای ایجاد باشد و انتساب فعل، به انسان مختار است اگر فعل به‌معنای قیام عرض (یعنی فعل) به موضوعش (یعنی انسان مختار) باشد.

ص: 568

(و چنانکه می‌بینید بین این دو انتساب تنافی وجود ندارد).

بطلان دلیل سوّم معتزله

دلیل سوّم معتزله این بود که اگر افعال اختیاری انسان مخلوق واجب بالذّات باشد لازم می‌آید که انواع شرور و قبائح بذات واجب، منتسب باشد و این انتساب با مبرّا بودن ساحت قدس الهی از هر نقص و عیبی منافات دارد.

وجه بطلان این دلیل این است که شرور موجود در عالم چنانکه توضیح آن بزودی خواهد آمد نیست، جز اموری که در آنها خیر زیاد است و شرّ، کم و داخل شدن شرّ کم در عالم وجود بدنبال می‌آورد خیر کثیر در امور را پس شرّ در این امور، مورد قصد است اما به قصد تبعی و ثانوی، و قصد اوّلی در امور جز خیر نیست.

و نیز علاوه بر این بزودی واضح خواهد شد که وجود از این‌جهت که وجود است خیر محض است و جز خیر چیزی نیست منتها شرور به برخی از وجودها ملحق است پس آنچه را که واجب از فعل خودش افاضه می‌کند تنها وجود شی‌ء است که آن‌هم به ملاحظه ذاتش فی نفسه خیر بوده، مبرّا از نقص و شرّ می‌باشد.

و آنچه که لازمه این فعل در خارج از نقص و عدم است از قبیل لوازمی هستند که فعل را در وجودش متمیّز می‌سازند و تمیّزات وجودی اگر در نظام وجود موجود نباشد نظام وجود فاسد (و از هم گسیخته) می‌شود پس در ترک شرّ کمّ و قلیل در حقیقت بطلان خیر کثیری است که در اجزاء نظام هستی و خلقت وجود دارد (پس تحقّق شرّ کم و قلیل در قبال خیر کثیر قابل ذکر و موجب اشکال نیست).

قول اشاعره در افعال انسانها
اشاره

اشاعره که فرقه‌ای از متکلّمین اهل سنّت می‌باشند و پیروان آنان درست نقطه مقابل مقابل فرقه معتزله معتقدند که همه آنچه که موجودند از قبیل ذات یا صفت یا فعل، همه جز توسّط واجب بالذات به اراده واجب بالذات محقّق نمی‌گردند پس همه موجودها، افعال واجب

ص: 569

بالذّات می‌باشند و تنها او است فاعل نه غیر او.

لازمه این طرز تفکّر اولا این است که علّیت و معلولیّت از میان اشیاء بطور کلی مرتفع باشد و در نتیجه باعث تبعیّت مسبّبها از سبب‌ها تنها عادت (و سنّت) خدا باشد. و عبارت اشاعره در این‌مورد چنین است: «انّ عادة الله جرت علی الانسان بالمسبّبات عقیب الاسباب من غیر تأثیر من الاسباب فی المسبّبات و لا توقّف من المسبّبات علی الاسباب».

یعنی «عادت (و سنّت) خدا بر انسان، چنین جاری است که بدنبال اسباب، مسبّبات بیاید بدون تأثیری که اسباب در مسبّبات داشته باشند و بدون اینکه مسبّبات متوقّف بر اسباب باشند».

و ثانیا لازمه قول اشاعره نیز این است که افعالی که افعال اختیاری انسان محسوب می‌گردند بصورت افعال جبری درآیند یعنی برای اراده فاعل‌های آنها، تأثیری در افعال نیست و آنان در این اراده نیز اختیار ندارند.

پاسخ قول اشاعره:

انتساب فعل بواجب بالذّات به نحو ایجاد، منافاتی با انتساب فعل به غیرواجب از وسائط ندارند زیرا انتساب، طولی است نه عرضی، چنانکه سابقا گذشت و حقیقت واسطه بودن وسائط، برمی‌گردد به مقیّد شدن وجود مسبّب بقیودی که وجود مسبّب را مختصّ (بحدود و قیودی) می‌سازد زیرا ارتباط برخی از موجودها با برخی دیگر بنحو عرضی و طولی جمیع موجودات را، شی‌ء واحد قرار میدهد درحالیکه بعضی از اجزاء آن ببعضی دیگر در وجودش مقیّد می‌شود.

پس افاضه خداوند یکی از موجودات را تنها در سایه وضوء افاضه همه موجودها، تمام است پس افاضه نیست جز یک افاضه که از ناحیه خدای فیّاض، فیضان پیدا می‌کند و هر یک از موجودات، سهم خود را از این افاضه به مقدار وسع و گنجایش وجودی (و مرتبه ماهیّت خویش) برمی‌دارند.

و اما انکار علیّت و معلولیّت بین اشیاء (که لازمه قول اشاعره بود) در رفع آن کافی است و به برهانی که در مرحله علیّت و معلولیّت در این کتاب اقامه شده، مراجعه کنید.

ص: 570

علاوه بر این اگر بین اشیاء رابطه تأثیر و تأثّر نبوده باشد و آنچه را که مابین اشیاء، از رابطه تأثیر و تأثّر می‌یابیم باطل باشد و حقیقتی نداشته باشد، ابدا راهی به اثبات وجود فاعل برای اشیاء که عبارت است از واجب بالذّات است که فاعل همه موجودها است پیدا نمی‌شود.

و امّا قول به جبر و انکار اختیار در افعال (که لازمه دوّم قول اشاعره بود) تقریب آن این است که فاعلیّت واجب بالذّات و تعلّق اراده واجب به فعلی که اختیاری نامیده می‌شود تحقّق فعل و وقوع آنرا واجب و ضروری می‌سازد.

بنابراین معنا ندارد فعلی که وجود آن ضروری است اختیاری برای انسان بوده و برای او جایز باشد آنرا انجام یا ترک کند و نیز در این‌صورت معنی ندارد که اراده انسان مؤثّر در فعل باشد.

پاسخ تقریب مذکور این است که فاعلیّت خداوند، طولی بوده و منافاتی با علیّت غیر او ندارد، هنگامی که فاعلیّت، طولی باشد یعنی اراده خدا متعلّق به فعل است بوصف اینکه اختیاری است پس انسان، اراده می‌کند که فعل را انجام دهد به اختیار خودش و اراده می‌کند، انجام فعلی را که اختیاری است و صفات خاصّی دارد پس تحقّق فعلی که آنرا اختیار کرده است بوصف اینکه اختیاری است واجب است.

استدلال برخی از فلاسفه بر وقوع جبر در افعال:

برخی از فلاسفه بر وقوع جبر در افعال به این نحو استدلال کرده‌اند که فعل معصیت، برای واجب، معلوم است پس تحقّق فعل، واجب بوده و وقوع آن، ضروری است زیرا اگر واقع نشده باشد، علم خداوند جهل بوده و آن نیز محال است پس فعل، ضروری است و ضروری بودن وقوع فعل با اختیاری بودن آن، قابل جمع نیست.

با این استدلال معارضه می‌کند اینکه فعل معصیت برای واجب معلوم است بخصوصیّت وقوعش یعنی علم خدا به این نحو است که این فعل از انسان به اختیارش صادر می‌شود پس تحقّق فعل، با خصوصیّت انتخاب فعل و اختیاری بودن آن برای انسان واجب بوده، وقوع آن ضروری است زیرا اگر واقع نشده باشد علم خداوند جهل بود و این نیز محال

ص: 571

است پس تحقّق فعل از این‌جهت که اختیاری است، ضروری می‌باشد.

تذکّر و یادآوری:

استدلال اشاعره بر جبری بودن افعال از طریق تعلّق علم واجب، به افعال انسانها و تعیّن وقوع این افعال با این تعلّق در حقیقت، استناد و استدلال است از ناحیه آنان به قضاء علمی خدا که متعلّق امور بوده و امور را حتمی می‌سازد و اما اراده‌ای که نزد اشاعره، صفت ثبوتی زاید بر ذات واجب می‌باشد، اینان این اراده را مبدأ موجب فعل نمی‌دانند، چون چنین می‌پندارند که واجب بودن فعل، فاعل را موجب (به فتح جیم) قرار میدهد درحالیکه واجب بالذّات، فاعل مختار است (نه موجب) بلکه تنها کار اراده و شأن آن، این است که فعل را به اولویّت ترجیح میدهد بدون اینکه تحقّق‌اش را ضروری گرداند.

پس برای اراده جایز است هرطرفی از دو طرف فعل و ترک را که اراده به آن تعلّق پیدا کرده است تخصیص بدهد (و آنرا بوقوع و تحقّق مختصّ سازد).

اینها که در بالا گفته شد آراء و نظرات عقاید ضعیف و سخیفی هستند که بطلان آنها از اصول گذشته روشن می‌گردد.

سه نتیجه در این فصل:
[نتیجه اوّل: وجوبی که از ناحیه علّت ملحق به معلول می‌شود وجوب غیری است]

نتیجه اوّل: وجوبی که از ناحیه علّت ملحق به معلول می‌شود وجوب غیری است و این وجوب، از وجود معلول، انتزاع گردیده، معلولی که علّت وجود، آنرا افاضه کرده، در حقیقت اثر علّت به شمار میرود.

پس اگر این وجودب غیری، عود کند و در علّت مؤثّر باشد به این‌طریق که علّت را در فاعلیّت خود علّت موجب (به فتح جیم) قرار دهد در این‌صورت لازم می‌آید که متأخّر، از لحاظ وجود از این‌جهت که متأخّر است (یعنی معلول، مقدّم باشد به امر متقدّم (یعنی علّت) از لحاظ وجود از این‌جهت که متقدّم است و این نیز محال است.

علاوه بر این اگر فاعل مختار به واسطه، وجوب فعل به فاعل موجب (به فتح جیم)

ص: 572

برگشته، مجبور باشد در این‌صورت دیگر فرقی نیست بین اینکه، وجوب معلول (یعنی فعل) به علم سابق و قضاء حتمی متقدّم، مستند باشد و یا وجوب فعل، مستند به ایجاب فاعل باشد که مفاد و معنای آن این قول ما است: «الشّی ما لم یجب لم یوجد» «شی‌ء مادامیکه واجب نشده باشد موجود نمی‌گردد» (درحالیکه اشاعره بین آندو فرق می‌گذارند و تحقّق افعال را آنگونه که متعلّق قضاء حتمی الهی است ضروری و قطعی می‌دانند امّا ضروری بودن فعل را مانع از اختیاری بودن آن میدانند و در نتیجه، قاعده معروف «الشی ما لم یجب لم یوجد» را انکار می‌کنند حال سؤال این است که اگر فاعل مختار به واسطه وجوب فعل به فاعل موجب می‌گردد دیگر بین این‌دو، فرقی وجود ندارد پس فرق گذاشتن اشاعره بین ضروری بودن تحقّق افعال درصورتیکه متعلّق قضاء ازلی الهی باشد بین انکار ضروری بودن فعل و انکار قاعده «الشّی‌ء ما لم یجب لم یوجد» به گمان اینکه ضروری بودن فعل مانع از اختیاری بودن آن می‌باشد این فرق صحیح نمی‌باشد، پس بر خود اشاعره همان اشکالی وارد است که آنرا بر فلاسفه خورده می‌گیرند).

نتیجه دوّم: [اکتفاء به ترجیح یک فعل، به اولویّت، برگشت آن به این است که ممکن، در تعیّن یکی از طرفین وجود و عدم، نیاز به مرجّح ندارد]

از مطالب سابق ظاهر گشت که اکتفاء به ترجیح یک فعل، به اولویّت، برگشت آن به این است که ممکن، در تعیّن یکی از طرفین وجود و عدم، نیاز به مرجّح ندارد زیرا با اولویّت یک طرف، تحقّق طرف مرجوح هم‌چنان جایز است با اینکه اولویّت در طرف راجح موجود است و هنوز سؤال به «لم» باقی بوده، منقطع نشده است (یعنی برای چه طرف راجح که تنها اولویّت دارد موجود شود درحالیکه تحقّق طرف مرجوح یعنی عدم آن جایز است).

نتیجه سوّم: [ترجیح یکی از طرفین فعل یا ترک با اراده ...]

ترجیح یکی از طرفین فعل یا ترک با اراده (فاعل مختار) با فرض مساوی بودن اراده نسبت بدو طرف فعل و ترک، برگشت آن به عدم نیاز (اراده) به مرجّح است.

ص: 573

خلاصه درس شصت و چهارم:

هیچ ممکن موجود سوای واجب بالذّات حتّی افعال اختیاری نیست مگر اینکه آن، فعل واجب بالذّات بوده، معلول او باشد خواه بدون واسطه یا واسطه یا به وسائطی، پس در دائره وجود جز ذات واحد مستقلّ چیزی نیست و این روابط با آن وجود اصیل ذات باریتعالی، تقوّم و استقلال می‌یابند.

و این نکته نیز روشن است منافاتی وجود ندارد بین اینکه واجب بالذّات فاعل قریب بر هر فعل و فاعل باشد و بین اینکه واجب بالذّات فاعل بعید محسوب گردد بنابر ترتّب علل و معلولها.

وجه عدم منافات در متن درس بیان گردیده است.

پس بین استناد فعل به فاعلی که واجب بالذّات است و بین استناد فعل بفاعلی که موضوع فعل است مثل انسان مثلا، تدافع و تعارضی نیست زیرا فاعلیّت در اینجا طولی است نه عرضی آری مقابل این قول حقّ که در بالا به آن اشاره گردید دو قول دیگر افراطی و تفریطی از برخی از متکلّمین اهل سنّت در این زمینه دیده می‌شود یکی فرقه معتزله و دیگری فرقه اشاعره.

فرقه معتزله معتقدند که افعال اختیاری انسان کاملا مخلوق انسان است و برای واجب بالذّات در برابر این افعال شأنی و موقفی نیست جز اینکه تقدیر کند انسان را بر انجام فعل یعنی برای انسان اسبابی را خلق کند مثل قوا و جوارح تا انسان بوسیله قوا افعال را بطور اختیار انجام دهد.

فرقه معتزله برای اثبات این ادّعا چند دلیل اقامه کرده است، مرحوم استاد علّامه این چند دلیل آنان را نقل سپس پاسخ از آنها میدهد.

درست نقطه مقابل فرقه معتزله، فرقه اشاعره است.

ص: 574

پرسشها:

1- واجب بالذّات مبداء هر ممکن موجود است این حقیقت به دو طریق اثبات گردیده است آن دو طریق را توضیح دهید.

2- منافاتی نیست بین اینکه واجب بالذّات فاعل قریب بر فعل فاعل باشد چنانکه برهان موجود در این درس آنرا افاده می‌کند و بین اینکه واجب بالذّات فاعل بعید باشد مبنی بر ترتیب علل و اینکه علّت علّت شی‌ء، علّت است برای این شی‌ء، علّت عدم منافات بین آندو را توضیح دهید.

3- عقیده معتزله در افعال اختیاری انسان چیست؟ بیان نمائید.

4- دلیل اوّل معتزله را بر اثبات عقیده‌اش توضیح و پاسخ از آن را نیز بیان کنید.

5- دلیل دوّم معتزله را بر اثبات عقیده‌اش بیان و اشکال وارد بر آن را توضیح دهید.

6- دلیل سوّم معتزله را برای اثبات عقیده‌اش ذکر و پاسخ آنرا بیان کنید.

7- اشاعره در افعال اختیاری انسان چه نظری دارند؟ بیان کنید و پاسخ آن را نیز ذکر نمائید.

8- برخی از فلاسفه بر وقوع جبر در افعال انسانها، استدلالی دارند آن استدلال را شرح دهید و پاسخ آنرا بیان کنید.

9- وجوبی که از ناحیه علّت، ملحق به معلول می‌شود چه نوع وجوبی است؟ آیا این نوع وجوب می‌تواند در علّت مؤثر شود یا نه؟ در هرصورت چرا؟

10- اکتفاء به ترجیح یک فعل به اولویّت، برگشت آن به چه‌چیز است؟ در هرصورت چرا؟

ص: 575

الدّرس الخامس و الستّون (65) الفصل الخامس عشر فی حیاته تعالی

الحیاة فیما عندنا من أقسام الحیوان کون الشّی‌ء بحیث یدرک و یفعل و الادراک العامّ فی الحیوان کلّه هو الادراک الحسّیّ الزّائد عن الذّات، و الفعل فعل محدود عن علم به و إدراک، فالعلم و القدرة من لوازم الحیاة و لیسابها، لأنّا نجوّز مفارقة العلم الحیاة، و کذا مفارقة القدرة الحیاة فی بعض الأحیان.

فالحیاة الّتی فی الحیوان مبدء وجودیّ یتّرتب علیه العلم و القدرة.

و إذ کان الشّی‌ء الذّی له علم و قدرة زائدان علی ذاته حیّا و حیاته کمالا وجودیّا له، فمن کان علمه و قدرته عین ذاته و له کلّ کمال و کلّ الکمال، فهو أحقّ بأن یسمّی حیّا، و هو الواجب بالذّات تعالی، فهو تعالی حیّ بذاته و حیاته کونه بحیث یعلم و یقدر و علمه بکلّ شی‌ء من ذاته و قدرته مبدئیّته لکلّ شی‌ء سواه بذاته.

ص: 576

الفصل السّادس عشر فی الارادة و الکلام

عدوّهما فی المشهور من الصّفات الذّاتیّة للواجب تعالی. أمّا الارادة فقد تقدّم القول فیها فی البحث عن القدرة. و امّا الکلام فقد قیل: انّ الکلام فی عرفنا لفظ دالّ بالدّلالة الوضعیّة علی ما فی الضّمیر، فهو موجود اعتباریّ یدّل عند العارف بالوضع بدلالة وضعیّة اعتباریّة علی ما فی ذهن المتّکلم، و لذلک یعدّ وجودا لفظیا للمعنی الذّهنیّ اعتبارا کما یعدّ المعنی الذّهنیّ وجودا ذهنیّا و مصداقه الخارجیّ وجودا خارجیّا للشّی‌ء.

فلو کان هناک موجود حقیقیّ دالّ علی شی‌ء دلالة حقیقیّة غیر اعتباریّة کالاثر الدّالّ علی المؤثّر و المعلول الدّال بما فیه من الکمال الوجودیّ علی ما فی علّته من الکمال بنحو أعلی و أشرف کان أحقّ بأن یسمّی کلاما لأصالة وجودها و قوّة دلالتها.

و لو کان هناک موجود بسیط الذّات من کلّ وجه له کلّ کمال فی الوجود بنحو أعلی و أشرف یکشف بتفاصیل صفاته التّی هی عین ذاته المقدّسة عن إجمال ذاته کالواجب تعالی فهو کلام یدلّ بذاته علی ذاته و الاجمال فیه عین التّفصیل.

أقول: فیه تحلیل الکلام و ارجاع حقیقة معناه إلی نحو من معنی القدرة فلا ضرورة تدعو إلی إفراده من القدرة علی أنّ جمیع المعانی الوجودیّة و إن کانت متوغّلة فی المادّیة بالأعدام و النّقائص یمکن أن تعود بالتّحلیل و حذف النّقائص و الأعدام إلی صفة من صفاته الذّاتیّة.

فان قلت: هذا جار فی السّمع و البصر فهما وجهان من وجوه العلم مع أنّهما أفردا من

ص: 577

القدرة و عدّا صفتین من الصّفات الذّاتیّة.

قلت: ذلک لورودهما فی الکتاب و السّنّة، و أمّا الکلام فلم یرد منه فی الکتاب الکریم إلّا ما کان صفة للفعل.

ص: 578

الفصل السّابع عشر فی العنایة الالهیة بخلقه و انّ النّظام الکونی فی غایة ما یمکن من الحسن و الاتقان

الفاعل العلمیّ الذّی لعلمه دخل فی تمام علّیّته الموجبة إذا کان ناقصا فی نفسه مستکملا بفعله فهو بحیث کلّما قویت الحاجة إلی الکمال الذّی یتوخّاه بفعله زاد اهتمامه بالفعل و أمعن فی إتیان الفعل بحیث یتضمّن جمیع الخصوصیّات الممکنة اللّحاظ فی إتقان صنعه و استقصاء منافعه، بخلاف ما لو کان الکمال المطلوب بالفعل حقیرا غیر ضروریّ عند الفاعل جائز الاهمال فی منافعه و هذا المعنی هو المسمّی بالعنایة.

و الواجب تعالی غنّی الذّات له کلّ کمال فی الوجود فلا یستکمل بشی‌ء من فعله و کلّ موجود فعله و لا غایة له فی أفعاله خارجة من ذاته، لکن لمّا کان له علم ذاتیّ بکلّ شی‌ء ممکن یستقرّ فیه، و علمه الذّی هو عین ذاته علّة لما سواه فیقع فعله علی ما علم من غیر إهمال فی شی‌ء ممّا علم من خصوصیّاته و الکلّ معلوم فله تعالی عنایة بخلقه.

و المشهود من النّظام العامّ الجاری فی الخلق و النّظام الخاصّ الجاری فی کلّ نوع و النّظم و التّرتیب الذّی هو مستقرّ فی أشخاص الأنواع یصدّق ذلک، فاذا تأملّنا فی شی‌ء من ذلک وجدنا مصالح و منافع فی خلقه نقضی منها عجبا و کلّما أمعنّا و تعمّقنا فیه بدت لنا منافع جدیدة و روابط عجیبة تدهش اللبّ و تکشف عن دقّة الأمر و إتقان الصّنع.

و ما تقدّم من البیان جار فی العلل العالیة و العقول المجرّدة التّی ذواتها تامّة و

ص: 579

وجوداتها کاملة منزّهة عن القوّة و الاستعداد فلیس صدور أفعالها منها لغرض و غایة تعود إلیها من أفعالها و لم تکن حاصلة لها قبل الفعل لفرض تمام ذواتها، فغایتها فی فعلها ذواتها التّی هی أظلال لذّات الواجب تعالی، و بالحقیقة غایتها فی فعلها الواجب عزّ اسمه.

و یظهر ممّا تقدّم أنّ النّظام الجاری فی الخلقة أتقن نظام و أحکمه، لأنّه رقیقة العلم الذّی لا سبیل للضّعف و الفتور إلیه بوجه من الوجوه.

توضیحه أنّ عوالم الوجود الکلّیّة علی ما سبقت إلیها الاشارة ثلاثة عوالم، لا رابع لها عقلا، فانّها إمّا وجود فیه وصمة القوّة و الاستعداد لا اجتماع لکمالاته الأوّلیّة و الثّانویّة الممکنة فی أوّل کینونته، و إمّا وجود تجتمع کمالاته الأوّلیّة و الثّانویّة الممکنة فی أوّل کینونته، فلا یتصوّر فیه طروّ شی‌ء من الکمال بعد ما لم یکن، و الأوّل عالم المادّة و القوّة، و الثّانی إمّا أن یکون مجرّدا من المادّة دون آثارها من کیف و کمّ و سائر الأعراض الطّاریة للأجسام المادّیة، و إمّا أن یکون عاریا من المادّة و آثار المادّة جمیعا، و الأوّل عالم المثال و الثّانی عالم العقل.

فالعوالم الکلّیّة ثلاثة، و هی مترتّبة من حیث شدّة الوجود و ضعفه و هو ترتّب طولیّ بالعلّیّة و المعلولیّة. فمرتبة الوجود العقلیّ معلولة للواجب تعالی بلا واسطة و علّة متوسّطة لما دونها من المثال، و مرتبة المثال معلولة للعقل و علّة لمرتبة المادّة و المادّیّات، و قد تقدّمت إلی ذلک إشارة و سیجی‌ء توضیحه.

فمرتبة الوجود العقلیّ أعلی مراتب الوجود الامکانیّ و أقربها من الواجب تعالی و النّوع العقلیّ منحصر فی فرد، فالوجود العقلیّ بما له من النّظام ظلّ للنّظام الرّبّانیّ الذّی فی العالم الرّبوبیّ الذّی فیه کلّ جمال و کمال. فالنّظام العقلیّ أحسن نظام ممکن و أتقنه، ثمّ النّظام المثالیّ الذّی هو ظلّ للنّظام العقلیّ، ثمّ النّظام المادّیّ الذّی هو ظلّ للمثال. فالنّظام العالمیّ العامّ أحسن نظام ممکن و أتقنه.

ص: 580

درس شصت و پنجم (65)

فصل پانزدهم در حیات خداوند

فصل پانزدهم در حیات خداوند(1)

حیات، نزد ما که یک نوع از انواع حیوانات هستیم بودن شی‌ء است به حیثیّتی که درک می‌کند و فعل انجام میدهد و ادراک عامّ و عمومی در جمیع حیوانات، همان ادراک حسّی زائد بر ذات (حیوان) می‌باشد و فعلی (که حیوانات انجام میدهند) فعل محدودی است که از علم به آن فعل و ادراک آن، ناشی می‌گردد.

پس علم و قدرت از لوازم حیات هستند و این‌دو، عین حیات نیستند زیرا مفارقت و جدائی علم و حیات و هم‌چنین مفارقت قدرت با حیات را در برخی از زمانها جایز میدانیم پس حیاتی که در حیوان است مبدأ وجودی است که علم و قدرت بر آن مترتّب می‌گردد.

و چون شی‌ء دارای علم و قدرت در حالیکه هردو زائد بر ذات شی‌ء میباشند، دارای حیات می‌باشد و حیات نیز کمال وجودی آن شی‌ء به شمار میرود از اینجا می‌گوئیم موجودیکه علم او و قدرت او عین ذاتش بوده و دارای تمام کمالات باشد او سزاوارتر است به اینکه حیّ نامیده شود و او واجب بالذّات است پس واجب بالذّات زنده است بذات خویش و حیات او همان حیثیّتی است که می‌داند و تقدیر می‌کند و منشأ علم او بر هرچیزی ذات او است و قدرت او همان مبدئیّت او بذات خویش برای تحقّق هر شی‌ای غیر خودش می‌باشد.


1) اسفار ج 6 ص 413- حکمة الاشراق ص 117- اسفار ج 6 ص 417 و ص 418.( شارح)

ص: 581

فصل شانزدهم در اراده و کلام خداوند
اشاره

فلاسفه در قول مشهور، اراده و کلام را از جمله صفات ذاتی واجب بالذّات میدانند امّا بحث از اراده، ضمن بحث در قدرت گذشت (مراجعه کنید)

امّا حاصل نظر فلاسفه در کلام خداوند چنین گفته شده است: «کلام در عرف، لفظی است که به دلالت وضعی دلالت می‌کند، بر مطلبی که در ذهن و ضمیر گوینده کلام وجود دارد» پس کلام، موجود اعتباری است که در نزد شخص آشنا به وضع لغات و الفاظ بدلالت وضعی اعتباری (و قراردادی) دلالت بر مطلبی می‌کند که در ذهن متکلّم موجود است و از اینجا به این اعتبار کلام، وجود لفظی مبنای ذهنی شمرده می‌شود همانطور که معنای ذهنی، وجود ذهنی و مصداق خارجی آن وجود خارجی برای شی‌ء شمرده میشود.

پس اگر در اینجا موجود حقیقی به نحو دلالت حقیقی غیراعتباری دلالت بر شی‌ای بکند، مثل اثر دالّ بر مؤثّر و مثل معلولی که به جهت داشتن کمال وجودی در ذات خویش دلالت بر کمالی در علّت خویش به نحو اعلی و اشرف می‌کند در این‌صورت شایسته‌تر و سزاوارتر است به اینکه این دلالت، کلام نامیده شود، به جهت اصالت وجود این نوع دلالت و قوّت دلالت آن.

و اگر موجودی مانند واجب الوجود را در نظر بگیریم که ذاتش از هرجهت بسیط باشد، و برای او تمام کمالات موجود در عالم خلقت و آفرینش به نحو اعلی و اشرف ثابت شده باشد، بطوریکه تفاصیل صفاتش که عین ذات مقدّسش می‌باشد کشف از اجمال ذات او می‌کند، این نیز در حقیقت کلامی است که بذاتش دلالت بر ذاتش می‌کند و اجمال (در ذات مقدّسش عین

ص: 582

تفصیل وجودات در عالم خارج و متن واقع) می‌باشد.

ارجاع کلام خدا بقدرت او

(این بود حاصل کلام فلاسفه در مورد کلام خدا و لکن) ممکن است مطلب را طوری تحلیل کنیم که حقیقت معنای کلام، بنحوی از معنای قدرت برگردد (پس در حقیقت، کلام خدا یعنی قدرت او بر تکلّم و اداء و بیان مقصود خویش بنحوی از انحاء که مناسب ساحت قدس ربوبی است) و در این‌صورت دیگر نیاز و ضرورتی پیدا نمی‌شود که بحث کلام خداوند را از بحث قدرت او جدا ذکر کنیم.

علاوه بر این جمیع معانی وجودی گرچه متوغّل در مادیّت بوده، و پیچیده و محفوف به عدمها و نقصها می‌باشد و لکن ممکن است به تحلیل عقلی و حذف نقصها و عدمها بر صفتی از صفات ذاتی خداوند برگردد (پس در حقیقت همه‌چیز به او منتهی میگردد و از مراتب وجود او می‌باشد).

اشکال

عین مطلب بالا درباره ارجاع کلام به قدرت، در مورد شنوائی و بینائی خداوند نیز جاری می‌گردد زیرا آن‌دو، دو نحوه از علم خداوند به شمار میروند با اینکه فلاسفه آن‌دو را از قدرت خدا جدا کرده و هردو را دو صفت از صفات ذاتی خداوند محسوب داشته‌اند.

پاسخ

جدائی این دو صفت از قدرت به ورود آن‌دو در کتاب و سنّت به‌عنوان وصف ذاتی پروردگار ذکر شده است امّا کلام در کتاب کریم(1)جز به‌عنوان صفت فعل خداوند وارد نشده است.


1) سوره نساء و آیه 164( کَلَّمَ اللَّهُ مُوسی تَکْلِیماً)- سوره نور آیه 16( إِنَّمَا الْمَسِیحُ عِیسَی ابْنُ مَرْیَمَ رَسُولُ اللَّهِ وَ کَلِمَتُهُ).( شارح)

ص: 583

فصل هفدهم در عنایت الهی به مخلوقاتش و اینکه نظام کون و آفرینش در غایت حسن و استواری ممکنش می‌باشد
اشاره

فصل هفدهم در عنایت الهی به مخلوقاتش و اینکه نظام کون و آفرینش در غایت حسن و استواری ممکنش می‌باشد(1)

فاعل دارای علم، فاعلی که برای علمش در تمامیّت علّیت موجبه‌اش دخالتی هست، هنگامی که فی نفسه (یعنی به ملاحظه ذاتش) ناقص باشد و با فعلش طلب کمال کند، چنین فاعلی هر زمان که نیاز او بکمالی که فعلش آن کمال را تکمیل می‌کند قوی و زیاد باشد اهتمام او بفعل و سعی و امعان او نیز در انجام دادن فعل زیاد می‌باشد، بطوریکه سعی او ملاحظه تمام خصوصیّات ممکن در استواری فعل و صنعش و طلب کردن منافعش را شامل می‌گردد به خلاف موردیکه اگر کمال مطلوب او به انجام فعلی حقیر و کم‌ارزش و غیرضروری نزد فاعل بوده، اهمال آن را جایز می‌داند و این معنی «عنایت» نامیده می‌شود.

واجب بالذّات، غنیّ بالذّات است و همه کمالات در دائره وجود را دارا است و دیگر نیازی به استکمال صفتی بوسیله فعلش نیست و هر موجودی فعل او می‌باشد و در افعالش خارج از ذاتش برای او غایتی نیست.

لکن چون برای خداوند علم، ذاتی است بهر شی‌ء ممکن که در عالم هستی استوار


1) اسفار ج 7 ص 57- التّحصیل ص 578- ص 579- قبسات- مباحث مشرقیّه ج 2- شرح اشارت نمط ششّم و هفتم.( شارح).

ص: 584

دارد و چون علم او که عین ذاتش می‌باشد علّت برای ماسوای خودش از مخلوقات می‌باشد و در نتیجه فعل او مطابق علمش بدون اهمال در خصوصیّتی از خصوصیّات شی‌ء واقع می‌گردد و تمام خصوصیّات نیز معلوم خداوند می‌باشد پس باتوجّه به همه این مسائل برای خداوند به مخلوقاتش عنایت دارد.

استواری نظام خلقت

آنچه از نظم و نظام عامّ جاری در عالم مخلوقات و نظام خاصّ جاری در هرنوع و نظام ترتیبی که در اشخاص و افراد انواع موجود است مشاهده می‌گردد همه اینها گواه بر این است که عنایت پروردگار در عالم خلقت جاری است.(1)

و اگر در کیفیّت و چگونگی این نظام، و استواری موارد بالا تامّل کنیم مصالح و منافعی در خلقت آن می‌یابیم که باعث اعجاب ما می‌گردد و هرچه در این موارد، امعان نظر و تعمّق بیشتری بکنیم منافع جدید و روابط عجیبی که ما را به شگفتی وامیدارد کشف و حکایت از دقّت و اتقان صنع الهی دارد.

و نظیر این بیان در علل عالی و عقول مجرّدی که ذوات آنها تامّ و موجودات آنها منزّه و مبرّا از قوّه و استعداد است جاری می‌گردد.

پس صدور افعال از این علل عالی و عقول مجرّد، برای غرض و غایتی نیست که از افعالشان به خودشان برگردد، بطوریکه گفته شود، که این افعال برای این موجودات قبل از فعل، حاصل نبوده است زیرا ذوات اینها تامّ فرض شده است پس غایت این مجرّدات در فعلشان، ذوات خودشان می‌باشد که سایه‌هائی برای ذات واجب بالذّات می‌باشند و در حقیقت غایت علل عالی و عقول مجرّد، در فعلشان واجب بالذّات می‌باشد (و سیر بسوی او و اخذ فیض از دریای بیکران رحمت الهی همواره ادامه دارد).


1) سوره زخرف آیه 9.( وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ لَیَقُولُنَّ خَلَقَهُنَّ الْعَزِیزُ الْعَلِیمُ یعنی: هرگاه از آنان پرسی:« چه کسی آسمانها و زمین را آفریده است؟ مسلّما می‌گویند خداوند قادر و دانا، آنها را آفریده است»!

ص: 585

و از اینجا ظاهر می‌گردد که نظام جاری خلقت، متقن‌ترین نظام‌ها و استوارترین آنها می‌باشد زیرا این نظام بر روی دقیق‌ترین علمی که راهی برای ضعف و سستی در آن متصوّر نیست استوار است.

عوالم سه‌گانه در عالم وجود:

عالمهای کلّی وجود، همانطور که سابقا اشاره به آن رفته است، سه عالم است و عقلا عالم چهارمی متصوّر نیست، زیرا یا وجودی است که در آن تنها قوّه و استعداد بوده، در ابتداء پیدایش آن، کمالات اوّلیّه و ثانویّه ممکن، در آن جمع نشده است، این عالم را عالم مادّه و قوّه می‌نامند.

و یا وجودی است که در آن کمالات اولیّه و ثانویّه ممکن، از همان ابتداء پیدایش در آن، جمع شده است، پس در این نوع از وجود، تصوّر می‌شود کمالی پدید آید که قبل از آن نبوده است.

و این نحو از وجود نیز یا مجرّد از مادّه است (یعنی جرم مادّه را ندارد) و لکن آثار مادّه از کیفیّت و کمیّت و سایر اعراض عارض بر اجسام مادّی را دارد و یا بطور کلّی عاری و خالی از مادّه و آثار مادّه هردو می‌باشد.

اوّلی را «عالم مثال» (یعنی عالمی که جرم و مادّه ندارد و لکن آثار آن از شکل و رنگ و وزن و ... را دارد) و دوّمی را «عالم عقل» می‌نامند.

پس عوالم، سه تا بوده و از لحاظ شدّت و ضعف، مترتّب بر یکدیگر می‌باشند و این ترتّب طولی به نحو علیّت و معلولیّت می‌باشد.

پس مرتبه وجود عقلی، معلول واجب بالذّات بدون واسطه بوده، علّت متوسّط بر عالم پائین‌تر از خود که عالم مثال» است می‌باشد و مرتبه مثال نیز معلول عقل بوده، علّت است برای مرتبه پایین‌تر از خود که عالم مادّه و مادیّات است.

سابقا به آن اشاره کردیم و در آینده نیز (در فصل نوزدهم) توضیح آن خواهد آمد.

پس مرتبه وجود عقلی بالاترین مراتب وجود امکانی و نزدیک‌ترین مرتبه به واجب

ص: 586

بالذّات است، و نوع عقلی منحصر در فرد است. پس وجود عقلی که در عالم ربوبی دارای هر صفت جمال و کمال می‌باشد.

پس نظام عقلی، بهترین نظام ممکن و استوارترین آنها است و در مرتبه بعد، نظام مثالی است که ظلّ و سایه نظام عقلی است و در مرتبه سوّم، نظام مادّی است که ظلّ نظام مثالی می‌باشد پس نظام عمومی جاری در عالم، بهترین نظام ممکن و استوارترین آنها است.

ص: 587

خلاصه درس شصت و پنجم:

حیات، بودن شی‌ء به نحوی که درک می‌کند و فعل انجام میدهد پس علم و قدرت از لوازم حیات هستند و عین حیات نیستند علّت آن در متن درس بیان گردیده است.

کلام خداوند مثل اراده از صفات ذاتی واجب بالذّات بوده، عبارت است از دلالت تفاضل صفات ذات بسیط که عین ذات مقدّسش می‌باشد بر اجمال ذات او و این در حقیقت کلامی است که بذاتش دلالت بر ذاتش می‌کند و اجمال در ذات مقدّسش عین تفصیل وجودات در عالم خارج و متن واقع می‌باشد.

ولی میتوان طوری کلام خدا را توجیه نمود که به نحوی از معنای قدرت برگردد پس در واقع کلام خدا عین قدرت او بر تکلّم و اداء و بیان مقصود خویش بنحوی از انحاء که مناسب بساحت قدس ربوبی است.

فاعل، دارای علم و دارای عنایت است یعنی در صورت نیاز به کسب کمالی، اهتمام او به فعل و سعی و امعان او نیز در انجام فعلّ زیاد می‌باشد ولی اگر کمال مطلوب او در انجام فعلی حقیر و کم‌ارزش باشد، اهمال آن فعل را جایز میداند.

و لکن خداوند عین وجود بالذّات است و همه کمالات در دائره وجود را دارا است پس آن نحو عنایتی که موجودات دیگر دارند خداوند ندارد و لکن چون فعل او مطابق علمش بوده بدون اهمال در خصوصیّتی از خصوصیّات شی‌ء واقع می‌گردد و تمام خصوصیّات نیز معلوم خداوند می‌باشد پس برای خداوند عنایت به این معنی به مخلوقاتش دارد.

و نظم و نظام جاری در عالم مخلوقات و نظام خاصّ جاری در هرنوع و نظام و ترتیبی که در اشخاص و افراد نوع است همه آنها گواه بر عنایت پروردگار است توضیح این مطالب در متن درس ذکر گردیده است.

فرقه اشاعره معتقدند: همه آنچه که موجودند از قبیل ذات یا صفت یا فعل همه جز توسّط واجب بالذّات به اراده واجب بالذّات محقّق نمی‌گردند پس موجودها، افعال واجب

ص: 588

بالذّات می‌باشند و تنها او است فاعل نه غیر او پس علیّت و معلولیّت، تنها عادت و سنّت خدا می‌باشد. ما از عقیده اشاعره اینگونه پاسخ میدهیم که انتساب فعل به واجب بالذّات بنحو ایجاد، منافاتی با انتساب فعل به غیر واجب از وسائط ندارد زیرا انتساب، طولی است نه عرضی.

برخی از فلاسفه نیز بر وقوع جبر در افعال، این نحو استدلال کرده‌اند که فعل معصیت برای واجب معلوم است پس تحقّق فعل، واجب بوده و وقوع آن ضروری است وگرنه علم خداوند جهل بوده و آن نیز محال است پس فعل، ضروری است و ضروری بودن وقوع فعل با اختیاری بودن آن قابل جمع نیستند.

پاسخ از این نظر و توضیح پاسخ اشاعره در متن درس ذکر گردیده، مراجعه نمائید.

مرحوم استاد علّامه در خاتمه این درس، سه نکته را متعرّض می‌شود:

نکته اوّل: اینکه وجوبی که از ناحیه علّت، ملحق به معلول می‌شود وجوب غیری است و این وجوب از وجود معلول انتزاع گردیده و لکن در حقیقت، اثر علّت بشمار میرود.

نکته دوّم: اکتفاء به ترجیح یک فعل به اولویّت، برگشت آن به این است که ممکن در تعیین یکی از طرفین وجود و عدم، نیاز به مرجّح ندارد و دلیل آن و توضیح مطلب در همین درس مطرح گردیده است.

نکته سوّم: ترجیح یکی از طرفین فعل یا ترک با اراده فاعل مختار با فرض مساوی بودن اراده نسبت به دو طرف فعل و ترک، برگشت آن به عدم نیاز اراده به مرجح است.

عوالم موجود در نظام خلقت سه عالم است:

1- عالم مادّه

2- عالم مثال

3- عالم عقل

توضیح این سه عالم و ویژگیهای هرکدام در آخر درس بیان گردیده است مراجعه کنید.

ص: 589

پرسشها:

1- آیا علم و قدرت عین حیات است یا نه در هرصورت چرا؟

2- کلام خدا از چه‌نوع صفاتی است و معنای کلام در عرف انسانها به چه معنا است و در مورد خدا چه معنائی دارد؟ توضیح دهید.

3- نظر مرحوم استاد علّامه در مورد کلام خدا این است که آن، به قدرت خداوند برمی‌گردد این نظر را توضیح دهید.

4- چرا شنوائی و بینائی خدا نزد فلاسفه به‌عنوان وصف ذاتی پروردگار ذکر شده و امّا کلام بعنوان صفت فعل خداوند آورده شده است چه فرقی بین این‌دو وجود دارد؟ پاسخ آنرا ذکر کنید.

5- عنایت موجود در انسانها به چه معنا است؟ و عنایت موجود در خداوند به چه معنا؟

اصولا عنایت خدا به چه نحوی اثبات می‌گردد؟

6- عوالم سه‌گانه وجود را نام ببرید و هرکدام را معنی کرده، فرق آن‌سه را با یکدیگر بیان نمائید.

ص: 590

الدّرس السّادس و السّتون (66) الفصل الثّامن عشر فی الخیر و الشّر و دخول الشّر فی القضاء الالهی

الخیر ما یطلبه و یقصده و یحبّه کلّ شی‌ء و یتوجّه إلیه کلّ شی‌ء بطبعه، و إذا تردّد الأمر بین أشیاء فالمختار خیرها فلا یکون إلّا کمالا وجودیّا یتوقّف علیه وجود الشّی‌ء کالعلّة بالنّسبة إلی معلولها او کمالا أوّلا هو وجود الشّی‌ء بنفسه او کمالا ثانیا یستکمل الشّی‌ء به و یزول به عنه نقص، و الشّرّ یقابله، فهو عدم ذات او عدم کمال ذات.

و الدّلیل علی أنّ الشرّ عدم ذات او عدم کمال ذات أنّ الشّرّ لو کان أمرا وجودیّا لکان إمّا شرّا لنفسه او شرّا لغیره. و الأوّل محال إذ لو اقتضی الشّی‌ء عدم نفسه لم یوجد من رأس، و الشّی‌ء لا یقتضی عدم نفسه و لا عدم شی‌ء من کمالاته الثّانیة، لما بینه و بینها من الرّابطة الوجودیّة، و العنایة الالهیّة أیضا توجب إیصال کلّ شی‌ء إلی کماله.

و الثّانی أیضا محال، لأنّ کون الشرّ- و المفروض أنّه وجودیّ- شرّا لغیره، إمّا بکونه معدما لذات ذلک الغیر، او معدما لشی‌ء من کمالاته، او بعدم إعدامه لا لذاته و لا شی‌ء من کمالاته، و الأوّل و الثّانی غیر جائزین، فانّ الشرّ حینئذ یکون هو عدم ذلک الشّی‌ء او عدم شی‌ء من کمالاته دون الشّی‌ء المعدم المفروض. و هذا خلف.

و الثّالث أیضا غیر جائز، فانّه إذا لم یعدم شیئا لا ذاتا و لا کمال ذات فلیس یجوز عدّه

ص: 591

شرّا، فالعلم الضّروریّ حاصل بأنّ ما لا یوجب عدم شی‌ء و لا عدم کماله، فانّه لا یکون شرّا له لعدم استضراره به، فالشّرّ کیفما فرض لیس بوجودیّ، و هو المطلوب.

و یصدّق ذلک التأمّل الوافی فی موارد الشرّ من الحوادث، فانّ الامعان فی أطرافها یهدی إلی أنّ الشّرّ الواقع عدم ذات او عدم کمال ذات. کما إذا قتل رجل رجلا بالسّیف صبرا، فالضّرب المؤثّر الذّی تصدّاه القاتل کمال له و لیس بشرّ، و حدّة السّیف و کونه قطّاعا کمال له و لیس بشرّ، و انفعال عنق المقتول و لینته کمال لبدنه و لیس بشرّ، و هکذا، فلیس الشّرّ إلّا زهاق الرّوح و بطلان الحیاة و هو عدمیّ.

و تبیّن بما مرّ أنّ ما یعدّ من الوجودات شرّ بالعرض کالقاتل و السّیف فی المثال المذکور.

فان قلت: إنّ الألم من الادراک غیر تفرّق الاتّصال الحاصل بالقطع مثلا، و هو أمر وجودیّ بالوجدان. و ینتقض به قولهم: إنّ الشّرّ بالذّات عدمیّ اللهمّ إلّا أن یراد به أنّ منشأ الشّرّیّة عدمیّ و إن کان بعض الشرّ وجودیّا.

قلت: أجاب عنه صدر المتألّهین، قدّس سرّه، بأنّ الالم إدراک المنافی العدمیّ، کتفرّق الاتّصال و نحوه بالعلم الحضوریّ الذّی یحضر فیه المعلوم بوجوده الخارجیّ عند العالم، لا بالعلم الحصولیّ الذّی یحضر فیه المعلوم عند العالم بصورة مأخوذة منه لا بوجوده الخارجیّ، فلیس عند الألم أمران: تفرّق الاتّصال مثلا و الصّورة الحاصلة منه. بل حضور ذلک الأمر المنافی هو الألم بعینه فهو و إن کان نحوا من الادراک لکنّه من أفراد العدم، و هو و إن کان نحوا من العدم لکن له ثبوت علی حدّ ثبوت أعدام الملکات، کالعمی و النّقص و غیر ذلک.

و الحاصل أنّ النّفس لکونها صورة الانسان الأخیرة التّی بحذاء الفصل الأخیر جامعة لجمیع کمالات النّوع واجدة لعامّة القوی البدنیّة و غیرها، فتفرّق الاتّصال الذّی هو آفة واردة علی الحاسّة تدرک النّفس عنده فقدها کمال تلک القوّة التّی وردت علیها الآفة فی مرتبة النّفس الجامعة لا فی مرتبة البدن المادّیّة.

ثمّ إنّ الشرّ لمّا کان هو عدم ذات او عدم کمال ذات کان من الواجب أن تکون

ص: 592

الذّات التّی یصیبه العدم قابلة له، کالجواهر المادّیّة التّی تقبل العدم بزوال صورتها التّی هی تمام فعلیّتها النّوعیّة و أن تکون الذّات التّی ینعدم کمالها باصابة الشّرّ قابلة لفقد الکمال، ای أن یکون العدم عدما طاریا لها لا لازما لذاتها، کالاعدام و النّقائص اللازمة للماهیّات الامکانیّة، فانّ هذا النّوع من الأعدام منتزع من مرتبة الوجود وحده.

و بهذا تبیّن أنّ عالم التّجرّد التّامّ لا شرّ فیه، إذ لا سبیل للعدم إلی ذواتها الثّابتة باثبات مبدئها و لا سبیل لعروض الأعدام المنافیة لکمالاتها التّی تقتضیها و هی موجودة لها فی بدء وجودها.

فمجال الشّرّ و مداره هو عالم المادّة التّی تتنازع فیه الأضداد و تتمانع فیه مختلف الأسباب و تجری فیه الحرکات الجوهریّة و العرضیّة التّی یلازمها التغیّر من ذات إلی ذات و من کمال إلی کمال.

و الشّرور من لوازم وجوده المادّة القابلة للصّور المختلفة و الکمالات المتنوّعة المتخالفة غیر أنّها کیفما کانت مغلوبة للخیرات حقیرة فی جنبها، إذا قیست الیها.

و ذلک أنّ الاشیاء- کما نقل عن المعلّم الأوّل- من حیث الخیرات و الشّرور المنتسبة إلیها علی خمسة أقسام: إمّا خیر محض، و إمّا خیرها غالب، و إمّا شرّها غالب، و إمّا متساویة الخیر و الشّرّ. و الموجود من الأقسام الخمسة قسمان: هما الأوّل الذّی هو خیر محض و هو الواجب تعالی الذّی یجب وجوده و له کلّ کمال وجودیّ و هو کلّ الکمال، و یلحق به المجرّدات التّامّة، و الثّالث الذّی خیره غالب، فانّ العنایة الالهیّة توجب وجوده، لأنّ فی ترک الخیر الکثیر شرّا کثیرا.

و أمّا الأقسام الثّلاثة الباقیة، فالشّرّ المحض هو العدم المحض الذّی هو بطلان صرف لا سبیل إلی وجوده، و ما شرّه غالب، و ما خیره و شرّه متساویان تأباهما العنایة الالهیّة التّی نظمت نظام الوجود علی أحسن ما یمکن و أتقنه.

و أنت إذا تأمّلت أیّ جزء من أجزاء الکون وجدته أنّه لو لم یقع علی ما وقع علیه بطل بذلک النّظام الکونیّ المرتبط بعض أطرافه ببعض من أصله و کفی بذلک شرّا غالبا فی ترکه خیر غالب.

ص: 593

و إذا تبیّن أنّ الشّرور القلیلة التّی تلحق الأشیاء من لوازم الخیرات الکثیرة التّی لها، فالقصد و الارادة تتعلّق بالخیرات بالأصالة و بالشّرور اللّازمة لها بالتّبع و بالقصد الثّانی.

و من هنا یظهر أنّ الشّرور داخلة فی القضاء الالهیّ بالقصد الثّانی. و إن شئت قلت:

بالعرض، نظرا إلی أنّ الشّرور أعدام، لا یتعلّق بها قصد بالذّات.

ص: 594

الفصل التّاسع عشر فی ترتیب افعاله و هو نظام الخلقة

قد اتّضح بالأبحاث السّابقة أنّ للوجود الامکانیّ و هو فعله تعالی انقسامات منها أنقسامه إلی مادّیّ و مجرّد و انقسام المجرّد إلی مجرّد عقلیّ و مجرّد مثالیّ، و أشرنا هناک إلی أنّ عوالم الوجود الکلّیّة ثلاثة: عالم التجرّد التامّ العقلیّ و عالم المثال و عالم المادّة و المادّیّات. فالعالم العقلیّ مجرّد تامّ ذاتا و فعلا عن المادّة و آثارها. و عالم المثال مجرّد عن المادّة دون آثارها من الأشکال و الأبعاد و الأوضاع و غیرها. ففی هذا العالم أشباح متمثّلة فی صفة الأجسام التّی فی عالم المادّة و الطّبیعة فی نظام شبیه بنظامها الذّی فی عالم المادّة. و إنّما الفرق بینه و بین النّظام المادّیّ أنّ تعقب بعض المثالیّات لبعض بالتّرتب الوجودیّ لا بتغیّر صورة او حال إلی صورة او حال اخری بالخروج من القوّة إلی الفعل بالحرکة، کما هو الحال فی عالم المادّة، فحال الصّور المثالیّة فیما ذکرناه من ترتّب بعضها علی بعض حال صورة الحرکة و التّغیّر فی الخیال، و العلم مجرّد مطلقا فالمتخیّل من الحرکة علم بالحرکة لا حرکة فی العلم و علم بالتغیّر لا تغیّر فی العلم.

و عالم المادّة لا یخلو ما فیها من الموجودات من تعلّق مّا بالمادّة و تستوعبه الحرکة و التّغیّر جوهریّة کانت او عرضیّة.

و إذ کان الوجود بحقیقته الأصیلة حقیقة مشکّکة ذات مراتب مختلفة فی الشّدّة و الضّعف و الشّرف و الخسّة تتقوّم کلّ مرتبة منها بما فوقها و یتوقّف علیها بهویّتها یستنتج من ذلک:

ص: 595

أوّلا أنّ العوالم الثّلاثة مترتّبة وجودا بالسّبق و اللّحوق، فعالم العقل قبل عالم المثال و عالم المثال قبل عالم المادّة وجودا. و ذلک لأنّ الفعلیّة المحضة التّی لا یشوبها قوّة و لا یخالطها استعداد أقوی و أشدّ وجودا ممّا هو بالقوّة محضا کالهیولی الاولی او یشوبه القوّة و یخالطه الاستعداد کالطّبائع المادّیّة، فعالما العقل و المثال یسبقان عالم المادّة.

ثمّ العقل المفارق أقلّ حدودا و أوسع وجودا و أبسط ذاتا من المثال الذّی تصاحبه آثار المادّة و إن خلا عن المادّة، و من المعلوم أنّ الوجود کلّما کان أقلّ حدودا و أوسع و أبسط کانت مرتبته من حقیقة الوجود المشکّکة أقدم و أسبق و أعلی، و من أعلی المراتب التّی هی مبدء الکلّ أقرب. فعالم العقل أقدم و أسبق وجودا من عالم المثال.

و ثانیا أنّ التّرتیب المذکور بین العوالم الثّلاثة ترتیب علّیّ لمکان السّبق و التّوقف الذّی بینها، فعالم العقل علّة لعالم المثال و عالم المثال علّة مفیضة لعالم المادّة.

و ثالثا أنّ العوالم الثّلاثة متطابقة متوافقة نظاما بما یلیق بکلّ منها وجودا. و ذلک لما تقدّم أنّ کلّ علّة مشتملة علی کمال معلولها بنحو أعلی و أشرف. ففی عالم المثال نظام مثالیّ یضاهی نظام عالم المادّة و هو أشرف منه، و فی عالم العقل ما یطابق نظام المثال، لکنّه موجود بنحو أبسط و أشرف و أجمل منه و یطابقه النّظام الرّبّانیّ الذّی فی العلم الرّبوبیّ.

و رابعا أنّه ما من موجود ممکن مادّیّ او مجرّد علویّ او سفلیّ إلّا هو آیة للواجب تعالی من جمیع الوجوه یحکی بما عنده من الکمال الوجودیّ کمال الواجب تعالی.

ص: 596

درس شصت و ششّم (66)

فصل هیجدهم در خیر و شرّ و دخول شرّ در قضاء الهی
اشاره

خیر(1)چیزی است که هر شی‌ءای طالب آن بوده، آن را قصد و آنرا دوست داشته و به طبع خویش بسوی آن متوجّه است و هنگامی که امری بین اشیاء برای فاعل متردّد شد مورد اختیار، بهترین آنها می‌باشد پس خیر از سه صورت خارج نیست:

یا کمال وجودی است که وجود شی‌ء، متوقّف بر آن است مثل علّت نسبت به معلولش.

و یا کمال اوّلی است که همان وجود شی‌ء به ملاحظه ذاتش می‌باشد (بنفسه) یا کمال ثانوی است که شی‌ء به آن، استکمال یافته و به واسطه این استکمال، نقصی زائل می‌گردد.

و شرّ، مقابل خیر بوده، عبارت از عدم ذات یا عدم کمال ذات می‌باشد و دلیل(2)بر


1) الهیّات شفا مقاله نهّم فصل ششّم- النّجّاة ص 284 و ص 291- المباحث المشرقیّه ج 2 ص 519- اسفار ج 7 ص 58 و ص 62.( شارح)

2) حکمة الاشراق مقاله پنجم ص 520- اسفار ج 7 ص 59.( شارح)

ص: 597

اینکه شرّ، عدم ذات یا عدم کمال ذات می‌باشد اینکه شرّ اگر امری وجود باشد یا شرّ است برای خودش یا شرّ است برای غیر، و بخاطر غیرخودش و اوّلی یعنی شرّ بودن عدم برای خودش محال است زیرا اگر شی‌ء، اقتضای عدم خودش را بکند از ابتداء اصلا موجود نمی‌گشت.

و شی‌ء، مقتضی عدم خودش و عدم شی‌ای از کمالات ثانوی خودش نمی‌باشد زیرا بین شی‌ء و بین کمالاتش رابطه وجودی محقّق است (و آن، علّت شی‌ء و اقتضای آن برای وجود کمالات ثانی خودش می‌باشد) و عنایت الهی نیز ایجاب می‌کند که هر شی‌ای را به کمال (خاصّ) خود برساند.

و امّا دوّمی یعنی شرّ بودن عدم برای غیرخودش آن نیز محال است زیرا بودن شرّ، شرّ برای غیرخودش یا به این نحو است که شرّ، ذات این غیر را معدوم کرده، از بین می‌برد و یا به این نحو است که شی‌ای از کمالات غیر را از بین می‌برد یا اصلا غیر را معدوم نمی‌کند نه ذاتش را و نه شی‌ای از کمالات را، صورت اوّل و دوّم هیچ‌کدام جایز نیستند زیرا شرّ در این صورت، عدم آن شی‌ء یا عدم شی‌ای از کمالاتش است نه خود شی‌ء که سبب عدم ذات و یا عدم کمال ذات که مفروض است و این برخلاف فرض است.

و سوّمی یعنی صورتی که شرّ نه ذات غیر را از بین می‌برد و نه شی‌ای از کمالاتش را، این نیز جایز نیست، زیرا درحالیکه نه ذات غیر را از بین می‌برد و نه کمالی از کمالات غیر را از بین می‌برد، در این‌صورت اصولا جایز نیست آنرا «شرّ» بنامیم.

پس علم بدیهی و ضروری حاصل است به اینکه آنچه که موجب عدم شی‌ء نیست و نه موجب عدم کمال شی‌ای، آن، شرّ نیست چون ضرری از ناحیه آن به آن شی‌ء نرسیده است پس شرّ به هر کیفیّتی که فرض شود امر وجودی نیست و آن مطلوب است.

و این گفته ما را، تامّل کافی در موارد شرّ از حوادث و رویدادهای عالم آفرینش تأیید و تصدیق می‌کند زیرا تعمّق و امعان نظر در اطراف این حوادث، ما را هدایت می‌کند به اینکه شرّ در واقع عدم ذات است یا عدم کمال ذات چنانکه اگر کسی، کسی دیگر را با شمشیر همراه زجر بکشد در این عمل قاتل، تامّل می‌کنیم که عمل کشتن قاتل که مؤثّر بوده و قاتل، مباشر

ص: 598

این عمل بوده، آیا کمال است برای او یا شرّ است؟ مسلّما این عمل قاتل نسبت بخودش کمال است نه شرّ.

و نیز شمشیر و تیز و برنده بودن آن نیز کمال شمشیر است و آن نیز شرّ نیست و پذیرش و انفعال گردن مقتول و نرم بودن آن نیز، کمال بدنی مقتول بوده، شرّ نمی‌باشد و هم‌چنین سایر احتمالات وجودی موجود در عمل قتل، پس شرّ نیست جز ازهاق روح و خارج کردن آن از بدن و بطلان حیات که امر عدمی است و از مطالب گذشته روشن گردید که محسوب داشتن برخی از وجودها را از جمله شرور به جهت اینکه از آن، قصد ضرر و زیان به غیر می‌شود این سرّ بودن بالعرض است نه بالذّات مثل شخص قاتل و شمشیر در مثال بالا.

اشکال
اشاره

اشکال(1)

«الم» (به‌معنای ادراک منافی با طبع انسان از آن‌جهت که منافی است) از جمله ادراکات و این معنی غیر از تفرّق اتّصالی اجزای بدن است که به قطع (با شمشیر و غیر آن مثلا) حاصل می‌گردد.

«الم» به حکم وجدان، امر وجودی است و از اینجا، قول فلاسفه نقض می‌گردد که گفته‌اند: «شرّ بالذّات، امر عدمی است» مگر اینکه (دست بدعا برداشته!! ادّعا کنیم که) از این عبارت (یعنی شرّ بالذّات، امر عدمی است) اراده می‌شود که منشأ شرّ بودن (یعنی منشأ بودن شی‌ای برای تحقّق شرّ) همواره یک امر عدمی است گرچه خود شرّ در برخی از موارد، امر وجودی باشد.

پاسخ:

صدر المتألّهین (ره) در اسفار از اشکال و نقض بالا (که محقّق دوّانی آنرا در حاشیه شرح تجرید مطرح ساخته است) چنین پاسخ داده است: «الم عبارت است از ادراک منافی


1) اسفار ج 7 ص 63 و ج 4 ص 126.( شارح)

ص: 599

(طبع و میل) که عدمی است مثل جدا شدن اتّصال یک عضو از اعضای بدن و نظیر آن و این ادراک با علم حضوری است که در این علم، معلوم به وجود خارجی‌اش نزد عالم حاضر می‌شود نه با علم حصولی که در این علم، معلوم نزد عالم از طریق صورت اخذشده در شی‌ء، حاضر می‌گردد نه به وجود خارجی‌اش.

ازاین‌رو به هنگام «الم» دو امر محقّق نمی‌شود: یکی تفرّق اتّصال مثلا و دیگری صورت حاصل از آن در ذهن بلکه تنها حضور و حصول این امر منافی به عینه، همان «الم» و درد است پس «الم» گرچه یک نحو ادراک است لکن آن از افراد عدم بشمار می‌آید.

«الم» گرچه نوعی از عدم است و لکن برای آن، یک نحو ثبوتی است نظیر ثبوت اعدام ملکات مثل عمی (کوری) و نقص و غیر این‌دو.

حاصل کلام اینکه نفس از این‌جهت که صورت اخیر انسان بوده، در مقابل فصل اخیر انسان (که نفس ناطقه است) قرار می‌گیرد، ازاین‌رو، جامع جمیع کمالات نوع انسان بوده، واجد همه قوای بدنی و غیر قوای بدنی (از قبیل قوّه عاقله و سایر قوای باطنی انسان) می‌باشد.

پس نفس جدا شدن اتّصال یک عضو از بدن را که آفتی است وارد بر قوّه حسّ‌کننده، با ورود این آفت درک می‌کند که کمال این قوّه را که آفت بر آن وارد است، فاقد می‌باشد و این ادراک نفس که کمال آن قوّه را از دست داده است در مرتبه جامع خودش می‌باشد (یعنی در مرتبه جامع همه قوای ادراک‌کننده است) نه در مرتبه بدن مادّی.

دو امر برای تحقّق شرّ لازم است:
اشاره

اگر شرّ عبارت از عدم ذات، یا عدم کمال ذات باشد دو امر برای آن لازم و واجب است:

[امر اوّل: لازم است ذاتی که عدم، اصابت به آن کرده است بتواند عدم را قبول کرده بپذیرد]

امر اوّل: لازم است ذاتی که عدم، اصابت به آن کرده است بتواند عدم را قبول کرده بپذیرد، مثل جواهر مادی که عدم را قبول می‌کند بزوال صورتش که تمامیّت و فعلیّت نوعی این جواهر می‌باشد.

[امر دوّم: ذاتی که کمالش به اصابت شرّ به آن منعدم می‌گردد قابلیّت دارد برای فقدان کمال]

امر دوّم: ذاتی که کمالش به اصابت شرّ به آن منعدم می‌گردد قابلیّت دارد برای فقدان کمال، یعنی عدم از قبیل عدمی باشد که عارض بر ذات شده نه از قبیل لازم ذات باشد، مثل

ص: 600

اعدام و نقائص که لازم بر ماهیّات ممکن هستند زیرا این نوع از اعدام، تنها از مرتبه وجود و حدّ آن (یعنی ماهیّت) انتزاع شده‌اند (پس ماهیّت ممکن استعداد و قابلیّت بیش از آن کمال را ندارد تا فقدان آن کمال نیز محسوب شود پس کمال فرض‌شده برای ماهیّت ممکن در حقیقت کمال برای ماهیّت ممکن نیست تا فقدانش شرّ برای آن موجود باشد).

در عالم تجرّد، شرّ نیست

از مطالب بالا روشن گردید که در عالم تجرّد تامّ، شرّی نیست زیرا ذوات مجرّدات با اثبات مبدأشان ثبوت دارند و لذا راهی برای عدم به ذواتشان نیست.

و نیز برای عروض اعدام بر مجرّدات تامّ، اعدامی که منافی با کمالات مجرّدات بوده، نقیض آنها هستند، راهی نیست زیرا از همان هنگام پیدایش مجرّدات، کمالات برای آنها موجود می‌باشد پس مجال و مورد شرّ و مدار آن تنها عالم مادّه است که اضداد در این عالم با یکدیگر تنازع داشته، تمانع دارند، درحالیکه اسباب آنها مختلف بوده، حرکات جوهری و عرضی که ملازم تغییر از ذاتی به ذات دیگر، و از کمالی به کمال دیگر است، تنها در عالم مادّه، جاری است و شرور از لوازم وجود مادّه هستند که قابل صور مختلف و کمالات متنوّع مخالف هم می‌باشند منتهی شرّها بهر کیفیّتی که واقع شوند در مقایسه با خیرها و در مقابل آنها، مغلوب و حقیر می‌باشند.(1)

دلیل آنرا ارسطو معلّم اوّل چنین بیان می‌کند:

اقسام خیر و شرّ نزد ارسطو

اشیاء به ملاحظه خیرات و شروری که منتسب به خیرات هستند (به حسب احتمالات عقلی) پنج قسم می‌باشند: یا خیر محض‌اند یا شرّ محض و یا خیر آنها غالب بر شرّ آنهاست یا


1) مطارحات ص 466 و ص 473- قبسات ص 433 و ص 435 و ص 437- تلویحات ص 78 و ص 95- اسفار ج 7 ص 68 و ص 77 و ص 79 و ص 81.( شارح)

ص: 601

شرّ آنها غالب بر خیر آنها و یا از لحاظ خیر و شرّ بودن یکسانند.

محقّق و موجود، از این اقسام پنجگانه در عالم هستی دو قسم زیر است:

یکی خیر محض و آن واجب بالذّات است که وجود او واجب و واجد کلّ کمالات وجودی است او در حقیقت «کلّ الکمال» یعنی مجموعه کمالات است و کمال مطلق می‌باشد. مجرّدات تامّه نیز در این حکم، به واجب بالذّات ملحق می‌گردند.

دیگری، قسم سوّم یعنی اشیائی که خیر آنها غالب بر شرّ آنها است و عنایت الهی، وجود این قسم را ایجاب می‌کند زیرا در ترک خیر کثیر، شرّ کثیر است (و بدیهی است که خداوند هرگز شرّ کثیر را اراده نمی‌کند) امّا سه قسم دیگر باقی (که تحقّق خارجی ندارند) از جمله آنها شرّ محض که عدم محض بوده، بطلان صرف می‌باشد هرگز راهی بوجود آن نیست (چون شرّ محض است و خداوند هرگز شرّ محض را اراده نمی‌کند).

امّا دو قسم دیگر عبارت‌اند از اشیائی که شرّ آنها غالب بر خیر آنها و یا اشیائی که خیر و شرّشان باهم مساوی هستند عنایت الهی شامل این دو قسم نمی‌شود عنایتی که براساس آن نظام وجود در بهترین صورت ممکن و استوارترین آن قرار گرفته است و تو ای خواننده! اگر در هر جزئی از اجزاء کون و آفرینش، تأمّل کنی آنرا چگونه می‌یابی که اگر واقع نشود آن جزء به همان صورت و نظامی که باید بر آن صورت و نظام واقع شود با بطلان آن، نظام (کلّ آفرینش که بعضی از اطراف آن با برخی دیگر در اصل و اساس مرتبط می‌باشند) باطل می‌شود و این خود، شرّی است غالب و در غالبی بودن شرّ آن اشیاء همین اندازه کافی است که در ترک آن شرّ، خیر غالبی است.

از آنجا که بیان گردید که شرور قلیلی که ملحق به اشیاء می‌شوند از لوازم (وجود) خیرات کثیر می‌باشند که برای اشیاء هست حال می‌گوئیم که قصد و اراده اصالتا متعلّق به خیرات بوده و به قصد ثانوی و بتبع، متعلّق به شرور که لازم اشیاء هستند می‌گردد.

و باز از اینجا ظاهر می‌گردد که شرور به قصد ثانوی و بالتّبع داخل در قضاء الهی می‌گردند و اگر خواستی بگو: بالعرض (نه بالاصالة) زیرا شرور، از قبیل اعدام هستند و قصد بالذّات به اعدام، متعلّق نمی‌گردد.

ص: 602

فصل نوزدهم در ترتیب افعال خداوند که همان نظام خلقت می‌باشد
اشاره

در بحثهای سابق واضح گردید که برای وجود امکانی (در عالم ممکنات) که عبارت از فعل خداوند می‌باشد تقسیم‌های (گوناگون) است:

1- تقسیم وجود ممکن به مادّی و مجرّد.

2- تقسیم موجود به عقلی و مجرّد مثالی.

و سابقا اشاره کردیم که عوالم کلّی وجود سه‌تا هستند:(1)

1- عالم تجرّد تامّ عقلی

2- عالم مثال

3- عالم مادّه و مادیّات

امّا عالم عقلی، عالم تامّ بوده، از لحاظ ذات و فعل از مادّه و آثار مادّه مجرّد می‌باشد و عالم مثال از مادّه (و جرم آن) مجرّد بوده، امّا آثار مادّه از اشکال و ابعاد و اوضاع و غیر آنها از آثار مادّه را دارد.

پس در عالم مثال، اشباحی است متمثّل در صفت اجسامی که در عالم مادّه و طبیعت وجود دارد، و این اشباح متمثّل و متعیّن به صفات اجسام مادّی، در نظام شبیه نظام اجسام در


1) اسفار ج 7 ص 262 و ص 276- قبسات ص 380 و ص 387- حکمة الاشراق ص 138 و ص 148 و ص 229 و ص 239.( شارح)

ص: 603

عالم مادّه قرار دارند، و از این‌جهت عالم اشباح و عالم مادّی با یکدیگر فرقی ندارند، و فرق بین نظام موجود در عالم اشباح با بعضی دیگر، ترتّب وجودی است نه بنحو تغیّر صورتی بصورت دیگر یا حالی بحال دیگر با خروج از قوّه به فعل از طریق حرکت چنانکه ترتّب وضعیّت و تغیّر در عالم مادّه چنین است.

پس ترتّب بعضی بر بعضی دیگر در صور مثالی نظیر صورت حرکت و تغیّر در خیال است و نیز میدانیم که علم مطلقا (در هرمورد و مرتبه‌ای که باشد در خیال باشد یا در عقل و ...) مجرّد است پس حرکت متصوّر در قوّه خیال یعنی مورد تخیّل از حرکت، علم به حرکت است نه حرکت در علم و در حقیقت (حرکت متصوّر در قوّه خیال) علم به تغیّر است نه تغیّری که در علم واقع شود.

موجودات در عالم مادّه، خالی از نوعی از تعلّق به مادّه نیستند و حرکت و تغیّر، خواه جوهری باشد یا عرضی، عالم مادّه را پر کرده، آن را استیعاب می‌نماید.

چهار نتیجه در این فصل:
اشاره

چون وجود به حقیقت اصلی‌اش، حقیقت دارای تشکیک بوده، دارای مراتب مختلف در شدّت و ضعف و شرف و خسّت (پستی) می‌باشد بطوریکه هر مرتبه‌ای از مراتب مذکور، متقوّم به مافوق خود بوده، و هویّت آن متوقّف بر هویّت مافوق می‌باشد. از اینجا چهار نتیجه زیر را میتوان در اینجا ذکر کرد:

نتیجه اوّل: [عالم‌های سه‌گانه (عالم عقل- عالم مثال و عالم مادّه) از لحاظ وجود به سبق و لحوق با یکدیگر مترتّب هستند]

عالم‌های سه‌گانه (عالم عقل- عالم مثال و عالم مادّه) از لحاظ وجود به سبق و لحوق با یکدیگر مترتّب هستند، پس عالم عقل، از لحاظ وجود قبل از عالم مثال و عالم مثال نیز از لحاظ وجود، قبل از عالم مادّه است زیرا فعلیّت محض که هیچ قوه‌ای که آنرا مشوّب نمی‌سازد، و هیچ استعدادی با آن مخلوط نمی‌شود، قویتر و شدیدتر است از لحاظ وجود از موجودی که قوّه محض می‌باشد مثل هیولای اوّلی و یا موجودی که به آن، قوّه، مشوب بوده،

ص: 604

استعداد با آن، مخلوط می‌گردد، مثل طبایع مادّی.

پس دو عالم عقل و مثال از لحاظ وجود و آثار وجود، جلوتر از عالم مادّه هستند، و عقل مفارق در رابطه با موجود مثالی از لحاظ حدود و محدودیّت کمتر، و از لحاظ وجود وسیع‌تر، و از لحاظ ذات بسیطتر از موجود مثالی می‌باشد، زیرا موجود مثالی، همراه آثار مادّه می‌باشد گرچه از مادّه و جرم آن خالی است.

معلوم و روشن است وجود، هر مقدار که محدودیّت و حدود آن کمتر و هر مقدار که وجود آن وسیع‌تر و ذات آن بسیطتر باشد، مرتبه آن در رابطه با حقیقت وجود قابل تشکیک، مقدّم‌تر و سابق‌تر و بالاتر است و به عالی‌ترین مرتبه حقیقت وجود، که همان مبدأ و موجد همه موجودات می‌باشد نزدیک‌تر است پس عالم عقل از لحاظ وجود، مقدّم‌تر و سابق‌تر و بالاتر است و به عالی‌ترین مرتبه حقیقت وجود، که همان مبدأ و موجد همه موجودات می‌باشد نزدیک‌تر است پس عالم عقل از لحاظ وجود، مقدّم‌تر و سابق‌تر از عالم مثال می‌باشد.

نتیجه دوّم: [ترتیب ذکرشده، بین عالم‌های سه‌گانه، ترتیب علّی است]

ترتیب ذکرشده، بین عالم‌های سه‌گانه، ترتیب علّی است (یعنی برخی از عوالم، علّت برخی دیگر می‌باشد) زیرا برخی، سابق‌تر از برخی دیگر بوده، و بر برخی دیگر متوقّف می‌باشد (و سبق و توقّف از علائم علیّت و معلولیّت است) پس عالم عقل، علّت عالم مثال، و عالم مثال، علّت افاضه‌کننده عالم مادّه است.

نتیجه سوّم: [عالم‌های سه‌گانه از لحاظ نظام، با یکدیگر متطابق و متوافق می‌باشند]

عالم‌های سه‌گانه از لحاظ نظام، با یکدیگر متطابق و متوافق می‌باشند، و نحوه تطابق و توافق از لحاظ نظام این است که بهریک از آنها با ملاحظه خصوصیّات عالم‌های دیگر آنچه که از خصوصیّات وجودی مناسب و شایسته بوده و لایق حال او است داده شده (پس متوافق عمل می‌کنند و هرگز ضدّ هم عمل نکرده و از لحاظ وجود و خصوصیّات وجود باهم

ص: 605

متضادّ نبوده و هم‌آهنگ می‌باشد) به جهت دلیلی که گذشت که هر علّتی مشتمل است بر کمال معلولش بنحو اعلی و اشرف پس در عالم مثال، نظام مثالی است که مشابه با نظام عالم مادّه است و درعین‌حال از نظام موجود، در عالم مادّه شریف‌تر و بالاتر است و در عالم عقل نیز، نظامی است مطابق نظام عالم مثالی لکن این نظام بنحو بسیطتر و شریف‌تر و فشرده‌تر و بطور اجمال موجود است و نظام ربّانی، که در علم ربوبی وجود دارد، مطابقت و هم‌آهنگی دارد با نظام موجود در عالم عقل.

نتیجه چهارم: [هیچ موجود ممکن مادّی، یا مجرّد علوی و سفلی موجود نیست جز اینکه آن از هرجهت، آیت و نشانه واجب بالذّات بوده]

هیچ موجود ممکن مادّی، یا مجرّد علوی (افلاک و ...) و سفلی، (عالم مادّه و عالم طبائع) موجود نیست جز اینکه آن از هرجهت، آیت و نشانه واجب بالذّات بوده و کمال وجودی آن، حکایت از کمال مطلق واجب بالذّات می‌کند (چون او موجد این موجودات می‌باشد. و اعطاءکننده همه کمالات به همه ممکنات است و بدیهی است که معطی شی‌ء نمی‌تواند خود، فاقد آن باشد).

ص: 606

خلاصه درس شصت و ششّم:

خیر، چیزی است که هر شی‌ای طالب آن بوده، آنرا قصد و به طبع خویش بسوی آن متمایل است.

شرّ درست نقطه مقابل خیر به این معنا است که شرّ عدم ذات یا عدم کمال می‌باشد زیرا اگر شرّ امر وجودی از چند صورت خالی نیست و در جمیع صور نیز عقلا محال است و موارد موجود از شرّ نیز این گفته را کاملا تأیید و تصدیق می‌کند و توضیح آن در متن درس ذکر گردیده است.

و این اشکال را که الم به‌معنای ادراک منافی با طبع انسان به حکم وجدان امر وجودی است از طرف مرحوم صدر المتألّهین پاسخ داده شده است و متن پاسخ صدر المتألّهین در متن درس ذکر گردیده مراجعه نمایید.

برای تحقّق شرّ دو امر لازم است:

امر اوّل: ذاتی که متعلّق عدم واقع شده، عدم را قبول کند.

امر دوّم: اینکه عدم از قبیل عدمی که عارض بر ذات شده نه از قبیل لازم ذات باشد توضیح آن‌دو در متن درس بیان شده است.

• در عالم تجرّد شرّی وجود ندارد و همه آنچه در مجرّدات موجود می‌باشد خیر است، خیر نیز اقسام پنجگانه دارند: یا خیر محض‌اند یا شرّ محض یا خیر آنها غالب بر شرّ آنها است یا شرّ آنها غالب بر خیر آنها و یا از لحاظ خیر و شرّ بودن یکسانند.

توضیح این مطالب در متن درس ذکر گردیده است.

سابقا گفتیم که فعل خدا یعنی موجودات امکانی در عالم ممکنات دارای تقسیم‌های گوناگون است:

1- تقسیم وجود ممکن به مادّی و مجرّد.

2- تقسیم موجود مجرّد به عقلی و مجرّد مثالی

ص: 607

در نتیجه عوالم سه‌گانه به قرار زیر است:

عالم مادّه- عالم مثال- عالم عقل

توضیح هریک و ویژگیهای آنها در متن درس بیان گردیده است.

مرحوم استاد علّامه در ذیل این درس چهار نتیجه در مورد این عوالم سه‌گانه موجودات ممکن را اینگونه بیان می‌کند:

نتیجه اوّل: اینکه عالم‌های سه‌گانه (عالم عقل- عالم مثال- عالم مادّه) از لحاظ وجود به سبق و لحوق با یکدیگر مترتّب هستند.

نتیجه دوّم: اینکه ترتّب این سه عالم یکی در رابطه با دیگری ترتّب علّی می‌باشد.

نتیجه سوّم: اینکه عالم‌های سه‌گانه بالا از لحاظ نظام با یکدیگر متطابق و متوافق می‌باشند.

نتیجه چهارم: اینکه هیچ موجود ممکن مادّی یا مجرّد علوی (افلاک و ...) و سفلی (عالم مادّه و عالم طبایع) موجود نیست جز اینکه آن از هرجهت نشانه و آیت واجب بالذّات بوده و کمال وجودی آن حکایت از کمال مطلق واجب بالذّات می‌کند.

توضیح و تفصیل این نتایج چهارگانه در ذیل درس بیان گردیده است مراجعه کنید.

ص: 608

پرسشها:

1- خیر و شرّ را معنا نمایید و برای هرکدام مثالی بیاورید.

2- چرا شرّ، امر عدمی بوده، عقلا جایز نیست امر وجودی باشد؟ توضیح دهید.

3- اشکالی به این وارد شده که الم که از جمله شرور است یک امر وجودی بوده و عدمی نیست، این اشکال را توضیح داده پاسخ صدر المتألّهین از این اشکال را ذکر کنید.

4- برای تحقّق شرّ، دو امر لازم است آن دو امر را توضیح دهید.

5- چرا در عالم تجرّد، شرّی وجود ندارد؟ بیان نمائید.

6- اقسام پنجگانه خیر و شرّ را نزد ارسطو توضیح دهید.

7- بر این مسأله که حقیقت وجود، حقیقت دارای تشکیک بوده، دارای مراتب مختلف از شدّت و ضعف و شرف و پستی می‌باشد چهار نتیجه مترتّب گشته است آن چهار نتیجه را در اینجا بیان کنید.

عوالم کلّی سه‌گانه را نام ببرید و هرکدام را تعریف و ویژگیهای هرکدام را بیان کنید.

ص: 609

الدّرس السّابع و السّتون (67) الفصل العشرون فی العالم العقلیّ و نظامه و کیفیّة حصول الکثرة فیه

قد تحقّق فی مباحث العلّة و المعلول أنّ الواحد لا یصدر عنه إلّا الواحد. و لمّا کان الواجب تعالی واحدا بسیطا من کلّ وجه، لا یتسرّب إلیه جهة کثرة لا عقلیّة و لا خارجیّة واجدا لکلّ کمال وجودیّ وجدانا تفصیلیّا فی عین الاجمال لا یفیض إلّا وجودا واحدا بسیطا له کلّ کمال وجودیّ لمکان المسانخة بین العلّة و المعلول، له الفعلیّة التّامّة من کلّ جهة و التّنزّه عن القوّة و الاستعداد.

غیر أنّه وجود ظلّیّ للوجود الواجبیّ فقیر إلیه متقوّم به غیر مستقلّ دونه فیلزمه النّقص الذّاتیّ و المحدودیّة الامکانیّة التّی تتعیّن بها مرتبتها فی الوجود و یلزمها الماهیّة الامکانیّة، و الموجود الذّی هذه صفتها عقل مجرّد ذاتا و فعلا متأخّر الوجود عن الواجب تعالی من غیر واسطة، متقدّم فی مرتبة الوجود علی سائر المراتب الوجودیّة.

ثمّ إنّ الماهیّة لا تتکثّر أفرادها إلّا بمقارنة المادّة. و الوجه فیه أنّ الکثرة إمّا أن تکون عین الماهیّة او جزئها او خارجة منها لازمة لها او خارجة منها مفارقة لها.

ص: 610

و علی التّقادیر الثّلاثة الأول لا یوجد للماهیّة فرد، إذ کلّما وجد فرد لها کان من الواجب أن یکون کثیرا و کلّ کثیر مؤلّف من آحاد، و الواحد منها وجب أن یکون کثیرا لکونه مصداقا للماهیّة، و هذا الکثیر أیضا مؤلّف من آحاد، و هلمّ جرّا، فیتسلسل و لا ینتهی إلی واحد فلا یتحقّق کثیر فلا یوجد للماهیّة فرد.

فمن الواجب أن تکون الکثرة الافرادیّة أمرا خارجا من الماهیة مفارقا لها و لحوق المفارق یحتاج إلی مادّة، فکلّ ماهیّة کثیر الأفراد فهی مادّیّة، و ینعکس عکس النّقیض إلی أنّ کلّ ماهیّة غیر مادّیّة و هی المجرّدة وجودا له تتکّثر تکثّرا أفرادیا، ای إنّ کلّ مجرّد فنوعه منحصر فی فرد و هو المطلوب، نعم یمکن الکثرة الافرادیّة فی العقل المجرّد فیما لو استکملت أفراد من نوع مادّیّ، کالانسان بالسّلوک الذّاتیّ و الحرکة الجوهریّة من نشأة المادّة و الامکان إلی نشأة التّجرّد و الفعلیّة الصّرفة فیستصحب التّمیّز الفردیّ الذّی کان لها عند کونها فی أوّل وجودها فی نشأة المادّة و القوّة.

فتبیّن أنّ الصّادر الأوّل الذّی یصدر من الواجب تعالی عقل واحد هو أشرف موجود ممکن و أنّه نوع منحصر فی فرد، و إذ کان أشرف و أقدم فی الوجود فهو علّة لما دونه و واسطة فی الایجاد و أنّ فیه أکثر من جهة واحدة تصحّ صدور الکثیر منه، لکنّ الجهات الکثیرة التّی فیه لا تبلغ حدّا یصحّ به صدور مادون النّشأة العقلیّة بما فیه من الکثرة البالغة، فمن الواجب أن یتّرتب صدور العقول نزولا إلی حدّ یحصل فیه من الجهات عدد یکافی‌ء الکثرة التّی فی النّشأة التّی بعد العقل.

و تتصوّر هذه الکثرة علی أحد وجهین: إمّا طولا و إمّا عرضا.

فالأوّل، و هو حصول الکثرة طولا، أن یوجد عقل ثمّ عقل و هکذا. و کلّما وجد عقل زادت جهة او جهات، حتّی ینتهی إلی عقل تتحقّق به جهات من الکثرة یفی بصدور النّشأة التّی بعد نشأة العقل، فهناک أنواع متباینة من العقول، کلّ منها منحصر فی فرد، و هی مترتّبة نزولا، کلّ عال أشدّ و أشرف ممّا هو بعده و علّة فاعلة تامّ الفاعلیّة له، لما أنّ إمکانه الذّاتیّ کاف فی صدوره، و آخر هذه العقول علّة فاعلة للنّشأة التّی بعد نشأة العقل. و هذا الوجه هو الذّی یمیل إلیه المشّاؤون فیما صوّروه من العقول العشرة و نسبوا إلی آخرها

ص: 611

المسمّی عندهم بالعقل الفعّال إیجاد عالم الطّبیعة.

و الثّانی، و هو حصول الکثرة عرضا، بأن ینتهی العقول الطّولیّة إلی عقول عرضیّة، لا علیّة و لا معلولیّة بینها، هی بحذاء الأنواع المادّیّة، یدبّر کلّ منها ما بحذائه من النّوع المادّیّ، و بها توجد الأنواع التّی فی عالم الطّبیعة و ینتظم نظامه، و تسمّی هذه العقول أرباب الأنواع و المثل الأفلاطونیّة.

و هذا الوجه هو الذّی یمیل إلیه الاشراقیّون و ذهب إلیه شیخ الاشراق و اختاره صدر المتألّهین، قدّس سرّه، و استدلّ علیه بوجوه:

أحدها أنّ القوی النّباتیّة من الغاذیة و النّامیة و المولّدة أعراض حالّة فی جسم موضوعها متغیّرة بتغیّره متحلّلة بتحلّله فاقدة للعلم و الادراک، فمن المحال أن تکون هی المبادی الموجدة لهذه التّراکیب العجیبة التّی لموضوعاتها و الأفعال المختلفة و الأشکال و التّخاطیط الحسنة الجمیلة التّی فیها مع ما فیها من النّظام الدّقیق المتقن المحیّر للعقول، فلیس إلّا أنّ هناک جوهرا عقلیّا مجرّدا یعتنی بها و یدبّر امرها و یهدیها إلی غایاتها فی الوجود.

و فیه: أنّ هذا الدّلیل لو تمّ دلّ علی أنّ هذه الأعمال العجیبة و النّظام الجاری فیها تنتهی إلی جوهر عقلیّ ذی علم. و أمّا قیامه بجوهر عقلیّ مباشر لا واسطة بینه و بین الجسم النّباتیّ فلا، فمن الجائز أن ینسب ما نسبوه إلی هذا الجوهر العقلیّ إلی الصّورة الجوهریّة التّی بها یتحقّق نوعیّة النوع و فوقها العقل الفعّال الذّی هو آخر سلسلة العقول الطّولیّة.

الثّانی أنّ الأنواع الطّبیعیّة المادّیّة بما لها من النّظام الجاری فیها دائما لیست موجودة عن اتّفاق، فالأمر الاتفّاقیّ لا یکون دائمیّا و لا أکثریّا فلهذه الأنواع علل حقیقیّة، و لیست هی التّی یزعمونها من الأمزجة و نحوها، إذ لا دلیل یدلّ علی ذلک، بل العلّة الحقیقیّة التّی یستند إلیها کلّ منها جوهر عقلیّ مجرّد و مثال کلّیّ یعتنی به و یوجده و یدبّر أمره، و المراد بکلّیّته استواء نسبته إلی جمیع الأفراد المادّیّة التّی تسوقها من القوّة إلی الفعل لا جواز صدقه علی کثیرین.

و فیه: أنّ أفعال کلّ نوع و آثاره مستندة إلی صورته النّوعیّة، و لو لا ذلک لم یتمیّز نوع جوهریّ من نوع آخر مثله، و الدلیل علی الصّورة النّوعیّة الآثار المختصّة بکلّ نوع التّی

ص: 612

تحتاج إلی ما تقوم به و تستند إلیه فیکون مبدء قریبا لها.

الثّالث أنّ ذلک ممّا تقتضیه قاعدة إمکان الأشرف، و هی قاعدة مبرهن علیها، فاذا وجود ممکن هو أخسّ وجودا من ممکن آخر وجب ان یکون الممکن الذّی هو أشرف منه موجودا قبله، و لا ریب أنّ الانسان الذّی هو بالفعل فی جمیع الکمالات الانسانیّة مثلا أشرف وجودا من الانسان المادّیّ الذّی هو بالقوّة بالنّسبة إلی أکثر الکمالات الانسانیّة، فوجود الانسان المادّیّ دلیل علی وجود مثاله العقلیّ قبله. و کذلک الأفراد المادّیّة لکلّ نوع مادّیّ وجودها دلیل علی وجود ربّ نوعها قبلها، و هو فرد من النّوع مجرّد فی أوّل وجوده له فعلیّة فی جمیع کمالات النّوع مخرج لسائر الأفراد من القوّة إلی الفعل مدبّر لها.

و فیه: أنّ جریان قاعدة إمکان الأشرف مشروط بکون الأخسّ و الأشرف داخلین تحت ماهیّة نوعیّة واحدة حتّی یدلّ وجود الأخسّ فی الخارج علی إمکان الأشرف بحسب ماهیّته، و مجرّد صدق مفهوم علی شی‌ء لا یدلّ علی کون ذلک الشّی‌ء فردا لذلک المفهوم حقیقة کما أنّ کلّ علّة موجدة واجدة لجمیع کمالات المعلول التّی بها ذلک المعلول هو هو، و لا یجب مع ذلک أن یکون علّة کلّ شی‌ء متحّدة الماهیّة مع معلولها.

فکون الکمال الذّی به الانسان إنسان مثلا موجودا لشی‌ء و انطباقه علیه لا یکشف عن کونه فردا لماهیّة الانسان لمجرّد کونه واجدا لذلک.

و بعبارة اخری: صدق مفهوم الانسان علی الانسان الکلّیّ الذّی نعقله لا یدلّ علی کون معقولنا فردا للماهیّة النوعیّة الانسانیّة لم لا یجوز أن یکون واحدا من العقول الطّولیّة التّی هی فی سلسلة علل الانسان القریبة او البعیدة لوجدانه کمال الانسان و غیره من الأنواع؟ و الحمل علی هذا، حمل الحقیقة و الرّقیقة دون الشّائع.

و أمّا لو لم یشترط فی جریان القاعدة کون الأخسّ و الأشرف داخلین تحت ماهیّة واحدة نوعیّة فالاشکال أوقع.

تنبیه:

قاعدة إمکان الأشرف- و مفادها أنّ الممکن الأشرف یجب أن یکون أقدم فی مراتب الوجود من الممکن الأخسّ، فلا بدّ أن یکون الممکن الذّی هو أشرف منه قد وجد

ص: 613

قبله- قد اعتنی بأمرها جمع من الحکماء و بنوا علیها عدّة من المسائل.

و قد قرّر الاستدلال علیها صدر المتألّهین، قدّس سرّه، بأنّ الممکن الأخسّ إذا وجد عن الباری جلّ ذکره وجب أن یکون الممکن الأشرف قد وجد قبله، و إلّا فان جاز أن یوجد معه وجب أن یوجد عن الواجب لذاته فی مرتبة واحدة لذات واحدة من جهة واحدة شیئان و هو محال، و إن جاز أن یوجد بعد الأخسّ و بواسطة، لزم کون المعلول أشرف من علّته و أقدم و هو محال، و إن لم یجز أن یوجد لا قبل الأخسّ و لا معه و لا بعده مع أنّه ممکن بالامکان الوقوعیّ الذّی هو کون الشّی‌ء بحیث لا یلزم من فرض وقوعه محال، فلو فرض وجوده و لیس بصادر عن الواجب لذاته و لا عن شی‌ء من معلولاته و هو علی إمکانه، فبالضّرورة وجوده یستدعی جهة مقتضیة له أشرف ممّا علیه الواجب لذاته فیلزم أن یکون الممکن المفروض یستدعی بامکانه علة موجدة أعلی و أشرف من الواجب لذاته. و هو محال، لأنّ الواجب لذاته فوق ما لا یتناهی بما لا یتناهی شدّة فالمطلوب ثابت.

و یمکن الاستدلال بما هو أوضح من ذلک فانّ الشّرافة و الخسّة المذکورتین وصفان للوجود، مرجعهما إلی الشّدّة و الضّعف بحسب مرتبة الوجود، فیرجعان إلی العلّیّة و المعلولیّة، مآلهما إلی کون الشّی‌ء مستقلّا موجودا فی نفسه و کونه رابطا قائما بغیره موجدا فی غیره، فکلّ مرتبة من مراتب الوجود متقوّمة بما فوقها قائمة به و أخسّ منه و مقوّمة لما دونها مستقلّة بالنّسبة إلیه و أشرف منه.

فلو فرض ممکنان أشرف و أخسّ وجودا کان من الواجب أن یوجد الأشرف قبل الأخسّ قبلیّة وجودیّة و الّا کان الأخسّ مستقلّا غیر رابط و لا متقوّم بالأشرف و قد فرض رابطا متقوّما به، هذا خلف.

و المستفاد من الحجّتین، أوّلا، أنّ کلّ کمال وجودیّ هو أخسّ من کمال آخر وجودیّ، فالأشرف منهما موجود قبل الأخسّ، و الأشدّ منهما قبل الأضعف، کالمرتبتین من الوجود المختلفتین شدّة و ضعفا و إن اختلفتا ماهیّة، نظیر العقلین الأوّل و الثّانی.

و أمّا إذ کان الأخسّ فردا مادّیّا لماهیّة فانّما تفید القاعدة أنّ الکمال الذّی هو مسانخ له و أشدّ منه موجود قبله، من غیر أن تفید أنّ ذلک الکمال الأشدّ فرد لماهیّة الأخسّ.

ص: 614

لجواز أن یکون جهة من جهات الکمال الکثیرة فی علّة کثیرة الجهات، کالانسان مثلا له فرد مادّیّ ذو کمال أخسّ و فوقه کمال إنسانیّ مجرّد من جمیع الجهات أشرف منه، لکن لا یلزم منه أن یکون إنسانا بالحمل الشّائع، لجواز أن یکون جهة من جهات الکمال الذّی فی علّته الفاعلة فینتج حمل الحقیقة و الرّقیقة.

نعم تجری القاعدة فی الغایات المجرّدة التّی لبعض الأنواع المتعلّقة بالمادّة کالانسان لقیام البرهان علی ثبوتها لذویها بالحمل الشّائع إذا لم تصادف شیئا من الموانع الطّبیعیّة.

و ثانیا، أنّ القاعدة إنّما تجری فیما وراء المادّیّات و عالم الحرکات من المجرّدات التّی لا یزاحم مقتضیاتها مزاحم و لا یمانعها ممانع، و أمّا المادّیّات فمجرّد اقتضاء المقتضی فیها و إمکان الماهیّة لا یکفی فی إمکان وقوعها، بل ربما یعوقها عائق.

فلا یرد أنّ القاعدة لو کانت حقّة استلزمت بلوغ کلّ فرد مادّیّ، کالفرد من الانسان، غایة کما لها العقلیّ و الخیالیّ، لکونها أشرف من الوجود الذّی هو بالقوّة مع أنّ أکثر الأفراد محرومون عن الکمال الغائیّ ممنوعون عنّا لوجود النّهائیّ.

ص: 615

درس شصت و هفتم (67)

فصل بیستم در عالم عقلی و نظام آن و کیفیّت حصول کثرت در عالم عقل
اشاره

فصل بیستم در عالم عقلی و نظام آن و کیفیّت حصول کثرت در عالم عقل(1)

در مباحث علّت و معلول، روشن گردید که از واحد، جز واحد صادر نمی‌گردد (و این قاعده‌ای است که فلاسفه آنرا با دلیل و برهان اثبات می‌کنند).

و چون واجب بالذّات، واحد بسیط از هرجهت می‌باشد، و جهت کثرت عقلی و خارجی، در او راه ندارد و چون او واجد همه کمالات وجودی است و در عین اجمال، تفصیل همه کمالات را دارا است ازاین‌رو واجب بالذّات افاضه نمی‌کند جز موجود واحد بسیطی که برای او همه کمالات وجودی هست به جهت لزوم سنخیّتی که بین علّت و معلول باید باشد و برای این موجود، فعلیّت تامّی است از هرجهت و تنزّه و دوری از قوه و استعداد.

منتهی این وجود، وجود ظلّی برای وجود واجب بوده، به او نیازمند است و متقوّم به او بوده و بدون او استقلالی ندارد پس برای این وجود، نقص ذاتی لازم است و با همین


1) قبسات ص 387 و ص 389.( شارح)

ص: 616

امکانیّت، مرتبه وجودی او، متعیّن گشته و ماهیّت امکانی، بر او لازم گردیده است.

موجودی که چنین صفاتی و خصوصیّاتی دارد همان عقل است که از لحاظ ذات و فعل، مجرّد از مادّه است و از وجود واجب بالذّات بدون واسطه متأخّر بوده و در مرتبه وجود بر سایر مراتب وجود، متقدّم‌تر می‌باشد.

ماهیّت جز با مقارنت به مادّه، دارای افراد کثیر نیست

زیرا کثرت، یا عین ماهیّت است یا جزء ماهیّت یا خارج از ماهیّت، و خارج از ماهیّت نیز یا لازم ماهیّت است یا خارج از ماهیّت و عرض مفارق بر ماهیّت است.

در سه فرض اوّل، برای ماهیّت، فردی موجود نمی‌شود زیرا هر زمان که فردی برای ماهیّت (در سه فرض یادشده) موجود باشد واجب و ضروری است که آن، کثیر باشد (و نه واحد) و هر کثیری نیز مرکّب از آحاد است و واحد از جمله آحاد نیز، واجب است کثیر باشد زیرا مصداق ماهیّت به شمار میرود و این کثیر نیز مرکّب از آحاد است و همین‌طور کلام ادامه پیدا کرده، سر از تسلسل (باطل) درمی‌آورد و منتهی به واحد نمی‌گردد پس کثیری، محقّق نمی‌شود و در نتیجه برای ماهیّت، فردی موجود نمی‌گردد.

پس واجب و لازم است که کثرت افرادی، امر خارج از ماهیّت بوده و عرض مفارق، برای ماهیّت باشد و بدیهی است که لحوق شی‌ء مفارق، نیاز به مادّه دارد و در نتیجه، هر ماهیّتی که افراد کثیری دارد آن مادّی است و بعکس نقیض به این قضیّه منعکس می‌گردد که هر ماهیّت غیرمادّی که از لحاظ وجود، مجرّد می‌باشد متکثّر نمی‌شود به تکثّر افرادی یعنی هر مجرّدی، نوعش منحصر در فردی، میباشد و آن مطلوب است.

آری کثرت افرادی در عقل مجرّد، ممکن است در موردیکه افرادی از نوع مادّی، در مقام استکمال باشد مثل انسان که بسلوک ذاتی و حرکت جوهری از نشأت مادّه و امکان بسوی نشأت تجرّد و فعلیّت صرف، حرکت کند در این‌صورت تمیّز فردی که به هنگام بودن ماهیّت در اوّلین وجودش در نشأت مادّه و قوّه با او بود همراه او و مصاحب با او در حرکت بسوی تجرّد خواهد بود و به این‌ترتیب کثرت افرادی برای او، تصوّر می‌گردد.

ص: 617

پس روشن گردید که صادر اوّل از واجب بالذّات، عقل واحد است و آن شریف‌ترین موجود ممکن بوده، نوع منحصر در فردی می‌باشد و چون شریف‌ترین و قدیم‌ترین موجودات در عالم وجود می‌باشد در نتیجه او، علّت موجودات غیرخودش (از ممکنات) بوده و واسطه در ایجاد است(1)و از اینکه در او، بیشتر از یک جهت، وجود دارد، باعث صدور کثیر، از او می‌گردد لکن جهات کثیری که در عقل وجود دارد بحدّی نمی‌رسد که صحیح باشد صدور موجودات پائین‌تر از نشأت عقلیّه به مقداری از کثرت که در مادون نشأت عقلیّه موجود است.

و از اینجا، واجب و لازم است که صدور عقول، ترتّب نزولی داشته باشد، بحدّی که حاصل شود از جهات، عددی و مقداری که کافی باشد کثرتی را که در نشأت موجودات در بعد از عقل، وجود دارد.

کثرت طولی و عرضی:

کثرت حاصل در نشأت بعد از عقل، بر یکی از دو وجه تصوّر می‌شود:

وجه اوّل: کثرت طولی و حصول کثرت به ملاحظه طول است یعنی عقلی، موجود می‌شود سپس عقل دیگری و همین‌طور، عقول، ادامه پیدا می‌کند هرچه بر تعداد عقل، افزوده می‌گردد جهت یا جهات موجود در عقل و عقول نیز زیاد می‌شود تا منتهی گردد به عقلی که بواسطه آن، جهاتی از کثرت، محقّق میگردد به مقداری که وافی است بصدور نشأتی که بعد از نشأت عقل است پس در اینجا انواع متباینی از عقول، موجود می‌شوند هرکدام از این انواع منحصر در فردی می‌باشد و انواع، ترتّب نزولی داشته، هرنوع عالی، شدیدتر و شریف‌تر از مابعد خودش بوده، علّت تامّ در فاعلیّت برای مابعد خودش می‌باشد، برای اینکه امکان ذاتی این عقل در صدور مرتبه بعدی کافی و آخرین عقل از سلسله عقول، علّت فاعلی است برای نشأت و عالمی که بعد از نشأت عقل می‌باشد.


1) الهیات شفا مقاله نهم فصل پنجم- النّجاة ص 273- مباحث مشرقیّه ج 2 ص 501 و ص 515- اسفار ج 7 ص 192 و ص 281.( شارح)

ص: 618

فلاسفه مشّاء به این وجه، تمایل دارند آنجا که عقول عشره را تصوّر کرده‌اند و اینان به آخرین عقول عشره که آنرا «عقل فعّال» می‌نامند ایجاد عالم طبیعت را نسبت داده‌اند.

وجه دوّم: کثرت عرضی، همان حصول کثرت است. به ملاحظه عرض، یعنی عقول طولی که منتهی می‌گردند به عقول عرضی که بین آنها نه علیّتی است و نه معلولیّتی، هریک از عقول عرضی در مقابل یک نوع مادّی بوده، آن نوع را تدبیر می‌کند (و در واقع عقول عرضی انواع موجود در عالم طبیعت را بوجود می‌آورند و نظام حاکم بر هرنوع را سروسامان می‌دهند)

به عبارت دیگر به این عقول عرضی موجود می‌گردد انواعی که در عالم طبیعت است و همین عقول عرضی تنظیم می‌کند نظام موجود در عالم طبیعت را.

این عقول عرضی را «ارباب انواع» و «مثل افلاطونیّه» نامیده‌اند(1).

«اشراقیّون» به این نظریه تمایل دارند و شیخ اشراق، به آن عقیده دارد و صدر المتألّهین نیز این نظریّه را پسندیده و آنرا اختیار کرده است و به سه وجه بر آن استدلال کرده است:

وجوه سه‌گانه در اثبات مثل افلاطونیّه:
اشاره

صدر المتألّهین در اسفار «مثل افلاطونیه» را به سه دلیل اثبات کرده است:

دلیل اوّل: [قوای نباتی (قوّه غاذیه و نامیه و مولّده)]
اشاره

قوای نباتی از قوّه غاذیه (یعنی قوه جذب غذا) و نامیه (یعنی قوّه رشد و نموّ) و مولّده (یعنی قوّه تولید نسل) تشکیل شده که هرسه، عرض‌هائی هستند که حلول کرده‌اند در جسم که موضوع آنها به شمار میرود و با تغیّر موضوعشان، تغیّر پیدا کرده و با تحلّل جسم، این قوا


1) الهیّات شفا مقاله هفتم فصل سوّم- مطارحات ص 453 و ص 464 و ص 455 و ص 459- حکمة الاشراق ص 138 و ص 147 و ص 155 و ص 167- مباحث مشرقیّه ج 1 ص 110 و ص 113- اسفار ج 2 ص 46 و ص 81 و ص 62 و ص 55 و ص 53 و ج 7 ص 169 و ص 171 و ج 5 ص 506 و ص 504.( شارح)

ص: 619

نیز، تحلّل پیدا می‌کنند و این قوا، فاقد علم و ادراک می‌باشند.

و در نتیجه محال می‌باشد که این قوا، با این خصوصیّات که گفتیم مبادی و منابع پیدایش این تراکیب عجیب که برای موضوعات آنها هست بوده باشند و نیز باعث پیدایش افعال مختلف و اشکال و خطوط متکثّر و زیبائی که همراه نظام دقیق و استوار و محیّر العقول که در این موضوعات وجود دارد بوده باشند از اینجا می‌فهمیم که جوهر عقلی مجرّدی وجود دارد که این قوا را مورد عنایت و اعتناء خویش قرار میدهد و آنها را تدبیر و این قوا را به غایات خودشان در وجود، هدایت می‌کند.

اشکال این دلیل

این دلیل، نارسا است زیرا اگر این دلیل را تمام فرض کنیم تنها، دلالت می‌کند بر اینکه این اعمال عجیب و نظام جاری موجود (در عالم نباتات) منتهی می‌گردد به یک جوهر عقلی دارای علم و امّا اثبات این را نمی‌کند که این نظام، قائم به جوهر عقلی مباشری است که واسطه‌ای بین این نظام و بین جسم نباتی، وجود ندارد پس جایز است عقلا که آنچه را که به این جوهر عقلی نسبت داده‌اند نسبت داده شود به صورت جوهری که به واسطه آن نوعیّت نوع، محقّق میگردد و فوق این صورت جوهری، عقل فعّال می‌باشد که آخرین سلسله عقول طولی است.

دلیل دوّم: [ (انواع طبیعی مادّی)]

انواع طبیعی مادّی از این‌جهت که دارای نظام جاری دائمی است نمی‌تواند وجودش از روی اتّفاق باشد زیرا امر اتّفاقی، دائمی نیست و نه اکثری پس برای این انواع، علل حقیقی است و این علل، برخلاف گمان برخی، امزجه (مزاجها از قبیل: سودا- بلغم- خون و صفرا) و نحو اینها نمی‌تواند باشد زیرا دلیلی بر این گمان، وجود ندارد بلکه علّت حقیقی که همه اینها به آن، استناد داده می‌شود، جوهر عقلی مجرّد و مثال کلّی، مورد قصد و اعتناء است که این نظام را ایجاد و امر او را تدبیر می‌کند و مراد به کلیّت جوهر عقلی، مساوی بودن نسبت جوهر عقلی است به جمیع افراد مادّی که آنها را از قوّه به فعلیّت سوق میدهد نه اینکه مراد از کلیّت

ص: 620

صدق آن بر کثیرین باشد (چنانکه اهل منطق این معنا را از کلیّت اراده می‌کنند).

اشکال این دلیل نیز، این است که افعال هرنوع و آثار آن، مستند بصورت نوعیّه است و اگر این استناد نبود هیچ‌نوع جوهری از نوع دیگر مثلش، متمیّز نمی‌شد و دلیل بر مستند بودن این افعال و آثار، بصورت نوعیّه، همان آثار مختصّ بهر نوعی است که نیاز دارد که به چیزی قیام داشته و به چیزی مستند باشد تا مبدأ قریب و نزدیک آن افعال و آثار بوده باشد.

دلیل سوّم- امکان اشرف
اشاره

دلیل سوّم- امکان اشرف(1)

امکان اشرف قاعده‌ای است که با این قاعده، استدلال بر ثبوت «مثل افلاطونیّه» می‌شود. خلاصه این قاعده این است که هنگامی که ممکنی موجود شده و از ممکن دیگری پست‌تر (اخسّ) می‌باشد واجب است موجودی اشرف از این موجود، قبل از آن، موجود باشد.

و شکّی نیست که او از لحاظ جمیع کمالات انسانی، بالفعل است، او از انسان مادّی که نسبت به اکثر کمالات انسانی، بالقوّه است اشرف می‌باشد پس وجود انسان مادّی، دلیل است بر وجود مثال عقلی قبل از آن و هم‌چنین وجود افراد مادّی برای هرنوع مادّی، دلیل است بر وجود رب النّوع این افراد مادّی قبل از این افراد و این ربّ النّوع، فردی از نوع بوده، از همان اوّلین مرحله وجودش، مجرّد بوده، کمالات مربوط بنوع در آن فعلیّت داشته و سایر افراد را از قوّه به فعل، خارج کرده، آنها را تدبیر می‌نماید.

اشکال این دلیل:

اشکال در این دلیل، این است که جریان قاعده امکان اشرف، مشروط است به اینکه اخسّ و اشرف هردو داخل تحت ماهیّت نوعی واحدی باشند تا وجود اخسّ، در خارج دلالت بکند که اشرف به حسب ماهیّتش ممکن است موجود باشد و مجرّد صدق مفهومی (و یک کمالی) بر یک شی‌ء دلالت نمی‌کند بر اینکه این شی‌ء حقیقتا فرد این مفهوم می‌باشد همانطور که هر علّت ایجادکننده (موجد) واجد جمیع کمالات معلول است کمالاتی که این


1) حکمة الاشراق ص 143- اسفار ج 2 ص 58 و ج 7 ص 247 و ص 60.( شارح)

ص: 621

معلول به واسطه این کمالات، معنای خودش را دارد (هو هو) و باوجود این، واجب نمی‌شود که علّت هر شی‌ای از لحاظ ماهیّت، متّحد با معلولش باشد (یعنی علّت و معلول هردو یک ماهیّت داشته باشند) پس بودن کمالی که انسان به واسطه آن، انسان است اگر برای شی‌ای موجود بوده و این کمال، منطبق بر آن شی‌ء باشد این موجود بودن و انطباق، کشف از این نمی‌کند که این شی‌ء یک فرد از ماهیّت انسان می‌باشد به مجرّد اینکه آن، کمال انسان را واجد است.

و به عبارت دیگر صدق مفهوم انسان بر انسان کلّی، که ما آنرا تعقّل می‌کنیم دلالت نمی‌کند بر اینکه معقول ما، فردی از ماهیّت نوع انسان است برای چه جایز نیست که معقول ما، واحدی از عقول طولیّه باشد که در سلسله علل قریب یا بعید انسان قرار دارد برای اینکه این واحد از عقول طولیّه، واجد کمال انسان و غیرانسان از انواع است؟

در این‌صورت حمل مفهوم انسان بر این واحد از عقول طولیّه از قبیل حمل «حقیقه و رقیقه» می‌باشد نه حمل شایع (صناعی).

تا اینجا بیان اشکال، درصورتیکه در جریان قاعده اشرف، داخل بودن اخسّ و اشرف را در تحت ماهیّت واحد نوعی، شرط بدانیم و امّا اگر در جریان قاعده امکان اشرف، داخل بودن اخسّ و اشرف در تحت ماهیّت واحد نوعی شرط نشده باشد وقوع اشکال در این‌صورت بیشتر و روشن‌تر است (دقّت کنید). (زیرا اگرچه قاعده امکان اشرف در محل بحث، جاری می‌گردد و اثبات می‌نماید که یک موجود مجرّد، کمالات نوع را دارا است امّا اینکه موجود مجرّد یک فرد از ماهیّت آن نوع می‌باشد اثبات آن با این قاعده، امکان‌پذیر نیست).

تذکّر و یادآوری

تذکّر و یادآوری(1)

معنای قاعده امکان اشرف را سابقا گفتیم و حاصل آن، این بود که ممکن اشرف، واجب است که در مراتب وجود، از ممکن اخسّ، اقدم (مقدّم‌تر) باشد و در نتیجه ممکنی که از


1) تلویحات ص 31 و ص 32- مطارحات ص 434 و ص 435- حکمة الاشراق ص 154- قبسات ص 372 و ص 380 اسفار ج 7 ص 244 و ص 257.( شارح)

ص: 622

این ممکن، اشرف می‌باشد قبل از آن، موجود بوده است.

جمعی از حکماء بهاء بیشتری بر این قاعده قائل شده، عدّه‌ای از مسائل را براساس این قاعده قرار داده و توجیه نموده‌اند (از جمله آنان ملّاصدرا در اسفار است).

تقریب ملّاصدراء در قاعده امکان اشرف

خلاصه تقریب ایشان، این است که ممکن اخسّ هنگامی که از ناحیه باری‌تعالی موجود بشود واجب است که ممکن اشرف قبل از آن، موجود شده باشد. زیرا اگر جایز باشد که ممکن اشرف همزمان با ممکن اخسّ، موجود بشود واجب می‌شود که از ناحیه واجب لذاته، در مرتبه واحده برای ذات واحدی از جهت واحد دو شی‌ء موجود بشود و آن محال است و اگر جایز باشد که ممکن اشرف، بعد از ممکن اخسّ و به واسطه‌ای، موجود بشود لازم می‌آید که معلول از علّت‌اش، اشرف و اقدم باشد و آن نیز محال است.

و اگر جایز نباشد که ممکن اشرف، موجود بشود (به جهتی مانعی) نه قبل از ممکن اخسّ و نه بعد از آن، و نه مقارن یکدیگر، با اینکه وقوع آن، ممکن است به امکان وقوعی که عبارت است از بودن شی‌ء به حیثیّتی که از فرض وقوع آن، محال لازم نمی‌آید حال اگر فرض کنیم وجود ممکن اشرف را، و این ممکن اشرف، نه از ناحیه واجب لذاته صادر شده باشد و نه از ناحیه یکی از معلولاتش و درعین‌حال بر امکان خود، باقی باشد در این‌صورت بالبداهه وجود این ممکن اشرف، استدعا می‌کند جهتی را که مقتضی وجودش می‌باشد و این جهت مقتضی از جهت مقتضی موجود در واجب لذاته برای ایجاد، اشرف می‌باشد و در نتیجه لازم می‌آید که ممکن مفروض به جهت امکانش استدعا می‌کند علّت موجدی را که اعلی و اشرف است از واجب لذاته و این نیز محال است زیرا واجب بالذّات، فوق غیرمتناهی است به غیرمتناهی از لحاظ شدّت وجود و در نتیجه، وجود ممکن اشرف، قبل از وجود ممکن اخسّ ثابت می‌گردد و آن مطلوب است.

ص: 623

دلیل دیگر بر قاعده امکان اشرف

دلیل دیگر بر قاعده امکان اشرف(1)

ممکن است استدلال بر صحّت قاعده امکان اشرف، بصورت واضح‌تری بکنیم و حاصل آن، این است که شرافت و (در مقابل آن) خسّت، دو وصف، برای وجود هستند و برگشت هردو، به شدّت و ضعف، به حسب مرتبه وجود می‌کنند پس هردو، به علیّت و معلولیّت برمی‌گردند و مال و برگشت آندو، به بودن شی‌ء موجود مستقلّ و فی نفسه و بودن آن رابط قائم به غیر خود و موجود در غیرخودش، پس هر مرتبه‌ای از مراتب وجود، متقوّم به مافوق خود و قائم به آن بوده، از مافوق خود اخسّ می‌باشد و درعین‌حال مقوّم مادون خود و نسبت به مادون خود مستقلّ بوده و از مادون خود، اشرف می‌باشد. پس اگر فرض شود دو ممکن که از حیث وجود یکی اشرف و دیگری اخسّ است در این صورت لازم است اشرف قبل از اخسّ باشد و این قبلیّت، قبلیّت وجودی است وگرنه، اخسّ، مستقلّ و غیررابط بوده و متقوّم به اشرف نباشد در حالیکه آن را رابط متقوّم به اشرف فرض کردیم و این خلاف مفروض است.

دو نتیجه:

نتیجه اوّل: هر کمال وجودی که از کمال وجودی دیگر، اخسّ (یعنی پست‌تر) باشد کمال وجودی اشرف از این دو کمال، قبل از اخسّ موجود خواهد بود و اشدّ از این دو کمال، قبل از اضعف خواهد بود مثل دو مرتبه از وجود که از لحاظ شدّت و ضعف باهم مختلفند گرچه این دو از لحاظ ماهیّت باهم اختلاف دارند نظیر عقل اوّل و دوم امّا هنگامی که ممکن از اخسّ، فرد مادّی برای ماهیّتی باشد در این صورت این قاعده تنها فایده میدهد اینکه کمالی که مسانخ با کمال فرد اخسّ و شدیدتر از آن است قبل از اخسّ موجود است بدون اینکه این قاعده، فایده بدهد که این کمال اشدّ، فردی از ماهیّت اخسّ است زیرا محتمل است که کمال شدیدتر (یعنی کمال اشدّ) یکی از کمالات موجود در علّتی باشد که دارای جهات بی‌شماری


1) اسفار ج 7 ص 257 و ص 258.( شارح)

ص: 624

است. مثل انسان مثلا برای او فرد مادّی است که دارای کمال اخسّ می‌باشد و فوق آن، کمال انسانی مجرّد از جمیع جهات که اشرف از فرد مادّی است، موجود می‌باشد و لکن از این، لازم نمی‌آید که کمال انسانی مجرّد از جمیع جهات و اشرف به حمل شایع، انسان باشد برای اینکه جایز است که این کمال انسانی جهتی از جهات کمالی باشد که در علّت فاعل آن موجود است و در نتیجه حمل انسان بر این کمال انسانی، از قبیل حمل «حقیقه و رقیقه» است (نه حمل شایع صناعی).

آری قاعده امکان اشرف در اثبات غایات عالی مجرّد که برای برخی از انواع متعلّق به مادّه مثل انسان، وجود دارد، جاری می‌باشد زیرا برهان، اقامه‌شده بر ثبوت این قاعده برای صاحبان این غایات به حمل شایع البتّه موقعی‌ای که این غایات و صاحبان این غایات، با موانع طبیعی مصادف نشده باشند.

نتیجه دوّم: قاعده امکان اشرف تنها، در غیر مادّیات و در غیر عالم حرکات یعنی تنها در مجرّداتی که مزاحمی و مانعی از تحقّق مقتضیّات آنها وجود ندارد جاری می‌گردد.

امّا مادّیات در امکان وقوع آنها اقتضاء مقتضی و ممکن بودن ماهیّت به تنهائی، کافی نیست بلکه موانع و عوائق، جلو مقتضیّات آنها را می‌گیرد (پس علاوه بر امکان وقوع آنها، لازم است موانع نیز از تأثیر سبب و مقتضی برطرف گردد تا قاعده امکان اشرف جریان داشته باشد).

در اینجا پاسخ اشکالی داده می‌شود، اشکال، این است که اگر قاعده، حقّ بوده و صحیح می‌باشد لازم است که هر فردی مادّی مثل فرد انسان به غایت کمال عقلی و خیالی خودش برسد برای اینکه نفس انسانی از وجودیکه بالقوّه است اشرف می‌باشد با اینکه اکثر افراد از کمال غائی خود محروم بوده، از نیل به وجود نهائی، ممنوع هستند.

(پاسخ این اشکال از مطالب سابق روشن گردید که این قاعده در مادّیات جریان ندارد زیرا امکان وقوع، تنها در جریان آن، کافی نیست بلکه موانع طبیعی، مانع جریان این قاعده در مورد انسان مادّی می‌گردد).

ص: 625

خلاصه درس شصت و هفتم:

واحد جز واحد از آن صادر نمی‌گردد این قاعده‌ای است که فلاسفه آنرا با دلیل و برهان اثبات کرده‌اند.

واجب بالذات چون از هر جهت بسیط می‌باشد افاضه نمی‌کند جزء موجود واحد بسیطی که برای او همه کمالات وجودی هست به جهت لزوم سنخیتی که بین علّت و معلول باید باشد، این وجود، وجود ظلّی برای وجود واجب بوده و باو نیازمند است و متقوّم به او بوده، بدون او، استقلالی ندارد.

موجودی که چنین صفاتی و خصوصیّاتی دارد همان عقل است که از لحاظ ذات و فعل مجرّد از مادّه است و از وجود واجب بالذّات بدون واسطه، متأخّر بوده و در مرتبه وجود بر سایر مراتب وجود، مقدّم‌تر می‌باشد.

عقل چون مجرّد است پس متکثّر نمی‌شود به تکثّر افرادی زیرا کثرت افرادی امر خارج از ماهیّت بوده، عرض مفارق برای ماهیّت می‌باشد و بدیهی است لحوق شی مفارق نیاز به مادّه دارد و در نتیجه هر ماهیّتی که افراد کثیری دارد مادّی است و به‌عکس نقیض هر ماهیّت غیرمادّی که از لحاظ وجود مجرّد می‌باشد متکثّر نمی‌شود پس هر مجرّدی نوعش منحصر در فردی می‌باشد.

پس کثرت حاصل در نشأت بعد از عقل بر یکی از دو وجه تصوّر می‌شود:

وجه اوّل: کثرت طولی و حصول کثرت به ملاحظه طول است.

وجه دوّم: کثرت عرضی یعنی حصول کثرت به ملاحظه عرض.

این مطالب یادشده در بالا، در متن درس توضیح داده شده است مراجعه نمایید.

عقول عرضی را «ارباب انواع» و «مثل افلاطونی» نامیده‌اند.

اشراقیّون این نظریه «مثل افلاطونی» را پذیرفته‌اند و مرحوم ملّاصدرا نیز این نظریّه را پسندیده و سه دلیل برای اثبات آن اقامه کرده است.

ص: 626

و مرحوم استاد علّامه این سه دلیل را در متن درس نقل می‌کند سپس هریک را مورد نقّادی قرار داده و اشکالات آنها را ذکر می‌کند و قاعده امکان اشرف را توضیح بیشتر داده، مورد ارزیابی قرار میدهد مراجعه کنید و در آخر درس دو نتیجه مطرح می‌کند توضیح مطالب و تفصیل آنها همه در متن درس ذکر گردیده مراجعه کنید.

ص: 627

پرسشها:

1- چرا از ذات واجب بالذات افاضه نمی‌گردد جز موجود واحد بسیطی بنام عقل؟ بیان کنید.

2- آیا موجود مجرّد، کثرت افرادی دارد یا نه؟ در هرصورت چرا؟

3- کثرت طولی و عرضی به چه معنا است؟

4- اصطلاح «ارباب انواع» و «مثل افلاطونی» را توضیح دهید.

5- دلیل اوّل صدر المتألّهین برای اثبات «مثل افلاطونی» را ذکر و اشکال مرحوم استاد علّامه را نیز بیان نمائید.

6- دلیل دوّم صدر المتألهین برای اثبات «مثل افلاطونی» را توجیه کرده، ایراد مرحوم استاد علّامه را در این مورد بیان نمائید.

7- صدر المتألّهین با قاعده امکان اشرف، استدلال بر صحّت «مثل افلاطون» نموده است آن قاعده را توضیح و روش استدلال را بیان و اشکال وارد بر آن را ذکر نمائید.

8- مرحوم استاد علّامه بر صحت قاعده امکان اشرف بصورت واضح‌تری استدلال نموده است، آن استدلال را توضیح دهید.

9- مرحوم استاد علّامه در آخر درس دو نتیجه از مطالب پیشین خود گرفته است آن دو نتیجه را بیان کنید.

ص: 628

الدّرس الثّامن و السّتون (68) الفصل الحادی و العشرون فی عالم المثال

و یسمّی أیضا البرزخ، لتوسّطه بین العالم العقلیّ و عالم المادّة و الطّبیعة، و هو کما ظهر ممّا تقدّم، مرتبة من الوجود مجرّدة عن المادّة دون آثارها من الکّم و الکیف و الوضع و نحوها من الاعراض، و العلّة الموجدة له هو آخر العقول الطّولیّة المسمّی عقلا فعّالا عند المشّائین و بعض العقول العرضیّة عند الاشراقیّین.

و فیه أمثلة الصّور الجوهریّة التّی هی جهات الکثرة فی العقل المفیض لهذا العالم المتمثّل بعضها لبعض بهیئات مختلفة من غیر أن یفسد اختلاف الهیئات الوحدة الشّخصیّة التّی لجوهره، مثال ذلک أنّ جمعا کثیرا من أفراد الانسان مثلا یتصوّرون بعض من لم یروه من الماضین، و إنّما سمعوا اسمه و شیئا من سیرته، کلّ منهم یمثّله فی نفسه بهیئة مناسبة لما یقدّره علیه بما عنده من صفته و ان غایرت الهیئة التّی له عند غیره.

و لهذه النّکتة قسمّوا المثال إلی خیال منفصل قائم بنفسه مستقلّ عن النفوس الجزئیّة المتخیّلة و خیال متّصل قائم بالنّفوس الجزئیّة المتخیّلة.

علی أنّ فی متخیّلات النّفوس صورا جزافیّة لا تناسب فعل الحکیم و فیها نسبة إلی دعابات المتخیّلة.

ص: 629

الفصل الثّانی و العشرون فی العالم المادیّ

و هو العالم المحسوس أخسّ مراتب الوجود، و یتمیّز عن العالمین: عالم العقل و عالم المثال، بتعلّق الصّور فیه ذاتا و فعلا او فعلا بالمادّة و توقّفها علی الاستعداد.

فما للأنواع التّی فیها من الکمالات هی فی أوّل الوجود بالقوّة، ثمّ یخرج إلی الفعلیّة بالتّدریج، و ربّما عاقها من کمالها عائق، فالعلل فیها متزاحمة متمانعة.

و قد عثرت الأبحاث العلمیّة الطّبیعیّة و الرّیاضیّة إلی هذه الأیّام علی شی‌ء کثیر من أجزاء هذا العالم و النّسب التّی بینها و النّظام الجاری فیها. و لعلّ ما هو مجهول منها أکثر ممّا هو معلوم.

و قد تبیّن فی الأبحاث السّابقة أنّ عالم المادّة بما بین أجزائه من الارتباط و الاتّصال واحد سیّال فی ذاته متحرّک فی جوهره و یشایعه فی ذلک الأعراض، و الغایة التّی تنتهی إلیها هذه الحرکة العامّة هی التّجرّد علی ما تقدّمت الاشارة إلیه فی مرحلة القوّة و الفعل.

و إذ کان هذا العالم حرکة و متحرکّا فی جوهره سیلانا و سیّالا فی وجوده و کان هویّته عین التّجدّد و التّغیّر لا شیئا یطرء علیه التّجدّد و التّغیّر صحّ ارتباطه بالعلّة الثّابتة التّی تنزّه عن التّجدّد و التّغیّر.

فالجاعل الثّابت الوجود جعل ما هو فی ذاته متجدّد متغیّر، لا أنّه جعل الشّی‌ء متجدّدا متغیّرا و بذلک یرتفع إشکال استناد المتغیّر إلی الثّابت و ارتباط الحادث بالقدیم.

ص: 630

الفصل الثّالث و العشرون فی حدوث العالم

قد تحقّق فیما تقدّم من مباحث القدم و الحدوث أنّ کلّ ماهیّة ممکنة موجودة مسبوقة الوجود بعدم ذاتیّ فهی حادثة حدوثا ذاتیّا و العدم السّابق علی وجودها بحدّه منتزع عن علّتها الموجدة لها فهی مسبوقة الوجود بوجود علّتها متأخرة عنها.

و إذ کان المبدء الأوّل لکلّ وجود إمکانیّ، سواء کان مادّیّا او مجرّدا، عقلیّا او غیر عقلیّ هو الواجب لذاته تعالی، فکلّ ممکن موجود حادث ذاتا بالنّسبة إلیه، و مجموع الممکنات المسمّی بعالم الامکان و بما سوی الباری تعالی لیس شیئا وراء أجزائه، فحکمه حکم أجزائه، فالعالم بجمیع أجزائه حادث ذاتا مسبوق الوجود بوجود الواجب لذاته.

ثمّ إنّا لو أغمضنا عن الماهیّات و قصرنا النّظر فی الوجود بما أنّه الحقیقة الأصلیّة، وجدنا الوجود منقسما إلی واجب لذاته قائم بذاته مستقلّ فی تحقّقه و ثبوته و ممکن موجود فی غیره رابط قائم بغیره الذّی هو الواجب، کان کلّ وجود إمکانیّ مسبوقا بالوجود الواجبیّ حادثا هذا النّحو من الحدوث و حکم مجموع الوجودات الامکانیّة حکم أجزائه، فالمجموع حادث بحدوثه.

ثمّ إنّ لعالم المادّة و الطّبیعة حدوثا آخر یخصّه و هو الحدوث الزّمانیّ.

تقریره أنّه قد تقدّم فی مباحث القوّة و الفعل أنّ عالم المادّة متحرّک بجوهره و ما یلحق به من الأعراض، سیّال وجودا، متجدّد بالهویّة، سالک بذاته من النّقص إلی الکمال، متحوّل من القوّة، منقسم إلی حدود، کلّ حدّ منها فعلیّة لسابقه قوّة للاحقه، ثمّ لو قسّم هذا

ص: 631

الحدّ بعینه کان کلّما حدث بالانقسام حدّ کان فعلیّة لسابقه قوّة للاحقه.

و إنّ هذه الحرکة العامّة ترسم امتدادا کمیّا کلّما فرض منه قطعة انقسمت إلی قبل و بعد، و کذا کلّ قبل منه و بعد ینقسمان إلی قبل و بعد، من غیر وقوف علی حدّ ما ذکر فی الحرکة التّی ترسمه، و إنّما الفرق بین الامتدادین أنّ الذّی للحرکة مبهم و الذّی لهذا الامتداد العارض لها متعیّن، نظیر الفرق بین الجسم الطّبیعیّ و الجسم التّعلیمیّ.

و هذا الامتداد الذّی یرسمه جوهر العالم بحرکته هو الزّمان العامّ الذّی به تتقّدر الحرکات و تتعیّن النّسب بین الحوادث الطّبیعیّة بالطّول و القصر و القبلیّة و البعدیّة، و قبلیّته هی کونه قوّة للفعلیّة التّی تلیه و بعدیّته هی کونه فعلیّة للقوّة التّی تلیه.

فکلّ قطعة من قطعات هذه الحرکة العامّة الممتدّة أخذناها وجدناها مسبوقة بعدم زمانیّ، لکونها فعلیّة مسبوقة بقوّة، فهی حادثة بحدوث زمانیّ. و مجموع هذه القطعات و الأجزاء لیس إلّا نفس القطعات و الأجزاء، فحکمه حکمها، و هو حادث زمانیّ بحدوثها الزّمانیّ، فعالم المادّة و الطّبیعة حادث حدوثا زمانیّا، هذا.

و أمّا ما صورّه المتکلّمون فی حدوث العالم، یعنی ما سوی الباری سبحانه، زمانا بالبناء علی استحالة القدم الزّمانیّ فی الممکن. و محصّله أنّ الوجودات الامکانیّة منقطعة من طرف البدایة، فلا موجود قبلها إلّا الواجب تعالی، و الزّمان ذاهب من الجانبین إلی غیر النّهایة، و صدره خال عن العالم و ذیله مشغول به ظرف له.

ففیه أنّ الزّمان نفسه موجود ممکن مخلوق للواجب تعالی فلیجعل من العالم الذّی هو فعله تعالی، و عند ذلک لیس وراء الواجب و فعله أمر آخر، فلا قبل حتّی یستقرّ فیه عدم العالم استقرار المظروف فی ظرفه.

علی أنّ القول بلا تناهی الزّمان أوّلا و آخرا یناقض قولهم باستحالة القدیم الزّمانیّ مضافا إلی أنّ الزّمان کمّ عارض للحرکة القائمة بالجسم و عدم تناهیه یلازم عدم تناهی الأجسام و حرکاتها و هو قدم العالم المناقض لقولهم بحدوثه.

و قد تفصّی بعضهم عن إشکال لزوم کون الزّمان لا واجبا و لا معلولا للواجب بأنّ الزّمان أمر اعتباریّ لا بأس بالقول بکونه لا واجبا و لا معلولا للواجب.

ص: 632

و فیه أنّه یستوی حینئذ القول بحدوث العالم و قدمه زمانا، إذ لا حقیقة للزّمان.

و تفصّی عنه آخرون بأنّ الزّمان انتزاعیّ منتزع من الوجود الواجبیّ، تعالی عن ذلک.

و اعترض علیه بأنّ لازمه عروض التّغیّر للذّات الواجبیّة.

و اجیب عنه بأنّا لا نسلّم وجوب المطابقة بین المنتزع و المنتزع عنه، و أنت خبیر بأنّه التزام بالسّفسطة.

ص: 633

الفصل الرّابع و العشرون فی دوام الفیض

قد تبیّن فی الأبحاث السّابقة أنّ قدرته تعالی هی مبدئیّته للایجاد و علّیّته لما سواه، و هی عین الذّات المتعالیة، و لازم ذلک دوام الفیض و استمرار الرّحمة و عدم انقطاع العطیّة.

و لا یلزم من ذلک دوام عالم الطّبیعة، لأنّ المجموع لیس شیئا وراء الأجزاء، و کلّ جزء حادث مسبوق بالعدم، و لا تکرّر فی وجود العالم علی ما یراه القائلون بالأدوار و الاکوار، لعدم الدّلیل علیه.

و ما قیل: إنّ الأفلاک و الأجرام العلویّة دائمة الوجود بأشخاصها، و کذلک کلّیّات العناصر و الأنواع الأصیلة المادّیّة دائمة الوجود نظرا إلی أنّ عللها مفارقة آبیة عن التغیّر.

یدفعه عدم دلیل یدلّ علی کون هذه العلل تامّة منحصرة غیر متوقفة فی تأثیرها علی شرائط و معدّات مجهولة لنا تختلف معلولاتها باختلافها فلا تتشابه الخلقة فی أدوارها.

علی أنّ القول بالأفلاک و الأجرام غیر القابلة للتّغیّر و غیر ذلک کانت أصولا موضوعة من الهیئة و الطّبیعیّات القدیمتین، و قد انفسخ الیوم هذه الآراء. تمّ الکتاب و الحمد للّه فی سادس محرّم الحرام من سنة الف و ثلاثمأة و خمس و تسعین من الهجرة النّبویة و الصّلاة علی محمّد و آله.

ص: 634

درس شصت و هشتم (68)

فصل بیست و یکم در عالم مثال

«عالم مثال» را عالم برزخ(1)نیز می‌نامند برای واسطه بودن آن، بین عالم عقل و عالم مادّه و طبیعت.

عالم مثال همانطور که سابقا گذشت مرتبه‌ای از وجود بوده مجرّد از مادّه (و جرم آن) می‌باشد و لکن آثار مادّه از کمّ و کیف و وضع و نحو اینها از اعراض را دارد و علّت ایجادکننده آن، آخرین عقول طولیّه که بنام «عقل فعّال» نامیده می‌شود نزد فلاسفه مشّاء و برخی از عقول عرضی، نزد فلاسفه اشراق می‌باشد.

در عالم مثال، صورتهای جوهری وجود دارند، صور جوهریّه‌ای که جهات کثرت عالم عقلی، افاضه‌کننده عالم مادّی را تشکیل میدهند درحالیکه برخی از این صور، در رابطه با برخی دیگر بر شکل‌های مختلف ظاهر می‌شوند بدون اینکه اختلاف هیئت‌ها، وحدت شخصیّه‌ای را که برای جوهر این عالم هست، فاسد کرده، باطل نماید.


1) سوره مؤمنون آیه 100( ... وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلی یَوْمِ یُبْعَثُونَ یعنی« پشت سر آنان برزخی است که برانگیخته شوند»( شارح)

ص: 635

مثال صور جوهری موجود در عالم مثال این است که جمع کثیری از افراد انسان مثلا تصوّر می‌کنند برخی از گذشتگان را که اصلا آنها را ندیده‌اند و تنها اسم آنها و سیرت آنها را شنیده‌اند و هریک از این افراد در نفس خود، آنها را به هیئتی و شکلی تجسّم می‌کند و آنرا مناسب با آنچه که نزد او است از صفات آنها، تصوّر کرده و مشخّص می‌نماید گرچه این هیئت تصویر شده، با هیئت تصویرشده نزد غیر، مغایرت داشته باشد.

و برای همین نکته (که گفتیم که جمع کثیری از انسانها، برخی از گذشتگان را تصوّر می‌کنند بدون اینکه اصلا آنها را دیده باشند ...) فلاسفه، عالم مثال را بدو قسم:

خیال منفصل قائم به نفس و مستقلّ از نفوس جزئیّه(1)

« نفس کلّی نفس مدبّر عرش را گویند» در رسائل اخوان ج 2 ص 113:« نفس کلی و روح عالم است».( شارح)

متخیّله و خیال متّصل قائم به نفوس جزئیّه متخیّله، تقسیم کرده‌اند.

دلیل دیگر بر تحقّق و وجود خیال متّصل، آن است که در میان صور خیالی انسان، صورتهای گزافی بدون هدف وجود دارد که مناسب با فعل حکیم نیست و در این متخیّلات، نسبتی است به مزاح‌ها و شوخی‌های آمیخته با خیال (که «دعابات متخیّله» نامیده می‌شود).


1) مراد از نفوس جزئیه انسانیّه و بشریّه در مقابل کلیّه فلکیّه است( اخوان ج 3 ص 28)، کشاف می‌نویسد:

ص: 636

فصل بیست و دوّم در عالم مادّی

عالم مادّی، عالم محسوس بوده، اخسّ (یعنی پست‌ترین) مراتب وجود می‌باشد و از دو عالم عقل و عالم مثال، متمیّز می‌گردد به اینکه صور، در عالم مادّه از لحاظ ذات و فعل، یا فعل تنها، متعلّق به مادّه گردیده و نیز صور، متوقّف بر استعداد (در مادّه برای صور) می‌باشد.

پس کمالاتی که برای انواع مادّه است در اوائل وجود، به صورت بالقوّه است سپس از قوّه به‌تدریج بسوی فعلیّت حرکت می‌کند و چه‌بسا مانعی و عائقی از کمال این مادّه جلوگیری می‌کند پس در عالم مادّه علل با یکدیگر مزاحم و مانع یکدیگر می‌گردند و بحث‌های علم طبیعی و ریاضی در دوران‌های اخیر با اجزاء کثیر این عالم مادّه و نسبت‌های موجود بین این اجزاء و نظام مادّی، برخورد علمی کرده و آنها را کشف و یافته است و درعین‌حال شاید مجهول‌های این عالم مادّه، به مراتب بیشتر از معلوم‌ها و کشفیّات آن باشد(1).

در بحثهای سابق روشن گردید که عالم مادّه، در عین اینکه بین اجزاء آن، ارتباط و اتّصالی وجود دارد درعین‌حال واحد سیّالی در ذاتش بوده و متحرّک در جوهرش می‌باشد و بدنبال حرکت در جوهر، اعراض آن در حرکت بوده، آن را متابعت می‌نماید و غرض و غایتی که این حرکت عامّ، به آن منتهی می‌گردد، همان تجرّد است (یعنی اشیاء مادّی با حرکت جوهری و بدنبال آن حرکت در عرض، بسوی تجرّد از مادّه حرکت می‌کند) همانطور که در


1) برای کسب اطلاع بیشتر در این مورد« انسان موجود ناشناخته تألیف« الکسیس کارل» مراجعه کنید.( شارح)

ص: 637

مرحله قوّه و فعل در این کتاب به آن اشاره گردید (مراجعه کنید).

و چون این عالم مادّه همین، حرکت است و در جوهر خویش متحرّک و وجودش یک وجود سیّال بوده، جریان و سیلان دارد و چون هویّت این عالم، عین تجدّد و تغیّر است نه اینکه شی‌ای است که تجدّد و تغیّر بر آن عارض می‌گردد ازاین‌رو ارتباط عالم مادّه با علّت ثابتی که منزّه از تجدّد و تغیّر است براساس صحیحی قرار می‌گیرد.(1)

پس جاعلی که وجود ثابت دارد آنچه را که او در ذاتش متجدّد و متغیّر است جعل (و ایجاد) کرده است.

نه اینکه شی‌ء را متجدّد و متغیّر جعل کرده است (یعنی ذات شی‌ای داشته باشیم و جعلی به آن متعلّق شده و این ذات، تجدّد و تغیّری داشته و جعل دیگری به آن متعلّق شده باشد و در حقیقت دو جعل نیست یکی جعل ذات و دیگری جعل ذات بصورت متجدّد و متغیّر، بلکه تنها جعل شی‌ای که در ذاتش متغیّر و متجدّد است).

با این نکته (اخیر) اشکال استناد متغیّر به ثابت و ارتباط حادث بقدیم که اشکال معروفی است حلّ می‌گردد (دقّت کنید).


1) اسفار ج 3 ص 133 و ص 141.( شارح)

ص: 638

فصل بیست و سوّم در حدوث عالم
اشاره

فصل بیست و سوّم در حدوث عالم(1)

در مباحث قدم و حدوث روشن گردید که هر ماهیّت ممکن که دارای وجود است، وجودش مسبوق و متأخّر به عدم ذاتی می‌باشد و این ماهیّت، حادث است بحدوث ذاتی و عدم سابق بر وجودش بحدّ وجودش از علّتی که او را ایجاد کرده، انتزاع گردیده پس وجود ماهیّت مسبوق به وجود علّت‌اش بوده، متأخّر از آن می‌باشد.

چون مبدأ اوّل برای حدوث هر موجود ممکن، خواه مادّی یا مجرّد، خواه عقلی یا غیر عقلی عبارت از واجب بالذّات است پس هر ممکن موجودی، نسبت به واجب لذاته، حدوث ذاتی دارد و مجموع ممکن‌ها که بنام «عالم امکان» و «ماسوی اللّه» نامیده می‌شود شی‌ای وراء اجزائش نیست پس حکم مجموع ممکن‌ها، همان حکم اجزاء آن می‌باشد پس عالم بر جمیع اجزائش، حادث ذاتی بوده، یعنی وجودش متأخّر از وجود واجب لذاته می‌باشد.

حال اگر از ماهیّات صرف‌نظر کنیم و نظر خود را در وجود از این جهت که وجود، حقیقت اصیلی است محدود کنیم وجود را می‌یابیم منقسم به واجب لذاته که قائم بذات خویش بوده و در تحقّق و ثبوتش مستقلّ، و به ممکن الوجود که وجودش در غیرخودش بوده و وجود رابطی داشته، قائم به غیرخودش می‌باشد و حدوث‌اش حدوث ذاتی می‌باشد و حکم مجموع وجودات در عالم امکان، حکم اجزاء وجود امکانی را دارد پس مجموع وجودهای عالم


1) اسفار ج 5 ص 194 و ص 248 و ج 7 ص 282 و ص 331- قبسات ص 226- ص 228 و ص 25 و ص 360( شارح)

ص: 639

امکان، حادث است بحدوث وجود امکانی.

حدوث زمانی

برای عالم مادّه و طبیعت، حدوث دیگری است مخصوص آن، و آن حدوث زمانی است.

بیان مطلب اینکه در مباحث قوّه و فعل گذشت که جوهر عالم مادّه و به‌تبع آن ملحق به آن اعراضش، همه متحرّک بوده، از لحاظ وجود، سیّال و از لحاظ هویّت، متجدّد می‌باشد.

همه عالم مادّه (از جوهر و عرضش) از نقص بسوی کمال در حرکت است و از قوّه بسوی فعلیّت، سیّال بوده، منقسم بحدودی می‌گردد و هر حدّی از حدود، فعلیّت برای حدّ سابقش بوده و قوّه برای لاحق آن، بطوریکه اگر فرض کنیم این حدّ بعینه قابل قسمت بوده هر مقداری که با این انقسام، حدّی پدید می‌آمد همان نیز فعلیّت برای حدّ سابقش بوده و قوّه برای لاحقش محسوب می‌گشت.

و این حرکت عامّه، امتداد کمّی را ترسیم می‌کند که هرمقدار از این امتداد کمّی، به عنوان قطعه‌ای فرض شود منقسم به قبل و بعد می‌گردد و هم‌چنین هر قبل و بعدی منقسم به قبل و بعدی دیگر می‌شود، بدون اینکه در حدّی متوقّف شود.

و این، درست مثل آنچه که ذکر شد در حرکت (خاصّی) که امتداد را ترسیم می‌کند می‌باشد تنها فرق بین این دو امتداد، این است که امتدادی که برای حرکت است مبهم می‌باشد ولی امتدادی که برای این امتداد، عارض بر حرکت است متعیّن می‌باشد نظیر فرق بین جسم طبیعی و جسم تعلیمی.

پیدایش زمان:

امتدادی که جوهر عالم با حرکت خودش آنرا ترسیم می‌کند، همان زمان عامّی است که حرکات، به آن متعیّن و اندازه‌گیری می‌شود و نسب و روابط بین حوادث طبیعی، بطول زمان و کوتاهی آن و قبلیّت زمان و بعدیّت آن، تعیّن پیدا می‌کند و قبلیّت زمان، همان بودن

ص: 640

زمان قوّه برای فعلیّتی که بعد قوّه، واقع می‌گردد و بعدیّت زمان، بودن زمان فعلیّت برای قوّه‌ای که این فعلیّت بدنبال آن، واقع می‌شود پس هر قطعه‌ای از قطعات این حرکت عامّه دارای امتداد را اگر اخذ کنیم می‌یابیم آن قطعه را مسبوق (و متأخّر) بعدم زمانی، زیرا این قطعه از حرکت، فعلیّت داشته، مسبوق به قوّه می‌باشد پس آن قطعه از حرکت، حادث بحدوث زمانی می‌باشد و مجموع این قطعات و اجزاء جز خود قطعات و اجزاء، چیز دیگری نیست پس حکم مجموع قطعات، همان حکم خود قطعات و اجزاء آن می‌باشد پس، مجموع قطعات، حادث زمانی است به حدوث زمانی که برای خود قطعات و اجزاء آن، وجود دارد پس، عالم مادّه و طبیعت، حادث است به حدوث زمانی.

حدوث زمانی نزد متکلّمین

تصویر حدوث زمانی برای عالم یعنی «ماسوی اللّه» نزد متکلّمین مبنی است بر محالیّت قدم زمانی در ممکن.

و محصّل آن اینکه وجودهای امکانی از طرف بدایت و ابتداء، منقطع است پس هیچ موجود قبل این وجودهای ممکن نیست جز واجب بالذّات و زمان از دو جانب (ابتداء و انتهاء) به غیرمتناهی میرود ابتداء زمان و صدر آن، از عالم، خالی است و ذیل و نهایت زمان، مشغول بعالم بوده و ظرف آن می‌باشد.

اشکال برمبنای متکلّمین

خود زمان، موجود ممکن و مخلوق واجب بالذّات بوده، جزو عالمی است که فعل واجب بالذّات می‌باشد در این صورت ورای واجب بالذّات و فعلش چیز دیگری نیست پس قبلی، وجود ندارد تا عدم عالم در آن، مستقرّ گردد بنحو استقرار مظروف در ظرفش.

علاوه بر این، قول بعدم تناهی زمان از ابتداء و انتهاء با قول خود متکلّمین به محالیّت قدیم زمانی، تناقض دارد (و کیفیّت تناقض روشن است).

علاوه بر اینها، زمان کمّی است که بر حرکت قائم بر جسم، عارض است و عدم تناهی

ص: 641

زمان با عدم تناهی اجسام و حرکات آنها، ملازم است و عدم تناهی اجسام و حرکات آنها به معنای قدیم بودن عالم است که با قول متکلّمین بحدوث عالم، مناقض است.

برخی از متکلّمین خواسته‌اند از اشکال لزوم بودن زمان نه واجب و نه معلول واجب بالذّات، خود را خلاص کنند و اینگونه زمان را تصویر کرده که زمان، امر اعتباری است پس مانعی نیست از اینکه زمان، نه واجب باشد و نه معلول واجب.

این نوع خلاصی از اشکال، صحیح نیست زیرا لازم می‌آید که قول بحادث زمانی بودن عالم، و قدم آن هردو مساوی باشند زیرا زمان، امر اعتباری بوده، برای آن حقیقتی نیست.

برخی دیگر از اشکال مزبور چنین پاسخ داده‌اند که زمان، امر انتزاعی است یعنی از وجود واجب لذاته انتزاع گردیده است.

این پاسخ از اشکال مزبور نیز، مورد اعتراض واقع شده است به اینکه لازمه بودن زمان امر انتزاعی از واجب بالذّات، این است که تغیّر برای ذات واجب، عارض شود و آن نیز محال است.

از این اعتراض نیز پاسخ گفته‌اند به اینکه وجوب مطابقت بین امر انتزاع شده (منتزع) و بین آنچه از آن انتزاع شده (منتزع عنه) را قبول نداریم (پس مانعی نیست که منتزع، حادث بوده، تغیّر در آن راه داشته باشد امّا منتزع عنه، قدیم بوده، در آن تغیّر، راه نداشته باشد) امّا خواننده آگاه و خبیر خوب می‌داند که نفی وجوب مطابقت بین منتزع و منتزع عنه، خالی از سفسطه نیست (یعنی مقدّمات بیان آن، وهمی و خیالی است).

ص: 642

فصل بیست و چهارم در دوام فیض واجب بالذّات

فصل بیست و چهارم در دوام فیض واجب بالذّات(1)

در مباحث گذشته واضح گردید که قدرت خداوند، مبدئیّت او، برای ایجاد علیّت او برای ماسوای واجب می‌باشد و نیز قدرت، عین ذات متعالی است و لازمه این، دوام فیض و استمرار رحمت و عدم انقطاع عطیّه وجود او است.

از این گفتار لازم نمی‌آید که عالم طبیعت، دائمی و قدیم) باشد زیرا مجموع (عالم طبیعت) جز، اجزاء آن چیزی نیست و هر جزء حادث، مسبوق بعدم می‌باشد و در وجود عالم تکرّری نیست چنانکه قائلین به «ادوار و اکوار» به آن معتقدند زیرا دلیلی بر تکرّر وجود عالم موجود نیست.

پس آنچه گفته‌اند که افلاک و اجرام علوی، وجود آنها به اشخاص‌شان، دائمی است و هم‌چنین کلیّات عناصر و انواع اصلی مادّی، وجود دائمی دارند از این جهت که علل آنها که از قبیل مفارق می‌باشند از تغییر، اباء دارد، مدفوع است به اینکه دلیل وجود ندارد بر اینکه این علل، علل تامّه و منحصر بوده و در تأثیرش متوقّف نبوده، بر شرائط و معدّاتی که برای ما مجهول بوده، و با اختلاف آنها، معلول‌ها هم مختلف می‌گردند پس خلقت در ادوارش (یکنواخت و) متشابه نیست علاوه بر این، قول به اینکه افلاک و اجرام، غیرقابل تغییرند و غیر اینها از مطالب و اصولی که علماء قدیم علم طبیعی، آنها را به‌عنوان اصول موضوعه اخذ کرده بودند، همه آنها در قرن حاضر با پیشرفت علوم از اساس باطل شده و جزء اوهام گشته است.


1) اسفار ج 7 ص 299 و ص 300- اسفار ج 7 ص 328- قبسات ص 32.( شارح)

ص: 643

خلاصه درس شصت و هشتم:

عالم مثال مرتبه‌ای از وجود بوده، مجرّد از مادّه و جرم آن می‌باشد و لکن آثار مادّه از کمّ و کیف و وضع و نحو اینها از اعراض را دارد.

علّت ایجادکننده آن، عقل فعّال، آخرین عقل از عقول طولیّه می‌باشد.

فلاسفه عالم مثال را بدو قسم: خیال منفصل قائم به نفس و مستقلّ از نفوس جزئیّه متخیّله و خیال متّصل قائم به نفوس جزئیّه متخیّله تقسیم کرده‌اند توضیح آن در متن درس ذکر گردیده است.

عالم مادّی، عالم محسوس بوده، پست‌ترین مراتب وجود می‌باشد.

ویژگیهای این عالم و فرق این عالم با عالم مثال و عقل در متن درس توضیح داده شده است.- هر ممکن موجودی نسبت به واجب لذاته حدوث ذاتی دارد و مجموع ممکن‌ها که بنام «عالم امکان» و «ماسوی اللّه» نامیده می‌شود شی‌ای ورای اجزائش نیست پس مجموع وجودهای عالم امکان حادث به حدوث وجود امکانی برای عالم مادّه و طبیعت حدوث دیگری است و آن حدوث زمانی است بیان مطلب در متن درس ذکر گردیده است. اثبات حدوث زمانی نزد متکلّمین مبنی است بر محالیّت قدم زمانی در ممکن.

مرحوم استاد علّامه بعد از توضیح نظر متکلّمین برمبنای آنان اشکالاتی وارد کرده است و در آخر درس این مطلب، مطرح گردیده که فیض واجب بالذّات استمرار دارد زیرا قدرت او که مبدأیّت برای ماسوی اللّه دارد عین ذات او است و لازمه این مطلب، دوام فیض و استمرار رحمت و عدم انقطاع محضه وجود او است و این گفتار به این معنی نیست که عالم طبیعت، دائمی و قدیم می‌باشد، پس ادّعاء قدمت افلاک و اجرام سماوی و علوی مردود است به توضیح مرحوم استاد علّامه در ذیل درس از مادّه مراجعه نمائید.

ص: 644

پرسشها:

1- عالم مثال یا عالم برزخ چگونه عالمی است؟ و اقسام آنرا نیز ذکر کنید.

2- عالم مادّی را تعریف کنید و فرق بین این عالم و عالم مثال و عقل را توضیح دهید.

3- حدوث ذاتی عالم را توضیح دهید.

4- حدوث زمانی به چه معنا است؟ آیا عالم، حادث زمانی است یا نه؟ در هرصورت توضیح دهید.

5- زمان را تعریف نمائید و عقیده متکلّمین را در حادث بودن عالم به حدوث زمانی ذکر نمائید و اشکال مرحوم استاد علّامه را در این خصوص بیان کنید.

6- فیض واجب الوجود در عالم آفرینش، استمرار دارد میدانید چرا؟ بیان کنید، آیا دوام فیض الهی موجب این است که عالم طبیعی، دائمی و قدیم باشد یا نه؟ در هرصورت بیان کنید.

ص: 645

[پایانی]

فهرست منابع تحقیقاتی استاد علّامه طباطبائی در نهایة الحکمة:

1- الهیّات شفا مقاله چهارم فصل اوّل- مقاله ششّم فصل دوّم و فصل آخر

2- رسائل

3- النّجاة

4- اشارات

5- عیون الحکمة

این چهار منبع از آثار و تألیفات حسین بن عبد اللّه بن حسن بن علی بن سینا ملقّب به حجة الّاسلام معروف به شیخ الرّئیس از حکمای فخام و اطبّای اسلام متولّد سال 370 ه ق مطابق 980 میلادی و متوفّای در بخارا در سن 58 سالگی 542 ه ق و در حدود 131 نوشته اصیل و 111 اثر از وی بیادگار مانده است.

6- اسفار ج 1 و 2

7- مبدأ و معاد

8- تعلیقه بر الهیّات شفا

این سه اثر اخیر از تألیفات مرحوم محمّد فرزند ابراهیم بن یحیی شیرازی ملقّب به صدر الدّین و صدر المتألهین از اکابر فلاسفه و حکمای قرن یازدهم هجری متوفّای 1050 ه ق.

9- قبسات تألیف محقّق داماد میر محمّد باقر حسینی استرآبادی اصفهانی متوفّای 1041 ه ق

10- التّحصیل تألیف حکیم ابو الحسن بهمنیار آذربایجانی از شاگردان ابو علی سینا متوفّای 458 ه ق.

11- حکمة الاشراق

ص: 646

12- مطارحات

13- تلویحات

این سه کتاب از تألیفات مرحوم شیخ شهاب الدّین یحیی بن حسین مکنّی به ابو الفتح در قریه سهرورد در زنجان متولّد و او را شیخ اشراق می‌نامند

14- شوارق الالهام فی شرح تجرید الکلام تألیف مرحوم مولی عبد الرّزاق علی بن الحسین لاهیجی قمی شاگرد صدر الدّین شیرازی متوفّای سال 1051 ه ق.

15- فصوص الحکم فصل هشتم تألیف ابو نصر فارابی از فلاسفه و حکماء و اطباء بزرگ اسلامی متولّد سال 260 ه ق در قریه ویسج قرب فاراب و وفات وی در دمشق بسال 339 ه ق در سنّ هشتاد سالگی. کتب ابو نصر از شروح و رسائل و کتب مستقّل 102 کتاب می‌باشد- برای توضیح بیشتر به منابع معتبر: طبقات الاطباء 277 و حبیب السیر جلد اوّل ص 305 و روضات الجنات- و لغت‌نامه دهخدا به تحقیق باارزش مرحوم بدیع الزّمان فروز نوذر ترجمه احوال و آثار ابو نصر فارابی- ماده ابو نصر ص 901 تا 906 مراجعه نمائید.

16- شرح منظومه و حاشیه بر اسفار هردو از تألیفات مرحوم هادی بن مهدی سبزواری متولّد سال 1212 ه ق، متوفای 1289 ه ق

17- رساله نفسیّه تألیف سید فضل الله حامد حسینی متولّد سال 871 ه ق

18- تعلیفه مرحوم استاد علامه طباطبائی بر اسفار ج 3

19- مقاومات تألیف علامه ابی منصور حسن بن سدید الدّین یوسف بن علیّ بن مطهّر حلّی متوّفای 727 ه ق

20- مباحث مشرقیّه تألیف امام فخر الدّین رازی. از فحول حکما و علماء شافعی- جامع علوم عقلی و نقلی متولد سال 544 ه ق و متوفّای روز شنبه عید فطر سال 606 ه ق و 33 اثر علمی و کلامی و اصولی و فقهی از انسان بیادگار مانده است (سبحانة الادب ج 3 ص 193- 194- لغت‌نامه دهخدا جلد فاء تحت عنوان فخر رازی ص 78- 79.

21- اساس التّوحید تألیف مرحوم میرزا مهدی آشتیانی.

ص: 647

سایر آثار شارح:

1- شرح بدایة الحکمه چاپ دانشگاه الزّهراء چاپ سوّم.

2- حقوق خانواده در اسلام 2 ج.

3- بلاهای اجتماعی قرن ما با همکاری جمعی از دانشمندان حوزه علمیّه قم.

4- زن و انتخابات با همکاری جمعی از دانشمندان حوزه علمیّه قم.

5- نظام اخلاقی اسلام از انتشارات دفتر نشر فرهنگ اسلامی.

6- بررسی نظام اخلاقی اسلام از انتشارات دار العلم.

7- نسل نو و خطر اعتیاد « « «.

8- طلاق یا فاجعه انحلال خانواده. چاپ چهارم از انتشارات دفتر نشر فرهنگ اسلامی

9- چرا مذهب شیعه را انتخاب کردم؟ چاپ دوّم

10- سیمای اسلام قم- از انتشارات بنیاد امام مهدی (عجّل اللّه).

11- بررسی آخرین فرضیّهای تکامل (داروین و ...)

12- نقش یهود در مبارزه با اسلام.

13- انفال یا ثروتهای عمومی. چاپ دانشگاه الزّهراء.

14- ولایة الحاکم الشّرعی و ابعادها. (بزبان عربی) چاپ کنگره شیخ مفید (ره)

15- امروز و فردای انقلاب اسلامی ایران با همکاری جمعی از نویسندگان حوزه علمیه قم اسفند سال 1359

16- رساله‌های گوناگون متعدّد فقهی و اصولی و تفسیری، عربی و فارسی که آماده چاپ می‌باشد، و مقداری از آنها بصورت پلی‌کپی تکثیر شده و در اختیار علاقمندان قرار گرفته است. و نیز مقالات متنوّعی که پیرامون موضوعات مختلف اسلامی، که در مجلّه وزین مکتب اسلام از حوزه علمیه قم و سایر نشریّات علمی از جمله مجلّه علمی و پژوهشی دانشگاه الزّهراء چاپ و منتشر شده است.